ghaemiyeh.com
سرشناسه:قرائتی، محسن، ۱۳۲۴ -
عنوان قراردادی:تفسیر نور .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:پرتوی از نور : گزیده تفسیر نور / محسن قرائتی.
مشخصات نشر:تهران: مرکز فرهنگی درسهائی از قرآن، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری:۷۲۰ ص.
شابک:۶۰۰۰۰ ریال978-964-5652-70-6 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:پشت جلد به انگلیسی: .Mohsen Gharaati. Radiance of light
یادداشت:کتاب حاضر قبلا به صورت جلدهای مجزا منتشر شده است.
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۸۸.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:قرائتی، محسن، ۱۳۲۴-.تفسیر نور . برگزیده
شناسه افزوده:مرکز فرهنگی درسهائی از قرآن
رده بندی کنگره:BP۹۸/ق۳۵پ۳۶ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی:۱۸۳۸۳۴۹
بسم الله الرحمن الرحیم
پرتوی از نور (7) » معراج پیامبر
سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَا الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَآ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ (اسراء، 1)
پاک و منزّه است آن (خدایی) که بندهاش را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی که اطرافش را برکت دادهایم شبانه بُرد، تا از نشانههای خود به او نشان دهیم. همانا او شنوا و بیناست.
معراج، مقدّسترین سفر در طول تاریخ است، مسافرش پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله، فرودگاهش مسجدالحرام، گذرگاهش مسجد الاقصی، میزبانش خدا، هدف آن دیدن آیات الهی، سوغاتیاش اخبار آسمانها و ملکوت و بالا بردن سطح فهم بشر از این دنیای مادّی بوده است.(1)
بر اساس روایات، پیامبر یک سال قبل از هجرت، پس از نماز مغرب در مسجدالحرام، از طریق مسجدالاقصی
1) 1) در تفسیر فرقان آمده است: شب میلاد، شب معراج، شب بعثت، شب هجرت، شب ورود به مدینه و شب رحلت پیامبر، همه، شب دوشنبه بوده است.
به وسیلهی «بُراق»(1)به آسمانها رفت و چون بازگشت، نماز صبح را در مسجدالحرام خواند.(2)
معراج پیامبر، جسمانی و در بیداری بوده، نه در خواب و با روح! و اصل آن از ضروریات دین ومورد اتّفاق همه فرقههای اسلامی است.(3)
روایات متواتر(4)و برخی دعاها و زیارتنامهها هم به این مسأله اشاره دارد و در برخی احادیث، منکر آن کافر معرّفی شده است.
خداوند، حضرت آدم را از آسمان به زمین آورد، ولی حضرت رسولصلی الله علیه وآله را از زمین به آسمان برد.(5)پیامبر در آن شب، عوالم بالا، ملکوت آسمانها و عجائب آفرینش را دیده(6)و با انبیا ملاقات کردند.(7)و احادیث قدسی در این سفر بر آن حضرت وارد شده است، رهبری و ولایت علیعلیه السلام مطرح شد.
در این سفر، حضرت رسول، بهشت و جهنّم را دید، وضعیّت بهشتیان و نعمتهایشان و دوزخیان و عذابهایشان از مشاهدات دیگر پیامبر بود. وقتی پیامبر داستان معراج را بیان فرمود، بعضی مردم کمظرفیّت از دین برگشتند.(8)
پرتوی از نور (7) » اشکال و شبهات معراج
بعضی در مورد معراج و سفر آسمانی پیامبرصلی الله علیه وآله، سؤالها یا شبهههایی را مطرح میکنند، از قبیل اینکه: در فضای بیرون جوّ، هوا نیست، گرمای سوزان و سرمای کشنده هست، مشکل بیوزنی وجود دارد، اشعّههای کیهانی خطرناک است، یک شب برای سیر در آسمانها کوتاه است و اگر کسی بخواهد در فضا سیر کند، باید سرعتی شبیه سرعت نور یا بیشتر داشته باشد، برای فرار از جاذبه باید سرعتی معادل 40000
کیلومتر در ساعت داشت و امثال اینها.
پاسخ اجمالی شبهات این است: اصل معراج در قرآن و روایات متواتر آمده(1)و آنچه مهم است، ایمان به اصل آن است وایمان به جزئیّاتش ضروری نیست.(2)از طرفی معجزه باید عقلاً محال نباشد و چون معراج از معجزات پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله است، مشمول قواعد کلّی همهی معجزات میشود.
بقیّهی مشکلات وشبهات نیز با توجّه به قدرت الهی قابل حلّ است. علاوه برآنکه امروزه که انسان، هواپیما و قمرمصنوعی وسفینههای فضایی به کرات دیگر میفرستد، پذیرفتن معراج آسان است.
چنانکه قرآن، جابهجایی تخت بلقیس را از کشوری به کشور دیگر در یک چشم به هم زدن مطرح میکند که این مسأله،
مشکل طیّ مسافت را حلّ میکند.
بنابراین، معراج لغو نیست، بلکه اسراری قابل توجّه دارد.
معراج، اردوی خصوصی و بازدید علمی پیامبر بود، وگرنه خداوند بیمکان است.
عبودیّت، مقدّمهی پرواز است و عروج، بیخروج از صفات رذیله، ممکن نیست.
انسان اگر هم به معراج برود، باز «عبد» است. پس دربارهی اولیای خدا غلوّ نکنیم.
پرتوی از نور (7) » احسان به والدین
وَقَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّآ إِیَّاهُ وَبِالْوالِدَیْنِ إِحْسَاناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِندَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَآ أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا کَرِیماً * وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیراً(اسراء، 23 - 24)
پروردگارت مقرّر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. اگر یکی از آن دو یا هر دو نزد تو به پیری رسیدند، به آنان «اُف» مگو و آنان را از خود مران و با آنان سنجیده و بزرگوارانه سخن بگو. و از روی مهربانی و لطف، بالِ تواضع خویش را برای آنان فرودآور و بگو: پروردگارا! بر آن دو رحمت آور، همان گونه که مرا در کودکی تربیت کردند.
در احادیث، در مورد احسان به والدین بسیار سفارش شده و از آزردن آنان نکوهش به عمل آمده است:
پاداش نگاه رحمت به والدین، حج مقبول است. رضایت آن
دو رضای الهی و خشم آنان خشم خداست. احسان به پدر و مادر عمر را طولانی میکند و سبب میشود که فرزندان نیز به ما احسان کنند. در احادیث آمده است: حتّی اگر تو را زدند، تو «اُفّ» نگو، خیره نگاه مکن، دست بلند مکن، جلوتر از آنان راه نرو، آنان را به نام صدا نزن، کاری مکن که مردم به آنان دشنام دهند، پیش از آنان منشین و پیش از آنکه از تو چیزی بخواهند به
آنان کمک کن.(1)
مردی مادرش را به دوش گرفته طواف میداد، پیامبر را در همان حالت دید، پرسید: آیا حقّ مادرم را ادا کردم؟ فرمود: حتّی حقّ یکی از نالههای زمان زایمان را ادا نکردی.(2)
از پیامبراکرمصلی الله علیه وآله سؤال شد: آیا پس از مرگ هم احسانی برای والدین هست؟ فرمود: آری، از راه نماز خواندن برای آنان و استغفار برایشان و وفا به تعهّداتشان و پرداخت بدهیهایشان و احترام به دوستانشان.(3)
مردی از پدرش نزد پیامبر شکایت کرد. حضرت پدر را خواست و پرسش نمود، پدر پیر گفت: روزی من قوی و پولدار بودم و به فرزندم کمک میکردم، امّا امروز او پولدار شده و به من کمک نمیکند. رسول خداصلی الله علیه وآله گریست و فرمود: هیچ سنگ و شنی نیست که این قصه را بشنود و نگرید! سپس به آن فرزند فرمود: «اَنتَ و مالُک لاَبیک» تو و داراییات از آنِ پدرت هستید.(4)
در حدیث آمده است: حتّی اگر والدین فرزند خود را زدند،
فرزند بگوید: «خدا شما را ببخشاید» که این کلمه همان «قول کریم» است.(1)
احسان به والدین، از صفات انبیاست. چنانکه در مورد حضرت عیسیعلیه السلام، توصیفِ «بِرّاً بوالدتی»(2)ودر مورد حضرت یحییعلیه السلام «بِرّاً بوالدیه»(3)آمده است.
والدین، تنها پدر و مادر طبیعی نیستند. در برخی احادیث، پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنینعلیه السلام پدر امّت به حساب آمدهاند. «أنا و علیّ ابوا هذه الامّة»(4)همچنان که حضرت ابراهیم، پدر عرب به حساب آمده است.(5)«ملّة ابیکم ابراهیم»(6)
اگر والدین توجّه کنند که پس از توحید مطرحند، انگیزهی دعوت فرزندان به توحید در آنان زنده میشود. «قَضی ربّک ألاّ تعبدوا اِلاّ ایّاهو بالوالدین احساناً»
بنابراین میتوان از این آیه نتیجه گرفت:
1- خدمتگزاری و احسان به پدر و مادر، از اوصاف موحّد واقعی است. «الاّتعبدوا الاّ ایّاه و بالوالدین احساناً»
2- فرمانِ نیکیبه والدین مانند فرمانِ توحید، قطعی ونسخنشدنی است.«قَضی»
3- احسان به والدین در کنار توحید و اطاعت از خداوند آمده است تا نشان دهد این کار، هم واجب عقلی و وظیفهی انسانی است، هم واجب شرعی. «قَضی ربّک ألاّ تعبدوا اِلاّ ایّاه
و بالوالدین احساناً»
4- نسل نو باید در سایهی ایمان، با نسل گذشته، پیوند محکم داشته باشند. «لاتعبدوا الاّ ایّاه و بالوالدین احساناً»
5 - در احسان به والدین، مسلمان بودن آنها شرط نیست. «بالوالدین احساناً»
6- در احسان به پدر و مادر، فرقی میان آن دو نیست. «بالوالدین احساناً»
7- نیکی به پدر ومادر را بیواسطه وبه دست خود انجام دهیم. «بالوالدین احساناً»
8 - احسان، بالاتر از انفاق است و شامل محبّت، ادب، آموزش، مشورت، اطاعت، تشکّر، مراقبت و امثال اینها میشود. «بالوالدین احساناً»
9- احسان به والدین، حدّ و مرز ندارد. «بالوالدین احساناً» (نه مثل فقیر، که تا سیر شود، وجهاد که تا رفع فتنه باشد و روزه که تا افطار باشد.)
10- سفارش قرآن به احسان، متوجّه فرزندان است، نه والدین. «و بالوالدین احساناً» زیرا والدین نیازی بهسفارش ندارند و به طور طبیعی به فرزندان خود احسان میکنند.
11- هرچه نیاز جسمی وروحیِ والدین بیشتر باشد، احسان به آنان ضروریتر است. «یبلغنّ عندک الکبر»
12- پدر و مادر سالمند را به آسایشگاه نبریم، بلکه نزد خود نگهداریم. «عندک»
13- هم احسان لازم است، هم سخن زیبا و خوب. «احساناً ... قل لهما قولاً کریماً» (بعد از احسان، گفتار کریمانه مهمترین
شیوهی برخورد با والدین است.)
14- در احسان به والدین و قول کریمانه، شرط مقابله نیامده است. یعنی اگر آنان هم با تو کریمانه برخورد نکردند، تو کریمانه سخن بگو. «وقل لهما قولاً کریماً»
15- فرزند در هر موقعیّتی که هست، باید متواضع باشد و کمالات خود را به رُخ والدین نکشد. «واخفِض لهما جناح الذّل»
16- تواضع در برابر والدین، باید از روی مهر و محبت باشد، نه ظاهری و ساختگی، یا برای گرفتن اموال آنان. «واخفض لهما... من الرّحمة»
17- فرزند باید نسبت به پدر مادر، هم متواضع باشد، هم برایشان از خداوند رحمت بخواهد. «واخفض... و قل ربّ ارحمهما»
18- دعای فرزند در حقّ پدر و مادر مستجاب است، وگرنه خداوند دستور به دعا نمیداد. «وقل ربّ ارحمهما...»
19- دعا به پدر و مادر، فرمان خدا و نشانهی شکرگزاری از آنان است. «قل ربّ ارحمهما...»
20- رحمت الهی، جبران زحمات تربیتی والدین است. «ربّ ارحمهما کما ربّیانی» گویا خداوند به فرزند میگوید: تو رحمت خود را دریغ مدار، واز خدا نیز استمداد کن که ادای حقّ آنان از عهدهی تو خارج است.
21- گذشتهی خود، تلخیها و مشکلات دوران کودکی وخردسالی را که بر والدین تحمیل شده است از یاد نبرید. «کما ربّیانی صغیراً»
22- پدر و مادر باید بر اساس محبّت فرزندان را تربیت کنند.
«ارحمهما کما ربّیانی»
23- انسان باید از مربّیان خود تشکّر وقدردانی کند. «ارحمهما کما ربّیانی»
پرتوی از نور (7) » زنا و راههای مقابله با آن
وَلَا تَقْرَبُواْ الزِّنَآ إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَةً وَسَآءَ سَبِیلًا
(اسراء، 32)
به زنا نزدیک نشوید که کار زشت و راه بدی است.
رابطهی نامشروع جنسی (زنا)، مفاسد و زیانهای فردی، اجتماعی و خانوادگی فراوانی را بدنبال دارد، لذا در اسلام حرام شده است و در قرآن کریم، در کنار شرک، قتل(1)و سرقت(2)آمده است.
گوشهای از مفاسد زنا از این قرار است:
1. سرچشمهی بسیاری از درگیریها، خودکشیها، فرار از خانهها، فرزندان نامشروع، بیماریهای مقاربتی و دلهره برای خانوادههای آبرومند است.
2. زناکاران چون برای شهوترانی سراغ یکدیگر میروند، میانشان انس و الفت عمیق و آرامش نیست.
3. زناکار، طرف مقابل را شریک زندگی نمیداند، وسیلهی اطفای شهوت میداند.
4. زنا، سبب کاهش تشکیل خانواده از طریق ازدواج و موجب
به وجود نیامدن ارتباطهای فامیلی و قطع صلهیرحم است. چون باز شدن راه زنا، بیرغبتی به ازدواج را در پی دارد.
5. در زنا، احساس تعهّد و تکلیف نسبت به بقای نسل و تربیت کودک نیست و احساس پدری و مادری از میان میرود.
6. زنا، نظام ارثبری را بر هم میزند و وارث واقعی معلوم نمیشود.
7. سبب از بین رفتن شخصیّت و هویّت انسانی میشود و موجب مرگهای زودرس میگردد. «یذهب بالبهاء ویعجّل الفناء»(1)
8. چون ارتکاب زنا، بدون زحمت و خرج نیست، زناکار برای ارضای هوس خود، به سراغ گناهان زیادی میرود. مثلاً گاهی برای کامیابی خود، به تهمت، ارعاب و دزدی دست میزند و حتّی مرتکب قتل میشود.
9. در جامعه، فرزندان نامشروع و بیهویّت پدید میآید که زمینهی بسیاری از مفاسد و جرائم است و مصداق روشنی برای فحشا است.
اسلام برای پیشگیری از زنا، برنامههایی ارائه داده است، از قبیل:
1. ممنوعیّت اختلاط زن و مرد در بعضی مکانها.
2. ممنوعیّت خلوت مرد با زن نامحرم.
3. حرمت زینت زن برای نامحرمان.
4. حرمت نظر به نامحرم و دست دادن با نامحرم و پرهیز از فکر
1) 24) بحار، ج77، ص 58.
زنا و تماشای عکسهای تحریک کننده.
5. مجازات شدید برای زناکار.
6. توصیه به ازدواج و پایینگرفتن مهریّه.
7. نکوهش از ازدواج دیر هنگام.
8. عبادت شمردن همسرداری و تلاش برای خانواده.
پرتوی از نور (7) » تسبیح موجودات
تُسَبِّحُلَهُ السَّمَوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کَانَ حَلِیماً غَفُوراً (اسراء، 44)
آسمانهای هفتگانه وزمین و هر که در آنهاست، تسبیح خداوند را میگویند، و هیچ چیز نیست مگر آنکه با ستایش، از او به پاکی یاد میکند، ولی شما تسبیح آنها را نمیفهمید. همانا او بردبار و آمرزنده است.
این آیه میگوید: همهی هستی برای خداوند تسبیح و سجده و قنوت دارند. برخی مفسّران این تسبیح را تسبیح تکوینی دانستهاند، یعنی ساختار وجودیِ هر ذرّهای از عالم، نشان از اراده، حکمت، علم و عدل خدا دارد.
بعضی دیگر معتقدند که هستی، شعور و علم دارد و همه در حال تسبیحاند، ولی گوش ما صدای آنها را نمیشنود. این نظر با ظاهر آیات سازگارتر است. نطق داشتن اشیا محال نیست، چون در قیامت تحقّق مییابد، «اَنطق کلّ شی»(1)حتّی سنگ هم علم و خشیت دارد و از خوف خدا از کوه سقوط میکند،
1) 25) فصّلت، 21.
«و اِنّ منها لما یَهبط من خشیة اللّه»(1)حضرت سلیمان سخن مورچه را میفهمید و منطق الطیر میدانست. هدهد انحراف مردم را
تشخیص میداد که نزد سلیمان آمد و گزارش داد. خداوند کوهها را مخاطب قرار داده: «یا جبال اوّبی معه»(2)ای کوهها! همراه با داود نیایش کنید.
در قرآن علاوه بر این موارد از تسبیحِ دیگر موجودات نیز سخن به میان آمده است.
جمله ذرات عالم در نهان
با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم
با شما نامحرمان، ما خامشیم
تسبیحگویی حیوانات و موجودات، در روایات هم آمده است، از جمله:
الف) به چهرهی حیوانات سیلی نزنید، که تسبیح خدا میگویند.(3)
ب) هرگاه صید تسبیح نگوید، شکارِ صیّاد میشود.(4)
ج) هیچ درختی قطع نمیشود، مگر به خاطر ترک تسبیح او.(5)
د) سنگریزه در دست پیامبراکرمصلی الله علیه وآله به نبوّت او گواهی داد.(6)
ه) زنبور عسل تسبیح میگوید.(7)
ح) صدای گنجشکها تسبیح آنهاست.(8)
همهی این روایات، گویای تسبیح واقعی است، نه زبان حال.
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قُمری به ترانه
پرتوی از نور (7) » پاسخ به منکران معاد
وَقَالُواْ أَءِذَا کُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیداً * قُلْ کُونُواْ حِجَارَةً أَوْ حَدِیداً * أَوْ خَلْقاً مِّمَّا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ فَسَیَقُولُونَ مَن یُعِیدُنَا قُلِ الَّذِی فَطَرَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَیُنْغِضُونَ إِلَیْکَ رُءُوسَهُمْ وَیَقُولُونَ مَتَی هُوَ قُلْ عَسَی أَن یَکُونَ قَرِیباً(اسراء، 49 - 51)
و گفتند: آیا آنگاه که ما استخوانهای پوسیده و پراکنده شویم، آیا براستی ما با آفرینشی تازه، برانگیخته میشویم؟ بگو: (استخوان خرد شده که آسان است، شما) سنگ باشید یا آهن. یا هر مخلوقی از آنچه که در نظر شما از آن هم سختتر است (باز خدا میتواند شما را دوباره زنده کند) آنان بزودی خواهند گفت: چه کسی ما را باز میگرداند؟ بگو: همان کسی که نخستین بار شما را آفرید. پس بزودی سرهای خویش را (با تعجّب)
به سوی تو تکان خواهند داد و گویند: آن روز، چه زمان خواهد بود؟ بگو: شاید نزدیک باشد!
«رُفات» به معنایِ گِل خورد شده است.(1)
در آیات قرآن، هیچ جا دلیلی از سوی منکران معاد بیان نشده است. هرچه هست، تعجّب و سؤال و استبعاد است و با طرح سؤالها ایجاد شبهه میکنند. قرآن نیز در پاسخ آنان، تکیه بر علم و قدرت و حکمت خدا در آفرینش و ذکر
1) 34) مفردات راغب.
نمونههایی در طبیعت و تاریخ و خود انسان دارد که اوّل نبوده و سپس پدید آمده است. پس خداوند میتواند بار دیگر موجودات را پس از مرگ، زنده کند.
گرچه انسان پس از مرگ، متلاشی و خاک میشود، ولی خاک، سرچشمه و دروازهی حیات و زندگی است. گیاهان از خاک میرویند و موجودات زنده در خاک پرورش مییابند.
پس زنده کردن مردگان از خاک، نزد خداوند متعال مهم و دشوار نیست، حتّی اگر شما سنگ و آهن و سختتر از اینها هم باشید، که فاصلهشان با حیات، دورتر است، باز هم خداوند، شما را زنده خواهد کرد.
منکران، دلیلی بر انکار معاد ندارند، تنها سؤال دارند که چه کسی و چه زمانی و چگونه ما را زنده میکند؟
پاسخ قرآن این است که همان خدا که اوّلین بار شما را آفرید، قدرت بازآفرینی شما را دارد، زمان آن نیز خیلی دور نیست، شاید نزدیک باشد! «مَن یُعیدنا؟ مَتی هو؟ عسی أن یکون قریبا»
پرتوی از نور (7) » شجره ملعونه
وَإِذْ قُلْنَا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتِی أَرَیْنَاکَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیَاناً کَبِیراً(اسراء، 60)
و (به یادآور) آنگاه که به تو گفتیم: همانا پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤیایی را که نشانت دادیم و آن درخت نفرین شده در قرآن را، جز برای آزمایش مردم قرار ندادیم. و ما مردم را بیم میدهیم، ولی (هشدار ما) جز طغیان و سرکشی بزرگ، چیزی بر آنان نمیافزاید.
در قرآن، چند رؤیا برای پیامبر اسلام بیان شده است:
یک رؤیا در آستانهی جنگ بدر، که خداوند دشمنان را به چشم پیامبر اندک نشان داد، تا مسلمانان سست نشوند.(1)
دیگری رؤیای ورود فاتحانه به مسجدالحرام.(2)
یکی هم خوابی که در این آیه مطرح است.
دو خواب قبلی پس از هجرت و در مدینه بوده، اما این خواب در مکّه بوده است.
البتّه برخی رؤیا را مربوط به معراج دانستهاند، در حالی که معراج در بیداری بود و رؤیا ظهور در خواب دیدن دارد.
آن خواب و شجرهی ملعونه یکی است، چون نتیجهی واحدی دارد و آن فتنهبودن برای مردم است. خداوند این شجرهی ملعونه و اعمالشان را در خواب به پیامبرصلی الله علیه وآله نشان داد و فرمود که این سبب فتنهی امت توست و با جملهی «اِنّ
ربّک احاط بالناس»، آن حضرت را دلداری داد.
«شَجرة»، هم به معنای درخت است، هم هر اصلی که شاخهها و فروعی داشته باشد. لذا به قبیله هم شجره گفته میشود. پیامبر نیز فرمود: من و علی از یک شجرهایم؛ «أنا و علیٌّ من شجرة واحدة».(1)به سلسلهی نسب و نژاد نیز «شجرهنامه» گفته میشود. پس شجرهی ملعونه، قومی ریشه دارند که ملعونند.
در آخر این آیه آمده است که هشدارهای الهی نسبت به شجرهی ملعونه، نتیجهای جز افزایش طغیان بزرگ اینان ندارد. و «طغیان کبیر» تنها یکبار و در همین آیه به کار رفته است. پس باید در قرآن از یک شجره ملعونه واز قوم و قبیلهای سراغ گرفت که به ظاهر مسلمان؛ ولی در باطن دارای نفاق وسبب فتنهی مردماند.
در قرآن، امور متعدّدی لعنت شده است، مثل: ابلیس، یهود، منافقان، مشرکان، علمایی که حقّ را کتمان کردند، آزاردهندگان پیامبر، امّا تنها منافقانند که همراه مسلمانان وموجب فتنه آنانند؛ زیرا ابلیس و اهلکتاب ومشرکان، چهرهای روشن دارند، ولی منافقان به ظاهر مسلمان، پیوسته عامل فتنه بودهاند.(2)
بعضی پنداشتهاند؛ شجرهی ملعونه، همان «درخت زقّوم» است که وسیلهی عذاب الهی است؛ ولی چیزهای دیگری
هم وسیلهی عذاب الهی بوده است که این نشانهی لعنت شدن آن وسیله نیست، مثل رود نیل که فرعون را غرق کرد، یا فرشتگان که بر اقوامی عذاب نازل کردند، یا مؤمنان که در جنگها بازوی خدا در عذاب و نابودی کفّار بودند. «قاتلوهم یعذّبهم اللّه بایدیکم»(1)
علامهی طباطباییقدس سره در بحث روایی سورهی قدر، از برجستگان اهلسنّت مثل خطیب بغدادی، ترمذی، ابنجریر، طبرانی، بیهقی، ابنمردویه و از علمای شیعه مثل کلینی صاحب کتاب کافی نقل میکند که پیامبراکرم در خواب، بالا رفتن بوزینگان را از منبر خود دید و بسیار غمگین شد. جبرئیل نازل شد. حضرت خواب خود را بر او بیان کرد. جبرئیل به آسمان رفت و چون برگشت، این آیات را با خود آورد: «أفرأیت اِن
مَتعّناهم سنین . ثمّ جائهم ما کانوا یوعدون . ما أغنی عنهم ماکانوا یمتعّون»(2)آیا نمیبینی که اگر ما سالیانی آنان را بهرهمند سازیم، سپس عذابی که به آنان وعده داده شده، سراغشان آید، بهرهگیریهای دنیوی برایشان سودی نخواهد بخشید. این رؤیا، همچنین سبب نزول سورهی قدر شد، تا به پیامبر تسلی بدهد که اگر بنیامیه هزار ماه حکومت میکنند، در عوض ما به تو شب قدر دادیم که بهتر از هزار ماه است.
خواب دیدن بوزینههایی که حکومت را به دست گرفتند و بر منبر پیامبر بالا میرفتند، از امام باقر و امام صادقعلیهما السلام نیز
روایت شده است.(1)مفسّران شیعه و سنّی مراد از شجره ملعونه را «بنیامیّه» میدانند.
امام سجادعلیه السلام فرمود: جبرئیل بوزینهها را بر بنیامیّه تطبیق داد.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله پرسید: آیا این حادثه در زمان من رخ میدهد؟ پاسخ داد: نه، حدود چهل سال بعد از هجرت تو رخ میدهد.(2)
در میان بنیامیه هم، آن کس که بیش از همه طغیان کرد و حادثهی کربلا را بهوجود آورد، «یزید» بود و این فاجعه، بزرگترین طغیان در تاریخ بود.
پرتوی از نور (7) » نمازشب
وَمِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَی أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحْمُوداً (اسراء، 79)
و پاسی از شب را بیدار باش وتهجّد و عبادت کن، و این وظیفهای افزون برای توست، باشد که پروردگارت تو را به مقامی محمود وپسندیده برانگیزد.
«هَجود»، به معنای خوابیدن است و «تَهجّد»، به معنای برطرف کردن خواب با عبادت میباشد.
نماز شب از نمازهای بسیار با فضیلت است و در سورههای مزّمل و مدّثر آمده است: «قم الّیل الاّ قلیلاً»
در روایات بیش از 30 فضیلت برای نمازشب برشمرده شده است که به برخی از فضایل آن اشاره میشود:
* تمام انبیا نمازشب داشتند. نماز شب، رمز سلامتی بدن وروشنایی قبر است. نماز شب، در اخلاق، رزق، برطرف شدن اندوه، ادای دین و نورچشم مؤثّر است.(1)
* نماز شب، گناه روز را محو میکند و نور قیامت است.(2)
* امام صادقعلیه السلام میفرماید: پاداش نماز شب آن قدر زیاد است که خداوند میفرماید: «فلاتعلم نفس ما اُخفی لهم من قُرّة اَعین جزاء بما کانوا یعملون»(3)هیچکس پاداشی را که برای آنان در نظر گرفته شده نمیداند.(4)
* امام صادقعلیه السلام میفرماید: شرف مؤمن، نماز شب است و عزّتش، آزار واذیّت نکردن مردم.
* ابوذر کنار کعبه مردم را نصیحت میکرد که برای وحشت و تنهایی قبر، در دل شب دو رکعت نماز بخوانید.
* درمانده کسی است که از نماز شب محروم باشد.
* بهترین شما کسی است که اطعام کند، سلام را آشکارا بدهد و هنگامی که مردم در خوابند، نماز بخواند.
سه چیز بر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله واجب بود و بر دیگران مستحبّ: نماز شب، مسواک و سحرخیزی.(5)
در کلمهی «مقاماً» عظمت نهفته است (به خاطر تنوین) و در روایات آمده که «مقام محمود» همان شفاعت است.(6)
حضرت علیعلیه السلام میفرماید: گناهان و اعمال و رفتار بد انسان، موجب محرومیّت او از نمازشب میشود.(7)
خداوند به تمام قطعات زمان سوگند یاد کرده است. مثلاً: «والفجر»(1)،
«والصبح»(2)،
«والنهار»(3)،
«والعصر»
اما به سحر سه بار سوگند یاد شده است:
«والّیل اذا یسر»(4)،
«والّیل اذا عَسعَس»(5)،
«والّیل اذ اَدبر»(6)یعنی سوگند به شب هنگام تمام شدنش.
و در بارهی استغفار در سحر دو آیه آمده است: «وبالاسحار هم یستغفرون»(7)، «المستغفرین بالاسحار»(8)
پرتوی از نور (7) » داستان موسی و خضر
وَإِذْ قَالَ مُوسَی لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً * فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (کهف، 60 - 61)
و(بیادآور) زمانی که موسیبه جوان (همراهش) گفت: من دست از جستجو برنمیدارم تا به محلّ برخورد دو دریا برسم، حتّی اگر سالها (به راه خود) ادامه دهم. پس چون به محلّ تلاقی آن دو (دریا) رسیدند، ماهی خود را (که برای غذا همراه داشتند) فراموش کردند. ماهی هم راه خود را به دریا برگرفت و رفت.
در تفاسیر وروایات، ماجرای موسی وخضر بیان شده است. چنانکه در کتاب صحیح بخاری از ابن عباس از اُبیّبن کعب آمده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمودند: روزی حضرت موسی در حال خطبه خواندن، مورد سؤال بنیاسرائیل قرار گرفت که عالمترین افراد کیست؟ موسی گفت: من هستم. خداوند موسی را مورد عتاب قرار داد که چرا نگفتی: خدا بهتر میداند. خضر از تو عالمتر است. موسی گفت: خضر کجاست؟ خطاب آمد: در منطقهی
مجمعالبحرین است و رمز ونشانهی آن این است که یک ماهی در سبدی قرار بده و حرکت کن، هرجا ماهی را نیافتی، وعدهگاه ملاقات خضر همان جا میباشد.(1)
موسی ماهی را در سبد قرارداده و به کسی که همراهش بود فرمود: هرکجا ماهی را نیافتی به من خبر بده. موسی و همراهش حرکت کردند تا کنار دریایی رسیدند و برای استراحت کنار سنگی توقّف کردند.
در حالی که موسی در خواب بود و همراهش بیدار، ماهی حرکتی کرده و از سبد به دریا پرید! همراه موسی چون او را در خواب دید، او را صدا نزد. پس از بیداریِ موسی نیز فراموش کرد به او خبر دهد و به راه خود ادامه دادند، پس از یک شبانه روز موسی گفت: غذایی بیاور که ما از این سفر خسته شدیم.
همراه موسی، ماجرای زنده شدن ماهی و پریدنش در آب را بازگو کرد. موسی گفت: باید برگردیم به همان منطقهای که
1) 58) علامه شعرانی در حاشیه تفسیر ابوالفتوح، محلّ ملاقات را حوالی شام وفلسطین میداند.
ماهی در آب پریده که وعدهگاه ما آنجاست.
پرتوی از نور (7) » ذوالقرنین کیست؟
وَیَسْئَلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُواْ عَلَیْکُم مِّنْهُ ذِکْراً (کهف، 83)
و از تو درباره ذوالقرنین میپرسند. بگو: بهزودی از او یادی بر شما خواهم کرد.
«قَرن»، دو معنا دارد: یکی دوران طولانی و دیگری به معنای شاخ حیوان، و ذوالقرنین را از آن جهت بدین وصف نامیدهاند که یا حکومت طولانی داشته و یا آنکه دو رشته موی خود را مثل دو شاخ میبافته و یا روی کلاه او دو شاخک قرار داشته است. همچنین ممکن است مراد از «قَرنَین» شرق و غرب جهان باشد، که چون او به تمام شرق و غرب عالم سلطه پیدا کرده بوده «ذوالقرنین» نامیده شده است. چنانکه عربها میگویند:
«قرنی الشمس» یعنی دو شاخ آفتاب که مراد شرق و غرب عالم است.
امام باقرعلیه السلام فرمودند: «ذوالقرنین» پیامبر نبود، لیکن مرد صالحی بود که خدا او را دوست میداشت و او قوم خود را به تقوا سفارش میکرد. مردم بر یک طرف سر او ضربهای وارد کردند و او تا مدّتی ناپدید شد، پس از آن به سوی مردم بازگشت و دعوت خود را تکرار کرد، مردم به سمت دیگر سر او ضربهای زدند. آنگاه امام فرمود: در میان شما نیز شخصی با این خصوصیات است.(1)بنابراین به خاطر این دو ضربه به
1) 59) تفسیرنورالثقلین ؛ کمالالدین صدوق.
ذوالقرنین معروف بوده است.
تفسیر نمونه با توجّه به اظهارات چند مورّخ یونانی و چند فراز از تورات(1)و کشف مجسمهی کورش در قرن نوزدهم میلادی که تاجی با دو شاخ بر سر داشت، ذوالقرنین را با کورش بیشتر تطبیق میدهد، ولی مرحوم شعرانی، در حاشیه تفسیر ابوالفتوح، ذوالقرنین را همان اسکندر مقدونی میداند که از سیزده سالگی شاگرد ارسطو بوده است. و صاحب تفسیر المیزان او را همان کورش میداند.
سدّ ذوالقرنین، نه دیوار چین است و نه موارد دیگر که گفتهاند، چون اینها از آهن و مس ساخته نشدهاند. در سرزمین قفقاز در تنگهی داریال، سدّی آهنین پیدا شده که نزدیک آن نیز نهری به نام سائوس (به معنای کوروش) است، اینکه این همان سدّ باشد، پذیرفتنیتر مینماید.(2)
به هر حال در اینکه ذوالقرنین چه مدّت حکومت کرده و نام واقعی او چیست و چند سال عمر کرده وآیا بشر بوده یا فرشته، پیامبر یا عبد صالح؟ اسکندر بوده یا کورش؟ چرا ذوالقرنین نام دارد؟ امکاناتش چه بوده، محدودهی حکومتش کجا بود؟ طول و عرض و مشخصّات سدّی که ساخت چه بود؟ چه زمانی بود؟ آیا این سدّ همان دیوار چین است یا نه؟ سخنان بسیاری بیان شده وبحث در جزئیّات آن چندان مفید نیست.
باید دنبال هدفها رفت، نه مسائل جزئی که در آنها هیچ
رشدی نیست.
پرتوی از نور (7) » شاهکار جعفر طیّار
ذَلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ * مَاکَانَ لِلَّهِ أَن یَتَّخِذَ مِن وَلَدٍ سُبْحَانَهُ إِذَا قَضَی أَمْراً فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُن فَیَکُونُ (مریم، 34 - 35)
این است عیسی، پسر مریم؛ (همان) گفتار درستی که در آن شک میکنند. شایسته نیست که خداوند فرزندی برگیرد، او منزّه است، هرگاه انجام کاری را اراده کند، همین قدر که گوید: موجود باش، بیدرنگ موجود میشود.
پس از فشارهای شدید کفّار مکّه بر پیروان پیامبرصلی الله علیه وآله، جمعی از مسلمانان همراه جعفربنابیطالبعلیهما السلام، به حبشه هجرت کردند. کفّار قریش گفتند: اگر مسلمین در آنجا قدرتی پیدا کنند و حکومتی تشکیل دهند، بتپرستی ما را ریشه کن خواهند کرد. آنان عمرو عاص و جمعی را همراه با هدایایی برای وزیران نجاشی به حبشه فرستادند. آنان هدایا را گرفتند تا نجاشی را علیه مسلمانان مهاجر تحریک
نمایند؛ امّا نجاشی تصمیم گرفت شخصاً مسلمانان را احضار کند و سخن آنان را بشنود.
جعفر که سخنگوی مسلمانان بود، در حضور پادشاه حبشه سخنان خود را آغاز کرد. او از ظلمتهای بتپرستی و خرافات و تجاوزهای دوران جاهلیّت و از طلوع اسلام و نورانیّت دین محمّدصلی الله علیه وآله چنان سخن گفت، که نجاشی گریست و هدایای کفّار را برگرداند و گفت: خداوند که به من
قدرت داد، از من رشوه نگرفت، چرا من از شما رشوه بگیرم؟!
این جلسه، به نفع مسلمانان و زیان کفّار پایان یافت. عمرو عاص پس از این شکست به فکر فرو رفت و از فردای آن روز پیشنهاد تازهای مطرح کرد. او برای آنکه غیرت دینی نجاشی را تحریک کند، گفت: مسلمانان، عقایدی دارند که ضد عقیده شماست.
نجاشی بار دیگر مسلمانان را احضار کرد و عقیده آنها را دربارهی حضرت مسیحعلیه السلام جویا شد. جعفر طیّار در پاسخ، آیاتی از سورهی مریم را تا آیهی «ذلک عیسیبن مریم قول الحقّ الّذی فیه یمترون» تلاوت کرد. نجاشی با شنیدن آیات نورانی قرآن، اشک ریخت و گفت: حقیقت همین است.
عمرو عاص پس از شکست و رسوایی مجدّد، همین که خواست حرکت تازهای انجام دهد، نجاشی سیلی محکمی بر او نواخت.(1)
1) 62) فروغ ابدیّت، ج1، ص 253، به نقل از کاملابن اثیر، ج2، ص54 ؛ بحار، ج 18، ص 415.
پرتوی از نور (7) » سیمای حضرت ابراهیم
وَ وَهَبْنَا لَهُم مِّن رَّحْمَتِنَا وَجَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیّاً(مریم، 50)
و از رحمت خویش به آنها عطا کردیم و برای آنان (در میان مردم) نام بلند و نیکو قرار دادیم.
* ابراهیمعلیه السلام از ستاره و ماه و خورشید دل برید، به خدا رسید. «لااحبّ الآفلین... وجّهت وجهی...»(1)
* عموی منحرف را رها کرد، خود برای همهی مردم پدر شد. «ملّة ابیکم»(2)
* عمو با او قهر کرد، «واهجرنی ملیّاً»(3)امّا خدا به او لطف کرد. «انّه کان بی حفیاً»(4)
* برای خدا کنارهگیری کرد، «اعتزلکم»(5)شهره آفاق شد. «جعلنا لهم لسان صدق»
* از خانه بتها فرار کرد، سازنده خانه توحید شد. «اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت»(6)
* جانش را در راه خدا تسلیم کرد، آتش بر او گلستان شد. «یا نار کونی برداً و سلاماً»(7)
* فرزند را برای ذبح و کشتن آماده کرد، «و تلّه للجبین»(8)جان به سلامت برد و سنّت قربانی در جایگاهش واجب شد.
* تا اواخر عمر بیفرزند؛ ولی راضی بود، در پایان عمر، نبوّت در دودمانش قرار گرفت.
* در خلوتترین مکانها، با قصد قربت کعبه را ساخت، پرجاذبهترین مناطق زمین شد.
* در بیابان، تنهای تنها فریاد زد، از تمام زمین، لبّیکگو رسید. «اذّن فی النّاس بالحجّ»(1)
* کودک تشنهی خود را برای انجام ماموریت الهی رها کرد، آب زمزم، از جای پای کودک برای همیشه جاری شد.
* در برابر تهدید عموی بتپرستش مدارا و سلام کرد، «قال سلامٌ علیک»(2)خداوند به او سلام فرستاد. «سلامٌ علی ابراهیم»(3)
* یک نفر بود، امروز همه مکتبهای آسمانی، خود را ابراهیمی میدانند.
* همه با او دشمنی کردند، خدا او را خلیل خود دانست. «واتّخذاللّه ابراهیم خلیلا»(4)
پرتوی از نور (7) » توبه در قرآن
إِلَّا مَن تَابَ وَ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَأُوْلَئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لَایُظْلَمُونَ شَیْئاً(مریم، 60)
مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد، پس آنها داخل بهشت میشوند و به هیچ وجه مورد ستم قرار نمیگیرند (و از پاداششان کاسته نمیشود).
معمولاً قرآن کریم به دنبال آیات عذاب، جملهی «الاّالّذین تابوا» یا جملهی «الاّ من تاب» را آورده تا بگوید: راه اصلاح،
هرگز بر کسی بسته نیست.
* توبه، واجب است؛ زیرا فرمان خداوند است. «توبوا الی اللّه»(1)
* قبول توبهی واقعی قطعی است، زیرا نمیتوان باور کرد که ما به امر او توبه کنیم ولی او نپذیرد. «هوالّذی یقبل التوبة عن عباده»(2)، «هوالتّواب الرّحیم»(3)
* خداوند هم توبه را میپذیرد و هم کسانی را که بسیار توبه میکنند دوست دارد. «یحبّ التّوابین»(4)
* توبه، باید با عمل نیک و جبران گناهان همراه باشد:
«تاب و عمل صالحا»(5)،
«تاب من بعده و اصلح»(6)،
«تابوا واصلحوا و بیّنوا»(7)
* توبه، رمز رستگاری است. «توبوا ... لعلکم تفلحون»(8)
* توبه، وسیلهی تبدیل سیئات به حسنات است. «الاّ من تاب و عمل صالحاً فاولئک یبدّل اللّه سیئاتهم حسنات»(9)
* توبه، سبب نزول باران است. «توبوا ... یرسل السّماء»(10)
* توبه، سبب رزق نیکو است. «توبوا الیه یمتّعکم متاعاً حسنا»(11)
* توبه در هنگام دیدن آثار مرگ و عذاب پذیرفته نمیشود. «حتّی اذا حضر احدهم الموت قال انّی تبت الان»(12)
* خداوند علاوه بر قبول توبه، لطف ویژه نیز دارد:
«هو التّواب الرّحیم»(1)،
«ثمّ تاب و اصلح فانّه غفور رحیم»(2)،
«ثمّ تاب علیهم انّه بهم رؤف رحیم»(3)
«الاّ مَن تاب و آمن و عمل صالحا فاولئک یدخلون الجنّة»(4)
«ثمّ توبوا الیه ان ربّی رحیم ودود»(5)
در این آیات در کنار توبه به مسئله رحمت و رأفت و محبّت الهی اشاره شده است.
* قرآن ترک توبه را ظلم و هلاکت دانسته است:
«و من لم یتب فاولئک هم الظالمون»(6)،
«ثم لم یتوبوا فلهم عذاب جهنّم»(7)
پرتوی از نور (7) » ویژگیهای قلب مؤمن و کافر
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی * یَفْقَهُواْ قَوْلِی (طه، 25 - 28)
(موسی) گفت: پروردگارا! (اکنون که مرا به این کار بزرگ مأمور فرمودی) سینهام را برایم گشاده گردان (و بر صبر و حوصلهام بیفزا). و کارم را برایم آسان فرما. و گره از زبانم باز نما. تا (آنها) سخنان مرا (خوب) بفهمند.
قلب مؤمن و کافر هریک جایگاه امری است، از جمله:
قلب مؤمن قلب کافر
1. حیات. 1. مرض.
«أو مَن کان میتاً فاحییناه»(1) «فی قلوبهم مَرَض»(2)
2. شفا. 2. قساوت.
«ویَشفِ صدور قوم مؤمنین»(3) «جعلنا قلوبهم قاسیة»(4)
3. طهارت. 3. عدم پذیرش.
«اِمتَحن اللّه قلوبهم»(5) «اَزاغ اللّه قلوبهم»(6)
4. سعه صدر. 4. مُهرخوردن.
«ربّ اشرح لی صدری»(7) «طبعاللَّه علی قلوبهم»(8)
5. هدایت. 5. احاطه ظلمت.
«مَنیؤمن باللّه یَهدقلبه»(9) «ران علی قلوبهم»(10)
6. ایمان. 6. حجاب.
«کتب فی قلوبهم الایمان»(11) «جعلنا علی قلوبهم أکنّة»(12)
7. سکینه. 7. قفل شدن.
«السکینة فی قلوب المؤمنین»(13) «أم علی قلوب اقفالها»(14)
8. الفت. 8. سختی.
«وألّف بین قلوبهم»(15) «ختم اللّه علی قلوبهم»(16)
9. اطمینان قلبی. 9. برگشت و نفهمی.
1) 94) انعام، 122.
2) 95) بقره، 10.
3) 96) توبه، 14.
4) 97) مائده، 13.
5) 98) حجرات، 3.
6) 99) صف، 5.
7) 100) طه، 25.
8) 101) نحل، 108.
9) 102) تغابن، 11.
10) 103) مطففین، 14.
11) 104) مجادله، 22.
12) 105) کهف، 57.
13) 106) فتح، 4.
14) 107) محمّد، 24.
15) 108) انفال، 63.
16) 109) بقره، 7.
17) 110) رعد، 28.
18) 111) توبه، 127.
پرتوی از نور (7) » شفاعت و شرایط آن
یَوْمَئِذٍ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِیَ لَهُ قَوْلًا(طه، 109)
در آن روز، شفاعت (هیچ کس) سودی ندارد، مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه دهد و از گفتار او (شفاعت کننده یا شفاعت شونده) راضی باشد.
از آنجا که انکار شفاعت، خلاف قرآن و روایات و مایهی یأس مؤمنانِ گناهکار است، و قبول شفاعتِ بیقید و شرط نیز سبب جرأت خلافکاران و خلاف عدالت الهی است، لذا قرآن کریم برای شفاعت، حساب و کتاب و مقرّراتی در نظر گرفته است.
از نظر قرآن، شفاعت، روزنهی امید گناهکاران و وسیلهای برای ارتباط آنان با اولیای خدا و پیروی از آنان است.
شفاعت اذن خداست و برخورداران از شفاعت، تنها کسانی هستند که در مدار توحید و دارای منطقِ صحیح و اعتقادات حقّ باشند و گفتارشان مورد قبول خداوند قرار گرفته باشد، یعنی شهادتین آنان موضعی، موسمی، اکراهی، سطحی و بر اساس مسخره و نفاق نباشد، در این صورت اگر در عمل کمبود داشته باشند، با شفاعت مورد عنایت قرار میگیرند.
از این روی قرآن، شفاعت بتها را برای بتپرستان در دنیا و آخرت باطل دانسته است.
شفاعت به معنای فدا شدن حضرت عیسیعلیه السلام برای پاک شدن گناهان پیروانش و یا شهادت امام حسینعلیه السلام به خاطر
شفاعت از شیعیان قابل پذیرش نیست، هر چند امام حسینعلیه السلام از شافعان بزرگ در روز قیامت است، امّا باید دانست که هدف او از شهادت، شفاعت کردن طرفدارانش نبوده است.
امام باقرعلیه السلام درباره این آیه فرمودند: شفاعت پیامبرصلی الله علیه وآله تنها برای کسانی است که از نظر عمل و گفتار مورد رضایت باشند و بر مودّت آلپیامبرعلیهم السلام زندگی کرده و بر آن مردهاند.(1)
پرتوی از نور (7) » عصیان حضرت آدم
فَأَکَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی (طه، 121)
پس (آدم و همسرش فریفته شده و) هر دو از آن (درخت ممنوعه) خوردند، پس (به ناگاه لباسهایشان ریخت و) شرمگاهشان برای آنان ظاهر شد و (به ناچار) هر دو به چسبانیدن برگ (درختان) بهشت بر خودشان مشغول شدند و (این چنین) آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و بیراهه رفت.
در ارتباط با جمله «عصی آدم ربّه فغوی» و عصیان حضرت آدم چند احتمال آمده است:
الف) آدم گناه نکرد، بلکه مرتکب ترک اولی شد و«غوی» یعنی رشد نکرد، نه اینکه گمراه شد.
ب) نهی حضرت آدم از درخت ممنوعه، نهی ارشادی بود، نه نهی مولوی.(113)
ج) «عصیان» هم در ترک واجب بکار میرود و هم در ترک
1) 112) تأویل الایات، 304.
مستحب.(1)
امّا هیچکدام از این احتمالات مورد پذیرش نیست زیرا؛
اوّلاً؛ این آیه و آیات مشابه آن صراحت در عصیان آدم دارند.
ثانیاً؛ دلیلی بر ارشادی بودن نهی نداریم.
ثالثاً؛ ادعای نبودن حکم تکلیفی در آن زمان درست نیست، زیرا در این صورت باید بگوییم که شیطان هم مرتکب خلافی نشده و گناه نکرده است.
رابعاً؛ مگر توبه از کار منهیّعنه با نهی ارشادی معنا دارد؟
خامساً؛ عصیان در قرآن، تنها به معنای گناه بکار رفته است.
بنابراین، بهتر است به سراغ امام معصوم برویم آنجا که مأمون از امام رضاعلیه السلام پرسید: اگر پیامبران معصومند، پس معنای آیه «و عصی آدم ربّه فغوی» چیست؟
امامعلیه السلام فرمودند: «کان ذلک من آدم قبل النبوة... من الذنوب الّتی تجوز علی الانبیاء قبل نزول الوحی علیهم...»(2)یعنی نافرمانی حضرت آدم قبل از بعثت او بوده است و خلافی بوده که ارتکاب آن با مقام نبوّت منافاتی ندارد.
پرتوی از نور (7) » حسابرسی در قیامت
إقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَةٍ مُّعْرِضُونَ (انبیاء، 1)
(زمان) حساب مردم نزدیک شده است، در حالی که آنان در بی خبری، (از آن) روی گردانند!
آنچه از آیات به دست میآید این است که:
1. همهی افراد مورد سؤال قرار میگیرند. «فلنسئلنّ الّذین ارسل الیهم و لنسئلنّ المرسلین»(1)
2. تمامی اعمال مورد محاسبه قرار میگیرد. «لتُسئلنّ عما کنتم تعملون»(2)
3. همهی احوال مورد رسیدگی قرار میگیرد. «اِن تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به اللّه»(3)
4. از همهی اعضای بدن انسان سؤال خواهد شد. «اِنّ السّمع و البصر و... کلّ اولئک کان عنه مسئولا»(4)
5. از نعمتهای الهی سؤال میشود. «و لتسئلنّ یومئذٍ عن النعیم»(5)
6. تمامی کارها را در هرکجا و به هراندازه که باشد، حاضر خواهند ساخت. «ان تک مثقال حبةّ من خردل فتکن فی صخرة»(6)
در اوّلین سؤال، از نماز خواهند پرسید و به حساب امور مهمی همچون؛ جوانی، عمر، راه کسب درآمد و هزینه آن و به ویژه مسأله رهبری و ولایت خواهند پرداخت و همین بس
که خداوند، خود حسابرس خواهد بود. «کفی بنا حاسبین»(1)
پرتوی از نور (7) » داستان حضرت یونس
وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَی فِی الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتَ مِنَ الظَّالِمِینَ * فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ(انبیاء، 87 - 88)
و ذوالنون (حضرت یونس صاحب ماهی را به یاد آور) آن هنگام که خشمگین (و با قهر از میان مردم بیرون) رفت و گمان کرد که (آسوده شد و) ما بر او تنگ نخواهیم گرفت، (امّا همین که در کام نهنگ فرو رفت و سبب آن را دانست،) پس در آن تاریکیها ندا داد که (خداوندا!) جز تو معبودی نیست، تو پاک و منزّهی (و) همانا من از ستمکاران بودم (و نمیبایست مردم را به خاطر سرسختیشان رها کرده و تنها بگذارم). پس (دعای) او را اجابت
کردیم و او را از آن اندوه نجات دادیم و ما این چنین، مؤمنان را نجات می دهیم.
آنچه پیرامون داستان حضرت یونس در تفاسیر آمده این است که آن حضرت سالهای بسیاری مردم را به سوی خداپرستی دعوت کرد؛ ولی از این میان تنها دو نفر به او ایمان آوردند، یکی شخصی عابد و دیگری انسانی عالم، وقتی وضع بدین صورت ادامه یافت، عابد به یونسعلیه السلام پیشنهاد نفرین کرد و حضرت که از سرسختی و لجاجت آنان
1) 122) انبیاء، 47.
به ستوه آمده بود به این کار اقدام نمود و به محض پیدا شدن آثار بلا، بدون کسب اجازه از
محضر خداوند، با خشم و غضب از منطقه خارج شد به این گمان که دیگر از دست آنان راحت شده است؛ امّا نمی دانست که خداوند بخاطر این کار زندگی را بر او سخت خواهد کرد.
وقتی از آنجا خارج شد، به سوی دریا رفت، سوار بر کشتی شده و به منطقهای دیگر عزیمت نمود. در میانهی راه ناگهان کشتی به خاطر مواجه شدن با نهنگی بزرگ، دچار اضطراب گردید و چیزی نمانده بود تا همه اهل کشتی غرق شوند.
صاحبان کشتی تصمیم گرفتند تا برای رفع این بلا، یک نفر از ساکنان کشتی را به دریا بیندازند و خود را از این مصیبت رها سازند و چون قرعه کشیدند، نام یونسعلیه السلام درآمد، لذا او را به دریا انداختند، بلافاصله نهنگ او را بلعید و به درون دریا رفت، امّا به امر الهی از خوردن و هضم او منع گردید.
یونسعلیه السلام در آن تاریکیهای شکم ماهی و اعماق آب به ظلم خود، به خروج نابجا از میان مردم پی برد و به آن اعتراف کرد، پس خداوند دعای او را مستجاب فرمود و او را از آن حال نجات داد. از آن پس یونس لقب «ذوالنون» به معنای صاحب ماهی یافت.
در آیات 143 و144 سورهی صافّات آمده است که: «فلو لا انّه کان من المسبّحین . للبث فی بطنه الی یوم یبعثون» یعنی اگر نبود که او از زمرهی تسبیحکنندگان به شمار میرفت، هر آینه تا روز قیامت در شکم ماهی محبوس میگردید.
پرتوی از نور (7) » دوری از شتابزدگی
وَ یَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَآءَهُ بِالْخَیْرِ وَکَانَ الْإِنسَانُ عَجُولَاً (اسراء، 11)
و انسان (شتابزده و نادان) همانگونه که خیر را میطلبد، شرّ را هم میطلبد و انسان همواره عجول است.
در قرآن از شتابزدگی انسان و شرّخواهی او بارها سخن به میان آمده است: «و یَستعجلونک بالسیّئة قبل الحسنه»(1)یعنی از تو عذاب فوری میخواهند. در آیهای دیگر از قول کافران میفرماید: «أمطر علینا حجارةً من السماء»(2)میگویند: خدایا اگر دین حقّ است، از آسمان بر ما سنگ بباران. سرچشمهی این شتابها، جهل و عناد و تعصّب است.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمودند: «انّما أهلک النّاس العجلة»(3)بیشترین هلاکت و تباهی انسان از عجله است. بسیاری از نفرینهایی را هم که انسان علیه خود یا فرزندانش میکند از همین عجله است.
پرتوی از نور (7) » نامه عمل در قرآن
وَ کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ کِتَاباً یَلْقَاهُ مَنشُوراً (اسراء، 13)
و کارنامهی هرانسانی را در گردنش بستهایم و روز قیامت برای او نوشتهای بیرون آوریم که آن را در برابر خود گشوده میبیند.
در قرآن بارها به مسأله نامهی عمل اشاره شده و در آیات مختلف نکاتی مطرح گردیده است، از جمله:
1. نامهی عمل برای همه است. «کلّ انسان اَلزمناه طائره...»
2. تمام اعمال در آن وجود دارد. «لایُغادر صغیرةً ولا کبیرة»(1)
3. مجرمان از آن میترسند. «فتَرَی المجرمین مشفقین ممّافیه»(2)
4. خود انسان با خواندن نامهی عملش، حاکم و داور است. «اِقرَء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیباً»(3)
5. رستگاران، کتابشان به دست راست داده میشود و دوزخیان به دست چپ. «اوتِیَ کتابه بیمینه... بشماله»(4)
پرتوی از نور (7) » دنیاطلبی
مَن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَآءُ لِمَن نُّرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاَهَا مَذْمُوماً مَّدْحُوراً (اسراء، 18)
هر کس پیوسته زندگی دنیای زودگذر را بخواهد، به مقداری که بخواهیم و برای هرکه اراده کنیم، در این دنیا بشتاب فراهم میکنیم، سپس جهنّم را برایش قرار میدهیم که با شرمندگی و طردشدگی، وارد آن خواهد شد.
از دیدگاه قرآن، دنیاطلبی و دنیاگرایی اگر سبب غفلت از آخرت و انحصار خواستهها در دنیا باشد، نکوهیده است. این نکته در آیات فراوانی مطرح شده است، از جمله: «یَعلمون ظاهِراً مِن الحَیاة الدّنیا و هم عَن الآخرة هم غافِلون»(1)،
«فأعرض عن مَن تَولّی عن ذکرِنا و لم یُرِد الاّ الحیاةَ الدّنیا»(2)
و «أرَضیتُم بالحَیاة الدّنیا»(3)
در جهان مادیّات نزاع و درگیری زیاد است و همه کس به همه آرزوهایش نمیرسد، پس باید اندازه و سهمیهای باشد که چه کسی چه مقدار داشته باشد: «عجّلنا له فیها ما نشاء لمن نرید»، امّا در دنیای معنویات، چون تزاحم و محدودیّتی نیست، همه صد درصد کامیاب میشوند و راه برای بیشتر هم باز است. «کان سعیهم مشکورا»(4)
پرتوی از نور (7) » اسراف
وَ آتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ وَالْمِسْکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِیراً * إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کَانُواْ إِخْوَانَ الشَّیَاطِینِ وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً (اسراء، 26 - 27)
حقّ خویشاوند و بیچاره و در راه مانده را ادا کن و هیچ گونه ریخت و پاش و اسرافی نکن. همانا اسرافکاران برادران شیطانهایند و شیطان نسبت به پروردگارش بسیار ناسپاس بود.
«تَبذیر» از ریشهی «بَذر» به معنای ریخت و پاش است. مانند آنکه برای دو نفر مهمان، غذای ده نفر را تهیه کنیم.
امام صادقعلیه السلام فرمود: هر کس چیزی را در غیر مسیر طاعت خدا مصرف کند، مبذّر است.(1)
آن حضرت در پاسخ به این سؤال که آیا در مخارج حلال نیز اسراف وجود دارد؟ فرمودند: بلی، زیرا کسی که دارایی خود را چنان بخشش کند که چیزی برای خود نگذارد، در مصرف حلال اسراف کرده است.(2)
«تَبذیر»، گرچه بیشتر در مسائل مالی است، ولی در مورد نعمتهای دیگر نیز وجود دارد، مانند هدر دادن عمر و جوانی، بکار گرفتن فکر، چشم، گوش و زبان در راه ناصحیح، سپردن مسئولیّتها به افراد ناصالح، پذیرش مسئولیّت بدون داشتن لیاقت و بیش از حد توان و ظرفیّت، آموزش و آموختن مطالب غیر ضروری وغیر مفید و امثال اینها.(3)
پرتوی از نور (7) » آداب سخن گفتن
وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغَآءَ رَحْمَةٍ مِّن رَّبِّکَ تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلًا مَّیْسُوراً (اسراء، 28)
و اگر به انتظار رحمتی از پروردگارت که به آن امیدواری، از آنان اعراض میکنی، پس با آنان سخنی نرم بگو.
قرآن دربارهی چگونگی سخن گفتن با مردم، دستورهایی دارد، از جمله:
سخنی نرم. «قَولاً مَیسوراً»
سخنی ملایم. «قولاً لَیّناً»(4)
سخنی آسان. «قولاً کریماً»(1)
سخنی استوار. «قولاً سَدیداً»(2)
سخنی معروف. «قولاً مَعروفاً»(3)
سخنی رسا. «قولاً بَلیغاً»(4)
پرتوی از نور (7) » رزق و روزی در قرآن
إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَآءُ وَیَقْدِرُ إِنَّهُ کَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً(اسراء، 30)
همانا پروردگارت برای هر کس بخواهد، روزی را گشاده یا تنگ میسازد، همانا او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست.
در قرآن به طور گسترده دربارهی رزق و روزی، بحث شده است. برخی از نکاتِ آن آیات عبارت است از:
الف) رزق هر جنبندهای بر عهده خداست. «ما من دابّةٍ فیالارض الاّ علی اللّه رزقها»(5)
ب) سرچشمه روزی، در آسمان است. «و فی السماء رزقکم»(6)
ج) اگر همهی مردم رزق گسترده داشته باشند، فساد گسترش مییابد. «و لو بَسط اللّه الرّزق لعباده لَبَغوا فی الارض»(7)
د) مردم باید تلاش کنند و به دنبال رزق بروند. «فابتغوا عنداللّه الرّزق»(8)
ه) تقوا از عوامل گشایش و موجب توسعه در رزق است. «و مَن یَتّقِ اللّه یَجعل له مَخرجا و یرزقه من حیث لایَحتسِب»(9)
پرتوی از نور (7) » ترس از روزی
وَلَا تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْئاً کَبِیراً(اسراء، 31)
فرزندان خود را از بیم تنگدستی نکشید. این ما هستیم که آنان و شما را روزی میدهیم. یقیناً کشتن آنان گناهی است بزرگ!
«املاق» به معنای فقر و تنگدستی است. شاید ریشهی آن «مَلَق» باشد، چون فقیر اهل تملّق میشود.
خداوند در آیه 151 سورهی انعام، کشتن فرزندان را به خاطر فقر میداند، «لاتقتلوا اولادکم من املاقٍ» ولی در این آیه، کشتن را به خاطر ترس از فقر میشمرد، «خشیة املاق» در آنجا در مورد فقر میفرماید: «نحن نرزقکم و ایّاهم» ما زندگی شما و فرزندانتان را تأمین میکنیم، در اینجا در مورد ترس از فقر میفرماید: «نحن نرزقهم و ایّاکم» رزق بچههایتان و خودتان با ماست. چون هیجانِ ترس بیشتر است،
خداوند اوّل اولاد را بیمه میکند، سپس خود انسان را، تا هیجان کاهش یابد.(1)شاید سرّ این تفاوت در این باشد که چون گرسنگی الآن است و ترس از فقر برای آینده، لذا در صورت اوّل میفرماید: ما هم اکنون خود شما و فرزندانتان را رزق میدهیم، ولی در مورد ترس از آینده میفرماید: نگران نباشید ما فرزندانتان و خودتان را روزی میدهیم.
1) 147) تفاسیر فی ظلالالقرآن و فرقان.
پرتوی از نور (7) » گناه خودکشی
وَلَا تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَمَن قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَاناً فَلَا یُسْرِف فِّی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنْصُوراً (اسراء، 33)
وکسی را که خداوند، (قتل او را) حرام کرده است نکشید، مگر به حقّ. وهر کس مظلوم کشته شود، قطعاً برای ولیّ او تسلّط (و اختیار دیه یا قصاص) قرار دادهایم، پس نباید در کشتن (و قصاص) زیادهروی کند، چرا که آن (ستمدیده به طور عادلانه) یاری و حمایت شده است.
قتل نفس و آدمکشی از گناهان کبیره است. هر کس در غیر مورد قصاص یا فساد، کسی را بکشد، گویا همهی مردم را کشته است، «مَن قتل نفساً بغیر نفسٍ او فسادٍ فی الارض فکاّنما قتل النّاس جمیعاً»(1)و کیفر چنین قتلی دوزخ ابدی است. «مَن یقتل مؤمناً متعمّداً فجزائه جهّنم خالداً فیها»(2)
این کیفر، برای کسی که اسلحه بکشد و تهدید به قتل کند و به عنوان مفسد و محارب شناخته شود، نیز ثابت است.(3)
پرتوی از نور (7) » مصادیق عمل بدون علم
وَ لَاتَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُوْلَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً (اسراء، 36)
و از آنچه به آن علم نداری پیروی مکن، چون گوش و چشم و دل، همهی اینها مورد بازخواست قرار خواهد گرفت.
تقلید کورکورانه، پیروی از عادات وخیالات، تبعیّت از نیاکان، باور کردن پیشگوییها، خوابها، حدسها و گمانها، قضاوت بدون علم، گواهی دادن بدون علم، موضعگیری، ستایش یا انتقاد بدون علم، تفسیر و تحلیل و نوشتن و فتوا دادن بدون علم، نقل شنیدههای بیاساس و شایعات، نسبت دادن چیزی به خدا و دین بدون علم، تصمیم در شرایط هیجانی و بحرانی وبدون دلیل وبرهان، تکیه به سوگندها و اشکهای دروغین
دیگران، همهی اینها مصداق «لاتَقف ما لیس لک به علم» بوده و ممنوع است.
پرتوی از نور (7) » آداب راه رفتن
وَ لَا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولًا * کُلُّ ذَلِکَ کَان سَیِّئُهُ عِندَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً(اسراء، 37 - 38)
و در زمین با تکبّر و سرمستی راه مرو، قطعاً تو زمین را نخواهی شکافت و در بلندی به کوههانخواهی رسید. همهی اینها، گناهش نزد پروردگارت ناپسند است.
از جامعیّت اسلام اینکه علاوه بر مسائل اعتقادی، سیاسی، نظامی واقتصادی، برای کارهای جزئی مانند رفت وآمد بیرون خانه نیز دستور دارد. از جمله اینکه:
الف) در راه رفتن، میانهرو باش. «واقصد فی مشیک»(1)
ب) در زمین باتکبّر وسرمستی راه نرو. «ولاتَمشِ فی الارض مرحاً»
1) 151) لقمان، 61.
ج) بندگان خدا آنانند که در زمین با آرامش و بیتکبّر راه میروند. «و عباد الرّحمن الّذین یمشون علی الارض هوناً»(1)
د) از قارون ثروتمند هم انتقاد میکند که هنگام عبور در کوچه و بازار، با تکبّر و جلال و جبروت ظاهر میشد.(2)
پرتوی از نور (7) » بهترینها
وَقُل لِّعِبَادِی یَقُولُواْ الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطَانَ یَنزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطَانَ کَانَ لِلْإِنسَانِ عَدُوّاً مُّبِیناً
(اسراء، 53)
وبه بندگانم بگو: سخنی گویند که نیکوتر است، چرا که شیطان (با سخنان ناموزون) میان آنان فتنه وفساد میکند. همانا شیطان همواره برای انسان، دشمنی آشکار بوده است.
خداوند، آفریدگار بهترینهاست؛
«احسن کلّ شیءٍ خلقه»(3)
«فاحسن صورکم»(4)
«احسن تقویم»(5)
از ما نیز بهترینها را میخواهد؛
بهترین عمل، «لیبلوکم ایُّکم احسن عملاً»(6)
بهترین سخن «یقولوا التّی هی احسن»
و بهترین حرفها را پیروی کردن. «فیتّبعون احسنه»(7)
پرتوی از نور (7) » ابلیس در قرآن
وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلآئِکَةِ اسْجُدُواْ لِأَدَمَ فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِیسَ قَالَ ءَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً (اسراء، 61)
وبه یادآور زمانی که بهفرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. پس سجده کردند، مگر ابلیس که گفت: آیا برای کسی سجده کنم که از گل آفریدهای؟!
ابلیس، از جنّ است، «کان من الجنّ»(1)
لشکریانی دارد، «وجنود ابلیس اجمعون»(2)
سپاه او پیاده و سواره و عامل انحراف است، «و اَجلِب علیهم بخَیلک و رَجِلِک»(3)
سجده نکردنش بر اساس قیاس او بین خاک و آتش بود. «خلقتنی من نارٍ و خلقته من طین»(4)
در قرآن بارها به مسألهی سجود فرشتگان و سرپیچی ابلیس اشاره شده است.
پرتوی از نور (7) » فطری بودن خداشناسی
وَإِذَا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلَّا إِیَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاکُمْ إِلَی الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَکَانَ الْإِنْسَانُ کَفُوراً (اسراء، 67)
وهرگاه در دریا به شما محنت و رنج رسد، هر که را جز خداوند میخوانید، محو وگم میشود، پس چون شما را نجات دهد و به خشکی رساند، از او رومیگردانید. وانسان بسیار ناسپاس است.
یکی از دلایل فطری بودن توحید، این است که انسان در
حالت درماندگی و ناامیدی از همه وسایل مادّی، متوجّه یک نقطه غیبی میشود که او را نجات دهد.
شخصی منکر خدا، از امام صادقعلیه السلام دلیلی بر اثبات خدا میخواست. حضرت پرسید: آیا تاکنون سوار کشتی شدهای که دچار حادثه شود؟
گفت: آری، یک بار در سفری دریایی کشتی ما متلاشی شد و من بر تخته پارهای سوار شدم. امام پرسید: آیا در آن هنگام، دل تو متوجّه قدرتی بود که تو را نجات دهد؟ گفت: آری. فرمود: همان قدرت غیبی، خداست.
پرتوی از نور (7) » انسان، برتر از فرشته
وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً
(اسراء، 70)
وهمانا فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا (بر مرکبها) حمل کردیم و از چیزهای پاکیزه روزیشان دادیم و آنان را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری کامل دادیم.
انسان برتر از فرشته است، زیرا:
الف) انسان، مسجود فرشتگان است.
ب) فرشته، عقل محض است و شهوت ندارد و از این رو کمالش به ارزش کمال انسان نیست. هر که عقلش را بر شهوتش غلبه دهد، برتر از فرشته است.
ج) در شب معراج، جبرئیل به پیامبرصلی الله علیه وآله گفت: تو امام باش
تا به تو اقتدا کنم، زیرا خداوند شما را بر ما برتری داده است.(1)
پرتوی از نور (7) » سقوط انسان
با آنکه خداوند بشر را بر همهی موجودات، حتّی فرشتگان برتری داد، «فضّلناهم علی کثیرٍ ممّن خلقنا» ولی سوء انتخاب و عمل ناپسند انسان او را به پستترین درجه «اسفل سافلین»(2)و به مرتبهی حیوانات و پستتر از آن پایین میآورد. «کمثل الحمار»(3)، «کمثل الکلب»(4)، «کالانعام بل هم اضلّ»(5)، «کالحجارة او اشدّ...»(6)
پرتوی از نور (7) » سنّتهای الهی
سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلَا تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلاً (اسراء، 77)
این، سنّت (هلاکت طغیانگران) دربارهی پیامبرانی که پیش از تو فرستادیم جاری بوده است و برای سنّت ما هیچ تغییری نمییابی.
تأیید پیامبران و هلاکت کافران وظالمان، سنّت الهی است که در سورهی ابراهیم آیه 13 نیز آمده است: «قال الذّین کفروا لرسلهم لنخرجنّکم من ارضنا او لتعودنّ فی ملّتنا فاوحی الیهم ربّهم لنهلکنّ الظّالمین»، کفّار به پیامبرانشان گفتند: قطعاً ما شما را از سرزمین خود بیرون میکنیم، مگر آنکه به آیین ما درآیید، ولی خدا به آنان وحی کرد که ما قطعاً ستمگران را نابود میکنیم.
بنابراین، تحوّلات تاریخی براساس سنّتهای الهی است و سنّتهای الهی چون براساس حکمت خداست، ثابت است
و در طول تاریخ دگرگون نمیشود. چنانکه توطئه کفّار وامدادهای غیبی خدا نسبت به پیامبران، ریشهی تاریخی دارد. «سنّة مَن قد ارسلنا»
البته خداوند، عادل است و در شرایط یکسان، مهر و قهرش نیز یکسان است. «لاتجد لسنّتنا تحویلاً»
پرتوی از نور (7) » شفا با قرآن و غیر آن
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَاراً (اسراء، 82)
و آنچه از قرآن فرو میفرستیم، مایهی شفا(ی دل) و رحمتی برای مؤمنان است و ستمگران را جز خسران نمیافزاید.
شفای قرآن با شفای داروهای مادّی تفاوتهای زیادی دارد:
داروی قرآن، ضرری را به دنبال ندارد،
کهنه نمیشود و تاریخ مصرف ندارد.
شفا یافتهی قرآن، عامل شفای دیگران میشود.
در نسخهی شفای قرآن اشتباه نیست،
همیشه و در اختیار همه است،
طبیب این دارو، هم ما را میشناسد، هم دوستمان دارد و هم نتیجه نسخهاش ابدی است و نسخه و داروی او مشابه ندارد.
حضرت علی علیه السلام میفرماید: «فانّ القرآن شفاءٌ من اکبر داء و هوالکفر و النفاق و الغی و الضلال»(1)، قرآن درمان بزرگترین دردهاست که کفر و نفاق و گمراهی باشد.
1) 169) نهجالبلاغه، خطبه 176.
پرتوی از نور (7) » قرآن، کتاب هدایت
با آنکه قرآن برای هدایتِ همه است؛ «هُدیً للنّاس»(1)ولی تنها کسانی از این نور بهره میبرند که پنجرهی روح خود را به سوی آن باز کنند و لجاجت و عناد را کنار گذاشته، با روحی سالم به سراغ قرآن روند؛ «هُدیً للمتّقین»(2)و لذا لجوجانِ بیمار دل را جز خسارت نمیافزاید. مانند باران که هر چند زلال و پاک است، وقتی بر مرداری ببارد، بوی تعفّن برخیزد.
پرتوی از نور (7) » روح در قرآن
وَیَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَآ أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلاً (اسراء، 85)
و از تو دربارهی روح میپرسند. بگو: روح از امور پروردگارم (و مربوط به او) است و جز اندکی از دانش به شما ندادهاند.
کلمه «روح» 21 مرتبه در قرآن و در موارد زیر آمده است:
الف) روحی که در کالبد انسان دمیده شده است. «نُفِخ فیه من روحه»(3)
ب) وحی. «یُلقی الرّوح من أمره علی مَن یشاء من عباده»(4)
ج) قرآن. «کذلک اَوحینا الیک روحاً من أمرنا»(5)
د) روح القدس. «ایّدناه بروح القدس»(6)
ه) بزرگ فرشتگان. «تنزّل الملائکة والروّح»(7)
ولی به هر حال روح بشر، امری پیچیده، ناشناخته و نفخهای
الهی و دارای بعد آسمانی است و تنها خدا آن را میشناسد.
پرتوی از نور (7) » ویژگیهای قرآن
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً
(اسراء، 88)
بگو: اگر (تمام) انس و جنّ گرد آیند تا همانند این قرآن را بیاورند، نمیتوانند مثل آن را بیاورند، هر چند که بعضی پشتیبان و یاور دیگری باشند.
ویژگیهای بیهمتای قرآن، عبارت است از اینکه: هم معجزه است، هم روان و متنوّع، هم خبر از آینده میدهد، هم بهترین داستانها را دارد، هم بهترین شیوهی دعوت را دارد، هم بیان کنندهی همهی مسائل و نیازهای فردی و اجتماعی، دنیوی و اخروی در همهی زمینهها و در تمام زمانهاست.
پرتوی از نور (7) » بهانههای کفّار
وَ مَا مَنَعَ النَّاسَ أَن یُؤْمِنُواْ إِذْ جَآءَهُمُ الْهُدَی إِلَّا أَن قَالُواْ أَبَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَّسُولاً (اسراء، 94)
و آنگاه که هدایت به سراغ مردم آمد، چیزی مردم را از ایمان آوردن بازنداشت، جز آنکه گفتند: آیا خداوند، بشری را به عنوان پیامبر، برانگیخته است؟
بر طبق آیات قرآن، بهانههای کفّار برای فرار از دین و ایمان نیاوردن، از این قرار است:
الف) چرا انبیا انسانهایی همچون ما هستند؟
پاسخ: بهترین نوع تبلیغ آن است که همراه با نمونهی عملی و ارائه الگو باشد.
ب) اگر بناست انسانی پیامبر باشد، چرا فلانی از فلان خانواده یا شهر نباشد؟
پاسخ: تقسیمات مردم براساس خیال و معیارهای مادّی است، امّا نزول و دریافت وحی لیاقت میخواهد.
ج) چرا خود ما پیامبر نباشیم؟
پاسخ: نبوّت مقامی بس والا، حتّی برتر از مقام فرشتگان است و هر انسانی با هر سابقهای سزاوار پیامبری نیست.
د) چرا فرشتگان برخود ما فرود نمیآیند؟
پاسخ: نزول فرشته بر کسانی است که سابقه انحراف و گناهی نداشته باشند وگرنه هر روز دروغ و انحرافی را به نام وحی برای مردم میآورند.
پرتوی از نور (7) » معجزات حضرت موسی
وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَی تِسْعَ آیَاتِ بَیِّنَاتٍ فَسْئَلْ بَنِی إِسْرَآءِیلَ إِذْ جَآءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یَا مُوسَی مَسْحُوراً (اسراء، 101)
همانا به موسی نُه معجزهی روشن دادیم. پس، از بنیاسرائیل آنگاه که (موسی) به سراغشان آمد سؤال کن. پس فرعون (با دیدن آن همه معجزه) به او گفت: ایموسی! من تو را قطعاً افسون شده میپندارم.
معجزات نهگانهی حضرت موسیعلیه السلام عبارت بود از:
1- اژدها شدن عصا. 2- سفیدی کف دست. 3- شکافتن دریا با عصا. 4- طوفان. 5 - هجوم ملخ. 6- هجوم شپش. 7- هجوم
قورباغه. 8 - خون شدن آبها. 9- جاری شدن دوازده چشمه از سنگ با یک عصا زدن.
البتّه میتوان گفت: معجزات آن حضرت هیجده تا بوده است، چون بازگشت هر یک از آنها به حالت اوّل نیز معجزهای دیگر است.
سؤال: قرآن غیر از این نه معجزه، معجزات دیگری هم برای حضرت موسی بیان کرده است، مانند کنده شدن کوه و بالای سر یهود قرار گرفتن آن، نزول طعامِ مَنّ و سَلوی، گاو ذبح شدهای که مرده را زنده کرد، پس چرا نه معجزه ذکر شده است؟
پاسخ: تعداد نه معجزه دربارهی فرعون بود که با دیدن آنها باز هم ایمان نیاورد. معجزات دیگر به فرعون ارتباط نداشت.(1)
پرتوی از نور (7) » فلسفه نزول تدریجی قرآن
وَ قُرْآناً فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلَی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِیلاً (اسراء، 106)
و قرآنی که آن را بخش بخش کردیم تا آن را با تأنّی ودرنگ بر مردم بخوانی و آن را آنگونه که باید به تدریج نازل کردیم.
یکی از اعتراضهای کفّار این بود که چرا قرآن یکباره نازل نمیشود، «لولا نُزّل القرآن جُملةً واحدة»(2)این آیه پاسخی به گفته آنان است.
آیات قرآن چون با حوادث مختلف ارتباط دارد و برای رفع نیاز همهی طبقات در طول تاریخ است، بخش بخش نازل
شده تا با رویدادهای گوناگون، تطبیق داشته و برای منتظران دلچسبتر باشد. مثلاً اگر آیات جهاد در زمان صلح نازل میشد، در جایگاه واقعی خود نبود.
تدریج، یکی از سنّتهای الهی است، چه در آفرینش، که جهان را در شش روز آفرید و چه در نزول قرآن، با آنکه میتوانست یکباره نازل کند یا بیافریند.
نزول تدریجی آیات قرآن برای آن بود که علم به آن توأم با عمل به آن شود. البتّه از نزول تدریجی قرآن، ارتباط دائمی پیامبر صلی الله علیه وآله با مبدأ وحی نیز استفاده میشود.
پرتوی از نور (7) » اصحاب رقیم
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُواْ مِنْ آیَاتِنَا عَجَباً (کهف، 9)
آیا پنداشتهای که اصحاب کهف و رقیم، از نشانههای شگفت ما بودند؟
ظاهراً اصحاب کهف و رقیم، نام یک گروه باشد. برخی رقیم را نام منطقهی اصحاب کهف دانستهاند. گرچه در برخی تفاسیر، اصحاب رقیم را آن سه نفری دانستهاند که برای کسب و کار و زندگی، از خانه بیرون رفتند، در راه باران گرفت و به غاری پناهنده شدند. با ریزش قطعه سنگی از کوه، دَرِ غار بسته شد و آنان زندانی شدند.
آنان هر یک کار خیر و خالصانهای را که انجام داده بودند یادآور شدند و از خدا خواستند به خاطر آن عمل، آنان را نجات دهد. در هر نوبت، کمی سنگ کنار میرفت، تا سرانجام نجات یافتند.
پیامبرصلی الله علیه وآله پس از نقل این داستان فرمودند: هرکه با خدا باشد نجات مییابد.(1)
پرتوی از نور (7) » انواع مردم در برابر جامعه فاسد
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُواْ بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدیً (کهف، 13)
ما داستان آنان (اصحاب کهف) را به درستی برای تو حکایت میکنیم. آنان جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم.
مردم نسبت به فساد و جامعهی فاسد سه دستهاند:
الف) گروهی در فساد جامعه هضم میشوند. (آنان که هجرت نکنند و ایمان کامل نداشته باشند.) «کنّا نخوض مع الخائضین»
ب) گروهی که در جامعهی فاسد، خود را حفظ میکنند. (مثل اصحاب کهف) «اِنّهم فتیة آمنوا بربّهم»
ج) گروهی که جامعهی فاسد را تغییر میدهند و اصلاح میکنند. (مثل انبیا و اولیا) «یزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمة»
1) 179) تفاسیر مجمعالبیان، نورالثقلین، کشفالاسرار، درّالمنثور.
پرتوی از نور (7) » غار اصحاب کهف
وَتَرَی الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَ وَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِی فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَ لِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُّرْشِداً(کهف، 17)
و (اگر آنجا بودی) خورشید را میدیدی که هنگام طلوع، به سمت راست آنان متمایل میشود وچون غروب کند، ایشان را وامیگذارد وبه چپ متمایل میگردد و آنان در محلّی وسیع از آن غار قرار داشتند. این از آیات و نشانههای خداست. هر کس را خدا هدایت کند، او هدایت یافتهی واقعی است و هر که را به بیراهه واگذارد وگمراه کند، هرگز برای او یاوری راهنما نخواهی یافت.
غار اصحاب کهف، از نظر جغرافیایی نه رو به شرق بود، نه غرب، بلکه در شمال شرقی بود که هیچگاه نور خورشید تا عمق غار نمیتابید.
در مورد مکان غار اختلاف است؛ بعضی میگویند در کوههای اطراف دمشق بوده که به غار اصحاب کهف مشهور است. برخی هم آن را در اطراف شهر عمان پایتخت اردن میدانند که تعدادی قبر در آنجاست ونقش یک سگ نیز بر دیوار آن است، وبالای غار، صومعهای قدیمی است ومسلمانان نیز مسجدی ساختهاند.(1)
به هر حال ویژگیهای غار، نمونهای از رحمت الهی است که در آیه قبل به آن وعده داده شده بود.
1) 180) تفسیر فرقان.
پرتوی از نور (7) » وحدت، رمز موفقیّت و پیروزی
وَ کَذَ لِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَآءَلُواْ بَیْنَهُمْ قَالَ قَآئِلٌ مِّنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُواْ لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُواْ رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُواْ أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هَذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَآ أَزْکَی طَعَاماً فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلَا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ
أَحَداً(کهف، 19)
وما آنگونه (که خوابشان کردیم)، آنان را (از خوابی که شبیه مرگ بود) برانگیختیم تا میان خود از یکدیگر پرسش کنند. یکی از آنان گفت: چه مدّت (در این غار) ماندهاید؟ گفتند: یک روز یا بخشی از روز. (سرانجام) گفتند: پروردگارتان داناتر است که چه مقدار ماندهاید. پس یکی از خودتان را با این پولتان به شهر بفرستید تا ببیند کدام یک غذای پاکیزهتری دارد، پس غذایی از آن برایتان بیاورد و باید (در این کار)
زیرکی و دقّت به خرج دهد، و مبادا کسی را از شما آگاه کند!
در مبارزات بر علیه جوامع فاسد، وحدت بین نیروها عامل مهمی است. در این آیه چهار مرتبه کلمه «کُم» مطرح شده است:
الف) در تهیه غذا همه یکی هستیم. «احدکم»
ب) پول برای همه است. «بورقکم»
ج) غذایی که تهیه میشود برای همه است. «فلیأتکم»
د) حفاظت از جان همه لازم است. «لایُشعِرنّ بکم»
پرتوی از نور (7) » ان شاءاللّه گفتن
وَلَا تَقُولَنَّ لِشَاْیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَ لِکَ غَداً * إِلَّا أَن یَشَآءَ اللَّهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (کهف، 23 - 24)
دربارهی هیچ چیز و هیچ کار، مگو که من آن را فردا انجام میدهم، مگر آنکه (بگویی:) اگر خدا بخواهد. و اگر فراموش کردی (گفتن: ان شاءاللّه، همین که یادت آمد) پروردگارت را یاد کن و بگو: امید است که پروردگارم مرا به راهی که نزدیکتر است، راهنمایی کند.
گفتنِ «ان شاء اللّه» که اعتقاد به قدرت ومشیّت الهی را میرساند، تکیه کلام اولیای الهی است. چنانکه در قرآن نیز از زبان پیامبران نقل شده است؛
یعقوب به فرزندانش میگوید: «اُدخلو مصر اِن شاءاللّه آمنین»(1)وارد مصر شوید، انشاءاللّه درامانید.
خضر به موسی میگوید: «ستجدنی اِن شاءاللّه صابراً»(2)اگر خدا بخواهد مرا شکیبا خواهی یافت.
حضرت شعیب به حضرت موسی میگوید: «ستجدنی اِن شاءاللّه من الصالحین»(3)
و حضرت اسماعیل به پدرش حضرت ابراهیم میگوید: «ستجدنی اِن شاءاللّه من الصّابرین»(4)مرا ذبح کن که به خواست خدا مرا از شکیبایان خواهی یافت.
البتّه مراد از گفتن «اِن شاءاللّه» و «أعوذباللّه» و امثال آن، لقلقهی زبان نیست، بلکه داشتن چنین بینشی در تمام ابعاد زندگی و در باور و دل انسان است.
پرتوی از نور (7) » اصول باغداری
وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلاً رَّجُلَیْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَیْنِ مِن أَعْنَابٍ وَ حَفَفْنَاهُمَا بِنَخْلٍ وَجَعَلْنَا بَیْنَهُمَا زَرْعاً * کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِّنْهُ شَیْئاً وَفَجَّرْنَا خِلاَلَهُمَا نَهَراً (کهف، 32 - 33)
(ای پیامبر!) برای آنان (سرگذشت) دو مردی را مثَل بزن که برای یکی از آن دو، دو باغ انگور قرار دادیم و دور آنها را با نخل پوشاندیم و میان آن دو باغ را کشتزار قرار دادیم. هر دو باغ، محصول خود را داد و چیزی از آن نکاست و میان آن دو، نهری روان ساختیم.
از این آیات میتوان اصول باغداری یا احداث باغهای نمونه و دلربا را استفاده کرد، که عبارت است از:
الف) درختان کوتاه در وسط «اعناب» و درختان بلند در اطراف باغ باشد. «نخل»
ب) باغها با هم فاصله داشته و اطرافشان باز باشد. «جعلنا بینهما»
ج) زمینهایی که در فاصله میان باغهاست کشت شده باشد. «بینهما زرعاً»
د) میان باغها آب جاری باشد. «فجّرنا خلالهما»
ه) باغها سست و ضعیف و آفتزا نباشد. «لم تظلم منه شیئا»
بنابراین بهترین منظره، از باغهای انگور گوناگون، «اَعناب» وانگور و خرما در کنار هم، «اَعناب ونخل» وانواع کشتها، «زرعاً» وکِشتی که در اطرافش درخت باشد، «حَفَفناهما» و آبها از زیر درختان و کنار مزرعه جاری باشد، «فَجّرنا خلالهما نَهَرا» پدید میآید.
پرتوی از نور (7) » کوهها در آستانه رستاخیز
وَیَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً(کهف، 47)
و(یاد کن) روزی که کوهها را به حرکت درآوریم وزمین را آشکار (صاف وهموار) میبینی در حالی که همگان را برانگیختهیم، پس هیچ یک از آنان را فروگذار نمیکنیم.
قرآن وضعیّت کوهها را در آستانهی برپایی رستاخیز، به صورتهای گوناگونی بیان کرده است، از قبیل:
1. زلزله و لرزش زمین وکوهها. «تَرجُف الارض والجبال»(1)
2. حرکت و جابجایی. «نُسیّر الجبال»
3. تکّهتکّه شدن وبه صورت ریگ درآمدن. «بُسّت الجبال بَسّاً فکانت هَباءً مُنبثاً»(2)
پرتوی از نور (7) » نامه عمل افراد در قیامت
وَوُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمَّا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْکِتَابِ لَا یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلَا کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُواْ مَا عَمِلُواْ حَاضِراً وَلَا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (کهف، 49)
وکتاب (و نامه اعمال) در میان نهاده میشود، پس مجرمان را میبینی که از آنچه در آن است بیمناکاند و میگویند: وای بر ما، این چه نوشتهای است که هیچ (گفتار و کردار) کوچک وبزرگی را فروگذار نکرده مگر اینکه برشمرده است! و آنچه انجام دادهاند (مقابل خود) حاضر مییابند وپروردگارت به هیچکس ستم نمیکند.
بارها قرآن از مسئلهی کتاب و پرونده و نامهی عمل در قیامت سخن به میان آورده است و میفرماید:
فرستادگان ما مینویسند: «اِنّ رُسلنا یَکتبون»(1)
آثار کارها را هم مینویسیم: «نَکتُب ما قدّموا و آثارهم»(2)
نامه عمل آنان بر گردنشان آویخته میشود: «اَلزمناه طائره فی عُنُقه»(3)
پروندهها در قیامت گشوده میشود: «و اذ الصُّحف نُشرت»(4)
نامهها به دست خود افراد داده میشود؛ نامهی خوبان به دست راست و نامه بدکاران به دست چپ آنان داده میشود.
همانگونه که هر فردی پروندهای دارد، هر امّتی نیز کتاب و پروندهای دارد. «کلّ اُمّة تُدعی الی کتابها»(5)
پرتوی از نور (7) » انواع سجده
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لِأَدَمَ فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَآءَ مِن دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلاً(کهف، 50)
و(یاد کن) هنگامی که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. پس همه به جز ابلیس سجده کردند! او از جنّ بود و از فرمان پروردگارش سر بر تافت. آیا (با این حال) او و نسل او را به جای من سرپرستان خود میگیرید؟ در حالی که آنان برای شما دشمنند! ستمگران بد چیزی را به جای خدا برگزیدند.
سجده سه نوع است:
الف) سجدهی عبادت که مخصوص خداست مثل سجدهی نماز.
ب) سجدهی اطاعت، مثل سجدهی فرشتگان بر آدم که برای اطاعت فرمان خداوند بود.
ج) سجدهی تحیّت، تکریم وتشکّر از خداوند، مثل سجدهی یعقوب بر عاقبت یوسف.
پرتوی از نور (7) » صفات مثبت و منفی انسان
وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِی هَذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن کُلِّ مَثَلٍ وَکَانَ الْإِنْسَانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً (کهف، 54)
والبتّه ما در این قرآن از هر مثلی برای مردم متنوّع بیان کردیم، و(لی) انسان بیش از هر چیز جدال کننده است.
انسان در کنار زمینههای مثبتی که دارد، همچون داشتن روح الهی، برتری بر فرشتگان و سجود آنان بر او و قدرت نفوذ و
تسخیر هستی و مانند آن، نقاط منفی زیادی نیز دارد که در آیات قرآن به آن اشاره شده است، از قبیل: «ظلوماً، جهولاً، اکثر شیءٍ جدلاً، جزوعاً، هلوعاً، مَنوعاً، لفی خُسر، لیَطغی، و ...».
پرتوی از نور (7) » الهامبخشی حیوانات
فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً (کهف، 61)
پس چون (موسی و همراهش) به محلّ تلاقی آن دو (دریا) رسیدند، ماهی خود را (که برای غذا همراه داشتند) فراموش کردند. ماهی هم راه خود را به دریا برگرفت و رفت.
قرآن، بارها از برخی حیوانات نام برده که علامت، یا الهامبخش و خبررسان بودهاند، مانند:
چگونگی دفن هابیل با الهام از کلاغ،
اطلاع حضرت سلیمان از کفر مردم سرزمین سبأ با هدهد،
زنده شدن ماهی، در ماجرای ملاقات موسی و خضر،
حفاظت پیامبرصلی الله علیه وآله در غار به هنگام هجرت، با تار عنکبوت.
و نقش حفاظتی سگ برای اصحاب کهف.
پرتوی از نور (7) » سفرهای مهم حضرت موسی
فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَآءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَباً (کهف، 62)
پس همین که (از کنار دریا) گذشتند، موسی به جوان (همراه) خود گفت: غذای چاشت ما را بیاور، به راستی که از این سفر رنج بسیار دیدهایم.
حضرت موسی علیه السلام چهار سفر داشت:
پرتوی از نور (7) » ادلّه پیامبری حضرت خضر
فَوَجَدَا عَبْداً مِّنْ عِبَادِنَآ آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً (کهف، 65)
پس (در آنجا) بندهای از بندگان ما را یافتند که از جانب خود، رحمتی (عظیم) به او عطا کرده بودیم و از نزد خود علمی (فراوان) به او آموخته بودیم.
مراد از «عَبد» در این آیه، حضرت خضر است که به دلایل زیر پیامبر بوده است:
الف) کسی که استاد پیامبری همچون حضرت موسی میشود، حتماً پیامبر است.
ب) تعابیر «عبدنا، عبده، عبادنا» در قرآن، غالباً مخصوص پیامبران است.
ج) خضر به موسی گفت: تمام کارهای خارقالعاده که از من دیدی و صبر نکردی، همه طبق فرمان و رأی خدا بوده، نه رأی من. «ما فَعَلتُه من امری»
د) حضرت موسی به خضر قول داد که من خلاف دستور تو
کاری انجام نمیدهم، «لا اَعصی لک امراً» و کسی که پیامبر اولواالعزمی تسلیم بیچون و چرای او میشود، حتماً معصوم و پیامبر است.
ه) علم لدنّی، مخصوص انبیاست. خداوند درباره خضر فرمود: «علّمناه من لدنّا»
و) بعضی از مفسّران نیز مراد از «رَحمة» را نبوّت دانستهاند. «آتیناه رحمة من لدنّا»
پرتوی از نور (7) » تواضع در برابر استاد
قَالَ لَهُ مُوسَی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (کهف، 66)
موسی به او (خضر) گفت: آیا (اجازه میدهی) در پی تو بیایم، تا از آنچه برای رشد وکمال به تو آموختهاند، به من بیاموزی؟
در این آیات کوتاه، نکات متعدّدی در ادب و تواضع نسبت به استاد دیده میشود، از جمله:
الف) موسی شاگردی خود را با اجازه آغاز کرد. «هل»
ب) خود را پیرو استاد معرّفی کرد. «اتبعّک»
ج) خضر را استاد معرفی کرد. «تعلّمن»
د) خود را شاگرد بخشی از علوم استاد دانست. «ممّا»
ه) علم استاد را به غیب پیوند داد. «علّمت»
و) تعلیم استاد را اثربخش دانست. «رشداً»
ز) همانگونه که خداوند به تو آموخته است، تو نیز به من بیاموز. «ممّا عُلِّمت رشداً»
ح) قول داد که نافرمانی نکند. (آیات بعد): «لا اعصی لک امراً»
ط) کارها و سخنان استاد را فرمان دانست. «لا اعصی لک امراً»
ی) برای آینده و پایداریش وعده نداد و گفت: «اِن شاء اللّه»
پرتوی از نور (7) » درجات سود و زیان در قرآن
قُلْ هَلَ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً
(کهف، 103 - 104)
بگو: آیا شما را خبر دهم که زیانکارترین مردم کیست؟ آنان که در زندگی دنیا تلاششان گم و نابود میشود، در حالی که میپندارند (همچنان) کار شایسته و نیک انجام میدهند.
همان گونه که بهرهمندیها متفاوت و دارای درجاتی است؛
دو برابر، چند برابر، ده برابر: «ضعف، اضعاف، عشرة امثالها»
گاهی هفتصد برابر، «فی کلّ سنبلةٍ مأة حبّة»(1)
و گاهی فوق تصوّر. «فلا تعلم نفسٌ ما اُخفی لهم»(2)
ضرر و زیانها نیز دارای مراحل و تفاوتهایی است:
الف) گاهی معاملهی بدی است. «بئسما اشتروا»(3)
ب) گاهی سودی ندارد. «فما ربحت تجارتهم»(4)
ج) گاهی خسارت است. «اشتروا الضّلالة بالهدی»(5)
د) گاهی غرق در زیان است. «لفی خسر»(6)
ه) گاهی خسارت بزرگ و آشکار است. «خسراناً مبینا»(7)
و) گاهی خسارت در تمام ابعاد است. «بالأخسرین اعمالاً»(8)
پرتوی از نور (7) » اقسام زیانکاران
زیانکاران چند گروهند:
الف) گروهی که کار نیک نمیکنند.
ب) گروهی که برای دنیا کار میکنند، نه آخرت.
ج) گروهی که کار میکنند و میدانند کارشان صحیح نیست.
د) گروهی که در زیانند و میپندارند که سود میبرند.
سه گروه اوّل، ممکن است با توبه به فکر اصلاح خود و جبران بیفتند؛ ولی گروه چهارم چون به فکر چاره نمیافتند، بدترین مردمند. مثل راهبان مسیحی که خود را از لذّات حلال دنیا محروم میکنند و مورد انتقاد انبیا نیز هستند، یا مثل زاهدنماهای ریاکار.
پرتوی از نور (7) » اقسام مردم در برابر میزان قیامت
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً * خَالِدِینَ فِیهَا لَا یَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلاً
(کهف، 107 - 108)
یقیناً آنان که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، بهشت برین برایشان منزلگاه پذیرایی است. همواره در آن جاودانهاند ودرخواست دگرگونی وجابهجایی نمیکنند.
مردم در قیامت سه گروهند:
الف) گروهی که از خوبی نیاز به میزان ندارند.
ب) گروهی که از بدی و شقاوت نیاز به میزان ندارند. «فلانُقیمُ لهم یوم القیامة وزنا»
ج) گروهی متوسّط که باید اعمالشان مورد محاسبه قرار گیرد.
«امّا مَن ثَقُلت موازینه . فهو فی عیشة راضیة . و امّا مَن خَفّت موازینه . فاُمّه هاویة»(1)
پرتوی از نور (7) » آیهای جامع و کامل
قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَآ إِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن کَانَ یَرْجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (کهف، 110)
بگو: همانا من بشری همچون شمایم (جز اینکه) به من وحی میشود که خدای شما خدای یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید و ایمان دارد، کاری شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد.
در آیه هم توحید، «الهٌ واحد» هم نبوّت، «یُوحی الیّ» و هم معاد، «لقاء ربّه» هم امید به رحمت الهی، «یرجوا» هم تلاش در رسیدن به آن، «فلیَعمل» و هم اخلاص در عمل «لایُشرک» آمده است. از این جهت پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: اگر تنها آیه آخر سورهی کهف بر امّت من نازل میشد، برای آنان کافی بود.(2)
پرتوی از نور (7) » صفات حضرت عیسی
ذَلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ(مریم، 34)
این است عیسی، پسر مریم؛ (همان) گفتار درستی که (دیگران) در آن شک میکنند.
در آیات قبل از این، حضرت عیسیعلیه السلام با هفت صفت برجسته و دو برنامه معرّفی شد؛ امّا صفات برجستهی او:
الف) بندهی خدا بودن. «اِنّی عبداللّه»
ب) آوردن کتاب آسمانی. «آتانی الکتاب»
ج) رسالت و پیامبری. «وجعلنی نبیّا»
د) مبارک بودن. «وجعلنی مبارکا»
ه) نیکی کننده به مادر. «و بِرّاً بوالدتی»
و) جبّار و شقی نبودن. «لم یجعلنی جبّاراً شقیّاً»
ز) متواضع، حقّ شناس و سعادتمند بودن. «والسّلام علیّ...»
و امّا دو برنامهی عیسی، یکی نماز و دیگری زکات است.
این آیه میفرماید: سخن درست درباره عیسی همان است که ما بیان کردیم. «ذلک عیسیبن مریم»
پرتوی از نور (7) » تفاوت روحیات مؤمن و کافر
قَالَ سَلاَمٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کَانَ بِی حَفِیّاً (مریم، 47)
(ابراهیم از عموی خود جدا شد و) گفت: سلام بر تو، به زودی از پروردگارم برای تو آمرزش میخواهم، زیرا او همواره نسبت به من بسیار مهربان بوده است.
در این آیات، روحیّات مؤمن و کافر در گفتگوها به خوبی به چشم میخورد:
الف) ابراهیم عاطفی حرف میزند و عمویش با خشونت؛ ابراهیم چهار بار میگوید: «یا أبتِ» ولی عموی بتپرستش حتّی یک بار نگفت: «یا بنیّ»
ب) ابراهیم با استدلال حرف میزند، امّا آزر بیدلیل سخن میگوید. ابراهیم میگوید: «لِمَ تعبد ما لایسمع»، عمو میگوید: «آلهتی»
ج) ابراهیم، دلسوزانه حرف میزند؛ امّا آزر با تهدید جواب میدهد.
د) ابراهیم، سلام میکند، «سلام علیک» امّا آزر میگوید؛ دور شو. «واهجرنی»
کم مباش از درخت سایه فکن
هر که سنگت زند ثمر بخشش
پرتوی از نور (7) » فلسفه استغفار ابراهیم برای عمویش
استغفار حضرت ابراهیم، برای عموی بتپرستش به خاطر آن بود که احتمال هدایت شدن او را میداد، «سأستغفرلک» ولی همین که از هدایت عمو مأیوس شد، از او برائت جست.
قرآن میفرماید: «وما کان استغفار ابراهیم لابیه الاّ عن موعدة وعدها ایّاه فلمّا تبیّن له انّه عدوّ للّه تبرّء منه»(1)
پرتوی از نور (7) » سیمای حضرت ادریس
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقاً نَّبِیّاً * وَ رَفَعْنَاهُ مَکَاناً عَلِیّاً (مریم، 56 - 57)
و در این کتاب، از ادریس یاد کن، همانا او پیامبری بسیار راستگو بود. و ما او را به مقام والایی رساندیم.
در قرآن سیمای حضرت ادریسعلیه السلام چنین بیان شده است:
* حضرت ادریس، از اجداد حضرت نوح است و به دلیل
1) 206) توبه، 114.
اشتغال زیاد او به درس(1)یا به خاطر آن که اوّلین کسی بود که با قلم نوشت، به ادریس مشهور شد.(2)
* نام شریف ادریس، دو بار در قرآن آمده و با اوصاف «صدّیق»، «صابر» و «نبی» از او تجلیل شده است.
* در حدیثی میخوانیم: خانهی ادریس، در مسجد سهله در اطراف نجف اشرف بوده است.(3)
* ادریس، اوّلین کسی بود که علم نجوم و حساب را میدانست.(4)
* اوّلین کسی بود که به انسان، خیاطی آموخت.(5)
* 365 سال عمر کرد و بعد به آسمان رفت و اکنون زنده است و در زمان ظهور حضرت مهدیعلیه السلام حاضر خواهد شد.(6)
پرتوی از نور (7) » آگاهی همه جانبه خداوند
وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی (طه، 7)
و اگر سخنت را آشکار بگویی (و یا پنهان کنی، تفاوتی ندارد)، پس همانا او اسرار (شما) و پنهانتر (از آن) را میداند.
خداوند بر همه چیز آگاه است:
* پیدا و پنهان را میداند: «یعلم السّر واَخفی»
* غیب آسمانها و زمین را میداند: «اعلم غیب السموات والارض»(7)
* حمل مادهی باردار را میداند: «یعلم ما تحمل کلّ اُنثی»(8)
* هدف و معنای نگاهها را میداند: «یعلم خائنة الاعین»(1)
* خطورات قلبی را میداند: «یعلم ما فی قلوبکم»(2)
* هیچ برگی از درخت نمیافتد مگر این که او آگاه است و میداند. «وما تسقط من وَرقة الاّ یعلمها»(3)
پرتوی از نور (7) » خواستههای موسی از خداوند
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی * یَفْقَهُواْ قَوْلِی(طه، 25 - 28)
(موسی) گفت: پروردگارا! (اکنون که مرا به این کار بزرگ مأمور فرمودی) سینهام را برایم گشاده گردان (و بر صبر و حوصلهام بیفزا). و کارم را برایم آسان فرما. و گره از زبانم باز نما. تا (آنها) سخنان مرا (خوب) بفهمند.
همین که حضرت موسیعلیه السلام به رسالت الهی مأمور گردید، چهار خواسته را از خداوند طلب نمود:
سعهی صدر. «ربّ اشرح لی صدری»
شرایط آماده. «و یَسّرلی أمری»
بیان رسا و روان. «واحلُل عُقدةً من لسانی»
داشتن وزیری آشنا. «واجعل لی وزیراً»
پرتوی از نور (7) » رمز رسیدن به کمالات
إِذْ أَوْحَیْنَآ إِلَی أُمِّکَ مَا یُوحَی * أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَّهُ وَأَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِّنِّی وَلِتُصْنَعَ عَلَی عَیْنِی (طه، 38 - 39)
آنگاه که به مادرت آنچه را باید الهام کرد، وحی کردیم. (به او وحی کردیم) که کودک خود را در صندوقی بگذار، پس آن (صندوق) را در دریا بینداز، تا دریا آن را به ساحل افکند و (کسی که) دشمن من و دشمن او (است)، آن را (از دریا) بگیرد. و (ای موسی!) من محبّتی از جانب خویش بر تو افکندم (تا تو را دوست بدارند) و تا زیر نظر من ساخته شوی (وپرورش یابی).
رمز رسیدن به کمالات، دل کندن از وابستگیها و دوستیهاست. «اِقذِفیه»
الف) دل کندن از خود؛ ابراهیم حاضر شد در آتش افتد.
ب) دل کندن از همسر؛ ابراهیم همسرش را در مکّهی بیآب و گیاه گذارد.
ج) دل کندن از نوزاد؛ مادر موسی فرزند خود را در آب افکند.
د) دل کندن از نوجوان؛ ابراهیم حاضر شد اسماعیل را قربانی کند.
ه) دل کندن از شهوت؛ یوسف، درخواست کامیابی همسر عزیز مصر را نپذیرفت.
و) دل کندن از خواب؛ ثواب نماز در دل شب را کسی جز خدا
نمیداند. «فلاتَعلم نفس ما اُخفی لهم من قرّة اعین»(1)
پرتوی از نور (7) » شباهتهای حضرت موسی و یوسف
إِذْ تَمْشِی أُخْتُکَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی مَن یَکْفُلُهُ فَرَجَعْنَاکَ إِلَی أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَ لَاتَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّیْنَاکَ مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنَّاکَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنِینَ فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلَی قَدَرٍ یَا مُوسَی (طه، 40)
آنگاه که خواهرت (در پی آن صندوق) میرفت تا بگوید: آیا شما را به کسی راهنمایی کنم که تکفّل و پرستاری او را بپذیرد؟! (و آنان پذیرفتند.) پس (این گونه) ما تورا به سوی مادرت باز گردانیدیم تا چشم او (به تو) روشن شود و اندوهگین نگردد. و (ای موسی!) تو شخصی (از فرعونیان) را به قتل رساندی (واز این بابت دچار اندوه گردیدی)، پس تو را از غم نجات دادیم و تو را در آزمونهای مختلف آزمودیم. پس چند سالی را در میان
مردم مدین (ودر کنار شعیب پیامبر) درنگ کردی، سپس (اینک) در زمان مقدّر (برای پذیرش رسالت به اینجا) آمدی.
حوادث زندگانی انبیا، گاهی به یکدیگر شباهت دارد. مثلاً سرگذشت حضرت موسیعلیه السلام با زندگانی حضرت یوسفعلیه السلام از جهاتی مشابه است، از جمله:
الف) هر دو پیامبر مدّتی را در کاخ زندگی کردهاند.
ب) زندگی در کاخ، به انتخاب هیچ یک نبود.
ج) پدر و مادر هر دو پیامبر به فراق مبتلا شدند.
د) سرانجام، هر دو به سوی والدین خود بازگشتند.
1) 218) سجده، 17.
ه) هر دو به فتنهی دیگران دچار شدند؛ حضرت یوسف به فتنهی برادران خود وموسیعلیه السلام به فتنهی فرعون.
و) در زندگی هر کدام، زنی کاخ نشین نقش داشته است، همسر عزیز مصر در نقش منفی و همسر فرعون در نقش مثبت.
پرتوی از نور (7) » موسی بنده خاصّ خدا
فَقُولَا لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی (طه، 44)
پس به نرمی با او سخن بگویید، شاید متذکّر شود، یا (از خدا) بترسد.
«خشیت»، ترس برخاسته از معرفت و احساس عظمت در برابر دیگری است.
خداوند درباره حضرت موسیعلیه السلام تعبیرات خاصی بیان فرموده است:
الف) «قرّبناه نجیّا»(1)ما او را به همرازی خود نزدیک کردیم.
ب) «انَا اختَرتُک»(2)من تو را برگزیدهام.
ج) «ولتصنع علی عینی»(3)زیر نظر من پرورش یابی.
د) «اِصتَنعتک لنفسی» تو را برای خود ساختم.
پرتوی از نور (7) » رمز سجدههای نماز
مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً أُخْرَی(طه، 55)
ما شما را از آن (زمین) آفریدیم و در آن باز میگردانیم و بار دیگر شما را از آن بیرون میآوریم.
امیرمؤمنان علیعلیه السلام راز سجدههای نماز را اشاراتِ به این آیه دانسته و فرمودهاند: معنی سجدهی اوّل آن است که خدایا! من در آغاز از این خاک بودم، هنگامی که سر از سجده برمیداری اشاره به آن دارد که تو مرا از خاک آفریدی. سجدهی دوم این مفهوم را میرساند که تو مرا به خاک برمیگردانی و بلند شدن از آن، یعنی تو بار دیگر در قیامت مرا از خاک زنده خواهی کرد.(1)
پرتوی از نور (7) » آمرزشطلبی انبیا
وَإِنِّی لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَی(طه، 82)
و البتّه من، هر کس را که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد، به هدایت برسد، قطعاً میبخشم.
انبیای الهی نیز از خدا طلب مغفرت میکردند؛
حضرت آدمعلیه السلام: «اِن لمتغفرلنا»(2)
حضرت نوحعلیه السلام: «الاّ تغفرلی وترحمنی»(3)
حضرت ابراهیم علیه السلام: «اطمع أن یغفرلی»(4)
حضرت موسی علیه السلام: «ربّ اغفرلی و لاخی»(1)
حضرت عیسیعلیه السلام: «وأن تغفرلهم»(2)
حضرت محمّدصلی الله علیه وآله: «واستغفره»(3)
پرتوی از نور (7) » عظمت قیامت
نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَقُولُونَ إِذْ یَقُولُ أَمْثَلُهُمْ طَرِیقَةً إِن لَّبِثْتُمْ إِلَّا یَوْماً (طه، 104)
(البتّه) ما به آنچه آنها میگویند داناتریم، آنگاه که بهترین آنان در رفتار، میگوید: شما درنگ نکردید مگر یک روز!
عظمت قیامت به قدری است که انسانها پس از حضور در آن عمر خود را در دنیا، نیم روز یا یک روز و یا حدّاکثر ده روز میشمرند که قرآن از زبان افراد و گروههای مختلف، آن را چنین بیان میدارد:
الف) ده روز. «ان لبثتم الاّ عشرا»
ب) یک روز. «ان لبثتم الاّ یوما»
ج) بخشی از یک روز. «لمیلبثوا الاّ عشیّة او ضحیها»(4)، «لبثت یوماً او بعضیوم»(5)
د) لحظاتی کوتاه. «ما لبثوا غیر ساعة»(6)
ه) زمانی اندک. «ان لبثتم الاّ قلیلا»(7)
به نظر میرسد این تفاوت نظر در مقدار عمر دنیا، بستگی به مقدار بصیرت و درک افراد دارد. چنانکه در این آیه کسانی که
قرآن از آنها به «امثلهم طریقة» تعبیر کرده است، عمر دنیا را یک روز میشمرند و در آیه قبل، گنهکاران مدّت آن را ده روز.
پرتوی از نور (7) » گوشهای از سیمای قیامت
وَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَا یَخَافُ ظُلْماً وَ لَاهَضْماً (طه، 112)
و (امّا) هر کس از کارهای نیکو انجام دهد و مؤمن باشد، پس (در آن روز) نه از ستم و کاستی (در پاداشش) نترسد.
در ده آیه اخیر، به سیمایی اجمالی از برپایی قیامت اشاره شده است:
الف) در صور دمیده شده ومردگان زنده میشوند. «یوم ینفخ فی الصور»
ب) مجرمان محشور میگردند. «نحشر المجرمین»
ج) کوهها متلاشی میشوند. «ینسفها ربّی نسفا»
د) همه گوش به فرمان دعوت کننده الهی هستند. «یتّبعون الداعی»
ه) شفاعت بدون اذن خدا مؤثّر نیست. «لاتنفع الشفاعه»
و) خداوند با احاطه علمیاش به همه حسابها میرسد. «یعلم مابین ایدیهمو...»
ز) همگی در برابر حکم الهی تسلیم هستند. «عنت الوجوه»
ح) ظالمان مأیوسند. «خاب مَن حمل ظلما»
ط) مؤمنان صالح در آرامش به سر میبرند. «لایخاف ظلما و لاهضما».(1)
1) 233) تفسیر نمونه.
پرتوی از نور (7) » سیمای مرگ در قرآن و روایات
وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَفَإِیْن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ * کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ (انبیاء، 34 - 35)
و ما پیش از تو برای (هیچ) انسانی، جاودانگی (و زندگی ابدی) قرار ندادیم، پس آیا اگر تو از دنیا بروی، آنان! زندگانی جاوید خواهند یافت؟! هر نفسی چشنده مرگ است و ما شما را با مبتلا کردن به بدیهاو خوبیها آزمایش میکنیم و بسوی ما بازگردانده میشوید.
سیمای مرگ در قرآن و روایات چنین بیان شده است:
1. آمادگی برای مرگ، نشانهی اولیای خداست. «اِن زَعمتم انّکم اولیاء للّه من دون الناس فتمنّوا الموت»(1)
2. جایگاه مرگ در زندگی انسانها همچون گردنبند بر روی سینه دختران است. «خطّ الموت علی وُلد آدم مَخطّ القلاده علی جید الفتاة»(2)
3. مرگ، پایان راه نیست، بلکه به منزلهی تغییر در حیات و شیوهی زندگی است، مانند لباسی که تعویض میشود.(3)
4. هر کس از انسانها به نحوی از این جهان رخت برمیبندند، بعضی با سختترین حالات و عدّهای مثل بو کردن گل.(4)
5. ترس انسان از مرگ مانند ترس رانندهای است که یا سوخت
ندارد «آهٍ من قلّة الزّاد و طول الطریق»،(1)یا بار قاچاق و کالای ممنوعه حمل میکند (گناهکار است) و یا آمادهی رانندگی نیست، وگرنه ترس چرا؟
پرتوی از نور (7) » سیمای حضرت ذوالکفل
وَإِسْمَاعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِّنَ الصَّابِرِینَ * وَ أَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَآ إِنَّهُم مِّنَ الصَّالِحِینَ
(انبیاء، 85 - 86)
و اسماعیل و ادریس و ذی الکفل (را یاد کن که) همه از شکیبایان بودند. و ما آنانرا در رحمت خویش وارد ساختیم. بدرستی که آنان از شایستگان بودند.
ذوالکفلعلیه السلام یکی از پیامبران الهی است که بعد از حضرت سلیمان و قبل از حضرت عیسی زندگی میکرده است.(2)چنانکه مشهور است قبر او در مسیر کربلا به نجف قرار دارد.
در تفسیر تبیان میخوانیم: چون این پیامبر الهی با خود عهد کرده بود که روزها را روزه بگیرد و شبها را به عبادت بپردازد و تنها از روی حقّ قضاوت نماید و جز برای رضای خداوند خشمگین نشود و تا آخر به آنچه متکفّل شده و تعهّد کرده بود وفادار ماند، او را «ذوالکفل» یعنی «دارای تعهّد» نامیدند.
بعضی نیز همچون فخررازی معتقدند که «ذوالکفل» لقب حضرت الیاسِ پیامبر که مشهور به این نام و از صالحان بوده است. ولی ما با عنایت به روایتی که در تفسیر مجمعالبیان از عبدالعظیم حسنی از امام جوادعلیه السلام نقل شده که خدا برای هدایت انسانها یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر مبعوث
فرمود که از این میان، سیصد و سیزده نفر آنان مرسل هستند و ذو الکفل یکی از آن مرسلین است، ذیالکفل را نه لقب حضرت
الیاس، بلکه یکی از انبیا و مرسلین میدانیم.
پرتوی از نور (7) » قرآن و پاداشهای الهی
فَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَا کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ (انبیاء، 94)
پس هرکه از کارهای نیکو انجام دهد و مؤمن باشد، پس برای تلاش او هیچگونه ناسپاسی نخواهد بود و همانا ما (کارهای نیکویش را) برای او ثبت میکنیم.
وعدهی پاداش و اجر و ثواب با تعابیر گوناگونی در قرآن مورد اشاره قرار گرفته است. در یکجا میفرماید: ما اجر نیکوکاران را ضایع نمیکنیم، «اِنّا لانضیع أجرالمحسنین»(1)
در جای دیگر میفرماید: سعی و تلاش مردم مورد تشکّر و سپاس است، «کان سعیهم مشکورا»(2)و خداوند، شاکر و شکور است، «اِنّ اللّه شاکر علیم»
در جای دیگر نیز میفرماید: خداوند، ذرّهای از پاداش شمارا کم نمیکند. «لایلتکم من اعمالکم شیئاً»(3)و اگر ذرّهای کار نیک انجام دهید، آن را خواهید دید، «فمَن یعمل مثقال ذرّةٍ خیراً یَرَه»(4).
پرتوی از نور (7) » تنوّع نعمتهای بهشتی
لَایَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ (انبیاء، 102)
آنان صدای (زبانه کشیدن) آن را نمیشنوند و آنان در آنچه (از نعمتها و کامیابیها) که دلشان بخواهد جاودانهاند.
قرآن در بیان گستردگی کمّی و کیفی نعمتهای بهشتی، آیات متنوّعی دارد؛
در آیهای میفرماید: «ما تشتهیة الانفس و تلذّ الاعین»(1)هر چه که میل انسان بکشد و هر چه که چشم از آن لذّت ببرد.
در این آیه میفرماید: «و هم فی ما اشتهت انفسهم خالدون» آنان در هر چه که دلشان بخواهد برای همیشه متنعّماند.
و در جای دیگر با این چنین عبارتی توصیف میفرماید: «فلاتعلم نفس ما اخفی لهم»(2)احدی نمیداند که چه لذایذ وکامیابیهایی برای اهلبهشت، ذخیره ومخفی شده است.
پرتوی از نور (7) » علل مهلتدادن الهی
إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَیَعْلَمُ مَا تَکْتُمُونَ * وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّکُمْ وَمَتَاعٌ إِلَی حِینٍ
(انبیاء، 110 - 111)
همانا او، هم سخن آشکار را میداند و هم آنچه را که پنهان میکنید. و من نمیدانم، شاید این (تأخیر در عذاب) برای شما آزمونی باشد و (فرصتی برای) کامیابی تا مدّتی دیگر.
اگر گاهی در تحقّق وعدههای الهی تأخیری دیده میشود،
این به معنای بیخبری وغفلت او نیست که او طبق صریح آیهی قرآن، همه چیز را میداند و از همه جا آگاه است، بلکه به دلایل مختلف است، از جمله:
الف) تا هر میزان که خلافکار میتواند، پیمانه گناه خودرا پر کند. «انّما نُملی لهم لیزدادوا اِثما»(1)همانا به آنان مهلت میدهیم تا گناهانشان زیاد شود.
ب) خطاکار توفیقی بیابد و توبه کند.
ج) کارهای نیک گناهکار مصرف شود و او دیگر در قیامت طلبی نداشته باشد.
«والحمدللّه ربّ العالمین»
1) 246) آلعمران، 178.