ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان قراردادی : القواعدالفقهیه ثلاثون قاعده فقهیه عامه تجری فی مختلف ابوابالفقه . فارسی
عنوان و نام پدیدآور : قواعد مهم فقهی: ترجمه القواعدالفقهیه/ تالیف مکارمشیرازی؛ ترجمه محمدجواد نوریهمدانی.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام علیبنابیطالب(ع)، ۱۳۹۴ -
مشخصات ظاهری : ۲ج.
شابک : ۴۵۰۰۰۰ ﷼: دوره978-964-533-216-5 : ؛ ج.۱978-964-533-214-1 :978-964-533-216-5 : ؛ ج.۲978-964-533-215-8 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Makarem Shirazi. Important jurisprudence rules.
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : فقه -- قواعد
موضوع : Islamic law -- *Formulae
شناسه افزوده : نوری همدانی، محمدجواد، ۱۳۵۳ -، مترجم
رده بندی کنگره : BP۱۶۹/۵/م۷ق۹۰۴۱ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۲۴
شماره کتابشناسی ملی : ۴۶۳۳۲۵۵
مقدمه / 13
اشاره به برخی مشکلات علمی 13
جایگاه قواعد فقهیه در فقه و اصول 20
فایده 30
اقسام قواعد فقهیه 32
قاعده لا ضرر / 35
مقام اوّل: مدرک قاعده 36
مدرک اول: آیات و شواهد قرآنی 36
مدرک دوم: روایات 39
روایات شیعه 40
روایات اهل سنّت 58
مقام دوم: مفاد قاعدهی «لا ضرر» 62
نکته اوّل 62
وجود قید «فیاسلام» 62
وجود قید «علی مؤمن» 64
اهمیت وجود این قیود 65
نکته دوم 66
مقام دوم: معنای «ضرر» و «ضرار» 76
معنای «ضرر» 76
معنای «ضرار» 78
استعمال مادهی «ضرار» در روایات 80
مقام سوم: معنای حدیث و مفاد آن 82
مختار ما در معنای حدیث 84
توضیح احتمال چهارم 84
توضیح احتمال سوم 90
توضیح احتمال اوّل 92
تنبیهات 106
تنبیه اوّل: ضعف قاعده به علت کثرت تخصیص 106
تنبیه دوم: بحثی در مخالفت حدیث «لاضرر» با قواعد 110
تنبیه سوم: وجه تقدیم قاعده «لا ضرر» بر ادلّه احکام اولیه 113
تنبیه چهارم: حکم به نفی ضرر رخصت است یا عزیمت؟ 115
تنبیه پنجم: ملاک، ضرر واقعی است یا علم به ضرر؟ 118
تنبیه ششم: آیا قاعده شامل عدمیات (عدم حکم) هم میشود؟ 123
عمومیّت قاعده «لا ضرر» در امور وجودی و عدمی 124
وجوه نادرست تعمیم قاعده «لا ضرر» 126
ادلّه عدم عمومیّت قاعدهی «لا ضرر» 128
تنبیه هفتم: مراد از ضرر، ضرر شخصی است یا ضرر نوعی؟ 131
تنبیه هشتم: جواز ضرر زدن به غیر به منظور دفع ضرر از خود 133
تنبیه نهم: حکم تعارض دو ضرر 139
تنبیه دهم: در ضرر حکم، فرقی بین مکلّف به حکم و غیر آن نیست 150
تنبیه یازدهم: تأیید نظر مختار در معنای حدیث 151
تنبیه دوازدهم: آیا اقدام، مانع شمول «لا ضرر» است؟ 153
قاعده صحت / 159
مقام اوّل: مدرک قاعده 160
کتاب 162
اخبار 164
اجماع 166
عقل 171
مقام دوم: تنبیهات 175
تنبیه اول: صحت واقعی یا صحت در نزد فاعل؟ 175
تنبیه دوم: وجوب احراز صورت عمل 181
تنبیه سوم: صحت در هر موردی متناسب با همان مورد 188
تنبیه چهارم:لزوم احرازاینکه فاعل درمورد انجام کاری که اثر آن را میطلبد هست 191
تنبیه پنجم: حکم عمل نایب و اجیر هنگام شک در صحت آن 194
تنبیه ششم: قاعده از امارات است یا اصول عملیه؟ 198
تنبیه هفتم: تقدم قاعده بر اصالة الفساد و اصول موضوعیه 206
تنبیه هشتم: مستثنیات قاعده 207
تنبیه نهم: جریان قاعده در افعال خود مکلف 213
تنبیه دهم: اصالة الصحة در اقوال و اعتقادات 216
قاعده لاحرج / 221
انواع حرج 222
مقام اول: مدارک قاعده لا حرج 224
قرآن شریف 225
سنت 229
مقام دوم: مفاد قاعده لا حرج 246
مقام سوم: تنبیه 252
مفاد قاعده و وجه تقدم آن بر سایر عمومات 258
تنبیه اول: کثرت تخصیصات قاعده 261
تنبیه دوم: اعتبار در حرج شخصی یا حرج نوعی 276
تنبیه سوم: تعارض ادله نفی حرج با ادله نفی ضرر 278
تنبیه چهارم: شمول قاعده نسبت به عدمیات 282
تنبیه پنجم: نفی حرج رخصت است یا عزیمت؟ 283
تنبیه ششم: اختلاف عسر و حرج با اختلاف عوارض و احوال 290
قاعده فراغ و تجاوز / 293
مقام اول: مدرک قاعده 294
اخبار عامه و خاصه 295
سیره عقلائیه 305
مقام دوم: آیا قاعده مذکور، یک قاعده است یا دو قاعده؟ 310
الف) به حسب مقام ثبوت 311
ب) به حسب مقام اثبات و ظهور ادله مسأله 319
مقام سوم: آیا قاعده از امارات است یا از اصول عملیه؟ 321
نسبت قاعده با اصول عملیه 322
مقام چهارم: اعتبار دخول فی الغیر و عدم آن 326
مقام پنجم: مراد از غیر 332
مقام ششم: محل تجاوز شرعی است یا عقلی یا عادی؟ 336
مقام هفتم: عمومیت قاعده برای جمیع ابواب فقه 341
مقام هشتم: عمومیّت قاعده نسبت به اجزاء غیر مستقله 342
مقام نهم: جریان قاعده هنگام شک در صحت اجزاء 346
مقام دهم: جریان قاعده در شرایط 348
مقام یازدهم: علت عدم اجرای قاعده در طهارات ثلاثة 353
مقام دوازدهم: عدم جریان قاعده همراه با غفلت 359
مقام سیزدهم: عدم جریان قاعده در شبهات حکمیه 362
مقام چهاردهم: مورد قاعده؛ شک بعد از عمل 364
قاعده ید / 367
مقام اوّل: مدرک قاعده و ملاک حجیت آن 368
مقام دوم: قاعده از امارات است یا اصول عملیه؟ 378
مقام سوم: موجبات تحقق ید 383
مقام چهارم: حجّیت ید در آنچه با مجوز خاص در ملکیت قرار میگیرند 386
مقام پنجم: حجّیت ید در غیر عنوان ملکیت 390
مقام ششم: شمول ید بر منافع و اعیان 392
مقام هفتم: جواز شهادت به ملک با مجرد ید 396
مقام هشتم: حجّیت ید برای صاحب آن 406
مقام نهم: عدم حجیت ید سارق و شبه آن 409
مقام دهم: حجیت ید در دعاوی و مستثنیات آن 411
قاعده قرعه / 417
مقام اول: مدارک مشروعیت قرعه 418
الف)قرآن شریف 418
ب) روایات : 423
روایات عمومی 424
روایات دهگانه خاصه 434
ج) بنای عقلا 459
د) اجماع 461
مقام دوم: مفاد قاعده و حدود آن 463
مقام سوم: شرایط جریان قاعده 468
مقام چهارم: آیا قرعه از امارات است یا از اصول عملیه؟ 470
مقام پنجم: آیا قرعه مختص به امام یا نائب امام علیه السلام است؟ 474
مقام ششم: کیفیت اجرای قرعه 478
مقام هفتم: آیا قرعه جایز است یا واجب؟ 481
مقام هشتم: آیا استخاره از انواع قرعه است؟ 485
قاعده تقیه / 493
مقام اول: معنای تقیه از جهت لغت و اصطلاح 495
مقام دوم: حکم تکلیفی تقیه 497
مدارک جواز تقیه به معنای اعم 498
آیات شریفه 498
روایات 506
چند امر مهم 516
امر اوّل: علت تأکید فراوان بر تقیه در روایات 516
امر دوم: اقسام تقیه و غایات آن 521
امر سوم: موارد وجوب تقیه 522
امر چهارم: موارد حرمت تقیه : 525
امر پنجم: حکم تقیه در اظهار کلمه کفر و برائت 537
امر ششم: موارد استحباب تقیه و ضابطه آن 552
مقام سوم: حکم عبادات و اعمالی که از روی تقیه صادر میشوند 553
مقام چهارم: حکم نماز همراه با مخالفین بهمنظور حفظ وحدت 563
مقام پنجم: تنبیهات 571
آیا تقیه مختص به جایی است که از مخالف در مذهب صورت میگیرد؟ 571
آیا تقیه هم در احکام و هم در موضوعات جاری میگردد؟ 573
آیا در تقیه عدم فرصت زمانی معتبر است یا خیر؟ 581
آیا تقیه دائرمدار خوف شخصی است یا خوف نوعی؟ 587
حکم کسی که در جایگاه وجوب تقیه با آن مخالفت میکند 591
حکم اعمالی که بعد از گذشتن تقیه اثری از آنها باقی میماند 596
آیا تقیه واجب نفسی است یا واجب غیری؟ 598
آیا برای تقیه قسم ثالثی وجود دارد؟ 600
حکم خواندن حضرت مهدی - عجل الله تعالی فرجه الشریف - به اسم شریفش 603
قاعده لا تعاد / 619
اصل قاعده 619
مدرک قاعده 622
اشکال وارد بر قاعده و دفع آن 627
آیا مدارک دیگری برای این قاعده ذکر شده است؟ 628
جریان قاعده در موانع نماز 630
شمول قاعده بر زیادی اجزاء 631
آیا قاعده مختص به کسی است که شرط و جزء را در تمام صلاة به جا نیاورده است؟ 634
حکم سایر ارکان نماز 635
تعارض قاعده با غیر خود که در حکم زیادی وارد شدهاند 637
قاعده میسور / 641
معنای قاعده میسور و محل اجرای آن 641
مدرک و اسناد قاعده میسور 642
بحث در دلالت قاعده 644
جریان قاعده در مستحبات 654
تنبیه 654
در طول تاریخ، پیوسته افتخار شیعه امامیه این بوده است که اهلبیت وحی ومیراث داران علم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مصادر دانش و علوم آنان بودهاند. این افتخاری به حق و به جاست؛ زیرا نزد آن بزرگواران، یادگاری صحیح از علم ودانش بر جای مانده که دست و دامن دیگران از این میراث جاویدان کوتاه است. این اثر ماندگار از کسی گرفته شده که در طول شبها و روزها یار همیشگی و صاحب سرّ رسول اعظم صلی الله علیه و آله بوده و در دامن پاک و مطهرش پرورش یافته است و نیز از کسانی که بعد از او در منزل شریفش رشد یافتهاند.
اما این تنها افتخار شیعه نیست، بلکه آنان بدین فضیلت نیز مفتخرند که ائمه بزرگوارشان علیهم السلام «باب اجتهاد» را بر روی پیروان خویش گشودهاند، در حالی که دیگران این باب فضیلت را بر خویش بستند. آن پیشوایان الهی، شیعیان را نسبت به تأمل و تفکر در اصولی که بدانها رسیده و استنباط فروع از آن اصول و نیز نسبت به فروعی که تحت عنوان احادیث حادث میشوند و ارجاع آنها به اصول، امر فرمودهاند تا بدین وسیله تمام نیازمندی آنها در زمینه احکام شرعی و در همه حوادثی که پیش رو دارند تبیین و مرتفع گردد.
ائمه اهل بیت علیهم السلام شیعیان راباشیوههای متفاوتی به این روش دعوت نمودهاند :
توجه به ضرورت درک معانی کلام اهل بیت علیهم السلام : این مطلب در احادیث اهل بیت مورد توجه قرار گرفته است از جمله این حدیث شریف: «أَنْتُم أفْقَهُ النّاسِ إذا عَرَفْتُمْ مَعانِیَ کَلامِنا؛ شما (شیعیان) با معرفتترین مردمان هستید، هنگامی که معانی کلام مارا درک کنید».(1)
توجه به دو جهت الهی در میان مردم چنان که حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: «إنّ للهِ عَلی النَّاسِ حُجَّتَیْنِ: حُجَّةً ظاهِرَةً وُحَجّةً باطِنَةً فَأمَّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَالاْنبیاءُ وَالأئَمِّةُ وَأمّا الباطِنَةُ فَالْعُقولُ؛ همانا خداوند بر مردم دو حجت قرار داده است: حجت ظاهری و حجت باطنی؛ حجت ظاهری رسولان، انبیاء وامامان میباشند و حجت باطنی عقلها هستند».(2)
آموزش روشهای جمع بین اخبار متعارضه، بدین صورت که به اخبار اتفاقی عمل کنند و یا بهوسیله عرض اخبار بر قرآن شریف و مرجحات دیگر، به راه و روش درست دست یابند.
تمسک به «قاعده غلبه» و تصریح به این که: «هذا باب ینفتح منه الف باب؛ این دری است که هزار باب از آن گشوده میگردد». و با این توضیح که: آنچه را که خداوند بر آن غلبه یافت او خود در آن امر سزاوارتر به عذر است.
استناد به مسئلهی نفی حرج در دین چنانکه در توضیح بعضی از مسایل وضو وارد شده است: «هَذا وَأَشباهُهُ یُعرَفُ مِنْ کِتابِ اللهِ وَمَا جَعَلَ عَلَیکُم فِی الدِّینِ مِنْ حَرجٍ؛ این مسئله و همانند آن از کتاب خدا روشن میگردد آن جا که میفرماید: برای شما در دین حرجی قرار داده نشده است».(3)
اولیای الهی علیهم السلام با این روش شیعیان را نسبت به بهره مندی از کتاب عزیز واصولی که در سنت شریفه وارد شده به میزانی بیشتر از آنچه دیگران از آن آگاهی داشتند، تشویق و تحریص مینمودند.
نتیجه این روش آن است که مجتهد تمام تلاش خویش را در بحث و جستجو از ادله بهکار میگیرد تا نظرش با احکام واقعیه الهی مطابق باشد و با این تصور که : «مجتهد در هر صورت در نظر خویش صائب بوده و اجتهادش به هر حکمی بینجامد آن حکم، حکم واقعی الهی در حق اوست». به آن چه که در ابتدای امر به نظرش میرسد اکتفا نکند. قراین فراوان دیگری نیز در این مورد وجود دارد که ذکر آنها موجب طولانی شدن بحث میشود.
در نتیجه ائمه اطهار علیهم السلام با این روشها و راههای دیگر، باب اجتهاد را به روی ما گشودند؛ بابی که رمز ماندگاری دین و نگاهبان نشاط علمی آن است. از آنجا که باب مفتوح اجتهاد به امام معصوم میرسد و علم آن تنها از مشرب امام جوشیده است، راه کمال پیش روی ما گشوده و اسلام برتری یافته است به گونهای که چیزی بر آن غلبه نخواهد کرد. به همین جهت است که علم - هر
علمی که باشد - جز در زیر نور پر فروغ اجتهاد، رشد و نمو نخواهد داشت. چنان که مشاهده میکنیم فقیهان اهل بیت علیهم السلام در مکتب تشیع به مدارجی دست یافتند که دست دیگران از آن کوتاه است مانند نگارش کتابهای گرانقدر فراوانی در ابواب مختلف فقه و اصول فقه و بدین ترتیب آرای علمی و نظرات
1) این روایت متواتر معنوی است و محققین از اصحاب در باب تخطئه و تصویب بدان اعتراف کردهاند،چنانکه اخبار متواتری از ائمه علیهم السلام وجود دارد مبنی براین که: «خداوند برای هر واقعهای حکمی قرارداده است که آن را برای پیامبرش تبیین فرموده و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز برای اوصیای بعد از خویش آن احکام رابیان فرموده است؛ پس تمامی احکام نزد آنان جمع است حتی ارش خراش» هرچند مضامین این اخبارمختلف است اما همگی در افاده این معنا مشترکند.
2) این روایت از روایات مشهوره نبوی است؛ شیخ بزرگوار ما در کتاب «فصول» در باب تخطئه و تصویبمیفرماید: «ن الامة قد تلقت هذه الروایة بالقبول».
آنان دسته دسته وپیدرپی عرضه گردید تا اینکه امروزه به دست ما رسیده است. بدینسان علوم دین و به ویژه فقه نزد علمای بزرگوار پیوسته مورد بحث و نظر بوده و ما اکنون وارث صدها بلکه هزاران کتاب ارزشمند در موضوعات مختلف فقه واصول و حدیث و رجال از اصحاب قدما و عالمان بزرگ متأخر هستیم. میراث گرانقدری که به وسیله آن، نقاب از روی مسایل پیچیده برداشته شده وطالبان علم به حقایق گران بهای آن دست مییازند. خداوند سعی آنان را مشکور و اجر آنان را فراوان گرداند و از ما و از اسلام بهترین پاداش را جزای آنان قرار دهد.
اما با کمال تأسف این پیروزمندی علمی به کاستیهای قابل توجهی مبتلا گردیده که حاصل افراط و تفریط است به گونهای که امروزه مشاهده میکنیم مسائل فراوانی که هیچ فایده قابل توجهی ندارند با مسائل سودمند در آمیخته این معضل بهویژه در اصول فقه رخ مینماید. حتی خود علم شریف فقه نیز از این نقص مخرب در امان نمانده و جای بسی شگفتی است که این گونه مسائل بی فایده روز به روز بیشتر میشود، البته با آب و رنگ توجیهاتی همانند «گسترش علم و اثبات حقیقت» و این مسأله آینده تاریکی را بیم میدهد!
به عنوان نمونه در علم «اصول فقه» که از مهمترین ارکان اجتهاد و استنباط احکام فرعی از مدارک آن است مباحثی به چشم میخورد که یا اصلا ثمرهای ندارد، یا فایده آن بسیار اندک است به حدی که سزاوار بحثهای طولانی نیست. بحث پردامنهای مانند معانی حرفیه؛ بعضی از بحثهای مشتق؛ برخی از بحثهای مقدمه واجب؛بسیاری از مباحث انسداد و بحث پیرامون نقضهایی که بر تعریفها وارد میشود. در حالی که علمای اصول به این نکته معترفند که این تعاریف از قبیل تعریف «شرح اسمی» هستندکه حدّحقیقی رامشخص نمیکنند.
نیز در علم فقه فروعاتی مطرح گردیده که بسیار نادر است؛ اگر نگوییم به طور عادی ابتلای به آنها محال میباشد! مباحثی همچون: بسیاری از فروع مسئله علم اجمالی که گاهی در فقه مطرح میگردد و گاهی در اصول؛ بحث
مشهور از وجوب قسمت بین ازواج پیامبر از سوی آن حضرت صلی الله علیه و آله ؛ بحث از وظایف حضرت ولیعصر - عجل الله تعالی فرجه الشریف - هنگام ظهور؛ حکم خون امام و مواردی دیگر در مورد آن حضرت؛ بحث از مسئله «خلق الساعة» بدین معنا که اگر کسی دفعتآ بالغ خلق شود آیا برای نمازش لازم است وضو بگیرد یا نه؟! و مسائلی دیگر از این قبیل که هر انسان آگاهی در بسیاری از ابواب فقه از آنها اطلاع دارد.
از سوی دیگر مشاهده میشود که اقوال شاذ و نادر را - هرچه باشد - مورد توجه و اعتنا قرار میدهند و با وارد ساختن اشکالات فراوان در تک تک آن اقوال، خود را به زحمت میاندازند هرچند بطلان قول به اندازهای ظاهر وآشکار است که نیاز به رد و ابطال ندارد! و همچنین در توضیح موارد نظر و اشکال در ذیل و صدر کلام مخالفان و نیز توضیح معنا؛ لفظ؛ اصل و فرع آن به زحمت میافتند هر چند از تحقیق حکم مسأله مورد نظر بیگانه و اجنبی باشد.
نیز مشاهده میکنیم که یک یا چند ماه بعضی از مسائل اصول فقه - البته آنچه را که اصول نامیده میشود و چه بسا اصلاً جزء اصول نباشد - را مورد بحث قرار میدهند و آن گاه از هر سو به دنبال ثمره آن میگردند وچون نه از خود آن مسئله و نه از اثر آن نشانی پیدا نمیکنند، دست به دامن «حکم نذر» و مشابه آن میشوند و نفس خویش را به ظهور ثمرهای از مسئله مذکور در نذر راضی میکنند بدین صورت که: چه بسا نذر کنندهای یک مرتبه به ذهنش رسیده و برای اولین بار نذری کند که با مسئله مورد بحث مرتبط باشد! غافل از آن که میتوان نذر این نذر کننده مسکین را به هر مسئلهای از مسائل علوم ارتباط داد! آیا به راستی هیچ عاقلی میپذیرد که تمام مسائل با توجیه مذکور در علم اصول مورد طرح وبررسی قرار گیرد؟!
زجرآورتر از همه، این است که ما امروزه مشاهده میکنیم مجاری بحث در این علوم تغییر کرده و این علوم با سایر علوم مخلوط شده است به گونهای که برای مسائل فقهی یا اصولی با استدلالاتی که ایراد آنها در این مسائل مناسب
نیست مورد بحث قرار میگیرند و استدلالاتی که بیشتر با مباحث فلسفی مناسبت دارند به عنوان دلیل در مباحث فقهی و اصولی به کار میروند، با اینکه واضح است هر علمی گونهای از بحث را سزاوار است که آن گونه در علوم دیگر مناسب نبوده و شایستگی بحث در علوم دیگر را ندارد. به عنوان مثال فلسفه علمی است که حول تدقیق و تعمق در حقایق موجود خارجی و وجود بحث میکند و استدلالاتی که در این علم به کار میرود حول همین مسائل دور میزند، اما فقه و اصول مربوط به امور اعتباریهی تشریعیه و امور عرفیه و ضوابطی است که سیره عقلا در بین خودشان مطابق با آن جاری است. هر کدام از این دو علم نیازمند گونهای از بحث میباشند که دیگری شایستگی آن گونه از بحث را ندارد و شکی نیست که انحراف هر کدام از موضوع و جایگاه خود، چیزی جز بُعد وضلال از حقیقت را به بار نخواهد آورد.
در نتیجه این امور - و موارد دیگری که از ذکر آنها خودداری شد - زمانی طولانی از بهترین روزگار جوانی طلاب علوم دینی و بخش زیادی از نشاط علمی و قوای فکری آنان هدر میرود و پرداختن به این گونه مسائل آنها را از رسیدگی به امور مهمتر و نافعتر باز میدارد.
امروزه این مشکل صعب و پیچیده به عنوان بلایی سر راه علم و اهل علم قرار گرفته و به همین جهت - و نیز جهات دیگر - بحثهای فقهی در این روزگار غالبآ حول ابواب عبادات و مقدار کمی از معاملات دور میزند ومباحث ارزشمند دیگر جز نزد اندکی از علمای اعلام متروک و مهجور باقی مانده است.
از خدای تبارک و تعالی عاجزانه میخواهیم که توفیق عنایت فرماید عدهای با عزم راسخ، این بار سنگین را به دوش گیرند و با تهذیب و تدوین جدید علوم دین، این زوائد بی فایده را از آن دور ساخته، طلاب علوم دینی را به راه درست راهنمایی نمایند. اهمیت این مسئله تابدان جاست که بعضی از اساتید بزرگوار چنین نظری داشت که: «پرداختن به این گونه مسائل خالی از شبهه شرعیه نیست». چه بسا نظر ایشان به این جهت بود که امروزه اسلام عزیز بیشتر از پیش
نیازمند علمایی است که با علوم نافع خویش حافظ و پاسبان حوزه اسلامی باشند اما صرف وقت در مسائل بیاهمیت، آنان را از پرداختن به این امور دقیق ولازم ونافعتر باز میدارد.
عجیب آن است که بسیاری از بحث کنندگان در این علوم با این که از این مسائل آگاهی دارند و در مجالس خود این شیوه را نقد میکنند، هنگامی که وارد بحث شده و مشغول گفتگو در مورد آن میگردند نفس خود را از متابعت دیگران در پیگیری این مطالب باز نمیدارند، گویا گمان میکنند عدم تعدی از روش دیگران در ردیف کردن همه این مباحث و پرداختن طولانی مدت به آنها روشی پسندیده در اقتدای به سلف صالح(ره) است! وگویا این بزرگواران طریقه و روش نیکوی دیگران را فراموش کردهاند که هرگز در قبال مسائل علمی که از آنها نقل میشود جز با ارائه دلیل قطعی خضوع وخشوعی نداشتند و به قائل وگوینده آن نگاه نمیکردند و این روش را منافی با الگوگیری از آنان و پیروی از آثار و روش خویش نمیدانستند.
به راستی وقتی مشاهده میکنیم آنان در مسائل مذکور از بزرگانشان دلیل قاطع میطلبیدند (تا درستی نظرشان را در مورد مسائل بیازمایند) چگونه میتوان پذیرفت که برای قرار دادن آن مسائل در شمار مسائل مهم علوم و کیفیت بحث از آنها، دلیل قاطعی طلب نکرده باشند؟ البته ممکن است دلیل بزرگوارانی که در عمل از مطرح کردن مسائل کم فایده یا بی فایده پیروی میکنند این باشد که اعتقاد دارند در این مباحث فواید علمی وجود دارد هر چند دارای نتایج عملی نباشند. اما ظاهرآ فراموش کردهاند که فایده این علوم جز در عمل ظاهر نخواهد شد و آنچه فایده عملی نداشته باشد استحقاق بحث نیز ندارد؛ زیرا این علوم از قبیل علومی نیستند که ذاتآ مطلوب باشند مانند علومی که از توحید خداوند متعال و اسما و صفات او بحث میکند.
البته ممکن است آن بزرگواران این گونه بپندارند که مخالفت کردن با علمای بزرگوار(ره) در این امور به کرامت آنان لطمه زده و شأن آنان را مورد خدشه قرار
میدهد، اما حق آن است که جمود بر آنچه آنان فرمودهاند و کنار گذاشتن سعی وتلاش و پیرایش و آرایش و تکمیل میراث پربار ایشان، خود بیشتر به کرامت وشأن والای آنان صدمه میزند؛ چرا که این کنار گذاشتن، موجب از دست رفتن و مهجور ماندن اهداف علمی است که سلف صالح در نظر داشتند و مانع از به کمال رسیدن مقصود والای آنان خواهد شد.
از مهمترین اموری که تحقیق و فحص آنها بر فقیه واجب است مسأله قواعد فقهیه میباشد که دستاویزی برای دستیابی به احکام فراوان فقه بوده و فروع مهمی در بسیاری از مباحث و ابواب مبتنی بر همین قواعد میباشد. متاسفانه علی رغم این جایگاه مهم، نه در فقه و نه در اصول چنان که شایسته و سزاوار است مگر به اندازه بسیار اندک و ناکافی پیرامون این قواعد بحث و بررسی نشده و حق آنها ادا نگردیده است. از جمله این قواعد میتوان به قاعده لا ضرر وقاعده تجاوز و قاعده فراغ اشاره کرد که بحث از آنها در بعضی از کتب متأخرین اصولیین به عنوان بحثی طبعی و جنبی استطرادی و نه بهعنوان یک بحث ذاتی و مستقل ذکر شده است. به همین جهت میبینیم که این قواعد نفیس و ارزشمند امروزه مانند آوارگانی هستند که نه جایگاهی دارند و نه قرارگاهی؛ نه از اصول شمرده میشوند و نه از فقه با اینکه حق آنها این است که برای آنها علم مستقلی در نظر گرفته شود؛ زیرا در مباحث گوناگون فقهی نیاز شدیدی به بحثهای دقیق پیرامون این قواعد فقهیه وجود دارد.
روشن است که پالایش این قواعد در ضمن مباحث فقهی ممکن نیست به جهت آنکه هر مسأله از این قواعد، مختص به بحث خاصی است چنانکه بسیاری از آنها نیز - هرچند به طور جانبی و تبعی - به مسائل اصولیه مربوط نمیباشند تا در علم اصول مورد بحث و بررسی قرار گیرند. البته عده بسیار کمی از علما نسبت به تألیف رسالههایی که بعضی از قواعد مهم فقهی را در بر میگیرد
همت گماشتند از جمله عالم فاضل ملا محمد باقر یزدی حائری متوفای نزدیک به سال 1300 هجری و نیز مولا علّامه محمد جعفر استرآبادی متوفای سال 1263 هجری که ایشان کتاب خود را مقالید الجعفریه نام نهاد. هم چنین سید اجل، سید محمد مهدی قزوینی درگذشته به سال 1300 هجری(1)نیز در این زمینه
تألیفی داشته اما متأسفانه هیچ کدام از این کتابها به دست ما نرسیده است.
کتاب «القواعد» که شیخ اعظم ما مرحوم شهید اول رحمة الله آن را تفسیر فرمودهاند نیز به طور کامل قواعد فقهیه را استیفا نکرده بلکه محتوی برخی مسائل فقهی در بعضی از ابواب فقه وهمچنین تعدادی از مسائل اصولی است. چنانکه بعضی از مسائل کلامی و حتی لغوی نیز در کتاب ایشان مشاهده میشود و میتوان گفت این تألیف، به کتاب فقهی شبیهتر است.
همچنین است کتاب «تمهید القواعد» که علامه متبحر شهید ثانی رحمة الله آن را به رشته تحریر درآورده و به گفتهی آن بزرگوار در مقدمه کتاب، محتوی صد قاعده اصولی و احکامی است که متفرع بر آنها میشود و همچنین صد قاعده ادبی وفروع شرعیهای که با این قواعد مناسبت دارند.
نیز کتاب «عوائد الایام» در بیان قواعد الاحکام و مهمات مسائل حلال و حرام تألیف شیخ بزرگوار ما محقق نراقی رحمة الله که این کتاب نیز چنانکه از اسم آن پیداست هرچند مشتمل بر قواعد فقهیه است اما تمام آنها را در بر نگرفته و از سویی مختص به این قواعد نبوده به موارد دیگر نیز پرداخته است.
از مجموع آنچه ذکر شد روشن میگردد در میان تألیفاتی که در دست ما موجود است کتابی که حاوی قواعد فقهیه باشد وجود ندارد که تمامی قواعد با اهمیت را در بر گرفته و آن چنانکه سزاوار این قواعد است پیرامون آنها به بحث وبررسی پرداخته باشد. به همین جهت برای من شکی باقی نماند که پرداختن به این مهم و جمع نمودن این قواعد در یک موسوعه مستقل و بحث شایسته
1) علامه جلیل، احیاگر آثار شیعه و میراثهای ماندگار آنان شیخ آقابزرگ تهرانی در کتاب وزین «الذریعهالی تصانیف الشیعه» به این مورد اشاره فرموده است.
پیرامون آنها خدمتی به علم و اهل آن شمرده میشود. بنابراین با بضاعت کمی که داشتم به تألیف چنین موسوعهای اقدام کردم در حالی که از خدای متعال توفیق وهدایت میطلبم و متضرعانه از او میخواهم تا آرزوی مرا در اتمام آن برآورده سازد و آن را ذخیرهای برای من و مایه تذکری برای دیگران قرار دهد. انه خیر ناصر و معین.
لازم به ذکر است قواعد فقهیه مذکور که در ابواب مختلف فقهی بدانها استناد میشود، هر چند بسیار فراوان هستند اما ما در این کتاب به بحث و بررسی پیرامون مهمترین آنها میپردازیم که سی قاعده فقهی هستند و عناوین آنها ذیلاً ذکر میگردد :
قاعده لاضرر؛(1)
قاعده لاحرج؛
قاعده صحت؛
قاعده قرعه؛
قاعده تجاوز و فراغ؛
قاعده ید؛
قاعده میسور؛
قاعده لاتعاد؛
قاعده جب؛
قاعده الزام؛
قاعده تقیه؛
قاعده حجیت قول ذی الید؛
قاعده حجیت قول عدل واحد در موضوعات؛
قاعده حجیت بیّنه؛
قاعده خراج به ضمان؛
1) قاعده لاضرر به طور مستقل به چاپ رسیده است.
قاعده طهارت؛
قاعده تبعیت عقود از قصدها؛
قاعده حیازت؛
قاعده سبق؛
قاعده تسلط؛
قاعده غرور؛
قاعده اتلاف؛
قاعده ضمان ید؛
قاعده اقرار؛
قاعده عدم ضمان امین؛
قاعده ثبوت بینه بر مدعی و سوگند بر منکر؛
قاعده آن چه ضمانت میشود و آنچه ضمانت نمیشود؛
قاعده تلف در زمان خیار؛
قاعده تلف قبل از قبض؛
قاعده لزوم در معاملات؛
روش ما در این کتاب پیروی از سیره «الأهم فالأهم» است وإنشاءاللّه تعالی تمام موضوعاتراگردآوری خواهیمکردوجانب اختصاردرذکرمطالب رارعایت میکنیم.درنقل اقوال نیز به اختصار پیش میرویم و تنها به اندازه نیاز در بحث، متعرض اقوال بزرگان میگردیم و در صورت نیاز، نام آنها و کتبشان را نیز ذکر میکنیم امّا از آوردن کنیه ایشان و کنیه کتابهایشان - مگر در حدّ ضرورت - پرهیز خواهیم داشت - چنان که امروزه متداول شده است - علت این مطلب نیز، حفظ حق عظیم آنان برگردن ماو همچنین حرصی است که بر درک حقیقت داریم؛ زیرا با رعایت این مهم خواننده محترم میتواند به کلمات و کتب آنان مراجعه نموده و چیزی غیر از آنچه ما متوجه شدهایم از نوشتار آنان استنباط نماید و اندیشه ورأیی نزدیکتر به حق و ثواب از آنچه ما ذکر کردهایم برای او حاصل گردد.
قبل از شروع در بحث از این قواعد ناگزیر از بررسی و اثبات مراد خویش در قاعده فقهیه و جداسازی آن از مسائل اصولیه و مسائل فقهیه هستیم.
عدهای از اصولیین متأخر - چنان که از کلماتشان در مقامات مختلف بر میآید - عنوان قاعده فقهیه را بر احکام عامی که با بسیاری از مسائل فقهی مرتبط میشود اطلاق نمودهاند. مقصود ما در این جا بیان مراد آن بزرگواران از قاعده فقهیه و هم چنین افتراق و جدایی آن از مسائل اصولیه و فقهیه است و به همین جهت قبل از پرداختن به اصل مطلب لازم است به طور اشاره و اختصار به تعریف مسائل اصولی و هم چنین مسائل فقهی بپردازیم.
برای مسائل اصولی تعاریف مختلفی ذکر شده که در این جا اهتمام خاصی به ذکر همه آن تعاریف نداریم. اما به جهت اینکه از سیر بحثی که در مقدمه کتاب بدان اشاره کردیم خارج نشویم میبایست آنچه را در نظر ما حق است ومیتواند به عنوان مقیاس و ملاک برای تشخیص مسائل اصولی از دیگر مسائل هنگام شک در بعضی مصادیق آنها قرار بگیرد بیان کنیم. اینک با ذکر یک مقدمه وارد بحث میشویم.
علم اصول فقه در عصر حاضر مشتمل بر مسائل مختلفی است که ذیلاً به آنها اشاره میشود :
نوع اوّل، مسائلی که در آنها از کلیاتی بحث میشود که با دلالت الفاظی که در کتاب و سنت و معاقد اجماعات وارد شده مرتبط است و به این گونه مسائل «مباحث الفاظ» گفته میشود.
نوع دوم، مسائلی که در آنها از حجیت ادله فراوان و جواز استناد به آن ادله در کشف احکام شرعی بحث میشود و تحت عنوان «باب امارات و ادله اجتهادیه» نامگذاری میگردد.
نوع سوم، مسائلی که در آنها از وظیفه مکلف هنگام شک در حکم واقعی با عدم امکان دسترسی او به حکم واقعی بحث میگردد و به آنها «اصول عملیه» گفته میشود.
نوع چهارم، مسائلی که در آنها از تعارض ادله شرعیه و راه علاج آنها بحث میشود که همان باب «تعادل و تراجیح» میباشد.
نوع پنجم، بحث هایی که حول مسئلهی «اجتهاد و تقلید» و حجیت قول مجتهد برای عامی و حدود و شرایط آن دور میزند و هرچند این بحث به خودی خود نوعی بحث از حجج شرعیه میباشد اما این ویژگی را دارد که مخصوص به مقلدین است هم چنان که مسأله قبلی که مسأله تعادل و تراجیح بود نیز مربوط به بحث حجج شرعیه میشد؛ چرا که این مسأله نیز در واقع به تعیین حجت شرعی از بین ادله متعارض باز میگردد.
با مراجعه به کتابهای اصولی روشن میگردد که علم اصول در ابتدای امر مشتمل بر تمامی این ابحاث و مسائل نبوده بلکه تدریجآ بر آنها اضافه شده تا اینکه امروزه گوناگونی و فراوانی چشمگیری در آن مشاهده میشود. البته شکی نیست که بین این مسائل به طور اجمال، گونهای از ارتباط وجود دارد به گونهای که طبع انسان تمامی آنها را یک جا و به عنوان علمی واحد و مستقل ومدون میپذیرد. این مطلب در ابتدای امر برای هر ناظری قابل تایید و تصدیق است چنانکه بین تمامی این مسائل و امور، این اشتراک در اثر وجود دارد که به فقیه قدرت دسترسی میدهد تا بتواند احکام شرعیه را از مدارک آنها کشف کند. اشتراک تمام مسائل مذکور در این اثر قابل انکار نیست علاوه بر اینکه بین این مسائل و سایر علومی که در فقه بدانها نیاز است فرق واضح و روشنی وجود دارد، علومی مانند رجال؛ حدیث؛ لغت و... به گونهای که هنگام برخورد با آن مسائل، بهطور قطع معلوم میگردد که آنها از علم اصول هستند یا از غیر آن وتمام این موارد معلوم بالوجدان میباشند.
ارتباط وپیوستگی این مسائل دریک اثرخاص وهم چنین تمایزآنهاازمسائل دیگر علوم که معلوم بالوجدان میباشند، همگی از وجود نوعی وحدت بین این مسائل حکایت دارد، وحدتی که به گونههای مختلف ظهور و بروز میکند وروشن است که جمع آوری و ارائه آنها تحت عنوان یک علم واحد - چنانکه
جمعی از محققین این وظیفه را به عهدهای گرفته و عدهای دیگر آن را تقریر کردهاند - هرگز تصادفی و اتفاقی نبوده بلکه آنچه آنان را به چنین همتی واداشته این است که بین این مسائل ربطی واقعی و حقیقی وجود داشته است. به همین جهت نمیتوان گفت بعضی از این مباحث از مسائل اصلی اصول خارج بوده ومیتوان آنها را به عنوان یک بحث استطرادی و جنبی مطرح کرد. چنانکه بسیاری از علمایی که نسبت به تدوین آن مسائل همت گماشتندبه چنین کاری دست زدند و حتی محقق قمی رحمة الله بیشتر مباحث مذکور را به جز موارد بسیار اندکی خارج از مسائل اصول قرارداده و آنها را داخل در مبادی اصول در نظر گرفته است؛ با این توجیه که این مسائل از عوارض ادله اربعه نبوده بلکه جزء مباحث ادله بماهی ادله میباشند.
به راستی اگر عموم مباحث الفاظ و تمامی بحثهای ادله اجتهادیه و همچنین اصول عملیه، خارج از علم اصول باشند، پس خود این علم که گوشها را وقف خود نموده و کتابها را پر کرده است حاوی چه مسائلی است؟! و آیا چنین علمی میتواند تنها بحث از احوال تعارض دو دلیل باشد؟ و به راستی انگیزه ودلیل صحیح برای اخراج این مسائل مهم از علم اصول چیست؟
ضعیفتر از قول ایشان، گفتار کسی است که مبحث الفاظ را یک جا و تمامآ داخل در مبادی علم اصول میداند! در حالی که مباحث الفاظ تقریبآ نصفی از مباحث علم اصول را در بر میگیرد و چنین کسی فرقی بین این مباحث و دیگر مسائل علم اصول که اهداف آن را در بر میگیرد قائل نیست. بنابراین حق آن است که گفته شود: تصحیح تعریفهایی که آنان از علم اصول ارائه کردهاند بسیار سادهتر و راحتتر از جداسازی بین مسائل مذکور است!
امّا تعریف جامعی که تمامی آن مسائل و هم چنین مواردی که با آن مسائل مشابهت دارد را شامل شده و حاکی از وحدت موجود بین آنها باشد، این است که: «إنّ مسائل الأصول هی القواعد العامّة الممهدة حاجة الفقیه إلیها فی تشخیص الوظایف الکلیة للمکلفین؛ مسائل اصول قواعد عمومی هستند که جهت نیاز فقیه به آنها در تشخیص وظایف کلی مکلفین مهیا گشتهاند».
با این تعریف، مسائل اصولی از دیگر مسائل مانند مسائل و قواعد فقهی به وسیله سه امری که ذیلاً به آنها میپردازیم جدا میشوند :
امر اوّل: مسائل اصولی به منظور برطرف کردن نیاز فقیه در تشخیص وظایف مکلفین آماده شدهاند به همین جهت از علوم ادبی و مانند آن که فقیه از آنها بینیاز نیست جدا میشود؛ چرا که آن علوم به طور مشخص برای رفع حاجت فقیه مهیا نشدهاند. بنابراین بحث از صیغه امر و ماده آن وهم چنین بحث از مشتق و امثال آن مباحث اصولی میباشند هرچند به مباحث لغوی و ادبی شباهت داشته باشند؛ چرا که در اصل جهت رفع حاجت فقیه مهیاگردیدهاند.
امر دوم : نتایج مسائل اصولی، احکام و وظایف کلی میباشد در نتیجه بحث از حجیت استصحاب در شبهات موضوعیه و هم چنین برائت و احتیاط در شبهات موضوعیه و موارد مشابه آن هرگز از بحثهای اصولی شمرده نمیشوند؛ زیرا نتایج آنها احکام و وظایف شخصیه است نه احکام و وظایف کلی.
امر سوم : مسائل اصولی، مختص به بابی غیر باب دیگر و مختص به موضوعی غیر از موضوع دیگر نبوده بلکه شامل تمامی موضوعات در همه ابواب فقه هستند، به شرط اینکه مصداقی برای آنها یافت شود. بنابراین بحث از هیأت وماده امر و هم چنین بحثهای عموم و خصوص و نیز بحثهای ادله اجتهادیه و اصول عملیه و احکام تعارض و دیگر مسائل، مختص به موضوعی غیر از موضوع دیگر و بابی از ابواب فقه غیر از ابواب دیگر نمیباشد و به همین جهت مسائل اصولی از قواعد فقهی قابل تمییز هستند چنانکه ان شاء ا... در آینده شرح آنهاخواهد آمد.
بنابر آنچه ذکر شد، چنین شرطی وجود ندارد که مسئله اصولیه در طریق استنباط حکم واقع شود - چنان که ظاهر کلام تعدادی از اعلام چنین است - زیرا بحث در بسیاری از مسائل اصول، بحث از خود حکم شرعی است نه آنچه در طریق استنباط حکم شرعی واقع میگردد. بهعنوان نمونه بحث از برائت شرعیه در شبهات حکمیه، از این کلام معصوم استفاده میشود که فرمودند: «کل شیءٍ
لک حلال». البته اگر قایل شویم که این فرمایش شبهات حکمیه را شامل شود. بهدلیل این که این بحث، بحث از حکم شرعی عام «اباحه» است، نهایت امر مختص به یک باب یا به یک موضوع خاص نیست به خلاف احکامی که در فقه مورد بحث قرار میگیرند. بحث در غیر از برائت از اصول عملیه؛ - عقلیه یا شرعیه - با این توضیح که بحث از مواردی که شامل حکم ظاهری شرعی هستند، در حقیقت بحث از حکم شرعی است و اما در غیر این مورد بحث دایر مدار وظیفه شاک هنگام حیرت و شک به نحو کلی و عام است بدون اینکه مختص به باب یا موضوع خاصی باشد چنانکه شأن مسائل فرعیه چنین است.
اما مسائل فقهی، مسائلی هستند که در آنها احکام و وظایف عملیه شرعیه وآنچه که بدانها بازگشت دارد و نیز موضوعات شرعیه احکام مورد بررسی واقع میگردد.با این تعریف مباحث احکام خمسه مشهور؛ احکام وضعیه، ماهیت عبادات ومواردی همچون طهارت ونجاست که برای موضوعات خاصه ثابت میشوند ومنجر به احکام تکلیفیه یا وضعیه متعلق به افعال مکلفین میگردند از ابحاث فقهیه خواهند بود که داخل در تعریف مذکور میباشند، هم چنان که بحث از عبادات صبی واحکام دیگری که شامل صبی میشود نیز اینگونه است.
در مجموع، موضوع مسئله فقهیه نه خصوص افعال به طور مطلق است و نه خصوص افعال مکلفین و اگر شامل این دو مورد باشد لازم است در بسیاری از مسائل فقهی مواردی به عنوان استطرادی و مسائل جنبی ذکر شود مانند بحثهایی که به عبادت و دیگر احکام صبی تعلق دارند و نیز مسائلی که در آنها از احکام وضعیهای که متعلق به اعیان خارجیه مانند احکام آبها ومطهرات ونجاسات هستند، در صورتی که هیچ انگیزه و دلیل درستی برای خارج کردن آنها از دایره فقه - با کثرت و فراوانی که دارند - وجود ندارد هم چنانکه وجهی برای برگرداندن این عناوین از ظاهرشان و ارجاع آنها به بحث از افعال مکلفین - با زحمت و تکلف - وجود ندارد.
از همین جا روشن میگردد که قواعد فقهیه، احکام عام فقهی هستند که در
ابواب مختلف جاری میگردند و موضوعات این قواعد هر چند اخص از مسائل اصولی هستند اما در عین حال اعم از مسائل فقهیه میباشند. به تعبیر دیگر قواعد فقهیه مانند برزخی بین اصول و فقه میباشند، بدین گونه که یا از جهتی مختص به عدهای از ابواب فقه میباشند نه همه ابواب (مانند قاعده طهارت که فقط در ابواب طهارت و نجاست جاری است و هم چنین قاعده لا تعاد که تنها در ابواب صلاة جریان دارد و قاعده ما یضمن و ما لا یضمن که در ابواب معاملات به معنای اخصّ جریان دارد) و یا آنکه مختص به موضوعات معیّنه خارجیه هستند هرچنددرتمامی ابواب فقه عمومیت داشته باشد(ماننددوقاعده لاضرر ولاحرج که هر چند در بیشتر یا تمامی ابواب فقه جریان دارند امّا حول موضوعات خاص یعنی ضرریه و حرجیه دور میزنند.)
و این بخلاف مسائل اصولیه است چرا که مسائل اصولیه بر دو گونهاند؛ یا اصلاً شامل حکم شرعی نبوده بلکه در طریق استنباط حکم شرعی قرار میگیرند مثل بسیاری از مسائل اصولی و یا آن که متضمن حکم عامی هستند مثل برائت شرعیه که در مواردی که نصی در آنها وجود ندارد جاری میگردد و چنان که گذشت این گونه نیست که به موضوعی اختصاص داشته و موضوع دیگر را دربر نگیرند بلکه در تمامی موضوعاتی که فاقد نص میباشند جریان دارند.
شبهه :این مواردنیزاختصاص به موضوع خاصی دارندومختص به موضوعاتی هستند که در مورد آنها نصی وجود ندارد و این خود خصوصیتی را میرساند.
پاسخ : این خصوصیت، خصوصیت خارجی و از ناحیه ذات موضوع نیست بلکه خصوصیتی است که از ملاحظه حکم شرع ناشی میشود.
در مجموع، غرض ما از تمامی مطالبی که در تعریف مسأله اصولیه و فقهیه ونیز قاعده فقهیه ذکر شد این بود که حال بعضی از مسائل متشابه که گاهی مورد بحث واقع میشوند مشخص گردد که آیا از علم اصول هستند یا از قواعد فقهیه و یا از نفس فقه به شمار میروند و روشن است که تشخیص حال مسأله ومندرج شدن آن ذیل هر یک از علوم، دخل تامی در نحوه بحث از آن و نیز
کیفیت استفاده آن از مبادی مخصوص به خود آن مسأله دارد؛ چرا که هر کدام از علوم سه گانه به نوعی از بحث اختصاص دارند که در غیر آن علم جاری نبوده وبدین صورت از علوم دیگر ممتاز ومشخص میگردد چنانکه در مقدمه بدان اشاره شد و دقت در این مطلب بسیارلازم است.
در بین گروهی از اصولیین این طور شهرت یافته که مسائل اصولی برای مجتهد مفید و سودمند هستند نه مقلد. به خلاف مسائل فقهی که هم برای مجتهد و هم برای مقلد سودمند است و چنین اختلافی را به عنوان راهی برای تمییز وجدا ساختن مسائل اصولی از مسائل فقهی برشمردهاند.
اما در این ادعا اشکال واضحی وجود دارد؛ زیرا با روش و سیره دائمی فقها وآن چه که در کتب فقهی ذکر کردهاند مخالفت دارد. آن بزرگواران در بسیاری از موارد، بحث از تشخیص مصادیق خارجی و صدق عناوین عرفی - که در احکام شرعی وارد شده است - بر مصادیق مورد شک و یا عدم صدق آن را مطرح کرده وپیرامون آن بحث کرده، آنگاه طبق نظر خویش فتوا میدهند. مثلاً در بحث تغییر آب بحث میکنند که تغییری که موجب نجاست آب میشود تا چه اندازه است؟ و این که آیا این تغییر بر تغییر تقدیری هم صدق میکند تا اگر تقدیرآ تغییر حاصل شد حکم به نجاست آب شود یا حکم به نجاست آن نمیتوان کرد؟ و نیز پیرامون آبی که از مقدار کر به اندازه بسیار کمی نقصان پیدا کرده بحث میکنند که آیا اطلاق کر بر چنین آبی از باب مجاز و مسامحه است یا به نظر عرف حقیقتاً از کر کمتر شده؟ و آیا میتوان حکم کر را بر آن بار کرد یا خیر؟ و همچنین پیرامون تعریفات و مرزبندی هایی که در شریعت مقدس وارد شده به بحث مینشینند و نیز در مورد سنگ هایی که از معادن استخراج میشود که آیا عنوان «ارض» در ابواب «ما یصح السجود علیه؛ آنچه سجده بر آن صحیح است»، بر این سنگها صدق میکند تا سجده بر آنها صحیح باشد یا خیر؟ و نیز آیا سجده
بر پوست میوهها به طور مطلق جایز است یا تنها بعد از جدایی از درخت میتوان بر پوست میوه سجده کرد؟ با توجه به این که باید بررسی شود عنوان «ما اکل» که در اخبار وارد شده بر کدام از دو مورد فوق صدق میکند.
و موارد فراوان دیگری که از جهت کثرت و فراوانی قابل شمارش نیست. تمامی این موارد در حقیقت به تشخیص موضوعات عرفیه خارجیه بازگشت میکند و اگر این گونه نبود که این تطبیقها موکول به نظر فقیه گردیده است، آن چه بر فقیه واجب میماند فقط فتوا دادن در کلیات بود که مثلاً بگوید: «الماء إذا تغیر بالنجاسة، نجس» و«الکر طاهر مطهّر» و«یجب السجود عَلی الأرض وما خرج منها إلّا أکل ولبس».
و مقلدین را در تشخیص مصادیق این موارد کبروی و کلی رها میساختند.
راز جریان سیره آنان در فقه بر مطلب مذکور این است که ملاک تقلید - یعنی لزوم رجوع جاهل به عالم - هرگز مختص به احکام کلیه نبوده، بلکه گاهی تطبیق بسیاری از موضوعات عرفی بر مصادیقشان، نیازمند دقت نظر و تعمق در فکر است که مانند مثالهای ذکر شده از قدرت عموم مردم خارج است و به همین دلیل است که باید در این موارد به مجتهد و نظر او رجوع نمایند. مجتهد نیز در تشخیص آنها، به ارتکازات موجود در اعماق ذهن مراجعه کنندگان و اذهان تمامی اهل عرف که مورد غفلت آنها واقع گردیده رجوع میکند - و البته مقلدین او نیز در زمره اهل عرف به شمار میروند - و آنها را استخراج مینماید و به وسیله همین ارتکازات، صدق یا عدم صدق این عناوین را بر مصادیق مشکوک کشف نموده و بر طبق آن فتوا میدهد.
البته روشن است پیرامون مفاهیم واضح و روشنی که در آنها فرقی بین مجتهد وعامی از جهت فوق وجود ندارد، مانند مفهوم ماء؛ دم و... هرکدام از مجتهد ومقلد به تشخیص خود رجوع میکنند و تشخیص هیچ کدام در حق دیگری حجت نخواهد بود. از همین جا وجه عدم جواز تفویض امر استصحاب و دیگر اصول عملیه بر شبهات موضوعیه به مقلدین روشن میگردد با این که
این موارد قطعآ از مسائل اصولی نیستند. دلیل این مطلب آن است که تشخیص مجاری ومعارضات مسائل مذکور و آگاهی از این که کدام حاکم بر دیگری وکدام محکوم است، مطلبی است که انسان عامی قادر به شناخت آن نیست و در حقیقت نسبت به آنها جاهل است و باید به عالم و کارشناس رجوع نماید وچنان که گذشت رجوع جاهل به عالم مختص به احکام کلی نبوده بلکه نسبت به آنها وموضوعات مشکل دیگر و امثال آن، عمومیت دارد؛ زیرا ملاک رجوع در همه موارد یکی است.
قواعد فقهیه به چند قسم تقسیم میگردد :
قسم اول: قواعدی که مختص به یک باب خاص از فقه نبوده بلکه به حسب مدلول خود در بیشتر یا تمامی ابواب فقه جاری است، مگر آن که مانعی از اجرای آن وجود داشته باشد. مانند قاعده لا ضرر؛ و قاعده لا حرج و - بنابرقولی - دو قاعده قرعه وصحت.به همین جهت آنها را تحت عنوان «القواعد العامّة» نام گذاری میکنیم.
قسم دوم: قواعدی که مختص به ابواب معاملات به معنای اخص میباشند و در غیر این ابواب جریان ندارند. مانند قاعده «التلف فی زمن الخیار» و قاعده «ما یضمن و ما لا یضمن» و قاعده «عدم ضمان الامین» و...
قسم سوم: قواعد مختص به ابواب عبادات مانند قاعده «لا تعاد» وقاعده «تجاوز» و قاعده «فراغ» - بنابر قول معروف - و قواعد مشابه اینها.
قسم چهارم: قواعدی که در ابواب معاملات به معنای اعم جاری است مانند قاعده طهارت و...
قسم پنجم: قواعدی که برای کشف موضوعات خارجیه واقع در تحت ادله احکام استعمال میشود، مثل حجیت بینه و حجیت قول ذی الید و کفایت عدل واحد در موضوعات و عدم کفایت آن.
این دسته مانند اماراتی هستند که در باب احکام بدان استناد میشود. فرق بین امارات و بین این قسم از قواعد فقهیه این است که امارات در کشف احکام کلی به کار میروند اما این دسته از قواعد فقهیه در کشف موضوعات کارآیی دارند. اقسام دیگری نیز علاوه بر این پنج قسم وجود دارند.
سزاوارتر آن است که هر کدام از این اقسام را مستقلا مورد بحث دهیم چرا که بین قواعد مندرج تحت دو قسم قرابت و هم گونی وجود دارد که موجب تسهیل امر در اثبات و درک حقایق و حل مشکلات آنها میگردد.
و الحمد لله أولاً وآخرآ.
از مشهورترین قواعد فقهی، قاعده «لا ضرر» است که در تمامی ابواب فقه از عبادات تا معاملات، مورد استدلال قرار گرفته و در بسیاری از مسائل نیز تنها مدرک برای اثبات حکم است.
به واسطه همین اهمیّت و کارآیی، بسیاری از علمای بزرگ متأخر به بحث پیرامون آن پرداخته، و رسالههای مستقلی در مورد آن تألیف نموده و معنا؛ مدرک؛ فروع و نتایج آن را بیان کردهاند.
از جمله این بزرگان، علّامه اکبر شیخ اعظم ما، شیخ مرتضی انصاری قدس سره است. این بزرگوار بعد از آنکه در کتاب «فرائد الاصول» ذیل قاعده اشتغال، بحثی از این قاعده به بیان آورده رساله مستقلی نیز پیرامون قاعده «لا ضرر» نگاشته که در ملحقات کتاب مکاسب به چاپ رسیده است.
همچنین علّامه محقق شیخ الشریعه اصفهانی قدس سره و علّامه ماهر محقق نائینی وعلّامه نراقی را میتوان نام برد.
برخی از بزرگان آن را به عنوان مدرک پذیرفته و در بسیاری از فروع فقهیه به آن استناد نمودهاند.
بعضی دیگر نیز پایههای آن را تخریب کرده و معتقد شدهاند که نمیتوان برای اثبات فروع فقهی که مدرک دیگری ندارند، به آن اعتماد نمود.
بعضی دیگر نیز آن را حکم قضایی دانستهاند که تنها در ابواب قضا معتبر ومورد اعتماد است.
بر این اساس شایسته است، که این قاعده مورد بحث و بررسی دقیق قرار گرفته و مدارک؛ مفاد و اشکالات وارد بر آن مفصلاً بررسی شود تا وضعیّت فروع فقهیّه فراوانی که در ابواب مختلف فقه بر این قاعده تکیه دارد روشن شود.
بیتردید نفی ضرر و ضرار، از اموری است که عقل به طور مستقل به آن حکم میکند. همچنین در موارد خاصی، آیاتی از قرآن شریف و روایات فراوان نیز به آن گواهی میدهد.
آیه اوّل: خدای متعال در آیه 233 سوره بقره میفرماید :
«(... لاَ تُضَارَّ وَالِدَةٌ بِوَلَدِهَا وَلاَ مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ ...)...؛ نباید بر مادر و فرزندش به خاطر یکدیگر زیانی وارد شود؛ ونه بر پدر و فرزندش (از ناحیه یکدیگر ضرری وارد آید)، ...».
مورد آیه جایی است که خدای متعال، مادر را منع میفرماید از اینکه در مقابل اختلافاتی که با پدر فرزند شیرخوار دارد، شیر دادن به بچه را رها کند و به بچه هم چنین آسیب وارد شود. پدر را نهی میفرماید که به بهانه چنین اختلافاتی با مادر کودک، به مقابله پرداخته و خرج و نفقه زن را در مدت شیر دهی او ندهد. در این صورت زن از عمل به وظیفه خود بازمانده و به بچه ضرر وارد میشود.
معنای مذکور بهترین احتمال در معنای آیه شریفه است، توجّه به ابتدای آیه نیز این معنا را تأیید میکند: «(وَالْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَیْنِ کَامِلَیْنِ لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضَاعَةَ وَعَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَکِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ...)؛ مادران، فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند، (این) برای کسی است که بخواهد دوران شیر دادن را تکمیل کند. و آن کس که فرزند برای او متولد شده [پدر] باید خوراک و پوشاک مادر را به طور شایسته (در مدّت شیر دادن) تأمین کند...».
این قسمت از آیه به دو حکم اشاره میکند: حکم شیر دادن مادر به کودک مدت دو سال کامل؛ و حکم نفقه و تأمین مخارج مادر در طول مدّت شیر دهی. ذیل آیه نیز - چنانکه معنا کردیم - مؤید همین دو حکم است؛ گویی خداوند متعال میفرماید: اگر یکی از والدین از انجام وظیفه خود سر باز زد (مادر شیر نداد، یا پدر نفقه نداد) دیگری حق ندارد مقابله به مثل نموده وظیفه خود را ترک کند؛ زیرا این امر موجب میشود به بچه ضرر وارد شود.
ادامه همین آیه شریفه نیز مؤید این مطلب است: «(... وَعَلَی الْوَارِثِ مِثْلُ ذَلِکَ ...)؛ و بر وارث او (نیز) لازم است مثل این کار را انجام دهد (و هزینه مادر را در دوران شیر دادن تأمین نماید)...».
در این صورت، عبارت «لا تضار» به صیغه معلوم و «با» در «بولدها» زائده است؛ زیرا ماده «مضاره» متعدی است و برای متعدی شدن نیاز به «با» ندارد.
احتمالات دیگری نیز در معنای آیه ذکر شده است مبنی بر اینکه کلمه «لاتضار» به صیغه مجهول است که در این صورت «با» در «بولدها» به معنای سببیّت خواهد بود. چنانکه فاضل مقداد در کتاب «کنز العرفان فی فقه القرآن» مینویسد: «گفته شده مراد این است که مراقب باشید، مادر به سبب فرزندش متضرّر نشود (لاَ تضارُّ والِدَةٌ بِوَلَدِها)؛ مبادا از روی ترس از فرزنددار شدن، آمیزش با همسر را ترک کنید و به این واسطه به او ضرر وارد شود. هم چنین به عکس، مراقب باشید پدر به سبب فرزندش متضرّر نشود (وَ لا مَولودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ)؛ یعنی اینگونه نباشد که مادر به خاطر ترس از بچهدار شدن آمیزش با همسر را ترک کند و به این واسطه به او ضرر وارد شود. این معنا از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل شده است». (1)
بر اساس این احتمال، آیه بر نهی پدر از ضرر زدن به مادر، و نهی مادر از ضرر زدن به پدر؛ و بر اساس احتمال اوّل، آیه بر نهی پدر و مادر از ضرر زدن به فرزند
1) کنز العرفان فی فقه القرآن، ج 2، ص 234.
دلالت دارد بنابراین در هرحال بر نفی ضرر و نهی از ضرر زدن دلالت خواهد داشت، که مطلوب ما است. و اما بحث و بررسی کامل معنای آیه به محل آن واگذار میشود.
آیه دوم: خداوند در مورد زنان مطلّقه در آیه 6 سوره طلاق میفرماید :
«(أَسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ سَکَنْتُمْ مِنْ وُجْدِکُمْ وَلاَ تُضَارُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ ...)؛ آنها [زنان مطلقه] را هر جا که خودتان سکونت دارید و در توانایی شماست سکونت دهید؛ و به آنها زیان نرسانید تا آنها را در تنگنا قرار دهید (و مجبور به ترک منزل شوند)...».
در این آیه خدای متعال نهی میفرماید از اینکه در مسکن و نفقه زنان مطلقه در ایام عدّه، تنگ گرفته و از این جهت به آنها ضرر وارد شود!
آیه سوم: خدای سبحان در آیه 231 سوره بقره میفرماید :
«(وَاِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَلاَتُمْسِکُوهُنَّ ضِرَاراً لِتَعْتَدُوا...)؛ و هنگامی که زنان را طلاق دادید و به پایان عدّه خود رسیدند، یا به طور شایسته آنها را نگهدارید (و آشتی کنید) و یا به طرز پسندیدهای آنها را رها سازید؛ و آنها را به خاطر زیان رساندن نگاه ندارید تا (به حقوقشان) تجاوز کنید...».
در این آیه شریفه خداوند نهی فرموده است که مرد بدون میل و رغبت به زن در ایام عدّه رجوع کند و رجوع او تنها به منظور ضرر زدن به او باشد، و این ضرر زدن - چنانکه در «کنز العرفان» به آن اشاره شد - با کوتاهی در پرداخت نفقه حاصل میشود یا اینکه مرد به این بهانه مدّت جدایی را آنقدر طولانی کند که زن ناچار شود مهریه خود را ببخشد. (1)
آیه چهارم: قرآن کریم در آیه 12 سوره نساء ضمن نهی وصیت کننده از اینکه در وصیّت خودش به وارث ضرر زده و حقوق آنان را ضایع کند، میفرماید :
1) کنز العرفان فی فقه القرآن، ج 2، ص 224.
«(... مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصَی بِهَا أَوْ دَیْن غَیْرَ مُضَارٍّ ...)؛ پس از انجام وصیّتی که به آن سفارش شده و ادای دین؛ به شرط آنکه (از طریق وصیّت و اقرار به دین) به ورثه ضرر نزند...».
خدای سبحان بر اساس آیه نهی میفرماید که وصیّت کننده وصیّتهایی کند که اجحاف در حق ورثه باشد یا موجب گردد بعضی از آنها به حق خود نرسند؛ یا به نیّت اینکه مال به ورثه نرسد اقرار به دینی کند که مدیون نیست. آیه 182 سوره بقره نیز به همین معنا اشاره دارد: «(فَمَنْ خَافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفًا أَوْ اِثْماً فَأَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلاَ اِثْمَ عَلَیْهِ ...)؛ و کسیکه از انحراف وصیّت کننده (و تمایل یک جانبه او به بعض ورثه) یا از گناه او (که مبادا وصیّت به کار خلافی کند) بترسد، و میان آنها را اصلاح دهد، گناهی بر او نیست (و مشمول حکم تبدیل وصیّت نمیباشد)».
و «جنف» به معنای تمایل به افراط و تفریط یا ضرر زدن به ورثه میباشد.
آیه پنجم: خدای متعال در آیه 282 سوره بقره میفرماید :
«(... وَلاَ یُضَارَّ کَاتِبٌ وَلاَ شَهِیدٌ...)؛ و نباید به نویسنده و شاهد، (به خاطر حقگویی) زیانی برسد...».
آیه شریفه نهی فرموده است که کسانیکه در دِین با معاملهای به عنوان کاتب یا شاهد حضور دارند موجب ضرر شوند به اینکه چیزی بنویسند که واقع نشده یا بر چیزی شهادت دهند که شاهد آن نبودهاند. این معنا جایی است که فعل «لایضار» به صیغه معلوم خوانده شود. اما اگر به صورت مجهول خوانده شود معنا این خواهد بود که هیچگاه نباید کاتب و شهود که حق و عدالت را رعایت میکنند، مورد ضرر و آزار قرار گیرند.
آنچه در اثبات این قاعده بهطور کلی بر آن تکیه شده، روایات زیادی - و بنابر ادّعا در حدّ تواتر - است که شیعه و سنی نقل نمودهاند. هر چند روایات مذکور از
جهت عبارت و حتی مضمون مختلفاند (بعضی عام و بعضی خاص هستند) برای اثبات کلّیّت این قاعده کفایت میکنند.
بر شماری این روایات، بهرههای فراوان و گوناگونی در بردارد که بر بررسی موردی آنها حاصل نمیشود، بهمین جهت مناسب است ابتدا تمام روایاتی که در این مسأله در کتب بزرگان مورد استناد قرار گرفته را ذکر شود و لازمه این مطلب آن است که همه آنچه محقّقان در رساله هایی که در این باب گرد آورده اند به همراه آنچه در منابع دیگر به آن دست یافتهایم ضمیمه نموده و بررسی نماییم، هر چند امکان دارد با جستوجوی بیشتر بتوان موارد دیگری نیز یافت.
در اینجا ابتدا روایات بزرگان علمای امامیّه (رضوان الله تعالی علیهم) وسپس احادیث موجود در کتب اهل سنّت بیان میگردد.
«إِنَّ سَمُرَةَ بْنَ جُنْدَبٍ کَانَ لَهُ عِذْقٌ، وَکَانَ طَرِیقُهُ إِلَیْهِ فِی جَوْفِ مَنْزِلِ رَجُلٍ مِنَ الاَْنْصَارِ، فَکَانَ یَجِیءُ وَیَدْخُلُ إِلَی عِذْقِهِ بِغَیْرِ إِذْنٍ مِنَ الاَْنْصَارِیِّ؛ فَقَالَ لَهُ الاَْنْصَارِی: یَا سَمُرَةُ لاَ تَزَالُ تُفَاجِئُنَا عَلَی حَالٍ لاَ نُحِبُّ أَنْ تُفَاجِئَنَا عَلَیْهَا، فَإِذَا دَخَلْتَ فَاسْتَأْذِنْ؛ فَقَالَ : لاَأَسْتَأْذِنُ فِی طَرِیقٍ وَهُوَ طَرِیقِی إِلَی عِذْقِی؛ قَالَ: فَشَکَا الاَْنْصَارِی إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله، فَأَرْسَلَ إِلَیْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَأَتَاهُ فَقَالَ لَهُ: إِنَّ فُلاَناً قَدْ شَکَاکَ وَزَعَمَ أَنَّکَ تَمُرُّ عَلَیْهِ وَعَلَی أَهْلِهِ بِغَیْرِ إِذْنِهِ، فَاسْتَأْذِنْ عَلَیْهِ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَدْخُلَ؛ فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ أَسْتَأْذِنُ فِی طَرِیقِی إِلَی عِذْقِی؟! فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله : خَلِّ عَنْهُ وَلَکَ مَکَانَهُ عِذْقٌ فِی مَکَانِ کَذَا وَکَذَا؛ فَقَالَ: لاَ؛ قَالَ: فَلَکَ اثْنَانِ؛ قَالَ: لاَ أُرِیدُ؛ فَلَمْ یَزَلْ یَزِیدُهُ حَتَّی بَلَغَ عَشَرَةَ أَعْذَاقٍ؛ فَقَالَ : لاَ؛قَالَ: فَلَکَ عَشَرَةٌ فِی مَکَانِ کَذَا وَکَذَا؛ فَأَبَی؛ فَقَالَ: خَلِّ عَنْهُ وَلَکَ مَکَانَهُ عِذْقٌ فِی الْجَنَّةِ؛ قَالَ: لاَ أُرِیدُ؛ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله : إِنَّکَ رَجُلٌ مُضَارٌّ وَلاَ ضَرَرَ وَلاَ ضِرَارَ عَلَی مُوْمِنٍ؛ قَالَ: ثُمَّ أَمَرَ بِهَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَقُلِعَتْ ثُمَّ رَمی بِهَا إِلَیْهِ، وَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله : انْطَلِقْ
فَاغْرِسْهَا حَیْثُ شِئْتَ؛ سَمُرَة بن جُندَب (1)درخت نخلی داشت که برای سرکشی به آن باید از داخل منزل مردی از انصار عبور میکرد. و هر زمان که میخواست به نخل خود سرکشی کند، بدون اجازه از مرد انصاری صاحب خانه، وارد خانه او میشد. مرد انصاری به سمره گفت: تو هر وقت بخواهی سر زده وارد منزل ما میشوی، گاهی ما در وضعیتی هستیم که دوست نداریم در آن حال بی خبر بر ما وارد شوی، از این به بعد قبل از ورود، اجازه بگیر. (2)
1) وی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله از قبیله بنی شمخ بن فزاره بود. بنابر آنچه از تتبع کتب رجال و سیره و بهخصوص مطالبی که علامه مامقانی و ابن ابی الحدید در مورد وی نقل کردهاند او از سنگدلترینودشمنترین افراد نسبت به اهل بیت علیهم السلام و شیعیان آنان بود که از قتل و کذب و تحریف ابا نداشت.گزارشات تاریخی زیر به خوبی بر این مطلب گواهی میدهد :ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 73 نقل میکند: معاویه، صد هزار درهم به سمرة بن جندبداد تا از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کند که آیات شریفه 204 و 205 سوره بقره: «(وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِیالْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیُشْهِدُ اللَّهَ عَلَی مَا فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ وَاِذَا تَوَلَّی سَعَی فِی الاَْرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَوَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لاَ یُحِبُّ الْفَسَادَ)؛ و از مردم کسانی هستند که گفتار آنان در زندگی دنیا مایه اعجاب تو میشود -در ظاهر اظهار محبت شدید میکنند - و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه میگیرند - در حالیکه - آنانسرسختترین دشمناناند. و هنگامی که روی برمیگردانند - و از نزد تو خارج میشوند - در راه فساد درزمین کوشش میکنند و زراعتها و چارپایان را نابود میسازند با اینکه میدانند خدا فساد را دوستنمیدارد»، در مورد علی علیه السلام نازل شده است! و آیه شریفه 207 سوره بقره: «(وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ)؛ بعضی از مردم - با ایمان و فداکار، همچون علی علیه السلام در «لیلة المبیت»به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله، جان خود را به خاطر خشنودی خدا میفروشند و خداوند نسبتبه بندگان مهربان است» در مورد ابن ملجم نازل شده است! سمره نپذیرفت؛ معاویه قیمت را بالا برد تااینکه سمره به چهارصد هزار درهم راضی شد!همچنین طبری (تاریخ طبری، ج 4، ص 217) و ابن اثیر (اسدالغابة، ج 1، ص 237) از قول او نقل میکنندکه گفت: «والله! اگر خدا را مثل معاویه اطاعت میکردم هرگز عذابم نمیکرد!».
2) رواه فی الوسائل فی الباب 12 من کتاب احیاء الموات ثمَّ قال: و رواه الصدوق باسناده عن ابن بکیر نحوه،و رواه الشیخ باسناده عن احمد بن محمد بن خالد مثله
سمره گفت: این تنها راه من برای دستیابی به درخت نخل میباشد و من برای راه خودم اجازه نمیگیرم.
مرد انصاری خدمت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد و از سمره شکایت کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله به سمره فرمود: فلانی از تو شکایت کرده و میگوید بدون اجازه، بر او وخانواده اوواردمیشوی؛ازاین پس هروقت خواستی واردشوی اجازه بگیر.
سمره گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله ! برای راهی که به سمت نخل خود میروم اجازه بگیرم؟
حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: تو آن نخل را رها کن، من بجای آن در جایی دیگر یک نخل به تو میدهم. سمره گفت: نمیخواهم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بجای یک نخل، دو نخل در جای دیگر به تو میدهم. سمره گفت: نمیخواهم. رسول خدا صلی الله علیه و آله یکی یکی تعداد نخلها را اضافه میفرمود تا به ده نخل رسید.
سمره پیوسته میگفت: نه! و نمیپذیرفت.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: از این نخل بگذر، بجای آن نخلی در بهشت برای تو خواهد بود. سمره گفت: نمیخواهم.
در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: إِنَّکَ رَجُلٌ مُضَارٌّ وَلاَ ضَرَرَ وَلاَ ضِرَارَ عَلَی مُوْمِنٍ؛ تو انسانی ضرر رسانندهای و ضرر و ضرر زدن بر مؤمن وجود ندارد.
سپس حضرت دستور داد نخل او را از ریشه کنده و به سویش انداختند؛ و به او فرمود: برو و هر جا دوست داری آن را بکار». (1)
«إِنَّ سَمُرَةَ بْنَ جُنْدَبٍ کَانَ لَهُ عِذْقٌ فِی حَائِطٍ لِرَجُلٍ مِنَ الاَْنْصَارِ، وَکَانَ مَنْزِلُ الاَْنْصَارِی بِبَابِ الْبُسْتَانِ، فَکَانَ یَمُرُّ بِهِ إِلَی نَخْلَتِهِ وَلاَ یَسْتَأْذِنُ؛ فَکَلَّمَهُ الاَْنْصَارِی أَنْ یَسْتَأْذِنَ إِذَا جَاءَ؛ فَأَبَی سَمُرَةُ؛ فَلَمَّا تَأَبَّی، جَاءَ الاَْنْصَارِی إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَشَکَا إِلَیْهِ وَخَبَّرَهُ الْخَبَرَ؛ فَأَرْسَلَ إِلَیْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَخَبَّرَهُ بِقَوْلِ الاَْنْصَارِی وَمَا شَکَا، وَقَالَ: إِذَا أَرَدْتَ الدُّخُولَ فَاسْتَأْذِنْ؛ فَأَبَی؛ فَلَمَّا أَبَی، سَاوَمَهُ حَتَّی بَلَغَ بِهِ مِنَ الثَّمَنِ مَا شَاءَ اللَّهُ؛ فَأَبَی أَنْ یَبِیعَ؛ فَقَالَ : لَکَ بِهَا عِذْقٌ یُمَدُّ لَکَ فِی الْجَنَّةِ؛ فَأَبَی أَنْ یَقْبَلَ؛ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِلاَْنْصَارِی: اذْهَبْ فَاقْلَعْهَا وَارْمِ بِهَا إِلَیْهِ، فَإِنَّهُ لاَ ضَرَرَ وَلاَ ضِرَارَ؛ سمرة بن جندب در باغ مردی از انصار درخت نخلی داشت، و منزل شخص انصاری کنار درب باغ بود.
سمرة برای سر زدن به نخل، بدون اجازه از داخل حیاط منزل این شخص عبور میکرد. مرد انصاری با او صحبت کرد که وقتی میخواهد وارد شود اجازه
1) کافی، ج 5، ص 294، ح 8.
بگیرد، اما سمره نپذیرفت. مرد انصاری نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمده شکایت کرده و قضیه را بیان نمود. پیامبر صلی الله علیه و آله به دنبال سمره فرستاد و شکایت مرد انصاری را به او اطلاع داده و فرمود: هر وقت میخواهی وارد خانه شوی اجازه بگیر. سمره نپذیرفت. پیامبر صلی الله علیه و آله به او پیشنهاد خرید داد و پیوسته قیمت را بالا میبرد، امّا سمره از فروش درخت امتناع میکرد. حضرت فرمود: به جای این نخل، نخلی در بهشت برای تو رشد خواهد کرد. امّا سمره باز هم قبول نکرد. کار که به اینجا رسید، پیامبر صلی الله علیه و آله به مرد انصاری فرمود: برو نخلش را از ریشه در آور و جلوی او بینداز؛ فانّه لا ضرر و لا ضرار؛ همانا آسیب رساندن و ضرر زدن نداریم». (1)
روشن است که دو روایت مذکور، شرح یک داستان است که زراره آن را از امام باقر علیه السلام روایت کرده است. نکته اساسی وجود قید «علی مُؤمِنٍ» در روایت اوّل است. «لاَ ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ عَلی مُؤْمِنٍ»، که این قید در روایت دوم وجود ندارد؛ و چنانکه خواهد آمد، این قید در فهم دقیق معنای حدیث مؤثر است.
«کَانَ لِسَمُرَةَ بْنِ جُنْدَبٍ نَخْلَةٌ فِی حَائِطِ بَنِی فُلاَنٍ؛ فَکَانَ إِذَا جَاءَ إِلَی نَخْلَتِهِ یَنْظُرُ إِلَی شَیْءٍ مِنْ أَهْلِ الرَّجُلِ یَکْرَهُهُ الرَّجُلُ؛ قَالَ: فَذَهَبَ الرَّجُلُ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَشَکَاهُ، فَقَالَ : یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ سَمُرَةَ یَدْخُلُ عَلَیّ بِغَیْرِ إِذْنِی، فَلَوْ أَرْسَلْتَ إِلَیْهِ فَأَمَرْتَهُ أَنْ یَسْتَأْذِنَ حَتَّی تَأْخُذَ أَهْلِی حِذْرَهَا مِنْهُ؛ فَأَرْسَلَ إِلَیْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله، فَدَعَاهُ فَقَالَ: یَا سَمُرَةُ مَا شَأْنُ فُلاَنٍ یَشْکُوکَ وَیَقُولُ: یَدْخُلُ بِغَیْرِ إِذْنِی، فَتَرَی مِنْ أَهْلِهِ مَا یَکْرَهُ ذَلِکَ؛ یَا سَمُرَةُ اسْتَأْذِنْ إِذَا أَنْتَ دَخَلْتَ؛ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله : یَسُرُّکَ أَنْ یَکُونَ لَکَ عِذْقٌ فِی الْجَنَّةِ بِنَخْلَتِکَ؟ قَالَ: لاَ؛ قَالَ: لَکَ ثَلاَثَةٌ؛ قَالَ لاَ؛ قَالَ: مَا أَرَاکَ یَا سَمُرَةُ إِلاَّ مُضَارّاً؛ اذْهَبْ یَا فُلاَنُ فَاقْطَعْهَا وَاضْرِبْ بِهَا وَجْهَهُ؛ سمرة بن جندب در باغ بنی فلان نخلی داشت، و وقتی میخواست به نخل خود سر بزند، به خانه و خانواده او نیز مینگریست. صاحب خانه که از این کار خوشش نمیآمد؛ شکایت به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله برد و گفت: ای رسول خدا!
سمره بدون اجازه وارد خانه من میشود؛ کسی را به دنبال او بفرستید و به او
1) کافی، ج 5، ص 292، ح 2.
دستور دهید با اجازه قبلی وارد شود تا خانواده من خود را بپوشانند. پیامبر به دنبال سمره فرستاد و او را خواسته به او فرمود: ای سمره! قضیه فلانی چیست که از تو شکایت دارد و میگوید بدون اذن او داخل میشوی و اهل و خانواده او را در حالتی میبینی که او دوست ندارد. از این پس وقتی میخواهی داخل شوی اجازه بگیر.
سپس حضرت به او فرمود: دوست داری به جای این نخل، یک نخل در بهشت داشته باشی؟ سمره گفت: نه! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سه نخل چطور؟ سمره گفت: نه! پیامبر فرمود: «مَا أراکَ یا سَمَرَة إلّا مُضارّاً؛ ای سمره میبینم که جز ضرر زدن قصدی نداری! سپس حضرت به صاحب خانه فرمود: برو و نخل او را از ریشه در آور و به سوی خودش پرت کن». (1)
در این روایت، عبارت «لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ» را (که کبرای استدلال است) در بر ندارد، هر چند صغرای قضیه: «مَا أراکَ یا سَمَرَة اِلّا مُضارّاً» در آن وجود دارد.
شک نیست که 3 روایت فوق که از دو راوی نقل شده، با آن که عبارات مختلف داشته و در بعضی خصوصیات تفاوتهایی دارند، ولی داستان واحدی را حکایت میکنند. در مجموع داستان این بوده است که سمرة بن جندب هر چند میتوانست از درب باغی که خانه شخصی انصاری جلوی آن بود به سمت نخل خود رفت و آمد کند. امّا استفاده از این حق، همراه با ضرر زدن به صاحب خانه بود. و از طرفی راضی نشد بین حق خود و حق مرد انصاری جمع کند به این صورت که یا هنگام وارد شدن اجازه بگیرد؛ یا نخل خود را با نخل دیگری عوض کند. پس پیامبر صلی الله علیه و آله شرّ او را دفع کرده و امر کرد نخل او را از ریشه در آورند؛ چرا که این، تنها راه خلاصی مرد انصاری از ظلم و اجحافی بود که در حق او روا داشته میشد.
انشاءالله به زودی مباحثی در فهم دقیقتر روایت، ذکر خواهد شد.
1) وسائل الشیعه، ج 17، کتاب احیاء الموات، باب 12، ح 1.
«قَضَی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِالشُّفْعَةِ بَیْنَ الشُّرَکَاءِ فِی الاَْرَضِینَ وَالْمَسَاکِنِ؛ وَقَالَ: لاَ ضَرَرَ وَلاَ ضِرَارَ؛ وَقَالَ: إِذَا أُرِّفَتِ الاُْرَفُ، وَحُدَّتِ الْحُدُودُ، فَلاَ شُفْعَةَ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بین کسانی که در زمین یا خانه شریک هستند حکم به شفعه نموده و فرمود: «لا ضرر و لا ضرار» و فرمود: هر گاه نشانهها نصب و حدود مشخص گشت، حق شفعه برداشته میشود». (1)
صاحب کتاب «وسائل الشیعه» مرحوم شیخ حرّ عاملی ؛، پس از نقل روایت فوق از کتاب «کافی» همین روایت را از مرحوم شیخ و مرحوم صدوق، به طریق خودشان نقل نموده و مینویسد که در روایت صدوق اضافه بر آنچه ذکر شد عبارت «و لا شُفَعَةَ إلّا لِشَریکٍ غَیْر مُقاسِمِ» نیز وجود دارد. (2)
از حدیث فوق دو نکته قابل برداشت است :
نکته اول اینکه علت یا حکمت در جعل حق شفعه برای شریک، این است که با نبودن چنین حقی، ضرر و اضرار حاصل میشود و با وجود چنین ضرری، هیچکس راضی به شراکت در ملکی نخواهد شد.
نکته دوم اینکه تعبیر حضرت که فرمود: «اذا اُرِفَّت الاُرَفُ (3)وَ حُدَّتِ الحُدودُ،
فَلا شُفْعَةَ» و نیز عبارت طریق صدوق: «وَ لا شُفْعَةَ إلّا لِشَرِیکٍ غَیْرِ مُقاسِمٍ» روشن میکند که حق شفعه در ملک مشاع و قبل از تقسیم است، ولی بعد از تقسیم، حق شفعه باقی نیست.
البته در این حدیث مباحثی وجود دارد از جمله اینکه عبارت «لا ضرر ولاضرار»،خودروایت مستقلی است که راوی آن را ضمیمه حکم شفعه کرده، یا جزوهمین روایت شفعه است؟انشاءاللهبه زودی به این مواردپرداخته خواهدشد.
1) کافی، ج 5، ص 280، ح 4.
2) امّا محقق کتاب - چاپ جامعه مدرسین - ذکر نموده است که این ذیل، نه در برخی نسخهها وجود داردونه در دو کتاب مذکور و چه بسا از اضافات نسخه بردارها باشد.
3) شیخ طوسی در کتاب خلاف، ج 3، ص 429، مساله سوم از باب شفعه میفرماید: «ارف یعنی اعلم.ابوعبیده میگوید: أرّفتها تأریفاً یعنی نشانهها را به او آموختم و این لغت اهل حجاز است».
نیز صاحب کتاب «مجمع البحرین» (1)، در ماده «ضرر» همین روایت را تا عبارت
«لا ضرر و لا ضرار» نقل نموده، امّا قید «فی اسلام» را بعد از «لا ضرار» آورده است؛ «لا ضرر و لا ضرار فی اسلام» این نکته لازم است به خاطر سپرده شود.
«قَضَی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بَیْنَ أَهْلِ الْمَدِینَةِ فِی مَشَارِبِ النَّخْلِ، أَنَّهُ لاَ یُمْنَعُ نَفْعُ الشَّیْءِ؛ وَقَضَی بَیْنَ أَهْلِ الْبَادِیَةِ، أَنَّهُ لاَ یُمْنَعُ فَضْلُ مَاءٍ لِیُمْنَعَ فَضْلُ کَلاٍَ؛ وَقَالَ: لاَ ضَرَرَ وَلاَ ضِرَارَ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میان اهل مدینه در مورد آبشخور درختان نخل، حکم فرمود که نباید مانع نفع رساندن چیزی شد. نیز میان اهل بادیه حکم فرمود که هرگز از زیادی آب مانع نشوند؛ زیرا این کار مانع زیادی و رشد بیشتر گیاهان میشود. حضرت در ادامه فرمود: لاَ ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ». (2)
علّامه شیخ الشریعه اصفهانی قدس سره (3)مینویسد، در نسخه تصحیح شده «کافی» که
نزد او موجود است به جای تعبیر: «فقال» این گونه آمده است: «وَ قالَ، لاَ ضَرَرَ وَلاضِرارُ»این فرازازروایت،با«واو»به ماقبل خودعطف شده است، نه با «فاء».
گفتار ما :
احتمال اوّل: وقتی مالک چاه زیادی آب چاه را از اهل بادیه منع کند و حق این را نداشته باشند که حیوانات خود را که بعد از چرا تشنه شدهاند سیراب کنند، به طور طبیعی نمیتوانند حیوانات خود را اطراف این چاه به چرا ببرند و در نتیجه از گیاهان این منطقه محروم میشوند. به تعبیر دیگر، جلوگیری استفاده از زیادی آب، مانع بهرهبرداری از زیادی گیاهان میشود.
احتمال دوم: وقتی صاحب چاه، اهل بادیه را از زیادی آب چاه منع کند آنان نیز مانع او از زیادی گیاهان خواهند شد.
احتمال سوم: اگر صاحب چاه مانع استفاده از آب چاه شود، اهل بادیه که برای کشاورزی و گیاهان به آب نیاز دارند دست از کشت خواهند کشید و به همین دلیل است که حضرت در روایت دستور داد صاحب چاه از زیادی آب منع نکند تا مانع کشت گیاهان نگردد.
شاید بتوان گفت احتمال اول، بهترین احتمال است. (تدبّر فرمایید)
«الاِْسْلاَمُ یَزِیدُ وَلاَ یَنْقُصُ، قَالَ: وَقَالَ علیه السلام : لاَ ضَرَرَ وَلاَ ضِرَارَ فِی الاِْسْلاَمِ؛ فَالاِْسْلامُ یَزِیدُ الْمُسْلِمَ خَیْراً وَلاَ یَزِیدُهُ شَرّاً. قَالَ: وَقَالَ علیه السلام : الاِْسْلاَمُ یَعْلُو وَلاَ یُعْلَی عَلَیْهِ؛ اسلام زیاد میکند و کم نمیکند. و فرمود: آسیب رساندن و ضرر زدن در اسلام نیست، اسلام برای مسلمان خیر را زیاد میکند و شرّ او را افزایش نمیدهد. و فرمود : اسلام برتر است و چیزی بالا دست آن نیست». (1)
ظاهراً مرحوم صدوق سه روایت فوق که از طریق مختلف رسیده را یکجا جمع کرده تا بر این حکم که مسلمان از غیر مسلمان ارث میبرد استدلال کند در حالیکه ظاهراً عبارت: «فَالإسْلامُ یَزِیدُ المُسْلِمَ خَیْراً وَ لا یَزِیدُهُ شَرّاً»، فرع و نتیجه روایت اوّل است. مؤید این ادعا، روایتی است که در کتاب وسائلالشیعه در
1) من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 334، ح 5717، باب میراث اهل الملل.
همین باب (1)از معاذ، نقل شده است: زمانی که در یمن بود، به مسلمانی از برادر
یهودیاش ارث داد و گفت از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «الإسْلامُ یَزِیدُ وَلایَنْقُصُ». به تعبیر دیگر، معاذ به وسیله این روایت بر اینکه مسلمان از برادر یهودی خود ارث میبرد استدلال کرد.
بنابراین، مجموعه آنچه مرحوم صدوق نقل کرده، روایت مستقلی در باب ارث نیست که در بردارنده حکم «لا ضرر و لا ضرار» باشد و بتوان آن را روایتی مستقل و جدای از روایات دیگر برشمرد.
حاکم در «المستدرک» (2)از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند: «الإسْلامُ یَزِیدُ
ولایَنْقُصُ» و این عبارت، مؤید نظر ماست در حالیکه عبارت «لا ضرر ولاضرار» در ذیل این روایت وجود ندارد.
«دَعَائِمُ الاِْسْلامِ: رُوِّینَا عَنْ أَبِی عَبدِ اللهِ علیه السلام : أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ جِدَارٍ لِرَجُلٍ وَهُوَ سُتْرَةٌ بَیْنَهُ وَبَیْنَ جَارِهِ، سَقَطَ فَامْتَنَعَ مِنْ بُنْیَانِهِ؛ قَالَ: لَیْسَ یُجْبَرُ عَلَی ذَلِکَ إِلاَّ أَنْ یَکُونَ وَجَبَ ذَلِکَ لِصَاحِبِ الدَّارِ الاُْخْرَی بِحَقٍّ أَوْ بِشَرْطٍ فِی أَصْلِ الْمَلْکِ، وَلَکِنْ یُقَالُ لِصَاحِبِ الْمَنْزِلِ: اسْتُرْ عَلَی نَفْسِکَ فِی حَقِّکَ إِنْ شِئْتَ. قِیلَ لَهُ: فَإِنْ کَانَ الْجِدَارُ لَمْ یَسْقُطْ وَلَکِنَّهُ هَدَمَهُ أَوْ أَرَادَ هَدْمَهُ إِضْرَاراً بِجَارِهِ لِغَیْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَی هَدْمِهِ؛ قَالَ: لاَ یُتْرَک؛ وَذَلِکَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ: لاَ ضَرَرَ وَلاَ ضِرَارَ وَإِنْ هَدَمَهُ کُلِّفَ أَنْ یَبْنِیَهُ؛ به حضرت امام صادق علیه السلام عرض کردند: دیوار خانه مردی که حایل بین خانه او و خانه همسایه بوده فرو ریخته واوازتعمیرآن خودداری میکند. حضرت فرمود: نمیتوان آن شخص را مجبور به بازسازی دیوار کرد، مگر آن که وجود دیوار به عنوان حقی برای همسایه یا شرط ضمن عقد هنگام معامله ملک در نظر گرفته شده باشد. ولی میتوان به صاحب منزل گفت:میتوانی درقسمتی که حق توست برای خودت دیوار بکشی.
به حضرت عرض کردند: اگر دیوار خانه، به خودی خود فرو نریخته، بلکه
صاحب خانه برای آسیب رساندن به همسایه، آن را عمداً خراب کرده باشد، حکم چیست؟ امام فرمود: در چنین حالتی به حال خود رها نمیشود (و باید جلوی او را گرفت)؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: لا ضرر و لا ضرار و اگر دیوار را خراب کند، مجبور به تعمیر دیوار خواهد شد». (1)
از روایت فوق بر نمیآید که عبارت «لا ضرر و لا ضرار» مجرد از سایر روایات و به عنوان روایتی مستقل در فرمایشات پیامبر صلی الله علیه و آله وجود داشته باشد؛ بلکه امکان دارد حضرت صادق علیه السلام این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را از قضیه سمرة بن جندب گرفته و به عنوان کبرای قضیه در این مورد به آن استدلال فرموده باشد. البته این نحوه استفاده برای امام علیه السلام جایز است همانگونه که برای دیگران نیز اشکال ندارد. بنابراین استشهاد به این روایت به عنوان روایت مستقل و قضیهای جدید، درست نیست.
8.محدث نوری در«مستدرک الوسایل»ازامام صادق ازپدرش واواز پدرانش از امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لا ضَرَرَ وَلا ضِرارَ». (2)
این روایت نیز - مانند روایت سابق - دلالتی ندارد بر این که این عبارت، روایتی مستقل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، و چیزی غیر از ماجرای سمره باشد.
«لِصَاحِبِ الدِّرْهَمَیْنِ خُمُسُ مَا بَلَغَ؛ فَإِنْ قَالَ: أُرِیدُ الرَّأْسَ وَالْجِلْدَ؛ فَلَیْسَ لَهُ ذَلِکَ؛ هَذَا
الضِّرَارُ؛ وَقَدْ أُعْطِی حَقَّهُ إِذَا أُعْطِی الْخُمُسَ؛ یک پنجم افزایش قیمت شتر برای شریک است اما اگر بگوید: سر و پوست شتر را میخواهم، از او پذیرفته نمیشود؛ زیرا این (درخواست مستلزم کشتن شتر و) ضرار است. اگر یک پنجم قیمت به او داده شود، حق او ادا شده است». (1)
روایت فوق جزو روایات عام در این بحث است، با این توضیح که عبارت «هذا الضرار» صغری برای کبرای کلیهای که حذف شده و از فحوای متن فهمیده میشود.دراین صورت استدلال چنین خواهدبود:این عمل ضراراست (صغری) او هیچ ضراری جایز نیست (کبری)، پس این عمل جایز نیست (نتیجه).
امّا احتمال اینکه ممکن است کبرای کلی محذوف، مقید به قیودی بوده که در روایت ذکر نشده، احتمال بعیدی است. نیز تعلیل به «هذا الضرار» ظاهراً تعلیلی ارتکازی و عقلی است و در نظر عقل این حکم بدون قید است. (تدبّر فرمایید)
در هر حال، این روایت بر نفی «اضرار» دلالت میکند و اگر بپذیریم که بین «ضرار» و «ضرر» تفاوت وجود دارد - چنانکه نظر ما همین است - روایت، هیچ دلالتی بر نفی «ضرر» نخواهد داشت.
روایات 9 گانه فوق، به طور عام بر نفی ضرر دلالت داشت. امّا مواردی نیز بهطور خاص از شیعه روایت شده که مؤیّد عمومات سابق است وذیلاً
ذکر میگردد.
1) وسائل الشیعه، ج 12، کتاب التجاره، باب 22، ح 1 .
«مَا کَانَ فِی مَکَانٍ شَدِیدٍ فَلاَ یَضُرُّ، وَمَا کَانَ فِی أَرْضٍ رِخْوَةٍ بَطْحَاءَ فَإِنَّهُ یَضُرُّ؛ وَإِنْ عَرَضَ رَجُلٌ عَلَی جَارِهِ أَنْ یَضَعَ عَیْنَهُ کَمَا وَضَعَهَا وَهُوَ عَلَی مِقْدَارٍ وَاحِدٍ؛ قَالَ: إِنْ تَرَاضَیَا فَلاَ یَضُرُّ. وَقَالَ: یَکُونُ بَیْنَ الْعَیْنَیْنِ أَلْفُ ذِرَاعٍ؛ اگر چاه در زمین سخت باشد اشکالی ندارد و اگر در زمین نرم جلگه باشد جایز نیست چون موجب ضرر است. از حضرت پرسیدم: اگر به همسایهاش بگوید که او هم چاهش را همانند او و به یک اندازه حفر کند حکم چیست؟ حضرت فرمود: اگر طرفین راضی باشند اشکالی ندارد؛ و فاصله بین دو چاه، هزار ذراع است». (1)
بنابر روایت فوق ضرر زدن به غیر مجاز نیست، حتی در صورتی که منشأ ضرر، تصرف شخص در اموال شخصی خود باشد که به مقتضای قاعده «النّاسُ مُسَلَّطُونَ علی أمْوالِهِم» (2)اختیار تصرف در آن را به هر نحوی که بخواهد دارد. با
این توضیح که صاحب چاه در مثال فوق قصد دارد در چاهی که ملک اوست تصرف نموده و آن را پایین تر از عمقی که دارد حفر نماید امّا امام علیه السلام او را از این کار منع میکند با این استدلال که عمل او موجب میگردد به چاههای نزدیک به آن ضرر وارد شود.
امّا باید توجّه داشت که روایت از جهت مورد، عمومیتی ندارد تا بتوان با تمسّک به آن، حکم را در غیر این مورد نیز جاری کرد.
هر چند میتوان به این مقدار عمومیّت قائل شد که حکم حضرت در روایت غیر از چاه، تصرفات دیگری که موجب ضرر است و نیز سایر همسایگان واملاک نزدیک به هم را نیز شامل میشود.
فقها این مسئله را در باب حریم چاه، در کتاب احیاء موات عنوان کردهاند ومشهور بین آنان این است که حریم چاه و قنات در زمین نرم، هزار ذراع و در زمین سخت، پانصد ذراع است. امّا از مرحوم اسکافی و از صاحب کتاب
«مختلف» و «مسالک» حکایت شده است که حریم چاه تا اندازهای است که به چاه اوّل ضرر نزند.
امّا این اختلاف در فتوا تأثیری در مطلوب ما ندارد؛ زیرا به طور یقین حکمت یا علت تعیین محدوده به هزار یا پانصد ذراع، رفع ضرر از دیگران است و بعید نیست که وقتی هر کدام از این دو معیار وجود داشته باشد کافی است. تفصیل این مبحث به محل خودش واگذار میگردد.
همچنین روایت فوق، انصراف دارد به جایی که ترک تصرف در چاه، موجب میگردد مالک از بعضی منافع زاید بر اصل مفعت چاه محروم شود و اصلا موردی که ترک تصرف به مالک چاه ضرر میرساند را شامل نمیشود؛ زیرا در این صورت تعارض بین دو ضرر حاصلمیشود (ضرر صاحب چاه، با ضرر همسایه) انشاء الله در آینده به این مسئله خواهیم پرداخت.
«کَتَبْتُ إِلَی أَبِی مُحَمَّدٍ علیه السلام : رَجُلٌ کَانَتْ لَهُ قَنَاةٌ فِی قَرْیَةٍ، فَأَرَادَ رَجُلٌ أَنْ یَحْفِرَ قَنَاةً أُخْرَی إِلَی قَرْیَةٍ لَهُ، کَمْ یَکُونُ بَیْنَهُمَا فِی الْبُعْدِ حَتَّی لاَ تُضِرَّ إِحْدَاهُمَا بِالاُْخْرَی فِی الاَْرْضِ إِذَا کَانَتْ صُلْبَةً أَوْ رِخْوَةً؟ فَوَقَّعَ: عَلَی حَسَبِ أَنْ لاَ تُضِرَّ إِحْدَاهُمَا بِالاُْخْرَی إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ به حضرت امام حسن عسگری علیه السلام نوشتم: شخصی در روستایی قناتی دارد، شخص دیگری نیز قصد دارد قنات دیگری برای روستای خود حفر کند. بفرمایید در دو زمین نرم و سخت، چه اندازه فاصله بین دو قنات باید رعایت شود تا به دیگری ضرر وارد نشود؟ امام علیه السلام، پاسخ دادند: به اندازهای که یکی به دیگری ضرر وارد نکند، انشاءالله». (1)
از روایت برمیآید اصل حکم عدم جواز اضرار به دیگری - هر چند با تصرّف در ملک مباح خود - برای راوی معلوم بوده، و او تنها از جواز یا عدم جواز اضرار سؤال نکرده، بلکه از مقدار فاصله لازم برای عدم اضرار پرسیده است.
1) وسائل الشیعه، ج 17، ابواب احیاء الموات، باب 14، ح 1 .
امّا ریشه ارتکاز فوق و اینکه عدم جواز اضرار برای راوی معلوم و مشخص بوده میتواند یکی از سه مورد زیر باشد :
چنین حکمی متعارف است و در اینگونه موارد عرف عقلاً اضرار به غیر را جایز نمیداند.
عمومات «لا ضرر» که در روایات سابق به آن اشاره شد بین مسلمانان شایع بوده و همه آن را میدانستند.
احادیثی که از ائمه سابق : رسیده مبنی بر اینکه لازم است بین دو چاه، هزار یا پانصد ذراع فاصله باشد و اطلاع از این روایات موجب گردیده راوی اصل حکم را بداند.
در هر حال، نحوه استدلال به این روایت مانند روایت سابق است با این تفاوت که در روایت سابق، مورد سؤال تصرف در چاههای موجود بود و در این روایت، از احداث چاه جدید سؤال شده است.
«رَجُلٌ کَانَتْ لَهُ رَحًی عَلَی نَهْرِ قَرْیَةٍ، وَالْقَرْیَةُ لِرَجُلٍ، فَأَرَادَ صَاحِبُ الْقَرْیَةِ أَنْ یَسُوقَ إِلَی قَرْیَتِهِ الْمَاءَ فِی غَیْرِ هَذَا النَّهْرِ، وَیُعَطِّلَ هَذِهِ الرَّحَی، أَلَهُ ذَلِکَ أَمْ لاَ؟ فَوَقَّعَ علیه السلام : یَتَّقِی اللَّهَ وَیَعْمَلُ فِی ذَلِکَ بِالْمَعْرُوفِ (وَلاَ یَضُرَّ) أَخَاهُ الْمُوْمِنَ؛ به حضرت امام حسن عسگری علیه السلام نوشتم که شخصی بر روی نهر روستا آسیابی دارد. مالک این روستا قصد دارد آب را از غیر این نهر، به روستا برساند که دراین صورت آسیاب از کار خواهدافتاد.آیاکدخدای روستاحق چنینکاری را دارد؟ امام علیه السلام پاسخ دادند: باید تقوای الهی پیشه کندومطابق عرف عمل نمایدوبه برادرمؤمنش آسیب نرساند». (1)
ظاهراً در گذشته صاحب آسیاب حق استفاده از نهر را داشته، در غیر این صورت استفاده از نهر بدون اجازه، تصرف عدوانی بوده و صاحب روستا میتواند مانع او گردد و آسیاب را تعطیل کند هر چند نخواهد آب را به غیر
1) وسائل الشیعه، ج 17، ابواب احیاء الموات، باب 15، ح 1 .
این نهر سوق دهد و مسیر جریان آب را عوض کند؛ زیرا: «النّاسُ مُسَلَّطُونَ علی اَمْوالِهِم».
در صورتی که صاحب آسیاب از قبل حق بهره برداری از نهر را داشته و بنابر روایت، منحرف کردن مسیر آب مزاحم حق صاحب آسیاب و تجاوز به حق او خواهد بود. بنابر این، نهی امام از کار او ربطی به بحث ما ندارد.
مسئله ای که موجب میشود روایت فوق به مطلوب مورد نظر ما نزدیک شده و بر بحث جاری دلالت داشته باشد این است که امام نهی خود را مستند به تجاوز به حق صاحب آسیاب نفرموده، بلکه حکم را به عنوانی دیگر(اضرار) مستند نموده و فرمودند: «لاَ یَضُرّ أخاهُ الْمُومِنْ». این استناد میرساند که عدم جواز اضرار مومن نسبت به برادرش، حکم عامی است که در همه موارد جاری است. این حکم گرچه در ابتدا حکم تکلیفی مینماید ولی با تامل بیشتر حکم وضعی نیز از آن برداشت میشود.(تأمل فرمایید)
«یَتَقَاسَمَانِ بِحَقَائِبِ الْبِئْرِ لَیْلَةً لَیْلَةً فَیُنْظَرُ أَیَّتُهُمَا أَضَرَّتْ بِصَاحِبَتِهَا، فَإِنْ رَأَیْتَ الاَْخِیرَةَ أَضَرَّتْ بِالاُْولَی فَلْتُعَوَّرْ؛ باید هر شب انتهای چاهها با هم مقایسه و مشاهده شود که کدام یک باعث ضرر به دیگری میگردد و اگر معلوم شد چاه جدید به اولی ضرر زده، پر شود». (1)
مرحوم صدوق، نیز این روایت را به سند خود، از عقبة بن خالد نقل کرده واضافه نموده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز چنین کرد و فرمود :
«انْ کانَتِ الأُولی أَخَذَتْ مَاءَ الأخِیرَةِ لِمَ یَکُنْ لِصاحِبِ الأخِیرَةِ علی الاُولی سَبِیلٌ؛ اگر چاه اول، آب چاه جدید را گرفت، صاحب چاه دوم حقی بر اولی ندارد». (2)
صاحب مجمع البحرین، «حقائب البئر» را انتهای چاه ترجمه کرده است. (1)
این روایت نیز بر عدم جواز اضرار به غیر دلالت دارد، هر چند آسیب به وسیله استفاده از زمین مباح حاصل شده باشد. اهمیّت مساله به حدی است که امام علیه السلام دستور دادهاند آب هر دو چاه هر شب مقایسه شود و اگر معلوم شد که قنات جدید به اولی ضرر زده، آن را پر کنند.
اما اینکه حضرت نسبت به ضرر اولی به دوّمی و پر کردن دوّمی اشاره نفرمود به این دلیل است که اضرار در اینجا صدق نمیکند؛ چرا که دومی خود اقدام کرده و نزدیک چاه اولی قنات حفر کرده و به طور عادی این کار باعث از دست رفتن و کم شدن آب قنات میشود. باید توجه داشت که از این روایت حکم وضعی نیز استفاده میشود.
«إِنَّ الْجَارَ کَالنَّفْسِ غَیْرَ مُضَارٍّ وَلاَ آثِمٍ؛ همسایه انسان مانند خود اوست؛ نه به او آسیبی وارد میشود و نه نسبت به وی کار ناشایستی انجام میپذیرد». (2)
روایت بر عدم جواز اضرار به همسایه دلالت دارد چنانکه اضرار به خود جایز نیست.
نیز فرمایش حضرت که: «لا آثِم» شاید به معنای این باشد که ارتکاب گناه در حق همسایه جایز نیست و هر اضراری در حق او گناه است. معنای دیگری که احتمال آن میرود این است که ادای حق همسایگی ایجاب میکند انسان به همسایه ضرر وارد نکند و هر گاه این حق ادا شود، گناهی بر او نیست، (و در این صورت باید «لا اثم» خوانده شود).
محدث کاشانی قدس سره، حدیث فوق را در کتاب «الوافی» باب «حسن المجاوره» نقل نموده و مینویسد :
«لعل المرادبالحدیث أنّ الرجل کما لا یضار نفسه و لا یوقعها فی إثم أو لا یعد علیها
الأمر إثماً، کذلک ینبغی أن لا یضارّ جاره و لا یوقعه فی إثم أو لا یعدّ الأمر علیه إثماً، یقال أثمه: أوقعه فی إثم، أثمه اللَّه فی کذا أعدّه علیه إثماً؛ شاید منظور حدیث این باشد که هیچکس به خود آسیب نمیزند و نفس خود را به گناه نمیاندازد ویا کارها را به حساب گناه خود نمیگذارد، همچنین سزاوار است که به برادرش نیز آسیبی وارد نکند و او را در گناه نیندازد و امور را به حساب گناه او نگذارد. گفته شده: أثمه، یعنی او را در گناه واقع کرد و أثمه الله فی کذا یعنی عدّه علیه إثماً». (1)
دَیْن غَیْرَ مُضَارٍّ)، (3)مینویسد در حدیث (مرسل) آمده است که :
«إِنَّ الضِّرَارَ فِی الْوَصِیَّةِ مِنَ الْکَبَائِرِ؛ ضرر وارد کردن در وصیّت، از گناهان کبیره است».
ظاهر روایت - به قرینه سایر روایات این باب - این است که ضرر وارد کردن در وصیّت وقتی حاصل میشود که تمام مال یا بیش از ثلث را وصیّت کند. از این روایت - به ویژه با در نظر گرفتن آیه شریفه که علاوه بر حکم تکلیفی، بر حکم وضعی نیز دلالت دارد - استفاده میشود که چنین وصیّتی صحیح و نافذ نیست.
«وَمَنْ أَضَرَّ بِامْرَأَةٍ حَتَّی تَفْتَدِی مِنْهُ نَفْسَهَا، لَمْ یَرْضَ اللَّهُ لَهُ بِعُقُوبَةٍ دُونَ النَّارِ؛... وَمَنْ ضَارَّ مُسْلِماً فَلَیْسَ مِنَّا وَلَسْنَا مِنْهُ فِی الدُّنْیَا وَالاْخِرَةِ؛ کسی که به زنی آسیب برساند، تا جایی که زن، طلاق خُلعی خود را درخواست کند، خدا به کمتر از آتش او را عذاب نمیکند - تا آنجا که میفرماید - هر کس به مسلمانی ضرر وارد کند از ما نیست و ما نیز از او نیستیم، نه در دنیا و نه در آخرت». (4)
روشن است که قسمت آخر حدیث، مطلق بوده و بر عدم جواز اضرار به مسلمان دلالت دارد.
«أَنَّهُ نَهَی أَنْ یُضَارَّ بِالصَّبِیّ أَوْ تُضَارَّ أُمُّهُ فِی رَضَاعِهِ؛ همانا نهی کرد از اینکه به بچه یا مادرش در مدت شیر دادن ضرر وارد شود». (1)
ذیل این باب، روایت دیگری نزدیک به این مضمون وارد شده است.
«سَأَلْتُهُ عَنِ الشَّیْءِ یُوضَعُ عَلَی الطَّرِیقِ، فَتَمُرُّ الدَّابَّةُ، فَتَنْفِرُ بِصَاحِبِهَا فَتَعْقِرُهُ. فَقَالَ: کُلُّ شَیْءٍ یُضِرُّ بِطَرِیقِ الْمُسْلِمِینَ، فَصَاحِبُهُ ضَامِنٌ لِمَا یُصِیبُهُ؛ از حضرت امام صادق علیه السلام سؤال کردم چیزی در راه گذاشته شده، و (چون خوفناک است) وقتی چهارپایی به آن میرسد ترسیده و صاحب خود را مجروح میکند، حکم این مسئله چیست؟ فرمود: هر چیزی که در راه مسلمانان باعث آسیب رسیدن شود، صاحب آن ضامن پیامدهای آن است». (2)
حضرت امام صادق علیه السلام در این روایت حکم میفرماید که تصرف در راه مباح اگر موجب ضرر زدن به دیگران شود موجب ضمان است و عمومی بودن راه، مانع این حکم نمیشود.
«کُلُّ مَنْ أَضَرَّ بِشَیْءٍ مِنْ طَرِیقِ الْمُسْلِمِینَ فَهُوَ لَهُ ضَامِنٌ؛ هر کس در راه مسلمانان ضرری وارد کند، ضامن آن خواهد بود». (3)
«لاَ یَنْبَغِی لِلرَّجُلِ أَنْ یُطَلِّقَ امْرَأَتَهُ ثُمَّ یُرَاجِعَهَا وَلَیْسَ لَهُ فِیهَا حَاجَةٌ، ثُمَّ یُطَلِّقَهَا؛ فَهَذَاالضِّرَارُ الَّذِی نَهَی اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ عَنْهُ إِلاَّ أَنْ یُطَلِّقَ ثُمَّ یُرَاجِعَ وَهُوَ یَنْوِی الاْمْسَاکَ؛ سزاوار نیست، مرد زنش را طلاق دهد سپس بدون اینکه نیازی به او داشته باشد
مراجعه کند ومجدداً او را طلاق دهد؛ این همان ضرر رساندن است که خداوند از آن نهی کرده است، مگر اینکه طلاق دهد و به نیت اینکه او را نگهدارد رجوع کند». (1)
این فرمایش حضرت: «فَهَذا الضِّرارُ الّذِی نَهی اللهُ عَزَّوَجَلَّ عَنْهُ» اشاره به آیه شریفه است که میفرماید: (... وَلاَ تُمْسِکُوهُنَّ ضِرَاراً لِتَعْتَدُوا...). (2)
در این باب روایات دیگری با همین معنا وجود دارد.
آنچه ذکر شد روایاتی است که از طرق شیعه به ما رسیده و ما آنها را در دو جنبهی، عام و خاص نقل کردیم. البته روایات خاص دیگری نیز در ابواب مختلف وجود دارد که با تتبع بیشتر قابل دسترسی است؛ ولی روایات مهم وعمده در این بحث، روایات عامی است که ذکر شد.
«إِنَّ مِنْ قَضَاءِ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله : أَنَّ الْمَعْدِنَ جُبَارٌ، وَالْبِئْرَ جُبَارٌ، وَالْعَجْمَاءَ جَرْحُهَا جُبَارٌ، وَالْعَجْمَاءُ: الْبَهِیمَةُ مِنَ الأَنْعَامِ وَغَیْرِهَا، وَالْجُبَارُ: هُوَ الْهَدْرُ الَّذِی لاَ یُغَرَّمُ. وَقَضَی فِی الرِّکَازِ الْخُمُسَ. وَقَضَی أَنَّ تَمْرَ النَّخْلِ لِمَنْ أَبَّرَهَا إِلاَّ أَنْ یَشْتَرِطَ الْمُبْتَاعُ. وَقَضَی أَنَّ مَالَ الْمَمْلُوکِ لِمَنْ بَاعَهُ إِلاَّ أَنْ یَشْتَرِطَ الْمُبْتَاعُ.... وَقَضَی لِلْجَدَّتَیْنِ مِنَ الْمِیرَاثِ بِالسُّدُسِ بَیْنَهُمَا بِالسَّوَاءِ. وَقَضَی أَنَّ مَنْ أَعْتَقَ شِرْکًا فِی مَمْلُوکٍ، فَعَلَیْهِ جَوَازُ عِتْقِهِ إِنْ کَانَ لَهُ مَالٌ. وَقَضَی أَنْ لاَ ضَرَرَ وَلاَ ضِرَارَ. وَقَضَی أَنَّهُ لَیْسَ لِعِرْقٍ ظَالِمٍ حَقٌّ. وَقَضَی بَیْنَ أَهْلِ الْمَدِینَةِ فِی النَّخْلِ لاَ یُمْنَعُ نَفْعُ بِئْرٍ، وَقَضَی بَیْنَ أَهْلِ الْبَادِیَةِ أَنَّهُ لاَ یُمْنَعُ فَضْلُ مَاءٍ لِیُمْنَعَ فَضْلُ الْکَلاَِ...؛ از احکام رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود که میفرمود: معدن جُبار است؛ چاه جُبار است؛ آسیب رساندن چارپایان جُبار است (3)؛ و زخمی کردن عجماء جبار است
1) وسائلالشیعه، ج 15، باب کراهة الرجسة بغیر قصد امساک، باب 35، ح 1 .
2) بقره، آیه 231.
3) معنای این احکام این است که، اگر معدن بر سر معدنچی فرو بریزد و کشته شود، خون او هدر استوکسی ضامن نیست؛ همچنین اگر کسی در چاه معمولی سقوط کند و کشته شود، خون او تاوان ندارد؛وهمچنین اگر چارپایایی هنگام چرا به انسانی یا شیی صدمه وارد کند، آن نیز هدر است و کسی ضامننیست.
[عجماء، یعنی چارپا؛ و جُبار، یعنی هدر دادن و از بین رفتنی که در مقابل آن غرامتی نیست.] و نیز حکم کرد که گنج خمس دارد؛ و ثمرة نخل، برای کسی است که آن را تلقیح کرده (فروشنده) مگر اینکه فروشنده شرط کند؛ و مال مملوک برای فروشنده است... و حکم کرد که جد و جدّه، یک ششم از میراث را به طور مساوی میبرند؛ و حکم کرد که اگر کسی قسمتهایی از عبد را آزاد کرد باید به در اموال خودش عبد اجازه آزادی کامل بدهد؛ (اگر عبد مالی داشته باشد) و حکم کرد: لا ضرر و لا ضرار؛ و برای ریشهای که ظلماً کاشته شده حقی نیست؛ و اینکه اهل شهر در نخل، مانع نفع و زیادی آب چاه نشوند؛ و نیز اهل بادیه از زیادی آب جلوگیری نکنند تا زیادی سبزه از بین برود». (1)
گفتار ما : شک نیست که احکام فوق در وقایع مختلفی صادر شده، ولی عباده متن احکام را نقل و موارد صدور آنها را حذف نموده و آنگاه همه را یکجا و به عنوان یک حدیث نقل نموده است. مضمون حدیث، بهترین شاهد بر این ادعاست. بنابراین بسیار نزدیک به ذهن که فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله : «لا ضرر ولاضرار»، نه به طور مستقل، بلکه در قضیه خاص یا موارد متعدّدی از حضرت صادر شده، ولی عباده آن را مستقل و جدای از مورد آن در اینجا نقل کرده است. البته احتمال دارد که همان ماجرای سمرة بن جندب باشد، یا به مسئله شفعه، یا قضیّه منع زیادی آب مربوط باشد. در این صورت نمیتوان به این عبارت به عنوان حکمی مستقل که به صورت کلّی از حضرت صادر
شده نگریست.
میکند: «لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ فی الإسْلامِ».
به احتمال زیاد ابن اثیر، این کلام را تقطیع کرده و به عنوان جملهای مستقل از حدیث نقل نموده باشد و با این احتمال، نمیتوان آنرا حکم مستقل دانسته و به آن اعتماد نمود.
علاوه بر روایات فوق، محققین از علمای امامیه - رحمهم الله - عبارات گوناگونی دارند که دلالت میکند متن، مورد اتفاق عامّه و خاصه است. از جمله :
علّامه قدس سره، در «التذکرة» در مسئله اوّل از خیار غبن مینویسد :
«الغبن سبب الخیار للمغبون عند علمائنا و به قال مالک و احمد لقوله صلی الله علیه و آله : لاَ ضَرَرَ ولا ضِرارَ فی الإسْلامِ؛ طبق نظر علمای ما، غبن سبب خیار برای مغبون میشود؛ مالک و احمد نیز به استناد قول پیامبر صلی الله علیه و آله : «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام» همین قول راپذیرفتهاند». (1)
از عبارت علّامه معلوم میشود که مستند مالک و احمد نیز در این حکم، حدیث نفی ضرر است. امّا احتمال دارد که حدیث نفی ضرر، تنها دلیل مختار او و علمای امامیه باشد.
به هر حال، تمسّک علّامه به این حدیث در این مقام، شاهدی است بر اینکه حدیث نزد عامّه و خاصّه، مورد اعتماد است.
«و یحتج علی المخالف بقوله صلی الله علیه و آله : لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ؛ برای ردّ قول مخالف به حدیث لا ضرر و لا ضرار احتجاج شده است». (2)
«دلیلنا ما روی عن النّبیّ صلی الله علیه و آله انه قال: لا ضَرَرَ و لا ضِرارَ؛ دلیل ما حدیثی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود: «لا ضرر و لا ضرار». (1)
باید توجه داشت که آن بزرگوار در اینجا قید «فیالاسلام» را نیاورده، در حالیکه در کتاب شفعه، در مسئله 14، مینویسد :
«ان قول النّبی صلی الله علیه و آله : لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ فی الإسْلامِ یدل علی ذلک؛ و فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: لا ضَرَرَ و لا ضِرار فی الاسلام دلالت بر این حکم دارد». (2)
با این وجود، اعتماد بر عبارت ایشان در اینجا و اینکه قید «فی الاسلام» جزو روایت باشد، مشکل است.
امثال این تعبیرات و استدلالات در کتب عامّه و خاصّه، دلالت میکند که این روایت به گونهای مورد اجماع علما بوده تا جایی که آن را مسلّم میدانستهاند.
توجّه به این نکته لازم است که صاحب وسائل 1 این بخش از روایت، یعنی عبارت «لا ضرر و لا ضرار» را به نحو مستقل در ابواب مختلف «وسائل الشیعه» -مانندباب 17ازابواب خیار-روایت کرده است. این مسئله ممکن است شبههای را ایجاد کند که آن موارد، روایات دیگری است که میتوانند برای اثبات این عبارت «لا ضرر و لا ضرار» مورد استناد قرار گیرند؛ ولی این شبهه با دقتی اندک از بین میرود و با تأمل معلوم میشود که سند آنها همان سند روایت زراره، در ماجرای سمرة بن جندب و روایت عقبه در ماجرای منع زیادی آب است.
تا اینجا همه روایاتی که به نحو عام و خاص بر قاعده دلالت داشته و ما در کتب فریقین بر آنها دست یافتیم نقل شد. حاصل مطلب این است که عبارت «لاضرر و لا ضرار» را زراره و ابو عبیده حذاء از امام باقر علیه السلام ؛ و عقبة بن خالد، از امام صادق علیه السلام ؛ و مرحوم صدوق و قاضی نعمان مصری به صورت مرسل روایت کردهاند و مرحوم شیخ و علّامه و ابن زهره نیز در کتب خود آن را مسلّم گرفتهاند. از عامّه نیز احمد، به صورت مسند و ابن اثیر به صورت مرسل آن را نقل کردهاند.
همچنین روایات خاصّه دیگری در مواضع پراکنده و گوناگون کتب فقهی، مضمون روایت را تأیید میکند. بنابراین اگر ادعای تواتر نکنیم - آنگونه که صاحب کتاب «الایضاح»، در باب رهن از فخرالدین چنین اجماعی را حکایت کرده - لااقل باید گفت این روایت از روایات مستفیضهای است که جای شکی در اعتمادبرآن نیست،حتی برای کسانی که قائل به عدم حجیّت خبر واحد میباشند.
پیش از پرداختن به مضمون و محتوای قاعده، لازم است دو نکته که در فهم مفاد قاعده، تأثیر بسزا دارد ذکر گردد.
چنانکه گذشت، حدیث «لا ضرر و لا ضرار»، در بعضی از روایات، با عبارت «فی الاسلام» (1)همراه است. اکنون این سوال وجود دارد که آیا وجود این عبارت
از راههای صحیح اثبات شده تا بتوان به آن اعتماد کرد؟ و اگر در مواردی استظهار و برداشت از احادیث، متوقف بر همین عبارت باشد مطابق آن حکم کرد یا نه؟
در پاسخ باید گفت: بعد از تأمّل تام در أسناد و مضمون این روایات معلوم میشود که وجود عبارت «فی الاسلام» به دنبال حدیث «لا ضرر و لا ضرار» ثابت نیست؛ زیرا از میان روایات، موارد زیر این عبارت را در پی داشت :
مرسله صدوق؛
مرسله ابن اثیر؛
مرسله طریحی؛ در ماده «ضرر»، ذیل حدیث شفعه؛
1) از بعضی کلمات مرحوم شیخ الشریعه اصفهانی قدس سره استفاده میشود که این قید فقط در نقل ابن اثیروجود دارد؛ [قاعده لا ضرر، ص :12 »... لا أدری من أین جاء ابن الأثیر - فی النهایه - بهذه الزیاده... ».] و درمقابل بعضی معاصران او ادعای تواتر در وجود این قید کرده اند؛ که هر دو قول خلاف واقع است.
کلام شیخ، در «الخلاف»، در مسئله 14 از کتاب شفعه؛
کلام علّامه، در «تذکره»، در مسئله 1 از خیار غبن.
انصاف این است که هیچ یک از این مرسلات - با وجود احتمال سهو واشتباهی که بعضی موارد آن معلوم شد - در حدّی نیست که بتوان به آن اعتماد کرد. بنابراین، مطلبی که از لابهلای کلمات شیخ الشریعه اصفهانی برمیآید مبنی بر آنکه قید مذکور فقط در کلام ابن اثیر (در نهایه) آمده است، هر چند خلاف واقع بوده و در کلام شیخ صدوق و برخی دیگر از بزرگان فقه نیز آمده است، به خودی خود در اثبات ادعا نیز کافی نیست. همچنین مطلبی که از بعضی معاصرین ایشان نقل شده که نسبت به وجود این قید ادعای تواتر داشته و آن را به محققین از علما اسناد دادهاند، نیز درست نیست. در مجموع، اثبات وجود تعبیر «فی الکلام» بسیار بسیار مشکل و در حدّ محال است و با این توضیحات نوبت به ملاحظه تعارض بین طرق این روایات که قید «فی الاسلام» را دارد، با روایاتی که این زیادی را ندارد نمیرسد.
لازم به ذکر است کسانی که به این روایات اعتمادکردهاند، برای رفع تعارض بین این روایات وروایاتی که قید «فی الاسلام» را ندارند، میگویند: «در مقام چنین تعارضی آن روایتی که دربردارنده زیادی است مقدم است، به دلیل اینکه در جای خود ثابت شده که «اصاله عدم الزیاده» (اصل این است که بعداً چیزی به روایت اضافه نشده است و از ابتدا متن روایت همین بوده) بر «اصاله عدم النقیصه» مقدم است؛ زیرا خیلی کم اتفاق میافتد که راوی از روی سهو چیزی را اضافه کند، بلکه آنچه معمول است این است که سهواً عبارت یا کلمهای را جا میگذارند. نتیجه اینکه در اینجا روایتی که قید «فی الاسلام» را دارد مقدم است و باید مطابق آن عمل کرد.
مرحوم نائینی قدس سره در جواب این استدلال میگوید: «مبنای این استدلال (مقدم کردن اصاله عدم الزیاده) چیزی جز سیره عقلا نیست و در امثال این موارد که
احتمال قوی میدهیم زیادی در روایت، توسط خود راوی هنگام نقل به معنا حاصل شده - چرا که راوی، اولاً به خاطر تناسب حکم و موضوع و ثانیاً به خاطر وجود موارد مشابه آن در روایات مانند «لا رهبانیة فی الاسلام» و «لا اخصاء فی الاسلام»، سابقه ذهنی این قید را دارد - معلوم نیست بنای عقلا بر تقدیم اصاله عدم الزیاده باشد».
علاوه بر این، ما هیچ دلیلی بر اعتبار اصل تقدم اصالة عدم الزیادة و امثال آن نیافتیم که به بنای عقلا نسبت داده میشود در صورتی که عقلا هیچگاه چنین اصلهایی را در امور خود به کار نمیبرند. سیره عقلا آن است که در اینگونه موارد اگر در کار خود دچار تردید شده باشند به هر راهی که موجب اطمینان شود اعتماد میکنند و در تمام استدلال بر قراین لفظیه و حالیه و مقامیهای که به طور معمول موجب اطمینان میشود تکیه میکنند و تعبّد خاصّی بر مقدم کردن «اصالة عدم الزیادة» بر «اصالة عدم النقیصه» ندارند. به راستی در هنگام مطالعه کتابهایی که هر روزه به دست شما میرسد، به «اصالة عدم الزیادة» به عنوان یک اصل عقلایی استناد میکنید هر چند مطمئن نباشید؟
انصاف این است که عقلا با بسیاری از این اصول که به آنها نسبت میدهند آشنایی ندارند و بنایشان در این موارد، تکیه بر هر قرینهای است که موجب اطمینان خاطر آنها شود.
در برخی روایات عبارت «علی مؤمن» در آخر حدیث «لا ضرر و لا ضرار» به چشم میخورد و چنانکه گذشت این قید در روایت ابن مسکان، از زراره وجود دارد در حالیکه ابن بکیر همین روایت را از زراره بدون این قید روایت کرده است. نیز عین همین روایت را ابوعبیده حمزاء از امام باقر علیه السلام بدون قید و از طریق ابن بکیر نقل نموده است. چگونه میتوان برای اثبات این قید به یک
روایت از زراره استناد کرد، در حالیکه روایت دیگری از خود او و نیز روایت ابوعبیده، فاقد این قید است؟ با توجه به اینکه عبارت مذکور قیدی است که در ابتدای نظر، مهم جلوه میکند.
باید توجّه داشت که اگر ثابت شود قید «فی الاسلام» یا «علی مؤمن» در روایت وجود دارد، فواید مهمی بر آن مترتب خواهد شد. از جمله این فواید،تأیید نافیه بودن «لا» است که شیخ انصاری قدس سره برای اثبات اینکه این قاعده بر عمومات حکومت دارد، به آن استناد کرده و ناهیه بودن «لا» را که موجب میشود معنای حدیث صرفاً یک حکم عرفی - به عدم اضرار مردم به یکدیگر - باشد را رد میکند.
توضیح اینکه جار و مجرور در «فی الاسلام» متعلق به فعل عام مقدر، و به اصطلاح علمای علم نحو، ظرف مستقرّ است. بنابراین تقدیر عبارت این میشود که: «لاضرر موجود فی الاسلام»: ضرر در اسلام وجود ندارد به این معنا که در احکام اسلام، حکم ضرری وجود ندارد و این معنا با حکومت قاعده بر عمومات احکام موافق است و مناسب نیست که «لا» را ناهیه بگیریم، که در این
صورت معنای عبارت این میشود: «لا تضروا فی الاسلام» در اسلام ضرر نزنید؛ زیرا اسلام ظرف ضرر زدن مردم به یکدیگر نیست. (مگر در مواردی که با تکلف و زحمت بسیار اثبات میشود)
از محقّق نائینی قدس سره جای تعجب است که این مطلب را منکر شده و معتقد است با وجود قید «فی الاسلام» نیز میتوان «لا» را ناهیه گرفت. گویا این شبهه، از خلط بین معنای اصطلاحی ظرف و معنای عرفی ظرف و مظروف حاصل شده است. (رجوع نموده و تامل فرمایید) در آینده هنگام تحقیق و بررسی مفاد حدیث توضیح بیشتری در این مورد خواهد آمد.
با ملاحظه روایات این باب معلوم میشود که حدیث «لا ضرر و لا ضرار» در جریان قضیه سمرة بن جندب ذکر شده است. از سوی دیگر از ظاهر بسیاری از روایات برمیآید که حدیث به طور مستقل هم وارد شده است. ولی انصاف این است که ظهور مذکور، ظهوری ابتدایی است که با تأمل از بین میرود؛ زیرا احتمال تقطیع این روایت بسیار قوی است و هنگام نقل اخبار به بعضی از مواردی که تقطیع در آنها قطعی بود اشاره شد. نیز روایاتی که عبارت «لا ضرر ولا ضرار» را به طور مستقل نقل کرده از لحاظ سند معتبر نیستند. در نتیجه نمیتوان به آن به عنوان حدیثی مستقل اعتماد نمود.
امّا از ظاهر حدیث شفعه و حدیث منع زیادی آب، که از عقبةبن خالد، روایت شده بود برمیآید که عبارت «لا ضرر و لا ضرار» در ذیل حکم پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد شفعه و منع زیادی آب وارد شده است. ولی بعضی از محققین در این ظهور تشکیک کرده احتمال دادهاند که این مطلب از باب جمع بین دو روایت باشد. اولین کسی که باب این تشکیک را گشوده، علامه جلیل شیخ الشریعه اصفهانی است که اصرار دارد بر اینکه عبارت مزبور در ادامه آن جریان نیست واز باب جمع بین دو حدیث است که راوی به مناسبت آن را در ذیل حکم پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد شفعه و منع زیادی آب آورده است. آن بزرگوار نفس زکیه خود را به زحمت انداخته تلاش زیادی کرده که قراینی برای اثبات نظر خود جمعآوری کند و محقّق نائینی قدس سره نیز از او پیروی نموده و قرائن دیگری به عنوان مؤید، بر آن افزوده است.
ثمره نزاع، در تحقیق مفاد حدیث ظاهر میشود و آن این که آیا مفاد حدیث، نفی احکام ضرری است و در نتیجه حاکم بر عمومات ادلّه احکام میباشد؟ یا فقط در صدد نهی از ضرر زدن مردم به یکدیگر است؟ اگر ثابت شود که عبارت «لا ضرر و لا ضرار» در ادامه دو حدیث شفعه و منع زیادی آب وجود دارد در
واقع علت تشریع حکم خواهد بود و نه تنها تناسبی با نهی ندارد، بلکه - چنانکه ظاهر است - دلالت بر نفی میکند.
نظر شیخ الشریعه اصفهانی و پاسخ ما به ایشان
امّا مهمترین دلیلی که مرحوم شیخ الشریعه اصفهانی قدس سره در اثبات ادعای خود در مخالفت با ظاهر روایت به آن استناد کرده، مقایسه نقل این قضیه از طرق عامّه (که منتهی به عبادة بن صامت میشود) با نقل آن از طرق خاصّه است (که در اکثر موارد به عقبة بن خالد میرسد)؛ زیرا هر دو راوی، مسأله قضاوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در شفعه و منع زیادی آب، را نقل کردهاند و عبارات نقل شده از هر کدام همانند و عین یکدیگر است با این تفاوت که روایت عباده، فاقد عبارت «لا ضرر ولاضرار» است.
همین تفاوت و دوگانگی، موجب تضعیف اعتماد ما به ظهور ابتدایی در پیوستگی حدیث گردیده و گمان ما را به اینکه این دو فقره، دو روایت جداست که راوی از باب جمع بین دو روایت، در کنار یکدیگر قرار داده تقویت میکند خصوصاً این که عباده، فردی ضابط و محکم در نقل احادیث در نظر بعضی از بزرگان شیعه است.
همچنین استشهاد به ظهور لفظ «فا» در عبارت «فلا ضرر و لا ضرار» در ذیل حدیث منع زیادی آب، به اینکه «فا» به معنای تفریع است و دلالت دارد که ما بعد آن متفرع بر ما قبل و متصل به آن میباشد نیز صحیح نیست؛ زیرا قبلاً گفتیم که نسخه تصحیح شده کتاب کافی، «فا» ندارد، بلکه بجای «فا»، «واو» ضبط کرده است. (به روایات سابق رجوع و تأمل فرمایید)
مطلب فوق خلاصه کلام علّامه شیخ الشریعه اصفهانی قدس سره بود.
امّا انصاف این است که ظهور روایت عقبة بن خالد در اتصال فقره «لا ضرر ولاضرار»به حکم رسول خدا صلی الله علیه و آله درقضیه شفعه ومنع زیادی آب،بسیاری قویتر از ظهور روایت عباده، در انفصال و استقلال فقره «لا ضرر و لا ضرار» است.
توضیح آنکه هر کس در روایت عبادة بن صامت دقت و تأمل کند تردیدی
نخواهد داشت که او قضایای مختلف پیامبر صلی الله علیه و آله را تلخیص کرده و روایات را تقطیع نموده و احکام حضرت صلی الله علیه و آله را بدون اینکه مورد روایت را بیان کند نقل کرده است؛ زیرا به طور قطع احکامی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله صادر شده بدون مقدّمه نبوده، بلکه هر کدام در مورد خاصی از آن حضرت صادر شده است. ماجرای سمرة بن جندب، و امثال آن نمونههای خوبی از این دست میباشد. ولی عباده آنها را تلخیص کرده و نتیجه حکم را به طور خلاصه در یک عبارت واحد آورده است.
بنابراین، احتمال جدی وجود دارد که او فقره «لا ضرر و لا ضرار» را از ذیل قضیه منع زیادی آب، حذف کرده باشد؛ چرا که با این حذف، اختلاف و تفاوتی در معنا حاصل نمیشود و از حدود نقل به معنا خارج نمیشود. (چنانکه مسئله نقل به معنا با شرط مذکور امری متداول بین راویان است) در اینجا نیز عباده فقره «لا ضرر و لا ضرار» را که در موارد متعددی وارد شده، به عنوان حکمی مستقل نقل نموده است.
آنچه این احتمال را تقویت میکند این است که شکّی نیست «لا ضرر ولاضرار»، در ادامه قضیه سمره وارد شده است و ما مشاهده میکنیم که عباده در اینجا مورد روایت را نقل نکرده و تنها به نقل حکم «لا ضرر و لا ضرار» اکتفا کرده است.
بنابراین میتوان ادعا کرد که عباده به نقل خصوصیات قضایا بی اعتنا بوده ودر نتیجه این مسئله که این فقره را نیز به طور مستقل و بدون اینکه در ادامه قضیه شفعه و منع زیادی آب باشد نقل کند، احتمال نزدیک به واقعی است.
گذشته از این، سند روایت عبادة بن صامت مورد بحث است؛ چرا که به صرف توثیق عباده - اگر ثابت شود که او فردی ثقه بوده - نمیتوان به این روایت اعتماد کرد؛ زیرا افراد دیگری نیز در سلسله سند این روایت وجود دارند که وثاقت آنها برای ما ثابت نیست و چنانکه گذشت احمد، در مسند این روایت را با شش واسطه از عباده نقل کرده است.
همچنین جمع بین روایات در یک نقل، به این صورت که یکی را به عنوان کبری، به روایت خاصهای به عنوان صغری، ملحق کنند در بیان راویان امر معهودی نیست؛ بلکه بیشتر به فتاوا و اجتهاداتی شباهت دارد که بعد از عصر راویان متداول شده است.
در مجموع با امثال این احتمالات صرف نظر و چشمپوشی از ظهور روایت عقبة بن خالد، که تمام فقرات روایت او در قضیه واحدهای صادر شده و صدر وذیل روایت به هم مرتبط است، بسیار مشکل است.
همچنین وجود«فأ»تفریع درنقل «فلا ضرر و لا ضرار» هر چند مؤیّد اتصال مذکوراست،اماعدم فاء،هرگزدلالت برعدم اتصال ندارد؛ چنانکه ظاهر عطف به «واو» نیز اتصال و ارتباط را میرساند هر چند ظهور آن از ظهور «فأ» کمتر است.
نظر محقّق نائینی قدس سره و پاسخ ما به ایشان
چنانکه گذشت محقّق نائینی، به پیروی از نظر علّامه شیخ الشریعه اصفهانی (قدّس سرّهما) در استقلال فقره «لا ضرر و لا ضرار» در رساله خویش علاوه بر استدلالات ایشان، وجوه دیگری برای تأیید این نظر ذکر کرده است :
قضاوتها و احکام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزد امامیه و اهل تسنّن ثبت و ضبط شده است. با توجه به این که مواردی را که اهل سنّت از پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحاب ما از امام صادق علیه السلام نقل کردهاند، متفق و مشابه یکدیگر هستند امّا با این حال آنها حکم «لا ضرر» را به طور مستقل روایت کردهاند، این حدس تقویت میشود که «لا ضرر» در روایت ما نیز حکم مستقلی است و ربطی به دو حدیث شفعه و منع زیادی آب ندارد و تنها عقبة بن خالد از باب جمع بین دو روایت، این دو را با هم یکجا نقل کرده است.
جمله «و لا ضرار» بنابر آنچه از معنای آن ذکر خواهد شد، تناسبی با حدیث شفعه و حدیث منع زیادی آب ندارد. بنابراین احتمال این که در ادامه کلام پیامبر صلی الله علیه و آله آمده باشد منتفی است.
اگر شریکی سهم خود را بدون رضایت شریک دیگر بفروشد، مسئلهای
نیست که مقتضی ضرر باشد، چه رسد به اینکه علت ضرر باشد. بنابراین، تعلیل فساد چنین بیعی به حدیث «لا ضرر»، صحیح نخواهد بود. همچنین «لا ضرر» را نمیتوان به عنوان علت کراهت منع زیادی آب - بنابر نظر اقوی که میگوید حدیث دلالت بر تحریم ندارد - در نظر گرفت. از مجموع قرینهها کشف میشود که عبارت «لا ضرر» تتمّه این دو حدیث نیست، بلکه روایت مستقلی است که راوی، آن را به آن دو قضیه ضمیمه کرده است.
سپس مرحوم نائینی به کلام خویش این اشکال را مطرح میکند که ممکن است «لا ضرر» در دو روایت مزبور، از قبیل علت در تشریع (یعنی حکمت حکم) باشد؛ و آنگاه در مقام پاسخ از این اشکال میگوید حکمت احکام اگر در همه موارد نباشد، لااقل باید در بیشتر موارد وجود داشته باشد، در صورتی که وجود ضرر در موارد شفعه و منع زیادی آب، غالبی نیست. (1)
آنچه ذکر شد خلاصه مطالب مرحوم نائینی است.
امّا تمام مطالب این بزرگوار قابل مناقشه و پاسخ است.
در پاسخ از قرینه اوّل باید گفت: چنانکه گذشت، قراین گواهی میدهد که فقره «لا ضرر» حکم مستقلی نبوده، بلکه ظاهراً عباده، در نقل خود مورد روایت را حذف کرده و آن را به عنوان حکم مستقلی آورده است. البته در این امر، ایرادی بر او وارد نیست؛ زیرا وی در صدد بیان جمیع خصوصیات راویات مزبور نبوده چنانکه در داستان سمره - که «لا ضرر» در ذیل آن آمده - نیز اصل داستان را نقل نکرده است.
همچنین عقبة بن خالد، داستان سمره و حکم پیامبر صلی الله علیه و آله در آن ماجرا را نقل نکرده است. علت این عدم نقل، یا شهرت داستان سمره بوده، یا اینکه او در صدد استقصای جمیع قضایای پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده است. بنابراین باید گفت نه عقبة بن خالد در صدد جمع تمام قضایای پیامبر صلی الله علیه و آله بوده و نه عباده قصد بیان تمام خصوصیات روایت را داشته است.
1) منیة الطالب (تقریر بحث النائینی للخوانساری، ج 3، ص 369 - 371 (با تلخیص).
اما در پاسخ قرینه دوم باید توجه داشت که ممکن است ذکر «لا ضرار» بعد از «لا ضرر» از قبیل استشهاد به فقرات سهگانه حدیث رفع باشد. برای توضیح بیشتر به ذکر دو مثال اشاره میشود :
حدیث رفع، در روایت بزنطی و صفوان از حضرت امام رضا علیه السلام (1)در مورد
شخصی وارد شده که او را بر انجام قسم اکراه کرده بودند و او در طلاق و عتق وصدقه ما یملک، قسم یاد کرده بود. در اینجا مشاهده میشود که امام علیه السلام در پاسخ، تمام فقرات سهگانه حدیث رفع را ذکر میکند، در حالی که مورد سؤال، تنها رفع اکراه بوده است. البته این مسئلهای معمول و متعارف است که وقتی میخواهندبه قضیه معروفی استشهاد کنند کل آن قضیه را ذکر میکنند. در حدیث رفع نیز امام برای استشهاد به یک سوم حدیث، تمام حدیث را نقل فرمودهاند.
مثال دیگر آن است که گاهی از حکم نائم سؤال میشود امّا در جواب، حدیث «رفع قلم» (2)مطرح میگردد، در حالی که مورد استشهاد تنها بخشی از این
حدیث است.
در مبحث ما نیز - با توجه به آنچه در دو مورد مذکور گذشت - عدم انطباق «لاضرار» با مورد شفعه و منع زیادی آب، مشکلی ایجاد نمیکند. البته، منافات داشتن «لا ضرار» با مورد حدیث نیز اصلاً روشن و واضح نیست و انشاءالله در بحث از معنای «ضرر» و «ضرار» توضیح بیشتر این مطلب خواهد آمد.
امّا در مورد حدیث «منع از زیادی آب» باید دانست که نهی در مسئله «منع زیادی آب» را نمیتوان به طور قطع حمل بر کراهت نمود؛ زیرا قدر متیقّن از
1) بحار الأنوار، ج 101، ص 195، ح 12. «المحاسن، أَبِی، عَن صَفوَانَ، عَن أَبِی الَحسَنِ، وَالبَزَنطِی، مَعاً عَنأَبِیالحَسَن علیه السلام قَالَ: سَأَلتُهُ عَنِ الرَّجُلِ یُستَکرَهُ عَلَی الَیمِینِ - فَیَحلِفُ بِالطَّلاقِ وَالعَتَاقِ وَصَدَقَةِ مَا یَملِکُ -أیَلزَمُهُ ذَلِکَ؟ فَقَالَ: لاَ؛ قَالَ: رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله : وُضِعَ عَن أُمَّتِی مَا أُکرِهُوا عَلَیهِ وَ لَم یُطِیقُوا وَ مَا أَخْطَأُوا».
2) وسائلالشیعه، ج 1، ح 11. «وَ فِی الخِصَال، عَنِ الحَسَنِ بنِ مُحَمَّد السَّکُونِی، عَنِ الحَضرَمِی، عَن اِبرَاهیِمَبنِ أَبِی مُعَاوِیةَ، عَن أَبِیهِ، عَنِ الأَعمَشِ، عَنِ ابنِ ظَبیَانَ قَالَ: أُتِی عُمَرُ بِامرَأَةٍ مَجنُونَةٍ قَد زَنَت؛ فَأَمَرَ بِرَجمِهَا.فَقَالَ علی علیه السلام : أَمَا عَلِمتَ أَنَّ القَلَمَ یُرفَعُ عَن ثَلاَثَةٍ، عَنِ الصَّبِی حَتَّی یَحتَلِمَ، وَ عَنِ المَجنُونِ حَتَّی یُفِیقَ، وَ عَنِالنَّائِمِ حَتَّی یَستَیقِظَ».
مورد روایت آن است که شخصی که از زیادی آب منع شده، حاجت شدید به آب دارد و تهیه آب دیگری برای او یا برای حیواناتش با مشقت همراه است، به نحوی که اگر از زیادی آب چاه منع شود، در ضرر شدید و عسر و حرج و فشار در زندگی میافتد. از طرفی میدانیم که روایت در خصوص اهل بیابانهای مدینه و موارد مشابه آن وارد شده است. بنابراین اطلاقی وجود ندارد که غیر قدر متیقّن را نیز شامل شود. لااقل این است که در شمول غیر آن شک وجود دارد که در این صورت نیز نمیتوان از مورد روایت تعدی کرد.
همچنین، از مذاق شارع مقدّس برمیآید که به دلیل رعایت مصلحت گروهی از مسلمین که نیاز به آب دارند، به مالک چاه امر کند که در این گونه موارد مانع زیادی آب نشود و - به صورت مجانی، یا در قبال دریافت مبلغی (بنابر اختلافی که بین قائلین به وجوب بذل آب وجود دارد) - آب را در اختیار آنها بگذارد. وقاعده «الناس مسلّطون علی أموالهم» هر چند نزد عقلا و شرع، قاعده ای مسلّم وثابت است،ولی مانعی ندارد که در بعضی موارد از جانب شارع به خاطر مصالح مهمی محدودشودهمانگونه که این محدودیت ازجانب عقلانیز در بعضی موارد واقع شده است. نمونههای دیگری نیز از محدود کردن این قاعده از جانب شارع وجود دارد، چنانکه در احتکار و اکل در مخمصه و موارد مشابه، دیده میشود.
از طرفی مانعی ندارد که در این جا به وجوب بذل زیادی آب قائل شویم چنانکه جمعی از فقها نیز به این وجوب حکم کردهاند. به عنوان نمونه شیخ الطائفه مطابق آنچه از کتاب «مبسوط» ایشان نقل شده بذل زیادی آب، به صورت مجانی را بر مالک چاه واجب دانسته میفرماید: «در تمام مواردی که به ملکیت شخص چاه نظر دادهایم، به این معنا است که او نسبت به آب چاه به اندازه شرب خود و حیوانات و زراعتش حق اولویت دارد و اگر بعد از این آبی زیاد بیاید، واجب است آن را به کسانی که برای شرب خود یا حیواناتشان نیاز دارند
بلاعوض بذل کند - تا جایی که میفرماید - البته بذل آب برای زراعت افراد دیگر
هر چند واجب نیست، ولی مستحب است». (1)در کتاب «خلاف» (2)و نیز در کتاب
«مختلف» (3)از ابن جنید (4)و غنیه (5)نیز همین گونه نقل کرده است.
البته ظاهر قول مشهور، عدم وجوب بذل زیادی آب است و شاید وجه این حکم، تردید در صحت أسناد روایاتی باشد که دلالت بر وجوب بذل دارد - چنانکه این مطلب از «مسالک» نقل شده - یا مشهور به عموم قاعده تسلط ودیگر قواعد استناد کرده و نسبت به تخصیص آن با امثال این روایات استبعاد نمودهاند. بحث کامل پیرامون نظر مشهور را به محل خود در کتاب احیای موات واگذار میکنیم.
از مجموع آنچه گفتیم معلوم میشود که قول به حرمت منع از زیادی آب، بعید نیست همانگونه که انطباق عنوان ضرر بر قدر متیقّن از مورد روایت، در نظر عرفی معقول است - همانند انطباق عنوان ضرر در مورد احتکار و امثال آن - پس انطباق «لا ضرر» بر مورد روایت، امر معقولی است. بنابراین وجهی باقی نمیماند تا گفته شود ذیل روایت، حدیث مستقلی است که راوی حدیث از باب جمع بین احادیث آن را ذکر کرده است.
از محقّق نائینی قدس سره شگفتآور است که ایشان انطباق «لا ضرر» بر مورد روایت را حتی به عنوان حکمت حکم نیز نپذیرفته است! در حالی که ما انطباق آن بر قدر متیقن از مورد روایت را، به عنوان علت حکم نیز میپذیریم، چه برسد به حکمت حکم.
گذشته از این موارد، هیچ منعی ندارد که به منظور تاکید بر استحباب یا کراهت، حکمی الزامی به عنوان علّت اوامر استحبابی یا نواهی تنزیهی مطرح شود و صرف اینکه حکم اولی (معلّل) غیر الزامی است، دلیل بر این نمیشود که
حکم الزامیای که به عنوان علت بدنبال آن آمده، مربوط به این روایت نباشد.
در مورد حدیث «شفعه» نیز باید گفت: هیچ مانعی وجود ندارد که «لا ضرر» در حدیث شفعه، به عنوان حکمت حکم، در نظر گرفته شود. به نظر ما این ادعا که حکمت حکم باید امری غالبی باشد، در حالی که ضرر حاصل از ترک شفعه ومعتبر دانستن بیع شریک، غالبی نیست، قابل قبول نیست؛ زیرا لزومی ندارد حکمت حکم امری غالبی باشد و اگر کثیر الوقوع نیز باشد در این زمینه کافی است بلکه میتوان گفت همین اندازه که نادر الوقوع نباشد کفایت میکند. موارد فراوانی در مورد حکمت بسیاری از مناهی وجود دارد که ارتکاب آنها موجب جنون یا برص و امثال آن معرفی شده در حالیکه این لوازم، غالبی نیست.
ضعیفتر از سخن فوق این است که گفته شود ضرر ناشی از ترک شفعه، اتفاقی و نادر الوقوع (1)است - آنگونه که از بعضی کلمات محقّق نائینی قدس سره، گرایش
به این قول مشاهده میشود - دلیل ممنوعیّت این نظر آن است که از مشاهده احوال مردم برمیآید که راضی به مشارکت با هر شریکی نمیشوند و تعداد کسانی که حاضر به شراکت با آنها میشوند بسیار کمتر از کسانی است که شرایط شراکت با او را در آنها نمیبیند و اگر حق شفعه نبود و افرادی که در مسکن یا زمین یا سایر چیزها با هم شریکند میتوانستند بدون رضایت شریک خود سهم خود را به دیگران بفروشند، نزاع و دعوا و اختلاف و کینههایی بوجود میآمد و موجب فساد در اموال و انفس میشد که از مصادیق بارز ضرر است.
میتوان گفت این ضرر دائمی نیست تا بتواند علّت حکم قرار گیرد، ولی بدون شک میتواند حکمت حکم باشد.
اشکالی که ممکن است در اینجا مطرح شود، این است که چگونه ممکن است یک حکم واحد (مثل لا ضرر)، در یکجا علت حکم شود (مثل قضیه
1) منیه الطالب، تقریر بحث نائینی للخوانساری، ج 3، ص 371.
سمره) و در جای دیگر حکمت (مثل قضیه شفعه)؟ چنانکه محقّق نائینی به این اشکال اشاره کرده و آن را پسندیده است. (1)
پاسخ این است که هیچ منعی ندارد که حکم واحدی در جایی علت باشد ودر جای دیگر حکمت همانگونه که حفظ نفوس در باب قصاص و دیات، حکمت حکم است و در باب وجوب بذل طعام در سال قحطی، علت حکم است. حتی میتوان پذیرفت که حکم واحد، در یک جای واحد از جهتی حکمت باشد و از جهتی علت مثل این که فقهاء از یک جهت «مست کنندگی» را علت حرام بودن خمر میدانند و به همین دلیل حکم حرمت را در سایر مست کنندهها نیز جاری میکنند و از جهت دیگر در حکم حرمت برای مقدار کم از مشروبات، که مست کننده نیست (2)، همین «مست کنندگی» را حکمت حکم میدانند. بنابراین اکنون که
قول شارع که فرمود: «لأنّه مسکر»، در جای واحد، از جهتی علت حکم و از جهت دیگر حکمت حکم است، چه مانعی دارد که همین قول در یکجا علت حکم و در جای دیگر حکمت حکم باشد.
امّا، این سخن که «لا ضرر» گاهی حکمت باشد و گاهی علت، موجب میشود معنای این جمله تغییر کند و استعمال یک لفظ در دو معنا صحیح نیست (هر چند در دو جای مختلف باشد).
پاسخ این است که معنای این جمله در همه موارد یکی است و هیچ اختلافی در معنای آن به وجود نمیآید و اختلاف، از جهت چگونگی تعلیل به آن و نحوه ارتباط این کبرای کلیه با صغرای قیاس است که گاهی به عنوان علت تشریع، حکمی عام لحاظ میشود که در این صورت حکمت خواهد بود و واجب نیست آن حکم، دائر مدار این علت باشد و ممکن است در مواردی از آن تخلف کند، همانند حکم شفعه؛ و گاهی به عنوان ضابطه کلیهای که حکم دایر مدار آن است لحاظ میشود.
و برای اینکه تشخیص دهیم علت حکم به صورت اوّل (حکمت) بیان شده یا به صورت دوم (علت) باید به قراین لفظی و مقامی مراجعه کنیم. بنابراین این اشکال به حدیث وارد نیست.
در مجموع، این اشکال که «لا ضرر» با مورد این دو حدیث (حدیث منع زیادی آب، و حدیث شفعه) مناسبتی ندارد اشکال ضعیفی است و اگر بنا باشد به اینگونه تشکیکها ترتیب اثر داده شود، در بسیاری از ظواهر که با یکدیگر مرتبطند این اشکال وارد میشود. انصاف این است که اگر خوب تأمّل کنیم بین این دو حدیث و سایر مواردی که روایات وارده در وقایع مختلف، در بر دارنده تعلیل و کبرای قیاس هستند تفاوتی نمییابیم.
بعد از بیان این دو نکته، اکنون به بیان مفاد عبارت «لا ضرر» و «لا ضرار» که مدرک اصلی در این قاعده است میپردازیم. ابتدا معنای مفردات آن، یعنی کلمه «ضرر» وکلمه «ضرار» را بررسی کرده و سپس معنای جمله «لا ضرر و لا ضرار» را بیان میکنیم.
عبارات اهل لغت در معنای این دو واژه، مختلف است.
لغویین ضرر را چنین معنا کردهاند :
صحاح: «انه خلاف النفع؛ ضرر مخالف نفع است». (1)
قاموس: «انه ضد النفع و انّه سوء الحال؛ ضرر ضد نفع و بد حالی است». (2)
نهایه ومجمعالبحرین:«انه نقص فی الحق؛نقصی است که در حق وارد شود». (3)
المصباح: «انه فعل المکروه بأحد و النقص فی الأعیان؛ ضرر، انجام مکروه وناپسند در مورد افراد و نقص در مورد اشیاست». (1)
مفردات: «انه سوء الحال... ضرر، بدحالی است» (2)، که اگر بد حالی در نفس حاصل شود به دلیل کمی دانش و فضل است و اگر در بدن به وجود آید به جهت آسیب یا نقص است و اگر در روحیه پیدا شود به دلیل کمی جاه و مقام است.
ظاهراً اختلاف در این تعبیرات به سبب وضوح معنای کلمه ضرر است، نه در معنای آن. به طور کلی مراجعه به اهل لغت - اگر قول لغوی - در امثال این موارد که معنای واژه نزد اهل عرف معلوم است و کسی که با عرف مأنوس باشد هر چند اهل زبان عرف هم نباشد معنای آن را میفهمد، مشکل است؛ زیرا اعتبار مراجعه به اهل لغت، از باب اعتبار رجوع جاهل به عالم و اهل خبره است، حال آنکه در اینجا اینگونه نیست و هر کسی با این لغت سر و کار دارد نسبت به اینگونه لغات متداول، از اهل خبره محسوب میشود به گونهای که از جستوجو در موارد استعمال این واژه، معنایی در ذهن او شکل میگیرد که هنگام شک در بعضی از مصادیق آن میتواند به آن معنا رجوع کند.
علاوه، لغویین نیز با اعتماد و تکیه بر میزان وضوح معنا، از پرداختن به خصوصیات معنای این لغات پرهیز میکنند. پس لازم است به آنچه در ذهن ما و ذهن اهل عرف از معنای این کلمه وجود دارد مراجعه کنیم.
اما از تتبع موارد استعمال این کلمه در ذهن به دست میآید که ضرر یعنی از دست دادن آنچه از مواهب زندگی مییابیم و سودی از آن عاید ما میشود، اعم از جان و مال و آبرو و... .
برخی قائل شدهاند که در موارد از دست دادن آبرو، ضرر صدق نمیکند که حرف صحیحی نیست. البته احتمال کلمه ضرر در مورد از دست رفتن آبرو کمتر است و بیشتر در مواردی به کار میرود که اسباب حصول مطلوب و مقتضی
برای آن موجود بوده، سپس مانعی ایجاد گردیده که مانع رسیدن به آن منافع میشود. چنانکه ظاهر آن است که ضرر در مقابل نفع باشد. این معنا در بسیاری از آیات قرآن نیز به چشم میخورد که در موارد زیادی ضرر را در مقابل نفع بهکار برده است مانند: (... وَیَتَعَلَّمُونَ مَا یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنْفَعُهُمْ...) (1)و (یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللهِ
مَا لاَ یَضُرُّهُ وَمَا لاَ یَنْفَعُهُ...) (2)و (یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ...) (3)و (وَلاَ یَمْلِکُونَ
لاَِنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً). (4)
در نتیجه، با وجود امکان رجوع به آنچه در ذهن بعد از تتبع موارد استعمال (هنگام شک در برخی مصادیق آن) حاصل میشود، مطلب بسیار آسان خواهد بود و نیازی نیست که نفس در اینگونه امور به رنج افتاده و ضابطه کلیهای برای معنای ضرر به دست آورد.
«ضرار»، مصدر باب مفاعله از ماده «ضرر» است چنانکه گفته میشود: ضارّه؛ یضارّه؛ ضِرار. اهل لغت معانی متعددی برای آن ذکر کردهاند از جمله :
ضرار، فعل دو نفر و ضرر، فعل شخص واحد است.
ضرار، مجازاتِ ضرر است.
ضرار، ضرر زدن با چیزی است که نفعی ندارد در مقابل ضرر، که ضرر زدن به دیگری با چیزی است که نفع دارد.
ضرار با ضرر هم معناست.
چهار معنای فوق در «النهایة» ذکر شده و ظاهراً ضرار، مشترک لفظی بین این معانی است. (5)
ضرار، به معنای ضیق است. (1)
ضرار، ضرر زدن عمدی است؛ در مقابل ضرر، که اعم از عمدی و غیر عمدی است.
محقّق نائینی قدس سره (2)در پایان کلام خویش این معنا را پسندیده هر چند در ابتدای
کلام، ضرر و ضرار را به یک معنا گرفته است. گفتار ما معنای اخیر به ثواب نزدیکتر است چنانکه از تتبع موارد استعمال آن در قرآن و روایات نیز همین معنا استفاده میشود.
موارد استعمال ماده «ضرار» در قرآن
خدای متعال در آیه 231 سوره بقره میفرماید: (وَاِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَلاَ تُمْسِکُوهُنَّ ضِرَاراً لِتَعْتَدُوا ...)؛ کلمه «تعتدوا» از قویترین شواهد است بر اینکه ضرار در اینجا به معنای عمد در ضررزدن به قصد تجاوز است. روایت بیستم از روایات گذشته، نیز مؤیّد این معناست.
خداوند در آیه 233 سوره بقره میفرماید: (... لاَ تُضَارَّ وَالِدَةٌ بِوَلَدِهَا وَلاَمَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ...)؛ چنانکه گذشت تفسیر معروف آیه این است که خداوند از ضرر زدن مادر به فرزندش نهی فرموده است که به دلیل دشمنی با پدر او، از شیر دادن به فرزند سر باز زند. همچنین از ضرر زدن پدر به فرزندش - که به منظور ضرر زدن به مادر، بچه را از مادر بگیرد - نهی کرده است.
نیز در آیه 102 سوره بقره میفرماید: (...وَمَا هُمْ بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ اِلاَّ بِاِذْنِ اللَّهِ ...)؛ واضح است که این جا در ضرر زدن عمدی به واسطه سحر منظور است.
هم چنین در آیه 12 سوره نساء میفرماید: (...مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصَی بِهَا أَوْ دَیْنٍ غَیْرَ مُضَارٍّ... )؛ در تفسیر این آیه نیز گذشت که مفهوم آیه، نهی از ضرر زدن به
ورثه است به این صورت که موصی به دلیل محروم ساختن ورثه از ارث، اقرار به دِینی کند که بر گردن او نیست.
شدن مرض حیوان قیمت آن افزایش مییابد، اگر صرفاً سر و پوست را طلب کند چیزی جز قصد ضرر زدن در کار نیست و این ضرر عمدی محسوب میشود.
بنابراین، معنای ضرر زدن عمدی (معنای ششم) نزدیکترین معنا برای «ضرار»است.
اما احتمال معنای اوّل، که به ضرر زدن طرفینی ضرار گفته میشود، ظاهراً به این دلیل است که ضرار از باب مفاعله است. ولی این معنا صحیح نیست؛ زیرا در هیچ یک از مواردی که ذکر کردیم در این معنا به کار برده نشده است.
اما معنای دوم که ضرار را بمعنای مجازات و تلافی ضرر دانسته، ظاهراً اینجا نیز از معنای اوّل (باب مفاعله) گرفته شده باشد و این احتمال ضعیفی است؛ زیرا ضرار در این معنا به کار برده نشده است.
1) وسائل الشیعه، ج 13، کتاب التجارة، باب 22، ح 1 .
معنای سوم، یعنی ضرر زدن به واسطه چیزی که نفعی ندارد، ظاهراً این معنی در بسیاری از موارد از لوازم معنای ضرر زدن عمدی است؛ بنابراین این معنا را از باب ذکر ملزوم و اراده لازم، میتوان پذیرفت.
اما معنای چهارم، که «ضرر» و «ضرار» به یک معنا باشند نیز به وجهی معنای درستی است؛ زیرا گفتیم که «ضرر» اعم از عمدی و غیر عمدی است بنابراین در ضرر عمدی، با ضرار هم معنا میشود.
معنای پنجم نیز که ضرار را به معنای تنگی دانست؛ اگر به معنای قرار دادن در حرج و سختی باشد، در مقابل این که «ضرر» به معنای وارد کردن نقص در اموال و انفس باشد، قابل دفاع نیست؛ چرا که با موارد استعمال آن در آیات و روایات مطابقت ندارد؛ همانند قول خداوند که فرمود: (... أَوْ دَیْنٍ غَیْرَ مُضَارٍ ...) (1)در این
آیه «ضرار» به معنی ضرر زدن مالی به ورثه است به اینکه وصیّتی کند یا اقرار به دِینی کند تا ورثه از حقشان محروم شوند و اگر گفته شود که این کار عین قرار دادن در تنگی و سختی است؛ میگوییم تمام موارد وارد کردن نقص بر اموال وانفس همینگونه است (پس همین معنانیزازلوازم آن معناست). همچنین است آیه شریفه: (... وَمَا هُمْ بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ...) (2)که به معنای ضرر بر اموال و انفس به
کار رفته؛ چرا که از واضحترین مصادیق سحر است. همانگونه که ضرر در آیه شریفه: (... وَیَتَعَلَّمُونَ مَا یَضُرُّهُمْ وَلاَ یَنْفَعُهُمْ...) (3)نیز عیناً در همین معنا به کار رفته.
علاوه بر آیات مذکور، در روایت پانزدهم نیز گذشت که فرمود: «إنّ الضِّرارَ فِی الوَصِیَّةِ مِنَ الکَبائِرِ» (4)، واضح است که «ضرار» به همین معنای وارد کردن نقص مالی بر غیر استعمال شده است.
در روایت هارون بن حمزه الغنوی (روایت دهم) نیز در مورد ضرر مالی استعمال شده است.
در مجموع، از قراین فراوانی که از موارد استعمال این کلمه به دست.
میآید، استفاده میشود که «ضرار» به معنی تعمّد در ضرر است و معانی دیگر که یا ناشی از تطبیق به باب مفاعله و یا از لوازم این معنا بود، چندان قابل اعتمادنیست.
در معنای حدیث شریف احتمالاتی وجود دارد :
احتمال اوّل: نفی ضرر، به معنای نفی احکام ضرری است؛ یعنی حکم ضرری نداریم. دلیل این احتمال یکی از موارد زیر میتواند باشد :
با این توضیح که حکم به لزوم بیعی که با غبن همراه است، حکمی است که لازمه آن وارد شدن ضرر بر مغبون است. در واقع سبب وارد شدن ضرر به زیان دیده، حکم به لزوم بیع همراه با زیان است و منظور از نفی ضرر که مسبّب است، نفی لزوم بیعی است که سبب این ضرر شده.
چنانکه حکم به جواز داخل شدن سمره در باغ مرد انصاری، سبب میگردد به صاحب باغ ضرر وارد شود پس نفی ضرر در اینجا (مسبّب) به معنی نفی آن حکم وضعی یا تکلیفی است که سبب این ضرر میشود.
اطلاق ضرر بر حکمی که موجب ضرر است، از باب حقیقت ادعاییه باشد؛ همانگونه که به نظر جمعی از محققین، در تمام مجازات چنین است.
اطلاق ضرر بر حکمی که موجب ضرر است، از باب اطلاق حقیقی است بدون نیاز به ادعا، چنانکه محقّق (2)نائینی قدس سره این نظر را دارند.
احتمال دوم: معنای حدیث نفی ضرر، از قبیل مواردی است که برای نفی حکم،
موضوع نفی میشود و بنابراین نفی ضرر در حقیقت کنایه از نفی احکام ضرری در شریعت خواهد بود. این قول را محقّق خراسانی قدس سره در «کفایه» (1)و در حاشیه بر
«فرائد» اختیار کرده است امّا ظاهراً بین نظر ایشان در این دو کتاب - هر چند از نظر مضمون به هم نزدیکاند - تفاوتی وجود دارد. ظاهراً در کفایه، نفی ضرر کنایه از نفی جمیع احکام ضرری است امّا در فرائد، نفی ضرر کنایه از نفی اضرار به غیر و تحمل ضرر از غیر بالخصوص است. (مراجعه و تأمل فرمایید)
احتمال سوم: نفی ضرر به معنای نفی «جبران نشدن» است که صفتی از صفات ضرر میباشد. بنابراین «لا ضرر» یعنی ضرر جبران نشده در شریعت وجود ندارد. این احتمال را شیخ انصاری قدس سره در رسالهای که در ملحقات مکاسب به چاپ رسیده از برخی از توانمندان فن آورده امّا نام وی را ذکر نکرده است. (2)
سه احتمال فوق مبنی بر این است که «لا» در «لا ضرر» لاء نافیه باشد.
احتمال چهارم: معنای حدیث، نهی از ضرر زدن مردم به یکدیگر است که در این صورت «لا» ناهیه خواهد بود. این قول را عدهای از متأخرین و پیشاپیش همه، علّامه روزگار خویش؛ شیخ الشریعه اصفهانی (قدّس الله أسرارهم) پذیرفته است. (3)آن بزرگوار این نظریه را در رسالهای که پیرامون همین قاعده
نگاشته ذکر نموده که شامل فوائد گوناگونی است.
اگر نظریه محقّق خراسانی در دو کتاب «کفایه» و «حاشیه فرائد» را دو احتمال مجزا قرار ندهیم، احتمالات چهارگانه فوق در معنای حدیث وجود دارد، که بر اساس هر یک مفاد و نتایج حدیث متفاوت میشود :
بنابر احتمال چهارم حدیث مزبور شایستگی استدلال در ابواب مختلف فقهی را نداشته و صرفا یک حکم فرعی تکلیفی را بیان میکند مبنی بر این که جایز نیست مردم به یکدیگر ضرر وارد کنند.
بنابر احتمال سوم، تنها چیزی که حدیث شریف بر آن دلالت دارد این است که در موارد ضرر باید تاوان آن پرداخته شده و ضرر وارده جبران گردد.
و بنابر احتمال اوّل و دوم، حدیث مزبور در بردارنده قاعده عامّی است که بر عمومات احکام اوّلیه حکومت دارد و در آینده به توضیح آن خواهیم پرداخت؛ انشاءالله. در هر صورت، قطعاً بین قول اول و دوم ثمره مهمی وجود ندارد.
ابتدا لازم است آنچه در تبیین و توجیه احتمالات گذشته گفته شده یا میتوان گفت توضیح داده شود تا نسبت به آن معانی درک و بصیرت حاصل شود آنگاه به شرح و توضیح مختار خود بپردازیم.
بهترین بیان در توجیه احتمال چهارم، بیان شیخ الشریعه اصفهانی قدس سره است که با شیواترین بیان نقل نموده و ما عین عبارت ایشان را ذکر میکنیم :
«إن حدیث الضرر محتمل عند القوم لمعان: أحدها ان یراد به النهی عن الضرر، فیکون نظیر قوله تعالی: (فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ) وقوله تعالی: (فَاِنَّ لَکَ فِی الْحَیاةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ)، أی لا یمس بعض بعضاً فصار السامریّ یهیم
فی البریة مع الوحش والسباع لا یمسّ أحداً؛ ولا یمسّه أحد؛ عاقبه اللّه تعالی بذلک وکان إذا لقی أحداً یقول: لا مساس! أی لا تقربنی ولا تمسّنی، ومثل قوله صلی الله علیه و آله :
«لا جَلَبَ وَلا جَنَبَ و لا شِغارَ فی الإسْلامِ»، و قوله: «لاَ جَلَبَ وَلا جَنَبَ وَلا اعْتِراضَ»، وقوله: «لاَ إخْصاءَ فی الإسلامِ و لا بُنْیانَ کَنیسَةٍ» وقوله: «لاَ حِمی فی الإسْلامِ»، وقوله : «ولا مُناجَشَةَ»، وقوله: «لا حِمی فی الأَراکِ» وقوله: «لا حِمی إلّا ما حَمی اللّهُ ورسولُه»، وقوله: «لاَ سَبْقَ إلّا فی خُفِّ أو حافِرٍ أوْ نَصْلٍ»، وقوله: «لا صَمْتَ یومٍ إلی اللَّیلِ»، وقوله: «لا صَرورَةَ فی الإسْلامِ»، وقوله: «لا طَاعَةً لِمَخْلُوقٍ فی مَعْصِیَة الخَالِقِ»،
وقوله: «لا هَجْرَ بین المُسْلِمینَ فَوْقَ ثَلاثَةِ أیّامٍ» و قوله: «لا غِشّ بَیْنَ المُسْلِمینَ».
هذا کلّه ممّا فی الکتاب والسنّة النبویة، ولو ذهبنا لنستقصی ما وقع من نظائرها فی الروایات واستعمالات الفصحاء نظماً ونثراً لطال المقال وأدی إلی الملال، وفیما ذکرنا کفایة فی إثبات شیوع هذا المعنی فی هذا الترکیب، أعنی ترکیب «لا» التی لنفی الجنس وفی ردّ من قال فی إبطال احتمال النفی أنّ النفی بمعنی النهی وإن کان لیس بعزیز إلّا أنّه لم یعهد من مثل هذا الترکیب؛
در معنای حدیث لا ضرر نزد عدهای احتمالاتی وجود دارد؛ یکی این که مراد، نهی از ضرر است. که در این صورت شبیه قول خداوند متعال خواهد بود که میفرماید: (... فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ...) (1)و (...فَاِنَّ لَکَ فِی الْحَیَاةِ أَنْ
تَقُولَ لاَ مِسَاسَ ...) (2)؛ همچنین شبیه قول حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در احادیث زیر
خواهد بود :
«لا جَلَبَ ولا جَنَبَ ولا شِغارَ (3)فی الاسلام» (4)و «لا جَلَبَ و لا جَنَبَ (5)و لا اعتراض» (6)
و«لا إخْصَاءَ فِی الإسْلامِ وَ لا بُنْیَان کَنیسَةٍ» (7)و «لا حِمی فی الإسْلامِ وَ لا مُناجَشَة (8)» (9)و«لا حِمی فی الأراک (10)» (11)و «لا حِمی إلا ما حَمی اللهُ و رَسولُه» (12)و «لا سَبْقَ إلّا فی خُفٍّ
1) بقره، آیه 197.
2) طه، آیه 97.
3) «شغار» نکاح تعویضی است که در آن دو طرف، دختر یا خواهر خود را در عوض دختر یا خواهردیگری به ازدواج هم در میآورند.
4) وسائلالشیعه، ج 14، ابواب عقدالنکاح واولیاء العقد، باب 27، ح2 .
5) «جلب» و «جنب» از اصطلاحات مسابقات اسب دوانی است، که جهت تحقیق در معنای آن میتوانید به«لسان العرب، ج 1، ص 269)، مراجعه کنید.
6) المعجم الکبیر طبرانی، ج 17، ص 17؛ النهایه فی غریب الحدیث و الاثر، ج 3، ص 211؛ نثر الدرر،ج 1،ص 233.
7) الجامع الصغیر، ج 2، ص 725، حدیث 9697، فیض القدیر، ج 6، ص 380.
8) «مناجشه» از نَجْش، به معنای بالا بردن قیمت جنسی است که قصد فروش آن را ندارد به منظور اینکه آنجنس در بازار گران شود.
9) الجامع الصغیر، ج 2، ص 746.
10) «أراک» درخت معروفی است که از چوب آن مسواک درست میکنند.
11) النهایه فی غریب الحدیث، ج 1، ص 447؛ سنن ابی داوود، ج 2، ص 191.
12) الوافی، ج 18، ص :1006 «... وقال: لا حِمی إلّا للهِ وَلِرَسُولِهِ». یعنی اینکه، در اسلام غُرُق کردن چراگاه(واختصاصی کردن آن) نداریم مگر برای دامهای بیت المال.
أو حافِرٍ أو نَصْلٍ» (1)و «لا صُماتَ یومٍ إلی اللَّیلِ» (2)و «لا صَرُورَةَ (3)فی الإسْلامِ» (4)
و«لاطَاعَةَ لِمَخْلوقٍ فی مَعْصِیَةِ الخَالِقِ» (5)و «لا هَجْرَ بَیْنَ المُسْلِمینَ فَوْقَ ثَلاثَةِ أیّامِ» (6)
و«لاَ غِشَّ بَیْنَ المُسْلِمینَ». (7)
تمام این موارد، از کتاب خدا و سنّت نبوی صلی الله علیه و آله بود و اگر بخواهیم تمام موارد آن در سایر روایات و استعمالات فصحا در شعر و نثر را جمع کنیم، کلام طولانی و ملالآور خواهد شد. آنچه ذکر شد برای اثبات شیوع استعمال ترکیب «لا» - برای نفی جنس - در معنای نهی کفایت میکند و در ردّ سخن کسانیکه - برای ابطال احتمال نفی - گفتهاند نفی به معنی نهی است همین مطلب کافی است که هر چند استعمال نفی در معنای نهی اندک نیست ولی این ترکیب برای این معنا معهود نیست». (8)
سپس آن بزرگوار در تأیید سخن خویش در جای دیگری از رساله اینگونه آورده است :
«ولنذکر بعض کلمات أئمة اللغة ومهرة أهل اللسان، تراهم متفقین علی إرادة النهی
1) وسائلالشیعه، ج 13، ابواب کتاب السبق و الرمایه، باب 3، ح 4.وسائلالشیعه (بیروت)، ج 19، ص 253، ح :24532 «... قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله : لاَ سَبَقَ إِلاَّ فِی حَافِرٍ أَوْنَصْلٍ أَوْ خُفٍّ». یعنی اینکه، مسابقه تنها در اسب دوانی، تیر اندازی، و شتر سواری است.
2) سنن أبی داود، ج 3، ص 115، ح 2873؛ کنزالعمّال، ج 15، ص 180، ح 40499؛ وسائلالشیعه، ج 7،ابواب الصوم المحرم والمکروه، باب 5، ح 1.وسائلالشیعه (بیروت)، ج 10، ص 523، ح :14023 «... عَنْ أَبِی عَبدِ اللهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ قَالَ: وَلاَ صَمْتَیَوْمٍ إِلَی اللَّیْلِ». یعنی اینکه، در اسلام روزه سکوت به اینکه طول روز را تا شب، به نیت روزه سکوتکند، نداریم.
3) «صروره» به معنی اصرار بر ترک ازدواج است.
4) مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 312 و مستدرک حاکم نیسابوری، ج 1، ص 448 و ج2، ص 159.
5) وسائلالشیعه، ج 8، ابواب وجوب الحج، باب 59، ح 7.
6) وسایل الشیعه، ج 8، ابواب احکام العشره، باب 144، ح 9 .
7) وسائلالشیعه، ج 12، ابواب ما یکتسب به، باب 86، ح 2 .
8) قاعده لا ضرر، شیخ الشریعه، ص 24.
لا یرتابون فیه ولا یحتملون غیره، ففی «النهایة الأثیریة»: قوله: لا ضَرَرَ أی لا یضر الرجل أخاه فینقصه شیئاً من حقه (1)؛ والضرار فعال من الضرر أی لا یجازیه علی إضراره
بإدخال الضرر علیه وفی «لسان العرب» وهو کتاب جلیل فی اللغة فی عشرین مجلداً معنی قوله «لا ضرر» أی لا یضرّ الرجل أخاه وهو ضدّ النفع وقوله «لا ضرار» أی لایضار کل منهما صاحبه؛ (2)وفی «الدرّ المنثور» للسیوطی: «لا ضرر» أی لا یضرّ
الرجل أخاه فینقصه شیئاً من حقه، و «لا ضرار» أی لا یجازیه علی إضراره بإدخال الضرر علیه، وفی «تاج العروس» مثل هذا بعینه (3)، و کذا «الطریحی فی المجمع (4)»؛
در اینجا بعضی از کلمات اهل لغت و زبان شناسان ماهر را نقل میکنیم تا ببینید همه آنها متفقاند بر اینکه از لا ضرر، نهی اراده شده و نه تنها در این مسأله شکی ندارند بلکه احتمال خلاف آن را هم ندادهاند :
در «النهایة الأثیریة» مینویسد: لا ضرر یعنی هیچکس نباید به برادر خود ضرر وارد کند که موجب وارد شدن نقص در حق او و «لا ضرار» بر وزن فِعال از ماده «الضرر»، یعنی اگر برادرش به او ضرری وارد کرده، او باید را با ضرر متقابل مجازات نکند.
در «لسان العرب» که کتاب لغت ارزشمندی است و در 20 جلد نگاشته شده مینویسد: «لا ضرر» یعنی کسی نباید به برادرش ضرر بزند و ضرر ضد نفع است و «لا ضرار» یعنی هر کدام از آن دو نباید به دیگری ضرر وارد کند.
سیوطی در «الدر المنثور» مینگارد: «لا ضرر» یعنی شخص نباید به برادرش ضرر بزند و در حق او نقصی وارد کند و «لا ضرار» یعنی ضرر زدن او را با ضرر زدن دیگری مجازات نکند.
در «تاج العروس» و همچنین «مجمع البحرین» نوشته طریحی عین همین عبارات آمده است». (1)
انصاف این است که آنچه این شیخ جلیل القدر علّامه مدقّق، در اثبات نظر ومرام خویش در معنای حدیث «لا ضرر» ذکر کرده کافی نیست. ایشان به نمونههایی از قرآن و حدیث استناد کردهاند که ناهیه بودن «لا» در آنها نه تنها معلوم نیست، بلکه با اندکی تأمّل ظاهر میشود که «لا» در تمام آن موارد حتی در آیه (فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ) (2)و آیه (لاَ مِسَاسَ) (3)در معنای نفی به کار رفته است.
توضیح آنکه معنای (فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ)، «لا ترفثوا ولاتفسقوا و لا تجادلوا فی الحج»، نیست. بلکه نفی وجود اصل این امور در حج را میرساند. البته لازمه این مطلب، نهی از آنهاست ولی بین لازمه معنا و اینکه بگوییم «لا» در نهی به کار رفته باشد فرق واضحی وجود دارد که آثار و ثمرات آنرا در آینده بیان خواهیم کرد.
شاهد بر ادعای مذکور این است که در عرف معمول نیز آنچه از معنای این ترکیبها به ذهن متبادر میشود همان نفی است و در عرف کسی معنای مطابقی : (فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ) را «لا ترفثوا و لا تفسقوا و لا تجادلوا» نمیداند. البته ممکن است ریشه منشأ شبهه در این باشد که نفی در بسیاری از این ترکیبها کنایه از نهی است و به همین جهت معنای کنایی با معنای مطابقی اشتباه گرفته میشود و در آینده روشن میگردد که بین این دو در نتیجه، تفاوتهای فراوانی وجود دارد.
در هر صورت لطف بیان و زیبایی در رسانندگی معنا در این تعبیر کنایی پوشیده نیست همانند سخن شخصی که به خادمش میگوید: در خانه من دروغ و خیانت وجود ندارد! تا به بهترین وجه و رساترین بیان به او بفهماند که هرگز
نبایدچنین اموری رامرتکب شودوبه تعبیردقیقتر هر که مرتکب دروغ و خیانت شودازاهل این خانه نیست.این معنا با مراجعه به فهم عرفی از امثال این ترکیبها در زبان عربی و حتی دیگر زبانها روشن میشود و بعد از تأمل در موارد استعمال، شکی باقی نمیماند که «لا» و معادلهای آن در سایر زبانها در همان معنای نفی که معنای اصلی آن - هنگامی که بر اسم داخل شود - به کار میرود.
از قویترین شواهد بر این ادعا آن است که در این موارد میتوان «لا» را حذف کرده و سایر ادوات نفی را به جای آن گذاشت مثلاً میتوان به جای «فَلاَ رَفَثَ وَلاَفُسُوقَ وَلاَجِدَالَ فِی الْحَجِّ» گفت: «لیس فی الحج رفث و لا فسوق و لا جدال» آیا اینجا نیز کسی میتواند بگوید که «لیس» در معنی نهی استعمال شده است؟
علاوه بر این، در بعضی از موارد پیش گفته به هیچوجه اراده معنای نهی امکان ندارد. در جمله «لا إخْصَاءَ فی الإسْلامِ» (1)آیا کسی ممکن است بگوید معنای
آن «لاتخصوا فی الاسلام» است؟ و آیا اصلاً چنین تعبیری را کسی به کار میبرد؟ واسلام میتواند ظرف برای اخصاء باشد؟!
اما آنچه از اهل لغت نقل شد، چه بسا مراد آنها نتیجه و مقصود از به کارگیری این ترکیب بوده و نظری به معنای مطابقی آن نداشتهاند (چنانکه روش آنان در دیگر مقامات نیز چنین است) ما نیز در اینکه معنای نهی به عنوان معنای کنایی از این ترکیب استفاده میشود ایرادی نمیبینیم. ولی کلام در اینجا بر سر مفاد کلمه «لا» و معنای مطابقی آن است.
نیز رجوع به حجیّت قول لغوی در مورد امثال این ترکیبها که بدون رجوع به اهل لغت نیز معنای آنها واضح و روشن است، مشکل میباشد (البته اگر قائل به حجیّت قول لغوی باشیم).
علاوه، در مقدمات بحث گذشت که احتمال اینکه عبارت «لا ضرر» در ذیل روایت شفعه وارد شده باشد احتمالی قوی است و این روایت نه تنها اصلاً
1) در اسلام، اخته کردن نداریم. الجامع الصغیر، ج 2، ص 725.
مناسبتی ندارد؛ بلکه ظاهر آن نفی است؛ زیرا عبارت «لا ضرر» را به صورت کبرای کلیه برای حکمی که در اوّل روایت آورده به کار برده و اگر قائل شویم که قید «فی الاسلام» بعد از عبارت «لا ضرر و لا ضرار» نیز وارد شده، اراده معنای نفی واضحتر خواهد بود.
نهایت آنچه که در توجیه این احتمال میتوان گفت این است که در نظر عرف، ضرری که جبران شود ضرر به حساب نمیآید هر چند با دقت عقلی ضرر بر آن صدق کند. پس اینکه شارع به طور مطلق ضرر را نفی میکند با وجود اینکه میبینیم در خارج ضرر وجود دارد، دلیل بر آن است که تمام انواع ضرری که از طرف مکلّفین ایجاد میشود به حکم شارع جبران میشود و ضرر زننده مأمور است که آنرا تدارک کند؛ در غیر این صورت نفی ضرر، صحیح نخواهد بود و قید «عدم تدارک» به دلالت اقتضاء از خارج به دست میآید.
اشکال شیخ انصاری و محقّق نائینی
علّامه انصاری قدس سره بعد از اینکه این توجیه را سستترین توجیه (اردأ الاحتمالات) برشمرده میگوید: «به مجرد اینکه شارع حکم به جبران ضرر کند، ضرر ایجاد شده در خارج معدوم تلقی نگردیده و جبران نمیشود؛ بلکه هر گاه ضرر در خارج و به صورت فعلیّت تدارک شد، صحیح است که گفته شود: دیگر ضرری وجود ندارد». (1)
محقّق نائینی قدس سره نظر شیخ انصاری را پسندیده و میگوید: «اشکال وارد شده، ارزش تحقیق و بررسی را دارد خصوصا اگر منظور از حکم به جبران، وجوب تکلیفی باشد بدون اینکه ذمه ضرر زننده مشغول باشد؛ زیرا به مجرد حکم شارع برای جبران ضرر، نمیتوان ضرر را معدوم انگاشت. (2)
ردّ اشکال شیخ انصاری و محقّق نائینی
انصاف این است که اشکال این دو بزرگوار (اعلی الله مقامهما) به هیچوجه وارد نیست؛ زیرا صاحب نظریه میتواند پاسخ دهد: نفی ضرر در این موارد، به لحاظ عالم تشریع و خارج است (چنانکه محقّق نائینی در بیان مختار خود در احتمال اوّل آن را پذیرفته است) بنابراین شارع، ضرری را که حکم به جبران آن کرده در عالم تشریع ضرر نمیداند؛ زیرا با صدور حکم تشریعی، آن ضرر را جبران کرده و دیگر اثری از ضرر وجود ندارد. به تعبیر دیگر جبران ضرر، فعلی بوده و میتوان گفت در خارج محقّق شده است و شأنی نیست.
بر مبنای این پاسخ، دیگر فرقی بین این که حکم به جبران ضرر، تکلیفی باشد یا ذمّه ضرر زننده مشغول باشد وجود نخواهد داشت؛ چرا که نظر و توجه شارع در مقام تشریع، به مکلّفی است که به اوامر عمل میکند و نواهی را ترک میکند واگر اینگونه نباشد، دیگر برای اشتغال ذمه اثری در برشماری جبران مثل اینکه اصلاً جبرانی صورت گرفته، نخواهد بود. اگر فرض کنیم شخص مکلّف، انسانی سرکش و عصیانگر و بی توجه به اوامر و نواهی و احکام وضعی و تکلیفی است، دیگر اشتغال ذمّه او نیز اثری ندارد تا بخواهیم بگوییم چون شارع ذمّه اش را مشغول به جبران ضرر کرده، ضرر نفی شده است.
بر این وجه دو اشکال دیگر وارد است که بنیان آن را از پایه ویران میکند.
اشکال اوّل: اگر مراد از «لا ضرر»، نفی ضرر به لحاظ عالم تشریع باشد - چنانکه چارهای جز پذیرش این توجیه نیست - تفاوتی بین ضرر جبران شده و غیر آن نیست. بلکه با این لحاظ وجود ضرر به طور مطلق نفی میشود و در حقیقت به عدم جعل احکام ضرریه باز میگردد. که این همان احتمال اوّل در معنای حدیث است. و با این حساب، دیگر نوبت به احتمال سوم نمیرسد. حاصل آنکه با این توجیه تحت هیچ شرایطی دلیلی بر مقید کردن نفی ضرر به ضرر غیر متدارک نخواهیم داشت.
اشکال دوم: جبران ضرر در عالم تشریع و حتی تدارک آن در عالم خارج، موجب سلب حقیقی عنوان ضرر از آن نمیگردد بلکه این نفی ضرر، در حقیقت نوعی تسامح عرفی یا نوعی از مجاز، به لحاظ اینکه عدم ضرر و جبران آن، در بسیاری از آثار اشتراک دارند است؛ زیرا ضرر جبران شده از جهت بسیاری از آثار مانند ضرر معدوم است.
آری، اگر ضرر از هر جهت جبران شود به گونهای که اهل عرف بین آنچه تلف شده و بدل آن هیچ فرقی نبینند، مثلاً به محض تلف شدن شی، بدون هیچ فاصله زمانیای بدل آن جبران شود، ممکن است به نظر عرفی در اینجا حقیقتاً ضرر منفی باشد هر چند با دقت نظر عقلی، حقیقتاً ضرر حاصل شده و بعد جبران شده است. ولی این توجیه نیز از شائبه اشکال خالی نیست.
نهایت آنچه در توضیح و تقریب احتمال اول میتوان گفت، توجیهی است که محقّق نائینی قدس سره (1)به طور مفصّل به آن پرداخته و ماحصل آن چنین است :
نظر محقّق نائینی
نفی، در این مقام و موارد مشابه آن مانند حدیث رفع و حدیث «لاَ صَلاةَ إلّا بِطَهورٍ» با توجّه به عالم تشریع بر معنای حقیقی حمل میشود؛ زیرا اختیار احکام تکلیفی و وضعی با شارع است و اگر بخواهد وضع میکند یا آن را برمیدارد پس اگر نفی، به یک حکم شرعی تعلق گرفت نفی حقیقی است؛ زیرا در عالم تشریع واقعاً آن حکم برداشته میشود و مطلب نسبت به نفی اینگونه است.
اما کاربرد عنوان «ضرر» برای احکامی که مستلزم ضرر هستند نیز کاربردی حقیقی است؛ زیرا اطلاق عنوان مسببات تولیدی مثل سوزاندن برای سبب مولدّ
1) منیة الطالب، ج 3، ص 383.
آن، شایع و فراگیر است؛ مثلاً به کسی که شیی را درون آتش انداخته است میگویند آن را سوزاند و این گفته حقیقی است نه مجاز.
حال میگوییم: همانگونه که اگر شارع حکم شرعی وضعی یا تکلیفیای صادر کند که موجب ضرر زدن به مکلّفین شود، درست است که بگوییم شارع به مکلّفین ضرر رسانده است و این سخن اطلاق مَجاز نیست؛ همچنین اگر حکم شرعی وضعی یا تکلیفیای را که موجب ضرر است نفی کند، صادق است که بگوییم شارع ضرر را از مکلّفین نفی کرده است.
البته، اگر آن احکام شرعی از اسباب ضرر نباشد بلکه تنها از قبیل زمینه ساز ومعدات ضرر شود، یا اینکه اگر سبب ضرر است از اسباب تولیدی نباشد، در این صورت اسناد ضرر به شارع، مَجاز خواهد بود. ولی احکام شرعی اینگونه نیستند و همه آنها - چه وضعی و چه تکلیفی - در عالم تشریع از قبیل اسباب تولیدی هستند. سبب تولیدی بودن احکام وضعی روشن است؛ زیرا وقتی شارع حکم میکند که بیع زیانآور صحیح است، همین حکم موجب آن است که به زیان دیده ضرر وارد شود. سبب تولیدی بودن احکام تکلیفی نیز بدین جهت است که در واقع همین حکم در مکلّف، انگیزه عمل را ایجاد میکند و سبب انجام عمل میشود و در نتیجه از سنخ اسباب تولیدی خواهد بود.
اشکالات وارد بر توجیه احتمال اوّل
بر نظرات محقّق نائینی قدس سره اشکالات زیر وارد شده است :
اشکال اوّل: نفی به لحاظ عالم تشریع - و نه در عالم خارج - به خودی خود نوعی از مَجاز به شمار میرود؛ زیرا الفاظ نفی و اثبات برای وجود و عدم خارجی وضع شده اند، اما وجود و عدم تشریعی نوعی اعتبار است و حقیقی نیست. بنابراین حکم به عدم، بر آنچه در آن عالم معدوم است و حکم به وجود، بر آنچه در آن عالم موجود است و همچنین حمل عنوان ضرر بر احکامی که در آن عالم جعل میشود، همگی با نوعی مسامحه همراه است و حتی اطلاق کلمه «عالَم» برای آن عالم فرضی اعتباری نیز کاربردی مَجازی است.
در نهایت میتوان گفت این کاربردها از باب حقیقت ادّعایی باشد (که بنابر نظر ما تمام مجازات یا اکثر آنها از همین باب است).
یعنی شارع مقدّس وقتی شیئی را نفیاً یا اثباتاً در عالم تشریع اعتبار میکند، آن را ادّعاءاً فردی از افراد وجود و عدم خارجی در نظر میگیرد و الفاظ وجود وعدم را به این اعتبار در مورد آنها به کار میبرد. نتیجه اینکه «نفی» در اینجا در معنای حقیقی خود به کار نرفته است.
اشکال دوم: بر فرض بپذیریم که نفی، در اینجا به لحاظ عالم تشریع نیز در معنای حقیقی خود به کار رفته باشد، دیگر نیازی نیست که برای توجیه انطباق عنوان «ضرر» احکام ضرری به بحث اسباب تولیدی تمسک شود؛ زیرا جعل احکام ضرری - چه وضعی و چه تکلیفی - مصداق عنوان «اضرار» در عالم تشریع است، نه اینکه سبب اضرار باشد؛ زیرا جعل و اعتبار در عالم تشریع، همانند ایجاد در عالم تکوین است و کسی که قانون ضرری را وضع میکند، با همین جعل به کسانی که مشمول آن قانون میشوند ضرر رسانده است. به عبارت دیگر، حکم به جایز بودن گرفتن مال دیگری به ناحق در عالم تشریع، دقیقاً مانند گرفتن مال دیگری به ناحق در عالم خارج است.
و همانگونه که گرفتن مال دیگری مصداق ضرر است حکم به جایز بودن گرفتن مال او در عالم تشریع نیز مصداق ضرر است و با همین حکم، مال شخص از او منفصل و به غیر داده شده است. در این مورد بین احکام تکلیفی ووضعی تفاوتی نیست.
البته اگر «نفی» با ملاحظه عالم تکوین باشد، برای توجیه انطباق عنوان ضرر بر احکام ضرری، به بحث از اسباب تولیدی نیازمندیم.
اشکال سوم: کلام ایشان که احکام تکلیفی از این جهت سبب تولیدی هستند که در مکلّف انگیزه و اراده عمل را ایجاد میکنند، درست نیست؛ زیرا هر چند افعال مکلّفین مستند به اراده آنهاست اما اراده نیز مستند به اختیار ایشان است - بنابر نظر صحیح در بطلان مسأله جبر - در نتیجه احکام شرعی، علت تولیدی
اراده نبوده بلکه علت آن، اختیار است و احکام، تنها نقش معدات و زمینهساز انگیزه برای اختیار یکی از دو طرف را دارند.
علاوه، لازمه پذیرش این سخن آن است که عنوان ضرر در خارج محقّق شود نه در عالم تشریع؛ زیرا برانگیخته شدن اراده به واسطه احکام تکلیفی، باعث میشود فعل در خارج تحقّق پیدا کند و در این صورت نفی تکلیف ضرری، مستلزم نفی وجود ضرر در خارج خواهد بود، ولو از طریق از بین بردن اراده مکلّفین که از حکم نشأت میگیرد. گویا در کلام آن بزرگوار بین ظرف خارج وتشریع خلط شده است.
این سه اشکال بر گفته مرحوم نائینی قدس سره از احتمال اوّل در معنای حدیث «لاضرر»، وارد است.
علاوه بر اشکالات فوق، اشکال زیر نیز بر این احتمال وارد است که بنیان آن را از پایه منهدم میکند :
اساس احتمال اوّل در معنای حدیث «لا ضرر» بر این عقیده بنا شده که فاعل ضرر در «لا ضرر و لا ضرار» شارع مقدّس است و آنچه نفی میشود در حقیقت ضرر زدن شارع به مکلّفین است و بازگشت آن به نفی احکامی است که مستلزم ضرر باشد. بنابراین، معنی روایت این میشود که هیچ ضرر و ضراری از طرف شارع بر مکلّفین وارد نمیشود و شارع هیچ حکم وضعی یا تکلیفی برای مکلّفین وضع نکرده که موجب ضرر زدن به آنها شود. همانند لزوم بیع زیانآور بر زیان دیده و واجب بودن وضو و روزهای که برای شخص ضرر دارد و امثال این موارد.
بنابراین، نفی عبادات ضرری به واسطه قاعده «لا ضرر» به روشنی معلوم میسازد که فاعل ضرر در حدیث شریف تنها و تنها شارع است. حال آنکه قراین فراوانی وجود دارد که نشان میدهد فاعل ضرر، مکلفین هستند که نسبت به یکدیگر ضرر میرسانند و آنچه نفی میشود ضرر زدن بعضی به دیگری است. (وضعی یا تکلیفی) البته نظر ما این نیست که نفی به معنی نهی است
عقیده ما همان معنای اصلی خود را دارد و آنچه نفی میشود ضرر ناشی از سوی مکلّفین است. تحقیق این معنا و بیان نتایج آن به زودی ضمن بیان نظریه ما خواهد آمد ان شاء الله.
آنچه دلالت دارد که فاعل ضرر در این روایت، مردم و مکلفین هستند نه شارع مقدّس، موارد زیر است :
حقیقت به منزله صغری برای عبارت «لا ضرر و لا ضرار» است و بی تردید فاعل این جمله سمرة بن جندب است. در نتیجه این روایت شاهد روشنی است بر اینکه فاعل در «لا ضرر و لا ضرار» مکلّفین هستند.
کلمه «ضرار» به معنای ضرر عمدی ناشی از نیّتهای فاسد - همانگونه ما این معنا را برای «ضرار» تقویت کردیم - با اینکه فاعل ضرر شارع مقدّس باشد هیچ تناسبی ندارد؛ زیرا احتمال اینکه شارع با این نیّت به مکلّفین ضرر وارد کند، به طور مطلق و نزد همگان منتفی است. و دیگر نیازی به بیان ندارد. بلکه آنچه نیاز به بیان دارد، همان نفی ضرر زدن مکلّفین به یکدیگر است مانند ماجرای سمرة.
فرمایش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در ذیل روایت «منع زیادی آب» از عقبة بن خالد، که فرمود: «إنَّهُ لاَ یِمْنَعُ فَضْلُ ماءٍ لِیُمْنَعَ فَضْلُ کَلاَءٍ وَ لاَ ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ» (3)، بنابراین نظر
که عبارت «لا ضرر و لا ضرار» در ذیل این روایت وارد شده باشد - و ما این نظر را تقویت کردیم - نشان میدهد که «لا ضرر و لا ضرار» به منزله تعلیل برای نهی از منع زیادی آب است و گویا حضرت فرموده است صاحب چاه مانع زیادی آب نشود؛ زیرا این منع، موجب میشود بر کسی که آب را بر او منع کردهاید
ضرر وارد شود و ضرر زدن به یکدیگر در شریعت نفی شده است. ظاهر این روایت نیز آن است که فاعل ضرر، مکلّفین هستند و احتمال اینکه فاعل، شارع باشد محتاج به تکلف و زحمت بسیار است.
علاوه بر این مطلب، کلمات اهل لغت نیز ظهور در این دارد که فاعل ضرر، مکلّفین هستند؛ چرا که آنها نیز این حدیث را به نهی از ضرر زدن تفسیر کردهاند وروشن است که این تفسیر و برداشت زمانی تمام و کامل است که فاعل، مکلّفین باشند. در بیان مختار محقّق اصفهانی شیخ الشریعه 1 نیز ذکر شد (1)که از تفسیر
اهل لغت برنمیآید که لفظ «لا» به معنی نهی باشد، هر چند کنایه از نهی است.
نتیجه اینکه، تفسیرهای اهل لغت نیز مؤید نظر ماست. نیز، بزرگان و اساتید فقه بیشتر در ابواب معاملات و امثال آن که به مناسبات بین مردم مربوط میشود به این قاعده تمسک کردهاند در حالیکه تمسک به آن در ابواب عبادات همانند ابواب معاملات نمیباشد و این معنا بر کسی که با کلمات آنان مأنوس و آشنا باشد، پوشیده نیست.
تبیین و توجیه احتمال دوم
از مجموع مطالبی که ذکر شد وضع احتمال دوم در معنای حدیث «لا ضرر» معلوم میشود چنانکه در بسیاری از موارد، با احتمال اول مشترک است هر چند قابلیت تطبیق با نظر ما در معنای حدیث را نیز دارد.
از آنچه گذشت توضیح وجوه و احتمالاتی که بزرگان در تفسیر حدیث ذکر نمودهاند روشن شد و از مجموع ایراداتی که بر این وجوده وارد بود، سه مطلب به دست آمد :
اول: کلمه «لا» به معنی نفی است، نه نهی.
دوم: فاعل ضرر در «لا ضرر و لا ضرار» مردماند، نه شارع مقدّس.
سوم: آنچه نفی شده، خود ضرر و ضرار است، نه احکامی که منشأ ضرر
1) قاعده لا ضرر، شیخ الشریعه، ص 27.
هستند هر چند نفی ضرر و ضرار، کنایه از عدم امضای این دو در شرع است.
گفتار ما: از مجموع این امور نظر مختار ما در معنای حدیث به دست میآید. توضیح آنکه: ظاهر این فراز از حدیث، نفی وجود ضرر و ضرار بین مکلّفین است ولی به نظر ما معنای آن، کنایه از عدم امضای فعل ضرری - چه وضعی وچه تکلیفی - در شریعت اسلام است؛ زیرا اولاً: نفی ضرر و ضرار بین مکلّفین، در خارج صدق نمیکند.
ثانیاً: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عبارت «لاَ ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ» را در مقام بیان حکم شرعی وقضاوت بین مرد انصاری و سمرة بن جندب، بیان کردند و قرار داشتن در این مقام، قرینهای بر صحت نظر ماست.
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله این امر را امضا نکند، گویی هیچ نشانه و اثری از آن در محیط تشریع باقی نمیماند. مانند گفته ی شخصی که به خادمش میگوید: در خانه من خیانت، کذب و قول زور نیست! و مقصودش این است که این امور نزد من مجاز نیست و گویا هیچ عین و اثری از این امور در خانه خود نمیبینم. پس نفی این امور، کنایه از نفی امضای آنها و عدم اجازه نسبت به ارتکاب آن هاست.
در موارد مشابه نیز منظور همین است مانند سخن پیامبر صلی الله علیه و آله : «لاَ رَهْبَانِیَّةَ فِی الإسْلامِ» و «لاَ إخْصَاءَ فِی الإسْلامِ»، درست است که خود این افعال - رهبانیة واخصاء - نفی شده، ولی نفی امضاء و اجازه را به بهترین وجه میرساند، آن چنان که شأن تمام کنایات همین است.
از بیان فوق معلوم میشود که مفاد حدیث، منحصر در نهی تکلیفی از اضرار به غیر نبوده، بلکه احکام وضعی را هم شامل میشود. همان گونه که وارد شدن سمرة بن جندب بر مرد انصاری بدون اجازه او، ضرری است که تکلیفاً از آن نهی شده، بیع زیان آور نیز اگر لازم شمرده شود، به خودی خود مصداق ضرر واضرار بوده و شارع آن را امضا نخواهد کرد و همین عدم امضای شارع، مساوی با عدم نفوذ و تأثیر بیع است.
این معنای مختار ما هر چند با آن چه اکثریّت به آن معتقدند از نظر نتیجه در
اکثر موارد موافق است، ولی با نظر آنان در ابواب عبادات ضرری - مانند وضو وروزه ضرری - تفاوت میکند؛ زیرا بنابر نظر اکثریت، با استناد به این قاعده میتوان وجوب عبادات ضرری را نفی کرد ولی بنابر نظر ما این کار امکان ندارد؛ چرا که ضرر در این موارد، به ضرر و اضرار میان مردم بازگشت نمیکند و چنان که گذشت، فاعل ضرر مکلفین هستند نه شارع مقدّس و این فرق واضحی است که بین نظر ما و نظر اکثریت از نظر نتیجه وجود دارد.
شبهه :
هر چند «لاضرر و لا ضرار» غیر از ضرر ناشی از ناحیه مکلّفین، شامل ضررهای دیگری مانند ضرر ناشی از احکام خداوند نمیشود، امّا ضرر در احکام الهی را به طریق أولی نفی میکند؛ زیرا وقتی شارع مردم را از ضرر زدن به یکدیگر نهی میکند. هرگز راضی نخواهد شد که با اوامر و نواهی خود، مردم را به ضرر بیندازد. بنابراین شکی نیست که تکالیف الهی، ضرری در بر ندارد و اگر عموم یا اطلاقی یافت شود که در بردارنده موارد ضرری باشد، باید آن را تخصیص یا تقیید زد. هم چنین ضرر احکامی که در بر دارنده ضرر دائمی یا غالبی است، با وجود مصالح غالبی که در آن حکم وجود دارد جبران میشود وما از همین دستور شارع به آن حکم، وجود این مصلحت را کشف میکنیم. بنابراین هر چند حکم در ظاهر، ضرری است ولی بدون تردید شارع به دلیل وجود مصالحی که نسبت به این ضرر برتری دارد، به آن حکم کرده است.
هر چند جهاد موجب از بین رفتن نفوس و نقص در مال و جان و زندگی مردم است، ولی باعث عزّت مسلمین و حفظ اصل اسلام و مرزها و احکام وحدود آن میشود و منافع فراوانی دارد که قابل شمارش نیست و روشن است نافع یا ضار دانستن چیزی، تابع جهات قوی تر نفع و ضرر است به این معنا که اگر منافع آن بیشتر و قوی تر باشد، نافع و اگر مضار آن بیشتر و قوی تر باشد، ضار خواهد بود. عقلای عالم نیز پیوسته اموری را که از برخی جهات ضرر دارد برای رسیدن به منافع بیشتری که بر آن مترتب است انجام میدهند و اسم آن را
نیز ضرر و شرّ نمیگذارند، بلکه آن را نفع و خیر میشمارند. بنابراین باید اطلاقات احکام وارد شده در غیر موارد فوق را تقیید زده و آن را منحصر در غیر مورد ضرر بدانیم.
پاسخ: وقتی حکم شارع در مواردی که ضرر دائمی یا غالبی دارد، کاشف از این است که این حکم دارای مصالحی است که بر ضررهای ظاهری آن برتری دارد و با این وجود حکم ضرری نخواهد بود، همین حرف در مورد عمومات
واطلاقات در مثل روزه و وضو، که روزه و وضوی ضرری را نیز در بر میگیرد صادق است. در این جا نیز عموم و اطلاق، کاشف از وجود مصالحی است که با وجود آن، عنوان ضرر منتفی است. پس نمیتوان به اولویت قطعیّه متمسّک شده و دلیل نفی ضرر را به ضرر در احکام گسترش داد؛ زیرا نه تنها موضوع ضرر در این احکام احراز نشده، بلکه عدم ضرر احراز گردیده است.
از بهترین مؤیّدات بر این سخن ما مبنی بر این که دلیل نفی ضرر، عبادات ضرریّه و نظایر آن از تکالیفی که در بعضی مصادیق خود ضرر به همراه دارد را شامل نمیشود، این است که قدمای اصحاب و بسیاری از متأخرین - تا آن جا که ما دست یافتیم - با وجود این که در فهم مفاهیم عرفی از کتاب و سنّت تبحّر داشتند، از قاعده ی نفی ضرر شمول آن برچینین احکامی را برداشت نکرده و در ابواب عبادات ضرری به آن استناد نکردهاند و تنها در ابواب معاملات مانند خیار غبن و امثال آن - که به اضرار مردم به یکدیگر بازگشت میکند - به این قاعده استناد نمودهاند. این امر، مؤیدی قوی برای برداشت ماست که دلیل نفی ضرر، دلالت بر نفی این احکام ندارد، نه به معنای مطابقی و نه به اولویت قطعیّه.
در اینجا مناسب است به برخی از کلمات فقها در این زمینه اشاره شود و البته تتبع و تأمل بیشتر، موجب ظهور حقیقت امر خواهد بود.
شیخ الطائفه، در کتاب «خلاف» (1)میگوید: «اگر به خاطر استعمال آب، ترس از تلف یا زیاد شدن مرض را دارد، بر روی آن مسح کند...».
1) الخلاف، ج 1، 159، مسئله 110، حکم الجبائر و الدمامیل فی الطهارة.
سپس میگوید: «دلیل ما بر این حکم، گفته خداست که فرمود: (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) (1)، و این که اگر حکم به وجوب کندن جبیره کنیم موجب
حرج است».
ایشان در ادامه به اجماع و به برخی از اخبار استدلال کرده، ولی به قاعده «لاضرر» اشاره نکرده است. مانند همین استدلال را در بسیاری از مسائل تیمّم میتوان دید.
مرحوم محقّق، در «معتبر» (2)در مسأله ترس از یاد شدن مرض، یا کندی خوب
شدن آن، یا ظاهر شدن عیبی در اعضاء، حکم به جواز تیمّم داده و دلیل آن را آیه شریفه: (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)؛ و ادلّه دیگری ذکر میکند؛ امّا به قاعده «لا ضرر» استدلال نمیکند.
نیز علامّه در «تذکره» (3)برای جواز تیمّم هنگام ترس از ایجاد عیب در بدن به
واسطه استعمال آب، آیه: (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)؛ را به عنوان دلیل ذکر کرده و به قاعده «لا ضرر» استدلال نکرده است.
هم چنین صاحب مدارک، در «مدارک الاحکام» (4)در مسئله کسی که برای
وضو به آبی دسترسی دارد که گرانی قیمت آن مضرّ به حال او است، ابتدا حکم به جواز تیمّم میکند و به عنوان دلیل بر این حکم، بعد از ذکر روایات به از آیات (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) و (یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ) (5)؛
استناد میکند.
نیز در بسیاری از موارد ضرر در ابواب تیمّم، به قاعده نفی حرج استدلال کرده، اما هرگز قاعده «لا ضرر» را بیان ننموده است. (6)
این بزرگان (رضوان الله علیهم) با وجود این که بیشتر در ابواب معاملات، مثل مسئله خیار غبن و غیر آن، به قاعده «لا ضرر» استناد کرده اند، ولی در ابواب عبادات ضرری و دیگر تکالیفی که از حقوق الله محسوب شده و به معامله مردم با یکدیگر مربوط نمیشود، به قاعده «لا ضرر» استدلال نکرده اند. به نظر میرسد گمان میرود که استناد به این قاعده در ابواب عبادات، بین متأخرین از اصحاب و معاصرین شکل گرفته است.
اما چنان که گذشت قرائن فراوان موجود در روایات باب، فقیه را تا مرز قطع به عدم شمول روایات در مورد ضرر در احکام پیش میبرد و فتاوای اصحاب نیز شاهد بر آن است. اگر از این ادعا نیز تنزل کنیم و به اجمال روایات حکم نماییم، باید قدر متیقّن را اخذ کنیم، که در این صورت نیز اطلاقات ادلّه این تکالیف، بدون دلیل معارض یا دلیل حاکم باقی خواهد ماند.
از این گذشته، آن چه مسئله را آسان میکند این است که در اکثر این موارد میتوان به قاعده نفی حرج استناد کرد و این قاعده ما را از غیر آن بی نیاز میکند. با این وجود در موارد نادری که عنوان ضرر صدق میکند ولی حرجی در کار نیست. این اختلاف دارای ثمر خواهد بود.
احتمالی دیگر در معنای حدیث
از بعضی اعاظم عصر، (1)احتمال دیگری در معنای حدیث «لا ضرر» نقل شده
که مفاد قاعده «لا ضرر» حکم حکومتی در منع اضرار مکلفین به یکدیگر است. خلاصه ی نظر ایشان چنین است :
این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دارای مقامات سه گانه زیر است :
1) تهذیب الاصول، ص 118؛ کتاب البیع، ج 1، ص 421.
مقام قضاوت؛ از این جهت آن حضرت در دعواهای حقوقی و مالی مردم وارد شده و حکم میکند و با حکم ایشان دعوا و اختلاف خاتمه پیدا میکند.
مقام حکومت و ریاست بر مردم از طرف خدا؛ از این جهت اوامر و نواهی آن حضرت در مواردی که آن را به مصلحت امّت تشخیص دهد - مانند نصب فرماندهان و قضات و امثال آن - نافذ و لازم الاجراست.
امّا در ماجرای سمره، ظاهر حکم پیامبر صلی الله علیه و آله به نفی ضرر و ضرار، نه از باب مقام نبوت بود، و نه از باب قضاوت؛ زیرا نه مرد انصاری و نه سمره هیچکدام در حکم تکلیفی یا وضعی مسئله خود شک نداشتند و از این جهت جاهل به حکم نبودند. حکم از باب قضاوت هم نبود؛ چرا که در تشخیص مصداق یا حکم مسئله مورد نزاع اشتباه نکرده بودند بلکه مرد انصاری از باب شکایت و داد خواهی و طلب کمک از پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان والی و حاکم مسلمین بود مراجعه کرده بود و حکم و موضوع را میدانست.
پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد نخل او را از زمین در آوردند و آن گاه فرمود: «لاَ ضَرَرَ ولا ضِرارَ». این فرمایش حضرت، حکم حکومتی عامّی که بعد از آن دستور خاص صادر شد، به این معنا که در حوزه فرمانروایی من کسی حق ندارد به دیگری ضرر بزند. این که بر همه امّت نیز اطاعت این امر حضرت واجب است، نه به این جهت است که حکمی از احکام خدا را بیان کرده، بلکه به این عنوان که حکمی از جانب حاکم حکومت اسلام است که مفترض الطاعه میباشد.
در روایات عبادة بن صامت، حکم لا ضرر با تعبیر «قضی ...» (حکم کرد ...) نقل شده و همین شاهد خوبی است بر مدعاست.
اشکال بر احتمال دیگر در معنای حدیث
با تأمل در این بیان، معلوم میشود که معنای جدیدی نیست و به احتمال سوم از معانی گذشته که شیخ الشریعة اصفهانی قدس سره آن را پذیرفته بود (اراده ی نهی از لاضرر و لا ضرار) باز میگردد. نهایت امر این که قائلین به احتمال سوم، این نهی
را نهی تشریعی همسان سایر احکام شرعی میدانند ولی قائلین به این قول آن را نوع دیگری از نهی و به نام نهی حکومتی میشناسند. در هر صورت با توجّه به این که بر همه امت امتثال هر دو این اوامر واجب است، بین این دو حکم از نظر نتیجه فرقی وجود ندارد. ظاهراً ایشان نیز در صدد بیان معنای جدیدی نبوده، بلکه مقصود ایشان بیان تقریب دیگری در اثبات این ادعاست که «لا» برای نهی است، نه نفی. (برخلاف نظر شیخ انصاری و همفکران ایشان) بنابراین تقریب، قضیه سمره ربطی به احکام ضرری ندارد تا چه رسد به این که حاکم بر این احکام باشد. در نتیجه برای نفی احکام ضرری به طور مطلق نمیتوان به آن استدلال کرد.
با این وجود سه ایراد به این تقریب وارد است :
ایراد اول: این که «لا»، ناهیه باشد خلاف تحقیق است، که شرح آن گذشت.
ایراد دوم: اگر منظور از مقام حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله این است که ایشان مانند خدا حق تشریع دارد و میتواند در موضوعات کلی، احکام کلی تشریع کند - مانند سلاطین گذشته - و این حق را خدا به خاطر مقام رفیع او به ایشان عطا کرده، این مسئله واضح البطلان است و گمان نمیرود منظور ایشان نیز چنین معنایی باشد.
و اگر منظور از مقام حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله این است که ایشان مقام ولایت امر وحکومت شرعی دارد و امور خاص جزئی مربوط به مصالح امت اسلامی، که تحت ضابطه کلی قرار نمیگیرد - مانند نصب فرمانداران و فرماندهان نظامی ومأموران جمع مالیات و امثال آن - به دست اوست و انجام آن بنابر تشخیص مصلحت ایشان انجام میشود و تعیین مصادیق آن وابسته به نظر اوست، کلامی صحیح و غیر قابل تردید است.
ولی این امور شامل «لا ضرر و لا ضرار» نمیشود؛ زیرا این قاعده از موضوعات کلی است که در شرع برای آنها حکم کلی وضع شده است و امثال این موضوعات جزو امور خاصی که تحت قاعده کلی در نمیآمد نیست.
به عبارت دیگر، مقام حکومت و فرمانروایی اگرچه از مقامات پیامبر صلی الله علیه و آله
وائمه علیهم السلام و بلکه تا حدودی از مقامات حاکمان شرع است، ولی این مقام، مخصوص امور شخصی و جزئی است که مربوط به مصالح امّت میشود و تحت ضابطه کلّی در نمیآید و امکان ندارد آن را در ضمن احکام کلی تشریع کرد، مانند نصب فرماندهان نظامی و قضات و مأمورین جمع آوری مالیات و امثال اینها که احکام کلی نمیتواند خصوصیّات این افراد را که به حسب زمانها ومکانهای مختلف متفاوت است بیان کند. هر چند احکام کلی این امور در شرع وارد شده - مثل آن چه در باب صفات قاضی و صفات جمع آوری کنندگان صدقات آمده - ولی تشخیص موارد و تطبیق این کلیّات بر مصادیق آن، منوط به نظر حاکم و ولیّ امر مسلمین است. اما در غیر این موارد - احکام کلّی برای موضوعات کلّی - وضع آن به دست حاکم نیست، بلکه به دست شارع مقدّس است و پیامبر صلی الله علیه و آله در مقابل خدا حق تشریع ندارد، به گونه ای که ما دو منبع تشریع در احکام کلّیه داشته باشیم.
به بیان دیگر: در شرع مقدس از جانب خدا برای هر موضوع کلی حکم کلّی وضع شده و جایی برای تشریع پیامبر صلی الله علیه و آله باقی نیست و حکومت آن بزرگوار صلی الله علیه و آله تنها در تعیین مصادیق این حکم کلّی و تطبیق مصالح مسلمین بر موارد آن - درجاهایی که به واسطه اختلاف زمان و مکان این مصالح مختلف میشود - میباشد و واضح است که ضرر و ضرار از موضوعات کلّی است که احتیاج به حکم کلّی دارد و این کار نه در حیطه ی حکومت ولیّ امر مسلمین، بلکه تنها در حیطهی تشریع الهی است.
آری، اگر حکم پیامبر صلی الله علیه و آله تنها به مورد قطع درخت سمره خلاصه میشد، میتوانستیم بگوییم از قبیل احکام حکومتی است، ولی این چنین نیست.
ایراد سوم: ظاهر حکم پیامبر صلی الله علیه و آله در قضیه سمره این است که از باب قضاوت است، و مقام، مقام نزاع در حقوق و اموال بوده است. امّا باید توجه داشت که نزاع، گاهی ناشی از جهل به حکم است و گاهی ناشی از جهل به مصادیق حکم. شاهد این مطلب آن است که ادعای سمره این بود که اجازه گرفتن از مرد
انصاری، حق عبور او به طرف نخلش را محدود میکند و به این جهت گفت : «من برای راه به سمت درخت خودم اجازه بگیرم؟!» مرد انصاری نیز گمان میکرد حق دارد او را الزام به اجازه گرفتن نماید. پس به پیامبر صلی الله علیه و آله شکایت کرد وپیامبر صلی الله علیه و آله نیز به نفع او حکم کرده و سپس حکم عام شرعی که احکام مشابه این مورد هم از آن استفاده شود را بیان فرمود.
شاهددیگراین که دراین روایت تعبیربه «قضی»شده ودرکتب فریقین آن رادر باب قضاوتهای پیامبر صلی الله علیه و آله آوردهاندواززمان پیامبر صلی الله علیه و آله عنوان «قضاء»-درجایی که قرینه دعوایاشکایت یانزاعی درکارباشد-در همین معنا استعمال شده است.
بسیاری از بزرگان علما، در قاعده «لا ضرر» تنبیهاتی را ذکر کرده و به حدود قاعده؛ محتوا و مجرای آن؛ فروعی که از آن استنباط میشود و رفع ایراداتی که بر این قاعده وارد شده، پرداخته اند.
ما در این جا این تنبیهات و نظر خود پیرامون هر یک از آنها را بیان کرده، سپس به بیان آن چه در تحقیق حدود قاعده و فروع آن نقش دارد و دیگران آن را بیان نکردهاند، میپردازیم :
گروهی از محقّقین به تبع شیخ انصاری قدس سره در «فرائد»، برآنند که این قاعده هر چند از نظر سند و دلالت محکم است، ولی تخصیص فراوانی که به آن وارد میشود موجب ضعف آن خواهد شد. تا آن جا که آن چه در ذیل قاعده کلّی باقی میماند کمتر از مواردی است که از ذیل آن خارج میشود و با این وضعیت عمل طبق عموم آن مستوجب تأسیس فقه جدیدی است!
معلوم میشود معنای قاعده، چیزی نیست که در ابتدا به نظر میرسد، بلکه باید معنایی داشته باشد که موجب تخصیص اکثر نگردد. به تعبیر دیگر، این
قاعده مجمل است و تنها در مواردی که علما مدرک مسئله را منحصر در این قاعده دانسته و به آن عمل کردهاند، میتوان به آن عمل نمود.
این عده پنداشتهاند که عمل اصحاب موجب جبران این اجمال میشود وگویا قراینی در دسترس آنان بوده که مقصود و مفاد این قاعده را بیان میکرده اما به دست ما نرسیده است. در حالی که با بررسی کلمات اصحاب، علم قطعی حاصل میشود که چیزی جز همین روایات معروف و مشهور به دست آنها نرسیده و به ظواهر همین روایات عمل کرده (1)و در ابواب مختلف فقه براساس
همین روایات حکم صادر کردهاند. در این صورت، عمل اصحاب هرگز جبران کننده ضعف قاعده و دفع کننده اشکال نیست.
امروزه این نحو استدلال شایع شده که در موارد فراوانی وقتی پیرامون بعضی از قواعد با اشکالاتی مواجه میشوند که از عهده حل آن بر نمیآیند، خود را با رجوع به عمل اصحاب، از عهده حل آن خلاص میکنند. در حالی که از تدبّر در کلمات اصحاب بر میآید که علمای گذشته در بسیاری از این مباحث چیزی بیشتر از آن چه در دست ماست نداشته اند، جز این که صرافت ذهن و دقّت نظر عرفی ایشان موجب میگردیده مقصود فرمایشات معصومین علیهم السلام را کشف کنند.
ظاهراً همین مطلب موجب گردیده که شیخ انصاری قدس سره در بعضی سخنانش برای حل این اشکال به راه حلهای دیگری بپردازد، از جمله گاهی اکثر بودن تخصیص را ردّ کرده است، هر چند کثرت آن را پذیرفته و گاهی نظر داده
است که آنچه از ذیل قاعده خارج میشود تحت عنوان واحدی است که جامع افراد است.
به نظر ما اتفاق نظر بزرگان بر این مسئله که قاعده «لا ضرر» دچار کثرت تخصیص میباشد، از این نشأت گرفته که در دید ابتدایی، احکام ضرری زیادی در شریعت اسلام مشاهده میشود. احکامی مانند وجوب خمس و زکات و ادای
1) چنانچه به کلام شیخ الطائفه و علّامه، و غیر این دو از قدما و متأخرین أصحاب، در أبواب بیع غبنوأمثال آن، که در آن به این قاعده استناد کردهاند مراجعه کنید، شاهد خوبی بر درستی ادعای ماست.
دیه و پرداخت خسارت هنگام اتلاف شیء و احکام ضمان و امثال اینها که در بردارنده ضرر مالی است و مانند وجوب جهاد و وجوب حج و که نیاز به بذل اموال و انفس دارد و مانند تحمل حدود شرعی، قصاص و امثال آن که ضرر نفسی یا آبرویی در بردارد؛ این احکام در شریعت ثابت است و همه مردم - عوام و خواص - از آنها آگاهی دارند.
اما باید توجّه داشت که اوّلاً اگر این اشکال را صحیح بدانیم - که صحیح نیست - بر کسانی وارد است که مفاد قاعده «لا ضرر» را به معنای نفی احکام ضرری در شریعت اسلام میدانستند ولی بنابر نظر ما که مفاد قاعده را نفی ضرر زدن مکلفین به یکدیگر دانستیم و گفتیم که شارع اجازه ضرر زدن به غیر را در عالم وضع و تکلیف نداده است، این اشکال وارد نیست. البته گذشت که قاعده لاضرر به دلالت التزامی و به مفهوم اولویت، دلالت دارد بر این که از ناحیه احکام شرعی هم ضرری بر کسی وارد نمیشود. روشن است که این ملازمه، هیچ یک از احکامی که در ابتدا ضرری به نظر میرسند را نفی نمیکند، بلکه نهایت چیزی که از این ملازمه استفاده میشود این است که این احکام بعد از آن که ثابت و محقّق شدند، در بردارنده مصالح فراوانی هستند که با توجّه به مصالح، نافع و پسندیدهاند نه این که ضرر رساننده و ناپسند باشند. آن چه ابتدا در دید انسان ضرر انگاشته میشود، به جهت نا آگاهی وی به مصالح و منافع آنهاست وگرنه کسی که به فوائد خمس و زکات و دیات و ... آگاه است آنها را به جهت مصالحی که دارند به حکم بدیهی عقل و فطرت، لازم میداند.
و ثانیاً، ما نمیپذیریم که تمام این احکام یا اکثر آنها در نظر عرف و عقلا ضرری باشد، بلکه باید گفت مشابه این احکام بین عرف و عقلا متداول وشناخته شده است تا آن جا که مطابق آن حکم میکنند و آن را نه ضار و باطل بلکه حق و نافع میدانند. چنان که عقلا پیوسته به لزوم دادن مالیات حکم نموده و آن را برای صلاح جامعه ای که صلاح افراد وابسته به آن است - و منافع افراد جز به اصلاح آن حفظ نمیشود - لازم دانسته اند.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام در عهدنامه مالک اشتر به این ارتکاز عقلایی اشاره کرده و میفرماید :
«فَالجُنودُ - بِإذْنِ اللهِ - حُصُونُ الرَّعِیَّةِ وَ زَیْنُ الوُلاَةِ وَ عِزَّ المُسْلِمِینَ وَ سُبُلُ الأَمْنِ وَلَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّةُ إلّا بِهِمْ، ثُمَّ لاَ قِوامَ للجُنودِ إلّا بِما یُخْرِجُ اللهُ لَهُمْ مِنَ الخَراجِ الّذِی یَقُومُونَ بِهِ عَلی جِهَادَ عَدُوِّهِم وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیْما یُصْلِحُهُم؛ امّا سپاهیان، با اذن پروردگار حافظان و پناهگاه رعیت، زینت زمامداران، عزت و شکوه مسلمین، وراههای امنیتند. قوام رعیت جز بوسیله اینان ممکن نیست، از طرفی برقراری سپاه جزبوسیله خراج (مالیات اسلامی)امکان پذیر نمیباشد، زیرا با خراج برای جهاد با دشمن تقویت میشوند، و برای اصلاح خود به آن تکیه مینمایند». (1)
در مورد حدود و دیات نیز چنین است و عقلا صلاح جامعه را که صلاح تمام افراد وابسته به آن است در اجرای آن میدانند، هر چند در نظر ابتدایی و سطحی ضرری به نظر میرسد.
نتیجه این که این امور و موارد مشابه آن نزد عقلا پیش میآید و نه تنها آن را ضرری نمیپندارند، بلکه نافع میدانند. بنابراین این که گفته شود: «عرف در نظر ابتدایی خود، آنها را ضرری میدانند پس قاعده «لا ضرر» آنها را در بر میگیرد». سخن نادرستی است. حتی اگر عرف هم این احکام را با مسامحه ضرری بداند، ما ملزم به تبعیت از نخواهیم بود؛ زیرا با دقت نظر معلوم میگردد
که این احکام ضرری نیستند. در مجموع، ما صغرای قیاس را در بیشتر مثالهای گذشته نمیپذیریم و اگر بر مواردی هم عنوان ضرر صدق کند، بی تردید تعداد آن بسیار اندک است که موجب تخصیص اکثر نخواهد شد.
امّا شیخ انصاری قدس سره در مقام توجیه فرمود: «اگر افرادی که از تحت قاعده خارج میشوند تحت عنوان واحدی باشند، تخصیص اکثر لازم نمیآید». (2)
ومحقّق خراسانی به این توجیه پاسخ داد: «این سخن زمانی صحیح است که آن چه تحت عام قرار دارد عناوین باشد نه افراد» (1). باید گفت: هر دو سخن ممنوع
است؛ چرا که در جای خود ثابت کردهایم که تخصیص در بعضی مراتب آن، هر چند با عنوان واحد باشد یا تحت عناوین عام باشد - نه افراد - باز هم مستهجن خواهد بود.
علامه شیخ انصاری قدس سره بعد از نقل داستان سمره، میفرماید: «در این ماجرا اشکالی به چشم میخورد و آن این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حکم به کندن نخل فرموده در حالی که این حکم با قواعد سازگار نیست و نفی ضرر باعث این نمیشود که درخت را از بیخ در آورند. - سپس میفرماید - ولی این اشکال برای استدلال به حدیث مشکلی ایجاد نمیکند». (2)
حاصل اشکال مرحوم شیخ انصاری این است که بعضی فرازهای موجود در روایت، با قاعده «لا ضرر» و دیگر قواعد معمول فقه منطبق نیست. نهایت چیزی که از قاعده «لا ضرر» استفاده میشود این است که بر سمره لازم است از مرد انصاری اجازه بگیرد؛ زیرا ترک این اجازه موجب ضرر به مرد انصاری است واما از قاعده لا ضرر چنین بر نمیآید که اگر اجازه نگرفت، نخل او را از بیخ در آوردند و به سوی او بیاندازند، با وجود این که در ظاهر روایت دلیل حکم کندن درخت، همین قاعده «لا ضرر» بیان شده است.
گفتار ما: در پاسخ این اشکال، میتوان گفت که حکم پیامبر صلی الله علیه و آله به کندن درخت، از باب احقاق حق و ریشه کن کردن ظلم و فساد است؛ چرا که اگر نخل باقی میماند، مرد انصاری دائماً در عذاب و شدت به سر میبرد و شاید منشأ مفاسد
دیگری نیز میشد. پس برای دفع شرّ سمره و قطع ظلم او بر انصاری - که بر ولّی امر مسلمین واجب است - راهی جز کندن نخل و انداختن آن وجود نداشت. بنابراین، تعلیل حکم به نفی ضرر، صحیح است؛ زیرا وقتی دخول سمره بر مرد انصاری بدون اجازه او، ضرری است که در شریعت نفی شده و از طرفی راه دفع این ضرر، منحصر در کندن نخل باشد، تعلیل حکم کندن نخل به «لا ضرر ولاضرار» صحیح و از باب تعلیل به علت سابقه است، و این تعلیل صحیح بوده واشکال وارد نخواهد بود. البته روشن است که این حکم، اختصاص به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ندارد، بلکه حاکمان شرع نیز اگر چاره ای در قطع دست ظالم و حفظ حق مظلوم نداشته باشند میتوانند این گونه حکم نمایند.
پس نظر محقّق نائینی قدس سره که حکم کندن درخت از باب قطع ماده فساد وازجهت این است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله «أَوْلی بِالمُؤْمِنِینَ من أَنْفُسِهِم» میباشد؛ درست نیست. (1)
محقّق نائینی برای دفع این اشکال از راه دیگری وارد شده است. حاصل کلام ایشان چنین است :
ضرر، هر چند از وارد شدن بدون اجازه سمره بر مرد انصاری نشأت میگیرد، ولی منشأ جواز وارد شدن او حقی است که به واسطه باقی بودن نخل در باغ برای او ایجاد شده. پس اگرچه آسیب از وارد شدن او به باغ حاصل گردیده، اما خود این ضرر معلول وجود نخل در باغ است، و رفع حکم جواز دخول، به واسطه رفع منشأ آن یعنی استحقاق ابقای نخل، مانند رفع وجوب مقدّمه به واسطه ی رفع وجوب ذی المقدّمه است. در نتیجه قاعده «لاضرر» استحقاق بقای نخل را رفع میکند و لازمه آن، جواز کندن درخت است؛ بنابراین تعلیل حکم مزبور به قاعده «لا ضرر»، صحیح است. (2)
بر پاسخ محقّق نائینی، سه اشکال وارد است :
اولاً، نظر ایشان مخالف وجدان و ظاهر روایت است؛ زیرا ظاهر روایت این است که اگر سمره راضی میشد برای ورود به باغ از مرد انصاری اجازه بگیرد، ایرادی بر او وارد نبود و کندن نخل هم جایز نبود، ولی چون این کار را نکرد واصرار بر ضرر زدن به مرد انصاری داشت، این حکم بر علیه او صادر شد.
در حالی که لازمه ی کلام محقّق نائینی قدس سره این است که حتی در صورت رضایت سمره به گرفتن اجازه نیز کندن نخلش جایز است، چنان که میگوید : استحقاق بقای نخل، موجب جواز وارد شدن بدون اجازه بر مرد انصاری است وخود این جواز ورود، حکم ضرری است هر چند به آن عمل نکند و بدون اجازه وارد نشود.
ثانیاً، باقی ماندن نخل در باغ، دارای آثار شرعی مختلفی است، از جمله جواز وارد شدن به باغ بدون اجازه است و اگر مخصوص این اثر، ضرری باشد، لازم است همین اثر را نفی کنیم، نه خود مؤثر با تمام آثارش را.
سرّ مطلب آن است که از طرفی حکم به استحقاق بقای نخل از احکام شرعی است و در نتیجه وضع و رفع آن به دست شارع است و آثاری که شرعاً بر این حکم مترتب است نیز همین گونه است. از طرف دیگر آن چه برای تحقق ضرر، حکم جزء اخیر علت تامه را دارد مجوّز ورود بدون اجازه به باغ است که از لوازم و آثار ابقای نخل در باغ میباشد و برای رفع این ضرر، لازم است حکم جواز ورود لغو شود نه اصل ابقای نخل با تمام لوازم دیگری که دارد. پس صحیح این است که به جواز ابقای نخل حکم شده، و تمام آثار آن به جز داخل شدن بدون اجازه بر آن مترتب گردد.
ثالثاً، قیاس این مسئله با مسئله «مقدّمه و ذی المقدّمه» نیز صحیح نیست زیرا این قیاس مع الفارق است. با این توضیح که در باب مقدّمه و ذی المقدمه، ترتّب یکی بر دیگری تکوینی بوده و اختیار آن به دست شارع نیست و شارع هرگز
نمی تواند وجوب مقدّمه را بردارد مگر این که وجوب ذی المقدمه را برداشته باشد. به خلاف مسئله ما که اختیار هر دو طرف به دست شارع است و میتواند حکم هر کدام را بدون دیگری لغو کند و ظاهراً آن بزرگوار بین ترتّب شرعی وترتّب تکوینی در این دو مورد خلط کرده است. (به خوبی تدبّر فرمایید)
در وجه تقدیم قاعده «لا ضرر» بر ادلّه احکام اولیه، معروف این است که این تقدیم از باب حکومت است و این دو از قبیل متعارضین نیستند تا نسبت بین آن دو بررسی شده و در پی مرجحات باشیم.
البته وجوه دیگری در علت تقدیم قاعده «لا ضرر» بر ادلّه احکام، ذکر شده که بر مبنای احتمالات در معنای حدیث مطرح گردیده است :
کسانی که میگویند معنای حدیث، نفی حکم ضرری است، بناچار در وجه تقدیم، قائل به حکومت خواهند شد؛ زیرا قاعده «لا ضرر» به دلالت لفظی ناظر بر ادلّه احکام اولیه و حاکم بر آن است.
نیز کسانی که قائلاند معنای حدیث، نفی حکم ضرری به واسطه نفی موضوع آن است، همین نظر را دارند و به حکومت معتقدند.
اما کسانی که قائلاند در حدیث «لا ضرر» نفی به معنای نهی است نمیتوانند قائل به حکومت شوند؛ زیرا با این پیش فرض، حدیث «لا ضرر» ربطی به ادلّه احکام پیدا نکرده، همانند دیگر نهیهای شرعی خواهد بود.
اما بنابر قول کسانی که نفی ضرر را به معنی چهارم یعنی نفی صفت «عدم تدارک» از ضرر میدانند تا اشاره ای باشد به لزوم تدارک خود، در این صورت قاعده «لا ضرر» حکم مستقلی همانند سایر احکام و مربوط به موارد غرامت است و دلالت دارد بر این که ذمّه ضرر زننده مشغول است و باید ضرر را جبران کند و بر این اساس بر عمومات، که دلالت بر برائت ذمّه ضرر زننده از جبران ضرر دارد، مقدم میشود. و وجه این تقدیم میتواند یکی از موارد زیر باشد: یا
این که بگوییم این قاعده اخص از مجموع آن عمومات است؛ یا این که اگر مقدم نشود موردی برای قاعده باقی نمیماند، یا این که ادلّه این قاعده قوی است وتخصیص نمیخورد.
وجوه مذکور، بنابر نظرات دیگران در مورد معنای حدیث است.
اما بنابر نظر ما که گفتیم معنای حدیث، نفی امضای ضرر زدن مردم به یکدیگر در عالم وضع و تکلیف است، ظاهراً وجه تقدیم این قاعده بر ادلّه احکام، از باب حکومت نخواهد بود؛ زیرا در این صورت، قاعده ناظر به ادلّه احکام نیست. به دلیل این که حکومت در جایی است که یکی از دو دلیل به دلالت لفظی ناظر بر دلیل دیگر باشد، به نحوی که اگر دومی نباشد، اولی لغو وباطل خواهد بود و این ناظر بودن یا با تصرف در موضوع دلیل محکوم است، همانند جایی که مولی قبلاً حکم کرده بوده: «أکرم العلماء» و اکنون به بنده اش میگوید: «إنّ الفاسق لیس بعالم».
یا با تصرف در متعلق موضوع است، مانند سخن مولی: «مجرد الإطعام لیس من الإکرام؛ صرف اطعام اکرام نیست».
یا با تصرف در حکم است، مانند سخن مولی: «إنّما عنیت بذاک الأمر غیر الفاسق؛ منظور من از این دستور، غیر فاسق است».
یا با تصرف در نسبت حکم با موضوع است، مانند سخن مولی: «إکرام الفاسق لیس إکراماً للعالم؛ اکرام فاسق، اکرام عالم نیست». از این بیان معلوم شد که حکومت، منحصر در سه مورد اوّل نیست آنچنانکه محقّق نائینی قدس سره در بعضی از کلماتش به آن اشاره کرد. (1)
امّا هیچ کدام از این اقسام در مورد بحث ما (تقدیم قاعده «لا ضرر» بر ادلّه احکام اولیه) صدق نمیکند.
1) منیة الطالب، نائینی، ج 3، ص 408 (إن الحکومة علی اقسامٍ...).
البته دو وجه دیگر در تقدیم قاعده «لا ضرر» بر ادلّه سایر احکام بنابر نظر مختار ما وجود دارد :
وجه اوّل: قوت دلالت در دلیل قاعده «لا ضرر» است که مشتمل بر نفی اصل وجود ضرر است که بر نهایت دوری و گریز از ضرر ظهور دارد، خصوصاً زمانی که قید «فی الاسلام» به آن اضافه شود. (البته اگر این قید به حسب روایات ثابت باشد و اشکال وارد بر آن در مقدمه بحث گذشت)
وجه دوم: قاعده به دو دلیل از تخصیص ابا دارد: یکی اینکه در مقام امتنان وضع شده ومعنا ندارد که مواردی را از آن جدا کنیم. دیگر به دلیل مناسبت بین حکم وموضوع که در اذهان ریشه دارد و به همین جهت طبع انسان از تخصیص این حکم - ولو با تخصیص متصل - اکراه دارد. مثل این که گفته شود احدی حق ندارد به دیگری ضرر بزند مگر در فلان موارد و اگر مشاهده میشود که بعضی از موارد از تحت این قاعده خارج شده است مانند موردی که ضرر زدن به حق باشد، در واقع خروجی موضوعی است؛ زیرا ضرر زدن به حق در حقیقت احقاق است نه اضرار.
هنگام بیان نظر برگزیده، در مفاد قاعده، گذشت که این قاعده دلالت بر نفی تکالیف ضرری - مثل وضو و روزه ضرری - ندارد و در این گونه موارد باید به قاعده «نفی حرج» مراجعه کرد.
اما بنابر نظر کسانی که میگویند این قاعده بر نفی تکالیف ضرری هم دلالت میکند، این سؤال مطرح است که آیا نفی این گونه تکالیف از باب رخصت است - که انجام آنها جایز باشد - یا - از باب عزیمت است - که حتماً باید ترک شود؟
طبق نظر ایشان در این که اگر مکلّف عالم به موضوع ضرر باشد، وضوی ضرری و امثال آن بر او واجب نیست، اشکالی نیست اما سؤال این است که اگر با این وجود وضو گرفت، آیا صحیح است یا نه؟
محقّق نائینی قدس سره قول به صحت را از بعضی از بزرگان - که نامی از آنها نبرده - نقل کرده و بر آن این گونه استدلال نموده است :
«لا ضرر» وجوب را به جهت ضرری بودن آن بر میدارد، اما اصل جواز ومشروعیت را بر نمیدارد؛ زیرا رفع این وجوب از باب امتنان است و امتنان بیش از این اقتضا نمیکند. (1)
به تعبیر دیگر ادلّه وجوب این گونه تکالیف، به دلالت التزامی دلالت دارد بر این که ملاکات این احکام حتی در موارد ضرر هم وجود دارد و ادلّه نفی ضرر، تنها با دلالت مطابقی این احکام بر وجوب، تعارض پیدا میکند و تعارضی با دلالت التزامی آن بر وجود ملاکات - که موجب مشروعیت آن در این موارد است -ندارد.
بعضی ازبزرگان معاصردرکتاب «مستمسک» (2)خوداین سخن را پسندیدهاند.
محقّق نائینی بر قول به صحت، دو اشکال وارد کرده که ذیلاً مطرح میشود :
اشکال اول: این احکام، اموری بسیط هستند و ترکیبی ندارند تا بعضی از اجزای آنها نفی شود و بعضی دیگر باقی بماند.
اشکال دوم: لازمه این حرف آن است که تکالیفی که در طول هم قرار دارند، در عرض هم قرار بگیرند. به عنوان نمونه تیمّم در طول وضو قرار دارد و اگر شخص اگر نتواند وضو بگیرد نوبت به تیمّم میرسد. اگر وقتی وضو ضرری میشود - و شخص باید بجای آن تیمّم کند - وضو هم شرعاً جایز باشد، لازم
میآید وضو و تیمّم در عرض هم قرار بگیرند و این حرف باطل است؛ زیرا مکلّف اگر توان وضو گرفتن داشته باشد، داخل در حکم این آیه شریفه که میفرماید: (...فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً...) (3)قرار نمیگیرد. (4)
گفتار ما: میتوان از دو اشکال محقّق نائینی قدس سره این گونه پاسخ داد :
پاسخ اول: راه توجیه، منحصر در تجزیه حکم نیست تا بگوییم احکام بسیط هستند و نمیتوان برای آنها جزء و ترکیب در نظر گرفت، بلکه میتوان این مشکل را از راه تقیید اطلاقات نفی ضرر به عدم اقدام مکلف بر تکلیف ضرری حل کرد، با این بیان که: اطلاقات ادلّه نفی ضرر مقید است به قید «عدم اقدام مکلّف بر تکلیف ضرری» و تا وقتی مکلّف به وضوی ضرری اقدام نکرده وجوب آن برداشته شده است. این مطلب مستلزم آن است که مشروعیت وضوی ضرری به حال خود باقی است هر چند واجب نباشد؛ زیرا اطلاقات نفی ضرر به مورد عدم اقدام مکلّف منصرف است، هر چند ادعای چنین انصرافی مشکل به نظر میرسد. (تأمل فرمایید)
پاسخ دوم: دلیلی وجود ندارد که تیمّم پیوسته در طول وضو باشد - حتی در امثال این موارد - و اگر بپذیریم که آیه شریفه، تمام موارد را در بر میگیرد، اطلاق آیه مانند سایر اطلاقات ادلّه احکام، محکوم قاعده «لا ضرر» خواهد بود یا این که با قاعده «لا ضرر» تخصیص میخورد. (تأمل فرمایید)
البته نظر بهتر این است که آیه مزبور چنین شمولی ندارد و مورد بحث را در بر نمیگیرد و لااقل این است که آیه از این جهت مجمل است و نمیتوان به آن استناد کرد (تدبّر فرمایید).
اما حق این است که این مسئله، وابسته به مسئله حرمت اضرار به نفس به طور مطلق بوده و از دو حال خارج نیست یا باید گفت: اضرار به نفس حرام است و با فعل حرام نمیتوان به خدا تقرّب جست؛ زیرا حرکات وضو با عنوان اضرار به
نفس متّحد است؛ و یا باید گفت: حرکات وضو اگر متحد با عنوان اضرار به نفس نباشد لااقل سبب اضرار به نفس است. در این صورت نیز نمیتوان با آن به خدا تقرّب جست؛ زیرا در جای خود ثابت کرده ایم که حسن و قبح، از مسبّبات به اسباب تولیدی آنها سرایت میکند، اما مطلب این است که آیا حرمت اضرار به
نفس، چنین عمومیّتی دارد یا نه؟ که در جای خود به آن خواهیم پرداخت. هر چند در ابتدای امر، نظر اقوی این است که چنین وضویی - بنابراین که «لاضرر» در نفی تکالیف ضرری معتبر باشد - مشروعیت ندارد.
فرض مسأله در جایی است که کسی جاهل به ضرر بود و وضو گرفت در حالی که در واقع وضو برای او ضرر داشت. بعضی از جمله محقّق یزدی - در باب وضو، شرط هفتم از شرائط وضو - ضمن اشاره به صحت وضو میفرماید : «اگر جاهل به ضرر بود، این وضو صحیح است، هر چند در واقع ضرر تحقّق پیدا کرده، ولی احتیاط آن است که وضو را اعاده یا تیمّم کند». (1)اما ظاهراً آن بزرگوار
در مسئله 34 همین باب، از این نظر برگشته و میفرماید: «اگر اصل استعمال آب ضرر داشته ولی از روی ندانستن یا فراموشی وضو بگیرد، ممکن است حکم به بطلان وضو کنیم؛ زیرا وظیفه اصلی او تیمّم بوده است». (2)
در هر حال بسیاری از بزرگان و حاشیه نگاران عروه (3)، فتوای به صحت وضو
در این مورد داده اند.
در نهایت دو دلیل برای صحت وضو با وجود ضرر واقعی ذکر شده است :
دلیل اول: قاعده «لا ضرر» از باب امتنان بر مکلّفین وضع شده و اگر این وضو که مکلّف گرفته صحیح نباشد، هیچ لطف و منتی بر او نخواهد بود و تنها به زحمت و گرفتاری او افزوده شده است.
دلیل دوم: ضرری که در این جا به وجود آمده، ناشی از جهل مکلّف است نه حکم شارع؛ زیرا غفلت او از واقع باعث شده که اقدام به وضو کند و به خود ضرر وارد کند و روشن است قاعده تنها ضرری را نفی میکند که ناشی از حکم شارع باشد.
ردّ دلیل اوّل
امّا بر دلیل اوّل اشکال وارد شده و مردود است؛ زیرا اگر حکمی به لحاظ نوع حکم، در بردارنده منّت و لطف باشد، کافی است و نیازی نیست که به لحاظ تک تک افراد و وقایع شخصی، منّت صدق کند. پس رفع وضوی ضرری، اگر به حسب نوع حکم، منّت بر بندگان باشد به طور مطلق داخل در قاعده «لا ضرر» میشود و این که گمان کردهاند منّت بر مدار اشخاص میگردد و باید در تمام احکام شخصی که به خاطر ضرر برداشته شده، منّت صدق کند - و فروع مختلفی را بر آن مترتّب کردهاند - گمان باطلی است. قدر متیقّن این است که ادلّه «لاضرر» تنها از مواردی که به حسب نوع آنها منّت بر بندگان شمرده نمیشود انصراف دارد.
شاهد بر این مدعا «حدیث رفع» است که از باب امتنان بر مکلّفین صادر شده و برای عدم نفوذ معاملاتی که با اکراه انجام شده به آن استدلال میکنند؛ - بلکه امام علیه السلام نیز چنین استدلالی کردهاند - و حتی در جایی که معامله مزبور به نفع مکره است ولی خودش خبر ندارد که این معامله به نفع او است، باز هم این معامله را نافذ ندانسته و برای عدم نفوذ آن به «حدیث رفع»، استدلال شده است. این امر نشان میدهد که ملاک امتنان، تک تک موارد شخصیه نیست به این دلیل که اگر ملاک، وجود امتنان در تمام موارد بود، استدلال به حدیث رفع برای باطل
بودن معامله مکره به طور مطلق، وجهی نداشت؛ زیرا در مثال ما معامله مزبور به نفع مکره است و اگر حکم به بطلان آن کنیم، به ضرر او حکم کرده ایم و این
کار، امتنانی در حق او نیست. برخی نیز گفتهاند معامله مزبور که بدون رضایت مالک انجام میشود، دائماً با ضرر همراه است - هر چند در واقع منافع زیادی برای مالک داشته باشد - چرا که در معتبر دانستن چنین معاملهای، اختیار مالک سلب شده و محدوده سلطه او کم میشود؛ اما این حرف بیهوده و غیر قابل اعتنا است.
همین سخن در سایر موارد نه گانه «حدیث رفع» مانند جهل و نسیان و .. نیز
جاری است و در آنها نیز ملاک منّت، جمیع افراد نیست؛ با وجود این که با استناد به این حدیث، به طور مطلق آثار آن موارد را بر میدارند و این نیست مگر به خاطر این که در صدق ملاک منّت، نوع حکم و نوع مصادیق کافی است.
تأیید دلیل دوم
دلیل درست در حکم به صحت عبادت در جایی که ضرر واقعی وجود دارد، همان دلیل دوم است که ذکر شد و میتوان آن را به وجهی تمام تر و قوی تر این گونه تقریر کرد :
بدون اشکال، «ضرر» در این گونه موارد، از قبیل عناوین ثانویّه ای است که مانع از تاثیر ملاک عناوین اوّلیه و مقتضی حکم اند، نه علت تامّه آن. وضوی ضرری به خودی خود دارای ملاک است، ولی عنوان ثانوی با ملاکی که دارد از تاثیر ملاک وضوی ضرری جلوگیری میکند و وقتی مکلّف به دلیل جهل به واقع - چه ضرر نفی شود و چه نشود - در هر حال گرفتار ضرر میشود، نفی حکم در این جا بدون ملاک میماند؛ زیرا غرض شارع تأمین نمیشود و چنین حکمی بدون ملاک و لغو محض خواهد بود. نظیر جایی که حکم به بطلان وضوی کسی شود که با اکراه مجبور به استعمال آب شده و آب برای او ضرر دارد؛ آیا به راستی وجدان احدی حکم میکند که وضوی چنین کسی باطل است؟
از آن چه گفتیم معلوم شد که در محل بحث مکلّف مأمور به تیمّم نبوده بلکه واقعاً مأمور به وضو است. و آن چه در «عروه» (1)ذکر شده است که وضوی چنین
شخصی چون در واقع مامور به وضو نبوده باطل است، حرف درستی نیست؛ مگر این که بگوییم ایشان در این تعلیل، به اطلاق روایات خاص باب تیمّم - در جایی که استعمال آب ضرر دارد - نظر داشتهاند. (2)امّا انصاف این است که
پذیرش این که آن روایات، موردی را که ضرر واقعاً وجود دارد ولی مکلّف جاهل به آن است را نیز شامل شود، جای تأمّل و اشکال است.
حکم وضو در فرض توهّم ضرر
در موردی که مکلّف معتقد است استعمال آب ضرر داشته و وضو و غسل انجام میدهد سپس معلوم میشود که ضرر نداشته، عده ای از فقها حکم به بطلان وضوی چنین شخصی کرده اند. برای آگاهی و اطلاع بیشتر از نظرات آن ها میتوان به ابواب مسوّغات تیمّم مراجعه کرد. (1)امّا دلیل بطلان این وضو دو
وجه زیر ذکر شده است :
تمکّن، یا به جهت عدم وجود آب است یا به سبب این است که علی رغم وجود آب، به خاطر مانعی شرعی یا عقلی، قدرت استفاده از آن را ندارد. ظاهراً مرحوم نائینی قدس سره (3)این وجه را پسندیده است.
ولی انصاف این است که هیچ کدام از این دو وجه نمیتواند باطل بودن وضو را اثبات کند؛ زیرا به مجرد این که شخص خیال کند استعمال آب ضرر دارد، باعث نمیشود او را بدون آب و غیر متمکّن از استعمال آن فرض نمود، بلکه او
فقط خیال میکرده تمکّن ندارد، نه این که واقعاً تمکّن نداشته - مانند کسی که در واقع مستطیع است ولی نمیداند که مستطیع است، یا کسی که میتواند ایستاده نماز بخواند ولی گمان میکند توان آن را ندارد - چنین شخصی واقعاً مأمور به وضو هست، هر چند تا زمانی که نمیداند، معذور است.
امّا مقایسه این شخص با کسی که آب در دسترس دارد ولی از وجود آن بیخبر است - و اگر بدون وضو نماز بخواند نمازش صحیح است - قیاس مع الفارق است؛ زیرا در این مورد، جهل به وجود آب، مانع عقلی برای استعمال آب است؛ ولی در مثال ما، جهل به مضر نبودن آب، نه مانع عقلی است و نه مانع شرعی. بنابراین نمیتوان این جهل را مانع استعمال آب دانست در حالی که او اقدام به وضو کرده است. این دلیل نادرستی وجه اول بود.
اما وجه دوم، نیز نادرست است؛ زیرا عدم توانایی بر قصد قربت، دائمی نیست همانگونه که از ملاحظه حال عامّه مردم در اینگونه موارد معلوم میشود که قصد قربت دارند. همچنین این ادعا که تجرّی، بنده را از ساحت مولی دور ومانع تقرب باشد نیز ثابت نیست.
البته اگر بپذیریم که عنوان «خوف» در ابواب تیمّم، موضوعیّت دارد میتوان آن را دلیل خوبی بر بطلان چنین وضویی دانست؛ زیرا فرض بر این است که مکلّف نه فقط خوف ضرر از استعمال آب دارد بلکه علم به ضرر دارد هر چند در واقع ضرری در کار نیست و چون نفس خوف از ضرر، برای عدم جواز وضو کافی است پس وضویی که گرفته باطل است. ولی مشکل این دلیل نیز این است که موضوعیّت داشتن «خوف» در فقه محل کلام و اشکال است.
شکی نیست که قاعده «لا ضرر» احکام وجودی را در برمیگیرد اکنون مسئله این است که آیا قاعده، عدم حکم را هم در برمیگیرد؟ به تعبیر دیگر آیا میتوان برای اثبات حکمی در مواردی که از عدم آن حکم، ضرری حاصل میشود، به
این قاعده تمسک جست؟ به این معنا که گفته شود: «نبود این حکم، موجب ضرر است و از طرفی به حکم قاعده «لا ضرر»، نبود این حکم نفی میشود، در نتیجه خود حکم اثبات میگردد».
مثل جاییکه کسی انسان حُرّی را حبس کند و در نتیجه مقدار کاری در مدّت حبس از او فوت شود یا کسی قفس پرندهای را باز کند و پرنده پرواز کند. در این دو مورد، عدم ضمان موجب میشود به شخص حرّ و صاحب پرنده ضرر وارد شود و اثبات ضمان توسط قاعده لاضرر، آن ضرر را رفع میکند.
البته اشکال مثال دوم واضح است؛ زیرا مشمول «قاعده اتلاف» است نه قاعده «لا ضرر» و باز کردن قفس پرنده، سبب تلف شدن پرنده برای صاحب آن است و بی شک ادلّه اتلاف، آن را در بر میگیرد مگر اینکه گفته شود: درست است که حکم این مسئله با «قاعده اتلاف» روشن میشود، ولی منظور ما از این مثال این است که قاعده «لا ضرر» این مورد را نیز در برمیگیرد؛ که البته توجیه مقبولی نیست. به جهت همین اشکال، علما در مثال اول، تنها عمل حرّ را ذکر کردهاند، در حالیکه بین عمل حرّ و عبد از جهت شمول قاعده «لا ضرر» فرقی نیست وفرق این دو در این است که عمل عبد مال است و اتلاف در مورد آن صدق میکند ولی عمل حرّ مال نیست و اتلاف در مورد آن صدق نمیکند.
به هر حال، این بحث، هم قول کسانی را در برمیگیرد که میگفتند حدیث «لاضرر» دلالت بر نفی احکام شرعی ضرری دارد و هم قول ما را که گفتیم حدیث «لا ضرر» تنها دلالت بر نفی اضرار مردم نسبت به یکدیگر دارد، پس وجوهی را که برای تعمیم قاعده بر امور وجودی و عدمی ذکر میکنیم، هر دو قول را در برمیگیرد.
حق این است که در شمول قاعده «لا ضرر» بین امور وجودی و عدمی فرقی نیست. در اثبات این ادعا، سه دلیل میتوان اقامه کرد :
اوّلا: آنچه در اینگونه موارد به آن «حکم عدمی» گفته میشود در حقیقت «حکم وجودی» است. بنابراین عدم ضمان در دو مثال گذشته، در واقع حکم به برائت ذمه است و این حکمی شرعی است که نیاز به جعل از سوی شارع دارد، همانگونه که حکم به مشغول بودن ذمّه نیاز به جعل شارع دارد.
به تعبیر دیگر: حکم به برائت ذمّه در احکام وضعی، مانند حکم به اباحه در احکام تکلیفی است و همانگونه که اباحه و ترخیص، از امور وجودی است، حکم شارع به برائت ذمّه - از پرداخت غرامت - نسبت به کسی که شخص حرّی را حبس کرده نیز حکم وضعی و وجودی است.
و توهّم اینکه اباحه تکلیفی مانند برائت وضعی، از امور عدمی بوده و مطابق اصل است و نیازی به تشریع و جعل ندارد، توهمی فاسد است؛ زیرا تمامی احکام خمسه اموری وجودی هستند. نهایت بعضی از آنها به بیان نیاز دارند وبعضی دیگر از عدم بیان کشف میشوند و روشن است که نیاز و عدم نیاز به بیان، غیر از نیاز و عدم نیاز به جعل است. چنانکه در موارد فراوانی شارع، انشای اباحه فرموده مانند حکم «کُلُّ شِیْءٍ حَلاَلٌ...» و امثال آن. بنابراین، تحلیل وترخیص و اباحه در این موارد، اموری وجودی هستند که شارع آن را انشامیکند.
ثانیاً: ظاهر عبارت «لا ضرر و لا ضرار» این است که هیچ ضرری از ناحیه شارع بر کسی وارد نمیشود - بنا به گفته قائلین آن و یا اینکه هیچ ضرری از ناحیه مکلّفین نسبت به یکدیگر وارد نمیشود - بنابر مختار ما - پس آنچه نفی شده، ضرر مستند به شارع یا ضرر مستند به مکلّفین است. حال اگر در موردی به واسطه عدم جعل حکم، ضرری به شارع یا به مکلّفین استناد داده شود - همانند مثال شخص حرّی که حبس شده - واجب است آن ضرر را با این قاعده نفی کنند. بنابراین دلیل در این مورد، عنوان «حکم ضرری» نیست تا در مورد اینکه آیا بر امور عدمی صدق میکند یا نه صحبت شود، بلکه ملاک، صدق نسبت «اضرار» به شارع یا به مکلّفین است.
و این ادعا که استناد ضرر - به شارع یا به مکلّفین - تنها در مورد افعال وجودی صحیح است ادعای باطلی است؛ چرا که اگر به فرض، شارع تصریح میکرد منافع حرّ ضمان ندارد و جبران ضرر آن - هر اندازه باشد - واجب نیست، صحیح بود که بگوییم شخص حرّی که حبس شده، جز به دلیل همین سخن شارع در چنین خسارت بزرگی گرفتار نیامده است.
سرّ مطلب در این است که محیط تشریع، با تمام شئونی که دارد، محیط حکومت شارع است و اختیار تمامی حرکات مکلّفین به دست اوست، پس ضرری هم که از ناحیه اهمال در جعل حکم حاصل شود، همانند ضرر ناشی از احکام جعل شده از ناحیه او، مستند به شارع میشود. اگر والی حکومت، در وضع قوانین لازم و نصب نیروهای نظامی و انتظامی و تشکیل ارتش برای حفظ مردم و اداره زندگی آنها کوتاهی کند، حادثهای اتفاق بیفتد، به سوء تدبیر والی وکوتاهی او در اداره امور جامعه نسبت داده خواهد شد.
نتیجه اینکه،ترک فعل درمواردی که انتظارانجام آن میرود، باعث میشود که لوازم آن به تارک فعل نسبت داده شود و وجودی بودن فعل در این انتساب شرط نیست و معلوم است آنچه از شارع در محیط تشریع انتظار میرود این است که احکام حافظ مصالح و منافع بندگان را جعل کند. حال اگر در این کار کوتاهی کند بندگان را در ضرر میاندازد و چنین ضرری به مقتضای حدیث «لاضرر»، نفی شده است. این بنابر نظر کسانی است که ضرر را ضرر از ناحیه شرع میدانند. اما بنابر نظر ما که ضرر را ضرر از ناحیه مکلّفین به یکدیگر میدانیم مسئله واضحتر است؛ زیرا حبس کردن شخص حرّ و اتلاف منافع او ضرر از ناحیه مکلّفین به یکدیگر است که آن هم در شریعت با تمام آثار تکلیفی و وضعیاش نفی شده است و این ضرر رفع نمیشود مگر با ثبوت غرامت. (تأمل فرمایید)
چه بسا بیان شیخ انصاری قدس سره در رسائل فقهیه (1)در مقام توجیه شمول قاعده
1) رسائل فقهیه، شیخ انصاری، ص 119 (من أن المنفی لیس خصوص المجعولات...).
«لا ضرر» بر عدمیات، به همین سخن بازگشت داشته باشد، آنجا که میفرماید : «ضرری که نفی شده، صرفاً احکام جعل شده نیست بلکه تمامی آنچه در شریعت اسلام پذیرفته شده و بر اساس آن عمل میشود را در بر میگیرد، خواه وجودی باشد خواه عدمی؛ پس همانگونه که بر شارع حکیم واجب است احکام ضرری را نفی کند، همچنین واجب است احکامی که از عدم آن ضرر ایجاد میشود را نیز جعل کند». این بیان ایشان 1 بیان خوبی است.
ثالثاً: به فرض این که قاعده «لا ضرر» به دلالت لفظی، عدمیات را شامل نمیشود، لااقل با تنقیح مناط و الغای خصوصیّت و مناسبت حکم و موضوع، دلالت آن قابل قبول است. به راستی چه خصوصیتی برای «وجود» و «عدم» در این مسئله و در آنچه خدا بر بندگان منّت گذارده و ضرر را از آنها نفی کرده وجود دارد؟ و معلوم است که هر مصلحت و ملاکی که در حکم به نفی ضرر وضراروجوددارد،درهردوطرف وجودوعدم بدون هیچ تفاوتی موجود است و صِرف اینکه امری وجودی است یا عدمی، موجب تفاوت در اینجا نمیشود. مشخص نیست کسانی که قائل به تفاوت شدهاند چه فرقی را تصوّر میکنند.
برای شمول قاعده «لا ضرر» بر امور وجودی و عدمی، سه وجه دیگر نیز ذکر شده که خالی از اشکال نیست :
اشکال این وجه آن است که حرمت مزاحمت مردم در تسلّط بر مال وجانشان - بدون اینکه حقی برای آنان اثبات شده باشد - حکم ضرری نیست
1) رسائل فقهیه، شیخ انصاری، ص 119 (مع ان الحکم العدمی یستلزم احکاماً).
واینکه در بحث ما حرمت تعرض به مال تلف کننده و مطالبه غرامت، ضرری شده به دلیل آن است که برای حرّ نسبت به کسی که منافعش را تلف کرده حقی قائل نشدهایم. در نتیجه اگر با استفاده از ادلّه نفی ضرر، برای حرّ حقی ثابت شود مشکل حل میگردد؛ در غیر این صورت نمیتوان برای نفی حرمت موارد مذکور به قاعده «لا ضرر» استناد کرد.
اشکالی که در تنبیه دوم به آن اشاره شد، بر این وجه نیز وارد است؛ زیرا مسلّط کردن مرد انصاری بر کندن نخل - بعد از آنکه سمره به شدّت از انجام وظیفه خود در مقابل مرد انصاری سر باز زد - از باب دفع منکر و مقدّمهای برای حفظ حق و ریشهکن کردن مادّه فساد بود. پس آنچه دفع شد اوّلاً و بالذات تسلّط سمره و ورود بدون اجازه بر نخل بود؛ زیرا ضرر از همین ناحیه ایجاد میشد و بی تردید، تسلّط او بر این کار امری وجودی است نه عدمی.
اما این وجه نیز نادرست است؛ زیرا آنچه در حدیث شفعه برداشته شده، لزوم بیع است و آنچه در حدیث منع زیادی آب برداشته شده، جواز منع است وهر دو مورد امر وجودی هستند. (تأمل فرمایید)
1) رسائل فقهیه، شیخ انصاری، ص 119 (مضافاً الی امکان استفادة ذلک).
آنچه به عنوان دلیل بر عدم عمومیّت قاعده «لا ضرر» اقامه شده، اموری است که محقّق نائینی قدس سره (1)در رساله خود ذکر کرده است و ما آن دلیلها را در اینجا
آورده و وجه ردّ آنها را نیز بیان میکنیم :
امور عدمیه را نمیتوان به شارع نسبت داد. جواب این اشکال گذشت.
اگر قاعده «لا ضرر» بخواهد امور عدمی را نیز در بر بگیرد، لازمه آن تأسیس فقه جدیدی است، مثلاً لازم میآید در فرضی که باقی ماندن بر زوجیّت، مضرّ به حال زوجه است مثل اینکه شوهرش غایب شود یا نفقه او را به سبب فقر یا عصیان ندهد تا امر طلاق به دست زوجه باشد. بلکه لازم میآید که بدون طلاق، عقد منتفی شود.
همچنین لازم میآید هر گاه بنده در شدّت قرار گرفت، خودبه خود آزادشود.
نیز مستلزم آن است که تمام ضررهایی که به مسلمان وارد میشود جبران شود، خواه از بیتالمال یا از مال دیگری.
در پاسخ این اشکال باید گفت از این عمومیّت، هرگز فقه جدیدی لازم نمیآید، با این توضیح که: این حکم که اگر شوهر زن غایب شود، امر طلاق به دست زوجه میافتد، مخالف نصوص خاصّهای است که در کتاب طلاق وارد شده است. صورتهای مختلف این مسئله در آنجا ذکر شده است؛ زیرا زوجه یا علم به حیات زوج دارد یا ندارد؛ اگر میداند زنده است، باید صبر کند و اگر نمیداند زنده است یا نه، یا ولیّ زوج نفقه او را میدهد یا نمیدهد؛ اگر ولیّ زوج نفقه او را میدهد، در این صورت که نیز باید صبر کند و اگر نمیدهد، به حاکم شرع شکایت میکند و حاکم به مدت چهار سال در امر او تحقیق میکند و... واحکام دیگری که با مدارک و نصوص آن، در کتاب طلاق مذکور است.
به طور خلاصه، عدم حکم به جواز طلاق زوجه در آنجا تنها به جهت پیروی
1) منیة الطالب، للنائینی، ج 3، ص 420 (ثمّ إنّه مضافاً...).
از نصوص است و اگر این نصوص نبود، تمسّک به قاعده «لا ضرر» در این باب مانند سایر ابواب، بعید نبود. همچنین تمسّک به قاعده «لا ضرر» در اینجا، موجب نمیشود که امر طلاق به دست زوجه بیافتد - چنانکه محقّق نائینی گمان کرده - بلکه نهایت چیزی که از این قاعده استفاده میشود، جواز به هم زدن عقد نکاح است؛ نه اینکه کار به دست زوجه باشد. بنابراین امر طلاق یا به دست حاکم است یا به دست ولیّ زوج و اگر ولیّ زوج طلاق نداد، حاکم او را مجبور به طلاق میکند. این حکم، مقتضای قواعد مذهب و جمع بین نصوص است. عدهای نیز برآنند که در بعضی صور مسئله، نیازی به طلاق نیست؛ بلکه حاکم امر میکند که عدّه نگه دارد و با رعایت عدّه از زوج جدا شود.
اما در فرضی که زوج حاضر است، ولی نفقه نمیدهد - یا به خاطر فقر یا از سر عصیان - یا غایب است ولی به دلیل عدم بسط ید حاکم، یا موانع دیگر، امکان جستجو و تحقیق درباره او نیست و کسی هم نیست که نفقه او را بپردازد و زوجه هم راضی به صبر کردن نمیشود، محقّق طباطبایی یزدی قدس سره در «ملحقات عروه» (1)، میگوید: ممکن است بگوییم جایز است حاکم او را طلاق دهد،
خصوصاً اگر جوان باشد و اگر بخواهد تمام مدت عمر خود را صبر کند به مشقّت شدید میافتد، به دلیل دو قاعده «نفی حرج» و «نفی ضرر» و به دلیل اخبار فراوانی که در «باب وجوب نفقه زوجه» وارد شده که «اگر زوج آنچه خود را بپوشاند به او ندهد و غذای او را تامین نکند، امام حق دارد که آن دو را از یکدیگر جدا کند» (2)، یا اینکه بر زوج لازم است او را طلاق دهد و روایات
صحیحه نیز در این باب وجود دارد.
تأیید سخن سیّد این است که علما در باب وجوب نفقه زوجه، به این روایات استدلال کرده و این اشکال را مطرح نکردهاند که این روایات، با قاعده «لاضرر»
مخالفت دارد و اگر چنین بود عادتاً باید به آن گوشزد میکردند. برای تأیید این مطالب به کتاب «جواهر» (1)و «ریاض» (2)باب وجوب نفقه مراجعه شود.
در «مسالک» (3)نیز در باب «کسی که شوهرش غایب است» این قول را
حکایت کرده که اگر زوج از پرداخت نفقه ناتوان شد، زن میتواند از نکاح او خارج شود، هر چند قائل آن را نام نبرده و برای جواز طلاق در بعضی از صور مسئله (مسئله زنی که شوهرش از او غائب است) علاوه بر نصوص، به دو قاعده «نفی حرج» و «نفی ضرر» استدلال کرده است. (4)
نتیجه اینکه، مخالفت این فتوا با فتوای اصحاب معلوم نیست، خصوصا که این بزرگان به آن قائل شده، یا به آن تمایل نشان دادهاند.
اما آنچه محقّق نائینی قدس سره بیان داشتند (5)که احتمال دارد نکاح بدون احتیاج به
طلاق منفسخ شود، عجیب است؛ زیرا اقتضای جمع بین احکام شرع و اهداف آن و ملاکات احکام آن، این است که به طریقی رفع ضرر شود که کمترین محذور پیش آید و از طرفی میدانیم این دو حکم توقف از بین رفتن پیوند ازدواج واینکه در طلاق اختیار طلاق به دست زوج است، از احکام ثابت شرع است. حال اگر دفع ضرر تنها با الغاء حکم دوم که در واقع شرطی از شرائط طلاق است امکانپذیر باشد - به اینکه ما حق طلاق را به ولیّ امر که حافظ نفوس و اموال وآبروی مسلمین است بدهیم - دیگر چه وجهی دارد که حکم اوّل، که اصل طلاق و متوقّف بودن فسخ زوجیت بر آن باشد را مهمل بگذاریم و حکم کنیم که به مجرد ضرر - بدون طلاق - پیوند زوجیت منفسخ میشود؟!
نتیجه اینکه برای تخصیص زدن عمومات احکام اولیه به وسیله قاعده «لاضرر»، تنها بر مورد ضرورت اقتصار میشود.
امّا مرحوم نائینی قدس سره فرمود: «ضرری که نه از ناحیه احکام شرع است و نه از ناحیه مکلّفین به یکدیگر، از بیتالمال جبران شود». (1)عجیبتر از مسئله قبل است و کاش میدانستیم وجه لزوم تدارک این ضرر - با اینکه نه مستند به شارع است و نه مستند به مکلّف - چیست؟
و آیا اگر حکم به وجوب تدارک این ضرر از بیتالمال نکنیم، امکان دارد این ضرر به شارع و احکام او نسبت داده شود، تا بخواهیم برای اثبات وجوب تدارک ضرر، به حدیث نفی ضرر استدلال کنیم؟ و این مطالب واضحتر از آن است که از محقّق زبردستی چون ایشان مخفی بماند.
بیتردید ادلّه باب، در ضرر شخصی ظهور دارد. بنابر نظر مختار ما این امر واضح است؛ زیرا نهی از ضرر، مانند نهی از سایر موضوعات، تابع وجود مصداق خارجی است که عین تشخّص است و اینکه ضرر از عناوین ثانویّه باشد با این ظهور هیچ برخوردی ندارد. بنابر نظر کسانیکه مفاد «لا ضرر» را نفی احکام ضرری به طور مطلق میدانند نیز همین گونه است؛ زیرا تمامی الفاظ، هر کجا تحقّق پیدا کنند، ظهور در مصادیق خارجی شخصی دارند و در نتیجه اگر حکم، نسبت به بعضی مکلّفین ضرر هست و نسبت به برخی دیگر ضرری نیست، قاعده به کسانی اختصاص پیدا میکند که ضرر در حق آنها صادق است نه دیگران. این ظهور متوقف بر این نیست که تقدّم قاعده «لا ضرر» بر عمومات احکام اوّلیه را از باب حکومت بدانیم - چنانکه از بعضی سخنان محقّق نائینی قدس سره در این مقام استفاده میشود (2)- بلکه بر مبنای همه وجوهی که برای تقدیم قاعده بر عمومات ذکر کردهاند نیز جاری است.
البته گاهی از ظاهر کلمات علما، ضرر نوعی فهمیده میشود؛ چرا که در این مسئله به خیار غبن استدلال کردهاند، حال آنکه معامله غبنی همیشه با ضرر همراه نیست، بلکه گاهی مصلحت در فروش کالا است هر چند به کمتر از قیمت باشد مثل اینکه کالا در معرض آتشسوزی یا سرقت قرار داشته یا مالک از نگهداری آن ناتوان است، ولی دیگری توانایی حفظ و نگهداری آن را دارد. در این صورت اگر کالا را - در حالیکه از مسئله بیخبر است - ارزان بفروشد، در این معامله ضرر نکرده، هر چند مغبون است. به تعبیر دیگر این معامله غبنی هست، ولی نسبت به این شخص ضرری نیست.
در پاسخ باید گفت در این معامله غبنی که کالا به کمتر از قیمت فروخته شده از این جهت که معامله است، ضرر به طور قطع وجود دارد، هر چند با ملاحظات دیگری که خارج از معامله است سود داشته باشد.
به عبارت دیگر، معامله از همان جهتی که معامله است هم غبنی است و هم ضرری و این قرار گرفتن کالا در معرض آتشسوزی یا سرقت، امری خارج از دایره معامله است.
اگر گفته شود به هر حال فروشنده از این فروش نفع برده، پاسخ این است که انتفاع در بیع، زمانی حاصل میشود که کالا را به بیش از قیمت آن بفروشند.
حتی میتوان گفت فروشنده هر چند در این معامله ضرر کرده، ولی با ملاحظه جهات خارجی، سود کرده است. به همین جهت در امثال این موارد میگویند «ضرر کم جلوی ضرر زیاد را گرفته است»، و اگر او کالا را با ضرر نمیفروخت، اصل مال یا بیش از آن را از دست میداد. پس وقتی تمام جوانب داخلی و خارجی در نظر گرفته شود، معلوم میگردد که این معامله در حق او ضرری نبوده، در نتیجه مغبون هم نیست. امّا این ملاحظات خارج از حقیقت معامله بوده و صحیح نیست به عنوان معیار برای تشخیص ضرری بودن خود معامله در نظر گرفته شود. پس معامله غبنی همیشه ضرری است و در نتیجه عنوان «ضرر» بر چنین معاملهای بدون هیچ اشکال صادق است.
البته حکم به فساد در این معامله موجب منّتی بر مکلّف نمیشود، ولی قبلاً گذشت که امتنان در این موارد به لحاظ حکم کلی است نه مصادیق شخصی واین که ضرر، دائر مدار اشخاص است و امتنان دائر مدار نوع، هرگز منافاتی با هم ندارند.
شیخ انصاری قدس سره (1)در ملحقات مکاسب، در تنبیه چهارم از تنبیهات رساله
قاعده «لا ضرر»، مینویسد: «مقتضای قاعده این است که وارد کردن ضرر به دیگری به منظور دفع ضرر از خود جایز نیست. همچنین دفع ضرر از دیگری با کاری که موجب ضرر به خود میشود واجب نیست؛ چرا که جواز در مورد اوّل، و وجوب در مورد دوم، دو حکم ضرری هستند».
سپس آن بزرگوار، قول مشهور فقها مبنی بر عدم جواز اسناد دیواری که خوف فرو ریختن آن میرود به شاخه نخل همسایه را، فرع بر مورد اوّل و جواز ضرر زدن به دیگری به هنگام اکراه یا تقیه را، فرع بر مورد دوم دانسته است. به این معنا که اگر ظالمی امر کند به کسی ضرر وارد کن، یا تهدید کند که اگر ضرر وارد نکنی فلان کار را میکنم، بر شخص جایز است برای دفع ضرری که ظالم وعده آن را داده، به او ضرر وارد کند و واجب نیست به خاطر دفع ضرر از دیگری، متحمّل ضرر شود.
همچنین در «فرائد» مینویسد: «گاهی دو ضرر، نسبت به یک شخص یا نسبت به دوشخص،بایکدیگرتعارض پیدامیکنند. در این صورت اگر مرجحی وجود نداشته باشد، به اصول و قواعد دیگر مراجعه میشود. مثلاً اگر از جانب حاکم جائر مجبور به پذیرش حکومت شود، که این کار مستلزم ضرر زدن به مردم است؛ در اینجا به قاعده «نفی حرج» مراجعه میشود؛ زیرا مجبور کردن
1) رسائل فقهیة، ص 132، (الرابع: إن مقتضی هذه القاعدة أن لا یجوز...).
شخص به تحمّل ضرر، به منظور دفع ضرر از دیگری حرج است، و توضیح این مسئله را در مسئله قبول ولایت از جانب حاکم جائز، در کتاب مکاسب آوردهایم». (1)
نتیجه فرمایش ایشان در کتاب مکاسب (2)این است که: «اگر ضرر متوجه
شخص شود، به این معنی که مقتضی ضرر موجود باشد، جایز نیست که با ضرر زدن به دیگری مقتضی ضرر را از خود دفع کند. مثلاً اگر ظالمی او را مجبور کند مالی از اموالش را بدهد، جایز نیست مال دیگری را بگیرد تا مال خود را حفظ کند. امّا اگر ضرر ذاتاً متوجه دیگری باشد، مثل اینکه او را مجبور کند مال دیگری را بگیرد و تهدید کند که اگر مال او را نگیری، مال تو را میگیرم، برای او جایز است که این کار را بکند، و واجب نیست که مال خود را بذل کند و به جای دیگری متحمّل ضرر شود؛زیرا در اینجا ضرر، بر اساس قصد اکراه کننده واراده او متوجه دیگری بوده و اکراه شونده هر چند مباشر در ضرر زدن است، ولی عامل ضعیفی است که «اضرار» به او نسبت داده نمیشود به گونهای که بگویند : به دیگری ضرر زد تا خودش ضرر نکند. البته اگر خود این ضرر را تحمّل نموده و به دیگری ضرر وارد نکند، ضرر را از او به سمت خود متوجه کرده است، اما شارع این کار را بر او واجب نکرده است و این امتنان بر امّت قبیح نیست.
علاوه، ادلّه «نفی حرج» برای فرق بین این دو مورد کفایت میکند؛ زیرا اگر دفع ضرر از خود با ضرر زدن به دیگری جایز نباشد، حرجی به وجود نخواهد آمد، بر خلاف الزام به تحمّل ضرر از جانب دیگری به واسطه ضرر زدن به خود، که قطعاً موجب حرج است».
گفتار ما: در اینجا سه مسئله وجود دارد :
عدم وجوب تحمل ضرر از جانب دیگری به واسطه ضرر زدن به خود. این حکم از ادلّه برائت استفاده میشود و نیازی به قاعده «لا ضرر» ندارد؛ زیرا دلیلی وجود ندارد که بر اساس عموم یا اطلاق آن، به ادلّه نفی ضرر نیاز پیدا شود. بر خلاف مسئله اوّل؛ چرا که اطلاقات برائت در آنجا دلالت بر جواز دارد و برای نفی آن به قاعده «لا ضرر» نیاز است.
مسئله تعارض بین دو ضرر، در حق یک نفر یا در حق دو نفر؛ که به دو مسئله قبلی ارتباطی ندارد و ان شاءالله حکم آن در تنبیه نهم خواهد آمد.
از شیخ انصاری قدس سره جای شگفتی است که در کتاب «فرائد» این مسائل سهگانه را در یک عبارت واحد جمع کرده (1)ولی در رسالهای که در ملحقات مکاسب به
چاپ رسیده، بین آنها تفاوت قائل شده و مسئله اوّل و دوم را در تنبیه چهارم (2)
ومسئله تعارض ضررین را در تنبیه ششم (3)بیان کرده است. تعجب بیشتر از
سخن محقّق نائینی (4)1 است که بر کلام شیخ این چنین ایراد گرفته که وجهی ندارد همه موارد را در یک مسئله بیان کند و درست این است که برای مسئله تعارض ضررین، یک عنوان مستقل و برای مسئله اضرار به غیر - مانند ولایت از جانب والی جائر - عنوانی دیگر جعل کند. به نظر ما، ظاهراً ایشان متوجه امر چهارمی که شیخ انصاری در رساله ذکر کرده نشده؛ زیرا این همان چیزیست که ایشان به دنبال آن است.
اکنون به بحث از مسئله اوّل و دوم که این تنبیه در مقام بیان آن دو است باز میگردیم و مسئله سوم را در تنبیه آینده بحث خواهیم کرد، ان شاء الله تعالی.
مسئله اوّل
بحث در این انسان که انسان برای دفع ضرر از خود، به دیگری ضرر برساند.
مثل اینکه مسیر سیل را به سمت خانه دیگری منحرف کند تا سیل به خانه او نرسد یا برای حفظ جان خود، شخص دیگری را جلوی حیوان درنده بیندازد. چنین کارهایی قطعاً جایز نیست و ادلّه نفی ضرر - خصوصاً بنابر معنای مختار ما- بر این حکم دلالت دارد.
شبهه: در این مسئله، ترک ضرر به دیگری نیز دربردارنده ضرر است؛ چون همانگونه که فعل او مستلزم ضرر به دیگری است، ترک فعل نیز مستلزم ضرر به خود او است، پس این مسئله نیز داخل در مسئله تعارض ضررین میشود و چه بسا به همین دلیل است که هر سه را در یک مسئله قرار دادهاند.
پاسخ: در فرض بحث، ترک ضرر به دیگری، به خودیخود ضرری نیست، بلکه در واقع ترک مانعِ مقتضی ضرر است. توضیح اینکه: در مثال مزبور مقتضی ضرر که همان سیل یا حیوان درنده باشد، بر حسب اسباب طبیعی موجود است نه به سبب فعل مکلّف. ولی این امکان وجود دارد که در خارج، اثر این مقتضی را دفع کند، مثلاً آن را به سمت دیگری هدایت نموده و از خود دور کند. در این صورت اگر این کار را نکند در واقع مانع مقتضی ضرر را ترک کرده، نه این که مقتضی ضرر را ایجاد کرده باشد.
با این توضیح معلوم میشود که ادلّه «لا ضرر»، به طور کلی این ترک را در بر نمیگیرد؛ چرا که اصلاً موضوع ضرر در اینجا منتفی است و دیگر نیازی نیست که گفته شود: به قرینه این که قاعده «لا ضرر» به جهت امتنان وارد شده، ادلّه «لاضرر» از این مورد منصرف است؛ زیرا این انصراف فرع وجود موضوع ومقتضی برای قاعده است، در حالیکه چنین موضوعی در کار نیست.
مسئله دوم
مورد این مسئله در جایی است که انسان خودش ضرر را تحمّل کند تا به دیگری ضرر وارد نشود. مثل اینکه سیل بر حسب اسباب طبیعی به سمت خانه دیگری در حرکت است و او آن را به سمت خانه خود هدایت کند تا به خانه
دیگری ضرر وارد نشود. در این مورد نیز - چنانکه گذشت - هیچ دلیلی وجود ندارد که حتی؛ اطلاق خود، وجوب چنین عملی را اقتضا کند تا نیاز به نفی آن
البته اگر عموم یا اطلاقی که اقتضای وجوب دارد در بین بود، میشد برای نفی آن به این قاعده تمسک جست.
مسئله اضرار به غیر در زمان اکراه
بحث این جا مسئله اضرار به غیر در زمان اکراه است، مثل پذیرش حکومت از جانب حاکم جائر از روی اکراه، چنانچه مستلزم اضرار و ظلم به مردم باشد. شیخ انصاری قدس سره (1)در موارد مختلفی حکم به جواز آن داده است؛ با این توجیه که
ضرر در اینجا ذاتاً بر اساس اراده مکرِه، متوجه غیر است و دفع اضرار از دیگری و تحمل ضرر به جای او واجب نیست. بنابراین این مسئله نزد ایشان از صغریات مسئله دوم به حساب میآید و بسیاری از متأخرین از او تبعیّت کردهاند.
امّا نظر ایشان قابل قبول نیست؛ زیرا ما نمیپذیریم که این مسئله ذیل مسئله دوم مندرج باشد.
توضیح اینکه: در این موارد، ضرر از ناحیه فعل مکرَه متوجّه دیگری میشود و قطع نظر از فعل او ضرری متوجّه دیگری نخواهد شد. به عبارت دیگر، مسئله عدم وجوب تحمّل ضرر به جای دیگری، در مواردی است که مقتضی ضرر بر حسب اسباب طبیعی و خارجی - قطع نظر از فعل مکلّف - موجود و متوجّه دیگری باشد، و مکلّفی دیگر این قدرت را داشته باشد که با متوجّه کردن ضرر به سمت خود، مانع تأثیر آن مقتضی شود. ولی در باب اکراه، اینگونه نیست؛ چرا که اسباب طبیعی و خارجی موجب توجه ضرر به دیگری نشده، بلکه علت آن، اراده مکرَه است.
1) مکاسب، ج 2، ص 87 (ولکن الاقوی هو اوّل...).
اما این که علّامه انصاری قدس سره فرمود: «در موارد اکراه، ضرر به غیر به سبب اراده مکرِه است». (1)به هیچوجه حرف درستی نیست؛ زیرا صرف اراده مکرِه موجب
ضرر به غیر نمیشود، مادام که مکرَه به عنوان آلت فعلی عمل نکند.
البته اگر مکرَه به گونهای تحت سلطه و قهر مکرِه باشد که در انجام فرامین او مضطر شناخته شود، میتوان نظر فوق را پذیرفت؛ زیرا در این فرض، ضرر بر حسب اسباب خارجی آن - که اراده مکرِه نیز جزئی از آن است - متوجه غیر شده و اراده مکرَه و اختیار او در این میان تأثیری ندارد. ولی حکم موارد اضطرار معلوم است و جایی برای بحث از اینکه آیا اضرار جایز است یا نه باقی نمیماند؛ زیرا در موارد اضطرار، به طور کلی تکلیف ساقط است. اما اگر مکلّف مضطر نبوده، بلکه مکرَه بوده و اراده و اختیارش باقی باشد، در این صورت ضرری بدون اراده او متوجه غیر نمیشود. پس اراده و اختیار او نقش واسطه را دارد به طوریکه بدون اراده و اختیار او ضرر متوجه دیگری نمیشود.
امّا نظر دیگری نیز از شیخ انصاری قدس سره در بعضی کلمات ایشان برمیآید که : «فعل، مستند به مکرَه نیست هر چند فاعل مباشر باشد؛ زیرا سببیّت مباشر (مکرَه) ضعیف و سببیّت مکرِه قوی است». (2)این نظر نیز قابل قبول نیست؛ زیرا
در این مورد عرف مردم، فعل را به مباشر نسبت میدهند به جهت اینکه دارای اراده و اختیار است و تنها در صورتی که مضطر و همانند ابزاری در دست مکرِه باشد، فعل را به او استناد نمیدهند.
از لوازم قول به جواز اضرار در زمان اکراه آن است که به خاطر دفع ضرری اندک از مال و عِرض مکرَه، هر نوع اضرار به غیر - به استثنای قتل - در موارد اکراه جایز باشد، هر چند از ضررهای دردناک و ناراحت کننده در جان و مال مردم محسوب شود؛ زیرا حکم، در مسئله تحمّل ضرر از غیر همین است و در
آنجا تحمّل ضرر کم بر خود، به جهت دفع ضرر زیاد از دیگری واجب نیست. (مگر در موارد استثنایی مثل نفوس و شبه آن) و چنانکه ذکر شد باب اکراه نزد علّامه انصاری قدس سره و تابعین ایشان، از مصادیق تحمّل ضرری است که متوجّه دیگری شده.
به طور خلاصه مسئله اکراه بر ضرر، مانند پذیرش حکومت از طرف حاکم جائر و امثال آن، از باب تحمل ضرر به جای دیگری نیست، بلکه از باب «تعارض ضررین» است که بحث آن در تنبیه آینده میآید.
وقتی دو ضرر با هم تعارض پیدا میکنند، دو شکل دارد: یا دو ضرر متعارض به یک شخص وارد شده است، یا به دو شخص.
در شکل اوّل تعارض دو ضرر، نسبت به یک شخص است، مانند جایی که بیماری با خوردن دارو از بعضی جهات ضرر کند، و از جهاتی دیگر نفع ببرد. در این فرض بر او واجب است ضرر أقوی را ترک و ضرر ضعیفتر را بگیرد و اگر هر دو ضرر - بیماری و دارو - مساوی هستند، در قبول هر کدام مخیّر است.
البته این در صورتی است که ضرر زدن به نفس را به طور مطلق حرام بدانیم، اما این مسئله محل اختلاف است هر چند غرض عقلایی بر آن مترتب باشد.
نظر ما این است که حکم به تحریم به طور مطلق، هر چند مشهور است ولی از سوی برخی معاصرین مورد تأمل واقع شده، چون سندی که بر حرمت مطلق دلالت داشته باشد نداریم. بنابراین مسئله احتیاج به تأمّل و تتبّع بیشتری دارد.
اما در این مسئله که اطلاقات ادلّه «نفی ضرر» شامل اضرار به نفس نمیشود، اختلافی وجود ندارد؛ زیرا ادلّه «نفی ضرر» ناظر به ضرر زدن به غیر است. پس مسئله ضرر زدن به نفس از محل بحث خارج بوده و باید در جای دیگری به آن پرداخت.
اما در شکل دوم که تعارض دو ضرر نسبت به دو شخص است - محل بحث ما نیز همین فرض میباشد - حکم آن میان بزرگان مورد اختلاف واقع شده. به عنوان مثال حیوان شخصی سرش را داخل ظرف شخص دیگری میکند، و هیچ یک از دو مالک مقصّر نیستند. از طرفی نمیتوان سر حیوان را از ظرف خارج کرد مگر اینکه یا ظرف شکسته یا سر حیوان بریده شود.
مثال دیگر اینکه، دینار شخصی در قلمدان شخص دیگری افتاده باشد.
یا جاییکه تصرف مالک در ملک خودش موجب ضرر به همسایه و ترک تصرف، موجب ضرر به خودش شود. مثلا نیاز به حفر چاهی در خانه خود دارد که این کار، به همسایه ضرر میزند.
به نظر ما مسئله تعارض ضرر مالک - به هنگام تصرف در مال خودش - با دیگری، احکام خاص خود را دارد که به طور مطلق در بحث تعارض ضررین جای نمیگیرد. به همین جهت به طور مستقلاً و به طور کامل به آن خواهیم پرداخت. اما اینجا در دو مقام بحث را پی خواهیم گرفت :
مقام اوّل: تعارض دو ضرر.
مقام دوم: تعارض ضرر مالک و غیر او.
اما با توجه به اینکه مسئله پذیرش حکومت از جانب حاکم جائر و سایر موارد اکراه بر ضرر زدن به غیر، از باب تعارض ضررین است نه از باب تحمّل ضرر به جای دیگری، آنچه ما در اینجا ذکر خواهیم کرد شامل حکم آنها نیزمیشود.
مقام اوّل: جایی است که دو ضرر تعارض پیدا کنند و امر دائر باشد بر اینکه به یکی از دو شخص یا دو مال، ضرر وارد شود و ضرر به وجود آمده، ناشی از تصرّف مالک در ملک خویش نباشد.
با بررسی اقوال و با تأمل در ادلّه نفی ضرر، به این نتیجه میرسیم که ادلّه نفی ضرر، این فرض را در برنمیگیرد؛ زیرا از یک سو ادلّه «لا ضرر» در مورد امتنان وارد شده و تنها مواردی را در برمیگیرد که قابل امتنان باشد، نه مثل تعارض
ضررین که در هر حال قابلیت امتنان را ندارد و منّت به هر طرف، ضرر به طرف دیگر است.
و از سوی دیگر اخبار باب به مواردی که از باب یک طرف آن ضرر لازم بیاید انصراف دارد نه مواردی که هر دو طرف موجب ضرر میگردد. وجه انصراف این است که از ظاهر ادلّه - ولو با ملاحظه مناسبت حکم و موضوع - برمیآید که اراده شارع مقدّس از نفی ضرر در عالم تشریع، این است که ضرر را در مناسبات مکلّفین با یکدیگر از صفحه وجود محو کند و این هدف زمانی حاصل میشود که ضرر در یکی از دو طرف فعل یا ترک باشد، نه در هر دو طرف. پس همانگونه که خارج کردن سر حیوان از ظرف با شکستن ظرف، مستلزم ضرر بر صاحب ظرف است، بریدن سر حیوان و سالم نگه داشتن ظرف نیز موجب ضرر به صاحب حیوان میشود و بالاخره در هیچ یک از دو طرف، غرض تشریع حکم «لا ضرر» حاصل نمیشود.
نتیجه اینکه، صرفنظر از اینکه قاعده در مورد امتنان وارد شده، مناسبت حکم و موضوع در اینجا مقتضی است که قاعده «لا ضرر»، مورد تعارض ضررین را در بر نگیرد و برای حکم تعارض ضررین نیاز به دلیل دیگری داریم.
بعد از مراجعه به سیره عقلا در اینگونه موارد و تمسک به قاعده «الجمع بین الحقوق مهما امکن؛ تا جاییکه ممکن است باید بین حقوق جمع نمود»، به دست میآید که باید جانب ضرر اقوی را مقدم داریم، به اینکه مثلاً در دو مثال سابق، ظرف و قلمدان را بشکنیم، سپس خسارت وارده را بین دو مالک تقسیم کنیم، نه اینکه به نوعی حکم شود که خسارت تنها به یک نفر وارد گردد. صاحب
حیوان باید قسمتی از خسارت را ضامن شود چون شکستن ظرف به خاطر مال او بوده؛ همچنین صاحب ظرف نیز قسمتی از خسارت را ضامن است چون ضرر وارده به جهت سهلانگاری صاحب حیوان نبوده تا بخواهد ضامن تمام قیمت باشد و علت این حادثه اسباب خارجی است که هر دو طرف نسبت به تحقّق آن مساویند، پس لازم است که ضرر را نیز به نسبت، تحمّل کنند.
نتیجه اینکه: ضرر به وجود آمده از داخل کردن سر حیوان درون ظرف، از امور خارجی نشأت گرفته و هیچ یک از دو مالک در آن دخالتی نداشتهاند و این ضرر همانگونه که از جهتی متوجه صاحب حیوان است، از جهت دیگر متوجه صاحب ظرف است و از آنجا که در تحمل خسارت از سوی یک طرف، ترجیح بلا مرجح لازم میآید، هر یک از آنها باید بخشی از خسارت را به عهده بگیرند. اهمیّت یکی از دو مال نسبت به دیگری نیز در ضامن بودن یکی از دو مال نسبت به دیگری تأثیری ندارد. بلکه میتوان گفت خسارت بر هر دو طرف باید به نسبت مالشان باشد؛ صاحب حیوان به نسبت ارزش حیوان و صاحب ظرف به نسبت ارزش ظرف ضامن میگردند.
نهایت امر این است که در حفظ عین یکی از دو مال، جانب طرف مهمتر را گرفته و دیگری را از بین میبریم. در این مثال، ظرف را - که اهمیّت کمتری دارد - شکسته و حیوان را - که مهمتر است - نجات میدهیم. اما در جاییکه دو مال از نظر ارزش مساوی هستند، حکم به قرعه بعید نیست.
آنچه ذکر شد در صورتی است که ضرر به واسطه سهل انگاری یکی از دو طرف حاصل نشده باشد، درغیر این صورت تمام خسارت بر عهده طرفی است که سهلانگاری کرده و چیزی بر عهده دیگری نیست.
از این بیان اشکال آنچه در «کتاب غصب» (1)مطرح شده مبنی بر اینکه: «اگر
حیوانی در خانهای قرار گرفت که جز با خراب کردن خانه از آن خارج نمیشود و هیچ یک از دو مالک نیز تفریطی نکردهاند، خانه را خراب کرده و حیوان را خارج میکنند و صاحب حیوان ضامن خانه میشود؛ زیرا مصلحت حیوان را در این کار بوده است».
روشن میشود؛ و آن اینکه: به صرف اینکه خراب کردن خانه به مصلحت صاحب حیوان است، موجب نمیشود تمام خسارت بر عهده او باشد، در حالی
1) جواهر الکلام، ج 37، ص 208 (و کذا إن لم یکن...).
که خسارت به سبب امور خارجی متوجّه هر دو طرف شده و تفریط صاحب حیوان در این امر دخیل نبوده، پس لازم است حکم کنیم که خسارت بر هر دو طرف وارد شود، تا حقّ طرفین حفظ شود.
مقام دوم : در جایی که ضرر مالک با دیگری در تعارض باشد.
اگر از ترک تصرف مالک در ملکش ضرری بر علیه خودش حاصل شود و از طرفی، تصرف در ملکش موجب ضرر به دیگری گردد باید دید که آیا این مورد از قبیل تعارض دو ضرر است تا حکم مقام اوّل در آن جاری شود؟ یا واجب است همیشه جانب مالک ترجیح داده شده و او حق دارد هر گونه که میخواهد در ملکش تصرف کند؟ و یا اینکه در این مسأله تفصیل وجود دارد؟
حق آن است که در اینجا چهار مسئله مطرح است :
ترک تصرف مالک در ملکش، موجب ضرر بر خود او شود.
ترک تصرف مالک در ملکش، فقط موجب فوت بعضی از منافع گردد بدون اینکه ضرری وارد شود.
ترک تصرف، نه ضرر میزند و نه منفعتی را از او فوت میکند، ولی مالک دوست دارد در مال خود تصرف کند.
قصد مالک از تصرف در ملکش، ضرر زدن به غیر است بدون اینکه اصلاً نفعی ببرد.
بیتردیدموردچهارم جایزنیست؛بلکه ظاهراًموردروایت سمره عین همین فرض است. اما ظاهر آنچه از مشهور نقل شده این است که به طور مطلق درباره سه مورد دیگر حکم به جواز دادهاند؛ بلکه در صورت اوّل ادّعای اجماع بر جواز شده است.
ولی صریح گفته عدهای دیگر مانند محقّق 1 (1)و ظاهر گفته برخی دیگر مانند
علّامه در «تذکره» (2)و شهید در «دروس» (3)(رحمةاللهعلیهما) استثنای صورت
سوم است؛ چرا که محقّق جواز را مقیّد به احتیاج کرده و علّامه و شهید جواز را به تصرف عادی مقید نمودهاند و معلوم است که فرض صورت سوم جایی است که نه حاجتی در کار است و نه تصرفی عادی و متعارف است. ظاهراً کلام غیر این بزرگان نیز از مورد سوم منصرف است و تنها صورت اوّل و دوم را در برمیگیرد.
با توجّه به آنچه ذکر شد، باید دانست نظری که شیخ انصاری قدس سره در «فرائد» (1)
اختیار کرده، حکم به مقدّم داشتن جانب مالک در مورد اوّل و دوم است. آن هم با استناد به عموم قاعده «الّناسُ مُسَلَّطُونَ علی أمْوالِهِمْ» و قاعده «لا حَرَج» چراکه ادلّه نفی ضرردراین دوصورت به دلیل تعارض دو ضرر، ساقط میگردند.
ایراد محقّق نائینی بر شیخ انصاری
اما محقّق نائینی قدس سره (2)به این سخن شیخ هم در جهت صغرای قیاس و هم در جهت کبرای آن ایراد وارد کرده است.
نظر ایشان در مورد صغرای قیاس (یعنی این دو مورد، از مصادیق «حرج» واز مصادیق «تعارض ضررین» نیست) چنین است :
اما اینکه از مصادیق حرج نیست، به این دلیل است که منظور از حرج، نه مطلق مشقّت، بلکه مشقّت بدنی است. بنابراین مشقّت روحی که از منع مالک از تصرّف در ملکش برای او ایجاد میشود را با نفی حرج نمیتوان نفی کرد.
و امّا این که از مصادیق تعارض ضررین نیست، به این خاطر است که ضرر حاصل برای مالک از ترک تصرف در ملکش چنین نیست که در عرض ضرر حاصل برای همسایه هنگام تصرف مالک در ملکش قرار بگیرد تا با یکدیگر تعارض پیدا کنند؛ بلکه یکی در طول دیگری است. به این معنا که در اینجا یک حکم بیشتر جعل نشده که یا جواز تصرّف مالک است و یا حرمت آن. اما حکم جواز برای همسایه ضرر دارد و حکم به حرمت برای مالک آسیب ایجاد میکند. پس دو حکم نیست که از هر دو ضرر بر دیگری حاصل شود و با هم تعارض
کنند. البته بعد از شمول ادلّه نفی ضرر نسبت به جواز تصرف مالک همین امر موجب میشود که حکمی ضرری بر علیه مالک ایجاد شود و آن عدم سلطه مالک بر تصرف در مالش میباشد و وقتی معلوم است این حکم از ناحیه ادلّه «لاضرر» ایجاد شده، معقول نیست که با همین ادلّه نفی شود.
اما حاصل کلام محقق نائینی در مورد کبرای قیاس و اینکه بعد از تعارض ضررین، رجوع به «قاعده سلطنت» و ادلّه «نفی حرج» جایز نیست، چنین است : «دلیل عدم جواز رجوع به «قاعده سلطنت» این است که رجوع به عام هنگامی که دو مخصّص تعارض پیدا میکنند، در مواردی صحیح است که مخصّص با مخصّصی در رتبه خودش تعارض پیدا میکند و در نتیجه هر دو ساقط شده و به عام رجوع میشود. اما اگر از تخصیص عام به مخصّصی، فرد دیگری از سنخ این مخصّص تولید شده و بین این دو مخصّص تعارض ایجاد شود، دیگر رجوع به عام جایز نیست و بحث ما از همین قبیل است. توضیح آنکه: حکومت ادلّه نفی ضرر، بر عموم دلیل تسلّط مردم بر اموالشان، باعث حکم به عدم تصرف مالک میگردد و این حکم نسبت به مالک ضرری است. به عبارت دیگر، تعارض در اینجا بین دو مصداق از مخصّص معلوم است، نه بین دو دلیل مختلف، که یکی از آن دو به طور اجمال مخصّص عام است.
امّا عدم جواز رجوع به دلیل «نفی حرج»، به این دلیل است که این رجوع زمانی صحیح است که حاکم بر دلیل نفی ضرر باشد، در حالی که چنین نیست».
گفتار ما: بیان مرحوم نائینی قدس سره از جهات مختلفی قابل نقد است. در ابتدا حکم جمیع صور مسئله از نظر خود را بیان میکنیم، سپس در مقام تحقیق و بررسی نظریه خود، به مواضع اشکال در سخن مرحوم نائینی نیز اشاره خواهیم کرد.
حکم مسئله از نظر ما
شکی نیست که قاعده سلطنت - قطع نظر از دلیل «لا ضرر» - بعضی از انحاء تصرف در مال را در برنمیگیرد و تنها بر جواز تصرف مالک در مال خود به آن مقدار که در سیره عقلا پذیرفته شده دلالت دارد و دلیلی بر جواز تصرف در غیر
این موارد وجود ندارد. از این سخن، تکلیف بسیاری از مثالهایی که در اینجا ذکر کردهاند روشن میشود. تصرفاتی که در انجام آن نفعی برای مالک نیست، ودر ترک آن عادتاً ضرری متوجّه مالک نمیشود و تنها به قصد اضرار به غیر انجام میشود، و همچنین تصرفات بیهوده، با علم به اینکه دیگری از آن ضرر مهمّی میبیند، به طور کلی دلیلی بر جواز آن نیست. و همانگونه که از احوال عقلا واعتبارات آنها در این امور مشخص میشود؛ اینگونه تصرفات خارج از حدود سلطه عرفی عقلایی در باب اموال است.
و وجه آن این است که سلطنت مالک بر مال خویش، اعتباری همانند سایر اعتبارات عقلایی است که حدود معلومی دارد که از آن تجاوز نمیکند، و هر کس از آن تجاوز کند از محدوده اعتبارات عقلا خارج شده است. مثلا آهنگر دکان خود را در ردیف عطاران قرار دهد که موجب ضرر فاحش بر آنان شود. یا کسی منزل خود را دبّاغ خانه بزرگی کند که همسایگان را بیازارد و کار را بر ایشان سخت کند به نحوی که عادتاً تحمّل آن ممکن نباشد. آیا هیچ عاقلی از اهل عرف چنین کارهایی را تجویز میکند و دایره سلطنت مالک بر مال خود را آن قدر وسیع میداند که شامل این کارها هم گردد!؟
بنابراین قاعده سلطنت به خودی خود، مورد چهارم و حتی مورد سوم از مسائل چهارگانه فوق را در بر نمیگیرد، حتی اگر ادلّه «لا ضرر» هم وارد نشوند.
اما اگر تصرف مالک در ملکش، با غرض عقلایی و در حدود متعارف ومعمول بین عقلا باشد، ولی از آن تصرّف ضرری بر دیگری وارد شود، یا از ترک تصرّف، ضرری بر مالک وارد گردیده یا منفعتی از او فوت شود، این فرض نیز دو صورت دارد :
صورت اوّل: صدق عنوان اضرار به غیر، با عنوان تصرّف ضرری در مال غیر است، هر چند به عنوان تسبیب؛ مثل اینکه در خانه خودش چاه آبی حفر کند که از آن نم آب به دیوار همسایه سرایت کرده و آن را فرو ریزد، یا بعض از اتاقهای
همسایه را غیر قابل سکونت نماید. شکّی نیست که اینگونه موارد مانند این حفر چاه، تصرّف در ملک غیر، صادق است هر چند به عنوان تسبیب.
صورت دوم: هر چند از تصرف مالک در ملکش، ضرر بر دیگری وارد میشود ولی عنوان تصرّف در مال غیر صدق نمیکند، مثل اینکه دیوار خود را در کنار دیوار همسایه به قدری بالا میبرد که موجب ضرر به همسایه شده و قیمت خانهاش را کاهش میدهد و شاید مثالی که در مورد کم شدن آب قنات به خاطر حفر قنات در نزدیکی آن میزنند - و در روایات نیز وارد شده - از همین نمونه باشد. همچنین مانند فاسد شدن آب چاه همسایه به خاطر حفر چاه فاضلاب خانه در نزدیکی آن (البته در بعضی صورتها).
با این توضیحات، باید دید اگر تصرّف مالک در مال خویش، از قبیل صورت اوّل باشد، تعارض دو ضرر و دو سلطنت صادق است؟ و همانگونه که قاعده سلطنت - قطع نظر از ادلّه «لا ضرر» - در حق مالک جاری است، و به او اجازه میدهد که در خانه خود با حفر چاه تصرف کند، همین قاعده در حق دیگری نیز
جاری است و به او اجازه میدهد که مالک را از آن چیزی که موجب تصرّف در خانهاش میشود منع کند؛ پس تعارض بین دو سلطنت است. همان طور که قاعده «لا ضرر» نیز نسبت به هر دو طرف مساوی است و همانگونه که تصرّف مالک در خانهاش با حفر چاه، کاری ضرری است، ترک تصرف وی نیز ضرری است. پس حکم در اینجا همان حکم در باب تعارض ضررین است که در مقام اوّل شرح دادیم و حاصل آن این بود که تا جایی که امکان دارد باید بین هر دو حقّ جمع کنند.
و اگر تصرف مالک در مالش از قبیل صورت دوم باشد، حکم مسئله بعد از تعارض ضررین در دو طرف، رجوع به قاعده سلطنت است. بلکه چنانکه گذشت میتوان گفت اساساً ادلّه «لا ضرر» مورد تعارض را در برنمیگیرد، یا به جهت عدم مقتضی امتنان یا به دلیل انصراف ادله «لا ضرر» به غیر این مورد.
در هر حال، بدون تردید رجوع به قاعده سلطنت در این مورد بی هیچ اشکالی جایز است و حکم مسئله، جواز اینگونه تصرّفات است. پس مالک حق دارد - مادام که تصرّف در ملک همسایه صدق نکند - در ملک خود تصرّف کند (به هر نحو از تصرّفات متعارف) هر چند به همسایهاش ضرر وارد شود. حال خواه مالک از ترک چنین تصرّفی متضرر شود یا منافعی از او فوت شود، یا نه. البته در بیشتر موارد ترک تصرّف مالک در ملکش به آن تصرّفاتی که امید منفعتی از آن دارد، ضرر محسوب میشود.
آنچه ذکر شد در جایی است که دلیل خاصی بر منع بعضی از انواع تصرّفات در بین نباشد. همانند روایاتی که در باب حریم چاه وارد شده که برخی از روایات واحکام آن گذشت و تفصیل آن را میتوانید در کتاب احیاء الموات (1)به
دست آورید.
اشکالات سخن مرحوم نائینی قدس سره
درگفتارمرحوم نائینی قدس سره اشکالاتی به چشم میخوردکه ذیلاً به آن میپردازیم :
اشکال اوّل: ایشان صغری را نفی نمودند با این توجیه که ضرر مالک در عرض ضرر همسایه نیست؛ چون در این واقعه یک حکم بیشتر جعل نشده است. اما این سخن درست نیست؛ زیرا این سخن مبنی بر این است که حکم «نفی ضرر» تنها از قبیل رفع باشد، نه اعم از رفع و دفع؛ در حالی که بدون شک، حکم «نفی ضرر» اعم از این دو مورد است. پس همانگونه که میشود به آن بر نفی جواز تصرّف مالک در ملکش - به خاطر ضرری بودن - استدلال کرد. همچنین میشود بر نفی حرمت تصرّف نیز بر آن استدلال کرد؛ چرا که آن هم ضرری است و نیاز به دلیلی نداریم که با عموم یا اطلاقش هم دالّ بر حرمت باشد و جواز هم تا برای رفع ید از آن در مورد ضرر، به دلیل «نفی ضرر» استناد کنیم. آنچه ایشان فرمود که: «در اینجا به جز جواز تصرّف مالک حکم دیگری قابل تصور نیست و حکم
1) وسائل الشیعه، ج 17، کتاب احیاء الموات.
به حرمت تصرّف، از شمول «لا ضرر» بر جواز تصرّفی که با دلیل سلطنت ثابت شده، نشأت میگیرد». ضرر ناشی از تصرّف، و ترک تصرّف، نسبت به ادلّه نفی ضرر با هم برابرند؛ البته بعد از آنکه بپذیریم نفی، اعم از دفع و رفع است.
اشکال دوم: این که فرمود «لا ضرر»، ضرر به وجود آمده از حکم لا ضرر را در بر نمیگیرد نیز قابل قبول نیست؛ زیرا قطعاً در این حکم امتنانی، بعضی از انواع ضرر نسبت به بعضی دیگر خصوصیتی ندارند و تمام احکام ضرری در این که خدا بر بندگانش منّت نهاده و آن احکام را در عالم تکلیف و وضع از دوش آنان برداشته و آنها را در گشایش قرار داده است، برابرند و اگر تنقیح ملاک موردی وجود داشته باشد، این یکی از آن موارد است. علاوه بر این میتوان گفت دلیل «لا ضرر»، به مقتضای دلالت لفظیه، این مورد را در برمیگیرد؛ زیرا حکم بر عنوان عام و طبیعت ساری و جاری در تمام مصادیقش وارد شده است.
اشکال سوم: اینکه ایشان کبری را نیز مردود دانسته و فرمود: «هنگام تعارض دو ضرر، جایز نیست که به عموم دلیل سلطنت رجوع کنیم؛ زیرا هر دو در یک رتبه نیستند». علاوه بر آنچه قبلا گفتیم که این سخن ایشان از مبنا فاسد است و نفی ضرر از این قبیل رفع است نه اعم از رفع و دفع، این اشکال نیز بدان وارد است که با وجود این تعارض، چارهای جز رجوع به عام ما فوق نیست؛ زیرا بحث از کبری بعد از فراغ از صغری و قبول وقوع تعارض بین دو ضرر است و معلوم است که در این هنگام هیچ یک از دو ضرر بر دیگری ترجیحی ندارد، پس چگونه میتوان گفت هر دو ساقط نشده و به عموم قاعده سلطنت رجوع نشود؟ کاش میدانستیم وقتی فرض میکنیم که بین دو مصداق ضرر تعارض وجود دارد و رجوع به قاعده «نفی ضرر» هم جایز نیست، چه وجهی دارد که گفته شود تمسک به دلیل محکوم یعنی «قاعده سلطنت» جایز نیست؟ و اگر به قاعده سلطنت در این جا رجوع نشود، به چه چیزی رجوع میشود؟
اشکال چهارم: ایشان فرمود: «چون حرج به معنای سختیهای بدنی است نه روحی پس در اینجا منتفی است». «این مطلب هم به طور مطلق صحیح نیست
وحرج در بسیاری از موارد بر سختیهای روحی نیز صادق است. مصیبتها وحوادث دردناک هر چند از سختیهای روحی شمرده میشوند، اموری حرجی هستند چنان که در قرآن نیز حرج در معنای سختیهای روحی استعمال شده است؛ خداوند میفرماید: «(کِتَابٌ أُنْزِلَ اِلَیْکَ فَلاَ یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ....)؛ این کتابی است که بر تو نازل شده و نباید از ناحیه آن، ناراحتی در سینه داشته باشی!». (1)و هم چنین میفرماید: «(فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ
ثُمَّ لاَ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیماً)؛ به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری طلبند، وسپس از داوری تو در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند». (2)
البته موارد ضرر مالک و منع او از تصرّف در ملک خودش، به طور مطلق مصداق حرج نیست - چنان که علّامه انصاری قدس سره فرمود - و این نیست مگر در بعضی از مواردی که تحمّل آن بر مالک بسیار سخت باشد و از این ناحیه در حرج و تنگی باشد.
اگر تکلیف بعضی از مکلّفین، موجب شود ضرری بر غیر این مکلّفین وارد شود، مانند زن شیردهی که شیر کمی دارد، و روزه گرفتن او باعث ضرر به بچه ضرر میشود و هم چنین روزه گرفتن برای زن حامله ای که نزدیک به وضع حمل است، آیا میتوان با دلیل نفی ضرر وجوب روزه را از آنها برداشت؟ همان گونه که - بنابر قول کسانی که «لا ضرر» را دالّ بر نفی احکام ضرری میدانند - وجوب وضو و غسل ضرری، با دلیل نفی ضرر برداشته میشود.
ظاهراً این کار جایز است؛ زیرا دلیل نفی ضرر، عام است و بنابر قول این افراد آن چه نفی میشود احکام ضرری است و معلوم است که حکم روزه در این جا
ضرری است هر چند ضرر به فرزند باشد. دلیلی هم وجود ندارد که ضرر ناشی از حکم ضرری باید به خصوص مکلّف متوجّه شود.
بلکه بعید نیست که بنابر نظر ما نیز - که عدم جواز نفی وجوب وضو و روزه ضرری به واسطه قاعده نفی ضرر بود - وجوب از چنین روزه ای نفی شود؛ چرا که روزه او در این حال در حقیقت ضرر رساندن به فرزند است و شارع ضرر زدن مردم به یکدیگر را در عالم وضع و تکلیف نفی کرده در نتیجه ادلّه نفی ضرر آن را در بر میگیرد. و نهی خداوند سبحان از اضرار پدر و مادر به فرزند نیز آن را تأیید میکند آن جا که میفرماید: (...لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ...)، که تفسیر آن در ابتدای کتاب گذشت.
شیخ انصاری قدس سره (1)، اشکال و جوابی را از بعضی معاصرین (2)خود نقل نموده
واز آن جا که این مطلب تأییدی بر قول مختار ما در معنی قاعده است، شایسته است به بحث پیرامون آن پرداخته شود :
حاصل اشکال این است که: چگونه میتوان برای رفع تکالیف ضرری، مثل وجوب حج و روزه و وضو - هنگامی که از انجام آنها ضرری حاصل میشود - به قاعده «نفی ضرر» استدلال کرد، در حالی که ضرر چیزی است که در مقابل آن نفعی دنیوی یا اخروی حاصل نشود، ولی ما از عمومیّت امر به این تکالیف در موارد ضرر، میفهمیم که این تکالیف عوض دینی یا دنیایی دارد که از میزان ضرر آن بیشتر است. بنابراین اصلاً ضرری در کار نیست و نمیتوان با قاعده «لاضرر» تکلیف را برداشت.
و حاصل جواب این است که: عوض، در مقابل ماهیت این تکالیف است - که در حالت ضرر و عدم ضرر محقّق میشود - نه در مقابل فرد ضرری این تکالیف؛
پس در مقابل فرد ضرری تکلیف، ضرر با عوض جبران نمیشود وهنوز وجود دارد و قابل رفع با قاعده «لا ضرر» نیست. البته اگر تکلیف، همیشه در بردارنده ضرر باشد، مثل حکم به ادای زکات و سایر واجبات مالی، بیان فوق درست است.
شیخ انصاری قدس سره هم بر اشکال و هم بر جواب، ایراد وارد کرده است. ایراد ایشان بر اصل اشکال این است که ضرر عبارت است از خصوص ضرر دنیوی ومنافع اخروی که در مقابل انجام این عمل حاصل میشود آن را از ضرری بودن خارج نمیکند.
بر جواب نیز چنین اشکال گرفته است که: «اگر بپذیریم نفع در مقابل ماهیّت فعل وجود دارد، و خود فعل روزه یا حج، با ضرر همراه است باز هم امر به فعلی که همراه ضرر است مثل روزه ضرری و حج ضرری، امر به ضرر محسوب میشود و در این صورت فرقی بین امر به زکات و امر به روزه ضرری و حج ضرری نخواهد بود». (1)
گفتار ما: انصاف این است که اشکال معاصر شیخ انصاری(قدس سرّه) اشکال حقی است که چارهای جز پذیرش آن نیست و ما قبلاً در بیان مختار خود در معنای قاعده با بیانی کامل و وافی به ذکر آن پرداختیم.
حاصل مطلب این است که اگر اطلاقات اوامر شرعی، مورد ضرر را شامل شود - که فرض هم بر همین است - بنابر مذهب اهل عدل، به دلالت التزامی بر وجود مصلحتی در مورد فعل دلالت میکند و نه صرفاً نفع اخروی که معاصر شیخ قدس سره آن را ذکر کرده و با وجود این مصلحت، عنوان ضرر بر آن صدق نمیکند.
امّاجوابی که شیخ انصاری فرمودکه اجر اخروی، مورد را از تحت عنوان ضرر خارج نمیکند شامل این نظر نمیشود؛ زیرا مصالحی که در خود افعال مأمور به موجود است، غیر از اجر اخروی است که در مقابل اطاعت این اوامر داده میشود. علاوه بر این که جواب مرحوم شیخ نیز در جای خود قابل بحث است.
1) رسائل فقهیه، ص 121 (لو سلّم وجود النفع فی ماهیة الفعل...).
آیا در لسان اهل عرف از متشرّعین، عنوان «ضرر» و «غرم» با همان معنای حقیقی که از این دو فهمیده میشود، بر انفاق در راه خدا اطلاق میشود؟ در حالی که خداوند میفرماید: (مَا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ ....) (1)و این از آیاتی
است که دلالت دارد بر این که آن چه در راه خدا داده میشود فنا ندارد و نتیجه وآثار آن باقی است، هر چند عین آن در ظاهر از بین میرود. این نظریه که اطلاقات و تعبیرات باعث نمیشود عنوان «ضرر» در نظر اهل عرف - جدای از ایمانشان به آخرت - از بین برود، حرف صحیحی نیست؛ زیرا صدق عنوان «ضرر» در لغت و عرف، تابع تحقّق نقصی بدون منفعت است، اما تشخیص این که انتفاعی حاصل است یا نه، به نظر عرف نیست. اگر اهل عرف بر حسب نظر ابتدایی خود که براساس غفلت از مصالح موجود در متعلّقات احکام شرع شکل گرفته، عنوان ضرر را در بعضی از موارد محقّق بدانند، و ما بعد از دقّت و تأمّل بفهمیم که ضرر صدق نمیکند، الزامی نداریم که در اطلاق لفظ ضرر، تابع عرف شویم و حکم به صدق عنوان ضرر در این موارد کنیم.
حق این است که در جریان قاعده «لا ضرر» تفاوتی از این جهت وجود ندارد که موضوع ضرر به واسطه اسباب خارج از اختیار مکلّف ایجاد شده باشد، یا با سوء اختیار خود او حاصل شده باشد. مانند کسی که دارویی مصرف میکند که به همراه آن روزه ضرر دارد؛ یا این که خود را در حالی که خوف از استعمال آب دارد، عمداً جنب میکند. در این موارد به استناد ادلّه «لا ضرر»، جایز است که وجوب نفی شود؛ زیرا هم ادلّه عام است و حصول موضوع ضرر با سوء اختیار مکلّف، مانع از آن نیست و هم ادّعای انصراف اطلاقات به غیر این مورد، قابل قبول نیست.
1) نحل، آیه 96.
البته در امور مالی و هر آن چه از سنخ حقوق است، اگر مکلّف خودش اقدام بر موضوعی ضرری کند، جایز نیست صحّت آن با ادلّه «لا ضرر» نفی شود؛ زیرا چنان که گذشت این امور به مقتضای طبع اوّلی به دست مکلّف است و او میتوان هرگونه بخواهد آن را انجام دهد. پس اگر انسان بالغ رشید از روی علم واختیار اقدام به فروش جنسی به کمتر از قیمت معمول کرد، این بیع صحیح است و هرگز صحّت آن با ادلّه «لا ضرر» نفی نمیشود؛ نه تنها به دلیل این که «لاضرر» در مقام امتنان وارد شده و نفی صحت در این جا با امتنان منافات دارد؛ زیرا قبلا گذشت که امتنان در این جا از قبیل حکمت است نه علت، بلکه به این دلیل که باب اموال و حقوق مشابه آن، به حسب طبع اوّلی چنین اقتضایی دارند ومکلّف بر آن سلطه داشته و تصرفش در آن نافذ است، خواه ضرری باشد وخواه نباشد.
پس همان گونه که هبه و صلح بدون عوض و امثال آن، اموری ضرری هستند که جایز نیست صحت آنها با ادلّه «نفی ضرر» نفی شود، بیع به کمتر از قیمت وامثال آن نیز همین گونه است.
از این جا میتوان اشکال نظر مرحوم شیخ انصاری قدس سره در این مقام را فهمید، ایشان میگوید: «اگر بر اصل ضرر اقدام کند مانند این که عالماً بر بیع به کمتر از ثمن اقدام نماید، مثل چنین اقدامی خارج از قاعده «لا ضرر» است؛ زیرا ضرر از فعل خود شخص حاصل شده نه از حکم شارع». (1)
به نظر ما در این جا ضرر از حکم شارع ایجاد شده هر چند موضوع ضرر از فعل مکلّف حاصل شده است؛ زیرا اگر شارع این بیع را امضا نکند، مجرد اقدام مکلّف بر انشاء بیع، امری ضرری نخواهد بود و این کار از این جهت همانند سایرموضوعات ضرری است که مکلّف با سوء اختیار خود ایجاد میکند؛ همانند کسی که عمداً خود را جنب میکند در حالی که استعمال آب برای او ضرر دارد.
1) رسائل فقهیه، شیخ انصاری، ص 123 (...نعلم لو اقدم علی أصل التضرر...).
پس وجه در صحت این معاملات همان است که قبلاً گفتیم که نفوذ معامله از آثار سلطنتی است که برای مالک نسبت به مال خودش ثابت است و هر گونه بخواهد (در آن تصرف میکند) و اگر این نفوذ نباشد، سلطه ای بر ما نخواهد داشت و این منافی با طبیعت ملکیّت و سلطنت مالک بر اموال خویش است.
فرع فقهی
برخی از فقها در «کتاب الغصب» (1)در مورد بازگرداندن چوب غصبی که در
ساختمان به کار رفته، یا تخته غصبی که در کشتی نصب شده، فتوای به وجوب داده اند، هر چند غاصب از آن متضرّر شود. هم چنین در مورد کسی که در زمین شخص دیگری درختی کاشته، فتوا به وجوب کندن درخت و پر کردن چاله آن وضمان تمام نقصهایی که به سبب آن ایجاد میشود، داده و بر این حکم به چند دلیل استدلال کردهاند :
از جمله این که غاصب، به واسطه غصب بر خودش ضرر وارد کرده است. گویی کسی که چنین استدلال میکند، به همان حرف ما نظر داشته که ضرری که در باب اموال نسبت به آن اقدام میشود با ادلّه «نفی ضرر» نفی نمیشود؛ پس ایراد مرحوم شیخ قدس سره (2)که فرمودهاند حصول موضوع ضرر به سوء اختیار، مانع از
شمول ادلّه «لا ضرر» نمیشود، در این جا وارد نیست.
اما به این فتوا این اشکال وارد است که بر مالک جایز نیست که مال را ضایع کند، بلکه میتواند آن را به هر صورت ممکن به دیگری منتقل کند. پس اقدام او بر کاری که موجب ضایع شدن و فساد شود از طرف شارع قابل قبول نیست؛ واینکه موضوع از قبیل اموال است اقتضای چنین اموری را ندارد.
(تامل فرمایید)
استدلال دیگر این است که میتوان بر این حکم به روایاتی استدلال کرد که
می گویند با غاصب باید به شدیدترین نحو برخورد کرد؛ و در بعض موارد مسئله نیز به روایتی که میفرمود: «لَیْسَ لِعِرْقِ ظَالِمِ حَقَّ» (1)، زیرا این موارد قبل از آن که
قواعد شرعی باشد قواعد عقلایی است که عقلا در امورشان به آن استناد میکنند، و همین امر مانع شمول ادلّه «لا ضرر» در امثال مقام میشود؛ خصوصاً این که ادلّه «لا ضرر» به جهت امتنان وارد شده، که غاصب محلّی برای آن ندارد.
پس این که در مقام امتنان وارد شده، هر چند نمیتواند به عنوان دلیل بر مطلوب باشد ولی مؤیّد مطلوب هست.
استدلال سوم این است که این مسئله نیز داخل در مسئله ای است که قبلاً گذشت تحت این عنوان که اضرار به غیر برای دفع ضرر از خود جایز نیست؛ زیرا در این مورد هر چند امر دایر است بین اضرار مالک کشتی و مالک تخته چوب، ولی ضرر بر حسب اسباب شرعی آن - که در این جا مثل اسباب خارجی می باشد - متوجّه غاصب است؛ چرا که او مال دیگری را در محلی قرار داده که به حکم شرع مأمور به کندن آن است، پس ضرر اوّلاً و بالذات متوجّه اوست نه مالک وجایز نیست برای دفع این ضرر از خودش به دیگری ضرر وارد کند. (تأمل فرمایید)
دلیل چهارم: محقّق نائینی قدس سره (2)در این جا وجه دیگری را ذکر کرده و آن این که،
هیئت ایجاد شده از نصب تخته در کشتی، ملک غاصب نیست، و در این صورت رفع آن، ضرر بر غاصب محسوب نمیشود؛ زیرا ضرر عبارت است از نقص در آن چه واجد آن است.
اشکال سخن مرحوم نائینی، علاوه بر آن که به کار بستن دقّت عقلی در امر عرفی است (که نادرست است) این است که سخن تنها در رفع هیئت ایجاد شده از نصب تخته در کشتی، یا چوب در خانه نیست؛ بلکه کلام در خللی است که در
محمولات کشتی و سایر اجزای آن، به سبب رفع این هیئت اتصالی ایجاد میشود. رفع این هیئت هر چند رفع امری است که مملوک غاصب نیست، ولی این کار منشأ ضررهای بسیار دیگری در آن چه در ملک غاصب است میشود؛ زیرا به این سبب کشتی در معرض غرق و فساد قرار میگیرد. هم چنین در مورد دیواری که بر روی چوب دیگری بنا شده، خارج کردن چوب، صرفاً هیئت اتّصالیّه را از بین نمیبرد، بلکه موجب فساد سایر قسمتهای ساختمان هم میشود.
این قاعده نیز از مشهورترین قواعد فقهیه رایج بین علما است که در بیشتر یا تمامی ابواب فقهی بدان تمسک میجویند.
بسیاری از علما این قاعده را با عنوان «اصالة الصحة فی فعل الغیر؛ قاعده اصالت صحت در فعل دیگران نامگذاری کردهاند». از ظاهر این عنوان بر میآید که تمسک مکلف به این قاعده در اثبات صحت افعال خویش - هنگام شک در صحت - جایز نیست بلکه بعضی از آن بزرگواران مانند محقق نائینی تصریح کردهاند که قاعده مذکور مختص به افعال دیگران بوده و آن چه که در افعال شخص مکلف جاری است فقط «قاعده فراق» است. إنشاءالله در مقام ثالث عدم درستی این ادعا و لزوم تعمیم قاعده مذکور به افعال خود مکلف نیز بیان میشود. به همین جهت ما عنوان بحث را اینگونه قرار دادیم: «أصالة الصحّة فی الأفعال الصادرة من الغیر أو من النفس؛ هرچند بعضی از ادله، تنها افعال صادره از غیر را در بر میگیرد». هم چنین تقیید عنوان بحث به قید «افعال المسلم» (1)صحیح نیست و به همین جهت ما این قید را از عنوان مذکور حذف کردیم.
بحث در قاعده صحت در چند مقام پیگیری میشود.
1) چنان که بعضی این قید را درج نمودهاند.
برای اثبات قاعده صحت به ادله اربعه استدلال شده است اما دلیل عمده در این بحث - چنانکه خواهد آمد - اجماع عملی؛ سیره مستمره رایج بین عقلا واستقراء میباشد به همین جهت بعضی از اعلام به ادله کتاب و سنت در این موضوع اشاره نکردهاند؛ زیرا دلالتی در آنها نسبت به قاعده فراق قائل نبودهاند.
از آنجا که ذکر ادله مذکور خالی از فایده نیست، اجمالاً و مختصرآ بدانها اشاره میشود. قبل از بحث از این ادله لازم است به مطلبی اشاره گردد که در بررسی حال ادله مذکور مفید است.
در مورد حمل فعل غیر بر صحت 3 معنا قابل تصور است :
معنای اوّل :
اعتقاد نیکو درحق دیگری و ترک سوء ظن نسبت به او بدین معنا که مسلمان برای برادرش آنچه را که موجب زشتی و بدی میباشد در باطن خویش قرار نمیدهدوپیوسته اعتقاد دارد که برادرش هرگز کار زشتی را از روی دانش وعمد انجام نمیدهد هرچند ممکن است گاهی از روی خطا و فراموشی مرتکب گردد.
شبهه : این معنا بر مبنای «اعتقاد» استوار است در صورتی که اعتقاد از محدوده اختیار انسان خارج بوده و قابلیت قرار گرفتن برای خطاب تکلیفی - تحریمی یا ایجابی - را ندارد؟
پاسخ : این ادّعا ممنوع و غیر قابل پذیرش است؛ زیرا در بسیاری از موارد اعتقاد امر مقدوری است چنانکه بسیار اتفاق میافتد در حق کسی اعتقاد سوئی پیدا میکنیم و بعد از آن در مورد او و رفتارش میاندیشیم و همین اندیشه در نفس ما احتمالات جدیدی بهوجود میآورد. در واقع چیزهایی را که از آن شخص دیده یا شنیدهایم و منشأ اعتقاد سوء ما گشته است را مرور میکنیم و با خود میگوییم: چه بسا قضیه طور دیگری بوده است! - به عبارت دیگر آن را توجیه میکنیم - این احتمالات جدید در ابتدای امر برای ما روشن نبوده تا موجب صرفنظر ما از اعتقاد قطعی یا ظنی سوء بشود. و از آنجا که این مسئله،
امر ممکنی است که در بسیاری از موارد به وقوع میپیوندد، قابلیّت خطاب شرعی - تحریمی یا ایجابی - را دارد.
حاصل آنکه بسیاری از اعتقادات ما، اعتقاداتی هستند که در نگاه اول نسبت به افعال دیگران و به واسطه عدم توجه به احتمالات موجود، برای ما حاصل میشوند. و به محض توجه به احتمالاتی که در افعال دیگران امکانپذیر است از بین میروند. با توجه به این مطلب هیچ مانعی وجود ندارد که شارع حکیم امر فرماید مسلمین نسبت به یکدیگر اعتقاد نیکو داشته باشند و اعتقاد سوء را درباره یکدیگر کنار بگذارند؛ چرا که در این دستور مصالح غیر قابل شمارشی وجود دارد از جمله: جلب اعتماد مسلمین نسبت به یکدیگر؛ از بین رفتن کینهها؛ دفع آثار زشت حاصل از سوء ظن مانند تفرقه؛ جدایی؛ از هم گسیختگی نظم و نظام جامعه و برانگیخته شدن فتنهها در میان افراد.
معنای دوم :
بار کردن آثار «حسن فاعلی» بر حمل بر صحت. یعنی با انجام دهنده کار، مانند کسی که کار نیکویی انجام داده است معامله شود و از رفتار کردن با او به شیوه رفتار با کسی که امر زشتی را مرتکب شده پرهیز شود. بدین صورت که با وی حسن معاشرت داشته باشند و مانند کسی که کار قبیحی از او دیده نشده است بدو اعتماد شود. فرق بین این معنا و معنای اول این است که در این مورد حمل بر صحت در واقع یک عمل خارجی است اما در معنای اول به معنای اعتقاد نیکو و پرهیز از اعتقاد سوء بود. البته معنای اول هر چند در بسیاری از موارد مستلزم معنای ثانی میباشد اما از جهت معنا وگاهی در نتیجه، تفاوت بین این دو ثابت است.
معنای سوم :
ترتیب آثار فعل صحیح واقعی بر فعلی که دیگری انجام داده است بدین معنا که عمل او، عملی در نظر گرفته شود که در عالم واقع و نفس الامر کاری صحیح میباشد نه این که - مانند معنای دوم - فقط در محدوده اعتقاد، مُهر صحت بر آن
زده شده و کاری درست در نظر گرفته شود. بر اساس این معنا تمام آثار واقعی فعل، بر آن بار میشود و این فعل واقعآ تام الاجزاء و الشرایط فرض میشود وآنچه بر یک فعل تام الاجزاء و الشرایط مترتب است، بر این فعل نیز مترتب میگردد براین مبنا عمل این شخص منشأ آثار شرعیه خواهد بود.
آنچه که ما در اثبات قاعده صحت برآنیم، تنها معنای سوم است.
اینک با توجه به توضیحات گذشته به ذکر ادله اربعه در اثبات قاعده صحت میپردازیم.
از قرآن شریف آیاتی را به عنوان استدلال بر قاعده صحت ذکر کردهاند، از جمله آیه 83 سوره بقره که خدای متعال خطاب به بنی اسرائیل میفرماید :
«(لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللهَ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانآ وَذِی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنآ...)؛ که جز خداوند یگانه را پرستش نکنید و به پدر و مادر و خویشاوندان ویتیمان ومستمندان نیکی کنید و به مردم سخن نیک بگویید».
استدلال به آیه شریفه متوقف بر این است که اولاً کلمه قل در اینجا به معنای اعتقاد باشد و ثانیآ این اعتقاد نیز کنایه از ترتیب آثار آن باشد؛ البته بنابر نظر کسانی که قائل بودند اعتقاد امر مقدور و قابل خطاب شرعی نیست به همین جهت دستور به قول حسن در حق مردمان، تأویل میگردد به این که بر افعال مردمان آثار حُسن مترتب گردد.
اما هر دو مورد محل تأمل بوده و جای اشکال است؛ زیرا :
اولا: اینکه قول در آیه شریفه به معنای اعتقاد باشد - علاوه بر این که شاهدی بر آن وجود ندارد - مخالف روایات متعددی است که در تفسیر آن وارد شده است از جمله روایات زیر :
«عامِلُوهُم بُخُلقٍ جَمِیلٍ؛ با اخلاق زیبا با آنان رفتار کنید». (1)
از این روایت روشن میگردد که قول حسن، کنایه از معاشرت با رفتار نیکو وپسندیده است.
«قُولُوا للنّاسِ أَحسنَ مَا تُحبّونَ أَنْ یُقَالَ لَکُم فإنّ اللهَ یُبغِضُ اللَّعانَ السبَّابَ...؛ با مردم به نیکوترین وجهی که دوست میدارید با شما سخن گفته شود صحبت کنید؛ زیرا همانا خداوند لعنت کننده دشنام دهنده را دشمن میدارد...». (2)
«...وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسناً، ثمّ قَالَ: عُودُوا مَرضَاهُم وَاشهَدُوا جَنَائِزَهُم... وَصَلّوا مَعَهُم فِی مَساجِدِهِم...؛ با مردم به نیکویی سخن بگویید؛ از بیماران آنان عیادت کنید؛ در تشییع جنازه آنان شرکت کنید... و همراه با آنان در مساجد نماز بخوانید...». (3)
این حدیث نیز به معاشرت نیکو اشاره دارد. روایات دیگری نیز موجود است که بر همین معنا دلالت میکنند.
ثانیآ: اگر اعتقاد، کنایه از ترتیب آثار باشد، آیه مذکور حداکثر در دو معنای اول و دوم از معانی سه گانه گذشته دلالت خواهد داشت و به هیچ وجه بر معنای سوم - که مورد توجه ما در اثبات قاعده صحت است - دلالت ندارد.
از سوی دیگر اشکال دیگری بر استدلال به آیه شریفه وارد میباشد مبنی بر این که امر به صحبت نیکو با دیگران در سیاق اوامر دیگری واقع شده که بعضی از آنها وجوبی و بعضی استحبابی میباشند؛ احسان به ذی القربی و یتیمان ومساکین که در مقابل دستور به زکات ذکر شده است واجب نیست و این سیاق موجود در آیه شریفه، دلالت آن را بر وجوب تضعیف میکند. (تأمل فرمایید)
در هر حال اینکه خطاب آیه شریفه به بنی اسرائیل است، موجب تضعیف
وسستی دلالت آیه نخواهد بود علاوه بر این که اعتقاد نیکو، به خودی خود امری مقدور میباشد چنانکه گذشت.
آیه دیگری که بدان استدلال شده است آیه 12 سوره حجرات است :
«(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرآ...)؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها بپرهیزید».
استدلال به این آیه شریفه بر قاعده صحت - چنانکه در کتاب فرائد و دیگر کتب ذکر شده - این گونه است: خدای سبحان در این آیه از برخی ظنون نهی فرموده است. قدر متْیقن از این ظنون، ظن سوء و معنای آن نهی از ترتیب آثار ظن مذکور است - که توضیح آن گذشت - و لازمه آن، امر به ترتیب آثار حسن در آن میباشد؛زیرابین آن نهی واین امرچیزدیگری به عنوان حدوسط وجودندارد.
جواب این استدلال دقیقآ همان است که در پاسخ بر استدلال آیه اول ذکر شد. آیات دیگری نیز برای استدلال به قاعده مذکور ذکر شده است از جمله: آیات «وجوب وفای به عقود» و آیات «تجارت از روی رضایت طرفین» و... چنانکه شیخ ما علامه انصاری رحمة الله در فرائد به این آیات استدلال فرمودهاند.
اما استدلال به آیات مذکور عجیب است؛ زیرا این موارد احکام کلی هستند که بر موضوعات واقعی خود بار میشوند. تمسک به عموم این آیات و احکام وقتی که درتحقق مصداق تجارت عن تراض یاعقدعرفی (که مقیّد به قیود ثابت شرعی است)شک وجودداشتهباشد،درواقع مانندتمسک بهعام درشبهات مصداقیهاست.
در استدلال به قاعده صحت روایاتی نیز ذکر شده است از جمله اخباری که بر لزوم حمل امر برادر دینی بر نیکوترین وجه دلالت دارد. این اخبار بسیارند که در اینجا به دو دسته از آنها اشاره میشود.
دسته اول، اخباری که به طور مستفیض دلالت دارند بر اینکه مؤمن برادر خود را متهم نمیسازد؛ اگر مؤمن به برادر خود اتهام بزند ایمان در قلبش ذوب میشود همانند ذوب شدن نمک در آب و هر کس برادر خویش را متهم سازد
قطعآ ملعون و از رحمت خدا دور است. نیز از همین دسته است روایتی که از امیر مؤمنان علیه السلام بدین مضمون وارد شده است :
«ضَعْ أَمرَ أَخِیکَ عَلی أَحْسَنِهِ حَتّی یَأْتِیَکَ مَا یَغلُبکَ مِنْهُ وَلا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِیکَ سُوءآ وَأَنْتَ تَجِدُ لَها فِی الخَیرِ محملا؛ امر برادرت را بر نیکوترین وجه حملکن تا آنچه تو را از سوء ظن نسبت به او باز میگرداند پیش آید و هر گاه کلمهای از برادرت نسبت به تو صادر شد، تا آنجا که امکان دارد آن را به خیر حمل کن، نسبت به او سوء ظن نداشته باش». (1)
دسته دیگر روایاتی است که بر وجوب تکذیب چشم و گوش هرگاه نسبت به برادر مؤمن حکم سوئی کنند وارد شده است و این که اگر 50 نفر بر علیه برادرت قسم خوردند،همه راتکذیب کن وبرادرت را تصدیق نما وروایات فراوان دیگر.
عدم دلالت مجموع این روایات بر اثبات قاعده صحت روشن وظاهر است؛ زیرا این روایات ناظر به یکی از دو معنی اول از معانی سه گانه مذکور در حمل فعل غیر بر صحت میباشند و هرگز ناظر به معنی سوم که ما در صدد اثبات آن هستیم نمیباشند. غرض از تمامی تأکیداتی که در این اخبار به چشم میخورد، همانا محکم ساختن ریشههای برادری بین مؤمنین و الزام آنان به معاشرت نیکو و شایسته با یکدیگر است و البته این مطلب شواهد فراوانی نیز در خود روایات شریفه دارد که مخفی نیست.
علاوه، باید به معنای کلمه «اخ» در روایات مذکور توجه کرد بدین معنا که وجود واژه برادر که در بسیاری از روایات بهکار رفته، دلیل است بر اینکه روایت مذکور حکم عمومی در حق همه افراد و تمامی مردم - مؤمن و غیر مؤمن - نیست، چنانکه علامه نراقی در کتاب عوائد به همین نکته اشاره فرموده است. این مطلب مانند بسیاری از حقوقی است که در باب حق مؤمن بر برادرش وارد شده و روشن است این حقوق در مورد جمیع مسلمین یا جمیع مؤمنین جاری
1) وسائلالشیعه، ج 8، ابواب احکام المعاشرة، باب 162، ح 3.
نیست بلکه مخصوص کسانی است که رابطه مودّت و برادری عمیق بین آنان مستحکم شده است و این مهمّ در باب حقوق مؤمن با تحقیق ذکر شده است.
درقسمت اجماع بحث ازدوناحیه اجماع قولی واجماع عملی پیگیری میشود.
البته عده کمی از متأخرین اصولیین، مستقلاً متعرض این قاعده شدهاند وهرچند از ظاهر بعضی از روایات بر میآید که این مطلب به طور کلی از قواعد مورد قبول میباشد اما این که در اثبات قاعده صحت به طور عمومی تنها به همین مورد اکتفا شود، جدآ مشکل است. نتیجه آن که ادعای اجماع قولی بر قاعده مذکور - چنانکه بعضی اصولیین این ادعا را نمودهاند - قابل رد و انکار است وبه فرض ثبوت -که قابل اثبات نیست -اعتمادبراین گونه اجماعات درمانند مسئلهی مورد بحث که مدارک فراوان دیگری برای آن وجودداردصحیح نیست.
البته ممکن است در موارد خاصی مانند ابواب قربانی؛ ازدواج؛ برخی ابواب معاملات و موارد دیگر چنین اجماعی پذیرفته شود اما این اجماع برای اثبات کلیت قاعده کافی نیست.
1) محقق بزرگوار آخوند خراسانی در کفایه و دیگرانی که وی از آنان حکایت کردهاند و نیز علامه نراقی درعوائد به این مطلب اعتراف کردهاند.
صحت برخورد میکنند. این مطلب در ابواب مختلفی همچون: ابواب عبادات مانند صلاة امام؛ اذان مؤذن؛ اقامت مقیم برای جماعت؛ نماز بر غسل میت و حج نیابتی و نیز ابواب معاملات مانند معاملاتی که از وکلا سر میزند و نیز ابواب قربانی وپوست و لباس و ظروفی که دیگری آن را شسته و موارد مشابه آن وجود دارد. شکی نیست که مسلمانان در تمامی زمانها و مکانها، هنگامی که افعال مذکور از دیگران صادر شده و میشود با آن معامله فعل صحیح میکنند و هرگز با استناد به این که در صحت آن افعال تردید دارند نسبت به ترتیب آثار آنها توقف نمیکنند. هم چنین است سیره آنان نسبت به افعال اولیای صغار و مجانین واوصیای اموات و متولیان اوقاف و مأموران صدقات که افعال مذکور را بر صحیح حمل میکنند و هرکس چند روزی با مسلمانان معاشرت داشته باشد به صدق این این ادعا اعتراف خواهد کرد.
توجه به این نکته ضروری است که در بعضی از موارد فوق، غیر از قاعده صحت، قواعد و امارات دیگری وجود دارند که مقتضی صحت آنها میباشد مانندقاعده یدوسوق مسلمین و...امااگرکسی با دیده انصاف بنگرد به علم یقینی و قطعی خواهد دانست که عمل مردم در این موارد هرگز مستند به قواعد مذکور نیست بلکه مدرک تمامی آنهاقاعده صحت است هرچنداینقاعده دربرخی موارد از سوی قواعد و امارات دیگر مورد تأیید واقع میشود. هم چنان که احتمال داده نمیشود اجماع کنندگان در تمامی موارد مذکور - با اختلافی که در بین این موارد وجود دارد - به نصوص خاصهای که درباره آنها وارد شده استناد کرده باشند.
از محقق نراقی (قدس سره ) تعجب برانگیز است که در کتاب عوائد این اجماع عملی را منکر شدهاند! از ظاهر کلام ایشان بر میآید که اشکال عمده آن بزرگوار از این جا نشأت میگیرد که بحث و عنوان آن را روی «افعال واقوال» بردهاند در صورتی که به روشنی معلوم است بحث پیرامون گفتار صادره از غیر، مقامی دیگر میطلبد که ربطی به این بحث ندارد.
جالب توجه است که تحقیق در مدرک قاعده، ما را به این حقیقت میرساند
که اجماع عملی مذکور منحصر در سیره مسلمین - از جهت مسلمان بودن آنان - نیست بلکه امور تمامی عقلای عالم با اختلافی که در عقیده؛ مذهب؛ آراء وعادتها دارند در تمامی دورانها دائر مدار همین قاعده است. چنانکه با کوچکترین تأمل و دقت در معاملات و سیاستها و دیگر امور آنان معلوم میشود که تا وقتی فساد عمل غیر بر آنها ثابت نشده، حکم به صحت آن میکنند و اگر کسی در افعالی که از دیگران صادر میشود: وکلا؛ اوصیا؛ خدام؛ صاحبان حرفهها و صنعتها و در یک کلام تمامی مردم ادعای فساد کند، از او دلیل میخواهند و اگر دلیلی ارائه نکند، در ترتیب آثار صحت بر فعل غیر هرگز تأمل و توقف نمیکنند.
البته دو مورد از عمومیت سیره فوق استثنا میشود :
مورداول:جایی که امارات ونشانههاوقرائنی برفساد وجودداشته باشد.
مورد دوم: جایی که فاعل، متهم و مورد سوء ظن و اتهام باشد.
عقلا در این دو مورد گاهی از حمل بر صحت خودداری میکنند تا از حقیقت امر تفحص شود. إنشاءالله در تنبیهات قاعده صحت ذکر میشود که ممکن است این دو مورد حتی در امور شرعیه نیز از حیطه قاعده صحت مستثنی شوند.
از آن جا که افعال و روش عقلا و نیز آنچه که در امورشان بدان تکیه دارند مبنی بر اصول عقلائیه و غیر تعبدیه است، باید منشأ این سیره و نیز تحقیق حال آن مورد بحث و بررسی قرار گیرد تا از فروع مشکوکی که بر این اصل مترتب میگردد آگاهی و بصیرت حاصل شود. از خدای سبحان طلب توفیق و هدایت میکنیم و بحث را بدینگونه پی میگیریم: منشأ سیره عامه عقلائیه در حمل افعال غیر بر صحت از سه مورد زیر جدا نیست :
مورد اوّل : غلبه، به این معنا که چون افعال صادره از غیر در بیشتر موارد صحیح است این غلبه موجب پیدایش ظن نسبت به صحت فرد مشکوک میگردد و فرد مشکوک به عمومی که غالب است ملحق میگردد و حکم صحت بر آن بار میشود، در نتیجه این ظنی که از غلبه مذکور ناشی گردیده است حجت خواهد
بود. البته حجیت این ظن، حجیت ظنون دیگر در موارد دیگر را در پی نخواهد داشت؛ زیرا در این مورد انگیزههای دیگری نیز دخیل میباشند مانند شدت حاجت و عمومیت ابتلاء و موارد دیگر و همین انگیزهها، بنای عقلا بر طبق این قاعده را لازم و واجب میسازد.
اما این احتمال ضعیف است؛ چرا که عقلا در عمل، به این غلبه اعتنا نمیکنند و همان طور که در مواردی که صحت در آنها غلبه دارد بنا را بر این اصل میگذارند، در مقاماتی که صحت فاقد غلبه است نیز از همین مبنا پیروی میکنند. دلیل دیگر ضعف این احتمال آن است که اصلا ادعای چنین غلبهای میتواند ممنوع باشد و معلوم نیست غالب افعال صادره از مردم صحیح باشد اگر نگوئیم بیشتر افعال آنان فاسد است! (دقت بفرمایید)
مورد دوم : توقف حفظ نظام و صلاح امور اجتماع بر آن. با این توضیح که: اگر مواردشک درافعال صادره ازغیر تحت قاعده حمل بر صحت قرار نگیرد، جامعه دستخوش عسر و حرج بسیار گردیده و امر معاش و نظام امور اجتماع مختل خواهد شد؛ چرا که باب علم عادی که از راههای متعارف قابل دسترسی است در این گونه موارد برای بیشتر مردم مسدود است و همین امر باعث شده است در هر موردی که دلیل خاصی وجود نداشته باشد افعال یکدیگر را حمل بر صحت کنند و بر این قاعده اتفاق نظر داشته باشند. بلکه از کسی که ادعای فساد در فعل دیگری میکند دلیل میخواهند؛ زیرا مبنای آنان پیروی از اصالة الصحه میباشد.
آنچه میتواند باعث روشنی بیشتر مطلب ونزدیک شدن آن به ذهن شود این است که اگر حتی برای یک روز بنا بر این اصل گذارده نشود در اموال و انفس، فساد حاصل شده و جامعه دچار تنازع؛ اختلاف ومشاجره میگردد.
مورد سوم : عمل انسان، به حسب طبیعت اولیه، مقتضی صحت است. بدون شک آثار مورد نظر از همه کارها تنها وقتی حاصل میگردد که به طور صحیح انجام پذیرد و کارهای فاسد اگر کاملا بیاثر نباشد، حداقل آثار مورد نظر را درپی
نخواهد داشت. از آن جا که مقصود عقلا از انجام هر فعلی آثار مطلوب ومورد نظر از آن فعل میباشد، انگیزههای نفسانی و محرکهای فکری، انسان را به انجام کارهای صحیح دعوت میکنند.
بنابراین میتوان گفت هر فاعلی - اگر خودش و وجدانش در نظر گرفته شود - تنها افعال صحیح را از کردار خویش قصد میکند و به سمت کارهای درست حرکت میکند؛ چرا که تنها این گونه امور هستند که آثار مطلوب و فایدههای مناسب را در پی دارند. پس انجام دهنده هر کاری ابتدائآ و به حسب طبع اولی وفطرت خویش جز فرد صحیح را در نظر نمیگیرد و اگر بعضی از افراد دست به افعال فاسد میزنند، یا از روی غفلت واشتباه است و یا از روی اغراض فاسد وغیر طبیعی که همه این موارد بر خلاف طبع و فطرت انسانی است. با نگاهی به احوال عقلا در تمامی امورشان از جمله رفتار آنها در حرفهها؛ صنعتها؛ ساخت ابنیه؛ معاملات؛ سیاستها و... درستی این مطلب روشن میگردد.
اصل درهر کالای مورد معامله این است که صحیح بوده و معیوب نباشد واین صحت، مقتضای طبع اولی و سنت الهی جاری در مخلوقات است. چون صحت برخاسته از چنین اقتضایی است، بیع خود به خود منصرف به آن میشود بدون این که نیاز به تصریح باشد. در نتیجه جنس معیوب از ابتدا مورد نظر ومقصود خریدار و فروشنده نیست؛ زیرا عیب، مخالف طبیعت اولیه خلقت است.
شأن افعال صادره از عقلا نیز همین گونه است؛ انگیزههای آنان که محرک کردار آنان میباشد انسانها را به انجام اعمال صحیح که منشأ آثار هستند فرامیخواند نه امور فاسدی که هیچ گونه اثر مفیدی بر آنها مترتب نیست. در نتیجه باید گفت اصل در افعال صادره از همه انجام دهندگان کارها - مسلمان یا غیر مسلمان - این است که صحیح باشد و اگر فسادی حاصل شود از اغراض غیر طبیعی یا اشتباه و غفلتِ انجام دهنده کار فاسد است که البته اشتباه و غفلت نیز خلاف اصل و طبع اولی است.
این نهایت توضیحی است که میتوان در منشأ اعتبار عقلایی اظهار کرد.
درستترین وجه از وجوه سه گانهی مذکور نیز همین وجه است و وجه دوم در مرتبه بعد از آن قرار میگیرد.
در هر حال استقرار سیره عقلا بر این اصل قابل انکار نیست و در این مسئله، تفاوتی میان انسانهای متدین وغیرآنان وبین مسلمان باشد و غیر مسلمان وجود ندارد. تمام آنچه که از سوی شارع در این باب نسبت به موارد خاص ذکر شده است درواقع امضای همین بنای عقلایی است،نه تأسیس وایجادیک اصل جدید.
برای اثبات عقلی قاعده صحت به وجه زیر استدلال شده است :
وجه اوّل :
اگر بر افعال صادره از غیر بنابر صحت گذارده نشود، هم امر معاد دچار اختلال خواهد شد و هم امر معاش. از طرفی اختلال در امور دنیا و آخرت افراد شرعآ و عقلاً واضح البطلان است، پس مطلوب ثابت میگردد.
توضیح آنکه: اگر بنا بر صحت گذاشته نشود اقتدای به هیچ امام جماعتی جایز نخواهد بود مگر اینکه نسبت به صحت نماز او از جهات مختلف: قرائت؛ طهارت و... یقین حاصل کنیم و نیز به انجام فعل هیچ نایب و اجیری اطمینان حاصل نخواهد شد و همچنین واجبات کفایی که از دیگران صادر میگردد قابل اعتماد نخواهد بود مگر آنکه علم به صحیح بودن آنها حاصل شود و نیز بر هیچ کدام از عقود و ایقاعاتی که دیگران انجام میدهند و مورد ابتلای انسان است اعتمادی نخواهد بود. همچنین است امر در تطهیر لباس و ذبح قربانی و موارد دیگری که قابل شمارش نیست و روشن است چنین اعتقادی جامعه را به اختلال در امر دنیا و آخرت خواهد کشاند.
بر استدلال مذکور از هر دو جهت صغری و کبری خدشه وارد شده است با این بیان که :
اولاً: صغری مخدوش است؛ زیرا معنای آن در واقع به چنین اعتقادی بر میگردد: «عدم پذیرش صحت، در مواردی که منحصر است بر عمل به آنچه
دیگران انجام میدهند و مایه اطمینان نفس است و نیز مواردی که امارات شرعیه دیگر دال بر صحت وجود دارد (مانند امارات «ید» و «سوق» و... که اعتبار آنها با ادله ثابت شده است) موجب اختلال نظام در امر معاد و معاش میگردد». اما این اعتقاد خالی از اشکال نبوده و پیدایش چنین اختلالی قابل قبول نیست.
از طرفی محقق آشتیانی در این مقام میفرماید: «اگر اختلال در معاش را نپذیریم، اختلال در امر معاد قطعآ حاصل است؛ زیرا اگر بنای بر صحت نباشد نماز پشت سر هیچ کس به جز نبی یا وصی او : جایز نخواهد بود». گفتار ایشان نیز ممنوع و غیر قابل پذیرش است؛ زیرا اطمینانی که در بسیاری از موارد برای بیشتر مردمان حاصل میگردد در اموری مشابه آنچه که ایشان ذکر کردهاند کفایت میکند.
مخدوش بودن کبری از این جهت است که استدلال به آن، حجیت قاعده صحت را به طور کلی اثبات نمیکند بلکه لازمه این استدلال آن است که تا جایی به این قاعده عمل شود که محذور اختلال نظام مندفع گردد و در موارد بیش از آن مفید فایده نخواهد بود.
از این که بگذریم توجه به این مطلب ضروری است که ملاحظه آنچه مستلزم اختلال در دنیا و آخرت انسان میگردد و آنچه که چنین محذوری را به وجود نمیآورد و تفکیک بین این دو مورد، به خودی خود کاری بسیار مشکل و منشأ اختلال است. همچنان که اگر قرار باشد تشخیص چنین مواردی به وجدان مکلفین واگذار گردد، خود این امر نیز گاهی به اختلال منجر خواهد شد.
گاهی دراثبات کبری -به پیروی ازشیخ اعظم،علّامه انصاری -رحمة الله علیه - به فحوای روایت حفص بن غیاث استنادشده است.دراین روایت امام معصوم علیه السلام بعد از حکم به لزوم ترتیب آثار ملکیت بر آنچه در دست میباشد، میفرماید :
«لَو لَم یَجْزْ هَذا لَم یَقُم لِلمُسلِمِینَ سُوقٌ؛ اگر چنین نباشد بازار مسلمین برپا نخواهدبود». (1)
1) وسائلالشیعه، ج 18، ابواب کیفیة الحکم، باب 25، ح 2 .
این روایت بدین معناست که آنچه نبودآن موجب اختلال میگردد،حق است.
البته این روایت با خبر دیگری نیز قابل تأیید است که مضمون آن بر جواز خریدن پوست از بازار مسلمین در هنگام شک در تذکیه آن، دلالت دارد. در این روایت امام علیه السلام میفرمایند :
«إِنّ الدِّینَ أَوسعُ مِنْ ذَلکَ؛ همانا دین وسیعتر از این (سختگیریها) است». (1)
این جمله امام دلالت دارد بر عدم وجوب پرس و جو از تذکیه پوست. همچنین است روایت دیگری که در آن خوارج به واسطه سختگیری بر خودشان مورد نکوهش واقع شدند و دیگر روایات مشابه که بر توسعه در امور دین وپرهیز از سختگیری دلالت دارد.
البته باید دانست که وقتی در اثبات کبری به ادله نقلیه استناد میشود، از استدلال عقلی خارج میگردد. علاوه بر آنکه میتوان اولویت مذکور را ممنوع دانست؛ زیرا در بسیاری از مواردِ شک در صحت، میتوان بر امارات دیگری اعتماد کرد.
در مجموع، انصاف آن است که دلیل ذکر شده، با همه فراز و نشیبهایی که در استدلال بدان ذکر شد قابل اعتماد است، و لااقل - با قطع نظر از اینکه این دلیل عقلی باشد یا شرعی - مدعای ما را تأیید میکند.
وجه دوم: استقراء
هر بیننده آگاهی اگر در احکام وارده از سوی شرع با دقت و بصیرت بنگرد - احکامی که نزد کارشناسان فن با اجماع یا دلایل دیگر ثابت شده است - خواهد دید که شارع مقدس در احکام خویش از محدوده این اصل خارج نشده است، به گونهای که برای انسان اطمینان به ثبوت قاعده صحت به نحوکلی حاصل میگردد.
کافی است احکام مختلفی که در ابواب گوناگون وارد شده است مورد توجه ودقت قرار گیرد، مواردی همچون: ابواب طهارات و نجاسات که با فعل غیر
1) وسائلالشیعه، ج 1، ابواب النجاسات، باب 50، ح 3.
مرتبط میباشند؛ ابواب قربانیها و پوست؛ ابواب شهادات و دعاوی ومشاجراتی که در صحت یا فساد بعضی از عقود و ایقاعات پیدا میشود. تمام این موارد بر صدق ادعای ذکر شده شهادت میدهند و جالب اینجاست که هر چه بیشتر به احکام شرعیه نگریسته شود وضوح و ظهور آن بیشتر میگردد.
شبهه : محقق نراقی - رحمة الله علیه - در کتاب عوائد بر این ادعا ایراد وارد کردهاند که استقراء یاد شده مفید فایده نیست؛ زیرا از سویی استقرای تام امکانپذیر نیست و از سوی دیگر استقرای ناقص نیز - اگر فایده آن را بپذیریم - در صورتی نتیجه بخش خواهد بود که خلاف آن در موارد خاص دیگری بیشتر از آنچه موافق با آن است تعارض نکند. اما این مطلب نیز قطعی نیست چنانکه در روایت صحیح «حلبی» از امام صادق علیه السلام وارد است :
«سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ جَمّالٍ استَکری مِنْهُ إِبلاً وَبَعَثَ مَعَهُ بِزَیتٍ إِلی أَرضٍ فَزَعَمَ أَنّ بَعضَ زُقَاقِالزَّیتِ انْخَرقَ فَاُهرِقَ مَا فِیهِ فَقَالَ علیه السلام : إنْ شَاءَ أخَذَ الزَّیتَ وَقَالَ: إِنَّهُ انْخَرقَ وَلَکِنَّهُ لا یُصدّق إِلّا بِبَیِّنَةٍ عَادِلَةٍ؛ از حضرت سؤال شد شترداری که وی شترهایی کرایه کردهاند و با آنها مشکهای روغن و زیتون فرستادهاند، سپس شتردار ادّعا کرده که یکی از مشکها پاره شده و روغنها ریخته است نظر شما چیست؟ حضرت فرمود: او هر وقت که بخواهد میتواند روغن را برگیردو ادعا کند که مشک شکافته شد و روغنها ریخت! بنابراین نمیتوان او را بدون بئینه و شاهد عادل تصدیق کرد». (1)
این روایت صریح است در این که گفته جمّال حمل بر صحت نمیشود.
همچنین در موثقه عمار بن موسی از امام صادق علیه السلام این گونه روایت شده است: «إنّهُ سُئُلَ عَنِ الرَّجُلِ یَأتِی بالشَّرابِ فَیَقُولُ: هَذا مَطبُوخٌ عَلی الثُّلثِ قَالَ: إنْ کَانَ مُسلِماً وَرِعاً مَأمُونآ فَلا بَأسَ أنْ یَشربَ» (2)و روایات دیگری که ذکر نمودهاند.
پاسخ : ایراد ایشان وارد نیست و اعتقاد موافق با تحقیق آن است که آنچه
موجب ظن اطمینانی و سکون نفس میگردد حجت است؛ زیرا بنای تمامی عقلای عالم در بیشتر امورشان - مگر موارد خاص - بر همین است و استقرای غالبی هر چند موجب علم نیست - و به همین جهت در اموری که نیازمند به ادله قطعیه هستند بدان اعتماد نمیشود - اما در اثبات احکام فرعیه آن هم وقتی قرائن دیگری با آن همراه میگردد و اطمینان بخش میشود کافی است.
معارضاتی که در کلام محقق نراقی ذکر شده از دو حال خارج نیست: یا پیرامون «اقوال غیر» - و نه افعال غیر - که مورد بحث است وارد شده است (مثل حدیث اوّل) و یا آنکه پیرامون موارد اتهام ذکر شده (مانند حدیث دوم). (1)
آنچه ذکر شد تمام مطلبی بود که ما در ذکر ادله قاعده صحت مطرح کردیم. در مجموع باید گفت قاعده صحت از قواعدی است که سیره اهل شرع بلکه تمامی عقلا بر آن قرار گرفته و همین سیره، مهمترین دلیل بر اثبات قاعده است هر چند ادله دیگر نیز آن را تأیید نموده یا میتوانند بر آن دلالت داشته باشند.
در پاسخ این سئوال اختلاف مشهوری وجود دارد. گاهی نیز از صحت واقعیه به «صحت عند الحامل» تعبیر میشود به این معنا که صحت در نزد حمل کننده عمل بر صحت مدنظر است. علت این تعبیر آن است که صحیح واقعی از دیدگاه حمل کننده برصحت، آن چیزی است که از روی اجتهاد یا بهواسطه تقلید بنا را بر صحت آن میگذارد؛بنابراین فرقی بین دوتعبیرمذکوردرنتیجه بحث وجودندارد.
در هر حال آنچه از مشهور حکایت شده، بنا گذاشتن بر صحت واقعیه است. از صاحب مدارک - رحمة الله علیه - نیز معنای اول حکایت شده است. اما - چنانکه در توضیح اجماع بر حجیت قاعده صحت گذشت - این قاعده، با کلیت
1) تأمل بفرمایید.
وشمولی که دارد در کلمات مشهور عنوان نشده و در نتیجه نسبت دادن معنای دوم به مشهور در اینجا ممکن است بهواسطه ظهور کلمات آنان در این معنا در مقامات وموارد خاص باشد، از جمله در ذکر فروع تنازع در ابواب معاملات که مشهور در این مورد به طور مطلق قائل شدهاند که قول «مدعی صحت» مقدم است و آن را مقید نکردهاند به اینکه باید به صحت و فساد واقعی عالم باشد تا حمل بر صحت در نظر فاعل با حمل صحت واقعی مساوی گردد. در حالی که اگر مراد آنان از صحت، صحت از دیدگاه فاعل میبود، باید آن را مقید به این تعبیر میکردند.
از طرفی بسیار بعید به نظر میرسد که مشهور در ابواب مختلف، تفاوت قائل شده؛ در یک مقام صحت را بر صحت واقعی حمل کنند و در مقام دیگر بر صحت فاعلی. در مجموع نسبت دادن این قول به مشهور با این اعتبار، قریب ونزدیک به واقع به نظر میرسد.
ثمره دو قول جایی آشکار میگردد که مورد اعتقاد فاعل با مورد اعتقاد حامل مخالف باشد. مثلاً بایع عقد فارسی یا عقد به غیر صیغه ماضی و یا تقدیم قبول بر ایجاب را جایز بداند، اما حامل آن را جایز نشمرد. در این صورت اگر حامل در صحت یا فساد این بیع شک کند، حمل فعل بایع بر صحت بنابر قول اول برای او فایده بخش نخواهد بود در صورتی که اگر معتقد به قول دوم باشد، چنین حمل به صحتی مفید فایده است. در نتیجه اگر قائل به قول اول باشیم، فایده این قاعده تنها منحصر میشود در مواردی که صحت نزد فاعل با صحت نزد حامل مطابق است و در غیر این موارد، فقط نسبت به آثاری که موضوع آنها صحت باشد فایده خواهد داشت مانند اقتدای به کسی در نماز - بنابر قولی - .
نکته مهم دیگر در این باب آن است که تنها مدرک دراین مسأله ملاحظه دلیلی است که دراثبات اصل قاعده بدان استدلال شد.ازآن جاکه دلیل عمده دراین استدلال سیره مستمره بین عقلا در تمامی جوامع و در همه زمانها با وجود اختلافات مذهبی واندیشهای بود، قول حق، حمل بر صحت واقعیه است.
توضیح آن که: در بین عقلا هرگز معهود و معروف نیست که هنگام حمل افعال یکدیگر بر صحت در مسائل گوناگون، از اعتقاد فاعلین و انجام دهندگان کارها سئوال کنند. این مطلب هنگامی روشنتر میگردد که احوال مسلمانان در قرون مختلف مد نظر قرار گیرد که هر چند دارای مذاهب گوناگونی بوده و در مسائل فرعیه اختلافاتی بینشان وجود داشته، هرگز از اعتقاد فاعلین در امور مختلف سئوال نمیکردند، فاعلینی که نقش وکیل در بیع و غیر آن یا وصّی میت ویا ولیّ صغیر و یا... داشتهاند، بلکه هرگاه در این موارد دچار شک و تردید میشدند بدون اینکه از حال فاعل تفحص و جستجو نمایند افعال او را حمل بر صحت میکردند.
شبهه : ممکن است گفته شود منشأ سیره عقلائیه مذکور، یکی از سه مورد میباشد: «غلبه؛ اقتضای طبیعت عمل؛ تعبد عقلایی به جهت دفع حرج و حفظ نظام اجتماعی».
شکی نیست که هیچ کدام از این سه مورد بر بیشتر از صحت فاعلی دلالت ندارند؛ زیرا همیشه انگیزه رفتار، انسان را به رفتار صحیح از نظر فاعل و به حسب اعتقاد انجام دهنده آن میکشاند؛ غلبه نیز وقتی حاصل میشود که عمل فاعل با آنچه در نزد او صحیح است موافقت داشته باشد؛ حرج و اختلال در امر دنیا و آخرت نیز وقتی دفع میگردند که حمل مذکور بر صحت فاعلی قرار بگیرد چرا که در بسیاری از موارد، صحت از دیدگاه فاعل با صحت از نظر حامل تطابق دارد و به همین دلیل در دفع محذور حرج و اختلال صحت فاعلی کافی است.
پاسخ : امور سه گانهای که در شبهه فوق ذکر شده است، نه به عنوان علتی که حکم دایر مدار آن باشد بلکه تنها به عنوان حکمت و منشأ انگیزه در بنای عقلا بر اصل صحت است و چنانکه گذشت آنچه از سیره عقلا بر میآید، در مواردی که صحت فاعلی با صحت نزد حامل در آن موارد مطابق باشد، منحصر نیست بلکه موارد دیگر را نیز شامل میشود.
استقرای سیره مسلمین بر این قاعده که از سیره عقلا برگرفته شده است
همین معنا را تأکید و تأیید میکند؛ چرا که سیره مذکور بر ترتیب آثار واقعی بر عقود و ایقاعاتی که از غیر صادر میگردد جاری میشود و نیز عبادتهای نیابتی و واجبات کفایی و... بدون اینکه حال فاعل واعتقاد او مورد تحقیق و تفحص قرار گیرد. این در حالی است که بین مسلمانان در احکام عبادات و معاملات اختلاف شدیدی وجود دارد به ویژه آنکه قاعده صحت حتی مخالفین (غیر شیعیان) را نیز شامل میشود و بر حمل افعال آنها بر صحت و ترتیب آثار عمل صحیح بر رفتار آنان - غیر از آنچه که ولایت در آن شرط است - دلالت دارد، هرچند مخالفت آنان با ما در بسیاری از فروع فقهی بر همگان روشن است. با این حال دیده نشده است که از مذهب فاعل سئوال شود یا در پی فحص از آن از راههای دیگر برآیند.
در ادامه دو مورد در این مقام قابل بحث است :
مورد اوّل : جایی است تفصیلاً دانسته شود اعتقاد فاعل به طور کلی با آنچه که مورد اعتقاد حامل است مخالفت دارد به گونهای که هیچ وجه اشتراک و جامعی برای این دوقابل فرض نیست؛مثلاًبلندگفتن بسم اللهالرحمن الرحیم درنمازهای اخفائیه (1)در نظر فاعل واجب باشد اما حامل آن را حرام بداند. در این مورد حمل
چنین فعلی بر صحت - از باب احتمال اینکه مصادف با واقع باشد ولو سهوآ - بسیار مشکل است؛ زیرا هیچ کدام از ادله سابق در این جا جریان ندارد وحتی باید گفت این مورد از جهت اعتقاد فاعل، حمل بر فساد است نه حمل بر صحت!
مورد دوم : هرگاه علم تفصیلی داشته باشیم که فاعل نسبت به حکم یا موضوع یا هر دو جاهل است مانند کسی که ترتیب اعضای وضو یا نماز یا غیر این دو مورد را نمیداند و بدون اینکه از احکام آنها باخبر باشد، آنها را به جای میآورد اما احتمال میرود که از روی تصادف یا اتفاق، احیانآ عمل او مطابق با واقع باشد. در اینجا نیز حمل بر صحت واقعی مشکل است هرچند درجه آن نسبت به مورد اول ضعیفتر است.
1) نمازهایی که واجب است قرائت در آنها آهسته خوانده شود.
محقق اصفهانی درتعلیقات برکفایه چنین اختیارکرده است که: در این صورت حمل بر صحت میشود و ادعا نموده که سیره بر همین معنا قرار گرفته است علی الخصوص بعدازتوجه به اینکه بیشترعوام،نسبت به احکام شرعی آگاهی ندارند.
اما بر نظر ایشان ایرادی به این شرح وارد است: استقرار سیره مورد ادعای ایشان در مواردی که علم تفصیلی به جهل فاعل در خصوص مسائل معین ومشخص وجود دارد، ثابت نیست. البته جریان سیره مذکور در مواردی که علم اجمالی به جهل فاعل نسبت به بعضی از موارد یا بسیاری از آنها وجود داشته باشد، بعید نیست؛ زیرا اکثر عوام و بهویژه بیابان نشینها و کسانی که با آنان حشر ونشر دارند از همین دسته هستند. علاوه بر این اشکالی وجود ندارد افعال آنان را بر صحت واقعیه حمل نموده و آثار این صحت را بر آن افعال بار نماییم. مقصود مورد نظر یعنی لزوم حمل بر صحت واقعی - نه صحت از دیدگاه فاعل - از برخی روایات که در موارد خاص وارد شدهاند قابل استظهار و برداشت است.
از جمله شیخ طوسی - رحمة الله علیه - در تهذیب و فقیه با اسناد مذکور از اسماعیل بن عیسی نقل میکند :
«سَألْتُ أباالحَسن علیه السلام عَنْ جُلودِ الفَراءِ یَشتَرِیها الرَّجُلُ فِی سُوقِ مِنْ أسواقِ الجَبلِ، أیَسألُ عَنْ ذَکاتِهِ إذا کَانَ البَائِعُ مُسلِمآ غَیر عَارفٍ؟ قَالَ:... وَإذا رَأیتُمُوهُم یُصلُّونَ فِیهِ فَلاتَسأَلُوا عَنهُ؛ از حضرت امام رضا علیه السلام راجع به مردی که در یکی از بازارهای کوهستان پوستینی خریداری میکند پرسیدم و اینکه آیا لازم است درباره تذکیه آن پرس وجو کند وقتی که فروشنده مسلمان امّا ناشناس باشد؟ حضرت فرمود:... واگر میبینید که خودشان در آن نماز میخوانند پرس و جو نکنید». (1)
وجه استظهار این گونه است که روایت، موردی را شامل میشود که علم به اعتقاد فاعل بر جواز نماز در پوست دباغی شده وجود دارد، هر چند تذکیه نشده باشد؛ زیرا در آن روزگار فتواهای ابو حنیفه در عراق شهرت داشت و چنانکه در
1) وسائلالشیعه، ج 1، کتاب طهارت، ابواب النجاسات، باب 50، ح 7؛ تهذیب، ج 2، ص 371، ح 1544؛من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 258، ح 792.
سئوال راوی ذکر شده است فروشنده از مخالفین (اهل سنت) بوده است. بنابراین روشن است که عمل به این اماره یعنی نماز خواندن بر روی آن پوست جز از جهت حمل افعال مسلمین بر صحت واقعی نیست و از نمازی که بر روی آن میخوانند کشف میشود که آن پوست تذکیه شده است؛ چرا که تذکیه در لباس نمازگزار واقعآ معتبر است.
مگر اینکه گفته شود این روایت در این زمینه مورد عمل نیست؛ زیرا اخذ از بازار و ید مسلمان، برای جواز کفایت میکند و نیازی به اعتبار نماز در آن نیست. بنابراین، این حکم محمول بر استحباب و گونهای از احتیاط خواهد بود. در هر حال میتوان گفت حکم مذکور هر چند استحبابی باشد در اثبات مدعای ما کافی است. (تأمل فرمایید)
بااین حال از ظاهر برخی روایات خلاف این مطلب برداشت میشود واینکه حمل بر صحت در جایی که معتقَد فاعل با معتقَد حامل موافقت ومطابقت داشته باشد جایز است مانند روایات فراوانی که در «تحریم آب انگور پخته شده اگر از دست کسی که آن را حلال میشمارد گرفته شود» وارد شده است. ازجمله روایتی که مرحوم کلینی - رحمة الله علیه - آن را با سند مذکور از عمر بن یزید نقل میکند :
«قُلتُ لأَبِی عَبدِالله علیه السلام : الرَّجُل یُهدی إلیهِ البَختَج مِنْ غَیرِ أَصحابِنا؟ فَقَالَ: إن کَانَ مِمَنْ یَستَحِلُّ المُسکِرَ فَلا تَشرَبْهُ وَإنْ کَانَ مِمَنْ لا یَستَحِلُّ شِربَهُ فَاشربْهُ؛ از امام صادق علیه السلام پرسیدم برای مردی از سوی یکی از غیر شیعیان، آب انگور پخته شده هدیه رسیده نظر شما چیست؟ حضرت فرمود: اگر فرستنده از کسانی است که مسکر را حلال میشمارد آن را ننوش و اگر از کسانی است که مسکر را حلال نمیداند از آن استفاده کن». (1)
و روایات دیگری مشابه این روایات.
چنانکه معلوم است حمل فعل مسلم بر صحیح واقعی، اقتضا دارد که در این
1) کافی، ج 6، ص 420، ح 4 .
مورد حکم به حلیت شود و البته این مورد از مستثنیات قاعده صحت نیست؛ زیرا بین دو عقیده مذکور وجه جامعی وجود دارد به این معنا که هر دو فرقه آب انگوری که 3 2 آن تبخیر شده باشد را حلال بشمارند. از سویی ممکن است این مورد از موارد تهمت باشد که از استثنائات قاعده صحت است و در آینده اشکال موجود در جریان قاعده صحت در مورد تهمت ذکر خواهد شد. معمولا کسی که مسکر را حلال میشمارد انگیزهای برای جوشاندن 3 2 آب انگور ندارد. در نتیجه قاعده در مورد آن ساقط شده و مرجع حکم، استصحاب خواهد بود و بدون شک مقتضای استصحاب در این مورد حرمت است.
از جمله موارد معتبر در جریان قاعده صحت؛ احراز صورت عمل است. یعنی قدر مشترک بین صحیح و فاسد، به گونهای که عنوان عمل به معنای اعم از صحیح و فاسد بر آن صدق کند. با این توضیح، اگر ببینیم کسی حرکاتی را انجام میدهد که ما در صدق عنوان نماز بر آن - هر چند فاسد - شک داشته باشیم و یا
کسی را میبینیم که خم میشود و نمیدانیم که آیا برای رکوع خم شده است یا برای برگرفتن چیزی از زمین، ظاهر است که این موارد جایگاه حمل بر صحت نخواهد بود و اینکه فاعل، از اینگونه اعمال، عنوان صلات را قصد کرده کافی نیست مگر آنکه در خارج صورت عمل محرز شود. بهدلیل این که مجرد قصد در صدق عنوان بر عمل خارجی کفایت نمیکند و لازم است عمل به صورت خاص خود اتیان شود. البته اگر بین دو عمل، صورت خاص مشترکی وجود داشته باشد، در این صورت ممیز و جدا کننده آن دو از هم قصد و نیت خواهد بود. بنابراین، این شرط غیر از شرطی است که إنشاءالله بدان اشاره خواهیم کرد و مختصر آن این است که: لازم است احراز گردد فاعل در صدد همان عنوانی است که حمل فعل آن بر صحیح از سوی او اراده شده است.
در هر حال اعتبار این شرط در تمام موارد جریان اصالة الصحة امر ظاهری
است که هیچ گونه پوشیدگی و اختفا ندارد. محقق ثانی در جامع المقاصد عبارتی دارد که ظاهرآ ناظر به همین معناست. عبارت ایشان چنین است :
«الاصال فی العقود الصحّة بعد استکمال أرکانها لیتحقّق وجود العقد أما قبله فلاوجود للعقد؛ اصالة الصحة در عقود جاری نمیشود مگر آنکه ارکان آن کامل شود تا وجود عقد محقق گردد و قبل از این استکمال، اصلاً عقدی وجود ندارد تا مجرای اصالة الصحة گردد». (1)
به همین جهت است که آن بزرگوار در بعضی از کلمات خویش این گونه مثال آورده است: مثلاً جایی که دو طرف عقد در این که آنچه عقد بر آن واقع میگرددحراست یاعبداختلاف داشته باشند؛یابین ضامن ومضمون این گونه اختلاف به وجود بیاید که ضامن بگوید: من در حالی که نابالغ هستم ضامن شدم و مضمون بگوید: تو در حال بلوغ ضامن شدی.
همچنین است اشکالی که از علامه رحمة الله در جریان قاعده صحت در این فرض حکایت شده است. ظاهرآ منشأ اشکال این دو بزرگوار در جریان قاعده صحت این است که عنوان عمل در این گونه موارد احراز نشده است.
در هر حال اگر مراد محقق ثانی رحمة الله از «استکمال ارکان عقد» همان باشد که ذکر شد - هم چنان که از مثالهای ایشان بر میآید -شکی درآن نیست.
و اما اگر مراد آن بزرگوار امری غیر از آن باشد، قابل تأمل و بحث است. گمان نمیرود هیچ کس با آنچه در عمل به قاعده صحت ذکر کردیم مخالف باشد. آیا میتوان تصور کرد کسی در جایی که در صدق عنوان بیع یا نکاح بر فعل خارجی - ولو فاسد - شک دارد، حکم به صحت نماید؟ آیا امکان دارد کسی به مجرد اینکه میبیند شخصی خم شده است و معلوم نیست آیا برای رکوع خم شده یا برای برداشتن چیزی از زمین، فعل او را بر رکوع صحیح حکم کند؟ روشن است که پاسخ منفی است
1) جامع المقاصد، ج 5، ص 315.
در نتیجه هرگاه شک موجود، مساوی با شک در صدق عنوان و صورت عمل باشد، هرگز مجرای قاعده صحت نیست. بنابراین اگر کسی از اصل در مالیت عوضین شک کند، عنوان بیع صادق نخواهد بود؛ زیرا بیع در جایی که قابلیت بیع را داشته باشد - و لو به طور اجمال - صدق میکند. نیز هرگاه شک شود در این که مبیع حر است یا عبد یا در اینکه مبیع خمر است، یا مایع مباح دیگری - بنابراین که شارع در موضوع خمر تصرف فرموده و آن را رأسآ از مالیت انداخته است - عنوان بیع در این موارد صدق نخواهد کرد و مانند فروش آب رودخانه و موارد مشابه آن است که در دیدگاه عرف و عقلا، مالیت و ارزش مالی ندارند و این گونه بیعها را کاری سفیهانه و شوخی وار میدانند نه بیع حقیقی هرچند فاسد. همچنین است اگر در بلوغ ضامن شک شود، بنابراین که ذمه نابالغ ساقط بوده واعتباری به ضمانت وی نیست و چنین ضمانتی در شرع مانند کسی است که نزد عقلا اعتباری بر ذمه و عهده او نیست مانند دیگر افراد غیر ممیز و مجنون؛ چرا که در اینگونه موارد اصلاً عنوان ضمان صدق نمیکند هرچند به طور فاسد.
البته بعضی از مثالها از جهتی قابل نقض و ابرام میباشند اما در کلیت حکم مذکور اشکالی بر آنها وارد نیست، به این معنا که هر چیزی که عنوان عمل - ولو به معنای اعم - بر آن صادق نباشد از مسأله اصالة الصحة خارج است و معلوم است که انهدام ارکان یا شک در آن - غالباً یا دائماً - مساوی با شک در تحقق عنوان است و چه بسا مراد از رکن در اینجا هر چیزی باشد که عدم آن مستلزم انتفاء عنوان باشد. (دقت فرمایید.) بنابراین فرمایش محقق ثانی و پیروان ایشان در این که لازم است ارکان عقد احراز شوند تا اصالة الصحة در آن جاری گردد، مطلب قوی و متینی است.
نکته دیگر آن که این بحث مختص به باب بیع نبوده بلکه جمیع موارد جریان اصالة الصحة را شامل میگردد؛ زیرا اولاً بین همه موارد، اتحاد دلیل وجود دارد وثانیاً دلیلی که این بحث را مختص به ابواب مخصوصی نموده وابواب دیگری را شامل نشود وجود ندارد. فقط لازم است عنوان عمل مشترک بین صحیح
وفاسد در حکم به صحت هنگام شک به مقتضای این قاعده احراز شود. در باب وضو نیز اگر از دور میبینیم کسی دستانش را میشوید و نمیدانیم که آیا این شستن، شستن برای وضو است یا غیر آن، آیا به راستی میتوان فعل این شخص را بر وضوی صحیح حمل نمود؟
از محقق نایینی رحمة الله جای تعجب است که این بحث را مختص به باب عقود قرار داده، چنانکه ظاهر برخی از کلمات شیخ ما، علامه انصاری رحمة الله نیز همین معنا را میرساند. اما با توضیحات فوق اصل کلام روشن شد و این که وجهی برای تخصیص آن به یک باب و خروج بابی دیگر از آن وجود ندارد.
در این مسئله غیر از آنچه ذکر شد اقوال دیگری نیز وجود دارد که محقق ثانی آنها را اینگونه برمیشمرد :
قول اوّل : نظری است که علامه انصاری رحمة الله اختیار فرموده مبنی بر این که لازم است تمام آنچه احراز آن در صدق عنوان عقد صحیح و عرفی معتبر است احراز گردد و قاعده مختص به شک در شرایط شرعیه دیگر است. به دلیل این که اگر عنوان صحیح عرفی محرز نگردد، مجالی برای اجرای قاعده وجود ندارد.
اشکال :
احراز قدر مشترک بین صحیح و فاسد در این مسئله کفایت میکند؛ زیرا این قاعده مختص به اهل شرع نیست بلکه اهل عرف نیز هرگاه در صحت اعمال صادره از غیر - در عقود یا غیر عقود - شک کنند بر همین قاعده اعتماد نموده و به صحت آن حکم میکنند و همین که صورت عمل بر ایشان محرز گردیده یا بدانند که قصد فاعل ایجاد عمل صحیح خارجی بوده، به همین قدر کفایت کرده و قاعده را جاری میکنند. بنابراین اگر مجرای قاعده خصوص موارد شک در شروط شرعیه باشد هرگز مجالی برای آن نزد اهل عرف و عقلا در احکامی که در دسترس دارند باقی نخواهد ماند.
قول دوم : محقق خبیر؛ علامه اصفهانی رحمة الله میفرماید: احراز مجرد انشاء در عقود کافی است و هرگاه مجرد انشای بیع یا نکاح یا موارد دیگر محرز شود
وسپس در شرایط دیگری که نزد عقلا یا شرع معتبر هستند شکی حاصل شود حکم به صحت آن میشود. آن بزرگوار حتی احراز اینکه انشاء به قصد جد باشد را معتبر ندانسته، بلکه به نظر ایشان همین که انشا کننده در جدی باشد - هر چند قصد جدی او معلوم نباشد - کافی است. تمام این موارد از عموم ادلهای است که رکن آنها سیره عقلائیه میباشد.
اشکال :
اگر مراد ایشان از انشاء چیزی است که عنوان معامله مشترک بین صحیح وفاسد بر آن صدق میکند، شک نیست که مجرد انشاء در احراز عنوان آن کافی نبوده بلکه علاوه بر آن وجود سایر ارکان معامله نیز معتبر است از جمله صلاحیت عوضین و طرفین عقد ولو به طور اجمال. بنابراین وجهی برای اختصار بر انشاء وجود ندارد و اگر مراد ایشان کفایت مجرد انشاء باشد ولو عنوان معامله بر آن صدق نکند، در این صورت در توضیح نظر ما ذکر شد که این ادعا با حق سازگاری ندارد.
قول سوم : محقق نائینی رحمة الله دورترین قول از صحت را در این مسأله اختیار نمودهاند. حاصل نظر ایشان چنین است: لازم است جمیع شرایط عوضین ومتعاقدین احراز گردد و قاعده فقط مختص به موارد شک در شرایط عقد است. دلیل ایشان برای این تبعیض آن است که رکن اثبات قاعده در اینجا اجماع بوده و معقد این اجماع نیز «شک در صحت عقد» است. ظاهر این عنوان خصوص شرایط معتبر در خود عقد است نه چیزهایی که خارج عقد باشند مانند صفات متعاقدین و عوضین که در صحت آن معتبر دانسته میشود.
بر این نظر سه اشکال زیر وارد است :
اشکال اول :
چنانکه گذشت حمل عقدی که از دیگری صادر میشود، از جزئیات مسأله حمل فعل غیر بر صحت - به طور مطلق - است و دلیل خاصی وجود ندارد که این مطلب مختص به ابواب معاملات باشد. از طرفی اصل ادعای اجماع مشکل
است چه برسد به این که این چنین اجماعی را تنها دلیل بر اثبات آن بدانیم. (دقت فرمایید)
گذشته از این، لازمه فرمایش آن بزرگوار این است که برای حمل فعل غیر بر صحت در ابواب عبادات و مشابه آن، به دنبال دلیل دیگری بگردیم. در نتیجه در این مسأله دو قاعده مستقل وجود خواهد داشت: یکی در ابواب معاملات ویکی در دیگر ابواب. از سویی در بعضی از کلمات ایشان در این مقام، التزام آن بزرگوار به این مطلب برداشت میشود که امر عجیبی است؛ زیرا تردیدی نیست که بیش از یک قاعده در بین نیست و این امر مستند به دلیل یا دلایل روشن ومعلومی است که در تمامی ابواب فقه جاری است بدون اینکه تفاوتی بین ابواب عقود و دیگر ابواب وجود داشته باشد. البته در کلام غیر آن بزرگوار احتمال تفکیک بین دو مورد مذکور مشاهده نشده است.
اشکال دوم :
اگر این را هم بپذیریم که مورد قاعده و معقد اجماع در ابواب معاملات، منحصر در شک در صحت عقد میباشد، انصاف این است که مراد از صحت عقد - بنابر ظاهر آن - صحت به معنی ترتیب جمیع آثار شرعیه آن بر عقد است. آثاری همچون: نقل و انتقال و... و این صحت تنها به معنی عقد انشایی نیست. البته واضح است که صحت عقد بدین معنا متوقف بر این است که سایر شرایط معتبره در عوضین و متعاقدین به شرایط انشاء منظم گردد و هرگز مجرد احراز شرایط صیغه در آن کافی نمیباشد. با این توضیحات مجالی برای تفسیر مذکور در کلام ایشان باقی نخواهد ماند.
اشکال سوم :
گمان نمیرود هیچ کس در فقه و ابواب مختلف معاملات عملاً به چنین تفصیلی پایبند باشد. حتی خود ایشان نیز نمیتوانند در عمل مطابق آنچه افاده فرمودند رفتار نمایند؛ زیرا لازمه آن این است که مورد قاعده به موارد شک درصحت انشا از ناحیه ماضویت و صراحت و تنجیز و امثال این موارد منحصر
گردد - بنابر اعتبار این امور در قاعده - اما اگر در معلومیت عوضین یا زیادی وعدم زیادی یکی نسبت به دیگری - در حالی که هر دو از یک جنس باشند - ومواردی مشابه آن شک شود، هرگز نمیتوان برای اثبات صحت معامله مشکوک ازناحیه مذکوربدان تمسک جست وروشن است که این مطلب قابل قبول نیست.
البته در بعضی ازکلمات ایشان درهمین مقام به این مطلب اشاره شده است که :
«إِنّ اعتبار معلومیة العوضین أو عدم کون أحدهما زائداً عَلی الآخر إنّما اعتبر فی صحّة العقد؛ اعتبار معلومیت عوضین یا عدم زیادی بر دیگری، در صحت عقد اخذ شده است». (1)
معنای این گفته روشن نیست؛ زیرا اگر منظور ایشان اعتبار آن در صحت عقد به معنای انشای صیغه باشد اشکال آن واضح است و اگر مراد اعتبار آن در عقد مسبَّبی و آنچه که نقل و انتقال بر آن مترتب میگردد باشد، جمیع شرایط همین گونه است و تفاوتی بین آنها وجود ندارد.
مناسب است در اینجا به موردی که علما در آن به جریان قاعده صحت تصریح فرمودهاند (با وجود شک در آن از ناحیه شرایط متعاقدین یا شرائط عوضین) اشاره نماییم :
بحث پیرامون مطلبی است که در روایت «ابن أشیَم» مشهور در مورد عبد اذن گرفتهای وارد شده است. صاحب این عبد، به او مالی میدهد تا بوسیله آن بردهای بخرد و آن را آزاد کند و هم چنین از طرف پدرش حجی بجای بیاورد. اما این عبد با این پول، پدر خود را میخرد و او را آزاد مینماید؛ سپس بین صاحب این عبد اذن گرفته؛ و صاحب پدر او؛ و وارثان کسی که این پول را به عبد دادهاند تنازع و اختلاف پیش میآید و هرکدام ادعا میکنند که او پدرش را از مال آنها خریده است. امام باقر علیه السلام در این مورد میفرماید :
«یَرِدُ المَملُوکُ رِقّآ لِمولاهُ وَأیُّ الفَرِیقَینِ أَقَامُوا البَیّنَةَ بَعدَ ذَلکَ عَلی أَنّهُ اشتَراهُ بِمالِهِ
1) أجود التقریرات، ج 2، ص 484.
کَان رِقّاً لَهُ؛ بنده مملوک به بردگی مولای خویش باز میگردد و هرکدام از دو گروه دیگر بتوانند بینه اقامه کنند بر اینکه بنده مأذون، او را از مال آنها خریداری کرده است، آن بنده مملوک برده آنها خواهد بود». (1)
علما در این مسأله اشکال کردهاند که: ظاهر حدیث مخالف با قواعد است؛ زیرا حکم به فساد عقد مذکور و مطالبه بینه از کسی که ادعای صحت دارد مخالف با قاعده است؛ زیرا برای کسی که ادعای صحت میکند، قاعده اصالة صحت همراه با سوگند کافی است.
واضح است منشأ شک در اینجا از ناحیه صحت انشای عقد و شرایط آن نیست بلکه از ناحیه عوضین است و اینکه عبد مأذون یا پدرش را از مال مولای عبد خریداری نموده که در این صورت بیع باطل خواهد بود و یا او را از مال مولای خود یا ورثه کسی که پول را پرداخت نموده است خریده که در این صورت عقد صحیح میباشد.
بر این مطلب اشکالی نیست که بهواسطه قاعده صحت، تنها آثار مترتب بر صحتِ مورد و مجرای آن ثابت میگردد و معلوم است که صحت هرچیزی متناسب با خود آن است. یعنی اگر مورد قاعده عبادت یا عقد با جمیع اجزاء وشرایط آن باشد، چنین صحتی صحت فعلیه بوده و تمامی آثار فعلی که از آن انتظار میرود بر آن بار میگردد و اگر مورد قاعده، جزئی از اجزای عبادت یا عقد باشد چنین صحتی، صحت تأهلیّه است بدین معنا که جزء مذکور این قابلیت را دارد که سایر اجزاء و شرایط با آن ضمیمه شده و به یک عبادت یا معامله تام وتمام تبدیل گردد و اگر سایر اجزا و شرایط با آن ملحق شوند آثار عبادت یا معامله بر آن بار خواهد شد. تا اینجا جای هیچ شک و تردیدی وجود ندارد، اما
1) رجوع شود: وسائلالشیعه، ج 13، ابواب بیع الحیوان، باب 25، ح 1.
برخی فروعات این مطلب جای نقد و بررسی است. شیخ اعظم ما؛ چهار فرع را در این زمینه برشمردهاند که ذیلاً ذکر میگردد :
فرع اوّل : هرگاه در لحوق اجازه در بیع فضولی شکی حاصل شود، اصالة الصحة در بیع صادره از فضولی، لحوق اجازه مالک را اثبات نمیکند؛ زیرا صحت مذکور صحت تأهلیه است که تنها بر صحت انشای صادره از فضولی دلالت دارد و بر چیزی بیش از آن و اشتمال بر شرایط صحت دلالت ندارد.
فرع دوم : هرگاه در تحقق قبض در معامله سلف و سلم شک شود؛ جریان اصالة الصحه در عقد بر تحقق قبض دلالت ندارد.
فرع سوم : اگر فروشنده وقف، ادعای وجود مجوز فروش را داشته باشد اصالة الصحة وجود چنین مجوزی را اثبات نمیکند به ویژه در بیع مال وقفی که اصل در آن بر فساد است.
فرع چهارم : هرگاه راهن، عین مرهونه را فروخته و ادعا کند که بیع با اذن مرتهن بوده، اصالة الصحة اذن مرتهن را اثبات نمیکند.
این چهار مورد خلاصه مطالبی بود که شیخ اعظم افاضه فرمودند.
گفتار ما : از تنبیه سابق معلوم شد که قاعده کلیه در مجرای اصالة الصحه این است که ارکان عمل با کمترین مقداری که عنوان آن - اعم از صحیح وفاسد - بر آن صدق کند حاصل گردد و در مازاد بر آن از مواردی که در صحت عمل معتبر است شک شود که در این صورت اصالة الصحة جاری میگردد. بعد از احاطه بر این مطلب، وضعیت فروع مذکور روشن خواهد شد؛ چنانکه معلوم است مجرد ایجاب و قبول در تحقق عنوان بیع یا نکاح یا غیر این دو مورد کافی نیست ولازم است قابلیت محل و موارد دیگری که قوام و اساس بیع یا نکاح یا... بر آن استوار است نیز بدان ضمیمه گردد. بنابراین هرگز احراز مجرد انشاء در اجرای قاعده در بیع یا نکاح یا... کافی نیست. البته نه به خاطر اینکه صحت هر چیزی متناسب با خود آن است بلکه به دلیل آنکه عنوان بیع و موارد مشابه آن به مجرد نفس انشاء صادق نیست.
از همین جا حال بیع فضولی معلوم میگردد؛ زیرا چنین بیعی بدون اجازه مالک اصلاً بیع حقیقی نبوده و عنوان بیع - هرچند به معنای اعم - بر آن صادق نیست و فضولی اهلیت برای عقد نسبت به مال غیر خود را ندارد. بلکه میتوان گفت: این مورد شبیه نوشتن سند و تنظیم آن برای امضا از سوی کسی است که امر آن بر عهده اوست. بنابراین جایگاه فضولی هرگز به طور حقیقی جایگاه بایع نیست و بر انشایی که فضولی انجام میدهد عنوان بیع صدق نمیکند. البته ممکن است در موردی ایجاب و قبول بیع در جایگاهی که - هرچند به طور اجمال - قابلیت آن را دارد قطعاً محقق بوده و در حصول بعضی از مواردی که صحت بیع بر آن متوقف است شک شود، مانند قبض در سلف و سلم. در این گونه موارد، بدون تردید اعتماد بر این اصل برای اثبات موارد و شرایط مشکوک جایز است.
به راستی آیا ما خود را ملزم میدانیم که نسبت به وضع بیع سلف و سلمی که وکیلمان آن را انجام داده به بحث و بررسی بپردازیم؟ و اینکه آیا واقعآ او در مجلس مبیع را تحویل داده و پول آن را دریافت نموده یا خیر؟ روشن است که اینگونه نیست. بنابراین این که شیخ اعظم رحمة الله از اعتماد بر این اصل بر اثبات صحت بیع وحصول نقل وانتقال هنگام شک درتحقیق قبض در بیع سلف وسلم را جایز ندانستهاند، مطلبی دور از حق و غیر قابل پذیرش است و به راستی چه تفاوتی بین این شرط وشروط مقارنه دیگری که درعقودمعتبرندوجوددارد؟
آری، اگر از خارج آگاهی یافتیم که طرفین بیع عقد را در حال تردید در قبض و اقباض انجام دادهاند و سپس شک کردیم که آیا برایشان بدا حاصل شده است یا خیر؟ مطلب همان گونه است که آن بزرگوار ذکر فرمودهاند. اما وقتی یقین داریم که فروشنده و خریدار عقد را با قصد بر نقل و انتقال و عزم بر قبض واقباض جاری کردهاند و سپس در لحوق آن شک میکنیم، قطعآ در اجرای قاعده صحت اشکالی وجود نخواهد داشت.
در مجموع بعد از آنکه عنوان خارجی عقد محرز گردیده است، ما فرقی بین شروط مقارن عقد و شروط متأخر از آن نیافتیم در نتیجه هیچ گونه فرقی بین این دو مورد وجود نخواهد داشت.
اما ظاهرآ در مسئله شک در مجوز بیع وقف نیز اشکال از جهت مورد بحث وارد نیست - با توجه به مطالبی که در موارد قبلی ذکر شد - بلکه این مورد اصلاً از فروع این بحث نیست؛ زیرا وجود مجوزها، از شرایط مقارنه معتبر در صحت عقد در زمان صدور آن میباشد مانند مالیت و ملکیت و... و اگر قائل شویم که با شک در وجود مجوز، ارکان بیع حاصل نمیگردد، اصالة الصحة از همین جهت ساقط خواهد شد نه به خاطر اینکه صحت قابل برداشت از آن، صحت تأهلیه است چنانکه محل بحث نیز همین مورد است.
البته اشکال دیگری در اینجا وجود دارد که شیخ اعظم ضمن کلام خود بدان اشاره فرمودهاندوآن اینکه: طبع چنین معاملهای و بنای آن بر فساد میباشد. در آینده اشکالی که بر جریان اصالة الصحة در امثال این مسأله وارد است ذکر خواهد شد.
با مطالب پیش گفته وضعیت فرع اخیر نیز که شک در اجازه مرتهن در فروش عین مرهونه بودروشن میگردد؛ بدین معنا که اقوی جریان اصالةالصحة در این مورد است؛ زیرا عنوان بیع صادق است و فرقی بین این شرط با سایر شروط بیع وجود ندارد. مگر آنکه گفته شود فروش عین مرهونه نیز مانند عین موقوفه مبنی بر فساد میباشد و در مباحث آینده اشکال موجود در امثال این مسئله نیز ذکر خواهد شد.
در اجرای این قاعده لازم است عنوان فعل محرز گردد، به این معنا که اگر عمل مورد نظر صلاحیت قرار گرفتن تحت عناوین متفاوت را داشته و این عناوین تنها با لحاظ قصد فاعل عمل، قابل تمییز و جداسازی باشند در این صورت باید روشن باشد که فاعل درصدد انجام عمل در تحت کدام است. به عنوان مثال شستن لباس گاهی اوقات به عنوان تطهیر شرعی و یک تکلیف دینی انجام میپذیرد و گاهی نیز به عنوان پاک کردن آلودگی از روی لباس که یک عمل عرفی است. در صورت اول لازم است مطلق بودن آب و طهارت شرعی آن رعایت شود به خلاف مورد دوم. مثال دیگر قرائت سوره حمد است که میتواند به عنوان جزئی از نماز قرائت شود و نیز به عنوان قرائت قرآن.
با توجه به این مثالها شکی نیست که حمل بر صحت از ناحیه یک عنوان خاص نیازمند این است که محرز شود فاعل در صدد انجام فعل تحت همان عنوان خاص میباشد.
اصل و ریشه این مطلب همان است که مکرر ذکر شد که در اجرای این قاعده لازم است عنوان اعم - از صحیح و فاسد - بر عمل صادق باشد و روشن است در صورتی که عنوان از عناوین قصدیه باشد - با توضیح فوق - این عنوان صادق نخواهد بود مگر وقتی که انجام دهنده عمل همان عنوان را قصد نموده باشد. اما توجه به این نکته لازم است که بزرگان در باب عناوین قصدیه گاهی دچار افراط شدهاند. ما در محل مناسب به تحقیق این مسأله پرداختهایم که در بسیاری از مواردی که با عنوان عناوین قصدیه از آنها نام برده شده، هیچ اثری بر قصد بار نمیشود مگر در جایی که فعل با عنوان خاصش، «اختیاری» و متکی به فاعل خود باشد و بنابراین قصد مذکور در تحقیق خارجی عنوان فعل تأثیری ندارد. عنوان توهین - که در نزد آن بزرگواران از ظاهرترین عناوین قصدیه بر شمرده میشود - در بسیاری از موارد وجود خارجی آن متوقف بر قصد فاعل و توهین کننده نیست. مثلاً وقتی کسی العیاذ بالله نسبت به آلوده ساختن بیت الله تعالی و کتب مقدسه آن هم جلوی چشم مردم اقدام میکند هر چند این عمل از روی غفلت یا فراموشی از او سر بزند، هیچ کس از اهل عرف تردید ندارد که چنین کاری موجب وهن مقدسات در دیدگاه مردم است و همه آن را زشت پنداشته به سرعت به تطهیر وبرطرف ساختن نجاست اقدام میکنند. البته انجام دهنده آن در نزد آنان به خاطر غفلت و فراموشی که در عمل داشته معذور و غیر مستحق برای مؤاخذه وسرزنش خواهدبود،به شرط اینکه درمقدمات عمل مقصر نباشد.
از این مثال معلوم میگردد که قصد در تحقق عنوان خارجی فعل بی تأثیر است یعنی ممکن است فاعل قصد توهین نداشته باشد اما در خارج توهین حاصل گردد. آری، اگر عمل بین دو عنوان مشترک باشد و چیزی که آن دو را در خارج از جهتی جدا سازد - در صورت وجود چنین عملی - در این گونه موارد
ممکن است قائل شویم که صدق هر کدام از دو عنوان بر آن عمل متوقف بر قصد فاعل و انجام دهنده آن است.
بنابراین مبنا،دلیل اعتباراحرازقصدفاعل برای این عنوانها، همانا عدم جریان قاعده در غیر افعال اختیاری است؛ چرا که بنای عقلا بر همین مبناست وروشن است که فعل در این گونه موارد جز با قصد عنوان آن، اختیاری نخواهد بود.
البته بعید نیست که گفته شود لازم نیست احراز قصد فاعل حتمآ از طرق علمی و قطعی حاصل شود بلکه ظن حاصل از ظاهر حال نیز کافی است، بدین معنا که ظاهر حال انجام دهنده فعل این باشد که او در صدد انجام فلان عنوان است؛ چرا که این ظن همان است که بنای عقلا در مورد صفات باطنیه بر عمل بدان استقرار یافته است. صفاتی مانند: قصد و علم و عدالت، که غالباً غیر از ظواهر حالات راهی برای دستیابی بدانها وجود ندارد. و عقلا در بسیاری از احتجاجاتشان بر صفاتی که از همین راه نزدشان ثابت شده است، استناد مینمایند و این مطلب بر هرکس که از احوال عقلا مطلع باشد پوشیده نیست. اما در غیر این مقامات، یعنی در صفات ظاهری که اثبات آنها از راههای علمی امکانپذیر است عقلا به چنین ظنی اعتنا ندارند.
بلکه باید گفت چنین ظهوری نزد عقلا معتبر است هر چند در صحت عمل بر فرض قصد فاعل نیز شکی وجود نداشته باشد. در نتیجه حجیت ظهور حال فاعل در این مقامات از قاعده صحت بیگانه است با این که با اجرای این قاعده بعضی از ثمرات ظاهر شود چنانکه گذشت. از همین جا وجه اشکال در بعضی از فرمایشات محقق اصفهانی رحمة الله در این مقام روشن میگردد که به جهت پرهیز از اطاله کلام از ذکر آن خودداری میکنیم. علاقهمندان به نوشتار ایشان رجوع ودر آن تأمل فرمایند.
لازم دانستیم این بحث را تحت تنبیه خاص و جداگانهای ذکر کنیم هر چند شیخ ما علامه انصاری و دیگر محققین آن را در ضمن تنبیه بعدی درج نمودهاند. دلیل ما بر ذکر مستقل آن، آثار خاصی است که در این زمینه وجود دارد و هنگام اجرای قاعده در مقامات و جایگاههای گوناگون ظاهر میگردد.
روشن شد صحتی که فعل غیر بر آن حمل میگردد، صحت نزد حامل است یعنی کسی که فعل دیگری را حمل بر صحت میکند. به عبارت دیگر صحت واقعی است، نه صحت فاعلی. در نتیجه تمام آثاری که بر فعل صحیح واقعی بار میشود بدون کوچکترین تفاوتی بر آن نیز مترتب میگردد. اما از برخی کلمات علما تفکیک بین این آثار مشاهده شده است مثلاً به مشهور نسبت داده شده که اکتفا به عمل نایب را در هنگام شک جایز نمیدانند مگر اینکه عادل باشد -هرچندمستحق اجرت است - ونیزازشیخ اعظم علامه انصاری حکایت شده است که برای کسی که عاجزازوضوراوضومیدهدعدالت راشرط دانسته ومحقق همدانی 4دربرخی تعلیقات برفرائدالاصول این نظرراپسندیده است.
گفتار ما : نظر مشهور در اعتبار عدالت در نایب، جای تأمل و اشکال است. صاحب «مدارک» در بحث نیابت از کتاب حج این گونه آورده است :
«و لم یذکر المصنف من الشرائط عدالة الأجیر وقد اعتبرها المتأخرون فی الحجّ الواجب لا لأنّ عبادة الفاسق تقع فاسدة بل لأنّ الاتیان بالحجّ الصحیح إنّما یعلم بخبره والفاسق لا یقبل إخباره بذلک؛ مصنف عدالت اجیر را از جمله شرایط ذکر نکرده در صورتی که متأخرین این شرط را در حج واجب معتبر دانستهاند. البته این نه بدان جهت است که عبادت فاسق، فاسد میباشد بلکه به جهت آن است که صحت انجام حج به واسطه خبر او معلوم میشود و قطعآ چنین خبری از سوی فاسق مورد قبول نیست». (1)
از کلام ایشان بر میآید که شهرت مذکور - اگر ثابت باشد - بین متأخرین به وجود آمده است. علاوه، این امکان نیز وجود دارد که گفتار کسانی که عدالت را معتبر شمردهاند بر خصوص صورت شک در اصل تحقق عمل حمل گردد نه در صحت عمل با علم به صدور آن.
1) مدارک الاحکام، ج 7، ص 109.
در هر صورت شیخ اعظم رحمة الله عدم جریان اصالة الصحة در عمل نائب را که به مشهور نسبت داده شده است موجّه شمرده با این توضیح که فرمودهاند: فعل نائب دو عنوان دارد :
عنوان اول: از این جهت که فعل او عملی از اعمال خود او به شمار رفته و به همین دلیل مستحق اجرت بوده و آثار دیگر عمل نیز بر آن بار میشود.
عنوان دوم: از این جهت که عمل نائب نوعی عمل تسبیبی برای منوب عنه بشمار میرود، بدین معنا که منوب عنه به منزله فاعلی است که به سبب نائب کار را انجام میدهد و گویی فعل نائب در واقع از او صادر شده و قائم به اوست. از این جهت فعل انجام شده در واقع فعل منوب عنه میباشد.
روشن است که ترتیب آثار اصالة الصحة در فعل نائب تنها وقتی سودمند خواهد بود که از دریچه عنوان اول صادر شده باشد نه عنوان ثانی و به همین جهت در مواردی که شک به وجود میآید، چارهای از تفکیک بین دو عنوان نبوده و لازم است تنها آثاری بر آن مترتب شود که با عنوان فعل نائب است نه آثاری که با عنوان فعل منوب عنه بر آن بار شده است. بنابراین باید به استحقاق اجرت برای نائب حکم شود، اما به برائت ذمه منوب عنه حکم نخواهد شد.
آنچه ذکر شد محصّل کلام شیخ اعظم رحمة الله بود. اما عدهای از متأخرین بر گفتار شیخ اعتراض کرده و قائل شدهاند که قاعده در باب نیابت شمول داشته وجایز است که نسبت به برائت ذمه منوب عنه و عدم لزوم استنابة دیگری از سوی او حکم شود. این بزرگواران در دفع استدلال شیخ مقالات گوناگونی ارائه کردهاند که لازم است به کتب آنان مراجعه شود. لکن به نظر نویسنده اشکال عمده در کلام شیخ اعظم رحمة الله این است که ایشان فعل نائب را فعلی تسبیبی برای منوب عنه در نظر گرفتهاند در حالی که شکی نیست اسناد فعل نائب به منوب عنه جز به عنوان مَجاز جایز نیست؛ زیرا فرض آن است که نائب، فاعل مختاری است که در فعل خویش استقلال دارد هر چند محرک اصلی و انگیزه واقعی او برای عمل، منوب عنه میباشد. نیز تردیدی وجود ندارد که در این گونه مقامات فعل به فاعل
مباشر استناد دارد یعنی فعل فقط و فقط فعل نائب است نه دیگری و در این مورد فرقی وجود ندارد که حقیقت نیابت را آن بدانیم که نائب نفس خود را در جایگاه منوب عنه بداند؛یا آن که حقیقت نیابت را آن بدانیم که نائب با عمل خویش قصد فراغت ذمه دیگری رانموده باشد.ازطرفی اینکه نائب نفس خود را نازل به منزله منوب عنه بشمرد یا فعل خود را به منزله فعل او قرار دهد اصلا قابل تعقل نیست.
در هر صورت فعل انجام شده حقیقتآ فعل او بوده و با اختیار و اراده او صادر شده است هر چند فایده آن برای کس دیگری باشد. البته گاهی میتوان فعل را مستند به سبب انجام آن دانست در جایی که سبب مذکور قویتر از مباشر بوده ومباشر در عمل مقهور سبب و غیر مستقل در اراده خویش باشد نه مانند محل مورد بحث که استقلال نائب، مفروض گرفته شده است.
با این توضیحات هرگاه اصالة الصحة در حق نائب و اجیر جاری شود، نسبت به صحت فعل این دو حکم خواهد شد و تمامی آثاری که بر عمل صحیح متوقف است بر آن نیز مترتب خواهد بود. مثلاً اگر عمل او نماز باشد؛ به حکم این قاعده عمل وی نماز صحیح شمرده شده و تمامی آنچه که بر نماز صحیح بار میشود بر آن عمل نیز از جهت همین عنوان مترتب خواهد بود و از جمله آن آثار، برائت ذمه منوب عنه و عدم لزوم استنابه دیگر از سوی او میباشد.
محقق نائینی بر گفتار شیخ رحمة الله ایراد گرفته و حاصل ایراد ایشان چنین است : تفکیک مذکور در کلام شیخ بین استحقاق اجرت از یک سو و برائت ذمه منوب عنه از سوی دیگر از عجیبترین گفتارهاست! چرا که اگر قصد نیابت محرز شود
به مقتضای قاعده صحت حکم میشود که فعل نیابتی صحیح بوده؛ هم استحقاق اجرت و هم برائت ذمه منوب عنه بر آن بار میگردد و اگر قصد نیابت احراز نگردد به هیچ کدام از دو مورد فوق حکم نخواهد شد. به عبارت دیگر استحقاق اجرت تنها بر صدور فعل صحیح از سوی نائب بار میگردد. واین خود موضوعی برای اثر دیگر یعنی فراغت ذمه منوب عنه است، با این حال چگونه ممکن است بین این دو مورد تفکیک قائل شد؟
اما تفکیک مذکور از جهتی قابل طرح است. توضیح آنکه: به حسب حکم واقعی، ملازمه بین دو اثر ثابت است چنانکه اگر قاعده صحت جاری باشد نیز آن دو اثر را اثبات میکنند. اما بعد از اینکه به واسطه برخی دلایل پیش گفته جریان قاعده ممنوع گردید ممکن است گفته شود اجیر بر عملی که صحت آن را ادعا مینماید استحقاق اجرت دارد. البته نه به خاطر قاعده صحت بلکه به این دلیل که وقتی در این مورد به طور عادی هیچ راهی برای صحت عمل او جز گفتار خودش وجود ندارد، ناگزیر اجاره منصرف به وی خواهد بود. البته اجیر گیرنده نیز میتواند یا خودش مراقب اجیر باشد یا اینکه شخصی را به عنوان مراقب عمل با وی همراه سازد و اگر این کار را نکرد و اجیر را تنها گذاشت و امر را به وی موکول نمود، ناگزیر بایستی قول اجیر را قبول نماید. این مطلب بر کسی که نسبت به احوال عقلا در امر اجاره آگاهی دارد ظاهر وآشکار است. (تأمل فرمایید)
نکته : گاهی برخی در این مقام بین مسأله نیابت و مسأله وضوی عاجز و مانند آن اینگونه تفصیل قائل شدهاند که: قاعده در مسأله اول جاری است امّا در مسأله دوم جاری نمیباشد. محقق همدانی رحمة الله در تعلیقات بر فرائد این تفصیل را اختیار کرده و استدلال آوردهاند که حاصل آن چنین است :
«تکلیفی که بر عهده عاجز است، ایجاد فعل به کمک شخص دیگری است. به عبارت دیگر آنچه بر او واجب است وضو است هرچند به کمک دیگری انجام پذیرد. بنابراین اجرای اصالة الصحة در فعل دیگری - که همان وضو دادن عاجز میباشد - صحت فعل عاجز یعنی وضو را ثابت نمیکند.
اشکال : اگر فعل معین به مقتضای قاعده، محکوم به صحت باشد همه آثار آن فعل بر آن مترتب خواهد بود حتی آثاری که بر لوازم عقلی آن مترتب است. به دلیل این که اصالة الصحة از امارات معتبره است نه از اصول عملیه و روشن است که صحت وضوی عاجز از آثار صحت فعل غیر میباشد. بلکه میتوان گفت این دو امر واحدی هستند که از جهت اسناد به عاجز و کسی که به او کمک میکند
تفاوت دارد. در نتیجه کلام محقق همدانی رحمة الله در اینکه اجرای قاعده صحت، وضو را اثبات نمیکند قابل پذیرش نیست.
مگر آنکه گفته شود قاعده صحت از اصول عملیهای است که لوازم عقلیه را اثبات نمیکند و نیز گفته شود این دو عنوان که با در نظر گرفتن دو اعتبار متفاوت بر فعل واحد منطبق میگردند، از قبیل لوازم عقلیه میباشند. اما هردو گفته محل اشکال است. البته میتوان بر جریان قاعده در موارد مشابه این مورد از جهت دیگری ایراد وارد کرد بدین معنا که سیره عقلائیهای که در اثبات کلیت این قاعده بدان استناد شد، در افعال غیر که در منظر و شنیدگاه مکلف انجام میشوند ومنشأ شک در آنها - احیانآ - غفلت از فعل غیر میباشد، جاری نیست. انسداد باب علم نیز که به عنوان حکمت حجیت اینگونه طرق برشمرده میشود، مربوط به غیر جاهایی است که عمل در جلوی چشم مکلف انجام میشود.
البته اگر حضور فاعل به گونهای باشد که گویی مانند بعید بوده و افعالش از دیدگاه مکلف پنهان است مثل حجامت کننده نسبت به شستن موضع حجامت در پشت انسان، بعید نیست که در این مورد اصالة الصحة در فعل فاعل جاری باشد و چه بسا به همین مطلب اشاره دارد آنچه وارد شده است: «لأنّ الحجّام مؤتمن؛ همانا حجامتکننده، امین است». (1)(دقت فرمایید)
در بین بزرگان علما این بحث وجود دارد که آیا قاعده صحت از امارات معتبره است یا اصول عملیه. از ظاهر کلام کسانی که حجیت آن را به ظهور حال مسلِم مستند میدانند بر میآید که قاعده مذکور، اماره معتبره است و در مقابل، محقق نائینی و برخی متأخرین، آن را از اصول عملیه میدانند. از عبارت شیخ اعظم نیزچنین برداشتی شده است هرچنداین برداشت محل تأمل و اشکال است.
یک سوی بحث نیز آن است که باید بین موارد قاعده تفصیل قائل شد. با این
1) وسائلالشیعه، ج 2، ابواب النجاسات، باب 56، ح 1.
توضیح که: اگر منشأ شک در صحت، احتمال تعمد اخلال در اجزاء و شرایط معتبر در عمل بوده یا آنکه احتمال داده شود فاعل با علم به حکم دچار غفلت یا سهو شده، قاعده در این موارد از امارات خواهد بود؛ زیرا احتمال تعمد، خلاف ظاهر حال فاعل است هم چنان که احتمال عارض شدن غفلت و سهو نیز با تعلیل وارده در باب قاعده فراغ منافات دارد؛ تعلیلی که به توجه بر متذکر بودن فاعل در حین انجام فعل نسبت به خود فعل اشاره دارد با این توجه که ورود چنین تعلیلی در باب قاعده فراغ آن را مختص به آن قاعده نمیکند؛ چرا که این مطلب امر عامی است که هم عامل را شامل میشود و هم حامل را (اولی در قاعده فراغ و دومی در این مطلب که مورد بحث ماست).
و اگر منشأ شک احتمال جهل فاعل به حکم باشد - بنابر اینکه قاعده این مورد را نیز شامل میگردد - ناچار باید بپذیریم که قاعده اصل تعبدی است؛ زیرا ملاک اماره بودن در آن وجود ندارد. محقق اصفهانی رحمة الله این دیدگاه را اختیار فرموده و در حاشیه بر کفایه آن را ذکر نموده است.
اما محقق نائینی بر ایشان ایراد وارد کرده که حاصل ایراد چنین است: نهایت چیزی که از تعلیل موجود در باب قاعده فراغ و هم چنین از ظهور حال مسلم فهمیده میشود، حمل فعل بر صحت نزد فاعل است، نه صحت واقعی که ما در صدد اثبات آن هستیم. بنابراین مجالی برای برشمردن این اصل از امارات معتبره باقی نمیماند، بلکه باید گفت فقط از سنخ اصول عملیه است.
گفتار ما : برای آنکه روشن شود این قاعده از امارات است یا اصلی از اصول عملیه، راهی جز بررسی مفاد ادله حجیت آن پیش رو نداریم. از سویی دلیل عمده در این مقام سیره مستمره عقلا ذکر شده، در نتیجه لازم است حال این سیره و خاستگاه آن مورد تحقیق و بررسی قرار گیرد. اینک با استمداد از توفیق الهی به تحقیق و بررسی این مسئله میپردازیم.
اگر منشأ سیره مذکور غلبه آن در خارج باشد، قاعده قطعاً از ظنون معتبر وامارات عقلایی خواهد بود و اگر خاستگاه سیره مذکور، اقتضای طبع عمل بر
رفتار صحیح بوده و اینکه عمل فاسد بر خلاف طبع صورت میپذیرد یعنی فاعل بر اساس انگیزههای خارجی عادتآ به سوی عمل صحیح روی میآورد وهمین عمل است که منبع آثار بوده و انجام دهندگان اعمال به چنین عملی توجه میکنند - چنانکه توضیح کامل آن هنگام ذکر ادله گذشت - در این صورت قاعده صحت از امارات خواهد بود مگر آنکه گفته شود مقتضای آن نه صحت واقعی، بلکه صحت فاعلی است. با این استدلال که آنچه طبع عمل به حسب نیات و انگیزههای عاملین اقتضای آن را دارد، صحت در نزد خودشان است نه صحت واقعی که ما اصل و اساس این قاعده را بر آن بنا نهادیم و از همین جا اشکال دامنگیر اساس و پایه این وجه شده و به همین جهت مبنای چنین سیرهای ساقط خواهد شد.
اما اشکال مذکور قابل دفع است؛ زیرا مخالفت اعتقاد فاعل با حامل هر چند کم اتفاق نمیافتد اما بیشتر، در موارد ابتلا حاصل میشود. بنابراین وجه در استناد سیره عقلا به اقتضای طبع عمل، در واقع ملاحظه غلبه از این جهت است. مشابه همین مطلب - از برخی جهات - تعلیلی است که در باب قاعده فراغ با این بیان از معصوم علیه السلام وارد شده است :
«هَو حِینَ یَتَوضَّأ أَذْکَرُ مِنهُ حِینَ یَشُکُّ؛ او در هنگامی که وضو میگیرد توجه بیشتری دارد تا هنگامی که شک میکند». (1)
یعنی فاعل از آنجا که غالبآ هنگام اشتغال به عمل، توجه و یادآوری بیشتری دارد میتوان فهمید که ظاهر حال او اینگونه است که مطابق با انگیزههای باطنی به انجام فعل صحیح اقدام نموده؛ چرا که عمل با چنین انگیزهای است که او را به اغراض واهدافش میرساند وبعید است که فاعلی بر فعل فاسد اقدام کند.
در یک کلام، فاعل به حسب طبع اولی و انگیزه ابتدایی متوجه عمل صحیح خواهد بود. در نتیجه تعلیل مذکور در باب قاعده فراغ شبیه مطلبی است که ما
1) وسائلالشیعه، ج 1، ابواب الوضوء، باب 42، ح 7 .
تحت عنوان اقتضای طبع عمل بر صحت بدان اشاره کردیم و اگر علت استقرار سیره بر آن، این باشد که در صورت عدم حمل فعل غیر بر صحت، حرج واختلال نظام به وجود خواهد آمد، باید گفت ظاهرآ قاعده از اصول عملیه تعبدیه خواهد بود؛ زیرا مفروض آن است که بنابر این تقدیر، ملاک اماریت در آن وجود نداشته، فقط به جهت برخی مصالح جامعه پایه ریزی شده است.
چون از میان وجوه مذکور وجه دوم اقوی دانسته شد، اقوی آن است که قاعده فراغ از امارات باشد. این مطلب از آن چه در دفع کلام محقق نائینی مبنی بر اماره نبودن قاعده یادآور شدیم روشن میگردد؛ چراکه ظاهر حال فاعل، آن است که عمل را بر طبق اعتقاد خویش به طور صحیح انجام میدهد نه بنابر صحت واقعی که مقصود در این مقام است. دلیل این مطلب نیز این بود که هر دو معنا در بیشتر مواردابتلاتطابق دارندهرچندپذیرفتیم که اختلاف آن دونیزدرواقع اندک نیست. بنابراین ملاک اماره بودن که هماناکشف ظنی از واقع است در آن موجود میباشد.
البته وجه دفع مختار محقق اصفهانی نیز روشن میگردد. ایشان اینگونه قائل به تفصیل شدند که اگر منشأ شک، احتمال تعمد یا بروز غفلت و سهو از سوی غافل - با علم به حکم - باشد از امارات است و اگر منشأ شک احتمال جهل به حکم باشد از اصول عملیه خواهد بود.
دلیل ما در دفع این کلام آن است که همین که مورث ظن نوعی و در بیشتر موارد کاشف ظنی است کافی است که از امارات باشد هر چند در بعضی موارد به علت امور عارضی، موجب ظن شخصی نمیشود و آنچه که ایشان؛ ادعا نمودهاند که غالبآ فاعلین نسبت به افعال صحیح و فاسد جهل دارند، ممنوع وغیر قابل پذیرش است.
ثمره نزاع
برخی گفتهاند ظهور ثمره نزاع در این که اصل مذکور، از امارات باشد یا از اصول عملیه، در اثبات لوازم عقلیه و عادیه آن است - همچنان که در موارد دیگری که اختلافی بین امارات و اصول پیش میآید نیز مطلب همین گونه
است - و مثال این مورد، جایی است که شک پیدا شود خرید شخص با چیزی که قابل ملکیت نیست مانند خمر وخنزیر صورت گرفته یا با چیزی که قابلیت ملکیت دارد مانند عینی از اعیان اموال خود شخص انجام پذیرفته است. با وجود این شک و بنابر این که اصل مورد نظر را از اصول تعبدیه بدانیم، حکم به صحت خرید مذکور میشود و چون خرید صحیح بوده چیزی از ماترک مشتری به بایع منتقل نمیشود و لازم نیست عین مذکور از ماترک مشتری خارج شود؛ زیرا اصل، عدم آن است. اما بنابراین که اصل مورد نظر را از امارات بدانیم، به مقتضای قاعده صحت حکم میشود که چیزی از ماترک مشتری به بایع منتقل شود. این نظر شیخ اعظم رحمة الله است.
نیز از علّامه؛ در کتاب قواعد این گونه حکایت شده است که اگر موجر ومستأجر اختلاف پیدا کنند و موجر بگوید: «آجرتک کل شهر بدرهم؛ در مقابل هرماه به یک درهم اجاره دادم» و مستأجر بگوید: «بل سنة بدینار؛ در مقابل یک سال به یک دیناراجاره کردم».دراین مورددرتقدیم قول مستأجراشکال وجوددارد و اگر قول مالک را مقدم بدانیم، اقوی این است که عقد، در ماه اول صحیح است.
و همچنین است اشکالی که در تقدیم قول مستأجر وجود دارد، هنگامی که او اجرت مدت معلوم و عوض معینی را ادعا کند و مالک معلوم بودن مدت یا معین بودن عوض را منکر شود. در این جا نیز اقوی تقدم قول مستأجر است البته در جایی که متضمن دعوی نباشد.
مرحوم علّامه قول مستأجر را که بر صحت اجاره در دو مورد مذکور ادعا میکند به شرط این که متضمن دعوی نباشد و عدم قبول قول در جایی که متضمن دعوی باشد، مقدم دانستهاند و ظاهرآ در عدم اثبات قاعده برای لوازم عقلیهای که مترتب بر صحت نیستند نیز همین گونه است. به تعبیر دیگر حکم به صحت اجاره در فرض اول مقتضی این نیست که شرعآ هر سالی در مقابل یک دینار قرار بگیرد! بلکه این مطلب از لوازم عقلیهای است که مفروض بحث میباشد. همچنان که صحت در فرض دوم اقتضای وقوع آن بر مدت معین یا
عوض مشخص را ندارد بلکه چیزی که آن را لازم این مطلب مینماید آگاهی ما از خارج نسبت به کیفیت مورد تنازع در هر دو امر است.
تحقیق
معروف آن است که مجرد اینکه چیزی از امارات معتبره باشد کافی است تا تمام آثار شرعیهای که برای مورد آن ثابت است - هر چند با وسائط عقلیه یا عادیه - برخورد آن نیز بار شود. اما این مطلب هر چند بین اصولیین در قرنهای اخیر شهرت یافته است، هیچ پایه و اصل و اساسی ندارد بلکه حق آن است که این ترتب آثار، تابع دلیل حجیت اماره باشد، آن هم به حسب اختلافاتی که در غایت موجود در هر مقام است - و البته مقامات نیز بسیار مختلفند - تا آنجا که نسبت به ترتب لوازم عقلیه بر «بیّنه» که نزد آنها از امارات شرعیه به حساب میآیدنیزنمیتوان حکم کردهرچندتعدادی ازعلمانسبت به آن تصریح کردهاند.
به عنوان مثال وقتی از خارج بدانیم که مایع مشخصی اگر نجس باشد حتمآ خمر است و سپس بیّنهای بر نجاست آن اقامه شود، آیا به راستی میتوان حکم کرد که آن مایع خمر است و تمامی آثاری که بر خمر مترتب است بر آن نیز با میشود؟! گمان نمیرود احدی در عمل به چنین امری ملتزم باشد هر چند در حین بحث و گفتگو قائل بدان باشد؛ زیرا اعتبار چنین لوازمی منحصر بر چیزی است که از اطلاق ادله حجیت آن فهمیده میشود. بر این اساس، مفاد قاعده «ید» - اگر حجیت آن را از باب امارات بدانیم - جز اثبات ملکیت و احکام و لوازم ملکیت نیست اما هرگز نمیتوان به ثبوت احکامی که از غیر جهت ملکیت بر مورد این قاعده ثابت میگردد حکم نمود. مثلاً اگر اجمالاً بدانیم که مایعی یا خمر است یا آب مطلق، سپس قاعده ید دلالت کند که آن مایع «ملک» است وقابلیت ملکیت دارد، هرگز نمیتوان حکم کرد که آن مایع آب مطلق است واحکام آب مطلق از قبیل طهارت حدثیه وخبثیّه بر آن جاری میشود.
حاصل آنکه مفاد قاعده ید تنها ثبوت ملکیت برای صاحبش بوده و هر اثری که برای ملکیت قابل تصور است در مورد آن نیز مترتب است. البته بعید نیست
بعضی از لوازم آن مانند «شهادت» نیز قابل اثبات باشد چنانکه در برخی اخبار، این مطلب به چشم میخورد و همین اخبار بر جواز شهادت بر ملک به مجرد ید دلالت دارند اما در هر حال نمیتوان پذیرفت که تمام لوازم و آثار عقلیه و عادیه - هر چند ارتباطی به عنوان ملکیت نداشته باشند - بر آن بار شود.
همچنین است قاعده «فراغ» - اگر آن را از امارات بدانیم - زیرا نهایت چیزی که از آن استفاده میشود صحت عملی است که انجام آن به پایان رسیده وآثار عمل بر آن مترتب است؛ آثاری همچون فراغ ذمه واحکام مترتب بر آن. امّا هرگز همه لوازم عقلی وعادی - هر چند از جهات دیگر - بر آن بار نخواهد شد مثل اینکه نمازگزار را فعلاً نیز با وضو بدانیم در جایی که منشأ شک در صحت نماز او، داشتن وضو هنگام نماز باشد. به همین جهت است که برای اعمال بعدی حکم به تحصیل طهارت میشود.
از همین قبیل است اصالة الصحة در فعل غیر؛ چرا که مفاد آن - ولو بنابر قول اماره بودن - این است که فعل صحیح باشد و تمام احکام صحت هر چند به وسائط عقلیه عادیه بر آن بار گردد اما لوازم و ملزومات و احکامی که در موضوع آنها صحت و فساد اخذ نمیگردد، هرگز به وسیله این قاعده اثبات نخواهد شد.
با این توضیح به بررسی دو فرع ابتدایی در این بحث میپردازیم. در فرع اول صحت شراء، هرچند واقعآ مستلزم انتقال چیزی از ماترک مشتری به بایع است اما این مطلب قطعآ از احکام صحت شراء به خودی خود به شمار نمیآید؛ زیرا اثر این صحت، انتقال ثمن به بایع است به هر صورتی که باشد. اما این ثمن شخصی - در فرع مذکور عینی از اعیان مملوکه و جزو اموالی است که از مشتری برای ورثه او به جای مانده و این واقعیت چیزی است که ما از خارج میدانیم نه اینکه از آثار صحت شراء ولو به واسطه باشد.
آنچه ذکر شد نسبت به جریان اصالة الصحة در این فرع بود. اما برخی گفتهاند: «ما اجمالاً میدانیم که مشتری، یا مالک مثمن نیست و یا آنکه چیزی از
ماترک او به بایع انتقال یافته است بنابراین، حکم به اینکه وی مالک مثمن بوده ودر نتیجه همه ماترک او به وراث منتقل میشود، قطعآ حکم باطلی است». این مطلب، سخن حقی است اما ربطی به قاعده صحت و احکام آن ندارد هرچند که در استنباط حکم این مسأله دخیل است.
از همین جا وضعیت فرع دوم که از کتاب قواعد حکایت شده نیز مشخص میشود. با این توضیح که هرگاه مالک و مستأجر در زمینه مدت یا عوض اختلاف پیدا کنند و مستأجر مدت مشخصی یا عوض معینی را ادعا نماید ومالک آن را انکار کند، اصالة الصحة در این مورد اقتضا میکند که قول مستأجر مقدم شمرده شده و نظر مالک که مدعی فساد میباشد قبول نشود مگر آنکه بیّنهای بر فساد اجاره فوق ارائه کند. در نتیجه تمامی احکام مربوط به صحت - ولو به وسائط عقلیه و عادیه - بار میشود. اما مدت اجاره و عوض به چه دلیل ثابت خواهد شد؟ اثبات این امر به مجرد حکم به صحت امکانپذیر نیست مگر آنکه از خارج بدانیم که اگر این اجاره صحیح باشد با این عوض معلوم یا چنین مدت مشخصی صحیح است و در غیر این صورت صحت اجاره به خودی خود هرگز متوقف بر مدت خاص یا عوض مشخصی نبوده بلکه اعم از آن است.
مرحوم علامه رحمة الله نیز در آخر فرمایش خود کاملاً درست فرمودهاند که: «من تقدیم قول المستأجر فیما لم یتضمّن دعوی» (1)، اما حکم این مسأله از جهت صحت
اجاره در ماه نخست - هنگامی که اختلاف پیدا کرده و موجر میگوید به تو اجاره دادم در مقابل هرماه به یک درهم و مستأجر میگوید اجاره کردم در مقابل سالی به یک دینار - یا عدم صحت اجاره، مجال دیگری میطلبد که با مطلب مورد نظر ما در اینجا که فروع اصالة الصحة است ارتباط ندارد و جایگاه آن در کتاب اجاره است که به آن پرداختهایم.
1) قواعد الاحکام، ج 2، ص 310.
اشکالی در این نیست که قاعده صحت بر اصالة الفساد در معاملات و اصالة الاشتغال در عبادات مقدم است. دلیل این تقدم بنابر نظر ما که حجیت قاعده را همچون سایر امارات معتبره میدانیم واضح و روشن است اما دلیل تقدم قاعده بنابر نظریهای که آن را اصل عملی میداند این است که اگر قاعده بر اصالة الفساد و اصول موضوعیه مقدم نباشد، از اصل و ریشه لغو خواهد بود؛ چرا که هیچ موردی یافت نمیشودکه جاری مجرای قاعده صحت باشدمگراینکه درآن مورد اصالة الفساد - در معاملات - یا اصالة بقای اشتغال ذمه - در عبادات - وجود دارد.
علاوه بر این گاهی گفته میشود: اصالة الصحة نسبت به دو مورد مذکور از قبیل اصول سببیه است با این توضیح که شک در بقای اشتغال ذمه در عبادات یا شک در حصول آثار معاملات از نقل و انتقال و دیگر آثار، در واقع مسبب از صحت آن عمل عبادی یا عقد صادر از عاقد میباشد.
تا اینجا موقعیت قاعده نسبت به اصالة الفساد ذکر شد اما نسبت به اصول موضوعیه که در موارد قاعده صحت جاری هستند نیز اشکالی در تقدم قاعده بر آن وجود ندارد. دلیل این مطلب بنابر اینکه قاعده از امارات معتبره باشد روشن است. اما بنابر اینکه در شمار اصول عملیه باشد علت تقدم، همان لزوم لغویتی است که در اصالة الفساد ذکر شد؛ زیرا بسیار کم یافت میشود موردی که مجرای اصالة الصحة باشد مگر آنکه در زمینه آن اصول موضوعیهای بر خلاف آن یافت میشود. مثلاً هرگاه در صحت عبادتی شک شود و این شک از جهت طهارت یا استقبال یا موارد دیگر باشد، اصالة عدم این امور دلالت بر فساد عبادت دارد هم چنان که اگر در عقدی از عقود از جهت شک در معلومیت عوضین یا انشای صحیح یا قدرت بر تسلیم شکی حاصل شود، اصالة عدم این امور مقتضی فساد عقد است؛ زیرا علم متعاقدین و قدرتشان و هم چنین صدور انشای صحیح از ناحیه آنان، همگی از امور حادث هستند که مسبوق به عدم میباشند، بنابراین برای اصالة الصحة جز موارد بسیار کمی مجالی باقی نمیماند.
شبهه : اینگونه نیست که شرایط متعاقدین یا عوضین همیشه از امور وجودیه مسبوق به عدم باشد؛ زیرا گاهی شک از ناحیه زوال قدرت متعاقدین یا زوال علم آن دو بعد از قطع و یقین به وجود آن حاصل میشود و مانند این موارد بسیار زیاد است. در نتیجه مجالی برای قائل شدن به لزوم لغویت بر فرض تقدیم اصول موضوعیه بر قاعده باقی نمیماند.
پاسخ : آنچه مسبوق به عدم نیست غالبآ پیشی گرفتن وجودش معلوم است مثلا شک شود که آیا متعاقدین یا عوضین بر شرایط صحتی که قبلاً داشتند باقی هستند یا نه؟ و روشن است که اعتبار اصالة الصحة در اینگونه مقامات نیز لغو خواهد بود؛ زیرا اصول وجودی که در چنین مجراهایی جاری است موجب بی نیازی از اصالة الصحة خواهد بود. (دقت فرمایید)
اما مواردی که وضعیت آنها از جهت وجود و عدم معلوم نباشد بسیار اندک است و نباید قاعده را بر آنها تنزیل کرد.
از عموم قاعده صحت دو مورد استثنا شده است که ذیلاً بدانها میپردازیم.
مورد اوّل : جایی که عمل، به حسب طبیعتش مبنی بر فساد باشد به گونهای که صحت در آن امری استثنایی و برخلاف طبع آن تلقی شود مانند بیع وقف. چنین بیعی طبیعتاً فاسد است؛ زیرا مال وقف نه فروخته میشود و نه به ارث میرسد وبیع آن تنها در امور خاصی جایز است که در برخی موارد عارض میگردد وموجب عمل بر خلاف مقتضای طبیعت وقف میشود مانند پیدایش اختلاف بین ارباب وقف و منجر شدن به خرابی آن. توضیح و تفصیل چنین مواردی در ابواب وقف ذکر شده است.
مثال دیگر، بیع عین مرهونه است که طبیعت اولیه آن اقتضای فساد دارد و اگر در مواردی صحیح باشد تنها با اذن از سوی مرتهن صحیح خواهد بود. در ابواب عبادات مثالهای فراوانی برای این مورد وجود دارد مانند نماز در لباسی که
نجس بودن آن معلوم است. چنین نمازی قطعآ فاسد است مگر در موارد خاصی که به واسطه سرما یا... ضرورتی پیش بیاید.
در این مقامات و مانند آن هرگاه در صحت عقد یا عبادتی که از سوی غیر صادر میشود شکی بهوجود آید، هرگز جایز نیست که با اعتماد بر قاعده صحت به صحت آن عقد یا عبادت حکم شود بلکه باید دلیل دیگری اقامه گردد. علت عدم پذیرش قاعده صحت در این مقامات - چنانکه در گذشته تکرار شد - آن است که دلیل عمده این قاعده سیره مستمره بین عقلا است و این سیره در چنین مقاماتی جاری نیست. محقق یزدی رحمة الله در جلد اول از ملحقات عروة مطلبی ذکر کردهاند که آوردن آن در اینجا بیفایده نیست. عبارت ایشان در مسأله 63 از کتاب وقف چنین است :
«إذا باع الموقوف علیه أو الناظر، العین الموقوفة ولم یعلم أن بیعه کان مع وجود المسوغ أولاً؛ فالظاهر عدم جریان قاعدة الحمل عَلی الصحة فلو لم یثبت المسوغ یجوز للبطون اللاحقة الانتزاع من یدی المشتری؛ فهو کما لو باع مال غیره مع عدم کونه فی یده ولم یعلم کونه وکیلاً عن ذلک الغیر، فإنّه لا یصحّ ترتیب أثر البیع علیه، ودعوی الموقوف علیه أو الناظر وجود المسوغ لا تکفی فی الحکم بصحة الشراء ولا یجوز مع عدم العلم به الشراء منها.
و دعوی الکفایة من حیث کونهما من «ذی الید» الذی قوله مسموع بالنسبة إلی ما فی یده، ولذا إذا رأینا شیئاً فی ید الدلال المدعی للوکالة عن صاحبه فی بیعه جاز لنا الشراء منه، مدفوعة بأنّ ید مدعی الوکالة ید مستقلة وامارة عَلی السلطنة علی التصرف فیه، بخلاف ید الموقوف علیه مع اعترافه بأنّ ما فی یده وقف، فإنّها لیست یداً مستقلة لأنّها فی الحقیقة ید الوقف، المفروض عدم جواز بیعه؛ فید الموقوف علیه والناظر انما تنفع فی کیفیة التصرفات التی هی مقتضی الوقف لا فی مثل البیع الذی هو مناف ومبطل له؛ فهی نظیر ید الودعی التی لا تنفع إلّا فی الحفظ لا فی البیع، فإذا ادعی الوکالة بعد هذا فی البیع احتاج إلی الإثبات؛ وأنّ ید الأمانة صارت ید وکالة وإلّافالأصل بقاؤها عَلی ما کانت علیه؛ هرگاه موقوف علیه یا ناظر، عین موقوفه را
بفروشند اما معلوم نباشد که این بیع با وجود مسوِّغ و مجوز بوده یا نه، ظاهر عدم جریان قاعده حمل بر صحت در چنین موردی است و اگر وجود مسوغ ثابت نشود بطون آینده (کسانی که در دورههای بعد وقف به آنها تعلق میگیرد) میتوانند عین موقوفه را از دست مشتری بگیرند. این مورد مانند جایی است که کسی مال دیگری را میفروشد در حالی که آن مال در دست او نیست و معلوم هم نیست که این شخص وکیل دیگری باشد. در چنین موردی اثر بیع بر آن مترتب نخواهد شد. از طرفی اگر موقوف علیه یا ناظر ادعا کنند که مجوز وجود داشته، صرف این ادعا در حکم صحت به شراء کافی نیست و با عدم علم به مسوِّغ شراء از این دو پذیرفته نمیشود و جایز نیست.
ممکن است ادعا شود این دو مورد از سوی صاحبان ید که قولشان نسبت به آنچه در دست دارند مسموع است صادر شده و به همین اندازه در صحت این عقود کافی است چنان که اگر چیزی در دست دلالی باشد و او ادعا کند که از سوی صاحب آن چیز برای فروش آن وکالت دارد خریدن آن جایز است. اما این ادعا قابل دفع است؛ زیرا ید مدعی وکالت، ید مستقل و اماره سلطنت بر تصرف در هر چیزی است که در دست اوست، بر خلاف موقوف علیه وقتی خودش اعتراف میکند آنچه در دست دارد وقف است و چنین یدی، ید مستقله نیست ودر حقیقت، ید وقف است که عدم جوازبیع آن مفروض میباشد.
پس ید موقوف علیه وناظر تنها در کیفیت تصرفاتی که مقتضی وقف هستند سودمند میباشد نه در مواردی مانند بیع که در اصل با وقف منافات داشته ومبطل آن است. در واقع ید موقوف علیه مانند ید وَدَعی است که تنها در حفظ ودیعه نفع دارد نه در بیع آن و اگر ادعای وکالت در بیع نماید احتیاج به اثبات دارد وباید ثابت شود که ید امانت به ید وکالت تبدیل شده است. در غیر این صورت اصل، بقای آن بر همان است که بوده».
گفتار ما : اینکه فرمودند قاعده صحت در اینجا جریان ندارد حرفی صحیح
ومتین است دلیل آن نیز همان است که ذکر کردیم. اما مورد اعتماد نبودن ادعای موقوف علیه یا ناظر بر وجود مجوز، به دلیل تقدم قول صاحب ید (و اینکه موقوف علیه ید مستقله نمیباشد) قابل پذیرش نیست؛ زیرا متصدی بیع وقف - بنابر آنچه که در کتاب بیع بدان تصریح نمودهاند - یا آن دسته از کسانی هستند که در حال حاضر وقف بدانها تعلق دارد (البته به ضمیمه حاکم که از ناحیه کسان دیگری که وقف بدانها تعلق میگیرد ولایت دارد) و یا خصوص ناظر است.
شیخ اعظم ما در کتاب مکاسب میفرماید :
«إنّ المتولی للبیع هو البطن الموجود بضمیمة الحاکم القیم من قبل سائر البطون ویحتمل إن یکون هذا إلی الناظر إن کان، لأنّه المنصوب لمعظم الأمور الراجعة إلی الوقف، إلّا أن یقال بعدم انصراف وظیفته المجعولة من قبل الواقف إلی التصرف فی نفس العین؛ متولی بیع وقف بطن موجود به ضمیمه حاکمی است که از جانب سایر بطون قیمومیت دارد و محتمل است که چنین تولیتی را متعلق به ناظر بدانیم - اگر باشد - چرا که ناظر برای امور مهم و معضلی که مربوط به وقف میباشد منصوب شده است. مگر آنکه گفته شود وظیفهای که از ناحیه واقف بر عهده او قرار داده شده منصرف به تصرف در نفس عین نیست». (1)
در هر صورت متولی بیع وقف یا «موقوف علیه همراه با حاکم» است یا «ناظر» و ید این دو قبل از حاصل شدن مجوزهای بیع، ید تصرف است که در منافع وقف آن را در مصارف خود صرف میکند و در عین وقف به اصلاح وتدبیر آن میپردازد اما بعد از حصول مجوز، ید این دو ید بیع و تبدیل کردن عین موقوفه و یا صرف قیمت آن در مصارف خاص میباشد و تفصیل این مطلب در ابواب بیع وقف ذکر شده است.
نتیجه آنکه ید موقوف علیه و ناظر با اختلاف ظروف متفاوت میشود، یعنی ید این دو در ظرف وجود عدم مجوز، ید مستقل نیست اما در ظرف وجود
1) المکاسب، ج 4، ص 69.
مجوز، ید مستقلی است که بیع برای آن جایز است. به عبارت دیگر ید این دو در هر حال ید مستقلی است اما تصرفات هرکدام در عین موقوفه بهوسیله بیع، مشروط به شرایط مشخصی است. مانند همین مورد ید ولی است که در اموال مولی علیه ید مستقلی است اما تصرفاتش در آن اموال وابسته به وجود مصلحت یا عدم مفسده میباشد با اختلافی که در این زمینه وجود دارد.
با این توضیح بعید نیست که اعتماد بر ادعای موقوف علیه یا ناظر مبنی بر وجود مجوز در بیع وقف، جایز باشد هم چنان که اعتماد بر ادعای وی مبنی بر وجود مجوز در بیع مال مولی علیه بلا اشکال جایز است. مگر آنکه گفته شود وجودمجوزدربیع وقف امری نادرواتفاقی است به خلاف وجودمصلحت درمال مولی علیه که امری شایع وفراگیراست وفارق بین این دو جایگاه نیز همین مطلب است. بنابراین متولی بیع وقف که ادعای وجود مجوز برای بیع میکند هر چند نسبت به عین موقوفه ذوالید میباشد اما در ادعای خویش متهم است وبه همین جهت مدعای او شنیده نمیشود به خلاف ولیّ. این امر بسیار نزدیک به واقع به نظر میرسد و اتفاقآ سرّ قبول نکردن ادعای موقوف علیه یا ناظر مبنی بر وجود مجوز در بیع عین موقوفه همین مطلب است نه آنچه که محقق یزدی رحمة الله فرمود.
اما اینکه فرمود: «گفتار ودعی وقتی ادعای وکالت در بیع ودیعه میکند قابل اعتماد نبوده و نیازمند به این است که اثبات نماید ید امانت به ید وکالت تبدیل شده است».حرف عجیبی است و تردیدی نیست که باید ادعای او مسموع وقابل اعتمادباشد؛زیراقطعآهرگاه دردست زیدمالی مشاهده شود و بعد از مدتی همان مال در دست عمرو دیده شود و عمرو ادعا کند که از زید در بیع آن مال وکالت دارد، در قبول ادعای او شک و تردیدی نخواهد شد. با این حال آیا به راستی اوضاع ید ودعی بدتر از جایی است که اصلاً یدی بر مال وجود نداشته باشد؟!
در مجموع، دست به دست شدن، امر شایع و فراگیری است که گفتار مدعی آن تا وقتی متهم نباشد مورد قبول و پذیرش است. به عنوان مثال هرگاه کسی
ادعای وکالت از ناحیه غیر در فروش مال او را داشته باشد سپس روز دیگر ادعا کند که خودش آن را از مالک خریداری کرده یا مالک مال را به او بخشیده است، بدون شک قول او مورد قبول واقع شده و پذیرفته میشود که ید وکالت به ید ملک تبدیل شده است. هم چنین اگر ببینیم کسی ساکن خانهای شده و ادعا میکند آن را اجاره کرده و پس از مدتی ادعا کند که خانه را از مالک خریداری نموده، در صورتی که این شخص متهم نباشد بدون تردید گفتهی او و نیز اینکه ید استیجار به ید ملک منقلب شده است مورد پذیرش واقع میگردد و مثالها در این زمینه فراوان است.
مورد دوم : هرگاه فاعل در فعلی که انجام میدهد متهم باشد، حمل فعل او بر صحیح مشکل است. البته باید توجه داشت که مراد از اتهام در این جا وجود قرینههای ظنیه خارجیهای است که به طور عادی برای کسی که از آن اطلاع یابد موجب ظن به فساد عمل میشود نه هر ظن شخصی که از هر جایی حاصل میشود. مثال این مورد جایی است که کسی در فروش اموال فراوانی که با کیل یا وزن فروخته میشود وکیل باشد و ادعا کند که آن اموال را با مراعات تمامی شرایط صحت در فروش از کیل و وزن و دیگر شرایط فروخته است اما این معامله در مدت زمانی که به طور عادی نمیتوان در آن زمان چنین مالی را با چنین دقتی به فروش رساند صورت گرفته باشد. در این جا هر چند رعایت شروط مذکور به خودی خود امکانپذیر است اما همین که به طور عادی ومعمول نمیتوان این عمل را در چنین زمانی انجام داد، قرینه ظنیهای است که موجب سوء ظن در ادعای شخص شده و برای بیشتر مردم نسبت به امری که ادعا میکند اتهام برانگیز است. هم چنین است وقتی اجیر برای صلاة، ادعا میکندکه نمازهای فراوانی رابارعایت جمیع اجزاء و شرایط از طهارت وموالات و غیره بجا آورده اما در زمانی که عادتآ امکان انجام چنین عملی در آن مدت امکانپذیر نیست و مثالهایی دیگر.
روشن است که اعتماد بر قاعده در صحیح دانستن این گونه افعال هنگام شک در صحت آنها بسیار مشکل است. دلیل این مطلب همان است که نظیر آن در مورد اول گذشت یعنی قصور ادله حجیت قاعده - که عمده آن سیره مستمره بین عقلا بود - از فراگیری این گونه موارد، چنانکه بر اهل تتبع و تحقیق پوشیده نیست. اگر هم به طور کلی پذیرفته نشود، لااقل موجب شک و تردید بوده وهمین اندازه در حکم به عدم صحت در امثال این موارد کافی است. البته میتوان گفت که مورد اول در واقع به مورد دوم بازگشت دارد؛ زیرا بیع وقف با ادعای وجود مجوز و امثال آن، غالبآ از مظانّ تهمت است و مدعی آن در آنچه ادعا میکند مورد تهمت میباشد. (دقت فرمایید)
از عناوین کلمات علما بر میآید که قاعده صحت به افعال دیگران اختصاص دارد و حتی ظاهر سخنان بعضی بزرگان اشاره به این دارد که این قاعده فقط وفقط مختص به افعال مسلمین است. اما چنانکه در صدر بحث ذکر شد، در اجرای قاعده به هیچ وجه فرقی بین مسلمان و غیر مسلمان وجود ندارد؛ زیرا مدرک این قاعده بنای عقلا بر صحت و هم چنین سیره مستمرهای است که عقلا در امورشان دارند و روشن است که از این جهت فرقی بین اتباع مذاهب مختلف وملیتهای گوناگون و دیگران قائل نیستند و شارع مقدس نیز همین قاعده را امضا فرموده و از آن جلوگیری نکرده است. مسلمانان نیز پیوسته در اعصار وامصارگوناگون بامعاملاتی که از اهل ذمه صادر میشده معامله صحت میکردند هر چند که احتمال فساد - ولو در مذهب خودشان - در معامله آنها وجود داشته است.این سیره،دلیلی جزعمومیت قاعده وعدم اختصاص آن به مسلمانان ندارد.
البته در دو مورد حمل فعل غیر مسلمان بر صحیح امکانپذیر نیست: یکی جایی که غیرمسلمان اصلاامکان فعل صحیح برایش وجود نداشته باشد، دیگری
وقتی علم تفصیلی داریم که غیر مسلمانان با مسلمانان اختلاف عقیدهای در احکام دارند و وجه جامعی بین این دو عقیده قابل تصور نیست.
توجه به این نکته جالب است که چنانکه در تنبیه اوّل گذشت عدم جریان قاعده صحت در دو مورد مذکور مختص به غیر مسلمانان نیست بلکه در حق خود مسلمانان هم جاری است؛ هنگامی که در آرای فقیه با هم اختلاف داشته باشند و وجه جامعی بین آرای مختلف وجود نداشته باشد. بنابراین، این مطلب مخصوص و منحصر به غیر مسلمانان نخواهد بود.
اما در مورد تخصیص قاعده مختص به افعال غیر، باید گفت ظاهر عناوین وکلمات بزرگان در مقامات مختلف به همین مطلب اشاره دارد و از ادلهای که عدهای از بزرگان در مورد قاعده صحت عنوان کردند مثل آیات و اخباری که در اجرای قاعده صحت به آنها استدلال شده همین مطلب بر میآید. حتی بعضی از بزرگان به تخصیص قاعده صحت به افعال غیر تصریح کردهاند مانند محقق نائینی که در ابتدای کلام در همین مسأله میفرماید :
«لا ریب فی اختصاصها بفعل الغیر وأمّا بالنسبة إلی فعل الشخص فالمتبع فیه قاعدة الفراغ فلیس هناک أصل آخر یسمی بأصالة الصحة غیر تلک القاعدة؛ شکی در اختصاص این قاعده به فعل غیر وجود ندارد اما نسبت به فعل شخص، قاعدهای که از آن تبعیت میشود قاعده فراغ است، بنابراین در این جا اصل دیگری غیر از قاعده فراغ به اسم اصالة الصحة وجود ندارد که شامل تبعیت و اجراء باشد». (1)
اما حق آن است که: اگر قائل به عمومیت «قاعده فراغ» و شمولیت آن نسبت به تمامی افعال از عبادات و غیر عبادات شویم و در این زمینه فرقی بین نماز وروزه و خرید و فروش و نکاح و عتق و تطهیر لباس و دفن اموات و دیگر افعالی که صحت و فساد در آنها قابل تصوّر است، قائل نباشیم، در این صورت مجالی برای نزاع در شمول این قاعده نسبت به افعال خود مکلف باقی نمیماند چون با قاعده فراق (و این شمول فراگیر) از این بحث بینیاز هستیم.
1) أجود التقریرات، ج 2، ص 482.
اما اگر قاعده فراغ را مختص به عبادات و اعمال مرتبط با عبادات بدانیم، ظاهرآ استناد به قاعده صحّت درمواردشک درافعال خودمکلّف ازجهت اخلال به بعضی اجزاء و شرایط آن و یا وجود برخی موانع در آن، جایز خواهد بود.
دلیل بر اجرای قاعده صحت در این مقام که موضوع آن، فعل خود مکلف است همان دلیلی است که در غیر این مقام ارائه شد که در مورد جریان قاعده صحت در افعال غیر بود و گذشت که عمده دلیل بر اجرای قاعده صحت در افعال غیر، سیره مستمره بین عقلا است وقتی ما حال عقلا را جستجو میکنیم میبینیم که در افعال خودشان هم همین قاعده را جاری میکنند. آیا میتوان تصور کرد که یکی از عقلا در مورد آثاری که از عقود و ایقاعاتی که در زمانهای گذشته از او صادر شده و اکنون در صحت آن (عقد یا ایقاع) شک کرده و دلیلی برای آن پیدا نمیکند، در حکم به آن آثار توقف نماید؟! هرگز این طور نیست، بلکه عقلا همواره نسبت به آنچه در زمانهای دور و نزدیک از آنها صادر شده، معامله صحیح انجام داده و بر آن آثار صحیح بار میکنند و به مجرد شک در مورد آنها توقف نمینمایند مگر آنکه دلیلی بر فساد عمل پیدا شود.
همان علتی که عقلا را در اجرای سیره در افعال غیر فرا میخواند، در افعال خود مکلف هم وجود دارد و هر چیزی که به عنوان ملاک برای صحت در افعال غیر موجود بود، در افعال خود مکلف هم همان ملاک موجود است. این مطلب با دقت در علتی که موجب اختیار این بنا از سوی عقلا بود به روشنی واضح میگردد با این توضیح که: علت اصلی روی آوردن عقلا به سیره مذکور، امور سه گانهای است که در گذشته ذکر شد و ذیلاً بدان اشاره میشود :
امر اول: غلبه خارجیه، که موجب پیدایش ظن میگردید.
امر دوم: اقتضای طبع عمل بر صحت آن هم از جهت اینکه فاعل به حسبانگیزههای خارجی به عمل صحیح روی میآورد.
امر سوم: عسر و حرج و اختلال نظام، که از ترک مراعات این قاعده حاصل میگردید.
روشن و واضح است که این امور سه گانه نسبت به افعال خود مکلف نیز جاری است همان طور که نسبت به افعال غیر جاری میباشد. بلکه میتوان گفت جریان این امور در مورد خود مکلف سهلتر و آسانتر از جریان آن در افعال غیر است؛ زیرا اشکالی که از جهت اختلاف «صحت عند الفاعل» با «صحت عند العامل» در افعال غیر وجود داشت در اینجا وجود ندارد؛ چرا که در این مورد حامل همان عامل است.
موضوع بحث در این تنبیه با این سئوال روشن میگردد که آیا قاعده صحت مختص به «افعال» صادره از غیر است یا «اقوال و اعتقادات» دیگران را هم شامل میشود؟ حق این است که اگر مراد از صحت در باب اقوال مطابقت مدالیل اقوال با واقع باشد، حمل اقوال بر صحت به این معنا در واقع عبارت دیگری از حجیت است و متکفل این بحث موضوع حجیت خبر واحد است و معلوم است که خبر هر مخبری به طور مطلق حجت نمیباشد بلکه مشروط به شرایطی است که در محل خودش مورد بحث قرار گرفته البته بنابر اختلافاتی که بین بزرگان در این زمینه وجود دارد. و اگر مراد از صحت این باشد که آن فعل، فعلی از افعالی است که از متکلمین به آنها به این اعتبار صادر شده و دارای آثار شرعیه میباشد مثلا در صحت قرائت یا اذکار موجود در صلات که از امام جماعت یا اجیر میگردد شک حاصل شود، در این صورت این افعال هر چند از سنخ اقوال میباشند ودارای معانی معلوم هستند، اما به این اعتبار که الفاظی هستند که از مکلف صادر شدهاند جزئی از نماز بشمار میروند و از این جهت فعلی از افعال او هستند که بر صحیح آنها آثار خاصی مترتب است. شکی نیست که با این اعتبار ادله حجیت قاعده این مورد را نیز شامل میگردد و در آن جاری است و آثار آن بر این مورد بار میگردد. این خلاصه کلام در «اقوال» بود.
اما بحث در اعتقادات در سه محور قابل بررسی است :
اعتقادات متعلق به موضوعات خارجیه؛
اعتقادات متعلق به احکام فرعیه؛
اعتقادات متعلق به اصول دین.
مورد اول اعتقادات متعلق به موضوعات خارجیه است، مانند این که انسانی اعتقاد داشته باشد آب مشخصی به حد کر رسیده و برای ما شک حاصل شود که آیا آن شخص از راه صحیح به چنین اعتقادی رسیده یا نه؟ و منشأ شک ما هم احتمال خطای آن شخص از جهت اندازهگیری آب باشد، در این صورت اگر اعتقاد شخص دارای آثار عملیه خارجیه باشد (مثلاً: با آن آبی که کریتش نزد ما مشکوک است لباسی را بشوید) قطعآ اشکالی در لزوم حمل اعتقاد او بر صحت و ترتیب آثار طهارت بر شستن آن لباس وجود نخواهد داشت بلکه میتوان گفت چنین موردی از مصادیق حمل فعل غیر بر صحت است هرچند منشأ شک در این جا، احتمال خطای او در اعتقادش باشد. بنابراین در مثال مذکور فعل غیر که شستن لباس باشد حمل بر شستشوی صحیح خواهد شد هرچند منشأ شک در این مورد، شک در صحت اعتقاد او است از این جهت که این آبی که با آن لباس را شسته کر هست یا نه؟
البته معلوم است که ادله حمل افعال غیر بر صحیح از جهت منشأ شک مطلق هستند و به این اعتبار فرقی وجود ندارد که این شک از ناحیه احتمال غفلت فاعل حاصل شده یا اشتباه او؛ یا حتی تعمد بر انجام کاری بر خلاف اعتقاد خود؛ یا از روی اعتقاد باطنی به اینکه فعلش را بر مبنای اعتقاد فاسد انجام میدهد دست به اقدام این کار زده است.
اما در مورد دوم یعنی اعتقادی که متعلق به احکام فرعیه است، اگر مراد از حمل آن بر صحت، حکم به مطابقت آن با واقع باشد، تبعیت از آن و رفتار بر وفق آن جایز است؛ زیرا این مورد در حقیقت به حجیّت رأی غیر و جواز تقلید از او
در احکام فرعیه رجوع میکند که آنچه در این مسأله از آن تبعیّت میشود در واقع، ادله حجیت قول مجتهد برای عامی با شرایط و قیود مذکور است.
و اما اگر مراد ترتیب آثار عملیه بر آن باشد، آن هم در هنگامی که بر طبق اعتقاد خویش از احکام عمل مینماید، مانند جایی که شخص امام جماعت است و در صحت نماز خویش شک میکند و منشأ این شک نیز احتمال خطای او در بعضی از احکام نماز یا مخالفت آن با آنچه که از روی اجتهاد یا تقلید بدان یقین حاصل کرده باشد؛ در این مورد شکی نیست که لازم است اعتقاد او حمل بر صحیح شده و تمامی آثار صحت بر آن بار گردد. در نتیجه اقتدای به او و نیز اجیر گرفتن او جایز میباشد و در ادای واجبات کفایی نیز به عملی که او انجام میدهد اکتفا میگردد. بلکه باید گفت در واقع این مورد از باب حمل غیر بر صحت است هرچند منشأ شک در آن خطای او در اعتقاد خودش میباشد.
دلیل این مطلب نیز همان است که ذکر شد یعنی فرقی در حجیت این قاعده بین این که منشأ شک در صحت فعل غیر، خطای در تشخیص مصادیق خارجیه یا خطای در استنباط احکام از ادله شرعیه باشد وجود ندارد و یا منشاهای دیگری که به خطای او در اعتقاد رجوع نمیکند.
اما مورد سوم که اعتقاد متعلق به اصول دین است، اگر اثر عملی بر اعتقاد صحیح مترتب باشد مانند جایی که قربانی صورت گرفته و در تذکیه او از جهت صحت عقاید ذبح کننده قربانی شکی پیدا شود، اگر این ذبح کننده به طور اجمال مدعی اسلام باشد لازم است که اعتقاد او بر صحت حمل شود و جمیع آثار اسلام بر آن بار گردد هرچند در صحت عقاید او شک وجود داشته باشد وبررسی ویژگیهای تفصیلی اعتقادات او از ناحیه مبدأ و معاد و دیگر مسائل واجب نیست. دلیل بر این مطلب نیز همان است که در قسم سابق ذکر شد به این معنا که اطلاق ادله حجیت این قاعده و شمول آن برای جمیع موارد شک در صحت فعل غیر، از هر جایی که این شک حاصل شود کافی است ودر این مورد نیز اجرای قاعده صحت جایز است.
بنابراین اگر در صحت فعل او از جهت صحت اعتقاد فاعل در مواردی که اعتقاد صحیح دخیل در صحت عمل باشد شکی بهوجود بیاید، لازم است که آن فعل حمل بر صحت شود البته به شرط اینکه صاحب آن فعل - هر چند اجمالا - متظاهر به ایمان و مدعی اسلام باشد و ما هم خطای او را به یقین ندانیم. حتی بعید نیست نسبت به هر کسی که در اسلام او شکی وجود دارد و ادعای مسلمانی نمیکند قائل به حکم به اسلام شویم به شرط اینکه در دار ایمان بسر ببرد. علت این مطلب نیز همان استقرار سیره مسلمین بر اجرای احکام اسلام در مناکح وذبایح وطهارت و دیگر احکام با چنین اشخاصی است که در بلاد اسلام زندگی میکنند، بدون اینکه از مذهب آنان فحص و تحقیق کنند البته تا جایی که دلیلی بر فساد اقامه نشده باشد.
در بین عالمان شیعی - به ویژه متأخرین - استدلال به قاعده لاحرج به جهت نفی بسیاری از تکالیف مستلزم عسر و حرج، مشهور شده است. این استدلال در برخی ابواب عبادات مثل ابواب وضو و غسل و تیمم و نماز و روزه و ابواب دیگر مشاهده میشود. با این حال دیده نشده است که کسی به طور مستقل متعرض این قاعده شده و بحثی را مختص بدان مطرح نماید غیر از علّامه نراقی رحمة الله در کتاب عوائد که یک عائده را بدان اختصاص داده و کم و بیش پیرامون آن به بحث و بررسی پرداخته است.
با توجه به جایگاه بلند این قاعده در فقه و شدت ابتلای فقیه به این قاعده در بسیاری از ابواب فقهی، لازم است پیرامون آن و هم چنین مدارک و فروع آن در جمیع جوانب و نواحی بحث صورت گیرد، به نحوی که فقیه نسبت به فروع فراوان این قاعده بصیرت و معرفت پیدا نماید. با این حال بی اعتنایی به شأن وجایگاه این قاعده مهم موجب گشته تا در اصل قاعده لاحرج تردید ایجاد شود چه رسد به فروعی که متفرع بر آن است! تا جایی که برخی اصلا وجود مدرک صحیح در ادله این قاعده را منکر شدهاند و إنشاءالله در آینده مدارک دالّه بسیاری برای قاعده لاحرج ذکر میگردد.
به همین جهت وبه دلیل مزایای دیگری که این قاعده دربردارد-بهویژه وسعت دایره و شمول آن نسبت به بسیاری از ابواب فقه چنانکه در آینده خواهد آمد -
لازم است بحث در مورد آن بر دیگر مقدم گردد. اکنون از خدای سبحان تقاضای توفیق و هدایت نموده و بحث پیرامون قاعده لاحرج را در سه مقام پی میگیریم :
مقام اول - مدارک قاعده
مقام دوم - مفاد و محتوای قاعده و نسبت آن با دیگر ادله
مقام سوم - تنبیهات
قبل ازشروع بحث لازم است محل بحث ومطلوب ومقصودازآن،تبیین گردد.
عسر و حرج در افعال از جهت شدت و حدّت بر 4 قسم زیر است :
مکلف طاقت و تحمل آن را ندارد.
تحمل آن موجب اختلال در نظام اجتماع خواهد شد.
مستلزم ضرر در اموال و انفس یا آبروی انسان هاست.
تنها به معنای مجرد مشقت و ضیق میباشد.
در خروج مورد اول - یعنی تکالیف حرجیهای که به حد عدم طاقت میرسد - از محل بحث اشکالی وجود ندارد و علما برای آن بحثی جداگانه در کتب کلامیه و بعضی کتب اصولی گشودهاند و در جواز یا محال بودن آن اختلاف کردهاند، البته در عدم وقوع آن در شریعت والای الهی اتفاق نظر دارند. ظاهرآ قول به جواز یا امکان آن، در واقع از فروع فاسدی است که از شجره خبیثه انکار حسن وقبح عقلی منشعب شده که بین قدمای اشاعره معروف بوده و در هر حال از محل بحث در اینجا خارج است.
با توجه به این مطلب، اشکال در بسیاری از کلمات علّامه نراقی در کتاب عوائد رخ مینماید، چنانکه ایشان بسیاری از ادله نقلیه و عقلیهای که دلالت بر بطلان تکلیف بما لا یطاق دارند را در شمار ادله همین قاعده ذکر کرده است. هرچند اعتراف نموده که این ادله مختص به قسم خاصی از موارد حرجی بوده واخص از مدعا هستند و به همین جهت جمیع مدعا را اثبات نمیکنند. لکن
انصاف آن است که این ادله نقلیه و عقلیه رأسآ و اساسآ از حیطه قاعده معروف بین علما خارج میباشد؛ زیرا آن بزرگواران از تکالیف قابل انجام اما مشتمل بر ضیق و شدت به عنوان حرج تعبیر میکنند و از تکالیفی که در اصل واساس مقدور و قابل انجام نباشند به تکلیف بما لا یطاق تعبیر میکنند که هیچ کدام از علمای شیعه در بطلان چنین تکالیفی اشکالی ندارند.
مورد دوم از انواع عسر و حرج که موجب اختلال نظام میگردد نیز مانند مورد اول از محل کلام در این قاعده مشهور خارج است؛ زیرا کلمات و تعبیرات علما از این مورد انصراف دارد. همچنین قبح تکالیفی که موجب اختلال نظام میگردند نیازی به مؤونه و زحمت استدلال ندارند و امر آنها واضح و ظاهر است؛ و روشن است شارع مقدس از تشریع احکام دین و تبیین قوانین، هرگز ابطال نظام اجتماعی و تعطیل معیشت انسانها را اراده نفرموده بلکه برعکس هدف نهایی از اثبات بسیاری از تکالیف شرعی، همانا حفظ این نظام بر وجه احسن است. تحکیم قواعد شرعی به نحو صحیح، مشتمل بر منافع دینی ودنیایی انسانهاست مانند احکام دیات و قصاص که نزد اولو الالباب این احکام در حقیقت راه زندگانی است و نیز بسیاری از احکام معاملات و دیگر احکام. با این حال چگونه میتوان پذیرفت که شارع مقدس انسانها را به اموری تکلیف کند که موجب اختلال در نظام اجتماعی گردد؟
اما مورد سوم که مستلزم ضرر در اموال و جانها و آبروها است، داخل در قاعده لا ضرر بوده و خارج از محدوده اختصاصی قاعده لاحرج است، هرچند استدلال به هردو مورد در بسیاری از موارد ضرر - به جهت خصوصیات مترتب بر هر دو - امکانپذیر است.
با توجه به آنچه گذشت، محلّ بحث در قاعده لاحرج قسم چهارم است یعنی : افعال حرجیهای که بهحدمالایطاق نرسیده،موجب اختلال نظام نگردیده ومتضمن ضرر در اموال و انفس نیز نمیباشند.از همین جا حال ادله مورد استناد در اثبات قاعده وآنچه که مرتبط به محل بحث وخارج ازمحل کلام میباشدروشن میشود.
پس از ذکر این توضیحات، به توضیح ادلهای که پیرامون قاعده لاحرج به آنها دست یافتیم میپردازیم.
برای قاعده لا حرج به ادله اربعه استدلال شده اما انصاف آن است که برای ادله عقلیه و اجماع، مجالی در اثبات این قاعده وجود ندارد؛ زیرا چنانکه گذشت محل بحث در اینجا مربوط به تکالیف حرجیهای است که به حد ما لا یطاق ونیز حد اختلال نظام نرسیده و موجب ضرر بر اموال و انفس نمیباشد.
امّا در مورد ادله عقلیه باید گفت هیچ مانع عقلی از تشریع احکام حرجیه والزام به اموری که موجب عسر و سختی شدید هستند وجود ندارد. شاهد بر این مطلب وجود تکالیف حرجیهای است که در شرعیات و نیز در مسائل عرفی با ادله خودشان ثابت شدهاند و در آینده ان شاء الله در بحث تنبیهات به آنها اشاره خواهد شد. شاهد دیگر این که موالی عرفی، بندگان و خدمتکاران خود را به امور بسیار سخت الزام میکنند و حتی بسیاری از مردم خود را ملتزم به انجام کارهای بسیار صعب و حرجآمیز مینمایند تا به منافع دنیویه آن دست یازند. این مطلب امری شایع و فراگیر است و در آینده ذکر خواهد شد که مانند این گونه تکالیف در امتهای گذشته بسیار زیاد بوده است هرچند در این امت مرحومه موارد اندکی از چنین تکالیفی به چشم میخورد.
نیز ادعای اجماع برای اثبات جمیع زوایای این قاعده بسیار مشکل است با توجه به اینکه اکثر بزرگان به عنوان کلی عام متعرض اجماع نشدهاند واگر کسی نیز متعرض آن شده مربوط به موارد خاص بوده است. از طرفی ادعای اجماع در خصوص بعضی از موارد مانند وضو و غسل حرجی، هرچند امکانپذیر است اما در اثبات کلی قاعده نفعی نمیرساند. البته اصلاً چنین اجماعی طبق مبانی موجود حتی در موارد خاصه، تمام نیست؛ زیرا حجیت اجماع در نزد آنان مربوط به مسائلی است که دلالتی از کتاب و سنت بر آنها وجود ندارد، آن هم
دلالتهایی که استناد به آنها در اثبات مسأله نزد مجمعین صحیح باشد. مقام مورد بحث ما از همین قبیل است چنانکه در آینده روشن خواهد شد ادله نقلیه فراوانی دلالت بر قاعده لا حرج مینماید و از آنها علم یا ظن حاصل میگردد که مجمعین در اثبات قاعده لا حرج به همین ادله استناد کردهاند.
با توجه به مطالب فوق روشن میگردد که عمده ادله در این بحث، کتاب وسنت است.
بر قاعده لا حرج به آیاتی استدلال شده است از جمله موارد ذیل :
«(وَجَاهِدُوا فِی اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ)؛درراه خداآنگونه که سزاواراست جهادکنید،اوشمارابرگزید،ودر دین (اسلام)کارسنگین وسختی برشماقرارنداد؛ازآیین پدرتان ابراهیم پیروی کنید».
این آیه از قویترین ادلهای است که بر قاعده لا حرج دلالت دارد و در بسیاری از روایات نیز که در نفی قواعد حرجیه در شریعت مقدس اسلام وارد شدهاند به همین آیه استناد شده است؛ گاهی به عنوان حکمت تشریع بعضی از احکام و گاهی به عنوان علت تشریع، البته با توضیحی که خواهد آمد. با وجود این آیه هیچ شکی در اثبات مطلوب یعنی قاعده لا حرج باقی نخواهد ماند، بلکه حتی میتوان گفت تردیدی وجود ندارد که همین آیه به تنهایی با قطع نظر از تمامی اخبار فراوانی که در استدلال به قاعده لا حرج ذکر شده است کافی باشد؛ چرا که دلالت آیه به خودی خود در تمامیت استدلال کافی است.
مراد از «مجاهده» در آیه شریفه، تلاش و مجاهده در امتثال واجبات و ترک محرمات است و بسیاری از مفسرین همین معنا را اختیار نمودهاند. منظور از حق جهاد، یا اخلاص در این مجاهده عظیم است - چنانکه از بسیاری از مفسرین حکایت شده - و یا اطاعتی است که از معصیت خالی باشد - کما اینکه بعضی از
مفسرین چنین برداشتی نمودهاند - و چه بسا تمامی برداشتها به این معنای واحد اشاره دارد که منظور، مجاهدهای است که به حد کمال رسیده و از شوائب نقصان خالی باشد.
با این توضیحات معنای آیه چنین خواهد بود - و الله اعلم - : «قطعآ برای هیچ کس عذری در ترک مجاهده نسبت به امتثال اوامر حق تعالی و دوری از نواهی او باقی نمیماند با توجه به اینکه شریعت الهی، شریعت سمحه و سهله بوده و در احکام دینی هیچ گونه امر حرجی که امتثال آن مشکل باشد وجود ندارد». و گویا آیه شریفه میخواهد بفرماید: چگونه در راه خدا آنچنان که حق تلاش و کوشش است جهاد و مجاهده نمیکنید حال آنکه او شما را از بین امتها برگزیده و برای شما در شریعت و احکام آن هیچ گونه امر حرجی مشکلی قرار نداده است؟
«(وَإِنْ کُنْتُمْ مَّرْضَی أَوْ عَلَی سَفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْکُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیدآ طَیِّبآ فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَأَیْدِیکُمْ مِّنْهُ مَا یُرِیدُ اللهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِّنْ حَرَجٍ وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَلِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ)؛ و اگر بیمار یا مسافر باشید، یا یکی از شما از محل پستی آمده (و قضای حاجت کرده)؛ یا با زنان آمیزش جنسی داشتهاید، و آب (برای غصل یا وضو) نیافتید، برزمین پاکی تیمّم کنید؛ (به این طریق که) صورت (پیشانی) و دستهایتان را با آن مسح کنید؛ خداوند نمیخواهد شما را در تنگنا قرار دهد؛ بلکه میخواهد شما را پاک سازد ونعمتش را بر شما تمام نماید؛ شاید شکر به جا آورید».
در دلالت آیه بر استدلال به قاعده لا حرج تأملی وجود دارد به این معنا که آنچه از صدر و ذیل آیه استفاده میشود امر به غسل و وضو است هنگام وجود آب و امر به تیمم هنگام فقدان آب، است آن همه به خاطر مصلحت تطهیر نفوس و تطهیر بدن از آلودگیهای باطنی و ظاهری. یعنی خدای متعال با تشریع این تکالیف اراده نفرموده است که انسانها در تنگی و مشقت بی فایده بیفتند، بلکه اراده حق تعالی تطهیر آنها بوسیله این تکالیف میباشد هرچند که با مشقت و ضیق همراه باشد.
بنابراین مرادازحرج دراینجامطلق مشقت نیست بلکه مشقتی راشامل میشود که مصالح عالیه مورد تشویق و ترغیب در آیه شریفه را به همراه نداشته باشد.
شاهد بر این مطلب کلمه «لکن» استدراکیه است آنجا که میفرماید: (وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ) و بعد از عبارت: (مَا یُرِیدُ اللهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِّنْ حَرَجٍ) آمده و این در واقع مانند این است که کسی به خدمتکار خویش بگوید: «برای من از آن مغازه بسیار دور طعامی تهیه کن. البته منظور من از اینکه آن مغازه دور را اراده کردهام این نیست که تورا به مشقت بیندازم بلکه منظور من تحصیل طعامی پاکیزه ونیکوست». بنابراین مراد از حرج در اینجا مشقت هایی است که هیچ فایدهای در آنها وجود ندارد تا جبران کننده سختی حرج باشد. با این توضیحات روشن خواهد شد که نمیتوان به این آیه شریفه برای اثبات کلی تمسک نمود.
به تعبیر دیگر: مقصود و مطلوب ما در اینجا اثبات قاعده کلیهای است که دفع کننده تکالیف حرجیه بوده و بتوان در مقابل عموماتی که تکالیف را حتی در موارد عسر و حرج شامل میشوند (مانند اطلاقات وجوب وضو و غسل) بدان تمسک جست و روشن است که اطلاقات ادله اولیه هم چنان که بر ثبوت حکم حتی در موارد عسر و حرج دلالت دارند، بر وجود مصالح در موارد عسر و حرج یا در خود آن احکام - به ملازمه قطعیّه - دلالت دارند. در چنین موقعیتی نمیتوان این تکالیف را در موارد حرج، بوسیله آیه شریفه نفی کرد البته بنابر این که ظهور آیه در نفی مشقت، خالی از فایدهای است که جبرانکننده حرج باشد.
«(وَمَنْ کَانَ مَرِیضآ أَوْ عَلَی سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اللهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ)؛ و آن کس که بیمار یا در سفر است، باید روزهای دیگری را به هما مقدار، روزه بگیرد. خداوند آسایش شما را میخواهد نه زحمت شما را».
بیشترین تقریبی که در دلالت این آیه بر مدعا میتوان گفت این است که ظاهر این قسمت از آیه شریفه که میفرماید: (یُرِیدُ اللهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَلاَ یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ) بعد از نفی وجوب روزه از گروه مسافر و مریض، این است که این قسمت در واقع به
منزله تعلیل برای حکم مذکور بوده و در نتیجه مانند سایر کبراهای کلی است که برای اثبات احکام خاصهای مورداستدلال قرارمیگیرند،امامفادآن عام بوده وهم شامل مورد استدلال و هم شامل موارد دیگر میگردد. در نتیجه این فقره از آیه شریفه برنفی تمامی افرادیکه مایه عسروحرج باشنددلالتمیکند.(تأمل فرمایید)
«(رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرآ کَمَا حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنَا)؛ پروردگارا! تکلیف سنگینی بر ما قرار مده، آنچنان که (به خاطر گناه و طغیان،) بر کسانی که پیش از ما بودند، قرار دادی».
نحوه استدلال به آیه شریفه این است که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در شب معراج از پروردگار متعال اموری را درخواست نمود و خداوند در این آیه شریفه آنها را بیان فرموده است. از جمله آن امور، رفعِ «اِصر» از امت آن حضرت است. اکرام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و جایگاه و مقام والای ایشان نزد حق تعالی اقتضا میکند که دعوت ایشان مورد اجابت قرار گرفته و درخواست آن حضرت به ایشان اعطا گردد. همین که درخواست حضرت در قرآن شریف نقل شده و خداوند متعال آن را ذکر فرموده، دلیل بر این است که نسبت به اجابت آن اهتمام ورزیده است وروشن است اگر تقاضای حضرت مورد اجابت قرار نمیگرفت نقل آن در قرآن شریف آن هم در مقام امتنان بر امت مرحومه مناسب نبود.
و از آنجا که «اِصر» در لغت - چنانکه معنای اصر و عسر و حرج در آینده ذکر خواهد شد - به معنای سنگینی یا حبس یا شداید میباشد، آیه شریفه بر نفی تکالیف حرجی از امت پیامبر صلی الله علیه و آله دلالت دارد.
تمام آیاتی که ذکر شد با قطع نظر از روایاتی است که در تفسیر این قاعده وارد شده است و با در نظر گرفتن آنها استدلال به آیات شریفه نسبت به قاعده لاحرج بسیار واضحتر میگردد. در بسیاری از روایات شریفه تصریح شده است که خدای متعال، درخواست پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را اجابت فرموده و تقاضای آن حضرت را پاسخ داده و اصر و آصار را از امت ایشان برداشته است. حتی در
برخی از روایات موارد فراوانی از تکالیف سنگین امتهای گذشته ذکر شده وتصریح گردیده است خدای متعال بهواسطه رحمت واسعهی خویش و اکرام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن آصار را از امت ایشان برداشته است. نمونههایی از روایات، هنگام ذکر روایات داله بر قاعده لا حرج خواهد آمد.
از آیاتی که میتوان به آنها در اثبات قاعده تمسک کرد برداشت میشود که ظاهرترین آنها از لحاظ دلالت، آیه اول است که در بسیاری از اخبار وارده در همین مسأله به آن استدلال شده است. نیز از مجموع آنها معلوم میگردد که این آیه در اصل مخصوص همین باب میباشد هرچند آیات دیگر نیز خالی از دلالت یا تایید بر مدعا نیستند. به طور کلی میتوان گفت مجموع این آیات، برای اثبات قاعده لاحرج کافیاست،هرچنددرظهوروقوت دلالت به مرتبه روایات نمیرسند.
مواردی که از سنت بر این قاعده دلالت میکند اخبار فراوانی است که بعضی صریح در مدعا هستند؛ برخی ظاهر در مدعا و برخی قابل نقض و ابرام میباشند. آنچه ما بدان دست یافتیم و نهایت چیزی که در دلالت آنها میتوان بر قاعده لا حرج ذکر کرد مطالبی است که ذیلاً میآید.
روایت اول :
شیخ با اسناد خویش از ابی بصیر و او از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«إنّا نُسافِرُ فَرُبّما بُلینَا بِالغَدیرِ مِنَ المَطرِ یَکُونُ إِلی جَانبِ القَریةِ فَیکُونُ فِیهِ العَذرةُ وَیَبُولُ فِیهِ الصَّبیُّ وَ تَبُولُ فِیهِ الدَّابةُ وَتَرُوث؟ فَقَالَ: إنْ عَرضَ فِی قَلبِکَ شَیء فَقُل هَکَذا، یعنی: افرجِ المَاءَ بِیدِکَ ثُمَّ تَوضأ، فَإنَّ الدِّینَ لَیسَ بِمُضیّق؛ فإنَّ اللهَ یَقُولُ : (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)(1)؛ گاهی در حین سفر با برکه آبی روبرو میشویم که در
یک سوی آبادی قرار دارد اما در آن برکه آلودگیهایی مشاهده میشود و کودکان وهمچنین چهارپایان در آن بول میکنند و سرگین میافکنند (آیا میتوانیم از آب
1) حج، آیه 78.
برای وضو استفاده کنیم؟) حضرت فرمودند: اگر در قلب تو مطلبی نسبت به پاکی آب بهوجود آمد، این کار را انجام بده: سطح آب را با دست خویش کنار بزن سپس وضو بگیر؛ چرا که دین اسلام دارای تنگنا نیست و خدای متعال میفرماید: و در دین (اسلام) کار سنگین وسختی بر شما قرار نداد».(1)
چنانکه ظاهر است امثال برکهای که مورد سؤال در روایت واقع شده معمولاً کُر میباشد، بنابراین از ظاهر روایت بر میآید که حکمت عدم انفعال آب کر، توسعه بر امت و رفع ضیق و تنگنا و حرج از آنان میباشد. در ادامه چنین استفاده میشود که هر چیزی که حرجی و دارای ضیق و تنگنا برای مردم باشد از این امت برداشته شده و البته استدلال حضرت علیه السلام به این فرمایش خدای متعال که : (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) تأکید کننده همین تعمیم است.
البته استناد به این قاعده در اثبات حکم عدم نجس شدن آب کر، هر چند از قبیل ذکر حکمت حکم است نه علت آن - چنانکه از بعضی روایات وارده نیز همین برداشت میشود - اما مجرد چنین مطلبی ضرری به اصل بحث نمیرساند؛ زیرا مانعی وجود ندارد که قضیه واحدی در عین اینکه برای یک حکم حکمت است، برای حکم دیگری علت باشد. ما این مطلب را در مبحث قاعده لا ضرر تحقیقاً مورد بحث قرار دادیم و اثبات کردیم آنچه در بعضی از کلمات محقق نایینی رحمة الله اشاره شده است: «که امکان ندارد قضیه واحدهای در عین اینکه در یک مقام حکمتی برای یک حکم است، علت برای حکم دیگری در مقام دیگر باشد». ضعیف است، بدانجا رجوع نمایید.
روایت دوم :
در کافی از فضیل بن یسار از حضرت امام علیه السلام روایت شده است که حضرت در مورد مرد جنبی که مشغول غسل کردن است و از آب غسل او در ظرف غسل او میچکد این آیه شریفه را تلاوت فرمود: (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ).(2)
سؤال راوی در این روایت دو وجه میتواند داشته باشد :
از جهت غسل کردن با غساله حدث اکبر؛ زیرا چنانکه در روایت ذکر شده اگر از آبی که در ظرف وجود دارد غسل شود و از آب غسل در آن ظرف چکیده شود آب داخل ظرف با غساله آن آمیخته شده و در برخی موارد این غساله به اندازهای نیست که در آب داخل ظرف مستهلک گردد، در نتیجه باقی غسل با غساله حدث اکبر صورت خواهد گرفت. بنابراین روایت بر جواز غساله حدث اکبر در مقام ضرورت دلالت دارد، و با الغای خصوصیت مورد میتوان گفت نه تنها در مقام ضرورت، بلکه به طور مطلق دلیل بر جواز است.
از جهت انفعال ماء قلیل؛ زیرا بدن جنب معمولاً از نجاست خالی نیست، در نتیجه روایت از جمله روایاتی خواهد بود که دلالت بر عدم انفعال ماء قلیل دارند و در همان مسلک قرار میگیرد، چنانکه بعضی از قائلین به عدم انفعال آب قلیل - بنابر مذهب خود - به این روایت استدلال کرده است.
اما اجمال روایت از این ناحیهای که ذکر شد، ضرری به دلالت آن در مطلوب ما نمیرساند؛ چرا که استناد حضرت علیه السلام در اثبات این حکم به قاعده رفع حرج، خود دلیل بر اعتبار آن به نحو عام در تمامی مقامات و جایگاهها میباشد. البته در اینکه استناد حضرت به این روایت در چنین جایگاهی از قبیل استناد به حکمت حکم است یا علت حکم؟ دو احتمال وجود دارد که وجه هرکدام برای اهل تدبر و دقت روشن و آشکار است.
نیز از این روایت استفاده میشود حرجی که از امت برداشته شده امری بسیار وسیع است تا آنجا که شامل مواردی همچون اجتناب از این ظرف نیز میگردد؛ زیرا اجتناب از این مورد در آن جایگاه که آب فراوان بوده اگرچه سخت است، اما قطعاً در اجتناب و پرهیز از استفاده چنین آبی مشقت عظیم و حرج فراوان وجود ندارد. (توجه به این نکتهی جالب، راهگشاست).
روایت سوم :
شیخ الطائفه؛ با اسناد خویش از ابی بصیر از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«قَالَ: سَأَلتُهُ عَنِ الجُنبِ یَحملُ (یجعل) الرَّکوةَ أَو التُّورَ فَیُدخِلُ إصبِعَهُ فِیهِ؟ قَالَ: إن کَانتْ یَدُهُ قَذرةً فَاهرِقْهُ (فَلیُهرِقْهُ) وَإنْ کَانَ لَم یُصِبْها قَذَرٌ فَلیَغتَسلْ مِنهُ؛ هَذا مِمَّا قَالَ اللهُ تَعَالی: (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)؛ از حضرت سؤال کردم: شخص جنبی ظرف کوچکی یا ظرفی را که برای گرفتن آب انگور در نظر گرفته شده با خود حمل میکند (داخل ظرف آب است و میخواهد با آن غسل نماید) اما انگشت او داخل ظرف فرو میرود (آیا میتواند با آب این ظرف غسل کند؟) حضرت علیه السلام فرمود: اگر دست او نجس باشد باید آب داخل ظرف را بریزد و اگر دست او نجس نباشد میتواند با آب داخل ظرف غسل کند این مورد از همان مواردی است که خدای متعال میفرماید: و در دین (اسلام) کار سنگین وسختی بر شما قرار نداد».(1)
علامه مجلسی رحمة الله در باب «ما یمکن أن یستنبط من الآیات والأخبار من متفرقات مسائل اُصول الفقه».(2)این روایت را ذکر نموده.
شاید وجه استناد حضرت به قاعده نفی حرج برای جواز غسل از آب قلیلی که انگشت جنب داخل آن شده هرچند نجاست به آن نرسیده است، در واقع نفی نجاستی است که توهم میشود تمام بدن جنب به خاطر جنابت، بدان آلوده میباشد هر چند عین نجاست در تمام بدن او موجود نیست. شکی نیست که اگر اینگونه باشد از چنین توهمی عسر و حرج لازم میآید. نیز ممکن است وجه استناد حضرت ناظر به نفی حکم استحبابی نسبت به اجتناب از نجاسات عرفیه غیر شرعیه باشد که معمولاً در دست بهوجود میآید، یا نفی حکم استحبابی نسبت به اجتناب از نجاسات شرعیه مشکوکی که اجتناب از آنها واجب نیست. به همین جهت است که در بسیاری از روایات در کیفیت غسل جنب، وارد شده است که جنب قبل از شروع غسل، دستهای خود را بشوید. در نتیجه استناد به
آیه نفی حرج در واقع برای نفی این حکم استحبابی نسبت به چنین شخصی است. (تدبر فرمایید)
در عین حال ابهامی که از این ناحیه در روایت وجود دارد، ضرری در استدلال به آن برای مقصود ما نمیرساند؛ زیرا حضرت در روایت برای جواز غسل از چنین ظرفی به آیه شریفه استناد فرمودهاند. نیز مخفی نیست که این روایت از جهت استنادی که در آن به قاعده لا حرج میشود، مانند روایت قبلی از قبیل استناد به علت یا حکمت حکم است.
روایت چهارم :
محمد بن یعقوب با اسناد خودش از محمد بن میسر نقل میکند :
«سَأَلْتَ أَباعَبدِاللهِ علیه السلام عَنِ الرَّجُلِ الجُنبِ یَنتَهی إِلی المَاءِ القَلیلِ فِی الطَّریقِ وَ یُریدُ أنْ یَغتَسِلَ مِنهُ، وَلَیسَ مَعهُ إِناءٌ یَغرِفُ بِهِ وَیَداهُ قَذِرَتانِ؟ قَالَ: یَضَعُ یَدَهُ، ثُمَّ یَتَوضأ، ثُمَّ یَغتَسِلُ، هَذا مِمّا قَالَ اللّهُ عَزّ وَ جلّ: (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی آلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)؛ از امام صادق علیه السلام پرسیدم مرد جنبی در راه به آب قلیلی دست پیدا میکند ومیخواهد با آن غسل نماید اما ظرفی که از آن آب بردارد در دسترس او نیست ودستهای او هم آلودگی دارد (چه باید بکند؟) حضرت فرمود: دستش را داخل آب قرار میدهد سپس وضو میگیرد و سپس غسل میکند. این از مواردی است که خدای متعال در قرآن شریف میفرماید: و در دین (اسلام) کار سنگین وسختی بر شما قرار نداد».(1)
آلودگی و قذارت اینجا به دو معنا میتواند باشد: یکی به معنای نجاست که در این صورت روایت از ادله عدم انفعال آب قلیل خواهد بود - چنانکه قائلین به این حکم به همین روایت نظر کردهاند - و معنای دیگر اینکه قذارت و آلودگی را قذارت عرفیه بدانیم که بر مبنای قول به انفعال آب قلیل همین احتمال میرود؛ در این صورت روایت ناظر به نفی حکم استحبابی شستن دست خارج از ظرف قبل از فرو بردن دست داخل آب ظرف میباشد.
1) کافی، ج 3، ص 4، ح 2؛ وسائلالشیعه، ج 1، ابواب الماء المطلق، باب 8، ح 5.
البته در این روایت و روایت هایی که حکم مشابه این روایت را بیان میکنند حکم استحبابی مذکور یا به جهت رعایت تنزه و پرهیز از قذارت و آلودگیهای عرفی است یا به منظور اجتناب از آلودگیهای شرعیه احتمالی است که در فرض شک، اجتناب از آنها واجب نیست.
درهرحال روایت ازادله قاعده لاحرج میباشدوابهام آن ازجهت موردی که در آن وجوددارد،ضرری بهقاعدهایکه بوسیله آن مورداستدلال قرارگرفته نمیرساند.
روایت پنجم :
شیخ طائفه محقه با اسناد خود از عبد الاعلی مولی آل سام نقل میکند :
«عَثَرتُ فَانقَطَعَ ظِفرِی،فَجَعلتُ عَلی إِصبِعی مَرارَةً،فَکَیفَ أَصنَعُ بِالوُضُوءِ؟ قَالَ: یُعرَفُ هَذا وَ أَشبَاهُهُ مِنْ کِتابِ اللّهِ عَزّ وَجلّ، قَالَ اللّهُ تَعالی: (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی آلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ )إمسَحْ عَلَیهِ؛به امام صادق علیه السلام عرض کردم: زمین خوردم و ناخنم از جا کنده شد، بر روی انگشتم مرهم و پارچهای قرار دادم. من در این شرایط برای وضو چه کنم؟ حضرت علیه السلام فرمود: این مورد و موارد مشابه آن از کتاب خدای متعال آن جا که میفرماید: و در دین (اسلام) کار سنگین وسختی بر شما قرار نداد به دست میآید؛برهمان جبیره وپارچهای که بر روی زخم گذاشتهای مسح بکش».(1)
این روایت از ظاهرترین روایات داله بر مطلوب ما است به جهت صراحتی که در ارجاع حکم مسأله به کتاب خدای متعال دارد و هم چنین دستوری که حضرت علیه السلام به استفاده موارد مشابه این مسأله از فرمایش خدای متعال: (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی آلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ ) داده است.
اگر در احادیث گذشته شائبه اشکال از جهت احتمال اینکه نفی حرج در آنها از قبیل حکمت برای حکم بود نه علت برای آن وجود داشت - و چنانکه گذشت این اشکال نیز وجهی ندارد - با صراحتی که این حدیث در علیت نفی
1) الاستبصار، ج 1، ص 78، ح 240؛ تهذیب، ج 1، ص 363، ح 1097، وسائلالشیعه، ج 1، ابواب الوضوء،باب 39، ح 5.
حرج در این حکم دارد به نحوی که حکم دائر مدار آن بوده و تعدی و سرایت آن به موارد دیگر نیز جایز است آن اشکال مرتفع میگردد. البته اشکالاتی از جهات دیگر در این روایت باقی است که ذیلا به آنها میپردازیم.
اشکال اوّل : در کیفیت استفاده وجوب مسح بر جبیره از فرمایش خدای متعال : (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی آلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ ) میباشد. با این توضیح که نفی حرج، وجوب وضو به نحو مختار و حالت عادی را نفی مینماید اما وجوب مسح بر جبیره را نفی نمیکند.
این اشکال را از دو جهت میتوان پاسخ داد.
پاسخ اوّل : مطلبی است که شیخ ما علامه انصاری رحمة الله فرمودهاند و حاصل آن این است: مسح واجب در وضو مشتمل بر دو امر است یکی کشیدن دست بر محل و دیگری مباشرت دست بر پوست. آنچه که در سؤال راوی به عنوان مشکل و سختی فرض شده مورد دوم است یعنی همان مباشرت دست برای پوست نه کشیدن دست بر محل در نتیجه امر دوم بهواسطه حرج سقوط میکند نه اینکه سقوط موجب اسقاط وظیفه اولی یعنی کشیدن دست بر محل باشد.(1)
فرمایش شیخ اعظم قابل رد است به این بیان که: ارجاع حکم مسح به این دو حکم و تحلیل آن به این دو امر از مواردی است که فهم عرفی در امثال این مقام با آن همراهی نمیکند؛ زیرا ظاهر در نظر عرف این است که کشیدن دست بر محل به عنوان مقدمه برای حصول مسح بر پوست است نه اینکه به خودی خود امر مطلوبی باشد. بنابراین وجوب آن از قبیل وجوب مقدمه است و معلوم است در هنگام سقوط وجوب ذی المقدمه، مقدمه نیز ساقط خواهد شد.
شاهد مدعای ما مطلبی است که در حرمت مسح بر کفش چرمی و ذم کسانی که چنین عقیدهای دارند وارد شده است، چنانکه معصوم علیه السلام میفرماید :
«إِذَا کَانَ یَومُ القِیامَةِ وَرَدَّ اللهُ کَلَّ شیءٍ إِلی شَیئهِ وَرَدَّ الجِلدَ إلی الغَنَمِ فَتری أَصحَابَ
1) فرائد، ج 1، باب حجیت ظواهر کتاب، ص 147.
المَسْحِ أینَ یَذهبُ وُضُوؤُهُم؟!؛ هنگامی که روز قیامت فرا برسد و خدای متعال هرچیزی را به اصل آن برساند و پوست را به گوسفند برگرداند، کسانی که روی کفش (چرمی) وضو گرفتند، در شگفت میشوند که وضوی آنها به کجا رفته است؟! (اثری از وضوی آنها وجود ندارد)».(1)
ظاهر این مطلب آن است که مسح بر کفش کالعدم است نه اینکه جزیی از وظیفه مسح را شامل بوده و فاقد جزء دیگر باشد. (تأمل فرمایید)
وجه دوم : مراد حضرت علیه السلام از تمسک به آیه شریفه،نفی وجوب مسح واجب به روش مختاراست امااینکه مسح برجبیره به عنوان بدل از مسح واجب قرار بگیرد امردیگری است که ازقاعده میسور-موجود در اذهان - استفاده میشود بهویژه در ابواب وضو و نماز، چنانکه این مطلب بر کسی که به احکام شرع در این ابواب رجوع میکندمخفی نیست. با این وجود اگر در روایت ابهامی از این ناحیه وجود داشته باشد، در اصل استدلال آن بر مطلوب ضرری نمیرساند. (تدبر فرمایید)
اشکال دوم : این ایراد در دستور حضرت علیه السلام به مسح بر جبیره است. البته ظاهرآ اشکال در تمامی ناخنهای سؤال کننده وجود نداشته و مسح بر سایر ناخنها به جای این ناخن صدمه دیده کفایت میکند، بنابر کفایت مسح حتی بر یک انگشت یا کمتر از آن.
از این کلام میتوان اینگونه دفاع کرد که امر به مسح بر جبیره به جهت عمل به استحباب مسح بر تمامی روی پاست. یا آنکه ناخن کنده شده چه بسا از انگشتان دست او بوده با توجه به اینکه بعد از لغزش به زمین خورده است. هرچند که این احتمال از سیاق سؤال دور به نظر میرسد اما آنچه که صریحآ با آن منافات داشته باشد به چشم نمیخورد چنانکه بر کسی که با دقت وتأمل حقیقی روایت را مورد بررسی قرار دهد پوشیده نیست و معلوم است که مقدار واجب در شستن دست، شستن تمامی دست و تمامی انگشتان است.
اشکال سوم : اشکال ضعف سند روایت است که به دلیل وجود عبد الاعلی مولی
1) وسائلالشیعه، ج 1، ابواب الوضوء، باب 38، ح 4 .
آل سام وارد شده است. هرچند از بعضی از قرائن مذکور در کتب رجالیه بر میآید که این شخص امامیه و ممدوح است اما در هر صورت وثاقت او ثابت نشده و مجرد ممدوح بودن در اعتماد بر روایت او کافی نیست.
میتوان اشکال مذکور را به این صورت دفع کرد که در سلسله سند، شخصی مانند «ابن محبوب» وجود دارد که او روایت را از علی بن حسن بن رباط که در حق او گفته شده است: «إنّه ثقه لا غمز فیه» و او از عبد الاعلی از امام صادق علیه السلام روایت کردهاند و ابن محبوب از اصحاب اجماع بوده و واجب است آنچه او صحیح میداند، صحیح دانسته شود.
اما با این وجود در این مطلب که: «آنچه اصحاب اجماع آن را صحیح دانستهاند باید آن را صحیح دانست و به صحت سندی که به اصحاب اجماع میرسد باید کفایت کرد و به مابعد آنها نباید توجه نمود» اشکالی وارد است، واگر گفته شود این مطلب از مشهورات است خواهیم گفت چه بسیار مشهوری که اصلی بر آن وجود ندارد! اما این مقام، مقام بسط کلام در این موضوع نیست وانشاءالله در مباحث آینده بهواسطه مناسبتهای خاص به این مطلب اشاره خواهیم کرد.
روایت ششم :
صدوق به اسناد خویش از زراره از حضرت امام باقر علیه السلام در حدیثی در تفسیر آیه وضو نقل میکند :
«فَلَمّا أنْ وَضَعَ الوُضوءَ عَمّن لَم یَجدِ المَاءَ أَثبتَ بَعضَ الغَسلِ مَسْحَاً لأَنّهُ قَالَ : «بِوجُوهِکُم» ثُمَّ وَصلَ بِها «وَ أَیدِیَکُم مِنهُ» أی مِنْ ذَلِکَ التَّیممِ، لأَنّهُ عَلِمَ أَنّ ذَلِکَ أَجمَعَ لَم یَجرِ عَلی الوَجهِ؛ لأَنّهُ یَعلَقُ مِنْ ذَلِکَ الصَّعِیدِ بِبَعضِ الکَفِّ وَلا یَعلَقُ بِبَعضِها؛ ثُمَّ قَالَ : «مَا یُریدُ اللهُ لِیَجعَلَ عَلَیکُم مِنْ حَرجٍ» وَالحَرجُ: الضَّیقُ؛ هنگامی که وضو را از کسی که آب نمییابد ساقط ساخت بعضی از مواضعی را که در وضو شسته میشود در تیمم دستور به مسح داد؛ زیرا میفرماید: (بوجوهکم) یعنی بعضی صورتهایتان را، و بعد (وأیدیکم) را به آن متصل ساخت یعنی از آن خاک
تیمم که به دست باقی است مسح بکشند؛ زیرا او میداند که همهی خاک تیمم بر تمام صورت جاری نخواهد شد؛ زیرا قسمتی از آن خاک به بخشی از کف دست میچسبد و به بعض دیگر نمیچسبد. (مانند آب وضو نیست که تمام آن از کف مشت به صورت منتقل گردد و بر وجه جاری شود) سپس خدای متعال فرمود : وخدا هیچ عمل توأم با مشقت و فشاری را بر شما تحمیل نمیکند، منظور از حرج، تنگی است».(1)
انصاف آن است که از این روایت چیزی بیشتر از آنچه که از خود آیه شریفه استفاده میگردد بر نمیآید؛ و در هنگام ذکر آیات کتاب شریف توضیح دادیم که ما در دلالت این آیه بر قاعده لا حرج تأمل و اشکالی داریم؛ زیرا ظاهر از مقابله نفی اراده حرج با اثبات آیه تطهیر در آیه شریفه که میفرماید: (مَا یُرِیدُ اللهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِّنْ حَرَجٍ وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ)؛(2)خداوند نمیخواهد شما را در تنگنا قرار
دهد؛ بلکه میخواهد شما را پاک سازد، این است که مراد از حرج در اینجا عمل شاقی است که از هرگونه فایده مطلوب و مورد رغبتی خالی باشد. در غیر این صورت مجرد اراده تطهیر بوسیله وضو و غسل و نیز تیممی که بدل از آن دو است، مشقت فعل را - اگر به خودی خود شاق و حرجی باشد - رفع نمیکند، بنابراین معنایی برای رفع اراده حرج و نفی اثبات اراده تطهیر باقی نخواهد بود؛ زیرا حال آن از جهت سختی و عسر و تنگی و مشقت با اراده غایت طهارت از آن و عدم آن تفاوت نخواهد کرد.
روایت هفتم :
عبدالله بن جعفر حمیری در قرب الاسناد از مسعدة بن زیاد نقل میکند که امام جعفر صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل فرمود :
«مِمَّا أعطَی اللهُ اُمّتِی وَفَضّلَهُم عَلی سَائرِ الاُمَمِ؛ أَعطَاهُم ثَلاثَ خِصالٍ لَم یُعطِها إلّانَبِیَّآ وَذَلکِ أَنّ اللهَ تَبارَکَ وَتَعالی کَانَ إِذا بَعَثَ نَبیَّآ قَالَ لَهُ: إِجتَهِدْ فِی دِینِکَ وَلا حَرجَ
عَلیکَ وَإنَّ اللهَ تَبارَکَ وَتَعالی أعطَی ذَلِکَ اُمَّتِی حَیثُ یَقُولُ (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) یَقولُ: مِنْ ضِیقٍ؛ از چیزهایی که خدای متعال به امت من اعطا نموده و از جمله فضل آنها بر سایر امم برشمرده میشود این است که سه خصلت به آنها عطا کرده که به غیر از انبیا به کس دیگری عطا نفرموده است و آن اینکه خداوند هرگاه پیامبری را به نبوت بر میانگیخت به او میفرمود در دین خود جهد وکوشش نما و حرجی بر تو نیست و خدای تبارک و تعالی همین ویژگی را به امت من اعطا فرمود آنجا که میفرماید: و در دین (اسلام) کار سنگین وسختی بر شما قرار نداد میفرماید: ضیق».(1)
آنچه از ظاهر حدیث بر میآید این است که رفع حرجی که خدای متعال با آن بر این امت مرحومه منت نهاده، در امتهای گذشته مخصوص انبیا بوده است وخداوند این منت را به این امت عطا فرموده در حالی که به غیر از انبیای گذشته به کسی عطا نکرده است و این مطلب با آنچه که دلالت بر اختصاص رفع حرج به این امت داشت منافاتی ندارد. (تأمل فرمایید)
روایت هشتم :
علامه مجلسی رحمة الله از کتاب عاصم بن حمید از محمد بن مسلم نقل میکند که از امام باقر علیه السلام در مورد این آیهی شریفه سؤال کردم: «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ * وَجَاهِدُوا فِی اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) ای کسانی که ایمان آوردهاید! رکوع کنید، و سجود به جا آورید، و پروردگارتان را عبادت کنید، و کار نیک انجام دهید، تا رستگار شوید و در راه خدا آنگونه که سزاوار اوست جهاد کنید، او شما را برگزید، و در دین (اسلام) کار سنگین وسختی بر شما قرار نداد».(2)
«فَقَالَ: فِی الصَّلاةِ وَالزَّکَاةِ وَالصِّیامِ وَالخَیرِ أنْ تَفعَلُوهُ؛ حضرت در پاسخ فرمودند : این آیه درمورد نماز، زکات و روزه و کارهای خیر است که آنها را انجام دهید».
علامه مجلسی این روایت را در باب «ما یمکن أن یستنبط من الآیات والأخبار من متفرقات مسائل أصول الفقه» آورده و در ذیل آن فرموده است: «ظاهر از روایت این است که غرض تعمیم در نفی حرج است».(1)
از مجموع کلام برمیآید مراد آن است که نفی حرج مختص به عبادت خاصی نبوده و شامل تمام عبادات و همه طاعات و خیراتی است که انسان آنها را انجام میدهد و شارع در هیچکدام از آنها امر حرجی قرار نداده است. بنابراین اگر اطلاق آن شامل موارد حرجی باشد، چارهای نیست از اینکه آن را به غیر از موارد حرج تخصیص بزنیم.
روایت نهم :
شیخ با اسناد خویش از احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی نقل میکند :
«سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ یَأتِی السُّوقَ فَیَشتَرِی جُبَّةً فَراءً لا یَدرِی أَذَکِیَّةٌ هِی أَم غَیرِ ذَکیّةٍ؟ أَیُصلّی فِیها؟ فَقَالَ: نَعمْ، لَیسَ عَلَیکُمُ المَسألةُ، إِنَّ أَبَاجَعفرَ علیه السلام کَانَ یَقُولُ: إنَّ الخَوارِجَ ضَیَّقُوا عَلی أَنْفُسِهِم بِجَهالَتِهِم: إِنَّ الدِّینَ أَوسعُ مِنْ ذِلکَ؛ از حضرت علیه السلام پرسیدم مردی به بازار رفته لباسی از پوست میخرد و نمیداند که آیا تذکیه شده است یا خیر، آیا میتواند در این لباس نماز بخواند؟ حضرت فرمود: آری. شما به خاطر آن بازخواست نمیشوید. امام باقر علیه السلام پیوسته میفرمود: خوارج بهواسطه جهالتشان بر خودشان تنگ میگرفتند، همانا دین وسیعتر از اینهاست».(2)
روایت دلالت دارد بر اینکه حکمت در حلال بودن آنچه از بازار مسلمین خریده میشود، همانا توسعه بر امت و رفع ضیق و تنگنا از آنهاست. عبارت «إِنَّ الدِّینَ أَوسعُ مِنْ ذِلکَ» دلیل بر عدم اختصاص این حکم به همین مورد است واینکه دین در تمام جهات وسیع بوده وهیچ حکم حرجی در آن وجود ندارد وتضییق و تنگنا در آن فقط از جهالت ناشی میگردد کما اینکه همین ضیق
وتنگنا برای خوارج تارک دنیای گمراه حاصل شد. این روایت هرچند از عموم «نفی حرج» با این عنوان خالی است اما در این عنوان مشتمل بر معنای نفی حرج میباشد به این معنا که ضیق را نفی نموده و توسعه در احکام دین را اثبات مینماید، چنان که شرح آن در باب معنای حرج - هم از جهت لغت و هم از جهت عرف - خواهد آمد.
روایت دهم :
شیخ صدوق رحمة الله در روایتی مرسل نقل میکند :
«سُئلَ عَلَیٌّ علیه السلام أَیَتَوضّأُ مِنْ فَضلِ وُضُوءِ جَماعَةِ المُسلِمِینَ أَحبّ إلیکَ أَو یَتَوضّأُ مِنْ رَکوٍ أَبیضٍ مُخَمَّرٍ؟ فَقَالَ: لا، بَلْ مِنْ فَضلِ وُضُوءِ جَماعَةِ المُسلِمِینَ؛ فَإنَّ أَحبَّ دِینِکُم إِلی اللهِ الحَنیفِیَّةِ السَّمِحَةِ السَّهلَةِ؛ از امام علی علیه السلام سؤال شد: آیا وضو گرفتن از باقیمانده آب وضوی جماعت مسلمانان برای شما دوست داشتنیتر است یا وضو گرفتن از آب کوزه سفید دربسته؟ حضرت فرمود: نه! وضو گرفتن از باقیمانده آب وضوی جماعت مسلمانان برای من خوشتر است؛ چرا که بهترین دین شما نزد خدای متعال دین حنیفیه سمحه سهله است».(1)
در مجمع البحرین اینگونه آمده است: «الرَّکو المُخَمّر» أی: المغطّی یعنی سرپوشیده.(2)از جواب حضرت استفاده میشود که آن حضرت وضو از باقیمانده
آب وضوی جماعت مسلمانان را بر وضو از ظرف دردار سرپوشیده بافضیلتتر میداند واستناد آن حضرت در این حکم به سهولت شریعت، دلیل بر آن است که احکامی که حرجی و سخت باشند از دین نیستند. این روایت حداقل میتواند مؤیدی برای سایر اخبار باب باشد.
روایت یازدهم :
شیخ طبرسی در کتاب احتجاج به طور مرسل حدیثی طولانی را ذکر میکند
که از موسی بن جعفر از پدرشان از پدران بزرگوارشان از امام علی علیهم السلام نقل شده و در آن مناقب پیامبر صلی الله علیه و آله ودرخواستهای آن حضرت در شب معراج ذکر شده است. از جمله حضرت علیه السلام به خداوند متعال عرضه میدارد :
«اللَّهُمَّ إذا أعطَیتَنی ذَلِک رَفعَ المُؤاخذةِ عَلی الخَطأ والنّسیان فَزِدنِی. فَقَالَ اللهُ تَعالی : سَل؛ قَالَ: (رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرآ کَمَا حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنَا)(1)یَعنی بِالأصر :
الشَّدائدِ الّتیَ کَانتْ عَلی مَنْ کَانَ مِنْ قَبلِنا. فَاجَابَهُ اللهُ إِلی ذَلِکَ فَقَالَ تَبارَکَ اسمُهُ: قَدْ رَفَعْتُ عَنْ أُمّتِکَ الأصار الّتی کَانتْ عَلی الاُممِ السّابِقة. کُنتُ لا أَقبلُ صَلاتَهُم إِلّافِی بِقَاعٍ مِنَ الأرضِ مَعُلومَةٍ؛ اختَرتُها لَهم وَإنْ بَعُدتْ، وَقَدْ جَعَلْتُ الأَرضَ کُلَّها لاُمَّتِکَ مَسجِدآ وَطَهُورآ، فَهذهِ مِنَ الأصارِ الّتی کَانتْ عَلی الاُممِ قَبلَکَ فَرَفَعْتُها عَنْ اُمَّتِکَ، وَکَانتِ الاُممُ السَّالِفَةُ إذَا أَصابَهُم أَذی مِنْ نَجاسةٍ قَرضُوها مِنْ أَجسَادِهِم وَقَدْ جَعَلْتُ المَاءَ لاُمَّتِکَ طَهُوراً؛ فَهذهِ مِنَ الأصارِ الّتی کَانتْ عَلَیهِم فَرَفَعْتُها عَنْ اُمَّتِکَ - إلی أن قال - وَکَانتِ الاُممُ السَّالِفَةُ صَلواتُها مَفرُوضَةِ عَلَیها فِی ظُلَمِ اللّیلِ وَانصافِ النَّهارِ وَهِی مِنَ الشَّدائدِ الّتی کَانتْ عَلَیهِم فَرَفَعْتُها عَنْ أُمّتِکَ وَفَرَضْتُ عَلَیهِم صَلواتِهِم فِی أَطرافِ اللّیلِ وَالنَّهارِ وَفِی أَوقاتِ نَشاطِهِم...؛ پروردگارا! اکنون که این موهبت را به من عطا کردی (رفع مؤاخذه بر خطا و نسیان) پس بر من بیفزای. خداوند فرمود: بخواه. حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: پروردگارا! تکلیف سنگینی بر ما قرار مده، آنچنان که (به خاطر گناه وطغیان) بر کسانی که پیش از ما بودند قرار دادی. معنای اصر، شدائد وسختیهایی است که بر امتهای قبل از ما بوده است. پروردگار نیز این درخواست حضرت را اجابت کرده و فرمود: سختیها و کارهای طاقت فرسایی را که بر امتهای پیشین واجب کرده بودم از امت تو برداشتم؛ من نماز آنها را جز در بقعههای مشخص از زمین که خودم برای آنها اختیار کرده بودم، هرچند بسیار دور بود قبول نمیکردم اما تمام زمین را برای امت تو به عنوان مسجد
وپاکیزه قرار دادم. این از جمله سختیها و مشقتهایی بود که در امتهای
1) بقره، آیه 286.
پیشین وجود داشت و من آن را از امت تو برداشتم؛ و امتهای گذشته اگر نجاستی آنان راآزارمیدادباید آن را از بدن خویش با مقراض بر میگرفتند اما من برای امت تو آب را به عنوان طاهر و مطهر برگزیدم. این نیز از جمله مشقتهایی است که در امتهای گذشته بود و من از امت تو برگرفتم... نماز در امتهای پیشین در نیمههای شب و در وسط روز واجب بود و این از شدائد وسختیهایی بود که بر آنها واجب بود اما من آن را از امت تو برداشتم ونمازشان را در ابتدا وانتهای شب و در روز و نیز در اوقاتی که نشاط دارند قرار دادم...».(1)
علامه مجلسی این حدیث را در بحار الانوار در باب احتجاجات امام علی علیه السلام ذکر کرده است. نیز محدث بزرگوار سید هاشم بحرانی در تفسیر برهان ذیل آیه شریفه: «(آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ)؛ پیامبر، به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است»(2)، این حدیث را ذکر کرده است.(3)
هرچندحدیث به جهت ارسالی که داردضعیف است و در آن بعضی از مطالب غریب - بهویژه در فقراتی که ما ذکر نکردیم - به چشم میخورد - چنانکه بر بیننده پوشیده نیست - ولی صلاحیت مؤید بودن برای روایات سابق را داراست.
روایت دوازدهم :
علی بن ابراهیم در تفسیر از پدرش از ابن ابی عمیر از هشام از حضرت ابی عبدالله علیه السلام نقل میکند که در تفسیر آیه شریفه: «(رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا...) پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مؤاخذه مکن».(4)فرمود :
«إِنَّ هَذِهِ الآیة مُشافَهةُ اللهِ لِنَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله لَیلةَ اُسرِیَ بِهِ إِلی السَّماءِ قَالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله : لَمّا انتَهیتُ إِلی مَحلِّ سِدرَةِ المُنتهی - إلی أن قالَ - فَقُلْتُ: «رَبَّنا لا تُؤاخِذِنَا إِنْ نَسِینا أو أَخطأنا» فَقَالَ اللهُ: لا اُؤاخذُکَ. فَقُلْتُ: «رَبَّنا وَلاْ تَحمِل عَلَینا إِصراً کَما حَمَلتَهُ عَلی الّذِینَ
مِنْ قَبلِنا» فَقَالَ اللهُ: لا اُحَمّلُکَ، فَقُلْتُ: (رَبَّنا وَلا تَحمِّلَنا مَا لا طَاقةَ لَنا بِهِ وَاعْفُ عَنّا وَاغفِر لَنَا وَارْحَمنَا أَنتَ مَولانَا فَانْصُرنَا عَلَی الْقَومِ الکَافِرِینَ) فَقَالَ اللهُ: قَدْ أعَطیتُکَ ذَلِکَ لَکَ وَلاُمَّتِکَ، فَقَالَ الصادق علیه السلام : مَا وَفَدَ إلی اللهِ تَعالی أَحدٌ أکرَمُ مِنْ رَسِولِ اللهِ صلی الله علیه و آله حِینَ سَألَ لاُمَّتِهِ هَذهِ الخِصَالُ؛ این آیه به طور مشافهه و گفتگوی حضوری بین پیامبر صلی الله علیه و آله وخدای متعال در شب معراج نازل شده است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: وقتی شب معراج وقتی به محل سدرة المنتهی رسیدم... گفتم: پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مؤاخذه نکن و خدای متعال فرمود: مؤاخذهات نمیکنم. پس گفتم: پروردگارا! بر ما تکلیف سنگینی قرار مده همانگونه که (به خاطر گناه وطغیان) بر کسانی که پیش از ما بودند قرار دادی. خدای متعال فرمود: بر تو قرار نمیدهم. پس من دوباره عرض کردم: پروردگارا! آن چه طاقت تحمل آن را نداریم بر ما مقرّر مدار و آثار گناه را از ما بشوی، ما را ببخش و در رحمت خودقرار ده، تو مولا و سرپرست مایی، پس ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان. خداوندفرمود:هماناآن را به تو عطا کردم و همچنین به امت تو آن را اعطا نمودم. امام صادق علیه السلام فرمودند: هیچ کس گرامیتر از پیامبر صلی الله علیه و آله بر خدای متعال وارد نگردیده و آن حضرت این ویژگی را برای امت خویش درخواست نمود».(1)
در همین معنا یا معانی نزدیک به آن روایات دیگری نیز در تفسیر آیه شریفه واردشدهاست که اگرکسی خواستارآنهاباشدبایدبه مجامع روایی مراجعه نماید.
روایت سیزدهم :
در اصول کافی به اسناد مولف از حمزة بن طیار از امام صادق علیه السلام نقل شده است که حضرت به من فرمود بنویس و بر من املا فرمود :
«إنّ مِنْ قَولِنا إنَّ اللهَ یَحتَجُّ عَلی العِبادِ بِما آتاهُم وَعرّفَهُم ثُمّ أَرسَلَ إلَیهِم رَسُولاً وَأَنزَلَ عَلَیهمْ الکِتابَ فَأَمَرَ فِیهِ وَنَهی، وَأَمَرَ بِالصّلاةِ وَالصِّیامِ فَنَامَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله عَنِ الصّلاةِ، فَقَالَ: أَنّا اُنِیمُکَ وَأنا اُوِقِظُکَ، فَإذا قُمْتَ فَصَلِّ لِیَعلَمُوا إذَا أَصابَهُم ذَلِکَ کَیفَ
1) تفسیر القمی، ج 1، ص 95، محدث بحرانی این دو را در تفسیرش ذیل آیه شریفه آورده است.
یَصنَعُونَ؛ لَیسَ کَما یَقُولُونَ: إذَا نَامَ عَنْها هَلکَ؛ وَکَذلکَ الصِّیامُ أَنا أُمرِضُکَ وَأَنا أَصحُّکَ فَإذا شَفیتُکَ فَاقضِهِ، ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبدِالله علیه السلام : وَکَذلِکَ إذا نَظَرتَ فِی جَمِیعِ الأشیاءِ لَم تَجِدْ أحَدآ فِی ضِیق - إلی أن قال - وَقَالَ: وَمَا اُمرِوا إِلّا بِدونِ سَعَتِهِم وَکُلُّ شَیء أُمِرَ النّاسُ بِهِ فَهُم یَسعَونَ لَهُ وَکُلُّ شَیء لا یَسعَوْنَ لَهُ فَهُوَ مَوضُوعٌ عَنهُم وَلکنَّ النّاسَ لا خَیرَ فِیهِم؛ ثُمَّ تَلا : (لَّیْسَ عَلَی الضُّعَفَاءِ وَلاَ عَلَی الْمَرْضَی وَلاَ عَلَی الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ مَا یُنفِقُونَ حَرَجٌ)؛(1)
از گفتار ما این است که خداوند بر بندگان خویش به آنچه که به آنها داده وفهمانده احتجاج فرموده است. سپس پیامبران را به سوی آنها فرستاده و بر آنها کتاب نازل فرموده و در کتاب امر و نهی کرده و به نماز و روزه امر نموده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله از یک نماز در خواب ماند، خداوند به او فرمود: من تو را در خواب فرو بردم و خودم تو را بیدار کردم! پس هرگاه برخاستی نماز را بپادار تا مردم بدانند که اگر چنین موردی برایشان پیش آمد چه کار باید بکنند و این گونه نگویند که چون از نماز خواب ماندیم هلاک شدیم. همچنین در مورد روزه من تو را مریض میکنم وخودم صحت را به تو باز میگردانم پس هرگاه شفا
یافتی روزه ات را قضا کن. سپس امام صادق علیه السلام ادامه داد: همچنین اگر با دقت در تمام اشیا نظر کنی برای هیچ کس ضیق وسختی نخواهی یافت... وفرمود مردمان به کاری بیش از طاقتشان امر نشدهاند و به هر چیزی که امر شدهاند توانایی انجام آن را دارند و آن چه که از عهده توانایی آنها خارج است از گردن آنها برداشته شده است، اما در هر حال برای مردم اختیاری نیست. سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود: بر ضعیفان وبیماران و آنها که وسیلهای برای انفاق (در راه جهاد) ندارند ایرادی نیست».(2)
هرچند از برخی فقرات حدیث بر میآید که مربوط به بحث نفی تکلیف بما لا یطاق باشد اما وقتی در مجموع مورد توجه قرار گیرد بهویژه آن جا که
میفرماید: «لَم تَجِدْ أَحَدآ فِی ضِیقٍ» و همچنین استشهاد حضرت به آیه اخیر، شاهد بر این خواهد بود که کل حدیث ناظر به نفی تکالیف حرجیه نیز میباشد.
روایت چهاردهم :
روایت مشهور و معروفی است که از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است :
«بُعِثتُ بِالحَنَیفِیّةِ السَّمحَةِ السَّهلةِ؛ من به دین مستقیم که از باطل به حق گرایش پیدا میکند و آسان و ساده است بر انگیخته شدهام».(1)
آنچه ذکر شد روایاتی بود که ما به آنها دست پیدا کردیم و بر قاعده کلی لاحرج دلالت داشت. هرچند در دلالت بعضی مانند سند بعضی دیگر تأویل واشکالی وجود دارد اما در مجموع برای اثبات قاعده ما را بی نیاز میسازند. ما تمام تلاش خود را در دست یابی به این روایات و تتبع و تحریر وبررسی جایگاه و موارد آنها بهکار بستیم اما ممکن است محقق و متتبعی با توجه ودقت بیشتر روایات دیگری را نیز به دست آورد که باعث تأکید یا تأیید این روایات باشد.
در روایات وارده در باب اول از مجلد اول وسائل در موضوع مقدمه عبادات نیز روایاتی وجود دارد که خالی از اشعار به این قاعده و استدلال بدان نیست. البته در آنجا روایاتی به چشم میخورد که در ابتدای نظر، بر مطلوب ما دلالت دارند اما با دقت و تأمل دقیق روشن میگردد که آنها ناظر به نفی تکلیف ما لایطاق میباشند که از این بحث خارج است و به همین جهت باید در این زمینه ودر مورد این روایات دقت بیشتری مبذول نمود.
مراد از عسر و حرج و اصر
آنچه از تتبع کلمات ارباب لغت و موارد استعمال کلمه «حرج» و همچنین در برخی از روایاتی که در استدلال قاعده لا حرج ذکر شد و مفسر معنای حرج هم بود؛ بر میآید که حرج در اصل به معنای ضیق میباشد.
1) تفسیر بغوی، ج 1، ص 417؛ تفسیر ابن عربی، ج 2، ص 182.
صاحب کتاب قاموس میگوید: الحَرجُ؛ المَکانُ الضَّیقُ؛ الکَثِیرُ الشّجر.(1)
صاحب کتاب صحاح میگوید: مَکانَ حَرجِ أی ضِیق؛ همچنین آن را به گناه تفسیر کرده است.(2)
صاحب کتاب نهایه میگوید:اصل حرج ضیق میباشدوهمچنین بر اثم وحرام نیزواقع شده است وگفته شده که حرج اضیق الضیق یعنی تنگترین تنگناهااست.(3)
در مجمع آورده است: (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) یعنی: من ضیق - تا آنجا که میگوید - در کلام شیخ علی بن ابراهیم آمده است: حرج یعنی آنچه که راه دخولی به آن وجود ندارد وضیق یعنی تنگنایی که قابل دخول است و حرج، گناه میباشد.(4)
روایت زراره از ابی جعفر علیه السلام (روایت ششم از روایات گذشته) و همچنین روایت قرب الاسناد از امام صادق علیه السلام (روایت هفتم) تصریح شده است که حرج همان ضیق است و فرمایش حضرت علیه السلام در روایت ابی بصیر(روایت اول) که فرمود: «إِنَّ الدِّینَ لَیسَ بِمُضیّقٍ فَإنَّ اللهَ یَقُولُ (مَا جَعَلَ عَلَیکُم فِی الدِّینِ مِنْ حَرج)» ظاهر در همین معناست. بنابراین آنچه که از این روایات سه گانه به دست میآید این است که حرج را به ضیق تفسیر نمودهاند.
اما در قرآن شریف کلمه «حرج» در سه معنا استعمال شده است :
معنای اول: «ضیق» چنانکه خدای متعال میفرماید: «(فَمَنْ یُرِدِ اللهُ أَنْ یَهدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ وَمَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقآ حَرَجآ)؛ آن کسی را که خدابخواهد هدایت کند، سینهاش را برای (پذیرش) اسلام، گشاده میسازد؛ وآن کس را که (بهخاطر اعمال خلافش) بخواهد گمراه سازد، سینهاش را آنچنان تنگ میکند».(5)
و در آیه دیگر میفرماید: «(کِتَابٌ أُنزِلَ إِلَیْکَ فَلاَ یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِّنْهُ)؛ این کتابی است که بر تو نازل شده پس نباید از (ناحیه ابلاغ) آن، ناراحتی در سینه داشته باشی».(1)
و نیز در آیه دیگری میفرماید: «(لاَ یَجِدُوا فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجآ مِّمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیمآ)؛ازداوری تو،دردل خود احساس ناراحتی نکنند؛ و کاملاً تسلیم باشند».(2)
ظاهرسیاق آیات شهادت میدهدکه مرادازحرج دراین آیات؛ضیق میباشد.
معنای دوم : «اثم» مانند این آیه شریفه: «(لَّیْسَ عَلَی الضُّعَفَاءِ وَلاَ عَلَی الْمَرْضَی وَلاَ عَلَی الَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ مَا یُنفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا للهِِ وَرَسُولِهِ)؛ نه بر افراد ناتوان و نه بر بیماران و نه بر کسانی که چیزی برای انفاق (درراه جهاد) ندارند، گناهی نیست (که در میدان جهاد شرکت نجویند) به شرط آنکه برای خدا و پیامبرش خیرخواهی کنند (و از آنچه در توان دارند مضایقه ننمایند)».(3)
و آیه شریفه: «(مَّا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللهُ لَهُ)؛ هیچ گونه منعی بر پیامبر در آنچه خدا برای او مقرر داشته نیست».(4)
حرج در این موارد به معنای اثم و گناه استعمال شده است.
معنای سوم : «کلفة»: مثل آیه شریفه: «(وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)؛ در دین (اسلام) کار سنگینی بر شما قرار نداد».(5)
و آیه شریفه: «(مَا یُرِیدُ اللهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِّنْ حَرَجٍ وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ)؛ خداوند نمیخواهد شما را در تنگنا قرار دهد بلکه میخواهد شما را پاک سازد».(6)
اما انصاف آن است که تمامی این معانی به معنای اصلی حرج رجوع میکند یعنی: «ضیق» و معانی دیگر مانند اثم و کلفة و همچنین فراوانی درخت - چنانکه
در کتاب قاموس آمده بود: مکان حرج یعنی مکانی که درخت فراوان دارد - نیز از مصادیق ضیق به شمار میرود و اثم در واقع موجب ضیق و تنگی برای صاحب آن میشود هم در دنیا و هم در آخرت؛ این فرمایش خدای متعال که فرمود: (لَّیْسَ عَلَی الاَْعْمَی حَرَجٌ ...) گویا به معنی این گفته ماست که میگوییم: بر این طائفه تنگی و سختی و محدودیتی در دنیا از جهت بعضی از افعالی که انجام میدهند نیست؛ چراکه آنها در این مورد مرخص بوده و اجازه دارند بلکه حتی در آخرت هم از جهت عذاب و دیگر گرفتاریها برای آن ضیق تنگنایی وجود ندارد. همچنین زیادی درخت در واقع موجب ضیق و تنگنای در مکان میگردد. نظر و تأمل دقیق بعد از ملاحظه مورد استعمال کلمه «حرج» بر ادعای ما در معنای حرج مساعدت دارد و آن را تأیید میکند.
از آنچه ابن اثیر در کلام خود حکایت کرد: «وَ قِیلَ إِنَّهُ أَضیقُ الضِّیق؛ گفته شده است که حرج به معنای تنگترین تنگناهاست»، و همچنین آنچه که در مجمع از علی بن ابراهیم به این نحو نقل شده: «الحَرجُ مَا لا مُدخلَ لَهُ وَالضَّیقِ مَا لَهُ المُدخل؛ حرج آن چیزی است که هیچ مدخل و محل ورودی بدان وجود ندارد اما ضیق تنگنایی است که مدخلی برای ورود به آن پیدا میشود»، بر میآید که حرج، مطلق ضیق نبوده بلکه ضیق خاصی است که در نهایه از آن به اضیق الضیق یعنی ضیق شدید و در کلام علی بن ابراهیم از آن، به آنچه که مدخلی برای آن وجود ندارد تعبیر شده است و گویا مراد ایشان نیز همان ضیق شدید و تنگنای سختی است که به حدی میرسد که راه خلاص و گریز و چارهای از آن وجود ندارد.
اما بنا بر تحقیق هیچ کدام از این دو خصوصیت در معنای حرج معتبر نیست؛ چرا که از سویی میبینیم کلمات ارباب لغت خالی از این دو مورد است حتی خود ابن اثیر نیز معنای خاصی را که ذکر نموده به «قیل» اسناد داده که اشعار به ضعف آن دارد. از سوی دیگر احادیثی که از ائمه اطهار علیهم السلام در تفسیر آن ذکر شد خالی از هر دو قید است مضاف بر آن که در موارد بسیاری از روایات گذشته هیچ انطباقی بر این معنا مشاهده نمیشود چنانکه در استدلال به قاعده با آیه شریفه :
(وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) به اموری استدلال شد که هرگز از اضیق الضیق و تنگترین تنگناها نیستند و همچنین نمیتوان آنها را از جمله چیزهایی که مدخلی در آنها وجود ندارد برشمرد. پس بسیار نیکوست که بار دیگر به روایات مراجعه شده و در آنها با دقت تأمل گردد. نیز مطلبی که در مجمع از علی بن ابراهیم حکایت شده هیچ حجیتی ندارد.
اما در مورد کلمه عسر در کتاب نهایه آمده است که ضد یسر و به معنای ضیق و شدت و صعوبت است.(1)
در کتاب قاموس نیز میخوانیم: عسر با یک ضمه یا دو ضمه و همچنین با تحریک، ضد یسر بوده و عبارت تعسر علیّ الامر و تعاسر واستعسر به معنای این است که: اشتد والتوی و در ادامه دارد که یوم عسر و عسیر و اعسر به معنای شدید یا شوم است.(2)نزدیک به این معانی را غیر این دو نفر نیز ذکر کردهاند.(3)
اما در معنای کلمه اصر در کتاب قاموس آمده است: الاصرُ بالکسر یعنی عهد و ذنب و ثقل.(4)
و از کتاب نهایه نقل شده است: اصر به معنای اثم و عقوبت بوده و اصل آن از ضیق و حبس است. گفته میشود: اصره یأصره هنگامی که: حبسه و ضیقه.(5)
از کتاب صحاح نیز نقل شده است که اصره یعنی حبسه و اصرت الشیء اصرآ یعنی کسرته... و اصر به معنای عهد و ذنب و سنگینی است(6)و دیگران نیز معنایی
نزدیک این به معنا را ذکر کردهاند.
در کتاب مفردات راغب آمده است :
«الأَصرُ عَقدُ الشِّیء وَحَبْسُهُ بِقَهرِهِ وَالمأصرُ مِحبس السَّفِینةِ، قَالَ تعالی: (وَیَضَعُ عَنْهُمْ
إِصْرَهُمْ) أَی الأمور التی تثبطهم وتقیدهم عن الخیرات والوصول إلی الثوابات، وعلی ذلک (وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرآ) و قیل ثقلاً وتحقیقه ما ذکرت؛ والأصر العهد المؤکد الذی یثبط ناقضه عن الثواب والخیرات؛ قال تعالی: (أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَی ذَلِکُمْ إِصْرِی)، الاصار: الأوتاد والطنب التی بها یعمد البیت (انتهی ملخصآ).؛ الأصر: بستن چیزی وحبس نمودن با زور و مأصر یعنی زندان تنگ. خداوند میفرماید: (وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ) یعنی اموری که آنان را از رسیدن به خیرات و ثواب باز میدارد و به همین معناست آیه شریفه (وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرآ)(1)تکلیف سنگینی بر ما قرار مده.
گفته شده اصر در اینجا به معنای بار سنگین است. لکن حق همان است که در اول بیان شد. والاصر، پیمان مستحکمی است که مانع از شکستن آن و رسیدن به ثواب و خیرات میشود و خداوند میفرماید: (أَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَی ذَلِکُمْ إِصْرِی)(2)آیا پذیرفتید؟ و بر آن، با من پیمان مؤکّد بستید.
الاصار: طنابها و میخهایی است که خانه به واسطه آنها برپا میشود.(3)
در کتاب مجمع البحرین نیز آمده است :
«أصل الأَصر الضّیق والحبس یقال أصره یأصره إذا ضیق علیه وحبسه ویقال للثقل اصرآ لأنّه یأصر صاحبه من الحرکة لثقله وقوله تعالی (یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ) هو مثل لثقل تکلیفهم؛ اصل اصر ضیق و حبس است چنانکه گفته میشود اصره یأصر در هنگامی که بر او تنگ گرفت و او را حبس کرد و نیز به سنگینی اصر گفته میشود؛ زیرا در وقتی بکار میرود که صاحب خود را به خاطر سنگینی او از حرکت حبس میکند و همچنین فرمایش خدای متعال: (وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ) مثلی است برای سنگینی تکلیفشان.(4)
آنچه از همه موارد به دست میآید این است که «اصر» در اصل به معنای
حبس و ضیق است و اگر در معانی عهد و اثم و ثقل و عقوبت به کار رفته به جهت تناسبی است که با همین معنا دارد. و نیز اینکه در بعضی از روایات گذشته به شداید تفسیر شد (حدیث 11) مأخوذ از همین معناست. در نتیجه باید گفت اصر و حرج یک معنا دارند یا معانی آنها به هم نزدیک است.
از آنچه ذکر کردیم روشن میگردد معنای عسر و حرج فرق جوهری با هم ندارند اما اینکه آیا هردو به یک معنا هستند یا عسر اعم از حرج میباشد؟ جای بحث و گفتگوست. محقق نراقی در کتاب عوائد میفرماید :
«العسر کما أشرنا إلیه أعم مطلقا من الضیق، فإنّ کلّ ضیق عسر ولا عکس، فإن من حمل عبده عَلی شرب دواء کریه فی یوم مثلاً یقال إنّه یعسر علیه ولا یقال إنّه فی ضیق أو ضیق علیه مولاه؛ وکذا من یکون منتهی طاقته حمل مأة رطل إذا أمر بحمل تسعین مثلاً ونقله إلی فرسخ یقال إنّه یعسر علیه ولکن لا یقال إنّه فی الضیق، نعم لو أمر بحمله ونقله کل یوم یقال إنّه ضیّق علیه، و کذا یصحّ أن یقال إنّ التوضؤ بالماء البارد فی الیوم الشدید البرد ممّا یعسر، ولکن لا یقال إنّ المکلّف فی ضیق من ذلک؛ چنانکه اشاره
کردیم عسر اعم مطلق از ضیق است؛ زیرا هر ضیقی عسر هست اما هر عسری ضیق نیست. توضیح آنکه: اگر کسی خدمتکار خویش را مجبور کند که داروی تلخی را یک روز بنوشد، گفته میشود که بر او سخت گرفت اما گفته نمیشود که آن خدمتکار در ضیق و تنگناست یا اینکه مولایش بر او بسیار تنگ گرفته است. و همچنین وقتی کسی نهایت توانش در حمل صد رطل باشد اگر مولا او را به حمل 90 رطل امر نماید و او را مجبور کند که یک فرسخ این 90 رطل را حمل نماید، گفته میشود که بر او سخت گرفت اما هرگز گفته نمیشود که آن خدمتکار در ضیق وتنگناست. آری اگر او را هر روز به حمل همین مقدار امر نماید در این صورت گفته میشود که این خدمتکار در ضیق وتنگی قرار گرفته است هم
چنانکه اگر کسی در روز بسیار سرد با آب سرد وضو بگیرد؛ برای او این کار سختاست اماگفته نمیشودکه مکلف دراین مورددرضیق وتنگناافتادهاست».(1)
از کلام ایشان اینگونه بر میآید که حرج هرگز به تنهایی دایر مدار صعوبت عمل نیست هرچند در سختی و صعوبت به مقدار فراوانی نائل شود، بلکه در حرج علاوه بر صعوبت، نوعی از تضییق و تنگنای دیگری نیز بر مکلف معتبر است. بنابراین مثل یکبار وضو یا غسل با آب بسیار سرد در سردترین ایام زمستان هرچند بسیار سخت است اما حرجی بشمار نمیرود؛ زیرا در آن ضیق وتنگنایی برای مکلف وجود ندارد امّا همین عمل اگر تکرار شود و روزهای متعدد انجام گیرد، در این صورت دارای ضیق و حرج خواهد بود.
واضح که این ادعا از دو جهت قابل پذیرش نیست :
جهت اول آنکه مخالف فهم اصحاب است زیرا برای نفی حرج در بسیاری از مقامات نفی مجرد صعوبت از تکالیف را کافی میدانند بدون اینکه امر زائدی مثل ضیق حاصل از تکرار عمل را معتبر بدانند.
جهت دوم آن است که این معنا مخالف استدلالهای ائمه علیهم السلام به آیه شریفه درمقاماتی است که هیچ امر زائدی بیش از صعوبت و مشقت و عسر در آن به چشم نمیخورد. با مراجعه به احادیث گذشته شواهد فراوانی برای این مطلب یافت میشود.
اما حق آن است که هرچند حرج در اصل به معنای ضیق است اما ضیق معتبر در امور حرجیه چیزی جز صعوبت عمل و شدت و مشقت حاصل از آن نیست به این معنا که هرگاه عملی صعب و عَسِر باشد مکلف در انجام آن در ضیق خواهد بود. به خلاف جایی که عمل سهل و یسر و ساده و آسان باشد.
مثالهایی که محقق نراقی رحمة الله به عنوان شاهد در مدعای خویش ذکر نمودند نیز قابل منع و انکار است. مثلاً اگر کسی خدمتکار خود را بر نوشیدن دوایی که بسیار بسیار تلخ و ناپسند است امر کند، و لو یکبار این کار را انجام دهد در حق
1) عوائد الأیام، ص 186.
او گفته میشود که این عمل بر آن شخص حرج داشت وسخت بود؛ زیرا وی بهواسطه نوشیدن آن در ضیق و تنگنا قرار میگیرد هرچند ضیق و تنگنای در لحظات خاص باشد. همچنین است در سایر مثالهایی که ذکر نمود.
حاصل آنکه، در معنای حرج تنها وجود نوعی ضیق و محدودیت معتبر است هرچند که این ضیق از صعوبت عمل و تأثر آن حاصل شود. در نتیجه، مداومت بر ضیق در یک روز یا چند روز و یا تکرار آن، در حصول ضیق معتبر نیست. برای وضوح بیشتر بسیار مناسب است به آنچه در معنای این کلمه و موارد استعمال آن از کتاب سنت و دیگر موارد ذکر شد رجوع شود و در آن تأمل بیشتری صورت گیرد.
این اشکال وجود دارد که اگر مراد از حرج منفی در این قاعده، مجرد ضیق وصعوبت در قبال سعه و سهولت باشد - چنانکه از معنای لغوی وعرفی آن ظاهر است - لازم میآید تمام تکالیفی که مشتمل بر کوچکترین مرتبه از مراتب صعوبت و مشقت باشد منتفی گردد و این خود موجب رفع ید و کنار گذاشتن
بسیاری از تکالیف شرعیه مثل روزه در ایام تابستان برای بسیاری از مردم وهمچنین وضو در شبهای سرد با آب خنک و امثال این موارد است. بلکه با این دیدگاه تمامی تکالیف شرعیه هرکدام به نوعی در بسیاری از اوقات وحالات دارای مشقت خواهند بود و این مطلبی است که هیچ فقیهی به آن ملتزم نشده واگر بنابر این باشد فقه جدیدی حاصل خواهد شد!
از این اشکال بر میآید که معنای لغوی و عرفی حرج هرچند فی نفسه بسیار با توسعه است، اما قطعآ مراد از آن در اینجا مرتبه خاصی از حرج است نه مطلق صعوبت و مشقت و ضیق و باید دید آن مرتبه کدام مرتبه است؟ و حد وتعریف آن چیست؟ و دلیل بر تعیین حد خاص برای آن کدام است؟ اینها سئوالاتی است که جواب آن برای بسیاری از بزرگان از علما مشکل آمده چنانکه از کلماتشان در مقامات مختلف همین مطلب فهمیده میشود.
به همین جهت است که شیخ حر عاملی رحمة الله در کتاب الفصول المهمه بعد از ذکر بخشی از اخبار نافی حرج میفرماید :
«نفی الحرج مجمل لایمکن الجزم به فیما عدا تکلیف ما لا یطاق وإلّا لزم رفع جمیع التکالیف؛نفی حرج ازمواردمجمل است که جزم به آن به جز در موارد تکلیف بما لایطاق امکاننداردودرغیراینصورت لازممیآیدهمهیتکالیفبرداشتهشوند!».(1)
اینکه ایشان ادله نفی حرج را مجمل دانستند بهدلیل قیام قرینه مقامیهای است که در روایات برای آن وجود دارد و چنانکه ذکر شد باید مرتبه خاصی از آن را اراده کرد؛ زیرا امکان اراده تمامی مراتب حرج وجود ندارد. با این وجود تعیین این مرتبه به خاطر عدم قیام دلیل بر آن نزد آن بزرگوار مشکل شده است. امّا بعد از امعان نظر روشن میگردد حق آن است که تعیین چنین مرتبهای امکانپذیر است و میتوان آن را در جمله ارائه کرد :
«ما یلزم منه مشقّة شدیدة لا یتحملها الناس عادةً فی مقاصدهم؛ آنچه از آن مشقت شدیدی بهوجود میآید که مردم به طور عادی برای درک مقاصد خود تحمل آن را ندارند».
این مرتبه قدر مسلم از ادله نفی حرج است. به تعبیر دیگر قدر مسلم از مقداری که از حیطه حرج خارج است مرتبه کمتر از این میباشد. چنانکه روایت عبد الاعلی مولی آل سام که در حکم جبیره وارد شده بود و همچنین روایات دیگر در باب به همین مطلب شهادت میدهند.
و ظاهرآ فقهای امامیّه - رحمهم الله - از عمومات حرج، غیر از این برداشت نکردهاند و به همین جهت برخی در مسأله جواز تیمم برای کسی که در اعضای وضوی خویش ترس از ضرر دارد گفتهاند: واجب است این مطلب به آنچه که تحمل آن عادتآ امکانپذیر نیست یا بسیار شدید یا فاحش است تقیید زده شود یعنی ضرر شدید و فاحش - بنابر اختلافی که در تعابیر آن بزرگواران وجود دارد - شیخ جلیل القدر صاحب جواهر - قدس سره - در تعرّض به این مسأله کلامی دارد که حاصل آن چنین است:
«لا أعرف فی جواز التیمم عند خوف الشین خلافآ بین الأصحاب وظاهر إطلاق کثیر
1) الفصول المهمّة فی الأئمّة، ج 1، ص 626، ذیل ح 986.
منهم عدم الفرق بین شدیده وضعیفه، وهو مشکل جدآ؛ إذ لم نعثر له عَلی دلیل سوی عمومات العسر والحرج، واحتمال دخوله فی المرض، أو فی إطلاق ما دلّ عَلی التیمّم عند خوف البرد، ومن المعلوم عدم العسر فی ضعیفه، بل لا یکاد ینفکّ عنه غالب النّاس فی أوقات البرد، وعدم صدق إسم المرض علیه، وظهور أدلّة خوف البرد فی غیره» ثمّ قال: «و لعلّه لذا قیّده فی موضع من (المنتهی) بالفاحش،اختاره جماعة ممّن تأخّر عنه، منهم المحقّق الثّانی فی جامعه، والشهید الثّانی فی روضه، والفاضل الهندی فی کشفه، وإلیه یرجع ما عن جماعة أخری من التقیید بما لا یتحمّل عادة، فالأقوی الإقتصار علی الشدید منه الّذی یعسر تحمّله عادة؛ من در جواز تیمم هنگام خوف از عیب(1)بین
اصحاب خلافی ندیدم و ظاهر اطلاق بسیاری از آنها عدم فرق بین عیب شدید یا ضعیف است. البته این بسیار مشکل است؛ چرا که ما دلیلی جز عمومات عسر و حرج و احتمال دخول آن در مرض یا در اطلاق آنچه که دلالت بر تیمم هنگام خوف از سرما دارد پیدا نمیکنیم و معلوم است که در عیب ضعیف عسری وجود ندارد بلکه میتوان گفت معمولاً بیشتر مردم در اوقات سرما با همین
مسئله رو به رو هستند و از طرفی اسم مرض نیز بر آن صدق نمیکند و ادله خوف از سرما نیز در غیر این مورد ظهور دارد. سپس میفرماید: و چه بسا به همین دلیل است که در برخی مواضع از کتب فقهی، صاحب کتاب، آن را با قید فاحش مقید کرده و جماعتی از متأخرین وی مانند محقق ثانی در جامعه و شهید ثانی در روضه و فاضل هندی در کتاب کشف همین نظریه را اختیار نمودهاند. آنچه که از جماعت دیگری رسیده است که آن را به چیزی که تحمل آن عادتآ ممکن نیست تقیید کرده به همین قول رجوع میکند. در نتیجه اقوا اختصار بر عیب شدید است که تحمل آن عادتآ معسر و مشکل است».(2)
گویا آن بزرگوار؛ متوجه و متفطن آن چه ما ذکر کردیم شدهاند مبنی بر وجود قرینه مقامیه بر انصراف اطلاقات ادله نفی حرج در این مقام، امّا با این
حال معلوم گردید که اختصاصی به این مقام ندارد و ظاهرآ مراد کسانی غیر از این محققین که اطلاق را با عبارات شدید یا فاحش قید زدهاند نیز همین است. بنابراین خلافی بین آنها وجود نخواهد داشت کما اینکه ظاهرآ مدرک مسأله مذکور منحصر در قاعده لا حرج میباشد.
البته بسیاری از اعاظم متأخرین، متعرض این مسأله شدهاند از جمله محقق یزدی در کتاب عروة میفرماید :
«بل لو خاف من الشین الذی یکون تحمله شاقآ تیمم؛ بلکه اگر از ضرری که منجر به عیب و نقص در بدن میگردد و تحمل آن شاق و بسیار مشکل است میترسد تیمم کند».(1)
همین حرف را بسیاری از محققینی که حاشیه زدهاند نیز تقریر نمودهاند وبعضی این جمله را اضافه کردهاند: «إذا کانت بحیث لا یتحمل عادة؛ اگر به گونهای باشد که عادتآ و به طور عادی قابل تحمل نیست».
البته مخفی نماند که عدم تحمل مشقت فعل به طور عادی، با اختلاف افعال تفاوت پیدا میکند و کسی از این جهت به این مسأله نپرداخته که شأن فعل واختلاف حالات آن را در موارد مختلف سنجیده و مسأله را از این جهت مورد بررسی قرار داده باشد. (تدبر فرمایید)
از جمیع آنچه ذکر شد این نکته به دست میآید که معیار در قاعده نفی حرج، مطلق مشقت و عسری که در بسیاری از تکالیف شرعیه یا در همه آنها موجود است نمیباشد بلکه معیار، مشقت شدیدهای است که به طور عادی در مثل آن فعل تحمل آن امکانپذیر نیست و دلیل بر این مطلب قیام قرینه مقامیه بر چنین تقییدی است. بنابراین قاعده نفی حرج هرگز مجمل و مبهم نیست کما اینکه پذیرفتن آن مستلزم تخصیص اکثریاتخصیص همه مواردتکالیف نیست.
تتمهای برای این بحث باقی است که ان شاءالله در تنبیه اول از تنبیهات خواهد آمد.
1) العروة الوثقی، ج 2، ص 170.
پوشیده نیست که عسر و حرج و اِصر و امثال این عناوین، اوصافی هستند برای افعالی که احکام به آن افعال تعلق میگیرد نه برای خود احکام، مثلاً وضو برای کسی که روی دست او جبیره قرار دارد کاری حرجی و متعسر است و در نتیجه آنچه به این صفت متصف میگردد خود این عمل است نه وجوبی که متعلق به آن است یعنی گفته نمیشود: وجوب وضوی چنین شخصی امری حرجی است و در آن ضیق و تنگنایی برای مکلف وجود دارد. مگر از باب وصف به حال متعلق، به این معنا که اگر در وجوب، ضیق و سختی وجود داشته باشد از ناحیه عملی است که متعلق به آن است نه خود وجوب.
شاهد بر مدعای ما نفی جعل از حرج در آیهی شریفه است: (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)(1)با این توضیح که جعل بر مکلفین کنایه از تکلیف است
ومجعول در واقع خود عمل مکلفٌ به بوده و همین است که متصف به حرج در این جایگاه گردیده، گویی «مکلفٌ به» امری است که شارع آن را بر گردن مکلفین قرار داده و سنگینیاش بر دوش آنان قرار گرفته است، چنانکه گاهی نیز آن را از گردن مکلفین برداشته است: «(وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ)؛ و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها بود (از دوش وگردنشان) برمیدارد».(2)
بنابراین آیه مذکور به این معناست که هرگز عمل حرجی متعسر را بر شما تکلیف نکرده است. واضحتر از این، فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله در روایت احتجاجی است که سابقآ ذکر شد و در آن فرمود: «منظور از اصر، شدائد و سختی هایی است که بر امتهای سابقه وجود داشت... من نماز آنها را جز در بقعههایی از زمین که آنها را به طور مشخص برایشان اختیار کرده بودم نمیپذیرفتم هرچند آن بقعهها در مکانی بسیار دور قرار داشت اما برای امت تو تمام زمین را به عنوان
مسجد و مکانی پاکیزه قرار دادم و این از همان شدائد و سختیهایی است که در امتهای قبلی وجود داشت و من آن را از امت تو برداشتم».
همچنین فقرات دیگری از این حدیث که ظاهر یا صریح در این مطلب است که نفس این اعمال از شداید و آصاری بوده که در امتهای گذشته وجود داشته واز این امت مرحومه برداشته شده است.
پس آنچه برداشته شده است اولاً و بالذات نفس افعال حرجی و طاقت فرساست الا اینکه رفع آنها از گردن مکلفین یا اصلاً عدم جعل آنها بر مکلفین، کنایه از عدم ایجاب آن است چنانکه وضع آنها بر مکلفین، کنایه از ایجاب آنهاست. در نتیجه وضع و رفع در عالم تشریع همان ایجاب و نفی است و این تعبیر - چنانکه گذشت - برگرفته شده از مشابهت الزام به شیء وایجاب آن برای وضع آن و نهادن آن بر گردن مکلف است. چنانکه گویی شارع مقدس هر جا آن را واجب کرده آن را در خارج بر گردن مکلفین نهاده است وهرجا که آن را واجب ننموده، آن را از گردن مکلفین رفع نموده است. حاصل آنکه عسر و حرج مانند دو مسألهای که در مقابل آن قرار دارند از اوصاف وصفات افعال مکلفین میباشند و این دو همان طور که گاهی شاق و ضیق هستند، گاهی اوقات هم سهل و یسیر میباشند.
با توجه به این مطلب، معلوم میگردد که اشکالی در تقدم عمومات نفی حرج بر عموماتی که احکام را به عناوین اولیه آنها اثبات میکنند وجود ندارد وواجب است که عمومات مثبته بوسیله عمومات نفی حرج تخصیص زده شوند. شاهد بر این مدعا استشهاد امام علیه السلام بر این عمومات در قبال بسیاری از ادلهای است که احکام را اثبات مینمایند. علاوه بر این که فهم فقها؛ و استناد آنها به عمومات نفی حرج در فروع فراوان فقهیه نیز همین بوده است.
اما مطلبی که در اینجا لازم است بدان توجه شود این است که وجه این تقدم چیست؟ و اینکه آیا این تقدم از جهت حکومت عمومات نفی حرج بر عمومات مثبته است یا امر دیگری است؟
تحقیق آن است که: بنابر آنچه ذکر شد و روشن گردید که عسر و حرج وموارد مشابه آنها از صفات افعال مکلفین هستند نه احکام متعلقه به آنها، صحیح نیست که گفته شود وجه تقدم عمومات در این قاعده بر ادله احکام، حکومت این عمومات بر آن ادله است؛ زیرا حکومت عبارت از این است که یکی از دو دلیل به مدلول لفظی خود ناظر بر دلیل دیگری باشد به گونهای که اگر چنین نظارتی نباشد، دلیل دیگر لغو خواهد بود. اما این نظارت چهار گونه متصور است: یا با تصرف در موضوع دلیل دیگر؛ یا با تصرف در حکم دلیل دیگر؛ یا با تصرف در متعلق دلیل دیگر و یا در انتساب متعلق به موضوعش.(1)
روشن است که دلیل نفی حرج، در واقع وجود حرج و جعل آن بر مکلفین در عالم تشریع را منتفی میداند بدون اینکه ناظر بر دیگر ادله احکام شرع باشد، آن هم نظر به تصرف در آن به یکی از انحای چهارگانه تصرفی که اخیرآ ذکر شد. در نتیجه، دو دلیل از این جهت در عرض واحدی بوده و از قبیل متعارضین خواهند بود و در حقیقت ادله نفی حرج از سنخ مواردی است که دلالت میکند بر امثال این موضوع که: «لم یجعل عَلی النساء جمعة ولا جماعة ولا أذان ولا إقامة؛ بر زنان جعل نشده است؛ نه نماز جمعه نه نماز جماعت و نه اذان و نه اقامه».(2)اکنون اگر
در مقابل این دلیل، دلیلی وجود داشته باشد که با عمومش دلالت کند بر اینکه بعضی از این امور بر زنها نهاده شده، این دو دلیل متعارض خواهند بود نه اینکه دلیل اول حاکم بر دلیل ثانی باشد و در نتیجه جز از باب تخصیص، بر دلیل دوم مقدم نخواهد شد و مجرد اینکه لسان دلیل «نفی جعل» میباشد در تقدم آن بر دلایل دیگر کفایت نمیکند.
کما اینکه روشن و واضح است نسبت بین دلیل نفی حرج و ادله احکام، عموم من وجه است و همان طور که ادله احکام با ادله نفی حرج تخصیص میخورد، میتوان ادله نفی حرج را نیز با ادله مثبته احکام تخصیص زد. با این
تفاوت که ادله نفی حرج در مقام امتنان بر امت میباشد واز این جهت هرگز تخصیص نمیپذیرد. بنابراین باید گفت تنها ادله مثبته احکام هستند که بوسیله دلیل نفی حرج تخصیص میپذیرند آن هم به جهت قوت دلالت نفی حرج نسبت به ادله مثبته احکام واین امر بر هر کسی که به عمومات سابقهای که ذکر شد رجوع کند معلوم خواهد گردید. از همین جا وجه استشهاد امام علیه السلام به دلیل نفی حرج در مقابل بسیاری از عمومات مثبته احکام و همچنین فهم فقها واستشهاد آنها به این دلیل در ابواب مختلف روشن میگردد.
البته اگر قائل باشیم که
2.ونفساحکامشرعیه گاهیحرجیه وطاقتفرساوگاهی سهلوآسان میباشند؛
اماتوضیح دادهشدکه اینمبناضعیف بوده وعسروحرج ازصفات افعال مکلفین است بلکه اصلاًمیگوییم:قول به حکومت براین مبنادرنزدماهمچنان غیر واضح بوده وخالی از شوائب اشکالات نیست چنانکه بر اهل تدبر مخفی نمیباشد.
اینک طی تنبیهاتی به امور مهم باقی مانده در این بحث میپردازیم.
از اشکالات قوی بر آن قاعده، این است که بهراستی چگونه ممکن است حکم به عموم این قاعده نموده و هر امر حرجی در شریعت را بوسیله آن مرتفع بدانیم؟ در حالی که مشاهده میکنیم تکالیف شاقه حرجیه بسیاری در ابواب عبادات و غیر آن وجود دارند مانند وضو با آب سرد در شبهای بسیار سرد
زمستان و روزه در ایام گرم و سوزان تابستان با اینکه سختی و مشقت این دو امر
ظاهر است. نیز مانند جهاد با اموال و جانها و رودررویی و جنگیدن در راه خدا با شمشیر و نیزه و سنان و هماوردی با شجاعان و پهلوانان و فرار نکردن از جنگ و تحمل سرزنش و بدگویی دیگران در اجرای احکام الهی و تسلیم نفس برای اجرای حدود و قصاص و هجرت از وطن برای تحصیل مسائل دین وگسترش آن در بین مسلمین به عنوان واجب کفایی و از همه مهمتر جهاد اکبر با نفس و جنود شیاطین؟
این تخصیصات فراوان قطعاً موجب وهن و مانع از تمسک به عموم این قاعده خواهد بود؛ زیرا قبح تخصیص اکثر دلیل بر آن است که مراد از قاعده، آن چیزی که ما در ابتدای امر میفهمیم نخواهد بود و در نتیجه معنای آن مجمل، مبهم و غیر قابل استدلال خواهد شد. به عبارت دیگر: آنچه در ابتدای امر از این قاعده ظاهر میگردد قطعاً مراد نخواهد بود و آنچه مراد از قاعده است معلوم ومشخص نیست. با این توضیح عموم قاعده مانند عمومات «قرعه» و مشابه آن موهون گردیده و عمل به آن جز در مواردی که اصحاب به آنها عمل کردهاند جایز نمیباشد.گویامحدث جلیل شیخ حرعاملی رحمة الله درکتاب «الفصول المهمه» به همین معنا اشاره دارد آنجا که بعد از نقل بخشی از اخبار نفی حرج میفرماید :
«نفی الحرج مجمل لایمکن الجزم به فیما عدا تکلیف مالا یطاق والإلزم رفع جمیع التکالیف؛نفی حرج مجمل است وجزم به آن درغیرازتکالیف مالایطاق امکانپذیر نیست؛ چرا که درغیراین صورت لازم میآید تمامی تکالیف مرتفع گردد!».(1)
و بعد از قول به اجمال و ابهام آن، ملتزم به سقوط آن از حجیت گردیده مگر در قدر متیقن از آن که همان تکلیف به ما لا یطاق است.
گفتار ما : اینکه آن بزرگوار فرمود: «عمل به قاعده لا حرج مستلزم رفع تمامی تکالیف خواهد شد». اگر مراد ایشان مبالغه در کثرت تخصیصات وارده است -چنانکه اخیرآ ذکر شد و ما هنگام ذکر معنای «عسر وحرج» به آن اشاره کردیم -
1) الفصول المهمّة فی اصول الأئمّة، ج 1، ص 626، ذیل ح 986.
این گفتار وجهی خواهد داشت، البته با قطع نظر از توضیحاتی که در آینده خواهیم داد؛ و اما اگر مراد ایشان از جمله مذکور همان باشد که در ابتدای نظر از نفی تمامی تکالیف شرعیه فهمیده میشود آن هم به دلیل اینکه در تمام آنها عسر و حرجی وجود دارد، این گفتار مبنی بر این است که مراد از حرج، مطلق کلفت و مشقتی است که حاصل میشود و لو از امور بسیار ساده و عادی و این حرف جدآ و قطعآ ممنوع است! چنانکه توضیح آن هنگام تحقیق و ذکر دقیق معنای کلمه «حرج» گذشت.
علاوه، روشن است بسیاری از تکالیف شرعیه قطعآ مشتمل بر کوچکترین مشقت و کلفت و سختی نیستند؛ زیرا با بسیاری از طبعهای انسانی موافقت دارند و در نتیجه این ادعا که عموم نفی حرج مستلزم نفی تمامی تکالیف شرعیه هستند از این جهت نیز ممنوع میباشد.
همچنین کلام این محدث جلیل القدر، در واقع هدم و از بین بردن اساس این قاعده از اصل و ریشه است؛ زیرا بطلان تکلیف بما لا یطاق برای هر کسی ظاهر و آشکار است بلکه بعید نیست بتوانیم آن را از ضروریات دین بشماریم؛ در نتیجه حصر مفاد این قاعده در خصوص تکلیف ما لا یطاق در واقع مساوی با سقوط آن از حجیت میباشد و این مخالف سیره فقهاست که آن بزرگواران در بسیاری از ابواب فقه برای نفی تکالیف حرجیهای که به حد ما لا یطاق نرسیده به آن استدلال میکنند. بلکه باید گفت این حرف مخالف با آن چیزی است که از استدلال امام علیه السلام به این قاعده برای بسیاری از مسائل و تعلیم آن حضرت برای استنباط حکم از این قاعده عامه فهمیده میشود.
امااینکه گفته شد:«قصر و انحصار عمل به این قاعده در خصوص مواردی که اصحاب بدان عمل کردهاند لازم است». با توجه به اینکه ما میدانیم یا ظن داریم که نزد بیشتر یا همه آن بزرگواران در این باب جز همین آیات و اخباری که از ائمه اطهاررسیده وجودنداشته است،وجهی برقصروحصرمذکورباقی نمیماند.
و اینکه مدارکی به دست آن بزرگواران رسیده که به ما نرسیده است؛ یا اینکه این
عمومات دارای قرائن متصلهای بوده که ابهام آن را رفع میکرده و مراد آن را توضیح میداده و به دست آنها رسیده اما در دسترس ما قرار نگرفته است، این نیز احتمالی بسیار ضعیف میباشد و از قویترین شواهد بر بطلان این امر آن است که آنان در اثبات مسائل، به خود همین آیات و روایات استناد میکردند ودر اثبات مقاصدشان بر همینها اعتماد مینمودهاند نه چیز دیگر.
در دفع این اشکال وجوهی ذکر شده که خالی از ایراد نیستند. اینک آن وجوه و جهات ضعف آنها را ذکر میکنیم و در آخر وجه مختار خود را که موجب ابطال اشکال از اصل و ریشه میگردد بیان خواهیم کرد.
پاسخ اول : مطلبی است که محقق نراقی از بعض سادات مشایخ خویش نقل کرده و ظاهرآ آن بزرگوار، سید سند علّامه طباطبائی رحمة الله میباشد :
«أمّا ما ورد فی هذه الشریعة من التکالیف الشدیدة کالحجّ والجهاد والزکاة بالنسبة إلی بعض الناس والدیة عَلی العاقلة ونحوها: فلیس شیء منها من الحرج، فإنّ العادة قاضیة بوقوع مثلها، والناس یرتکبون مثل ذلک من دون تکلیف ومن دون عوض؛ کالمحارب للحمیة؛ أو بعوض یسیر.
و بالجملة فما جرت العادة بالإتیان بمثله والمسامحة فیه وإن کان عظیمآ فی نفسه کبذل النفس و المال، فلیس ذلک من الحرج فی شیء؛ نعم تعذیب النفس وتحریم المباحات والمنع عن جمیع المشتبهات أو نوع منها عَلی الدوام حرج وضیق ومثله منتف فی الشرع؛ در این شریعت تکالیف شدیده مثل حج و زکات و جهاد نسبت به بعضی از انسانها و همچنین دیه بر نفس عاقله و موارد مشابه آن وارد شده است که هیچ کدام از آنها حرج شمرده نمیشود؛ چرا که عادت به خودی خود قاضی بر وقوع مانند این موارد است و مردمان مثل این موارد را بدون تکلیف وبدون هیچ عوضی مرتکب میشوند و انجام میدهند مانند کسی که از روی تعصب میجنگد یا در عوض گرفتن مال اندکی درگیر میشود. بالجمله آنچه به طور عادی مشابه آن انجام داده میشود و در آن مسامحه میشود هرچند که به خودی خود امری عظیم باشد مثل بذل نفس یا بذل مال، هرگز و به هیچ عنوان
حرج به شمار نمیرود؛ البته تعذیب نفس و حرام کردن مباحات بر خویش ومنع از تمامی مشتبهات یا برخی از مشتبهات به طور دائم از امور حرجی و ضیق به حساب آمده و مانند اینها در شرع منتفی است».(1)
همانگونه پیداست این قول مبنی بر افراط است - چنانکه قول محدث جلیل القدر شیخ حر عاملی مبنی بر تفریط بود - و هر دو مورد از حد استوا و تعادل خارج بوده و موجب سقوط قاعده از قابلیت استدلال به آن در فقه از اصل واساس میگردند. پاسخ شیخ حر عاملی گذشت و اما لازمهی مطلبی که این بزرگوار ذکر فرمود، وجوب عمل به همه تکالیف وارده در شرع از واجبات ومحرمات است هرچند از جهت عسر و حرج به نهایت درجه برسند، بدون اینکه هیچ استثنایی در آن وجود داشته باشد. در نتیجه مفادقاعده منحصر میگردد در خصوص تعذیب نفس وتحریم مباحات ومواردمشابه آن ونادرستی این مطلب کاملاً پیداست وآنچه که درپاسخ قبلی ذکرشددراین موردنیز عیناً ذکر میگرددکه عبارت بودازمخالفت آن بااستدلال ائمه علیهم السلام به آیه نفی حرج درموارد بسیار و نیز مخالفت آن با فهم فقها و استناد آنان به این قاعده در ابواب گوناگون.
علاوه این مطلب مخالف با وجدان نیز هست؛ زیرا مجرد اینکه مردم بعضی از امور شاقه را در مقابل پاداشی که انتظار دارند یا برای علتهای دیگر انجام میدهند،آن امورراازشاق وحرجی بودن خارج نمیکندمگرآنکه این قول به برخی از مواردی که در وجه مختار خودمان نقل خواهیم کرد بازگشت نماید.
پاسخ دوم : مطلبی است که فاضل نراقی از بعضی از فضلای عصر خویش نقل فرموده و حاصل آن چنین است :
«إنّ الذی یقتضیه النظر بعد القطع بورود تکالیف شاقّة ومضار کثیرة فی الشریعة أنّ المراد بنفی العسر والحرج والضرر، ما هو زائد عَلی ما هو لازم لطبائع التکالیف الثابتة بالنسبة إلی طاقة أوساط الناس: المبرئین عن المرض والغدر الذی هو معیار التکالیف، بل هی منفیة من الأصل إلّا ما ثبت بقدر ما ثبت.
1) عوائد الأیام، ص 177.
و الحاصل أنا نقول: إنّ المراد أنّ الله سبحانه لا یرید بعباده العسر والحرج والضرر إلّا من جهة التکالیف الثابتة بحسب أحوال متعارف الأوساط وهم الأغلبون، فالباقی منفی سواء لم یثبت أصله أصلاً أو ثبت ولکن عَلی نهج لا یستلزم هذه الزیادة. ثمّ قال : إنّ ذلک النفی إمّا من جهة تنصیص الشارع؛ کما فی کثیر من أبواب الفقه من العبادات وغیرها، کالقصر فی السفر والخوف فی الصلاة والإفطار فی الصوم ونحو ذلک، وإمّا من جهة التعمیم کجواز العمل بالاجتهاد لغیر المقصر فی الجزئیات کالوقت والقبلة، ونحوها أو الکلیات کالأحکام الشرعیة؛ آن چه مقتضی نظر و دقت است - البته بعد از قطع به ورود تکالیف شاقه و مضار فراوان در شریعت - این است که مراد از نفی عسر وحرج و ضرر چیزی زائد بر مواردی است که لازم طبایع تکالیف ثابته است نسبت به طاقت قشر متوسط مردم که از مرض و بیماری مبرا هستند و در سلامت نسبی بهسر میبرند و نیز قدر و اندازهای که معیار تکالیف است. بلکه اصلاً عسر وحرج از اصل منتفی است، الا در مواردی که ثابت شده و فقط به همان اندازه جاری است. در مجموع به نظر ما مراد آن است که خدای سبحان برای بندگانش عسر و حرج و ضرری را جز از جهت تکالیف ثابته آن هم به حسب احوال
متعارف و قشر متوسط مردم که بیشتر مردم را تشکیل میدهند اراده نفرموده ودر مورد باقی مردم عسر و حرج و ضرر، یا از اصل ثابت نشده و یا ثابت شده اما به نحوی که این مقدار زیادی را در بر نمیگیرد. سپس میگوید: اما این مقدار نفی هم یا از جهت تصریح شارع فهمیده میشود مانند اینکه در بسیاری از ابواب فقه در عبادات و غیر عبادات این مطلب به دست میآید مثل قصر نماز در سفر یا
در خوف و هم چنین افطار روزه برای کسانی که روزه میگیرند، مثلاً برای کسی که مریض یا پیر است و موارد مشابه این و یا این نفی از جهت تعمیم است مثل جواز عمل به اجتهاد برای انسان غیر مقصر در انجام جزئیات مانند قبله و وقت ویا اجتهاد برای غیر مقصر در کلیات مثل احکام شرعی».(1)
گفتار ما : عبارت آن بزرگوار هرچند خالی از اجمال و ابهام نیست، اما ظاهرآ
1) عوائد الأیام، ص 62.
مراد ایشان این است که اصل اولی در احکام، عدم حرجی و ضرری بودن آنهاست و اگر مواردی از این اصل که تکلیف حرجی یا ضرری در آن ثابت است خارج میگردد یا بهواسطه عموم است یا بهواسطه خصوص، بنابراین در این موارد به جایی که تکالیف حرجیه در آن ثابت است اختصار میشود البته در همان جایی که ثابت شده و به همان اندازهای که ثابت شده، اما زائد بر آن بهواسطه این قاعده منتفی میگردد.
نهایت امر این است که تکالیف حرجیهای که بهواسطه ادله خود ثابت شدهاند به طاقت قشر متوسط مردم که معمولاً از مرض و عذر مبرا هستند انصراف دارد، اما نسبت به غیر این افراد از آن جایی که دلیلی بر اثبات آن تکالیف وجود ندارد بوسیله همین قاعده متنفی خواهند بود.
آنچه در آخر کلام آن بزرگوار ذکر شده ظاهرآ ناظر به این است که نفی حرج و ضرر گاهی بهواسطه عمومات این قاعده صورت میگیرد و گاهی نیز با تصریح شارع به طور خصوص مانند نفی در صلات قصر برای مسافر و یا افطار برای روزه در سفر، یا روزه برای مریض و افراد کهنسال و موارد مشابه آن. البته گاهی نیز بوسیله تصریح شارع بر نفی به طور عموم است مانند تجویزی که شارع برای عمل به ظن در موضوعات مانند وقت و قبله برای تمامی مردمی که مقصر در تشخیص موضوعات نیستند فرموده و نیز تصریحی که در احکام شرعیه کلیه بهطور خصوص برای مجتهدین فرموده است. این محصل چیزی است که از کلام آن بزرگوار فهمیده میشود.
لازمه گفتار ایشان اختصاص نفی حرج و ضرر به مواردی است که دلیلی بر خلاف دلیل آن از اصل و ریشه وجود نداشته باشد نه عمومآ و نه خصوصآ. اما فساد این گفتار نیز ظاهر و روشن است؛ چرا که از یک سو با تمسک ائمه علیهم السلام به نفی حرج برای نفی بسیاری از احکام در مواردی که مستلزم عسر و حرج میباشند وتخصیص ادله بوسیله این عموم منافات دارد. همچنانکه با سیره بسیاری ازفقها؛مخالفت داردوازسوی دیگرظاهرعمومات نفی حرج وضرر
که در مقام امتنان وارد شده است اینگونه تخصیصات فراوان را نمیپذیرند.
علاوه، نسبت بین اینها و بین ادله مثبته برای احکام، عموم من وجه است و در نتیجه وجهی برای تقدیم آنها بر عمومات نفی حرج و ضرر وجود ندارد.
محقق نراقی رحمة الله در اینجا احتمالی مطرح کرده است و آنچه از کلام ایشان استفاده میشود این است که قاعده نفی حرج از باب اصل برائت است بنابراین تقدیم آنچه که بوسیله ادله اثبات شده است از باب تقدیم ادله اجتهادیه بر اصول عملیه است. در پاسخ این سخن نیز باید گفت: علاوه بر اینکه این مطلب از سیاق کلام آن بزرگوار بعید به نظر میرسد، فساد آن نیز ظاهر است؛ زیرا اصول عملیه ناظر به بیان وظیفه شاک هستند در حالی که در ادله نفی حرج وضرر هیچ اثر و ردپایی از شک وجود ندارد.
پاسخ سوم : عسر و حرج به اختلاف عوارض خارجی متفاوت هستند. گاهی یک شیء از جهتی عسر و حرج است اما همان شیء به اعتبار امر خارجی سهل و آسان میباشد. آنچه هر سختی را تبدیل به راحتی و هر ضیقی را مبدل به سعه و آسانی میسازد، مقابله آن با عوضی فراوان و اجری جزیل است و شکی نیست که هر تکلیفی که خدای متعال بر بندگانش بار کرده، در مقابل آن اجر بیشمار قرار داده است چنانکه میفرماید: (مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا)؛ هر کس کار نیکی به جا آورد ده برابر آن پاداش دارد».(1)
بنابراین هیچ کدام از تکالیف، عسر و حرج نمیباشند و هر چیزی که خدای متعال آن را برای بندگانش تکلیف فرموده و در ظاهر از امور شاقه به حساب میآید،مشقت آن باوعدههای الهی دراجرجمیل وثواب جزیل مرتفع خواهدشد.
گفتار ما : برلازمهی مطلب فوق سقوط جواز استدلال به ادله نفی حرج از اصل وریشه است؛ زیرا آنچه مورد امر و نهی قرار گرفته است در امتثال امر آن ونهی آن اجر الهی نهفته است. البته این مسأله به ملازمهای که از حکم عقل ثابت میگردد روشن و واضح است در نتیجه نفی آن با ادله نفی حرج صحیح نیست
1) انعام، آیه 160.
بلکه با این توضیح، این ادله بایستی تمامآ لغو بوده و برای این قول خدای متعال :(وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) معنایی باقی نخواهد ماند مگر اینکه مراد نفی تکالیفی باشد که مشتمل بر مشقتی خالی از اجر و ثواب باشد! که در این صورت نیز آیه شریفه به توضیح امری واضح رجوع خواهد کرد که از ساحت الهی دور است.
ایراد دیگری که بر این مدعا وارد است همان است که در موارد گذشته ذکر کردیم وآن این که: این ادعا مخالف با اخباری است که حاکی از استدلال معصومین علیه السلام به ادله نفی حرج برای نفی ادله حرجیه وارد شده است،هم چنان که بافهم فقهای بزرگوارکه درفروع کثیره به همین ادله استدلال میکنندمخالفت دارد.
علاوه،این ادعابه خودی خود نیز تمام نیست؛ چرا که مجرد ترتب اجر جمیل وثواب جزیل بر یک چیز مانع از صدق عسر و حرج در آن نمیشود. به عنوان مثال جابجا کردن صخرههای بزرگ از قله کوهها یا تحمل منتهای افراد پست وفرومایه،ازاموربسیارمشکل ودارای عسر و حرج میباشد هرچند در مقابل آن اجرهای فراوانی قرارگرفته باشد.البته ترتب اجر و ثواب میتواند به عنوان انگیزه در انجام آنها لحاظ شود و هم چنین مصحح ارتکاب به آنها نزد عقلا باشد، در هر صورت مانع از صدق عنوان ونام عسر وحرج به آنها شمرده نمیشود.
شاهد بر این مطلب ظهور بعضی از آیات و تصریح اقوال گذشته بر ثبوت تکالیف دارای عسر و حرج در حق امتهای گذشته است و اینکه شکی در ترتب اجرهای جمیل بر طاعات و امتثال آن اوامر در حق امتهای گذشته وجود ندارد و این خود دلیلی است بر اینکه منافاتی وجود ندارد بین اینکه بر چیزی حرج و عسر صدق کند اما در عین حال اجری جمیل بر آن مترتب باشد.
حاصل آنکه عسروحرج هرچندبه اختلاف بعضی از عوارض خارجیه - مانند دیگر عناوین - مختلف میگردد اما اینکه این اختلاف را در رابطه با اجر وثواب اخروی یااجرهای دنیوی برعسروحرج بدانیم جدآوقطعآممنوع است.
پاسخ چهارم : مطلبی است که محقق نراقی آن را اختیار فرموده و به عنوان تنها
راه حل اشکال به طور کامل قرار داده است. عین عبارت ایشان چنین است :
«إنّه لا حاجة إلی إرتکاب أمثال هذه التأویلات والتوجیهات بل الأمر فی قاعدة نفی العسر والحرج کما فی سائر العمومات المخصصة الواردة فی الکتاب الکریم والأخبار الواردة فی الشرع القویم؛ فإنّ أدلّة نفی العسر والحرج تدلّ عَلی انتفائهما کلیة؛ لأنّهما لفظان مطلقان واقعان موقع النفی فیفیدان العموم، وقد ورد فی الشرع التکلیف ببعض الأمور الشاقّة والتکالیف الصعبة أیضآ ولا یلزم منها ورود إشکال فی المقام کما لا یرد بعد قوله سبحانه: «وأحل لکم ما وراء ذلکم» إشکال فی تحریم کثیر ممّا وراءه، ولا بعد قوله: «قل لا أجد فیما اُوحی إلیَّ محرماً» الخ تحریم أشیاء کثیرة؛ بل یخصص بأدلّة تحریم غیره عموم ذلک فکذا ههنا.
فإنّ تخصیص العمومات بمخصصات کثیرة لیس بعزیز بل هو أمر فی أدلة الأحکام شائع وعلیه استمرت طریقة الفقهاء. فغایة الأمر کون أدلّة نفی العسر والحرج عمومات یجب العمل بها فیما لم یظهر لها مخصص وبعد ظهوره یعمل بقاعدة التخصیص؛ هرگزحاجتی به ارتکاب امثال این تعبیرات و توجیهات نیست بلکه امر در قاعده نفی عسر و حرج مانند سایر عمومات مخصصهای است که در قرآن کریم و اخبار وارده در شرع استوار موجود است. توضیح آنکه: ادله نفی عسر و حرج دلالت بر انتفای عسر و حرج به طور کلی میکند؛ زیرا عسر و حرج دو لفظ مطلقی هستند که در جایگاه نفی قرار گرفتهاند و در نتیجه افاده عموم میکنند. از طرفی در شرع مبین اسلام تکلیف به بعضی از امور شاقه و بسیار سخت وارد شده و از ورود این تکالیف به هیچ وجه اشکالی در مقام وارد نمیگردد چنانکه
در کنار این آیه شریفه: (وَأُحِلَّ لَکُمْ مَّا وَرَاءَ ذَلِکُمْ)، اشکالی ندارد که بسیاری از اشیاء غیر از آنچه در آیه شریفه قرار داده شده به عنوان حرام برشمرده شود و هم چنین بعد از نزول این آیه شریفه: «(قُلْ لاَ أَجِدُ فِی مَا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّمآ) بگو در آنچه بر من وحی شده، هیچ طعامی را برای خورندگان حرام نمییابم»،(1)اشکالی
1) انعام، آیه 145.
وجود ندارد که بسیاری از اشیا تحریم شده باشند، بلکه بوسیله ادله تحریم، عمومات دیگر تخصیص میخورند و مسأله مورد بحث ما نیز دقیقآ همینگونه
است. به این معنا که تخصیص عمومات بوسیله مخصصات فراوان هرگز مطلب عجیب وسختی نیست بلکه امری است که در ادله احکام، شایع وفراگیر بوده وطریقه فقها بر همین امر استمرار دارد. نهایت چیزی که میتوان گفت این است که: ادله نفی عسر و حرج عموماتی است که عمل به آنها در جایی که مخصصی برای آنها پیدا نشده واجب میباشد، اما بعد از ظهور مخصص به قاعده تخصیص عمل میشود».(1)
گفتار ما : در پاسخ علامه نراقی رحمة الله سه اشکال وارد است :
استشهادی که آن بزرگوار به دو آیه شریفه در ادعای خویش مبنی بر جواز تخصیصات کثیره نمودند نیز قابل منع است؛ زیرا ظاهرآ حصر در قول خدای متعال: (قُلْ لاَ أَجِدُ فِی مَا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّمآ) حصر اضافی در مقابل چیزهایی است که اهل کتاب بر خودشان حرام کرده و در باب ذبائح و دیگر ابواب بدعت گذاشته بودند. (تدبر فرمایید) چنانکه این آیه شریفه: (وَأُحِلَّ لَکُمْ مَّا وَرَاءَ ذَلِکُمْ) نیز ظهور در حصر اضافی داشته یا حداقل احتمال آن میرود. بحث کامل پیرامون این موضوع به محل خود ارجاع داده میشود.
1) عوائد الأیام، ص 193.
این امت میباشد با این حال چگونه جایز خواهد بود که با این مخصصات فراوان تخصیص بخورد؟ و چگونه نفی حرج از مختصات این امت خواهد بود در صورتی که احکام حرجیه فراوانی نیز در کنار آن برای این امت اثبات شده است؟ در حالی که اثبات احکام حرجیه در تمامی امتها جاری بوده است.
مگر آنکه گفته شود امتیاز این امت در قلّت و کمی احکام حرجیه نسبت به امتهای دیگر است هرچند این احکام به خودی خود فراوان و کثیر هستند. اگر این را هم بپذیریم اشکال ابای این عمومات که در مقام امتنان وارد شدهاند از پذیرش چنین تخصیصهایی، به حال خود باقی است.
پاسخ پنجم : این پاسخ نظر ما و مختار ما در ریشه کن کردن اشکال مذکور است. توضیح آنکه :
تکالیف حرجیهای که در شریعت اسلام وارد شده است دارای اقسامی است :
قسم اول:تکالیفی که اصلاًحرجیه نیستندهرچندادعاشده دارای حرج وعسر میباشند مانند حج بیت الله الحرام و پرداخت خمس و زکات.(1)(و اینکه مراد از
آن در اینجا مطلق مشقت و ضیق نبوده بلکه مشقتی را شامل است که به طور عادی تحمل آن امکانپذیر نیست با توضیح فراوانی که در مورد آن گذشت)؛ زیرا خارج کردن خمس سود تجارت بعد از کنار گذاشتن مئونه یکسال آن هم با تمامی نمونههایش، و نیز خارج کردن خمس غیر از این مورد مثل معادن وگنجها و نیز پرداخت زکاتی که در شرع مقدس مشخص شده، مقدار اندکی از
1) بهویژه بعد از آنچه در معنای «حرج» ذکر شد.
فراوانند و هرگز از امور شاقهای که عادتآ غیر قابل تحمل باشد شمرده نمیشود.
بهویژه اینکه محل استفاده آن نیز مورد توجه قرار گیرد و با دقت نظر سنجیده شود که این موارد در مصارفی مورد استفاده قرار میگیرد که نفع آنها غالبآ به همه افراد جامعه از جمله خود اعطا کنندگان این اموال بر میگردد، مانند صرف آن در اصلاح حال فقرا و مساکین و در راه ماندگان و ساختن خیابانها و بنا کردن پلها و پاسبانی از مرزهای اسلام و تقویت سپاه مسلمین و صرف در امنیت از سیل و... و این مسأله در حقیقت مثل سایر اموالی است که آنها را در راه احتیاجات شخصیه و اصلاح امور خاصه خودشان صرف میکنند و هرگز آنها را ضرر و حرج برنشمرده بلکه عین اصلاح و نفع میدانند.
این معنا هرچند در نزد بعضی از اذهان ابتدایی از استحسانات شمرده شود اما امروزه برای هر انسان آگاه از وضع مجتمعات بشری و آنچه که مایه نجاح وفلاح این اجتماعات است، روشن و واضح است. به همین جهت عقلا در تمامی امتها از همین روش پیروی میکنند و اقشار را مکلف به ادای واجبات مالیهای که بوسیله آن حال ضعفا و افراد نیازمند و سایر امور مردمان اصلاح میگردد تکلیف مینمایند؛تکلیفی که نفع آن به تمامی افراداجتماع بازمیگرددوآن راهرگز ضرر و حرج ندانسته بلکه در حقیقت از قبیل مصارف شخصیه خود میانگارند.
اگر این مطلب هم پذیرفته نشود باید گفت - چنانکه گذشت - واجبات مالیه به خودی خود و با قطع نظر از مطلب مذکور؛ هرگز امور شاقه حرجیه که به طور عادی تحمل آنها مشکل است و ملاک در این باب برشمرده میشود نمیباشند.
علاوه بر این اصلاً اطلاق عسر و حرج بر امور مالیه به طور مطلق خالی از اشکال نیست - چنانکه محقق نائینی در آخر رساله خویش در قاعده لا ضرر به همین مطلب اشاره نمودند - چرا که عنوان حرج، در مشقت در جوارح ظهور دارد نه در جوانح و معلوم است که در بذل اموال به هراندازه که باشد، مشقتی بدین معنا وجود ندارد. مگر آنکه مشقت و سختی روحی آن قدر زیاد باشد که به بدن سرایت کند و از جوانح به جوارح راه پیدا کند مانند کسی که تمام مدت شب
را نمیخوابد به جهت اینکه مال فراوانی را بذل کرده است! هر چند در همین مطلب نیز جای تأمل وجود دارد.
قسم دوم : مواردی که از ناحیه فعل مکلف و سوء اختیار خودش حاصل میگردد مانند قصاص و حدود و آنچه شبیه این دو که در اینها مکلف به سوء اختیار خویش در این مورد حرجیه واقع میگردد و اگر او نفسی را بدون اینکه دیگری راکشته باشدیافسادی در زمین برپا کرده باشد به قتل برساند یا جنایتی را که موجب قصاص یاحدباشدمرتکب گردد،واگراورانمیکشت یابرمال دیگری وعرض اوتعدی نمیکردهرگزموردعقاب و تعدی در مقابل آن قرار نمیگرفت.
و واضح است که ادله نفی عسر و حرج از مواردی که او با سوء اختیار خودش به آنها قیام کرده انصراف دارد بهویژه در این گونه مواردی که در نفی عسر و حرج بر کسی که این موارد را مرتکب گردیده منتی نیست مگر اینکه امتنان بر شخص مقابل او ترک شود یا اصلاً شخص مقابل او مورد ظلم فاحش قرار گیرد. پس اینگونه موارد اصلاً داخل تحت عمومات نفی حرج نیستند تا بوسیله تخصیص از تحت آن خارج گردند.
قسم سوم : مواردی هستند که قابل انکار میباشند مثل وضو گرفتن با آب سرد در شبهای زمستان یا روزه گرفتن در روزهای بسیار گرم تابستان به حدی که مشقت غیر قابل تحملی داشته باشد که در این صورت بعید نیست قائل به عدم وجوب آن گردیم. اما رسیدن به چنین حد و اندازهای از عسر و حرج برای بیشتر مردم غیر قابل پذیرش و در محل منع میباشد.
قسم چهارم : موارد نادر و اندکی که امکان دارد به تخصیص قاعده بوسیله آنها ملتزم گردیم. البته هنگامی که دلیل آنها اخص از ادله نفی حرج یا به منزله اخص از آن باشند مانند جهاد که مشقت و حرج در آن مخفی نیست و خدای متعال میفرماید: «(کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ)؛ جهاد در راه خدا بر شما مقرر شده، در حالی که برایتان ناخوشایند است».(1)
1) بقره، آیه 216.
و نیز در حکایت از واقعه احزاب میفرماید: «(إِذْ جَاءُوکُمْ مِّنْ فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الاَْبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ)؛ (به خاطر بیاورید) زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین (شهر) بر شما هجوم آوردند (و مدینه را محاصره کردند) وزمانی را که چشمها از شدت وحشت خیره شده و دلها به گلوگاه رسیده بود».(1)
و نیز خدای متعال در قرآن شریف ساعات قبل از غزوه تبوک را به عنوان «ساعة العسرة» نامیده است. در این مورد و مشابه آن ما ملتزم به تخصیص عمومات لا حرج بوسیله این موارد میگردیم.
شبهه : چگونه تخصیص عمومات نفی حرج به این مواردی که نسبت به آنچه تحت عمومات باقی میمانند بسیار اندک هستند جایز است! با اینکه ما اعتراف کردیم. که عمومات نفی حرج در مورد امتنان امت مرحومه وارد شدهاند و این ورود به خودی خود از تخصیص اباء دارد؟
پاسخ : عدم جواز تخصیص عمومات وارده در مقام مورد بحث در مواردی است که تخصیص مذکور منافی با منت باشد اما اگر موافق با آن باشد منعی از تخصیص وجود نخواهد داشت و ما نحن فیه از همین قبیل است؛ زیرا منافع جهاد و مصالح آن، از جمله پیروزی مسلمین بر دشمنان و حفظ و حراست از مرزهای آنان و پایداری عزتشان و اینکه کلمة الله تعالی، کلمه علیا باشد و نیز پراکندگی احزاب کفر و قرار گرفتن کلمه آنها در مقام سفلی، آنچنان برای همگان ظاهر وواضح است که خود میتواند قرینه عرفیه در جواز تخصیص باشد و هرگز منافاتی با ورود عام در مورد امتنان ندارد. بلکه اصلاً ترک تشریع این حکم که مصلحت آن ظاهر و آشکار است با امتنان منافات دارد و هرچیزی که ازاین قبیل باشد،بدون اشکال تخصیص عمومات نفی حرج بوسیله آن جایزاست.
حاصل آنکه حال عمومات وارده در مقام بیان مانند سایر عموماتی نیستند که تخصیص آنها بوسیله هر مخصصی جایز است چنانکه حال آنها حال بعضی از عموماتی نیست که معلل به علل عقلیه عامه بوده و تخصیص آنها تحت هیچ
1) احزاب، آیه 10 .
شرایطی و بوسیله هیچ مخصّصی جایز نیست، بلکه حکم آنها در جواز یا عدم جواز تخصیص؛ جواز تخصیص بوسیله چیزی است که منافات با امتنان نداشته باشد و عدم جواز آن بوسیله مخصصی است که با امتنان منافات دارد.
این بحث نظیر همان بحثی است که در قاعده لا ضرر ذکر گردیده است وکلام در آن از جهات فراوانی مانند همان جاست و اگر بین این دو مورد از بعضی جهات اختلافی وجود داشته باشد به آنها اشاره خواهیم کرد.
بحث این است که آیا آنچه در ارتفاع حکم به لزوم عسر و حرج معتبر است حرج شخصی است؛ به این معنا که لازم است حرج در هر موردی که رافع تکلیف باشد تنها در خصوص همان مورد باشد، یا اینکه حرج نوعی است به گونهای که بر نوع مکلفین لازم بوده و برای تمام آنها رفع تکلیف مینماید؟ قول حق و درست همان مورد اول یعنی حرج شخصی است؛ به جهت اینکه تمامی عناوین وارده در لسان ادله در مصادیق شخصی ظهور دارد. در نتیجه عنوان ضرر، حرج و دیگر عناوین که در ادله وارد شده تنها در خصوص موارد واشخاص خودش صدق میکند و اراده حرج یا ضرر نوعی، نیازمند به قرینه است که در این مقام وجود ندارد.
البته از احادیث باب، استدلال امام علیه السلام در موارد مختلفی به عموم آیه شریفه : (وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) برای نفع حکم از تمام افراد، ظاهر است با این که این مطلب فقط در غالب افراد حرجی میباشد مانند روایت ابی بصیر که دلالت بر عدم انفعال آب کر داشت.
و استفاده مذکور مستند به عموم آیه است با اینکه آنچه معلوم است عدم لزوم عسر و حرج از عدم این حکم بر تمامی مکلفین میباشد و همچنین روایات دیگر و این روایت و امثال آن نهایت چیزی است که میتوان برای وجه دوم - یعنی اینکه حرج نوعی معتبر باشد - بدان استشهاد کرد.
اما در عین حال میتوان با آنچه هنگام ذکر روایات باب ذکر شد به این سخن جواب داد بدین صورت که: استناد حضرات معصومین علیه السلام به این فقره از آیه شریفه دو وجه دارد :
یک وجه آن است که بهعنوان علت برای حکم وضابطهای کلی باشدکه آن را در اختیارمکلفین قراردادهاندوحکم دایرمدارهماناست چنانکه روایات عبدالاعلی مولیآلسام درباره کسی که زمین خورده و ناخنش کنده شدهباشد وارد شده واشکالی نیست که درامثال این مواردحرج بهعنوان حرج شخصی اخذشده است.
و از جهت دیگر میتواند به عنوان حکمت حکم وارد شده باشد، یعنی آنچه که انگیزه و باعث برای تشریع حکم است، هرچند انگیزهها و محرکهای دیگری غیر از این مورد نیز میتواند برای حکم وجود داشته باشد. در نتیجه مانند معدات یا علل ناقصه خواهد بود و واضح است که حکم در اینگونه موارد دایرمدار علت نبوده بلکه گاهی به دیگری تجاوز نموده و گاهی جمیع موارد را هم شامل نمیگردد. به همین جهت است که استناد به علل تشریعی که در ادله احکام وارد شده جایز نیست و نمیتوان با آنها معامله منصوص العله نمود بنابراین جامع و مانع نمیباشد.
توهمی در اینجا پیدا شده که: حرج در این مقام به نحو نوعی اخذ شده است، در حقیقت از قبیل وجه دومی است که مذکور شد یعنی آنچه حکمت برای حکم است. در نتیجه حرج نیز در آن شخصی بوده اما دایره تعلیل منطبق بر دایره حکم نیست، نه اینکه حرج در آن نوعی باشد. (تدبر فرمایید.)
حاصل آنکه استدلال حضرات معصومین علیهم السلام در بعضی از مواردی که حرج در آنها نوعی است به آیه نفی حرج، دلیل بر وجه ثانی نمیباشد و تعدی از آنها از مواردی که حرج در آنها نوعی است جایز نیست بلکه لازم و واجب است در خصوص مورد اختصار شود؛ زیرا سیاق آن، سیاق بیان حکمت تشریع است نه علت حکم. چنانکه ما از خارج میدانیم که حکمت تشریع در بسیاری از احکام توسعه دادن و رفع حرج از مکلفین است (هرچند در آنها استنادی به
آیه نفی حرج و مشابه آن نشده باشد) مانند قصر در نماز و رفع روزه از مریض وپیرها وعدول از وضو و غسل به تیمم در بسیاری از موارد و بسیاری از احکام مستثینات ابواب نجاسات و این هرگز نمیتواند دلیلی باشد بر اینکه حرج در قاعده نفی حرج به عنوان نوعی اخذ شده است.
علاوه بر همه این مطالب در حرج نوعی انضباط خاص وجود ندارد؛ یعنی مشخصنیست که ملاک درآن نوع مکلفین درتمام زمانهاومکانهاست یااهل یک عصر یایک مکان واحدیاصنف خاصی ازآنان یااحتمالات دیگر.(تأمل فرمایید)
از آنچه ذکر شد این نتیجه حاصل میگردد که معیار در این باب تنها و تنها حرج شخصی است.
در مواردی ضرر با حرج تعارض مینماید مانند جایی که تصرف مالک در ملک خود از یک سو موجب وارد آمدن ضرر به همسایه او میگردد و از سوی دیگر ترک تصرف حرج برای او بشمار میرود؛ زیرا منع کردن مالک از تصرف در ملک خود - هرگونه که باشد - امری حرجی خواهد بود. در این صورت آیا قاعده نفی حرج مقدم است یا قاعده نفی ضرر یا اینکه هردو مورد تساقط نموده و باید به ادله دیگر رجوع شود؟
شیخ اعظم ما (قده) در بحث قاعده لا ضرر در کتاب فرائد میفرماید :
«إذا کان تصرف المالک فی ملکه موجبآ لتضرر جاره وترکه موجباً لتضرر نفسه، فإنّه یرجع إلی «عموم الناس مسلطون عَلی أموالهم» ولوعد مطلق حجره عن التصرف فی ملکه ضررآ لم یعتبر فی ترجیح المالک ضرر زائد عَلی ترک التصرف، فیرجع إلی عموم التسلط؛ ویمکن الرجوعٍ إلی «قاعدة نفی الحرج» لأنّ منع المالک لدفع ضرر الغیر حرج وضیق علیه، أمّا لحکومته ابتداءآ عَلی نفی الضرر، و أمّا لتعارضهما والرجوع إلی الأصل؛ اگر تصرف مالک در ملک خویش موجب ضرر بر همسایهاش گردد وترک تصرف موجب ضرر به خود او بشود؛ در این مورد به عموم «الناس
مسلطون عَلی أموالهم» رجوع میکنیم و اگر قرار باشد مطلق منع مالک از تصرف در ملک خویش ضرر به شمار بیاید، در ترجیح او و اینکه او را در ملک خود مقدم بدانیم ضرری بیشتر از ترک تصرف معتبر نخواهد بود، در نتیجه مسأله به عموم تسلط رجوع میکند. البته ممکن است به قاعده نفی حرج نیز رجوع شود؛ زیرا منع مالک به جهت دفع ضرر غیر، موجب حرج و ضیق برای خود او خواهد بود. دلیل این مطلب نیز یا حکومت ابتدایی نفی حرج بر نفی ضرر است و یا اینکه این دو با هم تعارض نموده و به اصل مذکور رجوع میشود».(1)
محقق نایینی رحمة الله در آخر رساله خویش در قاعده لا ضرر کلامی دارند که حاصل آن چنین است: حکومت لا حرج بر لا ضرر - چنانکه شیخ اعظم احتمال دادهاند - متوقف بر دو امر است :
امر اول: لا حرج، مثبت برای حکم نیز باشد. یعنی همان طور که حاکم بر احکام وجودیه است حاکم بر احکام عدمیه نیز باشد؛ زیرا در غیر این صورت تعارض آن با لاضرر و اجتماع این دو در یک مورد تا بتواند حاکم بر لاضرر باشد، اصلاً قابل تعقل نیست. به عبارت دیگر این شرط به منع صغری رجوع میکند و حاصل آن عدم امکان تعارض لا ضرر با لا حرج خواهد بود.
امر دوم: لا حرج ناظر به لا ضرر باشد به این معنا که حکم در طرف محکوم مفروض التحقق باشد تا حاکم ناظر بر حکم ثابت بر محکوم باشد. اما اگر هرکدام از آنها در عرض دیگری بوده و اولویتی در فرض تحقق هیچ کدام قبل از دیگری وجود نداشته باشد، حکومت معنا نخواهد داشت و به طور کلی وجهی برای اینکه لا حرج حاکم بر لا ضرر باشد در بین نیست. در نتیجه علاج تعارض بوسیله حکومت امکانپذیر نخواهد بود. هم چنان که علاج این تعارض بوسیله تقدیم لا ضرر بر لا حرج به طور مطلق آن هم از باب اینکه مورد ضرر همیشه کمتر از مورد حرج دانسته شود (و گفته شود هر ضرری حرجی است به خلاف عکس آن) نیز درست نیست؛ زیرا از دو جهت قابل رد است :
1) فرائد الاصول، ج 2، ص 467.
جهتاول اینکه اقلیّت وکمتربودن مورددرجایی موجب ترجیح میگرددکه دو متعارض دائما با هم متضاد باشند نه مثل مقام ما که هردو غالباً با هم توافق دارند.
جهت دوم اینکه حرج، مشقت در جوارح است نه در روح؛ و گاهی پیش میآید که شیء ضرری هست مانند نقص در مال اما به هیچ وجه حرجی نیست. در نتیجه اینکه گفته شده: هر ضرری حرجی است ولا عکس صحیح نمیباشد.
گفتار ما : این بزرگوار بسیار نیکو فرمود که ملاک حکومت - یعنی ناظر بودن یکی از دو دلیل بر دلیل دیگر و تصرف در آن به یکی از انحاء مذکور - دراین مقام مفقود است. توضیح ما در مورد کلام ایشان این است: ادله نفی ضرر و نفی حرج نسبت به موضوعاتشان متساوی الاقدام هستند و چنانکه گذشت - هم دراینجا و هم در قاعده لا ضرر - لسان هر دو مورد واحد است. در نتیجه وجهی برای حکومت هر یک بر دیگری باقی نخواهد ماند، بلکه اصلاً حکومتی در آنها از اصل و ریشه بر ادله مثبته احکام وجود ندارد و اگر این دو بر ادله دیگر ورود پیدا کردهاند به دلیل این است که این دو از موارد امتنان میباشند و نیز جهات دیگری که شرح آن گذشت. با این حال هرگز معنا ندارد که خود این دو هر یک بر دیگری تقدم پیدا کند و حاکم بر دیگری باشد بلکه این دو مورد متعارض ومتکافی هستند و نسبت بین اینها عموم من وجه است.
اما اینکه نسبت بین این دو را عموم مطلق بدانیم آن هم با این توجیه که هر امر ضرری حرجی است و عکس آن صادق نیست - چنانکه محقق بزرگوار فرموند - نیز جدآ ساقط است البته نه تنها به دلیلی که آن بزرگوار ذکر کرد بلکه به این دلیل که تصادق مورد ضرر و حرج - اگر ثابت شود - همانا در مورد اضرار بر نفس است نه در مورد اضرار بر غیر؛ بنابراین در مثل داستان دخول بدون اذن «سمرة بن جندب» بر شخص انصاری، ضرر بر شخص انصاری شمرده میشود و به حکم قاعده لا ضرر مرتفع میگردد. اما این مورد هرگز فعل حرجی به شمار نمیرود نه برای سمرة نه برای شخص انصاری رحمة الله در مورد سمره که واضح است ودر مورد شخص انصاری به دلیل این که دخول سمره، فعلی برای انصاری به
حساب نمیرود، البته دخول او بدون اجازه موجب ضیق بر انصاری است. از طرفی واضح است که قاعده لا حرج هرگز هر ضیقی که از هر ناحیهای حاصل گردد را نفی نمیکند بلکه ضیق و حرجی با آن مرفوع میگردد که از ناحیه تکالیف وارده بر شرع حاصل آمده باشد بنابراین فرمایش خدای متعال: (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) یعنی بر شما تکلیفی که مستلزم حرج و ضیق باشد نهاده نشده است البته با قرینه لفظ «علیکم».
به عبارت دیگر عمومات نفی حرج، حرج حاصل از ناحیه تکالیف شرعیه بر نفس مکلفین را منتفی مینماید اما بر حرج و ضیقی که حاصل از افعال آنان بر دیگران است دلالتی ندارد و متکفل این قضیه قاعده لا ضرر است. فرقی هم در این مورد بین قاعده نفی حرج برای عدمیات و بین اختصاص آن به امور وجودی نیست. وقتی ثابت شود که نسبت بین این دو عموم و خصوص من وجه است، حکم در موارد تعارض قطعآ تساقط این دو در مورد اجتماع و رجوع به غیر این دو خواهد بود مگر اینکه مرجحات خاصهای در برخی از موارد وجود داشته باشد مانند اهتمام شارع به بعضی جایگاههای خاص مثل حق الناس وموارد مشابه آن که در این صورت به همین مرجحات عمل میگردد.
اما آنچه محقق بزرگوار در ذیل امر اول ذکر کردهاند و حاصل آن توقف حکومت لا حرج بر ادله نفی ضرر است (بنابر شمول آن بر عدمیات)، نیز قابل اشکال است. به این معنا که موارد تعارض منحصر به مورد سؤال نیست، آن هم در جایی که دو طرف قضیه از قبیل نقیضین بوده؛ یکی وجودی و دیگری عدمی باشد، بلکه گاهی از قبیل ضدین است مانند جایی که قیام در مکانی موجب ضرر بر غیر باشد و قیام در غیر آن مکان موجب حرج و ضیق بر خود شخص باشد وامر بین این دو مورد دایر گردد. تعارض در این مثال و موارد مشابه آن ثابت است بدون اینکه هیچ گونه توقفی بر شمول لا حرج بر عدمیات داشته باشد.
آری خصوص مثالی که شیخ اعظم(قده) ذکر کردند از قبیل متناقضین است اماآنچه که محقق نایینی ادعا فرمودهاند ظاهر در انحصار مورد تعارض در متناقضین است.
حق آن است که در شمول ادله نفی حرج فرقی بین احکام وجودیه و عدمیه نیست چنانکه نظیر آن در قاعده نفی ضرر ذکر شده است. بدین معنا که هرگاه از ترک بعضی از افعال، ضیق و حرج بر مکلف لازم بیاید - مانند ترک خوردن مایع نجس احیانآ - در این صورت شرب این مایع جایز خواهد بود و حرمت آن به مقتضای قاعده نفی حرج مرتفع میگردد و مجرد اینکه موضوع آن یعنی ترک شرب امر عدمی باشد هیچ وجه اثری در ارتفاع آن نخواهد داشت و دلیلی که دال بر نفع حرج میباشد شامل تمامی موارد میگردد مانند آیه شریفه: (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) و این فرمایش حضرت علیه السلام : «إنَّ الدِّینَ لَیس بمُضَیقٍ»(1)و: «الدِّین
أَوسعُ مِنْ ذَلِکَ»(2)که مفاد تمامی آنها نفی احکام حرجیه است و فرقی از این
جهت نمیکندکه تعلق به موضوعات وجودیه داشته باشدیابه موضوعات عدمیه.
البته آنچه گذشت بنابر مختار ما بود مبنی بر اینکه حرج و عسر از صفات فعل مکلف است نه از صفات احکام و بنابر این قول، عدمی و وجودی بودن در ناحیه متعلق حکم یعنی فعل مکلف ملاحظه میگردد نه در ناحیه نفس حکم.
امابنابراینکه حرج وعسر ازاوصاف حکم باشند، ظاهر ادله نفی حرج - یعنی نفی احکام حرجیه بنابراین قول - هرچند خصوص احکام وجودیه را در بر میگیرد (زیرا عدم حکم، اصلاً حکم نیست و بر آن این مطلب صدق نمیکند که شارع آن را قرار داده و در نتیجه داخل بر آیه شریفه: (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) نمیگردد). اما عرف، حکم قطعی به الغای این خصوصیت میکند و به همین جهت فرقی بین لزوم حرج در جعل وضو بر مکلف و بین جعل تسلط ناس بر اموالشان مشاهده نمیگردد و وجهی برای امتنان به ترک جعل مورداول غیرازموردثانی دیده نمیشود.(3)
اگر کسی حرج را تحمل نماید و عمل همراه با ضیق و شدتی که با قاعده نفی حرج منتفی است را به جای آورد - مانند وضو و غسل حرجی - اینجا دو وجه میتواند مد نظر قرار گیرد :
وجه اول : اتیان این عمل جایز است؛ زیرا آنچه مرتفع شده وجوب عمل است نه اصل مشروعیت آن.
جهت دوم : اتیان چنین عملی جایز نیست؛ زیرا رأساً امری برای آن وجود ندارد و در نتیجه تشریع محرم و از اصل باطل خواهد بود.
آنچه ذیلاً بررسی میکنیم صحت وسقم هرکدام ازاین دو مورد است و اینکه آیا نفی حرج رخصت میباشد تا جهت اول صحیح باشد یا عزیمت است تا جهت دوم درست باشد؟
این مسأله - مانند اصل قاعده - در کلمات بزرگان بهطور مجزا و مستقل عنوان نشده حتی محقق نراقی به عنوان تنها کسی که این قاعده را در کتاب عوائد مستقلا ذکر نموده است، متعرض این جهت نگردیده و هم چنین متعرض هیچ کدام از تنبیهاتی که ما اینجا ذکر کردیم نیز نشده است. اما از ظاهر سخنان برخی اعاظم متأخرین در فروع فقهیه متفرع براین قاعده بر میآید که نفی حرج از باب رخصت است نه عزیمت. در اینجا برخی از کلماتی آن بزرگان را ذکر نموده وسپس نظر مختار خود را مطرح میکنیم.
فقیه متتبع ماهر صاحب جواهر؛ در ذیل مسئله سقوط روزه از عهده پیرمرد و پیرزن و هم چنین کسی که دچار عطش فراوان است اینگونه نگاشته :
ثمّ لا یخفی علیک أنّ الحکم فی المقام ونظائره من العزائم لا الرخص ضرورة کون المدرک فیه نفی الحرج ونحوه ممّا یقضی برفع التکلیف - إلی أن قال: «مع عدم ظهور خلاف فیه من أحد من أصحابنا عدا ما عساه یظهر من المحدث البحرانی فجعل المرتفع التعیین خاصّة تمسکآ بظاهر قوله تعالی: و عَلی الذین یطیقونه - إلی قوله - وإن تصوموا خیر لکم؛ پوشیده نیست که حکم در این مقام و نظائر آن از عزائم است نه
از رخصتها؛ زیرا مدرک در این مورد نفی حرج و مانند آن از مواردی است که اقتضای رفع تکلیف دارد. تا آنجا که میفرماید: و البته از ظاهر گفتههای هیچ کدام از اصحاب ما نیز خلاف این مطلب بر نمیآید مگر آنکه از گفته محدث بحرانی این طور برداشت شود که ایشان مرتفع را خصوص تعین قرار دادند و در این موضوع به ظاهر آیه شریفه: (وَعَلَی الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعَامُ مِسْکِینٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْرآ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ وَأَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ)(1)و بر کسانی که روزه برای آنها طاقت
فرساست، (همچون بیماران و پیران) لازم است با اطعام مستمندی کفاره دهند. وهر کس فرمان خدا را در انجام کارهای نیک اطاعت کند تمسک نمودهاند».(2)
ظاهر کلام ایشان این است که دلالت عمومات نفی حرج بر ارتفاع تکلیف، کلی هستند و اینکه از باب عزیمت باشند امری مفروغ عنه بشمار میرود، تا جایی که نظر محدث بحرانی در مورد رخصت در این مورد خاص را، مبتنی بر وجود دلیل خاص بر آن یعنی آیه شریفه: (وَأَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ) دانسته است.
محقق همدانی نیز در کتاب مصباح در ذکر بعضی از تنبیهاتی که در مسوغات تیمم ذکر نمودهاند مطلبی دارند که حاصل آن چنین است :
«إنّ التیمم فی الموارد التی ثبت جوازه بدلیل نفی الحرج رخصة لا عزیمة، فلو تحمل المکلّف المشقّة الشدیدة الرافعة للتکلیف وأتی بالطهارة المائیة صحت طهارته، کما تقدمت الإشارة إلیه فی حکم الاغتسال لدی البرد الشدید، فإنّ أدلّة نفی الحرج لأجل ورودها فی مقام الامتنان وبیان توسعة الدین لا تصلح دلیلاً إلّا لنفی الوجوب لالرفع الجواز. ثمّ أورد عَلی نفسه بقوله: فإن قلت: إذ انتفی وجوب الطهارة فی موارد الحرج فلا یبقی جوازها حتّی تصحّ عبادة. فإنّ الجنس یذهب بذهاب فصله وبعبارة أخری أدلّة نفی الحرج حاکمة عَلی العمومات المثبتة للتکالیف فتخصصها بغیر موارد الحرج فإتیانها فی تلک الموارد بقصد إمتثال الأمر تشریع محرم. ثمّ أجاب عنه بأنّه إِذا کان منشأ التخصیص کون التکلیف بالوضوء والغسل حرجیاً من دون أن یترتّب علیهما
عدا المشتقّة الرافعة للتکلیف مفسدة لا یجوز الإقدام علیها شرعاً من ضررٍ ونحوه، فهو لا یقتضی إلّا رفع مطلوبیّة الفعل عَلی سبیل الإلزام لا رفع ما یقتضی الطلب ومحبوبیّة الفعل... وکیف کان فلا یفهم من أدلّة نفی الحرج عرفاً وعقلاً إلّا ما عرفت؛ تیمم در مواردی که جواز آن بهواسطه دلیل نفی حرج ثابت شده، رخصت است نه عزیمت؛ در نتیجه اگر کسی مشقت شدیدی که رافع تکلیف هست را تحمل نماید و با طهارت مائیه وضو بگیرد، طهارت او صحیح است چنانچه در گذشته در حکم غسل در هوای بسیار سرد به این مسأله اشاره کردیم. به دلیل این که ادله نفی حرج به خاطر ورود در مقام امتنان و بیان توسعه دین به عنوان دلیل تنها برای نفی وجوب صلاحیت دارد نه برای رفع جواز.
سپس آن بزرگوار این اشکال را به گفته خویش این گونه وارد کرده و پاسخ میدهد: ممکن است گفته شود: وقتی وجوب طهارت در موارد حرج منتفی میگردد، اصلاً جواز آن باقی نمیماند تا عبادت صحیح باشد؛ چنانکه جنس با رفتن فصلش میرود و به عبارت دیگر ادله نفی حرج بر عمومات مثبته تکالیف، حاکم هستند و آنها را به غیر موارد حرج تخصیص میزنند در نتیجه اتیان آنها در موارد مذکور به قصد امتثال، تشریع محرم خواهد بود.
پاسخ این است که اگر منشأ تخصیص این باشد که تکلیف به وضو و غسل حرجی است بدون اینکه جز مشقت رافعه تکلیف مفسده دیگری که اقدام بر آن شرعاً جایز نیست مثل ضرر و مانند آن، بر آن مترتب شود، چنین تخصیصی تنها اقتضای رفع مطلوبیت فعل بر سبیل الزام را دارد نه رفع آن چه که اقتضای طلب ومحبوبیت فعل را میکند! در هر حال از ادله نفی حرج عرفاً و عقلاً جز آنچه که ذکر شد فهمیده نمیگردد».(1)
سید سند محقق طباطبایی یزدی رحمة الله نیز در کتاب عروه در مسأله 18 از مسوغات تیمم این گونه میفرماید :
1) مصباح الفقیه (چاپ قدیم)، ج 1، ص 463.
«إذا تحمل الضرر وتوضأ واغتسل فإن کان الضرر فی المقدمات من تحصیل الماء ونحوه وجب الوضوء والغسل وصحّ إن کان فی استعمال الماء فی أحدهما بطل، وأمّا إذا لم یکن استعمال الماء مضرآ بل کان موجبآ للحرج والمشقة کتحمل ألم البرد أو الشین مثلاً فلا یبعد الصحّة: وإن کان یجوز معه التیمم لأنّ نفی الحرج من باب الرخصة لاالعزیمة، ولکن الأحوط ترک الاستعمال وعدم الاکتفاء به عَلی فرضه فتیمم أیضاً؛ اگر کسی ضرر را تحمل نموده و وضو و غسل بگیرد، اگر ضرر مذکور در مقدمات تحصیل آب و مشابه آن باشد وجوب غسل واجب بوده و صحیح است، اما اگر ضرر در استعمال آب در یکی از دو مورد وجوب غسل باشد انجام این عمل باطل است و اما اگر استعمال آب مضر نبوده بلکه موجب حرج و مشقت باشد مانند تحمل درد سرما یا ضرری که منجر به عیب و نقص در بدن گردد، در این صورت بعید نیست که باز هم عمل را صحیح بدانیم هرچندتیمم همراه باآن جایز است؛ زیرا نفی حرج از باب رخصت است نه از باب عزیمت. با این حال احوط ترک استعمال و عدم اکتفا به آن بر فرض مذکور میباشد، در نتیجه لازم است که همراه با آن تیمم نیز بهجا آورد».
بسیاری از حاشیه نویسان بر ایشان اشکال گرفته و به وجوب تیمم یا به عدم ترک احتیاط بوسیله آن تصریح نمودهاند.
گفتار ما : چنانکه سابقآ گذشت ادله نفی حرج هرچند حاکم بر عمومات احکام نیستند، امّا به جهت قوت دلالتشان نسبت به آن عمومات بر عمومات مقدم میباشند و عمومات مثبته احکام بوسیله این ادله تخصیص میخورند و واضح است که عمومات مذکور عرفآ بر اثبات دو امر دلالت ندارند: یکی الزام و دیگری مطلوبیت تا یکی مرتفع گردد و دیگری باقی بماند! بلکه آن چه از آنها استفاده میشود حکم واحدی است؛ چه در جهت اثبات و چه در جهت نفی - به این معنا که یا تخصیص میخورند و از اصل متنفی میگردد و یا آنکه به حال خود باقی میماند. در هر صورت این مطلب دخلی به مسأله عدم جواز بقای جنس بدون فصلش ندارد؛ زیرا مسأله مذکور مسألهای عقلی است و کلام در اینجا در دلالت
لفظیه متفاهم عرفی میباشد. در نتیجه آنچه قاعده اولیه اقتضای آن را دارد نفی مشروعیت از اساس است آن هم در موارد حرج؛ یا ضرر؛ یا غیر از این دو از مواردی که مستلزم تخصیص در ادله احکام هستند.
و ورود آن در مقام امتنان هرچند مطلبی مشخص و غیر قابل تردید است، اما هرگز اقتضای آنچه را که ایشان در نفی خصوص الزام ذکر کردهاند، ندارد؛ زیرا در جای خود در بعضی از بحثهای قاعده لا ضرر اثبات کردیم که امتنان جایز است که در اصل حکم باشد و واجب نیست ملاک آن در جزئیات موارد حکم نیز وجود داشته باشد. مثلا رفع اثر اکراه در بیع بوسیله حدیث رفع، موجب بطلان بیعی که حاصل از اکراه است میشود، هرچند در این بیع منافع فراوانی برای شخص اکراه شونده در بعضی از موارد اکراه وجود داشته باشد مانند جایی که ثمن چند برابر ثمن المثل باشد و فروشنده اکراه کننده از آن بی خبر باشد. در این مورد اشکالی در اینکه حدیث رفع اظهر مصادیق وارد شده در مورد امتنان است نمیباشد، اما امتنان در رفعِ آثار اکراه به نحو کلی عام وجود دارد نه در فرد فرد مصادیق و جزئیات آن، بنابراین اگر بعد از بیع مکره معلوم گردد که آن بیع مشتمل بر منافع فراوانی برای اکراه شونده بوده، این علم هرگز کشف از صحت بیع مذکور نمیکند (با این توجیه که رفع اثر این اکراه مخالف با امتنان در این مورد خاص از جهت منافع فراوانی است که در بردارد) بلکه در هر حال، بدون اشکال صحت بیع متوقف بر اجازه لاحق در آن است بلا اشکال.
در نتیجه باید گفت معیار، حکم کلی است، یعنی رفع اثر اکراه بر نحو عام و به عنوان ضرب یک قانون کلی، آن هم از جهت امتنان بر مکلف، هرچند به ملاحظه بعضی از مصادیق نادره مخالف آن باشد. کلام در باقی موارد نه گانه نیز همینگونه است و هم چنین است وضعیت حجیت بسیاری از امارات شرعیه مانند سوق مسلمین و ید مسلم و دیگر موارد که از ادله آنها یا از قرائن خارجیه در مورد آنها استفاده میگردد که حجیت آنها از باب توسعه بر مکلفین است واینکه خدای متعال بوسیله این توسعه، منت گذاشته است. این هرگز منافاتی با
ثبوت بعضی از تکالیف از ناحیه این امارات بر آنها - احیانآ - ندارد به گونهای که اگر آن امارات وجود نداشت طریقی برای اثبات این موارد در دسترس نبود. حاصل آنکه امتنان به این گونه امور، به اعتبار مجموع وقایعی است که شامل آن میگردد.
در نتیجه اینکه عمومات نفی حرج از جهت امتنان بر امت وارد شدهاند صلاحیت این را ندارد که قرینه باشند بر انصراف آنها از ظاهرشان از جهت اینکه از اصل و اساس برای نفی احکام حرجیه وارد شدهاند؛ چه از جهت وجوب؛ چه از جهت تحریم یا جهات دیگر. در نتیجه برای این حرف که : «خصوص الزام در بعضی از موارد منتفی است هرچند اصل محبوبیت باقی است» وجهی وجود ندارد.
اما آنچه آن بزرگوار در جواب مستشکل ذکر نموده در واقع به منزله قرینه دیگری برای انصراف عمومات لا حرج از نفی جواز در موارد احکام وجوبیه حرجیه و انحصار مفاد آن در نفی وجوب است و حاصل گفتار ایشان به بیان ما چنین است :
«از خارج میدانیم که بر وضو و غسل حرجی و موارد مشابه آنها هیچ مفسدهای که موجب نقصان ملاک محبوبیت در آنها باشد، بار نمیشود مگر اینکه چون ایجاب آنها موجب ضیق و حرج بر مکلفین است، شارع از روی منت بر مکلفین با وجود اینکه ملاک در آنها وجود داشته این دو مورد را رفع نموده است. بنابراین عدم وجوب این موارد از ناحیه عدم مقتضی نیست بلکه از جهت ابتلای آنها به مانع است که همانا اراده شارع مقدس بر امتنان نسبت به این امت میباشد و معلوم است که این مانع، مانع از امر الزامی است نه چیز دیگر. در نتیجه ملاک وجوب مطلوبیت در آن همراه با عدم مانع از امر غیر الزامی، هم چنین کشف از تعلق امر به آن مینماید. بلکه میتوان گفت مجرد وجود ملاک محبوبیت در صحت آن و صحت قصد قربت بوسیله آن کافی است هرچند که کشف از تعلق امر به آن حاصل نگردد.
اما حرف ایشان مردود است به این معنا که ادعای علم به عدم مفسده در آن ادعایی بدون بینه و برهان است؛ زیرا چون حرجی است، احتمال دارد بعضی از مفاسد در آن وجود داشته باشد و حداقل میتوان گفت تکلیف وقتی بر مکلفین حرجی و ثقیل باشد، موجب کثرت مخالفت و عصیان میگردد و این خود مفسدهای عظیم به شمار میورد و به همین دلیل است که بعضی از بزرگان این گونه نظر دادهاند که نفی حرج بر واجب الوجود حکیم از باب وجود لطف، واجب است. (تأمل فرمایید)
علاوه، تحمل حرج و تکلف در فعل حرجی بعد از این که خدای متعال بر نفی آن بر بندگان خویش منت نهاده، رد بر تصدق و لطف الهی و منتی است که بوسیله این رفع بر آنها لطف فرموده و امکان دارد که این خود نیز مفسده به شمار رود؛ چراکه در باب عدم صحت نماز تمام در جایگاه قصر، این گونه تعلیل وارد شده که چنین نمازی رد بر تصدق خدای متعال بر امت است. مانند روایت ابن ابی عمیر از بعضی از اصحاب از امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرمود :
«إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ تَصَدَّقَ عَلی مَرضی اُمَّتِی وَمُسافِرِیها بِالتَّقصِیرِ وَالإفطَارِ أیَسُرُّ أحدُکُم إذا تَصَدَّقَ بِصَدَقةٍ أَنْ تَردَّ عَلیهِ؟؛ خدای عزوجل بر مریضها و مسافرین امت من با قصر نماز و افطار روزه منت نهاده است آیا هیچ کدام از شما دوست میدارد وقتی صدقهای میدهد آن را به او برگردانند؟».
در معنای این روایت، روایت دیگری نیز وجود دارد که صدوق در کتاب خصال آن را از سکونی نقل نموده است.(1)
غرض از تمام این مطالب این است که احتمال وجود مفسده در تحمل حرج و اتیان تکالیف حرجیه وجود دارد و با وجود این احتمال، ادعای قطع به عدم وجود مفسده در آن و بقای ملاک محبوبیت به حال خویش، ادعایی غیر صحیح است و مشخص است که مجرد احتمال در این مقام کافی است.
اما در مسأله جواز تیمم در مواردی که بوسیله دلیل نفی حرج، تیمم ثابت
1) وسائلالشیعه، ج 5، ابواب صلاة القصر، باب 22، ح 7 و 11 .
گردیده، اشکال دیگری - مضاف بر تمامی آنچه ذکر شد - وجود دارد و آن اینکه : آنچه از ادله تشریع تیمم استفاده میشود و در اذهان متشرعه وجود دارد این است که تیمم بدل طولی از وضو و غسل میباشد نه بدل عرضی و به همین جهت در یک مورد خاص با هم جمع نمیگردند و روشن است که بنابر قول به رخصت، لازم میآید که این دو در عرض واحد و در مواردی که جواز تیمم در آنها بوسیله ادله نفی حرج ثابت است در عرض هم قرار گیرند. در نتیجه در حال واحد هم تیمم جایز باشد و هم غسل؛ یا هم تیمم جایز باشد و هم وضو والتزام به چنین مسألهای جدآ مشکل است.
از جمیع آنچه ذکر شد اینگونه برداشت میشود که بر حسب آنچه از ظاهر ادله نفی حرج استفاده میشود اقوی آن است که نفی حرج از باب عزیمت است نه از باب رخصت، همانطور که شیخ اجل صاحب جواهر این گونه فهمیده وآن را امری مفروغ عنه در نظرگرفته است. در چنین حالی تحمل حرج و اتیان فعل حرجی جایز نبوده و اگر کسی آن را مرتکب گردد پاداشی به آن تعلق نمیگیرد.
پوشیده نیست که عسر و حرج به اختلاف اشخاص؛ حالات؛ امکنه؛ ازمنه؛ ظروف مختلفه و وجود اسباب و عدم آنها و دیگر موارد تغییر میکند. چه بسا شیئی نسبت به شخصی حرجی باشد و نسبت به شخص دیگر حرجی نباشد مانند شخص ضعیف و شخص قوی و چه بسا چیزی به اختلاف حالات شخص واحد از جهت قوه و ضعف و صحت و مرض اختلاف پیدا کند و چه بسا یک چیز در یک مکان با عسر و حرج باشد اما در مکان دیگر سهل و یسیر باشد مانند تحصیل آب در بیابانهای خشک و یا کنار رودخانه و دریا یا در زمانی غیر از زمان دیگر و مانند حج نسبت به بعضی از افراد در زمانهای گذشته به خلاف زمان ما و موارد دیگر.
از آن جا که در تنبیه دوم روشن گردید که معیار در این باب حرج شخصی
است نه حرج نوعی، لازم است جمیع این امور برای حکم به رفع تکلیف ملاحظه گردد. اما اگر قائل باشیم که در حرج، حرج نوعی معتبر است نه حرج شخصی، سؤالاتی از این قبیل پیش میآید که: آیا اعتبار به نوع مکلفین در تمامی زمانها و مکانها است آن هم با اختلافی که در صنوف و حالات و ظروف دارند؟ یا اینکه صنف خاصی از آنها معتبر است؟ و چه دلیلی بر تعیین صنف خاص و یا چه معیاری برای توسعه دایره این صنف خاص وجود دارد؟ وچنانکه در سابق گذشت عدم وجود ضابطه مشخص برای تشخیص این موارد به خودی خود یکی از موهنات قول به نوعی بودن حرج است.
آنچه ذکر شد آخرین بخش از مطالبی بود که ما در ذکر این قاعده مهم در نظر داشتیم؛قاعدهای که ذکرآن درکلمات اصحاب مورد غفلت قرار گرفته است با این که در ابواب مختلف فقه و تفریع فروع کثیره بدان استناد میکنند؛ البته زوایای ظریف و دقیقی نیز باقی ماند که اهل خبره و دقت بدانها دست خواهند یافت.
این مطلب در روز شنبه، 19 ماه شوال سال 1382 هجری قمری پایان یافت در روزگاری که ما در فتنهای بزرگ و حرجی شدید از فشار حکومت بر رجال علم و مردان دین که پاسبان حوزه اسلام هستند قرار داریم. به ویژه فشار وتنگنایی که بر اهل علم و طلاب علوم دینی در حوزه علمیه دینیه قم مشرفه قرار دادهاند وَمَا نَقَمُوا مِنْهِم إلّا أنْ یُؤمِنُوا بِاللهِ العَزیزِ الحَمیدِ.
اللّهم اکشف عنّا هذا البلاء، وادفع عنّا الأعداء، اللّهم اجعل لنا من بعد العسر یسراً ولا تحمل علینا إصراً وصلّ عَلی نبیّک وآله الهادین.
از قواعد بسیار مهمی که در زبان متأخرین اشتهار تام و تمامی پیدا کرده بهگونهای که مانند مسلمات بین آنها رایج گردیده قاعده «تجاوز و فراغ» است. البته در اینکه آیا این قاعده به دو قاعده «تجاوز» و «فراغ» رجوع میکند یا اینکه قاعده واحدی است که گاهی به این اسم و گاهی به اسم دیگر از آن یاد میشود اختلاف وجود دارد و در آینده بحث مناسبی در مورد این مطلب خواهد آمد. این قاعده برای بسیاری از فروع فقهیه به عنوان تنها مدرک به شمار میرود و به همین جهت است که بسیاری از محققین رسالاتی ویژه در مورد آن نگاشتهاند اما با این حال حق آن از جهت بحث ادا نشده است. ما در اینجا تمام توان خویش را در پرده برداری از وجه این قاعده و مدارک آن و فروعی که بر آن متفرع است به کار خواهیم برد و روشن خواهیم کرد که این قاعده به باب معینی از ابواب فقه اختصاص ندارد.
پیرامون این قاعده در 14 مقام که ذیلاً عناوین آنها ذکر میشود بحث خواهیم کرد :
مدرک قاعده.
قاعده مذکور، قاعده واحد است نه دو قاعده.
آیا این قاعده از امارات است یا از اصول عملیه؟
اعتبار دخول در غیر در این قاعده یا عدم دخول.
مراد از غیر در کجاست؟
محلی که تجاوز از آن معتبر است شرعی یا عقلی یا عادی؟
عمومیت قاعده برای جمیع ابواب فقه و عدم اختصاص به ابواب خاص.
عمومیت آن برای جزء جزء عبادات و غیر عبادات.
جریان آن هنگام شک در صحت عمل.
جریان آن در «شرایط».
به چه دلیل قاعده در اجزای طهارات سه گانه جاری نمیگردد؟
عدم جریان قاعده هنگام غفلت از کیفیّت عمل.
عدم جریان قاعده در شبهات حکمیّه.
اختصاص قاعده به شکی که بعد از عمل حاصل میگردد نه شکی که قبل از عمل بهوجود میآید.
پس از ذکر عناوین مباحث به تفصیل آنها و توضیح قاعده مذکور از جهات متفاوت میپردازیم وازخدای جل شأنه تقاضای استمرار توفیق و هدایت داریم.
قاعده فراغ و تجاوز هرچند در نصوص وارده از اهل بیت علیهم السلام ثابت میباشد، لکن نزد قدمای اصحاب آنچنان که نزد متأخرین معروف است، معروفیّت نداشته است. البته بعضی از آن بزرگواران احیاناً در برخی ابواب طهارت یا صلات به عنوان حکم جزئی - و نه قاعده کلی ساری در ابواب کثیره از فقه و یا در همه فقه - به آن استناد کردهاند.
البته جای تعجب نیست؛ زیرا نظایر آن در قواعد فقهیه و ادله احکام وجود دارد. به عنوان نمونه جای این پرسش وجود دارد که آیا استصحابی که امروزه متکی بر اخبار میباشد، در اوائل نیز معروف و مشهور بوده است؟ با وجود اینکه اولین کسی که بدان استدلال نموده، والد مکرم شیخ بزرگوار ما شیخ بهایی است. (بنابر آنچه که از ایشان حکایت شده) و موارد مشابه دیگری نیز در این مسأله در تاریخ وجود دارد.
واضح است که غفلت آن بزرگواران از این قاعده یا عدم استناد بدان در بسیاری از کتابهایشان، تأثیری در اعتبار اصل قاعده بعد از تمامیت دلالت اخبار بر آن ندارد و هیچگاه اعراض اصحاب از قاعده موجب سقوط آن از درجهی اعتبار نمیگردد؛ زیرا اصلا اعراض از امثال این قاعده ثابت نیست با توجه به اینکه استفاده این قاعده نیازمند دقت خاص در اخباری است که بدون تضارب افکار در مدت زمان طولانی حاصل نمیگردد. علاوه بر این، عدم تعرض قدما به این قاعده به صورتی که در روزگار ما رواج دارد و معمول است هرگز دلالت بر عدم اعتبار آن نزد آن بزرگواران نمیکند؛ زیرا رسم آنان این نبوده که تمامی قواعد و اصولی که بدانها در استنباط احکام استناد مینمودهاند را به صورتی خاص و مشروح در کتبشان ذکر کنند.
در هر صورت میتوان بوسیله اموری که ذیلا ذکر میگردد بر این قاعده استدلال نمود.
قسم اول: که قسم عمده در این بحث میباشد اخبار مستفیضهای است که در ابواب مختلف وارد شده است. بعضی از آنها مختص به طهارت یا صلات هستند و بعضی دیگر عمومیت داشته و تقییدی در آنها نسبت به چیزی وجود ندارد. قسم سوم اخباری هستند که هرچند در مورد خاصی وارد شدهاند، اما مشتمل بر کبرای کلی هستند که قاعده کلیهای که شامل دیگر ابواب نیز هست از آن استفاده میشود.
در اینجا ابتدا جمیع روایاتی را که بدان دست یافتهایم طرح کرده، از مقدار دلالت آنها بحث نموده و آنچه را که برای ما از ضمیمه کردن بعضی به بعض دیگر و جمع بین آنها حاصل گردیده مطرح مینماییم :
روایت اول: زراره از حضرت ابی عبدالله علیه السلام نقل میکند :
«رَجُلٌ شَکَّ فِی الأذانِ وَالإِقَامَةِ وَقَدْ کَبَّرَ؟ قَالَ: یَمضی. قُلتُ: رَجُلٌ شَکَّ فِیالتَّکبِیرِ
وَقَدْ قَرأَ؟ قَالَ: یَمضی. قُلتُ: شَکَّ فِی القِراءَةِ وَقَدْ رَکَعَ؟ قَالَ: یَمضی. قُلتُ: شَکَّ فِی الرُّکُوعِ وَقَدْ سَجَدَ؟ قَالَ: یَمضیَ عَلی صَلاتِهِ. ثُمَّ قَالَ: یا زُرارةُ! إِذا خَرَجْتَ مِنْ شَیءٍ ثُمَّ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ، فَشَکُّکَ لَیسَ بِشیءٍ؛ مردی در اذان و اقامه شک میکند و تکبیرة الاحرام راگفته است؟ فرمود: میگذرد. پرسیدم در تکبیرة الاحرام شک میکند ودرحال قرائت است؟فرمود:میگذرد. پرسیدم در قرائت شک میکند و در حال رکوع است؟ فرمود: میگذرد. پرسیدم در رکوع شک میکند و در سجده قرار
دارد؟ فرمود: بر نمازش میگذرد. سپس حضرت فرمود: ای زراره! اگر از چیزی خارج شدی و داخل در غیر آن شدی، شک تو ارزشی ندارد ومورد اعتنا قرارنمیگیرد».(1)
این روایت به حسب ظاهر و به دلیل عمومیت لفظ «شیء»، شامل طهارت ونماز و دیگر عبادات بلکه جمیع مرکباتی است که برای آنها اثر شرعی در ابواب عبادات و معاملات و دیگر ابواب وجود دارد - چنانکه کلام کامل ووافی در مورد آن در آینده ان شاء الله ذکر خواهد شد - دلیل این ادعا، عمومیت لفظ «شیء» در روایت است.
اما ظاهر روایت به قرینه این فرمایش امام که فرمود: «خرجت من» اختصاص به شک در صحت بعد از فراغ از اصل وجود آن دارد؛ زیرا خروج از شیء - به حسب ظهور اولی - در واقع خروج از نفس شیء است نه از محل آن. چنانکه در ابتدای امر ظاهر است که دخول در غیر نیز معتبر است. مگر اینکه آن را جاری مجرای غالب بدانیم؛ زیرا انسان غالباً خالی از انجام یک فعل نیست و هرگاه از چیزی خارج شود طبیعتآ داخل در چیز دیگری خواهد شد، بنابراین فرمایش حضرت که فرمود:«ودخلت فی غیره»ازباب تأکیدبرای خروج از فعل اول است. این نکته را باید به خاطر سپرد و ان شاء الله توضیح آن در امر رابع هد آمد.
روایت دوم: اسماعیل بن جابر از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«إِن شَکّ فِی الرُّکُوعِ بَعدَ مَا سَجدَ فَلیَمضِ وَإنْ شَکّ فِی السُّجودِ بَعدَ مَا قَامَ فَلیَمضِ،
1) وسائلالشیعه، ج 5، ابواب الخلل الواقع فی الصلاة، باب 23، ح 1.
کُلُّ شَیءٍ شَکّ فِیهِ وَقَدْ جَاوَزَهُ وَدَخَلَ فِی غَیرِهِ فَلیَمضِ عَلَیهِ؛ اگر بعد از سجده در رکوع قبلی شک کرد از آن میگذرد و اگر بعد از قیام در سجده قبلی شک کرد از آن میگذرد. هر چیزی که در آن شک نماید و از آن گذشته باشد و داخل در غیر آن شده باشد از آن میگذرد».(1)
صدر روایت هرچند مختص به باب اجزای نماز است اما ذیل آن قضیه کلی است که مانند روایت اولی ظهور آن ابتدا در اعتبار دخول در غیر میباشد.
روایت سوم: روایتی است که محمد بن مسلم از ابیجعفر علیه السلام نقل میکند :
«کُلُّ مَا شَکَکَتَ فِیهِ ممّا قَدْ َمضی، فَامضِهِ کَما هُو؛ هرگاه در چیزی که گذشته است شک کردی از آن بگذر هم چنان که بوده (و به آن توجه نکن)».(2)
این روایت نیز ظاهر در عدم اعتبار دخول در غیر میباشد مگر اینکه گفته شود اطلاق روایت منصرف در امر غالبی است که از تلازم گذشتن یک چیز با دخول در چیز دیگر دارد حاصل میشود، عکس آنچه که در روایت اولی گفتیم. اما از این جهت که اختصاص به شک در صحت دارد نه شک در اصل وجود مانند همان روایت اول است. هرچند قول به تعمیم در اینجا اقرب است؛ زیرا اطلاق گذشتن چیز بر گذشتن وقت یا محل آن، بسیار اتفاق میافتد. مانند اینکه گفته میشود نماز گذشت یعنی یعنی وقت و محل نماز گذشت و ان شاء الله بحث کافی در مورد آن در آینده خواهد آمد.
روایت چهارم: ابن ابی یعفور از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«إِذا شَکَکَتَ فِی شَیءٍ مِنَ الوُضُوءِ وَقَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ فَلَیسَ شَکُّکَ بِشیءٍ إِنّما الشَّکُّ إِذا کُنتَ فِی شَیءٍ لَم تَجِزِهِ؛ اگر در چیزی از وضو شک کردی در حالی که داخل در غیر آن شدهای، شک تو مورد اعتنا نیست. همانا شک در جایی معتبر است که تو در چیزی هستی که از آن نگذشتهای».(3)
ضمیر در فرمایش حضرت: «غیره» احتمال دارد به دو جا رجوع کند: یکی به «شیء من الضوء» و این همان است که در ابتدای امر به ذهن سبقت میگیرد اما مخالف است با آنچه که در آینده گفته میشود یعنی عدم جریان قاعده در اجزای طهارات سه گانه. دیگری به «خود وضو» که در این صورت با آنچه مشهور ومعروف است و ادعای اجماع در آن شده منطبق خواهد بود. اما این احتمال خالی از مخالفت با ظاهر نیست.
در اینجا سه سؤال مطرح است :
آیا روایت نسبت به هر دو مورد شک در صحت و وجود عمومیّت دارد یا اینکه مختص به یکی از این دو مورد است؟ ظاهر صدر روایت تعمیم است؛ یعنی شک در چیزی از وضو اعم از شک در اصل وجود آن یا در صحت آن وذیل روایت نیز از چنین حملی ابا ندارد.
آیا روایت در تمامی ابواب فقه عمومیت دارد یا آنکه مختص به باب وضو است؟ ظاهر فرمایش حضرت: «إِنّما الشَّکُّ إِذا کُنتَ فِی شَیءٍ لَم تَجِزِه» دلالت بر عموم دارد. البته تخصیص آن به باب وضو نیز بعید به نظر نمیرسد؛ زیرا احتمال دارد عبارت: «إِنّما الشَّکُّ إِذا کُنتَ فِی شَیءٍ لَم تَجِزِه» ناظر به این قسمت از روایت باشد که: «شَیء مِنَ الوضوء» در این صورت معنا اینگونه خواهد شد: شک هنگامی معتبر است که در بخشی از وضو باشی و از آن نگذشته باشی. اما این احتمال خالی از مخالفت با ظاهر نیست. بهویژه با ملاحظه اینکه تعلیل موجود، مانند قاعده ارتکازیه عقلایی است و ان شاء الله توضیح آن خواهد آمد.
آیا از روایت اعتبار دخول در غیر فهمیده میشود یا نه؟ ظاهر صدر آن -چنانکه علامه انصاری رحمة الله افاده فرمودهاند - اعتبار این مطلب است، هرچند ذیل روایت ظاهر در خلاف آن است. با این وجود چون اطلاق ذیل روایت بر آنچه غالب است یعنی: «دخول در غیر بعد از فراغ از شیء» حمل نمیشود بعید نیست که ذیل بر صدر ترجیح داده شود البته بنابر اینکه ظهور تعلیل اقوی باشد.
روایت پنجم: بکیر بن اعین میگوید :
«قُلتُ لَهُ: الرَّجُلُ یَشُکُّ بَعدَ مَا یَتَوضأ؟ قَالَ: هُو حِینَ یَتَوضأ أَذکَرُ مِنهُ حِینَ یَشُکُّ؛ از امام علیه السلام پرسیدم مردی بعد از اینکه وضو گرفته شک میکند؟ حضرت فرمود : توجه این شخص در حال وضو بیشتر از زمانی است که شک میکند».(1)
این روایت در خصوص شک در وضو وارد شده است، اما این قسمت از فرمایش حضرت: «هُوَ حِینَ یَتوضأ...» از قبیل ذکر علت در مقام بیان معلول است، یعنی علت را آورده اما معلول را اراده نموده در نتیجه اینکه فرمود: «هُو حِین یَتَوضأ...» بدل است از این فرمایش «لا یُعیدُ الوضُوءَ؛ وضو را اعاده نمیکند».
و از آنجا که تعلیل به امر عقلی شامل غیر مورد سؤال نیز بوده و از این جهت تعمیم دارد، جایز است که روایت را در سلسله روایات عامی که دلالت بر خود قاعده دارند قرار دهیم. مگر اینکه گفته شود این مطلب از قبیل طرح علت برای حکم نیست بلکه از سنخ حکمت حکم است و در اینجا به عنوان انس و تقاربی که با حکم دارد ذکر شده و تعدی از آن به سایر موارد جایز نیست چنان که مانند آن در ابواب مختلفه فقه فراوان است. (تأمل فرمایید)
روایت ششم: محمد بن مسلم از حضرت امام صادق علیه السلام روایت میکند :
«إِذاشَکَّ الرَّجُلُ بَعدَمَاصَلّی فَلَم یَدرِأَثَلاثاًصَلّی أَمْ أَربَعاً، وَکَانَ یَقِینُهُ حِینَ انصَرَفَ أَنّهُ کَانَ قَدْ أَتَمَّ؛ لَم یُعدِ الصّلاةَ وَکَانَ حِینَ انصَرَفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ؛ اگر مردی بعدازنمازشک کندونداندسه رکعت خوانده یاچهار رکعت، اما هنگام انصراف ازنمازیقین داشته باشدکه نمازراتمام کرده؛این شخص نمازرااعاده نمیکند؛زیرا او هنگامی که از نماز منصرف میگردید به حق نزدیکتر بود از زمان بعد از آن».(2)
توضیح دلالت این روایت دقیقاً همان تقریبی است که در دلالت قبلی ذکر شد با این تفاوت که حکم و علت، هر دو در اینجا مذکور هستند.
برخی توهم کردهاند که این تعبیر حضرت: «وَکَانَ یَقِینُهُ حِینَ انصَرَفَ أَنّهُ کَانَ قَدْ
أَتَمَّ» دلیل بر این است که این روایت ناظر به بیان قاعده یقین و شک ساری است. اما این توهم درست نیست؛ زیرا در قاعده یقین واجب نیست که یقین مربوط به خصوص حال انصراف باشد چنانکه در این روایت ذکر شده است. علاوه، لسان این روایت در ذیل آن: «وَکَانَ حِینَ انصَرَفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ» از قویترین شواهدی است بر اینکه روایت در صدد بیان قاعده فراغ بوده و ظاهر است در اینکه از سنخ امارات میباشد. در حالی که قاعده یقین - بنابر پذیرفتن آن - چنین نیست. (تدبر فرمایید)
البته پوشیده نیست که اگر قرار باشد روایت را از روایات عامی که دلالت بر قاعده فراغ دارند بدانیم این حرف مبنی بر یک تعلیل ضمنی ارتکازی است که از این قسمت روایت استفاده میشود: «وَکَانَ حِینَ انصَرَفَ...» در غیر این صورت روایت مختص به باب شک در رکعات نماز بعد از فراغ خواهد بود و اگر بگوییم: اصلا بر علتی که عمومیت داشته باشد دلالت ندارد، رأساً از دلالت بر مطلوب ما در اینجا ساقط خواهد شد.
روایت هفتم: ابن ادریس در مستطرفات کتاب سرائر از کتاب حریز بن عبد الله از زراره از حضرت ابی جعفر علیه السلام نقل میکند :
«إِذا جَاءَ یَقِینٌ بَعدَ حَائلٍ قَضاهُ وَمَضی عَلی الیَقِینِ وَیَقضِی الحَائِلَ وَالشَّکَّ جَمِیعاً؛ فَإنْ شَکَّ فِی الظُّهرِ فِیمَا بَینَهُ وَبَینَ أَنْ یُصلّی العّصرَ قَضاها وَإِنْ دَخَلَهُ الشَّکُّ بَعدَ أَنْ یُصلّی العَصرَ فَقَدْ مَضتْ، إِلّا أَنْ یَستَیقِنَ؛ لأَنَّ العَصرَ حَائلٌ فِیمَا بَینَهُ وَبَینَ الظُّهرِ فَلا یَدعِ الحَائِلَ لِمَا کَانَ مِنَ الشَّکِّ إِلّا بِیَقِین؛ اگر بعد از حائل، یقین حاصل شد نماز را قضا میکند وبه یقین عمل میکند وحائل و شک، هر دو را قضا میکند؛ و اگر در بین ظهر وعصر در نماز ظهر شک کرد، آن را قضا میکند و اگر بعد از نماز عصر در نماز ظهر شک کرد، گذشته است و به این شک اعتنا نمیکند مگر آن که یقین پیدا شود؛ زیرا عصر، حائل بین او و بین ظهر است و حائل را به وسیله شک کنار نمیگذارد مگر آن که یقینی حاصل شود».(1)
1) وسائلالشیعه، ج 3، ابواب المواقیت، باب 60، ح 2.
حاصل روایت این است که وجود «حائل» که عبارت اخری از «غیر» در دیگر روایات میباشد، موجب عدم اعتنای به شک در مواردی است که از موقعیت آن گذشته است. بنابراین اگر در نماز ظهر بعد از اتیان نماز عصر شک کند به این شک اعتنا نخواهد کرد؛ زیرا در اینجا حائل که همان نماز عصر است تحقق یافته. اما اگر شک او قبل از حائل یعنی نماز عصر باشد، لازم است نماز ظهر را اتیان نماید. البته در هر صورت اگر ترک ظهر به طور یقینی و قطعی دانسته شود هرچند بعد از تحقق حائل (یعنی نماز عصر) باز هم ادای نماز ظهر واجب است؛ زیرا روشن وآشکاراست که قاعده مختص به صورت شک است. اما این قسمت روایت «وَیَقضِیَ الحَائلَ وَالشَّکَّ جَمِیعآ»هرچندخالی ازتشویش واضطراب نیست، اما مانع از استدلال به ذیل روایت بعد از وضوح و ظهور آن در مقصود نمیگردد.
سید استاد بزرگوار ما در کتاب مستمسک با این روایت به عدم وجوب ظهر نسبت به کسی که نماز عصر را خوانده سپس در خواندن نماز ظهر شک کرده استدلال نموده و تصریح فرموده است: «إِنَّهُ لَم یَجِدْ عَاجِلاً مَنْ تَعرَّضَ لِذَلکَ». سپس برای این حکم به قاعده تجاوز نیز استدلال نموده بنابر اینکه در اینجا وجود مشکوک به لحاظ تمامی آثارش ثابت شده است.(1)
این روایت به خودی خود از ادله قاعده تجاوز است و در آینده نیز بررسی بیشتری در این زمینه خواهیم کرد. در هر حال این روایت از ادله عامی است که دلالت بر عدم اعتنای شک بعد از تحقق حائل میکند؛ زیرا حکم مذکور در صدر روایت مانند علتی است که در ذیل آن ذکر شده است و حکم عامی است که مختص به باب خاصی نمیباشد.اماباتمام این مطالب ظاهر روایت، اعتبار دخول در غیر دارد اگر نگوییم ظهور آن در اعتبار فراغ از غیر میباشد. (تأمل فرمایید)
آنچه ذکر شد روایات عامی بود که ما به آنها دست یافتیم و مختص ابواب خاصی نبودند.
اینک روایات فراوانی که به طور خاص در ابواب مختلف فقه وارد شدهاند را
1) مستمسک العروة، ج 7، ص 424.
ذکر میکنیم ابوابی مانند وضو؛ غسل جنابت؛ رکوع و دیگر ابواب از افعال صلات و حتی ابواب حج. بعضی از روایات خاصی که در این ابواب به آنها اشاره شده، مؤید عمومات گذشته هستند.
«کُلُّ مَا مَضی مِنْ صَلاتِکَ وَطَهُورِکَ فَذَکَرتَهُ تَذکُّرآ فَأَمضِهِ وَلا إِعادَةَ عَلَیکَ؛ هرگاه از نماز یا از طهارت تو گذشت و بعداً به یاد تو افتاد (و در آن شک کردی) از آن بگذر و اعاده بر تو لازم نیست».(1)
این روایت چنانکه پیداست مختص به باب وضو و نماز میباشد و با لسان خود در سایر ابواب عمومیّت دارد.
«رَجُلٌ تَرَکَ بَعضَ ذِرَاعِهِ أَو بَعضَ جَسَدِهِ مِنْ غُسْلِ الجَنابَةِ - إِلی أَن قال - فَإنْ دَخَلَهُ الشَّکُّ وَقَدْ دَخَلَ فِی صَلاتِهِ فَلیَمضِ فِی صَلاتِهِ وَلا شَیء َعَلَیهِ... الحدیث؛ از حضرت پرسیدم: مردی بعضی از قسمتهای بازو یا برخی از قسمتهای بدنش را در غسل جنابت ترک میکند - تا آن جا که میفرماید: - اگر بعد از دخول در نماز شک برایش پیدا شد چیزی بر عهده او نیست...».(2)
ظاهر روایت اعتبار دخول در غیر است. (تأمل فرمایید)
«أَشّکُّ وَأَنا ساجِدٌ فَلا أَدریَ رَکَعْتُ أَم لا؟ فَقَالَ: قَدْ رَکَعْتَ؛ إمضِهِ؛ در حالی که در سجده هستم شک میکنم و نمیدانم که رکوع به جا آوردم یا نه؟ حضرت فرمود :
«وَکَانَ حِینَ انصَرَفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ» رکوع را به جا آوردهای و نماز را ادامه بده و از شکت بگذر».(1)
«قُلتُ لأَبِی عَبدِاللهِ علیه السلام : أستَتِمُّ قَائِماً فَلا أَدرِی رَکَعْتُ أَم لا؟ قَالَ: بَلی قَدْ رَکَعتَ فَامضِ فِی صَلاتِکَ؛ از حضرت پرسیدم: به صورت قائم ایستادم و نمیدانستم که رکوع کردهام یانه؟حضرت فرمود:آری رکوع انجام دادهای به نمازت ادامه بده».(2)
«قُلتُ لأَبِیعَبدِاللهِ علیه السلام : رَجُلٌ أَهوی إِلی السُّجودِ فَلَم یَدرِ أَرَکَعَ أَم لَم یَرکَعْ؟ قَالَ: قَدْ رَکَعَ؛ از حضرت پرسیدم: مردی برای سجود فرود میآید و نمیداند که رکوع را به جای آورده یا نه؟ حضرت فرمود: حتماً رکوع به جا آورده است».(3)
«سَأَلْتُ أَبَا عَبدِاللهِ علیه السلام عَنْ رَجُلٍ طَافَ بِالبَیتِ فَلَم یَدرِ أَسِتّةً طَافَ أَم سَبعَةً، طَواف فَریضَة؟ قَالَ: فَلیُعِدْ طَوافَهُ، قِیلَ إِنَّهُ قَدْ خَرَجَ وَفَاتَهُ ذَلِکَ، قَالَ: لَیسَ عَلَیهِ شَیءٌ؛ مردی مشغول طواف واجب است اما نمیداند که 6 دور گردیده یا 7 دور؟ حضرت فرمود: طوافش را باید از اول انجام دهد. گفته شد: از مسجد الحرام خارج شده وزمان و محل طواف از او گذشته است؟ حضرت علیه السلام فرمود: در این صورت چیزی به گردن او نیست».(4)
«سَأَلْتُ أَبَا عَبدِاللهِ علیه السلام عَنْ رَجُلٍ طَافَ طَوافَ الفَریضَةِ، فَلَم یَدرِ أَستّة طَافَ أَم سَبعَة؟ قَالَ: فَلیُعِد طَوافَهُ. قُلتُ: فَفَاتَهُ. قَالَ: مَا أَری عَلیهِ شَیئاً وَالإِعادةُ أَحبُّ إِلیَّ وَأَفضلُ؛ مردی در طواف واجب، طواف میکند اما نمیداند 6 دور طواف کرده یا 7 دور؟ حضرت فرمود: باید طوافش را اعاده کند. پرسیدم: اگر زمان و مکان طواف از او گذشته باشد؟ حضرت فرمود: من بر او چیزی نمیبینم که انجام دهد، اما اگر اعاده کند در نزد من محبوبتر و بافضیلتتر است».(1)
صاحب جواهر با حکم به عدم اعتبار شک در عدد دورهای طواف بعد از فراغ از طواف به همین روایت و روایات مشابه آن استدلال کرده است، البته بعد از استظهار عدم خلاف در حکم مسأله.
از همین جا معلوم میگردد که حکم به مقتضای قاعده تجاوز و فراغ، مختص به ابواب طهارت و صلات نبوده بلکه در حج و دیگر ابواب نیز جاری است چنانکه به طور وافی در آینده پیرامون این مطلب بحث خواهیم کرد انشاءالله. البته ما در غیر این باب از ابواب حج روایتی که دلالت بر قاعده کند نیافتیم امید آنکه پژوهشگر متتبع بر موارد دیگری نیز دسترسی پیدا نماید.
در این باب روایات خاص دیگری در ابواب مختلف صلات و طهارت با مضامین مذکور وجود دارد و ما از ذکر و بیان آنها خودداری کرده، تنها این 7 روایت را از بین آنها انتخاب کردیم که متضمن شواهد و اشارات پرفروغی هستند که انشاءاللّه موجب روشنی و نورانیت مباحث آتیه شده و به حقایق درون آنها هدایت گر خواهند بود.
روایات فوق هرچند در ابواب خاص وارد شدهاند و در آنها چیزی که دلالت بر عموم حکم - مانند روایات قبلی بکند - وجود ندارد لکن میتواند نقش مؤید برای روایات عموم داشته باشد و پژوهشگر در سایه آن به عدم اختصاص قاعده در باب خاص قطع پیدا نماید و یقین کند که قاعده در تمامی عبادات - بلکه در
1) وسائلالشیعه، ج 9، ابواب الطواف، باب 33، ح 8 .
غیر عبادات از مرکبات شرعیهای که در بعضی اجزاء و شرایط یا در اصل وجود آنها بعد از گذشتن از محلشان شک حاصل شده - جریان دارد.
و البته میتوان این اخبار و مشابه آن را به خودی خود به عنوان دلیل مستقلی قرار داد؛ زیرا استقرای احکام شرعی در ابواب وضو و غسل و اذان و اقامه وتکبیرورکوع وسجودوطواف - با قطع نظر از عمومات مذکور - به خودی خود این اطمینان را به وجود میآورند که حکم مذکور مختص به باب خاصی نبوده وقاعده در تمامی ابواب جریان دارد. بهویژه بعد از ملاحظه تعبیراتی که در آنها وارد شده و اِشعار و دلالت بر عدم اتکاء بر حکم در خصوص مورد داشته بلکه باید گفت: بر عنوان شک فراغ و تجاوز و امثال آن دلالت دارند. (تأمل فرمایید)
علاوه بر روایات و اخباری که گذشت، سیره عقلا و اهل عرف - فی الجمله - بر مقصود ما مبنی بر بنای صحت عمل بعد از گذشت آن دلالت میکند. چه بسا این مطلب در حقیقت راجع به عمومیت اصالة الصحه در فعل خود است(1)البته
بر خلاف آنچه که از صریح کلمات بعضی از علما و از ظاهر گفتار برخی دیگر از تخصیص قاعده به فعل غیر استفاده میشود و به همین جهت است که آن بزرگواران در عناوین گفتارشان در بحث قاعده صحت آوردهاند: «أصالة الصحّة فی فعل الغیر». و گذشت که با دقت نظر در این مسأله و توجه به برخی ادله قاعده صحت معلوم میشود قاعده اختصاص به فعل غیر نداشته و شامل فعل خود نیز میگردد. به همین جهت است که فخر المحققین؛ در کتاب «ایضاح القواعد» در مسأله شک در بعضی از افعال طهارت میفرماید:
«إِنَّ الأصل فی فعل العاقل المکلف الذی یقصد براءة ذمّته بفعل صحیح وهو یعلم الکمیّة والکیفیّة الصحّة؛ اصل در فعل عاقلی که مکلف است و با انگیزه برائت ذمّهاش فعلی را انجام میدهد، این است که آن فعل را به طور صحیح انجام دهد و چنین شخصی از کمیت و کیفیت صحت فعل آگاهی دارد».
1) توضیح این مطلب هنگام بحث از قاعده «الصحه» و اینکه فرقی در فعل غیر و فعل خود نیست گذشت.
این کلام آن بزرگوار چنانکه پیداست به قاعده عامی اشاره دارد که هم در فعل خود انسان وهم درفعل غیراوجاری است ومبنی برظهورحال فاعلی است که در صدد فراغت ذمّهاش باانجام فعل صحیح است،باعلمی که به اجزاءو شرایط فعل دارد و این خود، قاعده عقلائیه عام درجمیع افعال ودرتمامی ابواب میباشد.
اگر فرض کنیم کسی کتابی را مینگارد یا حسابی را به محاسبه مینشیند یا اقدام به ترکیب معجونی میکندوازاجزاءوشرایط کار آگاهی دارد، سپس چند روز یا چند ماه میگذرد و در صحت کتاب یا محاسبه یا ترکیب معجون به واسطه احتمال اختلال در بعضی از شرایط و اجزایی که غفلتاً از او سرزده شک میکند، آیا میتوان پذیرفت چنین شخصی به شکّی که برایش حاصل شده اعتنا میکند؟ و پی در پی پس از هربار که شک پیدانمود،کارخویش رابازبینی مینماید؟!
وقتی احتمال فساد از ناحیه غفلت در غالب افعال انسان وجود دارد، چگونه میتوان این را پذیرفت؟ در صورتی که غفلت و نسیان مانند طبیعت دوم انسان بشمار میرود و بدون شک برای هر کسی حاصل میگردد و هر چقدر فعل دقیقتر و دارای اجزاء و شرایط بیشتری باشد احتمال غفلت و نسیان در آن قویتر است! مثلاً وقتی کسی کتابی را مینگارد که بسیار ضخیم و پر محتواست احتمال غلط از جهت غفلت و اشتباه در او بسیار بسیار جدیتر و بیشتر است. اما اگر کاتب و نویسنده کتاب دارای بصیرت در فعل خویش و نیت صادق در کتابت خویش باشد و عزمش را بر بذل تمامی توان خویش در تصحیح کتاب قرار داده باشد، قطعاً چنین شخصی اعتنایی به احتمال فساددرکتاب -آن هم بعداز فراغت از کتاب و گذشتن از آن - نخواهد داشت مگر اینکه قرائن و اماراتی وجود داشته باشدکه باعث ظن به وجودخلل واشکال دربعضی ازنواهی کتاب گردد.
نکته جالب این است که در اینگونه موارد فرقی نیست بین اینکه کاتب، شخص دیگری باشد یا خود او کاتب باشد و در عمل خودش چنین شکی برایش حاصل گردد. البته اگر در هنگامی که به عمل خود اشتغال دارد در بخشی از عمل شک کند و شک هم در محل خود باشد - یعنی در حین انجام عمل -
چنین شخصی قطعاً بازبینی خواهد کرد تا از صحت و انجام عمل به طور دقیق وآنچنان که سزاوار و شایسته است اطمینان حاصل کند.
حقیقتاً این مطلب آن قدر ظاهر و واضح است که بر هر کسی که به افعال وروش عقلا در امور مختلفشان - فی الجمله - رجوع کند پوشیده نخواهد بود وهرچند باب مناقشه در جزئیات مسأله و حدود آن از جهت ضیق و سعه باز وواسع است، اما اصل قاعده - با اجمالی که در آن وجود دارد - نزد عقلا محفوظ و ثابت است.
روشن است که وجه در بنای عقلا در اینجا این است که احتمال غفلت در حین اشتغال به عمل به خودی خود امر مرجوحی است که بدان اعتنا نمیشود. علاوه بر آن هر عاقل با حواس جمعی که حین فعل، توجه به انجام آن دارد قطعاً کاری که مخالف با غرض و هدف از آن کار هست از او سر نمیزند.
این بعینه همان مطلبی است که امام علیه السلام در عبارت کوتاه امّا لطیف خویش در روایت بکیر بن اعین - که در بخش روایات ذکر آن گذشت - بدان اشاره فرمود : «هُوَ حِینَ یَتَوضأ أَذکَرُ مِنهُ حِینَ یَشُکُّ؛ او در هنگام وضو متوجهتر است از هنگامی که شک میکند».
این فرمایش امام در واقع حکم صغرایی را دارد که برای کبرای محذوفی وارد شده امّا از سیاق کلام فهمیده میشود به این معنا که هر کسی که حین انجام فعل متوجه انجام کار خویش است هرگز کاری که مخالف با مقصود و غرض اوست انجام نخواهد داد. حال اگر این کبری را با آن صغری ضمیمه نماییم این طور خواهد شد: شخصی که وضو میگیرد هنگام وضو توجه و دقت و تذکر بیشتری دارد تا وقتی که بعد از وضو به شک افتاده است؛ زیرا احتمال غفلت نسبت به کسی که مشغول عمل است و در حین عمل بسر میبرد امری مرجوح وغیر قابل اعتناست. از مجموع این مطلب، صحت عمل و عدم اعتنای به شک بر میآید؛ صغری احتمال غفلت را مسدود میکند و کبری احتمال عمد در انجام کاری که مخل به غرض از فعل باشد را مسدود و مرتفع میسازد.
هم چنین است فرمایش حضرت در روایت محمد بن مسلم که فرمود: «حِینَ انصَرَفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ؛ هنگامی که از عمل منصرف میگردد به حق نزدیکتر است تا زمانی که بعد از عمل به شک میافتد». علاوه بر این، نکته مهم در این اصل، رفع حرج از مردم است که به خودی خود ملاک در بسیاری از راهها و اصول عقلائیه به شمار میرود و در خاطرم هست که صاحب جواهر؛ به قاعده حرج نیز در مسأله شک در عددِ دورهای طواف - که ذکر آن اخیرا گذشت - تمسک نموده و گویا فرمایش آن بزرگوار؛ ناظر به همین معنا است؛ زیرا مسأله شک در عدد دورهای طواف، خصوصیتی از این جهت ندارد.
شبهه: چگونه میتوان ذکر را اصل در حال فاعلی که مشغول عمل است دانست با اینکه ما در بسیاری از موارد، از تفصیل اعمال خویش غافلیم؟ و آیا به راستی میتوان در بین مردم کسی را یافت که حضور قلب داشته و در جمیع افعال نماز و سایر عباداتش به طور دائم در حال ذکر باشد مگر در اوحدی از مردم؟ بنابراین غفلت از تمامی اجزا و شرایط و تفاصیل فعل در حین عمل، چه بسا در مورد ما امر غالب باشد بدون اینکه در این مسأله فرقی بین نماز و روزه وطهارت و حج وجود داشته باشد.
بلکه از روایات بسیاری که در باب حضور قلب در صلات و ابواب شک واردشده است ظاهر میگردد که امر برای بسیاری از اصحاب ائمه نیز همینگونه بوده و آنان در نزد ائمه اطهار علیهم السلام از انصراف قلوبشان در نماز از توجه به ریزه کاریهای عملشان یا از توجه به خدای متعال در نماز و دیگر عبادات شکایت بردهاند.
پاسخ: اینگونه غفلتها، غفلت محض نیستند بلکه شائبه از نوعی ذکر اجمالی در آنها وجود دارد. اگر انسان به انجام کاری عزم نماید و تصمیم به اتیان شیء از مرکبات خارجیه (یعنی فعلی که از اجزاء خارجی تشکیل شده است) بگیرد وقبلاً نسبت به آن آگاهی و عهدی نداشته باشد، مثل کسی که برای اولین بار میخواهد نماز بخواند برای چنین شخصی چارهای جز ذکر کامل وعلم تفصیلی
هنگام بجای آوردن هر جزئی از مرکب مذکور وجود ندارد به گونهای که اگر در هر جزئی از آن، غافل شود از عمل توقف میکند و دوباره با توجه و ذکر ادامه میدهد؛ زیرا نسبت به انجام آن عادت نکرده است. اما بعد از اینکه دفعات متعددی آن را انجام داد - که به تفاوت اعمال و اشخاص متفاوت است - برای او ملکه خاص و نوعی ارتکاز اجمالی نسبت به تفاصیل و ریزه کاریها وخصوصیات و اجزای عمل حاصل میگردد و همان ملکه، قائم مقام ذکر کامل و علم به تفصیل عمل او خواهد شد. در این حالت، صورت عمل وخصوصیات آن هرچند در هنگام غلبه غفلت از صفحه ذهن او محو میگردد، اما با این حال در اعماق ذهن و باطن شعور او مرتکز و موجود است. به همین جهت است که غالباً حتی در هنگام غلبه غفلت نیز عمل را به طور صحیح انجام میدهد و اگر ذهنش از انجام عمل منصرف گردد و غفلت بر او غلبه کند مانند انسان حیران وکسی که نمیداند باید چه کار کند بازنمیایستد. چگونه اینگونه نباشد در حالی که آن فعل به هر حال فعلی ارادی و اختیاری است و حتماً لازم است که به گونهای از اراده مستند باشد؟
حاصل آنکه فاعل و انجام دهنده کار در اینگونه مقامات، هرگز غافل و بدون توجه کامل نخواهد بود بلکه در هر صورت نوعی از تذکر و توجه با او همراه است که آن را میتوان «ذکر اجمالی» یا هر چیز دیگری نامید.
در اینجا توجه به دو امر زیر لازم است :
امر اول: بنای عقلا بر این قاعده در امورشان حتماً ملازم با اعتقاد به یکی بودن میدان عمل به آن قاعده در شرع و اعتقاد عقلا باهم نیست. بنابراین اگر اطلاقاتی که سابقاً بر جریان قاعده ذکر شد دلالت بر مواردی بکند که سیره عقلا بر آن اثبات نگردیده است با توجه به دلالت اطلاقات، قاعده در آن موارد نیز جاری خواهد بود. چه بسیار اصول و قواعد و اماراتی هستند که در شرع ثابت شدهاند اما وسیعتر یا محدودتر از آن چیزی هستند که نزد عقلا و یا نزد عرف میباشند. با اینکه اصول این قواعد از سیره عرف و عقلا اتخاذ شده است.
امر دوم: ظاهرآ بنای عقلا بر این قاعده در افعالشان، در مواردی است که قرائن ظنیه مورد اعتنا بر خلاف آن وجود نداشته باشد. یعنی اگر فاعل از کسانی باشد که سهو و اشتباه بر او غلبه دارد یا قرائن و امارات ظنیه غالبیه دیگری در میان باشد، در این صورت اعتماد به این قاعده هنگام شک در عمل و لو بعد از فراغ وتجاوز از آن مشکل است.
عدّهای از اعاظم متأخرین و معاصرین - پیش از همه علامه انصاری رحمة الله آن چنان که از ظاهر کلماتش در الرساله استفاده میگردد - بر این عقیده هستند که این قاعده، قاعده واحدی است که نسبت به موارد فراغ از عمل و تجاوز ازاجزای عمل عمومیت دارد. در حالی که عده دیگری مانند محقق خراسانی وفقیه همدانی رحمة الله - در آن چه که از تعلیقاتشان بر الرساله حکایت شده است - براین عقیدهاند که دو قاعده مختلف وجود دارد که بر دو موضوع متفاوت واردشده است.
محقق نائینی رحمة الله مذهب سومی اختیار نموده است و آن اینکه: «بیشتر از یک قاعده به عنوان قاعده فراغ که شامل تمامی ابواب است وجود ندارد و موضوع آن نیز اعمال مستقله تامه است نه اجزای یک عمل واحد». و اینگونه اضافه کرده است که: «اخباری که در خصوص شک در اجزای نماز وارد شدهاند دلالت بر این دارند که شارع مقدس اجزای نماز را در جایگاه اعمال مستقله در نظر گرفته و در آن نیز این قاعده را جاری میکند».
در نتیجه به مقتضای حکومت این اخبار بر ادله قاعده، برای قاعده فراغ یک فرد ادعایی تنزیلی در مقابل افراد حقیقی آن بهوجود میآید و مجالی برای بحث از تصویر قدر مشترک بین این دو مورد باقی نخواهد ماند (چرا که آنچه مفروض است دخول یکی از دو فرد در کبرای مجعول در طول فرد دیگر است نه در عرض آن) تا بتوان از کیفیت قدر مشترک بین این دو بحث کرد. به تعبیر دیگر، تصویر قدر مشترک تنها در افراد عرضیه است نه چیز دیگر.
اما به طور کلی بحث از این مسأله در دو مقام «ثبوت و اثبات» قابل طرح است.
در مقام ثبوت به این معنا که: آیا میتوان چیزی را یافت که با مفادش قدر مشترک بین حکم در «فراغ از خود عمل» و «تجاوز از اجزای عمل» باشد یا اینکه اصلاً قدر مشترکی در اینجا وجود ندارد؟
و در مقام اثبات به این معنا که: آیا مفاد اخبار باب و ادله قاعده، جعل قاعده واحدی است که با عمومیتش شامل شک در اجزای عمل در اثنای آن و نیز شک در صحت عمل بعد از فراغ آن باشد؟ (البته اگر احراز آن از جهت مقام ثبوت امکانپذیر باشد).
و بعد از طرح بحث این دو مقام، به بررسی آنچه محقق نائینی فرموده ومذهب سومی که اختیار نمودهاند خواهیم پرداخت.
برخی توهم نمودهاند که جمع بین دو قاعده در لسان واحد و با جعل واحد در عالم ثبوت امکانپذیر نیست و بر این ادعا بوسیله اموری استدلال کردهاند. محقق نائینی رحمة الله در - هر چند در باطن به آنها راضی نشده - اما در کلمات خویش آنها را ذکر کرده و پاسخ آنها را نیز داده است. إنشاءالله کلمات ایشان را ذیلا نقل و نقد خواهیم کرد.
استدلال اول: لازمه این کلام، جمع بین دو لحاظ در متعلق شک است. متعلق شک در قاعده تجاوز، اصل وجود عمل با مفاد کان تامه است، در حالیکه متعلق شک در قاعده فراغ، صحت آن با مفاد کان ناقصه است و جمع بین این دو لحاظ در انشای واحد و خطاب واحد محال است.
به این اشکال میتوان اینگونه جواب داد که اولاً: استحاله جمع بین دو لحاظ در انشای واحد و کلام واحد و نیز استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد (هر چند محال بودن آن در زبان متأخرین رایج گردیده و بین آنان مشهور شده است تا جایی که مسائل مختلفی در جای جای کتابهای اصولی جدید از مشهوراتی که
هیچ اصلی ندارد بر آن بنا گذاشته شده و نیز مسائل فراوان اصولیه و غیر آن بر آن مبنی گردیده اماهمگی) مخدوش و ممنوع میباشد. دلیل این مطلب نیز - چنانکه ما در جای خود اثبات کردهایم - این است که اینگونه استعمال واقع گردیده چه رسد به اینکه بخواهیم از امکان آن بحث کنیم. حاصل سخن آنکه: لحاظ در این گونه موارد واجب نیست که تفصیلی و حقیقتآ در آنِ واحد باشد ومقارن با آن، صدور کلام و انشاء صورت بگیرد. بلکه میتوان امور مختلفی را به طور تفصیلی از قبل و لو در یک آن تصور نمود و بعد بهطور اجمال هنگام استعمال و در حین انشاء به آن اشاره کرد و این امری است که نه تنها به طور قطع ممکن است، بلکه در بسیاری از موارد واقع گردیده و همین اشاره اجمالی درمقام انشاء و استعمال لفظ به خودی خود کافی است و وجدان، قویترین شاهد بر این مسأله است.
آیا خواننده محترم اشکال یا مسأله غیر قابل تحلیل یا استحالهای در گفتار گوینده هنگام انشاء این دو قاعده میبیند: «اگر از محل چیزی گذشتی و سپس در آن شک کردی، هیچ چیزی بر عهده تو نیست چه اینکه شک تو در اصل وجود آن باشد یا در صحت آن و چه اینکه شک تو در اجزای عمل واحد باشد یا در امور مستقله»؟ و آیا به راستی فرقی وجود دارد بین اینکه بعد از گفتن اصل قاعده، قسمت بعدی را که: «چه اینگونه باشد چه آنگونه» به کلام خویش اضافه کرده و اظهار نماید یا آنکه در نفس خویش نگاهدارد و در کلام خویش بدان تصریح ننماید؟ آیا به راستی این قسمت اخیر: «چه اینگونه باشد چه آنگونه باشد» در واقع توضیحی برای اطلاق مرادش در ابتدای کلام نیست؟ و آیا میتوان پذیرفت که این قسمت بعد، انشای جدیدی است که در ذیل کلام او جدای از آنچه در صدر کلام ذکر کرده میباشد؟!
هرگز اینگونه نیست! این امری وجدانی است که نمیتوان با ارائه برخی از سفسطههای باطله از آن دست برداشت. در حالیکه لحاظ اجمالی در حین انشاء یا استعمال لفظ به طور قطع کافی است و حاجتی به لحاظ تفصیلی وجود ندارد تا کلام در عدم امکان متعدد از آن در استعمال واحد واقع شود و پیرامون آن بحثها و بررسیهای بیفایده انجام بگیرد!
علاوه بر این باید توجه داشت که آن و لحظه استعمال لفظ، هرگز آنِ حقیقی عقلی نیست و استعمال لفظ در معنا از قبیل فنای عنوان در معنون و فنای مرآت در مرئی نیست - چنانکه توهم شده است - در نتیجه تمام اینها استحسانات بیهوده است و با مراجعه به اصل محاوره درمییابیم که چنین استحساناتی نزد آنان هیچ قیمتی ندارد و بسیاری از آنها در واقع از قبیل خلط حقایق با اعتباریات و خلط امور عقلیه با امور عرفیه است و توضیح آن بیشتر از آنچه ذکر شد به محل و جایگاه خود موکول میگردد.
استدلال دوم :
وصف صحت - طبق تحقیق - مانند عروض علم برای انسان و بیاض برای برف از اوصاف حقیقیهای که عارض بر عمل حقیقی میگردند نیست بلکه وصف صحت امری انتزاعی است که از وجود شیئی انتزاع شده و جامع اجزاء وشرایط آن است و فقدان آن به فقدان جزئی از اجزاء شیئی یا شرطی از شرایط آن حاصل میگردد و معلوم است که چنین جعلی به صحت تعلق نمیگیرد مگر به اعتبار منشأ انتزاع آن.
پس شک در صحت به ناچار به شک در جزء یا شرط مفاد کان تامه رجوع میکند و در نتیجه فرقی بین متعلق شک در مورد قاعده تجاوز و فراغ باقی نخواهد ماند؛ زیرا متعلق آن در هردو مورد به مفاد کان تامه است. (تدبر فرمایید)
استدلال سوم :
اصلاً جمع بین دو لحاظ لازم نمیآید؛ زیرا میتوان قاعده فراغ را به آنچه که مفاد کان تامه است ارجاع داد. بدین صورت که متعلق شک، خود صحت عمل قرار داده شود نه اتصاف عمل به صحت و فرق بین این دو مورد ظاهر است؛ چرا که مورد اول به مفاد کان تامه رجوع میکند و دومی به مفاد کان ناقصه.
وجه اخیر را محقق نائینی ذکر نموده و در آخر کلام خویش آن را پسندیده البته بعد از اینکه در اول کلام از دو جهت زیر بدان اشکال کرده است.
جهت اول: این وجه مخالف با ظاهر اخبار باب است؛ چرا که ظهور آن در حکم
اتصاف عمل موجود به صحت است نه به خود وجود صحت آن هم به عنوان کان تامه. بنابراین ارجاع تعبد در آن به وجود صحت عمل، شبیه به اکل از قفاخواهد بود!
جهت دوم: اگر این مطلب تمام باشد در باب احکام تکلیفی تمام خواهد بود که در آنها احراز وجود خارجی به نحو صحیح معتبر است. اما در باب احکام وضعیه تمام نیست؛ زیرا اثر، مترتب بر اتصاف عقد موجود به صحت است و بر مجرد وجود صحیح در خارج مترتب نیست، چرا که واضح است به مجرد تعبد به این مطلب، هیچ اثر خارجی بر آن بار نخواهد شد بلکه آثار فقط و فقط بر فرد موجود در خارج، آن هم هنگامی که اتصاف به صحت پیدا کند مترتب میگردد.
مطلب مذکور کلامی بود که محقق بزرگوار در این مقام افاده فرمود اما کلام ایشان از دو وجه قابل اشکال است.
وجه اول: کلام ایشان خروج از محل بحث است؛ زیرا چنانکه گذشت اینجا مقام ثبوت است و آنچه ایشان نقل فرمود یعنی مخالفت آن با ظاهر روایات، به مقام اثبات و استظهار از ادله رجوع میکند. توضیح بیشتر راجع به آن إنشاءالله در آینده خواهد آمد. (تأمل فرمایید)
وجه دوم: اثر در معاملات بر مفاد کان تامه نیز مترتب میشود اما با حفظ مورد و موضوع. مثلا اگر ما در تحقق عقد صحیحی که جامع تمام شرایط آن هست بر خانم خاصی به مهر مشخصی آن هم تا مدت زمان معلومی شک کنیم و شک ما در اصل وجود این عقد خاص به عنوان کان تامه باشد، سپس حکم شارع به وجود این عقد با تمام شرایطی که ذکر شد اثبات گردد، قطعاً اثر را بر عقد مذکور بار میکنیم و برای آن زن تمامی آثار شرعیهای که برای یک زوجه وجود دارد بارمیشود.
گویا محقق بزرگوار؛ توهم نموده که وجود مفاد کان تامه دائماً ملازم با ابهام و اجمال در آن و هم چنین ملازم با عدم تشخیص مورد آن میباشد به گونهای که اثر بر آن مترتب نمیگردد! با اینکه ابهام متعلق عقد یا تعین یا تشخص آن ربطی
به اینکه شک در وجودش به مفاد کان تامه باشد یا غیر آن ندارد؛ چرا که متعلق شک گاهی وجود عقد خاصی است که از جمیع جهات معین است اما در عین حال از قبیل مفاد کان تامه است. (تأمل فرمایید)
استدلالچهارم :
از آنجا که هر مرکب از اجزایی تشکیل شده است، به ناچار باید لحاظ هر جزء به خودی خود از جهت رتبه، سابق و مقدم بر لحاظ کل باشد چرا که در رتبه لحاظ مرکب و کل، جزء مندک در آن خواهد بود مثلا لحاظ هر حرفی به خودی خودمقدم برلحاظ کلمهای است که از آن حرف تشکیل یافته چنانکه لحاظ کلمه به خودی خودمقدم برلحاظ آیه بوده وهم چنین نسبت به سوره وتمامی صلات.
با این وجود چگونه ممکن است که از لفظ شئ در این عبارت: «کُلُّ شَیء شَکَّ فِیهِ وَقَدْ جَاوَزَهُ...» کل و جزء با هم اراده شده و با لحاظ واحد مورد اراده قرارگرفته باشند با اینکه این دو از لحاظ مرتبه لحاظ مختلفند؟! پاسخ به این سؤال این است که :
اولاً: مطلبی است که از امکان جمع بین دو لحاظ در کلام واحد ذکر شد؛ این وجه نیز در حقیقت به استحاله جمع بین لحاظ استقلالی برای جزء - که لحاظ بنفسه میباشد - و لحاظ آن به صورت مندک در کل - که لحاظ تبعی است - در مرتبه واحد رجوع میکند.
ثانیاً: آنچه ذکر شد وقتی لازم میآید که کل و جزء به صورت تفصیلی و با این دو عنوان لحاظ گردد. اما لحاظ کل و جزء به عنوان اجمالی که شامل هر دو مورد باشد مانند عنوان «عمل» (لا به شرط) هیچ مانعی برای آن وجود ندارد و این عبارت که: «کلّ شیء...» از لحاظ معنا اینگونه خواهد بود که گفته شود: «کل عمل». بنابراین همان گونه که «مجموع عمل» مندرج در تحت این عنوان قرار میگیرد، «جزء عمل» نیز تحت آن قرار خواهد گرفت البته به نحو اجمالی. حاصل آنکه اشکال مذکور وقتی وجود خواهد داشت که در فرض ملاحظه این دو عنوان، هر کدام به خودی خود نگاه شود. اما اگر این دو به عنوان عامی که شامل هر دو باشد ملاحظه شود اشکال نیز وجود نخواهد داشت.
مایه شگفتی این است که آن بزرگوار؛ به عنوان مثال اجزاء کلمه وکلمههای آیات و آیات سوره را بیان کردهاند، با اینکه بسیاری از اعلام ازعلما تصریح کردهاند که قاعده تجاوز به خودی خود شامل اجزای اجزاء نیز میگردد. یعنی اگر در قرائت سوره بعد از محل آن شک شود قاعده در آن جاری است چنانکه اگر در قرائت آیهای از سوره بعد از محل آیه شک شود نیز قاعده در آن جاری خواهد بود. در نتیجه سوره به خودی خود مشمول قاعده میباشد چنانکه هر آیه از آیات آن نیز مشمول قاعده است. در این زمینه مناسب است به کتاب عروة و تعلیقاتی که اعلام بر آن زدهاند در مسأله شک بعد از محل دراجزای نماز مراجعه فرمایید.
اگر لحاظ کل و اجزای آن در خطاب واحد محال میبود، باید این استحاله در جزء و اجزای جزء نیز جاری میگردید.
از آنچه ذکر شد روشن میگردد که نیازی برای حل اشکال به تکلف در قول نیست که گفته شود: ادله وارده در مسأله، تنها و تنها متکفل حکم قاعده فراغ از عمل هستند در نتیجه آنچه اولاً و بالذات جعل شده همین قاعده است. الا اینکه ادله خاصهای که در باب اجزای صلات وارد شده است، اجزای صلات را درجایگاه کل قرار دادهاند و در نتیجه برای قاعده دو فرد حاصل میگردد: فرد حقیقی و فرد تنزیلی، البته بعد از حکومت ادله قاعده تجاوز (یعنی روایاتی که در باب شک در اجزای نماز وارد شده است) بر ادله قاعده فراغ و با توجه این مطالب جمع بین دولحاظ دراطلاق واحدبه طوراصل واساس لازم نخواهدآمد.
این مطلب را محقق نائینی در اواخر کلامشان در مسأله ذکر کرده و آن را به عنوان راه حلی برای گشودن این گره و برطرف شدن اشکال آتی که در وجه سوم ذکر خواهد شد - و لزوم تدافع بین دو قاعده را مطرح میسازد - طرح نمودهاند ومطالب خویش را بر آن بنا کرده است.
اما در کلام ایشان تکلف و تأسفی وجود دارد که مخفی نیست و ان شاء الله توضیح وافی آن در آینده خواهد آمد.
استدلال پنجم :
لزوم تدافع بین دو قاعده در موارد تجاوز از محل جزء مشکوک است؛ زیرا به اعتبار لحاظ خود جزء - هم چنان که مورد قاعده تجاوز است - برای جزء تجاوز از محل صدق میکند در نتیجه اعتنایی به شک در آن نمیشود. اما به اعتبار لحاظ کل، صادق است که گفته شود از محل تجاوز نکرده است در نتیجه واجب است که به آن اعتنا شود و تدارک گردد و این خودتدافع بین دو قاعده است.
پاسخ این است که تدافع اینجا ساقط است زیرا :
اولاً: تدافعی بین نفس دو قاعده وجود ندارد و اگر تدافعی باشد - بر فرض وجود - بین اصل قاعده تجاوز و عکس قاعده فراغ خواهد بود و این در صورتی قابل پذیرش است که عکس قاعده فراغ نیز مانند خود قاعده جعل شده باشد. اما اگر آنچه مجعول است فقط اصل آن باشد و لزوم تدارک هنگام عدم قاعده فراغ از باب قاعده اشتغال باشد - چنانکه ظاهر است - بین این دو به هیچ وجه تدافعی وجود نخواهد داشت. به عبارت دیگر مخالفت این دو از قبیل مخالفت آن چیزی است که دارای اقتضا است و آن چیزی که اقتضا در آن وجود ندارد وواضح است که بین این دو منافاتی نیست!
در نتیجه لزوم تدارک جزء مشکوک قبل از فراغ، از باب این است که برای عبد چیزی وجود ندارد که او را معذور گرداند و به واسطه آن برائت برای او حاصل گردد. اما اگر قاعده تجاوز اقتضای عدم وجود تدارک بر او را داشت، این خود برای عبد عذر در ترک بوده و بریکننده ذمه او خواهد بود.
حاصل آنکه تدافع بین دو قاعده وقتی ثابت است که عکس قاعده فراغ نیز مانند اصل آن جعل شده باشد و هرکدام از آنها از قبیل ما فیه الاقتضاء باشند. در این صورت مقتضی است که جزء مشکوک قبل از فراغ از کل تدارک گردد. این در حالی است که از طرف دیگر قاعده تجاوز اقتضای عدم وجوب آن را هنگام تجاوز از جزء دارد. با این فرض تدافع بین دو قاعده لازم خواهد آمد مگر آنکه عکس قاعده به مواردی که در آنها قاعده تجاوز جاری نیست تخصیص بخورد
مانند شرایطی که در مجموع نماز معتبر است، البته بنابر عدم قاعده تجاوز در آن نسبت به اجزای سابقه.
اما با تمامی این تفاصیل - چنانکه گذشت - آنچه مجعول است نفس قاعده فراغ است نه عکس آن و لزوم تدارک قبل از فراغ، به مقتضای قاعده اشتغال وتکلیف اصلی است.
از همین جا وجه اشکال در فرمایش محقق ثانی که ضمن اشکال و جواب خود در این مقام با عبارت «ان قلت» و «قلت» مطرح نمود روشن میگردد.
استدلال ششم :
آنچه که در قاعده تجاوز معتبر است، تجاوز از «محل مشکوک» است و آنچه که در قاعده فراغ معتبر است، «تجاوز از نفس عمل» است. بنابراین چگونه میتوان از محل شیء، دو تجاوز از نفس شیء را باهم از لفظ واحدی اراده کرد؟
پاسخ این اشکال از آنچه تاکنون ذکر کردیم و توضیح دادیم روشن میگردد بهویژه آنچه که در وجه اول گذشت. در اینجا این مطلب را نیز میافزاییم که : اختلاف بین دو قاعده، اختلاف در مفاد آن دو و در آنچه که از لفظ تجاوز ومتعلق آن اراده میشود نیست بلکه اختلاف تنها و تنها در مصادیق است. بنابراین در مواردی که نفس عمل احراز میگردد اما در صحت آن، از جهت شک در اخلال در بعضی از آنچه در عمل معتبر است، شکی حاصل شود، گذشتن از عمل بهواسطه تجاوز از خود عمل محقق خواهد بود و در مواردی که در خود اجزای عمل شکی صورت پذیرد، این گذشتن از عمل با تجاوز از محل آن جزء محقق خواهد شد. در نتیجه ملاک در این قضیه، صدق تجاوز از شیئ وگذشتن از آن است که مفهوم واحدی است، هرچند آنچه بوسیله آن محقق میگردد مختلف باشد.
البته انصاف این است که صدق تجاوز از شیء بر تجاوز از محل آن، محتاج نوعی مسامحه است؛ زیرا تجاوز از شیء در تجاوز از خود آن ظهور دارد نه از محل آن. اما این مقدار موجب پدید آمدن اشکال در اندارج دو قاعده تحت
عموم واحد نمیشود. نهایت چیزی که میتوان گفت این است که: تجاوز، دو فرد خواهد داشت: فرد حقیقی که همانا تجاوز از نفس عمل میباشد و فرد ادعایی که تجاوز از محل عمل است. البته روشن است آنچه ذکر شد، هرگز از باب استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد - هرچند قائل به امتناع آن باشیم - نیست و نیز آنچه بیان شد غیر از آن مطلبی است که محقق مذکور از ارجاع یکی از دو قاعده به دیگری افاده فرمود.
تمام مطلب مذکور به حسب مقام ثبوت بود و نتیجه آن شد که مانعی از اتحاد دو قاعده و انشای آنها به لفظ واحد وجود ندارد. هم چنان که مانعی از انشای آن دو به دو انشای مختلف نیز در بین نیست. به شرط آنکه انگیزه و داعی برای این امر وجود داشته باشد. و معلوم گردید تمامی موانع و اشکالاتی که ذکرکردندوجوه فاسدی است که قابل اعتماد نیستند و از این جهت هیچ محذور عقلی لازم نمیآید.
آنچه از بنای عقلا که ثبوت آن در مسأله ذکر شد استفاده میشود و در روایات باب که از ائمه اهل بیت علیهم السلام وارد گردیده و در آنها جملاتی نظیر: «هَو حِینَ یَتَوضأ أَذْکَرُ مِنهِ حِینَ یَشُکُّ» و نیز: «حِینَ انصَرَفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ» بر میآید، اتحاد دو قاعده و عدم فرق بین آن دو است به جهت اتحاد ملاکی که در هردو مورد وجود دارد هرچند از بعضی جهات مصادیق آنها با هم اختلاف دارند. بنابراین میتوان گفت تا وقتی که انسان مشغول به انجام عملی است ونسبت به حال آن آگاه است، توجه به انجام آن دارد و از کیفیات آن آگاهی دارد. (هرچند با علم اجمالی ارتکازی که اخیرآ ذکر آن گذشت) این شخص در چنین حالی، مقطعاً نسبت به عمل متذکرتر و بیناتر و آگاهتر است تا وقتی که در آن شک میکند (آن هم بعد از گذشتن عمل و رها کردن آنچه بدان مشغول بوده و محو شدن تفاصیل عمل از ذهن او) و در این مسأله نیز تفاوتی بین کل یا جزء وجود
نداردهم چنان که تفاوتی بین فراغ از نفس شیء یا تجاوز از محل آن وجود ندارد.
اما ادله نقلیهای که عمده بار در این مسأله را به دوش میکشند انصاف آن است که از آنها نیز - با اختلاف السنه و تعابیری که در آنها به چشم میخورد - استفاده نمیگردد که دو شیء مختلف را مدنظر داشته باشند بلکه اگر کسی خالی النظر و با ذهنی غیر آمیخته به آنچه که علمای اعلام از نقض و ابرام در اتحاد دو قاعده یا اختلاف آنها مطرح کردهاند به این روایات بنگرد، به ذهن او جز قاعده واحد عامی که در اجزای عمل و در کل آن بعد از گذشتن و رها کردن آن جاری است تبادر نخواهد کرد.
البته منافاتی هم ندارد که روایات مذکور در بعضی از مصادیق، به برخی قیود مقید باشند مانند اعتبار دخول در غیر نسبت به جریان آن در اجزاء - اگر قایل به آن باشیم - چنانکه إنشاءالله در آینده توضیح آن خواهد آمد. مؤید این معنا تقارب تعبیرات - اگر نگوییم اتحاد آنها - در اخبار وارده در موارد فراغ از نفس عمل و تجاوز از اجزای عمل است. چنانکه در روایات تعبیر به: «مضی» شده است مانند دو روایت اسماعیل و محمد بن مسلم و نیز تعبیر به: «إِنْ شَکَّ لَیسَ شَیء» شده چنانکه در دو روایت زراره و ابن ابی یعفور آمده است. حتی تعبیر «تجاوز» یا «دخول فی الغیر» مختص به موارد قاعده تجاوز (بنابر آنچه که قائلین به تعدد اختیار نمودهاند) نمیباشد بلکه همین تعابیر بعینه در احادیثی که در قاعده فراغ وارد شده نیز وجود دارد مانند روایت ابن ابی یعفور که از امام صادق علیه السلام روایت میکند: «إِذا شَکَّکَتَ فِی شَیءٍ مِنَ الوُضُوءِ وَقَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ فَلَیسَ شَکُّکَ بِشیءٍ إِنّما الشَّکُّ إِذا کُنتَ فِی شَیءٍ لَم تَجِزِهِ»، البته بنابر اینکه ضمیر در عبارت «قَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ» به وضو رجوع کند. این روایت در باب قاعده فراغ وارد شده است با اینکه اعتبار دخول در غیر در این روایت و آنچه در آن واقع شده از تعبیر به «تجاوز» استفاده شده است.
در غیر این روایت نیز شواهدی برای مقصود وجود دارد که رجوع و تدبر در آن شایسته است.
از جمیع آنچه ذکر شد بر میآید که حق، اتحاد دو قاعده با یکدیگراست همانگونه که نظرشیخ علامه بزرگوارماشیخ انصاری ودیگران؛همین است.
اما اینکه ثمره این نزاع چیست و به حسب نتیجه چه فرقی بین قول به اتحاد دو قاعده و تعدد آنها وجود دارد؟ انشاءالله در بحثهای آینده بهویژه بحث اعتبار دخول در غیر و جریان قاعده تجاوز در اعمال مستقله پیرامون این مسأله بحث و بررسی خواهیم کرد.
این اختلاف وجود دارد که قاعده تجاوز و فراغ - چه بنابر تحقیق قائل به اتحاد آن دو باشیم یا چنانکه عدهای از متأخرین و معاصرین پذیرفتهاند قائل به تعدد آن دو باشیم - آیا از اصول عملیه است یا مندرج در سلک امارات میباشد؟ با احاطه دقت و خبرویت در این مسأله و توجه و تأمل در آنچه که از بیان مدرک قاعده ذکر شد شکی باقی نمیماند که قاعده در سلک امارات ظنیه است؛ زیرا حق، ثبوت آن نزد عقلا و اهل عرف است قبل از ثبوت آن در شرع و ملاک آن نیز در نزد عقلا و اهل عرف غلبه توجه ذکر بر فاعل هنگام عمل است با توضیحاتی که ذکر شد. یعنی قاعده نزد عقلا و اهل عرف مبتنی بر: «اصالة عدم غفلت هنگام عمل» است به ضمیمه اینکه احتمال ندارد فاعلی که از اجزاء و شرایط عمل آگاهی دارد خلاف آنچه مراد و مرام اوست را مرتکب گردد.
و - چنان که گذشت - شارع مقدس نیز دقیقاً به همین ملاک این قاعده را امضا فرموده است. شاهد بر این مطلب نیز دو روایت بکیر بن اعین و محمد بن مسلم میباشد که در اولی حضرت حکم را معلل به: «هَو حِینَ یَتَوضأ أَذْکَرُ مِنهِ حِینَ یَشُکُّ» و در دومی به: «حِینَ انصَرَفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ» فرمودهاند و روشن است که انصراف از صلات، در آخرین زمان اشتغال به فعل نماز میباشد.
با وجود این مطالب مجالی برای تشکیک در حجیت قاعده مانند سایر اماراتی که عقلاً و شرعاً معتبر هستند باقی نمیماند.
از واضحترین قرائن بر این مطلب آن است که در برخی از روایات خاصه اشارات لطیفی به این معنا وجود دارد که با وجود این اشارات شکی در مسأله باقی نخواهد ماند و ذیلاً بدانها میپردازیم.
در روایت عبد الرحمن از ابی عبدالله علیه السلام وارد شده است: کسی برای سجده فرود میآید و نمیداند رکوع به جای آورده یا نه؟ حضرت میفرماید: «قَدْ رَکَعَ» ونیز در روایتی از فضیل بن یسار از ابی عبدالله علیه السلام وارد شده که بعد از سؤال : «استَتِمُّ قَائماً فَلا أَدری أَرکَعتُ أَم لا؟» حضرت میفرماید: «بَلی، قَدْ رَکعْتَ» و در روایت سوم حماد بن عثمان از ابی عبد الله علیه السلام بعد از سؤال از آن حضرت که : «أَشُکُّ أَنا ساجِدٌ فَلا أَدرِی أَرَکَعْتُ أَم لا» حضرت میفرماید: «قَدْ رَکَعْتَ إِمضِهِ».
اینها روایات خاصهای بود که مشتمل بر تصریح وقوع فعل مشکوک ووجوب آن با عبارات: «قَدْ رَکَعَ»؛ «بَلی، قَدْ رَکَعْتَ»؛ «قَدْ رَکَعْتَ إِمضهِ» ما به آنها دست یافتیم و آنها را سابقاً ذیل شمارههای 3 و 4 و 5 از روایات خاص دال بر قاعده نقل کردیم.
این روایات شاهد بر این هستند که قاعده کاشف از واقع است و اعتبار آن نیز به جهت همین کشف از واقع میباشد نه اینکه ملاک در اعتبار آن مجرد حکم رفع حیرت و شک هنگام عمل باشد بدون اینکه ناظر به واقع و احراز آن گردد چنانکه شأن اصول عملیه همین است.
از همین جا روشن میگردد که مجالی برای شک در تقدیم این قاعده بر استصحاب و سایر اصول عملیهای که در مورد آن وارد شده است باقی نمیماند؛ زیرا امارات بر تمامی اصول عملیه مقدمند. اما اگر قائل به اندارج قاعده در سلک اصول عملیه باشیم، در این صورت تقدیم آن بر موارد دیگری مانند استصحاب و مشابه آن مشکل خواهد بود.
شیخ انصاری رحمة الله درصدر کلامشان در این مسأله ذکر کردهاند که این قاعده
هرچند که از اصول عملیه است اما بر خصوص استصحاب (و مشابه آن) مقدم است؛ زیرا این قاعده در مورد استصحاب وارد شده و از طرفی اخص مطلق از آن است و میدانیم که هیچ موردی نیست که قاعده در آن جاری شود مگر اینکه در همان جا استصحابی که اقتضای فساد داشته باشد نیز وجود دارد.ر
هرچند عدهای از متأخرین ایشان، این کلام را پسندیده و بدان اعتماد کردهاند اما با این حال تقدیم قاعده بر استصحاب (بنابر قول اینکه قاعده از اصول عملیه میباشد) خالی از نقد و اشکال نیست. به دلیل این که موارد جریان قاعده هرگز منحصر به مواردی که استصحاب فساد در آنها جاری میگردد نبوده بلکه بر اقسام سه گانه زیر است :
قسمی که استصحاب فساد در آنها جاری است؛ قسم دیگری استصحاب صحت در آنها جاری میگردد؛ و قسم سوم اصلاً استصحاب در آن جاری نمیشود؛ نه فساد و نه صحت.
مثال برای قسم اول فراوان است. اما مورد دوم مثل شک در صحت صلات بعد از فراغ آن از جهت شک در طهارت یا شک در ستر و پوشش یا غیر این دو مورد از شرایط است، با قطع به اینکه وجود آنها قبل از نماز محرز بوده و علم به حصول خلاف آن نداریم.
قسم سوم نیز مانند شک در صحت از ناحیه شرایطی است که مذکور شد. البته با عدم علم به حالت سابقه از جهت اینکه دو حالت مختلف مذکور کدام بر دیگری تعاقب دارد و نمیدانیم کدام مقدم بر دیگری است.
مواردی که از قبیل قسم دوم و سوم برشمرده میشوند نادر نیستند تا مورد اعتنا واقع نشده و حمل عمومات یا اطلاقات بر آنها از قبیل حمل بر فرد نادر تلقی شود و تخصیص آنها بوسیله این موارد تخصیص مستهجن به شمار آید، بلکه بر عکس بهویژه در قسم دوم موارد بسیار زیادی هستند.
مگر اینکه گفته شود: شکی در ندرت قسم ثالث نیست هم چنان که تردیدی در لغویت جعل قاعده برای خصوص مواردی که از قسم دوم باشند وجود
ندارد؛ زیرا استصحاب جاریه در آن و در غیر آن - که به حسب نتیجه موافق قاعده است - برای آن کافی است.
در نتیجه حصر موارد قاعده در آن ممکن نیست و چارهای از جریان آن در موارد قسم اول یعنی موارد استصحاب فساد نیز وجود ندارد.
بهتر از تمام آنچه ذکر شد این است که گفته شود: روایات خاصی که در بعضی از مصادیق قاعده وارد شده (و هنگام ذکر ملاک قاعده بیان گردید) بلکه بعضی از عمومات وارده در مورد شک در رکوع و سجود و مثل این دو، دلیل قاطعی بر تقدیم قاعده بر اصالة فساد و استصحاب عدم است؛ چرا که به روشنی معلوم است این موارد از موارد استصحاب عدم میباشند.
بنابراین مثل این فرمایش امام علیه السلام در روایت اسماعیل بن جابر که: ««إِن شَکَّ فِی الرُّکُوعِ بَعدَ مَا سَجَدَ فَلیَمضِ وَإنّ شَکَّ فِی السُّجودِ بَعدَ مَا قَامَ فَلیَمضِ کُلُّ شَیء شَکَّ فِیهِ ممّا قَدْ جَاوَزَهُ وَدَخَلَ فِی غَیرِهِ فَلیَمضِ عَلَیهِ»(1)و هم چنین روایت زراره و روایت
ابن ابی یعفور و روایات دیگر دلیل واضحی بر جریان قاعده در موارد اصالة الفساد هستند. (نیکو تدبر فرمایید)
مطلبی که در اینجا باقی مانده این است که قول به اماریت قاعده - مطابق با نظر ما - موجب حکم به ثبوت جمیع لوازم و ملازمات قاعده نمیگردد، چنانکه در زبان بسیاری از متأخرین و معاصرین در باب امارات این طور جا افتاده است واینکه بوسیله آن تمام لوازم و ملازمات ثابت میگردد.
مثلاً اگر بعد از فراغ از نماز ظهر در صحت نماز از جهت طهارت شکی حاصل شود، اشکالی در حکم به صحت نماز و صحت آنچه مترتب بر فعل آن در نماز عصر است وجود ندارد. اما حکم به تحقق طهارت به گونهای که تحصیل آن برای نمازهای بعدی لازم و واجب نباشد صادر نمیگردد بلکه بر شخص مکلف واجب است که برای نماز عصر و دیگر نمازها وضو بگیرد؛ زیرا مورد
1) وسائلالشیعه، ج 4، ابواب الرکوع، باب 13، ح 4.
جریان قاعده نفس صلات ظهر است که قاعده دلالت بر صحت آن میکند. گویی این صحت امری است که از این جهت معلوم بالوجدان است (یا از حیث اشتمال آن بر طهارتی که در نماز معتبر است) اما تحقق خود طهارت با قطع نظر از این حیثیت قابل قبول نیست. (تأمل فرمایید)
البته اگر قاعده طهارت جاری گردد به این معنا که در صحت طهارت، بعد از احراز اصل آن شکی پیدا شود، این مورد به گونهای است که گویی طهارت بالوجدان حاصل است و بنابراین برای نمازهای بعدی تحصیل طهارت واجب نیست. سرّ این مطلب از جمیع آنچه ما در محل خود ذکر کردهایم روشن است که وقتی چیزی اماره باشد لازمه آن این نیست که جمیع ملازمات آن نیز اثبات گردد و اینکه گفته شده است جمیع لوازم و ملازمات آن ولو با هزار واسطه اثبات میگردد حرفی سطحی و خالی از تحقیق میباشد و اگر بنابر این باشد فقه جدیدی لازم میآید چنانکه بر هر محقق خبیری پوشیده نیست. بلکه آنچه بر اماره مترتب میگردد آثار واقعی و لوازم آن است البته در مورد خود و به مقداری که اطلاق ادله بدان انصراف دارند و به اختلاف مقامات مختلف میگردند.
مثلاً شکی نیست که بینه از اوضح امارات و اتم آنها از جهت دلیل و وسعت است. اما آیا به راستی میتوان به جمیع لوازم و ملازمات آن اخذ نمود و نسبت به حجیت مثبتات آن از هرجهت و به هر نحو که باشد، قائل شد؟ به عنوان مثال دو شاهد یا بیشتر شهادت دهند که زید در فلان مکان نشسته بود، سپس مردی آمد وتیری به جانب او انداخت که اگر زید در آن مکان میبود قطعاً به او میخورد واو کشته میشد، آیا میتوان به مجرد شهادت شهود، حکم قتل (عمدی یا خطایی را) در حق آن شخص جاری کرد بدون اینکه قطع به وقوع قتل از اماره مذکوره حاصل شده باشد و تنها به استناد اینکه این حکم قتل، از آثار شرعیه این
شهادت است هرچند با وسائطی صورت گرفته باشد؟! یا مثلا اگر بینه قائم شود که امروز اولین روز از شوال و روز فطر است و ما بدانیم که زید در چنین روزی
از سفر خویش باز میگردد آیا میتوان آثار بازگشت زید را به مجرد این شهادت بر آن بار کرد؟ این نکته بسیار جای تدبر و تامل دارد.
بزرگان در اعتبار دخول فی الغیر و عدم آن در جریان قاعده اختلاف کرده ونظراتی ارائه کردهاند که ذیلاً مطرح میشود :
قول اول : مطلبی است که از شیخ علّامه ما؛ پیرامون اعتبار دخول در غیر در تمامی موارد استفاده میشود. اما واجب نیست که «غیر» دائماً فعل وجودی باشد بلکه جایز است در بعضی موارد حالتی عدمی داشته باشد مثلاً نسبت به مجموع نماز، حالتی که بعد از نماز حاصل میشود و غیر عبادی است هرچند که داخل در فعل وجودی بعد از نماز نگشته باشد این گونه است. نصّ عبارت ایشان چنین است :
«القوی الاعتبار الدخول فی الغیر وعدم کفایة مجرّد الفراغ، إلّا أنّه قد یکون الفراغ عن الشیء ملازماً للدخول فی غیره، کما لو فرغ عن الصلاة والوضوء، فإنّ حالة عدم الاشتغال بهما یعدّ مغایرة لحالهما وإن لم یشتغل بفعل وجودی، فهو دخول فی الغیر بالنسبة إلیهما؛اقوی آن است که دخول در غیر را معتبر بدانیم و مجرد فراغ را کافی ندانیم مگر آنکه گاهی اوقات، فراغ از شیء ملازم با دخول در غیر آن باشد. چنانکه اگر از نماز و وضو فارغ شود، حالت عدم اشتغال به این دو، مغایر با حالت انجام این دو عمل است هر چند مشغول به فعل وجودی دیگری نشده باشد،درنتیجه این خوددخول درغیرنسبت به صلات ووضوبه شمار میرود».(1)
قول دوم : اعتبار دخول در فعل وجودی بعد از عمل است. این مطلب از کلمات محقق خراسانی رحمة الله در تعلیقاتشان بر کتاب رسائل بر میآید آنجا که بعد از تصریح به اعتبار دخول در غیر در مورد قاعده تجاوز هنگام شک در اجزای فعل واحد میفرماید :
1) فرائد الاصول، ج 3، ص 334.
«وَ أَمّا قاعدة الفراغ فالظاهر منها أیضآ اعتبار الدخول فی الغیر لظهور قوله علیه السلام فی صحیحة زرارة فی الوضوء: «وَ قد صرت إلی حال آخر» وصدر موثقة ابن أبی یعفور : إذا شَکَکَّتَ فِی شَیء مِنَ الوضُوءِ وَقَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ؛ اما آنچه از ظاهر قاعده فراغ بر میآید دخول در غیر در آن است بهدلیل فرمایش امام علیه السلام که در صحیح زراره در مورد وضو فرمود: وَ قَد صِرتَ إلی حال الآخر و هم چنین صدر موثقه ابن ابییعفور: إذا شَکَکَّتَ فِی شَیء مِنَ الوضُوءِ وَقَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ».
کلام این بزرگوار مبنی بر ارجاع ضمیر غیره در حدیث به وضو است یعنی : در غیر وضو دخول در افعال وجودیه (نه دخول در غیر آن جزء) استدلال ایشان به این روایت دلیل بر این است که ایشان مجرد فراغ از عمل را کافی نمیدانند وهمچنین مجرد صدق عنوان «مضی» یا «تجاوز» که در بعضی از احادیث باب وارد شده نزد ایشان کفایت نمیکند.
قول سوم : تفصیل بین موارد جریان قاعده تجاوز و قاعده فراغ و معتبر دانستن دخول در جزء مستقلی که شرعاً در جریان قاعده تجاوز بر آن مترتب است. اما در قاعده فراغ چیزی جز دخول در آنچه مباین با عمل مشکوک در آن است معتبر نمیباشد و حتی نسبت به جریان قاعده تجاوز در جزء اخیر از نماز نیز دخول در تعقیبی که شرعاً مترتب بر نماز هست معتبر است. در غیر این صورت قاعده تجاوز در آن جاری نمیگردد هرچند قاعده فراغ جاری است آن هم به جهت عدم اعتبار چیز دیگری جز دخول در حالی که مباین با آن میباشد. بعید نیست بازگشت این قول از جهت معنا به مطلبی که شیخ انصاری ذکر کردند باشد هرچند از جهت صورت باهم اختلاف دارند. (تأمل فرمایید)
قول چهارم : تفصیل بین موارد جریان قاعده فراغ از وضو و از نماز، با التزام به کفایت مجرد فراغ از وضو ولو با شک در جزء اخیر از آن و عدم کفایت مجرد فراغ نسبت به صلات. این قول را شیخ علّامه انصاری رحمة الله از بعضی حکایت نموده و نام آنان را ذکر نکرده سپس آن را به جهت اتحاد دلیل در هر دو باب رد کرده است. به نظر ما نیز مطلب همین گونه است.
قول پنجم : عکس تفصیل فوق. یعنی اعتبار دخول در غیر، در باب وضو و عدم این اعتبار در باب صلات. محقق اصفهانی در بعضی از نوشتار خویش در این مقام مینویسد :
«و یمکن أن یقال بناء عَلی تعدد القاعدة؛ بالفرق بین الوضوء والصلوة فی جریان قاعدة الفراغ فیهما بتقییدها فی الأوّل بالدخول فی الغیر دون الثانی، وذلک لتقیید الفراغ عن الوضوء بذلک فی روایة زرارة حیث قال: «فإذا قُمتَ مِنَ الوضُوءِ وَفَرغتَ مِنهُ فَقَد صِرتَ فِی حال آخری مِنْ صلاةِ أو غَیرِها الخبر» وکذا فی روایة ابن أبی یعفور: «إذا شَکَکَّتَ فِی شَیء مِنَ الوضُوءِ وَقَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِه»... إِلی أن قال: وَلا استبعاد فی اختصاص الوضوء بالدخول فی الغیر بعد اختصاصه بعدم جریان قاعدة التجاوز عن المحل فیه رأسآ؛ با توجه به تعدد قاعده، ممکن است به فرق وضو وصلات در جریان قاعده فراغ در آن دو قائل شویم. بدین صورت که در اولی قائل به تقیید آن به دخول در غیر شویم به خلاف مورد دوم؛ زیرا تقیید فراغ از وضو در روایت زراره آنجا که میفرماید: «فإذا قُمتَ مِنَ الوضُوءِ وَفَرغتَ مِنهُ فَقَد صِرتَ فِی حال آخری مِنْ صلاةِ أو غَیرِها...» و هم چنین در روایت ابن ابی یعفور: «إذا شَکَکَتَ فِی شَیء مِنَ الوضُوءِ وَقَدْ دَخَلتَ فِی غَیرِهِ» وجود دارد. ...: استبعادی در تخصیص وضو به دخول در غیر وجود ندارد بعد از اینکه خود وضو به عدم جریان قاعده تجاوز از محل، از اصل و اساس اختصاص پیدا میکند».
آنچه ذکر شد اقوالی بود که ما در این مسأله بدان دست یافتیم و چه بسا متتبع و محقق بر اقوال دیگری از کلمات بزرگان دسترسی پیدا کند. اما آنچه اکنون مهم است تحقیق حال و بررسی تفاوت موجود بین کلمات آنهاست.
گفتار ما : تحقیق آن است که منشأ خلاف در این مسأله، اختلاف السنه روایاتی است که در آن وارد شده است. بعضی از روایات مطلق هستند و در آنها غیر از عنوان مضی و تجاوز از شیء چیز دیگری ذکر نشده است مانند روایت محمد بن مسلم و روایت ابن ابی یعفور و ظاهر روایت بکیر بن اعین وهم چنین روایت دیگری از محمد بن مسلم که مشتمل بر تعلیل حکم نیز هست چنانکه
روایت قبلی آن نیز همین گونه بود. همچنین بعضی از روایاتی که به طور خاص در ابواب وضو و نماز وارد شدهاند مانند روایت محمدبنمسلم که در آن حضرت فرمودند:«کُلُّ مَا مَضی مِنْ صَلاتِکَ وَطَهُورِکَ فَذَکَرتَهُ تَذکّراً فَامضِهِ».(1)
بعضی دیگر از روایات هستند که مقید به دخول در غیر هستند مانند روایت زراره و اسماعیل بن جابر و صدر روایت ابن ابییعفور و روایت دیگری از زراره که آن را از مستطرفات کتاب سرائر به نقل از کتاب حریز ذکر کردیم.
اکنون بحث در این است که وجه جمع بین دو دسته چگونه خواهد بود؟
آیا با تقیید مطلقات بوسیله آنچه که با دخول در غیر مقید شده است صورت میگیرد هم چنان که قضیه مطلق و مقید در غیر این مقام نیز همین گونه است؟ یا آنکه غیر در اینجا از قبیل قیود غالبیه بوده و در نتیجه احتراز از غیرآن فایدهای نخواهد داشت؛ زیرا غالب در افعال انسان - بهویژه مثل نمازی که مورد روایات نیزاست -اینگونه است که اگرازآنهاخارج شود،داخل درفعل دیگری میگردد.
یا آنکه تقیید به دخول در غیر تنها در موارد تجاوز از اجزای عمل است، به این معنا که هر جزئی که در آن شک میشود، به آن شک اعتنا نمیشود به شرطی که داخل در جزء دیگر گردد. اما اگر این شک بعد از فراغ از کل حاصل گردد، مجرد فراغ از کل در آن کافی است؛ زیرا چنین تقییدی فقط در موارد تجاوز از اجزاء وارد شده نه نسبت به فراغ از کل.
مخفی نماند که خلافی که در اتحاد دو قاعده و تعدد آنها واقع شده بود دخلی به این تفصیل ندارد؛ زیرا خلاف مذکور منافی وحدت دو قاعده نیز نمیباشد، چرا که مانعی وجود ندارد که یکی از دو فرد عام واحد به قیدی که در سایر افراد آن جاری نیست مقید گردد.
با این همه محقق نائینی رحمة الله این مسأله و تفصیلی که در آن اختیار نموده را بر مختار خویش در اصل قاعده بنا کرده است، یعنی در اینجا غیر از قاعده فراغ که
1) این روایت در شماره اول از روایات خاصه نقل شد.
در افعال مستقله جاری است وجود ندارد. اما شارع مقدس خصوص اجزای صلات را در جایگاه افعال مستقله قرار داده است آن هم به مقتضای حکومتی که ادله وارده در قاعده بر خصوص اجزای صلات دارد. در نتیجه بعد از چنین تنزیلی قاعده فقط در اجزای نماز جاری خواهد گشت. اما از آنجایی که ادله تنزیل مقید به خصوص در موارد دخول در غیر میباشند و همچنین مانعی وجود ندارد که شیء در جایگاه شیء دیگری باشد اما دارای خصوصیاتی باشد که آن خصوصیات در جایگاه شیء دیگر وجود ندارد، در نتیجه اعتبار دخول در غیر تنها در موارد قاعده تجاوز لازم میآید.
ضعف مبنایی که آن بزرگوار اختیار نموده در سابق ذکر شد و اینکه در اخبار باب از لسان تنزیل و حکومت، عین و اثری یافت نمیشود و جمیع آنچه که در باب قاعده تجاوز و فراغ وارد شده از لسان واحد خالی است بدون اینکه هیچ کدام ناظر بر دیگری بوده و یکی در جایگاه دیگری باشد.
علاوه بر اینکه لفظ شیئی که در اخبار قاعده فراغ وارد شده، عام بوده و شامل افعال مستقله و اجزای مرکبه شرعیه مثل رکوع و سجده و غیره... میشود.
با این توضیح، انصاف این است که دوران اگر بین احتمال تقیید وبین اخذ به اطلاق وحمل قیدبرقید غالبی باشد (البته اگر بپذیریم که در اینجاقید، قید غالبی است)دیگرمجالی برای تردید در ترجیح جانب اطلاق باقی نمیماند؛ زیرا ادله تقیید که در مورد غالب وارد شدهاندبه خودی خودقاصرازدلالت برآن میباشند.
مگر آنکه گفته شود حمل قید بر غالب، اولی از حمل اطلاق مطلق بر آن وانصراف آن به غالب نیست. در نتیجه مطلقات نیز به خودی خود قاصر از دلالت بر شمول حکم به عموم آن بوده و لازم میآید که وجوب اخذ به آنها در قدر متیقن از آنهاست یعنی خصوص مواردی که قید در آنها موجود است نه دیگر موارد (موارد یعنی موارد دخول در غیر). نهایت چیزی که در این باب میتوان گفت این است که این مطلب از جهت قیام دلیل بر تقیید نبوده بلکه از ناحیه قصور مطلقات نسبت به اثباتِ بیش از این میباشد.
اما آنچه که قائله را رفع نموده و مطلب را آسان میگرداند این است که هرچند دخول در غیر را در موارد قاعده تجاوز معتبر ندانیم اما این دخول برای تحقق عنوان مضی و تجاوز لازم است و خود همین عنوان جز با دخول در غیر محقق نمیگردد. مثلاً اگر در تحقق جزئی از اجزای نماز و وجود آن شک کنیم، تجاوز ازمحل دراین جا قطعاً هنگامی محقق میشود که داخل در جزء دیگر یا داخل در مقدمه جزءدیگرشویم وبدون آن -یعنی اگرداخل درجزءبعدی یامقدمه آن نشده باشیم -محل هم چنان به حال خود باقی بوده و تجاوز ازآن صورت نگرفته است.
و این به خلاف مورد فراغ از کل است؛ زیرا عنوان «مضی» یا عناوین مشابه آن، با وجود آخرین جزء از آن محقق میگردد مثل تسلیم در نماز هرچند داخل در فعل دیگری نشده باشیم.
بنابراین تقیید به دخول در غیر، در خصوص «اجزاء» از باب عدم تحقق عنوان تجاوز و مضی بدون آن خواهد بود و این قید در واقع قید نیست بلکه از باب تحقق موضوع میباشد.(1)
از جمیع آنچه ذکر شد این مطلب به دست میآید که اقوی عدم اعتبار دخول در غیر در موارد دو قاعده است - چه قائل به اتحاد آن دو باشیم چه قائل به تعددشان - مگر آنچه که موضوع مضی و تجاوز با آن محقق میگردد. البته بعضی موارد به جهت ورود دلیل خاص در آنها از عموم مذکور مستثنی میگردند. مانند آنچه که انشاءالله در آینده ذکر خواهد شد و با این بیان عمده اشکال حل شده وقائله رفع میگردد.
مؤید این ما ادعا ظهور تعلیلی است که در دو روایت بکیر بن اعین و محمد بن مسلم وارد شده و حضرت میفرماید: «هَوُ حِینَ یَتَوضأ أَذکَرُ مِنهُ حِینَ یَشُکُّ» ونیز: «وَکَانَ حِینَ انصَرفَ أقرَبُ إلی الحَقِّ مِنهُ بَعد ذَلِکَ» چرا که با این فرمایشات هر قیدی جز عنوان بعدیت کنار گذاشته میشود و واضح است که در هنگام
1) در هر حال، این مطلب در مورد شک در اصل وجود جزء صادق میباشد نه در جایی که در صحت آن بعداز علم به تحقق وجودش شک میکنیم.
تعارض، ظهور تعلیل بر غیر آن مقدم است علاوه بر مطلبی که در مورد ضعف دلالت آن گذشت.
مؤید دیگر بنای عقلا بر عمل به قاعده است که اعتبار چنین قیدی را منتفی میکند؛ زیرا بنای عقلا دایرمدار مضی عمل و فراغ از آن است و دخلی برای دخول در غیر در آن نیست.
آنچه در این مقام باقی میماند این است که مراد از غیر بنابر قبول اعتبار آن چیست؟ و آیا هر فعلی که مغایر با مشکوک فیه باشد را در بر میگیرد یا آنکه قیودخاصهای در آن معتبر است؟ إنشاءالله در بخش آینده پیرامون این مسأله بحث خواهیم نمود.
در بین بزرگان این کلام واقع شده است که آنچه در تحقق تجاوز از محل شیء معتبر است آیا دخول در مطلق غیر است (البته بنابر دخول در غیر) هرچندمقدمهای برای جز دیگر باشد مانند لحظات فرود آمدن برای سجود یا لحظاتی که انسان برای قیام بر میخیزد، یا آن که غیر از دخول در اجزای اصلی کفایت نمیکند؟
مشهور این است که اکتفا به مطلق غیر کافی نیست بلکه دخول در اجزای اصلی لازم است چنانکه ظاهر روایات نیز همین مطلب را میرساند بهدلیل ظهور فرمایش حضرت علیه السلام که میفرماید: «إِنْ شَکَّ فِی الرُّکُوعِ بَعدَ مَا سَجَدَ فَلیَمض وَإنْ شَکَّ فِی السُّجودِ بَعدَ مَا قَامَ فَلیَمضِ». با این توضیح که حضرت این فرمایش را در مقام زمینه سازی برای ذکر کبرای کلی: «کُلُّ شَیء شَکَّ فِیهِ وَقَدْ جَاوَزَهُ وَدَخلَ فِی غَیرِهِ فَلیَمضِ عَلیهِ» فرموده و از آن بر میآید که غیر، به ناچار باید از اجزای اصلیه باشد و هیچ غیری نزدیکتر از سجود به رکوع نیست و هم چنین هیچ غیری به سجود نزدیکتر از قیام نمیباشد.
مگر آنکه گفته شود ذکر دو مثال مذکور از جهت اعتبار دخول در اجزای ا
صلی یا آینده نیست بلکه از این باب است که ابتلای به آنها فراوان است وهمچنین شک در حال فرود آمدن یا در حال ایستادن نادر پیش میآید و شک به طور عادی بعد از استقرار در غیر حاصل میگردد و قبل از چنین استقراری، صورت فعل معمولاً از ذهن انسان محو و غایب نمیگردد.
مؤید نظر مشهور روایت عبد الرحمن است که در آن میگوید: «قَالَ: قُلتُ لأَبِی عَبدِاللهِ علیه السلام :رَجُلٌ رَفَعَ رَأسَهُ مِنَ السُّجُودِفَشَکَّ قَبلَ أَنْ یَستَویَ جالِساً فَلَم یَدْرِ أَسَجَدَ أَم لَم
یَسجُدْ؟قَالَ:یَسجدُ؛قُلتُ:الرَّجُلُ نَهضَ مِنْ سُجُودِهِ فَشَکَّ قَبلَ أَنْ یَستَویَ قائِماً فَلَم یَدْرِ أَسَجَدَ أَم لَم یَسجُدْ؟ قَالَ: یَسْجُدُ؛ به امام صادق علیه السلام عرض کردم: مردی سرش را از سجده بر میدارد و پیش از اینکه بنشیند شک میکند که آیا سجده کرده است یا نه؟حضرت فرمود: سجده کرده است. پرسیدم: مردی از سجده بر میخیزد وقبل ازآنکه کاملابایستدشک میکندکه سجده کرده یا نه؟ فرمود: سجده کرده است».(1)
مدار در این روایت اجزای اصلیه هستند نه مقدمات آنها.
اما روایت دیگری از همان راوی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که با روایت قبلی تعارض دارد به این مضمون که: «قُلتُ لأَبِیعَبدِاللهِ علیه السلام : رَجُلٌ أَهوی إِلی السُّجُودِ فَلَم یَدْرِ أَرَکَعَ أَم لَم یَرکَعْ قَالَ: قَدْ رَکَعَ ؛ به حضرت علیه السلام عرض کردم: مردی برای سجده فرود میآید اما نمیداند رکوع کرده یا نه؟ فرمود: رکوع کرده است».(2)
ظاهر این سؤال که «أَهوی إِلی السُّجودِ» این است که هنوز به حد سجده نرسیده است.
و روایت فضیل بن یسار که میگوید: «قُلتُ لأَبِی عَبدِاللهِ علیه السلام استَتِمُّ قَائِماً فَلا أَدرِی رَکَعْتُ أَم لا؟ قَالَ: بَلی قَدْ رَکَعتَ فَامضِ فِی صَلاتِکَ فَإنّ ذَلِکَ مِنَ الشَّیطانِ؛ در حال ایستادن بودم که ندانستم آیا رکوع کردم یا نه؟ فرمود: آری، حتمآ رکوع کردهای. نمازت را ادامه بده؛ زیرا این (شک) از شیطان است».(3)
اما روایت اخیر خالی از شوائب ابهام نیست؛ زیرا مراد از استتمام در حال قیام ممکن است استتمام بعد از سجده دوم باشد بنابراین اگر نسبت به رکوع رکعت قبلی شکی پیدا نکرده باشد، بدان اعتنا نمیشود چنانکه شیخ الطائفه این احتمال را داده است.
اما اگر احتمال اراده استتمام در حال قیام در خود همان رکعت باشد این احتمال بسیار ضعیف است؛ زیرا تصویر وجه درستی از آن امکانپذیر نیست. محقق اصفهانی رحمة الله نیز در نهایة الدرایه در توجیه آن اینگونه گفته است: «إنّ المراد انحناءه للرکوع ثمّ استتمامه القیام مع الشک فی أنّه رکع أم لا؛ این مطلب نیز امری بسیار نادر و بعید الوقوع است همان طور که بر کسی پوشیده نیست».
علاوه بر این قیام بعد از رکوع به خودی خود از واجبات به شمار میرود و با این توضیح از قبیل دخول در جزء دیگر از افعال اصلی به حساب میرود نه از باب دخول در باب مقدمه اجزاء.
هم چنین احتمال دارد که روایت را در باب کثیر الشک وارد بدانیم؛ زیرا حضرت در روایت میفرماید: «فَإنّ ذَلِکَ مِنَ الشَّیطانِ» چنانکه صاحب وسائل بعد از ذکر احتمال شیخ چنین احتمالی را دادهاند.
روایت اولی نیز هرچند در فرود آمدنی که از مقدمات سجده میباشد ظهور دارد اما بعید نیست که آن را بر آخرین مرتبه فرود که متصل به حد سجده میباشد حمل کنیم آن هم به قرینه روایات دیگری که اخیرآ آن را ذکر کردیم بهویژه در کنار نظر مشهور نسبت به عدم اعتنا به مقدمات افعال. (تأمل فرمایید)
در مجموع باید گفت: مقتضای جمع بین روایات باب، عدم اعتنا به دخول در مقدمات افعال است و آنچه واجب است دخول در فعل اصلی دیگر است و آنچه ذکر شد منافاتی با مطلبی که اخیرآ در ظهور روایات قاعده در کفایت مطلق فراغ و هم چنین تجاوز حاصل به دخول در فعل غیر به هر صورت که حاصل گردد ندارد؛ زیرا مانعی در بین نیست که این حکم، یک حکم تعبدی در خصوص مورد خودش باشد و شارع در اینجا حکم مقدمات افعال را ساقط فرموده
وبدان اعتنایی نکرده باشد. و هم چنین منافاتی با بقای اطلاق بر حال خویش نسبت به سایر موارد قاعده ندارد و چه بسا حکمت در حکم شارع به این مطلب، این باشد که صورت جزء سابق غالبآ قبل از انتقال به جزء دیگر که مباین با آن است از ذهن محو نمیگردد. بنابراین حالت توجهی که حین الفعل برای انسان حاصل میگردد، قبل از انتقال به جزء ثانی برای انسان و در ذهن انسان باقی است. (تأمل فرمایید) اگر این حکمت نیز پذیرفته نگردد آنچه میماند - چنانکه ذکر شد - تعبد محض در مورد آن است.
اما تفصیل بین وضو و صلات بدین صورت که دخول در غیر را در اوّلی معتبر بدانیم و در دومی معتبر ندانیم یا بالعکس بسیار بسیار ضعیف است واتحاد دلیل در هر دو باب آنرا دفع میکند چنانکه شیخ علّامه انصاری رحمة الله همین مطلب را ذکر نمودهاند.
اما این فرمایش حضرت در روایت زراره: ««فإذا قُمتَ مِنَ الوضُوءِ وَفَرغتَ مِنهُ فَقَد صِرتَ فِی حال آخری مِنْ صلاةِ أو غَیرِها؛ فَشَکَکَتَ فِی بَعضِ مَا سَمّی اللهُ ممّا أَوجبَ اللهُ عَلَیکَ فِیهِ وُضُوءَهُ لا شیء عَلیکَ فِیهِ؛ اگر برای وضو برخاستی و از آن فارغ شدی و به حال دیگری در نماز یا غیر نماز وارد شدی سپس در بعضی از مواردی که خدای متعال وضو گرفتن را در آنها بر تو واجب کرده شک کردی چیزی بر گردن تو نخواهد بود».(1)
ظاهرآ آنچه در روایت ذکر شده، قید شرعی نبوده و گویا وجه در آن همان جریان عادت است به اینکه به طور عادی صورت فعل قبل از اینکه انسان به حال دیگری مشغول شود و به حالت دیگری تبدیل گردد و به فعلی مباین با فعل اولی بپردازد از ذهن محو نمیگردد. به همین جهت است که آن را مقابل آنچه در
صدر روایت ذکر نموده قرار داده است آنجا که میفرماید: «إِذا کُنتَ قَاعِدآ عَلی وُضوئِکَ فَلَم تَدْرِ أَغَسلتَ ذِرَاعَیکَ أَم لا؟ فَأَعِدْ عَلَیهما؛ إلی أن قال: مادمُتَ فِی حَال الوضُوء؛ هرگاه مشغول وضو شدی و ندانستی که دو دستت را شستهای یا خیر
1) وسائلالشیعه، ج 1، ابواب الوضو، باب 42، ح 1.
غسل دو دست را اعاده کن... تا وقتی که در حالت وضو هستی».(1)
اگراین قید،قیدشرعی میبودبایددراینجاصورت سومی هم وجودمیداشت که امام علیه السلام آن را ذکر نفرمودهاند با اینکه ظاهر مطلب این است که امام علیه السلام در صدد بیان جمیع صور مسأله نسبت به آن دوقسمی که ذکرفرموده هستند.
ازهمین جا،جواب ازاستدلال به حدیث دوم یعنی روایت ابن ابی یعفور: «إِذا شَکَکَتَ فِی شَیءٍ مِنَ الوُضُوءِ وَقَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ فَلَیسَ شَکُّکَ بِشیءٍ إِنّما الشَّکُّ إِذا کُنتَ فِی شَیءٍ لَم تَجِزِه» معلوم میگردد، به این معنا که راه گریزی از حمل غیر بر آن چه ما ذکر کردیم یا مشابه آن وجود ندارد. ذیل روایت نیز شاهد همین مطلب است؛ زیرا خالی از چنین قیدی است با این که از قبیل کبرابرای آن میباشد.
علاوه بر این، احتمال رجوع ضمیر در «دَخَلتَ فِی غَیرِهِ» به غیر این دو جزء وجود دارد. در این صورت، حال اجزای وضو، حال اجزای نماز خواهد بود واین حکم هرچند مخالف با مشهور و بلکه مخالف با روایات دیگر نیز میباشد - چنانکه در آینده خواهد آمد - اما این احتمال به خودی خود، به ظاهر روایت نزدیکتر است و این که بنابر چنین تقدیری مورد عمل قرار نگرفته، موجب حمل آن به غیر آن نمیگردد، مادامی که قرینه لفظیه یا حالیهای بر آن اقامه نگردیده است. (تدبّر فرمایید)
از آنچه گذشت معلوم شد که ظاهر اطلاقات اخبار باب، مبنی بر عدم اعتنای به شک در شیء است چه بعد از مضی آن، چه بعد از تجاوز از آن و چه بعد از خروج از آن. و این سه عنوان (مضی و تجاوز و خروج) حقیقتاً در مواردی که علم به وجود اصل شیء وجود دارد اما در تحقق بعضی از اجزاء و شرایط معتبردر آن شک شده، صدق میکند. بنابراین در مواردی که در اصل وجود شیء به طور حقیقی شک داشته باشیم، صدق نخواهد کرد و در نتیجه شامل
1) وسائلالشیعه، ج 1، ابواب الوضوء، باب 42، ح 2 .
مورد قاعده تجاوزی که شک در آن در اصل وجود رکوع و سجود و غیر این دو مورد باشد نخواهد بود.
مگر آنکه گفته شودتطبیق این کبری دربرخی ازاخباری که دراین مواردوارد شده است دلالت بر این میکند که مراد از تجاوز از شیء، اعم از تجاوز حقیقی وتجاوز بالعنایه است (یعنی تجاوز از محل) و این اطلاق شیوع و وفور دارد.
با این توضیحات کلام در این است که مراد از «محل شیء» چیست؟
در پاسخ میگوییم که محل شیء بر چند نحو قابل تصوّر است :
محل شرعی : محلی است که شرعاً برای شیء مقرر گردیده و مراد از آن جایی است که اتیان آن اولاً و بالذات و به حسب حال ذکر و توجه واختیار معتبر است. بنابراین محل سجود، به حسب جعل اولی شرعی، قبل از قیام خواهد بود هرچند بعد از دخول در قیام و قبل از رکوع بعدی اگر کسی متذکر بشود جایز است که رجوع کند و آن را اتیان نماید. پس با این توضیح اینکه گفته شده محل سجود قبل از دخول در رکوع بعدی باقی است، حرف فاسدی است؛ زیرا چنین محلی برای سجده در حال سهو و نسیان خواهد بود وبه همین جهت تأخیر عمدی از آن جایز نیست.
محل عقلی : محلی است که به حکم عقل و به حسب طبع مقرر گردیده وشیخ علّامه ما، محل «راء» از تکبیرة الاحرام را به عنوان مثال برای این مورد ذکر فرموده است؛ زیرا چارهای نیست که چنین حرفی را بدون فاصله اتیان نمود چرا که در غیر این صورت ابتدای به ساکن پیش خواهد آمد که غالبآ محال است. والبته پوشیده نیست که این قسم (با چشم پوشی از مثالی که آن بزرگوار ذکر کرده و اینکه ابتدای به ساکن عقلا محال نیست بلکه مانند التقای ساکنین یا التقای سه ساکن امر ممکنی است که هرچند در لغت، واقع نگردیده امّا در لغات غیر از ما واقع نیز گردیده است) در واقع به محل شرعی رجوع میکند؛ زیرا امر در مسأله مورد بحث ما تنها به افرادی که ممکن هستند متعلق میگردد نه دیگر افراد. (تأمل فرمایید)
محل عرفی : محلی است که به حکم طریق مألوف و روشی که نفس انسان با آن انس و الفت دارد مقرر گردیده مانند محل اجزای جمله یا آیات سوره که لازم است قبل از پیدا شدن فاصله طولانی بین آنها که موجب از بین رفتن صورت ظاهری آنها میگردد اتیان شود. (مانند مثالی که برای آن زده شده) اما این مورد نیز به محل شرعی رجوع میکند؛ زیرا آنچه شرعاً در قرائت معتبر است این است که بر طریقه مألوف اتیان شود و اگر به طریق دیگری به جا آورده شود فاسد بوده و آنگونه که شرع بدان امر فرموده اتیان نگردیده است؛ زیرا اسم کلام یا سوره یا قرائت بر آن به طور عرفی صادق نمیباشد.
محل عادی : عادت بر دو نوع است: «عادت نوعیه» و «عادت شخصیه». اولی مثل به جا آوردن اجزای غسل به طور متوالی؛ با این توضیح که توالی هرچند در غسل از جهت شرعی معتبر نیست و جایز است بین اجزای غسل به یک ساعت یا یک روز یا حتی چند روز فاصله انداخت، اما عادت مردم غالبآ بر اتیان آن به طور متوالی جاری گردیده است و دومی مانند کسی که به گذاردن نماز در اول وقت عادت کرده و در نتیجه اول وقت نسبت به او محلی عادی برای اتیان نماز به شمار میرود.
در اقسام سه گانه اولی اشکالی نیست؛ زیرا چنانکه گذشت رجوع هر سه مورد به محل شرعی است. اما کلام در هر دو نوع قسم اخیر است چنانکه بسیاری از اعلام از متأخرین مانند شیخ ما علّامه انصاری رحمة الله و محقق خراسانی و محقق اصفهانی و دیگران آن را نفی فرمودهاند. البته از برخی اعاظم متقدمین مانند فخرالمحققین و دیگران این مطلب حکایت گردیده است که به اجرای قاعده فراغ و تجاوز در این مورد نیز تمایل داشتهاند و حتی برای آن، معتاد به موالات در غسل جنابت هنگامی که در جزء اخیر آن شک میکند را مثال آوردهاند. بلکه از فخر المحققین حکایت شده است که برای این مطلب به خبر زراره استدلال فرموده و به اینکه خرق عادت بر خلاف اصل میباشد.
باید توجه داشت که در اخبار باب، عین و اثری از لفظ «محل» مشاهده
نمیشود تا پیرامون مراد از آن به بحث و بررسی بپردازیم. آنچه در اخبار وجود دارد سه عنوان «خروج و مضی و تجاوز» آنهم به معنای اعم از حقیقی و مجازی آن است و در صدق این عناوین بر تجاوز از محل معتاد اشکال وجود دارد؛ زیرا قدر معلوم از آنها که از مثالهای مذکور در روایات کشف میگردد، همانا محل شرعی یا چیزی است که به محل شرعی رجوع میکند واطلاقی که بتوان نسبت به غیر آن بر آن اعتماد نمود وجود ندارد.
اما مکلف هنگامی که در قصد او اتیان به انجام آوردن اجزای غسل هست (مثلاً) به صورت متوالی، در این صورت تحت ملاک تعلیلی که در روایات میباشد وارد شده است تعلیلی که با عبارات: «هَو حِینَ یَتَوضأ أَذْکَرُ مِنهِ حِینَ یَشُکُّ» ودر روایت محمد بن مسلم: «کَانَ حِینَ انصَرفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ» ذکر شده است؛ زیرا چنانکه گذشت این جملات مانند صغری برای کبرای محذوف هستند با این معنا که انسان وقتی که ذاکر است و توجه به فعلی که انجام میدهد دارد، فعل را مخالف با مقصد و مرام خویش انجام نخواهد داد.
و واضح است که محل شرعی یا عقلی یا عرفی به خودی خود دخلی در این معنا ندارند بلکه به عنوان مقدمه برای قصد فاعل از انجام فعل به شمار میروند؛ چنانکه فاعل هرگاه درصدد اتیان عملی باشد و از اجزایی که شرعاً بر آن مترتب است - آن هم بر نحو خاص - آگاهی و علم دارد به ناچار عمل را به همین ترتیب قصد مینماید و اگر به این ترتیب قصد انجام عمل را کرده باشد - با توجه به اینکه عاقل کاری مخالف با مرام و مقصد خویش نخواهد کرد - فعل خارجی او قطعاً منطبق با قصدش خواهد بود. مگر اینکه در اثنا از عمل غافل گردد و البته اینهم خودخلاف اصالة عدم غفلتی است که ازظهورحال فاعل اخذگردیده است.
حاصل آنکه محل شرعی یا محلهای مشابه آن هرگز دخلی در این تعلیل ندارند بلکه تعلیل مذکور فقط مبنی بر قصد فاعل و نیت اوست. بنابراین اگر این قصد به علل دیگری غیر از ترتب شرعی مانند عادت حاصل گردد، علت در آن نیز جاری خواهد بود. از همین جا روشن میگردد که محل عادی به خودی خود،
اثری در جریان قاعده ندارد الا اینکه عادت، کاشف از قصد فعل است و فاعل اگر معتاد به عادت نوعی یا شخصی در انجام عملی مانند غسل آن هم به طور متوالی باشد، این عادت کاشف از این است که او در حین فعل قصد انجام فعل به این نحو را داشته و در نتیجه تعلیل در حق او جاری میگردد. در مقابل اگر فرض بر این باشد که در جایی چنین عادتی برای او کشف نگردیده است به هیچ وجه به آن اعتنا نمیگردد. (تدبّر فرمایید)
اما جدای از این مطلب میتوان به اعتبار محل عادی به معنایی که ذکر شد بوسیله سیره عقلائیهای که در اصل قاعده بدان استدلال کردیم، استدلال نمود با طرح این سؤال که: اگر کسی در صدد تألیف کتاب یا ترکیب معجونی یا محاسبه امور فراوانی باشد و با علم از اجزاء و شرایط هرکدام اقدام به آن نماید، آیا واقعاً بعد از انجام کار، نسبت به اینکه آن را به طور صحیح و تام انجام داده به شک میافتد؟! و آیا پشت سر هم برای آگاهی از صحت آن، به آن رجوع میکند هرچند محل عقلی آن در جای خود باقی باشد؟! یا آنکه نسبت به آنچه انجام داده و درصدد آن بوده است اعتماد خواهد داشت و با آنچه انجام داده به عنوان یک فعل صحیح معامله میکند؟ و آیا واقعآ اگر به قصد رفع جنابت غسل جنابت کرده باشد، بعد از چند روز یا چند ماه در بجا آوردن جزء اخیر آن شک میکند وپشت سرهم آن را اعاده مینماید؟ با این بهانه که اجزای غسل جنابت به خودی خود محل شرعی ندارند که با وجود فاصلههای طولانی از انسان فوت گردند؟!
انصاف آن است که اعتماد بر محل عادی در اجزای قاعده به معنایی که ذکر شد بسیار صحیح و درست به نظر میرسد و چه بسا آنچه از فخر المحققین ودیگر علما از اعاظم اصحاب ذکر شده نیز ناظر به همین معنا باشد.
اما آنچه عدهای از بزرگان اصحاب را از اختیار این قول منع نموده و آنها را از آن در اضطراب انداخته این است که فتح این باب موجب فقه جدیدی میگردد؛ زیرا لازمه آن این است که اگر عادت انسان اتیان نماز در اول وقت یا به جا آوردن وضو فورآ بعد از حدث باشد، باید حکم به عدم وجوب اتیان به نماز
بر چنین شخصی نمود اگر در آخر وقت نماز شک کند و هم چنین باید به عدم وجوب تحصیل طهارت اگر بعد از مدتی طولانی از حدث در طهارت خویش به شک افتاده باشد، حکم نمود!
لکن این توهم باطلی است؛ زیرا آنچه ما ذکر کردیم مختص به جایی است که اقدام فاعل بر عمل با قصد اتیان تمام اجزاء و شرایط آن محرز گردیده و سپس در تمامیت آن شک کند. روشن است که این فعل محکوم به صحت و تمامیت خواهد بود و اگر محل شرعی برای تدارک بعضی از اجزاء هنوز باقی باشد، عادت در آن کافی است. اما اگر در اصل وجود فعل شک شود و اقدام مکلف بر عمل با قصد انجام آن محرز نگردیده باشد هرگز چنین حکمی نخواهد شد.
وچه بساآنچه از فخر المحققین و دیگر اعاظم حکایت شده نیز ناظر بر همین معنا باشد؛ چرا که آنان غسل جنابت برای کسی که در موالات، اعتیاد دارد و بعد درجزءاخیر غسل شک میکند را مثال زدهاند و واضح است که این هرگز موجب فقه جدید نگشته و زمینه برای خوف در فتوا فراهم نمیکند. (دقت فرمایید)
پوشیده نیست که مورد جریان قاعده تجاوز نسبت به اجزاء هنگام شک در اصل وجود آن و نیز قاعده فراغ نسبت به مجموع عمل هنگام شک در بعضی از آنچه در عمل معتبر است، اگرچه در برخی از اخبار باب در موضوع صلات وطهور وارد شده است، اما اطلاق اخبار مختص به این دو مورد نبوده هم نماز ووضو را شامل است و هم دیگر عبادات را، بلکه معاملات اعم از عقود وایقاعات و دیگر موارد را نیز شامل میگردد و چنانکه گذشت این اخبار اشاره به کبرای واحدی دارند که هر دو قاعده را باهم در بر میگیرد. بنابراین اگر در صحت عقد یا ایقاعی بعد از فراغ و مضی آن شکی پیدا شود به آن شک اعتنا نمیشود و بر آن عقد و ایقاع همان طوری که بوده است پایه گذاری میشود. هم چنین اگر در صحت غسل میت و کفن و دفن آن شکی حاصل شود، عمومات
واطلاقات، اقتضای صحت آن را دارند البته بعد از گذشتن از محل آن و وجهی برای تخصیص اخبار به باب صلات و طهارت یا ابواب عبادات وجود ندارد.
اما اینکه گفته شود این موارد قدر متیقن در مقام تخاطب بوده و در نتیجه عمومات شامل غیر از این دو مورد نمیگردند، صحیح نیست؛ زیرا در محل خویش محقق گردیده که مجرد وجود قدر متیقن در مقام تخاطب، ضرری به اطلاق دلیل نمیرساند و الا امر در جمیع اطلاقات وارده در اخبار که سؤال از آنها از موارد خاصهای صورت گرفته، مورد اشکال خواهد شد و گمان نمیشود هیچ کس در ابواب فقه ملتزم به این مطلب باشد. علاوه بر آنکه بعضی از اخبار عمومیت داشته و در مورد خاصی وارد نشدهاند و ادعای قدر متیقن در آنها نیز جدآ باطل است.
اما در اجرای قاعده تجاوز نسبت به کلمات و اجزای عقد بیع و مشابه آن اشکالی است که وجه آن در فصل آتی ان شاء الله مطرح میگردد و چنانکه سابقاً گذشت فقیه متتبع ماهر صاحب جواهر به این قاعده در مسأله شک در عدد دورهای طواف بعد از فراغ از طواف تمسک نموده، در حالی که روایات خاصهای در این مسأله وجود دارد و چه بسا انسان متتبع بتواند در کلمات بزرگان به مواردی غیر از این مورد که بزرگان در آنها به این قاعده تمسک نمودهاند دسترسی پیدا کند. درکتاب جواهرنیزدرباب شک درافعال وضو این چنین تصریح میفرماید: «إنّ هذه قاعدة محکمة فی الصلاة وغیرها من الحجّ والعمرة وغیرهما؛ اجرای این قاعده در نماز و عبادات دیگر مثل حج و عمره و... محکم واستوار است».(1)
آنچه ذکر شد مربوط به عدم اختصاص قاعده نسبت به ابواب طهارت وصلات و شمول آن برای جمیع ابواب فقه بود. اما نسبت به اجزای غیر مستقل
1) جواهرالکلام، ج 2، ص 355.
(یعنی اجزائی که در هر جزء وجود دارد) مثل آیات سوره حمد و کلمات جمله
واحد؛ بعضی از بزرگان مانند محقق نائینی رحمة الله در جریان قاعده تجاوز در این اجزاء اشکال کردهاند. این در حالی است که عدهای دیگر در تعلیقات بر «عروة الوثقی» نسبت به جریان آن در اجزای هر جزء تصریح نمودهاند. نهایت مطلبی که میتوان در وجه منع از جریان قاعده در اینجا ذکر کرد دو امر است که ذیلاً بدان اشاره میشود :
امر اول : اطلاقات ادله، به اقتضای طبع اولی هیچ دلالتی جز قاعده فراغ نسبت به مجموع عمل ندارند. اما اخبار خاصه و نیز برخی از اخبار عامی که در مورد شک دراجزای نماز از رکوع و سجده صادر شدهاند؛ مانند دلیلی که حاکم بر آنها هستند موجب توسعه دایره آنها میگردند و معلوم است که قدر ثابت در دلیل حاکم در اینجا، اجزای مستقله است و اما نسبت به اجزای جزء اینگونه نیست.
البته روشن است که این گفته، مبتنی بر مطلبی است که محقق مذکور؛ در اصل بنای دو قاعده آن را اختیار نموده و ما بارها به منشأ این نظریه اشاره کردهایم و اینکه بنابر تعدد این دو قاعده، هرکدام به طور مستقل جعل شدهاند وبنابر اتحاد آنها، هر دو مورد نسبت به اطلاقات ادله شان مساوی هستند.
امر دوم: قاعده تجاوز اقتضا دارد که در شک در جزء بعد از آنکه محل شرعی آن گذشت اعتنایی نشود و معلوم است که اجزای غیر مستقله مثل «الله» تعالی و«اکبر» در تکبیرة الاحرام، هیچ محل شرعی تعبدی ندارد و این ترتیب خاص از «مقومات تکبیر» میباشد به گونهای که اگر شخص بگوید: «اکبر الله» چیزی را اتیان کرده است که با مأمور به مباینت داشته نه اینکه آن را در غیر محلش اتیان کرده است. این معنا نسبت به حروف یک کلمه واحد ظاهرتر است در نتیجه اجرای قاعده در مانند این اجزاء محل تأمل و اشکال است.
اما بر این گفته اشکالی وارد است با این توضیح که: محل اجزای جزء، همیشه از قبیل مقومات آن نمیباشند به گونهای که اگر اجزای آن از محل خود جابجا گردند تبدیل به امر مغایری با اصل آن شود یا از اصل و اساس غلط گردد چنانچه
در دو جزء تکبیرة الاحرام اینگونه است؛ در مثل این مورد چه بسا قائل شویم به عدم جریان قاعده تجاوز در آن به طور مطلق. اما گاهی مطلب از قبیل آیات سوره واحده است و تغییر آن از محل اصلی از قبیل جابجا کردن اجزای اصلی نماز از محلهای اصلی خودشان است.بنابراین تمامی این آیات به خودی خود مورد امر قرار گرفتهاند و به حسب نزول آیات یا دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که اینگونه خوانده شوند دارای محل شرعی گشتهاند و تفسیر آن در محل خود ذکر شده است.
بنابراین اگر در قرائت آیه گذشته شکی پیدا شود، صادق است که گفته شود : در اینجا «شیئی» هست که در آن شک حاصل شده و از محلش گذشته است وداخل در غیر خود گشته، در نتیجه عموم لفظ «شیء» مانند «عنوان تجاوز» و«دخول در غیر» (اگر قائل به اعتبار آن باشیم) شامل آن نیز میگردد. بلکه ممکن است گفته شود شامل دو جزء تکبیر نیز میباشد؛ زیرا چنانکه قبلاً ذکر شد عنوان «محل» تا چه رسد به عنوان «محل شرعی» در روایات باب اصلاً موجود نیست تا در مورد آن صحبت شود بلکه آنچه در روایات باب موجود است عنوان شیء وتجاوز و مانند این دو مورد است که نسبت به کلمه «الله» تعالی بعد از دخول در «اکبر» صادق است.
البته در خصوص این مورد اشکالی وجود دارد ناشی از این که: جریان قاعده، بعد از احراز عنوان صلات میباشد و با وجود چنین شکی اصلاً دخول آن در نماز هنوز محرز نیست. (تأمل فرمایید) و اگر ورود اشکال را این جا بپذیریم، این اشکال متعرض جریان قاعده در غیر این مورد نخواهد بود.
آری در اجرای قاعده در اجزای کلمه واحد بلکه کلمات متقارب مانند دو جزء تکبیرة الاحرام و موارد مشابه آن اشکال دیگری وجود دارد، و آن قوت انصراف اطلاقات از این مورد است بهویژه بعد از ملاحظه تعلیلهایی که در اطلاقات وارد شده است؛ زیرا صورت عمل معمولاً و به طور عادی به مجرد چنین زمان اندکی از ذهن مخفی نمیگردد. بنابراین در حق آن صدق نمیکند که گفته شود چنین شخصی در حرف اول متوجهتر است نسبت به حرف دوم! بلکه
گویاچنین شخصی هنوزدرمحل فعلی است که از آن نگذشته است با این توضیحات اخذ به اطلاق نسبت به این مورد جدا مشکل خواهد بود.
البته اگردرآیات سوره یافصلهای اذان واقامه به ویژه درآیات وفصلهایی که از هم فاصله زیاد دارد شک حاصل شده باشد، اخذ به اطلاق مذکور بعید نیست.
اکنون جای این سؤال باقی است که آیا قاعده تجاوز در اعمال مستقله مانند جایی که در اجزاء اعمال جاری میشد نیز جاری میگردد تا در نتیجه به تحقق
عمل مستقله بعد از تجاوز از محل آن یا بعد از دخول در عمل مستقلی بعد از آن حکم گردد؟ مثلاً اگر کسی داخل در نماز عصر شده و شک در این نماید که آیا نماز ظهر را به جا آورده است یا خیر؟ آیا میتوان حکم به تحقق صلات ظهر او نمود البته به مقتضای قاعده و نه از جهت شرطیت ترتب عصر بر نماز ظهر(1)بلکه
از ناحیه خود نماز ظهر به گونهای که اتیان نماز ظهر هر چند بعد از نماز عصر واجب نباشد؛ یا اینکه اتیان آن واجب است؟
برخی گفتهاند قاعده هم چنان که در مثل اقامه بعد از دخول در نماز - به جهت ورود نص - در آن جاری میگردد، هم چنان در مثل نماز ظهر در مثال مذکور ومشابه آن نیز جاری میشود. البته بنابر تعدد دو قاعده و این توهم که دلیل قاعده تجاوزبه اجزای نمازوآنچه مانندشرط برای نمازاست اختصاص دارد-هرچنداز جهت کمال نمازباشدمثل اذان واقامه -درغیراجزاء و شبه آن جاری نخواهد بود.
مطلب مناسب با تحقیق این است که قاعده در فرض مسأله جاری نیست هر چند قائل باشیم که دو قاعده یکی بوده و تحت عنوان واحدی که شامل جمیع ابواب باشد، داخل هستند چنانکه نظر ما نیز همین بود. به دلیل این که برای نماز ظهر دو اعتبار وجود دارد: یک اعتبار از ناحیه خود نماز واعتبار دیگر از ناحیه ترتب نماز بر آن. و موضوع «تجاوز» در فرض مسأله به اعتبار دوم صدق میکند؛ زیرا محل نماز ظهر از ناحیه اشتراط ترتب عصر بر آن با دخول در نماز عصر، میگذرد اما محل آن به اعتبار اول و فی نفسها تا آخر وقت یعنی تا غروب باقی
1) چنانکه این امر به باب اجزاء و شرایط رجوع میکند نه به مسأله قاعده تجاوز.
است و به همین جهت است که اگر کسی نماز ظهر را فراموش نموده و آن را بعد از نماز عصر بهیاد بیاورد واجب است آن را اتیان کند. به عبارت دیگر ترتیب، شرط صحت نمازعصراست نه صحت نمازظهربنابراین وقتی عنوان تجاوزبااین اعتباربرآن صدق نمیکند،چگونه میتوان گفت قاعده درحق آن جاری میگردد؟
آری، بعد از گذشتن وقت نماز ظهر و دخول در وقت بعدی، به مقتضای عموم این قاعده حکم به تحقق نماز ظهر میگردد هر چند دلیل دیگری که دلالت بر عدم اعتنای به شک بعد از وقت وجود نداشته باشد.
و پوشیده نیست که در اینجا فرقی بین اینکه قاعده اماره باشد یا اصل، وجود ندارد و سابقاً گذشت که اماره آثار واقع در خصوص مورد خود را ثابت میکند نه آثار نسبت به غیر از مورد خود را.
برای آگاهی بیشتر، به قسمت مورد بحث پیرامون اماره یا اصل عملی بودن قاعده مراجعه شود.
اشکالی در جریان قاعده هنگامی که در صحت مرکب مانند صلات و وضو شک شود و ریشه شک اخلال به بعضی از اجزاء و شرایط معتبر در آن باشدوجود ندارد.
اما آیا قاعده در موارد شک در صحت «جزء» نیز جاری است تا اگر در صحت قرائت یا رکوع از جهت اخلال به بعضی از شرایطی که در آنها معتبر است شک پیدا شد به مقتضای قاعده حکم به صحت آنها شود؟ یا اینکه قاعده مختص به شک در اصل وجود اجزاء بوده است چنانکه مورد احادیث باب نیز همین گونه بود و هنگام شک در صحت اجزاء جاری نمیگردد؟
حق این است که اگر ما قایل به اتحاد دو قاعده باشیم - چنانکه مختار ماست - اشکالی در اینکه حکم عمومیّت داشته و هم کل و هم جزء را شامل میگردد نیست. به دلیل این که بنابر پذیرش اتحاد دو قاعده، تعبیر حضرت: «کُلُّ مَا
شَکَکَتَ فِیهِ ممّا قَدْ مَضی» و موارد مشابه آن از اخبار باب، عمومیّت داشته و شامل شک در شیء بعد از فراغ و تجاوز از آن نیز میگردد بدون اینکه فرقی بین کل وجزء و هم چنین بین تجاوز از خود شیء (با احراز اصل وجود آن) و بین گذشتن از محل شیء (با شک در اصل وجود آن) وجود داشته باشد نهایتآ صدق تجاوز و مضی در اولی حقیقی و در ثانی با نوعی از عنایت و ادعا خواهد بود.
اما اگر قائل تغایر دو قاعده باشیم و قاعده تجاوز را مختص به اجزاء بدانیم هم چنان که قاعده فراغ را مختص به کل قرار دهیم، امر مشکل میشود البته از جهت ظهور اخبار قاعده تجاوز در شک در اصل وجود جزء نه از جهت صحت بعد از فراغ از وجود. هم چنان که گفته شده است قاعده مختص به اجزاء صلات بوده و در غیر آن جاری نمیباشد. دلیلی هم بر تعمیم در اینجا جز امور زیر وجود ندارد :
اول : شک در صحت جزء در واقع به شک در «وجود شیء صحیح» آن هم بر نحو کان تامه بازگشت دارد، در نتیجه عموم قاعده شامل آن نیز میگردد.
اما مطلب فوق بر مبنای مذکور خلاف ظاهر اخبار است؛ زیرا اخبار، ظاهر در شک دراصل وجودشیءازاصل واساس هستند نه وجود شیء به صفت صحت.
دوم : عموم قاعده هرچند در ابتدای نظر شامل مورد بحث ما نمیگردد، اما با تنقیح مناط شامل آن میشود؛ به جهت عدم خصوصیت در این فرد که در اصل وجود آن شک پیدا شده است.
بلکه حتی میتوان در مورد آن ادعای فحوا و اولویت قطعیه کرد؛ زیرا وقتی در اصل وجود جزء داخل در تحت قاعده شک پیدا شود، قطعاً و به طریق اولی واقرب، شک در صحت آن بعد از احراز وجود آن تحت قاعده قرار خواهد گرفت و این وجه بسیار نیکو و قابل پذیرش است.
سوم : این تعمیم به اصالة الصحة به فعل مسلم که رأساً و اصلاً به عنوان یک اصل مطرح است استناد داده شده و مدرک آن نیز ظهور حال مسلم قرار داده شود چنانکه فخر الدین ؛ در کتاب ایضاح میفرماید :
«والأصل فی فعل العاقل المکلّف الذی یقصد براءة ذمّته بفعل صحیح وهو یعلم الکیفیّة والکمیّة: الصحّة؛ اصل در فعل انسان عاقل مکلفی که به قصد برائت ذمهاش به فعل صحیحی اقدام میکند و از کیفیّت و کمیّت فعل آگاهی دارد، صحت است».(1)
این وجه را شیخ ما علّامه انصاری رحمة الله ذکر نموده و سپس به عموم تعلیل در فرمایش امام علیه السلام : «هَو حِینَ یَتَوضأ أَذْکَرُ مِنهِ حِینَ یَشُکُّ» استشهاد نموده است.(2)
گفتار ما : این مطلب در واقع به آنچه که ما مکررا به آن اشاره کردیم و گفتیم که اصالة الصحه هم چنان که در افعال غیر جاری است در افعال خود نیز جاری میباشد بازگشت دارد و از مواردی است که سیره عقلا در افعال و احتجاجاتشان بر آن جاری است. تعلیلی هم که بر این روایت و روایت محمد بن مسلم با عبارت: «کَانَ حِینَ انصَرفَ أَقربُ إِلی الحَقَّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ» وارد شده است در واقع به همین سیره عقلائیه اشاره دارد.
چنانکه گفتیم، اشکالی در جریان قاعده در اجزاء وجود ندارد؛ یا عموماً چنانکه نظر ما همین بود و یا در خصوص اجزاء نماز چنانکه مذهب بعضی اینگونه بود. اما در جریان قاعده در شرایط، کلام و اشکالی وجود دارد و هر مذهبی نظری را برگزیده است بدین ترتیب که :
برخی قائل شدهاند که اصلاً قاعده در شرایط به طور مطلق جاری نیست ومشروط لازم است اعاده شود هر چند بعد از فراغ از آن شک حاصل شود. در نتیجه واجب است که نماز بعد از فراغ از شرط مشکوک اعاده گردد. پس واجب است نماز بعد از فراغ و اتمام آن اگر در طهارت یا شبه آن که از شرایط نماز است شکی حاصل شود اعاده گردد. این قول را شیخ انصاری از بعضی علمای امامیه
بدون ذکر قائل آن نقل نموده است. البته این مذهب عجیبی است واصلاً وجهی برای آن نمیتوان قائل شد؛ زیرا در نصوص خاصی که دلالت بر عدم اعتنای به شک در نماز و در طهارت بعد از گذشتن وقت این دو دارند هیچگونه قصوری ندارد هم چنین نه در روایات مطلقه و نه از حیث فتوی.
برخی دیگر قائل به جریان قاعده در شرایط به طور مطلق هستند - تا آنجا که بعضی ازاین عده گفتهاندجریان قاعده در شرایط موجب احراز وجود شرط حتی نسبت به اعمال آتیه میگردد. در نتیجه تحصیل طهارت برای کسی که بعد از فراغ از نماز از ناحیه شک در طهارت، به شک میافتد حتی نسبت به نمازهای بعدی واجب نیست. این قول نیز صحیح نیست و توضیح فساد آن سابقاً گذشت.
برخی نیز قائل هستند که قاعده نسبت به خود عمل مشروط؛ یا به طور مطلق و یا در خصوص آنجایی که از مشروط به طور کلی فارغ شده باشد، جاری است اما در اثنای آن جاری نمیگردد.
تحقیق آن است که شرط دائماً از قبیل کیفیات یا حالاتی است که با مشروط مقارنت دارد خلاف آنچه که برخی از محققین در این مقام ذکر کرده و گفتهاند که شرط میتواند عمل مستقلی باشد که قبل از مشروط به جا آورده میشود مانند وضو بنابر آنچه که از آیه شریفه استفاده میگردد: «إذا قُمْتَ مِنَ الصَّلاةِ...»، زیرا این معنا خلاف مفهوم شرط است چنانکه شروط از قبیل حالات یا اوصاف وکیفیات مقارنه هستند که تقیید آنها داخل در مشروط است نه در خودشان وهمین فارق بین آنها و بین شرط و جزء میباشد.
اما در مورد وضو باید گفت: اگر ما قائل به این باشیم که خود وضو شرط است (نه طهارت حاصله از آن) در این صورت شرط حقیقی در مورد آن، این است که صلات متأخر از آن بوده و وضو صفت لاحقهای برای صلات باشد؛ زیرا در غیر این صورت فعل مستقلی که قبلاً یا بعدآ به جا آورده میشود اگر عناوینی مانند «تعقب» یا «لحوق» از آن انتزاع نشود که از اوصاف مقارنه برای مشروط به حساب میروند، معنایی برای اینکه آن عمل شرط باشد باقی نخواهد ماند.
اما شرط از ناحیه استقلالِ منشأ انتزاع در وجود خود یا عدم استقلال آن بر سه قسم است :
قسم اوّل : آنچه مستقل در وجود است اما تحصیل آن برای مجموع مشروط فقط قبل از مشروط امکانپذیر است؛ مثل طهارت که تحصیل آن برای مجموع نماز مگر در قبل از نماز امکان ندارد.
قسم دوم : آنچه مستقل در وجود است اما تحصیل آن در اثنای هر جزء امکانپذیر است مانند استقبال و ستر و موارد دیگر.
قسم سوم : آنچه در اصل وجودش مستقل نیست مانند موالات که از نسبت خاصی بین اجزای نماز انتزاع میگردد و مانند طهارت یا استقبال نیست که تحصیل آن ولو بدون نماز امکانپذیر باشد.
در تمامی این اقسام اگر شک بعد از اتمام کامل مشروط حاصل شود مانند اینکه بعد از تسلیم در برخی از اقسام مذکور در نماز شکی بهوجود بیاید، اشکالی در جریان قاعده در آن و حکم به صحت آن نیست. دلیل این مطلب نیز شمول اطلاقات ادله برای چنین مواردی در تمامی مبانی مذکور میباشد. البته واجب است شرط مشکوک برای اعمال آینده تحصیل گردد چنانکه در امر رابع بدین مطلب اشاره شد.
اما اگر شک در اثنای مشروط حاصل گردد، گفته شده است که در این مورد نیز اشکالی در جریان قاعده در قسم اول از اقسام مذکور وجود ندارد؛ زیرا مفروض در اینجا عدم امکان تحصیل شرط قبل از عمل است مگر در قبل از عمل، در نتیجه امری است که از آن تجاوز شده و داخل در غیر آن گردیده است.
اما این مطلب وقتی تمام است که قائل به شرطیت نفس وضو (مثلاً) باشیم واشکال موجود در این مبنا نیز گذشت و اما اگر قائل به شرطیت طهارت حاصله از وضو برای نماز باشیم، اجرای قاعده در آن مشکل خواهد بود. به دلیل آنکه مجرد عدم امکان تحصیل شرط قبل از عمل، دخلی در آنچه ما در صدد آن هستیم ندارد؛ زیرا مأمور به در حقیقت حالتی است که از آن حاصل شده و مقارن
با خود عمل است و آنچه قبل از عمل انجام پذیرفته در حقیقت از قبیل مقدمه آن بوده و مجرد وجود آن موجب صدق مضی و تجاوز از آن نمیگردد مگر با مسامحه، در نتیجه اجرای قاعده در این قسم جدآ مشکل است. اما در مورد قسم ثانی بعید نیست که قاعده در آن نسبت به اجزای سابقه جریان داشته باشد البته با نظر به اینکه تحصیل آن برای اجزای ذاتیه واجب است. در نتیجه اگر دراثنای نماز نسبت به استقبال قبله در بعضی از رکعات سابقه شک نماید با وجود اینکه در همین رکعتی که الان بدان مشغول است استقبال قبله دارد، میتوان به صحت نماز او حکم نمود و آن را داخل در این فرمایش دانست که: «کُلّ مَا شَکَکَتَ فِیهِ ممّا قَدْ مَضی فَامضِهِ کَمَا هُو» و چنانکه گذشت فرقی بین مرکب واجزای آن ازاین جهت نیست.
اما با این حال اشکالاتی به این مطلب وارد شده است از جمله اینکه : شرطیت استقبال و شبه آن نسبت به مجموع نماز امری «وحدانی» میباشند ومحل آن مجموع عمل است. بنابراین تا وقتی که نمازگزار مشغول به نماز است محل این شرط باقی است و از آن تجاوز نمیشود.
پاسخ این است که مثل چنین شرطی هرچند در مجموع نماز امر واحدی به شمار میرود، اما نسبت به هر جزئی از اجزای نماز منحل میگردد وداخل در عنوان «شیء» که در اخبار وارد شده میباشد. علاوه بر اینکه این اشکال وقتی موجه خواهد بود که قاعده نسبت به خود شرط مجزی دانسته شود. اما اگر قاعده نسبت به خود اجزای مشروط ملاحظه گردد، اصلاً وجهی برای چنین اشکالی در اجرای قاعده وجود ندارد.
اشکال دوم اینکه: شرائط دارای محل نیستند تا تجاوز از آن در مورد آنها صدق کند، بلکه از قبیل کیفیات و حالاتی هستند که بر اجزاء عارض میگردند وتجاوز از آنها امری عرضی است که به تجاوز از اجزاء حاصل میگردد نه امری حقیقی. در نتیجه اجرای قاعده در آنها ممکن نخواهد بود.
در پاسخ این اشکال باید گفت :
اوّلاً: تجاوز از شرط به تبع تجاوز از محل - یعنی اجزاء - میباشد و به تنهایی در صدق عنوان تجاوز از آن کافی است و این به خودی خود مصداق تجاوز حقیقی است نه مجازی و مسامحهای. در نتیجه تسترّ یا استقبال - که مقارن با قرائت میباشند - اموری هستند که بعد از دخول در رکوع به طور حقیقی از آنها تجاوز حاصل میشود.
ثانیاً: این اشکال مانند اشکال سابق وقتی موجه است که خود شرط را مورد قاعده قرار دهیم. امّا اگر اجزاء مورد قاعده قرار بگیرند، از جهت شک در صحت و تمامیت آن، آن هم بعد از فراغ یا بعد از تجاوز از محل آن، دیگر موردی برای اشکال مذکور باقی نخواهد بود. به دلیل این که شک در صحت جزء مانند شک در اصل وجود جزء بوده و مشمول عمومات قاعده میباشد.
اما در مورد قسم سوم باید گفت: اجرای قاعده تجاوز در آنها مشکل است؛ زیرا موالات مثلاً امری است که از نسبت خاصی بین اجزای نماز انتزاع میگرددو چیزی نیست که به خودی خود تجاوز از آن صورت پیدا کند. به همین جهت انصراف اطلاقات از این مورد جدآ قوی است و نمیتوان گفت موالات بین آیات حمد امری است که از آن تجاوز شده و داخل در دیگری میشویم. امابا این حال مانعی از اجرای قاعده نسبت به خود حمد و سوره یااجزای دیگر بعد از تجاوز از آنها و شک در صحت از ناحیه موالات در آنهاوجود ندارد.
مطلب باقی مانده دراینجااین است که برخی برای قول به تفصیل شک دروضو بعد از فراغ از نماز و شک در وضو در اثنای نماز، به روایتی استشهاد کردهاند که علی بن جعفر از برادر بزرگوارش حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نقل میکند :
«قَالَ: سَألتُهُ عَنْ رَجُلٍ یَکُونُ عَلی وُضُوءٍ وَیَشُکُّ تَوضأَ أَم لا؟ قَالَ: إذا ذَکَرَ وَهُوَ فِی صَلاتِهِ انصَرفَ فَتَوضأَ وَأَعادَها، وَإنْ ذَکَرَ وَقَدْ فَرَغَ مِنْ صَلاتِهِ أَجزَأهُ ذَلِکَ؛ از حضرت در مورد مردی که وضو داشته و بعد شک میکند که آیا بر وضوی خودش باقی است یا خیر سؤال کردم؟ حضرت فرمودند: اگر در اثنای نماز به یادش آمد نماز
را ترک میکند و وضو میگیرد و نماز را اعاده میکند. اما اگر بعد از فراغ از نماز به یادش آمد همان نماز برایش کافی است».(1)
البته بنابراین که مورد سؤال این باشد که چنین شخصی به اعتقاد خویش بر وضو بوده و سپس در وضو شک میکند.
امااین اشکال دراستشهاد واستدلال فوق وارد است که اظهر در معنای روایت این است که شخص در زمانی وضو داشته سپس در زمان بعد از آن در وضو شک میکنددرنتیجه اینجامجرای استصحاب بوده وموردی برای قاعده فراغ نمیباشد. بنابراین، این حکم یا حمل بر استصحاب میگردد - چنانکه صاحب وسائل این کار را کرده - و یا اینکه به جهت معارضه آن با اخبار استصحاب، رد میشود.
ظاهرآ اختلافی بین علما در عدم جریان قاعده تجاوز در اجزای وضو هنگامی که انسان از یک جزء به جزء دیگر منتقل شده و هنوز از تمام وضو فارغ نگردیده است وجود ندارد و برخی از بزرگان ادعای اجماع در این حکم کردهاند و چه بسا نقل اجماع در این مورد مستفیض باشد. اما آنچه از مشهور بر میآید الحاق غسل به وضو در این حکم است چنانکه از طهارت علامه ما شیخ انصاری رحمة الله حکایت شده و هم چنین از جماعتی از پیشوایان فقه مانند علّامه وشهیدین ومحقق ثانی و علّامه طباطبایی (قدس اله تعالی اسرارهم) نسبت به این مسأله تصریح گردیده است و از برخی دیگر اینگونه روایت شده که نسبت به الحاق تیمم به دو مورد وضو و غسل نص داریم.
آنچه گذشت حال مسأله از جهت فتاوای بزرگان بود و ظاهرآ اصل در این فتاوا روایتی است که زراره از حضرت ابی جعفر امام باقر علیه السلام نقل میکند :
«إِذاکُنتَ قَاعِداًعَلی وُضُوئِکَ فَلَم تَدرِأَغسَلتَ ذَرَاعَیکَ أَمْ لافَأَعِد عَلَیهِما وَعَلی جَمِیعِ مَا شَکَکَتَ فِیهِ إِنّکَ لَم تَغسِلْهُ أَو تَمسَحْهُ، مِمّا سمّی اللهُ؛ مَادُمتَ فِی حَالِ الوُضُوءِ فَإِذا
1) وسائلالشیعه، ج 1، ابواب الوضو، باب 44، ح 2.
قُمتَ مِنْ الوُضُوءِوَفَرَغتَ مِنهُ،وَقَدْصِرتَ فِی حَالٍ أخری فِی الصَّلاةِ أَوفِی غَیرِها،فَشَکَکَتَ
فِی بَعضِ مَا سمّی اللهُ مِمَّا أَوجبَ اللهُ عَلَیکَ فِیهِ وُضُوئَهُ لا شَیء عَلَیکَ فِیهِ؛ اگر نشستی که وضو بگیری وندانستی دستانت را شستی یانه؟ آنهارا بشوی و اگر در شستن یا مسح هر عضوی از اعضای وضو - که خداوند مقرر فرموده - شک کردی و در حال وضو بودی آن را اعاده کن. امااگرازوضوفارغ شدی وبه حال دیگر درآمدی مثلا مشغول نماز یا کار دیگری شدی ودر برخی از موارد وضو که خداوند بر تو واجب کرده و وضو را بر تو لازم دانسته شک کردی، چیزی بر تو نیست».(1)
این روایت در وجوب اعتنای به شک و به جا آوردن جزء مشکوک - مادامی که مشغول به وضو هستیم - صراحت دارد. هم چنین تصریح دارد که عدم اعتنای به شک مختص به حالت فراغ از وضو بلکه حالت دخول در حال دیگری غیر از وضو است. اما چنانکه در امر خامس گذشت این مطلب در حقیقت از قبیل قید نیست. مؤید این گفته نیز روایت بکیر بن اعین میباشد: «قُلتُ لَهُ: الرَّجُلُ یَشُکُّ بَعدَ مَا یَتَوضأ؟ قَالَ: هُو حِینَ یَتَوضأ أَذکَرُ مِنهُ حِینَ یَشُکُّ».(2)
روایت فوق ظاهر است در اینکه انسان در حال وضو متوجهتر است و به جهت همین توجه بیشتری که در حین وضو دارد بر او واجب است مادامی که مشغول وضو هست به شکش اعتنا نماید. اما با این حال در دلالت روایت تأمل وجود دارد؛ زیرا روایت ناظر به صورت شک در بعضی از اجزای وضو بعد از انتقال از آن به جزء دیگر نیست. برای مطلب فوق به روایت سومی نیز استدلال شده که ما آن را سابقآ ذکر کردیم و آن روایتی است که ابن ابی یعفور از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«إِذا شَکَکَتَ فِی شَیءٍ مِنَ الوُضُوءِ وَقَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ فَلَیسَ شَکُّکَ بِشیءٍ إِنّما الشَّکُّ إِذا کُنتَ فِی شَیءٍ لَم تَجِزْهُ».(3)
البته بنابر اینکه ضمیر در غیره به وضو رجوع نماید و در نتیجه به مقتضای مفهومش دلالت بر وجوب اعتنای به شک میکند مادامی که شخص اشتغال به وضو دارد.
اما سابقآ گذشت که رجوع ضمیر «غیره» به وضو با قطع نظر از سایر اخبار باب و قطع نظر از اجماعی که در مسأله بر آن ادعا شده است، معلوم نیست. بلکه ظاهر آن است که ضمیر به «شیء مشکوک» رجوع مینماید آن هم بهواسطه وجود قرینه اطلاقی که در ذیل روایت وارد شده و دلالت دارد بر اینکه هر شیءای چه - کل و چه جزء - که از آن تجاوز گردد و داخل در غیر آن گردد باید از آن گذشت ونسبت به شک در آن نبایستی اعتنا نمود.
مؤید این مطلب ورود عین همین تعبیر در باب جواز صلات در روایت زراره و روایت اسماعیل بن جابر است و اینکه در آنجا مراد غیر از تجاوز از جزء مشکوک و دخول در سایر اجزاء نمیباشد. در نتیجه استدلال به این حدیث به خودی خود مشکل است بلکه چه بسا در ابتدای نظر بر خلاف مقصود دلالت بیشتری داشته باشد!
ممکن است برای مطلب فوق به روایت ابی یحیی الواسطی از بعضی از اصحاب از ابی عبد الله علیه السلام استدلال شود که میگوید :
«قُلتُ: جُعِلتُ فِداکَ أغسِلُ وَجهیَ ثُمَّ أغسِلُ یَدیَّ، وَیُشَکِّکنُی الشَّیطانُ أَنّی لَم أغسِلْ ذِراعیَ وَیَدَیَ، قَالَ: إِذا وَجَدْتَ بَردَ المَاءِ عَلی ذِراعِکَ فَلا تُعِد؛ به حضرت عرض کردم: فدایت شوم! صورتم را شستم سپس دستانم را نیز شستم. آنگاه شیطان مرا به شک انداخت که من ذراع و دستانم را نشستم. حضرت فرمود: اگر خنکی آب را بر ذراع حس میکنی وضو را اعاده نکن».(1)
با توجه به این روایت اگر مجرد تجاوز از یک جزء در وضو در عدم اعتنای به شک نسبت به آن کافی بود دیگر نسبت به تحصیل اماره قطعیه یا ظنیه بر شستن
1) وسائلالشیعه، ج 1، ابواب الوضو، باب 42، ح 4.
ذراع (یعنی حس کردن خنکی آب بر آن) احتجاج نمیشد بلکه مجرد تجاوز از آن کافی میبود. لکن آنچه از روایت ظاهر میگردد این است که شک در حال اشتغال به شستن دست حاصل شده و منشأ شک وسوسهای است که در افعال وضو بهوجود آمده است چنانکه تعبیر روای به این نکته که: «یُشَکّکنُیَ الشّیطانُ» نیز شاهد بر همین مطلب است. در نتیجه باید گفت روایت بیگانه از مقصود ومراد ماست.
بنابراین آنچه از سنّت بر این حکم دلالت میکند و دلالت آن نیز ظاهر است منحصر در روایت زراره است. از شیخ بزرگوار ما علامه انصاری رحمة الله شگفت است که در رساله خویش به ورود اخبار فراوانی در اینجا تصریح نمودهاند که تخصیص زننده قاعده میباشد! به راستی این اخبار فراوان کجا هستند؟! در هر حال روایت زراره که بوسیله فتاوای اصحاب مورد تأیید قرار گرفته در اثبات این حکم کافی است. آنچه گذشت نسبت به وضو بود اما بعید نیست که تیمم بدل از وضو نیز به جهت اقتضای بدلیت، همین حکم را داشته باشد اما باید توجه داشت که این مسأله مختص به جایی است که تیمم بدل از وضو باشد.
اما در غسل و تیمم بدل از غسل، دلیلی بر استثنای این دو مورد پیدا نکردیم وخروج این دو از اخبار عامی که دلالت بر قاعده دارند مانند اثبات اجماع بر این دو مورد به نحوی که حجت باشد جدآ مشکل است. البته گفته شده است که این دو مورد در ذیل روایت ابی یعفور که اخیرا ذکر شد و در آن آمده بود: «إِنّما الشَّکُّ إِذا کُنتَ فِی شَیءٍ لَم تَجِزْهُ» داخل میگردد، اما چنانکه گذشت این روایت از آنچه ما در صدد آن هستیم بیگانه است. بنابراین اگر بتوان حکم را در این دو بهواسطه بعضی از اعتباراتی که در آینده ذکر خواهد شد اثبات کرد، به مراد خود رسیدهایم و الا شمول اطلاقات برای این دو مورد بعید نیست و در هر حال طریق احتیاط در مورد این دو وسیعتر است. (تأمل فرمایید)
خلاصه آنچه ذکر شد این است که طهارات سه گانه - همه آنها یا بعضی از
آنها - از تحت قاعده خارج هستند. اما کلامی که در اینجا باقی است در وجه خروج آنهاست با اینکه در ابتدای امر هیچ تفاوتی بین آنها و بین سایر مرکبات شرعیه مثل حج و صلات دیده نمیشود.
آیا این خروج تعبد محض است؟ یا آنکه فارقی بین سایر مرکبات شرعیه وجود دارد؟ در پاسخ این سؤال هرکدام از آن بزرگان مذهبی اختیار کردهاند :
محقق نائینی رحمة الله بر آن است که خروج طهارات بهواسطه تخصص است به دلیل آنچه قبلاً گذشت که بنا بر نظر ایشان آن عمومات تنها دلالت بر قاعده فراغ نسبت به مجموع عمل میکنند و هیچ گونه دلالتی نسبت به اجزاء ندارند. اخباری نیز که در حکم تجاوز از اجزاء صلات وارد شدهاند حاکم بر عمومات هستند و دلالت بر این میکنند که اجزای صلات نازل به منزله اعمال مستقله تامه میباشند و از آن جهت که دلیل حاکم مختص به باب اجزاء نماز است، غیر از مورد دلیل به حکم اصل از تحت آن خارج میگردد.
فساد مبنای ایشان قبلاً ذکر شد و اثبات گردید که ادله قاعده عام بوده و هم شامل جزء میگردد و هم شامل کل.
سیاق اخبار تجاوز نیز در اجزای صلات، همسیاق دیگر عمومات هستند ودر نتیجه در آنها دلالتی بر تنزیل و حکومت وجود نداشته بلکه همگی اشاره به یک معنای واحدی دارند و اینگونه نیست که عرف از بعضی از آنها چیزی بفهمد که از بعض دیگر متوجه نمیگردد.
شیخ بزرگوار ما علّامه انصاری رحمة الله میفرماید :
خروج اجزای افعال وضو و مانند آن از قاعده تجاوز از باب تخصیص است؛ زیرا وضو در نظر شارع فعل واحدی است که وحدتش به جهت وحدت مسبب آن است. شارع امر واحد غیر قابل تبعیضی را که همان طهارت است طلب نموده و هر فعلی از آن را به طور جداگانه به عنوان یک شیء ملاحظه نکرده است... با این توضیح تعارض بین روایت ابن ابییعفور: «إِذا شَکَّکتَ فِی شَیءٍ مِنَ الوُضُوءِ وَقَدْ دَخَلْتَ فِی غَیرِهِ فَلَیسَ شَکُّکَ بِشیءٍ إِنّما الشَّکُّ إِذا کُنتَ فِی شَیءٍ لَم تَجِزْهُ» که
دلالت بر اعتنای به شک در اثنای وضو دارد و بین اخباری که سابقآ ذکر شد ودلالت بر عدم اعتنا به مثل چنین شکی داشت مرتفع میگردد.
هم چنین تنافی که بین صدر و ذیل همین حدیث به نظر میرسد برطرف میگردد و اگر وضو در نظر شارع فعل واحدی باشد هردو اشکال مرتفع میگردد و حکم وضو مخالف با قاعده نخواهد بود. با همین مبنا حکم مشهور به الحاق غسل و تیمم به وضو موجه میگردد و در غیر این صورت ظاهرآ هیچ وجهی برای این حکم وجود نخواهد داشت.(1)
اما به روشنی معلوم است که وحدت مسبب (طهارت) هرگز موجب این نیست که سبب به عنوان امر واحدی لحاظ گردد؛ زیرا اگر اینگونه باشد باید مثل آن در نماز و غیر نماز هم جاری گردد. چرا که در آنجا نیز میتوان گفت مطلوب از آنها نیز امر واحدی است. (تأمل فرمایید) بالجمله التزام به لوازم توجیه مذکور امر مشکلی است به اندازهای که گمان نمیشود خود آن بزرگوار ملتزم به آن باشد. علاوه بر اینکه اصلا الحاق غسل به وضو - چنانکه گذشت - معلوم نیست. اولی آن است که گفته شود - با توجه به اینکه حکم وضو از باب تخصیص به دلیل خاصی که در مسأله وارد شده است میباشد - وجه در چنین حکمی شاید از باب این باشد که اجزای وضو در زمان کوتاهی که غالبآ غفلت ازآن صورت نمیگیرد اتیان میگردد و معمولاً به طور عادی صورت عمل وضو با گذشت این مقدار کم از زمان از ذهن مخفی نمیشود. در نتیجه ملاک قاعدهای که در روایات باب بدان تصریح شده بود یعنی «متوجهتر بودن» در حال فعل نسبت به حال شک، غالبآ در مورد اجزای وضو مفقود است به خلاف جایی که از وضو فارغ شده و منتقل به حال دیگری شویم که در این صورت محو شدن صورت عمل وضو از ذهن و فراموشی کیفیت عمل در آن امر قریب وامکان پذیری است و چه بسا سیره عقلائیه بر عدم اعتنای به شک بعد ازاتمام وتجاوز از عمل جاری نیز در امثال این مقام جاری نباشد.
1) فرائد الاصول، ج 3، ص 337.
آنچه گذشت نهایت مطلبی بودکه دروجه خروج وضووشبه آن ازعموم قاعده میتوان ذکر کرد. اگر با تمامی این اوصاف این مطلب نیز پذیرفته نشود واشکال در تفسیر این استثنا و توجیه آن بر حال خود باقی بماند، باز هم ضرری به اصل حکم نمیرساندبلکه چارهای نیست جزاینکه حکم رابرتعبدمحض حمل نماییم چنانکه نظایر آن در احکام شرع بسیار است. از آنچه ذکر شد راه دیگری برای تعمیم حکم وضو و اجرای آن در تیمم و غسل پیدا میشود. (تأمل فرمایید)
شک در عمل بعد از فراغ و تجاوز بر سه قسم قابل تصوّر است :
شک با علم به این باشد که حین عمل متوجه آن بوده و از صحت آن آگاهی داشته اما احتمال میدهد در اعتقاد به آن دچار خطا شده باشد و آن را بر خلاف آنچه مأمور بدان بوده اتیان کرده است.
شک در این پیدا شده که آیا اصلاً متوجه انجام عمل بوده یا از آن غافل بودهاست؟ در نتیجه همان طور که احتمال غفلت میدهد به همان اندازه هم احتمال توجه میدهد و در نتیجه دچار شک میگردد.
با علم به اینکه غافل محض بوده است، احتمال میدهد که مأمور به را از باب تصادف و اتفاق اتیان کرده باشد. مانند کسی که میداند انگشترش را در هنگام وضو جا به جا نکرده اما احتمال میدهد که به طور اتفاقی زیر انگشتر شسته شده باشد.
اشکالی در جریان قاعده در دو صورت اول وجود ندارد. اما کلام در شمول اطلاقات ادله برای مورد سوم است چرا که گفته شد اطلاقات شامل آن نمیگردد با این دلیل که تعلیل وارد در فرمایش حضرت: «هُوَ حِینَ یَتَوضأ أَذکَرُ مِنهُ حِینَ یَشُکُّ» برتخصیص حکم به مورداحتمالِ توجه دلالت میکند.هرچندعنوان سؤال عام است، اما از جهت دیگر میتوان گفت که سؤال شامل آن هم میگردد چون تعلیل مذکور از قبیل حکمت برای حکم است نه علت برای آن تا مخصص باشد.
بنابر تحقیق، قول اول درست است البته نه تنها به دلیل تعلیل وارده در روایت مذکور و روایت دیگری از محمد بن مسلم: «کَانَ حِینَ انصَرفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ» که ظهور در آن دارد، بلکه بدین جهت که اطلاقات به خودی خود قاصر از شمول قسم سوم بوده و از آن انصراف دارند. بهویژه با توجه به این که قاعده از امارات بوده و از باب غلبه ذکر است، پس این ملاک در غیر صورت علم به عدم ذکر موجود خواهد بود.
علاوه بر اینکه - چنان که گذشت - حکم شارع به حجیت قاعده تجاوز وفراغ، تأسیسی نبوده بلکه امضایی است بر آنچه شیوه و سیره عقلا در حکم به صحت بعد از فراغ و تجاوز از عمل بدان تعلق دارد(1)و واضح است که بنای عقلا
بر حکم به صحت در صورت غفلت محض هرگز استقرار نمییابد. بنابراین چارهای نیست که نسبت به بطلان عمل در این صورت و اعاده آن به مقتضای قاعده اشتغال حکم کنیم مگر اینکه دلیل دیگری بر صحت آن اقامه گردد.
در اینجا توجه به چند نکته لازم است :
1) چه بسا مطلب در جمیع امارات شرعیه همینگونه باشد یعنی تأسیس جدیدی بر خلاف آنچه بنای عقلابر آن استقرار یافته نیست.
درچنین حالتی اگربهطورتصادف واتفاق روبه قبله ایستاده باشدازناحیه «ذکر و توجه در حین عمل» نخواهد بود؛ زیرا مفروض آن است که چنین شخصی علم دارد به اینکه حین عمل متوجه نبوده بلکه از باب تصادف و اتفاق بوده است.
این مورد از قبیل شک در انطباق «مأمور به» بر «مأتی به» نیست چنانکه محقق نائینی رحمة الله آن را در امر خامس از امور این مسأله ذکر نموده است. بلکه مطلب از قبیل انطباق «مأتی به» بر «مأمور به» از باب تصادف و اتفاق هنگام غفلت میباشد.
اما تعجب از ایشان این است که این مورد را از همان باب قرار داده و برای آن و امثال آن بابی مستقلی در نظر گرفته است. کلام ایشان در این مقام خالی از تشویش و اضطراب نیست. (بدانجا رجوع فرمایید)
نکته دوم : مراد از غفلت در اینجا، غفلت محضه است یعنی بی خبری مطلق از عمل هنگام ادای آن - اجمالاً و تفصیلاً - مانند مسأله انگشتر در وضو که مفروض در آن بی خبری از شستن زیر آن به طور مطلق است - اجمالاً و تفصیلاً - بنابراین احتمال صحت در این مورد فقط از باب تصادف و اتفاق خواهد بود.
اما اگر اجمالا کیفیت عمل در نفس به سبب تکرار و یا عادت مرتکز باشد، هم چنان که در افعال صلات و وضو و غیر از این دو مورد از عبادات یومیه، همین گونه است به گونهای که گاهی اوقات این افعال را پی در پی به صورت شرعی خودشان اتیان میکند اما نسبت به آنها به طور تفصیل در غفلت است. این مورد هرگز از موارد غفلت به حساب نمیآید بلکه قطعاً نوعی از تذکر و توجه در آن وجود دارد چنانکه سابقاً توضیح آن گذشت. اگر اینگونه نباشد باید گفت توجه تفصیلی برای بسیاری از مردم در گفتار و کردار و عبادات و دیگر کارهایشان حاصل نمیگردد، در نتیجه تعلیل به غلبه ذکر حین عمل، نسبت به عموم مردم صحیح نخواهد بود.
نکته سوم : شیخ علّامه ما شیخ انصاری رحمة الله در این مقام میفرماید: فرقی بین اینکه محتمل در اینجا ترک جزء از روی نسیان باشد یا ترک آن عمدآ وجود ندارد و تعلیل مذکور: «هُوَ حینَ یَتوضأ...» به ضمیمه کبری که ذکر گردید: «هُو أَنّ
القَاصدَ لِفعلٍ لا یَترُکُهُ عَمداً» دلالت بر نفی هردو احتمال میکند.(1)
اما این کلام از آن بزرگوار؛ عجیب است؛ زیرا وقتی عاقلی قصد انجام کاری میکند در حالی که از شرایط و اجزاء آن آگاهی دارد، هرگز احتمال نمیرود که جزئی را عمدآ ترک کند و این در واقع همان مراد از کبرای مذکور است. نه اینکه در حق او این احتمال میرود که جزئی را عمدآ ترک کند امّا احتمال این ترک عمدی از روی تعبد و یا از باب غلبه منتفی باشد، چنانکه ترک آن از روی نسیان از همین باب بود.
حاصل آنکه اگر احتمال ترک اجزاء از روی عمد داده شود، بلا اشکال اصلاً قاعده در مورد آن جاری نخواهد بود؛ زیرا رافعی برای این احتمال وجود ندارد و مصححی برای چنین عملی که جزئی از آن عمدآ ترک شده باقی نیست. در نتیجه فرمایش ایشان که: «فرقی بین اینکه محتمل این باشد که جزء نسیانآ ترک شود یا عمدآ وجود ندارد». وجهی ندارد.
اشکالی در جریان قاعده در شبهات موضوعیه نیست بلکه این مورد، قدر متیقن از قاعده است که در بسیاری از روایات بدان تصریح شده؛ زیرا واضح است هرکدام از روایات که مشتمل بر ذکر صغری برای این قاعده کلیه هستند، همان صغری از قبیل شبهات موضوعیه است و آن مقداری که عام هستند، قدر متیقن به حساب میآیند.
اما اشکال در جریان قاعده در شبهات حکمیّه است که حق، عدم جریان قاعده در آن میباشد؛ زیرا شک از ناحیه حکم در اینجا بر دو وجه زیر قابل تصور است که در هر دو مورد قاعده جاری نمیگردد :
وجه اوّل :صورت عمل نزدفاعل محفوظ است اماعملش مستندبه حجتشرعی
1) فرائد الاصول، ج 3، ص 344.
از ناحیه اجتهاد یا تقلید نیست. مانند کسی که میداند نمازی را با این سوره خوانده و این کار از روی جهل او به حکم یا غفلت او میباشد. سپس بعد از فراغ از نماز، در صحت نمازش از جهت شک در حکم شرعی آن به شک میافتد واینکه آیا سوره جزء نماز است یا نه و راهی برای احراز حکم مسأله از طریق اجتهاد یا تقلید برای او وجود ندارد. در این صورت اگر گفته شود که قاعده در این مورد جاری نیست،واجب است که به جهت اشتغال ذمه،احتیاطآنمازرا اعاده کند اما در غیر این صورت محکوم به صحت بوده و اعاده بر او واجب نیست.
البته حق، عدم جواز تمسک به قاعده در این مورد است؛ زیرا ظهور اخبار باب در مورد شک در کیفیت وجود خارجی عمل میباشد. بنابراین آنچه در روایات گفته شده که: «رَجُلٌ شَکَّ فِی الرُّکُوعِ أو السُّجُودِ أَو الوضُوءِ» ظاهر است در این که شک او در کیفیت اتیان عمل است بعد از احراز حکم آن، نه اینکه بعد از احراز کیفیت وقوع عمل در حکم آن شک پیدا کرده؛ زیرا واضح است که در اینجا ملاک آگاهتر بودن وجود ندارد و این در صورتی است که صورت عمل محفوظ بوده اما خود عمل از روی جهل به حکم انجام پذیرفته باشد.
از همین جا وضعیت موردی که صورت عمل نزد فاعل محفوظ نیست معلوم میگردد. مثلا کسی نسبت به حکم جاهل بوده اما بعد از گذشت مدتی از زمان چون صورت عمل در ذهن او محفوظ نمانده، در مطابقت اعمال خویش با آنچه مأمور به واقعی شک میکند. روشن است که این مورد از محل بحث خارج بوده و در شبهات موضوعیه داخل است هرچند با نظر به اینکه عمل او مستند به جهل و غفلت میباشد جریان قاعده در آن نیز ممنوع است. البته ظاهرآ محقق نائینی رحمة الله خلاف این نظر را دارند و آن را از اقسام شبهه حکمیه دانستهاند.
وجه دوم : اینکه صورت عمل نزد او محفوظ است - مانند کسی که میداند نماز را بدون سوره خوانده است - اما عمل او مستند به حجت شرعی از اجتهاد یا تقلید بوده است. سپس بعد از فراغ از نماز در صحت و فساد نماز خویش از
جهت زوال رأی خود یا رأی مجتهدی که از وی تقلید میکند و تردد در حکم مسئله - بدون علم به فساد آن - به شک میافتد.
جریان قاعده در این صورت هرچند اقرب از مورد قبلی است، اما حق آن است که قاعده در این مورد نیز جاری نیست. بهدلیل آنچه که در صورت سابق گذشت. (مراجعه کنید و به خوبی تدبر فرمایید)
تردیدی نیست که مورد قاعده تجاوز و فراغ شک حاصل بعد از عمل است. بنابراین اگر شک، قبل از عمل موجود بوده اما فاعل از آن غافل باشد و داخل در عمل گردد سپس بعد از فراغ از عمل متذکر آن گردد و در صحت یا فساد عمل شک کند، تمسک به این قاعده در حق او جایز نیست هرچند قائل به جریان قاعده در مورد غفلت باشیم. این مورد مانند کسی است که قبل از نماز در طهارت خویش شک میکند و حالت سابقه او نیز حدث است. وی با علم به عدم تحصیل طهارت بعد از شکی که کرده بود، دچار غفلت شده وداخل در نماز میگردد سپس سلام داده و پس از سلام متوجّه آنچه بر او گذشته میگردد و شک میکند که آیا با طهارت نماز خواند یا بدون آن. در این حالت برای چنین شخصی واجب است که تحصیل طهارت نموده و نماز را اعاده کند.
بنابر مختار ما که قاعده را در موارد غفلت جاری نمیدانیم مطلب واضح است؛ زیرا مفروض در این مسأله غفلت شخص از تحصیل شرایط قبل از نماز است با وجوب طهارت بر او طبق حکم ظاهری شرعی که مقتضای استصحاب است. در نتیجه چنین شخصی اصلاً داخل در مفهوم عبارت: «هُوَ حِینَ یَتَوضأ أَذکِرُ» یا: «کَانَ حِینَ انصَرفَ أَقربُ إِلی الحَقِّ مِنهُ بَعدَ ذَلِکَ» نمیگردد و اگر متوجه وذاکر بود، قطعاً اقدام بر این عمل نمیکرد.
به عبارت دیگر مورد قاعده جایی است که احتمال توجه، منشأ برای احتمال دقت در صحت عمل و حصول شرایط آن باشد. اما در اینجا اگر چنین کسی
متوجه و ذاکر باشد، عمل او طبق حکم ظاهری شرع که مقتضای استصحاب است، قطعآ محکوم به فساد خواهد بود.
اما بنابر جریان قاعده در موارد غفلت نیز قطعاً همین گونه است البته نه تنها به خاطر اینکه اخبار باب مانند: «الرَّجُلُ یَشُکُّ بَعدَ مَا یَتَوضأ» یا: «شَکَّ فِی الرُّکُوعِ بَعدَ مَا سَجَدَ» و امثال آن ظهور در این دارند که شک باید بعد از فراغ از عمل یا تجاوز آن باشد، بلکه بهدلیل اینکه مجرای قاعده مربوط به جایی است که عمل مبنی بر صحت باشد، هر چند طبق حکم ظاهری شرعی. بنابراین وقتی عملی از اول امر مبنی بر فساد بوده و طبق حکم ظاهری شرعی محکوم به بطلان است، هرگز نمیتوان بعد از حکم به فساد بوسیله این قاعده، آن را تصحیح نمود. مقام مورد بحث نیز از همین قبیل است چنانکه صلات در فرض مسأله از اولین لحظات وجود آن به حکم استصحاب حدث محکوم به فساد است، هرچند نمازگزار هنگام شروع از این حکم به جهت غفلت یا نسیانی که دارد غافل باشد. در نتیجه چگونه میتوان حکم به صحت چنین عملی بعد از فراغ از آن نمود و آیا به راستی هیچ خردمندی راضی به چنین حکمی میگردد؟!
آنچه گذشت تمام بحث در قاعده تجاوز و فراغ بود.
الحمد لله أولاً وآخرآ وظاهرآ وباطنآ.
از قواعد مشهوری که در بسیاری از ابواب فقه بدان تمسک میگردد و تمامی احکام معاملات دائرمدار آن هستند قاعده «ید» است که محور اصلی بحث معاملات بوده و گرههای موجود در این بحث بوسیله آن گشوده میشود.
توضیح بیشتر آن ان شاء الله در آینده خواهد آمد که مراد ما از «ید» تنها خصوص ید ملکیت نیست بلکه ما از «ید و استیلاء» به مفهوم عام آن بحث خواهیم کرد که شامل ید مالک؛ مستأجر؛ متولی اوقاف؛ مستعیر؛ ودعی و موارد مشابه میگردد. کیفیت سلطه و استیلاء بر اموال و منافع متفاوت است و به همین ترتیب احکامی که بر آنها بار میشود نیز مختلف خواهد بود. در نتیجه بحث تنها بر دلالت ید بر ملک دور نمیزند بلکه هم آن را و هم موارد دیگر را شامل میگردد. کلام در این قاعده در ده مقام مورد بحث و بررسی قرار میگیرد که ذیلاً به عناوین آنها اشاره میشود :
مقام اول : مدرک قاعده.
مقام دوم : قاعده از امارات است یا اصول عملیه؟
مقام سوم : ید بوسیله چه چیزهایی تحقق پیدا میکند؟
مقام چهارم : آیا وقتی متعلق ید از مواردی باشد که فروش آن جز با مجوز خاصی جایز نیست مانند وقف، باز هم حجت است؟
مقام پنجم : آیا اگر ید اوّلاً حادث شود نه به عنوان ملکیت، باز هم حجت است؟
مقام ششم : آیا ید «بر منافع و اعیان» هر دو مستقر است؟
مقام هفتم : آیا شهادت بر ملکیّت به مجرد ید جایز است؟
مقام هشتم : آیا ید برای صاحبش نیز حجت است؟
مقام نهم : عدم حجیّت ید سارق و مشابه آن.
مقام دهم : حجیت ید در دعاوی مگر جایی که استثنا شده است.
حجیت دلالت یدبرملک -بهطوراجمال -قطعی است وعلمای فریقین وتمامی مسلمین بلکه همه عقلاازادیان ومذاهب وغیر آنان بر همین مطلب اجماع دارند.
این حکم - اجمالا - از ضروریات دین به شمار میرود اما با این حال ما از بررسی ادله آن ناگزیریم تا بتوانیم در رفع شکهایی که در محدوده آن بهوجود میآید به آن رجوع کنیم و هنگامی که بحث در فروع قاعده و جزئیات آن مطرح میگردد با خیال راحت پیرامون آن به گفتگو بپردازیم.
بنابراین در پیگیری مطلب از خدای متعال استمداد توفیق و هدایت نموده، وبحث را اینگونه ادامه میدهیم که برای این حکم یعنی حجت بودن ید بر ملک امور زیر دلالت دارند :
دلیل اوّل :
اجماع علمای شیعه واهل سنت بلکه ضرورت دین از مهمترین ادلهی این قاعده است.
اما در استناد به اجماع در این مسأله که مدارک فراوان دیگری برای آن وجود دارد، اشکال معروف عدم کشف از قول معصوم رخ مینماید البته بنابر آنچه که متأخرین از اصحاب ما - رضوان الله علیهم اجمعین - اختیار نمودهاند که اجماع از طریق حدس وکشف آن از قول معصوم علیه السلام حجت میباشد.
دلیل دوم :
سیره مستمره مسلمین در تمام زمانها و مکانها که بر معامله مالکیت با کسی که
عینی از اعیان در دست اوست واقع بوده و بدون اجازه او در آن تصرف نمیکردند. هم چنان که برای جواز تصرف در آن اجازه او را کافی میدانستند. هم چنین فروختن و اجاره و تمامی تصرفات او در آن، از وصیت وهبه و غیر آن بر همین مبنا بوده و هست و به مجرد اینکه عینی در دست او بوده، از وی به ارث میرسیده است. اما ظاهرآ این سیره خود از بنای عقلا اخذ شده است و به همین جهت ما آن را در دلیل سوم مورد بحث قرار میدهیم.
البته اعتماد بر این قاعده پیوسته مبنی بر مسأله عدم ردع شارع از آن خواهد بود و در نتیجه تنها در مواردی بر قاعده اعتماد میگردد که ردعی از شارع -عموما یا خصوصا - در آن نرسیده باشد و واضح است اگر این قاعده فقط سیره مسلمین از جهت مسلمان بودن آنها میبود، بدان احتجاج نمیگردید.
دلیل سوم :
بنای تمامی عقلا از ارباب ادیان و ملل و دیگران بر ترتیب آثار ملکیت بر ید است و این حکم مرتکز اذهان و راسخ در جان آنان است به گونهای که مانند امور غریزی به شمار میرود. بلکه چه بسا برخی از آثار این غریزه در حیوانات نیز یافت میشود چنانکه بر کسی که در احوال آنان تأمل نماید، پوشیده نیست. این حکم از مبادی اولیه در خصوص ملک است که از همان ابتدای حدوث از جهت تصرف و استیلا بر اشیا در عالم طبیعت که دارای منافعی برای انسان بوده حاصل گردیده به گونهای که به دست آوردن آنها در هر زمان و مکانی که انسان بخواهد بهواسطهی کثرت و فراوانی آنها ممکن نیست و نمیتوان همه آنها را پیوسته تحت تصرف و حیازت قرار داد.
بنابراین اولین مرحله ملکیت در عالم از ناحیه تصرف واستیلای بر اشیاء بهوجود آمد و این دو حیازت و استیلا اموری هستند که بر یک عضو مخصوص یعنی «ید» اعتماد و اتکا دارند و در واقع ید واسطه اصلی در ملک و وسیله ابتدایی برای آن است.سپس انسانی که برچیزی دست یافت وآن را تحت سلطهی خود قرار داد، گاهی آن را از دست خویش به دیگری منتقل نموده وآن را به
اختیار خویش و بهواسطه اموری مانند ارث یا موارد مشابه آن به دیگری سپرد.
از همین روست که هرکس شاهد باشد عینی در دست دیگری است و او را مستولی بر آن ببیند، آن شخص را نسبت به آن عین اولی میداند. بنابراین ملکیت او در ابتدا جز همین اولویت طبیعیه تکوینیه نبوده که در واقع همان اختصاص خارجی ناشی از استیلاست و مالک همان مستولی بر شیء خارجی به شمار میرود. بعد از آن، اولویت اعتباریه تشریعیه که از امور اختیاری است جایگزین آن گردید.
در آیات کتاب عزیز عنوان «کاسب» بر ید اطلاق شده مانند آیه شریفه: «(فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ)؛ به خاطر اعمالی است که انجام دادهاید».(1)
و آیه «(بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ)؛ به خاطر کارهایی که مردم انجام دادهاند».(2)
و از همین جا نکته تعبیر از این قاعده به «قاعده ید» روشن میگردد و اینکه چرا جوارح دیگری برای این قاعده نام گذاری نگردیده است؛ زیرا حیازت واستیلاء بهویژه به صورت ابتدایی و ساده آن با دست بوده و در نتیجه دست از سایر جوارح در این باب ممتاز است و به همین جهت است که بر ملک و ضمان و غصب،حکم یدمیشودوگفته میشود:یدملک؛یدضمان؛یدغصب وتجاوز.
نیز واضح است آنچه به طور حقیقی در دست انسان قرار دارد همیشه به همین حالت نیست بلکه گاهی انسان آن را کنار میگذارد و با این حال در مکانی قرار میدهد که هرگاه اراده کرد آن را اخذ نموده و در آن تصرف کند؛ در نتیجه ید بر این معنا که در حقیقت فقط سلطه و استیلا است اطلاق میگردد و گفته میشود که فلان چیز تحت ید و در اختیار اوست. این معنا از ید، معنایی وسیعتر از معنای حقیقی یعنی معنای عضو مخصوص از بدن است.
مطلب مهم در اینجا بحث از این معنا نیست که بهواسطه کثرت استعمال به عنوان معنای حقیقی برای ید منظور شده به گونهای که از لفظ ید بدون هیچ
قرینه یا کنایه یا مجازی همین معنا اراده میگردد؛ زیرا اگر این معنا از معانی حقیقی آن شمرده نشود لااقل میتوان آن را کنایه واضحه یا مجاز مشهوری که به قرینه شهرت یا قرائن حالیه دیگری به آن معنا نزدیک شده برشمرد و در نتیجه ثمره مهمی در این بحث وجود نخواهد داشت. محقق خبیر شیخ محمد حسین اصفهانی رحمة الله در رسالهای که در این مسأله نوشته، آورده است که این معنا حقیقت در اول و کنایه در ثانی است و برای این ادعا وجوهی ذکر کرده که خالی از اشکال نیست.
ماحصل آنچه ذکر شد این است که کاشفیّت ید از ملکیت، امری است که طبع اولی آن اقتضای آن را دارد و به همین جهت در این حکم هیچ گونه خلافی بین تمامی عقلا با اختلاف آراء و تشتت مذاهبی که در موارد دیگر دارند مشاهده نمیشود. در مقابل، غصب و استیلای عدوانی بر چیزی، در حقیقت انحراف از این طبیعت و خروج از مقتضای وضع اولی آن میباشد.
در آینده إنشاءالله ذکر خواهیم کرد که غصب و سلطه عدوانی هر چند کثرت پیدا کرده و شیوع یابند، ضرری بر کاشفیّت ید از ملکیت نخواهند داشت حتی اگر ید تجاوزگر از ید امین بیشتر باشد و اینکه کاشفیّت در امارات - به رغم آنچه برخی محققین پنداشته و ذکر کردهاند - همیشه دائر مدار غلبه نیست. (تدبرفرمایید)
دلیل چهارم :
اگر ید دلیل بر ملکیت نباشد لازمه آن سختی بسیار و حرج شدید و اختلال نظام در امور دنیا و دین خواهد بود و امر به جایی خواهد رسید که تحمل آن بر احدی امکانپذیر نبوده و سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. البته این امور مشقت بار نیازی به گذشت زمان طولانی ندارد بلکه به محض اینکه حجیت ید -ولو برای یک ساعت - لغو شود تمام این عسر و حرج بهوجود خواهد آمد!
چنانکه امام علیه السلام در روایت حفص بن غیاث در جواز شهادت به ملکیت به مجرد ید میفرماید :
«لَو لَم یَجزْ هَذا لَم یَقُم لِلمُسلِمِینَ سُوقٌ؛ اگر این مطلب مجاز نباشد برای مسلمین بازاری برپا نخواهد ماند».(1)(تدبر فرمایید)
و معلوم است که اگر برای مسلمین بازاری برپا نباشد، شهر و خانهای نیز برجا نخواهد بود و هیچ چیز از امور دین و دنیای آنها و از معاش و معاد آنها باقی نخواهد ماند.
با این حال در استدلال به عسر و حرج و اختلال نظام، این اشکال معروف وجود دارد که لازمه آن اکتفا به مقداری است که بوسیله آن عسر و حرج واختلال نظام رفع میگردد نه اینکه آن را مطلقاً حجت بدانیم. بنابراین، این مطلب به تنهایی در اثبات دلالت ید بر ملکیت در جمیع موارد آن کفایت نمیکند. در نتیجه چارهای نیست از اینکه استشهاد امام علیه السلام به این قضیه را حمل بر بیان حکمت حکم کنیم نه علت آن به این معنا که اختلال نظام، حکمت حکم به حجیت ید به طور مطلق است نه علت آن.
مگر آنکه گفته شود: همین «تبعیض» در مسأله به خودی خود موجب سختی و اختلال نظام میشود؛ زیرا تفاوتی بین دستهای مختلف وجود ندارد تا در حجیت آنها تبعیض قائل شویم. اگر فرقی و تفاوتی هم وجود داشته باشد بهواسطه اموری است که نمیتوان آنها را به عنوان فارق در نظر گرفت چنانکه «تخییر» نیز قائله را رفع نمیکند. بنابراین اگر گفته شود این ید حجت است و ید دیگر حجت نیست همین مطلب، اول نزاع و اختلاف و اول مخاصمه و لجاجت خواهد بود و هرج و مرجی که از آن برپا میگردد بر کسی پوشیده نیست. در نتیجه چارهای نیست که بگوییم: ید به طور مطلق حجت است و استدلال امام علیه السلام از قبیل علت برای حکم است چنانکه ظاهر فرمایش حضرت نیز همین است.
دلیل پنجم: سنت
روایات فراوانی در ابواب مختلف فقه وارد شدهاند که بعضی به طور عموم بر قاعده ید دلالت دارند و بعضیها به طور خصوص و ذیلا به آنها اشاره میشود :
1) وسائلالشیعه، ج 18، ابواب کیفیة الحکم، باب 25، ح 2.
«قَالَ لَهُ رَجُلٌ: إِذا رَأیتُ شَیئآ فِی یَدِ رَجُلٍ أَیَجُوزُ لِی أَنْ أَشهَدَ أَنَّهُ لَهُ؟ قَالَ علیه السلام : نَعم. قَالَ الرَّجلُ: أَشهَدُ أَنّهُ فِی یَدِهِ وَلا أَشهَدُ أَنّهُ لَهُ فَلَعلَّهُ لِغَیرِهِ. فَقَالَ أَبُوعَبدِاللهِ علیه السلام : أَفَیَحِلُّ الشِّراءَ مِنهُ؟ قَالَ: نَعم. فَقَالَ أَبُوعَبدِاللهِ علیه السلام : فَلعَلّهُ لِغَیرِهِ، فَمِنْ أَینَ جَازَ لَکَ أَنْ تَشتَرِیَهُ؟ وَیَصیرُ مُلکَاً لَکَ ثُمَّ تَقُولُ بَعدَالمِلکِ هُوَلِی وَتَحلِفُ عَلَیهِ؛ وَلا یَجُوزُ أَنْ تَنسِبَهُ إِلی مَنْ صَارَ مُلکَهُ مِنْ قَبلِهِ إِلیکَ. ثُمّ قَالَ أَبُوعَبدِاللهِ علیه السلام : لَو لَم یَجُزْ هَذا لَم یَقُمْ لِلمُسلِمِینَ سُوقٌ؛ مردی
خدمت حضرت علیه السلام عرض کرد: اگر در دست کسی چیزی را ببینم آیا برای من جایز است که شهادت دهم آن چیز مال اوست؟ حضرت علیه السلام فرمود: آری. آن مرد گفت: شهادت میدهم که آن در دست اوست نه اینکه مال اوست، شاید مال دیگری باشد! حضرت علیه السلام فرمود: آیا خریدن آن شیء از او حلال است؟ مرد گفت: آری. حضرت علیه السلام فرمودند: شاید مال دیگری باشد! در این صورت چگونه جایز است که آن را از او بخری و آن چیز ملک تو شود و پس از آنکه ملک تو شد بگویی این مال من است و بر آن سوگند هم بخوری؟ اما جایز نمیدانی که آن را قبل از اینکه ملک تو شود ملک او بدانی؟! سپس فرمود: اگر این جایز نباشد، برای مسلمین هیچ بازاری برپا نخواهد ماند».(1)
روایت مذکور هرچند از جهت سند ضعیف است، اما این ضعف به عمل اصحاب و استناد آنها بدان و استفاده مکرّر به مضمون آن جبران میگردد. (تأمل فرمایید) همچنین با رساترین بیان بر حجیت ید دلالت دارد، بلکه شامل جواز شهادت به ملکیت به مقتضای قاعده ید میباشد و هم چنان که جایز است انسان بر آنچه در دست خویش است سوگند بخورد - با اینکه غالبآ قبل از او دیگری مالک بوده و احتمال غصبی بودن در آن میرود - هم چنین جایز است برای آنچه در ملک دیگری هست به مجرد اینکه در دست او مستقر است شهادت بدهد واین منتهای مقصود در مسئله است.
1) وسائلالشیعه، ج 18، ابواب کیفیة الحکم، باب 25، ح 2.
البته باید توجه داشت که «شهادت» و «حلف» در اینجا بر ملکیت واقعی بار نشدهاند بلکه ظاهرآ بر ملکیت ظاهری حمل میشوند. به همین وسیله آنچه برخی گفتهاند که: «در شهادت، علم یقینی مستند به اسباب حسیّ معتبر است در حالیکه در این مقام چنین نیست» دفع میشود.
«مَنْ استَولی عَلی شَیءٍ مِنهُ فَهُوَ لَهُ؛ هرکس که بر چیزی از آن (اساس خانه) استیلا پیدا کند، نسبت به آن اولی است».(1)
که در باب حکم اختلاف زوج و زوجه یا ورثه آنها در آنچه که از اثاث منزل در دستانشان است وارد شده و دلالت دارد بر اینکه هر کدام از زن و مرد نسبت به آنچه از اثاث منزل تحت استیلای خودش میباشد اولی است.
شگفت از محقق نائینی رحمة الله است که کلمه «منه» را از روایت ساقط نموده و آن را اینگونه نقل نموده است: «مَنْ استَولی عَلی شَیءٍ فَهُوَ لَهُ» در نتیجه روایت عمومیت پیدا کرده و محقق بزرگوار برای اثبات کلیت قاعده یعنی حجیت ید به طور مطلق بر آن اعتماد نموده است. با اینکه روایت مختص به باب معینی است و محقق اصفهانی رحمة الله در رساله خویش آن را با لفظ «منه» نقل نموده، امّا با این حال او نیز روایت را به عنوان نیکوترین روایت در این باب برشمرده است که این نیز امری عجیب است!
مگر آنکه گفته شود حدیث هرچند در بعضی از مصادیق قاعده وارد شده اما الغای خصوصیت مورد در آن بسیار به جا به نظر میرسد. بهویژه با ملاحظه ارتکاز حکم در ذهن و مناسبت تعبیر به لفظ: «من استولی» که برای عمومیت حکم با ملاک استیلا وارد شده است؛ زیرا این مورد در واقع از قبیل وصفی است که حکم بر آن معلق گردیده و دال یا مشعر به علیت است.
1) وسائلالشیعه، ج 17، ابواب میراث الازواج، باب 8، ح 3.
این حدیث ظاهر بلکه صریح است در اینکه دلیل بر عدم مطالبه بینه از ذوالید آن است که ید به خودی خود دلیل بر ملکیت است نه چیز دیگر و اینکه حضرت علیه السلام در فقره اولی فرمود: «در دست مسلمین چیزی است که مالک آن هستند» ظاهر در این است که آنها به مقتضای ظاهر ید مالک آن میباشند واینکه فرمود: «یملکونه؛ مالک آن هستند»، امری زائد بر فرمایش آن حضرت که فرمود: «فی ید المسلمین» نبوده بلکه نتیجهی آن است و به خودی خود شاهد دیگری بر دلالت ید بر ملکیت است.
از همین جا روشن میگردد که حجیت ید و دلالت آن بر ملکیت، امر روشن وآشکاری بوده که در اذهان مسلمین و اهل اعرف ارتکاز داشته و هیچ کس نمیتوانسته آن را انکار نماید. به همین جهت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت بر آن بر ابوبکر احتجاج فرمود. اینکه در صدر روایت اطلاق حکم الله شده به جهت آن است که شارع این ارتکاز را امضا نموده و آن را ردع نفرموده است نه اینکه آن را تأسیس فرموده است.
1) وسائلالشیعه، ج 18، ابواب کیفیة الحکم، باب 25، ح 3.
با همه این اوصاف، روایت فقط دلالت بر حجیت ید مسلم داشته و در غیر آن ساکت است و برای تکمیل دلالت آن بر مدعا ناچار باید قائل به الغای خصوصیت مورد و نحو آن گردیم.
«أَدخُل السُّوقَ فَاُرِیدُ أَنْ اشتَریَ جَارِیَةً فَتَقُولُ إِنّی حُرَّةٌ؟ فَقَالَ: اشتَرِها إِلّا أَنْ تَکُونَ لَها بَیِّنَةٌ؛ از حضرت سؤال کردم گاهی داخل بازار میشوم و قصد خریدن جاریهای را دارم که خودش میگوید من حره هستم؟ حضرت علیه السلام فرمود: آن را بخر مگر اینکه بینهای برای آزاد بودن خود داشته باشد».(1)
حکم به جواز خریدن چنین جاریهای با اینکه اصل در این مورد اقتضای حریت او را دارد، جز به مقتضای قاعده ید نیست؛ زیرا فرض در اینجا این است که اماره دیگری بر ملکیت فروشنده نسبت به جاریه وجود ندارد. اما تعدی از مورد این روایت به سایر موارد نیازمند به الغای خصوصیت میباشد. در غیر این صورت روایت ازروایتهای خاصی است که درموردخاص وارد شده است.
«کُلُّ شَیٍء هُوَ لَکَ حَلالٌ حَتّی تَعرِفَ الحَرامَ بِعَینِهِ فَتَدَعَهُ مِنْ قِبَلِ نَفْسِکَ، وَذَلِکَ مِثلُ الثَّوبِ یَکُونُ عَلَیکَ وَهُوَ سَرِقَةٌ، أَو المَملُوکُ یَکُونُ عِندَکَ لَعلَّهُ حُرٌّ قَدْ بَاعَ نَفْسَهُ أَو خَدَعَ فَبِیعَ قَهراً، أَو امرَأةٌ تَحتَکَ وَهِی اُختُکَ أَو رَضِیعتُکَ، وَالأَشیاءُ کُلُّها عَلی هَذا حتّی تَستَبِینَ لَکَ غَیرَ ذَلکَ، أَو تَقُومُ بِهِ البَیِّنةُ؛ هرچیزی بر تو حلال است مگر آنکه بدانی عینآ حرام است و در نتیجه آن را واگذاری و این مسأله مانند لباسی است که بر تن توست که چه بسا دزدی باشد یا عبدی که نزد توست و ممکن است آزاد باشد وخود را فروخته باشد یا آنکه از راه خدعه یا قهر فروخته شده باشد و یا مانند همسرت که نزد توست ولی در واقع خواهر تنی یا خواهر رضاعی تو باشد؛
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب بیع الحیوان، باب 5، ح 2.
وتمام اشیاء همین گونه هستند مگر آنکه بر تو روشن گردد که مطلب غیر از این است یا بینهای خلاف آن نزد تو اقامه گردد».(1)
وجه دلالت روایت این است که حکم به حلیت در دو مثال اول که حضرت علیه السلام ذکر فرمودهاند جز به ظاهر یدی که قبل از ید خود شخص، بر آن شیء وجود داشته صحیح نخواهد بود؛ زیرا در غیر این صورت اصالة عدم ملک در مثال لباس و اصالة حریت در مثال عبد بدون هیچ اشکالی ناظر وقاضی به حرمت در این گونه موارد میباشد. در نتیجه حلیت در دو مثال مذکور مستند به ید بایع است.
هم چنین در دلالت روایت بر قاعده حلیتی که معروف است و تطبیق آن بر دو مثال فوق، اشکال و کلام مشهوری است که علامه انصاری در محل خود آن را در ذیل بحث اصالة البرائة ذکر فرموده و محققین دیگر نیز در تعلیقات بر این بحث آن را آورده و از آن پیروی کردهاند، برای آگاهی بیشتر بدانجا مراجعه فرمایید. امّا کلام و اشکال مذکور از آنچه که ما در صدد آن هستیم بیگانه است.
درهرصورت دلالت روایت برمقصودازناحیه دومثال باقرینهای که ذکرکردیم برهرانسان منصفی ظاهر و آشکار است. برخی در توجیه دلالت بر مدعا گفتهاند : «لک» در این بخش روایت: «کُلُّ شَیء هُو لَکَ حَلالٌ» قید برای مبتداست نه جزء برای خبر و معنا این خواهد بود که: هر چیزی که برای توست و ید تو بر آن ثابت است آن چیز بر تو حلال است تا آخر روایت. بنابر این قول، روایت بر حجیت ید برای خود انسان هنگام شک در ملکیت آنچه تحت ید اوست دلالت دارد.
البته در این نظر تکلف و تأسفی وجود دارد که مخفی نیست.
جمع بندی
با توجه به مجموع مطالب مذکور، مهمترین دلیل در حجیت قاعده ید از جهت اول ارتکاز اهل عرف و جمیع عقلا است؛ چه اهل دین باشند یا نباشند،
1) وسائلالشیعه، ج 12، ابواب مایکتسب به، باب 4، ح 4.
در تمامی زمانها و شهرها. علاوه بر اینکه امضای شارع بر آن نیز دلیل بر حجیت آن است نه مجرد عدم ردع شارع از آن. بلکه شارع مقدس بر امضای این سیره وارتکاز عرفی در موارد متعدد تصریح فرموده و آثار آن را بر آن مترتب دانسته است واز جهت دوم این است که در صورت عدم پذیرش آن، عسر و حرج بلکه اختلال نظام در کار امور دین و دنیای انسانها بهوجود میآید.اما غیر از این دو دلیل هرچه ذکر شد در حقیقت تأیید و امضای آنهاست.
در بین علما این بحث واقع شده است که آیا ید مانند سایر امارات شرعیه وعقلائیه حجت است یا اینکه اعتبار آن مانند اصل عملی است؟ سپس در وجه تقدیم آن بر استصحاب و سایر اصول عملیه - بنابر اینکه از اصول عملیه باشد- بحث کردهاند.
بسیاری از محققین برآنند که ید، اماره عقلائیهای است که شارع مقدس آن را امضا فرموده است. اما از صدر کلام شیخ علّامه ما شیخ انصاری بر میآید که ایشان تمایل به این داشتند که ید اصل تعبدی است که جهت حفظ نظام و اصلاح اختلافها و کژیها اعتبار گردیده است. در حالی که از ذیل کلام ایشان برمیآید که ایشان تمایل پیدا به اماره بودن دارند ید نظر به اینکه اعتبار آن نزد عقلا به جهت کشف آن از ملکیت به طور غالب است و غلبه موجب الحاق مشکوک به غالب میگردد. در نتیجه شارع نیز آن را به همین ملاک اعتبار فرموده است.
محقق نائینی بعد از اینکه آن را از امارات دانسته میفرماید :
«إنّه لا ثمرة مهمّة فی هذا النزاع، لتقدمها عَلی الاستصحاب مطلقآ، امارة کانت أو أصلاً عملیّآ؛ هیچ ثمره مهمی در این نزاع وجود ندارد؛ زیرا قاعده ید به طور مطلق بر استصحاب مقدم است؛ چه اماره باشد چه اصل عملیه».
اما حق آن است که از آنچه اخیرآ هنگام ذکر ادله حجیت ید ذکر شد ظاهر میگردد که عمدهترین مطلب در ملاک حجیت ید آن است که کاشف از ملک
است نه غلبه ید مالکیت بر ید تجاوزگر چنانکه برخی از بزرگواران ذکر کردهاند. علت این مطلب نیز، چنانکه در آینده تکرار خواهد شد اشکالی است که در امر این غلبه وجود دارد و بلکه به جهت آن است که ملکیت، مقتضای طبع اولی ید میباشد؛ زیرا ملکیت اولین چیزی است که از امور عینه خارجیه نشأت میگیرد نه امور اعتباریه و تشریعیهای که ظرف آن ذهن و عالم اعتبار است. بنابراین حقیقت ملکیت همانا غلبه و سیطره خارجی اشیاء و اختصاصی است که از آن در عالم خارج حاصل میگردد و منشأ این سیطره و استیلا نیز همان حیازت وتصرفی است که غالبآ بوسیله ید صورت میگیرد.
پس هرکس چیزی از مباحات را به دست خویش کسب کند بر آن مسلط میگردد و مانع از تصرف غیر در آن به هرگونه تصرفی میگردد و اینکه آن را در دست خویش اخذ کرده، دلیل بر این است که او آن را کسب نموده و سبب دستیابی او به جمیع انحای تصرف در آن است و این اولین مرحله از مالکیت انسان بر اشیاء خارجیه میباشد. سپس امر مالکیت از اینکه انسان عین خارجی را بهدست خویش اخذ نماید منتقل میگردد به اینکه آن را در محلی که هروقت بخواهد بدان دسترسی پیدا کند قرار دهد و نیز محلی که بتواند آن را از دستبرد دیگران حفظ کند و این، مرحله ثانیه از ملکیت انسان بر اشیاء است.
اما این مرحله یعنی قرار دادن اشیاء تحت ید و در حیطه تصرف خارجی، به طور دائمی امری بسیار مشکل است؛ چرا که ملکیت دائمآ در حال زیاد شدن وتکثیر و تنوع است و از طرفی مالک در بسیاری موارد از ملک خویش غایب است و نمیتواند آن را هرجا که میرود با خود حمل کند. به همین جهت انسانها به امری که سهلتر و وسیعتر باشد پناه بردهاند یعنی قرار دادن ملکیت در شکل دیگری که اعتباری است نه شکل خارجی تکوینی. در پی این تصمیم برای آن، صورت قانونی تشریعی قرار دادهاند نه صورت واقعی تکوینی. دقیقآ از همین جا ملکیت و سلطه اعتباری بهوجود آمده و از آن به «ید» تعبیر کردهاند. واین آخرین مرحله برای ملکیت انسان بوده است.
در نتیجه ید در شکل اعتباری قانونی، دلیل بر ملکیت است چنانکه در شکل تکوینی خارجی نیز اما به مقتضای طبیعت اولی دلیل بر همان است. از همین جا روشن میگردد تفاوتی در این کاشفیت بین غلبه ید مالکیت بر غیر آن وجود ندارد با اینکه در اصلِ چنین غلبهای نیز اشکال وجود دارد البته نه تنها به دلیل آنچه که محقق اصفهانی ذکر نموده و فرموده است: «آنچه مسلم است غلبه ید غیر متجاوز است (اعم از ید مالکیت و وکالت و وصایت و...) نه ید مالکیت». بلکه بدان جهت که غلبه ید غیر تجاوزگر بر ید تجاوزگر نیز اصلاً معلوم نیست. به ویژه در این روزگار و بسیاری از روزگاران گذشته چنانکه اگر کسی در تاریخ جستجویی نماید و احوال بسیاری از ملوک و خلفا و امرا را مورد بررسی قرار دهد و در اینکه آنان چگونه در اموال الله تعالی و اموال الناس چنگ میانداختند و آن را مانند شتری که گیاه بهاری را میبلعد حیف و میل میکردند! و هم چنین پیروی تابعین آنان از آنها - چنانکه در این روزگار بیشترند - سپس درانتقال این اموال بهویژه در ملک زراعی و اموال غیر منقول از آنها به نسل بعدی، نسل بعد نسل دقت کند خواهد دانست که ادعای چنین غلبهای بسیار بسیار مشکل است.
بعضی از سادات اساتید هنگام بحثی که در غیر از این مسأله مطرح میکرد به مناسبتی میفرمود :
«إِنَّ کُلَّ مَا یَکُون تَحت أَیدینا من الأرض والدّار وشبههما قد جرت علیها من أوّل یوم إحیائها أیدی اُناس کثیر لا یعلمهم إلّا لله؛ وهل یظنّ کون جمیع الأیدی الجاریة علی کلّ عین منها مالکة أمنیة غیر عادیة؟؛ هر زمین، خانه و مشابه آن که اکنون در دست ما هست از روز اولی که احیا گردیده دستهای فراوانی از مردمان بر آن جاری بوده که جز خدای متعال کسی از آنها آگاهی ندارد. حال آیا به راستی میتوان گمان کرد که تمامی این دستها ید امین و مالکانه و غیر متجاوز بوده است؟!»
واضح است که اگر یک مورد از آن دستها در سلسله طولی دستهای جاریه، متجاوز باشد آن عین مملوکه قطعآ به طور واقعی امروزه برای مالک فعلی آن نخواهد بود، هر چند ملک ظاهری او میباشد.
روشنتر از تمام اینها، حال اموال مردم و املاک آنان در زمان ماست که جور و ستم بر آنها و بر اهل آنها غلبه داشته و دست به دست میگردیده و روزی به عنوان قهر و ظلم و روز دیگر به عنوان بسط عدل و مساوات و روزی تحت اجرای اصول کمونیستی و روزگاری تحت عنوان ربا و ایامی با غش در معامله و روزگاری با رشوه و اشکال فراوان دیگر، اهل جور و ستم مالک این اموال بودهاند.
و اگر تمام آنچه ذکر شد نیز پذیرفته نشود و باز هم بر ادعای غلبه ید امانی بر متجاوز در تمامی آنچه ذکر شد پافشاری گردد؛ بایستی چنین شخصی نفس خویش را در بلدی از بلاد و پهنهای از زمین فرض کند که در آن جا ید مالکه با ید خائنه مساوی است. آیا به راستی چنین شخصی خودش میپذیرد که ید را به طور مطلق از دلالت بر ملکیت اسقاط کند و با تمامی اموالی که در آن سرزمین در دست مردمان قرار دارد معامله مجهول المالک نماید؟ و آیا به راستی عقلا و اهل عرف در چنین نظری با او همراهی خواهند کرد؟! بهویژه عجیب نیست که در آن سرزمین امارهای وجود داشته باشد که دائر مدار غلبه نباشد!
اگر این مطلب شگفتانگیز باشد شگفتتر از آن گفتار کسانی است که اصالة الحقیقه را حجیت میدانند و آن را بر احتمال مجاز مقدم میشمارند. هر چند استعمال مجازی نسبت به بعضی از الفاظ از استعمال حقیقی آن بیشتر است. آیا به راستی فرق بین آن و بین مسأله مورد بحث ما مشاهده میگردد؟ در حالیکه سرّ آن هم در این است که دلالت لفظ بر معنای حقیقی به مقتضای طبع اولی آن است که شرح آن در محل خود آمده است.
هم چنین است مال در اصالة السلام ة که بین عقلا دائر است به این معنا که اصالة السلام ة از استصحاب حجیت به مقتضای اخبار لا تنقض نیست بلکه از باب ظن حاصل از مقتضای طبع انسان حجیت پیدا کرده؛ زیرا طبع انسان اقتضای صحت و سلامت داشته و دارد و اینکه احیانآ انسانهای مریض با انسانهای سالم مساوی هستند منافاتی با این مطلب ندارد.
در اینجا تذکر چند امر لازم است :
تعلیلی که در روایت حفص بن غیاث وارد شده و به لزوم اختلال بازار وانحلال آن بر فرض عدم حجیت ید اشاره گردیده، هیچ منافاتی با آنچه ما ذکر کردیم در اینکه ید اماره بوده و طریق به ملکیت است ندارد به دلیل این که چنانکه گذشت منافاتی بین دو ملاک وجود ندارد و اینکه حجیت قاعده ید در مرتبه اولی استناد به اقتضای طبع دارد و در مرتبه ثانی به لزوم حفظ نظام و منع از هرج و مرج و هیچ مانعی وجود ندارد که در شیء واحد دو ملاک برای حجیت وجود داشته باشد.
تقدیم بینه بر ید در مواردی که بینه اقامه میگردد نیز منافاتی با اماریت ید ندارد. چنانکه تقدیم قرینه مجاز بر اصالة الحقیقه و دلیل تخصیص بر اصالة العموم و مشابه این دو هیچ منافاتی با اینکه این امور از باب اماریت وطریقیت به واقع حجت باشند ندارد؛ زیرا امارات از جهت کشف از واقع در یک مرتبه و مساوی نیستند. چه بسا امارهای که از دیگری قویتر بوده و بر آن مقدم میگردد و شکی نیست که بینه عادله قطعآ در دلالت بر ملکیت از قاعده ید قویتر است وید هر چند که به طبع اولی اقتضای ملکیت دارد اما اگر دلیل قویتری وجود داشته باشد که بر انحراف آن از طبع اولی و استعمال آن در غیر محلش دلالت کند چارهای جز اعتماد بر آن نداریم و این مانند تقدیم اظهر بر ظاهر در باب الفاظ است.
با این توضیحات روشن میگردد که نیازی به آنچه شیخ ما، علامه انصاری ذکر کردهاند نیست. ایشان میفرماید:
«إن تقدیم البیّنة علی الید إنّما هو من جهة أنّ الید تکون امارة عَلی الملک عند الجهل بسببها والبیّنة مبینة لسببها، والسرّ فی ذلک أنّ مستند الکشف فی الید، هی الغلبة والغلبة إنّما توجب الحاق المشکوک بالأعم الأغلب. فإذا کان فی مورد الشکّ امارة معتبرة تزیل الشکّ، فلا یبقی مورد للإلحاق؛ تقدیم بینه بر ید از جهت این است که ید، هنگام جهل به سبب اماره بر ملک است و بینه به خودی خود تبیین
کننده سبب ید است. به عبارت دیگر در ید، مستند کشف، غلبه است وغلبه موجب الحاق مشکوک به اعم اغلب است. اما هرگاه در مورد شک اماره معتبرهای اقامه گردد که به طور تعبدی شک را زایل میکند موردی برای الحاق مذکور باقی نخواهد بود».(1)
اما روشن است که فرمایش ایشان به توجیه حکومت بینه بر ید رجوع میکند و اینکه بینه در موضوع ید بوسیله ازاله شک از روی تعبد تصرف مینماید. اشکال این کلام نیز واضح است؛ زیرا اولاً: امکان معارضه آن با مثل خودش وجود دارد و ثانیآ: قول به حجیت بینه مربوط به هنگامی است که جهل به ملکیت وجود داشته باشد در صورتی که ید به خودی خود چنین شکی را برطرف میکند. (تأمل فرمایید)
ید مقدم بر استصحاب است هرچند قائل باشیم از اصول عملیه بوده واستصحاب از باب اماره حجت است. دلیل این مطلب نیز چنانکه برخی از محققین ذکر کردهاند این است که: ید در موارد استصحاب معتبر است و نسبت به استصحاب، اخص یا مانند اخص است؛ زیرا مواردی که استصحاب عدم ملکیت در آنها جاری نمیگردد بسیار اندک است. در نتیجه اگر ید در موارداستصحاب عدم ملکیت معتبر نباشد به ناچار در آنچه از آن پروا داشتیم واقع خواهیم گشت یعنی عدم بقای سوق برای مسلمین و بطلان حقوق و اختلال امر دنیا و دین.
چنانکه گذشت حقیقت ید استیلاء و سیطره بر شیء است به گونهای که صاحب آن میتواند هرگونه بخواهد در آن تصرف کند و به هر نحو اراده کند بر آن غلبه پیدا کند. در نتیجه ید به کیفیت خاصی تعلق ندارد بلکه با اختلاف
1) فرائد الاصول، ج 3، ص 323.
حالات و مقامات مختلف میگردد. گاهی اوقات در مقامی گونهای از استیلا برای ید محقق میگردد که در مقام دیگر اینگونه نیست؛ یا نسبت به شیئی غیر از دیگری یا حالتی غیر از حالت دیگری. و معیار در تمامی این حالات عرف است. در ادامه به انحای گوناگون استیلای ید اشاره میشود :
نحوه اول: با بودن شیء در دست انسان به طور حقیقی محقق میشود مانند اینکه پول در کف دست انسان باشد.
نحوه دوم: با تعلقی که به بدن انسان دارد حاصل میگردد مانند لباسی که آن را میپوشد یا کفشی که آن را به پا میکند یا عینکی که بر چشم دارد یا پولی که در کیسه گذاشته و یا چیزی که بر گردن خویش انداخته است.
نحوه سوم: بوسیله رکوب و سوار شدن انسان حاصل میشود مانند سوار شدن انسان بر مرکب یا سوار شدن در محلی خاص. مانند راننده ماشین که استقرار ماشین در محل خود سبب استقرار آن در دست اوست. یعنی فقط او میتواند در آن تصرف کند نه رانندهها و سواریهای دیگر.
نحوه چهارم: با گرفتن زمام شیء برای انسان حاصل میشود. مانند ساربان که زمام ناقه و امثال آن را در دست میگیرد یا حرکت کردن در کنار مرکب چنانکه قافله سالاربرکنارقافله به طورخاصی حرکت میکند،اگروضع خاصی داشته باشد.
نحوه پنجم: با سکونت حاصل میگردد. مثل انسانی که در خانه یا دکان یا شبه آن ساکن میگردد.
نحوه ششم:بادردستداشتن کلیدبرای انسان بهوجودمیآیدهرچندساکن آنجا نباشد. مانند خانهها، کاروانسراها و مغازهها و دیگر جاهااگرغیرمسکونی باشند.
نحوه هفتم: از راه عملی که انسان خودش یا بوسیله دیگران در شیء انجام میدهد بهوجود میآید. مثل کاری که کشاورزان در زمینهای زراعی بوسیله زرع یا خوشه چینی یا موارد دیگر انجام میدهند البته اگر سبب دیگری در بین نباشد که سیطره و استیلای آنها بر زمین را محقق کرده باشد.
موارددیگری ازانحاءواَشکال نیزوجودداردکه اگر کسی در موارد ملکیتی که
بین عقلاوعرف جاری است تحقیق وبررسی نمایدبه آنهادست پیداخواهدکرد.
و پوشیده نیست که تصرف به نحو خاص در بعضی از موارد مانند تصرف در خانه، تحقق بخش سلطه و استیلا است نه اینکه شرطی زائد بر آن باشد. پس اینکه توهم شده است در تحقق ید، تصرف به نوع خاصی در جمیع یا بعضی از موارد علاوه بر سلطه و استیلا معتبر است، توهم فاسدی است که هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد. بلکه تمامی ادلهای که سابقآ ذکر کردیم و بهویژه سیره عقلا واهل عرف، خود دلیلی بر نفی این شرط است و همچنین دلیل بر کفایت حصول استیلا بر شیء است به نحوی که هر گونه بخواهد بتواند در آن تصرف کند، هر چند اصلاً تصرف در آن ننماید. اما اینکه تصرف در بعضی از موارد ومصادیق ثابت کننده این معنا در خارج است، امر دیگری است جدای از بحث اعتبار تصرف که مانند امر زائدی بر استیلا میباشد.
نیز گاهی شکلهای مختلف ید نسبت به اشخاصی که بر شیء واحد سلطه دارند متعارض میگردند آن هم از گونههای مختلف، مانند اینکه کسی که سوار بر مرکبی هست با کسی که زمام آن را در دست دارد تعارض نموده و هرکدام ادعای مالکیت بر آن را میکند. یا اینکه مشتری و صاحب دکان در متاعی که در دست مشتری است با یکدیگر تعارض کنند؛ مشتری ادعا میکند که آن چه در دست اوست، ملک اوست که از دیگری خریده و صاحب دکان ادعا میکند آنچه در دست مشتری است از کالاهای اوست و هر دو در دکان صاحب مغازه هستند. در این موارد بعید نیست که گفته شود هر کدام از آنها نسبت به آنچه که بر سر آن تعارض دارند صاحب ید بشمار میروند یکی از جهت اینکه متاع حقیقتآ در دست اوست و دیگری از جهت آنکه در تسلط و استیلای او قرار دارد و این مطلب ناشی از تنوع ید به اختلاف مقامات است. البته بعضی از این دستها گاهی اوقات اقوی از بعضی دیگر بوده و گاهی اوقات هر دو متساوی هستند در نتیجه تعارض حاصل میشود و حل این دعاوی جایگاه دیگری میطلبد.
عینی که ید بر آن مستقر میگردد از سه گونه خالی نیست :
اول: آنچه معلوم است که قابلیت نقل و انتقال را دارد اما در تحقق سبب آن نسبت به کسی که آن چیز در دست اوست شک وجود دارد؛
دوم: آنچه در حلال بودن یا حلال نبودن آن شک هست؛
سوم: آنچه معلوم و روشن است که حلال و قابل نقل و انتقال نیست مگر با مجوز خاصی. مانند موقوفهای که بیع و شراء آن جز در صورت پیش آمدن خرابی یا اختلاف شدید بین صاحبان آن (بنابر مشهور) جایز نیست.
اشکالی درحجیت یددرقسم اول که قابلیت نقل و انتقال برای آن معلوم است وجودندارد؛زیراقدرمتیقن ازقاعده همین است.همچنین درقسم دوم نیزاشکالی وجودندارد؛زیرااطلاقات ادله وبنای عقلاواجماعات این موردراشامل میشود، بلکه حتی میتوان گفت ظاهرآ غالب در موارد ید همین قسم است وخارج کردن آن از تحت قاعده موجب هرج و مرج و اختلال نظام گردیده وبرای مسلمین بازاری باقی نخواهد ماند. علاوه، هیچگونه اختلافی هم در موردآن وجود ندارد.
اما قسم سوم موردی است که در رابطه آن بین محققین که نزدیک به عصر ما هستند اختلاف واقع گردیده؛ بعضی شمول حجیت در این مورد اختیار نمودهاند و بعضی عدم آن را برگزیدهاند.
از جمله کسانی که وجه اول را اختیار فرموده محقق اصفهانی در رسالهای است که پیرامون همین مسأله نگاشته و از کسانی که وجه دوم را برگزیده محقق نائینی در رساله خویش است. به عقیده ما همین قول اقوی است.
بنابراین اگر عین موقوفهای در دست ید واحدی به عنوان ملک مشاهده شود و در آن احتمال داده شود که آن را به جهت خرابی یا اختلاف شدید بین ارباب خریداری نموده است، به مجرد اینکه ید او بر چنین بیعی هست موجب اعتماد بدان در اثبات خرید مذکور نمیگردد بلکه در این مورد اصالة الفساد حاکم است.
دلیل این مطلب نیز قصور ادله حجیت قاعده ید از شمول مثل این مورد
است؛ زیرا چنانکه گذشت رکن آن ادله بنای عقلا و سیره مستمرهای بود که بین آنان دایر است و نیز اخبار و اجماعاتی که بر امضای همین سیره از ناحیه شارع مقدس وارد شده است. در حالیکه هیچ کدام از این موارد شامل مورد بحث ما نمیگردد چرا که عقلای اهل عرف از معامله ملکی با عین موقوفهای که شخص یا اشخاصی به عنوان ملکیت بر آن استیلا پیدا کردهاند به مجرد احتمال وجود مجوز در این بیع بدان اقدام نکرده و نسبت بدان توقف میکنند و خویشتن را بر جستجو و بررسی از مجوز مذکور ملزم میدانند. این روش با کمترین مراجعه به آنان روشن میگردد.
اما اطلاقاتی که از شرع وارد گردیده مضاف بر اینکه ناظر به امضای همین بنا هستند، به خودی خود از مثل مورد مذکور منصرف میباشند، یا لااقل موجب شک در آن میشوند و همین اندازه در اجرای اصالة الفساد کافی است. اما سرّ تمامی این گفتهها - چنانکه گذشت - این است که دلالت ید بر ملکیت هر چیزی بر اساس طبع اولی ید و ظاهر حال آن است. این در حالی که است در فرض مسأله چنین طبعی از موارد اعیان موقوفه و مشابه آن وجود ندارد؛ زیرا طبیعت وقف اقتضا دارد که عین موقوفه در دست اهلش محبوس باشد؛ نه فروخته شود و نه به ارث برسد. در نتیجه جواز نقل و انتقال امری است که عارض بر آن گشته و مخصوص به صورتهای معین و محدودی است. به عبارت دیگر جواز بیع وقف تنها و تنها در صورت ضرورت و اضطرار است و معلوم است که اثبات این امرعارضی،محتاج به دلیل خاصی است ومجرد ید در اثبات آن کافی نیست.
برخی گفتهاند: ید از امارات است و امارات نیز اسباب و لوازم خویش را اثبات میکنند. در نتیجه یکی از چیزهایی که توسط آن اثبات میگردد این است که محل آن قابلیت برای ملکیت را دارد. امّا این سخن ممنوع است؛ چرا که - اگر ملتزم به آن گردیم - تنها در مواردی است که دلیل حجیت ید شامل آن موارد میگردد، در حالی که قصور دلایل مذکور از شمول آن روشن شد و اثبات توسعه دلیل قاعده برای چنین مواردی، موجب دور واضح میگردد.
تمام آنچه ذکر شد مربوط به جایی بود که وقف بودن آن معلوم است. اما در موارد شک، نظر حق حجیت ید در این موارد است؛ زیرا اعیان خارجیه بهواسطه طبع اولی که دارند قابلیت نقل و انتقال دارند و متوقف بودن آنها از چنین نقل وانتقالی امری عارضی است که اثبات آن نیازمند به دلیل است. با این حال اگر همین امر عارضی در محلی عارض گردد و آن را تبدیل به عین موقوفه نماید در این صورت عدم انتقال برای چنین عینی مانند طبیعت ثانیه میگردد و در نتیجه تعدی از آن جز با دلیل جایز نخواهد بود.
اینک به دلیل مخالف و جواب از آن میپردازیم.
محقق اصفهانی در رسالهای که در قاعده ید نوشته، بعد از اختیار شمولیت دلیل حجیت در این مقام کلامی دارند که حاصل آن چنین است: «إنّ ملاک الحجیّة وهی غلبة الأیدی المالکیّة فی مقابل غیرها (علی مختاره) محفوظ فی المقام، وغلبة بقاء الأعیان الموقوفة عَلی حالها، لندرة تحقق المسوغ؛ وإن کانت ثابتة لا تنکر؛ ولکنها إنّما هی فی الید التی ثبتت عَلی الوقف حدوثآ إذا شکّ فی بقائها عَلی حالها أو انقلابها ید الملک،وأمّافی موردالبحث المفروض انقطاع الید السابقة عَلی الوقف فیها وحدوث ید أخری یشکّ فی أنّها عَلی الملک أو الوقف، فلا مجال لتوهم بقاء الید عَلی حالها، فإن غلبة کون الأیدی مالکیّة شاملة له ولا وجه للعدول عنها؛ وإذ قد ثبت ملاک طریقة الید هنافلاوجه لمنع شمول الإطلاقاتله،ولیست الخدشة فیه إلّاکالخدشة فی سائرالمقامات».
ثمّ قال: «بل یمکن أن یقال بناءآ عَلی کون الید أصلاً أنّ الید تتکفّل لإثبات أصل الملکیّة وحیث إنّها عن سبب مشکوک الحال من حیث استجماعه لشرط التأثیر وهو المسوغ لبیع الوقف فاصالة الصحة فی السبب الواقع بین مستولی الوقف وذی الید تقضی بصحّة السبب کما بنینا علیه فی أصالة الصحّة، فإنّها مقدّمة عَلی الأصول الموضوعیّة الجاریة فی موردها ومنها أصالة عدم المسوغ؛ ملاک حجیت یعنی غلبه ید مالکیت در مقابل غیر آن در این مقام محفوظ است و غلبه بقای اعیان موقوفه بر حال خویش باقی است؛ زیرا مجوز در چنین مواردی به ندرت حاصل میگردد و اگر ثابت گردد قابل انکار نیست. ولی فقط در یدی که حدوثآ بر وقف
ثابت شده است میباشد آنهم هنگامی که در بقای آن بر حال خویش یا انقلاب آن از ید مالک شک حاصل شود. اما در این بحث، فرض بر این است که ید سابقه بر وقف در آن منقطع شده و ید دیگری حادث گردیده و اکنون شک بهوجود آمده است در اینکه آیا ید دیگر بر ملکیت حادث شده یا بر وقف، در نتیجه مجالی برای توهم بقای ید بر حال خویش وجود نخواهد داشت؛ زیرا غلبه ید مالکیت شامل آن میگردد و وجهی برای عدول از آن وجود ندارد وهنگامی که ملاک طریقه ید در اینجا ثابت باشد وجهی برای منع شمول اطلاقات برای آن وجود ندارد و خدشه در آن مانند خدشه در سایر مقامات است. سپس میفرماید: بلکه میتوان گفت: بنابر این که ید اصل باشد، ید متکفل اثبات اصل ملکیت است و از آنجا که از سبب مشکوک الحالی حاصل شده - آن هم از جهت در برداشتن شرط تأثیر که همان مجوز بیع وقف است - اصالة الصحة در سبب واقع بین مستولی وقف و ذوالید، اقتضای صحت سبب را خواهد داشت چنانکه ما در اصالة الصحة بر همین بنا پیش رفتیم؛ زیرا بر اصول موضوعی جاری درموردخودش مقدم است وازآن شماراست اصالة عدم مجوز».
گفتار ما: در فرمایش ایشان از سه وجه میتوان اشکال وارد کرد :
وجه اول : چنانکه سابقا گذشت ملاک حجیت ید غلبه ید مالکیت نیست بلکه ملاک در آن ظهور حال ید است که مقتضای طبع اولی آن میباشد. نظیر این مسأله در حجیت اصالة الحقیقه به چشم میخورد چنانکه حجیت آن از باب غلبه حقیقت بر مجاز نبوده بلکه هر چند مجازات اکثر هم باشند باز هم اصالة حقیقت حجیت دارد و توضیح آن به اندازه کافی گذشت.
وجه دوم : این غلبه گاهی به اعیان موقوفه انقلاب پیدا میکند. توضیح آنکه : مسئلهی غالب در یدهای جاریه بر اعیان موقوفه - چه حدوثآ چه بقاءً - به هر صورت که باشدعدم ملکیت است وفرقی درآن بین یدسابقه وحادثه وجودندارد؛ چرا که تمام آنها بر عین موقوفه جاری میگردند. غلبه نیز از حیث مجموع بودن لحاظ میگردد، در نتیجه در جریان آن بر عین موقوفه اشتراک وجود دارد.
وجه سوم : آنچه ایشان در تکمیل استدلالشان ذکر کرد و بنابراینکه ید از اصول عملیه باشد فرمود: «بوسیله اصالة الصحة در بیعی که از متولی وقف و ذی الید واقع میگردد»، ممنوع است به دلیل آنچه که در بحث قاعده صحت ذکر کردیم وگفتیم این قاعده در امثال چنین مقامی جاری نیست.
اشکالی درحجیت یدودلالت آن بر ملکیت اگر از اول امر به صورت مشکوک حادث شده باشد وجود ندارد. چنانکه اشکالی نیز در حجیت آن هرگاه مسبوق به ملکیت بوده و در بقا و خروج ملکیت در آن شک شود وجود ندارد.
امااگرتنهاقاعده یددرغیرعنوان ملکیت حادث شودمانندیداجاره یایدعاریه یایدعدوانی سپس درتبدیل آن به ملک شکی حاصل شود، پیرامون آن بین اعلام بحث و اختلاف واقع شده است و عدهای از محققین عدم حجیت ید را در چنین موردی اختیار نمودهاند. نهایت مطلبی که در اینجا میتوان گفت دوامر است :
امر اول : ملاک حجیت ید یعنی غلبه و کاشفیت نوعی در اینجا منتفی است؛ زیرا این غلبه و کاشفیت مختص به جایی است که حدوث ابتدایی آن بر غیر ملک معلوم نباشد. اما اگر ید بر غیر ملک حادث شده باشد، دیگر کاشفیت ندارد. بلکه غالب در چنین مواردی بقای آن بر همان عنوانی است که بوده مانند اجاره وغیر آن. در نتیجه با این غلبهای که شمول دارد، حکم سابق زائل میگردد و از همین جا نیز انصراف اطلاقات ادله از این موارد روشن میگردد. شاهد بر این مطلب جریان سیره عقلا بر گرفتن مدرک و امضاء از مستأجرین و غیر آنان در قبول امثال اجاره است و این دلیلی ندارد جز اسقاط اماریت ید از دلالت بر ملکیت که اگر مستأجر ادعای چنین ملکیتی را نمود نیازمند به اقامه دلیل باشد.
دوم : ید، اماره است اما با این توجه که مشکوک الحال است و استصحاب حالت سابقه در مقام مورد بحث آن را به حکم شارع مقدس از مشکوک بودن خارج نموده و دلالت بر این میکند که ید ملکیت نیست در نتیجه اماره نیز
نخواهد بود. به عبارت دیگر: ید وقتی اماره است که موضوع آن که همانا مشکوک الحال بودن است محفوظ باشد. اما با جریان استصحاب، موضوع آن منتفی میگردد و در این هنگام مجالی نیست برای اشکال اینکه چگونه استصحاب که از اصول عملیه است بر ید که از امارات است مقدم میگردد؟ زیرا در پاسخ میگوییم: تقدم اماره بر اصل در جایی است که هردوی آنها در مورد واحدی جاری باشند امّا وقتی اصل در خود موضوع اماره جاری میگردد و منقِّح آن است، اشکالی در تقدیم اصل بر اماره وجود ندارد.
گفتار ما : آنچه ذکر شد نهایت مطلبی بود که میشد در وجه عدم حجیت یددرفرض مورد بحث ذکر کرد. اما اشکالاتی بر آن وارد است که ذیلاً بدانهامیپردازیم.
اشکال اوّل : آنچه که از بنای عقلا ذکر شد، مسلم است در جایی که خود عین مورد تنازع و درگیری باشد. بدین معنا که مالک اصلی ادعا میکند: فعلاً مالک عین است اما مستأجر یا عاریه گیرنده ادعا میکند که آن عین، به وسیله بیع یا عقد دیگری به او انتقال یافته و ید او فعلاً، ید ملک است. در این صورت اعتماد بر ید او در مقابل ید مالک اولی معلوم نیست. بلکه از چنین شخصی بر این که ید او فعلاً ید ملک است، مطالبه دلیل میشود البته با توجه به این که قبلاً مال دیگری بوده است. و آنچه که از جریان سیره عقلا مبنی بر گرفتن مدرک از مستأجرین و... ذکر شده نیز ناظر به همین صورت است. اما اگر هیچ گونه تنازع ودرگیری در بین نباشد، به این صورت که مثلاً ببینیم مستأجر سابق، خود مستولی و مسلّط بر عین است - مانند استیلای مالک بر عین خویش - که در آن هر گونه بخواهد تصرف میکند؛ آن را میفروشد یا هدیه میدهد، در این مورد عدم اعتماد بر ید چنین شخصی معلوم نیست؛ زیرا حال او بدتر از مواردی نیست که ما مثلاً عینی را در دست کسی مشاهده میکنیم و سپس همان را در دست کس دیگری میبینیم که در آن مانند مالک در ملک خویش، عمل مینماید. در این صورت شکی در اعتماد بر ید او وجود ندارد، با این که غالب در آن چه در دست انسانها
قرار دارد آن است که عین قطعاً مسبوق به ید شخص دیگری بوده ؛ یا به طور تفصیل یا به طور اجمال. با این توضیحات آیا میتوان قائل شد که سبق ید در اجاره به طور مثال، حالی بدتر از سبق ید در غیراجاره داشته باشد؟!
آری، اگر ادعا کننده ملکیت در ادعای خویش متهم باشد، میتوان در اعتماد بر مجرد ید او اشکال کرد. اما باید توجه کرد که این مطلب، مختص به مقامی نیست که ما در آن هستیم. بلکه در تمامی موارد تهمت جاری است چنان که نظیر آن در باب اصالة الصحة گذشت و در مورد قاعده ید نیز خواهد آمد که حجیت آن در ایادی متّهمه با معانی که برای آن ذکر خواهد شد، معلوم نمیباشد.
البته این توهم نیزپیش نیاید که اعتماد عقلا بر ید، در آن چه ذکر کردیم ازباب اصالة الصحة در افعال صادره از غیر است؛ زیرا آن چه ذکر گردید ثابت است هرچند اصلاً فعلی که حمل بر صحت بشود در بین نباشد! (تدبّرفرمایید)
اشکال دوم : آن چه از جواز تمسک به استصحاب حالت سابقه ذکر شد و این که استصحاب مذکور، رافع موضوع ید میباشد به شدت ممنوع است؛ زیرا استصحاب، شک را از حال ید مرتفع نمیسازد و فرض مسئله این است که ظاهر ید، اولاً و بالذات ید مالکیت باشد و این ظهور از قبیل امارات است. با این حال چگونه میتوان به مجرد استصحاب بقای ید بر وضع سابق آن، از آن صرفنظر نمود. انصاف این است که مثل چنین نظری از محقق نائینی رحمة الله عجیب است.
با این همه، بعید نیست که آن چه ذکر شد مبنی بر جواز اعتماد بر ید در این جا، به جایی که ید مسبوقٌ به ید عدوانی نباشد، تخصیص زده شود؛ زیرا ید عدوانی از ایادی متهمی است که اعتماد بدان امکان ندارد هرچند صاحب آن، انقلاب و تبدیل آن را به ید ملکیت ادعا نماید، چنان که اخیرآ بدان اشاره شد وتوضیح بیشتر پیرامون آن نیز به زودی خواهد آمد.
اشکالی در تعلق ید به اعیان و دلالت آن بر ملکیت برای اعیان نیست. کلام در
تعلق ید به منافع است. از فاضل محقق نراقی رحمة الله حکایت شده است که ایشان اختصاص ید را برای اعیان و عدم تعلق آن به منافع را قائل بودهاند اما برخی از اکابر متأخرین امکان تعلق آن به منافع را اختیار نمودهاند.
محل نزاع که ثمره بر آن بار میگردد مربوط به جایی است که ید به طور استقلالی بر عین تعلق پیدا میکند نه به طور تبعی به گونهای که منافع - با قطع نظر از عین - تحت ید باشد، یا اگر منافع به تبع عین هستند دلیلی بر عدم مالکیت عین وجود داشته باشد. در نتیجه ثمره بحث در دلالت استیلای تبعی بر منافع بنابر ملکیت و عدم ملکیت آنها ظهور میکند. در این دو صورت است که ثمره عملیه برای این نزاع قابل تصوّر است.
با این توضیح باید گفت که تعلق ید به منافع به طور مستقل، اصلاً امری غیر معقول است هر چند بعضی از محققین بدان تمایل پیدا کرده یا آن را اختیار نمودهاند به جهت اینکه استیلای خارجی بر منافع امکانپذیر نیست؛ زیرا امکان استیلای خارجی بر منافع از غیر طریق استیلا بر نفس اعیان وجود ندارد چرا که منافع به خودی خود از امور عرضیه هستند که استقلالی در وجود ندارند و در نتیجه دروقوع تحت ید نیز فاقد استقلال هستند. بنابراین چگونه میتوان بر آنها مستقلااستیلاپیداکردبااینکه درذاتخودوبهطورمستقل اصلاًبهوجودنمیآیند؟
برای این مطلب تمثیلی زده شده است که: «مورد بحث مانند مزارع موقوفه هستند که در دست متولیان میباشند و آنها منافع مزارع را در حق موقوف علیهم مصرف میکنند و ثمرات آنها را به دست آنان میرسانند، بنابراین آنان بر منافع موقوفه ید دارند بدون اینکه یدی بر اعیان آنان داشته باشند» امّا فساد این مثال واضح است - چنانکه محقق اصفهانی در رساله خویش آن را ذکر کرده - زیرا مثل این منافع از اعیان از محل کلام خارجند و کلام در منافعی است که مقابل عین قرار میگیرند.
همچنین گفته شده است: میتوان برای چنین منافعی از استیلا بر حق اختصاص در مکانی از مسجد یا موارد مشابه آن مانند مدارس یا کاروانسراهای
موقوفه تصویر کرد چنانکه در این موارد مسجد و موارد مشابه آن تحت ید قرار نمیگیرند و آنچه تحت ید قرار میگیرد نفس حق اختصاص است.
فساد این مطلب نیز روشن و آشکار است با این توضیح که حق اختصاص از منافع نبوده و تحت ید قرار نمیگیرد بلکه امری اعتباری مانند ملکیت و مرتبه نازلهای از سلطنت بر عین است. در نتیجه از آثار ید بر عین - آن هم به نحو خاص - میباشد نه اینکه متعلق به ید بوده و بتواند تحت آن قرار بگیرد. حاصل آنکه استیلا در این مقامات بر خود مسجد و مدرسه و کاروانسرا و... پیدا میشود به گونهای که مؤثر در وجود نوعی خاص از حق و کاشف از آن باشد نه ملکیت؛ زیرا اصلاً مورد در اینجا قابلیت برای ملکیت ندارد.
انصاف آن است که عدم امکان تعلق ید به منافع به طور مستقل واضحتر از آن است که به بیانی بیشتر نیازمند باشد.
مطلبی که توضیح آن باقی ماند امکان وقوع آن تحت ید به تبع اعیان به طور حقیقی است به این معنا که ید بر عین از قبیل واسطه در ثبوت است، نه از قبیل واسطه در عروض تا اینکه از باب مجاز و مسامحه باشد. سپس بعد از بحث از امکان ثبوتی آن، کلام در قیام ادله بر آن و دلالت ادله بر حجیت چنین یدی از جهت اثبات وقع میگردد.
تنقیح مطلب نیازمند به توضیح حقیقت منفعت در مقابل عین است. برخی توهم کردهاند که منفعت در مقابل عین، در حقیقت همان صرف شیء در راه مقصود و مطلوبی است که برای آن اثری در شأنی از شئون حیات وجود دارد وبنابراین در حقیقت از امور تدریجیهای است که مرحله به مرحله بهوجود میآید و جز با استیفای تام و بهوجود آمدن تدریجی و کامل آن، تحت ید قرار نمیگیرد. از طرفی استیفای آن نیز مساوی با اعدام و تمام شدن آن است. بنابراین آنچه که به تمامی موجود نگشته تحت ید واقع نمیگردد و اگر تمامآ استیفا گردد منهدم میشود. در نتیجه هیچ فائده و اثری در بحث از وقوع آن به طور تبعی تحت ید وجود نخواهد داشت.
اما باید توجه داشت آنچه ذکر شد، توهم فاسدی بیش نیست؛ زیرا مطلبی که مورد بحث قرار گرفت در حقیقت «انتفاع» است که قائم به دو امر است: «عین؛ وکسی که آن را استیفا میکند». اما منفعتی که در مقابل عین قرار میگیرد و فقط قائم به عین است - چه استیفا شود و چه نشود - و معاوضه در باب اجاره و امثال آن بر همان واقع میگردد، همانا نفس قابلیت عین برای صرف آن در مصارف خاصه است و این همان چیزی است که تملیک آن در باب اجاره و قبض واقباض آن ممکن است هر چند به تبع عین صورت بگیرد. واضح است که این معنا از منفعت از امور مستقرهای است که در خارج ثابت است؛ چه استیفا بگردد و چه نگردد و به همین جهت تحت ید قرار میگیرد ولو به تبع عین. در نتیجه استیلای بر شیء ممکن است استیلای به منافع حقیقیه و بالذات آن باشد به نحو واسطه در ثبوت، نه مجازآ و بالعرض و به نحو واسطه در عروض.
بعد از فراغت از تصویر ثبوتی آن، حق آن است که مانعی از شمول ادله حجیت ید نسبت به آن نیست؛ زیرا مهمترین دلیل بنای عقلا بود وروشن است که ملاک آن نزد عقلا اعم از عین و منافع آن است.
با این توضیح ثمره بحث در اینجا آشکار میگردد که از خارج بدانیم استیلای فلان شخص بر عین خاص، استیلای مالکی نیست. در نتیجه ید او از دلالت بر ملکیت ساقط میگردد اما ید او بر منافع باقی است و دلیل بر این است که آن منافع، ملک او میباشد.
با تمام این اوصاف میتوان گفت استقرار ید در عین، گونههای مختلفی دارد : گاهی استیلای ید بر عین استیلای ملک است و گاهی استیلای اجاره وگاهی استیلای عاریه و گاهی نیز استیلای تولیت مانند اموال وقفی و دیگر گونهها. بنابراین ید در تمامی این گونهها به نفس عین تعلق دارد نه چیز دیگر اما دارای انحاء و گونههای مختلفی است و ید اولاً و بالذات - اگر قرینهای بر خلاف آن نباشد - دلیلی بر ملک است. ولی اگر چنین دلالتی به قرینه خارجیه در مورد
خاصی ساقط شد، مانعی از دلالت آن بر ملک به نحو دیگری از انحاء ایادی امانی وجود ندارد و در هر صورت ید متجاوز نخواهد بود.
بنابراین درموردبحث اگریدازحجیت برملک ساقط گردد،ظهورآن در دلالت بر اینکه استیلای اجارهای یا نحو آن دارد به حال خود باقی است و در نتیجه آنچه که اقتضای «ملک منافع» را دارد محفوظ و باقی خواهد بود. سپس اگر قرینه خاصی اقامه گرددکه اینگونه هم نیست، ظهور آن در دلالت بر اینکه ید استیلایی دارد که مقتضی «ملک انتفاع» هست به حال خود محفوظ وباقی خواهد بود.
حاصل آنکه مستند در تمامی این امور، ظهور یدی است که متعلق به عین وحجیت آن است نه حجیت ید متعلق به منافع. بنابراین اصلاً حاجتی به اثبات امکان تعلق به منافع - نه استقلالی و نه به تبع عین - نیست و ثمره عملی برای چنین نزاعی در اینجا باقی نمیماند و الله العالم.
بین علما در کتاب شهادات در جواز شهادت بر ملکیت به مشاهده ید هر چند موجب علم میگردد اختلاف واقع شده است البته بعد از اتفاق بر کفایت آن در دلالت بر ملک. علت آن نیز اعتبار علم یقینی حسی در موضوع شهادت است به مقتضای آنچه که در محل خود از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد عدم جواز شهادت الا در موردی که مثل روز روشن باشد روایت شده است. و یا آنکه فرمودهاند باید هم چنانکه کف دست خود را میشناسد آن را بشناسد چنانکه از امام صادق علیه السلام در روایاتی اینگونه وارد شده است. معلوم است که مجرد ید، چنین علمی برای انسان حاصل نمیکند.
با این حال مشهور جواز آن است و حتی گاهی در مورد آن ادعای اجماع شده چنانکه صاحب جواهرآنراحکایت نمودهاست.اولی ازآن،جایی است که به ید، تصرفات حاکیه ازملک نیزضمیمه گرددمانندتصرف دربناءوخرابکردن واجاره دادن آن و تصرفات دیگر با البته عدم وجود منازع؛ زیرا حکم به کفایت این موارد
بلکه کفایت خود همین تصرفات در جواز شهادت به ملک، مشهورتر است.
و اولی از این دو آنجاست که به این دو مورد، استفاضه نیز ضمیمه گردد یعنی فراگیری و شیوع استناد ملک نسبت به کسی که مال در دست اوست و در آن تصرف میکند. به طور خلاصه در عبارات قوم این اجماع وارد شده است که شهادت به ملک با اجتماع «سه مورد» مذکور جایز است و این نهایت چیزی است که در شهادت بر آن امکانپذیر است.
بحث در اینجا از دو ناحیه پیگیری میشود :
یکی از ناحیه ادله عامه کلیه و دیگری از ناحیه ادله خاصهای که در خصوص محل بحث وارد شده است.
امادرمورداول این پرسش مطرح است که:آیامیتوان گفت قیام امارات - مانند ید و شبه آن - به مجرد دلیل اعتبارشان مقام علم مأخوذ در موضوع را دارند؟
انصاف، عدم کفایت ادله حجیت امارات به خودی خود در این موضوع است. البته نه از جهت لزوم اجتماع دو لحاظ و محال بودن آن بلکه از جهت اینکه ادله حجیت ناظر به این است که مؤدّای اماره در جایگاه واقع تلقی شود ونه اینکه خود اماره در جایگاه علم تلقی گردد. پاسخ این مطلب نیز در محل خود ذکر شد که چنین استحالهای اصلاً وجود ندارد، بلکه از این جهت است که ادله امارات تنها در تنزیل مؤدی ظهور دارند و اطلاقاتشان به همان انصراف دارد و به هیچ وجه نظری به تنزیل نفس اماره به منزله علم ندارند.
و اینکه گفته شده است: «بین علم مأخوذ در موضوع بر نحو صفتیّت و علم مأخوذ در موضوع بر وجه طریقیت این فرق وجود دارد که در دومی جایز است و در اولی جایز نیست». چنانکه گاهی از عبارات شیخ علّامه ما شیخ انصاری در باب قطع در رسائل بر میآید(1)وجهی ندارد و هیچ دلیلی برای چنین فرقی وجود ندارد بلکه از چند جهت بر آن ایراد وارد است :
1) هر چند از ایشان در تحقیقاتی که در باب قضا نگاشتهاند حکایت شده است که آن را بدون هیچ گونهتفصیلی جایز ندانستهاند.
ایراد اوّل : اخذ علم در موضوع بر نحو صفتیت، مجرد فرضی است که گمان نمیشود در هیچ کدام از ادله شرعیه واقع شده باشد؛ زیرا نظر داشتن به علم پیوسته از این ناحیه است که ارائه واقع میکند و در آن از این جهت نظری وجود ندارد که صفتی از اوصاف صاحبش است.
به عبارت دیگر علم در موضوع به این ملاک اخذ شده است که نور برای غیر خود میباشد (و نور بودن علم برای صاحب خود نیز مستند به همین مطلب است) در نتیجه هر جا با این ملاک در موضوع اخذ شده باشد - هرچند فرض اخذ آن از این ناحیه که صفت خاصی برای صاحب خود باشد محال نیست اما چنانکه گذشت - تنها و تنها مجرد یک فرض است.
ایراد دوم : اخذ علم در موضوع بر نحو طریقیت دلیل است بر اینکه بر این مرتبه از ارائه واقع، ملاک اقامه شده است و به همین جهت به مراتب کمتر از آن مانند ظن و غیر آن حتی ظن قوی، اکتفا نمیگردد مگر آنکه به حدی از اطمینان برسد که عرفآ علم نامیده شود.
البته اگر دلیلی بر اعتبار برخی از ظنون و تنزیل آن به منزله علم از جهت آثار مترتبه بر نفس علم و ظن اقامه شود، آن دلیل حاکم بر ادله دال بر اخذ علم در موضوع حکم است. اما از آنجا که ادله حجیت ظنون فقط ظاهر در تنزیل خود مؤدی هستند، اعتماد به آنها جایز نیست.
برخی گفتهاند: کثرت اطلاق علم ومعرفت بر اماراتی که از جهت سند یا دلالت ظنی هستند دلیل است بر اینکه آن امارات نزد شارع مقدس نازل به منزله علم میباشد. مثل آنچه در مقبوله عمر بن حنظله وارد شده است: «مَنْ رَوی حَدِیثَنا وَنَظَرَ فِی حَلالِنَا وَحَرامِنَا وَعَرَفَ أَحَکامَنَا...»(1)و این فرمایش خدای متعال :
«(فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ)؛ اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید به معنای اینکه: تا بدانید».(2)
با اینکه مجرد رجوع به اهل علم هرگز مفید غیر از ظن نخواهد بود. موارد دیگری نیز وجود دارد که متتبع بر آنها آگاهی خواهد یافت.
اما این گفته نیز دارای اشکال است؛ زیرا اطلاق علم و معرفت در این آیات وروایات بر ظن معلوم نیست و الحاق ظن به علم در بعضی از موارد چه بسا از جهت کشف ملاک و الغای خصوصیت عرفی باشد.
به علاوه اگر این مطلب در غیر این مقام درست باشد در مقام مورد بحث حتماً ممنوع است؛ چرا که این ظهور ضعیف هرگز نمیتواند در مقابل این فرمایشات حضرت علیه السلام که فرمود:«حَتّی تَعرِفَهاکَماتَعرِفُ کَفَّکَ»(1)وفرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله :
«هَل تَری الشَّمسَ؟ عَلی مِثلِها فَاشهَد أَو دَع!»(2)مقاومت نماید. (تأمل فرمایید)
در تصحیح قیام امارات در ما نحن فیه در مقام علم برخی گفتهاند: ملکیت از موضوعات واقعی نبوده بلکه امری انتزاعی است که از جواز جمیع تصرفات انتزاع میشود (چنانکه علامه ما شیخ انصاری این قول را اختیار فرمود) یا اینکه امر اعتباری عقلایی است (چنانکه بعضی دیگر این قول را اختیار کردهاند) و در هر حال علم وجدانی به این امر به مجرد ید حاصل میگردد؛ زیرا احکامی که ملکیت از آنها انتزاع میشوند به سبب ید حاصل میشوند و اعتباری شرعی یا عقلایی نیز به مجرد آن بهوجود میآید. در نتیجه بوسیله همین، ملکیت واقعی محقق میگردد؛ چرا که ملکیت واقعی تنها تحقق یافته همین امور است.
امّا این قول نیز ممنوع است؛ زیرا ملکیت - چه آن را از امور انتزاعیه قرار دهیم وچه از امور اعتباریه - واقعی دارد و ظاهری. اگر اسباب واقعی آن موجود باشد ملک، ملک واقعی است و در غیر این صورت ملک، مانند دیگر احکام ظاهریه ملک ظاهری فعلی است، و واضح است که ظاهر ادله شهادت، بر اعتبار علم وجدانی به واقع است نه به مجرد حکم ظاهری. بنابراین علم وجدانی به ملک ظاهری به حکم ید یا بینه و سایر امارات در آن کافی نیست.
بنابر آنچه تاکنون ذکر شد، تصحیح جواز اعتماد بر ید در شهادت بر ملک به مقتضای ادله عام امکانپذیر نیست.
اما عمدهترین مطلب در ادله خاص؛ روایت حفص بن غیاث است که سابقآ از ابی عبد الله علیه السلام ذکر شد که حفص میگوید: مردی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد : اگر چیزی را در دست مردی ببینم آیا میتوانم شهادت دهم که مال اوست؟ حضرت فرمود: آری. مرد میگوید: شهادت میدهم که آن در دست اوست نه اینکه آن برای اوست، شاید مال کس دیگری باشد! حضرت علیه السلام فرمود: آیا خریدن آن مال از او حلال است؟ آن مرد گفت: آری. حضرت علیه السلام فرمود :
«فَلعَلّهُ لِغَیرِهِ، فَمِنْ أَینَ جَازَ لَکَ أَنْ تَشتَرِیَهُ؟ وَیَصیرُ مُلکَاً لَکَ ثُمَّ تَقُولُ بَعدَ المِلکِ هُوَ لِی وَتَحلِفُ عَلَیهِ؛ وَلا یَجُوزُ أَنْ تَنسِبَهُ إِلی مَنْ صَارَ مُلکَهُ مِنْ قَبلِهِ إِلیکَ. ثُمّ قَالَ أَبُوعَبدِاللهِ علیه السلام : لَو لَم یَجُزْ هَذا لَم یَقُمْ لِلمُسلِمِینَ سُوقٌ؛ چه بسا مال دیگری باشد! از کجا برای تو جایز است که آن را بخری و ملک تو شود و سپس بگویی که این ملک مال من است و بر آن سوگند بخوری اما جایز نباشد که آن را به کسی که قبل از تو مالک آن بوده نسبت دهی؟ سپس حضرت فرمود: اگر این جایز نباشد، برای مسلمین بازاری برپا نخواهد ماند».(1)
این روایت هرچند سند ضعیفی دارد اما این ضعف با شهرت و اجماعات منقوله جبران گردیده و ظاهرآ مستند مشهور در این فتوا همین روایت میباشد.
اما روایت تصحیح شدهای که علی بن ابراهیم در تفسیر خود پیرامون حدیث فدک اینگونه روایت کرده است :
«إِنّ أَمیرَالمؤمنین علیه السلام قَالَ لأَبِیبَکر: أَتَحْکُم فِینَا بِخِلافِ حُکمِ اللهِ فِی المُسلِمِینَ؟! قَالَ: لا. قَالَ: فإِنْ کَانَ فِی یَدِ المُسلمِینَ شَیء یَملِکُونَهُ، فادَّعَیتُ أَنا فِیهِ، مَنْ تَسأَلِ البَیِّنَةَ؟ قَالَ: إِیَّاکَ کُنتُ أَسأَلُ البَیِّنَةَ عَلی مَا تَدّعِیهِ عَلی المُسلِمِینَ. قَالَ علیه السلام : فَإذا کَانَ فِی یَدی شَیٌء فَادّعی فِیهِ المُسلِمُونَ تَسأَلُنِی البَیِّنَةَ عَلی مَا فِی یَدی؟! وَقَدْ مَلَکتُهُ فِی حَیاةِ رَسُولِ
1) وسائلالشیعه، ج 18، ابواب کیفیة الحکم، باب 25، ح 2.
اللهِ صلی الله علیه و آله وَبَعدَهُ، وَلَم تَسألِ المُؤمِنِینَ البَیِّنَةَ عَلی مَا ادّعُوهُ عَلیَّ کَما سَأَلتَنِی البَیِّنَةَ عَلی مَا ادّعَیتُهُ عَلَیهِم؟....؛ امیرالمؤمنین علیه السلام به ابوبکر گفت: در بین ما به خلاف حکم خدای متعال در مسلمین حکم میکنی؟ گفت: نه. حضرت علیه السلام فرمود: اگر در دست مسلمین چیزی باشد که مالک آن هستند و من ادعایی نسبت به آن داشته باشم از چه کسی بینه میخواهی؟ گفت: از تو نسبت به آنچه که در دست مسلمین ادعا میکنی بینه میخواهم. حضرت علیه السلام فرمود: اگر در دست من چیزی باشد ومؤمنین نسبت به آن ادعایی داشته باشند تو از آنچه در دست من است ومن هم در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و هم بعد از ایشان مالک آن بودم بینه میخواهی واز مؤمنین در مقابل من نسبت به آنچه ادعا میکنند بینه نمیخواهی همان طوری که از من بینه میطلبی بر آنچه که نسبت به آنها ادعا دارم؟!...».(1)
این روایت از مقصود ما در این مقام بیگانه است؛ زیرا روایت دلیل بر حجیت ید و عدم حاجت صاحب آن به بینه است و اینکه او در مقام دعوا در جایگاه منکِر قرار دارد و مخالف او مدعی است. اما اینکه بر جواز بر شهادت بر ملک دلالت داشته باشد به خودی خود هیچ اثری در آن یافت نمیشود. هم چنین روایاتی که در حکم تعارض بینهها و تقدیم بینه ذی الید یا تقدیم بینه خارج بر غیر آن وارد شده، از آنچه که ما در صدد بیان آن هستیم بیگانه است.
بنابراین عمده در این فتوا روایت حفص است که ذکر آن گذشت.
البته بعضی از کسانی که با مشهور مخالف هستند یا در این مسأله توقف نمودهاند به نقد روایت و ایراد بر آن به جهت عقلی و تضعیف آن از جهت سند واینکه فتاوای مشهور از آن منصرف است قیام نمودهاند. از جمله آنها شیخ اجل صاحب جواهر؛ است که آن قدر در این مسأله پیش رفته که گفته است : این حکم قابلیت این را ندارد که عقلاً در مورد آن خبری بیاید؛ زیرا در واقع به جواز تدلیس و کذب در گرفتن اموال مردم رجوع میکند!(2)
البته ما به یاری خدای متعال به تفسیر روایت و کشف عمق و محتوای آن میپردازیم و سپس به ایراد صاحب جواهر و دیگران پاسخ گفته و آنچه را که ممکن است در دفع آن گفته شود برای کمک به مذهب مشهور ذکر خواهیم کرد.
مورد اوّل : حاصل مطلب این است که امام علیه السلام با جواز خریدن آنچه در ید قرار دارد بر جواز شهادت بر تملک آنچه در دست صاحب ید قرار دارد استدلال نمودهاند. در ابتدای امر نمیتوان این استدلال را صددرصد پذیرفت؛ زیرا بین دو مسأله فرق واضحی وجود دارد. با این توضیح که: جواز شهادت از آثار ملکیت نیست بلکه از آثار خود علم و یقین نسبت به آن است ومعلوم است که ید به خودی خود علم آور نمیباشد. در نتیجه چگونه میتوان حمل یکی بر دیگری را جایز دانست؟
اما تأمل صادقانه گواهی بر آن است که امام علیه السلام به مجرد جواز شراء استدلال نفرموده بلکه استدلال حضرت بر جواز شراء با ترتیب آثار ملک بر آن قرار گرفته است تا آنجا که در مقام دعوا ادعا میشود که آن شیء ملک اوست و در مقابل خصم بر ملکیت خود سوگند یاد میکند و به راستی چه فرقی بین بینه مدعی وسوگند منکر وجود دارد؟ همانگونه که شهادت بر ملکیت از آثار علم است، سوگند بر آن نیز از آثار علم میباشد و در نتیجه اگر یکی از این دوجایز نباشد، دیگری نیز جایز نخواهد بود و امام علیه السلام در این معنا چه نیکوفرمودند :
«فَمِنْ أَینَ جَازَ لَکَ أَنْ تَشتَرِیهِ؟ وَیَصیرُ مُلکَاً لَکَ ثُمَّ تَقُولُ بَعدَ المِلکِ هُوَ لِی وَتَحلِفُ عَلَیهِ؛ وَلا یَجُوزُ أَنْ تَنسِبَهُ إِلی مَنْ صَارَ مُلکُهُ مِنْ قَبلِهِ إِلَیکَ؟».
و اگر حال اینگونه باشد برای مالک نیز جایز نیست که بر ملک خود سوگند بخورد بلکه او باید بر سبب ملک یعنی شراء و خریدن آن از صاحب ید که به حکم ظاهری محکوم به ملکیت بوده سوگند بخورد. در نتیجه استدلال بوسیله حلف بر جواز شهادت جایز نیست.
امّا ظاهرآ این مطلب همان است که حضرت علیه السلام در ذیل کلامشان بدان اشاره فرمودند: «اگر این جایز نباشد برای مسلمین بازاری برپا نخواهد ماند». و حاصل
آن - که خدا و رسول او اولیای او از آن آگاهترند - اگر اعتماد بر ید بر اثبات ملکیت و سوگند بر آن جایز نباشد، برای مسلمانان هیچ بازار و داد و ستدی بر جا نخواهد بود؛ زیرا غالب در املاک این است که مسبوق به ید غیر باشند و آنچه در مسأله سوگند بر آن میتوان گفت این است که این سوگند بر وقوع سبب واقع میشود مثل بیع و معلوم است که مجرد وقوع بیع بر آنچه که در دست غیر هست، موجب علم و یقین قطعی به انتقال مال به او بعد از عدم علم به اینکه خود فروشنده نیز مالک است نمیگردد و نیز بعد از آنکه هیچ دلیلی بر آن وجود ندارد جز یدی که علم آور هم نیست.
در نتیجه شهادت و سوگند بر ملک واقعی قطعی جز در موارد بسیار نادر غیر ممکن است و اگر ما قائل به حصر شهادت و سوگند در خصوص همین موارد شاذ باشیم، برای مسلمین بازاری برجا نخواهد ماند و هرکسی میتواند بر دیگری ادعا نموده و دیگری نیز نمیتواند نه از طریق اقامه بینه و نه از طریق سوگند، حق خود را اثبات نماید و مقتضای این مطلب نیز اختلال نظام و به هم ریختن بازار مسلمین از اساس و ریشه خواهد بود. در حقیقت شهادت و سوگند جز بر ملک ظاهری قطعی که به مقتضای ید ثابت است قرار نمیگیرد و در آنها بیش از این نیز اعتبار نشده است.
روشن است که بر شهادت بر ملک به مجرد ید در اینجا هرگز کذب وتدلیس و ابطال حقوق لازم نمیآید آن هم بعد از قیام این قرینه عامهای که ظاهر وروشن است. (به خوبی تدبر فرمایید)
در نتیجه باید گفت این روایت شریفه که آثار صدق از آن به روشنی بر میآید، دلیلی است بر مطلوب البته علاوه بر برهان عقلی متینی که امام علیه السلام آن را در خلال حدیث ذکر فرمودهاند. و چه بسا به همین مطلب اشاره دارد آنچه که از کاشف اللثام بر میآید که :
«تشبیه الشهادة بمقتضی الطرق الشرعیّة بالشهادة عَلی أثرالأسباب الشرعیّة فإنّها أیضاً محتملة للفساد کما یتحتمل الطرق التخلف؛ تشبیه شهادت به مقتضای طرق
شرعیه به «شهادت بر اسباب شرعیه»(1)، نیز محتمل بر فساد است چنانکه احتمال
تخلف در طرق مختلف میرود».
صاحب جواهر این کلام را غریب و عجیب دانسته و بر آن ایراد وارد کرده است که بین این دو نوع شهادت فرق وجود دارد. اما اشکال ایشان با آنچه در تفسیر «حدیث» اشاره کردیم رفع میگردد. گویی کاشف اللثام از نور حدیث بهره گرفته و از اثر درخشان آن پیروی کرده و در نتیجه در منازل صدق وحق وارد گردیده است.
پس از این توضیحات روشن میگردد ایراداتی که بر این حکم وارد شده تمامآ قابل دفاع میباشد. ذیلا به ایرادات مذکور و پاسخ آنها میپردازیم :
در پاسخ این اشکال باید گفت: جواز شهادت به ملک به مجرد ید، هرگز ملازم با این نیست که ملک در این مورد، ملک واقعی باشد. بنابراین، این گفته مدعی که: «الدار التی فی ید هذا لی» صحیح و مسموع است البته اگر بتواند آن را با موازین شرعی که بر ید رجحان دارد اثبات نماید. در نتیجه در ادعای او تناقضی نیز وجود نخواهد داشت به خلاف آنجا که میگوید: «ملک هذا لی؛ ملک این برای من است». که تناقض ظاهری در این گفته به چشم میخورد.
1) کشف اللثام، ج 10، ص 350؛ جواهرالکلام، ج 41، ص 145.
جابره را نیز بر آن حمل نمود باز هم باید گفت از باب حسن ظنی است که بدان مأمور هستیم؛ زیرا چارهای نداریم که بگوییم معنای مزبور (یعنی اکتفای ید بر شهادت در ملک) قابلیت این را ندارد که روایت در مورد آن وارد شود؛ چرا که رجوع آن در واقع به جواز تدلیس و کذب در اموال مردم خواهد بود. چنانکه در محل خویش ذکر شده است که بینه ملک، مقدم بر بینه تصرف و ید است؛ زیرا اولی به منزله نص و دومی به منزله ظاهر است که نمیتواند با نص تعارض کند. در نتیجه اگر در آنچه ما در صدد آن هستیم فرض شود که خصم، بینه ملک دارد ودیگری بینه تصرف یا ید برای بینه دیگری جایز است که شهادت به ملک داده شود با اینکه فرض آن است که علمی نسبت به آن جز با تصرف یا ید ندارد و با همین شهادت بینه اول ساقط میگردد. این در واقع تدلیس محض و کذب واضحی است که راهی برای گرفتن اموال مردم به غیر طرق شرعیه میباشد وخبر واحد در این گونه موارد پذیرفته نیست. (آنچه ذکر شد محصل مطلبی بود که از کلام صاحب جواهر استفاده میگردید و ما آن را توضیح دادیم).
پاسخ : چنانکه گذشت روایت جز بر یک برهان متین عقلی که از آن آثار صدق و حق روشن میگردد متضمن چیز دیگری نیست و آنچه از لزوم تدلیس وکذب در گرفتن اموال مردم ذکر شد، ممنوع است؛ زیرا بینه ملک نیز در واقع در مبادی سابقه آن غالبآ مستند به ید است و اگر حصول علم به ملک فرض گردد به گونهای که اصلاً نیازمند به اعتماد بر ید نباشد آن هم در موارد بسیار نادر، در این هنگام بر شهود لازم است که سبب را ذکر نمایند و بگویند که ملک، ملک واقعی است تا از این مطلب، گرفتن اموال مردم به غیر حق لازم نیاید چنانکه مشابه آن را در ابواب شهادت ذکر کردهاند.
در حالیکه برای بینه ملک نیز در ابتدای نظر ظهوری در ملک واقعی یقینی وجود ندارد تا مستلزم تدلیس گردد. نیز حمل کلام مشهور بر مجرد حجیت ید، جداً بعید بوده و هرگز از باب حسن ظنی که بدان مأمور هستیم نمیباشد. بلکه چه بسا حمل آن بر مجرد حجیت ید، خلاف حسن ظن باشد و حتی میتوان
گفت: بیان حکم مذکور به چنین عباراتی، بیشترین شباهت را به تدلیس دارد.
حاصل آنکه،اعتمادبرروایت جدآقوی و موافق با تعبیرات و کلمات اصحاب است و هیچ کدام از ایراداتی که ذکر شد بر آن وارد نیست.چه بسابادرنظر گرفتن همین مطالب است که صاحب جواهردرآخرکلام درهمین مسأله فرموده است :
«إنّه إذا تحقّق بمقتضی الأسباب والطرق الشرعیّة ما یتحقّق بها النسبة العرفیّة کونه مالاً له ملکاً من أملاکه عرفآ جازت الشهادة والیمین بالملک؛ اگر به مقتضای اسباب وطرق شرعیه آنچه که بوسیله آن نسبت عرفیه محقق میگردد (یعنی اینکه مال بهطور عرفی، مال او بوده و ملکی از املاک او به شمار میرود)، شهادت وسوگند نسبت به ملک جایز است».(1)
البته آنچه ایشان افاده فرموده - و به طور خلاصه ذکر شد - بدون رجوع به آنچه که ما در اقتباس از روایت ذکر نمودیم هیچ معنای محصلی نخواهد داشت.
آن چه ذکر شد نهایت چیزی بود که در ذهن ما نسبت به این مسأله خطور میکرد و تمام کلام، به محل خود موکول میگردد.
ازهمین جا عدم نیاز به «استفاضه» یعنی فراگیری اسناد ملک به آن وهم چنین «تصرف» در صحت شهادت در ملک بعد از حاصل شدن ید روشن میگردد.
گذشت که ید غیر، حجت است و دلیل بر ملکیت مطلق میباشد (مگر در جایی که آن را استثنا کردیم) اما اگر خود صاحب ید در ملکیت بعضی از آنچه در دست اوست شک کند ید برای او نیز حجت است یا خیر؟
ظاهر این است که حجت است؛ زیرا فرقی در ملاک حجیت بین ید غیر و ید خود انسان وجود ندارد چه بگوییم که ملاک ید اقتضای طبیعت استیلا است که ید اینگونه است - چنانکه مختار ما همین بود - یا آنکه قائل شویم ملاک در ید
1) جواهرالکلام، ج 41، ص 146.
غلبه است - چنانکه بعضی قائل به این نظر شدند - یا اقوال دیگر و تمامی ملاکها بین ید غیر و ید خود انسان مشترک هستند.
سیره عقلائیه هم بر همین مطلب جاری است؛ یعنی اگر انسان نسبت به بعضی از چیزهایی که در دست اوست شک کند که آیا ملک خود اوست یا امانت دیگران است یا شبه آنها، تا وقتی که قرینهای بر اینکه ملک دیگری است اقامه نشده تردیدی در اجرای حکم ملک بر آن در نزد عقلا وجود ندارد.
از سویی شارع مقدس نیز هیچ گونه ردعی نسبت به آن نفرموده، اگر نگوییم که بعضی از اطلاقات وارده در امضای حکم ید این نوع را نیز شامل میگردد. بلکه از بعضی از روایات خاص که در باب «لقطة» وارد شده نیز همین مطلب بر میآید مثل مصححة جمیل بن صالح که میگوید :
«قُلتُ لأَبِیعَبدِاللهِ علیه السلام رَجُلٌ وَجَدَ فِی مَنزِلِهِ دِینَارآ؟ قَالَ: یُدخِلُ مَنزِلَهُ غَیرَهُ؟ قُلتُ: نَعم کَثیر. قَالَ: هَذِهِ لُقَطة. قُلتُ: فَرَجُلٌ وَجَدَ فِی صَندُوقِهِ دِینَارآ؟ قَالَ: یُدخِلُ أَحدٌ یَدَهُ فِی صَندُوقِهِ غَیرَهُ؟أَویَضَعُ فِیهِ شَیئآ؟ قُلتُ: لا، َقالَ: فَهُوَ لَهُ؛ به امام صادق علیه السلام عرض کردم : مردی در منزل خویش دیناری را پیدا میکند چه باید بکند؟ حضرت فرمود: آیا در منزل او غیر او وارد میشوند؟ گفتم: آری افراد بسیاری وارد میشوند.
حضرت فرمود: این حکم مال پیدا شده را دارد. گفتم: مردی در صندوق خویش دیناری پیدا میکند چه باید بکند؟ حضرت فرمود: آیا کسی غیر او دستش را داخل صندوق او میکند یا چیزی داخل صندوق او میگذارد؟ گفتم: نه. حضرت فرمود: مال خود اوست».(1)
ظاهرآ مراد از فرمایش حضرت که فرمود: کسی غیر از او داخل منزل او میگردد یا نه؟ تنها صرف وجود دخول غیر در منزل او نیست بلکه به این معناست که منزل او این آمادگی را دارد که افراد مختلفی داخل آن گردند. در غیر این صورت با علم به اینکه مال پیدا شده عادتآ مال خود شخص است، موردی برای سؤال مذکور وجود ندارد.
1) وسائلالشیعه، ج 17، ابواب اللقطة، باب 3، ح 1.
حاصل روایت این است که ید چنین شخصی بر اموالی که در محدوده سلطنت و تصرف او هست هنگام شک، برای خود او حجت است. مگر اینکه چیزی وجود داشته باشد که بتواند آن را از حجیت ساقط کند مثل اینکه خانه اوآماده پذیرایی برای ورود اشخاص مختلف باشد در نتیجه به خاطر سقوط ید او از حجیت به خاطر این آمادگی که در منزل او هست حکم لقطة در اینجا بارمیشود؛ زیرا ظاهر است که ملاک حجیت ید - به هرگونه که باشد - در اینجامفقود میباشد.
البته ذیل روایت، صدر آن را از ظهور در آنچه ما در صدد آن هستیم نمیاندازد و اینکه غیر او دست در صندوق او بکنند یا چیزی داخل صندوق او بگذارند، دلیل بر استیلای هرکدام از آنها بر صندوق بوده و در نتیجه از قبیل دستهای مشترک بر شیء واحد خواهد بود که ید واحد هر کدام از آنها دلیل بر ملکیت ید به خصوص او نمیباشد. آری، اگر صندوق تنها در دست او قرار داشت، ید او حجت بر ملکیت بر آنچه که در صندوق هست میبود. هر چند احتمال این میرفت که دینار امانت یا عاریت از سوی شخص دیگری باشد یا احتمالات دیگر. مگر آنکه صندوق نیز برای وضع اموال و امانات مردم در کنار اموال خود شخص در نظر گرفته شده باشد که در این صورت حجیت ید او بر آنچه که در صندوق قرار دارد نیز مشکل خواهد بود.
از آنچه ذکر کردیم ظاهر میگردد که تهافت و تناقضی بین صدر روایت با ذیل آن - چنانکه توهم شده است - وجود ندارد و صدر و ذیل هردو به حقیقت واحدی اشاره داشته و معنای واحدی را در بر میگیرند چنانکه ظاهر است که در روایت هیچ حکم تعبدی بر خلاف موازینی که بین عقلا در اموالی که در دستشان است وجود ندارد.
این حدیث، هم چنین ناظر به امضای سیره عقلا در موارد مشابه این مقام نیزهست.
برای آنچه ذکر شد به این فرمایش حضرت در ذیل روایت حفص بن غیاث
نیز استدلال شده است: «لَولا ذَلِکَ مَا قَامَ لِلمُسلِمِینَ سُوقٌ»، نظر به اینکه مثل چنین احتمالی موجب پراکندگی اموالی است که غالبآ در دست مردم وجود دارد.
اما بر استدلال مذکور این اشکال وارد است که: اگر مراد غلبه احتمال این باشد که بعضی از اموال، مال دیگران است که در دست آنان به عنوان امانت یا عاریه یامثل آن قرارگرفته -البته بافراموش کردن اسباب آنها - این احتمال ممنوع است؛زیراظاهراست که چنین احتمالی دراموال مردم احتمال غالبی نیست و اگر مرادغلبه نسیان سبب ملک به طورتفصیلی است درحالی که اصل آن به طوراجمال معلوم است،چنین احتمالی ضرری دراجرای احکام ملک براین اموال نمیرساند.
از آنچه در امر هشتم گذشت روشن میگردد که ید سارق و یدهای متهمه که به منزله ید سارق هستند نسبت به اموالی که در دستشان هست به هیچ وجه حجیت ندارند هر چند احتمال داده شود که آن اموال با سبب صحیح مشروع در دست آنان قرار گرفته؛ زیرا ملاک حجیت در آنها نیز مفقود است؛ چرا که طبع اولی ید نسبت به آنان منقلب و مبدل گردیده است. همچنین اگر در حجیت ید، «غلبه» ملاک باشد، در اینجا مفقود است.
به همین جهت است که مشاهده نمیشود عقلا که ملتزم به حقوق مردم وعدم خیانت در اموال آنها هستند، آثار ملکیت را بر آنچه در دست این گروه هست بار کنند و با آنان مثل دیگر افراد معامله نمایند. حتی عقلا هرکس که با آنان اینگونه معامله کند را ملامت و سرزنش میکنند. البته گاهی مشاهده میشود بعضی از افرادی که در امور دین و دنیا مبالاتی ندارند بین این گروه و دیگر افراد فرقی قائل نمیشوند، ولی واضح است که این مطلب ضرری در آنچه ما در صدد توضیح آن هستیم نمیرساند.
مؤید این ادعا، مطلبی است که در ابواب کتاب لقطه از حفص بن غیاث وارد شده است که میگوید :
«سَأَلْتُ أَبَا عَبدِاللهِ علیه السلام عَنْ رَجُلٍ مِنَ المُسلِمِینَ أَودَعَهُ رَجُلٌ مِنَ اللُّصُوصِ دَرَاهِمَ أَو مَتاعآ وَاللِّصُ مُسلِمٌ هَلْ یَرُدُّ عَلَیهِ؟، فَقَالَ: لا یَرُدُّهُ فَإِنْ أَمَکنَهُ أَنْ یَرُدَّهُ عَلی أصحَابِهِ فَعَلَ، وَإِلّا کَانَ فِی یَدِهِ بِمَنزِلَةِ اللُّقَطَةِ یُصِیبُها، فَیُعَرِّفُها حَوْلاً فَإنْ أَصابَ صَاحَبَها رَدَّها عَلَیهِ وَإِلّاتَصدَّقَ بِها؛ازامام صادق علیه السلام پرسیدم:یکی ازدزدهای معروف نزد مرد مسلمانی درهم یا متاعی را به ودیعه میگذارد و آن دزد هم مسلمان است آیا آن مرد باید مال را به او برگرداند؟ حضرت فرمود: آن را بر نمیگرداند، اگر میتواند آن را به اصحابش برگرداند این کار را بکند در غیر این صورت مال در دست او به منزله لقطه و مالی است که آن را پیدا کرده و باید یک سال آن را اعلام نماید. اگر صاحبش پیداشدآن رابرمیگرداندو در غیر این صورت آن را صدقه میدهد».(1)
استدلال به این حدیث متوقف براین است که سؤال ازدرهمهایامتاع مشکوکی باشد که میتوان احتمال داد مال خود آن دزد است چنانکه این قسمت از سؤال ممکن است به همین مطلب اشاره داشته باشد: «واللّص مُسلمٌ»، اگر مال قطعآ از اموال دیگر مردم میبود در این صورت فرقی بین اینکه دزد مسلمان باشد یا نباشد وجود نداشت. (فافهم) در این صورت اجرای حکم لقطه بر آن دلیل است بر سقوط ید از حجیت و اینکه مال به منزله اموالی است که در راه پیدا میشود.
اما آنچه میتواند با مطلب مذکور منافات داشته باشد این قسمت از فرمایش حضرت است که: «یَرُدَّهُ عَلی أَصحَابِهِ؛ آن را به اطرافیان او باز میگرداند» و این فرمایش حضرت که: «فان اصاب صاحبها؛ اگر صاحب آن را پیدا کرد»، که ظهور آن در این که مال قطعآ برای غیر آن شخص است روشن و معلوم است در نتیجه از محل بحث خارج میگردد. (تأمل فرمایید)
و از این جهت یدهای امینهای که در حفظ ودیعهها و امانات به آنها رجوع میگردد به همین جهت ملحق میشود مانند قاضی و دیگر افراد هنگامی که این حفظ ودایع بر آنها غلبه نماید به حدی که طبیعت دستان آنان تبدیل و انقلاب پیدا کند؛ چرا که در این صورت ترتیب آثار ملک در آن چه در دست آنان است
1) وسائلالشیعه، ج 17، ابواب اللقطة، باب 18، ح 1.
مشکل است البته تا وقتی که قول آنان بدان منضم نگردد. اما اگر گفته خود آنان منضم شود حجت خواهد بود، نه از باب حجیت ید بلکه از باب حجیت قول صاحب ید و نیز تصدیق قول فرد امین (چنانکه در قواعد آینده انشاءالله خواهد آمد) و این بخلاف ید سارقه است که اگر قول وشهادت او نیز بدان منضم گردد، باز هم در اثبات ملک برای آنها کافی نیست. حاصل آنکه ملاک حجیت ید وبنای عقلا در تمام این موارد مفقود است.
از جمله ملحقات این بحث میتوان به ید دلال وافراد مشابه او اشاره کرد همچنین ید کسانی که به عنوان مرجع برای حقوق شرعیه مثل زکات و خمس ومظالم هستند و نیز وکلا و متولی اوقاف اگر غالب چیزی که در دست آنان است به حسب عادت از غیر اموال خودشان باشد بلکه اگر مقدار فراوانی از اموال اینگونه باشد و به حد غالب هم نرسد باز ملاک حجیت ید مثل بنای عقلا در تمام این موارد مفقود است مگر اینکه قول و شهادت آنها بدان منضم گردد. (تأمل فرمایید)
اشکالی در حجیت ید وجود ندارد هرچند با علم به اینکه مسبوق به غیر این ید باشد، البته هنگامی که احتمال انتقال مال به وجه صحیح شرعی وجود داشته باشد. بلکه غالب در یدها همین است و فرقی بین اینکه از خارج دانسته شود یا صاحب آن خود بدان اقرار کند وجود ندارد مثلا بگوید: این متاع مال زید بود ومن آن را به فلان قیمت از او خریدم.
آنچه ذکر شد در غیر مقام دعوی بود و در مقام دعوی نیز همین گونه است. در نتیجه قول پذیرفته، قول صاحب ید خواهد بود و اگر اقرار نماید که متاع سابقآ برای شخص ثالثی بود که طرف دعوا هم نیست باز هم در اینکه او صاحب ید است ضرری نمیرساند و منکر بودنش محتاج بینه نیست و کسی که محتاج بینه هست خصم اوست که مدعی است.
اما اگر صاحب ید در مقابل خصم خویش در مقام دعوا به همان مطلب اقرار کند و بگوید: «این مال سابقآ برای تو بود». آنچه از مشهور در این مورد حکایت شده انقلاب دعوا و تبدیل شدن صاحب ید فعلی به مدعی است؛ چرا که او در واقع ادعای انتقال مال را از دیگری به خود میکند آن هم به سببی از اسباب شرعیه در نتیجه بر اوست که آن را اثبات نماید و ید در اینجا به سبب چنین اقراری از حجیت ساقط میگردد.
اینک شایسته است کلام مشهور و تفسیر آن توضیح داده شود تا اشکال احتمالی مندفع گردد. دعوای صاحب ید فعلی به اینکه مالک است بعد از اعتراف او به اینکه مال سابقآ برای خصم او بوده است، معنایی جز این ندارد که او آن را از خصم خرید کرده یا اینکه بوسیله ناقل شرعی دیگری به انتقال یافته است و اینکه میگوید: «این مال فعلاً ملک من است و قبل از این ملک خصم من بوده است». در قوه این است که بگوید: «این ملک خصم من بوده است من آن را از او خریدم یا بوسیله ناقل دیگری به من انتقال یافت».
و این معنا از لوازم خارج از مسیر دعوا نیست تا گفته شود اعتباری به لوازم خارج از مسیر دعوا نیست، بلکه این معنا در واقع نتیجه کلام به شمار میرود ومعنای عرفی و مقصود از آن و از قبیل دلالت اقتضا میباشد. حاصل آنکه اگراین لازم ازملزوم جداگرددهیچ مفهوم صحیحی برای کلام باقی نخواهدماند.
بنابراین اعتراف به سبق ید مدعی در اینجا موجب انقلاب و تبدیل شدن نفس دعوا میگردد و اینکه صاحب ید فعلی مدعی شده و مقابل او منکر است، نه اینکه موجب گردد دعوای دیگری بین متخاصمین غیر از آنچه در آن دعوا دارند طرح گردد، چنانکه بعضی اینگونه توهم کردهاند.
در نتیجه صاحب ید در اینجا مدعی است چه اینکه قائل باشیم مقیاس در تشخیص مدعی از منکر در ابواب دعاوی، عرف است - چنانکه برخی از بزرگان علمااین قول رااختیارکردهاند-یاآنکه قائل باشیم مدعی همان استکه ادعای امری برخلاف اصل میکند-چنانکه برخی ازمتأخرین ازبزرگان این قولرابرگزیدهاند-.
مورد اول: به جهت این است که مدعی، عرفآ بر صاحب ید فعلی صدق میکند که ادعای انتقال آن را به سوی خود بوسیله ناقل شرعی یا بوسیله لازم کلام خویش - و بدون آن کلام مفهوم ندارد - ادعا میکند و منکر نیز بر خصم اوصادق است که ادعای بقای ملک را همان گونه که بوده و عدم بیع آن را دارد.(تدبر فرمایید)
ومورددوم:بهجهت آنکه مقتضای استصحاب،بقای آن برملکیت خصم وعدم انتقال آن به صاحب ید فعلی است. در نتیجه صاحب ید به دلیل مخالفت قول او با اصل مدعی به شمار میرود و آنکه مقابل او قرار میگیرد منکر خواهد بود.
سؤال:این امرچگونه ممکناست؟درحالیکه صاحبیدفعلی معتمدبریداست و قبلاً گذشت که ادله مربوط به آن، حاکم بر استصحابات است. بنابراین قول او در این هنگام موافق با اصل به معنای اعم آن از اصول عملیه وظواهر معتبره وقواعد ثابته شرعی است چنانکه قطعآ مراد از آن در این مقام نیز همین است.
پاسخ: چه بسا وجه قابل قبول این است که ادعای انتقال به سوی او مربوط به زمانی است که هنوز یدی برای او وجود نداشته نه در وقت حاضر، بنابراین آنچه ادعا شده انتقال مال به او از ید خصم اوست در زمانی که در دست او نبوده، در نتیجه مرجع نسبت به آن وقت استصحاب نخواهد بود. (تأمل فرمایید)
این نهایت چیزی است که در توجیه کلام مشهور میتوان ذکر کرد. گاهی تصور شده است که سقوط ید از حجیت در اینجا از جهت قصور ادله آن و عدم شمول اطلاقات آن در مقام مورد بحث است. اما هیچ دلیل قابل اعتنایی بر این ادعا وجود ندارد.
از آنچه ذکر شد وجه اشکال در مطلبی که محقق اصفهانی در رساله معموله در قاعده ید ذکر کرده روشن میگردد. ایشان میفرماید: «لازم دعوای ملکیت فعلیت به مقتضای ید او و اقرار او به اینکه عین سابقآ برای مدعی بوده است، خبر دادن از انتقال مال به او به التزام است الا آنکه هر دلالت التزامیهای موجب طرح دعوای دیگر بر لازم نمیگردد بلکه به ناچار باید در مسیر و مصب دعوا واقع گردد؛ زیرا دعوا از دعا و به معنای طلب شیء است و هر جا که طلبی در کار
نباشد دعوایی نیز وجود نخواهد داشت. ...: در ما نحن فیه صاحب ید ادعا میکند که ملک اوست و از دعوای انتقال از او به سوی دیگری وسبب آن ساکت است. در نتیجه او مدعی مالکیت میباشد که با آنچه در دست خویش دارد موافقت است. بنابراین او منکر است و ادعای انتقال ندارد تا مدعی باشد. لازم مجموع هردو کلام، «انتقال» است بدون اینکه لازمه هر دو «ادعای انتقال» باشد.
بر کلام ایشان دو اشکال زیر وارد است :
اشکال اوّل : بحث در تشکیل ادعای دیگری غیر از ادعای اصلی نیست، بلکه بحث در انقلاب و تبدیل آن به ادعای دیگری بعد از این اقرار است.
اشکال دوم : چنانکه گذشت این لازم از لوازمی نیست که مانند دلالت اشاره مغفول عنه باشد، بلکه از قبیل دلالت اقتضایی است که صدق کلام، متوقف بر آن است. در نتیجه مفهوم عرفی از این کلام چیزی جز ادعای انتقال از او به صاحب ید نیست.
آن بزرگوار در کلامی دیگر مطلبی را فرموده که حاصل آن چنین است : «معروف در ید این است که از امارات باشد و اماره بر مسبب همان اماره بر سبب آن است. بنابراین هم چنان که ید حجت بر ملکیت برای ذی الید است حجت بر سبب ناقل آن نیز هست و هم چنان که او در دعوای ملکیت منکر به شمار میرود - چرا که دعوای او موافق با حجت است - در دعوای انتقال به سوی او به سبب شرعی نیز همینگونه است - به جهت موافقت آن با حجت که ید میباشد - زیرا مفروض این است که حجت بر مسبب، حجت بر سبب نیز هست.
اما کلام ایشان دارای این ایراد است که حجیت مثبتات امارات به طور مطلق ممنوع است. (تدبر فرمایید)
محقق نائینی رحمة الله نیز در بعضی از مباحث در این مقام - بنا بر آنچه که درتقریرات بعضی از بزرگان شاگردانشان ذکر شده - مطلبی دارند که نص آن چنین است :
«تسقط اماریّة الید للملکیّة بالإقرار الملازم لدعوی الانتقال، فیکون قول مدعی
بقاء الملکیّة السابقة بعد سقوط الید عَلی طبق الأصل؛ اماریت ید بر ملکیت بهواسطه اقراری که ملازم با دعوای انتقال است ساقط میگردد. در نتیجه قول مدعی، بقای ملکیت سابقه بعد از سقوط ید بر طبق اصل خواهد بود».(1)
اشکال کلام ایشان این است که وجه صحیحی برای سقوط اماریت ید به سبب اقرار به ملکیت سابقه معلوم نیست و اماریت آن تنها در صورتی که به ملکیت فعلی آن برای خصم اقرار کند ساقط میگردد و حق در توجیه مخالفت قول ذی الید در اینجا با اصل، اخیرآ ذکر شد.
مطلب باقی مانده این است که آنچه مشهور، از انقلاب دعوا و اقرار ذکر کردهاند در فرض اقرار برای خصم قابل تصور است. اما اگر صاحب ید فعلی برای شخص ثالث اقرار کند، هیچ اثری در انقلاب دعوا نخواهد داشت هرچند خصم او از کسانی باشد که با این اقرار نفعی به او میرسد. مثلاً وصی باشد یا وارث برای شخص ثالث یا شبه این دو مورد باشد.
از همین جا معلوم میگردد که این فتوا منافاتی با روایت احتجاج که در آن اعتراض امیر المؤمنین علیه السلام بر ابیبکر هنگام غصب فدک مطرح شده، ندارد آنجاکه ابوبکر از حضرت فاطمه زهرا علیها السلام برای اثبات دعوای خود طلب بینه کرد وامیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «أَتَحْکُم فِینَا بِخِلافِ حُکمِ اللهِ فِی المُسلِمِینَ؟! قَالَ: لا. قَالَ: فإِنْ کَانَ فِی یَدِ المُسلمِینَ شَیء یَملِکُونَهُ، فادَّعَیتُ أَنا فِیهِ، مَنْ تَسأَلِ البَیِّنَةَ؟ قَالَ : إِیَّاکَ کُنتُ أَسأَلُ البَیِّنَةَ عَلی مَا تَدّعِیهِ عَلی المُسلِمِینَ. قَالَ علیه السلام : فَإذا کَانَ فِی یَدی شَیٌء فَادّعی فِیهِ المُسلِمُونَ تَسأَلُنِی البَیِّنَةَ عَلی مَا فِی یَدی؟! وَقَدْ مَلَکتُهُ فِی حَیاةِ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وَبَعدَهُ، وَلَم تَسألِ المُؤمِنِینَ البَیِّنَةَ عَلی مَا ادّعُوهُ عَلیَّ کَما سَأَلتَنِی البَیِّنَةَ عَلی مَا ادّعَیتُهُ عَلَیهِم؟!».
اقرار در اینجا برای شخص ثالث است یعنی وجود مبارک رسول الله صلی الله علیه و آله . آری، اگر فدک بر ملک حضرت صلی الله علیه و آله باقی میبود و مسلمانان از آن انتفاع میبردند
1) أجود التقریرات، ج 2، ص 460.
و آنگاه به مقتضای حدیث مجعول «نَحنُ مَعاشر الأنبیاء لا نُورّث» به مسلمانان انتقال مییافت، جای کلام بود. اما مجرد این مطلب اثری در انقلاب دعوا ندارد.
با ذکر این مطلب، بحث در قاعده ید و احکام ملحق به آن به پایان میرسد. امور دیگری نیز از قبیل حجیت قول ذی الید و حکم ید مسلم بر ذبیحه، یا ید بر طفل و موارد مشابه آنها باقی ماند که متعرض بعضی از آنها در اینجا شدیم اما از آنها اعراض کردیم؛ زیرا برای آنها قاعده خاصی در نظر گرفتهایم مانند حجیت قول ذی الید. بعضی دیگر نیز اصلاً از قواعد فقهیه خارج هستند و تمامی آنها از جهت خروج از قاعده ید معروفه که دلالت بر ملکیت دارد مشترکند در نتیجه الحاق آنها به این قاعده لازم نبود.
قاعده قرعه از قواعدی است که در بسیاری از ابواب فقه هنگام مشتبه شدن حال موضوعات و عدم شناخت آنها مورد استفاده قرار میگیرد. این قاعده نیز - مثل بسیاری از قواعد فقهیه دیگر به رغم شدت ابتلایی که فقیه به آن دارد در کلمات فقها مورد ویرایش و کاوش دقیق قرار نگرفته و آن طور که شایسته است نسبت به آن بحث وافی و دقیقی صورت نگرفته است. به همین جهت هنگام عمل در مجاری مورد نیاز به آن تشویش و اضطراب قابل توجهی به چشم میخورد؛ در برخی موارد بدان عمل میشود و در برخی مواردی که ظاهرآ مشابه آن است متروک میگردد بدون اینکه برای این فرق در عمل و ترک عمل دلیل قابل اعتمادی ارائه شود.
ازهمین ناحیه بسیاری ازعلمابرعمومات اینقاعده اشکال واردکردهاندتاآنجا که قائل شدهاند به عدم جواز عمل به آن مگر در مواردی که اصحاب بدان عمل کردهاند! آیا به راستی نزد اصحاب اولیه ما قرائن دیگری وجود داشته که نقاب از چهره این قاعده وحدودآن برمیداشته وآنهادرکتاب شان آن را ذکر نکردهاند؟ با اینکه قاعده دربردارنده کثرت، تنوع و شمول بر دقائق فقه و عمده مدارک آن است؟!این امراگرباتأمل صادق بدان توجه شودبسیاربعیدبه نظرمیرسد.
یا اینکه آنان از خود این مدارک چیزی را میفهمیدند که ما نمیفهمیم؟! اگر اینگونه است آن معنا چه بوده است؟ با این همه به نظر میرسد عمده اشکال در عدم ادای حق قاعده در بحث و کاوش نسبت به آن است.
ما - به یاری و هدایت الهی - در بحث حاضر از مهمات این قاعده شریفه تا آنجا که وسعت مجال داشته باشیم بحث میکنیم. إنشاءالله حق واجب آن ادا شود و معضلات آن تبیین گردد. در اینجا بحث پیرامون این قاعده در 5 مقام با عناوین زیر پیگیری میشود :
اول: بیان مدارک مشروعیّت قرعه به طور اجمال.
دوم: مفاد قاعده و آنچه از مجموع آن بنابر تفصیل استفاده میشود.
سوم: شرایط جریان آن از حیث مورد و مجرا.
چهارم: کیفیّت اجرای قرعه هنگام نیاز بدان.
پنجم: در اینکه آیا اجرای قرعه در موارد آن جایز است یا واجب و اگر جایز است آیا بعد از اجرای آن عمل به آن واجب است یا جایز؟
امور زیر بر مشروعیّت قرعه دلالت دارند :
این آیه شریفه در قصه ولادت حضرت مریم علیها السلام و نحوه برخورد مادرش؛ همسر عمران با او وارد شده است. همسر عمران بعد از اینکه فرزند خویش را دختر به دنیا آورد، آن را در پارچهای پیچید و به کنیسه آورد تا عابدان بنی اسرائیل او را تکفل کنند؛ چرا که پدرش قبلاً فوت کرده بود. وی به عابدان بنی
1) آل عمران، آیه 44.
اسرائیل در کنیسه گفت: این طفلی که مورد نذر قرار گرفته است را بپذیرید. احبار
در مورد تکفل مریم با یکدیگر به رقابت پرداختند؛ زیرا مریم دختر امام وپیشوای آنان یعنی عمران بود. آنان در اینکه کدام یک تکفل مریم را بپذیرند به قدری پافشاری کردند که به حد خصومت رسید چنانکه خدای متعال میفرماید :
(إِذْ یَخْتَصِمُونَ) در نتیجه راهی برای رفع منازعه غیر از قرعه نیافتند. بنابراین بین خویش قرعه انداختند به این صورت که قلمهای خویش را که با آن تورات نگاشته شده بود در آب انداختند و گفته شده است که بر روی قلمها علاماتی قرار دادند تا بوسیله آن معلوم شود که چه کسی متکفل مریم باشد.
از میان جمع 29 نفری آنان، قلم زکریا در آب فرو رفت و سپس روی آب ثابت و ساکن ایستاد، اما قلمهای دیگران در آب ته نشین شد. نیز گفته شده است که قلم زکریا طوری بر آب قرار گرفت که یک طرف آن بالای آب ایستاد و طرف دیگر آن داخل آب فرو رفت، گویی داخل گل فرو رفته است! اما قلمهای دیگران با جریان آب حرکت کرد و رفت و بنابراین قرعه به نام زکریا افتاد. پس از انجام این قرعه زکریا متکفل مریم گردید و او بهترین کفیل برای مریم بود، چرا که بین او و مریم قرابت و خویشاوندی نیز وجود داشت و او شوهر خاله مادر مریم بود.
امّا در خود آیه ابهامی وجود دارد؛ زیرا اینکه جمله: (إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاَمَهُمْ) به معنی قرعه زدن باشد واضح نیست مگر اینکه بعضی از قرائن داخلیه و خارجیه این ابهام را از آن رفع کنند مانند این قسمت از آیه شریفه: (أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ) واین قسمت: (إِذْ یَخْتَصِمُونَ) و روایات دیگری که در تفسیر آیه وارد شده و به آنها اشاره خواهد شد و مفسرین نیز همین معنا را برداشت نمودهاند.
در نتیجه در آیه این دلالت وجود دارد که قرعه در امتهای گذشته برای رفع نزاع و خصومت، مشروعیّت داشته و میتوان همین را در این امت نیز اثبات کرد البته به ضمیمه استصحاب شرایع سابقه. علاوه بر اینکه نقل آن در قرآن شریف بدون اینکه انکاری بر آن وارد شده باشد خود دلیل بر ثبوت آن در این شریعت نیز هست؛ زیرا در غیر این صورت لازم میبود که بر بطلان آن در شریعت مقدس اسلام توجه داده شود.
نیز در اینکه این مورد از قبیل بخل ورزیدن بر یکدیگر و رقابت کردن در حقوق باشد ابهام وجود دارد؛ زیرا حقی برای عابدان بنی اسرائیل نسبت به مریم اثبات نشده است، مگر آنکه گفته شود اینکه مریم علیها السلام برای خدا و خانه خدا نذر شده بود موجب ثبوت حقی برای آنها نسبت به مریم در حضانت و نگهداری از وی میگردید و وقتی راهی برای تعیین اینکه چه کسی حق بیشتری برای این حضانت دارد، وجود نداشته باشد به ناچار این راه منحصر در قرعه گردیده است. (تأمل فرمائید)
البته جای تأمل و دقت است که مورد قرعه در آیه هیچ واقع محفوظی نیست که بوسیله قرعه مورد استکشاف واقع شود.
مساهمه یعنی قرعه زدن. راغب در مفردات خویش میگوید: «فساهم فکان من المدحضین: استهموا اقترعوا» یعنی قرعه زدند. و نیز میگوید: «السهم ما یرمی به وما یضرب به من القداح نحوه».
در قاموس نیز میگوید: سهم یعنی حظ و قدح چیزی است که بوسیله آن قرعه زده میشود.
ظاهرآ مساهمه یا استهام به معنی قرعه و اقتراع به معنای مقارعه یعنی قرعه زدن است. زیرا معمولا هنگام قرعه، معنای مقصود خود را روی تیرهای مخصوص مینوشتند و هنگام خروج آن از ظرف از آن آگاه میشدند. سپس این معنا بر مقارعه و قرعه زدن اطلاق گردید حتی اگر قرعه با غیر تیر اجرا میشد.
ادحضه، یعنی آن را اسقاط کرد و زدود و دور ریخت. بنابراین این قسمت فرمایش قرآن شریف: (فَکَانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ) یا به معنای این است که: «من
1) صافات آیه 139- 141
المقروعین» یعنی از کسانی که قرعه بر آنها واقع گردید آن هم به سبب اینکه تیر
بر او واقع شد یا به معنای این است که: «الملقین فی البحر» یعنی از کسانی بود که داخل دریا انداخته شد. هرکدام از این معانی برای خود قائلی دارد اما ظاهر همان قول اول است.
با توجه به آنچه ذکر شد از آیه استفاده میشود که حضرت یونس علیه السلام هنگامی که از قوم خویش گریخت و سوار بر کشتی پر از انسانها و بارها شد، قرعه زد وقرعه به نام خودش افتاد. این معنا با اجمالی که از آیه شریفه استفاده میگردد دلالت بر مشروعیت قرعه در امتهای سابقه دارد و میتوان مشروعیت آن را در شرع خودمان نیز استفاده کرد البته با بیانی که اخیرآ ذکر شد.
تفصیل حال مورد آیه آن چنان که از بعضی اخبار و تواریخ و کلمات مفسرین استفاده میشود چنین است که: حضرت یونس علیه السلام وقتی بر قوم خویش غضب فرمود آنها را به عذاب نفرین کرد و نفرین آن حضرت مورد اجابت واقع شد وخداوند وعده داد که آنها را عذاب فرماید و وقت مشخصی برای آن معین فرمود. حضرت علیه السلام از ترس آنکه عذاب به طور ناگهانی او را فرا گیرد از قوم خویش فرار کرد و گمان فرمود که خدای متعال بر او تنگ نخواهد گرفت اما خداوند اراده فرمود که بر او تنگ گیرد زیرا ترک اولی نمود برقوم خویش نفرین کرد و بر آنچه کرده بودند صبر بیشتری پیش نگرفت.
دربعضی ازروایات ازامام صادق علیه السلام واردشده است که:درقوم حضرت دومرد یکی عابد و دیگری عالم وجود داشت. مرد عابد حضرت یونس علیه السلام را نسبت به نفرین بر قوم تشویق میکرد اما عالم حضرت را از نفرین نهی میکرد ومیگفت : آنان را نفرین نکن؛ زیرا خداوند حتمآ دعای تو را مستجاب میکند واو هلاک بندگان خویش را دوست نمیدارد. در آخر آن حضرت قول عابدرا برگزید ونظر عالم را قبول نکرد.(1)و چه بسا تضییق بر آن حضرت از همین جهت بوده است.
1) بحارالانوار، ج 14، ص 392.
هنگامی که حضرت به ساحل دریا رسید، کشتیای پر از مسافران و بارها مشاهده کرد که آماده حرکت بودند. حضرت یونس علیه السلام از آنان خواست که او را با خود حمل کنند و آنان پذیرفتند. وقتی به وسط دریا رسیدند. خداوند ماهی بزرگی را برانگیخت تا از روبرو راه را بر کشتی بست. در نقلی نیز گفته شده است که کشتی به خودی خود محبوس و ساکن گردید. کشتی بانان گفتند: «در جمع ما عبدی فراری وجود دارد و عادت کشتی ما این است که اگر عبد فراری در آن باشد حرکت نمیکند!» و نیز گفته شده است که آنان مشرف بر غرق بودند، در نتیجه چنین نظر دادند که بایستی یک نفر از میان خود را به داخل دریا بیندازند تا بقیه غرق نشوند. در هرحال قرعه کشی کردند و قرعه سه بار پشت سر هم به نام حضرت یونس علیه السلام افتاد و دانستند که او همان شخص مورد نظر است و او را به دریا انداختند.
در روایت دیگری چنین آمده است که اهل کشتی وقتی مشاهده کردند که آن ماهی بزرگ دهان خویش را در مقابل کشتی گشوده، گفتند: «در میان ما گنه کاری وجود دارد». سپس قرعه انداختند و تیرهای خویش را به جهت قرعه به کار گرفتند اما تیر مربوط به حضرت یونس علیه السلام از میان تیرها خارج گردید. در نتیجه او را به دریا انداختند تا آن ماهی بزرگ او را بلعید.(1)
پوشیده نماندکه فاعل درعبارت:«مساهمه»خودحضرت یونس علیه السلام است واین دلیل بر آن است که آن حضرت برای قرعه تسلیم شده و با آنان در این کار شریک گشته ونسبت به انجام قرعه انکاری ازجانب خویش نشان نداده است واگر این کاردرشأن آن حضرت جایزنمیبودهرگزآن حضرت برآن اقدام نمیکرد.
در تفسیر عیاشی نیز از ثمالی از امام باقر علیه السلام روایت شده است:
«إِنَّ یُونسَ لَمّا آذاهُ قَومُهُ، دَعا اللهَ عَلَیهِم - إلی أن قال - فَساهَمَهُم فَوقَعتِ السِّهامُ عَلیهِ. فَجَرتِ السُّنَّةُ بِأَنَّ السِّهامَ إذا کَانتْ ثَلاثَ مَرّات، أَنّها لا تُخطِیء؛ وقتی حضرت یونس علیه السلام مورد اذیت قوم خویش قرار گرفت بر آنان نفرین کرد تا آنجا که
1) بحارالانوار، ج 14، ص 400.
میفرماید: در کشتی قرعه کشی کردند و قرعه به نام حضرت افتاد. پس این شیوه و سنت جاری شد که اگر سه مرتبه قرعه به نام یک نفر افتاد قطعآ قرعه به خطا نرفته است...».(1)
و این خود دلیل واضحی بر امضای این حکم در شرع ما است. اما در اینجا دو امر لازم به توجه است :
امر اول: قرعه در واقعهای که ذکر شد، اگر برای کشف شدن انسان فراری یا انسان گنه کار یا انسان مورد نظر در بین اهل کشتی باشد - چنانکه در برخی از روایات و تفاسیر وارده از طرق اهل بیت علیهم السلام به همین مطلب اشاره شده است - این صورت از امور مشکلهای است که برای آن یک واقع ثابت مجهولی میتوان در نظر گرفت. اما اگر علت قرعه در این واقعه، عدم وجود مرجحی در انداختن بعضی از افراد در دریا به منظور سبک شدن کشتی بعد از سنگینی آن و مشرف گردیدن آنان به غرق باشد، در این صورت از امور مشکلهای است که واقع مجهولی برای آن وجود ندارد. اما ظاهر این است که به حسب روایات و تفاسیر، قسم اول صحیح است.
امر دوم: آنچه از ظاهر آیه بر میآید، جواز اقدام بر هلاک یک نفر بوسیله قرعه هنگام ضرورت یا شبه آن است. اما آیا این امر به خودی خود جایز است ومیتوان به مقتضای آن حتی در شریعت ما وبا اجتماع تمامی شرایط در ماجرای حضرت یونس علیه السلام حکم نمود مسألهای است که خالی از اشکال نبوده ونیازمند به تأمل است.
این امر عمدهترین دلیل بین ادله قاعده قرعه است که روایات فراوانی در ابواب مختلف را در بر میگیرد؛ روایات عامی که شامل تمامی موارد قرعه بوده ونیز روایات خاصی که در قضایای مخصوصی وارد شده است. بهترین مطلبی
1) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 136، ح 46.
که من در این باب مشاهده کردهام، همان است که محقق نراقی در کتاب عوائد افاده فرموده و در آنجا بیش از 40 حدیث از روایات عامه و خاصه را جمعآوری کرده،(1)هر چند با این حال تمامی احادیث قرعه را استقصا نفرموده است!
صاحب وسائل؛ نیز برای این قاعده بابی در کتاب قضاء گشوده و روایات فراوانی را در آن وارد کرده است که بین آنچه ایشان جمعآوری کرده و آنچه محقق نراقی ذکر فرموده عموم من وجه است.
در هر حال ما در اینجا «تمامی» آنچه را که از روایات عام بدان دست یافتهایم و همچنین «بخشی» از روایات خاصی که در قضایای جزئیه وارد شده ودر ابواب مختلفه پراکنده شده است را ذکر میکنیم از جمله روایاتی که برای آنها دخلی در توضیح حال قاعده و رفع ابهام و اجمال از آن وجود دارد. علت اینکه این قسم از روایات را به طور کامل استقصا نکردیم، این است که در ذکر تمامی آنها فائده مهمی وجود ندارد.
«بَعَثَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله عَلِیَّآ علیه السلام إِلی الیَمنِ فَقَالَ لَهُ حِینَ قَدِمَ حَدِّثنِی بِأَعَجبِ مَا وَرَدَ عَلَیکَ. فَقَالَ: یا رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله أَتَانِی قَومٌ قَدْ تَبَایَعُوا جَارِیَةً فَوطأوها جَمِیعاً فِی طُهرٍ وَاحدٍ، فَوَلَدَتْ غُلامَاً، فَاخْتَلَفُوا فِیهِ کُلُّهُم یَدعِیهِ، فَأَسهَمتُ بَینَهُم فَجَعَلتُهُ لِلّذی خَرَجَ سَهمُهُ وَضَمِنتُهُ نَصِیبَهُم. فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله : لَیسَ مِنْ قَومٍ تَنَازَعُوا ثُمَّ فَوَّضُوا أَمرَهُم إِلی اللهِ إِلّا خَرَجَ سَهمُ المُحِقِّ(2)؛ پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت علی علیه السلام را به یمن فرستاد و هنگامی که آن
حضرت بازگشت به او فرمود عجیبترین چیزی که بر تو در یمن وارد شد را
برای من بازگو نما. حضرت فرمود: یا رسول الله صلی الله علیه و آله ! عدهای نزد من آمدند که همگی جاریهای را خریداری کرده و همه در طهر واحد با او جماع کرده بودند واز او فرزندی به دنیا آمده بود. هرکدام در مورد آن فرزند احتجاج کرده و ادعا میکردند که آن فرزند از اوست من بین آنها تیرهایی را قرار دادم و بینشان قرعه کشی نمودم و فرزند را بر کسی که تیر او خارج شد و قرعه به نام او درآمد قرار دادم و او را ضامن نصیب دیگران قرار دادم».
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: هیچ قومی نیستند که باهم به قرعه بگذارند سپس امر خویش را به خداوند واگذار نمایند، مگر آنکه خداوند سهم محق را از میان تیرها خارج خواهد نمود. (و قرعه را به نام کسی که حق با اوست خواهد کرد).
این حدیث را در تهذیب و استبصار از عاصم بن حمید از بعضی از اصحاب ما از حضرت ابی جعفر علیه السلام نیز ذکر نموده با این تفاوت که در آنجا اینگونه دارد : «قَالَ: لَیسَ مِنْ قَومٍ تَنَازَعُوا ثُمَّ فَوَّضُوا ...؛ هیچ قومی نیستند که با یکدیگر به منازعه برخیزند سپس امر خود را به خداوند واگذارند».
چه بسا این روایت اصح از روایت پیشین باشد؛ زیرا تفویض به خدای متعال قطعآ بعد از تنازع و قبل از قرعه واقع میشود چنانکه در این نسخه اینگونه وارد شده نه بعد از قرعه که نسخه اول یعنی نسخه فقیه این مطلب را در بردارد.
در هرحال روایت عمومیّت داشته و تمامی موارد تنازع و حکومت شرعی را در بر میگیرد اما نسبت به غیر آن دلالتی ندارد. مورد آن نیز از امور مشکلی است که دارای واقع مجهولی است که کشف آن مورد اراده و نظر است. دو نکتهی اخیر قابل توجه و تأمل است.
چنانکه از ظاهر قسمتی که در ذیل روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده برمیآید که قرعه - با شرایط خاص خود و همراه با تفویض آن به خدای متعال - کاشف از همان واقع مجهول است و بنابراین اگر خروج سهم انسان محق به طور غالب صورت بگیرد در سلک امارت خواهد بود، اما اگر این مطلب دائمی باشد، قرعه از امارات معمول نیز اعلی و برتر است. اما آیا میتوان این ظهور ابتدایی را
پذیرفت یا اینکه بایستی آن را توجیه و به غیر این معنا تفسیر نمود؟ ان شاء الله در آینده مطلبی پیرامون آن ذکر خواهد شد.
این روایت صحیح که از کتب اربعه نقل گردید، از احسن روایاتی است که در این باب وارد شده است.
روایت دوم: صدوق در کتاب فقیه و شیخ در کتاب تهذیب از محمد بن حکیم نقل میکنند :
«قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الحَسَن علیه السلام عَنْ شَیءٍ؟ فَقَالَ لِی: «کُلُّ مَجهُولٍ فَفِیهِ القُرعَةُ» قُلتُ لَهُ : إِنّ القُرعَةَ تُخطیءُ وَ تُصِیبُ. قَالَ: کُلُّ مَا حَکَمَ اللهُ بِهِ فَلَیسَ بِمُخطِیءٍ!؛ از امام ابو الحسن علیه السلام در مورد چیزی سؤال کردم، حضرت فرمودند: قرعه هر امر مجهولی جاری است. عرض کردم: قرعه گاهی به واقع اصابت میکند و گاهی به خطا میرود؟ حضرت فرمودند: چیزی را که خداوند به آن حکم فرموده است هرگز به خطا نخواهد رفت!»(1)
مضمون این روایت از روایت سابق اعم است؛ زیرا حکم در اینجا مخصوص به منازعه نبوده بلکه عنوان آن «هر مجهول» است.
اما در مورد ابهام کلمه «شیء» و احتمال اینکه سؤال از چیز خاصی باشد که مورد تنازع قرار گرفته، حق این است که این مطلب در اطلاق فرمایش امام که : «کُلُّ مَجهُولٍ فَفِیهِ القُرعَةُ»خللی واردنمیکند؛زیرااینکه از مورد خاصی سؤال شده ضرری به عموم حکم که با لفظ عام بیان شده است نمیرساند (تأمل فرمایید).
اما این قسمت از فرمایش امام که: «کُلُّ مَاحَکَمَ اللهُ بِهِ فَلَیسَ بِمُخطِیءٍ!؛ هرچیزی راکه خداوندبه آن حکم میفرمایدبه خطانخواهد رفت»، دارای دو احتمال است :
احتمال اول: مراد از آن، خروج انسان محق به طور واقعی باشد - چنانکه ظاهر روایت پیشین نیز همین بود - و این در حقیقت ردع و کنار زدن گفته سؤال کننده است که پرسید: قرعه گاهی به خطا میرود و گاهی به حق اصابت میکند و در
1) فقیه، ج 3، ص 92، ح 3389؛ تهذیب، ج 6، ص 240، ح 593.
واقع این کلام اثباتی برای عدم خطای قرعه میباشد. اما این معنا از ظاهر روایت بعید به نظر میرسد.
احتمال دوم: آنچه نسبت به ظاهر روایت مناسبتر به نظر میرسد این است که مراد، عدم خطا در حکم به حجیت قرعه است؛ زیرا اگر مصلحتی در عمل به قرعه و حکم به حجیت آن نباشد؛ قطعآ خدای متعال به آن حکم نخواهد کرد. در این صورت معنا این خواهد شد: اینکه قرعه احیانآ از واقع به خطا میرود، مانع از این نیست که نفس حکم به حجیت آن صواب و درست بوده و مشتمل بر صحت باشد، در نتیجه حکم خدا هرگز خطا نخواهد بود.
مؤید این معنا بلکه دلالت کننده بر آن فرمایش حضرت است: «کُلُّ مَا حَکَمَ اللهُ بِهِ» که در واقع به معنی نفس حکم است و در نتیجه عدم خطا در خود حکم خواهد بود نه در متعلق حکم که قرعه باشد. علاوه، علم به وقوع خطا در بسیاری از امارات شرعیه - با اینکه آنها نیز از چیزهایی هستند که خدا حکم فرموده است - مانع از حمل حدیث بر این معنا خواهد شد، اگر ظهور حدیث را در ابتدای امر در این معنا فرض کنیم.
روایت سوم : شیخ از جمیل نقل میکند :
«قَالَ الطَّیارُ لِزُرارة: مَا تَقُولُ فِی المُساهَمةِ، أَلیسَ حَقّاً؟ فَقَالَ زُرارةُ: بَلی هِی حَقٌّ. فَقَالَ الطَّیارُ: ألیسَ قَدْ رَوَوا أَنّهُ یَخرجُ سَهمُ المُحقّ؟ قَالَ: بَلی. قَالَ: فَتَعالَ حتّی ادّعی أَنا وَأَنتَ شَیئاً ثُمَّ نُساهِمُ عَلیهِ وَنَنظُر هَکذا هُو؟ فَقَالَ لَهُ زُرارةُ: إِنّما جَاءَ الحَدیثُ بِأَنّهُ لَیسَ مِنْ قَومٍ فَوَّضُوا أَمرَهُم إِلی اللهِ ثُمَّ اقتَرعُوا إِلّا خَرجَ سَهمُ المُحِقِّ، فَأَمّا عَلی التّجارُبِ فَلَم یُوضَعْ عَلی التَّجارُبِ. فَقَالَ الطَّیارُ: أَرَأیتَ إنْ کَانَا جَمِیعاً مُدّعیینَ ادّعیَا مَا لَیسَ لَهُما، مِنْ أَینَ یَخرُجُ سَهمُ أَحدِهما؟ فَقَالَ زُرارةُ: إِذا کَانَ کَذلِکَ جَعَلَ مَعهُ سَهمٌ مُبِیحٌ، فَإنْ کَانَ ادّعَیا مَا لَیسَ لَهُما خَرجَ سَهمُ المُبِیحِ؛ طیار به زراره گفت: در مساهمه (قرعه) چه میگویی، آیا حق است؟ زراره گفت: بله حق است. طیار گفت: آیا اینگونه روایت نشده است که سهم محق و تیر و نشانه کسی که حق با اوست در قرعه خارج خواهد شد؟ زراره گفت: آری. طیار گفت: پس بیا باهم من و تو یک چیزی
را ادعا کنیم وسپس قرعه کشی کنیم و ببینیم آیا واقعآ اینگونه است؟ زراره گفت : حدیثی که وارد شده اینگونه است که هیچ قومی نیستند که امرشان را به خدای متعال واگذار نموده وآنگاه قرعه کشی کنند، مگر اینکه نشانه انسان محق خارج خواهد شد، اما اگر این کار بر اساس تجربه و امتحان انجام پذیرد حدیث در مورد آن وارد نشده است! طیار گفت: اگر دو نفر باهم هرکدام ادعایی کنند که مال خودشان نیست، چه خواهی گفت؟ آیا در این مورد میتواند سهم و نشانه یکی از آنها خارج شود وقتی که هیچ کدامشان در ادعایی که دارند صادق نیستند؟ زراره گفت: اگر اینگونه باشد یک نشانه و تیر آزاد خواهند گذاشت و اگر هردو چیزی را ادعا کنند که مال آنها نیست قطعآ آن نشانه آزاد (که مربوط به هیچ کدام از آن دو نفر نیست) خارج خواهد شد».(1)
این حدیث شریف مارابه امورمهمی دلالت میکندکه ذیلاًبدانهامیپردازیم :
امر اوّل : حجیت قرعه امر واضحی است که انکار آن امکانپذیر نیست ووضوح آن بین اصحاب سرّ اهل بیت علیهم السلام مشهور بوده است تا آنجا که مباحثه پیرامون آن بین زراره و طیار واقع گردیده است؛ زراره از بزرگترین اصحاب امام صادق علیه السلام و افقه فقهای زمان خویش است طیار نیز که یا محمد بن عبد الله است یا فرزند او حمزة بن محمد(2)، از جلیل القدرترین اصحاب آن حضرت ومتکلم فاضلی است که امام صادق علیه السلام در بعضی از روایات به او مباهات میفرماید. نظر او در این بحث با زراره در واقع استفاده کردن او از دانش فراوان دوست خویش است و به راستی زراره در دو فقره از حدیث چه نیکو جواب او را میدهد چنانکه در قسمت اول حدیث بیان میکند که اطلاق آنچه در خروج نشانه صاحب حق وارد شده در واقع ناظر به صورت اراده کشف واقع است و از مواردی که بر اساس تجربه و امتحان انجام میپذیرد انصراف دارد. در قسم دوم نیز بیان میکند که اگر در مورد هر دو مدعی احتمال کذب داده شود انداختن دو
نشانه کافی نیست بلکه سه نشانه لازم است دونشانه برای هرکدام ازدو نفر ونشانه سومی به عنوان نشانه آزاد که برای هیچ کدام از آن دو نباشد. در این صورت چیزی منافی با آنچه در حدیث خروج سهم محق وارد شده است، وجود ندارد.
امر دوم : قرعه دائمآ کشف از واقع میکند که هیچ تخلفی در آن نخواهد بود. اما این مطلب کلام پیامبر صلی الله علیه و آله یا امام علیه السلام نیست بلکه مطلبی است که زراره آن را از حدیث مشهور نبوی که در این باب وارد شده استنباط کرده آنجا که میفرماید : «مَا مِنْ قَومٍ فَوّضوا أمرَهُم...» و سپس او آنچه را که در نظر داشته بر همین مطلب بنا نموده است. لکن چنانچه اخیرآ گذشت، امکان دارد آن را بر اصابت غالبی به واقع حمل نمود و إنشاءالله در آینده توضیح بیشتری در مورد آن خواهد آمد.
امر سوم : اگر در جایی احتمال کذب ادعا کنندگان وجود داشته باشد، لازم است نشانه آزادی نیز انداخته شود که مربوط به هیچ کدام نیست.
«سَألَ بَعضُ أصحَابِناأَبَاعَبدِاللهِ علیه السلام عَنْ مَسألةٍ. فَقَالَ: هَذِهِ تَخرُجُ فِی القُرعَةِو ثُمَّ قَالَ : فَأیُّ قَضیةٍ أَعَدلُ مِنَ القُرعَةِ إِذا فَوّضُوا أَمرَهُم إِلی اللهِ عَزَّوَجَلَّ أَلیسَ اللهُ یَقُولُ (فَسَاهَمَ فَکَانَمِنَالْمُدْحَضِینَ)(1)؛بعضی ازیاران ازامامصادق علیه السلام راجع بهمسألهای میپرسیدند.
حضرت علیه السلام در پاسخ فرمودند: این از مواردی است که با قرعه خارج میگردد. سپس فرمودند: چه قضیهای عادلانهتر از قرعه است، اگر آنها امرشان را به خدای عزوجل واگذار کنند؟ آیا خدای متعال (در ماجرای حضرت یونس علیه السلام ) نفرموده است که: قرعه کشید و او از کسانی بود که قرعه به نام او درآمد؟»(2)
از فرمایش حضرت علیه السلام که فرمودند کدام قضیه عادلانهتر از قرعه است واستشهاد ایشان به قضیه حضرت یونس علیه السلام، استشمام میگردد که قرعه در امور مشکله عمومیت دارد و مختص به اموری که راوی آن را سؤال میکند نیست. اما شمول آن برای غیر موارد «تنازع» اشکال ظاهر و آشکاری دارد.
میگوید به حضرت عرض کردم: قرعه گاهی به خطا میرود و گاهی به حق اصابت میکند. حضرت فرمود: «کُلُّ مَا حَکَم اللهُ بِهِ فَلَیسَ بِمُخطِئ؛ هر چیزی که خدا در آن حکم داشته باشد هرگز به خطا نمیرود».
این قول اگرچه باروایت محمدبن حکیم از حضرت ابا الحسن علیه السلام اتحاد دارد، اماگفته شیخ رحمة الله دلیل بر این است که عین چنین مضمونی از غیر ابا الحسن علیه السلام از ائمه اطهار علیهم السلام وازپدران بزرگوار و نیز فرزندان بزرگوارش نقل شده است و کلام در این مورد از حیث معنا همان است که در حدیث محمد بن حکیم ذکر شد.
«فِی رَجُلٍ قَالَ: أَوّلُ مَملُوکٍ أَملِکهُ فَهُوَ حُرٌّ، فَوَرِثَ ثَلاثَة، قَالَ: یُقرَعُ بَینَهُم فَمَنْ أصَابَتْهُ القُرعَةُ اُعتقَ. قَالَ: وَالقُرعَةُ سُنَّةٌ؛ در مورد مردی که میگوید اولین بندهای که من مالک اوشوم آزاداست واوسه برده با هم ارث برد. فرمود: بین آنها قرعه کشی میشود و هرکس قرعه به نام او بیفتد آزاد خواهد بود. سپس فرمود : قرعه سنت است».(1)
این حدیث هرچند در مورد خاصی وارد شده است اما اینکه فرمود: «قرعه سنت است» به طور اجمال دلالت بر عموم حکم و عدم اختصاص آن به این مقام دارد. با این حال ابهام ظاهری از جهت عنوان حکم دارد؛ زیرا در آن تبیین نگردیده که قرعه در چه موضوعی سنت است؟ همچنین در این حدیث دلالت آشکاری بر عدم اختصاص قرعه به آنچه که برای آن واقع مجهولی وجود دارد به چشم میخورد؛ زیرا مورد آن قطعآ از این قبیل نیست.
1) تهذیب، ج 6، ص 240، ح 589.
«فَساهَمَهُم فَوقَعتِ السِّهامُ عَلیهِ. فَجَرتِ السُّنَّةُ بِأَنَّ السِّهامَ إذا کَانتْ ثَلاث مَرّات، أَنّها لا تُخطِیء؛ با آنان قرعه کشید و قرعه به نام خودش افتاد. در نتیجه سنت بر این جاری شد که اگر قرعهها سه مرتبه تکرار شوند هرگز به خطار نخواهند رفت».(1)
این نیز بر عمومیت حکم در اموری که اجمالاً دارای مشکل هستند دلالت دارد و اینکه قرعه به واقع برخورد خواهد کرد. اما تصریحی در عنوان موضوع واینکه قرعه درچه موضوعی و تحت چه عنوانی سنت است در آن وجود ندارد.
8.درکتاب تهذیب ازعباس بن هلال ازحضرت امام رضا علیه السلام واردشده است :
«ذَکَرَ أَنّ «ابنَ أَبِیَ لَیلی» وَ«ابنَ شَبرمَة» دَخَلا المَسجِدَ الحَرامَ فَأَتَیا مُحَمّد بنَ عَلیّ علیه السلام فَقَالَ لَهُما: بِما تَقضِیان؟ قَالا: بِکِتابِ اللهِ وَالسُّنَّةِ. قَالَ: فَما لَم تَجدِاهُ فِی الکِتابِ وَالسُّنَّةِ؟ قَالاَ: نَجتَهِدِ رَأیَنا. قَالَ: رَأیُکُما أَنتُما؟! فَما تَقُولانِ فِی امرأةٍ وَجارِیتُهاکَانَتا تُرضِعانِ صَبّیینِ فِی بَیتٍ فَسقَطَ عَلَیهِما، فَماتَتا وَسَلِمَ الصّبیانِ. قَالاَ: القَافّةُ. قَالَ: القَافّةُ یَتَجهّمُ مِنهُ لَهُما. قَالاَ: فَأَخبِرْنا، قَالَ: لا. قَالَ ابنُ داود - مَولی لَهُ - جُعِلتُ فِداکَ قَدْ بَلَغنِی أَنّ أَمیرَالمؤمنین علیه السلام قَالَ: مَا مِنْ قَومٍ فَوَّضُوا أَمرَهُم إِلی اللّهِ عَزَّوَجَلّ، وَأَلقَوا سِهامَهُم إِلّا خَرَجَ السّهمُ الأَصوبُ، فَسَکَتَ؛ ابن ابی لیلی و ابن شبرمة داخل مسجد الحرام شدند و به خدمت امام باقر علیه السلام رسیدند. حضرت به آن دو فرمود: بر اساس چه چیزی قضاوت میکنید؟ گفتند: بر اساس کتاب خدا و سنت. حضرت فرمود: اگر چیزی در کتاب خدا و سنت پیدا نکردید درباره آن چه خواهید کرد؟ گفتند: از رأی مان اجتهاد میکنیم. حضرت فرمود: شما به رأی خودتان اجتهاد میکنید؟! پس در مورد زنی که با کنیز خویش هردو، دو فرزند را در یک خانه شیر میدهند اما ناگهان خانه بر سرشان خراب میگردد و هردو میمیرند و دو فرزند سالم میمانند چه میگویید؟ (هر فرزند را به کدام مادر ملحق میکنید؟) گفتند : قیافهشناسی. حضرت فرمود: قیافهشناسی هر دو فرزند را به هر دو مادر ملحق
1) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 136، ح 46.
میکند. گفتند: تو ما را باخبر میسازی؟ حضرت فرمود: نه. آن گاه ابن داود که بنده آزاد شده حضرت بود عرض کرد: فدایت شوم! به من چنین خبر رسیده است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودهاند: هیچ قومی نیستند که امر خویش را به خدای متعال واگذار کنند و نشانههای خویش را برای (قرعه کشی) بیندازند مگر اینکه نشانهای که حق با آن است خارج میگردد. حضرت سکوت فرمودند».(1)
در این روایت هم چنین دلالت بر این مطلب وجود دارد که عموم قرعه بین اصحاب اهل بیت علیهم السلام و موالی آنان امر مشهوری بوده است و سکوت امام باقر علیه السلام بعد از روایتی که ابن داود از امیر المؤمنین علیه السلام برای حضرت نقل کرده دلیل دیگری برای ثبوت این قاعده نزد آنان است. در نتیجه باید گفت هرجا امر در مسألهای مشکل شود - مانند مورد روایت - جایز است که در آن به قرعه مراجعه شود. مگر آنکه گفته شود سکوت حضرت اعم از رضای ایشان به مطلب وارد شده در روایت است.
«سُئلَ أَبُوعَبدِاللهِ علیه السلام وَأَنَاعِندَهُ عَنْ مَولُودٍوُلِدَ لَیسَ بِذَکَرٍ وَلا اُنثی لَیسَ لَهُ إِلّا دُبُر کَیفَ یُوَرّثُ؟قَالَ:یَجلُسُ الإمامُ وَیجلسُ عِندَهُ اُناسٌ مِنَ المُسلِمینَ،فَیدعُونَ اللهَ وَیُجیل (ویُجال) السِّهامُ عَلَیهِ عَلی أَی مِیرَاثٍ یُورّثُه؛ثُمَّ قَالَ:وَأَیُّقَضیّةٍ أَعدلُ مِنْ قَضیَةٍ یُجالُ عَلَیها بِالسِّهامِ، یَقُولُ اللهُتَعالی:فَسَاهَم:فَکَانَ مِنَ المُدحَضِین؛ نزد حضرت صادق علیه السلام بودم که از ایشان سؤال شد فرزندی به دنیا آمده اما نه مرد است و نه زن و جز دُبر چیزی دیگری ندارد؛چگونه ارث میبرد؟راوی میگوید:حضرت علیه السلام نشستندوعدهای ازمردمی که آنجا بودند نیز با حضرت نشستند. سپس خدای متعال را خوانده و قرعهها را گرداندند بر اینکه چه میراثی به او خواهد رسید. آنگاه حضرت علیه السلام فرمودند : کدام قضیه عادلانهتر از قضیهای است که در آن قرعهها گردانده میشود؛ خدای متعالی میفرماید: (یونس) از کسانی بود که قرعه به نام او افتاد».(2)
در این روایت هم چنین دلالتی بر عموم وجود دارد هرچند به عنوانی که در آن اخذ شده تصریح ندارد.
و صدر روایت دلیل دیگری بر اعتبار قرعه از جهت کشف آن از واقع مجهول
است؛ زیرا جلوس امام و عدهای از مسلمین و دعای آنان، قطعآ به جهت ارائه واقع مجهول بوده است و در غیر این صورت دعا وجه ظاهری نخواهد داشت. اما ذیل روایت مانند بعضی دیگر از روایات اشاره به این دارد که اعتبار قرعه از جهت این است که در موارد حقوق مشکوکه به عدالت نزدیکتر است و توضیح بیشتر آن در آینده خواهد آمد.
«مَا مِنْ أَمرٍ یَختَلِفُ فِیهِ اثنانِ إِلّا وَلَهُ أَصلٌ فِی کِتابِ اللهِ وَلَکن لا تَبلَغُهُ عَقُولُ الرِّجَالِ؛ هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف کنند مگر آنکه اصلی برای آن در کتاب خدا وجود دارد، اما عقلهای مردان بدان نمیرسد».(1)
واین دلیل برآن است که اصل قرعه - مثل حکم عامی - از کتاب خدا و از قضیه یونس علیه السلام گرفته شده است و در جمیع مواردی که امر در آن مشکل است جاری است هرچند در این روایت نیز تصریحی به عنوان مشکل و شبه آن نشده است.
در کافی و تهذیب از عبد الله بن مسکان از اسحاق الفزاری (چنانکه در محکی کافی میباشد) یا اسحاق مرادی (چنانکه از حکی تهذیب نقل شده است) عین دو روایت سابق را از امام صادق علیه السلام نقل میکنند بدون اینکه مطلبی که اخیرآ در ذیل بدان اشاره شد ذکر کرده باشند.(2)
در فقه الرضا در باب شهادات و هرچیزی که زمینه شهادت بر علیه آن وجود ندارد، وارد شده که حضرت علیه السلام فرمود :
«الحَقُّ فِیهِ أَنْ یُستَعمَلَ فِیهِ القُرعَةُ؛ حق در آن این است که قرعهکشی شود».(1)
نیز از امام صادق علیه السلام روایت شده است: «فَأَیُّ قَضیّةٍ أَعَدلُ مِنَ القُرعَةِ؛ کدام قضیه است که عادلانهتر از قرعه باشد».(2)
ظاهرآ مرسلهای که در آن از قول امام صادق علیه السلام روایت شده دقیقآ همانی است که ما آن را در شماره چهارم نقل کردیم. اما عبارت فقه الرضا - چه حدیث باشد یا فتوای بعضی از بزرگان سلف بنابر اختلافی که در آن وجود دارد - دلالت دارد که قرعه در هر جا آمادگی برای شهادت دادن بر علیه چیزی وجود نداشته باشد جاری است هرچند دلالت بر اختصاص به این مورد نیز ندارد.
آنچه ذکر شد روایات عامهای بود که ما بدان دست یافتیم. روایات مرسله دیگری نیز از صدوق و دیگران وجود دارد که ما آن را با عنوان مستقلی ذکر نکردیم؛ زیرا با آنچه ذکر شد اتحاد دارد.
البته همین اندازه هم برای اثبات عمومیت قاعده کافی است بهویژه اینکه در کتب معتبره روایت شده است و جمعی از اجلای اصحاب آنها را روایت نمودهاند و در آنها دلالت بر این مطلب هست که قرعه در طول زمان زندگی ائمه علیهم السلام مشهور بوده است.
روایات خاصه پراکندهای نیز در ابواب مختلف فقه وجود دارد که مؤید عموم قاعده و عدم اختصاص آن به مورد معین هستند و هرچند تصریحی در آنها بر عموم وجود ندارد، اما ورود آنها و فراوانی آنها در ابواب مختلف فقه از مؤیدهای قوی بر مقصود ماست. اینک مقداری از آنها را که مشتمل بر نکتههای خاصی بوده و در حل معضلات قاعده به ما یاری میرساند ذکر میشود. این موارد چند طائفه هستند که ذیلاً به آنها میپردازیم :
طائفه اول :
روایاتی که در باب تعارض شهود وارد شدهاند به این معنا که اگر شهود از جهت عدد و عدالت مساوی باشند به قرعه مراجعه میشود.
«یُقرَعُ بَینَهُم فَمَنْ خَرَجَ سَهمُهُ فَهُوَ المُحقُّ وَهُو أَولی بِها؛ بین آنان قرعه انداخته میشود،هرکس نشانه اوخارج شدحق بااوست واونسبت به آن زن اولی است».(1)
«إِنَّ رَجُلِینِ اختَصَما إِلی عَلیٍّ علیه السلام فِی دَابةٍ فَزَعَمَ کُلُّ وَاحدٍ مِنهُما أَنّها نَتَجتْ عَلی مَذودِهِ وَأَقامَ کُلُّ وَاحدٍ مِنهُما بَیِّنَةً سَواءً فِی العَدَدِ. فَأَقرَعَ بَینَهُما سَهمَینِ. فَعَلَّمَ السَّهمَینِ عَلی کُلِّ وَاحدٍ مِنهُما بَعَلامَةٍ ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ رِبَّ السَّمواتِ السَّبعِ وَرَبَّ الأَرضِینَ السَّبعِ وَرَبَّ العَرشِ العَظیمِ، عَالِمَ الغَیبِ وَالشَّهادَةِ الرَّحمنَ الرَّحیمَ، أَیُّهُما کَانَ صَاحبُ الدَّابةِ وَهُو أَولی بِها فَأسْألُکَ أَنْ یُقرَعَ وَیَخرجَ سَهمُهُ فَخَرَجَ سَهمُ أَحدِهما فَقضی لَهِ بِها؛ دو نفر مخاصمه خویش را نزد امیر المؤمنین - علیه السلام - بردند در مورد دابهای که هرکدام از آنها گمان میکردند در چراگاه او به دنیا آمده و هر کدام نیز بینهای اقامه میکردند که در عدد و شماره باهم برابری داشت. حضرت علیه السلام بین آنها دو، دو نشانه را به عنوان قرعه انداخت و نشانه هر کدام را نیز با علامتی مشخص نمود سپس فرمود: خداوندا! تو پروردگار آسمانهای هفت گانه و پروردگار زمینهای هفت گانهای و رب عرش عظیم، دانای غیب و شهود و بخشنده مهربان هستی؛ خداوندا! هرکدام از این دو از تو میخواهم که در این قرعه کشی نشانه کسی خارج شود که صاحب این چارپا بوده و اولی به آن است. سپس
1) کافی، ج 7، ص 4207، ح 2؛ تهذیب، ج 6، ص 235، ح 580.
حضرت نشانه یکی از آن دو را خارج نمود و به نفع او قضاوت فرمود».(1)
«فِی شَاهِدَینِ شَهِدا عَلی أَمرٍ وَاحدٍ وَجَاءَ آخرَانِ فَشَهِدا عَلی غَیرِ الّذی شَهِدا عَلَیهِ وَاختَلَفُوا. قَالَ: یُقرَعُ بَینَهُم فَأَیُّهُم قَرع، فَعَلَیهِ الیَمینُ وَهُوَ أَولی بِالقَضاءِ؛ دو شاهد به امر واحدی شهادت میدهند و در مقابل، دو شاهد دیگر نیز بر غیر آنچه اینان شهادت دادند شهادت میدهند و اختلاف میکنند. حضرت امام صادق علیه السلام در این باره فرمود: بین آنان قرعه انداخته میشود قرعه به نام هرکدام افتاد او باید سوگند یاد کند و همو نسبت به قضاوت اولی است».(2)
روایت دیگری نیز در همین بابی که صاحب وسائل در کتاب قضاء مجلد سوم که آن را برای حکم تعارض دو بینه و آنچه بوسیله آن یکی بر دیگری ترجیح پیدا میکند در نظر گرفته وجود دارد. هر چند بعضی از آنها مطلق وبعضی دیگر مقید میباشند، اما طریق جمع بین آنها بوسیله تقیید واضح است.
مشهور از متأخرین و عدهای از بزرگان قدما؛ نسبت به مضمون این روایات فتوا داده و گفتهاند :
«إِذا لَم یکن العین فیَ ید واحد من المتداعیین، قضی بارجح البینتین عدالة، فإنْ تساویا قضی لأکثرهما شهودآ، ومع التساوی عدداً و عدالة، یقرع بینهما فمن خرج اسمه اُحلف وقضی له؛ اگر عین در دست یکی از دو مدعی نباشد، نسبت به هرکدام از بینه که در عدالت ارجح باشد قضاوت میشود و اگر از این جهت مساوی باشند نسبت به هرکدام که شهود بیشتری داشته باشد قضاوت میشود واگر هم در عدد و هم در عدالت مساوی بودند، بین آن دو قرعه انداخته میشود واسم هر کدام که خارج شد او سوگند یاد میکند وبه نفع او حکم میشود».(3)
1) فقیه، ج 3، ص 93، ح 3393؛ تهذیب، ج 6، ص 235، ح 576؛ استبصار، ج 3، ص 40، ح 136.
2) کافی، ج 7، ص 419، ح 4؛ تهذیب، ج 6، ص 234، ح 572؛ استبصار، ج 3، ص 39، ح 132؛ فقیه، ج 3،ص 93، ح 3394.
3) شرائع، ج 4، ص 898؛ شرح اللعمة، ج 7، ص 118؛ کفایة الاحکام، ج 2، ص 730؛ مستند الشیعه، ج 17،ص 404؛ جواهرالکلام، ج 40، ص 426.
استناد آن بزرگان به این روایاتی است که نمونههایی از آنها ذکر شد. البته در این روایات مطالبی هم وجود دارد که با مقصود ما منافات دارد و بزرگان برای آنها توجیهاتی ذکر کردهاند و مراجعه به آنها مناسب است. بحث کامل پیرامون این مسأله در محل مناسب آن ذکر میگردد.
طائفه دوم :
روایاتی است که در مورد آزاد کردن بنده مملوک یا نذر نسبت به آزاد کردن او وارد شده و اینکه اگر آن بنده مشتبه شود، آیا بوسیله قرعه مشخص میگردد؟ مانند روایاتی که در ذیل میآید :
«قَالَ فِی رَجُلٍ کَانَ لَهُ عِدَةُ مَمالیکَ، فَقَالَ: أَیُّکُم عَلَّمَنِی آیةً مِنْ کِتابِ اللهِ فَهُوَ حُرٌّ. فَعَلَّمَهُ وِاحدٌ مِنهُم ثَمَّ مَاتَ المَولیْ وَلَم یُدْرِ أَیّهُم الّذی عَلَّمَهُ؟ قَالَ: یُستَخرجُ بِالقُرعَةِ. قَالَ: وَلایَستَخرِجُهُ إِلّا الإمامُ لأَنّ لَهُ عَلی القُرعَةِ کَلاماً وَدُعاءً لا یَعلَمُهُ غَیرُهُ؛ مردی گروهی مملوک دارد و به آنها میگوید: هرکدام از شما که یک آیه از کتاب خدا به من بیاموزد آزاد خواهد بود. سپس یک نفر از آنها به او یک آیه میآموزد اما بعد آن مرد میمیرد و معلوم نیست که کدام یک از آن مملوکها قرآن را به او آموخت. حضرت در این باره فرمود: بوسیله قرعه مشخص میگردد و فرمود : تنها امام او را بوسیله قرعه خارج میسازد، به خاطر اینکه امام برای قرعه کلام و دعایی میداند که غیر از او هیچ کس از آن آگاه نیست».(1)
مورد روایت از موارد مجهولی است که برای آن واقع ثابتی در خارج وجود دارد - هرچند از آن آگاه نباشیم - امّا اینکه در روایت فرمود: جز امام کسی آن را خارج نمیسازد، توضیح پیرامون آن در آینده إنشاءالله خواهد آمد در حالیکه واجب نبودن دعا معلوم است و نهایتش این است که چنین دعایی مستحب خواهد بود. روایت هر چند به جهت اینکه به امام علیه السلام استناد ندارد مقطوع است
1) کافی، ج 6، ص 197، ح 14؛ تهذیب، ج 8، ص 230، ح 830.
اما نقل آن در کتب اربعه و دیگر کتب از قرائنی است که رجوع ضمیر در عبارت : «قَالَ: یُستَخرجُ بِالقُرعَةِ» به امام را تأیید مینماید. (تأمل فرمایید)
«فِی رَجُلٍ قَالَ: أَوّلُ مَملُوکٍ أَملِکُهُ فَهُو حُرٌّ، فَورِثَ سَبعة جَمیعآ، قَالَ: یُقرَعُ بَینَهُم وَیُعَتقُ الّذی قُرِع؛ حضرت در مورد مردی که میگوید: اولین مملوکی که من مالک آن هستم آزاد است سپس هفت مملوک را باهم به ارث میبرد. فرمود: بین آنها قرعه کشی میکند و هرکس قرعه به نام او افتاد را آزاد میکند».(1)
«سَأَلتُهُ فِی رَجُلٍ قَالَ: أَوّلُ مَملُوکٍ أَملِکُهُ فَهُو حُرٌّ، فَلَم یَلبَثْ أَنْ مَلکَ سِتةً، أَیُّهُم یُعتَق؟ قَالَ:یُقرَعُ بَینَهُم ثُمَّیُعتَقُ وَاحدٌ؛ازحضرت پرسیدم مردیمیگویداولین مملوکی کهمن مالک آن شدم آزاد است اما چندی درنگ نمیکند که 6 عبد را مالک میشود، کدام آزاد خواهدشد؟فرمود:بینشان قرعه کشی میشود و یکی از آنها آزاد میشود».(2)
هر چند در این دو روایت تصریح به مسأله نذر نشده، اما قرائن حاکی از آن است که باید حمل بر نذر بشود و به همین جهت است که صاحب وسائل نیز آن را در بابی که تحت عنوان نذر در کتاب عتق گشوده آورده است. البته در مورد این دو روایت، هیچ واقع مجهولی که استکشاف آنها بوسیله قرعه اراده شده باشد وجود ندارد و این دلیل دیگری است بر عدم اختصاص آن به آنچه که در واقع و در نفس الامر ثابت است.
امّا در خود مسأله خلافی وجود دارد و آنچه از شیخ در کتاب نهایه و صدوق و عدهای دیگر و بلکه اکثر علما حکایت شده است،(3)قول به رجوع به قرعه
است. البته گفته شده است رجوع به قرعه واجب نیست و در آزاد کردن هرکدام از آنها مخیر است مگر اینکه نذر کننده بمیرد که در این صورت به قرعه مراجعه میگردد آن هم بهواسطه خبر حسن صیقل که گفت :
«سَأَلْتُ أَبَا عَبدِ اللهِ عَنْ رَجُلٍ قَالَ أَوّلُ مَملُوکٍ أَملِکُهُ فَهُو حُرٌّ؛ فَأَصابَ سِتَةً؛ قَالَ: إِنّما کَانتْ نِیِّتَهُ عَلی وَاحد فَلیَختَر أَیُّهُم شَاءَ فَلیَعتِقَهُ؛ از امام صادق علیه السلام در مورد مردی که میگوید اولین مملوکی که من مالک آن شدم آزاد است و مالک 6 مملوک باهم شد پرسیدم، فرمود: اگر نیت او بر یکی از آن 6 نفر قرار گرفته بود مختار است که هرکدام را خواست آزاد نماید».(1)
بین این دو روایت اینگونه نیز جمع شده است که یا امر به قرعه بر استحباب حمل میشود و یا آنکه راه انتخاب کردن یکی از اینها بوسیله قرعه است. در نتیجه روایت اخیر ناظر بر نفی وجوب عتق در بیش از یکی است اما در مورد نحوه برگزیدن یک نفر از میان آنها ساکت است در نتیجه به دو روایت سابق رجوع داده میشود. (تأمل فرمایید)
طائفه سوم :
روایاتی است که در باب وصیت نسبت به آزادسازی بعضی از مملوکها وارد شده و اینکه این عده باید بوسیله قرعه استخراج شوند، مانند روایات ذیل :
«إِنَّ أَبَا جَعفَر علیه السلام مَاتَ وَتَرَکَ سِتِینَ مَملُوکَاً فَأعْتَقَ ثُلثَهُم فَاُقرِعَ بَینَهُم وَاُعتِقَ الثُلث؛ پدرم امام باقر علیه السلام از دنیا رحلت فرمود و 60 مملوک از خود برجای گذاشت که ثلث آنان را آزاد فرموده بود :
من بین آنها قرعه کشی کردم و یکسوم آنان را آزاد کردم».(2)
این روایت را کلینی و شیخ نیز در دو کتاب خویش ذکر کردهاند.(3)
«سَأَلْتُ أَبَا جَعفَر علیه السلام عَنِ الرَّجُلِ یَکونُ لَهُ المَملُوکُونَ فَیُوصی بِعِتقِ ثُلُثِهِم قَالَ: کَانَ
عَلیٌّ علیه السلام یُسهِمُ بَینَهُم؛ از امام باقر علیه السلام در مورد مردی که عدهای مملوک دارد ونسبت به آزاد سازی ثلث آنان وصیت کرده است پرسیدم، حضرت فرمود: امام علی علیه السلام در اینگونه موارد بین آنان قرعه کشی میفرمود».(1)
مورد دو روایت نیز اموری است که واقعی برای آنها در خارج وجود ندارد که نزد ما مجهول باشد. و ظاهرآ مراد از آزادسازی ثلث در روایت اولی، وصیت به آزادسازی آنهاست هرچند در آن تصریح به وصیت نشده و این حکم از مواردی است که هیچ اختلافی در آن وجود ندارد چنانکه صاحب جواهر آن را در کتاب عتق ذکر نموده است.
طائفه چهارم :
روایاتی است که در باب مشتبه شدن حر با مملوک وارد شده و اینکه این مورد نیز با قرعه باید استخراج شود، مانند روایات ذیل :
«دَخَلَ أَبُو حَنیفَةَ عَلی أَبِی عَبدِ اللهِ علیه السلام فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبدِ اللهِ علیه السلام : مَا تَقُولُ فِی بَیتٍ سَقَطَ
عَلی قَومٍ فَبَقِیَ مِنهُم صَبیّانِ: أحَدُهما حُرٌّ وَالآخرُ مَملُوکٌ لِصَاحِبِهِ، فَلَم یُعرَفِ الحُرُّ مِنَ العَبدِ؟ فَقَالَ أبُو حَنیفَةَ: یُعتَقُ نِصفُ هَذا وَنِصفُ هَذا. فَقَالَ أَبو عَبدِ اللهِ علیه السلام : لَیسَ کَذلِکَ، وَلَکنّهُ یُقْرَعُ بَینَهُما فَمَنْ أَصَابَتْهُ القُرعَةُ فَهُوَ الحُرُّ، وَیُعتَقُ هَذا فَیُجعلُ مَولی لَهُ؛ ابو حنیفه بر امام صادق علیه السلام داخل شد و امام علیه السلام به او فرمود: خانهای بر سر جماعتی خراب میشود و از میان آنان دو کودک باقی میمانند، یکی از آنها حر بوده و دیگری مملوک او بوده است اما معلوم نیست که کدام حر و کدام عبد بودهاند. نظر تو چیست؟ابوحنیفه گفت:نصف این آزادمیگرددونصف آن!امام صادق علیه السلام فرمود : اینگونه نیست، بلکه باید بین آن دو قرعه کشی شود و هر کدام که قرعه به نام او درآمد حر است و دیگری آزاد شده و به عنوان بنده آزاد شده او خواهد بود».(2)
«قَضی أَمیرُالمؤمنین علیه السلام بِالیَمنِ فِی قَومٍ انْهَدَمَتْ عَلیهِم دَارُهُم وَبَقِیَ صَبیَّانِ أَحدُهُما حُرٌّ، وَالآخرُ مَملُوکٌ، فَأَسهَمَ أَمیرُالمؤمنین علیه السلام بَینَهما فَخَرَجَ السَّهمُ عَلی أَحدِهِما، فَجَعلَ لَهُ المَالَ وَأَعتَقَ الآخرَ؛ امیر المؤمنین علیه السلام در یمن در مورد عدهای که خانه بر سرشان ویران شد و در میان آنها دو کودک باقی ماند که یکی حر و دیگری مملوک بود، اینگونه قضاوت فرمود که بین آن دو قرعه کشی کرده و قرعه به نام یکی از آنها درآمد، آنگاه مال را برای او قرار داد و دیگری را آزاد فرمود».(1)
آنچه از این دو روایت استفاده میشود لزوم عمل به قرعه در تشخیص حر از عبد میباشد که در نتیجه حر تمام ترکه را به ارث خواهد برد اما واجب است که دیگری نیز آزاد گردد، البته یا از جهت اینکه در عتق بنا بر تغلیب و آزاد سازی است و نیز لزوم ترجیح جانب حر بودن تا وقتی که امر بین حریت و بین رقیت دایر است و یا از جهت احتیاط؛ زیرا محذور بنده شدن انسان حر در این مورد که احتمال آن میرود از محذور مال و اموال شدیدتر است.
از آنجا که قرعه حکم عامی است که شامل این موارد مشکوک میگردد، دیگر مجالی برای آنچه که ابو حنیفه ذکر کرد و اینکه باید بنابر قاعده «عدل
وانصاف» حکم کرد که نصف هر کدام از آنها آزاد است باقی نخواهد ماند؛ چرا که در آنچه او ذکر کرده محذور مخالفت قطعیّه با علم اجمالی وجود دارد و حتی گاهی از آن مخالفت قطعیّه با علم تفصیلی لازم میآید چنانکه در محل خود ذکر شده است. (تدبر فرمایید)
طائفه پنجم :
روایاتی است که در باب میراث خنثای مشکل وارد شده است یعنی کسی که راهی برای اثبات مرد بودن یا زن بودن او وجود ندارد و مرجع در آن قرعه است. در وسائل نیز باب خاصی در کتاب میراث تحت عنوان: «إِنَّ المَولُودَ إِذا لَم یَکُن لَهُ
1) تهذیب، ج 6، ص 239، ح 587.
مَا للرِّجَالِ وَلا مَا للنِّساءِ حُکِمَ فِی مِیراثِهِ بِالقُرعَةِ» گشوده شده است.(1)
در هنگام ذکر عمومات قرعه برخی از این روایات گذشت، مانند روایت عبداللهبن مسکان ومرسله ثعلبة بن میمون واسحاق مرادیکه خصوصآبراینحکم دلالت کرده ونیز دلالت بر اعتبار قرعه به طور عموم دارد. در خود باب نیز بعضی روایات خاص وجود دارد که دلالت بر حکم در خصوص این مورد دارند مانند :
«سَألتُ أَبَا عَبدِاللهِ علیه السلام عَنِ مَولُودٍ لَیسَ لَهُ مَا للرِّجَالِ وَلا مَا للنِّساءِ؟ قَالَ: یَقرَعُ الامام علیه السلام أَو المُقرِعُ، یُکَتبُ عَلی سَهمٍ عَبدُ اللهِ، وَعلی سَهمٍ أَمةُ اللهِ، ثُمَّ یَقَولُ الإمامُ أو المُقرِعُ: اللّهمَّ أَنتَ اللّهُ لا إِلهَ إِلّا أَنتَ عَالِمُ الغَیبِ وَالشَّهادَةِ أَنتَ تَحکُم بَینَ عِبادِکَ یَومَ القِیامةِ فِیما کَانُوا فِیهِ یَختَلِفُونَ، بَیِّنْ لَنا أَمرَ هَذا المَولُودِ کَیفَ یَتَورّثُ مَا فَرضْتَ لَهُ فِی الکِتابِ ثُمَّ یُطرَحُ السَّهمانِ فِی سِهامٍ مُبهَمةٍ ثُمَّ تُجالُ السِّهامُ عَلی مَا خَرَجَ وَرَّثَ عَلَیهِ؛ از امام صادق علیه السلام درباره مولودی که آنچه را که مردان و زنان دارند در او موجود نیست سؤال کردم؟حضرت علیه السلام فرمودند:یاامام براوقرعه میکشدویاشخص قرعه زننده، به این صورت که بر روی یک تیر مینویسد عبدالله و روی تیر دیگرمینویسد امة الله سپس امام یا شخص قرعه زننده این دعا را میخواند : خداوندا! تو پروردگاری هستی که جز او خدایی نیست، آگاه به غیب و شهود هستی و بین بندگان خویش در روز قیامت در آنچه نسبت به آن اختلاف داشتند حکم خواهی نمود. برای ما آشکار فرما که این مولود مطابق آنچه در کتاب مفروض قرار داده شده چگونه ارث میبرد. سپس تیرها (دو تیر) را در میان تیرهای مجهول دیگری انداخته وآنها را در میان هم میگرداند و مطابق هر تیری که خارج شد ارث میبرد».(2)
درعمل به این روایات اختلافی بین اصحاب وجودداردکه درکتاب میراث ذکر شده است به این معنا که شیخ در کتاب خلاف و برخی دیگر بر آنند که اگر در اینجا امارهای بر یکی از دو امر وجود نداشته باشد به قرعه عمل میگردد. بلکه
شیخ نسبت به آن ادعای اجماع فرموده است اما امر همان گونه است که میبینید!
بسیاری از اصحاب ما نیز از جمله شیخ مفید و دو صدوق و صاحب نهایه وابن حمزه و ابن زهره و محقق طوسی و شهید اول و شهید ثانی و علامه وفرزند بزرگوارش و دیگران - رحمهم الله اجمعین - بنابر آنچه که از آنان حکایت شده است و بلکه بنابر نقل مشهور، برآنند که نصف میراث مرد و نصف میراث زن به او تعلق میگیرد. نسبت به این حکم اجماع نیز حکایت شده وبرخی از روایات بر آن دلالت دارند.(1)
از جماعتی دیگر نیز مانند مفید و سید مرتضی حکایت شده است که باید استخوانهای سینه او را شمرد، اگر هردو طرف مساوی بود زن است و اگر باهم اختلاف داشتند مرد است،(2)اما مستند آن بزرگواران در این حکم ضعیف است.
در هر حال مسئله، مسئلهای اختلافی بوده و مشهور، عدم عمل به روایات قرعه در این مورد است.
طائفه ششم :
روایاتی است در مورد مشتبه شدن حال فرزند از این جهت که متعلق به کدام یک از کسانی است که با مادر او همبستر شدهاند و در این امر به شبهه افتادهاند، مانند روایت ذیل :
«إِذا وَطَأَ رَجُلانِ أو ثَلاثَةٌ جَارِیَةً فِی طُهْرٍ وَاحدٍ فَوَلَدَتْ، فَادّعَوهُ جَمِیعآ، اُقرِعَ الوَالِی بَینَهُم فَمَنْ قُرِعَ کَانَ الوَلَدُ وَلَدهُ وَیَردّ قِیمَةَ الوَلَدِ عَلی صَاحِبِ الجَارِیةِ؛ اگر دو یا سه نفر
1) فقه الرضا علیه السلام، ص 291؛ المقنعه، ص 698؛ المقنع، ص 503؛ الرسائل العشر / شیخ طوسی، ص 275؛الوسیلة، ص 402؛ غنیة النزوع، ص 331، محقق طوسی به نقل از جواهرالکلام، ج 39، ص 278؛الدروس،ج 2، ص 379؛ مسالک الافهام، ج 13، ص 248؛ قواعد الاحکام، ج 3، ص 391؛ ایضاح الفوائد،ج 4، ص 249؛ شرائع الاسلام، ج 4، ص 842؛ المهذب البارع، ج 4، ص 423، مجمع الفائدة و البرهان،ج 11، ص 575.
2) الإعلام (مصنفات شیخ مفید)، ج 9، ص 62؛ الانتصار، ص 593 و 594، مسأله 325.
با یک کنیز در طهر واحد نزدیکی نمایند و او فرزندی بزاید که همه آنان در آن فرزند ادعا داشته باشند، والی بین آنها قرعه میاندازد و قرعه به نام هرکس افتاد، کودک، فرزند اوست و باید قیمت فرزند را به صاحب کنیز بپردازد...».(1)
«إِذا وَقَعَ الحُرُّ وَالعَبدُ وَالمُشرِکُ عَلی امرَأةٍ فِی طُهْرٍ وَاحدٍ وَادّعَوا الوَلَدَ، اُقرِعَ بَینَهُم وَکَانَ الوَلَدُ للّذی یُقَرعُ؛ اگر سه نفر: حر؛ عبد؛ مشرک (مشترک) با یک زن در طهر واحد نزدیکی نمایند و همگی ادعای فرزند او را داشته باشند، بین آنان قرعه کشی میشود و فرزند برای کسی است که قرعه به نام او در میآید».(2)
«قَضی عَلیٌّ علیه السلام فِی ثَلاثَةٍ وَقَعُوا عَلی امرَأةٍ فِی طُهْرٍ وَاحدٍ وَذَلکَ فِی الجَاهِلِیّةِ قَبلَ أَنْ یَظهَرَ الإسلامُ، فَاُقرِعَ بَینَهُم فَجَعَل الوَلَدُ للّذی قُرِعَ وَجَعَلَ عَلَیهِ ثُلثَی الدِّیةِ للاخَرَینِ، فَضَحِکَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله حَتّی بَدَتْ نَواجِذُهُ، قَالَ: وَمَا أَعلَمُ فِیها شَیئاً إِلّا مَا قَضی بِهِ عَلِیٌ علیه السلام ؛ حضرت علی علیه السلام در مورد سه نفر که در زمان جاهلیّت قبل از آنکه اسلام ظاهر گردد با یک زن در طهر واحد نزدیکی کرده بودند اینگونه حکم فرمود که بین آنها قرعه کشی نموده و فرزند را برای کسی که قرعه برایش درآمد قرار دادند والبته مقرر فرمودند که 3 2 دیه را به دیگران بپردازد. رسول خدا صلی الله علیه و آله خندیدند تا آنجا که دندانهای حضرت آشکار گردید و سپس فرمودند: من چیزی جز آنکه علی علیه السلام به آن حکم کرده نمیدانم».(3)
«بَعَثَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله عَلِیَّآ علیه السلام إِلی الیَمنِ فَرُفَِعَ إِلیهِ رَجُلانِ بَینَهُما جَارِیةٌ، یَملِکانِ رِقّها عَلی السَّواءِ، قَدْ جَهِلا حَظرَ وَطئها مَعاً، فَوَطئاها مَعاً فِی طُهْرٍ وَاحدٍ... فَحَمَلتْ الجَارِیةُ وَوَضَعَتْ غُلامَاً، فَاختَصَما إلیهِ، فَقَرعَ عَلی الغُلامِ بِاسمِیهِما فَخَرَجتِ القُرْعَةُ لأَحَدِهما فَأَلحَقَ الغُلامَ بِهِ وَأَلزَمَهُ نِصفَ قِیمَتِهِ لأنّهُ لَو کَانَ عَبدَاً لِشَرِیکِهِ، فَبَلَغَ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله
القَضِیّةُ فَأَمضَاها وَأَقَرَّ الحُکمَ بِها فِی الإسلامِ؛ [هنگامی که] رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را به یمن فرستاد، دو مرد را نزد آن حضرت فرستادند که هر دو، جاریهای را به این صورت که در نسبت بندگی وکنیزی او مساوی باشند در دست داشتند و هردو از ممنوع بودن نزدیکی همزمان با او بی خبر بودند و به همین دلیل در طهر واحد با او همبستر شده بودند و آن کنیز حامله شده و فرزندی را به دنیا آورده بود. امام علی علیه السلام بر کودک به اسم هر دو نفر قرعه کشی نمود و قرعه را به نام یکی از آن دو خارج فرمود وکودک را به همو ملحق کرد و بر او واجب کرد که نصف قیمت آن را به شریکش بپردازد؛ زیرا کودک عبد شریک او نیز بوده است. این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، پیامبر آن را امضا فرمود و حکم آن را در اسلام قرار داد». (1)
روایات دیگری نیز دلالت بر همین حکم دارد. در بخش ذکر روایات عامه نیز بعضی از روایاتی که همین دلالت را داشتهاند ذکر گردید.
روشن است اطلاق حکم در جایی که مردان متعددی بر یک زن در طهر واحد واقع شدهاند، محمول بر دو مورد میگردد: مورد اوّل: یا محمول بر این است که برای آنان شبهه حاصل شده یا از حکم اطلاع نداشتهاند - چنانکه در زمان جاهلیت یا غیر آن اتفاق افتاده باشد - علاوه بر قرائن خارجیه، در خود روایات نیز مواردی وجود دارد که بر این معنا شهادت میدهند.
مورد دوم: محمول بر مطلبی است که علما در کتاب «نکاح» آن را ذکر کردهاند به این معنا که اگر کنیز مشترک از طرف یکی از شرکاء مورد وطی قرار بگیرد آن شریک گناه کرده و تعزیر او واجب است. اما هرگز به عنوان زانی برشمرده نشد، و فرزند از او نفی نمیگردد بلکه او عاصی و گناه کار است و فرزند به او محلق میگردد و جاریه و کنیز نیز ام ولد به حساب آمده و آن شریک باید سهم و حصه دیگر شرکاء را از مادر و فرزند بپردازد. چه بسا قول اقرب همین معنا باشد؛ زیرا لسان بعضی از روایات از اینکه حمل بر وطی به شبهه بشود ابا دارد.
در هر حال رجوع به قرعه در این مقام بین اصحاب مشهور است و ما اصلاً
1) الإرشاد، ج 1، ص 195.
مخالفی برای آن پیدا نکردیم. البته اشکالی در الزام کسی که کودک بوسیله قرعه به او ملحق میگردد در پرداخت غرامت به دیگران وجود دارد به این معنا که : چگونه میتوان این الزام را قائل شد در صورتی که هر کدام از افراد نسبت به آن فرزند ادعا دارند و لازمه این ادعا عدم استحقاق آن برای قیمت است آن هم به مقتضای اقراری که خودشان میکنند در نتیجه آنان به استناد قاعده «إقرار العقلاء علی أنفسهم» مستحق هیچ مبلغی نیستند.
ظاهرآ این اشکال بعضی از بزرگان را بر آن داشته که غرامت را در روایات بر غرامت ام (مادر) حمل کنند؛ زیرا او برای کسی که فرزند به او ملحق گردیده تبدیل به ام ولد میگردد در نتیجه برای این شخص واجب است که غرامت را به افراد دیگر بپردازد.
اما چنین حملی عجیب است؛ زیرا علاوه بر اینکه منافی با صریح بعضی از روایات باب است (مانند روایت معاویة بن عمار که در آن به پرداخت قیمت ولد تصریح شده است) هرگز نمیتوان اشکال را با به جریان انداختن خود اشکال در ام دفع نمود چرا که هرکدام از آنها ادعا میکند که فرزند برای اوست و در این صورت چگونه برای او حلال خواهد بود سهمش را از قیمت اخذ نماید؟! با این حال از این اشکال با دو وجه دیگر پاسخ داده شده است :
وجه اوّل : اقرارات مذکور هنگامی مسموع است که امارهای دال بر بطلان آن وجود نداشته باشد. اما اگر قرعه بر الحاق فرزند به یکی از آنان و نفی آن از دیگری دلالت داشته باشد، در واقع مانند جایی است که معلوم باشد که فرزند، فرزند او بوده و مادرش ام ولد برای اوست. در این هنگام عمل به مقتضای اماره لازم است و همه اقرارات ساقط خواهد گردید.
وجه دوم : مراد از ادعای بر فرزند در اینجا، ادعای علم به اینکه فرزند از نطفه او بوده نیست؛ چرا که به طور عادی چنین علمی برای هیچ کس حاصل نیست آن هم بعد از اینکه همه افراد در طهر واحد با آن کنیز نزدیکی نمودهاند. بلکه مراد از ادعا این است که مقصود هرکدام از آنها گرفتن فرزند و الحاق او به
خودشان است؛ زیرا احتمال دارد فرزند از نطفه او منعقد گردیده باشد. چنانکه وقوع مثل چنین دعواهایی - بهویژه بین عموم مردم - امر فراوانی است که در امثال این مقام - که امر دایر است بین عدهای از آنها با تساوی احتمال نسبت به همگی - وجود دارد. در نتیجه باید گفت اینجا اقراری از هیچ کدام از افراد به اینکه فرزند، فرزند واقعی آنها و مادرش ام ولد برای آنهاست در کار نیست. این وجه از وجه سابق قویتر بوده و با مورد روایات موافقتر است.
در هر صورت عدول از آنچه اصحاب در این مسأله با طرح اشکالی ذکر کردهاند، خالی از وجه نیست.
طائفه هفتم :
روایاتی است پیرامون اشتباه در مورد گوسفندی که توسط انسان مورد وطی قرار گرفته و باید بوسیله قرعه مشخص گردد، مانند روایات ذیل :
«سُئلَ عَنْ رَجُلٍ نَظَرَ إِلی رَاعٍ نَزَا عَلی شَاةِ؟ قَالَ: إِنْ عَرَفَها ذَبَحَها وَأَحرَقَها وَإِنْ لَم یَعرِفْها قَسَمَها نِصفَینِ أَبَداً حَتّی یَقَعَ السَّهُم بِها فَتُذبَحُ وَتُحرقُ وَقَدْ نَجَتْ سَائرُها؛ درباره مردی که میبیند چوپانی پشت گوسفندی پریده و با او نزدیکی میکند، گفت : اگر آن گوسفند را میشناسد باید آن را ذبح کند و بسوزاند و اگر آن را نمیشناسد باید گله گوسفندان را به دو قسمت تقسیم کند و همین طور دو قسمت دو قسمت جدا کند تا آنکه بالاخره به دو گوسفند ختم شود و بین آنها قرعهکشی نماید. قرعه به نام هر کدام افتاد آن را ذبح نموده و بسوزاند تا بدین ترتیب سایر گوسفندان نجات پیدا کنند». (1)
«وَأَمّا الرَّجُلُ النَّاظِرُ إِلی الرَّاعی وَقَدْ نَزَا عَلی شَاةٍ، فَإنْ عَرَفَها ذَبَحَها وَأَحَرَقَها وَإِنْ لَم یَعرِفْها قَسَمَ الغَنَمَ نِصفَینِ وَسَاهَم بَینَهُما، فَإِذا وَقَعَ عَلی أَحدِ النِّصفَینِ فَقَدْ نَجَا النِّصفُ
1) تهذیب، ج 9، ص 44، ح 182.
الآخرُ، ثُمَّ یُفَرّقُ النِّصفُ الآخرُ فَلا یَزالُ کَذلِکَ حَتّی تَبقَی شَاتَانِ فَیُقرَعُ بَینَهُما فَأَیُّهُما وَقَعَ السَّهمُ بِهاذُبِحَتْ وَاُحرِقَتْ وَنَجَاسَائرُالغَنَمِ؛امااگرمردی ببیندکه چوپانی بر پشت گوسفندی پریده [با آن وطی میکند ]اگر آن گوسفند را بعینه میشناسد آن را ذبح کند وبسوزاند و اگر آن را نمیشناسد گوسفندان را نصف میکند و بین آن دو قرعهکشی مینماید، بر هر نصفی که قرعه به نام آنها افتاد نصف دیگر نجات پیدا کردهاند سپس همان نصف را نیز تبدیل به نصف میکند و همین طور ادامه میدهد تا بالاخره به دو گوسفند ختم شود و آن گاه بین آن دو قرعه میاندازد بر هرکدام که قرعه افتاد آن را ذبح میکند و میسوزاند و بدین ترتیب سایر گوسفندان نجات پیدا میکنند». (1)
بعید نیست که مراد از رجل که روایت اولی از او نقل شده حضرت اباالحسن ثالث علیه السلام باشد چنانکه در روایت بعدی نیز از همان حضرت ذکر شده است. مضمون دو حدیث مانند الفاظ آنها بسیار به هم نزدیکند و از همین جا ظن قوی حاصل میشود که هردو روایت اتحاد دارند چنانکه در راوی و مروی عنه نیز متحد هستند. (تدبر فرمایید)
در هر حال حکم به قرعه در این مسأله بین اصحاب؛ معروف است تا آنجا که در کتاب جواهر میفرماید: «بلا خلاف فیه، للخبرین المنجبرین بذلک؛ هیچ قول خلافی در آن نیست، به دلیل دو خبری که آن را جبران میکنند». (2)
علت نیازمندی به جبران ضعف در حدیث تحف العقول واضح است؛ زیرا ارسال دارد. اما در روایت شیخ در تهذیب، جبران به این جهت نیاز است که شخصیت محمد بن عیسی - که ظاهرآ محمد بن عیسی بن عبید معروف به عبید است - بین بزرگان محل اشکال است بعضی او را ثقه دانسته و بالاترین ثنا و مدح را در مورد او جاری کردهاند، و بعضی دیگر ضعیف دانسته و گفتهاند: «به روایاتی که منفردآ از او نقل شود اعتماد نمیکنم». مضاف بر اینکه در روایت به نام مروی عنه نیز تصریح نشده است.
بعد از آنچه ذکر شد، به کلامی جامع پیرامون سند حدیث از علّامه مجلسی دست یافتم که مایلم اینجا آن را به جهت تأییدی که در مراد و مقصود ما در آن وجود دارد ذکر کنم. ایشان در اواخر جلد 4 از بحار الانوار در باب: «أَسبابُ العَارضةِ المَقتَضیةِ لتحریم الحیوان؛ اسبابی که عارض میگردند و مقتضی حرام شدن حیوان هستند»، بعد از ذکر حدیث محمد بن عیسی این چنین میفرماید :
«الظَّاهِرُ أَنّ الرَّجل أبو الحسن علیه السلام وهذا مختصر من الحدیث الذی رویناه أَولاً (أشار بذلک إلی مرسلة تحف العقول) ثمّ قال: وقال فی المسالک: بمضمون الروایة عمل الأصحاب مع أَنّها لا تخلو عن ضعف وارسال؛ لأنّ راویها محمّد بن عیسی عن الرجل؛ ومحمّد بن عیسی مشترک بین الأشعری الثقة والیقطینی و هو ضعیف، فإن کان المراد بالرجل الکاظم علیه السلام کما هو الغالب فهی مع ضعفها بالاشتراک مرسله لأنّ کلا الرجلین لم یدرک الکاظم علیه السلام وإن اُرید به غیره کان مبهماً کما هو مقتضی لفظه فهی مع ذلک مقطوعة (انتهی کلام المسالک). ثمّ قال المجلسی: وأقول: یرد علیه أنّ الظاهر أنّه الیقطینی کما یظهر من الامارات والشواهد الرجالیّة لکن الظاهر ثقته (و ثاقته) والقدح فیه غیر ثابت؛ وجل الأصحاب یعدون حدیثه صحیحاً؛ وکون المراد بالرجل الکاظم علیه السلام غیر معروف بل الغالب التعبیر بالرجل والغریم وأمثالهما عند شدّة التقیة بعد زمان الرضا علیه السلام وهنا بقرینة الراوی یحتمل الجواد والهادی والعسکری علیه السلام لکن الظاهر هو الهادی بقرینة الروایة الاُولی فظهر أَنّ الخبر صحیح مع أنّه لم یرده أحد من الأصحاب؛ ظاهر آن است که منظور از رجل «حضرت ابوالحسن علیه السلام » باشد و این مختصری از حدیثی است که ما آن را اولاً روایت کردیم (با این تعبیر به مرسله تحف العقول اشاره دارد.) سپس میفرماید: در کتاب مسالک آمده است که عمل اصحاب به مضمون این روایت تعلق گرفته با اینکه این روایت خالی از ضعف وارسال نیست؛ زیرا روایت کننده آن محمد بن عیسی از «رجل» است و محمد بن عیسی خود مشترک است بین اشعری که ثقه است و یقطینی که ضعیف است و اگر مراد از رجل امام کاظم علیه السلام باشد - چنانکه غالب است - علاوه بر ضعفی که از جهت اشتراک راوی آن دارد، مرسله نیز خواهد بود چرا که هر دو راوی، امام
کاظم علیه السلام را درک نکردهاند و اگر مقصود از رجل شخص دیگری باشد، روایت مبهم است چنانکه مقتضای لفظ آن نیز همین است و با این توضیحات مقطوع نیز خواهد بود.
سپس علامه مجلسی ادامه میدهد: به نظر من بر کلام صاحب مسالک این ایراد وارد است که ظاهرآ راوی یعنی محمد بن عیسی، همان یقطینی است چنانکه از امارات و شواهد رجالیه بر میآید و ظاهر آن است که او ثقه است. (وثاقت دارد) و قدح در مورد او ثابت نیست و بسیاری از اصحاب حدیث او را صحیح شمردهاند و اینکه مراد از رجل، امام کاظم علیه السلام باشد معروف نیست بلکه غالب این است که تعبیر به رجل و غریم و مانند این دو عبارات در هنگام شدت تقیه بعد از زمان امام رضا علیه السلام وارد شده است و این جا به قرینه راوی احتمال میرود که مراد از رجل، امام جواد یا امام هادی یا امام عسگری علیه السلام باشد. اما ظاهرآ به قرینه روایت اوّل، مراد از رجل امام هادی علیه السلام است. در نتیجه روشن میگردد که خبر صحیح است علاوه بر اینکه هیچکدام از اصحاب آن را رد نکردهاند». (1)
در هر حال چنانکه گذشت اصل حکم در اینجا هیچ مشکلی ندارد؛ چرا که اختلافی از هیچ کدام از بزرگان در مورد آن نقل نشده و اگر هردو روایت ضعیف هم باشند این ضعف با عمل آنان جبران میگردد.
نیز بعید نیست که وجه اجرای قرعه در این مورد و قرار دادن آن از امور مشکله با اینکه قاعده احتیاط در اطراف شبهه محصوره اقتضای اجتناب از
جمیع دارد، این باشد که ذبح همه گوسفندان و سوزاندن آنها، یا ضرر به شمار میرود یا حرج خواهد بود. در نتیجه اگر احتیاط به خاطر این مطلب منتفی گردد و رجوع به برائت امکانپذیر نباشد - چنانکه ظاهر است - راهی برای کشف مجهول جز از طریق قرعه باقی نمیماند.
پوشیده نیست که مورد این مسأله که مورد اتفاق است، نه از حقوق ناس است
1) بحار الانوار، ج 13، ص 794.
و نه از اموری که در آن تنازع واقع گردیده و نه نیازی به اقامه دعوا و حکم شرعی دارد. در نتیجه اینکه گفته شده است: روایات قرعه مخصوص باب قضاء وتنازع است، وجهی ندارد.
طائفه هشتم :
روایاتی است که در طریق اجرای قرعه و کیفیت و شرایط آن ذکر شده وبالجمله دلالت بر مشروعیّت قرعه دارد :
«القرعة لا تکون الا للامام؛ قرعه فقط برای امام علیه السلام است». (1)
انشاءالله در آینده خواهد آمد که این شرط به نحو وجوب نیست.
«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرّحِیمِ. اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمواتِ وَالأَرضِ عَالِمَ الغَیبِ وَالشَّهادَةِ الرَّحمنَ الرَّحِیمَ أَنتَ تَحکُمُ بَینَ عِبادِکَ فِیما کَانُوا فِیهِ یَختَلِفُونَ، أَسأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ؛ وَأَنْ تُخرِجَ لِی خَیرَ السَّهمَینِ فِی دِینیَ وَدُنیایَ وَآخرِتی وَعَاقِبةِ أَمری فِی عَاجلِ أَمرِی وَآجلِهِ إِنّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ، مَا شَاءَ اللهُ لاقُوَّةَ إِلّا بِاللهِ وَصَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ» ثُمَّ تَکتُبُ مَا تُرِیدُ فِی رُقعَتَینِ وَتَکُونُ الثَّالثةُ غَفلاً، ثُمَّ تُجیلُ السِّهامَ، فَأیُّها خَرَجَ عَمِلْتَ عَلَیهِ؛ وَلا تُخالِفْ؛ فَمَنْ خَالَفَ لَم یُصنَعْ لَهُ، وَإِنْ خَرَجَ الغَفلُ رَمَیتَ بِهِ؛ به نام خداوند بخشنده مهربان. ای خدای من که خالق آسمانها وزمین هستی عالم غیب و شهادت میباشی، رحمان و رحیمی! تو بین بندگانت در آنچه اختلاف دارند حکم فرما. از تو به حق محمد و آل محمد میخواهم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و برای من بهترین قرعه را در دین و دنیا وآخرت و عاقبت امرم، در امر نزدیک و دورم خارج فرما که همانا تو
1) تهذیب، ج 6، ص 240، ح 592؛ وسائلالشیعه، ج 18، ابواب کیفیة الحکم، باب 13، ح 9 .
بر هرچیزی توانایی هرچه خدا خواست [میشود] هیچ قوهای غیر از قوه خداوند نمیباشد. بر محمد و آل او درود بفرست». (1)
سپس هرچه میخواهی بردورقعه بنویس وسومی رامتوقف قراربده بعدآنها را باهم بگردان و هر چه درآمد به آن عمل کن و مخالفت نکن وهرکسی که با آن مخالفت کند، برایش درست نمیشود و اگر مورد متوقف درآمد آن را دور بینداز.
إنشاءالله در آینده توضیح خواهیم داد که این دعا مستحب است و روایات دیگری نیز در این باره وجود دارد.
طائفه نهم :
روایاتی که دلالت بر قرعه و مشروعیت آن در امتهای پیشین دارد و از آنها رائحه رضایت و امضای آن استشمام میگردد :
«أَوّلُ مَنْ سُوهِم عَلَیهِ مَریمُ بِنتُ عِمرَانَ وَهُوَ قَولُ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ (وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلاَمَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ) (2)، وَالسِّهامُ سِتة - ثُمَّ اسْتَهمُوا فِی یُونسَ لِما رَکِبَ مَعَ
القَومِ فَوقَفَتِ السَّفِینَةُ فِی اللُّجََةِ فَاستَهمُوا فَوَقَعَ السَّهمُ عَلی یُونسَ ثَلاثَ مَرّات، قَالَ : فَمضَی یُونسُ إِلی صَدرِ السَّفِینةِ فَإِذا الحُوتُ فَاتِحٌ فَاهُ فَرَمی نَفسَهُ - ثُمَّ کَانَ عِندَ عَبدِ المطلبِ تَسعةُ بَنینَ فَنَذَرَ فِی العَاشرِ إِنْ رَزَقَهُ اللهُ غُلامَاً أَنْ یَذبَحَهُ فَلمّا وُلِدَ عَبدُ اللهِ لَم یَکنْ یَقدِر أَنْ یَذبَحَهُ وَرَسولُ اللهِ صلی الله علیه و آله فِی صُلبِهِ، فَجَاءَ بَعشَرٍ مَنِ الإِبلِ فَسَاهَمَ عَلَیها وَعَلی عَبدِ اللهِ، فَخَرَجتِ السِّهامُ عَلی عَبدِ اللهِ، فَزَادَ عَشرَاً، فَلَم تَزلِ السِّهامُ تَخرُجُ عَلی عَبدِ اللهِ وَیَزیدُ عَشراً، فَلمّا أَنْ خَرَجَتْ مَائةُ خَرَجَتِ السِّهامُ عَلی الإِبلِ، فَقَالَ عَبدُالمطلبِ: مَا أَنصفْتُ رَبِّی فَأَعادَ السِّهامُ ثَلاثَاً، فَخَرجَتْ عَلی الإِبلِ، فَقَالَ: الآنَ عَلِمْتُ أَنَّ رَبِّی قَدْ رَضِیَ فَنَحَرَها؛ اولین کسی که بر او قرعه انجام گرفت حضرت مریم دختر عمران بود آنجا که خدای متعال میفرماید: و هنگامی که قلمهایشان را میانداختند تا
معلوم شود کدام یک مریم را کفالت میکند، تو نزد آنان نبودی، و در آن ماجرا تیرها شش تا بودند. سپس در مورد یونس علیه السلام قرعه کشی شد آنجا که همراه با گروهی سوار بر کشتی شد وکشتی در لجهای از موجهای دریا فرو رفت. قرعه کشی کردند و سه مرتبه قرعه به نام یونس افتاد و حضرت بر بالای کشتی قرار گرفت و آن گاه که ماهی دهان خویش را گشود یونس علیه السلام خود را به دهان او انداخت. سپس عبدالمطلب بود که 9 فرزند داشت و نذر کرده بود که اگر خداوند پسری به او عنایت فرماید او را ذبح کند و وقتی عبدالله به دنیا آمد نمیتوانست او را ذبح کند چون رسول خدا صلی الله علیه و آله در صلب وی بود. بنابراین عبدالمطلب ده شتر فراهم آورد و بین آنها وبین عبدالله قرعه کشی نمود، اما قرعه به نام عبدالله افتاد پس ده شتر به آنها افزود سپس قرعه کشی نمود و همین طور ده شتر، ده شتر اضافه میکرد اما هربار قرعه به نام عبدالله میافتاد تا اینکه عده شترها به صد شتر رسید و آنگاه قرعه به نام شترها افتاد. عبدالمطلب گفت: من با پروردگارم با انصاف برخورد نکردم! و به همین جهت قرعه کشی را سه مرتبه تکرار کرد و هر سه بار قرعه به نام شترها افتاد. آن گاه گفت: الان دانستم که خداوند راضی گشته و آنها راقربانی نمود». (1)
در این روایت جهاتی از بحث وجود دارد که ذیلاً به آنها میپردازیم :
جهت اوّل : از سیاق عبارت امام علیه السلام به طور اجمال ظاهر میگردد که حضرت به نذر جد بزرگوارش عبدالمطلب در ذبح عبدالله راضی بود؛ زیرا اگر این امر منکری بود، بسیار بعید بود که امام علیه السلام آن را ذکر نموده و بر آن سکوت فرماید. با اینکه ما میدانیم این نذر قطعآ امضا نشده؛ نه در این شریعت و نه در شرایع سابقه، چرا که عقل آن را انکار مینماید. علاوه بر آنکه نسبت به انکار آن از ناحیه ائمه علیهم السلام تصریح وارد شده است چنانکه شیخ از عبدالرحمن بن ابی عبدالله از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
1) فقیه، ج 3، ص 92، ح 3388؛ خصال، ص 156، ح 198.
«سَأَلْتُ أَبَاعَبدِالله عَنْ رَجُلٍ حَلَفَ أَنْ یَنحَرَ وَلَدَهُ؟ قَالَ: ذَلِکَ مِنْ خُطُواتِ الشَّیطانِ؛ از حضرت پرسیدم مردی سوگند یاد کرده است که فرزندش را نحر کند؟ حضرت فرمود: این از خطوات شیطان است». (1)
معلوم است که در این میان فرقی بین حلف و نذر وجود ندارد بلکه امر در حلف و سوگند وسیعتر است!
ممکن است گفته شود اینکه عبد المطلب نذر نمود فرزندش را ذبح نماید به معنای اعم از ذبح یا پرداختن دیه او در راه خداست و روشن است اگر مورد نذر کلی دارای مصادیق حلال و حرام باشد، چنین نذری جایز است. (تدبر فرمایید)
یا اینکه این نذر هرچند از اصل منعقد نگردیده، اما اقتضای تعظیم اسم خداوند این است که عوض آن به چیز دیگری فدا داده شود مانند پول دیه آن یا هرچیز دیگر. شاهد این مدعا روایتی است که شیخ از سکونی از امام جعفر صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش از حضرت علی علیه السلام نقل میکند :
«إِنّهُ أَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ: إِنّی نَذَرْتُ أَنْ أَنحَرَ وَلَدِیَ عِندَ مَقامِ إِبرَاهِیمَ علیه السلام إِنْ فَعَلْتُ کَذا وَکَذا فَفَعَلتُهُ. فَقَالَ علیه السلام : اذبَحْ کَبشاً سَمِیناً تَتَصَدَّق بِلَحمِهِ عَلی المَساکِین؛ مردی خدمت حضرت آمد و گفت من نذر کردهام که فرزندم را نزد مقام ابراهیم علیه السلام نحر نمایم اگر چنین و چنان نمایم آیا نذرم را انجام دادهام؟ حضرت فرمود: قوچ بزرگ وچاقی را ذبح کن و گوشت آن را بر مساکین صدقه بده». (2)
جهت دوم : ظاهر روایت آن است که حضرت مریم علیها السلام اولین کسی است که سهم بر او واقع شده و در حق ایشان قرعه کشی شده است و قرعه کشی حضرت یونس بعد از آن حضرت واقع شده است. در حالی که یونس بن متی علیه السلام - به شهادت تاریخ - صدها سال قبل از حضرت مریم میزیسته و در بعضی از تواریخ مستور است که آن حضرت 825 سال قبل از میلاد مسیح علیه السلام زندگی میکرده و در جایی دیگر آمده است که بیشتر از این مدت بین آن حضرت
وحضرت عیسی فاصله بوده است. با این گواهی تاریخی، چگونه میتوان تأخیر آن حضرت در قرعه کشی از حضرت مریم را پذیرفت در حالی که حضرت یونس از انبیای بنیاسرائیل بوده که قبل از حضرت عیسی علیه السلام به پیامبری رسید؟!
نهایت چیزی که میتوان در حل این اشکال گفت این است که مراد از اولیت، تقدم ذکر حضرت مریم در قرآن است چنانکه قضیه قرعه کشی برای حضرت مریم علیها السلام در سوره آل عمران واقع شده و ماجرای قرعه کشی برای حضرت یونس علیه السلام در سوره صافات آمده است. (تأمل فرمایید)
جهت سوم : از ماجرای نذر عبد المطلب که شیخ حجاز است بر میآید قرعهای که ایشان برای حل مشکل و مجهول خویش قرار داد در شبهات حکمیه بوده؛ زیرا در آنجا موضوع خارجی که کشف آن بوسیله قرعه مدنظر قرار بگیرد وجود نداشته بلکه امر مجهول، رضایت پروردگار جل و علی بوده است و شکی نیست که این مورد از سنخ شبهات حکمیّه است. از طرفی میدانیم اشکالی در عدم جواز اعتماد بر قرعه در احکام شرعیه وجود ندارد و هیچ کس بدان قائل نشده بلکه کلام تنها در حدود جریان قرعه در موضوعات است.
این شبهه را میتوان اینگونه پاسخ داد که: کار حضرت در قرعه کشی از جهت عدم امکان کشف رضایت پروردگار در آن قضیه خاصه به غیر از طریق قرعه بوده و این به خلاف احکامی است که امروزه در دست ماست؛ زیرا امر در این احکام از ناحیه ادله خاصه یا عامه یا اصول عملیهای که در آنها جاری است بسیار واضح و روشن و آشکار است. انصاف آن است که قضیه نذر عبد المطلب قضیه خاصی در مورد مخصوصی بود که از جهات مختلف دارای ابهام است. اما با این وجود ابهام آن ضرری به ما نمیرساند به ویژه بعد از عدم ظهور امضای آن به طور کامل در اسلام بلکه این مطلب میتواند اشاره به نقل تاریخی باشد که دلالت میکند بر اینکه قرعه قبل از اسلام در امتهای پیشین یا در عرب وجود داشته و با این توضیح، پذیرش اصل مسئله سهل و آسان است.
نقل میکند: بعد از اینکه برادران حضرت نزد او آمدند در حالی که وی را نمیشناختند، حضرت به آنان فرمود :
«إِنّی أَحبِسُ مِنْکُم وَاحِداً یَکُونُ عِندِی وَارجِعُوا إِلی أَبِیکُم وَاقرَأوُهُ مِنّی السَّلامَ وَقُولُوا لَهُ یُرسِلُ إِلیَّ بِابْنِهِ الّذی زَعَمتُم أَنّهُ حَبَسَهُ عِندَهُ لِیُخبِرَنِی عَنْ حُزنِهِ مَا الّذی أَحزَنَهُ؟ وَعَنْ سُرعةِ الشَّیبِ إِلیهِ قَبلَ أَوانِ مَشِیبِهِ، وَعَنْ بُکَائِهِ وَذَهابِ بَصَرِهِ»، فَلمّا قَالَ هَذا اقتَرَعُوا بَینَهُم فَخَرَجتِ القُرعَةُ عَلی شَمعُونَ فَأَمرَ بِهِ فَحُبِسَ؛ من یکی از شما را نزد خود نگه میدارم. او نزد من میماند و شما نزد پدرتان برگردید و سلام مرا به او برسانید وبه او بگویید آن پسرش را که به زعم شما نزد خود حبس کرده بسوی من بفرستد تا مرا از حزن او و سبب آن باخبر کند؟ به من اطلاع دهید چرا پیری زودرس گرفته قبل از آنکه زمان آن فرا برسد و همچنین مرا از ماجرای از گریه او و از دست دادن نور چشمانش با خبر کنید. آنگاه، آنان بین خود قرعه انداختند وقرعه بر شمعون افتاد و امر به حبس او نمود». (1)
این حدیث هرچند تنها از ابن عباس روایت شده و سندش به معصوم نمیرسد اما ظاهرآ ابن عباس که دانشمند امت است آن را از پیامبر صلی الله علیه و آله یا از وصی آن حضرت، امام علیه السلام که ابن عباس شاگرد ایشان بوده و یا از منبع دیگری که نزد وی قابل اعتماد بوده، نقل کرده است. این روایت دلیل بر آن است که امر قرعه کشی در آن عصر به منظور دفع فساد و نزاع معمول بوده، آن هم برای ترجیح آن چه که ترجیح واقعی در آن وجود ندارد. البته باید توجه داشت که این امر در مقابل دیدگان حضرت یوسف علیه السلام انجام گردیده،پیامبربزرگواری که حضرت حق به وی علم و حکمت عطا فرمود.
«إِنّ اللهَأَوحی إِلی مُوسی علیه السلام أَنَّ بَعضَ أَصحَابِکَ یَنُمُّ عَلَیکَ فَاحذَرهُ؛فَقَالَ:یارَبِّ لاأَعرِفُهُ،
1) أمالی صدوق، ص 320، ح 375؛ بحارالانوار، ج 12، ص 257، ح 23.
فَأخبِرنِی بِهِ حَتّی أعرِفَهُ، فَقَالَ یا مُوسی عِبتُ عَلَیکَ النَّمِیمَةَ وَتُکَلِّفُنی أَنْ أَکُونَ نَمَّامَآ؟ قَالَ: یا رَبِّ فَکَیفَ أَصنَعُ، قَالَ اللهُ تَعالی فَرِّقْ أَصحَابَکَ عَشَرةً عَشَرةً. ثُمَّ تَقرَعُ بَینَهُم فَإنَّ السَّهمَ یَقَعَ عَلی العَشَرةِ الّتی هُوَ فِیهِم، ثُمَّ تُفَرِّقُهُم وَتَقرَعُ بَینَهُم فَإنَّ السَّهمَ یَقَعُ عَلَیهِ، قَالَ : فَلمّا رَأی الرَّجُلُ أَنَّ السِّهامَ تُقرَعُ قَامَ فَقَالَ یا رَسُولَ اللهِ أَنا صَاحِبُکَ، لا وَاللهِ لا أَعُودُ أَبدَاً؛ خدای متعال به موسی علیه السلام وحی فرمود که بعضی از اصحاب تو علیه تو سخن چینی میکند او را منع کن. حضرت عرض کرد: خداوندا! من او را نمیشناسم. او را به من بشناسان تا نسبت به او آگاهی حاصل کنم. خداوند فرمود: ای موسی! من خود سخن چینی بر تو را عیب دانستم وتو از من میخواهی که خودم نمام باشم؟! حضرت عرض کرد: خداوندا چه کنم؟ خداوند فرمود: اصحاب خود را ده نفر ده نفر جدا کن سپس بین آنها قرعه بینداز. قرعه بر هر ده نفری که افتاد آن شخص نمام در میان آنهاست. سپس افراد آن دسته ده نفری را نیز جدا کن و بین آنها دو مرتبه قرعه بینداز. [در آخر ]قرعه به نام همان شخص خواهد افتاد. (حضرت این کار را انجام داد) آن مرد وقتی مشاهد کرد که قرعه کشی میشود، خودش ایستاد و گفت: ای پیامبر خدا! من بودم، به خدا سوگند که دیگر این کار را نخواهم کرد». (1)
شکی نیست که این روایت به قضیهای که در یک واقعه خاصی که در بعضی از ماجراهای حیات حضرت موسی علیه السلام واقع شده اشاره داردو هرگز موضوعی برای حکم شرعی خاص نیست و اگر هم باشد رجوع به قرعه از این جهت نمیباشد.
به دلیل این که قرعه طریق قطعی برای کشف واقع مجهول است وروشن است که از قرعه به غیر آن تعدی صورت نخواهد گرفت.
طائفه دهم :
روایاتی است که درموردعمل پیامبراعظم صلی الله علیه و آله به قرعه در برخی اتفاقات زمان حیات آن حضرت واردشده ومظنه درگیری وبرانگیختن بغض وفسادبوده است :
1) بحارالانوار، ج 13، ص 353، ح 47؛ کتاب الزهد، ص 9، ح 15.
«کَانَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله إِذا أَرادَ سَفَراً أَقرَعَ بَینَ نِسائِهِ فَأیَّتُهُنَّ خَرَجَ اسمُها خَرَجَ بِها؛ پیامبر هرگاه اراده رفتن به مسافرتی میکرد بین همسران خویش قرعه کشی مینمود و قرعه به نام هرکدام میافتاد او را با خود میبرد». (1)
این روایت - با قطع نظر از سند آن - به وضوح بر استمرار سیره آن حضرت در غزوات و سفرهای ایشان دلالت دارد که بعضی از همسرانشان را به قید قرعه انتخاب میفرمودند.
24.همچنین دربحار از ارشادمفید؛ در باب غزوه ذات السلاسل وارد شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله بین اصحاب صفه (بعد از اینکه عدهای از آنان برخاستند وگفتندمابرای جنگ با دشمنان خدا خارج میشویم) قرعه کشی فرمودند وقرعه به نام 80 نفر از آنان افتاد. احادیث دیگری نیز در این زمینه وارد شده است. (2)
«إِنّه صلی الله علیه و آله لمّا کَلَمتْهُ اُختُهُ الرَّضاعِیّةُ «شَیماء» بِنتُ حَلیمةِ السّعدیةِ فِی الغَنائِمِ الّتی أخَذَها المُسلمُون، قَالَ: «أَمّا نَصِیبی وَنَصیبُ بَنی عَبدِ المطلبِ فَهُو لَکِ وَأمّا مَا کَانَ لِلمُسلِمِینَ فَاستَشفِعی بِی عَلیهِم. فَلمّا صَلّوا الظُّهرَ قَامَتْ فَتَکلَّمتْ وَتَکَلَّمُوا فَوَهَبَ لَها النَّاسُ أَجمَعُونَ إِلّا الأقرعُ بنُ حَابسَ وَعینیةُ بنُ حَصینَ، فَإِنَّهُما أَبَیا أَنْ یَهبَا وَقَالُوا یا رَسُولَ اللهِ إِنَّ هَؤلاءِ قَدْ أَصابُوا مِنْ نِسائِنا فَنَحنُ نُصِیبُ مِنْ نِسائِهِم مِثلَ مَا أَصابُوا - فَأقرَعَ رَسُولُ اللهِ بَینَهُم - إِلی أَن قَالَ -: فَأَصابَ أَحدُهُما خَادِمآ لِبَنی عَقیل وَأَصابَ الآخرُ خَادماً لِبَنی نُمیر، فَلمّا رَأیا ذَلِکَ وَهَبا مَا مَنَعا؛ وقتی خواهر رضاعی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله «شیماء» - دختر حلیمه سعدیه - با ایشان در مورد غنائمی که مسلمانان گرفته بودند صحبت کرد، فرمود: اما نصیب من و بنی عبد المطلب برای تو باشد و اما سهم بقیه مسلمین را تو برای من نزد آنها شفاعت کن. وقتی آنان نماز ظهر را خواندند، وی برخاست و با آنها به گفتگو پرداخت و همگی مردم غیر از اقرع
بن حابس وعیینة بن حصین آنرا به او بخشیدند و آن دو از بخشش ابا کردند
وگفتند: ای رسول خدا! همانا آنان از زنان ما غنیمت بردند پس ما هم مانند آنان از زنانشان غنیمت میبریم. رسول خدا بین آنان قرعه انداخت تا جاییکه فرمود : بر یکی از آن دو این افتاد که خادم بنی عقیل باشد و دیگری هم خادم بنی نمیر باشد. آنها وقتی که این مطلب را دیدند بخشیدند و مانع نگردیدند». (1)
در این حدیث دلالتی است بر جواز رجوع به قرعه هنگام قسمت غنائم وموارد مشابه آن.
آنچه ذکر شد بحث کاملی بود پیرامون «احادیث عامه» که با عموم یا اطلاقی که دارند بر حکم قرعه دلالت میکنند. هم چنین «احادیث خاصه» که در قضایای معین معلومی وارد شدهاند و از لابه لای آنها اثبات قاعده قرعه به طور اجمال استفاده میگردد. ما آنها را در ده طائفه شامل 37 حدیث بعد از حذف احادیث مکرر ذکر نمودیم و چه بسا اگر کسی اهل تتبع باشد بر احادیث دیگری در ابواب متفاوت دست پیدا کند.
از تمامی آنچه ذکر شد به دست میآید که اصل این حکم و عمل به آن در این شریعت بلکه در شرایع پیشین چیزی است که - با وجود اجمالی که در آن است - شکی در آن وجود ندارد و ان شاء الله به طور تفصیل پیرامون آن به بحث خواهیم پرداخت.
عادت عقلا در تمامی اقوام و در میان ارباب مذاهب و غیر مذاهب بر رجوع به قرعه است در مواردی مانند: هنگام درگیری و تنازع یا مظنه آن و حقوقی که بین افراد مختلفی دائر میباشد یا در اموری که به ناچار باید انجام دهند اما راههای متعددی که هرکسی به نوعی از آنها رغبت دارد وجود داشته و مرجحی نیز در کار نیست و از طرفی باقی گذاشتن امر به حال خود نیز موجب برانگیختن تنازع و کینه میگردد.
1) اعلام الوری، ج 1، ص 240؛ بحارالانوار، ج 21، ص 173، ح 9.
در تمام این موارد عقلا به قرعه متوسل میشوند و آن را تنها راه برای حل مشکلاتی که ناگزیرازآنهاهستندمیدانند.دراینجابه بعضی از مواردی که قرعه درآنها بین عقلا متداول است میپردازیم و پیرامون آنها توضیحی ذکر میکنیم :
مورد اوّل : تقسیم اموالی که بین دو شخص یا اشخاص گوناگون مشترک است؛ چه از ناحیه تجارت حاصل شده باشد یا ارث یا راههای دیگر. البته هنگامی که به گونه خاصی از قسمت رضایت نداده باشند و آن اموال نیز از لحافظ قیمت، همشکل و از لحاظ جلب توجه متفاوت اند. در اینگونه موارد شکی نیست که عقلا به قرعه رجوع میکنند.
هم چنین است در تقسیم خانهها یا قطعاتی از زمین که با هم متشابه هستند در بین اشخاص متعددی که اگر امر تقسیم به خود آنان واگذار شود، مظنه اختلاف ونزاع وجود دارد.
نیز در تقسیم آب نهرها که بین کشاورزان مشترک است اگر مقیاسی که ترجیح بعضی بر بعضی دیگر بوسیله آن انجام میپذیرد وجود نداشته باشد. در تمامی این موارد به قرعه مراجعه میشود.
مورد دوم : جایی که وظیفه خاصی در بین است که برای انجام آن یک عده مشخص و محصور کافی هستند، اما جمعیّت فراوانی که صلاحیّت انجام آن را دارند حاضر هستند و تخصیص بعضی بر بعضی دیگر موجب تحمیل بدون دلیل و زمینه ساز فتنه و اختلاف خواهد بود. در این هنگام به قرعه رجوع میشود. و هم چنین است حال کسانی که در لشکر یا موارد مشابه آن مأمور به انجام کارهایی هستند مانند فرستادن آنها به مکانهای مختلف و متفاوت برای انجام مأموریتها و موارد دیگری که تعیین کننده یا مرجحی وجود ندارد.
مورد سوم : اگر امری در بین باشد که قیام به انجام آن برای تک تک افراد به طورتدریجی واجب است ولی تقدیم بعضی و تأخیر برخی دیگر بدون دلیل، ظلم و اجحاف بوده، موجب کینه و فساد میگردد و راهی هم برای گزینش برخی افراد برای نوبت دهی وجود ندارد. بدون شک در چنین موقعیتی عقلا به قرعه رجوع میکنند.
البته اشباه و نظایر دیگری نیز برای موارد قرعه وجود دارد.
به طور اجمال شکی در اعتبار قرعه نزد عقلا وجود ندارد و اینکه آنان در حل نزاع و نیز در جایی که امکان وقوع نزاع در بین باشد به قرعه مراجعه مینمایند وظاهرآ این مطلب امری نیست که در عرف ما بهوجود آمده باشد بلکه از قدیم الایام بین عقلا متداول بوده است. نیز ظاهر است که رجوع اهل کشتی به قرعه - در ماجرای حضرت یونس علیه السلام - در تعیین کسی که باید به دریا انداخته شود و نیز رجوع عابدان بنیاسرائیل به قرعه در امر حضرت مریم علیها السلام هرگز مستند به حکم شرعی که در شریعت آنان وضع شده باشد نبوده بلکه به حکم عقلی که بین آنها از زمانهای قدیم متداول بوده استناد داشته است. اما در رجوع شیخ بطحاء جناب عبد المطلب به قرعه آنجا که در تعیین فداء برای فرزندش عبدالله قرعهکشی نمود، ظاهرآ آنجا نیز مسأله از همین باب بوده است.
چنانکه شکی نیست که رجوع عقلا به قرعه هرگز به خاطر کشف قرعه از واقع و نمایاندن مجهول نبوده است بلکه در نزد آنان قرعه هیچ گونه کاشفیتی نداشته و اگر آن را معتبر میدانستهاند به جهت فرار از ترجیح دادن امور بر اساس امیال و هواهای نفسانی و پرهیز از آنچه موجب فتنه و کینه میگردد بوده است؛ زیرا این مطلب در واقع ترجیح بلا مرجح است.
میتوان برای اثبات حجیت قرعه به اجماع و اتفاق علما بر آن در بسیاری از ابواب فقه تمسک کرد. این مطلب برای هرکسی که بدان مراجعه کند ظاهر وآشکار میگردد چنانکه ما نیز هنگام نقل بعضی از احادیث باب و عمل بزرگان به این احادیث، به همین اجماع اشاره نمودیم.
در اینجا به عنوان اشاره، به بعضی از کلمات بزرگان میپردازیم. از جمله محقق نراقی در همین مقام میفرماید :
«أمّا الإجماع فثبوته فی مشروعیة القرعة وکونها مرجعاً للتمیز والمعرفة فی الجملة
ممّا لا شکّ فیه؛ ولا شبهة تعتریه، کما یظهر لکل من تتبع کلمات المتقدّمین والمتأخّرین فی کثیر من أبواب الفقه فإنّه یراهم مجتمعین عَلی العمل بها وبناء الأمر علیها طرا؛ اما ثبوت اجماع در مشروعیت قرعه و اینکه قرعه مرجعی برای بازشناسی ومعرفت - فی الجمله - برای بعضی امور هست از مواردی است که شکی در آن وجود نداشته و شبههای عارض آن نمیگردد. چنانکه این مطلب برای هرکسی که در کلمات متقدمین و متأخرین در بسیاری از ابواب فقه تتبع نماید ظاهر میگردد؛ زیرا میبیند که آن بزرگان بر عمل به قرعه و بنا گذاشتن امر بر آن، به طور یک پارچه اجتماع دارند». (1)
نیز محقق آشتیانی در این مقام میفرماید :
«أمّا أصل المشروعیّة قرعة فهو ممّا لا خلاف فیه بین المسلمین؛ بل إجماعهم علیه، بحیث لا یرتاب فیه ذو مسکة. ویکفی فی القطع بتحققق الإجماع ملاحظة الإجماعات المتواترة المنقولة فی ذلک من زمان الشیخین إلی زماننا هذا، کما هو واضح لمن راجع کلماتهم بل یمکن دعوی الضرورة الفقهائیّة علیه؛ اما اصل مشروعیّت قرعه از چیزهایی است که اختلافی درآن بین مسلمین وجودنداردبلکه همه برآن اجماع دارند به گونهای که هیچ صاحب عقلی در آن شک نخواهد کرد و برای قطع در تحقق اجماع کافی است که اجماعات متواتره منقوله از زمان شیخین تا زمان ما ملاحظه گردد، چنانکه این امر برای هر کسی که به کلمات آن بزرگان مراجعه کند واضح و آشکار میگردد بلکه میتوان بر آن ادعای ضرورت فقهیه نمود». (2)
اما با این حال میتوان برای در نظر گرفتن اجماع به عنوان دلیل مستقلی در مسأله ذکر شده، ایراد وارد کرد بنابر اینکه: آنچه در بین متأخرین از علما معروف است این است که اجماع از جهت کشف قول معصوم علیه السلام معتبر است. در حالی که ظاهرآ آنچه برای همگی یا بیشتر مجمعین در این مسأله مورد استناد قرار گرفته ادله سه گانه سابق است که به آن اشاره کردیم و بهویژه اخباری که به
عنوان دلایل عمده برای مسأله ذکر شد و حداقل چنین احتمالی داده میشود. با وجود این احتمال یا یقین، از اجماع مذکور بیشتر از آنچه که از ادله سابقه برمیآید استفاده نمیشود.
آنچه ذکر شد تمام بحث در ادلهای بود که بزرگان بر قاعده قرعه اقامه کردند یا - به قولی - میتوان آن را برای اثبات این قاعده اقامه نمود و مجموع این ادله در اثبات قرعه و تحکیم اساس آن کافی است.
اینک به بیان مفاد قاعده و آنچه که به طور عموم یا خصوص از آن استفاده میشود و نیز ذکر حدود و شرایط آن میپردازیم.
از جمیع مطالب گذشته و ادلهای که ذکر شد، بر میآید که مشروعیت قرعه به طور کلی از مواردی است که شکی در آن وجود ندارد. اما اکنون کلام در پاسخ پرسشهایی است که ذیلاً بدان اشاره میگردد :
آیا قرعه برای هر مشکلی عمومیّت دارد یا آنکه مختص به بعضی از ابواب میباشد و اصلا مراد از مشکل چیست؟ و آیا قرعه مختص به ابواب منازعات وجایی است که بین حقوق، تزاحم و تعارض پیش میآید یا اینکه در غیر این موارد نیز جاری میگردد؟
آیا در عمل به قرعه در هر موردی، شرط است که اصحاب بدان عمل کرده باشند - چنانکه گفته شده - یا خیر؟
3.آیاقرعه ازامارات است یاازاصول عملیه یاتفصیلی دراین زمینه وجوددارد؟
با توفیق و هدایت از خدای سبحان بحث را شروع میکنیم با این توضیح که :
در مورد اول باید گفت حق این است که در عناوین ادلهای که ذکر شد، از عنوان «مشکل» هیچ اثر و نشانهای وجود ندارد و آنچه که در ادله مطرح شده است عنوان «کل مجهول» است، چنانکه در روایت محمد بن حکیم از حضرت
ابی الحسن موسی علیه السلام و نیز در مرسله شیخ در نهایه از آن حضرت علیه السلام و از دیگر پدران و فرزندان بزرگوارش علیه السلام ذکر شده است. محقق نراقی رحمة الله میفرماید : نسبت به روایت اولی بر ثبوت و بر روایت آن، حکایت اجماع شده است.
نیز در مرسله فقه الرضا علیه السلام - بنابر اینکه از معصوم روایت شده باشد - این طور آمده است :
«و کل ما لا یتهیأ فیه الاشهاد علیه؛هرچیزی که زمینه شهادت برآن آماده نیست».
ظاهرآ مراد از مجهول، مجهول مطلق است یعنی آنچه راهی به شناخت حال آن وجود ندارد؛ نه از ادله قطعیّه و نه از ادله ظنیّه و نه از اصول عملیّه. به این معنا که یا اصلاً مجرای ادله و اصول نیست و یا آنکه در عمل به آن محذور و مشکلی وجود دارد چنانکه در مورد گوسفندی که مورد وطی قرار گرفته و در میان گله گوسفندان مشتبه است هرچند اصل عملی در آن احتیاط است یعنی اجتناب از تمامی گله گوسفندان، اما از آنجا که این حکم مستلزم عسر وحرج و ضرر زیاد میباشد، شارع آن را الغاء فرموده و تبدیل به مجهول مطلق گردیده است. سپس شارع در این مورد امر به رجوع به قرعه فرموده است.
بنابراین هرچیزی که حال آن بوسیله یکی از راهها و موازین شرعی معلوم باشد؛ قطعی باشد یا ظنی؛ اماره باشد یا اصل، هرگز داخل عنوان «مجهول» که در اخبار باب وارد شده نخواهد بود.
مؤید این مطلب آن است که مجرای قرعه نزد عقلا نیز همان چیزی است که حل آن بوسیله راهها و اصولی که بین آنان دایر است امکانپذیر نمیباشد به گونهای که ترجیح بعضی از احتمالات بر بعضی دیگر از قبیل ترجیح بلا مرجح است، و چنانچه گذشت شارع مقدس همین طریقه عقلا را امضا نموده و بعضی چیزها را به آن اضافه فرموده است که در آینده إنشاءالله بدان اشاره خواهد شد.
با این توضیحات اشکال و کلامی در اختصاص قاعده به شبهات موضوعیه وعدم جریان آن هنگام شک در احکام کلی شرعی وجود ندارد؛ زیرا قرعه نزد عقلا و عرف، به شبهات موضوعیه اختصاص دارد چنانکه در هیچ کدام از موارد خاصی که درشرع واردشده است قرعه جاری نمیگرددمگردرشبهات موضوعیه.
البته آنچه از داستان عبد المطلب ظاهر میگردد و اینکه او مقدار فداء برای فرزندش را بوسیله قرعه استکشاف نمود، ظاهر در این است که گاهی در شبهات حکمیّه نیز جاری میگردد اما ما چارهای جز توجیه این مورد نداریم
بدین صورت که یا باید به آنچه هنگام نقل روایات باب، در ذکر این حدیث توضیح دادیم مراجعه شود یا به توجیه دیگری روی انداخت.
ظاهرآ قرعه مختص به ابواب منازعات و جایی که حقوق مورد تنازع قرار میگیرند نیست اگرچه بیشتر موارد قرعه از همین قبیل است تا آنجا که بعضی از بزرگان ظن پیدا کردهاند که قرعه از مدارک «قضاء شرعی» است نه چیز دیگر و اصلاً در غیر این مورد به قرعه اعتماد نباید کرد؛ زیرا مشاهده کردهاند که بیشتر روایات قرعه در همین باب ذکر شده است.
اما انصاف آن است که این قول به شدت ضعیف است (و مانند آن در ضعف مطلبی است که در کتاب قواعد از بعضی عامه حکایت شده است که مورد قاعده خصوص جایی است که تراضی بر آن حاصل شده است) دلیل ضعف مذکور ایراداتی است که بر آن وارد شده و ذیلاً بدان میپردازیم :
ایراد اوّل : در قرعه مواردی وجود دارد که اصلاً ربطی به باب تنازع و قضا ندارند. به عنوان نمونه میتوان آنچه را که در طائفه هفتم از اخبار خاصهای که در بحث اشتباه در گوسفندی که مورد وطی قرار گرفته ذکر کردیم اشاره کرد و اینکه اگر مورد اشتباه واقع شود بوسیله قرعه کشی مشخص میگردد. (1)و چنانکه
گذشت اصحاب به آن عمل کردهاند تا آنجا که در کتاب جواهر میفرماید: «انه لاخلاف فی هذا الحکم؛ للخبرین المنجبرین».
و واضح است که مسأله اشتباه گوسفند مورد وطی قرار گرفته با غیر آن، به هیچ وجه از ابواب منازعه - که نیازمند به قضا و حکم شرعی هستند - نمیباشد بلکه از اموری است که به طور مطلق مجهول است و همانطور که گفتیم قاعده قرعه در این موارد جاری است و آن را باید از امور مشکله قرار داد (البته به تعبیر
1) جواهرالکلام، ج 36، ص 284.
قوم) با اینکه حکم در امثال این مورد از شبهات محصوره، احتیاط است و فرقی بین این مقام و دیگر مقامات شبهات محصورهای که ما در آنها به حکم عقل ونقل حکم به احتیاط میکنیم وجود ندارد و چه بسا از این جهت باشد که حکم احتیاط نسبت به ذبح تمامی گوسفندانی که در اطراف این شبهه قرار دارند، دارای ضرر یا حرج عظیمی بر صاحب گوسفندان است در حالیکه مرتکب شدن و استفاده کردن از تمام آنها بدون عمل به احتیاط در هیچ یک از آنها، مخالف علم اجمالی میباشد.
بنابراین اگر طریق احتیاط و برائت و نیز استصحاب (چنانکه ظاهر است) منتفی باشد راه تنها و تنها در تخییر منحصر میگردد. اما شارع مقدس در این مورد تخییر را ملغی و منتفی فرموده؛ زیرا قرعه هرچند مانند سایر امارات شرعیه و عقلائیه، اماره به شمار نمیرود اما در آن نوعی از کاشفیت وجود دارد (چنانکه از اخبار آن بر میآید و شرح آن إنشاءالله خواهد آمد) و همین کاشفیت موجب ترجیح یکی از طرفین بر دیگری شده و در نتیجه مانع از تخییر میگردد. علاوه، در قرعه رفع حیرت وجود دارد و موجب سکون نفس میگردد و روشن است که در حکم به تخییر، این رفع حیرت و سکون نفس وجود ندارد.
اما اینکه گفته شود: قرعه در مقام تعبد جاری میشود و باید آن را به مسأله گوسفند وطی شده اختصاص داد و در موارد مشابه از اموری که مشکل است جریان ندارد، قابل پذیرش نیست؛ زیرا خصوصیتی در آن وجود ندارد.
ایراد دوم : روایات خاصی که در بیش از یک باب وارد شدهاند، هرچند در موارد تزاحم حقوق ورود دارند اما در هیچ کدام از آنها اثر و نشانهای از تنازع به چشم نمیخورد. مانند آنچه در مورد کسی که میگوید: «اولین مملوکی که مالک آن شوم، حرّ است.» وارد شده و در ادامه این چنین وارد شده است که او هفت مملوک را باهم ارث میبرد و حضرت میفرماید: بین آنها قرعه کشی میشود
وقرعه به نام هرکدام که افتاد آزاد میگردد. اطلاق این روایت شامل آن موردی میگردد که بندگان اصلاً از نذر مولا اطلاعی ندارند و بین آنان هیچ منازعه
ودرگیری واقع نگردیده بلکه اصلاً آنچه از ظاهر روایت بر میآید این است که در خصوص همین فرض ذکر شده است. در نتیجه باید گفت سائل در این مسأله دنبال آن است که حکم آن را بین خود و خدای متعال کشف نماید. روایات دیگری نیز مانند آن وارد شده است.
هم چنین آنچه در باب وصیت نسبت به عتق بعضی از مملوکها و استخراج آنها بوسیله قرعه وارد شده نیز از همین قبیل است؛ زیرا اطلاق آن روایات شامل موردی میگردد که اصلاً تنازعی بین آنها بهوجود نیامده است، اگر نگوییم که ظهور آن در همین فرض است. در نتیجه سؤال برای کشف حکم شرعی در مسأله است نه برای کشف حکم آن در مقام قضاوت.
این روایات و مشابه آنها هرچند احتمال میرود در ابواب تزاحم حقوقی وارد شدهاند اما مجرد وقوع تزاحم در یک چیز ملازمت با تنازع و درگیری در آن ندارد تا محتاج به قضاء باشد و این طور نیست که پیوسته مظنه برای تنازع ودرگیری برای آن وجود داشته باشد. این خود دلیل دیگری است بر عدم اختصاص قرعه به ابواب قضاء بهویژه آنکه مورد این دسته از روایات، جایی است که اصلاً واقع مجهولی برای آن وجود ندارد بلکه آن چه وجود دارد حقی است که نسبت به جمیع، مساوی و یکسان است و نمیتوان آن را به جز یک نفر از آنان اعطا نمود. لکن چون اتکال و اعتماد امر در اینجا به تخییر، مظنّه اجحاف و ترجیح بلامرجح یا ترجیح از روی امیال و هواهای نفسانی است، امر در این مسأله به قرعه واگذار شده است که هیچ کدام از این موارد در آن راه ندارد.
ایراد سوم : اطلاق بعضی از اخبار عامه که در ابواب تنازع وارد نشدهاند نیز دلیل بر عدم اختصاص قرعه به باب قضاء است مثل این فرمایش: «کلّ مجهول ففیه القرعه؛ در هر امر مجهولی، قرعه جاری است». ظاهر این مطلب شامل تمامی مجهولات میگردد؛ چه در آنها درگیری و تنازع واقع شده باشد چه نشده باشد. بلکه روایات عام که در پی سؤال از بعضی از مسائلی که تنازع در آنها واقع
شدهاند، روایت گردیدهاند نیز ظاهر در همین مسأله است؛ زیرا مورد هرگز مخصص نیست. (تدبر فرمایید)
ایراد چهارم : ظاهرآ بنای عقلا بر قرعه نیز مختص ابواب منازعات نبوده بلکه بهطور مطلق در هر جایی که تزاحمی در حقوق بهوجود بیاید بدان اعتماد میکنند هرچند اصلاً مظنه تنازع و درگیری نباشد. (تأمل فرمایید)
بهطورخلاصه،ادعای اینکه این قاعده مختص به ابواب منازعات است، علاوه بر اینکه مخالف با ظواهر کلمات اصحاب و اطلاقات روایات باب بلکه صریح بعضی از آنهاست، هیچگونه دلیلی که بتوان بر آن اعتماد نمود و به آن اعتنا کرد ندارد.
برخی گفتهاند: عمل به عمومات قرعه جز در جایی که اصحاب بدان عمل کردهاند جایز نیست؛ محدث خبیر شیخ حر؛ در کتاب «الفصول المهمه» بنابر آنچه که از ایشان حکایت شده بعد از نقل بعضی از روایات قرعه و عمومات آنها میفرماید :
«و معلوم أنّ هذا العموم له مخصصات کثیرة؛ و معلوم است که برای این عموم مخصصهای فراوانی وجود دارد». (1)
و بعضی دیگر اضافه کردهاند: اگر اینگونه نباشد، بر ما جایز است که حکم در مسائل شرعیه را بوسیله قرعه ترجیح دهیم! چنانکه علّامه؛ میفرماید :
«إنّ أدلّة القرعة لا یعمل بها بدون جبر عمومها بعمل الأصحاب أو جماعة منهم؛ به عموم ادله قرعه بدون آنکه بوسیله عمل اصحاب یا جماعتی از آنان جبران شده باشد، عمل نخواهد شد». (2)
وجه گفته مذکور این است که عمل به ظاهر عمومات قرعه در هر مجهولی حتی با وجود امارات یا اصول عملیه مانند برائت و استصحاب و دیگر اصول
امکانپذیر نیست و هیچ کس چنین حرفی نزده است. در نتیجه چارهای از تخصیص آن بوسیله خارج نمودن تمامی این موارد از عموم آن نداریم.
به عبارت دیگر عمومات مذکور با تخصیصات فراوانی مورد تخصیص واقع شدهاند که به حد تخصیص اکثر میرسند با اینکه چنین تخصیصی امری مستهجن و غیر جایز است. در نتیجه همین مطلب کاشف از آن است که قرینهای
یا مخصص متصلی همراه آن وجود داشته که به اصحاب مقدم ما رسیده ومتأسفانه به دست ما نرسیده است و از آنجا که عنوان مخصص نزد ما مبهم وقرینه برای ما مجهول است، عمل به عمومات برای ما جایز نمیباشد؛ زیرا ابهام در عمومات به قاعده سرایت میکند در نتیجه باید گفت عمل به قرعه جز در مواردی که اصحاب بدان عمل نمودهاند جایز نیست.
اما بر این گفتار ایرادهای زیر وارد است :
ایراد اوّل : احتمال وجود قرینههایی نزد اصحاب مقدم ما غیر از آنچه که به دست ما رسیده یا غیر از آن چیزهایی که در کتابهای خویش نگاشتهاند و آنان را به مغز و فحوای این عمومات ارشاد میکرده بسیار ضعیف است. اگر چنین میبود،بهراستی به چه دلیل ازذکرآن در کتابهایی که برای روایات آماده کردهاند اهمال نموده و آنها را ننگاشتهاند؟ و چرا در کتب فقهی استدلالی خویش بدان استناد ننموده بلکه به خود همین روایاتی که در دست ماست اکتفا کردهاند؟ و آیا این غیر از اغوای به جهل در موردی است که اهتمام بدان واجب است؟! هرگز این مطلب در مورد آنان پذیرفته نیست و ساحت آنان از این اغواء، بری است.
ایراد دوم : سابقآ گذشت که مراد از «مجهول» که در عمومات باب وارد شده است به قرینه شأن ورود روایات آن و آنچه نزد عقلا در امر قرعه ثابت شده است، چیزی جز «هر امر مشکوکی» نیست. بلکه میتوان گفت هرچیزی که راهی برای اثبات آن وجود ندارد؛ نه از راه امارات شرعیه و عقلائیه و نه از اصول عملیه نقلیه وعقلیه، مجهول خواهد بود. در نتیجه در چنین وضعیتی تخصیصات فراوانی بر قاعده قرعه وارد نخواهند شد چنانکه ظاهر است.
و البته منشأ توهم اینکه روایات مربوط به باب دارای تخصیصهای فراوانی هستند همان است که از عنوان «مجهول» در ابتدای امر ظاهر میشود، اما بعد از آنچه که اینجا و در مطالب گذشته در تحقیق مراد از مجهول ذکر شد، وجهی برای این توهم باقی نخواهد ماند. (مراجعه و تدبّر فرمایید)
حاصل آنکه موارد وجود امارات و اصول عملیه تخصصآ یا تخصیصآ از تحت عمومات قرعه خارج هستند؛ زیرا با معنایی که ذکر گردید آنها اصلاً مجهول نیستند.
ظاهر بسیاری از روایات باب قرعه این است که قرعه از امارات است بلکه از ظهور بعضی از روایات به دست میآید که قرعه در موارد خود اماره قطعیهای است که هرگز از واقع مجهول تخطی نمیکند. مانند روایتی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده :
«لَیسَ مِنْ قَومٍ تَنَازَعُوا ثُمَّ فَوَّضُوا أَمرَهُم إِلی اللهِ إِلّا خَرَجَ سَهمُ المُحِقِّ؛ هیچ گروهی نیستند که قرعهکشی کرده و امر خود را به خدای متعال واگذار نمایند، مگر آنکه قرعه به نام صاحب حق خواهد افتاد». (1)
و نیز آنچه که در مناظره طیار با زراره روایت شد و دلالت داشت بر اینکه قرعه طبق نظر زراره که فقیه اهل بیت علیهم السلام است کاشف از واقع است، آن هم کشفی دائمی که تخلف در آن واقع نمیگردد. به همین جهت اگر احتمال کذب در تمامی ادعا کنندگان وجود داشته باشد، ناگزیر باید نشانهای برای هرکدام قرارداد و نشانهای هم به عنوان نشانهای آزاد و جداگانه اضافه کرد. نیز ظاهرآتفویض امر به خدای متعال و خواندن دعا هنگام قرعه جز برای کشف واقع مجهول نیست. (2)
مؤید این مطلب، همان است که در قضیه شیخ بطحاء؛ جناب عبد المطلب وقرعهای که ایشان برای کشف رضایت پروردگار نسبت به فداء دادن به عبد الله انجام دادند، وارد شده است. (1)
و آنچه که در تفسیر عیاشی در حدیث یونس وارد شده: «فَجَرتِ السُّنَّةُ بِأَنَّ السِّهامَ إذا کَانتْ ثَلاثَ مَرّاتٍ، أَنّها لا تُخطِیءُ؛ سنت بر این جاری شد که اگر نشانهها سه مرتبه تکرار شوند هرگز تخطی نخواهند کرد». (2)
و آنچه که از امیر المؤمنین علیه السلام روایت گردید: «مَا مَنْ قَومِ فَوَّضُوا أَمرَهُم إِلی اللّهِ عَزَّوَجَلّ، وَأَلقَوا سِهامَهُم إِلّا خَرَجَ السّهمُ الأَصوبُ،؛ هیچ گروهی نیستند که امرشان را به خدای متعال واگذار نموده و قرعههای خویش را بیندازند، مگر آنکه قرعه آن کسی که به صواب نزدیکتر است خارج خواهد شد». (3)
از اینکه بگذریم از بعضی اخبار ظاهر میشود که حجیت قرعه بهواسطه این نیست که ملاک کشف ازواقع میباشد،بلکه بهواسطه این است که «قرعه به عدالت نزدیکتر است» و از عمل بر طبق امیال و هواهای نفسانی در موارد جریان آن دورتر است مثل آنچه که در روایت ابن مسکان از امام صادق علیه السلام روایت شده :
«وَأَیُّ قَضیّةٍ أَعدلُ مِنْ قَضیَّةٍ یُجالُ عَلَیها بِالسِّهامِ یَقُولُ اللهُ تَعالی فَسَاهَم فَکَانَ مِنَ المُدحَضِین؛ و کدام قضیه عادلانهتر از قضیهای است که در آن قرعهها گردانده میشود. چنانکه خدای متعال میفرماید: قرعه انداخت و قرعه به نام او افتاد». (4)
مؤید این مطلب استشهاد حضرت علیه السلام به داستان حضرت یونس علیه السلام است بنابر کفایت افتادن یک نفر نامشخص از میان آنها در دهان ماهی بزرگ به جهت دفع شر. (تأمل فرمایید)
مؤید دیگر در این مسأله، همان است که در برخی اخبار باب وارد شده است
به این معنا که: «کُلُّ مَا حَکَمَ اللهُ فَلَیسَ بِمُخطیءٍ؛ آنچه را که خداوند بدان حکم نماید، هرگز به خطا نخواهد رفت»، (1)آن هم در مقام جواب از این سؤال که: «إِنَّ
القَرعَةَ تُخطیءُ وَتُصِیبُ؛ قرعه گاهی به خطا میرود و گاهی به حق اصابت میکند»، البته بنابر اینکه مراد از آن عدم خطا در حکم به حجیت قرعه است و اینکه هرگاه خدای متعال نسبت به چیزی حکمی فرماید حتمآ در آن حکم مصلحتی نهفته است. در نتیجه اگر قرعه احیانآ از واقع به خطا برود مانع از صحت این حکم واشتمال آن بر مصلحت نخواهد بود.
اما اگر قائل به این باشیم که مراد از آن عدم خطا در قرعه از واقع مجهول میباشد، دلیلی دیگر است بر آنکه قرعه اماره قطعیه میباشد.
ممکن است گفته شود منافاتی بین دو ملاک زیر وجود ندارد و منعی از اینکه قرعه بهواسطه هردو آنها حجت باشد در کار نیست: یکی ملاک اصابت به حق ودیگری ملاک عدالت و نزدیکتر بودن به عدل. اما اولی بر جایی حمل میشود که در مورد آن واقع ثابت مجهولی وجود دارد و دومی بر هر جایی که اینگونه نیست. در نتیجه استشهاد به وجود ملاک عدالت در قرعه در ذیل مسئله خنثای مشکل (2)و نحوه ارث بردن او، آن را دفع مینماید البته بنابر عدم خروج خنثی از
تحت هردو جنس مذکر و مؤنث چنانکه مشهور است.
اما انصاف آن است که رفع ید از روایات فراوانی که در اماره بودن قرعه ظهور دارند - دائمآ یا غالبآ - امکانپذیر نیست و مانعی عقلی هم از آن وجود ندارد، هنگامی که طریق منحصر در آن بوده و امر به خدای تبارک و تعالی که عالم به امور مخفی و نسبت به بندگان خویش لطیف است واگذار شود. ما این امر را در باب استخاره تجربه کردهایم (چنانکه خود استخاره نیز بنابر اختیار بعضی از بزرگان نوعی از قرعه به شمار میرود و إنشاءالله در آخر مسأله بدان اشاره
خواهد شد) و از آن عجائب فراوانی در اصابت با واقع و کشف مجهول به چشم دیدهایم البته به شرط آنکه در محل خود استعمال گردد و امر در آن به خدای متعال واگذار شده و با اخلاص و ابتهال همراه باشد.
با این حال باید دانست اینکه قرعه اماره بر واقع و کاشف از آن به طور دائمی یا غالبی است، هرگز موجب تقدم آن بر اصول عملیه و همچنین معارضه آن با سایر امارات نمیگردد؛ زیرا چنانکه گذشت اماریت قرعه در فرض خاص ومنحصر به امور مجهول و مشکلی است که طریقی برای حل آنها از امارات واز اصول عملیه وجود ندارد. به عبارت دیگر موضوع قرعه مختص به موارد نبودن ادله و اصول دیگر است و بنابر این با هیچ کدام از آنها تعارض نداشته وبر هیچ کدام از آنها مقدم نمیگردد و تنها در مواردی که امارات و اصول عملیه نباشند جاری میگردد.
نیز معلوم است که کلام در اماریت و عدم اماریت قرعه تنها در خصوص جایی است که برای آن واقع ثابت مجهولی وجود داشته باشد اما جایی که این گونه نباشد (مانند موارد تزاحم حقوق یا منازعاتی که در آنها به قرعه رجوع میگردد مانند تنازع احبار بنی اسرائیل در کفالت مریم علیها السلام و نیز آن چنان که در قضیه یونس علیه السلام ذکر شد (البته بنابر احتمالی که توضیح آن گذشت) و نیز مانند جایی که شخص نذریا وصیّت میکند نسبت به آزاد کردن اولین مملوکی که مالک آن باشدواوهمزمان مالک مملوک میشودومواردمشابه آن،روشن است که هیچ موقعیت و جایگاهی برای این نزاع در مسأله وجود ندارد. در این هنگام رجوع به قرعه تنها بهواسطه ملاک نزدیکتر بودن آن به عدالت و دورتر بودن آن از ترجیح بلامرجحی است که غالبآمنشأنزاع ودرگیری وکینه در میان افراد میگردد.
نکتهای در اینجا باقی است و آن اینکه: آیا اجرای قرعه برای هرکسی جایز است یا آنکه مختص به حاکمان شرعی یا خصوص امام علیه السلام است؟
در مورد اخیر یعنی اختصاص قرعه کشی به امام علیه السلام، ظاهرآ هیچ کسی قائل بدان نیست به جهت آنکه پذیرفتن آن به معنای این است که قرعه هنگام عدم حضور امام به طور کلی تعطیل گردد. کلمات اصحاب نیز متفق بر خلاف آن است چنانکه آنان در بسیاری از مسائل عرفیه بدان اعتماد نمودهاند وکتابهای آنان پر از همین مطلب میباشد.
امادرمورددوم،بعضی از بزرگان مانند محقق نراقی در کتاب عوائد این نظر را پذیرفته و با استناد به عموم ادله نیابت از امام، قائل به اختصاص قرعه به امام علیه السلام یا نائب خاص یا نائب عام آن حضرت شدهاند اما این را نیز اضافه کردهاند که :
«سیأتی منه ما خرج بالدلیل کمسألة الشاة الموطوءة؛ آنچه که بوسیله دلیل خارج میگردد از عموم این مطلب مستثنی است مانند مسأله گوسفندی که با آن وطی صورت گرفته است». (1)
محدث کاشانز - بنابر آنچه حکایت شده است - در کتاب «وافی» تفصیل قائل شدهاند بین آنجا که برای مطلب واقع ثابت مجهولی وجود دارد که مخصوص به امام علیه السلام خواهد بود و آنجا که اینگونه نباشد که در این صورت برای همه جایز خواهد بود. اما این مطلب علاوه بر اینکه دلیلی بر آن وجود ندارد، مخالف کلمات اصحاب و فتواهای آنان نیز هست؛ زیرا میبینیم که بزرگان هنگام عدم حضور امام علیه السلام در آنچه که برای آن واقع مجهولی وجود داشته اما حد یکسانی وجود ندارد به قرعه اعتماد کردهاند.
آنچه ذکر شد به حسب اقوال بود. اما در مورد روایات وارده در بحث قرعه باید گفت: لسان روایات مختلف است به این معنا که از بعضی از آنها اختصاص به امام علیه السلام ظاهر میگردد مانند روایت ثعلبه از امام صادق علیه السلام که گفت: از حضرت در مورد فرزندی که بدنیا آمده اما نه مرد است و نه زن و برای او جز دبر وجود ندارد سؤال کردم که او چگونه ارث میبرد؟ حضرت علیه السلام نشستند و عدهای از مسلمانان نیز با آن حضرت نشستند. سپس خدای متعال را خواندند و قرعهها را
1) عوائد الایام، ص 657.
گرداندند بر این مبنا که میراث کدام دسته را خواهد برد آیا میراث مردان را یا میراث زنان را و هرکدام که خارج گردد او بر همان مبنا ارث میبرد.
و نیز آنچه که در مرسله حماد از یکی از دو معصوم علیه السلام روایت شده است :
«القُرْعَةُ لا تَکُونُ إِلّا للإِمَام؛ قرعه فقط برای امام علیه السلام است». (1)
و نیز آنچه در روایت یونس وارد شده است: در مورد مردی که گروهی مملوک او هستند و او به آنها میگوید: هر کدام از شما که یک آیه از کتاب خدا به من بیاموزد آزاد است. یک نفر از میان آنها یک آیه به او میآموزد. سپس مولی میمیرد و معلوم نیست کدام یک از آنان آیه را به او آموخته؟ حضرت میفرماید : بوسیله قرعه مشخص میگردد. و در ادامه میفرماید: «وَلایَستَخرِجُهُ إِلّا الإمامُ لأَنّ لَهُ عَلی القُرعَةِ کَلاماً وَدُعاءً لا یَعلَمُهُ غَیرُهُ؛ جز امام کسی قرعه را استخراج نمیکند؛ زیرا امام برای قرعه کلام و دعایی دارد که جز او کسی از آن آگاه نیست». (2)
ظاهراین روایات بهویژه دوروایت اخیراختصاص قرعه به امام علیه السلام رامیرساند.
اما از بعضی از اخبار دیگر بر میآید که قرعه از وظایف والی است، مثل آنچه که در مصححه معاویة بن عمار از ابی عبدالله علیه السلام وارد شده است :
«إِذا وَطَ؟َ رَجُلانِ أو ثَلاثَةٌ جَارِیَةً فِی طُهْرٍ وَاحدٍ فَوَلَدَتْ فَادّعَوهُ جَمِیعآ أُقرَعَ الوَالِی بَینَهُم فَمَنْ قُرِعَ کَانَ الوَلَدُ وَلَدُهُ؛اگردومردیاسه مردبایک جاریه در یک طهر واحد نزدیکی نمایند و او فرزندی بیاورد همه آن مردها را جمع مینمایند و والی بین آنان قرعهکشی مینماید،قرعه به نام هرکس که افتادکودک فرزنداوخواهدبود». (3)
ازدسته سومی ازروایات نیزاینگونه ظاهر میگردد که امر قرعه در دست امام یا هر قرعه گیرندهای است (هرکسی که میخواهد باشد) مانند روایتی که فضیل نقل کرده و میگوید از امام صادق علیه السلام در مورد فرزندی که بدنیا آمده اما در او نه آن چیزی که مردان دارند و نه آن چیزی که زنان دارند، نیست؟ حضرت فرمود :
«یَقرَعُ الامام علیه السلام أَو المُقرِعُ، یُکَتبُ عَلی سَهمٍ عَبدُ اللهِ، وَعلی سَهمٍ أَمةُ اللهِ، ثُمَّ یَقَولُ الإمامُ أو المُقرِعُ: اللّهُمَّ ...؛ امام یا هر شخصی که قرعه میکشد بین آنان قرعه کشی میکند، بر نشانهای مینویسد عبدالله و بر نشانه دیگر مینویسد امة الله سپس امام یا شخص قرعه گیرنده اینگونه دعا میکند اللهم...». (1)
بسیاری از این روایات نیز مطلق هستند یعنی اختصاصی به امام یا غیر امام ندارند یا آنکه تصریحی در آنها واقع شده است با عنوان «قوم» و با مراجعه به احادیث گذشته روشن میگردد.
از طرفی ظاهر روایات مربوط به گوسفند وطی شده نیز این است که شخص قرعه گیرنده همان صاحب گوسفند است چنانکه میفرماید :
«إِنْ عَرَفَها ذَبَحَها وَأَحرَقَها وَإِنْ لَم یَعرِفْها قَسَمَها نِصفَینِ؛ اگر آن گوسفند را میشناسد آن را ذبح میکند و میسوزاند و اگر آن را نمیشناسد گوسفندان را به دو نصف تقسیم میکند...». (2)
در هر حال انصاف آن است که اختلاف این تعابیر دلالت بر اختلاف در حکم نمیکند؛ زیرا بیشتر موارد جریان قرعه در واقع موارد تنازع بوده که نیازمند قضاء با حکم شرعی است و معلوم است که امر قرعه در چنین حالی موکول به امام علیه السلام میگردد یا کسی که از ناحیه امام به طور عموم یا خصوص منصوب گردیده که همان والی و قاضی از علمای عادل و روات احادیث ائمه اطهار علیهم السلام میباشد. در نتیجه قرعه در این مقامها مانند اقامه بینه و گرفتن سوگند است که جز نزد کسی که امر قضا به دست اوست اعتباری نخواهد داشت.
اما در غیر این مقامات آنچه از ظاهر اطلاقات بر میآید این است که امر در آن به دست مالک حیوان در مثل گوسفند وطی شده یا کسی که از ناحیه او منصوب گردیده؛ یا در دست وصی است در آنجایی که شک در اموال مورد وصایت
بهوجود آمده؛ یا به دست هر مکلفی است اگر امر به شخص خاصی اختصاص نداشته باشد. لکن بعید نیست که این قسم اخیر داخل در حسبه بوده و امر آن نیز در دست حاکم شرع باشد، اگر حاکم شرعی وجود داشته باشد و در غیر این صورت در دست عدول از مؤمنین خواهد بود.
آنچه ذکر شد مطلبی بود که قواعد قوم اقتضای آن را داشت، و ظاهرآ از روایات باب نیز چیزی که با آن منافات داشته باشد استفاده نمیگردد؛ زیرا اینکه در مرسله حماد میفرماید: «القُرعَةُ لا تَکُونُ إِلّا للإِمامِ؛ قرعه جز برای امام نیست» علاوه بر ضعفی که از جهت ارسال دارد، قابل حمل بر موارد دعواها و تنازعی است که امر آن تنها در دست امام یا در دست کسی است که امام به طور خصوص یا عموم او را منصوب فرموده است. (تأمل فرمایید)
اما روایت یونس که استخراج کننده قرعه را منحصر در امام فرمود با این دلیل که امام دعا و کلامی دارد که دیگران نمیدانند، جدآ شاذ و نادر است؛ زیرا اصلا دلیل قابل توجه و قابل اعتنایی بر لزوم دعا هنگام قرعه وجود ندارد و اطلاق بیشتر روایات از چنین دعایی خالی است. علاوه بر آن از فقهای بزرگوار گفتهای بر وجوب دعا نقل نشده است. البته محقق نراقی رحمة الله در کتاب عوائد نسبت به استحباب دعا بدون نقل اختلافی تصریح فرموده و در نتیجه چارهای نداریم که روایت را بر نوعی از استحباب و فضیلت حمل کنیم.
علاوه بر آن، از روایات باب دعایی که غیر از امام علیه السلام آن را ندانند بر نمیآید بلکه آنچه در روایات ذکر شده دعایی است مأثور که بنابر روایت فضیل بن یسار، امام علیه السلام یا شخص قرعه گیرنده آن را میخواند و متن آن به طور کامل در روایت موجود است و در روایت بدان تصریح شده است.
حاصل آنکه، روایت یونس علاوه بر آنکه مخالفتی بر صریح یا اطلاق تمامی روایات باب دارد، از جهات گوناگون قابل اعتماد بر ظاهرش نیست.
اما آنچه دلالت میکند که قرعه از وظایف والی است، در مورد دعواهایی
است که امر آن به دست قاضی صورت میگیرد و رفع ید از مقتضای قواعد اولیه بوسیله این روایات در غیر این موارد امکان ندارد.
چنانکه گذشت قرعه بین عقلا از زمانهای قدیم جریان داشته و نزد آنان مقید به کیفیت خاصی هم نبوده است بلکه به این صورت اجرا میشده که علامتهایی برای هر کدام از طرفهای دعوا یا دارندگان حقوقی که در آن تزاحم و اختلافی بهوجود آمده یا موارد دیگر از کسانی که طرفی از احتمال دعوا میباشند قرار میدادند. سپس به آنچه که تصادفی از بین نشانهها خارج میگردیده رجوع میکردند به گونهای که احتمال اعمال نظر خاصی در آن داده نشود بلکه تنها استخراج یک مورد معین از بین تمامی موارد بوده است، آن هم مستند به مجرد تصادف و اتفاق به گونهای که ریشه نزاع و درگیری را از بین ببرد.
البته واضح است که این مقصود با روشهای گوناگونی که قابل شمارش نیست انجامپذیر است. در نتیجه بین عقلا فرقی بین «رقاع» و «سهام» و «حصی» وموارد دیگر نیست و خصوصیتی هم در این موارد به چشم نمیخورد با توجه به اینکه تمامی آنها در ادای آن مقصود مشترکند. و اتفاقآ ریشه تفاوت عادت اقوام و روش آنان در نحوه قرعهکشی نیز همین جاست؛ چنانکه هر قومی نوع یا انواعی از کیفیت قرعه کشی را اختیار نمودهاند بدون اینکه نافی نحوههای دیگر باشد. اما با این حال امروزه نوشتن و نگاشتن بیشترین تداول را دارد؛ زیرا هم آسانتر است و هم در بیشتر موارد حاجت، دستیابی بدان امکانپذیرتر است. هم چنین در این نحوه احتمال اِعمال امیال نفسانی و نیتهای خاص و هواهای نفسانی کمتر است.
گاهی نیز رقعهها به دست کودکی یا به سبب دستگاه مخصوصی خارج میگردد تا بیشترین بُعد را از سوء ظن داشته و بیشترین نزدیکی و قرب را به عدالت داشته باشد. این کیفیتی است که عقلا بدان پایبندند.
اما روایات وارده در قاعده نسبت به این مسأله متفاوتند؛ بیشتر آنها مطلق بوده و از تعیین کیفیت خاصی برای قرعهکشی خالی هستند و همین دلیل بر واگذار کردن امر آن به آنچه که بین عقلا و اهل عرف متداول است میباشد و نیز بر امضاء راه و روش آنها در این امر دلالت دارند. در برخی از روایات نیز طریق خاصی برای قرعه بدون اینکه ظاهرآ تصریحی بر حصر آن بر این طریق ذکر شده باشد وجود دارد که ذیلاً بدانها اشاره میشود :
سهم وارد شده است. گویی این روش متداولترین روش در آن روزگار بوده است.
«أَجیلِوا هَذهِ السِّهامَ فَأَیُّکُم أَخرَجَ خَاتَمیَ فَهُو صَادِقٌ فِی دَعواهُ لأَنَّهُ سَهم اللهِ وَهُو لایَخیبُ؛ این سهام را بگردانید، هرکدام از شما که انگشتر مرا درآورد او در ادعای خویش صادق است؛ زیرا انگشتر من سهم الله است و سهم الله دچار گمراهی نخواهد شد». (2)
از این روایت ظاهر میگردد که بر انگشترها هم اطلاق سهم میشده است ونیز بر هر چیزی که بوسیله آن حق یکی از طرفین دعوا معین میگشته.
اما آیا میتوان بر حکم مذکور در این روایت اعتماد کرد از جهت اینکه ادعا کننده برای زیادی مال مدعی است و مدعی در نقصان مال، منکر است. در نتیجه چارهای از اجرای قواعد معلومه در باب قضاء برای مدعی و منکر نیست؟ یا آنکه چارهای از عمل به این حکم در خصوص همین مورد نخواهد بود؟ یا مثل این روش از قضاوت، مختص به امام علیه السلام است؟ تمام کلام پیرامون این مسأله در محل مناسب ذکر خواهد شد.
قرعه کشی بوسیله کتابت بر روی کاغذها، چنانکه از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که با نوشتن بر روی رقعهها قرعه کشی فرمودند. (1)
قرعه کشی بوسیله سرگین یا هسته خرما؛ چنانکه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده است که در بعضی از گوسفندان یکبار بوسیله سرگین قرعه کشی فرمود وبار دیگر بوسیله هسته. (2)
قرعه کشی بوسیله قلمها؛ چنانکه در قضیه حضرت زکریا علیه السلام وارد شده ومعنای آن توضیح داده شد.
البته در هیچ کدام از این موارد تصریحی به انحصار طریق در آن نشده است واز همین جا معلوم میشود که شارع مقدس آن را آنگونه که نزد عرف و عقلا بوده امضا کرده است؛ زیرا خصوصیتی در هیچ کدام از این راهها وجود ندارد.
اما مسأله دعا به آنچه در احادیث باب وارد شده است یا مطلق دعا کردن - که از بعضی دیگر از احادیث ظاهر میشود - چنانکه گذشت با توجه به عدم ذکر آن در بسیاری از روایات و کلمات اصحاب دلیلی بر وجوب آن وجود ندارد و البته شکی در رجحان خواندن دعا نیست.
با این حال در رجحان دعا هنگام عدم ثبوت واقع مجهول در موارد قرعه که استخراج آن بوسیله قرعه اراده شده است، تأمل و اشکالی وجود دارد؛ زیرا این فرمایش امام: «اللّهُمَّ رَبِّ السَّمواتِ السَّبعِ أَیّهم کَانَ الحّقُ لَهُ فَاده إلیه» که در روایت بصری در باب تعارض دو بینه متساوی وارد شده است یا این فرمایش امام علیه السلام که فرمود: «اللُّهمَّ أَنتَ اللّهُ لا إِلهَ إِلّا أَنتَ عَالِمُ الغَیبِ وَالشَّهادَةِ أَنتَ تَحکُم بَینَ عِبادِکَ یَومَ القِیامَةِ فِیما کَانُوا فِیهِ یَختَلِفُونَ، بَیِّنْ لَنا أَمرَ هَذا المَولُود»، که در روایت فضیل در باب میراث خنثی وارد شده است، ظاهر در اختصاص دعا به جایی است که مورد قرعه دارای واقع مجهولی است و از خدای متعال خواسته میشود حق بوسیله قرعه اخراج گردد. مگر آنکه گفته شود این مطلب پیوسته به قصد انشاء نبوده بلکه به عنوان تأسی انجام میشده است اما این گفته نیز بعید به نظر میرسد.
از بحثهایی که در باب قرعه مطرح شده این است که اجرای قرعه در موارد آن واجب است یا جایز؟ به عبارت دیگر آیا قرعه رخصت است یا عزیمت یا اینکه به اختلاف مقامات فرق میکند؟ و بنابر اینکه جایز باشد، عمل به آن بعد از اجرای آن واجب است یا نه؟ بنابراین بحث در دو مقام پیگیری میشود.
مقام اوّل : ما بر کلام صریحی از قوم نسبت به وجوب یا جواز قرعه دست نیافتیم مگر آنچه که علامه نراقی در کتاب عوائد افاده فرموده و مطلب طولانی را به تفصیل ذکر نمودهاند که حاصل آن چنین است :
«إنّ موارد القرعة مختلفة :
«فتارة تجب بمقتضی الأمر الوارد فی أَحادیثها کما فی الشاة الموطوءة.
وأخری تجب تعییناً لتوقف الواجب؛ وهو تعیین الحقّ، علیها؛ وذلک فیما إِذا کان له واقع معین وجب الوصول إلیه إمّا لرفع التنازع کما فی الولد المتداعی فیه أو شبه ذلک، ولم یکن هناک طریق آخر للتعیین أو فیما إِذا لم یکن له واقع ثابت ولم یکن هناک دلیل
علی التخییر؛ کما إِذا أوصی بعتق أربع رقبات من عشرین رقبة مثلاً ولم یکن هناک دلیل علی تخییر الموصی فإنّه أیضاً یجب الرجوع فیه إلی القرعة.
و ثالثة یجب تخییراً بینها وبین الرجوع الی التخییر، کالمسألة السابقة (أعنی مسألة الوصیة) إِذا کان هناک إطلاق فی کلام الموصی یدل عَلی تخییر الوصی فی ذلک؛ وکما فی تعیین حقّ القسم للزوجات إِذالم یکن هناک مرجح. ورابعة ما لا یجب لا تعییناً ولاتخییراً وذلک فیما لا یجب التعیین فیه کتقدیم أحد المتعلمین فی علم مستحب أو تقدیم إحدی الزوجتین المتمتع بهما فی اللیلة؛ (1)موارد قرعه مختلف است :
گاهی به مقتضای امری که در احادیث وارد شده است واجب میگردد چنانکه در گوسفند وطی شده اینگونه است. و گاهی نیز تعیینآ واجب میگردد به جهت توقف واجب در آن و آن هم در جایی است که تعیین حق، متوقف بر آن باشد؛ یعنی در جایی که برای قرعه واقع معینی که وصول به آن واجب است پیدا شود، یا به خاطر رفع تنازع مانند فرزندی که بر سر او دعوا شده یا موارد مشابه آن و راهی برای تعیین آن جز قرعه وجود ندارد. یا در جایی که واقع ثابتی وجود ندارد اما دلیلی بر تخییر نیز در بین نیست مانند آنجا که شخص وصیت میکند بر آزاد کردن 4 بنده از 20 بندهاش (مثلاً) و دلیلی بر تخییر موصی وجود ندارد در این صورت نیز رجوع به قرعه واجب خواهد بود.
گاهی هم بین آن و بین رجوع به تخییر، وجوب تخییری وجود دارد مانند مسأله سابق (وصیت) اگر اطلاقی در کلام موصی که دلالت بر تخییر وصی بر امر داشته باشد در بین باشد و هم چنین در تعیین حق قسم برای زوجات اگر مرجحی در بین نباشد.
و گاهی هم پیش میآید که قرعه نه تعیینآ و نه تخییرآ واجب نیست، و آن در جایی است که تعیین در آن واجب نیست مانند تقدیم یکی از متعلمین در علمی که مستحب است یا تقدیم یکی از دو زوجهای که متعه هستند در یک شب».
1) عوائد الایام، ص 657 (به همین مضمون)
گفتار ما: بر کلام ایشان ایراداتی وارد است :
ایراد اول : حمل امر در قسم اول یعنی مسأله «گوسفند وطی شده» بر امر مولوی وجوبی معلوم نیست بلکه اظهر آن است که امر، امر ارشادی برای تخّلص از گوسفند محرم و هم چنین برای تخلّص از احتیاط لازم در اطراف شبهه محصوره باشد. بنابراین اگر در آنجا آثاری که بر حلیت لحم گوسفند مترتب نیست، وجود داشته و فقط انتفاع بدان قصد شده باشد بعید نیست که حکم به عدم وجوب اجرای قرعه در آن بشود چنانکه اگر انتفاع به گوشت گوسفند بعد از مدت زمان طولانی اراده شود، وجوب اجرای قرعه در زمان کنونی معلوم نیست. (تأمل فرمایید)
ایراد دوم : اگر طریق و راه، منحصر در قرعه نباشد بلکه بتوان به «تخییر» رجوع کرد مانند وصیت مطلقه که تنها باید به آن رجوع کنیم و دلیلی بر مشروعیت قرعه در آن نیست و هم چنین جایی که امری که تعیین آن واجب است در بین نباشد، مانند مثال متعه یا مثال متعلمین برای علم مستحبی و دلیل این مطلب نیز عدم دلالت ادله آن بر مشروعیت قرعه در این موارد است.
حاصل آنکه آنچه از ادله قرعه استفاده میشود مشروعیت آن در جایی است که امری که تعیین آن لازم است وجود داشته باشد (چه برای آن امر واقع ثابت مجهولی در بین باشد یا نباشد) و طریق دیگری برای تعیین آن امر وجود نداشته باشد اما در غیر این موارد که اصلاً امری که تعیین آن لازم است در بین نیست، قرعه کالعدم خواهد بود. به این معنا که اخذ به مقتضای قرعه در آن و عمل بدان از باب یکی از اطرافی است که در آن مخیر هستیم نه از باب اینکه تنها بوسیله قرعه باید استخراج شود.
شبهه : ظاهر اطلاق ادله مشروعیت قرعه در هر مجهولی، جواز رجوع بدان میباشد حتی در مواردی که تعیین در آنها واجب نیست.
پاسخ : مجهول در اخبار باب - چنانکه قرائن فراوانی بدان شهادت میدهند -
امر مشکلی است که از سویی هیچ راهی برای تعیین آن وجود ندارد و از سوی دیگر تعیین آن نیز لازم است.
مقام ثانی :
آیا عمل به قرعه بعد از اجرای آن واجب است یا اینکه عدول از آن و رجوع به غیر آن جایز میباشد؟ حاصل قول در این مسأله این است که در وجوب عمل به آنچه که بوسیله قرعه استخراج میگردد آن هم در مواردی که اجرای آنها واجب است، اشکالی نیست؛ زیرا وجوب اجرای آن، در واقع مقدمهای برای وجوب عمل به آن است بدون فرق بین آنچه که دارای واقعیّت ثابت هست وآنچه که چنین واقعیّت ثابتی ندارد.
البته وجوب در اول اظهر است، نظر به اینکه آنچه بوسیله قرعه استخراج میگردد همان حق است - چنانکه در روایات باب وارد شده - در نتیجه اگر به عنوان مثال در تعیین میراث خنثی قرعه اجرا شود و نشانه بر مذکر یا مؤنث واقع گردد، یا اینکه قرعه در تعیین کسی که عتق آن واجب است از بین تمامی بندگانی که نسبت به عتق بعضی از آنها بدون تعیین وصیت صورت گرفته است، بر حاکم یا وصی واجب است که بدان عمل نماید و اهمال نسبت به آن و عدول به قرعه دیگر جایز نیست. (حال آنکه فرض مسأله در جایی است که راهی دیگر غیر از قرعه در آن وجود ندارد).
البته برای صاحب حق جایز است که از حق خویش - بعد از آنکه نشانه او خارج شد - چشم پوشی نماید چنانکه برای قرعه کشندگان جایز است که بعد از خروج نشانه برای یکی از آنها یا برای دو نفر از آنها - در جایی که برای تقسیم اموال مشترکه قرعه کشی کردهاند - با یکدیگر تصالح کرده و بر یک امر خاصی رضایت بدهند.
اما این مختص به جایی است که مورد قرعه از «حقوق» باشد مانند مسأله تقسیم شرکاء در اموال یا تقسیم گوسفندان و موارد دیگر. اما اگر مورد قرعه از سنخ «احکام»باشد مانند مسأله فرزندی که در مورد آن تنازع و درگیری وجود
دارد و موارد مشابه آن، به هیچ وجه جایز نیست؛ زیرا واضح است که تغییر آن بوسیله رضایت دادن با مصالحه و شبه آن جایز نمیباشد.
هم چنین است مسأله گوسفندی که مورد وطی قرار گرفته؛ زیرا خروج قرعه بر یکی از گوسفندان آن را در حکم گوسفند وطی شده قرار خواهد داد هرچند واقعآ مورد وطی قرار نگرفته باشد و در چنین حالتی معنایی برای تغییر آن و قرار دادن گوسفند دیگر به جای آن، بوسیله قرعه دیگری یا از طریق دیگر
وجود ندارد.
تمامی آنچه ذکر شد در موارد وجوب قرعه بود. اما اگر قائل به مشروعیّت آن در مواردی که اجرای آن در آنها واجب نیست باشیم مانند مسأله متعلمین برای علوم مستحبی و مشابه آن، چنانکه اجرای قرعه در این موارد واجب نیست، هم چنین عمل به آن نیز بعد از اجرای آن واجب نخواهد بود؛ بنابراین برای شخص جایز است از آنچه بوسیله قرعه مشخص شد به غیر آن عدول کند، البته به شرط آنکه محذور دیگری در بین نباشد. (تأمل فرمایید)
آنچه ذکر شد بحث کامل در مسأله قاعده قرعه بود.
ظاهرآ استخاره بوسیله رقعهها یا سنگ ریزه یا فندق یا تسبیح و موارد مشابه آن که در روایات مختلفه وارد شده، نوعی از انواع قرعه است و هرگاه بر انسان امری مشکل گردد آن را به خدای متعال واگذار نموده سپس بعضی از دعاهای مأثوره را میخواند و آنگاه سهم یا رقعه یا فندق یا چیزهای دیگری که انجام کار یا ترک آن را بر روی آن نوشته خارج میکند (یا از چیزهایی که آن را با علامتی مشخص نموده) و بر طبق آن عمل میکند.
تفاوت استخاره با قرعهای که معروف است این است که قرعه در مواردی است که حکم جزئی آن به جهت اشتباه موضوع معلوم نمیباشد و بیشتر موارد در تزاحم در حقوق است، در حالی که استخاره در مواردی است که حکم شرعی
و موضوع آن مشخص بوده و امر نیز بین امور مباح دور میزند لکن شکی در
صلاح یا فساد آن برای فاعل وجود دارد و اینکه در سرعت یا در مدت مشخص آن صلاح یا فسادی هست یا خیر؟ در این صورت اگر امر او به یک راه روشن وآشکار ختم نگردد به استخاره متوسل میشود تا آنچه صلاح اوست برایش کشف شده و از حیرت و سردرگمی خارج گردد. علامه مجلسی رحمة الله در اواخر جلد 18 از بحار الانوار ابوابی را گشوده و در آنها روایات فراوانی را ذکر نموده است که بر جواز استخاره بوسیله دعا سپس عمل به آنچه در قلب شخص واقع میگردد، یا دستور به استشاره بعد از دعا سپس عمل بر طبق آنچه که بر زبان استشاره دهنده جاری میشود و یا انجام استخاره بوسیله رقعهها، فندقها، سنگ ریزه و قرآن کریم دلالت دارد.
بین بزرگان در مشروعیت استخاره بدون دعا و استشاره بحث واقع شده و از اکثر اصحاب جواز آن حکایت شده است. و در مقابل، از ابن ادریس و بعضی دیگر انکار و تردد در آن حکایت گردیده است.
علامه مجلسی رحمة الله در آخر آنچه در این باب آورده است کلامی را ذکر نموده که بهواسطه فوائدی که دارد و بصیرت بیشتری که در مقصود ما میافزاید شایسته است آن را ذکر کنیم. نص کلام ایشان چنین است :
«إنّ الأصل فی الاستخارة الذی یدل علیه أکثر الأخبار المعتبرة هو أن لا یکون الإنسان مستبداً برأیه، معتمداً عَلی نظره وعقله، بل یتوسل بربه تعالی ویتوکّل علیه فی جمیع أموره، ویقرّ عنده بجهله بمصالحه، ویفوض جمیع ذلک إلیه، ویطلب منه أن یأتی بما هو خیر له فی اُخراه واُولاه، کما هو شأن العبد الجاهل العاجز مع مولاه العالم القادر، فیدعو بأحد الوجوه المتقدمة مع الصلاة أو بدونها، بل بما یحظر بباله من الدعاء إن لم یحضره شیء من ذلک، للأخبار العامة، ثمّ یأخذ فیما مرید ثمّ یرضی بکل ما یترتب علی فعله من نفع أو ضر.
و بعد ذلک، الاستخارة من الله سبحانه ثمّ العمل بما یقع فی قلبه، ویغلب عَلی ظنّه أنّه أصلح له.
و بعده الاستخارة بالاستشارة بالمؤمنین.
و بعده الاستخارة بالرقاع أو البنادق أو «القرعة بالسبحة» والحصا أو التفأل بالقرآن الکریم.
و الظاهر جواز جمیع ذلک، کما اختاره أکثر أصحابنا وأوردوها فی کتبهم الفقهیّة والدعوات وغیرها، و قد اطلعت هاهنا عَلی بعضها «ثمّ قال :
«و انکر ابن إدریس الشقوق الأخیرة، وقال إنّها من أضعف أخبار الآحاد وشواذ الأخبار لأنّ رواتها فطحیّة ملعونون مثل زرعة وسماعة وغیرهما فلا یلتفت إلی ما اختصا بروایته ولا یعرج علیه، قال: و المحصلون من أصحابنا ما یختارون فی کتب الفقه إلّا ما اخترناه، ولا یذکرون «البنادق» و«الرقاع» و «القرعة» إلّا فی کتب العبادات دون کتب الفقه وذکر أنّ الشیخین وابن البراج لم یذکروها فی کتبهم الفقهیّة.
و وافقه المحقق (قده) فقال: أمّا الرقاع وما یتضمن افعل ولا تفعل ففی حیز الشذوذ فلا عبرة بهما. وأصل هذا الکلام من المفید؛ فی المقنعة حیث أورد أولاً أخبار الاستخارة بالدعاء، والاستشارة وغیرهما ممّا ذکرنا أولاً، ثمّ أورد استخارة ذات الرقاع وکیفیتها ثمّ قال: قال الشیخ وهذه الروایة شاذة لیست کالذی تقدمّ لکنا أوردناها للرخصة دون تحقیق العمل بها؛ اصل در استخارهای که اکثر اخبار معتبر بر آن دلالت دارند این است که انسان نباید مستبد به رأی بوده و بر نظر و عقل خویش اعتماد کند بلکه لازم است به خدای تعالی توسّل کرده و در تمام امور خویش بر او توکل نماید و نزد او به جهل خویش در مصالح خود اقرار نماید و تمامی آنها را به خداوند واگذارد و از او بخواهد که خیر او را در دنیا و آخرت به او عطا فرماید، چنان که شأن یک عبد جاهل عاجز با مولای عالم قادر چنین است. بنابراین باید به یکی از وجوهی که قبلاً ذکر شد از نماز یا بدون آن، خداوند را بخواند بلکه اگر چیزی از دعاهای مذکور در نزد او حاضر نبود، هر دعایی را که در ذهن خویش دارد با آن نزد خدای متعال را بخواند. دلیل این مطلب نیز اخبار عامهای است که وارد شده است. سپس بر هر نفع و ضرر مترتب بر فعلی که انجام میدهد (استخاره) راضی باشد. بعد از آن از خداوند سبحان طلب خیر نماید و آنچه بر قلبش واقع میگردد یا آنچه که بر ظن او غلبه دارد عمل کند که به صلاح اوست.
و مرحله بعد استخاره، مشورت کردن با مؤمنین است.
مرحله بعد با رقعهها یا فندقها یا «قرعه با تسبیح» و سنگ ریزه یا تفأل به قرآن کریم است.
و ظاهر آن است که تمامی این امور جایز است، چنانکه اکثر اصحاب ما آن را اختیار فرموده و در کتب فقهیه و کتب دعوات و غیر آن نقل نمودهاند و در این جا نیز بعضی از آنها ذکر شد.
سپس میفرماید: ابن ادریس شقوق اخیر را انکار نموده و میگوید که این موارد از ضعیفترین خبرهای واحد و اخبار نادر است؛ زیرا روایت کنندگان آنها فطحی مذهب و ملعون هستند مثل زرعه و سماعه و دیگر راویان. در نتیجه به روایاتی که این دو نفر به خصوص روایت کردهاند التفاتی نمیشود و بر مبنای آن کاری صورت نمیگیرد. و نیز میگوید: محصلین از اصحاب ما جز آنچه را که ما اختیار کردیم در کتب فقهیه اختیار نمیکنند و ذکری از فندقها و رقعهها وقرعه به میان نمیآورند مگر در کتب عبادات و نه در کتب فقه و گفته است که شیخین و ابن البراج آنها را در کتب فقهیه خویش ذکر نکردهاند.
محقق؛ نیز با او موافقت فرموده و میگوید: اما در مورد رقعهها، آنچه که متضمن اَفعِل و لا تفعَل است در جایگاه بسیار نادر و شذوذ است که اعتباری به آنها نیست.
و اصل کلام در اینجا از مفید؛ در مقنعه است چنانکه اولاً: اخبار استخاره بوسیله دعا و استشاره و موارد دیگر را که ما آنها را در ابتدای کلام ذکر کردیم آورده و سپس استخاره ذات الرقاع و کیفیت آن را ذکر نموده است. سپس میگوید: شیخ گفته است که این روایت شاذ بوده و مانند روایتی که مقدم کردیم نیست، اما ما آن را به جهت رخصت آوردیم نه تحقیق عمل بدان». (1)
سپس علّامه مجلسی بعد از کلامی که دلالت بر اختلاف نسخهها در مقنعه دارد میفرماید :
1) بحارالأنوار، ج 88، ص 287.
«قال الشهید (رفع الله درجته) فی الذکری: «و انکار ابن إدریس الاستخارة بالرقاع لا مأخذ له مع اشتهارها بین الأصحاب وعدم راد لها سواه ومن أخذ مأخذه کالشیخ نجم الدین؛ قال وکیف تکون شاذة وقد دونها المحدثون فی کتبهم والمصنفون فی مصنفاتهم...؛ شهید - که خداوند درجاتش را رفیع بگرداند - در کتاب ذکری میگوید: و اینکه ابن ادریس استخاره بوسیله رقعهها را انکار کرده است مأخذی برای آن وجود ندارد علاوه بر اشتهاری که بین اصحاب دارد و هیچ کس جز او وکسانی که از او پیروی کردهاند - مانند شیخ نجم الدین - این کار را رد نکردهاند؛ و چگونه شاذ باشد در حالیکه محدثین در کتبشان آن را مدون نموده ومصنفین در مصنفاتشان به آن پرداختهاند». (1)
اما امر در جواز استخاره با رقعه بسیار سهل است بعد از توجه به اینکه مورد آن امور مباحی است که در آنها تردید حاصل میشود. سپس توکل به خدا شده و به آنچه از رقعهها خارج میشود عمل میگردد. همچنین است در مورد غیر رقعه از مواردی که استخاره با آنها صحیح بود عمل میشود. البته به امید رسیدن به مطلوب و چه بسا اینکه در کتب فقهیه بسیار از آن ذکر نشده است مستند به
همین معنا باشد.
در هر حال اموری چند دلالت دارند بر این که استخاره بوسیله مواردی که ذکر شد نوعی از انواع قرعه بشمار میرود :
«خَرجتُ إلی مکّةَ وَمعیَ مَتاعٌ کَثیرٌ فَکَسدَ عَلینا، فَقَالَ بَعضُ أَصحابِنا: ابعَثْ بهِ إلی الیَمنِ فَذکَرْتُ ذَلکَ لأبِی عَبدِاللهِ علیه السلام فَقَالَ لِی: سَاهِم بَینَ مِصرَ وَالیَمنِ ثُمَّ فَوّضْ أَمرَکَ إِلی اللهِ، فَأَیُّ البَلدَینِ خَرجَ اسمُهُ فِی السَّهمِ فَابعَثْ إلیهِ مَتاعَکَ، فَقُلْتُ: کَیف اُسَاهِمُ؟ قَالَ :
1) بحار الانوار ج 88، ص 288.
اُکتُبْ فِی رُقعَةٍ بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیمِ اللّهُمّ إنّهُ لا إلهَ إلّا أَنتَ عَالمُ الغَیبِ وَالشّهادَةِ أَنتَ العَالِمُ وَأَنا المُتَعلِّمُ فَانظُرْ فِی أَیِّ الأمرَینِ خَیرٌ لِی حتّی أَتَوکَّلَ عَلیکَ فِیهِ، وَأَعمَلَ بِهِ ثُمَّ اُکتُبْ مِصرُ إنْ شَاءَ اللهُ، ثُمَّ اُکتُبْ فِی رُقعَةٍ أُخری مِثَلَ ذَلکَ، ثُمَّ اُکتُبْ الیَمنُ إنْ شَاءَ اللهُ ثُمَّ اُکتُبْ فِی رُقعَةٍ اُخری مِثلَ ذَلکَ، ثُمَّ اُکتُبْ یُحبَس إِنْ شَاءَ اللهُ فَلا تَبعَث بِهِ إلی بَلدةٍ مِنهُما، ثُمَّ اجمَع الرِّقَاعَ فَادفَعهَا إلی مَنْ یَستُرُها عَنکَ، ثُمّ أَدخُلْ یَدکَ فَخُذْ رُقعَةً مِنْ الثَّلاث رِقَاعِ، فَأَیُّها وَقَعتْ فِی یَدِکَ فَتَوکّل عَلی اللهِ فَاعمَل بِما فِیها إنْ شَاءَ اللهُ؛ به مکه رفتم و به همراه خود کالاهای فراوانی بردم اما به کسادی خوردم. بعضی از دوستان به من گفتند: این کالاها را به یمن بفرست. من این مطلب را با امام صادق علیه السلام درمیان گذاشتم. حضرت به من فرمود: بین مصر و یمن مساهمه کن (قرعه کشی کن) وآنگاه امر خویش را به خدای متعال واگذار، هرکدام از دو شهر که اسم او در میان نشانهها خارج شد متاع خویش را به همان شهر بفرست. عرض کردم: چگونه قرعه کشی کنم؟ حضرت فرمود: در رقعهای بنویس بسم الله الرحمن الرحیم همانا جز تو خدایی نیست که عالم غیب و شهود هستی. تو عالم هستی و من متعلم. بنگر در کدامیک از دو امر برای من خیر است تا من در آن بر تو، توکل کنم و به آن عمل کنم. سپس در رقعه بنویس «مصر إنشاءالله» آن گاه در رقعه دیگر نیز مثل همان را بنویس. و سپس بنویس «إنشاءالله حبس میشود وبه هیچ کدام از دو شهر نخواهد رفت». سپس سه رقعه را به کسی که آنها را از تو میپوشاند بسپار. آن گاه دست خویش را داخل کن و از میان آن سه یکی را برگیر و مطابق هرکدام که در دست تو قرار گرفت با توکل به خدا عمل کن إنشاءالله». (1)
از وجوه متفاوت - که بر انسان تأمل کننده مخفی نیست - به دست میآید که در این روایت دلالت بر این وجود دارد که استخاره نوعی از قرعه است و مثل این مطلب اخبار دیگری وارد شده است.
1) بحارالانوار، ج 88، ص 234، ح 7 .
طاوس در کتاب «امان الاخطار» و در کتاب «استخارات» به نقل از کتاب عمرو بن ابی المقدام از یکی از دو معصوم علیه السلام در مساهمة نقل میکند :
«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرّحِیمِ. اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمواتِ وَالأَرضِ عَالِمَ الغَیبِ وَالشَّهادَةِ الرَّحمنَ الرَّحِیمَ أَنتَ تَحکُم بَینَ عِبادِکَ فِیما کَانُوا فِیهِ یَختَلِفُون، أَسأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ؛ وَأَنْ تُخرِجَ لِی خَیرَ السَّهمَینِ فِی دِینیَ وَدُنیای وَآخرَتی وَعَاقِبَةِ أَمری فِی عَاجلِ أَمرِی وَآجلِهِ إِنّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ، مَا شَاءَ اللهُ لاقَوَّةَ إِلّا بِاللهِ صَلّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ» ثُمَّ تَکتُبْ مَا تُرِیدُ فِی رُقعَتَینِ وَتَکُونُ الثَّالثةُ غَفلاً (1)، ثُمَّ تُجیلُ السِّهامَ، فَأیُّها خَرَجَ عَمِلْتَ عَلَیهِ؛ وَلا تُخالفُ؛ فَمَنْ خَالَفَ لَم یُصنَعْ لَهُ،
وَإِنْ خَرَجَ الغَفلُ رَمَیتَ بِهِ؛ نوشته میشود: به نام خداوند بخشنده مهربان. خداوندا! تو خلق کننده آسمان و زمین و دانای به غیب و شهود هستی. رحمان ورحیمی و تو هستی که بین بندگان خویش در آنچه اختلاف دارند حکم میکنی. از تو به حق محمد و آل محمد میخواهم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و بهترین نشانههایی که برای من خیر دین و دنیا و آخرت و عاقبت امرم و خیر سرعت در کار و مقدار مشخص بر آن قرار میگیرد را خارج سازی که تو قطعآ بر هر چیزی توانایی. هرچه خدا خواست میشود و قوتی جز خدای متعال نیست خداوند بر محمد و آل محمد درود فرستد. سپس آنچه را که میخواهی در دو رقعه
مینویسی و رقعه سومی را هم به عنوان رقعه آزاد که نه خیر و نه شراز آن توقع میرود و نشانهای ندارد قرار میدهی. سپس نشانهها را میگردانی، هرکدام که خارج شد طبق آن عمل میکنی و نباید مخالفت نمایی که اگر کسی مخالفت نماید نتیجهای برای او حاصل نخواهد شد و اگر نشانه آزاد خارج شد بهدور انداخته میشود». (2)
این روایت بااطلاقی که داردشامل مواردقرعه میگرددیعنی حکمشرعی جزئی
که شک در آن وجود دارد و طریقی در اثبات آن نیست. نیز شامل موارد استخاره میشود یعنی آنچه که در صلاح و فساد آن برای فاعل شک حاصل شده است با علم به جوازفعل وترک آن چنانکه ابن طاووس نیزهمین مطلب را فهمیده است.
در کلام علامه مجلسی نیز گذشت که فرمود: «او القرعه بالسبحه...»، یا قرعه بوسیله تسبیح و این خود دلیل دیگری است بر اطلاق قرعه بر استخاره.
به خاطر دارم که آن بزرگوار بر مشروعیت استخاره بوسیله رقعهها وشبه آنها به اطلاقات قرعهای که ذکر آنها گذشت و اینکه قرعه برای هر امر مشکلی است تمسک فرموده است - هرچند در استدلال بدان اشکالی وجود دارد که مخفی نیست - زیرا به قرینه فهم اصحاب و موارد خاصی که این عمومات در آنها وارد شده است، اطلاقات مذکور مختص به جایی است که در حکم شرعیه جزئی، آن هم از جهت مشتبه شدن موضوعش، شک حاصل شود. لااقل باید گفت: این اطلاقات به این موارد انصراف دارد و در هر حال در اینکه نوعی از انواع قرعه باشد شکی وجود ندارد.
آنچه گذشت تمام بحث در ملحقات مربوط به مسأله قاعده قرعه بود.
تقیه از قدیمیترین اموری است که اصحاب ما از یکسو بدان شناخته شده واز سوی دیگر بیش از همه بهواسطه آن، مورد تقبیح و تشنیع قرار گرفتهاند. البته ریشه این تقبیح، جهل مخالفان از معنا و موارد حرمت و جواز تقیه بوده و نیز غفلتی است که به حکم عقل و نقل، نسبت به تقیه داشتهاند.
تقیه فروع فراوانی در ابواب مختلف فقه - عبادات و غیر عبادات - داشته و دو حلقه اتصال با مذهب دارد :
یکی از جهت فقه و قواعد و فروع فراوانی که مبتنی بر تقیه است؛ و دیگری از جهت عقاید و کلام، چنانکه اعتقاد به تقیه نزد غافلین از محتوا و موارد آن، دلیلی بر ضعف مذهب انگاشته میشود!
در این مبحث، علاوه بر این که از تقیه به عنوان یک قاعده فقهیه بحث میکنیم، تلاش خواهیم کرد در طی بحثها، توضیحات کافی درمورد تقیه، از جهات دیگر نیز مطرح گردد تا ارزش ایرادهایی که مخالفین بر علیه ما بدان تمسک جستهاند روشن گردد و معلوم شود این گمانها - مانند ظن و گمانهای دیگری که دارند - از ارتباط اندکشان با ما ناشی شده است. آری، مخالفان، به جای آنکه عقاید حق ما را، از خودمان دریافت کنند، معتقدات ما را از کتب نامتناسب و ناهنجاری برمیگیرند که پر است از انواع تهمتهای برخاسته از تعصبهای قومی و مذهبی یا بهواسطه مطالب فتنهانگیز و کذبی که دشمنان دین
در شئون مسلمین وارد نمودهاند تا بین آنان جدایی اندازند و کینه و بدبینی در میانشان فراگیر شود و به جان هم افتاده، با یکدیگر به نزاع و خصومت برخیزند و در نتیجه ناتوان و زمینگیر شده، هیبتشان از دست برود چنانکه خدای متعال در قرآن شریف به این روش فتنهانگیزی دشمنان اشاره فرموده است.
به هرحال پیرامون مبحث تقیه در مقاماتی که عناوین آن ذیلاً ذکر شده به بحث و بررسی خواهیم پرداخت :
مقام اول : معنای لغوی و اصطلاحی تقیه.
مقام دوم : حکم تکلیفی حرمت و جواز آن و موارد این دو و ادله نقلیه وعقلیهای که هرکدام بر آن دلالت دارند. نیز ذکر اقسام تقیه: «خوفی» و «تحبیبی». و اینکه ترککنندگان تقیه که در صدر اول اسلام و در عصرهای «اموی» و«عباسی» به شهادت رسیدند، مانند رشید هجری و میثم تمار، به چه دلیل تقیه را ترک کرده و جرعههای سوزان شکنجه و مرگ را نوشیدند؟ و آیا به راستی این کار بر آنان واجب بود یا فقط ترجیح داشت؟ و آیا ما هم میتوانیم در امثال همان جایگاهها مانند آن بزرگواران عمل کنیم؟
مقام سوم : پرداختن به این سؤال که: حکم وضعی تقیه از جهت عملی که از روی تقیه انجام میشود، مجزی از اعاده و قضا در داخل وقت و خارج آن هست یا خیر؟
مقام چهارم : بحث از امور مهم مختلفی که به بحث مربوط هستند؛ مانند اینکه آیا تقیه فقط در مقابل مخالفین اعتبار دارد یا کافرین و در برخی موارد موافقین در مذهب را نیز شامل میشود؟ آیا تقیه مختص به احکام است یا شامل موضوعات نیز میشود؟ و آیا مدار در تقیه بر خوف شخصی است یا نوعی؟ واگر کسی برخلاف تقیه عمل کند آیا عمل او فاسد خواهد بود؟ و ضرورت ترک ذکر «قائم» (عج) به اسم ایشان، آیا از باب تقیه است؟ و آیا در این روزگار نیز، پرهیز از بردن نام آن عزیز، واجب است یا آنکه اصلاً واجب نیست؟
و دیگر اموری که به مسأله تقیه مربوط هستند و إنشاءالله ما آنها را در طی ده تنبیه ذکر نموده و از خدای سبحان توفیق و هدایت در جمیع امور را مسألت داریم که او بسیار نزدیک و اجابت کننده است.
ظاهرآ تقیه از جهت لغت، مصدری است از مادّه «اتقی، یتقی» نه اینکه اسم مصدر باشد، چنانکه علامه، شیخ انصاری رحمة الله ذکر کردهاند.(1)محقق فیروزآبادی
در کتاب قاموس آورده است :
«اتقیت الشیء وتقیته اتقیه واتقیه، تقی وتقیة وتقاء ککساء: حذرته، والاسم التقوی أصله تقیا قلبوه للفرق بین الاسم والصفة؛ و اسم مصدر آن تقوی است که برای فرق بین اسم و صفت آن را قلب کردهاند».(2)
ظاهر کلام ایشان این است که اتقی و تقی به معنی واحدی هستند - چنانکه دیگران همین را ذکر کردهاند - و مصدر آن تقیه و تقی و تقاء میباشد. اسم مصدر آن نیز تقوی است، البته این مسأله سهل و واضح است که معنای مصطلح آن در فقه و اصول و کلام اخص از معنای لغوی آن میباشد، چنانکه در غیر این مورد از الفاظی که غالبآ در معانی مصطلحشان استعمال میگردند، همین گونه است.
از اصحاب در معنای اصطلاحی تقیه عبارتهایی رسیده که مضامین آنها به هم نزدیک است. اختلاف کمی هم که در آنها مشاهد میشود، بر اختلاف آنها در حقیقت و مفاد آن دلالت ندارد. در اینجا شایسته است به نص بعضی از کلمات بزرگان بپردازیم.
«التقیة کتمان الحقّ وستر الاعتقاد فیه ومکاتمة المخالفین وترک مظاهرتهم بما یعقب ضررآ فی الدین والدنیا؛ تقیه، کتمان حق و پوشاندن اعتقاد در حق و همچنین
رازپوشی با مخالفین و ترک آشکارگویی با آنان است در آنچه که ضرر در دین ودنیا را به دنبال دارد».(1)
«التقیة مجاملة الناس بما یعرفون وترک ما ینکرون حذرآ من غوائلهم؛ تقیه معاشرت با مردم است به همان نحوی که میشناسند و ترک کردن آنچه که نمیشناسند و انکار میکنند به جهت دوری از آزار و اذیت ایشان».(2)
«المراد (منها) هنا التحفظ عن ضرر الغیر بموافقته فی قول أو فعل مخالف للحق؛ مراد از تقیه در اینجا بازداشتن خویش از ضرری است که ممکن است از غیر به ما برسد، از راه موافقت با او در قول یا فعلی که مخالف با حق است».(3)
«التقیة اخفاء أمر دینی لخوف الضرر من اظهاره؛ تقیه مخفی کردن امر دین خویش است به خاطر ترس از ضرری از اظهار آن دامنگیر انسان میشود»(4).
پوشیده نیست که برخی ازاین تعریفهاوسیعترازبرخی دیگرند اما ظاهرآ آن بزرگواران درصدد تعریف جامعی برای تمامی افراد تقیه و مانع از اغیار نبودهاند چرا که بر وضوح معنای آن اعتماد داشتهاند. به همین دلیل است که هیچ کدام بر دیگری نسبت به نقص درتعریف -ازجهت جمع یاطردآن -اعتراض نکرده است.
مهم در این مقام آن است که تقیه، سیره و روش اقلیت هایی است که اکثریت بر آنها سیطره نموده و با آنان در اظهار عقاید و عمل بر طبق آن موافقت نمیکردند درنتیجه همواره برجان خویش ونفوس ارزشمندشان از دست مخالفین متعصب در ترس و خوف بودند. این گروه به مقتضای ندای فطرت گاهی به تقیه متوسل
میشدند هرگاه حفظ نفس و آنچه که به نفس متعلق است نزد آنان از اظهار حق اهمیت بیشتری پیدامیکرد،به تقیه متوسل میشدندوهرگاه اظهارحقیقت برایشان مهمتر جلوه مینمود - به تفاوت جایگاهها و ضررهای مختلفی که میبایست در برابر ترک تقیه و آشکار ساختن حق هزینه میکردند - به ترک تقیه متوسل میشدندوگاهی به ترک تقیه وفرورفتن درسختیهاووحشتهای مرگ وتحمل مشقتها وسختیها تن میدادند ودشواریهای این راه را به جان میخریدند.
تمامی این موارد، در واقع از حکم عقل به تقدیم اهم بر مهم - آنجا که امر بین این دو دایر باشد - اقتباس میگردد.
بنابراین نه تقیه مختص به شیعه امامیه است و نه تنها این گروه به طور اختصاص به تقیه عمل کردهاند؛ هرچند تنها شیعیان به تقیه شهرت یافتهاند. به عبارت دیگرتقیه امری است که تمامی طوائف عالم درمکانهاوزمانهای متفاوت را هنگامی که به بعضی از آنچه شیعه بدان مبتلا شدند در بر میگیرد.
چنانکه برمبنای تاریخ،شیعیان در زمانهای طولانی و مکانها وسرزمینهای متفاوت تحت سیطره مخالفینی بودند که بسیار بر آنان سخت میگرفتند و البته میتوان در تاریخ هر جماعت و گروهی که به چنین وضعیتی دچار شده باشند، تقیه را - در برخی زمانها - به روشنی مشاهده کرد.
إنشاءالله به طور کامل آیات و اخباری را بررسی میکنیم که از امر مؤمن آل فرعون حکایت میکند. او در قوم خویش با تقیه بهسر میبرد و نیز ماجرای اصحاب کهف و تقیه آنان در میان قوم خودشان. بلکه بعضی از وجوه تقیه به شیخ انبیاء حضرت ابراهیم علیه السلام و احتجاجات ایشان با بت پرستان و نیز به حضرت یوسف علیه السلام در کلامی که با برادران خویش فرمود نسبت داده شده است.
بین اصحاب معروف است که تقیه به حسب حکم تکلیفی به 5 قسم تقسیم میگردد :
واجب؛ حرام؛ راجح؛ مرجوح؛ و آنچه که دو طرف آن در حالت جواز مساوی است و همین مورد موافق با تحقیق است.
در این جا بحث را با قسمی از تقیه که به معنای اعم جایز است شروع میکنیم. سپس آن را با مورد حرام آن پیگیری کرده و آنگاه به توضیح آنچه که راجح و مرجوح است میپردازیم.
شکی نیست که تقیه - به طور اجمال - در بعضی از موارد جایز است. اجماع؛ آیاتی از کلام خدای متعال؛ اخباری که جدآ متواتر هستند؛ دلیل عقل و قضاوت وجدان سلیم را میتوان به عنوان دلیل مدعای مذکور برشمرد و ذیلا به توضیح وتفصیل هر کدام از دلایل فوق میپردازیم :
آیه اوّل :
«(لاَ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَنْ یَفْعَلْ ذَلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللهِ فِی شَیْءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَیُحَذِّرُکُمْ اللهُ نَفْسَهُ وَإِلَی اللهِ الْمَصِیرُ)؛ افراد با ایمان نباید به جای مومنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند؛ و هر کس چنین کند هیچ رابطهای با خدا ندارد (و پیوند او بکلّی از خدا گسسته میشود)؛ مگر این که از آنها تقیه کنید (به خاطر هدفهای مهمتری کتمان نمایید) خداوند شما را از (نافرمانی) خود برحذر میدارد؛ و بازگشت (شما) به سوی خداست».(1)
خدای سبحان در این آیه شریفه از اینکه کافران به دوستی گرفته شده و در امور از آنان کمک گرفته شود و رابطه مودت و برادری با آنان تشکیل شود نهی نموده و سپس نهی را اینگونه تأکید فرموده است که هرکس از مؤمنین آن را
1) آل عمران. آیه 28.
انجام دهد، نزد خدای ارزشی نخواهد داشت و خدا از چنین کسانی بیزار است واو دیگر در ولایت الهی و رعایت او نخواهد بود.
نظیر این معنا در این آیه شریفه آمده است: «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ کَفَرُوا بِمَا جَاءَکُمْ مِّنَ الْحَقِّ)؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید!دشمن من ودشمن خودتان را دوست نگیرید! شما نسبت به آنان اظهار محبت میکنید در حالی که آنها به آن چه از حق برای شما آمده کافر شدهاند».(1)
چنانکه در این آیه مشاهده میکنیم خداوند از اینکه دشمنان به دوستی برگزیده شوند نهی فرموده سپس نهی خویش را به القای دوستی و محبت با آنان توضیح داده که مانند تفسیر برای صدر آیه است.
نیز در همان معنا است این فرمایش خدای متعال: «(لّاَ تَجِدُ قَوْمآ یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ یُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ)؛ هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و پیامبرش دوستی کنند».(2)
سپس جایگاه تقیه را با این جمله استثنا فرموده است: «(إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً)؛ مگر این که از آنها تقیه کنید (و به خاطر هدفهای مهمتری کتمان نمایید)».(3)
در نتیجه این طور فهمیده میشود که در چنین مقامی القای مودت و دوستی با دشمنان و به دوستی گرفتن آنان بعد از آنکه به حسب حکم اولی در آیه مورد نهی قرار گرفته بود، جایز شمرده شده است. شکی نیست که مراد از «تقاة» در اینجا تقیه است و البته هردو به یک معنا میباشند و بلکه بعضی مانند حسن ومجاهد آن را به صورت: «تقیةً» قرائت کردهاند.
امین الاسلام طبرسی در مجمع البیان هنگام ذکر آیه میگوید :
«و المعنی إلّا أن یکون الکفار غالبین والمؤمنون مغلوبین، فیخافهم المؤمن إن لم یظهر موافقتهم ولم یحسن العشرة معهم، فعندئذٍ یجوز له اظهار مودتهم بلسانه
ومداراتهم تقیة منه ودفعاً عن نفسه من غیر أن یعتقد ذلک، وفی هذه الآیة دلالة عَلی أن التقیّة جائزة فی الدین عند الخوف عَلی النفس، قال أصحابنا إنّها جائزة فی الأحوال کلها عند الضرورة، وربّما وجبت فیها لضرب من اللطف والاستصلاح ولیس تجوز من الأفعال فی قتل المؤمن ولا فیما یعلم أو یغلب عَلی الظن أنّه استفساد فی الدین؛ معنای آیه این است: مگر اینکه کفار غالب باشند و مؤمنین مغلوب و در نتیجه اگر مؤمن با آنان موافقت نکرده و به نیکویی با ایشان معاشرت ننماید در ترس از آنها بسر خواهد برد. در چنین موقعیتی بر وی جایز است که از روی تقیه و حفظ جان خود از ضرر و شر آنها، به زبان با آنان اظهار مودّت و مدارا کند، بدون اینکه در دل چنین اعتقادی داشته باشد. این آیه دلالت دارد بر اینکه تقیه در دین هنگام خوف بر جان جایز است و اصحاب ما چنین گفتهاند که تقیه در تمامی اقوال هنگام ضرورت جایز است و البته گاهی در اقوال، واجب میگردد در جایی که نوعی از لطف و طلب اصلاح وجود داشته باشد اما در افعال در قتل مؤمن جایز نیست ونیز در آنجایی که بهطور یقینی یا به طور ظن غالب معلوم باشد که تقیه موجب فساد دین میگردد».(1)
شیخ الطائفه ؛ در تفسیر «تبیان» هنگام ذکر آیه میفرماید :
«و التقیة عندنا واجبة عند الخوف عَلی النفس وقد روی رخصة فی جواز الافصاح بالحق عندها. روی الحسن أنّ مسیلمة الکذاب أخذ رجلین من أصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله فقال لأحدهما أتشهد أنّ محمّداً رسول الله؟ قال: نعم.
قال: أفتشهد أنّی رسول الله؟!
قال:نعم!
ثمّ دعا بالآخر فقال: أتشهد أنّ محمّدآ رسول الله؟
قال: نعم؟
فقال له :أفتشهد أنّی رسول الله
1) مجمع البیان، ج 2، ص 273.
قال: إنّی أَصم
قالها ثلاثآ کلّ ذلک یجیبه بمثل الأوّل فضرب عنقه
فبلغ ذلک رسول الله صلی الله علیه و آله فقال: أمّا ذلک المقتول فمضی عَلی صدقه وتقیّته، وأخذ بفضله، فهنیئاً له، وأمّا الآخر فقبل رخصة الله فلا تبعة علیه».
فعلی هذا التقیة رخصة والافصاح بالحق فضیلة، وظاهر أخبارنا یدل عَلی أنّها واجبة وخلافها خطأ؛ تقیه نزد ما هنگام خوف بر نفس واجب است و روایت شده است که هنگام اظهار نظر بر حق در مورد تقیه رخصت وارد شده است. حسن اینگونه روایت کرده است که مسلیمه کذاب دو نفر از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت، به یکی از آنها گفت: آیا شهادت میدهی که محمد رسول خداست؟ گفت: آری. سپس گفت: آیا شهادت میدهی که من رسول خدا هستم؟! آن مرد گفت: آری! سپس مسلیمه نفر دیگر آورد و از او پرسید: آیا شهادت میدهی که محمد رسول خداست؟ گفت: آری؟ سپس گفت: شهادت میدهی که من رسول خدا هستم؟ آن مرد گفت: من کر هستم! مسیلمه این گفتگو را سه بار تکرار کرد ودر هربار آن مرد حرف اول را زد و آنگاه مسیلمه گردن او را زد. خبر این ماجرا به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله رسید حضرت فرمودند: اما آن کسی که کشته شد بر صدق وتقیّتی که داشت به شهادت رسید وبه فضل آن دست یافت پس گوارایش باد! واما فرد دیگر، رخصت خدای متعال را قبول کرد در نتیجه گناهی که قابل پیگیری باشد بر گردن او نیست. بنابراین تقیه رخصت بوده واظهارنظر بر حق در آن فضیلت است وظاهر اخبار ما دلالت بر این دارند که تقیه واجب است وعمل بر خلاف آن خطاست».(1)
در آینده إنشاءالله ذکر خواهد شد که موارد وجوب تقیه غیر از موارد جواز وغیر از موارد رجحان ترک آن و اظهارنظر بر طبق حق است. نیز تمامی روایات وارده بر یک مورد واحد نبوده و تعارضی بین آنها وجود ندارد، چنانکه از عبارت شیخ الطائفه چنین مطلبی برمیآید.
1) تبیان، ج 2 ص 435.
به طور خلاصه اشکالی در دلالت آیه بر جواز تقیه - به طور اجمال - نیست بلکه در آیه تصریحی بر نفس عنوان تقیه وجود دارد؛ زیرا «التقیة» و«التقاة» به یک معنا هستند و حتی قرائت تقیه در خود آیه از برخی از قراء قرائت شده است.
آیه دوم :
«(مَنْ کَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْیمَانِ وَلَکِنْ مَّنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرآ فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ)؛ کسانی بعد از ایمانشان، به خدا کافر شوند (جازات میشوند) - بجز آنها که تحت فشار واقع شدهاند در حالی که قلبشان با ایمان، آرام - آری، آنها که سینه خود را برای پذیرش کفر گشودهاند غضب خدا بر آنهاست؛ و عذاب عظیمی در انتظارشان».(1)
مفسرین در شأن نزول این آیه اموری را ذکر کردهاند که از لحاظ معنا بسیار بههم نزدیکند هرچند از جهت اشخاص و مکانها با هم اختلاف دارند.
بنابربرخی تفسیرهاآیه شریفه درمورد«عماروپدربزرگوارش یاسر ومادرش سمیه و صهیب و بلال و جناب» نازل شده است، هنگامی که کفار آنان را گرفته وشکنجه دادندوبراظهارکلمه کفروبرائت ازاسلام ورسول خدا صلی الله علیه و آله مجبورکردند.
پدر عمار و مادر او آن را نپذیرفتند و در این راه به شهادت رسیدند و این دو اولین شهدای اسلام هستند. اما عمار خواسته آنان را به زبان خویش اجابت نمود. خدای متعال خبر این ماجرا را به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رساند. برخی گفتند عمار کافر شد، اما پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
«إِنّ عَمّارآ مُلیء إِیمَانآ مِنْ قَرِنِهِ إِلی قَدَمِهِ وَاختَلَطَ الإِیمانُ بِلَحمِهِ وَدَمِهِ؛ همانا عمار از سر تا پا پر است از ایمان و ایمان با گوشت و خون او درآمیخته است».
سپس عماردرحالی که گریه میکردخدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد.حضرت پرسید : چه اتفاقی افتاد؟گفت:ای رسول خدا!من آنهارا ترک نکردم مگر آنکه از شما دوری گزیده و خدایان آنها را به خیر و خوبی یاد کردم! رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که بر چشمهای عماردست میکشید فرمود: «إِنْ عَادُوا لَکَ فَعُدْ لَهُم بِما قُلتَ؛ اگر باز
1) نحل، آیه 106 .
هم به سراغ توآمدندتو نیز آنچه را گفتی تکرار کن!» در همین جا آیه مذکور نازل گردید.(1)
بنابر تفسیری دیگر این آیه درمورد «عیاش ابن ابی ربیعه» برادر رضاعی ابیجهل و نیز «ابی جندل» و دیگران از اهل مکه نازل شده است؛ مشرکان آنها را مورد اجبار و زجر قرار دادند و در پی آن این عده بعضی از خواستههای مشرکان را انجام دادند. سپس مهاجرت کرده و در راه خدا به جهاد پرداختند وآنگاه این آیه در مورد آنان نازل گردید.(2)
در تفسیر دیگر آمده است که این آیه درمورد عدهای از اهل مکه نازل شده است که ایمان آوره سپس از مکه به سمت مدینه خارج شدند. اما قریش به آنان دسترسی پیدا کردند و آنان را مجبور کردند که کلمه کفر بر زبان جاری سازند وآنان نیز از روی اکراه و اجبار این کلمه را گفتند و پس از آن آیه نازل گردید.(3)از
میان اقوال مذکور در تفسیر آیه، قول مشهورتر همان تفسیر اول است.
آیه بر جواز تقیه به اظهار کلمه کفر بدون آنکه قصد آن را داشته باشد - در هنگام ضرورت - دلالت دارد در نتیجه مورد آن عنوان اکراه میباشد. روشن است در تقیه، اکراه و شکنجه معتبر نبوده بلکه خوف ضرر بر جان یا آنچه که بدان تعلق دارد کافی است هرچند اکراه کنندهای در بین نباشد، اما با این حال حق آن است که بین دو عنوان اکراه و تقیه از جهت ملاک و مغز و محتوا فرقی وجود ندارد؛ زیرا ملاک در هردو مورد دفع ضرر اهم بوسیله ترک مهم است.
آنچه ذکر شد از ناحیه عنوانی است که در تقیه اخذ شده است.
از ناحیه دیگر، هرچند مفاد آیه شریفه به مسأله کفر و ایمان اختصاص دارد، پوشیده نیست که حکم آن در غیر مسأله کفر و ایمان نیز به طریق اولی جاری است؛ و اگر تقیه در مثل این مسائل جایز باشد، قطعآ در مسائل دیگر نیز با تحقق شرایط جایز خواهد بود.
محقق بیضاوی در تفسیر خویش هنگام ذکر این آیه میگوید :
«و هو دلیل عَلی جواز التکلّم بالکفر عند الإکراه وإن کان الأفضل أن یتجنب عنه اعزازآ للدین کما فعله أبواه (عمّار)؛ و این خود دلیل جواز به تکلم به کفر هنگام اکراه است هرچند افضل آن است که از جهت اعزاز دین از این تکلم خودداری شود چنانکه پدر و مادر عمار همین کار را کردند».
سپس روایت حسن را که سابقآ ذکر کردیم درمورد دو مردی که مسلیمه آنها را گرفته بود نقل مینماید که در آن آمده بود :
«أَمّاالأوّل فقدأخذبرخصة اللهوأمّاالثانی فقدصدع بالحقّ فهنیئاًله؛ اولی از رخصت الهی استفاده کرد، اما نفر دوم در راه حق به دو نیمه شد، گوارایش باشد!»(1)
آیه سوم :
خدای متعال در سوره غافر از مؤمن آل فرعون حکایت میکند :
«(وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلا أَنْ یَقُولَ رَبِّی اللهُ وَقَدْ جَاءَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ مِنْ رَّبِّکُمْ...)؛ و مرد مؤمنی از فرعونیان که ایمان خود را پنهان میداشت گفت: آیا میخواهید مردی را به قتل برسانید بخاطر این که میگوید : پروردگار من «خداوند یگانه» است. در حالی که دلایل روشنی از سوی پروردگارتان آمده است؟».(2)
این آیه و مابعد آن ماجرای آل فرعون و احتجاج او با قوم خویش را حکایت میکند. قرآن شریف، این داستان را با زبان قبول و رضایت نقل فرموده است حتی اینکه میفرماید: (یَکْتُمُ إِیمَانَهُ) نیز به زبان رضایت و قبول است. در نتیجه آیه شریفه دلالت بر جواز کتمان ایمان هنگام خوف بر نفس و مثل آن دارد.
شکی نیست که کتمان ایمان عادتآ تنها با عدم اظهار مکنونات قلبی، صورت نمیگیرد بلکه در برخی موارد، اظهار برخلاف عقیده باطنی را نیز شامل میشود،
بهویژه اگر در مدت زمان طولانی انجام پذیرد، چنانکه از ظاهر حال مؤمن آل فرعون اینگونه برمیآید.
یعنی کتمان ایمان او به سادگی امکانپذیر نبوده و باید با قوم خویش در بعضی از اعمال آنان و ترک کردن بعضی از وظایف ایمانی که مخصوص به او بوده مشارکت میجسته. به طور خلاصه این ادعا که کتمان ایمان او تنها با عدم اظهار حق، بدون اظهار خلاف در قول و فعل بوده، کلامی بسیار دور از حق است. مخصوصآ با در نظر گرفتن این که ابن عباس حکایت میکند: در میان اصحاب فرعون، جز آن مؤمن و زن فرعون و مؤمنی که حضرت موسی علیه السلام را از خطر آگاه کرد، مؤمنی وجود نداشت!(1)
بنابراین بر عمل این شخص عنوان تقیه بدون هیچ اشکالی منطبق میگردد وآیه - به طور اجمال - دلیل بر جواز تقیه خواهد بود.
طبرسی نیز از امام صادق علیه السلام روایت کرده است :
«التَّقِیَّةُ مِنْ دِینِی وَدِینِ آبَائِیَ وَلا دِینَ لِمَنْ لا تَقِیَّةَ لَهُ، وَالتَّقِیّةُ تَرسُ اللهِ فِی الأَرضِ، لأَنّ مُؤمنَ آلِ فِرعَونَ لَو أَظَهرَ الإِسلامَ لَقُتِلَ؛ همانا تقیه دین من و دین اجداد مناست وکسی که تقیه ندارد، دین ندارد و تقیه سپر و زره خدا در زمین است چنانکه مؤمن آل فرعون اگر اسلام خویش را ظاهر میکرد کشته میشد».(2)
از تمامی مطالبی که پیرامون آیات مذکور ذکر شد، حاصل میگردد که ظاهر آیات سه گانه یا صریح آنها، اجمالا جواز تقیه هنگام خوف است. و از برخی از روایاتی که إنشاءالله در آینده به طور تفصیل ذکر خواهد شد بر میآید که موارد تقیهای که در قرآن بدانها اشاره شده، منحصر در همان موارد نیست بلکه عمل اصحاب کهف و نیز رفتار شیخ انبیاء؛ حضرت ابراهیم علیه السلام در مقابل قوم خویش که بت پرستی میکردند و نیز آنچه که حضرت یوسف علیه السلام به برادرانش هنگام
نگه داشتن برادر کوچکش نزد خود و نفرستادن او به همراه سایر برادران فرمود نیز از باب تقیه بوده است.
اما باید توجه داشت که مطلب فوق مبتنی بر این عقیده است که تقیه منحصر در کتمان حق و اظهار خلاف آن از ترس خوف جان و شبه آن نبوده، بلکه شامل جایی که این کتمان مصالح دیگری داشته باشد نیز میشود.
درفرازهای پیش گفته حکم کتاب خداوآنچه ازآیات ذکرحکیم درمسئله تقیه بر میآید، ذکر شد و بحمد الله از این ناحیه مطالب بسیار باارزشی به دست آمد.
شکی در تواتر اخباری که دلالت بر جواز تقیه در جایی که گمان خطر میرود - به طور اجمال - وجود ندارد، البته بنابر آنچه که در ذهن میگذرد. این اخبار دستههای مختلفی هستند که به بعضی از خصوصیات بحث اشاره میکنند ودارای فوائد گوناگون و حقائق لطیفی هستند که از علل تقیه و نتایج و کیفیت وحدود و اقسام و مستثنیات و موارد حرمت و وجوب حذر و دوری گزیدن از آن پرده برداری مینمایند.
روایات فوق در بسیاری از بابهای کتاب امر به معروف و نهی از منکر ثبت شده و شیخ حرّ عاملی صاحب وسائل؛ در جلد یازدهم و دیگر مجلدات کتاب وسائل آنها را وارد کرده است. در اینجا ما آن اخبار را در 5 طایفه ذکر کرده وآنچه را که در معنای واحدی بر آن اشتراک دارند به عنوان طایفه مستقل گردآوری خواهیم کرد.
طائفه اوّل : آنچه دلالت دارد بر اینکه تقیه سپر مؤمن؛ حرز و زره او میباشد. این معنا در برخی از روایات ذکر شده است که ذیلا به آنها اشاره خواهد شد :
«کَانَ أَبی یَقَولُ: وَأَیُّ شَیءٍ أَقَرُّ لِعَینِی مِنَ التَّقِیَّةِ؟ إِنَّ التَّقِیَّةَ جُنَّةُ المُؤمنِ؛ پدرم پیوسته
میفرمود: چه چیزی بیش از تقیه چشم مرا روشن میکند؟ بهراستی که تقیه زره مؤمن است».(1)
«سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللهِ علیه السلام یَقُولُ: التَّقِیَّةُ تَرسُ المُؤمنِ وَالتَّقِیَّةُ حِرزُ المُؤمنِ؛ از امام صادق علیه السلام شنیدم: تقیه سپر مؤمن و حرز مؤمن است».(2)
«التَّقِیَّةُ تَرسُ اللهِ بَینَهُ وَبَینَ خَلقِهِ؛ تقیه سپر خداوند بین او و خلق اوست».(3)
«إِنَّ أَبی کَانَ یَقُولُ: أَیُّ شَیءٍ أَقرُّ لِلعَینِ مِنَ التَّقِیَّةِ، إِنَّ التَّقِیَّةَ جُنَّةُ المُؤمنِ؛ پدرم پیوسته میفرمود: چه چیزی بیشتر از تقیه چشم را روشن میکند؟ همانا تقیه زره مؤمن است».(4)
تمامی این روایات بر جواز پناهندگی به تقیه در موارد خوف و به جهت حفظ جان و پناهندگی دلالت دارد؛ چنانکه انسان در جنگ هنگام مواجه با ضربتهای دشمن با زره یا سپر یا دیگر وسایل خود را محفوظ میدارد. بلکه گاهی از این روایات استفاده میشود تقیه - به گونهای از عنایت - در مواقعی واجب و لازم است؛ زیرا پوشش بوسیله زره و سپر و مشابه این دو در مواردی که به این دو ابزار نیاز است واجب است، بنابراین استتار و پوشش با تقیه در جایی که گمان خطر میرود نیز واجب خواهد بود. (تأمل فرمایید) و اگر بر دلالت تقیه از این جهت (یعنی وجوب و لزوم) اشکالی وارد باشد قطعآ اشکال و ایرادی از ناحیه دلالت بر جواز آن به معنای اعم وجود ندارد.
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 5؛ کافی، ج 2، ص 220، ح 14.
2) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 7؛ کافی، ج 2، ص 221، ح 23.
3) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 13 ؛ کافی، ج 2، ص 220، ح 19.
4) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 20؛ مختصر بصائر الدرجات، ص 104.
طایفه دوم : روایاتی که دلالت دارند بر مواردی همچون کسی که تقیه ندارد دین ندارد؛ کسی که تقیه ندارد ایمان ندارد؛ تقیه 9 قسمت از 10 قسمت دین را تشکیل میدهد؛تقیه ازخوددین میباشدوبدون آن دین انسان ناقص خواهدبود.
«قَالَ لِی أَبُو عَبدِ اللهِ علیه السلام : یا أَبا عُمَرَ! إِنَّ تِسعَةَ أَعشَارِ الدِّینِ فِی التَّقِیّةِ وَلا دِینَ لِمَنْ لاتَقِیَّةَ لَهُ؛ امام صادق علیه السلام فرمودند: ای ابا عمر! 9 قسمت از 10 قسمت دین در تقیه است و کسی که تقیه ندارد دین ندارد».(1)
«قَالَ أَبُوعَبدِاللهِ علیه السلام :التَّقِیَّةُ دِینُ اللهِعَزَّوَجَلَّ.قُلتُ:مِنْ دِینِ اللهِ؟! قَالَ، فَقَالَ: إِی وَاللهِ مِنْ دِینِ اللهِ؛امام صادق علیه السلام فرمود:تقیه دین خداوندعزوجل است.ازحضرت پرسیدم : از دین خدا؟! حضرت فرمود: آری! به خدا سوگند تقیه از دین خداست».(2)
«لا دِینَ لِمَنْ لا تَقِیَّةَ لَهُ وَلا إِیمَانَ لَمَنْ لا وَرعَ لَهُ؛ کسی که تقیه ندارد دین ندارد وکسی که ورع و پرهیزگاری ندارد ایمان ندارد».(3)
«لا إِیمَانَ لِمَنْ لا تَقِیَّةَ لَهُ؛ کسی که تقیه ندارد ایمان ندارد».(4)
این طائفه از روایات اجمالا بر وجوب تقیه در موارد آن دلالت دارند و اینکه تقیه از مهمترین مسائل است. اخبار مذکور از بهترین دلائل در مقام اثبات تقیه هستندوان شاءاللهدرآینده به توضیح این تأکیدات شدیدورازورمزآن واینکه اگر حد و حدود و شرائط آن رعایت شود همان چیزی خواهد بود که وجدان صریح بدان حکم میکند خواهیم پرداخت.
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 3 ؛ کافی، ج 2، ص 217، ح 2.
2) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 19؛ علل الشرایع، ج 1، ص 51، ح 2.
3) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 23؛ صفات الشیعه، ص 3.
4) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 7 ؛ کافی، ج 2، ص 221، ح 23.
طائفه سوم : روایاتی که دلالت دارند بر مواردی همچون: تقیه از بزرگترین فرائض است؛ گرامیترین فرد نزد خداوند کسی است که به تقیه عمل میکند؛ ایمان بدون تقیه مانند جسد بدون رأس است؛ هیچ چیزی نزد خدا و اولیای خدا محبوبتر از تقیه در جایگاه خودش نیست.
«قَالَ أَبُو عَبدِ اللهِ علیه السلام سَمِعْتُ أَبِی یَقُولُ: لا وَاللهِ مَا عَلی وَجهِ الأَرضِ شَیءٌ أَحَبُّ إِلیَّ مِنَ التَّقِیَّةِ، یا حَبِیبُ! إِنَّهُ مَنْ کَانتْ لَهُ تَقِیَّةٌ رَفَعَهُ اللهُ، یا حَبِیبُ! مَنْ لَم تَکُنْ لَهُ تَقِیَّةٌ وَضَعَهُ اللهُ، یا حَبِیبُ! إِنَّ النّاسَ إنَّما هُم فِی هُدنَةٍ فَلَو قَدْ کَانَ ذَلِکَ کَانَ هَذا؛ امام صادق علیه السلام فرمود: از پدرم شنیدم که میفرمود: نه، به خدا سوگند هیچ چیز روی زمین دوست داشتنیتر از تقیه نیست. ای حبیب! کسی که تقیه را رعایت میکند خدا او را رفعت میبخشد. ای حبیب! کسی که تقیه را مراعات نمیکند خدا او را حقیر میکند. ای حبیب! همانا اگر مردم تقیه را رعایت کنند، قطعآ در صلح و آرامش هستند و این نیز برای آنها باقی خواهد بود».(1)
شاید این قسمت از فرمایش حضرت علیه السلام که فرمود: «فَلَو قَدْ کَانَ ذَلِکَ کَانَ هَذا» اشاره به این باشد که تا وقتی که تقیه در بین آنان هست هدنه و صلح و آرامش نیز در بین آنها مستمر و پایدار خواهد بود. یا آنکه اگر صلح و آشتی طرفینی برداشته شود و حضرت قائم علیه السلام ظهور فرماید ترک تقیه جایز میگردد و در غیر این صورت واجب است. البته اگر روایت از این جهت دارای ابهام باشد، ضرری به دلالت حدیث نخواهد رساند.
«قَضَوا الفَرائِضَ کُلَّها بَعدَ التَّوحِیدِ وَاعتِقادِ النُّبُوَّةِ وَالإِمَامَةِ. قَالَ: وَأَعظَمُها فَرضَانِ : قَضاءُ حُقُوقِ الإخوانِ فِی اللهِ وَاستِعمَالُ التَّقِیَّةِ مِنْ أَعداءِ اللهِ؛ تمامی واجبات را بعد از
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 9؛ کافی، ج 2، ص 218، ح 4.
توحیدواعتقادبه نبوت وامامت به جای آوردندوبزرگترین آنهادو واجب است : به جای آوردن حقوق برادران دینی و بکار بستن تقیه در برابر دشمنان خدا».(1)
البته باید توجه داشت که در این باب(2)دو روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و روایتی از
هرکدام از ائمه علیهم السلام تا امام حسن عسگری - در مجموع 13 روایت - از تفسیر امام حسن عسگری علیه السلام و بهواسطه ایشان نقل شده است که بر حسب ترتیب ائمه علیهم السلام مرتب گردیده و هرچند عبارات، مختلف و تعبیرات گوناگون است ولی همگی به این مطلب اشاره واحد دارند: از بزرگترین اسباب تقرب و شریفترین اخلاق
ائمه اطهارعلیهم السلام تقیه و به جای آوردن حقوق برادران است و ترک این دو از گناهانی است که بخشوده نخواهد شد. بسیار بجاست که به آنها مراجعه و در آنها تأمل شود. البته إنشاءالله به تمامی آنها در محل مناسب خود اشاره میگردد وتوضیح داده خواهد که راز این تأکید فراوان در دو امر مذکور چیست؟
«قاَلَ رُسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله : مَثلُ مُؤمِنٍ لا تَقِیَّةَ لَهُ کَمَثلِ جَسَدٍ لا رَأسَ لَهُ؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مثال مؤمنی که تقیه نمیکند مثال بدنی است که سر ندارد».(3)
«التَّقِیَّةُ مِنْ أَفضَلِ أَعمالِ المُؤمنِ یَصُونُ بِها نَفْسَهُ وَإخوانَهُ عَنِ الفَاجِرینَ؛ تقیه از پرفضیلتترین اعمال مؤمنین است که بوسیله آنها خود و برادرانش را از دست فاجرها حفظ میکند».(4)
این حدیث دلالت دارد بر اینکه تقیه تنها برای حفظ جان خود تشریع وواجب نگردیده بلکه برای این واجب شده است که علاوه بر خویشتن جان برادران دینی نیز بوسیله آن حفظ گردد. در اینجا این پرسش مطرح است که آیا
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 28، ح 7؛ تفسیر الامام العسکری علیه السلام، ص 320، ح 161.
2) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 28.
3) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 28، ح 2؛ تفسیر الامام العسکری علیه السلام، ص 320، ح 162.
4) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 28، ح 3؛ تفسیر الامام العسکری علیه السلام، ص 320، ح 163.
ضرورت حفظ برادران در جایی است که ترس از ضرر و خطری برای نفوس واشخاص معلومی وجود داشته باشد؟ یا پیدایش خوف و ترس بر نوع مؤمنین در بعضی از مکانها یا بعضی از زمانها هرچند اشخاص آنها معلوم نباشد نیز کافی است؟ پاسخ به این پرسش انشاءالله هنگام ذکر تنبیهات مسأله خواهد آمد.
«یَغْفِرُ اللهُ لِلمُؤمنِ کُلَّ ذَنبٍ وَیُطَهّرُهُ مِنهُ فِی الدُّنیا وَالآخرَةِ مَا خَلا ذَنبَینِ: تَرکُ التَّقِیَّةِ وَتَضییعُ حُقُوقِ الإخوانِ؛ خداوند تمامی گناهان مؤمن را میآمرزد و او را از پلیدی گناهان در دنیا و آخرت پاک میسازد مگر دو گناه: ترک تقیه و ضایع کردن حقوق برادران دینی».(1)
«قِیلَ لِمُحَمَّدِ بنِ عَلیٍّ علیه السلام إِنّ فُلاناً أُخِذَ بِتُهمَةٍ فَضَرَبُوهُ مَائةَ سَوطآ، فَقَالَ مُحَمَّدُ بنُ عَلیٍّ علیه السلام إِنَّه ضَیّعَ حَقَّ أَخٍ مُؤمنٍ وَتَرکَ التَّقِیَّةَ، فَوجَّهَ إلیهِ فَتَابَ؛ به امام باقر علیه السلام گفته شد که فلانی را به اتهامی گرفته و صد ضربه شلاق زدند و حضرت فرمود: او حق برادر مؤمن خود را ضایع کرده و ترک تقیه نموده بود. بعد از این آن شخص نزد آن حضرت آمده و توبه نمود».(2)
این روایت دلالت بر این میکند که ترک تقیه در مواردی که واجب است، تنها موجب عقاب آخرت نیست بلکه گاهی اوقات عذاب و شکنجه دنیوی را نیز در پی خواهد داشت.
«لا دِینَ لِمَنْ لا وَرَعَ لَهُ، وَلا إِیمانَ لِمَنْ لا تَقِیَّةَ لَهُ، وَإنَّ أَکرَمَکُم عِندَ اللهِ أَعمَلُکُم بِالتَّقِیَّةِ. قِیلَ یاابنَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله إِلی مَتی؟ قَالَ: إِلی قِیامِ القَائِمِ فَمَنْ تَرَکَ التَّقِیَّةَ قَبلَ
خُروجِ قَائِمنا فَلَیسَ مِنَّا؛ کسی که ورع ندارد، دین ندارد و کسی که تقیه ندارد ایمان ندارد و همانا گرامیترین شما نزد خداوند کسی است که به تقیه عمل کند. از حضرت پرسیده شد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله تا کی؟ فرمود: تا قیام قائم؛ پس هرکس قبل از خروج قائم ما تقیه را ترک کند، از ما نیست».(1)
طائفه چهارم : روایات فراوانی است که از وقوع تقیه در افعال پیامبران گذشته حکایت میکندواینکه آن بزرگواران نیزبه تقیه عمل میکردند.مانند روایات زیر :
«سَمِعْتُ أَبَا جَعفَر علیه السلام یَقُولُ: لا خَیَر فِیمَنْ لا تَقِیَّةَ لَهُ وَلَقَدْ قَالَ یُوسُفُ: أَیَّتُها العِیرُ إِنَّکُم لَسارِقُونَ وَمَا سَرَقُوا؛ در کسی که تقیه نمیکند خیری وجود ندارد و همانا حضرت یوسف علیه السلام فرمود: ای گروه! شما دزد هستید در حالی که آنان مرتکب دزدی نشده بودند».(2)
البته پوشیده نیست که نسبت تقیه در اینجا به حضرت یوسف علیه السلام از ناحیه دستور آن حضرت است یا از جهت رضایت ایشان به گفته اِعلامگری است که بین برادران آن بزرگوار اعلام کرد: ای گروه! شما سارق هستید، در حالی که آنان چیزی ندزدیده بودند و اگر چیزی را هم سرقت کرده بودند خود حضرت یوسف بود که در گذشته او را سرقت نموده بودند! این کار آن حضرت در واقع نوعی از توریه است که به صورت تقیه و پوشاندن حق بنابر مصالحی برای گرفتن برادر خویش «بنیامین» مرتکب گردید.
روشن است که این تقیه از قسم تقیههایی که به جهت خوف بر جان انجام میگردد نیست بلکه نوع دیگری است که به منظور حفظ یا مصالح دیگری انجام میگیرد. در آینده اشاره خواهد شد که تقیه تنها منحصر به جایی نیست که ترس یا خوف در بین باشد.
البته باید توجه داشت این تقیه و مشابه آن از باب احکام و تبلیغ رسالت نیست تا توهم شود در حق انبیا و مرسلین جایز نمیباشد، بلکه در غیر باب تبلیغ نیز برای حفظ بعضی از مصالح به کار میآید.
«قَالَ أَبُو عَبدِ اللهِ علیه السلام : التَّقِیَّةُ دِینُ اللهِ عَزَّوَجلَّ. قُلتُ: مِنْ دِینِ اللهِ؟ قَالَ، فَقَالَ: إِی وَاللهِ، مِنْ دِینِ اللهِ، لَقَدْ قَالَ یُوسُفُ: (أَیّتُها العِیرُ إِنَّکُم لَسارِقُونَ) وَاللهِ مَا کَانُوا سَرَقَوا شَیئاً؛ امام صادق علیه السلام فرمود: تقیه دین خدای عزوجل است. پرسیدم: از دین خدا؟ فرمود : آری به خدا سوگند که از دین خداست. حضرت یوسف علیه السلام فرمود: ای گروه! شما دزد هستید، به خدا سوگند که چیزی ندزدیده بودند».(1)
توضیح این روایت همان است که در روایت سابق ذکر شد.
«قَالَ أَبُو عَبدِ اللهِ علیه السلام : التَّقِیَّةُ مِنْ دِینِ اللهِ. ثُمَّ رَوی نَحوَ الرِّوایةِ السّابقَةِ. ثُمّ زَادَ قَولَهُ : وَلَقَدْ قَالَ إِبراهِیمُ علیه السلام (إِنّی سَقیمٌ) وَ اللهِ مَا کَانَ سَقِیماً؛ امام صادق علیه السلام فرمود: تقیه از دین خداست. سپس مانند روایت پیش را روایت کرده و این قسمت را اضافه کرده است: حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: من بیمار هستم، در حالی که به خدا سوگند آن حضرت بیمار نبود».(2)
اطلاق تقیه بر فرمایش حضرت ابراهیم علیه السلام در اینجا به ملاحظه این است که آن حضرت از روی مصالحی، حال خویش را پنهان میداشت و غیر آن را اظهار میکرد، چنانکه در روایت سابقه به آنها اشاره کردیم. البته این مطلب نه از باب
تقیه در احکام، بلکه در موضوعات جاری شده و در نتیجه منافاتی با دعوت ورسالت آن حضرت ندارد. بلکه باید گفت: این عمل حضرت اصلاً به جهت ادای رسالت و درهم کوبیدن بتها و شکستن آنها انجام شد.
«سَمِعْتُ أَبَا عَبدِ اللهِ علیه السلام جَعفَر بنَ مُحَمَّدٍ الصادق علیه السلام یَقَولُ: عَلَیکَ بِالتَّقِیَّةِ فَإِنَّها سُنَّةُ إِبراهِیمِ الخَلِیلِ علیه السلام - إلی أنْ قال - وَإِنَّ رَسُولَ اللهِ صلی الله علیه و آله کَانَ إِذا أَرادَ سَفَراً وَاری بَعِیرَهُ وَقَالَ: أَمرَنِی رَبِّی بِمُداراةِ النَّاسِ کَما أَمرَنِی بإقَامَةِ الفَرائضِ، وَلَقَدْ أَدَّبَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِالتَّقِیَّةِ فَقَالَ: (ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ * وَمَا یُلَقَّاهَا إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا).(1)یا سُفیانُ مَنْ استَعمَلَ التَّقِیَّةَ فِی دِینِ اللهِ فَقَدْ تَسَنّمَ الذَّروَةَ العُلیا
مِنَ القُرآنِ وَإِنَّ عِزّ المُؤمنِ فِی حِفظِ لِسَانِهِ وَمَنْ لَم یَملِکْ لِسَانَهُ نَدِمَ؛ از حضرت امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: بر تو باد که تقیه کنی؛ زیرا بهدرستی تقیه سنت ابراهیم خلیل الله بود... ورسول خدا صلی الله علیه و آله هرگاه اراده سفر میفرمود با شتر خویش مدارا میکرد ومیفرمود: پروردگارم مرا به مدارا کردن با مردم امر فرمود چنانکه مرا به اقامه فرائض دستور داد. و خدای عزوجل او را مؤدب به تقیه کرده بود چنانکه فرمود: ای سفیان! هرکس در دین خدا تقیه به کار ببندد همانا به قلهای بلند از قرآن دست یافته است و بدرستی که عزت مؤمن در حفاظت از زبانش میباشد وآنکس که مالک زبان خویش نباشد پشیمان خواهد شد...».(2)
در این روایت دلالت بر این وجود دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز در بعضی از موضوعات - نه در احکام و نه در ارشاد و تبلیغ رسالت - به منظور مدارای با مردم و دفع کینه و دشمنی از قلوب مؤمنین بهوسیله توریه و مورد مشابه آن تقیه میفرمود. نیز این روایت به تقیه حضرت ابراهیم علیه السلام در ماجرای شکستن بتها اشاره دارد آنجا که فرمود: من بیمار هستم و نیز آنجا که فرمود: این خدای من است یا: بلکه بزرگتر بتها این کار را انجام داده است. و اینکه تقیه سنت آن حضرت بوده است. روشن است چنین معنایی داخل در مفهوم تقیه به معنای وسیع و اعم آن خواهد بود یعنی مخفی نگاهداشتن امر از بعضی افراد در جایی که این اخفاء، اهم باشد.
«إِنَّ مَثلَ أَبِی طَالِبَ مَثلُ أَصحَابِ الکَهفِ أَسَّرُوا الإِیمانَ وَأَظهَرُوا الشِّرکَ فَآتَاهُمُ اللهُ أَجرَهُم مَرّتَینِ؛ همانا مثَل ابوطالب، مَثل اصحاب کهف است که ایمان خود را پنهان داشته و شرک را اظهار نمودند. در نتیجه خداوند نیز دوبار به آنان اجرعطافرمود».(1)
هرچند این روایت از قسم تقیه انبیا نیست اما ما آن را به جهت الحاق آن به همان قسم ذکر نمودیم. در کتاب عزیز به قصه اصحاب کهف اشاره شده بدون آنکه در آن تصریحی به لفظ تقیه شده باشد، امّا از قرائن مختلف که در همان داستان مذکور است برمیآید که آن بزرگواران از اطرافیان و همراهان خویش پرهیز میکردند تا اینکه بالاخره اعتزال و گوشهگیری از قوم را اختیار نموده و به دلیل ترس از ظهور امر خویش و شکنجه به دست فرمانروا و پیروان او، به غار پناهنده شدند. روشن است که اگر جوان مردان ایمان خویش را اظهار مینمودند، قطعآ گرفته و کشته میشدند، به همین جهت ایمان خود را پنهان نموده و بعضی از خواستههای کافران را اظهار نمودند. در نهایت خدای متعال آنان را بر هجرت موفق فرمود و از قوم خویش مهاجرت کردند تا گوشه فراغت و امنی پیدا کنند که بتوانند ایمان خویش را بدون حاجت به اظهار شرک وموافقت با اعمال مشرکان و کافران اظهار نمایند.
در روایات و تواریخ نیز مطالبی وارد شده که تقیه آنان از قوم خویش را تأیید مینماید. در نتیجه با توجه به وضوح و روشنی اصل مطلب، عدم ذکر لفظ تقیه در این داستان ضرری به استدلال نمیرساند.
دلالت دیگری نیز در این روایت بر تقیه ابوطالب علیه السلام عموی بزرگوار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حامی و ناصر آن حضرت، با قلب و دست و لسان خویش وجود دارد. البته این مطلب هیچ منافاتی با اینکه آن بزرگوار در برخی موارد در طول حیات خویش ایمان خود را اظهار فرموده ندارد چنانکه در اخبار و سیرهها
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 29، ح 29 ؛ کافی، ج 1، ص 499، ح 28.
نگاشته شده است؛ زیرا تقیه ایشان غالبی بوده است نه دائمی و تقیه آن بزرگوار در مقابل دشمنان خدا بود نه از مسلمین و همراهان.
نکته دیگر این که در این روایت جواب از گفته بعضی از مخالفین و تهمت شرکی که - معاذ الله - به حضرت ابوطالب علیه السلام میزنند وجود دارد.
آنچه گذشت، طوایفی از اخبار و روایات بود که بر رجحان تقیه یا وجوب آن به طور اجمال در مواردی که پوشاندن حق در آنها واجب یا راجح است آن هم به منظور دست یافتن به مصالح مختلف، دلالت دارند.
اخبار فراوان دیگری نیز وجود دارد که بر وجوب یا رجحان در موارد مذکور دلالت دارند و إنشاءالله به بسیاری از آنها در طول بحثهای آینده اشاره خواهد شد. این روایات به حد تواتر میرسند و با وجود این تواتر، اجمالا شکی در اصل حکم مسأله باقی نخواهد ماند.
بی تردید کسی که اولین بار اخبار مذکور را ملاحظه کند، تأکید فراوانی در امر تقیه مشاهده خواهد کرد، به اندازهای که مانند آن را در موضوعات مشابه آن بسیار کم مییابد، و این امر ممکن است شگفتی و حیرت او را بر انگیزد وموجب سوء ظن وی به اصل تقیه یا بعضی از موارد آن گردد. باید دانست که تمامی این حیرت و تعجب و شگفتی ریشه در جهل و عدم آگاهی از اسرار وموارد و عمق و محتوای تقیه دارد.
امّا تدبر در تقیه و ظرف زمانی که تقیه در آن صادر گردیده و نیز قرائنی که در بسیاری از موارد وجود دارد ما را به راز این تأکیدات راهنمایی کرده و نقاب از چهره آن برداشته و آن را به طور کامل تفسیر میکند. ظاهرآ این اهتمام و توجه خاص، به دلیل وجود دو امر مهم است :
و نظامهای فاسد اموی و عباسی میایستادند بدون اینکه عِده و عُدهای داشته یا راه صحیح و حجت واضحی در اختیارشان باشد و در نتیجه خود را به هلاکت میانداختند. گویی اینگونه میپنداشتند که آشکار ساختن عقیده حق هرچند نفعی در آن وجود نداشته باشد واجب است و پنهان داشتن آن هرچند جز وهن و ضرر بر مذهب و مقدسات آن در پی نداشته باشد، حرام است! آنان این پنهان کردن عقیده را حتی در مواقعی که حافظ جانها و آبروها بوده و برای حفظ مذهب و کیان آن سودمند باشد نیز حرام میدانستند.
یا میپنداشتند که تقیه دروغ است و مجرد ذکر کلمه شرک، شرک بوده و کفر به حساب میآید هرچند قلب مطمئن به ایمان باشد. از همین روست که میبینیم عمار بعد از آنکه از روی تقیه کلمه کفر را اظهار نمود، گریه کرد و گمان نمود بود از اسلام خارج گردیده و هلاک شده است.
در چنین موقعیتی ائمه اهل بیت علیهم السلام شیعیان خویش را از اینگونه اعمال زیانبار، بیارزش، غیر مفید و از این گونه افکار باطل نهی میفرمودند. گواه بر این مطلب روایاتی است که در فضیلت تقیه وارد شده مانند اینکه تقیه زره وسپر مؤمن است و روایات مشابه آن.
علاوه بر آن حذیفه از حضرت امام صادق علیه السلام نقل نموده که در تفسیر آیه شریفه: (وَلاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ)(1)فرمود: «هَذا فِی التَّقِیَّةِ؛ این در تقیه است».(2)
و شاید روایاتی که از تقیه انبیاء و برخی از اولیاء حکایت مینماید ناظر به این باشد که تقیه اگر در موارد خودش جریان پیدا کند هرگز ممنوع و یا موجب کفر وخروج از دین نیست. چنانکه روایت ذیل نیز شاهد همین مدعاست :
کلینی از درست الواسطی نقل میکند: «قَالَ أَبُو عَبدِ اللهِ علیه السلام : مَا بَلَغتْ تَقِیَّةُ أحَدٍ تَقِیَّةَ أَصحَابِ الکَهفِ، إنْ کَانُوا لَیَشهَدُونَ الأَعیادَ وَیَشدُّونَ الزَّنانِیرَ فَأَعطَاهُمُ اللهُ أَجَرَهُم مَرَّتَینِ؛ امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ کس در تقیه به حد اصحاب کهف نرسیده
است؛ آنان در روزهای عید و مراسم خاص کفار حاضر میشدند و زنار میبستند و در نتیجه خدای متعال نیز به آنان دو اجر اعطا فرمود».(1)
بهواسطه همین بود که ائمه علیهم السلام شیعیان را به معاشرت نیکو با مخالفین وحسن مصاحبت و همنشینی تشویق مینمودند تا مخالفان آنان را به دلیل ترک این فضائل خرده نگیرند و موجب سرشکستگی برای ائمه خویش نباشند هرچند در بعضی از موارد ناچار به انجام تقیه گردند.
روایات فراوانی بر همین مطلب شهادت میدهند که ذیلاً به آنها میپردازیم :
اول : کافی از هشام کندی نقل میکند :
«سَمِعْتُ أَبَا عَبدِ اللهِ علیه السلام یَقُولُ: إِیَّاکُم أَنْ تَعمَلُوا عَمَلاً نُعَیَّرُ بِهِ فَإِنَّ وَلَدَ السُّوءِ یُعَیّرُ وَالِدُهِ بِعَمَلِهِ، کُونُوا لِمَنْ انقَطَعتُم إِلیهِ زَینآ وَلا تَکُونُوا عَلَیهِ شَینَآ، صَلَّوا فِی عَشائِرِهِم، وَعُودُوا مَرضَاهُم، وَاشهَدُوا جَنَائِزَهُم، وَلا یَسبِقُونَکُم إِلی شَیء مِنَ الخّیرِ، فَأَنتُم أَولی بِهِ مِنهُم، وَاللهِ مَا عُبِدَ اللهُ بِشَیءٍ أَحَبُّ إلیهِ مِنَ الخَبءِ. قُلتُ: وَ مَا الخَبءُ؟ قَالَ: التَّقِیَّةُ؛ از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: مبادا عملی انجام دهید که بهواسطه آن مورد
خردهگیری قرار بگیریم؛ زیرا پدر فرزند بد، بهواسطه عملی که او انجام میدهد
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 26، ح 1 ؛ کافی، ج 2، ص 218، ح 8 .
مورد طعن و خردهگیری واقع میشود. شما باید برای کسی که منسوب به وی هستید (ائمه اطهار) مایه زینت باشید نه مایه سرشکستگی! در جماعت آنان (مخالفان) حاضر شوید و نماز جماعت بخوانید و از بیمارانشان عیادت نمایید وبه تشییع جنازه آنان بروید. مبادا هیچ کدام از آنها بر شما در کار خیر پیشی بگیرد؛ چرا که شما در انجام خیرات نسبت به آنان سزاوارترید. به خدا سوگند! پروردگار بوسیله هیچ چیزی دوست داشتنیتر از خبأ عبادت نشده است. پرسیدم: خبأ چیست؟ حضرت فرمود: تقیه».(1)
این روایت با بلندترین آهنگ بر عدم کنارهگیری از قوم مخالف و لزوم معاشرت نیکو و نماز خواندن همراه آنان و عیادت از مریضها و شرکت در تشییع جنازه آنان و دیگر موارد فریاد میزند تا آنان بهواسطه ترک این اعمال بر ائمه علیهم السلام خرده نگیرند و راهی برای عیب جویی نسبت به آن بزرگواران و پیروان آنان پیدا نکنند. در این هنگام تقیه با چنین افرادی جایز خواهد بود واین نوع از تقیه، تقیه تحبیبی است.
دوم :همچنین درخصال ازمدرک بن الهزهازازامامصادق علیه السلام روایتشدهاست :
«رَحِمَ اللهُ عَبدَاً اجتَرَّ مَودَّةَ النَّاسِ إِلی نَفْسِهِ، فَحَدَّثَهُم بِما یَعرِفُونَ وَتَرَکَ مَا یُنکِرُونَ؛ خداوند رحمت کند بندهای را که مودت و دوستی مردمان را به سوی خویش میکشاند؛ یعنی با مردم چنان که دوست میدارند و نیکو میپندارند گفتگو میکند و آنچه را که زشت میدارند ترک میکند».(2)
گفتگو با مردمان بهواسطه آنچه که آنان دوست میدارند و میشناسند و ترک آنچه که آنان زشت میپندارند از مصادیق تقیه است که از جهت تحبیب و جلب محبت بجا آورده میشود.
سوم : در تفسیر امام حسن عسگری علیه السلام نقل شده است :
«وَقَالَ الحَسنُ بنُ عَلیٍّ علیه السلام (ابنُ أبِیَ طالب): إِنّ التَّقِیَّةَ یُصلِحُ اللهُ بِها أُمَّةً لِصَاحِبِها مِثلَ
ثَوابِ أَعمَالِهِم،فَإنْ تَرَکَهاأَهَلکَ أُمَّةً،تَارِکُها شَرِیکُ مَنْ أَهلَکَهُم...؛ امام حسن مجتبی علیه السلام فرمود: همانا خداوند با تقیه (امور) امتی را اصلاح میکند و برای صاحب تقیه ثواب اعمال تمام آن امت میباشد وهمانا ترک تقیه باعث هلاکت امتی میشود وترک کننده تقیه شریک در جزای کسی است که آنها را هلاک نموده است».(1)
شاید علت اینکه تقیه در اینجا و در دیگر روایات همردیف با حقوق اخوان ذکر شده، اشاره به اشتراکی داشته باشد که در حفظ امت و وحدت و حقوق وکیان آن وجود دارد هرچند تأکید در روایت اول برای برادران آنان بهطور خاص و در روایت دوم برای عامه است.
در برخی روایات نیز(2)در تفسیر فرمایش خدای متعال در قصه ذو القرنین
هنگام حکایت از قومی که آنان را در کنار دو سد یافت: «(أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدّآ)؛ که میان ما و آنها سدّی ایجاد کنی»(3)و «(فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا
لَهُ نَقْبآ)؛ (سرانجام چنان سدّی ساخت) که آنها (=طایفه یأجوج و مأجوج) قادر نبودند از آن بالا روند؛ و نمیتوانستند سوراخی در آن ایجاد کنند».(4)
آمده است :
«إِنّ هَذاهُوَالتَّقِیَّةُ فَإِنَّهاالحِصنُ الحَصْینُ بَینَکَ وَبَینَ أَعدَاءِ اللهِ وَإِذا عَمِلْتَ بِها لَم یَقِدرُوا عَلی حِیلَةٍ؛ بدرستی که این همان تقیهای است که حصن حصین بین تو و بین
دشمنان خداست و اگر بدان عمل کنی توانایی هیچ حیلهای بر علیه تو نخواهندداشت».
این روایت ناظر به تأویل و بطن آیه و عدول از ظاهر آن - به جهت کشف معانی غیر از معانی ظاهری آیه - میباشد، اما در هرحال دلیل بر این است که تقیه تمامی بابها را بر روی دشمنان میبندد، نه تنها باب ضرر، بلکه باب
خردهگیری، سرزنش و ... را نیز مسدود میکند در نتیجه حصن حصینی است که دشمنان در مقابل آن هیچگونه توانایی نداشته و روزنهای برای گذشتن از آن پیدانخواهندکرد.
علاوه بر این در تقیه نجات و صیانتی برای ائمه اطهار علیهم السلام از دست مردمان سفله و پست وجود دارد که آتش کینه و دشمنی از زبان هایشان شعله میکشد والبته آنچه در سینه مخفی نگاهداشتهاند شدیدتر و خطرناکتر است؛ در نتیجه بوسیله تقیهای که مشاهده میکنند عذری برای رسیدن به اغراض پلید و هتک حرمت پیشوایان نخواهند داشت چنان که در روایت مجالس از امام علی بن محمد از پدران بزرگوارشان علیه السلام نقل شده است :
«قَالَ الصادق علیه السلام : لَیسَ مِنّا مَنْ لَم یَلزَمِ التَّقِیَّةَ وَیَصُونَنا عَنْ سَفَلَةِ الرَّعِیَّةِ؛ امام صادق علیه السلام فرمود: کسی که ملازم با تقیه نبوده و ما را از مردمان پست حفظ نمیکند از مانیست».(1)
از آنچه گذشت روشن گردید تقیه منحصر در حفظ و دفع خطر از جان وآنچه وابسته به نفس است مانند آبرو و اموال نبوده بلکه گاهی اوقات منظور ومقصود از تقیه حفظ وحدت مسلمین و جلب محبت و دفع کینههاست. البته در جایی که انگیزه مهمی برای اظهار عقیده و دفاع از آن وجود ندارد.
چنانکه تقیه برای مصالح دیگری نیز صورت میگیرد مانند تبلیغ رسالت به بهترین نحو مانند داستان حضرت ابراهیم علیه السلام و احتجاج ایشان بر بت پرستان ویا مصلحت دیگری که نمونه آن درقصه حضرت یوسف بابرادران خویش آمده است.
در نتیجه تقیه - با معنای وسیعی که دارد - بر چند قسم است: تقیه خوفی، تقیه تحبیبی، و تقیه برای مصالح گوناگون دیگر.
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 24، ح 28؛ أمالی طوسی، ص 281، ح 534.
معلوم است که تقیه به تمامی در یک معنای واحد و ملاک عام مشترک است یعنی: «پنهان داشتن عقیده یا اظهار خلاف آن به جهت مصلحتی که از اظهار مهمتر است» در نتیجه امر در تمامی این موارد بین ترک اهم و مهم دائر است وهم عقل و هم نقل به فعل اول و ترک ثانی حکم میکند، بدون اینکه هیچ فرقی در مصلحتی که مهمتر است از جهات مختلف وجود داشته باشد، جهاتی همچون: حفظ نفوس یا آبرو یا اموال؛ یا جلب محبت و دفع عوامل تفرقه وجدایی و کینه یا موارد دیگری که قابل شمارش نیستند.
بنابر آنچه ذکر شد تقیه در بسیاری از مواضع واجب است در حالی که در موارد دیگر جایز بالمعنی الاخص است، اما ضابطه در تمامی موارد مذکور همان است که ذکر شد یعنی :
«اگر حفظ مصلحتی که با انجام تقیه حاصل میگردد واجب و تضییع آن حرام باشد،تقیه دراین صورت واجب است واگرحفظ آن مصلحت مساوی بامصلحت ترک تقیه باشد، در این صورت تقیه جایز است (البته جواز به معنای اخص) وهرگاه یکی از دو طرف، راجح باشد حکم تقیه تابع همان طرف خواهد بود».
کشف موارد وجوب از غیر وجوب، با مراجعه به مذاق شرع و اهمیت بعضی از مصالح و رجحان آنها بر بعضی دیگر در نظر شارع مشخص میگردد. نیز ممکن است کشف بعضی از آن موارد با مراجعه به عقل نیز صورت بپذیرد مانند آنچه که در موارد حفظ نفوس وارد شده در جایی که تقیه به کارهایی مانند ترک مسح بر روی پا و اکتفا به مسح برروی کفش و موارد مشابه آن انجامپذیر است.
در نتیجه، روایاتی که دلالت میکند بر اینکه تقیه از دین بوده و ترک کننده آن مورد عقاب قرار میگیرد و ترک آن مانند ترک نماز است و امثال این تعبیرات، ناظر به موارد وجوب و مصالح مهمی است که ترک آنها و چشم پوشی از آنها امکان ندارد.
امّا روایاتی(1)که دلالت میکند تقیه داخل در این آیه شریفه است: (ادْفَعْ بِالَّتِی
هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ)(2)بدی را به بهترین راه و روش دفع کن (و پاسخ بدی را به نیکی
ده) و اینکه اگر به تقیه عمل شود نتیجه آن همان است که در آیه شریفه بدان اشاره شده: (فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ)(3)ناگاه (خواهی دید) همان
کس که میان تو و او دشمنی است گویی دوستی گرم و صمیمی است. و امثال این تعبیرات، دلالت بر رجحان و استحباب تقیه خواهد داشت.
روایات دیگری نیز وجود دارد که بر هر انسان تأمل کنندهای در ابواب مشتمله بر اخبار تقیه روشن و آشکار است؛ زیرا لسان این روایات در غایت اختلاف بوده و هرکدام به موردی اشاره دارد در نتیجه نمیتوان بر تمامی آنها به امر واحدی حکم کرد؛ به عنوان مثال مدارای با مردم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت بدان امر شدهاند و اینکه خداوند ایشان را مؤدب به تقیه فرموده با این عبارت که : (ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ...) داخل در قسم تقیه مستحب میباشد.
هم چنین است عین آنچه در ذیل حدیث وارد شده است: «مَنِ استَعمَلَ التَّقِیَّةَ فِی دِینِ اللهِ فَقَدْ تَسَنّمَ الذَّروَةَ العُلیا مِنَ القُرآنِ وَإِنَّ عِزّ المُؤمنِ فِی حِفظِ لِسَانِهِ؛ هرکس تقیه را در دین خدا به کار ببندد همانا بر قله بلندی از قرآن قرار گرفته و به درستی که عزت مؤمن در حفظ لسان اوست».(4)
شاید این روایت نیز اشاره به همین موارد داشته باشد و حداقل باید گفت که آنچه در این روایت بدان اشاره رفته اعم از موارد وجوب و استحباب است. إنشاءالله موارد رجحان ترک تقیه و جواز اظهار نیز در آینده ذکر خواهد شد.
چه بسا با دقت نظر در آنچه ذکر شد بتوان ادعا نمود: شک و تردیدی وجود ندارد که وجوب تقیه یا جواز آن - در مواردی که توضیح آن گذشت - هرگز امر تعبدی برگرفته از اخبار خاصه و روایات ائمه علیهم السلام نیست، بلکه مطلبی است که
ادله اربعه بدان دلالت دارند: کتاب خدای عز و جل که ما به موارد دلالت از کتاب عزیز در مورد تقیه اشاره کردیم؛ اجماع قاطع؛ احادیث متواتری که بخشی از آنها را به مقداری که مایه بی نیازی بود ذکر کردیم و به جهت اختصار کلام به مابقی نپرداختیم؛ و حکم قاطع عقل همراه با صراحت وجدان.
البته این مسأله مختص به یک گروه و قوم خاص و ویژه یک ملت نیست اگرچه این اسم و عنوان به بعضی از اقوام و گروهها اختصاص پیدا کرده است. همچنان که تقیه هرگز مختص به ملتها و گروههای دیندار نبوده بلکه تمامی انسانها را شامل میگردد چه متدین چه غیر دیندار.
آیا به راستی هیچکدام از عقلا اظهار عقیده در جایی که هیچ فایدهای در اظهار آن وجود ندارد را واجب میداند؟ یا جایی که نفع بسیار کمی داشته امّا ضررهای محکم و فراوانی در اظهار آن برای جانها و آبروها و اهداف مهمی که انسانها با آن زندگی میکنند و برای آن رنج میبرند همراه داشته باشد؟
انصاف آن است که آنچه مخالفین مذهب در باب حرمت تقیه بر زبانشان جاری است، آن هم به نحو مطلق و بدون هیچ گونه استثناء، هرگز از گوشهای خودشان تجاوز نمیکند! به حدی که در اعمال خود آنها نیز اثری از این حرمت مطلق تقیه مشاهده نمیشود و جز لقلقه زبان نمیباشد. البته آنها هم تا آنجا که زندگی روزمره و معاش و اغراض آنان را تأمین میکند بدان پایبندند اما در عمل، خود آنان با دیگران در پیروی عمل طبق حکم عقل صریح و وجدان مساوی هستند یعنی عقیده خویش را در آنجایی که نفعی در اظهار آن وجود ندارد بلکه در جایی که در اظهار عقیده ضرری درحد خطر وجود داشته باشد مخفی میدارند، چه آن را تقیه نام گذاری بکنند و چه نکنند.
البته چنانکه انشاءالله در آینده خواهد آمد، مواردی نیز وجود دارد که تقیه در آنها حرام بوده بلکه قربانی دادن و فدا کردن و بذل اموال و جان و ثمرات در آنها واجب است و لازم است این موارد بر اخفا و مخفی کردن رجحان داده شود؛ زیرا تقیه در آنها مرجوح بوده و ترک تقیه، راجح و دارای فضیلت است.
هرکدام ازاین مواردمنوط به جایگاههای خاص وشرایط و جهات مخصوص به خود است. از همین جاست که گاهی مشاهده میکنیم فقیه ماهر وبرجسته مجاهد،که عارف به زمان خویش ودانای به مواضع احکام الهی است ظرف خاصی رامییابدکه باموردحرمت یاکراهت تقیه منطبق است و در نتیجه بنابر آن آشکارا حکم به حرمت تقیه و جهاد با اموال و انفس و رها کردن مدارا در آنها مینماید، و روشن است که او هرگز کنار گذاشتن این مدارا را به طور مطلق اراده نکرده وقصداوبه جایگاههای مشخصی که دارای مصالح خاص میباشد تعلق میگیرد.
درنتیجه شکی باقی نخواهدماند که این حکم، حکم خاصی است مربوط به همان جایگاه و همان زمان و موارد مشابه آن و به هیچ وجه حکم دائمی و مربوط به تمامی شرائط و ظروف نیست، چنانکه این مطلب بر کسی پوشیده و مورد انکار نمیباشد.
در اول بحث از این قاعده گذشت که تقیه - چنانکه برخی بزرگان از محققین بدان اشاره کردهاند - به احکام خمسه قابل تقسیم است و ما نیز اخیرآ به موارد وجوب و رجحان و جواز آن به طور اجمال اشاره کردیم. ضابطه و ملاکی که به عنوان مقیاس کشف موارد حرمت تقیه است این بود که هر موردی که مصلحت مترتب بر ترک تقیه از فعل آن بزرگتر باشد؛ آن هم از کارهایی که شارع مقدس نسبت به ترک آن راضی نبوده یا عقل به طور مستقل حکم به حفظ آن مینماید، از موارد حرمت تقیه به شمار میآید. در روایات باب نیز به برخی از این موارد اشاره رفت که ذیلاً بدانها خواهیم پرداخت :
هرگاه تقیه مستلزم فساد در دین و تزلزل در ارکان اسلام و محو شعائر و محو کفر گردد و نیز در هرچیزی که حفظ آن در نظر شارع از حفظ جانها یا اموال و یا آبروها مهمتر است جایز نخواهد بود؛ از جمله، مواردی که شارع در مورد آنها جهاد را نیز تشریع فرموده و دفاع از آن را با وجود هر مشکلی که پیش آید لازم
دانسته است. در تمامی این موارد شکی در حرمت تقیه و لزوم رها کردن آن وجود ندارد اما تشخیص آن غالبآ برای مقلد امکانپذیر نبوده و تشخیص آن برعهده فقها و مجتهدین است؛ زیرا این تشخیص به تتبع فراوان در ادله شرع وآگاهی از مذاق شارع و عمق و محتوای احکام آن نیاز دارد.
این مطلب ازاموری است که دلیل آنهاباخودآنها همراه است! و قاعده عقلیه واضحی که بین اهم ومهم بر جانب اهم حکم میکند نیز برهمین امر دلالت دارد. علاوه، اخبار فراوانی که ذیلاً به بعضی از آنها اشاره میشود نیز گواه بر آن است :
در کافی از مسعدة بن صدقه از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«إِنَّ المُؤمنَ إِذا أَظَهرَ الإِیمَانَ ثُمَّ ظَهَرَ مِنهُ مَا یَدُلُّ عَلی نَقضِهِ خَرَجَ مِمّا وَصفَ وَأَظَهرَ، وَکَانَ لَهُ ناقِضاً، إِلّا أَنْ یَدّعی أَنَّهُ إِنّما عَمِلَ ذَلِکَ تَقِّیَّةً، وَمَعَ ذَلِکَ یُنظَرُ فِیهِ، فَإِنْ کَانَ لَیسَ مِمّا یُمکِنُ أَنْ تَکونَ التَّقِیَّةُ فِی مِثلِهِ لَم یُقبَلْ مِنهُ ذَلِکَ، لأَنَّ لِلتَّقِیَّةِ مَواضِعَ مَنْ أَزالَها عَنْ مَواضِعِها لَم تَستَقِم لَهُ، وَتَفسیرُ مَا یَتَّقِی مِثلُ أَنْ یَکونَ قَومُ سُوءٍ ظَاهرِ حُکمِهِم وَفِعلِهِم عَلی غَیرِ حُکمِ الحَقِّ وَفِعلِهِ، فَکُلُّ شَیءٍ یَعمَلُ المُؤمنُ بَینَهم - لِمکانِ التَّقیَّةِ ممّا لا یُؤدّی إِلی الفَسادِ فِی الدِّینِ فَإِنَّهُ جَائزٌ؛ همانا مؤمن اگر ایمان خویش را اظهار نماید وسپس از او کارهایی صادر شود که بر نقض آنچه اظهار نموده دلالت دارد، از آنچه توصیف و اظهار کرده خارج میگردد و عمل او ناقض ایمان ظاهری اوست، مگر آنکه ادعا کند آن کار متناقض را از روی تقیه انجام داده است. با این حال باید در رفتار وی با دقت نظر کرد. به این معنا که اگر آن عمل متناقض از مواردی باشد که تقیه در مشابه آن موارد صورت نمیگیرد، چنین ادعایی از او پذیرفته نخواهد شد؛ زیرا تقیه دارای مواضعی است که اگر کسی آنها را از آن مواضع خارج نماید به راه راست نرفته و از او پذیرفته نخواهد شد. و تفسیر آنچه که مورد تقیه قرار میگیرد مثل این است که قوم بدی که حکم و فعلشان بر غیر حکم وفعل حق است وجودداشته باشند،درمیان چنین جماعتی هرکاری که مؤمن انجام دهد اگر از روی تقیه باشد و منجر به فساد در دین نگردد جایز است».(1)
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 25، ح 6 ؛ کافی، ج 2، ص 168، ح 1.
عبارت حضرت علیه السلام که در ذیل تفسیر موارد تقیه، و توضیح این که کجا تقیه جایز است و کجا جایز نیست فرمودهاند: «ممّا لا یُؤدّی إِلی الفَسادِ فِی الدِّینِ؛ با مفهوم، بر عدم جواز تقیه در مواردی که به فساد در دین منجر گردد دلالت دارد».
کشی، روایت دیگری را در کتاب رجال خویش از درست بن ابی منصور نقل میکند :
«کُنتُ عِندَ أَبِی الحّسنِ مُوسی علیه السلام وَعِندَهُ «الکُمیتُ بنُ زَید» فَقَالَ لِلکُمیتِ: أَنتَ الّذی تَقُولُ: فَالآنَ صِرتُ إِلی اُمیَّةَ - وَالأُمورُ لَها إِلی مَصائِرَ؟! قَالَ: قُلتُ ذَلِکَ وَمَا رَجَعتُ عَنْ إِیمَانِی، وَإِنِّی لَکُم لَمُوالٍ وَلِعدوِّکُم لَقالٍ، وَلَکِنّی قُلتُهُ عَلی التَّقِیَّةِ. قَالَ: أَما لَئِن قُلتَ ذَلِکَ أَنَّ التَّقِیَّةَ تَجُوزُ فِی شُربِ الخَمرِ!؛ در محضر امام موسی کاظم علیه السلام بودم و کمیت بن زید نیز آنجا بود. حضرت به کمیت فرمود: تو اینگونه سرودهای که: اکنون من به امیه بازگشت میکنم وبرای تمامی امور بازگشت گاهی وجود دارد؟! کمیت گفت: من از ایمان خویش هرگز بازنگشتهام، من دوستدار شما هستم و آن را برای دشمنان شما گفتهام اما آنچه گفتهام ومبنای سرودهام بوده است. حضرت فرمودند: آیا تو میگویی که تقیه در شرب خمر نیز جایز است!».(1)
این روایت دلالت دارد بر اعتراض امام علیه السلام بر کمیت در شعری که سروده با این معنا که «الآنَ رَجَعتُ إِلی اُمیَّةَ وَأُمورُها الآنَ إِلی تَرجُع»، این جمله دارای مدح بسیار بلندی نسبت به آنان بوده و دلیلی است بر رجوع کمیت به سوی آنان بعد از آنکه به دوستی ائمه اهل بیت علیهم السلام معروف گشته است. کمیت یاری دهنده وناصر ائمه علیهم السلام با قلب و زبان خویش است و برای این سروده خویش عذر میآورد که آن را با زبان تقیه گفته و برای حفظ ظاهر امور آن را سروده است اما امام علیه السلام با عذر او قانع نشده و در جواب او میفرماید: اگر باب تقیه این اندازه وسیع باشد، لازم میآید که در هرچیزی حتی شرب خمر نیز جایز باشد با اینکه چنین جوازی وجود ندارد.
1) رجال کشی، ص 466، ح 364.
بنابراین، این خود دلیل بر عدم جواز تقیه در مانند چنین مدح بلندی برای بنی امیه ظالم یا اظهار محبت نسبت به آنان است. و چنین شعری از کسی مثل کمیت که شارع برجسته مشهور به محبت ائمه علیهم السلام است موجب تقویت پایههای کفر
وضلال و تأیید بقایای احزاب جاهلیت و یاران آنان خواهد بود در نتیجه برای او چنین مطلبی جایز نیست و اگر جایز هم باشد در شرایطی است که به حد خطر برسد نه مثل آنچه کمیت در آن واقع شده است! به همین جهت امام علیه السلام در مورد او با عتاب و سرزنش برخورد میفرماید.
وقتی تقیه مثل این یک بیت شعر در آنچه گذشت جایز نباشد، قطعآ در موارد مشابه آن یعنی جاهایی که کلمه کفر و پایههای گمراهی مورد تقویت قرار میگیرند جایز نخواهد بود و نیز جاهایی که هدایت مخفی گشته و حق برای بسیاری از مردم با باطل مشتبه میشود بهویژه از کسانی که کلام و فعل آنان مورد استناد در اعمال مردم قرار میگیرد. تقیه در اینگونه موارد حرام است اما تشخیص این جایگاهها - چنانکه گذشت - غالبآ موکول به نظر فقیه میگردد.
روایت دیگر، روایتی است که طبرسی در کتاب احتجاج از حضرت امام حسن عسگری علیه السلام نقل میکند :
«إِنَّ الرِّضا علیه السلام جَفَا جَمَاعةً مِنَ الشِّیعَةِ وَحَجَبَهُم، فَقَالُوا: یاابنَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله مَا هَذا الجَفَاءُ العَظِیمُ وَالاستِخفَافُ بَعدَ الحِجابِ الصَّعبِ؟ قَالَ: «لِدَعواکُم أَنَّکُم شِیعَةُ أَمیرِ المؤمنین علیه السلام وَأَنتُم فِی أَکثَرٍ أَعمَالِکُم مُخَالِفُونَ وَمُقَصِّرُونَ فِی کَثیرِ مِنَ الفَرائضِ، وَتَتَهَاوَنُونَ بِعَظیمِ حُقُوقِ إِخوانِکُم فِی اللهِ وَتَتَّقُونَ حَیثُ لا تَجِبُ التَّقِیَّةُ، وَتَترُکُونَ التَّقِیَّةَ حِیثُ لابدّ مِنَ التَّقِیَّةِ؛ امام رضا علیه السلام نسبت به جماعتی از شیعیان اظهار بی مهری ودوری فرمود و آنان را از دیدار خویش منع کرد. آنان گفتند: ای پسر رسول خدا! این بی مهری بزرگ و استخفاف آن هم بعد از دوری و منع سخت بر ما به چه دلیل صورت گرفت؟ حضرت فرمود: به جهت آنکه شما ادعا میکنید شیعه
امیر المؤمنین علیه السلام هستید، اما در بیشتر اعمال خویش با آن حضرت مخالفت میکنید و در بسیاری از واجبات کوتاهی میورزید و نسبت به حقوق بزرگ برادران دینی خویش سستی و سهل انگاری دارید. آنجا که تقیه واجب نیست
تقیه میکنید و آنجا که تقیه لازم است آن را ترک مینمایید».(1)
هرچند در این روایت تصریح نشده است که در ترک تقیه آنچه مستلزم فساد در دین باشد لازم است اما قطعا قدر متیقن از آن همین مطلب است؛ زیرا چیزی مهمتر از آن برای ترک تقیه یافت نمیشود. مگر آنکه گفته شود مراد از آن؛ التزام آنان به تقیه در مواردی است که خوفی وجود ندارد و ترک تقیه است در مواردی که خوف و ترسی در کار هست، در نتیجه روایت ناظر به تخطئه آن جماعت در مصادیق است نه در مستثنیات حکمیه. (تأمل فرمایید).
روایت دیگر، روایتی است که شیخ در تهذیب از ابی حمزه ثمالی نقل میکند :
«قَالَ أَبُو عَبدِاللهِ علیه السلام : إِلی أن قال: وَأَیّمُ اللهِ لَو دُعِیتُم لِتَنصُرُونَا لَقُلتُم لا نَفعَلُ إِنّما نَتَّقِی! وَلَکانَتِ التَّقِیَّةُ أَحَبَّ إِلَیکُم مِنْ آبَائِکُم وَاُمَهاتِکُم وَلَو قَدْ قَامَ القَائِمُ مَا احتَاجَ إِلی مُسَائَلتِکُم عَنْ ذَلِکَ وَلأَقامَ فِی کَثیرٍ مِنْکُم حَدَّ النِّفاقِ!؛ امام صادق علیه السلام فرمود:... به خدا سوگند اگر برای یاری ما فراخوانده شوید، قطعآ خواهید گفت: ما این کار را نخواهیم کرد، ما تقیه میکنیم! و همانا تقیه نزد شما از پدران و مادرانتان دوست داشتنیتر است! هنگامی که قائم قیام نماید، هرگز نیازی به درخواست یاری از شما ندارد ودر مورد بسیاری از شما حد نفاق جاری خواهد ساخت».(2)
دلالت این روایت بر لزوم ترک تقیه در جایی که دین در خطر افتاده و امام از مردم طلب یاری مینماید بر هیچ کس پوشیده نیست. از جمله چیزهایی که بر لزوم ترک تقیه در اینگونه موارد دلالت دارد این است که وقتی امام قائم علیه السلام قیام فرماید، در مورد آن حد منافق اقامه خواهد فرمود، در نتیجه تقیه در اینگونه موارد از شدیدترین گناهان و اکیدترین محرمات است.
درهرحال هرگاه نسبت به اساس دین و احکام آن و محو آثار آن خوف وترس وجود داشته باشد شکّی در وجوب ترک تقیه باقی نخواهد ماند؛ همان دین واحکامی که برای تحکیم پایههای آن مهاجران ابتدایی و پیروان راستین آنان
(رضی الله عنهم و رضوا عنه) مجاهده کردند و در پایداری بر سر آن مال و جان خویش را فدا کرده و رضایت الهی را طلب نمودند. به راستی چگونه میتوان تقیه در جایی که موجب هدم و از بین رفتن دین میشود را جایز دانست و نسبت بدان حکم کرد؟ و آیا این مطلب چیزی جز تضاد ظاهر و تحکم مردود میباشد؟
اگر تقیه به حدی برسد که به خون و قتل منجر گردد، ترک و عدم ارتکاب آن واجب است، مثلاً اگر کافر یا فاسقی نسبت به قتل مؤمنی امر کند و یقین یا ظنی وجود داشته باشد که اگر شخص مأمور، این کار را ترک نماید، خود او را خواهد کشت در این صورت کشتن مؤمن از روی تقیه و حفظ نفس خویش جایز نیست؛ زیرا خونهای مؤمنین با یکدیگر برابر است و اصلا تقیه به جهت جلوگیری از خونریزی و حفظ جانها جعل گردیده و اگر خود آن به مرحله خون برسد معنایی برای تشریع آن وجود نخواهد داشت و نقض غرض خواهد بود. به عبارت دیگر، حفظ یک خون هرگز موجب این نمیگردد که خون دیگری هدر قرار داده شود و در حکمت حکیم چنین چیزی جایز نیست. برخی از روایات در احادیث باب نیز به این مطلب تصریح دارند از جمله :
محمد بن یعقوب کلینی در کافی از محمد بن مسلم از حضرت امام باقر علیه السلام نقل میکند :
«قَالَ: إِنّما جُعِلَتِ التَّقِیَّةُ لِیُحقَنَ بِها الدَّمُ فَإِذا بَلَغَ الدَّمُ فَلَیسَ تَقِیَّةٌ؛ همانا تقیه جعل شده است تا خون با آن حفظ گردد و اگر خودش به مرحله خون برسد، تقیهای وجود نخواهد داشت».(1)
همچنین شیخ درکتاب تهذیب ازابوحمزه ثمالی از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«لَمْ تَبقَ الأَرضُ إِلاَّ وَفِیها مِنّا عَالِمٌ یَعرِفُ الحَقَّ مِنَ البَاطِلِ. وَقَالَ: إِنّما جُعِلَتِ التَّقِیَّةُ لِیُحقَنَ بِها الدَّمُ فَإِذا بَلَغَ الدَّمُ فَلَیسَ تَقِیَّةٌ؛ زمین باقی نخواهد ماند مگر آنکه عالمی که
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 31، ح 1؛ کافی، ج 2، ص 220، ح 16.
حق را از باطل بشناسد در آن وجود داشته باشد و فرمود: تقیه برای آن قرار داده شد تا خون بوسیله آن حفظ گردد و اگر خود تقیه به حد خون برسد دیگر تقیه در کار نیست».(1)
در روایات مختلفهای وارد شده است که تقیه در امور مهمی مثل شرب خمر و شرب مویز و مسح کشیدن بر روی کفش و حج تمتع حرام است. اینک ما آن روایات را ذکر کرده و وجه آن را توضیح خواهیم داد :
در کافی از ابی عمر اعجمی و او از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«التَّقِیَّةُ فِی کُلِّ شَیء إِلّا فِی النَّبِیذِ وَالمَسْحِ عَلی الخُفَّینِ؛ تقیه در هرچیزی جاری است مگر در مویز و مسح کشیدن بر کفش».(2)
نیز همان کتاب از زراره نقل میکند :
«قُلتُ لَهُ:فِی مَسْحِ الخُفَّینِ تَقِیَّةٌ؟ فَقَالَ: ثَلاثَةٌ لا أَتَّقِی فِیهِنَّ أَحَداً: شِربُ المُسکرِ وَمَسْحُ الخُفَّینِ وَمُتعَةُ الحَجِّ.قَالَ زُرارةُ: وَلَم یَقُل الوَاجبُ عَلَیکُم أَنْ لا تَتَّقُوا فِیهنّ أحَداً؛ از حضرت برمسح کشیدن روی کفش سؤال کردم حضرت فرمود:سه چیزاست که از هیچ کس در آنها تقیه نمیکنم: شرب مسکر؛ مسح کشیدن بر کفش و حج تمتع. زراره میگوید: حضرت نفرمود بر شما واجب است که در آنها تقیه نکنید».(3)
شاید وجه حرمت تقیه در این امور این باشد که موضوع آنها منتفی است؛ زیرا تقیه اساساً برای حفظ نفوس تشریع گردیده است آن هم در جایی که گمان خطریاضرروجودداشته باشد و معلوم است که جز در اعمال خاصی که در کتاب خداوسنت قطعیه موردتصریح قرارنگرفتهاندوجودندارد،بنابراین اگرتصریحی نسبت به کاری آمده باشد، همان تصریح عذر واضحی بر انجام دهنده آن میباشد هرچند با انجام آن کار در سیره قوم و طریقت آنان مخالفت کرده باشد. مانند
حرمت شرب مسکر، خمر و مویز و مانند آنها که در کتاب خدا نسبت به آنها تصریح وجود دارد و اگر کسی با این حکم صریح مخالفت ورزیده و از روی جهل و خیره سری معتقدبه جوازشرب آنها گردد تقیه او در این موارد جایز نخواهد بود؛ زیرا دلیل در این مطلب ظهور داشته؛ عذر واضح و حجت نیز قائم است درنتیجه هیچگونه راهی برای تقیه ومجوزی برای آن وجود نخواهد داشت.
هم چنین است در مورد متعه حج که خداوند درباره آن میفرماید :
«(فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنْ الْهَدْیِ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیَامُ ثَلاَثَةِ أَیَّامٍ فِی الْحَجِّ وَسَبْعَةٍ إِذَا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کَامِلَةٌ ذَلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حَاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ)؛ وهنگامی که (از بیماری و دشمن) در امان بودید، هر کس با اتمام عمره، حجّ را
آغاز کند. آنچه از قربانی برای او میسّر است (ذبح کند) و هر که نیافت، سه روز در ایام حج و هفت روز هنگامی که بازمیگردید روزه بدارد. این، ده روز کامل است (البته) این برای کسی است که خانواده او، نزد مسجدالحرام ساکن نباشد (=اهل مکّه و اطراف آن نباشد)».(1)
این آیه شریفه دلیل بر جواز تمتع و وجوب آن است چنانکه در سنت پیامبر نیز نسبت بدان دستور رسیده است و هردو فرقه شیعه و سنی در کتابهایشان آن را روایت نمودهاند. حتی آنچه از «عمر» روایت شده است که :
«مُتعَتَانِ کَانتَا مُحَلَّلتَینِ عَلی زَمنِ النّبیّ أَنا اُحَرِّمُهُما؛ دو متعه در زمان پیامبر حلال بود و من آنها را حرام اعلام میکنم».(2)
نیز دلیل بر تشریع حج تمتع در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله میباشد و همین مقدار در لزوم ترک تقیه در این مورد کافی است؛ زیرا بعد از امکان استناد به قرآن شریف وسنتی که ثابت است خوف و تردیدی در مورد آن وجود نخواهد داشت.
همین گونه است مسأله ترک مسح کشیدن بر کفش و کفایت مسح بر پوست؛
زیرا موافق با ظاهر - یا صریح - کتاب خدا است چنانکه خدای متعال میفرماید : «(وَامْسَحُوا بِرُءُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ)؛ و سر و پاها را تا برآمدگی روی پا مسح کنید».(1)و واضح است که مسح بر سروپا جز با مسح کشیدن بر خود آنها حاصل
نمیشود؛ نه بر عرقچین و کلاه و نه بر کفش و هرکس این کار را انجام دهد، در واقع بر طبق حکم کتاب خدا عمل کرده است. در نتیجه در سرزمینهای اسلامی و بین مسلمانان خوفی از انجام چنین عملی وجود ندارد، هرچند کسی با آن مخالفت کند.
از آنچه تاکنون ذکر شد برمیآید که نفی تقیه در این مورد از باب تخصص وخروج موضوعی است نه از باب تخصیص و خروج حکمی؛زیرا احتمال اینکه از باب تخصیص باشد، به این معناست که مراد از نفی، نفی جواز آن است، آن هم در جایی که «خوف وقوع نفس در خطر» باشد تا حدی که به اندازه احساس خطر رسیده باشد. چنین احتمالی با توجه به اهمیت این احکام یعنی حکم تحریم خمر و مشروعیت حج تمتع و عدم جواز مسح بر کفش، جدآ ممنوع است؛ زیرا بسیار روشن است که مواردی مانند مسح بر پوست یا حج تمتع از تمامی احکام اسلام مهمتر نیستند تا تنها با همین استثنا مشخص و مجزا گردند. بلکه انصاف آن است که روایات، ناظر به همان است که ذکر شد یعنی به طور غالب در اینگونه امور - بعد از وضوح مأخذ و سند آنها از کتاب خدا وسنت قاطعه - حاجت و ضرورتی به تقیه نیست.
بنابراین اگر ما از این غلبه چشم پوشی کنیم و جایگاه خاصی که در آن به جهت غلبه جهل و عصبیت اهل آن امکان اظهار این احکام وجود نداشته باشد واز سوی دیگر احساس خطر جدّی بر جانها، اموال و آبروها در بین باشد، شکی نیست که در این امور تقیه جایز خواهد بود.
به راستی اگر تصور کنیم حاکم مخالف ستمگری مسح کشیدن بر کفش را
1) مائده، آیه 6.
لازم میداند یا حج تمتع را حرام میپندارد و هرکسی که چنین اعتقادی نداشته باشد را بیتأمل و درنگ میکشد، آیا ترک تقیه در اینها و استقبال از مرگ جایز خواهد بود؟ هرگز گمان نمیکنم کسی ملتزم این مطلب باشد! حتی در مورد ضررهایی که کمتر از قتل هستند اما در مذاق شارع مهمتر از رعایت این احکام در زمانهای محدود میباشند، باز هم ترک تقیه واجب نخواهد بود.
از آنچه ذکر شد وجه استنباط زراره در روایت سابق معلوم میشود آنجا که گفت: «امام علیه السلام نفرمود بر شما واجب نیست که در این سه مورد از کسی تقیه کنید، بلکه فرمود از هیچ کسی در آنها تقیه نمیکنم». گویا پنداشته است که این، از مختصات امام علیه السلام است اما این برداشت نیز ممنوع میباشد؛ زیرا با توجه به وضوح مأخذ این احکام از کتاب و سنت و نیز عدم اضطرار تقیه در آنها حکم برای هر فردی بهصورت عام صادر شده است، در نتیجه استنباط ایشان استنباطی در غیر محل خود خواهد بود، هرچند آن بزرگوار از فقهای اهل بیت ومورد امضای ایشان علیه السلام میباشد «فَإنّ الجَواد قَد یَکبُو».(1)
دالّ بر آنچه که ما ذکر کردیم روایتی است که صدوق آن را در کتاب خصال با اسناد خویش از امام علی علیه السلام در حدیث «اربعمأة» نقل میکند :
«لَیسَ فِی شُربِ المُسکرِ وِالمَسْحُ عَلی الخُفَّینِ تَقِیَّةٌ؛ در شرب مسکر و مسح بر کفش تقیه وجود ندارد».(2)
زیرا ظاهر این روایت عدم جواز تقیه در این موارد برای همگان است. نیز آنچه که در روایت ابی عمر اعجمی از امام صادق علیه السلام گذشت که: «تقیه در هرچیزی جز در مویز و مسح بر خفین میباشد» ظاهر در این است که این حکم در تمامی افراد عمومیت دارد.
از مواردی که میتواند مؤید ادعای ما مبنی بر جواز تقیه در این امور باشد -
البته در جایی که بدان اضطرار حاصل شود هرچند نادر باشد - روایتی است که شیخ در کتاب تهذیب از ابی ورد نقل میکند: «قُلتُ لأَبِی جَعفَر علیه السلام، إِنَّ أَبا ظَبیانَ حَدَّثَنِی أَنَّهُ رَأی عَلِیَّاً علیه السلام أَراقَ المَاءَ ثُمَّ مَسَحَ عَلی الخُفَّینِ. فَقَالَ: کَذَّبَ أَبُوظَبیانَ أَمَا بَلَغَکَ قَولُ علیٍّ علیه السلام فِیکُم: سَبَقَ الکِتابُ الخُفَّینِ. فَقُلْتُ: فَهَل فِیهِما رُخصَةٌ؟ فَقَالَ: لا، إِلّا مِنْ عَدوٍّ تَتَّقِیهِ أَو ثَلجٍ تَخافُ عَلی رِجلَیکَ؛ به امام باقر علیه السلام عرض کردم: اباظبیان برای من روایت کرد که او علی علیه السلام را دید که آب ریخت و سپس بر کفشها مسح نمود. حضرت فرمود: اباظبیان دروغ گفته است؛ آیا گفتار علی علیه السلام به شما نرسیده که فرمود: قول کتاب خدا بر کفشهای شما پیشی جسته است؟ گفتم: آیا در آن دو مورد رخصت است؟ حضرت فرمود: خیر، مگر از دشمنی که از او تقیه میکنی یا برفی که از سرمای آن به پایت میترسی».(1)
این روایت نیز اشاره دارد به آنچه ذکر کردیم مبنی بر اینکه بعد از ورود حکم مسح برپادرآیه شریفه سوره مائده،برای هیچ کس مسح برکفش جایزنخواهدبود.
در برخی از روایات تصریح شده که تقیه در غیر ضرورت جایز نیست. البته معلوم است که این مطلب از قبیل استثنای از حکم و تخصیص نبوده بلکه از گونه خروج و استثنای منطقع است که از آن به تخصّص نام برده میشود؛ به این معنا که هرجا ضرورتی وجود نداشته باشد، تقیه نیز نخواهد بود؛ چرا که در موضوع تقیه خوف اخذ شده است. توضیح آن در اول بحث از قاعده گذشت و در اینجا نیز بعضی از روایاتی که در همین موضوع وارد شده ذکر میگردد :
کلینی از زراره و او از حضرت امام باقر علیه السلام نقل میکند :
«التَّقِیَّةُ فِی کُلِّ ضَرُورةٍ وَصَاحِبُها أَعلَمُ بِها حِینَ تَنزِلُ بِهِ؛ تقیه در هر ضرورتی وجود دارد و صاحب آن ضرورت که بر آن وارد میشود از هرکس دیگری نسبت به آن آگاهتر است».(2)
نیز در کافی از اسماعیل جعفی و معمر بن یحیی و محمد بن مسلم و زراره نقل شده است که همگی از امام باقر علیه السلام شنیدهاند :
«التَّقِیَّةُ فِی کُلِّ شَیءٍیَضطَرُّإِلیهِ ابنُ آدمَ فَقَدْأَحَلَّهُ اللهُلَهُ؛تقیه درهرچیزیکه فرزندآدم درآن به اضطرارمیرسدوجودداردوخداوندآن رابرای اوحلال فرموده است».(1)
نیز در کتاب محاسن از عمر بن یحیی از امام باقر علیه السلام نقل شده است :
«التقیة فی کل ضروره؛ تقیه در هرضرورتی وجود دارد».(2)
اما لازم به توجه است این روایات سه گانه، به طرق متعددی که همگی یا بسیاری از آنها معتبر است وارد شدهاند، و بر عمومیت تقیه در جمیع امور ضروری و آنچه که انسان بدان مضطر میگردد، دلالت دارند. اعتماد بر این روایات - چنانکه استناد بدانها در آینده خواهد آمد - در بعضی فروع بسیار مهمی که بر آنها مترتب میگردد ممکن است. البته ما بهواسطه وجود دلایل متقن دیگری از اینگونه روایات بینیاز هستیم، دلایلی همچون: دلیل عقلی و صریح وجدان که بر وجوب ترجیح اهم بر مهم - هنگام دوران امر بین این دو مورد - دلالت دارد و نیز عموماتی که بر رفع آنچه مورد اضطرار واقع گشته دلالت دارند یابه این مطلب اشاره میکنند که هیچ چیزی نیست که خداوند آن را حرام فرموده مگر آنکه آن را نسبت به کسی که بدان اضطرار پیدا میکند حلال نموده است.
با این حال إنشاءالله در آینده ذکر خواهد شد که ما به طور مطلق هم از اینگونه روایات مستغنی نیستیم و در حل بعضی از معضلات که با غیر از اینها گره گشایی نمیشوند به آنها نیازمند خواهیم شد. (تدبر فرمایید)
هنگامی که نفس در خوف وخطر میافتد، نص و فتوا بر جواز تکلم به کلمه کفر وبرائت لسانی - با حفظ ایمان در قلب وباطن - اتفاق دارند اما در این مسأله
اختلاف وجود دارد که آیا راجح در اینجا ترک تقیه وتحمل ضرر است ولو به هرمقدار برسد؟ یا آنکه راجح، انجام هرکاری است که ضرر وخطر بوسیله آن رفع میگردد؟
در ابتدای نظر پیرامون این مسأله در اخبار باب و فتواهای موجود در ابتدای نظر اضطراب به چشم میخورد اما ان شاء ا... در آینده خواهیم گفت که بعد از ذکر تمامی آنها و بحث و بررسی کافی، معلوم میگردد که حق در این مطلب تفصیل به حسب زمانها؛ اشخاص و جایگاههاست و چه بسا این تفصیل تنها راه جمع بین موارد مذکور باشد.
در اینجا ابتدا به جواز آن (به معنای اعم) میپردازیم سپس در اینکه کدام یک از این دو راجح هستند و آنچه که اصحاب ابتدایی ائمه علیهم السلام بدان تمسک جستهاند بحث خواهیم کرد؛ همان کسانی که مطیع امر اهل بیت علیهم السلام و با دست وزبان و قلب خویش ناصر آنان بودهاند و در این راه جان خویش را فدا کرده اما هرگز کلمه برائت و کفر اظهار ننمودهاند.
اینک با استمداد توفیق از خدای سبحان بحث را پی میگیریم :
احادیث بسیاری به طور اجمال بر جواز اتفاق دارند که ذیلاً بدانها میپردازیم :
در ماجرای عمار یاسر ذکر شد. عامه و خاصه در این مجال روایت کردهاند که والدین عمار کلمه کفر را اظهار نکرده و هر دو به شهادت رسیدند، اما عمار آن را اظهار نمود و نجات پیدا کرد. سپس گریهکنان به محضر رسول الله صلی الله علیه و آله آمد
وجمعی از صحابه میگفتند: عمار کافر شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله بر چشمهای او دست میکشید و به او میفرمود: اگر آنان باز هم همین کار را با تو کردند تو نیز
1) نحل، آیه 106.
همان جملهای را که گفتی تکرار کن! و در این هنگام آیه شریفه نازل شد.
در این روایت هرچند ذکری از برائت از رسول خدا صلی الله علیه و آله به میان نیامده، اما شهادت به رسالت مسلیمه خود از کلمات کفر بوده و دلالت بر جواز تقیه در غیر آن به طریق اولی دارد. (تدبر فرمایید)
إنشاءاللهتوضیح دلالت این حدیث بررجحان ترک تقیه یافعل آن خواهدآمد.
«قُلتُ لأَبِی عَبدِاللهِ علیه السلام :إِنَّ النّاسَ یَرَوونَ أَنَّ عَلِیَّاً علیه السلام قَالَ عَلی مِنبَرِ الکُوفَةِ: أَیُّها النّاسُ إِنَّکُم سَتُدعَونَ إِلی سَبِّی فَسبُّونِی ثُمَّ تُدعَونَ إِلی البَراءَةِ مِنِّی فَلا تَبرأُوا مِنِّی. فَقَالَ: مَا
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 29، ح 4 ؛ کافی، ج 2، ص 221، ح 21.
أَکثرُ مَا یُکَذِّبُ النَّاسُ عَلی عَلیٍّ علیه السلام . ثُمَّ قَالَ: إنَّما قَالَ: إِنَّکُم سَتُدعَونَ إِلی سَبِّی فَسبُّونِی ثُمَّ تُدعَونَ إِلی البَراءَةِ مِنِّی فَلاتَبرأُوامِنِّی وَإِنّی لَعَلی دِینِ مُحَمَّدٍ (ص). وَلَم یَقُل: وَلا تَبرأُوا مِنِّی، فَقَالَ لَهُ السَّائِلُ: أَرأیتَ إِنْ اختَارَ القَتلَ دُونَ البَراءَةِ، فَقَالَ: وَاللهِ مَا ذَلِکَ عَلَیهِ؛ وَمَا لَهُ إِلّا مَا مَضی عَلَیهِ عَمَّارُ بنُ یاسر، حَیثُ أَکرَهَهُ أَهلُ مَکّةَ وَقَلبُهُ مُطَمئنٌ بِالإِیمانِ فَأَنزَلَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ (إِلّامَنْ اُکرِهَ وَقَلبُهُ مُطمَئِنٌ بِالإِیمانِ) فَقَالَ لَهُ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله : یا عَمّارُ إِنْ عَادُوا فَعُد، فَقَدْ أَنزَلَ اللهُ عُذرَکَ، وَأَمرَکَ أَنْ تَعُودَ إِنْ عَادُوا؛ به امام صادق علیه السلام عرض کردم: مردم روایت میکنند که امام علی علیه السلام در منبر کوفه فرمود: ای مردم! همانا شما را بعد از من میخوانندکه به من ناسزابگویید،شماگفته ایشان رااجابت کنیدوبه من دشنام دهید. بعد از آن از شما میخواهند که از من برائت بجویید، اما شما هرگز از من برائت مجویید. امام علیه السلام فرمود: مردم چه بسیار بر علی علیه السلام کذب میبندند! سپس فرمود: آن حضرت میفرمود: همانا شما بعد از من دعوت میشوید که مرا دشنام
دهید، پس مرا دشنام بدهید. سپس از شما میخواهند که از من برائت بجویید واین در حالی است که من بر دین محمد صلی الله علیه و آله هستم و آن حضرت نفرمود: از من برائت مجویید. در این هنگام سؤال کننده از حضرت پرسید: نظر شما در اینکه انسان قتل را به جای برائت جویی برگزیند چیست؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند چنین چیزی بر گردن او نیست و جز آنچه که عمار بن یاسر انجام داد از او خواسته نشده است، آنجا که اهل مکه او را اجبار نمودند در حالی که قلب او مطمئن به ایمان بود. خداوند عزوجل این آیه را نازل فرمود: مگر کسی که مجبور شود و قلبش مطمئن به ایمان باشد پس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عمار! اگر آنان این کار را دومرتبه با تو انجام دادند، خداوند عذر تو را نازل فرموده و دستور داده است که تو نیز آنچه را که گفتی تکرار کنی».(1)
ظاهر این روایت نیز در ابتدای نظر بر وجوب تقیه در اینجا دلالت دارد اما بعد از تأمل آشکار میگردد که این روایت تنها ناظر بر نفی حرمت است - به ویژه نسبت به برائت از امیر المؤمنین علیه السلام و ائمه از فرزندان آن بزرگوار - که حرمت آن
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 29، ح 2؛ کافی، ج 2، ص 219، ح 10.
را روایت نمودند هرچند سب و دشنام را جایز دانستند - انشاءالله به زودی بحثی پیرامون این مطلب ذکر خواهد شد - به علاوه این فرمایش حضرت علیه السلام که : «وَاللهِ مَا ذَلِکَ عَلَیهِ» و نقل حدیث عمار توسط آن، دلیل بر این است که حضرت درصدد نفی حرمت هستند نه اثبات وجوب تقیه در اینجا، به همین جهت است که کاری که والدین عمار انجام دادند نیز جایز بوده است چنانکه از ماجرای آنها ظاهر میگردد.
«إِنَّهُ قِیلَ لَهُ: مَدُّ الرِّقابِ أَحَبُّ إِلیکَ أَم البَراءَةُ مِنْ عَلیٍّ علیه السلام ؟ فَقَالَ: الرُّخصَةُ أَحبُّ إِلیَّ، أَمَا سَمِعتُ قَولَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ فِی عَمّارَ (إِلّا مَنْ اُکرِهَ وَقَلبُهُ مُطمئنٌ بِالإِیمانِ)؛ به او گفته شد: اینکه گردن خود را پیش بیاوری [و آماده مرگ بشوی] نزد شما دوستداشتنیتر است یا برائت از علی علیه السلام ؟ حضرت فرمودند: رخصت نزد من محبوبتر است! آیا این قول خدای متعال در وصف عمار را نشنیدهای که فرمود: مگر کسی که مجبور شود و قلبش مطمئن به ایمان باشد». (1)
در آینده ذکر خواهد شد که دلالت آن بر رجحان رخصت، با روایت دیگر معارض خواهد بود و طریق جمع بین این دو نیز خواهد آمد.
«قَالَ: سَأَلتُهُ وَقُلتُ لَهُ: إِنَّ الضَّحاکَ قَدْ ظَهَرَ بِالکُوفَةِ وَیُوشکُ أَنْ نُدعی إِلی البَراءَةِ مِنْ عَلیٍّ فَکَیفَ نَصنَعُ؟ قَالَ: فَابرَءْ مِنهُ. قُلتُ: أَیُّهُما أَحَبُّ إِلیکَ؟ قَالَ: أَنْ تَمضُوا عَلی مَا مَضی عَلَیهِ عَمّارُ بنُ یاسرَ أُخِذَ بِمِکَّةَ فَقَالُوا لَهُ: أَبرَءْ مِنْ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله فَبَرءَ مِنهُ فَأَنزلَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ عُذرَهُ: (إِلّا مَنْ اُکرِهَ وَقَلبُهُ مُطمئنٌ بِالإِیمانِ)؛ از آن حضرت پرسیدم: ضحاک در کوفه ظاهر شده و احتمال دارد که ما را به برائت فرابخواند، ما چه کنیم؟ حضرت فرمود: از او برائت بجویید. گفتم: کدام یک نزد شما محبوبتر است؟ فرمود: اینکه همان کار را انجام دهید که عمار بن یاسر انجام داد هنگامی که در
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 29، ح 12؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 271، ح 73.
مکه او را گرفته و گفتند: از رسول خدا صلی الله علیه و آله برائت بجوی، عمار از حضرت برائت جست ودر این هنگام خدای عزّوجلّ عذر او را اینگونه نازل فرمود: مگر کسی که مجبور شود و قلبش مطمئن به ایمان باشد». (1)
ظاهر این روایت نیز هرچند در ابتدای امر وجوب را میرساند، اما به جهت روایاتی که ظاهر آنها دلالت بر منع از برائت میکند امر در اینجا در موردی است که توهم خطر در آن میرود در نتیجه دلالتی بر وجوب ندارد. مؤید این معنا استشهاد حضرت به قضیه عمار است که والدین او کشته شدند و کلمه کفر را اظهار نکردند اما رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ زشتی به عمل آنها نسبت نداد. در هر حال این روایت تنها میتواند دلیل بر رخصت و جواز باشد نه چیز دیگر.
البَراءَةِ إِنْ حَمَلَکَ الوَجَلُ عَلَیهِ وَفِی تَرکِ الصَّلواتِ المَکتُوباتِ إِنْ خَشِیتَ عَلی حَشاشَةِ نَفسِکَ الآفاتِ وَالعَاهَاتِ، فَإِنَّ تَفضِیلَکَ أَعداءَنا عِندَ خَوفِکَ لا یَنفَعُهُم وَلا یَضُرُّنا، وَإِنَّ إظهَارَکَ بَراءَتَکَ مِنّا عِندَ تَقِیَّتِکَ لا یَقدَحُ فِینَا وَلا یَنقُصُنا، وَلَئنْ تَبرءُ مِنَّا سَاعَةً بِلِسانِکَ وَأَنتَ مُوالٍ لَنا بِجَنانِکَ لِتُبقَیَ عَلی نَفْسِکَ رُوحَها الّتی بِها قُوامُها وَ مَا لَها الّذِی بِهِ قِیامُها، وَجَاهَها الّذِی بِهِ تَمسُّکُها، وَتَصُونَ مَنْ عَرَفَ بِذَلِکَ أَولیاءَنا وَاخوانَنا فَإِنَّ ذَلِکَ أَفضلُ مِنْ أَنْ تَتَعرَّضَ للهَلاکِ، وَتَنقَطِعَ بِهِ عَنْ عَملٍ فِی الدِّینِ، وَصَلاحٍ إِخوانِکَ المُؤمِنینَ، وَإِیَّاکَ ثُمَّ إِیَّاکَ أَنْ تَترُکَ التَّقِیَّةَ الّتی أَمرتُکَ بِها، فَإِنّکَ شَائِطٌ بِدَمِکَ وَدِماءِإخوانِکَ، مُعرِّضٌ نِعمَتَکَ وَنِعمَتَهم للزَّوالِ،مُذِلٌّ لَهُم فِی أَیدی أَعداءِدِینِ اللهِ،وَقَدأَمرَکَ اللهُ بِإعزَازِهِم، فَإِنَّکَ إِنْ خَالَفتَ وَصیِّتِی کَانَ ضَرَرُکَ عَلی إخوانِکَ وَنَفسِکَ أَشدَّ مِنْ ضَرَرِ النَّاصِبِ لَنا
الکَافرِ بِنا؛ وبه تو دستور میدهم که در دین خویش تقیه را به کار بندی زیرا خدای عزوجل میفرماید: افراد با ایمان نباید به جای مؤمنان، کافران را دوست وسرپرست خود انتخاب کنند؛ و هر کس چنین کند، هیچ رابطهای با خدا ندارد (و پیوند او بکلی از خدا گسسته میشود، مگر این که از آنها تقیه کنید (و به خاطر هدفهای مهمتری کتمان نمایید).
و همانا به شما در تفضیل دشمنانمان اجازه دادم اگر به خاطر خوف و ترس به این امر مجبور شوید، و همچنین در اظهار برائت در جایی که ترس و وحشت تو را بدان وادار نماید و نیز در ترک نمازهای واجب هرگاه به واسطه آفتها ومصیبتها بر آخرین رمق جان خویش بترسی؛ و بدان که اگر دشمنان ما را هنگامی که خوفی بر تو غالب شده برتری بخشی، نه به آنها سودی میرساند ونه به ما ضرری وارد میکند و اگر هنگام تقیه از ما برائتی اظهار کنی به ما صدمهای نمیرسد و نقصی بر ما وارد نمیشود در صورتی که وقتی برای ساعتی با زبان خویش از ما برائت بجویی در حالی که در دل و جان خویش دوستدار ما هستی، روح تو که قوامت به آن است باقی خواهد ماند و مالی که قیام نفس تو بر پایه آن میباشد و آبرویی که مایه تمسک توست پابرجا خواهد ماند و دوستان وبرادران ما هم که با آن شناخته میشوند، محفوظ میمانند؛ بنابراین چنین تقیهای، بهتر از آن است که متعرض هلاک شوی و دستت از عمل در دین کوتاه شود و از صلاح برادران مؤمنت بازمانی و مبادا و مبادا تقیهای را که به تو دستور دادم ترک کنی که در این صورت خون خود و برادرانت را میریزی و نعمت خود و برادرانت را در معرض نابودی قرار خواهی داد و آنان را در دست دشمنان دین خدا ذلیل خواهی ساخت در حالی که من تو را به اعزاز آنان فرمان دادم. و اگر در این وصیتی که به تو کردم مخالفت نمایی، ضرر تو به برادرانت وبر خودت شدیدتر از ضرری است که ناصبی بر ما روا میدارد و از کافر به ما میرسد». (1)
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 29، ح 11؛ احتجاج، ج 1، ص 354.
فیروزآبادی در قاموس میگوید: یونان قریهای است در بعلبک و قریه دیگری نیز بین بزوعه و بیلقان به همین نام وجود دارد.
شاید این حدیث در زمانی از آن حضرت صادر شده است که هنوز شامات ونواحی آن از شرک و سیطره روم خلاص نشده بودند در نتیجه تقیه به ترک نماز (1)بین مسلمین نبود امّا بین کفار به طور قطع وجود داشت.
این که حضرت فرمود: «فَإِنَّ ذَلِکَ أَفضَلُ مِنْ أَن تَتَعرَّضَ لِلهلاکِ...؛ این بهتر از آن است که خود را در معرض هلاکت قرار دهی...». هرچند ابتدائآ ظاهر در افضلیت ترک تقیه در امثال این مقام است، اما باید توجه داشت که حضرت بعد از این در ذیل حدیث میفرماید: «إِیَّاکَ ثُمّ إِیَّاکَ» و باز میفرماید: «کَانَ ضَررُکَ عَلی إخوانِکَ وَنَفسِکَ أَشدُّ مِنَ ضَررِ النَّاصبِ لَنا الکَافرِ بِنا»، و این عبارات دلیل واضحی است بر وجوب تقیه در اینجا. به کارگیری صیغهی افعل تفضیل در اینجا برای تعین است مانند این قسمت از آیه شریفه که میفرماید: (وَأُوْلُوا الاَْرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللهِ) و خویشاوندان نسبت به یکدیگر در احکامی که خدا مقرّر داشته (از دیگران) سزاوارترند. و مانند فرمایش حضرت در روایات یوم الشک : «أَحبُّ مِنْ أَنْ یُضربَ عُنُقی».
بنابراین دلالت روایت بر وجوب در مورد برائت و اظهار کلمه کفر و غیر این دو تمام است. اما با این حال ارسال روایت، آن را از حجیت میاندازد! چرا که طبرسی رحمة الله آن را بدون ذکر سند از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده و ذکر آن در تفسیر عسکری بعد از کلامی که درباره تفسیر مزبور ذکر شده است، هرگز آن را حجت قرار نمیدهد. (تأمل فرمایید)
البته اگر حجیت آن از جهت سند نیز با وضوح دلالتی که دارد تمام باشد، باز هم عمل بدان مشکل است؛ زیرا با روایات فراوان مستفیض یا متواتری که دلالت بر جواز ترک تقیه در اینجا دارد معارضه میکند. در نتیجه چارهای نیست که آن را بر تفصیلی که در آینده ذکر میشود یا بر بعضی محملهای خاص حمل کنیم.
1) منظور ترک نماز مختار است نه نماز برای مضطری که میتواند آن را با اشاره و ایماء نیز بجای آورد.
گذشته از این، از برخی احادیث باب تفصیل بین «سب» و «برائت» ظاهر میگردد به این معنا که در مورد اول جایز و در مورد دوم منع شده است. شایسته است بعضی از روایاتی که در این مورد وارد شده در اینجا ذکر شود :
«قَالَأَمِیرُالمؤمنین علیه السلام :إِنَّکُم سَتُدعَونَ إِلی سَبِّی فَسبُّونِیثُمَّ تُدعَونَ إِلی البَراءَةِ مِنِّیفَمُدُّوا الرِّقابَ فَإِنّی عَلی الفِطَرةِ؛ امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: در آینده شما را میخوانند تا مرا دشنام دهیدپس مرادشنام بدهیدونیزشمارامیخوانندکه ازمن برائت بجوییدشما گردن خویش پیش آورید[وازمن برائت مجویید]که همانامن برفطرت هستم!». (1)
این روایت تصریح در تفصیل بین سب و برائت دارد به این نحو که تقیه در اولی جایز دانسته شده و در دومی مورد منع قرار گرفته است.
«إِنَّکُم سَتُعرَضُونَ عَلی سَبِّی فَإِنْ خِفتُم عَلی أَنْفُسِکُم فَسُبُّونِی، أَلا وَإِنَّکُم سَتُعرَضُونَ عَلی البَراءَةِ مِنِّی فَلا تَفَعَلُوا فَإِنّی عَلی الفِطرَةِ؛ بدرستی که شما در آینده بر سب من دعوت میشوید، در چنین حالتی اگر بر جان خویش ترسیدید مرا دشنام دهید. همانا شما در آینده بر برائت از من دعوت خواهید شد، پس این کار را انجام ندهید چراکه من بر فطرت هستم». (2)
این حدیث نیز از نظر دلالت بر تفصیل مانند حدیث سابق میباشد و ظاهر آن حرمت برائت است.
«أَمَاإِنَّهُ سَیَظْهَرُعَلَیْکُمْ بَعْدِی رَجُلٌ رَحْبُ البُلْعُومِ،مُنْدَحِقُ آلبَطْنِ،یَأْکُلُ مَایَجِدُ، وَیَطْلُبُ مَا لاَ یَجِدُ، فَاقْتُلُوهُ، وَلَنْ تَقْتُلُوهُ! أَلاَ وَإِنَّهُ سَیَأْمُرُکُمْ بِسَبِّی وَالْبَرَاءَةِ مِنِّی؛ فَأَمَّا السَّبُّ
فَسُبُّونِی؛ فَإِنَّهُ لِی زَکاةٌ، وَلَکُمْ نَجَاةٌ؛ وَأَمَّا الْبَرَاءَةُ فَلاَ تَتَبَرَّأُوا مِنِّی؛ فَإِنِّی وُلِدْتُ عَلَی آلْفِطْرَةِ، وَسَبَقْتُ إِلَی آلإِیمَانِ وَالهِجْرَةِ؛ آگاه باشید که بعد از من مردی بر شما ظاهر خواهد شد فراخ گردن، شکم گنده، آنچه را مییابد میخورد و آنچه را نمییابد میجوید! او را بکشید و البته شما او را ابدآ نخواهید کشت! همانا آگاه باشید که شما را به دشنام من و برائت از من امر میکند؛ اما در مورد دشنام، مرا دشنام دهید که برای من زکات و برای شما نجات است و اما برائت از من، هرگز از من برائت نجویید؛چراکه من برفطرت به دنیاآمدهام ودر ایمان و هجرت سبقت جستهام». (1)
هر چند روایت مسعدة بن صدقه با این روایات تعارض میکند، اما انصاف آن است که میتوان این روایات را بر همان دوران عنود و روزگاری که نور آن پوشیده و غرور آن ظاهر و آشکار بوده حمل نمود. ایامی که اظهار کلمه حق وفدا کردن جان - لااقل - واجب کفایی بوده است تا از محو آثار نبوت جلوگیری شود؛ زیرا دشمنان اهل بیت بر محو آثار وصی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و بلکه میتوان گفت بر محو آثار خود رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله اجتماع کرده بودند و اگر میتوانستند این کار را هم میکردند. به همین جهت به آنان اجازه داده شد تا درجات خفیفی از منکر را - که همان سب و دشنام باشد - به عنوان تقیه مرتکب شوند اما آنها را از درجات شدید آن یعنی برائت نهی فرمودند. ما نیز اگر در
آینده به چنین اوضاعی مبتلا گردیم - خداوند چنین روزی را نیاورد - و روزگاری مانند آنچه در زمان امیر المؤمنین علیه السلام اتفاق افتاده بود پیش آید و آنچه که از محو آثار آن حضرت بعد از شهادت وی اراده نمودند باز حاصل گردد، در این صورت قول به وجوب سراندازی و اظهار آمادگی برای مرگ (بعد از درهم کوبیدن دشمنان و نشر کلمه حق و ابطال باطل) بسیار قوی خواهد بود.
این روش جمع بین روایات باب است که اکثر آنها دلالت بر جواز داشته وبرخی نیز دلالت بر حرمت در خصوص برائت دارند. و هرگز نمیتوان آنها را در خصوص مورد برائت تخصیص زد؛ چراکه بعضی از آنها در جواز برائت به
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 29، ح 10؛ نهجالبلاغه، خطبه 57.
طور خصوص یا جواز هرکاری که با برائت تفاوتی ندارد صراحت دارند. (رجوع فرمایید)
اما در مورد ترجیح یکی از دو جانب «ترک تقیه در اظهار کلمه کفر و انجام دادن آن» باید گفت: آنچه از روایت حسن که سابقآ ذکر شد و از فعل دو مردی که در عصر رسول خدا بودند و مسیلمه کذاب آنها را گرفت، برمیآید که امر راجح، ترک تقیه است و ترک کننده آن در راه حق کشته شده است - گوارایش باد! - امّا کسی که تقیه را دستاویز قرار داده، او نیز به رخصت الهی چنگ انداخته ورها گردیده و همین اندازه برای او کافی است.
روایات سه گانهای که از برائت نهی نموده و امر به فدای جانها و استقبال مرگ در این راه میکردند، نیز بر تقدیم ترک تقیه دلالت دارند البته در جایی که امر از سب گذشته و به برائت منتهی گردد و کلمات کفر در همین حکم است. (تدبر فرمایید)
علاوه بر این در تاریخ مشاهده میکنیم که جمعی از اصحاب سرّ اهل بیت وخواصّ اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگر ائمه اطهار علیهم السلام مانند «حجربن عدی»
و 6 یا 10 نفر دیگر از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام در مرج عذراء (1)به شهادت
رسیدند اما از امیر المؤمنین علیه السلام اظهار بیزاری نکردند و یا مثل میثم تمار و رشید هجری و عبدالله بن عفیف ازدی و عبد الله بن یقطر و سعید بن جبیر و جمعی دیگر در راه امام حسین علیه السلام جام شهادت نوشیدند و سرگذشت بسیاری از آنها را موافقین و مخالفین نگاشتهاند.
«ذهبی» در سرگذشت «حجر» میگوید: او کسی بود که بر روی منبر، زیاد بن ابیه را تکذیب کرد و یکبار او را با سنگ مورد هدف قرار داد. زیاد این مطلب را برای معاویه نگاشت و او را به سوی معاویه فرستاد و شهود نیز نزد معاویه بر این مطلب شهادت دادند در حالی که 20 نفر حجر را همراهی میکردند. معاویه بر
1) «عذراء» ناحیهای نزدیک شام است و «مرج» سرزمین پهناوری که گیاه فراوان دارد و چهارپایان در آنمیچرند.
قتل حجر و یاران او همت گماشت و او را به «عذراء» اخراج کرد. گفته شده است که پیک معاویه هنگامی که آنها به عذراء رسیدند نزد آنان آمد و از آنان خواست که توبه کنند و از امیر المؤمنین علیه السلام بیزاری بجویند. 10 نفر ابا ورزیدند و 10 نفر دیگر برائت جستند امّا همگی کشته شدند. (1)
از کتاب «اعلام الوری» نیز حکایت شده است: معاویه بر عایشه داخل شد؛ عایشه به او گفت چه چیزی تو را بر قتل اهل عذراء یعنی حجر و اصحاب او واداشت؟ معاویه گفت: ای امیر المؤمنین! من چنین فهمیدم که کشتن آنها به صلاح امت و بقای آنها مایه فساد این امت میباشد. عایشه گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «سَیُقْتَلُ بِعَذراءَ اُنَاسٌ یَغضَبُ اللهُ لَهُم وَأَهلُ السَّماءِ!؛ در آینده عدهای از مردم در عذراء کشته خواهند شد که خداوند و اهل آسمان (بر علیه قاتلین آنان) به خاطر کشته شدن آنها غضبناک میشوند». (2)تاریخ شهادت
آن بزرگواران را در سال 51 یا 53 هجری نگاشتهاند و در کتاب تاریخ ابن اثیر وکتاب ابو الفرج کبیر در مورد زندگی و کیفیت شهادت آن بزرگوار مطالب فراوانی نگاشته شده است. (3)
این بزرگواران و جمعیت بسیار دیگری، حاملین علوم ائمه یا پیام آوران آنان نزد قوم خود بوده و از اصحاب سرّ اهل بیت علیهم السلام به شمار میرفتند، آیا میتوان به راستی گفت باچنین مقام ومنزلتی،نسبت به جایگاه احکام شرع ووظایف خویش در مقابل حوادثی که پیش رو داشتهاند جاهل بودهاند؟ و اگر ترک تقیه مرجوح یا مساوی با فعل آن میبود، چگونه این بزرگواران ترک تقیه رابر غیر آن برگزیدند؟
همچنین ازبرخی ازاحادیثی که درسرگذشت میثم تماروعمروبن حمق خزاعی وامثال این دوبزرگوارواردشده است برمیآیدکه امیرالمؤمنین علیه السلام آنان را از کشته شدن درراه خویش باخبرساخته ونسبت به آنان مدح وثنافرموده وحتی بربعضی
از آنان گریه کرده بود. روشن است تمامی این کارها، در واقع تحریض و تشویق دیگران بر کاری است که انجام میدادند، یعنی ترک تقیه و اگر این ترک تقیه عمل راجحی نبود، هرگز آن تحریض و تشویقها نیز صحیح نمیبود! بلکه از برخی از روایات بر میآید که دیگر ائمه علیهم السلام نیز آن بزرگواران را نسبت به کارشان مورد ثنای خویش قرار دادند و این خود امضای تام و تمامی بر عمل آنان است.
در سرگذشت عمروبن حمق خزاعی مطلب جالب توجهی به چشم میخورد. امام حسین علیه السلام در پاسخ نامهای که برای معاویه نوشت، به کارهای زشت و اعمال شرارت بار او به واضحترین و شدیدترین بیان اشاره فرمود. از جمله در حق عمربن حمق و حجر بن عدی و اصحاب او اینگونه فرمود :
«أَلَستَ القَاتِلَ حِجرِ بنِ عُدَیَ أَخَا کِندَةَ وَالمُصلِّینَ العَابِدِینَ الَّذِینَ کَانُوا یُنکِرُونَ الظُّلمَ وَیَستَعظِمُونَ البِدَعَ وَلا یَخَافُونَ فِی اللهِ لَومَةَ لائمٍ ثُمَّ قَتَلْتَهُم ظُلمَاً وَعُدوانَاً مِنْ بَعدِ مَا کُنتَ أَعطَیتَهُم الأَیمَانَ المُغَلَّظةَ وَالمَواثِیقَ المُؤکَّدةَ لا تَأخُذُهُم بِحَدَثٍ کَانَ بَینَکَ وَبَینَهُم... أَوَلَستَ قَاتِلَ عَمرو بنِ الحَمِقِ صَاحِبِ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله العَبدِ الصَّالِحِ الّذی أَبلَتْهُ العِبادَةُ فَنَحَلَ جِسمُهُ وَاصفرَّ لِونُهُ بَعدَ مَا آمَنتَهُ وَأَعطَیتَهُ مِنْ عُهودِ اللهِ وَمَواثِیقَهِ مَا لَو اعطَیتَهُ طَائِرآ لَنزَلَ إِلیکَ مِنْ رَأسِ الجَبَلِ ثُمَّ قَتَلتَهُ جُرأةً عَلی رَبِّکَ وَاستَخفَافاً بِذَلِکَ العَهدِ؛ آیا تو قاتل حجر بن عدی برادر قبیله کنده نیستی؟ همان نمازگزاران عابدانی که منکر ظلم بودند، زشتی و بدعتها را بزرگ میشمردند و در راه خدا از سرزنش هیچ کس ترس وباکی نداشتند، اما تو آنان را از روی ظلم و جور کشتی، بعد از آنکه از آنان سوگندهای غلیظ و میثاقهای شدیدی گرفتی که هیچ چیزی بین تو و آنان اتفاق نخواهد افتاد.
آیا تو قاتل عمروبن حمق نیستی؟ یار رسول خدا صلی الله علیه و آله و عبد صالحی که عبادت پای او را آبله گون کرده و جسمش نحیف و رویش زرد شده بود، بعد از آنکه او را امان دادی و از عهد الهی و میثاق او به او عطا کردی؛ آنچنان که اگر این عهد و میثاقها را به پرندهای میدادی از قله کوه به سوی تو پر میکشید و میآمد! سپس او را با جرأت و جسارتی که نسبت به پروردگارت داری و با حقیر شمردن
عهدی که با او بسته بودی به قتل رساندی؟». (1)
از روایتی که عایشه در حق حجر و اصحاب او از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است ظاهر میگردد که رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز بر حال آنان تأسف خورده و برای آنان غضب کرده و منزلت آنان را عظیم شمرده است.
تمام آنچه ذکر شد دلیل بر رجحان فعل آنان و رضایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت بزرگوار آن حضرت به عملی است که انجام دادند و چگونه این کار صحیح خواهد بود اگر مرجوح باشد؟!
اما چنانکه گذشت از برخی از روایات باب رجحان عمل به رخصت الهی وتقیه در این موارد ظاهر میگردد مانند روایت 4 از باب 29 که از فعل دو مردی که در کوفه گرفته شده بودند حکایت میکرد و اینکه آن کسی که برائت جست فقیه در دین خویش بود. و نیز روایت 2 از باب 29 و روایت عیاشی (12 از 29) و روایت دیگری از او (13 از 29) و روایت طبرسی در کتاب احتجاج (11از29) و دیگر روایاتی که انسان متتبع به آنها دست خواهد یافت.
جمع بین احادیث این باب
انصاف آن است که بهترین راه برای جمع بین این احادیث همان است که بدان اشاره کردیم یعنی تفصیل به حسب زمانها و اشخاص؛ بنابراین باید گفت : برای کسی که عَلَم امت و مقیاس دین بوده و مردم به او اقتدا نموده و نزدیکی او به رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام را میشناسند، ترجیح دارد که در راه خداوند به استقبال مرگ رفته و ضررهایی که به حد شهادت در راه خدا میرسد را تحمل کند، بلکه اگر ترک این کار موجب ضرر بر دین و مفسده در حق و تزلزل در ارکان اسلام گردد این استقبال و تحمّل برای او واجب است.
مانندعصربنیامیه وبهویژه دربرهه تاریک وظلمانی زمان معاویه بعدازشهادت امیرالمؤمنین علیه السلام و عصرهای مشابه آن که مشرکان و بقیه احزاب جاهلی و شاخ وبرگهای شجره خبیثه ملعونه در قرآن اراده نمودند نور خدا را با دهانهایشان
1) اختیار معرفة الرجال، ج 1، ص 255، ح 99؛ الدرّ العظیم، ص 533.
خاموش کنند! اما خداوند ابا دارد از اینکه نور او تمام نگردد. آن نابکاران در پنهان کردن فضل اوصیای رسول خدا صلی الله علیه و آله جهد خویش را به کار بردند تا مردمان به همان سیره اعقاب و گذشته خود بازگشته و دچار خسران وفلاکت گردند.
بدیهی است در چنین روزگاری چارهای نیست جز آنکه مردانی قیام به حق نموده و تقیه را ترک کرده و آیات الهی و بینات او را ظاهر کنند و بر باطل و ظلم وطغیان بتازند و به صورت ناپاکش سیلی بزنند.
وبهراستی اگرمجاهدت این بزرگواران باجان ومالشان نبود،گمان آن میرفت که ازاسلام جزاسمی وازقرآن -که از اسلام جدایی ندارد - جز رسم وذکری باقی نماند! آنان در حقیقت حلقه متصله بین گذشتگان و آیندگان از مهاجرین و انصار بودندونیزکسانی که ازآنان به نیکویی تبعیت کردندواگرجهادامثال حجر و میثم و عمروبن حمق و عبد الله بن عفیف و عبد الله بن یقطر و سعید بن جبیر نمیبود آثار نبوت و ائمه طاهرین از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله کهنه میگردید با توجه به غلبهای که باطل وطاغوت برجوحکومت اسلامی وسرکوبی مردم باظلم وعدوان وسیطره او بر مراکز دعوت اسلامی پیدا کرده بود و البته مردم بر دین پادشاهان خویشند!
شیخ ما علامه انصاری رحمة الله در این زمینه میفرماید :
«والمکروه منها (من التقیة) ما کان ترکها وتحمل الضرر أولی من فعله کما ذکر ذلک بعضهم فی إظهار کلمة الکفر وأنّ الأولی ترکها ممن یقتدی به الناس إعلاء لکلمة الإسلام؛ آنچه که از تقیه مکروه است همان است که ترک آن و تحمل ضرر آن از فعل و انجام آن اولی باشد چنانکه برخی از بزرگان همین مطلب را در اظهار کلمه کفر ذکر نمودهاند و اولی برای کسانی که مردم به آنان اقتدا میکنند ترک آن است، آن هم به جهت اعتلای کلمه اسلام». (1)
این مطلب اختصاصی به آن اعصار و زمانها ندارد بلکه در هر زمانی که امر مانند دوره امویها باشد، بدون هیچگونه تفاوتی حکم همان است.
1) رسائل فقهیه، ص 73.
اما در عصرهای بعدی مانند عصر صادقین و عصر امام رضا : و مشابه آن زمان - که مانند گذشته نبود - اولی ارتکاب تقیه بوده است، چنانکه از بسیاری از احادیث باب - جز در موارد استثنا شده - همین مطلب بر میآید.
بنابراین تعارضی بین احادیثی که از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده و در آن دستور به ترک تقیه در عصر متصل به زمان آن حضرت صادر گردیده است (یعنی روزگاری که بر انسانها مردی گردن فراخ ظاهر میشود تا آخر روایت که دیگر علامتها و آثار آن را بر میشمرد)، ترک تقیه راجح یا واجب است وروایتی که از آن حضرت نقل شده نیز بر همین مطلب اشاره دارد. اما در مثل عصرهای صادقین و قرون متأخره از آنها، به دلیل عدم وجود خطر از این ناحیه بر اسلام ومسلمین، رخصت نزد آنان محبوبتر بوده است.
البته این مطلب با عدم جواز این رخصت در همین زمانها بر بعضی از اشخاص به جهت وجود خصوصیاتی در آنها منافاتی ندارد.
اما در روزگار ما، نسبت به اشخاص و جایگاهها و حالات و در رویارویی با حوادث و سختیهایی که پیش میآید، گاهی واجب است یا ترجیح دارد که به سنت اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام و خواص از نزدیکان آن بزرگوار پیروی شود وگاهی نیز واجب است یا ترجیح دارد که بر اصحاب صادقین علیه السلام اقتدا شود. بسیار جای تأسف است که - تا آنجا که من جست و جو نمودم - بزرگان محققین اصحاب ما به طور واسع و فراگیر متعرض این مسأله نشده و آنگونه که حق مطلب است آن را تبیین نکردهاند، بلکه به سرعت از آن گذشته و جانب اختصار را رعایت نمودهاند، با اینکه این مسأله اهمیت غیر قابل انکاری دارد!
از خدای سبحان توفیق ادای آنچه را که بر ما واجب است در زمان خویش طلب میکنیم و اینکه نقاب از چهره معضلات روزگار برای ما برگیرد و ما را به راه حق هدایت فرماید و بر دشمنان خویش پیروز نموده، دلهای جماعت مؤمنین را تشفی بخشد. آمین یا رب العالمین.
چنانکه گذشت یکی از موارد استحباب تقیه، معاشرت پسندیده با عامه است و دلیل آن نیز ذکر گردیده و روایات زیادی هم بر آن دلالت مینمود. (1)
ولی شیخ ما علامه انصاری ؛ در این زمینه میفرماید :
«وأمّا المستحبّ من التقیّة فالظّاهر وجوب الاقتصار فیه علی مورد النصّ، وقد ورد النّص بالحثّ علی المعاشرة مع العامّة، وعیادة مرضاهم، وتشییع جنائزهم، والصّلاة فی مساجدهم، والأذان لهم؛ فلایجوز التّعدّی عن ذلک إلی ما لم یردّ النّص من الأفعال المخالفة للحقّ، کذم بعض رؤساء الشّیعة للتحبّب إلیهم؛
اما برای شناسایی موارد مستحب تقیه، ظاهرآ باید به موارد وجود نص اکتفا نمود، روایات و نصوصی وجود دارند که بر معاشرت با عامه و عیادت مریضهای آنان و تشییع جنازه هایشان و نماز در مساجد آنان و اذان گفتن بر ایشان تشویق میکنند. امّا جایز نیست که از این موارد تعدی نموده و مرتکب مواردی شویم که نصی در مورد آنان وارد نشده است و کارهایی انجام دهیم که مخالف حق است مانند اینکه برای جلب محبت آنان برخی از رؤسای شیعه را ذم کنیم». (2)
اشکالی که بر شیخ انصاری وارد است این است که با توجه به تعلیلاتی شبیه تعلیلاتی که در این موارد ذکر شد و نیز با توجه به اینکه این امر داخل قاعده «اهم و مهم و اخذ باهم از مصالح و مفاسد» میشود هیچ خصوصیتی در این موارد نمیباشد.
در اینجا بحث در موضوع حکم تقیه بنابر حکم تکلیفی به اتمام رسید. اینک در مورد حکم وضعی و صحت و فساد اعمالی که با تقیه انجام شدهاند بحث خواهیم کرد.
آیا اکتفا به اعمالی که برخلاف واقع از روی تقیه صادر میشود جایز است؟
قبل از هرچیز لازم است اصل اولی در این مسأله مطرح گردد تا هنگام نیازمندی به دلیل بر یکی از دو طرف به آن رجوع شود. اینک از خدای متعال طلب توفیق نموده و بحث را شروع میکنیم :
ظاهرآ اگر ادله جزئیت و شرطیت در جزء و شرطی که بهواسطه تقیه در آنها اخلال صورت گرفته مطلق باشد اصل در اینجا فساد است. توضیح آنکه: گاهی عمل در احکام، با تقیه صورت میگیرد مانند نمازی که با بستن دستها به جا آورده میشود یا وضو با مسح کشیدن بر روی کفش و گاهی عمل در موضوعات، از روی تقیه انجام میشود مانند افطار کردن در یوم الشک به خاطر ترس از سلطان جائری که حکم به عید کرده است. در این موارد شکی نیست که در بعضی از اجزاء یا شرائط و یا در بعضی از موانعی که عدم آنها در صلات یا وضو یا روزه برای انسان مختار معتبر است اخلال وارد شده است.
اگر دلیل وجوب مسح بر پوست (مثلاً) عام باشد و شامل هردو حالت اختیار و اضطرار باشد به گونهای که وجوب آن مختص به اول نباشد، مقتضای دلیل، حکم به فساد چنین وضو و نمازی است. چنین شخصی - هرچند از جهت تقیه در ترک وضوی واجب معذور است اما معذوریت او تکلیفی بوده و مانع از فساد عملش و لزوم اعاده در وقت یا قضا در خارج از وقت به طور وضعی نمیباشد مگر آنکه دلیلی بر مجزی بودن این عمل و صحت آن دلالت کند به گونهای که حاکم بر ادله جزئیت و شرطیت و مانعیت باشد. بنابراین اصل اولی در تمامی این اعمال، فساد است مادامی که خلاف آن ثابت نشده باشد.
در اینجا این سؤال مطرح است: با توجه به اینکه مقام داخل در این فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله است: «وَمَا اُکرِهُوا عَلَیهِ... وَمَا اضطُرُّوا إلیهِ؛ آنچه را که بر آن اکراه میشوند و آنچه را که نسبت به آن مضطر میگردند» (1)، آیا در چنین حالتی تمسک
1) خصال، ص 417، ح 9.
به حدیث رفع برای اثبات اصل ثانوی بر صحت جایز است یا خیر؟
برخی به این پرسش پاسخ مثبت دادهاند و گفتهاند: بنابر شمول حدیث بر احکام وضعیه، جزئیت و مانند آن را مرتفع میسازد؛ زیرا اضطرار بر موارد تقیه بدون هیچ اشکالی صدق میکند،بلکه اکراه نیزدربرخی مواردبرآن صادق است.
اما انصاف آن است که این مطلب، هم از جهت صغری و هم از جهت کبری قابل ایراد است :
اما از جهت صغری؛ زیرا عنوان اکراه در اینجا به طور مطلق صادق نیست؛ چون اکراه همراه با تهدید و اِعمال وحشت است که عادتآ این دو در موارد تقیه وجود ندارد. آنچه از مفهوم تقیه برداشت میشود اختفا و پنهان کردن است و این مطلب با اکراهی که همراه با علم به شیء است سازگار نیست. در مورد اضطرار نیز باید گفت این مطلب مختص به تقیه صادره از ناحیه خوف است نه در امثال تقیه تحبیبی یا مثل تقیه حضرت ابراهیم که مقدمهای برای شکستن بتها و بیدار کردن بت پرستان از خواب جهالتشان بود و امثال آن. بنابراین، این دلیل اگر تمام باشد، اخص از مدعاست.
اما از جهت کبری؛ این استدلال متوقف بر شمول حدیث رفع بر آثار وضعیه و عدم اختصاص آن به رفع مؤاخذه است، مضاف بر اینکه جزئیت و شرطیت - چنانکه در محل خود ذکر شده است - هرگز از احکام وضعیه و هم چنین از احکام مانعیه نیستند بلکه انتزاعات عقلیهای هستند که از امر به جزء و شرط وترک مانع انتزاع میشوند. (تدبر فرمایید)
شگفت از علامه انصاری رحمة الله است که در رساله خود در این مقام اینگونه نگاشته است :
«الانصاف ظهور الروایة فی رفع المؤاخذة؛ انصاف آن است که روایت در رفع مؤاخذه ظهور دارد». (1)
و با این کلام دلالت آن بر مطلوب را ساقط نموده است.
1) رسائل فقهیه، ص 76.
اما ایشان در کتاب فرائد بعد از احتمالات سه گانه درموارد آن میگویند :
«إنّ رفع المؤاخذة أظهر...، نعم یظهر من بعض الأخبار الصحیحة عدم اختصاص الموضوع عن الاُمّة بخصوص المؤاخذة؛ همانا اظهر، رفع مؤاخذه است. آری. از بعضی از اخبار صحیح ظاهر میشود که موضوع آنچه از امت برداشته شده اختصاص به مؤاخذه ندارد». (1)
سپس روایت محاسن که در اکراه برخلف به طلاق و عتق و صدقهای که مالک آن میباشد را نقل کرده و آن را شاهدی بر عدم اختصاص حدیث رفع در رفع خصوص مؤاخذه قرار میدهد.
مگر آنکه گفته شود آن بزرگوار از این عقیده خویش در رسالهای که در این مقام نگاشته رجوع فرموده است.
از این که بگذریم ما در اصل برائت ذکر کردیم که رفع در اینجامقابل وضع است یعنی وضع فعل بر گردن مکلف؛ زیرا فعل واجب و ترک حرام بر مکلف در عالم اعتبار وضع شده، و سنگینی آن برای اوست.در نتیجه آنچه که وضع شده، همانا خود افعال یا تروک میباشند نه تکلیف؛چه واجب و چه حرام بلکه آنچه که بدان تکلیف شده است خود وضع است نه موضوع و آنکه موضوع بر آن بار شده است خود مکلف است. (به خوبی تدبر فرمایید)
بنابراین متعلق رفع نیز افعال خارجیهای هستند که در عالم اعتبار سنگینی وثقلی دارند و این مطلب کنایه از نفی تکالیف است چنانکه وضع نیز کنایه از تکلیف میباشد. حاصل آنکه نائب فاعل در «رُفِعَ» یا «وُضِعَ عنه» (نه وضع علیه که به معنای تکلیف باشد) در واقع همان نفس افعال است و رفع آنها کنایه از عدم تکلیف بدانهاست.
بنابراین میتوان گفت: مسح بر پوست هنگامی که انسان از روی تقیه بدان مضطر شود، به خودی خود از گردن مکلف رفع گردیده و در نتیجه اصلاً مأمور بدان نیست. هم چنین موارد مشابه آن که خود اجزا و شرایط و ترک موانع داخل
1) فرائد الاصول، ج 2، ص 29.
در حدیث رفع خواهند بود، هنگام اضطرار به ترک آنها از گردن مکلف مرتفع میگردند در نتیجه مانعی از شمول حدیث به خودی خود برای این موارد نمیباشد و حدیث محاسن نیز مؤید همین مطلب است. مابقی کلام نیز در محل خود ذکر خواهد شد. اما چنانکه گذشت حدیث رفع اگر تمام باشد، تنها موارد اضطرار به تقیه را شامل میگردد نه تمامی اقسام گوناگون و مختلف تقیه را.
خلاصه آنچه ذکر شد این است که شمول حدیث رفع برای تمامی موارد مسأله مشکل است.
مطالب فوق تمام کلام در تأسیس اصل در مسأله بود و آنچه حاصل گشت این است که: «اصل اولی در این مسأله فساد است مگر آنکه حدیث رفع یا دلیل خاصی از عمومات تقیه و غیر آنها دلالت بر صحت بنماید».
اکنون جای این سؤال است که: آیا عموم یا اطلاقی که دلالت بر اِجزاء بکند وجود دارد؟
شکی نیست که هرگاه شارع مقدس به انجام عبادتی بر وفق تقیه امر نماید، موجب اِجزاء میگردد مانند جایی که بفرماید: هنگام تقیه بر کفش مسح کن یا آنکه دست بسته نماز بگذار یا موارد مشابه آن.
و در حقیقت این مورد داخل در مأمور به با امر اضطراری میگردد مانند نماز با طهارت مائیه و در محل خویش به تحقیق اثبات شده است که اوامر اضطراری بدون اشکال دلالت بر اِجزاء میکنند و اعاده بعد از انجام آنها واجب نیست.
البته کلام در اینجا در اینکه تقیه در بعضی از وقت یا در تمام وقت باشد مانند کلام در همان جاست اگر اضطرار (مانند فقدان ماء) در خصوص وقت یا تمام وقت باشد؛ بنابراین اگر آنجا اطلاقی وجود داشته باشد که دلالت بر جواز عمل به تقیه هنگام اضطرار به آن بکند - و لو در بعضی از وقت - باعث اجزای آن شده ودیگر اعاده آن در وقت و با مرتفع شدن سبب تقیه، واجب نیست. اما اگر عموم یا اطلاقی در آن مطلب وجود نداشته باشد، اکتفا به آن جایز نبوده بلکه به ناچار عذر، شامل و فراگیر برای تمام وقت خواهد بود، چنانکه مانند آن تمامآ در تیمم و سایر اعمال بدلیه اضطراریه ذکر شده است.
مسأله جوازشتاب دراول وقت وعدم شتاب؛اگردراول وقت عذرداشته باشد امّا امید به زوال آن در آخر وقت در بین باشد، نیز مبتنی بر همین مطلب است.
تمام آنچه ذکر شد در صورت ورود دلیلی بر جواز عمل طبق تقیه در عبادات به عنوان عام آن یا در خصوص عبادت معینی مثل صلات بود که در این صورت دلیل - در هرحال - اخص از ادله آن عبادت یا مانند اخص میباشد. اما اگر امر بدان، به عنوانی غیر عنوان عبادت بلکه به عنوان عام ورود پیدا کرده باشد مانند اینکه بگوید: «التَّقِیَّةُ فِی کُلِّ مَا یَضطَرُّ إلیهِ الإِنسانُ؛ تقیه در هرچیزی که انسان در آن مضطر میگردد جاری است»، (1)در این صورت این مطلب دلالت بر اِجزاء ندارد
و داخل در تحت ادله اوامر اضطراریه نمینگردد؛ زیرا نهایت چیزی که از آن استفاده میشود جواز عمل بر وفق تقیه بوده هرچند موجب ارتکاب چیزی است که ذاتا حرام است.
و این خود مانند دلیلی است که دلالت میکند بر: «لَیسَ شَیءٌ مِمّا حَرَّمَ اللهُ إلّا وَقَد أحلَّهُ لِمَنِ اضُطرَّ إِلیهِ؛ هرچیزی که خدای متعال آن را حرام فرمود، آن را برای کسی که بدان مضطر گشته حلال کرده است» (2)، زیرا تنها و تنها بر حکم تکلیفی
وجواز عمل هنگام ضرورت دلالت دارد، و هرگز بر حکم وضعی از جهت صحت وفساد دلالت ندارد.
شیخ ما محقق جلیل القدر علامه انصاری رحمة الله در اینجا کلامی دارد که خالی از اشکال نیست. ایشان در رسالهای که در این مسأله در ملحقات مکاسب نگاشته مطلبی فرموده که محصل آن چنین است :
«اللازم ملاحظة أدلّة الأجزاء أو الشرائط المتعذرة لأجل التقیة فإن اقتضت مدخلیتها فی العبادة مطلقآ فاللازم الحکم بسقوط الأمر عن المکلّف حین تعذرها ولو فی تمام الوقت، کما لو تعذرت الصلاة فی تمام الوقت إلّا مع الوضوء بالنبیذ - إلی أن قال - فهو کفا قد الطهورین.
وإن اقتضت مدخلیتها فی العبادة بشرط التمکن منها دخلت فی مسألة أولی الإعذار فی أنّه إِذا استوعب العذر الوقت، لم یسقط الأمر رأسآ وإن کان فی جزء من الوقت، کان داخلا فی مسألة جواز البدار لهم وعدمه؛ لازم است که ادله اجزاء و شرایطی که به خاطر تقیه مورد تعذر واقع شدهاند ملاحظه شود؛ اگر به طور مطلق اقتضای مدخلیت آنها را داشتند، لازم است به سقوط امر هنگام تعذر از مکلف حکم شود هرچند در تمام وقت باشد، چنانکه اگر نماز در تمام وقت جز با وضو بوسیله نبیذ متعذر گردد... چنین شخصی مانند کسی است که به هیچ کدام از طهور دسترسی ندارد. و اگر اقتضای مدخلیت آن در عبادت را به شرط تمکن از آن داشت، داخل در مسأله صاحبان عذر میگردد در آن جایی که اگر عذر تمام وقت را فرابگیرد امر به طور کلی از او ساقط نمیشود و اگر عذر در جزئی از وقت باشد، داخل در مسأله جواز سرعت در عمل و یا عدم آن خواهد بود». (1)
اما حق آن است که گفته شود: چارهای از ملاحظه ادله جواز تقیه نداریم؛ اگر ناظر به عبادات باشند بر آنان حاکم خواهند بود و دیگر نسبت بین آنها - چنان که گذشت - ملاحظه نخواهد شد و مانند اوامر اضطراریه خواهند بود که در اجزای عبادات و شرایط آنها وارد شده است.
اما اگر اینگونه نباشد بلکه به طور مطلق و به عنوان اضطرار دلالت داشته باشند، در این صورت دلالتی بر اجزاء نخواهند داشت. آری اگر در ادله اجزاء وشرایط، قصوری وجود داشته باشد به گونهای که تنها مختص به حال اختیار باشند، در این صورت عمل به جهت سقوط جزو شرط مجزی خواهد بود. و اما اگر مطلق باشند - چنانکه غالب در آنها چنین است - دیگر وجهی برای اجزاء وجود ندارد.
پس از تبیین این مطلب اکنون به اطلاقات ادله تقیه و ملاحظه حال آنها برمیگردیم تامعلوم شودازکدام قسم هستند.همچنین بهبحث پیرامون ادله خاصی که در مورد تقیه وارد شده و ملاحظه حدود و خصوصیات آنها میپردازیم.
1) رسائل فقهیه، ص 78.
روایات زیر بر اجزاء دلالت دارند :
«و التَّقِیَّةُ فِی کّلِّ شَیءٍ إلّا فِی النَّبِیذِ وَالمَسْحِ عَلی الخُفَّین؛ تقیه در هرچیزی جاری است مگر در نبیذ و مسح کشیدن بر کفش». (1)
این روایت دلیل عامی است که به قرینه استثنای مسح بر کفشها ناظر به عبادات نیز هست؛ زیرا این استثنا چیزی را خارج میکند که اگر این استثنا نبود داخل میبود، در نتیجه این مطلب شاهد بر این است که عام به عمومی که دارد ناظر بر اعمال عبادی است که از روی تقیه انجام میگیرد. اما در سند حدیث به خاطر جهالت حال ابی عمر اعجمی ضعف ظاهری وجود دارد بلکه اصلاً اسم او شناخته شده نیست وگویابرای چنین شخص روایتی درغیراین باب وجودندارد!
«قُلتُ لَهُ: فِی مَسْحِ الخُفَّینِ تَقِیَّةٌ؟ فَقَالَ: ثَلاثَةٌ لا أَتّقِی فِیهِنَّ أَحَدآ شِربُ المُسکرِ وَمَسْحُ الخُفَّینِ وَمِتعَةُ الحَجِّ؛ به حضرت عرض کردم درباره مسح بر کفش از روی تقیه چه میفرمایید؟ حضرت فرمود: سه چیز است که هیچ کس را در آنها تقیه نیست: شرب خمر، مسح بر روی کفش و حج تمتع». (2)
مفهوم این روایت جواز تقیه در دیگر عبادات است و از آنجایی که دو مورد از موارد سه گانه از عبادات میباشند دلالت بر جریان تقیه در غیر آن حتی عبادتها به طور مطلق دارد در نتیجه ناظر بر آن نیز خواهد بود. بنابراین مقصود ما یعنی به دست آوردن عمومی که دلالت بر امر تقیه حتی در عبادات نماید واجزاء از آن کشف شود، ثابت میگردد.
در باب تقیه محرَّم، معنای استثنای این سه مورد و معنای استنباط زراره ازاختصاص این سه مورد به امام علیه السلام گذشت و اینکه این استنباط در غیر محل خود بوده و مخالف با احادیث دیگر میباشد.
«لَیسَ فِی شِربِ المُسکِرِ وَالمَسْحِ عَلی الخُفَّینِ تَقِیَّةٌ؛ در شرب خمر و مسح بر کفش تقیه وجود ندارد». (1)
دلالت آن از جهت مفهوم و دیگر چیزها مانند حدیث سابق است.
«دَخَلتُ مَعَ إِخوانِی عَلی أَبِی عَبدِ اللهِ علیه السلام فَقُلنَا، إِنَا نُریدُ الحَجَّ وَبَعضُنا صَرورَةً فَقَالَ : عَلَیکَ بِالتَّمتُعِ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّا لا نَتَّقِی أَحَدآ بِالتَّمتُعِ بِالعُمرةِ إِلی الحَجِّ وَاجتِنابِ المُسکِرِ وَالمَسْحَ عَلی الخُفَّینِ، مَعنَاهُ إِنّا لا نَمسَحُ؛ همراه برادرانم بر حضرت امام صادق علیه السلام وارد شدیم وعرض کردیم: ما اراده حج داریم و بعضی از ما هنوز حج بجا نیاورده است. حضرت علیه السلام فرمودند: بر تو باد به حج تمتع سپس فرمودند: ما هیچ کسی را از تمتع به عمره در حج و اجتناب از مسکر و مسح کردن بر کفش پرهیز نمیدهیم. معنایش این است که ما مسح نمیکنیم». (2)
این روایت نیز دلیل یا مشعر بر جواز تقیه در غیر این سه صورت است.
«سَأَلتُهُ عَنْ رَجُلٍ کَانَ یُصلِّی فَخَرَجَ الإِمامُ وَقَدْ صَلّی الرَّجُلُ رَکَعَةً مِنْ صَلاةِ فَرِیضَةٍ، قَالَ: إِنْ کَانَ إِمَامَاً عَدْلاً فَلیُصَلِّ اُخری وَیَنصَرفْ وَیجعَلْها تَطَوُّعاً وَلیَدخُلْ مَعَ الإِمامِ فِی صَلاتِهِ کَما هُوَ، وَإِنْ لَم یَکنْ إِمامآ عَدْلاً فَلیبن عَلی صَلاتِهِ کَما هُو وَیُصلّیَ رَکعَةً اُخری وَیَجلسُ قَدَرَ مَا یَقُولُ أَشهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلّا اللهُ وَحَدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ وَأَشهَدُ أَنّ مُحَمَّدآ عَبدُهُ
وَرَسولُهُ ثُمَّ لِیُتِمَ صَلاتَهُ مَعَهُ عَلی قَدْرِ مَا استَطَاعَ فَإِنَّ التَّقِیَّةَ وَاسعِةٌ وَلَیسَ شَیءٍ مِنَ التَّقِیَّةِ إِلّاوَصَاحِبُهامَأجورٌعَلَیهاإِنْ شَاءَ اللهُ؛ از او سوال کردم مردی در حال نماز بود ویک رکعت هم خوانده بودکه امام جماعت رسید.اوفرمود:اگر امام عادل باشد، رکعتی دیگر خوانده وآن را نماز مستحبی قرار میدهد وتمام میکند ودر نماز امام
جماعت وارد میشود (به او اقتدا میکند) و اگر امام عادل نباشد بنا را بر نماز خود میگذارد و رکعت دیگری به جا میآورد و به اندازه گفتن «أَشهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلّا اللهُ وَحَدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ وَأَشهَدُ أَنّ مُحَمَّدآ عَبدُهُ وَرَسولُهُ» مینشیند و سپس نمازش را تا جایی که میتواند با آن امام غیر عادل تمام میکند؛ چرا که تقیه واسع است وهیچ تقیهای نیست مگر آنکه صاحب آن ماجور است إنشاءالله». (1)
این روایت از قویترین روایات بر جواز تقیه در عبادات و همچنین از قویترین اخبار از جهت اکتفای به آن است چنانکه در اوامر اضطراریه مانند تیمم اینگونه است.
از این روایات سه گانه میتوان حکم عبادات را بالخصوص استفاده کرد. اما روایاتی که دلالت بر عنوان عامی دلالت دارند که عبادات به طور عموم و اطلاق تحت آنها داخل میگردند نیز فراوان هستند، از جمله روایات ذیل :
«التَّقِیِّةُ فِی کُلِّ ضَرُورةٍ وَصَاحِبُها أَعلمُ بِها حِینَ تَنزلُ بِهِ؛ تقیه در هر ضرورتی میباشد و صاحب تقیه در مواقع تقیه به آن آگاهتر است». (2)
«سَمِعنَا أَبَا جَعفَر علیه السلام یَقُولُ: التَّقِیَّةُ فِی کُلِّ شَیءٍ یَضطَرُّ إلیهِ ابنُ آدمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللهُ لَهُ؛ از امام باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: تقیه در هرچیزی است که فرزند آدم بدانها اضطرار پیدا میکنند و خدای متعال آن را برای او حلال فرموده است». (3)
«التَّقِیَّةُ فِی کُلِّ ضَرُورةٍ؛ تقیه در هرضرورتی جاری است». (4)
این روایات 4 گانه دلالت دارند که تقیه در هرچیزی که انسان در آن مضطر میگردد جاری است و ظاهر آنها هرچند که جواز از جهت حکم تکلیفی است و در مقابل حرمت موجود در شیء به عنوان اولی آن قرار دارد، اما از طرفی عموم آنها بر جریان آنها در عبادات نیز دلالت دارد. بهویژه اینکه تقیه در این موارد از اظهر مصادیق و از شدیدترین و بیشترین آنها از جهت ابتلا است. جواز تکلیفی به جای آوردن عبادت بر وجه تقیه برای دفع مضراتی که در پی دارد، هرچند منافاتی با وجوب اعاده آن در وقت یا خارج وقت - هنگامی که عذر مرتفع گردیده - ندارد، اما این امر محتاج به بیانی برای بیشتر مردم بوده و نیازمند توجیه بدان است و اینکه این عمومات و سایر ادله وجوب یا جواز تقیه در موارد آن، از اشاره به وجوب قضا یا اعاده ساکت هستند، به خودی خود موجب اطمینان به جواز اکتفا به آنچه که از روی تقیه انجام شده، میباشد هرچند عمومات سابقه نیز اصلاً در بین نباشد.
حاصل آنکه این روایات مطلقه و روایاتی که گذشت - که بعضی با بعضی دیگر همیاری دارند - برای ما این اصل عام را تأسیس میکنند: اکتفا به عباداتی که از روی تقیه در موارد تقیه انجام شده جایز است چنانکه در اوامر واقعی اضطراری انجام میشوند.
روایات دیگری نیز در ابواب نماز یا غیر آن وارد شده است که بالخصوص دلالت یا اشاره به صحت عمل طبق تقیه در موارد آن دارد.
مجموع مطالب گذشته برای مقصود و مطلوب ما یعنی صحت عبادات در حال تقیه بدون نیاز به اعاده و قضا، کافی است.
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 25، ح 6 .
البته در اینجا تتمهای باقی مانده و ما آن را به جهت اهمیتی که دارد به عنوان یک بحث مستقل ذکر میکنیم و آن حکم نمازی است که از روی جلب محبت وبه منظور حفظ وحدت همراه با مخالفین در مذهب بجا آورده میشود.
هیچ اشکال و کلامی در جواز نماز خواندن پشت سر مخالف در مذهب واکتفای به آن در هنگام خوف وجود ندارد. اما آیا در این نماز واجب است که ملاحظه عدم فرصت یا وسعت زمانی نماز در زمان و مکان دیگری نیز بشود یا خیر؟ در این مورد در آینده ان شاء ا... در تنبیهات تقیه بحثی خواهد آمد.
اما بحث در اینجا پیرامون نماز پشت سر آنان است نه از روی خوف بلکه فقط از باب حسن معاشرت و جلب محبت آنان چنان که در عصر ما غالبآ همینگونه است. بهویژه در موسم حج عدم حضور در جماعت آنان از باب ترس بر نفس و مال یا آبرو نیست اما همراهی با آنان در نمازهای جماعتشان با برادری اسلامی موافقتر و به حسن معاشرت نزدیکتر است.
طایفه فراوانی از اخبار، در رجحان این مطلب و دعوت مؤکد نسبت بدان ظهور دارند بلکه میتوان گفت روایات در این مضمون متواتر هستند.
اکنون این پرسشها مطرح است که: آیا کسی که پشت سر آنان نماز میخواند باید نیت اقتدای به جماعت بکند؟ یا آنکه باید نیت نماز فرادا نموده و آن گاه در نفس خویش تا میتواند قرائت را بخواند و آنچه را که انسان در نماز فرادا به جا میآورد انجام دهد، اما به جهت نیل به مقاصد مذکور، افعال نماز را با آنان به جا بیاورد؟ و اگر قائل به این باشیم که باید نیت اقتدا بکند، آیا همان نماز کافی است یا آنکه لازم است قبل از آن یا بعد از آن بر وفق مذهب خویش نماز بجای بیاورد؟ و اگر قائل باشیم که شخص نیت اقتدا نکرده بلکه نماز را به صورت فرادا میخواند، آیا اگر در بعضی از اجزاء و شرایط به جهت حفظ ظاهر جماعت اخلالی بهوجود بیاید، میتواند به این نماز اکتفا کند یا آنکه اکتفا مخصوص جایی است که تمام اجزا و شرایط نماز حفظ شود؟
قبل از هرچیز باید روایات این مسئله را - که در ابواب نماز جماعت متفرق میباشد - ذکر کنیم و آنگاه به کشف حقیقت آنها بپردازیم.
«یا زَیدُ! خَالِقُوا النّاسَ بِأَخْلاقِهِم صَلّوا فِی مَساجِدِهِم وَعُودُوا مَرضَاهُم وَاشهَدُوا جَنائِزَهُم وإِنِ استَطَعتُم أَنْ تَکُونُوا الأَئمّةَ وَالمُؤذِّنِینَ فَافعَلُوا، فَإِنَّکُم إِذا فَعَلتُم ذَلِکَ قَالُوا : هَؤلاءِ الجَعفَریّةِ، رَحِمَ اللهُ جَعفَرآ مَا کَانَ أَحسنَ مَا یُؤدِّبُ أَصحَابَهُ وَإِذا تَرَکتُم ذَلِکَ قَالُوا : هِؤلاءِ الجَعفَریّةُ فَعَلَ اللهُ بِجَعفَر، مَا کَانَ أَسوَءَ مَا یُؤدِّبُ أَصحَابَهُ؛ ای زید! با مردم با اخلاق خودشان رفتار کنید: در مساجدشان نماز بگذارید؛ به عیادت مریضهایشان بروید؛ در تشییع جنازه آنان شرکت کنید و اگر میتوانید شما پیش نماز و مؤذن آنان باشید؛ زیرا اگر چنین کنید آنها خواهند گفت اینان جعفری هستند، خدا جعفر را رحمت کند! چه نیکو اصحابش را تأدیب و تربیت نموده است و اما اگر این شیوه را ترک کنید خواهند گفت اینها جعفری هستند. خدا با جعفرچنین وچنان کند!چهقدرزشت اصحاب خویشراتربیت وتأدیب میکند». (1)
شکی نیست که مراد از نماز در مساجد آنان همان نماز خواندن همراه با آنان ودر جماعت آنان است نه نماز فرادا در مساجدی که آنها جمع میشوند. اما در این روایت دلالت بر جواز اکتفا به چنین نمازی وجود ندارد مگر با اطلاق مقامی، با این حال امکان دارد که روایت اصلا درصدد بیان از این جهت نباشد.
«مَنْ صَلّی مَعَهُم فِی الصَّفِ الأَوّلِ کَانَ کَمَنْ صَلّی خَلفَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله فِی الصَّفِ الأَوّل؛ هرکس با آنان در صف اول نماز بخواند، مانند کسی است که پشت سر رسول الله صلی الله علیه و آله در صف اول نماز گذارده است». (2)
«مَنْ صَلّی مَعَهُم فِی الصَّفِ الأَوّلِ کَانَ کَمَنْ صَلّی خَلفَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله ؛ کسی که با
آنان در صف اول نماز بگذارد مانند کسی است که پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله نمازخوانده است». (1)
«قَالَ لِی أَبُو عَبدِ اللهِ علیه السلام : یا إِسحَاقُ! أَتُصلّی مَعَهُم فِی المَسجِدِ؟ قُلتُ: نَعم. قَالَ: صّلِّ مَعَهُم فَإنّ المُصلّی مَعَهُم فِی الصَّفِ الأَوَّلِ کَالشَّاهِرِ سَیفَهُ فِی سَبیلَ اللهِ؛ امام صادق علیه السلام به من فرمود: ای اسحاق! آیا همراه با آنان در مسجد نماز میگزاری؟ گفتم آری. فرمود: با آنان نماز بگزار چراکه نماز گزارنده همراه با آنان در صف اول، مانند کسی است که در راه خدا شمشیرش را از نیام برکشیده است». (2)
ظاهر این احادیث سه گانه که مضمون آنها به یکدیگر نزدیک است، رجحان نماز همراه با آنان با نیت اقتدا به آنان است چنانکه ظاهر آنها جواز اکتفا به نماز وعدم وجوب اعاده آن میباشد مگر آنکه دلیلی از خارج بر مطلب دلالت کند. وحاصل آنکه اگر ما تنها همین روایات را در نظر بگیریم، به جواز همراهی با آنان در نمازشان و نیت اقتدای به آنها و اکتفای به همین نماز هرگونه که باشد -هرچند مخالف با مذهب ما باشد - حکم خواهیم کرد. وجه تشبیه به نماز پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز از جهت اثر آن در عزت مسلمین و شوکت آنان وشکستن پشت دشمنان است و به همین جهت در روایت تشبیه به کسی شده که شمشیر خود را در راه خدا از نیام برکشیده است. مگر آنکه ادعا شود امثال این ظهورات با آنچه که طایفه بر آن هستند مخالفت دارد چنانکه إنشاءالله در آینده چنین ادعایی از کلام حدائق ذکر خواهد شد.
«سَمِعْتُ أَبَا عَبدِ اللهِ علیه السلام یَقُولُ: اُوصِیکُم بَتَقَوی اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَلا تَحمِلُوا النَّاسَ عَلی أَکْتافِکُم فَتَذِلُّوا، إِنّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعالی یَقُولُ فِی کِتَابِهِ: (وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنآ)، (3)ثُمَّ قَالَ :
عُودُوا مَرضَاهُم، وَاشهَدُوا جَنائِزَهُم، واشهَدُوا لَهُم وَعَلَیهِم، وَصَلُّوا مَعَهُم فِی مَساجِدِهِم؛ از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: شما را توصیه میکنم به تقوای خدای عزوجل واینکه مردم را بر دوش خود سوار نکنید که ذلیل میشوید. خداوند در کتاب خویش میفرماید: با مردم به نیکویی سخن بگویید. سپس فرمود: به عیادت مریضهایشان بروید؛ و در تشییع جنازهشان حاضر شوید؛ و بر نفع آنان و بر ضدّ آنان شهادت دهید و همراه با آنان در مساجدشان نماز بگذارید». (1)
«صَلّی حَسَنُ وَحُسِینُ خَلفَ مَروانَ وَنَحنُ نُصلِّی مَعَهُم!؛ حسن و حسین پشت سر مروان نماز گذاردند و ما با آنان نماز میگذاریم!». (2)
«هَذا أَمٌر شَدِیدٌ لَنْ تَستَطِیعُوا ذَلِکَ قَدْ انکَحَهُمَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله وَصَلّی عَلیٌّ علیه السلام وَرَاءَهُم؛ این امر شدیدی است که استطاعت و توانایی آن را ندارید، همانا رسول خدا صلی الله علیه و آله نکاح نمود و علی علیه السلام پشت سر آنان نماز گزارد». (3)
و این روایات سه گانه نیز ظاهر در جواز نماز همراه با آنان از جهت تحبیب وحفظ وحدت امت یا جهات دیگر مشابه این موارد است. (البته ممکن است روایت علی بن جعفر ناظر به موقعیت خوف بر نفس یا شبه آن باشد) چنانکه ظاهر این روایات لزوم نیت اقتدا کردن و اکتفا به همین نماز است و اینکه صلات در روایت عطف بر نکاح شده دلیل دیگری است بر اینکه مراد از آن، به جای آوردن نماز واجب واقعی همراه به آنان و اکتفا نمودن به همان است. چنانکه این فرمایش حضرت علیه السلام که فرمود: «هَذا أَمٌر شَدِیدٌ لَنْ تَستَطِیعُوا ذَلِکَ؛ این
امر شدیدی است که شما توانایی آن را ندارید»، ناظر به همین معناست زیرا اگر مراد این باشد که شخص نماز را فرادا بخواند امّا در ظاهر - بدون قصد جماعت - وانمود کند که جماعت میخواند؛ یا آنکه فعلا جماعت بخواند و بعدآ آن را اعاده کند و یا آن کند قبل از این جماعت ظاهری، نمازش را فرادا خوانده باشد؛ هرگز چنین موردی امر شدیدی که از استطاعت خارج باشد نخواهد بود بلکه بر عکس امور سهل و آسانی است که بر هرکسی انجام آن امکانپذیر است.
«إِذا صَلَّیتَ مَعَهُم غُفِرَ لَکَ بِعَددِ مَنْ خَالَفَکَ؛ اگر همراه با آنان نماز بگذاری به عدد کسانی که با تو مخالفت کردهاند بخشیده خواهی شد». (1)
دلالت این روایت بر اصل جواز مانند دیگر روایات، ظاهر است مگر آنکه اطلاق آن از جهت اکتفا به این نماز و اینکه این روایت درصدد بیان از این جهت باشد قابل تأمّل و اشکال است.
و روایات دیگری که بر انسان خبیر متتبع قابل دسترسی است.
گذشته از این، از برخی روایات وارده در باب 6 از ابواب جماعت برمیآید که همین نماز کافی نبوده بلکه لازم است قبل از آن و بعد از آن نماز بگزارد و در نتیجه نماز فریضه چنین شخصی همان است که قبل یا بعد از این نماز بجای میآورد و این نمازی که همراه با آنان خوانده میشود نماز مستحبی یا نماز واجبی از جهت تقیه تحبیبی یا از جهت خوف خواهد بود.
اینک به بعضی از روایات اشاره میکنیم :
«مَا مِنْکُم أَحَدٌ یُصلِّی صَلاةَ فَرِیضَةِ فِی وَقتِها ثُمَّ یُصلّی مَعَهُم صَلاةَ تَقِیَّةٍ وَهُوَ مُتوضیء إِلّا کَتَبَ اللهُ لَهُ بِها خَمسآ وَعِشرِینَ دَرَجَةً فَارغَبُوا فِی ذَلِکَ؛ هیچ کدام از شما نیست که نماز واجب را در وقت خودش به جای آورده، سپس همراه با آنان - با
1) وسائلالشیعه، ج 5، ابواب صلاة الجماعة، باب 5، ح 2؛ فقیه، ج 1، ص 568، ح 1568.
وضو - نماز تقیهای بخواند مگر آنکه خداوند به جای این نماز برای او 25 درجه ثبت میفرماید، پس نسبت به چنین نمازی راغب باشید». (1)
روشن است که اگر اقتدا به آنان جایز باشد، دیگر وجهی برای ترغیب به نماز فراداقبل ازآن درخانه خویش وجودنخواهدداشت،بنابراین،این ترغیب وتشویق خود دلیل بر عدم جواز اکتفا بر این نماز است مگر آنکه گفته شود چنین جمعی مستحب است ودراین حدیث دلالتی بروجوب آن وجودندارد،در نتیجه منافاتی هم باجواز اقتدا به نمازشان - هرچند از روی جلب محبت آنها - نخواهد داشت. در هر صورت این حمل خالی از بعد نیست. (تأمل فرمایید)
«مَا مِنْ عَبدٍ یُصلّی فِی الوَقتِ وَیَفْرُغُ ثُمَّ یَأتِیهِم وَیُصلّی مَعَهُم وَهُو عَلی وُضُوءٍ إِلّاکَتَبَ اللهُ لَهُ خَمسآ وَعِشرِینَ دَرَجَةً؛ هیچ بندهای نیست که در وقت نماز میگذارد ونماز را به اتمام میرساند سپس نزد آنان آمده و با وضو همراه با نماز میخواند مگر آنکه خداوند برای او 25 درجه ثبت میفرماید». (2)
3.نیزصدوق درروایت دیگری ازعبداللهبن سنان ازابی عبدالله علیه السلام نقل میکند :
«إِنَّ عَلی بَابِی مَسجداً یَکونُ فِیهِ قَومٌ مُخالِفُونَ مُعانِدُونَ وَهُم یُمسُونَ فِی الصَّلاةِ فَأَنا اُصلِّی العَصْرَ ثُمَّ أَخرُجُ فَاُصَلِّی مَعَهُم؛ فَقَالَ: أَمَا تُحِبُّ أَنْ تُحسَبَ لَکَ بِأَربَعٍ وَعِشرینَ صَلاةً؛ کنار درب خانه من مسجدی است که در آن مسجد عدهای از مخالفین معاند هستند و آنان در نماز دستهایشان را روی هم میگذارند. من نماز عصرم را میخوانم سپس خارج شده و به همراه آنان نماز میخوانم. سپس حضرت فرمود: دوست نداری که برای تو 24 درجه حساب شود». (3)
«قُلتُ لَهُ: الرَّجُلُ مِنَّا یُصلِّی صَلاتَهُ فِی جَوفِ بَیتِهِ مُغلَقاً عَلَیهِ بَابُهُ ثُمَّ یَخرُجُ فَیُصلِّی مَعَ
جِیرَتِهِ تَکونُ صَلاتُهُ تَلکَ وَحْدُهُ فِی بَیتِهِ جَماعَةً؟ فَقَالَ: الّذِی یُصلِّی فِی بَیتِهِ یُضاعِفُ اللهُ لَهُ ضِعفی أجرِ الجَماعَةِ، تَکونُ لَهُ خَمسِینَ دَرَجَةً، وَالّذِی یُصَلِّی مَعَ جِیرَتِهِ یُکتَبُ لَهُ أجْرُ مَنْ صَلّی خَلفَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وَیَدخُل مَعَهُم فِی صَلاتِهِم فَیَخْلِفُ عَلَیهِم ذُنُوبَهُ وَیَخرُجُ بِحَسنَاتِهِم؛ به حضرت عرض کردم: مردی از ما نمازش را درون خانهاش میخواند، آنگاه درب خانه را قفل میکند و خارج شده همراه با همسایگانش نماز میگذارد. آیا نمازی که در خانه تنهایی خوانده است جماعت است؟ حضرت فرمود: خداوند برای نمازی که درخانه خوانده است دو برابر اجر جماعت میدهد و برای او 50 درجه خواهد بود و برای نمازی که همراه با همسایگانش میخواند اجر نمازی که پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله خوانده شود مینویسند. او همراه آنان داخل در نماز میشود و گناهان خویش را نزد آنان به جای میگذارد و خارج میگردد در حالی که حسنات آنان را همراه خود دارد!». (1)
مطلبی که با تأمل در این روایت ظاهر میشود این است که حضرت با جوابی که فرمودهاند فعل سائل را در بجا آوردن دو نماز امضا کردهاند و اینکه او بر هرکدام از نمازها دو اجر میبرد. بنابراین اگر اکتفا به نماز مخالف یا معاند جایز میبود، چنین احتجاجی نمیفرمود بهویژه اینکه از قرائن معلوم است که این شخص در شدت به سر میبرد تا جایی که هنگام نماز تنهایی در خانه هم درب خانه را قفل میکند. (تدبر فرمایید)
و ممکن است مراد، جواز اکتفا به هردو نماز باشد و اینکه نماز اول دو برابراجر جماعت را میبرد و نماز دوم ثواب کسی که پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز خوانده است.
روایت دیگری نیز بر همین معنا دلالت دارد.
علاوه بر این، روایات فراوانی نیز وجود دارد که دلالت بر عدم جواز نماز پشت سر مخالف و معاند و غیر این دو میکند که در باب 10 و 11 و 12 کتاب
1) وسائلالشیعه، ج 5، ابواب صلاة الجماعة، باب 6، ح 6؛ تهذیب، ج 3، ص 273، ح 769.
وسائل الشیعه ذکر شده است. شاید جمع بین مجموع این روایات و طائفه اولی که با اطلاق خود دلالت بر جواز اقتدای همراه با آنها و دخول در جماعت آنان دارد، حمل برجایی باشد که قبلاً نماز خود را خوانده باشد یا بعدآ میخواند، البته اگر توانایی آن را داشته و ترسی وجود نداشته باشد.
به طور خلاصه قول به جواز اکتفا به این نماز اگر آن را همراه با آنان از روی تحبیب خوانده باشد و تقیهای غیر از این ناحیه وجود نداشته باشد، مشکل است، هرچند ظاهر اطلاق طایفه اول از روایات همین مطلب است. اما بنابر آنچه که از طایفه اول و غیر آن برمیآید شکی در جواز دخول همراه با آنان در نمازشان وجود ندارد. اما در مورد بعضی از احادیث باب مبنی بر عدم اقتدای با آنان و وانمود کردن اینکه گویی با آنان نماز میخواند اما در واقع نماز به جا نمیآورد، چارهای نیست که این موارد را به جایی که منافاتی با مطلب فوق نداشته باشد حمل کنیم. (رجوع نموده و تدبر فرمایید)
روشن است تمامی آنچه در بحث تقیه ذکر کردیم به عنوان جلب محبت یا حفظ وحدت بود، اما در تقیه خوفی اشکالی در اکتفا به آنچه همراه با آنان بجا میآورد نیست. اما آیا در این نماز عدم فرصت و وسعت یعنی امکان نماز صحیح تام در غیر آن زمان یا غیر آن مکان معتبر است یا خیر؟ پاسخ این سؤال إنشاءالله در تنبیهات مسأله ذکر خواهد شد.
علاوه بر آنچه ذکر گردید، مسائل مهمی نیز باقی مانده است که مرتبط به تقیه یا ملحق به آن است و ما آنها را طی تنبیهات زیر ذکر میکنیم.
شکی نیست که بیشتر روایات باب، ناظر بر حکم تقیه از مخالفین هستند. اما این توهم بهوجود آمده است که حکم تقیه تنها مختص به آنان است و در غیر مخالفین جاری نمیگردد.
علامه انصاری رحمة الله دررسالهای که دراین مسأله نگاشته اینگونه فرموده است :
«و یشترط فی الأوّل (یعنی الادلة الدالة علی إذن الشارع بالتقیة) أن یکون التقیّة من مذهب المخالفین لأنّه المتیقّن من الأدلّة الواردة فی الأذن فی العبادات علی وجه التقیة لأنّ المتبادر التقیّة من مذهب المخالفین فلا یجری فی التقیّة عن الکفّار أو ظلمة الشیعة. لکن فی روایة مسعدة بن صدقه الآتیة ما یظهر منه عموم الحکم لغیر المخالفین مع کفایة عمومات التقیّة فی ذلک؛ در اول (یعنی ادلهای که دلالت بر اذن شارع نسبت به تقیه دارند) شرط است که تقیه از مذهب مخالفین باشد؛ زیرا متیقن از ادله وارده در ادله اجازه در عبادات و وجه تقیه همین اندازه است، چنانچه متبادر از تقیه، تقیه از مذهب مخالفین است. در نتیجه در تقیه از کفار یا شیعیان ظالم جاری نمیگردد. اما در روایت مسعدة بن صدقهای که ذکر خواهد شد مطلبی هست که از آن عموم حکم برای غیر مخالفین ظاهر میگردد. هرچند عمومات تقیه در این مطلب کافی است». (1)
اینکه فرمودند: «در روایت مسعدة بن صدقه آتیه» به روایتی از امام صادق علیه السلام در تفسیر آنچه که مورد تقیه قرار میگیرد اشاره دارد که حضرت فرمود :
«أنْ یَکونَ قَومُ سُوءٍ ظَاهرُ حُکمِهِم وَفِعلِهِم عَلی غَیرِ حُکمِ الحَقِّ وَفِعلِهِ فَکُلُّ شیءٍ یَعَمَلُ المُؤمِنُ بَینَهُم لِمَکانِ التَّقِیَّةِ ممّا لا یُؤدِّی إِلی الفَسادِ فِی الدِّینِ فَهُو جَائِزٌ؛ اگر آن گروه، گروه بدی باشند که حکم رفتارشان بر غیر حکم و فعل حق، ظاهر است، در چنین موقعیتی هرکاری که مؤمن در بین آنها از روی تقیه انجام دهد تا وقتی منجر به فساد در دین نگردد جایز است». (2)
گفتار ما : شکی در عدم اختصاص تقیه نه از جهت لغت و نه اصطلاح و نه از جهت اختصاص ادله بر تقیه در قبال مخالفین در مذهب وجود ندارد؛ زیرا چنانکه گذشت تقیه در واقع پنهان کردن عقیده یا عمل دینی است در جایی که اظهار آن موجب ضرر میگردد و ملاک آن در اصل نیز قاعده اهم و مهم و ترجیح
محذور اخف برای رفع محذور اهم است. و همچنین تقیه قاعده عقلیهای است که تمامی عقلا با اختلاف مذاهب و مشاربی که دارند نسبت بدان شهادت میدهند و اگر برخی آن را به زبان بهواسطه بعضی از انگیزهها انکار میکنند، قطعآبا قلب و دل بدان ایمان دارند و هنگام اضطرار در اعمال و احوالشان آن رااظهار مینمایند.
نیز واضح است که چیزی از تقیه اختصاص به مخالفین نداشته بلکه فرقی در تقیه بین مخالفین و کافرین یا شیعیان ظالم وجود نخواهد داشت بلکه میتوان گفت آنچه بسیاری از مردم و بهویژه ضعفا در قبال ظلمه شیعه بدان مبتلا هستند، اکثر و اهم از آن چیزی است که در مقابل دیگران بدان مبتلا هستند، اگرچه در عبادات نبوده و در غیر آن باشد.
علاوه، بسیاری از روایات باب بلکه بعضی از آیات ذکر حکیم نیز در تقیه از کافرین و مشابه آنان وارد شده است مثل آنچه که در ماجرای حضرت ابراهیم علیه السلام و تقیه ایشان از قوم خویش وارد شده و نیز تقیه مؤمن آل فرعون یا تقیه عمار یاسر از دست مشرکین مکه و نیز برخی از مسلمین صدر اسلام از دست مشرکان وارد شده است. هم ماجرای دو مردی که مسلیمه کذاب آنها را گرفته و بر شهادت بر نبوت خویش اجبار نمود، یکی اظهار کفر نمود و نجات یافت ودیگری اظهار نکرد و کشته شد و این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و حضرت فعل هردو را نیکو شمرد؛ زیرا در هرکدام مصلحت خاصی وجود داشته است. (1)
بلکه لفظ تقیه یا تقاة که در کتاب خدا ذکر شده است، تنها در یک مورد و آن هم در قبال مشرکین وارد شده است. در نتیجه شکی در عموم حکم باقی نخواهد ماند و ما هیچ نیازی به خصوص روایت مسعدة بن صدقه یا اطلاقات و عمومات باب نخواهیم داشت.
بنابراین شک و تردیدی در عمومیت حکم برای کفار و ظلمه شیعه باقی
1) تمامی این روایات و آیات در ابتدای بحث از این قاعده ذکر شد، بدانجا رجوع فرمایید.
نمیماند، بلکه چنانکه گذشت در روزگار ما آنچنان از ظلمه شیعه و کفار تقیه میشود که از اهل سنت چنین تقیهای نمیگردد! از همین جا معلوم میشود فرقی در این نیست که آنچه ذکر شد مذهب آنان باشد یا نباشد، مثلاً ترک حج تمتع برای جمیع فرق عامه به عنوان مذهب برشمرده نمیشود و هم چنین بستن دست در نماز که علمای آنان نیز ترک این دو مورد را جایز میدانند. اما با این حال بعضی از عوام این رخصت را نمیپذیرند و آن را «رفض در عقیده آنها»! میپندارند، بلکه گاهی اوقات عادت خاص دینی نزد آنها وجود دارد که عوام آن را لازم دانسته یا آن را دلیل بر اعتقاد به مذهبشان میپندارند؛ مواردی که مراعات آنها جز با ترک بعضی از واجبات یا تغییر در واجبات یا بجای آوردن بعضی از محرمات امکانپذیر نیست. بنابراین شکی وجود ندارد که تمامی این موارد در هنگام اضطرار از باب تقیه و مطابق با ادله تقیه جایز نیست.
اشکالی در جریان تقیه در احکام نیست، مانند مسح بر کفش یا دست بسته نماز خواندن و احکام دیگری که قابل شمارش نیستند. کلام در جریان تقیه در موضوعات است مانند حکم به هلال شوال یا ذی الحجه نسبت به روزه و حج، وبسیار اتفاق میافتد که حاکم آنان (مخالفان) نسبت به هلال شوال یا ذی الحجه حکم میکند و آنان روزه خود را افطار نموده و به حج بیت الله میروند، اما در آنجا عدهای از شیعیان وجود دارند که اگر در این حکم از آنان پیروی نکنند متحمل سختیهای بسیار شدیدی میگردند. در چنین شرایطی آیا متابعت از آنان در تشخیص این موضوعات و عمل همراه با آنان، هرچند که این موضوعات نزد ما به طرق صحیح ثابت نشده باشد یا احیانآ خلاف آن اثبات شده باشد جایز است؟ و آیا ادله تقیه در اینجا نیز جاری است؟
بدونتردیدموضوعات احکامشرعیکه پیرامونآنهابحثمیکنیم بردوقسمند :
یک قسم از موضوعات شرعیه، بیان آنها در دست شارع مقدس است مانند
وقت مغرب و اینکه این وقت همزمان با استتار قرص است یا ذهاب حمره مشرقیه.
و قسم دیگر از موضوعات خارجیه محضه هستند مانند هلال و رؤیت آن.
اشکالی در قسم اول نیست زیرا بالاخره به اختلاف در حکم باز میگردد اما قسم دوم که فعلاً محل کلام ماست خود بر دو قسم است :
گاهی نسبت به خطای آنان علم داریم و گاهی نسبت به این خطا شک داریم ومنشأ خطا نیز گاهی در کشف واقع از راههای معمول و معروف خارجی است وگاهی هم در اعمال کردن طریق شرعی است که نزد آنان معتبر اما در نزد ما باطل است مانند اعتماد به بعضی از شهود بدون فحص از حال آنها، آن هم به جهت عدم وجوب فحص در نزد آنان و وجوب آن در دیدگاه ما.
در قسم اخیر نیز اشکالی وجود ندارد؛ زیرا این مورد نیز همچنان به تقیه در احکام رجوع میکند و جواز در آن چه بسا از مواردی باشد که اشکالی در آن وجود ندارد. (تدبر فرمایید)
در نتیجه بحث در موضوعات خارجیه محضه است چه به خطای آنها در آن علم داشته باشیم یا نسبت به آن شک داشته و نزد ما ثابت نشده باشد.
مطلب در اینجا نیز گاهی از حیث حکم تکلیفی است و گاهی از ناحیه حکم وضعی :
اما از جهت حکم تکلیفی؛ در جواز عمل مانند آنان هنگام ضرورت و اجتماع شرایط تقیه، اشکالی وجود ندارد و إنشاءالله در آینده خواهد آمد که بعضی از ائمه علیهم السلام گاهی از این جهت در ضرورت افتاده و بر طبق تقیه عمل نمودهاند مانند افطار امام صادق علیه السلام درروز روزه آخر ماه رمضان (یا روز شک) از ترس منصور هنگامی که حکم به ماه شوال کرد و حضرت به جهت ترسی که از مخالفت با آن جبّار عنود بر نفس نفیس مقدس خویش داشتند افطار نمودند. در این جا تمامی آنچه که برجوازتقیه هنگام ضرورت دلالت داشت به همراه دلیل عقل جاری است.
اماکلام درجهت دوم است یعنی:صحت عمل هنگامی که در غیر جایگاه خود
وبه خاطر تقیه از آنان بجا آورده میشود و مجزی بودن آن از عمل واقع صحیح.
در اینجا این سؤال مطرح است که آیا اطلاقات سابق که دلالت بر اجتزاء بر عمل داشت، این مورد را شامل میگردد یا نه؟ مانند فرمایش حضرت علیه السلام در روایت ابی عمر اعجمی که فرمود: «التَّقِیَّةُ فِی کُلِّ شَیءٍ إِلّا فِی النَّبِیذِ وَالمَسْحِ عَلی الخُفَّینِ؛ تقیه در هرچیزی جاری است جز در نبیذ و مسح کشیدن بر کفش». (1)
آنچه از ظاهر این روایت بر میآید صحت عباداتی است که بر وفق تقیه انجام میپذیرد مگر در موارد استثنایی که بحث در مورد آنها گذشت.
و هم چنین فرمایش حضرت در روایت زراره که فرمود: «ثَلاثَةٌ لا أَتَّقِی فِیهِنَّ أَحَداً: شِربُ المُسکرِ وَالمَسْحُ عَلی الخُفَّینِ وَمِتعَةُ الحَجِّ؛ سه چیز است که هیچ کس را در آنها تقیه نیست: شرب مسکر و مسح کشیدن بر کفش و حج تمتع». (2)و هم
چنین است روایت 18 از باب 38 ابواب وضو و روایت 5 از باب 3 از اقسام حج.
البته ظاهر فرمایش حضرت علیه السلام در حدیثشان با ابوالعباس فتاح که فرمودند : «لإِنْ أَفطِرُ یَوماً مِنْ شَهرِ رَمضانَ أَحَبُّ إِلیَّ مِنْ أَنْ یُضرَبَ عُنُقِی؛ اینکه یک روز را افطار کنم و آن را قضا نمایم، برای من دوست داشتنیتر است از اینکه گردنم زده شود!» دلیل بر عدم مجزی بودن صوم آن روز و لزوم قضای آن است. إنشاءالله در ذیل بحث وجه آن را ذکر خواهیم کرد به گونهای که هیچ شکی از این جهت باقی نماند.
درهرحال انصاف آن است که اطلاقات به خودی خود - یا لااقل بوسیله الغای خصوصیت از موارد احکام و تنقیح مناط در آنها - آنچه که ما درصدد آن هستیم را نیز شامل میگردد، در نتیجه عمل بر طبق موازین تقیه در این جا مجزی و رافع تکلیف است. بهویژه نسبت به حج و ثبوت هلال آن که قول به استقرار سیره در آن در تمامی اعصار امکانپذیر است.
فقیه محقق برجسته صاحب جواهر در کتاب حج فرموده است :
«بقی شیء مهمّ تشتدّ الحاجة إلیه وکأنّه أولی من ذلک کلّه بالذکر وهو أنّه لو قامت البیّنة عند قاضی العامّة وحکم بالهلال علی وجه یکون الترویة عندنا عرفة عندهم، فهل یصح للإِمامی الوقوف معهم ویجزی لأنّه من أحکام التقیّة ویعسر التکلیف بغیره، أو لا یجزی لعدم ثبوتها فی الموضوع الذی محلّ الفرض منه، کما یومی إلیه وجوب القضاء فی حکمهم بالعید فی شهر رمضان الذی دلّت علیه النصوص التی منها «لإنْ أَفطِرُ یَوماً مِنْ شَهرِ رَمضانَ أَحبُّ إِلیَّ مِنْ أَنْ یُضرَبَ عُنِقِی». لم أحد لهم کلامآ فی ذلک ولا یبعد القول بالإجزاء هنا إلحاقآ بالحکم، للحرج، واحتمال مثله فی القضاء وقد عثرت علی الحکم بذلک منسوبآللعلّامة الطباطبائی،ولکن مع ذلک فالاحتیاط لا تنبغی ترکه والله العالم؛در این جامطلب مهم امابسیارموردنیازی باقی ماندکه گویاازتمام آنچه
ذکر شد، اولی است و آن اینکه: اگر نزد قاضی عامه بینه اقامه شود و او حکم به هلال بنماید به گونهای که روز ترویه نزد ما روز عرفه نزد آنان قرار بگیرد، آیا برای امامیه شیعی صحیح و جایز است که با آنان وقوف نماید، با این توجیه که این مورد از احکام تقیه بوده و تکلیف به غیر آن عسروحرج است، یا آنکه جایز نمیباشد، به این دلیل که ثبوت تقیه در موضوع در محل فرض قطعی نیست، چنانکه وجوب قضا در حکم آنان به عید در ماه مبارک رمضان به همین مطلب اشاره دارد؟ نصوصی دال بر آن است از جمله: «لإنْ أَفطِرُ یَوماً مِنْ شَهرِ رَمضانَ أَحَبُّ إِلیَّ مِنْ أَنْ یُضرَبَ عُنُقِی؛ اگر یک روز را افطار کنم و سپس آن را قضا نمایم نزد من دوست داشتنیتر است از اینکه گردنم زده شود». من از آنان کلامی در این مورد نیافتم و قول به اجزاء در این جا از جهت الحاق آن به حکم به دلیل وجود حرج ونیز احتمال مثل آن در قضا بعید نیست و حکم به این مطلب را در کلامی که منصوب به علامه طباطبایی بود یافتم اما با این حال ترک احتیاط سزاوار نیست وخداوند داناست». (1)
1) جواهرالکلام، ج 19، ص 32.
کلام این بزرگوار هرچند از حیث نتیجه متین میباشد اما اشکالاتی نیز در آن وجود دارد که ذیلاً بدان میپردازیم :
وجهی برای قیاس مسأله قضا در حکم آنان به روز عید در ماه مبارک رمضان یا مسأله وقوف یا سایر مناسک در حج وجود ندارد، چنانکه إنشاءالله توضیح پیرامون آن خواهد آمد.
روشن است که حرج نه تنها دلالت بر صحت و تمامیت عمل ندارد بلکه نهایت چیزی که دراینجادلالت بر آن میکند، جواز تکلیفی و عدم حرمت است.
اینکه فرمودند: «احتمال مثله فی القضاء؛ احتمال دارد مثل آن در قضا باشد»، قابل دفع است؛ زیرا مجرد احتمال تحقق خلاف در ثبوت هلال در سالهای آینده، موجب سقوط تکلیف حجی که در ذمه اوست نخواهد شد.
انصاف آن است که اشکالی در اصل مسأله وجود ندارد و مستند در آن نیز عمومات ادله تقیه هستند که در مجزی بودن در عبادات و غیر عبادات - با شرحی که توضیح آن گذشت - ظهور دارند، بهویژه در عباداتی مانند حج که سیره اصحاب به تبعیت از گذشتگان خود بر عمل طبق حکم آنان نسبت به هلال -هرگونه که اتفاق بیفتد و بدون هیچ منکری - استقرار داشته است و هرگز از آنان مطلبی بر وجوب اعاده یا تغییر وقوفات شنیده نشده بلکه اصلاً آن بزرگواران در کتب فقهیه خویش متعرض آن نگشتهاند چنانکه در کلام صاحب جواهر نیز به این مطلب اشاره شد.
اما گاهی مشاهده میشود بعضی از اعلام و پیروان ایشان در روزگار ما یا کسانی که به عصر ما نزدیک هستند، در سالهایی که رؤیت هلال مورد اختلاف واقع میشود اخذ به احتیاط میکنند و ظاهرآ این امر جدیدی است که قبل از آن به گوش نرسیده و جز بدعتی پیش ساخته نمیباشد.
نکته :
مطلبی در اینجا باقی میماند و آن اینکه علمای بزرگوار در مسأله اکراه، افطار روزه را ذکر کرده و بیشتر آنان در این مسأله حکم به صحت نمودهاند و از
شیخ رحمة الله حکم به فساد حکایت شده است. آنچه قول به فساد و وجوب قضا را تأیید مینماید این است که قضا در افطاری که از روی تقیه صورت گرفته واجب است، در حالی که این خود از مصادیق اکراه میباشد.
شیخ اجل ما در کتاب جواهر هنگام ذکر اکراه در افطار روزه بعد از اقوالی که گذشت و نیز بعد از تصریح به عدم خلاف در صحت این مسأله در خصوص جایی که چیزی در حلق روزه دار فروبرده شود فرموده است :
«الأولی الاستدلال (علی الفساد ووجوب القضاء فی الإکراه) بما دلّ علی حکم الیوم الذی یفطر للتقیّة إذ هو فی معنی الإکراه کمرسل رفاعة عن الصادق علیه السلام أنّه قال: دَخلتُ عَلی أبِی العبّاس بِالحِیرةِ فَقالَ: یا أَبَا عَبدِ اللهِ علیه السلام مَا تَقُولُ فِی الصِّیامِ الیَومِ فَقُلتُ ذَلکَ إِلی الإِمامِ إنْ صُمتَ صُمنا وَإنْ أَفطَرتَ أَفطَرنا فَقَالَ: یا غُلامُ عَلیَّ بِالمائدِةِ فَأَکلتُ مَعَهُ وَأَنا أَعلمُ وَاللهِ إنَّهُ مِنْ شَهرِ رَمضانَ، فَکانَ إفطَاریَ یَوماً وَقَضاؤَهُ أَیسرِ عَلیَّ مِنْ أَنْ یُضرَبَ عُنُقیَ وَلا أَعبدُ اللهَ. وَفی آخر «أَفطِرُ یَوماً مِنْ شَهرِ رَمضانَ أَحبُّ إِلیَّ مِنْ أَنْ یُضرَبَ عُنِقِی، حیث اطلق علیه اسم الإفطار؛ اولی استدلال (بر فساد وجوب قضا در اکراه است) بوسیله آنچه بر حکم روزی که به جهت تقیه افطار شده دلالت دارد؛ این خود در معنی اکراه است، مانند مرسلهی رفاعه از امام صادق علیه السلام که فرمود: بر ابی العباس در حیره وارد شدم به من گفت: ای ابا عبد الله! در روزه امروز چه میگویی؟ گفتم: این مسأله به امام مربوط است اگر روزه بگیرد ما هم روزه میگیریم و اگر افطار کند ما هم افطار میکنیم. گفت: ای غلام! برای من سفرهای پهن کن. من نیز همراه او خوردم و من میدانستم که به خدا سوگند آن روز از ماه رمضان بود. اما افطار من در آن روز و قضا نمودن آن برای من آسانتر بود از اینکه گردن من زده شود وخدا را عبادت نکرده باشم. و در روایت دیگر اینگونه آمده است که: اینکه یک روز از ماه رمضان افطار کنم نزد من دوست داشتنیتر از آن است که گردنم زده شود. چنانکه حضرت اسم افطار را بر آن اطلاق فرموده است». (1)
1) جواهرالکلام، ج 16، ص 258 و 259.
و در اواخر کلامشان، امکان فرق بین دو مسأله اکراه و تقیه را ذکر نموده و نیز به تضعیف خبر قضا بوسیله «ارسال و تخصیص دلیل قضا به مسأله اکراه» اشاره کرده است. سپس از آن رجوع نموده و ذکر مینماید که احوط آن است که تمامی به مسلک واحدی درآیند؛ به دلیل وجود شک در شمول اطلاقات ادله تقیه برای چنین موردی که مرجع آن در حقیقت به موضوع است - یا از حیث مصداق یا از جهت مفهوم - و هرگز به حکم رجوع نمیکند.
اما انصاف آن است که روایات وارده در این باب که در کتاب وسائل در باب 57 از ابواب ما یمسک الصائم روایت شده است، برخی از آنها بر هیچ چیزی دلالت ندارند مانند روایتی که صدوق رحمة الله از عیسی بن ابی منصور نقل میکند :
«کُنْتُ عِندَ أَبِی عَبدِ اللهِ علیه السلام فِی الیَومِ الّذی یُشَکُّ فِیهِ، فَقَالَ: یا غُلامُ، اذهَب فَانظُرْ أَصَامَ السُّلطَانُ أَمْ لا؟ فَذَهَبَ ثُمَّ عَادَ، فَقَالَ: لا فَدَعا بِالغَداءِ فَتَغَدَّیَنا مَعَهُ؛ یوم الشک محضر امام صادق علیه السلام بودیم. حضرت فرمود: ای غلام! برو و بنگر که آیا سلطان روزه است یا نه. غلام رفت و برگشت و گفت: نه روزه نیست. حضرت غذا طلب نمود و ما نیز همراه با ایشان غذا خوردیم». (1)
نهایت چیزی که این روایت بر آن دلالت دارد جواز افطار است، اما در مورد قضابه کلی ساکت است.هم چنین است روایات دوم وسوم وششم ازهمین باب.
برخی اخبار دیگر دلالت بر فساد صوم دارند هرچند افطار جایز است و لازمه آن - چنانکه ظاهر است - قضای روزه آن روز میباشد، مانند روایات ابی العباس که ذکر آن در جواهر گذشت و روایت چهارم از این باب بود و نیز روایت پنجم از همین باب که در ذیل آن آمده است: «اینکه یک روز افطار کنم و آن را قضا نمایم برای من آسانتر است از آنکه گردنم زده شود و خدا عبادت نگردد». اما سند هردو به جهت ارسال ضعیف است. همین مطلب نیز از روایت هشتم استشمام میگردد. (رجوع فرمایید)
1) وسائلالشیعه، ج 7، ابواب ما یمسک عنه الصائم، باب 57، ح 1 ؛ فقیه، ج 2، ص 127، ح 1928.
اما از بعضی از روایات، صحت روزه توهم میشود یعنی روایت هفتم که شیخ آن را از ابی الجارود نقل میکند :
«سَأَلْتُ أَبَا جَعفَر علیه السلام إِنَا شَکَکَنَا سَنَةً فِی عَامٍ مِنْ تِلکَ الأَعوامِ فِی الأَضحَی فَلَمّا دَخَلْتُ عَلی أَبِی جَعفَر علیه السلام وَکَانَ بَعضُ أَصحَابِنا یُضَحّی فَقَالَ الفِطْرُ یَومٌ یَفطِرُ النّاسُ وَالأَضْحی یَومٌ یُضحّی النّاسُ وَالصَّومُ یَومَ یَصُومُ النّاسُ؛ از حضرت امام باقر علیه السلام پرسیدم: در سالی از سالها ما در روز عید قربان شک کردیم. سپس در موقعی که بر ابی جعفر علیه السلام داخل شدم و بعضی از اصحاب ما قربانی میدادند، حضرت فرمود: روز فطر روزی است که همه مردم در آن روز افطار میکنند و روز اضحی روزی که همه مردم در آن روز قربانی میدهند وروزه مربوط به روزی است همه مردم در آن روز، روزه میگیرند». (1)
با این ادعا که ظاهر روایت، این است که روزی که مردم آن روز را افطار میکنند، در حقیقت همان روز، روز عید فطر است و اگر چنین باشد قطعآ قضای آن روز واجب نخواهد بود. اما حمل این روایت بر این معنا جدآ بعید است واظهر آن است که این روایت بر حکم ظاهری در مسألهای دلالت میکند که اشکالی در آن وجود ندارد یعنی جواز افطار از باب تقیه، اما مجزی بودن آن از قضا، امری است که روایت درصدد بیان آن نیست و اگر ظهوری برای روایت در این زمینه فرض شود، این ظهور در برابر آنچه گذشت و ادلهای که در آینده آمده و دلالت بر فساد میکنند، مقاومت نخواهد داشت.
لازم به ذکر است که اطلاقات إجزاء در تقیه و عباداتی که بر طبق تقیه انجام میگیرند قصوری در شمول موضوعات ندارند، یعنی همان گونه که دلیل بر صحت آن در احکام هستند، دلیل بر صحت آن در موضوعات نیز میباشند هم چنان که در مناسک و وقوفات حج اینگونه است.
اما مسئله افطار در بحث روزه مختص به خصوصیتی است و آن اینکه بحث از مجزی بودن که از روی تقیه صادر میگردند، در مواردی است که در آنها
1) وسائلالشیعه، ج 7، ابواب ما یمسک عنه الصائم، باب 57، ح 7.
عمل عبادی وجود دارد اما بر وجه تقیه و بر وفق مذهب مخالفین اتیان میگردد. در این صورت اگر عمل ترک گردد، چون به اقتضای مذهب آنان ترک گردیده وجهی برای سقوط قضاء از مکلف وجود نخواهد داشت.
به عبارت دیگر، اعمالی که از روی تقیه صادر میشود، بدلهای اضطراری از تکلیفهای واقعی هستند (مانند نماز با تیممی که بدل از نماز با وضو است) واین اعمال، مقتضی اجزاء در غیر این ناحیه نمیباشد و واضح است که ترک عمل مانند افطار با استناد به عدم وجوب آن، ممکن نیست که بدل از واجب باشد در نتیجه روشن است که واجب بوسیله آن ساقط نخواهد شد.
شبیه همین مطلب از بعضی جهات همان است که در باب اصالة الصحة ذکر شده مبنی بر اینکه اصالة الصحة جز در جایی که عملی از مکلف سرزده و ما در صحت و فساد آن شک داریم جاری نمیگردد. بنابراین اگر در اصل عمل شک داشته باشیم، قاعده جاری نخواهد شد؛ زیرا در چنین موقعیتی عملی احراز نشده تا بتوان آن را بر صحیح حمل نمود.
شبهه : تقیه همان گونه که در اینجا مقتضی ترک اداء هست، مقتضی ترک قضاء نیز میباشد.
پاسخ : اگر در چنین موقعیتی شرایط تقیه نسبت به قضاء موجود باشد ما آن را میپذیریم، چنانکه اگر مکلف در تمام طول سال با آنان همنشین و معاشر بوده واز فعل او اینگونه فهمیده شود که او قصد قضاء دارد. هرچند که این فرض جدآ نادر است بلکه شاید نتوان برای آن مصداقی پیدا کرد! بنابراین اگر تقیه در قضاء نباشد فعل آن واجب خواهد بود.
از جمله مسائلی که در موضوع تقیه پیرامون آن بین علما بحث واقع شده اعتبار عدم فرصت زمانی است و آنچه که فرار بوسیله آن در تقیه حاصل میشود. همچنین آثاری که بر آن بار میگردد از جمله صحت اعمالی که بر طبق آن انجام
شده است. اقوال مختلفی در این بحث وجود دارد که ذیلاً بدانها میپردازیم :
قول اول: عدم فرصت در تقیه مطلقآ معتبر نیست. این نظر از شهیدین ومحقق ثانی در بیان و روضه و جامع المقاصد حکایت شده است.
دوم: مطلقآ معتبر است چنانکه از صاحب مدارک حکایت شده است.
سوم: تفصیل بین آنجا که متعلق تقیه به طور خصوص مورد اجازه قرار بگیرد و در مورد آن دلیل خاصی وارد شده باشد مثل دست روی دست گذاشتن در نماز که این مورد صحیح و مجزی است؛ چه فرصتی وجود داشته باشد چه نداشته باشد و بین جایی که دلیل بر آن همان عمومات تقیه است که بر جاری بودن تقیه در هر ضرورت و اضطراری دلالت دارد مانند وضو بوسیله نبیذ یا نماز به سویی غیر از قبله و مشابه این دو مورد که در این صورت عمل جز در هنگام عدم مندوحه و فرصت زمانی صحیح نخواهد بود؛ زیرا بدون آن صدق ضرورت حاصل نمیشود. این قول نیز از محقق ثانی رحمة الله حکایت شده است و برخی گفتهاند این قول به قول صاحب مدارک رجوع مینماید آنجا که میگوید: نفی اعتبار عدم مندوحه در قسم اول به اعتبار تمام وقت است نه نسبت به خصوص
وقتی که مثلاً نماز در آن ادا میگردد.
البته معلوم است صاحب مدارک که قائل بهاعتبارآن بهطورمطلق است، درتمام وقت قائل بدان نخواهدبود،زیرااین مطلب چیزی است که تا آنجا که ما میدانیم هیچ کس قائل بدان نبوده است! در هر صورت این مسئله سهل وروشن است.
قول چهارم تفصیلی است که شیخ اعظم ما علّامه انصاری ؛ اختیار فرموده و حاصل آن این است :
در اینجا سه صورت قابل تصور است :
صورت اول : جایی که تقیه کننده قادر بر امتثال واقعی بدون تعویض در زمان یا مکان است مثل جایی که عمل او در ظاهر بر وفق مذهبی است که از آن تقیه میکند همراه با اتیان عمل صحیح اختیاری واقعی، مانند کسی که پشت سر امام آنان پنهانی قرائت را انجام میدهد و آنان او را به گونهای میبینند که گویی قرائت
نمیکند و هیچ محذوری هم برای او وجود ندارد. این مورد از مواردی است که تقیه در آن صحیح نیست؛ زیرا فرصت و وسعتی وجود دارد که هیچ نیازی به تغییر زمان یا مکان در آن نیست.
صورت دوم : جایی است که نسبت به بعضی از وقت - و نه در تمام آن - در ضرورت افتاده است مثلاً اگر بخواهد نماز را در اول وقت آن بجا بیاورد جز با تقیه برای او امکانپذیر نخواهد بود. این مورد نیز صحیح و مجزی است و عدم فرصت در تمام وقت آن معتبر نیست.
صورت سوم :جایی که نسبت به مکان خاصی غیرازتمامی مکانهادرضرورت باشد. مانند کسی که نمیتواند در مسجد النبی صلی الله علیه و آله یا مسجد الحرام تقیه را ترک نماید با اینکه قدرت بر انجام عمل به طور صحیح و تام در غیر این دو مکان دارد. این مورد نیز مجزی است و عدم مندوحه در هر مکانی در آن معتبر نیست.
نظر ما
اوّلاً : پوشیده نیست که تمامی این اقوال مختص به تقیه خوفی است و در تقیه مداراتی جاری نمیگردد، چنانکه در چنین تقیهای تغییر زمان یا مکان نیز معتبر نیست بلکه بنابر آنچه از اخبار آن ظاهر میگردد چنین تقیهای اصولاً برای جلب مخالفین و اتفاق کلمه مسلمین تشریع گردیده و بلا اشکال عدم مندوحه وفرصت در چنین موردی معتبر نیست.
آیا به راستی میتوان پنداشت این فرمایش امام که میفرماید: از مریضهای آنان عیادت کنید و در تشییع جنازه آنان شرکت نمایید، یا آنجا که میفرماید : کسی که با آنان در صف اول نماز بگذارد مانند کسی است که پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز خوانده است، یا این قول حضرت که: مانند کسی است که اول داخل میگردد و آخر خارج میشود و موارد دیگری که ذکر آنها هنگام توضیح اخبار و روایات گذشت، محمول بر جایی باشد که شخص مضطر بوده و قدرت بر فرار ندارد؟! این ادعایی است که بحث پیرامون آن شایسته نیست. آری اگر ما
قائل به مجزی بودن عمل در مثل این نوع از تقیه باشیم، میتوان صورت اول از
صورتهای سه گانهای که علّامه انصاری ذکر کرده است را استثنا نمود و این در مورد جایی است که شخص قادر به انجام عمل تام در مکان و زمان خودش میباشد،آن هم بدون هیچ محذوری؛چراکه قطعآنسبت به غیر آن انصراف دارد.
ثانیآ : در تقیه خوفی شکی در عدم اعتبار نفی مندوحه و فرصت در تمام وقت نیست البته نه به خاطر اجماع؛ چرا که اجماع در این مسأله معتبر نیست و نه به خاطر عمومات تقیه؛ چرا که این عمومات نیز در اضطرار مطلق ظهور دارند و آن هم در تمام وقت جاری و حاصل نمیگردد چنانکه در عذرهای دیگر نیز اینگونه است، بلکه تنها و تنها به خاطر روایات فراوانی که در آنها دستور به نماز گذاردن همراه مخالفین از روی تقیه صادر شده است و نیز روایات دیگری که بدون اشکال مطلق میباشند و حمل آنها بر خصوص مضطر در تمام وقت، حقیقتآ حمل بر فردی است که جدآ نادر میباشد.
هم چنین اگر شخص بر عمل صحیح در غیر آن مکان قادر باشد؛ اخذ به مندوحه و وسعت زمانی و ترک صلات در مسجد النبی صلی الله علیه و آله مثلاً و به جا آوردن نماز در اقامتگاه و قافله خودش واجب نیست.
روایات فراوانی بر مطالب فوق دلالت دارند که ذیلا به آنها میپردازیم :
«إِنّی أَدخُلُ مَعَ هَولاءِ فِی صَلاةِ المَغرِبِ فَیُعجِلُونِی إِلی مَا أَنْ أُأذِّنَ وَأُقیمَ وَلا أَقرأُ إِلّاالحَمدَ، حَتّی یَرکَعَ، أَیَجزِینی ذَلِکَ؟ قَالَ: نَعِم یَجزِیکَ الحَمدُ وِحدَها؛ به حضرت عرض کردم: من همراه با آنان داخل در نماز مغرب میشوم مرا پیش میاندازند تا اذان واقامه بگویم و من جز حمد را قرائت نمیکنم تا اینکه پیش نماز به رکوع برود آیا این برای من مجزی است؟ حضرت فرمودند: آری حمد به تنهایی برای تو مجزی است». (1)
حمل این مورد به صورت اضطرار بر ترک سوره در تمام وقت، هرگز قابل پذیرش نیست.
1) وسائلالشیعه، ج 5، ابواب صلاة الجماعة، باب 33، ح 6 .
«سَأَلْتُ أَبَا عَبدِ اللهِ علیه السلام عَنِ النّاصِبِ یُأُمُّنا مَا تَقُولُ فِی الصَّلاةِ مَعَهُ؟ فَقَالَ: أَمّا إِذا جَهَرَ فَانْصِت لِلقرِاءَةِ اسمَعْ ثُمَّ ارکَعْ وَاسجُدْ أَنتَ لِنَفسِکَ؛ از حضرت امام صادق علیه السلام پرسیدم: شخص ناصبی امام جماعت ما میگردد، نظر شما در مورد نماز با او چیست؟ حضرت فرمود: اگر او نماز را بلند میخواند تو برای قرائت سکوت کن و بشنو، سپس برای خودت رکوع و سجده بجای بیاور». (1)
«لا بَأسَ بَأَنْ تُصلِّی خَلفَ النَّاصِبِ وَلا تَقرَأَ خَلفَهُ فِیمَا یَجهَرُ فِیهِ فَإِنَّ قِراءَتَهُ یُجزِیکَ إِذا سَمِعْتَها؛ اشکالی ندارد که پشت سر شخص ناصبی نماز بخوانی، هرگاه او قرائت را با صدای بلند میخواند تو قرائت را نخوان چراکه قرائت او هنگامی که تو آن را میشنوی برای تو مجزی است». (2)
تردیدی درلزوم حمل این موردبرتقیه نیست چنانکه وجود مندوحه نیز در غالب موارد ظاهر در این است که بعد یا قبل از آن در خانه خود نماز بجای آورده شود.
«قُلتُ لأَبِی جَعفَر علیه السلام : مَنْ لا اقتَدی الصَّلاةَ؟ قَالَ إِفْرَغْ قَبلَ أَنْ یَفرَغَ فَإِنَّکَ فِی حِصارٍ فَإِنْ فَرَغَ قَبلَکَ فَاقطَعِ القِراءَةَ وَارکَعْ مَعَهُ؛ به امام باقر علیه السلام عرض کردم: به چه کسی در نماز اقتدا نکنم؟ حضرت فرمود: قبل از اینکه او فارغ گردد، تو فارغ شو؛ زیرا تو در حصار هستی پس اگر او قبل از تو فارغ شد، تو قرائت خویش را قطع کن و با او به رکوع بپرداز». (3)
ظاهر این روایت اجزاء و اکتفا به همان صلوة به طور مطلق میباشد هرچند قادر به ادای آن در همان موضع به طور غالب باشد و اینکه فرمود: «افرغ...» یعنی فراغت از قرائت.
«فِی کِتابِ عَلیٍّ علیه السلام إذا صَلَّوا الجُمعَةَ فِی وَقتٍ فَصَلُّوا مَعَهُم وَلا تَقُومَنَّ مِنْ مَقعَدِکَ حَتّی تُصلّی رَکَعتَینِ اُخرَیینِ. قُلتُ: فَأَکُونُ قَدْ صَلَّیتُ أَربَعاً لِنَفسِی لَم اقتَدِ بِهِ؟ فَقَالَ: نَعِم؛ در کتاب علی علیه السلام آمده است: اگر نماز جمعه را در وقت خودش بجا میآورید پس با آنها نماز جمعه بگذارید و هرگز از جایگاه خویش برنخیز تا آنکه دو رکعت دیگر را نیز بخوانی. پرسیدم: میتوانم 4 رکعت را برای خودم بخوانم و به آنها اقتدا نکنم؟ حضرت فرمود: آری». (1)
هیچ اشکالی در دلالت این روایت بر اجزاء - مانند اطلاق آن از حیث وجود مندوحه در مکان دیگر و عدم آن - وجود ندارد.
«قُلتُ لأَبِی جَعفَر علیه السلام : جُعِلتُ فِداکَ إِنَّا نُصَلِّی مَعَ هَؤلاءِ یَومَ الجُمُعَةِ وَهُم یُصَلُّونَ فِی الوَقتِ، کَیفَ نَصنَعُ؟ فَقَالَ: صَلُّوا مَعَهُم. فَخَرجَ حَمرانُ إِلی زُرارة فَقَالَ لَهُ: اُمرِنا أَنْ نُصلِّی مَعَهُم بِصَلاتِهِم فَقَالَ زُرارةُ: هَذا مَا یَکونُ إِلّا بِتأویلٍ. فَقَالَ لَهُ حَمرانُ: قُم حَتّی نَسمَعَ مِنهُ، قَالَ: فَدخَلنا عَلَیهِ، فَقَالَ لَهُ زُرارةُ: إِنّ حَمرانَ أَخبَرَنا عَنْکَ أَنّکَ أَمَرتَنا أَنْ نُصَلِّی مَعَهُم فَأَنکَرتُ ذَلِکَ، فَقَالَ لَنا: کَانَ الحُسینُ بنُ عَلیٍّ علیه السلام یُصَلِّی مَعَهُم الرَّکعَتَینِ فَإِذا فَرَغُوا قَامَ فأَضافَ إِلیها رَکعَتَینِ؛ به امام باقر علیه السلام عرض کردم: فدای شما شوم! ما همراه آنان در روز جمعه نماز میگزاریم و آنها در همان وقت نماز میخوانند ما چه کنیم؟ حضرت فرمود: با آنان نماز بخوانید. پس حمران به سوی زراره خارج شد و به او گفت: ما امر شدیم که همراه با آن در صلات آنان شرکت کنیم و با ایشان نماز
بگزاریم. زراره گفت: این جز تأویل نیست! حمران گفت: برخیز تا هردو باهم از او بشنویم. حمران میگوید: ما داخل بر آن حضرت شدیم و زراره به آن حضرت عرض کرد: حمران از شما خبر داده است که ما را امر کردید همراه با آنان نماز بخوانیم، اما من این مطلب را انکار کردم. حضرت به ما فرمود: حسین بن
1) وسائلالشیعه، ج 5، ابواب صلاة الجماعة، باب 29، ح 1 .
علی علیه السلام دو رکعت همراه با آنان نماز میخواند و هرگاه آنان فارغ میشدند، حضرت میایستاد و دو رکعت دیگر اضافه میفرمود». (1)
اطلاق صدر روایت نسبت به جواز نماز همراه با آنان، که دلالت بر عدم وجوب اضافه دو رکعت دارد، مقید است به آنچه که در ذیل روایت وارد شده یا آنکه باید مورد دوم را حمل بر خصوص جایی کرد که توانایی اضافه کردن دو رکعت دیگر را دارد؛ چراکه این مورد از قبیل مواردی است که در آنها وسعت بدون نیاز به تغییر مکان و زمان وجود دارد هرچند تقیه نسبت به قرائت در دو رکعت اول موجود است.
آنچه ذکر شد عدم اعتبار نفی مندوحه و وسعت زمانی است از ناحیه تغییر مکان یا زمان در تقیه ولو به الغای خصوصیت از مورد روایات. فرقی هم نمیکند که در اَجزاء باشد مانند مورد روایات، یا در کل باشد هرچند اطلاقات تقیهای که مقید به ضرورت هستند مانند دلیل عقل دلالت بر آن ندارند.
اگر تقیه از قسم خوفی باشد این سؤال مطرح است که آیا مدار بر خوف شخصی است یا بر خوف نوعی؟ البته بعد از فراغت از اینکه مناط در خوف وجود احتمال قابل اعتنا و جدی در ضرر است ولو چنین گمانی در مورد آن نرود بلکه شک در چنین احتمالی نیز کافی است، یا آنکه احتمال آن مرجوح باشد با اینکه عقلا بدان اعتنا میکنند؛ زیرا عنوان خوف عرفآ در تمام این موارد صادق است، هرچند گاهی به تفاوت مورد، احتمالات از جهت شدت و ضعف متفاوت و گوناگون میگردند.
حق این است که تقیه کننده گاهی بر نفس یا آبرو یا مال خویش میترسد وگاهی بر نفس وآبرو و مال کسی که با او رابطهای دارد یا بر فرد معین دیگری که علقه و ارتباطی با او ندارد.
1) وسائلالشیعه، ج 5، ابواب صلاة الجمعة، باب 29، ح 5 .
و گاهی نیز این ترس بر فرد یا جماعت غیر مشخصی از اهل حق واقع میگردد که در دست دشمنان گرفتار آمده و به خاطر ترک تقیه دیگران مورد معاقبه و آزار و شکنجه قرار گرفتهاند.
در مورد اول باید گفت اشکالی در جریان احکام تقیه وجود ندارد، بلکه این مورد از اظهر مصادیق تقیه است. روایات معتبری که تقیه را سپر یا زره یا مورد مشابه آن ذکر کردهاند مؤید این ادعا میباشند. علاوه، در برخی روایات تصریح به آن نیز شده است از جمله روایات زیر :
«وَلا یَحِلُّ قَتلَ أَحدٍ مِنَ الکُفَّارِ وَالنُّصَّابِ فِی التَّقِیَّةٍ إِلّا قَاتِلٍ أَو سَاعٍ فِی فَسادٍ وَذِلکَ إِذا لَم تَخَفْ عَلی نَفسِکَ وَلا عَلی أَصحَابِکَ، وَاستِعمالُ التَّقِیَّةِ فِی دَارِ التَّقِیَّةِ وَاجِبٌ؛ کشتن هیچ کدام از کفار و ناصبیها در تقیه حلال نیست مگر اینکه قاتل باشد یا سعی در فساد نماید و این مورد نیز در وقتی است که هیچ ترسی بر جان خود واصحاب خود نداشته باشی و استعمال تقیه در جایگاه تقیه واجب است». (1)
قدر متیقن از این روایت خوف شخصی بر اصحاب است. (تدبر فرمایید)
«قَالَ الصادق علیه السلام : لَیسَ مِنَّا مَنْ لَم یَلزَمِ التَّقِیَّةَ وَیَصُونَنا عَنْ سَفَلةِ الرَّعِیةِ؛ امام صادق علیه السلام فرمود: کسی که ملازم با تقیه نیست و ما را از دست مردمان پست مصون و محفوظ نمیدارد، از ما نیست». (2)
شده است :
«التَّقِیَّةُ مِنْ أَفضَلِ أَعمالِ المُؤمنِ یَصُونُ بِها نَفْسَهُ وَإخوانَهُ عَنِ الفَاجِرینَ وَقَضاءُ حُقُوقِ الإِخوانِ أَشرفُ أَعمَالِ المُتَّقِینَ...؛ تقیه از بافضیلتترین اعمال مؤمن است که
بوسیله آن جان خود و برادرانش را از دست فاجرین حفظ میکند و به جا آوردن حقوق برادران، شریفترین اعمال متقین است». (1)
علاوه بر این روایات فراوانی که در باب 28 از ابواب امر به معروف وارد شده بر همین مطلب دلالت دارد که در آنها تقیه با قضاء حقوق برادران قرین شده است واحتمال میرود که مراعات تقیه، خود بخشی از حقوق برادران باشد در نتیجه مقارنتی که در این روایات بین این دو وجود دارد، به جهت وجوب حفظ برادران بوسیله تقیه است. به عبارت دیگر تقیه برای حفظ حقوق برادر واجب شده، چنانکه برای حفظ خود و حقوق خویش نیز واجب گشته است. احتمال دیگری نیز در بیان این مقارنت بین تقیه و حقوق برادران در گذشته ذکر شد واینکه اولی ناظر به مناسبت انسان با دشمنان و دومی ناظر به مناسبت با دوستان اوست. همچنین روایات فراوانی است که دلالت میکند ترک تقیه، از مصادیق انداختن خود در معرض هلاکت است، پس همان طور که انداختن نفس در معرض هلاکت حرام است، همچنین است انداختن برادر مؤمن در معرض هلاکت. نیز با استفاده از اطلاق در انفسکم و شمول آن برای دیگران حرمت برداشت میشود.
اما قسم دوم یعنی خوف نوعی در جایی است که ترک تقیه - بنابر احتمال مورد اعتنا - مستلزم ضرر در زمانی دیگر و بر اقوامی دیگری باشد مثلا تقیه را دربلاد خویش نزد بعضی از اهل خلاف ومخالفین ترک نماید و ترس از این وجود داشته باشد که به جهت این ترک تقیه بر بعضی از برادرانش هنگامی که به دیار خود برگردند ضرری حاصل گردد و در این مورد فرقی بین فرد یا افراد نمیباشد.
ظاهرآ این مورد نیز جایز میباشد؛
اولاً به دلیل اینکه ملاک تقیه از باب مراعات اهم و تقدیم آن بر مهم است؛
ثانیآ به جهت صدق ضرورت بر این مورد زیرا عموماتی که دلالت بر جواز تقیه در هرضرورتی میکنند، قطعآ اینجا را شامل میگردد؛
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 28، ح 3 ؛ تفسیر عسکری علیه السلام، ص 320، ح 163.
ثالثآ: به جهت دلالت برخی از اخبار تقیه بر آن و بلکه بر بیش از آن از جمله دو روایت زیر :
«إِنّ التَّقِیَّةَ یُصلِحُ اللهُ بِها أُمَّةً لِصَاحِبِها مِثلَ ثَوابِ أَعمَالِهِم، فَإنْ تَرَکَها أَهَلکَ أُمَّةً، تَارِکُها شَرِیکُ مَنْ أَهلَکَهُم...؛ همانا خداوند بوسیله تقیه امتی را اصلاح میکند وبرای کسی که تقیه میکند مانند ثواب اعمال افراد مقابل او خواهد بود پس اگر آن را ترک نماید امتی را هلاک نموده است و ترک کننده آن با کسی که آنان را هلاک کرده شریک است». (1)
«قَالَ سَیّدُنُا الصادق علیه السلام : عَلَیکُم بِالتَّقِیَّةِ فَإِنّهُ لَیسَ مِنّا مَنْ لَم یَجعَلْها شِعَارَهُ وَدِثَارَهُ مَعَ مَنْ یَأمَنُهُ لِتَکونَ سَجِیَّتَهُ مَعَ مَنْ یَحذَرُهُ؛ سید ما امام صادق علیه السلام فرمود: بر شما باد به تقیه کردن و همانا از ما نیست کسی که تقیه را همراه با کسانی که از ناحیه آنان ایمن است، روش و شیوه همیشگی خویش قرار ندهد تا آن جاکه این روش در مقابل کسی که از او بیمناک است برایش عادت شود». (2)
مفاد روایت وسیعتر از چیزی است که ما در صدد آن هستیم؛ زیرا دلالت دارد بر وجوب رعایت آن هنگام شدت تقیه حتی همراه با کسی که از او ایمن است تا مقدمه و زمینهای باشد بر عادت به تقیه در مقابل کسانی که از آنها بیمناک است وترک آن باعث افشای آن شود در جایی که لازم و واجب است. (تأمّل فرمایید)
روشن است که این مطلب با حدیث امام رضا علیه السلام که نسبت به افرادی به جهت تقیه بیموردشان تندی فرموده بود تعارض ندارد. (3)
اگر کسی در موارد وجوب تقیه کاری خلاف تقیه انجام دهد، آیا این عمل مخالف با تقیه صحیح است، هرچند که شخص انجام دهنده گناهکار است؟ مانند آنکه کسی در جایی که بنابر تقیه اقتضای جماعت دارد فرادا نماز بخواند با اینکه کسی را که صلاحیت برای امامت داشته باشد پیدا نمیکند در این صورت آیا عمل او مطلقآ فاسد است و آنکه یا باید بین دو مورد تفصیل قائل شد؟
شیخ علامه ما شیخ انصاری رحمة الله قائل به تفصیل شدهاند بین این که اگر عمل مخالف با تقیه با عبادت اتحاد داشته باشد مانند سجده بر تربت امام حسین علیه السلام در جایی که اقتضای ترک آن وجود دارد (و مانند آن است وقوف در عرفات وروزه یوم الشک اگر اعتقاد انجام دهنده با اعتقاد شخص مخالف در تعیین روز عرفه و روز عید متفاوت باشد) و بین اینکه عمل مخالف امری متحد نبوده بلکه خارج از آن باشد مانند ترک بستن دستها در نماز اگر تقیه اقتضای چنین کاری را داشته باشد.
شیخ در مورد اول قائل به فساد شده و در مورد دوم قائل به صحت است.
ظاهرآ وجه در این مطلب دخول آن در مسأله اجتماع امر و نهی است که در نتیجه در مورد اول سجده یا خود وقوف و روزه، محرمَّ و مورد نهی بوده وصلاحیت برای تقربی که در صحت عبادت معتبر است ندارند. به خلاف مورد دوم که آنچه حرام است، خارج از عبادت شخص است مانند نظر به نامحرم در حال نماز.
از سوی دیگر مسأله مبنی بر این است که آیا اوامر تقیه مانند اوامر بدلهای اضطراری هستند که بر جزئیت آنچه از روی تقیه به جا آورده میشود و شرطیت و بدلیت آن از مأمور به واقعی دلالت دارند؟ یا آنکه اوامر تقیه بر امر واجب فی نفسه دلالت میکنند؟
بنابر اول عمل شخصی که مخالف با تقیه انجام میهد مطلقآ فاسد است؛ زیرا مأموربه در چنین حالی اتیان نگردیده و به غیر آنچه که مأموربه بوده رجوع شده رظ
است. امّا در مورد دوم، عمل فاسد نیست مگر هنگامی که داخل در مسأله اجتماع امر و نهی شده و ما قائل به بطلان عبادت در صورت اتحاد آن با فعل حرام باشیم. و از آنجا که شیخ علامه ما شیخ انصاری رحمة الله مورد دوم را اختیار نمودهاند به ناچار در اینجا قائل به تفصیل شدهاند. اما بر نظر ایشان چند اشکال وارد است :
اوّلاً : اگر ما قائل باشیم که ایجاب چیزی بوسیله تقیه آن را بهعنوان عبادت معتبر نمیسازد، در این صورت اگر تقیه را ترک نماید عمل او فاسد نخواهد بود یعنی اگر مسح بر کفش را در حال تقیه ترک نماید (در صورتی که محذور دیگری در ترک آن وجود نداشته باشد) وضوی او باطل نخواهد بود.
اما شیخ انصاری رحمة الله از اشکال فوق اینگونه پاسخ داده است: حاصل آن چنین است: مسح بر پوست به دو امر منحل میگردد: یکی نفس مسح و دیگری مباشرت آن با پوست؛ بنابراین اگر امر دوم متعذر گردد، هرگز امر اول ساقط نمیگردد و در حقیقت این مقداری است که شخص بعد از ترک مباشرت با پوست به جهت تقیه میتواند انجام دهد. سپس ایشان به عنوان مؤید بر این مطلب آنچه در روایت عبد الاعلی مولی آل سام که در بحث حکم وضوی جبیره وارد شده است را ذکر کرده که میگوید :
«قُلتُ لأَبِی عَبدِاللهِ علیه السلام عَثَرتُ فَانقَطَعَ ظِفرِی،فَجَعلتُ عَلی إِصبِعی مَرارَةً،فَکَیفَ أَصنَعُ بِالوُضُوءِ؟ قَالَ: یُعرَفُ هَذا وَأَشبَاهُهُ مِنْ کِتابِ اللّهِ عَزّ وَجلّ، قَالَ اللّهُ تَعالی: (مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ)، (1)إِمْسَحْ عَلَیهِ؛به امام صادق علیه السلام عرض کردم: زمین خوردم
وناخنم از جا کنده شد و بر روی انگشتم پارچهای قرار دادم. من برای وضو باید چه کنم؟ حضرت فرمودند: این مورد و مشابه آن از آیه شریفه کتاب خدای عزوجل معلوم میگردد که میفرماید: بر روی همان پارچه مسح بکش». (2)
آنچه از این آیه استفاده میشود این است که سقوط مباشرت بر پوست
دست، موجب سقوط مسح بر پارچه نمیشود و این حکم از ضمیمه کردن قاعده نفی حرج به حکم وجوب وضو با حکم جبیره به دست میآید.
اما این ایراد وارد است که آنچه که شیخ رحمة الله افاده فرمود در حل اشکال کفایت نمیکند؛ زیرا مسح بر کفش هرگز و به طور قطع برای مسح بر پا امکانپذیر نیست بلکه عرفآ این را امری مباین با آن میدانند مانند مسح بر شی ء خارجی دیگری و آنچه که در ذم مسح کنندگان بر کفش از امام صادق علیه السلام روایت شده نیز بر همین مطلب شهادت میدهد آنجا که فرمود: وقتی روز قیامت برپا شود وخدای متعال هرچیزی را به خودش بازگرداند و پوست را به گوسفند بازگرداند، در آن هنگام کسانی که مسح بر روی پوست کشیدهاند به شگفتی میافتند که وضویشان به کجا رفت؟!
این فرمایش امام به روشنی معلوم میسازد که مسح بر روی کفش در حقیقت مانند مسح کشیدن بر پشت گوسفند است و به هیچ وجه ارتباطی با انسان ندارد!
اما در مورد روایت عبدالاعلی چارهای از توجیه نداریم، توجیهی که با آنچه از عدم فهم عرفی میسور در باب مسح ذکر شد منافات نداشته باشد واینکه مسح بر جبیره جز مانند مسح بر امری خارجی نیست. (تدبر فرمایید)
اشکال واضحتر اینکه مسأله حج و دو وقوف در روزهایی است که مخالف، آن روزها را ایام مخصوص به این دو وقوف میداند امّا در واقع یا در ظاهر شرع اینگونه نیست؛ زیرا نمیتوان گفت که اصل وقوف یک مطلوب است و وقوع آن در روز عرفه یا روز دهم مطلوب دیگری است در نتیجه اگر یکی از این دو واجب متعذرگردد،مورددیگر از جهت اخذ به میسور واجب خواهد شد و لازمه این حرف،صحت عمل کسی است که درچنین حالتی وقوف راترک مینماید و به واجبات دیگر میپردازد! مگر آنکه گفته شود میسور از حج بر چنین کسی حتی هنگام تقیه علاوه بر رکنیت این دو مورد صادق نیست. (تأمل فرمایید)
اشکال دوم : وجهی برای تفصیلی که ایشان بین موارد مورد نظر ذکر کردهاند وجود ندارد مانند سجده بر تربت امام حسین علیه السلام و ترک بستن دست در نماز
اگرتقیه خلاف این دو مورد را اقتضا داشته باشد؛ به دلیل آن که خود تقیه واجب است، اما ترک خاص آن واشتغال به ضد آن محرَّم نیست؛ زیرا ضد واجب حرام نمیباشد.
آنچه ذکر شد محصل مطالبی بود که بعضی از بزرگان بر شیخ انصاری به عنوان ایراد ذکر کرده بودند.
اما میتوان از نظر شیخ اینگونه دفاع کرد که ترک تقیه به خودی خود حرام است چنان که از روایت 26 باب 24 و روایت 9 از باب 25 ابواب امر به معروف و نهی از منکر اینگونه ظاهر میشود :
در روایت اول آمده است که حسین بن خالد از امام رضا علیه السلام نقل میکند :
«لاإِیمَانَ لِمَنْ لا تَقِیَّةَ لَهُ.... فَمَنْ تَرَکَ التَّقِیَّةَ قَبلَ خُروجِ قَائِمنا فَلَیسَ مِنّا؛ کسی که تقیه ندارد، ایمان ندارد پس هرکس قبل از خروج قائم ما تقیه را ترک نماید ازمانیست». (1)
و در روایت دوم از امام رضا علیه السلام نقل شده است که آن حضرت نسبت به جماعتی از شیعیان اظهار بی مهری کرده و آنها را از خویش در حجاب قرار داد. آنان گفتند: ای فرزند رسول خدا! این بی مهری بزرگ و استخفاف بعد از حجاب سخت و صعب نسبت به ما به چه دلیل است؟ حضرت فرمود :
«... وَتَترُکُونَ التَّقِیَّةَ حَیثُ لابدّ مِنَ التَّقِیَّةِ؛ ... شما تقیه را در جایی که ناگزیر از تقیه هستید ترک میکنید». (2)
مگر آنکه گفته شود مذمت وارد شده در این روایت برای ترک واجب است نه برای انجام کار حرام. علاوه فعلی که بر وجه مخالف با تقیه انجام میشود به خودی خود مصداق برای انداختن خود در هلاکت بوده و حرام است و در برخی از روایات تقیه گذشت که نهی از ترک آن - با ملاکی که در آن وجود دارد -
در واقع مصداق این قول الهی است که: «(وَلاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ)؛ و (با ترک انفاق) خود را به دست خود به هلاکت نیفکنید». (1)
پس از معلوم شدن این مطالب به اصل مسأله بر میگردیم تا معلوم گردد حق در این مسأله چیست؟
ظاهر اطلاقات باب بر صحت عملی که بر وجه تقیه انجام میشود دلالت دارد. ادله خاص یعنی اخباری که در موارد خاص از تقیه وارد شده است نیز مانند صریح در صحت اعمالی است که بر وجه تقیه به جا آورده میشود، اما قدر متیقن - بلکه ظاهر از آن - مربوط به جایی است که عملی بر وفق تقیه انجام گیرد، نه اینکه مربوط به جایی باشد که دو عمل باهم ترک شوند مانند ترک هر دو عمل مسح بر بشره و کفش.
و واضح است که دلیلی در صحت اعمال مذکور غیر از این موارد وجود ندارد. در نتیجه اگر دلایل مذکور از اثبات صحت اعمال بدون تقیه قاصر باشند، ناگزیر از حکم به فساد خواهیم بود و نتیجه این مطلب امری است که مشابه با بدلیت میباشد.
به عبارت دیگر هرچند اخبار باب بر بدلیت عمل تقیه از عمل واقعی مانند بدلهای اضطراری، دلالت ندارند و نیز در آنها دلالتی بر اینکه مسح بر کفش، بدل بر مسح پوست بوده (مانند بدلیت تیمم از وضو) وجود ندارد، لکن چون در آنجا دلیلی بر مجزی بودن عمل جز در این صورت نیست، اثر آن همان اثر بدلیت بوده و نتیجه آن نیز همان نتیجه میباشد. و معلوم است این مطلب، وقتی مصور میگردد که قضیه، به ترک چیزی از اجزای واجبات یا شرایط آن تعلق گرفته باشد اما در جایی که تقیه به اضافه چیزی بر واجبات باشد مانند بستن دست هنگام نماز و ترک آن، در این صورت ادله دال بر مأموربه واقعی با اطلاقی که دارند شامل چنین موردی بوده و عمل در این صورت صحیح خواهد بود؛
1) بقره، آیه 195.
مگرآن که نفس عمل بدین گونه،مصداق انداختن خود در هلاکت باشد ودر نتیجه حرام بوده وصلاحیت تقرب رانداشته وبالاخره ازاینجهت باطل میباشد.
اگر کسی از روی تقیه وضو بگیرد شکّی در جواز نماز با این وضو تا وقتی اسباب آن باقی است وجود ندارد. اما این پرسش وجود دارد که اگر اسباب آن از بین رفت و مورد تقیه گذشت آیا اعمالی که مشروط به وضو هستند باهمین وضو جایز هستند یا نه؟ به عبارت دیگر: آیا وضوی تقیهای به خودی خود تا وقتی که عوامل تقیه وجود دارند مبیح است؟ یا رافع برای حدث است به گونهای که احتیاج به اعاده وضو نیست مگر حدث جدیدی حاصل شود؟ روشن است که در این مورد فرقی بین عملی که برای آن وضو گرفته شده و اعمال دیگر بعد از فرض کلام در مرتفع شدن اسباب تقیه از حیث بقاء وجود ندارد.
هم چنین اگر شخصی بعضی از عقود یا ایقاعات را از روی تقیه انجام داده، آیا برای او بعد از زوال تقیه ترتیب اثر بر آن عقد یا ایقاع جایز است یا خیر؟ تفاوت بین ما نحن فیه و بین عباداتی که از روی تقیه به جا آورده میشوند (که مجزی بودن آنها از مأمور به واقعی توضیح داده شد) بر کسی پوشیده نیست؛ زیرا این اسباب شرعی به حسب آثاری که بر آنها مترتب است دوام دارند به خلاف مواردی مانند روزه و نماز و دیگر عبادات.
پس از توضیح این مطلب باید دانست که مقتضای قاعده اولیه فساد و عدم ترتب اثر در تمام موارد تقیه است مگر آنچه بوسیله دلیل خارج شده باشد چنانکه اشاره به آنها در مباحث سابق گذشت.
امّا آیا اینجا دلیلی بر صحت وجود دارد یا خیر؟
برخی گفتهاند: آری و برای این ادعا نیز هم به اوامر خاصه و هم به اوامر عامه استدلال نمودهاند.
توضیح آنکه: شاید بتوان از اوامر خاصهای که در موارد تقیه وارد شده است
مانند امر به وضو، صحت و عدم وجوب اعاده را به طور مطلق استفاده کرد؛ به دلیل آن که رفع حدث از آثار امتثال امر به وضو - بدون هیچ گونه مطلب زیادی - است که در این جا موجود است و به همین دلیل هرموردی که امر به وضو وارد شده باشد، رافع است و به راستی آیا میتوان موردی یافت که در آن امر به وضو شده و رافع نباشد؟
و اینکه مشاهده میشود که وضو در انسان دائم الحدث مبیح میباشد نه رافع، با اینکه امر بدان وارد شده است؛ از جهت دوام حدث و تجدد آن است نه از جهت قصور وضو در رفع آن.
از آنچه ذکر شد روشن میگردد هرموردی که در آن امر خاصی به بعضی از اسباب شرعیه هنگام تقیه وارد شده است چه از عبادات باشد مانند وضو و غسل و چه از عقود باشد مانند نکاح و چه از ایقاعات باشد مانند طلاق، امتثال این امر دلیل بر وجود مؤثر واقعی است و در نتیجه تمامی آثار آن - هرچند بعد از زوال اسباب تقیه - بر آن بار میگردد.
اما اخبار عامهای که بر جواز تقیه در هر ضرورتی و جریان آن در هر چیزی جز نبیذ و مسح بر کفش دلالت دارند، سابقآ در محل خود ذکر شد که این اخبار به طور مطلق بر جواز تقیه دلالت میکنند و البته جواز هرچیزی به حسب خودش میباشد، یعنی جواز وضوء رفع حدث بوسیله آن و جواز بیع صحت آن وترتب ملک برآن و جواز طلاق تأثیر آن در جدایی است و همچنین موارد دیگر.
باید توجه داشت که میتوان در تمامی موارد مذکور خدشه وارد کرد :
اما در مورد اخیر؛ از آن جهت که ظاهر ادله عامّه، جواز تکلیفی و نفی حرمت است نه جواز وضعی، در نتیجه استدلال به این ادله بر آثار وضعی آن جدآ مشکل است.
اما اوامر خاصه، قول به انصراف آنها از آنچه ما درصدد بیان آن هستیم جداً قوی است و این اوامر چیزی جز مانند اوامر اضطراریه هنگام زوال عذر مانند تیمم بعد از یافتن آب نمیباشند.
علاوه بر این، چنانکه گذشت تقیه قبل از اینکه امر شرعی باشد امر عقلایی است و شکی نیست که عقلا با چنین اسبابی جز هنگام بقای عوامل تقیه معامله صحیح نمیکنند،اما بعد از ارتفاع این عوامل، به اسباب واقعی اختیاری آن رجوع مینمایند. حاصل آنکه حکم به بقای آثار بعد از زوال تقیه جدآ مشکل است.
در این جا این سؤال مطرح است که آیا تقیه در موارد وجوب، واجب نفسی است که بر ترک آن عقاب و دیگر آثار مترتب میگردد یا واجب غیری مقدمی است با آثار مختلفی که برای آن هست؟
آنچه در ابتدای امر از ادله تقیه استفاده میشود قسم دوم است؛ زیرا تقیه به جهت حفظ خونها و جلوگیری از ضرر دینی و دنیوی بدون علت تشریع شده و دلیل عقلی که بر آن دلالت میکند نیز بیشتر از مقدمیت برای آن اقتضاندارد. هم چنین آنچه دلالت بر این دارد که ترک تقیه داخل در انداختن خود در هلاکت بوده و به عنوان مقدمه برای حفظ نفس از این افتادن درهلاکت، واجب است.
اما انصاف آن است که تقیه بهواسطه اثری که دارد واجب نفسی است و دلیل بر این مطلب دو امری است که ذیلاً میآید :
امر اول : ظاهر از اطلاقات ادله، وجوب نفسی تقیه هنگام خوف از ضرر است؛ چه بر ترک آن ضرری مترتب بشود و چه نشود. و آنچه که در آنها از حفظ خونها و دیگر موارد ذکر شده، از قبیل حکمت حکم است نه علت آن و به
همین جهت است که در آنها برای کسی که آن را ترک نماید وعده به عذاب داده شده است مثل آنچه که در تفسیر امام حسن عسگری علیه السلام آمده است :
«... فَأَعظَمُ فَرائضِ اللهِ عَلیکُم بَعدَ فَرضِ مُوالاتِنا ومُعاداة أَعدائِکُم استِعمالُ التَّقِیَّةِ عَلی أَنفُسِکُم وَأَموَالِکُم وَمَعارِفِکُم وَقضَاءِ حُقوقِ إِخوانِکُم وَأَنَّ اللهَ یَغفِر کُلَّ ذَنبٍ بَعدَ ذَلکَ وَلا یِستقصِی وأَمّا هَذان فَقَلَّ مَنْ یَنجُو مِنهُما إلّا بَعد مَسّ عَذابٍ شَدیدٍ؛
عظیمترین واجب الهی بر شما بعد از وجوب موالات ما و دشمنی با دشمنان خودتان، به کار بستن تقیه بر جانها و مالها و معارف و بجا آوردن حقوق یاران خودتان است وهمانا خداوند هر گناهی را بعد از آن خواهد بخشید و آن را به شماره نخواهد آورد. اما این دو مورد، بگو چه کسی از آنها نجات خواهد یافت جز بعد از کشیدن عذاب شدید؟!». (1)
و هم چنین مواردی که دلالت دارد بر اینکه ترک تقیه مانند تضییع حقوق برادران است. مانند روایتی که در همان مصدر از قول امام علی بن الحسین علیه السلام وارد شده است :
«یَغفِرُ اللهُ لِلمُؤمنِ کُلَّ ذَنبٍ وَیُطَهِّرُهُ مِنهُ فِی الدُّنیا وَالآخرَةِ مَا خَلا ذَنبَینِ؛ تَرکُ التَّقِیَّةِ، وَتَضِییعُ حُقوقِ الإِخوانِ؛ خداوند هرگناهی را برای مؤمن میبخشد و او را در دنیا وآخرت پاک مینماید جز دو گناه: ترک تقیه و ضایع کردن حقوق برادران». (2)
و نیز روایتی که ابن ادریس در آخر سرائر از مولای ما حضرت علی بن محمد علیه السلام نقل میکند که به داود صرمی فرمود :
«لَو قُلتُ إِنَّ تَارِکَ التَّقِیَّةِ کَتارِکِ الصَّلاةِ لَکُنتُ صَادِقاً؛ اگر بگویی ترک کننده تقیه مانند ترک کننده نماز است، راست گفتهای». (3)
و دیگر روایاتی که انسان متتبع به آنها دست پیدا خواهد کرد و تمامی آنها در وجوب نفی تقیه ظهور دارند.
امر دوم : ترک تقیه - یعنی ضد انجام آن - به خودی خود انداختن خود در هلاکت است نه اینکه مقدمه برای آن باشد و روشن است که این کار به خودی خودحرام است درنتیجه ترک تقیه به خودی خودحرام بوده وعقاب بر آن مترتب شده و موجب فسق میباشد. به عبارت دیگر: انجام دادن آن عین مصداق حفظ جان خودوترک آن عین مصداق تضییع جان خودوانداختن آن درهلاکت است ودر اینجا از مقدمیت هیچ اثر و نشانهای وجود ندارد. (تدبر فرمایید)
در مباحث گذشته معلوم گردید که تقیه دو نوع است: خوفی و تحبیبی؛ نوع اول همان است که غرض از آن حفظ جانها و آبروها و حفظ دین است به خلاف مورد ثانی که مقصود و هدف از آن جلب مودت و جمع کلمه و اتحاد وائتلاف بین صفوف مسلمین است با وجود اختلافی که در مذهبشان دارند در مقابل دشمنان اسلام و اعدای حق و چنانکه گذشت هرکدام از این دو مورد مقامی دارد که مختص به آن است.
برخی گفتهاند برای تقیه قسم سومی نیز وجود دارد و آن چیزی است که مقابل اشاعه و نشر سرّ میباشد و این در واقع حکم سیاسی است که برای حفظ مذهب تشریع شده هرچند ترسی بر کسی یا مجال و زمینهای برای جلب مودت و وحدت کلمه وجود نداشته باشد.
در کتاب وسائل بابی را مختص به آن گشوده و اخباری را که دلالت بر مقصود میکند ذکر کرده است که ذیلاً بدانها میپردازیم :
«مَنْ أَذاعَ عَلَینا حَدِیثَنا فَهُوَ بِمَنزِلَةِ مَنْ جَحَدَنا حَقَّنا؛ هرکس حدیث ما را فاش کند، به منزله کسی است که حق ما را انکار نموده است». (1)
«مَنْ أَذاعَ عَلَینا حَدِیثَنا سَلَبَهُ اللهُ الإِیمانَ؛ هرکس حدیث ما را فاش کند، خداوند ایمان را از او سلب میکند». (2)
روایات دیگری نیز در این موضوع وارد شده و مفاد آنها وجوب پنهان داشتن عقیده حق یا اظهار غیر آن است در مواردی که از اسرار شمرده میشود آن هم از اسراری که کتمان آن بر غیر اهل آن واجب بوده و پراکنده کردن آن نزد غیر اهلش موجب ضرر میگردد و این خود نوعی از تقیه به شمار میرود
وتعریف تقیه بر آن منطبق میگردد، با این حال داخل در دو قسم گذشته نیست.
اما انصاف آن است که اضافه نمودن قسم سوم قابل دفاع نیست بلکه در حقیقت راجع به قسم اول بوده و از انواع تقیه خوفی به شمار میرود؛ زیرا سرّ جز در مواردی که در اظهار حق یا بعضی عقاید دینی، ضرر یا خوفی بر نفس یا آبرو یا خود دین وجود داشته باشد اطلاق نمیگردد و در غیر این صورت آنچه که در آن ضرری وجود نداشته باشد سرّ نخواهد بود و تحت عنوان کتمان سر وپراکنده و شایع کردن آن داخل نخواهد شد. بنابراین، این قسم در واقع به قسم خوفی بازگشت میکند.
شاهدبرآنچه ذکرشدبرخی روایات همان باب است ازجمله روایات ذیل :
«مَا قَتَلَنا مَنْ أَذاعَ حَدِیثَنا قَتْلَ خَطأ وَلَکن قَتَلَ قَتْلَ عَمدٍ؛ کسی که حدیث ما را افشا کند ما را از روی قتل خطایی نکشته، بلکه ما را به قتل عمد کشته است!». (1)
این حدیث دلالت دارد که افشای حدیث در مواردی که کتمان آن لازم است، ضررهای بسیار بزرگی در پی دارد که گاهی ممکن است به حد قتل برسد و از آنجا که انجام دهنده این کار، عالم و دانای به این اثر میباشد در واقع قاتل عمد به شمار میرود. با این توضیح آیا به راستی این جز مصداق برای ترک تقیه خوفی به شمار میرود؟ و چنانکه گذشت خوف همان گونه که گاهی بر خود بار میشود گاهی هم به غیر تعلق میگیرد.
«سَمِعْتُ أَبَا جَعفَرٍ علیه السلام یَقُولُ: یُحشَرُ العَبدُ یَومَ القِیَامَةِ وَمَا نَدا دَماً. (2)فَیُدفعُ إِلیهِ شِبه
المَحجَمةِ أَو فَوقَ ذَلکَ فَیُقالُ لَهُ: هَذا سَهمُکَ مِنْ دَمِ فُلان فَیَقُولُ یارَبِّ إِنَّکَ تَعلَمُ إِنَّکَ قَبَضتَنی وَمَاسَفَکْتُ دَمآ،فَیَقُولُ:بَلی وَلَکِنَّکَ سَمِعْتَ مِنْ فُلان رُوایةً کَذاوَکَذافَرَویتَها عَلَیهِ حَتّیْ صَارَتْ إِلی فُلانِ الجَبَّارِ فَقَتَلَهُ عَلَیها وَهَذا سَهْمُکَ مِنْ دَمِهِ؛ از امام باقر علیه السلام شنیدم
که فرمود: روز قیامت بندهای را محشور میکنند در حالیکه او هیچ خونی را نریخته است اما چیزی شبیه شیشه حجامت یا بزرگتر از آن (که در آن خون است) نزد او میآورند. به او گفته میشود که این سهم تو از خون فلانی است. میگوید: ای پروردگار من! تو مرا قبض روح کردی در حالی که من هیچ خونی را بر زمین نریخته بودم! خداوند به او میفرماید: اما تو از فلان کس روایت چنین وچنانی را شنیدی و آن را از او نقل کردی تا آنکه روایت به فلان جبار رسید و او را به خاطر همین روایت کشت و این هم سهم تو از خون اوست». (1)
آیا به راستی این جز ترک تقیهای است که موجب انداختن دیگری در هلاکت است؟
«(ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَانُوا یَکْفُرُونَ بِآیَاتِ اللهِ وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ ذَلِکَ بِمَا عَصَوْا وَکَانُوا یَعْتَدُونَ)؛ چراکه آنان نسبت به آیات خداوند کفر میورزیدند و پیامبران را به ناحق میکشتند این به خاطر آن بود که نافرمانی کرده و تجاوز مینمودهاند». (2)
آنگاه فرمود :
«قَالَ: وَاللهِ مَا قَتَلُوهُم بِأَیدِیهِم وَلا ضَرَبُوهُم بِأَسیَافِهِم وَلَکِنَّهُم سَمِعُوا أَحادِیثَهُم فَأَذَاعُوها فَأُخِذوا عَلَیها فَقُتِلُوا فَصَارَ قَتلاً وَاعتدَاءً وَمَعصِیةً؛ به خدا سوگند آنها را با دستهایشان نکشتند و با شمشیرهایشان نزدند، لکن احادیث آنان را شنیده وآن را افشا کردند تا آنکه به خاطر همین احادیث گرفته شده، کشته شدند. در نتیجه، این افشای حدیث، به قتل و دشمنی و معصیت تبدیل شد». (3)
و دیگر روایاتی که در همین معنی وارد شده و همه آنها دلالت دارند که پخش کردن و پراکنده نمودن سرّ، در عقایدی است که اگر ظاهر شود موجب
ضرر بر صاحب آن میگردد، بنابراین نقل کردن آنچه شامل آن است بر صاحب حدیث با تقیهای که هنگام خوف خود یا دیگری بدان امر شده منافات دارد و در نتیجه این مورد قسم سومی جدای از دو قسم سابق نبوده و البته امر در این مورد نیز واضح و آشکار است.
مشهور بین جمعی از محدثین، حرمت نامیدن آن حضرت - اروحنا له الفداء - به اسم خاص ایشان است نه القاب معروف آن بزرگوار. امّا آیا این حکم مختص به زمان غیبت صغری غیر از زمان غیبت کبری است، چنانکه علّامه مجلسی در جلد 13 از بحار الانوار از بعضی این مطلب را نقل نموده است؟ یا این حکم عمومیت داشته و تمام زمانها و مکانها را تا وقتی که آن بزرگوار ظهور نموده وزمین را چنان که از ظلم و جور پرشده است از قسط و عدل سرشار سازد در بر میگیرد؟ و یا آنکه حرمت آن دائر مدار تقیه و خوف است؛ به این معنا که هرگاه خوف وجود نداشته باشد جائز است و اگر خوف در کار باشد حرام است؛ و در این صورت این حکم مختص به وجود مبارک آن حضرت - اروحنا له الفداء - نبوده و در دیگر ائمه علیهم السلام نیز جاری است چنانکه این قول را شیخ بزرگوار ما شیخ حر عاملی در کتاب وسائل در شروع این باب اختیار نموده و در ختم آن نیز بدان تصریح کرده است.
در اینجا ابتدائآ اخبار وارده در این باب را ذکر مینماییم سپس آن را با بیان نظر خویش پیگیری میکنیم. اخبار مذکور بر چند طایفه میباشند :
طایفه اول :
روایاتی که بر حرمت خواندن آن حضرت به اسم شریفش به طور مطلق دلالت دارد بدون هیچ تقیهای از ناحیه زمان یا مکان و در یک کلام در این روایات هیچ تعلیل خاصی وجود ندارد. از جمله روایات ذیل :
«صَاحبُ هَذا الأَمرِ لا یُسمّیهِ بِاسمهِ إِلّا کَافِرٌ» صاحب این امر را جز کافر با نامش اسم نمیبرد. (1)
«سَمِعْتُ أَبَا الحَسَن الرِّضا علیه السلام وَسُئِلَ عَنِ القَائِمِ قَالَ: لا یُری جِسمُهُ وَلا یُسمَّی اسمُه؛ از امام رضا علیه السلام سؤال کردم و از قائم پرسیده شد حضرت فرمود: جسمش دیده نمیشود و با اسمش خوانده نمیشود». (2)
4.نیزروایتی است که درهمان مصدرازمحمدبن عثمان عمری نقل شده است :
«خرج توقیع بخط اعرفه: مَنْ سَمانِی فِی مَجمعٍ مِنَ النَّاسِ فَعَلیهِ لَعنةُ اللهِ؛ توقیعی خارج شد با خطی که من آن را میشناسم: هرکس نام مرا در جمعی از مردم بر زبان بیاورد لعنت خدا براو باد!». (4)
البته بنابر عدم اختصاص این حکم در همان زمان چنانکه ظاهر اطلاق نیز همین است.
«یَخفَی عَلی النّاسِ وُلادَتُهُ وَیَغیبُ عَنهُم شَخصُهُ وَتُحرَمُ عَلَیهِم تَسمِیتُهُ وَهُو سَمِّی
1) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 33، ح 4؛ کافی، ج 1، ص 333، ح 4.
2) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 33، ح 5؛ کافی، ج 1، ص 333، ح 3.
3) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 33، ح 11؛ کمالالدین، ص 333، ح 1.
4) وسائلالشیعه، ج 11، ابواب امر به معروف، باب 33، ح 13؛ کمالالدین، ص 483، ح 3.
رَسولِ اللهِ وَکَنِیهِ؛ ولادت او بر مردم مخفی میماند و شخص او از آنها غایب میگردد و خواندن نام او بر آنها حرام است و کنیه و نام او همان کنیه و نام رسول خدا صلی الله علیه و آله است...». (1)
و دیگر روایاتی که در این معنا وارد شده است.
طائفه دوم :
روایاتی که به ترک نام آن حضرت تا زمانی که قیام فرماید و زمین را از عدل پر نماید همچون که از ظلم و جور سرشار گشته است تصریح دارد، از جمله روایات ذیل :
«یَخفَی عَلی النَّاسِ وَلادَتُهُ وَلا یَحِلُّ لَهُم تَسمِیتُهُ حَتّی یُظهِرَهُ عَزَّوَجَلَّ فَیملأ بِهِ الأَرضَ قِسطَآ وَعَدلاً کَما مُلِئتْ ظُلمَآ وَجَورآ؛ ولادت او بر مردم پنهان میماند وخواندن نام او بر آنان حلال نیست تا زمانی که خدای عزوجل او را ظاهر نموده وزمین را همچنان که پر از ظلم و جور شده، از قسط و عدل سرشار نماید». (2)
«لا یَحِلُّ ذِکَرُهُ بِاسمِهِ حَتّی یَخرُجَ فَیَملأ الأَرضَ قِسطَاً وَعَدلاً کَمَا مُلِئتْ ظُلمَاً وَجَورآ؛ یاد کردن آن حضرت به اسم ایشان حلال نیست تا آنکه خروج نموده و زمین را چنان که پر از ظلم و جور شده، از قسط و عدل سرشار فرماید». (3)
«وَاشْهَدُ عَلی رَجُلٍ مِنْ وُلدِ الحَسن لا یُسمّی وَلا یُکنّی حَتّی یَظهَرَ أَمرُهُ فَیَملأَها عَدلاً
کَما مُلِئتْ جَورآ، إِنَّهُ القَائِمُ بِأَمرِ الحَسنِ بنِ عَلیّ علیه السلام ؛ شهادت میدهم بر مردی از فرزند حسن که نام او خوانده نمیشود و کینه او برده نمیشود تا زمانی که امر او ظاهر گردد و زمین را همچنان که پر از جور شده است از عدل سرشار کند، او همان قائم به امر حسن بن علی علیه السلام است». (1)
«ثُمَّ أَنْتَ یا مَولای. فَقَالَ لَهُ علیه السلام : وَمِنْ بَعدِی إبنی الحَسن، فَکَیفَ لِلنّاسِ بِالخَلفِ مِنْ بَعدِهِ؟ قُلتُ فَکَیفَ ذَلِکَ؟ قَالَ: لأَنَّهُ لا یُری شَخصُهُ، وَلا یَحِلُّ ذِکرُهُ بِاسمِهِ حَتّی یَخرُجَ فَیَملأ الأَرضَ قِسطَآ وَعَدلاً - إِلی ؤن قال - هَذا دِینِی وَدِین آبَائی؛ سپس شما ای مولای من! حضرت علیه السلام به او فرمود: و بعد از من فرزندم حسن و مردم با کسی که بعد از او خواهد آمد در چه حالی هستند؟ گفتم: این امر چگونه خواهد بود؟ حضرت فرمود: زیرا شخص او دیده نمیشود و ذکر او با اسمش حلال نیست تا زمانی که خروج نموده و زمین را از قسط و عدل پر سازد. تا آنجا که میفرماید : این دین من و دین پدران من است». (2)
و روایات دیگری که دلالت بر همین مطلب مینماید.
طایفه سوم :
روایاتی که بر عدم جواز نامیدن آن حضرت دلالت دارد اما با تعلیل بر خوف و ترس، از جمله روایات زیر :
«سَأَلْنِی أَصَحابُنا بَعدَ مَضی أَبی مُحَمَّد علیه السلام أَنّ أَسأل عَنِ الإسمِ وَالمکانِ فَخَرَجَ الجَواب: أَنْ دَلَلتُم عَلی الإِسمِ أَذَاعُوا وَأَن عَرفُوا المَکانَ دَلّوا عَلِیهِ؛ اصحاب ما از من پرسیدند بعد از درگذشت ابیمحمد علیه السلام از اسم و مکان آن حضرت سؤال کنم.
پس جواب اینگونه خارج شد: اگر شما بر او راهنمایی شوید، آن را پراکنده خواهید ساخت و اگر مکان او را بشناسید آن را فاش خواهید ساخت». (1)
محدث بزرگوار شیخ حر عاملی رحمة الله بعد از نقل این حدیث میگوید: «هذا دال علی اختصاص النهی بالخوف وترتب المفسدة؛ این حدیث دلالت بر نهی به خوف وترتب مفسده دارد». (2)
«أنت رأیت الخلف؟ قال: أی والله - إلی أن قال - فالإسم؟ قال محرّم علیکم أن تسألوا عن ذلک لا قول ذلک من عندی فلیس لی أن أحلل ولا أحرم، ولکن عنه علیه السلام فإن الأمر عند السلطان أنّ أبا محمّد مضی ولم یخلف ولدآ - إلی أن قال - وإِذا وقع الاسم وقع الطلب فاتّقوا الله وامسکوا عن ذلک؛ تو جانشین (امام عسگری) را دیدهای؟ گفت: آری به خدا سوگند! - تا آنجا که گفت - اسم او چیست؟ پاسخ داد: برای شما حرام است که از نام او سؤال کنید و من نیز آن را از نزد خودم نمیگویم اینکه چیزی را حلال کنم یا حرام کنم در دست من نیست، ولکن [این مطلب] از آن حضرت علیه السلام به من رسیده است؛ زیرا نزد سلطان امر اینگونه است که ابامحمد درگذشت وفرزندی بر جای نگذاشت... هرگاه اسم واقع بگردد، جستجو نیز بر آن واقع خواهد گشت! پس تقوای الهی داشته باشید و از آن امساک کنید». (3)
این روایت مانند صریح است در اینکه نهی وارد شده به جهت وجود نوعی خوف بر آن حضرت علیه السلام بود و اینکه اگر اسم آن حضرت روشن گردد به جستجوی او خواهند پرداخت، در نتیجه از خواندن ایشان با نام نهی شده، بلکه این نام گذاری در هالهای از ابهام فرورفته است، تا آن کسی که آن را نمیداند از آن آگاهی پیدا نکند و اگر کسی آن را میداند افشای آن بر او حرام باشد.
«خرج فی توقیعات صاحب الزّمان مَلعُونٌ مَلعُونٌ مَنْ سَمّانی فِی مَحفَلٍ مِنْ النّاسِ؛ در توقیعات صاحب زمان این مطلب خارج شد که: ملعون است! ملعون است! کسی که مرا در محفل مردم به نام بخواند». (1)
تقیید به این فرمایش که در «محفل مردم» دلیل بر جواز آن در غیر محافل عمومی است، البته بنابر اینکه قید در این جایگاهها بر مفهوم دلالت دارد و اینکه نهی از جهت تقیه در نزد مردم وارد شده است.
«خرج توقیع بخط اعرفه: مَنْ سَمّانیَ فِی مَجمَعٍ مِنَ النّاسِ فَعَلیهِ لَعنةُ اللهِ؛ توقیعی خارج شده است با خطی که من آن را میشناسم بدین مضمون: هرکس در جمعی از مردمان مرا به نام بخواند، پس لعنت خدا بر او باد!». (2)
دلالت این روایت مانند روایت پیش است.
«لمّا مَضی عَلیُّ بنُ الحُسین علیه السلام دَخلتُ عَلی مُحمّدِ بنِ علیٍّ الباقر علیه السلام فَقُلتُ: جُعلتُ فِداکَ قَد عَرفَتَ إِنقطَاعِی إِلی أَبِیکَ وَاُنسِی بِهِ وَوَحشَتی مِنَ النّاسِ قَالَ: صَدَقتَ یا أَبَا خَالدتُرِیدُ مَاذا؟
قُلتُ: جُعلتُ فِداکَ قَدْ وَصفَ لِی أَبُوکَ صَاحبَ هَذا الأَمرَ بِصفةِ لَو رَأَیتُهُ فِی بَعضِ الطُّرقِ لأَخذتُ بِیدِهِ.
قال: فَتُریدُ مَاذا یا أَبَا خالد؟
قالت: اُریدة أنْ تُسمّیهِ لِی حتّی أَعرِفَهُ بِاسمهِ.
فقال: سَأَلتَنِی وَاللهِ یا أَبَاخَالد عَنْ سُؤالٍ مُجهِدٍ وَلَقَد سَأَلتَنَی بِأَمرٍ مَا لَو کُنتُ مُحدِّثاً بِهِ أَحَداً لَحَدَّثتُکَ وَلَقَد سَألتَنِی عَنْ أَمرِ لَو أَنّ بِنی فَاطمةَ عَرفُوهُ حَرصُوا عَلی أَنْ یَقطَعُوهُ
بِضعَةً بِضعَةً؛ هنگامی که علی بن حسین درگذشت من بر حضرت امام باقر علیه السلام داخل شدم وگفتم: فدای شما شوم! شما شدت رابطه مرا با پدر خویش و انسی که با ایشان داشتم و همچنین وحشتی که از مردم دردل من بود را میدانید.
حضرت فرمود: راست میگویی ای ابا خالد. اکنون چه میخواهی؟
گفتم: فدای شما شوم! پدر شما برای من صاحب این امر را با صفتی توصیف کرد که اگر او را در بعضی از راهها ببینم دستش را خواهم گرفت! حضرت فرمود : ای اباخالد! منظورت چیست؟ گفتم: میخواهم نام آن حضرت را برایم بفرمایید تا با نام ایشان آشنا گردم.
حضرت فرمود: ای اباخالد! به خدا سوگند از من راجع به مسأله مشقت باری سؤال کردی و در واقع از امری پرسیدی که من با هیچ کس درباره آن گفتگو نکردم تا با تو درباره آن به گفتگو بنشینم و از مسألهای سؤال نمودی که اگر بنی فاطمه آن را بشناسند، حریص میشوند تا او را پاره پاره کنند». (1)
اینکه حضرت فرمود: «اگر بنی فاطمه از آن باخبر شوند...» دلالت دارد بر اینکه بعضی از بنی فاطمه قصد ضرر رساندن به آن حضرت را خواهند داشت تا چه رسد به دیگران! و به همین جهت است که آن حضرت علیه السلام اسم آن بزرگوار را فاش نفرمود تا پوشیده و در کتمان بماند و در نتیجه شناخته نشود و در دسترس مخالفین قرار نگیرد، آن هم از ترس ضرری که به ایشان خواهد رسید.
آنچه از جمیع این مطالب استفاده میشود این است که مخفی کردن اسم آن بزرگوار به جهت امر تعبدی خاصی نیست بلکه ملاک در آن، تنها تقیه است با شروطی که درآن وجود دارد.
طایفه چهارم :
عموماتی که بر به نام خواندن آن حضرت علیه السلام از سوی اهل بیت علیهم السلام یا از سوی اصحاب آن بزرگواران در موارد بسیاری که هیچ نهیی از آنان نرسیده دلالت دارد از جمله روایات زیر :
1) بحار الانوار، ج 51، ص 31، ح 1.
1.صدوق دراکمال الدین به سندخویش ازمحمدبن ابراهیم کوفی نقل میکند :
«إِنَّ أَبَا مُحَمّد الحَسنُ بنُ عَلیّ العَسکری علیه السلام بَعثَ إِلی بَعضِ مَنْ سَمّاهُ شَاة مَذبُوحة وَقَالَ: هَذِهِ مِنْ عَقِیقَةِ إِبنِی مُحَمّد؛ همانا ابامحمد حسن بن علی عسگری علیه السلام نسبت به بعضی از کسانی که آن حضرت را به نام خواندند گوسفند ذبح شدهای فرستادند و فرمودند این از عقیقه فرزندم محمد میباشد». (1)
این روایت در ذکر صریح اسم آن حضرت از سوی ائمه علیهم السلام تصریح دارد وتلویحاً اجازه تصریح به نام آن حضرت از سوی غیر آن بزرگواران داده شده است.
«وُلِدَ لأَبِی مُحَمّد علیه السلام مَولُودٌ فَسَمَّاهُ مُحَمّداً وَعَرَضَهُ عَلی أَصحَابِهِ یَومُ الثّالثِ وَقَالَ : هِذا صَاحِبُکُم مِنْ بَعدِی وَخَلِیفَتی عَلَیکُم وَهُوَ القَائُمُ؛ برای ابی محمد علیه السلام فرزندی به دنیا آمد که نامش را محمد نهاد و او را بر اصحاب خویش در روز سوم عرضه کردوفرمود:این صاحب شمابعدازمن وخلیفه من برشماست واو قائم است». (2)
این حدیث هرچند دلالت بر به نام خواندن آن حضرت از سوی اهل بیت علیهم السلام ندارد اما اگر این کار ممنوع میبود ابوغانم خادم نیز با صراحت اسم آن حضرت را نمیبرد. بلکه این مطلب دلیل بر آن است که امام عسگری علیه السلام نزد ابوغانم وامثال او به اسم فرزند بزرگوار خویش تصریح فرموده است.
«لَما حَمَلَت جَارِیةُ أبِی مُحَمَّد علیه السلام قَالَ: سَتَحمِلِینَ وَلَداً وَاسمُهُ مُحَمّد وَهُو القَائمُ مِنْ بَعدِی؛هنگامی که جاریه حضرت ابی محمد علیه السلام باردارشد،حضرت علیه السلام فرمود:تو درآینده صاحب فرزندی خواهی بودواسم او محمد و او قائم بعد از من است». (3)
اینکه روات برای ایشان یکی پس از دیگری روایت نقل میکنند فی الجمله شاهد بر جواز به نام خواندن آن حضرت میباشد.
«إِنّهُ وَجَدَ مَعَها صَحِیفةً مِنْ دُرّةٍ فِیها أَسماءُ الأئمّةِ مِنْ وُلدِها فَقَرأهُ - إلی أن قال - أبُو القَاسمِ مُحَمَّدِ بنِ الحَسنِ حُجّةُ اللهِ عَلی خَلقِهِ القَائِمِ، اُمّهُ جَاریةٌ اسمُها نَرجِس؛ نزد حضرت فاطمه علیها السلام صحیفهای از دُر وجود داشت که در آن نامهای ائمه علیهم السلام از فرزندان ایشان نقش داشت پس آن را قرائت کرد تا آنجا که فرمود: ابوالقاسم محمد بن حسن که حجت خدا بر خلق او و قائم است، مادر او جاریهای است به نام نرجس». (1)
نقل جمیع روات سند به اضافه نقل جابر دلیل است بر عدم منع از نامیدن حضرت در تمامی حالات و جایگاهها.
«قَالَ أَمیرُالمؤمنین علیه السلام عَلی المِنبَرِ: یَخرجُ رَجُلٌ مِنْ وُلدِی فِی آخرِ الزَّمانِ - وذکر صفة القائم وأحواله - إلی أن قال - لَه اسمَانِ: اسمٌ یَخفی وَاسمٌ یُعلنُ فَأمّا الّذَی یَخفَی فَأَحمدُ وأَمّا الّذی یُعلنُ فَمُحَمَّدُ؛ امیرالمؤمنین علیه السلام برروی منبر فرمود: در آخرالزمان مردی از فرزندان من خروج میکند - و صفت قائم و احوال آن بزرگوار را ذکر فرمود - تا آنجا که فرمود: او دو اسم دارد؛ اسمی مخفی که احمد است و اسمی آشکار که محمد است...». (2)
این روایت دلیل بر این است که تصریح اسم آن حضرت به محمد حتی بر بالای منبر نیز جایز است.
«دَخَلتُ عَلی فَاطِمَةَ علیها السلام وَبَینَ یَدَیها لَوْحٌ فِیهِ أَسماءُ الأَوصیاءِ مِنْ وِلْدِها فَعدَدْتُ اثنی عَشَرَ آخرَهم القَائمَ، ثَلاثةٌ مِنهُم مُحَمَّدٌ وَأَربعَةٌ مِنهُم عَلیٌّ؛ بر حضرت فاطمه علیها السلام داخل شدم و در دستان ایشان لوحی بود که در آن نامهای اوصیا از فرزندانش نگاشته شده بود. آنها را شمردم دوازده نفر بودند که آخرین آنها قائم علیه السلام بود، سه نفر از آنها محمد و چهار نفر از آنها علی بودند». (1)
«دَخَلتُ عَلی الصادق علیه السلام فَقُلتُ: لَو عَهِدْتَ إِلینَا فِی الخَلَفِ مِنْ بَعدِکَ فَقَالَ الإِمامُ بَعدِی ابنِی مُوسی وَالخَلَفُ المَأمُولُ المُنتَظَرُ مُحَمَّدُ بنُ الحَسنِ بنُ عَلیٍّ بنُ مَحَمَّدٍ بنُ عَلیٍّ بنُ مُوسی؛ بر امام صادق علیه السلام داخل شدم و گفتم: آیا میشود جانشین بعد از خود را به ما بشناسانی؟ حضرت فرمود: امام بعد از من فرزندم موسی است وجانشینی که مورد آرزوی مردمان و منتظر هست محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی است». (2)
«إِنَّ الأرضَ لا تَخلُو مِنْ حُجّةِ اللهِ عَلی خَلقِهِ إلی یَومِ القِیامَةِ وَإِنّ مَنْ مَاتَ وَلَم یَعرِفْ إِمامَ زَمَانِهِ مَاتَ مَیتَةً جَاهِلیّةٍ فَقَالَ: إِنّ هَذا حَقٌّ کَما أَنَّ النَّهارَ حَقٌّ. فَقِیلَ لَهُ: یاابنَ رَسُولِ اللهِ فَمَنِ الحُجَّةُ وَالإِمَامُ بَعدَکَ؟ فَقالَ: ابنِی «مُحَمّدٌ» هُوَ الإِمامُ وَالحُجَّةُ بَعدِی فَمَنْ مَاتَ وَلَم یَعرِفْهُ مَاتَ مَیتَةً جَاهِلیّةً؛ همانا زمین هرگز از حجت خدا بر خلق خالی نمیماند تا روز قیامت و اگر کسی بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد بر مرگ جاهلی مرده است. سپس فرمود: این مطلب حق است چنانکه روز حق میباشد.
پرسیده شد: ای پسر رسول خدا! حجت و امام بعد از شما کیست؟ فرمود : فرزندم محمد. او امام و حجت بعد از من است. پس هرکس بمیرد و او را نشناسد بر مرگ جاهلی مرده است». (3)
و روایات دیگری که در این معنا وارد شده است.
و چه نیکو فرموده است صاحب وسائل در آخر باب 33 از ابواب امر به معروف و نهی از منکر آنجا که میفرماید :
«والأحادیث فی التصریح باسم المهدی محمّد بن الحسن علیهما السلام وفی الأمر بتسمیته عمومآ وخصوصآ تصریحآ وتلویحآ، فعلاً وتقریرآ فی النصوص والزیارات والدعوات والتعقیبات والتلقین وغیر ذلک کثیرة جدّآ» ثمّ أضاف إلیه فی حاشیة منه علی آخر أحادیث هذا الباب أنّه «قد صرح باسمه علیه السلام جماعة من علمائنا فی کتب الحدیث والأصول والکلام وغیرها منهم العلّامة والمحقّق والمقداد والمرتضی والمفید ابن طاووس وغیرهم، والمنع نادر وقد حقّقناه فی رسالة مفردة؛ احادیث در تصریح به اسم مهدی، محمد بن حسن علیهما السلام و احادیث در تصریح به خواندن با نام آن حضرت؛ چه عمومآ و چه خصوصا چه تصریحآ و چه تلویحآ؛ چه فعلاً و چه تقریرآ در نصوص و در زیارتها و در دعوات و در تعقیبات و در تلقینها و در جاهای دیگر بسیار زیاد است. (1)
سپس در حاشیهای که بر آخر این باب زده است میفرماید: عدهای از علمای ما در کتب حدیث و اصول و کلام و دیگر کتابها به اسم آن بزرگوار تصریح کردهاند. از آن جمله میتوان از علامه و محقق و مقداد و مرتضی و ابن طاووس و دیگران نام برد. و منع از نام گذاری آن حضرت نادر است و ما آن را در رساله مستقلی اثبات کردهایم». (2)
آنچه ذکر شد طایفه هایی از اخبار و کلمات بزرگان بود که در این باب وارد شده است.
گفتار ما در این مسأله
شکی نیست که قول به منع خواندن با نام از روی تعبد، کلامی دور از تحقیق است
هرچند بعضی از اکابر علما بدان تصریح نمودهاند. بلکه ظاهرآ منع از آن دائر مدار وجود ملاک تقیه میباشد و در غیر این صورت مانند روزگار ما بنابر تحقیق منعی از آن وجود ندارد.
علامه مجلسی رحمة الله بعد از ذکر بعضی از روایاتی که دلالت بر نهی از به نام خواندن تا زمان ظهور حضرت قائم علیه السلام، فرمودهاند میفرماید :
«إنّهذه التحدیدات مصرحة فی نفی قول منخص ذلک بزمان الغیبة الصغری تعویلاًعلی بعض العلل المستنبطة -والاستبعادات الوهمیة؛ این محدودیت گذاری که در روایات وجود دارد، تصریح دارد در نفی قول کسی که آن را با تکیه بر بعضی از علتهای استنباطی واستبعادات وهمی به زمان غیبت صغری اختصاص میدهد». (1)
امّا کلام ایشان جدآ ممنوع است؛ زیرا چنانکه گذشت این مطلب هرگز از علتهای استنباطی و استبعادات وهمی نبوده بلکه در روایات فراوانی که کمتر از غیر آنها نیست، بدان تصریح شده است. علاوه، روایاتی نیز وجود دارد که بر جواز نامیدن دلالت داشته و بدان تصریح نموده است چنانکه در طایفه چهارم ذکر گردید و اتفاقآ هم از لحاظ عدد بیشتر هستند و هم از لحاظ دلالت از روایات دیگر قویتر میباشند.
حاصل آنکه منع در این مسأله، دائر مدار خوف بر آن حضرت علیه السلام یا خوف بر ما است آن هم با موازین معتبر که در تقیه وجود دارد و ذیلاً بدانها اشاره میشود :
اوّلاً : این تنها طریق در جمع بین اخبار و حمل مطلق، بر مقید آنهاست؛ زیرا روایات مطلق که طایفه اول و طایفه دوم هستند (2)بوسیله طایفه سوم که دلالت بر
دوران حکم بر مدار تقیه دارد مقید میشوند، و اگر این طور نباشد تعارض نموده
وساقط میشوند البته اگر قائل به این باشیم که هرکدام از این طوائف قطعی هستند یا به جهت تظافری که دارند مانند قطعی میباشند. یا بنابر اینکه اسناد آنها ظنی هستند قائل به تخییر شویم و در این هنگام، حکم به جواز امکانپذیر خواهد بود.
و از قویترین ادله و قرائن بر جمعی که ما ذکر کردیم، طایفه رابعهای است که در آنها فی الجمله به جواز خواندن آن حضرت با نام تصریح شده است و ای کاش میدانستم کسی که به طور مطلق قائل به حرمت نامیدن حضرت میباشد در مورد این طایفهای که جدا متظافر است چه خواهد گفت؟ و آیا ممکن است تمام آنها را با کثرتی که دارند و با اینکه بسیاری از اصحاب بر طبق آنها فتوا دادهاند، طرح نمود؟ و غیر آنها را بر آنها ترجیح داد؟
هرگز! راهی برای حل این مطلب غیر از آنچه ذکر کردیم وجود ندارد.
ثانیا : احادیث فراوانی از طریق اهل بیت علیهم السلام و سنت وارد شده که در آنها تصریح گردیده است: اسم مهدی علیه السلام اسم نبی صلی الله علیه و آله و کنیه او کنیه آن حضرت صلی الله علیه و آله میباشد.
و معلوم است که این مطلب در قوه خواندن آن حضرت با نام است؛ زیرا آنچه از بعضی اخبار که دلالت بر عدم ذکر اسم دارند ظاهر میشود عدم دلالت برآن است به گونهای که مردم مخاطب ندانند اسم شریف آن حضرت چیست نه مجرد تلفظ به آن، مگر آنکه گفته شود این مطلب هرچند مفاد بعضی از اخبار است، اما با بعضی از روایات دیگر که دلالت بر حرمت تلفظ به آن دارند
وتدبر فرمایید)
ثالثآ : قول به حرمت تلفظ به اسم شریف آن حضرت بدون تقیه و بدون محذور دیگری همراه با جواز دلالت بر آن با کنایه یا به مثل «م ح م د» محتاج به تعبد شدید است. به راستی چه مشکلی در ذکر اسم شریف حضرت در لفظ
وجود خواهد داشت وقتی ذکر آن به صورت کنایه جایز است؟ مثلاً مانند اینکه گفته شود: اسم آن حضرت اسم جد بزرگوارش رسول الله صلی الله علیه و آله است، یا اسم ایشان با حروف مقطعه گفته شود با فرض اینکه قطعآ هیچگونه محذور ظاهری در این مسأله وجود ندارد؟ و به راستی این حکم شرعی چه همانندی در دیگر احکام شرعی دارد؟
و مانند چنین استبعادی هرچند به خودی خود از نوع دلیل در احکام فقهیه شمرده نمیشود، اما میتوان آن را تأییدی برای آنچه ذکر کردیم قرار داد.
تأیید دیگر بر این مسأله بعضی از روایاتی است که در عدم جواز تصریح به اسم غیر آن حضرت از ائمه علیهم السلام هنگام تقیه وارد شده است. در نتیجه این حکم مختص به اسم شریف آن بزرگوار نخواهد بود، مانند روایت کلینی که به اسناد خویش از عنبسه از امام صادق علیه السلام نقل میکند :
«إِیَّاکُم وَذِکرُ عَلیٍّ وَفَاطَمة علیهما السلام فإنَّ النّاسَ لَیسَ شیءٌ أَبغَضُ إلَیهِم مِنْ ذِکرِ عَلیٍّ وَفَاطِمةَ؛ مبادا که ذکر علی و فاطمه علیهما السلام را ببرید؛ زیرا برای مردم چیزی مبغوضتر از ذکر علی و فاطمه نیست». (1)
تعجب برانگیزتر، مطلبی است که از صدوق رحمة الله حکایت شده است که ایشان بعد از اعتراف به تصریح به اسم آن حضرت در روایت لوح میفرماید :
«جَاءَ هَذا الحَدیثُ هَکذا بِتَسمیةِ القَائمِ وَالّذی أَذهَبُ إلَیهِ النَّهیُ عَنِ التَّسْمِیَةِ؛ این حدیث اینگونه در خواندن نام حضرت قائم علیه السلام وارد شده است و نظر وی بر روایاتی است که در نهی از تسمیه وارد شدهاند». (2)
و چنانکه گذشت تصریح به اسم شریف حضرت منحصر به روایت لوح نیست و هم چنین دلیلی منحصر در روایات طوائف چهارگانه که در آنها تصریح به اسم شده است نمیباشد، با این حال چگونه قول به جواز هنگام عدم
تقیه اختیار نشود چنانکه صاحب وسائل این مطلب را اختیار نموده و از بسیاری از اصحاب نیز همین مطلب ظاهر میشود؟
و چه بسا ایشان آن را موافق با احتیاط دانستهاند و هرچند مطلب همینگونه است اما باید دانست که احتیاط در عمل نفس چیزی است و فتوای به احتیاط چیزی دیگری است و به طور خلاصه باید گفت این احتیاط بسیار ضعیف بوده و مراعات آن واجب نیست.
خلاصه تمامی این مطالب، همان است که ذکر شد به این معنا که خواندن آن حضرت به اسم شریفش یعنی محمّد بن حسن العسکری عجّل الله تعالی له الفرج در امثال روزگار ما که تقیهای از این ناحیه در آن وجود ندارد جایز است.
در اینجام بحث در احکام تقیه و فروع آن به آخر رسید و فراغ از آن در ماه جمادی الاخر سال 1392 قمری واقع گردید. والحمد لله.
قاعده لا تعاد از جمله قواعد فقهیه است که - بنا بر حجیت - در تمامی ابواب اجزای نماز وشرایط و موانع آن جاری است. و به همین جهت داخل در دسته قواعد فقهیه است. چنانکه گذشت ضابطه قواعد فقهیه این است که بر احکام عامی شامل باشند که مختص به باب خاصی نیستند. قاعده لا تعاد از یک سو به دلیل اینکه مشتمل بر حکم میباشد از مسائل اصولیه ممتاز میگردد؛ چرا که مسائل اصولیه مشتمل بر حکم شرعی نبوده بلکه قواعدی هستند که در طریق استنباط احکام قرار میگیرند و از سوی دیگر چون مختص به باب خاص وموضوع معینی نیستند از مسائل فقهیهای که مختص به جایگاههای معین ومشخصی هستند ممتاز میگردند. به همین جهت اختصاص این قاعده به ابواب صلات مانع قرار گرفتن آن در سلک قواعد فقهیه نمیگردد؛ زیرا این ابواب حاوی جایگاههای مختلفی هستند که در بین خودشان بیشترین اختلاف وتفاوت وجود دارد.
تردیدی وجود ندارد که در اجزاء یا شرایط مرکبات شرعیه و غیر شرعیه اخلالی صورت بگیرد یا مانعی از موانع آنها حاصل شود، حکم اولی فساد آنها میباشد؛ چرا که با اخلال مذکور، مرکب اصلاً ایجاد نخواهد شد ودر این حکم
فرقی نیست که اخلال عمدی باشد یا سهوی یا از روی جهل، به شرط آنکه جزئیت و شرطیت و مانعیت به طور مطلق اخذ شده باشد. با این توضیح معلوم میگردد اصل اولی در تمام این موارد حکم به بطلان عمل و مجزی نبودن آن
وهمچنین لزوم اعاده عمل است. اما لسان دلیل بر جزئیت یا شرطیت یا مانعیت سه گونه میتواند باشد :
«لاصَلاةَ إِلّا بِفَاتِحَةِ الکِتابِ».(2)
لسان امر، مثل آیه شریفه: «(إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُءُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ وَإِنْ کُنْتُمْ جُنُبآ فَاطَّهَّرُوا)؛ هنگامیکه برای نمازبرمیخیزید،صورت ودستهاراتاآرنج بشوییدوسروپاها راتابرآمدگی روی پامسح کنیدواگرجنب باشید،خودرابشویید(وغسل کنید)».(3)
لسان وجوب اعاده و هنگام ایجاد اخلال در عمل، هم چنان که در روایاتی در ابواب اجزاء و شرایط و موانع به این مطلب اشاره شده است. مثل فرمایش حضرت علیه السلام در حدیث زراره که در پاسخ سئوالی که از برخورد خون یا منی به لباس نمازگزار و فراموشی او و اقامه نماز با همان حالت و به یاد آوردن آن بعد از اتمام نماز، حضرت میفرماید: «تُعیدُ الصّلاةَ وَتَغسِلُهُ؛ نماز را اعاده میکنی ولباس را میشویی».
نکته در اینجاست که در حکم به بطلان مذکور هیچ فرقی بین سه مورد ذکر شده نمیباشد؛ زیرا تفاوتی بین این صور وجود ندارد و اطلاق آنهادلیل برعدم اختصاص جزئیت وشرطیت ومانعیت به حالتی خاص میباشد.
شبهه : اگر دلیل مذکور به لسان امر باشد با توجه به اینکه امر، ناسی و شبه ناسی را در بر نمیگیرد مختص به عالم عامد ذاکر خواهد بود و غیر او از لسان اطلاق
دلیل جزئیت و شرطیت و مانعیت خارج میباشند. از طرفی با عدم ثبوت این امور در حق این عده، چارهای نیست که هنگام ترک یکی از آن موارد از روی غفلت یا نسیان یا شبه این دو مورد، حکم به صحت عمل بشود.
پاسخ : این توهم جدآ فاسد است؛ چرا که اینگونه اوامر در حقیقت اوامر ارشادیهای هستندکه گاهی ارشادبه جزئیت وشرطیت وگاهی نیزارشاد به مانعیت دارند و هرگز مانند امور مولویه نیستند که مختص به انسان ذاکر عامد میباشند.
به علاوه، امور مولویه در ابواب احکام تکلیفه عمومیت دارند و شامل جاهل و ناسی نیز میگردند هر چند که تا وقتی عذرهای مذکور مثل جهل و نسیان وجود دارد در حق این گروه از فعلیت ساقط است و هرگاه این عذرها برطرف شد و تدارک عمل با اعاده یا قضا امکانپذیر شد در حق آنها نیز این تدارک واجب میباشد.
در مجموع، تردیدی نیست که مقتضای اصل اولی هنگام اخلال در هرکدام از این امور، فساد میباشد. البته یک مورد از کلیت مذکور مستثنی است آن هم در جایی که حکم به جزئیت یا شرطیت از یک حکم تکلیفی انتزاع شده باشد مانند فتوای مشهور در بطلان نماز در زمین غصبی یا با لباس غصبی؛ چرا که روشن است در این گونه موارد دلیلی بر شرطیت اباحه یا مانعیت غصب وجود ندارد مگر از ناحیه حکم عقل به عدم جواز اجتماع امر و نهی یا عدم امکان تقرب به خدای متعال با فعلی که متحد با عنوان حرام است.
نیز واضح است که فساد در این مورد مشروط به فعلیت حکم غصب است به گونهای که با وجود آن، تقرب بوسیله نماز امکانپذیر نخواهد بود. بنابراین اگر نسیان یا غفلت یا جهل به حکم وجود داشته باشد و حکم حرمت فعلیت پیدا نکند، در این صورت مانعی از صحت صلات وجود نخواهد داشت و همین فارق و جداکننده این مورد استثنا، با موانع و شرایط دیگر است. به این معنا که نماز غافل و جاهل و ناسی نسبت به حکم و موضوع غصب صحیح است؛ زیرا در حقیقت مانعی در حق آنها وجود ندارد.
با توجه به آنچه گذشت باید گفت: فقهای بزرگوار ما 4 از اصالة الفساد که در مرکبات هنگام اخلال در اجزاء یا شرایط یا وجود موانعشان جاری است، ابواب نماز را استثنا کردهاند و به صحت آن در هنگام اخلال مذکور جز در پنج مورد فتوا دادهاند: طهارت؛ وقت؛ قبله؛ رکوع و سجده (سه مورد اوّل از شرایط و دو مورد بعدی از اجزاء به شمار میروند) عدهای از متأخرین و معاصرین نیز آن را تحت عنوان: «قاعده لا تعاد» نامگذاری کردهاند. وجه این نام گذاری از حدیثی که ذیلاً در توضیح مدرک قاعده ذکر میشود اخذ شده است.
تنهامدرک قاعده لاتعادصحیحه زراره ازحضرت امام باقر علیه السلام است که فرمود :
«لا تُعادُ الصّلاةُ إلّا مِنْ خَمسَةٍ، الطَّهُورُ وَالوَقتُ وَالقِبلَةُ وَالرُّکُوعُ وَالسُّجُودُ، ثُمَّ قَالَ : القِراءةُ سُنّةٌ وَالتَّشهُدُ سُنَّةٌ وَالتَّکبِیرُ سُنَّةٌ وَلا تَنقُضُ السُّنَّةُ الفَریضَةَ؛ نماز اعاده نمیگردد مگر به این پنج جهت: طهارت؛ وقت؛ قبله؛ رکوع؛ دو سجده. سپس فرمودند : قرائت سنت است و تشهد سنت است و تکبیر سنت است و سنت هرگز فریضه را نقض نمیگردد».(1)
این روایت در کتاب وسائلالشیعه جلد سوم از ابواب قبله باب 9 حدیث 1 ذکر شده است. همچنین در جلد اول در ابواب وضو باب 3 حدیث 8 و نیز جلد 4 از ابواب افعال صلات باب اول حدیث 14 آمده است. حدیث مذکور از حیث سند ودلالت صحیح میباشد.
اما از حیث سند : شیخ صدوق رحمة الله در کتاب خصال از پدر بزرگوارش از سعد (بن عبد الله قمی) از احمد بن محمد از حسین بن سعید از حماد بن عیسی از حریز بن عبدالله (سجستانی) از زراره از امام محمد باقر علیه السلام این حدیث را روایت کردهاند.(2)نیز همان بزرگوار در کتاب فقیه با سند خودش از زراره و او از امام
باقر علیه السلام روایت نمودهاند.(1)در کتاب جامع الرواة و دیگر کتب ذکر کردهاند که اسناد شیخ صدوق به زراره صحیح است.
و همچنین سند آن بزرگوار به زراره - آن چنان که در آخر کتاب ذکر کرده - اینگونه است: «عن أبی عنه عن عبدالله بن جعفر الحمیری عن محمّد بن عیسی بن عبید والحسن بن ظریف وعلی بن إسماعیل بن عیسی کلُّهم عن حماد بن عیسی عن حریز بن عبد الله عن زرارة بن أعین»(2)شیخ طوسی نیز در کتاب تهذیب با سند
خویش به زراره آن را نقل کرده است.(3)
در هر حال حدیث مذکور صحیح میباشد و از حیث سند قابل اعتماد است واز این ناحیه هیچ گونه ایرادی بر آن وارد نیست.
اما دلالت حدیث : در دلالت حدیث بلکه صراحت آن در عدم وجوب اعاده نماز به واسطه اخلال به جز موارد مذکور، به طور اجمال هیچ اشکالی وجود ندارد. آنچه میتواند محل بحث و کلام باشد مقدار دلالت و اطلاق حدیث از جهات مختلف است. توضیح آنکه اخلال در غیر از پنج مورد مذکور، بر چند وجه قابل تصور است :
وجه اول : اخلال ناشی از نسیان باشد؛ یا نسیان در حکم یا نسیان در موضوع.
وجه دوم : اخلال مستند به جهل و عدم علم باشد؛ یا جهل به حکم یا جهل به موضوع.
وجه سوم : اخلال مذکور با علم و از روی عمد انجام گیرد.
تردیدی وجود ندارد که اطلاق روایت شامل وجه اول میشود و اعاده در صورت اخلال ناشی از نسیان، واجب نیست؛ خواه نسیان از جانب موضوع باشد یا از جانب حکم و حتی میتوان گفت قدر متیقن روایت همین صورت میباشد. اما در مورد سوم شکی نیست که این صورت، از اطلاق روایت خارج
بوده و منصرف از آن میباشد و وجوب اعاده نماز هنگام اخلال به شرایط واجزاء در صورت سوم در حال خود باقی است. استاد ما علامه محقق آیت الله بروجردی (قدس سره ) در این مقام کلامی نیکو دارد :
«إنّ القاعدة إنّما هو بصدد بیان حکم المرید للامتثال المخلّ ببعض الجوانب ومن الواضح أنّ من کان بهذا الصدد لا یتصوّر فی حقّه الاخلال العمدی وأَمّا من لیس بصدد الامتثال من أَوّل أمره فهو خارج عن نطاق بحثها قطعآ؛ قطعآ قاعده در صدد بیان حکم کسی است که اراده امتثال فرمان الهی را دارد اما در بعضی از جوانب اخلال وارد کرده و واضح است وقتی کسی در صدد چنین امری هست نمیتوان در حق او تصور اخلال عمدی داشت. اما کسی که از اول امر درصدد امتثال امر مولا نیست، در حقیقت از اصل بحث خارج خواهد بود».
نیز ممکن است اینگونه گفته شود: بر مولای حکیم جایز نیست به عدم وجود اعاده در این صورت - یعنی اخلال عمدی در بعضی از آنچه در واجب اعتبار شده است - حکم کند؛ چرا که چنین حکمی دلیل بر عدم وجوب قسمتی که در آن اخلال وارد شده از اصل میباشد در حالی که چنین مطلبی خلاف فرض است. با این توضیح که: اگر واجب باشد چگونه رخصت در ترک آن قابل تصور است و آیا به راستی این نقض غرض نیست؟ بنابراین شمول روایت بر صورت عمد و علم بازگشت به امر محالی دارد.
برخی گفتهاند: «این امر بدیعی نیست و هیچ مانعی وجود ندارد که مولی به مرکب دارای اجزاء و شرایطی امر به وجوب نموده پس نسبت به صحت آن با وجود اخلال در بعضی از اجزاء و شرایط، حکم کند. اتفاقآ این مسأله در باب قصر و اتمام و جهر و اخفات، اتفاق افتاده است چنان که قصر یا جهر و اخفات هر چند در محل خود واجب هستند امّا حکم به صحت آن نمودهاند هر چند از روی جهل در آنها اخلالی صورت پذیرد و این جهل از تقصیری ناشی شود که در حکم عمد است.
جاهل مقصر در این دو باب گناهکار هست اما نسبت به عمل او با اخلال به
بعضی از شرایطی که در نماز معتبر است حکم به صحت میشود. همچنین است در مورد کسی که از روی عمد در بعضی از شرایط یا اجزاء اخلال وارد میکند، وبه مقتضای این قاعده حکم به صحت نماز او میشود ولو از بعضی جهات گنه کار به شمار میآید.
آن چه در توجیه صحت و تفسیر آن در آنجا ذکر شد در اینجا نیز جاری است به این معنا که: امر مولا گاهی دارای مراتب است و اگر شخص در بعضی مراتب آن به وسیله ترک برخی اجزا و شرایط، اخلالی وارد نماید، به مراتب دیگر نایل آمده و مقداری از ملاک و مطلوبیت را احراز نموده هرچند بعضی دیگر را نیز ضایع گردانیده است و فرض مسئله این است که بعد از احراز آن به همین مقدار، موضوعی برای احراز بقیه باقی نمیماند و در نتیجه امر ساقط گشته و عمل، صحیح میباشد اگرچه از جهت اخلال گناهکار شمرده میشود.
اما این مطلب ممنوع است با این توضیح که: این وجه در صورتی صحیح است که «امر» دارای مراتب بوده و از قبیل تعدد مطلوب باشد و اجزای خمسه به خودی خود مطلوب بوده و دیگر اجزا و شرایط نیز در جای خود مطلوبهای دیگری باشند - چنان که این مطلب را در باب جهر و اخفات و قصر و اتمام ذکر نمودهاند - اما روشن است که این فرض در غیر از موارد پنج گانه واقع نخواهد بود و اجماع اقامه شده است بر این که نماز با تمام اجزاء و شرایطی که دارد، مطلوب واحدی است که جز در دو مسئله جهر و اخفات و قصر و اتمام دارای تعدد نمیباشد - و پیرامون این مطلب بحث و بررسی واقع شده است - نیز آنچه ذکر شد در فرض جهل است نه در فرض عمد. حاصل آن که این توجیه تنها در فرض امکان تعدد طلب صحیح است، اما در غیر این فرض - چنان که مسئله مورد بحث ما از همین قسم است - محال بوده و در نتیجه آن چه که ما ذکر کردیم مبنی بر این که این امر در این مقام غیر ممکن است، با حفظ فرض مسئله مطلبی تام و صحیح است.
تا اینجا دو وجه اول و سوم مورد بحث قرار گرفت. اکنون به وجه دوم که صورت جهل در موضوع یا حکم بود میپردازیم :
جهل دوگونهاست وانسان جاهل یادچارجهل بسیطاست یادچارجهل مرکب.
اگر انسان جاهل دچار جهل بسیط باشد و نسبت به جهل خویش التفات داشته ودر حکم یا موضوع - که ملازم با جهل بسیط هستند - شک داشته باشد، انصاف آن است که باید او را در حکم عامد به شمار آورد. در این صورت - چنانکه ذکرشد - قاعده از این صورت انصراف داشته و اصلا شمول این قاعده برای این وجه محال میباشد.
به دلیل اینکه این مورد در واقع نوعی از عمد به شمار میآید و چگونه میتوان تصوّر کرد که انسان در صدد امتثال امر مولای خود باشد و از طرفی در حصول مأمور به بوسیله اجزاء و شرایط خاصی شک داشته باشد و در عین حال هیچگونه اعتنایی به این شک و نیز به اجزاء و شرایطی که از آنها آگاهی ندارد، ننماید؟ بلکه میتوان گفت اصلاً قصد قربت در این فرض در بسیاری از موارد با اشکال روبرو خواهد شد.
و اگر قائل شویم که قاعده این مورد را نیز شامل میگردد، چنین تصوری موجب میگردد که مکلفین نسبت به جهل خویش بیتفاوت گردیده و جدّ واجتهاد در تحصیل علم و آگاهی از اجزای نماز و شرایط آن را ترک کنند. به عبارت دیگر اعلام کردن صحت نماز جاهل مقصر انگیزهای است برای فروماندن در جهل و ترک جد و اجتهاد و نتیجه آن نیز مشخص است.
اما اگر انسان جاهل جهل مرکب داشته باشد یعنی از جهل خویش غافل بوده و نسبت به خلاف آن علم و آگاهی داشته باشد، مانند کسی که به عدم جزئیت سوره اعتقاد دارد در حالیکه در واقع سوره از اجزای نماز به حساب میآید، در این صورت بعید نیست که اطلاق دلیل شامل چنین جاهل مرکبی باشد؛ زیرا مانعی برای این شمول وجود نداشته و وجهی برای انصراف حدیث از این مورد دیده نمیشود.
پیرامون قاعده لا تعاد اشکالی با این توضیح مطرح شده است: این قاعده بدون شک در صدد بیان صحت واقعیه است. اگر ما قائل شویم که قاعده جاهل مرکب را نیز شامل میشود لازم است که نسبت به صحت نماز چنین جاهلی که بعضی از اجزاء و شرایط را ترک کرده (غیر از موارد 5 گانه) به صحت واقعی نماز او حکم کنیم. این در واقع نوعی از تصویب باطل میباشد؛ زیرا لازمه این حرف آن است که حکم واقعی در حق عالم، اشتمال نماز او در ده جزء و در حق جاهل بر پنج جزء میباشد و این به معنای فرق نهادن بین عالم و جاهل در احکام واقعیه است که خود تصویب باطل است.
ممکن است به اشکال مذکور اینگونه پاسخ داده شود :
در این مورد فرق واضحی بین عالم و جاهل وجود دارد به این معنا که عالم بوسیله علمش تمام مصلحت عمل را استیفا میکند اما جاهل تنها مقداری از مصلحت را استیفا مینماید و بعد از استیفای همین مقدار، امکان استیفای باقی عمل برای او وجود ندارد.
یعنی در واقع مانند جایی است که عبدی امر مولای خویش را که به او دستور میدهد: مرا با آب خنک سیراب کن، ترک میکند و برای او آب غیر خنک میآورد، اما مولا آن آب را مینوشد. در این صورت مولا بعد از نوشیدن آب، دیگر احتیاج به آب خنک ندارد. حاصل آنکه هرگاه عمل ناقص اتیان شود مجالی برای اتیان عمل کامل باقی نمیماند. به عبارت دیگر این مورد از موارد اتیان غیر مأمور به است که در واقع رافع موضوع مأمور به میباشد - چنانکه در مثال سابق گذشت - و این امر در عرف و شرع واقع شده است. پس مأمور به واقعی در واقع مشتمل بر ده جز است نه چیز دیگر اما آنچه که مشتمل بر پنج جزء است نیز دربردارنده جزئی از مصلحت میباشد. با این تفاوت که به خودی خود مأمور به نبوده است بنابراین محذور تصویب لازم نمیآید.
چنین بیانی درحق عالم عامدتارک برای بعضی ازاجزاءممکن است گفته شود
اما خلاف آن چیزی است که بوسیله دلیل و اجماع ثابت میگردد. (دقت فرمایید)
پاسخ دیگری که برخی از بزرگان عصر ذکر کردهاند این است که: حکم واقعی انشایی در حق همگان - جاهل و عالم - یکسان است و مثلاً ده جز میباشد وفرق بین جاهل و عالم در حکم فعلی است. به این معنا که حکم فعلی عالم دائر مدار ده جز بوده و اما حکم فعلی جاهل پیرامون پنج جزء دور میزند. بنابراین مستلزم هیچ گونه تصویبی نخواهد بود. آنچه مستلزم تصویب است این است که حکم با تمام مراتبش بین عالم و جاهل مختلف باشد نه جایی که عالم و جاهل در مرحله انشا نسبت بدان اتحاد دارند.
این جواب مثل مطلبی است که علما در جمع بین حکم ظاهری و واقعی ذکر کردهاند هنگامی که از محذور تصویب پاسخ میگویند. جمع مذکور به این صورت است که: حکم انشایی بین همگان مشترک است اما عالم و جاهل در فعلیت آن اختلاف دارند. کلام آن بزرگواران در این مسأله حکم تکلیفی را در بر میگیرد در صورتی که موضوع مورد بحث ما، حکم وضعی است! اما ظاهر آن است که این مقدارازتفاوت موجب هیچ گونه محذوری دراین جایگاه نمیگردد.
علامه انصاری رحمة الله مدارکی دیگر برای قاعده لا تعاد ذکر فرموده که ذیلاً بدان اشاره میشود :
«قُلتُ لأَبِی عَبدِاللهِ علیه السلام : إنّی صَلَّیتُ المَکْتُوبَةَ فَنَسِیتُ أَنْ أَقرأَ فِی صَلاتِی کُلِّها؟ فَقَالَ : أَلَیسَ قَدْ أَتمَمْتَ الرُّکُوعَ وَالسُّجودَ؟ قُلتُ: بَلی، قَالَ: قَدْ تَمَّتْ صَلاتُکَ إذا کَانَ نِسیَاناً؛ به امام صادق علیه السلام عرض کردم: نماز واجب را خواندم اما تمام قرائت را در نماز فراموش کردم؟ فرمود: آیا رکوع و سجود را تمام به جا نیاوردی؟ گفتم: آری. فرمود: نماز تو تمام است اگر از روی فراموشی باشد».(1)
1) وسائلالشیعه، ج 4، ابواب القرائة فی الصلاة، باب 29، ح 2 .
این روایت درکتاب وسائل باب 29ازابواب قرائت،حدیث دوم ذکرشده است. مفاد روایت این است که اگر کسی رکوع و سجود نماز را تمام بجای آورد، نماز او تمام بوده و اخلالی که به اجزای دیگر نماز واردگردد ضرری به آن نمیرساند.
این روایت درکتاب وسائل جلد5ابواب اخلال درنمازباب 32حدیث سوم ذکر شده است و اگر تمام باشد در واقع از حدیث لا تعاد نیز وسیعتر بوده وشمول بیشتری دارد. چنانکه ذکر شد اطلاق حدیث لا تعاد نسبت به شمول آن برای زیادت در نماز مورد تشکیک است اما این روایت دلالت دارد بر اینکه هم زیادت و هم نقیصهای که از روی سهو باشد هیچکدام به نماز ضرر نمیرسانند بلکه هر دو مورد با سجده سهو قابل علاج بوده واین سجده هردو مورد را جبران میکند. در نتیجه اعاده در چنین صورتی واجب نخواهد بود.
امّا دلیل وهن و سستی روایت دوم علاوه بر ارسالی که در روایت وجود دارد(2)
ضعف آن است؛ زیرا در میان راویان آن سفیان ابن السمط که از مجاهیل میباشد به چشم میخورد. علاوه بر این، روایت در مقام بیان قاعده کلی که حاکم بر عدم فساد صلات بوسیله زیادت یا نقصان در اجزای آن باشد نیست، بلکه ناظر است بر بیان تدارک نقیصه یا زیادتی که بر آن عارض شده است البته بعد از فراغ از صحت اصل نماز با وجود آن نقیصه یا زیادتی.
حاصل آنکه حکم به صحت نماز در هر زیادت یا نقصان سهوی مطلبی است و حکم به لزوم تدارک نماز بعد از فراغت از صحت آن بهواسطه سجده سهو مطلب دیگری است. ظاهرآ روایت در صدد بیان مورد دوم است نه اول و اگر در جای خود ثابت شد که نماز با وجود اخلال به بعضی از آنچه که در آن معتبر
است از جهت زیادت و نقصان صحیح میباشد، تدارک آن بوسیله سجده سهو واجب خواهد بود و این مطلب ربطی به ما نحن فیه ندارد.
شکی نیست که قاعده لا تعاد اجزاء و شرایط نماز را در بر میگیرد. اما کلام در این است که آیا این قاعده موانع نماز را نیز شامل است یا نه؟ مثلاً هرگاه نمازگزاری فراموش کند که پوشش طلا برای مردان مانع از نماز است یا اصلاً موضوع آن رافراموش کندودرحالی که انگشتری طلادردست داردبه نمازبایستد، آیامیتوان فتوابه صحت نماز او داد؟ با این توجیه که وی موارد پنج گانه را بدون اخلال به طورکامل بجاآورده است و در نتیجه اطلاق حدیث او را در بر میگیرد.
آنچه در ابتدای امر به نظر میرسد همین است؛ زیرا مانعی از شمول اطلاق روایت در مورد او به چشم نمیخورد. اما اگر با تأملی صادقانه به مسأله نگاه شود ظاهر میشود که روایت یا اصلاً شامل چنین موردی نیست یا حداقل جای تشکیک است به دو دلیل :
دلیل اول : ظاهر از استثنا این است که مستثنی منه از جنس مستثنی باشد و در هر حقیقت به این معناست که اگر استثنا وجود نمیداشت، مستثنی داخل در مستثنی منه میبود. اما اینکه استثنا را منقطع بدانیم، امری مخالف با ظاهر جملات استثنائیه بوده و جز بهواسطه دلیل نمیتوان بدان قائل شد.
در محل بحث ما از آنجا که مستثنی اجزا و شرایط میباشند، معلوم میگردد که مستثنی منه نیز غیر از اینها چیز دیگری نیستند. احتمال اینکه تمام موانع نیز جزء مستثنی منه بشمار بیایند - هر چند غیر بعید به نظر میرسد - اما چون مستثنی در روایت به دو مورد اجزا و شرایط مختص شده، میتواند قرینهای باشد بر اینکه مستثنی منه نیز از همین دو مورد هستند. لااقل باید گفت که این دو مورد از قبیل محفوف به محتمل القرینیه است که مانع از اطلاق و عموم میباشد هم چنانکه در جایگاه خود توضیح داده شده است. (دقت فرمایید)
دلیل دوم : در ذیل حدیث آمده است: «إنّ القِراءةَ سُنّة والتّشهدَ سُنّة والسُّنّة لاتنقض الفَریضَة»این مطلب درواقع تعلیل صدر روایت است و قرینهای است بر آنکه جایگاه بحث فقط شامل اجزاءوشرایط است وهرجزءوشرطی که سنت باشد (ورکن نباشد)موجب نقض فریضه نمیگردد؛یعنی واجبات رکنیه.(دقت فرمایید)
در هر حال اطمینان قلبی وجود ندارد که قاعده مطلق بوده و انصراف روایت در خصوص اجزاء و شرایط موجب تقویت آن است. گویی روایت پیرامون این دو مورد مسکوت است. لااقل باید در شمول مذکور شک کرد و لازمه چنین شکی آن است که به مقتضای قاعده اولیه رجوع شود که همانا فساد بهواسطه اخلال در هر چیزی است که در مرکب معتبر شمرده میشود؛ وجودآ یا عدمآ.
تردیدی وجود ندارد که قاعده شامل نقص در اجزاء و شرایط است. اکنون بحث در این است که آیا زیادی اجزاء و شرایط را نیز - در آنجا که امکان زیادی وجود دارد - در بر میگیرد یا خیر؟ در این مورد سه قول وجود دارد :
قول اوّل: قاعده تنها مختص به مورد نقص میباشد و شامل موارد زیادی نمیشود.
قول دوم : قاعده نسبت به موردنقص و زیادی عمومیّت دارد و هر دو را در بر میگیرد. اختصاصی به زیادی در موارد پنج گانه نیز ندارد بلکه اضافه شدن در امور پنج گانه را نیز - در جایی که قابل تصوّر باشد - شامل میشود. در نتیجه موارد پنج گانه تنها از ناحیه نقص استثنا شدهاند و استثنایی از ناحیه زیادی ندارند در نتیجه اضافه کردن بر آنها نیز موجب فساد نمیشود.
قول سوم : قاعده هر دو امر را در بر میگیرد اما زیادی در موارد پنج گانه مانند نقص در آنها میباشد که موجب بطلان است. بنابراین موارد پنج گانه از هر دو سو قابل استثنا هستند به این معنا که نماز از ناحیه نقص یا زیادی اعاده نمیشود مگر به جهت نقص یا زیادی که در امور پنج گانه حاصل شود.
اکنون به ذکر دلایل هرکدام از اقوال میپردازیم.
دلیلی که بر قول اول ارائه شده این است که اگر ادله مانعیت وجود نمیداشت نص ادله اعتبار شرایط و اجزاء، دلالتی بر منع از زیادی ندارند. به تعبیر دیگر ادله جزئیت و شرطیت بر اختلال ماهیت مرکبه هنگام فقدان آن دلالت دارند. اما اگر ماهیت مرکبه وجود پیدا کند - چه یکبار چه چند بار - در این صورت ظاهر است که دلالتی بر اخلال در آن نخواهند داشت.
البته ادله موانع دلالت بر منع از زیادت بعضی از اجزاء یا همه آنها دارند اما این امر دخلی به ادله اعتبار اجزاء و شرایط ندارد.
چنانکه اخیرآ گذشت، اطلاق قاعده و دلیل آن شامل غیر از اجزاء و شرایط نمیباشد و دلالتی بر حکم موانع در نماز ندارند. در نتیجه قاعده مذکور به طور مطلق شامل مورد زیادت و اضافه کردن نیست و این مورد، در واقع به مانعیتی رجوع میکند که داخل در شمول قاعده مذکور نمیباشد.
اما دلیل قول دوم این است که حکم به بطلان صلات در هنگام اضافه کردن بعضی از اجزاء یا جیمع آنها، در حقیقت به اشتراط عدم زیاده در نماز برمیگردد. به این معنا که شرط گاهی وجودی است مانند طهارت و گاهی عدمی است مانند عدم زیادت. اگر ما قائل شویم که قاعده تمام شرایط را در بر میگیرد - و از جمله آن شرایط عدم زیادت میباشد - در نتیجه همین مورد را نیز شامل میگردد و حدیث دلالت دارد بر اینکه اخلال به هر چیزی از شرایط وجودیه وعدمیه ضرری به نماز نمیرساند به غیر از اخلال در خصوص موارد پنج گانه که ظهور در جهت نقص دارند. در نتیجه اضافه کردن اجزاء، به طور مطلق تحت مستثنی منه باقی خواهند ماند.
اما دلیل قول سوم آن است که ارجاع مانعیت زیادت به شرطیت عدم زیادت، امری است خارج از متفاهم عرفی و یک نوع دقت عقلی به شمار میرود که در این گونه ابواب به آن اعتنایی نمیشود. آنچه اهل عرف میفهمند این است که اصل زیادی مانند نقیصه مفسده به شمار میرود نه اینکه عدم زیادت را شرط
بدانیم. در نتیجه آنچه از حدیث لا تعاد بنابر اطلاق آن استفاده میشود، این است که اخلال بهواسطه نقیصه یا زیادی در غیر از موارد پنج گانه ضرری به نماز نمیرساند و آنچه برای نماز مضر است اخلال از ناحیه نقیصه یا زیادی در موارد پنج گانه به طور مطلق است. این نهایت چیزی است که در توجیه اقوال سه گانه قابل ذکر است.
اما حق، قول اوّل است یعنی: قاعده مختص به نقیصه است نه جهت زیادی. اما دلیل مختار ما نیازمند ذکر این مقدمه است :
اینکه گفته میشود ادله به اعتبار اجزاء و شرایط ناظر به اعتبار آنها در مقابل نبودن آنهاست نه در مقابل زیادی آنها - هرگونه که صورت بگیرد - خیالی است که حقیقتی در بر ندارد! زیرا مرکبات شرعیه مانند مرکبات خارجیه از هردو جهت زیادت و نقصان محدود میباشند. ما هرگز مرکب عرفی یا شرعی پیدا
نمیکنیم که برای به وجود آمدن آن مجرد وجود اجزاء با هر کمیت و مقداری کافی باشد. به تعبیر دیگر همانگونه که اصل وجود جزء برای اخذ نتیجه مورد نظر و مطلوب از مرکب لازم است، همچنین مقدار آن نیز در به دست آمدن نتیجه مورد نظر و مطلوب معتبر میباشد. بنابراین آنچه به مرزبندی اجزاء از هر دو جهت نقص و زیادی ناظر است، همانا نفس ادله جزئیت است نه اینکه دلیل دیگری دلالت بر مانعیت زیادی داشته باشد. این امر بر هرکسی که موارد چنین موضوعاتی را در عرف و شرع در نظر بگیرد پوشیده نیست.
حدیث لا تعاد نیز مانند استثنائات ادله اجزاء و شرایط بشمار میرود در نتیجه لازم است که عمومیت داشته و شامل هردو جهت زیادت و نقیصه باشد همچنان که نفس آن ادله نیز این گونه است.
اما آنچه اطلاق روایت را سست میسازد مطلبی است که در ذیل حدیث ذکر شده و در واقع مانند علت برای صدر آن است آنجا که میفرماید: «تشهّد وقرائت سنت هستند و فریضه هرگز بوسیله سنت نقض نمیگردد». معلوم است که چنین تعلیلی از ناحیه فقدان و نقیصه است؛ زیرا میفرماید: فرائض که اجزاء
رکنیّه میباشند، هرگاه وجود پیدا کنند، فقد اجزاء غیر رکنیه - که در اصطلاح حدیث به آنان سنت گفته میشود - ضرری به آنها وارد نمیکند.
علاوه بر این که تصور زیادی در سه مورد از موارد پنج گانه اصلاً امکانپذیر نیست: یعنی در وقت و قبله و طهور و تنها در دو مورد دیگر متصور است و این مطلب هرچند مانع از عموم حدیث در جانب زیادی نیست، اما اجمالاً موجب سستی و وهن آن میگردد. (تدبر فرمایید) در نتیجه حکم به شامل شدن این قاعده نسبت به زیادی اجزاء خالی از اشکال نیست.
شکی نیست که قاعده نسبت به کسی که برخی از اجزاء و شرایط را در تمام نماز ترک کرده، عمومیت دارد. اما بحث در این است که اگر بعضی از اجزاء وشرایط را در بخشی از نماز بجا نیاورد مانند کسی که یک رکعت از نماز را بدون ستر شرعی بجا آورده سپس ملتفت شده و خود را میپوشاند یا اینکه یک رکعت از نماز را در لباس نجس اتیان کرده سپس متوجه شده، لباس نجس را از بدن خود خارج کرده و مابقی را در ستر طاهر بجا میآورد. برخی توهم کردهاند که: «ظهور لفظ اعاده، در مورد کسی است که تمام نماز را به جا آورده سپس باز میگردد و دومرتبه آن را اتیان میکند و اگر کسی نمازش را قطع کرد و بعدا دومرتبه آن را به جای آورد، لفظ اعاده در حق او صدق نمیکند و همین مطلب مانع از اخذ به عموم موجود در روایت میشود».
اما این توهم فاسد است؛ زیرا لفظ اعاده در مورد قطع در اثنای عمل و بنای مجدد بر آن نیز اطلاق میشود و هرگز مختص به بعد از اتمام عمل نیست. چنانکه در بسیاری از موارد بدون هیچ گونه مشکلی این کار را در روایات به عنوان اعاده ذکر کردهاند. مانند فرمایش امام علیه السلام در حدیث زراره که در ابواب استصحاب وارد شده است :
«قلتُ: إنْ رَأَیتُهُ فِی ثَوبی وَأَنا فِی الصّلاةِ. قَالَ: تُنقِضُ الصّلاةَ وَتُعیدُ...؛ گفتم اگر آن
را (خون را) در لباسم مشاهده کردم و در اثنای نماز بودم؟ فرمود: نماز را رها کن وآن را اعاده کن».(1)
البته اگرشمول حدیث برای این مورد نیز پذیرفته نشود باز هم شکی نیست که حدیث بهواسطه اولویت قطعیه آن را شامل میشود. به این معنا که اگر نماز کسی که از روی نسیان ستر را در تمام نماز ترک کرده است درست باشد، چگونه نماز اووقتی که یک رکعت رابدون ستر از روی نسیان بجا آورده صحیح نخواهد بود؟
بوسیله ادله دیگری برای ما ثابت شده است که ارکان نماز مختص به دو مورد از موارد پنج گانهای که ذکر شد یعنی: رکوع و سجود نیست، بلکه شامل موارد دیگری همچون تکبیرة الاحرام، قیام متصل به رکوع و قیام هنگام تکبیرة الاحرام نیز هست و اگر اخلالی به این موارد وارد شود - حتی سهوآ - نماز چنین شخصی باطل خواهد بود. اما مشاهده میکنیم که این موارد جزء امور پنج گانه که در روایت آنها را استثنا کردهاند بشمار نیامده است.
جوابهایی برای این موضوع داده شده است بدین شرح :
مثلاً اگر مولا بگوید: «أکرم العلما إلّا اثنین منهم؛ همه علما را اکرام کن مگر دو نفر از آنها را». سپس در دلیل دیگری نفی اکرام را در مورد یک شخص دیگر بکار ببرد، این دلیل دیگر مانند معارض برای جمله اول است. بهویژه هنگامی که
1) وسائلالشیعه، ج 2، ابواب النجاسات، باب 44، ح 1.
استثناازنفی باشدکه دراینصورت ازلحاظ مفادقویترخواهدبود.چگونه میتوان دو را به عنوان سه قرار داد یا سه را چهار؟ و چه انگیزه و داعی برای خصوص دو نفر میتواند وجود داشته باشد مگر اینکه انگیزهای برای تخصیص ذکر برخی اعداد در بین باشد که از قرائن مقامی یا کلامی استفاده میشود. اما در مانند مطلب مورد بحث ما هیچ وجهی در تخصیص پنج مورد از بین تمامی ارکان نماز و ذکر ویژه آن یافت نمیشود و فرقی بین موارد پنج گانه و سایر موارد وجود ندارد.
زیرا قیام مذکور تحقیق عنوان رکوع میباشد و بدون آن اصلاً عنوان رکوع صادق نخواهد بود. بنابراین اخلال به چنین قیامی و اکتفا به ادای این قیام از حالت نشستن نوعی اخلال واقعی به خود رکوع بشمار میرود. در نتیجه این قیام رکن مستقلی در قبال سایر ارکان نبوده بلکه ایجاد کننده و حقیقت دهنده یکی از همان امور پنج گانهای است که در روایت بدان اشاره رفته است.
اما در مورد تکبیرة الاحرام باید گفت که این عمل در واقع محقق و بهوجود آورنده عنوان صلات و آغاز آن است و بدون آن نماز آغاز نشده و هیچ چیز از مواردی که بر نمازگزار حرام است بر او حرام نخواهد بود و صلات بدون تکبیرة الاحرام اصلا محقق نمیگردد. از طرفی واضح است که موضوع قاعده لا تعاد نماز است. بنابراین وقتی اصلاً عنوان نماز صدق نکند موضوع آن نیز حاصل نخواهد بود. همین مطلب از روایات فراوانی که در باب نماز وارد شده قابل استفاده میباشد. پس عدم ذکر تکبیرة الاحرام در حدیث از این جهت است که در واقع بعد از اخذ عنوان صلات در موضوع قاعده ذکر شده است، در نتیجه تخصیص زائدی بر قاعده نمیباشد.
1) مراد از آن این است که رکوع پس از قیام صورت بگیرد نه اینکه نشسته باشد و سپس به اندازه انحنایبرای رکوع از حالت نشستن برخیزد.
اما قیام هنگام تکبیرة الاحرام نیز شرط در صحت شرعی نماز است که بدون آن تکبیرة الاحرامی که خودش موجب محقق شدن عنوان صلات و آغاز آن است حاصل نمیگردد! بنابراین به عنوان یک رکن مستقل واجب نیست تا محتاج تخصیص زائدی در قاعده باشیم.
از مجموع آنچه ذکر شد به طور خلاصه میتوان گفت: مستثنی از قاعده جز همان پنج مورد مذکور در خود قاعده نیست و آنچه را که غیر از آن موارد پنجگانه از ارکان نماز برشمردهاند یا به نحوی از اعتبار به خود همان مواردبازگشت میکند و یا آنکه محقق و بهوجود آورنده موضوع قاعده یعنی نمازهستند. (تدبر فرمایید)
گاهی این توهم بهوجود میآید که تعارضی بین این قاعده و بین آنچه در ابواب خلل پیرامون بطلان نماز به مجرد مطلق زیادی در آن وارد شده است وجود دارد چنانکه ابو بصیر از امام صادق علیه السلام روایت میکند :
«مَنْ زَادَ فِی صَلاتِهِ فَعَلَیهِ الإِعادَةُ؛ هرکس در نمازش چیزی زیاد کند، واجب است که اعاده نماید».(1)
این روایت درکتاب وسایل باب 19ازابواب خلل حدیث دوم ذکر شده است.
اگر قائل باشیم که قاعده مختص به باب نقیصه است و دلالتی بر حکم زیادی ندارد-چنانکه اخیرآهمین قول رابه عنوان قول قویتر پذیرفتیم - اشکالی وجود ندارد.امااگرمانندبعضی قائل باشیم که قاعده مطلق بوده؛ هم زیادی و هم نقیصه رادربرمیگیرد-چنانکه دردوقول اخیرذکرشد-بین این احادیث وقاعده تعارض بهوجود خواهد آمد و چارهای نیست مگر اینکه به یکی از روشهای مذکور به علاج آن بپردازیم. اما قبل از هر چیزی باید نسبت بین دو دلیل ملاحظه شود.
1) وسائلالشیعه، ج 5، ابواب خلل فی الصلاة، باب 9، ح 2.
گفته شده است که باید نسبت بین هر کدام از مستثنی و مستثنی منه با حدیث ابابصیر به طور جداگانه ملاحظه شود.
اشکالی که در این ادعا وجود دارد مخفی نیست؛ زیرا عامی که مخصص متصل دارد دلیل واحدی شمرده میشود و به همین جهت از ابتدا ظهوری در عموم بعد از ذکر خاص متصل برای آن منعقد نمیگردد. بنابراین تفکیک بین این دو معنا نداشته و این احتمال جدآ ساقط است.
در نتیجه چارهای نیست که نسبت بین حدیث زراره که مشتمل بر تمام قاعده است و همچنین حدیث ابابصیر ملاحظه شود. روشن است که نسبت بین این دو عموم و خصوص من وجه است؛ زیرا قاعده که بنابر فرض هم شامل زیادی هم شامل نقصان است از حدیث ابابصیر که مختص به زیادی است اعم میباشد. اما از جهتی از آن اخص است؛ چرا که از قاعده موارد پنج گانه استثنا شدهاند که چنین استثنایی در حدیث ابی بصیر وجود ندارد در نتیجه قاعده نسبت به حدیث از جهتی اعم و از جهتی اخص است.
مورد تنازع بین این دو نیز زیادی در غیر موارد پنج گانه است با این توضیح که قاعده دلالت بر صحت نماز با چنین اضافه کردنی دارد، اما حدیث ابابصیر بر وجوب اعاده دلالت میکند.
امّا با این وجود میتوان گفت که قاعده بر حدیث از دو جهت تقدیم دارد :
وجه اول : قاعده اظهر از حدیث است؛ زیرا مشتمل بر تعلیل میباشد آنجا که میفرماید: «القِراءَةُ سُنّة والتَّشهُدُ سُنّةٌ... وَلا ننقُضُ السّنّة بِالفرِیضةِ» در حالی که در حدیث ابی بصیر تعلیلی وجود ندارد.
وجه دوم : قاعده هرگز در مرتبه حدیث نبوده بلکه بوسیله حکومت بر آن مقدم است.
اشکال : دلیل حاکم لازم است که ناظر بر دلیل محکوم باشد - چنانکه در جای خود آن را اثبات کردهایم بر خلاف کسانی که چنین مطلبی را اعتبار نکردهاند - ومعلوم است که هیچ کدام از این دو دلیل ناظر بر دیگری نیست تا یکی از آنها
حاکم بر دیگری باشد. بلکه یکی از آن دو وجوب اعاده در زیادی را اثبات میکند و دیگری آن را نفی میکند و بین این دو تضاد وجود دارد نه حکومت.
پاسخ : قاعده به مقتضای دلیلش ناظر بر تحدید دایره مدلول حدیث است؛ چون اگر دلیلی بر مانعیت زیادت نباشد (به مقتضای حدیث ابابصیر که مکمل اعتبار جزئیت اجزاء نماز است) برای قاعده موضوعی نسبت به حکم زیادت نخواهدبود.به عبارت دیگرمفروض کلام درقاعده،فسادصلات از ناحیه نقصان و زیادی آن هم به حسب طبع اولی نماز است، اما قاعده برای آن مرزی قرار میدهد بدین معنا که اعاده مورد فرض در غیر موارد پنج گانه منفی است ودر واقع ناظر به مرزبندی حکم آن بوده و همین اندازه در باب حکومت کافی است.
حاصل آنکه فرمایش حضرت :«لاتعاد...»درواقع بعدازفرض وجوب اعاده به نحو مطلق - به مقتضای وجود دلیل دیگری مثل حدیث ابابصیر - است که دلالت میکندبراینکه هرکس درنمازش چیزی رازیادکندواجب است اعاده کند وبدون ایندلیل برای فرمایش اول هممعنای محصلی وجودنخواهدداشت.(تدبرفرمایید)
بااین همه بایدتوجه داشت زیادت درنمازجزدردوصورت ازموارد پنج گانه یعنی رکوع و سجود قابل تصور نیست. در نتیجه لازم میآید که حکم من زاد فی صلاته فعلیه الاعاده، سرانجام مختص به همین دو مورد باشد یعنی به همین دو مورد تخصیص بخورد. در این صورت میتوان گفت چنین تخصیصی مستهجن است و خارج کردن همه نماز به جز رکوع وسجود و ابقای همین دو مورد در تحت تخصیص، امر ناشایست و نادرستی است و آیا میتوان احتمال داد که مراد از این حدیث که: «مَنْ زَادَ فِی صَلاتِهِ فَعَلیهِ الإعادَةُ» این باشد که هرکس در رکوع وسجودش زیادی بجای آوردباید نمازش را اعاده کند؟ و اگر چنین است به چه دلیل از تعبیر به رکوع و سجود عدول کرده و به تمام نماز اشاره نموده است؟
و چه بسا این از مؤیدات مختار ما باشد که سابقاً ذکر کردیم: قاعده اصلاً زیادی را در بر نمیگیرد و بنابراین هیچ محذوری از این جهت متوجه قاعده نخواهد بود. (تدبر فرمایید)
البته گفته شده است که استهجان تخصیص در فرض اختصاص حدیث ابی
بصیر به زیادی سهوی قابل تصور است. اما اگر قائل باشیم که حدیث هم زیادی سهوی هم زیادی عمدی را شامل میگردد و با توجه به اینکه زیادی عمدی دائمآ موجب فساد بوده و از تحت قاعده لا تعاد خارج است، دیگر موارد فراوانی در زیرمجموعه حدیث ابی بصیر باقی نخواهد ماند تا موجب استهجان گردد.
اما این سخن قابل دفع است؛ زیرا حدیث ابی بصیر از زیادی عمدیه قطعآ منصرف است. حدیث در صدد بیان حکم کسی است که در صدد امتثال فرمان مولا است و روشن است که چنین شخصی قطعآ به طور عمدی در نمازش زیادتی نخواهد داشت و در واقع نظیر همان مطلبی است که ما در بحث خروج نقصان عمدی تحت قاعده لا تعاد ذکر کردیم.
البته این را باید پذیرفت که چنین مطلبی وقتی صحیح است که از قبل دلیلی بر بطلان زیادت وجود داشته باشد تا با وجود چنین دلیلی صحیح باشد که گفته شود کسی که اراده امتثال فرمان مولا را دارد قطعآ به طور عمدی با آن مخالفت نخواهد کرد. اما اگر دلیل بطلان، خود همین حدیث و مشابه آن باشد مانعی از شمول آن برای زیادی عمدی وجود ندارد.
حاصل آنکه دلیل بر شرطیت عدم زیادی، همین حدیث ابی بصیر و مشابه آن است که مکمل ادله اجزاء و شرایط بوده و شامل زیادی عمدی و سهوی باهم است. در نتیجه دلیلی بر استهجان تخصیص در این جا وجود نخواهد داشت.
البته با این همه احتمال دیگری نیز در معنای حدیث وجود دارد که مبتنی بر اختصاص آن به زیادی در رکعات است؛ زیرا اضافه کردن به بعض اجزاء در واقع زیادی در نماز به حساب نیامده و مجرد جزء، نماز نیست. بلکه زیادی در نماز با زیادی دررکعات حاصل خواهدشدچنانکه اقل چیزی که نمازبرآن صدق میکند رکعت نماز است و بنابراین حدیث مذکور اصلاً دخلی در آنچه ما در صدد آن هستیم ندارد و محلی برای معارضه بین آن و بین قاعده وجود نخواهد داشت.
تکمیل بحث در معنای حدیث از این جهت، به محل آن در کتاب صلات باب خلل موکول میگردد.
فرض مسأله پیرامون این قاعده در سه مورد قابل تصور است :
هرگاه انجام بعضی از اجزای مرکبات شرعیه (یعنی آن دسته از اعمال شرعی که از اجزای مختلفی ترکیب شده است) مانند نماز؛ حج؛ وضو و... غیر ممکن باشد، مثل کسی که به واسطه تنگی وقت توانایی خواندن سوره را ندارد.
جایی که بعضی شرایط مرکبات مذکور ناممکن باشد، مثل کسی که قادر بر پوشاندن خود در هنگام نماز و یا مراعات جهت قبله نیست.
3.وقتی که ازارتکاب بعضی موانع در اعمال شرعی چارهای نباشد، مثل آن که نمازگزار،ناگزیرازخواندن نمازدر لباس نجس یا اجزای غیر مأکول اللحم است.
در این موارد، اگر دلیل خاصی بر وجوب بجای آوردن باقی عمل شرعی و یا وجوب ترک کل عمل به دلیل عدم وجود امر به ما بقی عمل وجود داشته باشد، بر طبق همان دلیل عمل میشود و اشکالی در بین نیست. اما در صورت نبودن چنین دلیلی، این سئوال مطرح است که آیا در این موارد، قاعدهای مبنی بر وجوب باقی عمل - جز آنچه به علت اضطرار معذور است - وجود دارد؟
پاسخ معروف در کلمات بسیاری از فقها این است که: در این موارد به «قاعده میسور» تمسک میشود که از حدیث مشهور: «المیسور لا یسقط بالمعسور» برگرفته شده است. بدین معنا که اگر تکلیف در جزء یا شرط یا مانعی به دلیل
سختی زیاد و تعسّر، ساقط شود؛ این تعسّر در بعض، هرگز باعث سقوط تکلیف در باقی عمل نخواهد بود.
البته مسلم است که بنابر اطلاق ادله جزئیت و شرطیت، وقتی انجام بعضی از اجزا و شرایط متعذر گردید یا از انجام برخی از موانع چارهای نبود، تکلیف در باقی عمل نیز ساقط میگردد؛ زیرا اطلاق مذکور، دلیل بر اعتبار آن شرایط واجزاء در مأمور به، به طور مطلق است که شامل موارد تعذر نیز میگردد و در نتیجه روشن است که انجام باقی عمل بی فایده خواهد بود.
برای قاعده میسور به امور مختلفی استدلال شده و مهمترین دلالیل، سه روایت مرسل اما مشهور میباشد. إنشاءالله به زودی به امور دیگری که به آنها استدلال شده نیز اشاره خواهد شد. متن سه روایت مذکور چنین است :
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «إِذا أَمَرتُکُم بِشَیءٍ فَأْتُوا مِنهُ مَا اسْتَطَعْتُم».(1)
امام علی علیه السلام فرمود: «المَیسُورُ لا یَسقُطُ بِالمَعسُورِ».(2)
نیز آن حضرت علیه السلام فرمود: «ما لا یُدرَکُ کُلُّهُ لا یُترَکُ کُلُّهُ».(3)
در کتاب کفایه دو حدیث فوق از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است. البته افرادی نیز به نقل این دو حدیث از امام علی علیه السلام تصریح کردهاند، از جمله محقق آشتیانی در تعلیقات خود بر کتاب فرائد الاصول این دو روایت را از امام علی علیه السلام نقل کرده است. در مجموع مشهور آن است که این دو روایت از آن بزرگوار علیه السلام نیز صادر شده است.
سند و متن حدیث اول از طرق عامه
بیهقی در کتاب سنن از احمد بن حنبل، از یزید بن هارون، از ربیع بن مسلم
قرشی، از محمد بن زیاد و از ابو هریره نقل میکند :
«خَطَبَنا رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله فَقَالَ: أیُّها النّاسُ! قَدْ فُرِضَ عَلَیکُمُ الحَجُّ، فَحِجُّوا. فَقَالَ رَجُلٌ : أَکُلَّ عَامٍ یا رَسُولَ اللهِ؟ فَسَکَتَ حَتّی قَالَها ثَلاثآ. فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله : لَو قُلتُ نَعِم، لَوَجَبَتْ وَلَما استَطَعتُم. ثُمَّ قَالَ: ذَرُونی مَا تَرَکتُم؛ فإنّما هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبلَکُم بِکَثرَةِ سُؤالهِم وَاختِلافِهِم عَلی أَنبِیائِهِم وَإِذا أَمَرتُکُم بِشَیءٍ فَأْتُوا مِنهُ مَا استَطَعتُم وَإذا نَهَیتُکُم عَنْ شَیءٍ فَدَعُوهُ؛ رسول اکرم صلی الله علیه و آله برای ما خطبه خواند و فرمود: ای مردم! همانا حج بر شما واجب گردیده است، پس این عمل شرعی را به جای آورید. مردی پرسید: ای رسول خدا! آیا هر سال باید حج بگذاریم؟
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سکوت فرمود و آن مرد گفته خویش را سه بار تکرار کرد. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اگر بگویم آری، انجام آن هر ساله بر شما واجب خواهد شد؛ در حالی که قطعآ استطاعت آن را ندارید. سپس در ادامه فرمود: آنچه من برای شما صرف نظر کردم، شما نیز آن را رها کنید! همانا پیشینیان شما به واسطه پرسشها و رفت و آمد مکررشان نزد پیامبران هلاک شدند. هرگاه شما را به چیزی امر کردم هر قدر از آن را که توانستید بجا آورید و اگر شما را از چیزی نهی نمودم آن را وا گذارید».
بیهقی در ادامه میگوید: مسلم این حدیث را در «الصحیح» از زهیر بن حرب از یزید بن هارون روایت کرده است.(1)
برخی گفتهاند ضعف سند موجود در این احادیث، به واسطه شهرت محققه جبران شده و نیز گفته شده است این حدیث تا بدان جا شهرت یافته که حتی مردم عوام و زنان نیز آن را میشناسند!
علامه انصاری نیزدرضمن توضیح قاعده در ابواب اصالة الاشتغال میفرماید :
«وضعف إسنادها مجبور باشتهار التمسّک بها بین الأصحاب فی أبواب العبادات کما لا یخفی علی المتتبع؛ اصحاب ما به قدری در ابواب عبادات به این روایت تمسک
1) سنن کبری، بیهقی، ج 4، ص 326.
کردهاند که شهرت یافته و با همین شهرت، ضعف اسناد آن جبران گردیده است و این مطلب بر هیچ فرد اهل تحقیقی پوشیده نیست».(1)
پس از پذیرش این مطلب که ضعف سند روایات، به واسطه شهرت در میان اصحاب، جبران شده است، باید پیرامون دلالت آنها از جهات مختلف بحث وکاوش شود.
اگر بپذیریم که ضعف سند مذکور با شهرت جبران میشود، دلالت روایات از جهات گوناگونی قابل بحث و بررسی است که ذیلا به آن میپردازیم :
حدیث اول :
برای استدلال به حدیث اول، بایستی ابتدا معنای «من» و «ما» در حدیث روشن شود. برای معنای من در کلمه «منه» سه احتمال وجود دارد :
احتمال اول: من تبعیضیه است و معنا این گونه خواهد شد : بعضی را که میتوانید به جای آورید و آن مقدار را که نمیتوانید ترک کنید.
احتمال دوم: من به معنای «با» بوده و نقش «تعدیه» دارد؛ زیرا اتیان به وسیله حرف باء متعدی میشود.
احتمال سوم: من بیانیه است.
با توجه به این که ضمیر بعد از من چیزی را تبیین نمیکند، احتمال سوم ضعیف به نظر میرسد. در نتیجه حدیث بر دو احتمال اول قابل حمل است و از آن جا که من بیشتر در معنای تبعیض به کار میرود و یا لااقل در این معنا مشهورتر و شناخته شدهتر از معنای با میباشد، احتمال اول اظهر خواهد بود. اما باید دید مراد از تبعیض، تبعیض در افراد است یا تبعیض در اجزاء. به عبارت دیگر، معنای فرمایش حضرت صلی الله علیه و آله کدام یک از دو مورد زیر است :
1) فرائد الاصول، ج 2، ص 390.
هر فرد و مصداقی را که میتوانید به جای آورید.
هر جزء و قسمتی از عمل را که میتوانید انجام دهید.
باتوجه به توضیحی که درباره اصل قاعده ذکر شد، روشن است دلالت حدیث بر قاعده میسور وقتی کامل و تام خواهد بود که تبعیض مذکور به حسب اجزاء باشد، نه افراد. از طرفی با دقت در شأن ورود حدیث نبوی صلی الله علیه و آله و تأمل در اصل مسأله حج که در کتب قدما با عبارات گوناگونی مطرح شده، احتمال فوق نیز بعید به نظر میرسد؛ چرا که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جمله مذکور را در پاسخ سئوال از «لزوم تکرار حج و یا کفایت یکبار به جای آوردن آن در طول عمر» بیان فرمودهاند.
این مطلب صراحت دارد که مراد، تبعیض به حسب افراد است نه اجزاء. بنابراین دلالت حدیث شریف بر تکرار در مقابل دلالت آن بر یک مرتبه و یا اصلاً عدم دلالت آن، سزاوارتر است از استدلال به آن بر قاعده میسور! صاحب فصول نیز به همین مطلب اشاره فرموده است، هرچند کلام ایشان نیز خالی از اشکال نیست چنانکه در آینده ذکر خواهد شد.
از سوی دیگر، تمام امت بدون حتی یک اختلاف، بر این که به جای آوردن حج بیش از یک بار به اندازه استطاعت واجب نیست اجماع دارند. در نتیجه، حدیث بر «استحباب» حمل میشود و این اشکال دیگری است که بر استدلال مذکور وارد است.
در مجموع به دو جهت تمسک به این ورایت ممنوع میباشد :
اوّل: از جهت ظهوری که با قرینه جایگاه ورود روایت در تبعیض افرادی که خلاف مطلوب است ایجاد میشود.
دوم: از جهت ظهور روایت در استحباب که این هم با قرینه جایگاه ورود روایت فهمیده میشود.
و اما درباره کلمه «ما» در عبارت «ما استطعتم» دو وجه میتوان در نظر گرفت :
البته احتمال اول، اظهر است هرچند در نتیجه با مورد دوم یکی است.
نکته :
برای تصحیح استدلال به حدیث نبوی در قاعده میسور، نظریهای با تکلف ارائه شده که توضیح آن چنین است :
لفظ شیء در فرمایش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله : «اذا امرتکم بشیء» میتواند هردو مورد افراد و اجزاء را شامل شود، یعنی هم مرکب دارای اجزاء و هم طبیعت دارای افراد را. بنابراین مراد از «ما استطعتم» اعم از اجزاء و افراد میسور است، البته در هنگامی که توانایی انجام همه افراد یا اجزاء وجود نداشته باشد. در نتیجه، قاعده و مورد حدیث بدون هیچ گونه محذوری، همه موارد را شامل میگردد.
شبهه :
لحاظ کل در مقابل اجزاء با لحاظ کلی در مقابل افراد تنافی دارد و جمع مذکور در واقع، جمع بین دو لحاظ متنافی و غیر قابل قبول است.
دفع شبهه :
اگرچه استعمال مذکور، در هردو مورد موجب محذور میگردد اما استعمال آن در جامع بین هر دو امر امکانپذیر است و به راستی چه جامعی وسیعتر وفراگیرتر از کلمه شیء - که در روایت ذکر شده - میتوان در نظر گرفت؟ کلمهای که بر مطلق موجود دلالت دارد و هم جزء و هم فرد را در بر میگیرد. با این توضیح مانعی از استدلال به حدیث در این جا وجود ندارد.
اما با تمامی این اوصاف، استدلال به حدیث باز هم قابل قبول نیست. توضیح آن که: در محل خود ذکر شد که استعمال لفظ واحد در بیش از دو معنا جایز است. تعدد دو لحاظ بلکه تنافی آن دو، امری احساسی و خیالی و فاقد حقیقت است؛ چرا که استعمال از قبیل تلفظ در معنا - که آنی الوجود است - نمیباشد. به عبارت دیگر، میپذیریم که استعمال شیء نه تنها در جامع بین دو امر، بلکه در
هر کدام از آنها به طور ویژه و جداگانه جایز است، اما اینگونه استعمال قطعآ خلاف ظاهر و نیازمند به دلیل میباشد. هم چنان که استعمال در جامع نیز در این جا مخالف ظاهر و سیاق حدیث است. یعنی فهم عرفی با کمترین تأمل در معنای حدیث، از ظاهر آن میفهمد که خصوص افراد مد نظر شریف حضرت بوده است نه چیز دیگر.
علاوه براین -چنانکه گذشت -تکرارفریضه حج قطعآواجماعآواجب نیست. پس باید امر به جامع، علاوه بر وجوب، استحباب را نیز شامل شود و در هر دو مورد استعمال گردد. خود این مطلب نیازمند به قرینه است؛ زیرا نسبت به لزوم صرف آن از وجوب - که امر به واسطه طبیعت خود در آن ظهور دارد - قطع ویقین داریم.
درمجموع،استدلال به این حدیث شریف برای قاعده میسور،جدآمشکل است.
حدیث دوم
امام علی علیه السلام میفرماید :
«المَیسورُ لا یَسقُطُ بِالمَعسُورِ؛ سهل و آسان به وسیله صعب و مشکل ساقط نمیگردد».
گفته شده است که دلالت این حدیث، از حدیث پیشین بر قاعده میسور اظهر است؛ چرا که مورد خاصی که ظهور آن را از اجزاء خارج کند وجود ندارد.
پیرامون این حدیث، بحثهایی از جهات گوناگون وجود دارد که ذیلا به آنهامیپردازیم :
با این حال، ادعای اطلاق در حدیث، بعید به نظر نمیرسد؛ زیرا هر چیزی که
برای انسان میسّر باشد، به واسطه آن چه عسر و حرج دارد ترک نمیشود؛ خواه میسور در افراد باشد، مانند کسی که نمیتواند هر روز از ماه مبارک رمضان را روزه بگیرد و خواه میسور در اجزاء باشد، مانند کسی که از خواندن سوره در نماز تمکن ندارد.
مقابل واجب به کار نرفته) به طور مطلق، ظهور در تحریم ندارد - زیرا مستحبات را نیز شامل شد - و در نتیجه استدلال به حدیث، حتی در مورد واجبات نیز ساقط میگردد. حاصل آن که: از سویی خارج کردن مستحبات از دایره شمول حدیث، تخصیص بلا مخصص است و از سوی دیگر شامل دانستن حدیث بر مستحبات، موجب میشود که ظهور در وجوب نداشته باشد».
اما انصاف آن است که وجود اطلاق در حدیث، مانع از استدلال به آن در قاعده میسور نیست. ظهور حدیث شریف در این است که آن مقدار از عمل که میسر است، در حکم با کل عمل متحد میشود؛ اگر کل عمل واجب است، میسور نیز واجب خواهد بود و اگر کل عمل مستحب است، مقدار میسور نیز مستحب میباشد و در این مطلب جای هیچ گونه شک و تردیدی نیست.
به تعبیر دیگر، وقتی به واسطه تعذر و خلل در وجود بعضی از اجزاء، وجوب کل منتفی میگردد اگر وجوب باقی را باز هم در ضمن و به علت وجوب سابق بدانیم، این مطلب از قبیل انتفاء به انتفاء موضوع است. در نتیجه، چارهای باقی نمیماند جز این که وجوب را به فرد کلی تخصیص بزنیم و حدیث را اینگونه معنا کنیم :
«افراد ممکن و قابل انجام، به واسطه افراد مشکل و غیر قابل انجام ساقط نمیشوند».
بر این مطلب اشکال واضحی وارد است؛ چرا که دو لفظ «میسور» و«معسور»، صفت برای خود جزء و کل میباشند نه برای وجوبی که عارض بر آنها میگردد و اگر این دو وجوب، مختلف و متفاوت باشند، موجب بروز اختلاف و تفاوت در دو موضوع نخواهند شد. به عنوان مثال اگر حمد و رکوع و دو سجده در نماز امکانپذیر باشند، اما خواندن سوره مشکل و متعذر باشد، هرگز به دلیل این تعذر، موارد دیگر ترک نمیشوند.
به عبارت دیگر، دو لفظ مذکور در واقع دو عنوان هستند که به ذات اجزای خارجیه مرکبات اشاره دارند و این گونه نیست که اشاره آنها از جهت ویژگی جزئی بودن آنها برای کل باشد تا با انتفای کل، آنها نیز منتفی گردند.
چند جزء متشکل از: روغن، حبوبات، سبزی، نمک، گوشت و آب تهیه کند وخدمتکار تنها به آب و نمک دسترسی داشته باشد، این قاعده در حق او جاری نخواهد شد و این دو جزء، از موارد میسور و میسر برای فراهم کردن آن غذا بر شمرده نمیشود. وقتی در یک امر ساده عرفی مطلب از این قرار باشد، قطعآ در مرکبات شرعیه بسیار مشکلتر خواهد بود؛ زیرا در این مرکبات صدق اسم و یا عدم آن، موکول به تشخیص و امر شارع است و شمول قاعده نسبت به آن مرکب نیز به امر شارع منوط میباشد. از طرفی فرض بر این است که دستور در باقی عمل با خود قاعده میسور کشف میگردد.
اما انصاف آن است که این اشکال نیز قابل دفع است؛ به دلیل آن که صدق عناوین شرعیه مانند نماز و... متوقف بر ورود امر شرعی بر آنها نیست بلکه مقیاس در آن، همانا نظر متشرعهای است که از حقایق شرعیهای پیروی کرده ودر اصل از مذاق شارع مقدس برگرفته شده است. بنابراین در مسئله حج اگر همه ارکان این عمل شرعی مورد عسر و حرج قرار بگیرد و جز نماز طواف و یا این نماز به همراه خود طواف امکانپذیر نباشد، قطعآ بر این عمل عنوان حج صادق نخواهد بود به خلاف جایی که بر بسیاری از اعمال و ارکان حج توانایی وجود داشته باشد به جز رمی جمرات که در این صورت عنوان حج بر این عمل صادق است و همین گونه است در نماز و سایر اعمال شرعیه.
حاصل جمیع مطالب گذشته این است که تمامی اشکالات روایت قابل دفع است و اگر اعتبار سند آن نیز به واسطه شهرت ثابت گردد، هیچ مشکلی در استدلال بدان بر قاعده میسور باقی نمیماند.
اما با این حال - ان شاء الله - به زودی بعد از نقل حدیث سوم روشن خواهد شد که در این جا اشکال مهمی وجود دارد که قابل دفع نیست و با وجود آن اعتماد بر دو روایت دوم و سوم در اثبات قاعده میسور مشکل است.
حدیث سوم :
از حضرت علی علیه السلام نقل است که فرمود :
«ما لا یُدرَکُ کُلُّهُ لا یُترَکُ کُلُّهُ؛ چیزی که تمام آن درک نمیشود، به تمامی ترک نمیگردد».
بحث در این حدیث شریف از بعضی جهات مانند بحث در حدیث پیشین است. کلمه کل هم چنان که در کل به حسب افراد محتمل است در کل به حسب اجزاء و هم چنین در اعم از هردو نیز محتمل است. ادعای اطلاق در آن نیز بعید نیست؛ زیرا لفظ کل، جامع هر دو مورد است و معنای حدیث این گونه خواهد بود که: هرگاه انجام همه افراد واجب امکانپذیر نباشد، به تمامی ترک نمیشود. چنانکه اگر انجام تمام اجزاء مرکب ممکن نباشد، تمامی آن مرکب رها نمیشود.
و اگر این اطلاق نیز پذیرفته نشود، بعید نیست که ظهور کل در جمع از جهت اجزاء، اقوای از ظهور آن در جمع افرادی باشد! (تدبر فرمایید)
در هر حال اگر حدیث از ناحیه سند تام باشد، تمامیّت آن از ناحیه دلالت بعیدنیست.
اما با این حال اشکال مهمی بر این دو حدیث وارد است.
شک نیست که قاعده میسور پیش از آن که شرعیه باشد، یک قاعده عقلائیه است که بین عقلا با تعبیرات مختلف و استعارات و تشبیهات گوناگون شهرت دارد و حتی شاعران نیز در اشعارشان آن را ذکر کردهاند. عقلا هرگاه بر وفای به تمامی آن چه وعده دادهاند؛ یا انجام همه آن چه که بدان ملتزم شدهاند؛ یا ادای جمیع آنچه برایشان واجب است؛ یا به دست آوردن تمامی آنچه که در رسیدن به مقاصدشان دخالت دارد؛ قادر نباشند، به همان مقدار که درک آن برایشان ممکن است اکتفا میکنند.
و همچنین است شیوه عاقلان در تمامی کردار و حاجاتشان که عدم توانایی بر تمام افراد یا جمیع اجزاء هرگز موجب نمیشود که یک باره آن را رها کنند و از تلاش برای به دست آوردن آن چه که برایشان مقدور است - از افراد و اجزاء مقصود و مطلوبشان - رو برتابند. این مطلب به اندازهای روشن است که بر هیچ کس مخفی نیست. اما توجه به این نکته ضروری است که این سیره عقلائیه، تنها
در آن عمومات افرادی جاری است که هر فردی از آن افراد دارای یک مصلحت مستقل باشد و یا در مرکباتی اجرا میشود که از جهت مصالح، دارای مراتب واجزاء باشد و به عبارت دیگر، هر مرتبهای به خودی خود مطلوب قرار گرفته ودارای تعدد مطلوب باشد. هرچند هنگام تمکن از مرتبه بالاتر، اکتفا به مرتبه پایینتر جایز نیست.
مثلاً معجون مرکبی را در نظر بگیریم که در آن هر جزء، مصلحتی متفاوت ومخصوص به خود دارد؛ اگر تمامی این مصالح میسر و امکانپذیر نباشد و در 5 یا 6 جزء - و یا حتی کمتر از اینها - برخی از مصالح وجود داشته باشد، عقلا با اعتماد بر قاعده عقلائیه مذکور بر همان اجزاء اعتماد میکنند.
با این توضیح برای اخذ به قاعده مذکور، لازم است قبلاً تعدد مطلوب احراز شود. بنابراین فرمایش حضرت علی علیه السلام : «ما لا یُدرَکُ کُلُّهُ لا یُترَکُ کُلُّهُ» یا «المَیسورُ لا یَسقُطُ بِالمَعسُورِ» به همین قاعده عقلائیه اشاره داشته و آن را امضا میکند و به هیچ وجه در مقام تأسیس یک قاعده دیگر نیست. بلکه حتی باید گفت: در این قاعده، هیچ گونه تطبیق خاصی بر مرکبات شرعیه وجود ندارد تا بیانگر مصادیق شرعیه بوده و دلیلی باشد بر این که مرکبات شرعیه پیوسته دارای مراتب گوناگونی از مصالح میباشند - مگر آن چه که به واسطه دلیل از این اطلاق خارج شود - و چنین نتیجه گرفته شود که هرگاه قدرت بر همه مرکب وجود نداشت، لازم است به مقدار ممکن اکتفا شود و انجام پذیرد.
در نتیجه، تمسک به دو روایت - هرچند که سند و دلالت آنها تام باشد - جایز نخواهد بود.
انصاف آن است که پذیرش دلالت دو حدیث بر بیشتر از آنچه که بین عقلا ثابت است - و توضیح آن گذشت - بسیار مشکل میباشد بلکه ظاهر آن است که این احادیث، صرفاً ارشادی به روش عقلا بوده و هیچ گونه تعبدی نسبت به تعدد مراتب و مطلوبها در مرکبات شرعیه از جهت مصداق و یا تأسیس قاعده جدید از جهت مفهوم در آنها وجود ندارد. بنابراین لازم است تعدد مطلوب
وهم چنین پیدایش بخشی از ملاک در فعل ناقص - هنگام تعذر از کامل - احراز گردد تا بتوان به قاعده تمسک کرد و روشن است که در این هنگام نیازی به تعبد خاص نیست. بنابراین هرگاه از خارج ثابت شود که مرکبی قابل تبعیض نیست؛ نه از ناحیه اجزاء؛ نه از ناحیه شرایط؛ و نه از ناحیه موانع (مانند روزه) قاعده میسور اصلاً در آن مرکب جاری نمیشود. به عنوان نمونه وقتی توانایی روزه گرفتن در تمام روز وجود نداشت باشد، اکتفای به روزه بعضی از روز هنگام عدم قدرت جایز نیست. یا آن که هروقت بر ترک جمیع مفطرات قدرت نداشتیم با استناد به قاعده فوق، از برخی مفطرات اجتناب کنیم و برخی را (مثلاً) مرتکب
شویم. البته ممکن است برخی موارد مانند مرض استسقاء، استثنا شده باشد که آن هم دارای اشکالی قوی است.
در مقابل هرگاه از مذاق شارع و موارد احکام او تعیین شود که مرکبی قابل تبعیض و تجزیه است، جریان قاعده میسور را در آن میپذیریم. مانند نماز که به مجرد تعذر بعضی از اجزاء یا شرایط آن و یا عدم توانایی بر ترک همه موانع آن، حکم به جواز ترک آن نمیشود بلکه با اعتماد بر قاعده میسور، عدم جواز ترک نماز ثابت میگردد. اما در هرحال باید بر مقدار باقی - هرچند به طور کلی - عنوان نماز صدق کند. اگر هیچ کدام از دو مورد ثابت نباشد، تمسک به قاعده جایز نیست؛ چرا که اصلاً موضوع آن احراز نشده است.
و چه بسا تمسک علما به قاعده میسور در مواردی بوده که از قبیل نوع دوم است. در نتیجه استشهاد آن بزرگواران به روایات در کلماتشان تحت عنوان «قاعده»، دلیل بر این نیست که قاعده مذکور یک قاعده تعبدیه ثابت از ناحیه شرع باشد، بلکه - چنان که گذشت - یک قاعده عقلائیه است که هرگاه موضوع آن محرز شود، بلافاصله در ذهن همگان نقش میبندد.
اگر این هم پذیرفته نشود، لااقل شک و تردید در این زمینه وجود دارد و با وجوداین شک،هرگزنمیتوان مانندیک قاعده تعبدیه خاص به آن استدلال کرد.
مطلب قابل توجه در این جا این است که: بسیار کم به چشم میخورد موردی
که اصحاب در آن به این قاعده تمسک کرده باشند، مگر آن که در آن مورد نص خاصی وارد شده است. گویی آن بزرگواران قاعده میسور را به عنوان تأییدی بر نصوص وارده در آن موارد ذکر کردهاند.(1)
از آن چه گذشت روشن میگردد که تمسک به قاعده در مستحبات، روشنتر و واضحتر است؛ زیرا در جای خود ثابت شده است که قیود وارده در مستحبات، بیشتر از قبیل تعدد مطلوب است نه از قبیل تقیید. در نتیجه، این قاعده عقلاییه در مستحبات نیز جاری خواهد بود. به این معنا که هرگاه بعضی از آن قیود، متعذر و ناممکن گردید انجام باقی عمل مستحب میباشد و البته بعد از ثبوت موضوع، این مطلب هرگز تعبد خاص نخواهد بود.
صاحب جواهر - قدس سره - در ابواب وضوی جبیرهای جملاتی دارد که حاصل آن چنین است :
«إنّ الاستدلال بقاعدة المیسور موقوف علی الإنجبار بفهم الأصحاب وإلّا لو أخذ بظاهره فی سائر التکالیف لأثبت فقها جدیدآ لا یقول به أحدٌ من أصحابنا؛ استدلال به قاعده میسور، متوقف بر جبران کاستیهای آن به واسطه فهم اصحاب است؛ چرا که در غیر این صورت، اگر به ظاهر آن در سایر تکالیف عمل شود، فقه جدیدی پایه گذاری میشود که هیچ کدام از اصحاب ما نظری بدان نداشتهاند».(2)
توضیح کلام ایشان این است که قاعده میسور - اگر استدلال به آن را بپذیریم و حجیت آن ثابت شود - مانند قاعده لا ضرر خواهد بود، چنان که بسیاری از علما درباره آن گفتهاند: عموم قاعده لا ضرر به واسطه فراوانی تخصیصاتی که
بدان خورده است، مورد وهن و سستی قرار گرفته و در نتیجه عمل به ظاهر آن جایز نیست. چنین به نظر میرسد که آنان از قاعده مذکور مطلبی برداشت میکردهاند که ما از ظاهر قاعده، چنین برداشتی نمیکنیم و چه بسا نزد آنان قرائن خاصی وجود داشته که بر معنای دیگری جز آن چه ما امروزه از ظاهر آن استفاده میکنیم دلالت میکرده است. بنابراین، چون ما معنای مورد نظر آنان را نمیدانیم، گریزی نیست جز اخذ به آنچه که ایشان بدان عمل نمودهاند وواگذاردن آن چه را که آنان ترک کردهاند.
بنابر این نظریه، سرنوشت قاعده میسور همان سرنوشت قاعده لا ضرر است که عموم آن از حجیت ساقط شده و جز در مواردی که علمای شیعه بدان عمل کردهاند، توجهی به آن نمیشود.
و گویی نظر صاحب جواهر - ره - عدم جریان قاعده میسور در اعمالی مثل روزه است. تبعیض در این عمل شرعی جایز نیست؛ نه از ناحیه زمان، به گونهای که اگر شخص در تمام وقت روز، قادر به روزه گرفتن نباشد، به هرمقدار که میتواند اکتفا نماید و نه از ناحیه مفطراتی که ترک آنها واجب است.
البته برخی بر این عقیدهاند که اگر روزه دار ترس از تلف نفس خود داشته باشد، میتواند به اندازهای که از این ترس بیرون بیاید، آب بنوشد. اما این مطلب نیز قطعی نیست و روایات وارده در این زمینه، بیشتر از جواز شرب به اندازه حفظ رمق دلالت ندارند و حتی شرب به اندازه سیراب شدن را جایز نمیدانند. از طرفی روایات بر صحت روزه چنین شخصی نیز دلالت ندارند، بلکه چه بسا معنای روایات این باشدکه:نوشیدن مقداری آب جایز است، امّا بایستی قضای آن روزرابهجابیاوردودرهرحال برشخص لازم است بیش از این مقدار آب ننوشد وماننددیگرروزهداران،باامساک خویش،حرمت ماه مبارک رمضان را حفظ کند.
همچنین در ابواب غسل، کسی که آب کافی برای تمام غسل در اختیار ندارد ومیتواند تنها قسمتی از بدن را غسل دهد، جایز نیست که با تکیه بر قاعده به این مقدار اکتفا نماید. در وضو نیز جایز نیست که به علت کمبود آب و به استناد
قاعده میسور، تنها صورت و یکی از دست هایش را بشوید.
همچنین در ابواب حج نمیتوان با اتکال به قاعده مذکور در صورت عدم توانایی جز بر برخی وقوفات یا بخشی از طواف، به همان اندازه اکتفا نمود. و نیز کسی که تنها بر بعضی از رکعات نماز قدرت دارد، جایز نیست که به اعتماد قاعده، همین مقدار را به جا آورد. دیگر موارد نیز بر همین صورت است.
پس اگر در تمامی موارد فوق و امثال آن با اعتماد به قاعده میسور به همان مقدار اکتفا کنیم فقه جدیدی پیدا خواهد شد که ناآشنا و غریب است!
با تمام این اوصاف، انصاف این است که: ظاهرآ نزد علمای پیشین؛ قرائن خاصی که خبر میسور و مانند آن را برگرفته باشد و به معنای خاصی رهنمونشان سازد وجود نداشته، هم چنان که مثل همین سخن را در باب قاعده لا ضرر ذکر کردیم. چنین ادعایی مانند آن است که آن چه را نمیفهمیم به مطلب مجهول وناشناختهای احاله دهیم. بلکه ظاهرآ آن چه در دسترس آنان بوده، همان است که امروزه در دسترس ماست، با این تفاوت که آنان به صرافت ذهن و عدم آمیختگی آن با شوائب احتمالات گوناگونی که برای ما حاصل شده است، میفهمیدهاند که روایات موجود، ناظر به امضای قاعده عقلاییه است که در هنگام اثبات تعدد مطلوب و تکثر ملاک بدان عمل میکردهاند. در نتیجه اگر از خارج ثابت میشد که عملی دارای ملاکات مختلفی است، یا آن که عمل کامل، دارای ملاک کامل است اما ناقص آن نیز از برخی مصالح برخوردار میباشد، در این صورت هنگام تعذر و تعسیر انجام قسمتی از عمل، به این قاعده تمسک میکردهاند. و این خود، موید دیگری است بر آن چه ما از معنای قاعده مذکور، برداشت و ارائه کردیم.
با این توضیحات، دیگر بر عموم قاعده تخصیصی نمیخورد و به واسطه عمل به آن، فقه جدیدی حاصل نمیشود و عمل بر طبق آن هرگز متوقف بر فهم اصحاب و عمل آنان در موارد خاص نخواهد بود.