ghaemiyeh.com
سرشناسه : طبرسی، فضل بن حسن، ۴۶۸ - ۵۴۸ ق.
عنوان و نام پدیدآور : ترجمه تفسیر مجمعالبیان/ تالیف ابوعلیالفضلبنالحسنالطبرسی ؛ ترجمه و نگارش از احمد بهشتی ؛ تصحیح و تنظیم موسویدامغانی.
مشخصات نشر : تهران : فراهانی ، ۱۳ - .
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد هفتم: ۱۳۵۲.
شناسه افزوده : بهشتی، احمد، ۱۳۱۴ -، مترجم
شناسه افزوده : موسوی دامغانی، محمد، مترجم
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۷۹۰۷
این سوره مکی است.
ابن عباس گوید:تنها آیۀ: وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ در داستان عیینة بن حصن فزاری در مدینه نازل شده است.
به عدد بصریان 111 و بعدد کوفیان 110 و بعدد شامیان 106 و بعدد حجازیان 105 آیه است(بموارد اختلاف در جای خود اشاره خواهیم کرد).
ابی بن کعب،از پیامبر گرامی اسلام روایت کرده است که هر کس این سوره را بخواند،تا هشت روز از هر فتنهای آسوده است.اگر در این هشت روز،دجال ظهور کند،خداوند او را از فتنۀ وی حفظ کند و هر کس آیۀ آخر آن «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ...» را هنگام رفتن به بستر خواب بخواند،از بستر او نوری بسوی کعبه میدرخشد که در کنار آن فرشتگانی از درگاه خدا برایش طلب رحمت میکنند،تا از خواب برخیزد.اگر در مکه باشد و این آیه را بخواند،نوری از بستر او به بیت المعمور میتابد،که در کنار آن فرشتگان برایش طلب رحمت میکنند،تا از خواب برخیزد.
سمرة بن جندب از آن بزرگوار روایت کرده است که:هر کس ده آیه از سورۀ کهف از حفظ بخواند،فتنۀ دجال به او زیانی نمیرساند و هر کس همۀ سوره را بخواند،داخل بهشت میشود.
فرمود:
-آیا سورهای به شما نشان دهم که وقتی نازل شد،هفتاد هزار فرشته،آن را همراهی کردند و عظمت آنها آسمانها و زمین را فرا گرفته بود؟ گفتند:
آری.
فرمود:
-سورۀ اصحاب کهف است.هر کس در روز جمعه،این سوره را بخواند، خداوند تا سه روز بعد از روز جمعۀ دیگر او را میآمرزد و به او نوری میبخشد که به آسمان میرسد و در فتنۀ دجال،از خطر محفوظ است.
واقدی به اسناد خود از ابو الدرداء،از پیامبر گرامی اسلام روایت کرده است که:هر کس ده آیۀ اول سورۀ کهف را حفظ کند،اگر دجال را درک کند،ضرری نمیبیند.هر کس اواخر سورۀ کهف را از حفظ کند،در روز قیامت،نوری با اوست.
همچنین از آن بزرگوار روایت شده است که:هر کس سورۀ کهف را در روز جمعه بخواند،تا شش روز از هر فتنهای آسوده است و اگر دجال بیرون آید،از شر او محفوظ است.
عیاشی به اسناد خود از امام صادق(ع)روایت کرده است که:هر کس سورۀ کهف را در هر شب جمعهای بخواند،شهید از دنیا میرود و خداوند او را با شهیدان مبعوث میکند و در روز قیامت،در موقف شهیدان میایستد.
خداوند سورۀ بنی اسرائیل را با حمد و توحید و یادی از پیامبر خاتمه داد.
سورۀ کهف را نیز با حمد و توحید و وصف قرآن و پیامبر،آغاز میکند،تا ابتدای این سوره با پایان آن سوره،ارتباط داشته باشد. فرمود:
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی أَنْزَلَ عَلیٰ عَبْدِهِ اَلْکِتٰابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (1) قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ اَلْمُؤْمِنِینَ اَلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) مٰاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً (3) وَ یُنْذِرَ اَلَّذِینَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَللّٰهُ وَلَداً (4) مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لاٰ لِآبٰائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّٰ کَذِباً (5) فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا اَلْحَدِیثِ أَسَفاً (6)
ستایش خدا راست که این کتاب را-که استوار است-بر بندۀ خود نازل کرد و در آن انحرافی قرار نداد.تا از جانب خود،از عذابی سخت بترساند و مؤمنان که عمل نیکو انجام میدهند،بشارت دهد که آنها را پاداشی نیکوست.و همیشه در آن
بسر میبرند.و کسانی را که گفتند:خداوند فرزندی گرفته است،بیم دهد.آنها را باین سخن،دانشی نیست و همچنین پدرانشان.چه کلمۀ بزرگی از دهانشان بیرون میآید!چیزی که جز دروغ نمیگویند.شاید تو از پی ایشان،از غم اینکه به این قرآن ایمان نمیآورند،خود را هلاک کنی.
من لدنه:بروایت یحیی،ابو بکر به اشمام ضمۀ دال و کسر نون و هاء و دیگران بضم دال و سکون نون خواندهاند.
وجه قرائت اول اینست که:ضمه را از دال حذف میکنند و از آنجا که دو ساکن جمع میشود،نون را کسره میدهند.علت اشمام ضمه اینست که حاکی باشد از این که در اصل دارای ضمه بوده است.
ممکنست«من لدنه»متعلق به شدید،یا صفت باشد.
عَوج:کجی و انحرافی است که به چشم دیده شود.مثل:کجی چوب و «عِوج»کجی و انحراف معنوی است و بچشم قابل رؤیت نیست.مثل کجی در دین و سخن.
قیم:مستقیم.
باخع:قاتل مهلک.شاعر گوید:
الا ای هذا الباخع الوجد نفسه
لشیء نحته عن یدیه المقادر
یعنی:ای کسی که غم و اندوه،بخاطر چیزی که قضا و قدر،از دسترست خارج ساخته،ترا کشته است.
اسف:غم و اندوه شدید.اسف و اسیف:اندوهگین.
قیماً:حال از کتاب.عامل آن«انزل».
أَنَّ لَهُمْ أَجْراً
:به تقدیر«بأن لهم اجرا».
ماکثین:حال.یعنی«خالدین».
کَبُرَتْ کَلِمَةً
:در بارۀ نصب«کلمة»اختلاف است:سراج گوید:مفسر ضمیر مستتر است.مثل«نعم رجلا زید»یعنی«کبرت الکلمة کلمة تخرج»مخصوص بذم نیز محذوف است.برخی گویند:تمیز است. مثل«تصببت عرقا»و اصل آن«کبرت کلمتهم الخارجة من افواههم»است.شاعر گوید:
و لقد علمت اذا الریاح تناوحت
هدج الریال تکبهن شمالا
یعنی:دانستم که چون بادها همچون درهم آمیختن آب دهان درهم آمیزند، بادهای شمالی آنها را وارونه میسازند.در اینجا«شمالا»تمیز است.
کسانی که«کلمة»را برفع قرائت کردهاند،آن را فاعل میدانند.
منظور از«کلمه»جملۀ «اِتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً» است همانطوری که به قصیده، کلمه گویند.
بنا بر قرائت رفع،جملۀ «تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ» صفت و مرفوع است.اما بر قرائت نصب،این جمله صفت نیست،زیرا تمیز باید نکره باشد و اگر کلمهای دارای صفت باشد،از نکره بودن خارج میشود و نمیتواند تمیز باشد.حال هم نمیتواند باشد، زیرا حال بجای صفت است،دیگر اینکه حال را برای نکره نمیآورند.بهتر است که خبر مبتدای محذوف باشد.
اسفا:حال.زیرا مصدری است که به جای صفت نشسته است.
إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا
:«ان»را میتوان به فتح خواند و میتوان به کسر خواند،لکن در قرآن کریم به کسر قرائت کردهاند.
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلیٰ عَبْدِهِ الْکِتٰابَ
:در اینجا خداوند متعال بمردم دستور میدهد که بگویند:ستایش خداوند راست که بر بندۀ خود حضرت محمد(ص) قرآن نازل کرد و او را در میان خلق،برانگیخت و برسالت اختصاص داد و او را نبی و رسول خود گردانید.
وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً قَیِّماً
:ابن عباس گوید:یعنی قرآن کریم،مستقیم و معتدل
است و در آن تناقضی نیست.
فراء گوید:یعنی قرآن کریم بر سایر کتب آسمانی برتری دارد و آنها را تصدیق و محافظت میکند و باطل را از آنها دور میسازد و در عین حال ناسخ احکام آنهاست.
ابو مسلم گوید:یعنی قیمت قیمت و ارزش احکام دینی بقرآن است و برای تعیین ارزش آنها باید بقرآن رجوع کرد.همانطوری که باید برای تعیین ارزش خانه، بقیمت آن مراجعه کرد.
اصم گوید:یعنی قرآن کتابی است که تا روز قیامت،باقی میماند.جملۀ «لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» یعنی:طوری نیست که مطالب آن در هم پیچیده و غیر قابل فهم باشد.بقولی یعنی:در مطالب آن اختلاف و تناقضی نیست.چنان که میفرماید:
«وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاٰفاً کَثِیراً» (نساء 82:اگر از جانب غیر خدا بود،در آن اختلاف بسیاری مییافتند) عوج کلام،یعنی فساد و بطلان و بیفایده بودن آن.
اکنون در بارۀ بیان فایدۀ انزال قرآن میفرماید:
لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ
:تا پیامبر مردم را از عذاب و غضب خداوند بترساند و آنها ایمان بیاورند.
وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّٰالِحٰاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً
:
و کسانی را-که تصدیق خدا و رسولش میکنند و کارهای پسندیده انجام میدهند- به پاداش نیکوی آخرت،در برابر ایمان و نیکو کاریشان بشارت دهد.این پاداش نیکو همان بهشت است.
مٰاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً
:این پاداش،جاودانی است و آنها همیشه از آن برخوردارند.
وَ یُنْذِرَ الَّذِینَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً
:و قریش را که میگویند:فرشتگان دختران خدا هستند،بترساند.چنان که حسن و محمد بن اسحاق گویند.
سدی و کلبی گویند:منظور یهود و نصاری است.در آیۀ قبل انذار و ترسانیدن پیامبر متوجه عموم و در اینجا متوجه کسانی است که خدا را صاحب فرزند میدانند،
زیرا در این خصوص،آنها از پدران خود تقلید میکردند و بر نادانی خود اصرار داشتند و حاضر نبودند کمی بهتر فکر کنند.بعلاوه همینها مردم را از دین باز میداشتند.
مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لاٰ لِآبٰائِهِمْ
:اینها و نیاکانشان،این سخن زشت را از روی جهالت میگویند و دلیلی ندارند.برخی گویند:یعنی آنها و پدرانشان بخداوند علم ندارند.
کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ
:چه کلمۀ بزرگی از دهان آنها بیرون میآید!سخن،عرض است و داخل یا خارج نمیشود.این قبیل استعمالات، مجازی هستند.
إِنْ یَقُولُونَ إِلاّٰ کَذِباً
:اینها جز دروغ،چیزی نمیگویند.
فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ عَلیٰ آثٰارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً
:
اثر وجودی قوم تو چیزی جز تمرد و سرکشی نیست.همینها هستند که میگفتند:تا چشمهای از زمین برای ما نجوشانی،ایمان نمیآوریم.شاید اگر بقرآن ایمان نیاورند،تو بر این کار آنها دچار تأسف و اندوه شدید گردی و جان خود را بمهلکه اندازی.
برخی گویند:یعنی تو نسبت به آنها مهر میورزی و پس از مرگشان بحال زار آنها چندان تأسف میخوری که جان خود را به خطر اندازی.
برخی گویند:یعنی بعد از اعراض و روی گردانی آنها دچار تأسف میشوی و...
ابن عباس و قتاده گویند:اسف،یعنی خشم و غضب.
بدینترتیب،خداوند پیامبر خود را از اینکه:چندان بهدایت آنها دلبستگی داشته باشد،که اگر ایمان نیاورند خطر مرگ او را تهدید کند،مورد سرزنش قرار میدهد.
إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَی اَلْأَرْضِ زِینَةً لَهٰا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7) وَ إِنّٰا لَجٰاعِلُونَ مٰا عَلَیْهٰا صَعِیداً جُرُزاً (8)
ما چیزهایی که در روی زمین است،زینت آن قرار دادهایم تا مردم را بیازماییم که کدامیک نیکوکارترند و آنچه را که بر روی زمین است،خاک بایر میسازیم.
صعید:سطح زمین.زجاج گوید:راهی که در آن گیاه نروییده است.
جرز:زمینی که در آن گیاهی نروید.به سال قحطی هم بر اثر نروییدن گیاه و کمی باران«جرز»گفته میشود.
ایهم:مبتدا.زیرا این کلمه استفهام است و استفهام باید در صدر کلام باشد، بنا بر این«نبلو»را که مفید معنای علم است،معلق ساخته است.
اکنون خداوند متعال میفرماید:خالق نعمتها منم و بازگشت امتها بسوی من است.میفرماید:
إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَهٰا
:ما رودها و درختها و جمادات و نباتات و حیوانات را برای زمین و مردم آن زینت قرار دادهایم.
لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً
:تا مردم را بیازماییم و معلوم سازیم که کدامیکشان نیکوکارترند؟
مقصود این است که:رفتار ما رفتار کسی است که میخواهد بوسیلۀ آزمایش، برفتار مردم و حالات باطنی آنها پیببرند و الا ما بحال مردم آگاهیم.امثال این مطلب، در جاهای دیگر قرآن آمده است.
برخی گویند:معنای ابتلا و آزمایش،همان امر و نهی مردم است،زیرا بوسیلۀ امر و نهی،مردم مطیع از عاصی شناخته میشوند.
برخی گویند:مقصود از زینت زمین مردان است.برخی هم گویند:مقصود علما و انبیاست.
وَ إِنّٰا لَجٰاعِلُونَ مٰا عَلَیْهٰا صَعِیداً جُرُزاً
:ما زمین را بعد از آبادی ویران میسازیم و سطح آنها را صاف و هموار میکنیم بطوری که خشک و فاقد گیاه باشد.
از جملۀ «أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» بر میآید که خداوند از مردم،عمل صالح خواسته و کارهایی که آنها میکنند،به اراده و اختیار خود ایشان است و از جانب خداوند اجباری متوجه آنها نیست.بدیهی است که اگر چنین نبود،آزمایش آنها غلط بود، بنا بر این عقیدۀ جبریان باطل است.
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ اَلْکَهْفِ وَ اَلرَّقِیمِ کٰانُوا مِنْ آیٰاتِنٰا عَجَباً (9) إِذْ أَوَی اَلْفِتْیَةُ إِلَی اَلْکَهْفِ فَقٰالُوا رَبَّنٰا آتِنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً (10) فَضَرَبْنٰا عَلَی آذٰانِهِمْ فِی اَلْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ اَلْحِزْبَیْنِ أَحْصیٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً (12)
آیا میپنداری که اصحاب کهف و رقیم،از آیات ما شگفتانگیزند؟هنگامی که آن جوانان بغار رفته،گفتند:پروردگارا ما را از جانب خود رحمتی عطا کن و برای ما در کارمان هدایتی فراهم کن.در آن غار سالهای بسیار آنها را بخواب کردیم.آن گاه بیدارشان کردیم،تا بدانیم کدامیک از دو دسته،مدتی را که خفتهاند بهتر میشمارند.
کهف:غار.با این فرق که به غار بزرگ،کهف،و به غار کوچک،غار میگویند.
رقیم:مرقوم،نوشته.رقم لباس:خط آن.ارقم:مار خوش خط و خال.
اوی: بازگشت.
فتیة:جوانان.جمع فتی.این جمع قیاسی نیست بلکه سماعی است.مثل:
صبی و صبیه،غلام و غلمة.اما غنی و غنیه،صحیح نیست.
ضربنا علی آذانهم:خواب را بر آنها مسلط کردیم.این کلام بسیار فصیح است.شاعر گوید:
و من الحوادث لا أبا لک اننی
ضربت علی الارض بالاسداد
یعنی:یکی از حوادث،این است که من راهها را در روی زمین گم کردهام! حزب:جمعیت.
امد:پایان مدت.
سنین:ظرف زمان و مفعول فیه عددا:یا مفعول مطلق است یا صفت«سنین»یعنی:«سنین ذات عدد» و مقصود زیادی سالهاست.
امدا:ممکن است تمیز و معمول«احصی»به تقدیر«احصی الامد»و ممکن است منصوب به«لبثوا»باشد.
برخی از بزرگان گفتهاند:جایز نیست که«احصی»صفت تفضیل باشد،بلکه باید فعل ماضی باشد،زیرا در قرآن کریم «أَحْصٰاهُ اللّٰهُ» (مجادله 6)بکار رفته است.دیگر اینکه:هر جا بعد از صفت تفضیل،تمیز آورده شود،در حقیقت،تمیز فاعل است.در حالی که در آیه ممکن نیست«امد»فاعل باشد.بنا بر این«احصی»فعل و«امد»مفعول به است.
گویند:
-قریش نضر بن حرث بن کلده و عقبة بن ابی معیط را نزد بزرگان یهود فرستادند و گفتند از آنها در بارۀ محمد سؤال کنید و اوصاف او را برای ایشان شرح دهید و آنها را به سخنان پیامبر آگاه سازید،زیرا آنها دارای کتابند و از علم انبیاء چیزهایی میدانند که ما نمیدانیم.
آنها بمدینه رفتند و پیام قریش را به بزرگان یهود رسانیدند،گفتند:
-سه چیز از او بپرسید.اگر جواب داد،فرستادۀ خداست و اگر جواب نداد، دروغگوست و هر تصمیمی دارید،در بارهاش بگیرید:
1-در بارۀ جوانانی که در روزگار پیشین از شهر خارج شدند،از او بپرسید که سرگذشت آنها چیست و چه شدند؟زیرا آنها را داستانی عجیب است.
2-از وی در بارۀ مردی که سیاحت میکند و مشرق و مغرب زمین را زیر پا گذاشته،سؤال کنید که او کیست و چه میکند؟ 3-از او در بارۀ روح سؤال کنید.
بروایتی دیگر گفتند:اگر دو تای اول را پاسخ داد سومی را پاسخ نداد،بدانید که پیامبر است.آنها بمکه برگشته،گفتند:
-اکنون دلائلی در دست داریم که کار شما و محمد را یکسره خواهد کرد.
سپس گفتار بزرگان یهود را به اطلاع آنها رسانیده،همگی بخدمت پیامبر گرامی اسلام شتافتند و مطالب فوق را از او سؤال کردند.
فرمود:
-فردا پاسخ سؤالات را به شما میدهم.
اما«انشاء اللّٰه»بر زبان نیاورد.پانزده شب گذشت و از طرف خداوند،وحی نازل نشد و جبرئیل هم نزد او نیامد.در این مدت،در مکه طوفانی برپا شده بود و گفتگوهای بسیاری جریان داشت،پیامبر از گفتگوهای مردم،ناراحت شد.در این وقت،جبرئیل از جانب خداوند نازل شد و سورۀ کهف را آورد.در این سوره داستان اصحاب کهف و مرد جهانگرد،ذکر شده است.آیۀ «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ...» هم پاسخ سؤال سوم بود.
ابن اسحاق گوید:پیامبر به جبرئیل فرمود:
-دیر کردی! جبرئیل گفت:
«وَ مٰا نَتَنَزَّلُ إِلاّٰ بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ مٰا بَیْنَ أَیْدِینٰا...» (مریم 64:ما جز به فرمان
خدا نازل نمیشویم و همه چیز،در اختیار اوست).
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کٰانُوا مِنْ آیٰاتِنٰا عَجَباً
:ای محمد، آیا گمان میکنی که:آیا اصحاب کهف و رقیم،از آیات شگفتانگیز ما هستند؟! آفرینش آسمانها و زمین،از این کارها عجیبتر است.این معنی از مجاهد و قتاده است.
ممکن است منظور این باشد که چون جواب از جانب خداوند،دیر آمد و پیامبر به امید ایمان آنها،در انتظار نشسته بود،بوی بفرماید:گمان میکنی که داستان اصحاب کهف و رقیم،عجیب است و اگر برای آنها بازگو کنی،ایمان خواهند آورد؟! منظور از کهف،همان غاری است که آن عده،به آنجا پناه بردند.
در بارۀ معنای رقیم،اختلاف است:
ابن عباس و ضحاک گویند:رقیم نام آن وادیی است که غار در آنجا واقع شده بود.
حسن گوید:رقیم نام آن کوه است.
کعب و سدی گویند:رقیم نام قریهای است که اصحاب کهف،از آن خارج شدهاند.
سعید بن جبیر گوید:رقیم نام آن سنگ نبشتهای است که داستان اصحاب کهف را بر آن نقش و بر در غار نصب کردند.بلخی و جبائی نیز همین قول را اختیار کردهاند.
برخی گویند:این لوح سنگی را در خزانۀ پادشاهان قرار دادند،زیرا جالب و حیرتانگیز بود.
ابن زید گوید:رقیم کتابی است که در آن اخباری ثبت بوده و خداوند از محتویات آن خبر نداده است.
برخی گویند:اصحاب رقیم،آن سه تنی بودند که داخل غاری شدند و در غار بر روی آنها بسته شد.آنها گفتند:
-هر یک از ما باید بدرگاه خدا دعا کنیم و یکی از کارهای خوب خود را بر زبان
آوریم،تا خداوند ما را از مهلکه نجات بخشد.
آنها این کار را کردند و خداوند نجاتشان داد.
نعمان بن بشیر،این مطلب را روایت کرده است.
إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ
:بیاد آور قوم خود را هنگامی که آن جوانان بغار پناه بردند،تا دین خود را حفظ کنند.
فَقٰالُوا رَبَّنٰا آتِنٰا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً
:همین که به غار رسیدند،گفتند:خدایا رحمت خود را شامل حال ما گردان تا از شر مردم نجات یابیم و از این گرفتاریها راحت شویم.
وَ هَیِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً
:و کار ما را اصلاح کن و برای ما اسبابی مهیا گردان که براه راست هدایت شویم.
برخی گویند:یعنی برای ما وسیلهای فراهم کن که رشد یابیم و رضای ترا بدست آوریم.
گویند:این جوانان کسانی بودند که:بخدا ایمان آورده،از ترس دقیانوس، پادشاه آن زمان،دین خود را پنهان میکردند.نام شهرشان«افسوس»بود.
دقیانوس بتپرست بود و مردم را به پرستش بتها دعوت میکرد و مخالفان را میکشت.
برخی گویند:وی مجوسی بود و مردم را بدین مجوس دعوت میکرد و جوانان مسیحی بودند.
برخی گویند:آنان از نزدیکان شاه بودند و ایمان خود را از یکدیگر پنهان میکردند.تا اینکه بر حسب اتفاق،اطراف هم جمع شدند و راز خود را بیکدیگر گفتند و بغار گریختند.
برخی گویند:این حادثه،قبل از ظهور عیسی بود.
فَضَرَبْنٰا عَلَی آذٰانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً
:آنها را سالهایی دراز،بخواب کردیم.یعنی:دعای آنها را مستجاب کردیم و مدت چندین سال،چنان آنها را بخواب کردیم که بهیچ صدایی بیدار نمیشدند و صداها در گوششان نفوذ نمیکرد.
از این آیه بر میآید که آنها نمرده بودند،بلکه در خوابی خوش،غنوده بودند.
یکی از تعبیرات فصیح و عالی قرآن،همین جمله است که نمیتوان با هیچ لفظی آن را ترجمه کرد.
ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ
:سپس آنها را از آن خواب سنگین بیدار کردیم.
لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصیٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً
:تا آنچه در علم ما گذشته بود ظاهر شود و معلوم گردد که کدام یک از دو گروه،حساب مدت خواب آنها را بهتر حفظ کرده است.بدیهی است که علم خداوند،قبل از هر چیزی است.این قبیل تعبیرات در قرآن کریم،فراوان است و ما وجه آنها را گفتهایم.
مقصود این است که:میخواستیم ببینیم که کدامیک از آن دو گروه مؤمن و کافر، از قوم اصحاب کهف،حساب مدت خواب آنها را بهتر نگه داشته است.گویا اختلاف بود که آنها چقدر در غار ماندهاند؟خداوند آنها را بیدار ساخت تا این مطلب روشن شود.
برخی گویند:مقصود از دو حزب،خود اصحاب کهف هستند که وقتی بیدار شدند،در بارۀ مدت خواب خود،اختلاف کردند.چنان که میفرماید: «وَ کَذٰلِکَ بَعَثْنٰاهُمْ لِیَتَسٰاءَلُوا بَیْنَهُمْ» (19:آنها را بیدار کردیم که از خود سؤال کنند).
آیۀ «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْکَهْفِ...» بچند جهت،متصل بسابق است:
1-سابقاً در بارۀ زینت زمین و آزمایش مردم سخن گفت و بدنبال آن در بارۀ جوانانی که از زینت دنیا چشمپوشی کردند و راه غار را پیش گرفتند،تا بتوانند خدا را عبادت کنند.سزاوار است که مردم از همت بلند آنها پیروی کنند.
2-متصل است به «فَلَعَلَّکَ بٰاخِعٌ نَفْسَکَ...» یعنی بحال آنها تأسف مخور، زیرا کفر آنها بحال تو ضرری ندارد و خداوند ترا از شر دشمنان حفظ میکند، همانطوری که اصحاب کهف را حفظ کرد.
3-متصل است به: «یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ» یعنی خداوند مؤمنین را یاری میکند، چنان که اصحاب کهف را یاری کرد.
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدیً (13) وَ رَبَطْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قٰامُوا فَقٰالُوا رَبُّنٰا رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلٰهاً لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً (14) هٰؤُلاٰءِ قَوْمُنَا اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لاٰ یَأْتُونَ عَلَیْهِمْ بِسُلْطٰانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً (15) وَ إِذِ اِعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاَّ اَللّٰهَ فَأْوُوا إِلَی اَلْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقاً (16)
ما سرگذشت آنها را بحق،برای تو نقل خواهیم کرد.آنها جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان داشتند و ما بر هدایت ایشان افزودیم و دلهای ایشان را قوی ساختیم که بپاخاسته،گفتند:پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است و هرگز
جز او خدایی نمیخوانیم و گرنه بناحق سخن گفتهایم.اینان قوم ما هستند که جز خدا،خدایانی برگزیدهاند!چرا در مورد آنها دلیلی روشن نمیآورند؟!کیست ستمکارتر از آنکه دروغی در بارۀ خدا ساخته باشد.اگر از آنها و از آنچه جز خدا میپرستند،کنارهگیری کردهاید،بسوی غار روید تا پروردگارتان رحمت خود را بر سر شما بگسترد و برای شما در کارتان گشایشی فراهم سازد.
مرفقا:اهل مدینه و ابن عامر و اعشی و برجمی-از ابو بکر-بفتح میم و کسر فاء و دیگران بکسر میم و فتح فاء خواندهاند.
زجاج گوید:«مرفق امر و مرفق ید»بهر دو لغت گفته شده است،لکن «مرفق ید»بکسر میم بهتر است.ظاهر اینست که«مرفق»بر وزن«مسجد»اسم مکان نیست.همانطوری که«مسجد»هم اسم مکان نیست.
شطط:خروج از حد و غلو.
اعتزال:کنارهگیری.تعزل نیز بهمان معنی است. عمرو بن عبید و اصحابش را-که از حلقۀ درس حسن کناره گرفتند-معتزله گویند.
إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ
:کسر«ان»بخاطر استیناف است.
إِذْ قٰامُوا
:متعلق است به«ربطنا».
شططا:یعنی:«قلنا قولا شططا»نصب آن بنا بر مصدریت است.
وَ مٰا یَعْبُدُونَ
:منصوب و عطف بر«هم»ممکنست«ما»مصدریه باشد به تقدیر:«و عبادتهم الا عبادة اللّٰه»بنا بر این مستثنی منه مفعول «اِعْتَزَلْتُمُوهُمْ» است.بنا بر اول،مستثنی منه مفعول محذوف«یعبدون»است.
اکنون به شرح داستان اصحاب کهف،پرداخته،میفرماید:
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ
:ما داستان آنها را بدون کم و زیاد،برای تو نقل میکنیم.
إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُدیً
:آنها جوانانی بودند که بپروردگار خود ایمان آوردند و ما بر بصیرت آنها افزودیم و بلطف خود در راه ایمان،آنها را استوارتر کردیم.
خداوند آنها را جوان نامیده است،زیرا جوانی،دورۀ شکوفا شدن ایمان است.
برخی گفتهاند:جوانی دورۀ بذل و بخشش و ترک آزار و اذیت و شکایت است.
برخی گفتهاند:منظور،ترک محرمات و داشتن خصال نیکوست.
وَ رَبَطْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ
:دلهای آنها را با الطاف و خاطرات تقویت کنندۀ ایمان محکم ساختیم،در نتیجه تصمیم قاطع گرفتند که حق را آشکار سازند و در راه دین ثابتقدم و بر سختیها و دوری از وطن شکیبا باشند.
إِذْ قٰامُوا فَقٰالُوا رَبُّنٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
:اثر آن ایمان قوی،هنگامی آشکار شد که در برابر پادشاه جبار و هوسباز زمان خود،دقیانوس-که با بیشرمی کوشش میکرد که اهل ایمان را از دینشان باز دارد-بپا خاسته،گفتند:پروردگار ما که او را پرستش میکنیم،همانست که آفریدگار آسمانها و زمین است.
لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلٰهاً لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً
:ما خدایی جز او نمیخوانیم و اگر جز او خدایی بخوانیم،سخنی بر زبان آوردهایم که از حق دور و نمونۀ واقعی باطل است.
هٰؤُلاٰءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لَوْ لاٰ یَأْتُونَ عَلَیْهِمْ بِسُلْطٰانٍ بَیِّنٍ
:
اینها همشهریان ما هستند که به پرستش خدایانی غیر از خدای یکتا پرداختهاند و در این کارشان،اسیر تقلید کورکورانه شده،هیچگونه دلیلی بر صحت آن ندارند! چرا این چنین باشند و چرا بدنبال دلیلی قانع کننده نباشند؟! بدین ترتیب،آیۀ شریفه،از تقلید کورکورانه،مذمت میکند و رهنمون
میشود که دینی را بدون دلیل واضح و صحیح نباید پذیرفت.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً
:هیچکس ستمکارتر از کسی که بخداوند دروغ میبندد و تصور میکند که خدا را در عبادت،شریکی است،نمیباشد.
وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ
:ابن عباس گوید:این جمله، قسمتی از گفتار تملیخا،رئیس اصحاب کهف است.وی به آنها گفت:هنگامی که از بت پرستان کنارهگیری کردید و از معبودهای آنها فاصله گرفتید و تنها از خداوند یکتا کنارهگیری نکردید و فاصله نگرفتید،هرگز عبادت او را ترک نخواهید کرد.
استثنای این جمله،ممکنست متصل باشد.زیرا در میان آنها کسانی بودند که خدا را به معیت بتها پرستش میکردند.ممکنست استثنا منقطع باشد و این در صورتی است که آنها فقط بت پرست بوده،به پرستش خداوند یکتا،هیچگونه عنایتی نداشتهاند.
فَأْوُوا إِلَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقاً
:
اکنون بطرف غار رو کنید و آنجا را منزل و مأوای خود قرار دهید،تا خداوند از نعمت خود بر شما بگستراند و دشواریها را بر شما آسان گرداند و دست ستم شاه را از سر شما کوتاه سازد و لطف خود را شامل حال شما گرداند.
این معنی از ابن عباس است.بنا بر این«مرفق»هر چیز آسانیست.
برخی گویند:یعنی خداوند امور معاش شما را اصلاح میکند و اسباب رفاه و آرامش شما را فراهم میسازد.
از این آیه،بر میآید که ارزش مهاجرت در راه دین،بسیار و زشتی ماندن در دیار کفر،فراوان است.بشرطی که ماندن در آنجا مستلزم اظهار کلمۀ کفر باشد.
توفیق بدست خداست. !
وَ تَرَی اَلشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَّزٰوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ ذٰاتَ اَلْیَمِینِ وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ اَلشِّمٰالِ وَ هُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ ذٰلِکَ مِنْ آیٰاتِ اَللّٰهِ مَنْ یَهْدِ اَللّٰهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً (17) وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقٰاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ اَلْیَمِینِ وَ ذٰاتَ اَلشِّمٰالِ وَ کَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اِطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرٰاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18)
خورشید را بینی که چون طلوع کند،از غارشان بطرف راست میل کند و چون غروب کند،بجانب چپ ایشان بگردد و آنها در فراخنای غارند.اینست نمونهای از آیههای خدا.هر که را هدایت کند،هدایت یافته است و هر که را گمراه کند،برایش دوستی رهنما نخواهی یافت.پنداشتی که آنها بیدارند:حال آنکه در خواب بودند و ما آنها را به پهلوی راست و چپ،میگردانیدیم و سگ ایشان بر آستانۀ غار،بازوان خود را گسترده بود.اگر آنها را میدیدی از آنها فرار میکردی و ترس از آنها سراسر وجودت را فرا میگرفت.
ابن عامر«تزور»و اهل کوفه«تزاور»و دیگران«تزاور»خواندهاند.
قرائت«تزاور»در اصل«تتزاور»بوده و تاء در زاء ادغام شده است.قرائت دوم بنا بر حذف تاء است.ابو الحسن میگوید:قرائت اول در اینجا معنی ندارد، زیرا«هو مزور عنی»یعنی:او از من دلتنگ است.شاعر گوید:
فازور من وقع القنا بلبانه
و شکا الی بعبرة و تحمحم
یعنی:اسب،از نشستن نیزه بر سینهاش به تنگ آمد و با اشک چشم و ناله، پیش من شکایت کرد.
ابو علی میگوید:این قرائت،در اینجا نیکو و مناسب است:زیرا جریر میگوید:
عسفن عن الاداعس من مهیل
و فی الاظعان عن طلح ازورار
یعنی:آنها از آثار خود دور شدند و در کوچ کردنها،حرکت از طلح است.
استعمال کلمۀ«ازورار»در کوچ کردن،شاهد اینست که استعمال آن در حرکت خورشید،صحیح است.
لملئت:اهل حجاز،به تشدید و دیگران بدون تشدید خواندهاند.قرائت تشدید،بمعنای فراوانی است.لکن قرائت بدون تشدید را ترجیح دادهاند.چنان که شاعر گوید: «فتملا بیتنا اقطا و سمنا» یعنی:خانۀ ما را پر از پنیر و روغن میکنی.
قرض:عبور کردن.شاعر گوید:
الی ظعن یقرضن اجواز مشرف
شمالا و عن ایمانهن الفوارس
یعنی:بهودجهایی نگریستم که از میان«مشرف»و«فوارس»میگذشتند، اولی در سمت چپ و دومی در سمت راست آنها بود.کلمۀ«قرض»در چیدن لباس و در قصیده نیز استعمال میشود.
فجوة:زمینی که وسعت دارد.فجوۀ خانه،وسعت آن.
ایقاظ:جمع«یقظ»و«یقظان»یعنی بیدار.
رقود:جمع«راقد»یعنی خواب.
وصید:محل بستن در.آستانه و جلو در.
إِذٰا طَلَعَتْ...
فِی فَجْوَةٍ
:مفعول دوم«تری».
وَ هُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ
:حال.
ذراعیه:مفعول«باسط»که اگر چه بمعنای ماضی است،لکن حکایت حال است.
المهتد:این کلمه را در اینجا بدون یاء و در سورۀ اعراف به یاء مینویسند.
حذف یاء در اسم جایز و در فعل جایز نیست زیرا در فعل اگر حذف شود علامت جزم است.
لَوِ اطَّلَعْتَ
:واو مکسور است.ضم آن نیز جایز است.
فرارا:مفعول مطلق.
رعبا:تمیز.
اکنون خداوند متعال به شرح حال آنها در غار،پرداخته،میفرماید:
وَ تَرَی الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَزٰاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ ذٰاتَ الْیَمِینِ
:اگر هنگام طلوع،بخورشید نگاه میکردی،ملاحظه میکردی که به سمت راست،مایل شده است.
وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ الشِّمٰالِ
:و هنگام غروب،در سمت چپ غار قرار میگرفت و به این ترتیب،خورشید هرگز،پرتو خود را بداخل غار نمیتابانید و از غار و ساکنانش،منحرف بود.
این معنی از ابن عباس است.
وَ هُمْ فِی فَجْوَةٍ مِنْهُ
:آنها در فراخنای غار،غنوده بودند.قتاده گوید:
یعنی در فضای غار.
برخی گویند:منظور اینست که داخل غار طوری وسیع بود که اگر کسی
بر در آن میایستاد،آنها را نمیدید و نسیم ملایم هوا بداخل غار میوزید و به آنها آسایش میبخشید.
آنها در فراخنای غار،از لطف خداوند برخوردار بودند.در این خوابگاه آرام و دور از سر و صدای انسانها،تنها خداوند مراقب آنها بود.شبهای تاریک، ستارگان بنات النعش (1)،روبروی خوابگاه آنها بودند و از اعماق آسمان،به این گریز پایان حقیقت پژوه،چشمک میزدند.روزها و شبها و ماهها و سالها از پی یکدیگر سپری میشدند و خورشید،طبق برنامۀ همیشگی،بامدادان اشعۀ خود را از افق شرقی در همه جا میگسترانید و هنگام غروب،دامن خود را جمع میکرد و سر در افق غربی فرو میبرد.دست تقدیر،آنها را طبق یک نقشۀ دقیق بغاری رهنمون شده بود که در سایه و نیم سایۀ جاودانی غرق بود و پرتو تابناک خورشید،آنها را نمیآزارد.محیط،کاملا برای یک خواب چند ساله،مساعد بود.در این مدت دراز،از گرما و سرما مصون بودند.
رنگ پوست آنها تغییر نکرد و لباسشان کهنه نشد.در کنج غار،جریان ملایم و فرحبخش نسیم شمالی،آنها را همواره نوازش میکرد،زیرا غار رو به شمال بود.
در اشارۀ به همین مطالب است که میفرماید:
ذٰلِکَ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ
:این است نمونهای از آثار قدرت خداوند و دلایل و براهین روشن او.
مَنْ یَهْدِ اللّٰهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُرْشِداً
:مردمی که همچون اصحاب کهف،از هدایت الهی برخوردارند،هدایت یافتۀ واقعی هستند و مردمی که همچون دقیانوس و دار و دستهاش از هدایت الهی بدورند و گمراه شدهاند، برای آنها دوستی رهنما نمییابی.
1) 1) هفت ستاره در آسمان در جهت قطب شمالی که آنها را دب اکبر هم میگویند و در دنبالۀ آن هفت ستارۀ دیگر است که آنها را دب اصغر میگویند و ستارۀ قطبی در میان آنها قرار دارد. بنات النعش کبری و بنات النعش صغری هم میگویند.در فارسی هفت برادران و هفت برادر و هفت اورنگ و هفتورنگ هم گفته شده.(فرهنگ عمید)
وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقٰاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ
:اگر به آنها نگاه میکردی،میپنداشتی که بیدار و آگاهند،حال آنکه آنها در حقیقت در خوابی خوش و عمیق فرو رفته بودند.
جبائی و جماعتی گویند:دیدگان آنها باز بود و تنفس میکردند،گویی میخواستند با یکدیگر تکلم کنند،اما سخن نمیگفتند.برخی گویند:آنها مانند آدمهای بیدار، به این پهلو و آن پهلو میگشتند.
وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ الْیَمِینِ وَ ذٰاتَ الشِّمٰالِ
:برای اینکه پیکر آنها خسته و آزرده نشود و زمین بدن آنها را نفرساید و لباسشان کهنه نشود،ما آنها را از پهلوی راست به پهلوی چپ و از پهلوی چپ،به پهلوی راست،میگردانیدیم.
ابو هریره گوید:سالی دو بار،پهلو به پهلو میگشتند.
ابن عباس گوید:سالی یک بار.
وَ کَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ
:سگ ایشان،دستهای خود را گسترده و بگفتۀ ابن عباس و مجاهد و قتاده،در جلو غار آرمیده بود.برخی گویند:بر در غار خفته بود.برخی گویند:بر در غار نیارامیده بود،بلکه بر در فراخنای غار یا در جلو آن خفته بود،زیرا کفار در طلب ایشان تا در غار آمدند و اگر سگ،بر در غار خفته بود، او را میدیدند.اگر در نزدیکی در غار هم خفته بود،بوجود او آگاه میشدند و نومیدانه باز نمیگشتند.حتی آنها در غار را با سنگ مسدود کردند.بعداً شبانی به آنجا آمد و سنگها را برداشت و بر در غار،برای گوسفندانش آغلی درست کرد،در حالی که اصحاب کهف هم در درون غار،آسوده بودند.این قول از جبائی است.عطا گوید:و صید، آستانۀ در است.
ابن عباس و بیشتر مفسران قرآن کریم گویند:اصحاب کهف،شبانه فرار کردند.
در بین راه به شبانی برخوردند که دارای سگی بود.شبان نیز پیرو دین آنها شد و با سگش با آنها براه افتاد.
کعب گوید:آنها در بین راه به سگی برخوردند که با آنها براه افتاد.چند بار او را از خود دور کردند و او بازنگشت.سرانجام به آنها گفت:از من نترسید.من به شما
خیانت نخواهم کرد.من دوستان خدا را دوست میدارم.شما بخوابید تا من پاسدار شما باشم.
برخی گویند:این سگ،سگ شکاری آنها بود.مقاتل گوید:این سگ،زرد بود.ابن عباس گوید:این سگ سفید و سیاه و نامش«قطمیر»بود.
در تفسیر حسن است که این سگ سیصد و نه سال بدون آب و غذا و خواب،در آنجا خوابید.
لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرٰاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً
:اگر بغار میرفتی و آنها را در آن حال میدیدی،از آن مکان میترسیدی و فرار میکردی،و دلت از ترس،مالامال میشد.خداوند برای محیط غار،رعب و وحشتی ایجاد کرده بود، که کسی جرأت نزدیک شدن بغار نداشته باشد و دست کسی به آنها نرسد و مزاحم آنها نشود و آنها تا مدت معین در آنجا بخوابند.
برخی گویند:آنجا چنان وحشتناک بود که هر کس میدید،میترسید،بعید نیست که کفار وقتی بر در غار رسیدند،ترسیدند که داخل آن شوند،از اینرو در غار را مسدود کردند که ساکنان غار در آنجا جان بسپارند.
این هم لطفی بود از جانب پروردگار تا درندهای یا انسانی بمحیط غار راه نیابد و آنها در امن و امان کامل باشند و هیچ خطری جان و سلامت آنها را تهدید نکند.
برخی گویند:مو و ناخن آنها چنان بلند شده بود که هر کس آنها را میدید وحشت میکرد.
لکن این مطلب صحیح نیست.زیرا آنها وقتی بیدار شدند،نفهمیدند چقدر خوابیدهاند و گفتند:یک روز خوابیدهایم یا کمتر(آیه 19) سعید بن جبیر از ابن عباس روایت کرده است که:در جنگ روم همراه معاویه بودم.لشکر بغار اصحاب کهف رسید.معاویه گفت:
-کاش میتوانستیم اصحاب کهف را ببینیم.
گفتم:
-ترا به اینکار دسترسی نیست،زیرا خداوند بهتر از تو-یعنی پیامبر گرامی را-از اینکار منع کرد و فرمود:لو اطلعت علیهم...
معاویه گفت:
-من اینکار را دنبال میکنم تا از حال آنها اطلاع یابم.
چند نفر مأمور این کار کرد.آنها همین که داخل غار شدند،بادی سخت وزید و آنها را بیرون آورد. (1)
1) 1) داستان اصحاب کهف،در شهر افسوس واقع شده است.افسوس نام شهری است در آسیای صغیر نزدیک دهنۀ رود کایستر بفاصلۀ چهل میل بطرف جنوب شرقی ازمیر واقع است.غار معروف، در دو فرسخی همین شهر واقع و بصورت زیارتگاه و دارای احترام است. پادشاه معاصر اصحاب کهف،«دقیانوس»یا«ذوقیوس»یا«دسیوس»( Decius )رومی است که از سال 249 تا 251 میلادی سلطنت داشته است. آن پادشاه که اصحاب کهف،در روزگار او از خواب بیدار شدهاند«تاودوسیوس صغیر» امپراطور مسیحی دولت روم شرقی بوده که از سال 408 تا 450 میلادی سلطنت کرده و در روزگار این پادشاه،عقیدۀ معاد روحانی و انکار معاد جسمانی رایج شده و حادثه اصحاب کهف برای ابطال این عقیده و اثبات قدرت الهی بر معاد جسمانی بظهور پیوسته است.(فرهنگ قصص قرآن) چنان که در متن بیان شد،مفسران قرآن معتقدند که غار رو بطرف شمال بوده است.بخصوص که بنظر ایشان این غار،همان غار شهر افسوس بوده است و چنان که گفتهاند غار مذکور رو بطرف شمال است. حضرت استاد علامۀ طباطبائی معتقدند که خصوصیات این غار،با غار اصحاب کهف، مطابقت نمیکند،زیرا از ظاهر قرآن بر میآید که بعدها بر آن غار مسجدی بنا کردند،در حالی که در غار افسوس و حول و حوش آن اثری از مسجد دیده نمیشود. از اینرو ایشان ترجیح دادهاند که مقصود غاری است در هشت کیلومتری عمان،پایتخت اردن هاشمی که روی آن بطرف جنوب و بالای آن آثار کلیسای بیزنطی است که پس از غلبۀ اسلام، تبدیل به مسجد اسلامی گردیده است.همچنین در جلو این غار نیز مسجد دیگری است که سابقاً کلیسا بوده و بارها تجدید بنا شده است.بر دیوار این غار نقاشیها و خطوط یونانی غیر خوانایی به چشم میخورد.همچنین صورت یک سگ نیز بر دیوار غار منقوش است.تعدادی قبر نیز در کف غار موجود است که تعداد آنها به هشت یا هفت قبر میرسد.
وَ کَذٰلِکَ بَعَثْنٰاهُمْ لِیَتَسٰاءَلُوا بَیْنَهُمْ قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قٰالُوا لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قٰالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هٰذِهِ إِلَی اَلْمَدِینَةِ فَلْیَنْظُرْ أَیُّهٰا أَزْکیٰ طَعٰاماً فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْیَتَلَطَّفْ وَ لاٰ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20)
و همچنین آنها را بیدار کردیم تا در میان خود پرسش کنند.یکی از آنها گفت:
چقدر خوابیدهاید؟گفتند:یک روز یا قسمتی از یک روز!گفتند:پروردگار شما داناتر است که چقدر خوابیدهاید.یکی از شما با این پول شما به شهر برود تا بنگرد که طعام کدام،پاکیزهتر است و از آن،غذایی برای شما بیاورد و کاملا دقت کند و کسی را بحال شما آگاه نسازد.زیرا اگر آنها بر شما دست یابند،شما را سنگباران میکنند یا شما را بکیش خود باز میگردانند و دیگر هرگز رستگار نخواهید شد.
بورقکم:ابو عمرو و حمزه و خلف به سکون راء و دیگران به کسر راء خواندهاند.
در کلمۀ«و رق»چهار لغت است:فتح واو و کسر راء که اصل همین است.فتح
واو و سکون راء.کسر واو و سکون راء و دیگری ادغام راء در قاف.ابن جنی گوید:مقصود مخفی شدن راء است نه ادغام آن.
کَمْ لَبِثْتُمْ
:کم یوماً لبثتم.«کم»مفعول است برای«لبثتم»و تمیز حذف شده است.
بدلیل اینکه در جواب گوید: «لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» أَیُّهٰا أَزْکیٰ طَعٰاماً :این جمله،مفعول است برای«فلینظر»و«طعاماً» تمیز است.
وَ کَذٰلِکَ بَعَثْنٰاهُمْ لِیَتَسٰاءَلُوا بَیْنَهُمْ
:داستان اصحاب کهف،سراسر حیرت- آور است.در اینجا خداوند متعال میفرماید:هم چنان که ما نسبت به آنان کارهایی عجیب کردیم و آنها را برای مدتی دراز نگه داشتیم،آنها را از خواب برانگیختیم و از آن خواب مرگ آسا زندگی بخشیدیم،تا در میان آنها بحث و اختلاف،بر سر مدت خوابشان درگیر شود و از آنجا آفریدگار خود را بهتر بشناسند و روشنی پرتو ایمان در کانون قلبشان فزونی گیرد.
قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قٰالُوا لَبِثْنٰا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ
:مفسران قرآن گویند:آنها بامدادان داخل غار شده بودند و هنگام عصر از خواب نوشین بیدار گشتند.از اینرو همین که سر از خواب برداشتند،یکی گفت:چقدر خوابیدهاید؟پاسخ دادند:روزی!اما همین که دیدند هنوز خورشید در آسمان پرتو افشانی میکند، فهمیدند که هنوز قسمتی از روز باقی است و گفتند:یا قسمتی از روز! قٰالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثْتُمْ :ابن عباس میگوید:این گوینده،رئیس ایشان تملیخا بود که علم مدت خواب را بخدا باز گردانیده،گفت:خدای شما بمدت خواب شما داناتر است.
فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هٰذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ
:ابن عباس میگوید:با آنها درهمهایی به سکۀ پادشاه آن عصر بود،گفتند:یکی از شما این پولها را بگیرد و برای
تهیۀ غذا به شهر برود.
فَلْیَنْظُرْ أَیُّهٰا أَزْکیٰ طَعٰاماً
:ابن عباس گوید:یعنی:دقت کند که کدام غذا پاکتر و حلالتر است،زیرا آنها مجوسی بودند و در میان آنها افراد مؤمنی هم بودند که ایمان خود را آشکار نمیکردند و غذای آنها طاهر بود و حیوان را بر طبق احکام دینی سر میبریدند.
کلبی گوید:یعنی دقت کند که کدام طعام،بهتر و پاکیزهتر است.
عکرمه گوید:یعنی دقت کند که پیش کدام فروشنده،خوراکیهای بیشتری وجود دارد،زیرا چنین کسی بطور حتم،غذاهای بهتر هم دارد.
برخی گویند:این مطلب را از این نظر میگفتند که آنها برخی از خوراکیهای مردم شهر را حلال نمیشمردند.
فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ
:و برای شما چیزی تهیه کند که بخورید و رفع گرسنگی کنید.
وَ لْیَتَلَطَّفْ
:کسی که به شهر میرود،باید با دقت و تدبیر باشد که از حال او مردم شهر آگاه نشوند.
وَ لاٰ یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً
:و کاری کند که کسی از شما و محل سکونتتان اطلاع پیدا نکند.
برخی گویند:یعنی در موقع خریدن جنس،ملایم باشد و با فروشنده، نزاع نکند.
إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ
:زیرا اگر آنها جای شما را پیدا کنند و بر شما دست بیابند،شما را سنگباران کرده،به دشوارترین وضعی به قتل میرسانند،یا اینکه شما را بدین خود بر میگردانند.این معنی از حسن است.
ابن جریح گوید:یعنی شما را اذیت میکنند و به شما حرف زشت میزنند.
وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً
:اگر این کار بکنید،هرگز رستگار نمیشوید و راهی به نیکی و سعادت نمییابید.
پرسش:
هر گاه کسی را اجبار کنند که اظهار کفر کند،لطمهای برستگاری او وارد نمیشود،بنا بر این معنای آیه چیست؟ پاسخ:
مقصود این است که شما را بدین خود دعوت میکنند،نه اینکه اجبار میکنند.
ممکن است در آن زمان تقیه جایز نبوده است.بنا بر این اگر اظهار کفر میکردند، اگر چه از روی اجبار هم بود،برستگاری آنها لطمه میخورد.
وَ کَذٰلِکَ أَعْثَرْنٰا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ اَلسّٰاعَةَ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا إِذْ یَتَنٰازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقٰالُوا اِبْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیٰاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قٰالَ اَلَّذِینَ غَلَبُوا عَلیٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً (21) سَیَقُولُونَ ثَلاٰثَةٌ رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مٰا یَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِیلٌ فَلاٰ تُمٰارِ فِیهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (22) وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً (23) إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ وَ اُذْکُرْ رَبَّکَ إِذٰا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً (24)
و همچنین مردم را از حال آنها مطلع کردیم تا بدانند که وعدۀ خدا حق است و در بارۀ قیامت تردیدی نیست.(این کار را هنگامی کردیم)که میان خویش در بارۀ کار آنها اختلاف کرده،میگفتند:بر آنها بنایی بسازید.پروردگارشان بکارشان داناتر است و کسانی که بر کار آنها غلبه یافته بودند،گفتند:بر آنها مسجدی میسازیم.
خواهند گفت:آنها سه تن بودند و چهارمشان سگشان بود و گویند:آنها پنج تن بودند و ششم ایشان سگشان بود و تیر بتاریکی میافکنند و از غیب خبر میدهند.
و گویند:آنها هفت تنند و هشتم ایشان سگشان خواهد بود.بگو:پروردگارم به عدۀ آنها داناتر است.جز کمی از مردم،کسی عدۀ آنها را نمیداند.در مورد آنها مجادله مکن،مگر مجادلهای آشکار و در بارۀ ایشان از هیچیک از اهل کتاب،نظر مخواه و در بارۀ هیچ چیز مگو که فردا انجام میدهم،مگر اینکه خدا بخواهد و هر گاه فراموش کردی،خدا را یاد کن و بگو:شاید پروردگارم مرا به چیزی هدایت کند که از این به صواب نزدیکتر باشد.
تعداد این آیات چهارتاست.لکن برخی«الا قلیل»را پایان آیۀ 22 دانستهاند و برخی«غداً»را پایان آیۀ 23 دانستهاند.
عثر:اطلاع.اعثار:مطلع ساختن.عاثور:گودالی است که برای شکار شیر حفر میکنند.
مراء:جدال
إِذْ یَتَنٰازَعُونَ
:ممکن است منصوب به«اعثرنا»یا به«لیعلموا»باشد.
علت اینکه:در «وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» واو آورده و در «رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ» و...نیاورده این است که در اینجا جملۀ «وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ» عطف است بر جملۀ«سبعة»به تقدیر
«هم سبعة»و در موارد سابق بوسیلۀ جمله،توصیف نکره کرده است. (1)
وَ کَذٰلِکَ أَعْثَرْنٰا عَلَیْهِمْ
:همانطوری که آنها را بخواب بردیم و پس از سالهای متمادی آنها را بیدار کردیم،مردم شهر را از حال و سرگذشت آنها با خبر ساختیم.
مفسران قرآن کریم میگویند:
همین که آنها فرار کردند و داخل غار شدند،شاه بد سگال،دستور داد که:در غار را مسدود سازند و آنها را در غار زندانی کنند،تا از تشنگی و گرسنگی جان سپارند و همان غار،گور آنها باشد،بخیال اینکه آنها بیدار هستند.
دو نفر آدم مؤمن،شرح حال این مردان حق طلب را با همۀ خصوصیات آنها، بر لوحی نگاشتند و در صندوقی مسین نهادند و در دیوار غار،پنهان کردند،به این امید که در آینده مردم با ایمانی پیدا شوند و با خواندن آن مطالب،از حال آنها آگاه شوند.
مردم آن عصر منقرض شدند.سالها از پی یکدیگر گذشتند.ملتها و پادشاهانی یکی پس از دیگری آمدند و رفتند.سرانجام مردی صالح،بنام«تدلیس»یا-بقول
1) 1) مؤلف بزرگوار،در مورد دو جمله که به یکدیگر ارتباط دارند،مطالبی از ابو علی فارسی نقل کرده است که ما برای رعایت حال خوانندگان از ترجمه آن خودداری کردیم.خلاصۀ مطالب این است که:دو جمله که نسبت بیکدیگر ارتباط دارند،یا میان آنها واو عطف،ذکر میشود یا نه.قسم دوم چهار حالت دارد:1-جملۀ دوم صفت است 2-حال است 3-تفسیر است 4-هیچیک از سه حالت سابق نیست،بلکه فقط در جملۀ دوم،چیزی ذکر شده است که در جملۀ قبل هم آمده. چنین جملهای را میتوان با واو عطف آورد یا بدون واو عطف.مثل: ثَلاٰثَةٌ رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ... و سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ .بدین ترتیب آوردن و نیاوردن واو یکسان است.لکن استاد علامۀ طباطبائی مد ظله،میفرمایند:این واو همان است که بر سر جملهای در میآید که صفت نکره یا حال از معرفه است.فایدۀ آن این است که دلالت بر ثبوت صفت برای موصوف میکند.بنا بر این آنهایی که میگفتند:اصحاب کهف،هفت نفرند و هشتمی ایشان سگ ایشان است،این مطلب را از روی یقین میگفتند و بصرف گمان متکی نبودند.زیرا خداوند ادعاهای قبلی را«رجم بالغیب»دانست ولی بدنبال این اظهار،فرمود:جز عدۀ قلیلی تعداد آنها را نمیدانستند.
محمد بن اسحاق«بندوسیس»-به پادشاهی رسید.در زمان او عقاید مختلفی در میان مردم پیدا شد.دستهای به خداوند و روز قیامت،ایمان داشتند و دستهای منکر بودند.
شاه،از این اختلاف،دلتنگ شده،به درگاه خداوند استغاثه کرد و گفت:
-خدایا اختلاف این مردم را مینگری،برای آنها نشان و دلیلی بفرست که بدانند قیامت حق است و در آن شکی نیست.
خداوند بر قلب یکی از اهالی شهر الهام کرد که دیوار غار را خراب کند و برای گوسفندانش آغلی بسازد.وی این کار را کرد و همراه خراب شدن دیوار،خواب شدگان چند صد ساله،از خواب شیرین بیدار شدند و برای تهیۀ غذا یکی را به شهر فرستادند.
مردم از حال آنها مطلع شدند و شاه را از واقعه آگاه کردند،تا هر چه زودتر بغار برود و نمونهای از دلایل روشن پروردگار را مشاهده کند.همین که خبر به او رسید،خدا را ستایش کرد و با مردم شهر بسوی غار رهسپار شد.
لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السّٰاعَةَ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا
:نتیجۀ این کار و این آگاهی شاه و مردم،این بود که فهمیدند وعدۀ خدا در پیرامون زنده شدن مردگان و ثواب و عقاب حق است و قیامت،قطعی و مسلم است و در آن شکی نیست،زیرا کسی که بتواند مدتی دراز،افرادی را بخواب کند،سپس آنها را بیدار سازد،قادر است که مردم را بمیراند،سپس زنده گرداند.
إِذْ یَتَنٰازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ
:این برنامۀ آموزنده را هنگامی اجرا کردیم که آنها در بارۀ زنده شدن مردگان اختلاف داشتند. دستهای بکلی منکر معاد بودند و دستهای میگفتند:تنها ارواح مردگان در روز قیامت محشور میشوند.دستهای هم معتقد بودند که خداوند در روز قیامت جسم و روح را مبعوث میکند.
عکرمه گوید:علت اضافۀ«امر»به ایشان این است که آنها در بارۀ آن اختلاف داشتند.
ابن عباس گوید:مقصود این است که آنها اختلاف کردند که آنها چقدر در غار خوابیدهاند و چند نفر هستند و باید با آنها چه کرد،زیرا همین که شاه و مردم وارد
غار شدند و بسؤال پرداختند،آنها بر زمین افتادند و جان سپردند.شاه گفت:
-حادثۀ عجیبی است!چه باید کرد؟ برخی گفتند:
-بر سر آنها بنایی بسازید تا مقبرۀ آنها بیادگار بماند.
برخی گفتند:
-بر در غار،مسجدی بسازید.
این گفتگوها هنگامی پیدا شد،که مردم از مرگ آنها آگاه شده بودند.
فَقٰالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیٰاناً
:مشرکین این عصر،پیشنهاد کردند که در برابر غار بنایی بسازید و آنها را از چشم مردم پنهان کنید.
رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ
:خداوند به حال آنها نسبت به مسائلی که مورد اختلاف واقع شده بود،داناتر است.
برخی گویند:این جمله هم،سخن مردم شهر است.یعنی:خدایی که آنها را بخواب برد و بیدار کرد،به حال و چگونگی کار آنها داناتر است.
برخی گویند:یعنی خدا داناتر است که آیا آنها زندهاند و بخواب رفتهاند، یا اینکه مردهاند،زیرا برخی معتقدند که آنها جان سپردهاند و برخی معتقدند که آنها تا روز قیامت زنده هستند.
قٰالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلیٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً
:پادشاه مؤمن و اطرافیانش و بقولی دوستان اصحاب کهف و بقولی بزرگان شهر،گفتند:در اینجا مسجدی میسازیم تا عبادتگاه مردم باشد و مردم از برکات آنها بدرگاه خدای بزرگ نیایش کنند و باطن خود را صفا بخشند.
از این آیه بر میآید که همواره غلبه با مردم مؤمن است.
حسن گوید:یعنی در آنجا مسجدی بنا کنیم تا هر گاه اصحاب کهف بیدار شدند در آنجا نماز بخوانند.
در روایت است که:چون فرستادۀ اصحاب کهف،از شهر بازگشت و آنها را از
مدت طولانی خوابشان آگاه ساخت،از خداوند درخواست کردند که آنها را بحال اول بازگرداند.خداوند یک بار دیگر آنها را بحال پیش بازگردانید و میان مردم شهر و ایشان حایلی ایجاد کرد.باین نحو که آنها راه غار را گم کردند و به ساکنان غار دست نیافتند.
اکنون خداوند متعال در بارۀ اختلاف مردم در بارۀ تعداد اصحاب کهف، میفرماید:
سَیَقُولُونَ ثَلاٰثَةٌ رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ
:گروهی از مردم میگویند:اصحاب کهف سه نفرند و چهارمی سگ ایشان است و گروهی میگویند:آنها پنج نفر و ششمی سگ ایشان است.اینها همه متکی به گمان خود هستند و در اینباره یقینی ندارند.
این معنی از قتاده است.
وَ یَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ
:گروهی هم میگویند:آنها هفت نفرند و هشتمی سگ ایشان است.
برخی گویند:در اینجا خداوند خبر میدهد که بزودی در بارۀ عدۀ اصحاب کهف،اختلاف پیدا میشود.هنگامی که نصارای نجران،خدمت پیامبر گرامی اسلام،شرفیاب شدند،این اختلاف پیدا شد.نصارای یعقوبی گفتند:آنها سه نفرند و چهارمی سگ ایشان است.نصارای نسطوری گفتند:آنها پنج نفرند و ششمی سگ ایشان است.مسلمانان گفتند:آنها هفت نفرند و هشتمی سگ ایشان است.
قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مٰا یَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِیلٌ
:ای محمد،بگو:پروردگار من بعدۀ آنها داناتر است و جز گروه کمی از مردم،به تعداد آنها عالم نیستند.
این معنی از قتاده است.
عطا گوید:یعنی عدۀ کمی از اهل کتاب به تعداد آنها عالمند.
ابن عباس گوید:من از همان عدۀ کم هستم.آنها هفت نفرند و هشتمی سگ ایشان است.ظاهر این است که وی این مطلب را از پیامبر گرامی اسلام بدست
آورده است.
ضحاک از ابن عباس روایت کرده است که آنها عبارتند از:
1-مکسلمینا.
2-تملیخا.
3-مرطولس.
4-نینونس.
5-سارینوس.
6-دربونس.
7-کشوطینونس شبان.
فَلاٰ تُمٰارِ فِیهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً
:در اینباره وجوهی گفتهاند:
1-ابن عباس و قتاده و مجاهد گویند:یعنی با آنها مجادله مکن،مگر از روی دلیل و برهانی که از جانب خداوند در اینباره بدست آوردهای.این است معنای«مراء» یا مجادلۀ ظاهر.
2-یعنی:با آنها طوری مجادله کن که منظور تو بخوبی برای آنها روشن باشد.
بگو:عددی که شما اظهار میدارید مورد قبول مخالفان شما نیست.ممکن است گفتۀ شما راست باشد و ممکن است گفتۀ آنها راست باشد،بنا بر این بیایید تا این مطلب را از روی دلیل برای شما روشن کنم.
3-مقصود این است که هر گونه بحث و گفتگویی در اینباره باید در حضور مردم باشد،زیرا اگر در خلوت،مطلبی به آنها بگویی،آنها پیش مردمان کوتاه فکر، گفتۀ ترا تغییر میدهند و مردم را به اشتباه میکشانند و ادعا میکنند که،آنها از این مطلب آگاهند و از دانشهای پیچیدۀ آنهاست.
وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً
:در بارۀ عده و حالات اصحاب کهف،از اهل کتاب هرگز سؤالی نکن.این معنی از ابن عباس،مجاهد و قتاده است.در اینجا اگر چه خطاب به پیامبر گرامی اسلام است،اما مقصود،مردم مسلمان است که در اینباره
رجوع به یهود نکنند و از آنها چیزی نپرسند،زیرا پیامبر به گفتۀ خداوند اعتماد داشت و از کسی سؤال نمیکرد.
وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ
:در بارۀ معنای این جمله، چند وجه است:
1-خداوند پیامبر خود را منع میکند از اینکه بگوید:فردا فلان کار را خواهم کرد،مگر اینکه آن کار را بخواست و مشیت خداوند مقید سازد و بگوید:
«ان شاء اللّٰه».اخفش گوید:یعنی«الا ان تقول ان شاء اللّٰه»پس از حذف فعل«تقول»فعل مشیت،بصورت فعل مستقبل در آمد.
بنا بر این،خداوند میخواهد مردم را ادب کند و تعلیم دهد که هر گاه از کاری در آینده خبر میدهند،این کلمه را بگویند،تا بطور قطع ادا نشده باشد.تا اگر انجام نگرفت،دروغی نگفته باشند و مخالفتی نسبت بسوگندی که ممکن است یاد شده باشد،صورت نگیرد.این وجه،مضمون گفتۀ ابن عباس است.
2- «أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ» بر حسب ظاهر،جانشین مصدر است.یعنی:نگو:کاری را فردا انجام میدهم مگر بر حسب مشیت خداوند.
این وجه،از فراء است و وجه خوبی است و احتیاج به تقدیر و حذف در کلام نیست.مقصود این است که:نگو:کاری انجام میدهم مگر آنچه خداوند بخواهد و اراده کند.بدیهی است که خداوند جز طاعت و نیکی اراده نمیکند،بنا بر این مثل اینکه گفته است:نگو:کاری را میکنم.بلکه بگو تنها نیکیها و طاعات را انجام میدهم.
ممکن است گفته شود:بنا بر این تنها انسان میتواند خبر دهد که در آینده، طاعت را انجام میدهم.در حالی که بدون تردید،انسان میتواند بگوید که در آینده، کارهای مباح را انجام میدهم.بدیهی است که کار مباح،مثل سفر تفریحی،عبادت و طاعت نیست.
لکن باید توجه داشت که این نهی برای حرمت نیست،بلکه برای ارشاد و
راهنمایی است،زیرا اگر کسی این دستور را اطاعت نکند،بدون تردید گناهی نکرده است.
3-مقصود نهی از این است که:انسان بگوید فردا فلان کار را خواهم کرد، زیرا ممکن است پیش از انجام آن کار از میان برود یا اینکه حادثهای از قبیل بیماری و...پیش آید که نتواند انجام دهد یا از آن تصمیم منصرف شود.در هر صورت،اگر کار را نتوانست یا نخواست انجام دهد،دروغ گفته است،بنا بر این بهتر است که استثنا کند و عمل خود را به مشیت خداوند مشروط سازد،تا از دروغ مصون بماند. (1)
بنا بر این،اگر بگوید:فردا-انشاء اللّٰه-به مسجد میروم،از دروغ گفتن ایمن است، زیرا اگر خداوند،روز دیگر او را موفق ساخت که به مسجد برود،دروغ نگفته است و اگر هم او را توفیق نبخشید و نتوانست به مسجد برود،باز هم دروغ نگفته است، زیرا خواست خدا نبوده است.
این معنی از جبائی است.
قبلا گفتیم که:از پیامبر،داستان اصحاب کهف و ذو القرنین را سؤال کردند.
وعده داد که روز دیگر پاسخ میدهد،ولی«انشاء اللّٰه»نگفت،از اینرو وحی خداوند بر پیامبر،قطع شد، بطوری که بمشقت افتاد.خداوند این آیه را نازل کرد و پیامبر خود را امر فرمود که هر گاه وعدهای میدهد،استثنا کند و مشیت الهی را از یاد نبرد.
وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذٰا نَسِیتَ
:در اینباره دو وجه است:
1-این کلام،متصل به سابق است.در عین حال،در بارۀ آن اختلاف کردهاند:
ابن عباس گوید:منظور این است که اگر استثناء را فراموش کردی،هر گاه یادت
1) 1) مولوی نیز در داستان عشق پادشاه و کنیزک چنین گوید: گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر ترک استثنا مرادم قسو نیست نی همین گفتن که عارض حالتیست ای بسا ناورده استثنا بگفت جان او با جان استثناست جفت
آمد،بگو:ان شاء اللّٰه.اگر چه یک روز یا یک ماه یا یک سال گذشته باشد.از ائمۀ ما(ع) نیز همین طور روایت شده است.
ممکن است وجه آن این باشد که هر گاه پس از فراموشی استثنا کند،همان ثواب،نصیبش میشود،بدون اینکه استثنا در اصل کلام تأثیری داشته باشد و اگر سوگندی یاد کرده است،باعث سقوط کفار شود.ظاهراً منظور ابن عباس هم همین است.
حسن و مجاهد گویند:منظور این است که:تا از آن مجلس برنخاستهای، انشاء اللّٰه بگو.
برخی گویند:یعنی اگر هنوز مشغول سخن هستی و یادت بیاید که انشاء اللّٰه نگفتهای،هنوز فرصت از دست نرفته است و میتوانی بگویی.این معنی بهتر از سایر معانی است.
اصم گوید:یعنی هر گاه انشاء اللّٰه نگفتی و از گفتار خود پشیمان شدی،خدا را یاد کن.
2-این کلام،مستقل است و ارتباطی به سابق ندارد.در اینباره نیز اختلاف کردهاند:
عکرمه گوید:مقصود این است که هر گاه دچار خشم شدی،خدا را استغفار کن،تا آتش خشمت خاموش شود.
جبائی گوید:مقصود این است که انسان توجه بخدا داشته باشد.یعنی:هر گاه چیزی را که مورد نیازت هست،فراموش کردی،خدا را یاد کن تا ترا متذکر سازد.
ضحاک و سدی گویند:مقصود نماز است.یعنی هر گاه نمازی را فراموش کردی آن نماز را بخوان.
مرحوم سید مرتضی میفرماید:استثنایی که در کلام آورده میشود،دارای چند وجه است:گاهی استثنا را در قسم و طلاق و آزاد کردن بردگان و سایر عقدها میآورند.
در این صورت،هیچیک از این امور،واقع نخواهد شد و برای چنین سخنی هیچگونه تأثیری نیست و حکمی ندارد.طبق این وجه،جایز است که استثنا را در کارهایی که
در گذشته انجام داده است،بکار برد و بگوید:انشاء اللّٰه،دیروز داخل خانه شدهام! بدینترتیب،این سخن،خبر قطعی نیست و حکمی ندارد،البته نمیتوان گفت:انشاء اللّٰه، فلان معصیت را کردهام!زیرا چنین سخنی بیپروایی انسان را در برابر خداوند بزرگ،نشان میدهد،ممکن است آیۀ شریفه،به همین وجه،نظر داشته باشد.
گاهی هم استثنا را در کلام میآورند و منظور جلب لطف خداوند و ایجاد تسهیلات برای انجام کاری است که مورد نظر است.این وجه،اختصاص بطاعات دارد.
بنا بر این اگر کسی بگوید:فردا انشاء اللّٰه دینم را ادا میکنم یا نماز میخوانم،منظور این است که:اگر لطف خداوند شامل حالم بشود و امکاناتی برایم فراهم آورد،این کار را انجام خواهم داد.اگر کسی همین مطلب را با یک سوگند ادا کرده،بگوید:
بخدا،فردا انشاء اللّٰه دینم را ادا خواهم کرد،در صورتی که فردا دینش را ادا نکند، مخالفت سوگند نکرده و کفارهای بر عهدهاش نیست،زیرا اگر فردا نتوانست انجام دهد،معلوم میشود که لطف خداوند،شامل حالش نشده است.بدیهی است که این وجه را نمیتوان،مورد نظر آیۀ شریفه دانست،زیرا این وجه،مخصوص طاعات است و آیه،شامل هر کاری که زشت نباشد میشود،خواه طاعت باشد یا طاعت نباشد.این مطلب،اجماعی مسلمین است.میگویند:در مورد هر کاری که ناپسند نباشد،میتوان انشاء اللّٰه گفت.
گاهی استثنا را در کلام ذکر میکنند و منظور این است که اگر امکان و قدرتی نسبت به عمل فراهم باشد.گوینده منظورش این است که بر آن حالی که هست،باقی بماند تا کاری را انجام دهد.اگر انشاء اللّٰه را در مورد کارهای مباح،به کار بریم،منظور همین وجه است.ممکن است آیۀ شریفه را بر همین وجه،حمل کرد.
گاهی منظور از استثنا هیچیک از وجوه فوق نیست،بلکه -صرفاً-منظور دلبستگی و توجه بذات خداوند است.این استثنا در راست بودن و دروغ بودن کلام، تأثیری ندارد،زیرا منظور این است که:من فلان کار را خواهم کرد،در حالی که به- خداوند توجه و دلبستگی دارم و حاجت خود را بدرگاه او اظهار میکنم.ممکن است
آیه،ناظر به همین وجه باشد.مرحوم سید،سپس میفرماید:
با توجه به آنچه گذشت،جواب گفتار جبریان روشن میشود.آنها میگویند:
-اگر خداوند،تنها ارادۀ طاعت میکند،نه معصیت،لازم است که اگر بدهکاری بگوید:بخدا سوگند،فردا-انشاء اللّٰه-حقت را میدهم،و فردا حقش را ندهد، مخالفت قسم کرده باشد،زیرا از ناحیۀ خداوند-بنظر شما-مانعی بر سر راه ادای حق نبوده است.در حقیقت او خواسته و بدهکار نخواسته است.بنا بر این بدهکار باید کفاره بدهد و این استثنا اثری ندارد.چنان که اگر بگوید:بخدا-اگر زید برخاست- حقت را میدهم.هر گاه زید برخیزد و او حق طرف را ندهد،مخالفت کرده و باید کفاره بدهد.بدیهی است که اگر کسی در این مورد،ملتزم بوجوب کفاره شود،بر خلاف اجماع مسلمین است.
پایان سخن سید مرتضی رضی اللّٰه تعالی عنه.
وَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً
:بگو:امید است خداوند معجزات و دلایلی برای اثبات نبوت،بمن عطا کند که از داستان اصحاب کهف،قویتر و رساتر باشند.
این معنی از زجاج است.
خداوند متعال به پیامبر خود دلایل و معجزاتی قویتر عطا کرد،زیرا او را از علوم غیبی دربارۀ سرگذشت پیامبران و آثار آنها،آگاه گردانید.اینها دلایلی بودند روشنتر و قویتر از داستان اصحاب کهف.
جبائی گوید:مقصود این است که:از خدا بخواه تا هر گاه چیزی را فراموش کردی،بیاد تو آورد و بگو:اگر آنچه را فراموش کردهام،بیادم نیاورد،چیزی را بیادم خواهد آورد،که برای من نافعتر خواهد بود.
وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَ اِزْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً (26) وَ اُتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتٰابِ رَبِّکَ لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً (27)
آنها در غارشان سیصد سال به سر بردند و نه سال بر آن افزودند،بگو:خداوند داناتر است که آنها چه مدت بسر بردند.علم غیب آسمانها و زمین،ویژۀ اوست.عجب خدای بینا و شنوایی است!جز او دوستی ندارند و هیچکس را در حکم شریک خود نمیسازد.از کتاب پروردگارت آنچه بر تو نازل شده است،بخوان.کلمات او را تغییر دهندهای نیست و هرگز جز او پناهی نخواهی یافت.
ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِینَ :کوفیان-بجز عاصم-«مائة»را اضافه به«سنین»و دیگران «مائة»را به تنوین خواندهاند.
بدیهی است که«سنین»تمیز است برای«مائة»لکن اضافۀ«مائة»به«سنین» جایز نیست،زیرا بقول ابو الحسن «مائة سنین»به اضافه،در میان عرب معمول نیست.
لکن در مورد ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِینَ بصورت اضافه،در میان برخی از عرب،معمول است.
ابو علی میگوید:اضافۀ این عدد،هم بمفرد جایز است مثل«ثلاثمائة رجل»و هم به جمع،مثل:
فما زودونی غیر سحق عمامة
و خمس مئی منها قسی و زائف
یعنی:آنها جز عمامهای کهنه و پانصد درهم که برخی از آنها قلب و فاسد بود، برای من باقی نگذاشتند.(در اینجا«مئی»جمع«مائة»است) اگر«مائة»را بنصب،بخوانیم،دربارۀ نصب«سنین»دو قول است:یکی اینکه بدل یا عطف بیان است.دیگر اینکه تمیز است.مثل:
اذا عاش الفتی ماتین عاماً
فقد ذهب اللذاذة و الفتاء
یعنی:هر گاه انسان دویست سال عمر کند،لذت زندگی و جوانی را از کف میدهد.در اینجا«عاماً»تمیز است.
ابن عامر و روح و زید و سهل،«الا تشرک»به صیغۀ نهی و دیگران«لا یشرک» خواندهاند لکن قرائت دوم،از قرائت اول بهتر است،زیرا مرجع ضمیر ذکر شده و قبلا ضمایر سوم شخص بکار رفته است.
اکنون خداوند،در بارۀ مدت خواب اصحاب کهف،میفرماید:
وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً
:اصحاب کهف،از روزی که قدم بداخل غار گذاشتند،تا وقتی که خداوند آنها را بیدار و مردم را از حال ایشان آگاه کرد،سیصد و نه سال،در غار خوابیدند.
در اینجا برای«تسع»تمیز نیاورده،زیرا با ذکر«سنین»نیازی به تکرار آن نیست.مثل«عندی مائة درهم و خمس».
قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا
:اگر اهل کتاب،در اینباره با تو بحث کردند،بگو:
خداوند بمدت درنگ ایشان در غار،داناتر است.علت این است که نصارای نجران گفتند:ما سیصد سال را شناختهایم،لکن از نه سال خبری نداریم.
برخی گویند:یعنی خداوند بهتر میداند که آنها تا وقتی که مردند،چقدر در غار ماندند.
از قتاده نقل شده است که:جملۀ وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ... حکایت از قول یهود است،بدلیل اینکه:بدنبال آن میفرماید: قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا بدینترتیب،میفرماید:
تنها خداوند عالم است که آنها چقدر در غار خفتهاند.
لکن این قول ضعیف است،زیرا ظاهر آیه،نشان میدهد که خداوند در صدد خبر دادن از مدت خواب آنهاست،نه در صدد حکایت قول یهودیان.حمل آیه، بر حکایت،احتیاج بدلیلی قطعی دارد.
بدیهی است که منظور خداوند متعال،از این آیه،استدلال است بر قدرت عجیب و شگفتانگیز خود و این استدلال در صورتی صحیح است که مدت خواب آنها معلوم باشد،بنا بر این منظور از قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا بعد از بیان مدت خواب ایشان باطل کردن قول اهل کتاب است که در اینباره،اختلاف کرده بودند پس منظور این است:بگو ای محمد:خدا بمدت خواب ایشان داناتر است که از آن خبر داده است.هر چه خداوند میگوید،بپذیرید و گفتار اهل کتاب را ترک کنید که خداوند به این موضوع،آگاهتر است.
لَهُ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
:غیب،چیزی است که از قلمرو ادراک انسان خارج باشد.یعنی:هیچ چیز از خداوند پوشیده نیست که ادراکش نکند،بنا بر این خداوند هر چه را که در آسمانها و زمین از قلمرو ادراک مردم،پوشیده است.میداند.
أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ
:عجب خدای بینا و شنوایی است!او همه چیز را میبیند و میشنود و هیچ چیز از او پوشیده نیست.جملۀ تعجب،بخاطر تعظیم مقام ربوبی بکار رفته است.
در روایت است که مردی یهودی از علی(ع)در بارۀ مدت درنگ اصحاب کهف، در غار سؤال کرد.علی(ع)مطلبی را که در قرآن کریم بود،برایش بیان کرد.و گفت:در کتاب ما سیصد سال آمده است.فرمود:آنچه در کتاب شماست،از روی سالهای شمسی است و آنچه در کتاب ماست،از روی سالهای قمری است. (1)
1) 1) باید دانست که سال شمسی برابر است با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه
مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ
:در آسمانها و زمین،هیچکس نیست که عهدهدار یاری آنها شود.
وَ لاٰ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً
:خداوند،احدی را در حکم شریک خود نمیسازد و کسی را نرسد که بر خلاف حکم خداوند حکم کند.
برخی گویند:یعنی خداوند،احدی را در آنچه از غیب خبر میدهد،شریک خود نمیسازد.
بنا بر قرائت دیگر یعنی:ای انسان،کسی را در حکم،شریک خداوند مساز.
وَ اتْلُ مٰا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتٰابِ رَبِّکَ
: چیزهایی که خداوند در بارۀ اصحاب کهف و جز ایشان،بر تو وحی کرده است،برای مردم بخوان،زیرا حق،در همین مطالب است.
برخی گویند:یعنی از قرآن پیروی کن و بدستورات آن رفتار کن.
لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ
:کسی نمیتواند اخبار و دستورات خداوند را تغییر دهد و دیگرگون سازد.یعنی:لا مبدل لحکم کلماته.
وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً
:مجاهد گوید:یعنی اگر از قرآن پیروی نکنی، پناهگاهی جز خدا نخواهی یافت.
ابن عباس گوید:یعنی جایگاه محکمی پیدا نخواهی کرد.
قتاده گوید:یعنی محل بازگشتی نخواهی یافت.
زجاج و ابو مسلم گویند:یعنی راه فراری نمییابی.
همۀ این معانی،بیکدیگر نزدیکند و چندان تفاوتی ندارند.
(و سال قمری برابر است با 354 روز و 8 ساعت و 48 دقیقه. هر گاه مقدار سال قمری را در 309 ضرب کنیم تقریباً 109499 روز و هر گاه مقدار سال شمسی را در 300 ضرب کنیم تقریبا 109573 روز بدست میآید. تفاوت این دو عدد 74 روز است یعنی 309 سال قمری 74 روز از 300 سال شمسی کمتر است.بدیهی است که در سال شماری،به این مقدار اعتنایی نمیشود.مثلا هر گاه کسی در سن 15 سالگی باشد و دو ماه از 15 سال کمتر داشته باشد،به این مقدار اعتنایی نمیکنند و میگویند: او 15 ساله است.
وَ اِصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (28) وَ قُلِ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شٰاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْیَکْفُرْ إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغٰاثُوا بِمٰاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی اَلْوُجُوهَ بِئْسَ اَلشَّرٰابُ وَ سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً (29)
با کسانی که بامداد و شامگاه پروردگار خویش را میخوانند و خوشنودی او را میخواهند،با شکیبایی قرین و همدم باش و دیدگانت بخاطر زینت زندگی دنیا از آنها منصرف نشود و کسی را که دلش را از یاد خود غافل کردهایم و پیرو هوای نفس خویش است و کارش زیادهروی است،اطاعت مکن.بگو:این حق،از جانب پروردگار شماست.هر که خواهد،ایمان آورد و هر که خواهد،کافر شود.ما برای ستمکاران
آتشی فراهم کردهایم که شعلههای آن،ایشان را احاطه خواهد کرد و اگر استغاثه کنند، بآبی چون مس گداخته،بفریادشان رسند که صورتها را بریان میکند.چه بد نوشابه و چه بد جایگاهی است!
ابن عامر«بالغدوة»خوانده و دیگران«بالغداة»خواندهاند.
ابو علی گوید:کلمۀ«غدوة»برای تعریف،وضع شده است،بنا بر این نباید الف و لام بر سر آن در آید.در قرآن این کلمه را ممکن است به واو بنویسند و به الف بخوانند.مثل«صلاة».دلیل کسانی که بر سر این کلمه،الف و لام آوردهاند، این است که:در عین اینکه این کلمه،معرفه است،ممکن است نکره واقع شود و بوسیلۀ الف و لام،معرفه شود.
فرط:تجاوز و خروج از حق.این کلمه از افراط،به معنای اسراف است.
سرادق:خیمه،که محیط داخل خود را احاطه میکند.گفته شده است که سرادق،پردهای است که اطراف خیمه میکشند.شاعر گوید:
یا حکم بن المنذر بن الجارود
سرادق المجد علیک ممدود
یعنی:ای حکم بن منذر بن جارود،پردۀ بزرگواری بر تو کشیده شده است.
مهل:ته ماندۀ روغن زیتون.برخی گویند:مس گداخته.
مرتفق:چیزی که زیر دست گذارند و بر آن تکیه کنند.شاعر گوید:
بات الخلی و بت اللیل مرتفقا
کان عینی فیها الصاب مذبوح
یعنی:آدم بیکار خوابید و من در تمام مدت شب،تکیه بر دستهای خود کرده، بیدار ماندم.گویا در چشم من مادۀ سوزانی ریخته شده و جراحت یافته بود.
برخی گفتهاند:این کلمه،از رفق و منفعت گرفته شده است.
آیۀ نخست،در بارۀ سلمان،ابو ذر،صهیب،عمار،حباب و... که از اصحاب
فقیر پیامبر بودند،نازل شده است.زیرا افرادی مثل عیینة بن حصین و اقرع بن حابس و...خدمت پیامبر آمده،عرض کردند یا رسول اللّٰه،این پشمینه پوشان که از زیر بغلشان بوی تعفن بمشام میرسد،از خود دور کن،تا ما بمجلس تو در آییم و ترا در صدر مجلس قرار دهیم،زیرا با بودن آنها ممکن نیست ما نزد تو آییم.
هنگامی که این آیه نازل شد،پیغمبر آنها را در آخر مسجد،جا داد تا بذکر خدا مشغول شوند و فرمود:
-ستایش خدایراست که مرا زنده گذاشت و بمن امر کرد که با مردانی صبر کنم که در مرگ و زندگی با آنها هستم.
وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِیِّ
:ای محمد، با صبر و شکیبایی قرین و همدم کسانی باش که همواره مشغول نمازند و صبح و شام خدای را میخوانند و شغل دیگری ندارند.اینان روز را با دعا شروع و ختم میکنند.
یُرِیدُونَ وَجْهَهُ
:از این کار خشنودی خدا را میخواهند.بقولی یعنی:
مقصود آنها از این کار،تعظیم خداوند و تقرب به اوست.نه ریا و تظاهر.
وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا
:چشمان تو از آنها برداشته نشود و توجه باهل دنیا نداشته باشد.در حالی که مقصود از این کار،همنشینی ثروتمندان- و اشراف باشد.پیامبر اشتیاق زیادی داشت که سران مشرکین ایمان بیاورند، زیرا با ایمان آوردن آنها ممکن بود تابعان آنها نیز ایمان آورند.او میلی بدنیا و اهل آن نداشت.گاه گاهی با رؤساء ملایمت میکرد به امید اینکه ایمان آورند.در این آیه به او دستور داده شد که از آنها رویگردان باشد و بفقرای مؤمنین روی آورد و چشم خود را از آنها برندارد و فکر مجالست اشراف را از سر بدر کند.
وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا
:در اینباره اقوالی است:
1-از کسانی که دلشان را در معرض غفلت قرار دادهایم و پیرو هوای نفس هستند:
پیروی مکن.این آیه،نظیر آیۀ: فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ است.
(صف 5:همین که دل آنها را زنگار گرفت،خداوند هم دل ایشان را زنگار زد.) 2-منظور این است که:ما نسبت غفلت بقلب آنها دادهایم و دلشان را غافل نامیدهایم.چنان که:«اکفره»یعنی:او را کافر نامید.کمیت گوید:
و طائفة قد اکفرونی بحبکم
و طائفة قالوا مسیء و مذنب
یعنی:طایفهای بدوستی شما مرا کافر نامیدند و طایفهای مرا گنهکار خواندند.
3-یعنی:دل آنها را از یاد خویش غافل یافتیم.
4-یعنی:در دل ایشان علامت ایمان که در دلهای مؤمنین است،قرار ندادیم که فرشتگان آنها را به این نشان بشناسند.عرب گوید:«اغفل فلان ماشیته»یعنی:
گوسفندان خود را علامت نزد که شناخته شوند.
5-حسن گوید:یعنی آنها را بحال خود گذاشتهایم و بر اثر نافرمانی شیطان را بر ایشان مسلط ساختهایم.
وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ
:و کسی که پیرو هوای نفس خویش است،بدیهی است که دل غافل،پیرو هوای نفس است.
وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً
:مقاتل و جبائی گویند:یعنی آن آدم گرفتار اسراف و زیاده- روی است.
اخفش گوید:یعنی از حد خود تجاوز کرده است.
مجاهد و سدی گویند:یعنی تباه کنندۀ عمر و سعادت است.
زجاج گوید:کسی که در کار خود عاجز است،تباه کننده است.پس مقصود این است که:ایمان و استدلال به آیات خدا را ترک کرده و پیرو هوای نفس است.
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ
:به اینها که میگویند فقرا را از خود دور کن،بگو:این حق-یعنی قرآن-از پروردگار شماست.
زجاج گوید:یعنی بگو:آنچه آوردهام،حق است.از جانب خداست.از جانب خودم نیست.
برخی گویند:یعنی:حق ظاهر شد و شبهه از بین رفت.
فَمَنْ شٰاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْیَکْفُرْ
:در اینجا آنها را تهدید کرده،گوید:هر که خواهد ایمان آورد و هر که خواهد کافر شود.
إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا
:ما برای کافرانی که بخود ظلم کردند و غیر خدا را پرستیدند،آتشی فراهم کردهایم که سرا پردههای آن،ایشان را محاصره کند.این معنی از ابن عباس است.
قتاده گوید:منظور این است که:پیش از رسیدن آنها به آتش،دود و شعلۀ آن ایشان را محاصره خواهد کرد.چنان که در جای دیگر میفرماید: إِلیٰ ظِلٍّ ذِی ثَلاٰثِ- شُعَبٍ (مرسلات 30:به سایهای میروند که دارای سه شعبه است) ابو مسلم گوید:آتش جهنم از هر طرف آنها را محاصره میکند،از این جهت است که به خیمه تشبیه شده است.
وَ إِنْ یَسْتَغِیثُوا یُغٰاثُوا بِمٰاءٍ کَالْمُهْلِ
:اگر از فرط تشنگی بفریاد در آیند و آب بخواهند،به آنها آب داده میشود،اما چه آبی؟!ابن مسعود میگوید:آبی بدانها داده میشود که همچون مس گداخته است.برخی گویند آبی چون ته ماندۀ روغن زیتون به آنها داده میشود که وقتی سرشان را به آن نزدیک میکنند،پوست صورت و سرشان کنده میشود.روایتی هم به همین مضمون وارد شده است.
ابن عباس گوید:مثل درد زیتون است.مجاهد گوید:چرک و خون است.سعید ابن جبیر گوید:آب جوش است.ضحاک گوید:آب سیاهی است.جهنم و آب آن و اهل آن و درخت آن همه برنگ سیاه هستند.
یَشْوِی الْوُجُوهَ
:آبی که چون بصورت نزدیک شود،صورت را میگدازد.این نوع،پاسخ،فریادرسی نیست.لکن از آنجا که در پاسخ استغاثه و کمکخواهی آنهاست فریادرسی خوانده شده است.
بِئْسَ الشَّرٰابُ وَ سٰاءَتْ مُرْتَفَقاً
:این ماده جوشان و تنفر آور،بد آبی است و جهنم، بد تکیهگاهی است.مجاهد گوید:یعنی جهنم برای اهل آن بد محل اجتماعی است.
ابن عباس و عطا گویند:یعنی بد منزلی است.
إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً (30) أُولٰئِکَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ یَلْبَسُونَ ثِیٰاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّکِئِینَ فِیهٰا عَلَی اَلْأَرٰائِکِ نِعْمَ اَلثَّوٰابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (31)
کسانی که ایمان آورده و کار نیکو کردهاند،ما پاداش نیکو کاران را تباه نمیکنیم، برای آنهاست بهشتهای جاویدان که از زیر پای ایشان،رودها روان است و در آنجا خود را با دستبندهای طلا میآرایند و جامۀ سبز از دیبای نازک و دیبای کلفت میپوشند و در آنجا بر تختها تکیه میزنند.چه نیکو پاداش و چه نیکو محل آسایشی است!
عدن:اقامت.
اساور:جمع«اسوار»اصل آن«اساویر»و یاء حذف شده است.برخی آن را جمع«اسوره»که جمع«سوار»است دانستهاند.«سوار»بضم یا بکسر سین،بمعنای دستبند است.
سندس:دیبای نازک.مفرد آن«سندسه»است.
استبرق:دیبای کلفت.برخی گویند:حریر است،شاعر گوید:
تراهن یلبسن المشاعر مرة
و استبرق الدیباج طوراً لباسها
یعنی:آنها را مینگری که گاهی لباس زیر میپوشند و گاهی حریر.
ارائک:جمع«اریکه»،تختها.شاعر گوید:
خدود جفت فی السیر حتی کأنما
یباشرن بالمغراء مس الارائک
یعنی:آنها در راه رفتن،چنان بیقرار بودند که سنگلاخ را همچون تختها مس میکردند.
زجاج گوید:ارائک،فرشهای حجله است.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ...
در بارۀ خبر«ان»اقوالی است.
1-خبر جملۀ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ... است.
2-جملۀ أُولٰئِکَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ است و جملۀ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ... معترضه است.
3-خبر مقدر است،یعنی«ان الذین آمنوا انا لا نضیع اجرهم»
سابقاً مردم ستمکار را تهدید کرد.اکنون مردم مؤمن را نوید داده،میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً
:ما اعمال مردم مؤمن و نیکوکار را ضایع نمیکنیم،بلکه پاداش ایشان را بطور کامل عطا میکنیم.
أُولٰئِکَ لَهُمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ
:بهشتها محل اقامت ایشان است،زیرا آنها تا خدا باقی است در آنجا هستند.برخی گویند:عدن،وسط بهشت و یکی از بهشتهاست.علت اینکه جَنّٰاتُ عَدْنٍ بصورت جمع آمده،وسعت آن است.بعلاوه هر ناحیهای از آن، بهشتی است.
تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ
:آنها در بهشت،در غرفهها هستند و نهرها از زیر پایشان جریان دارد.چنان که میفرماید: وَ هُمْ فِی الْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ (سبا 37:آنها در
غرفههای خویش در امن و امانند).
برخی گفتهاند:نهرهای بهشت در شکافهای زمین،جریان دارند،از اینرو گفته است: تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ .
یُحَلَّوْنَ فِیهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ
:برای آنها در بهشت زیورهایی است که بصورت دستبندهای طلا مورد استفادۀ آنها قرار میگیرد. سعید بن جبیر گوید:آنها را دستبندی از طلا و دستبندی از نقره و دستبندی از لؤلؤ و یاقوت است.
وَ یَلْبَسُونَ ثِیٰاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ
:و لباسی سبز از دیبای نازک و دیبای کلفت،بر اندام خود میپوشند.برخی گویند:«استبرق»معرب کلمۀ فارسی «استبره»است.برخی گویند:دیبای زربفت است.
مُتَّکِئِینَ فِیهٰا عَلَی الْأَرٰائِکِ
:آنها در بهشت در ناز و نعمتند و در حجلههای شادی بر تختها آرمیدهاند.علت اینکه:میگوید:آنها تکیه کردهاند،این است که:
انسان جز در حال آسایش و ایمنی و سلامت و بهرهمند بودن از ناز و نعمت، تکیه نمیکند.
نِعْمَ الثَّوٰابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً
:پاداش آنها بزرگ و نیکوست و تختهایی که بر آن آرمیدهاند،محل آسایش خوبی است.برخی گویند:یعنی منزل و مجلس و محل تجمع خوبی است.
وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنٰا لِأَحَدِهِمٰا جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ حَفَفْنٰاهُمٰا بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمٰا زَرْعاً (32) کِلْتَا اَلْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهٰا وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً وَ فَجَّرْنٰا خِلاٰلَهُمٰا نَهَراً (33) وَ کٰانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (34) وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً (35) وَ مٰا أَظُنُّ اَلسّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلیٰ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً (36)
برای ایشان مثلی بزن در بارۀ دو مردی که برای یکی از آنها دو باغ از انگور قرار دادیم و آنها را بدرختان خرما محاصره کرده و میان آنها کشتزاری قرار داده بودیم.هر دو باغ میوۀ خود را میدادند و از آن چیزی کم نمیکردند و میان باغها نهری قرار دادیم و او دارای اموالی بود.برفیق خود که با وی گفتگو میکرد،گفت:
من از تو مالدارتر و بعده از تو نیرومندترم و داخل باغ شده،در حالی که بخویش ستمکار
بود،گفت:گمان نمیکنم هیچوقت این باغ نابود شود و گمان ندارم،قیامت بپا شود و اگر بسوی پروردگارم باز گردم،سرانجامی بهتر از این خواهم یافت.
ثمر،ابو جعفر و عاصم و یعقوب و سهل،در هر دو مورد بفتح فاء و ابو عمرو، بضم ثاء و سکون میم و دیگران بضم ثاء و میم خواندهاند.
ثمر:میوهای است که از درخت چیده میشود.جمع آن«ثمرات»و«ثمرة»و «ثمار»است.ممکن است«ثمار»را به«ثُمرُ»جمع بست.مثل«کتاب و کتب».ممکن است«ثُمْر»را هم به سکون میم خواند.چنان که«کتب»را به سکون تاء میخوانند.
ممکن است«ثُمرْ»جمع«ثَمَره»باشد. مثل«بدنه و بدن».ممکن است«ثمر»مثل «عنق»کلمۀ مفرد باشد.برخی از لغویان«ثُمر»را مال و«ثَمر»را چیز خوردنی دانستهاند.در تفسیر هم قریب به همین مضمون،گفتهاند:مقصود از«ثمر»نخل و درخت است نه میوه.مؤید آن این است که میفرماید:«و دستها را بحسرت،بهم میمالید و از مخارجی که در باغ کرده است،اظهار تأسف میکرد»(آیه 42).
بدیهی است که باغ داران،پولها را صرف خود درختها میکنند نه میوۀ آنها.
آفت هم بخود درختها رسیده بود،نه به میوۀ آنها.چنان که در بارۀ باغ دیگری میفرماید: فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ (قلم 20)یعنی:درختها طوری سوخته شده بودند که به سیاهی شب شده و طوری بیبرگ مانده بودند که به سفیدی روز،شده بودند.از ابو عمرو حکایت شده است که:«ثُمر و ثُمُر»انواع مال است.بدیهی است که هر گاه خود درخت دچار آفت بشود،میوۀ آن نیز از آفت مصون نمیماند.بنا بر این قرائتهای دوم و سوم از قرائت اول بهتر است.قرائت اول هم به این جهت صحیح است که منظور بیان بعضی از چیزهایی که آفت زده است باشد،نه همۀ آن.
حجازیان و ابن عامر«خیراً منهما»و دیگران«خیراً منها»خواندهاند.
اگر ضمیر مثنی باشد به«جنتین»و اگر مفرد باشد،به«جنت»که نزدیکتر است،باز میگردد.
حف القوم بالشیء:قوم آن شیء را طواف کردند.«حفافا الشیء»:دو طرف آن.شاعر گوید:
کان جناحی مضرحی تکنفا
حفافیه شکا فی العسیب بمسرد
یعنی گویی موهای بلند دم آن شتر،همچون بالهای باز شکاری هستند که از دو طرف او را محاصره کرده و بوسیلۀ سوزن به گوشت وصل شدهاند.
محاوره:گفتگو.
آتت:با اینکه مرجع ضمیر«کلتا»است،فعل را مفرد آورده،زیرا«کلتا» به منزله«کل»است.اگر هم مثنی آورده بود،صحیح بود.شاعر گوید:
و کلتاهما قد خط لی فی صحیفتی
فلا العیش اهواه و لا الموت ارواح
یعنی:هر دو در کتاب سرنوشت من،نوشته شده است،نه زندگی را دوست میدارم،نه از مرگ لذتی میبرم.
اکنون خداوند متعال،داستانی را شرح میدهد که مردم با شنیدن و خواندن آن قدری بخود آیند،خدا را اطاعت کنند و از معصیت و کفران نعمت،دست بکشند.
بهمین منظور پیامبر خود را مخاطب ساخته،میفرماید:
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ
:از ابن عباس روایت شده است که منظور دو شاهزادۀ بنی اسرائیلی است.شاه بمرد و ثروت بیکرانی برای شاهزادهها باقی گذاشت.یکی از آن دو،مردی مؤمن بود.حقش را گرفت و در راه تقرب بخداوند متعال،بکوشش پرداخت.دیگری نیز حق خود را-که قسمتی از آن همین باغ بود-گرفت و بهرزگی افتاد.
در تفسیر علی بن ابراهیم است که:منظور مردی است که دو باغ بزرگ داشت که از آنها میوهای فراوان بدست میآورد.در همسایگی او مردی فقیر بود که از این
ناز و نعمت محروم و بکفی نان نیازمند بود.ثروتمند مغرور،بر همسایۀ مستمند خود فخر فروشی کرده،گفت:من از تو ثروتمندترم و نفرات بیشتری دارم.
این گفتار،با ظاهر آیات سازگارتر است.
جَعَلْنٰا لِأَحَدِهِمٰا جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ حَفَفْنٰاهُمٰا بِنَخْلٍ
:به یکی از آنها دو باغ بخشیدیم که درون آنها را درختان انگور و اطراف آنها را درختان خرما فرا گرفته بود.
وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمٰا زَرْعاً
:و در میان آن دو باغ مزرعهای قرار داده و نعمت انگور،خرما و زراعت را برای او کامل ساخته بودیم.
کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ أُکُلَهٰا وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً
:هر یک از این دو باغ، ثمر خود را بدون کم و کاست،بطور کامل میداد.شاعر گوید:
و یظلمنی مالی کذا و لوی یدی
لوی یده اللّٰه الذی هو غالبه
یعنی:مالم را کم میدهد و دستم را کوتاه میکند.خداوند-که بر او غالب است-دستش را کوتاه کند.
علت اینکه میوه را«اکل»نامیده،این است که خوردنی است.
وَ فَجَّرْنٰا خِلاٰلَهُمٰا نَهَراً
:و میان این دو باغ را نهری جاری ساختیم که هر دو را مشروب سازد و آب را از آنها دور نباشد و بدون رنج و زحمت،آب به آنها برسد و میوۀ بیشتر و خوبتر بدهند.
وَ کٰانَ لَهُ ثَمَرٌ
:برخی گویند:یعنی درخت خرما دارای ثمر بود.
ابن عباس گوید:یعنی برای صاحب باغ،از غیر این باغها نیز میوههایی بود، چنان که گاهی مردم مالک میوۀ درخت هستند نه خود درخت.مجاهد گوید:یعنی این مرد،علاوه بر این دو باغ دارای طلا و نقره بود.قتاده و ابن عباس-بنا بروایت دیگر- گویند:صاحب باغ،علاوه بر این باغها اموال بسیاری داشت.
فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً
:ثروتمند مغرور و از خدا بیخبر،گفتگوی خود را با همسایۀ فقیر و پاکدل خود آغاز کرده،گفت:مال
من و اطرافیان من بیشتر از تست.علت اینکه«اطرافی»را«نفر»نامیدهاند.این است که بدنبال حاجت شخص حرکت میکنند.
قتاده و مقاتل گویند:یعنی خدمتگزاران و فرزندانی بهتر و نیرومندتر از تو دارم.
وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً
:ثروتمند بیچاره،که با کفر و معصیت بخود ستم میکرد،با غرور و نخوت،داخل باغ شده،گفت:
فکر نمیکنم هیچوقت این باغ و این میوهها از میان بروند.
برخی گویند:یعنی گمان نمیکنم این دنیا هرگز فانی شود.
وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً
:و گمان نمیکنم چنان که دینداران میگویند، قیامت و حساب و کتابی در کار باشد.
وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلیٰ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً
:اگر هم قیامت و حساب و کتابی در کار باشد و دینداران راست بگویند،من که بندۀ عزیز و نازدانۀ خدا!هستم، در آنجا نیز باغی بهتر و سرسبزتر از این بدست خواهم آورد.
زجاج گوید:از اینجا استفاده میشود که مرد مؤمن به او اعلام کرده بود که قیامت و حساب و کتابی هست و مرد ثروتمند،این مطلب را در پاسخ وی گفته است.
یعنی:همانطوری که در دنیا خداوند این نعمت را به من بخشیده است،در آخرت نیز نعمتی بهتر به من عطا میکند،زیرا من پیش خدا عزیز هستم.
این مطلب،در حقیقت پندار هر جاهل مغروری است.اینها تصور میکنند که خداوند به مردمی مال میدهد که آنها را دوست بدارد.
برخی گفتهاند:یعنی در آخرت،بهتر از آنچه در دنیا کسب کردهام،بدست خواهم آورد.
از اینجا استفاده میشود که او در نفی معاد قاطع نبود،بلکه تردید داشت.
قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّٰاکَ رَجُلاً (37) لٰکِنَّا هُوَ اَللّٰهُ رَبِّی وَ لاٰ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً (38) وَ لَوْ لاٰ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مٰا شٰاءَ اَللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مٰالاً وَ وَلَداً (39) فَعَسیٰ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْهٰا حُسْبٰاناً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً (40) أَوْ یُصْبِحَ مٰاؤُهٰا غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً (41) وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلیٰ مٰا أَنْفَقَ فِیهٰا وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا وَ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً (42) وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مٰا کٰانَ مُنْتَصِراً (43) هُنٰالِکَ اَلْوَلاٰیَةُ لِلّٰهِ اَلْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ عُقْباً (44)
رفیقش با او گفتگو کرده،میگفت:آیا به آنکه ترا از خاک آفرید،آن گاه از نطفه،آن گاه بصورت مردی کامل در آورد،کافر شدهای؟ولی من معتقدم که خداوند یکتا پروردگار من است و احدی را شریک پروردگارم قرار نمیدهم.چرا وقتی داخل باغت شدی،نگفتی:هر چه خدا خواهد میشود و نیرویی جز به تأیید خدا نیست؟ اگر بینی که من بمال و فرزند،از تو کمترم،ممکن است که خداوند بهتر از باغ تو بمن دهد و بباغ تو از آسمان صاعقهها فرستد که آن را بصورت زمین بایر در آورد.یا آب آن به اعماق زمین فرو رود که قادر به جستجوی آن نباشی و میوههای او نابود گشت و دستهای خود را به حسرت مالی که در آن خرج کرده بود بر هم میزد که تاکها بر سقفها فرو ریخته بود و میگفت:کاش،احدی را شریک پروردگارم نساخته بودم.او را جز خدا کسانی نبود که یاریش کنند و یاری نمیشد.در آنجا یاری کردن،اختصاص به خدای بر حق دارد.پاداش او بهتر و عاقبتش نیکوتر است.
لکنا:ابن عامر و ابن فلیح و برجمی در فصل و وصل به اثبات الف،قرائت کردهاند.
دیگران در وصل به حذف الف خواندهاند.بخاری در وصل بهر دو وجه خوانده است.
در حالت وقف،تنها قتیبه بدون الف و دیگران با الف خواندهاند.ابی بن کعب و حسن «لکن انا»و عیسی ثقفی«لکن هو...»خواندهاند.
هر گاه«لکن»به تشدید نون خوانده شود،در اصل«لکن انا»بوده که همزه حذف و نون در نون ادغام شده است.لکن الف غیر ملفوظ«انا»در وقف باقی میماند و در وصل حذف میشود و این قاعده در تلفظ صحیح خود«انا»هم رعایت میشود.مثل«ان- قمت»که«انا قمت»هم گفته میشود.لکن ضعیف است.آنهایی که در حالت وصل الف را حفظ کردهاند،بنا بر لغت«انا قمت»است.چنان که شاعر گوید:
انا شیخ العشیرة فاعرفونی
حمیداً قد تذریت السناما
یعنی:من بزرگ قبیله هستم.مرا به بزرگی بشناسید که به علو و برتری رسیدهام.
لکن اثبات الف در«لکنا»بهتر است،زیرا بعد از حذف همزه،بقای الف،عوض از آن است.
غوراً:برجمی از ابو بکر بضم غین نقل کرده و دیگران بفتح غین قرائت کردهاند.
ممکن است این دو قرائت بیک معنی باشند.
الولایة:ابو عمرو این کلمه را بفتح واو و«للّٰه الحق» را برفع خوانده است.کسایی بکسر واو خوانده و«للّٰه الحق»را برفع.حمزه و خلف«ولایة»را بکسر واو و«الحق»را بجر خواندهاند.دیگران«ولایت»را بفتح واو و«الحق»را بجر خواندهاند.
برخی گفتهاند:«ولایت»بکسر غلط است:زیرا این وزن در موردی بکار میرود که کلمه،دلالت بر صنعت یا تصدی امری کند.مثل:کتابت و امارت و خلافت و در اینجا هیچیک از این دو معنی را ندارد.
برخی از اهل لغت«ولایت»را به معنای یاری کردن گرفتهاند،اما«ولایت»به- معنای اختیارات سلطان است.در مورد معنای اول هم جایز است که واو را کسره دهیم.
مثل«وکالت و وصایت»که هم به کسر واو و هم بفتح آن جایز است.جر«حق»بنا بر این است که صفت«اللّٰه»باشد و رفع آن بنا بر این است که صفت«ولایت»باشد.
«و لم یکن له فئة»:کوفیان بجز عاصم بیاء و دیگران بتاء خواندهاند و هر دو قرائت صحیح است.
عقبا:عاصم و حمزه و خلف به سکون قاف و دیگران بضم خواندهاند.علت این است که کلماتی که بر وزن«فُعُل»هستند،جایز است که ضمۀ دوم آنها حذف شود.
حسبان:در اصل تیرهایی هستند که بوسیلۀ تیر اندازان سواره در یک جهت پرتاب میشوند و علت اینکه به این تیرها حسبان گفته میشود،این است که بسیارند و احتیاج به حساب دارند.
صعید:راهی که گیاه در آن نیروید.
زلق:زمین همواری که گیاه و غیر گیاه در آن نیست و پاها بر آن قرار نمیگیرد.
مٰا شٰاءَ اللّٰهُ
:ممکن است«ما»در محل رفع باشد به تقدیر«و الامر ما شاء اللّٰه»بنا بر این عاید«ما»محذوف است.و ممکن است به تقدیر«ما شاء اللّٰه کائن»باشد.ممکن است «ما»شرطیه و در محل نصب و جواب شرط محذوف باشد.چنان که در این آیه نیز جواب شرط حذف شده است: فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الْأَرْضِ (انعام 35) إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ :«اقل»مفعول دوم«ترن»است.کلمۀ«انا»ممکن است تأکید یا وصف برای یاء یا ضمیر فصل باشد.زجاج گوید:جایز است«اقل»را رفع دهیم تا خبر«انا»باشد.قرائت عیسی بن عمر نیز همین است.بنا بر این جملۀ «أَنَا أَقَلَّ» در محل نصب است تا مفعول دوم باشد.
فعسی:فاء جواب «إِنْ تَرَنِ» است.
«ثوابا»و«عقبا»:هر دو تمیزند.
اکنون خداوند جواب مرد مؤمن بکافر را نقل کرده،میفرماید:
قٰالَ لَهُ صٰاحِبُهُ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرٰابٍ
:مرد مؤمن در حالی که او را تکفیر میکرد،گفت:آیا بخداوندی که پدرت آدم را از خاک،آفریده است کافر میشوی؟ برخی گویند:نطفه از غذا و غذا از خاک است.بنا بر این جایز است که گفته شود:
خداوند ترا-نه آدم را-از خاک آفریده است.
ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّٰاکَ رَجُلاً
:خداوند ترا از حالی بحالی منتقل کرد تا اینکه بصورت انسانی مستوی القامه در آمدی و از لحاظ خلقت و قامت،اعتدال پیدا کردی.
در اینجا او را باین جهت تکفیر میکند که منکر معاد است.و این خود دلیل است بر اینکه انکار معاد،کفر است.
لٰکِنَّا هُوَ اللّٰهُ رَبِّی وَ لاٰ أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً
:لکن من چنین میگویم:خداوند پروردگار و خالق و رازق من است تو اگر بمال دنیا بمن فخر فروشی میکنی،من
بتوحید افتخار میکنم.من کسی را در عبادت،شریک خدا قرار نمیدهم،بلکه با اخلاص،رو بدرگاه او میآورم.در اینجا شرک در عبادت را نفی میکند،زیرا عبادت، مخصوص کسی است که اصل نعمتها از او باشد و نعمت هیچ منعمی بپای نعمتهای او نرسد.بدیهی است که جز خدا هیچکس بر چنین اموری قادر نیست.
وَ لَوْ لاٰ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مٰا شٰاءَ اللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ
:چرا هنگامی که داخل باغ شدی و میوهها و درختها و مزرعه را دیدی،خدا را سپاسگزاری نکردی و نگفتی:هر چه خداوند بخواهد،میشود و من با اینکه در راه جمع آوری این ثروت کوشش کردهام، تنها بقدرت و لطف خداست که این ثروت،نصیبم شده است.
اگر خداوند نمیخواست که من ثروتمند شوم،میان من و این ثروت،فاصله ایجاد میکرد و آن را در دسترس من قرار نمیداد و برکت را از آن برمیداشت،زیرا هر کس دارای ثروت و نعمتی هست،آن را از خدا دارد،نه از خودش؟! سپس در بارۀ خودش گفت:
إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مٰالاً وَ وَلَداً فَعَسیٰ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ
:
اگر امروز مرا تهیدست مینگری و مرا از حیث مال و اولاد و قبیله،کمتر از خود مییابی،امید است که خداوند در آخرت-یا در دنیا و آخرت-بمن باغی دهد بهتر از باغ تو.
وَ یُرْسِلَ عَلَیْهٰا حُسْبٰاناً مِنَ السَّمٰاءِ
:و ممکن است باغ ترا دچار آفت کند.
یا اینکه صاعقهای آسمانی بر آن نازل کند و همه را بسوزاند.این معنی از ابن عباس و قتاده است.
زجاج گوید:یعنی بحساب کرداری که از تو سر زده است،ترا عذاب خواهد کرد.
برخی گویند:یعنی تیرهای عذاب خود را بصورت تگرگ یا سنگ یا هر چه که بخواهد،بطرف باغها پرتاب میکند و همه را از بین میبرد.
فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً
:و بر اثر نزول بلا،این باغ بصورت زمینی هموار
در آید که هیچگونه گیاهی در آن وجود نداشته باشد و پاهای انسان را بلغزاند و بعد از آنی که این زمین،سودمندترین زمینها بوده است،بصورت زیانبخشترین اراضی در آید.
أَوْ یُصْبِحَ مٰاؤُهٰا غَوْراً
:یا اینکه ممکن است این آب،بخشکد و بزمین فرو رود و این زمین از بیآبترین زمینها شود.
فَلَنْ تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً
:اگر این آب،بزمین فرو رود،تو نمیتوانی آن را بدست آوری.
برخی گویند:یعنی اگر این آب،بزمین فرو رفت و نایاب شد،نمیتوانی آب دیگری بدست آوری و محصولات خود را آبیاری کنی.
وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ
:سرانجام،عذاب و آفت آسمانی بر باغ فرود آمد و درختان را همگی در برگرفت و نخلها و تاکها را نابود کرد.در خبر است که:خداوند آتشی فرستاد و درختها را سوزانید و آبها را بر زمین فرو برد.
فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلیٰ مٰا أَنْفَقَ فِیهٰا
:این کافر خیرهسر،دستها را،بر هم میزد و بر سرمایهای که در راه پرورش درختان،خرج کرده بود،تأسف و حسرت میخورد.
ابن عباس میگوید:یعنی دست بر پشت دست میزد.این کار را معمولا در موقع ندامت،انجام میدهند.بنا بر این علامت پشیمانی است.
وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا
:در حالی که سقفهایی که برای درختهای انگور درست کرده بودند،بر زمین سقوط کرده و پایهها بر سقفها افتاده بود.معمولا ابتدا سقف فرو میریزد،سپس دیوار سقف میافتد.
برخی گویند:عروش،بناهاست.یعنی دیوار خانههایی که با درختهای انگور ساخته بودند،باقی مانده بود اما خود درختها از بین رفته بودند و دیوار خالی خیری نداشت.
وَ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً
:بعد از آنکه ثروت را از دست داد، از کفر و بیباکی خود پشیمان شد،اما این پشیمانی سودی نداشت،زیرا از روی توجه
به اهمیت لزوم ایمان پیدا نشده بود،بلکه بخاطر از دست رفتن مال بود.مسلم است که اگر از کفر پشیمان شده بود و واقعاً ایمان میآورد،برایش سودمند بود.
برخی گفتهاند:او واقعاً نادم شد و بخداوند یکتا ایمان آورد.
وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ
:این کافر،کسی نداشت که در این هنگامۀ خطیر،او را یاری کرده،عذاب خدا را از او دور کنند.
برخی گفتهاند:«فئه»یعنی لشکر.عجاج گوید:«کما یجوز الفئة الکمی» یعنی:چنان که لشکر شجاع،عبور میکند.
وَ مٰا کٰانَ مُنْتَصِراً
:قتاده گوید:یعنی این عذاب از او منع نمیشد.
برخی گویند:یعنی عوض آنچه از دستش رفته بود،باو رد نمیشد.
ابن عباس گوید:این دو مرد همانها هستند که در سورۀ صافات از آنها یاد کرده، میفرماید: إِنِّی کٰانَ لِی قَرِینٌ. یَقُولُ أَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقِینَ... فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِی سَوٰاءِ الْجَحِیمِ (آیه 51 به بعد:مرا همدمی بود که میگفت چگونه تو باور میکنی؟ آیا وقتی که مردیم و خاک و استخوان شدیم،ما را جزا میدهند؟!آیا شما از جهنم اطلاع دارید؟و اطلاع یابد و او را در میان جهنم ببیند.) هشام بن سالم و ابان بن عثمان از امام صادق(ع)روایت کردهاند که فرمود:
-تعجب دارم از کسی که میترسد و بقول خداوند: حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ (آل عمران 173:خدا ما را بس است و نیکو وکیلی است)توجه ندارد!شنیدم که خداوند بدنبال آن میفرماید: فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ (آل عمران 174:آنها با نعمت خدا و فزونی بازگشتند و بدی بآنها نرسید)و تعجب دارم از کسی که محزون است و توجه ندارد به سخن خداوند که میفرماید:
لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمِینَ !(انبیاء 87:جز تو خدایی نیست.منزهی تو.من از ستمکاران بودم)شنیدم که بدنبال این جمله میفرماید:
فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ (دعایش را مستجاب کردیم و او را از غم نجات بخشیدیم و مؤمنان را اینطور نجات میدهیم)و تعجب دارم
از کسی که به او مکر شده است و توجه ندارد به سخن خداوند که میفرماید:
وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ !(غافر 44:کارم را بخدا واگذار میکنم،زیرا خداوند به بندگان بیناست)شنیدم که بدنبال آن میفرماید:
فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِ مٰا مَکَرُوا (خداوند او را از عواقب شوم نیرنگ ایشان حفظ کرد) و تعجب دارم از کسی که دنیا را میخواهد و توجه نمیکند بسخن خداوند که میفرماید:
مٰا شٰاءَ اللّٰهُ لاٰ قُوَّةَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ
!(همین سوره 39:هر چه خدا بخواهد،همان است و نیرویی نیست جز به خداوند)شنیدم که بدنبال آن میفرماید: فَعَسیٰ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ (خداوند باغی بمن خواهد داد بهتر از باغ تو)کلمۀ(عسی) برای ایجاب است.
هُنٰالِکَ الْوَلاٰیَةُ لِلّٰهِ الْحَقِّ
:در آنجا و در آن وقت،که مرد کافر و مرد مؤمن با هم نزاع میکردند،تنها خداوند بود که بندگان را یاری میکرد و آنها را عزت میبخشید.
پس خداوند صاحب اختیار بندگان خویش است و میتواند آنها را یاری کند.
برخی گویند:«هنا لک»اشاره به روز قیامت است.یعنی:روز قیامت،اختیارات بدست خداست.در آن روز مردم،در برابر خداوند تسلیم شده،به او ایمان میآورند و از بتهای خود اظهار تنفر میکنند.
این معنی از قتیبی است.
برخی گویند:یعنی خداوند در قیامت،مؤمنان را یاری و کافران را خوار میکند،بنا بر این در آن روز تمام اختیارات و قدرتها بدست خداوند است و دیگران را اختیار و قدرتی نیست.
هُوَ خَیْرٌ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ عُقْباً
:پاداشی که او میدهد،از پاداش دیگران بزرگتر و بهتر و نتیجۀ فرمانبرداریش بهتر از نتیجۀ فرمانبرداری دیگران است.-این جمله به تقدیر«هو خیر عقب طاعة»است.
عقب و عقبی و عاقبة بیک معنی هستند.
وَ اِضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا کَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ اَلْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ اَلرِّیٰاحُ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً (45) اَلْمٰالُ وَ اَلْبَنُونَ زِینَةُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ اَلْبٰاقِیٰاتُ اَلصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً (46) وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ اَلْجِبٰالَ وَ تَرَی اَلْأَرْضَ بٰارِزَةً وَ حَشَرْنٰاهُمْ فَلَمْ نُغٰادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (47) وَ عُرِضُوا عَلیٰ رَبِّکَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونٰا کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَکُمْ مَوْعِداً (48) وَ وُضِعَ اَلْکِتٰابُ فَتَرَی اَلْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا اَلْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً وَ لاٰ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً (49)
برای آنها در بارۀ زندگی این جهان مثل بزن.همچون آبی که از آسمان نازل کردهایم و بوسیلۀ آن گیاهان زمین بهم در آمیزند آن گاه خشک گردند و بادها آنها را پراکنده کنند و خداوند بر همه چیز تواناست.مال و فرزندان،زینت زندگی این جهان هستند و باقیات صالحات،نزد پروردگارت،پاداششان بهتر و امیدشان بیشتر است.روزی که کوهها را براه اندازیم و زمین را آشکار بینی و آنها را محشور کنیم و هیچیک را ترک نکنیم و بصف در آمده،به پروردگارت عرضه شوند.به آنها گفته شود:
چنان که اول بار،شما را خلق کرده بودیم،پیش ما آمدهاید،ولی گمان میکردید که هرگز برای شما وعدهگاهی قرار ندادهایم.و نامهها گذارده شوند و گنهکاران را از مضمون آن هراسان بینی و گویند:وای بر ما!این چه کتابی است که گناه کوچک یا بزرگی را ترک نکرده،مگر اینکه به شمار آورده است و هر چه کردهاند،حاضر یابند و پروردگارت به کسی ستم نمیکند.
نسیر الجبال:ابن عامر و ابن کثیر و ابو عمر،بتاء مضموم و یاء مفتوح و رفع «الجبال»خواندهاند و دیگران بنون مضموم و یاءِ مکسور و نصب«الجبال»خواندهاند.
نمونۀ قرائت اول «وَ سُیِّرَتِ الْجِبٰالُ» (نبأ 20)و «إِذَا الْجِبٰالُ سُیِّرَتْ» (تکویر 3) است.لکن قرائت دوم با حشرناهم فلم نغادر...شبیهتر است.
هشیم:گیاه خشکیده.
ذرو و تذریه:بردن باد چیزهای سبک را به این طرف و آن طرف و«اذریت- الرجل عن الدابه»یعنی:او را از مرکب بزیر انداختم.شاعر گوید:
فقلت له صوب و لا تجهدنه
فیذرک من اخری القطاة فتزلق
یعنی:به او گفتم:اسب را بدوان و او را به زحمت مینداز که ترا بر زمین میاندازد.
مغادره:ترک.غدر،ترک وفا.غدیر:جایی که در آب است.
اشفاق:ترس از اینکه امر ناگواری واقع شود،با امید اینکه واقع نشود.
اصل این کلمه از رقت است.شفق.یعنی سرخی رقیق.شفقت انسان به فرزند، رقت او است.
صفا:حال.
أَلَّنْ نَجْعَلَ
:«ان»در اصل«ان»است.خبر آن جملۀ«لن نجعل».
لِهٰذَا الْکِتٰابِ
:لام را نباید جدا نوشت.
لاٰ یُغٰادِرُ
:حال.
اکنون خداوند متعال به پیامبر خود دستور میدهد که برای مردم مثلی بزند که آنها را از دنیا بیمیل و به آخرت،راغب گرداند.میفرماید:
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا کَمٰاءٍ أَنْزَلْنٰاهُ مِنَ السَّمٰاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبٰاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیٰاحُ
:ای محمد،برای آنها در بارۀ زندگی دنیا مثل بزن.دنیا به آب باران میماند که از آسمان نازل میکنیم و بوسیلۀ آن گیاهان را در زمین میرویانیم.منظرۀ سبز گیاهان و شاخ و برگهایی که بهم پیچیدهاند، انسان را شیفتۀ خود میکند و او را بدامن صحرا و تماشای بهار میکشاند،اما سبزهها و گلهای بهاری دیری نمیپایند،سرانجام میخشکند و بصورت خار و خاشاک بوسیلۀ بادها به این طرف و آن طرف،پرتاب میشوند.دنیا هم همین حال را دارد.
این آیه،در سورۀ یونس تفسیر شده است.
وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً
:خداوند بر هر چیزی قادر است و کسی را یارای جلوگیری از قدرت و ارادۀ او نیست.حسن گوید:یعنی خداوند پیش از وجود هر چیزی بر آن قادر بوده است.زجاج گوید:یعنی قدرت خداوند حادث نیست،بلکه همواره او دارای قدرت بوده و هست.مذهب سیبویه همین است.برخی گویند:این
جمله،خبر از ماضی و در بارۀ آینده است.
این مثل،در بارۀ متکبرانی است که بدنیا مغرور شده و از مجالست مؤمنین تهیدست،سر باز زدهاند.خداوند به آنها خاطر نشان میکند که:دنیا مورد توجه او نیست.دنیا بگیاه سبزی میماند که با ریزش قطرات باران میروید و سبز و خرم میشود،اما همین که آب باران به او نرسید،میخشکد و بصورت خاشاک در میآید.
اَلْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا
:مال و اولاد وسیلۀ زینت زندگی دنیا و فخر و مباهات مردم هستند و در آخرت،برای انسان نفعی ندارند.مال در این دنیا جمال انسان و فرزند،نیرو و وسیلۀ دفاع است،بنا بر این زینت دنیا هستند و باقی نمیمانند که در آخرت برای انسان سودی داشته باشند.
وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً
:طاعت و هر کار نیکی را«باقیات صالحات»مینامد،زیرا-بقول ابن عباس و قتاده-پاداش آنها ابدی و جاودانی است.آری اینگونه کارها از لحاظ پاداش و دلبستگی برای آدمی از مال و اولاد و سایر تجملات دنیا بهترند،زیرا پارهای از دلبستگیهای انسان،جنبۀ خیالی دارند و کاذبند (1)،اما دلبستگیها و آرزوهای اخروی،واقعیت دارند،زیرا هر کس کار خیری را به آرزو و امید پاداش انجام دهد،به آرزوی خود میرسد.
برخی گفتهاند:«باقیات صالحات»کارهایی است که سلمان و صهیب و دیگر مسلمانان مستمند،انجام میدادند و آن عبارت از«سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر»بود.
انس بن مالک از پیامبر گرامی اسلام روایت کرده است که:بهم نشینان خود فرمود:
-سپر خود را بگیرید.
1) 1) مولوی گوید: نیست وش باشد خیال اندر روان تو جهانی بر خیالی بین روان بر خیالی نامشان و ننگشان بر خیالی صلحشان و جنگشان
گفتند:
-بوسیلۀ آن از دشمن،اجتناب کنیم؟ فرمود:
-سپر خود را بگیرید تا شما را از آتش حفظ کند.بگویید:«سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر»این کلمات،وسیلۀ پیش افتادن انسانند و او را اجابت میکنند.اینها پاسداران انسان و باقیات صالحات هستند.
همین روایت را اصحاب ما از امام صادق-بنقل از امامان پیشین و آنها بنقل از پیامبر عالیقدر-نقل کردهاند.بدنبال آن فرمود:«و لذکر اللّٰه اکبر»و یاد خدا این است که انسان در برخورد بهر حلال یا حرامی در یاد خدا باشد.
همچنین از پیامبر بزرگوار روایت شده است که:اگر از بیدار ماندن شب و مبارزۀ با دشمن،عاجز هستید،از این کار عاجز نیستید که بگویید:«سبحان اللّٰه و الحمد للّٰه و لا اله الا اللّٰه و اللّٰه اکبر»این کلمات،باقیات صالحات هستند.آنها را بگویید.
ابن مسعود و سعید بن جبیر و مسروق و نخعی گویند:باقیات صالحات،نمازهای پنجگانه هستند.از امام صادق(ع)نیز چنین روایت شده است.همچنین از آن پیشوای بزرگوار نقل شده است که:نماز شب از باقیات صالحات است.
برخی گفتهاند:دختران صالح،باقیات صالحات هستند.
بهتر است آیه را بر عموم این معانی حمل کنیم تا شامل همۀ خیرات و طاعات بشود.
در کتاب ابن عقده است که امام صادق(ع)به حصین بن عبد الرحمن فرمود:
-ای حصین،دوستی ما را کوچک مشمار،زیرا از باقیات صالحات است.
عرض کرد:
-یا بن رسول اللّٰه،من آن را کوچک نمیشمارم،بلکه خدا را بر آن حمد میکنم.
علت اینکه:طاعتها را«صالحات»نامیدهاند،این است که:اینها شایستهترین اعمال هستند،زیرا خداوند به آنها امر کرده و در برابر آنها وعدۀ پاداش داده و بر
ترک آنها تهدید به کیفر کرده است.
وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبٰالَ
:برخی گویند:متعلق به سابق است.یعنی:در روزی که کوهها را براه اندازیم،باقیات صالحات،پاداش بهتری دارند.
برخی گویند:این آیه،ابتدای کلام است.یعنی:روز قیامت را بیاد آور که کوهها را براه میاندازیم.
مقصود از براه افتادن کوهها این است که:خداوند آنها را از جا میکند و آنها را بصورت غبار پراکنده در میآورد.
برخی گویند:منظور این است که کوهها مثل ابر،بر روی زمین بحرکت در- میآیند و خداوند آنها را متلاشی و بصورت تلهای رمل در میآورد.چنان که میفرماید:
یَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ (مزمل 14:در آن روز کوهها و زمین بلرزند و بصورت رمل در آیند)سپس بصورت پشم زده،آن گاه بصورت غبار پراکنده،در میآیند.چنان که میفرماید: وَ بُسَّتِ الْجِبٰالُ بَسًّا فَکٰانَتْ هَبٰاءً مُنْبَثًّا (واقعه 5 و 6:کوهها پاره پاره شوند و بصورت غبار پراکنده در میآیند)سپس بصورت سراب،در میآیند،چنان که میفرماید:
وَ سُیِّرَتِ الْجِبٰالُ فَکٰانَتْ سَرٰاباً (نبأ 20:کوهها بحرکت در میآیند و سراب میشوند).
وَ تَرَی الْأَرْضَ بٰارِزَةً
:در آن روز چهرۀ زمین را آشکار و بیپوشش مینگری که بر آن کوهی و ساختمانی و درختی نیست که آن را از چشمها پناه سازد.
عطا گوید:یعنی کسانی که در دل زمین مدفون بودهاند،بوسیلۀ زمین ظاهر میشوند.چنان که پیامبر گرامی اسلام میفرماید:
ترمی الارض بافلاذ کبدها یعنی:
زمین گنجهای باطنی خود را بیرون میافکند.
وَ حَشَرْنٰاهُمْ فَلَمْ نُغٰادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً
:در آن روز آنها را محشور و در موقف قیامت جمع میکنیم و احدی از آنها را فروگذار نمیکنیم.
وَ عُرِضُوا عَلیٰ رَبِّکَ صَفًّا
:آنان که محشور میشوند،روز قیامت،هر دستهای و امتی بصف در آمده،به پیشگاه خداوند عرضه میشوند.
برخی گویند:مثل صفوف نماز،صفها پشت سر یکدیگر قرار میگیرند.
برخی گویند:همه در یک صف هستند.
لَقَدْ جِئْتُمُونٰا کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ
:به آنها گفته میشود:اکنون با ضعف و فقر،در جایی نزد ما آمدهاید که جز ما احدی حق حکومت ندارد.چنان که در آغاز خلقت نیز مالک چیزی نبودید و فقیر و ناتوان بودید.
برخی گویند:یعنی از مال و اولاد و خدمتگزارانی که در دنیا داشتید،اکنون چیزی برای شما باقی نمانده است،که از آنها نفعی عاید شما بشود،همانطوری که در آغاز خلقت نیز هیچ چیز نداشتید.
از پیامبر گرامی روایت است که:مردم در روز قیامت،پا برهنه و عریان محشور میشوند.عایشه عرض کرد:
-یا رسول اللّٰه،آیا از یکدیگر خجالت نمیکشند؟ فرمود:
-هر کسی بکار خود مشغول است.
بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَکُمْ مَوْعِداً
:به آنها نیز گفته میشود:ولی شما در دنیا گمان میکردید که ما وعدهگاهی برای بعث و جزای شما قرار ندادهایم.
وَ وُضِعَ الْکِتٰابُ
:کتابهای عمل بنی آدم در دستهای ایشان گذارده میشود.در اینجا کتاب اسم جنس است.
کلبی گوید:منظور از کتاب،حساب است.یعنی دفتر محاسبات،در آنجا گذارده میشود و به حساب اعمال ایشان رسیدگی میشود.
فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا فِیهِ
:اگر به مجرمین نگاه کنی،میبینی از مشاهدۀ اعمال زشتی که در کتاب عملشان ثبت است،میترسند.
وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا الْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا
:
کلمۀ«ویل»را انسان هنگامی میگوید که گرفتار سختی و مشقت شده باشد.در این حالت برای خود آرزوی هلاک میکند.
مردم مجرم میگویند:وای بر ما!این چه کتابی است که هیچ گناه کوچک و
بزرگی را فروگذار نکرده و همه را بدون کم و زیاد،ثبت کرده است؟! ما در بارۀ گناه کوچک و بزرگ در سورۀ نساء گفتگو کردهایم.
کلمه«صغیره و کبیره»دارای تاء تأنیث است،زیرا دلالت بر یک مرتبه میکند.
وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً
:و هر چه کردهاند،در آن کتاب،نوشته و ثبت شده مییابند.
برخی گویند:یعنی پاداش کردار خود را حاضر و آماده میبینند.بنا بر این- بطور مجاز،وجود جزا و پاداش را مانند وجود خود اعمال،قرار میدهد.
وَ لاٰ یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً
:خداوند چیزی از پاداش نیکان را کم نمیکند و چیزی بر کیفر بدان نمیافزاید.
از این آیه،بر میآید که خداوند،اطفال را کیفر نمیدهد،زیرا کسی که بر کیفر بدان چیزی نمیافزاید،چگونه ممکن است که آدم بیگناه را کیفر دهد؟
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ کٰانَ مِنَ اَلْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظّٰالِمِینَ بَدَلاً (50) مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ مٰا کُنْتُ مُتَّخِذَ اَلْمُضِلِّینَ عَضُداً (51) وَ یَوْمَ یَقُولُ نٰادُوا شُرَکٰائِیَ اَلَّذِینَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ مَوْبِقاً (52)
و آن گاه که به فرشتگان گفتیم:آدم را سجده کنید.آنها سجده کردند،جز ابلیس که از جنیان بود و از فرمان خدایش خارج شد.آیا او و فرزندانش را که دشمن شمایند، بجز من دوستان خود میگیرید؟چه بد عوضی است برای ستمکاران!آفرینش آسمانها و زمین را با حضور آنها نکردم و نه آفرینش خودشان را.من گمراه کنندگان را بکمک نمیگیرم.و روزی که خدا گوید:کسانی را که شریک من میپنداشتید،بخوانید.آنها را بخوانند:اما اجابتشان نکنند و میانشان فاصلهای هلاکتگاه قرار دادهایم.
ابو جعفر«ما اشهدناهم»خوانده است و دیگران«ما اشهدتهم»خواندهاند.
قرائت اول بمنظور تعظیم است.
یوم یقول:حمزه به نون و دیگران به یاء خواندهاند.قرائت نون،فعل را برای متکلم قرار میدهد و در آیۀ پیش نیز«کنت»برای متکلم است.قرائت یاء بخاطر این است که کلام سابق به اتمام رسیده است.اگر قرائت نون صحیح بود،میگفت:
«نادوا شرکائنا».
فسق:خارج شدن از حالی بحالی.گفته میشود:«فسقت الرطبه»یعنی خرما از پوست خود خارج شد. و«فسقت الفاره»یعنی موش از سوراخ خود خارج شد.ابو عبیده گوید:این کلمه،در اشعار و اشعار احادیث جاهلیت به معنای معمول بکار نرفته،بلکه بعد از نازل شدن قرآن،رواج یافته است.مبرد گوید:گفتار ابو عبیده صحیح است.اما خود کلمه،در زبان عرب،از کلمات فصیح بوده است.قطرب گوید:«فسق عن امر ربه»یعنی:
از رد امر خداوند،سر در آورد.نظیر«کسوته عن عری و اطعمته عن جوع»یعنی:او را از برهنگی و گرسنگی خارج کردم.
عضد:بازو.
موبق:هر چه که میان دو چیز فاصله شود.و بوق:هلاک.
بِئْسَ لِلظّٰالِمِینَ بَدَلاً
:«اسم بئس»مضمر و مفسر آن«بدلا»است.یعنی «بئس البدل للظالمین ذریة ابلیس»بنا بر این مخصوص به ضم،ذریۀ ابلیس است.
اکنون خداوند متعال پیامبر خود را دستور میدهد که این متکبران را-که از مجالست فقرا-بیزار بودند،بیاد داستان ابلیس و گرفتاریهایی که از راه تکبر دامنگیرش شد،بیندازد.فرمود:
وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ
:ای محمد،بیاد آور هنگامی را که بفرشتگان گفتیم:آدم را سجده کنید.آنها سجده کردند،اما شیطان سجده نکرد.
این آیه را قبلا تفسیر کردهایم.
تکرار این مطلب در قرآن مجید،برای نتیجههای مختلفی است که در هر مورد، از آن گرفته شده است.
کٰانَ مِنَ الْجِنِّ
:ابلیس از جن بود.برخی معتقد بودند که وی از جن نیست.از این جمله،استفاده میشود که وی از جن است.بنا بر این،جن،غیر از ملائکه و غیر از انسان است.
کسانی که ابلیس را از ملائکه میدانند میگویند:منظور این است که ابلیس از چشمها پنهان است.
برخی گفتهاند:به گروهی از ملائکه که خازن«جنان»(یعنی بهشتها)هستند، جن گفته میشود بنا بر این نام آنها را به«جنان»اضافه کردهاند،چنان که میگویند:
کوفی و بصری و افرادی را که در این دو بلد زندگی میکنند اضافۀ به آنها میکنند.
کسانی که ابلیس را غیر از فرشتگان میدانند،این استدلالها را نپذیرفته، گویند:هر گاه«جن»گفته شود،نوع دیگری از مخلوقات،بذهن میآید،نه ملائکه.
فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ
:ابلیس از فرمان خدایش خارج گردید.
اکنون مشرکین را مخاطب ساخته،میفرماید:
أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِی وَ هُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ
:آیا از فرمان ابلیس و فرزندان او پیروی کرده،آنها را رهبر خود قرار میدهید و با اطاعت آنها نسبت به- آنها اظهار دوستی میکنید و از اطاعت من خود داری میکنید؟مگر نمیدانید که آنها دشمن شما هستند؟!آدم عاقل،از دشمن فرار میکند.
این جمله،بصورت استفهام است،اما منظور انکار و سرزنش است.
مجاهد گوید:شیطانها فرزندان ابلیس هستند.
حسن گوید:جن،اولاد ابلیس است.
بِئْسَ لِلظّٰالِمِینَ بَدَلاً
:این ستمکاران،بدکاری را به جای عبادت پروردگار خود انجام میدهند. چه ابلیس را اطاعت میکنند.
این معنی از حسن است.
قتاده گوید:یعنی بد است که بجای طاعت خدا،طاعت شیطان را پیشه کنند.
مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ
:من برای آفرینش آسمانها و زمین و آفرینش ابلیس و ذریهاش،آنها را احضار نکردم و از آنها کمک نخواستم.پس قدرت من کامل است و نیازی به یاری شیطانها نداشته و ندارم و نباید بجای من از آنها اطاعت کرد.
وَ مٰا کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً
:من هرگز شیطانها را که گمراه کنندۀ مردم هستند،بکمک نمیخواهم.
اکثر اوقات،کلمۀ«عضد»را به معنای کمک،استعمال میکنند.
علت اینکه کلمه را مفرد آورده،این است که با فاصلههای آیات،موافق باشد.
برخی گویند:یعنی شما شیطانها را طوری پیروی میکنید که گویی آنها را دارای چنان علمی میدانید که دیگران از آن محروم هستند،در حالی که من آنها را از خلقت آسمانها و زمین و حتی خودشان،مطلع نساخته و بآنها علم خلقت اشیاء را نبخشیدهام.چرا از آنها پیروی میکنید؟! برخی گویند:یعنی من مشرکین عرب را برای آفرینش آسمانها و زمین و خودشان حاضر نساختهام.آنها در آن وقت موجود نبودند.من آنها را از نیستی به هستی آوردم.از کجا میگویند:فرشتگان،دختران خدایند و از کجا این ادعا را ساختهاند؟! وَ یَوْمَ یَقُولُ نٰادُوا شُرَکٰائِیَ الَّذِینَ زَعَمْتُمْ :همین که روز قیامت فرا رسید، خداوند به این بت پرستان میفرماید:آنها را که در دنیا شریک من میپنداشتید،بخوانید، تا عذاب را از شما دور کنند و شما را رهایی بخشند.
فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُمْ
:مشرکین،خدایان خود را بکمک میخوانند، اما پاسخی نمیشنوند و از آنها کمکی دریافت نمیکنند.
وَ جَعَلْنٰا بَیْنَهُمْ مَوْبِقاً
:مجاهد و قتاده گویند:یعنی میان مؤمنین و کافرین در روز قیامت وادی عمیقی قرار میدهیم که آنها را از یکدیگر جدا سازد.
ابن اعرابی گوید:یعنی میان بت پرستان و معبودهای آنها فاصلهای قرار میدهیم، فرشتگان و مسیح را که معبود خود میدانستند،داخل بهشت و آنها را داخل جهنم میکنیم.
فراء گوید:یعنی پیوندها و روابط دنیوی آنها را در آخرت،هلاک آنها قرار میدهیم.
از قتاده و ابن عباس نیز همین طور روایت شده است.
بنا بر این قول،«بین»به معنای تواصل است یعنی دوستیها و مراودات آنها در راه کفر،در آخرت وسیلۀ هلاکشان میشود.
حسن گوید:موبق به معنای عداوت است.یعنی در میان ایشان عداوتی هلاک کننده قرار میدهیم.
از انس بن مالک روایت شده است که:«موبق»نام وادیی است در جهنم که پر از چرک و خون است.
وجه اتصال مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمٰاوٰاتِ... به سابق این است که دلیل و برهان سابق را برای بر انداختن شبهه،تقویت میکند.این جمله،بمنزلۀ این است که گفته شود:شما به پیروی شیطان و اولادش روی آوردهاید و امر خدا را ترک کردهاید، در حالی که دلایل بسیاری بطلان این روش را ثابت میکنند.اگر من در آفرینش آسمانها و زمین،از آنها کمک خواسته بودم،شما بیشتر و بهتر از این،از آنها پیروی نمیکردید.
برخی گویند:منظور خداوند این است که او در آفرینش موجودات،شریکی ندارد.پس سزاوار نیست که دیگری را شریک او سازند یا دیگری را بخدایی بخوانند.
وَ رَأَی اَلْمُجْرِمُونَ اَلنّٰارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُوٰاقِعُوهٰا وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْهٰا مَصْرِفاً (53) وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِی هٰذَا اَلْقُرْآنِ لِلنّٰاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ کٰانَ اَلْإِنْسٰانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً (54) وَ مٰا مَنَعَ اَلنّٰاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ اَلْهُدیٰ وَ یَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ اَلْأَوَّلِینَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ اَلْعَذٰابُ قُبُلاً (55) وَ مٰا نُرْسِلُ اَلْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ یُجٰادِلُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ اَلْحَقَّ وَ اِتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ مٰا أُنْذِرُوا هُزُواً (56)
گنهکاران جهنم را ببینند و یقین کنند که گرفتار آن میشوند و راه گریزی نمییابند.در این قرآن هر گونه مثلی بصورتهای گوناگون آوردهایم و انسان از همه چیز بیشتر مجادله میکند.هنگامی که هدایت برای مردم آمد،آنها را چه منع میکند که ایمان آورند و از پروردگار خویش طلب مغفرت کنند؟جز این نیست که
انتظار دارند طریقۀ گذشتگان تکرار شود،یا اینکه عذاب در مقابل آنها قرار گیرد.
ما پیامبران را جز برای بشارت و انذار نفرستادهایم.مردم کافر به باطل مجادله میکنند تا حق را به آن باطل سازند و آیات مرا و آنچه که ایشان را بدان بیم دادهاند مسخره گرفتهاند.
قبلا:اهل کوفه،این کلمه را بدو ضمه و دیگران به کسر قاف و فتح باء خواندهاند.وجه آن را در سورۀ انعام گفتهایم.
مواقعه:نزدیک شدن به چیزی با شدت.وقایع حروب:جنگهایی که گریبانگیر مردم شدهاند.توقع یعنی انتظار واقع شدن چیزی.
مصرف:راه بازگشت.شاعر گوید:
أزهیر هل عن شیبة من مصرف
ام لا خلود لباذل متکلف
یعنی:ای زهیر،آیا راهی برای بازگشت از پیری هست؟بلکه آیا بذل- کنندهای که خود را بزحمت میاندازد جاوید میماند؟! تصریف:گرداندن معنی در جهات مختلف.
ادحاض:چیزی را بهلاکت کشاندن.«مکان دحض»یعنی جایی که پا را بلغزاند.
أَنْ یُؤْمِنُوا
:در محل نصب است.یعنی«ما منع الناس من الایمان الا طلب ان یأتیهم»بنا بر این «أَنْ تَأْتِیَهُمْ» در محل رفع است.
مٰا أُنْذِرُوا
:در محل نصب و عطف است بر«آیاتی».
هزوا:مفعول دوم«اتخذوا».
اکنون خداوند به بیان حال مجرمین پرداخته،میفرماید:
وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النّٰارَ
: مشرکین شعلههای آتش را مینگرند که با خشم و
عضب به سوی آنها رو میآورند.این معنی از ابن عباس است.
برخی گویند:این آیه شامل همۀ گنهکارانی که مرتکب کبیره شدهاند،میشود.
فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُوٰاقِعُوهٰا
:آنها یقین پیدا میکنند که در آتش داخل میشوند و در عذاب آن گرفتار میشوند.
وَ لَمْ یَجِدُوا عَنْهٰا مَصْرِفاً
:و جایی نمییابند که به آن پناه برند و خود را از عذاب،خلاص کنند.
وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا فِی هٰذَا الْقُرْآنِ لِلنّٰاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ :ما در این قرآن،برای مردم مثلهای مختلفی آوردهایم.
تصریف،این است که مثالها را به انواع مختلف،بیان کنند تا مردم در بارۀ آنها بیندیشند.
تفسیر این جمله،در سورۀ بنی اسرائیل گذشت.
وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ أَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً
:انسان،زیاد مجادله میکند.ابن عباس گوید:منظور نضر بن حارث است.کلبی گوید:منظور ابی بن خلف است.زجاج گوید:
منظور،انسان کافر است.چنان که میفرماید: وَ یُجٰادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبٰاطِلِ (کهف 56:
مردم کافر به باطل مجادله کنند).
وَ مٰا مَنَعَ النّٰاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا إِذْ جٰاءَهُمُ الْهُدیٰ وَ یَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِینَ
:با اینکه دلائلی روشن در دسترس مردم قرار گرفته و حق آشکار شده است،چه مانعی بر سر راه آنها هست که ایمان نمیآورند و خدا را در برابر معصیتهای خود استغفار نمیکنند؟حتماً میخواهند همانطوری که نسبت به گذشتگان سنت ما بوده است که آنها را گرفتار عذاب و هلاک میکردیم،برای اینان نیز عذاب و بلا بفرستیم.
بطوری که غافلگیر شوند و ناخودآگاه،تباه گردند.
أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذٰابُ قُبُلاً
:یا اینکه میخواهند عذاب ما را بالعیان،در برابر خود بنگرند.مقصود این است که:آنها با خودداری از ایمان و استغفار،بمنزلۀ کسی هستند که طلب عذاب میکنند تا از روی ترس،ناچار شوند و ایمان بیاورند،زیرا
وضع آنها نشان میدهد که:تا عذاب دردناک ما را نبینند،ایمان نمیآورند.
مثل اینکه به کسی گفته شود:چرا بدون کتک خوردن،قول مرا نمیپذیری؟! وانگهی مشرکین هم طلب عذاب کرده،گفتند:اگر اینها که تو میگویی حق است،بر ما سنگ ببار یا عذابی دردناک بر ما بفرست.(انفال 32).
قرائت«قبل»بکسر قاف نیز بمعنای فوق است.ممکن است جمع«قبیل» یعنی جماعت باشد.در این صورت،یعنی:یا اینکه میخواهند انواع عذابها از هر طرف بر آنها نازل شود.
اکنون بیان میکند که برای مردم دلیل آشکار آورده و راهی برای شک و تردید باقی نگذارده است:
وَ مٰا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاّٰ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ
:ما پیامبران را به سوی مردم نفرستادیم،جز برای اینکه مردم مطیع را به بهشت بشارت دهند و مردم عاصی را از دوزخ بترسانند.
وَ یُجٰادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ
:کافران برای دفاع از کیش باطل خود به بحث و مناظره میپردازند،تا حق را از جای خود خارج سازند.
ابن عباس گوید:مقصود کسانی است که زبان به استهزاء میگشودند و راههای مکه را برای مبارزۀ با اسلام میان خود تقسیم میکردند.
بحث و مناظرۀ آنها در راه اثبات باطل این بود که:پیامبر را وادار میکردند که طبق هوی و هوس ایشان،آیات و معجزاتی بیاورد:تا اگر نیاورد،از او اخذ سند کرده،قرآنش را باطل معرفی کنند.
گفته میشود:«ادحضت حجته»یعنی دلیل او را باطل کردم.
وَ اتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ مٰا أُنْذِرُوا هُزُواً
:آنان قرآن و قیامت و آتش جهنم را وسیلۀ استهزا قرار دادند.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا وَ نَسِیَ مٰا قَدَّمَتْ یَدٰاهُ إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَی اَلْهُدیٰ فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (57) وَ رَبُّکَ اَلْغَفُورُ ذُو اَلرَّحْمَةِ لَوْ یُؤٰاخِذُهُمْ بِمٰا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ اَلْعَذٰابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً (58) وَ تِلْکَ اَلْقُریٰ أَهْلَکْنٰاهُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنٰا لِمَهْلِکِهِمْ مَوْعِداً (59)
کیست ستمکارتر از آنکه به آیههای پروردگارش،او را اندرز دادند و از آن روی گردان شد و کارهایی که از پیش کرده بود،فراموش کرد؟!ما بر دلهای ایشان پوششهایی افکندهایم که آیههای ما را درک نکنند و در گوشهای ایشان سنگینی نهادهایم و اگر آنها را به هدایت بخوانی هرگز هدایت نمیشوند.پروردگارت آمرزگار و صاحب رحمت است.اگر آنها را بکردارشان مؤاخذه میکرد،در عذاب ایشان تعجیل میکرد،ولی برای آنها موعدی است که هرگز در قبال آن گریزگاهی ندارند.این قریهها را هنگامی که ستم کردند،هلاکشان کردیم و برای هلاک ایشان
وعدهای قرار دادیم.
لمهلکهم:حفص از عاصم بفتح میم و کسر لام قرائت کرده است(همچنین در سورۀ نمل)حماد و یحیی از ابو بکر بفتح میم و لام قرائت کردهاند.اعشی و برجمی در اینجا بضم میم و در سورۀ نمل بفتح میم خواندهاند.دیگران بضم میم و فتح لام خواندهاند.
ممکن است«مهلک»بضم میم و فتح لام،مصدر یا اسم مکان به معنای اهلاک یا وقت اهلاک باشد.«مهلک»بفتح میم و کسر لام نیز اسم زمان است.«مهلک»بفتح میم و لام، مصدر است،بنا بر این اضافه به مفعول به شده است.نقل شده است که تمیم میگوید:
«هلکنی زید»و فعل را متعدی استعمال کرده است.اگر این فعل را لازم بدانیم،اضافه بفاعل شده است.
تِلْکَ الْقُریٰ
:«تلک»مبتدا و«القری»صفت آن است.ممکن است مفعول باشد برای فعل محذوف.
اهلکناهم:خبر.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیٰاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهٰا
:هیچکس ستمکارتر نیست از کسی که بوسیلۀ قرآن و آیات آن پند داده شود و دلایل توحید برای او روشن گردد و از آن اعراض کند.
وَ نَسِیَ مٰا قَدَّمَتْ یَدٰاهُ
:و گناهان خود را که موجب کیفر او هستند، فراموش کند.
برخی گویند:یعنی تذکر پیدا میکند،سپس مطلب را سبک و کوچک می- شمارد و بامور دیگر میپردازد،زیرا فراموشش میکند.سپس میفرماید:
إِنّٰا جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ
:ما بر دلهای آنها پوششهایی
افکندهایم تا این پندهای قرآنی را درک نکنند.
وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً
:و گوش آنها را باثقل سامعهای که در آن افکندهایم، کر ساختهایم تا نشنوند.
سابقاً این مطلب را بیان داشتهایم.منظور این است که ما دل دانا و گوش شنوا را از آنها سلب کردهایم.در جای دیگر میفرماید: وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِ آیٰاتُنٰا وَلّٰی مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا کَأَنَّ فِی أُذُنَیْهِ وَقْراً (لقمان 7:هر گاه آیات ما بر او خوانده شود،از روی تکبر رویگردان میشود،گویی آن را نشنیده و گویی در گوشهایش سنگینی است.) وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدیٰ فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً :در اینجا خداوند متعال خبر میدهد که آنها هرگز ایمان نمیآورند.این خبر واقعیت داشت و آنها سرانجام با کفر از این جهان رفتند.
وَ رَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ
:پروردگار تو کسی است که عیب بندگان را میپوشد و گناه آنها را میآمرزد و نسبت به خلق،صاحب فضل و نعمت است.
برخی گویند:غفور،توبه پذیر است. «ذُو الرَّحْمَةِ» یعنی به آنها که اصرار بر گناه دارند،مهلت میدهد و در کیفر آنها تعجیل نمیکند.
برخی گویند:غفور،یعنی خداوند در این دنیا مردم را مؤاخذة نمیکند.
«ذو الرحمة»یعنی آنها را مهلت میدهد که توبه کنند.
لَوْ یُؤٰاخِذُهُمْ بِمٰا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذٰابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً
:اگر خداوند مردم را بکردارشان مؤاخذه میکرد،در عذاب آنها تعجیل میکرد.لکن روز قیامت،موعد مؤاخذه و عذاب آنهاست که در قبال آن پناهگاهی ندارند.این معنی از ابن عباس و قتاده است.مجاهد گوید:یعنی جای محکمی نمی- یابند.ابو عبید گوید:یعنی راه نجاتی نمییابند که نجاتشان دهد.گفته میشود:
«لا والت نفسه»یعنی نجات نیافت.شاعر گوید:
و قد اخالس رب البیت غفلته
و قد یحاذر منی ثم لا یئل
یعنی:من صاحب خانه را غافلگیر میکنم.او از من حذر میکند و نجات نمییابد.دیگری گوید:
لا والت نفسک خلیتها
للعامریین و لم تکلم
یعنی:تو خود را در اختیار آنها قرار دادی و مجروح نشدی.لکن نجات هم نیافتی.
وَ تِلْکَ الْقُریٰ أَهْلَکْنٰاهُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا
:قریههای عاد و ثمود و...را بر اثر تکذیب انبیا و انکار آیات خدا هلاک کردیم.
وَ جَعَلْنٰا لِمَهْلِکِهِمْ مَوْعِداً
:برای هلاک آنها وقتی معین کردیم که در آن وقت،طبق مصلحت ما نابود گردند.
در اول تِلْکَ الْقُریٰ را به لفظ مؤنث آورد،سپس«اهلکناهم»گفت و ضمیر جمع مذکر آورد،زیرا قریه یا مسکن را هلاک نمیکنند،بلکه اهل آن را هلاک میکنند.به همین جهت فرمود: لَمّٰا ظَلَمُوا یعنی همین که اهل قریه ستم کردند، آنها را هلاک کردیم.
وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِفَتٰاهُ لاٰ أَبْرَحُ حَتّٰی أَبْلُغَ مَجْمَعَ اَلْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (60) فَلَمّٰا بَلَغٰا مَجْمَعَ بَیْنِهِمٰا نَسِیٰا حُوتَهُمٰا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی اَلْبَحْرِ سَرَباً (61) فَلَمّٰا جٰاوَزٰا قٰالَ لِفَتٰاهُ آتِنٰا غَدٰاءَنٰا لَقَدْ لَقِینٰا مِنْ سَفَرِنٰا هٰذٰا نَصَباً (62) قٰالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنٰا إِلَی اَلصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ اَلْحُوتَ وَ مٰا أَنْسٰانِیهُ إِلاَّ اَلشَّیْطٰانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اِتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی اَلْبَحْرِ عَجَباً (63) قٰالَ ذٰلِکَ مٰا کُنّٰا نَبْغِ فَارْتَدّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمٰا قَصَصاً (64)
موسی به شاگرد خود گفت:براه خود ادامه دهم تا به محل تلاقی دو دریا رسم یا مدتی دراز به سر برم.همین که به محل تلاقی دو دریا رسیدند ماهی خود را فراموش کردند و ماهی راه خود را به اعماق دریا پیش گرفت و چون بگذشتند،به شاگرد خود گفت:صبحانۀ ما را بیاور که از این سفرمان خستگی بسیار دیدیم.گفت:آیا دیدی؟ وقتی که به آن سنگ پناه بردیم،ماهی را از یاد بردم و جز شیطان کسی آن را از یاد من
نبرد و راه عجیب خود را پیش گرفت.
گفت:این همان است که طلب میکردیم و از راهی که آمده بودند،دوباره بازگشتند.
حفص«و ما انسانیه»و در سورۀ فتح بِمٰا عٰاهَدَ عَلَیْهُ بضم ها و دیگران بکسر هاء قرائت کردهاند.
لا ابرح:همواره.شاعر گوید:
و ابرح ما ادام اللّٰه قومی
زحی البال منتطقاً مجیدا
یعنی:تا خداوند قوم مرا نگهدارد همواره من آسوده دلم و به ستایش آنها زبانم گویاست.
حقب:روزگار و زمان.جمع«احقاب»زجاج گوید:حقب،هشتاد سال است.
سرب:راه و مسلک.در لغت به معنای گودالی است در زمین که راه نجات در آن نباشد.کسی که در زمین راه پیمایی کند،«سارب»گویند.شاعر گوید:
انی سربت و کنت غیر سروب
و تقرب الاحلام غیر قریب
یعنی:چگونه رفتی؟در حالی که تو رونده نبودی و نزدیک شدن به آرزوها ممکن نیست! نصب:تعب و رنج.وصب نیز به همین معنی است.
سرب:ممکن است این کلمه مفعول دوم«اتخذ»یا مفعول مطلق برای فعل محذوف باشد.
أَنْ أَذْکُرَهُ
:در محل نصب و بدل از هاء«انسانیه»یعنی«ما انسانی ان اذکره الا الشیطان».
عجبا:ممکن است این کلمه از زبان یوشع یا از زبان موسی باشد.یعنی:
«اعجب عجبا».
قصص:مصدر و جانشین حال.قصص یعنی:دنبال کردن اثر چیزی.
یکی از محققین گوید:«عجبا»به تقدیر«متعجبا»حال است و«قصصا»مفعول مطلق است برای فعل محذوف.
علی بن ابراهیم،در تفسیر خود گوید:هنگامی که پیامبر بزرگ اسلام، قریش را از داستان اصحاب کهف،خبر داد،گفتند:ما را از داستان آن عالمی خبر ده که خداوند به موسی دستور داد که از وی تبعیت کند.او کیست و موسی چگونه از او پیروی کرد و داستانش چیست؟
وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِفَتٰاهُ
:بیشتر مفسران قرآن مجید،معتقدند که مقصود موسی بن عمران و مقصود از«فتی»یوشع بن نون است.علت اینکه:وی را جوان یا شاگرد موسی نامیده،این است که وی در سفر و حضر،همراه موسی بود و از او کسب دانش میکرد.برخی گویند:یوشع،خدمتگزار موسی بود.از اینرو موسی به او گفت:صبحانۀ ما را بیاور.او یوشع بن نون بن افرائیم بن یوسف بن یعقوب است.
محمد بن اسحاق گوید:موسایی که در طلب خضر بود،موسی بن میشا بن یوسف است که یکی از پیامبران بنی اسرائیل بوده است و او پیش از موسی بن عمران بوده است، لکن عقیدۀ بیشتر مفسران این است که وی موسی بن عمران است.علاوه بر این،هر گاه در قرآن«موسی»گفته شود،منظور همان موسی بن عمران است،چنان که هر گاه«محمد» گفته شود،منظور پیامبر گرامی اسلام است.
علی بن ابراهیم گوید:محمد بن علی بن بلال برای من نقل کرد که یونس و هشام بن ابراهیم،اختلاف کردند که عالمی که موسی نزد او رفت،عالمتر بود یا موسی و آیا ممکنست در زمان موسی-که او حجت خدا بر مردم بود-کسی پیدا شود که حجت خداوند بر موسی باشد؟!
این مطلب را برای امام هشتم(ع)نوشتند.امام هشتم در پاسخ نوشت:
-موسی به سراغ آن عالم رفت و او را در جزیرهای از جزایر دریا پیدا کرد و بر او سلام کرد.در آن جزیره،سلام کردن معمول نبود،از اینرو مرد عالم از دیدن موسی و سلامش تعجب کرده،پرسید:
-تو کیستی:
گفت:
-من موسی بن عمرانم.
گفت:
-تو همان موسی بن عمران هستی که خداوند با او تکلم میکند؟ پاسخ داد:
-آری:
پرسید:
-چه کاری داری؟ گفت:
-آمدهام که از آنچه آموختهای،مرا یاد دهی.
پاسخ داد:
-من به امری گمارده شدهام که ترا طاقت آن نیست!و تو به امری گمارده شدهای که مرا طاقت آن نیست! لاٰ أَبْرَحُ حَتّٰی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ :من هم چنان از این راه میروم،تا وقتی که به محل تلاقی دریای فارس و دریای روم برسم.قتاده گوید:در جانب مغرب آن، دریای فارس و در جانب مشرق آن،دریای روم است.محمد بن کعب گفته است:طنجه و بروایتی دیگر:افریقیه است.آنجا محلی بود که قرار بود با خضر ملاقات کند.
أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً
:یا اینکه مدتی دراز بسر برم.ابن عباس گوید:حقب،یعنی مدت دراز.مجاهد گوید:یعنی هفتاد سال.عبد اللّٰه بن عمر گوید:یعنی هشتاد سال.
فَلَمّٰا بَلَغٰا مَجْمَعَ بَیْنِهِمٰا نَسِیٰا حُوتَهُمٰا
:همین که به محل تلاقی دو دریا رسیدند،ماهی خود را جا گذاشتند.
برخی گویند:یعنی ماهی خود را هنگامی که راه خود را گرفت و به اعماق دریا رفت-گم کردند.بنا بر این گم شدن ماهی را فراموش کردن آن نامیده است.
برخی گویند:ماهی را یوشع فراموش کرد.در عین حال میگوید:موسی و یوشع ماهی را فراموش کردند.چنان که میگویند:قوم،توشۀ خود را فراموش کردند.در حالی که فقط مسئول توشۀ،توشه را فراموش کرده است.
برخی گویند:هر دو فراموش کردند، زیرا یوشع فراموش کرد که ماهی را بردارد یا آنچه دیده،بموسی بگوید و موسی فراموش کرد که در بارۀ ماهی چیزی به یوشع دستور دهد،بنا بر این هر دو،فراموش کردهاند.لکن هر کدام مطلبی را از یاد بردهاند.
فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً
:ماهی راه خود را در دریا گرفت و رفت.
گفتهاند:موسی و همسفرش ماهی نمک زدهای را-بقول ابن عباس-یا ماهی تازهای را-بقول حسن-با خود برداشتند و از کنار دریا براه افتادند تا به سنگی بزرگ رسیدند.در آنجا چشمۀ آبی بود که چشمۀ حیات مینامیدند.یوشع بر کنار چشمه نشست و وضو گرفت و مقداری از آب چشمه،بماهی پاشید.ماهی زنده شد و خود را به آب انداخت.همین که وارد آب شد،دم خود را تکان میداد و بهر سو میرفت، آب منجمد میشد. (1)
فَلَمّٰا جٰاوَزٰا قٰالَ لِفَتٰاهُ آتِنٰا غَدٰاءَنٰا
:همین که از آنجا گذشتند،موسی به همسفر
1) 1) داستان آب حیات یا چشمۀ حیات،دلیل قاطعی ندارد.از ظاهر این آیه خواستهاند استفاده کنند که ماهی زنده شد و به اعماق دریا رفت.لکن ظاهر آیه،چنین دلالتی ندارد.ممکن است بنا بعللی ماهی بیجان در آب افتاده و در اعماق دریا مخفی شده باشد.رجوع شود به تفسیر المیزان 366/13 اگر چه مطالب این داستان پر شکوه قرآنی،سراسر حیرتانگیز و خارق عادت است.بنا بر این ممکن است قضیۀ زنده شدن ماهی هم واقعیت داشته باشد چنان که در برخی از روایات هم به آن اشاره شده است.استفادۀ این مطلب از جملۀ فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً بعید نیست.
خود گفت:صبحانهمان را بیاور.گویند:آنها بقیۀ روز و شب را براه خود ادامه دادند، همین که صبح شد،موسی به یوشع گفت:صبحانهمان را بیاور.
غداء یعنی صبحانه و عشی یعنی شام.انسان به صبحانه نیازمندتر است تا شام.
لَقَدْ لَقِینٰا مِنْ سَفَرِنٰا هٰذٰا نَصَباً
:ما از سفر خویش رنج و خستگی دیدیم.
گویند:خداوند موسی را گرسنه کرد،تا بیاد ماهی بیفتد.
قٰالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنٰا إِلَی الصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ
:در این وقت،یوشع به موسی گفت:هنگامی که بر کنار سنگ بزرگ،منزل کردیم،ماهی را جا گذاشتم و فراموشش کردم و یادم رفت بتو بگویم ماهی را فراموش کردهام.سپس زبان بعذر- خواهی گشوده،گفت:
وَ مٰا أَنْسٰانِیهُ إِلاَّ الشَّیْطٰانُ أَنْ أَذْکُرَهُ
:شیطان قصۀ ماهی را از یاد من برد.این جمله بعنوان عذرخواهی است زیرا اگر یوشع قصۀ ماهی را به موسی گفته بود،موسی از آنجا نمیگذشت و این همه خسته نمیشد.
وَ اتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَباً
:منظرۀ تعجب آوری پیش آمد.آب شکافته شد و ماهی در آن شکاف فرو رفت و شکاف هم چنان باقی ماند.
برخی گویند:کلمۀ«عجبا»از موسی است.یعنی:موسی از شنیدن این داستان اظهار تعجب کرد و گفت:چگونه ممکن است؟ ابن عباس گوید:یعنی موسی داخل آن شکاف شد و بدنبال ماهی براه افتاد، اما بطور تعجب آمیزی گم شدۀ اصلی خود یعنی خضر را پیدا کرد.
قٰالَ ذٰلِکَ مٰا کُنّٰا نَبْغِ فَارْتَدّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمٰا قَصَصاً
:موسی گفت:این همان علامتی است که ما برای یافتن خضر بدنبال آن بودیم.از همان راهی که آمده بودند، در حالی که یوشع از جلو و موسی از دنبالش حرکت میکرد،برگشتند،تا به محلی رسیدند که ماهی وارد آب شده بود.***
اینک اصل داستان:
سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده است که:ابی بن کعب میگفت:روزی پیامبر خدا سخنرانی کرد و فرمود:
-روزی موسی در میان بنی اسرائیل،بپا ایستاده،سخنرانی میکرد.از او پرسیدند:
-داناترین مردم کیست؟ پاسخ داد:
-من خداوند او را مورد سرزنش قرار داده،به او وحی کرد:
-مرا در محل تلاقی دو دریا،بندهای است از تو عالمتر.
موسی گفت:
-آیا ممکن است او را ببینم؟ خطاب رسید:
-یک ماهی در زنبیل بگذار و حرکت کن.
موسی به اتفاق یوشع براه افتاد تا به سنگ رسید.در آنجا قدری خوابیدند.
ماهی در زنبیل به جنبش در آمد و در دریا افتاد و دریا شکافته شد.خداوند آب دریا را از پر کردن شکاف،منع کرد و آب همچون طاقی بر سر ماهی قرار گرفت.وقتی که بیدار شدند،یوشع فراموش کرد که موسی را از ماجرای مطلع گرداند.بقیه آن روز و شب،راهپیمایی کردند،تا بامداد فردا.موسی به یوشع گفت:
-صبحانهمان را بیاور که از این سفر رنجور شدیم.
موسی وقتی احساس خستگی کرد که از جایی که خداوند امر کرده بود،گذشت.
یوشع گفت:
-همانوقت که بکنار سنگ رسیدیم،ماهی را فراموش کردم...
ماهی در حفرهای خالی از آب،قرار گرفته و موسی و یوشع در شگفت مانده بودند.
موسی گفت:
-این همان چیزی بود که ما بدنبال آن بودیم.
از همان راهی که آمده بودند،بازگشتند تا به کنار سنگ رسیدند.در آنجا مردی را که دیدند که بدن خود را با یک تکه پارچه پوشیده بود.موسی به او سلام کرد.
خضر گفت:
-تو کیستی؟ گفت:
-من موسی هستم.
گفت:
-موسای بنی اسرائیل؟ گفت:
-آری،آمدهام که از تو تعلیم بگیرم.
خضر گفت:
-تو صبر نداری که با من باشی.مرا خداوند علمی بخشیده،که بتو نبخشیده است و ترا علمی داده،که به من نداده است.
موسی گفت:
-خواهی دید که انشاء اللّٰه صبر خواهم کرد و از فرمان تو خارج نخواهم شد.
خضر گفت:
-اگر میخواهی از من تبعیت کنی،حق نداری از کارهایی که من انجام میدهم، سؤال کنی تا وقتی که خودم ترا از راز آن کارها آگاه سازم.
آن گاه از کنار دریا براه افتادند.یک کشتی آمادۀ حرکت بود.از سرنشینان کشتی خواستند که آنها را هم سوار کنند.آنها خضر را شناختند و هر دو را بدون کرایه سوار کردند.
همین که سوار کشتی شدند،خضر یکی از تختههای کشتی را با تیشه،کند.
موسی گفت:
-اینها بدون کرایه،ما را سوار کردهاند.چرا کشتی آنها را سوراخ کردی؟ ممکن است همۀ آنها غرق شوند!راستی که کار زشتی کردی! خضر گفت:
-مگر نه گفتم:ترا یارای آن نیست که با من باشی و صبر کنی! موسی گفت:
-مرا در مقابل فراموشکاریم مورد مؤاخذه قرار نده و بر من سخت مگیر.
پیامبر خدا فرمود:موسی گفتار خضر را فراموش کرده بود.در این وقت گنجشکی بر کنار کشتی نشست و منقار خود را در آب فرو برد و کمی آب برداشت.خضر به موسی گفت:
-علم من و تو در برابر علم خدا مثل قطرۀ آبی است که این گنجشک برداشت، در برابر دریا.
سپس از کشتی پیاده شدند و از کنار دریا براه افتادند.رسیدند به پسر بچهای که با بچهها مشغول بازی بود.خضر سر پسر بچه را از بدن جدا کرد و او را کشت. (1)
موسی گفت:
-آیا خون بیگناهی را ریختی؟چه کار ناپسندی انجام دادی؟ خضر گفت:
1) 1) کاری که خضر کرد،بر حسب ظاهر،آدمکشی و ناروا بود،اما در واقع عین صواب بود. مولوی در داستان شاه و کنیزک و کشته شدن مرد زرگر بدست حکیم،چنین گوید: کشتن آن مرد بر دست حکیم نه پی اومید بود و نه ز بیم او نکشتش از برای طبع شاه تا نیامد امر و الهام اله آن پسر را کش خضر ببرید حلق سر آن را در نیابد عام خلق آنکه از حق یابد او وحی و جواب هر چه فرماید بود عین صواب آنکه جان بخشد اگر بکشد رواست نایب است و دست او دست خداست همچو اسماعیل پیشش سر بنه شاد و خندان پیش تیغش جان بده
-آیا نگفتم:ترا طاقت آن نیست که با من باشی.
موسی گفت:
-این کار،بدتر از کار اولی است.اما اگر باز هم در بارۀ کارها بتو اعتراض کردم، دیگر با من رفاقت مکن.
تا اینکه بدیواری رسیدند که منحرف شده بود،خضر و موسی،دیوار را راست کردند.موسی که حوصلهاش سر رفته بود،گفت:
-این مردم از ما پذیرایی نکردند و غذایی بما ندادند،میخواستی-لا اقل- مزد این زحمت را از آنها بگیری.
خضر گفت:
-اکنون.وقت جدایی من و تو فرا رسیده است.
پیامبر اسلام فرمود:
-کاش موسی صبر کرده بود تا خداوند سرگذشت آنها را برای ما تا آخر بیان میکرد.
سعید بن جبیر میگوید:
-ابن عباس آیات مربوط به این داستان را اینطور قرائت میکرد:
-و کان امامهم ملک یأخذ کل سفینة صالحة غصبا... و اما الغلام فکان کافرا و کان ابواه مؤمنین.
اصحاب ما نیز روایت کردهاند که امام صادق(ع)قرائت میکرد:
-کل سفینة صالحة غصبا همین مطلب از امام باقر(ع)روایت شده است.حضرت باقر(ع)میفرمود:
قرائت علی(ع)همین است.
فَوَجَدٰا عَبْداً مِنْ عِبٰادِنٰا آتَیْنٰاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً (65) قٰالَ لَهُ مُوسیٰ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلیٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّٰا عُلِّمْتَ رُشْداً (66) قٰالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (67) وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلیٰ مٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (68) قٰالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ صٰابِراً وَ لاٰ أَعْصِی لَکَ أَمْراً (69) قٰالَ فَإِنِ اِتَّبَعْتَنِی فَلاٰ تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتّٰی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً (70) فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا رَکِبٰا فِی اَلسَّفِینَةِ خَرَقَهٰا قٰالَ أَ خَرَقْتَهٰا لِتُغْرِقَ أَهْلَهٰا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً (71) قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (72) قٰالَ لاٰ تُؤٰاخِذْنِی بِمٰا نَسِیتُ وَ لاٰ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً (73) فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا لَقِیٰا غُلاٰماً فَقَتَلَهُ قٰالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً (74) قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (75)
آنها به بندهای از بندگان ما رسیدند که رحمتمان را بر او نازل کرده و از جانب خود به او دانش داده بودیم.موسی به او گفت:آیا ترا تبعیت کنم تا از آنچه آموختهای، بمنظور رشد و هدایت بمن بیاموزی؟گفت:تو هرگز نمیتوانی همراه من باشی و صبر کنی! چگونه میتوانی در برابر کاری که از رمز آن خبر نداری،صبر کنی؟گفت:بخواست خدا مرا شکیبا مییابی و از فرمان تو سرپیچی نخواهم کرد.گفت:اگر مرا تبعیت کنی،در بارۀ هیچ چیز از من سؤال نکن،تا خودم برای تو توضیح دهم.هر دو براه افتادند،تا اینکه سوار کشتی شدند و خضر کشتی را سوراخ کرد!گفت:
آیا کشتی را سوراخ کردی که سرنشینانش را غرق کنی؟!کاری زشت مرتکب شدی!گفت:نگفتم که ترا یاری صبر با من نیست؟!گفت:مرا در برابر آنچه فراموش کردم،مؤاخذه مکن و بر من سخت مگیر.هر دو براه افتادند تا اینکه به پسری برخوردند و خضر او را کشت.موسی گفت:آیا بیگناهی را که قتلی مرتکب نشده بود، بقتل رسانیدی؟!کاری ناپسند انجام دادی!گفت:نگفتم که ترا یارای صبر با من نیست!؟
رشد:ابو عمرو و یعقوب بدو فتحه و دیگران بضم راء و سکون شین خواندهاند.
ابو علی گوید:هر دو بیک معنی هستند.
فلا تسألنی:در قرائت اهل مدینه و شام به تشدید نون و در قرائت دیگران به سکون نون آمده است.در قرائت اول نون تأکید ثقیله آورده شده است.
لیغرق اهلها:کوفیان-بجز عاصم-بفتح یاء و راء و رفع«اهلها»و دیگران طبق متن قرائت کردهاند.لکن قرائت متن را بهتر دانستهاند،زیرا اسناد فعل به مخاطب است.
زکیة:کوفیان و شامیان و سهل،بهمین صورت و دیگران«زاکیة»خواندهاند.
نکر:اهل مدینه-بجز اسماعیل-و ابو بکر و یعقوب و سهل و ابن ذکوان
بدو ضمه و دیگران بضم نون و سکون کاف خواندهاند.سکون کاف،بنا بر تخفیف است.
امر:حادثۀ بزرگ.شاعر گوید:
قد لقی الاقران منی نکرا
داهیة دهیاء ادا امرا
یعنی:همگنان از من،حادثهای بزرگ و دشوار و ناگوار،دیدند.
رشداً:مفعول له یا به تقدیر«للرشد»یا مفعول به برای«تعلمنی» عَلیٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ :حال از«اتبعک» خبرا:مفعول مطلق.
فَوَجَدٰا عَبْداً مِنْ عِبٰادِنٰا
:موسی و رفیقش،بیکی از بندگان ما برخوردند که بر روی سنگی مشغول نماز بود.او بلیا بن ملکان معروف به خضر بود.علت اینکه او را خضر نامیدهاند،این است که هر جا نماز میخواند،سبز و خرم میشد.در روایت است که روی بر پوستینی نشسته بود که از زیر آن سبزهها رسته بودند.بروایتی دیگر بر حصیری سبز نشسته بود.موسی به او سلام کرد و پاسخ شنید و او را بنام پیامبر بنی- اسرائیل مخاطب ساخت.موسی گفت:
-از کجا فهمیدی که من کیستم؟کی بتو گفت:که من پیامبر هستم؟ در بارۀ این«عبد»اختلاف شده است. برخی گویند:فرشتهای بود که موسی مأموریت یافت علوم باطنی را از وی فرا بگیرد.بیشتر مفسرین معتقدند که او بشر بوده است.جبائی و دیگران گویند:او پیامبر بوده،زیرا جایز نیست که پیامبر از غیر پیامبر، پیروی کند و از او چیزی بیاموزد.در این صورت از قدر او کاسته میشود.ابن اخشید تجویز میکرد که پیامبر نباشد،بلکه بندۀ صالحی باشد که علوم باطنی نزد او بودیعت گذاشته شده است.این مطلب صحیح نیست.
پرسش:
آیا ممکن است که در زمان موسی پیامبری داناتر از وی باشد؟ پاسخ:
ممکن است خضر از بعضی جهات،عالمتر از موسی باشد و موسی تنها از همان- جهت،محتاج به شاگردی او باشد و الا موسی از جهات دیگر عالمتر از وی بوده است.
آتَیْنٰاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً
:او بندهای بود که ما او را نبوت-و بقولی طول حیات-بخشیده و از علم غیب او را تعلیم داده بودیم.این معنی از ابن عباس است.امام صادق میفرماید:او را علمی بود که در الواح تورات،برای موسی نوشته نشده بود.موسی گمان میکرد همۀ چیزهایی که مورد احتیاج اوست در تابوت او هست و همۀ علوم در الواح تورات نوشته شده است.
قٰالَ لَهُ مُوسیٰ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلیٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّٰا عُلِّمْتَ رُشْداً
:موسی به او گفت:آیا از تو پیروی کنم تا مرا دانشی بیاموزی که موجب رشد و پرورش باشد؟قتاده گوید:اگر کسی از لحاظ علمی بمرتبۀ بینیازی میرسید،حتماً همراز و همسخن خداوند،موسی،به این مرتبه نائل میشد.لکن موسی با این پیشنهاد،خضر را مورد تعظیم قرار داده،زیرا راضی شد که از وی متابعت کند و از علوم او فرا بگیرد.رشد، عبارت است از علوم دینی که انسان را بسوی حق ارشاد کند.برخی گفتهاند:علم به- آن الطاف دینی است که بر مردم مخفی هستند.
قٰالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً
:مرد عالم،در جواب موسی گفت:ترا صبر و طاقت پیروی و تعلیم از من نیست.یعنی چنین صبری بر تو دشوار است،علت این است که موسی بظاهر امور نگاه میکرد و خضر به باطن امور،از اینرو برای موسی صبر کردن دشواری داشت.
وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلیٰ مٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً
:چگونه در برابر کاری که بر حسب ظاهر،پیش تو ناپسند است،صبر خواهی کرد؟!حال آنکه از باطن و حقیقت آن بیخبر هستی.از این جمله بر میآید که مقصود اثبات بیصبری موسی بطور مطلق
نیست.بلکه مقصود این است که چون از باطن کارهای خضر بیخبر است،صبر نمیکند.
قٰالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ صٰابِراً وَ لاٰ أَعْصِی لَکَ أَمْراً
:موسی در پاسخ وی گفت:بخواست خدا،خواهی دید که صبر میکنم و در برابر دستور تو به مخالفت نمیپردازم.
زجاج گوید:از اینکه موسی برای طلب علم،بتکاپو پرداخت،بر میآید که هیچکس نباید از طلب علم خودداری کند،اگر چه پیامبر باشد و بحد اعلای دانش، رسیده باشد و همچنین احدی نباید از تواضع در مقابل کسی که عالمتر است،خودداری کند.موسی صبر خود را به مشیت خداوند،مشروط ساخت،زیرا ظاهراً فکر میکرد که صبر خواهد کرد و در عین حال احتمال میداد که نتواند صبر کند،از اینرو صبر خود را مشروط به مشیت خدا کرد تا اگر نتوانست صبر کند،دروغ نگفته باشد.
قٰالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاٰ تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْءٍ حَتّٰی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً
:
خضر گفت:اگر از من متابعت میکنی،از کارهایی که انجام میدهم و بنظر تو ناپسند است،سؤال نکن،تا خودم تفسیر آن را برای تو بگویم.
فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا رَکِبٰا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهٰا
: سپس از کنار دریا براه افتادند،تا اینکه برای گذشتن از دریا خواستند سوار یک کشتی شوند.صاحب کشتی که خضر را میشناخت،آنها را سوار کرد.هنگامی که سوار شدند،خضر کشتی را سوراخ کرد و آب داخل کشتی شد.برخی گفتهاند:دو تا از تختههای کشتی را بیرون آورد و موسی بوسیلۀ لباسش سوراخ کشتی را بست.
قٰالَ أَ خَرَقْتَهٰا لِتُغْرِقَ أَهْلَهٰا
:و از روی انکار و مخالفت،به خضر گفت:آیا کشتی را سوراخ کردی که سرنشینان آن را غرق کنی؟اینکه میگوید:سرنشینان را و نمیگوید:ما را،بخاطر مهربانیی است که پیامبران نسبت بمردم دارند.سپس به او گفت:
لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً
:کاری بس زشت،انجام دادی! قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً :خضر گفت:آیا هنگامی که
میخواستی از من متابعت کنی،بتو نگفتم که نمیتوانی در مقابل کارهای من صبر کنی؟ موسی بیاد شرط خود افتاد! قٰالَ لاٰ تُؤٰاخِذْنِی بِمٰا نَسِیتُ :از اینرو پوزش خواست و گفت:غافل شدم و یادم رفت که باید خاموش باشم و زبان به اعتراض نگشایم.برخی در اینجا نسیان را به معنای غفلت و فراموشی نگرفتهاند،بلکه به معنای ترک دانستهاند.در این صورت، یعنی از اینکه سفارش ترا ترک کردم،مرا مورد مؤاخذه قرار مده.
وَ لاٰ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً
:و نسبت بمن سختگیر نباش و با من مدارا کن که تحمل و پذیرش کارهای تو برای من دشوار است.
فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا لَقِیٰا غُلاٰماً فَقَتَلَهُ
:آن گاه از کشتی خارج شدند و براه افتادند.علت اینکه فقط از موسی و خضر گفتگو میکند و نام همسفر موسی را نمیبرد، این است که وی تابع موسی است.یا اینکه ممکن است از آنها دنبال مانده باشد و همین احتمال بهتر است.در بین راه به پسر بچهای که با بچهها مشغول بازی بود، برخوردند.خضر کاردی کشید و پسر بچه را کشت.این پسر بچه،از همۀ بچههای دیگر، زیباتر بود.اصم گوید:جوانی بود،گاهی در ادبیات عرب،به مرد«غلام»گفته شده است.شاعر گوید:
شفاها من الداء العضال الذی بها
غلام اذا هز القناة سقاها
یعنی:مردی که با حرکت دادن نیزه،او را سیرآب کرد،از بیماری سخت نجاتش داد.
قٰالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ
:موسی گفت:چرا شخص بیگناهی را که مرتکب قتل نشده بود بقتل رساندی؟!ابو عمرو بن علا گوید:«زاکیة»کسی است که گناهی نکرده و«زکیه»کسی است که از گناه توبه کرده است.تغلب گوید:معنای «زکیه»مبالغهآمیزتر از«زاکیه»است.برخی گفتهاند:«زاکیه»در بدن و«زکیه»در دین است.
لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً
:با این قتلی که مرتکب شدی،کاری کردی که از نظر
شرع ناپسند است!موسی چنان تحت تأثیر قتل پسر بچه قرار گرفته بود که بیاختیار زبان به اعتراض و انتقاد گشود.
قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً
:خضر گفت:آیا نگفتم که نمیتوانی همراه من باشی و صبر کنی؟!این جمله را خضر باز تکرار میکند،تا او را متذکر سازد که طبق قرار نخست،باید هم چنان خاموش و تماشاگر صحنه باشد!
قٰالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَهٰا فَلاٰ تُصٰاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً (76) فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا أَتَیٰا أَهْلَ قَرْیَةٍ اِسْتَطْعَمٰا أَهْلَهٰا فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُمٰا فَوَجَدٰا فِیهٰا جِدٰاراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقٰامَهُ قٰالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (77) قٰالَ هٰذٰا فِرٰاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مٰا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (78) أَمَّا اَلسَّفِینَةُ فَکٰانَتْ لِمَسٰاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی اَلْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهٰا وَ کٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً (79) وَ أَمَّا اَلْغُلاٰمُ فَکٰانَ أَبَوٰاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینٰا أَنْ یُرْهِقَهُمٰا طُغْیٰاناً وَ کُفْراً (80) فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً (81) وَ أَمَّا اَلْجِدٰارُ فَکٰانَ لِغُلاٰمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی اَلْمَدِینَةِ وَ کٰانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمٰا وَ کٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ یَسْتَخْرِجٰا کَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذٰلِکَ تَأْوِیلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (82)
موسی گفت:اگر بعد از آن ترا از چیزی سؤال کنم،با من رفاقت مکن که از جانب من معذور خواهی بود.آن گاه براه افتادند تا بقریهای رسیدند و از اهل قریه، طعامی خواستند.و اهل قریه از پذیرایی آنها خودداری کردند.در آنجا دیواری یافتند که میخواست منهدم شود.خضر دیوار را تعمیر کرد و استحکام بخشید.موسی گفت:اگر میخواستی،در برابر این کار مزد میگرفتی.خضر گفت:این است جدایی میان من و تو.بزودی تفسیر آنچه نتوانستی بر آن صبر کنی،برای تو شرح میدهم:
اما کشتی از مستمندانی بود که در دریا کار میکردند.خواستم معیوبش کنم،زیرا بدنبال ایشان پادشاهی بود که کشتیها را به غصب میگرفت.اما پسر بچه،پدر و مادرش مؤمن بودند،بیم داشتیم که طغیان و کفرش آنها را گرفتار سازد.خواستیم خداوند فرزندی پاکتر و مهربانتر به آنها ببخشد.اما دیوار،از دو بچه یتیم بود که پدری صالح داشتند و در زیر دیوار گنجی نهفته بود که به آنها تعلق داشت.خدایت اراده کرد که آنها به سن رشد برسند و گنج خود را استخراج کنند و این رحمتی است که از خدایت.این کار را بفرمان خویش نکردم.این است توجیه کارهایی که نتوانستی در مقابل آنها صبر کنی!
یعقوب-بروایت روح و زید-«فلا تصاحبنی»و دیگران«فلا تصاحبنی»خواندهاند.
اولی یعنی:«رفیق من نباش»و دومی یعنی:«اگر خواستم رفیق من باشی با من رفاقت نکن».
لدنی:اهل مدینه و ابو بکر-بنقل از عاصم-بدون تشدید و دیگران با تشدید خواندهاند.لکن قرائت دوم بهتر است،زیرا برای حفظ سکون نون بهتر است پیش از یاء یک نون اضافه شود.
لتخذت:ابن کثیر و اهل بصره به کسر خاء و بدون تشدید و دیگران بفتح خاء و تشدید خواندهاند.عاصم و ابن کثیر ذال را ظاهر و دیگران ادغام کردهاند.ابو زید گوید:«اتخذ»و«تخذ»بیک معنی است.
یبدلهما:اهل مدینه و ابو عمرو به تشدید دال و دیگران به سکون خواندهاند.
یکی از باب افعال و یکی از باب تفعیل و از لحاظ معنی بیکدیگر نزدیکند.
رحم:ابو جعفر و ابن عامر و عاصم و عباس و یعقوب و سهل بضم حاء و دیگران به سکون خواندهاند.هر دو بمعنای رحمت هستند،شاعر گوید:
یا منزل الرحم علی ادریس
و منزل اللعن علی ابلیس
ای کسی که بر ادریس رحمت و بر ابلیس لعنت میفرستی.
انقضاض:فرود آمدن سریع.
وراء:پشت سر.گاهی هم بمعنای جلو استعمال میشود.شاعر گوید:
أ ترجو بنو مروان سمعی و طاعتی
و قومی تمیم و الفلاة ورائیا
یعنی:آیا بنی مروان از من انتظار شنیدن و فرمانبری دارند،حال آنکه قوم من تمیم و بیابان در پیش روی من است؟ برخی گفتهاند:به این معنی در زمان میآید نه مکان و برخی گفتهاند:در مورد چیزهایی که پشت و رو ندارد،بکار میرود.
ارهاق:فرا گرفتن و پوشیدن چیزی.
هٰذٰا فِرٰاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ
:تکرار بین برای تأکید است.یعنی«هذا فراق بیننا».
مساکین:غیر منصرف است.
رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ
:نصب آن به تقدیر فعل محذوف است.یعنی«فعلنا ذلک للرحمة» در این صورت مفعول لاجله است و ممکن است مفعول مطلق باشد.
قٰالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَهٰا فَلاٰ تُصٰاحِبْنِی
:موسی در جواب خضر گفت:
اگر بعد از این در بارۀ چیزی از تو سؤال و اعتراض کنم،نگذار که با تو رفاقت کنم.
قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً
:در صورتی که باز هم اعتراض کنم،تو معذور خواهی بود و همانطوری که گفتی:من نمیتوانم در برابر کارهای تو صبر داشته باشم.در روایت است که پیامبر گرامی اسلام،این آیه را تلاوت کرد و فرمود:پیامبر خدا،موسی حیا کرد.اگر صبر کرده بود،هزار کار عجیب از خضر مشاهده میکرد.
فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا أَتَیٰا أَهْلَ قَرْیَةٍ اسْتَطْعَمٰا أَهْلَهٰا فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُمٰا
:
سپس براه افتادند تا اینکه-بقول ابن عباس-به انطاکیه رسیدند.ابن سیرین و محمد ابن کعب گویند:به ایله رسیدند.برخی گفتهاند:بیک شهر ساحلی بنام ناصره رسیدند.علت اینکه مسیحیان را«نصاری»گفتهاند،بخاطر انتساب بهمین شهر است.
این قول از امام صادق(ع)روایت شده است.بهر صورت،از مردم شهر طلب غذا کردند و آنها از اینکه این دو مسافر خسته را به مهمانی بپذیرند،خودداری کردند،ابی بن کعب از پیامبر گرامی اسلام روایت کرده است که:مردم قریه،مردمی پست و تنگ- نظر بودند،از امام صادق(ع)روایت شده است که مردم قریه،از مهمانی کردن موسی و خضر خودداری کردند و تا روز قیامت هم کسی را مهمانی نخواهند کرد.
فَوَجَدٰا فِیهٰا جِدٰاراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ
:در آنجا دیواری را مشاهده کردند که در شرف خراب شدن بود.بدیهی است که دیوار دارای تصمیم و اراده نیست.بنا بر این تعبیر «یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ» مجازی و تشبیه به کسی است که تصمیم دارد کاری را بزودی
انجام دهد.در ادبیات عرب،چنین تعبیری زیاد آمده است. شاعر گوید:
یرید الرمح صدر ابی براء
و یرغب عن دماء بنی عقیل
یعنی:نیزه،سینۀ ابی براء را اراده میکند و از خون بنی عقیل اعراض دارد.
فَأَقٰامَهُ
:خضر دیوار را تعمیر کرد و استحکام بخشید.
قٰالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً
:نظر به اینکه مردم شهر از اطعام ایشان بخل ورزیده بودند و خضر دیواری را که مشرف بر انهدام بود تعمیر کرد،موسی در شگفت فرو رفت و گفت:میخواستی در برابر این کار از آنها مزد بگیری تا بتوانیم بوسیلۀ آن خود را سیر کنیم.
قٰالَ هٰذٰا فِرٰاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ
:خضر گفت:اکنون وقت جدایی میان من و تو فرا رسیده است.بقولی:یعنی این سخن تو باعث شد که میان من و تو جدایی بیفتد.
سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مٰا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً
:سپس گفت:بزودی پرده از روی راز کارهایی که انجام دادم و تو نتوانستی شکیبایی داشته باشی و از سؤال و اعتراض خودداری کنی،بر میدارم.
أَمَّا السَّفِینَةُ فَکٰانَتْ لِمَسٰاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهٰا وَ کٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً
:علت سوراخ کردن کشتی این بود که این کشتی متعلق به عدهای افراد تهیدست بود که بوسیلۀ آن امرار معاش میکردند.
بر سر راه آنها پادشاهی بود که کشتیهای سالم و بیعیب را غصب میکرد.من کشتی را معیوب کردم تا شاه غاصب و طماع،از آن چشم بپوشد.این معنی از قتاده و ابن عباس و کلمۀ«وراء»به معنای پیش رو گرفته شده است.از ابن عباس نقل شده است که اگر شاه غاصب،پشتسر ایشان بود،کشتی از خطر گذشته بود.معلوم میشود جلو ایشان بوده و خطر آنها را تهدید میکرده است.خضر میگوید:من کشتی را سوراخ کردم تا هنگامی که شاه،کشتی را معیوب بنگرد،از بردن آن چشم بپوشد.لکن صاحبان کشتی با یک قطعه تخته،کشتی را اصلاح و از آن استفاده میبرند.
برخی گفتهاند:احتمال میدهیم که شاه غاصب،پشتسر آنها بوده و در موقع
بازگشت،کشتی را غصب میکرد.این مطلب را خضر میدانست ولی صاحبان کشتی نمیدانستند.
وَ أَمَّا الْغُلاٰمُ فَکٰانَ أَبَوٰاهُ مُؤْمِنَیْنِ
:پسر بچهای را که بقتل رسانیدم،بعلت این بود که کافر بود و پدر و مادرش مؤمن بودند.
فَخَشِینٰا أَنْ یُرْهِقَهُمٰا طُغْیٰاناً وَ کُفْراً
:دانستیم که اگر باقی بماند،طغیان و کفر او پدر و مادر را هم گرفتار میکند.این جمله از کلام خداست،نه از کلام خضر.
ممکن است این کلام از خود خضر باشد.یعنی:بیم داشتیم که پدر و مادر خود را بطغیان و کفر وادارد،زیرا مرتکب کارهایی میشد که آنها را بدفاع و تعصب وادار میکرد.
و بخاطر او دست بکارهایی میزدند که کفر و طغیان و تجاوز از حد شمرده میشد.برخی گویند:یعنی دوست نداشتیم که پسر از راه سرکشی و کفر،پدر و مادر را به گناه و ستم وادار کند.
فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً
:خواستیم خداوند بجای او فرزندی بایشان بدهد که از حیث دین و پاکی و شایستگی،بهتر از او باشد و در بارۀ آنها رحم و محبت بیشتری از خود نشان دهد،برخی گویند:برای اینکه مشمول مهربانی ایشان قرار بگیرد،شایستهتر باشد.مطرف گوید:بخدا سوگند، میدانیم که روز ولادت او پدر و مادر خوشحال و روز قتل او محزون شدند.اگر این طفل باقی میماند،موجب هلاک پدر و مادر میشد،مرد مؤمن باید به قسمت الهی راضی باشد،زیرا قضای الهی برای مؤمن بهتر است از آنچه خودش بخواهد.انسان باید بقضای الهی راضی باشد و بداند که آنچه را خدا خواسته و او نمیپسندد،بحالش بهتر و سودمندتر است.باید از خداوند طلب نیکی کرد و به قضای او راضی شد.در روایت است که:خداوند در عوض بآنها دختری داد که از او هفتاد پیامبر بوجود آمد.برخی گفتهاند:آن دختر بهمسری یکی از انبیاء در آمد و از او پیامبری بدنیا آمد که بدست او امتی هدایت شد.
از قضیۀ کشتن این پسر بچه برمیآید که خداوند باید به بندگان خود لطف
داشته باشد،زیرا از آیه استفاده میشود که این کار،تدبیری بود از جانب خداوند و خلاف آن جایز نبود.از سوی دیگر از این آیات استنباط میشود که:هر گاه خداوند علم داشته باشد که انسان در یک حالت،دچار فساد و گمراهی میشود،از لحاظ حکمت، بر او واجب است که آن حالت را تغییر دهد،تا او را از سقوط در فساد و گمراهی حفظ کند (بشرطی که انسان اهل ایمان و از سقوط در فساد و گمراهی بیزار باشد.) پرسش 1:
اگر نظیر علمی که برای خضر پیدا شد،برای ما هم پیدا شود،آیا جایز است که مرتکب قتل بشویم؟ پاسخ:
چنین علمی جز برای انبیا حاصل نمیشود و اگر-فرضاً-برای ما هم حاصل شود، قتل جایز است.
پرسش 2:
خداوند قادر بود که پسر بچه را-بدون اینکه خضر او را بکشد-بمیراند و بحیاتش خاتمه دهد.در این صورت خضر هم مورد ملامت موسی واقع نمیشد.پس چرا خضر را بقتل او وادار کرد؟! پاسخ:
1-خداوند عالم بود که بقای پدر و مادر وی بر ایمان،تنها از راه کشتن این طفل،امکان دارد،از اینرو فرمان داد که خضر او را بکشد.
2-هر گاه باقی ماندن پسر بچه،موجب فساد باشد،خداوند مخیر است که او را از راه مرگ یا از راه قتل از میان بردارد.اگر چه قتل،با اینکه برای مقتول آزار است،پاداشهایی در بردارد که آن آزار را جبران میکند.بلکه چند برابر آزاری که دیده،اجر میبرد،بنا بر این،کشته شدن بقدری منافع بزرگ در بردارد که گویا مقتول بخاطر تحمل آن آزاری ندیده و درد و رنجی متحمل نشده است.
وَ أَمَّا الْجِدٰارُ فَکٰانَ لِغُلاٰمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کٰانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمٰا
:
علت اینکه دیوار را تعمیر کردم،این بود که بدو طفل یتیم تعلق داشت و در زیر آن گنجی نهفته بود.گنج،طلا و نقره و چیزهای دیگر است.
ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد گویند:در این گنج صحیفههایی از علوم مدفون بود.قتاده و عکرمه گویند:طلا و نقره بود. مختار جبایی و روایت ابو الدرداء از پیامبر گرامی نیز همین است.
ابن عباس و حسن گویند:لوحی زرین بود که بر آن نوشته بود:
-شگفتا،کسی که به قدر ایمان دارد،چگونه محزون میشود؟!کسی که به روزی ایمان دارد،چگونه رنج میبرد؟!کسی که بمرگ یقین دارد،چگونه شاد میشود؟!کسی که بحساب ایمان دارد،چگونه غفلت میکند؟!کسی که دنیا و تحولات آن را نسبت بمردم دیده،چگونه به آن اطمینان پیدا میکند؟!خدایی جز خدای یکتا نیست و محمد فرستادۀ خداست.
همین مطلب از امام صادق(ع)نیز روایت شده و در پارهای از روایات کم و زیاد دارد.این مطلب هر دو قول اول را متضمن است،زیرا دلالت دارد بر اینکه در زیر دیوار لوحی از زر و بر آن حکمتی ثبت شده بود.پس هم مال بود و هم علم! وَ کٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً :ابن عباس گوید:در اینجا خداوند میفرماید:علت حفظ گنج شایستگی پدر آن دو طفل بود،اما از شایستگی بچهها چیزی گفته نشده است.از امام صادق ع روایت شده است که میان این دو طفل و آن پدر صالح،هفت واسطه بود.پیامبر گرامی اسلام فرمود:خداوند بشایستگی مرد مؤمن،فرزند و فرزند زاده و اهل خانۀ خودش و خانههای اطرافش را اصلاح میکند و بخاطر گرامی بودن در پیشگاه خداوند،همۀ آنها در حفظ خدا خواهند بود.
فَأَرٰادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ یَسْتَخْرِجٰا کَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ
:
ارادۀ خداوند بر این بود که آنها رشد پیدا کنند و بتوانند نیک و بد خود را تشخیص دهند و مال خود را حفظ کنند.پس از آنکه به چنین مرحلهای نائل شدند،از برکت
نعمت و لطف خداوند،گنج خود را استخراج کنند و مورد استفاده قرار دهند.مقصود خضر این است که به موسی تفهیم کند که هر کاری انجام داده است،بخاطر لطف پروردگار به آن دو بچه یتیم و پدر ایشان بوده است.
وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی
:این کار را من به میل خودم انجام ندادم،بلکه به امر خداوند متعال بود.ابن عباس گوید:مقصود خضر این است که از جانب خداوند این مطلب برای من کشف شد و من انجام دادم.
ذٰلِکَ تَأْوِیلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً
:آنچه برای تو بیان کردم،تفسیر و توجیه کارهایی بود که مشاهدۀ آنها برای تو دشوار بود و مورد انکار قرار میدادی.
ابو علی جبائی گوید:جایز نیست که هنوز خضر زنده باشد،زیرا اگر زنده بود، مردم او را میشناختند و از جای او مطلع میشدند،علاوه بر این بعد از پیامبر ما پیامبری نیست.
لکن این حرف صحیح نیست،زیرا برای خداوند مقدور است که او را زنده نگاه دارد.بخصوص که-باجماع مسلمین و غیر مسلمین-کارهای انبیا معمولا بر خلاف عادت است.همچنین مانعی ندارد که او در میان مردم باشد و او را ببینند و نشناسند.
اینکه میگوید:بعد از پیامبر ما پیامبری نیست،صحیح است.لکن نبوت خضر، پیش از نبوت پیامبر ماست.شریعت او نیز-اگر شریعت خاصی داشته-با شریعت ما نسخ شده است و اگر شریعت دیگری را هم تبلیغ میکرده،باز بوسیلۀ شریعت ما نسخ شده و ایراد جبائی غیر وارد است.
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی اَلْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً (83) إِنّٰا مَکَّنّٰا لَهُ فِی اَلْأَرْضِ وَ آتَیْنٰاهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً (84) فَأَتْبَعَ سَبَباً (85) حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَغْرِبَ اَلشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً قُلْنٰا یٰا ذَا اَلْقَرْنَیْنِ إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً (86) قٰالَ أَمّٰا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلیٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذٰاباً نُکْراً (87)
از تو در بارۀ ذو القرنین میپرسند.بگو:در بارۀ او برای شما سخن خواهم گفت.ما او را در روی زمین قدرت بخشیدیم و سبب هر چیزی را بدو عطا کردیم و او بدنبال سبب،بحرکت در آمد.تا اینکه به محل غروب خورشید رسید،ملاحظه کرد که در چشمهای گلآلود غروب میکند و در آنجا مردمی یافت که گفتیم:ای ذو القرنین، یا عذاب میکنی یا در میان آنها نیکی میکنی.گفت:هر کس ستم کند،عذابش می- کنیم.سپس بسوی پروردگارش رد میشود و او را عذابی سخت میکند.
از نظر کوفیان پنج و از نظر بصریان شش و از نظر اهل مدینه چهار آیه است.
کوفیان و بصریان مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً و فَأَتْبَعَ سَبَباً را دو آیه شمرده و اهل مدینه
یک آیه شمردهاند.بصریان عِنْدَهٰا قَوْماً را نیز پایان آیهای دانستهاند.
فاتبع ثم اتبع:کوفیان و ابن عامر بهمزۀ قطع و سکون تاء و دیگران بهمزۀ وصل و تشدید تاء مفتوح خواندهاند.هر گاه از باب افعال باشد،دو مفعول میگیرد و یکی از دو مفعول حذف شده است.
حمئه:ابو جعفر و ابن عامر و کوفیان-بجز حفص-«حامیة»و دیگران «حمئة»خواندهاند.«حامیه»به معنای سوزان یا از مادۀ«حماة»است که همزۀ آن قلب به یاء شده است.
قرن:شاخ گوسفند و حیوانات دیگر.
ذکر:بخاطر داشتن یا بزبان آوردن.
حماة:گل سیاه.
إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ
:«ان»و فعل،منصوب بفعل محذوف است.
ممکن است مبتدا باشد بتقدیر خبر.یعنی«اما العذاب واقع منک و اما اتخاذ امر ذی حسن».
اکنون به نقل داستان ذو القرنین پرداخته،میفرماید:
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ
:در بارۀ ذو القرنین اختلاف است.مجاهد و عبد اللّٰه بن عمر گویند:پیامبری بود که کشورهای روی زمین بدست او فتح شد.
برخی گفتهاند:پادشاهی عادل بود.از علی بن ابی طالب(ع)روایت شده است که او بندۀ صالحی بود که محبوب و دوستدار خداوند بود و مردم را به تقوی امر میکرد.مردم شمشیری بر یک قسمت سرش زدند و برای مدتی از میان ایشان غایب شد.سپس بازگشت و مردم را بطرف خداوند دعوت کرد و بر قسمت دیگر سرش نیز شمشیر زدند.
از اینرو ذو القرنین نامیده شده.در میان شما نیز مانند او-یعنی خود حضرت-هست.
در علت اینکه او را ذو القرنین گفتهاند،اقوال دیگری هم هست:حسن گوید:دارای دو گیسو بود.یعلی بن عبید گوید:در سرش چیزی شبیه به دو شاخ وجود داشت و در زیر کلاه پنهان میشد.زهری و زجاج گویند:حکومت او شرق و غرب عالم را فرا فرا گرفت.وهب گوید:در خواب دید که چنان به خورشید نزدیک شد که دو شاخ شرقی و غربی آن را فرا گرفت.قصۀ خواب را برای قوم خود نقل کرد و او را ذو القرنین نامیدند.برخی گفتهاند:دو قرن زندگی کرد.برخی گفتهاند:نسبش از طرف پدر و مادر،اصیل و بزرگ بود.معاذ گوید:وی اسکندر رومی است که اسکندریه را بنا کرد.
قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً
:بگو:بزودی داستان او را برای شما نقل میکنم.
إِنّٰا مَکَّنّٰا لَهُ فِی الْأَرْضِ
:ما در روی زمین به او قدرت دادیم و به او حکومت بخشیدیم و او به اصلاح زمین پرداخت.از علی(ع)روایت شده است که:خداوند ابر را برای او رام کرد و بر آن سوار شد و همۀ اسباب را در اختیارش قرار داد و همه جا را برایش روشن کرد و شب و روز برایش یکسان شد.معنای قدرت پیدا کردن او در روی زمین همین است.
وَ آتَیْنٰاهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً
:به او دانشی دادیم که بتواند هر چیزی را از راه سبب آن انجام دهد و بمقصود خود برسد.
برخی گویند:یعنی هر چه که سلاطین برای فتح و پیروزی لازم دارند،در اختیارش گذاشتیم.برخی گویند:یعنی راه هر چیزی را به او نشان دادیم.چنان که میفرماید: لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبٰابَ أَسْبٰابَ السَّمٰاوٰاتِ (غافر 37:شاید براههای آسمانها برسم.) فَأَتْبَعَ سَبَباً :و او سببهایی را که به او تعلیم کرده بودیم،برای رسیدن بمقصود دنبال کرد.از جمله اینکه راه دیار مغرب را پیش گرفت.
حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ
:در این سفر، به جایی رسید که دیگر پایان آبادانیها بود و بعد از آن دیگر جای آبادی وجود نداشت.
منظور این نیست که بمحل غروب خورشید رسیده است،زیرا هیچکس به آنجا
نمیرسد.در آنجا احساس کرد که گویا خورشید در چشمهای گلآلود و تیره رنگ فرو میرود.اگر چه در حقیقت در پشت آن پنهان میشد،زیرا خورشید در آب نمینشیند، بلکه در آسمان است.هر گاه انسان در کنار یا در داخل دریا باشد،احساس میکند که خورشید در آب دریا غروب میکند و هر گاه در خشکی باشد،احساس میکند که خورشید در خاک غروب میکند،اما هیچیک واقعیت ندارد.مقصود از«عین حمئة» چشمۀ گلآلود و سیاه رنگ و مقصود از«عین حامیه»چشمۀ آب گرم است.کعب گوید:
در تورات دیدهام که خورشید در آب و گل مینشست.
وَ وَجَدَ عِنْدَهٰا قَوْماً قُلْنٰا یٰا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْناً
:
از اینجا بر میآید که قومی که ذو القرنین بر سر آن چشمه دید،کافر بودند،از اینرو خداوند به او دستور میدهد که آنها را بکشد،یا اسیر کند و آنها را تحت تربیت قرار دهد.
برخی گفتهاند:خدا او را مخیر کرد که آنها را بکشد یا ببخشاید.کسانی که ذو القرنین را پیامبر دانستهاند،بهمین آیه استدلال کردهاند.گویند:فهمیدن امر خدا از روی وحی و آنهم تنها برای انبیا ممکن است.کعبی گوید:خداوند باو الهام کرد.ابن انباری گوید:اگر پیامبر بوده،خدا باو وحی کرده و اگر نبوده، باو الهام کرده است.چنان که میفرماید: وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ (قصص 7:یعنی به مادر موسی الهام کردیم).قتاده گوید:سیاست ذو القرنین مطابق قضای الهی بود.
قٰالَ أَمّٰا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ
:ابن عباس گوید:یعنی ذو القرنین گفت:
هر کس مشرک شود،او را میکشیم مگر اینکه توبه کند.
ثُمَّ یُرَدُّ إِلیٰ رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذٰاباً نُکْراً
:پس از اینکه او را کشتم،بسوی خدا میرود و گرفتار عذاب جهنم میشود که سختتر است.
وَ أَمّٰا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُ جَزٰاءً اَلْحُسْنیٰ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنٰا یُسْراً (88) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (89) حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَطْلِعَ اَلشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَطْلُعُ عَلیٰ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهٰا سِتْراً (90) کَذٰلِکَ وَ قَدْ أَحَطْنٰا بِمٰا لَدَیْهِ خُبْراً (91) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (92)
اما کسی که ایمان آورد و عمل صالح کند،او را پاداش نیکوست و بآسانی او را فرمان میدهیم.آن گاه از راه دیگری حرکت کرد.تا اینکه به محل طلوع خورشید رسید.در آنجا مشاهده کرد که خورشید بر مردمی طلوع میکند که بر آنها پوششی قرار نداده بودیم.درست مثل مردم مغرب زمین.ما بآنچه نزد او بود احاطه و آگاهی داشتیم.آن گاه از راه دیگری حرکت کرد.
جزاء:کوفیان-بجز ابو بکر و یعقوب-به نصب و تنوین و دیگران برفع و اضافه خواندهاند.ابو علی فارسی(فسایی)گوید:رفع بنا بر این است که مبتدا باشد،به تقدیر«له جزاء الخلال الحسنی»و نصب بنا بر این است که مصدر جانشین صفت و حال باشد.
وَ أَمّٰا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلَهُ جَزٰاءً الْحُسْنیٰ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنٰا یُسْراً
:
کسی که ایمان آورد و کار نیکو کند،برای اوست پاداش نیکو و با او به نیکی سخن
میگوئیم و باو دستورهای آسان میدهیم و او را بخاطر گذشتهها مؤاخذه نمیکنیم.
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً
:سپس از راه دیگری بحرکت در آمد تا از مغرب بمشرق برسد.
حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهٰا تَطْلُعُ عَلیٰ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهٰا سِتْراً
:تا اینکه در خاور زمین،بآخرین نقطۀ آبادانی رسید آنجا سر- زمینی بود که کوه و درخت و ساختمانی نداشت.هنگامی که خورشید طلوع میکرد به آبها و پناهگاهها پناه میبردند و هنگامی که خورشید غروب میکرد.بیرون میآمدند و مشغول کار میشدند.ابو بصیر از امام باقر(ع)روایت کرده است که آنها به خانهسازی آشنا نبودند.
کَذٰلِکَ
:اینها نیز مانند مردمی که در مغرب زمین زندگی میکردند،بودند.
برخی گویند:یعنی ذو القرنین هم چنان که راهی دیار مغرب شده بود،راهی دیار مشرق شد.
وَ قَدْ أَحَطْنٰا بِمٰا لَدَیْهِ خُبْراً
:ما به قوا و سلاح و سپاهیان ذو القرنین اطلاع کامل داشتیم.برخی گویند:یعنی:ما از کارهای او با خبر بودیم و پیش از آنکه بجایی دست یابد،از سرنوشت او عالم بودیم،چنان که در انجام کارها او را تعلیم میدادیم و راهنمایی میکردیم.بدین ترتیب خداوند کارهای او را میستاید و نشان میدهد که از کارهای او خشنود است.
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً
:سپس از راه دیگری بحرکت در آمد،برای اینکه بر منطقهای دیگر دست پیدا کند.از این جمله استفاده میشود که شکل زمین کروی است،زیرا از راهی که آمده بود،باز نگشت،بلکه از همانجا راهی سمت دیگری شد.
حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ بَیْنَ اَلسَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمٰا قَوْماً لاٰ یَکٰادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً (93) قٰالُوا یٰا ذَا اَلْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلیٰ أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا (94) قٰالَ مٰا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً (95) آتُونِی زُبَرَ اَلْحَدِیدِ حَتّٰی إِذٰا سٰاویٰ بَیْنَ اَلصَّدَفَیْنِ قٰالَ اُنْفُخُوا حَتّٰی إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً قٰالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً (96) فَمَا اِسْطٰاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اِسْتَطٰاعُوا لَهُ نَقْباً (97) قٰالَ هٰذٰا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکّٰاءَ وَ کٰانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا (98)
تا اینکه بمیان دو کوه رسید و در آنجا قومی دید که به سختی حرف را می- فهمیدند:گفتند:ای ذو القرنین،یأجوج و مأجوج در روی زمین مفسد هستند.
آیا برای تو هزینهای تأمین کنیم تا میان ما و ایشان سدی برآوری؟گفت:آنچه خداوند در اختیار من قرار داده،بهتر است مرا به نیروی خود کمک کنید تا میان شما و ایشان،دیواری برآورم.قطعات آهن را بیاورید.هنگامی که میان دو کوه هموار گردید،گفت:بدمید.هنگامی که بصورت آتش در آمد،گفت:مس ذوب شده بیاورید تا بر آن بریزم.یأجوج و مأجوج نتوانستند از آن دیوار بگذرند و نتوانستند آن را سوراخ کنند.ذو القرنین گفت:این است رحمتی از جانب خدای من.هنگامی که وعدۀ خداوند فرا رسید،آن را در هم میکوبد و وعدۀ خدایم حق است.
سداً و سدین:بعضی از قراء این کلمه را چه در این سوره و چه در جاهای دیگر بفتح سین و بعضی بضم خواندهاند.ابو عبیده گوید:دیوارهایی که در طبیعت از صنع خداوند است،سد بضم سین و آنچه از صنعت انسان است،سد به فتح میباشد.برخی گفتهاند:این دو لغت-مثل ضعف که بفتح و ضم ضاد یکی است-تفاوتی ندارند.
یفقهون:کوفیان-بجز عاصم-بضم یاء و کسر قاف و دیگران بفتح هر دو خواندهاند.قرائت اول از باب افعال است و دو مفعول میخواهد و یکی از آنها حذف شده است.
یأجوج و مأجوج:عاصم به همزه و دیگران به الف خواندهاند.
خرجا:کوفیان-بجز عاصم-«خراجا»و دیگران«خرجا»خواندهاند.
خراج به معنای مالیات و خرج به معنای هزینه است.
مکنی:ابن کثیر به دو نون و دیگران به یک نون مشدد خواندهاند.حذف یکی از نونها بخاطر عدم لزوم آن است.
آتونی:حمزه و یحیی«ایتونی»و دیگران«آتونی»خواندهاند.قرائت اول به معنای«اعینونی»و قرائت دوم به معنای«اعطونی»است.
الصدفین:اهل مدینه و کوفه-بجز ابو بکر-بفتح صاد و دال و دیگران بضم صاد و دال خواندهاند.اینها از لحاظ معنی فرقی ندارند.
فما اسطاعوا:حمزه به تشدید طاء و دیگران بدون تشدید خواندهاند.
تشدید آن بخاطر ادغام تاء در طاء است.
دکاء:کوفیان به مد و دیگران«دکا»خواندهاند.قرائت دوم بنا بر این است که مفعول مطلق فعل محذوف باشد.یعنی«دکه دکا»و قرائت اول بنا بر این است که مضاف در تقدیر باشد.یعنی«جعله مثل دکاء»(وقتی که خدا بخواهد.آن را صاف و محو میکند)حذف مضاف بخاطر تذکیر جبل است.
سد:بستن.
ردم:سد.
زبر:جمع زبره.قطعۀ آهن یا مس.
قطر:آهن یا مس مذاب.شاعر گوید:
حسام کلون الملح صاف حدیده
جراز من اقطار الحدید المنعت
یعنی:شمشیری برنده برنگ نمک که آهن آن خالص و از آهن ذوب شدۀ خوب ساخته شده است.
استطاع:در این کلمه سه لغت است:«استطاع یستطیع»و«اسطاع یسطیع» و«استاع یستیع».
حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ
:اکنون خداوند بشرح جریان بازگشت ذو- القرنین از مشرق و حرکت او از میان دو کوه و ایجاد سدی در میان آنها و مانع شدن یأجوج و مأجوج از گذشتن از آنجا میپردازد.این معنی از ابن عباس و قتاده و ضحاک است.
وَجَدَ مِنْ دُونِهِمٰا قَوْماً لاٰ یَکٰادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً
:در آنجا مردمی زندگی میکردند،که زبان کسی نمیفهمیدند و خودشان دارای زبانی مخصوص بودند.
ابن عباس گوید:طوری بودند که به سختی مطالب دیگران را میفهمیدند.
دیگران هم بدشواری میتوانستند مطالب آنها را درک کنند.بهمین جهت است که به ذو القرنین گفتند:
قٰالُوا یٰا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ
:
یأجوج و مأجوج در روی زمین فساد میکنند.ممکن است خداوند زبان آنها را به ذو القرنین فهمانیده باشد،چنان که به سلیمان زبان مرغان را تعلیم کرد.احتمال دیگر این است که مترجمی گفتۀ آنها را برای وی ترجمه کرده باشد.
قوم یأجوج و مأجوج بآنها حمله میکردند و بکشتار و تاراج ایشان میپرداختند.
کلبی گوید:فصل بهار میآمدند و تمام سبزهها و ذخائر زندگی آنها را میخوردند و میبردند.
برخی گویند:مقصود این است که آنها بعداً در روی زمین فساد میکنند.
حذیفه گوید:از پیامبر گرامی در بارۀ یأجوج و مأجوج پرسش کردم.فرمود:
یأجوج و مأجوج هر کدام قومی هستند و هر قومی چهار صد قبیله است.مردان آنها در دورۀ زندگی هزار مرد جنگی از نسل خود را میبینند...
وهب و مقاتل گویند:آنها از نسل یافت بن نوح-پدر ترکها-میباشند.
سدی گوید:ترکها گروهی از یأجوج و مأجوج بودند که از جایگاه خود خارج شدند و ذو القرنین با ایجاد سد راه را بر آنها بست و دیگر نتوانستند بموطن خود باز گردند.
قتاده گوید:ذو القرنین بوسیلۀ سد بر سر راه بیست و یک قبیلۀ آنها مانع ایجاد کرد.یک قبیلۀ آنها در این طرف سد گرفتار شدند و همینها ترکها هستند.
فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلیٰ أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا
:آیا از اموال خود بتو کمک بکنیم،تا میان ما و ایشان دیواری بوجود آوری؟ در اینجا«خراج»هم قرائت شده است.برخی گویند:فرق میان خرج و خراج این است که خراج چیزی است که از زمین خارج میشود و خرج چیزی است که از مال.برخی گویند:خراج یعنی غله و خرج یعنی اجرت.برخی گویند:خراج مالیات
زمین و خرج مالیات سری مردم است.تغلب گوید:خراج چیزی است که سالانه گرفته میشود و خرج چیزی است که یک بار گرفته میشود.
قٰالَ مٰا مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ
:ذو القرنین به آنها گفت:مال و ثروت و قدرتی که خداوند بمن ارزانی داشته است،از آنچه شما بمن میدهید بهتر است:
فَأَعِینُونِی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً
:تنها شما به من کمک کنید و ابزار کار را فراهم گردانید،تا میان شما و ایشان سدی ایجاد کنم تا دیگر نتوانند عبور کنند.
آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ
:اکنون قطعات آهن را بمن بدهید تا دست بکار شویم.
حَتّٰی إِذٰا سٰاویٰ بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ
:سرانجام میان دو کوه را بوسیلۀ قطعات آهن برآورد و آن را هموار گردانید.ازهری گوید:علت اینکه بدو طرف کوه،صدف گفته میشود،این است که با هم محاذی هستند و در یک خط مستقیم بیکدیگر تلاقی میکنند.
قٰالَ انْفُخُوا
:آن گاه به آنها دستور داد که بوسیلۀ دم آهنگران در آتشی که بر قطعات آهن افروخته شده بود،بدمند.
حَتّٰی إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً
:بر اثر دمیدن در آتش،قطعات آهن همچون آتش سرخ و گداخته شدند و بهم پیوستند.
قٰالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْراً
:آن گاه دستور داد که مس یا آهن مذاب بر سد بریزند تا تمام روزنههای آن بسته شود و سد پولادین،همچون دیواری استوار که آجر آن آهن و گل آن مس ذوب شده است،راه را بر متجاوزان مسدود گرداند.
فَمَا اسْطٰاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطٰاعُوا لَهُ نَقْباً
:از آن پس قوم یأجوج و مأجوج نتوانستند از این سد بالا روند یا اینکه آن را سوراخ کنند،زیرا محکم و مرتفع بود.برخی گفتهاند:این سد در پشت دریای روم،در میان دو کوه واقع شده است.
این دو کوه به اقیانوس منتهی میشوند.برخی گفتهاند:در پشت دربند و خزران از ناحیۀ ارمنیه و آذربایجان قرار دارد.برخی گفتهاند:ارتفاع سد دویست و عرض آن
پنجاه ذراع بود.
قٰالَ هٰذٰا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی
:ذو القرنین گفت:این سد،نعمتی است که خداوند برای دفع شر یأجوج و مأجوج به بندگان خود عطا کرده است.
فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّی جَعَلَهُ دَکّٰاءَ
:هر وقت نشانههای قیامت ظهور کرد و هنگام خارج شدن ایشان فرا رسید،خداوند این سد را با زمین یکسان میسازد و این بعد از آنی است که عیسی دجال را بکشد. (1)
وَ کٰانَ وَعْدُ رَبِّی حَقًّا
:وعدۀ خداوند حق است و خداوند خلف وعده نمیکند.
1) 1) ظاهراً تفسیر آیه بظهور نشانههای قیامت و کشته شدن دجال و...چندان کامل و صحیح نباشد،زیرا با توجه به اینکه امروز تمام مردم جهان با هم در ارتباط هستند و هر کجا سدی و اثری از قدیم بوده،کشف شده و مورد تحقیق قرار گرفته است،معلوم است که قومی بنام یأجوج و مأجوج نشناخته و در پشت دیوار پولادین ذو القرنین باقی نمانده است.بخصوص که برخی از محققین یأجوج و مأجوج را همان قوم مغول دانسته و جای سد ذو القرنین را در شمال ایران و آذربایجان تعیین کردهاند.بنا بر این مقصود ذو القرنین این است که هر گاه وعدۀ خداوند فرا برسد،این سد از بین میرود و باز هم قوم یأجوج و مأجوج از اینجا میگذرند.
وَ تَرَکْنٰا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِی اَلصُّورِ فَجَمَعْنٰاهُمْ جَمْعاً (99) وَ عَرَضْنٰا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکٰافِرِینَ عَرْضاً (100) اَلَّذِینَ کٰانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطٰاءٍ عَنْ ذِکْرِی وَ کٰانُوا لاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً (101) أَ فَحَسِبَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ یَتَّخِذُوا عِبٰادِی مِنْ دُونِی أَوْلِیٰاءَ إِنّٰا أَعْتَدْنٰا جَهَنَّمَ لِلْکٰافِرِینَ نُزُلاً (102) قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً (103) اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (104) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقٰائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَزْناً (105) ذٰلِکَ جَزٰاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمٰا کَفَرُوا وَ اِتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ رُسُلِی هُزُواً (106)
آنها را بگذاریم که چون موج در هم آمیزند و در صور دمیده میشود و آنها را گرد میآوریم و جهنم را در آن روز در معرض تماشای کافران قرار میدهیم.آنان که چشمانشان از یاد من پوشیده شده بود و قدرت شنیدن نداشتند.آیا کسانی کافر شدند پنداشتند که بندگان من خدایان ایشانند و آنها را حمایت میکنند!؟ ما دوزخ را برای کافران بعنوان جایگاه پذیرایی آماده کردهایم.بگو:آیا شما را بزیانکارترین مردم آگاه کنم؟آنها کسانی هستند که در زندگی این جهان،سعی ایشان تباه شد و گمان کنند که کار نیکو میکنند.آنان مردمی هستند که به خدای خود و ملاقات او کافر شدند و اعمالشان تباه شد و روز قیامت آنها را ارزشی ندهیم و ارج نگذاریم!این است سرنوشت شوم ایشان!بسبب اینکه کافر شدند و آیات و فرستادگان مرا استهزا کردند،کیفر ایشان جهنم است.
أ فحسب:از ابو بکر و یعقوب برفع باء و سکون سین نقل شده است.در این صورت یعنی:آیا برای کافرین همین اندازه بس است که مخلوقات مرا پرستش کنند؟
ترک:رها کردن.این معنی در مورد خداوند بطور مجازی صحیح است، یعنی توجهی نکردیم.
نزل:غذای مهمان.نزیل یعنی مهمان-شاعر گوید:
نزیل القوم اعظمهم حقوقا
و حق اللّٰه فی حق النزیل
یعنی:این قوم آن چنان صاحب کرم هستند که حقوق مهمان ایشان،بینهایت بزرگ است و با حقوق خداوند برابری میکند.
أَنْ یَتَّخِذُوا
:منصوب به«حسب».اگر این کلمه به سکون سین و رفع خوانده شود، أَنْ یَتَّخِذُوا خبر آن است.
اعمالا:تمیز نسبت.
الذین:ممکن است مجرور و صفت«الاخسرین»و ممکن است مرفوع و مبتدا باشد.
اکنون خداوند از حال امتهای سلف خبر داده،میفرماید:
وَ تَرَکْنٰا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ
:پس از آنکه سد ذو القرنین به انجام رسید،یأجوج و مأجوج بر اثر کثرت جمعیت،مثل امواج دریا،در هم آمیختند.برخی گفتهاند:یعنی در روز خروج یأجوج و مأجوج،افراد جن و انس با یکدیگر مخلوط میشوند،زیرا خروج ایشان از علائم قیامت است.
وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ
:در آن زمان در صور اسرافیل دمیده میشود،زیرا با خروج یأجوج و مأجوج قیامت نزدیک میشود،در بارۀ صور اختلاف است.ابن عباس گوید:
شبیه شاخ است که در آن دمیده میشود.برخی گویند:این کلمه جمع صورت است، زیرا خداوند در آن زمان،صورتهای انسانها را در قبرها ترسیم میکند و میسازد، همانطوری که در ارحام مادران صورت انسان را میآفریند.پس از تشکیل کالبد انسان در قبر،نفخ روح میشود.در عالم رحم نیز برنامه همین است.این قول از حسن و ابو عبیده است.برخی گویند:اسرافیل،سه بار در صور میدمد.
در نفخۀ اول میترسند و در نفخۀ دوم همۀ زندگان میمیرند و در نفخۀ سوم، سر از بستر مرگ بر میدارند و محشور میشوند.
فَجَمَعْنٰاهُمْ جَمْعاً
:در روز قیامت،همۀ مردم را در یک جا گرد میآوریم.
وَ عَرَضْنٰا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکٰافِرِینَ عَرْضاً
:آن گاه جهنم را آشکار میکنیم و در برابر چشمان مردم کافر قرار میدهیم،تا آن را مشاهده کنند و انواع عذاب آن را بنگرند.بدنبال این جمله،در صف کافران میفرماید:
اَلَّذِینَ کٰانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطٰاءٍ عَنْ ذِکْرِی
:اینان مردمی بودند که چشم عبرت بین نداشتند و از قدرت من عبرت نمیگرفتند و از یادم غافل بودند.در آیات و
دلایل من تفکر نمیکردند.چنان که گویی بر چشم ایشان پردهای افتاده بود و آنها را از ادراک مانع میشد.
وَ کٰانُوا لاٰ یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً
:و همچنین شنیدن قرآن و ذکر خداوند بر آنها دشوار شود.هر گاه بگویند:فلان کس نمیتواند بتو نگاه کند و سخن ترا بشنود،یعنی بر او دشوار است.منظور کوری چشم دل است.
أَ فَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ یَتَّخِذُوا عِبٰادِی مِنْ دُونِی أَوْلِیٰاءَ
:آیا مردمی که منکر یگانگی خداوند شدهاند،گمان میکنند که خدایان پنداری،آنها را یاری و از کیفر آنها منع میکنند؟منظور از این خدایان پنداری که از آنها به«عباد» تعبیر شده،مسیح و فرشتگان است که مشرکین آنها را معبود خود میپنداشتند و آنها از ایشان و از هر مشرکی بیزار بودند.ابن عباس گوید:یعنی آیا مردم کافر گمان میکنند که با پرستش خدایان موهوم گرفتار خشم من نخواهند شد و من آنها را کیفر نخواهم کرد؟! إِنّٰا أَعْتَدْنٰا جَهَنَّمَ لِلْکٰافِرِینَ نُزُلاً :ما جهنم را برای مردم کافر مهیا کردهایم، چنان که برای مهمان،غذا فراهم میکنند.
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً
:ای محمد،به ایشان بگو:آیا از کسانی که زیانکارترین مردم هستند،شما را خبر دهم؟مقصود از این قوم،کافران اهل کتاب،یعنی یهود و نصاری است.
اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً
:اینها عملشان در این جهان،بیهوده و باطل است،مع الوصف گمان میکنند که عملشان نیکو و در راه اطاعت و قربت است.عیاشی روایت کرده است که ابن کواء برخاست و از علی علیه السلام در بارۀ اهل این آیه سؤال کرد.فرمود:اینان اهل کتاب هستند که بخدای خویش کفر ورزیدند و در دین خود بدعت گذاشتند و اعمالشان تباه شد.اهل نهروان-یعنی خوارج-از آنها دور نیستند.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقٰائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ
:آنان حجتها
و دلائل و پاداش و کیفر خداوند را منکر شدند و کارها و زحمات خود را ضایع کردند، زیرا بر وجهی انجام دادند که خداوند امر نکرده بود.
فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَزْناً
:اینها در روز قیامت،پیش ما ارزش و احترامی ندارند.به آنها اعتنا نمیکنیم و آنها را خوار و خفیف میسازیم و کیفر میدهیم.
عرب،وقتی میگوید:فلان چیز وزن ندارد.یعنی ارزش ندارد.از پیامبر گرامی اسلام روایت است که در روز قیامت،افرادی فربه بصحرای محشر میآیند که بقدر بال مگسی ارزش ندارند.
ذٰلِکَ جَزٰاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمٰا کَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آیٰاتِی وَ رُسُلِی هُزُواً
:این است سرنوشت شومی که در انتظار آنهاست!کیفر آنها جهنم است،زیرا قرآن-که بر یگانگی خداوند دلالت میکرد-و پیامبران را مورد مسخره قرار دادند.
إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ کٰانَتْ لَهُمْ جَنّٰاتُ اَلْفِرْدَوْسِ نُزُلاً (107) خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلاً (108) قُلْ لَوْ کٰانَ اَلْبَحْرُ مِدٰاداً لِکَلِمٰاتِ رَبِّی لَنَفِدَ اَلْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمٰاتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً (109) قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (110)
کسانی که ایمان آورند و کارهای شایسته کنند،جایگاه آنها باغهای فردوس برین است.برای همیشه در آنجا هستند و از آنجا در پی انتقال نیستند.بگو:اگر دریا برای کلمات خدایم،مرکب شود،پیش از پایان یافتن کلمات خدایم دریا تمام میشود.اگر چه دریایی دیگر بکمک آن آوریم.بگو:همانا من بشری هستم مثل شما که بمن وحی میشود که:خدای شما یکی است.هر کس به امید ملاقات پروردگارش هست،کار شایسته کند و کسی را شریک عبادت خدا قرار ندهد.
ینفد:کوفیان-بجز عاصم-بیاء و دیگران بتاء خواندهاند.ابو علی گوید:
قرائت تاء بهتر است زیرا مسند الیه آن مؤنث میباشد.
فردوس:باغی که انواع میوهها و گلها را داشته باشد.برخی گفتهاند:
صحرای پر گیاه است.گویند:اصل این کلمه رومی است و در ادبیات عرب-بجز در بیتی از حسان-استعمال نشده است- فان ثواب اللّٰه کل موحد جنان من الفردوس فیها یخلد یعنی:پاداش خداوند باغهایی از فردوس است که افراد یکتا پرست،در آن جاودان هستند.
حول:تحول و دیگرگونی.این مصدر بر وزن صغر و عظم است.
مداد:وسیلۀ نگارش.
مدد:آمدن چیزی بدنبال چیزی.
کلمه:جزئی از کلام.به قصیده هم-از لحاظ اینکه کلام واحدی است- کلمه گفته میشود.
ممکن است گفته شود«کلمات»جمع قلیل است و در اینجا به معنای کثیر استعمال شده است.پاسخ این است که:در ادبیات عرب،استعمال جمع قلیل بجای جمع کثیر و بالعکس مانعی ندارد.چنان که میفرماید: وَ هُمْ فِی الْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ (سبا 37)با اینکه غرفههای بهشت از حد شمارش بیرون است و میفرماید: هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اللّٰهِ (آل عمران 163)با اینکه درجات نیز بینهایت است.حسان گوید:
لنا الجفنات الغر یلمعن فی الضحی
و اسیافنا یقطون من نجدة دما
یعنی:ما راست کاسههای سفیدی که در روز میدرخشند و از شمشیر ما-بر اثر شجاعت-خون میچکد (1).
1) 1) در این شعر نیز چند جمع قلیل بجای کثیر بکار رفته است.میگویند:نابغۀ ذبیانی که در بازار عکاظ در زیر قبهای سرخ مینشست و شعر اشعار خود را برای او میخواندند به حسان گفت:تو شاعری.لکن کاسهها و شمشیرهای خود را کم کردهای!یعنی بجای اسیاف باید سیوف و بجای جفنات باید«جفان»بگویی،میگویند:خنساء نیز به حسان اعتراض کرد و گفت:
نزلا:اگر به معنای«منزل»باشد،خبر«کان»و اگر به معنای غذای مهمان باشد، مضاف در تقدیر است.یعنی:«ثمار جنات الفردوس نزلا»ممکن است جمع نازل باشد و در این صورت حال است از ضمیر«لهم»«کانت»یعنی:«کان فی علم اللّٰه قبل ان یخلقوا»
قبلا در حالات کافران سخن گفت و اینک در بارۀ حالات مؤمنان میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ کٰانَتْ لَهُمْ جَنّٰاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً
:کسانی که خدا و رسولش را تصدیق کردند:در حکم و علم خدا گذشته است که باغهای فردوس برین جایگاه ایشان است.قتاده گوید:فردوس،وسط بهشت و بهترین جای آن است.
عبادة بن صامت از رسول گرامی نقل کرده است که:«بهشت را صد درجه است و میان هر دو درجه،فاصلهای است به اندازۀ آسمان و زمین.فردوس درجۀ عالی بهشت است و نهرهای چهارگانۀ بهشت از آنجا جاری میشود.هر گاه از خدا سؤال میکنید،فردوس را از خدا بخواهید».
خٰالِدِینَ فِیهٰا لاٰ یَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلاً
:اینان همواره در فردوس برین هستند و کمبودی ندارند که بخواهند از آنجا بجای دیگر بروند.
قُلْ لَوْ کٰانَ الْبَحْرُ مِدٰاداً لِکَلِمٰاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمٰاتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً
:ای پیامبر،بمردم بگو:اگر دریا برای نوشتن کلمات خدایم، مرکب شود،پیش از بپایان رسیدن کلمات،دریا تمام میشود،اگر چه آب دریای دیگری نیز بکمک آن در آوریم.
مقصود از کلمات خدا،احکام و مقدرات است.برخی گویند:مقصود مخلوقات الهی است.چنان که در بارۀ عیسی میفرماید: وَ کَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِلیٰ مَرْیَمَ یعنی عیسی کلمۀ خداست که بمریم القا کرد،ابو مسلم گوید:منظور از وعد و وعید است.برخی گویند:
(بجای«بالضحی»بهتر بود«بالدجی»و بجای«الغر»بهتر بود«البیض»و بجای «یقطرن»بهتر بود«یسلن»یا«یفضن»میگفت.ابو علی فارسی منکر داستان نابغه بود.
مقصود مقدورات و حکمت و عجایب خداوند است.برخی گویند:مقصود،معانی و فواید کلمات خدا یعنی قرآن و دیگر کتب آسمانی است.منظور خود کلمات نیست، زیرا آنها ثبت شده و پایان یافته است.
مداد،آن مادهای است که تدریجاً میآید و بر صفحه نقش میبندد.ابن انباری گوید:از اینجهت مداد گفته میشود که کاتب را امداد میکند.به روغن چراغ نیز مداد گفته میشده است.
عکرمه از ابن عباس نقل کرده است که:چون آیۀ وَ مٰا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّٰ قَلِیلاً (اسراء 85)نازل شد،یهودیان گفتند:ما دارای تورات هستیم و در تورات،علوم بسیاری ضبط شده است.از اینرو این آیه نازل شد.
حسن گوید:منظور از کلمات،علم خداوند است که قابل ادراک و احصا نیست.
نظیر آیۀ مورد بحث،این آیه است: وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ...
(لقمان 27).
قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ
:ابن عباس گوید:
گوید:خداوند به پیامبر خود یاد میدهد که در برابر مردم تواضع کند و خود را برتر از آنها نشمارد،از اینرو به او دستور میدهد که بگوید:او هم مثل دیگران بشر است، جز اینکه خداوند او را بوحی خویش مفتخر ساخته است.به او وحی شده است که خداوند شریک ندارد و یکتاست.پیامبر هم هر چه دارد،از خداست و از خود چیزی ندارد.
فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً
:
کسانی که به امید پاداش خدا هستند و به قیامت معتقدند،از روی اخلاص و برای تقرب به ذات پاکش کوشش کنند و دیگری را-خواه بشر یا فرشته یا سنگ یا درخت- شریکش نشمارند.برخی گویند:یعنی هر کس از کیفر خدا میترسد.برخی گویند:
رجاء شامل بیم و امید هر دو میشود.چنان که شاعر گوید:
فلا کل ما ترجو من الخیر کائن
و لا کل ما ترجو من الشر واقع
یعنی:هر چیزی که امید داری و هر شری که از آن بیم داری،واقع نمیشود.
برخی گفتهاند:منظور از شریک قرار ندادن کسی با خدا،ترک ریا است مجاهد گوید:مردی خدمت پیامبر شرفیاب شد و عرض کرد:من صدقه میدهم و صلۀ رحم میکنم و این کارها را برای خدا انجام میدهم،لکن مردم اینها را نقل میکنند و مرا میستایند.من هم خوشحال میشوم و دچار عجب و خودخواهی میشوم.پیامبر ساکت شد و چیزی نگفت،از این جهت این آیه نازل شد.عطا از ابن عباس نقل کرده است که:خداوند میگوید کسی را در عبادت شریک خدا قرار ندهند و منظور این است که عمل را برای خدا انجام بدهد و انتظار مدح و ثنا نداشته باشد،از اینرو مستحبّ است انسان صدقه را برای تقسیم بدست دیگری بدهد تا فقرا در برابرش تعظیم نکنند.از پیامبر گرامی اسلام روایت شده است که:خداوند فرمود:من از تمام شرکا بینیازتر هستم.کسی که عملی انجام دهد و دیگران را در آن عمل با من شریک سازد، من از آن عمل بیزارم و عمل را برای همان شریک میگذارم.این حدیث در صحیح مسلم آمده است.عبادة بن صامت و شداد بن اوس گویند:از پیامبر خدا شنیدیم که:هر کس نماز ریایی بخواند،مشرک است و هر کس روزۀ ریایی بگیرد،مشرک است.سپس این آیه را خواند.امام رضا علیه السلام روزی بر مأمون وارد شد.ملاحظه کرد که مأمون وضو میگیرد و غلامی آب بر دستش میریزد.فرمود:در عبادت خدا مشرک مباش.
مأمون غلام را از خود دور کرد و خود وضو گرفت.برخی گفتهاند:این آیه،آخرین آیهای است که بر پیامبر گرامی نازل شده است.ابن بابویه روایت کرده است که علی(ع) فرمود:هر کس این آیۀ را بخواند،در بستر خواب او نوری بطرف خانۀ کعبه،تابش میکند و اگر از اهل مکه باشد،نور بطرف بیت المقدس میتابد.امام صادق(ع) فرمود:هر کس آیۀ آخر سورۀ کهف را در وقت خواب بخواند،در هر ساعتی که بخواهد بیدار میشود.
وجه اتصال آیه دوم بما قبل این است که:چون سابقاً دستوراتی بمردم داده شد و وعد و وعیدهایی برای تنبیه مردم بکار رفت،در این آیه میخواهد بگوید که مقدورات خداوند نامتناهی است و بر کارهای خود قادر است و در حدود مصلحت، انجام میدهد.پس بر انسان واجب است که اوامر خدا را اطاعت کند.
این سوره به اتفاق همه،مکی است.
شمارۀ آیات،بقولی 98 و بقولی 99 آیه است و در جای خود به اختلاف،اشاره خواهیم کرد.
ابی بن کعب،از پیامبر گرامی اسلام،نقل کرده است که هر کس این سوره را بخواند به عدد کسانی که زکریا و یحیی و مریم و عیسی و موسی و هارون و ابراهیم و اسحاق و یعقوب را تصدیق یا تکذیب کردند،و بعدد کسانی که از خدا فرزند خواستند، و بعدد کسانی که از خدا فرزند نخواستند،او را ده حسنه میدهد.
امام صادق(ع)فرمود:هر کس سورۀ مریم را بخواند،از دنیا نمیرود تا اینکه نعمتی به او داده شود که برای او و مال و فرزندش،وسیلۀ بینیازی باشد.در آخرت نیز از اصحاب عیسی بن مریم است و اجر او در آخرت،به اندازۀ ملک سلیمان است در این جهان.
در آخر سورۀ کهف،در بارۀ یگانگی خدا و دعا کردن گفتگو کرد.در آغاز این سوره در بارۀ پیامبران که بر این روش برانگیخته شدهاند تا مردم بآنها اقتدا کنند و بوسیلۀ آنها هدایت شوند،گفتگو میکند.میفرماید:
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . کهیعص (1) ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّٰا (2) إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِیًّا (3) قٰالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ اَلْعَظْمُ مِنِّی وَ اِشْتَعَلَ اَلرَّأْسُ شَیْباً وَ لَمْ أَکُنْ بِدُعٰائِکَ رَبِّ شَقِیًّا (4) وَ إِنِّی خِفْتُ اَلْمَوٰالِیَ مِنْ وَرٰائِی وَ کٰانَتِ اِمْرَأَتِی عٰاقِراً فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا (5) یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اِجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا (6)
این است داستان اجابت پروردگارت،دعای زکریا را.هنگامی که خدا را مخفیانه ندا کرده،گفت:خدایا استخوانم سست و سرم سفید شده و از اجابت تو -پروردگارا-مأیوس نیستم.من از عمو زادهگان خود میترسم و زنم نازاست.مرا از جانب خود فرزندی بده که از من و از آل یعقوب ارث ببرد و خدایا او را پسندیدۀ خویش گردان.
کوفیان میگویند شش آیه و دیگران میگویند پنج آیه است.اختلاف در «کهیعص» است.
کهیعص:ابو عمرو به امالۀ هاء و فتح یاء خوانده است.ابو علی فارسی گوید:
این حروف در حقیقت اسم هستند و از این جهت امالۀ آنها جایز است.کسایی یاء را هم اماله کرده است.
یرثنی و یرث:ابو عمرو و کسایی هر دو فعل را بجزم خواندهاند.وجه آن این است که در جواب دعا واقع شدهاند.
وهن:سستی.
اشتعال:شعلهور شدن آتش.جملۀ«اشتعل الرأس شیبا»از بهترین استعارات است.یعنی پیری همچون شعلۀ آتش،موهای سر را فرا گرفت.شاعر گوید:
ان تری رأسی امسی واضحا
سلط الشیب علیه فاشتعل
یعنی:اگر سرم را آشکار مینگری،بخاطر این است که آتش پیری در آن افروخته شده است.
دعاء:نیایش و درخواست حاجت در مقابل دعا،اجابت و در مقابل امر طاعت است.
موالی:جمع مولی یعنی پسر عموها که تابع نسب هستند.ابن انباری در کتاب«مشکل القرآن»گوید:مولی به هشت معنی اطلاق میشود:منعمی که آزاد کند،شخصی که آزاد شود،دوست،سرپرست و صاحب اختیار،پسر عمو،همسایه، داماد و هم قسم.او برای هر یک از این معانی شاهدی آورده است.
عاقر:زن نازا.بمرد عقیم نیز«عاقر»گفته میشود.شاعر گوید:
لبئس الفتی ان کنت اسود عاقرا
جباناً فما عذری لدی کل محضر
یعنی:اگر سیاه و عقیم و ترسو باشم،بد جوانی هستم و در هیچ محضری
عذری ندارم.
جعل:احداث بناء،ایجاد دیگرگونی،حکم کردن و وادار کردن بکاری.
ذکر:خبر مبتدای محذوف.یعنی«هذا الذی یتلوه علیک...»این مصدر به مفعول اضافه شده است.
رحمة:مصدر مضاف بفاعل.مفعول آن«عبده»،«زکریا»بدل برای«عبده».
رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی
:تفسیر برای نِدٰاءً خَفِیًّا شیبا:تمیز نسبت.
دعائک:به تقدیر«دعائی ایاک»بنا بر این مصدر اضافه به مفعول شده است.
کهیعص
:در اول سورۀ بقره در بارۀ حروف معجم که در اوائل سورهها هستند، گفتگو کردهایم.از ابن عباس نقل شده است که:کاف از کریم و هاء از«هادی»و یاء از حکیم و عین از علیم و صاد از صادق است.عطا و کلبی از وی نقل کردهاند که یعنی:
«کاف لخلقه هاد لعباده یده فوق ایدیهم عالم ببریته صادق وعده»بنا بر این هر کدام از این حروف،بر یکی از صفات خداوند دلالت دارد.از امیر المؤمنین(ع)نقل شده است که در دعا گفت:
اسألک یا کهیعص .
ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّٰا
:این است داستان اجابت خداوند از بندۀ خود زکریا. وی یکی از پیامبران بنی اسرائیل و از اولاد هارون بن عمران-برادر موسی-است که از خداوند طلب فرزند کرد و دعایش مستجاب شد.برخی گویند:
یعنی این است داستان یادی که خداوند بوسیلۀ رحمت از بندۀ خود زکریا کرد.
إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِیًّا
:وی در نهان خدای خود را خواند و حاجت خود را از او خواست.از اینجا بر میآید که مستحبّ است دعا مخفیانه بشود و چنین دعائی به اجابت نزدیکتر است.در حدیث است که:
خیر الدعاء الخفی و خیر الرزق ما یکفی یعنی بهترین دعاها دعای مخفی و بهترین روزیها،روزی کافی است.برخی گویند:
علت اینکه مخفیانه دعا کرد،این بود که میترسید مردم او را مسخره کنند که به پیرانهسر،فرزند میخواهد! قٰالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً :گفت:خدایا، استخوانهایم سست و سرم سپید شده است،بدیهی است که هر گاه استخوانها با آن همه صلابت،سست شوند دیگر تکلیف گوشت و عضله و رگ و اعصاب معلوم است.برخی گفتهاند:علت اینکه از ضعف استخوان شکایت میکند،این است که:نیرو و استقامت بدنش کم شده بود.اینکه از سپیدی سر شکایت میکند،منظورش این است که اکنون قاصد مرگ بر سرم نشسته و ناگزیرم مرگ را در آغوش کشم!این اوصاف را برای معرفی خود نگفت،بلکه بمنظور خشوع و تواضع بر زبان آورد.
وَ لَمْ أَکُنْ بِدُعٰائِکَ رَبِّ شَقِیًّا
:من از استجابت تو مأیوس نیستم،زیرا همواره بمن لطف داشته و دعاهایم را مستجاب کردهای.اکنون نیز امیدوارم دعایم را مستجاب کنی و مرا نومید بر نگردانی.
وَ إِنِّی خِفْتُ الْمَوٰالِیَ مِنْ وَرٰائِی
:بیم آن دارم که پس از من موالی وارثان من شوند و ترکۀ مرا تصاحب کنند.
ابن عباس گوید:منظور از موالی کلاله-یعنی خویشاوندان پدری و مادری- است.برخی گفتهاند:منظور عصبه-یعنی خویشاوندان پدری-است.از امام باقر(ع) نقل شده است که منظور عموها و پسر عموهاست.
جبائی گوید:منظور پسر عموهاست که از اشرار بنی اسرائیل بودند.کلبی گوید:
مقصود ورثه است.
وَ کٰانَتِ امْرَأَتِی عٰاقِراً
:اما زن من نیز نازا است.
فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ
:بمن فرزندی ببخش که بمیراث من اولویت داشته باشد و از من و از آل یعقوب،ارث ببرد.منظور یعقوب،بن ماتان برادر عمران بن ماتان-پدر مریم-است.این قول از کلبی و مقاتل است.سدی گوید:
منظور یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم است.زیرا زکریا شوهر خالۀ مریم بود و نسب همسرش
به یعقوب میرسید،زیرا از فرزندان سلیمان بن داود بود.داود نیز از فرزندان یهوذا بن یعقوب بود.خود زکریا نیز از فرزندان هارون و هارون از فرزندان لاوی بن یعقوب بود.
ابو صالح گوید:منظور این است که خداوند به او فرزندی دهد که از او مال و از آل یعقوب نبوت به ارث ببرد.حسن و مجاهد گویند:یعنی نبوت من و آل یعقوب را به ارث ببرد.اصحاب ما به این آیه استدلال کردهاند که انبیاء مال را به ارث میگذارند و منظور از ارث هم در آیه ارث مال است،نه علم و نبوت.میگویند.حقیقت میراث، انتقال مال از میت به بازماندگان اوست و استعمال آن در غیر از این معنی مجازی و محتاج دلیل است.بخصوص که زکریا در دعای خود گفت:
وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا
:خدایا،این فرزند را مرضی و مورد قبول خویش گردان که ترا فرمانبری کند.اگر ارث بمعنای نبوت بود،این جمله معنی نداشت و بیهوده بود.مثلا صحیح نیست که کسی بگوید:خدایا برای ما پیامبری بفرست و به او عقل و اخلاق نیکو عطا کن.زیرا پیامبر کسی است که اینطور باشد.مؤید دیگر اینکه زکریا تصریح کرد که میترسد پسر عموهایش و ارثش شوند.از خدا فرزندی میخواهد که وارثش شود و جلو آنها را بگیرد.بدیهی است که ترس از ارث مال بود نه از ارث نبوت!زیرا او میدانست که اشخاص ناشایسته به این مقام نمیرسند.ممکن است گفته شود:در این صورت زکریا آدم بخیلی بوده است!لکن چنین نیست.پسر عموهایش اشخاص ناصالحی بودند.او میترسید که مالش را در راه نامشروع صرف کنند و این دلیل عظمت مقام زکریاست که نمیخواست بوسیلۀ مال خویش،به اشخاص ناصالح کمکی کرده باشد.
بدیهی است که ترس زکریا از خود آنها نبود،بلکه از اخلاق زشت آنها بود.
چنان که ترس از خدا بمعنای ترس از کیفر خداست.
یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اِسْمُهُ یَحْییٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا (7) قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ کٰانَتِ اِمْرَأَتِی عٰاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ اَلْکِبَرِ عِتِیًّا (8) قٰالَ کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً (9) قٰالَ رَبِّ اِجْعَلْ لِی آیَةً قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ اَلنّٰاسَ ثَلاٰثَ لَیٰالٍ سَوِیًّا (10) فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ اَلْمِحْرٰابِ فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا (11)
ای زکریا ترا بشارت میدهیم به پسری بنام یحیی که پیش از او همتایی برایش قرار ندادهایم.گفت:چگونه مرا پسری است،حال آنکه زنم نازاست و من به سن پیری و سستی رسیدهام؟!گفت:فرمان خدا چنین است:خداوند میگوید:این کار برای من آسان است.قبلا هم ترا که هیچ نبودی،آفریدهام؟گفت:خدایا برای من نشانی قرار ده.
گفت:نشانت این است که سه شبانه روز،بدون هیچ نقصی،بتوانی با مردم سخن بگویی.زکریا از محراب عبادت بسوی قوم آمد و با آنها سفارش کرد که صبح و شام
خدا را تسبیح گویند.
عتیا و صلیا و جثیا و بکیا:حمزه و کسایی و حفص-جز در اخیر-بکسر اول و دیگران بضم خواندهاند.این کلمات بر وزن«فعول»هستند و فاء الفعل را بتبع عین الفعل آن کسره دادهاند.
خلقتک:حمزه و کسایی«خلقناک»خواندهاند.این قرائت بمناسبت این است که بعداً میگوید: وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا...
غلام:پسر بچه،شاگرد عتی:خشک شدن بدن.
ایحاء:القای معنی بخاطر.
اِسْمُهُ یَحْییٰ
:جملۀ اسمیه در محل جر و صفت غلام.
کذلک:خبر مبتدای محذوف.
سویا:حال أَنْ سَبِّحُوا :به تقدیر«ای سبحوا»یا«انه سبحوا»در این صورت،ضمیر محذوف بیعوض مانده است.
بُکْرَةً وَ عَشِیًّا
:مفعول فیه
یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اسْمُهُ یَحْییٰ
:خداوند دعای زکریا را مستجاب و باو وحی کرد که:بوسیلۀ فرشتگان به تو بشارت میدهیم که پسری بنام یحیی برای تو تولد میشود.در بارۀ تفسیر این قسمت در سورۀ آل عمران گفتگو کردهایم.
لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا
:قتاده و ابن جریج و سدی و ابن زید گویند:یعنی قبلا کسی به این اسم نامیده نشده است.این جمله،بدو وجه یحیی را شرافت میبخشد:
1-این نام را خداوند انتخاب کرده است.بدون اینکه پدر و مادر در تعیین آن نقشی داشته باشند.2-قبلا احدی به این نام خوانده نشده است.امام صادق ع میفرماید:
همچنین برای امام حسین(ع)نیز قبلا هم نامی نبوده است.آسمان چهل روز بر یحیی و حسین(ع)گریه کرد پرسیدند:چگونه گریه میکرد؟!فرمود:در موقع طلوع و غروب خورشید برنگ خون در میآمد.قاتل یحیی و قاتل حسین(ع)حرامزاده بودند.
سفیان بن عیینه از علی بن زید،از علی بن حسین(ع)نقل کرده است که:با حسین(ع)حرکت کردیم.در هر منزلی وارد میشد و از هر منزلی حرکت میکرد،بیاد یحیی بود و یک روز فرمود:از پستی دنیا این است که سر یحیی بن زکریا برای یکی از بدکاران بنی- اسرائیل برده شد.ابن عباس و مجاهد گویند:آیه به این معنی است که قبلا از زنان نازا فرزندی مانند او بدنیا نیاورده بودیم.
قٰالَ رَبِّ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ کٰانَتِ امْرَأَتِی عٰاقِراً
:زکریا گفت:خدایا چگونه صاحب فرزند میشوم،حال آنکه زنم نازا است؟!حسن گوید:منظور زکریا این بود که آیا خدا آنها را بار دیگر جوان میکند یا اینکه با همان حال پیری صاحب فرزند میشوند! وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا :قتاده و مجاهد گویند:یعنی من بمرحلهای از سن رسیدهام که بدنم فرسوده و استخوانهایم سست شده است.قتاده گوید:بیش از 90 سالش بود.
قٰالَ کَذٰلِکَ قٰالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ
:خداوند در جواب فرمود:امر همین است و در سن پیری نیروی شما را تجدید میکنم و به شما فرزند میدهم.
وَ قَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَکُ شَیْئاً
:پیش از آنکه یحیی را خلق کنیم،ترا که هیچ نبودی،از نیستی بهستی آوردم.بدیهی است که برطرف کردن مانع از وجود یک زن و مرد برای فرزنددار شدن،آسانتر از این است که انسانی از نیستی به هستی آورده شود.از امام باقر(ع)نقل شده است که:پنج سال بعد از این بشارت،خداوند یحیی را بوجود آورد.
قٰالَ رَبِّ اجْعَلْ لِی آیَةً
:زکریا گفت:پروردگارا،برای من نشانی قرار ده که بوسیلۀ آن بتوانم بوقت ولادت طفل پی ببرم.
قٰالَ آیَتُکَ أَلاّٰ تُکَلِّمَ النّٰاسَ ثَلاٰثَ لَیٰالٍ سَوِیًّا
:خداوند فرمود:نشان تو بر این کار،این است که با بدن سالم،سه شب با مردم تکلم نکنی.ابن عباس گوید:سه شبانه روز،بدون هیچ عذری سخن نگفت.قتاده و سدی گویند:در این مدت،بدون اینکه در زبانش عیب و خللی باشد،از سخن گفتن عاجز بود و فقط به قرائت زبور و دعا و تسبیح اشتغال داشت.این کار غیر عادی بود.
فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرٰابِ
:ابن زید گوید:یعنی از محل نماز خارج شد و بسوی قوم خود رفت.علت اینکه محل نماز را محراب گویند،این است که هر کس به محراب رود،گویی بجنگ با شیطان برخاسته است.اصل این کلمه به معنای نقطۀ مرتفعی است که همچون سنگر،برای دفاع،مورد استفاده قرار میگیرد.گویند:
زکریا این بشارت را بقوم خود خبر داده بود.هنگامی که نزد آنها رفت و از سخن گفتن با آنها امتناع کرد،دانستند که دعایش مستجاب شده و شاد شدند.
فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا
:مجاهد گوید:یعنی به آنها اشاره کرد.
برخی گویند:یعنی برای آنها بر زمین نوشت که:صبح و شام نماز بگزارید.علت این که به نماز تسبیح گفته شده،این است که نماز مشتمل بر تسبیح است.برخی گفتهاند:
منظور خود تسبیح است نه نماز.ابن جریح گوید:زکریا در غرفهای که بوسیلۀ نردبان به آنجا میرفت،مشغول عبادت بود.نماز صبح و عشا را مردم با او میخواندند و او خود اذان میگفت.هنگامی که زبانش بند آمد،از غرفه خارج شد و اذان گفت و نتوانست سخنی بگوید.مردم دانستند که وقت باردار شدن همسرش فرا رسیده است.
سه روز،قادر به تکلم نبود و فقط مشغول تسبیح و دعا بود.
یٰا یَحْییٰ خُذِ اَلْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحُکْمَ صَبِیًّا (12) وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَکٰاةً وَ کٰانَ تَقِیًّا (13) وَ بَرًّا بِوٰالِدَیْهِ وَ لَمْ یَکُنْ جَبّٰاراً عَصِیًّا (14) وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا (15)
ای یحیی،کتاب را با نیرو بگیر.مادر کودکی به او نبوت و رحمت خویش و پاکی دادیم و او دارای تقوی بود و بپدر و مادر نیکی میکرد و ستمکاری گنهکار نبود.سلام بر او بروزی که ولادت یافت و روزی که بمیرد و روزی که زنده شود.
حنان:رحمت.شاعر گوید:
و یمنحها بنو شمجی بن جرم
مغیرهم حنانک ذا لحنان
یعنی:بنی شمجی بن جرم،گوسفندان خود را به او میبخشند.خدایا رحمت خود را بر ایشان نازل گردان.
بقوة:جار و مجرور،در محل نصب و حال است.
یٰا یَحْییٰ خُذِ الْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ
:در اینجا اختصاری عجیب است.یعنی:یحیی
را به زکریا بخشیدیم و او را صاحب عقل و خرد کردیم و به او دستور دادیم که تورات را با نیرویی که به او عطا کردهایم،برگیرد.برخی گفتهاند:یعنی تورات را با تصمیم به اینکه بدستور آن عمل کنی،برگیر.
وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا
:ابن عباس گوید:یحیی در سه سالگی به پیامبری رسید.عیاشی از علی بن ساباط روایت کرده است که گفت:در راه مصر بمدینه رفتم و بر امام جواد داخل شدم.در اینوقت،او پنجساله بود.در بارهاش تأمل کردم که در مصر اوصاف او را برای دوستانم شرح دهم.بمن نگاه کرد و فرمود:خداوند امامت را هم مثل نبوت قرار داده است.میفرماید:«همین که یوسف به سن رشد رسید و نیرو گرفت،به او حکمت و علم بخشیدیم»(یوسف 22)و میفرماید:«یحیی را در کودکی حکمت بخشیدیم»پس جایز است که حکمت را-که همان نبوت و امامت است-به مرد چهل ساله ببخشد یا بکودک خردسال.مجاهد گوید:مقصود از حکم،قوۀ فهم کتاب است تا از آن فایدۀ بزرگ برگیرد.معمر گوید:کودکان به یحیی گفتند:بیا بازی کنیم.گفت:ما برای بازی خلق نشدهایم.از اینرو خداوند در بارهاش نازل کرد:
وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا
از امام هشتم نیز این مطلب نقل شده است.
وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا
:ابن عباس و قتاده و حسن گویند:یعنی رحمت خویش را بر او نازل کردیم.جبائی گوید:یعنی قلب او را نسبت بمردم مهربان کردیم،تا آنها را به طاعت خدا دعوت کند.عکرمه گوید:یعنی محبت خود را به او دادیم.اصل این کلمه،بمعنای شفقت و رقت است.حنین ناقه، یعنی اشتیاق شتر بفرزندش.از امام باقر(ع)روایت شده است که:خداوند به او رحم کرد و هر گاه میگفت:«یا رب»،جواب میداد:لبیک! وَ زَکٰاةً :قتاده و ضحاک و ابن جریح گویند:یعنی به او عمل صالح و پاک بخشیدیم.
حسن گوید:یعنی هر کس دینش را قبول کرد،پاک گردانیدیم.ابن عباس گوید:
منظور طاعت خدا و اخلاص است.کلبی گوید:یعنی خداوند او را بپدر و مادرش صدقه داد.جبائی گوید:یعنی بوسیلۀ ستایش،پاکی و خوبی او را آشکار ساختیم.
وَ کٰانَ تَقِیًّا
:او در پیشگاه خدا،مخلص و مطیع و متقی بود.او هرگز حتی فکر گناه هم نکرد.
پرسش:
در اینجا خداوند میگوید:پاکی را ما به او بخشیدیم.در حالی که یحیی با مجاهدات و عبادات خود بمرتبۀ پاکی نائل آمد! پاسخ:
منظور این است که از برکت الطاف خداوند،بپاکی نائل شده است.بخصوص که او هنوز کودکی خردسال بود.بعلاوه،وی از هدایت الهی برخوردار گشت.
وَ بَرًّا بِوٰالِدَیْهِ
:او نسبت بپدر و مادر نیکوکار بود و امر آنها را اطاعت میکرد و میکوشید که خشنودی آنها را فراهم سازد.
وَ لَمْ یَکُنْ جَبّٰاراً عَصِیًّا
:او اهل تکبر و تطاول و گناه نبود.ابن عباس گوید:
یعنی آزارش به کسی نمیرسید.
وَ سَلاٰمٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا
:بروز ولادت و روز مرگ و روز قیامت،سلام ما بر او باد!کلبی گوید:یعنی در این روزها سلامت و امنیت دارد.در دنیا از اغوای شیطان و در روز مرگ از بلای دنیا و عذاب قبر و در روز قیامت از وحشت و عذاب جهنم،آسوده است.کلمۀ«حیاً»تأکید است برای«یبعث» برخی گویند:یعنی یحیی با شهداء مبعوث میشود،زیرا قرآن آنها را«زندگان» وصف کرده است.سفیان بن عیینه گوید:وحشتناکترین حالات انسان در سه حالت است:روزی که از رحم مادر خارج و داخل دنیای وسیع میشود و روزی که میمیرد و خود را در میان کسانی مینگرد که آنها را ندیده است و روزی که محشور میشود و خود را در محشری عظیم مشاهده میکند.خداوند یحیی را مورد لطف قرار داد و در این سه حالت به او ایمنی و سلامت بخشید.برخی گویند:سلام ولادت،تفضل و سلام دوم و سوم،ثواب و جزاست.
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ مَرْیَمَ إِذِ اِنْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَکٰاناً شَرْقِیًّا (16) فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجٰاباً فَأَرْسَلْنٰا إِلَیْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا (17) قٰالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا (18) قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاٰماً زَکِیًّا (19) قٰالَتْ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا (20)
در این کتاب،از مریم یاد کن که از خانوادۀ خویش کنار گرفت و به سمت مشرق رفت و میان خود و ایشان حایلی افکند.ما روح خود را پیش او فرستادیم و در برابر او بصورت بشری کامل نمودار گشت.گفت:از تو بخدا پناه میبرم،اگر با تقوی باشی.
گفت:من فرستادۀ خدایت هستم که تو را پسری پاک ببخشم.گفت:چگونه مرا فرزندی است،حال آنکه همسری نداشتهام که با من بیامیزد و زناکار نبودهام؟!
نبذ:طرح.انتباذ یعنی انداختن.
المکان الشرقی:جانب شرق.
مکاناً:مفعول فیه.
بَشَراً سَوِیًّا
:حال.
اکنون بدنبال داستان زکریا به شرح داستان مریم و عیسی پرداخته، میفرماید:
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ مَرْیَمَ
:در قرآن مجید،داستان مریم و تولد عیسی و شایستگی آنها را شرح بده،تا مردم متنبه شوند و برای تو معجزهای باشد.
إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَکٰاناً شَرْقِیًّا
:هنگامی که مریم از خانوادۀ خود کناره گرفت و در سمت شرق جایگزین شد.
ابن عباس گوید:علت اینکه مسیحیان قبلۀ خود را در جانب مشرق قرار دادهاند، همین است که مریم بسوی مشرق رفت.
جبائی گوید:برای عبادت،در سمت مشرق خلوت کرد.اصم و ابو مسلم گویند:
به آنجا رفت که مردم او را نبینند.عطا گوید:در یک روز بسیار سرد،میخواست جای خلوتی پیدا کند و سر خود را برهنه سازد،از اینرو در مقابل خورشید نشست تا از اشعۀ خورشید استفاده کند.
فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجٰاباً
:برای اینکه کسی او را نبیند،خود را از آنها پنهان ساخت.
فَأَرْسَلْنٰا إِلَیْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا
:ابن عباس و حسن و قتاده گویند:یعنی جبرئیل را بسوی او فرستادیم و بصورت یک بشر کامل در برابر او آشکار گشت.علت اینکه جبرئیل را روح نامیده،این است که وی روحانی است.علت اسناد روح بخویش تشریف و تجلیل است. ابو مسلم گوید:یعنی برای روحی که مسیح از آن خلق شد،انسانی صورت بست.معنای اول مورد قبول همۀ مفسرین است.عکرمه گوید:
هنگامی که مریم حائض میشد،از مسجد خارج میشد و پیش خالۀ خود-زن زکریا-
میرفت و چون پاک میشد،باز میگشت.در همانوقتی که در خانۀ خالۀ خود بود در طرفی که خورشید میتابید میان خود و اهل خانه حایلی ایجاد کرد که شستشو و نظافت کند.در این وقت جبرئیل بصورت جوانی نزد او آمد.مریم از دیدن او ناراحت شد و از او بخدا پناه برد.
قٰالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا
:گفت:من از تو بخدا پناه میبرم،اگر اهل تقوی هستی،از پیش من خارج شو.در اینجا بازگشت جبرئیل را مشروط به تقوی میکند،زیرا آدم با تقوی،از پناه بردن بخدا وحشت میکند و مرتکب گناه نمیشود.درست مثل این است که گفته شود:اگر مؤمنی،این کار را نکن.
مقصود این است که اگر تقوی داری،پند بگیر.برخی گویند:منظور این است که تو تقوی نداری،زیرا اگر تقوی داشتی به من نگاه نمیکردی.
قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاٰماً زَکِیًّا
:جبرئیل در جواب او گفت:
من فرستادۀ خدایت هستم.میخواهم بتو فرزندی ببخشم که از هر آلودگی پاک باشد.
ابن عباس گوید:یعنی میخواهم پیامبری بتو ببخشم.
قٰالَتْ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا
:مریم گفت:
چگونه من صاحب فرزند خواهم شد،حال آنکه من همسری نداشتهام و دختر آلودهای هم نبودهام؟!زیرا مادر شدن،بطور معمولی از راه آمیزش دو جنس مخالف امکان دارد.زن زنا کار را از اینرو«بغی»گویند که در طلب زناست.
از این آیات بر میآید،که غیر انبیا نیز میتوانند اظهار معجزه کنند،زیرا مریم،پیامبر نبود.مع الوصف،دیدن یک فرشته و بشارتی که از او شنید و باردار شدن او بدون آمیزش با مرد،از بزرگترین معجزات است.
کسانی که اظهار معجزه را از غیر پیامبر تجویز نمیکنند،در این باره اقوال مختلفی دارند.بلخی گوید:اینها معجزات عیسی و اساس نبوت او هستند.
قٰالَ کَذٰلِکِ قٰالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا وَ کٰانَ أَمْراً مَقْضِیًّا (21) فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکٰاناً قَصِیًّا (22) فَأَجٰاءَهَا اَلْمَخٰاضُ إِلیٰ جِذْعِ اَلنَّخْلَةِ قٰالَتْ یٰا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا (23) فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا (24) وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ اَلنَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا (25) فَکُلِی وَ اِشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ اَلْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ اَلْیَوْمَ إِنْسِیًّا (26) فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهٰا تَحْمِلُهُ قٰالُوا یٰا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا (27) یٰا أُخْتَ هٰارُونَ مٰا کٰانَ أَبُوکِ اِمْرَأَ سَوْءٍ وَ مٰا کٰانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا (28) فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی اَلْمَهْدِ صَبِیًّا (29) قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِیَ اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا (30)
گفت:چنین است.خدایت گفت:این کار بر من آسان است.برای اینکه او را برای مردم آیتی گردانیم و رحمتی از جانب ما باشد و این امر،حتمی و مسلم است، مریم به عیسی باردار شد و با حمل خود بجایی دور دست رفت.درد زایمان او را بطرف تنۀ خرمایی آورد.گفت:ای کاش،پیش از این جان سپرده بودم و موجودی ناچیز و فراموش شده بودم!از پایینش به او ندا کرد که غم نخور.خداوند از زیر پاهای تو نهری جاری کرده است.تنۀ درخت خرما را بجنبان تا خرمای چیده،برای تو بیندازد.
بخور و بیاشام و دیده روشن باش.اگر بشری دیدی،بگو:من برای خداوند روزه نذر کردهام و امروز با انسانی سخن نمیگویم.مریم طفل را پیش قوم آورد.گفتند:ای مریم،چیز عجیب و بیسابقهای آوردهای!ای خواهر هارون،پدرت مردی بد و مادرت زنی زناکار نبود.مریم به طفل اشاره کرد.گفتند:چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم!!عیسی گفت:من بندۀ خدایم که بمن کتاب داده و مرا پیامبر گردانیده است.
نسیا:حمزه و حفص بفتح نون و دیگران بکسر خواندهاند.ابو علی گوید:
بفتح نون یعنی چیز کوچک.مثل نعل.دیگران گویند:چیزی که مورد توجه نباشد.
گروهی از اهل ادب،بکسر نون را ترجیح دادهاند.شاعر گوید:
کأن لها فی الارض نسیا تقصه
علی امها و ان تخاطبک تبلت
یعنی:آن کنیز بقدری حیا میکند که گویی با چیز کوچکی که بر روی زمین افتاده،مشغول گفتگوست و اگر با تو سخن گوید،خیلی آرام است.
من تحتها:اهل مدینه و اهل کوفه-بجز ابو بکر و سهل-بکسر میم و دیگران بفتح خواندهاند.منظور جبرئیل یا عیسی است،لکن ارجح این است که منظور عیسی است.
تساقط:حفص از عاصم بضم تاء و کسر قاف و حماد از عاصم و بصیر از کسایی و یعقوب و سهل به یاء و تشدید سین و حمزه بفتح تاء و تخفیف سین و دیگران بفتح تاء و تشدید سین خواندهاند.همۀ اینها از لحاظ معنی یکی است.
قصی:دور:
اجاء:فعل«جاء»گاه با همزه و گاه با باء متعدی میشود.شاعر گوید:
و جار سار معتمداً علینا
اجاءته المخاوف و الرجاء
یعنی.همسایهای که به اعتماد ما حرکت کرد،ترسها و امیدها او را نزد ما آورد.
سری:نهر.
قرور:روشنایی چشم.
جنی:میوهای که چیده شده است.
فری:دروغ.
عینا:تمیز نسبت.
کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا
:«کان»در اینجا فعل تام و به معنای«وجد»است.«صبیا» حال است.نظیر وَ إِنْ کٰانَ ذُو عُسْرَةٍ که در آنجا نیز«کان»فعل تام است.در شعر زیر نیز «کان»تام است:
اذا کان الشتاء فادفؤنی
فان الشیخ یهدمه الشتاء
یعنی:هر گاه زمستان نشد،مرا گرم کنید که زمستان،پیر را از پای در میآورد.
قٰالَ کَذٰلِکِ
:جبرئیل هنگامی که تعجب مریم را از شنیدن آن بشارت مشاهده
کرد،به او گفت:امر خداوند همین است که برای تو بیان کردم.
قٰالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ
:خدای تو میگوید:بوجود آوردن فرزند از دوشیزهای که با مردی نیامیخته،برای من دشوار نیست.
وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا
:منظور ما این است که این امر خارق العاده را شاهدی بر نبوت او و دلیلی بر برائت مادرش قرار دهیم و نعمتی باشد از جانب ما برای انسانها که بوسیلۀ او هدایت بشوند.
وَ کٰانَ أَمْراً مَقْضِیًّا
:خلقت عیسی بدون داشتن پدر،امری است حتمی و ارادۀ خداوند بر انجام آن تعلق گرفته است.
فَحَمَلَتْهُ
:در همان حال،مریم به عیسی باردار شد.برخی گویند:جبرئیل در گریبان او دمید و همانوقت احساس حمل کرد.برخی گویند در آستینش دمید.از امام باقر(ع)نیز روایت شده است که جبرئیل در گریبان مریم دمید و در همان لحظه عیسی در رحم مادر ایجاد شد،در حالی که در رحم زنهای دیگر آفرینش و پرورش طفل نه ماه طول میکشد.مریم از آنجا بیرون آمد و شکمش برآمده و سنگین شده بود.
خالۀ مریم از دیدن او ناراحت شد و مریم که از خالۀ خود و زکریا خجالت میکشید، از نزد آنها رفت.
فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَکٰاناً قَصِیًّا
:مریم از نزد ایشان به نقطهای دور دست،رفت.برخی گویند:یعنی از حیا و ترس تهمت،بجای دور دستی رفت.در بارۀ مدت حمل مریم اختلاف است:برخی گویند:یک ساعت طول کشید.ابن عباس گوید:یک ساعت پس از رفتن به آن نقطۀ دور دست،طفل بدنیا آمد،زیرا خداوند میان رفتن مریم به آنجا و ولادت طفل،فاصلهای ذکر نکرده است.میفرماید: فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ فَأَجٰاءَهَا و حرف فاء برای تعقیب است.مقاتل گوید:مریم در سن ده سالگی،در یک ساعت باردار شد و در یک ساعت،اندام طفل تشکیل گردید و در یک ساعت طفل بدنیا آمد.ولادت طفل هنگامی بود که قرص سیمنگون خورشید،چهره در پشت افق میکشید. از امام صادق(ع) روایت شده است که:مدت حمل مریم،نه ساعت طول کشید.شش ماه و هشت ماه نیز
گفتهاند.اگر هشت ماهه بدنیا آمده باشد،با توجه به اینکه طفل هشت ماهه زنده نمیماند،خود معجزهای است.
فَأَجٰاءَهَا الْمَخٰاضُ إِلیٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ
:ابن عباس و مجاهد و قتاده و سدی گویند:
یعنی درد زایمان مریم را بطرف درخت خرمایی کشاند تا بر آن تکیه دهد.ابن عباس گوید:چشم مریم به تپهای افتاد و با سرعت بطرف آن رفت.در آنجا تنۀ درخت خرمایی بود که شاخ و برگ نداشت.
قٰالَتْ یٰا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا وَ کُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا
:هنگامی که طفل بدنیا آمد،گفت:ای کاش قبل از این واقعه مرده بودم و همچون موجودی حقیر و ناچیز بدست فراموشی سپرده شده بودم.
فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلاّٰ تَحْزَنِی
:ابن عباس گوید:جبرئیل سخن او را شنید و از زیر آستینش به او ندا کرد که محزون نباش.برخی گویند:جبرئیل از دامنۀ کوه به او ندا کرد.گروهی از مفسران گویند:این ندا از عیسی بود که او را آرامش میبخشید.
علت اینکه آرزوی مرگ کرد،این بود که میترسید نتواند تکالیف خود را نسبت به نوزاد انجام بدهد.از امام صادق علیه السلام روایت شده است که از ترس مردم آرزوی مرگ میکرد،زیرا در میان ایشان آدم عاقل و با کمالی نبود که او را تصدیق کند و لکۀ تهمت را از دامنش بزداید.
قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا
:جبرئیل یا عیسی برای برطرف کردن اندوه از قلب شکستۀ مریم،به او گفت:غصه نخور.خداوند از زیر پاهای تو نهری جاری کرده است که از آن بنوشی و خود را شستشو کنی.گویند.در آنجا نهری بود که آب آن خشکیده بود.خداوند در آن نهر آب جاری کرد و تنۀ درخت خرما را سرسبز و بارور گردانید.برخی گویند:جبرئیل یا عیسی پای بر آن نهر زد و آب بجریان در آمد.
برخی گویند:«سری»یعنی عیسی.حسن گوید:بخدا،عیسی بندۀ سری و شریفۀ خداوند بود.
وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا
:اکنون درخت
خرما را بجنبان تا خرمای چیده شده،بر زمین بیفتد و از آن بخوری.امام باقر علیه السلام میفرماید:زنانی که وضع حمل کردهاند،رطب نمیخورند،ولی خداوند بمریم رطب عطا کرد.گویند:درخت خرما خشک و بیبر بود،زیرا اگر سبز و بارور بود،خود مریم آن را میجنبانید و نیازی به این دستور نداشت.مخصوصاً که آن موقع، فصل زمستان هم بود.این یکی از معجزات است که خرمای بیموسم،از چوب خشک، ناگهان بوجود آید.در روایت است که این تنۀ درخت،سر نداشت،همین که مریم پای خود را به آن زد،سبز و بارور شد.
فَکُلِی وَ اشْرَبِی وَ قَرِّی عَیْناً
:ای مریم،از این رطب بخور و از این آب بنوش و خوشدل باش.برخی گویند:یعنی به این طفل که مینگری،دیدهات را خنک گردان،زیرا اشک شادی سرد و اشک غم گرم است.برخی گویند:یعنی با دیدن این طفل محبوب،چشمان تو آرامش پیدا میکنند.
فَإِمّٰا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً
:هر گاه بشری ببینی که از تو در بارۀ این طفل سؤالی کند،بگو:من روزۀ صمت گرفتهام.یعنی:با خدای خود عهد کردهام که با کسی تکلم نکنم.قتاده گوید:یعنی روزه دارم و باید از خوردن و آشامیدن و سخن گفتن خودداری کنم.مریم مأمور میشود که با کسی سخن نگوید،تا خود طفل سخن بگوید و دامن مادر را از لکۀ تهمت پاک سازد.گویند:در میان بنی اسرائیل،کسانی بودند که همانطوری که روزه میگرفتند و غذا نمیخوردند، روزه میگرفتند و با کسی سخن نمیگفتند،مدت روزه از صبح تا شام بود.
فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا
:من روزه دارم و با کسی سخن نمیگویم.البته،این اندازه اجازه داشت که سخن بگوید،اما بیشتر از آن،اجازه نداشت.این معنی از سدی است.ابو علی جبائی گوید:خداوند قبلا به او امر کرده بود که نذر سکوت کند و هر گاه کسی از او سؤال کند،با اشاره به او فهماند که روزۀ سکوت گرفته است.زیرا صحیح نیست که خداوند به او دستور دهد که بدروغ،بگوید:روزۀ سکوت گرفتهام.
فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَهٰا تَحْمِلُهُ قٰالُوا یٰا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا
:مریم،عیسی را
که در پارچهای پیچیده بود،بسوی قوم خود آورد.گفتند:ای مریم کار ناپسندی کردهای.
یٰا أُخْتَ هٰارُونَ
:در اینباره اقوالی است:
1-این هارون در میان بنی اسرائیل مردی صالح بود و هر کس اهل صلاح بود، به او نسبت داده میشد.این قول از ابن عباس و قتاده و کعب و ابن زید و مغیرة بن شعبه و مروی از پیامبر گرامی اسلام است.گویند:وقتی از دنیا رفت،چهل هزار نفر بنام هارون،جنازهاش را تشییع کردند،بنا بر این،خواهر هارون،یعنی کسی که از لحاظ شایستگی شبیه هارون است.
2-هارون برادر پدری مریم و مردی نیکو روش بود.این قول از کلبی است.
3-سدی گوید:هارون برادر موسی بود و مریم به او نسبتی داشت.
4-سعید بن جبیر گوید:او مردی بدکار بود،منظور این است که تو از لحاظ بدی و آلودگی شبیه وی هستی.
مٰا کٰانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مٰا کٰانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا
:ای خواهر هارون!پدرت مرد بدی نبود،و مادرت مرتکب زنا نمیشد.
فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ
:مریم اشاره به عیسی کرد و به آنها فهمانید که با او صحبت کنند و جریان را از او بپرسند.
قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا
:آنها از این اشارۀ مریم در شگفت مانده،گفتند:چگونه با طفلی که در گهواره است و هنوز شیر میخورد،تکلم کنیم؟ برخی گویند:یعنی چگونه با طفلی که در دامان مادر خفته است و شیر میخورد سخن بگوییم.زیرا عیسی در آن نقطۀ دور افتاده،گاهوارهای نداشت و گاهوارۀ او دامن پر مهر مادر بود.
سدی گوید:آنها از این اشارۀ مریم خشمگین شده،گفتند:ما را مسخره میکند و مسخرۀ او برای ما از زنا کاریش دشوارتر است!همین که عیسی به سخن آمد گفتند:واقعهای عظیم است!!!
قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا
:عیسی به سخن آمد و به- بندگی خود در پیشگاه خداوند اعتراف کرد و از همان وقت،راه را بر کسانی که ادعای خدایی او کردند،مسدود کرد و گفت:خداوند کتاب خود را بر من نازل کرده و مرا به افتخار نبوت،مفتخر ساخته است،گویا خداوند عیسی را به سخن در آورد تا کسی در بارۀ او غلو نکند،زیرا میدانست که بعداً در بارۀ او غلو خواهند کرد. حسن و جبائی گویند:خداوند در همان موقع،عقل عیسی را کامل کرد و او را برای هدایت بشر برانگیخت.این هم معجزۀ دیگری است.وهب گوید:وقتی که عیسی با آنها تکلم کرد:چهل روزه بود.ابن عباس و اکثر مفسرین گویند:همان روز ولادتش بود.ظاهر از کلام خدا همین است.برخی گویند:یعنی من بندۀ خدا هستم و خداوند بزودی کتاب خود را بر من نازل میکند و بمن مقام پیغمبری میدهد.این اعجاز برای تبرئۀ مریم صورت گرفت.
وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا (31) وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا (32) وَ اَلسَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا (33) ذٰلِکَ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ اَلْحَقِّ اَلَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ (34) مٰا کٰانَ لِلّٰهِ أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحٰانَهُ إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (35)
خداوند،مرا در هر کجا باشم،مبارک گردانیده و تا زندهام به نماز و زکات سفارش کرده است.او مرا نسبت بمادرم نیکو کار گردانیده و ستمکاری نگون بخت نساخته است.سلام بر من،بروز ولادت و روز مرگ و روز قیامت،این است عیسی بن مریم،سخن حقی که در بارۀ آن شک میکنند،برای خداوند سزاوار نیست که فرزندی بگیرد،او منزه است هر گاه امری را مقرر بدارد،به آن میگوید:باش و هستی میپذیرد.
قول الحق:عاصم و ابن عامر و یعقوب به نصب و دیگران برفع خواندهاند.رفع بنا بر تقدیر مبتداست.یعنی«هذا الکلام قول...»ممکن است این مبتدا ضمیری باشد که مرجع آن عیسی است.زیرا به عیسی،روح و کلمۀ خدا گفته شده است.اما نصب آن به تقدیر«احق»است.
سلام:مصدر،یعنی سالم بودن.یکی از نامهای خدا نیز هست.این کلمه با اینکه نکره است،مبتدا واقع میشود. کلماتی که اسم جنس هستند،مبتدا واقع میشوند و فایده میدهند.لکن نظر به اینکه قبلا کلمۀ«سلام»بدون الف و لام بکار رفته،در اینجا بهتر است که با الف و لام بکار رود.
آن گاه در نقل دنبالۀ گفتار عیسی میفرماید:
وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ
:مجاهد گوید:یعنی خداوند مرا معلم و راهنمای خیر گردانیده است.برخی گویند:یعنی هر فایده کرده است.برکت،یعنی:
زیاد شدن خیر و مبارک،یعنی چیزی که خیر را زیاد کند.برخی گویند:یعنی در راه ایمان ثابت و پایدار هستم،زیرا اصل برکت،بمعنای نبوت است این معنی از جبائی است.
وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا
:خداوند به من دستور داده است که در دوران حیات،نماز را بپای دارم و زکات بدهم.
وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا
:خداوند مرا نسبت بمادرم موظف کرده است که در برابر زحماتش از او قدردانی و شکر گزاری کنم.من بلطف خداوند،این وظیفه را انجام میدهم و نسبت به همگان متواضع هستم و در صف جباران نگون بخت نخواهم بود.
وَ السَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا
:در روز ولادت و روز مرگ و روز قیامت،خداوند متعال نعمت سلامت خود را بر من ارزانی داشته و میدارد.تفسیر این قسمت در قصۀ یحیی گذشت.از این آیات بر میآید که انسان میتواند خود را به صفات نیکو بستاید.بشرطی که منظور شناساندن خود باشد نه افتخار و مباهات!گویند:همین که عیسی با آنها سخن گفت،دانستند که دامن مریم پاک است.از آن پس عیسی سکوت کرد و تا وقتی که معمولا اطفال دیگر بسخن
میآیند،تکلم نکرد.
ذٰلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ
:عیسی همان است که خودش گفت.نه آنچه مسیحیان میگویند که پسر خدا یا خداست!آنچه را عیسی در بارۀ خود گفت،قطعی و مسلم بود،لکن یهودیان و مسیحیان،در بارۀ او دچار شک و تردید شدند.یهودیان او را ساحر دروغگو و مسیحیان او را پسر خدا و اقنوم سوم دانستند.برخی گویند:منظور اختلافاتی است که خود مسیحیان در بارۀ او پیدا کرده،برخی او را خدا و برخی او را اقنوم سوم خواندند.
مٰا کٰانَ لِلّٰهِ أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ
:در اینجا خداوند بمنظور تکذیب ایشان میفرماید:برای خداوند صلاح نیست که فرزندی داشته باشد.یعنی در خور مقامش نیست.بدیهی است که فرزند باید از جنس پدر باشد،لکن خداوند دارای همجنس و شبیه و مانند نیست و بنا بر این فرزندی نمیتواند داشته باشد.کلمۀ«من»نفی جنس میکند.یعنی به هیچ نحو،فرزند ندارد.نه یکی و نه بیشتر از یکی!سپس به تنزیه خود پرداخته میفرماید:
سُبْحٰانَهُ
:خداوند از این گونه عیبها و نقایص،پاک و مبراست.سپس به بیان علت اینکه عیسی دارای پدر نیست،پرداخته،میفرماید:
إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ
:تفسیر این جمله را در گذشته، نوشتهایم،مقصود این است که هیچ چیز در برابر ارادۀ قاهرۀ خداوند،غیر ممکن نیست.
وَ إِنَّ اَللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ (36) فَاخْتَلَفَ اَلْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ (37) أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنٰا لٰکِنِ اَلظّٰالِمُونَ اَلْیَوْمَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (38) وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ اَلْحَسْرَةِ إِذْ قُضِیَ اَلْأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (39) إِنّٰا نَحْنُ نَرِثُ اَلْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیْهٰا وَ إِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ (40)
خداوند،خدای من و شماست.او را پرستش کنید.این است راه راست.دسته هایی از میان آنها اختلاف کردند.وای بر مردم کافر از مشاهدۀ روزی عظیم!روزی که نزد ما میآیند،چه خوب شنوا و بینا هستند!لکن مردم ستمکار،امروز در گمراهی آشکاری هستند.آنها را از روز حسرت،که کارها یکسره شده است بترسان.
آنان در غفلت هستند و ایمان نمیآورند.ما وارث زمین و ساکنان آن هستیم و بسوی ما بازگشت میکنند.
و ان اللّٰه:کوفیان و ابن عامر و روح و زید از یعقوب بکسر همزه و دیگران بفتح خواندهاند.کسر آن بنا بر استیناف و فتح آن بنا بر این است که عطف بر«اوصانی بالصلاة...»باشد.
وَ إِنَّ اللّٰهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ
:بنا بر فتحۀ همزه چهار وجه دارد:1- یعنی خداوند حکم کرده است که او خدای من و خدای شماست.این وجه از ابو- عمرو بن علاست.2-عطف بر کلام عیسی است.یعنی:خداوند بمن سفارش کرده است که او خدای من و شماست.3-فراء گوید:یعنی این است عیسی بن مریم و این است که خدا پروردگار من و پروردگار شماست.4-یعنی بواسطۀ اینکه خداوند پروردگار شماست،او را بپرستید.بنا بر کسرۀ همزه،ممکن است عطف بر قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ باشد.یعنی:عیسی گفت:خداوند پروردگار من و شماست،او را پرستش کنید.ممکن است کلام از خداوند باشد.
هٰذٰا صِرٰاطٌ مُسْتَقِیمٌ
:این است راه واضح و روشن که باید همواره ملتزم آن باشید.برخی گویند:یعنی آنچه به شما خبر دادم.که خداوند به من امر کرده است، همان دین مستقیمی است که در آن اعوجاج و انحرافی نیست.
فَاخْتَلَفَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَیْنِهِمْ
:اختلاف مذهبی این است که هر دستهای بر- خلاف دستههای دیگر عقیده داشته باشد.احزاب،جمع حزب است و حزب جمعیتی است که دارای مرام و مسلک خاصی باشد.مقصود این است که احزاب اهل کتاب در بارۀ عیسی اختلاف کردند.برخی گفتند:او خداست.اینان یعقوبیه هستند.
برخی گفتند:پسر خداست.اینان نسطوریه هستند.برخی گفتند:اقنوم سوم است.
اینان اسرائیلیه هستند.مسلمانان گفتند:بندهای از بندگان خداست.این معنی از قتاده و مجاهد است.اینکه میگوید:از میان آنها احزاب اختلاف کردند،بخاطر این است که دستهای از آنها بر عقیدۀ حق استوار ماندند.برخی گفتهاند:«من»زائده
است.یعنی میان احزاب اختلاف پیدا شده است.
فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظِیمٍ
:کسانی که در بارۀ عیسی بخداوند کافر شدند،همین که در روز قیامت،در عرصۀ هولناک محشر حضور پیدا کنند،دچار عذابی شدید خواهند شد.علت اینکه روز قیامت را یَوْمٍ عَظِیمٍ! نامیده،این است که:ترس و وحشت آن عظیم است.برخی گفتهاند:یعنی وای بحال آنها که در روز قیامت در میان مردم رسوا و مفتضح میشوند! أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنٰا :در معنای این جمله دو قول است:1- یعنی اینان که در این جهان گوش شنوا و چشم بینا ندارند و از درک حقایق عجز نشان میدهند،در روز قیامت که نزد ما میآیند،چشم و گوششان باز میشود و همه چیز را میبینند و میشنوند.چنان که میفرماید: فَکَشَفْنٰا عَنْکَ غِطٰاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ (ق 22:پردهها را از پیش چشم تو بر میداریم و در آن روز دیدگان تو تیز بین میشود) 2-یعنی آنها را بشنوان و به آنها نشان ده و برای آنها بیان کن که در روز قیامت از راه بهشت و پاداش،گمراه خواهند بود.این معنی از جبائی است.وی گوید:ممکن است مقصود این باشد که:داستان این پیامبران را برای مردم تعریف کن،تا آنها را بشناسند و به آنها ایمان بیاورند.هر کس به آنها ایمان نیاورد.در روز قیامت گمراه و از پاداش الهی محروم است.البته وجه اول بهتر است.
لٰکِنِ الظّٰالِمُونَ الْیَوْمَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
:لکن مردم ظالم،امروز،هوی و هوس را برای هدایت ترجیح میدهند و از راه حق منحرف هستند،پس مقصود این است که اینان در این جهان جاهل و در آن جهان عارف هستند.(این معنی بنا بر وجه اول جملۀ پیش است).
وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ
:کفار مکه را از روزی که مردم گنهکار،حسرت میخورند که چرا نیکی نکردند و مردم نیکوکار،حسرت میخورند که چرا بیشتر نیکی نکردند،بترسان.این روز،روز رستاخیز است برخی گویند:در آن روز فقط افرادی که مستحق عقاب هستند،حسرت میخورند.در صحیح مسلم از ابو سعید خدری
نقل شده است که پیامبر گرامی اسلام فرمود:
-هنگامی که اهل بهشت،داخل بهشت و اهل جهنم،داخل جهنم شوند،اهل بهشت و جهنم را ندا میکنند و توجه آنها جلب میشود.آن گاه مرگ را به آنها نشان میدهند و به آنها میگویند:مرگ را میشناسید!میگویند:همین مرگ است و همگی آن را میشناسند.آن گاه مرگ را نابود میکنند و میگویند:ای اهل بهشت دیگر مرگی نیست.شما جاودانی هستید و ای اهل آتش،دیگر مرگی نیست،شما جاودانی هستید این است معنای: وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَةِ این روایت را اصحاب ما از امام باقر(ع)و از امام صادق(ع)نقل کرده و در آخر آن اضافه کردهاند که:
-اهل بهشت،آن قدر خوشحال میشوند،که اگر کسی در آنجا مردنی بود، آنها از شادی میمردند و اهل دوزخ،چنان فریاد میکشند که اگر کسی مردنی بود، از ناراحتی جان میسپردند.
إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ
،آن روز،کارها یکسره میشود و امیدها و آرزوها بر باد میرود.
قومی به بهشت و قومی بدوزخ میروند.برخی گویند:یعنی دنیا تمام شده است و کسی بدنیا بر نمیگردد تا گذشتهها را جبران کند.برخی گویند:یعنی در میان مردم بعدالت حکم میشود.برخی گویند:بر اهل بهشت و جهنم حکم شده است که جاودانی هستند.
وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ
:آنان در این جهان،سرگرم کارهای بیفایده هستند و آخرت را فراموش کردهاند.
وَ هُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ
:و به آخرت ایمان ندارند.
إِنّٰا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَیْهٰا وَ إِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ
:ما ساکنان زمین را از روی زمین برمیداریم و خود وارث و صاحب زمین و کسانی که بر روی زمین هستند، میشویم،زیرا کسی باقی نمیماند که در روی زمین ادعای مالکیت کند و در آن دخل و تصرفی داشته باشد.پس از مرگ هم بازگشت آنها بسوی ماست و جز ما کسی بر آنها حکمرانی نمیکند.
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (41) إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ یَسْمَعُ وَ لاٰ یُبْصِرُ وَ لاٰ یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً (42) یٰا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جٰاءَنِی مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا (43) یٰا أَبَتِ لاٰ تَعْبُدِ اَلشَّیْطٰانَ إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ عَصِیًّا (44) یٰا أَبَتِ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذٰابٌ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطٰانِ وَلِیًّا (45) قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یٰا إِبْرٰاهِیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَ اُهْجُرْنِی مَلِیًّا (46) قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی إِنَّهُ کٰانَ بِی حَفِیًّا (47) وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسیٰ أَلاّٰ أَکُونَ بِدُعٰاءِ رَبِّی شَقِیًّا (48) فَلَمَّا اِعْتَزَلَهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا نَبِیًّا (49) وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا (50)
ابراهیم را که پیامبری راستگو بود،در قرآن یاد کن.هنگامی که به پدرش گفت:پدر،چرا چیزی را میپرستی که نمیشنود و نمیبیند و ترا از هیچ چیز،بینیاز نمیکند؟پدر،مرا علمی نصیب گشته است که نصیب تو نشده است.از من پیروی کن تا ترا براه راست هدایت کنم،پدر،شیطان را پرستش نکن،زیرا شیطان خدا را معصیت کرد.پدر،میترسم از جانب خداوند،عذابی بتو برسد و دوست شیطان بشوی.
گفت:ابراهیم!آیا از خدایان من اعراض کردهای؟!اگر دست برنداری،سنگسارت میکنم.برای مدتی دراز از من دور شو.گفت:سلام بر تو.بزودی پیش خدایم برای تو طلب مغفرت میکنم.خداوند نسبت بمن مهربان است.من از شما و آنچه را پرستش میکنید،کنارهگیری میکنم و خدایم را میخوانم و امیدوارم که بدعای پروردگارم، نگونبخت نشوم.چون از آنها و بتهای آنها کنارهگیری کرد،به او اسحاق و یعقوب بخشیدیم و آنها را پیامبر ساختیم و آنها را از رحمت خویش،بخشش کردیم و به آنها ذکر خیری بلند آوازه،دادیم.
در سورۀ یوسف،در بارۀ اختلاف قراء در کلمۀ«یا ابت»گفتگو کردهایم.
صدیق:کسی که بطور مبالغهآمیزی در راه تصدیق حق اصرار میورزد.
الرغبة عن الشیء:اعراض از آن.
انتهاء:خودداری.
رجم:سنگباران کردن،بدگویی کردن و ناسزا گفتن.
ملی:روزگار طولانی.
حفی:صاحب لطفی که همۀ نعمتها را میبخشد.مبالغه کننده در سؤال.
لسان:زبان مدح و ذم.شاعر گوید:
انی اتتنی لسان لا اسر بها
من علو لا عجب منها و لا سخر
جاءت مرجمة قد کنت احذرها
لو کان ینفعنی الاشفاق و الحذر
یعنی:از«علو»زبانی بمن رسید که از روی تعجب و مسخره نبود و من به آن مسرور نمیشوم،من از زشتگویی آن حذر میکنم.لکن ترسیدن و حذر کردن، سودی ندارد.
یا ابت:گویند این تاء بدل از یاء است.
ملیا:مفعول فیه کلا:مفعول به برای«جعلنا»
اکنون بشرح قصۀ ابراهیم خلیل(ع)پرداخته،میفرماید:
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِبْرٰاهِیمَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا
:در قرآن کریم،ابراهیم را که پیامبری بود تصدیق کنندۀ امور دین،یاد کن.این معنی از ابو علی جبائی است.
ابو مسلم گوید:یعنی مردی بود بسیار راستگو...
إِذْ قٰالَ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مٰا لاٰ یَسْمَعُ وَ لاٰ یُبْصِرُ وَ لاٰ یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً
:
ابراهیم به آزر گفت:پدر،چرا کسی را میپرستی که چیزی نمیشنود و عبادت کنندگان خود را نمیبیند و در امور زندگی این جهان برای تو نفعی ندارد و سود و زیانی بتو نمیرساند.؟! یٰا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جٰاءَنِی مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا :
تاء«ابت»بمنظور مبالغه است.یعنی:پدر،من نسبت بمقام خداوند دارای معرفتی
شدهام که تو نشدهای.بیا بمن تأسی کن،تا راه مستقیم و هموار را-که ترا از حق،دور و گمراه نسازد-بتو نشان دهم.
یٰا أَبَتِ لاٰ تَعْبُدِ الشَّیْطٰانَ
:پدر،شیطان را اطاعت مکن که بمنزلۀ پرستش کنندۀ او خواهی بود.تردیدی نیست که کافر،شیطان را پرستش نمیکند،بلکه او را اطاعت میکند و اطاعت هم مثل پرستش است.
إِنَّ الشَّیْطٰانَ کٰانَ لِلرَّحْمٰنِ عَصِیًّا
:شیطان بدرگاه خداوند عاصی است.
یٰا أَبَتِ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذٰابٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطٰانِ وَلِیًّا
:
پدر،میترسم از جانب خداوند،عذابی بتو برسد،زیرا بر کفر خویش اصرار میورزی و بنا بر این به شیطان واگذار میشوی و او بحال تو سودی ندارد.این معنی از جبائی است.ابو مسلم گوید:یعنی از لحاظ لعنت و خواری،تابع شیطان خواهی بود.برخی گویند:در آتش جهنم همدم شیطان خواهی بود.برخی گویند:یعنی شیطان،برای نصرت و یاری،بر تو ولایت پیدا میکند.اینکه میگوید:تو ولی شیطانی و نمیگوید:
شیطان ولی تست،برای این است که برای آزر،سرزنش بیشتری باشد و او را رسوا گرداند.مقصود این است که:اگر گرفتار عذاب خدا شدی،شیطان هم ترا یاری نخواهد کرد و خوار و بدبخت خواهی شد.
قبلا به این نکته اشاره کردهایم که:مردی که ابراهیم او را پدر میخواند،جد مادری ابراهیم است و نام پدر ابراهیم تارخ بود،زیرا به اجماع طائفۀ امامیه،همۀ پدران و نیاکان پیامبر ما مسلمان و موحد بودهاند.از خود آن بزرگوار روایت شده است که:خداوند همواره مرا از اصلاب پاک به ارحام پاک،منتقل میکرد،تا اینکه مرا بعالم شما آورد.بدیهی است که کافر را پاک نمیخوانند،زیرا خداوند میفرماید:
إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ یعنی مردم مشرک نجس هستند.
قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی یٰا إِبْرٰاهِیمُ
:آزر در جواب ابراهیم گفت:ابراهیم، آیا از پرستش خدایان من روی گردان شدهای!! لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ :اگر دست از این رفتار برنداری،ترا سنگسار میکنم.
برخی گفتهاند:یعنی بتو ناسزا میگویم.برخی گفتهاند:یعنی ترا میکشم.
وَ اهْجُرْنِی مَلِیًّا
:حسن و مجاهد و سعید بن جبیر و سدی گویند:یعنی برای مدتی دراز از من دور شو.ابن عباس و قتاده و عطا و ضحاک گویند:یعنی از من دور شو،تا از عقوبت من سالم بمانی.«ملی»یعنی کامل و سالم.
قٰالَ سَلاٰمٌ عَلَیْکَ
:جبائی و ابو مسلم گویند:این سلام،سلام وداع و جدایی است.برخی گویند:سلام احترام و نیکی است.یعنی بمنظور ادای حق پدری، نافرمانی نمیکنم و از تو جدا میشوم.
سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی
:در اینباره اقوالی است:1-ابراهیم بحکم عقل خود به او وعدۀ استغفار داد.در آن وقت هنوز از طرف شرع ثابت نشده بود که طلب مغفرت برای آدم مشرک،قبیح است.2-جبائی گوید:یعنی اگر بت پرستی را ترک کنی،من هم برای تو طلب مغفرت میکنم.3-اصم گوید:یعنی از خدا میخواهم که ترا در دنیا عذاب نکند.
إِنَّهُ کٰانَ بِی حَفِیًّا
:ابن عباس و مقاتل گویند:یعنی خداوند نسبت بمن رحیم است و لطف و محبت دارد.برخی گویند:یعنی خداوند همواره بمن احسان کرده و میکند.
برخی گویند:یعنی خداوند به گفتگوهای من و تو عالم است.
وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مٰا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ
:من از شما و بت پرستی شما کنارهگیری میکنم.
وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسیٰ أَلاّٰ أَکُونَ بِدُعٰاءِ رَبِّی شَقِیًّا
:من خداوند خود را میپرستم و امیدوارم که مثل شما بواسطۀ بت پرستی نگونبخت نشوم. برخی گفتهاند:یعنی امیدوارم که خداوند طاعت و عبادتم را بپذیرد و با رد آن تیره بختم نکند،زیرا مؤمن، همواره میان بیم و امید است.
فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ مٰا یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنٰا نَبِیًّا
:هنگامی که از آنها کنارهگیری کرده و بسوی«ارض مقدس»رفت، فرزندی چون اسحاق و فرزند زادهای چون یعقوب،به او بخشیدیم و سوز هجران و
فراق خویشاوندان را با بخشیدن فرزندان،تسکین دادیم و آنها را نیز بزیور نبوت بیاراستیم.
وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا
:غیر از اولاد و نبوت،نعمتهای دیگری نیز به او بخشیدیم.
وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِیًّا
:و آنها را در میان مردم مورد احترام قرار دادیم و نام نیکوی آنان.را زبانزد خاص و عام کردیم.پیروان همۀ ادیان،ابراهیم و ذریۀ او را دوست میدارند و ثناخوان آنها هستند و آنها را تابع دین خود میدانند.
برخی گویند:یعنی نام آنها را بلند کردیم،زیرا محمد(ص)و امتش تا روز قیامت، نام آنها را به نیکی یاد کنند.برخی گویند:مقصود این است که در تشهد گفته میشود:
«کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم».
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ مُوسیٰ إِنَّهُ کٰانَ مُخْلَصاً وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا (51) وَ نٰادَیْنٰاهُ مِنْ جٰانِبِ اَلطُّورِ اَلْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْنٰاهُ نَجِیًّا (52) وَ وَهَبْنٰا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنٰا أَخٰاهُ هٰارُونَ نَبِیًّا (53) وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ اَلْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا (54) وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا (55)
در این کتاب،موسی را یاد کن که دارای اخلاص و رسولی گرامی بود.ما از جانب راست کوه طور به او ندا کردیم و او را برای گفتگو به خود نزدیک ساختیم و از رحمت خویش برادرش هارون-که پیامبری بود-به او بخشیدیم.در این کتاب،اسماعیل را یاد کن که وعدۀ او راست و رسولی گرامی بود و بستگان خود را به نماز و زکات امر میکرد و در پیشگاه خدای خویش،پسندیده بود.
کوفیان«مخلصا»را بفتح لام و دیگران بکسر لام خواندهاند.بکسر لام، مؤید آن وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلّٰهِ (نساء 146:دین خود را برای خدا خالص کردند)و بفتح لام،مؤید آن إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ است(ص 46:ما آنها را خالص گردانیدیم).
نجی:کسی که برای گفتگو کردن،برگزیده شده است.برخی گویند:مصدر و به معنای ارتفاع است.
اکنون خداوند،داستان موسی را ذکر کرده،میفرماید:
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ مُوسیٰ إِنَّهُ کٰانَ مُخْلَصاً
:در این کتاب که قرآن است، موسی را یاد کن که از روی اخلاص خدا را عبادت میکرد و رسالت خود را با خلوص نیت،انجام میداد.اگر بفتح لام خوانده شود،یعنی:موسی کسی بود که خداوند او را برای نبوت و رسالت،برگزیده و خالص گردانید.
وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا
:او پیامبری عظیم الشأن بود.که به سوی فرعون و قومش فرستاده شد.
وَ نٰادَیْنٰاهُ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ
:طور،کوهی است در شام که خداوند در آنجا موسی را از جانب راست ندا کرد.
برخی گویند:از جانب راست کوه،خداوند به او ندا کرد.مقصود این است که هنگامی که از مدین میآمد و در درخت،آتش دید،خداوند با او تکلم کرد و گفت:
یٰا مُوسیٰ إِنِّی أَنَا اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ (قصص 30:ای موسی،من خداوند،خدای جهانیانم).
وَ قَرَّبْنٰاهُ نَجِیًّا
:او را بخود نزدیک ساختیم و با او به گفتگو پرداختیم.ابن عباس گوید:خداوند او را مقرب گردانید و با او تکلم کرد.مقصود از این تقریب،این است که سخن خود را بگوش او رسانید.برخی گویند:یعنی مقام او را بالا بردیم و عظمت بخشیدیم.مثل بندهای که بمولای خود نزدیک و با او همنشین شود.پس منظور از تقریب،احترام و تجلیل است.نه اینکه از لحاظ مسافت و مکان،بخداوند نزدیک شده است.زیرا خدا مکان ندارد،تا کسی بمکان او نزدیک یا از مکان او دور شود یا یکی از دیگران به او نزدیکتر باشد.
وَ وَهَبْنٰا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنٰا أَخٰاهُ هٰارُونَ نَبِیًّا
:او بدرگاه ما نیایش کرد و گفت:
وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هٰارُونَ أَخِی (طه 29:خدایا برای من از افراد خاندانم، هارون را که برادر من است،وزیر گردان)ما دعای او را مستجاب کردیم و برادرش هارون را از رحمت خویش به او بخشیدیم و به او سمت نبوت دادیم تا شریک و همکار برادر باشد.
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِسْمٰاعِیلَ إِنَّهُ کٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا
:
در این کتاب آسمانی،اسماعیل بن ابراهیم را یاد کن که همواره بوعدههای خویش وفا میکرد و رسولی بود که بسوی قوم جرهم فرستاده شد.ابن عباس گوید:با مردی وعده گذاشت که در جایی منتظرش بماند.آن مرد فراموش کرد و اسماعیل یک سال در آنجا ماند تا آمد.این مطلب از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده است.مقاتل گوید:
سه روز منتظر ماند.برخی گویند:اسماعیل بن ابراهیم،پیش از پدر،از دنیا رفت.این اسماعیل،اسماعیل بن حزقیل است که بسوی قومش مبعوث شد و قوم پوست سر و صورتش را کندند.خداوند او را در عذاب و عفو قوم مخیر گردانید.او نیز کار آنها را بخدا واگذار کرد تا آنها را عذاب یا عفو کند.از امام صادق(ع)نیز،همین طور روایت شده است.گویند:فرشتهای از جانب خداوند،نزد وی آمد و گفت:خداوند ترا سلام میرساند و میگوید:دیدم که چگونه ترا شکنجه دادند.بمن دستور داده است که در اطاعت امر تو باشم.هر چه خواهی بمن امر کن.گفت:من به حسین(ع) تأسی میجویم.
وَ کٰانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاٰةِ وَ الزَّکٰاةِ وَ کٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا
:او بستگان خود را-و بقولی امت خود را-به نماز و زکات-و بقولی به نماز شب و صدقۀ روز- امر میکرد و خداوند از کردار او خشنود بود.زیرا جز طاعت،کاری از او سر نمیزد و هرگز مرتکب کارهای زشت نمیشد.برخی گویند:مرضی یعنی صالح و پاک و پسندیده بخاطر همین صفات بود که پیش خداوند منزلتی بزرگ یافت.
وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا (56) وَ رَفَعْنٰاهُ مَکٰاناً عَلِیًّا (57) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْرٰائِیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنٰا وَ اِجْتَبَیْنٰا إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُ اَلرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا (58) فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا (59) إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ شَیْئاً (60)
و در این کتاب،ادریس را یاد کن که پیامبری صدیق بود و به او رفعت و عظمت بخشیدیم.این پیامبران،از نعمت خداوند برخوردار شده،از ذریۀ آدم و از ذریۀ کسانی که با نوح بکشتی سوار کردیم و از ذریۀ ابراهیم و اسرائیلند و از کسانی هستند که آنها را هدایت کرده و برگزیدهایم.هر گاه آیات خدا بر آنها خوانده شود،به سجده میافتند و میگریند:پس از آنها مردمی ناشایسته آمدند که نماز را ضایع و شهوات
را دنبال کردند و بزودی کیفر بد کاری خود را میبینند.مگر کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و کار نیکو انجام دهند.اینان داخل بهشت میشوند و ستم نمیبینند.
علی:بزرگ و برتر.فرق میان علی و رفیع این است که علی هم به معنای مقتدر و هم بمعنای برتر است.اما رفیع تنها بمعنای کسی است که برتری دارد.از این جهت خدا را رفیع نمیگویند:زیرا رفعت در مکان است.بلکه رفیع الدرجات میگویند.
بکی:جمع باکی یعنی گریان.ممکن است مصدر باشد.
خلف:این کلمه بفتح لام بمعنای جانشین صالح و به سکون لام به معنای جانشین ناصالح است.گاهی هم هر کدام بمعنای دیگری استعمال میشود.لبید گوید:
ذهب الذین یعاش فی اکنافهم
و بقیت فی خلف کجلد الاجرب
یعنی:آنان که در پناه آنها زندگی شد،رفتند و کسانی باقی ماندند که سراسر نقص و عیب هستند.
سُجَّداً وَ بُکِیًّا
:حال.
إِلاّٰ مَنْ تٰابَ
:در محل نصب و استثنای متصل.ممکنست استثنای منقطع و به معنای«لکن»باشد.
اکنون خداوند به نقل داستان ادریس پرداخته،میفرماید:
وَ اذْکُرْ فِی الْکِتٰابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا
:ادریس جد پدری نوح است.نام او در تورات اخنوخ ضبط شده است.گویند:علت اینکه ادریس نامیده شده اینست که کتابها را زیاد میخوانده است.او اول کسی بود که خط نوشت و شغلش خیاطی و اول خیاط بود.گویند:خداوند نجوم و حساب و هیأت را به او آموخت و اینها معجزۀ او بودند.
وَ رَفَعْنٰاهُ مَکٰاناً عَلِیًّا
:و او را به مکان مرتفعی بالا بردیم.انس و ابو سعید خدری و کعب و مجاهد گویند:به آسمان چهارم برده شد.ابن عباس و ضحاک گویند:به آسمان ششم برده شد.مجاهد گوید:مثل عیسی،زنده به آسمانها برده شد.دیگران گویند:میان آسمان چهارم و پنجم قبض روح شد.از امام باقر(ع)نیز چنین روایت شده است.برخی گویند:مقصود اینست که بوسیلۀ رسالت،مقام او را رفعت بخشیدیم.
مثل وَ رَفَعْنٰا لَکَ ذِکْرَکَ (انشراح 2:نام ترا بلند کردیم)و مقصود رفعت مکانی نیست.
اکنون همۀ پیامبران را مورد مدح و ستایش قرار داده،میفرماید:
أُولٰئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْرٰائِیلَ
:اینان که وصفشان گذشت،کسانی هستند که خداوند بوسیلۀ نبوت-و بقولی بوسیلۀ ثواب و سایر نعمتهای دینی و دنیوی- به آنها انعام و احسان فرموده است.اینان پیامبرانی هستند از ذریۀ آدم و از کسانی که با نوح سوار کشتی کردیم و از ذریۀ ابراهیم و اسرائیل.با اینکه همۀ آنها از نسل آدم هستند،مع الوصف در ذکر نسب آنها فرق میگذارد،برای اینکه تفاوت آنها را از لحاظ فضیلت بیان دارد.شرافت ادریس در انتساب به آدم و اینست که جد نوح بود.
ابراهیم از نسل کسانی است که همراه نوح سوار کشتی شدند.یعنی از نسل سام بن نوح.اسماعیل و اسحاق و یعقوب،که از آدم دور شدهاند،از ذریۀ ابراهیم هستند و شرافت ابراهیم را کسب کردهاند.موسی و هارون و زکریا و یحیی و عیسی از ذریۀ اسرائیل هستند.
وَ مِمَّنْ هَدَیْنٰا وَ اجْتَبَیْنٰا
:برخی گفتهاند:از اینجا اول کلام است.یعنی از مردمی که هدایتشان کردیم و آنها را برگزیدیم،کسانی هستند که هر گاه آیات خدا را بشنوند،به سجده میافتند و میگریند.اما این قسمت،بخاطر دلالت کلام حذف شده است.از علی بن الحسین(ع)نقل شده است که مقصود ماییم.برخی گویند:
منظور همان پیامبرانی است که:قبلا یاد شدند.یعنی آنها کسانی هستند که ما هدایتشان کرده و از میان خلق برگزیدهایم.سپس در وصف آنها میفرماید:
إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُ الرَّحْمٰنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا
:هر گاه قرآن بر آنها خوانده شود در برابر خدا سجده میکنند و به تضرع و ناله میپردازند.آری آنها با همۀ عظمتی که دارند،بیاد خدا اشک میبارند.اما مردم غافل و سبکسر با همۀ آلودگیهایی که دارند،از گریستن خودداری میکنند.
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ
:پس از آنها یهودیان بوجود آمدند که مردمی نابخرد و زشت رفتار هستند.مجاهد و قتاده گویند:مقصود دستهای از همین امت است.
أَضٰاعُوا الصَّلاٰةَ
:محمد بن کعب گوید:یعنی نماز را ترک کردند.ابن مسعود و ابراهیم و عمر بن عبد العزیز و ضحاک گویند:یعنی نماز را به تأخیر انداختند.از امام صادق(ع)نیز همین طور روایت شده است.
وَ اتَّبَعُوا الشَّهَوٰاتِ
:و در راه حرام،شهوات خود را دنبال کردند.وهب گویند:
یعنی پس از آنها مردمی آمدند که قهوه مینوشیدند و قمار بازی میکردند و دنبال شهوت و لذت بودند و وظائف خود را ترک و نمازها را تضییع کردند.
فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا
:زجاج گوید:یعنی مجازات کجروی خود را خواهند دید.چنان که میفرماید: وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً (فرقان 68:هر کس چنین کند، مجازات گناه را خواهد دید)برخی گویند:یعنی با شر و نومیدی مواجه خواهند شد.
چنان که شاعر گوید:و من یغو لا یعدم علی الغی لائما یعنی:هر کس مرتکب کار زشت شود،دچار حرمان و یأس خواهد شد.
برخی گویند:غی،وادیی است در جهنم.
إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً
:مگر کسانی که نادم شوند و ایمان بیاورند و کارهای واجب و مستحبّ را انجام دهند.
فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ شَیْئاً
:اینان داخل بهشت میشوند و هیچ ظلمی نمیبینند.
از اینجا برمیآید که خداوند،هیچکس را از پاداش عملش محروم نمیکند.
جَنّٰاتِ عَدْنٍ اَلَّتِی وَعَدَ اَلرَّحْمٰنُ عِبٰادَهُ بِالْغَیْبِ إِنَّهُ کٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا (61) لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً إِلاّٰ سَلاٰماً وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهٰا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا (62) تِلْکَ اَلْجَنَّةُ اَلَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ کٰانَ تَقِیًّا (63) وَ مٰا نَتَنَزَّلُ إِلاّٰ بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ مٰا بَیْنَ أَیْدِینٰا وَ مٰا خَلْفَنٰا وَ مٰا بَیْنَ ذٰلِکَ وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ نَسِیًّا (64) رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا فَاعْبُدْهُ وَ اِصْطَبِرْ لِعِبٰادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیًّا (65)
بهشتهایی که جایگاه اقامت هستند و خداوند وعدۀ بندگان خود کرده و از نظر آنها غایب است و وعدۀ او فرا میرسد.در آنجا سخنی جز سلام،نمیشنوند و در آنجا برای آنهاست روزیشان به صبح و شام.این است بهشتی که به بندگان پرهیزکار خود به ارث میدهیم.ما جز به امر پروردگارت،نازل نمیشویم.او راست آنچه در پیش روی ما و آنچه در پشت سر ما و آنچه در میان آنهاست و خدای تو فراموشکار نیست.
او خدای آسمانها و زمین و ما بین آنهاست.او را پرستش کن و برای عبادتش شکیبا
باش.آیا برای او همتایی میشناسی؟
نورث:رویس از یعقوب،به تشدید و دیگران بدون تشدید قرائت کردهاند و هر دو بیک معنی است.
هل تعلم:در بعضی از روایات از ابو عمرو ادغام لام در تاء نقل شده است.
ابو علی گوید:به رأی سیبویه ادغام لام در تاء و دال و طاء و صاد و زاء و سین جایز است، زیرا مخرج لام به مخرج این حروف نزدیک است.
جَنّٰاتِ عَدْنٍ
:منصوب و بدل از«الجنة».
بالغیب:حال.صاحب حال«جنات عدن».
سلاماً:استثنای منقطع.یعنی«لکن یسمعون سلاما».
رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
:بدل از«ربک»یا خبر مبتدای محذوف.
گویند:عاص بن وائل اجرت اجیر خود را نداد و گفت:اگر محمد،حق باشد، ما به بهشت و نعمتهای آن اولی هستیم.و در آنجا اجرتش را میدهم.از اینرو این آیه نازل شد: تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی... برخی گویند:بعد از آنکه از پیامبر قصۀ اصحاب کهف و ذو القرنین و روح سؤال شد،چند روزی وحی نازل نشد.این امر بر پیامبر دشوار آمد.هنگامی که جبرئیل نازل شد،از دیر شدن وحی سخن گفت،از اینرو فرمود:
وَ مٰا نَتَنَزَّلُ إِلاّٰ بِأَمْرِ رَبِّکَ
.
اکنون در وصف بهشت میفرماید:
جَنّٰاتِ عَدْنٍ
:بهشتهای عدن،یعنی بهشتهایی است که محل اقامت مؤمنین هستند.در آیۀ پیش،«جنة»بصورت مفرد و در اینجا بصورت جمع«جنات»گفته است.
گویا آن یک بهشت،مشتمل بر بهشتهایی است.برخی گویند:در همان بهشت بزرگ،
برای هر یک از مؤمنان بهشتی است.
اَلَّتِی وَعَدَ الرَّحْمٰنُ عِبٰادَهُ بِالْغَیْبِ
:خداوند،آن بهشت را که از دیدهها پنهان است،وعدۀ بندگان مؤمن خویش داده است.چنان که میفرماید: فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی یعنی:داخل شو در میان بندگان مؤمن و بهشت من.برخی گفتهاند:کلمۀ«عباد»شامل مؤمن و کافر هر دو میشود،بشرطی که کافر از کفر خود دست بکشد.اینکه میگویند:«بالغیب»بخاطر این است که آن بهشت را نه چشمی دیده و نه گوشی وصف آن را شنیده است.مردم مؤمن،با اینکه بهشت از نظرشان غایب است،بوجود آن تصدیق و اعتراف دارند.
إِنَّهُ کٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا
:وعدۀ خداوند،لا محالا،فرا میرسد.در اینجا کلمه «مأتیا»اسم مفعول و به معنای اسم فاعل است.زیرا«آینده»و«آمده»یکی است.
برخی گویند:اسم مفعول به معنای اسم فاعل نیست،بلکه موعود بهشت است که مؤمنین وارد آن میشوند.
لاٰ یَسْمَعُونَ فِیهٰا لَغْواً
:در این بهشتها سخن لغو و بیمعنی و بقولی شوخی و فحش و اراجیف،بگوش مؤمنین نمیخورد.
إِلاّٰ سَلاٰماً
:تنها سخنی که میشنوند سلام فرشتگان و سلام خودشان بیکدیگر است.زجاج گوید:سلام،اسم جامعی است که شامل هر خیری میشود.
وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهٰا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا
:مفسران گویند:در بهشت ماه و خورشید نیست،تا صبح و شامی وجود داشته باشد.مقصود این است که غذاهایی مثل غذای صبحانه و شام،برای آنها آورده میشود.گویند:عرب هر گاه در روز دو وعده غذا میخورد،خوشحال و هر گاه یک وعده غذا میخورد،ناراحت میشد.خداوند متعال به ایشان خبر داد که در بهشت،مطابق دو وعده به شما غذا داده میشود.در آنجا شبی وجود ندارد.سراسر نور است و روشنایی.
برخی گویند:حدود شب را بوسیلۀ افکندن پردهها و بستن درها میفهمند و حدود روز را بوسیلۀ برداشتن پردهها و گشودن درها.
تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبٰادِنٰا مَنْ کٰانَ تَقِیًّا
:آنچه در اینجا توصیف شد، همان بهشتی است که به کسانی میدهیم که در این جهان تقوی پیشه کنند و از ارتکاب معصیت و ترک طاعت خودداری نمایند.در اینجا تعبیر ارث دادن،با توجه به اینکه از دیگری به آنها ارث نرسیده،از این لحاظ است که مؤمنان از روز ورود به بهشت، آنجا را مالک میشوند.برخی گویند:خداوند جایگاه اهل دوزخ را نیز،ارث اهل ایمان قرار میدهد.آنها اگر عبادت خدا کرده بودند،در بهشت جایگاهی داشتند و بر اثر ترک عبادت،از آنها محروم میشوند.
وَ مٰا نَتَنَزَّلُ إِلاّٰ بِأَمْرِ رَبِّکَ
:ابن عباس گوید:پیامبر خدا به جبرئیل فرمود:
چرا بزیارت ما نمیآمدی؟جبرئیل گفت:هر گاه خداوند به ما امر کند،نزد تو میآییم.مجاهد و قتاده و ضحاک نیز چنین گویند.ابو مسلم گوید:این سخن از اهل بهشت است.یعنی ما در هر کجای بهشت فرود آییم و ساکن شویم،تنها به امر خداوند است.
لَهُ مٰا بَیْنَ أَیْدِینٰا وَ مٰا خَلْفَنٰا وَ مٰا بَیْنَ ذٰلِکَ
:برای خداست آخرت که در پیش روی ماست و دنیا که در پشت سر ماست و میان نفخۀ دنیا و نفخۀ آخرت.مقاتل گوید:ما بین این دو نفخه،چهل سال است.برخی گویند:یعنی برای خداست ابتدای آفرینش و پایان زندگی ما.برخی گویند:یعنی برای خداست آنچه از عمر ما باقی مانده و آنچه از عمر ما گذشته و ما بین آن دو.یعنی خداوند در همه حال مدبر امور ماست.برخی گویند:یعنی برای خداست زمین که در پیش روی ماست و بر- آن فرود آمدهایم و آسمان که پشت سر ماست و از آن فرود آمدهایم و ما بین زمین و آسمان.
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ نَسِیًّا
:گویند:این جمله،دنبالۀ گفتار فرشتگان و اهل بهشت است.برخی گویند:این جمله از پروردگار متعال است.یعنی:خداوند از کسانی نیست که فراموشی به او دست دهد و علم خود را فراموش کند،زیرا او عالم است.
مقصود این است که:ای محمد،خداوند ترا فراموش نمیکند،اگر چه وحی به تأخیر
بیفتد.ابو مسلم گوید:یعنی خداوند کسی را از یاد نمیبرد و در روز قیامت همۀ مردم را مبعوث خواهد کرد.
رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا
:او خدای آسمانها و زمین و مالک و مدبر مخلوقات و اشیایی است که میان آسمانها و زمین است.
فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبٰادَتِهِ
: او را که شریک ندارد،پرستش کن و در راه تحمل مشقت عبادتش صبر و شکیبایی داشته باش.سپس به پیامبر گرامی خود میفرماید:
هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیًّا
:ابن عباس و مجاهد و ابن جریح و سعید بن جبیر گویند:
یعنی آیا برای خداوند شبیه و همانندی سراغ داری؟کلبی گوید:یعنی آیا جز خدا کسی سراغ داری که شایستگی داشته باشد که او را خدا نام گذاری؟ برخی گویند:یعنی آیا جز خدا کسی میشناسی که:خداوند و خالق و رازق و حیات بخش و میراننده و قادر بر کیفر و ثواب باشد،تا او را عبادت کنی؟!اگر جز او کسی سراغ نداری،به عبادت او قیام کن و عبادتش را ترک مکن.
این استفهام،بمعنای نفی است.یعنی کسی نمیشناسی که خدا نامیده شود.
وَ یَقُولُ اَلْإِنْسٰانُ أَ إِذٰا مٰا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا (66) أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ اَلْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً (67) فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ اَلشَّیٰاطِینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا (68) ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ کُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی اَلرَّحْمٰنِ عِتِیًّا (69) ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلیٰ بِهٰا صِلِیًّا (70)
انسان میگوید:آیا هنگامی که مردم،پس از مرگ زنده خواهم شد؟!آیا انسان فکر نمیکند که ما او را قبلاً آفریدهایم و او هیچ نبوده است؟!بخدای تو سوگند، ما آنها و شیاطین را محشور و همه را بزانو در آمده،دور جهنم حاضر میکنیم.آن گاه، از هر جماعتی کسانی که در برابر خداوند بیشتر سرکشی کردهاند،بیرون میآوریم.
آن گاه کسانی که بوارد شدن جهنم،سزاوارترند،بهتر میشناسیم.
یذکر:نافع و عاصم و ابن عامر و روح و زید از یعقوب و سهل به تخفیف و دیگران به تشدید خواندهاند.ابو علی گوید:تذکر به معنای تفکر و تدبر است و به تشدید در این معنی بیشتر استعمال میشود.مثل أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ مٰا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ (فاطر 37)و مثل إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ (زمر 9)
جثی:جمع جاثی.کسی که بر زانو نشسته است.
شیعه:جماعت همکار.
صلی:مصدر:داخل شدن.
أَ إِذٰا مٰا مِتُّ
:عامل«اذا»محذوف است.یعنی«بعثت»،زیرا ما بعد لام در ما قبل آن عمل نمیکند.
الشیاطین:مفعول به یا مفعول معه.
جثیا:حال.
عتیاً و صلیا:تمیز نسبت:
ایهم:رفع آن بنا بر استیناف است و«لننزعن»از عمل معلق شده است.برخی هم آن را مبنی دانستهاند.
آیۀ وَ یَقُولُ الْإِنْسٰانُ در بارۀ ابی بن خلف نازل شده است.وی استخوان کهنهای را برداشت و در حالی که آن را با دست خود نرم میکرد و بر باد میداد، میگفت:محمد گمان میکند که خداوند ما را پس از مرگ و پوسیده شدن،زنده میکند.چنین چیزی امکان ندارد.این قول از کلبی است.عطا از ابن عباس نقل کرده است که در بارۀ ولید بن مغیره نازل شده است.
قبلاً در بارۀ وعد و وعید و زنده شدن مردگان گفتگو شد.اکنون به نقل گفتار منکران قیامت میپردازد و گفتار آنها را با روشنترین برهان پاسخ میگوید:
وَ یَقُولُ الْإِنْسٰانُ أَ إِذٰا مٰا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیًّا
:این استفهام برای انکار و استهزاست.یعنی:آن انسان کفر پیشه میگوید آیا وقتی که مردم،خداوند مرا زنده میسازد؟!
أَ وَ لاٰ یَذْکُرُ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ
:آیا او فکر نمیکند که ما او را از نیستی بهستی آوردهایم؟اگر در بارۀ ابتدای آفرینش خود میاندیشید،میفهمید که زنده کردن او برای کسی که او را از نیستی بهستی آورده،غیر ممکن نیست.برخی گویند:مقصود از«الانسان»همۀ منکران قیامت است.
وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً
:در آن وقت که او را آفریدیم،هیچ نبود و وجودی نداشت.
پرسش:
چگونه از نشئۀ اول.بر نشئۀ دوم میتوان استدلال کرد.در حالی که ما بعضی از کارها را-مثل حرکات و سکنات و اصوات-انجام میدهیم و بعداً قادر بر اعادۀ آنها نیستیم؟ پاسخ:
1-خداوند،خالق اجسام و حیات اجسام است.خود اجسام باقی میمانند و ممکن است که دوباره به آنها حیات داده شود.لکن از کارهای ما چیزی باقی نمیماند که بتوان آنها را اعاده کرد.
2-ابتدای خلقت،دشوارتر از اعادۀ آنست.کسی که قادر بر ابتدای آن باشد، بر اعادۀ آن نیز قادر است.
3-خداوند از راه خلقت اجسام استدلال میکند که قدرت ذاتی دارد و کسی که دارای چنین قدرتی باشد،از اعادۀ اجسام و حیات،عاجز نیست.
فَوَ رَبِّکَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّیٰاطِینَ
:اکنون برای تحقیق و تثبیت مطلب میفرماید:ای محمد،بخدای تو سوگند،ما آنها را همراه دوستانشان شیاطین از قبرها بیرون میآوریم.برخی گویند:یعنی همانطوری که آنها را محشور میکنیم، شیطانها را نیز محشور میکنیم.
ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا
:قتاده گوید:یعنی آنها را در حالی که بر زانو نشستهاند،در اطراف جهنم حاضر میسازیم،بطوری که با یکدیگر در ستیز و جدال هستند و از یکدیگر اظهار تنفر میکنند،زیرا محاسبۀ آنها در نزدیکی
جهنم است.ابن عباس گوید:جثی یعنی دسته دسته.بنا بر این یعنی،آنها را دسته دسته به اطراف جهنم میآوریم.برخی گویند:یعنی بر زانو ایستادهاند،زیرا جای آنها تنگ است و نمیتوانند بنشینند.
ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ کُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی الرَّحْمٰنِ عِتِیًّا
:آن گاه کسانی که از دیگران طاغیتر و سرکشتر هستند،بیرون میآوریم.قتاده گوید:یعنی از پیروان هر کیشی،کسانی که در راه شر راهبر و پیشوای آنها بودهاند،بیرون می- آوریم.عتی در اینجا مصدر است،مثل عتو.یعنی تمرد در راه عصیان.مجاهد و ابو- الاحوص گویند:آنهایی که جرمشان سنگینتر است،ابتدا بیرون آورده میشوند و بعد دیگران به ترتیب سنگینی جرم.
ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلیٰ بِهٰا صِلِیًّا
:ما بحال کسانی که بسختی عذاب سزاوارتر هستند و باید در آتش بمانند،آگاهتریم.
وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا (71) ثُمَّ نُنَجِّی اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ نَذَرُ اَلظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا (72) وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ اَلْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا (73) وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْیاً (74) قُلْ مَنْ کٰانَ فِی اَلضَّلاٰلَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ مَدًّا حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ إِمَّا اَلْعَذٰابَ وَ إِمَّا اَلسّٰاعَةَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً (75)
هیچیک از شما نیستند جز اینکه وارد جهنم خواهید شد و انجام این کار بر- خدایت واجب و حتمی است.آن گاه مردم با تقوی را نجات میدهیم و ستمکاران را در حالی که بر زانو نشستهاند،در آنجا باقی میگذاریم.وقتی که آیات روشن و صریح ما بر ایشان خوانده میشود،مردم کافر به مردم مؤمن میگویند:محل اقامت و مجلس کدامیک از دو گروه،بهتر و نیکوتر است؟ما پیش از آنها مردم بسیاری که از لحاظ ثروت و زینت،بهتر از ایشان بودند،هلاک کردیم.بگو:هر کس که در گمراهی
باشد،خداوند برای او گسترش میدهد.تا هنگامی که آنچه وعده داده میشوند، -یا عذاب یا قیامت را-بنگرند،خواهند دانست که جایگاه کی بدتر و سپاه کی ضعیفتر است؟
ننجی:کسایی و روح و زید از یعقوب به تخفیف و دیگران به تشدید خواندهاند و هر دو بیک معنی هستند.
مقاماً:ابن کثیر بضم میم و دیگران بفتح خواندهاند.بفتح میم ممکنست مصدر و ممکنست اسم مکان باشد و بضم میم اسم مکان است.
رئیا:اهل مدینه-بجز روش-و ابن عامر و اعشی و برجمی از ابو بکر«ریا» به تشدید و دیگران«رئیا»بهمزه خواندهاند.رئی اسم مصدر و به معنای مرئی است و ممکنست همزه قلب به یاء و در یاء دوم ادغام شود.
حتم:قطع.
اثاث:متاع.مفرد آن«اثاثه».
رئی:آنچه که انسان از ظاهر احوال قوم مینگرد.این کلمه بمعنای مرئی است مثل ذبح بمعنای مذبوح.
ندی:مجلس.نادی.دار الندوه مکه،خانه قصی بود که تیمناً برای مشاوره در آنجا گرد میآمدند.اصل این کلمه،بمعنای مجلسی است که اهل کرم در آن جمع شوند.حاتم گوید:
و دعیت فی اولی الندی و لم
ینظر الی باعین خزر
یعنی:به مجلس بزرگان دعوت شدم و بگوشۀ چشمی بمن نگاه نشد.
إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا
:«منکم»صفت است برای«احد»که مبتدای محذوف است.
جثیا:حال.
مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا
:تمیز نسبت.
کَمْ أَهْلَکْنٰا
:«کم»منصوب است به«اهلکنا»یعنی«کم قرناً اهلکنا»و تمیز حذف شده است.
فَلْیَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمٰنُ مَدًّا
:در اینجا فعل امر برای اخبار بکار رفته است.گاهی هم خبر برای امر بکار میرود.مثل: وَ الْمُطَلَّقٰاتُ یَتَرَبَّصْنَ (بقره 228:زنان مطلقه باید انتظار بکشند).
مٰا یُوعَدُونَ
:مفعول به برای«رأوا» إِمَّا الْعَذٰابَ وَ إِمَّا السّٰاعَةَ :بدل از«ما یوعدون» مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً :این جمله تعلیق شده و«هو»ضمیر فصل است،لکن بهتر است که«من»موصوله باشد تا جمله تعلیق نشده باشد.در این صورت«من»مفعول «یعلمون»و جملۀ«هو شر»مبتدا و خبر وصلۀ«من»میباشد.
اکنون خداوند به شرح حال آنها در روز قیامت پرداخته،میفرماید:
وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا
:همۀ شما به جهنم وارد میشوید.علما در بارۀ معنای ورود دو نظر دارند:1-مقصود از وارد شدن،رسیدن و اشراف بر آن است،نه داخل شدن آن.این قول از ابن مسعود و حسن و قتاده و مختار ابو مسلم است.اینان به این آیه استدلال کردهاند: وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ یَسْقُونَ (قصص 23:
هنگامی که به آب مدین رسید،مردمی در آنجا دید که مشغول آب دادن هستند)و همچنین به آیۀ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلیٰ دَلْوَهُ (یوسف 19:آبدار خویش بفرستادند و دلو خویش بینداخت)وقتی که میگویید:«وردت بلد کذا و ماء کذا»یعنی بفلان بلد یا فلان آب رسیدم،خواه داخل آن شده باشید یا نشده باشید.
در ضرب المثلهای عربی آمده است که:«ان ترد الماء بماء اکیس»یعنی:اگر با دانستن آب به آب برسی،به احتیاط نزدیکتر است.زهیر گوید:
فلما وردن الماء زرقا جمامه
وضعن عصی الحاضر المتخیم
یعنی:هنگامی که به آب صاف و زلال رسیدند،خیمهها را بر سر پا کردند و در آنجا رحل اقامت افکندند.زجاج گوید:دلیل قاطع این نظر این است که خداوند میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنیٰ أُولٰئِکَ عَنْهٰا مُبْعَدُونَ لاٰ یَسْمَعُونَ حَسِیسَهٰا (انبیا 102:کسانی که به نیکی ما رسیدهاند،از جهنم دورند و صدای آن را نمیشنوند) از آیۀ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیًّا نیز استفاده میشود که تنها طبقۀ خاصی هستند که نخست اطراف جهنم گرد آورده میشوند،آن گاه بجهنم میروند.برخی گفتهاند:
مقصود این است که همۀ مردم-اعم از نیک و بد-در عرصۀ محشر گرد میآیند.
2-ابن عباس و جابر و اکثر مفسران گویند:منظور این است که همه باید داخل جهنم شوند.چنان که میفرماید: فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ (هود 98:آنها را وارد آتش گردانید) و میفرماید: أَنْتُمْ لَهٰا وٰارِدُونَ (انبیا 98:شما داخل آن خواهید شد)و میفرماید:
لَوْ کٰانَ هٰؤُلاٰءِ آلِهَةً مٰا وَرَدُوهٰا (انبیا 99:اینان اگر خدا بودند،داخل آتش نمیشدند.) مؤید این قول این است که بدنبال جملۀ مورد بحث میفرماید: ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا یعنی آن گاه مردم متقی را نجات میدهیم و ستمکاران را در آنجا باقی میگذاریم.از این جمله استفاده میشود که همه داخل جهنم میشوند.
در میان اینان نیز اختلاف است.برخی گویند:خطاب فقط به مشرکین است.
از ابن عباس هم نقل شده است: وَ إِنَّ مِنْهُمْ لکن بیشتر معتقد هستند که خطاب بهمۀ مکلفین است هیچ نیک و بدی از آن مستثنی نیست جهنم برای مردم مؤمن سرد و سلامت و برای مردم کافر،عذاب و شکنجه است.سدی گوید:از مرۀ همدانی در بارۀ این آیه سؤال کردم،گفت:ابن مسعود روایت کرده است که پیامبر فرمود:مردم وارد آتش میشوند آن گاه بتناسب اعمالی که انجام دادهاند،خارج میشوند.اولین دسته به سرعت برق و دومین دسته به سرعت باد سومین دسته به سرعت اسب سوار و چهارمین به سرعت شخص دونده و پنجمین به سرعت کسی که راه میرود،از آن خارج میشود.
ابو صالح غالب بن سلیمان روایت کرده است که:در اینباره اختلاف پیدا شد.برخی میگفتند:مؤمن داخل آتش نمیشود و برخی میگفتند:همگان داخل میشوند و
خداوند اهل تقوا را نجات میبخشد.بعد مطلب را از جابر بن عبد اللّٰه انصاری پرسیدند.
او انگشتها را بدو گوش خود اشاره کرد و گفت:اگر از پیامبر نشنیده بودم سکوت میکردم.میفرمود:ورود یعنی داخل شدن.هر نیک و بدی داخل جهنم میشود.منتهی بر مردم مؤمن سرد و سلامت است.چنان که بر ابراهیم سرد و سلامت شد...از یعلی ابن منبه نقل شده است که پیامبر فرمود:آتش به مؤمن میگوید:ای مؤمن،عبور کن که نور تو شعلۀ مرا خاموش کرد.نیز روایت شده است که از پیامبر گرامی در بارۀ معنای آیه سؤال شد،فرمود:خداوند آتش را مثل روغن بسته قرار میدهد و همۀ مردم را بر آن جمع میکند.آن گاه به آتش میگوید،اصحاب خود را بگیر و اصحاب مرا رها کن.بخدا،آتش جهنم اصحاب خود را طوری میشناسد که از شناسایی مادر نسبت به فرزند هم بیشتر!روایت شده است که حسن مردی را دید که میخندد.گفت:میدانی که وارد آتش میشوی؟گفت:آری.پرسید:میدانی که از آن خارج میشوی؟!گفت:
نه!گفت:پس چرا میخندی؟حسن هرگز خندان دیده نشد تا مرد.برخی گویند:
فایدۀ این کار این است که در بعضی روایات آمده است که خداوند کسی را به بهشت نمیبرد تا او را از عذاب جهنم آگاه سازد.برای اینکه فضل خدا و کمال لطف او را بشناسد و از بهشت و نعمتهای آن بیشتر مسرور شود و کسی را بجهنم نمیبرد،تا او را از نعمتهای بهشت آگاه گرداند.برای اینکه بر حسرت و ناراحتی او افزوده شود.
مجاهد میگفت:تب بهرۀ مؤمن از آتش است و آیۀ وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا را میخواند.
بنا بر این هر مؤمنی تب کند،داخل جهنم شده است.در خبر است که تب از چرکهای جهنم است.در روایت است که پیامبر خدا به عیادت مریضی رفت و فرمود:ترا مژده میدهم که خداوند فرمود:تب،آتش من است که بر بندۀ مؤمن خویش مسلط میسازم تا حظ او از جهنم باشد.
کٰانَ عَلیٰ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا
:وقوع این امر،قطعی و حتمی است.یعنی خداوند از روی حکمت و مصلحت،انجام این کار را بر خود واجب و لازم کرده است.
بر خلاف عقیدۀ جبریان،از این آیه بر میآید که برخی از کارها،از روی
حکمت،بر خداوند واجب و لازم میشود.
ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا
:ابن عباس گوید:یعنی کسانی که از شرک پرهیز کردهاند، نجات میدهیم.
وَ نَذَرُ الظّٰالِمِینَ فِیهٰا جِثِیًّا
:و مشرکین و کفار را در حالی که بر زانو نشستهاند، در آنجا باقی میگذاریم.برخی گفتهاند:یعنی آنها را دسته دسته در جهنم باقی میگذاریم.برخی گفتهاند:مقصود از ظالمین،هر ستمکار و هر گنهکاری است.
وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا
:هنگامی که آیات قرآنی ما که حجتهای ظاهر و آشکار هستند،بر مردم کافر خوانده میشود،منکران توحید و تکذیب کنندگان انبیا،از روی انکار،بمردم مؤمن میگویند:آیا جایگاه و مسکن و موقعیت ما بهتر است یا شما؟! بدینترتیب،به ثروت و مکنت دنیا فخر میکنند و در بارۀ سرانجام کار نمی- اندیشند و مردم مستمند را به اشتباه میافکنند و اینطور وانمود میکنند که:هر کس در این دنیا ثروتی داشته باشد،در آخرت نیز در رفاه و آسایش است.
اکنون خداوند آنها را متنبه میسازد که این عقیده باطل و بی اساس است.
میفرماید:
وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْیاً
:ابن عباس گوید:
اثاث،متاع و زینت دنیا و رئی،منظره و هیأت است.یعنی:خداوند،پیش از ایشان مردمی را که ثروتمندتر و خوش منظرتر از ایشان بودند،تباه و صورت ایشان را زشت گردانید و مال و جمال،آنها را سودی نبخشید.اینان نیز از مال و جمال خود سودی نمیبرند.برخی گویند:منظور،نضر بن حارث و اطرافیان اوست.اینان موها را آرایش میدادند و لباسهای گرانقیمت به تن میکردند و به دیگران فخر میفروختند.سپس به پیامبر خود میفرماید:
قُلْ مَنْ کٰانَ فِی الضَّلاٰلَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمٰنُ مَدًّا
:ای محمد،بگو:هر کس
گرفتار گمراهی و عدول از حق باشد،کیفرش این است که خداوند او را در گمراهی و ضلالت،باقی میگذارد.بنا بر این فعل امر در اینجا بمعنای خبر بکار رفته است.منتهی فعل امر،مقصود را با تأکید بیشتری بیان میدارد.یعنی:افراد گمراه هر کاری میخواهند بکنند و هر طور میخواهند بزندگی خود ادامه دهند،این مهلت را البته خداوند به ایشان میدهد،تا هر چه خدا میخواهد زندگی کنند.بدیهی است که طول عمر،برای آنها سودی ندارد.در جای دیگر میفرماید: وَ نَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ (انعام 110:آنها را رها میکنیم تا در سرکشی خود سرگردان بمانند).
حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذٰابَ وَ إِمَّا السّٰاعَةَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً
:هنگامی که وعدۀ ما را دیدند و عذاب یا قیامت را مشاهده کردند،خواهند دانست که جایگاه ایشان بدتر است یا جایگاه مردم مؤمن و خواهند فهمید که لشکر ایشان ضعیفتر است یا لشکر پیامبر و مسلمین؟! این آیه،پاسخ گفتار آنهاست که میگفتند: أَیُّ الْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا .
مقصود از عذاب،یا عذاب استیصال یا عذاب پریشانی و درماندگی یا عذاب قبر یا عذاب شمشیر است.
وَ یَزِیدُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ اِهْتَدَوْا هُدیً وَ اَلْبٰاقِیٰاتُ اَلصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ مَرَدًّا (76) أَ فَرَأَیْتَ اَلَّذِی کَفَرَ بِآیٰاتِنٰا وَ قٰالَ لَأُوتَیَنَّ مٰالاً وَ وَلَداً (77) أَطَّلَعَ اَلْغَیْبَ أَمِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً (78) کَلاّٰ سَنَکْتُبُ مٰا یَقُولُ وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ اَلْعَذٰابِ مَدًّا (79) وَ نَرِثُهُ مٰا یَقُولُ وَ یَأْتِینٰا فَرْداً (80) وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا (81) کَلاّٰ سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا (82)
خداوند بر هدایت مردمی که هدایت شدهاند میافزاید و باقیات صالحات،از لحاظ ثواب و نتیجه،در پیشگاه خدایت بهتر است.آیا کسی که به آیات ما کافر شد و گفت:به من مال و فرزند داده میشود،دیدی؟آیا او از غیب خبر دارد یا از پیش خداوند،عهدی گرفته است؟چنین نیست!بزودی آنچه میگوید،مینویسیم و او را پیاپی عذاب میفرستیم و آنچه به آن میبالد،به ارث میبریم و به تنهایی نزد ما میآید.
خدایانی-جز خداوند یکتا-انتخاب کردند که برای آنها عزت باشد.چنین نیست! بزودی به عبادت آنها-کفر میورزند و ضد آنها خواهند بود.
ولد:حمزه و کسایی در چهار مورد از این سوره و در سورۀ زخرف و لوح بضم
واو و سکون لام قرائت کردهاند.بصریان و ابن کثیر و خلف فقط در سورۀ نوح بضم واو خواندهاند.دیگران همه جا بفتح واو و لام قرائت کردهاند.ابو علی گوید:ممکن است بضم واو جمع باشد.مثل:اَسَد و اسْد و ممکن است مفرد باشد،مثل:حزن و حَزَن و حُزْن و عَرب و عُرْب.در شعر زیر مفرد استعمال شده است:
فلیت فلاناً کان فی بطن امه
و لیت فلاناً کان ولد حمار
یعنی:کاش فلان کس در شکم مادرش بود و کاش فلان کس بچۀ الاغ بود.
أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی کَفَرَ بِآیٰاتِنٰا...
أَطَّلَعَ...
:موصول مفعول اول و استفهام در محل مفعول دوم است.
کلا:این کلمه برای زجر و ردع و تنبیه است.ابو حاتم گوید:این کلمه در قرآن بدو معنی بکار میرود:1-یعنی چنین نیست 2-تنبیه.
در روایت صحیح از خباب بن ارت،نقل شده است که میگفت:من مردی غنی بودم و از عاص بن وائل طلبی داشتم.هنگامی که طلبم را از او مطالبه کردم،گفت:طلبت را نمیدهم،جز اینکه به محمد(ص)کافر شوی.گفتم:هرگز به او کافر نمیشوم.تا اینکه بمیری و مبعوث شوی.گفت:پس از مرگ زنده میشوم و هنگامی که بر سر مال و فرزند بازگشتم،دینم را ادا میکنم.از اینرو خداوند:فرمود: أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی کَفَرَ بِآیٰاتِنٰا...
اکنون خداوند در وصف مؤمن میفرماید:
وَ یَزِیدُ اللّٰهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدیً
:گویند:منظور این است که خداوند بر هدایت کسانی که بوسیلۀ ادیان منسوخ هدایت شدهاند،بوسیلۀ قرآن که ناسخ ادیان است،میافزاید.این معنی از مقاتل است.برخی گویند:یعنی از راه کمک و توفیق بر طاعت،راه تحصیل خشنودی خود را به ایشان نشان میدهد.مقصود این است که دلایل خود را به ایشان نشان میدهد و الطاف خود را بر ایشان ارزانی میدارد تا به-
حسنات نزدیک شوند.
وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ مَرَدًّا
:تفسیر این قسمت، در سورۀ کهف گذشت.خلاصۀ آن این است که:کارهای نیکو که پاداش آنها برای انسان باقی میماند و در دنیا و آخرت به انسان نفع میرساند،از موقعیت کفار-که به آن افتخار میکنند-بهتر و عاقبت آن پر ارزشتر است.مردّ یعنی بازگشتن.اعمال صالح از بین میروند،لکن پاداش آنها،به انسان بازگشت میکند.
أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی کَفَرَ بِآیٰاتِنٰا وَ قٰالَ لَأُوتَیَنَّ مٰالاً وَ وَلَداً. أَطَّلَعَ الْغَیْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً
:این جمله برای به تعجب آوردن است.ابن عباس و مجاهد گویند:منظور این است که پیامبر را از رفتار عاص بن وائل به شگفتآورد،حسن گوید:
مقصود ولید بن مغیره است.ابو مسلم گوید:مقصود عموم کسانی است که دارای این صفات-که در آیه ذکر شده-باشند.او از روی استهزا میگفت:در بهشت-و بقولی یعنی در دنیا-بمن مال و فرزند داده میشود.یعنی اگر بر دین پدران و پرستش بتها باقی بمانم،از این نعمتها محروم نیستم.خداوند میفرماید:آیا او علم غیب دارد؟ آیا فهمیده است که به بهشت میرود؟این معنی از ابن عباس و مجاهد است.کلبی گوید:مقصود این است که:آیا او در لوح محفوظ نگاه کرده و عاقبت کار خود را فهمیده است؟آیا او از راه علم غیب،فهمیده است که اگر مبعوث شود ما به او مال و فرزند روزی میکنیم؟یا اینکه آیا از راه انجام کارهای نیکو از خداوند عهد و پیمانی گرفته است که آنچه میخواهد انجام گیرد؟کلبی گوید:مقصود این است که آیا خدا با او عهد کرده است که داخل بهشتش کند؟ابن عباس گوید:مقصود این است که آیا اقرار به یگانگی خدا کرده است تا خدا به او رحم کند؟ کَلاّٰ :اینطور که او میگوید،نیست و مال و فرزندی به او داده نمیشود.یا اینکه چنین نیست و او از غیب خبر ندارد.
سَنَکْتُبُ مٰا یَقُولُ وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذٰابِ مَدًّا
:حافظان را امر میکنیم که آنچه میگوید بنویسند و در آخرت بر آنچه گفته است مجازاتش میکنیم و پیوسته بر عذاب
او میافزاییم و هرگز از عذاب او کاسته نمیشود.«مدا»برای تأکید فعل است.
وَ نَرِثُهُ مٰا یَقُولُ
:ما او را هلاک میکنیم و مال و اولادش را مالک میشویم و مالکیت او را باطل میکنیم.این معنی از ابن عباس و قتاده و ابن زید است.
وَ یَأْتِینٰا فَرْداً
:و بدون مال و اولاد،تنها و بیکس نزد ما میآید.
وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا
:این کافران،بتها را بخدایی گرفتند برای اینکه در آخرت،از شفاعت آنها بهرهمند گردند،زیرا آنها از بتها امید شفاعت و نصرت داشتند و میخواستند بوسیلۀ آنها کسب عزب کنند.
کَلاّٰ
:چنین نیست.این بتها وسیلۀ عزت و سربلندی آنها نیستند،بلکه وسیلۀ خواری و عذاب آنها هستند.
سَیَکْفُرُونَ بِعِبٰادَتِهِمْ
:دیری نمیپاید که منکر عبادت آنها میشوند و بر اثر بدی عاقبت،از آنها تبری میجویند و میگویند: وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ (انعام 23:بخدا،پروردگار ما سوگند،ما مشرک نبودهایم).
برخی گویند:مقصود این است که بتها بعبادت مشرکین کفر میورزند و آنها را تکذیب میکنند.چنان که از آنها نقل میکنند که میگویند: تَبَرَّأْنٰا إِلَیْکَ مٰا کٰانُوا إِیّٰانٰا یَعْبُدُونَ (قصص:63 ما از آنها در پیشگاه تو تبری میجوییم.آنها ما را پرستش نمیکردند)این قول از جبائی است.
وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا
:اخفش گوید:«ضد»مثل«رسول و عدو»هم مفرد بکار میرود،هم جمع.یعنی:بت پرستان بهمکاری یکدیگر،بر ضد این خدایان قیام میکنند و به تکذیب آنها میپردازند.
برخی گویند:یعنی در آتش جهنم قرین و همدم یکدیگرند و آنها را لعن میکنند و از آنها تبری میجویند.این معنی از قتاده است.
قتیبی گوید:یعنی در دنیا بتها را دوست میداشتند و در آخرت آنها را دشمن میدارند.
أَ لَمْ تَرَ أَنّٰا أَرْسَلْنَا اَلشَّیٰاطِینَ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا (83) فَلاٰ تَعْجَلْ عَلَیْهِمْ إِنَّمٰا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا (84) یَوْمَ نَحْشُرُ اَلْمُتَّقِینَ إِلَی اَلرَّحْمٰنِ وَفْداً (85) وَ نَسُوقُ اَلْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً (86) لاٰ یَمْلِکُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً (87) وَ قٰالُوا اِتَّخَذَ اَلرَّحْمٰنُ وَلَداً (88) لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا (89) تَکٰادُ اَلسَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ اَلْأَرْضُ وَ تَخِرُّ اَلْجِبٰالُ هَدًّا (90) أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً (91) وَ مٰا یَنْبَغِی لِلرَّحْمٰنِ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً (92)
آیا ندیدی که شیاطین را بر کافران میفرستیم تا آنها را بگمراهی بکشانند؟ برای آنها عجله مکن.ما حساب آنها را داریم و برای آنها روز شماری میکنیم.
روزی که مردم متقی را گروه گروه بسوی خدا میبریم و مردم مجرم را به آبشخور جهنم سوق میدهیم.آنها مالک شفاعت نیستند.تنها کسانی مالک شفاعت هستند که پیش خداوند عهدی داشته باشند.گفتند:خداوند فرزندی گرفته است.چیز شنیعی آوردهاید؟ نزدیک است آسمانها و زمین شکافته شوند و کوهها فرو ریزند که برای خداوند ادعای
فرزند کردهاند!سزاوار نیست که خداوند فرزندی داشته باشد.
تکاد السماوات یتفطرن:در این سوره و در سورۀ علق،برخی از قراء فعل اول را بتاء و دومی را بیاء و برخی هر دو را بیاء خواندهاند.برخی هم در هر دو جا«تکاد...ینفطرن» خواندهاند.برخی هم در اینجا بهمین صورت و در آنجا«تکاد یتفطرن»خواندهاند.
انفطار،مطاوعۀ فطر و تفطر مطاوعۀ تفطیر است.گویا در اینجا باب تفعل مناسبتر است، زیرا همراه با مبالغه است.گویند:مقصود این است که آسمانها میخواهند بشکافند، نه اینکه شکافته میشوند.
از:بجنبش در آوردن.
وفد:جمع وافد.کسانی که بجایی رهسپار شدهاند.
سوق:راندن.
ورد:جماعتی که به آب میرسند.
اد:کار بزرگ.
شاعر گوید:
لقد لقی الاعداء منی نکرا
داهیة دهیاء ادا امرا
یعنی:دشمنان:از من،کارهای بزرگ و دشوار دیدهاند.
انفطار:شکافتن.
هد:ویران شدن با صدای شدید.
تؤزهم:جملۀ حالیه.
نعد:مفعول این فعل حذف شده است.یعنی:«نعد اعمالهم»و یَوْمَ نَحْشُرُ ظرف«نعد»است.
وفدا:حال از«المتقین»و همچنین«وردا»که حال است از«المجرمین».
إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ
:موصول در محل رفع و بدل است از واو«یملکون»و ممکن است در محل نصب و استثنای منقطع باشد.
تنشق:عطف بر«یتفطرن»البته این فعل به تأویل مصدر،محلا منصوب است.
أَنْ دَعَوْا
:مفعول له.
أَ لَمْ تَرَ أَنّٰا أَرْسَلْنَا الشَّیٰاطِینَ عَلَی الْکٰافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا
:این خطاب به پیامبر گرامی اسلام است.یعنی:آیا ندیدی که ما ایشان را به شیطانها واگذاردیم، تا آنها را وسوسه کنند و بگمراهی فرا خوانند و هیچ حایلی میان ایشان و شیطانها قرار ندادیم؟ شیطانها آنها را از راه طاعت براه معصیت میکشانند.سعید بن جبیر گوید:
آنها را براه معصیت دعوت میکنند و آنها هم اطاعتشان میکنند.اینکه میگوید:
شیطانها را ارسال میداریم،تعبیر مجازی است.
فَلاٰ تَعْجَلْ عَلَیْهِمْ إِنَّمٰا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا
:تو ای محمد،خاطرت آسوده باشد و برای نازل شدن عذاب بر ایشان عجله نداشته باش،زیرا مدت باقی ماندن آنها در این جهان کوتاه است.ما روزها و سالهای زندگی ایشان را میشماریم و آنها را مهلت نمیدهیم.
ابن عباس گوید:یعنی ما نفسهای آنها را میشماریم.این نفسها تا روز مرگ ایشان،حساب شده و معین است.برخی گویند:یعنی اعمال آنها را میشماریم.
یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَی الرَّحْمٰنِ وَفْداً
:ای محمد،آن روز را بیاد آنها بیاور که متقین را جمع میکنیم و آنها را دسته دسته به بهشت خویش میبریم.برخی گویند:آنها سوار بر شترانی که مثل آنها دیده نشده است،هستند و تا در بهشت پیش میروند.محمل این شتران طلا و مهار آنها زبرجد است.این قول از علی علیه السلام و ابن عباس است.
وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِینَ إِلیٰ جَهَنَّمَ وِرْداً
:و مردم مجرم را مثل شتران تشنه که بسوی آب رانده میشوند،به جهنم میرانیم.این معنی از ابن عباس و حسن و قتاده
است.علت اینکه تشنگان را«ورد»نامیده،این است که:بدنبال آب وارد محل میشوند.برخی گویند:ورد یعنی نصیب.یعنی مجرمین،نصیب جهنم و مؤمنین نصیب بهشت هستند.این قول از ابو مسلم است.
لاٰ یَمْلِکُونَ الشَّفٰاعَةَ
:مردم تبهکار،قادر بر شفاعت کسی نیستند و کسی هم آنها را شفاعت نمیکند.بالعکس اهل ایمان یکدیگر را شفاعت میکنند و شفاعتشان پذیرفته میشود.
مالک بودن شفاعت،دو جور است:1-شفاعت کردن غیر 2-استدعای شفاعت از غیر خداوند میفرماید:اینها وضعی دارند که نه شفاعت دیگران بحالشان سودی دارد و نه شفاعت ایشان به حال دیگران! إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً :تنها کسانی اختیار شفاعت دارند که نزد خداوند،عهدی داشته باشند.برخی گویند:یعنی تنها شفاعت،بحال اینها نتیجه دارد و بس!عهدی که در اینجا ذکر شده،ایمان و اقرار بیگانگی خدا و تصدیق انبیاست.ابن عباس گوید:مقصود شهادت به یگانگی خدا و بازگشت دادن هر گردش و نیرویی به پروردگار است.برخی گویند:یعنی تنها کسانی میتوانند شفاعت کنند که خداوند به آنها اذن داده است.مثلا:انبیا و شهدا و علما و مؤمنین.چنان که در اخبار آمده است.
علی بن ابراهیم در تفسیر خود آورده است که پیامبر فرمود،هر کس در وقت مرگ،درست وصیت نکند،در مروت او نقص است.گفتند:یا رسول اللّٰه،چگونه وصیت کند؟فرمود:هنگامی که مرگش فرا میرسد و مردم اطراف او گرد میآیند،بگوید:
اللهم فاطر السماوات و الارض عالم الغیب و الشهادة الرحمن الرحیم.
انی اعهد الیک فی الدار الدنیا.انی اشهد ان لا اله الا انت وحدک لا شریک لک و ان محمداً عبدک و رسولک و ان الجنة حق و ان النار حق و ان البعث حق و القدر و المیزان حق و ان الدین کما وصفت و ان الاسلام کما شرعت و ان القول کما حدثت و ان القرآن کما انزلت و انک انت اللّٰه الحق المبین.جزی اللّٰه محمداً عنا خیر الجزاء و حیا اللّٰه محمداً و آله بالسلام.اللهم یا عدتی عند کربتی
و یا صاحبی عند شدتی و یا ولی نعمتی الهی و اله آبائی لا تکلنی الی نفسی طرفة عین فانک ان تکلنی الی نفسی اقرب من الشر و أبعد من الخیر و آنس فی القبر وحشتی و اجعل له عهداً یوم القاک منشوراً.
یعنی:خدایا،ای آفریدگار آسمانها و زمین و ای دانای نهان و آشکار و ای رحمان و ای رحیم.با تو در این دنیا عهد میکنم.من به یگانگی تو و رسالت محمد(ص)و بهشت و دوزخ و قیامت و قدر و میزان و دین و اسلام و قرآن و خداوندی تو گواهی میدهم.خداوند محمد و آلش را بهترین پاداش دهد و او را گرامی بدارد.
خدایا،ای کسی که در گرفتاری پناه من و در سختی همدم من و ولی نعمت من هستی.
خدایا و ای خدای پدرانم،مرا بخودم در یک چشم بهم زدن واگذار نکن.اگر مرا بخودم واگذاری،به بدی نزدیک و از نیکی دور میشوم.در وحشت قبر انیس من باش و این را عهدی قرار ده،برای روزی که ترا ملاقات میکنم.
پس از آن وصیت کند بهر چه خواهد.تصدیق این وصیت،در سورۀ مریم است:
لاٰ یَمْلِکُونَ الشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً
اینست عهد و پیمان شخصی که میمیرد.وصیت،کاری است که بر هر مسلمانی لازم است و باید آن را حفظ و به دیگران تعلیم کند.امیر المؤمنین(ع)میفرماید:این وصیت را پیامبر گرامی اسلام بمن آموخت و فرمود:جبرئیل بمن آموخته است.
وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً
:این جمله،از یهودیان و مسیحیان و مشرکین عرب است.زیرا یهودیان میگفتند:عزیر پسر خداست و مسیحیان میگفتند:عیسی پسر خداست و مشرکین عرب میگفتند:فرشتگان دختران خدا هستند.
لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا
:ای محمد،به ایشان بگو:ادعایی گزاف و شنیع میکنید!«شیئاً»منصوب است به حذف حرف جر.
تَکٰادُ السَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبٰالُ هَدًّا
:
این ادعا بقدری گزاف است که اگر بنا بود آسمانها و زمین شکافته شوند و کوهها متلاشی شوند،بواسطۀ این ادعای هول انگیز آسمانها شکاف بر میداشتند و زمین
متلاشی میشد و کوهها فرو میریختند! أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً :بدیهی است که هیچ عاملی نمیتواند آسمان و زمین را بشکافد و کوهها را متلاشی کند.لکن نسبت فرزند بخداوند بزرگ دادن،بقدری بزرگ و شنیع است که نزدیک است این واقعۀ هول انگیز را بمرحلۀ وقوع بکشاند و این رویداد بیسابقه را بظهور کشاند.
وَ مٰا یَنْبَغِی لِلرَّحْمٰنِ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً
:برای خداوند شایسته نیست که فرزند بگیرد.فرزند زایی نه در خور مقام خداوند و نه صفت اوست،زیرا اثبات فرزند برای ذات بیمانند و بیهمتای او مستلزم اثبات حدوث و سلب خداوندی از او است.او اگر فرزندی داشته باشد،نیازمند خواهد بود و نیازمندی با خداوندی سازگار نیست.
إِنْ کُلُّ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاّٰ آتِی اَلرَّحْمٰنِ عَبْداً (93) لَقَدْ أَحْصٰاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا (94) وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فَرْداً (95) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا (96) فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ اَلْمُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا (97) وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً (98)
تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند،همچون بندهای متواضع به پیشگاه خدا میآیند.خداوند آنها را میشمارد و بعدد آنها آگاه است.همۀ آنها در روز قیامت،به تنهایی به پیشگاه خدا میآیند،کسانی که ایمان آوردند و کار شایسته کردند،خداوند برای آنها دوستی و محبت میآفریند.همانا قرآن را بزبان تو آسان کردیم تا متقین را بشارت دهی و مردم ستیزهجو را بترسانی.مردم بسیاری را پیش از ایشان هلاک کردیم.آیا از آنها کسی را میبینی یا صدایی از ایشان میشنوی؟!
لدد:خصومت شدید.الد الخصام یعنی کسی که از لحاظ خصومت و نزاع، از دیگران تندخوتر و کم گذشتتر است.لدّ جمع الد است.شاعر گوید:
ان تحت الاشجار حزماً و عزما
و خصیماً الد ذا معلاق
یعنی:در زیر درختان،دور اندیشی و تصمیم و دشمنی سختگیر و گریبان- گیری است.
رکز:صدای آهسته.
احساس:ادراک بوسیلۀ حس.
کُلُّ مَنْ فِی...
:«کل»مبتدا،«من»مضاف الیه و جار و مجرور،صلۀ آن، آتِی- الرَّحْمٰنِ مضاف به مفعول و خبر.و«عبداً»حال از ضمیر«آتی».«لفظ«کل»مفرد و در معنی جمع است.
هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ
:«من»اول متعلق به فعل و دوم زایده است.ممکن است«منهم»مؤخر شود و صفت«احد»باشد.اکنون که مقدم شده است،حال است.
اکنون میفرماید:
إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِلاّٰ آتِی الرَّحْمٰنِ عَبْداً
:تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند،اعم از فرشتگان و جن و انس،بسان بردگانی متواضع و خاضع به پیشگاه خداوند میآیند.در جای دیگر میفرماید: وَ کُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِینَ (نمل 87:همۀ آنها با خواری به پیشگاه خدا میآیند)مقصود این است که خلق، همگی بندگان خدایند و تحت حکومت او هستند.عیسی و عزیر و ملائکه هم در زمرۀ بندگان هستند.
لَقَدْ أَحْصٰاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا
:خداوند شمارۀ آنها را میداند و بر حالات ایشان دقیقاً آگاه است.
وَ کُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَرْداً
:همۀ آنان در روز قیامت به پیشگاه خداوند یکتا بار مییابند،در حالی که تنها و بدون مال و اولاد هستند و هیچ فکری جز فکر گرفتاری خودشان آنها را مشغول نمیکند.
سپس در بارۀ مؤمنین میفرماید:
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا
:
در این باره اقوالی است:1-ابن عباس گوید:این آیه مخصوص علی(ع)است،زیرا هیچ مؤمنی نیست که محبت علی در دل نداشته باشد.در تفسیر ابو حمزۀ ثمالی آمده است که پیامبر به علی فرمود:بگو:خدایا برای من نزد خویش عهدی قرار ده و محبت مرا در دل مؤمنین بینداز.علی بدستور پیامبر دعا کرد و این آیه نازل گردید. نظیر همین روایت،از جابر بن عبد اللّٰه انصاری نیز نقل شده است.2-این آیه شامل تمام مؤمنین میشود.خداوند محبت آنها را در دل مردم صالح قرار میدهد.هرم بن حبان گوید:هر کس دل خود را متوجه خدا کند،خداوند هم دلهای مؤمنین را متوجه او میسازد و دوستی او را در دل ایشان قرار میدهد.ربیع بن انس گوید:خدا هر گاه بندهای را دوست بدارد،بجبرئیل گوید:من فلان کس را دوست میدارم.تو هم او را دوست بدار.جبرئیل در آسمان ندا میکند که خداوند فلان کس را دوست میدارد.
همۀ اهل آسمان نیز با او دوست میشوند.آن گاه محبت او در میان اهل زمین نیز منتشر میشود.پس معنای آیه این است که خداوند آنها را دوست میدارد و محبت آنها را در دل مردم میاندازد.3-یعنی خداوند،محبت آنها را در دل مخالفانشان قرار میدهد که ایمان بیاورند و قدرت آنها افزایش پیدا کند.4-محبت آنها را در دل یکدیگر قرار میدهد تا یکدیگر را دوست بدارند و پشتیبان یکدیگر باشند و همچون دستی واحد،در مقابل دشمن،به نبرد خیزند.5-جبائی گوید:در آخرت، محبت آنها را در دل یکدیگر قرار میدهد تا همچون پدر و فرزند یکدیگر را دوست بدارند.این خود بالاترین شادی و بزرگترین نعمت است.
مؤید قول اول گفتۀ علی(ع)است که:اگر با این شمشیرم بر بینی مؤمن فرود
آورم که مرا دشمن شود،با من دشمن نخواهد شد و اگر همۀ دنیا را بمنافق دهم که مرا دوست بدارد،مرا دوست نخواهد داشت،زیرا بر زبان پیامبر امی گذشته است که:
مؤمن ترا دشمن نمیدارد و منافق ترا دوست نمیدارد.
فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ
:ما قرآن را به لغت عرب بر تو نازل کردیم که معرفت آن بر ایشان آسان باشد و اگر بزبان دیگر بود،آن را نمیشناختند.این معنی از ابو مسلم است.جبائی گوید:یعنی ما قرائت قرآن را بر تو آسمان کردیم.
لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا
:منظور این است که بوسیلۀ قرآن کسانی را که از شرک و گناهان کبیره پرهیز میکنند،به آنچه خداوند برای آنها فراهم کرده است،نوید دهی و مردم خیرهسر و ستیزهخو را بترسانی.ابن عباس گوید:
منظور قریش است.قتاده گوید:مقصود مردم مجادله کار و ستیزهگر است.
سپس آنها را میترساند و میفرماید:
وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ
:از کفر و پردهدری ایشان ناراحت مباش.
پیش از آنها کسانی بودند که پیامبران را تکذیب میکردند و نتیجۀ این کار،دامنگیر خودشان شد و هلاکشان کردیم.
هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً
:اکنون آیا از آنها کسی را میبینی و آیا صدای آنها بگوش تو میرسد؟مقصود این است که آنها از صفحۀ زمین محو شدند و چشم و گوش،اثری از آنها درک نمیکند.اگر چه آنها مالدارتر و نیرومندتر و ستیزه- کارتر از اینها بودند،ولی هیچیک از اینها برای آنها سودمند واقع نشد.اینان نیز بهمان سرنوشت گرفتار میشوند و سرانجام از آنها اثری و نشانی باقی نمیماند.
و الحمد للّٰه رب العالمین تمام شد ترجمۀ جلد ششم تفسیر مجمع البیان در آریا شهر تهران در خانۀ شمارۀ 10 واقع در خیابان 12 در صبح روز سی ام ماه مبارک رمضان مقارن اذان صبح به سال 1391 هجری قمری بدست بندۀ مذنب:
احمد بهشتی
سورۀ کهف(جزء پانزدهم) عنوان صفحه فضیلت سوره 3 آیات 1 تا 6 و ترجمه 5 قرائت،لغت و اعراب 6 مقصود 7 آیات 7 و 8،ترجمه،لغت،اعراب و مقصود 10 آیات 9 تا 12،ترجمه و لغت 12 اعراب و شأن نزول 13 مقصود 15 نظم آیات 17 آیات 13 تا 16 و ترجمه 18 قرائت،لغت،اعراب و مقصود 19 آیات 17 و 18 با ترجمه 22 قرائت و لغت 23 اعراب و مقصود 24 داستان اصحاب کهف 28 آیات 19 و 20،ترجمه و قرائت 29 اعراب و مقصود 30 پرسش و پاسخ 32 آیات 21 تا 24 33 ترجمه،تعداد آیات،لغت و اعراب 34 مقصود 35 آیات 25 تا 27،ترجمه و قرائت 45 مقصود 46 آیات 28 و 29 و ترجمه 49 قرائت،لغت و شأن نزول 50 مقصود 51 آیات 30 و 31،ترجمه و لغت 54 اعراب و مقصود 55 آیات 32 تا 36 و ترجمه 57 قرائت 58 لغت،اعراب و مقصود 59 آیات 37 تا 44 62 ترجمه و قرائت 63 لغت 64 اعراب و مقصود 65 آیات 65 تا 49 70 ترجمه،قرائت و لغت 71 مقصود 72 آیات 50 تا 52 و ترجمه 78
عنوان صفحه قرائت،لغت،اعراب و مقصود 79 نظم آیات 82 آیات 53 تا 56 و ترجمه 83 قرائت،لغت،اعراب و مقصود 84 آیات 57 تا 59 و ترجمه 87 قرائت،اعراب و مقصود 88 آیات 60 تا 64 و ترجمه 91 قرائت،لغت و اعراب 92 مقصود 93 داستان موسی و خضر 97 آیات 65 تا 75 101 ترجمه و قرائت 102 لغت،اعراب و مقصود 103 پرسش و پاسخ 104 (جزء شانزدهم) آیات 76 تا 82 108 ترجمه و قرائت 109 لغت 110 اعراب و مقصود 111 پرسش و پاسخ 114 آیات 83 تا 87،ترجمه و تعداد آیات 117 قرائت،لغت،اعراب و مقصود 118 آیات 88 تا 92،ترجمه،قرائت و مقصود 121 آیات 93 تا 98 و ترجمه 123 قرائت 124 لغت و مقصود 125 آیات 99 تا 106 129 ترجمه،قرائت،لغت و اعراب 130 مقصود 131 آیات 107 تا 110،ترجمه و قرائت 134 لغت 135 اعراب و مقصود 136 نظم آیات 139 سورۀ مریم فضیلت سوره 140 آیات 1 تا 6 و ترجمه 141 تعداد آیات،قرائت و لغت 142 اعراب و مقصود 143 آیات 7 تا 11 و ترجمه 146 قرائت،لغت،اعراب و مقصود 147 آیات 12 تا 15،ترجمه،لغت، اعراب و مقصود 150 آیات 16 تا 20،ترجمه و لغت 153 اعراب و مقصود 154 آیات 21 تا 28 156 آیات 29 و 30،ترجمه و قرائت 157 لغت،اعراب و مقصود 158 آیات 31 تا 35،ترجمه و قرائت 164 لغت و مقصود 165 آیات 36 تا 40 و ترجمه 167 قرائت و مقصود 168
عنوان صفحه آیات 41 تا 48 171 آیات 49 و 50،ترجمه،قرائت و لغت 172 اعراب و مقصود 173 آیات 51 تا 55،ترجمه و قرائت 177 لغت و مقصود 178 آیات 56 تا 60 و ترجمه 180 لغت،اعراب و مقصود 181 آیات 61 تا 65 و ترجمه 184 قرائت،اعراب،شأن نزول و مقصود 185 آیات 66 تا 70،ترجمه و قرائت 189 لغت،اعراب،شأن نزول و مقصود 190 پرسش و پاسخ 191 آیات 71 تا 75 و ترجمه 193 قرائت،لغت و اعراب 194 مقصود 195 آیات 76 تا 82،ترجمه و قرائت 200 اعراب،شأن نزول و مقصود 201 آیات 83 تا 92 و ترجمه 204 قرائت،لغت و اعراب 205 مقصود 206 آیات 93 تا 98 با ترجمه 210 لغت و مقصود 211 پایان سورۀ مریم 213 فهرست 214