ghaemiyeh.com
سرشناسه:امینی، عبدالحسین، 1281-1349
عنوان قراردادی:الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب. فرسی. برگزیده.
عنوان و نام پدیدآور:الغدیر همراه/ مؤلف عبدالحسین امینی نجفی؛ گزینش و ترجمه سیدابراهیم سیدعلوی
مشخصات نشر:تهران: مؤسسه فرهنگی نبأ، 1393
مشخصات ظاهری:109 ص. 43000 ریال
شابک:3-038-264-600-978 ج 9.
وضعیت فهرستنویسی:فیپا
یادداشت:کتاب حاضر ترجمه، گزینش و انتخاب کتاب «الغدیر» اثر عبدالحسین امینی است.
مندرجات:واقعه غدیر
موضوع:علی بن ابی طالب علیهالسلام، امام اول، 23 سال قبل از هجرت – 40 ق – اثبات خلافت
موضوع:غدیر خم
شناسه افزوده:سید علوی، سیدابراهیم، 1318 - ، مترجم
ردهبندی کنگره:BP 54/223/الف 8 غ 4042146 1393
ردهبندی دیویی:452/297
شماره کتابشناسی ملی:2573441
الغدیر همراه (جلد 9)
(عثمان و صحابه)
علامه عبدالحسین امینی نجفی
گزینش و ترجمه: سیدابراهیم سیدعلوی
ویراستار: عبدالحسین فخاری
حروفچینی و صفحهآرایی: چکاد
لیتوگرافی: ندا گرافیک / چاپ: دالاهو / صحافی: صالحانی
چاپ: اول 1393 / شمارگان: 2000 نسخه / قیمت: 43000 ریال
ناشر: انتشارات نبأ / تهران، خیابان شریعتی، بالاتر از خیابان بهارشیراز،
کوچه مقدم، نبش ادیبی، پلاک 26، طبقه سوم
تلفکس: 77506602 – 77504683
شابک: 3- 038-264-600-978
پیشآهنگ سخن5
صحابه: عثمان و ابن مسعود و ...6
عثمان و عمّار یاسر12
عمّار در قرآن کریم17
حدیثهای نبوی در ستایش عمّار19
تبعید صالحان کوفه به شام توسط خلیفه22
مالک اشتر27
زید عبدی پسر صوحان30
صعصعه عبدی پسر صوحان31
جندببن زهیر31
کعببن عبده32
عدیبن حاتم طائی32
مالکبن حبیب33
یزیدبن قیس احبی33
عمروبن حمق خزاعی33
عروهبن جعد34
اصعربن قیس34
کمیلبن زیاد نخعی35
حارث اعور همدانی35
تبعید عامربن عبد قیس39
تبعید عبدالرحمن جمحی44
خلیفه، علی (علیه السلام) را تبعید میکند!44
آیهای دربارۀ خلیفه48
خلیفه نمیداند چگونه از آتش خلاصی یابد؟50
ترک تکبیر در نماز51
نتیجة این سخنان52
برخی سخنان علیبن ابیطالب دربارۀ عثمان و عملکرد او54
سخنان عایشه دختر ابی بکر57
عبدالرحمنبن عوف63
طلحهبن عبیدالله66
زبیربن عوام69
موضعگیریهای مشترک طلحه و زبیر70
عبداللهبن مسعود75
عمّاربن یاسر76
مقدادبن اسود کندی77
حجربن عدی کوفی80
عبدالرحمانبن حسّان82
هاشم مرقال83
جهجاه غفاری پسر سعید83
سهلبن حنیف انصاری، رفاعةبن رافع انصاری، حجاجبن غزّیه انصاری84
ابو ایّوب انصاری84
قیسبن سعد انصاری85
فروةبن عمرو انصاری86
محمدبن عمرو پسر حزم انصاری87
جابربن عبدالله انصاری87
جبلةبن عمرو انصاری88
محمدبن مسلمه انصاری89
عبدالله ابن عباس91
عمروبن عاص92
ابوطفیل عامربن وائله95
سعدبن ابی وقّاص96
مالک اشتربن حارث نخعی97
عبداللهبن عکیم98
محمدبن ابی حذیفه عبشمی99
عمروبن زرارۀ نخعی100
صعصعةبن صوحان101
حکیمبن جبله عبدی101
هشامبن ولید مخزومی102
معاویهبن ابوسفیان اموی103
سخن عثمان دربارۀ خویش104
شعرهایی در تأیید آنچه گذشت106
مهاجرین و انصار107
نامة اهالی مدینه به صحابۀ مرزنشین108
نامة مهاجران به اصحاب و تابعان ساکن در مصر...109
نامة اهالی مدینه به عثمان109
اجماع بر ضدّ خلیفه109
ای پروردگار سبحان! جز تو را ولیّ خود نگیریم و بر خود فرض میدانیم که جز حق نگوییم. از مردمان کسانی هستند که بدون دانش و کتاب نورانی در مورد خدا مجادله میکنند و نزد ماست کتاب خدا که به حق سخن میگوید... بگو حق آمد و باطل نابود شد که باطل نابودشدنی است. کلام خود را به آنها رساندیم تا پند گیرند و آنان که علم داده شدهاند بدانند که آن حق است و ایمان آورند و دلهاشان خاضع گردد. سخن مومنان در وقتی که به سوی خدا و پیامبرش فراخوانده شوند تا بین آنها حکم کند این است: شنیدیم و اطاعت کردیم. آنانکه سخن را میشنوند و بهترین را برمیگزینند. آنهایند که خدا هدایتشان فرموده و خردمندانند.
ای مردم، از شما مالی نمیخواهم که اجر من با خداست. اجری جز دوستی با ذویالقربی نمیخواهم و بر ما جز رساندن آشکار نیست. ولیّ شما خدا و رسول اوست و کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند. حمد برای خداست و سلام بر پیامبران.
الأمینی
آنگاه که عبداللهبن مسعود، کلیدهای بیتالمال را بهسوی ولیدبن عقبه انداخت، گفت: هرکس دگرگونی (ناصحیح) ایجاد کند، خدا وضع او را دگرگون خواهد ساخت، و هرکس دین را عوض کند، خدای تعالی بر او خشم گیرد، و من میبینم صاحب شما (خلیفه)، دگرگونی و تبدیل ایجاد کرده است. آیا شخصی مانند سعدبن ابی وقّاص را برکنار میکنند و ولید را بر جای او میگمارند؟(1)همانا راستترین کلام، کتاب خدا و نیکوترین هدایت، راهنمایی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است، و بدترین امور، نوپدیدههاست و هر امر نوپدیده، بدعت است و هر بدعتی گمراهی و هر گمراهی در آتش است.(2)
ولید به عثمان گزارش داد: ابن مسعود بر تو عیب میگیرد و طعنه میزند. عثمان در جواب نوشت: عبدالله را به مدینه اعزام کند. مردم گرد آمدند و گفتند تو بمان ما از تو حمایت میکنیم و نمیگذاریم به تو آسیبی برسد. ابن مسعود گفت: نه من باید اطاعت کنم و دوست ندارم اولین، در فتنهانگیزی باشم و... (3)
عبدالله مردم کوفه را که به بدرقة او آمده بودند به تقوای
خدا و ملازمت قرآن سفارش کرد. آنان گفتند: خدا به تو جزای خیر دهد. جاهلهای ما را آموختی، عالمان ما را استوار ساختی و ما را به انس با قرآن فراخواندی و ما را دینشناس کردی. تو چه برادر دینی و اسلامی خوبی هستی.
ابن مسعود وارد مدینه شد و عثمان بر منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سخنرانی میکرد، تا نگاهش به ابن مسعود افتاد، گفت: توجه کنید، اکنون کرمک زشتی بر شما وارد شد که از روی طعام خود راه رود و قی کند و فضله ریزد. ابنمسعود گفت: من آنطور نیستم. من صحابی رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز بدر و بیعت الرضوان هستم.
عایشه فریاد برآورد که ای عثمان! به صحابی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین میگویی؟! عثمان دستور داد تا عبدالله را کشانکشان و با خشونت، از مسجد بیرون انداختند. او را بر زمین زدند و غلام عثمان دندة او را شکست. علی (علیه السلام) فرمود: ای عثمان با صحابی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین میکنی؟ علی (علیه السلام) عبداللهبن مسعود را به خانهاش برد و عثمان اجازه نمیداد او از مدینه بیرون رود و پس از آن که حال او بهتر شد، خواست در جنگ و جهاد شرکت کند (یعنی به شام برود) ولی باز عثمان مانع شد و مروان گفت او عراق را بر تو تباه کرد اکنون میخواهی شام را به هم بریزد؟ ابن مسعود سه سال در مدینه ماند و دو سال پیش از مرگ عثمان درگذشت.
عثمان در بیماری ابنمسعود به عیادت او آمد، پرسید: از چه شکایت داری؟ ابنمسعود گفت: از گناهانم. پرسید چه میخواهی؟ گفت: رحمت پروردگارم را. گفت: بر بالین تو طبیب بیاورم؟ گفت: طبیب مرا بیمار کرده است. گفت: آیا دستور بدهم حقوق ماهانهات را بپردازند؟ گفت: آن روز که نیاز داشتم دریغ ورزیدی،(1)اکنونکه از آن بینیاز هستم، عطا میکنی؟ گفت: برای فرزندان تو میماند. گفت: روزی آنان بر خداست. گفت: از خدای برای ما طلب آمرزش کن. گفت: از خدای میخواهم حق مرا از تو بگیرد و وصیت کرد عثمان بر او نماز نخواند.(2)
ابن ابیالحدید مینویسد: وقتی مرگ ابن مسعود فرا رسید، گفت: چه کسی میپذیرد وصیت مرا با هر آنچه در آن است، عمل کند؟ همه سکوت کردند. گویا فهمیدند مقصود ابنمسعود چیست؟ سخن خود را تکرار کرد. عمار گفت: من میپذیرم. ابن مسعود گفت: عثمان نباید بر من نماز بخواند. عمار گفت: من بر عهده میگیرم و...(3)پس از مرگ عبدالله، عثمان به دلیل خبر نکردن او، برای نمازگزاردن بر پیکر عبدالله بسیار خشمگین شد.(4)
ازجمله انتقادهایی که به عثمان شده، این است که او
عبداللهبن مسعود را زندانی و تبعید کرد.(1)
علامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: اگر عبداللهبن مسعود را بشناسید خواهید دید که آن رفتارهای نادرست خلیفه با وی چقدر عظیم بوده است.
سعدبن ابی وقاص در شأن نزول آیه:
(ولا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی یریدون وجهه...)(2)
کسانی را که هر صبح و شام پروردگارشان را میخوانند و توجه الهی میخواهند... از خود مران.
میگوید: این آیه در شأن شش نفر نازل شده، ازجمله، عبداللهبن مسعود که یکی از آنان است.(3)
ابن سعد همچنین در شأن نزول این آیة:
(الذین استجابواالله و الرسول...) (4)
کسانی که برای خدا و رسول، پاسخ دادند پس از آنکه آسیبی به آنان رسید برای نیکوکاران و پارسایان آنها پاداش بزرگی است.
میگوید: این آیه دربارة هجده نفر نازل شده است که
عبداللهبنمسعود، یکی از آنان میباشد.(1)
شربینی و خازن دربارة آیة:
(امّن هو قانت آناء اللیل ساجداً و قائماً یحذر الآخرة...)(2)
یا آنکس که در لحظههای شب در حال سجده و قیام است، از آخرت بیمناک است.
مینویسند که در حق ابن مسعود، عمار و سلمان نازلشده است.
از علی (علیه السلام) نقلشده است که ترازوی اعمال عبداللهبن مسعود در روز قیامت سنگینتر از کوه اُحد میباشد. همچنین است نقلهای دیگر(3)، علامه امینی (رضی الله عنه) هفده مورد ذکر کرده است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) : برای امت خود آنچه را که خدا راضی است و ابن امّ عبد (ابن مسعود) خشنود است، رضا دادهام(4). رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) : به عهد و پیمان ابنمسعود، چنگ زنید.(5)
مردمانی نزد علی (علیه السلام) آمدند و از ابنمسعود تعریف کردند، فرمود: من هم آن فضائل را برای او قائل هستم و بالاتر از آنها هرکس قرآن را بخواند و حلال آن را حلال و حرام آن را حرام
بشمارد او دین فهم و دانای سنت است.(1)این است مقام شامخ، علم و عقیدة ابنمسعود، افزون بر این، وی از پیشگامان اسلام و ششمین فردی است که اسلام آورده است. از مهاجران حبشه است که در تمامی جنگهای پیامبر حضورداشته است. او در هدایت، دلالت و ارائۀ روش از شبیهترینها به پیامبر بوده و نخستین کسی است که قرآن را با آوای رسا در مکه تلاوت کرد و مورد آزار و اذیّت قرار گرفت.
صحابهای به این جلالت و قدر، چرا باید از عطا و مستمرّی ماهانه خود محروم باشد؟
چرا چنین انسان بزرگی در جلوی مردم تحقیر و اهانت شود و کسان خلیفه او را بر زمین زنند و دندة او را بشکنند؟ جرم او چه بود جز این که نخواسته دست ولیدبن عقبه نابکار به بیتالمال باز شود. او چرا باید به جرم شرکت در دفن ابوذر، چهل ضربه شلّاق بخورد؟ کدام خلیفه این اندازه حرمت و کرامت صالحان امت را پایمال و بزرگان از بدریون را، که آیهای در حق آنان نزول یافته و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آنان را تمجید کرده، پایمال شود؟ تنها عذری که برای خلیفه میتراشند این بوده که او مجتهد بوده همان حریۀ زنگخوردة مکتب خلفاء که برای اغوا و فریب سادهلوحان امّت مسلمان همواره به کار گرفتهشده است.
1) مستدرک ۳/۳۱۵
بلاذری به روایت از ابو منصف مینویسد: در بیتالمال مدینه صندوقچهای بوده که در آن جواهرات و زینتآلات نگهداری میشد. عثمان از آنها برمیداشت و برخی اعضای خانوادهاش را میآراست. مردم بر او اعتراض کردند و سخن تند گفتند طوری که او را به خشم آوردند و سخنرانی کرد و گفت: ما هرچه احتیاج داشتیم از این بیتالمال برمیداریم هرچند عدهای را خوش نیاید! و دماغ کسانی به خاک مالیده شود
علی (علیه السلام) فرمود: در آن صورت از تو جلوگیری میشود و میان تو و آن کار، مانع ایجاد میگردد.
عمّار گفت: خدا را گواه میگیرم که من اولین کسی هستم که در این خصوص دماغم به خاک مالیده شود. عثمان نام مادر او را به زشتی برد و دشنام داد و گفت تو به من جرأت میکنی؟! و دستور داد عمّار را گرفتند و بازداشت کردند. عثمان او را آنقدر زد که او از حال رفت. سپس بیرون آوردند و به منزل امسلمه همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بردند. او ظهر و عصر و مغرب نتوانست نماز گزارد. وقتی به هوش آمد وضو گرفت و نماز خواند و گفت: سپاس خدا راست و این اولین روزی نیست که ما در راه خدا آزار میبینیم. هشامبن ولیدبن مغیره مخزومی که با عمّار یاسر همپیمان بود برخاست و گفت: ای عثمان! از علی (علیه السلام) به سبب طالبیان و هاشمیان، پروا داشتی امّا
به ما جسارت کردی، برادرمان را چنان زدی که نزدیک بود تلف شود. آگاه باش اگر او بمیرد مردی بزرگ از بنیامّیه را بهجای او خواهم کشت. عثمان گفت: ای پسر زن قسریّه تو اینجا بودهای؟ او گفت: مادر و مادربزرگ من هر دو قسریّهاند (عشیرهای از قبیلة بحبلیه) عثمان به او هم ناسزا گفت و بیرونش کرد. او هم نزد امسلمه آمد و دید او برای عمّار به خشم آمده است. خبر به گوش عایشه رسید، او نیز خشم کرد و رشته مویی از موهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و جامه و کفشی از پیامبر را نشان داد و گفت چقدر زود، سنّت پیامبرتان را ترک کردید. این مو، جامه و کفش او هنوز کهنه و فرسوده نشدهاند. عثمان آنچنان به خشم آمد که نمیدانست چه میگوید در مسجد سروصدا به هم پیچید. مردم سبحانالله، سبحانالله میگفتند.
عمروبن عاص به سبب اینکه عثمان او را از حکومت مصر برکنار کرده و عبداللهبن سعد پسر ابیسرح را بهجای او حکم بخشیده بود، باعثمان قهر بود و از همة مردم بیشتر تعجّب میکرد و سبحانالله میگفت.
به عثمان گزارش دادند که هاشمبن ولید همراه مخزومیان نزد امسلمه رفته و او برای جریان عمّار عصبانی است. عثمان به امسلمه پیغام داد که این چه اجتماعی است؟ امسلمه در جواب گفت:(1)ای عثمان رها کن، مردم را به کارهایی که خوش ندارند،
1) الانساب؟؟؟۵/۴۸ و ۸۸و ۴۹ و ابن ابی الحدید ۱/۲۳۹ و استیعاب ۴/۴۲۲
وادار مکن. مردم این رفتار زشت عثمان را دربارة عمّار محکوم کردند و به شدّت لب به اعتراض گشودند.
علّامه امینی (رضی الله عنه) به نقل از ابن قتیبه قضیّه را بهطور مفصّل نقل کرده و به یازده مورد از خلافکاریهای عثمان اشارهکرده ازجمله: ساختن هفت خانه در مدینه برای خود خانهای برای همسرش نائله و خانة دیگری برای عایشه دختر خود و دیگر اعضای خاندان خود، دادن پستهای مهمّ حکومتی به پسرعموهایش از بنیامیّه، تعطیل کردن حدود الهی، تعیین چراگاههای اختصاصی برای خود، اعطای بخششها و مستمریها برای کسانی که نه از صحابه بودند نه در راه خدا جنگ کرده و از اسلام دفاع کرده بودند، خلفای پیشین با چوبدستی و خیزران، تنبیه میکردند، امّا عثمان آن را به تازیانه و نواختن شلاق به پشت مردم، تغییر داد.
عمّار و چند تن از یاران حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نامهای نوشته و این امور را یادآور شدند و گفتند اگر دست برنداری شورش خواهیم کرد. عمّار نامه را به دست عثمان داد و او آغاز آن را خواند و گفت در میان اصحاب، تو جرأت بدان کار کردی؟ عمّار گفت: چون من خیرخواهترین شما هستم. گفت دروغ گفتی ای پسر سمیّه؛ عمّار گفت: من پسر سمیّه و پسر یاسر هستم؛ عثمان به خدمتکاران خود فرمان داد او را خواباندند و او چکمه به پا بر شکمش رفت و آنقدر زد که او دچار پارگی فتق شد و از حال رفت؛ عمّار پیرمردی ناتوان بود.
به نقلی دیگر، در فراهم کردن آن نامه عمّار یاسر، مقدادبن اسود و ده تن دیگر شرکت داشتند. وقتی خواستند نامه را به دست عثمان دهند، همه آنها از ترس فرار کردند. فقط عمّار ماند، او آمد در زد و اجازه خواست. فصل سردی بود. عمّار وارد شد. مروان و بعضی خویشاوندان عثمان از بنیامیّه هم حضور داشتند. عثمان گفت: تو چطور جرئت کردی این کار را انجام دهی؟ مروان گفت: ای امیر این برده سیاهپوست (یعنی عمّار) مردم را بر ضدّ تو میشوراند. اگر او را بکشی ریشه را خشکاندهای. عثمان فرمان داد او را بزنید. آنان درحالیکه خود عثمان هم بود، عمّار را زدند تا دچار فتق شد و از حال رفت او را کشانده و به بیرون خانه انداختند. امسلمه همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد او را به خانة وی ببرند... .
عثمان برای انجام نماز ظهر بیرون آمد و در مسجد با علی (علیه السلام) که بیمار و با دستمال سر خود را بسته بود روبهرو شد عثمان گفت: ای اباالحسن به خدا قسم نمیدانم مرگ تو را بخواهم یا حیات تو را...
با ما یا آشتی باش یا در جنگ ما را میان آسمان و زمین پا در هوا نگاه ندار...
علی (علیه السلام) فرمود: همة این سخنان تو، جواب دارد امّا اینک حال من مساعد نیست، و تنها کلام بنده صالح را میخوانم:
(فصبر جمیل و الله المستعان علی ما تصفون)(1):
پس صبری زیبا باید پیشه کرد و خدا دربارۀ آنچه توصیف میکنید، یاریرسان است.
این قصّه بهصورتهای مختلف و با اندکی تفاوت در کتب تاریخ و حدیث آمده است.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: این رفتار خلیفه و عملکردهای او با مردی است که قرآن دربارۀ اطمینان او در پرتو ایمان و رضای او در لحظههای شب در حال سجده و قیام که از آخرت بیمناک است، نزول یافته و او نخستین کسی است که در خانة خود مسجد و نمازخانه فراهم کرده و خدا را در آنجا میپرستید.(2)او مردی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فراوان او را تعریف و ثنا گفته و با تأکید، از بغض و دشمنیاش و اهانت و ناسزاگویی وی منع فرموده است و صحابه رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) او را بزرگ میداشتند و کسی که او را آزار رسانده و به خشم برآورد، دشمن میداشتند و از سویی از عمّارچیزی جز رضای خدا و رسول او و خشم برای خدا و رسول او و فریاد زدن بر سر ظالم و ایستادن در برابر باطل- مردم خوش داشته باشند یا نه- چیزی دیگر نقل نشده است.
عمّار کسی بود که رسول خدا بر خاندان او میگذشت و به آنان که مورد شکنجه قریش مشرک بودند میفرمود: شکیبا
باشید ای خاندان یاسر که وعدهگاه شما بهشت است. این روایت به طریق عثمانبن عفّان و جابر و دیگران با الفاظ متفاوت نقلشده است و این آغاز زندگانی عمّار بود تا اواخر عمرش که گروه یاغی و متجاوز او را به شهادت رساندند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنان پیشگویی فرموده بود: «و یحک یابن سمیّة تقتلک الفئة الباغیة» و فرمود کشندۀ عثمان در آتش است.
علامه امینی (رضی الله عنه) در این مورد دوازده روایت با تعبیرهای متفاوت و نزدیک به هم آورده است.(1)
عمّار یاسر با آن آغاز و پایان پسندیدۀ زندگانی خود در این میان، موردستایش ذکر حکیم است. آیۀ نخست:
(امّن هو قانت آناء اللیل ساجداً و قائماً یحذر الاخرة...)(2)
آیا آنکه در ساعتهای شب در حال سجده و قیام با فروتنی به طاعت مشغول است و از آخرت بیم دارد و...
مفسران گفتهاند، آیه در شأن عمّار یاسر نازل شده است.(3)
آیۀ دوّم، مفسّران آیۀ پنجاه و دوّم سورة انعام را در شأن عدّهای، ازجمله عمّار یاسر دانستهاند.(4)
آیۀ سوم، جمعی از حافظان گفتهاند:
(...الّا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان...)(1)
مگر کسی که وادار شود (کفر به زبان آورد و دل او باایمان، آرام باشد.
در شأن عمّار نازل گشته است.(2)ابن حجر میگوید: همه اتفاقنظر دارند که شأن نزول آیة مزبور، عمّار یاسر است و مفسّران داستان شکنجه مادر و پدر و عمّار و صهیب و خبّاب و سالم را بهتفصیل آوردهاند و به سخن رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) پرداختهاند که فرمود: عمّار از سر تا قدم پر از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او درآمیخته است.(3)
آیة چهارم:
(أفمن وعدناه وعداً حسناً فهو لاقیه کمن متعّناه متاع الحیوة الدنیا...)(4):
آیا کسی را که وعدۀ نیکو دادیم و او دیدارکنندۀ آن است با کسی که او را از متاع زندگانی مادّی بهرهمند ساختهایم و سپس در روز رستاخیز از احضارشدگان است برابر میباشد؟!.(1)
این آیه در حق عمّار یاسر و ولیدبن مغیره نازلشده است.(2)
آیۀ پنجم:
(أومن کان میتاً فاحییناه و جعلنا له نوراً یمشی به فی الناس...) (3)
آیا کسی که مرده بود ما او را زنده کردیم و برای او نوری قرار دادیم که در پرتو آن در میان مردم راه میرود.
این آیه نیز در شأن عمّار یاسر نازل شده است.(4)
علّامه امینی (رضی الله عنه) پانزده حدیث از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بیان جلالت و مقام بلند عمّار آورده است، از آن جمله است: عمّار از سر تا قدم پر از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او درآمیخته است؛ و آتش را نسزد که از اندام او چیزی را
بسوزاند. عمّار با حق و حق با عمّار است با هم میگردند و کشندۀ او در آتش است. هرگاه مردم دچار اختلاف شدند، پسر سمیّه با حق همراه است. بهشت به دیدار چهار تن مشتاق است: علیبن ابیطالب ، عمّار یاسر ، سلمان فارسی و مقداد. روزی عمّار به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شد؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را مرد پاک و پاکیزه نام برد و فرمود: عمّار، مردم را به سنّت فرا میخواند و مردم او را بهسوی آتش فرا میخوانند. هر کس عمّار را دشمن بدارد خدا او را دشمن میدارد و هر کس عمّار را ناسزا گوید، آن ناسزا به خود او برمیگردد؛(1)عمّار هرگاه میان دو کار مخیّر گردد، کاری را انتخاب میکند که به حق نزدیکتر است. به حذیفه گفتند: عثمان کشته شد چه کنیم؟ گفت با عمّار باشید. گفتند او از علی (علیه السلام) جدا نمیشود؟ خلیفه گفت: حسد برای جسد هلاککنندهترین است. نزدیکی عمّار با علی (علیه السلام) شما را میرهاند. به خدا سوگند علی از عمّار بافضیلتتر است، به فاصله خاک تا ابر آسمانها و عمّار از نیکان است.(2)
عمّار اینگونه است و پس از ملاحظه، آیههای قرآنی و احادیث نبوی در جلالت شأن او، آیا سزاوار بود با وی چنان رفتارهای زشت، یکی پس از دیگری، صورت گیرد؟ اگر
میپندارند که آنکارهای خلیفه، ادب کردن و تنبیه خطاکار بوده، مگر نه آنست که تنبیه و ادب کردن در برابر بیادبی، زورگویی و ضدیت با شریعت مطرح است، دامن عمّار که از این تهمتها به دور بوده است. وانگهی افرادی مانند عبیداللهبن عمر و حکمبن ابیالعاص و مراوانبن حکم و ولیدبن عقبه و سعیدبن عاص و امثال آنها که زندگانیشان پر از فساد و تباهی بوده و بارها مستّحق کیفر بودهاند؛ آیا خلیفه آنها را تنبیه و ادب کرده است؟! شما اگر در رفتارهای عثمان، دقّت کنید خواهید دید که او در اصل برای هیچ عنصر سالم و صالحی، ارزشی قائل نبوده است که به شمهای از رفتار و سخنان او با علی (علیه السلام) اشاره کردیم.
دوستداران عثمان میپندارند که او قرآن تلاوت میکرده، آیا او در آیه تطهیر و آیۀ مباهله و امثال آنها درنگ میکرد و یا غافلانه از کنار آنها میگذشت؟
من نمیدانم ابنحجر و ابنکثیر با چه منطقی از خلیفه دفاع میکنند، و با مصلحتاندیشی اجتماعی و اسلامی و با چه ملاکی؟ بدون تردید اگر عثمان به نصایح و خیراندیشیهای امیر مؤمنان (علیه السلام) گوش میداد ابهّت خلافت را نمیشکست و خود را به بنبست نمیانداخت که خلاصی از آن برایش ناممکن گردد.
«ناگزیر، خدا آنچه را که آنها پنهان میدارند و یا آشکار میسازند، میداند».(1)
«اینان دنیای دم دست را دوست داشته و روز سنگین و سختی را در پیش دارند. »(2)
آنگاه که عثمان ولیدبن عقبه را از حکومت کوفه برکنار کرد، و سعیدبن عاص را بهجای او گماشت؛ به او دستور داد با مردمان سازگاری کند. به همین دلیل، او با قاریان و چهرههای برجسته کوفه مجالس انس برقرار کرد؛ ازجمله آنان: مالکبن حارث اشتر نخعی، زید و صعصعه پسران صوحان، حرقوصبن زهیر سعدی، جندببن زهیر ازدی، شریحبن اوفی، کعببن عبدۀ نهدی و... بودند. روزی پس از نماز عصر، از سواد (دشت حاصلخیز عراق) و بخش کوهستانی آن سخن به میان آمد. آنان بخش سواد و دشت را ترجیح میدادند و گفتند در دشت آن میروید که در کوهستان میروید امّا نخل اختصاص به سواد و بخش دشت دارد.
رئیس امنیّت وقت، عبدالرحمنبن خنیس، گفت: دوست داشتم آن دشت از آنِ امیر (سعیدبن عاص) میبود؛ البته برای او بهتر از آنهم هست. اشتر به او گفت: برای امیر جایی بهتر آرزو
بکن، لیکن اموال و زینتهای ما را برای او آرزو مکن. عبدالرحمن در جواب گفت: این آرزوی من چه ضرر و زیانی به تو دارد که چهره درهم میکشی؟! در اینجا سعیدبن عاص عصبانی شد و گفت: سرزمین سواد، بوستانی برای قریش است؛ اشتر گفت: زمینهایی را که خدا در پرتو نیزهها و شمشیرهای ما نصیب کرده برای خود و خویشاوندانت قرار میدهی؟! به خدا قسم اگر کسی چنان تصمیمی داشته باشد ضربتی میخورد که سرنگون میگردد و خوار میشود. اشتر با عبدالرحمنبن خنیس درگیر شد، ولی جدایشان کردند.
سعیدبنعاص موضوع را به عثمان نوشت و گفت باوجود اشتر و یاران او که قاریان خوانده میشوند و مردمانی نابخرداند، من مالک کوفه نیستم. عثمان هم نوشت آنان را به شام تبعید کن. به اشتر نیز نوشت: میبینم تو در دل چیزی پنهان داری که اگر آن را آشکار سازی خون تو حلال میشود و به گمانم تو دستبردار نخواهی شد تا ضربتی بخوری که پس از آن، زنده نمانی و تا نامه من به تو رسید بهسوی شام راه بیفت که تو مردم را چنان تباه کردهای که از هیچ خیانتی دریغ ندارند.
پس از آن، اشتر و همۀ دوستان انقلابی او، که برخی را نام بردیم و تعداد آنها به دوازده تن میرسد، به شام تبعید شدند. آنان در دمشق گرد آمدند و بر عمروبن زراره وارد شدند.
معاویه در ابتدا، نکویی کرد و آنان را گرامی داشت؛ امّا بعدها میان او و اشتر، سخنان تندی ردوبدل شد، و معاویه دستور داد او را زندانی کنند. عمروبن زراره برخاست و گفت اگر او را حبس کنی، کسانی هستند که مانع شوند. معاویه، عمرو را نیز زندانی کرد و ...(1)
علامه امینی، صورت مفصّل و طولانی از بدعتهای عثمان را آورده و آنگاه برخورد سعیدبن عاص در کوفه و معاویه در شام با آن مردمان صالح تبعید شده را یاد کرده است.
معاویه در یک سخنرانی به برتری قریش در میان عرب و لزوم اطاعت از حکّام قرشی را تأکید کرد. صعصعه جواب او را داد و معاویه به سخنوری او اعتراف کرد؛ لیکن او را به بیخردی و انقلابیگری متهم ساخت و کار آنان با معاویه به آنجا کشید که با وی درگیر شدند. ریشش را گرفتند و معاویه گفت: اینجا کوفه نیست، اگر شامیان از این رفتار شما آگاه شوند برای شما بد میشود. آنگاه معاویه طیّ نامهای به عثمان از دست تبعیدیها، شکایت کرد و عثمان دستور دارد آنان را دوباره به کوفه و نزد سعیدبن عاص برگرداند. معاویه در نامهاش نوشت: مردمانی بر من وارد شدهاند که نه عقل درستی دارند و نه دیندار میباشند فقط به دنبال آشوب هستند. به گزارش مدائنی آنان در شام با معاویه
1) انساب، بلاذری ۵/۳۹-۴۳.
جلسات فراوان داشتند و سخنان زیادی میان آنان ردوبدل میشد. از جمله صعصعه با وی درگیریهای کلامی تندی داشته است و پس از ورود مجدّد به عراق و کوفه باز به افشاگری پرداختند و سعیدبن عاص طی نامهای به عثمان از آنان اظهار دلگیری کرد و عثمان دستور داد آنان را به حمص نزد عبدالرحمنبن خالدبن ولید تبعید کند و آنان عبارت بودند از: اشتر، و ثایتبن قیس، و کمیلبن زیاد، و زیدبن صوحان و برادر او صعصعه، و جندببن زهیر، حبیببن کعب و عروةبن جعد و عمروبن حمق خزاعی.
عثمان نامهای هم به اشتر و یاران او نوشت: من شما را به حمص تبعید کردم تا این نامه مرا دریافتید حرکت کنید و شما نمیتوانید به اسلام و مسلمانان آسیب برسانید.
وقتی اشتر نامه را خواند، گفت: خدایا، عذاب خود را بر بدرفتارترین نسبت به امت و بر گناهکارترین، نازل فرما و اشتر و یاران او بهسوی حمص راه افتادند.
به روایت واقدی، عبدالرحمنبن خالد پسر ولید چند روزی آنان را اسکان داد و برایشان طعام فراهم کرد. اما بعد لب به سخنان ناروا بر آنان گشود: ای فرزندان شیطان، شیطان حسرت خورده و از کردارش پشیمان؛ امّا شما همچنان در گمراهی و شورشگریتان باقی هستید. خدا عبدالرحمن را کیفر کند اگر شما را اذیّت نکند من نمیدانم شما عرب هستید یا عجم؟ آیا با من نیز آنگونه سخن میگویید که با
معاویه گفتید؟ من پسر خالدبن ولید هستم که تجربهها او را کارآزموده کرده، و من پسر کسی هستم که چشم ارتداد را درآوردهام و...(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: عظمت شخصیت و صلاح و تقوای این چند تن، که مورد اتفاق همگان است، کافی بود که خلیفه و کسان او، آنان را از خانه و کاشانه خود آواره نسازند و از شهری به شهری تبعیدشان نکنند؛ نه آنکه به سعایت و گزارش دروغ آن جوان هرزۀ اموی (سعید) اینگونه رفتار کنند. قرآن فرمود:
هرگاه شخص فاسق و نابکاری به شما خبری آورد آن را تحقیق کنید مبادا از روی جهالت و نادانی با مردمی برخوردی کنید و برکردۀ خویش پشیمان گردید. (2)
خلیفه باید بر اساس رهنمود این آیه، عمل میکرد و در آن زمینه تحقیق میکرد. امّا محبت خاندان اموی او را کور و کر ساخته و چشم و گوش بسته با آن بزرگان، برخوردهای اهانتآمیز، تند و خارج از نزاکت اخلاقی پیش گرفت.
ما در اینجا مختصری از شرح احوال آنان را بر اساس کتب معتبر میآوریم و با مقایسة آنها، رفتار خلیفه و
کارگزاران اموی نسب او را، محک میزنیم
مالکبن حارث اشتر، پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) را درک نموده و همه وی را ستایش کرده و هیچکس به او ایراد نگرفته است. مولای ما امیرمؤمنان (علیه السلام) وقتی او را به استانداری مصر، مأمور ساخت، در نامهای به اهالی مصر چنین نوشت: من بندهای از بندگان خدا را بهسوی شما فرستادم که به روزگار ترس و خطر، نمیخوابد و نمیآساید و در ساعتهای خوف، روی از دشمنان برنمیتابد. او بر نابکاران از آتش سوزان، سختتر است او مالک پسر حارث است و جایی که حق باشد از او بشنوید و فرمانش را ببرید که او شمشیری از شمشیرهای خداست که لبهاش کند نشود ضربتش از کارآیی نمیافتد اگر او دستور حرکت داد، حرکت کنید و اگر گفت: بمانید، بمانید که اقدام و حرکت او، عقبنشینی و جلو تاختن او هر دو به امر من است(1). امیرمؤمنان (علیه السلام) همچنین در نامهای به برخی از امیران ارتش خود چنین مینویسد: مالک اشتر را بر شما و همة کسانی که تحت فرمان شما هستند، فرمانده کردم. از او بشنوید و فرمانبردار باشید. او را همچون زره و سپر برای خود قرار دهید که بیم سستی و لغزش برای او نیست. اقدام
1) تاریخ طبری۶/۵۵، نهج البلاغه ۲/۶۱، شرح ابن ابی الحدید۲/۳۰، این موضوع را شعبی به طریق دیگر از صعصعه پسر صوحان و به شکلی متفاوت، گزارش کرده است.
او به هنگام بوده و به جا دست نگاه میدارد.
ابنابی الحدید این ستایش علی (علیه السلام) (را دربارة مالک) مختصر و مفید خوانده و سخنی رسا دانسته است.
همچنین امیر مؤمنان (علیه السلام) در نامهای به محمدبن ابی بکر از مالک چنین یاد میکند: مردی که ما به استانداری مصر برگزیده بودیم برای ما خیرخواه و برای دشمن، سرسخت بود. اجل مهلتش نداد و مرگ به سراغ او آمد. ما از او راضی هستیم، خدا از او راضی باشد، و پاداش چند برابر به وی عطا فرماید و اقامتگاه او را نیکو گرداند.(1)
علی امیرمؤمنان (علیه السلام) وقتی خبر مرگ اشتر را دریافت، گفت: انالله و انّا الیه راجعون: ما برای خدا هستیم و بهسوی او بازمیگردیم. سپاس برای خدای پروردگار جهانیان است. خدایا پاداش این مصیبت را از تو میخواهم که مرگ او از مصیبتهای روزگار است. آنگاه فرمود: خدا مالک را رحمت کند او وفا کرد و مرگ او فرا رسید و به لقای پروردگارش شتافت...(2)
عدهای از مشایخ قبیلۀ نخع پس از وفات و شهادت مالک، حضور امیرمؤمنان رسیدند و دیدند که حضرت بیتابی میکند و در مرگ وی افسوس میخورد. سپس فرمود: خدا به مالک خیر فراوان عطا کند. چه مالکی؟ هرگاه بخشی از کوه بود
قطعهای عظیم بود و اگر تختهسنگی بود، بسیار سخت بود؛ مرگ تو جهانی را درهم کوبید و عدهای را شاد کرد، گریهکنندگان، بر شخصیتی مانند مالک باید بگریند. آیا کسی مثل و مانند مالک وجود دارد؟!
درجایی دیگر فرمود: مالک برای من، آنگونه بود که من برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم.
معاویه پس از شهادت مالک اشتر در میان مردم به پا خاست و سخنرانی کرد: علی (علیه السلام) را دو دست بود؛ یکی در جنگ صفّین قطع شد و او عمّار یاسر بود، دوّمی نیز امروز بریده شد و او مالک اشتر بود.(1)این بندۀ آزادشده چه وقیح، گستاخ و بیشرم است که از مرگ و براندازی نیکان اظهار خرسندی میکند و از شادی در پوست خود نمیگنجد. پیشتر نیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارۀ خاکسپاری ابوذر فرموده بود: یکی از شما (یاران) در بیابانی خواهد مرد و گروهی از مؤمنان فرارسیده، او را به خاک میسپارند. آری او مالک اشتر بود که با جمعی از مؤمنان کوفی فرا رسید و ابوذر را به خاک سپردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در این کلام ایمان مالک را گواهی میکند. امّا ابن حجر کوردل در الصواعق، او را به خروج از دین و بیخردی متهم ساخته و بر او لعن و نفرین میکند؛ ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ آیا ابنحجر نمیداند که خدا برای هر انسان فرشتهای گماشته
1) تاریخ طبری ۶/۲۵۵، و...
که سخنان او را ثبت و ضبط میکند!(1)
زیدبن صوحان عبدی که مشهور به زید نیککردار است. او محضر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده. تراجم نگاران از صحابه، او را فاضل و دیندار توصیف کردهاند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در وصف او فرمود: هر که میخواهد کسی را ببیند که قسمتهایی از اعضای بدن او، پیش از او به بهشت در میآید، زید را نام برید. همچنین نقل است که روزی او سوار بر اسب میشد؛ عمر برای او رکاب گرفت و به حاضران گفت با زید و برادران و یاران او، چنین کنید.(2)
زید شبها به نماز برمیخاست و روزها را روزه میگرفت. شبهای جمعه بیدار میماند. او در جنگ جمل به شهادت رسید. او وصیت کرد، وی را با لباس خونین دفن کنند و فقط چکمه از پایش بیرون آورند.(3)
عقیل به معاویه گفت: زید و برادرش دو نهری هستند که آبها در آن روانند و تشنگان به آن پناه جویند. آن دو مرد در راه حق استوارند و هیچ شوخیبردار نیستند.(4)زید مردی،
کمحرف بود. بهجا سخن میگفت، نیکان با او مأنوس و بدان از وی به دور بودند و او اهل بهشت بوده است.(1)
او برادر زیدبن صوحان است. در معجمهای صحابه از او یاد شده و در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اسلام گزید. لیکن با رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) دیدار نکرد. او سروری شیواسخن و خطیبی دیندار بود. شعبی مینویسد: من سخنرانی را از او آموختم. او با عثمان گفتمانها و با معاویه درگیریهایی داشته است.(2)روزی ابوموسی اشعری مال فراوانی- یکمیلیون درهم- نزد عمر آورد او تقسیم کرد و چیزی باقی ماند و اختلاف شد که آن را چه کنند؟ او از مردم نظر خواست. صعصعه که پسر جوانی بود برخاست و گفت ای امیر شما دربارة چیزی با مردم رایزنی کنید که حکم آن در قرآن نیامده است؛ امّا آنجا که قرآن رهنمود دارد چه جای مشورت است. آن مال را آنگونه که قرآن گوید تقسیم کنید و عمر آن را باز بین مسلمانان توزیع کرد.(3)
او صحابی بزرگواری است که تراجم نگاران شرح احوال او را آوردهاند. او در دو جنگ جمل و صفّین در رکاب
امیرالمؤمنین (علیه السلام) موفقیتهای پسندیدهای داشته است.
بلاذری او را فردی زاهد و پارسا برشمرده است.
او آن صحابی بزرگواری است که درسال هفتم هجرت به حضور رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید. او از راویان صادق و مورد وثوق است. احادیث او را صاحبان صحاح ششگانه آوردهاند. عمربن خطّاب آنگاه که عدی پرسید ای امیر مرا میشناسی، وی را ستایش کرد، و گفت: آری. به خدا سوگند تو را میشناسم. خدا تو را به شناخت نیکو، کرامت بخشید، تو را میشناسم که ایمان آوردی درحالیکه دیگران کافر بودند. تو به معرفت حق رسیدی، درحالیکه دیگران منکران بودند. هنگامی که دیگران خیانت کردند، تو وفا گزیدی و ایمان آوردی و آنگاه که دیگران پشت کردند، تو روی آوردی. اولین صدقه و زکاتی که در سیمای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و یاران او لبخند شادی بهوجود آورد، صدقهای بود که تو از قبیلهات «طی» آوردی.(1)
شگفتترین تحریف در تاریخ آنکه نوشتهاند عدیبن حاتم و برخی دیگر کوفه را رها کرده و در قرقیساء سکونت نمودند و گفتند: ما در شهری نمیمانیم که در آن، عثمان را
1) مسند، احمد ۱/۴۵ و...
ناسزا گویند! درحالیکه کوفیان، علی را مورد ناسزا قرار دادند و تحریفگران نامها را جابهجا کردند.(1)
او زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده و در شمار صحابه است.
او همصحبتی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده و در قبیلۀ خویش، رئیسی بزرگ و باعظمت بود. وقتی که مردم کوفه بر ضدّ عثمان شوریدند. قاریان کوفه، او را به امیری خود برگزیدند. او با علی (علیه السلام) در همه جنگها همراه بود و علی (علیه السلام) او را رئیس امنیّت کوفه کرد و سپس والیگری اصفهان، ری و همدان را به او سپرد. برای او در صفّین، موقعیّتها و دلاوریهایی که حکایت از روحیۀ بالای او دارد. نقل کردهاند که نصربن مزاحم در کتاب «صفین» پارهای را آورده است.(2)
پسر حبیب خزاعی، صحابی بزرگوار پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که حدیثهایی از آن حضرت شنیده است و چون به رسول اکرم
شیر تقدیم کرد، از دعای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بهرهمند شد؛ «اللّهم أمتعه بشبابه»: خدایا او را از جوانیاش بهرهمند ساز. او هشتاد سال عمر کرد در حالی که هرگز موهای او سپید نشد.
عمرو از یاران حجربن عدی بود و ابن اثیر در کتاب «اسدالغابه» مینویسد: آرامگاه او در بیرون شهر موصل، زیارتگاهی مشهور و بزرگ است. برای اوّلین بار سعیدبن حمدان پسرعموی سیفالدوله و ناصرالدوله پسران حمدان، بر قبر او عمارت ساخت. این امر در سال سیصد و سی و شش، صورت پذیرفت، و به سبب همین بنا، میان شیعه و سنّی، آشوبی درگرفت.(1)
ابو جعد بارقی أزدی ، از صحابیهای مورد رضای پیامبر بوده و صحاح ششگانه حدیثهای او را آوردهاند. ازجمله حدیث «الخیل معقودة فی نواصیها الخیر...» است:(2)در پیشانیهای اسبان، خیر گرهخورده تا روز قیامت...
او حضور رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده است.(3)
او در میان خویشاوندانش، شریف بود و حجّاج به سال چهل و دو او را کشت و ابنحبّان او را از راویان موثق برشمرده است.(1)
او از راویان صحاح چهارگانه است، و فقیهترین مردم زمان خود و داناترین آنان به فرائض بود و آنها را از علی (علیه السلام) آموخته است. همه او را ستایش کردهاند. کسی در وثاقت او، حرفی ندارد. تنها شعبی- خدا او را سزد- او را به سبب مهر و محبّت فراوانش نسبت به علی (علیه السلام) کذّاب خوانده است! بههرحال نقطه ضعفی از او یاد نکردهاند؛ جز گرایش او به علی (علیه السلام) که نزد خدا و رسول او نقطه کمال و پسندیده است.
این سیزده تن که به اجمال یاد کردیم کسانیاند که به دست عثمان و ایادی او آزار و دربدری کشیدند و در میان آنان کسانی مثل کعببن عبده، ابوذر غفاری، هم تبعیدشده و هم کتک خورده است.
جماعتی از قاریان و آموزگاران قرآن از آن جمله کعب به عثمان نامهای نوشتند که سعیدبن عاص، دربارة اهل تقوا، پارسایی و فضیلت و پاکدامنی، فراوان بدی میکند و به شما
1) تهذیب التهذیب ۸/۴۴۷.
سعایت مینماید و ما بیم آن داریم که آنچه بر سر ایشان میآید، به دست تو باشد؛ چون تو خویشاوندان پدری خود را بر گردۀ مردم سوار کردهای و اگر ستمگری تو را یاری میکند، ستمدیدهای هم به تو انتقاد دارد و این تفاوت برخوردها اختلاف کلمه پدید میآورد و ما خدا را بر تو شاهد میگیریم که گواهی بسنده میباشد. تو مادام که اطاعت خدا کنی امید ما هستی. این نامه را کسی امضا نکرد و آن را به دست ابو ربیعه دادند تا به عثمان برساند. وقتی ابو ربیعه نامه را به عثمان داد او از اسامی نامهنویسان پرسید و او چیزی نگفت. عثمان خواست او را بزند و زندانی کند. علی (امیر مؤمنان) او را از آن کار بازداشت و فرمود او فرستادهای است و برای تو نامه آورده و مسئولیتش را انجام داده است.
امّا کعببن عبده بهطور مستقل نامهای به خلیفه نوشت و زیر آن را امضا کرد آن نامه نیز به دست عثمان داده شد او به سعیدبن عاص دستور داد، کعب را بیست تازیانه بزند و مستمّری او را به ری حواله دهد (یعنی درواقع محروم سازد). گفته میشود پس از آن که عثمان نامۀ کعب را خواند به سعید فرمان داد کعب را به مدینه اعزام کند و او چنین کرد و عثمان تا او را دید گفت: «شنیدن کی بود مانند دیدن» که او جوانی کمسن و لاغراندام بود. عثمان گفت: تو به من حق میآموزی درحالیکه من قرآن میخواندم و تو هنوز در صلب پدر
مشرک خود بودی!
کعب گفت: مقام امیرالمؤمنینی برای تو تا زمانی است که بر پیمان وفادار باشی و بر روش پیامبر رفتار کنی و کوتاهی ننمایی. ای عثمان قرآن برای کسی است که به او رسیده و آن را تلاوت کرده و ما در این امر شریک تو هستیم. امّا اگر قاری قرآن، بدان عمل نکند، همان قرآن حجّتی بر علیه او باقی میماند.
عثمان گفت: من گمان نمیکنم که تو بدانی پروردگار تو کجاست؟ کعب گفت: او در کمینگاه است. در اینجا مروان دخالت کرد و گفت، صبر و بردباری شما به اینها جرئت و جسارت بخشیده است و عثمان فرمان داد جامه از تن کعب درآوردند و بر پشت او بیست تازیانه بزنند و او را به دماوند تبعید کرد. نوشتهاند بکیربن حمران مأمور تبعید وی بود وقتی او را به کدخدای محل تحویل میدادند او پرسید این مرد چه کرده که با او چنین رفتار میشود؟ بکیر گفت: او آدم شروری است. آن دهقان چون از کعب پارسایی و عبادت دید گفت: قومی که شرورشان او باشد، مردمان نیکی هستند.
آوردهاند که طلحه و زبیر عثمان را نکوهش کردند و او از عمل خویش پشیمان شد و آمادۀ قصاص پس دادن گردید. لیکن علّامه امینی (رضی الله عنه) چنان کاری را از عثمان متکبّر بعید میشمارد و در صحت قصه تردید دارد و در دنبالۀ کلام میگوید:
آیا شما در کارهای این خلیفه در شگفت نیستند که مخالفان او در مرکز خلافت و بقیه مراکز اسلامی، بهترین و شایستگان اُمّتاند؛ امّا کسانی که پیرامون او را گرفتهاند او را بر ضد نیکان میشورانند نه حرمت دین و آیین را پاس میدارند و نه نام و آوازۀ خوبی دارند و جملگی دلالان شرّ و ستمپیشگان اموی هستند. آیا نمیبینید شلاق او بر پشت صالحان نواخته میشود. امّا عطا و بخششها، بر سر آن اوباش پست ریخته میشود؟! خلیفهای که باید نمونهای از رحمت و عطوفت پروردگار باشد عذابی برای مؤمنان است! من نمیدانم جریان چه بوده است؟ آیا شایسته آن نبود که خلیفه برای تحقیق مضمون آن نامه فرد و یا افرادی مورد اطمینان را مأمور بررسی میکرد، که در آن نامه جز یاد خدا و بر حذر داشتن خلیفه از تفرقه و جدایی امّت چیزی نیامده بود و آنان در نامه مزبور اطاعت از خلیفه را مشروط به اطاعت او از خدا کرده بودند که در اصل هم، چنین بیعتی شکلگرفته و آنان خلیفه را نسبت به کارهای آن جوان مغرور (سعیدبن عاص) و سعایتهای او در حق نیکان، آگاه ساخته بودند پس چرا خلیفه بهجای تحقیق در گزارش رسیده، کعب را شلاق زده و او را تبعید کرده است؟! علّامه امینی (رضی الله عنه) به تحلیل سخنان واهی خلیفه درباره کعب پرداخته و بیپایگی آنها را آشکار ساخته است.(1)و به روایت دیگری از سریّ کذاب از
1) ر. ک: الغدیر ۹/۵۰-۵۲.
شعیب ناشناس، از سیف حدیثساز متهم به کفر اشارت کرده که کعب، نیرنگکار و جادوگر بوده، عثمان به ولیدبن عقبه در آن باره نامه نوشته که اگر موضوع صحت داشته باشد او را ادب کند و ولید او را ادب کرد.
درحالیکه نامه عثمان به ولید نمیتواند صحیح باشد و در هیچ کتاب تاریخی و سیرهای نیز نیامده است. شگفتتر آنکه اگر نیرنگ و تردستی کعب ثابت باشد، آن در دین مبین تعزیر و تنبیه شرعی دارد. درحالیکه خلیفه، حدّ شراب برای ولیدبن عقبه شرابخوار، را اجرا نکرده و اقامه حد را امیرالمؤمنین (علیه السلام) بهجا آورد. وانگهی آن اشعاری که به کعب نسبت دادهاند خطاب به عثمان است نه ولید پسر اروی بنت کریره است. اینگونه میبینیم دستهای ناپاکی با تاریخ و بر اساس هوی و هوس بازی کرده به قصد تقرب به صاحبان قدرت روایتی آشفته پدید آوردهاند.
(فذرهم یخوضوا و یلعبوا حتی یلاقوا یومهم الذی یوعدون)(1)
پس رهایشان کن تا در باطل فروروند و به بازی سرگرم باشند تا روزی را دیدار کنند که وعده داده میشوند.
خلیفه، عامربن عبد قیس تمیمی بصری را که مردی زاهد و عابد بود، به شام تبعید کرد. طبری مینویسد: مردمانی از
1) زخرف/۸۳.
مسلمانان جمع شدند و دربارۀ پارهای از کارها و عملکردهای عثمان گفتگو کردند. رأی بر این قرار گرفت، کسی را بفرستند و او را آگاه سازند. عامربن عبدالله تمیمی عنبری را فرستادند، او چون به حضور عثمان رسید چنین گفت: مسلمانان گرد هم آمدند و در کارهای تو نگریستند؛ دیدند خطاهای بزرگی انجام دادهای. از خدای عزّوجّل پروا کن و بهسوی او برگرد.
عثمان گفت: بنگرید، مردم او را قاری و آموزگار قرآن میپندارند. او آمده با من دربارۀ چیزهای پیش پا افتاده سخن میگوید. به خدا قسم که بهیقین او نمیداند خدا کجاست؟
عامر گفت: من نمیدانم خدا کجاست؟! عثمان گفت: آری به خدا قسم تو نمیدانی خدا کجاست؟!
عامر گفت: به خدا سوگند من میدانم خدا کجاست. همانا خدا در کمین تو است.
در این حال، عثمان فرستاد تا معاویه، عبداللهبن سعدبن ابی سرح، سعیدبن عاص، عمروبن عاص و عبداللهبن عامر بیایند، تا با آنان مشورت کند. عثمان گفت: هر شخصی وزیران و خیر اندیشانی دارد و شما وزیران و خیراندیشان و افراد مورد وثوق من هستید. مردم کارهایی کردهاند که میدانید و از من خواستهاند کارگزاران و استانداران خود را برکنار کنم و کارهایی را که خوش ندارند رها کرده به کارهایی که آنان دوست میدارند عمل کنم. بکوشید برای من نظر دهید. عبداللهبن عامر به عثمان گفت:
به نظر من آنان را با جهاد مشغول کن، تا رام شوند و تنها به خود بیاندیشند و جز به زخم پشت ستورشان و شپش پوستینشان، فکری نداشته باشند!
سعیدبن عاص گفت: جماعت را رهبری است که چون هلاک شود، آنها نیز پراکنده شوند و هرگز اجتماع پیدا نکنند. این درمان ریشهای اما مشکل است. عثمان گفت: این نظر خوبی است؛ لیکن چگونه؟!
معاویهبن ابی سفیان گفت: استانداران و کارگزاران خود را بر اساس کاردانی انتخاب کن. تا از پس مخالفان برآیند؛ من از سوی خودم ضمانت میدهم.
عبداللهبن سعد گفت: مردم آزمند را از این اموال بده، دلهای آنان به سوی تو برمیگردد.
عمروعاص گفت: من میبینم تو مردم را به کارهایی واداشتهای که میلی بر آن ندارند. تصمیم بگیر میانهرو باشی. اگر نمیتوانی از خلافت کناره بگیر و باز اگر نتوانستی، تصمیمی بگیری پیش برو (هرچه بادا باد).
عثمان گفت: شپشک به پوستین تو افتد. این سخن تو جدّی بود؟! او سکوت کرد تا همه رفتند. عمرو عاص گفت: ای خلیفه تو عزیزترین برای من هستی. من دیدم این سخنان پخششده و به گوش مردم خواهد رسید، خواستم سخن من به گوش آنها برسد و به من اعتماد کنند. آنگاه من از شما بدی را برطرف کنم.
عثمان استانداران را با فرمان سختگیری بر مردم به محل مأموریت خود گسیل کرد و به آنها دستور داد مردم را دستهدسته به جنگ بفرستند و مستمّریها را قطع کنند تا احساس نیاز نمایند. بلاذری، از ابومخنف روایتی متفاوت درباره عامربن قیس تمیمی دارد.(1)
نوشتهاند عثمان، عامربن قیس را به شام تبعید کرد و معاویه او را در کاخ سبز پذیرفت. او کنیزی را نزد او فرستاد تا از حال او جویا باشد. پسر قیس همۀ شب را به عبادت میپرداخت و از طعام معاویه چیزی نمیخورد، فقط پارهای نان خشک که همراه داشت به آب میزد آن را میخورد و از آن آب مینوشید...(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: آن روز، چه منظرة شگفتی بود! مردمان شایسته، همه در رنج و عذاب بودند یکی زیر شکنجه بوده و دیگری در سیاهچال زندان انداخته شده و سوّمی زیر کتک، دندهاش خرد میشد و چهارمی از شهری به شهری دیگر تبعید گشته و مورد اهانت و تحقیر قرار میگرفت. همۀ اینها بهخاطر آن بود که آنان برای حق به خشم آمده بودند و نهی از منکر میکردند. خلیفه بهجای این
رفتارها میتوانست محفلی فراهم آورد و به موضوعات رسیدگی کند و سرانجام به تفاهم برسند امّا...
تفاهم چگونه؟ خلیفه را بنگرید کعب او را به تقوا و خوف خدا فرا میخواند؛ امّا خلیفه کلام او را ناچیز میشمارد و او را مورد استهزاء قرار میدهد یا به سخنچینی مثل حمرانبن ابان گوش فرا میدهد که خود شاهد عمل به فحشای او بوده است. در مورد شکایت مردم از ولیدبن عقبه، حمران را به کوفه فرستاد تا تحقیق کند و ولید به او رشوه داد. وقتی به مدینه نزد عثمان آمد، شهادت دروغ داد و ولید را ستایش کرد که داستان طولانی است.
همین حمرانبن ابان را به سبب انجام فسق و فجور تبعید کرد؛ لیکن برای او خانه فراهم آورد تا در آنجا به زندگی خود سامان دهد، درحالیکه ابوذر غفاری، آن یار صادق و مورد تصدیق پیامبر را در ربذه، درجایی بدون سایهبان فرود آورد. این، نشان از پستی دنیا در نزد خداست.
آیا زهد و پارسایی عامربن قیس که زبانزد کاروانها و مردمان شهرها و دیارها بود بر خلیفه پوشیده مانده، که به سخنچینی ایادی اموی و نقلهای واهی و ضدونقیض دربارة او گوش داده است؟!(1)
1) دربار ة عامربن قیس و تهمتهایی که به او زدند ر. ک؛ طبری ۵/۹۱، ابن عساکر ۷/۱۶۷ و جز آن.
او از کسانی است که، خلیفه او را تبعید کرد. گفتهاند وقتی عثمان، خمس غنائم افریقا را به مروان داد؛ عبدالرحمن، شعری سرود و خلیفه او را بدان سبب در خیبر زندانی کرد. او در آنجا هم شعری سرود و فرستاد: به علی و عمّار برسانید که آن دو بر راه درستی هستند. علی آنقدر باعثمان سخن گفت تا او عبدالرحمن را از زندان آزاد کرد، بهشرط آنکه در مدینه نماند و در قلعۀ قموص، فرود آید، باز شعری فرستاد به این مضمون: اگرعلی (علیه السلام) نبود که خدا به یاری او مرا از غل و زنجیر، نجات داد امید به کسی نداشتم که از دستان من این بند بگشاید، جانم به قربان علی (علیه السلام) که مرا از دست بیدین و ناسپاسی خلاصی بخشید...
عبدالرحمن در صفّّین همراه با علی (علیه السلام) بود و در آن روز گفت:
اگر مرا بکشید من پسر حنبل هستم، من هستم که در میان شما کلمة «نعثل» (عثمان را) به زبان آوردم.(1)
شاید بحث گسترده درباره آنچه بین عثمان در زمان خلافت خود و علی (علیه السلام) رخ داده، به درازا کشد و موجب خدشهدار شدن عواطف گردد و ما از طرح برخی کلمههای گزنده و
1) یعقوبی۲/۱۵۰؛ طبری ۲/۲۵؛ الاصابه ۲/۳۹۵ و...
نیشدار، که خلیفه نسبت به علی (علیه السلام) بر زبان رانده، بزرگوارانه درمیگذریم، جز آنچه ضرورت تاریخنگاری مسئولانه، ایجاب میکند.
آیا برای انسان کاملی که برادر رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) است، رو به خدا کرده و نیکوکار است و به قرآن و تمام آنچه خدا نازل فرموده، ایمان دارد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تصدیق کرده و سالها در کنار او، خانه به خانه زیسته است و او برتریهای امیر مؤمنان را بهصراحت به زبان آورده و از روحیات و خلقیات کریمهاش آگاهی داشته است و بارها از دفاع و حمایت علی از دین حنیف، سپاسگزاری به عمل آورده است، آیا برای چنین انسان کاملی، شایسته است گفته شود: «چرا مروان تو را ناسزا نگوید که تو در نزد من، برتر از او نیستی»!(1)همان مروان رانده شده رسول خدا و فرزند رانده شده، نفرین شده و پسر نفرین شده؟!
یا سخن نیشدار عثمان که گفت: به خدا سوگند! ای ابا الحسن نمیدانم مرگ تو را آرزو کنم یا حیات و زندگانی تو را یا کلام دیگر که گفت: تو از عمّار بهتر نیستی! و به تبعید، از او سزاوارتر باشی،(2)یا آن کلام درشتی که تاریخنگاران دوست نمیدارند آن را یاد کنند. ما نیز سکوت کرده از آن درمیگذریم.(3)
افزون بر این خلیفه، علی (علیه السلام) را چندین بار از مدینه و از خانه و کاشانه خود دور میکند. توسط ابنعباس پیغام میدهد که علی باید به ینبع برود تا نه او غصّه ما خورد و نه ما غصّه او.
آیا کسی نیست از این خلیفه بپرسد: چه چیزی موجب شده این امام معصوم و پاک از خطا و لغزش، مستحق تبعید شده است؟ آیا به زعم خلیفه، علی (علیه السلام) هم کمونیست و سوسیالیست بوده آنگونه که به ابوذر تهمت زدند. یا سخن ناراستی گفته چنانکه عمّار و ابنمسعود بدان متهّم شدند، آیا به پندار خلیفه، علی (علیه السلام) شایسته آن ناسزاها و اهانتها بوده که امثال آن را به عمّار، مورد ستایش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، نیز گفته است، یا به گمان او، علی (علیه السلام) همانند کعببن عبده پارسای شایسته، شعبدهباز بوده است؟! یا به تهمتهایی که به آموزگاران قرآن در کوفه، زدند و به شام تبعیدشان کرد، متهم بوده است؟!
حاشا که پسر عمو و داماد رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) لغزشی قولی و عملی داشته باشد. و حاشا که آن مردمان تبعید شده و صحابه رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) و تابعین نیکوکار، اهل آن تهمتها و نسبتها باشند. تنها میتوان گفت که این برگزیدگان نیکوکار و آمران به معروف و ناهیان از منکر علی (علیه السلام) را پناهگاه خود میدانستند و او خشم خلیفه را از آنها، برمیگردانید و مانع از
آن میشد که در حق آن صالحان و اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم خطرناکی بگیرد.
(و الله یدافع عن الذین آمنوا و انه علی نصرهم لقدیر)
و خدا از مؤمنان دفاع میکند و خدا به یاریشان تواناست.
وانگهی معقول نیست، ستمگر و یاغی به علی پناهنده شود، بلکه امیر مؤمنان تنها از افراد صالح و رشدیافته و مبارز علیه ظلم و ستم، حمایت میکند. مولای ما سرپرست اهل ایمان و امیر نیکان، پیشوای پیشانی سفیدان، و رهبر پارسایان و سرور مسلمانان است. چون او به قول پیامبر راستگو سرپرست مؤمنان و امیر نیکان و پرهیزکاران است.
پس چرا وجود مولای ما امیرمؤمنان بر خلیفه گران آمد که میخواست از آن خلاصی یابد و او را از مدینه به ینبع تبعید نماید. درحالیکه وجود او لطفی است از سوی خدای سبحان بر همۀ امّت، بهخصوص محیطی که در آنجا سایه میگسترد و بر آن گام مینهاد.
آری حضور علی (علیه السلام) در آن روزگار بر کسانی سنگین بود که میخواستند با آسایش خط ناراست شیطانی خود را دنبال کنند و اموال مسلمانان را غارت نمایند و صدای کسی درنیاید به خدا سوگند همین سخنان گزنده خلیفه در حق امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و اهانتهای او به وی، مردمان رذل بنیامیه را دل و جرأت بخشید که نسبت به او زبان دراز کنند؛ که خلیفه خود، نخستین
کسی بود که چنین وضعی را پیش آورد و دو لنگۀ در را در آن جامعه اسلامی گشود و با کوچک کردن مقام او به سفلگان عرب و ستمگران بنیامیه جسارت داد. در زمانهای پسین نیز حاکمان اموی بر آن اصل گام برداشتند و آن انسان اسوه و نمونه را آشکار ناسزا گفتند.
بیگمان کسانی که خدا و رسول او را آزار میرسانند. خدا در دنیا و آخرت لعنتشان کرده و عذاب خوارکنندهای برایشان فراهم فرموده است.(1)
نقل کردهاند که عثمان صدقه میداد و در راه خیر احسان میکرد. برادر رضاعی او عبداللهبن ابی سرح به او گفت: این چه کاری است که تو میکنی؟ نزدیک است چیزی برای خود باقی نگذاری؟ عثمان در جواب گفت: من گناهان و خطاهایی دارم و با این کار میخواهم رضای خدا را بطلبم و آمرزش او را امید دارم. عبدالله گفت: این شتر را با پالان او به من بده و من همة گناهان تو را بر گردن میگیرم. عثمان نیز چنین کرد و بر آن، گواه گرفت و از برخی صدقهها و احسانها، دست نگاه داشت.
خدای متعال این آیات را نازل، و فرمود:
1) احزاب/۵۲.
آیا دیدی آن را که [از جهاد] روی بتافت و اندکی بخشید و [از باقی] امتناع ورزید. آیا علم غیب نزد اوست و میبیند؟(1)
واحدی و ثعلبی نیز گفتهاند: آیات مزبور در حق عثمان نازل شده و اشاره به فرار او در میدان احد است. (2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: از پسر ابی سرح عجیب نیست، تعجّب از خلیفه مسلمین است که چنان خرافه را میپذیرد، گویا نشنیده که قرآن میفرماید:
هیچکس بار دیگری را بر دوش نمیکشد.(3)
عثمان بر چنان کاری گواه هم گرفت گویا حساب و کتاب در روز قیامت به دست پسر سرح است. خداوند فرمود:
کسانی که کفر ورزیدند به مردمانی که ایمان آوردند گویند: بهدنبال راه ما باشید، گناهان شما را بر دوش میکشیم درحالیکه آنها، به دوش کشندۀ هیچ گناهی از ایشان نیستند و اینان بهطور یقین دروغ گویاناند و البته بار سنگین خود را همراه با بار سنگین آنان حمل کنند و در روز قیامت از آنچه به دروغ میگفتند، سؤال شوند.(4)
آری پسر ابی سرح برادر رضاعی خلیفه، اگر به حکم عدالت، بار گناهی را به دوش کشد، همین گناه جرئت به خدا و کوچک
شمردن آتش قهر و غضب الهی است که برادرش را از صدقه و احسان بازداشته است، نه گناهان عثمان که او در گذشته یا حال انجام داده و بالاتر از همه، بیاطلاعی خلیفه از آیات قرآن کریم و پذیرفتن پیشنهاد پسر ابی سرح و بخشیدن شتر خود به اوست و حتی گواه گرفتن از مردم به آن کار بیخردانه و بها دادن به آن سخن مسخرۀ پسر ابی سرح و بالاتر از همه، آنکه وقتی خویشاوندان پدری خلیفه، همین ابن ابی سرح و دیگران، حکومت را به دست گرفتند؛ همانند شتری گرسنه که بر علف بهاری افتد، اموال مسلمانان و بیتالمال را حیفومیل کردند.
ابن عساکر نقل میکند: عمر بر عثمانبن عفّان گذر کرد و سلام گفت و جوابی نشنید. نزد ابوبکر آمد و گفت ای خلیفۀ رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) ، پس از رسول خدا چه مصیبتی رخداده؟ ابوبکر پرسید: چه شده؟ عمر گفت: بر عثمان گذشتم و سلام کردم و او جواب سلام مرا نداد. ابوبکر دست عمر را گرفت و هر دو نزد عثمان آمدند و سلام گفتند او جواب سلام آنها را داد. ابوبکر گفت: عمر نزد تو آمده و سلام گفته و تو جواب ندادهای؟ عثمان گفت: به خدا سوگند من او را ندیدهام. ابوبکر پرسید: چه فکری تو را مشغول کرده بود؟ عثمان گفت: در این اندیشه بودم که ما از رسول خدا جدا شدیم و از او نپرسیدیم که راه خلاصی از آتش چیست؟ ابوبکر گفت: به
خدا قسم من از رسول خدا پرسیدم. عثمان گفت: پس به ما همه چیز بده و غم و غصّه بزدای. ابوبکر گفت: رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به رشته محکم، لاالهالّاالله، چنگ بزنید.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در عصر رسالت و از بدو بعثت تا لحظۀ وفات، هرشب و روز کلمۀ توحید را مطرح میفرمود و این که تنها مایۀ نجات از آتش و یگانه وسیلۀ رهایی از هلاکت کلمۀ «لا اله الّا الله» است و عروةالوثقی، همان است که باید به آن چنگ زد.(2)و فرمود: هرکس به یگانگی خدا شهادت دهد و رسالت مرا بپذیرد خدا آتش را بر او حرام کند و دهها روایت دیگر. (3)
امّا چه باید کرد؛ گویا گوش خلیفه سنگین بوده یا در اصل به آن، بها نداده است.
عمرانبن حصین میگوید: در پشت سر علی (علیه السلام) نماز میخواندم که به یاد نماز با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و دو خلیفه افتادم. او (علی (علیه السلام) ) هر وقت سر بر سجده مینهاد و هرگاه سر از رکوع بلند میکرد، تکبیر میگفت از ابو نجید پرسیدم اول کسی که تکبیر را ترک کرد که بود؟ گفت: عثمان چون سنّش
بالا رفته و صدایش ضعیف شد، تکبیر را رها کرد.(1)
تاریخنگاران درباری خلافت به وظیفه علمی و اخلافی خود عملنکرده و بر اساس تمایلات نفسانی و حبّ و بغض، قلمزده و دچار تحریف و حذف و سانسور شدهاند. برای مثال، طبری در بیان حرکت مصریها و فرود آمدن آنان در «ذی خشب»، به نقل از واقدی مینویسد: در اینجا کارهایی فراوان رخداده که برخی گذشت و از یاد برخی دیگر، روی گرداندم و خوش نداشتم که کارهای زشت و ناپسند را بیاورم. (2)
در جای دیگر مینویسد: بسیاری از چیزهایی را که کشندگان عثمان، آنها را بهانۀ قتل وی قرار دادند، یاد کردیم و از یاد برخی در جایی دیگر نیز مینویسد: بین محمدبن ابی بکر و معاویه نامهنگاریهایی بهعملآمده، خوش ندارم آنها را بیاورم که تودۀ مردم تاب شنیدن آنها را ندارند.
ابناثیر نیز در تاریخ خود مینویسد: بسیاری از اموری را که مردم آنها را وسیلهای برای قتل عثمان قرار دادند، به عللی، رها کردیم.(3)
ابن کثیر دمشقی مینویسد: عثمان در سال (33 ﻫ) برخی از اهل بصره را از این شهر به شام و مصر تبعید کرد، به عللی که به او، چنین اجازهای را میداد. آنان مردم را بر خلیفه میشوراندند و دشمنان را در پائین آوردن مقام و منزلت او، جرئت میبخشیدند. آنان در این کار ستمکار بودند و خلیفه، نیکوکار و بر راه درست حرکت میکرد.(1)
در فرازی دیگر مینویسد: کارهایی پیش آمده که به کمک خدا آنچه ممکن باشد میآورم. سپس آنچه را که باب میل او و برابر ذوقش بوده، یاد کرده و جز زنجیرهای از دروغها چیزی دیگر نیاورده است.(2)
دکتر فرید رفاعی نیز مینویسد: آنچه از ما انتظار میرود آنست که نظرمان را دربارۀ خلیفه آشکار سازیم. او صحابی بزرگی است و در گردآوری قرآن و جز آن، اثری ماندگار دارد. او دینداری باگذشت بوده، که هیچ شبههای در آن نیست و ما نباید توقع داشته باشیم که مردم از دیدگاه قشری و بیرغبتی به دین بنگرند و از ما مطلوب نیست که ضعف حکومت عثمان را اثبات کنیم؛ بلکه مطلوب آن است که حوادث را با اختصار گزارش کنیم و در زنجیرۀ این رخدادها و بررسی آنها باید آنچه را که تعرض به آن مجاز است، به یاد آوریم و سپس برخی از
آنچه را یعقوبی در انتقاد بر عثمان یاد کرده و به همان روایت طبری- از سرّی دروغپرداز، از شعیب ناشناس، از سیف رها شده و از نظر افتاده، متهم به کفر و الحاد- رسیده است.
علّامه امینی مینویسد: ما تنها به نمونههایی از سخن و عملکرد عثمان برای آشکار ساختن روحیات او و بهرۀ او از علم و تقوی سخن راندیم. حال مجموعههایی از موضعگیریهای معاصران او را ذکر میکنیم. به موضعگیریهای علی (علیه السلام) میپردازیم.
علّامه امینی (رضی الله عنه) بیست حدیث در این زمینه آورده است که برخی را یاد میکنیم:
پس از قتل عثمان فرمود: اگر امر به قتل او کرده بودم، قاتلش بودم؛ و اگر از این امر بازمیداشتم، یاورش بودم. یعنی هیچیک از دو گروه را بر دیگری برتری نیست. در بیان حال خلیفه و شورشیان نیز فرمود: او تبعیض بهناحق قائل شد و شما نیز آز آن امر ناراضی بودید و نارضایتی خود را آنگونه که باید بروز ندادید؛ و خداوند برای هر دوی شما قانونی دارد که به اجرا درخواهد آورد.(1)
آنگاهکه خلیفه او را به ینبع تبعید کرد خطاب به ابنعباس
1) نهجالبلاغه ۱/۷۶.
فرمود: او مرا چون شتری آبکش درآورده که مدام بروم و بیایم. آنقدر از او دفاع کردم که بیم آن دارم که در بارگاه الهی گنه کار باشم.(1)
بر فراز منبر اینگونه از عثمان یاد کرد: به خدا سوگند، نه او را کشتم، و نه در کشتنش یاری رساندم، و نه از آن ناراحت شدم.(2)
نقل است از قول عمار یاسر که حضرتش فرمود: در قتل او نه ناراحت شدم و نه خوشحال؛ نه ترغیب به قتلش کردم و نه از آن بازداشتم.(3)
روایت است از عبدالرحمنبن عبید(4)که معاویه پس از قتل عثمان، هیئتی نزد علی فرستاد که شهادت بر مظلومیت خلیفه دهد و او نیز چنین گواهی نداد. آنان گفتند ما از کسی که بر مظلوم کشته شدن خلیفه گواهی ندهد، بیزاریم. آنگاه امام این آیه را تلاوت فرمود: البته تو مردگان را شنوا نمیگردانی، و این ندا را به کران – چون پشت بگردانند – نمیتوانی بشنوانی؛ و راهبر کوران [و بازگرداننده] از گمراهیشان نیستی. تو جز کسانی را که به نشانههای ما ایمان آوردهاند و مسلمانند، نمیتوانی بشنوانی.(5)
دربارۀ عثمان فرمود: حق گران، اما شفا بخش؛ و باطل
سبک، اما بلاخیز است. اگر با تو صادقانه سخن گویند، برآشوبی، و اگر لب به دروغ باز کنند، خوشت میآید.(1)
در جواب معاویه که او را متهم به خودداری از بیعت با خلفا و حسادت به آنان و اقدام به جنگ مسلحانه با آنها کرده بود، مینویسد: پناه بر خدا از جنگ مسلحانه اگر چنین کرده باشم، اما اینکه از آنها دلی خوش نداشتم، هرگز از این موضع خویش عذر نخواسته و باز نخواهم گشت. و تو میدانی که او چگونه عمل کرد و مردم با او چه کردند...(2)
علی بر منبر فرمود: به خدا سوگند او (عثمان) گناهانی را که اینان مرتکب میشوند، تا قیامت به دوش خواهد کشید.(3)
امیر مؤمنان در جواب اشعث که او را ترغیب به عمل عثمان میکرد، فرمود: عمل او ننگین و مربوط به فردی سست عنصر و عقلی ناکارامد است.(4)
آنگاه که مالک اشتر را به ولایت مصر منصوب میکرد خطاب به اهالی مصر شرایط پیش از خلافتش را اینگونه نوشت: هنگامی که به فرمان خدا عمل نمیشد و حق پایمال گشته و حاکمیت رنگی از اسلام نداشت و به دستور و شیوۀ اسلامی عمل نمیشد.(5)
آنگاه که یکی از مردم شکایت خود را از عثمان به وی
عرضه داشتند به او فرمود: ... آنچه ما از سنت پیامبر در ادارة جامعۀ مسلمین دیدهایم، تو نیز دیدهای و شنیدنیها را شنیدهای و مصاحب پیامبر بودهای؛ خلفای پیشین نیز بیش از تو در اجرای قانون اسلام موظف نبودهاند و تو در خویشی با پیامبر، به سبب دامادی او، از آنان پیشی؛ پس خدا را در نظر گیر، و رفتارت را مراقبت کن. به خدا سوگند که تو هرگز آگاه و بینا نخواهی شد، که هر آنچه باید دیدهای و آگاهی؛ بدان که برترین بندگان نزد کردگار، پیشوای عادلی است که آگاه بر دین بوده و دیگران را نیز آگاه گرداند و سنت گرامی پیامبر را پیاده سازد...(1)
در خطبة شقشقیه فرمود: ...آنگاه سومین برخاست و به همراهش بنیامیه همچون شتری که در میان علفهای نورس بهاران به چرا رها شده، به بلعیدن بیتالمال درآمدند تا کارش به سستی گرایید و اعمالش او را از پای درآورد...(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) ، سخنان امالمؤمنین عایشه را دربارۀ عثمان، که شامل بیست و دو گزارش با ذکر منابع است آورده که از آن جمله است: به هنگام محاصرۀ عثمان، عایشه قصد زیارت
خانه خدا کرد. مروانبن حکم با عدهای آمدند و گفتند اکنون موقع سفر نیست، خلیفه در محاصره میباشد عایشه نپذیرفت و مروان با خواندن شعری به او کنایه زد:
قیس شهرها را بر ضدّ من به آتش کشید وقتی شعلهها بالا رفت او راه خود را پیش گرفت.
عایشه گفت: ای آنکه با خواندن شعر به من کنایه میزنی، به خدا قسم دوست داشتم بر پای تو و دوستت (عثمان) که برای تو مهمّ است سنگ بزرگی بسته میشد و به قعر دریا انداخته شده بودید.
همچنین عایشه به ابنعبّاس که در آن سال، سرپرست حاجیان بود، گفت: ای عبّاس خدا به تو عقل و هوش و بیان داده مبادا از این طاغوت یاغی (عثمان) حمایت کنی.
عایشه در مکه خبر قتل عثمان را شنید؛ دستور داد در مسجدالحرام چادری برایش به پا کنند. گفت: همانطور که ابوسفیان برای قوم خود در روز بدر نکبت آفرید، امروز عثمان برای قوم خویش مصیبت به بار خواهد آورد.
عایشه در مکه اخبار مدینه را دنبال میکرد از شخصی به نام اخضر پرسید: مردم چه کردند؟ او گفت عثمان مردمان مصر را کشت: عایشه گفت: انّا الله... او کسانی را که حقشان را میخواستند و منکر ظلم بودند، کشت؟! ما به این کار خوشنود نیستیم. از قضا، شخصی دیگر آمد و عایشه از او
پرسید مردم چه کردند؟ او گفت مردمان مصر، عثمان خلیفه را کشتند. عایشه گفت: شگفتا! اخضر، مقتول را قاتل پنداشته بود!
در جریان شرابخواری ولیدبن عقبه، گواهان به عایشه پناه بردند. عثمان از حجرۀ عایشه سخنان تندی شنید و گفت: این از دین برگشتهها و تبهکاران عراق، پناهگاهی غیر از خانه عایشه نیافتند؟ عایشه کفش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بالا برد و گفت سنّت صاحب این کفش را رها کردهای!
او زمانی که رفتار تند عثمان را با عمّار یاسر شنید به خشم آمد و رشتة مو و کفش و جامۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را نشان داد و گفت: چقدر زود سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک کردی. عثمان بهاندازهای عصبانی شده بود که نمیدانست چه میگوید.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) زمانی که به بصره نزدیک شده بود. در نامهای نوشت: ... ای عایشه تو با نافرمانی خدا و رسول او از خانهات بیرون آمدی و چیزی را دنبال کردی که به تو ارتباطی ندارد. تو مدعی اصلاح بین مسلمانان هستی، به من پاسخ بده زن و لشکرکشی و آشکار گشتن در برابر مردان یعنی چه؟! و با اهل قبله درافتادن و خونهای گرم را ریختن یعنی چه؟! وانگهی تو میپنداری خواهان خون عثمان هستی، اوّل: عثمان از بنیامیه است و تو از قبیلۀ تیم؛ دوم: مگر تو خودت دیروز در میان اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نمیگفتی: نعثل را
بکشید خدا او را بکشد که کافر و ناسپاس شده است. ای عایشه تقوا پیشه کن و راه خانهات را در پیش گیر و پردهنشین باش.
محمد پسر طلحه که مردی عبادتپیشه بوده در سؤال از وی دربارۀ کشندگان عثمان به سه تن اشاره کرد و آن جوان پرسنده در چند بیت شعر چنین سرود:
از پسر طلحه راجع به کسی که در شهر مدینه کشته شد و مقبور نگردید، (عثمان) پرسیدم. او گفت سه گروه او را کشتند و اشک از چشمان او ریخت. یک سوّم مسئولیت قتل، بر آن بانوی کجاوهنشین (عایشه) است، و یک سوّم هم بر عهده آن مرد سوار بر شتر سرخ (طلحه) و یک سوّم بر علیبن ابی طالب (علیه السلام) گفتم دربارۀ دو نفر اول راست گفتی و امّا در مورد شخص سوّم سخت اشتباه کردی!
عایشه جریان عثمان را دنبال میکرد از شخصی به نام ابن ام کلاب، پرسید چه شد؟ او گفت: مردم عثمان را کشتند، پرسید بعد چه شد او گفت هشت روز گذشت و کار به بهترین شکل سامان یافت، مردم با علیبن ابی طالب (علیه السلام) بیعت کردند. عایشه گفت: ایکاش آسمان بر زمین فرو میریخت؛ مرا برگردانید او به مکه برگشت و گفت: به خدا قسم! عثمان مظلومانه کشته شد. من خواهان خون او خواهم بود. پسر امکلاب گفت: به خدا سوگند تو خود اولین کسی
بودی که دربارة او حرف میزدی. عایشه گفت: او را پس از توبه کردن، کشتند و ابن امکلاب اشعاری بدین مضمون سرود:
آغاز امر از تو و دگرگونیها هم از تو است. بادها از سوی تو و باران نیز از تو است. تو به قتل آن پیشوا (عثمان) فرمان دادی و به ما گفتی او کافر شده است. فرض کن ما در کشتن او فرمان از تو بردیم، پس کشندة او در نزد ما کسی است که فرمان داده است؛ البته با کشتن او نه آسمان بر زمین افتاد و نه آفتاب و ماه گرفت. مردم با مردی صاحبفکر و هوش، بیعت کردند که تیرگیها، کژیها را میزداید و جامۀ جنگ بر تن پوشیده نبرد میکند. آنکس که وفا کرد، مانند کسی نیست که فریبکاری و بیوفایی نمود.
ابن عساکر نیز میگوید: مردم شام دربارۀ عایشه و قتل عثمان، سخنانی داشتند. به آنان گفته شد: مثل شما و عایشه مثل چشم است که درد کند و اذیت نماید؛ نمیشود آن را درآورد که باید مدارا کرد و ساخت. عایشه مردم را به قتل عثمان تشویق میکرد و آرزوی خلافت برای طلحه داشت. امّا پس از بیعت مردم با علی (علیه السلام) مظلومیت عثمان را فریاد کرد و با افسوس میگفت: هرگز قدرت به تَیْم برنمیگردد. شخصی از سعدبن ابی وقاص پرسید: عثمان را که کشت؟ او در جواب گفت: او را شمشیری کشت که عایشه آن را برآهیخت
و طلحه آن را تیز کرد و علیبن ابی طالب آن را زهرآگین ساخت.
عایشه پس از جنگ جمل به مدینه بازگشت. مغیرةبن شعبه به دیدار او آمد. عایشه گفت: اگر روز جمل بودی، میدیدی که تیری به کجاوه من اصابت کرد و حتی به پوست تن من خورد. مغیره گفت: ایکاش آن تیر شمارا میکشت تا کفاره گناهانی باشد که تو دربارۀ عثمان داشتی و مردم را به قتل او بر میانگیختی. عایشه عثمان را قبل از کشته شدنش نعثل، شیخ احمق، یهودی مفلوک، مینامید. ولید میگوید: نعثل در لغت، در معنای کفتار نر است.
عایشه پس از قتل عثمان، بر او رحمت میفرستاد و میگریست. عمّار یاسر به او گفت تو دیروز مردم را به کشتن او ترغیب میکردی، امروز برایش اشک میریزی و گریه میکنی؟!(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) در دنباله این بیست و دو گزارش مینویسد: این سخنان افزون بر نقطهنظرهای عایشه دربارۀ
1) رک؛ طبقات، ابنسعد ۵/۲۵، چاپ لیدن؛ الانساب، بلاذری ۵/۷۰ و ۷۵ و ۹۱؛ الامامة و السیاسة ۱/۴۳ و ۴۶ و ۵۷؛ تاریخ طبری ۵/۱۴۰ و ۱۶۶ و ۱۷۲ و ۱۷۶؛ عقد الفرید ۲/۲۶۷ و ۲۷۲؛ تاریخ ابنعساکر ۷/۳۱۹؛ تاریخ ابی الفداء۱/۱۷۲؛ شرح ابن ابیالحدید ۲/۷۷ و ۵۰۶؛ نهایة، ابناثیر ۴/۱۶۶؛ اسد الغابه ۳/۱۵؛ الکامل، ابناثیر ۳/۸۷؛ حیات الحیوان ۲/۳۵۹؛ سیرة حلبی ۳/۳۱۴؛ لسان العرب ۱۴/۱۹۳؛ تاج العروس ۸/۱۴۱.
عثمان، درسهایی آموزنده برای ما دارد و از آنها بر میآید که عایشه، عثمان را شایسته مقام خلافت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) نمیدانست و در دشمنیاش با عثمان به آنجا رسید که مرگ و زوال او و مروان را از روی صفحة زمین، آرزو کرد و برای مخالفت با او، آثار مقدس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را برای مردم نشان داد و به تحریک آنان پرداخت. «و آن، نتیجة عملکرد دستان خود او بوده و خدا بر بندگانش ظلم کننده نیست.»
هدف عایشه از همة آن گفتارها و رفتارها این بود که خلافت و زمامداری به طلحه برسد. امّا چون دید مردم با علی (علیه السلام) بیعت کردند و خلافت پیامبر، علوی شد و جایگاه شایسته خود را پیدا کرد که با هواهای عایشه نمیساخت، سپر را برگرداند، آن سخنان را گفت و آن رفتارها را از خود بروز داد و حتی هشدارهای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مبنی بر پارس کردن سگان حوأب را نیز ارج ننهاد.
عبدالرحمن، عضو شورای شش نفری و صحابی بدری و از ده نفری است که گویند به بهشت بشارت داده شده است. او پس از شهادت ابوذر در ربذه با علی (علیه السلام) گفتوگویی داشته و کارهای عثمان را با هم در میان گذاشتند. علی (علیه السلام) فرمود: اینها همه کار تو بود. عبدالرحمن گفت اگر خواستی شمشیر به دستگیر و من هم شمشیرم را میگیرم که او (عثمان)، به قولی
که داده بود مبنی بر عمل به قرآن و سنّت وفا نکرد، و مخالفت ورزید. من نیز تا زندهام با او سخن نخواهم گفت. عثمان در بیماری او به عیادتش رفت. عبدالرحمن روی به دیوار کرد و با او سخن نگفت.
عبدالرحمن وصیّت کرد که عثمان بر وی نماز نگزارد. یک وقت شترانی از باب زکات به عثمان آورده بودند و او آنها را به برخی از فرزندان حَکَم بخشیده بود. این موضوع به گوش عبدالرحمنبن عوف رسید او به کمک عدهای آمد و همه را پس گرفت و درحالیکه عثمان در خانهاش نشسته بود، آنها را میان مردم قسمت کرد. عثمان قصر میساخته و بدان مناسبت مردم را سور مفصّلی داد که عبدالرحمنبن عوف در میان دعوت شدگان بود و عبدالرحمن تا کاخ و آن طعام را دید گفت: ای پسر عفّان ما آنچه را مردم دربارة تو میگفتند تکذیب میکردیم، اکنون راست دیدیم. من از آن بیعتی که با تو کردم، به خدا پناه میبرم. عثمان عصبانی شد و به غلام خود گفت عبدالرحمن را بیرون کنند و دستور داد کسی با او همنشینی نکند. شیخ محمد عبده در شرح نهجالبلاغه مینویسد: عبدالرحمن با عثمان قهر بود تا از دنیا رفت.
در شورای ششنفره عبدالرحمن به علی (علیه السلام) پیشنهاد بیعت داد بهشرط عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر و روش دو خلیفۀ پیشین و علی (علیه السلام) نپذیرفت. او همین پیشنهاد را به عثمان کرد و او پذیرفت. در اینجا چند سؤال مطرح است.
شرط رعایت روش دو خلیفه در امر خلافت چه صیغهای است؟ آیا روش آنها با سنّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برابر بوده یا نه؟ در صورت نخست، آن شرط زائدی است و مبنای خلافت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) جز کتاب خدا و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چیز دیگر نیست، و در صورت دوّم: بر هر مسلمانی واجب بوده به مخالفت برخیزد. پس شایسته آن بود که بر عثمان مخالفت با سنّت را عیب گیرند، نه چیز دیگر. وانگهی او به روش خلیفة دوّم هم عمل نکرد، آنگاه که خویشاوندان پدری خود را بر همه مقدّم داشت. عبدالرحمن نیز به او ایراد گرفت و عثمان گفت: عمر در راه خدا از خویشاوندانش میبرید و من برای خدا با خویشاوندانم میپیوندم و صله میکنم! و عبدالرحمن با عثمان تا زنده بود آشتی نبود و برخی افراد متعصب عذرهایی در این خصوص تراشیدهاند که خندهآور است.
به یقین در روز قیامت از آنچه دروغ گفتند سؤال خواهند شد.(1)
در آن روز عذرخواهی کسانی که ستم کردهاند، پذیرفته نخواهد شد و بازگشت به سوی حق از آنان خواسته نمیشود.(2)
او عضو شورای شش نفره و یکی از ده نفری است که میگویند به بهشت بشارت داده شدند.
مولای ما امیرمؤمنان (علیه السلام) وضعیت طلحه را در برابر قتل عثمان اینگونه بیان میکند: به خدا سوگند، طلحه، شتابزده خونخواهی عثمان را مطرح کرد مبادا خود او تعقیب شود که متّهم بود و در مدینه کسی بهاندازۀ طلحه، مردم را به قتل عثمان تحریک نمینمود.
به هنگام محاصرۀ عثمان، علی (علیه السلام) به طلحه فرمود آن جماعت را از عثمان برگردان. طلحه گفت به خدا سوگند تا بنیامیّه تاوان پس ندهند، چنین نمیکنم.
عثمان از طلحه، پنجاههزار، طلبکار بود. طلحه آمد و گفت پول شما آماده است، بگیرید. عثمان گفت: ای ابا محمد! آن پول از آنِ تو باشد و به تو بخشیدم. عثمان در روزهای محاصره میگفت این تحریکات طلحه، سزای آن نیکیهای من به وی است.
ابنعباس نزد عثمان آمد و ساعتی باهم گفتوگو کردند و بعد عثمان دست ابنعباس را گرفت و به سخنان مردم در اطراف خانه، گوش دادند. برخی میگفتند، منتظر چه هستید و برخی دیگر میگفتند شاید برگردد و توبه کند. در این میان طلحه سررسید و سراغ ابنعدیس را گرفت و با او درگوشی صحبتی کرد. پسر عدیس رفت و به یارانش گفت مگذارید
کسی به خانة عثمان وارد و یا از آن خارج شود. عثمان گفت این، دستور طلحه بود.
روزی که عثمان کشته شد، طلحه نقاب بر چهره بسته بود و خود را از دید مردم میپوشانید و به راهنمایی او برخی انصار از دیوار خانه عثمان بالا رفته و از پشتبام وارد شده و او را کشتند. به هنگام محاصرۀ عثمان، علی (علیه السلام) در خیبر بود، تا رسید، عثمان او را طلبید آنان با هم صحبتهایی کردند. بعد علی (علیه السلام) به خانه طلحه که پر از جماعت بود، آمد و پرسید ای ابا محمد این کارها چیست؟
طلحه گفت: ای علی، کار از کار گذشته است.
در محاصرۀ عثمان، طلحه از همه بیشتر تلاش میکرد و میگفت تا به خانه عثمان طعام و آب میرسد عثمان مشکلی نخواهد داشت و او مانع از بردن آب به خانه عثمان شد. علی (علیه السلام) از این کار خشمگین گردید و آب به عثمان رسانید. بلاذری در این مورد دو نقل متفاوت دارد.
ابن جاریه انصاری بر طلحه گذر کرد و پرسید کار عثمان به کجا کشید؟ به خدا قسم او را میکشید. طلحه گفت اگر هم کشته شود نه فرشته مقرّب کشته میشود و نه پیامبر مرسل.
گاهی عثمان از جلوی جماعتی میگذشت که طلحه هم در میان ایشان بود و سلام میکرد و آنان جواب سلام او را نمیدادند، عثمان میگفت: گمان نمیکردم آن قدر زنده بمانم
که تو طلحه، جواب سلام مرا ندهی.
ابن عساکر مینویسد: مروانبن حکم در جمل حضور داشت با خود گفت فرصت مناسبی است من انتقام عثمان را از کشنده او بگیرم و تیری انداخت و طلحه بدان سبب کشته شد. به ابان پسر عثمان نیز گفت من قاتل پدر تو را کشتم. و عبدالملکبن مروان میگفت: اگر نبود که خود مروان به من خبر داد که طلحه را کشته من احدی از اولاد طلحه را زنده نمیگذاشتم و آنها را به خون عثمان به قتل میرساندم. موسی پسر طلحه نیز بر ولید وارد شد. او گفت هر وقت تو ای موسی نزد من میآیی تصمیم به قتل تو میگیرم. امّا خود مروان به من گفت: طلحه را او کشته است.
پس از کشته شدن عثمان، طلحه تا سه روز مانع از دفن او شد. مردم از علی (علیه السلام) یاری خواستند و سرانجام او را در «حش کوکب» که یهود مردههای خود را دفن میکردند، دفن کردند. مسعودی مینویسد: پس از برگشت زبیر، علی (علیه السلام) و طلحه را صدا زد و پرسید: ای ابا محمد! برای چه بیرون آمدهای؟ طلحه گفت: به خونخواهی عثمان. علی (علیه السلام) فرمود: خدا از ما دو نفر آنکه را سبب ریختن خون عثمان است، بکشد.(1)
1) رک: الامامة و السیاسة ۱/۶۰ و۳۴، مروج الذهب ۲/۱۱، تاریخ طبری۵/۱۷۹، تهذیب التهذیب ۵/۲۲ و۲۱، الکامل ابناثیر ۳/۱۰۴، الریاض، محبّالدین طبری ۲/۲۵۹، الاصابه ۲/۲۳۰، تاریخ ابنعساکر ۷/۸۴، تاریخ الخمیس، دیار بکری ۲/۲۶۰ الانساب ۵/۷۴ و ۲۶، شرح ابن ابیالحدید ۲/۴۰۴ و ۵۰۶ و نهج البلاغه ۱/۳۲۳ و جز آنها
عضو شورای شش نفره و یکی از ده تنی که میگویند بهشت به آنها وعده داده شده است.
در واقعۀ جمل، علی (علیه السلام) سوار بر اسب به سوی زبیر آمد و او را صدا زد و او آمد و رویاروی ایستادند. علی (علیه السلام) پرسید:
برای چه آمدهای؟ زبیر گفت: تو را شایسته این امر نمیدانم و تو از ما سزاوارتر نیستی. علی (علیه السلام) فرمود: پس از کشته شدن عثمان شایسته نیستم؟ ای زبیر ما تو را از فرزندان عبدالمطلب برمیشمردیم تا پسر بدذات تو، بالغ شد و میان ما و تو جدایی انداخت. علی چیزهای مهمّی برای زبیر گفت از جمله فرمود: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روزی بر ما گذشت و فرمود: ای علی این پسر عمّه تو درحالیکه در حق تو ستم کننده است، با تو میجنگد. زبیر برگشت و گفت من با تو نمیجنگم. نزد پسرش عبدالله آمد و گفت من در این جنگ دارای بینش نیستم. پسرش گفت تو بر بینش بیرون آمده بودی، پرچمهای به اهتزاز درآمده پسر ابیطالب را دیدی و از مرگ ترسیدی. زبیر خشمناک شد و غضب از چشمانش برق زد. گفت ای
بیچاره من قسم خوردم که با او نجنگم. عبدالله گفت: این برده خود را (سرجیس) را بهعنوان کفّاره آزاد کن. زبیر او را آزاد کرد و دوباره در صف جنگ ایستاد و علی (علیه السلام) فرمود: تو خون عثمان را از من میطلبی تو او را کشتهای...
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: زبیر قسم خورد که با علی (علیه السلام) نجنگد پس از آن که به یاد حدیث نبوی افتاد و حرمت چنان کاری مسلّم شد. آیا کفّاره دادن حرامی را حلال میکند؛ امّا چه باید کرد وسوسهگریهای عبدالله فرزند ناخلف او کار خود را کرد.
زبیر میگفت عثمان را بکشید که او دین شما را تبدیل کرد. به او گفتند پسر تو بر در خانه از او حمایت میکند. زبیر گفت از کشته شدن او بدم نمیآید هر چند با کشته شدن پسر من باشد که عثمان، فردا لاشهای بر صراط است.(1)
در زمینۀ رویداد عصر خلافت عثمان، طلحه و زبیر موضعگیریهای مشترکی داشتهاند. علّامه امینی (رضی الله عنه) به هفده مورد اشاره کرده است:
امیرمؤمنان علی در وصف حال آنها فرمود:... آنان (طلحه و زبیر) حقی را میجویند که خود رهایش کردند و دم از
1) رک؛ طبری ۵/۲۰۴؛ مروج الذهب ۲/۱۰؛ کامل۳/۱۰۲.
خونخواهی کسی میزنند، که خود آن را ریختهاند. آنها گروه یاغی هستند که عقرب گزندۀ ناخالصی و ناپاکی، در بین ایشان یافت شود.
درنامهای به اهالی کوفه نوشتند: من جریان کشته شدن عثمان را برای شما آنگونه خبر میدهم که گویا خود در صحنه حاضر بودهاید: مردم به عثمان ایرادهایی داشتند و من یکی از مهاجران بودم و بیشتر اوقات او را به عذرخواهی از مردم، وامیداشتم و کمتر نکوهش و سرزنشش میکردم. امّا طلحه و زبیر سادهترین روششان، توپیدن و ناآرامی، و ملایمترین رفتارشان، تندی و خشونت بود.
علی (علیه السلام) از مقابل خانه بعضی از افراد نوادۀ ابوسفیان میگذشت شنید دختری از ایشان با زدن دایره، چنین میخواند: ظلمی که بر عثمان شد از سوی زبیر بود و در کنار او، طلحه نزد ما مسئولتر است. آن دو، آتش فتنه و آشوب را شعلهور کردند و سزاوار است، رسوا شوند.
علی (علیه السلام) فرمود: چه جالب! آن دختر مسئول خون عثمان را نشانه گرفته و به هدف زده است.
ابنعباس میگوید: پنج روز پس از قتل عثمان از مکّه به مدینه برگشتم، نزد علی (علیه السلام) رفتم، وارد شده سلام گفتم. پرسید با طلحه و زبیر دیدار داشتی؟ گفتم آنها را همراه عدهای از قریشیان در «نواصف» دیدم. علی (علیه السلام) فرمود: آنان
(طلحه و زبیر) دستبردار نیستند و خروج میکنند و گویند خون عثمان میطلبیم و خدا میداند که خود آنها، کشنده عثماناند.
سعیدبن عاص، در «ذات عرق» مروانبن حکم و دار و دستهاش را دید و پرسید: به کجا میروید؟ درحالیکه مسئولان خونی که در صدد انتقام آن هستید، سوار بر پشت شتراناند (یعنی طلحه و زبیر). آن دو را بکشید و به خانههای خویش برگردید و خون همدیگر را نریزید. آنها گفتند ما میرویم شاید همه قاتلان عثمان را بکشیم. سعید با طلحه و زبیر خلوت کرد و گفت اگر شما پیروز شدید، راست بگویید حکومت را به چه کسی وا میگذارید؟ آن دو نفر گفتند: به یکی از دو نفر ما که مردم برگزینند. سعید گفت: شما برای خون عثمان برخاستهاید، آن را برای فرزندان او، دهید. آیا نمیبینید که تلاش من آن است که قدرت از فرزندان عبد مناف بیرون برود؟ او برگشت...
ابنعباس نیز در نامهای به معاویه در پاسخ نامه او: چنین نوشت: امّا طلحه و زبیر، مردم را شوراندند و عرصه را بر عثمان تنگ کردند و پس از آن، بیعت با علی را شکستند و خود بهدنبال قدرت بودند و سلطنت میجستند، با آنها (طلحه، زبیر) به سبب بیعتشکنی جنگیدیم و با تو به سبب ایجاد جنگ داخلی و ستمگریات، پیکار میکنیم.
حابس پسر سعد بزرگ قبیلۀ «طی» در شام، پسرعمویش را که مرد زباندار و باشکوهی بود و از کوفه بر او وارد شده بود نزد معاویه آورد و گفت: او در مدینه منوره کشته شدن عثمان را دیده است و فردی مورد وثوق است. معاویه گفت: قصه را برای ما بگو. آن مرد گفت آری میگویم:... آن دو (طلحه و زبیر) دربارة عثمان جنبوجوش داشتند و دامن علیبن ابیطالب (علیه السلام) پاک بود و سپس مردم برای بیعت با او مانند پروانگان دورش ریختند. عباها از دوش افتاد، کفشها از پا درآمد و گم شد و سالخوردهها زیر پا ماندند. دیگر، از عثمان سخنی نبود.
طلحه و زبیر به بصره آمدند، مردم پرسیدند برای چه آمدهاید؟ گفتند به انتقام خون عثمان. احسن گفت: سبحانالله! آیا مردم عقل ندارند که بگویند به خدا سوگند جز شما (طلحه و زبیر) کسی عثمان را نکشته است. وقتی عایشه و طلحه و زبیر به بصره آمدند عثمانبن حنیف، ابو الاسود دوئلی را نزد آنان فرستاد. او نزد زبیر آمد و گفت مردم یاد دارند روز بیعت با ابوبکر تو شمشیر کشیده میگفتی برای خلافت کسی شایستهتر از علیبن ابیطالب نیست؛ آن کجا و این کجا؟ او خون عثمان را پیش کشید. ابوالاسود گفت: تو و طلحه، دست به آن کار زدید. ابوالاسود نزد طلحه آمد و او را بر جنگ مصمّم دید.
عثمانبن حنیف با یارانش نزد طلحه و زبیر آمدند و با آنان گفتوگو کردند و بیعت با علی (علیه السلام) را به یاد آوردند.
آنها گفتند ما خونخواهی عثمان را میخواهیم. پسر حنیف گفت: این موضوع چه ربطی به شما دارد؟ پسرها و پسرعموهایش کجا هستند آنان که به این کار سزاوارتر از شما هستند. آیا شما به علیبن ابیطالب (علیه السلام) حسد بردید که مردم بر او گرد آمدند و شما حکومت را برای خود میخواهید. آیا کسی در برخورد با عثمان از شما سرسختتر بود؟ آنها پسر حنیف را ناسزا گفتند و نام مادر او را بردند و زشتترین فحشها را بر زبان راندند.
عمّار یاسر در کوفه سخنرانی کرد و گفت ای اهالی کوفه اگر ماجرا بر شما پوشیده بود؛ لیکن خبرها برای شما آمده... و طلحه و زبیر اولین انتقاد کننده و آخرین فرمان دهنده بودند و آن دو نخستین کسی بودندکه با علی (علیه السلام) بیعت کردند، و چون به هدف نرسیدند، بدون اینکه چیزی رخ دهد، پیمان شکستند.
مالک اشتر میگوید: ای امیر مؤمنان کار طلحه و زبیر و عایشه بر ما روشن است. آن دو، به اختیار بیعت کردند و بدون رویدادی، و به زعم خونخواهی عثمان، پیمان شکستند. پس خود باید قصاص شوند که نخست کسی بودند که مردم را بر ضدّ او شوراندند. به خدا سوگند از اوّل نقشه داشتند. آن دو را به هم، به راه عثمان میفرستیم که شمشیرها بر دوش داریم و دلها در سینهها. و ما امروز همان هستیم که دیروز بودیم.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: این گزارههای تاریخی که بالغ بر
پنجاه مورد میشود، بهوضوح میرساند که آن دو (طلحه و زبیر) اساس فتنه، و شعلهور کنندة آتش آشوب بر ضد عثمان بودهاند.
علّامه سپس مواردی را بهطور مشخّص یاد میآورد.(1)
"به زبان چیزی گویند که در دلهایشان نیست، و خدا بر ایشان احاطه دارد."(2)
بخشی از سخنان او دربارۀ عثمان را در صفحات پیشین آوردیم(3)که او چگونه از عثمان و عملکردهای او، و کارگزارانش، انتقاد میکرد و عراق را با یاد بدعتها و رسواییهای او برمیآشفت. عثمان هم عبدالله را دستگیر و به شدّت بازخواست کرد و حتی با خشونت تمام او را از مسجد بیرون انداختند و استخوان دندهاش را شکستند و چهل ضربه شلاق بر تنش نواختند. ابن مسعود تا آخرین نفس دربارة عثمان اعتقاد بد داشت و حتی وصیّت کرد که او بر وی نماز نگزارد. ابن مسعود، عثمان را به سبب بدعتهایش، محکوم به مرگ میدانست. با چنین وضع چگونه میتوان به پاکی و قداست عثمان نظر داد؟!(4)
پدری بزرگ و ستایش شده در کتاب و سنّت در روز صفّین طیّ خطبهای گفت: ای بندگان خدا برخیزید به سراغ کسانی برویم که خواهان خون عثمان هستند. همانان که بر خویشتن خویش ستم کردند و بدون شایستگی بر مؤمنان حکم راندند و مردمان صالح و خیرخواه او را کشتند و در نقل دیگر گفت: کیست که رضایت پروردگارش بجوید و به مال و فرزند برنگردد؟ جماعتی آمدند و... معاویه کشندگان عثمان را از علیبن ابیطالب، میطلبید. شبثبن ربعی گفت: ای معاویه! هرگاه دست تو به عمّار برسد او را به سبب خون عثمان، میکشی؟ معاویه گفت: چرا نکشم بلکه او را به خاطر «نائل» خدمتکار عثمان میکشتم. شبث گفت: سوگند به خدای زمین و آسمان، عدالت نشان ندادی. نه سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست، تو به عمّار نمیرسی مگر آن که سرهایی از تن مردمانی جدا شود و زمین و فضا با گستردگیاش برای تو تنگ گردد.
پس از کشته شدن عثمان، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) حسن مجتبی و عمّار یاسر را به کوفه فرستاد... ابوموسی اشعری با حسن (علیه السلام) و عمّار دیدار کرد و خطاب به عمّار گفت: تو هم با شورشیان هماهنگ شدی و خلیفه را کشتی؟! عمّار گفت: من نکشتم ولی بدم نیامد.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: ما سخنان پیامبر صادق و امین را درخصوص عمّار یاسر رها نمیکنیم و به سخنان یاوه
دیگران گوش فرا نمیدهیم؛ به ویژه اگر دربارة شاخة درخت نفرین شده در قرآن، باشد.(1)
یعقوبی مینویسد: در بیعت با عثمان و گزینش او برای خلافت، قومی همراه با علی (علیه السلام) بودند و دربارة عثمان جسورانه سخن میگفتند: مردی میگوید: وارد مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شدم شخصی را دیدم زانوی غم به بغل گرفته و آنچنان افسوس میخورد که گویا تمام دنیا از وی گرفته شده، شگفتا برای قریش! این امر بر اهل بیت دریغ ورزیدند، درحالیکه پسر عموی رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) ، اولین ایمان آورنده، داناترین مردم، دین فهمترین، رنجدیدهترین در اسلام، بیناترین به راه و هدایت یافتهترین بر صراط، درمیان ایشان است، به خدا سوگند خلافت را از راهبر هدایت یافته که پاک و پاکیزه است دور کردند و صلاح را نخواستند و راه درست نپیمودند. آنها دنیا را بر آخرت برگزیدند، دور باشند از لطف و رحمت خدا و هلاکت بر مردم ستمکار باد.
راوی گفت نزدیک آن شخص شدم و پرسیدم تو کیستی و
1) تمهید، باقلانی /۲۲۰؛ تاریخ طبری ۵/۱۸۷ و ۶/۲۱؛ صفین، نصربن مزاحم، چاپ مصر /۳۶1-۳۶9؛ جمهرة الخطب ۱/۱۵۸ و ۱۸۱ و جز آنها. ما در همین کتاب (ج۹ ص۲-۲۸) شمّهای درباره عمّار برخوردهای عثمان با وی سخن گفتهایم، رک.
آن مرد که دربارهاش چنان میگفتی کیست؟ او گفت: من مقدادبن عمرو هستم و آن مرد، علیبن ابیطالب است. گفتم
آیا قیام نمیکنی تا من تو را یاری میکنم. گفت: ای برادر! این کار با یک نفر، دو نفر سامان نمییابد. از مسجد بیرون آمدم ابوذر را دیدم موضوع را به او گفتم او گفت برادرم مقداد راست گفته و سپس عبداللهبن مسعود را ملاقات کردم او نیز همانطور گفت و اضافه کرد: این مطالب را برای ما گفتهاند، نمیشود کاری کرد.(1)
همچنین در جریان بیعت با عثمان نقل است از: عمّاربن یاسر (به عبدالرحمن) که گفت: اگر میخواهی مسلمانان دچار اختلاف نشوند با علی بیعت کن. مقدادبن اسود گفت: عمّار راست گفت اگر با علی (علیه السلام) بیعت کنی، گوییم شنیدیم و اطاعت میکنیم.
پسر ابی سرح نیز میگفت: اگر میخواهی قریش اختلاف نکنند، با عثمان بیعت کن در آن صورت ما گوییم شنیدیم و اطاعت میکنیم. عمّار بر ابی سرح پرخاش کرد و گفت از چه وقت تو خیرخواه مسلمانان شدهای؟! بنیهاشم و بنیامیه گفتگوها کردند... عبدالرحمن، علی (علیه السلام) را خواند و گفت: بر عهد و پیمان الهی به کتاب خدا و سنّت پیامبر او و روش دو خلیفۀ پس از او عمل میکنی؟ علی (علیه السلام) فرمود: به میزان دانش و تواناییام عمل میکنم و بعد، عثمان را فراخوانده گفت: بر
1) تاریخ یعقوبی ۲/۱۴۰.
تو باد عهد و پیمان الهی که به کتاب خدا و سنت پیامبر او و روش دو خلیفه پس از او، عمل کنی. عثمان گفت: آری، عبدالرحمن با او بیعت کرد. علی (علیه السلام) فرمود: رفیق بازی کردید و این، اولین بار نیست که بر ضدّ ما از یکدیگر پشتیبانی به عمل آوردید به خدا سوگند تو عثمان را برنگزیدی، مگر آن که آن را به تو برگرداند و خدا را هر روز، تقدیر و برنامهای است... سپس مقداد گفت: من خاندانی مانند اهلبیت ندیدم که پس از پیامبر، با ایشان چنین رفتار شود، درحالیکه داورترین به عدلاند و آشناترین به حق، به خدا سوگند کاش یاورانی بیابم.
مسعودی نیز چنین گزارش میکند:... مقداد گفت: به خدا سوگند من اهل بیت را با مهر و محبّت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) دوست دارم. شما گرد آمدید حکومت و قدرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را پس از او از دست ایشان بیرون ببرید. ای عبدالرحمن اگر من یاری کنندهای در برابر قریش میداشتم با آنها پیکار میکردم همانگونه که در روز بدر در معیّت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) با آنها کارزار کردم...
مقداد از جمله کسانی بود که بر ضد عثمان و در شمارش بدعتهای او به وی نامه نوشتند. هرچند که او به نامة آنها عمل نکرد. او جزو چهارتنی است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
بهشت شوق دیدار آنان را دارد: علی، عمّار، سلمان و مقداد.(1)
مرد دینداری که خدا و رسول او را دوست میدارد و بهشت مشتاق دیدار اوست خلافت عثمان را ضایعه میداند و بر آن افسوس میخورد و تازه این، رأی او در روز شوری بود، تا چه رسد به زمان بعد که آن همه بدعت و عملکرد زشت از خلیفه سرزد.
مغیرةبن شعبه به سال چهل و یک از سوی معاویه حکمران کوفه شد و هفت سال و اندی در آن سامان حکم راند. وی همواره علی (علیه السلام) را نکوهش میکرد و از او بد میگفت و کشندگان عثمان را مورد لعن و نفرین قرار میداد. چون حجر این رفتار مغیره را میدید و سخنان او را میشنید، میگفت: خدا شما را لعنت کند و نکوهش فرماید روزی ایستاد و گفت: ای مردم به قسط و عدالت برخیزید و برای خدا گواه باشید، من گواهی میدهم کسی که شما او را نکوهش و نفرین میکنید، شایستهترین انسانها است... و این روش مغیره بود تا حکومت وی به سرآمد.
یک روز که مغیره دربارۀ عثمان صحبت میکرد و کشندگان او را مورد لعن و دشنام قرار میداد، حجربن عدی
1) رک: حلیة الاولیاء ۱/۱۴۲؛ اسد الغابة ۴/۴۱۰؛ مروج الذهب ۱/۴۴۰ ؛ کامل ابن اثیر ۳/۲۹، عقد الفرید ۲/۲۶۰؛ یعقوبی ۲/۱۴۰.
فریادی بر سر وی کشید که همهکسانی که در مسجد یا بیرون آن بودند، شنیدند و گفت: ای آدم! چنان پیر و کم عقل شدهای که اختیار سخن در دست نداری. تو دستور بده جیره و مواجب ما را بدهند که به ناحق قطع کردهای. تو همواره امیرمؤمنان را نکوهش و مجرمان را تعریف و ستایش میکنی!
مغیره در سال پنجاه و یک هجرت وفات یافت، و زیادبن ابی سفیان حکومت کوفه را بر عهده گرفت. او وارد قصر کوفه شد و همان شیوۀ نکوهیده مغیره را دنبال کرد. حجر به پا خاست و رفتاری را که با مغیره داشت، با او نیز پیش گرفت.
ابن سیرین مینویسد: روز جمعهای زیاد خطبه را آنقدر طول داد که نماز به تأخیر افتاد، حجر فریاد برآورد نماز! زیاد اعتنا نکرد و به سخن ادامه داد. حجر مشتی سنگریزه بر گرفت و به نماز ایستاد و عدهای نیز همراه شدند. زیاد پایین آمد و با مردم نماز گزارد و پس از آن موضوع را به معاویه گزارش کرد و او فرمان داد حجر و یارانش را به زنجیر کشد و به شام بفرستد.
آنان دوازده تن بودند. زیاد دو مأمور برای ایشان گماشت و آنان را تا مرج عذراء (حومهی دمشق) آورده و زندانی کردند. معاویه شش نفرشان را آزاد کرد و هشت تن را فرمان قتل داد.
دیدگاه این صحابی بزرگ یعنی حجر و یاران او دربارۀ
عثمان این بود که او نخستین کسی بوده که از راه عدالت منحرف شد و به غیر حق حکم کرد. آنان کشته شدن در راه ولای امیر مؤمنان علی (علیه السلام) را پذیرفتند و زیر بار برائت از او نرفتند.
کسانی که قتل و شهادت برایشان نوشته شده بود به بسترهایشان رفتند و شربت شهادت را در راه عقیده و ایمان به گوارایی تمام نوشیدند.(1)
پس از کشته شدن حجربن عدی و پنج تن از یاران او عبدالرحمن پسر حسّان و کریم پسر عفیف خثعمی به مأموران گفتند ما را هم به نزد معاویه بفرستید که همگی بر عقیدۀ حجر هستیم. آنها را پیش معاویه آوردند. شمربن عبدالله خثعمی، از معاویه خواست پسر عفیف را بر او ببخشاید و او را آزاد کند. ولی او پس از یک ماه زندان و محرومیت از اقامت در کوفه آزاد شد. امّا عبدالرحمن در حضور معاویه دربارۀ عثمان چنین گفت: عثمان اولّین کسی است که درهای ظلم و ستم را گشود و درهای حق را لرزانید. معاویه گفت خود را کشتی.(2)بنگرید تعصّب برحق آن مرد متدین به چه اندازه بود که دربارۀ عثمان، آن هم در حضور طاغوت
آدمکشی چون معاویه، اینگونه بهصراحت سخن گوید. معاویه به زیاد نوشت: عبدالرحمن را به بدترین شکل به قتل برساند و زیاد لعین او را زنده به گور کرد.
هاشم مرقال، آن صحابی مقدّس و قهرمان بزرگ اسلامی است که در روز صفین جوانی را که تبلیغات معاویه او را از راه حق به در کرده بود با یاد نیک از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) و طرح بدعتها و زشتکاریهای عثمان، هدایت کرد، هاشم مرقال به آن جوان گفت عثمان را اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و مردمان دیندار و قاریان قرآن، آنگاه که بدعتهای ناصواب و انحراف او را از قرآن و سنّت نبوی دیدند، به قتل رساندند.(1)
در بعضی روزها که عثمان سخنرانی میکرد جهجاهبن سعید غفاری به او گفت: بیا پایین تو را به عبائی میپیچیم و بر شتری بار میکنیم و به کوه دخان میفرستیم؛ همانگونه که نیکان این دیار را به آنجا تبعید کردی. جهجاه ازجمله کسانی بود که زیر درخت با پیامبر بیعت کردند و خدا نیز از ایشان خشنود است. او خلع عثمان و تبعید او را با آن کیفیّت به دماوند جایز میدانست و آن را به صراحت و در حضور همه
1) صفین، نصربن مزاحم /۴۰۲ و...
میگفت و خیلیها با او همدل بوده و هیچکدام از مهاجران و انصار بر او ایراد نگرفتند.(1)
زیدبن ثابت گفت: ای انصار، شما خدا و رسول او را یاری کردهاید، جانشین او را نیز یاری کنید. سهلبن حنیف گفت: ای زید! عثمان شکم تو را با خرماهای نخلهای کوتاه و پرثمر مدینه سیر کرده است. زید گفت: شیخ را (عثمان) نکشید، بگذارید با اجل خویش بمیرد. حجاجبن غزیه گفت به خدا قسم اگر از عمر او زمانی جز از ظهر تا عصر نماند ما برای تقرّب به خدا خون او را میریزیم. رفاعه نیز گفت: آتش و هیزم بیاورید یکی از درها را آتش زنیم و چنان کردند آن سوخت و پایین ریخت و مردم در دیگر را گشودند و وارد شدند. نظریه این سه تن، در مباح بودن خون عثمان و خلع او از خلافت دینی اسلامی، در صراحت کمتر از نظریههای دیگر مهاجران و انصار نیست.
ابو ایوب از سبقتجویان و از اصحاب جلیلالقدر بدری است؛ همان کسی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هنگام مهاجرت به مدینه خانة او را برای نزول برگزید. او در یک سخنرانی گفت:... به خدا سوگند! گویا شما نمیشنوید و بر دلهایتان
1) تاریخ الخمیس ۲/۲۶۰ و...
مهر زده شده است. آیا تا دیروز (زمان عثمان) به شما ظلم و ستم نمیشد؟ آیا مردم از حق خود محروم و برخی مورد ضرب و شتم قرار نمیگرفتند؟ برخی سیلی خورده و بر شکم برخی لگد نزدند و از مسجد بیرون نینداختند؟ حالا که امیر مؤمنان (علی) آمده و حق میگوید، عدالت میگسترد به قرآن عمل میکند، شکرگزار باشید و روی برنگردانید و از آنها نباشید که گویند شنیدیم، ولی نمیشنوند. اگر دعوت شدید، پاسخ دهید و اگر فرمان داده شدید اطاعت کنید تا از راستگویان و راست کرداران باشید. ابو ایوب، عصر عثمان را، عصر ظلم و عدوان مینامد.(1)
قیس پسر سعدبن عبادۀ انصاری، بزرگ خزرجیان و از صحابی بدری است که مردم را در مصر به بیعت با علیبن ابیطالب (علیه السلام) فراخواند. او دربارۀ عثمان، سخنانی دارد.
معاویه پیش از نبرد صفین، به قیس نامهای نوشت. او در جواب معاویه مینویسد:... آری طائفه من در ریختن خون عثمان، سهمی به سزا داشتهاند.
همچنین در هنگامۀ صفین به نعمانبن منذر میگوید: عثمان را کسی کشته است که تو بهتر از او نیستی و کسی او را خوار داشته که او از تو بهتر است. ما با اصحاب جمل به
1) الامامة و السیاسة ۱/۱۱۲؛ جمهرة الخطب ۱/۲۳۶.
سبب پیمانشکنی جنگیدیم و اگر همۀ اعراب با معاویه باشند، باز انصار با او کارزار میکنند. ما در این پیکار همان گونهایم که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم؛ با چهرههایمان به استقبال شمشیرها رفتیم و سینههای خود را سپر نیزهها کردیم، تا حق آمد و فرمان خدا غالب گردید. هرچند آنان خوش نداشتند. قیس وارد مدینه شد، حسانبن ثابت که از جانبداران عثمان بود. برای شماتت و سرزنش نزد او آمد و گفت: علیبن ابیطالب (علیه السلام) تو را برانگیخت و عثمان را کشتی... قیس گفت: ای کوردل و نابینا به خدا اگر در میان طائفة من و طائفة تو آتش جنگ بر پا نمیشد، گردن تو را میزدم، از اینجا بیرون برو.(1)آری این جوانمرد انصاری و رئیس خزرج و پسر امیر آن در نامه خود به معاویه، افتخار میکند که طائفه او از نخستین کسانی بودند که در ریختن خون عثمان، پیشقدم شدند و حق با علی و باطل با عثمان همراه بود، و آنان که در واقعۀ خانه (عثمان) کشته شدند از ستمگران بودهاند. (2)
پسر ودقه بیاضی انصاری از بدریون و از کسانی بود که در قتل عثمان، کمک کرده است. مالک حدیث او را آورده، لیکن
نام او را یاد ننموده است؛ زیرا او در ریختن خون عثمان شرکت داشته و از انصار مدینه عقب نمانده است.(1)
او از کسانی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را محمد نام نهاد و در میان چندین محمد، چون محمدبن ابیبکر و محمدبن ابی حذیفه، او سر سختترین مخالفان عثمان بوده است.
حجّاجبن یوسف پس از آنکه کار پسر زبیر را بساخت و از کارزار او فراغت جست، به مدینه آمد و یکی دو ماه در آنجا ماند به مردم آن اهانتها کرد و بدرفتاریها نمود و گفت آنها کشندگان عثمان خلیفهاند. او بر دست جابربن عبدالله و عدهای دیگر با سرب مهر زد آنگونه که با اهل ذمّه کنند. بر گردن انسبن مالک نیز مهر زد و به سراغ سهلبن سعد فرستاد و گفت چرا عثمان پسر عفّان را یاری نکردید، او گفت: کردم، حجاج گفت دروغ گفتی و سپس دستور داد بر گردن او هم با سرب مهر زدند. از مجموعه روایات چنین بر میآید که حجاج بقیه اصحاب، از جمله جابر را که در مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله و سلم) جلسة درس داشته و مردم از او دانش میآموختند، به اتّهام اینکه عثمان را یاری نرسانده و خوارش
1) استیعاب؛ شرح حال فروة و شرح موّطا، رزقانی ۱/۱۵۲.
کردهاند، به شدّت مورد مؤاخذه و شکنجه قرار داده است.(1)
او پسر ساعدۀ انصاری و از اصحاب بدر بوده است. روزی در آستانة خانهاش نشسته و غل و زنجیری در دست داشت. عثمانبن عفان بر وی گذشت. او گفت: ای نعثل! به خدا قسم تو را میکُشم و بر شتری زخمی سوار میکنم و به آتشفشان (دماوند) بیرون میبرم. بار دیگر آمد و عثمان را بر منبر دید و او را از منبر پایین آورد. او نخست کسی است که به عثمان، سخنان تند و نیشدار گفته است. وی در انجمن قبیله خود نشسته بود و افساری در دست داشت. روزی گفت این افسار بر گردن تو اندازم مگر آنکه دور و بریها و افراد اندرونی خود را رها کنی. عثمان گفت: کدام افراد اندرونی به خدا سوگند من کسی را برنمیگزینم، جبله گفت: مروان، معاویه، عبداللهبن عامر و عبداللهبن سعد را برگزیدهای و در میان آنها کسانی هستند که در آیاتی در نکوهش آنها نازل شده و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خون آنها را مباح دانسته است. عثمان برگشت. همواره مردم از آن روز جرئت و جسارتشان بر عثمان زیاد شد. در نقل دیگر نیز، به عثمان گفت: بازار را در اختیار حارثبن حکم گذاشتهای و چنان و چنین کردهای و حارث کالای مردم را ارزان میخرید، گران
1) الانساب الاشراف، بلاذری ۵/۳۷۳؛ طبری ۷/۲۰۶ و...
میفروخت و از جایگاه اهل داد و ستد عوارض میگرفت. او به عثمان گفت بازار را از دست او درآور، ولی او چنین نکرد.
در کتاب اخبار مدینه (ابن شبه) آمده: عثمان را برای دفن به بقیع آوردند و جبله پسر عمرو، مانع از دفن او شد و او را در «حشّ کوکب» دفن کردند. این مرد با جلالت بدری را ابن عبدالبر در استیعاب، فاضل و از فقیهان صحابه برشمرده و او از یاران عادل پیامبر بود، که به سنت و نظرش استدلال میشد. وی در اعتراض به عثمان میغرّید و آشکارا انتقاد میکرد و به مردم میگفت جواب سلام او را ندهید. رفتار چنین انسان شریفی اینگونه بود. پس آیا میتوان از عثمان دفاع کرد و او را بیگناه دانست؟!(1)
ابو عبدالرحمن محمد انصاری از بدریون، گوید با عدّهای از افراد قبیلۀ خود به نزد سران مصریان، که چهار تن بودند، رفتم. آنها در چادری ساکن بودند و بقیّه مصریان، پیرو آنان بودند. لب به سخن گشودم و حق عثمان را بزرگ داشتم و بیعت او را یادشان آوردم و آنها را از آشوب بیم داده و گفتم در صورت قتل او، اختلافی بزرگ رخ میدهد، شما اولین گشایندة این در نباشید؛ عثمان هم از ایرادهایی که شما دارید، دست میکشد و من ضمانت میدهم. گفتند اگر دست نکشید
1) رک: الاصابة ۱/۲۲۳؛ انساب ، بلاذری ۵/۴۷؛ شرح ابن ابی الحدید ۱/۱۶۵ و...
چطور؟ گفتم در آن وقت شما هرچه خواستید انجام دهید. مصریان خشنود شدند و برگشتند و من هم نزد عثمان برگشتم و گفتم میخواهم در خلوت با تو سخن گویم. وقتی تنها شدیم، گفتم: خدا را خدا را ای عثمان مواظب خود باش، این مردم آمدهاند خون تو را بریزند و تو میبینی که یاران تو، تو را رها و خوار کردهاند؛ بلکه بدخواهان تو را تقویت میکنند. عثمان به گفته من رضا داد و برایم دعای خیر کرد. چند روزی گذشت، عثمان از بازگشت مصریان سخن گفت و گویندهای گفت: آنان در «سویداء»(1)اتراق کردهاند. اندکی بعد خبر آمد که بر «ذوخشب»(2)رسیدهاند. عثمان پرسید چه کنیم؟ گفتم والله نمیدانم ولی گمان ندارم که برای کار خیری برگشته باشند. عثمان گفت: برشان گردان. گفتم به خدا قسم من چنان کاری نمیکنم. عثمان پرسید: چرا؟ گفتم: من ضامن شدهام که تو از آن کارها دست بکشی و تو چنین نکردی، پناه بر خدا.
مصریان در «اسواف» اتراق کردند و به محاصرۀ عثمان پرداختند. سران مصر نزد من (محمدبن مسلمه) آمدند و گفتند: مگر با ما سخن نگفتی و قول ندادی که او دیگر از آن کارها نکند و ما را برگرداندی؟! گفتم: آری. آنها نامۀ
کوچکی را که با قلم سربی نوشته شده بود درآوردند و گفتند: آن را نزد غلام عثمان همراه با شترهای حامل زکات بود، یافتیم. مضمون نامه نشان از عهدشکنی خلیفه دارد.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: میبینید که ابو عبدالرحمن محمدبن مسلمه صحابی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تردیدی نداشته که ایرادهایی که آن جماعت بر عثمان داشتند هر یک میتواند هلاکتآور و موجب هتک حرمت شود؛ لیکن او بهعنوان اصلاح و خیرخواهی پیش آمده از عثمان قول توبه گرفته و مصریان را برگرداند. امّا گویا عثمان حرمت او را نگاه نداشت و به عهد خویش وفا نکرد.
ابن عباس، پسرعموی پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) و دانشمند امت اسلامی است. او هرچند به دلیل سرپرستی حجاج در قتل عثمان دخالت نداشت؛ امّا او با دیگر صحابۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارة خلیفه و عملکردهای خلاف او همرأی بود.
مردمانی نزد او آمدند و دربارۀ خلفا سؤالاتی کردند. ابنعباس گفت: ابوبکر درعینحال که تندوتیز بود، بد نبود و عمر همانند پرندۀ بیمناکی بود که میپنداشت بر سر هر راهی برای او دامی نهادهاند. عثمان کسی بود که خواب و غفلت او را از بیداری و هوشیاری مشغول ساخته بود و علی (علیه السلام) مردی بود سینهاش پر از حکمت و دانش، او دارای صلابت و شکوه
و روح یاری بود و خویشاوند نزدیک پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و گمان میرفت به هرچه دست بلند کند، به آن میرسد و به چیزی هم دست نبرد مگر آنکه بدان رسید.
ابن عباس در جواب نامهای که معاویه به او نوشت و سخنانی مطرح کرد چنین نگاشت:
دربارۀ قتل عثمان که مرا متهم کردهای تو خودت، منتظر کشته شدن و دوستدار هلاکت او بودی و مردمان خود را از یاری او بازداشتی و آنقدر دستبهدست کردی تا او به قتل رسید، و بعد خون او را بر گردن ما انداختی و مظلومیت او را فریاد کردی؛ اگر او مظلوم شد تو ستمکارترین بودی و اوباش را بر ما برانگیختی تا به مقصود خود که سلطنت باشد، برسی.
(و ان ادری لعلّه فتنة لکم و متاع الی حین)(1)
و نمیدانم، شاید آن فتنهای برای شما باشد و برخورداری موقّت.
:(2)
علّامه امینی، پنج گزارش تاریخی از عمروبن عاص در مورد عثمانبن عفّان آورده است: پس از آن که عثمان، عمروعاص را از تصدی امور مالیاتی مصر برکنار کرد و به جای او
عبداللهبن سعد را گماشت، عمرو به مدینه آمده و دربارۀ عثمان عیبجویی میکرد. عثمان او را فراخواند در یک جلسة خصوصی به وی گفت ای پسر نابغه! چقدر زود جبّة تو شپشک گرفت. به خدا سوگند اگر مسئله خوردن و اختلاس تو نبود برکنارت نمیکردم... عمرو از نزد عثمان بیرون آمد؛ ولی به شدّت نسبت به او کینه انباشت. عمرو نزد علی (علیه السلام) ، زبیر و طلحه میآمد و آنان را بر ضد عثمان تحریک میکرد. در نخستین محاصرۀ عثمان از مدینه خارج شد و در فلسطین سکنی گزید.
بنابر نقلی، سوارهای بر او گذشت. عمرو پرسید از کجا میآیی؟ آن مرد گفت: از مدینه. پرسید عثمان چه کرد؟ او در محاصره بود. عمرو گفت: پس سیخ داغ بر آتش است... و روزی دیگر سوارهای دیگر بر او گذشت، و او گفت عثمان را کشتند. عمرو عاص گفت منم ابوعبدالله هستم. اگر زخمی را بخارانم خونینش میکنم... او گفت: به خدا قسم هر چوپانی که بر سر کوه دیدم؛ او را بر ضد عثمان شورانیدم. من آنم که اگر زخمی را پوست بکنم، خونینش میکنم. امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: ای عمرو تو اکنون در دفاع از عثمان و طلب خون او سخن میگویی؟ مگر تو نبودی که دنیا را برای عثمان پر از آتش کردی آنگاه خود به فلسطین رفتی! به خدا قسم تو نه در حیات عثمان او را یاری کردی و نه پس از
کشته شدن برای او خشم کردهای! تو دین خود را به دنیای خویش فروختهای.
مردی از همدان شنید، که عمروعاص دربارۀ علی (علیه السلام) بد میگوید، گفت ای عمرو بزرگان ما شنیدهاند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر که را من مولای او هستم، علی مولای اوست. این کلام حقیقت دارد یا نه؟ عمرو گفت: حق است و من میافزایم در میان یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) کسی در برتری و فضیلت هم پای علی نیست. آن جوان همدانی را وحشت گرفت. عمرو گفت: امّا آن برتری را با قتل عثمان تباه کرد. آن مرد پرسید: مگر او فرمان قتل داد؟ عمرو گفت: نه؛ کشندگان او را پناه داد. مرد همدانی پرسید: آیا مردم با علی بیعت کردند؟ عمرو گفت: آری. مرد همدانی پرسید: پس چه چیزی بیعت او را باطل ساخت؟ عمرو گفت: من او را دربارۀ عثمان متهم میشناسم. مرد همدانی تو هم متهم بودی که به سرزمین فلسطین بیرون رفتی. آن مرد همدانی به میان قوم خود برگشت و گفت: من با مردمی سخن گفتم که باطل از دهان آنان آشکار است. حق با علی است، پیرو او باشید.(1)اینها نظرهای عمرو عاص دربارۀ تباهکاریهای عثمان است. اهل سنّت او را عادل و از بزرگان صحابه میدانند. داوری نهایی با
1) الاصابه ۳/۳۸۱؛ طبری در تاریخ خود ۵/۲۳۴؛ الامامة السیاسة ۱/۹۳ و چندین منبع دیگر.
شما خواننده است.
ابوطفیل عامر پسر وائله، صحابی بزرگ پیامبر، وارد شام شد. معاویه کسی به سراغ او فرستاد و او را نزد خود برد و به او گفت: آیا تو از کسانی هستی که عثمان را کشتند؟ ابوطفیل گفت: نه؛ معاویه گفت: پس از کسانی میباشی که حضور داشتی و یاریاش نکردی؟ چرا؟
ابوطفیل: چون مهاجران و انصار وی را یاری نکردند. امّا ای معاویه، تو، که مردم شام با تو بودند؛ چرا به وی نصرت نرساندی؟
معاویه: نمیبینی، این خونخواهی من، نصرت و یاری اوست.
ابوطفیل خندۀ تلخی کرد و گفت: وضع تو، وضع آن شاعر است که گفت: میشناسمت که پس از مرگ، بر من ناله و گریه میکنی. درحالیکه زمان حیات و زندگیام برای من توشهای فراهم نکردی.
در آن وقت مروانبن حکم و برخی دیگر از امویان وارد شدند؛ تا نشستند معاویه گفت: این پیرمرد را میشناسید؟ گفتند نه. معاویه گفت: این دوست علیبن ابیطالب، تکسوار صفّین و شاعر عراق است، او ابوطفیل است. سعیدبن عاص گفت: اکنون او را شناختیم؛ چرا کیفر نمیکنی و به او دشنام دادند! و معاویه جلو گرفت... و بعد رو به ابوطفیل کرد و
پرسید تو اینها را میشناسی؟ گفت بدیشان را انکار نمیکنم و خیر و نیکیشان را نمیشناسم و سپس سرود:
اگر عداوتی در سینه پنهان باشد، بدترین دشمنی، دشنام گویی است. (1)
از یکی از ده تنی که گویند به بهشت بشارت داده شده، و عضو شورای شش نفره است.
عمروعاص نامهای به او نوشت و دربارۀ عثمان و قاتلین او از وی پرسید. سعد در جواب نوشت: او با شمشیری به قتل رسید که آن را عایشه برآهیخت و طلحه تیزش کرد و علی (علیه السلام) مسموم ساخت(2)و زبیر سکوت کرد و به اشاره دست کفایت جست. ما نیز دست نگاه داشتیم. اگر میخواستیم، میتوانستیم از او دفاع کنیم. لیکن عثمان دگرگونی ایجاد کرده و خود عوض شده بود. او کار نیکو میکرد و بد هم، به عمل میآورد و اگر ما در یاری نکردن به او، کار خوبی کردهایم که هیچ و اگر بد کرده باشیم، من از خدا طلب مغفرت میکنم.
از تاریخ برمیآید که سعدبن ابی وقّاص در خطرناکترین
لحظه، که جمع کثیری بر سر عثمان ریخته و میخواستند او را بکشند، وی را خوار کرده و یاریاش ننموده است. هر چند دست به دامن علی (علیه السلام) شده که برای چندمین بار هم شده پادرمیانی کند و او را از قتل برهاند. علی (علیه السلام) نیز فرمود: من آنقدر از او دفاع کردم که از مردم خجالت میکشم. این، مروان، معاویه، پسر عامر و سعیدبن عاصاند که کار را به اینجا کشاندهاند و هرگاه من عثمان را نصیحت کردم و دستور دادم از آنها دوری گزیند، به من خیانت کرد، سرانجام سعدبن ابی وقّاص چه نقشی داشته است، خود میگوید: میتوانستم از عثمان حمایت کنم؛ لیکن بهواسطه دگرگونی فسادآمیز خود چنان نکرد. گرچه در صورت مسئول بودن، استغفار کفایت نمیکند و شاید آن برای ظاهرسازی و تبرئه خود باشد.(1)
:(2)
عثمان به مالک اشتر و همفکران او نامهای نوشت و آنان را به اطاعت فراخواند و اعلام کرد شما نخستین تفرقهاندازان هستید، تقوا داشته باشید و بهحق برگردید و آنچه را دوست دارید به او (عثمان) بنویسید.
مالک در پاسخ نوشت: از مالک حارث به خلیفۀ گرفتار، خطاکار، کنار افتاده از سنّت پیامبری و پشت سر اندازنده کتاب خدا. اما بعد، نامة تو را خواندیم. خود و کارگزاران را از ستم و تجاوز و تبعید صالحان، باز بدار ما در طاعت خواهیم بود و...
چند تن آن نامه را نزد عثمان آوردند وقتی عثمان نامه را خواند، گفت: خداوندا من توبه میکنم. و ابوموسی و حذیفه را در کوفه به کار گمارد تا طبق قانون اسلام عمل کنند. نظر مالک اشتر دربارۀ عثمان صریح و آشکار است و نیازی به تجزیه و تحلیل ندارد. او حاضر است از عثمان اطاعت کند، به شرط این که او دست از خلاف بردارد. امّا موضوع توبۀ عثمان در بحث محاصرۀ عثمان خواهد آمد.
به نقل بلاذری، عبداللهبن عکیم، صحابی پیامبر میگوید: من در ریختن خون هیچ خلیفهای کمک نمیکنم. پرسیدند در خون عثمان کمک کردید؟ گفت: من یادکرد اعمال خلاف او را، اعانت بر ریختن خون او میدانم.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: این سخن صراحت بر آن دارد که او اعتقاد به خلافکاریها و سوء کردارهای خلیفه داشته و آنها را با اطمینان در انجمنها در میان جمعیت، به زبان
1) الانساب، بلاذری ۵/۱۰۱؛ طبقات، ابن سعد ۳/۵۶.
میآورد، و همان از اسباب ریختن خون خلیفه شده است.
او سرسختترین مردم در برانگیختن ضد عثمان بود و در سالی که عبداللهبن سعدبن ابی سرح حاکم مصر شد. او و محمدبن ابی بکربن ابی قحانه با هم به مصر رفتند و دربارة عثمان ایرادها و عیبها بازگو کردند که عثمان، کسی را کارگزار مصر کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در فتح مکه خون او را مباح دانسته و قرآن بر کفر او نزول یافت، آنگاه که گفت من هم مانند قرآن نازل میکنم.(1)
آنان به مردم مصر میگفتند: ما جنگ را پشتسر داریم این جنگ باعثمان. پسر ابوحذیفه و پسر ابوبکر در مصر توسط پسر ابی سرح بازداشت و زندانی شدند و پس از وساطت محمدبن طلحةبن عبیدالله آزاد شدند و به افشاگری دربارة کارهای عثمان پرداختند.
عثمان سی هزار درهم با چند تخته جامه برای پسر ابیحذیفه فرستاد و او همة آن را در مسجد آورد و گفت ای جماعت مسلمان نمیبینید عثمان با دین من بازی میکند و به من رشوه میدهد، و مردم مصر در عیبجویی و انتقاد خود بر عثمان افزودند. مردم مصر بر سر ابن ابی حذیفه گرد آمده
1) رک: به همین کتاب ۸/۲۸۱.
او را رئیس خود کردند. زمانی که شورش مردم بالا گرفت، عثمان استانداران بلاد را، در سال 35 هجری جمع کرد و عبداللهبن سعد هم متوجّه مدینه شد و عقبةبن عامر را جانشین خود کرد و حذیفه بر ضد او شورید و در شوال همان سال عثمان را از خلافت برکنار و مردم را بر ضدّ عثمان برانگیخت. البته برخی به دروغ به او نسبت دادهاند که نامههایی از زبان همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ضد عثمان جعل کرده است؛ ولی تاریخ صحیح چنان اموری را دروغ میداند؛ زیرا بیشتر افراد موضع آنها را نسبت به عثمان میدانستند و نیازی بدان مطالب ساختگی نبوده است.
او و برخی همفکرانش، از نخستین کسانی بودند که مردم را به برکناری عثمان از خلافت و بیعت با علی (علیه السلام) فراخواندند. عمرو پسر زراره به پاخاست و گفت: ای مردم! همانا عثمان حق را شناخته و آن را رها کرده و صالحان را برانگیخته و اشخاص شرور را بر آنان حاکم میکند. ولید به فرمان عثمان او را به شام تبعید کرد. او در راه نزد مالک اشتر و اسودبن قیسبن یزید که از صحابی پیامبر بودند، رفت.
قیس گفت: به پروردگار کعبه، خاضعانه قسم میخورم و در آشکار و نهان امید پاداش از او دارم. من ابا وهب، ولید و صاحب او پناهگاه گمراهی (عثمانبن عفّان) را از مقام
خلافت خلع میکنم.(1)این صحابی که عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده، دربارۀ عثمان اینگونه بیپرده سخن گفته است.
:(2)
صعصعهبن صوحان، رئیس قبیلۀ عبدالقیس بود. او خطاب به عثمان درحالیکه بر روی منبر سخن میگفت، عرضه داشت: ای امیر! کج رفتی و امت تو هم کژ رفت. میانه رو تا مردم هم میانه روند.
روزی صعصعه سخن میگفت و کلامش طولانی شد، عثمان گفت: ای مردم! این آدم پرحرف، لاف زن، نمیداند خدا کیست و کجاست...!
صعصعه گفت: خدا پروردگار ما و پروردگار پدران نخست ماست. و او در کمینگاه است. آنگاه آیة 39 سورۀ حج را تلاوت کرد و آن نوعی اعلان جنگ با عثمان بود. عثمان بیجهت آن آیه را در حق خود و خاندان و دوستانش میپنداشت.
این مرد بزرگ، شایسته، دیندار و مورد اطاعت قوم خود، که مسعودی او را به سیادت و زهد و عبادت ستوده است، از رهبران انقلابیون بصره بر ضد عثمان و از افرادی بود که
بهسوی مدینه حرکت کرده و مردم را بر ضدّ عثمان برمیانگیخته است.
در جنگ جمل پای او قطع شد. پای خویش را برگرفت و حمله برد. آنقدر آن را بر سر قاتل خویش کوبید تا او را کشت، درحالیکه میخواند: ای نفس، مترس تو را بهترین فراخوان، خوانده است. اگر پای من بریده شد چه باک بازوان من، همراه من است.(1)
هشام برادر خالدبن ولید است و عمّار یاسر در پیمان مخزومیان بود و در برخورد تند و پرخشونت عثمان با وی، هشام به او گفت: اگر به عمّار آسیبی رسید از قریش به جای او بزرگی را خواهم کشت. هشام اشعاری دربارۀ عثمان دارد که از آن جمله است: زبان من بلند است پس از آهنگ آن بر حذر باش تا گزند آن بر تو نرسد و شمشیر تیزم از زبانم بلندتر میباشد.
ملاحظه میکنید این صحابی دربارۀ خلیفه چنان عقیده دارد و آنگونه سخن میگوید. صحابۀ دیگر بر این موضع او ایراد نگرفتند. آیا عثمان در نظر این صحابی خلیفۀ دادگری بوده است؟(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) یازده گزارش تاریخی از معاویه در ارتباط با قتل عثمان آورده که برخی از آنها به مناسبتهایی گذشت. امیرمؤمنان (علیه السلام) در نامهای به معاویه مینویسد: سبحانالله تو چقدر هواپرست، بدعتگذار و درحیرت و سرگردانی هستی...و دربارۀ کشته شدن عثمان چه اندازه سخن میگویی؟ تو آن زمان که نصرت او به سود تو بود، او را یاری کردی و زمانی که نصرت تو میتوانست به نفع او باشد، او را خوار و زبون ساختی. به خدا قسم پسر عمویت عثمان را جز تو، نکشته است. تو به آرزومندی پرداختی و به انتظار نشستی و به آنچه طمع داشتی رسیدی. عملکرد تو گواه است.
ابنعباس نیز مینویسد: تو از وجود عثمان نیاز خویش را گرفتی، از تو یاری خواست، کمکش نکردی تا به آنچه میخواستی رسیدی و گواه میان من و تو در این موضوع پسرعموی تو و برادر عثمان، ولیدبن عقبه است. ای معاویه تو انتظار قتل عثمان را میکشیدی و هلاکت او را دوست و یاری خود را از وی دریغ داشتی. تو میدانستی که چه میکنی، آنگاه که نامة او به تو رسید و کمک میخواست و فریادرس میطلبید... و وقتی او کشته شد خود را عزادار و خواهان خون او قلمداد کردی و گفتی: او مظلوم کشته شد و اگر او مظلومانه کشته شده باشد تو در این میان ستمکارترین هستی.
بلاذری مینویسد: زمانی که عثمان به معاویه نامه نوشت و از او یاری خواست. معاویه، یزیدبن اسد قسری، نیای خالدبن عبدالله، امیر عراق را به کمک او اعزام کرد و گفت تو در «ذاخشب» اتراق میکنی و به مدینه وارد نمیشوی و نگو که شاهد و حاضر چیزی میبیند که غائب آن را نمیبیند. در اینجا، شاهد و حاضر من هستم و تو غایبی. یزیدبن اسد در ذی خشب ماند تا عثمان کشته شد. آن وقت معاویه او را به شام فراخواند. او با لشکریانش به شام آمد. معاویه چنان کرد که عثمان کشته شود، تا خلافت را برای خود بخواهد.(1)از مجموع این سندهای تاریخی برمیآید که پسر هند، همانند دیگر صحابه، عثمان را یاری نکرد و خوارش ساخت با این تفاوت که اصحاب به جهت فساد و بدعتگذاریهای خلیفه او را مورد انتقاد قرار میدادند و خوار و زبونش کردند، لیکن معاویه هدف خود را داشت که اوضاع آشفته شود و به سود خود بهرهبرداری کند.
مغیرةبن شعبه بر عثمان، که در محاصرۀ مسلمانان قرار داشت، واردشده، و گفت این جماعت بر ضدّ تو گردآمدهاند، اگر دوست داشتی برو مکّه و اگر دوست داشتی در همین خانه، دری بگشاییم پنهانی به شام برو که در آنجا معاویه و شامیان
1) نهجالبلاغه ۲/۶۲ ؛شرح ابن ابی الحدید ۳/۴۱۱؛ صفین نصر /۴۷۲؛ الامامة و السیاسة ۱/۹۳ و...
جانب تو را دارند و اگر هم خواستی خروج کن و ما همراه تو با آنان میجنگیم. عثمان گفت، به مکّه نمیروم، شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود مردی از قریش در مکّه به کفر و الحاد گراید و نیمی از عذاب این امّت از انس و جن،(1)بر گردن او خواهد بود. من نمیخواهم آن کس باشم. پسر زبیر گفت: من اسبانی نجیب برای تو آماده دارم سوار شو به مکّه برو که آنان در حرم خون تو نریزند. عثمان در جواب همان حدیث نبوی را یاد آورد.(2)
این گزارش و چندین گزارش دیگر برای ما روشن میسازد که عثمان بیم آن داشته که او مصداق آن حدیث نبوی باشد و در صورت رفتن به مکه و کشته شدن در آنجا، کلام رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بر او صدق کند و این اطمینان او از آن باب تواند باشد که هر انسانی بر خویشتن خویش بصیر و آشناست. وگرنه اوّل: او از کجا میدانست که آن مردی که در مکه به سبب کفر و الحادش کشته میشود اوست مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از او نام برده بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن حدیث تنها از فردی ناشناس نام برده است. دوم: او چگونه نگران است درحالیکه میگویند پیامبر، او را وعده به بهشت داده است.
بهشت را جز برای او نساختهاند؟ و مگر او بهشت را دوبار از پیامبر نخریده، یکبار با کندن چاه و دیگر بار با اعزام لشکر عسرت و سختی؟ و مگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او نفرموده است او کشته میشود و روز قیامت، امیر بی دفاعان و خوارشدگان، محشور خواهد شد که شرق و غرب به حال او غبطه خورند و به تعداد قبیله ربیعه و مضر شفاعت کند؟! او چگونه میترسد درحالیکه پیامبر در آن سلسله حدیثها فرموده: بر شما باد این امیر و یاران او! و اشاره به عثمان کرده است. مگر نقل نکردهاند که درحرکت عثمان از جایی به جایی در بهشت برق میزند؟! او چگونه بیم داشته آن مرد ملحد و مقتول در مکه او باشد، درحالیکه به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت دادهاند که فرمود هر پیامبری رفیقی دارد و رفیق و همدم من در بهشت عثمان است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هر وقت بر منبر بالا میرفت، پائین میآمد میفرمود: عثمان در بهشت است! یا اینگونه حدیثهای ساختگی، امّا عثمان خود را میشناخته، از کارهای خارج از چهارچوب دین اسلام خبر داشته و نگرانیاش بیاساس نبوده است. آری هر پژوهشگری میداند که این سلسله احادیث بیپایهاند، او چگونه بیمناک نباشد که هر انسانی بر خویشتن خویش بصیر و بیناست، هرچند عذرها آورد و بهانهها بتراشد.
علّامه امینی (رضی الله عنه) ده قطعه شعر دربارۀ عثمان و قتل او آورده
است، که میتوانند از اسناد تاریخی باشند:
دیدۀ کسی که بر پسر عفّان بگرید، گریان باد. او ورقههای قرآن را پاره کرد و پراکند. حق را رها کرده و به دنبال هوای نفس افتاد و جنگی خونین را سبب شد. من به خدای رحمان از دین نعثل و آیین پسر صخر - این دو مرد - به خدا پناه میبرم....(1)
داستان مهاجرین و انصار دربارة قتل عثمان و یا ترک یاری او در ماجراهای تاریخی آشکار است. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در نامهای به معاویه مینویسد: ...و به جانم سوگند من هم یکی از مهاجران بودم همانگونه که آنان وارد یا خارج میشدند، من نیز وارد یا خارج میشدم.
ثابت پسر عبداللهبن زبیر به شامیان نگریست و گفت: من آنها را دشمن میدارم. سعیدبن خالد پسر عمروبن عثمان گفت: علت آن است که آنها پدر تو را کشتند، گفت راست گفتی، نیای تو را هم مهاجرین و انصار به قتل رساندند.
ابوطفیل هم در جواب معاویه که پرسید، چرا عثمان را یاری نکردی و از وی حمایت ننمودی؟ گفت: چون مهاجران و انصار یاریاش نکردند.
ابومسلم خولانی از تابعین، در مدینه، شنید نابینایی عثمان
1) معجم الشعراء، مرزبانی؛ الانساب، بلاذری ۵/۱۰۴؛ صفین/۴۳۵.
و نسل او را لعن میکند. گفت: ای اهالی مدینه شما یا کشنده بودید یا خوارکننده.
حسّانبن ثابت نیز دربارۀ کسانی که عثمان را تنها گذاشتند و از او حمایت نکردند، گفت: انصار به هنگام مرگ او به یاریاش برنخاستند درحالیکه والیان او از انصار بودند. کیست که مرا در نکوهش زبیر و طلحه که موضوع را دامن زدند، معذور بدارد و محمدبن ابی بکر و پشت سر او عمّار آشکارا دست به کار شدند. علی (علیه السلام) نیز در خانهاش نشسته بود و با اینکه خبرها نزد او بود، از وی میپرسیدند و او باکمال سکون و آرامش عاقبت امر را انتظار میکشید...(1)
طبری مینویسد: اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از روش عثمان و تغییر و تبدیلهای او لب به شکایت گشودند و به آنان که برای جهاد در مرزها پراکنده شده بودند، اینگونه نامه نوشتند: شما برای جهاد در راه خدا عزّوجلّ بیرون رفته و خواهان گسترش دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستید. درحالیکه پس از رفتن شما، دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به تباهی کشیده شد؛ زود بیایید دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را استوار بدارید، خلیفۀ شما فاسد شده و دین را تباه کرده، او را برکنار کنید. براثر این نامهها دلها از عثمان برگشت تا جایی
1) رک: مروج الذهب ۱/۴۴۲؛ عقد الفرید ۲/۲۶۷ و ۲۸۴؛ الامامة و السیاسة ۱/۸۷؛ کامل البرّد ۱/۱۵۷ و....
که او را کشتند.
نامة مهاجران به اصحاب و تابعان ساکن در مصر...
از مهاجران نخستین و باقیمانده شورا، به صحابه و تابعین مقیم مصر:
بشتابید بهسوی ما و خلافت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را دریابید پیش از آنکه آن را از دست بدهید، که کتاب خدا تبدیل شده و سنّت رسولالله، دگرگون گشته است...
اهالی مدینه در نامهای به عثمان او را به توبه و بازگشت از عملکردهای بد و خلافکاریهای خود فراخواندند و قسم خوردند که اقداماتشان را ادامه داده و او را خواهند کشت...
علامۀ امینی در پایان فصل سخنان و نظریههای اصحاب رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارۀ قتل عثمان و روا یا ناروایی آن را که بالغ بر دویست حدیث از صحابه یا تابعین، یا از هر دو گروه است، یاد میکند. احدی از اصحاب در آن احادیث و سخنان از انتقاد بر عثمان و عملکرد او، جز چهارتن: زیدبن ثابت، حسانبن ثابت، کعببن مالک و اسید ساعدی، وانمانده است.
برخی صحابۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در قتل عثمان شرکت کرده و برخی دیگر، قتل او را نکو دانسته و در کشتن او تشویق
نمودند. عدهای نیز رویدادها را پخش و در تباهی امر او کوشیدند. جمعی به وی دشنام داده و در عملکردهای او منتقدانه و از زاویه امر به معروف و نهی از منکر، مینگریستند و با جرئت حرف میزدند.
به هر حال در میان انقلابیها، کسی نبود که کارهای بد او را منکر باشد یا مدعی حقانیت وی شود؛ این همان اجماع و اتفاق امت مسلمان است، که علی (علیه السلام) فرمود: هرگز خدا مؤمنان را بر گمراهی گرد نمیآورد و چشم همگان را نمیبندد؛ بلکه این اجماع ثابت تو از اجماع نخستین روز انتخاب خلیفه میباشد اگر آن اجماع حجّت بود. این اجماع به طریق اولی، حجّت است.
علّامه امینی سپس به نامهای آن اصحاب میپردازد و بالغ بر هشتاد تن از آنان را یاد میکند که این فهرست از علیبن ابی طالب (علیه السلام) و عایشه، شروع و به اسلمبن اوس ساعدی، ختم میگردد. اگر به چنین اجماعی توجّه نشود، به هیچ اجماعی نمیتوان دل بست. افراد مذکور کسانیاند که سخن یکی از آنها در ستایش و یا نکوهش هر انسانی کافی به نظر میرسید، تا چه رسد که آنان در یک کلمه اتفاق نظر پیدا کردهاند
بنابراین به یاوهگوییهای امثال ابنکثیر که مینویسد: «هر کس علی (علیه السلام) را از عثمان برتر شمارد به مهاجران و انصار