ghaemiyeh.com
سرشناسه:امینی، عبدالحسین، 1281-1349
عنوان قراردادی:الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب. فرسی. برگزیده.
عنوان و نام پدیدآور:الغدیر همراه/ مؤلف عبدالحسین امینی نجفی؛ گزینش و ترجمه سیدابراهیم سیدعلوی
مشخصات نشر:تهران: مؤسسه فرهنگی نبأ، 1393
مشخصات ظاهری:205 ص. 83000 ریال.
شابک:9-036-264-600-978 ج 7.
وضعیت فهرستنویسی:فیپا
یادداشت:کتاب حاضر ترجمه، گزینش و انتخاب کتاب «الغدیر» اثر عبدالحسین امینی است.
مندرجات:واقعه غدیر
موضوع:علی بن ابی طالب علیهالسلام، امام اول، 23 سال قبل از هجرت – 40 ق – اثبات خلافت
موضوع:غدیر خم
شناسه افزوده:سید علوی، سیدابراهیم، 1318 - ، مترجم
ردهبندی کنگره:BP 54/223/الف 8 غ 4042146 1393
ردهبندی دیویی:452/297
شماره کتابشناسی ملی:2573441
الغدیر همراه (جلد 7)
(غلو و زمینههای تاریخی)
علامه عبدالحسین امینی نجفی
گزینش و ترجمه: سیدابراهیم سیدعلوی
ویراستار: عبدالحسین فخاری
حروفچینی و صفحهآرایی: چکاد
لیتوگرافی: ندا گرافیک / چاپ: دالاهو / صحافی: صالحانی
چاپ: اول 1393 / شمارگان: 2000 نسخه / قیمت: 83000 ریال
ناشر: انتشارات نبأ / تهران، خیابان شریعتی، بالاتر از خیابان بهارشیراز،
کوچه مقدم، نبش ادیبی، پلاک 26، طبقه سوم
تلفکس: 77506602 – 77504683
شابک: 9-036-264-600-978
حدیث بتشکنی امیرالمؤمنین (علیه السلام) 7
مبالغه در بیان فضیلتها9
غلّو دربارة ابوبکر12
در انتخاب نخست14
درد دل علی (علیه السلام) 21
خلافت دست به دست شد24
سخنی دربارة خطبه25
فضیلتهایی که برای ابوبکر نقل کردهاند27
خلقیّات و روحیات خلیفه32
ابوبکر در زمان اسلام36
تقدم خلیفه در عوض کردن سنّت پیامبر40
فرائض و احکام41
میراث جدّه (مادربزرگ) در نظر خلیفه41
سهم دو مادربزرگ42
بریدن دست دزد در نزد خلیفه45
نظر خلیفه دربارة میراث جدّ46
تقدم حکمرانی افراد کمفضیلت در نظر خلیفه47
خلافت پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در دیدگاه شیعیان48
پیشوایی در مکتب خلافت56
سخن باقلانی57
امامت و پیشوایی چگونه شکل مییابد؟60
نظر خلیفه دوم61
نگاهی به خلافت در مکتب، اهل سنت و جماعت62
ابوبکر بر بالای منبرها ندا درمیداد71
رأی خلیفه در قَدَر و سرنوشت74
خلیفه و قربانی78
ارتداد بنیسلیم79
سوزاندن فجأه81
داستان مالک بن نویره83
تحلیل جریان خالد با مالک86
چشمانداز دوّم95
شمشیر خالد، شمشیر الهی!98
ماجرای غمیصاء99
بازرسی خانة فاطمه108
سه امر میانی108
سه امر پایانی108
یک یهودی از ابوبکر میپرسد110
گروه نصارا با سؤالاتشان111
بحث غلّو113
پدیدههای علمی خلیفه116
امّا انکار عمر؟117
پدیدة علمی دوّم:118
پدیدة علمی سوّم:120
پدیده علمی چهارم: حدیث میراث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)122
دلیری خلیفة اوّل124
بحث سایبان133
غریق به هر خسی چنگ اندازد141
پایداری بر بنیاد عقیده144
خلیفه، خود را در عبادت، به هلاکت میانداخت146
برجستگی اخلاقی خلیفه149
افسانة پوزش خلیفه از فاطمه (علیها السلام)153
سخن گزندهای از ابنکثیر158
سخنان غلّوآمیز یا داستانهای خرافی161
خورشید بر مدار گردش161
توسل به ریش ابیبکر162
گواهی ابوبکر و جبرئیل164
انگشتری و مهر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)165
پهنای باغ ابوبکر166
خدا از ابوبکر شرم دارد168
کرامتی در دفن ابوبکر169
جبرئیل از هیبت ابوبکر سجده میکند172
داستان دیگر در کرامت ابوبکر174
ابوبکر، پیری سرشناس و پیامبر، جوانی ناشناس177
ابوبکر سالمندتر از پیامبر؟!178
مسلمانی ابوبکر قبل از ولادت علی (علیه السلام) 179
و اما پنج راوی حدیث دوّم؟181
ابوبکر سالمندترین اصحاب183
ابوبکر در ترازوی سنجش184
رجال حدیث184
خورشید به ابوبکر توسل جسته است185
ماده سگی از پریان مأمور186
ارمغان ابوبکر به دوستدارانش188
ابوبکر در قاب قوسین191
گوش و چشم دین192
منزلت ابوبکر در نزد خدا193
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مورد تأیید شیخین195
اشباح پنجگانه از نسل آدم195
ابوبکر بهترین اهل آسمانها و ساکنان زمین است198
پاداش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوبکر198
مهر و سپاس دو واجب بر امت199
ابوبکر در کفّة ترازو199
مسلمانی پدر و مادر ابوبکر200
هدف از آن سخن201
اول: سخنان خود ابوطالب203
دوم: عملکرد نیکوکارانه و سخنان شکرانه204
سوم: روایتهای خاندان و نزدیکان او205
چهارم: سخنان دیگران206
ابنعرندس یکی از غدیریهسرایانی است که در غدیریهاش از بتشکنی علی (علیه السلام) نیز یاد کرده و سروده:
رفتن بر فراز دوش احمد، برای علی (علیه السلام) برترین فضلیت و برتری افزون بر قرابت و خویشی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
علی (علیه السلام) روایت کرده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به سوی بتها آورد و فرمود: بنشین. در کنار کعبه نشستم آنگاه رسولالله بر دوش من بالا رفت، فرمود: بایست و مرا به سوی بت بالا ببر من بلند شدم و چون ضعف مرا دید فرمود: بنشین. نشستم و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از دوش خود بر زمین نهادم. رسول خدا نشست و فرمود: ای علی، تو بر شانة من بالا برو من بر دو شانة او بالا رفتم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاد، وقتی مرا بلند کرد، تصوّر کردم به کرانة آسمان رسیدم، به بام کعبه رفتم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کنار رفت و امر کرد: بت بزرگ قریش را بینداز؛ انداختم. این بت از مس بود و با میخهای آهنین بر
زمین برپای بود. فرمود: آن را تکان بده و من تکان میدادم و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمود: هان، هان، هان آنقدر تکان دادم که قدرت انداختن پیدا کردم و فرمود: بشکن! آن را شکستم و پایین آمدم.
در عبارتی دیگر آمده است، فرمود: آن را پایین بینداز من آن را انداختم و آن، همانند شیشه شکست. سپس پایین آمدم.
در حدیث جابربن عبدالله آمده: همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد مکه شدیم و در بیت و پیرامون آن، سیصد و شصت بت بود. رسول خدا فرمود تا همه آنها را سرنگون کردند. بتی دراز بر بام بیت بود که هبل نام داشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) نگریست، یعنی برای سرنگونی هبل تو بر شانه من بالا میروی یا من بر دوش تو روم؟ گفتم: ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شما بر دوش من بالا بروید. وقتی بر پشت من نشست از سنگینی رسالت نتوانستم او را بکشم و تحمل کنم.
گفتم یا رسولالله من بر دوش شما بروم، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خندید و خم شد من بر پشت او قرار گرفتم، سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید اگر میخواستم آسمان را نگاه دارم، با دو دستم آن را نگاه میداشتم.
هبل را از پشتبام، پایین انداختم. آیه آمد:
(وَ قُلْ جَاءالْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً)(1)
«بگو حق آمد و باطل رفت همانا باطل رفتنی است.»
علّامه نقلی دیگر از ابنعباس با اندکی تفاوت در جزئیات داستان آورده و سپس مینویسد: این ماجرای تاریخی و حدیثی را جمعی از حافظان و پیشوایان حدیث و تاریخ، گزارش کردهاند و مردان تألیف نیز در کتابهای خود آوردهاند. آنگاه علامه چهل و یک تن از آنان را با ذکر کتابشان آورده است.
چون برخی از غدیریهسرایان، مانند حافظ برسی، در آماج انتقاد عدهای از مؤلفین(2)قرار گرفتهاند و آنان را در تیررس تهمت غلوگرایی و گزافهگویی قرار دادهاند، باید خوانندگان را در جریان این امر قرار دهیم و حدود آن را بیان کنیم.
غلو، بنا بر گفتة لغتشناسان، گذشتن از حد و اندازه است و آن امری به ویژه در دین، نکوهیده است.
(یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِی دِینِکُم)(3)
«ای اهل کتاب! در دین خود غلّو نکنید و گزاف نگویید»
مفسّران این آیهها را در مورد گزافگویی یهود و نصاری در حق عیسی دانستهاند که یهود مریم را متّهم کردند و نصاری عیسی (علیه السلام) را پسر خدا پنداشتند. هر دو از حق گذشتند، این یکی افراط و آن دیگری تفریط و کوتاهی کرد؛ نیکوکاری همیشه اعتدال و میانة دو طرف است.
امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: دین خدا، بین مقصّر و غالی است، حد میانی را داشته باشید که مقصّر به آن میپیوندد و غالی و متجاوز به آن، برمیگردد.(1)
امر مهم آن است که حد میانی را بشناسیم که غلّو را گاهی متلازم با دروغ میکنند و گاهی هم انسان را در جهالت و نادانی میاندازد و حق واجب را میکاهد.
در عین حال، برخی چونانند که هرچه را نمیپسندند، به امر غلّو و تندروی منتسب میکنند. همانند آنچه شیعة امامیه دربارة امامان میاندیشند و عقاید حقّهای که بر آن باور دارند و کتبی دارند که بیانگر فضایل آنان است و در کتب صحاح و مسانید آمده؛ امّا عدّهای آن را غلّو پنداشته و کاغذها سیاه کردهاند. چون کتاب و سنّت را نفهمیدهاند و حتّی پدیدههای خارجی را هم درک نکردهاند و توان تحلیل علمی و فلسفی صحیح نداشتهاند و تنها بر مرکب هوای نفس سوار شدهاند به درّه سرگردانی و جهالت درافتادهاند و علم غیب امامان، سخن
1) ربیعالابرار، زمخشری.
گفتن آنان با مردگان، فهم زبان پرندگان و زنده کردن مردگان را با دعای خویش و بهبود بخشیدن به انواع بیماریها و امثال آن غلّو دانسته و از دایرة ادب و اخلاق اسلامی بیرون رفتهاند.
این گروه، مقام امام را در حدّ یک پادشاه و امیری میپندارند که دست سارق را میبرد، قاتل را قصاص میکند و مرزها را نگاه میدارد و جلوی هرج و مرج را میگیرد و مالیات گرد میآورد چنانکه خطبههای ابوبکر و عمر پس از خلیفه شدن و جانشین کردن عثمان و معاویه و پسر طغیانگر او، به این معنا اشعار دارد.
اینها در وجود جان به نیروی قدسی ناشی از طهارت و پاکی و عصمت بدان وسیله که در کائنات تصّرف میکنند، و غیب را با چشم بصیرت میبینند و حتی با همین چشم ظاهری و نور آنکه دستکم از پرتو ایکس یا اشعه رونتگن ندارد و بدان وسیله درون شکم و امحاء و احشاء و زیر پوست دیده میشود و چندین پیشرفت علمی و پزشکی و صنعتی دیگر که شاید امروزه الفبای آگاهیهای بشری شده، بیخبرند و آنها را ناممکن دانسته و علم به آن معنا را شکر میگذارند.
علامه امینی (رضی الله عنه) در ادامه به پارهای از تکنیکها و پیشرفتهای علمی بشر اشاره میکند که دیروز ناشناخته و امروز از یافتههای بشر محسوب میشوند.
شناخت ابعاد شخصیت اصحاب پیامبر چندان دشوار نیست. گرچه تاریخ مشمول پریشانگویی و آشفتگی شده است. دستان گناهکاری در آن دخالت کرده و رخدادهای درست و نادرست درهمآمیخته و احیاناً فضایی تیره و تار به وجود آمده است. امّا در لابهلای کتب، نشانههایی از حقیقت، که بر هیچ پژوهشگر بینایی پوشیده نیست، یافت میشود تا بدان، سره از ناسره و صحیح از ناصحیح بازشناخته شود و ارزش مردان و ابعاد شخصیّت انسانها را تمیز دهد.
لازم است این نکته را یادآور شوم که ما، شخصیتهای بزرگ عالم اسلام را در گذشته و بعد همواره باید بزرگ بداریم و بهویژه خلفای راشدین را که در جامعه دینی، شناخته شدهاند، بدبینانه بررسی نکنیم هر چند که آنان دستوری انتخاب شدند که در مقام ارزشگزاری فاقد اعتبار و از میزان عدل و داد کنار بوده است. پروردگار میفرماید:
«پروردگار تو آنچه را که بخواهد میآفریند و برمیگزیند برای آنان، حق گزینشی نیست.»(1)
همچنین:
«وقتی خدا و رسول او به امری حکم کنند، برای هیچ مرد و زن مؤمنی حق اختیار و انتخابی در کارشان نباشد.»(2)
«همة کارها از آن خداست.»(1)
«[آنانکه] تکذیب کردند و به دنبال خواهشهای نفسانی رفتند و هر امری، استقرار خواهد یافت»(2)
پس، آن یار غار پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) و تنها مهاجر با او از گروه پیشگامان را باید بزرگ بداریم و جنایت بزرگی است اگر حق او را کم کنیم و در بیان روحیّات او از راه عدل و انصاف بیرون رویم و فرمانبردار احساس و عاطفة خویش گردیم.
ما میخواهیم پیرامون موضوع خلافت بگردیم که چگونه شکل گرفت و چطور دوام یافت؟ آیا رأیگیری آزادانه در کار بود، یا نه؟ آیا سفارشهای قانونگذار اعظم، پیگیری شد، یا نه؟ یا در آن روز، هواهای نفسانی و امیال شخصی در حکومتی جبّار که میتاخت و میگرفت، بالا میبرد و پایین میآورد، میبرید و میدوخت، میشکافت و استوار میکرد، میگشود و میبست، در کار بود و بس؟!
نمیخواهیم بر محور این بحثها بگردیم، که گوش جهانیان، ماجرای سقیفه را شنیده که در آن، جمعی ناچیز گرد آمدند و آن رستاخیز بزرگ را آویزه گوش کردهاند و کشمکشهای عظیم میان مهاجرین و انصار را به یاد دارند که:
«هنگامی که آن واقعه رخ داد. وقوع آن، دروغ نبود، پایینآورنده، بالابرنده بود.»(1)
من چه گویم که تاریخ در پیشاپیش هر انسان پژوهشگری قرار دارد و او میبیند در آن روز تودة مردم به فکر خود بودند که به سلامت برهند و در هیچیک از حزبها، که کم هم نبودند، داخل نشوند و در آن شورشهای آتشین وارد نگردند که همواره گروهگرایی و تهدید به قتل مطرح بود و هرکس با چشم خود میدید که شمشیر آخته بر بالای سر او برق میزند و از آن مرد خشن میشنید که میگفت: هرکس بگوید پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرده با شمشیر او را میکشم. او نمرده بلکه به آسمان رفته است.(2)همه تهدید بود و خشونت؛ مردم با گوشة چشم به هم مینگریستند و نفسها در سینهها حبس بود. در این میان آن دو پیرمرد ایستاده و هر یک بدون توجه به نظر دیگران دست به سوی دیگری دراز میکرد و بیعت میخواست. گویا کار را یک شبه سامان داده بودند. این به رفیقش میگفت: دستت بیاور تا با تو بیعت کنم و رفیق او میگفت: تو سزاوارتری. ابوعبیدة جرّاح، آن گورکن
مدینه، مردم را به آن دو فرا میخواند.(1)در حالی که وصیّ مقدّس و عترت هدایتگر بنیهاشم در خانه را بسته و مشغول غسل، کفن و دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود.(2)تا سه روز پیکر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دفن نشد.(3)سرانجام خاندان او در روز دوشنبه یا چهارشنبه یا شبانه وی را به خاک سپردند و آن دو شیخ در دفن پیامبر حضور نیافتند.(4)
بعد آن مرد، عمربنخطّاب را دید که ابوبکر را پیش انداخته و شتابان میآید و آنقدر فریاد کشیده که دهانش کف کرده بود،(5)صدای حباببن منذر آن صحابی بدری بزرگ، شمشیر بر ابوبکر کشیده و میگوید: به خدا قسم کسی نمیتواند سخن مرا برگرداند وگرنه دماغش را با شمشیر خرد میکنم.
من به آن کار شایستهتر هستم من پدر شیر بچههایم. به او گفته میشود در آن صورت خدا تو را میکشد. او گفت بلکه تو را میکشد.(6)
1) تاریخ، طبری 2/199.
2) سیرة، ابنهشام 4/336؛ الریاض النضرة 1/163.
3) طبقات، ابن سعد 2 قسم دوّم/76 و /821 چاپ لندن.
4) کنزالعمّال 3/140، به نقل از ابیشیبه.
5) طبقات، ابنسعد/787، چاپ لندن؛ شرح، ابن ابی الحدید 1/133.
6) صحیح، بخاری 10/45؛ مسند، احمد 1/56؛ البیان و التبیین 3/181؛ سیرة، ابنهشام 4/339؛ العقدالفرید 2/248؛ الامامة و السیاسة 1/9؛ تاریخ، طبری 3/209؛ تاریخ، ابن اثیر 2/136-137؛ الریاض النضرة 1/162؛ تاریخ، ابنکثیر 5/246؛ الصفوة 1/97.
عمر او را به زمین انداخت و بر شکم او لگد کوبید و بر دهانش خاک ریخت.(1)
سوّمی را دید که با بیعت برای ابوبکر مخالفت میکرد و فریاد میکشید به خدا قسم با همة تیرهایی که در تیردان دارم شما را میزنم و با خون شما نیزهام را رنگین میکنم و تا شمشیر در دست دارم شما را میزنم و با خانواده و خویشاوندانم با شما پیکار مینمایم.(2)
چهارمی را مشاهده کرد که از بیعت با ابوبکر خشمگین است و با این کلام که طوفانی میبینم که جز خون آن را خاموش نسازد(3)و بعد سعدبن عباده، بزرگ خزرجیان را دید که به خواری افتاده به روی او میپرند و ندا در دهند: سعد را بکشید خدا او را بکشد که او منافق و یا فتنهگر است و آن مرد (عمر) بالای سر او ایستاده و میگوید: خواستم تو را زیر لگد بگیرم تا عضو تو یا چشمانت از حدقه درآید.(4)
سپس هیثبن سعدبن عباده را دید که ریش عمر را گرفته و او گوید به خدا سوگند اگر یک رشته مو از آن بکنی
برنمیگردی که در دهانت یک دندان باقی باشد و یا عضوی در تو بماند.(1)
زبیر را دید که شمشیرش را کشیده و میگوید: آن را در نیام نکنم تا با علی (علیه السلام) بیعت شود و عمر گوید این سگ را بگیرید و شمشیر از دست او گرفته میشود و به سنگ زده شده و شکسته میگردد.(2)
آنگاه مقداد آن بزرگمرد را دید و بر سینهاش مشت کوبید و...
ابوبکر، عمربنخطّاب را به سراغ پناهجویان به خانه نبوّت و امنگاه امّت، خانه شرف، بیت فاطمه و علی (علیهم السلام) که ترس و وحشت همه را گرفته بود،(3)فرستاد و به او گفته بود اگر امتناع کردند با آنان جنگ کن. عمر با پارهای آتش آمد تا خانه را آتش زند. فاطمه بیرون آمد و فرمود: ای پسر خطّاب آمدهای خانة مرا آتش بزنی؟ عمر گفت: آری. مگر آنکه بر امری وارد شوید که امّت وارد شدند.(4)پس از آنکه حزب سیاسیکار، به خانة اهل وحی یورش آوردند و خانه فاطمه را تفتیش کردند و فریاد رهبر آن حزب و هیزم خواستن او که
گفت: به خدا قسم یا برای بیعت بیرون آیید، یا خانه را بر سر شما ویران کنم و آتش زنم. به او میگویند فاطمه در آن خانه است و گوید، باشد!(1)
فاطمه (علیها السلام) را دیدند به همراه بانوان هاشمی ناله میکند و با صدای بلند گوید ای ابابکر چقدر زود بر اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تاخت و تاز کردید. به خدا قسم تا خدا را دیدار کنم با عمر سخن نخواهم گفت.(2)
پس از آن پیکره و تندیس قدس و عظمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را مانند شتر به بند کشیده شده(3)با خشونت برای بیعت میبرند و مردم گرد آمده و مینگرند و به علی (علیه السلام) گفته میشود بیعت کن او میگوید:
اگر بیعت نکنم چه؟
آن مرد میگوید: به خدایی که جز او خدا نیست گردنت را میزنیم.
علی (علیه السلام) میگوید: پس شما بندة خدا و برادر رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را میکشید(4)و علی بر ضریح مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) پناه برده و بلند، بلند میگرید و میگوید:
(قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کَادُواْ یَقْتُلُونَنِی)(1)
«ای پسر مادرم این مردم مرا ناتوان پنداشتند و نزدیک بود مرا بکشند.»(2)
ابوعبیدة جرّاح آن هنگام که علی را برای بیعت کردن بردند، بانگ برآورد و گفت: ای پسر عمو! تو کم سن و سال هستی و تجربه و کارآیی پیران قوم در تو نیست. من ابوبکر را در این کار تواناتر میبینم تسلیم ابوبکر باش. تو اگر زنده بمانی و عمر برقرار باشد، برای این کار شایستهتر هستی که تو برابری در فضل، تدیّن، علم، فهم و پیشینه و نسبت دامادی که با پیامبر داری.
از سویی انصار در آن روز سخت، فریاد سر میدادند که جز با علی (علیه السلام) با کس دیگری بیعت نمیکنند.
منّا امیر و منکم امیر: از ما یک امیر و از شما هم یک امیر، و عمر به او گوید: پس تو با این آرزو بمیر.(3)
ابوبکر نیز خطاب به انصار گوید: ما امیرانیم و شما دستیاران ما.(4)
در اینجا شما امّتی را مست و بیهوش میبینید، مست نیستند، موقعیّت دشوار است. من دربارة این خلافت چه بگویم که ابوبکر و عمر آن را یک رخدادی ناگهانی و از نوع جاهلی آن دانستند که خدا از شرّ و آسیب آن را نگاه داشت.(1)
عمر به صراحت گفت: هر که همانند دفعة قبل اقدام کند او را میکشد.(2)
آن روز در سقیفه نیز گفته بود، هرکس با امیر و فرمانروایی بدون مشورت با مسلمانان بیعت کند برای او بیعتی نیست و برای بیعت کسی که با او بیعت کرده نیز اعتباری نیست. مباد که کشته شود.(3)
پیشتر نیز عمر، به ابنعباس گفته بود: علی (علیه السلام) در میان شما از من و ابوبکر شایستهتر بود.(4)
همچنین گفته: به خدا قسم ما این کار را از روی عداوت نکردیم سن او را کم دیدیم و پنداشتیم عرب و قریش بر او گرد نیایند که او از ایشان افرادی را کشته بود. ابنعباس در پاسخ او میگوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را اعزام میکرد و او
قهرمانانه برمیگشت و او را کوچک نمیشمرد؛ لیکن تو و رفیقت او را کوچک میانگارید.
عمر در کلامی دیگر به ابنعباس میگوید: ای پسر عباس! به گمانم دوست شما علی (علیه السلام) مظلوم شد. ابنعباس در پاسخ به وی میگوید: به خدا سوگند آنگاه که خدا فرمان داد سورة برائت را از ابیبکر بگیرد او را کوچک نشمرد.(1)
من دربارة آن خلافت چه بگویم که امیرالمؤمنین دربارة آن گفت: من بندة خدا و برادر رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم من برای این امر، ازشما سزاوارتر هستم، دست فرمانبری به شما نمیدهم؛ شایسته آن است که شما با من بیعت کنید. عمر میگوید: تو رها نمیشوی مگر آنکه بیعت کنی. علی (علیه السلام) در پاسخ میگوید: عمر! شیری را بدوش که بخشی از آن برای تو است.(2)
علی (علیه السلام) سپس در کلامی میگوید: خدا را خدا را ای مهاجرین! سلطنت و حکومت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را در میان عرب، از ژرفای خانة او بیرون برده به خاندانهای خود نبرید و او و خاندانش را از حقی که در میان مردم دارند محروم مسازید. ای گروه مهاجر به خدا قسم ما برای حاکمیت شایستهترین
مردم هستیم؛ زیرا ما اهل خانهایم و ما به این کار از شما شایستهتریم. در میان ما است، قاریان کتاب خدا، دانایان به سنّتهای الهی و آشنا به مردمداری و جلوگیرنده از کارهای بد، تقسیمکننده به عدالت؛ به دنبال خواهش نفس نباشید که از راه خدا گمراه شده و از حق، بیشتر دور خواهید شد.
پس از رحلت محمّدمصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر اینکه عدهای بر سر جانشینی او به کشمکش برخاستند، حضرت علی (علیه السلام) در کلامی فرمود: به خدا سوگند، هرگز به ذهن من خطور نمیکرد و از دلم نمیگذشت که عرب پس از رحلت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) امر جانشینی را از خاندان او برگردانند و مرا کنار بدارند، شگفتا که ناگهان دیدم آن جماعت به سوی ابیبکر رفته و با او بیعت کردند. من دست نگاه داشتم و دیدم دیگران هم پس از او برخاستند، در حالی که من به جایگاه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن کسانی که دست به کار شدند سزاوارتر هستم.
پس از آن علی (علیه السلام) ، شبانه فاطمه (علیها السلام) را بر ستوری سوار کرده و به انجمن انصار میبرد و یاری میجست و آنان میگفتند: ای دختر رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دیگر گذشت ما با این مرد بیعت کردیم و هر گاه شوهر و پسر عموی شما، جلوتر و پیش از ابوبکر میآمد، ما از او نمیگذشتیم. علی (علیه السلام) فرمود: آیا رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را دفن نکرده و در خانه رها میکردم و میآمدم در امر جانشینی او کشمکش مینمودم. سپس
فاطمه (علیها السلام) گفت: آری، ابوالحسن چه میتوانست بکند و چه کاری برای او سزاوار بود؟ آنها کاری کردند که خدا از ایشان حساب خواهد خواست و جویا خواهد شد.(1)
آنگاه فرمود:
الا ای تاریخ! به خدا سوگند که فرزند ابوقحافه خلافت مسلمین را چون پیراهن بیقوارهای در پوشید درحالیکه بهخوبی میدانست ناخدای کشتی خلافت، جز «علی» (علیه السلام) نیست.
فضایل چون سیل از کوهسار وجودم فرو ریزد و بر «جایگاه آسمانیام» تیزپروازی نرسد، امّا با این همه از خلافت چشم پوشیدم و از آن کناره گرفتم، زیرا نیک اندیشیدم که یا باید تنها و بییاور قیام کنم یا بر تاریکیهای کور، صبر پیشه سازم؛ تاریکیهایی که بزرگسالان را فرسوده و فرتوت سازد، و بر سیمای نوجوانان غبار پیری بپاشد و مؤمن را به رنج آورد، تا آنگاه که به ملاقات خدا بشتابد. پس شکیبایی را عاقلانهتر یافتم و آن را برگزیدم.
آری، صبر کردم، امّا چه صبری؟! چون آنکه خار در چشمش خلیده و استخوان در گلویش مانده باشد. میدیدم که میراثم به تاراج میرود.
1) شرح، ابن ابی الحدید 1/131 و 2/5؛ الامامة و السیاسة 1/12.
اینچنین بود تا روزگار خلیفه اول به سر آمد و او خلافت را به دیگری پاس داد.
آنگاه امام (علیه السلام) از قول «اَعشی»، شاعر معروف عرب، چنین مَثَل آورد: «چه دور است بین روز من که بر پشت اشتری زیر تازیانه خورشید میرانم، با روز «حیّان» برادر «جابر» که در سایهسار منزل میآرامد.»
شگفتا، او که در زندگیش میخواست از مرکب خلافت به زیر آید، چگونه آن را برای دیگری پس از مرگش زین کرد! راستی هر یک تا توانستند ناقه خلافت را به سهم خود دوشیدند!
به هر صورت او که طبیعتی خشن داشت، خلافت را در آن مستقر ساخت؛ طبیعتی که برخورد با آن «جراحت شمشیر» بود و ارتباط با آن «سوهان روح» و مالامال از لغزشها و عذرخواهیها.
«مرکب» خلافت زیر پای «راکب» تندخویِ آن، تعادل از کف داد و همة راههای چاره را هم بست، بدینسان که اگر افسارش را تنگ میگرفت بینیاش مجروح میشد و اگر رهایش میساخت سقوط میکرد.
به خدا سوگند، مردم در بیراهه و بیثباتی و نابسامانی گرفتار آمدند. و من هرچه بود، بر این رنج طولانی و اندوه جانکاه شکیبا بودم تا راهش به پایان رسید.
او در واپسین دم حیات، خلافت را در جمعی قرار داد که مرا یکی از آنان میپنداشت. خدایا، فریاد از این شورا! اگر در آغاز مرا همسنگ نخستین نمیدیدند، امروز با اینانم نمیسنجیدند، امّا هر چه بود با آنان سازگاری کردم و در فرود و فرازشان یار گشتم. ولی توطئه به ثمر نشست: یکی از آن جمع به حسادت، از من روی گرداند و دیگری به خویشاوندش رأی داد با مسائل ناپسندی که گفتن را نسزد.
تا سرانجام سومین از آن باند به خلافت برخاست، درحالیکه باد نخوت به غبغب افکنده و هدفی جز کامجویی از خلافت در سر نپرورده بود، و همراه او فامیلش به غارت بیتالمال پرداختند و چون شتری که بر گیاه بهاران درآمده، مال خدا را بر باد دادند. تا آن روز که رشتههایش گسیخت و کردار ناشایستش گریبانش را گرفت و غوطهوری در نعمت، طغیان در بهرهوری و سوءاستفاده از اموال عمومی هلاکش ساخت.
این خطبه را شقشقیه نامیدند و دربارة آن سخن فراوان گفتهاند و استادان فن ادب، از هر دو گروه، آن را از جمله خطبههای مولای ما امیرمؤمنان (علیه السلام) گزارش کردهاند. جای
هیچگونه تردید و شبههای در انتساب این خطبه به امیرمؤمنان نیست. بنابراین، به گفتة شخص نادانی که آن را ساخته و پرداخته سیّدرضی میداند، نباید اعتنایی کرد؛ زیرا از قرنهای نخستین، قبل از آنکه نطفة سیّدرضی در رحم مادر بسته شود، بسیاری از افراد آن را روایت کرده اند، چنانکه به طرق معاصران و متأخران او، از اسنادی جز سند سیّدرضی، گزارش شده است. آنگاه علّامه امینی (رضی الله عنه) بیست و هشت تن از راویان خطبه را نام میبرد که اولین آنها حافظ یحییبن عبدالحمید حمّانی (م: 228) و آخرین آنها، مجدالدین فیروزآبادی (م: 817) است.
با این وجود من چه بگویم که شاعر نیل، در قصیدة عمریهاش عربده میکشد و آتشهای خفته را از نو برمیانگیزد و آن جنایتهای فراموش شده را تجدید میکند. برخی مصریان ناآگاه در اوایل سال 1918 میلادی، جشنی بزرگ راه میاندازند که در آن برخی رجال و بزرگان مصر حاضر بودند و قصیدة او را مطرح و آفرین گفتند و وحدت جهان اسلام را مخدوش کردند و اشعریگری خود را به رخ کشیدند و بزرگترین کاستی خلیفه را کمال انگاشتند، آنگاه که سکونت دختر مصطفی در آن خانه هم مانع کار عمر نشد!
به هر حال ما با خلافت آن خلیفگان، اکنون کاری نداریم. مهّم آن است که دربارة دو نکته به بحث بپردازیم.
اوّل: فضیلتهای نقل شدة ابوبکر و عیار صحت آنها؛
دوّم: روحیّات و خلقیّات ابوبکر.
آیا حتی یک حدیث فضیلت، دربارة ابوبکر به سند صحیح از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است؟ ما مانند یک پژوهشگر حقیقتیاب و شفافساز وارد بحث میشویم و جز از پیشوایان حدیث که سخن سره از ناسره را تشخیص میدهند، مطلبی نمیآوریم.
فیروزآبادی در پایان کتاب «سفر السعادة» مینویسد: از احادیث در فضیلت ابوبکر، حتی یک مورد روایت صحیح، ثابت نیست و بزرگان حدیث، آنها را اثبات نکردهاند. او دربارة روایتهای مربوط به فضائل ابوبکر مینویسد:
آنها از مشهورترین حدیثهای ساختگی هستند، حدیثهایی که از جمله آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
خدا برای تودة مردم بهطور عام و برای ابوبکر بهطور خاص جلوه کرده است.
خدا چیزی را در سینة من نریخت، مگر آنکه در سینة ابوبکر هم ریخت.
رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگاه اشتیاق بهشت میکرد، بر ریش سفید ابوبکر بوسه میزد.
من و ابوبکر همانند دو اسب مسابقه هستیم.
وقتی خدا ارواح را برمیگزید، روح ابوبکر را برگزید.
و امثال این حدیثها که بطلان آنها به بداهت عقل، واضح است.
عجلونی مینویسد: درباره فضائل ابوبکر هیچ حدیث بر پایة صحت وجود ندارد و آنچه هست، از مشهورترین ساختهها هستند.
سیوطی نیز مینویسد: از مشهورترین ساختهها، احادیث مربوط به فضایل ابوبکر است، که مؤلفان آنها را از مسلّمات گرفتهاند. از آن جمله است: وقتی مرا به معراج میبردند به هر آسمان که میرسیدم در آن، مکتوبی میدیدم: محمّد رسولالله و ابوبکر صدیق از خلف من. این حدیث را عبداللهبن ابراهیم حدیثساز، جعل کرده است.
یکی دیگر از شواهد بطلان بر احادیث این است که صحاح ششگانه و مسندهای قدیمی فاقد آنهاست. اگر نویسندگان آن کتابها (صحاح و مسانید) در آنها نشانی از صحّت مییافتند، هر چند یک مورد، آنها را کنار نمیگذاشتند و با کنکاش آنچه در پشت پردههای فراموشی پنهان مانده، بیرون میآوردند. این امر نشان میدهد که تاریخ ولادت این سلسله احادیث جلوتر از زمان صاحبان صحاح بوده و این مضامین متأخر از زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
افزون بر این خلیفة اوّل اگر به مضامین آن حدیثها، اندکی اطمینان داشت، شخصی مانند ابوعبیدة جرّاح گورکن را به امر خلافت، سزاوارتر نمیدانست و او را بر خود مقدّم نمیداشت.
ثانیاً: در آن روز که گفتوگو دربارة خلافت بالا گرفت و هرکس حجّتی میآورد آن حدیث میتوانست کارساز باشد. بلی دربارة ابوبکر و در مقام استدلال برای تصدّی مقام خلافت، چیزهایی به او نسبت دادهاند (مثل اینکه: او اولین مسلمان و اولین نمازخوان و...) که البته در کتاب «الغدیر» به اثبات رسیده که علی (علیه السلام) اولین مسلمان و نخستین نمازخوان بوده و ابوبکر به نقل حدیث صحیح طبری، پنجاهمین مسلمان از مردان بوده است.
هرگاه صحابة نخستین چیزی از آن احادیث ساختگی را میدانستند در آن روز برای قانع کردن مردم به جای تهدید و توسل به زور از آن احادیث بهره میجستند.(1)در این حال، عمر و عثمان، تنها یارغار بودن و پیرمردی ابوبکر را به رخ نمیکشیدند.(2)چنانکه سلمان فارسی میگوید: پیرترین اصحاب را برگزیدید، ولی از اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشتید.(3)
اگر آن حدیثها تمام بود مغیرۀ بن شعبه آن سخن را به ابوبکر و عمر نمیگفت که عبّاس را دیدار کنید و برای او و فرزندانش سهمی قائل شوید و به این وسیله از ناحیة علی (علیه السلام) خاطرجمع گردید که اگر عبّاس با شما باشد، به نفع شما در مقابل علی (علیه السلام) است. به دنبال همین پیشنهاد ابوبکر و عمر و ابوعبیده و مغیره، شبانه با عبّاس دیدار کردند و همان سخن به وی گفتند: که تو عموی پیامبری و باید سهمی داشته باشی.(1)
اگر این احادیث بویی از واقعیت داشت، خلافت برای ابوبکر، اینگونه به سرانجام نمیرسید که فقط دو نفر السید و بشر یا سالم مولای ابیحذیفه که تفصیل آن خواهد آمد، تمام نمیشد. سران مهاجران و انصار همچون علی و فرزندانش - نوههای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - و عباس و فرزندانش و بنیهاشم و سعدبنعباده و فرزند و خانواده او و حباببن منذر و پیروان او و زبیر، طلحه، سلمان، عمّار، ابوذر، مقداد، خالدبنسعید، سعدبنابی وقّاص، عتبة ابن ابیلهب، براءبن عازب، أُبیّبنکعب، ابوسفیانبن حرب و دیگران، از بیعت با ابوبکر، سرباز نمیزدند.(2)اگر آن احادیث فضیلت ثابت میبود سخن محمدبن اسحاق، مجال نداشت که گفت: عموم مهاجران و
جمع کثیری از انصار تردید نداشتند که خلیفه پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، علی (علیه السلام) است و بس(1)و اشعار فضلبن عباس، عتبة بن ابیلهب در برابر مدعیّان فضیلت، چه میشود:
من گمان نمیکردم خلافت از هاشم و در میان ایشان از ابوالحسن برگردانده شود.
اولین ایمان آورندة با سابقه و داناترین مردم به قرآن و سنّتهاست.
آخرین رازدار پیامبر و کسی که در غسل و کفن او، جبرئیل وی را یاری کرد.
کسی که آنچه در آنها هست، در او هست و خود شما در آن شک و تردید ندارید و در او نکویی وجود دارد که در دیگران نیست.
چه چیزی شما را از او برگردانید ما باید بدانیم، هان بیعت شما، آغاز فتنه و آشوب بود.
یا شعر قُصیّ که در آن روز گذشت چه میشود:
ای بنیهاشم! چنان مباشید که آن مردم، به ویژه تیم بن مرّه و یا عدی در شما طمع ورزند چه امروز خلافت و امر جانشینی جز در دست شما نباید باشد و غیر از ابوالحسن علی (علیه السلام) کسی شایستگی آن را ندارد. ای اباالحسن (علیه السلام) با دستی نیرومند، خلافت را قبضه کن که تو به آنچه امید
1) شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید 2/8.
میرود توانا هستی، البته مردی که قصیّ پشتیبان او باشد، عزیز و محافظت شده است که آن مردم از غالب قصیّاند.(1)
نگاه به منشهای اخلاقی، آگاهیها و روحیههای خلیفه برای ما اهمیت دارد. تا بدانیم آیا پیوندی میان او و آن فضیلتها وجود دارد تا او را در جایگاه شایستهای قرار دهد یا برای او شخصیتی بسازد که نپذیرفتن آن، ظلم و ستم در حق وی گردد و از مقام او کاسته یا ما را به غلّو و افراط برساند؟
ما راجع به قبل از اسلام او سخنی نمیگوییم که میزان وضع کنونی هرکس است. اسلام، روزگار پیش از خود را نادیده میانگارد؛ پس ما به آن چه از عکرمه (رضی الله عنه) آمده، بیتوجهی نداریم که گفت: ابوبکر با ابیّبنخلف و دیگر مشرکان، قمار بازی میکرد. آن البته قبل از تحریم قمار بود. این مطلب را شعرانی نیز گفته است.(2)
جصّاص رازی حنفی مینویسد: در حرمت قمار و گرو بستن مال و شرطبندی که از انواع قمار است، دانشمندان
اختلاف ندارند.(1)ابنعباس نیز میگوید: گروبندی قمار است و در جاهلیت مردم به مال و همسر گرو میبستند و این، مباح بود تا تحریم آمد. ابوبکر صدیق در نزول «الم غلبت الروم» با مشرکان گروبندی کرد.
ما به سخن اسکافی در رد رساله عثمانیّه جاحظ(2)توجهی نداریم که مینویسد: ابوبکر پیش از مسلمانیاش از سران نامآور و شناخته شده بود که بسیاری از مردمان مکه با وی گرد میآمدند، شعر میخواندند و اخبار رد و بدل میکردند و باده مینوشیدند. او دلائل پیامبری و حجّتهای رسالت را شنید و به شهرها سفر کرد و خبرها به او میرسید.
فاکهی نیز از ابیالقموص نقل میکند: ابوبکر پیش از تحریم شراب خورد(3)و این اشعار را خواند:
به مادر ابوبکر با سلام و خوشآمدگویی تهنیت میگویی آیا پس از خویشاوندان تو، سلامتی مانده است؟
این جریان به گوش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، برخاست و خشمگین در حالی که جامهاش به زمین کشیده میشد، تا بر او وارد شد. عمر که با ابوبکر بود، پیش آمد و چهره برافروختة پیامبر را نگریست، گفت: به خدا پناه میآورم از
خشم رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) ، به خدا قسم، از این پس هرگز بویش هم به مشام ما نخواهد رسید و ابوبکر نخست کسی بود که شراب را بر خود حرام کرد.
حکیم ترمذی که گویا حدیث را فاش و بر سر زبانها یافته، گفت: دلها چنین چیزی را انکار دارد.(1)
ابنحجر نیز به این ماجرا اشاره دارد و میگوید: نفطوَیه به این حدیث، اعتماد کرده و گفته است: ابوبکر شراب خورد –پیش از تحریم- و بر کشتههای بدر از مشرکان، مرثیه خواند.(2)
روایت ابیالقموص را طبری از قول چند راوی از رجال صحاح ششگانه، همچنین از زیدبن علی در مورد نزول سه آیه درباره شراب آورده است.(3)
بزّار این ماجرا را شکسته بسته آورده و در فتح الباری مینویسد: چنین چیزی با این که سند آن پاکیزه است، ناشناخته است، به گمانم اشتباهی رخ داده است.(4)
ابونعیم از عایشه نقل کرده که ابوبکر شراب را بر خود حرام کرد و آن را، در زمان جاهلیت و در دوران اسلام، ننوشید. احتمال این هست که ابوبکر و عمر در آن روز به دیدن ابوطلحه رفته باشند، امّا با دیگران شراب نخوردند و سپس...
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: شما میبینید ابن حجر در مورد این حدیث درنگ میکند. از سویی مهر خلیفه او را رها نمیکند که شرابخواری او را بپذیرد و از دیگر سوی صحت حدیث دغدغه خاطر اوست؛ لذا گاهی میگوید با وجود پاکیزگی سند حدیث، چنان امری غریب است و گاهی میگوید به قرینه وجود عمر در آن قصه، مراد همان ابوبکر صدیق است، نه ابوبکر دیگر و کسانی که در خانه ابوطلحه شراب میخورداند یازده نفر بودهاند. ابنحجر، نیک میداند که گزارشگران حدیث عایشه جاعلان و حدیثسازانند(1)و با این حدیث صحیح، برابری نمیکند و او از آن نفرات نام میبرد که اوّل آنها ابوبکربن ابیقحافه و آخرین أنسبن مالک هجده ساله بوده است.(2)
اینها آیات تحریم خمر را تأویل میکردند و بعد از نزول سومین آیه دست کشیدهاند. آخرین سخن در این باره آن است که حرمت شراب در فتح مکه، سال هشتم هجری به گوش او رسیده و تا آن زمان شراب میخورده و همین، میزان آگاهی او را از احکام اسلام و قرآن میرساند.
ما در عالم اسلام، برای ابوبکر هیچ نبوغی علمی، پیشگامی در جهاد، استواری در مبانی اعتقادی و مجاهدت در راه خدا سراغ نداریم.
در علم تفسیر چیز قابلتوجهی از او گزارش نشده شما میتوانید کتابهای تفسیر و حدیث را ورق بزنید که در آن زمینه آنچه تشنهای را سیراب و جوینده دانشی را راضی کند، از او نمییابید. جز اینکه همانند رفیقش (عمر) معنای واژه «ابّ» را نمیداند(1)و یا مفاد و حکم «کلاله» را نمیفهمد.(2)
ابوبکر در نشناختن واژه کلاله با دوستش یکسان است. از او دربارة کلاله پرسیدند، گفت در آن باره رأی خودم را میگویم اگر درست بود از خداست و اگر اشتباه بود از من و از شیطان است. خدا و رسول او از آن بدورند. به نظر من کلاله یعنی خویشان، به غیر از فرزند و پدر؛ وقتی عمر را جانشین خود میکرد او گفت من شرم دارم چیزی را که ابوبکر گفته ردّ کنم.(3)
در برداشتی دیگر گفته: کلاله را تنها آدم بیفرزند دانسته و در این نظر عمر با او هماهنگ بوده است.
من نمیدانم، آن احتیاطی که به عنوان عذر برای ندانستن معنای «ابّ» توسط خلیفه آوردهاند در اینجا کجا رفته است که چنان احتیاط اینجا مناسب بود تا او از خود در یک مسئله دینی چیزی نگوید و آن اجتهاد بیدر و پیکری که در کتب خلفا باب شده رسمیت نیابد. او چرا به نص قرآنکریم که میفرماید:
هر گاه ندانستید از اهل ذکر بپرسید.(1)
چرا نپرسید و نیاموخت؟ با اینکه اهل ذکر را میشناخت. مگر احکام توقیفی نیستند؟ آیا هرکس میتواند درباره کتاب و سنت هر چه به ذهنش آمد، بگوید. این، هرج و مرج است، نه اجتهاد، که آن به معنای استنباط احکام از ادله تفصیلی، در کتاب و سنّت است.
این همان باب خودرأیی و اجتهاد، در مقابل نصّ است، که آنان باب کردند. عبدالرحمنبن ملجم قاتل امیرالمؤمنین مجتهد است و در آن کار زشتش معذور و ابوالفادیه قاتل عمار یاسر آن صحابی بزرگ، مجتهد بوده و تبرئه میشود. معاویة بن ابیسفیان نیز کشندة هزاران انسان پاک و بیگناه
1) ر.ک: الغدیر 6/127 چاپ دوم.
مجتهد است وتبرئه میشود عمرو پسر نابغة آن عاصی پسر عاصی مجتهد است و معذور. خالدبن ولید قاتل مالکبن نویره و زانی با همسر او، اجتهاد کرده و تبرئه شده و طلحه و زبیری که بر امام و پیشوای قانونی وقت، شورش کردهاند، مجتهدند و معذور؛ و یزید شرابخوار و بدکاره صاحب آن پرونده سیاه، مجتهد است و مبّرا و...
آفرین بر چنین آیین! امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) چقدر مجتهد دارد و زهی به این کیش که حتی آشوبگران شام و فرومایگان و فرزندان آزاد شدهها، همگی مجتهد شده و دارای رأی هستند.
آنچه آوردیم نمونهای بود از دانش خلیفه در تفسیر و فهم قرآن.
جالب توجه است که سیوطی، ناموران در علم تفسیر را ده تن میداند و اول از خلفای راشدین که ابوبکر نخستین است، نام میبرد؛ درحالیکه سخنان و اطلاعات او از انگشتان یک دست تجاوز نمیکند. او چگونه با علیبنابیطالب قابل مقایسه است؟
معمر میگوید: علی (علیه السلام) را دیدم سخنرانی میکرد و میگفت: از من بپرسید! به خدا سوگند از چیزی نمیپرسید، مگر آنکه شما را خبر دهم و از کتاب خدا از من بپرسید به
خدا سوگند آیهای نیست مگر آنکه من میدانم آیا در شب نازل شده یا روز در دشت نزول یافته یا در کوه؟(1)
یا فرمود: به خدا قسم آیهای نازل نشده مگر آنکه من میدانم درباره چه نازل گشته و در کجا نازل شده است. همانا پروردگار من، مرا دلی آگاه و زبانی پرسشگو عطا فرموده است.(2)
آیا این نقل از سیوطی، تناقضگویی نیست که علی (علیه السلام) را با ابوبکر در یک مجموعه مشهور به تفسیر دانسته و آورده، گو اینکه او میخواسته میان مولای ما علی (علیه السلام) و بین خلیفه فرقی نگذارد، و از این آیه غفلت کرده که میفرماید:
بگو، آنانکه میدانند با کسانی که نمیدانند، برابرند؟(3)
از ابوبکر پرسیدند معنای فاکهه و ابّ چیست؟ گفت کدام آسمان بر من سایه افکند و کدام زمین مرا برمیدارد اگر بگویم نمیدانم.(4)جالب است که در ذیل همان آیه خدای متعال آن دو کلمه را در معانی میوه،گیاه و علف معنا کرده است.(5)
آنچه احمد، پیشوای حنبلیان، در زمینة سنّت از ابوبکر به ثبت رسانده هشتاد حدیث است که با حذف مکررات از شصت حدیث تجاوز نمیکند. این در حالی است که در مسند احمد، پنجاه هزار و هفتصد حدیث وجود دارد. خود او نیز هزار هزار حدیث از حفظ بوده است.(1)
سیوطی نیز، با تبحری که در امر حدیث دارد، شمار حدیثهای ابوبکر را به یکصدوچهار تا رسانده است.(2)وانگهی مشایخ اهل سنّت فقط بر شش حدیث اتفاقنظر دارند. بخاری یازده حدیث و مسلم تنها یک حدیث دارد.(3)
پژوهشگران اگر در متن و سند آنها کنکاش کنند، درمییابند که برخی از آنها در اصل حدیث نبوده، کلام خود او است. مثل این کلام از ابوبکر که به سبط پیامبر، امامحسن (علیه السلام) میگوید: پدرم فدایت که شبیه پیامبر هستی و به علی شبیه نیستی. یا سخن او که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ مشورت کرد.
بعضی از آن احادیث هم ساختگی و مخالف کتاب، سنّت، عقل و منطق است.
علّامه امینی (رضی الله عنه) چهار حدیث از احادیث ساختگی را بهطور مستدل و مفصل، آورده و غیرمنطقی بودن آنها را اثبات کرده است.(1)
مادربزرگی نزد ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) آمد و میراثش را از ارث نواده از او جویا شد. ابوبکر گفت: در کتاب خدا برای تو چیزی نیست و در سنّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم چیزی نمیدانم برگرد تا از مردم بپرسم. مغیرۀ بن شعبه گفت: من در حضور رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم او به جده، یک ششم داد. ابوبکر گفت: آیا کس دیگر همراه تو هست؟ محمدبن سلمه انصاری بپاخاست و همانند مغیرۀ گفت: ابوبکر (رضی الله عنه) آن حکم را گذارند.(2)
بنگر، خلیفه حکم یک مسئله را که فراوان پیش میآید، نمیداند و ناگریز به سخن مغیرة بن شعبه زانی، نابکار و دروغگوترین، اعتماد میکند.(3)
1) لسان المیزان 6/44، در ترجمه مصعب بن سعید؛ تهذیب التهذیب 6/66؛ اللئالی المصنوعه 1/302؛ 4/2000؛ الروض الفائق /388، در حدیث ساختگی «ما طلعت الشمس و لا غربت من بعدی علی رجل افضل من ابی بکر الصدیق»؛ مطالب السؤول/33؛ الاصابه 4/205؛ رک: الغدیر 7/108-130.
2) بدایة المجتهد 2/344.
3) اغانی 14/142 در معرفی مغیره.
دو مادربزرگ- مادر مادر و مادرپدر- نزد ابوبکر آمدند و او میراث را به مادرمادر داد. عبدالرحمنبن سهل گفت: ای خلیفة رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تو ارث را به زنی دادی که اگر او میمرد این مرد از وی ارث نمیبرد. ابوبکر آن یک ششم را میان دوتایشان تقسیم کرد.(1)
شگفتا، از ناآگاهی خلیفه که او حکم ارث دو جده را نمیداند و با انتقاد مردی انصاری به سرعت، رأی عوض میکند و به رأی او هم عمل نمیکند و میراث را به هر دو میدهد.
اما نظر آن مرد انصاری هم مخالف کتاب خدا و سنّت است. بلکه مطابق سخن شاعر، که گفت:
پسرانِ پسران ما، پسران مایند، و پسرانِ دختران ما، پسران مردان دورند.
در فقه مکتب خلافت این شعر در برابر کتاب خدا قرار داده شده است، که فرمود:
(یُوصِیکُمُ اللهُ فِی أَوْلاَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنْثَیَیْنِ)(2):
خدا درباره فرزندان شما، سفارشتان میکند که برای پسر مانند بهره دو تن دختر باشد.
آنان اولاد را که در آیه مطلق است، به اولاد پسر اختصاص دادهاند و آن را بر پسرانِ از طریق دختر شامل ندانستهاند و تنها سندشان هم، این شعر است که یاد شد. پس خلیفه برابر رأی آن انصاری، حکم کرده که مبنی بر نفی فرزند از طریق دختر باشد. این مسئله را در فرائض، وقف و وصیت، جاری ساختند.(1)
بغدادی مینویسد.(2)گوینده این شعر، شناخته شده نیست و تنها در کتابهای نحویان به عنوان شاهد بر جواز تقدیم خبر و امثال آن، یاد شده است. برخی آن را به فرزدق نسبت دادهاند و صاحب کتاب جامعالشواهد آن را به عمربنخطاب نسبت داده و این با سیاست خلیفگان در زمینه پسران دختری، سازگارتر است(3)سبحانالله! این سیاستبازی، در دین خدا چه کارها که نمیکند. خدای تعالی در قرآن فرمود:
(تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَ أَبْنَاءکُمْ..)(4):
بیایید فرزندانمان و فرزندان شما را بخوانیم.
ولی آنها برای اینکه آل الله را فرزندان و پسران رسول خدا ندانند چنان تشبّثها کردند.
آن آیه نصّ است که حسن و حسین (علیهم السلام) دو پسران نبّی اقدسند. و در اصل خدا عیسی را که پسر مریم است، از نسل نوح میشمارد:
(وَ مِن ذُرِّیتهِ دَاوُود و سُلَیمانَ و أَیُوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسَی وَ هَارُونَ و کَذَلِکَ نَجزی المُحسِنِینَ* وَ زَکرِیَّا وَ یَحیَی وَ عِیسَی وَ إلیَاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ)(1):
و عیسی را که پسر مریم است نسلی و ذریه نوح برشمرده و فخر رازی مینویسد: آیه مباهله دلیل آن است که حسن و حسین (علیهما السلام) پسران رسول خدایند و آیة مذکور سورة انعام را شاهد آورده چنان که انتساب عیسی به ابراهیم شاهدی دیگر در اثبات اینکه "پسر دختر"، پسر صاحب دختر هم هست.(2)
آنگاه علّامه امینی (رضی الله عنه) در حدود پنجاه شاهد حدیثی، ادبی و شعری، مبنی بر اینکه حسن و حسین پسران رسول خدا و ذریه او از طریق فاطمه دختر بزرگوارش هستند، نقل میکند. از جمله فرمود: جبرئیل به من خبر داد که این پسرم حسین را میکشند.(3)یا خطاب به امام حسنمجتبی (علیه السلام) فرمود: این پسرم آقاست.(4)همچنین فرمود: مهدی از پسران
من است و صورتش مانند دُرّ میدرخشد؟(1)این حسن و حسین دو پسران من را هر که دوست بدارد، من را دوست داشته است.(2)
ابوتمام طایی میگوید: بر پسران پیامبر و خاندان او ستمهایی کردید که کمترینش خیانت و فریب بود.(3)
دعبل خزاعی: من پسران پیامبر و خاندان او را دوست میدارم و به زادگان آن زن کبود چشم، مادر مروان و فرزندان عبوه آن زن قریشی کینه میورزم و بدان وسیله به خدا تقرب میجویم(4)و دهها نمونه دیگر.
بنابراین، چرا خلیفه از کتاب خدا، سنت و کلام رسولالله، روی برگردانده و به سخن نامربوط آن مرد انصاری که ضد قرآن و کلام رسول خداست، تکیه کرد؟!
در دوران ابوبکر (رضی الله عنه) شخصی دزدی کرد که یک دست و یک پایش قطع شده بود. ابوبکر خواست پای دیگر او را ببرد و دست او را بگذارد تا بتواند خود را نظافت کند و از آن
سود ببرد. اما عمر گفت نه به خدا قسم باید دست او را برید و ابوبکر به حرف عمر گوش کرد.(1)
شگفتا، که خلیفه کیفر دزد را که از اهم موارد برای از بین بردن تباهی و برقراری امنیت است، نمیداند. شگفتتر از آن اینکه در اجرای حکم خدا به جای رجوع به قرآن و سنت، به نظر یاران رجوع میکند.
این جریان در زمان عمر نیز تکرار شد و خلیفه تصمیم گرفت پای دزد را ببرد.
علی (علیه السلام) اینگونه داوری فرمود: پیشتر دست و پای او را بریدهای، پای دیگر او را نبر، که ستونی برایش نماند که راه برود، یا او را تنبیه کن یا به زندان بینداز. عمر نیز چنان کرد، و او را به زندان انداخت.(2)
آن قضاوت و داوری دو خلیفه و این داوری علی امیرالمؤمنین به استناد قرآن مجید، قضاوت نهایی با خواننده است.
ابوبکر، جدّ را، پدر فرض میکرد(3)و همانطور که پدر، حاجب برادران و خواهران میشود جدّ هم حاجب میشود.
بنابراین اگر شخصی بمیرد و پدربزرگ داشته باشد، برادران از ارث وی بهرهای نمیبرند.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: این برداشت خلیفه برگرفته از کتاب و سنت نیست. در این مورد پیامبر سنتی آشکار به کار برده، که خلیفه به آن عمل ننمود.
ابوبکر معتقد بود، افراد کمفضیلت میتوانند بر کسانی که از آنان برترند، فرمانروایی و حکمرانی کنند.
حلبی مینویسد: اهل سنت نیز بر همین رأی هستند و حق همین است؛ زیرا چه بسا شخص کمفضیلت زمانی که نصب افضل یا فاضل میسر نبود، صلاح امت را در برداشته باشد و از همین باب ابوبکر به انصار گفت من خوشنودم، تنها با یکی از این دو تن؛ عمر و ابوعبیده جراح، بیعت کنید. درحالیکه او میدانست ابوعبیده در حد پایینتر از اوست و عثمان و علی از او برترند، جز اینکه ابوبکر چنان تشخیص داد که در آن صورت اتفاق همه حاصل میشود و آشوب میخوابد.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: ما معتقدیم که جانشینی پیامبر امری الهی است. وظیفة خلیفه روشنگری و اجرای احکام و اجرای عدالت است و باز کردن افقهایی که در زمان
1) سیره، حلبی 3/383.
پیامبر دستیابی به آنها میسر نشد و... زیرا از سویی عمر پیامبر محدود است و از دیگر سوی، بسیاری از مسائل در بستر زمان خود را نشان میدهند و شناخت و انتخاب چنین جایگزینی تنها با خداوند است.
خلافت مانند نبوت حکومتی الهی است هر چند که رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به وحی و مقام تشریع مخصوص است و شأن خلیفه: بیان و تبلیغ، تفصیل مجمل، تفسیر مشکل، تطبیق کلیات بر جزئیات، قتال در کنار تأویل نه قتال برای تنزیل میباشد و امام و خلیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزهایی را که ظرف زمان، با طرح آنها مساعد نبوده و نفوس آمادگی پذیرش آن را نداشتهاند و یا بهخاطر سایر علل و اسباب، مقرراتی را مبتنی بر اصول، مطرح میسازد و همة اینها داخل قاعده لطف الهی است که بر او ملازمه میباشد. بدین معنا که او باید کاری کند تا بندگان خدا به طاعت خدا نزدیک و از معصیت او به دور باشند، بر همین اساس، آنان را بیافرید و بنده خویش ساخت و آنچه را که نمیدانستند، آموخت. آنها را مثل چهارپایان رها نکرد که بخورند و کام بگیرند و مشغول آزمندیهایشان باشند؛ بلکه آنان را آفرید تا او را بشناسند و برای تحصیل رضای او امکان پیدا کنند و با بعثت رسول، این راه را آسان کرد و کتاب فرستاد و آنان را پیوسته نازل کرد. از
آنجا که هیچ پیامبری عمر جاویدان ندارد و چنان امری را برای آنان تقدیر نفرموده است و شریعتها هم محدودیتهای زمانی داشته، اما شریعت خاتم، زمانی بیپایان دارد. پس هر گاه آن رسول و فرستاده بمیرد درحالیکه برای شریعت او یکی از دو مدت (محدود یا نامحدود) مقرر است. برخی ظرفها هنوز مساعد نبوده و بعضی زایشها صورت نگرفته و برخی احکام هر چند در اصل تشریع شده، لیکن تبلیغ نگردیده است. در همه این موارد نباید امت به حال خود رها شوند؛ زیرا همه انسانها بهطور مساوی مشمول قاعده لطف الهی هستند و لازم است خدایِ باجلالت برای آنان کسی را برگزیند که شریعت را برایشان با بیان خود تشریح کند و شبهههای ملحدان هر عصر را پاسخ گوید و تاریکیهای ناشی از ستم جهل را برطرف سازد. خلاصه آنکه هرگونه تجاوز به ساحت دین را هر چند با سلاح شمشیر و سنان دفع کند و هر نوع کژی و انحراف را با دست و زبان راست بگرداند.
بالاخره برای خداوند – نعمتهایش با جلالت باد- در حق بندگان چنان عنایتی است که بر خود لازم دانسته که همه درهای خیر و نیکوکاری را برایشان بگشاید تا جز راه سعادت نپویند. پس انسانی را در ادامه رسالت برمیگزیند که او آن بار سنگین را بر دوش بکشد و او در همة وظیفهها و مسئولیتها
نمونة کامل رسول باشد. این فرد را خود آن رسول باید به زبان، تصریح کند و در این خصوص کوچکترین اهمال روا نبوده و کوتاهی نباید شود. آیا نمیبینی که عبداللهبنعمر به پدرش گفت: مردم میگویند تو نمیخواهی برای خود جانشین تعیین کنی. اگر برای تو شتر یا گوسفندچرانی میبود و او رمه را میگذاشت و نزد تو میآمد آیا کوتاهی نکرده و آن رمه را تباه نساخته است؟! سرپرستی مردم که از نگهداری شتر و گوسفند مهمتر است. آن وقت در دیدار با خدا و در صورت تعیین نکردن جانشین، چه جوابی برای او داری؟(1)
عایشه به پسر عمر گفت: سلام را به عمر برسان و بگو امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بدون تعیین سرپرست باقی مگذار، جانشینی معین کن و مردم را سرخود رها مساز و من بیم فتنه بر ایشان دارم(2)در بی سرپرست گذاشتن مردم خوف فتنه و آشوب است. عبداللهبن عمر به پدر خود گفت: کاش خلیفه جانشین تعیین میکرد؛ عمر گفت: چه کسی را تعیین کنم؟ عبدالله گفت: کوشش کن، تو که پروردگار مردم نیستی؛ تو (در حد توان)
1) سنن، بیهقی 8/149؛ سیره عمر، ابن جوزی/190؛ و...؛ این همان قانون عقلائی است که استثنا بردار هم نیست. سوال این است که آنها چطور چنان امر غیر عقلائی را در شأن رسولالله(ص) جایز دانستهاند. اما نه، حسد کردند و حقیقت نص را پنهان و انکار نمودند و حقّ وصی رسولالله را ضایع و امتی را دچار چنین سرنوشت تاریک کردند که هنوز تاوان پس میدهند. سیدعلوی
2) الامامة و السیاسة1/23.
کوشش خود را بکن. آیا به نظر تو اگر کسی را به سرپرستی زمین و مزرعة خود بفرستی، سپس او را برای کاری بخواهی، دوست نمیداری که او برای آنکه به کار زمین برسد، کسی را بگمارد؟ عمر گفت: چنین است. باز عبدالله گفت: اگر تو به سراغ چوپان گوسفندان خود کسی بفرستی که نزد تو آید، آیا دوست نمیداری که او کسی را به جای خود بگذارد و بیاید تا دوباره به گوسفندان بپردازد؟(1)وانگهی همین معاویة بن ابیسفیان در جانشین کردن یزید به این قاعده مسلم عقلی، چنگ انداخته که گفت من میترسم امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را پس از خود همانند گوسفندان بدون چوپان رها کرده باشم.(2)
کاش میدانستم این دلیل و قاعدة عقلی که مورد قبول همه بوده و هست درباره پیامبر اعظم و تعیین جانشین او چرا مورد غفلت امت قرار گرفته است؟
از سویی واگذاشتن امرِ به آن مهمی به آحاد مردم و یا به اهل حل و عقد، هم روا نباشد؛ زیرا امام به حکم عقل شرایطی باید داشته باشد که بعضی از آنها جنبة روحی و روانی دارد و از آنها جز خدای آگاه از درون انسانها احدی خبر ندارد مانند
عصمت، قداست روح، نزاکت نفسانی(1)تا در پرتو آنها از شهوات و هوسهای نفسانی به دور باشد. امام باید دارای دانش کافی باشد تا در بیان احکام و در مشکلات، در نماند و بسیاری از شرایط دیگر که نفس آدمی با آنها قوام دارد و از آن صفات بشری جز اندکی بروز نمیکند و استقراء همه آنها دشوار است. و پروردگار تو میداند که آنان در سینههای خود چه پنهان دارند و چه آشکار سازند؟(2)
و خدا داناتر است که رسالتش را کجا نهد و به که دهد.(3)
پس امتی که از روح و روان آدمی، آگاهی لازم ندارد، نمیداند که چه کسی به آن صفات موصوف است و غالب نیکانشان، اشتباه میکنند. چنان که موسی (علیه السلام) از میان هزاران نفر هماهنگ فقط هفتاد مرد برگزید، اما آنان وقتی به میقات رسیدند گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان بده!(4)پس گمان شما به اشخاص عادی و گزیده آنان چه میتواند باشد؟ و طبعاً مردمان مادی، انتخاب کسانی مانند خود را خواهند خواست.
به همین سبب خدای مهربان برای این انسان که خود، او را ظلوم و جهول، خوانده، حق انتخاب و اختیار گزینش نداده
است. چنان که فرمود: آیا خدا نمیداند که چه کسی را آفریده است او لطیف و آگاه است. و پروردگار تو آنچه میخواهد میآفریند، برمیگزیند و برای آنان حق انتخاب نیست و هیچ مرد و زن مؤمنی نیست که وقتی خدا حکم کرد، آنان، اختیاری داشته باشند. هرکس خدا و رسول او را، نافرمانی کند، آشکارا گمراه شده است.(1)
اینکه چنین گزینشی از آن خداست و به بشر توسط پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر داده است؛ آن روز که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای دعوت به اسلام، خود را به قبایل عرضه میداشت، از جمله این قبایل، به قبیله عامر بن صعصعه نیز سر زد و دعوتشان کرد. سخنگوی آن قبیله گفت: به نظر شما اگر ما شما را پذیرفتیم و پیروی شما را کردیم و خدا تو را بر مخالفانت پیروز گردانید، آیا برای ما پس از خود سهمی میدهی؟ پیامبر در جواب آنها به اختصار فرمود: آن کار، موکول به خداست و هرکس را بخواهد در آن نهد.(2)
چگونه ممکن است برای مردم حق انتخاب و اختیار خلیفه و امام، وجود داشته باشد درحالی که میبینیم غرضها، هدفها، ادعاها، تمایلات و خواهشها، پیرامون گزینش،
پراکنده و همراه با اختلافنظر و برخورد آرا و عقاید در تحلیل روحیههای مردان و شخصیتهای برجسته، حزبها و قومیتها و طائفهگریها و ناسیونالیزمهای افراطی در بیچاره فرزندان آدم از ابتدا، جریان دارد.
در آغاز امر که انتخاب صورت گرفت همراه شد با درشتگویی، زدوخورد، خشونت، به عداوت به هم نگریستن، صداها را بالا بردن و دشمنی تا آنجا که گریبانها چاک شد و آزارها پیش آمد و در نتیجة آن انتخاب، حرمتها هتک و به مقدسات اهانت شد؛ حقایقی ضایع گردید؛ حق ثابت و مسلمی، پایمال گشت؛ مردان صالح آسیب دیدند؛ سازگاری از بین رفت؛ اضطراب پیش آمد؛ خونها ریخته شد و اسلام صحیح، پارهپاره شد؛ کسانی در امر خلافت و حکومت، طمع ورزیدند که بهرهای برای آنها نبود، اعم از بازاری، بردهفروش، دلّال دورهگرد، یا بزّازی که خویشاوندانش را بر گرده مردم سوار کرد؛ یا گورکنی که عرض و طولش ناشناخته بود یا آزاد شده ستمگر، یا شرابخوار بدمست یا آبروریز آشوبگر و فتنهانگیز، از کسانی که بندگان خدا را برده و مال خدا و بیتالله را بخشش و کتابالله را، دستاویز و دین الهی را وسیلة نیرنگبازی خویش قرار دادند. و به موجب آن بیان کامل، خلیفه باید با فضیلتترین مردم باشد، زیرا در زمان او اگر فردی هم پای او و یا نزدیک به وی در
فضیلت، وجود داشته باشد، تعیین او به ترجیح بلامرجح و یا کاستن حقّ او در کفّه ترازوی سنجش، خواهد انجامید.
افزون بر این، اگر پیشوا و خلیفه در یکی از آن صفات کمال، کمبود داشته باشد، ممکن است واقعهای پیش آید که او حکم آن را نداند و یا بینشی در آن زمینه نداشته باشد و یا نیروی کشش آن بار سنگین را نداشته باشد. در این موقع، مصیبتی بزرگ رخ خواهد داد. یعنی فتوا و رأی بدون دلیل و یا مراجعه به کسی که او را یاری کند. در صورت اول فساد و گسیختگی امور است و در صورت دوّم او از آن مکانت بلند، ساقط خواهد شد.
دیگر اینکه امام همانند پیامبر باید مطاع باشد، چنانکه فرمود: ما رسولی نفرستادیم مگر آنکه او به اذن خدا باید اطاعت شود؛(1)و از دیگر سوی، اطاعت از امام با اطاعت خدا و رسول او پیوند خورده و هماهنگ گردیده است:
(اطیعواالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم)(2).
این، بدان جهت است که او بتواند حدود الهی را برپای بدارد و باطل را از میان ببرد و چه بسا اگر او جواب مسئلهای را نداند، شبهه از این طریق به نفس دعوت و حقیقت دین رخنه کند که رئیس آن دعوت، خود نمیتواند از آن دفاع کند و شک و شبههها را پاسخ گوید.
همة اینها موجب میشوند تا امام در همه صفات کمال در میان همه امت، بافضیلتترین باشد:
(قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون)(1)
بگو آیا آن کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند، برابر هستند؟
(قل هل یستوی الاعمی و البصیر ام هل تستوی الظلمات و النور)(2)
بگو آیا نابینا و بینا برابرند و آیا تاریکیها و نور مساویند؟
(افمن یهدی الی الحق احقّ ان یتبع امّن لایهدی الاّ ان یهدی فما لکم کیف تحکمون)(3)
آیا کسی که به سوی حقیقت رهنمون است، سزاوارتر است مورد تبعیّت قرار گیرد یا آنکه راه نمیجوید مگر آن که او را راه بنمایند؟ شما را چه شده و چگونه داوری میکنید؟
خلافتی که آن جماعت گویند، هیچکدام از شرایطی که یاد کردیم را ندارد. به پندار آنان، امام کسی است که غلبه یابد و بر امت مسلط گردد، دست دزد ببرد، قاتل را قصاص کند و مرزها را نگاه دارد، و امنیت عمومی را حفظ کند و نظیر
اینها. او هرگز، با فسق و فجور برکنار نمیشود و مورد انتقاد قرار نمیگیرد. جهالت برای او عیب نیست. در موقع لغزش مورد مؤاخذه قرار نمیگیرد. آن صفات کریمه هرگز در او شرط نمیباشد. اوست که سرزنش میکند، ولی مورد سرزنش قرار نمیگیرد.
باقلانی در بیان منش امام و خلیفه چند شرط را بیان میکند: از قبیلة قریش باشد؛ دانش او در حد قاضی باشد؛ بصیر در مسئلة جنگ و دارای بینش و تدبیر در فنون لشکرکشی باشد؛ مرزها را نگه دارد؛ بیضه اسلام را حفظ کند؛ پایبند مصالح امت مسلمان باشد و در اقامه حدود، ضعف و رقّت قلب نشان ندهد. او در ادامه مینویسد: امام و توده مردم در دانش شریعت و احکام آن برابرند؛ تقدّم امام فقط برای امر اجرای اموری است که یاد شد؛ اگر جایی اشتباه کرد یا از راه صحیح منحرف گردید مردم در پشت سر او هستند، اصلاح میکنند.
او به صراحت مینویسد: امام و خلیفه به سبب فسق، ستم، غصب داراییها و تضییع حقوق و تعطیل حدود برکنار نمیشود و قیام بر ضد او روا نیست. بلکه او را باید موعظه کرد و ترسانید و ترک طاعت او، خود از معاصی خداست. او برای این نظر خود حدیثهایی را مطرح میکند. از جمله مینویسد: اطاعت کنید و شنوایی داشته باشید، هر چند
پیشوای شما بردهای و یا غلامی حبشی باشد. در پشت سر هر نیک و بد نماز بخوانید و از خلفا اطاعت کنید، اگرچه مال تو را بخورد و پشت تو را بیجهت شلاق زند. مادام که نماز میگزارند اطاعتشان کنید و خلاصه با بروز فضلی برای دیگری، خلیفه از مقام خود کنار نمیرود.(1)
آنگاه علّامه امینی (رضی الله عنه) پنج حدیث از احادیثی را که باقلانی در نظر دارد، میآورد.
او از حذیفه بن یمان نقل میکند: پس از من پیشوایانی خواهند بود که بر طریق هدایت من نبوده و بر سنت و روش من عمل نمیکنند. کسانی در میان آنها قرار میگیرند که دلهایشان، دل شیاطین و اندامشان، اندام بشری است. حذیفه گفت: یا رسولالله در آن موقع چه کنیم؟ فرمود: بشنوید و از امیر اطاعت کنید، هر چند بر پشت تو زند و مال و دارایی تو بگیرد.(2)
همچنین عوفبن مالک از قول رسول خدا نقل میکند که فرمود: بهترین پیشوایان شما کسانی هستند که شما آنها را دوست دارید و آنها هم شما را دوست میدارند. شما بر آنها درود میفرستید و آنها نیز؛ به شما درود میفرستند؛ بدترین پیشوایان شما کسانی هستند که شما آنها را دشمن
میدارید و آنها نیز؛ و شما آنها را نفرین میکنید و آنها نیز. پرسیدند آیا مبارزه نکنیم. فرمود: تا آنگاه که نماز در میان شما برپای میدارند، دست از اطاعت مکشید.(1)
مؤلف گوید: اگر مضامین این احادیث صحیح است پس عذر عایشه، طلحه و زبیر و پیروان آنها از ناکثین و مارقین در خروج بر امیرمؤمنان چه میتواند باشد؟ فرض کنیم او کشندگان عثمان را پناه داد و معاذالله حدود را تعطیل کرد، پس عمل به این حدیثها چه میشود؟ بیچاره امتی که چنین سخنان را حدیث پنداشته و آنها را ثابت دانستند.
تفتازانی هم به صراحت مینویسد: هاشمی بودن و عصمت و افضلیت در امام شرط نیست. و اگر پیشوا و خلیفهای مُرد و کسی بر جای او نشست که شرایط خلافت (آنچه گفته شد) را دارد و بدون بیعت و با قدرت و غلبه و شکوه مسلط گردید، خلافت او درست است و همچنین اگر او فاسق، یا جاهل بود؛ به هر حال اطاعت امام واجب است عادل باشد و یا ستمگر.(2)
قاضی ایجی از پیشوایان مکتب شافعی میگوید: جمهور بر این باورند که خلیفه و امام، باید در اصول و فروع مجتهد باشد
تا به امور دین قیام کند و در مسائل مملکتداری دارای فکر و نظر باشد و نیز از شجاعت و دلیری بهره وافی داشته باشد تا بتواند از حوزه اسلام دفاع کند و گفته شده این صفات شرط نیست؛ زیرا چنان ویژگیها در هیچ فردی پیدا نمیشود. پس شرط کردن آنها لغو تکلیف فوق توان است و مستلزم مفاسدی میشود که دفع آنها با نصب فرد فاقد آن صفات، ممکن میباشد. آنگاه خود چند شرط را معتبر میداند.
1- عادل باشد. 2- عاقل باشد. 3- بالغ باشد. 4- مرد باشد. 5- آزاد باشد نه برده. این شرایط اجماعی است. اما پنج شرط دیگر: قرشی، هاشمی، عالم بودن به جمیع احکام، وجود معجزه و عصمت مورد اختلاف است و دلیل بر شرط نبودن برخی از آنها، خلافت ابوبکر است.(1)
قاضی ایجی مینویسد: استواری پیمان امامت یا بر بنیاد نص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است یا از طریق امام پیشین صورت میگیرد که این امر مورد اتفاق است و یا از طریق بیعت اهل حلّ و عقد(برخلاف نظر شیعه) ثابت میشود. دلیل ما ثبوت خلافت
1) " فرزند مرده " به این استدلال میخندد و آن مصادره به مطلوب است و خود مدّعا را بهجای دلیل قرار دادن میباشد. شمسالدین اصفهانی(متوفی749ه) هم نه شرط مطرح میکند و میگوید عصمت در خلیفه شرط نیست بر خلاف اسماعیلیه و امامیه دلیل ما بر نفی آن شرط خلافت ابوبکر میباشد! شگفتا و چه برهان محکمی!
ابوبکر است.(1)که با بیعت و اختیار ثابت شد. بنابراین نیازی به اجماع و اتفاق همگان نیست که دلیلی عقلی و یا نقلی بر آن وجود ندارد بلکه یک و دو نفر از اهل حل و عقد کافی است مثل خلافت عمر و عثمان که با بیعت و گزینش ابوبکر و عبدالرحمن، تحقّق یافت. پس اتفاق همه اهل مدینه لازم نبوده تا چه رسد اتفاق همه مسلمین و چنین امر را هیچکس انکار نکرده است.
نظیر این سخن را ماوردی و امامالحرمین جوینی و قرطبی در تفسیر خود دارند.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: اگر امامت با عمل حتی یک تن هم شکل مییابد، چنان که عمر عبّاس را که به علی (علیه السلام) گفت دست بده تا من با تو بیعت کنم و کار تمام است. پس چرا عبداللهبن عمر و تعدادی دیگر از بیعت با علی (علیه السلام) سرباز زدند، درحالیکه همه مردم به رضا و رغبت بیعت کرده بودند و آنان در میان اصحاب، کنارهگیران نامیده شدهاند.(3)
خلافت از آنِ اهل بدر است. تا تعدادی از آنان باقی باشند نوبت
به دیگران نمیرسد؛ سپس حق با جنگجویان اُحد است و هرگز آزادشدهها و آنان را که پس از فتح مکه اسلام آوردند، بهرهای از خلافت نیست. همچنین میگوید: اگر دو تن در زمان من میبودند حکومت را به آنان وا میگذاشتم: سالم غلام ابی حذیفه و ابوعبیده جراح و اگر سالم زنده میبود او را در شورای شش نفره نیز، داخل میکردم و هنگامی که ضربت خنجر خورد گفت: اگر خلافت و امامت را به علی (علیه السلام) واگذار کنند، مردم را به راه واضح و مستقیم میبرد. پسر عمر به او گفت: چه مانعی است که علی (علیه السلام) را مقدم نمیداری؟
گفت: خوش ندارم آن امر را در حیات و مماتم بر دوش کشم! و...(1)
سخنان او، دور از حق و منطق است و ما از کنار آن میگذریم.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: ویژگیهای آن خلافت اسلامی و پیشوایی همگانی که جماعت اهل سنت، ارائه دادند؛ عبارت است از:
1) طبقات، ابنسعد 3/248؛ التمهید، باقلانی /204؛ اسدالغابة 2/246؛ الاصابة 2/305؛ الانساب، بلاذری 5/16؛ الآثار؛ رک. الغدیر 7/145.
نگهبانی مرزها، جلوگیری از ستمگریها؛
دستگیری مظلوم؛
اقامة حدود؛
تقسیم بیتالمال عمومی میان مسلمانان؛
دفاع از کیان اسلام با برگزاری حج و جهاد.
که در آن، نبوغ علمی زاید بر آنچه تودة مردم میدانند، شرط نیست. پیشوا و مردم عادی در دانش شریعت برابرند و کافی است خلیفه به میزان یک قاضی آگاهی داشته باشد و شما با قاضیان سر و کار دارید و آنان را میشناسید که میزان علم و دانش آنها چقدر است؟
از دیگر سوی، خلیفه و پیشوا، با فسق و فجور و ظلم و جور بر کنار نمیشود و بر امت است که از او، چه نکوکار یا بدکار باشد، اطاعت کنند و فرمان ببرند. قیام بر علیه او و نزاع در حکومت او روا نباشد.
بر این اساس، خلیفگان با انتخاب فرمایشی، در داوری و فتوا از قرآن و سنت دور شدند و هیچچیز جلودار آنها نبود و کسی از بیم برخورد سیاسی امر به معروف و نهی از منکر نمیکردند. آنها بر دهانها، مهر زدند و همچون حدیث عرفجه که البته اسناد آن خالی از کاستی هم نیست:
«حوادثی رخ داد هرکس خواست در وضع این امت تفرقه ایجاد کند او را با شمشیر بزنید هر که باشد.»(1)
همچنین حدیث عبدالله که بر همان قیاس است.(2)
بر همین برداشت، معاویۀ بن ابی سفیان توانست در کوفه برای اخذ بیعت بنشیند و از مردم بخواهد از علیبنابیطالب (علیه السلام) برائت بجویند.(3)همچنین عبدالله پسر عمر بر همان پایه، با یزید شرابخوار بیعت کرد. نافع گفت: وقتی مردم مدینه، یزیدبن معاویه را خلع کردند، پسر عمر، خدم و حشم خود را گردآورد و گفت: شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: برای هر پیمانشکن در روز قیامت، درفشی، نصب شود... ما بر بیعت خدا و رسول او با این مرد (یزید) بیعت کردیم و چه پیمانشکنی از این مهمتر. کسی بیعت با یزید را نشکند وگرنه بین من و او شمشیر خواهد بود.(4)
بر همین بنیاد بود که حمیدبن عبدالرحمن، بر یسیر انصاری صحابی، به هنگام گزینش یزیدبن معاویه، وارد شد و گفت: مردم میگویند یزید بهترین امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست، من هم این را میگویم؛ لیکن این که خدا امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را گرد
هم آورد برای من بهترین است، که پیامبر فرمود: برای تو در اجتماع و اتفاق، جز خیر نیست.(1)
بر همین اساس، عایشه در پاسخ این سؤال که شما تعجب نمیکنید شخصی از آزاد شدهها در امر خلافت با یاران محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نزاع میکند؟ گفت: عجیب نیست. این سلطنت از آن خداوند است و به ارادة خویش به هر نیک و بد میدهد. فرعون نیز چهارصد سال بر مردم مصر سلطنت کرد.(2)
سخن مروان بن حکم نیز بر همین بنیاد است که گفت: هیچکس در دفاع از عثمان، کوشاتر از علیبنابیطالب نبود. به او گفتند پس چرا وی را بر منبرها، ناسزا گفتید؟ در پاسخ گفت: حکومت برای ما جز در آن صورت، فراهم نمیشد!(3)
قتل عبدالرحمن بن خالد توسط معاویه نیز بر همین اصل بود. هنگامی که معاویه خواست برای یزد بیعت بگیرد، او برای مردم شام سخنرانی کرد و گفت: ای اهل شام، سن من زیاد و اجلم نزدیک شده میخواهم حکومت را برای کسی فراهم کنم تا کار شما سامان یابد. من نیز مردی مانند شما هستم، نظر بدهید آنها بهم برآمدند و اجتماع کردند و گفتند: ما عبدالرحمن بن خالد را میپسندیم. این کار بر معاویه سخت شد و آن را در دل،
پنهان داشت و آنگاه که عبدالرحمن مریض شده بود معاویه پزشکی یهودی را بر بالین عبدالرحمن فرستاد و دستور داد او را با زهری بکشد. آن پزشک چیزی به او خوراند که شکمش پاره شد. بعدها برادر او مهاجربنخالد با غلامش، پنهانی وارد دمشق شدند و برای آن طبیب یهودی کمین کردند او که شبانه از نزد معاویه بیرون آمد مورد هجوم قرار گرفت، کسانش فرار کردند و مهاجر او را به قتل رسانید.(1)
عذر شمر قاتل حسینبن علی، امام سبط هم بر همین پندار بود. ابواسحاق گفت: شمربن ذی الجوشن همراه ما نماز میخواند و میگفت: خدایا تو شریف هستی و شرف را دوست میداری و تو میدانی من هم شریف میباشم پس مرا ببخش. گفتم: چطور خدا تو را میبخشد در حالی که بر قتل پسر رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) کمک کردی. شمر گفت: بیچاره! چه میتوانستم بسازم، این امیران ما به ما فرمان دادند و ما فرمان بردیم و مخالفت نکردیم و اگر اطاعت نمیکردیم از این شتران آبکش بدبختتر میگشتیم.(2)
بر این منوال بسیاری از عملکردهای افراد توجیهپذیر است.
بر همین پندار ناصحیح خلیفة نخست و پیروانش جلو انداختن شخص فاقد فضیلت بر انسان با فضیلت را درست دانند. آنان با عذرهای ساختگی، اوهام واهی و به اقتضای سیاست وقت آن را کژراهه، ظلم و ستم به حساب نیاوردند و پس از آنکه در حاکم و زمامدار هیچ نوع قداست روحی و معنوی، اخلاق فاضله، خصلتهای کریمه، جنبههای شریف شخصیتی، دانش، شناخت، داشتن مراتب بالای ایمانی، شرط نباشد و او در برابر عملکردش مورد مؤاخذه و بازخواست قرار نگیرد و از حکومت برکنار نشود. هر چند احکام را تعطیل کند و حدود شرعی را برپای ندارد؛ مادامی که نمازی برگزار میکند، روی همین پندارها چه اشکالی دارد که امثال ابوعبیده جرّاح گورگن آن مسئولیت سنگین را بر عهده گیرد و جامه خلافت بر تن پوشد که خلیفه اول و رفیق او در مرحلة نخست او را بر خودشان مقدم میداشتند و در آن کار عیب و مانعی نمیدیدند. از نظر آنان حاکم، باید کسی باشد که فقط آن کارها را که برشمردیم بتواند انجام دهد (که از نظر آنان خلافت و زمامداری همان است و بس و او و ایادی قداره بندش هر چه سختتر، انعطافناپذیرتر، بیباکتر، خشنتر باشند، بهتر است و حتی به اقتضای سیاست وقت، چنان شخص و یا اشخاص برای به دست گرفتن امور سزاوارترند. بزرگان اهل سنت جلو انداختن بیفضیلت را بر
فاضل و افضل، بیاشکال و در مواردی لازم دیدهاند، برای مثال آنجا که او به زمامداری و حکومت شایستهتر باشد؛ زیرا آنچه در ولایت و سرپرستی هر امری معتبر است شناخت مصالح و مفاسد و نیروی قیام به امر و مدیریت است و چه بسا که فاقد فضیلت علم و عمل است راههای زعامت و رهبری را بهتر شناسد و شرایط در وجود او استوارتر باشد.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: البته مراد ما از افضل، کسی نیست جز آنکه جامع صفات کمالی باشد که در انسان امکان تحقق دارد. بنابراین، دانشمندتر و فقیهتر کسی است که به شئون سیاسی بیناتر، به مصالح و مفاسد امور آشناتر، در ادارة شایسته عمومی پایدارتر، در رزم و نظامگری شجاعتر، در محاکمات و قضاوتها داورتر، در اجرای فرمانهای خدایی خشنتر، در رسیدگی به ناتوانان امت، مهربانتر، در رفع نیازهای جامعة دینی بخشندهتر و باسخاوتتر و امثال این شرایط و اوصاف، نه آنچه آنها گفتند و شما شنیدید.
مولا سبحانه تعالی هیچگاه جهان را از وجود چنین انسانی خالی نمیگذارد که آن کمالات لازم را نداشته باشد. مقتضای همان قاعدة لطف واجب بر او سبحانه چنان است که بعثت پیامبران بر آن اصل صورت گرفته و او همتای قرآنکریم است و جدا نمیشوند تا هر دو بر سر حوض بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شوند.
1) شرح مواقف 3/279.
اما سخن قاضی که گفت: گاهی، برخی نظامیها و دیگران از افضل اطاعت نمیکنند و فرمان نمیبرند، سخن پوچی است. آن مورد همانند کسی است از صاحب رسالت فرمان نبرد. آن کس که خدا به وی ولایت کبری عنایت فرمود و بر حکومت گماشته اطاعت نکند که بر مردم واجب است او را وادارند چنان که اهل رده را برگرداندند و خاضع کردند و کسی را چنان پنداشتند با تیر پریان او را هدف گرفتند چنان که سعدبن عباده بزرگ خزرج را هدف قرار دادند.
این افسانه که جواز تقدیم مفضول از سوی خلیفه، برای این بوده که جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای خود فراهم نماید و در جلو انداختن خویشتن بر آن کسی که خدای سبحانه در کتاب عزیزش او را مقدس شمرده و جان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دانسته و طاعت او را به طاعتش و ولایت او را به ولایت خویشتن، همراه دانسته است و دین را به واسطه او کمال و نعمت را با وجود او تمامی بخشیده و به پیامبرش فرمان داده برساند و از گزند مردمان ضمانت نگاهداری به عمل آورده و هاتف وحی، سرپرستی و سزاوارتر بودن او را به مؤمنان از خودشان در میان گروه یکصد هزار نفری و یا بیشتر، اعلان کرده:
ای مردم! خدا مولای من و من سرپرست مؤمنانم من به ایشان از خودشان سزاوارتر هستم؟ و هر که را من مولا بودهام، علی مولای اوست.
(اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه)
«خدیا موالیان او را دوست و بدخواهان او را، دشمن باش.»
از سویی، برتریهای پدر سبطین (حسن و حسین) (علیهما السلام) و معنویات و روحیات او،پاکی بنیادش، پاکیزگی سرشتش، قدسیت زایشش، عظمت شأنش، دوراندیشی و عزم استوارش، پیشینهاش در اسلام و سبقتش در ایمان، به فداکاری و جانفشانیاش در راه خدا و برتریهای او در علم و دانش و همة فضیلتها، بر احدی پوشیده نبوده است.
آری، بر همین پندار خلیفه در تقدیم مفضول، انتخاب ابوبکر در اولین روز، مشکل یافت و با بیعت فقط دو تن؛ عمر بن خطاب و ابوعبیده جراح گورکن، تمام شد. کاری که شب تصمیم گرفته شد و روز به اجرا درآمد با تدبیر آن بنیانگزاران انتخاب فرمایشی که از آن دو نفر تبعیّت نکرد مگر اسیدبن حضیر و بشربن سعد. آنگاه مردمانی که خودداری کرده بودند در اثر فشار، همسویی نشان دادند و شکاف جامه چندان شد که رفوگر از رفو کردن درماند و جلوی جاهلان گرفته نشد تا هلاکت رخ داد و اصلاح خواه دلسوز گفت: آن مرد را واگذارید با انتخابش و از این شر، گزیری نیست که از خار بوته نتوان انگور چید.
با ابوبکر بیعت شد و کارش سامان یافت و تمام مسئولیتهای دینی از اوّلین روز میان سه تن تقسیم گردید.
خلافت و پیشوایی برای ابوبکر و سرپرستی پست قضاوت را عمر و ابوعبیده مسئول بیتالمال و عمر گفت: گاهی یک ماه میگذشت دو نفر نزد من برای داوری نمیآمد(1)و کس نبود که پندارد و یا به این سخن دهان بگشاید که ابوبکر و عمر از مولای ما امیرمؤمنان، افضل بودهاند.
من بهترین شما نیستم و برای من شیطانی وجود دارد که مرا فرامیگیرد. و او از امت میخواست یاریاش کنند و کژیها و انحرافهای او را به راستی و درستی برگردانند.(2)
سخنان صریح عمر هم پیشاپیش شماست. خلافت بدون شک حق علی (علیه السلام) بود، جز اینکه آنها وی را به سبب جوانی و خونهایی که (از قریش مشرک) ریخته بود،(3)از حق خود محروم ساخته و کار را منحرف کردند. همین خلیفة دوّم روزی که میخواست جانشین برای خود تعیین کند به علی (علیه السلام) گفت: چه میشد در تو، این مزاح و شوخطبعی نبود.(4)
او همواره از خدا میخواست وی را در مشکلی که در آن ابوالحسن حضور ندارد، باقی نگذارد و نظرش این بود که اگر علی (علیه السلام) نبود او گمراه میشد.(1)
اگر علی (علیه السلام) نبود او هلاک میگردید و اگر نبود، او رسوا میشد و میگفت زنان از زادن انسانی مثل علی (علیه السلام) نازایند و کلمات دیگری که از او منقول است.
شما پس از آنکه معنای خلافت و پیشوایی را در مکتب اهل سنت شناختید و به نظر سلف آنان و پیشاپیش همهشان، خلیفه اول آگاهی یافتید اکنون با من همراه شوید و تناقض سخنان و پندارهای ایشان را تماشا کنید. آری، سخنی که از غیر خدا باشد در آن، اختلاف فراوان مییابند.(2)
احمدبن محمد وتری بغدادی نقل میکند: جمهور اهل سنت و جماعت عقیده دارند که پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبکر و پس از عمر و عثمان و سپس علی (علیه السلام) با فضیلتترین مردمانند و آنکه در خلافت جلوتر قرار داده شد در فضیلت هم، جلوتر است چون مجال است مفضول را بر فاضل مقدم داشت. آنان قاعده الافضل فالأفضل را رعایت میکردند.
دلیل بر این معنی آن است که وقتی ابوبکر (رضی الله عنه) به جانشینی عمر تصریح میکرد. طلحه (رضی الله عنه) به پا خاست و
گفت به پروردگارت چه خواهی گفت که تند درشتخویی را بر ما سرپرست کردی؟
ابوبکر گفت: چشمانت را برای من برهم مالیدی و پاشنههایت را ساییدی و آمدهای مرا از رأی خودم بازداری و از دینم بگردانی؟!
اگر از من بپرسید میگویم: بهترین اهل شما را بر ایشان خلیفه کردم. و این دلیل آن است که آنها قاعده «الافضل فالافضل» را رعایت میکردهاند.(1)
شما خواننده میبینی در این سخن وهمآمیز، نوعی دجال بازی به کار رفته بیچاره سادهلوحان امت را فریب میدهد که با رأی جمهور اهل سنت و نظر دانشمندان کلامی آنان و گفتار صریح صحابه بهویژه و قبل از همه با رأی خلیفه اول، نمیسازد.
یعنی: بر خلیفه و همة کسانی که او را در رسیدن به خلافت یاری کردند و طی قرنها و زمانهای گذشته به پیشواییاش گرویدند، ناممکن بودن تقدیم مفضول، پوشیده بوده است.
گویا افضل بودن آن مرد تند و درشت برای صحابه معلوم نبوده و ابوبکر پردهها را کناری زده و گویا تاریخ و آثار شگفت عمربن خطاب پیشاپیش «احمد وتری بغدادی» نبوده تا ارزش مردان را بشناسد و دربارة آنها به غلو نگراید، زور نگوید و در سخن اسراف و زیادهروی نکند و گزاف نبافد و بداند که اگر
1) روضة الناظرین، وتری بغدادی صفحه 2.
عمر، بهترین امّت میبود با آن سیره و رفتار و گفتار تند و خشن و آثار شگفت او، فاتحه بر اسلام خوانده شد؛ آری آن سخنان، مشتی مطالب هوسآلود است که هر که گوشهای از آن را گرفته فتواهای عاری از دلیل که به دنبال آنها، اشخاصی آرام و تسلیم، حرکت میکنند.
ما عقل سلیم شما خواننده را میان این دو پیشوا، آنکه ما توصیف میکنیم و آنکه اینان میگویند، مقیاس و ابزار سنجش قرار میدهیم بنگر عقل تو به کدام یک بال میگشاید و تمایل نشان می دهد. کدام شایسته است که بر مسلمانان سرپرستی کند و نوامیس و امور دین و دنیاشان را به دست گیرد. اگر چشم در این سنجش نباشد وای بر کمفروشان!
مردی نزد ابوبکر آمد و گفت: آیا زنا و روسپیبازی به تقدیر خداست؟ جواب داد: آری. آن مرد گفت: پس خدا چیزی را برای من رقم میزند و تقدیر میکند و آن گاه مرا عذاب میفرماید؟ ابوبکر گفت: آری ای پسر زن گندیده و بدبو، به خدا سوگند اکنون اگر کسی نزد من میبود فرمان میدادم دماغ تو را بزند و خُرد کند.(1)
1) تاریخ الخلفاء، سیوطی،65.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: به نظر شما خواننده، آیا خلیفه معنای صحیح قدر و سرنوشت را فهمیده که آن، ثبوت جریانات در علم ازلی الهی است با دادن قدرت بر فعل و ترک و معرفی خیر و شر و سرانجام عاقبت هر یک را نیز بیان داشته است.
(إنا هدیناهُ السَّبیل امّا شاکراً وَ امّا کفوراً)(1)
«ما انسان را هدایت نمودیم، یا سپاسگزار است و یا ناسپاس.»
(وَ هَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ)(2)
«آیا و ما او را به هر دو راه، (نیک و بد) ره ننمودیم؟»
(وَ مَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ)(3)
«و هرکس سپاسگزاری کرد جز این نیست که برای خود سپاس و شکر میگزارد و هرکس کفر ورزد، پروردگار من بینیاز و بزرگوار است.»(4)و نظیر آن.
همة اینها، با برابری عقل و شهوت در انسان و توأم با آفرینش عوامل پیروزی در مقابل نفس بسیار فرماندهنده به بدی میباشد، پس انسانی با حسن اختیار، ره طاعت پیش میگیرد و شخص دیگر با گزینش بد، گناه انجام میدهد.
(فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَ مِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَیْرَاتِ)(1)
«پس از آن انسانها، کسی است که برای خود ستمکننده است و برخی معتدل و بعضی دیگر، پیشیگیرندة به خیرات و نیکیهایند.»
(مَّنِ اهْتَدَی فَإِنَّمَا یَهْتَدی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا یَضِلُّ عَلَیْهَا)(2)
«هرکس هدایت یافت جز این نیست که به نفع خود کرده و هرکس گمراه شد او نیز خود، ضرر کرده (و بار گمراهی به دوش کشیده است).»(3)
ملاحظه میکنید سرنوشت به معنای جبری بودن عملکردها نیست و علم و آگاهی خدای سبحان انتخاب بندگان از کار نیک یا بد و خیر و شر با تکلیف (و اختیار) منافات ندارد.
همچنان که آن علم و آگاهی الهی، تأثیر مطلق در گزینش اشخاص مکلّف ندارد، پس کیفر به سبب معصیت زشت نیست و پاداش برای طاعت، گزاف نمیباشد.
«هرکس به سنگینی یک ذره، خیر انجام دهد؛ پاداش آن را بیند؛ و هر که به سنگینی یک ذره، کار بد کند، کیفر آن را ببیند.»(4)
«ما ترازوهای قسط و عدل را در روز قیامت برپا کنیم، و به هیچکس کمترین ستمی نشود، هرگاه عملی به سنگینی دانه خردل هم باشد آن را میآوریم و همین بس که ما حسابگر هستیم.»(1)
آیا خلیفه، معنای صحیح قدر و سرنوشت را میدانست و چنان جواب داد؟ به طور یقین آن مرد پرسشگر نمیدانست و آن انتقاد را به عمل آورد و خلیفه هم اگر، درست میدانست آن جواب تند و خارج از نزاکت را نمیداد و آن مرد بیچاره، با فحش و دشنام، روبهرو نمیشد. گویا خلیفه فقط جلاد کم داشت که بینی او را بکوبد و بشکند در صورتی که اگر خلیفه معنا را درک کرده و پاسخ منطقی میداد آن مرد حقیقت را میفهمید و برمیگشت.
یا اینکه در اصل خلیفه، از قضا و قدر و سرنوشت انسان چیزی نمیدانست جز آنچه، جماعت، پیرو او (به تبع اشعریگری) در خلق اعمال و فعل عباد، عقیده دارند در آن صورت، سخن آن مرد انتقادکننده، درست بوده حالا خلیفه او را دشنام داده باشد یا نه. (که پندار اشعری جز جبر نتیجه نمیدهد) و آنچه از دختر او عایشه نقل شده گرایش به معنای دوم را، نشان میدهد. آن روز که از شورش بر مولای ما امیرمؤمنان، پوزش خواست که از پوشش واجب خود درآمده
1) انبیاء،47 و همچنین نک: غافر،17؛ آلعمران،25.
و همانند جاهلیّت نخستین، جلوه کرده بود و وقتی مورد ملامت و سرزنش قرار گرفت گفت: آن تقدیر و سرنوشت بود آن اسباب و عوامل خود را دارد!(1)
باز به نقل خطیب: هرگاه عایشه حرکت خود را در جمل یاد میکرد به شدت میگریست. طوری که روبندش، خیس میشد، میگفت: «کاش، نسی منسّی(فراموشِ فراموش شده)» میشدم و سفیان ثوری میگفت: معنای آن، لخته خون کثیفی است که از زنان جدا میشود.(2)
گویا عایشه آن حرکت را گناه بزرگی میدید و تمام عمر بر آن گریست به اندازهای که روبندش، خیس میگشت و آرزوی نابودی خود را میکرد و این عذرخواهی غیر از آن موضعگیری خشکی است که از رأی پدرش گرفت که در دفع آن جز ناسزا مطرح نیست.(3)
در گزارشی صحیح آمده که ابوبکر و عمر قربانی نمیکشتند تا مبادا گمان شود که آن واجب است و مردم به آنان اقتدا کنند.(4)
در میان بنیسلیم، مرتدانی بودند. ابوبکر، خالدبن ولید را به سراغ آنان فرستاد و او مردانی را در آغلهایی گرد آورد و با آتش بسوزانید. خبر به گوش عمر رسید او نزد ابوبکر آمد و گفت: دست مردمی را باز گذاشتهای که به عذاب خدای عزوجل، کیفر میکند. ابوبکر گفت: من شمشیری را که خدا بر دشمنانش برآهیخته در نیام نکنم، مگر اینکه خود کند سپس فرمان داد و از همان روی به دنبال مسیلمه رود.(1)
این حرکت ابوبکر، جواب اعتراض عمر نشد؛ زیرا در کتاب عزیز خدای تعالی میفرماید:
(إِنَّمَا جَزَاء الَّذِینَ یُحَارِبُونَ اللهَّ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الاَرْضِ فَسَاداً أَن یُقَتَّلُوْا أَوْ یُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ اَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ یُنفَوْاْ مِنَ الاَرْضِ ذَلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیَا وَ لَهُمْ فِی الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ)(2)
«جز این نیست کیفر انسانی که با خدا و رسول او میجنگند و محاربه میکنند و در روی زمین به فساد تلاش مفسدانه مینمایند این است که سخت کشته شوند، سخت دار آویخته گردند یا دستها و پاهایشان برخلاف (یکی چپ، یکی راست) سخت بریده شود یا از زمین نفی و تبعید
شوند و این خواری دنیوی برای آنهاست و در آخرت برایشان کیفری بزرگ فراهم است.»
و در حدیث صحیح، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
(لا یعذب بالنّار الاّ ربِّ النّار)
«با آتش جز پروردگار آتش، عذاب نکند» و احادیث دیگر.(1)
امّا رفتار امیرالمؤمنین با عبداللهبن سبأ و یاران همفکر او سوزاندن نبوده او آنها را گودالهایی قرار داده و به هم راه باز کرد و آنها در اثر درد حاصل از آتش خفه شده و هلاک گشتند و عمار دهنی آن را به نظم کشیده است.(2)
امّا آن کلام ابوبکر که گفت: من شمشیری را در نیام نمیکنم که...
زورگویی در مقابل سخن صریح پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و شمشیر از سخن گویاتر نیست و خدا سبحانه چه وقت این شمشیر مصیبتآفرین و مشکلساز را برآهیخته؟
چه در این روز و چه در روز رسواکننده در بنیحنیفه و رفتار او با مالکبننویره و خانوادهاش؛ و چه پیش از این دو در بنیجریه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از عملکرد خالد برائت جست؛ و دیگر و رسواییها که در واقع در نیام کردن آن شمشیر، کافی به نظر میرسید.
مردی از بنیسلیم به نام فجأه، بر ابیبکر وارد شد و گفت: من مردی مسلمان هستم، میخواهم با مرتدان و از دینبرگشتگان کافر، بجنگم مرا سواره کن و یاریم نما. ابوبکر او را بر اسبی سوار کرد و سلاح به دست او داد او بیرون آمد و بر جان مردم اعم از مسلمان و از دین برگشته افتاد، داراییشان را گرفت و هرکس خودداری کرد با وی برخورد نمود و همراه او مردی از بنیشرید بود به نام «نجبة»، وقتی خبر او به ابوبکر رسید به طریفة بن حاجه نوشت، به همراه مسلمانانی که با تو هستند به سراغ او برو تا او را بکشی و یا زنده دستگیر کرده نزد من آوری. طریفة راه افتاد وقتی مردم به هم رسیدند، تیراندازی رخ داد و نجبة تیر خورد و مُرد. وقتی فجأة از مسلمانان جدیّت دید به طریفة گفت: به خدا سوگند تو از من سزاوارتر نیستی، تو از سوی ابوبکر امیر هستی من هم از سوی او فرمان دارم.
طریفه گفت: اگر راست میگویی سلاح بر زمین بگذار، با هم نزد وی میرویم. چنان کردند وقتی به مدینه رسیدند ابوبکر به طریفة گفت برو به بقیع و فجأة را آتش بزن.
طریفة به مصلّا آمد و آتشی برافروخت و فجأه را با دست و پای بسته در میان آتش انداخت!(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: این قصه مانند ماجرای پیشین است که با سوزانیدن نمیتوان کیفر کرد. افزون بر آنکه فجأه تظاهر به مسلمانی کرده و خلیفه او را پذیرفته و اسب و سلاح در اختیارش گذارده است، اگر چه فاسق و نابکار در آمده است.
خالدبن ولید آن شمشیر خدا! هم در آنجا حضور نداشته که خلیفه نتوانسته باشد آن را در نیام کند و برای طریفه، عذری همانند آنچه برای خالد، ادعا کرده پیش کشد که در مخالفت با نص شریف و گفتار صریح معذور باشد و شاید به همین سبب، ابوبکر در آخرین نفَس روزی که میمُرد پشیمان شده بود و تعجب از قاضی ایجی است که از خلیفه، دفاع میکند و مینویسد او مجتهد بوده و هیچ مسئلهای نیست مگر آنکه چند وجه و قول در آن است. سوزانیدن فجأة با آتش و پذیرفته نشدن توبه او که زندیق بوده و توبه او بنا بر قول صحیح، پذیرفته نیست، از آن موارد بوده است، و بعد از او قوشچی آمده او هم
1) تاریخ، طبری 3/234؛ تاریخ، ابنکثیر 6/319؛ کامل، ابناثیر 2/146؛ الاصابه 2/322.
از خلیفه دفاع کرده و سوزانیدن فجأه را از اشتباهات اجتهاد که پیش میآید، برشمرده است.(1)
شما خواننده، بخوانید و بخندید یا گریه کنید، آفرین بر این اجتهاد در برابر بیان صریح کتاب و سنت و آفرین بر مجتهدین مخالف دین خدا!
خالدبن ولید به سوی «بطاع» حرکت کرد در آنجا کسی را نیافت؛ زیرا که مالک آنان را پراکنده ساخته و از گردهم آمدن نهی کرده بود.
او در سخنی با پسران یربوع گفت: ما به این امر فرا خوانده شدیم. دیر جنبیدیم و موفق نشدیم. من نگریستم، دیدم این امر برای ایشان بدون سیاست معقول فراهم شود و مردم در آن تدبیری ندارند. پس، از دشمنی با جمعی که کار برایشان ساخته و پرداخته گردید، پروا کنید و پراکنده شوید و مانند دیگران در همینطور در این امر وارد شوید.
وقتی خالد به بطاح آمد فوجهایی از سیاهان را پخش کرد و فرمان داد مردم را به اسلام فرا خوانند و هرکس را که پاسخ نداد پیش او بیاورند و اگر خودداری کرد او را بکشند و ابوبکر هم سفارش کرده بود که در هر منزلی فرود آمدند اذان
1) ر.ک: المواقف و شرح تجرید، قوشچی،482.
و اقامه گویند اگر مردم هم اذان و اقامه گفتند دست به آنان نگشایید ولی اگر نکردند جز قتل و غارت و کشتار چیزی برایشان نیست. آنان که به دعوت اسلام پاسخ دادند بپرسید اگر زکات را اعتراف کردند. بپذیرید و اگر خودداری نمودند جز غارت و چپاول چیزی برایشان نیست.
سپاهیان مالک بن نویره را با گروهی نزد خالد آوردند و دربارة آنها اختلاف رأی پیش آمد. ابو قتاده در میان ایشان بود و گواهی داد که آنان اذان و اقامه گفتند و نماز گزاردند. چون سخن یکی نبود، خالد فرمان داد آنان را زندانی کنند. شب سردی بود و سرما تحملناپذیر و هر لحظه هم بر شدت سرما افزوده میشد.
خالد فرمان داده و گفت: اسیران را گرم کنید. اما واژة ادفعؤا در زبان کنانه به معنای قتل است، پنداشتند که نظر خالد بر کشن آنهاست. شخصی به نام ضرار، مالک بن نویره را کشت. خالد صدای فریاد او را شنید بیرون آمد دید کار از کار گذشته است. گفت: اگر خدا چیزی را خواست پیش میبرد. او با ام تمیم همسر مالک، ازدواج کرد و ابو قتاده گفت: این بود عملکرد تو؟ خالد با وی تندی کرد و راندش و راهش را پیش گرفت.
عمر به ابوبکر گفت: در این شمشیر خالد، طغیان و ظلم و فتنهانگیزی است و با ابوبکر دربارة او سخنانی دیگر نیز گفت.
ابوبکر پاسخ داد: ای عمر! او تأویل کرده و دچار خطا و اشتباه شده از تعرض به خالد زبانت را نگاهدار من شمشیری را که خدا به کافران بر آهیخته در نیام نمیکنم. ابوقتاده نیز پس از آن کارهای خالد، عهد کرد که هرگز با او در جنگی شرکت نکند، نوشتهاند:
موی سر مالک بسیار زیاد بود، وقتی خالد دستور داد سر او را سه پایة دیک کنند، سرش آن قدر موی زیادی داشت که هرچه میسوخت، آتش به پوست سر نمیرسید.
روزی خالد زن مالکبن نویره را دید و او بسیار زیبا بود. مالک به همسرش گفت تو مرا کشتی، یعنی به سبب تو من کشته شوم.(1)
آثار دربارة مالک و شخصیت او زیاد است و برادر او مهمّم بن نویره در رثای برادرش اشعاری سروده است.(2)
جالب آن که ابوبکر در مقابل اصرار و پافشاری عمر، مبنی بر مجازات رجم و قصاص و بالاخره عزل و برکنار کردن وی، یک جمله را تکرار کرد: او تأویل کرده و اشتباه نموده است.(3)
تحلیل جریان خالد با مالک(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: هر پژوهشگری حق دارد این قضیّه را از دو چشمانداز مورد دقت قرار دهد:
چشمانداز اول: عملکردهای چیرهگرانه و خودسرانه خالد از گناهان بسیار بزرگ بوده است و دامن هر مسلمان متدیّن و معتقد، از آنها پاک است. کارهای خالد ضدّ ندای قرآنکریم و سنّت شریف بوده و هرکس به خدا و رسولش و روز آخرت، ایمان داشته باشد از آنها و انجامدهندهاش، بیزاری میجوید.
(أَیَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدی):(2)
«آیا انسان میپندارد که او، رها میشود؟»
(أَیَحْسَبُ أَنْ لَّنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ)(3)
«آیا او میپندارد که زور هیچکس به او نمیرسد؟»
«و یا آنان که کارهای بد میکنند پنداشتهاند که از ما جلوتر زدهاند. چه بد داوری میکنند.»(4)
کدام کتاب و سنت، به خالد اجازه داده که او خونهای محترم آن انسانهایی را که به خدا و رسول او ایمان داشته و راه حق را دنبال میکردند و فرجام نیکو (قیامت) را باور داشته و تصدیق مینمودند، اذان گفته و اقامت بسته و نماز میگزاردند و فریادشان بلند بود که ما مسلمان هستیم چرا به روی ما سلاح بر کشیدهاید؟ خالد این خونها را به سادگی ریخت و طوری هم نشد.!
(لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَواْ وَّ یُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بَمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ وَ لَّهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ)(1)
«گمان مبر آنان که از کردارشان شادمان میشوند و دوست دارند برای کارهایی که نکردهاند ستایش شوند از عذاب رهایی دارند. برای آنها عذاب دردناکی است.»
بهانه خالد برای کشتن مالک چه بوده، و عذر او چه میتوانست باشد؟
مالک، با پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) معاشرت نیکو داشته و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را مسئول صدقات و امور مالی قبیله انسار قرار داد که مالک، هم در دورة جاهلیت و هم دورة اسلام، از افراد شریف بوده و در ردیف ملوک و امیران، قرار داشته است.
1) آلعمران،188.
(مَنِ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفسٍ أَوْ فَسَادٍ فِیالاَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا):(1)
«و هر کس انسانی را بدون قصاص بکشد و یا برای فساد در زمین، چنان کاری کند گویا او همة مردمان را کشته است.»
(وَ مَن یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا)(2)
«و هرکس، مؤمنی را از روی عمد و قصد میکشد، کیفر او دوزخ است و در آن جاویدان خواهد بود.»
از مالک که بگذریم، چه چیزی شبیخون زدن به خانوادة بیگناه آن کشتهها را برای خالد حلال کرد؟
چه کسی آنان را آزار داد، به اسارت گرفت بیآنکه جرمی مرتکب شده باشند و گناهی کرده باشند یا در جامعه دینی، آشکارا فساد و تباهی بیافرینند؟!
«و کسانی که مردان و زنان مؤمنی را بدون انجام دادن کاری میآزارند، قطعاً بهتان و گناه آشکاری را بر گردن گرفتهاند.»(3)
خالد با آن قساوت و سنگدلی و زشتکاریاش از سرهای کشتههای مظلوم برای دیگ غذای خود، سه پایه فراهم میکند.
(فَویلٌ للقاسیة قلوبهم)(4)
«پس وای بر سنگدلان.»
«و وای بر کسانی که ستم کردند، از عذاب روز دردناک.»(1)
در اصل، خالدبن ولید چه ارزش وجودی داشته پس از آنکه او خواهشهای نفسانی خود را پرستیده و هواهای نفسانی، گمراهش کرده و شهوت، مستش ساخته بود. او حرمتهای الهی را درید و آوازة اسلام را زشت نشان داد و در همان شب قتل ظالمانهاش، بر همسر مالک برجست.(2)
(انَه کان فَاحشةً وَ مَقْتًا وَ سَاء سَبِیلاً)(3)
«کار او بسیار زشت و نفرتانگیز و بد راه و روشی بود.»
و از سویی، قتل مالک جز برای انجام همین عمل نامشروع صورت نگرفت و آن، امری بوده مشهود و رازی بوده نه چندان پوشیده و خود مالک از آن، آگاه شده بود که قبل از واقعه به همسرش گفت، جمال تو مرا به کشتن داد. در حدیث متواتر آمده: هرکس در کنار همسرش و برای غیرت او کشته شده شهید گشته است.(4)
آیا خودداری چنان انسان مسلمان، موحد و مؤمن از تحویل زکات، بهویژه به آن مرد (خالد) ارتداد و از دین برگشتن به حساب میآید؟ مالک که اصل فریضه را منکر نشده است و خون هر مسلمانی جز به یکی از سه امر، حلال شمرده نشود: کفر پس از اسلام، زنا با داشتن همسر و قتل عدوانی و بدون قصاص.(1)
تاریخنگاران دربار خلافت برای خالد مفهوم لغت خاص کنانه را مطرح کردهاند که هیچ بیخردی هم به آن لب نمیگشاید و بهانههایی تراشیدند که در مقابل واقعیات تاریخی هر کدام خنکتر از دیگری درآمده است مگر فقهای اسلام نگفتهاند: الحدود تُدرأ بالشبهات: حدود با پیش آمدن شبههها، دفع میشود.
چطور عمر بن خطّاب، خالد را دشمن خدا و متهم به زنا کرد؛ هر چند که این کار عمر، ابوبکر را از رأی خویش برنگرداند. چرا عمر آبروی خالد را در جلوی چشمان صحابه برد با این سخن که تو مرد مسلمانی را کشته سپس بر همسر او جستهای. به خدا سوگند تو را با همان سنگهای خودت
1) تاریخ الخلفا، سیوطی/70، در حرمت خون مسلمان؛ ر.ک: نسائی و پاورقی١:فیض القدیر6/195؛ الدیات، ابن ابی عاصم/10؛ السنة، مصباح 2/50؛ مشکاة المصابیح/291 و 2.
سنگسار میکنم و چرا عمر گفت: شمشیر خالد فتنهآفرین است که او را لغت کنانه کشته نه خالد.
چرا خالد در برخورد با عمر لال شد و از خود دفاع نکرد.
(بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَی نَفْسِهِ بَصِیرَۀ * وَلَوْ أَلْقَی مَعَاذِیرَهُ)(1)
«بلکه انسان بر خویشتن خود، بیناست هر چند عذرها آورد.»
چرا ابوبکر، عمر را تکذیب نکرد و سخنان او را راست انگاشت فقط از خالد دفاع کرده که او دچار تأویل شده و...
چرا خالد با سرهای کشته شدهها، آن رفتار زشت را کرد و چرا گناه را بر گردن لغت و لهجة کنانه انداختند و چرا او بر همسر مالک برجست و خانوادهاش را اسیر کرد و جمعشان را پریشان نمود و قوم و قبیلة او را بر باد داد و داراییاش را غارت کرد. آیا همه اینها تقصیر لغت کنانه بوده و از سویی مگر مورخان ننوشتهاند که مالک در حمایت از همسرش و دفاع از او کشته شد و آن قتل فجیع را کار خالد دانستند، نه لغت کنانه.
در شرح احوال ضرار نوشتهاند که خالد او را به قتل مالک فرمان داد و در تشریح احوال مالک نوشتهاند؛ او را خالد، ضرار به فرمان خالد، با شکنجه کشته است. این سؤالاتی است که هر پژوهشگر میتواند، با آنها مطرح سازد اما برای آن جوابی ندارند.
1) قیامت،14 و 15.
پسران سلف را چه شده است که مستی حاصل از شهوت و انگیزه هوی و هوس آنها را به پرتگاه انداخته و در حق مؤمنان، عهد و پیمانی را مراعات نکردهاند؟ و آنان متجاوزند.
(لایرقبون فی مؤمن الاَّ و لا ذمّة و اؤلئک هم المعتدون):(1)
(نه تنها) دربارة شما، دربارة آنهایی که با فرد باایمانی رعایت خویشاوندی و پیمانش را نمیکنند. و آنها! همانا تجاوزکارانند!
در اینجا، خالد برای عشق ام تمیم، مالک را میکشد. سرور عترت، امیرمؤمنان، توسط آن سیاهدل برای رسیدن و ازدواج با قطام قربانی میشود و به شهادت میرسد.
و دیگری(2)بر طائفهای از بنیاسد شبیخون میزند و زن زیبایی را میگیرد و با او همبستر میشود وقتی خبر به گوش دوستش خالد میرسد به او تبریک میگوید.
گویا این سپاه فراهم آمدة خلیفه، برای همبستری با زنان و دریدن ناموس آزادهها بسیج شده بودند. البته در این مورد به عمربن خطاب نوشته شد و او پاسخ لزوم سنگساری ضرار را مورد تأکید قرار داد.(3)
یزید پسر معاویه و یا خود معاویه به هدفی که میآید، همسر ریحانة رسولالله، سبط اکبر حسن زکّی را واداشت تا وی را با زهر کشنده به قتل برساند و به آن زن وعده ازدواج میدهد.(1)
و در پشتسر این جریانهای شوم و اشخاص تجاوزگر، افرادی قرار دارند که با عذرهای ساختگی مانند تأویل و اجتهاد – و ای کاش آن دو اصلاً وجود نمیداشت- و لغت کنانه هم به آن عذرها افزوده شد، در صدد تبرئه عاملان اصلی هستند.
(وَ رَبَّکَ یَعْلَمُ مَا تُکِنَّ صُدُورُهُمْ وَ مَا یُعْلِنُونَ)(2)
«و پروردگار تو میداند که در سینههای آنها چه پنهان دارند»
(سَمَّاعُونَ لِلْکَذِبِ أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِن جَآؤُوکَ فَاحْکُم بَیْنَهُم أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن یَضُرُّوکَ شَیْئًا وَ إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُم بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللهَّ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ)(3)
«و هر گاه داوری کردی، در میان ایشان به قسط و داد، داوری کن که همانا خدا، اهل قسط و دادگران را دوست میدارد.»
در این چشمانداز که برای ما مهمّ است، صورت مسئله آن است که چرا خلیفه، اوّل اینکه امثال خالدبن ولید و ضراربن ازوَر آن میگسار و فاسق و فاجر را بر جان و خون و آبرو و نوامیس مسلمانان تسلط بخشیده و از سپاهیان اعزامی خود تعهد گرفته که مرتدین و از آیین برگشتهها را بسوزانند، درحالیکه چنان چیزی در سنّت شریف، منع شده است.(1)دوم اینکه چرا خلیفه از آن همه کارهای وحشتناک و رفتارهای دهشتزا و جنایتهای آشکار، چشم پوشیده و آنها را نادیده گرفته، گویا هیچ اتفاقی نیفتاده است؟! گوش جهانیان پیرامون آن رخداد حتی آوای آهستهای هم از خلیفه نشنید و در انکار آنها، کلمهای که خالد را خوش نیاید، از وی حکایت نشده و احدی توسط او برکنار نشد؟
1) ر.ک: به صفحه 115 همین کتاب.
چرا خلیفه، خالد را به سبب قتل مالک و همراهان مسلمان او، که بیگناه بودند، بازخواست نکرده، بلکه به دفاع و حمایت از وی، نیز آشکار پرداخت؛ که خالد چنان کارها را انجام داده و ثابت شده است.
چرا خالد را به علت قتل عمد، قصاص نکرد و حد زنا را در حق او جاری نکرد و حکم قذف و افتراء، جاری نساخته است؟!
حکم تعزیر و تنبیه متجاوزان به اموال آن مسلمانان را مورد عمل قرار نداده است؟
چرا، با آنکه از کارهای او (خالد) بدش آمده او را از مقام، برکنار نکرد و به متمم بن نویره(برادر مالکبن نویره)، پیشنهاد دیه و خونبها و خالد را به طلاق زن مالک، دستور داد.(1)
همه اینها را کنار بگذار چرا خلیفه امر به معروف و نهی از منکر را کنار نهاد و آن مرد را در برابر آن سه جرم و بزه مورد نکوهش و توبیخ قرار نداد؟ و کمترین انکار منکر آن است که به فرمودة امیرمؤمنان (علیه السلام) با معصیتکاران، با رویی تُرُش، دیدار شود.
خلیفه را چه شده که در دفاع از خالد و جنایتهای او دچار سردرگمی است، حالت انتظار دارد، درنگ مینماید،
1) الاصابة، ابن حجر 1/415.
عقب مینشیند، از روی تردید نظر میدهد. گاهی چنان میبیند که او تأویل کرده و اشتباه نموده است و دیگر بار عذر میآورد که او شمشیری از شمشیرهای الهی است و آن را در نیام نمیکند. عمربن خطاب را از درافتادن با او برحذر میدارد و فرمان میدهد که زبان از تعرض به وی باز دارد و حتّی ابوقتاده را که از عملکردهای خالد انتقاد کرده و آنها را بد دانسته بود، مورد خشم قرار داد.(1)
ما، بحث را در این چشمانداز طول نمیدهیم، که پایان سخن از ابتدا هویداست، و قباحت آن کردارها بر احدی پوشیده نیست و در دستگاه خلافت از آن نوع ضد و نقیضها کم نیست. برای مثال، قدامةبن مظعون باده نوشید و ادعای تأویل و اجتهاد کرد، اما عمر او را حد زد و عذر او را نپذیرفت.(2)
به روایت ابن ابی شیبه، عدهای از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شام بادهگساری کردند و گفتند ما شراب خوردیم و به این آیه عمل کردیم:
(لَیسَ عَلَی الَّذین آمنوا و عَمِلوا الصّالِحات جُناحٌ فیما طَعمواُ)(3)
«به کسانی که ایمان آورده و کار شایسته کردند در آنچه خوردهاند گناهی نیست.»
اما عمر بر آنها حدّ اجرا کرد.(1)و ابوعبیده، ابا جندل نافرمان را که با تأویل همان آیه، شراب نوشیده بود تازیانه زد.(2)
آیا کسی در این معنا میتواند تردید داشته باشد که شمشیر خدا در دروغ، جهالت و سفاهت به کار نمیرود، و در شرّ، فتنه، ریختن خونهای محترم و دریدن حرمتهای الهی نقش نداشته و نباید در رسیدن به شهوات و هوسها به کار گرفته شود و در کامجویی نامشروع از نیام درآید و آبروی اسلام و مسلمین نباید با جرئت و جسارت تمام و غافلگیرانه مورد حمله قرار گیرد و چنان شمشیری جز به دست انسانهای پاک و مردان دور از فساد و تباهی و زشتکاری، نباید حمل شود.
خالد کیست و چه ارزشی دارد که خلیفه به وی چنان فضیلتی میبخشد و او را شمشیری از شمشیرهای الهی که به روی دشمنان خدا، آهیخته شده، میپندارد؟ درحالیکه خود او به گفتار صریح خلیفه دوم، دشمن خدا بوده است.(3)
آیا همه اینها، زورگویی و زیادهروی در سخن و بیمنطق حرف زدن و فضائل را در دین خدا اسباب مسخره و جهالت گرفتن نیست؟
چگونه برای ما ممکن است خالد را شمشیری از شمشیرهای خدایی که بر دشمنان آهیخته، بهشمار آوریم درحالیکه شرح احوال او در کتابهایی که جلوی ما هست آمده که: او ستمگری بیرحم و ناجوانمرد بود که طرف را غافلگیر میکرد و هرگاه به خشم میآمد و هوای نفس او را برمیانگیخت، دین را ملاحظه نمینمود.
در حیات رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) در قبیله بنیجذیمه، توسط خالد جنایتی رخ داد که از واقعة مالک، بزرگتر بود. امّا او از عطوفت اسلامی و از خلق کریم پیامبر گرامی سوءاستفاده کرد و پس از رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باز سراغ همان اعمال رفت.
رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن واقعة تلخ خالدبن ولید را با فوجی برانگیخت و فرمود به پایین تهامه رود و مردم را به اسلام فراخواند و او را برای جنگیدن نفرستاد. همراه او عدّهای عرب بودند. خالد به قبیله بنیجذیمه بن عامر گام نهاد و آنان، با سوءسابقه ای که از وی داشتند، اسلحه برگرفتند. خالد گفت سلاح بر زمین نهید که مردم، مسلمان شدهاند. مردی از آنان گفت: ای مردم! این، خالد است اگر سلاح بر زمین گذاریم، اسارت است و گردن زدن. من سلاحم را بر زمین نگذارم، مردم او را آرام کردند، و قانع شد و سلاح بر زمین نهاد. همه قبیله اسلحه بر زمین گذاشتند و خالد دستور داد همة آنها را
کتبسته به تیغ بسپارند و او آنان را کشت. خبر به گوش رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستها به آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! من از آنچه خالدبن ولید کرده، بیزاری میجویم.
صاحب استیعاب بعد از نقل ماجرا مینویسد: این گزارش، از آثار صحیح است.(1)
ابنهشام در اینجا، رؤیایی از پیامبر نقل میکند که در خواب دیدم لقمهای بس گوارا از خوراکی مخصوص در دهان گذاشتم. اما وقتی خوردم بخشی از آن در گلویم گیر کرد، سپس علی با دست آن را درآورد. ابوبکر در تعبیر خواب گفت: برخی از سپاهیانت بازمیگردند، درحالیکه بخشی از مأموریت خود را درست و بخشی را ناصواب انجام دادهاند و تو علی را برای تکمیل و جبران میفرستی.(2)
ابن اسحاق گفت: سپس رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) علیبن ابیطالب (علیه السلام) را خواست و فرمود: به سوی آن قوم برو و بنگر چه شده و امر جاهلیّت را زیر پا بگذار. علی (علیه السلام) با مالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با وی فرستاد، آمد و خونبهای همه کشتهها و تاوانهای مالی را داد و حتّی بهای ظرفهای لیس سگانشان هم، پرداخت و غرامتی نماند که علی (علیه السلام) از عهده آن برنیاید؛
باز از آن مال اضافه آمد پرسید آیا چیزی مانده است که غرامت نداده باشیم؟ گفتند نه.
فرمود: من باقیماندة آن مال را برای احتیاط کار رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که مواردی را او میداند و شما نمیدانید، به شما میدهم. آنگاه نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برگشت و گزارش کار داد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کاری درست و نیکو کردی. سپس رو به قبله کرد و دستهایش را گشود و ایستاد و بالا برد طوریکه زیر بغلهایش آشکار شد و سه بار گفت: «خدایا! من از آنچه خالدبن ولید کرده به درگاه تو بیزاری میجویم.»(1)
در همة این صحنهها ابوبکر به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مینگریست و میدید. آیا این جنایت مالک در آن روز هم گناه لغت کنانه بوده است؟! این جهالت و جلفی شمشیر خالد در زمان ابیبکر و درباره مالکبن نویره از همان انگیزههای جاهلی او بود و چطور ما میتوانیم او را از شمشیرهای الهی به شمار آوریم؟ در صفحات کتابهای تاریخ آمده ابوبکر به خالد نوشت:
ای پسر مادر خالد! به جانم سوگند تو با دل آسوده با زنان درمیآمیزی در حالی که در آستانة خانهات خون هزار و دویست مرد از مسلمانان هنوز خشک نشده است.(2)
این نامه را وقتی ابوبکر به وی نوشته که او از مجاعه، دختر وی را خواستگاری کرد و مجاعه به او گفت: ای خالد آرام باش تو در نزد دوستت، پشت من و پشت خود را شکستهای. خالد باز پیشنهادش را تکرار کرد و بر آن اصرار ورزید و سرانجام آن دختر را گرفت.
این جریان به گوش ابوبکر رسید و آن نامة بلند را به وی نوشت و زمانی که خالد در آن نامه نگریست، گفت: این کار آن مرد چپ دست «أعیسر» (عمربنخطاب) است.(1)پس واقعه مالک اولین شیشهای نبوده که به دست خالد در اسلام شکست.
خلیفه اول، در آخرین لحظههای حیات به عبدالرحمنبن عوف گفت:
سه چیز کردم، کاش که نمیکردم.
سه چیز نکردم، دوست داشتم کرده باشم.
سه چیز را کاش از رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میپرسیدم.
سه چیز نخست: کاش خانة فاطمه (علیها السلام) را به هیچوجه بازرسی نمیکردم. هرچندکه درِ آن خانه برای جنگ بسته شده بود. دوست داشتم فجأه سلمی را زنده نمیسوزاندم، و کاش
1) تاریخ الخمیس 3/345؛ لسان العرب لغة عمر.
موضوع خلافت را در سقیفه بر گردن یکی از دو تن؛ عمر و ابوعبیده نمیانداختم.
سه چیز دوم: کاش آن روزی که اشعثبن قیس را اسیر گرفته و نزد من آوردند، گردن میزدم و دوست داشتم هنگامی که خالدبن ولید را به سراغ از آیین برگشتهها، میفرستادم خود، در «ذیالقصه» میماندم... و دوست داشتم زمانی که خالدبن ولید را به شام میفرستادم عمربنخطاب را هم به عراق اعزام میکردم تا هر دو دستانم را با هم در راه خدا میگستردم. در اینجا خلیفه دو دستانش را باز کرد.
سه چیز آخر: دوست داشتم از رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میپرسیدم این خلافت، از آن کیست؟ تا احدی درآنباره کشمکش نکند. کاش میپرسیدم آیا برای انصار در امر حکومت، سهمی هست؟ و دوست داشتم از میراث دختر برادر و عمه سؤال میکردم که در ته دل من از آنها چیزی هست.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) دربارة این نه چیز مایههای پشیمانی، نکاتی دارد. خلاصه آنها چنین است:
آرزوی خلیفه که کاش خلافت را در روز سقیفه بر عهدة آن دو تن مینهاد! روشن میسازد که خلافت، حق او نبوده است؛ چنان که عمربنخطاب پس از گذشت اندک زمانی، گفت: بیعت ابیبکر، رویدادی ناگهانی بود. همانند آنچه در
1) الاموال، ابوعبیده/1310؛ مروج الذهب، مسعودی 1/414.
زمان جاهلیّت رخ میداد. خدا از آسیب آن نگاه داشت و هرکس همانند او قصد خلافت کند، او را بکشید.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: من نمیدانم آن خطایی که آن دو نفر در گزینش خلیفه مرتکب و متوجّه شدند، در کسی است که انتخاب کرده است؟ یا در کسی که گزینش شده است، یا در هر دو، یا این مسئله که آیا در اصل با انتخاب و گزینش میتوان خلیفه تعیین کرد؟
همه پیامبران و رسولان از قاعده تصریح به خلیفه بعد از خودشان، نگذشتهاند و امتها برای خود خلیفه بر نگزیدهاند.
آیا از روی خردورزی است که بپنداریم شخص عاقل و دارای رشد فکری، تصرف در مال خود را پس از مرگ به بیگانگان واگذارد، در حالی که شناختی نسبت به او ندارند و از آرمانهایش بیاطلاع هستند و او نیک میداند که در میان مردم، صالح و ناصالح وجود دارد که پیرامون او پرسه میزنند و با دیگران درمیآمیزند و به هم میپیچند و گاهی حرص شدید برخی را برمیانگیزد و چشم آزمندی و آرزومندی بعضی دیگر را به تکاپو وامیدارد و سبکسرشان میکند. با وجود همة اینها یک فرد عاقل وصیت تصرف در اموال خود را به چنین بیگانگانی وامیگذارد؟! اگر انسانی، خیر خاندانش
را بخواهد چنان نمیکند. و به همین سبب وصیت در شرع و قانون نیز جایگاه ویژهای دارد.(1)
اگر وصیّت دربارة مال بیارزش دنیا، به این اهمیت است، پس دربارة خلافت و شریعت جاویدان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چطور خواهد بود؟ موضوعی که دربردارندة صلاح انسانها، نوامیس، داراییها، احکام، اخلاق، صلح، مصالح عمومی و بسیاری از امور زندگانی است که فهم بشر عادی از درک عمق آنها قاصر و درمانده میباشد. پیشتر نیز گذشت که عایشه، عبداللهبن عمر و معاویه و سخن مردم عادی که گفتند: چوپان، گوسفندان و ساربان شتران یا سرپرست یک زمین، هنگام رفتن، رمهها را به حال خود رها نمیکند.(2)
امر امت که از آن کارها مهمتر است؛ چرا امت در روز سقیفه از این کار غفلت کردند و چرا گوشها سنگین و زبانها لال و فکرها خوابید. چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) امت خویش را سرخود رها کرد و دروازههای فتنههای آشوب و حوادث تاریک و گمراهکننده را بدان وسیله باز گذاشت و امت را ناچیز شمرد و ملّت را از رمه گوسفند و شتر و یک قطعه
مزرعه، بیاهمیتتر دید! حاشا که پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنان باشد. او وصیت کرد و نام خلیفهاش را به صراحت بر زبان آورد و به امت خویش رسانید و این امر را به وصیّ و جانشین خود فرمود: امّت پس از او به وی خیانت خواهند کرد. این در احادیث صحیح آمده است.(1)
به علی (علیه السلام) نیز فرمود: تو پس از من رنج و زحمت فراوان خواهی دید. علی پرسید آیا دینم سالم خواهد بود؟ فرمود: آری دین تو سالم خواهد بود. باز فرمود: کینههایی در سینههای عدهای هست. آنها را پس از من آشکار خواهند کرد.(2)یا علی تو گرفتار خواهی شد، نجنگ.(3)
وانگهی خلیفهای که کارش به پشیمانی کشیده، اول اینکه، چرا آرزو کرده که در روز سقیفه آهسته از آن مسئولیت کنار رفته و آن را به گردن یکی از دو نفر –عمر و ابوعبیده- میانداخت. آیا پذیرش مسئولیت، حق او بوده، که در این صورت پشیمانی ندارد و اگر باطل بود که پیش آمد، چنین چیز پایة خلافت و شالو،ه حکم خلیفگان را ویران میسازد. دوم اینکه، چرا او دوست داشته که خلافت را به گردن یکی
از آن دو تن بیندازد و آن دو نفر چه خصوصیتی داشتهاند؟ درحالیکه در میان اصحاب، بزرگان و صاحبان فضیلت بودهاند که آن دو نفر به مقام و موقعیّت آنان نمیرسیدند. نظر به شناختی که از صحابه داریم اگر نگوییم، آن دو در مقامی بسیار پایینتر قرار داشتهاند، به صراحت میتوانیم بگوییم که دارای مرتبة والایی نبودهاند.
در میان یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پیش از همه، سرور ما امیرمؤمنان وجود داشته صاحب پیشینه و برتری، و سرافراز به دامادی و خویشاوندی نزدیک پیامبر. با آن چارهاندیشی و تحمل رنجها، و صاحب روز غدیر و دیگر روزهای مشهور و موقعیتهای معروف و به تصریح قرآنکریم و کتاب عزیز، "جان پیامبراعظم" که به حکم آیة تطهیر، پاک و مبرّا از هر پلیدی است.(1)سوم اینکه چرا افسار خلافت را به دست علی (علیه السلام) نداد که امت را به راهی هموار و به شاهراهی روشن برد و در متن راه مستقیم قرارشان دهد و توده، او را راهنمایی ره یافته مییافتند که به بهشت واردشان میکرد. چنانکه همه اینها را پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) خود در حق علی (علیه السلام) بیان فرموده است.(2)
با یاد آن رویداد تلخ، عواطف را جریحهدار نمیکنیم.(1)علّامه امینی (رضی الله عنه) ضمن ذکر چندین حدیث نبوی دربارة صدیقه طاهره مینویسد: فاطمه (علیها السلام) از دنیا رفت درحالیکه او نسبت به کسی که حرمت خانهاش را شکست، خشمگین بود و به دنبال هر نمازی او را نفرین میکرد.(2)
جریان سه امر میانی، از ضعف تدبیر و نداشتن بصیرت و بینش و دوگانگی عقیده و عمل خلیفه حکایت دارد. در مورد اشعثبنقیس، ندامت خلیفه به جا بوده او پس از ارتداد کارهای زشتی کرد. اما ابوبکر نه تنها او را مجازات نکرد که خواهرش، امفروه، را به عقد او را درآورد. اشعث جشن نامعقول راه انداخت و صدای مردم درآمد و شاعران در آن زمینه سرودههایی دارند.(3)
این سه امر، قصور دانش دینی و ناآگاهی فقهی خلیفه را میرساند. چه خلیفهای که احکام ارث را، که مورد ابتلای جامعه
است، نمیداند. اما مسئلة خلافت و جانشینی و حداقل آن است که او شک داشت، آیا خلافت با گفتار صریح پیامبر تحقق یابد یا با انتخاب مردم؟ هر چه باشد او در منصب جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دارای یقین نبوده است. ما در اینجا فقط وجدان بیدار خوانندگان را داور قرار میدهیم و نصوص نبوی را عنوان میکنیم. علّامه امینی (رضی الله عنه) آنگاه دهها حدیث درباره خلافت و شخصیت ایمانی و عملی علی (علیه السلام) میآورد که آنها در لابهلای صفحات این کتاب پخشاند و از آن جمله است:
(إنی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی)
«همانا من دو امر سنگین و ارجمند در میان شما باقی میگذارم کتاب خدا و عترتم».
همچنین «من دو جانشین دارم: کتاب خدا و اهلبیتم» و«خدا بر اهل زمین عنایتی کرد محمد_ (صلی الله علیه و آله و سلم) __ را برگزید و برانگیخت باز و برای بار دوم عنایتی کرد به پیامبر__ (صلی الله علیه و آله و سلم) __ وحی فرمود که زهرا را به عقد علی درآورد و او را وصی خویش سازد» و «علی برادر من، وصی من، وارث من و خلیفه و جانشین من پس از من است_»(1)
شگفت آنکه خلیفه در بستر مرگ میگوید: ای کاش در خصوص جانشینی از پیامبر سؤال میکرد.
1) ن.ک: الغدیر 7/ ذکر احادیث پیامبر/261.
اول، پیامبر آن همه فرموده؛ دوم، اگر هم او میپرسید همانها را میشنید که بارها پیامبر فرموده بود؛ لیکن گویا گوشها سنگین یا اینکه آنها موضوع را یک شبه بین خود حل و فصل کردند و سخنان پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به بوتة فراموشی سپردند.
پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یک یهودی به مدینه آمد و نزد ابوبکر رفت و گفت: من چند سؤال دارم که جواب آنها را جز پیامبر، یا جانشین او نمیداند:
خبر بده مرا از چیزی که برای خدا نیست.
از چیزی که نزد خدا نیست.
از چیزی که خدا آن را نمیداند.
ابوبکر نتوانست جواب بدهد. آن مرد را به کفرگویی متهم کرد. ابنعباس گفت به سراغ علی (علیه السلام) بروید من شنیدم رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) در حق علیبن ابیطالب میگفت:
«اللهم اهد قلبه و ثبّت لسانه؛ خدایا دل او را هدایت کن و زبانش را استوار گردان».
همگی برخاستند نزد علیبن ابیطالب آمدند. آن یهودی سؤالهایش را مطرح کرد و علی (علیه السلام) پاسخ داد: آنچه را خدا نمیداند: سخن شما یهود است که عزیر را پسر خدا میخوانید و خدا برای خود پسری نمیداند، و آنچه نزد خدا
نیست: ظلم و ستم به بندگان است. آنچه برای خدا نیست: شریک و انباز برای خداوند نیست.
آن یهودی مسلمان شد و ابوبکر و دیگر مسلمانان خطاب به علی (علیه السلام) گفتند: یا مُفَرِّجَ الکرب، ای برطرفکنندة اندوه.
بخوانید و داوری کنید.
علّامه امینی (رضی الله عنه) این ماجرا را با طول و تفضیل، آورده است. گزارشگر این روایت سلمان است: رأسالجالوت از ابوبکر به عنوان جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چند سؤال کرد، او نتوانست پاسخ دهد و مردم به من نگریستند.
گفتم: به سراغ مردی بروید که اگر بر مسند قضا نشیند برای اهل تورات، با تورات و برای اهل انجیل، با انجیل و برای اهل زبور با زبور و برای اهل قرآن با قرآن داوری میکند. خبر دادم. علی (علیه السلام) آمد و در مسجد رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست و چنین پاسخ داد:
جایگاه خود را در بهشت و جایگاه مرا در دوزخ توصیف کن تا بدان رغبت کنم و به این بیرغبت گردم. فرمود: من پاداش بهشت و عذاب دوزخ را ندیدهام تا برای تو تعریف کنم. لیکن میدانم خداوند برای مردمان مؤمن بهشت، و برای کافران دوزخ را آماده ساخته است. هرگاه تو در این معنا شک و تردید داشته باشی با پیامبر مخالفت کرده و بهرهای از اسلام نداری.
یا علی! خدا را با محمد شناختهای یا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را با خدا؟ فرمود: ای مرد یهودی! من، خدا را با محمد نشناختهام؛ لیکن محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به یاری خدا شناختهام؛ زیرا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) انسانی محدود و آفریده و بندهای از بندگان خداست، که خدا او را برای هدایت خلق برگزیده و به او وحی کرد. چنانکه به فرشتگان اطاعت را الهام فرموده است و ذات خود را بدون چگونگی و شباهت، به آنان شناسانده است.
پروردگار در دنیا است یا در آخرت؟ در جواب فرمود: واژة «در» ظرف است. وقتی بگوییم فلان چیز در فلان جاست، یعنی محدود است و خدا محدود نیست، و او هر آنچه را در دنیا و آخرت هست، میداند...(1)
1) زین الفتی، حافظ عاصمی1/306، حدیث 219.
آن بود شمهای از دانش خلیفه اول، در زمینة قرآن، سنت، فقه شریعت و احکام دینی؛ با ملاحظه آنها آیا این، غلو و گزافهگویی نیست که گفته شود: دانشی که نزد ابوبکر بوده، چند برابر دانش علی (علیه السلام) است؟!(1)آیا این، غلو و گزافهگویی نیست که گفته شود: مردم داوریها و فتواهای نقل شده از ابوبکر و عمر و عثمان و علی (علیه السلام) را گرد آورند و دیدند بهترین آن ها مطالبی است که نزد ابوبکر و عمر بوده است و وجود نص مخالف نظر عمر از علی، کمتر است. لیکن نص مخالف رأی ابوبکر در اصل یافت نشود. آیا این، غلو نیست که گفته شود: ابوبکر و عمر جز آن دو از بزرگان اصحاب سؤال ویژهای از علی نکردهاند و معروف آن است که علی (علیه السلام) دانش را از ابوبکر آموخته است!(2)آیا این، سخن یاوه نیست که گفته شود: ابوبکر از مجتهدین بزرگ و دانشمندترین اصحاب بهطور مطلق، بوده است؟(3)آیا گزافهگویی و غلو نیست که گفته شود: ابوبکر هوشمندترین اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و داناترین آنان نسبت به سنّت پیامبر بوده
که از بعثت تا وفات رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) با وی بوده است.(1)آیا این، یاوه نیست که به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده شود: خدا چیزی در سینه من نریخت، مگر آنکه آن را در سینه ابوبکر ریختم.(2)
کار به رؤیا کشیده و ادعا کردهاند: در رؤیا دیدم کاسه بزرگی شیر به من داده شد، آن را نوشیدم و دیدم در رگهایم بین پوست و گوشت جریان دارد. آنچه اضافه ماند آن را به ابوبکر دادم. مردم در تعبیر آن رؤیا گفتند: ای رسول خدا! آن، دانش بوده که خدا به تو عطا کرد و شما اضافه را به ابوبکر عطا فرمودهای. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: درست گفتید.(3)
آیا این گزافهگویی نیست که گفته شود: از پسر عمر پرسیدند در زمان رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چه کسانی فتوا میدادند او گفت: ابوبکر و عمر و... از آن دو کسی را نمیشناسم و نمیدانم.(4)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: کاش من و مردمان، میدانستیم که هدف این فضیلت گزافهگویی با این دروغهای جهتدار و یاوههای بیسر و ته و انداختن تودههای ساده در لغزشگاهها و دور کردن آنان از راه حق و راه درست در شناخت مردان و ارزش سلف، چه بوده است؟!
آیا این اندیشههای واهی با سخن شارع مقدّس که به فاطمه (علیها السلام) فرمود: «خشنود نیستی که تو را به عقد کسی درآوردم که اولین اسلام آورنده و دانشمندترین مسلمانان است» در تضاد نیست؟ و دهها حدیث مبنی بر علم و کمالات و برتریهای علی (علیه السلام) ؟(1)و آیا سخنان بیدلیل، با آنچه پیشتر آوردیم که همه صحابه و تابعین اتفاقنظر دارند که علی (علیه السلام) دانشمندترین اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده، در تقابل و تضاد نیست؟
چگونه میتوان به اعلمیّت کسی از امت جز علی (علیه السلام) لب گشوده که همه گفتهاند تنها علی (علیه السلام) وارث دانش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و خود مولا (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند من برادر، وصیّ، پسر عمو و میراثدار دانش او هستم، پس چه کسی به جانشینی او از من سزاوارتر است؟!
وانگهی، آن دانشی که گویند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سینة ابوبکر ریخت، یا آن باقیمانده شیر در رؤیا که به علم تعبیر گردید، چه وقت جلوه کرد؟ بیندیشید در کلام او درباره ابّ، کلاله، ارثنیا، مادربزرگ پدری، مادربزرگ مادری و موضوع خلافت و جز اینها؟ آیا آن دو خلیفه با همین دانش در زمان رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) فتوا میدادهاند. مگر نگویند: از کوزه همان برون تراود که در اوست.
شما خواننده به یقین میدانید که استناد به مجموعة احادیث صحیح از رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و سخنان صحابه و تابعین دربارة علم
1) در این زمینه ر.ک: الغدیر 7/87 و 5/316.
و دانش علی (علیه السلام) و جمع میان آنها و این آرای منقول در علم ابیبکر، مستلزم آن است که ابوبکر را از خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داناتر بدانیم! زیرا پیامبر و علی –درود خدا بر آنان – همانند دو برادرند و علی (علیه السلام) همتای قدسی او، جان علی در همه سرافرازیها، وارث علم او، دروازة دانش او، انبان معلومات او و گنجور علوم و آگاهی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و اگر کسی ابوبکر را از وی برتر دانست، از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز برتر پنداشته است. من گمان ندارم مسلمانی به چنین کلامی دهان گشاید. آری، کسی که از غلو و گزافهگویی دربارة ابوحنیفه حاشا ندارد و او را در قضا و داوری از رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) اعلم داند(1)برای او مشکل نیست به برتری ابوبکر، که از ابوحنیفه برتر بوده است، قائل باشد. این همان غلوّ و گزافهگویی نفرتانگیز است که گوشها را میخراشد. نه آنچه شیعه بدان معتقد است ای پیروان ابن حزم، ابنتیمیة، ابنکثیر و ابنجوزیّه!
نخستین جلوة دانش ابوبکر و پدیده علمی او آگاهی(2)خلیفه از وفات رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) و قانع کردن عمربنخطاب است با تلاوت آیه 144 سورة آلعمران، که میفرماید: محمد،
جز فرستادهای نیست. پیش از او نیز رسولانی درگذشتهاند. پس اگر او بمیرد یا کشته شد، آیا شما به جاهلیت برمیگردید؟
هر دوی آنها چه غافل بودهاند. باور کردن مرگ رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای هیچیک از صحابه، چندان دشوار نبوده است. حاشا آنان که حاملان قرآن بودهاند، این اندازه از قرآن بیبهره باشند. این کتاب عزیز چنان چیزی را قانون الهی و سرنوشت محتوم بشری میداند؛(1)روایتهای نبوی در جایگاههای مختلف که پرجمعیتترین آنها، حجةالوداع است، به همین جهت حج خداحافظی نامیده شده است و از فرارسیدن مرگ خبر داده است.
عمر، مرگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را انکار کرد؛ نه بدان سبب که آن را نمیدانسته که قبل از ابوبکر، پسر زائده آیه را بر او و دیگر صحابه خواند. همچنین آیه: «انک میّت و انهم میّتون»(2)که میفرماید: و مردم همه میمیرند(3)را بر آن اضافه کرد. امّا عمر از پسر زائده روی بگردانید و به آیه التفات نکرد. درحالیکه او صحابی بزرگی بود و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سیزده مورد که در
غزوات شرکت میکرد، او را در مدینه جانشین خود کرده بود. انکار عمر و ترساندن مردم برای سیاستی بود که یک شبه اندیشیده شد. او میخواست درباره خلافت رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) صحبت نشود تا ابوبکر که در خارج از مدینه بود، بازگردد.(1)شاهد بر این، عذرخواهی برخی از سرشناسان اهل سنتاند که گفتند سبب نپذیرفتن مرگ رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) توسط عمر، آشفتگی فکری و پریشانی حال او در آن لحظه بوده، که انسان در برخی لحظهها از آشکارترین چیز هم غفلت میکند.(2)و برخی گفتهاند عمر در آن وقت، عقل و هوش از دست داده بود و میگفت: به خدا سوگند! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمرده لیکن او نزد پروردگار خویش رفته است.(3)
در صلح حدیبیه، عمر رفتار رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را برنتابید و لب به اعتراض گشود که آیا تو پیامبر راستین خدا نیستی؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری، هستم. عمر: آیا ما بر حق نیستیم و دشمنان ما بر باطل نیستند؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بلی، چنین است.
عمر گفت: پس چرا زبونی را در دینمان، بر خود میپسندیم؟! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) : من رسول خدا هستم، نافرمانی او نمیکنم و او یاور من است. عمر گفت: آیا تو نبودی به ما میگفتی: ما به زودی به بیت میآییم و آن را طواف میکنیم؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) : آیا من گفتم همین امسال تو میآیی و بیت را طواف میکنی؟ عمر گفت: نه. پیامبر فرمود: تو حتماً به بیت میآیی و به طواف آن میپردازی. عمر نزد ابوبکر آمده و از او هم همان سؤالات را کرده و همان پاسخها را شنیده است.
این گزارش، تنها بر آن دلالت دارد که ابوبکر، نبوت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را باور داشته است و طبیعی است که هر مسلمانی باید چنین باشد این کجا و اثبات اعلمیت مطلق ابیبکر در میان اصحاب، کجا؟
اول: عمر در میان اصحاب جز از ابیبکر سؤال نکرده و اگر از دیگر اصحاب هم میپرسید همان را میشنید که ابوبکر گفته و پیشتر نیز رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود.
دوم، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مسئلة دشواری را مطرح نفرمود که دانستن آن توسط ابوبکر دلیل اعلمیّت مطلق او در میان اصحاب باشد، آنگونه که ابنحجر مانور داده است.(1)او باید بداند در تاریخ دیدهای تیزبینی وجود دارد که در کار او دقّت میکنند و خدا در پشتسر هر امری، حسابگر است.
1) صواعق، ابن حجر،19.
ابنحجر از دلائل اعلمیت ابوبکر در میان اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میکند: از عایشه بهطور مرسل نقل است که پس از رحلت رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نفاق، سربلند کرد و عرب از دین برگشت و انصار صفشان را جدا کردند و حوادثی برای پدرم رخ داد که اگر بر کوهها فرود میآمد، آنها را از هم میپاشید و او آن همه بار را میکشید و کارها را فیصله میداد. از جمله اختلاف در جای دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. ابوبکر گفت: من شنیدم رسول خدا فرمود: هر پیامبری در زیر همان محل خوابش به خاک سپرده میشود و در میراث او هم اختلاف شد. ابوبکر گفت: شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ما جماعت پیامبران، میراثی باقی نمیگذاریم آنچه از ما میماند صدقه و هزینه نیکوکارانه است.
آنچه در این روایت مرسله از عایشه آمده دو روایتی است از ابوبکر که، تنها او و نه دیگران، از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده است. هرگاه او به نسبت همان دو روایت، داناترین اصحاب باشد صحابهای که ده ها حدیث شنیدهاند که ابوبکر در آنها نقشی نداشته و در شنیدن آنها حاضر نبوده، باید لااقل از ابوبکر داناتر باشند.
آیا ابنحجر ناآگاهی خلیفه را از معنای «ابّ»، «کلاله»، ارث «نیا»، «مادربزرگهای پدری و مادری» و دیگر امور شگفت را میداند که روی اعلمیّت ابوبکر مانور میدهد؟
ابنحجر مردم را قیاس به خود میکند و آنان را زادههای سنگ میپندارد، عقل ندارند درحالیکه میشنوند؟
به نظر ابنحجر، صحابه از شنیدن چندین حدیث نبوی درباره مکان دفن پیامبر، چه تصوری داشتهاند و آن حدیثها را انبوهی از محدثان، مؤلفان در آثار خود آوردهاند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: میانه قبر من و مقبرم، بوستانی از بوستانهای بهشتی است. این احادیث را بخاری، احمد، سعیدبن منصور، بیهقی، خطیب، بزار، طبرانی، دارقطنی، ابونعیم و... گزارش کردهاند.(1)
و نیز: «هر که خوشنود است در بوستانی از بوستانهای بهشتی نماز گزارد باید میان قبر من و منبر من نماز خواند».(2)
به پندار ابنحجر، صحابه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از شنیدن این همه احادیث از مکان دفن او بیاطلاع بودهاند و این آگاهی به ابوبکر اختصاص داشته است؟ وانگهی اگر چنین امری بود، باید کسانی که به غسل و کفن و دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرداختهاند، از آن خبر دهند. عایشه میگفت ما از دفن رسول خدا بیخبر بودیم تا صدای بیل و کلنگ را در دل شب شنیدیم پس چگونه او میتواند تنها گزارشگر محل دفن باشد؟!
اما نکتة دیگر آنکه کلیت آن حدیث محل مناقشه است و گفت: آدم ابوالبشر در مکه وفات یافت و در کنار کوهی در هند، دفن شد و یا در کوه ابوقبیس(1)و ابراهیم خلیل (علیه السلام) مغارهای را در حبرون(2)خرید و ساره را در آنجا دفن کرد و سپس خودش و پسرش اسحاق در آنجا به خاک سپرده شدند.
یعقوب در مصر وفات یافت و یوسف (علیه السلام) جنازه او را آورد و در همان مغاره حبرون، مدفون ساخت.(3)
ابنحجر در ابتدا چنین میپنداشت که حدیث باقی نگذاشتن میراث، خاص خلیفه و دلیل اعلمیت او در میان اصحاب است اما سخن خود را عوض کرده و میگوید: این حدیث را علی و عباس و برخی کسان هم گزارش کردهاند، منتها ابوبکر حضور ذهن داشته و دیگران بعد از طرح ابوبکر به یاد آوردند.
این چند نقیضگویی ابنحجر جای شگفتی دارد. آیا میزان اعلمیّت و داناترین بودن، همین است؟
از دیگر سوی، اگر چنان حدیثی صحت میداشت. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باید به خاندان و ارحام خود میفرمود تا پس
از رحلت او، براساس آیات قرآنی و سنت نبوی میراث نخواهند که در این زمینه چه مصائبی پیش آمد و چرا حدیث تنها ابوبکر پذیرفته شد؛ لیکن از فاطمه صدیقه (علیها السلام) شاهد خواستند و سرانجام ابوبکر بدان علت که شاهد باید دو مرد و یا یک مرد و دو زن باشد آن را مردود دانست.(1)
نکتة دیگر اینکه ابوبکر در این دعوی، بسیار مردد بود و پس از مراجعه مکرر فاطمه صدیقه (علیها السلام) نامه نوشت فدک را برگرداندند، اما عمر آمد و به صراحت گفت عرب با تو در حال جنگند از کجا هزینه خواهی کرد؟ و آن نامه را گرفت و پاره کرد و این نشان میدهد که موضوع نفی میراث هم از همان توطئههای عجولانه شب سقیفه بوده است.
علّامه امینی (رضی الله عنه) یازده حدیث آورده که بعد از خلیفه، فدک دست به دست شده است. در حدیث اول، عمر بن خطاب آن را به وارثان رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) برگرداند، که قصة طولانی دارد.(2)در زمان عمربنعبدالعزیز و مأمون، فدک در دست فرزندان فاطمه بود. اما در عصر متوکل او دوباره پس گرفت.(3)
شگفتا! ابن حجر در دستانداز اثبات داناتر بودن ابوبکر در صحت حدیث تواتر، «انا مدینه العلم و علی بابها» خدشه وارد کرده است. فرض اینکه آن حدیث صحیح یا حسن باشد، ابوبکر هم محراب آن و عمر دیوارهای آن، عثمان سقف آن هستند! شگفتا او معنای رمزی و کنایی حدیث را نفهمیده و سخنان خندهآور به زبان قلم رانده است.
از این خلیفه در پیش از اسلام صحنه رزمی دال بر دلیری گزارش نشده است. پس از اسلام و در دوران مسلمانی، در غزوات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با وجود فراوانی آنها و حضور ابوبکر چیزی که نشان از دلیری او باشد نقل نشده است؛ جز اینکه او و رفیقش عمر، در جنگ خیبر از مبارزه با مرحب یهودی گریختند.(1)
حدیث پرچم نیز دلیل بر فرار و هزیمت آن دو و نصرت و پیروزی با مقاومت علیبنابیطالب است.(2)
ابن ابیالحدید در قصیدة علویه منسوب به وی، این برتری بزرگ را ثبت کرده است.
«من فراموش نمیکنم و آن دو نیز فرارشان را فراموش نمیکنند و میدانستند فرار از جلویِ دشمن گناه است».
از نشانههای شجاعت خلیفه، ماجرای فرمان رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) است مبنی بر قتل ذوالثدیه که ابوبکر این کار را نکرد و قشریگری کرد و چون دید او در حال نماز است، نماز او را بر امر رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) مقدّم داشت و دست خالی برگشت. همینطور عمر و سومین بار که علی مأمور آن کار شد و رفت، اما ذوالثدیه، از آنجا رفته بود و اگر میبود، کشته میشد.
آری، ابنحزم در کتاب «المفاضلة بین الصحابة» در اثبات برتر بودن ابوبکر در شجاعت و دلیری، حدیثی بدون سند آورده که ابوبکر در روز بدر تنها پاسدار و نگهبان رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) در سایبان بوده است.(1)
در مقابل آن، حدیث صحیح ابن اسحاق است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز بدر در «سایبان» بود و سعدبن معاذ همراه عدهای از اصحاب مسلّحانه کشیک میدادند، مبادا که دشمن حمله غافلگیرانه کند.(2)
وانگهی موضوع حراست و نگهبانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به روز بدر، به ابوبکر اختصاص نداشت و در موقعیّتهای مختلف عدهای از
اصحاب مانند سعد بن معاذ در شب بدر، ابوبکر در روز بدر، محمدبن مسلمه در احد، زبیر در خندق، مغیرة بن شعبه در حدیبیّه و ابو ایوب انصاری در راه خیبر در شب زفاف با صفیّه و برخی دیگر در شب واقعه حنین، حراست و نگهبانی را بر عهده گرفتند.(1)حراست از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همچنان ادامه داشت تا در حج خداحافظی با نزول آیه: «والله یعصمک من الناس»(2): خدا تو را (از گزند مردم)، حفظ میکند، تعطیل شد.(3)
اگر موضوع حراست ابوبکر در روز بدر، آنچنان اهمیت میداشت؛ او از علی و حمزه و عبیده، سزاوارتر بود که آیه در شأنش نزول یابد که در حق آنان در آن روز نازل گردید: «هذانِ خصمان اختصموا فی ربهم»(4): اینان دو گروه (مؤمن، کافر) دشمنان همند، دربارة پروردگارشان جدال کردند.(5)
همچنین اگر آن گزارش صحت داشت؛ آیه «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه»(6): از مؤمنان مردانی هستند که بر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادند. در حق علی و
حمزه و عبیدة بن حارث، نازل نمیشد.(1)همچنین آیه «هوالذی ایدک بنصره و بالمؤمنین»(2)او است که تو را با نصرت و یاریش توسط مؤمنان، تأیید فرمود. در شأن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نزول نمییافت.(3)همچنین آیة «وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ الله وَ الله رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ»(4)
برای مولای ما علی (علیه السلام) ، اختصاص نمییافت.(5)
همچنان که رضوان منادی خدا در روز بدر به جای ندایی که در شأن ذوالفقار (لا فتی الّا علی لا سیف الّا ذوالفقار) سر داد، راجع به شمشیر ابوبکر که در روز بدر در سایبان بر بالای سر او گرفته بوده، ندا میداد و از سویی مگر جنگهای خونین پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) و برپا کردن سایبان، مخصوص بدر بوده است؟ آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره در زیر آن سایبان میآرامید و گام به میدان جنگ نمیگذاشت، یا اینکه وارد معرکههای پیکار میشد و محافظ خود (ابوبکر) را در زیر سایبان، جانشین میکرد؟!
پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز خیبر به یک جهادگری که تازان و ناگریز در خدمت باشد، و پشت به دشمن نکند به شدّت نیاز داشت و خلیفه دلیر هم آنجا حضور داشت آیا او گریز پای نبود؟!
جالب توجّه است که مورخان مکتب خلافت، تحریف تاریخ کرده و با اینکه از آن دو تن ناتازنده و گریزنده نام برده شده، نوشتهاند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرچم را به دست مردی داد، او کاری نکرد و برگشت،(1)آیا آن مرد ناشناخته بود، نه هرگز! کجا بود آن شجاعتر در روزی که یگانهای یهود و یاسر در جلویشان، انصار را کنار زد و به رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) در جایگاهش رسید و آن روز برای رسول خدا، روز سختی بود و اندوهگین گشت.(2)
در آن روز، سلمه بن اکوع را به سراغ علی (علیه السلام) فرستاد و او به سبب درد چشم شدید در مدینه مانده بود و حتی جلوی پای خویش را نمیدید، سلمه دست او را گرفت و به خیبر آورد و سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در گوش همه، طنین انداخته بود:
پرچم را دست مردی دهم که او تازنده است، هرگز نمیگریزد.(3)
آیا آن دلیرترین صحابه باز، در زیر سایبان بود آنگاه که خود رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) با ادب ویژة خود دو زره بر تن و بر سر کلاهخود و سپر در دست و با نیزه گام در میدان نهاده بود.
در روز احد، آن روزی که گرفتاری و امتحان دشواری بود و دشمن به رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) راه یافت و به سویش سنگ پرتاب کردند و آن به گونهاش خورد و دندان رباعیهاش آسیب دید و صورتش شکافت و زخمی شد و در حالی که خون از صورتش پاک میکرد، فرمود:
چگونه رستگار میشوند مردمی که صورت پیامبرشان را با خون رنگین کردند در حالی که او آنان را به سوی پروردگارشان فرا میخواند.(1)
آیا آن دلیرترین صحابه باز، در زیر سایبان بود، آنگاه که مردم در صحنه احد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تنها گذاشتند و پراکنده گشتند و علی (علیه السلام) گوید قتلگاه را جستم اثری از پیامبر ندیدم. گفتم به خدا قسم او فرار نمیکند. لیکن خدا به سبب عملکردها، خشم کرد و پیامبرش را بالا برد. گفتم خیری در زندگانی نیست و سپرم را شکستم و به دشمن حمله کردم راه باز کردند و رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم. علی (علیه السلام) در آن روز شانزده زخم کاری برداشته بود که تنها یکی کافی بود او را از پای درآورد و هیچکس جز جبرئیل، او را از زمین بلند نمیکرد.(2)
آن روز که رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در یکی از گودالهایی که ابوعامر کنده بود تا مسلمانان نادانسته در آنها بیفتند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن واقع شد، علی (علیه السلام) دست او را گرفت و طلحه بلند کرد و او بر دو پایش ایستاد.(1)آن دلیرترین اصحاب کجا بود آیا او در سایبان به سر میبرد؟
روزی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در میدان کارزار دیده شد: دو زره بر تن داشت به نامهای ذاتالفضول و فضّه یا سعدیه،(2)آن شجاعترین در کجا بود، در زیر سایبان!
آن روزی که هفتاد زخم شمشیر بر چهرة مبارک پیامبر خورد و خدا از گزند همه، حفظ فرمود،(3)آن دلیرترین اصحاب در کجا به سر میبرد؟ در سایبان بود؟
روزی که هشت تن: علی، زبیر، ابودجانه، حباببن منذر، سهلبن حنیف و تنی چند برای جانبازی، با رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کردند،(4)این شجاعترین یار کجا بود؟ در سایبان به سر میبرد؟
آن روزی که علی (علیه السلام) از سویی و ابودجانه از دیگر سو و بعضی دیگر از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دفاع میکردند و حباببنمنذر،
مشرکان را همچون گوسفندانی، به سمتی میبرد(1)این دلیرترین یار کجا بود؟ در زیر سایبان آرام داشت؟
آن روز که آتش جنگ روشن شد و رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) در زیر پرچم انصار نشست و به سراغ علی (علیه السلام) فرستاد که بیاید و او میآمد و میگفت: منم دشمنشکن.(2)
روزی که رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) از میدان به نزد خانوادهاش برگشت و شمشیر را به دخترش فاطمه داد و فرمود: خون این را بشوی ای دخترک من! به خدا سوگند امروز این، با من راست آمد، همان روز که علی (علیه السلام) در سپر خویش آب آورد تا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بنوشد و خون سر و صورت بشوید و فاطمه (علیها السلام) ، پارهای بوریا برگرفت و آن را سوزانید و خاکستر بر زخم نهاد و خون بند آمد؛(3)آن صحابه دلیر کجا تشریف داشت؟
زمانی که صدای جبرئیل در فضا، طنین افکند: شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی جز علی (علیه السلام) نیست. شجاعترین یار غار، کجا بود؟ همان روز که حسان در آن زمینه چنین سرود:
جبرئیل، آشکارا ندا در داد و گرد و خاک، برطرف نشده بود. مسلمانان پیرامون پیامبر مرسل، حلقه زده بودند ندا آمد:
شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی مانند علی (علیه السلام) نیست.(1)آن یار دلیر کجا بود؟
در روز حمراء الاسد که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با جراحت صورت، با پیشانی شکسته، دندان آسیبدیده، لب پایین از درون خسته، شانه از ضربت ابن قمئه در هم کوبیده و پوست زانوانش خراشیده، بیرون آمد،(2)آن دلیرترین، کجا حضور داشت، در زیر سایبان؟!
در روز حُنین، در گرماگرم پیکار، که مردم فرار را برقرار ترجیح داده و پیرامون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را جز چهار تن از جمله علی و عباس، خالی کردند و احدی از مشرکین نزدیک نمیشد مگر آنکه کشته میشد.(3)آن شجاعترین یار در چه موقعیتی بود در سایبان؟!
آن دلیرترین یار کجا بود که در روز احزاب رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه صحابهاش خاک خندق را بار میکردند و گرد و خاک شکم سفید پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را پوشانده بود و میخواند:
خدایا! اگر تو نبودی ما راه پیدا نمیکردیم و زکات نداده و نماز نمیخواندیم. آرامشی بر ما فرود آر و گامها را به هنگام
دیدار دشمن، استوار بدار. همانا اینان به ما تجاوز کردند و اگر قصد فتنهگری داشته باشند، جلو آنها را خواهیم گرفت.(1)
آیا آن دلیرترین یار در روزی که رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«یک ضربت علی، بهتر از عبادت انس و جن است.»(2)در زیر سایبان بود؟
آری برای خلیفه دلیر، در روز احد یک موقعیت رزمی ثبت شده، آن هنگام که عبدالرحمنبن ابیبکر که از مشرکان بود مبارز طلبید و رجز خواند.
ابوبکر ایستاد و گفت: من همانم که تو خواستی او هم رجزی خواند. عبدالرحمن گفت: اگر نبود که تو پدر من هستی. از جنگ تو بر نمیگشتم(3)و روی برنمیتافتم.
جاحظ نخستین کسی است که بحث سایبان و نقش آن را در برتری خلیفة اول، بازگو کرده است:(4)
ورود به میدانهای کارزار و کشتن پهلوانان نامدار، چندان مایة برتری نیست و اگر چنان امری، ملاک باشد امثال زبیر و
ابودجانه باید از رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بافضیلتتر باشند، که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط یک تن را کشته و در میدان جنگ بدر حضور نیافته و به همراه ابوبکر در زیر سایبان نشسته است؛ زیرا رئیس بود و سرنوشت پیکار به تدبیر و مدیریّت او بستگی داشت و شکست او شکست سپاه بود، نه به کشتن یا کشته شدن چند سرباز.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: ما در پاسخ این افسانة درهم بافته و ناهمگون، لب تر نمیکنیم و به جواب ابوجعفر اسکافی معتزلی بسنده میکنیم که گفت:(1)
اگر جاحظ چنان مطلبی را از روی عقیده و باور گفته باشد سخنی بزک کرده و تهی از معنا و حقیقت گفته است. آیا او نمیداند که رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دلیرترین بشر است و همواره در میدانهای نبرد وارد شده و چنان پایداری و ثبات نشان میداد، که افراد را دچار شگفتی و حیرت میکرد؟
مگر در اُحُد، جز چهار تن، علی، طلحه، زبیر و ابودجانه نبودند که سه نفر از آنها فرار کردند و علی به تنهایی جنگید تا تیرهایش پایان یافت و به عکاشه فرمان داد تا برایش تیر آماده کند، و آنقدر تیراندازی کرد که کمانچهاش شکست؟
رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود به جنگ ابیبنخلف رفت، و برخی یاران گفتند اجازه دهید ما به سراغ او رویم. لیکن او نپذیرفت
1) رسائل، جاحظ/54؛ شرح، ابن ابی الحدید 3/275.
و دشنهای از دست حارث گرفت و سپس تکانی خورد و همه مانند مور و ملخ به این طرف و آن طرف پریدیم و او دشنه را آنچنان بر اُبّی فرود آورد که مانند گاو به صدا درآمد.
اگر چنین هم نبود جز این آیه در استواری او در میدان نبرد، کافی است:
(إِذْ تُصْعِدُونَ وَلاَ تَلْوُونَ عَلَی أَحَدٍ وَالرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْرَاکُمْ فَأَثَابَکُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِّکَیْلاَ تَحْزَنُواْ عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَ لاَ مَا أَصَابَکُمْ وَ اللهُّ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ)(1)
«و آنگاه که فرار میکردید و از دامنه کوه بالا میرفتید و به احدی سر برنمیگردانیدید و رسول در گروهی دیگر شما را صدا میکرد.»
همین فرار بسیاری از اصحاب و بالای کوه رفتن و به احدی توجّه نکردن سربازان، دلیل پایداری و ثبات او در میدان است که هرگز فرار را بر قرار اختیار ننموده است.
در روز حنین هم با نه تن از کسان نزدیکش ایستادگی کرد و در حالی که مسلمانان، مهاجرین و انصار فرار کرده بودند او با شمشیر و نیزه کارزار میکرد و مشتی شن و ماسه برگرفت و به روی دشمن پاشید و فرمود: زشت باد رویها.
وانگهی علیبن ابیطالب آن دلاور بیهمتا، گوید:
1) آلعمران،153.
«هرگاه کار سخت میشد و تنور جنگ داغ میگشت ما به رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) پناه برده و در زیر سایهاش سنگر میگرفتیم.»
پس جاحظ چگونه میگوید، پیامبر در جنگها گام جلو ننهاد و داخل صفها نشد، چه دروغ بزرگی!
اما نکته دیگر اینکه، چه مناسبتی میان ابوبکر و رسول خدا وجود دارد که جاحظ به این مقایسه غلط میپردازد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمانده کل و صاحب دعوت و رئیس اسلام و مسلمین است. چشمها به او دوخته شده است و دوست و دشمن او را زیر نظر دارند. اوست که دین بتپرستان را عیبناک و کینة قریش و عرب را برانگیخته و با بیزاری از خدایان موهوم آنان، دلهایشان را کباب کرده است و سپس رؤسا و بزرگانشان را کشته است.
او همانند پرچمدار در میدان جنگ است که همواره باید در اهتزاز باشد و خوابیدن آن به معنای شکست است. پس فرمانده سپاه اسلام حالاتی میتواند داشته باشد:
او عقب میماند تا دیگر سپاهیان را ببیند و پشتیبان آنان باشد و ضمن تدبیر و مدیریت جنگ، کاستیها را شناسایی کند.
گاهی جلو میافتاد و در سینة صفوف حرکت میکرد تا مایة دلگرمی ضعیفان و جرئت پیدا کردن آنها که روحیة شکستپذیری و فرار در آنها به وجود آمده است، گردد.
(إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُم بُنیَانٌ مَّرْصُوصٌ)(1)
«همانا خدا کسانی را دوست می دارد که درصف واحد، پیکار می کنند. گویا بنیادی پولادین هستند.»
معنای محبت خدای تعالی، ثواب و پاداش است پس هرکس در این صف گامی استوارتر داشته باشد و پیکاری زیاد کند، نزد خدا محبوبتر است، و معنای برتری همین است. پس علی (علیه السلام) محبوبترین مسلمانان در نزد خدا است چون او در این صف پولادین، گامی استوارتر داشته و به اتفاق همه مسلمین، او هرگز از جلوی دشمن نگریخته و احدی به جنگ او نیامده مگر آنکه کشته شده است.
آیا جاحظ، این آیه را نشنید که خدای تعالی فرمود:
(و فضّل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً)(2)
«خدا جهادکنندگان را بر نشستگان با پاداش بزرگی، برتری داده است.»
(إِنَّ اللهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّهَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الله فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی
التَّوْرَاةِ وَ الإِنْجِیْلِ وَالْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ)(1)
«همانا خدا از مؤمنان، جانها و داراییهایشان را به بهای بهشت خرید آنان که میکشند و کشته میشوند براساس وعدة راستی که در تورات، انجیل و قرآن داده شد و کیست که از خدا نسبت به تعهدی که داده، باوفاتر باشد. پس مژده باد شما را به داد و ستدی که کردید و آن، رستگاری بزرگی است.»
یا فرمود:
(مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَهِ وَ مَنْ حَوْلَهُم مِّنَ الاَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُواْ عَن رَّسُولِاللهِ وَلاَ یَرْغَبُواْ بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَّفْسِهِ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ لاَ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَلاَ نَصَبٌ وَلاَ مَخمَصَةٌ فِی سَبِیلِاللهِ وَ لاَ یَطَؤُونَ مَوْطِئًا یَغیِظُ الْکُفَّاَر وَلاَ یَناَلُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّیْلاً إِلاَّ کُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ اللهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ)(2)
«اهل مدینه و اعراب بادیهنشین پیرامون آن، نباید از رسول خدا باز مانند و به جانهای خود بیش از جان او رغبت نشان دهند زیرا هیچ تشنگی و رنج و گرسنگی در راه خدا به آنها نمیرسد و در هیچ جایی که کافران را به خشم آورد گامی نمیگذارند و هیچ کامی از دشمن نمیگیرند مگر آنکه بدان سبب عمل شایستهای برای آنان نوشته شده که خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیسازد.»
پس، موقعیّتهای مردم در جهاد، متفاوت است و برخی را بر بعضی دیگر برتری است. برای مثال، آن کس که به دشمن نزدیک شد با نیزه، تیر و شمشیر رودررو است، چنین جهد کنندهای، بر دوش دشمن، سنگینی بیشتری دارد و به همین اندازه، او برتری دارد. تا آن کسی که در میدان هست، یاری میکند. لیکن گامی جلو نمیگذارد؛ لیکن او در تیررس دشمن ایستاده و از آسیب برکنار نیست، اینان دارای مراتب فضل هستند.
اگر ترک کارزار و خودداری از کشتار در اثر ضعف و ترس، موجب شایستگی ریاست میشد، پس حسان بن ثابت، که بسیار ترسو بوده، از همه به ریاست و زعامت، سزاوارتر است. اگر به زعم جاحظ، برتریهای علی (علیه السلام) در میادین نبرد نادیده گرفته شود، بدان قیاس که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کشتار کمتر کرده است، برتری ابوبکر در امر انفاق و هزینه کردن زیر سؤال میرفت که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کمتر داشته و انفاق کرده است.
با این همه، قریش قصد جان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را داشتند و به او که دستشان نمیرسید، میخواستند علی (علیه السلام) را بکشند. برای مثال در جنگ بدر که عتبه و شیبه و ولید به میدان آمده مبارز طلبیدند رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برخی انصار را به جنگ آنها فرستاد. لیکن آنان گفتند ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مجاهدان خویشاوند ما را به جنگ بفرست و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) علی و حمزه و عبیدۀ بن حارث
را به میدان فرستاد و امام علی (علیه السلام) ولیدبن عتبه را کشت و در قتل عتبه شرکت جست و شیبه توسط حمزه کشته شد و هند بر ایشان مرثیه خواند و چنین گفت:
ای علی! تو کمر مرا با آن قتل شکستی! به سبب اهمیّت وجود علی (علیه السلام) پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در معرکهها همواره نگران علی (علیه السلام) بود و برای سلامتیاش دعا میکرد، تا آسیبی به وی نرسد و هنگامی که در روز خندق علی (علیه السلام) با عمروبن عبدود، روبهرو شد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دو دست به آسمان بلند کرد و در میان یاران چنین گفت:
خدایا! اگر حمزه را در احد و عبیدۀبن حارث را در بدر از من گرفتی، امروز علی (علیه السلام) را برای من نگاهدار. خدایا! تنها مگذار که تو بهترین وارثان هستی –و وقتی صدای تکبیر از میدان شنیده شد- معلوم شد علی (علیه السلام) عمرو را کشته است.
ابن عباس آیهای که فرمود: «خداوند مؤمنان را از پیکار بینیاز کرد» دربارة علی میداند.(1)
برخی از اهل سنت در اثبات دلیری خلیفه خود را زیاد به زحمت انداخته تا شجاعت خلیفه را به اثبات رسانند. آنها در این باب به اصطلاح همانند غریقی، به هر خسی چنگ انداختهاند.
1) احزاب،25.
قرطبی و بهتبع او حلبی هم در اثبات دلیری خلیفه با استناد به آیة 144 سوره آلعمران که بعضی به استناد آن آیه اعلمیت خلیفه را اثبات کردهاند، مینویسد: این آیه دلالت بر دلیری ابوبکر دارد؛ زیرا او در مرگ پیامبر خود را نباخت.
قرطبی میگوید در روز وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که عمر به جنون آنی دچار شد و منکر مرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد و عثمان زبانش بند آمد و لال گشت و علی (علیه السلام) پنهان گردید، عبداللهبن انیس، دق مرگ شد، این ابوبکر دلیر بود که فرا رسید و به مرگ رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) اعتراف کرد و این در اثبات دلیری خلیفه کافی است.(1)
از قرطبی باید پرسید، آیا مدلول آیه، جز مرگ رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) مطرح کرده است، پس به کدامین دلالت، از دلالتهای سهگانه، شجاعت خلیفه از این آیه مستفاد میشود؟
وانگهی او بین شجاعت و قساوت، فرق نگذاشته و آن استدلال تار عنکبوتی را تنیده است؛ البته پشیمانی عمر و عدم قدرت تکلم عثمان سیاستبازی آنها بوده تا برنامه پیش رود. از سوی دیگر، آن حالت ابوبکر که بیباکانه مرگ رسولالله را به زبان آورده و هیچ تأثیری نشان نداده، اگر چیزی را اثبات کند، آن برتری او بر رسول خداست که در مواردی از مصیبت وارده، اظهار تألم و اندوه کرده و در زمانی که عمر بانوان را
1) ر.ک: تفسیر، قرطبی 4/222؛ سیره، حلبی3/35.
به سبب گریهشان، چوب میزد او در مرگ دخترانش میگریسته است درحالیکه عثمان متأثر نبوده و در همان شب وفات امکلثوم با همسر دیگرش به سر برده است.(1)
از طرفی، برخی سبب مرگ خلیفه را هم مرگ رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قلمداد کردهاند، که اندام او، پس از رسولالله، آب میشد و کاستی مییافت و سرانجام دقمرگ شد.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: من نمیدانم کدام خصلت خلیفه را به اسلام وابسته میکند. آن دلیریهایش و یا آن علم و دانش که میزان آن را شناختی و یا چیز دیگر. تو گمان نیک داشته باش و مپرس.
به دنبال این همه گزافگویی و دلیرتر شمردن خلیفه، چیزی است که به ابنمسعود نسبت دادهاند. او گوید: اولین کس که با برکشیدن شمشیر اسلام را آشکار کرد محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ، ابوبکر و زبیر بودهاند.(3)گو اینکه پیامبر گفته است: اگر ابوبکر نبود اسلام از بین رفته بود.(4)
ما میدانیم این کدام شمشیر در دست خلیفه بود که آن را در امر ناخوشایندی برکشیده و یا شخصی از آن ترسید و خلیفه بدان وسیله در کنار رسول خدا قرار گرفت؟
در این زمینه، قصّه ذوالثدیه میتواند روشنگر باشد. ابوسعید خدری میگوید: ابوبکر نزد رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت یا رسولالله در فلان وادی، مردی نکونما دیدم با خضوع و خشوع نماز میخواند.
پیامبر فرمود: برو او را بکش. ابوبکر رفت و او را در آن حالت دید خوش نداشت او را بکشد به نزد رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) برگشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عمر فرمود: برو او را بکش عمر هم رفت و او را بر همان حال که ابوبکر دیده بوده دید، کراهت داشت او را بکشد، برگشت و گفت یا رسولالله من او را خیلی خاشع دیدم خوشم نیامد او را بکشم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) فرمود: یا علی برو او را بکش و علی (علیه السلام) رفت و آن مرد را ندید و برگشت و گفت یا رسولالله من او را ندیدم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این (ذوالثدیه) و یاران او قرآنخوانند در حالی که ندای قرآن از گلویشان نمیگذرد، چنان از دین بیرون شدهاند، که گویی تیر از کمان، و سپس به آن برنمیگردند مگر آنکه تیر به سوفار برگردد. آنها را بکشید که بدترینند.(1)
1) مسند،احمد، 3/15.
انس نیز مشابه این قصّه را با اندک تفاوت آورده است. ذوالثدیه، رئیس خوارج نهروان است که امیرالمؤمنین او را کشت.(1)
حال این سؤال مطرح میشود که ابوبکر و عمر نمازی را که خون بدان وسیله محترم میشود از که آموخته بودند. خبر از همان شارع مقدّس که امر برایشان مشتبه شد و قاطی کردند و فرمان او را امتثال ننمودند.
رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با آگاهی چنان فرمانی داده بود که از هوا سخن نگوید، وحی است که بر وی نازل میشود. بهویژه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روایت انس فرمود:
آن روسیاه ضربتی از شیطان در صورت دارد. شیری بود در بیشه و آن دو شیخ نماز را بهانه آوردند.
سخنی را که ابونعیم آورده میگفتند:(2)
آنها ترسیدند او را بکشند و آنها از هیبت و شکوه آن مرد هراسیدند.(3)با آنکه او در حال نماز بوده و سلاح همراه نداشت.
ذوالثدیه مسابقهای در نزد آنها دارد روزی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) غنائم هوازن را تقسیم میکرد، ذوالثدیه گفت: نمیبینم تو
عدالت کرده باشی و در این تقسیم خدا را در نظر نداشتی! و رسول خدا به خشم آمد و فرمود: ای بیچاره اگر عدل و داد در نزد من نباشد پس کجاست؟ عمر گفت: یا رسولالله آیا او را نکشم؟ پیامبر فرمودند: نَه... .(1)
عمربن خطّاب پس از مرگ ابوبکر نزد همسر وی آمد و از او راجع به کارهای ابوبکر در خانه پرسید. او گفت او شب به نماز میایستاد و کارهایی انجام میداد سپس او هر شب جمعه وضو میگرفت و نماز میخواند و سپس رو به قبله مینشست و سر بر دو زانو مینهاد و هنگام سحر که سر بلند میکرد و نفسی عمیق میکشید، آن هنگام در خانه انواع بوهای جگر بریان، میپیچید. عمر گریست و گفت: عمر کجا و جگر بریان شده کجا؟
عبیدی مالکی مینویسد: عمر از عایشه و اسماء پرسید: ابوبکر شب که در خانه تنها بود، چه میکرد؟
آنها گفتند: نماز و قیام زیاد نداشت، وقتی تاریکی همه جا را میپوشاند نزدیک سحر برمیخاست و مینشست و زانوان را بغل مینمود سپس سر به آسمان بلند میکرد و نفسی عمیق میکشید و دود از دهان او، بیرون میآمد.
1) تاریخ، ابیالفداء 1/148؛ الامتاع، مقریزی/425.
عمر گریسته میگفت: عمر بر همهچیز توانایی دارد جز دود.(1)
ماجرا چیست؟ مراد آن است که قلب ابوبکر از شدت خوف خدا آتش میگرفت و کسی که در پهلوی او نشسته بود. بوی جگر بریان شده، میشنید و سبب آن بود که ابوبکر اسرار نبوت را که بر دوش او نهاده شده بود، نمیکشید.
حکیم ترمذی مینویسد: امتیاز و برتری ابوبکر در زیادی نماز و روزه نبود، بلکه امری قلبی بوده است.(2)
البته خشیت لازمه علم و آگاهی است.
(وَ مِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ کَذَلِکَ إِنَّمَا یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء إِنَّ اللهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ):(3)
«جز این نیست که در میان بندگان خدا، عالمان و دانشمندان هستند که از خدا خشیت دارند.»
در حدیث نیز آمده است: هرکس علمش بیش، خشیتاش بیشتر است.(4)
پیامبر فرمود: آنچه را که من میدانم اگر شما میدانستید کم میخندیدید و بسیار میگریستید.(5)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:
«اعلمکم اخوفکم»(1)«دانشمندترین شما کسی است که خوف بیشتر دارد».
اما این معانی چه ربطی به آتش گرفتن محسوس دل و بلند شدن دود از آن دارد چنانکه در این فضیلت افسانهای آمده است؟! جالب آنکه در آن افسانه دل میسوخت و دود از آن بلند میشد؛ لیکن به دیگر بطنیات سرایت نمیکرد. گویا آن دل حال اعضای دوزخیان را داشته که فرمود:
(إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ بِآیَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نَاراً کُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَیْرَهَا لِیَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللهَ کَانَ عَزِیزاً حَکِیماً)(2)
وگرنه عادتاً با چنین سوختی از سران میرفت و به گمان ما سازندة این برتری برای خلیفه بر سر مائدة ادیبان عرب نشسته که آنان باایراد کنایه و استعاره و تمثیل، سخن از سوز دل و آتش گرفتن به میان آوردهاند و آن جنبه ادبی دارد و تشبیه آتش معنوی به محسوس است نه آنکه راستی و بهطور حسی دودی از دهان بیرون آید. پناه به خدا از جهالت و بیفرهنگی و خرافهگری و این مبالغهها و غلوّ فاحش در سخن عبیدی بسیار است.
در زمینه اخلاقیات خلیفه از چیزی آگاهی نیافتیم که بیانگر مقام والای او باشد، جز روایت این ابیملیکه که میگوید: کاروانی از بنیتمیم بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شدند. ابوبکر گفت: قعقاع بن معبد را امیر کن و عمر گفت: اقرع بن حابس را. ابوبکر گفت: تو خواستی با من مخالفت کرده باشی. عمر گفت: من نخواستم مخالفت تو کنم. آن دو بر سر این موضوع بگومگو کردند طوری که صداهایشان بلند شد و آیه نازل گردید. به روایت بخاری، آنگاه که صدایشان بالا رفت.(1)آیه نازل شد:
(یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لَا تَرفَعُوا أَصوَاتَکُم فَوقَ صَوتِ النَّبیِّ وَ لَا تَجهَرُوا لَهُ بِالقَولِ کَجَهرِ بَعضِکُم لِبَعضٍ أَن تَحبَطَ أَعمَالُکُم وَ أَنتُم لَا تَشعُرُون)(2)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، صداهایتان را از صدای پیامبر بالاتر نبرید و با او آنگونه که با یکدیگر سخن میگویید، صحبت مکنید و از خدا پروا کنید که خداوند شنوا و داناست.»
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: جای تعجب است، آن دو مرد در طول همصحبتیشان با پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) ، اخلاق بزرگوارانة او را برنتافته و نیاموختند که در محضر بزرگانی چون این انسان با عظمت، که قرآن خلق و خوی او را ستوده «و انک لعلی خلق عظیم» ادب حضور داشته و آرام صحبت کنند و احترام او را نگاهدارند و در پاسخگویی، از او جلوتر سخن نگویند. لیکن آن دو نفر از هیچکدام این آداب بهرهای نبرده و در محضر او به خصومت و بگومگو با همدیگر با صدای بلند پرداختهاند. ابن عساکر مینویسد:(1)عقیلبن ابیطالب و ابوبکر به یکدیگر دشنام میداده و ناسزا میگفتند و ابوبکر سباب، یعنی بسیار دشنامگو بود.
گویا ابن حجر احساس کرده که این کلمه مناسب شأن خلیفه نیست، آن را با تردید یاد کرده و گفته: سبّاب یا نسّاب. او با انصاف بوده که هر دو کلمه را آورده است؛ لیکن سیوطی پس از او «سبّاب» را انداخته و فقط «نسّاب» را یاد کرده است هرکس آن سخن ابنعساکر را که گفت: «استبّا»: عقیل و ابوبکر به یکدیگر ناسزا و دشنام میدادند توجه کند، میداند کلمه نساباً تناسب ندارد؛ بلکه مراد همان سبّاباً است.
گویا هدف وی در تبدیل سبّاب به نسّاب آن بوده که ابوبکر در ناسزاگویی بر عقل غلبه مییافت که آن خوی و
1) تاریخ الخلفاء،37.
خصلت، برایش ملکه بوده است و از سویی خواستند چنان وانمود کنند که او نسبشناس بوده و نقاط ضعف اشخاص را در نسب و آبرو میدانست و این از مصادیق عذر بدتر از گناه است که جنبة اشاعة فحشاء و نسبت ناروا داشته است. به روایت سیوطی این دشنامگویی ابوبکر و عقیل در محضر رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است(1)
در حدیث آمده:
پیشتر گذشت که او در جواب کسی که از قضا و قدر پرسید:گفت ای پسر «سخناء» یعنی: زنِ بدبو و به عمر در حالی که ریش او را گرفته بود گفت: ای مادر به عزایت نشیند تو میخواهی من، کسی را که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را سرپرستی داد؛ برکنار کنم و کسی سالمندتر از اسامه بگمارم؟(2)افزون بر این، خلیفه در اینجا دو خطا انجام داده: اول اینکه منصوب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را که نباید کنار گذاشت و از آن تجاوز کرد و تطرد اجتهاد به آن راه ندارد. جانشین او و احکام و شرایع اسلامی است که به فرمان خداوند مولی سبحانه برای جهانیان و برای همیشة روزگار تعیین شده، نه نصب فرمانده سپاه و تعیین فرماندار و استاندار و امثال آنها که رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم آنان را بر مصلحت وقت بعد از احراز شایستگی برای امیری،
سرپرستی و کار، تعیین میکرد که در صورت فقدان مصلحت و دگرگونی شرایط، میتوان آنها را از کاری برکنار و به کار دیگری برگماشت و این، کار خلیفه پیامبر نیز هست.
علّامه امینی (رضی الله عنه) در اینجا نمونههای فراوانی را آورده که خلیفگان، مسئولانی را برکنار و یا عوض کردهاند.(1)دوم اینکه درخواست انصار مبنی بر نصب آدمی سالمندتر از اسامه، از عملکرد خود خلیفه و رفیق او برگرفته شده است. آنجا که در سقیفه، بزرگسالی و ریشسفیدی را ملاک دانستند و انصار حق داشتهاند بگویند حالا که شخصی سالمند، برای امر جانشینی که پیامبر منصوب داشت، میتوان تعیین کرد، چه مانعی دارد که برای فرماندهی فرد سالمندتر را در نظر گرفت؟!
اگر منصوب داشتن اسامه برای فرماندهی سپاه توسط پیامبر مانع از آن باشد که نصب شده رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) را نشود عوض کرد؛ پس چطور شد که کسی را که رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) در جلوی چشمان انبوهی از مردم بالغ بر یکصد هزار و بیشتر در روز غدیرخم و در جاهای دیگر به خلافت منصوب داشت به راحتی کنار گذاشته شد و سر و صدایی هم بر نخاست؟!
بگذریم که قضیه بیسروصدا هم نبوده که در آن روز ریش عمر را گرفت؛ همانطور که ابوبکر ریش عمر را در
1) ر.ک: الغدیر 7/225. به استناد کتب تاریخی.
جریان عزل اسامه گرفت، و بالا برد؛ لیکن آنجا که اطاعت در کار نباشد، رأی و تدبیر کارساز نیست.
آری، مدّاحان مکتب خلافت از قول آن دروغپرداز حدیثساز عبداللهبن محمّد، از قول جبرئیل آوردهاند: ابوبکر در آسمانها، مشهورتر از زمین است و فرشتگان او را، حلیم و بردبار قریش میخوانند.(1)
اگر خلیفه بردبار قریش میبود یا از خلق و خوی رسول اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) بهرهای میداشت به بازرسی خانه فاطمه و جنگ با ساکنان آن، فرمان نمیداد که به هنگام مرگ پشیمان شود و آرزو کند که کاش چنان نمیکرد. بخاری نیز از قول عایشه همین جریان مطالبه ارث را گزارش کرده که فاطمه (علیها السلام) رنجیده و با وی قهر کرد و تا دم مرگ با ابوبکر حرف نزد.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: به بیان چندین حدیث از منابع معتبر که مشعر بر رفتار خشن خلیفه با پارة تن محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) است، سبب شد او شبانه و بهطور پنهانی دفن شود و مزارش معلوم نگردد.(2)
روایاتی که بر مظلومیت صدیقة طاهره و رنجش خاطر او از
خلیفه و راضی نشدن أمّ أبیها دلالت دارند به اندازهای زیاد و قطعی هستند که چند روایت ساختگی مکتب خلافت نمیتواند در برابر آنها ایستادگی کند.
شعبی میگوید: ابوبکر در شدّت بیماری فاطمه (علیها السلام) آمده و اجازة دیدار خواست و علی (علیه السلام) به فاطمه (علیها السلام) فرمود: اینک ابوبکر بر در خانه است و اجازه میخواهد اگر خواستید، اجازه دهید. فاطمه (علیها السلام) گفت: آیا دوست میداری او بیاید، علی (علیه السلام) فرمود: آری.
او وارد شد و از صدیقه طاهره (علیها السلام) پوزش خواست و سخن گفت تا فاطمه (علیها السلام) راضی شد. یا اوزاعی نیز میگوید به گوش من رسید که فاطمه دختر رسولالله بر ابوبکر خشم کرده بود. او آمد و در یک روز گرم بر در خانه ایستاد و گفت: از جای خود تکان نمیخورم تا دختر رسولاللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) از من خشنود شود و بالاخره او وارد شد و قسم یاد کرد و فاطمه راضی گردید.(1)
ارزش اینگونه روایتها در برابر آنهمه روایات صحیح چه میتواند باشد. آری حدیثهایی از ابنقتیبه و جاحظ منقول است که حدیثهای صحیح را تأیید میکند.
ابنقتیبه مینویسد:(2)عمر به ابوبکر گفت، بیا برویم سراغ فاطمه (علیها السلام) که او را به خشم آوردهایم، پس آمدند و از
فاطمه (علیها السلام) اجازه خواستند و او اجازه نداد. نزد علی (علیه السلام) آمدند، با او سخن گفتند او آن دو را وارد خانه کرد و تا نشستند فاطمه (علیها السلام) روی به سمت دیوار برگردانید آنها سلام گفتند فاطمه (علیها السلام) جواب نداد. ابوبکر گفت: ای محبوب رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خدا سوگند خویشان رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) از خویش من، برایم دوستداشتنیترند. تو در نزد من از دخترم عایشه، محبوبتر میباشی. روزی که پدر تو درگذشت من دوست داشتم بمیرم و پس از او باقی نمانم آیا به نظر تو من با این شناخت برتری و شرف، تو را از حق و میراث رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) باز میدارم، نه، من از رسول خدا شنیدم که فرمود: ما چیزی به ارث باقی نگذاریم و ماترک ما هزینه کارهای خیر است. فاطمه (علیها السلام) فرمود: من از شما میپرسم آیا اگر من حدیثی برای شما از رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بگویم آن را میشناسید و عمل میکنید؟
آن دو گفتند چرا که نه، گفت شما را به خدا سوگند شنیدید رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود خشنودی فاطمه، خشنودی من و خشم فاطمه، خشم من است و هرکس این دخترم فاطمه را دوست بدارد، به یقین مرا دوست داشته و هرکس فاطمه (علیها السلام) را راضی کند، مرا راضی کرده و هرکس فاطمه (علیها السلام) را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است؟ گفتند آری ما از رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین حدیث شنیدیم. فاطمه (علیها السلام) فرمود: من خدا و فرشتگان او را گواه میگیرم
که شما دو نفر مرا به خشم آوردید و خشنود نساختید؛ هرگاه پدرم را دیدار کنم، از شما دو تن نزد او شکایت کنم.
ابوبکر گفت: من از خشم خدا و غضب تو ای فاطمه به خدا تعالی پناهنده هستم. سپس به سختی به گریه و زاری افتاد؛ طوری که نزدیک بود روح از تنش بیرون رود. فاطمه (علیها السلام) میگفت: من به دنبال هر نمازی که میخوانم، شما را نفرین میکنم.
ابوبکر در حال گریه بیرون آمد مردم پیرامون او را گرفتند و او خطاب به آن مردم گفت: شماها هر کدام شب در خانههایتان کنار همسرتان میآرمید و مرا با این وضع رها کردید، من به بیعت شما نیازی ندارم. آن را نادیده بگیرید و مرا رها کنید.
جاحظ(1)نیز مینویسد: مردمانی پندارند که علت درست بودن عملکرد ابوبکر و عمر، در منع فاطمه (علیها السلام) از میراث خویش و تبرئة آن دو، آن بوده که اصحاب رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر آن دو نفر برنخاسته و اعتراض نکردند و در پاسخ گفته میشود:
اگر اعتراض نکردن دلیل بر درستی عملکرد آن دو نفر باشد وجود دادخواستها و شکایت از ظلم و مطالبه حق از آن دو نفر و شکایت فاطمه (علیها السلام) و رنجش خاطر او تا آنجا که وصیّت کرد ابوبکر بر وی نماز نگذارد؛ دلیل بر درستی ادعای او و کسانش میتواند باشد. به خصوص که
1) رسائل جاحظ،300.
فاطمه (علیها السلام) برای مطالبه حق خود و استدلال به نفع خاندانش از ابوبکر پرسید: اگر تو بمیری چه کسی از تو ارث میبرد؟ ابوبکر گفت: خانواده و فرزندانم. فاطمه (علیها السلام) فرمود: چطور شد ما از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ارث نمیبریم؟!
چون ابوبکر او را از میراث خود منع کرد و حق او را نپرداخت و بهانه آورد و با دخت پیامبر دشمنیِ آشکار کرد و دنیاخواری بر وی غلبه یافت و فاطمه از خلیفه بیتقوایی دیده و در برابر قدرت خلیفه، به ظاهر شکست خورد و احساس ضعف کرد و کمی یاوران بدید به ابوبکر گفت: به خدا سوگند، نفرینت میکنم.
ابوبکر گفت: به خدا برایت دعا میکنم. فاطمه (علیها السلام) فرمود: به خدا سوگند هرگز با تو حرف نمیزنم. ابوبکر گفت: به خدا هرگز از تو دوری نخواهم گزید و با تو قهر نخواهم نمود.
بهطور قطع باید گفت: اگر نبودن اعتراض مردم دلیل درستی کار خلیفه در منع میراث باشد جواب درست و حسابی ندادن به فاطمه (علیها السلام) هم دلیل حقانیت و صحت ادعای او میتواند باشد. زیرا کمترین واکنش معقول در برابر ادعاهای فاطمه (علیها السلام) آن بوده که او را در جریان کامل قرار میداد، آگاهش میکرد و اگر چیزی فراموش کرده بود، یادش میانداخت و او را از اشتباه و خطا برمیگرداند؛ نه آنکه با بیهودگی، مقام بلند والای او را پایین آورد و در پوشش
عدالت، ظلم روا بدارد و یا با طرح صله و حرمت خویشاوندی قطع رحم نماید.
از آنجا که میبینیم مردم به هیچکدام اعتراض نکردند، پس در ادعا برابر بودهاند. اکنون طبق قاعده باید به اصل قرآنی در مسئلة میراث مراجعه میکردند، که در این صورت حق فاطمه (علیها السلام) اثبات میشد.
جاحظ در ادامه به نرمش ظاهری خلیفه اشاره کرده که در برابر سخنان تند فاطمه (علیها السلام) ، مبنی بر نفرین و دوری گزیدن، انعطاف نشان داده و سخن از دعا و آشتی به میان آورده و سپس مینویسد: چنین نرمش سیاسی در میان سیاستمداران سابقه دارد. گاهی ستمگر با هوشمندی در اجرای نقشه، مظلومنمایی میکند و حق به جانب سخن میگوید.
امّا همه میدانند که آن دو نفر خلاف فراوان کردهاند مانند تحریم دو متعه و دعوی اینکه خلافت در قریش خواهد بود و بعداً کسانی دیگر مثل سالم را لایق خلافت میداند و در حدود آن شش تن شورا دچار تردید شده و احدی به او اعتراض نکرد و او آنچه که خواست، کرد.
ابنکثیر در دفاع از خلیفه، کار را به آنجا کشانده که میگوید: فاطمه دختری از دختران آدم ابوالبشر است، افسوس
میخورد، معصوم نیست. سرزنش کرده و به خشم آمده و با صدیق، سخن نگفت تا رخت از دنیا بست.
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: چه بگوییم با کسی که کلامش چارچوب ندارد. او در دفاع از خلیفه به آنجا رسید که گفت:
فاطمه زنی بوده از نوع بشر نابرخوردار از عصمت(!) خلیفه را نکوهش کرده، بر وی خشم گرفته و با صدیق سخن نگفته تا از این دنیا رفته است.
«او دختری از دختران آدم ابوالبشر است همانند دیگران، افسوس میخورد و اندوهگین میشود معصوم که نبوده است!»
ابنکثیر با وجود روایتهای معتبر در برتری و عصمت فاطمه (علیها السلام) و آیة تطهیر در کتاب خدا، که در شأن او، پدر، همسر و پسران او نزول یافته، چنان لاف بافته است.
آنگاه علّامه امینی (رضی الله عنه) با ذکر دهها حدیث که در متجاوز از پنجاه اثر تحقیقی و تاریخی از مؤلفان و مشاهیر عالم اسلام است که برخی موارد با بیان آن روایات نیز آراسته شده است، به این بحث پایان داده که نمونههایی ذکر میکنیم:(1)
رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «فاطمه پارهای از من است هرکس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».
1) ر.ک: الغدیر 7/231-236.
علّامه امینی (رضی الله عنه) روایات مختلف از این حدیث را آورده و سرانجام نام پنجاه و نه نفر از راویان مشهور، از جمله صاحبان صحاح ششگانه را در زمینة اعتبار حدیث، شاهد آورده است.
سهیلی نیز در کتاب روضالانف مینویسد: ناسزاگویی به فاطمه، کفر است؛ زیرا سر از بغض پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درمیآورد، و بدون تردید فاطمه (علیها السلام) از شیخین برتر و بافضیلتتر است.
سمهودی نیز مینویسد: فرزندان فاطمه پارة تن او هستند پس آنان به واسطة او پارهای از پیامبر خدا هستند.
ابنحجر مینویسد: از این حدیثها برمیآید که آزار کسی که با آزردن او پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آزرده میشود، حرام است و به گواهی این خبر، کاری که فاطمه (علیها السلام) را آزرده، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را آزردهخاطر کرده است.
آیا به گوش ابنکثیر نخورده که رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«فاطمه دل من و روح من است که میان دو پهلوی من قرار دارد. پس هرکس او را آزار داد مرا آزار داده است».(1)
از مجموعه آن حدیثها برمیآید که شأن فاطمه صدیقه در هر آنچه موجب رضا و غضب میشود، شأن رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) است. شما هرگز در خشنودی و خشم فاطمه
1) فصول المهمه /150؛ نزهة المجاس/228؛ نور الابصار، شبلنجی/45؛ ر.ک: الغدیر 3/20.
زهرا (علیها السلام) جنبة نفسانیّت و یا رنگ هوا و هوس نمیبینید و معنای عصمت همین است. گرچه ابنکثیر، آن پرگوی ناگزیدهگوی، پس از آن همه احادیث و بهخصوص آیه تطهیر آن را نفی میکند.(1)
روایت است، روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عایشه فرمود: چون خداوند تعالی خورشید را، از مروارید سفید آفرید که به اندازة یکصد و چهل برابر زمین است. آن را بر چرخی نهاد با هشتصد و شصت گوشه و دستگیره و بر هر یک از این دستگیرهها و دستآویزها، زنجیرههایی از یاقوت سرخ نهاد و شصت هزار فرشته مقرّب را فرمان داد که خورشید را با آن زنجیرها با تمام نیرو که خدا دادشان، بکشند. خورشید همانند سپهر گردون بر روی آن چرخ در گنبد سبز (فضا) میگردد و زیباییاش بر خاکیان آشکار میشود و جلوه میکند.
هر روز بر خط استوا برابر کعبه میایستد، که کعبه مرکز زمین است و میگوید ای فرشتگان پروردگار من! همانا من چون برابر کعبه، قبلة مؤمنان میرسم، حیا میکنم از آن گذر کنم.
1) ر.ک: مستدرک، حاکم 3/154؛ مقتل ،خوارزمی، 1/52؛ تذکره، سبط ابن جوزی/157 و چندین منبع دیگر.
فرشتگان با تمام نیرویشان خورشید را میکشند تا از روی کعبه گذر کند، اما خورشید نمیپذیرد و فرشتگان عاجز میشوند. خداوند متعال به فرشتگان الهام میکند خورشید را ندا کنند و گویند:
ای خورشید تو را قسم میدهیم به احترام آن مردی که نام او در صورت روشنگر تو نقش است به گردش خود ادامه بده. خورشید تا این را شنید، به قدرت مالک به حرکت پرداخت.
عایشه پرسید: یا رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) آن مردی که نامش بر روی خورشید نقش بسته است، کیست؟
فرمود: او ابوبکر صدیق است...(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) پس از یاد این روایت با ذکر منبع آن، به بیان وجه خرافی آن پرداخته و با توجه دادن به برخی آیههای علمی قرآن دربارة کیهان، خورشید و فضا(2)مینویسد: این حدیثسازان فضیلتتراش آوازة نیکوی سنت را زشت کردند و خرافات را در میان مردم رونق بخشیدند.
نقل است از قول ابوبکر که در مسجد نشسته بودیم مردی نابینا وارد شد سلام کرد و ما هم جواب دادیم و او را جلوی
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشاندیم. او گفت: چه کسی در محبت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) به من کمک میکند و حاجتی از من برمیآورد؟
ابوبکر گفت: حاجت تو چیست؟ او گفت: خانوادهای دارم چیزی برای خوردن نداریم. ابوبکرگفت: آن با من. دیگر چه؟ او گفت: دختری دارم، دوست دارم تا من زنده هستم کسی با او ازدواج کند. ابوبکر گفت: بعد چه؟ نابینا گفت: دوست دارم ریش سفید ابوبکر صدیق را در محبت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) به دست بگیرم. ابوبکر ایستاد و ریش خود را در دست آن نابینا نهاد. او ریش ابوبکر را گرفت و گفت: پروردگارا! به احترام ریشسفید ابوبکر صدیق بیناییام را به من بازگردان. خدا همان ساعت چشم او را بینا کرد.
جبرئیل (صلی الله علیه و آله و سلم) بر پیامبر نازل شد و گفت: ای محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) خداوند تو را سلام میرساند، همراه تحیّت و احترام ویژه و به تو گوید: سوگند به عزت و جلالتم اگر همة نابینایان به احترام ریش سفید ابوبکرصدیق مرا قسم میدادند، چشم آنان را برمیگرداندم و در روی زمین نابینایی باقی نمیماند و همه اینها به برکت وجود تو و ارزشمندی و بلندمرتبتی تو است، در نزد پروردگارت.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: راستی که گاهی چشمها کور نمیشود؛ لیکن دلهای درون سینهها نابینا شوند. آن عرب
1) روض الریاحین، یافعی، مطبوع در حاشیه عرائس، ثعلبی /443.
نابینا (اگر وجود خارجی داشت) نفهمید که قسم دادن به ریشسفید پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سزاوارتر بود که در قداست، شرف و تقرب در نزد خدا، بر همه مقدم است و چطور او این دعای مستجاب را در حق همه نابینایان اهل سنت نکرد تا همه به یمن آن ریش سفید بینا گردند و دیگر کوران از فیض محروم نمانند. وانگهی چطور حافظان حدیث این روایت را تا قرن هشتم، عصر یافعی تأخیر انداختند و نابینایان زمانهای گذشته را ناآگاه گذاشتهاند؟! و یا آنکه آنان این حدیث مرسل را مسخره دانسته و یادی از آن نکردهاند و یا...(1)
مردی در مدینه مرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست بر وی نماز گزارد. جبرئیل آمد و مانع شد. ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا، نماز بخوان من از او جز خیر، نمیدانم. جبرئیل باز آمد و گفت: ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز بگزار که گواهی ابوبکر به گواهی من، مقدم است.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: نخست این روایت، سند ندارد تا در صحت و سقم آن سخن بگویم؛ دوم، سخن جبرئیل وحی بوده یا خودسرانه؟ و چون او هر چه آورده،
وحی الهی است، پس گرفتن وحی به سخن ابوبکر، نادرست است، خواننده باید بیشتر بیندیشد.
روایت شده: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انگشتری خود را به ابوبکر داد و فرمود بر روی آن بنویس: «لا اله الا الله».
و ابوبکر آن را به حکاکی داد و گفت: بر روی آن بنویس: «لا اله الا الله» محمد رسولالله، آن حکاک هم نوشت وقتی ابوبکر آن را به رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) تحویل داد آن حضرت دید بر آن نوشته شده:
«لا اله الا الله» «محمد رسولالله»، ابوبکر صدیق. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید ای ابابکر این زیادتها چیست؟
او گفت: من راضی نشدم میان اسم شما و اسم خدا جدایی باشد و بقیه را من نگفتهام. جبرئیل آمد و گفت:
خداوند سبحانه و تعالی فرمود: من نام او را نوشتم چون او راضی نشد میان اسم من و اسم تو جدایی بیفتد من هم راضی نشدم نام او از اسم تو جدا باشد.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: آنچه مسلم است نقش نگین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) «محمد رسولالله» بوده است بدون هیچ زیادتی، روایتهایی در کم و کیف این موضوع وارد است.(2)
اما گذشته از آن، ارزش چیزی که یک حکاک آن را آورده است، چیست؟ جز دروغ و گزافه آن هم پس از گذشت سالها از وفات حضرت رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) و بسته شدن درگاه وحی. وانگهی، در تألیفات گذشتگان هیچ اثری از آن نیست و آن، جز مسخره گرفتن خدا و رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) چیز دیگری نیست.
هیچکس راز گفتة جبرئیل خیالی و آن نگین ساخته عالم غیبت را نمیداند.
آیا ابوبکر به تصریح قرآن، جان پیامبر است؟ و یا در عصمت و قدسیت همتای او در ذکر حکیم (قرآن) است و یا آیه تبلیغ درباره او نازل گشته و یا کمال دین با وجود او، تحقق یافته که آغاز از رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است، آیا او از آغاز دعوت توحیدی در کنار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و یا وصی و جانشین او از ابتدای بعثت معرفی شده که اطاعت او اطاعت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و نافرمانی او، نافرمانی پیامبر خدا، به حساب آید و همه اینها در صحاح در شأن علی (علیه السلام) آمده است. من نمیدانم و سازندة آن روایت هم نمیداند.
در حدیث آمده است: فرشتگان زیر درخت طوبی گرد آمدند. فرشتهای گفت: دوست داشتم خدای تعالی به من نیروی هزار
فرشته میداد و بر من بال و پر هزار پرنده میپوشاند تا پیرامون بهشت به پرواز آیم و از این سوی به سوی دیگری از آن برسم.
خداوند دعای آن فرشته را مستجاب کرد و او یک هزار سال پرواز کرد تا نیرویش برفت؛ بال و پرش ریخت. باز خدا به او نیرو و بال و پر داد یک هزار سال دیگر به پرواز درآمد تا از نیرویش برفت، و بال و پرش ریخت. باز خدا قوت و بال و پر به وی عطا کرد، برای سومین بار، یک هزار سال دیگر به پرواز درآمد تا نیرویش پایان یافت و بال و پرش بریخت.
گریهکنان نزدیک کاخی فرو افتاد، حوریهای بیرون آمد و گفت: ای فرشته چرا گریه میکنی؟ اینجا، جای گریه و اندوه نیست، که خانه سرور و شادمانی است. آن فرشته گفت: من قدرت خدا را اندک شمردم و قصهاش را باز گفت. حوریه گفت: تو خود را به خطر انداختهای؛ آیا میدانی در این سه هزار سال چقدر پرواز کردهای؟ آن فرشته گفت نه. حوریه گفت: قسم به عزت و جلال پروردگارم تو در بیش از یک بخش از ده هزار بخشی که خدای تعالی برای ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) فراهم فرموده را هم پرواز نکردهای!(1)
علّامهامینی (رضی الله عنه) مینویسد: قدرت و توان باری تعالی فزونتر است. اما من حساب و کتاب علمی این روایت را به نسل جوان بیدار و فارغالتحصیلان دانشگاههای جهان،
1) نزهة المجالس، صفوری 2/183؛ مصباح الظلام، جردانی 2/25.
وامیگذارم. اما در مورد سند روایت، چنان که نگاه به رجال سند است و اسناد این روایت، رجال الغیب است؛ زیرا ناممکن است، شخص هر قدر جستوجوگر، ماهر و حافظ حدیث هر اندازه ماهر و کارکشته و دور نگر باشد، در میان رجالشناسان عالم مشهود یافت نشود و علمای رجال اهل کشف و شهود نیز وجود ندارند.
زنی از انصار آمد و گفت: ای رسول خدا، در خواب دیدم، شوهرم در سفر است و گویا نخلی در خانهام فرو افتاد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شکیبا باش؛ زیرا تو هرگز او را نخواهی دید. آن زن بیرون شد، در حالی که میگریست. ابوبکر را دید و خوابش را به او هم گفت ولی سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را یاد نکرد. ابوبکر گفت: برو تو امشب با شوهرت گردهم آیید. آن زن به خانهاش رفت، در حالی که در اندیشة سخن رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و حرف ابوبکر بود قضا را شوهر آن زن آمد. زن نزد رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و از آمدن شوهرش خبر داد رسولالله نگاهی طولانی بر وی انداخت. جبرئیل آمد و گفت: ای محمد تو حق گفتی؛ لیکن چون صدیق به آن زن گفت: تو همین امشب با شوهرت گردهم میآیید، خدا حیا کرد که
دروغ بر زبان ابوبکر جاری شود که او صدیق است. پس به احترام او، آن مرد مرده را زنده کرد.(1)
علّامهامینی (رضی الله عنه) مینویسد: کاش ما بر سند و رجال این گزارش خیالی، وقوف داشتیم تا ببینیم که آنان کیستند که هوشمندانه خواستند ننگ دروغ را از دامن صدیق بروبند، هر چند آن را به جانب رسول الهی بریزند. گویا خدا باکی ندارد پیامبرش دروغگو شناخته شود؛ لیکن او حیا کرد که دروغی به زبان ابوبکر جاری شود. لذا آن مسافر مرده را زنده کرد. آیا حرمت ابوبکر نزد خدا بیشتر بوده و آیا انتشار دروغ او اسلام را میشکست؟ در حالی که پخش دروغ به زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بازوی دین را سست میکند.
مگر آنکه چنین یاوههایی در مکتب خلافت، که تقدیم بیفضیلت را مجاز میشمرد یا گزافهگویی در بیان برتری خلیفگان را روا میداند، به زبان آوردن چنان مطلبی بیاشکال باشد.
روایت شده: زمانی که مرگ ابوبکر فرا رسید به حاضران گفت: وقتی من مردم و از غسل و کفن فارغ شدید. جنازه را ببرید تا به درِ خانهای که قبر رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن است، برسید و دم در بایستید و بگویید درود بر تو ای رسول خدا! اینک ابوبکر اجازه
1) نزهة المجالس 2/184.
میخواهد، اگر او اجازه داد و در که قفل بر آن و بسته است، گشوده شد مرا وارد کنید و در آنجا دفن نمایید و اگر در باز نشد مرا بیرون و به بقیع ببرید. در آنجا به خاک بسپارید.
آن جماعت تا به دم در رسیدند و آنچه ابوبکر گفته بود، به زبان آوردند قفل افتاد و در گشوده شد و صدایی از قبر شنیده شد: حبیب را به کنار حبیب آورید و همانا دوست به دوست، اشتیاق دارد.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: سازندگان این داستان، پس از آنکه در دفن خلیفه در مکان مقدس [حجره پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ] مشکل پیدا کردند و جوابی نیافتند در مقام توجیه برآمده و قصّه پرداختند.
زیرا آن حجره شریفه از دو حال خارج نبوده یا همچنان در مکتب رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باقی بوده که حق آشکار همین است و یا صدقه بوده و به همة مسلمانان تعلق داشته است؟
در صورت نخست، رضایت فرزندان و تنها وارثان او دو سبط امامحسن و امامحسین و خواهران ایشان، شرط بوده و احدی از ایشان اجازه نگرفته است. در صورت دوم، خلیفه و هر کسی که زمام امور مسلمانان را از نظر شرعی و قانونی بر عهده گرفته، باید از جامعه مسلمان، اجازه می خواست و چنین کاری هم نشده است. بنابراین دفن در آن خارج از قانون شرع
1) تفسیر، فخر رازی 5/378؛ سیرة، حلبی 3/394.
بوده است و اگر گفته شود: او از سهم دخترش(عایشه) در آنجا دفن شده است او چه حقی داشته پس از آن که پدرش به رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داد که ما جماعت پیامبران، ارث باقی نمیگذاریم و آنچه ماند صدقه عمومی است، برای خود ارثی در نظر بگیرد؟(1)نقاط ضعف این داستان فراوان است و خانه از پای بست ویران است. این کرامت ساختگی و تراشیده شده توسط فخر رازی و توسط کسانی پس از او نیز یاد شده و آن را مسلم و قطعی انگاشتهاند و در ردیف دلایل برتریهای ابوبکر آوردهاند. امّا سند آن را یا ندانستهاند یا خود را به ندانمکاری زدهاند.
ابنعساکر آن را از طریق ابوطاهر موسی به محمد پسر عطاء مقدسی، از عبدالجلیل مدنی، از حبّه عرنی، گزارش کرده و گفته است؛ آن جای انکار دارد زیرا ابوطاهر دروغگو و عبدالجلیل، مجهول است و ابنحجر، آن را خبر باطل میداند.(2)ابوطاهر مقدسی را ابوذرعه و ابوحاتم، تکذیب کردهاند و نسائی نقل او را مورد وثوق نمیداند. ابنحبان میگوید: گزارش از او حلال نیست که حدیث میساخته و ابنعدی نیز او را حدیث دزد میشناسد و عقیلی گفته: او از مردمان مورد اطمینان، سخنان باطل و ساختگی، نقل میکرده
است. منصور ابن اسماعیل نیز میگوید: او به زبان مالک حدیث میساخت.(1)
دانشمند امت شیخ یوسف فیشی ملکی مینویسد: هر زمان رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با جبرئیل در حال گفتوگو بود و ابوبکر وارد میشد جبرئیل به احترام ابوبکر، و نه شخص دیگری به پا میخاست. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از سبب آن پرسید. جبرئیل گفت ابوبکر از ابتدای آفرینش بر من حق استادی دارد. وقتی خداوند تعالی به فرشتگان فرمان داد تا بر آدم سجده کنند من هم به آنچه ابلیس بدان وسیله رانده شده بود، وسوسه شدم. هنگامی که خداوند تعالی فرمود: سجده کنید. گنبد عظیمی دیدم که بر آن مکرر نوشته شده بود: ابوبکر، ابوبکر و او میگفت سجده کن، و من از هیبت ابوبکر سجده کردم!(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: در شگفتم از این گروه که حتی امین وحی خدا، جبرئیل نیز از دست آنها مصون نمانده، او را که از اولین روز آفرینش، از خطا و لغزش مصون بوده،
در ردیف ابلیس ملعون و رانده شده قرار دادند و ابوبکر به داد او رسیده است.
شگفتا! از این فرشته پنداری که خدا سبحانه به او اعتماد کرده است... .
تعجب از این فرشتة مقرّب که هیبت ابوبکر، او را میترساند لیکن شکوه خدای بزرگ او را نمیگیرد پس او در سجده بر آدم از ابوبکر فرمان میبرد.
ارزش سجدهای که از جبرئیل سرزده، آن هم از هیبت و خوف ابیبکر، چیست؟ که برای تقرّب به خدا و اطاعت امر او سبحانه صورت نگرفت. گویا شکوه ابوبکر در عالم بالا، از هیبت و مقام باری جلت عظمته، مهمتر و عظیمتر بوده است؛ وانگهی داستان گنبد و خرگاه چیست؟ آیا سزاوار نبود که چنان چیزی برای پیامبر با عظمت، برپا میشد نه برای شخصی که انواع گناهان وجود او را پوشانده و پارة تن مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) با خاطری رنجیده از وی، درگذشته است؟ و از دیگر سو، ابوبکر از کجا از وسوسه و حدیث نفس جبرئیل پنداری آگاهی یافت؟ آیا او غیب میدانست و یا توسط فرشتهای جز جبرئیل به او وحی شده و سؤالات دیگر که طرح آنها، حدیثسازان قصهپرداز را رسواتر میکند و در همه آن موارد داوری با شما خواننده فرهیخته است.
شیخ صالح عمربن زغبی میگوید: در مدینه مشرّفه مجاور بودم، در روز عاشورا که امامیّه در قبة عباس – عموی پیامبر- گرد هم میآیند، بر آن خرگاه ایستادم و گفتم در محبت ابوبکر کمکی میخواهم. از میان آنان شخصی برون آمد و گفت بنشین تا کارهایم تمام شود، نشستم تا او آمد و مرا به خانهاش برد و پس از ورود بر خانه در را از پشت بست و دو غلام را به جان من انداخت مرا کَت بسته زدند و زبانم را بریدند و بعد دستان مرا باز کردند و گفتند برو سوی آن کس که در مهر او کمک میخواستی تا زبانت را برگرداند. بیرون آمدم به طرف حجره شریف نبوی، گریهکنان و از شدت درد نالان، شتافتم. با خود میگفتم ای رسول خدا! تو میدانی در محبت ابوبکر بر سر من چه آمد اگر او، راستی صحابه تو است دوست دارم زبانم به من برگردد.
خوابیدم در عالم رؤیا دیدم زبانم بر من برگشته، محبتم به ابیبکر افزون شد. سال دوم در روز عاشورا که آنان برابر عادتشان، جمع میشدند آمدم بر درِ همان قبّهالعباس ایستادم و گفتم در محبت ابوبکر یک دینار کمک میخواهم. جوانی از میان حاضران ایستاد و گفت بنشین تا کارمان تمام شود و من نشستم آن جوان آمد و دست مرا گرفت به همان خانه وارد کرد طعامی جلوی من گذاشت وقتی، غذا خوردیم آن جوان ایستاد و در اطاقی را در آن خانه به من گشود و داشت میگریست. من هم
ایستادم تا ببینم او چرا گریه میکند. در آن اطاق بوزینهای دیدم بسته شده. از قضیه جویا شدم او بر گریهاش افزود، ساکتش کردم، آرام گرفت. گفتم به خدا قسم باید به من بگویی جریان چیست؟ گفت: اگر قسم بخوری که به احدی از اهل مدینه نگویی، برایت میگویم. من برایش قسم یاد کردم. گفت سال نخست مردی آمد و در محبت ابوبکر (رضی الله عنه) بر در همان قبّه کمک خواست پدرم که از بزرگان امامیه شیعه بود، بیرون آمد و به او وعده کمک داد و بعد او را به همین خانه آورد و دو غلام خود را بر جان او انداخت و آنها او را زدند و دستور داد زبانش بریدند و بعد بیرونش کردند و او راهش را گرفت و رفت و دیگر، خبری از او نداریم، شب که شد خوابیدم پدرم فریادی کشید که همه بیدار شدیم. دیدیم خدا او را به صورت بوزینه، مسخ کرده است ترسیدیم و او را در این اطاق وارد کردیم و بستیم و به مردم گفتیم او مرده است. حال، ما روز و شب بر او گریه میکنیم. گفتم شاید تو آن مردی را که پدرم زبان او بریده بشناسی؛ گفتم من همان هستم...(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: چه افسانهساز و چه بافتهای که هیچ بشری، شهری و یا بادیهنشین، بر آن صحّه نمیگذارد هر چند قصهگوها آن را در گوشها بنوازند و در هیچ دلی
1) مصباح الظلام، جردانی/23، مطبوع مصر به سال 1347 هـ.ق.
قرار نمیگیرد اگر چه دست سازندة دروغپرداز آن، به زعم خود، نازککاری و مهارت نشان داده است.
کدام خردمندی میپذیرد یک مرد مشهور از بزرگان و از ردههای بالای جامعه مدینه به صورت بوزینه مسخ و در خانهاش به بند کشیده شود و احدی آگاه نگردد و یا از مرگ «ساختگی» او، اهل شهر، کسان و خویشاوندان مطلع نباشند و چندین سؤال دیگر.
از سویی چطور فرزندان جنایتکار موهوم (که نه پدر و نه فرزند هنوز زاده نشدهاند) مهمانی به خانهاش میآورد و راز پدرش را، که به احدی نگفته، به او میگوید و از رسایی و برملا شدن آن راز نهراسد؟!
نکته دیگر: چطور آن مرد به سراغ خلیفه نرفته و شکایت نبرده که با وی چنان رفتار خشن شده و با کرامت ابوبکر زبان او باز گردانده شده است. در حرم نبوی کسی متوجه حال و وضع او نشده و او به مراجع قضایی و حکومتی مراجعه نکرده و دادخواهی به عمل نیاورده و نیز آن معجزه و کرامت را افشاء ننموده است در حالی که آن قوم در پروندهسازی بر ضد شیعه از هیچ کاری دریغ نکردهاند.
در مکتب خلفا، تهمت مسخ شدن رافضی (شیعه) به صورت خوک، بوزینه و امثال آن مانند افسانه ساختگی برای ابن منیر در حلب، سابقه دارد. آن را اثر جوشش حقد و غلیان
کینه و میتوانی بگویی مستی حاصل از افراط در غلو و گزافهگویی است. این جماعت وقتی از شیعه میگویند گویا از مردمی حرف میزنند که منقرض شدهاند. در حالی که میلیونها نفر از آنان در اطراف و اکناف جهان زندگی میکنند.
انس بن مالک نقل میکند: زمانی که پیامبر به سمت مدینه حرکت کرد، ابوبکر پیرمردی شناخته شده و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جوانی ناشناس بود. وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد مدینه شد، در پس او ابوبکر حرکت میکرد، از او میپرسیدند: ای ابابکر این که پیشاپیش شما حرکت میکند، کیست؟ او گفت: راهنمای من است، اینکه چرا ابوبکر به صراحت نگفت و به کنایه برگزار کرد جای حرف است، اگر قضیه صحیح باشد.
در اینجا به هدف اثبات برتریها برای خلیفه قصهها ساختند، هر چند به بهای کوچک کردن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و زیادی یا کمی سن ابوبکر در عنوان بعدی میآید، لیکن ناشناس بودن پیامبر به نسبت ابوبکر نیز خندهآور است. گویا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه با دعوت توحیدی، شهره آفاق نشده بود و مردم مدینه در بیعتهای عقبه اول و دوم با وی دیدار و او را شناسایی نکرده بودند و در موقع ورود به مدینه، همه به استقبال نشتافته و در
پشتبامها، بانوان و کودکان، سرود شادی نمیخواندند که «ماه چهارده شبه از جاده ثنبة الوداع بر ما طلوع کرد...»؟!
علّامه امینی (رضی الله عنه) نامهای دوازده نقیب، نه تن خزرجی و سه تن اوسی را آورده است و نیز اسامی هفتاد و سه نفر مرد و دو بانو را که در عقبه دوم حضور داشتهاند، یاد کرده است. هم چنان که اسامی مهاجران را که پیشتر به مدینه آمده بودند، ذکر نموده است. حالا شما سخن انس را اگر به راستی گفته باشد، بخوانید و داوری کنید.(1)
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از ابوبکر پرسید: من بزرگتر هستم یا تو؟ ابوبکر گفت: شما از من بزرگتر، گرامیتر و بهتر هستید. لکن سن من از سن و سال شما بیشتر است.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: از این دروغ آشکار در شگفت نیستند، که چگونه آن را فضیلت برای ابوبکر برشمردهاند؟
اول: گزارشگر این روایت، یزدبن امم است. او به طور کلی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ندیده و سالها پس از وفات رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمده است؛ دوم: چگونه سن ابوبکر از
سن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر بوده است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سال عامالفیل و ابوبکر سه سال پس از آن سال، به دنیا آمده است.(1)
شبابة از قول فرات که به سائب گفت و او از میمون بن مهران پرسید: اولین ایمان آورنده به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبکر صدیق بوده یا علیبنابیطالب (علیه السلام) در جواب گفته: ابوبکر در زمان بحیرای راهب به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان آورده و آن پیش از تولد علیبن ابیطالب (علیه السلام) بوده است.
از ربیعه پسر کعب نیز نقل شده که مسلمانی ابوبکر چیزی شبیه وحی آسمانی بوده است که او بازرگانی در شام بود. خوابی دید(2)و آن را به بحیرای راهب باز گفت:
راهب: تو کجایی هستی؟ ابوبکر: از مکه.
راهب: از کدام قبیله؟ ابوبکر: از قریش.
راهب:تو چه کاره هستی؟ ابوبکر: بازرگان هستم.
بحیرای راهب گفت: اگر خواب تو راست باشد. پیامبری از قوم تو برانگیخته شود و تو در زمان او وزیر و بعد از او جانشین وی خواهی بود. ابوبکر این راز را در سینه داشت تا
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مبعوث گردید. ابوبکر پرسید: ای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ، دلیل بر ادعای تو چیست؟فرمود خوابی که در شام دیدی.
ابوبکر، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در آغوش گرفت و بر میان دو دیدهاش بوسه زد و شهادتین به زبان آورد.(1)
در روایتی دیگر، ابو نوح قراء از قول ابوموسی نقل میکند: ابوطالب در میان شیخهایی از قریش همراه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شام سفر کردند. بر بحیرای راهب فرود آمدند. او دست محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر را گرفت و گفت: این سرور عالمیان و فرستاده پروردگار جهانیان است خدا او را برای رحمت به مردم دنیا برمیانگیزاند و حاضران همه بیعت کردند. راهب به قید سوگند پرسید کدامتان سرپرست او هستید، گفتند ابوطالب. راهب به ابوطالب سوگند یاد کرد که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را برگرداند و ابوبکر بلال را با توشهای همراه کرد و او را برگرداندند.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: با من همراه شوید تا متن و سند این حدیثهای مرسل را بررسی کنیم.
1- ابو عمرو شبابة بن سوار مدائنی، از مبلغان فرقة مرجئه بوده و احمد، حدیث او را رها کرده، و ابوعلی مدائنی نیز
میگوید: او اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دشمن میداشته و مورد نفرین قرار گرفته و همان روز فلج شده و مرده است.(1)
2- فرات پسر سائب جزری، از نظر بخاری حدیث او نکوهیده و زشت است و ابن معین میگوید، قابل اعتنا نمیباشد، دارقطنی و دیگران گفتهاند حدیثش رها شده است.(2)
3- میمون بن مهران کسی است که به علی (علیه السلام) میتاخته است.(3)حدیث چنین کسی چه اعتباری دارد؟ گزارشهای او را گروه بسیاری از حفاظ ضعیف شمردهاند.
و اما پنج راوی حدیث دوّم؟
1- ابونوح قراد، در گزارش این روایت غریب، تنها هست و ذهبی سخن او را مردود دانسته است چنان که در بررسی متن حدیث میآید.
2- گزارشهای یونس بن ابی اسحاق را احمد ضعیف دانسته و حاکم گفته چه بسا در حدیثش اشتباه میکرد و به غلط میافتاد. بالاخره با حدیث او را استدلال نمیشود.(4)
3- ابن حبّان، ابواسحاق سبیعی را، اهل تدلیس دانسته و او حدیث ها را به هم میزده است.(5)
4- ابوبکر پسر ابوموسی را ابنسعد ضعیف دانسته و احمد در وصف او میگوید: او از پدرش چیزی نشنیده است.(1)
5- واقعه بحیرای راهب سالها پیش از ولادت ابوموسی اشعری رخ داده پس اگر او قبل از تولد شاهد صحنه بوده که حرفی نداریم! و اگر از کسی شنیده از او نام برد تا ما شناسایی کنیم.
این بود سخن در رجال و سند آن گزارشها و اما متن روایت:
حافظ دمیاطی: این حدیث دو نقطه ضعف اساسی دارد: 1- بیعت با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حضور بحیرا؛ 2- برگرداندن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه بلال با توشة اعطایی ابوبکر.
در اصل ابوبکر و بلال همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبودهاند و بلال هنوز مسلمان نشده، و ابوبکر مالک بلال نشده(2)بود. نیز به گفته زرکشی(3)ابوبکر بلال را پس از بعثت خرید که او را قریش به سبب مسلمانیاش شکنجه میداد و آن زمان که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه ابوطالب به شام سفر کردند شاید بلال از مادر زاده نشده بود.(4)
این بود خلاصه کلام درباره اولین مسلمان بودن ابوبکر با آن تشبثّات، اما پیرامون اولین اسلامآورنده بودن علیبن ابیطالب متجاوز از شصت حدیث از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و علیبن ابیطالب (علیه السلام) و صحابه و تابعین، نقل شده است.(1)در حالی که بنا به روایت صحیح طبری، ابوبکر بعد از مسلمانی بیش از پنجاه تن مسلمان گردیده است وانگهی اگر ابوبکر اولین مسلمان بوده پس حدیث ابن عباس با عبدالله بن مسعود چه میشود که گفت: در روی زمین احدی با این دین (اسلام) خدا را نمیپرستید، مگر این سه تن: محمد، علی و خدیجه.(2)
در گزارش بعضی راویان، ابوبکر سالمندترین اصحاب، یاد شده است.(3)
ما تصور میکردیم غلّو و گزافهگویی در اخلاق روحی اشخاص که با حواس ظاهری درک نمیشوند، امکان دارد، اما در امور حسی و قابل درک دروغ به سرعت فاش شده و صاحب آن رسوا میگردد. موضوع کهنسالتر بودن ابوبکر نیز از آن جمله است.
آنگاه علّامه امینی (رضی الله عنه) اسامی چهل تن از صحابه رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را نام میبرد که از ابوبکر مسنتر بودهاند.(1)
ترمذی از مطرح پسر یزید با پنج واسطه نقل میکند که رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: وارد بهشت و باغ شدم، در آنجا صدایی شنیدم. پرسیدم کیستی؟ گفت: بلال هستم. پیش رفتم دیدم بیشتر اهل بهشت، تهیدستان، مهاجران و فرزندان مسلمانان بودند و از دارایان و زنان در آنها کمتر دیدم. تا فرمود: از یکی درهای باغ دوم بیرون آمدیم وقتی کنار در بودم ترازویی آوردند مرا در یک کفه و امت مرا در یک کفه دیگر نهادند کفه من، سنگینتر بود. آنگاه ابوبکر را آوردند او را در کفهای و همه امت مرا در کفه دیگر گذاشتند. او سنگینتر بود و بعد عمر را آوردند و در یک کفه و همه امت مرا در کفه دیگر گذاردند او سنگینتر بود و سپس ترازو را به آسمان بردند.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) با ذکر منابع پنج روای آن، مطرح بن یزید کوفی، عبیداللهبن زحر افریقی، علیبن یزید الالهانی، قاسمبن عبدالرحمن
شامی، همه را ضعیف و حدیثساز دانسته و سپس مینویسد: هیثمی، متن حدیث را هم دلیل بر ضعف حدیث برشمرده است.(1)
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: در شب معراج همه چیز به من عرضه شد حتّی خورشید، من به او سلام کردم و سبب کسوف(2)(خورشیدگرفتگی) را پرسیدم. خدا او را به نطق درآورد و گفت: خدای تعالی مرا بر روی چرخی نهاده بود و آن، هر جا را که او اراده میفرمود، میرفت من به چشم خودبینی بر خویشتن نگریستم آن چرخ مرا پایین آورد و در دریا انداخت. دو شخص دیدم یکی میگوید: احد، احد و دیگر میگوید: صَدق صَدق من آن دو را به درگاه خدا تعالی وسیله قرار دادم تا مرا از کسوف نجات دهد و من گفتم: پروردگارا آن دو کیستند؟ فرماید آن که احد، احد گوید حبیب من محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است و آن که صدق صدق گوید ابوبکر صدیق (رضی الله عنه) است.
درباره این حدیث، دانشمندان فضا و ستارهشناسان باید داوری کنند و کاش عالمان هیئت، از این حدیث اطلاعاتی درباره
خسوف (ماهگرفتگی) کسب کنند و کشف نمایند که آن با توسل به کسی، باز میشود تا بر نزهت و شادی مجالس افزوده گردد.(1)
انسبن مالک نقل میکند: نزد رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودیم مردی از اصحاب آمد در حالی که از ساقهای پایش خون میچکید. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این چیست؟ آن مرد گفت: ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ماده سگ فلان منافق گذر کردم آن مرا گاز گرفت. فرمود بنشین! او جلویِ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست. پس از یک ساعت مردی دیگر از اصحاب آن حضرت آمد با ساقهای خونین همانند اولی، پرسید موضوع چیست؟ او هم گفت: ای رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر ماده سگ فلان منافق گذشتم آن حیوان مرا گزید. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به پا خاست و به یارانش فرمود با من بیایید برویم آن سگ را بکشیم. همگی شمشیر به دست برخاستند وقتی به سراغ آن سگ رفته و خواستند بکشندش آن ماده سگ بر پای رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) افتاد و به زبان شیوا و گیرا گفت ای رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا نکشید من به خدا و رسول او ایمان دارم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تو را چه شده که این دو مرد را گاز گرفتی؟ آن سگ گفت: ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) من ماده سگی از پریانم و مأموریت دارم هرکس را که عمر و ابوبکر(رضی)
1) نزهة المجالس 2/184.
را دشنام و ناسزا گوید گاز بگیرم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن دو فرمود: شنیدید آن سگ چه گفت؟ گفتند: آری ای رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، ما به ابوبکر و عمر توهین کردیم.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: چه ماده سگ شجاعی بوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با اصحابش به سوی آن لشکر کشیدهاند، آیا آن، سگ بوده یا شیر ژیان و یا لشکر گران؟! گمان دارم آن دو مرد از ترسوهای اصحاب بودند وگرنه دلیرانشان از شیر ژیان هم نهراسند، تا چه رسد به سگی از جنیان، این سگ کجا بوده و چرا از آن پس دیگر کسی را گاز نگرفته، بلکه بر آنان پارس هم نکرده است. وانگهی آن اصحاب حاضر چقدر بیزبان و بیدستوپا بودهاند که آن زبانآوری سگ مادینهای را در نشر منقبت و برتری شنیدهاند و آن را پخش نکردهاند و گذاشتند در قرون متأخر، عبیدی آن بشارت را، برای خاندان صدیق، منتشر سازد.
البته برای خدا سگانی درنده و شیرانی دمنده وجود دارد که به نفرین پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا یکی از فرزندان صادق او –درود بر او و بر همسرشان- برای نبرد دشمنان مأمور میشوند، مانند سگی که خدا به نفرین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر لهب بن ابیلهب، مسلط فرمود(2)و سگی که به نفرین رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) سر عتبه را برگرفت و
یا شیری که شاعر چاپلوس اموی را که، دربارة زید جسارت کرده بود، در حضور امام صادق (علیه السلام) ، برگرفت.(1)
نقل است از علی (علیه السلام) که با رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودم و جز خداوند عزوجلّ کسی با ما نبود، فرمود یا علی: میخواهی سرور کهنسالان بهشت و ارزشمندترین آن نزد خدا به روز قیامت را به تو بشناسانم؟ گفتم قسم به زندگانیت، ای رسول خدا! آری. فرمود: این دو نفر که میآیند. نگاه کردم ابوبکر و عمر بودند سپس دیدم رسولخدا لبخندی کرد و سپس چهرهاش جمع شد. آن دو، وارد مسجد شدند. ابوبکر گفت: یا رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی ما به خانه ابیحنیفه نزدیک شدیم شما برای ما لبخندی زدید و سپس چهرهتان را جمع کردید، چرا؟ رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: وقتی شما به طرف خانه ابیحنیفه میرسیدید ابلیس با شما روبهرو شد و در صورتهای شما نگریست. آنگاه دستهایش را به آسمان بلند کرد من میشنیدم و او را میدیدم و شما دو نفر او را نمیدیدید و نمیشنیدید. او دعا میکرد و میگفت: خدایا به آبروی این دو مرد از تو تقاضا دارم مرا با عذاب دشمنان این دو مرد عذاب مفرما.
1) سیرة، حلبی 1/310.
ابوبکر گفت: ای رسول خدا چه کسی ما را دشمن میدارد در حالی که ما به تو ایمان آورده و یاریت کردیم و به آنچه از سوی پروردگار عالمیان آوردی، اعتراف داریم.
فرمود: آری ای ابابکر! مردمی در آخرالزمان پدید آیند که به آنها رافضی گویند. آنها حق را کنار گذاشته و قرآن را به طور ناصحیح تأویل کنند و خدا درباره آنان در کتاب عزیزش خبر داده:
(یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ)(1)
کلمهها را از معانی برمیگردانند.
ابوبکر گفت: ای رسول خدا! کیفر کسانی که ما را دشمن میدارند، نزد خدا چیست؟ فرمود: همین اندازه برای تو کافی است که ابلیس لعین از چنان عذابی به خدای تعالی پناه آورده است.
ابوبکر گفت: این کیفر دشمنان ماست. پاداش دوستداران ما چیست؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: چیزی است که شما دو نفر به آنان هدیه کنید. ابوبکر (رضی الله عنه) گفت: ای رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) من، خدا و فرشتگان او را گواه میگیرم که یک چهارم پاداش کارهایم را از زمانی که به خدا ایمان آوردهام تا آن روز که با او دیدار خواهم کرد به دوستدارانم هدیه کردم. عمر نیز گفت من همچنان کردم، ای رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) .
1) نساء،46.
رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دستخط بدهید. علی (کّرمالله وجهه) گفت ابوبکر دوات شیشهای را برداشت و رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بنویس: بسمالله الرحمن الرحیم. بنده خدا، عتیق بن ابی قحافه، میگوید: من، خدا و رسول او و همه حاضران مسلمان را شاهد میگیرم که یکچهارم عملکرد خودم را از روزی که به خدا ایمان آوردهام تا آن لحظهای که به دیدار خدا بشتابم به دوستدارانم در این دنیا، هدیه کردم، و این دستخط را نوشتم، همچنین عمر، وقتی قلم از نوشتن فراغت جست جبرئیل امین فرود آمد و گفت ای رسول خدا پروردگار به تو سلام میخواند و تهنیت و احترام ویژه دارد و میگوید: آنچه را که دو صحابه تو نوشتند، بده. رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این است. جبرئیل آن را گرفت و به آسمان برد و سپس به سوی رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برگشت و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید ای جبرئیل آنچه از من گرفتی کجاست؟ جبرئیل گفت: آن نزد خداوند تعالی است خود خدا و حاملان عرش و من و میکائیل و اسرافیل بر آن گواهی دادند و خدای تعالی فرمود: آن در نزد من است تا ابوبکر و عمر به آنچه گفتند در روز قیامت وفا کنند.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: من در بیان نقاط ضعف و خطاهای این روایت شبیه به افسانههای قصهگوها و خیالات
1) عمد التحقیق، عبیدی مالکی/105-107.
واهی رماننویسان نمیخواهم سخن دراز کنم و از سازنده آن روایت مسخره نمیپرسم که آن شاهد گرفتنها با طول و تفصیل چرا؟
و نمیپرسم چطور شده پیشوایان دانش حدیث و سنّت این حدیث برتری را قرنها پنهان داشتهاند تا در قرن یازدهم عبیدی آن را کشف کرده یا ساخته است. فقط میپرسم به چه جرئت آیههای قرآن را که درباره یهود است(1)تحریف و تأویل ناصحیح کردهاند؟
گزارش به ما رسیده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج چون به «قاب قوسین» رسید،ترس و وحشت بر او چیره شد که صدای ابوبکر (رضی الله عنه) را شنید، با صدای صحابهاش مأنوس شد و دلش آرام یافت! و این کرامت ویژه صدیق است.(2)
البته پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از اول تا آخر هرگز دچار ترس و وحشت نشده است تا چه رسد به پیشگاه حضرت باریتعالی، چه او همیشه در بارگاه او بوده و با ذات اقدس خداوندی انس و الفت داشته است. این ماجراها از ساختههای ایادی اموی و همپالگیهای آنان است که در مبعث و رسالت هم آنها را
ساز کردهاند و دانشمندان مسلمان پاسخ دادهاند. پس این، افسانه در افسانه است.
از حذیفه یمانی نقل است که شنیدم رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمود: تصیم گرفتم مردانی را به گوشه و کنار بفرستم تا به مردم سنتها و فریضهها را بیاموزند، همانند عیسیبن مریم که حواریون را برانگیخت. به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته شد: ابوبکر و عمر چطور؟ فرمود: آنها گوش و چشم دین هستند و من از آنها بینیاز نیستم.(1)به نقل حاکم گزارشگر این تنها حدیث حفص بن عمر است که از زبان مسعر بازگو کرده است.
ذهبی در تلخیص مستدرک حدیث حفص بن عمر مدنی را حدیثی سست دانسته است.
نسائی حدیث را ثقه نمیداند، ابن عدی نیز میگوید: عموم حدیثهای او قابل حفظ نیست. ابنحنّان نیز مینویسد: او سندها را زیر و رو میکرد و زمانی که او تنها گزارشگر است، استدلال به سخن او روا نیست. ابن معین نیز او را مرد بدی میداند و مالک بن عیسی او را آدمی ارزشمند ندانسته و نمیشناسد، عقیلی نیز مینویسد: او حدیثهای باطل، گزارش
1) مستدرک، حاکم 3/73.
میکرده است. قطنی نیز این حدیث را ضعیف و متروک دانسته است.(1)
این وضعیت حدیث از جهت سند،اما در متن آن نیز مسائلی وجود دارد که مورد مناقشه است. کاش میدانستیم آن دو نفر کدام سنت و فریضه را به مردم میآموختند؟ آنچه دربارة کلاله، ارث پدربزرگ، مادربزرگها، حکم تیمم و شکیات نماز و امثال آن میدانستند و اگر دربارة قرآن سؤال میشدند از لغات مشکل آن جواب میدادند تا مطالب سخت آن؟ وآنگهی آنها با چه چیزی گوش و چشم دین بودند آیا با حملههای آنچنانی در میدانهای کارزار یا عطایایشان در خشکسالی و...؟ از مقدمی نقل است که حدیث گوش و چشم از ساختههای ولید بن فضل حدیثساز است و ابن حجر نیز سند این حدیث را ضعیف میداند.(2)
از قول ابنعباس گزارش کردهاند که ابوبکر با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار ثور همراه بود که به شدت تشنه شد. این مطلب را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه داشت. پیامبر فرمود برو سینه غار و آب بنوش. ابوبکر میگوید به سینه غار رفتم و آبی شیرینتر از
عسل، سفیدتر از شیر و پاکیزهتر از بوی مشک نوشیدم و نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برگشتم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند تبارک و تعالی فرشتهای را که مأمور جویهای بهشت کرده، فرمان داد تا نهری از جنةالفردوس به سینه این غار جاری سازد تا ابوبکر از آن بنوشد. گفتم: ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی من در نزد خدا این اندازه منزلت دارم. فرمود: آری و بیشتر. قسم به خدا که مرا به پیامبری برانگیخت دشمن تو وارد بهشت نمیشود، هر چند عبادت هفتاد پیامبر داشته باشد.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: چگونه این حدیث میتواند، صحیح باشد. در حالی که محدثین و مورخان آن را ندیدهاند. حال آن که چنین چیزی معجزهای بزرگ است. از طرفی ابن عباس، راوی نخستین آن، اندکی قبل از هجرت، زاده شده است. از سوی دیگر، چگونه حافظان حدیث و پیشوایان تاریخ و سیره از چنین خبر مهم و کرامت بزرگ، اعراض کردهاند، در حالی که آنها پیشاپیش بر گردآوری دلائل نبوت و معجزات رسالت، اهتمام داشته اند. ولی آن را در کتب روایی و تاریخی ذکر نکردهاند. در این بین تنها سیوطی از ابنعساکر آن هم با سندی ضعیف، گزارش کرده است.(2)
اما چه باید کرد آن قوم در محبت ابوبکر و رفیق او روایتهایی دارند شبیه قصههای خیالی که دستان غالیان فضیلتتراش، آنها را ساخته و پرداخت کرده است.
آنگاه علّامه امینی (رضی الله عنه) دوزاده حدیث از آن قماش احادیث را با یاد راویان و کتابهایشان آورده است.
ما داوری نهایی را به وجدان خوانندة دانا، آزاده و هوشیار وامیگذاریم.
نقل است از أبو أروی دوسی: نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودم. ابوبکر و عمر درآمدند. پیامبر فرمود: سپاس خدا را که مرا با شما دو تن، تأیید فرمود.(1)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: سند این حدیث درست نیست و متن آن، چنانکه ملاحظه میکنید آیتی در گزافهگویی و غلّو این گروه است.
نقل است از انس بن مالک که گفت: شنیدم رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از قول جبرئیل فرمود: وقتی خداوند آدم را آفرید و روح در بدنش وارد کرد به من فرمود سیبی از بهشت بگیرم و آن را
1) مستدرک، حاکم 3/74.
در دهان آدم بفشارم. ای محمد، خداوند از چکة نخست، تو را آفرید و ابوبکر از چکة دوم آفریده شد، و از چکة سوم نیز عمر و از چکۀ چهارم عثمان و از چکة پنجم علی را آفریده است. آدم پرسید اینان کیستند که چنین گرامی داشتی؟ خداوند تعالی فرمود: پنج تن از نسل تواند و اینان از مجموع آفریدههای من گرامیتر هستند. وقتی آدم، معصیت کرد، گفت پروردگارا به حرمت این پنج تن که آنان را برتری بخشیدی مرا ببخش و خدا توبه او را پذیرفت.(1)
سیوطی آن را دروغ و ساختگی دانسته و متن حدیث را دلیل بر ساختگی بودن آن میداند. این حدیث در برابر آیه «فتلقی آدم من ربه کلمات...» بقره/37. ساخته شده است. ابن عباس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید آن کلماتی که آدم از خدا تلقی کرد و براساس آن توبه نمود چیست؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین تقاضای توبه کرد و خدا توبهاش را پذیرفت. این گزارش را ابن مغازلی در ینابیع نیز آورده است.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) در اینجا به احادیث صحیحی از مشایخ اهل سنت دربارة پنج تن آل محمد، پرداخته و حدیث فوق را نقد کرده است.(1)
از آن جمله، ابوالفتح محمدبن علی نطنزی (م: 480) در الخصائص و از قول ابنعباس نقل میکند: چون خداوند آدم را آفرید و از روح خود در وی دمید؛... و به فرمان پروردگار فرشتگان بر وی سجده کردند. سپس گفت: بار الها! آیا دیگرانی هم هستند که نزد تو گرامی باشند. خدای تعالی گفت آری و اگر آنان نبودند، تو را نیز نمیآفریدم. آدم گفت: ایشان را به من نشان ده؛ خداوند فرشتههای پردهدار را فرمان داد تا پرده بگشایند و ناگاه آدم پنج سایه را پیشاپیش عرش دید و دربارة آنها پرسید. خداوند فرمود: محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین. حضرت آدم خشنود شد. چون از او لغزشی سر زد. خداوند را به این پنج تن یاد کرد و آمرزیده شد. اما بدانید گزارش معروفی با سند صحیح دربارة توسل عمر به عباس (عموی پیامبر) وجود دارد که در نماز طلب باران او به نماز باران رفت و گفت: به آبروی پیامبرت تشنگی و گرسنگی را از ما دور کن. عباس گفت: پروردگارا!... اینان مرا به واسطة خویشی با پیامبرت واسطه قرار دادند... خدایا! آنان
1) ر.ک: الغدیر، امینی 7/300-305، 5/143-156.
را در پناه خودت پناه ده. چون غیر از گروه کافران کسی از رحمت تو نومید نمیشود و باران بارید.
ابوهریره نقل میکند که رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ابوبکر و عمر بهترین اهل آسمانند و ساکنان زمینند، جز پیامبران و رسولان.(1)این روایت از جبرون آفریقایی است که آفت حدیث است.
از قول علیبن ابیطالب آوردهاند که شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ابوبکر میفرماید: ای ابابکر خدا پاداش کسانی را که از آغاز آفرینش آدم تا زمان بعثت من ایمان آوردهاند به من عطا فرموده و خدا ثواب و پاداش کسانی را که از زمان بعثت تا قیام قیامت، به من ایمان دارند، به تو عطا کرده است.(2)
در زنجیر سند این حدیث، ابوالحسن تمّار قرار دارد که مؤثق نیست و حدیثهای باطل گزارش کرده است. او همانند ابوسعید عدوی است شیخی کمحیا و دروغپرداز و حدیثساز بوده است و نیز در سند آن ابومعاویه ضریر قرار دارد که معروف به غلّو و
گزافهگویی است.(1)این، وضع سند حدیث است و اما مضمون آن را باید خواننده با وجدان و آزاده، داوری کند.
از سهلبن سعد نقل است که رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مهر ابیبکر و سپاس او بر امت من واجب است.(2)
این حدیث از ساختههای عمربن ابراهیم کردی است که دارقطنی او را دروغگوی ناپاک میداند.
مورد شماره چهارده، به برتری ابوبکر با امّت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) سنجیده شده چنانکه گذشت. در این حدیث رؤیایی، ابتدا ابوبکر با حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) سنجیده شده و بعد به ترتیب عمر، عثمان و علی با یکدیگر سنجیده شدهاند. پس از علی (علیه السلام) ترازو بالا رفته است و رنگ و رخسار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تغییر یافته و فرموده خلافت سی سال است آنگاه به ملک و سلطنت تبدیل شود.
علّامه امینی (رضی الله عنه) وضع سه راوی این حدیث را بررسی کرده و بیاعتباری سخن آنان را اثبات نموده است.(3)
یکی از بحثهای دایر در تاریخ و حدیث، سبقت مسلمانی پدر و مادر ابوبکر بر مسلمانی پدر و مادر دیگر صحابه است. عایشه میگوید: پدر هیچ مهاجری مسلمان نشده جز پدر ابوبکر.(1)از علیبن ابیطالب نیز نقل است، بهطور مرسل: پدر و مادر ابوبکر با هم مسلمان شدند و این مزیت برای احدی فراهم نشد، جز برای ابوبکر.(2)
علّامه امینی (رضی الله عنه) مینویسد: ما جانب علی و عایشه را از چنین دروغ آشکار که برخلاف تاریخ و حدیث است، پاک میدانیم و سوگمندانه میگوییم که مهر و محبت بیدلیل انسان را کور و کر میکند. آنگاه علامه امینی (رضی الله عنه) فصلهایی گشوده و تعداد قریب به بیست و هشت صحابه را نام برده که پدر و مادر آنان پیشتر، مسلمان شدهاند که از آن جمله بودهاند: پدر و مادر عمار(3)و پدر و مادر عبیدالله بن جعفر به همراه برادرانش محمد و عون(4)و جز اینها.
سپس روایات مسلمانی ابوقحافه و امالخیر مادر ابوبکر را آورده و سند و متنها را بررسی کرده و ضعف آنها را آشکار
ساخته است، همچنان که دعوی غالیان در منقبت و فضیلت مبنی بر نزول آیه پانزده سوره احقاف و نیز آیه شصت و دو سوره مجادله را با منطق و استدلال مردود دانسته است و قدر مسلّم آن است که خود ابوبکر در سال هفتم بعثت مسلمان شده و پدرش ابوقحافه اگر مسلمان شده باشد در سال هشتم هجرت در روز فتح، اسلام آورده همچنان که مادرش امالخیر اگر مسلمان شده باشد در سال ششم بعثت مسلمان شده است.
پس این برتریهای دروغین چیست؛ حاشا که امیرالمؤمنین (علیه السلام) چنان کلامی خلاف واقع گفته باشد.(1)
من گمان دارم آن جماعت این دروغ را فقط از روی ناآگاهی از تراجم رجال، به هم نبافتهاند و نه آنکه اسلام آوردن و یا اسلام نیاوردن پدران مهاجران، برای ایشان مهم بوده و یا از طرح اسلام پدر و مادر ابوبکر هدفی داشتهاند. جز اینکه آن همه سر و صداها برای این بوده که سرور ابطحیها و بزرگ دودمان طالبیها پدر مولای ما –امیرمؤمنان- را کافر قلمداد کنند و پس از آنکه نتوانستند دربارة فرزند او سخنی بگویند، تیرهای زهرآگین خود را به طرف پدر و یا هر دو پدر و مادر
1) ر.ک: الغدیر، امینی 7/310-329.
او پرتاب کردهاند و حتی به آن هم قناعت نکرده، سخن را به پدر و مادر خود پیامبر معظم، هم کشاندند.
به عنوان مثال، عاصمی در بیان وجه تشابه به میان پیامبر و علی –درود خداوند بر هر دو- مینویسد: از جمله در مورد پدران شباهت دارند که با وصف برخورداری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از بسیاری از نعمات الهی، خدا نعمت اسلام پدر و مادر را به او نداده و این مورد اتفاق جمهور مسلمانان است.(1)جز اندکی ناچیز که مورد توجه نیستند، همچنین مرتضی با اینکه از اخلاق و خصال والایی بهرهمند بوده و خداوند نعمتهای فراوان به وی بخشیده، اما او از نعمت اسلام آوردن پدر و مادر محروم بوده است.
آنها با لجاجت تمام این جار و جنجال را به راه انداختند در حالی که روش زندگانی شیخ ابطح و سرپرستی او از صاحب رسالت و حمایت او از وی و تصریح به گرایش به آیین او و تسلیمش در گفتار و کردار و نظم و نثر و با هر توانی که داشته، نادیده گرفتهاند.
ابن ابیالحدید در اشعاری اینگونه میسراید: اگر ابوطالب و پسر او (علی) نبودند. دین اسلام شاخص و برپا نمیشد.
1) این، پندار عاصمی است. وگرنه امامیه و زیدیّه و همکیشان آنان از روزگار اول به مسلمانی پدر و مادر پیامبر اقدس، عقیدهمند بودهاند و اشخاص شاذ مورد توجه نیستند.
آن، در مکه پناه داد و حمایت کرد، و این، در یثرب به دنبال مرگ دشمنان حرکت کرد...(1)
در این جا چهار راه وجود دارد که بدان وسیله روحیات و جنبههای معنوی هر شخص را میتوان فهمید.
فهم سخنان شخص؛
عملکردهای او؛
آنچه خانواده او که آشناتریناند، گزارش کرده اند؛
سخنان دیگران؛
ابوطالب در بخشی از اشعار جواهرنشان خود که در کتابهای سیره تاریخ و حدیث، ثبت و ضبط است. چنین گفته است:
مردمان نیک بایستی بدانند که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دستیار موسی و عیسی پسر مریم است. او برای ما هدایت آورد همانگونه که آن دو پیامبر آوردند... .(2)
و از جمله سخن اوست در امر نامه منحوس، محاصره.(3)
در حمایت صریح از پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) میگوید: به خدا سوگند دستشان با جمعی به تو نمیرسد تا من به زیر خاک نرفتهام.
ابن ابیالحدید گوید: مجموعه اشعار ابوطالب در تصدیق رسالت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و حمایت از او، در حد تواتر است و ما به اندکی از بسیار اشاره کردیم.(1)
سرور بطحاء ابوطالب –سلام خدا بر او- در دفاع از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و دعوت به آیین حنیف او، از اولین ساعات تا دم واپسین، عملکردهای نیک و تلاشی، درخور سپاس داشته است.
علّامه امینی (رضی الله عنه) پانزده نمونه از آنها را با یاد منابع و مأخذ، آورده است. همراهی سفر شام، طلب باران با توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ولادت امیرالمؤمنین و کسب تکلیف در نامگذاری او ندای هاتف غیبی، در آغاز بعثت، در گم شدن او در بچگی، توصیه او به ملازمت و پیوستن به پسر عمویش در نماز و چندین مورد دیگر.
1) شرح، ابن ابی الحدید 2/315.
تمام مردان هاشمی، فرزندان عبدالمطلب، و پسران ابوطالب به ایمان ثابت ابوطالب اعتراف داشتهاند. علّامه امینی (رضی الله عنه) در این خصوص ده نمونه آورده و در پایان آن فصل به عنوان سخن پاکیزه از پیشوایان اهلبیت، امامان سجاد، باقر، صادق و رضا (علیهم السلام) و نیز مرثیهای از زبان فرزندش آورده است:(1)
ای ابوطالب پناهِ پناهجویان و ای باران خشکسالیها و نور تاریکیها فقدان تو حریم حفاظت و شرف را در هم کوبید خدای صاحب نعمتها به تو درود بفرستد و رضوان خدا بر تو که برای آن پیامبر پاک، بهترین عمو بودی.(2)
مجموعه این حدیثها و ماجراها پیرامون ابوطالب جز با اسلام و ایمان او به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمیسازد و از جمله تحقیقات ارزشمند درباره ایمان ابوطالب، کلام علّامه بزرنجی است. برخی دانشمندان معروف اهل سنت مثل قرطبی، سبکی و شعرانی نیز از طرق دیگر جز طریق اهلبیت، اهل نجات بودن ابوطالب را اثبات کردهاند و زینی دحلان نیز در این مورد، اثری دارد.(3)
آن بود شیعیان اهل بیت و خاندان و نزدیکان که احدی در ایمان و اسلام ابوطالب شک و تردید نداشتهاند و همگی او را در مرتبهای بالا از ایمان دانستهاند.
معلّم بزرگ، شیخ مفید مینویسد: امامیه اتفاق نظر دارند که پدران و نیاکان رسولخدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از آدم تا عبدالله همه مؤمن و موحد بودهاند و نیز اتفاق دارند که ابوطالب و آمنه دختر وهب، در حالی که مؤمن بودهاند، از دنیا رفته اند.(1)
ابوجعفر شیخ طوسی مینویسد: به فرموده امام باقر و اما صادق (علیهما السلام) ابوطالب، مسلمان از دنیا رفته است و امامیه، بر این معنا اتفاقنظر دارند و بر آن دلائل تعیینکننده، یاد کردهاند.(2)
شیخ طبرسی نیز مینویسد: اجماع اهلبیت بر ایمان ابوطالب، ثابت است و چنان اجماع و اتفاقی، حجت است. آنان یکی از ثقلین هستند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به چنگ زدن به دامن آن، فرمان داده است.(3)
علامه در اینجا سخنانی از بزرگانی مانند ابن معدّ فخار، فتال نیشابوری و سیدبن طاووس آورده است.(4)ابن ابیالحدید
نیز مینویسد: شیعه بر اسلام و ایمان ابوطالب، اجماع دارند و بزرگان معتزله، مانند ابوالقاسم بلخی و ابوجعفر اسکافی، نیز بر همان باور هستند.(1)
علّامه محمدباقر مجلسی مینویسد: شیعه بر مسلمانی و ایمان ابوطالب به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از اول بعثت، اجماع دارند و معتقدند که او هرگز بتی را نپرستیده، بلکه خود از اوصیای ابراهیم (علیه السلام) بوده است.(2)اخبار از طریق خاصه و عامه بر این معنا متواتر است و مستند آن، عقیده اجماعی و احادیث مردانی از اهل بیت است.
علّامه امینی (رضی الله عنه) چهل حدیث دربارة ایمان ابوطالب با ذکر منابع و مآخذ، آورده و پس از آن، از کسانی نام برده و برخی آثارشان را یاد کرده که بهطور مستقل دربارة ابوطالب کتاب نوشتهاند، یا در قصائدی بلند او را ستودهاند. در اینجا با حدیث نابی از ابوطالب این فصل را میبندیم و سخن به پایان میبریم.
ابن حجر در الاصابه از قول ابورافع مینویسد: شنیدم ابوطالب میگوید: شنیدم پسر برادرم محمدبن عبدالله میگوید: همانا پروردگار من او را (محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ) به پیوند با ارحام و خویشاوندان نزدیک، برانگیخته و اینکه تنها خدا
پرستش شود و همراه او چیزی عبادت نشود و محمد همان انسان راستگو و امین است.(1)
زینی دحلان نیز این حدیث را از منابع مختلف و از عروه آورده است: شنیدم ابوطالب (رضی الله عنه) میگوید: حدیث کرد مرا پسر برادرم همان مرد راستگو و امین –و به خدا سوگند او راستگو بود- فرمود: پروردگار او، وی را برای پیوند با خویشاوندان نزدیک، و به پاداشتن نماز و ادای زکات، فرستاده است و میگفت: سپاسگزاری کن و کفران و ناسپاسی نکن که معذّب میشوی.(2)