ghaemiyeh.com
سرشناسه : کلینی، محمد بن یعقوب، - ۳۲۹ق.
عنوان قراردادی : الکافی .اصول . فارسی - عربی
عنوان و نام پدیدآور : ترجمه اصول کافی/ تالیف محمد کلینی؛ ترجمه صادق حسنزاده.
مشخصات نشر : تهران: قائم آلمحمد، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۴ج.
شابک : ۱۷۰۰۰۰ ریال: دوره، چاپ دوم 964-8911-10-X : ؛ ۲۱۰۰۰۰ ریال (دوره، چاپ سوم) ؛ ج.۱، چاپ دوم964-8911-06-1: ؛ ج.۲، چاپ دوم: 964-8911-07-X ؛ ج.۳، چاپ دوم964-8911-08-8: ؛ ج.۴، چاپ دوم : 964-8911-09-6
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری
یادداشت : فارسی- عربی.
یادداشت : کتاب حاضر در سالهای مختلف توسط مترجمین و ناشرین متفاوت ترجمه و منتشرشدهاست.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : ج.۱ (چاپ سوم: ۱۳۸۶) (دوم ناشر).
یادداشت : ج. ۱ - ۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۶).
یادداشت : عنوان روی جلد: ترجمه و متن کامل اصول کافی.
عنوان روی جلد : ترجمه و متن کامل اصول کافی.
موضوع : احادیث شیعه -- قرن ۴ق.
شناسه افزوده : حسنزاده، صادق، مترجم
رده بندی کنگره : BP۱۲۹ /ک۸ک۲۲۰۴۱ ۱۳۸۵ الف
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۲۱۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۶۹۹۵۳
ادامۀ کتاب حجّت بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر امیر مؤمنان علیه السّلام ١١
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر حسن بن علی علیهما السّلام ٢٣
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر حسین بن علی علیهما السّلام ٢٩
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر علی بن حسین صلوات اللّه علیهما ٣٧
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر حضرت باقر علیه السّلام ۴١
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر ابو عبد اللّه حضرت جعفر صادق علیه السّلام ۴٣
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر حضرت ابو الحسن موسی علیه السّلام ۴٧
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر حضرت ابو الحسن رضا علیه السّلام ۵٧
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر ابو جعفر دوم علیه السّلام ٨١
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر ابو الحسن سوم حضرت هادی علیه السّلام ٨٩
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر ابو محمّد امام عسکری علیه السّلام ٩٣
بابی دربارۀ اشاره و تصریح بر صاحبخانه علیه السّلام ١٠١
بابی دربارۀ نام کسانی که ایشان را دیدهاند ١٠٣
بابی دربارۀ نهی از نام بردن ١١١
بابی نادر در احوال غیبت ١١٣
بابی دربارۀ غیبت ١١٩
بابی دربارۀ آنچه ادّعای راستگو و یاوهگرا را در موضوع امامت از هم جدا میکند ١٣٩
بابی دربارۀ کراهت داشتن تعیین زمان ظهور ١٩٩
بابی دربارۀ امتحان و آزمایش ٢٠٣
بابی دربارۀ کسی که امامش را شناخت، پیش و پس افتادن این امر به او زیان نمیرساند ٢٠٧
بابی دربارۀ کسی که ادّعای امامت میکند درحالیکه صلاحیت آن را ندارد ٢٠٩
ص :٧
بابی دربارۀ کسی که بدون امامی از سوی خداوند بزرگمرتبه دینداری میکند ٢١٧
بابی دربارۀ کسی که بمیرد و امامی از امامان هدایت نداشته باشد ٢٢١
بابی دربارۀ کسانی از اهل بیت که حقّ را شناختهاند و کسانی که انکار کردهاند ٢٢٣
بابی دربارۀ آنچه هنگام درگذشت امام علیه السّلام بر مردم واجب میشود ٢٢۵
بابی دربارۀ اینکه امام چهموقع میفهمد که امامت به او رسیده است ٢٢٩
بابی دربارۀ حالات امامان علیهم السّلام از جهت سنّ ٢٣۵
بابی دربارۀ اینکه امام را جز امام علیه السّلام غسل نمیدهد ٢۴١
بابی دربارۀ ولادت ائمّه علیهم السّلام ٢۴٣
بابی دربارۀ آفرینش بدن و روح و قلب امامان علیهم السّلام ٢۵٣
بابی دربارۀ تسلیم و تسلیمشوندگان ٢۵۵
بابی دربارۀ بر مردم واجب است پس از انجام مناسکشان نزد امام بیایند ٢۶١
بابی در اینکه فرشتگان به خانههای امامان وارد شده، و بر فرشهاشان گام مینهند ٢۶٣
بابی دربارۀ اینکه جنّیان به نزد ایشان میآیند و دربارۀ نشانههای دینشان میپرسند ٢۶۵
وقتی امر امامت ائمّه علیهم السّلام آشکار شود به حکم داود و خاندانش داوری میکنند ٢٧٣
بابی دربارۀ اینکه سرچشمۀ علم از خانۀ آل محمّد علیهم السّلام است ٢٧۵
همانا هرچیزی از حق که در دست مردم است جز از نزد ائمّه علیهم السّلام صادر نشده است ٢٧٧
بابی دربارۀ آنچه گفته شده که حدیث ائمّه علیهم السّلام دشوار و بسیار سنگین است ٢٧٧
آنچه پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و اله بر نصیحت به ائمّه مسلمین و همراهی با جماعت ٢٨٧
حقّ واجب امام بر مردم و حقّ مردم بر امام علیه السّلام ٢٩١
همانا همۀ زمین برای امام علیه السّلام است ٢٩٧
روش امام دربارۀ خودش و خوراک و پوشاکش، وقتی امر را به عهده میگیرد ٣٠۵
بابی نادر ٣٠٧
نکتهها و قطعههایی از قرآن دربارۀ ولایت ٣٠٩
روایات برگزیده و پرمعنا دربارۀ ولایت ٣۶٧
در معرفتشان به دوستان خود و سپردن امور خود به آنان ٣٧١
ص :٨
بابهای تاریخ تولّد و وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ٣٧۵
نهی از اشراف بر قبر پیامبر صلّی اللّه علیه و اله ۴٠٧
ولادت امیر مؤمنان-درود خدا بر او-۴٠٧
ولادت فاطمۀ زهرا علیها السّلام ۴٢١
ولادت حسن بن علی-درود خدا بر ایشان-۴٢٩
ولادت حسین بن علی علیهما السّلام ۴٣٣
ولادت علی بن حسین علیهما السّلام ۴۴١
ولادت ابو جعفر محمّد بن علی علیهما السّلام ۴۴۵
ولادت حضرت جعفر بن محمّد، صادق علیهما السّلام ۴۵٣
ولادت حضرت ابو الحسن موسای جعفر علیهما السّلام ۴۶٣
ولادت حضرت ابو الحسن رضا علیه السّلام ۴٨٩
ولادت ابو جعفر دوم حضرت جواد علیه السّلام ۵٠۵
ولادت حضرت ابو الحسن علی محمّد علیهما السّلام و الرضوان ۵١٩
ولادت ابو محمّد حسن بن علی علیهما السّلام ۵٣١
ولادت حضرت صاحب زمان علیه السّلام ۵۵٩
سخنان و تصریحاتی که دربارۀ دوازده امام علیهم السّلام آمده است ۵٨٧
در اینکه وقتی دربارۀ مردی چیزی میگویند که در او نیست ۶٠٩
همانا امامان علیهم السّلام همگی قائم به امر خداوند والا و هدایتگر به سوی اویند ۶١١
رساندن مال به امام علیه السّلام ۶١٣
غنیمت و انفال و تفسیر خمس و حدود آن. و آنچه خمسش واجب است ۶١۵
ص :٩
باب الإشارة و النّصّ علی أمیر المؤمنین علیه السّلام [٧۶٠]١-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن إسماعیل، عن منصور بن یونس، عن زید بن الجهم الهلالیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سمعته یقول: لمّا نزلت ولایة علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و کان من قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: سلّموا علی علیّ بإمرة المؤمنین، فکان ممّا أکّد اللّه علیهما فی ذلک الیوم یا زید! قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لهما: قوما فسلّما علیه بإمرة المؤمنین، فقالا: أمن اللّه أو من رسوله یا رسول اللّه؟ فقال لهما رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: من اللّه و من رسوله فأنزل اللّه عزّ و جلّ وَ لاٰ تَنْقُضُوا اَلْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اَللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ یعنی به قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لهما و قولهما: أمن اللّه أو من رسوله وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکٰاثاً، تَتَّخِذُونَ أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ أَنْ تَکُونَ أئمّة هی أزکی من أئمّتکم قال: قلت: جعلت فداک أئمّة؟ قال: إی و اللّه أئمّة، قلت: فإنّا نقرأ أربی، فقال: ما أربی؟ -و أومأ بیده فطرحها- إِنَّمٰا یَبْلُوکُمُ اَللّٰهُ بِهِ یعنی بعلیّ علیه السّلام وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ مٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ. وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ یوم القیامة عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. وَ لاٰ تَتَّخِذُوا أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا یعنی بعد مقالة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی علیّ علیه السّلام و تَذُوقُوا اَلسُّوءَ بِمٰا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ یعنی به علیّا علیه السّلام وَ لَکُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ.
[٧۶١]٢-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین و أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة الثّمالیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
سمعته یقول: لمّا أن قضی محمّد نبوّته و استکمل أیّامه أوحی اللّه تعالی
ص :١٠
[تتمه باب حجت]
[٧۶٠]١-زید بن جهم هلالی گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: وقتی ولایت علی بن ابی طالب علیه السّلام نازل شد رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: به علی بهعنوان امیر مؤمنان سلام کنید. و ای زید آنچه خداوند در آن روز به آن دو تأکید کرد این سخن رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله بود که: برخیزید و به او بهعنوان امیر مؤمنان سلام دهید. آن دو گفتند: ای رسول خدا! آیا این از سوی خداوند است یا از سوی رسولش؟ و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به آن دو فرمود: از خدا و رسول او است. آنگاه خداوند گرامی نازل کرد: و سوگندها را پس از تحکیمش نشکنید درحالیکه خداوند را کفیل و ضامن خود قرار دادهاید. که خداوند به آنچه میکنید آگاه است. [نحل (١۶) :٩١]که مقصودش سخن رسول خدا به آن دو و سخن آنان است که گفتند: آیا از خداوند است یا از رسولش. و همانند آن زن نباشید که پشمهای تابیدۀ خود را پس از استحکام، وامیتابید تا سوگندهاتان را وسیلۀ خیانت قرار دهید. برای اینکه آنان امامانی پاکتر از امامان شمایند. من عرض کردم: جانم به فدایت، امامان (ائمّه) ؟ فرمود: بله، به خدا سوگند، ائمّه. عرض کردم: ما «در اینجا أربی:» میخوانیم. فرمود: «أربی» چیست؟ -و با اشارۀ دستش آن را رد کرد-خداوند شما را با آن آزمایش میکند. یعنی با علی علیه السّلامو به یقین در روز قیامت آنچه را در آن اختلاف داشتید برایتان روشن میکند. و اگر خدا میخواست، همۀ شما را امّت یگانهای قرار میداد. ولی خدا هرکس را بخواهد گمراه کرده و هرکس را بخواهد هدایت میکند. و یقینا شما از آنچه انجام میدادید پرسیده خواهید شد. و سوگندهاتان را وسیلۀ خیانت در میان خود قرار ندهید. مبادا گامی پس از استواری بلغزد. یعنی پس از سخنان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-دربارۀ علی [علیه السّلام]و بخاطر بازداشتن از راه خدا آثار سو آن را بچشید و برایتان عذاب بزرگی باشد. [نحل (١۶) :٩٢ تا ٩۴]
[٧۶١]٢-ابو حمزۀ ثمالی گفت: از حضرت باقر ٧ شنیدم میفرمود: وقتی پیامبری محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]سپری شد و عمرش به پایان رسید،
ص :١١
إلیه أن یا محمّد! قد قضیت نبوّتک و استکملت أیّامک، فاجعل العلم الّذی عندک و الإیمان و الاسم الأکبر و میراث العلم و آثار علم النّبوّة فی أهل بیتک عند علیّ بن أبی طالب، فإنّی لن أقطع العلم و الإیمان و الاسم الأکبر و میراث العلم و آثار علم النّبوّة من العقب من ذرّیّتک کما لم أقطعها من ذرّیّات الأنبیاء.
[٧۶٢]٣-محمّد بن الحسین و غیره، عن سهل، عن محمّد بن عیسی و محمّد بن یحیی و محمّد بن الحسین جمیعا، عن محمّد بن سنان، عن إسماعیل بن جابر و عبد الکریم بن عمرو، عن عبد الحمید بن أبی الدّیلم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
أوصی موسی علیه السّلام إلی یوشع بن نون و أوصی یوشع بن نون إلی ولد هارون و لم یوص إلی ولده و لا إلی ولد موسی، إنّ اللّه تعالی له الخیرة، یختار من یشاء ممّن یشاء و بشّر موسی و یوشع بالمسیح علیهم السّلام فلمّا أن بعث اللّه عزّ و جلّ المسیح علیه السّلام قال المسیح علیه السّلام لهم: إنّه سوف یأتی من بعدی نبیّ اسمه أحمد من ولد إسماعیل علیه السّلام یجیء بتصدیقی و تصدیقکم و عذری و عذرکم و جرت من بعده فی الحواریّین فی المستحفظین، و إنّما سمّاهم اللّه تعالی المستحفظین لأنّهم استحفظوا الاسم الأکبر و هو الکتاب الّذی یعلم به علم کلّ شیء، الّذی کان مع الأنبیاء صلوات اللّه علیهم، یقول اللّه تعالی: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ و أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْمِیزٰانَ» الکتاب الاسم الأکبر و إنّما عرف ممّا یدعی الکتاب التّوراة و الإنجیل و الفرقان فیها کتاب نوح علیه السّلام و فیها کتاب صالح و شعیب و إبراهیم علیهم السّلام فأخبر اللّه عزّ و جلّ إِنَّ هٰذٰا لَفِی اَلصُّحُفِ اَلْأُولیٰ صُحُفِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ فأین صحف إبراهیم إنّما صحف إبراهیم الاسم الأکبر و صحف موسی الاسم الأکبر فلم تزل الوصیّة فی عالم بعد عالم
ص :١٢
خداوند والا به او وحی کرد که: ای محمّد! پیامبریات را به انجام رسانده، عمرت را به پایان رساندی، پس آن علمی را که در نزد تو است و ایمان و اسم اکبر و میراث علم و آثار علم پیامبری را نزد علی بن ابی طالب در میان خاندانت قرار بده. که من هرگز علم و ایمان و اسم اکبر و میراث علم و آثار پیامبری را از نسل فرزندان تو قطع نمیکنم. چنانکه از فرزندان پیامبران قطع نکردم.
[٧۶٢]٣-عبد الحمید ابو دیلم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: موسی علیه السّلام به یوشع نون وصیّت کرد. و یوشع نون به فرزند هارون وصیّت کرد و به فرزند خود و فرزند موسی وصیّت نکرد. که گزینش با خداوند والا است. هر که را بخواهد و از هر خاندانی بخواهد، برمیگزیند. و به موسی و یوشع، مسیح علیهم السّلام را بشارت داد. پس چون خداوند عزّتمند مسیح را برانگیخت، مسیح علیه السّلام به آنان گفت: همانا پس از من پیامبری خواهد آمد که نامش احمد [و] از فرزندان اسماعیل-علیهما السّلام-است. با تصدیق من و تصدیق شما و حجّت من و شما میآید. و پس از او در میان حواریون، محافظ استوار گشت. و خداوند فرازمند آنان را محافظان نگاهبانان نامید؛ زیرا آنان اسم اکبر را نگاه داشتند. و آن کتابی است که با آن دانش هرچیزی دانسته میشود. آنچه به همراه پیامبران- درود خداوند بر آنان-بوده است. خداوند والا میفرماید: و رسولانی پیش از تو فرستاده، به همراهشان کتاب و میزان نازل کردیم. (آیه در قرآن چنین است:) ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستاده، با ایشان کتاب و میزان نازل کردیم. [حدید (۵٧) :٢۵]کتاب اسم اکبر است. و از آنچه به نام کتاب خوانده میشود، تورات و انجیل و فرقان (قرآن) شناخته شده است. درحالیکه در آن کتاب نوح علیه السّلام است. و در آن کتاب صالح و شعیب و ابراهیم علیهم السّلام است. که خداوند شکوهمند خبر داد: همانا این در صحیفههای نخستین است. صحیفههای ابراهیم و موسی. صحیفههای ابراهیم کجاست [؟]صحیفههای ابراهیم اسم اکبر است و صحیفههای موسی همان اسم اکبر است. و وصیّت پیوسته در عالمی پس از عالمی بود
ص :١٣
حتّی دفعوها إلی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فلمّا بعث اللّه عزّ و جلّ محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أسلم له العقب من المستحفظین و کذّبه بنو إسرائیل و دعا إلی اللّه عزّ و جلّ و جاهد فی سبیله، ثمّ أنزل اللّه جلّ ذکره علیه أن أعلن فضل وصیّک فقال ربّ إنّ العرب قوم جفاة، لم یکن فیهم کتاب و لم یبعث إلیهم نبیّ و لا یعرفون فضل نبوّات الأنبیاء علیه السّلام و لا شرفهم و لا یؤمنون بی إن أنا أخبرتهم بفضل أهل بیتی، فقال اللّه جلّ ذکره «وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ» «وَ قُلْ سَلاٰمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ» فذکر من فضل وصیّه ذکرا فوقع النّفاق فی قلوبهم، فعلم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم ذلک و ما یقولون، فقال اللّه جلّ ذکره: یا محمّد وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ ' فَإِنَّهُمْ لاٰ یُکَذِّبُونَکَ وَ لٰکِنَّ اَلظّٰالِمِینَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ و لکنّهم یجحدون بغیر حجّة لهم و کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یتألّفهم و یستعین ببعضهم علی بعض و لا یزال یخرج لهم شیئا فی فضل وصیّه حتّی نزلت هذه السّورة فاحتجّ علیهم حین أعلم بموته و نعیت إلیه نفسه، فقال اللّه جلّ ذکره: فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ وَ إِلیٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ یقول: إذا فرغت فانصب علمک و أعلن وصیّک فأعلمهم فضله علانیة، فقال صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: من کنت مولاه، فعلیّ مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه- ثلاث مرّات-ثمّ قال: لأبعثنّ رجلا یحبّ اللّه و رسوله و یحبّه اللّه و رسوله، لیس بفرّار-یعرّض بمن رجع یجبّن أصحابه و یجبّنونه-و قال صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: علیّ سیّد المؤمنین و قال: علیّ عمود الدّین و قال: هذا هو الّذی یضرب النّاس بالسّیف علی الحقّ بعدی و قال: الحقّ مع علیّ أینما مال و قال: إنّی تارک فیکم أمرین، إن أخذتم بهما لن تضلّوا: کتاب اللّه عزّ و جلّ و أهل بیتی عترتی، أیّها النّاس اسمعوا و قد بلّغت، إنّکم ستردون علیّ الحوض فأسألکم عمّا فعلتم فی الثقلین، و الثقلان: کتاب اللّه جلّ ذکره و أهل بیتی فلا تسبقوهم فتهلکوا
ص :١۴
تا آن را به محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-دادند. و چون خداوند گرامی محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را برانگیخت، نوادگان محافظان، به او اسلام آورده، بنی اسرائیل تکذیبش کردند. و او به سوی خداوند عزّتمند دعوت کرده، در راه او جهاد کرد. سپس خداوند بزرگیاد بر او نازل کرد که فضیلت وصیات را آشکار کن. او عرض کرد: پروردگارا عرب مردمی خشن هستند. در میانشان کتابی نبوده و پیامبری به سویشان فرستاده نشده است. و فضیلت و شرف جایگاه پیامبران را نمیدانند. و به من ایمان نمیآورند اگر از فضیلت خاندانم به آنان بگویم. آنگاه خداوند بزرگ یاد فرمود: و به خاطر آنان اندوهگین مشو. [نحل (١۶) :١٢٧]و بگو: سلام بر شما. که به زودی خواهند دانست. [زخرف (۴٣) :٨٩] پس او از فضیلت وصیاش سخن گفت و در دلهای آنان نفاق افتاد. و رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-آن نفاق و آنچه را میگفتند، دانست. و خداوند گرامی یاد فرمود: ای محمّد! ما میدانیم از آنچه آنان میگویند دلتنگ میشوی. [حجر (١۵) :٩٧]آنان تو را تکذیب نمیکنند بلکه ستمکاران آیات خدا را انکار میکنند. [انعام (۶) :٣٣]ولی آنان بیآنکه استدلالی داشته باشند، انکار میکنند. و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-میانشان الفت داده، برخی را یاور برخی دیگر کرده، همواره چیزی از فضیلت وصیاش را بر ایشان آشکار میکرد تا این سوره نازل شد پس [با آن]بر آنان احتجاج کرد هنگامی که او را به مرگش آگاه ساخته، جانش آن را فهمید. خداوند بزرگ یاد فرموده است: چون فراغت یافتی، بکوش و به سوی پروردگارت رو کن. [انشراح (٩۴) :٧ و ٨]میفرماید: وقتی فارغ شدی، بیرقت را برپا کرده و وصیات را آشکار کن. به آنان فضیلت او را آشکارا بگو. و آن حضرت -درود خدا بر او و بر خاندانش-سه بار فرمود: هرکه من مولای اویم این علی مولای او است. خداوندا، یار یاوران او باش و دشمن دشمنانش. سپس در جنگ خیبر فرمود: مردی را میفرستم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند او فرار نمیکند-کنایه به کسی که [از میدان جنگ]بازگشته، یارانش را ترسو میشمرد و یارانش او را ترسو میشمردند-و فرمود: علی سرور مؤمنان است. و فرمود: علی ستون دین است. و فرمود: این، آن کسی است که پس از من برای حقّ با مردم میجنگد. و فرمود: حقّ همراه علی است هرکجا که برود. و فرمود: من در میان شما دو چیز به جا میگذارم، اگر آنها را برگیرید هرگز گمراه نمیشوید: کتاب خدای عزّتمند و اهل بیت و خاندانم. ای مردم! گوش کنید که من ابلاغ کردم. همانا شما کنار حوض بر من وارد میشوید و من از آنچه دربارۀ ثقلین کردید از شما میپرسم. و ثقلین: کتاب خدای گرامی یاد و خاندان منند. از آنان پیشی
ص :١۵
و لا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم فوقعت الحجّة بقول النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و بالکتاب الّذی یقرأه النّاس فلم یزل یلقی فضل أهل بیته بالکلام و یبیّن لهم بالقرآن إِنَّمٰا یُرِیدُ اَللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً و قال عزّ ذکره: وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ ثمّ قال: وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبیٰ حَقَّهُ فکان علیّ علیه السّلام و کان حقّه الوصیّة الّتی جعلت له و الاسم الأکبر و میراث العلم و آثار علم النّبوّة، فقال: قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبیٰ ثمّ قال: وَ إِذَا اَلْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ یقول أسألکم عن المودّة الّتی أنزلت علیکم فضلها، مودّة القربی، بأیّ ذنب قتلتموهم و قال جلّ ذکره: فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ قال الکتاب [هو]الذّکر و أهله آل محمّد علیهم السّلام أمر اللّه عزّ و جلّ بسؤالهم و لم یؤمروا بسؤال الجهّال و سمّی اللّه عزّ و جلّ القرآن ذکرا فقال تبارک و تعالی: وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ و قال عزّ و جلّ: وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ و قال عزّ و جلّ: أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ و قال عزّ و جلّ وَ لَوْ رَدُّوهُ [إلی اللّه و] إِلَی اَلرَّسُولِ وَ إِلیٰ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ منهم فردّ الأمر أمر النّاس إلی أولی الأمر منهم الّذین أمر بطاعتهم و بالرّدّ إلیهم، فلمّا رجع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من حجّة الوداع نزل علیه جبرئیل علیه السّلام فقال: «یا أیّها الرّسول! بلّغ ما أنزل إلیک من ربّک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس إنّ اللّه لا یهدی القوم الکافرین» فنادی النّاس فاجتمعوا و أمر بسمرات فقمّ شوکهنّ، ثمّ قال صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: [یا]أیّها النّاس من ولیّکم و أولی بکم من أنفسکم؟ فقالوا: اللّه و رسوله، فقال: من کنت مولاه، فعلیّ مولاه اللّهمّ وال من والاه
ص :١۶
نگیرید که نابود میشوید و به آنان تعلیم نکنید که آنان عالمتر از شمایند. پس حجّت با سخن پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-و با کتابی که مردم آن را میخوانند ثابت شد. و همواره فضیلت خاندانش را با کلمات القا میکرد و برایشان با قرآن روشن میکرد. خداوند میخواهد پلیدی را از شما خاندان دور کرده، کاملا پاکتان گرداند. و آن گرامی یاد فرمود: و بدانید همانا آنچه غنیمت میبرید، یک پنجم آن برای خدا و رسولش و برای نزدیکان است. [انفال (٨) :۴١]سپس فرمود: و حقّ نزدیکان را بده. [اسرا (١٧) :٢۶]که علی علیه السّلام بود و حقّش وصیّتی بود که برای او قرار داده شده بود و اسم اکبر و میراث علم و آثار نبوّت بود. آنگاه فرمود: بگو: من هیچ پاداشی برای آن (رسالتم) نمیخواهم جز دوستی دربارۀ نزدیکانم را. [شورا (۴٢) :٢٣]سپس فرمود: و وقتی از کشتهشدگان پرسیده شود که به چه گناهی کشته شدند. [تکویر (٨١) :٨ و ٩]میفرماید: از شما دربارۀ دوستیای که فضیلتش بر شما نازل شده میپرسم. دوستی نزدیکان. که به چه گناهی آنان را کشتید. و آن بزرگ یاد فرمود: و از اهل ذکر بپرسید اگر نمیدانید. [نحل (١۶) :۴٣]حضرت فرمود: کتاب [همان]ذکر است و اهلش خاندان محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش- که خداوند به پرسش از ایشان فرمان داده است. و به پرسش از جاهلان امر نشدند. و خداوند عزّتمند قرآن را ذکر نامیده، فرموده است: و ما این ذکر را بر تو نازل کردیم تا آنچه را به سوی مردم نازل شده است برای آنها روشن کنی و شاید بیندیشند. [نحل (١۶) :۴۴]و فرمود: و این مایۀ یادآوری تو و مردم تو است و بهزودی پرسش میشوید. [زخرف (۴٣) :۴۴]و فرمود: از خداوند اطاعت کنید و از رسول او و صاحبان امر از میان خودتان اطاعت کنید. و فرمود: و اگر آن را به پیامبر و به صاحبان امر خودشان بازگردانند، کسانی از آنان که استنباط میکنند آن را خواهند فهمید. [نساء (۴) :٨٣]پس آن امر-امر مردم-را به صاحبان امر از میان خودشان، کسانی که به اطاعتشان و رجوع به آنان فرمان داده است ارجاع داد و وقتی رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-از آخرین حجّ بازگشت جبرئیل علیه السّلام بر او نازل شده، عرض کرد: ای رسول [ما]آنچه را از سوی پروردگارت نازل شده، ابلاغ کن. و اگر نکنی رسالتش را انجام ندادهای و خداوند تو را از مردم نگاه میدارد. خداوند مردمان کافر را هدایت نمیکند. پس به مردم ندا داد و گرد آمدند. و امر کرد تا خارهای بوتهها را تراشیدند (تا نشستن و ایستادن روی آنها راحت باشد) سپس فرمود: [ای]مردم! چه کسی ولیّ شما است و چه کسی به شما از خودتان سزاوارتر است؟ گفتند: خدا و رسولش. آنگاه پیامبر سه بار فرمود: هرکه من مولای اویم این علی مولای او است.
ص :١٧
و عاد من عاداه-ثلاث مرّات-فوقعت حسکة النّفاق فی قلوب القوم و قالوا: ما أنزل اللّه جلّ ذکره هذا علی محمّد قطّ و ما یرید إلاّ أن یرفع بضبع ابن عمّه، فلمّا قدم المدینة أتته الأنصار فقالوا: یا رسول اللّه إنّ اللّه جلّ ذکره قد أحسن إلینا و شرّفنا بک و بنزولک بین ظهرانینا، فقد فرّح اللّه صدیقنا و کبّت عدوّنا و قد یأتیک وفود، فلا تجد ما تعطیهم فیشمت بک العدوّ، فنحبّ أن تأخذ ثلث أموالنا حتّی إذا قدم علیک وفد مکّة وجدت ما تعطیهم، فلم یردّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم علیهم شیئا و کان ینتظر ما یأتیه من ربّه فنزل جبرئیل علیه السّلام: و قال قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبیٰ و لم یقبل أموالهم، فقال المنافقون: ما أنزل اللّه هذا علی محمّد و ما یرید إلاّ أن یرفع بضبع ابن عمّه و یحمل علینا أهل بیته یقول أمس: من کنت مولاه فعلیّ مولاه و الیوم: قل لا أسئلکم علیه أجرا إلاّ المودّة فی القربی، ثمّ نزل علیه آیة الخمس فقالوا: یرید أن یعطیهم أموالنا و فیئنا، ثمّ أتاه جبرئیل علیه السّلام فقال: یا محمّد إنّک قد قضیت نبوّتک و استکملت أیّامک فاجعل الاسم الأکبر و میراث العلم و آثار علم النّبوّة عند علیّ علیه السّلام، فإنّی لم أترک الأرض إلاّ ولی فیها عالم تعرف به طاعتی و تعرف به ولایتی و یکون حجّة لمن یولد بین قبض النّبیّ إلی خروج النّبیّ الآخر، قال: فأوصی إلیه بالاسم الأکبر و میراث العلم و آثار علم النّبوّة و أوصی إلیه بألف کلمة و ألف باب، یفتح کلّ کلمة و کلّ باب ألف کلمة و ألف باب.
[٧۶٣]۴-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه و صالح بن السّندیّ، عن جعفر بن بشیر، عن یحیی بن معمّر العطّار، عن بشیر الدّهّان، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی مرضه الّذی توفّی فیه: ادعوا لی خلیلی، فأرسلنا إلی أبویهما فلمّا نظر إلیهما رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أعرض عنهما، ثمّ قال: ادعوا لی
ص :١٨
خدایا یار دوستانش و دشمن دشمنانش باش. آنگاه خار نفاق در دل مردمان افتاده، گفتند: خداوند بزرگیاد هرگز آن را بر محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]نازل نکرده است. و او جز اینکه دست پسر عمویش را بالا ببرد چیزی نمیخواهد. و چون به مدینه وارد، شد انصار به نزدش آمده، گفتند: ای رسول خدا، خداوند گرامییاد به ما احسان کرده، با شما و با فرودتان در میان ما شرفمان داد. پس خداوند دوستمان را شاد کرده، دشمنمان را خوار. امّا برای شما میهمانانی خواهد بود که [شاید]چیزی نیابی به آنها بدهی و دشمن تو را شماتت کند. ما دوست داریم یک سوم اموالمان را بگیری تا وقتی مهمانی از مکّه برایتان رسید، چیزی باشد که به او بدهی. رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-چیزی به آنان نگفت و منتظر بود که از سوی پروردگارش چه نازل میشود. جبرئیل علیه السّلام نازل شد و گفت: «بگو: من از شما برای آن (رسالتم) جز دوستی با نزدیکانم، مزدی نمیخواهم.» و اموالشان را نپذیرفت. آنگاه منافقان گفتند: خداوند این را بر محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]نازل نکرده است. و او میخواهد بازوی پسر عمویش را بالا برده، خاندانش را بر ما تحمیل کند. دیروز میگفت: هرکه من مولای اویم، علی مولای او است و امروز میگوید: «بگو من از شما برای آن جز دوستی با نزدیکانم مزدی نمیخواهم.» سپس آیۀ خمس نازل شد و آنان گفتند: او میخواهد اموال و غنیمت ما را به آنان بدهد. سپس جبرئیل علیه السّلام به نزد او آمد و گفت: ای محمّد! تو پیامبریات را به انجام رسانده، عمرت را به پایان رساندی. پس اسم اکبر و میراث علم و آثار علم نبوّت را نزد علی علیه السّلام قرار ده؛ زیرا من زمین را جز اینکه عالمی از سوی من در آن باشد رها نمیکنم تا به وسیلۀ او اطاعت و ولایت من شناخته شود. و حجّتی باشد برای کسی که در فاصلۀ مرگ پیامبری و بعثت پیامبری دیگر به دنیا میآید. حضرت فرمود: پس ایشان اسم اکبر و میراث علم و آثار علم نبوّت را برای او وصیّت کرد. و هزار کلمه و هزار باب به او وصیّت کرد که از هر کلمه و بابی هزار کلمه و باب دیگر گشوده میشود.
[٧۶٣]۴-بشیر دهّان از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-در بیماریای که به وفاتش پایان یافت، فرمود: دوستم را به نزدم بخوانید. آن دو زن دنبال پدرانشان [ابو بکر و عمر]فرستادند. چون رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-آن دو را دید، از ایشان روی گردانده، سپس فرمود: دوستم را به نزدم بخوانید.
ص :١٩
خلیلی، فأرسل إلی علیّ فلمّا نظر إلیه أکبّ علیه یحدّثه، فلمّا خرج لقیاه، فقالا له: ما حدّثک خلیلک؟ فقال: حدّثنی ألف باب یفتح کلّ باب ألف باب.
[٧۶۴]۵-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن محمّد بن إسماعیل، عن منصور بن یونس، عن أبی بکر الحضرمیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
علّم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم علیّا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ألف حرف کلّ حرف یفتح ألف حرف.
[٧۶۵]۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
کان فی ذؤابة سیف رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم صحیفة صغیرة، فقلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: أیّ شیء کان فی تلک الصّحیفة؟ قال: هی الأحرف الّتی یفتح کلّ حرف ألف حرف، قال أبو بصیر: قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: فما خرج منها حرفان حتّی السّاعة.
[٧۶۶]٧-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی نصر، عن فضیل بن سکّرة قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: جعلت فداک، هل للماء الّذی یغسّل به المیّت حدّ محدود؟ قال: إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال لعلیّ علیه السّلام: إذا أنا متّ فاستق ستّ قرب من ماء بئر غرس فغسّلنی و کفّنّی و حنّطنی فإذا فرغت من غسلی و کفنی فخذ بجوامع کفنی و أجلسنی ثمّ سلنی عمّا شئت، فو اللّه لا تسألنی عن شیء إلاّ أجبتک فیه.
[٧۶٧]٨-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن القاسم بن محمّد، عن علیّ بن أبی حمزة، عن ابن أبی سعید، عن أبان بن تغلب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لمّا حضر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الموت دخل علیه علیّ علیه السّلام فأدخل رأسه ثمّ قال:
ص :٢٠
آنگاه دنبال علی [علیه السّلام]فرستادند. چون او را دید، به سوی او برگشت و با او به سخن پرداخت. و چون بیرون آمد، آن دو او را دیده، گفتند: دوستت با تو چه گفت: فرمود: از هزار باب سخن گفت که از هر باب هزار باب دیگر گشوده میشود.
[٧۶۴]۵-ابو بکر حضرمی از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-هزار حرف به علی علیه السّلام آموخت که از هر حرف هزار حرف دیگر باز میشد.
[٧۶۵]۶-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: در دستۀ شمشیر رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-کاغذی کوچک بود. من به حضرتش عرض کردم: چه چیزی در آن کاغذ بود؟ فرمود: حرفهایی که از هر یک، هزار حرف دیگر باز میشد. ابو بصیر گفته است: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: و تا این ساعت [بیش از]دو حرف از آن صادر نشده است.
[٧۶۶]٧-فضیل سکّره گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: جانم به فدایت! آیا برای آبی که با آن مرده را میشویند، اندازۀ معیّنی است؟ فرمودند: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به علی علیه السّلام فرمود: وقتی من مردم، شش مشک از آب چاه غرس بکش و مرا با آن غسل بده. سپس کفن کرده حنوط نما. وقتی از غسل و کفنم فارغ شدی اطراف کفنم را گرفته، مرا بنشان، سپس از هرچه خواستی بپرس. که به خدا سوگند از چیزی نمیپرسی مگر اینکه دربارهاش پاسخت میدهم.
[٧۶٧]٨-ابان تغلب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی وفات رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-رسید، علی علیه السّلام به نزدش آمد.
ص :٢١
یا علیّ! إذا أنا متّ فغسّلنی و کفّنّی ثمّ أقعدنی و سلنی و اکتب.
[٧۶٨]٩-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن الولید شباب الصّیرفیّ، عن یونس بن رباط قال:
دخلت أنا و کامل التّمّار علی أبی عبد اللّه علیه السّلام فقال له کامل: جعلت فداک حدیث رواه فلان؟ فقال: اذکره، فقال: حدّثنی أنّ النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم حدّث علیّا علیه السّلام بألف باب یوم توفّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، کلّ باب یفتح ألف باب، فذلک ألف ألف باب، فقال: لقد کان ذلک، قلت: جعلت فداک فظهر ذلک لشیعتکم و موالیکم؟ فقال: یا کامل! باب أو بابان فقلت [له]: جعلت فداک فما یروی من فضلکم من ألف ألف باب إلاّ باب أو بابان، قال: فقال: و ما عسیتم أن ترووا من فضلنا، ما تروون من فضلنا إلاّ ألفا غیر معطوفة.
باب الإشارة و النّصّ علی الحسن بن علیّ علیهما السّلام [٧۶٩]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن إبراهیم بن عمر الیمانیّ و عمر بن أذینة، عن أبان، عن سلیم بن قیس قال:
شهدت وصیّة أمیر المؤمنین علیه السّلام حین أوصی إلی ابنه الحسن علیه السّلام و أشهد علی وصیّته الحسین و محمّدا علیهما السّلام و جمیع ولده و رؤساء شیعته و أهل بیته، ثمّ دفع إلیه الکتاب و السّلاح و قال لابنه الحسن علیه السّلام: یا بنیّ! أمرنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أن أوصی إلیک و أن أدفع إلیک کتبی و سلاحی کما أوصی إلیّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و دفع إلیّ کتبه و سلاحه و أمرنی أن آمرک إذا حضرک الموت أن تدفعها إلی أخیک الحسین علیه السّلام، ثمّ أقبل علی ابنه الحسین علیه السّلام فقال: و أمرک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أن تدفعها إلی ابنک هذا، ثمّ أخذ بید علیّ بن الحسین علیه السّلام ثمّ قال
ص :٢٢
حضرت سر او را در بغل گرفت و سپس فرمود: وقتی من مردم، مرا غسل بده و کفنم کن. سپس مرا بنشان و پرسش کن و بنویس.
[٧۶٨]٩-یونس رباط گفته است: من و کامل تمّار به نزد حضرت صادق رفتیم. آنگاه کامل به حضرت عرض کرد: جانم به فدایت! فلانی حدیثی روایت کرده است. فرمود: آن را بازگو. عرض کرد: به من گفت که پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-روزی که وفات کرد، با علی علیه السّلام دربارۀ هزار باب سخن گفت که از هر یک، هزار باب دیگر گشوده میشود. که هزار هزار [یک میلیون]باب میشود. فرمودند: چنین بود. من عرض کردم: جانم به فدایت، از آن برای شیعیان و دوستداران شما چیزی ظاهر شده است؟ فرمودند: ای کامل! یک یا دو بابش. عرض کردم: جانم به فدایت! پس فضایل شما جز از یک یا دو باب از هزار هزار (یک میلیون) باب روایت نمیشود؟ او گوید: حضرت فرمودند: امیدوارید چه اندازه از فضایل ما روایت کنید. شما از فضایل ما جز یک الف غیر معطوفه راست روایت نمیکنید.
[٧۶٩]١-سلیم قیس گفت: وصیّت امیر مؤمنان علیه السّلام را وقتی به پسرش حسن وصیّت میکرد شاهد بودم بر وصیّتش حسین و محمّد علیهما السّلام و همۀ فرزندانش و رؤسای شیعه و خاندانش را شاهد گرفت. سپس کتاب و سلاح را به او سپرده، فرمود: پسرم! رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به من فرمان داد که به تو وصیّت بکنم. و کتابها و سلاحم را به تو بسپارم. همانطور که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به من وصیّت کرد و کتابها و سلاحش را به من سپرد. و به من فرمان داد که به تو فرمان دهم وقتی وفاتت رسید آن را به برادرت حسین علیه السّلام بسپاری. سپس به حسین علیه السّلام رو کرد و فرمود: و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-تو را فرمان داد که آن را به این پسرت بسپاری. سپس دست علی بن حسین علیهما السّلام را گرفته، به او
ص :٢٣
لعلیّ بن الحسین: و أمرک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أن تدفعها إلی ابنک محمّد بن علیّ و أقرئه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و منّی السّلام.
[٧٧٠]٢-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن عبد الصّمد بن بشیر، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
إنّ أمیر المؤمنین صلوات للّه علیه لمّا حضره الّذی حضره قال لابنه الحسن؟ ادن منّی حتّی أسرّ إلیک ما أسرّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إلیّ و أئتمنک علی ما ائتمننی علیه، ففعل.
[٧٧١]٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن سیف بن عمیرة، عن أبی بکر الحضرمیّ قال: حدّثنی الأجلح و سلمة بن کهیل و داود بن أبی یزید و زید الیمامیّ قالوا: حدّثنا شهر بن حوشب:
أنّ علیّا علیه السّلام حین سار إلی الکوفة استودع أمّ سلمة کتبه و الوصیّة، فلمّا رجع الحسن علیه السّلام دفعتها إلیه.
[٧٧٢]۴-و فی نسخة الصّفوانیّ: أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن سیف، عن أبی بکر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
أنّ علیّا صلوات اللّه علیه حین سار إلی الکوفة، استودع أمّ سلمة کتبه و الوصیّة فلمّا رجع الحسن علیه السّلام دفعتها إلیه.
[٧٧٣]۵-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن حمّاد بن عیسی، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
أوصی أمیر المؤمنین علیه السّلام إلی الحسن و أشهد علی وصیّته الحسین علیه السّلام و محمّدا و جمیع ولده و رؤساء شیعته و أهل بیته ثمّ دفع إلیه الکتاب و السّلاح ثمّ قال لابنه الحسن: یا بنیّ أمرنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أن أوصی إلیک و
ص :٢۴
فرمود: و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-تو را فرمان داد که آن به پسرت محمّد بن علی بسپاری و به او از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و از من سلام برسان.
[٧٧٠]٢-ابو جارود از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا امیر مؤمنان-درود خدا بر او-چون وفاتش رسید به پسرش حسن [علیه السّلام]فرمود: به نزدیک من بیا تا آنچه را رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-برای من آشکار کرد، برایت آشکار کنم. و بر آنچه مرا بر آن امین قرار داد تو را امین قرار دهم. و چنین کرد.
[٧٧١]٣-شهر بن حوشب گفته است: علی علیه السّلام هنگامی که به کوفه میرفت کتابهایش و وصیّت را نزد امّ سلمه ودیعه نهاد و چون حسن علیه السّلام بازگشت آنها را به او سپرد.
و در نسخۀ صفوانی چنین است:
[٧٧٢]۴-ابو بکر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که علی-درود خدا بر او-وقتی بهسوی کوفه میرفت، کتابهایش و وصیّت را به امّ سلمه سپرد و چون حسن علیه السّلام بازگشت او آنها را به او داد.
[٧٧٣]۵-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: امیر مؤمنان به حسن [علیه السّلام]وصیّت کرد. و بر وصیّتش حسین و محمّد علیهما السّلام و همۀ فرزندانش-و رؤسای شیعه و خاندانش را شاهد گرفت. سپس کتاب و سلاح را به او داد و فرمود: پسرم! رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-مرا فرمان داد که به تو
ص :٢۵
أن أدفع إلیک کتبی و سلاحی کما أوصی إلیّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و دفع إلیّ کتبه و سلاحه و أمرنی أن آمرک إذا حضرک الموت أن تدفعه إلی أخیک الحسین، ثمّ أقبل علی ابنه الحسین و قال: أمرک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أن تدفعه إلی ابنک هذا، ثمّ أخذ بید ابن ابنه علیّ بن الحسین، ثمّ قال لعلیّ بن الحسین: یا بنیّ و أمرک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أن تدفعه إلی ابنک محمّد بن علیّ و أقرئه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و منّی السّلام، ثمّ أقبل علی ابنه الحسن، فقال: یا بنیّ أنت ولیّ الأمر و ولیّ الدّم، فإن عفوت فلک و إن قتلت فضربة مکان ضربة و لا تأثم.
[٧٧۴]۶-الحسین بن الحسن الحسنیّ رفعه و محمّد بن الحسن، عن إبراهیم بن إسحاق الأحمریّ رفعه قال:
لمّا ضرب أمیر المؤمنین علیه السّلام حفّ به العوّاد و قیل له: یا أمیر المؤمنین أوص فقال: اثنوا لی و سادة ثمّ قال: الحمد للّه حقّ قدره متّبعین أمره و أحمده کما أحبّ و لا إله إلاّ اللّه الواحد الأحد الصّمد کما انتسب، أیّها النّاس کلّ امرئ لاق فی فراره ما منه یفرّ و الأجل مساق النّفس إلیه و الهرب منه موافاته کم أطردت الأیّام أبحثها عن مکنون هذا الأمر فأبی اللّه عزّ ذکره إلاّ إخفاءه، هیهات علم مکنون، أمّا وصیّتی فأن لا تشرکوا باللّه جلّ ثناؤه شیئا و محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فلا تضیّعوا سنّته، أقیموا هذین العمودین و أوقدوا هذین المصباحین و خلاکم ذمّ ما لم تشردوا، حمّل کلّ امرئ مجهوده و خفّف عن الجهلة، ربّ رحیم و إمام علیم و دین قویم، أنا بالأمس صاحبکم و [أنا]الیوم عبرة لکم و غدا مفارقکم إن تثبت الوطأة فی هذه المزلّة فذاک المراد و إن تدحض القدم، فإنّا کنّا فی أفیاء أغصان و ذری ریاح و تحت ظلّ غمامة اضمحلّ فی الجوّ متلفّقها و عفا فی الأرض محطّها و إنّما کنت جارا جاورکم بدنی أیّاما و ستعقبون منّی جثّة
ص :٢۶
وصیّت کرده، کتابها و سلاحم را به تو بسپارم. چنانکه رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به من وصیّت کرده، کتابها و سلاحش را به من سپرد. و مرا فرمان داد که به تو فرمان دهم وقتی وفاتت رسید آن را به برادرت حسین [علیه السّلام] بسپاری سپس به پسرش حسین بن علی علیه السّلام رو کرد و فرمود: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به تو فرمان داد که آن را به این پسرت بسپاری. سپس دست نوهاش علی حسین علیهما السّلام را گرفت و به او فرمود: ای پسرم! و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-تو را فرمان داد که آن را به پسرت محمد بن علی بسپاری و به او از رسول خدا ٩ و از من سلام برسان. سپس به پسرش حسن [علیه السّلام]رو کرد و فرمود: پسرم! تو ولیّ امر و ولیّ دم (خون) هستی. اگر ببخشی حقّ داری و اگر بکشی، به جای یک ضربت، یکی بزن و ناروا نکن.
[٧٧۴]۶-از ابراهیم بن اسحاق احمری حدیثی که سندش را بالا برده روایت شده که: وقتی امیر مؤمنان علیه السّلام ضربت خورد، عیادتگران گردش را گرفته، گفتند: ای امیر مؤمنان وصیّت کن. فرمود: برایم پشتیای بگذارید. سپس فرمود: سپس خدای را بهقدر سزاواریاش، درحالیکه پیروان فرمانش هستیم و بر او سپاس میگویم چنانکه دوست دارد. و خدایی جز خداوند یگانۀ یکتای بینیاز نیست. چنانکه خود فرمود: ای مردم هر مردی آنچه را از آن میگریزد در همان گریزش دیدار میکند. اجل جان را به سوی آن میراند و گریز از آن همان رسیدن به آن است. چه روزگاری را پشتسر گذاشته، از ژرفای پنهان این امر جستجو کردم. و خداوند گرامییاد به چیزی جز پنهان ساختن آن راضی نشد. هیهات، دانشی ژرف و پنهان است. امّا وصیّت من این است که به خداوند شکوهمند است سایش او چیزی را شریک نگیرید و سنّت محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را تباه نکنید. این دو ستون را به پا کنید و این دو چراغ را فروزان نمایید. تا پراکنده نشوید، نکوهشی به شما نمیرسد. هر مردی به اندازه طاقتش مکلّف میشود. و بر نادانان تخفیف داده شده است. پروردگاری مهربان است. پیشوایی دانا و دینی راست و استوار. من دیروز رفیق شما بودم و امروز عبرتی برای شمایم و فردا از شما جدا میشوم. اگر جای پا در این لغزشگاه محکم شد، همان، خواسته است. و اگر گام لغزید، ما هم در سایۀ شاخهها و زیر بال بادها و در سایهسار ابر درهمفشردۀ میان آسمان و زمین (جوّ) که از هم بپاشد و اثری از آن نماند، بودهایم. من همسایهای بودم که بدنم روزگاری را در کنار شما بود. و به زودی پیکر تهی مرا دنبال (تشییع) میکنید. که
ص :٢٧
خلاء، ساکنة بعد حرکة و کاظمة بعد نطق، لیعظکم هدوّی و خفوت إطراقی و سکون أطرافی، فإنّه أوعظ لکم من النّاطق البلیغ ودّعتکم وداع مرصد للتّلاقی، غدا ترون أیّامی و یکشف اللّه عزّ و جلّ عن سرائری و تعرفونّی بعد خلوّ مکانی و قیام غیری مقامی، إن أبق فأنا ولیّ دمی و إن أفن فالفناء میعادی [و إن أعف]فالعفو لی قربة و لکم حسنة فاعفوا و اصفحوا، ألا تحبّون أن یغفر اللّه لکم، فیا لها حسرة علی کلّ ذی غفلة أن یکون عمره علیه حجّة أو تؤدّیه أیّامه إلی شقوة، جعلنا اللّه و إیّاکم ممّن لا یقصر به عن طاعة اللّه رغبة أو تحلّ به بعد الموت نقمة، فإنّما نحن له و به، ثمّ أقبل علی الحسن علیه السّلام فقال: یا بنیّ ضربة مکان ضربة و لا تأثم.
[٧٧۵]٧-محمّد بن یحیی، عن علیّ بن الحسن، عن علیّ بن إبراهیم العقیلیّ یرفعه قال:
قال: لمّا ضرب ابن ملجم أمیر المؤمنین علیه السّلام، قال للحسن: یا بنیّ إذا أنا متّ فاقتل ابن ملجم و احفر له فی الکناسة و وصف العقیلیّ الموضع علی باب طاق المحامل موضع الشّوّاء و الرّؤّاس ثمّ ارم به فیه، فإنّه واد من أودیة جهنّم.
باب الإشارة و النّصّ علی الحسین بن علیّ علیهما السّلام [٧٧۶]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن بکر بن صالح (قال الکلینیّ) و عدّة من أصحابنا، عن ابن زیاد، عن محمّد بن سلیمان الدّیلمیّ، عن هارون بن الجهم، عن محمّد بن مسلم قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: لمّا حضر الحسن بن علیّ علیهما السّلام الوفاة قال للحسین علیه السّلام یا أخی إنّی أوصیک بوصیّة فاحفظها، إذا أنا متّ فهیّئنی ثمّ وجّهنی
ص :٢٨
پس از تکانهایی آرام شده و پس از سخن خاموش گشته است. تا آرامشم و دیده فروبستنم و خاموشی اعضایم شما را پند دهد. که آن برای شما از سخنوری شیوا پندبخشتر است. با شما به امید دیدار خداحافظی میکنم. فردا روزهای مرا میبینید و خداوند عزّتمند اسرارم را برایتان آشکار میکند و شما پس از خالی شدن جای من و نشستن دیگری بر جایم مرا میشناسید. اگر بمانم که خودم ولی دم هستم و اگر فانی شدم که فنا وعدهگاه من است. [و اگر درگذرم]گذشت برای من قربت و برای شما حسنه است. پس درگذرید و درگذرید. آیا دوست ندارید خداوند شما را بیامرزد. افسوس بر هر غافلی که عمرش برهانی بر ضدّ او باشد. یا روزگارش او را به سوی شقاوتی بکشاند. خداوند ما و شما را از کسانی قرار دهد که هیچ خواهشی آنان را از اطاعت خدا بازنمیدارد و پس از مرگ عذابی بر او نازل نمیشود. که ما تنها برای او و با او هستیم. سپس به حسن علیه السّلام روکرد و فرمود: پسرم، ضربتی به جای یک ضربت بزن و ناروا نکن.
[٧٧۵]٧-علی بن ابراهیم عقیلی روایت کرده که گفته شده: وقتی ابن ملجم [لعنه اللّه]به امیر مؤمنان علیه السّلام ضربت زد، آن حضرت به حسن [علیه السّلام]فرمود: پسرم، وقتی من مردم ابن ملجم را بکش و برایش در کناسه-عقیلی گفته آنجا بر دروازۀ محامل و جای کبابپزها و کلّهپزها است-گودالی بکن و او را در آنجا بینداز. که آنجا درّهای از درّههای دوزخ است.
[٧٧۶]١-محمّد مسلم گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: وقتی وفات حسن بن علی علیهما السّلام رسید به حسین علیه السّلام گفت: برادرم تو را به وصیّتی سفارش میکنم. پس آن را حفظ کن. وقتی مردم، پیکرم را [برای دفن]آماده کن، سپس مرا به سوی
ص :٢٩
إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لأحدث به عهدا ثمّ اصرفنی إلی أمّی علیهما السّلام ثمّ ردّنی فادفنّی بالبقیع و اعلم أنّه سیصیبنی من عائشة ما یعلم اللّه و النّاس صنیعها و عداوتها للّه و لرسوله و عداوتها لنا أهل البیت، فلمّا قبض الحسن علیه السّلام [و]وضع علی السّریر ثمّ انطلقوا به إلی مصلّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الّذی کان یصلّی فیه علی الجنائز فصلّی علیه الحسین علیه السّلام و حمل و أدخل إلی المسجد فلمّا أوقف علی قبر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم ذهب ذو العوینین إلی عائشة فقال لها: إنّهم قد أقبلوا بالحسن لیدفنوا مع النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فخرجت مبادرة علی بغل بسرج فکانت أوّل امرأة رکبت فی الإسلام سرجا فقالت: نحّوا ابنکم، عن بیتی، فإنّه لا یدفن فی بیتی و یهتک علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم حجابه فقال لها الحسین علیه السّلام: قدیما هتکت أنت و أبوک حجاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أدخلت علیه بیته من لا یحبّ قربه و إنّ اللّه سائلک عن ذلک یا عائشة.
[٧٧٧]٢-محمّد بن الحسن و علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن سلیمان الدّیلمیّ، عن بعض أصحابنا، عن المفضّل بن عمر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لمّا حضرت الحسن بن علیّ علیهما السّلام الوفاة، قال: یا قنبر! انظر هل تری من وراء بابک مؤمنا من غیر آل محمّد علیهم السّلام؟ فقال: اللّه تعالی و رسوله و ابن رسوله أعلم به منّی، قال: ادع لی محمّد بن علیّ، فأتیته فلمّا دخلت علیه، قال: هل حدث إلاّ خیر؟ قلت: أجب أبا محمّد فعجّل علی شسع نعله، فلم یسوّه و خرج معی یعدو، فلمّا قام بین یدیه سلّم، فقال له الحسن بن علیّ علیهما السّلام: اجلس فإنّه لیس مثلک یغیب عن سماع کلام یحیا به الأموات و یموت به الأحیاء، کونوا أوعیة العلم و مصابیح الهدی، فإنّ ضوء النّهار بعضه أضوأ من بعض، أما علمت أنّ اللّه جعل
ص :٣٠
رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-ببر تا عهدی را با او تازه کنم سپس مرا به سوی مادرم علیها السّلام برگردان. آنگاه بازگرد و در بقیع دفنم کن. و بدان از عایشه، رنجی به من میرسد. که خداوند و مردم کردار او و دشمنیاش با خداوند و رسول او و دشمنیاش با ما اهل بیت را میدانند. پس وقتی حسن علیه السّلام درگذشت [و]بر تابوت نهاده شد. سپس او را به نمازگاه رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بردند که ایشان در آنجا بر میّت نماز میگزارد. پس حسین علیه السّلام بر او نماز خواند. آنگاه به داخل مسجد بردند. وقتی کنار مرقد رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-ایستادند، جاسوسی به نزد عایشه رفت و به او گفت: آنها حسن را آوردهاند تا در کنار پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-دفن کنند. پس او بهشتاب بر استری زینشده بیرون آمد-و او نخستین زنی در اسلام بود که بر زین نشست-و گفت: فرزندتان را از خانهام دور کنید. او نباید در خانۀ من دفن شود و نباید حریم رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-دریده شود. حسین علیه السّلام به او فرمود: تو و پدرت پیش از این حریم رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را دریدهاید. در خانهاش کسی را به کنارش بردی که او نزدیکیاش را دوست نمیداشت. و ای عایشه! خداوند در اینباره از تو بازخواست خواهد کرد.
[٧٧٧]٢-مفضّل عمر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی وفات حضرت حسن بن علی علیهما السّلام رسید، به قنبر فرمود: بنگر که در پشت در مؤمنی از غیر خاندان محمّد علیهم السّلام میبینی؟ او عرض کرد: خدای والا و رسولش و پسر رسول به آن از من عالمترند. فرمود: محمّد بن علی را به نزدم بخوان. [او گوید:] به نزد او رفتم. وقتی مرا دید، گفت: آیا جز خیر چیزی رخ داده است؟ گفتم: ابو محمّد تو را فراخوانده است. در پوشیدن نعلیناش عجله کرده، آن را درست نپوشید. و با من بیرون آمده، دوید. وقتی در برابر حضرت ایستاد، سلام داد. آن گاه حسن بن علی علیهما السّلام به او فرمود: بنشین، که نباید چون تویی از شنیدن سخنی که مردگان با آن زنده میشوند و زندگان با آن میمیرند، غایب باشد. ظرفهای دانش و چراغهای هدایت باشید. که برخی روشناییهای روز روشنتر از برخی دیگر است. مگر نمیدانی که خداوند فرزندان ابراهیم علیه السّلام را پیشوایان قرار داده،
ص :٣١
ولد إبراهیم علیه السّلام أئمّة و فضّل بعضهم علی بعض و آتی داود علیه السّلام زبورا و قد علمت بما استأثر به محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یا محمّد بن علیّ! إنّی أخاف علیک الحسد و إنّما وصف اللّه به، الکافرین فقال اللّه عزّ و جلّ: «کفّارا حسدا من عند أنفسهم من بعد ما تبیّن لهم الحقّ» و لم یجعل اللّه عزّ و جلّ للشّیطان علیک سلطانا یا محمّد بن علیّ! ألا أخبرک بما سمعت من أبیک فیک؟ قال: بلی. قال: سمعت أباک علیه السّلام یقول یوم البصرة: من أحبّ أن یبرّنی فی الدّنیا و الآخرة فلیبرّ محمّدا ولدی، یا محمّد بن علیّ! لو شئت أن أخبرک و أنت نطفة فی ظهر أبیک لأخبرتک، یا محمّد بن علیّ! أما علمت أنّ الحسین بن علیّ علیهما السّلام بعد وفاة نفسی و مفارقة روحی جسمی إمام من بعدی و عند اللّه جلّ اسمه فی الکتاب وراثة من النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أضافها اللّه عزّ و جلّ له فی وراثة أبیه و أمّه فعلم اللّه أنّکم خیرة خلقه فاصطفی منکم محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و اختار محمّد علیّا علیه السّلام و اختارنی علیّ علیه السّلام بالإمامة و اخترت أنا الحسین علیه السّلام، فقال له محمّد بن علیّ علیه السّلام، أنت إمام و أنت وسیلتی إلی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و اللّه لوددت أنّ نفسی ذهبت قبل أن أسمع منک هذا الکلام، ألا و إنّ فی رأسی کلاما لا تنزفه الدّلاء و لا تغیّره نغمة الرّیاح کالکتاب المعجم فی الرّقّ المنمنم أهمّ بإبدائه فأجدنی سبقت إلیه سبق الکتاب المنزل أو ما جاءت به الرّسل و إنّه لکلام یکلّ به لسان النّاطق و ید الکاتب، حتّی لا یجد قلما و یؤتوا بالقرطاس حمما فلا یبلغ إلی فضلک و کذلک یجزی اللّه المحسنین و لا قوّة إلاّ باللّه، الحسین أعلمنا علما و أثقلنا حلما و أقربنا من رسول اللّه رحما کان فقیها قبل أن یخلق و قرأ الوحی قبل أن ینطق و لو علم اللّه فی أحد خیرا ما اصطفی محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فلمّا اختار اللّه محمّدا و اختار محمّد علیّا و اختارک علیّ إماما و اخترت الحسین، سلّمنا و رضینا من [هو]
ص :٣٢
برخی را به برخی دیگر برتری داد. به داود علیه السّلام زبور داد و میدانی که چرا محمّد -درود خدا بر او و بر خاندانش-را برای خودش اختصاص داد. ای محمّد بن علی! من برای تو از حسد میترسم. و خداوند کافران را به آن وصف کرده است. خداوند عزّتمند فرمود: (بسیاری از اهل کتاب) از روی حسد، که در وجودشان ریشه دوانده (آرزو میکردند شما را پس از اسلام و ایمان) به کفر بازگردانند. بااینکه حقّ برای آنان روشن شده است. [بقره (٢) :١٠٩]درحالیکه خداوند شکوهمند برای شیطان بر تو سلطهای قرار نداده است. ای محمّد بن علی! آیا به آنچه از پدرم دربارۀ تو شنیدم آگاهت نکنم؟ او گفت: چرا. فرمود: از پدرت علیه السّلام در روز بصره [جنگ جمل]شنیدم میفرماید: هرکس دوست دارد در دنیا و آخرت به من نیکی کند، به فرزندم محمّد نیکی کند. ای پسر علی! اگر بخواهم تو را آگاه کنم از زمانی که نطفهای در پشت پدرت بودی، آگاهت میکنم. ای پسر علی مگر نمیدانی حسین بن علی علیهما السّلام پس از وفات من و جدایی روحم از جسم، امام پس از من و نزد خداوند گرامینام در کتاب است. ارثی از پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-که خداوند عزّتمند آن را به ارثی از پدر و مادرش ضمیمه کرد. و خداوند دانست که شما بهترین آفریدگان اویید. پس محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را از شما برگزید و محمّد، علی علیه السّلام را برگزید و علی علیه السّلام مرا به امامت برگزید و من حسین علیه السّلام را برگزیدم. آن گاه محمّد بن علی عرض کرد: تو امام و واسطۀ من با محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-هستی. به خدا سوگند دوست داشتم که جان از بدنم میرفت پیش از این که این سخنان را از شما بشنوم. هان در سرم سخنی است که دلوها آن را نمیکشند و آهنگ بادها آن را دگرگون نکند. چون کتابی بیابهام در ورقی نگارین است. آهنگ آشکار کردن آن میکنم، آنگاه میبینم کتاب نازل شده یا آنچه رسولان آوردهاند، به آن کار بر من پیشی گرفتهاند. و آن سخنی است که زبان سخنور و دست نگارنده از ادای آن ناتوان است. چنانکه قلمها تمام شده، کاغذها سیاه میشود و فضایل شما به پایان نمیرسد. و خداوند اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهد. و قدرتی جز با خدا نیست. حسین [علیه السّلام]از جهت علمی عالمترین ما و از جهت بردباری، سنگینترین ما و از جهت خویشاوندی نزدیکترین ما به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. او فقیه بود پیش از آنکه آفریده شود. و پیش از آنکه به سخن درآید وحی را خواند. و اگر خداوند در کسی خیری مییافت، محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را برنمیگزید پس وقتی خداوند محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم را برگزید و محمّد، علی را برگزید و علی تو را بهعنوان امام برگزید و تو حسین را برگزیدی،
ص :٣٣
بغیره یرضی و [من غیره]کنّا نسلم به من مشکلات أمرنا.
[٧٧٨]٣-و بهذا الإسناد، عن سهل، عن محمّد بن سلیمان، عن هارون بن الجهم، عن محمّد بن مسلم قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: لمّا احتضر الحسن بن علیّ علیهما السّلام قال للحسین: یا أخی إنّی أوصیک بوصیّة فاحفظها، فإذا أنا متّ فهیّئنی ثمّ وجّهنی إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لأحدث به عهدا ثمّ اصرفنی إلی أمّی فاطمة علیها السّلام ثمّ ردّنی فادفنّی بالبقیع و اعلم أنّه سیصیبنی من الحمیراء ما یعلم النّاس من صنیعها و عداوتها للّه و لرسوله صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و عداوتها لنا أهل البیت، فلمّا قبض الحسن علیه السّلام [و]وضع علی سریره فانطلقوا به إلی مصلّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الّذی کان یصلّی فیه علی الجنائز فصلّی علی الحسن علیه السّلام، فلمّا أن صلّی علیه حمل فأدخل المسجد فلمّا أوقف علی قبر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بلغ عائشة الخبر و قیل لها: إنّهم قد أقبلوا بالحسن بن علیّ علیهما السّلام لیدفن مع رسول اللّه علیهما السّلام، فخرجت مبادرة علی بغل بسرج فکانت أوّل امرأة رکبت فی الإسلام سرجا فوقفت و قالت: نحّوا ابنکم عن بیتی، فإنّه لا یدفن فیه شیء و لا یهتک علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم حجابه، فقال لها الحسین بن علیّ صلوات اللّه علیهما: قدیما هتکت أنت و أبوک حجاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أدخلت بیته من لا یحبّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قربه و إنّ اللّه سائلک عن ذلک یا عائشة! إنّ أخی أمرنی أن أقرّبه من أبیه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لیحدث به عهدا و اعلمی أنّ أخی أعلم النّاس باللّه و رسوله و أعلم بتأویل کتابه من أن یهتک علی رسول اللّه ستره، لأنّ اللّه تبارک و تعالی یقول: یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَدْخُلُوا بُیُوتَ اَلنَّبِیِّ إِلاّٰ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ و قد أدخلت أنت بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الرّجال بغیر إذنه و قد قال اللّه عزّ و جلّ «یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَرْفَعُوا أَصْوٰاتَکُمْ
ص :٣۴
ما تسلیم شده، خشنود شدیم. کیست که به غیر او راضی شود. و [غیر از او کیست]که ما دشواریهای امورمان را به نزدش ببریم.
[٧٧٨]٣-محمّد مسلم گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: وقتی حسن بن علی علیهما السّلام به حال احتضار درآمد، به حسین [علیه السّلام]گفت: برادرم تو را به وصیّتی سفارش میکنم. پس آن را حفظ کن. وقتی مردم، مرا [برای دفن]آماده کن، سپس به سوی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-ببر تا عهدی را با ایشان تازه کنم. سپس مرا به سوی مادرم فاطمه علیها السّلام برگردان آنگاه بازگرد و در بقیع دفنم کن. و بدان که از حمیرا (عایشه) رنجی به من میرسد. آنچه مردم از کردارش و دشمنیاش با خدا و رسول او-درود خدا بر او و بر خاندانش-و دشمنیاش با ما اهل بیت آگاهند. چون حسن علیه السّلام درگذشت [و]بر تابوتش نهاده شد، او را به نمازگاه رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-که در آنجا بر مردگان نماز میخواند، بردند. پس بر حسن علیه السّلام نماز خواند. چون نماز تمام شد به داخل مسجد برده شد. وقتی کنار مرقد رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- ایستادند، خبر به عایشه رسید. و به او گفتند: آنان حسن علی علیهما السّلام را آوردهاند تا کنار رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم دفن شود. پس به شتاب بر استری زینشده بیرون آمد-و او نخستین زن در اسلام بود که بر زین سوار شد-آنگاه ایستاد و گفت: فرزندتان را از خانهام دور کنید. که نباید کسی در آنجا دفن شود و نباید حریم رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-دریده شود پس حسین بن علی-درود خدا بر آنان-به او فرمود: تو و پدرت پیش از این حریم رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را دریدهاید و تو در خانهاش کسی را که رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله نزدیک بودنش را دوست نداشت، داخل کردهای. ای عایشه! خداوند از تو در اینباره خواهد پرسید. برادرم مرا فرمان داد که او را به نزد پدرش رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-ببرم تا عهدی را با ایشان تازه کند. و تو بدان که برادرم عالمترین مردم به خدا و رسولش است. و به تأویل کتاب او عالمتر از آن است که حریم رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را بدرد؛ زیرا خداوند پاک و والا میفرماید: ای کسانی که ایمان آوردهاید به خانههای پیامبر داخل نشوید مگر اینکه به شما اجازه داده شود. [احزاب (٣٣) :۵٣]درحالیکه تو بیاجازۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله مردانی را به خانهاش داخل کردهای. و خداوند عزّتمند فرموده است: ای کسانی که ایمان آوردهاید صدای خود را فراتر از صدای پیامبر نبرید. [حجرات (۴٩) :٢]
ص :٣۵
فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِیِّ» و لعمری لقد ضربت أنت لأبیک و فاروقه عند أذن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم المعاول و قال اللّه عزّ و جلّ «إِنَّ اَلَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْوٰاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اَللّٰهِ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ اِمْتَحَنَ اَللّٰهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْویٰ» و لعمری لقد أدخل أبوک و فاروقه علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بقربهما منه الأذی و ما رعیا من حقّه ما أمرهما اللّه به علی لسان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إنّ اللّه حرّم من المؤمنین أمواتا ما حرّم منهم أحیاء و تاللّه یا عائشة! لو کان هذا الّذی کرهتیه من دفن الحسن عند أبیه رسول اللّه صلوات اللّه علیهما جائزا فیما بیننا و بین اللّه لعلمت أنّه سیدفن و إن رغم معطسک قال: ثمّ تکلّم محمّد بن الحنفیّة و قال: یا عائشة! یوما علی بغل و یوما علی جمل فما تملکین نفسک و لا تملکین الأرض عداوة لبنی هاشم، قال: فأقبلت علیه فقالت: یا ابن الحنفیّة هؤلاء الفواطم یتکلّمون فما کلامک؟ فقال لها الحسین علیه السّلام: و أنّی تبعدین محمّدا من الفواطم، فو اللّه لقد ولدته ثلاث فواطم، فاطمة بنت عمران بن عائذ بن عمرو بن مخزوم و فاطمة بنت أسد بن هاشم و فاطمة بنت زائدة بن الأصمّ ابن رواحة بن حجر بن عبد معیص بن عامر، قال: فقالت عائشة للحسین علیه السّلام: نحّوا ابنکم و اذهبوا به فإنّکم قوم خصمون، قال: فمضی الحسین علیه السّلام إلی قبر أمّه ثمّ أخرجه فدفنه بالبقیع.
باب الإشارة و النّصّ علی علیّ بن الحسین صلوات اللّه علیهما [٧٧٩]١-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین و أحمد بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل، عن منصور بن یونس، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
إنّ الحسین بن علیّ علیهما السّلام لمّا حضره الّذی حضره دعا ابنته الکبری فاطمة بنت الحسین علیه السّلام فدفع إلیها کتابا ملفوفا و وصیّة ظاهرة و کان علیّ بن الحسین علیها السّلام
ص :٣۶
و به جانم سوگند، تو برای پدرت و فاروقش (عمر) کنار گوش رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-کلنگها زدی. و خداوند شکوهمند فرمود: کسانی که صدای خود را نزد رسول خدا کوتاه میکنند، همان کسانی هستند که خداوند دل هاشان را برای پرهیزگاری امتحان کرده است. [حجرات (۴٩) :٣]درحالیکه به جانم سوگند پرت و فاروقش به سبب نزدیک شدنشان به ایشان او را آزار دادند و حقّی را که خداوند با زبان رسولش به آن دو امر کرده بود دربارۀ او رعایت نکردند. که خداوند آنچه را دربارۀ زندگان مؤمن حرام کرده، دربارۀ مؤمنان مرده نیز حرام کرده است. و به خدا سوگند ای عایشه! دفن کردن حسن نزد پدرش رسول خدا-درود خداوند بر آن دو-که تو آن را نمیپسندی اگر میان ما و خداوند طی شده بود، میدانستی که او، اگرچه با مالیده شدن بینیات به خاک هم بود، [در آنجا]دفن میشود. سپس محمّد حنفیّه به سخن درآمده، گفت: روزی بر استر و روزی بر شتر. تو نه مالک جانت هستی و نه مالک زمین. [و این کار] برای دشمنی با بنیهاشم است. عایشه به او رو کرد و گفت: ای پسر حنفیّه! اینان، فاطمیاند که سخن میگویند، سخن تو چیست؟ و حسین علیه السّلام به او فرمود: چگونه محمّد را از فاطمیان دور میکنی، که به خدا سوگند او زادۀ سه فاطمه است: فاطمه دختر عمران بن عائذ بن عمرو مخزوم و فاطمه دختر اسد هاشم و فاطمه دختر زائدة بن أصمّ بن رواحة بن حجر بن عبد معیص عامر. آنگاه عایشه به حسین علیه السّلام گفت: فرزندتان را دور کنید و او را ببرید که شما مردمی خصومتگر هستید. پس حسین علیه السّلام به سوی مرقد مادرش رفت. سپس پیکر را بیرون آورده، در بقیع دفنش کرد.
[٧٧٩]١-ابو جارود از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: حسین بن
ص :٣٧
مبطونا معهم لا یرون إلاّ أنّه لما به، فدفعت فاطمة الکتاب إلی علیّ بن الحسین علیه السّلام ثمّ صار و اللّه ذلک الکتاب إلینا یا زیاد! قال: قلت: ما فی ذلک الکتاب جعلنی اللّه فداک؟ قال: فیه و اللّه ما یحتاج إلیه ولد آدم منذ خلق اللّه آدم إلی أن تفنی الدّنیا و اللّه إنّ فیه الحدود، حتّی أنّ فیه أرش الخدش.
[٧٨٠]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن ابن سنان، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا حضر الحسین علیه السّلام ما حضره، دفع وصیّته إلی ابنته فاطمة ظاهرة فی کتاب مدرج، فلمّا أن کان من أمر الحسین علیه السّلام ما کان. دفعت ذلک إلی علیّ بن الحسین علیها السّلام، قلت له: فما فیه یرحمک اللّه؟ فقال: ما یحتاج إلیه ولد آدم منذ کانت الدّنیا إلی أن تفنی.
[٧٨١]٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن سیف بن عمیرة، عن أبی بکر الحضرمیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ الحسین صلوات اللّه علیه لمّا صار إلی العراق استودع أمّ سلمة رضی اللّه عنها الکتب و الوصیّة فلمّا رجع علیّ بن الحسین علیه السّلام دفعتها إلیه.
[٧٨٢]۴-و فی نسخة الصّفوانیّ، علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن حنان بن سدیر، عن فلیح بن أبی بکر الشّیبانیّ قال:
و اللّه إنّی لجالس عند علیّ بن الحسین و عنده ولده إذ جاءه جابر بن عبد اللّه الأنصاریّ فسلّم علیه، ثمّ أخذ بید أبی جعفر علیه السّلام فخلا به، فقال: إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أخبرنی أنّی سأدرک رجلا من أهل بیته یقال له محمّد بن علیّ یکنّی أبا جعفر، فإذا أدرکته فأقرئه منّی السّلام، قال: و مضی جابر و رجع أبو جعفر علیه السّلام فجلس مع أبیه علیّ بن الحسین علیه السّلام و إخوته فلمّا صلّی المغرب قال علیّ بن
ص :٣٨
علی علیهما السّلام وقتی وفاتش رسید، دختر بزرگش فاطمه را فراخوانده، کتابی پیچیده و وصیّتی آشکار را به او سپرد. و سجاد علیه السّلام که همراهشان بود ولی به خاطر درد شکمی که دچارش شده بود آن لحظه آنجا حضور نداشت سپس فاطمه آن کتاب (جامع) را به سجّاد علیه السّلام داد. ای زیاد! به خدا سوگند آن کتاب به ما رسید. او گوید: من عرض کردم: چه چیزی در کتاب است، خدا مرا فدای شما کند؟ فرمودند: به خدا سوگند! آنچه فرزندان آدم از زمان آفرینش آدم تا نابودی دنیا به آن نیاز دارند در آن است. و به خدا سوگند! حدود در آن است. حتّی دیۀ زخم ناچیز در آن آمده است.
[٧٨٠]٢-ابو جارود از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: چون وفات حسین علیه السّلام فرارسید، وصیّتش را آشکارا در کتابی پیچیده شده به دخترش فاطمه داد. پس چون کار حسین علیه السّلام چنان شد که بود، آن را به سجّاد علیه السّلام داد. من عرض کردم: و در آن چیست خدا تو را رحمت کند؟ فرمودند: آنچه فرزندان آدم از وقتی دنیا بوده تا نابودشدنش به آن نیاز دارند.
[٧٨١]٣-ابو بکر حضرمی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: حسین-درود خدا بر او-وقتی به سوی عراق رفت، کتابها و وصیّت را به امّ سلمه-رضی اللّه عنها-سپرد. آنگاه وقتی سجّاد علیه السّلام بازگشت آنها را به او داد.
و در نسخۀ صفوانی آمده:
[٧٨٢]۴-فلیح بن ابو بکر شیبانی گفت: به خدا سوگند! من نزد علی بن حسین [علیهما السّلام]نشسته بودم و فرزندانش نیز نزدش بودند. ناگاه جابر بن عبد اللّه انصاری آمد و به حضرت سلام کرد. سپس دست حضرت باقر علیه السّلام را گرفته، به خلوت برد و گفت: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به من خبر داد که من مردی از خاندانش را درمییابم که نامش محمّد بن علی و کنیهاش ابو جعفر [علیه السّلام] است. پس وقتی او را دیدی، سلام مرا به او برسان. راوی گوید: جابر رفت و حضرت باقر علیه السّلام بازگشته، با پدرش سجّاد علیه السّلام و برادرانش نشست. چون نماز مغرب
ص :٣٩
الحسین لأبی جعفر علیه السّلام: أیّ شیء قال لک جابر بن عبد اللّه الأنصاریّ؟ فقال: قال: إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال: إنّک ستدرک رجلا من أهل بیتی اسمه محمّد بن علیّ یکنّی أبا جعفر فأقرئه منّی السّلام، فقال له أبوه هنیئا لک یا بنیّ! ما خصّک اللّه به من رسوله من بین أهل بیتک، لا تطلع إخوتک علی هذا فیکیدوا لک کیدا، کما کادوا إخوة یوسف لیوسف علیه السّلام.
باب الإشارة و النّصّ علی أبی جعفر علیه السّلام [٧٨٣]١-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن أبی القاسم الکوفیّ، عن محمّد بن سهل، عن إبراهیم بن أبی البلاد، عن إسماعیل بن محمّد بن عبد اللّه بن علیّ بن الحسین، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا حضر علیّ بن الحسین علیها السّلام الوفاة قبل ذلک أخرج سفطا أو صندوقا عنده، فقال: یا محمّد احمل هذا الصّندوق، قال: فحمل بین أربعة، فلمّا توفّی جاء إخوته یدّعون ما فی الصّندوق فقالوا: أعطنا نصیبنا فی الصّندوق فقال و اللّه ما لکم فیه شیء و لو کان لکم فیه شیء ما دفعه إلیّ و کان فی الصّندوق سلاح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و کتبه.
[٧٨۴]٢-محمّد بن یحیی، عن عمران بن موسی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن عبد اللّه، عن عیسی بن عبد اللّه، عن أبیه، عن جدّه قال:
التفت علیّ بن الحسین علیها السّلام إلی ولده و هو فی الموت و هم مجتمعون عنده، ثمّ التفت إلی محمّد بن علیّ فقال: یا محمّد! هذا الصّندوق اذهب به إلی بیتک، قال: أما إنّه لم یکن فیه دینار و لا درهم و لکن کان مملوءا علما.
[٧٨۵]٣-محمّد بن الحسن، عن سهل، عن محمّد بن عیسی، عن فضالة بن
ص :۴٠
را گذاردند، حضرت سجّاد به حضرت باقر علیهما السّلام فرمود: جابر بن عبد اللّه انصاری چه چیزی به تو گفت؟ عرض کرد: او گفت: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرموده است: همانا تو تو مردی از خاندانم را درمییابی که نامش محمّد بن علی و کنیهاش ابو جعفر [علیه السّلام]است. سلام مرا به او برسان. [راوی گوید:]آنگاه پدرش به او فرمود: پسرم! گوارایت باد آنچه خداوند تو را از میان خاندانت از سوی رسولش به آن اختصاص داده است. برادرانت را از آن آگاه نکن که برایت حیله میکنند، چنانکه برادران یوسف برای یوسف علیه السّلام حیله کردند.
[٧٨٣]١-اسماعیل بن محمّد از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی وفات سجّاد علیه السّلام رسید، پیش از آن زنبیل یا صندوقی را که نزدش بود بیرون آورده، فرمودند: ای محمّد! این صندوق را ببر. و ایشان [آن را]میان چهار تن برد. چون آن حضرت وفات یافت برادرانش آمده، مدّعی صندوق شده، گفتند: به ما نصیبمان را از صندوق بده. و او فرمود: به خدا سوگند در آن چیزی برای شما نیست. اگر برای شما در آن چیزی بود، آن را به من نمیداد. و در صندوق سلاح و کتابهای رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بود.
[٧٨۴]٢-عیسای عبد اللّه از پدرش و او از نیایش روایت کرده است که حضرت سجّاد علیه السّلام در حال مرگ به فرزندانش که گردش را گرفته بودند، رو کرد. سپس به محمّد بن علی رو کرده، فرمود: ای محمّد! این صندوق را به خانهات ببر. راوی گوید: هان! در آن دینار و درهمی نبود اما پر از دانش بود.
[٧٨۵]٣-حسین ابو علا گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: عمر
ص :۴١
أیّوب، عن الحسین بن أبی العلاء، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سمعته یقول: إنّ عمر بن عبد العزیز کتب إلی ابن حزم أن یرسل إلیه بصدقة علیّ و عمر و عثمان و إنّ ابن حزم بعث إلی زید بن الحسن و کان أکبرهم، فسأله الصّدقة، فقال زید: إنّ الوالی کان بعد علیّ الحسن و بعد الحسن الحسین و بعد الحسین علیّ بن الحسین و بعد علیّ بن الحسین محمّد بن علیّ، فابعث إلیه فبعث ابن حزم إلی أبی، فأرسلنی أبی بالکتاب إلیه حتّی دفعته إلی ابن حزم، فقال له بعضنا: یعرف هذا ولد الحسن؟ قال: نعم کما یعرفون أنّ هذا لیل و لکنّهم یحملهم الحسد و لو طلبوا الحقّ بالحقّ لکان خیرا لهم و لکنّهم یطلبون الدّنیا.
[٧٨۶]۴-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الحسن بن علیّ الوشّاء، عن عبد الکریم بن عمرو، عن ابن أبی یعفور قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ عمر بن عبد العزیز کتب إلی ابن حزم ثمّ ذکر مثله، إلاّ أنّه قال بعث ابن حزم إلی زید بن الحسن و کان أکبر من أبی علیه السّلام.
عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الوشّاء مثله.
باب الإشارة و النّصّ علی أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق صلوات اللّه علیهما [٧٨٧]١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أبان بن عثمان، عن أبی الصّبّاح الکنانیّ قال:
نظر أبو جعفر علیه السّلام إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام یمشی فقال: تری هذا هذا؟ من الّذین قال اللّه عزّ و جلّ: «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی اَلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا فِی اَلْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ اَلْوٰارِثِینَ» .
ص :۴٢
عبد العزیز به ابن حزم نوشت که (دفاتر) صدقه [-موقوفات]علی [علیه السّلام]و عمر و عثمان را برای او بفرستد. ابن حزم سراغ زید حسن که بزرگترین آنان بود، فرستاده، (دفاتر) صدقه را از او خواست. و زید گفت: سرپرست آنها پس از علی، حسن بود و پس از حسن، حسین [علیهم السّلام]و پس از حسین، علی بن حسین و پس از علی بن حسین، محمد بن علی [علیهم السّلام]. به سراغ او برو. پس ابن حزم سراغ پدرم فرستاد. و پدرم مرا با آن کتاب به سوی او فرستاد و من آن را به ابن حزم دادم. یکی از ما به حضرت عرض کرد: فرزندان حسن [علیه السّلام]این را میدانند؟ فرمود: بله، چنانکه میدانند اکنون شب است. امّا حسد آنان را [از جایشان] برداشته است. و اگر حقّ را به وسیلۀ حقّ میجستند برایشان بهتر بود امّا آنان دنیا را میجویند.
[٧٨۶]۴-پسر ابو یعفور نیز گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: عمر عبد العزیز به ابن حزم نوشت سپس مانند آن را گفته جز اینکه گفته ابن حزم سراغ زید حسن فرستاد که بزرگتر از پدرم علیه السّلام بود. وشّاء نیز مانند این را روایت کرده است.
[٧٨٧]١-ابو الصبّاح کنانی گفت: حضرت باقر علیه السّلام به سوی حضرت صادق علیه السّلام که راه میرفت، نگریست و فرمود: او را میبینی؟ او از کسانی است که خداوند عزّتمند فرمود: و ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهاده، آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم. [قصص (٢٨) :۵]
ص :۴٣
[٧٨٨]٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن سالم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لمّا حضرت أبی علیه السّلام الوفاة قال: یا جعفر! أوصیک بأصحابی خیرا، قلت: جعلت فداک و اللّه لأدعنّهم و الرّجل منهم یکون فی المصر فلا یسأل أحدا.
[٧٨٩]٣-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن المثنّی، عن سدیر الصّیرفیّ قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: إنّ من سعادة الرّجل أن یکون له الولد یعرف فیه شبه خلقه و خلقه و شمائله و إنّی لأعرف من ابنی هذا، شبه خلقی و خلقی و شمائلی؛ یعنی أبا عبد اللّه علیه السّلام.
[٧٩٠]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن طاهر قال:
کنت عند أبی جعفر علیه السّلام فأقبل جعفر علیه السّلام فقال أبو جعفر علیه السّلام: هذا خیر البریّة أو أخیر.
[٧٩١]۵-أحمد بن محمّد، عن محمّد بن خالد، عن بعض أصحابنا، عن یونس بن یعقوب، عن طاهر قال:
کنت عند أبی جعفر علیه السّلام فأقبل جعفر علیه السّلام فقال أبو جعفر علیه السّلام: هذا خیر البریّة.
[٧٩٢]۶-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن فضیل بن عثمان، عن طاهر قال:
کنت قاعدا عند أبی جعفر علیه السّلام فأقبل جعفر علیه السّلام فقال أبو جعفر علیه السّلام: هذا خیر البریّة.
[٧٩٣]٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن جابر بن یزید الجعفیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
ص :۴۴
[٧٨٨]٢-هشام سالم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی وفات پدرم علیه السّلام فرارسید، فرمود: ای جعفر! تو را به نیکی به اصحابم سفارش میکنم. من گفتم: جانم به فدایت، به خدا سوگند! ایشان را آنگاه رها میکنم که هر مردی از آنان در شهری باشد و از کسی چیزی نپرسد.
[٧٨٩]٣-سدیر صیرفی گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: از سعادت مرد است داشتن فرزندی که در او شباهت خلقی، اخلاقی و شمایلی به خود ببیند. و من در این پسرم شباهت خلقی، اخلاقی و شمایلی به خودم میبینم. و مقصودش حضرت صادق علیه السّلام بود.
[٧٩٠]۴-طاهر گفته است: من نزد حضرت باقر علیه السّلام بودم. آنگاه جعفر آمد. و حضرت باقر علیه السّلام فرمود: این بهترین مردم است.
[٧٩١]۵-طاهر گفت: نزد حضرت باقر علیه السّلام بودم که حضرت جعفر علیه السّلام آمدند. آنگاه حضرت باقر علیه السّلام فرمود: این بهترین مردم است.
[٧٩٢]۶-طاهر گفت: نزد حضرت باقر علیه السّلام نشسته بودم که جعفر علیه السّلام آمدند. آنگاه حضرت باقر علیه السّلام فرمود: این بهترین مردم است.
[٧٩٣]٧-جابر بن یزید جعفی گفته است: از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ قائم علیه السّلام
ص :۴۵
سئل عن القائم علیه السّلام فضرب بیده علی أبی عبد اللّه علیه السّلام فقال: هذا و اللّه قائم آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، قال عنبسة: فلمّا قبض أبو جعفر علیه السّلام دخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام فأخبرته بذلک، فقال: صدق جابر، ثمّ قال: لعلّکم ترون أن لیس کلّ إمام هو القائم بعد الإمام الّذی کان قبله؟ .
[٧٩۴]٨-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن یونس بن عبد الرّحمن، عن عبد الأعلی، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ أبی علیه السّلام استودعنی ما هناک، فلمّا حضرته الوفاة قال: ادع لی شهودا فدعوت له أربعة من قریش، فیهم نافع مولی عبد اللّه بن عمر فقال: اکتب: هذا ما أوصی به یعقوب بنیه «یٰا بَنِیَّ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفیٰ لَکُمُ اَلدِّینَ فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» و أوصی محمّد بن علیّ إلی جعفر بن محمّد و أمره أن یکفّنه فی برده الّذی کان یصلّی فیه الجمعة و أن یعمّمه بعمامته و أن یربّع قبره و یرفعه أربع أصابع و أن یحلّ عنه أطماره عند دفنه، ثمّ قال للشّهود: انصرفوا رحمکم اللّه، فقلت له: یا أبت بعد ما انصرفوا ما کان فی هذا بأن تشهد علیه فقال: یا بنیّ! کرهت أن تغلب و أن یقال: إنّه لم یوص إلیه، فأردت أن تکون لک الحجّة.
باب الإشارة و النّصّ علی أبی الحسن موسی علیه السّلام [٧٩۵]١-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن عبد اللّه القلاّء، عن الفیض بن المختار قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: خذ بیدی من النّار، من لنا بعدک؟ فدخل علیه أبو إبراهیم علیه السّلام و هو یومئذ غلام فقال: هذا صاحبکم فتمسّک به.
[٧٩۶]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن
ص :۴۶
پرسیدند. حضرت با دستش به [شانۀ]حضرت صادق علیه السّلام زده فرمودند: به خدا سوگند این است قائم آل محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-عنبسه گفته است: وقتی حضرت باقر علیه السّلام درگذشت به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفتم و از این روایت به ایشان خبر دادم. فرمودند: جابر راست گفته است. شاید شما میپندارید که هر امامی پس از امام پیشین قائم (به امر الهی) نیست.
[٧٩۴]٨-عبد الاعلی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: پدرم آنچه را در آنجا است (کتابها و سلاح و جز آن) به من سپرد. و وقتی وفاتش فرارسید، فرمود: شاهدانی را به نزدم بخوان. و من چهار تن از قریش را که نافع غلام عبد اللّه عمر در میانشان بود به نزد او خواندم. آنگاه فرمود: بنویس: این، آن چیزی است که یعقوب به فرزندانش وصیّت کرد. ای پسران من! همانا خداوند این دین را برایتان برگزیده است. پس شما جز درحالیکه مسلمانید، نمیرید. [بقره (٢) :١٣٢]و حضرت باقر به حضرت صادق [علیهما السّلام]وصیّت کرده، او را فرمان داد در بردی که با آن نماز جمعه میگزارد، کفنش کرده، عمامهاش را به سرش بگذارد. و قبرش را چارگوشه کرده، [به اندازۀ]چهار انگشت بالا بیاورد. و هنگام دفنش بندهای کفن را بگشاید. سپس به شاهدان فرمود: شما بازگردید خداوند شما را رحمت کناد-پس از اینکه آنان رفتند-من به ایشان گفتم: پدر جان! چه چیزی در این بود که برایش شاهد گرفتی؟ فرمودند: پسرم! نخواستم تو مغلوب شوی و بگویند: به او وصیّت نشده است. خواستم حجّتی برایت باشد.
[٧٩۵]١-فیض مختار گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: مرا از افتادن به آتش بگیرید. پس از شما چه کسی برای ما [امام]خواهد بود؟ آنگاه ابو ابراهیم علیه السّلام که آن روز نوجوانی بود به نزدش آمد و حضرت فرمود: این صاحب شما است. به دامن او چنگ بزن.
[٧٩۶]٢-معاذ کثیر گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: از خداوندی که
ص :۴٧
أبی أیّوب الخزّاز، عن ثبیت، عن معاذ بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قلت له: أسأل اللّه الّذی رزق أباک منک هذه المنزلة أن یرزقک من عقبک قبل الممات مثلها، فقال: قد فعل اللّه ذلک قال: قلت: من هو؟ جعلت فداک فأشار إلی العبد الصّالح و هو راقد فقال: هذا الرّاقد و هو غلام.
[٧٩٧]٣-و بهذا الإسناد، عن أحمد بن محمّد قال: حدّثنی أبو علیّ الأرّجانیّ الفارسیّ، عن عبد الرّحمن بن الحجّاج قال:
سألت عبد الرّحمن فی السّنة الّتی أخذ فیها أبو الحسن الماضی علیه السّلام فقلت له: إنّ هذا الرّجل قد صار فی ید هذا و ما ندری إلی ما یصیر؟ فهل بلغک عنه فی أحد من ولده شیء؟ فقال لی: ما ظننت أنّ أحدا یسألنی عن هذه المسألة، دخلت علی جعفر بن محمّد فی منزله فإذا هو فی بیت کذا فی داره فی مسجد له و هو یدعو و علی یمینه موسی بن جعفر علیه السّلام یؤمّن علی دعائه، فقلت له: جعلنی اللّه فداک قد عرفت انقطاعی إلیک و خدمتی لک، فمن ولیّ النّاس بعدک؟ فقال: إنّ موسی قد لبس الدّرع و ساوی علیه، فقلت له: لا أحتاج بعد هذا إلی شیء.
[٧٩٨]۴-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن موسی الصّیقل، عن المفضّل بن عمر قال:
کنت عند أبی عبد اللّه علیه السّلام فدخل أبو إبراهیم علیه السّلام و هو غلام، فقال: استوص به وضع أمره عند من تثق به من أصحابک.
[٧٩٩]۵-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن یعقوب بن جعفر الجعفریّ قال: حدّثنی إسحاق بن جعفر قال:
کنت عند أبی یوما، فسأله علیّ بن عمر بن علیّ فقال: جعلت فداک إلی من
ص :۴٨
این منزلت را از پدرتان به شما روزی کرد میخواهم که از سوی شما مانند آن را پیش از مرگ به فرزندت روزی کند. حضرت فرمودند: خداوند این کار را کرده است. او گوید: من عرض کردم: او چه کسی است جانم به فدایت؟ پس به آن بندۀ صالح که خوابیده بود، اشاره کرده، فرمود: همین کسی که خوابیده است و او نوجوانی بود.
[٧٩٧]٣-ابو علی ارّجانی گفته است: در آن سالی که ابو الحسن ماضی (حضرت موسی علیه السّلام) دستگیر شد به عبد الرحمان حجّاج گفتم: این مرد (امام علیه السّلام) گرفتار او شده است و نمیدانی که کار به کجا میرسد؟ آیا از ایشان چیزی دربارۀ یکی از فرزندانش شنیدهای؟ به من گفت: گمان نمیکردم کسی دربارۀ این مسأله از من بپرسد. من در منزل حضرت صادق [علیه السّلام]به نزدش رفتم. ایشان در فلان اتاق خانه در نمازگاه خودش بود و دعا میکرد. و موسای جعفر علیهما السّلام که سمت راستش بود آمین میگفت. من عرض کردم: خدا مرا فدای شما کند! میدانید که تنها به سوی شما و خدمت برای شما آمدهام. بفرمایید ولیّ امر پس از شما چه کسی است؟ فرمودند: همانا موسی آن زره را پوشید و راست قامتش شد. من عرض کردم: پس از این دیگر به چیزی نیاز ندارم.
[٧٩٨]۴-مفضّل عمر گفته است: نزد حضرت صادق علیه السّلام بودم که ابو ابراهیم علیه السّلام که نوجوانی بود داخل شد. و حضرت فرمود: وصیبودن او را بپذیر و امامتش را با هریک از اصحابت که مورد اطمینانند در میان بگذار.
[٧٩٩]۵-اسحاق جعفر گفته است: روزی نزد پدرم بودم که علی بن عمر بن علی
ص :۴٩
نفزع و یفزع النّاس بعدک؟ فقال: إلی صاحب الثّوبین الأصفرین و الغدیرتین یعنی الذّؤابتین و هو الطّالع علیک من هذا الباب، یفتح البابین بیده جمیعا، فما لبثنا أن طلعت علینا کفّان آخذة! بالبابین ففتحهما! ثمّ دخل علینا أبو إبراهیم علیه السّلام.
[٨٠٠]۶-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی نجران، عن صفوان الجمّال، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قال له منصور بن حازم: بأبی أنت و أمّی إنّ الأنفس یغدی علیها و یراح، فإذا کان ذلک، فمن؟ فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: إذا کان ذلک فهو صاحبکم و ضرب بیده علی منکب أبی الحسن علیه السّلام الأیمن فی ما أعلم و هو یومئذ خماسیّ و عبد اللّه بن جعفر جالس معنا.
[٨٠١]٧-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن عبد الرّحمن بن أبی نجران، عن عیسی بن عبد اللّه بن محمّد بن عمر بن علیّ بن أبی طالب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قلت له: إن کان کون و لا أرانی اللّه ذلک فبمن أئتمّ؟ قال: فأومأ إلی ابنه موسی علیه السّلام، قلت: فإن حدث بموسی حدث فبمن أئتمّ؟ قال: بولده، قلت: فإن حدث بولده حدث و ترک أخا کبیرا و ابنا صغیرا فبمن أئتمّ؟ قال: بولده، ثمّ قال: هکذا أبدا، قلت: فإن لم أعرفه و لا أعرف موضعه؟ قال: تقول: اللّهمّ إنّی أتولّی من بقی من حججک من ولد الإمام الماضی فإنّ ذلک یجزیک إن شاء اللّه.
[٨٠٢]٨-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن عبد اللّه القلاّء، عن المفضّل بن عمر قال:
ذکر أبو عبد اللّه علیه السّلام أبا الحسن علیه السّلام و هو یومئذ غلام فقال: هذا المولود الّذی لم یولد فینا مولود أعظم برکة علی شیعتنا منه، ثمّ قال لی: لا تجفوا إسماعیل.
ص :۵٠
پرسید: جانم به فدایت! پس از شما ما به چه کسی پناه بریم؟ مردم به چه کسی پناه ببرند؟ فرمودند: به کسی که دو لباس زرد و دو گیسو دارد. و اکنون از این در بر تو درآید و دو لنگۀ در را با دستانش بگشاید. چیزی نگذشت که دو دست آشکار شده، دو لنگۀ در را گرفته، گشودند و سپس ابو ابراهیم علیه السّلام داخل شدند.
[٨٠٠]۶-صفوان جمّال از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که منصور حازم به ایشان گفته است: پدر و مادرم به فدایت! همانا جانها صبح میکنند و میمیرند. اگر چنین شد چه کسی [امام]خواهد بود؟ و حضرت صادق فرمودهاند: اگر چنین شد، این صاحب شما است-و با دستش بر شانۀ-به گمانم راست-ابو الحسن علیه السّلام زد-و او در آن روز پنج ساله بود و عبد اللّه جعفر با ما نشسته بود.
[٨٠١]٧-عیسای عبد اللّه گفته است: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: اگر حادثهای رخ داد که خدا کند من آن را نبینم، به چه کسی اقتدا کنم؟ او گوید: حضرت به پسرش موسی [علیه السّلام]اشاره کردند. من گفتم: و اگر حادثهای برای موسی [علیه السّلام]رخ داد به چه کسی اقتدا کنم؟ فرمود: به فرزندش. گفتم: و اگر برای پسرش حادثهای رخ داد و برادری بزرگ و پسری کوچک به جای گذاشت چه کسی را امام خویش قرار دهم؟ فرمودند: پسرش را. سپس ادامه دادند: و همین طور تا همیشه. گفتم و اگر من او را و جایش را نشناختم؟ فرمود: میگویی: خدایا من حجّت باقیماندۀ از فرزندان امام پیشین را ولی خود میگیرم. که ان شاء اللّه آن تو را کفایت میکند.
[٨٠٢]٨-مفضّل عمر گفته است: حضرت صادق علیه السّلام از ابو الحسن علیه السّلام که آن روز نوجوانی بود یاد کرد و فرمود: این فرزندی است که در میان ما فرزندی پر برکتتر از او برای شیعیانمان به دنیا نیامده است. سپس به من فرمود: به اسماعیل ستم نکنید [با امام قراردادن او].
ص :۵١
[٨٠٣]٩-محمّد بن یحیی و أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن الحسن بن الحسین، عن أحمد بن الحسن المیثمیّ، عن فیض بن المختار فی حدیث طویل فی أمر أبی الحسن علیه السّلام حتّی قال له أبو عبد اللّه علیه السّلام:
هو صاحبک الّذی سألت عنه، فقم إلیه فأقرّ له بحقّه، فقمت حتّی قبّلت رأسه و یده و دعوت اللّه عزّ و جلّ له، فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: أما إنّه لم یؤذن لنا فی أوّل منک، قال: قلت: جعلت فداک فأخبر به أحدا؟ فقال: نعم أهلک و ولدک و کان معی أهلی و ولدی و رفقائی، و کان یونس بن ظبیان من رفقائی فلمّا أخبرتهم حمدوا اللّه عزّ و جلّ و قال یونس، لا و اللّه حتّی أسمع ذلک منه و کانت به عجلة، فخرج فاتّبعته، فلمّا انتهیت إلی الباب، سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول له: و قد سبقنی إلیه: یا یونس الأمر کما قال لک فیض، قال: فقال: سمعت و أطعت، فقال لی أبو عبد اللّه علیه السّلام: خذه إلیک یا فیض!
[٨٠۴]١٠-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن جعفر بن بشیر، عن فضیل عن طاهر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
کان أبو عبد اللّه علیه السّلام یلوم عبد اللّه و یعاتبه و یعظه و یقول: ما منعک أن تکون مثل أخیک، فو اللّه إنّی لأعرف النّور فی وجهه؟ فقال عبد اللّه: لم، ألیس أبی و أبوه واحدا و أمّی و أمّه واحدة؟ فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: إنّه من نفسی و أنت ابنی.
[٨٠۵]١١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن محمّد بن سنان، عن یعقوب السّرّاج قال:
دخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام و هو واقف علی رأس أبی الحسن موسی و هو فی المهد، فجعل یسارّه طویلا، فجلست حتّی فرغ، فقمت إلیه فقال لی: ادن من مولاک فسلّم، فدنوت فسلّمت علیه فردّ علیّ السّلام بلسان فصیح، ثمّ قال لی:
ص :۵٢
[٨٠٣]٩-فیض مختار در حدیثی طولانی دربارۀ امامت حضرت ابو الحسن علیه السّلام به اینجا میرسد که حضرت صادق علیه السّلام به او فرموده: او است همان صاحبی که دربارهاش پرسیدی. برخیز و به حقّش اقرار کن. من برخاستم و سر و دستش را بوسیده، در بارگاه خداوند شکوهمند برایش دعا کردم. آنگاه حضرت صادق علیه السّلام فرمود: آگاه باش که این سخنان دربارۀ پیش از تو به ما اجازه داده نشده بود. او گوید: من عرض کردم: جانم به فدایت! آیا از آن با کسی سخن بگویم؟ فرمودند: بله، با خانواده و فرزندانت. و خانواده و فرزندان و رفیقانم با من بودند. و یکی از رفیقانم یونس ظبیان بود. وقتی آنان را آگاه کردم خداوند گرامی را سپاس گفتند. و یونس گفت: نه به خدا سوگند مگر آن را از خودش بشنوم و شتاب هم داشت. پس بیرون رفت و من هم دنبالش رفتم. وقتی به در منزل حضرت رسیدم، چون یونس پیش از من رسیده بود، شنیدم که حضرت صادق علیه السّلام به او میفرماید: ای یونس! مسأله چنان است که فیض برایت گفت. و او عرض کرد: شنیدم و اطاعت کردم. آنگاه حضرت صادق علیه السّلام به من فرمود: ای فیض او (یونس) را با خودت ببر.
[٨٠۴]١٠-طاهر گفته است: حضرت صادق علیه السّلام عبد اللّه را ملامت و توبیخ و نصیحت کرده، میفرمود: چرا تو مانند برادرت نیستی؟ به خدا سوگند من در چهرۀ او نور میبینم. و عبد اللّه عرض میکرد: چرا مگر پدر و مادر من و او یکی نیست؟ آنگاه حضرت صادق علیه السّلام به او میفرمود: او جان من است و تو پسرم.
[٨٠۵]١١-یعقوب سرّاج گفته است: به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفتم. بر سر ابو الحسن موسی [علیه السّلام]که در گهواره بود ایستاده بودند. مدّتی دراز با او نجوا کرد. من نشستم تا سخنشان به پایان رسید. به سویشان رفتم. به من فرمودند: نزدیک مولایت برو و به او سلام کن. من نزدیک شده، به او سلام کردم. با زبانی رسا پاسخ
ص :۵٣
اذهب فغیّر اسم ابنتک الّتی سمّیتها أمس، فإنّه اسم یبغضه اللّه و کان ولدت لی ابنة سمّیتها بالحمیراء، فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: انته إلی أمره ترشد، فغیّرت اسمها.
[٨٠۶]١٢-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن صفوان، عن ابن مسکان، عن سلیمان بن خالد قال:
دعا أبو عبد اللّه علیه السّلام أبا الحسن علیه السّلام یوما و نحن عنده فقال لنا: علیکم بهذا، فهو و اللّه صاحبکم بعدی.
[٨٠٧]١٣-علیّ بن محمّد، عن سهل أو غیره، عن محمّد بن الولید، عن یونس، عن داود بن زربیّ، عن أبی أیّوب النّحویّ قال:
بعث إلیّ أبو جعفر المنصور فی جوف اللّیل فأتیته فدخلت علیه و هو جالس علی کرسیّ و بین یدیه شمعة و فی یده کتاب، قال: فلمّا سلّمت علیه رمی بالکتاب إلیّ و هو یبکی، فقال لی: هذا کتاب محمّد بن سلیمان یخبرنا أنّ جعفر بن محمّد قد مات، فإنّا للّه و إنّا إلیه راجعون ثلاثا و أین مثل جعفر؟ ثمّ قال لی: اکتب قال: فکتبت صدر الکتاب، ثمّ قال: اکتب: إن کان أوصی إلی رجل واحد بعینه فقدّمه و اضرب عنقه، قال: فرجع إلیه الجواب أنّه قد أوصی إلی خمسة واحدهم أبو جعفر المنصور و محمّد بن سلیمان و عبد اللّه و موسی و حمیدة.
[٨٠٨]١۴-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن النّضر بن سوید بنحو من هذا إلاّ أنّه ذکر أنّه أوصی إلی أبی جعفر المنصور و عبد اللّه و موسی و محمّد بن جعفر و مولی لأبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
فقال أبو جعفر: لیس إلی قتل هؤلاء سبیل.
[٨٠٩]١۵-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن علیّ بن الحسن، عن صفوان الجمّال قال:
ص :۵۴
سلامم را داد. سپس به من فرمود: برو و آن نام را که دیروز بر دخترت گذاشتی عوض کن؛ زیرا آن نامی است که خداوند آن را دشمن میدارد. و برای من دختری به دنیا آمده بود که نامش را حمیرا گذاشته بودم. آنگاه حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: به دستور او عمل کن تا هدایت شوی. پس من نامش را عوض کردم.
[٨٠۶]١٢-سلیمان خالد گفت: حضرت صادق علیه السّلام روزی که ما در خدمتش بودیم، ابو الحسن علیه السّلام را فراخوانده، به ما فرمود: بر شما باد به این مرد. به خدا سوگند او پس از من صاحب شما است.
[٨٠٧]١٣-ابو ایّوب نحوی گفته است: منصور عبّاسی در نیمه شبی دنبال من فرستاد. به نزد او رفتم درحالیکه بر تختی نشسته بود و در برابرش شمعی بود و در دستش نامهای. وقتی سلام کردم درحالیکه گریه میکرد نامه را به سویم انداخت و گفت: این نامۀ محمّد سلیمان است که خبر داده جعفر محمّد درگذشته است. و سه بار گفت: انّا للّه و انّا الیه راجعون. کجا همچون جعفر یافت میشود؟ سپس به من گفت: بنویس. من آغاز نامه را نوشتم. سپس گفت: بنویس: اگر او به شخص معیّنی وصیّت کرده، او را بگیر و گردنش را بزن. او گوید: در پاسخ نامه چنین آمد که او به پنج نفر وصیّت کرده است که یکیشان منصور است و دیگر محمّد سلیمان و عبد اللّه و موسی [علیه السّلام]و حمیده.
[٨٠٨]١۴-نضر سوید مانند این را روایت کرده، جز اینکه گفته است: حضرت به منصور و عبد اللّه و موسی [علیه السّلام]و محمّد جعفر و غلامش وصیّت کرده است. و منصور گفته است: راهی برای کشتن اینان نیست.
[٨٠٩]١۵-صفوان جمّال گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ صاحب
ص :۵۵
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن صاحب هذا الأمر، فقال: إنّ صاحب هذا الأمر لا یلهو و لا یلعب و أقبل أبو الحسن موسی و هو صغیر و معه عناق مکّیّة و هو یقول لها: اسجدی لربّک، فأخذه أبو عبد اللّه علیه السّلام و ضمّه إلیه و قال: بأبی و أمّی من لا یلهو و لا یلعب.
[٨١٠]١۶-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا، عن عبیس بن هشام قال: حدّثنی عمر الرّمّانیّ، عن فیض بن المختار قال:
إنّی لعند أبی عبد اللّه علیه السّلام إذ أقبل أبو الحسن موسی علیه السّلام و هو غلام فالتزمته و قبّلته، فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام أنتم السّفینة و هذا ملاّحها قال: فحججت من قابل و معی ألفا دینار فبعثت بألف إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام و ألف إلیه؛ فلمّا دخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: یا فیض! عدلته بی؟ قلت: إنّما فعلت ذلک لقولک، فقال: أما و اللّه ما أنا فعلت ذلک، بل اللّه عزّ و جلّ فعله به.
باب الإشارة و النّصّ علی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام [٨١١]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن الحسین بن نعیم الصّحّاف قال:
کنت أنا و هشام بن الحکم و علیّ بن یقطین ببغداد، فقال علیّ بن یقطین: کنت عند العبد الصّالح جالسا فدخل علیه ابنه علیّ فقال لی: یا علیّ بن یقطین! هذا علیّ سیّد ولدی أما إنّی قد نحلته کنیتی، فضرب هشام بن الحکم براحته جبهته، ثمّ قال: ویحک کیف قلت؟ فقال علیّ بن یقطین: سمعت و اللّه منه کما قلت، فقال هشام: أخبرک أنّ الأمر فیه من بعده.
أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن الحسین بن نعیم الصّحّاف قال:
ص :۵۶
امر پرسیدم. فرمودند: همانا صاحب امر بیهودگی نکرده، غافل نمیشود. در همینحال ابو الحسن موسی [علیه السّلام]آمد که کودک بود. و به همراهش بزغالهای مکّی بود که به او میگفت: به پروردگارت سجده کن. حضرت صادق علیه السّلام او را در آغوش کشید و گفت: پدر و مادرم فدای کسی که بیهودگی نمیکند و غافل نمیشود.
[٨١٠]١۶-فیض مختار گفت: من نزد حضرت صادق علیه السّلام بودم که ابو الحسن موسی علیه السّلام آمد-و او نوجوانی بود-او را در بر گرفتم و بوسیدم. آنگاه حضرت صادق علیه السّلام فرمود: شما کشتی هستید و او ناخدای آن است. او گوید: من سال بعد به حجّ رفتم درحالیکه دو هزار دینار داشتم.
آنگاه هزارش را برای حضرت صادق علیه السّلام و هزار دیگر را برای آن حضرت فرستادم. وقتی به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفتم، فرمودند: ای فیض! او را با من برابر دانستی؟ عرض کردم: به جهت سخنان شما چنین کردم. فرمود: هان به خدا سوگند که من آن را نکردم، بلکه خداوند عزّتمند چنین کرد.
[٨١١]١-حسین بن نعیم صحّاف گفت: من و هشام و علی بن یقطین در بغداد بودیم، علی بن یقطین گفت: من نزد آن بندۀ صالح نشسته بودم که پسرش علی داخل شد. آنگاه حضرت به من فرمود: ای علی بن یقطین این، علی سرور فرزندان من است. آگاه باش که من کنیۀ خودم را به او بخشیدم. هشام حکم با دست به پیشانیاش زد و سپس گفت: وای بر تو چه میگوئی! علی بن یقطین گفت: به خدا سوگند از او چنانکه گفتم، شنیدم هشام گفت: ایشان به تو خبر داده که امر امامت پس از او با علی [علیه السّلام]است.
ص :۵٧
کنت عند العبد الصّالح و فی نسخة الصّفوانیّ قال: کنت أنا ثمّ ذکر مثله.
[٨١٢]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن معاویة بن حکیم، عن نعیم القابوسیّ، عن أبی الحسن علیه السّلام أنّه قال:
إنّ ابنی علیّا أکبر ولدی و أبرّهم عندی و أحبّهم إلیّ و هو ینظر معی فی الجفر و لم ینظر فیه إلاّ نبیّ أو وصیّ نبیّ.
[٨١٣]٣-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن سنان و إسماعیل بن عبّاد القصریّ جمیعا، عن داود الرّقّیّ قال:
قلت لأبی إبراهیم علیه السّلام: جعلت فداک إنّی قد کبر سنّی، فخذ بیدی من النّار، قال فأشار إلی ابنه أبی الحسن علیه السّلام فقال: هذا صاحبکم من بعدی.
[٨١۴]۴-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه، عن الحسن، عن ابن أبی عمیر، عن محمّد بن إسحاق بن عمّار قال:
قلت لأبی الحسن الأوّل علیه السّلام: ألا تدلّنی إلی من آخذ عنه دینی؟ فقال: هذا ابنی علیّ إنّ أبی أخذ بیدی فأدخلنی إلی قبر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال: یا بنیّ! إنّ اللّه عزّ و جلّ قال: إِنِّی جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً و إنّ اللّه عزّ و جلّ إذا قال قولا وفی به.
[٨١۵]۵-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن الحسن بن الحسین اللّؤلؤیّ، عن یحیی بن عمرو، عن داود الرّقّیّ قال:
قلت لأبی الحسن موسی علیه السّلام: إنّی قد کبرت سنّی و دقّ عظمی و إنّی سألت أباک علیه السّلام فأخبرنی بک، فأخبرنی من [بعدک؟]فقال: هذا أبو الحسن الرّضا.
[٨١۶]۶-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن زیاد بن مروان القندیّ و کان من الواقفة قال:
ص :۵٨
با سلسله سندی دیگر، صحّاف گفته است: نزد بندۀ صالح بودم-و در نسخۀ صفوانی-چنین گفته است: من نزد او بودم-سپس مانند آن را روایت کرده است-.
[٨١٢]٢-نعیم قابوسی از حضرت ابو الحسن علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: پسرم علی بزرگترین فرزندان من و نیکترین و محبوبترینشان در نزد من است. او به همراه من در جفر مینگرد درحالیکه در آن جز پیامبر یا وصیّ پیامبر نظر نمیکند.
[٨١٣]٣-داود رقّی گفته است: به ابو ابراهیم علیه السّلام عرض کردم: جانم به فدایت! من سنّ و سالم بالا رفته است، پس مرا از افتادن در آتش بگیر. او گوید: پس ایشان به پسرش ابو الحسن علیه السّلام اشاره کرده، فرمودند: این صاحب شما پس از من است.
[٨١۴]۴-محمّد بن اسحاق عمّار گفته است: به حضرت ابو الحسن اوّل عرض کردم: آیا مرا به کسی که دینم را از او بگیرم راهنمایی نمیکنید؟ فرمودند: او، همین پسرم علی است. همانا پدرم دست مرا گرفت و به سوی مرقد رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-برد و فرمود: پسرم! خداوند عزّتمند فرموده است: من در روی زمین جانشینی قرار میدهم. [بقره (٢) :٣٠]و خداوند شکوهمند وقتی سخنی فرمود به آن وفا میکند.
[٨١۵]۵-داود رقّی گفته است: به حضرت ابو الحسن موسی علیه السّلام عرض کردم: من سنّ و سالم بالا رفته و استخوانهایم ناتوان شده است. و من از پدرت پرسیدم و ایشان شما را به من خبر داد پس شما هم [به کسی که بعد از شماست]خبرم بدهید. فرمود: این ابو الحسن رضا [علیه السّلام]
[٨١۶]۶-زیاد بن مروان قندی که از واقفیها بود گفته است: به نزد حضرت
ص :۵٩
دخلت علی أبی إبراهیم و عنده ابنه أبو الحسن علیه السّلام، فقال لی: یا زیاد! هذا ابنی فلان، کتابه کتابی و کلامه کلامی و رسوله رسولی و ما قال فالقول قوله.
[٨١٧]٧-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن الفضیل قال: حدّثنی المخزومیّ و کانت أمّه من ولد جعفر بن أبی طالب علیه السّلام قال:
بعث إلینا أبو الحسن موسی علیه السّلام فجمعنا ثمّ قال لنا: أتدرون لم دعوتکم؟ فقلنا: لا، فقال: اشهدوا أنّ ابنی هذا وصیّی و القیّم بأمری و خلیفتی من بعدی، من کان له عندی دین فلیأخذه من ابنی هذا و من کانت له عندی عدة فلینجزها منه و من لم یکن له بدّ من لقائی فلا یلقنی إلاّ بکتابه.
[٨١٨]٨-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن سنان و علیّ بن الحکم جمیعا، عن الحسین بن المختار قال:
خرجت إلینا ألواح من أبی الحسن علیه السّلام و هو فی الحبس: عهدی إلی أکبر ولدی أن یفعل کذا و أن یفعل کذا و فلان لا تنله شیئا حتّی ألقاک أو یقضی اللّه علیّ الموت.
[٨١٩]٩-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن عبد اللّه بن المغیرة، عن الحسین بن المختار قال:
خرج إلینا من أبی الحسن علیه السّلام بالبصرة ألواح مکتوب فیها بالعرض، عهدی إلی أکبر ولدی، یعطی فلان کذا و فلان کذا و فلان کذا و فلان لا یعطی حتّی أجیء أو یقضی اللّه عزّ و جلّ علیّ الموت، إنّ اللّه یفعل ما یشاء.
[٨٢٠]١٠-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن ابن محرز، عن علیّ بن یقطین، عن أبی الحسن علیه السّلام قال:
کتب إلیّ من الحبس أنّ فلانا ابنی، سیّد ولدی و قد نحلته کنیتی.
ص :۶٠
ابو ابراهیم [علیه السّلام]رفتم. پسرش ابو الحسن علیه السّلام نزدش بود. پس به من فرمود: ای زیاد! این پسرم فلانی است. نامۀ او نامۀ من، سخنش سخن من و فرستادهاش فرستادۀ من است. و آنچه بگوید درست است.
[٨١٧]٧-مخزومی که مادرش از فرزندان جعفر بن ابی طالب علیه السّلام است، گفت: ابو الحسن موسی علیه السّلام به سراغ ما فرستاد. ما گرد آمدیم. پس به ما فرمود: آیا میدانید برای چه شما را دعوت کردم؟ عرض کردیم: نه. فرمود: شاهد باشید که این پسرم وصیّ من و سرپرست کار من و جانشین پس از من است. هرکس از من طلبی دارد، از این پسرم بگیرد. و به هرکس وعدهای دادهام، وفای به آن را از او بخواهد. و هرکس ناگزیر باید با من دیدار کند جز با نامۀ او مرا دیدار نکند. [به جهت اختناق دورۀ هارون الرشید].
[٨١٨]٨-حسین مختار گفت: نامههایی از ابو الحسن (حضرت موسی) که در زندان بود به ما میرسید که چنین بود: وصیّت من به بزرگترین فرزندم این است که چنین و چنان کند. و به فلانی چیزی نده تا تو را ببینم یا خداوند مرگ را برایم حکم دهد.
[٨١٩]٩-حسین مختار گفت: از ابو الحسن علیه السّلام در بصره الواح بر عرض نوشهای به ما میرسید که: وصیّت من به بزرگترین فرزندم این است که به فلانی چنین داده شود و به دیگری چنان و به آن یکی چنان. و به فلانی چیزی داده نشود تا من بیایم یا خداوند گرامی مرگ را برایم حکم دهد. که خداوند آنچه بخواهد میکند.
[٨٢٠]١٠-علی یقطین گفته است: ابو الحسن علیه السّلام از زندان برایم نوشتند که فلان پسرم، سرور فرزندان من است و من کنیهام را به او بخشیدهام.
ص :۶١
[٨٢١]١١-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن أبی علیّ الخزّاز، عن داود بن سلیمان، قال:
قلت لأبی إبراهیم علیه السّلام: إنّی أخاف أن یحدث حدث و لا ألقاک، فأخبرنی من الإمام بعدک؟ فقال: ابنی فلان یعنی أبا الحسن علیه السّلام.
[٨٢٢]١٢-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن سعید بن أبی الجهم، عن النّصر بن قابوس قال:
قلت لأبی إبراهیم علیه السّلام: إنّی سألت أباک علیه السّلام من الّذی یکون من بعدک؟ فأخبرنی أنّک أنت هو، فلمّا توفّی أبو عبد اللّه علیه السّلام ذهب النّاس یمینا و شمالا و قلت فیک أنا و أصحابی فأخبرنی من الّذی یکون من بعدک من ولدک؟ فقال: ابنی فلان.
[٨٢٣]١٣-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن الضّحّاک بن الأشعث، عن داود بن زربیّ قال:
جئت إلی أبی إبراهیم علیه السّلام بمال، فأخذ بعضه و ترک بعضه؛ فقلت: أصلحک اللّه لأیّ شیء ترکته عندی؟ قال: إنّ صاحب هذا الأمر یطلبه منک، فلمّا جاءنا نعیه بعث إلیّ أبو الحسن علیه السّلام ابنه، فسألنی ذلک المال، فدفعته إلیه
[٨٢۴]١۴-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن أبی الحکم الأرمنیّ قال: حدّثنی عبد اللّه بن إبراهیم بن علیّ بن عبد اللّه بن جعفر بن أبی طالب، عن یزید بن سلیط الزّیدیّ. قال أبو الحکم: و أخبرنی عبد اللّه بن محمّد بن عمارة الجرمیّ، عن یزید بن سلیط قال:
لقیت أبا إبراهیم علیه السّلام و نحن نرید العمرة فی بعض الطّریق، فقلت: جعلت فداک هل تثبت هذا الموضع الّذی نحن فیه؟ قال: نعم فهل تثبته أنت؟ قلت:
ص :۶٢
[٨٢١]١١-داود سلیمان گفته است: به حضرت ابو ابراهیم علیه السّلام عرض کردم: من میترسم اتّفاقی بیفتد و شما را نبینم. مرا از امام پس از خودتان آگاه کنید. فرمودند: پسرم فلانی. -و مقصودش ابو الحسن علیه السّلام بود-.
[٨٢٢]١٢-نصر قابوس گفته است: به حضرت کاظم علیه السّلام عرض کردم: من از پدرت علیه السّلام پرسیدم چه کسی پس از شما [امام]است؟ از شما نام بردند. وقتی حضرت صادق علیه السّلام وفات کرد مردم به چپ و راست رفتند و من و یارانم به شما باور یافتیم. پس به من بفرمایید که از فرزندانتان چه کسی پس از شما [امام] است؟ فرمودند: پسرم فلانی.
[٨٢٣]١٣-داود زربی گفت: مالی را برای حضرت ابو ابراهیم علیه السّلام بردم، قدری را گرفت و مقدار باقی را واگذاشت. من عرض کردم: اصلحک اللّه، چرا این را نزد من وامیگذاری؟ فرمودند: صاحب امر آن را از تو خواهد خواست. وقتی خبر وفاتش رسید، پسرش ابو الحسن علیه السّلام را سراغ من فرستاده، آن مال را از من خواست. و من به ایشان تقدیم کردم.
[٨٢۴]١۴-یزید سلیط زیدی گفته است: در راهی که برای عمره میرفتیم با حضرت کاظم علیه السّلام دیدار کردم. پس عرض کردم: جانم به فدایت! آیا این جایی را که در آن هستیم به یاد میآورید. ؟ فرمودند: بله، آیا تو هم به یاد داری؟ عرض کردم:
ص :۶٣
نعم إنّی أنا و أبی لقیناک هاهنا و أنت مع أبی عبد اللّه علیه السّلام و معه إخوتک، فقال له أبی: بأبی أنت و أمّی أنتم کلّکم أئمّة مطهّرون و الموت لا یعری منه أحد، فأحدث إلیّ شیئا أحدّث به من یخلفنی من بعدی فلا یضلّ قال: نعم یا أبا عبد اللّه! هؤلاء ولدی و هذا سیّدهم و أشار إلیک و قد علّم الحکم و الفهم و السّخاء و المعرفة بما یحتاج إلیه النّاس و ما اختلفوا فیه من أمر دینهم و دنیاهم و فیه حسن الخلق و حسن الجواب و هو باب من أبواب اللّه عزّ و جلّ و فیه أخری خیر من هذا کلّه، فقال له أبی: و ما هی؟ بأبی أنت و أمّی قال علیه السّلام: یخرج اللّه عزّ و جلّ منه غوث هذه الأمّة و غیاثها و علمها و نورها و فضلها و حکمتها، خیر مولود و خیر ناشئ، یحقن اللّه عزّ و جلّ به الدّماء و یصلح به ذات البین و یلمّ به الشّعث و یشعب به الصّدع و یکسو به العاری و یشبع به الجائع و یؤمن به الخائف و ینزل اللّه به القطر و یرحم به العباد، خیر کهل و خیر ناشئ، قوله حکم و صمته علم یبیّن للنّاس ما یختلفون فیه و یسود عشیرته من قبل أوان حلمه، فقال له أبی: بأبی أنت و أمّی و هل ولد؟ قال: نعم و مرّت به سنون، قال یزید: فجاءنا من لم نستطع معه کلاما، قال یزید: فقلت لأبی إبراهیم علیه السّلام: فأخبرنی أنت بمثل ما أخبرنی به أبوک علیه السّلام، فقال لی، نعم إنّ أبی علیه السّلام کان فی زمان لیس هذا زمانه، فقلت له: فمن یرضی منک بهذا فعلیه لعنة اللّه قال فضحک أبو إبراهیم ضحکا شدیدا، ثمّ قال: أخبرک یا أبا عمارة! إنّی خرجت من منزلی فأوصیت إلی ابنی فلان و أشرکت معه بنیّ فی الظّاهر و أوصیته فی الباطن، فأفردته وحده و لو کان الأمر إلیّ لجعلته فی القاسم ابنی، لحبّی إیّاه و رأفتی علیه و لکن ذلک إلی اللّه عزّ و جلّ، یجعله حیث یشاء و لقد جاءنی بخبره
ص :۶۴
بله، من و پدرم شما را اینجا دیدار کردیم. شما حضرت صادق را همراهی میکردید و برادرانتان هم حضور داشتند. آنگاه پدر من به ایشان عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت! شما همه، امامانی پاک هستید امّا کسی هم عاری از مرگ نیست. به من چیزی بفرمایید تا به جانشین پس از خودم بگویم و او گمراه نشود. فرمودند: بله ای ابو عبد اللّه! اینان فرزندان منند و این-و به شما اشاره کرد-سرور آنان است. که داوری و فهم و سخاوت و معرفت به آنچه مردم بدان احتیاج دارند و به آنچه در مسائل دین و دنیاشان باعث اختلاف میشود، به او آموخته شده است. و نیکخویی و پاسخ نیکو دادن در او است. او دری از درهای خدای شکوهمند است. و چیز دیگری در او هست که بهتر از همۀ اینها است. پدرم به ایشان عرض کرد: و آن چیست-پدر و مادرم به فدایت-؟ فرمودند: خداوند عزّتمند از [صلب]او پناه این امّت و پناهدهندهشان و علم و نور و فضیلت و حکمتش را بیرون میآورد. بهترین زاده و بهترین کودک او است. خداوند شکوهمند به وسیلۀ او از خونریزی جلوگیری میکند و به وسیلۀ او میان مردم صلح برقرار میکند. به وسیلۀ او پراکندگی را برطرف کرده، رخنه و شکست را اصلاح میکند. برهنه را پوشانده، گرسنه را سیر کرده، هراسان را ایمنی میدهد. خداوند به واسطۀ او باران فرستاده، بر بندگان رحم میکند بهترین سالخوردگان و بهترین خردسالان است. سخنش حکمت است و خاموشیاش علم. آنچه را مردم در آن اختلاف دارند بر ایشان روشن کرده، پیش از رسیدن بلوغ بر طایفهاش سروری میکند. آن گاه پدرم به ایشان عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت، آیا او به دنیا آمده است؟ فرمودند: بله، چند سالی از عمرش میگذرد. یزید گوید: در این هنگام کسی به نزدمان آمد که ادامۀ سخن ممکن نشد. آنگاه من به حضرت کاظم علیه السّلام عرض کردم: مرا به مانند آنچه پدرت علیه السّلام آگاهم کرد، آگاه کنید. به من فرمود: بله، پدرم علیه السّلام در زمانی بود که الآن چنان زمانی نیست. به ایشان عرض کردم: هرکس به این پاسخ از شما قناعت کند لعنت خدا بر او باد. او گوید: به حضرت کاظم علیه السّلام خنده شدید دست داد، سپس فرمودند: ای ابو عماره! به تو میگویم. من از منزلم بیرون آمدم و به فلان پسرم وصیّت کرده، در ظاهر پسر دیگرم را با او شریک کردم. درحالیکه در واقع به او وصیّت کردم و او به تنهایی مورد نظرم بود. و اگر کار به دست من بود، آن را در پسرم قاسم قرار میدادم؛ زیرا او را دوست دارم و با او مهربانم. امّا این کار با خداوند گرامی است. هرکجا بخواهد قرارش میدهد.
ص :۶۵
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، ثمّ أرانیه و أرانی من یکون معه و کذلک لا یوصی إلی أحد منّا حتّی یأتی بخبره رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و جدّی علیّ صلوات اللّه علیه و رأیت مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم خاتما و سیفا و عصا و کتابا و عمامة، فقلت: ما هذا یا رسول اللّه؟ فقال لی: أمّا العمامة فسلطان اللّه عزّ و جلّ و أمّا السّیف فعزّ اللّه تبارک و تعالی و أمّا الکتاب فنور اللّه تبارک و تعالی و أمّا العصا فقوّة اللّه و أمّا الخاتم فجامع هذه الأمور، ثمّ قال لی: و الأمر قد خرج منک إلی غیرک، فقلت: یا رسول اللّه! أرنیه أیّهم هو؟ فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: ما رأیت من الأئمّة أحدا أجزع علی فراق هذا الأمر.
منک و لو کانت الإمامة بالمحبّة لکان إسماعیل أحبّ إلی أبیک منک و لکن ذلک من اللّه عزّ و جلّ، ثمّ قال أبو إبراهیم علیه السّلام: و رأیت ولدی جمیعا الأحیاء منهم و الأموات، فقال لی أمیر المؤمنین علیه السّلام: هذا سیّدهم و أشار إلی ابنی علیّ فهو منّی و أنا منه و اللّه مع المحسنین، قال یزید: ثمّ قال أبو إبراهیم علیه السّلام: یا یزید! إنّها ودیعة عندک فلا تخبر بها إلاّ عاقلا أو عبدا تعرفه صادقا و إن سئلت عن الشّهادة فاشهد بها و هو قول اللّه عزّ و جلّ: إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا و قال لنا أیضا: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اَللّٰهِ قال: فقال أبو إبراهیم علیه السّلام: فأقبلت علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقلت: قد جمعتهم لی بأبی و أمّی فأیّهم هو؟ فقال: هو الّذی ینظر بنور اللّه عزّ و جلّ و یسمع بفهمه و ینطق بحکمته، یصیب فلا یخطئ و یعلم فلا یجهل معلّما حکما و علما، هو هذا و أخذ بید علیّ ابنی ثمّ قال: ما أقلّ مقامک معه فإذا رجعت من سفرک فأوص و أصلح أمرک و افرغ ممّا أردت، فإنّک منتقل عنهم و مجاور غیرهم،
ص :۶۶
و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-خبر آن را به من داد و سپس او و آن که را با او خواهد بود به من نشان داد و همینگونه است که به کسی از ما وصیّت نمیشود جز اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و نیایم علی-درود خدا بر او-خبرش را به او میدهند. و من همراه رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-انگشتری و شمشیر و عصا و کتاب و عمامهای دیدم و عرض کردم: ای رسول خدا، اینها چیستند؟ که به من فرمودند: عمامه، سلطنت خداوند عزّتمند است. شمشیر، عزّت خداوند پاک و والا است. کتاب، نور و عصا قدرت خداوند است. و انگشتر گردآورندۀ همۀ اینها است. سپس به من فرمودند: و این امر از تو به دیگری میرسد. عرض کردم: ای رسول خدا! او را به من نشان بده تا ببینم او چه کسی است؟ رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمودند: از امامان کسی را بر جداشدن این امر از او بیتابتر از تو ندیدم. اگر امامت، به محبّت میرسید، اسماعیل به نزد پدرت محبوبتر از تو بود. امّا آن کار از سوی خدای شکوهمند است. سپس حضرت کاظم علیه السّلام فرمود: و من همۀ فرزندانم، زنده و مردۀشان را دیدم. آنگاه امیر مؤمنان علیه السّلام به من فرمود: این سرور آنان است-و به پسرم علی اشاره کرد-او از من است و من از اویم. و خداوند با نیکوکاران است. یزید گوید: سپس حضرت کاظم علیه السّلام فرمود: ای یزید! این سخنان امانتی در نزد تو است. پس جز عاقل یا بندهای را که به صداقتش آشنایی به آن آگاه نکن. و اگر از تو شهادت خواستند به او شهادت بده. و این سخنان خداوند عزّتمند است که: همانا خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به اهلش برسانید. [نساء (۴) :۵٩]و همچنین به ما فرمود: و کیست ستمکارتر از آن کس که شهادتی از خدا را در نزد خویش پوشیده دارد؟ [بقره (٢) :١۴٠]او گوید: آنگاه حضرت کاظم علیه السّلام فرمود: من به رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-رو کرده، عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت، همۀ آنان را یکجا گرد آوردهاید، او کدام یک از ایشان است؟ فرمودند: آنکه با نور خداوند عزّتمند نگریسته، با فهم او شنیده با حکمت او سخن میگوید. هماره راه حقّ میپیماید و خطا نمیکند. و میداند و جاهل نمیشود. و داوری و علم به او آموخته شده است. او این است-و دست پسرم علی را گرفت-سپس فرمود: ماندنت با او کم است. پس وقتی از سفرت بازگشتی، وصیّت کرده، کارت را سامان ده و از آنچه خواستی کناره گیر که تو از آنان جدا شده، با جز آنان همسایه میشوی.
ص :۶٧
فإذا أردت فادع علیّا فلیغسّلک و لیکفّنک فإنّه طهر لک و لا یستقیم إلاّ ذلک و ذلک سنّة قد مضت، فاضطجع بین یدیه و صفّ إخوته خلفه و عمومته و مره
فلیکبّر علیک تسعا، فإنّه قد استقامت وصیّته و ولیک و أنت حیّ، ثمّ اجمع له ولدک من بعدهم، فأشهد علیهم و أشهد اللّه عزّ و جلّ و کفی باللّه شهیدا، قال یزید: ثمّ قال لی أبو إبراهیم علیه السّلام: إنّی أؤخذ فی هذه السّنة و الأمر هو إلی ابنی علیّ، سمیّ علیّ و علیّ: فأمّا علیّ الأوّل فعلیّ بن أبی طالب و أمّا الآخر فعلیّ بن الحسین علیهم السّلام، أعطی فهم الأوّل و حلمه و نصره و ودّه و دینه و محنته و محنة الآخر و صبره علی ما یکره و لیس له أن یتکلّم إلاّ بعد موت هارون بأربع سنین، ثمّ قال لی: یا یزید و إذا مررت بهذا الموضع و لقیته و ستلقاه فبشّره أنّه سیولد له غلام، أمین، مأمون، مبارک و سیعلمک أنّک قد لقیتنی فأخبره عند ذلک أنّ الجاریة الّتی یکون منها هذا الغلام جاریة من أهل بیت ماریة جاریة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أمّ إبراهیم، فإن قدرت أن تبلّغها منّی السّلام فافعل، قال یزید: فلقیت بعد مضیّ أبی إبراهیم علیه السّلام علیّا علیه السّلام فبدأنی، فقال لی: یا یزید! ما تقول فی العمرة؟ فقلت: بأبی أنت و أمّی ذلک إلیک و ما عندی نفقة، فقال: سبحان اللّه ما کنّا نکلّفک، و لا نکفیک فخرجنا حتّی انتهینا إلی ذلک الموضع فابتدأنی فقال: یا یزید! إنّ هذا الموضع کثیرا ما لقیت فیه جیرتک و عمومتک، قلت: نعم ثمّ قصصت علیه الخبر فقال لی: أمّا الجاریة فلم تجئ بعد، فإذا جاءت بلّغتها منه السّلام، فانطلقنا إلی مکّة فاشتراها فی تلک السّنة، فلم تلبث إلاّ قلیلا حتّی حملت فولدت ذلک الغلام، قال یزید: و کان إخوة علیّ یرجون أن یرثوه فعادونی إخوته من غیر ذنب، فقال لهم إسحاق بن جعفر: و اللّه
ص :۶٨
و وقتی خواستی [وصیّت کنی]علی را بخوان تا تو را غسل داده، کفن کند. که آن پاککنندۀ تو است. و جز با آن درست نمیشود. و این سنّتی ثابتشده است. آن گاه در برابر او بخواب و برادران و عموهایش را پشت سر او به صف کن و به او دستور بده که بر تو نه تکبیر بگوید. تا وصیّت او و جانشین تو درحالیکه تو زندهای استوار شود. سپس فرزندانت را پس از آنان (عموهایت) برای او گرد آر و از آنان برای او شهادت گرفته، خداوند شکوهمند را شاهد قرار بده. و همینکه خداوند گواه باشد کافی است. یزید گوید: سپس حضرت کاظم علیه السّلام به من فرمود: من امسال دستگیر میشوم و امر [امامت]به پسرم علی میرسد. همنام دو علی. نخستین علی، علی بن ابی طالب و دیگری علی بن حسین علیهم السّلام است. به او فهم و بردباری و یاری و محبّت و دین و دشواریهای علی نخستین و دشواریها و صبر بر ناملایمات علی دوم داده شده است. او جز چهار سال پس از مرگ هارون نمیتواند سخنی بگوید. سپس به من فرمودند: ای یزید! اگر از اینجا گذشتی و او را دیدار کردی-و دیدار هم خواهی کرد-به او بشارت بده که برایش فرزندی به دنیا خواهد آمد. امین و مورد اطمینان و پربرکت. او به تو خبر خواهد داد که تو مرا دیدار کردهای. تو هم در این هنگام به او خبر بده آن کنیزی که این فرزند از او به دنیا میآید، کنیزی از خاندان ماریه کنیز رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و مادر ابراهیم است. و اگر توانستی سلام مرا به آن کنیز برسانی، چنین کن. یزید گوید: پس از درگذشت حضرت کاظم علیه السّلام، با علی [بن موسی الرّضا]علیه السّلام دیدار کردم. ایشان آغاز سخن کرده، به من فرمودند: ای یزید! نظرت دربارۀ عمره چیست؟ من عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت اختیار با شما است ولی من هزینۀ آن را ندارم. فرمودند: سبحان اللّه! اگر ما تا تو را کفایت نکنیم به چیزی تکلیف نمیکنیم. پس بیرون آمدیم تا به آن جایگاه رسیدیم. آنگاه ایشان آغاز سخن کرده، فرمودند: ای یزید! در اینجا چه بسیار از یاران و عموهایت را دیدار کردهای. عرض کردم: بله. سپس آن خبر را برایشان بازگفتم. به من فرمودند: آن کنیز هنوز نیامده است. وقتی آمد، سلامشان را به او میرسانم. سپس رهسپار مکّه شدیم. در همان سال آن کنیز را خریدند. اندکی نگذشت که حامله شده، آن پسر را به دنیا آورد. یزید گوید: درحالی که برادران علی [علیه السّلام]امیدوار بودند امامت را آنان به ارث ببرند. پس برادرانش با من بیهیچ گناهی دشمن شدند. و اسحاق جعفر به آنان میگفت: به خدا سوگند او
ص :۶٩
لقد رأیته و إنّه لیقعد من أبی إبراهیم بالمجلس الّذی لا أجلس فیه أنا.
[٨٢۵]١۵-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن أبی الحکم قال: حدّثنی عبد اللّه بن إبراهیم الجعفریّ و عبد اللّه بن محمّد بن عمارة، عن یزید بن سلیط قال:
لمّا أوصی أبو إبراهیم علیه السّلام أشهد إبراهیم بن محمّد الجعفریّ و إسحاق بن محمّد الجعفریّ و إسحاق بن جعفر بن محمّد و جعفر بن صالح و معاویة الجعفریّ و یحیی بن الحسین بن زید بن علیّ و سعد بن عمران الأنصاریّ و محمّد بن الحارث الأنصاریّ و یزید بن سلیط الأنصاریّ و محمّد بن جعفر بن سعد الأسلمیّ و هو کاتب الوصیّة الأولی أشهدهم أنّه یشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له و أنّ محمّدا عبده و رسوله و أنّ السّاعة آتیة لا ریب فیها و أنّ اللّه یبعث من فی القبور و أنّ البعث بعد الموت حقّ و أنّ الوعد حقّ و أنّ الحساب حقّ و القضاء حقّ و أنّ الوقوف بین یدی اللّه حقّ و أنّ ما جاء به محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم حقّ و أنّ ما نزل به الرّوح الأمین حقّ، علی ذلک أحیا و علیه أموت و علیه أبعث إن شاء اللّه و أشهدهم أنّ هذه وصیّتی بخطّی و قد نسخت وصیّة جدّی أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و وصیّة محمّد بن علیّ قبل ذلک نسختها حرفا بحرف و وصیّة جعفر بن محمّد علی مثل ذلک و إنّی قد أوصیت إلی علیّ و بنیّ بعد معه إن شاء و آنس منهم رشدا و أحبّ أن یقرّهم، فذاک له و إن کرههم و أحبّ أن یخرجهم فذاک له و لا أمر لهم معه و أوصیت إلیه بصدقاتی و أموالی و موالیّ و صبیانی الّذین خلّفت و ولدی إلی إبراهیم و العبّاس و قاسم و إسماعیل و أحمد و أمّ أحمد و إلی علیّ أمر نسائی دونهم و ثلث صدقة أبی و ثلثی، یضعه حیث یری و یجعل فیه ما یجعل ذو المال فی
ص :٧٠
(یزید) را دیدم، بر جایگاهی در کنار حضرت کاظم علیه السّلام مینشست که من در آن جا نمینشستم.
[٨٢۵]١۵-یزید سلیط گفته است: وقتی حضرت کاظم علیه السّلام وصیّت کرد، ابراهیم محمّد جعفری، اسحاق محمّد جعفری، اسحاق جعفر بن محمّد، جعفر صالح، معاویۀ جعفری، یحیای حسین بن زید بن علی، سعد عمران انصاری، محمّد حارث انصاری، یزید سلیط انصاری و محمّد جعفر بن سعد اسلمی را که نگارندۀ وصیّت نخستین بود شاهد گرفت. آنان را شاهد گرفت بر اینکه او گواهی میدهد معبودی جز خداوند نیست. یگانه است و شریکی ندارد. و محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]بنده و فرستادۀ او است. و قیامت آمدنی است. شکّی در آن نیست. و خداوند هرکه را در گورها است برمیانگیزد. و برانگیختن پس از مرگ حقّ است. و آن وعدهها و حساب و داوری حقّ است. و ایستادن در برابر خداوند حقّ است. و آنچه محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-آورده و آنچه روح الامین نازل کرده حقّ است. بر این باور زندگی میکنم و بر آن میمیرم و بر آن-ان شا اللّه-برانگیخته میشوم. و آنان را شاهد گرفت بر اینکه: این وصیّت من و به خطّ من است که از روی وصیّت نیایم امیر مؤمنان علی علیه السّلام و پیش از آن وصیّت محمّد بن علی [علیهما السّلام]حرفبهحرف نوشتهام. و وصیّت جعفر محمّد [علیهما السّلام]نیز چنین است. و من به علی و سپس با او به پسرانم وصیّت کردم. اگر او خواست و در آنان شایستگی دید و دوست داشت که آنان را تثبیت کند، به او مربوط است. و اگر از آنان راضی نبود و دوست داشت که بیرونشان کند، اختیار با او است و با وجود او امری برای آنان نیست. و من موقوفات و اموال و غلامان و کودکانی را که بهجا گذاشتهام به او و فرزندانم ابراهیم و عبّاس و قاسم و اسماعیل و احمد و امّ احمد وصیّت میکنم. و امور زنانم را به علی وصیّت میکنم نه به آنان. و نیز یک سوم موقوفات پدرم و خودم را به او میسپارم که هرکجا نظرش باشد قرار دهد.
ص :٧١
ماله، فإن أحبّ أن یبیع أو یهب أو ینحل أو یتصدّق بها علی من سمّیت، له و علی غیر من سمّیت فذاک له.
و هو أنا فی وصیّتی فی مالی و فی أهلی و ولدی و إن یری أن یقرّ إخوته الّذین سمّیتهم فی کتابی هذا أقرّهم و إن کره فله أن یخرجهم غیر مثرّب علیه و لا مردود، فإن آنس منهم غیر الّذی فارقتهم علیه فأحبّ أن یردّهم فی ولایة فذاک له و إن أراد رجل منهم أن یزوّج أخته، فلیس له أن یزوّجها إلاّ بإذنه و أمره فإنّه أعرف بمناکح قومه و أیّ سلطان أو أحد من النّاس کفّه عن شیء أو حال بینه و بین شیء ممّا ذکرت فی کتابی هذا أو أحد ممّن ذکرت، فهو من اللّه و من رسوله بریء و اللّه و رسوله منه برآء و علیه لعنة اللّه و غضبه و لعنة اللاّعنین و الملائکة المقرّبین و النّبیّین و المرسلین و جماعة المؤمنین و لیس لأحد من السّلاطین أن یکفّه عن شیء و لیس لی عنده تبعة و لا تباعة و لا لأحد من ولدی له قبلی مال، فهو مصدّق فیما ذکر، فإن أقلّ فهو أعلم و إن أکثر فهو الصّادق کذلک و إنّما أردت بإدخال الّذین أدخلتهم معه من ولدی التّنویه بأسمائهم و التّشریف لهم و أمّهات أولادی من أقامت منهنّ فی منزلها و حجابها فلها ما کان یجری علیها فی حیاتی إن رأی ذلک و من خرجت منهنّ إلی زوج فلیس لها أن ترجع إلی محوای إلاّ أن یری علیّ غیر ذلک و بناتی بمثل ذلک و لا یزوّج بناتی أحد من إخوتهنّ من أمّهاتهنّ و لا سلطان و لا عمّ إلاّ برأیه و مشورته، فإن فعلوا غیر ذلک فقد خالفوا اللّه و رسوله و جاهدوه فی ملکه و هو أعرف بمناکح قومه، فإن أراد أن یزوّج زوّج و إن أراد أن یترک ترک و قد أوصیتهنّ بمثل ما ذکرت فی کتابی هذا و جعلت اللّه عزّ و جلّ علیهنّ شهیدا
ص :٧٢
و چنان کند که صاحب مال در مالش میکند. اگر دوست داشت که بفروشد یا ببخشد یا واگذار کند یا برای آنان که نام برده و نام نبردهام صدقه دهد، اختیار با او است. او در وصیّت من دربارۀ مال و خانواده و فرزندانم همچون من است. اگر معتقد باشد برادرانی را که در این وصیّت نام بردم تثبیت کند، چنان کند و اگر راضی نبود با او است که آنان را بیرون کند. بدون سرزنش و بازگشت. اگر از آنان چیزی دید غیر از آنچه من هنگام جدایی از آنان دیده بودم و دوست داشت که آنان را در سرپرستی خودش داخل کند، اختیار با او است. و اگر مردی از آنان خواست خواهرش را شوهر دهد. نمیتواند جز با اجازه و امر او، خواهرش را شوهر دهد. که او به ازدواجهای خویشانش آشناتر است. و هر حاکمی یا کسی از مردم یا از کسانی که یاد کردم، او را از چیزی بازدارد یا میان او و چیزی از آنچه در این وصیّتم گفتهام، مانع شود، او از خدا و رسولش دور افتاده و خدا و رسولش از او بیزارند. و لعنت و خشم خداوند و لعنت نفرینگران و فرشتگان مقرّب و پیامبران و فرستادگان و مؤمنان بر او باد. کسی از حاکمان حقّ ندارد او را از چیزی بازدارد. او نه به من بدهکار است و نه کسی از فرزندانم به جهت من از او طلبی دارد. او در آنچه گفته شد تأیید شده است. اگر کم کند عالم اوست و اگر زیاد کند او همچنان درستکار است. قصد من از داخل کردن کسانی از فرزندانم به همراه او، بالا بردن نام و شرافت دادن به خودشان بود. و از مادران فرزندانم (یعنی کنیزان) هرکس در خانه و حجاب خود ماند، آنچه در زنده بودن من برای او روا بود اگر او (علی) به آن معتقد باشد باز هم روا خواهد بود. ولی اگر از آنان یکی شوهر کرد حقّ ندارد به سراپردۀ من بازگردد مگر آنکه علی به غیر آن معتقد باشد. و دخترانم نیز چنانند. نه کسی از برادران مادریشان و نه حاکم و عمویی جز با رای و مشورت او نمیتواند دخترانم را شوهر دهد. و اگر جز این کردند، با خدا و رسولش مخالفت کرده، با حکومت او جنگیدهاند. و او به ازدواجهای خویشانش آشناتر است. اگر خواست شوهر دهد، چنین میکند و اگر خواست رها کند وامیگذارد. و من مانند آنچه در این وصیّتم گفتم به آنان نیز وصیّت کردهام و خداوند عزّتمند را بر آنان شاهد گرفتهام.
ص :٧٣
و هو و أمّ أحمد [شاهدان]و لیس لأحد أن یکشف وصیّتی و لا ینشرها و هو منها علی غیر ما ذکرت و سمّیت، فمن أساء فعلیه و من أحسن فلنفسه و ما ربّک بظلاّم للعبید و صلّی اللّه علی محمّد و علی آله و لیس لأحد من سلطان و لا غیره أن یفضّ کتابی هذا الّذی ختمت علیه الأسفل، فمن فعل ذلک فعلیه لعنة اللّه و غضبه و لعنة اللاّعنین و الملائکة المقرّبین و جماعة المرسلین و المؤمنین من المسلمین و علی من فضّ کتابی هذا و کتب و ختم أبو إبراهیم و الشّهود و صلّی اللّه علی محمّد و علی آله، قال أبو الحکم: فحدّثنی عبد اللّه بن آدم الجعفریّ عن یزید بن سلیط قال کان أبو عمران الطّلحیّ قاضی المدینة فلمّا مضی موسی قدّمه إخوته إلی الطّلحیّ القاضی فقال العبّاس بن موسی، أصلحک اللّه و أمتع بک، إنّ فی أسفل هذا الکتاب کنزا و جوهرا و یرید أن یحتجبه.
و یأخذه دوننا و لم یدع أبونا رحمه اللّه شیئا إلاّ ألجأه إلیه و ترکنا عالة و لو لا أنّی أکفّ نفسی لأخبرتک بشیء علی رءوس الملإ، فوثب إلیه إبراهیم بن محمّد فقال: إذا و اللّه تخبر بما لا نقبله منک و لا نصدّقک علیه، ثمّ تکون عندنا ملوما مدحورا، نعرفک بالکذب صغیرا و کبیرا و کان أبوک أعرف بک لو کان فیک خیرا و إن کان أبوک لعارفا بک فی الظّاهر و الباطن و ما کان لیأمنک علی تمرتین، ثمّ وثب إلیه إسحاق بن جعفر عمّه فأخذ بتلبیبه فقال له: إنّک لسفیه ضعیف أحمق اجمع هذا مع ما کان بالأمس منک و أعانه القوم أجمعون، فقال أبو عمران القاضی لعلیّ: قم یا أبا الحسن! حسبی ما لعننی أبوک الیوم و قد وسّع لک أبوک و لا و اللّه ما أحد أعرف بالولد من والده و لا و اللّه ما کان أبوک عندنا بمستخفّ فی عقله و لا ضعیف فی رأیه، فقال العبّاس للقاضی: أصلحک
ص :٧۴
و او و امّ احمد شاهدند. کسی حقّ ندارد وصیّتم را بر غیر آنچه گفتم و نام بردم آشکار کرده، منتشر کند. هرکه بدی کرد به ضدّ خود کرده، هرکه نیکی کرد برای خودش کرد. که پروردگارت به بندگان ستم نمیکند. و خداوند بر محمّد و خاندانش درود فرستاد. و هیچ حاکم و غیر حاکمی حقّ ندارد که این وصیّت مرا که پاییناش را مهر کردهام بگشاید. و هرکس چنین کند لعنت و خشم خداوند و لعنت نفرینگران و فرشتگان مقرّب و همۀ فرستادگان و مؤمنان مسلمان بر آنان باد. آنگاه حضرت کاظم علیه السّلام و شاهدان مهر کردند. و درود خدا بر محمّد و خاندانش. ابو الحکم گفت: عبد اللّه بن آدم جعفری از یزید سلیط روایت کرد که او گفت: ابو عمران طلحی قاضی مدینه بود. وقتی حضرت موسی درگذشت برادرانش او را به نزد طلحی قاضی بردند. آنگاه عبّاس موسی گفت: خدا تو را سامان دهد و با تو ما را شادمان کند. در پایین این نامه گنجی و گوهری است و او میخواهد آن را از ما بازداشته، خودش بردارد. درحالیکه پدرمان- خدا او را بیامرزد-چیزی برای ما نگذاشته جز اینکه به او واگذار کرده، ما را فقیری عیالوار رها کرده است. و اگر من جلوی خودم را نمیگرفتم در برابر مردم تو را به چیزی آگاه میکردم. ناگاه ابراهیم محمّد به او حمله کرد و گفت: پس به خدا سوگند به چیزی خبر میدهی که ما آن را از تو نپذیرفته، تصدیقت نمیکنیم. و سپس تو نزد ما سرزنش شده و مطرود خواهی شد. ما تو را در کوچکی و بزرگی به دروغگویی میشناسیم. و اگر در تو خیری بوده پدرت تو را بهتر میشناخت. و پدرت آشکار و نهان تو را میشناخت و بر دو خرما امین قرار نمیداد. سپس عمویش اسحاق جعفر به او حمله کرده، یقهاش را گرفت و گفت: تو بیخردی ناتوان و ابلهی. و من این را با آنچه دیروز از تو انجام یافت جمع میکنم. و همۀ خویشان او را یاری کردند. آنگاه قاضی ابو عمران به علی [علیه السّلام]عرض کرد: ای ابو الحسن برخیز. لعنتی که پدرت امروز بر من فرستاد مرا بس است. پدرت برای تو، توسعه داده است. نه به خدا سوگند کسی به فرزند آشناتر از پدرش نیست. نه به خدا سوگند پدر تو در نزد ما سبک عقل و سست عقیده نبود. آنگاه عبّاس به قاضی گفت: خدا تو را سامان دهد، مهر را بشکن
ص :٧۵
اللّه فضّ الخاتم و اقرأ ما تحته فقال أبو عمران: لا أفضّه حسبی ما لعننی أبوک الیوم، فقال العبّاس: فأنا أفضّه، فقال: ذاک إلیک، ففضّ العبّاس الخاتم فإذا فیه إخراجهم و إقرار علیّ لها وحده و إدخاله إیّاهم فی ولایة علیّ إن أحبّوا أو کرهوا و إخراجهم من حدّ الصّدقة و غیرها و کان فتحه علیهم بلاء و فضیحة و ذلّة و لعلیّ علیه السّلام خیرة. و کان فی الوصیّة الّتی فضّ العبّاس تحت الخاتم هؤلاء الشّهود، إبراهیم بن محمّد و إسحاق بن جعفر و جعفر بن صالح و سعید بن عمران و أبرزوا وجه أمّ أحمد فی مجلس القاضی و ادّعوا أنّها لیست إیّاها حتّی کشفوا عنها و عرفوها فقالت عند ذلک: قد و اللّه قال سیّدی هذا: إنّک ستؤخذین جبرا و تخرجین إلی المجالس، فزجرها إسحاق بن جعفر و قال: اسکتی فإنّ النّساء إلی الضّعف ما أظنّه قال من هذا شیئا، ثمّ إنّ علیّا علیه السّلام التفت إلی العبّاس فقال: یا أخی إنّی أعلم أنّه إنّما حملکم علی هذه الغرائم و الدّیون الّتی علیکم، فانطلق یا سعید فتعیّن لی ما علیهم، ثمّ اقض عنهم و لا و اللّه لا أدع مواساتکم و برّکم ما مشیت علی الأرض فقولوا ما شئتم فقال العبّاس: ما تعطینا إلاّ من فضول أموالنا و ما لنا عندک أکثر فقال قولوا ما شئتم فالعرض عرضکم فإن تحسنوا فذاک لکم عند اللّه و إن تسیئوا فإنّ اللّه غفور رحیم و اللّه إنّکم لتعرفون أنّه ما لی یومی هذا ولد و لا وارث غیرکم و لئن حبست شیئا ممّا تظنّون أو ادّخرته فإنّما هو لکم و مرجعه إلیکم و اللّه ما ملکت منذ مضی أبوکم رضی اللّه عنه شیئا إلاّ و قد سیّبته حیث رأیتم، فوثب العبّاس فقال: و اللّه ما هو کذلک و ما جعل اللّه لک من رأی علینا و لکن حسد أبینا لنا و إرادته ما أراد ممّا لا یسوّغه اللّه إیّاه و لا إیّاک و إنّک لتعرف أنّی أعرف صفوان بن یحیی
ص :٧۶
و آنچه را در زیر آن است بخوان. ابو عمران گفت: آن را نمیشکنم، لعنتی که پدرت امروز بر من کرد مرا بس است. عبّاس گفت: پس من آن را میشکنم. او گفت: آن به خودت مربوط است. عبّاس مهر را شکست. پس در آن اخراج آنان و تثبیت علی [علیه السّلام]به تنهایی و داخل کردن آنان در سرپرستی علی، چه بخواهند و چه نخواهند و اخراجشان از تصرّف موقوفات و جز آن بود. و گشودن آن برای ایشان رنج و رسوایی و ذلّت شد و برای علی علیه السّلام خیر و نیکی.
و در وصیّتی که عبّاس مهرش را شکست، این گواهان بودند: ابراهیم محمّد، اسحاق جعفر، جعفر صالح و سعید عمران. و در مجلس قاضی روی امّ احمد را گشودند. چون ادّعا میکردند که او امّ احمد نیست. تا نقاب از چهرهاش برداشته، او را شناختند. و او در این هنگام گفت: به خدا سوگند! سرورم این را به من فرمود که تو را به زور میگیرند و به مجالس میبرند. اسحاق جعفر او را [از سخن گفتن]بازداشت و گفت: خاموش باش که زنان به ناتوانی روی دارند و من گمان نمیکنم که او در اینباره چیزی گفته باشد. پس علی علیه السّلام به عبّاس رو کرد و فرمود: برادرم میدانم آنچه شما را به این کار واداشته، طلبکاران و بدهیهایی است که دارید. ای سعید برو آنچه بدهی دارند معین کرده، سپس از جانب ایشان بپرداز، نه به خدا سوگند تا وقتی روی زمین راه میروم نیکی و دهش به شما را ترک نمیکنم. و شما هرچه خواستید بگویید. عبّاس گفت: به ما چیزی جز منافع اموالمان را نمیدهی. و اموالمان که در نزد تو است، بیشتر است. حضرت فرمودند: هرچه خواستید بگویید که این آبرو، آبروی شما است اگر نیکی کنید، آن در نزد خداوند برای خودتان است. و اگر بدی کنید، خداوند آمرزندهای مهربان است. به خدا سوگند! شما میدانید که امروز برای من نه فرزندی است و نه وارثی جز شما. و اگر چیزی از آنچه شما میگویید، کنار گذاشته یا ذخیره کردهام، آن برای شما و بازگشتش به سوی شما است. به خدا سوگند از وقتی پدرتان-خداوند از او خشنود باشد-درگذشته، چیزی را به دست نیاوردهام جز اینکه آنجا که شما نظر دادید صرف کردهام. عبّاس، برجست، گفت: به خدا سوگند چنین نیست. خداوند برای تو امتیازی بر ما قرار نداده. آن حسادت پدرمان به ما بود و کاری را خواست که خداوند نه برای او و نه برای تو روا نکرده است و خودت نیز میدانی. و من صفوان بن یحیی پارچهفروش کوفه را میشناسم.
ص :٧٧
بیّاع السّابریّ بالکوفة و لئن سلمت لأغصصنّه بریقه و أنت معه، فقال علیّ علیه السّلام: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم، أمّا إنّی یا إخوتی فحریص علی مسرّتکم، اللّه یعلم اللّهمّ إن کنت تعلم أنّی أحبّ صلاحهم و أنّی بارّ بهم واصل لهم رفیق علیهم أعنی بأمورهم لیلا و نهارا فاجزنی به خیرا و إن کنت علی غیر ذلک فأنت علاّم الغیوب فاجزنی به ما أنا أهله إن کان شرّا فشرّا و إن کان خیرا فخیرا، اللّهمّ أصلحهم و أصلح لهم و اخسأ عنّا و عنهم الشّیطان و أعنهم علی طاعتک و وفّقهم لرشدک أمّا أنا یا أخی! فحریص علی مسرّتکم، جاهد علی صلاحکم؛ و اللّه علی ما نقول وکیل، فقال العبّاس: ما أعرفنی بلسانک و لیس لمسحاتک عندی طین، فافترق القوم علی هذا و صلّی اللّه علی محمّد و آله.
[٨٢۶]١۶-محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن علیّ و عبید اللّه بن المرزبان، عن ابن سنان قال:
دخلت علی أبی الحسن موسی علیه السّلام من قبل أن یقدم العراق بسنة و علیّ ابنه جالس بین یدیه، فنظر إلیّ فقال: یا محمّد! أما إنّه سیکون فی هذه السّنة حرکة، فلا تجزع لذلک، قال: قلت: و ما یکون جعلت فداک؟ فقد أقلقنی ما ذکرت، فقال: أصیر إلی الطّاغیة، أما إنّه لا یبدأنی منه سوء و من الّذی یکون بعده، قال: قلت: و ما یکون جعلت فداک؟ قال یضلّ اللّه الظّالمین و یفعل اللّه ما یشاء قال قلت و ما ذاک جعلت فداک قال من ظلم ابنی هذا حقّه و جحد إمامته من بعدی کان کمن ظلم علیّ بن أبی طالب حقّه و جحده إمامته بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، قال: قلت: و اللّه لئن مدّ اللّه لی فی العمر لأسلّمنّ له حقّه و لأقرّنّ له بإمامته، قال: صدقت یا محمّد! یمدّ اللّه فی عمرک و تسلّم له حقّه و تقرّ له بإمامته و إمامة من یکون من بعده، قال: قلت: و من ذاک؟ قال: محمّد ابنه، قال: قلت له الرّضا و التّسلیم.
ص :٧٨
و اگر من خلاص شدم گلوی او را خواهم گرفت و تو هم با او خواهی بود. علی علیه السّلام فرمود: لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلیّ العظیم. ای برادران من! خدا میداند که من به شادمانیتان بسیار مشتاقم. خدایا اگر میدانستی که من صلاح ایشان را میخواهم و نیکوکار و گردآورنده و دلسوز آنانم شب و روز به کار آنان یاری خواهم شد. پس مرا به این وسیله پاداشی نیکو ده. و اگر غیر از این بودم تویی دانای نهانها. پس به این وسیله به آنچه شایستۀ آنم جزایم بده. اگر شرّ بود، شرّ بده و اگر خیر بود، خیر. خدایا ایشان و کارهاشان را سامانی بده. و شیطان را از ما و از ایشان دور گردان. ایشان را به اطاعتت یاری کرده، به هدایتت پیروزشان فرما. امّا من ای برادرم به شادمانی شما مشتاقم و به صلاح شما کوشا. و خداوند بر آنچه میگوییم شاهد است. عبّاس گفت: چقدر زبان تو برایم آشنا است. ولی برای بیل تو در نزد من گلی نیست. و اینچنین از هم جدا شدند. و درود خدا بر محمّد و خاندانش.
[٨٢۶]١۶-محمّد بن سنان گفت: «یک سال پیش از آنکه حضرت کاظم علیه السّلام به عراق برود به خدمتش رفتم. پسرش علی در برابرش نشسته بود. آنگاه حضرت به من نگریسته، فرمودند: هان! محمّد، امسال برایم انتقالی خواهد بود که نباید برای آن بیتابی کنی.» او گوید: «من عرض کردم: جانم به فدایت! آن چه چیزی است؟ آنچه فرمودی مرا نگران کرد. فرمودند: به سوی آن طاغی میروم. هان! از او به من بدیای نمیرسد اما از آنکه پس از او است چرا. من عرض کردم: جانم به فدایت! چه چیزی روی میدهد؟ فرمودند: خداوند ستمکاران را گمراه میکند و خداوند آنچه خواهد میکند. عرض کردم: جانم به فدایت! آن چیست؟ فرمودند: هرکس در حقّ این پسرم ستم کرده، امامتش پس از مرا انکار کند مانند کسی است که در حقّ علی بن ابی طالب ستم کرده، امامت او پس از رسول خدا- درود خدا بر او و بر خاندانش-را انکار کند. عرض کردم: به خدا سوگند اگر خداوند عمرم را دراز کرد حقّ او را پذیرفته، به امامتش اعتراف میکنم. حضرت فرمودند: راست میگویی ای محمّد. خداوند عمر تو را دراز میکند و تو حقّ او را پذیرفته، به امامت او و امامت پس از او اعتراف میکنی. عرض کردم: و او کیست؟ فرمودند: پسرش محمّد. عرض کردم: به او راضی و تسلیم هستم.
ص :٧٩
باب الإشارة و النّصّ علی أبی جعفر الثّانی علیه السّلام [٨٢٧]١-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن الولید، عن یحیی بن حبیب الزّیّات قال:
أخبرنی من کان عند أبی الحسن الرّضا علیه السّلام جالسا، فلمّا نهضوا قال لهم: القوا أبا جعفر فسلّموا علیه و أحدثوا به عهدا، فلمّا نهض القوم التفت إلیّ فقال: یرحم اللّه المفضّل إنّه کان لیقنع بدون هذا
[٨٢٨]٢-محمّد بن یحیی عن، أحمد بن محمّد، عن معمّر بن خلاّد قال:
سمعت الرّضا علیه السّلام و ذکر شیئا فقال: ما حاجتکم إلی ذلک؟ هذا أبو جعفر قد أجلسته مجلسی و صیّرته مکانی و قال: إنّا أهل بیت یتوارث أصاغرنا عن أکابرنا القذّة بالقذّة.
[٨٢٩]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن أبیه محمّد بن عیسی قال:
دخلت علی أبی جعفر الثّانی علیه السّلام فناظرنی فی أشیاء، ثمّ قال لی: یا أبا علیّ! ارتفع الشّکّ ما لأبی علیه السّلام غیری.
[٨٣٠]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن جعفر بن یحیی، عن مالک بن أشیم، عن الحسین بن بشّار قال:
کتب ابن قیاما إلی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام کتابا یقول فیه: کیف تکون إماما و لیس لک ولد؟ فأجابه أبو الحسن الرّضا علیه السّلام شبه المغضب و ما علّمک أنّه لا یکون لی ولد و اللّه لا تمضی الأیّام و اللّیالی حتّی یرزقنی اللّه ولدا ذکرا یفرق به بین الحقّ و الباطل.
[٨٣١]۵-بعض أصحابنا، عن محمّد بن علیّ، عن معاویة بن حکیم، عن
ص :٨٠
[٨٢٧]١-یحیای حببی گفت: کسی که نزد حضرت رضا علیه السّلام نشسته بود به من گفت: وقتی آنان برخاستهاند حضرت به ایشان فرموده است: ابو جعفر (حضرت جواد علیه السّلام) را دیدار کرده، به او سلام دهید و عهدی را با او تازه کنید. وقتی آنان برخاستند، به من رو کرده، فرمودند: خداوند مفضّل را رحمت کند که به کمتر از این هم قناعت میکرد.
[٨٢٨]٢-معمّر خلاّد گفت: از حضرت رضا علیه السّلام شنیدم که چیزی بیان کرده، سپس فرمودند: شما را به آنچه نیازی است؟ این ابو جعفر است که او را در جای خود نشانده، و در منزلت خودم نهادهام. و فرمودند: ما خاندانی هستیم که خردسالانمان [همه چیز را]موبهمو از بزرگسالانمان ارث میبرند.
[٨٢٩]٣-محمّد عیسی گفت: به نزد حضرت جواد علیه السّلام رفتم. پس دربارۀ چیزهایی با من مناظره کرده سپس فرمودند: ای ابو علی! تردید از میان رفت. پدرم علیه السّلام جز من [فرزندی]ندارد.
[٨٣٠]۴-حسین بشّار گفت: ابن قیاما نامهای به حضرت رضا علیه السّلام نوشت که در آن میگفت: شما چگونه امامی هستی که فرزندی نداری؟ و حضرت رضا- همچون خشمگینان-به او پاسخ فرمودند: چه کسی به تو گفته که من فرزندی ندارم. به خدا سوگند! روزها و شبها نمیگذرد تا خداوند فرزند پسری به من ارزانی فرماید که با او حقّ و باطل را از هم جدا کند.
[٨٣١]۵-پسر ابو نصر گفت: پسر نجاشی به من گفت: امام پس از امام فعلی
ص :٨١
ابن أبی نصر قال:
قال لی ابن النّجاشیّ: من الإمام بعد صاحبک؟ فأشتهی أن تسأله حتّی أعلم؟ فدخلت علی الرّضا علیه السّلام فأخبرته، قال: فقال لی: الإمام ابنی، ثمّ قال: هل یتجرّأ أحد أن یقول ابنی و لیس له ولد.
[٨٣٢]۶-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن معمّر بن خلاّد قال:
ذکرنا عند أبی الحسن علیه السّلام شیئا بعد ما ولد له أبو جعفر علیه السّلام فقال: ما حاجتکم إلی ذلک؟ هذا أبو جعفر قد أجلسته مجلسی و صیّرته فی مکانی.
[٨٣٣]٧-أحمد، عن محمّد بن علیّ، عن ابن قیاما الواسطیّ قال:
دخلت علی علیّ بن موسی علیه السّلام فقلت له: أیکون إمامان؟ قال: لا إلاّ و أحدهما صامت، فقلت له: هو ذا أنت، لیس لک صامت و لم یکن ولد له أبو جعفر علیه السّلام بعد فقال لی، و اللّه لیجعلنّ اللّه منّی ما یثبت به الحقّ و أهله، و یمحق به الباطل و أهله فولد له بعد سنة أبو جعفر علیه السّلام و کان ابن قیاما واقفیّا.
[٨٣۴]٨-أحمد، عن محمّد بن علیّ، عن الحسن بن الجهم قال:
کنت مع أبی الحسن علیه السّلام جالسا، فدعا بابنه و هو صغیر فأجلسه فی حجری، فقال لی: جرّده و انزع قمیصه، فنزعته فقال لی: انظر بین کتفیه، فنظرت فإذا فی أحد کتفیه شبیه بالخاتم، داخل فی اللّحم، ثمّ قال: أتری هذا؟ کان مثله فی هذا الموضع من أبی علیه السّلام.
[٨٣۵]٩-عنه، عن محمّد بن علیّ، عن أبی یحیی الصّنعانیّ قال:
کنت عند أبی الحسن الرّضا علیه السّلام فجیء بابنه أبی جعفر علیه السّلام و هو صغیر، فقال: هذا المولود الّذی لم یولد مولود أعظم برکة علی شیعتنا منه.
[٨٣۶]١٠-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن صفوان بن یحیی قال:
ص :٨٢
تو کیست؟ دوست دارم این را از او بپرسی تا بدانم. من به نزد حضرت رضا رفته، آن سخن را با او بازگفتم. به من فرمودند: امام، پسر من است. سپس فرمودند: آیا کسی جرأت میکند درحالیکه فرزندی ندارد بگوید: پسر من.
[٨٣٢]۶-معمّر خلاّد گفت: ما در خدمت حضرت رضا علیه السّلام پس از آنکه جواد علیه السّلام به دنیا آمده بود چیزی گفتیم. ایشان فرمودند: شما چه نیازی به آن دارید؟ این ابو جعفر است که من او را در جای خویش نشانده، در جایگاه خودم قرارش دادهام.
[٨٣٣]٧-ابن قیامای واسطی گفت: به نزد حضرت رضا علیه السّلام رفتم، عرض کردم: آیا میشود دو امام [در یک زمان]باشند؟ فرمودند: نه، به جز اینکه یکی از آن دو خاموش باشد. به ایشان عرض کردم: اینک برای شما [امام]خاموشی نیست؟ -و هنوز حضرت جواد علیه السّلام به دنیا نیامده بود. به من فرمود: به خدا سوگند! خداوند برای من فرزندی قرار خواهد داد که با او حقّ و اهلش را پایدار کرده، باطل و اهلش را نابود میکند. پس از یک سال، جواد علیه السّلام به دنیا آمد در حالیکه ابن قیاما واقفی شده بود.
[٨٣۴]٨-حسن جهم گفته است: با حضرت رضا علیه السّلام نشسته بودیم که ایشان پسرش را که کوچک بود خواند و او را در آغوش من نشانده، فرمود: پیراهن او را درآر و او را برهنه کن. من پیراهنش را درآوردم. آنگاه به من فرمود: به میان دو شانهاش نگاه کن. و من نگاه کردم. ناگاه در یکی از شانههایش مهرمانندی از گوشت دیدم. آن حضرت فرمودند: آیا آن را میبینی؟ مانند آن در چنین جایی از پدرم علیه السّلام بود.
[٨٣۵]٩-ابو یحیی صنعانی گفت: من نزد حضرت رضا علیه السّلام بودم که پسرش جواد علیه السّلام را که کوچک بود، آوردند. آنگاه حضرت فرمود: این فرزندی است که برای شیعیان ما فرزندی پربرکتتر از او به دنیا نیامده است.
[٨٣۶]١٠-صفوان یحیی گفت: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: ما پیش از
ص :٨٣
قلت للرّضا علیه السّلام: قد کنّا نسألک قبل أن یهب اللّه لک أبا جعفر علیه السّلام فکنت تقول: یهب اللّه لی غلاما، فقد وهبه اللّه لک، فأقرّ عیوننا، فلا أرانا اللّه یومک فإن کان کون فإلی من؟ فأشار بیده إلی أبی جعفر علیه السّلام و هو قائم بین یدیه، فقلت: جعلت فداک هذا ابن ثلاث سنین؟ ! فقال: و ما یضرّه من ذلک، فقد قام عیسی علیه السّلام بالحجّة و هو ابن ثلاث سنین.
[٨٣٧]١١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن معمّر بن خلاّد قال:
سمعت إسماعیل بن إبراهیم یقول للرّضا علیه السّلام: إنّ ابنی فی لسانه ثقل، فأنا أبعث به إلیک غدا تمسح علی رأسه و تدعو له فإنّه مولاک، فقال: هو مولی أبی جعفر فابعث به غدا إلیه.
[٨٣٨]١٢-الحسین بن محمّد، عن محمّد بن أحمد النّهدیّ، عن محمّد بن خلاّد الصّیقل، عن محمّد بن الحسن بن عمّار قال:
کنت عند علیّ بن جعفر بن محمّد جالسا بالمدینة و کنت أقمت عنده سنتین أکتب عنه ما یسمع من أخیه یعنی أبا الحسن علیه السّلام إذ دخل علیه أبو جعفر محمّد بن علیّ الرّضا علیه السّلام: المسجد مسجد الرّسول صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فوثب علیّ بن جعفر بلا حذاء و لا رداء فقبّل یده و عظّمه، فقال له أبو جعفر علیه السّلام: یا عمّ! اجلس رحمک اللّه فقال: یا سیّدی کیف أجلس و أنت قائم، فلمّا رجع علیّ بن جعفر إلی مجلسه جعل أصحابه یوبّخونه و یقولون أنت عمّ أبیه و أنت تفعل به هذا الفعل؟ ! فقال: اسکتوا إذا کان اللّه عزّ و جلّ و قبض علی لحیته لم یؤهّل هذه الشّیبة و أهّل هذا الفتی و وضعه حیث وضعه أنکر فضله، نعوذ باللّه ممّا تقولون، بل أنا له عبد.
[٨٣٩]١٣-الحسین بن محمّد، عن الخیرانیّ، عن أبیه قال:
ص :٨۴
اینکه خداوند جواد علیه السّلام را به شما بدهد وقتی از شما میپرسیدیم، میفرمودی: خدا به من پسری میدهد. و اینک خداوند او را به شما بخشیده و چشم ما را روشن کرده است. خدا روز بد شما را به ما نشان ندهد. اگر حادثهای روی داد ما به سوی چه کسی برویم؟ ایشان با دستش به جواد علیه السّلام که در برابرش ایستاده بود، اشاره کردند. من عرض کردم: جانم به فدایت، این پسری سه ساله است. فرمودند: این زیانی به او نمیرساند. عیسی علیه السّلام سه ساله بود که به پیشوایی برخاست.
[٨٣٧]١١-معمّر خلاّد گفت: شنیدم که اسماعیل ابراهیم به حضرت رضا میگوید: زبان پسرم لکنت دارد، من فردا او را به سوی شما میفرستم تا دستی به سرش کشیده، او را دعا کنید. که او غلام شما است. فرمودند: او غلام جواد است. فردا او را به سوی ایشان بفرست.
[٨٣٨]١٢-محمّد بن حسن عمّار گفته است: من در نزد علی بن جعفر محمّد در مدینه نشسته بودم و دو سال بود که در خدمت او آنچه را از برادرش-یعنی حضرت کاظم علیه السّلام شنیده بود مینوشتم. ناگاه ابو جعفر جواد علیه السّلام در مسجد- رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم به نزد او آمد علی جعفر بیکفش و عبا برخاسته، دست او را بوسید و تعظیمش کرد. حضرت جواد علیه السّلام به او فرمودند: عموجان! بنشین. خدا شما را رحمت کناد. و او گفت: سرورم چگونه بنشینم درحالیکه شما ایستادهاید. آنگاه چون علی بن جعفر به جای خودش بازگشت، یارانش او را سرزنش کرده، میگفتند: تو عموی پدرش هستی و اینچنین [رفتار فروتنانه]با او میکنی؟ او گفت: خاموش باشید. وقتی خداوند عزّتمند-درحالیکه محاسنش را در مشت گرفته بود-این محاسن را شایسته ندانست و این جوان را شایسته دانست و او را در چنین منزلتی قرار داد من فضیلت و برتریاش را انکار کنم [؟]به خدا پناه میبرم از آنچه شما میگویید. بلکه من بندۀ اویم.
[٨٣٩]١٣-خیرانی از پدرش روایت کرده که گفت: در خراسان من در برابر
ص :٨۵
کنت واقفا بین یدی أبی الحسن علیه السّلام بخراسان فقال له قائل: یا سیّدی إن کان کون فإلی من؟ قال: إلی أبی جعفر ابنی فکأنّ القائل استصغر سنّ أبی جعفر علیه السّلام فقال أبو الحسن علیه السّلام: إنّ اللّه تبارک و تعالی بعث عیسی ابن مریم رسولا نبیّا، صاحب شریعة مبتدأة فی أصغر من السّنّ الّذی فیه أبو جعفر علیه السّلام.
[٨۴٠]١۴-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه و علیّ بن محمّد القاسانیّ جمیعا، عن زکریّا بن یحیی بن النّعمان الصّیرفیّ قال:
سمعت علیّ بن جعفر یحدّث الحسن بن الحسین بن علیّ بن الحسین فقال: و اللّه لقد نصر اللّه أبا الحسن الرّضا علیه السّلام، فقال له الحسن: إی و اللّه جعلت فداک لقد بغی علیه إخوته، فقال علیّ بن جعفر: إی و اللّه و نحن عمومته بغینا علیه، فقال له الحسن: جعلت فداک کیف صنعتم فإنّی لم أحضرکم؟ قال: قال له إخوته و نحن أیضا: ما کان فینا إمام قطّ حائل اللّون فقال لهم الرّضا علیه السّلام: هو ابنی قالوا: فإنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قد قضی بالقافة فبیننا و بینک القافة، قال: ابعثوا أنتم إلیهم فأمّا أنا فلا و لا تعلموهم لما دعوتموهم و لتکونوا فی بیوتکم، فلمّا جاءوا أقعدونا فی البستان و اصطفّ عمومته و إخوته و أخواته و أخذوا الرّضا علیه السّلام و ألبسوه جبّة صوف و قلنسوة منها و وضعوا علی عنقه مسحاة و قالوا له: ادخل البستان کأنّک تعمل فیه، ثمّ جاءوا بأبی جعفر علیه السّلام فقالوا: ألحقوا هذا الغلام بأبیه، فقالوا: لیس له هاهنا أب و لکنّ هذا عمّ أبیه و هذا عمّ أبیه و هذا عمّه و هذه عمّته و إن یکن له هاهنا أب فهو صاحب البستان، فإنّ قدمیه و قدمیه واحدة فلمّا رجع أبو الحسن علیه السّلام قالوا: هذا أبوه، قال علیّ بن جعفر: فقمت فمصصت ریق أبی جعفر علیه السّلام ثمّ قلت له: أشهد أنّک إمامی عند اللّه، فبکی الرّضا علیه السّلام، ثمّ قال: یا عمّ! ألم تسمع أبی و هو یقول: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بأبی
ص :٨۶
حضرت رضا علیه السّلام ایستاده بودم که کسی گفت: سرورم اگر حادثهای روی داد به سوی که برویم؟ فرمود: به سوی پسرم جواد. آنگاه گویا پرسشگر، سنّ و سال جواد علیه السّلام را کوچک شمرد. پس حضرت رضا علیه السّلام فرمودند: همانا خداوند پاک و فرازمند عیسای مریم را بهعنوان فرستاده و پیامبر و صاحب شریعتی جدید در سنّی کمتر از آنچه جواد علیه السّلام در آن است مبعوث کرد.
[٨۴٠]١۴-یحیی بن نعمان صیرفی گفت: از علی بن جعفر که به حسن بن حسین بن علی بن حسین حدیث میگفت شنیدم که گفت: به خدا سوگند! خداوند رضا علیه السّلام را یاری کرد. حسن گفت: بله به خدا سوگند، جانم به فدایت! درحالیکه برادرانش به او ستم کردند. علی بن جعفر گفت: بله به خدا سوگند و ما عموهایش هم به او ستم کردیم. حسن گفت: جانم به فدایت! شما چه کردید که من با شما نبودم؟ گفت: برادرانش و نیز ما به او گفتند: هرگز در میان ما امامی سبزهرو نبوده است. رضا علیه السّلام به ایشان فرمود: او پسر من است. گفتند: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش -با قیافهشناسها داوری کرده است. پس میان ما و شما هم قیافهشناسها داوری کنند. فرمود: شما به سراغ او بفرستید. من این کار را نمیکنم. و به او نگویید برای چه چیزی او را دعوت کردهاید. و باید در خانههاتان باشید. وقتی آمدند ما را در باغ نشانده، عموها و برادران و خواهرانش صف کشیدند و رضا علیه السّلام را گرفته، به او جامهای پشمین و کلاهی پشمین پوشانده، بیلی بر دوشش نهادند و به امام رضا علیه السّلام، عرض کردند: شما [چنین]وارد باغ شوید گویا که در آن کار میکنید. سپس جواد علیه السّلام را آورده، به قیافهشناسان گفتند: بگویید پدر این پسر کدام است؟ گفتند: در اینجا برایش پدری نیست. امّا این، عموی پدر او و این هم عموی پدرش است و این عموی خود اوست و این نیز عمّۀ او است. و اگر در اینجا پدری برایش باشد، همین صاحب باغ است. که پاهای او و پاهای این یکی است. وقتی حضرت رضا علیه السّلام روگرداند، قیافهشناسان گفتند: این پدر او است. علی بن جعفر گوید: من برخاسته، دهان جواد علیه السّلام را بوسیدم چنانکه آب دهانش را خوردم. سپس به او گفتم: گواهی میدهم که تو امام من در نزد خداوندی. آنگاه حضرت رضا علیه السّلام گریسته، فرمودند: عمو جان! مگر از پدرم نشنیدی که میفرمود: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: پدرم فدای پسر بهترین کنیزان،
ص :٨٧
ابن خیرة الإماء ابن النّوبیّة الطّیّبة الفم، المنتجبة الرّحم و یلهم لعن اللّه الأعیبس و ذرّیّته، صاحب الفتنة و یقتلهم سنین و شهورا و أیّاما، یسومهم خسفا و یسقیهم کأسا مصبرة و هو الطّرید الشّرید الموتور بأبیه و جدّه، صاحب الغیبة یقال: مات أو هلک، أیّ واد سلک؟ ! أفیکون هذا یا عمّ! إلاّ منّی، فقلت: صدقت جعلت فداک.
باب الإشارة و النّصّ علی أبی الحسن الثّالث علیه السّلام [٨۴١]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن إسماعیل بن مهران قال:
لمّا خرج أبو جعفر علیه السّلام من المدینة إلی بغداد فی الدّفعة الأولی من خرجتیه، قلت له عند خروجه: جعلت فداک إنّی أخاف علیک فی هذا الوجه فإلی من الأمر بعدک؟ فکرّ بوجهه إلیّ ضاحکا و قال: لیس الغیبة حیث ظننت فی هذه السّنة، فلمّا أخرج به الثّانیة إلی المعتصم صرت إلیه فقلت له: جعلت فداک أنت خارج فإلی من هذا الأمر من بعدک فبکی حتّی اخضلّت لحیته، ثمّ التفت إلیّ فقال: عند هذه یخاف علیّ، الأمر من بعدی إلی ابنی علیّ.
[٨۴٢]٢-الحسین بن محمّد، عن الخیرانیّ، عن أبیه أنّه قال:
کان یلزم باب أبی جعفر علیه السّلام للخدمة الّتی کان وکّل بها و کان أحمد بن محمّد بن عیسی یجیء فی السّحر فی کلّ لیلة لیعرف خبر علّة أبی جعفر علیه السّلام و کان الرّسول الّذی یختلف بین أبی جعفر علیه السّلام و بین أبی إذا حضر قام أحمد و خلا به أبی، فخرجت ذات لیلة و قام أحمد عن المجلس و خلا أبی بالرّسول و استدار أحمد فوقف حیث یسمع الکلام، فقال الرّسول لأبی: إنّ مولاک یقرأ علیک السّلام و یقول لک: إنّی ماض و الأمر صائر إلی ابنی علیّ و له علیکم بعدی
ص :٨٨
پسر نوبهای نیکودهان و دارای ترحّم نجیبزا. وای بر آنان! خدا لعنت کند اعیبس و فرزندانش را. صاحب فتنهای که ایشان را سالها و ماهها و روزهایی میکشند و ذلّت رسانده، جامی تلخ به ایشان مینوشاند. او راندۀ آواره، پدر و نیا کشتۀ صاحب غیبت است که دربارهاش میگویند: او مرده یا کشته شده؟ در کدام شکاف کوهها داخل شده است؟ ! عمو جان! آیا چنین کسی جز از من میتواند باشد [؟]عرض کردم: راست گفتی جانم به فدایت!
[٨۴١]١-اسماعیل مهران گفت: وقتی حضرت جواد علیه السّلام در بار اوّل از دو خروج ایشان از مدینه به بغداد رفت، هنگام خروج به ایشان عرض کردم: جانم به فدایت! من از این راه برایتان میترسم. آن امر [امامت]پس از شما به چه کسی میرسد؟ با صورتی خندان به سوی من بازگشته، فرمودند: چنانکه پنداشتهای آن غیبت امسال نیست. و چون بار دوم به سوی معتصم برده شدند، به نزدشان رفته، عرض کردم: جانم به فدایت! شما میروی، پس آن امر پس از شما به چه کسی میرسد؟ حضرت گریستند چنانکه محاسنشان تر شد. سپس به من رو کرده، فرمودند: در این نوبت است که باید بر من ترسید. آن امر پس از من به پسرم علی میرسد.
[٨۴٢]٢-خیرانی از پدرش روایت کرده که گفته است: او بر در خانه حضرت جواد علیه السّلام ملازم خدمتی بود که برای آن گماشته شده بود. و احمد بن محمّد عیسی سحرهای هر شب میآمد تا از بیماری حضرت جواد علیه السّلام خبر بگیرد. و فرستادهای میان حضرت و پدرم بود که هرگاه میآمد، احمد بر میخاست و او با پدرم خلوت میکرد. یک شب من بیرون رفتم و احمد از مجلس برخاست و پدرم با آن فرستاده خلوت کرد. احمد گشتی زد و ایستاد. چنانکه سخنشان را میشنید. آنگاه آن فرستاده به پدرم گفت: سرورت به تو سلام رسانده، میفرماید: من درمیگذرم و آن امر به پسرم علی منتقل میشود.
ص :٨٩
ما کان لی علیکم بعد أبی، ثمّ مضی الرّسول و رجع أحمد إلی موضعه و قال لأبی: ما الّذی قد قال لک؟ قال: خیرا، قال: قد سمعت ما قال فلم تکتمه؟ و أعاد ما سمع فقال له أبی: قد حرّم اللّه علیک ما فعلت لأنّ اللّه تعالی یقول و: «لاٰ تَجَسَّسُوا» فاحفظ الشّهادة لعلّنا نحتاج إلیها یوما ما و إیّاک أن تظهرها إلی وقتها، فلمّا أصبح أبی کتب نسخة الرّسالة فی عشر رقاع و ختمها و دفعها إلی عشرة من وجوه العصابة و قال: إن حدث بی حدث الموت قبل أن أطالبکم بها فافتحوها و أعلموا بما فیها، فلمّا مضی أبو جعفر علیه السّلام ذکر أبی أنّه لم یخرج من منزله حتّی قطع علی یدیه نحو من أربعمائة إنسان و اجتمع رؤساء العصابة عند محمّد بن الفرج یتفاوضون هذا الأمر، فکتب محمّد بن الفرج إلی أبی یعلمه باجتماعهم عنده و أنّه لو لا مخافة الشّهرة لصار معهم إلیه و یسأله أن یأتیه فرکب أبی و صار إلیه فوجد القوم مجتمعین عنده، فقالوا لأبی: ما تقول فی هذا الأمر؟ فقال أبی لمن عنده الرّقاع: أحضروا الرّقاع فأحضروها، فقال لهم: هذا ما أمرت به، فقال بعضهم: قد کنّا نحبّ أن یکون معک فی هذا الأمر شاهد آخر؟ فقال لهم: قد أتاکم اللّه عزّ و جلّ به هذا أبو جعفر الأشعریّ یشهد لی بسماع هذه الرّسالة و سأله أن یشهد بما عنده، فأنکر أحمد أن یکون سمع من هذا شیئا فدعاه أبی إلی المباهلة، فقال: لمّا حقّق علیه قال: قد سمعت ذلک و هذا مکرمة کنت أحبّ أن تکون لرجل من العرب لا لرجل من العجم، فلم یبرح القوم حتّی قالوا بالحقّ جمیعا.
[٨۴٣]٣-و فی نسخة الصّفوانیّ: محمّد بن جعفر الکوفیّ، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن محمّد بن الحسین الواسطیّ أنّه سمع أحمد بن أبی خالد مولی أبی جعفر یحکی أنّه أشهده علی هذه الوصیّة المنسوخة:
ص :٩٠
آنچه پس از پدرم به جهت من بر عهدۀ شما بود پس از من به جهت او بر عهدۀ تان است. سپس فرستاده رفت و احمد به جایش بازگشته و به پدرم گفت: چه چیزی به تو گفت؟ گفت: خیر و خوبی. او گفت: من شنیدم او چه گفت پس چرا آن را پنهان میکنی؟ و آنچه را شنیده بود بازگفت. پدرم به او گفت: آنچه را کردی خدا بر تو حرام کرده بود؛ زیرا خدای فرازمند میفرماید: و تفتیش نکنید [حجرات (۴٩) :١٢]اینک این گواهبودن را نگاه دار شاید روزی به آن نیازمند شویم. و مبادا که پیش از وقت آشکارش کنی. وقتی صبح پدرم برخاست مکتوب آن سخنان را بر ده برگ نوشته، مهر کرد و به ده تن از بزرگان قوم داده، گفت: اگر پیش از آنکه این را از شما بخواهم حادثهای روی داد و من مردم آن را گشوده، با آنچه در آن است [مردم را]آگاه کنید. و چون حضرت جواد علیه السّلام درگذشت پدرم میگفت او هنوز از منزلش بیرون نرفته بود که به اندازۀ چهارصد نفر به بیعت کردن با او یقین کرده، رهبران قوم نزد محمّد فرج اجتماع کرده، دربارۀ موضوع سخن میگفتند. آنگاه محمّد فرج به پدرم نوشت تا او را از اجتماع ایشان در نزد خود آگاه کند و اینکه اگر بیم از انتشار خبر نبود، با ایشان به سوی او آمده، از او میخواست که به خانهاش بیاید. پس پدرم سوار شده، به سوی او رفت و مردمان را دید که نزد او گرد آمدهاند. آنان به پدرم گفتند: دربارۀ این موضوع چه میگویی؟ و پدرم به کسانی که آن ورقه نزدشان بود گفت: آن ورقهها را بیاورید. آنگاه که آوردند، به ایشان گفت: این است آنچه به آن امر شدهام. برخی از آنان گفتند: دوست داشتیم در اینباره همراه تو شاهد دیگری بود. او به ایشان گفت: همانا خدای عزّتمند آن را به شما داده است. این ابو جعفر اشعری است که برای من به شنیدن این سخنان شهادت میدهد. و از او خواست که به آن شهادت دهد. احمد انکار کرد که چیزی از این موضوع شنیده باشد. پدرم او را به مباهله خواند. او گوید: وقتی او را تصدیق کرد، گفت: من آن را شنیدم. ولی کار نیکی بود که دوست داشتم برای مردی از عرب باشد و نه عجم. پس آن مردم پراکنده نشدند جز اینکه همگی به حقّ باورمند گشتند.
و در نسخۀ صفوانی چنین است:
[٨۴٣]٣-احمد ابو خالد غلام حضرت جواد علیه السّلام حکایت کرده که آن حضرت او را بر این وصیّت نوشتهشده گواه گرفته است:
ص :٩١
شهد أحمد بن أبی خالد مولی أبی جعفر أنّ أبا جعفر محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیهم السّلام أشهده أنّه أوصی إلی علیّ ابنه بنفسه و أخواته و جعل أمر موسی إذا بلغ إلیه و جعل عبد اللّه بن المساور قائما علی ترکته من الضّیاع و الأموال و النّفقات و الرّقیق و غیر ذلک إلی أن یبلغ علیّ بن محمّد، صیّر عبد اللّه بن المساور ذلک الیوم إلیه، یقوم بأمر نفسه و أخواته و یصیّر أمر موسی إلیه، یقوم لنفسه بعدهما علی شرط أبیهما فی صدقاته الّتی تصدّق بها و ذلک یوم الأحد لثلاث لیال خلون من ذی الحجّة سنة عشرین و مائتین و کتب أحمد بن أبی خالد شهادته بخطّه و شهد الحسن بن محمّد بن عبد اللّه بن الحسن بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیهم السّلام و هو الجوّانیّ علی مثل شهادة أحمد بن أبی خالد فی صدر هذا الکتاب و کتب شهادته بیده و شهد نصر الخادم و کتب شهادته بیده.
باب الإشارة و النّصّ علی أبی محمّد علیه السّلام [٨۴۴]١-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن أحمد النّهدیّ، عن یحیی بن یسار القنبریّ قال:
أوصی أبو الحسن علیه السّلام إلی ابنه الحسن قبل مضیّه بأربعة أشهر و أشهدنی علی ذلک و جماعة من الموالی.
[٨۴۵]٢-علیّ بن محمّد، عن جعفر بن محمّد الکوفیّ، عن بشّار بن أحمد البصریّ، عن علیّ بن عمر النّوفلیّ قال:
کنت مع أبی الحسن علیه السّلام فی صحن داره، فمرّ بنا محمّد ابنه فقلت له: جعلت
ص :٩٢
احمد ابو خالد غلام [حضرت]ابو جعفر [علیه السّلام]شهادت داد که ابو جعفر محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام وی را شاهد گرفته که ایشان به پسرش علی-خود او و خواهرانش را-وصیّت کرده است. و کار موسی [مبرقع]را وقتی به بلوغ رسید به او واگذارده است. و عبد اللّه مساور را سرپرست میراث او از خانواده و اموال و مخارج و بندگان و غیر آن قرار داده تا علی محمّد به بلوغ رسیده، عبد اللّه مساور [آنها را] در آن روز به او منتقل کند و کار خودش و خواهرانش را به عهده بگیرد و کار موسی را به خودش واگذارد تا پس از آن دو بنابر شرط پدرشان در موقوفاتی که وقف میکند خودش کار را برعهده گیرد؛ یکشنبه سوم ذی حجّۀ سال دویست و بیست. و احمد ابو خالد گواهیاش را به خطّ خودش نوشت و حسن بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السّلام که همان جوّانی معروف است همانند گواهی احمد ابو خالد، در بالای این نامه گواهی داده و آن را به دست خودش نوشت. و نصر خادم گواهی داد و آن را به دست خودش نوشت.
[٨۴۴]١-یحیای یسار قنبری گفت: حضرت هادی علیه السّلام چهار ماه پیش از وفاتش به پسرش حسن [علیه السّلام]وصیّت کرده، بر آن من و گروهی از غلامان را شاهد گرفت.
[٨۴۵]٢-علی بن عمر نوفلی گفته است: من با حضرت هادی علیه السّلام در حیاط خانهاش بودم که پسرش محمّد [علیه السّلام]از کنارمان گذشت. من عرض کردم: جانم به
ص :٩٣
فداک هذا صاحبنا بعدک؟ فقال: لا، صاحبکم بعدی الحسن.
[٨۴۶]٣-عنه، عن بشّار بن أحمد، عن عبد اللّه بن محمّد الأصفهانیّ قال:
قال أبو الحسن علیه السّلام: صاحبکم بعدی الّذی یصلّی علیّ، قال: و لم نعرف أبا محمّد علیه السّلام قبل ذلک، قال: فخرج أبو محمّد علیه السّلام فصلّی علیه.
[٨۴٧]۴-و عنه، عن موسی بن جعفر بن وهب، عن علیّ بن جعفر قال:
کنت حاضرا أبا الحسن علیه السّلام لمّا توفّی ابنه محمّد علیه السّلام: فقال للحسن یا بنیّ! أحدث للّه شکرا فقد أحدث فیک أمرا.
[٨۴٨]۵-الحسین بن محمّد عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه بن مروان الأنباریّ قال:
کنت حاضرا عند [مضیّ]أبی جعفر محمّد بن علیّ علیه السّلام فجاء أبو الحسن علیه السّلام فوضع له کرسیّ فجلس علیه و حوله أهل بیته و أبو محمّد علیه السّلام قائم فی ناحیة، فلمّا فرغ من أمر أبی جعفر التفت إلی أبی محمّد علیه السّلام فقال: یا بنیّ أحدث للّه تبارک و تعالی شکرا فقد أحدث فیک أمرا.
[٨۴٩]۶-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن أحمد القلانسیّ، عن علیّ بن الحسین بن عمرو، عن علیّ بن مهزیار قال:
قلت لأبی الحسن علیه السّلام إن کان کون و أعوذ باللّه فإلی من؟ قال: عهدی إلی الأکبر من ولدیّ.
[٨۵٠]٧-علیّ بن محمّد، عن أبی محمّد الإسبارقینیّ، عن علیّ بن عمرو العطّار قال:
دخلت علی أبی الحسن العسکریّ علیه السّلام و أبو جعفر ابنه فی الأحیاء و أنا أظنّ أنّه هو، فقلت له: جعلت فداک من أخصّ من ولدک؟ فقال: لا تخصّوا أحدا حتّی
ص :٩۴
فدایت! آیا ایشان رهبر ما پس از شما است؟ فرمودند: نه، حسن پیشوای شما پس از من است.
[٨۴۶]٣-عبد اللّه محمّد اصفهانی گفت: حضرت هادی علیه السّلام فرمود: رهبر شما پس از من کسی است که بر من نماز میگزارد. او گوید: و ما پیش از آن وقت ابو محمّد علیه السّلام را نشناختیم. که ناگاه ابو محمّد علیه السّلام بیرون آمد و بر ایشان نماز گزارد.
[٨۴٧]۴-علی جعفر گفته است: من در خدمت حضرت هادی علیه السّلام بودم وقتی پسرش محمّد درگذشت به حسن علیه السّلام فرمود: پسرم! شکر خداوند را تازه کن که آن امر را در تو پدید آورد.
[٨۴٨]۵-عبد اللّه مروان انباری گفت: من هنگام وفات حضرت جواد علیه السّلام در خدمتشان بودم که حضرت هادی علیه السّلام آمد. برایش تختی گذاشتند و ایشان بر آن نشست درحالیکه خاندانش در گرد او بودند و ابو محمّد علیه السّلام در گوشهای ایستاده بود. آنگاه چون از کار حضرت هادی علیه السّلام فارغ شد به حضرت عسکری علیه السّلام روکرده، فرمودند: پسرم شکر خدای پاک و والا را تازه کن که آن امر را در تو پدید آورده است.
[٨۴٩]۶-علی مهزیار گفته است: به حضرت هادی علیه السّلام عرض کردم: اگر حادثهای روی داد-و من از آن به خدا پناه میبرم-امر [امامت]به چه کسی میرسد؟ فرمودند: وصیّت من به بزرگترین فرزندان من است.
[٨۵٠]٧-علی بن عمرو عطّار گفت: به نزد حضرت هادی علیه السّلام رفتم در حالیکه پسرش ابو جعفر (محمّد) زنده بود و من گمان میکردم او [امام] است. پس عرض کردم: جانم به فدایت! چه کسی از فرزندانت را برگزینم؟
ص :٩۵
یخرج إلیکم أمری، قال: فکتبت إلیه بعد: فیمن یکون هذا الأمر؟ قال: فکتب إلیّ فی الکبیر من ولدیّ، قال: و کان أبو محمّد أکبر من أبی جعفر.
[٨۵١]٨-محمّد بن یحیی و غیره، عن سعد بن عبد اللّه، عن جماعة من بنی هاشم منهم الحسن بن الحسن الأفطس أنّهم حضروا یوم توفّی محمّد بن علیّ بن محمّد باب أبی الحسن یعزّونه و قد بسط له فی صحن داره و النّاس جلوس حوله، فقالوا:
قدّرنا أن یکون حوله من آل أبی طالب و بنی هاشم و قریش مائة و خمسون رجلا سوی موالیه و سائر النّاس إذ نظر إلی الحسن بن علیّ قد جاء مشقوق الجیب حتّی قام عن یمینه و نحن لا نعرفه، فنظر إلیه أبو الحسن علیه السّلام بعد ساعة فقال: یا بنیّ أحدث للّه عزّ و جلّ شکرا، فقد أحدث فیک أمرا، فبکی الفتی و حمد اللّه و استرجع و قال: «الحمد للّه ربّ العالمین و أنا أسأل اللّه تمام نعمه لنا فیک و إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ » فسألنا عنه، فقیل: هذا الحسن ابنه و قدّرنا له فی ذلک الوقت عشرین سنة أو أرجح، فیومئذ عرفناه و علمنا أنّه قد أشار إلیه بالإمامة و أقامه مقامه.
[٨۵٢]٩-علیّ بن محمّد، عن إسحاق بن محمّد، عن محمّد بن یحیی بن دریاب قال:
دخلت علی أبی الحسن علیه السّلام بعد مضیّ أبی جعفر فعزّیته عنه و أبو محمّد علیه السّلام جالس فبکی أبو محمّد علیه السّلام، فأقبل علیه أبو الحسن علیه السّلام فقال [له]: إنّ اللّه تبارک و تعالی قد جعل فیک خلفا منه فاحمد اللّه.
[٨۵٣]١٠-علیّ بن محمّد، عن إسحاق بن محمّد، عن أبی هاشم الجعفریّ قال: کنت عند أبی الحسن علیه السّلام بعد ما مضی ابنه أبو جعفر و إنّی لأفکّر فی نفسی
ص :٩۶
فرمود: کسی را برنگزینید تا فرمانم به شما برسد. او گوید: پس از مدّتی به او نوشتم: این امر در چه کسی خواهد بود؟ ایشان به من نوشتند: در فرزند بزرگ من. او گوید: و ابو محمّد بزرگتر از جعفر بود.
[٨۵١]٨-گروهی از بنی هاشم و از آنمیان حسن بن حسن افطس روایت کردهاند که بر در حضرت هادی علیه السّلام-روزی که محمّد وفات یافت-حاضر شده، او را تسلیت میگفتند درحالیکه برایش در حیاط خانه فرشی انداخته بودند و مردم گردش نشسته. آنان گفتهاند: کسانی که گرد او بودند-غیر از غلامان و دیگر مردم-از خاندان ابو طالب و بنی هاشم و قریش صد و پنجاه مرد میشدند. ناگاه به حسن علی که گریبان چاکآمده در سمت راست حضرت ایستاده، نگریسته است و ما او را نشناختیم. آنگاه حضرت هادی علیه السّلام پس از ساعتی به او نگریسته، فرمودند: پسرم شکر خداوند عزّتمند را تازه کن که او آن امر را در تو پدید آورد. جوان گریسته، سپاس خدا را گفته و آیۀ «انّا للّه. . .» خوانده، فرموده است: «سپاس پروردگار عالمیان را. و من از خداوند میخواهم نعمتش را بر ما به بقای شما تمام کند. و ما مال خداییم و به سوی او هم بازمیگردیم. ما پرسیدیم: او کیست؟ گفتند: پسرش حسن [علیه السّلام]است. و ما برای او در آن موقع بیست سال یا کمی بیشتر حدس میزدیم. آن روز ما او را شناخته و دانستیم که حضرت به امامت او اشاره کرده، او را به جای خویش نهاده است.
[٨۵٢]٩-محمّد بن یحیای دریاب گفت: من پس از درگذشت حضرت جواد علیه السّلام به نزد حضرت هادی علیه السّلام رفته، تسلیتش گفتم. و حضرت عسکری نشسته بود. آنگاه حضرت عسکری علیه السّلام گریستند، حضرت هادی علیه السّلام به او رو کرده، فرمودند: همانا خدای پاک و والا جانشینی او را در تو قرار داده است. پس خداوند را سپاس بگو.
[٨۵٣]١٠-ابو هاشم جعفری گفت: من پس از آنکه پسر حضرت هادی
ص :٩٧
أرید أن أقول: کأنّهما أعنی أبا جعفر و أبا محمّد فی هذا الوقت کأبی الحسن موسی و إسماعیل ابنی جعفر بن محمّد علیهم السّلام و إنّ قصّتهما کقصّتهما، إذ کان أبو محمّد علیه السّلام المرجی بعد أبی جعفر علیه السّلام فأقبل علیّ أبو الحسن قبل أن أنطق فقال: نعم یا أبا هاشم! بدا للّه فی أبی محمّد علیه السّلام بعد أبی جعفر علیه السّلام ما لم یکن یعرف له کما بدا له فی موسی علیه السّلام بعد مضیّ إسماعیل ما کشف به عن حاله و هو کما حدّثتک نفسک و إن کره المبطلون و أبو محمّد ابنی الخلف من بعدی، عنده علم ما یحتاج إلیه و معه آلة الإمامة.
[٨۵۴]١١-علیّ بن محمّد، عن إسحاق بن محمّد، عن محمّد بن یحیی بن دریاب، عن أبی بکر الفهفکیّ قال:
کتب إلیّ أبو الحسن علیه السّلام: أبو محمّد ابنی أنصح آل محمّد غریزة و أوثقهم حجّة و هو الأکبر من ولدیّ و هو الخلف و إلیه ینتهی عری الإمامة و أحکامها، فما کنت سائلی فسله عنه، فعنده ما یحتاج إلیه.
[٨۵۵]١٢-علیّ بن محمّد، عن إسحاق بن محمّد، عن شاهویه بن عبد اللّه الجلاّب قال:
کتب إلیّ أبو الحسن فی کتاب: أردت أن تسأل عن الخلف بعد أبی جعفر و قلقت لذلک فلا تغتمّ فإنّ اللّه عزّ و جلّ «لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدٰاهُمْ حَتّٰی یُبَیِّنَ لَهُمْ مٰا یَتَّقُونَ» و صاحبک بعدی أبو محمّد ابنی و عنده ما تحتاجون إلیه، یقدّم ما یشاء اللّه و یؤخّر ما یشاء اللّه «مٰا نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِهٰا نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْهٰا أَوْ مِثْلِهٰا» قد کتبت بما فیه بیان و قناع لذی عقل یقظان.
[٨۵۶]١٣-علیّ بن محمّد، عمّن ذکره، عن محمّد بن أحمد العلویّ، عن داود بن القاسم قال:
ص :٩٨
ابو جعفر درگذشت، نزدشان بودم. و با خودم فکر کرده، میخواستم بگویم: گویا این دو یعنی ابو جعفر و ابو محمّد در این زمان مانند ابو الحسن موسی [علیه السّلام]و اسماعیل دو پسر حضرت صادق علیه السّلام هستند. و قصّۀ اینان همچون قصۀ ایشان است؛ زیرا پس از ابو جعفر، به ابو محمّد علیه السّلام امید میرفت. حضرت هادی علیه السّلام پیش از آنکه سخن بگویم به من رو کرده، فرمودند: بله، ای ابو هاشم! خداوند پس از ابو جعفر در ابو محمّد علیه السّلام حکم کرد آنچه را برای او شناخته نشده بود. چنانکه پس از درگذشت اسماعیل آنچه حال موسی علیه السّلام را آشکار کرد باعث حکم خداوند دربارۀ او شد. مطلب چنان است که با خود میگفتی اگرچه یاوه گرایان را ناخوش آید. و پسرم ابو محمّد جانشین پس از من است. علمی که به آن نیاز است نزد او است و وسایل امامت همراه او.
[٨۵۴]١١-ابو بکر فهفکی گفت: حضرت هادی علیه السّلام به من نوشتند: پسرم ابو محمّد از جهت طبع نیکخواهترین خاندان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و از جهت حجّت و برهان استوارترین ایشان است. او بزرگترین فرزندم و او جانشین است. رشتۀ امامت و حکمهای آن به او میرسد. آنچه را میخواستی از من بپرسی از او بپرس. که آنچه به آن نیاز میشود نزد او است.
[٨۵۵]١٢-شاهویه بن عبد اللّه جلاّب گفت: حضرت هادی علیه السّلام در نامهای به من نوشتند: پس از ابو جعفر خواستی از آن جانشین بپرسی و از این جهت نگران بودی. اندوهگین نباش که خداوند عزّتمندمردمی را که هدایتشان کرده گمراه نمیکند تا اموری که باید از آن پروا کنند برایشان بیان نماید. [توبه (٩) :١١۵]و راهبر تو پس از من پسرم ابو محمّد است و آنچه بدان نیازمندید نزد او است خداوند آنچه را بخواهد پیش انداخته، آنچه را بخواهد عقب میاندازد. آنچه را نسخ کنیم یا آن را به تأخیر اندازیم، بهتر از آن یا همانند آن را میآوریم. [بقره (٢) :١٠۶]و آنچه را در آن بیان کافی بود برای خردمند بیدار نوشتم.
[٨۵۶]١٣-داود قاسم گفته است: از حضرت هادی علیه السّلام شنیدم میفرماید:
ص :٩٩
سمعت أبا الحسن علیه السّلام یقول: الخلف من بعدی الحسن، فکیف لکم بالخلف من بعد الخلف، فقلت: و لم جعلنی اللّه فداک؟ فقال: إنّکم لا ترون شخصه و لا یحلّ لکم ذکره باسمه، فقلت: فکیف نذکره؟ فقال: قولوا: الحجّة من آل محمّد علیهم السّلام.
باب الإشارة و النّصّ إلی صاحب الدّار علیه السّلام [٨۵٧]١-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن علیّ بن بلال قال:
خرج إلیّ من أبی محمّد قبل مضیّه بسنتین یخبرنی بالخلف من بعده، ثمّ خرج إلیّ من قبل مضیّه بثلاثة أیّام یخبرنی بالخلف من بعده.
[٨۵٨]٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن إسحاق، عن أبی هاشم الجعفریّ قال:
قلت لأبی محمّد علیه السّلام: جلالتک تمنعنی من مسألتک، فتأذن لی أن أسألک؟ فقال: سل، قلت: یا سیّدی هل لک ولد؟ فقال: نعم: فقلت: فإن حدث بک حدث فأین أسأل عنه؟ قال: بالمدینة.
[٨۵٩]٣-علیّ بن محمّد، عن جعفر بن محمّد الکوفیّ، عن جعفر بن محمّد المکفوف، عن عمرو الأهوازیّ قال:
أرانی أبو محمّد ابنه و قال: هذا صاحبکم من بعدی.
[٨۶٠]۴-علیّ بن محمّد، عن حمدان القلانسیّ قال:
قلت للعمریّ، قد مضی أبو محمّد علیه السّلام؟ فقال لی: قد مضی و لکن قد خلّف فیکم من رقبته مثل هذه و أشار بیده.
[٨۶١]۵-الحسین بن محمّد الأشعریّ، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه قال:
ص :١٠٠
جانشین پس از من، حسن [علیه السّلام]است. و شما پس از این جانشین چگونه جانشینی خواهید داشت؟ عرض کردم: چرا جانم به فدایت. فرمود: شما او را نمیبینید. و برایتان روا نیست که نامش را ببرید. عرض کردم: پس چگونه او را یاد کنیم؟ فرمود: بگویید: حجّت خاندان محمّد علیهم السّلام.
[٨۵٧]١-علی بلال گفت: از ابو محمّد حضرت عسکری علیه السّلام دو سال پیش از درگذشتش چیزی به من رسید که از جانشین پس از خودش خبر میداد. سپس [باز]سه روز پیش از درگذشتش چیزی به من رسید که از جانشین پس از خودش خبر میداد.
[٨۵٨]٢-ابو هاشم جعفری گفت: به حضرت عسکری علیه السّلام عرض کردم: جلالت شما مرا از پرسش از شما بازمیدارد، به من اجازه میفرمایید از شما بپرسم؟ فرمودند: بپرس. عرض کردم: سرورم آیا شما فرزندی داری؟ فرمودند: بله. عرض کردم: اگر حادثهای برای شما روی داد کجا دنبال او بگردم؟ فرمود: در مدینه.
[٨۵٩]٣-عمرو اهوازی گفت: ابو محمّد حضرت عسکری علیه السّلام پسرش را به من نشان داده، فرمودند: این رهبر شما پس از من است.
[٨۶٠]۴-حمدان قلانسی گفت: به عمری گفتم: ابو محمّد علیه السّلام وفات کرد؟ به من گفت: وفات کرد امّا در میانتان کسی را به جانشینیاش گذاشت که گردنش مثل این است. و به دستش اشاره کرد.
[٨۶١]۵-محمّد عبد اللّه گفت: از حضرت عسکری علیه السّلام هنگامی که زبیری-خدا
ص :١٠١
خرج عن أبی محمّد علیه السّلام حین قتل الزّبیریّ لعنه اللّه: هذا جزاء من اجترأ علی اللّه فی أولیائه، یزعم أنّه یقتلنی و لیس لی عقب، فکیف رأی قدرة اللّه فیه و ولد له ولد سمّاه «م ح م د» فی سنة ستّ و خمسین و مائتین.
[٨۶٢]۶-علیّ بن محمّد، عن الحسین و محمّد ابنی علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن علیّ بن عبد الرّحمن العبدیّ من عبد قیس، عن ضوء بن علیّ العجلیّ، عن رجل من أهل فارس سمّاه قال:
أتیت سامرّاء و لزمت باب أبی محمّد علیه السّلام فدعانی، فدخلت علیه و سلّمت فقال: ما الّذی أقدمک؟ قال: قلت: رغبة فی خدمتک، قال: فقال لی: فالزم الباب، قال فکنت فی الدّار مع الخدم، ثمّ صرت أشتری لهم الحوائج من السّوق و کنت أدخل علیهم من غیر إذن إذا کان فی الدّار رجال قال: فدخلت علیه یوما و هو فی دار الرّجال، فسمعت حرکة فی البیت فنادانی، مکانک لا تبرح، فلم أجسر أن أدخل و لا أخرج، فخرجت علیّ جاریة معها شیء مغطّی، ثمّ نادانی ادخل، فدخلت و نادی الجاریة فرجعت إلیه، فقال لها: اکشفی عمّا معک، فکشفت عن غلام أبیض حسن الوجه و کشف عن بطنه فإذا شعر نابت من لبّته إلی سرّته أخضر لیس بأسود، فقال: هذا صاحبکم، ثمّ أمرها فحملته فما رأیته بعد ذلک حتّی مضی أبو محمّد علیه السّلام.
باب فی تسمیة من رآه علیه السّلام [٨۶٣]١-محمّد بن عبد اللّه و محمّد بن یحیی جمیعا، عن عبد اللّه بن جعفر الحمیریّ قال:
اجتمعت أنا و الشّیخ أبو عمرو رحمه اللّه عند أحمد بن إسحاق فغمزنی
ص :١٠٢
او را لعنت کند-کشته شد، چنین صادر شد. این سزای کسی است که به خداوند دربارۀ اولیایش گستاخی کند. او میپنداشت درحالیکه برایم فرزندی نیست مرا میکشد. چگونه قدرت خداوند را دربارۀ خودش دید. و برایش فرزندی در سال دویست و پنجاه و شش به دنیا آمد که او را «م ح م د» نامید.
[٨۶٢]۶-ضوء بن علی عجلی از مردی پارسی که نامش را برده روایت کرده که گفت: من به سامره آمدم و هماره بر در حضرت عسکری علیه السّلام بودم تا مرا خواند. به نزدش رفتم و سلام دادم. فرمودند: چه چیزی تو را اینجا آورده است؟ عرض کردم: میل خدمت به شما. او گوید: حضرت به من فرمود: پس همینجا بمان. او گوید: من در خانه با خادمان بودم. سپس بیرون رفتم تا چیزهایی را از بازار برایشان بخرم. وقتی مردانی در خانه بودند من بدون اجازه خواستن داخل میشدم. روزی درحالیکه حضرت در اتاق مردان بود خواستم به نزدشان بروم. آنگاه حرکتی در خانه شنیدم و به من گفتند: «در جایت بمان. حرکت نکن! و من جرأت نکردم کاری بکنم. نه به داخل رفتم و نه بیرون شدم. آنگاه کنیزی که به همراهش چیزی پوشیده بود از کنارم گذشت. سپس به من گفتند: داخل شو. و آن کنیز را هم صدا زدند. به سوی ایشان بازگشتم و ایشان به کنیز فرمودند: آنچه را به همراه داری آشکار کن. و او از پسری سفید و زیبارو پرده برداشت. و حضرت پارچه را از روی شکمش برداشت. مویی بود سبز -نه سیاه-که از پایین گلو تا نافش روییده بود. و فرمود: این رهبر شما است. سپس به کنیز فرمان داد تا او را ببرد. و من پس از آن او را ندیدم تا حضرت عسکری درگذشت.
[٨۶٣]١-عبد اللّه جعفر حمیری گفت: من و شیخ ابو عمرو [نایب اول امام زمان علیه السّلام]-خدا او را بیامرزد-نزد احمد اسحاق بودیم. احمد اسحاق [با چشم و
ص :١٠٣
أحمد بن إسحاق أن أسأله عن الخلف فقلت له: یا أبا عمرو! إنّی أرید أن أسألک عن شیء و ما أنا بشاکّ فیما أرید أن أسألک عنه، فإنّ اعتقادی و دینی أنّ الأرض لا تخلو من حجّة إلاّ إذا کان قبل یوم القیامة بأربعین یوما، فإذا کان ذلک رفعت الحجّة و أغلق باب التّوبة فلم یک یَنْفَعُ نَفْساً إِیمٰانُهٰا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمٰانِهٰا خَیْراً فأولئک أشرار من خلق اللّه عزّ و جلّ و هم الّذین تقوم علیهم القیامة و لکنّی أحببت أن أزداد یقینا و إنّ إبراهیم علیه السّلام سأل ربّه عزّ و جلّ أن یریه کیف یحیی الموتی قٰالَ: أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ: بَلیٰ وَ لٰکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی و قد أخبرنی أبو علیّ أحمد بن إسحاق، عن أبی الحسن علیه السّلام قال: سألته و قلت: من أعامل أو عمّن آخذ و قول من أقبل؟ فقال له: العمریّ ثقتی فما أدّی إلیک عنّی فعنّی یؤدّی و ما قال لک عنّی فعنّی یقول: فاسمع له و أطع، فإنّه الثّقة المأمون و أخبرنی أبو علیّ أنّه سأل أبا محمّد علیه السّلام عن مثل ذلک، فقال له: العمریّ و ابنه ثقتان، فما أدّیا إلیک عنّی فعنّی یؤدّیان و ما قالا لک فعنّی یقولان، فاسمع لهما و أطعهما فإنّهما الثّقتان المأمونان، فهذا قول إمامین قد مضیا فیک. قال: فخرّ أبو عمرو ساجدا و بکی ثمّ قال: سل حاجتک فقلت: له أنت رأیت الخلف من بعد أبی محمّد علیه السّلام؟ فقال: إی و اللّه و رقبته مثل ذا و أومأ بیده، فقلت له: فبقیت واحدة فقال لی: هات قلت: فالاسم؟ قال محرّم علیکم أن تسألوا عن ذلک و لا أقول هذا من عندی، فلیس لی أن أحلّل و لا أحرّم و لکن عنه علیه السّلام، فإنّ الأمر عند السّلطان أنّ أبا محمّد مضی و لم یخلّف ولدا و قسّم میراثه و أخذه من لا حقّ له فیه و هو ذا عیاله یجولون، لیس أحد یجسر أن یتعرّف إلیهم أو ینیلهم شیئا و إذا وقع الاسم وقع الطّلب، فاتّقوا اللّه و أمسکوا عن ذلک.
قال الکلینیّ رحمه اللّه: و حدّثنی شیخ من أصحابنا ذهب عنّی اسمه أنّ
ص :١٠۴
ابرو]به من اشاره کرد که از او دربارۀ جانشین بپرسم. پس به او گفتم: ای ابا عمرو! میخواهم از شما دربارۀ چیزی بپرسم درحالیکه در آنچه میخواهم بپرسم شکّی ندارم. اعتقاد و دین من این است که زمین جز چهل روز پیش از رستاخیز از حجّت تهی نمیشود. و چون آن روز فرارسد حجّت برداشته شده، در توبه بسته میشود. ایمان آوردن کسانی که قبلا ایمان نیاوردهاند یا در ایمانشان عمل نیکی انجام ندادهاند سودی به حالشان نخواهد داشت. [انعام (٧) :١۵٨]و آنان بدترین آفریدگان خداوندند. آنان کسانی هستند که رستاخیز بر ضدّ آن برپا میشود. امّا دوست دارم که به یقینم افزوده شود. و همانا ابراهیم علیه السّلام از پروردگار عزّتمند خواست که به او چگونگی زندهگرداندن مردگان را نشان دهد. فرمود: مگر ایمان نیاوردهای. گفت: چرا بلکه برای این است که دلم آرام شود. [بقره (٢) :٢۶٠]ابو علی احمد اسحاق از حضرت هادی علیه السّلام برایم نقل کرده، گفت: از ایشان پرسیدم: من با چه کسی کار کنم یا از چه کسی [دینم را]بگیرم و سخن چه کسی را بپذیرم؟ و حضرت به او فرمودند: عمری مورد اطمینان من است. آنچه را از من به تو برساند از من میرساند. و آنچه از سوی من به تو بگوید از سوی من میگوید. از او بشنو و اطاعت کن. که او مورد اطمینان و امانتدار است. و ابو علی به من گفت که خودش از حضرت عسکری علیه السّلام مانند آن را پرسیده و ایشان به او فرمودهاند: عمری و پسرش مورد اطمیناناند. آنچه از من به تو رسانند، از من میرسانند و آنچه از سوی من به تو بگویند از سوی من میگویند. از آنان بشنو و اطاعتشان کن که ایشان مورد اطمیناناند و امانتدار. و این سخن دو امام است که دربارۀ تو آمده است. او گوید: پس ابو عمرو سجدهکنان به زمین افتاد و گریه کرد. سپس گفت: بپرس از آنچه میخواستی. گفتم: تو پس از حضرت عسکری علیه السّلام، جانشین او را دیدهای؟ گفت: آری به خدا سوگند و قامت او اینقدر بود. و با دستش اشاره کرد. به او گفتم: یک پرسش دیگر هم هست. گفت: بپرس. گفتم: اسم آن حضرت چیست؟ گفت: بر شما حرام شده که از این موضوع بپرسید. و من این را از پیش خودم نمیگویم. مرا نرسد که حلال و حرام کنم. بلکه از آن حضرت علیه السّلام روایت میکنم. موضوع نزد سلطان (خلیفه) چنین است که حضرت عسکری درگذشته و فرزندی بهجا نگذاشته است. میراثش را تقسیم کرده و کسی که در آن حقّی نداشته آن را برداشته است. و اینک خانوادهاش میآیند و میروند و کسی نیست که جرأت کند به آنان آشنایی داده، یا چیزی به ایشان برساند. و وقتی نام او بر زبانها افتد به تعقیبش برمیخیزند. پس، از خدا پروا کرده، از این سخن درگذرید.
کلینی-خدایش بیامرزد-گوید: بزرگی از اصحاب ما که اسمش از یادم رفته
ص :١٠۵
أبا عمرو سأل عن أحمد بن إسحاق عن مثل هذا فأجاب بمثل هذا.
[٨۶۴]٢-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل بن موسی بن جعفر و کان أسنّ شیخ من ولد رسول اللّه ۶ بالعراق فقال. رأیته بین المسجدین و هو غلام علیه السّلام.
[٨۶۵]٣-محمّد بن یحیی، عن الحسین بن رزق اللّه أبو عبد اللّه قال: حدّثنی موسی بن محمّد بن القاسم بن حمزة بن موسی بن جعفر قال:
حدّثتنی حکیمة ابنة محمّد بن علیّ علیهما السّلام و هی عمّة أبیه أنّها رأته لیلة مولده و بعد ذلک.
[٨۶۶]۴-علیّ بن محمّد، عن حمدان القلانسیّ قال: قلت للعمریّ:
قد مضی أبو محمّد علیه السّلام؟ فقال قد مضی و لکن قد خلّف فیکم من رقبته مثل هذا و أشار بیده.
[٨۶٧]۵-علیّ بن محمّد، عن فتح مولی الزّراریّ قال:
سمعت أبا علیّ بن مطهّر یذکر أنّه قد رآه و وصف له قدّه.
[٨۶٨]۶-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن شاذان بن نعیم، عن خادم لإبراهیم بن عبدة النّیسابوریّ أنّها قالت:
کنت واقفة مع إبراهیم علی الصّفا فجاء علیه السّلام حتّی وقف علی إبراهیم و قبض علی کتاب مناسکه و حدّثه بأشیاء.
[٨۶٩]٧-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن علیّ بن إبراهیم، عن أبی عبد اللّه بن صالح أنّه رآه عند الحجر الأسود و النّاس یتجاذبون علیه و هو یقول:
ما بهذا أمروا.
[٨٧٠]٨-علیّ، عن أبی علیّ أحمد بن إبراهیم بن إدریس، عن أبیه أنّه قال: رأیته علیه السّلام بعد مضیّ أبی محمّد حین أیفع و قبّلت یدیه و رأسه.
ص :١٠۶
برای من روایت کرد که همانا ابو عمرو از احمد اسحاق از مانند آن پرسیده و او چنان پاسخ گفته است.
[٨۶۴]٢-محمّد بن اسماعیل بن موسای جعفر که پیرمردترین فرزندان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-در عراق بود، گفت: او را میان دو مسجد دیدم درحالیکه کودکی بود.
[٨۶۵]٣-موسای محمّد گفت: حکیمه دختر حضرت جواد علیه السّلام که عمّۀ پدر حضرت است به من گفت که او را در شب تولّد و پس از آن دیده است.
[٨۶۶]۴-حمدان قلانسی گفته است: به عمری گفتم: حضرت عسکری وفات کرد؟ گفت: او وفات کرد ولی در میانتان کسی را به جانشینی گذاشت که اینقدر است. و با دستش اشاره کرد.
[٨۶٧]۵-فتح (غلام زراری) گفت: از ابو علی مطهّر شنیدم که میگفت او را دیده است و قامتش را برای او وصف کرده است.
[٨۶٨]۶-خادمۀ ابراهیم بن عبده نیشابوری گفت: او به همراه ابراهیم بر صفا ایستاده بوده که آن حضرت علیه السّلام آمده تا رو به ابراهیم ایستاده است. و کتاب مناسکش را گرفته، چیزهایی به او فرموده است.
[٨۶٩]٧-ابو عبد اللّه صالح گفته که او ایشان را کنار حجر الاسود دیده است. درحالیکه مردم برای آن سنگ کشمکش میکردند و او میفرمود: اینچنین فرمان داده نشدهاند.
[٨٧٠]٨-ابو علی احمد از پدرش روایت کرده که گفته است: من آن حضرت علیه السّلام را پس از درگذشت حضرت عسکری علیه السّلام دیدم، هنگامی که به بلوغ نزدیک بود و دست و سرش را بوسیدم.
ص :١٠٧
[٨٧١]٩-علیّ، عن أبی عبد اللّه بن صالح و أحمد بن النّضر:
عن القنبریّ رجل من ولد قنبر الکبیر مولی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام قال: جری حدیث جعفر بن علیّ فذمّه، فقلت له: فلیس غیره فهل رأیته؟ فقال: لم أره و لکن رآه غیری، قلت: و من رآه؟ قال: قد رآه جعفر مرّتین و له حدیث.
[٨٧٢]١٠-علیّ، بن محمّد عن أبی محمّد الوجنانیّ أنّه أخبرنی، عمّن رآه:
أنّه خرج من الدّار قبل الحادث بعشرة أیّام و هو یقول: اللّهمّ إنّک تعلم أنّها من أحبّ البقاع لو لا الطّرد أو کلام هذا نحوه.
[٨٧٣]١١-علیّ، بن محمّد عن علیّ بن قیس، عن بعض جلاوزة السّواد قال:
شاهدت سیماء آنفا بسرّ من رأی و قد کسر باب الدّار، فخرج علیه و بیده طبرزین، فقال له: ما تصنع فی داری؟ فقال سیماء: إنّ جعفرا زعم أنّ أباک مضی و لا ولد له، فإن کانت دارک فقد انصرفت عنک، فخرج عن الدّار. قال: علیّ بن قیس، فخرج علینا خادم من خدم الدّار فسألته عن هذا الخبر، فقال لی: من حدّثک بهذا؟ فقلت له: حدّثنی بعض جلاوزة السّواد، فقال لی: لا یکاد یخفی علی النّاس شیء.
[٨٧۴]١٢-علیّ بن محمّد، عن جعفر بن محمّد الکوفیّ، عن جعفر بن محمّد المکفوف، عن عمرو الأهوازیّ قال:
أرانیه أبو محمّد علیه السّلام و قال: هذا صاحبکم.
[٨٧۵]١٣-محمّد بن یحیی، عن الحسن بن علیّ النّیسابوریّ، عن إبراهیم بن محمّد بن عبد اللّه بن موسی بن جعفر، عن أبی نصر ظریف الخادم أنّه رآه.
[٨٧۶]١۴-علیّ بن محمّد، عن محمّد و الحسن ابنی علیّ بن إبراهیم أنّهما حدّثاه فی سنة تسع و سبعین و مائتین، عن محمّد بن عبد الرّحمن العبدیّ، عن
ص :١٠٨
[٨٧١]٩-احمد نضر از قنبری-مردی از فرزندان قنبر بزرگ [غلام امیر مؤمنان علیه السّلام]-غلام حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده و گفته است: سخن از جعفر علی [جعفر کذّاب]به میان آمد. او جعفر را نکوهید. من گفتم: غیر از او [از فرزندان امام]کسی نیست. [اگر هست]تو او را دیدهای؟ گفت: من ندیدهام. ولی غیر من او را دیده است. گفتم: و چه کسی او را دیده است؟ گفت: جعفر دوبار او را دیده و حدیثی دارد.
[٨٧٢]١٠-ابو محمّد وجنانی به من خبر داد از کسی که او را دیده بود. که آن حضرت ده روز پیش از آنچه روی داد از خانه خارج شد درحالیکه میفرمود: خدایا تو میدانی که اینجا از محبوبترین زمینها است اگر طردشدنی نبود-یا سخنی مانند این.
[٨٧٣]١١-علی قیس از یکی پاسبانان عراق روایت کرده که گفت: چندی پیش سیما را در سامره دیدم که در آن خانه را شکست و آن حضرت درحالیکه طبرزینی به دستشان بوده بیرون آمده، به او فرمود: در خانۀ من چه میکنی؟ و سیماء گفت: جعفر پنداشته که پدرتان درگذشته و فرزندی نداشته است. اگر خانۀ شما است رهایتان میکنم. و از خانه بیرون رفت. علی قیس گوید: آنگاه که خادمی از خادمان خانه به نزد ما آمد، از او دربارۀ این خبر پرسیدم گفت: چه کسی این را به تو گفته است؟ گفتم: یکی از پاسبانان شهر گفته است. گفت: نمیشود چیزی از مردم پنهان بماند.
[٨٧۴]١٢-عمرو اهوازی گفت: حضرت عسکری علیه السّلام او را به من نشان داد و فرمود: این است رهبر شما.
[٨٧۵]١٣-از ابو نصر ظریف خادم روایت شده که او ایشان را دیده است.
[٨٧۶]١۴-از مردی پارسی که نامش را برده روایت شده که حضرت
ص :١٠٩
ضوء بن علیّ العجلیّ، عن رجل من أهل فارس سمّاه أنّ أبا محمّد أراه إیّاه.
[٨٧٧]١۵-علیّ بن محمّد، عن أبی أحمد بن راشد، عن بعض أهل المدائن قال:
کنت حاجا مع رفیق لی، فوافینا إلی الموقف فإذا شابّ قاعد علیه إزار و رداء و فی رجلیه نعل صفراء، قوّمت الإزار و الرّداء بمائة و خمسین دینارا و لیس علیه أثر السّفر، فدنا منّا سائل فرددناه، فدنا من الشّابّ فسأله، فحمل شیئا من الأرض و ناوله، فدعا له السّائل و اجتهد فی الدّعاء و أطال، فقام الشّابّ و غاب عنّا، فدنونا من السّائل فقلنا له: ویحک ما أعطاک؟ فأرانا حصاة ذهب مضرّسة، قدّرناها عشرین مثقالا، فقلت لصاحبی: مولانا عندنا و نحن لا ندری ثمّ ذهبنا فی طلبه فدرنا الموقف کلّه، فلم نقدر علیه، فسألنا کلّ من کان حوله من أهل مکّة و المدینة فقالوا: شابّ علویّ، یحجّ فی کلّ سنة ماشیا.
باب فی النّهی عن الاسم [٨٧٨]١-علیّ بن محمّد، عمّن ذکره، عن محمّد بن أحمد العلویّ، عن داود بن القاسم الجعفریّ قال:
سمعت أبا الحسن العسکریّ علیه السّلام یقول: الخلف من بعدی الحسن، فکیف لکم بالخلف من بعد الخلف؟ فقلت: و لم جعلنی اللّه فداک؟ قال: إنّکم لا ترون شخصه و لا یحلّ لکم ذکره باسمه، فقلت: فکیف نذکره؟ فقال: قولوا: الحجّة من آل محمّد صلوات اللّه علیه و سلامه.
[٨٧٩]٢-علیّ بن محمّد، عن أبی عبد اللّه الصّالحیّ قال:
سألنی أصحابنا بعد مضیّ أبی محمّد علیه السّلام أن أسأل عن الاسم و المکان، فخرج الجواب: إن دللتهم علی الاسم أذاعوه و إن عرفوا المکان دلّوا علیه.
ص :١١٠
عسکری علیه السّلام، ایشان را به او نشان داده است.
[٨٧٧]١۵-از یکی از اهالی مداین روایت شده که گفته است: با رفیقی به حجّ رفته بودم. به موقف که رسیدیم جوانی نشسته، شلواری در بر و عبایی بر دوش با کفشهایی زرد در پا بود. شلوار و عبا صد و پنجاه دینار میارزید. و اثری از سفر بر او نبود. گدایی به ما نزدیک شد که او را راندیم آنگاه به آن جوان نزدیک شد و گدایی کرد. و او چیزی از زمین برداشت و به او داد. گدا برایش دعا کرد. و در دعایش آنچه توانست گفت و بسیار گفت. آنگاه جوان برخاست و از ما نهان شد. ما به آن گدا نزدیک شده، گفتیم: وای بر تو. چه چیزی به تو داد؟ سنگریزهای زرّین دندانهدار نشانمان داد که بیست مثقالی میشد. من به رفیقم گفتم: سرورمان نزد ما بود و ما ندانستیم. سپس به جستجویش رفتیم. همهجای عرفات را گشتیم و نتوانستیم ایشان را بیابیم. آنگاه از کسانی از اهل مکّه و مدینه که گرد او بودند پرسیدیم، گفتند: جوانی علوی است که هر سال پیاده حجّ میکند.
[٨٧٨]١-داود قاسم جعفری گفت: از حضرت هادی عسکری علیه السّلام شنیدم میفرماید: جانشین پس از من حسن است. و آن جانشین پس از جانشین برایتان چگونه خواهد بود؟ گفتم: چرا جانم به فدایت. فرمودند: شما او را نمیبینید و برایتان روا نیست بردن نامش. عرض کردم: پس چگونه او را یاد کنیم؟ فرمودند: بگویید: حجّتی از آل محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-.
[٨٧٩]٢-ابو عبد اللّه صالحی گفت: اصحابمان پس از وفات حضرت حسن عسکری علیه السّلام از من خواستند که از نام و مکان آن حضرت بپرسم. پاسخ آمد: اگر آنان را به نام راهنمایی کنم، منتشرش میکنند. و اگر مکان را بشناسند، او را نشانش میدهند.
ص :١١١
[٨٨٠]٣-عدّة من أصحابنا، عن جعفر بن محمّد، عن ابن فضّال، عن الرّیّان بن الصّلت قال:
سمعت أبا الحسن الرّضا علیه السّلام یقول و سئل عن القائم فقال: لا یری جسمه و لا یسمّی اسمه.
[٨٨١]۴-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن الحسن بن محبوب، عن ابن رئاب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
صاحب هذا الأمر لا یسمّیه باسمه إلاّ کافر.
باب نادر فی حال الغیبة [٨٨٢]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن محمّد بن خالد، عمّن حدّثه، عن المفضّل بن عمر و محمّد بن یحیی، عن عبد اللّه بن محمّد بن عیسی، عن أبیه، عن بعض أصحابه، عن المفضّل بن عمر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
أقرب ما یکون العباد من اللّه جلّ ذکره و أرضی ما یکون عنهم إذا افتقدوا حجّة اللّه جلّ و عزّ و لم یظهر لهم و لم یعلموا مکانه و هم فی ذلک یعلمون أنّه لم تبطل حجّة اللّه جلّ ذکره و لا میثاقه، فعندها فتوقّعوا الفرج صباحا و مساء فإنّ أشدّ ما یکون غضب اللّه علی أعدائه إذا افتقدوا حجّته و لم یظهر لهم و قد علم أنّ أولیاءه لا یرتابون و لو علم أنّهم یرتابون ما غیّب حجّته عنهم طرفة عین و لا یکون ذلک إلاّ علی رأس شرار النّاس.
[٨٨٣]٢-الحسین بن محمّد الأشعریّ، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن مرداس، عن صفوان بن یحیی و الحسن بن محبوب، عن هشام بن سالم، عن عمّار السّاباطیّ قال:
ص :١١٢
[٨٨٠]٣-ریّان صلت گفت: از حضرت رضا علیه السّلام شنیدم میفرماید: -درحالی که دربارۀ قائم علیه السّلام پرسیده بودند-جسمش دیده نمیشود و نامش برده نمیشود.
[٨٨١]۴-پسر رئاب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: کسی [نام اصلی]صاحب امر نام نمیبرد جز کافر.
[٨٨٢]١-مفضّل عمر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: نزدیکترین بندگان به خداوند گرامییاد و کسانی که خداوند از آنان راضیتر است، در زمانی که حجّت خداوند شکوهمند را گم کردند و برایشان آشکار نشد و جایش را ندانستند، درحالیکه میدانند حجّت و پیمان خداوند گرامی یاد باطل نشده است، کسانیاند که صبح و شام به انتظار فرج هستند. و همانا سختترین خشم خداوند بر دشمنانش وقتی است که آنان حجّتش را گم کردهاند و او برایشان آشکار نشده است. و خدا میدانست که اولیایش به تردید نمیافتند. که اگر میدانست ایشان تردید میکنند، چشمبههمزدنی، حجّتش را از ایشان پنهان نمیکرد. و این جز بر ضدّ سرگردکان بدترین مردمان نمیباشد.
[٨٨٣]٢-عمّار ساباطی گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: کدام یک از
ص :١١٣
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: أیّما أفضل: العبادة فی السّرّ مع الإمام منکم المستتر فی دولة الباطل أو العبادة فی ظهور الحقّ و دولته، مع الإمام منکم الظّاهر؟ فقال: یا عمّار! الصّدقة فی السّرّ و اللّه أفضل من الصّدقة فی العلانیة و کذلک و اللّه عبادتکم فی السّرّ مع إمامکم المستتر فی دولة الباطل و تخوّفکم من عدوّکم فی دولة الباطل و حال الهدنة أفضل ممّن یعبد اللّه عزّ و جلّ ذکره فی ظهور الحقّ مع إمام الحقّ الظّاهر فی دولة الحقّ و لیست العبادة مع الخوف فی دولة الباطل مثل العبادة و الأمن فی دولة الحقّ و اعلموا أنّ من صلّی منکم الیوم صلاة فریضة فی جماعة، مستتر بها من عدوّه فی وقتها فأتمّها، کتب اللّه له خمسین صلاة فریضة فی جماعة و من صلّی منکم صلاة فریضة وحده مستترا بها من عدوّه فی وقتها فأتمّها، کتب اللّه عزّ و جلّ بها له خمسا و عشرین صلاة فریضة وحدانیّة و من صلّی منکم صلاة نافلة لوقتها فأتمّها کتب اللّه له بها عشر صلوات نوافل و من عمل منکم حسنة، کتب اللّه عزّ و جلّ له بها عشرین حسنة و یضاعف اللّه عزّ و جلّ حسنات المؤمن منکم إذا أحسن أعماله و دان بالتّقیّة علی دینه و إمامه و نفسه و أمسک من لسانه، أضعافا مضاعفة، إنّ اللّه عزّ و جلّ کریم. قلت: جعلت فداک قد و اللّه رغّبتنی فی العمل و حثثتنی علیه و لکن أحبّ أن أعلم کیف صرنا نحن الیوم أفضل أعمالا من أصحاب الإمام الظّاهر منکم فی دولة الحقّ و نحن علی دین واحد فقال: إنّکم سبقتموهم إلی الدّخول فی دین اللّه عزّ و جلّ و إلی الصّلاة و الصّوم و الحجّ و إلی کلّ خیر وفقه و إلی عبادة اللّه عزّ ذکره سرّا من عدوّکم مع إمامکم المستتر، مطیعین له صابرین معه، منتظرین لدولة الحقّ، خائفین علی إمامکم و أنفسکم من الملوک الظّلمة تنتظرون إلی حقّ إمامکم و حقوقکم فی أیدی الظّلمة،
ص :١١۴
این دو بافضیلتتر است: عبادت در نهان با امام پنهانی از شما در حکومتی باطل، یا عبادت در آشکاری حقّ و حکومت آن با امام آشکاری از شما؟ فرمودند: ای عمّار! به خدا سوگند! صدقه در نهان برتر از صدقۀ آشکار است. و همینطور به خدا سوگند! عبادت شما در نهان با امام پنهانتان در حکومت باطل و هراستان از دشمن در حکومت باطل و زمان صلح، بافضیلتتر از کسی است که خداوند عزّتمند و گرامییاد را در آشکاری حقّ به همراهی امام حقّ و آشکار در حکومت حقّ بندگی میکند. عبادت باهراس در دولت باطل چونان عبادت در امنیّت دولت حقّ نیست. و بدانید که هرکس از شما امروز نماز واجبی را در وقتش به جماعت بگزارد و آن را به پایان برساند درحالیکه آن را از دشمنش پنهان میکند، خداوند برایش پنجاه نماز واجب با جماعت مینویسد. و هرکس از شما نماز واجبی را در وقت خود به تنهایی بگزارد و آن را به پایان برساند در حالیکه از دشمنش پنهان میکند. خداوند گرامی برایش بیست و پنج نماز واجب فرادی مینویسد. و هرکس از شما نماز نافلهای را در وقتش بگزارد و به پایان رساند، خداوند برایش به واسطۀ آن، ده نماز نافله مینویسد. و هرکسی از شما حسنهای انجام دهد خداوند شکوهمند به واسطۀ آن برای او بیست حسنه مینویسد. و خداوند عزّتمند حسنههای مؤمنان شما را وقتی اعمالش را به خوبی انجام داده، برای دین و امام و جانش تقیّه کند و جلوی زبانش را بگیرد چندین و چند برابر میکند. که خداوند گرامی بسیار بخشنده است. من عرض کردم: جانم به فدایت، به خدا سوگند! مرا در انجام اعمال انگیزه بخشیده و تشویقم کردی ولی دوست دارم بدانم چگونه ما امروز از جهت عمل برتر از اصحاب امام آشکار از شما در حکومت حقّ میشویم درحالیکه بر یک دین هستیم؟ فرمودند: همانا شما در وارد شدن به دین خدای عزّتمند و نماز و روزه و حجّ و هر خیر و دانشی و به عبادت خدای گرامییاد با امام پنهانتان در نهان از دشمن، از آنان جلو افتادهاید. اطاعتکنندگان از او، شکیبایان با او، منتظران دولت حقّ [و]هراسان بر امامتان و جان خودتان از پادشاهان ستمکارید. به حقّ و حقوق امامتان در دستهای ستمکاران مینگرید که شما را از آن بازداشته،
ص :١١۵
قد منعوکم ذلک و اضطرّوکم إلی حرث الدّنیا و طلب المعاش مع الصّبر علی دینکم و عبادتکم و طاعة إمامکم و الخوف مع عدوّکم، فبذلک ضاعف اللّه عزّ و جلّ لکم الأعمال، فهنیئا لکم، قلت: جعلت فداک فما تری إذا أن نکون من أصحاب القائم و یظهر الحقّ و نحن الیوم فی إمامتک و طاعتک أفضل أعمالا من أصحاب دولة الحقّ و العدل؟ فقال: سبحان اللّه أما تحبّون أن یظهر اللّه تبارک و تعالی الحقّ و العدل فی البلاد و یجمع اللّه الکلمة و یؤلّف اللّه بین قلوب مختلفة و لا یعصون اللّه عزّ و جلّ فی أرضه و تقام حدوده فی خلقه و یردّ اللّه الحقّ إلی أهله فیظهر، حتّی لا یستخفی بشیء من الحقّ مخافة أحد من الخلق، أما و اللّه یا عمّار! لا یموت منکم میّت علی الحال الّتی أنتم علیها إلاّ کان أفضل عند اللّه من کثیر من شهداء بدر و أحد فأبشروا.
[٨٨۴]٣-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن ابن محبوب، عن أبی أسامة، عن هشام و محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن أبی حمزة، عن أبی إسحاق قال: حدّثنی الثّقة من أصحاب أمیر المؤمنین علیه السّلام أنّهم سمعوا أمیر المؤمنین علیه السّلام یقول فی خطبة له:
اللّهمّ و إنّی لأعلم أنّ العلم لا یأرز کلّه و لا ینقطع موادّه و أنّک لا تخلی أرضک من حجّة لک علی خلقک، ظاهر لیس بالمطاع أو خائف مغمور، کیلا تبطل حجّتک، و لا یضلّ أولیاؤک بعد إذ هدیتهم، بل أین هم و کم؟ أولئک الأقلّون عددا و الأعظمون عند اللّه جلّ ذکره قدرا، المتّبعون لقادة الدّین، الأئمّة الهادین، الّذین یتأدّبون بآدابهم و ینهجون نهجهم، فعند ذلک یهجم بهم العلم علی حقیقة الإیمان، فتستجیب أرواحهم لقادة العلم و یستلینون من حدیثهم ما استوعر علی غیرهم و یأنسون بما استوحش منه المکذّبون و أباه
ص :١١۶
به متاع دنیا و جستن معاش-با صبر بر دین و عبادت و اطاعت از امام و هراس از دشمن-نیازمندتان کردهاند. و برای همین خداوند عزّتمند اعمالتان را چند برابر کرده است. پس گوارایتان. من عرض کردم: جانم به فدایت! پس نظرتان این نیست که ما از یاران قائم [خدا در گشایش کارش شتاب کند.]باشیم و حقّ آشکار شود. که ما امروز در امامت شما و اطاعت از شما از جهت اعمال برتر از یاران دولت حقّ و عدلیم. فرمودند: سبحان اللّه! مگر دوست ندارید خداوند پاک و والا حقّ و عدالت را در همۀ سرزمینها آشکار کند و سخن را یگانه کرده، دلهای پراکنده را انس دهد. بر خداوند شکوهمند در زمینش گناه نکنند و در میان آفریدگانش، حدود برپا شده، حقّ به صاحبانش بازگشته، آشکار شود. تا چیزی از حقّ به جهت ترس کسی از مردم پنهان نماند. هان! به خدا سوگند ای عمّار! کسی از شما بر این حالی که هستید نمیمیرد جز اینکه در نزد خدا از بسیاری از شهیدان بدر و احد برتر است. پس مژده بر شما!
[٨٨۴]٣-ابو اسحاق گفت: شخص مورد اطمینانی از اصحاب امیر مؤمنان علیه السّلام به من گفت که آنان از امیر مؤمنان علیه السّلام شنیدند که در خطبهای میفرمود: خدایا من میدانم که همۀ دانش برداشته نمیشود و ریشهاش بریده نمیشود. و زمین تو از حجّتی برای تو و بر آفریدگانت-چه آشکاری که از او اطاعت نمیشود یا هراسانی پنهان، تهی نمیشود. تا برهان تو یاوه نشده، اولیایت پس از اینکه هدایتشان کردی، گمراه نشوند. امّا اینان کجایند و چقدرند؟ آنان در شمار اندک، ولی نزد خداوند گرامییاد بزرگمقدارند. پیروان رهبران دین، امامان هدایتگرند. کسانی که ادب را از آداب آنان آموخته، روش ایشان را میپیمایند. و این زمان است که علم به حقیقت ایمان، ایشان را دربر گرفته، جانهاشان، راهبران علم را اجابت کرده، سخن ایشان آنچه بر دیگران سخت میآید به آنان آسان میشود. آنان با آنچه تکذیب گران از آن وحشت دارند و اسرافکاران را ناپسند میآید، مأنوس میشوند.
ص :١١٧
المسرفون، أولئک أتباع العلماء صحبوا أهل الدّنیا بطاعة اللّه تبارک و تعالی و أولیائه و دانوا بالتّقیّة عن دینهم و الخوف من عدوّهم، فأرواحهم معلّقة بالمحلّ الأعلی فعلماؤهم و أتباعهم خرس صمت فی دولة الباطل، منتظرون لدولة الحقّ و سیحقّ اللّه الحقّ بکلماته و یمحق الباطل، ها، ها؛ طوبی لهم علی صبرهم علی دینهم فی حال هدنتهم و یا شوقاه إلی رؤیتهم فی حال ظهور دولتهم و سیجمعنا اللّه و إیّاهم فی جنّات عدن و من صلح من آبائهم و أزواجهم و ذرّیّاتهم.
باب فی الغیبة [٨٨۵]١-محمّد بن یحیی و الحسن بن محمّد جمیعا، عن جعفر بن محمّد الکوفیّ، عن الحسن بن محمّد الصّیرفیّ، عن صالح بن خالد، عن یمان التّمّار قال:
کنّا عند أبی عبد اللّه علیه السّلام جلوسا فقال لنا: إنّ لصاحب هذا الأمر غیبة، المتمسّک فیها بدینه کالخارط للقتاد ثمّ قال: -هکذا بیده-فأیّکم یمسک شوک القتاد بیده؟ ثمّ أطرق ملیّا، ثمّ قال: إنّ لصاحب هذا الأمر غیبة، فلیتّق اللّه عبد و لیتمسّک بدینه.
[٨٨۶]٢-علیّ بن محمّد، عن الحسن بن عیسی بن محمّد بن علیّ بن جعفر، عن أبیه، عن جدّه، عن علیّ بن جعفر، عن أخیه موسی بن جعفر علیهما السّلام قال:
إذا فقد الخامس من ولد السّابع فاللّه اللّه فی أدیانکم لا یزیلکم عنها أحد، یا بنیّ إنّه لا بدّ لصاحب هذا الأمر من غیبة حتّی یرجع عن هذا الأمر من کان یقول به، إنّما هی محنة من اللّه عزّ و جلّ امتحن بها خلقه، لو علم آباؤکم و أجدادکم دینا أصحّ من هذا لاتّبعوه، قال: فقلت: یا سیّدی من الخامس من ولد السّابع؟ فقال: یا بنیّ! عقولکم تصغر عن هذا و أحلامکم تضیق عن حمله و لکن
ص :١١٨
ایشان پیروان عالمانند که در حال اطاعت از خداوند پاک و والا و اولیایش با اهل دنیا معاشرت کردند و به خاطر دینشان و ترس از دشمنشان به تقیّه معتقد شدند. روح آنان در جایگاهی والا است و عالمانشان و پیروان آنان در حکومت باطل زبان به کام و خاموش و منتظر دولت حقّاند. و خداوند حقّ را به وسیلۀ کلماتش [ائمّه علیهم السّلام]ثابت کرده، باطل را نابود خواهد کرد. چنین است، چنین است! خوشا بر آنان به صبری که در زمان صلحشان بر دین خود کردند. و وای از اشتیاق به دیدار آنان در دوران ظهور دولتشان. و خداوند ما و ایشان و کسانی از پدران و همسران و فرزندانشان را که سزاوارند در باغهای بهشت گرد خواهد آورد.
[٨٨۵]١-یمان تمّار گفته است: در خدمت حضرت صادق علیه السّلام نشسته بودیم که به ما فرمودند: همانا برای صاحب الامر [علیه السّلام]غیبتی است که چنگزنندۀ به دین او در آن زمان همانند کسی است که درخت خار را با دستش بتراشد. کدام شما خار درخت را با دستش نگاه میدارد؟ سپس مدّتی سر به زیر انداخت. آن گاه فرمود: برای صاحب الامر غیبتی است. که بنده باید از خداوند پروا کرده، به دین او چنگ زند.
[٨٨۶]٢-علی جعفر از برادرش موسای جعفر علیهما السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی پنجم از فرزندان هفتم ناپدید شود پس شما را به خدا، شما را به خدا مراقب دینتان باشید. مبادا شما را از آن جدا کند. پسرم برای صاحب الامر چارهای از نهانشدن نیست تا باورمندان به امامت هم از آن برگردند. همانا آن آزمایشی از سوی خداوند عزّتمند است که با آن آفریدگانش را میآزماید. اگر پدران و نیاهای شما دینی درستتر از این میشناختند، حتما از آن پیروی میکردند. او گوید: من عرض کردم: سرورم! پنجم از فرزندان هفتم کیست؟ فرمودند: پسرم، عقل شما برای دریافت آن کوچک است و خیالتان برایش تنگ. ولی اگر زنده باشید آن در را خواهید یافت.
ص :١١٩
إن تعیشوا فسوف تدرکونه.
[٨٨٧]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی نجران، عن محمّد بن المساور، عن المفضّل بن عمر قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إیّاکم و التّنویه أما و اللّه لیغیبنّ إمامکم سنینا من دهرکم و لتمحّصنّ حتّی یقال: مات، قتل، هلک، بأیّ واد سلک؟ و لتدمعنّ علیه عیون المؤمنین و لتکفؤنّ کما تکفأ السّفن فی أمواج البحر، فلا ینجو إلاّ من أخذ اللّه میثاقه و کتب فی قلبه الإیمان و أیّده بروح منه و لترفعنّ اثنتا عشرة رایة مشتبهة، لا یدری أیّ من أیّ، قال: فبکیت ثمّ قلت: فکیف نصنع؟ قال: فنظر إلی شمس داخلة فی الصّفّة، فقال: یا أبا عبد اللّه تری هذه الشّمس؟ قلت: نعم، فقال: و اللّه لأمرنا أبین من هذه الشّمس.
[٨٨٨]۴-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن الحسین، عن ابن أبی نجران، عن فضالة بن أیّوب، عن سدیر الصّیرفیّ قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ فی صاحب هذا الأمر شبها من یوسف علیه السّلام، قال: قلت له: کأنّک تذکر حیاته أو غیبته؟ قال: فقال لی: و ما ینکر من ذلک، هذه الأمّة أشباه الخنازیر، إنّ إخوة یوسف علیه السّلام کانوا أسباطا أولاد الأنبیاء تاجروا یوسف و بایعوه و خاطبوه و هم إخوته و هو أخوهم، فلم یعرفوه حتّی قال: أنا یوسف و هذا أخی، فما تنکر هذه الأمّة الملعونة أن یفعل اللّه عزّ و جلّ بحجّته فی وقت من الأوقات، کما فعل بیوسف، إنّ یوسف علیه السّلام کان إلیه ملک مصر و کان بینه و بین والده مسیرة ثمانیة عشر یوما، فلو أراد أن یعلمه لقدر علی ذلک، لقد سار یعقوب علیه السّلام و ولده عند البشارة تسعة أیّام من بدوهم إلی مصر، فما تنکر هذه الأمّة أن یفعل اللّه جلّ و عزّ بحجّته کما فعل بیوسف، أن یمشی فی
ص :١٢٠
[٨٨٧]٣-مفضّل عمر گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: از فاشکردن بپرهیزید. هان! به خدا سوگند! امامتان سالهایی از روزگارتان ناپدید میشود و شما خالص میشوید. تا وقتی که میگویند: او مرده، کشته شده از میان رفته، در شکاف کدام کوهی داخل شده است؟ چشمهای مؤمنان بر او میگریند و شما چونان فرورفتن کشتیها در موجهای دریا واژگون میشوید. و کسی نجات نمییابد جز آنکه خداوند پیمانش را پذیرفته، ایمان را در دلش نوشته، با روحی از خود تأییدش کرده است. و شما دوازده بیرق همانند بالا میبرید که معلوم نمیشود کدامبهکدام است. او گوید: من گریستم و سپس عرض کردم: پس ما چه کنیم؟ او گوید: حضرت به شعاعی از خورشید که در سایبان افتاده بود نگریسته، فرمودند: ای ابو عبد اللّه این آفتاب را میبینی؟ عرض کردم: بله. فرمودند: به خدا سوگند مسألۀ ما از این آفتاب روشنتر است.
[٨٨٨]۴-سدیر صیرفی گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: همانا در صاحب الامر [علیه السّلام]شباهتی به یوسف علیه السّلام است. او گوید: من عرض کردم: گویا از زندگی یا غیبت ایشان سخن میگویید؟ فرمودند: و این مردمان خوکمانند چه چیز آن را انکار میکنند. همانا برادران یوسف علیه السّلام نوادگان فرزندان پیامبران بودند که با یوسف تجارت کردند، با او خرید و فروش کرده، به صحبت پرداختند. آنان برادران او و او برادر ایشان بود و آنان او را نشناختند تا وقتی که گفت: من یوسفم و این برادر من است. پس چگونه این مردمان لعنتشده انکار میکنند که خداوند عزّتمند در دورهای از دوران با حجّتش چنان کند که با یوسف کرد. همانا حکومت مصر با یوسف علیه السّلام بود و میان او و پدرش راهی به اندازۀ هیجده روز. که اگر میخواست او را آگاه کند میتوانست. آنگاه یعقوب علیه السّلام و فرزندانش آن راه را هنگام مژدۀ[یوسف]از روستایشان تا مصر نهروزه پیمودند. پس این مردمان چگونه انکار میکنند که خداوند شکوهمند با حجّتش چنان بکند که با یوسف کرد.
ص :١٢١
أسواقهم و یطأ بسطهم حتّی یأذن اللّه فی ذلک له، کما أذن لیوسف قالوا: أإنّک لأنت یوسف؟ قال: أنا یوسف.
[٨٨٩]۵-علیّ بن إبراهیم، عن الحسن بن موسی الخشّاب، عن عبد اللّه بن موسی، عن عبد اللّه بن بکیر، عن زرارة قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ للغلام غیبة قبل أن یقوم، قال: قلت: و لم؟ قال: یخاف-و أومأ بیده إلی بطنه-ثمّ قال: یا زرارة! و هو المنتظر و هو الّذی یشکّ فی ولادته، منهم من یقول: مات أبوه بلا خلف، و منهم من یقول: حمل، و منهم من یقول: إنّه ولد قبل موت أبیه بسنتین و هو المنتظر، غیر أنّ اللّه عزّ و جلّ یحبّ أن یمتحن الشّیعة، فعند ذلک یرتاب المبطلون یا زرارة! [قال: قلت: جعلت فداک إن أدرکت ذلک الزّمان أیّ شیء أعمل؟ قال: یا زرارة!]إذا أدرکت هذا الزّمان فادع بهذا الدّعاء: «اللّهمّ عرّفنی نفسک، فإنّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف نبیّک اللّهمّ عرّفنی رسولک فإنّک إن لم تعرّفنی رسولک، لم أعرف حجّتک اللّهمّ عرّفنی حجّتک، فإنّک إن لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی» ثمّ قال: یا زرارة! لا بدّ من قتل غلام بالمدینة، قلت: جعلت فداک ألیس یقتله جیش السّفیانیّ؟ قال: لا و لکن یقتله جیش آل بنی فلان یجیء حتّی یدخل المدینة، فیأخذ الغلام فیقتله، فإذا قتله بغیا و عدوانا و ظلما لا یمهلون، فعند ذلک توقّع الفرج إن شاء اللّه.
[٨٩٠]۶-محمّد بن یحیی، عن جعفر بن محمّد، عن إسحاق بن محمّد، عن یحیی بن المثنّی، عن عبد اللّه بن بکیر، عن عبید بن زرارة قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: یفقد النّاس إمامهم، یشهد الموسم، فیراهم و لا یرونه.
ص :١٢٢
در بازارهاشان راه رود و در خانههاشان قدم گذارد تا خداوند به او دربارۀ کارش اجازه دهد چنانکه به یوسف اجازه داد. آنان گفتند: آیا تو همان یوسفی؟ گفت: من یوسفم.
[٨٨٩]۵-زراره گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: همانا برای آن جوان غیبتی است پیش از آنکه قیام کند. او گوید: من عرض کردم: چرا؟ فرمودند: میهراسد-و با دست به شکمشان اشاره کردند-سپس فرمودند: ای زراره! او همان مورد امید است. و او است کسی که در ولادتش تردید میکنند. یکی میگوید: پدرش بیجانشین مرده است. دیگری میگوید: [هنگام مرگ پدر]در بطن مادر بود. یکی میگوید: او دو سال پیش از مرگ پدرش به دنیا آمد. و او همان منتظر است. جز اینکه خداوند شکوهمند دوست دارد شیعه را امتحان کند. و در این زمان ای زراره یاوهگرایان تردید میکنند. [او گوید: من عرض کردم: جانم به فدایت، اگر من آن زمانم را دریافتم چه کنم؟ فرمودند: ای زراره]هنگامی که این زمان را دریافتی، این دعا را بخوان: «خدایا خودت را به من بشناسان که اگر خودت را به من نشناسانی پیامبرت را نخواهم شناخت. خدایا فرستادهات را به من بشناسان که اگر فرستادهات را به من نشناسانی حجّتت را نخواهم شناخت. خدایا حجّتت را به من بشناسان که اگر حجّتت را به من نشناسانی در دینم گمراه میشوم.» سپس فرمودند: ای زراره! چارهای از کشتهشدن جوانی در مدینه نیست. عرض کردم: جانم به فدایت مگر او را لشکر سفیانی نمیکشد؟ فرمودند: نه، بلکه او را لشکر خاندان بنی فلان میکشد. میآیند و وارد مدینه میشوند، آنگاه آن جوان را گرفته میکشندش. و چون او را از روی گردنکشی و عداوت و ستم میکشند، مهلت داده نمیشود. در این زمان منتظر فرج باش. ان شاء اللّه.
[٨٩٠]۶-عبید زراره گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: مردم امامشان را گم میکنند، او در حجّ حضور یافته آنان را میبیند درحالیکه آنان او را نمیبینند.
ص :١٢٣
[٨٩١]٧-علیّ بن محمّد، عن عبد اللّه بن محمّد بن خالد قال: حدّثنی منذر بن محمّد بن قابوس، عن منصور بن السّندیّ، عن أبی داود المسترقّ، عن ثعلبة بن میمون، عن مالک الجهنیّ، عن الحارث بن المغیرة، عن الأصبغ بن نباتة قال:
أتیت أمیر المؤمنین علیه السّلام فوجدته متفکرا ینکت فی الأرض فقلت: یا أمیر المؤمنین! ما لی أراک متفکّرا تنکت فی الأرض، أرغبة منک فیها؟ فقال: لا و اللّه ما رغبت فیها و لا فی الدّنیا یوما قطّ و لکنّی فکّرت فی مولود یکون من ظهر [ی]الحادی عشر من ولدی، هو المهدیّ الّذی یملأ الأرض عدلا و قسطا کما ملئت جورا و ظلما تکون له غیبة و حیرة، یضلّ فیها أقوام و یهتدی فیها آخرون، فقلت: یا أمیر المؤمنین! و کم تکون الحیرة و الغیبة؟ قال: ستّة أیّام أو ستّة أشهر أو ستّ سنین، فقلت: و إنّ هذا لکائن؟ فقال: نعم کما أنّه مخلوق و أنّی لک بهذا الأمر یا أصبغ! أولئک خیار هذه الأمّة مع خیار أبرار هذه العترة، فقلت: ثمّ ما یکون بعد ذلک، فقال: ثمّ یفعل اللّه ما یشاء فإنّ له بداءات و إرادات و غایات و نهایات.
[٨٩٢]٨-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن حنان بن سدیر، عن معروف بن خرّبوذ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
إنّما نحن کنجوم السّماء، کلّما غاب نجم، طلع نجم حتّی إذا أشرتم بأصابعکم و ملتم بأعناقکم، غیّب اللّه عنکم نجمکم، فاستوت بنو عبد المطّلب، فلم یعرف أیّ من أیّ، فإذا طلع نجمکم فاحمدوا ربّکم.
[٨٩٣]٩-محمّد بن یحیی، عن جعفر بن محمّد، عن الحسن بن معاویة، عن عبد اللّه بن جبلة، عن عبد اللّه بن بکیر، عن زرارة قال:
ص :١٢۴
[٨٩١]٧-اصبغ نباته گفته است: من به خدمت امیر مؤمنان علیه السّلام آمدم و او را دیدم که اندیشهکنان در زمین خط میکشید. عرض کردم: ای امیر مؤمنان چه شده، شما را میبینم که اندیشناکانه بر زمین خط میکشی، آیا رغبتی به آن یافتهاید؟ فرمودند: نه به خدا سوگند، هرگز روزی نه به زمین و نه به دنیا رغبت نیافتهام. بلکه در فرزندی از فرزندانم که پشت یازدهم من است، میاندیشیدم. همان مهدی که زمین را از عدلوداد پر میکند، چنانکه از جور و ستم پر شده باشد. برای او غیبت و پریشانیای خواهد بود که مردمانی در آن گمراه شده، دیگرانی هدایت میشوند. من عرض کردم: ای امیر مؤمنان! این پریشانی و غیبت چقدر میباشد؟ فرمودند: شش روز یا شش ماه یا شش سال. عرض کردم: و این حتما میشود؟ فرمودند: بله، چنانکه آن هم آفریدهای است. ای اصبغ! تو را با این موضوع چکار؟ آنان خوبان این امّت با خوبان ابرار این عترت هستند. عرض کردم: سپس چه میشود؟ فرمودند: سپس خداوند آنچه بخواهد میکند؛ زیرا او تقدیرها و خواستها و برای آنها اهداف و انجامهایی دارد.
[٨٩٢]٨-معروف خرّبوذ از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا ما چون ستارگان آسمانیم که هرگاه ستارهای نهان شود، ستارۀ دیگری طلوع میکند. تا وقتی که با انگشتهاتان اشاره کنید و گردنهاتان را مایل نمایید. که خداوند ستارۀتان را از شما نهان کرده، فرزندان عبد المطّلب برابر شوند و. و معلوم نشود که کدامبهکدام است. پس چون ستارۀتان طلوع کرده پروردگارتان را سپاس گویید.
[٨٩٣]٩-زراره گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: همانا برای
ص :١٢۵
سمعت أبا عبد اللّه یقول: إنّ للقائم علیه السّلام غیبة قبل أن یقوم، قلت: و لم؟ قال: إنّه یخاف-و أومأ بیده إلی بطنه-یعنی القتل.
[٨٩۴]١٠-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن أبی أیّوب الخزّاز، عن محمّد بن مسلم قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إن بلغکم عن صاحب هذا الأمر غیبة فلا تنکروها.
[٨٩۵]١١-الحسین بن محمّد و محمّد بن یحیی، عن جعفر بن محمّد، عن الحسن بن معاویة، عن عبد اللّه بن جبلة، عن إبراهیم بن خلف بن عبّاد الأنماطیّ، عن مفضّل بن عمر قال:
کنت عند أبی عبد اللّه علیه السّلام و عنده فی البیت أناس، فظننت أنّه إنّما أراد بذلک غیری، فقال: أما و اللّه لیغیبنّ عنکم صاحب هذا الأمر و لیخملنّ هذا حتّی یقال: مات، هلک، فی أیّ واد سلک؟ و لتکفؤنّ کما تکفأ السّفینة فی أمواج البحر، لا ینجو إلاّ من أخذ اللّه میثاقه و کتب الإیمان فی قلبه و أیّده بروح منه و لترفعنّ اثنتا عشرة رایة مشتبهة لا یدری أیّ من أیّ، قال: فبکیت، فقال: ما یبکیک یا أبا عبد اللّه؟ فقلت: جعلت فداک کیف لا أبکی و أنت تقول: اثنتا عشرة رایة مشتبهة لا یدری أیّ من أیّ! ؟ قال: و فی مجلسه کوّة تدخل فیها الشّمس، فقال: أبیّنة هذه؟ فقلت: نعم، قال: أمرنا أبین من هذه الشّمس.
[٨٩۶]١٢-الحسین بن محمّد، عن جعفر بن محمّد، عن القاسم بن إسماعیل الأنباریّ، عن یحیی بن المثنّی، عن عبد اللّه بن بکیر، عن عبید بن زرارة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
للقائم غیبتان، یشهد فی إحداهما المواسم، یری النّاس و لا یرونه.
[٨٩٧]١٣-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد و محمّد بن یحیی و غیره، عن
ص :١٢۶
قائم علیه السّلام غیبتی است پیش از آنکه قیام کند. من عرض کردم: چرا؟ فرمودند: او میهراسد-و با دست به شکمش اشاره کرد-و مقصودش کشتهشدن بود.
[٨٩۴]١٠-محمّد مسلم گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: اگر [خبر]غیبت صاحب الامر [علیه السّلام]را شنیدید، انکارش نکنید.
[٨٩۵]١١-مفضّل عمر گفت: من نزد حضرت صادق علیه السّلام بودم و در خانه، مردمی در خدمتش بودند که من گمان کردم مقصودش کسی جز من است. میفرمود: هان، به خدا سوگند! صاحب الامر از شما نهان میشود و گمنام میگردد چنانکه میگویند: او مرده، از میان رفته، در شکاف کدام کوهی افتاده؟ و شما چونان فرورفتن کشتی در موجهای دریا واژگون میشوید. جز کسی که خداوند پیمانش را گرفته، ایمان را در دلش نوشته و به روحی از آن تأییدش کرده باشد، نجات نمییابد. و دوازده بیرق همانند بالا میرود و معلوم نمیشود کدام بهکدام است. او گوید: من گریستم. فرمودند: ابو عبد اللّه چه چیز تو را به گریه انداخت؟ عرض کردم: جانم به فدایت! چگونه نگریم درحالیکه شما میفرمایید: دوازده بیرق مشابه است که معلوم نمیشود کدامبهکدام است. او گوید: در مجلس روزنی بود که آفتاب از آن داخل میشد. حضرت فرمودند: آیا این روشن است؟ عرض کردم: بله. فرمودند: مسألۀ ما روشنتر از این آفتاب است.
[٨٩۶]١٢-عبید زراره از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: برای قائم [علیه السّلام]دو غیبت است. در یکی از آن دو او در هنگام حجّ حضور مییابد، مردم را میبیند و آنان او را نمیبینند.
[٨٩٧]١٣-یکی از یاران امیر مؤمنان علیه السّلام که مورد اطمینان است روایت کرده
ص :١٢٧
أحمد بن محمّد و علیّ بن إبراهیم، عن أبیه جمیعا، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن أبی حمزة، عن أبی إسحاق السّبیعیّ، عن بعض أصحاب أمیر المؤمنین علیه السّلام ممّن یوثق به أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام تکلّم بهذا الکلام و حفظ عنه و خطب به علی منبر الکوفة:
اللّهمّ إنّه لا بدّ لک من حجج فی أرضک، حجّة بعد حجّة علی خلقک، یهدونهم إلی دینک، و یعلّمونهم علمک، کیلا یتفرّق أتباع أولیائک، ظاهر غیر مطاع أو مکتتم یترقّب، إن غاب عن النّاس شخصهم فی حال هدنتهم فلم یغب عنهم قدیم مبثوث علمهم؛ و آدابهم فی قلوب المؤمنین مثبتة، فهم بها عاملون و یقول علیه السّلام فی هذه الخطبة فی موضع آخر: فیمن هذا و لهذا یأرز العلم إذا لم یوجد له حملة یحفظونه و یروونه، کما سمعوه من العلماء و یصدقون علیهم فیه، اللّهمّ فإنّی لأعلم أنّ العلم لا یأرز کلّه و لا ینقطع موادّه و إنّک لا تخلی أرضک من حجّة لک علی خلقک، ظاهر لیس بالمطاع، أو خائف مغمور کیلا تبطل حجّتک و لا یضلّ أولیاؤک بعد إذ هدیتهم بل أین هم؟ و کم هم أولئک الأقلّون عددا، الأعظمون عند اللّه قدرا.
[٨٩٨]١۴-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن موسی بن القاسم بن معاویة البجلیّ، عن علیّ بن جعفر، عن أخیه موسی بن جعفر علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مٰاؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِمٰاءٍ مَعِینٍ قال:
إذا غاب عنکم إمامکم فمن یأتیکم بإمام جدید؟ .
[٨٩٩]١۵-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن أبی أیّوب الخزّاز، عن محمّد بن مسلم قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إن بلغکم عن صاحبکم غیبة فلا تنکروها.
ص :١٢٨
که آن حضرت این سخن را بر منبر کوفه فرموده و در یادها مانده است: خدایا تو ناگزیر حجّتهایی در زمینت داری. حجّتی پس از حجّتی دیگر بر آفریدگانت. که آنان را به دینت هدایت کرده، علمت را به آنان میآموزند تا پیروان اولیایت چه آشکاری که فرمان برده نمیشود یا پنهانی که در انتظارش هستند، پراکنده نشوند. اگر خود ایشان در زمان صلحشان نهان شوند، علم دیرین منتشرشان از آنان نهان نمیشود. و آدابشان در قلوب مؤمنان پایدار است و به آن عمل میکنند. و در جای دیگر این خطبه میفرماید: [ولی]این در چه کسی هست [؟]و برای همین علم برچیده میشود. وقتی حاملانی یافت نشوند که آن را حفظ کرده، روایت کنند، چنانکه آن را از عالمان شنیده و ایشان را تصدیق کنند. خدایا من میدانم که همۀ علم برداشته نمیشود و ریشهاش بریده نمیگردد. و زمین تو از حجّتی برای تو و بر آفریدگانت تهی نمیشود. چه آشکاری که فرمان برده نمیشود یا هراسانی پنهان. تا برهان تو باطل نشود و اولیایت پس از آنکه هدایتشان کردی گمراه نشوند. امّا اینان کجایند و چقدرند؟ آنان در شمار اندک و در منزلت نزد خداوند، بزرگند.
[٨٩٨]١۴-علی جعفر از برادرش موسای جعفر علیهما السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند: بگو: به من بگویید اگر آبهای شما در زمین فرورود، چه کسی آبی گوارا و جاری برایتان میآورد. [ملک (۶٧) :٣٠]روایت کرده که فرمودند: وقتی امامتان از شما نهان شد چه کسی امامی جدید برایتان میآورد؟
[٨٩٩]١۵-محمّد مسلم گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: اگر [خبر]غیبت راهبرتان به شما رسید، انکارش نکنید.
ص :١٢٩
[٩٠٠]١۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسن بن علیّ الوشّاء، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لا بدّ لصاحب هذا الأمر من غیبة و لا بدّ له فی غیبته من عزلة و نعم المنزل طیبة و ما بثلاثین من وحشة.
[٩٠١]١٧-و بهذا الإسناد، عن الوشّاء، عن علیّ بن الحسن، عن أبان بن تغلب قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: کیف أنت إذا وقعت البطشة بین المسجدین، فیأرز العلم کما تأرز الحیّة فی جحرها و اختلفت الشّیعة و سمّی بعضهم بعضا کذّابین و تفل بعضهم فی وجوه بعض؟ قلت: جعلت فداک ما عند ذلک من خیر، فقال لی: الخیر کلّه عند ذلک-ثلاثا-.
[٩٠٢]١٨-و بهذا الإسناد، عن أحمد بن محمّد، عن أبیه محمّد بن عیسی، عن ابن بکیر، عن زرارة قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ للقائم غیبة قبل أن یقوم إنّه یخاف-و أومأ بیده إلی بطنه-یعنی القتل.
[٩٠٣]١٩-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن ابن محبوب، عن إسحاق بن عمّار قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: للقائم غیبتان: إحداهما قصیرة و الأخری طویلة، الغیبة الأولی لا یعلم بمکانه فیها إلاّ خاصّة شیعته و الأخری لا یعلم بمکانه فیها إلاّ خاصّة موالیه.
[٩٠۴]٢٠-محمّد بن یحیی و أحمد بن إدریس، عن الحسن بن علیّ الکوفیّ، عن علیّ بن حسّان، عن عمّه عبد الرّحمن بن کثیر، عن مفضّل بن عمر قال:
ص :١٣٠
[٩٠٠]١۶-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: صاحب الامر [علیه السّلام]ناگزیر از نهانشدن است. و در نهانشدنش ناگزیر از گوشهنشینی است. و چه خوب جایگاهی است طیبة (مدینه) . و برای سی [تن]وحشتی نیست.
[٩٠١]١٧-ابان تغلب گفته است: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: تو چگونه خواهی بود وقتی میان دو مسجد آن واقعۀ سخت روی دهد و علم برچیده شود چنانکه مار در سوراخش فرومیرود و در شیعه اختلاف افتد و برخی، دیگری را دروغزن نامیده، یکی در صورت دیگری خدو اندازد؟ عرض کردم: جانم به فدایت! خیری در آن زمان نیست. حضرت سه بار فرمود: همۀ خیر در آن زمان است.
[٩٠٢]١٨-زراره گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: همانا برای قائم [علیه السّلام]غیبتی است پیش از آنکه قیام کند. او میهراسد-و با دست به شکمش اشاره کرد-یعنی از کشتهشدن میهراسد.
[٩٠٣]١٩-اسحاق عمّار گفته است: حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: برای قائم علیه السّلام دو غیبت است: یکی از آن دو کوتاه است و دیگری دراز. در غیبت نخستین کسی جز ویژگان شیعهاش به جای او آگاه نیست. و در دیگری کسی جز غلامان ویژه به جایش آگاه نمیشود.
[٩٠۴]٢٠-مفضّل عمر گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید:
ص :١٣١
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: لصاحب هذا الأمر غیبتان: إحداهما یرجع منها إلی أهله و الأخری یقال: هلک، فی أیّ واد سلک، قلت: کیف نصنع إذا کان کذلک؟ قال: إذا ادّعاها مدّع فاسألوه عن أشیاء یجیب فیها مثله.
[٩٠۵]٢١-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن أحمد، عن جعفر بن القاسم، عن محمّد بن الولید الخزّاز، عن الولید بن عقبة، عن الحارث بن زیاد، عن شعیب، عن أبی حمزة قال:
دخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام فقلت له: أنت صاحب هذا الأمر؟ فقال: لا، فقلت: فولدک؟ فقال: لا، فقلت: فولد ولدک هو؟ قال: لا، فقلت: فولد ولد ولدک؟ فقال: لا، قلت: من هو؟ قال: الّذی یملأها عدلا کما ملئت ظلما و جورا، علی فترة من الأئمّة، کما أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بعث علی فترة من الرّسل.
[٩٠۶]٢٢-علیّ بن محمّد، عن جعفر بن محمّد، عن موسی بن جعفر البغدادیّ، عن وهب بن شاذان، عن الحسن بن أبی الرّبیع، عن محمّد بن إسحاق، عن أمّ هانئ قالت:
سألت أبا جعفر محمّد بن علیّ علیهما السّلام، عن قول اللّه تعالی: فَلاٰ أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ اَلْجَوٰارِ اَلْکُنَّسِ قالت: فقال: إمام یخنس سنة ستّین و مئتین، ثمّ یظهر کالشّهاب یتوقّد فی اللّیلة الظّلماء، فإن أدرکت زمانه قرّت عینک.
[٩٠٧]٢٣-عدّة من أصحابنا، عن سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن الحسن، عن عمر بن یزید، عن الحسن بن الرّبیع الهمدانیّ قال: حدّثنا محمّد بن إسحاق، عن أسید بن ثعلبة، عن أمّ هانئ قالت: لقیت أبا جعفر محمّد بن علیّ علیهما السّلام فسألته، عن هذه الآیة فَلاٰ أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ اَلْجَوٰارِ اَلْکُنَّسِ قال:
الخنّس إمام یخنس فی زمانه عند انقطاع من علمه عند النّاس سنة ستّین
ص :١٣٢
برای صاحب الامر [علیه السّلام]دو غیبت است: در یکی از آن دو به سوی خانوادهاش بازمیگردد و در دیگری گفته میشود: او مرده، در شکاف کدام کوه افتاده [؟]من عرض کردم: وقتی چنین شد ما چه کنیم؟ فرمودند: وقتی مدّعیای آن را ادّعا کرد از او دربارۀ چیزهایی بپرسید تا مانند امام پاسخ گوید.
[٩٠۵]٢١-ابو حمزه گفت: من به خدمت حضرت صادق علیه السّلام رفتم و به ایشان عرض کردم: آیا شما آن صاحب الامرید؟ فرمودند: نه. عرض کردم: فرزند شما است؟ فرمودند: نه. عرض کردم: فرزند فرزند شما است؟ فرمودند: نه. عرض کردم: فرزند فرزند فرزند شما است؟ فرمودند: نه. عرض کردم او کیست؟ فرمودند: کسی که پس از مدّتی گذشته از امامان علیهم السّلام زمین را از عدالت پر میکند چنانکه از ستم و جور پر شده باشد. همانگونه که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-پس از مدّتی گذشته از فرستادگان مبعوث شدند.
[٩٠۶]٢٢-امّ هانی گفته است: از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند فرازمندسوگند به ستارگانی که بازمیگردند، حرکت میکنند و از دیدهها پنهان میشوند. [تکویر (٨١) :١۵ و ١۶]پرسیدم. او گوید: حضرت فرمودند: امامی است که در سال دویست و شصت پنهان میشود، سپس همچون شهاب فروزانی در شب تاریک آشکار میشود. که اگر زمان او را دریابی چشمانت روشن میشود.
[٩٠٧]٢٣-امّ هانی گفت: حضرت باقر علیه السّلام را دیدار کرده، از ایشان دربارۀ این آیه پرسیدم: سوگند به ستارگانی که بازمیگردند، حرکت میکنند و از دیدهها پنهان میشوند. فرمودند: ستاره، امامی است که در زمان خود وقتی بخشی از علمش از مردم قطع شده است در سال دویست و شصت پنهان شده، سپس مانند شهابی
ص :١٣٣
و مائتین ثمّ یبدو کالشّهاب الواقد فی ظلمة اللّیل، فإن أدرکت ذلک قرّت عینک.
[٩٠٨]٢۴-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا، عن أیّوب بن نوح، عن أبی الحسن الثّالث علیه السّلام قال:
إذا رفع علمکم من بین أظهرکم فتوقّعوا الفرج من تحت أقدامکم.
[٩٠٩]٢۵-عدّة من أصحابنا، عن سعد بن عبد اللّه، عن أیّوب بن نوح قال:
قلت لأبی الحسن الرّضا علیه السّلام: إنّی أرجو أن تکون صاحب هذا الأمر و أن یسوقه اللّه إلیک بغیر سیف، فقد بویع لک و ضربت الدّراهم باسمک، فقال: ما منّا أحد اختلفت إلیه الکتب و أشیر إلیه بالأصابع و سئل عن المسائل و حملت إلیه الأموال إلاّ اغتیل أو مات علی فراشه، حتّی یبعث اللّه لهذا الأمر غلاما منّا، خفیّ الولادة و المنشإ، غیر خفیّ فی نسبه.
[٩١٠]٢۶-الحسین بن محمّد و غیره، عن جعفر بن محمّد، عن علیّ بن العبّاس بن عامر، عن موسی بن هلال الکندیّ، عن عبد اللّه بن عطاء، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قلت له: إنّ شیعتک بالعراق کثیرة و اللّه ما فی أهل بیتک مثلک؛ فکیف لا تخرج؟ قال: فقال: یا عبد اللّه بن عطاء! قد أخذت تفرش أذنیک للنّوکی إی و اللّه ما أنا بصاحبکم، قال: قلت له: فمن صاحبنا؟ قال: انظروا من عمی علی النّاس ولادته؛ فذاک صاحبکم؛ إنّه لیس منّا أحد یشار إلیه بالإصبع و یمضغ بالألسن إلاّ مات غیظا أو رغم أنفه.
[٩١١]٢٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن سالم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
یقوم القائم و لیس لأحد فی عنقه عهد و لا عقد و لا بیعة.
ص :١٣۴
فروزان در تاریکی شب آشکار میشود. اگر آن [زمان]را دریافتی، دیدگانت روشن میشود.
[٩٠٨]٢۴-ایّوب نوح از حضرت ابو الحسن سوم علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی پیشوای مردم از میان شما برداشته شد از زیر پایتان منتظر فرج باشید.
[٩٠٩]٢۵-ایّوب نوح گفته است: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: من امیدوارم که شما آن صاحب الامر باشی و خداوند آن را بدون شمشیر به سوی تو براند. که برای تو [اینک]بیعت گرفته، به نامت سکّه زدهاند. فرمودند: کسی از ما نیست که نامهها به او رسد و با انگشت به او اشاره شود و از مسائلی پرسیده شود و اموال برای او فرستاده شود جز اینکه به حیله کشته شود یا در بسترش بمیرد تا خداوند برای این امر جوانی از ما را برانگیزد که ولادت و وطنش پنهان است ولی نسبش نهان نیست.
[٩١٠]٢۶-عبد اللّه عطا گفته است: به حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: شیعیان تو در عراق بسیارند و به خدا سوگند در خاندانت کسی مانند تو نیست. چگونه قیام نمیکنی؟ او گوید: حضرت فرمودند: عبد اللّه عطا تو گوشهایت را برای ابلهان میگستری. آری به خدا سوگند من آن راهبر نیستم. او گوید: من عرض کردم: پس راهبر ما کیست؟ فرمود: بنگرید چه کسی ولادتش بر مردم پنهان میشود، که او راهبر شما است. همانا از ما کسی نیست که با انگشت به او اشاره شود و به زبان مردم افتد جز اینکه به جهت بلا میمیرد یا به خاک میافتد.
[٩١١]٢٧-هشام سالم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: آن قائم [علیه السّلام]قیام میکند درحالیکه بر گردنش پیمان و عقد و بیعتی نیست.
ص :١٣۵
[٩١٢]٢٨-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن الحسن بن علیّ العطّار، عن جعفر بن محمّد، عن منصور، عمّن ذکره، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قلت: إذا أصبحت و أمسیت لا أری إماما أئتمّ به ما أصنع؟ قال: فأحبّ من کنت تحبّ و أبغض من کنت تبغض حتّی یظهره اللّه عزّ و جلّ.
[٩١٣]٢٩-الحسین بن أحمد، عن أحمد بن هلال قال: حدّثنا عثمان بن عیسی، عن خالد بن نجیح، عن زرارة بن أعین قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: لا بدّ للغلام من غیبة، قلت: و لم؟ قال: یخاف-و أومأ بیده إلی بطنه-و هو المنتظر و هو الّذی یشکّ النّاس فی ولادته، فمنهم من یقول: حمل، و منهم من یقول: مات أبوه و لم یخلّف، و منهم من یقول: ولد قبل موت أبیه بسنتین، قال زرارة: فقلت: و ما تأمرنی لو أدرکت ذلک الزّمان؟ قال: ادع اللّه بهذا الدّعاء: «اللّهمّ عرّفنی نفسک فإنّک إن لم تعرّفنی نفسک؛ لم أعرفک، اللّهمّ عرّفنی نبیّک فإنّک إن لم تعرّفنی نبیّک لم أعرفه قطّ، اللّهمّ عرّفنی حجّتک فإنّک إن لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی» قال: أحمد بن الهلال: سمعت هذا الحدیث منذ ستّ و خمسین سنة.
[٩١۴]٣٠-أبو علیّ الأشعریّ، عن محمّد بن حسّان، عن محمّد بن علیّ، عن عبد اللّه بن القاسم، عن المفضّل بن عمر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: «فَإِذٰا نُقِرَ فِی اَلنّٰاقُورِ» قال:
إنّ منّا إماما مظفّرا مستترا؛ فإذا أراد اللّه عزّ ذکره إظهار أمره نکت فی قلبه نکتة فظهر فقام بأمر اللّه تبارک و تعالی.
[٩١۵]٣١-محمّد بن یحیی، عن جعفر بن محمّد، عن أحمد بن الحسین،
ص :١٣۶
[٩١٢]٢٨-منصور از کسی که نامش را برده روایت کرده که گفته است: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: وقتی صبح و شام کنم و امامی نبینم که از او پیروی کنم، چه کنم؟ فرمودند: دوست بدار کسی را که دوست میداشتی و دشمن بدار کسی را که دشمن میداشتی تا خداوند عزّتمند او (امام) را آشکار کند.
[٩١٣]٢٩-زرارۀ اعین گفت: حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: آن جوان ناگزیر از غیبت است. من عرض کردم: چرا؟ فرمودند: میترسد-و با دست به شکمش اشاره کرد-و منتظر او است. و او کسی است که مردم در ولادتش تردید میکنند. یکی میگوید: در شکم مادرش بود، دیگری میگوید: پدرش مرد و کسی را به جا نگذاشت، کسی دیگر میگوید: دو سال پیش از مرگ پدرش به دنیا آمد. زراره گوید: من عرض کردم: به من چه فرمان میدهید اگر آن زمان را دریافتم؟ فرمود: خداوند را با این دعا بخوان: «خدایا خودت را به من بشناسان که اگر تو خودت را به من نشناسانی نخواهمت شناخت؛ خدایا پیامبرت را به من بشناسان که اگر پیامبرت را به من نشناسانی هرگز او را نخواهم شناخت خدایا حجّتت را به من بشناسان که اگر تو حجّتت را به من نشناسانی در دینم گمراه میشوم.» احمد هلال گفته است: من این حدیث را از پنجاه و شش سال پیش شنیدهام. [یعنی پنجاه و شش سال پیش از میلاد امام زمان (عج) .]
[٩١۴]٣٠-مفضّل عمر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمندوقتی در صور دمیده شود. [مدّثر (٧۴) :٨]روایت کرده که فرمودند: همانا از ما امامی پیروز پنهان است که وقتی خدای گرامییاد آشکار شدن کارش را اراده کرد در دلش نکتهای میاندازد آنگاه او ظاهر شده، به فرمان خدای پاک و والا قیام میکند.
[٩١۵]٣١-محمّد جعفر گفته است: حضرت باقر علیه السّلام به من نوشتند: وقتی
ص :١٣٧
عن محمّد بن عبد اللّه، عن محمّد بن الفرج قال:
کتب إلیّ أبو جعفر علیه السّلام: إذا غضب اللّه تبارک و تعالی علی خلقه نحّانا عن جوارهم.
باب ما یفصل به بین دعوی المحقّ و المبطل فی أمر الإمامة [٩١۶]١-علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن ابن محبوب، عن سلام بن عبد اللّه و محمّد بن الحسن و علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد و أبو علیّ الأشعریّ، عن محمّد بن حسّان جمیعا، عن محمّد بن علیّ، عن علیّ بن أسباط، عن سلام بن عبد اللّه الهاشمیّ قال:
محمّد بن علیّ و قد سمعته منه، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: بعث طلحة و الزّبیر رجلا من عبد القیس یقال له: خداش إلی أمیر المؤمنین صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و قالا له: إنّا نبعثک إلی رجل طال ما کنّا نعرفه و أهل بیته بالسّحر و الکهانة و أنت أوثق من بحضرتنا من أنفسنا من أن تمتنع من ذلک و أن تحاجّه لنا حتّی تقفه علی أمر معلوم و اعلم أنّه أعظم النّاس دعوی فلا یکسرنّک ذلک عنه و من الأبواب الّتی یخدع النّاس بها الطّعام و الشّراب و العسل و الدّهن و أن یخالی الرّجل فلا تأکل له طعاما و لا تشرب له شرابا و لا تمسّ له عسلا و لا دهنا و لا تخل معه و احذر هذا کلّه منه و انطلق علی برکة اللّه، فإذا رأیته فاقرأ آیة السّخرة و تعوّذ باللّه من کیده و کید الشّیطان، فإذا جلست إلیه فلا تمکّنه من بصرک کلّه و لا تستأنس به، ثمّ قل له: إنّ أخویک فی الدّین و ابنی عمّک فی القرابة یناشدانک القطیعة و یقولان لک: أما تعلم أنّا ترکنا النّاس لک و خالفنا عشائرنا فیک منذ قبض اللّه عزّ و جلّ محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فلمّا نلت أدنی منال، ضیّعت حرمتنا
ص :١٣٨
خداوند پاک و والا بر بندگانش خشمگین شد، ما را از جوارشان دور میکند.
[٩١۶]١-محمّد علی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: طلحه و زبیر مردی از عبد القیس را که به او خداش میگفتند به سوی امیر مؤمنان-درود خدا بر او-فرستاده، به او گفتند: ما تو را به سوی مردی میفرستیم که زمان درازی است او و خاندانش را به سحر و غیبگویی میشناسیم. و تو برای ما از خودمان مورد اعتمادتری که در برابر آن مقاومت کرده، به نفع ما با او مجادله کنی تا به چیزی مشخّص آگاهی یابی. و بدان که او ادّعایی بزرگ دارد. مبادا آن ادّعا از سوی او تو را بشکند. و از راههایی که او با آنها مردم را میفریبد، خوراک و نوشیدنی و عسل و روغن است و اینکه با شخص خلوت کند. پس غذا و نوشیدنیاش را نخور و به عسل و روغنش دست نزن و با او خلوت نکن. از همۀ این چیزها پرهیز کن و بر خیر و برکت خداوند حرکت کن. وقتی او را دیدی آیۀ تسخیر [اعراف (٧) :۵۴]را خوانده، از فریب او و حیلۀ شیطان به خدا پناه ببر. وقتی در برابرش نشستی هماره به او نگاه نکن و با او مأنوس نشو. سپس به او بگو: برادران دینی و پسر عموهای خویشاوندیات قطع رحم را به تو یادآوری کرده، به تو میگویند: مگر نمیدانی که ما از وقتی خداوند شکوهمند جان محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را گرفت، به خاطر تو مردم را رها کرده، با عشیرههایمان مخالفت کردیم. ولی تو وقتی به کمترین جایگاهی رسیدی، احتراممان را تباه کرده، امیدمان را بریدی.
ص :١٣٩
و قطعت رجاءنا، ثمّ قد رأیت أفعالنا فیک و قدرتنا علی النّأی عنک و سعة البلاد دونک و أنّ من کان یصرفک عنّا و عن صلتنا کان أقلّ لک نفعا و أضعف عنک دفعا منّا، و قد وضح الصّبح لذی عینین و قد بلغنا عنک انتهاک لنا و دعاء علینا، فما الّذی یحملک علی ذلک؟ ! فقد کنّا نری أنّک أشجع فرسان العرب، أ تتّخذ اللّعن لنا دینا و تری أنّ ذلک یکسرنا عنک، فلمّا أتی خداش أمیر المؤمنین علیه السّلام صنع ما أمراه فلمّا نظر إلیه علیّ علیه السّلام-و هو یناجی نفسه-ضحک و قال: هاهنا یا أخا عبد قیس-و أشار له إلی مجلس قریب منه-فقال: ما أوسع المکان، أرید أن أؤدّی إلیک رسالة، قال: بل تطعم و تشرب و تحلّ ثیابک و تدّهن ثمّ تؤدّی رسالتک قم یا قنبر! فأنزله، قال: ما بی إلی شیء ممّا ذکرت حاجة، قال: فأخلو بک؟ قال: کلّ سرّ لی علانیة، قال: فأنشدک باللّه الّذی هو أقرب إلیک من نفسک، الحائل بینک و بین قلبک الّذی یعلم خائنة الأعین و ما تخفی الصّدور، أتقدّم إلیک الزّبیر بما عرضت علیک؟ قال: اللّهمّ نعم، قال: لو کتمت بعد ما سألتک ما ارتدّ إلیک طرفک، فأنشدک اللّه هل علّمک کلاما تقوله إذا أتیتنی؟ قال: اللّهمّ نعم، قال علیّ علیه السّلام: آیة السّخرة؟ قال: نعم، قال: فاقرأها فقرأها و جعل علیّ علیه السّلام یکرّرها و یردّدها و یفتح علیه إذا أخطأ حتّی إذا قرأها سبعین مرّة قال الرّجل: ما یری أمیر المؤمنین علیه السّلام أمره بتردّدها سبعین مرّة، ثمّ قال له: أتجد قلبک اطمأنّ؟ قال: إی-و الّذی نفسی بیده-قال: فما قالا لک؟ فأخبره، فقال: قل لهما: کفی بمنطقکما حجّة علیکما و لکنّ اللّه لا یهدی القوم الظّالمین، زعمتما أنّکما أخوای فی الدّین و ابنا عمّی فی النّسب، فأمّا النّسب فلا أنکره-و إن کان النّسب مقطوعا إلاّ ما وصله اللّه بالإسلام-و أمّا قولکما: إنّکما أخوای فی الدّین، فإن کنتما صادقین فقد فارقتما کتاب اللّه عزّ و جلّ
ص :١۴٠
سپس تو کارهای ما را دربارۀ خودت و تواناییمان بر دوری از تو و گستردگی سرزمینهایی جز سرزمینات را دیدی. و همانا آنکه تو را از ما و پیوندمان باز میدارد کمسود و از جهت دفاع از تو، ناتوانتر از ما است. اینک صبح برای صاحبان دو چشم روشن است. شنیدهایم که بسیار به ما بیحرمتی روا داشته نفرینمان کردهای. چه چیز تو را به آنسو میبرد؟ ! ما تو را شجاعترین سوار عرب میپنداشتیم. آیا نفرین بر ما را دین قرار داده، گمان میکنی آن به شکست ما از تو میانجامد [؟].
وقتی خداش به نزد امیر مؤمنان علیه السّلام آمد، آنگونه رفتار کرد که به او فرمان داده بودند. وقتی علی علیه السّلام به او نگریست که داشت با خودش زمزمه میکرد، خندید و فرمود: اینجا بیا ای برادر عبد قیس-و به جایگاهی نزدیک خود اشاره کرد-. پس او گفت: جا زیاد است. میخواهم پیامی به شما برسانم. فرمود: نه، چیزی میخوری و میآشامی و لباس میکنی و روغن میمالی، سپس پیامت را میرسانی. قنبر برخیز و به او منزل بده. او گفت: من به آنچه گفتی نیازی ندارم. فرمود: پس میخواهی با تو تنها باشم؟ گفت: هر رازی برایم آشکار است. فرمود: تو را سوگند میدهم به خدایی که از خودت به تو نزدیکتر است، میان تو و دلت قرار میگیرد، آنکه به خیانت دیدگان و آنچه سینهها پنهان میکنند آگاه است. آیا زبیر به آنچه من به تو عرضه کردم فرمانت نداد؟ گفت: صد البته. فرمود: اگر پس از آنکه از تو پرسیدم پنهانکاری میکردی مژههایت دیگر به هم نمیخورد! تو را به خدا سوگند میدهم آیا به تو سخنی آموخت که وقتی نزد من آمدی آن را بگویی؟ گفت: البتّه. علی علیه السّلام فرمود: آیۀ تسخیر بود؟ گفت: بله. فرمود: آن را بخوان. و او خواند. و علی علیه السّلام امر به تکرار و بازگشت به آیه میکرد، وقتی خطا میکرد به او یادآوری میکرد. تا آن را هفتاد بار خواند. آن مرد گفت: امیر مؤمنان چه نظری دارد که او را به تکرار هفتادباره دستور میدهد. پس آنگاه حضرت فرمود: آیا متوجّه شدی که دلت آرام شده است؟ گفت: آری-سوگند به آنکه جانم به دست او است-حضرت فرمود: آنان به تو چه گفتند؟ و او به حضرت گزارش داد. پس فرمود: به آن دو بگو: سخن گفتن شما برای برهان بر ضدّ شما بس است، امّا خداوند مردم ستمکار را هدایت نمیکند. شما گمان کردید برادران دینی من و پسر عموهای خویشاوندیام هستید. خویشاوندی را انکار نمیکنم-اگرچه خویشی بریده است جز آنچه خدا با اسلام پیوسته است-امّا این سخنتان که: شما برادران دینی مناید، اگر راست بگویید، از کتاب خدای گرامی جدا
ص :١۴١
و عصیتما أمره بأفعالکما فی أخیکما فی الدّین و إلاّ فقد کذبتما و افتریتما بادّعائکما أنّکما أخوای فی الدّین و أمّا مفارقتکما النّاس منذ قبض اللّه محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فإن کنتما فارقتماهم بحقّ فقد نقضتما ذلک الحقّ بفراقکما إیّای أخیرا و إن فارقتماهم بباطل فقد وقع إثم ذلک الباطل علیکما مع الحدث الّذی أحدثتما، مع أنّ صفقتکما بمفارقتکما النّاس لم تکن إلاّ لطمع الدّنیا زعمتما و ذلک قولکما؛ فقطعت رجاءنا، لا تعیبان بحمد اللّه من دینی شیئا و أمّا الّذی صرفنی عن صلتکما، فالّذی صرفکما عن الحقّ و حملکما علی خلعه من رقابکما کما یخلع الحرون لجامه و هو اللّه ربّی لا أشرک به شیئا فلا تقولا: أقلّ نفعا و أضعف دفعا، فتستحقّا اسم الشّرک مع النّفاق و أمّا قولکما: إنّی أشجع فرسان العرب و هربکما من لعنی و دعائی، فإنّ لکلّ موقف عملا إذا اختلفت الأسنّة و ماجت لبود الخیل و ملأ سحراکما أجوافکما فثمّ یکفینی اللّه بکمال القلب و أمّا إذا أبیتما بأنّی أدعو اللّه فلا تجزعا من أن یدعو علیکما رجل ساحر من قوم سحرة زعمتما؛ اللّهمّ أقعص الزّبیر بشرّ قتلة و اسفک دمه علی ضلالة و عرّف طلحة المذلّة و ادّخر لهما فی الآخرة شرّا من ذلک، إن کانا ظلمانی و افتریا علیّ و کتما شهادتهما و عصیاک و عصیا رسولک فیّ، قل: آمین، قال خداش: آمین، ثمّ قال خداش لنفسه: و اللّه ما رأیت لحیة قطّ أبین خطأ منک، حامل حجّة ینقض بعضها بعضا، لم یجعل اللّه لها مساکا أنا أبرأ إلی اللّه منهما، قال علیّ علیه السّلام: ارجع إلیهما و أعلمهما ما قلت، قال: لا و اللّه حتّی تسأل اللّه أن یردّنی إلیک عاجلا و أن یوفّقنی لرضاه فیک، ففعل فلم یلبث أن انصرف و قتل معه یوم الجمل رحمه اللّه.
[٩١٧]٢-علیّ بن محمّد و محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد و أبو علیّ
ص :١۴٢
شده، با کارهایی که با برادر دینیتان کردید از فرمانش گردن کشیدید. وگرنه دروغ گفته، با این ادّعایتان که برادران دینی مناید افترا بستهاید. امّا جداییتان از مردم از وقتی است که خداوند جان محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را گرفت. اگر برای حقّ از آنان جدا شده بودید با جداییتان از من در این اواخر آن حقّ را شکستید. و اگر برای باطل از آنان جدا شدید، گناه آن باطل به همراه این کاری که انجام دادید بر گردنتان افتاده است. با اینکه بیعتتان و جداییتان از مردم جز به طمع دنیا نبود. و این سخن شما است که: امیدمان را بریدی. شکر خدا که بر دینم عیب نمیگیرید. و امّا آنچه مرا از پیوند شما بازداشت همان است که شما را از حقّ بازداشته، به شکستن عهدتان وادار کرد چنانکه اسب سرکش لگامش را میاندازد. و خداوند پروردگار من است که چیزی را برای او شریک نمیگیرم. پس نگویید: او کمسودتر و ناتوانتر از جهت دفاع است، که سزاوار نام شرک و نفاق میگردید. و امّا اینکه گفتید: من شجاعترین سوار عربم و از نفرین و دعایم میگریزید. همانا برای هرجایی، کاری است. وقتی نیزهها پشت سر هم قرار گرفتند و یال اسبان موج برداشته، ریههاتان سینهها را باد کرد، آنجا است که خداوند مرا برای استواری دل کفایت میکند. و امّا وقتی خوش ندارید که من شما را نفرین کنم، از اینکه به گمان شما مردی ساحر از مردمانی ساحر نفرینتان کند بیتابی نکنید. خدایا! زبیر را به بدترین صورت بکش و خونش را در گمراهی بریز. و به طلحه خواری را بچشان و بدتر از این را در آخرت برایشان آماده کن، اگر چنین است که آنان به من ستم کرده، بر من دروغ بستند و گواهیشان را پنهان کرده، دربارۀ من به تو و فرستادهات گردنکشی کردند. [ای خداش]بگو آمین. خداش گفت: آمین. سپس خداش با خودش گفت: به خدا سوگند! هرگز ریشی روشنخطاتر از تو ندیدهام. ، آوردندۀ برهانی که بخشی از آن بخشی دیگر را نقض میکند، و خداوند برایش امید خیری قرار نداده است. من از آن دو به خدا پناه میبرم. علی علیه السّلام فرمود: به سوی آن دو بازگرد و از آنچه گفتم آگاهشان کن. او عرض کرد: نه به خدا سوگند مگر اینکه از خدا بخواهی مرا به شتاب به تو رسانده، به خرسندی خودش دربارۀ تو موفّق کند. و حضرت چنین کرد. مدتی نگذشت که بازگشت و در روز جمل به شهادت نائل آمد. خدایش بیامرزد.
[٩١٧]٢-رافع سلمه گفت: من در روز نهروان با علی بن ابی طالب-درود
ص :١۴٣
الأشعریّ، عن محمّد بن حسّان جمیعا، عن محمّد بن علیّ، عن نصر بن مزاحم، عن عمرو بن سعید، عن جرّاح بن عبد اللّه، عن رافع بن سلمة قال:
کنت مع علیّ بن أبی طالب صلوات اللّه علیه یوم النّهروان، فبینا علیّ علیه السّلام جالس إذ جاء فارس فقال: السّلام علیک یا علیّ فقال له علیّ علیه السّلام: و علیک السّلام ما لک-ثکلتک أمّک-لم تسلّم علیّ بإمرة المؤمنین؟ قال: بلی سأخبرک عن ذلک کنت إذ کنت علی الحقّ بصفّین فلمّا حکّمت الحکمین برئت منک و سمّیتک مشرکا فأصبحت لا أدری إلی أین أصرف ولایتی و اللّه لأن أعرف هداک من ضلالتک أحبّ إلیّ من الدّنیا و ما فیها فقال له علیّ علیه السّلام: ثکلتک أمّک قف منّی قریبا أریک علامات الهدی من علامات الضّلالة، فوقف الرّجل قریبا منه فبینما هو کذلک إذ أقبل فارس یرکض حتّی أتی علیّا علیه السّلام فقال: یا أمیر المؤمنین! أبشر بالفتح أقرّ اللّه عینک، قد و اللّه قتل القوم أجمعون، فقال له: من دون النّهر أو من خلفه؟ قال: بل من دونه، فقال: کذبت و الّذی فلق الحبّة و برأ النّسمة لا یعبرون أبدا حتّی یقتلوا، فقال الرّجل: فازددت فیه بصیرة، فجاء آخر یرکض علی فرس له فقال له مثل ذلک فردّ علیه أمیر المؤمنین علیه السّلام مثل الّذی ردّ علی صاحبه، قال الرّجل الشّاکّ: و هممت أن أحمل علی علیّ علیه السّلام فأفلق هامته بالسّیف ثمّ جاء فارسان یرکضان قد أعرقا فرسیهما فقالا: أقرّ اللّه عینک یا أمیر المؤمنین! أبشر بالفتح قد و اللّه قتل القوم أجمعون، فقال علیّ علیه السّلام: أمن خلف النّهر أو من دونه؟ قالا: لا، بل من خلفه، إنّهم لمّا اقتحموا خیلهم النّهروان و ضرب الماء لبّات خیولهم رجعوا فأصیبوا، فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: صدقتما فنزل الرّجل عن فرسه فأخذ بید أمیر المؤمنین علیه السّلام و برجله فقبّلهما، فقال علیّ علیه السّلام: هذه لک آیة.
ص :١۴۴
خدا بر او-بودم. وقتی علی علیه السّلام نشسته بود سواری آمده، عرض کرد: سلام بر تو ای علی. و حضرت علی علیه السّلام به او فرمود: و سلام بر تو، مادرت به عزایت بنشیند چرا بر من به نام امیر مؤمنان سلام نکردی؟ او عرض کرد: بله، از آن به شما خواهم گفت. تو وقتی در صفّین به حقّ بودی من به آن معتقد بودم. امّا وقتی به آن دو حکم حکم دادی از تو برائت جسته، مشرک نامیدمت. و امروز نمیدانم ولایتم را به کجا بگردانم. به خدا سوگند شناختن هدایتت از گمراهیات برای من از دنیا و آنچه در آن است محبوبتر است. علی علیه السّلام به او فرمود: مادرت به عزایت بنشیند نزدیک من بایست تا نشانههای هدایت را از نشانههای گمراهی به تو نشان دهم. وقتی آن مرد در نزدیک حضرت ایستاد، در همینحال ناگاه سواری شتابان رو به ما آمد تا به علی علیه السّلام رسیده، گفت: ای امیر مؤمنان تو را به فتح بشارت میدهم. خداوند دیدگانت را روشن کند. به خدا سوگند همۀ آن مردمان کشته شدند. حضرت به او فرمود: پایین نهر یا پشتش؟ گفت: نه پایین اش. فرمود: دروغ گفتی. سوگند به کسی که دانه را شکافت و جاندار را آفرید هرگز از آن نمیگذرند مگر اینکه کشته میشوند. آن مرد گفت: پس بصیرتم دربارۀ او افزون شد. دیگری شتابان بر اسبی آمده، مانند آن را عرض کرد. و امیر مؤمنان چنانکه رفیقش را ردّ کرده بود او را هم ردّ کرد. آن مرد به تردید افتاده گوید: من آهنگ حمله به علی علیه السّلام را کردم تا سرش را با شمشیر بشکافم. سپس دو سوار شتابان که اسبانشان عرق کرده بود آمده، گفتند: ای امیر مؤمنان خدا دیدگانت را روشن کند. تو را به پیروزی بشارت میدهیم به خدا سوگند آن مردمان همگی کشته شدند. علی علیه السّلام فرمود: آیا در پشت نهر یا پایین آن؟ گفتند: نه، بلکه در پشت نهر. آنان وقتی اسبانشان را به نهروان داخل کردند آب تا سینه اسبانشان رسید، بازگشتند و کشته شدند. امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: راست گفتید. پس آن مرد از اسبش فرود آمده، دست و پای امیر مؤمنان علیه السّلام را گرفته، بوسیدشان. علی علیه السّلام فرمود: این نشانهای برای تو بود.
ص :١۴۵
[٩١٨]٣-علیّ بن محمّد، عن أبی علیّ محمّد بن إسماعیل بن موسی بن جعفر، عن أحمد بن القاسم العجلیّ، عن أحمد بن یحیی المعروف بکرد، عن محمّد بن خداهیّ، عن عبد اللّه بن أیّوب، عن عبد اللّه بن هاشم، عن عبد الکریم بن عمرو الخثعمیّ، عن حبابة الوالبیّة قالت:
رأیت أمیر المؤمنین علیه السّلام فی شرطة الخمیس و معه درّة لها سبّابتان یضرب بها بیّاعی الجرّیّ و المارماهی و الزّمّار و یقول لهم: یا بیّاعی مسوخ بنی إسرائیل و جند بنی مروان، فقام إلیه فرات بن أحنف فقال: یا أمیر المؤمنین و ما جند بنی مروان؟ قال: فقال له: أقوام حلقوا اللّحی و فتلوا الشّوارب فمسخوا فلم أر ناطقا أحسن نطقا منه، ثمّ اتّبعته فلم أزل أقفو أثره حتّی قعد فی رحبة المسجد فقلت له: یا أمیر المؤمنین ما دلالة الإمامة یرحمک اللّه؟ قالت: فقال: ائتینی بتلک الحصاة و أشار بیده إلی حصاة فأتیته بها فطبع لی فیها بخاتمه، ثمّ قال لی: یا حبابة! إذا ادّعی مدّع الإمامة، فقدر أن یطبع کما رأیت، فاعلمی أنّه إمام مفترض الطّاعة و الإمام لا یعزب عنه شیء یریده، قالت: ثمّ انصرفت حتّی قبض أمیر المؤمنین علیه السّلام فجئت إلی الحسن علیه السّلام و هو فی مجلس أمیر المؤمنین علیه السّلام و النّاس یسألونه، فقال: یا حبابة الوالبیّة! فقلت: نعم یا مولای! فقال: هاتی ما معک قالت: فأعطیته فطبع فیها کما طبع أمیر المؤمنین علیه السّلام، قالت: ثمّ أتیت الحسین علیه السّلام و هو فی مسجد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقرّب و رحّب، ثمّ قال لی: إنّ فی الدّلالة دلیلا علی ما تریدین أفتریدین دلالة الإمامة؟ فقلت: نعم یا سیّدی! فقال: هاتی ما معک، فناولته الحصاة فطبع لی فیها، قالت: ثمّ أتیت علیّ بن الحسین علیه السّلام و قد بلغ بی الکبر إلی أن أرعشت و أنا أعدّ یومئذ مائة و ثلاث عشرة سنة فرأیته راکعا و ساجدا و مشغولا بالعبادة فیئست من
ص :١۴۶
[٩١٨]٣-حبابۀ والبیّه گفته است: امیر مؤمنان علیه السّلام را در میان پیش قراولان لشکر دیدم که با تازیانۀ دو شقّهای که به همراه داشت فروشندگان جرّی (ماهی بیفلس) و مارماهی و زمّار (ماهی که خار برجستهای بر کمر دارد) [که هر سه از ماهیان حراماند]را میزد و میفرمود: ای فروشندگان مسخشدههای بنی اسرائیل و لشکر بنی مروان. فرات احنف به نزد حضرت رفته عرض کرد: ای امیر مؤمنان، لشکر بنی مروان کیانند؟ حضرت به او فرمودند: مردمی که ریشها را تراشیده، سبیلها را تاب دادند و آنگاه مسخ شدند. من سخنوری نیکوسخنتر از علی علیه السّلام ندیده بودم. پس به دنبالش رفتم. من هماره به دنبالش بودم تا در کنار مسجد نشست. به ایشان عرض کردم: ای امیر مؤمنان، خدا شما را بیامرزد نشانۀ امامت چیست؟ او گوید: حضرت به من فرمودند: آن سنگریزه را برایم بیاور و با دستش به سنگریزهای اشاره کرد. من آن را آوردم و ایشان با انگشتر برایم مهرش کرده، سپس فرمودند: ای حبابه! وقتی مدّعیای ادّعای امامت کرد، و چنانکه دیدی توانست مهر کند، بدان که او امامی واجب الاطاعة است. و امام کسی است که چیزی از او پنهان نمیماند اگر بخواهد. او گوید: سپس من رفتم تا امیر مؤمنان علیه السّلام درگذشت. پس به سوی حسن علیه السّلام آمدم. که در جایگاه امیر مؤمنان علیه السّلام نشسته، مردم از او پرسش میکردند. آنگاه حضرت فرمود: ای حبابۀ والبیّه! من عرض کردم: بله سرورم. فرمود: آنچه را به همراه داری بیاور. او گوید: من آن را به ایشان دادم. پس در آن مهر زد چنانکه امیر مؤمنان علیه السّلام مهر زده بود. او گوید: سپس نزد حسین علیه السّلام آمدم. و ایشان در مسجد رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بودند. پس مرا پیش خوانده، خوشامد گفت. سپس به من فرمود: همانا در آن نشانه، دلیلی بر آنچه میخواهی هست. آیا نشانۀ امامت را میخواهی؟ عرض کردم: بله آقای من. فرمودند: آنچه را با خود داری بیاور من آن سنگریزه را به ایشان دادم و برایم مهر کردند. او گوید: سپس به نزد علی بن حسین علیهما السّلام آمدم. درحالیکه پیریام به جایی رسیده بود که رعشه گرفته بودم. و من آن روز صد و سیزده سال داشتم. آن حضرت را در حال رکوع و سجده و به عبادت مشغول دیده، از آن نشانه ناامید شدم. که
ص :١۴٧
الدّلالة، فأومأ إلیّ بالسّبّابة فعاد إلیّ شبابی، قالت: فقلت: یا سیّدی! کم مضی من الدّنیا و کم بقی؟ فقال أمّا ما مضی فنعم و أمّا ما بقی فلا، قالت: ثمّ قال لی: هاتی ما معک، فأعطیته الحصاة فطبع لی فیها، ثمّ أتیت أبا جعفر علیه السّلام فطبع لی فیها، ثمّ أتیت أبا عبد اللّه علیه السّلام فطبع لی فیها، ثمّ أتیت أبا الحسن موسی علیه السّلام فطبع لی فیها، ثمّ أتیت الرّضا علیه السّلام فطبع لی فیها. و عاشت حبابة بعد ذلک تسعة أشهر علی ما ذکر محمّد بن هشام.
[٩١٩]۴-محمّد بن أبی عبد اللّه و علیّ بن محمّد، عن إسحاق بن محمّد النّخعیّ، عن أبی هاشم داود بن القاسم الجعفریّ قال:
کنت عند أبی محمّد علیه السّلام فاستؤذن لرجل من أهل الیمن علیه، فدخل رجل عبل، طویل، جسیم، فسلّم علیه بالولایة فردّ علیه بالقبول و أمره بالجلوس، فجلس ملاصقا لی، فقلت فی نفسی: لیت شعری من هذا؟ فقال: أبو محمّد علیه السّلام هذا من ولد الأعرابیّة صاحبة الحصاة الّتی طبع آبائی علیهم السّلام فیها بخواتیمهم فانطبعت و قد جاء بها معه یرید أن أطبع فیها، ثمّ قال: هاتها فأخرج حصاة و فی جانب منها موضع أملس، فأخذها أبو محمّد علیه السّلام ثمّ أخرج خاتمه فطبع فیها فانطبع فکأنّی أری نقش خاتمه السّاعة «الحسن بن علیّ» فقلت للیمانیّ: رأیته قبل هذا قطّ؟ قال: لا و اللّه و إنّی لمنذ دهر حریص علی رؤیته حتّی کان السّاعة أتانی شابّ لست أراه فقال لی: قم فادخل، فدخلت ثمّ نهض الیمانیّ و هو یقول رحمة اللّه و برکاته علیکم أهل البیت، ذرّیّة بعضها من بعض أشهد باللّه إنّ حقّک لواجب کوجوب حقّ أمیر المؤمنین علیه السّلام و الأئمّة من بعده صلوات اللّه علیهم أجمعین ثمّ مضی فلم أره بعد ذلک، قال إسحاق: قال أبو هاشم الجعفریّ: و سألته عن اسمه فقال: اسمی مهجع بن الصّلت بن عقبة بن سمعان بن غانم
ص :١۴٨
[ناگاه]حضرت با سبّابه به من اشاره کرد و جوانیام بازگشت. من عرض کردم: آقای من! چقدر از دنیا رفته و چقدر مانده است؟ فرمود: آنچه گذشته بله معلوم است. امّا آنچه مانده، نه برایمان معلوم نیست. سپس به من فرمودند: آنچه را با خودت داری بیاور. آن سنگریزه را دادم و ایشان بر آن مهر زد. سپس به نزد حضرت باقر علیه السّلام آمدم و ایشان آن را برایم مهر کرد. سپس به نزد حضرت صادق علیه السّلام آمدم و ایشان آن را برایم مهر کردند. سپس به نزد حضرت رضا علیه السّلام آمدم و ایشان آن را برایم مهر کردند.
و حبابه پس از آن-بنابر آنچه محمّد هشام گفته-نه ماه زیست.
[٩١٩]۴-داود قاسم جعفری گفته است: نزد حضرت حسن عسکری بودم که به مردی از اهل یمن اجازۀ ورود دادند. مردی تنومند، بلند و فربه داخل شده، به حضرت بهعنوان ولایت سلام کرد و حضرت او را پذیرفته، پاسخ سلام را داد و به نشستن فرمان داد. او در پهلوی من نشست و من با خودم گفتم: کاش میدانستم این کیست؟ که حضرت عسکری علیه السّلام فرمودند: این از فرزندان آن زن اعرابی صاحب سنگریزهای است که پدران من علیهم السّلام با انگشتریهاشان آن را مهر زدهاند. و او اینک آن سنگریزۀ مهرخورده را با خودش آورده تا من بر آن مهر بزنم. سپس فرمودند: آن را بیاور. پس او سنگریزهای را که گوشهای از آن خالی بود بیرون آورد. حضرت عسکری علیه السّلام آن را گرفته، سپس انگشتریاش را بیرون آورد و بر آن مهر زد. و آن سنگریزه نقش خورد. گویا هماینک نقش انگشتریاش «الحسن بن علی» را میبینم. من به یمانی گفتم: هرگز پیش از این ایشان را دیده بودی؟ گفت: نه به خدا سوگند. و روزگاری است که به دیدن ایشان فراوان مشتاق بودم. تا در این ساعت جوانی که او را ندیده بودم به نزدم آمده، به من گفت: برخیز و داخل شو. و من داخل شدم. سپس برخاست درحالیکه میگفت: رحمت و برکات خداوند بر شما خاندان. نسلی که برخی از برخی دیگرند. به خدا شهادت میدهم که حقّ تو همانند وجوب حقّ امیر مؤمنان علیه السّلام و امامان پس از او-درود خدا بر همۀ ایشان-واجب است. سپس رفت. و من پس از آن او را ندیدم. اسحاق گفته است: ابو هاشم جعفری گفت: من از نام او پرسیدم: و او گفت: نامم مهجع بن صلت بن عقبة بن سمعان بن غانم بن امّ غانم است.
ص :١۴٩
ابن أمّ غانم و هی الأعرابیّة الیمانیّة، صاحبة الحصاة الّتی طبع فیها أمیر المؤمنین علیه السّلام و السّبط إلی وقت أبی الحسن علیه السّلام.
[٩٢٠]۵-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن علیّ بن رئاب، عن أبی عبیدة و زرارة جمیعا، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا قتل الحسین علیه السّلام أرسل محمّد بن الحنفیّة إلی علیّ بن الحسین علیه السّلام فخلا به فقال له: یا ابن أخی قد علمت أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم دفع الوصیّة و الإمامة من بعده إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام ثمّ إلی الحسن علیه السّلام ثمّ إلی الحسین علیه السّلام و قد قتل أبوک رضی اللّه عنه و صلّی علی روحه و لم یوص و أنا عمّک و صنو أبیک و ولادتی من علیّ علیه السّلام فی سنّی و قدیمی أحقّ بها منک فی حداثتک، فلا تنازعنی فی الوصیّة و الإمامة و لا تحاجّنی، فقال له علیّ بن الحسین علیه السّلام: یا عمّ اتّق اللّه و لا تدّع ما لیس لک بحقّ إنّی أعظک أن تکون من الجاهلین، إنّ أبی یا عمّ صلوات اللّه علیه أوصی إلیّ قبل أن یتوجّه إلی العراق و عهد إلیّ فی ذلک قبل أن یستشهد بساعة و هذا سلاح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم عندی؛ فلا تتعرّض لهذا، فإنّی أخاف علیک نقص العمر و تشتّت الحال، إنّ اللّه عزّ و جلّ جعل الوصیّة و الإمامة فی عقب الحسین علیه السّلام فإذا أردت أن تعلم ذلک فانطلق بنا إلی الحجر الأسود حتّی نتحاکم إلیه و نسأله عن ذلک، قال أبو جعفر علیه السّلام: و کان الکلام بینهما بمکّة، فانطلقا حتّی أتیا الحجر الأسود، فقال علیّ بن الحسین لمحمّد بن الحنفیّة: ابدأ أنت فابتهل إلی اللّه عزّ و جلّ و سله أن ینطق لک الحجر ثمّ سل، فابتهل محمّد فی الدّعاء و سأل اللّه ثمّ دعا الحجر، فلم یجبه فقال علیّ بن الحسین علیه السّلام: یا عمّ لو کنت وصیّا و إماما لأجابک، قال له محمّد: فادع اللّه أنت یا ابن أخی و سله، فدعا اللّه علیّ بن الحسین علیه السّلام بما أراد ثمّ قال: أسألک بالّذی
ص :١۵٠
و او همان زن اعرابی یمنی صاحب سنگریزه است که امیر مؤمنان علیه السّلام و نوادگان ایشان تا زمان حضرت رضا علیه السّلام آن را مهر کرده بودند.
[٩٢٠]۵-ابو عبیده و زراره از حضرت باقر علیه السّلام روایت کردهاند که ایشان فرمودند: وقتی حسین علیه السّلام کشته شد، محمّد حنفیّه به دنبال حضرت سجّاد فرستاده، با او خلوت کرد و به ایشان گفت: ای پسر برادر میدانی که رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-وصیّت و امامت پس از خود را به امیر مؤمنان علیه السّلام، سپس به حسن علیه السّلام و سپس به حسین علیه السّلام سپرد. و اینک پدرت-خدا از او راضی باشد و به روحش درود فرستد-کشته شده و وصیّت نکرده است. من عموی توام و نظیر پدرت. و به دنیا آمدنم از علی علیه السّلام است. و در این سنّ و عمر زیادم از تو در این جوانیات به امامت سزاوارترم. پس با من در وصیت و امامت نزاع و مجادله نکن. حضرت سجّاد علیه السّلام به او فرمودند: عمو جان! از خدا پروا کرده، به آنچه حقّی در آن نداری ادّعا نکن. من تو را پند میدهم که از جاهلان نشوی. عمو جان! پدرم-درود خدا بر او-پیش از آنکه به عراق برود به من وصیّت کرد و دربارۀ آن یک ساعت پیش از آنکه به شهادت برسد سفارشم کرد. و این سلاح رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است که نزد من است. پس در مقابل این مسأله نایست که برایت از کوتاهی عمر و پریشانحالی میترسم. همانا خداوند عزّتمند وصیّت و امامت را در فرزندان حسین علیه السّلام نهاده است. و اگر خواستی به آن آگاه شوی با ما به سوی حجر الاسود بیا تا شکایت به او ببریم و در اینباره از او بپرسیم. حضرت باقر علیه السّلام فرمودند: و این سخنها در میان آن دو در مکّه بود. پس رفتند و به حجر الاسود رسیدند. حضرت سجّاد به محمّد حنفیّه فرمودند: شما شروع کن. به خدا زاری نما و از او بخواه که سنگ را برایت به سخن درآورد. سپس در اینباره بپرس. محمّد بسیار در دعا زاری کرد و از خداوند خواست سپس سنگ را صدا زد ولی او جوابش نداد. پس حضرت سجّاد علیه السّلام فرمود: ای عمو جان! اگر تو وصی و امامی بودی جوابت میداد. محمّد گفت: پس ای پسر برادر تو دعا کن و از او بخواه. حضرت سجّاد علیه السّلام با آنچه خواست دعا کرده،
ص :١۵١
جعل فیک میثاق الأنبیاء و میثاق الأوصیاء و میثاق النّاس أجمعین لمّا أخبرتنا من الوصیّ و الإمام بعد الحسین بن علیّ علیه السّلام قال: فتحرّک الحجر حتّی کاد أن یزول عن موضعه، ثمّ أنطقه اللّه عزّ و جلّ بلسان عربیّ مبین، فقال: اللّهمّ إنّ الوصیّة و الإمامة بعد الحسین بن علیّ علیه السّلام إلی علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب و ابن فاطمة بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال: فانصرف محمّد بن علیّ و هو یتولّی علیّ بن الحسین علیه السّلام.
علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن حریز، عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السّلام مثله.
[٩٢١]۶-الحسین بن محمّد، عن المعلّی بن محمّد، عن محمّد بن علیّ قال: أخبرنی سماعة بن مهران قال:
أخبرنی الکلبیّ النّسّابة قال: دخلت المدینة و لست أعرف شیئا من هذا الأمر فأتیت المسجد فإذا جماعة من قریش فقلت: أخبرونی عن عالم أهل هذا البیت؟ فقالوا: عبد اللّه بن الحسن. فأتیت منزله فاستأذنت، فخرج إلیّ رجل ظننت أنّه غلام له، فقلت له: استأذن لی علی مولاک، فدخل ثمّ خرج فقال لی: ادخل، فدخلت فإذا أنا بشیخ معتکف شدید الاجتهاد، فسلّمت علیه فقال لی: من أنت؟ فقلت: أنا الکلبیّ النّسّابة، فقال: ما حاجتک؟ فقلت: جئت أسألک، فقال: أمررت بابنی محمّد؟ قلت: بدأت بک، فقال: سل، فقلت: أخبرنی عن رجل قال لامرأته: أنت طالق عدد نجوم السّماء، فقال: تبین برأس الجوزاء و الباقی وزر علیه و عقوبة، فقلت فی نفسی: واحدة، فقلت: ما یقول الشّیخ فی المسح علی الخفّین؟ فقال: قد مسح قوم صالحون و نحن أهل البیت لا نمسح، فقلت فی نفسی: ثنتان، فقلت: ما تقول فی أکل الجرّیّ أ حلال هو أم حرام؟
ص :١۵٢
سپس فرمود: به آن کسی که میثاق پیامبران و اوصیا و همۀ مردمان را در تو قرار داده است از تو میخواهم که از وصی و امام پس از حسین بن علی علیهما السّلام به ما خبر دهی. پس سنگ تکانی خورد چنانکه نزدیک بود از جا درآید. سپس خداوند شکوهمند او را به زبان عربی فصیح به سخن درآورد و او گفت: خدایا وصیّت و امامت پس از حسین علی علیهما السّلام با علی بن حسین بن علی بن ابی طالب و پسر فاطمۀ رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. حضرت میفرماید: پس محمّد علی بازگشت درحالیکه علی حسین علیهما السّلام را ولی خود قرار داده بود.
از طریق سند دیگری، مانند این روایت را زراره از حضرت باقر روایت کرده است.
[٩٢١]۶-کلبی نسبدان گفته است: من به مدینه وارد شدم درحالیکه چیزی از مسأله امامت نمیدانستم. آنگاه به مسجد رسول آمدم. جماعتی از قریش آنجا بودند. پس گفتم: مرا به عالم این خاندان راهنمایی کنید. گفتند: عبد اللّه حسن. به منزلش آمدم و اجازه خواستم. مردی که پنداشتم غلام او است بیرون آمد. به او گفتم: برایم از سرورت اجازه بگیر. او رفت و پس بیرون آمده، به من گفت: داخل شو. داخل شدم و با پیری معتکف و بسیار کوشا در عبادت روبهرو شدم. به او سلام کردم. به من گفت: کیستی؟ گفتم: من کلبی نسبدانم. گفت: چه کار داری؟ گفتم: آمدهام پرسشی بکنم. گفت: آیا به نزد پسرم محمّد رفتهای؟ گفتم: از شما آغاز کردهام. گفت: بپرس. گفتم: دربارۀ مردی که به زنش گفته: تو را به شمارۀ ستارگان آسمان طلاق دادم بگویید. گفت: به شمار سر ستارگان جوزا (یعنی سه تا) طلاق واقع میشود. و باقی آن گناهی بر گردن او و کیفر است. من با خودم گفتم: یک. آنگاه گفتم: شیخ درباره مسح بر کفش چه میفرماید؟ گفت: صالح مردمانی مسح کردهاند ولی ما اهل بیت مسح نمیکنیم. من با خودم گفتم: دو. آنگاه گفتم: دربارۀ خوردن جرّی [ماهی بیفلس که آن را ماهی انکلیس گویند]چه میفرمایی؟ حلال است یا حرام؟
ص :١۵٣
فقال: حلال إلاّ أنّا أهل البیت نعافه، فقلت فی نفسی: ثلاث فقلت: فما تقول فی شرب النّبیذ؟ فقال: حلال إلاّ أنّا أهل البیت لا نشربه. فقمت فخرجت من عنده و أنا أقول: هذه العصابة تکذب علی أهل هذا البیت، فدخلت المسجد فنظرت إلی جماعة من قریش و غیرهم من النّاس فسلّمت علیهم، ثمّ قلت لهم: من أعلم أهل هذا البیت؟ فقالوا: عبد اللّه بن الحسن، فقلت: قد أتیته فلم أجد عنده شیئا فرفع رجل رأسه فقال: ائت جعفر بن محمّد علیهما السّلام فهو أعلم أهل هذا البیت، فلامه بعض من کان بالحضرة، فقلت: إنّ القوم إنّما منعهم من إرشادی إلیه أوّل مرّة الحسد، فقلت له: ویحک إیّاه أردت. فمضیت حتّی صرت إلی منزله فقرعت الباب، فخرج غلام له فقال: ادخل یا أخاکلب فو اللّه لقد أدهشنی، فدخلت و أنا مضطرب و نظرت فإذا شیخ علی مصلّی بلا مرفقة و لا بردعة، فابتدأنی بعد أن سلّمت علیه، فقال لی: من أنت؟ فقلت فی نفسی: یا سبحان اللّه غلامه یقول لی بالباب: ادخل یا أخا کلب! و یسألنی المولی من أنت؟ ! فقلت له: أنا الکلبیّ النّسّابة، فضرب بیده علی جبهته و قال: کذب العادلون باللّه و ضلّوا ضلالا بعیدا و خسروا خسرانا مبینا یا أخا کلب! إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول: «وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحٰابَ اَلرَّسِّ وَ قُرُوناً بَیْنَ ذٰلِکَ کَثِیراً» أ فتنسبها أنت؟ فقلت: لا جعلت فداک، فقال لی: أ فتنسب نفسک، قلت: نعم أنا فلان بن فلان بن فلان حتّی ارتفعت فقال لی: قف لیس حیث تذهب، ویحک أ تدری من فلان بن فلان؟ قلت: نعم فلان بن فلان، قال: إنّ فلان بن فلان [ابن فلان]الرّاعی الکردیّ إنّما کان فلان الرّاعی الکردیّ علی جبل آل فلان فنزل إلی فلانة امرأة فلان من جبله الّذی کان یرعی غنمه علیه فأطعمها شیئا و غشیها فولدت فلانا
ص :١۵۴
گفت: حلال است جز اینکه ما اهل بیت آن را نمیپسندیم. من با خودم گفتم: این سومی. آنگاه گفتم: دربارۀ نوشیدن نبیذ چه میفرمایی؟ گفت: حلال است جز اینکه ما اهل بیت آن را نمینوشیم. من برخاسته از پیش او بیرون آمدم درحالیکه میگفتم این گروه بر اهل بیت دروغ بستهاند. پس به مسجد رفته، به گروهی از قریش و مردمی دیگر نگریستم و سلام کرده، گفتم: چه کسی عالمترین این خاندان است؟ گفتند: عبد اللّه حسن. گفتم: به نزد او رفتم و چیزی نیافتم. مردی سر بلند کرد و گفت: به نزد جعفر محمّد علیهما السّلام برو. او اعلم این خاندان است. برخی از آنان که آن جا بودند او را سرزنش کردند. [دانستم که]در بار نخست حسد این مردم را از راهنمایی من به سوی او بازداشته است. پس به او گفتم: وای بر تو! من او را خواسته بودم. پس رفتم تا به منزلش رسیده، در زدم. غلامش بیرون آمده، گفت: ای برادر کلبی وارد شو. به خدا سوگند او [با این خطابش]مرا پریشان کرد. وارد شدم و پریشان بودم. نگریستم و پیرمردی بیبالش و زیرانداز دیدم. پس از آنکه به ایشان سلام کردم با من آغاز کرده، فرمودند: تو کیستی؟ با خودم گفتم: سبحان اللّه! غلامش بر در به من میگوید: ای برادر کلبی داخل شو! و آقا از من میپرسد تو کیستی؟ آنگاه به ایشان عرض کردم: من کلبی نسبدانم. با دست بر پیشانیاش زد و فرمود: مشرکان به خدا دروغ گفته، در گمراهیای ژرف افتاده، به روشنی زیان کردند. ای برادر کلبی! خداوند گرامی میفرماید: و عاد و ثمود و اصحاب رسّ و اقوام بسیار دیگری را در این میان [نابود کردیم.][فرقان (٢۵) :٣٨]آیا نسب آنان را میشناسی؟ من گفتم: نه، جانم به فدایت. به من فرمود: آیا نسب خودت را میشناسی؟ عرض کردم: بله، من فلانی پسر فلانی پسر فلانیام و تا چندین پشت بالا رفتم. به من فرمود: بایست چنانکه میروی نیست. وای بر تو آیا میدانی فلان بن فلان کیست؟ گفتم: بله، فلان کس است. فرمود: فلان بن فلان [بن فلان]چوپان کرد است. این چوپان کرد بر کوهی از فلان خاندان بود که از کوهی که گوسفندانش را در آن میچراند بر فلان زن فلان مرد فرود آمد و به او چیزی خورانده، با او درآمیخت و فلانی به دنیا آمد. و فلان بن فلان از فلان زن و فلان مرد است.
ص :١۵۵
و فلان بن فلان من فلانة و فلان بن فلان، ثمّ قال: أ تعرف هذه الأسامی؟ قلت: لا و اللّه جعلت فداک فإن رأیت أن تکفّ عن هذا فعلت؟ فقال: إنّما قلت فقلت، فقلت: إنّی لا أعود، قال: لا نعود إذا و اسأل عمّا جئت له، فقلت له: أخبرنی عن رجل قال لامرأته: أنت طالق عدد نجوم السّماء؟ فقال: ویحک أ ما تقرأ سورة الطّلاق؟ قلت: بلی، قال: فاقرأ فقرأت: فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا اَلْعِدَّةَ قال: أتری هاهنا نجوم السّماء؟ قلت: لا، قلت: فرجل قال لامرأته: أنت طالق ثلاثا؟ قال: تردّ إلی کتاب اللّه و سنّة نبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، ثمّ قال: لا طلاق إلاّ علی طهر، من غیر جماع بشاهدین مقبولین، فقلت فی نفسی: واحدة، ثمّ قال: سل، قلت: ما تقول فی المسح علی الخفّین؟ فتبسّم ثمّ قال: إذا کان یوم القیامة و ردّ اللّه کلّ شیء إلی شیئه و ردّ الجلد إلی الغنم فتری أصحاب المسح أین یذهب وضوؤهم؟ فقلت فی نفسی: ثنتان، ثمّ التفت إلیّ فقال: سل، فقلت: أخبرنی عن أکل الجرّیّ فقال: إنّ اللّه عزّ و جلّ مسخ طائفة من بنی إسرائیل فما أخذ منهم بحرا فهو الجرّیّ و المارماهی و الزّمّار و ما سوی ذلک و ما أخذ منهم برّا فالقردة و الخنازیر و الوبر و الورک و ما سوی ذلک، فقلت فی نفسی: ثلاث ثمّ التفت إلیّ فقال: سل و قم، فقلت: ما تقول فی النّبیذ؟ فقال: حلال، فقلت: إنّا ننبذ فنطرح فیه العکر و ما سوی ذلک و نشربه، فقال: شه شه تلک الخمرة المنتنة، فقلت: جعلت فداک فأیّ نبیذ تعنی؟ فقال: إنّ أهل المدینة شکوا إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم تغییر الماء و فساد طبایعهم، فأمرهم أن ینبذوا، فکان الرّجل یأمر خادمه أن ینبذ له، فیعمد إلی کفّ من التّمر فیقذف به فی الشّنّ فمنه شربه و منه طهوره، فقلت: و کم کان عدد التّمر الّذی [کان]فی الکفّ، فقال: ما حمل
ص :١۵۶
سپس فرمود: آیا این نامها را میشناسی؟ عرض کردم: نه به خدا سوگند! جانم به فدایت! اگر خواستی از این موضوع درآیی چنین کن. فرمود: چون تو گفتی من هم گفتم. من عرض کردم: من دیگر بازنمیگردم. فرمود: پس ما هم بازنمیگردیم. از آنچه برایش آمدهای بپرس. پس به ایشان گفتم: دربارۀ مردی بفرمایید که به زنش گفته: تو را به شمارۀ ستارگان آسمان طلاق دادم؟ فرمودند: وای بر تو مگر سورۀ طلاق را نمیخوانی؟ گفتم: چرا؟ فرمود: پس بخوان. من خواندم: پس آنان را در عدّۀشان طلاق گویید. و حساب عدّه را نگاه دارید. [طلاق (۶۵) :١]فرمود: آیا ستارگان آسمان را اینجا میبینی؟ عرض کردم: نه. آنگاه گفتم: پس مردی که به زنش میگوید: تو را سهباره طلاق دادم؟ فرمودند: به کتاب خدا و روش پیامبر او -درود خدا بر او و بر خاندانش-بازگردانده میشود. سپس فرمود: هیچ طلاقی جز بر پاکی بدون آمیزش با دو شاهد مورد قبول واقع نمیشود. من با خودم گفتم: این یکی. سپس فرمود: بپرس. گفتم: دربارۀ مسح بر کفشها چه میفرمایید؟ لبخندی زد و فرمود: وقتی روز قیامت شد و خداوند هرچیزی را به اصلش بازگرداند و پوست را به گوسفند بازگرداند، گمان میکنی وضوی اصحاب مسح به کجا میرود؟ من با خودم گفتم: این دو. آن حضرت به من رو کرده، فرمودند: بپرس. گفتم: برایم از خوردن جرّی (ماهی بیفلس که آن را ماه انگلیس گویند) بگویید. فرمودند: خداوند عزّتمند طایفهای از بنی اسرائیل را مسخ کرد، آنان که راه دریا را در پیش گرفتند، جرّی و مارماهی و زمّار و غیر آن هستند. و آنان که راه خشکی را در پیش گرفتند میمون و خوک و راسو و سوسمار و غیر آن. من با خودم گفتم: این سومی. سپس حضرت به من رو کرده، فرمودند: بپرس و برخیز. پس عرض کردم: دربارۀ نبیذ چه میفرمایید؟ فرمود: حلال است. من عرض کردم: ما نبیذ میاندازیم و در آن دردۀ زیت و جز آن ریخته، مینوشیم. فرمودند: آه، آه. اینکه شراب بدبو است. من گفتم: جانم به فدایت پس شما مقصودتان کدام نبیذ است؟ فرمودند: اهل مدینه از دگرگونی آب و خرابی مزاجشان به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-شکایت کردند، و ایشان به آنان فرمان داد که نبیذ اندازند. مردم به خادمشان دستور میدادند که برایشان نبیذ درست کند. او مشتی خرمای خشک برداشته، در مشک آب میریخت. و نوشیدن و وضویشان از آن بود. من گفتم: چند عدد خرما بوده است؟ فرمود: آنچه در مشت جا میشود.
ص :١۵٧
الکفّ، فقلت: واحدة و ثنتان، فقال: ربّما کانت واحدة و ربّما کانت ثنتین فقلت: و کم کان یسع الشّنّ؟ فقال: ما بین الأربعین إلی الثّمانین إلی ما فوق ذلک، فقلت: بالأرطال؟ فقال: نعم أرطال بمکیال العراق، قال سماعة: قال الکلبیّ: ثمّ نهض علیه السّلام و قمت؛ فخرجت و أنا أضرب بیدی علی الأخری و أنا أقول: إن کان شیء فهذا، فلم یزل الکلبیّ یدین اللّه بحبّ آل هذا البیت حتّی مات.
[٩٢٢]٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن أبی یحیی الواسطیّ، عن هشام بن سالم قال:
کنّا بالمدینة بعد وفاة أبی عبد اللّه علیه السّلام أنا و صاحب الطّاق و النّاس مجتمعون علی عبد اللّه بن جعفر أنّه صاحب الأمر بعد أبیه، فدخلنا علیه أنا و صاحب الطّاق و النّاس عنده و ذلک أنّهم رووا عن أبی عبد اللّه علیه السّلام أنّه قال: إنّ الأمر فی الکبیر ما لم تکن به عاهة، فدخلنا علیه نسأله عمّا کنّا نسأل عنه أباه، فسألناه عن الزّکاة، فی کم تجب؟ فقال: فی مئتین خمسة فقلنا: ففی مئة؟ فقال: درهمان و نصف، فقلنا: و اللّه ما تقول المرجئة هذا، قال: فرفع یده إلی السّماء فقال: و اللّه ما أدری ما تقول المرجئة؟ قال: فخرجنا من عنده ضلاّلا؛ لا ندری إلی أین نتوجّه أنا و أبو جعفر الأحول، فقعدنا فی بعض أزقّة المدینة باکین حیاری لا ندری إلی أین نتوجّه و لا من نقصد، و نقول: إلی المرجئة، إلی القدریّة، إلی الزّیدیّة، إلی المعتزلة، إلی الخوارج، فنحن کذلک إذ رأیت رجلا شیخا لا أعرفه، یومئ إلیّ بیده فخفت أن یکون عینا من عیون أبی جعفر المنصور و ذلک أنّه کان له بالمدینة جواسیس ینظرون إلی من اتّفقت شیعة جعفر علیه السّلام علیه، فیضربون عنقه، فخفت أن یکون منهم فقلت للأحول: تنحّ فإنّی خائف علی نفسی و علیک و إنّما یریدنی لا یریدک، فتنحّ عنّی لا تهلک و تعین
ص :١۵٨
من گفتم: یکی یا دو مشت؟ فرمود: گاهی یکی و گاهی دو تا. گفتم: و مشک آب چقدر جا داشت؟ فرمودند: بین چهل تا هشتاد و بیشتر. گفتم: به رطل؟ فرمود: بله، به رطل عراقی. سماعة گوید: کلبی گفت: سپس او علیه السّلام برخاست و من بلند شدم و بیرون آمدم درحالیکه دست به دست میمالیدم و میگفتم: اگر چیزی باشد همین است. پس کلبی هماره در آیین محبّت خاندان پیامبر بود تا مرد.
[٩٢٢]٧-هشام سالم گفت: من و صاحب الطاق پس از وفات حضرت صادق علیه السّلام در مدینه بودیم. درحالیکه مردم بر عبد اللّه جعفر گرد آمده بودند به این گمان که پس از پدرش او صاحب الامر است. من و صاحب الطّاق در حالیکه مردم هم نزدش بودند، پیش او رفتیم. به این خاطر که آنان از حضرت صادق روایت میکردند که ایشان فرموده است: این امر به بزرگترین فرزند میرسد، اگر عیبی نداشته باشد. پس ما به نزد او رفتیم تا از آنچه از پدرش میپرسیدیم از او هم بپرسیم. از او دربارۀ زکات پرسیدیم که در چه مقداری واجب میشود؟ گفت: در دویستتا، پنجتا. گفتیم: و در صدتا؟ گفت: دو درهم و نیم. گفتیم: به خدا سوگند مرجئه هم این را نمیگویند. او گوید: پس او دستش را به آسمان بلند کرده، گفت: به خدا سوگند که نمیدانم مرجئه چه میگویند. او گوید: ما از نزد او درحالیکه گمراه بودیم بیرون آمدیم. نمیدانستیم به کجا روی آوریم، من و ابو جعفر احول. پس گریان و پریشان در یکی از کوچههای مدینه نشستیم. درحالیکه نمیدانستیم به کجا و چه کسی روی آوریم؟ و میگفتیم: به سوی مرجئه برویم، به سوی قدریّه یا زیدیّه و معتزله و خوارج. در اینحال بودیم که ناگاه پیرمردی را که برایم آشنا نبود، دیدم که با دستش به من اشاره میکند. ترسیدم جاسوسی از جاسوسان منصور باشد. زیرا برای او در مدینه جاسوسهایی بود تا مراقب باشند شیعیان حضرت صادق علیه السّلام بر چه کسی گرد میآیند که گردن او را بزنند. من ترسیدم او از آنان باشد. پس به احول گفتم: از من دور شو که من بر جان خودم و تو هراسانم. ولی او مرا میخواهد نه تو را. پس از من دور شو تا هلاک نشوی و به زیان خودت یاری نکنی.
ص :١۵٩
علی نفسک فتنحّی غیر بعید و نبعت الشّیخ و ذلک أنّی ظننت أنّی لا أقدر علی التّخلّص منه فما زلت أتبعه و قد عزمت علی الموت حتّی ورد بی علی باب أبی الحسن علیه السّلام ثمّ خلاّنی و مضی، فإذا خادم بالباب فقال لی: ادخل رحمک اللّه. فدخلت فإذا أبو الحسن موسی علیه السّلام فقال لی ابتداء منه: لا إلی المرجئة و لا إلی القدریّة و لا إلی الزّیدیّة و لا إلی المعتزلة و لا إلی الخوارج إلیّ إلیّ، فقلت: جعلت فداک مضی أبوک؟ قال: نعم قلت: مضی موتا قال: نعم قلت: فمن لنا من بعده؟ فقال: إن شاء اللّه أن یهدیک هداک؟ قلت: جعلت فداک إنّ عبد اللّه یزعم أنّه من بعد أبیه، قال یرید عبد اللّه أن لا یعبد اللّه [قال: قلت: جعلت فداک فمن لنا من بعده؟ قال: إن شاء اللّه أن یهدیک هداک]قال: قلت: جعلت فداک فأنت هو؟ قال: لا ما أقول ذلک، قال: فقلت فی نفسی: لم أصب طریق المسألة، ثمّ قلت له: جعلت فداک علیک إمام؟ قال: لا فداخلنی شیء لا یعلمه إلاّ اللّه عزّ و جلّ إعظاما و هیبة له أکثر ممّا کان یحلّ بی من أبیه إذا دخلت علیه. ثمّ قلت له: جعلت فداک أسألک عمّا کنت أسأل أباک؟ فقال: سل تخبر و لا تذع، فإن أذعت فهو الذّبح، فسألته فإذا هو بحر لا ینزف، قلت: جعلت فداک شیعتک و شیعة أبیک ضلاّل فألقی إلیهم و أدعوهم إلیک و قد أخذت علیّ الکتمان، قال: من آنست منه رشدا فألق إلیه و خذ علیه الکتمان فإن أذاعوا فهو الذّبح-و أشار بیده إلی حلقه-قال: فخرجت من عنده فلقیت أبا جعفر الأحول فقال لی: ما وراءک؟ قلت: الهدی، فحدّثته بالقصّة، قال: ثمّ لقینا الفضیل و أبا بصیر فدخلا علیه و سمعا کلامه و ساءلاه و قطعا علیه بالإمامة، ثمّ لقینا النّاس أفواجا فکلّ من دخل علیه قطع إلاّ طائفة عمّار و أصحابه و بقی عبد اللّه لا یدخل إلیه إلاّ قلیل من النّاس؟ فلمّا رأی ذلک قال: ما حال النّاس؟ فأخبر أنّ هشاما صدّ عنک النّاس؛
ص :١۶٠
او اندکی از من دور شد و من به دنبال پیرمرد رفتم برای اینکه گمان کردم نمیتوانم از دست او خلاص شوم همینطور به دنبالش میرفتم و به مرگ خودم یقین کرده بودم که او مرا به در خانه حضرت موسی علیه السّلام برد. سپس مرا تنها گذاشت و رفت. آنگاه خادمی از در بیرون آمده، به من گفت: داخل شو خدا تو را بیامرزد. من داخل شده، با حضرت موسی علیه السّلام روبرو شدم که به من میفرمود: نه به سوی مرجئه و نه قدریّه و زیدیّه و نه معتزله و خوارج. به سوی من، به سوی من. من عرض کردم: جانم به فدایت پدرتان درگذشت؟ فرمود: بله. عرض کردم: به مرگ درگذشت؟ فرمود: بله. عرض کردم: پس از او چه کسی امام ما است؟ فرمود: اگر خدا خواهد تو را به راهت هدایت میکند. عرض کردم: جانم به فدایت عبد اللّه میپندارد که پس از پدرش او [امام]است. فرمود: عبد اللّه میخواهد خدا بندگی نشود. [او گوید: من گفتم: جانم به فدایت پس از او چه کسی برای ما [امام]است؟ فرمود: اگر خدا خواهد تو را به راهت هدایت میکند.]عرض کردم: جانم به فدایت او شمایید؟ فرمود: نه، من آن را نمیگویم. او گوید: من با خودم گفتم: من درست نپرسیدم. سپس به ایشان گفتم: جانم به فدایت آیا شما امامی دارید؟ فرمود: نه. آنگاه چیزی از بزرگی و هیبت او-که جز خداوند عزّتمند به آن آگاه نمیشود-بر من مستولی شد که وقتی به نزد پدرش میرفتم چنان چیزی بر من رخ نمیداد. سپس به ایشان عرض کردم: از شما بپرسم چنانکه از پدرتان میپرسیدم؟ فرمود: بپرس تا آگاه شوی ولی منتشر نکن. که اگر منتشر کنی، نتیجهاش سربریدن است. من از او پرسشها کرده، او را دریایی بیکران دیدم. من عرض کردم: جانم به فدایت شیعیان تو و شیعۀ پدرت گمراه شدهاند، به آنان برسانم و به سوی تو دعوتشان کنم درحالیکه عهدی که بر کتمان آن از من گرفتهای بر گردنم باشد (؟) فرمود: اگر در کسی صلاحیّت دیدی به او برسان و عهد کتمان از او بگیر که اگر فاش کنند، نتیجهاش سربریدن است-و با دست به گردنش اشاره کرد-او گوید: من از نزد ایشان بیرون آمده، ابو جعفر احول را دیدار کردم. به من گفت: چه پشت سر گذاشتی؟ گفتم: هدایت. و قصّه را برایش بازگفتم. او گوید: سپس فضیل و ابو بصیر را دیدار کردیم که به نزد حضرت رفته، سخنش را شنیده، پرسشهایی نموده، به امامتش یقین کرده بودند. سپس گروههایی از مردم را دیدیم که هرکدام به نزد ایشان رفته و به امامش یقین کرده بود نه جز گروه عمّار ساباطی و یارانش. و عبد اللّه که جز اندکی از مردم به نزدش نمیرفتند. وقتی چنین دید، گفت: مردم چه شدند؟ به او گفتند: هشام مردم را از تو بازداشت.
ص :١۶١
قال هشام: فأقعد لی بالمدینة غیر واحد لیضربونی.
[٩٢٣]٨-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن محمّد، عن محمّد بن فلان الواقفیّ قال:
کان لی ابن عمّ یقال له: الحسن بن عبد اللّه کان زاهدا و کان من أعبد أهل زمانه و کان یتّقیه السّلطان لجدّه فی الدّین و اجتهاده و ربّما استقبل السّلطان بکلام صعب یعظه و یأمره بالمعروف و ینهاه عن المنکر و کان السّلطان یحتمله لصلاحه، و لم تزل هذه حالته حتّی کان یوم من الأیّام إذ دخل علیه أبو الحسن موسی علیه السّلام و هو فی المسجد فرآه فأومأ إلیه فأتاه فقال له: یا أبا علیّ ما أحبّ إلیّ ما أنت فیه و أسرّنی إلاّ أنّه لیست لک معرفة، فاطلب المعرفة، قال: جعلت فداک و ما المعرفة؟ قال: اذهب فتفقّه و اطلب الحدیث، قال: عمّن؟ قال: عن فقهاء أهل المدینة، ثمّ اعرض علیّ الحدیث. قال: فذهب فکتب ثمّ جاءه فقرأه علیه فأسقطه کلّه ثمّ قال له: اذهب فاعرف المعرفة و کان الرّجل معنیّا بدینه فلم یزل یترصّد أبا الحسن علیه السّلام حتّی خرج إلی ضیعة له، فلقیه فی الطّریق فقال له: جعلت فداک إنّی أحتجّ علیک بین یدی اللّه فدلّنی علی المعرفة قال: فأخبره بأمیر المؤمنین علیه السّلام و ما کان بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أخبره بأمر الرّجلین فقبل منه ثمّ قال له: فمن کان بعد أمیر المؤمنین علیه السّلام؟ قال: الحسن علیه السّلام ثمّ الحسین علیه السّلام حتّی انتهی إلی نفسه ثمّ سکت، قال: فقال له: جعلت فداک فمن هو الیوم؟ قال: إن أخبرتک تقبل؟ قال: بلی جعلت فداک، قال: أنا هو، قال: فشیء أستدلّ به؟ قال: اذهب إلی تلک الشّجرة-و أشار [بیده]إلی أمّ غیلان-فقل لها: یقول لک موسی بن جعفر: أقبلی، قال: فأتیتها فرأیتها و اللّه تخدّ الأرض خدّا حتّی وقفت بین یدیه، ثمّ أشار إلیها فرجعت، قال: فأقرّ به، ثمّ لزم الصّمت
ص :١۶٢
هشام گوید: او در مدینه چند نفری را گماشت تا مرا بزنند.
[٩٢٣]٨-محمّد واقفی گفته است: من پسر عمویی داشتم که به او حسن عبد اللّه میگفتند. زاهد بود و از عابدترین مردم زمانش. و به جهت جدیّت و کوشش در دین، سلطان نیز از او حساب میبرد. چهبسا در برابر سلطان به درشتی پندش داده، امر به معروف و نهی از منکر میکرد. و سلطان به جهت صلاحش او را تحمّل مینمود. احوال او هماره چنین بود تا روزی از روزها که حضرت موسی علیه السّلام در مسجد بر او داخل شد. او را دیده، اشاره کرد تا آمد. آنگاه به او فرمود: ابو علی بر این روش که هستی نزد من محبوب است و مرا شاد میکند جز اینکه معرفتی نداری. پس به دنبال معرفت برو. او گفت: جانم به فدایت! معرفت چیست؟ فرمود: برو تفقّه کن و حدیث بیاموز. گفت: از چه کسی؟ فرمود: از فقیهان اهل مدینه. سپس آن احادیث را بر من عرضه کن. او گوید: و او رفت و نوشت سپس آن را آورده، برایشان خواند. که همهاش را رد کرد. سپس به او فرمود: برو و معرفت بیاموز. و این مرد به دینش عنایت داشت و پیوسته در راه، منتظر حضرت موسی علیه السّلام بود تا ایشان به سوی مزرعهاش بیرون رفتند. پس او را در راه دیدار کرده، گفت: جانم به فدایت! من در برابر خدا بر تو احتجاج خواهم کرد، پس مرا به معرفت راهنمایی کنید. راوی گوید: حضرت به او از امیر مؤمنان علیه السّلام و آنچه پس از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- بود، خبر داد و از مسأله آن دو مرد برایش گفت. و او پذیرفت و سپس گفت: پس از امیر مؤمنان علیه السّلام چه کسی بود؟ فرمود: حسن علیه السّلام سپس حسین علیه السّلام تا به خودش رسید و خاموش شد. او به حضرت گفت: جانم فدایت! امروز کیست؟ فرمود: اگر به تو بگویم میپذیری؟ گفت: البتّه جانم به فدایت! فرمود: من اویم. عرض کرد: و چیزیکه به آن استدلال کنم؟ فرمود: به سوی آن درخت-و [با دستش]به امّ غیلان اشاره کرد-برو و بگو: موسای جعفر به تو میگوید: به نزد من بیا. او گوید: من به نزد درخت رفته، او را دیدم که به خدا سوگند زمین را شکافته، به جلو آمد تا در برابر حضرت ایستاد. سپس ایشان به درخت اشاره کرد و او بازگشت. راوی گوید: پس او به [امامت]حضرت اقرار کرد و سپس از خاموشی و عبادت جدا نشد.
ص :١۶٣
و العبادة، فکان لا یراه أحد یتکلّم بعد ذلک.
محمّد بن یحیی و أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن إبراهیم بن هاشم مثله.
[٩٢۴]٩-محمّد بن یحیی و أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن أحمد بن الحسین، عن محمّد بن الطّیّب، عن عبد الوهّاب بن منصور، عن محمّد بن أبی العلاء قال:
سمعت یحیی بن أکثم-قاضی سامرّاء بعد ما جهدت به و ناظرته و حاورته و واصلته و سألته عن علوم آل محمّد-فقال: بینا أنا ذات یوم دخلت أطوف بقبر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فرأیت محمّد بن علیّ الرّضا علیه السّلام یطوف به، فناظرته فی مسائل عندی فأخرجها إلیّ، فقلت له: و اللّه إنّی أرید أن أسألک مسألة و إنّی و اللّه لأستحیی من ذلک، فقال لی: أنا أخبرک قبل أن تسألنی، تسألنی عن الإمام، فقلت: هو و اللّه هذا، فقال: أنا هو، فقلت: علامة؟ فکان فی یده عصا فنطقت و قالت: إنّ مولای إمام هذا الزّمان و هو الحجّة.
[٩٢۵]١٠-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد أو غیره، عن علیّ بن الحکم، عن الحسین بن عمر بن یزید قال:
دخلت علی الرّضا علیه السّلام و أنا یومئذ واقف و قد کان أبی سأل أباه عن سبع مسائل فأجابه فی ستّ و أمسک عن السّابعة، فقلت: و اللّه لأسألنّه عمّا سأل أبی أباه، فإن أجاب بمثل جواب أبیه کانت دلالة، فسألته فأجاب بمثل جواب أبیه أبی فی المسائل السّتّ، فلم یزد فی الجواب واوا و لا یاء و أمسک عن السّابعة و قد کان أبی قال لأبیه: إنّی أحتجّ علیک عند اللّه یوم القیامة، أنّک زعمت أنّ عبد اللّه لم یکن إماما، فوضع یده علی عنقه، ثمّ قال له: نعم احتجّ علیّ بذلک
ص :١۶۴
و پس از آن کسی او را ندید که سخنی بگوید.
ابراهیم هاشم نیز مانند آن را روایت کرده است.
[٩٢۴]٩-محمّد ابو علاء گفته است: من از یحیای اکثم قاضی سامره-پس از آنکه بسیار با او بحث و مناظره و صحبت کرده، با او خودمانی شدم و از او دربارۀ علوم خاندان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]پرسیدم-شنیدم که گفت: هنگامی که یک روز من مرقد رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- را طواف میکردم محمّد بن علی رضا را دیدم که او نیز طواف میکرد با او دربارۀ مسائل مشکلی که داشتم سخن گفتم و او آنها را برایم حل کرد. آنگاه به او عرض کردم: به خدا سوگند میخواهم دربارۀ چیزی بپرسم ولی به خدا سوگند از این پرسش حیا میکنم! به من فرمود: پیش از آنکه بپرسی من به تو میگویم. میخواهی دربارۀ امام از من بپرسی. عرض کردم: به خدا سوگند همین است. فرمود: من اویم. عرض کردم: نشانه؟ در دستش عصایی بود که به سخن درآمد و گفت: سرورم امام این روزگار است. و حجّت او است.
[٩٢۵]١٠-حسین بن عمر یزید گفته است: من به نزد حضرت رضا علیه السّلام رفتم درحالیکه آن روز واقفی بودم. پدرم هفت سؤال از پدرش پرسیده بود که ایشان به شش سؤال پاسخ داده و هفتمی را بیپاسخ گذارده بود. من گفتم: به خدا سوگند از آنچه پدرم از پدرش پرسیده من هم از او خواهم پرسید. اگر مانند پدرش پاسخ دهد، نشانهای است. آنگاه از او پرسیدم. همچون جواب پدرش به پدرم به شش سؤال پاسخ فرمود و واو و یایی در پاسخ نیفزود. و از پاسخ به هفتمی خودداری کرد. و پدرم به پدرش گفته بود: من در روز قیامت نزد خداوند بر تو احتجاج خواهم کرد؛ زیرا شما معتقدی که عبد اللّه امام نیست. و او دستش را بر گردنش گذاشته، سپس فرموده بود: آری، تو بر من به جهت این مسأله
ص :١۶۵
عند اللّه عزّ و جلّ، فما کان فیه من إثم فهو فی رقبتی، فلمّا ودّعته قال: إنّه لیس أحد من شیعتنا یبتلی ببلیّة أو یشتکی فیصبر علی ذلک إلاّ کتب اللّه له أجر ألف شهید، فقلت فی نفسی: و اللّه ما کان لهذا ذکر، فلمّا مضیت و کنت فی بعض الطّریق، خرج بی عرق المدینیّ، فلقیت منه شدّة، فلمّا کان من قابل حججت فدخلت علیه و قد بقی من وجعی بقیّة، فشکوت إلیه و قلت له: جعلت فداک عوّذ رجلی و بسطتها بین یدیه، فقال لی: لیس علی رجلک هذه بأس و لکن أرنی رجلک الصّحیحة فبسطتها بین یدیه فعوّذها فلمّا خرجت لم ألبث إلاّ یسیرا حتّی خرج بی العرق و کان وجعه یسیرا.
[٩٢۶]١١-أحمد بن مهران، عن محمّد بن علیّ، عن ابن قیاما الواسطیّ-و کان من الواقفة-قال:
دخلت علی علیّ بن موسی الرّضا علیهما السّلام فقلت له: یکون إمامان؟ قال: لا إلاّ و أحدهما صامت، فقلت له: هو ذا أنت لیس لک صامت-و لم یکن ولد له أبو جعفر بعد-فقال لی: و اللّه لیجعلنّ اللّه منّی ما یثبت به الحقّ و أهله و یمحق به الباطل و أهله، فولد له بعد سنة أبو جعفر علیه السّلام، فقیل لابن قیاما: ألا تقنعک هذه الآیة؟ فقال: أما و اللّه إنّها لآیة عظیمة و لکن کیف أصنع بما قال أبو عبد اللّه علیه السّلام فی ابنه؟
[٩٢٧]١٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء قال:
أتیت خراسان-و أنا واقف-فحملت معی متاعا و کان معی ثوب وشیّ فی بعض الرّزم و لم أشعر به و لم أعرف مکانه، فلمّا قدمت مرو و نزلت فی بعض منازلها لم أشعر إلاّ و رجل مدنیّ من بعض مولّدیها، فقال لی: إنّ أبا الحسن الرّضا علیه السّلام یقول لک: ابعث إلیّ الثّوب الوشیّ الّذی عندک قال: فقلت: و من أخبر أبا الحسن بقدومی و أنا قدمت آنفا، و ما عندی ثوب وشیّ! فرجع إلیه
ص :١۶۶
نزد خداوند عزّتمند احتجاج کن که اگر گناهی در آن باشد به گردن من است. وقتی از او خداحافظی کردم فرمود: کسی از شیعیان ما نیست که به بلایی دچار شود یا بیمار گردد و آنگاه شکیبایی کند جز اینکه خداوند برایش اجر هزار شهید مینویسد. من با خودم گفتم: به خدا سوگند در اینباره سخنی نبود. سپس رفتم و در یکی از راهها بودم که در پایم رشتهای بیرون آمد و بسیار رنج کشیدم. وقتی سال بعد به حجّ رفتم، به نزد آن حضرت هم رفتم. و هنوز دردی مانده بود. به ایشان شکایت کرده، گفتم: جانم به فدایت به پایم تعویذی بخوان و آن را در برابرش گشودم. به من فرمود: بر این پایت چیزی نیست ولی پای سالمت را نشانم بده. من آن را در برابرش گشودم و ایشان بر آن تعویذ خواند. وقتی بیرون آمدم اندکی نگذشت که در پایم رشته بیرون آمد درحالیکه دردش اندک بود.
[٩٢۶]١١-ابن قیامای واسطی-که از واقفیها بود-گفته است: من به نزد حضرت رضا علیه السّلام رفته، به او عرض کردم: دو امام [در یک زمان]میشود؟ فرمود: نه جز اینکه یکی خاموش باشد. من گفتم: اینک که شمایید امام خاموشی برای شما نیست-و هنوز حضرت جواد او به دنیا نیامده بود-به من فرمود: به خدا سوگند! خداوند از من کسی را قرار میدهد که با آن حقّ و اهلش را استوار کرده، باطل و اهلش را نابود میکند. پس از یک سال حضرت جواد به دنیا آمد. به ابن قیاما گفتند: آیا این نشانه تو را قانع نمیکند؟ گفت: به خدا سوگند این نشانهای بزرگ است امّا با فرمایش، حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ فرزندش چه کنم؟
[٩٢٧]١٢-وشّاء گفت: به خراسان آمدم-درحالیکه واقفی بودم-متاعی با خود داشتم و همراهم لباسی گلدار در یکی از بستهها بود که من متوجّه نبودم و جایش را نمیدانستم. وقتی به مرو رسیدم و در یکی از منزلهایش فرود آمدم هم نفهمیدم جز اینکه مردی مدینهای از متولّدشدگان آن به من گفت: حضرت رضا علیه السّلام به تو میفرماید: آن لباس گلداری را که به همراه داری برای من بفرست. او گوید: من گفتم: و چه کسی به حضرت رضا علیه السّلام از رسیدن من خبر داده است درحالیکه من الآن رسیدم. لباس گلداری هم نزد من نیست.
ص :١۶٧
و عاد إلیّ، فقال: یقول لک: بلی هو فی موضع کذا و کذا و رزمته کذا و کذا، فطلبته حیث قال، فوجدته فی أسفل الرّزمة، فبعثت به إلیه.
[٩٢٨]١٣-ابن فضّال، عن عبد اللّه بن المغیرة قال:
کنت واقفا و حججت علی تلک الحال، فلمّا صرت بمکّة خلج فی صدری شیء، فتعلّقت بالملتزم ثمّ قلت: اللّهمّ قد علمت طلبتی و إرادتی فأرشدنی إلی خیر الأدیان، فوقع فی نفسی أن آتی الرّضا علیه السّلام، فأتیت المدینة فوقفت ببابه و قلت للغلام: قل لمولاک: رجل من أهل العراق بالباب، قال: فسمعت نداءه و هو یقول ادخل یا عبد اللّه بن المغیرة ادخل یا عبد اللّه بن المغیرة، فدخلت: فلمّا نظر إلیّ قال لی: قد أجاب اللّه دعاءک و هداک لدینه فقلت: أشهد أنّک حجّة اللّه و أمینه علی خلقه.
[٩٢٩]١۴-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه قال:
کان عبد اللّه بن هلیل یقول بعبد اللّه فصار إلی العسکر فرجع عن ذلک، فسألته عن سبب رجوعه فقال: إنّی عرضت لأبی الحسن علیه السّلام أن أسأله عن ذلک فوافقنی فی طریق ضیّق، فمال نحوی حتّی إذا حاذانی، أقبل نحوی بشیء من فیه، فوقع علی صدری، فأخذته فإذا هو رقّ فیه مکتوب ما کان هنالک و لا کذلک.
[٩٣٠]١۵-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا ذکر اسمه قال: حدّثنا محمّد بن إبراهیم قال: أخبرنا موسی بن محمّد بن إسماعیل بن عبید اللّه بن العبّاس بن علیّ بن أبی طالب قال: حدّثنی جعفر بن زید بن موسی، عن أبیه، عن آبائه علیهم السّلام قالوا:
جاءت أمّ أسلم یوما إلی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و هو فی منزل أمّ سلمة، فسألتها عن
ص :١۶٨
او رفت و سپس بازگشته، گفت: ایشان میفرماید: چرا، آن در چنین و چنان جایی است. و بستهاش چنین و چنان. چنانکه فرموده بود جستجو کردم و آن را در زیر بسته یافتم و برایشان فرستادم.
[٩٢٨]١٣-عبد اللّه مغیره گفت: من واقفی بودم و بر آن حال حجّ کردم. وقتی به مکّه رسیدم چیزی در سینهام پریشانم کرد. پس خود را به دیوار ملتزم [که در روبروی خانه کعبه است]چسبانده، سپس گفتم: خدایا تو قصد و خواستهام را میدانی پس مرا به بهترین دین هدایت کن. به دلم افتاد که به نزد رضا علیه السّلام بروم. پس به مدینه آمدم و بر در خانهاش ایستاده، به غلامش گفتم: به سرورت بگو: مردی از اهل عراق بر در است. او گوید: ناگاه صدای حضرت را شنیدم که میفرماید: عبد اللّه مغیره داخل شو، عبد اللّه مغیرة داخل شو. من داخل شدم. وقتی مرا دید، فرمود: خداوند دعایت را اجابت کرده، تو را به دینش هدایت کرده است. من گفتم: شهادت میدهم که تو حجّت خدا و امین او بر آفریدگانش هستی.
[٩٢٩]١۴-احمد بن محمّد عبد اللّه گفته: عبد اللّه هلیل به امامت عبد اللّه معتقد بود. وقتی به سامره رفت از آن عقیده بازگشت. من از سبب آن بازگشت از او پرسیدم. گفت: من به فکر افتادم آن را از حضرت ابو الحسن علیه السّلام بپرسم که ناگاه در کوچهای باریک با من روبهرو شد. به سوی من مایل شد تا وقتیکه در برابرم ایستاد و چیزی از دهانش به سوی من انداخت. که به روی سینهام افتاد. آن را گرفتم. ورقهای بود که در آن نوشته بود: او در آن مقام نبود و استحقاقی نداشت.
[٩٣٠]١۵-جعفر بن زید موسی از پدرش و او از پدرانش علیهم السّلام روایت کرده که فرمودهاند: روزی امّ سلمه به سوی پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-که در خانۀ امّ سلمه بودند: آمده، رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را خواست.
ص :١۶٩
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقالت: خرج فی بعض الحوائج و السّاعة یجیء، فانتظرته عند أمّ سلمة حتّی جاء صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقالت أمّ أسلم: بأبی أنت و أمّی یا رسول اللّه! إنّی قد قرأت الکتب و علمت کلّ نبیّ و وصیّ، فموسی کان له وصیّ فی حیاته و وصیّ بعد موته و کذلک عیسی، فمن وصیّک یا رسول اللّه؟ فقال لها: یا أمّ أسلم! وصیّی فی حیاتی و بعد مماتی واحد، ثمّ قال لها: یا أمّ أسلم من فعل فعلی هذا فهو وصیّی، ثمّ ضرب بیده إلی حصاة من الأرض ففرّکها بإصبعه فجعلها شبه الدّقیق، ثمّ عجنها، ثمّ طبعها بخاتمه، ثمّ قال: من فعل فعلی هذا فهو وصیّی فی حیاتی و بعد مماتی، فخرجت من عنده فأتیت أمیر المؤمنین علیه السّلام، فقلت: بأبی أنت و أمّی أنت وصیّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم؟ قال: نعم یا أمّ أسلم! ثمّ ضرب بیده إلی حصاة ففرّکها فجعلها کهیئة الدّقیق، ثمّ عجنها و ختمها بخاتمه، ثمّ قال: یا أمّ أسلم! من فعل فعلی هذا فهو وصیّی فأتیت الحسن علیه السّلام و هو غلام فقلت له: یا سیّدی! أنت وصیّ أبیک؟ فقال: نعم یا أمّ أسلم! و ضرب بیده و أخذ حصاة ففعل بها کفعلهما، فخرجت من عنده فأتیت الحسین علیه السّلام-و إنّی لمستصغرة لسنّه-فقلت له: بأبی أنت و أمّی، أنت وصیّ أخیک؟ فقال: نعم یا أمّ أسلم! ائتینی بحصاة، ثمّ فعل کفعلهم، فعمرت أمّ أسلم حتّی لحقت بعلیّ بن الحسین بعد قتل الحسین علیه السّلام فی منصرفه، فسألته أنت وصیّ أبیک؟ فقال: نعم، ثمّ فعل کفعلهم صلوات اللّه علیهم أجمعین.
[٩٣١]١۶-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن الحسین بن الجارود، عن موسی بن بکر بن داب، عمّن حدّثه، عن أبی جعفر علیه السّلام:
أنّ زید بن علیّ بن الحسین علیه السّلام دخل علی أبی جعفر محمّد بن علیّ علیهم السّلام
ص :١٧٠
او گفت: برای کاری بیرون رفته و الآن میآید. نزد امّ سلمه منتظر ماند تا آن حضرت-درود خدا بر او و بر خاندانش-آمد. آنگاه امّ اسلم عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا! من کتابها را خوانده و دانستهام که هر پیامبری را وصیای هست. برای موسی در زندگیاش وصیای بود و در پس از مرگش وصیای. و همینطور عیسی. ای رسول خدا وصی شما کیست؟ حضرت به او فرمود: امّ اسلم! وصی من در زندگی و پس از مرگم یکی است. سپس به او فرمود: امّ اسلم هرکس این کار مرا انجام داد او وصی من است. سپس با دستش به سنگریزهای در زمین زده، آن را با انگشتش مالیده، مانند آرد کرد. سپس آن را خمیر کرده، با انگشتریاش مهر کرد و فرمود: امّ اسلم هرکس این کار مرا انجام داد او وصی من در زندگی و پس از مرگ من است. از نزد ایشان بیرون آمده، به خدمت امیر مؤمنان علیه السّلام رسیدم و گفتم: پدر و مادرم به فدایت تو وصی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-هستی؟ فرمود: بله، ای امّ اسلم! سپس با دستش بر سنگریزهای زده، آن را مالیده، همچون آرد ساخت سپس خمیرش کرد و با انگشتریاش آن را مهر کرد. سپس فرمود: امّ اسلم! هرکس این کار مرا انجام داد او وصی من است. آنگاه به نزد حسن علیه السّلام که کودکی بود، آمدم و گفتم: آقای من! تو وصی پدرت هستی؟ فرمود: بله، ای امّ اسلم. و با دستش سنگریزهای گرفت و با آن مانند آن دو انجام داد. من از نزدش بیرون آمده، به خدمت حسین علیه السّلام آمدم-درحالیکه سنّ و سالش را کوچک میشمردم-آنگاه به ایشان عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت، تو وصی برادرت هستی؟ فرمود: بله ای امّ اسلم! سنگریزهای به من بده. سپس همان کرد که آنان کرده بودند، و امّ اسلم زنده بود تا پس از کشتهشدن حسین علیه السّلام در بازگشت سجّاد به خدمتش رسیده، از ایشان پرسید: تو وصی پدرت هستی؟ فرمود: بله، سپس چنان کرد که آنان کرده بودند. درود خدا بر همۀ آنان.
[٩٣١]١۶-موسی بن بکرداب از کسی روایت کرده که زید بن علی بن حسین
ص :١٧١
و معه کتب من أهل الکوفة، یدعونه فیها إلی أنفسهم و یخبرونه باجتماعهم و یأمرونه بالخروج، فقال له أبو جعفر علیه السّلام: هذه الکتب ابتداء منهم أو جواب ما کتبت به إلیهم و دعوتهم إلیه؟ فقال: بل ابتداء من القوم لمعرفتهم بحقّنا و بقرابتنا من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و لما یجدون فی کتاب اللّه عزّ و جلّ من وجوب مودّتنا و فرض طاعتنا و لما نحن فیه من الضّیق و الضّنک و البلاء، فقال له أبو جعفر علیه السّلام: إنّ الطّاعة مفروضة من اللّه عزّ و جلّ و سنّة أمضاها فی الأوّلین و کذلک یجریها فی الآخرین و الطّاعة لواحد منّا و المودّة للجمیع، و أمر اللّه یجری لأولیائه بحکم موصول و قضاء مفصول و حتم مقضیّ و قدر مقدور و أجل مسمّی لوقت معلوم، فلا یستخفّنّک الّذین لا یوقنون إنّهم لن یغنوا عنک من اللّه شیئا، فلا تعجل، فإنّ اللّه لا یعجل لعجلة العباد و لا تسبقنّ اللّه فتعجزک البلیّة فتصرعک، قال: فغضب زید عند ذلک، ثمّ قال: لیس الإمام منّا من جلس فی بیته و أرخی ستره و ثبّط عن الجهاد و لکنّ الإمام منّا من منع حوزته و جاهد فی سبیل اللّه حقّ جهاده و دفع عن رعیّته و ذبّ عن حریمه قال أبو جعفر علیه السّلام: هل تعرف یا أخی! من نفسک شیئا ممّا نسبتها إلیه فتجیء علیه بشاهد من کتاب اللّه أو حجّة من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أو تضرب به مثلا، فإنّ اللّه عزّ و جلّ أحلّ حلالا و حرّم حراما و فرض فرائض و ضرب أمثالا و سنّ سننا و لم یجعل الإمام القائم بأمره شبهة فیما فرض له من الطّاعة أن یسبقه بأمر قبل محلّه أو یجاهد فیه قبل حلوله، و قد قال اللّه عزّ و جلّ فی الصّید: لاٰ تَقْتُلُوا اَلصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ أفقتل الصّید أعظم أم قتل النّفس الّتی حرّم اللّه؟ و جعل لکلّ شیء محلاّ و قال اللّه عزّ و جلّ: وَ إِذٰا حَلَلْتُمْ فَاصْطٰادُوا و قال عزّ و جلّ:
ص :١٧٢
به نزد حضرت باقر علیه السّلام رفت درحالیکه نامههایی از اهل کوفه به همراه داشت که او را به سوی خودشان خوانده، از جمعشدنشان خبر داده، او را به قیام امر میکردند. حضرت باقر علیه السّلام به او فرمود: این نامهها را خود آنان نوشتهاند یا جوابی است به آنچه تو برایشان نوشته و به آن دعوتشان کردهای؟ گفت: بلکه خود مردم نوشتهاند. به خاطر شناختی که به حقّ ما و خویشاوندیمان با رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-دارند. و به خاطر آنچه در کتاب خدای عزّتمند از وجوب دوستی ما و اطاعت از ما مییابند. و به خاطر تنگنا و فشار و گرفتاریای که ما به آن دچاریم. حضرت باقر علیه السّلام به او فرمود: همانا اطاعت، واجبی از سوی خداوند است. و سنّتی است که خداوند آن را در میان پیشینیان اجرا کرده است و در میان آیندگان هم اجرا میکند. اطاعت برای یکی از ماست ولی محبّت مال همۀ ما است. و فرمان خدا دربارۀ اولیایش به حکمی پیوسته و فرمانی استوار و یقینی حکم شده و اندازهای مشخّص و مدّتی معیّن و وقتی معلوم جاری میشود. پس مبادا تو را کسانی که ایمان درستی ندارند، سبک کنند، که آنان تو را از خدا بینیاز نمیکنند. پس شتاب نکن که خداوند به خاطر عجلۀ بندگان شتاب نمیکند. و تو از خدا پیشی نمیگیری و بلا تو را عاجز کرده، به زمینت میزند. در این هنگام زید خشمگین شده، گفت: از میان ما امام کسی نیست که در خانهاش نشسته، پرده را انداخته، از جهاد بازدارد. بلکه از میان ما امام کسی است که دیگران از حوزۀ خود بازداشته، در راه خدا به راستی جهاد کرده، از مردم و حریمشان دفاع کند. حضرت باقر علیه السّلام فرمود: برادرم! آیا از آنچه به خودت نسبت دادی چیزی میشناسی که برایش شاهدی از کتاب خداوند یا دلیلی از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- بیاوری یا مثالی بزنی. که خداوند عزّتمند حلال را حلال، حرام را حرام، واجبات را واجب کرد. مثالها زده، سنّتهایی گذاشت و امام برپادارندۀ فرمانش را در چیزی که اطاعت او را واجب کرده بود در شبهه نگذاشت که به کاری پیش از محلّش بر او پیشی بگیرد یا در راه او پیش از وقتش جهاد کند. خداوند شکوهمند دربارۀ صید فرموده است: در حال احرام صید را نکشید. [مائده (۵) :٩۵]آیا کشتن صید بزرگتر است یا کشتن جانی که خداوند حرام کرده است. و برای هرچیزی محلّی قرار داده و فرموده است: و هنگامی که از احرام بیرون آمدید صید کنید. [مائده (۵) :٢]
ص :١٧٣
لاٰ تُحِلُّوا شَعٰائِرَ اَللّٰهِ وَ لاَ اَلشَّهْرَ اَلْحَرٰامَ فجعل الشّهور عدّة معلومة، فجعل منها أربعة حرما و قال: فَسِیحُوا فِی اَلْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اِعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اَللّٰهِ ثمّ قال تبارک و تعالی: فَإِذَا اِنْسَلَخَ اَلْأَشْهُرُ اَلْحُرُمُ فَاقْتُلُوا اَلْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ فجعل لذلک محلاّ و قال: وَ لاٰ تَعْزِمُوا عُقْدَةَ اَلنِّکٰاحِ حَتّٰی یَبْلُغَ اَلْکِتٰابُ أَجَلَهُ فجعل لکلّ شیء أجلا و لکلّ أجل کتابا. فإن کنت علی بیّنة من ربّک و یقین من أمرک و تبیان من شأنک، فشأنک و إلاّ فلا ترومنّ أمرا أنت منه فی شکّ و شبهة و لا تتعاط زوال ملک لم تنقض أکله و لم ینقطع مداه و لم یبلغ الکتاب أجله، فلو قد بلغ مداه و انقطع أکله و بلغ الکتاب أجله لا نقطع الفصل و تتابع النّظام و لأعقب اللّه فی التّابع و المتبوع الذّلّ و الصّغار، أعوذ باللّه من إمام ضلّ عن وقته، فکان التّابع فیه أعلم من المتبوع، أ ترید یا أخی! أن تحیی ملّة قوم قد کفروا بآیات اللّه و عصوا رسوله و اتّبعوا أهواءهم بغیر هدی من اللّه و ادّعوا الخلافة بلا برهان من اللّه و لا عهد من رسوله؟ ! أعیذک باللّه یا أخی! أن تکون غدا المصلوب بالکناسة، ثمّ ارفضّت عیناه و سالت دموعه، ثمّ قال: اللّه بیننا و بین من هتک سترنا و جحدنا حقّنا و أفشی سرّنا و نسبنا إلی غیر جدّنا و قال فینا ما لم نقله فی أنفسنا.
[٩٣٢]١٧-بعض أصحابنا، عن محمّد بن حسّان، عن محمّد بن رنجویه، عن عبد اللّه بن الحکم الأرمنیّ، عن عبد اللّه بن إبراهیم بن محمّد الجعفریّ قال:
أتینا خدیجة بنت عمر بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیه السّلام نعزّیها بابن بنتها، فوجدنا عندها موسی بن عبد اللّه بن الحسن، فإذا هی فی ناحیة قریبا من النّساء، فعزّیناها، ثمّ أقبلنا علیه فإذا هو یقول لابنة أبی یشکر الرّاثیة:
ص :١٧۴
و فرموده است: شعائر خداوند و حدود الهی و ماه حرام را حلال نکنید. [مائده (۵) :٢]و ماهها را تعداد معلومی قرار داد و از آنها چهارتا را حرام نهاد و فرمود: پس چهار ماه در زمین سیر کنید و بدانید که شما نمیتوانید خدا را ناتوان کنید. [توبه (٩) :٢]سپس آن پاک و والا فرمود: وقتی ماههای حرام پایان یافت مشرکان را بکشید هرکجا که یافتید. [توبه (٩) :۵]پس برای آن جایی قرار داد. و فرموده است: و به عقد نکاح آهنگ نکنید تا مدّت مقرّر برسد. [سورۀ بقره (٢) :٢٣۵]و برای هرچیزی مدّتی و برای هر مدّتی، نوشتهای نهاده است. پس اگر تو دلیلی از پروردگارت داری و به کارت یقین داشته، موضوع در نزدت روشن است، این به خودت مربوط است. وگرنه دنبال کاری که دربارهاش شک و شبههای داری نرو. و به از بینبردن حکومتی که روزیاش تمام نشده و مدّتش پایان نیافته و زمان نوشتهشدهاش نرسیده قیام نکن. که اگر مدّتش پایان یافته، روزیاش تمام شده و زمان نوشته شدهاش رسیده باشد، فاصله به پایان رسیده، نظام متّصل شده و خداوند خواری و حقارت را برای دنبالهرو و دنبالشونده در پی میآورد. و من از امامی که وقتش را گم کرده، به خدا پناه میبرم. که در آن دنبالهرو داناتر از دنبالشونده باشد. برادرم! آیا میخواهی آیین مردمی را زنده کنی که به آیات خداوند کافر گشته، از پیامبرش نافرمانی کرده و از هوسهای خودشان بدون هدایتی از سوی خداوند دنبالهروی کردند و بدون برهانی از خداوند و نه سفارشی از فرستادۀ او ادّعای خلافت کردند؟ برادرم تو را به پناه خدا میخوانم. از اینکه فردا در کناسه به دار آویخته شوی. سپس دیدگانش پر شده، اشکهایش جاری گشته، فرمود: خدا داور میان ما و کسی باشد که پردۀ ما را درید و حقّمان را انکار کرد و رازمان را فاش کرده و ما را به غیر نیایمان نسبت داد و دربارۀ ما چیزی گفت که خودمان نگفتیم.
[٩٣٢]١٧-عبد اللّه بن ابراهیم محمّد جعفری گفته است: ما به نزد خدیجه دختر عمر بن علی بن حسین بن علی ابو طالب علیهم السّلام رفتیم تا او را برای نوهاش تسلیت بدهیم. موسی بن عبد اللّه حسن نزدش بود. که در گوشهای نزدیک زنان نشسته بود. به خدیجه تسلیت گفته، سپس به موسی که به دختر مرثیهگوی
ص :١٧۵
قولی فقالت:
اعدد رسول اللّه و اعدد بعده
أسد الإله و ثالثا عبّاسا
و اعدد علیّ الخیر و اعدد جعفرا
و اعدد عقیلا بعده الرّوّاسا
فقال: أحسنت و أطربتنی، زیدینی، فاندفعت تقول:
و منّا إمام المتّقین محمّد
و حمزة منّا و المهذّب جعفر
و منّا علیّ صهره و ابن عمّه
و فارسه ذاک الإمام المطهّر
فأقمنا عندها حتّی کاد اللّیل أن یجیء، ثمّ قالت خدیجة: سمعت عمّی محمّد بن علیّ صلوات اللّه علیه و هو یقول: إنّما تحتاج المرأة فی المأتم إلی النّوح لتسیل دمعتها و لا ینبغی لها أن تقول هجرا، فإذا جاء اللّیل فلا تؤذی الملائکة بالنّوح، ثمّ خرجنا فغدونا إلیها غدوة فتذاکرنا عندها اختزال منزلها من دار أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد علیهما السّلام فقال: هذه دار تسمّی دار السّرقة، فقالت: هذا ما اصطفی مهدیّنا-تعنی محمّد بن عبد اللّه بن الحسن-تمازحه بذلک-فقال: موسی بن عبد اللّه: و اللّه لأخبرنّکم بالعجب، رأیت أبی رحمه اللّه لمّا أخذ فی أمر محمّد بن عبد اللّه و أجمع علی لقاء أصحابه، فقال: لا أجد هذا الأمر یستقیم إلاّ أن ألقی أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد علیهما السّلام فانطلق و هو متّک علیّ فانطلقت معه حتّی أتینا أبا عبد اللّه علیه السّلام، فلقیناه خارجا یرید المسجد فاستوقفه أبی و کلّمه، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: لیس هذا موضع ذلک، نلتقی إن شاء اللّه؛ فرجع أبی مسرورا، ثمّ أقام حتّی إذا کان الغد أو بعده بیوم، انطلقنا حتّی أتیناه، فدخل علیه أبی و أنا معه فابتدأ الکلام، ثمّ قال له فیما یقول: قد علمت جعلت فداک أنّ السّنّ لی علیک و أنّ فی قومک من هو أسنّ منک و لکنّ اللّه عزّ و جلّ
ص :١٧۶
ابی یشکر میگفت: بگو، روکردیم. و او گفت:
بشمار بعد از رسول دین
شیر خدا [حمزه]، سپس عبّاس را
بشمار علی نیک و جعفر و آنگه
عقیلش این همه رؤسا را
موسی گفت: زیبا گفتی و مرا به جنبش وجد آوردی، بیشتر بگو. و او دوبارۀ شتاب گرفته، گفت:
از ما است امام متّقین محمّد صلّی اللّه علیه و اله
وز ما است حمزه و ان پاکگشته جعفرش
از ما است داماد و پسر عمّش علی
آن امام پاک و آن جنگاورش
و ما نزدش بودیم تا نزدیک شب شد. آنگاه خدیجه گفت: از عمویم باقر -درود خدا بر او-شنیدم که میفرمود: زن در سوگواری به نوحهخوانی نیازمند است تا اشکهایش جاری شود. ولی سزاوار نیست که هذیان و سخنان پریشان گوید. آنگاه که شب آمد فرشتگان را با نوحهخوانی نیازارید. ما خارج شدیم و بامداد بازگشتیم. و در نزدش از جداشدن منزلش از خانۀ حضرت صادق علیه السّلام سخن گفتیم. موسی گفت: اینجا خانهای است که به خانۀ سرقت نامآور شده است. و خدیجه گفت: این کاری بود که مهدی ما-و مقصودش محمّد بن عبد اللّه حسن بود که با این کلمه با او شوخی کرد-برگزید. آنگاه موسای عبد اللّه گفت: به خدا سوگند! به شما چیزی شگفت خواهم گفت. من، پدرم-خدایش بیامرزد- را دیدم که وقتی به بیعتگرفتن برای محمّد آغاز کرده، تصمیم گرفت یاران او را ببیند، گفت: گمان نمیکنم این کار درست شود مگر اینکه ابو عبد اللّه جعفر محمد علیهما السّلام را دیدار کنم. و درحالیکه به من تکیه کرده بود راه خانه ایشان را در پیش گرفت. و من با او رفتم تا به خدمت صادق علیه السّلام رسیدیم. او را وقتی دیدیم که بیرون آمده بود و میخواست به مسجد برود. پدرم او را نگاه داشت و به سخن پرداخت. حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: اینجا، جای سخن نیست. خدا بخواهد همدیگر را دیدار میکنیم. پدرم شادمان بازگشت. سپس صبر کرد تا فردا شد یا یک روز بعد از آن رفتیم و به خدمتش رسیدیم. آنگاه پدرم سخن را آغاز کرد و از آن جمله گفت: جانم به فدایت میدانی که سن و سال من بیشتر از شما است و در میان خویشانت کسی هست که بزرگسالتر از تو باشد.
ص :١٧٧
قد قدّم لک فضلا لیس هو لأحد من قومک و قد جئتک معتمدا لما أعلم من برّک، و أعلم-فدیتک-أنّک إذا أجبتنی لم یتخلّف عنّی أحد من أصحابک و لم یختلف علیّ اثنان من قریش و لا غیرهم، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: إنّک تجد غیری أطوع لک منّی و لا حاجة لک فیّ، فو اللّه إنّک لتعلم أنّی أرید البادیة أو أهمّ بها، فأثقل عنها و أرید الحجّ فما أدرکه إلاّ بعد کدّ و تعب و مشقّة علی نفسی، فاطلب غیری و سله ذلک و لا تعلمهم أنّک جئتنی، فقال له: النّاس مادّون أعناقهم إلیک و إن أجبتنی لم یتخلّف عنّی أحد و لک أن لا تکلّف قتالا و لا مکروها، قال: و هجم علینا ناس فدخلوا و قطعوا کلامنا، فقال أبی: جعلت فداک ما تقول؟ فقال: نلتقی إن شاء اللّه، فقال: ألیس علی ما أحبّ؟ فقال: علی ما تحبّ إن شاء اللّه من إصلاحک. ثمّ انصرف حتّی جاء البیت، فبعث رسولا إلی محمّد فی جبل بجهینة، یقال له: الأشقر علی لیلتین من المدینة، فبشّره و أعلمه أنّه قد ظفر له بوجه حاجته و ما طلب، ثمّ عاد بعد ثلاثة أیّام، فوقّفنا بالباب و لم نکن نحجب إذا جئنا، فأبطأ الرّسول، ثمّ أذن لنا، فدخلنا علیه فجلست فی ناحیة الحجرة و دنا أبی إلیه فقبّل رأسه، ثمّ قال: جعلت فداک قد عدت إلیک راجیا، مؤمّلا، قد انبسط رجائی و أملی و رجوت الدّرک لحاجتی، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: یا ابن عمّ إنّی أعیذک باللّه من التّعرّض لهذا الأمر، الّذی أمسیت فیه؛ و إنّی لخائف علیک أن یکسبک شرّا، فجری الکلام بینهما، حتّی أفضی إلی ما لم یکن یرید و کان من قوله: بأیّ شیء کان الحسین أحقّ بها من الحسن؟ فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: رحم اللّه الحسن و رحم الحسین و کیف ذکرت هذا؟ قال: لأنّ الحسین علیه السّلام: کان ینبغی له إذا عدل أن یجعلها فی الأسنّ من ولد الحسن، فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام:
ص :١٧٨
ولی خداوند عزّتمند فضیلتی به تو بخشیده که کسی از خویشانت دارای آن نیست. به نزد تو آمدم درحالیکه میدانستم به نیکیات میتوانم تکیه کنم. و بدان-فدایت شوم-که وقتی تو مرا بپذیری، کسی از یارانت از من سرپیچی نخواهند کرد و دو نفر از قریش و جز آنان با من مخالفت نمیکنند. حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: تو دیگری را فرمانبرتر از من یافته نیازی به من نخواهی داشت. به خدا سوگند تو میدانی که من آهنگ بیابان میکنم یا تصمیمش را میگیرم و آنگاه سنگین میشوم و آهنگ حجّ میکنم و جز پس از پافشاری و خستگی و دشواری بر خودم به آن نمیرسم. سراغ دیگری برو و از او بخواه و به آنان نگو که پیش من آمدی. او گفت: مردم گردنهاشان را به سوی تو دراز کردهاند و اگر تو بپذیری کسی از من سرپیچی نخواهد کرد. «و من نیز شرط میکنم که شما به جنگکردن تکلیف نشوی و چیزی که موجب ناراحتی شما گردد صورت نگیرد» موسی گوید: دراینحال مردمی هجومآورده، داخل شدند و سخن را بریدند. پس پدرم گفت: جانم به فدایت! چه میگویی؟ فرمود: اگر خدا بخواهد همدیگر را دیدار میکنیم. او گفت: آیا بر آن چیزی است که دلخواه من باشد؟ فرمود: ان شاء اللّه بر آن چیزی است که تو دوست داری که اصلاح تو باشد. پدرم بازگشته، به خانه آمد. آنگاه کسی را به سوی محمّد در کوهی به نام اشقر در جهینه که دو شب با مدینه فاصله داشت فرستاد تا به او بشارت داده، بگوید که به حاجتش و آنچه میخواسته رسیده است. سپس بعد از سه روز پدرم [به خانۀ آن حضرت]بازگشت. که بر در نگاه داشته شدیم درحالیکه وقتی پیش از آن میآمدیم جلومان را نمیگرفتند. فرستاده دیر کرد، سپس اجازه دادند و ما به نزد او رفتیم. من در گوشۀ اتاق نشسته و پدرم نزدیک رفته، سر او را بوسیده، گفت: جانم به فدایت! امیدوار و آرزومند به سوی تو بازگشتم. امید و آرزویم گسترده شده و امیدوارم به حاجتم دست یابم. حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: پسر عمو! من تو را از دست یازیدن به این کاری که عصر کردی به پناه خدا میخوانم. و من برای تو از اینکه او شرّی را برایت کسب کند هراسانم. و سخن میان ایشان درگرفت تا به آنجا کشید که پدرم نمیخواست و از سخنان پدرم این بود: برای چه حسین به امامت سزاوارتر از حسن شد؟ حضرت صادق علیه السّلام فرمود: خداوند حسن و حسین را بیامرزد. چرا این را میگویی؟ او گفت: زیرا برای حسین علیه السّلام سزاوار بود که عدالت ورزیده، آن را در بزرگسالترین فرزند حسن قرار دهد.
ص :١٧٩
إنّ اللّه تبارک و تعالی لمّا أن أوحی إلی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أوحی إلیه بما شاء و لم یؤامر أحدا من خلقه و أمر محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم علیّا علیه السّلام بما شاء؛ ففعل ما أمر به و لسنا نقول فیه إلاّ ما قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من تبجیله و تصدیقه، فلو کان أمر الحسین أن یصیّرها فی الأسنّ أو ینقلها فی ولدهما-یعنی الوصیّة-لفعل ذلک الحسین علیه السّلام و ما هو بالمتّهم عندنا فی الذّخیرة لنفسه، و لقد ولّی و ترک ذلک و لکنّه مضی لما أمر به و هو جدّک و عمّک، فإن قلت خیرا فما أولاک به و إن قلت هجرا فیغفر اللّه لک، أطعنی یا ابن عمّ و اسمع کلامی، فو اللّه الّذی لا إله إلاّ هو لا آلوک نصحا و حرصا فکیف و لا أراک تفعل، و ما لأمر اللّه من مردّ. فسرّ أبی عند ذلک، فقال له أبو عبد اللّه: و اللّه إنّک لتعلم أنّه الأحول الأکشف الأخضر المقتول بسدّة أشجع، عند بطن مسیلها، فقال أبی: لیس هو ذلک و اللّه لیحاربنّ بالیوم یوما و بالسّاعة ساعة و بالسّنة سنة و لیقومنّ بثأر بنی أبی طالب جمیعا، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: یغفر اللّه لک ما أخوفنی أن یکون هذا البیت یلحق صاحبنا: «منّتک نفسک فی الخلاء ضلالا» لا و اللّه لا یملک أکثر من حیطان المدینة و لا یبلغ عمله الطّائف إذا أحفل-یعنی إذا أجهد نفسه-و ما للأمر من بدّ أن یقع، فاتّق اللّه و ارحم نفسک و بنی أبیک، فو اللّه إنّی لأراه أشأم سلحة أخرجتها أصلاب الرّجال إلی أرحام النّساء و اللّه إنّه المقتول بسدّة أشجع بین دورها و اللّه لکأنّی به صریعا مسلوبا بزّته بین رجلیه لبنة و لا ینفع هذا الغلام ما یسمع- قال موسی بن عبد اللّه-یعنینی-و لیخرجنّ معه فیهزم و یقتل صاحبه-ثمّ یمضی فیخرج معه رایة أخری-فیقتل کبشها و یتفرّق جیشها-فإن أطاعنی فلیطلب الأمان عند ذلک من بنی العبّاس حتّی یأتیه اللّه بالفرج و لقد علمت
ص :١٨٠
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: همانا خداوند پاک و والا وقتی به محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-وحی کرد، آنچه را خواست به او وحی کرد و با کسی از آفریدگانش مشورت نکرد. و محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-علی علیه السّلام را به آنچه خواست فرمان داد. و او آنچه را فرمان داده شده بود انجام داد. و ما دربارۀ او جز بزرگداشت و تصدیقی که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرموده، نمیتوانیم بگوییم. پس اگر او به حسین فرمان میداد که آن را به بزرگسالتر منتقل کند یا در فرزندان خود و حسن قرار دهد، حسین علیه السّلام آن را انجام میداد. او به جهت ذخیرۀ آن برای خودش در نزد ما متّهم نیست. او آن را پشت سر گذاشت و به جا نهاد، ولی چنانکه امر شده بود، انجام داد. و او نیای [مادری]تو و عموی تو است. اگر خوبی بگویی چقدر به آن سزاواری و اگر بدی بگویی خدایت بیامرزد. پسر عمو! مرا اطاعت کرده، سخنم را بشنو. به خدایی که جز او خداوندی نیست سوگند، که من پند و اشتیاقم [برای اصلاحت]را از تو بازنمیدارم. ولی گمان نمیکنم که تو چنین کنی. و برای فرمان خداوند بازگشتی نیست. پدرم در اینجا شاد شد. و حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: به خدا سوگند! تو میدانی که او آن لوچچشم موی پیشانیبرگشتۀ سبزهای است که جلوی دروازۀ[قبیلۀ]اشجع در اعماق سیلگاه کشته میشود. پدرم گفت: او آن نیست. به خدا سوگند او با دشمنان در برابر یک روز، یک روز، در برابر یک ساعت، یک ساعت و در برابر یک سال، یک سال میجنگد و به خونخواهی همۀ فرزندان ابو طالب قیام میکند. حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: خدایت بیامرزد من بسیار میترسم که این (مصراع) بیت به رفیقمان بچسبد:
«نفست در تنهایی به تو گمراهی ارزانی کرده است.»
نه به خدا سوگند او پیش از چند دیوار مدینه را به دست نمیآورد و کارش هرچه بکوشد به طائف هم نمیرسد. این کار به ناچار رخ میدهد. پس، از خدا پروا کرده، به خودت و فرزندان پدرت رحم کن. به خدا سوگند من او را شومترین نطفهای میبینم که صلب مردان در رحم زنان ریخته است. به خدا سوگند او جلوی دروازۀ [قبیلۀ]اشجع میان خانههای آنان کشته میشود. به خدا سوگند گویا که من او را میبینم که افتاده بر خاک و برهنه است و میان پاهایش خشتی است. و این جوان آنچه میشنود به او سودی نمیبخشد-موسی گوید: مقصودش من بودم-با او قیام میکند و شکست میخورد و رفیقش کشته میشود. سپس میرود و بیرق دیگری به همراهی او قیام میکند و امیرش کشته شده، لشکرش پراکنده میشود. پس اگر از من اطاعت کند باید در این هنگام از بنی عبّاس امان بگیرد تا خداوند فرجش بدهد.
ص :١٨١
بأنّ هذا الأمر لا یتمّ و إنّک لتعلم و نعلم أنّ ابنک، الأحول الأخضر الأکشف المقتول بسدّة أشجع بین دورها عند بطن مسیلها، فقام أبی و هو یقول: بل یغنی اللّه عنک و لتعودنّ أو لیقی اللّه بک و بغیرک؛ و ما أردت بهذا إلاّ امتناع غیرک و أن تکون ذریعتهم إلی ذلک فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: اللّه یعلم ما أرید إلاّ نصحک و رشدک و ما علیّ إلاّ الجهد. فقام أبی یجرّ ثوبه مغضبا فلحقه أبو عبد اللّه علیه السّلام فقال له: أخبرک أنّی سمعت عمّک-و هو خالک-یذکر أنّک و بنی أبیک ستقتلون، فإن أطعتنی و رأیت أن تدفع بالّتی هی أحسن فافعل، فو اللّه الّذی لا إله إلاّ هو عالم الغیب و الشّهادة الرّحمن الرّحیم الکبیر المتعال علی خلقه لوددت أنّی فدیتک بولدی و بأحبّهم إلیّ، و بأحبّ أهل بیتی إلیّ و ما یعدلک عندی شیء فلا تری أنّی غششتک. فخرج أبی من عنده مغضبا أسفا، قال: فما أقمنا بعد ذلک إلاّ قلیلا-عشرین لیلة أو نحوها-حتّی قدمت رسل أبی جعفر فأخذوا أبی و عمومتی سلیمان بن حسن، و حسن بن حسن، و إبراهیم بن حسن، و داود بن حسن، و علیّ بن حسن، و سلیمان بن داود بن حسن، و علیّ بن إبراهیم بن حسن، و حسن بن جعفر بن حسن، و طباطبا إبراهیم بن إسماعیل بن حسن، و عبد اللّه بن داود، قال: فصفّدوا فی الحدید، ثمّ حملوا فی محامل أعراء لا وطاء فیها و وقّفوا بالمصلّی لکی یشمتهم النّاس، قال: فکفّ النّاس عنهم و رقّوا لهم للحال الّتی هم فیها، ثمّ انطلقوا بهم حتّی وقّفوا عند باب مسجد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم. قال عبد اللّه بن إبراهیم الجعفریّ: فحدّثتنا خدیجة بنت عمر بن علیّ: أنّهم لمّا أوقفوا عند باب المسجد-الباب الّذی یقال له باب جبرئیل-أطلع علیهم أبو عبد اللّه علیه السّلام و عامّة ردائه مطروح بالأرض، ثمّ أطلع
ص :١٨٢
و من دانستهام که این کار به انجام نمیرسد و تو میدانی و همه میدانیم که پسرت همان لوچچشم، سبزۀ موی پیشانیبرگشتهای است که جلوی دروازۀ [قبیلۀ]اشجع میان خانههای آنان در درون سیلگاه کشته میشود. آنگاه پدرم برخاست درحالیکه میگفت: خداوند ما را از تو بینیاز میکند. درحالیکه تو به سوی ما بازخواهی گشت یا خداوند تو و غیر تو را بازخواهد گرداند. و تو از این [سخنان]جز بازداشتن یارانت و وسیله شدن برای آنان در این کار قصدی نداری. حضرت صادق علیه السّلام فرمود: خداوند میداند که من جز پند و هدایت تو را نمیخواهم. و بر من جز کوشش [در این راه]چیزی نیست. پدرم خشمگین شده درحالیکه جامهاش به زمین کشیده میشد به راه افتاد. حضرت صادق علیه السّلام خود را به او رسانیده، فرمود: به تو بگویم که من از عمویت-و هم داییات- شنیدم که میگفت: تو و پسران پدرت کشته خواهید شد. اگر مرا اطاعت کرده، معتقد شدی که به آنچه نیکوتر است پاسخ دهی چنان کن. به خدایی که جز او خداوندی نیست، دانای نهان و آشکار، مهربان، رحیم و برتر از آفریدگان است سوگند که دوست دارم فرزندانم و گرامیترین آنان و گرامیترین خاندانم را فدایت کنم. نزد من چیزی با تو برابری نمیکند. و گمان نکن که من با تو دورویی میکنم. و پدرم خشمگین و اندوهگین از نزد ایشان بیرون آمد. او گوید: ما پس از این جز اندکی-بیست شب یا مانند آن-سپری نکردیم که فرستادگان منصور آمده، پدرم و عموهایم سلیمان حسن و حسن بن حسن و ابراهیم حسن و داود و علی و سلیمان او و علی ابراهیم حسن و حسن بن جعفر حسن و طباطبا ابراهیم بن اسماعیل حسن و عبد اللّه داود را گرفتند. او گوید: آنگاه آنان را با زنجیر بسته، بر محملهایی برهنه و بیزین سوار کرده، در مصلّی نگاه داشتند تا مردم شماتتشان کنند. او گوید: مردم خودداری کرده، بر حالیکه آنان داشتند دلسوزی کردند. سپس آنان را در کنار در مسجد رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-نگاه داشتند.
عبد اللّه بن ابراهیم جعفری گوید: خدیجه دختر عمر بن علی به ما گفت: آنان را کنار در مسجد-دری که به آن در جبرییل میگویند-نگاه داشتند. حضرت صادق علیه السّلام به نزد آنان آمد درحالیکه همۀ عبایش بر زمین افتاده بود.
ص :١٨٣
من باب المسجد فقال: لعنکم اللّه یا معاشر الأنصار-ثلاثا-ما علی هذا عاهدتم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و لا بایعتموه، أما و اللّه إن کنت حریصا و لکنّی غلبت و لیس للقضاء مدفع، ثمّ قام و أخذ إحدی نعلیه فأدخلها رجله و الأخری فی یده و عامّة ردائه یجرّه فی الأرض، ثمّ دخل بیته فحمّ عشرین لیلة، لم یزل یبکی فیه اللّیل و النّهار حتّی خفنا علیه، فهذا حدیث خدیجة. قال الجعفریّ: و حدّثنا موسی بن عبد اللّه بن الحسن أنّه لمّا طلع بالقوم فی المحامل، قام أبو عبد اللّه علیه السّلام من المسجد ثمّ أهوی إلی المحمل الّذی فیه عبد اللّه بن الحسن یرید کلامه، فمنع أشدّ المنع و أهوی إلیه الحرسیّ فدفعه و قال: تنحّ عن هذا، فإنّ اللّه سیکفیک و یکفی غیرک، ثمّ دخل بهم الزّقاق و رجع أبو عبد اللّه علیه السّلام إلی منزله، فلم یبلغ بهم البقیع حتّی ابتلی الحرسیّ بلاء شدیدا؛ رمحته ناقته فدقّت ورکه فمات فیها و مضی بالقوم، فأقمنا بعد ذلک حینا، ثمّ أتی محمّد بن عبد اللّه بن حسن، فأخبر أنّ أباه و عمومته قتلوا-قتلهم أبو جعفر-إلاّ حسن بن جعفر، و طباطبا، و علیّ بن إبراهیم، و سلیمان بن داود، و داود بن حسن، و عبد اللّه بن داود، قال: فظهر محمّد بن عبد اللّه عند ذلک و دعا النّاس لبیعته، قال: فکنت ثالث ثلاثة بایعوه و استونق النّاس لبیعته و لم یختلف علیه قرشیّ و لا أنصاریّ و لا عربیّ. قال: و شاور عیسی بن زید و کان من ثقاته و کان علی شرطه فشاوره فی البعثة إلی وجوه قومه، فقال له عیسی بن زید: إن دعوتهم دعاء یسیرا لم یجیبوک، أو تغلظ علیهم، فخلّنی و إیّاهم فقال له محمّد: امض إلی من أردت منهم، فقال: ابعث إلی رئیسهم و کبیرهم-یعنی أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد علیه السّلام-فإنّک إذا أغلظت علیه علموا جمیعا أنّک ستمرّهم علی الطّریق
ص :١٨۴
سپس به در مسجد رفته، سه بار فرمود: ای گروه انصار! خدا شما را لعنت کند. بر چنین چیزی با رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-پیمان نبسته، بیعت نکرده بودید. هان به خدا سوگند من [به یاریشان]آزمند بودم ولی مغلوب شدم. برای دفع قضا وسیلهای نیست. سپس برخاست و یکی از کفشها را به پا کرد و دیگری را بر دست نگاه داشته، درحالیکه عبایش بر زمین کشیده میشد، به خانهاش رفت. و بیست شب تب کرد. پیوسته شب و روز میگریست تا بر او ترسیدیم. و این حدیث خدیجه بود.
جعفری گوید: و موسی بن عبد اللّه حسن به ما گفت: وقتی محملهای این مردم پدیدار شد، حضرت صادق علیه السّلام از مسجد برخاسته، به سوی محملی که عبد اللّه حسن در آن بوده، رفته و میخواسته با او سخن بگوید که به درشتی از آن بازداشتهاند، سربازی به سویش رفته، حضرت را رانده و گفته است: از او دور شو. که خداوند تو و جز تو را بس است. سپس آنان را به کوچه داخل کرده و حضرت صادق علیه السّلام به منزلش بازگشته است. و هنوز به بقیع نرسیده بودند که آن سرباز به بلایی سخت دچار شد. شترش به او لگدی نواخت که رانش خرد شده، همان جا مرد. خویشان ما را بردند. پس از آن مدّتی بر ما گذشت. سپس محمّد عبد اللّه آمد. به او گفتند که پدرش و عموهایش کشته شدهاند-منصور آنان را کشته است-به جز حسن جعفر و طباطبا و علی ابراهیم و سلیمان داود و داود حسن و عبد اللّه داود. او گوید: آنگاه محمّد عبد اللّه خود را آشکار کرده، مردم را به بیعت خواند راوی گوید من سومین نفری بودم که با او بیعت کردند و مردم برای بیعتش گرد آمدند و هیچ قریشی و انصار و عربی با او مخالفت نکرد.
او گوید: محمّد با عیسای زید که از کسان مورد اعتمادش و فرمانده پاسبانان بود مشورت کرد. با او دربارۀ کس فرستادن به سوی بزرگان مردم مشورت کرد. و عیسای زید به او گفت: اگر آنان را به نرمی بخوانی پاسخت نمیدهند. بر آنان سخت بگیر و به من واگذارشان کن. محمّد به او گفت: به سوی هرکدام از آنانکه خواستی کسی را روانه کن. او گفت: به سراغ رئیس و بزرگشان-یعنی ابو عبد اللّه جعفر محمّد علیهما السّلام-بفرست؛ زیرا اگر تو بر او سخت بگیری، همگی خواهند دانست که تو آنان را به راهی میکشانی که ابو عبد اللّه علیه السّلام را به آن کشاندهای.
ص :١٨۵
الّتی أمررت علیها أبا عبد اللّه علیه السّلام قال: فو اللّه ما لبثنا أن أتی بأبی عبد اللّه علیه السّلام: حتّی أوقف بین یدیه، فقال له عیسی بن زید: أسلم تسلم، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: أحدثت نبوّة بعد محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم؟ فقال له محمّد: لا و لکن بایع تأمن علی نفسک و مالک و ولدک و لا تکلّفنّ حربا، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: ما فیّ حرب و لا قتال و لقد تقدّمت إلی أبیک و حذّرته الّذی حاق به و لکن لا ینفع حذر من قدر، یا ابن أخی علیک بالشّباب ودع عنک الشّیوخ، فقال له محمّد: ما أقرب ما بینی و بینک فی السّنّ. فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: إنّی لم أعازّک و لم أجئ لأتقدّم علیک فی الّذی أنت فیه، فقال له محمّد: لا و اللّه لا بدّ من أن تبایع، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: ما فیّ یا ابن أخی طلب و لا حرب و إنّی لأرید الخروج إلی البادیة فیصدّنی ذلک و یثقل علیّ حتّی تکلّمنی فی ذلک الأهل، غیر مرّة و لا یمنعنی منه إلاّ الضّعف. و اللّه و الرّحم أن تدبر عنّا و نشقی بک، فقال له: یا أبا عبد اللّه! قد و اللّه مات أبو الدّوانیق-یعنی أبا جعفر-فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: و ما تصنع بی و قد مات؟ قال: أرید الجمال بک، قال: ما إلی ما ترید سبیل، لا و اللّه ما مات أبو الدّوانیق إلاّ أن یکون مات موت النّوم قال: و اللّه لتبایعنی طائعا أو مکرها و لا تحمد فی بیعتک، فأبی علیه إباء شدیدا و أمر به إلی الحبس. فقال له عیسی بن زید: أما إن طرحناه فی السّجن-و قد خرب السّجن و لیس علیه الیوم غلق-خفنا أن یهرب منه، فضحک أبو عبد اللّه علیه السّلام، ثمّ قال: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم أو تراک تسجننی؟ قال: نعم و الّذی أکرم محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بالنّبوّة لأسجننّک و لأشدّدنّ علیک، فقال عیسی بن زید: احبسوه فی المخبإ-و ذلک دار ریطة الیوم-فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: أما و اللّه إنّی سأقول ثمّ أصدّق؛
ص :١٨۶
او گوید: به خدا سوگند! اندکی نگذشت که حضرت صادق علیه السّلام را آوردند و در برابر عیسای زید نگاه داشتند. عیسای زید به ایشان گفت: تسلیم شو تا در سلامت بمانی. حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: آیا پس از محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش- نبوّت تازهای پدید آمده است؟ محمّد گفت: نه، ولی بیعت کن تا بر جان و مال و فرزندانت ایمن شوی. و به جنگ هم مجبور نخواهی شد. حضرت صادق علیه السّلام فرمود: مرا به جنگ و کشتار توانی نیست. و من به پدرت فرمان دادم و او را از آنچه احاطهاش کرده بود پرهیز دادم. ولی پرهیز در برابر سرنوشت سودی نداد. ای پسر برادر! سراغ جوانها برو و پیران را رها کن. محمّد گفت: سنّ من و شما خیلی نزدیک است. حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: من با تو مبارزه نمیکنم و نیامدهام که در آنچه هستی بر تو پیشی بگیرم. محمّد گفت: نه به خدا سوگند ناچاری که بیعت کنی. حضرت صادق علیه السّلام فرمود: ای پسر برادر مرا به بازخواست و جنگ توانی نیست. من آهنگ رفتن به سوی بیابان میکنم و ناتوانی مرا از آن بازمیدارد. و بر من دشوار میآید. چنانکه اهل خانواده چند بار در اینباره با من سخن میگویند. و چیزی جز ناتوانی مرا از آن بازنمیدارد. تو را به خدا و خویشاوندیمان سوگند میدهم که قطع رحم نکنی و ما را به وسیلۀ خودت خسته نکنی. او گفت: ای ابو عبد اللّه! به خدا سوگند ابو دوانیق-یعنی منصور-مرده است. حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: من چه کنم که مرده است؟ گفت: در سایۀ تو آراستگی و آبرو میخواهم به دست آورم. حضرت فرمود: به آنچه میخواهی راهی نیست. نه به خدا سوگند ابو دوانیق نمرده است مگر اینکه خوابیده باشد. او گفت: به خدا سوگند چه بخواهی و چه نخواهی با من بیعت میکنی ولی در این بیعت ستایش نمیشوی. حضرت به سختی امتناع کرد و او فرمان به زندانی کردن ایشان داد. عیسای زید بگفت: اگر اینک او را به زندان اندازیم زندان خراب است و بستی ندارد میترسم از آن بگریزد. حضرت صادق علیه السّلام خندید و فرمود: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیمآیا میخواهی مرا زندانی کنی؟ گفت: بله، سوگند به کسی که محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را به پیامبری گرامی داشت تو را زندانی کرده، بر تو سخت خواهم گرفت. عیسای زید گفت: او را در مخفیگاه خانه زندانی کنید-آنجا اینک خانۀ ریطه دختر عبد اللّه است-حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: هان به خدا سوگند! من خواهم گفت و سپس تصدیق خواهم شد.
ص :١٨٧
فقال له عیسی بن زید: لو تکلّمت لکسرت فمک، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: أما و اللّه یا أکشف یا أزرق، لکأنّی بک تطلب لنفسک جحرا تدخل فیه و ما أنت فی المذکورین عند اللّقاء و إنّی لأظنّک إذا صفّق خلفک طرت مثل الهیق النّافر فنفر علیه محمّد بانتهار: احبسه و شدّد علیه و اغلظ علیه، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: أما و اللّه لکأنّی بک خارجا من سدّة أشجع إلی بطن الوادی و قد حمل علیک فارس معلم فی یده طرادة، نصفها أبیض و نصفها أسود، علی فرس کمیت أقرح فطعنک فلم یصنع فیک شیئا و ضربت خیشوم فرسه فطرحته و حمل علیک آخر خارج من زقاق آل أبی عمّار الدّیلیّین علیه غدیرتان، مضفورتان، و قد خرجتا من تحت بیضة کثیر شعر الشّاربین، فهو و اللّه صاحبک، فلا رحم اللّه رمّته. فقال له محمّد: یا أبا عبد اللّه! حسبت فأخطأت و قام إلیه السّراقیّ بن سلح الحوت، فدفع فی ظهره حتّی أدخل السّجن و اصطفی ما کان له من مال و ما کان لقومه ممّن لم یخرج مع محمّد، قال: فطلع بإسماعیل بن عبد اللّه بن جعفر بن أبی طالب و هو شیخ کبیر ضعیف، قد ذهبت إحدی عینیه و ذهبت رجلاه و هو یحمل حملا، فدعاه إلی البیعة، فقال له: یا ابن أخی! إنّی شیخ کبیر ضعیف و أنا إلی برّک و عونک أحوج، فقال له: لا بدّ من أن تبایع، فقال له: و أیّ شیء تنتفع ببیعتی و اللّه إنّی لأضیّق علیک مکان اسم رجل إن کتبته، قال: لا بدّ لک أن تفعل، و أغلظ له فی القول، فقال له إسماعیل: ادع لی جعفر بن محمّد، فلعلّنا نبایع جمیعا. قال: فدعا جعفرا علیه السّلام، فقال له إسماعیل: جعلت فداک إن رأیت أن تبیّن له فافعل، لعلّ اللّه یکفّه عنّا، قال: قد أجمعت ألاّ أکلّمه، أفلیر فیّ برأیه. فقال إسماعیل لأبی عبد اللّه علیه السّلام: أنشدک اللّه هل تذکر
ص :١٨٨
عیسای زید گفت: اگر سخن بگویید لب و دندانت را درهم میکوبم. حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: هان به خدا سوگند! ای موی پیشانیبرگشته، ای چشم آبی! گویا تو را میبینم که برای جانت سوراخی میجویی تا در آن داخل شوی. تو در میدان [جنگ]هم نامآور نیستی. من گمان میکنم وقتی در پشت سرت دو دست به هم زده شود تو مانند شترمرغ رمیده از جا میجهی. محمّد با جلوگیری [از سخن حضرت]دستور داد: او را زندانی کن و بر او سخت و دشوار بگیر. حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: هان به خدا سوگند گویا تو را میبینم که از دروازۀ[قبیلۀ]اشجع به سوی درّه بیرون میروی و سواری نشاندار که در دستش نیزۀ کوچک سیاه و سفیدی است بر اسبی سرخ پیشانی سفید به تو حمله کرده و نیزهات میزند ولی در تو کارگر نمیشود. و تو پوزۀ اسب او را زده، او را به زمین میاندازی. دیگری بر تو حمله کرده از کوچۀ خاندان ابو عمّار دیلیانی بیرون میآید. گیسوان بافتهاش از زیر کلاه خودش بیرون آمده، موهای سبیلش بسیار است. به خدا سوگند او کشندۀ تو است. که خدا استخوانهای پوسیدهاش را هم نیامرزد. محمّد به او گفت: شمردی و خطا کردی. و سراقی بن سلح حوتی برخاسته، به پشت حضرت زده، ایشان را به زندان انداخت و آنچه از مال داشت و آنچه مال خویشان آن حضرت بود، کسانی که با محمّد همراهی نکردند، غارت شد. راوی گوید: آنگاه اسماعیل بن عبد اللّه بن جعفر ابو طالب را آوردند که پیرمردی بزرگسال و ناتوان بود و یکی از چشمانش و هردو پایش از بین رفته بودند و او را بر دوش میبردند. محمّد او را به بیعت خواند. و او گفت: ای پسر برادر! من پیرمردی سالخورده و ناتوانم. من به نیکی و یاریات نیازمندترم. محمّد به او گفت: ناچاری بیعت کنی. او گفت: با بیعت من چه سودی میکنی. به خدا سوگند من جای نام مردی دیگر را بر تو تنگ میکنم اگر خواستی بنویسی. گفت: باید این کار را بکنی. و سخنان درشت گفت. آنگاه اسماعیل به او گفت: جعفر محمّد را برایم بخوان شاید همگی بیعت کنیم. او گوید: پس حضرت صادق علیه السّلام را خواند. اسماعیل به ایشان عرض کرد: جانم به فدایت! اگر معتقدی که کارش را روشن کنی، بکن. شاید خداوند او را از ما بازدارد. فرمود: تصمیم گرفتهام با او سخن نگویم. دربارۀ من هر نظری دارد، داشته باشد. اسماعیل به حضرت صادق علیه السّلام عرض کرد: تو را به خدا سوگندت میدهم
ص :١٨٩
یوما أتیت أباک محمّد بن علیّ علیه السّلام و علیّ حلّتان صفراوان، فدام النّظر إلیّ فبکی، فقلت له: ما یبکیک فقال لی: یبکینی أنّک تقتل عند کبر سنّک صیاعا، لا ینتطح فی دمک عنزان، قال: قلت: فمتی ذاک؟ قال: إذا دعیت إلی الباطل فأبیته و إذا نظرت إلی الأحول مشئوم قومه ینتمی من آل الحسن علیه السّلام علی منبر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یدعو إلی نفسه، قد تسمّی بغیر اسمه فأحدث عهدک و اکتب وصیّتک، فإنّک مقتول فی یومک أو من غد، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: نعم و هذا و ربّ الکعبة لا یصوم من شهر رمضان إلاّ أقلّه، فأستودعک اللّه یا أبا الحسن و أعظم اللّه أجرنا فیک و أحسن الخلافة علی من خلّفت و إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، قال: ثمّ احتمل إسماعیل و ردّ جعفر علیه السّلام إلی الحبس، قال: فو اللّه ما أمسینا حتّی دخل علیه بنو أخیه: بنو معاویة بن عبد اللّه بن جعفر فتوطّئوه حتّی قتلوه و بعث محمّد بن عبد اللّه إلی جعفر علیه السّلام فخلّی سبیله، قال: و أقمنا بعد ذلک حتّی استهللنا شهر رمضان فبلغنا خروج عیسی بن موسی یرید المدینة. قال: فتقدّم محمّد بن عبد اللّه علی مقدّمته یزید بن معاویة بن عبد اللّه بن جعفر و کان علی مقدّمة عیسی بن موسی ولد الحسن بن زید بن الحسن بن الحسن و قاسم و محمّد بن زید و علیّ و إبراهیم بنو الحسن بن زید، فهزم یزید بن معاویة و قدم عیسی بن موسی المدینة و صار القتال بالمدینة، فنزل بذباب و دخلت علینا المسوّدة من خلفنا و خرج محمّد فی أصحابه حتّی بلغ السّوق، فأوصلهم و مضی، ثمّ تبعهم حتّی انتهی إلی مسجد الخوّامین فنظر إلی ما هناک فضاء لیس فیه مسوّد و لا مبیّض، فاستقدم حتّی انتهی إلی شعب فزارة ثمّ دخل هذیل ثمّ مضی إلی أشجع، فخرج إلیه الفارس الّذی قال أبو عبد اللّه علیه السّلام من
ص :١٩٠
آیا به خاطر میآوری روزی را که به نزد پدرت محمّد علی علیهما السّلام آمدم و دو لباس زرد در برم بود. و او مدّتی به من نگریست و گریه کرد. من به ایشان گفتم: چه چیز شما را به گریه درآورد. به من فرمود: اینکه تو در سنّ بالا بیهوده کشته میشوی. و دو بز هم برای خونت شاخبهشاخ نمیشوند. من عرض کردم: این در چه موقعی است؟ فرمود: وقتی به باطل خوانده میشوی و از آن امتناع میکنی. وقتی آن لوچچشم نامبارک خویشان از خاندان حسن علیه السّلام را دیدی که بر منبر رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بالا میرود و به سوی خودش فرامیخواند درحالیکه به خود نام دیگری داده است، پیمانت را تازه کن و وصیّتات را بنویس که تو در این روز یا فردایش کشته میشوی. حضرت صادق علیه السّلام به او فرمود: بله، و این (محمّد بن عبد اللّه) -سوگند به پروردگار کعبه- جز اندکی از ماه رمضان را روزه نخواهد گرفت. پس ای ابو الحسن تو را به خدا میسپارم خداوند اجر ما را در مصیبت تو افزون کند و نیکوجانشینی برای بازماندگانت باشد. که ما برای خداییم و به سوی او هم بازمیگردیم. او گوید: سپس اسماعیل را بردند و جعفر صادق علیه السّلام را به زندان بازگرداندند. به خدا سوگند شب نشده بود که پسران برادرش، معاویة بن عبد اللّه جعفر به نزد او رفته، با لگد او را کشتند. و محمّد شخصی را به سوی جعفر علیه السّلام فرستاد تا او را رها کند. او گوید: و ما پس از آن بودیم تا هلال ماه رمضان را دیدیم و آنگاه شنیدیم که عیسی بن موسی آهنگ مدینه کرده است. محمّد که یزید بن معاویة بن عبد اللّه جعفر فرماندۀ جلودارانش بود به پیشواز رفت. و فرمانده جلوداران عیسی بن موسی فرزندان حسن بن زید بن حسن بن حسن و قاسم و محمّد زید و علی و ابراهیم پسران حسن زید بودند. یزید معاویه شکست خورد و عیسی بن موسی به مدینه آمد. و جنگ در آنجا رخ داد. آنگاه در [کوه]ذباب فرود آمد. و سیاهپوشان از پشت سر به ما حمله کردند. محمّد در میان یارانش بیرون آمد تا به بازار رسید. آنان را به آنجا رساند و رفت. سپس به دنبالشان آمد تا به مسجد خوّامین رسید و دید که آنجا میدانی تهی از سیاهپوش و سفیدپوش است. جلو رفت تا به شعب فزاره رسید سپس وارد [قبیلۀ]هذیل شد سپس به سوی [قبیلۀ]اشجع رفت. همان سواری که حضرت صادق علیه السّلام گفته بود
ص :١٩١
خلفه، من سکّة هذیل فطعنه، فلم یصنع فیه شیئا و حمل علی الفارس، فضرب خیشوم فرسه بالسّیف، فطعنه الفارس، فأنفذه فی الدّرع و انثنی علیه محمّد، فضربه فأثخنه و خرج علیه حمید بن قحطبة و هو مدبر علی الفارس یضربه من زقاق العمّاریّین، فطعنه طعنة أنفذ السّنان فیه، فکسر الرّمح و حمل علی حمید فطعنه حمید بزجّ الرّمح فصرعه، ثمّ نزل إلیه فضربه حتّی أثخنه و قتله و أخذ رأسه و دخل الجند من کلّ جانب و أخذت المدینة و أجلینا هربا فی البلاد. قال موسی بن عبد اللّه: فانطلقت حتّی لحقت بإبراهیم بن عبد اللّه، فوجدت عیسی بن زید مکمّنا عنده فأخبرته بسوء تدبیره و خرجنا معه حتّی أصیب- رحمه اللّه-ثمّ مضیت مع ابن أخی الأشتر عبد اللّه بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن حتّی أصیب بالسّند، ثمّ رجعت شریدا طریدا، تضیّق علیّ البلاد، فلمّا ضاقت علیّ الأرض و اشتدّ [بی]الخوف، ذکرت ما قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: فجئت إلی المهدیّ و قد حجّ و هو یخطب النّاس فی ظلّ الکعبة، فما شعر إلاّ و أنّی قد قمت من تحت المنبر، فقلت: لی الأمان یا أمیر المؤمنین؟ و أدلّک علی نصیحة لک عندی؟ فقال: نعم ما هی؟ قلت: أدلّک علی موسی بن عبد اللّه بن حسن، فقال لی: نعم لک الأمان، فقلت له: أعطنی ما أثق به، فأخذت منه عهودا و مواثیق و وثّقت لنفسی ثمّ قلت: أنا موسی بن عبد اللّه، فقال لی: إذا تکرم و تحبی، فقلت له: أقطعنی إلی بعض أهل بیتک، یقوم بأمری عندک، فقال لی: انظر إلی من أردت، فقلت: عمّک العبّاس بن محمّد فقال العبّاس: لا حاجة لی فیک، فقلت: و لکن لی فیک الحاجة، أسألک بحقّ أمیر المؤمنین إلاّ قبلتنی فقبلنی شاء أو أبی، و قال لی المهدیّ: من یعرفک؟ -و حوله أصحابنا أو أکثرهم-
ص :١٩٢
از پشت از کوچۀ هذیل به سوی او آمده، بر او نیزه زد. ولی کارگر نشد. آنگاه او بر آن سوار حمله کرده، پوزۀ اسبش را با شمشیر زد سوار نیزهای به او زد که در زرهش فرورفت. محمّد برگشته، او را زد و در کشتنش کوشید. آنگاه درحالی که او آن سوار را دنبال میکرد و میزد حمید قحطبة از کوچۀ عمّاریان بر او حمله کرده، نیزهای به او زد که آهنش در تن او فرورفت و چوبش شکست. محمّد به او حمله کرد. حمید با سر آهنین او را زد و انداخت. سپس فرود آمده، او را زد تا زخمیاش کرده و آنگاه کشت و سرش را برید. سربازان از هر سو آمدند و مدینه سقوط کرده و ما فرار کرده در سرزمینها آواره شدیم.
موسای عبد اللّه گوید: من رفتم و به ابراهیم عبد اللّه پیوستم. عیسای زید را در حالیکه نزد او پنهان شده بود، دیدم. با او از تدبیر بدش سخن گفتم. تا با ما بیرون آمد و کشته شد-خدایش بیامرزد-سپس همراه پسر برادرم اشتر، عبد اللّه بن محمّد بن عبد اللّه حسن رفتم تا او هم در سند کشته شد. سپس آواره و راندهای که سرزمینها برایم تنگ بود بازگشتم. چون زمین بر من تنگ گرفت و هراسم افزون شد، آنچه را حضرت صادق علیه السّلام فرموده بود به یاد آوردم. پس به نزد مهدی رفتم که حجّ کرده و در سایۀ کعبه برای مردم خطبه میخواند. متوجّه نشد تا من از پای منبر برخاسته، گفتم: ای امیر مؤمنان! اگر تو را بر خیری راهنمایی کنم برایم امانی هست؟ او گفت: بله، آن چیست؟ گفتم: تو را بر موسی بن عبد اللّه حسن راهنمایی میکنم. به من گفت: بله برایت امان میدهم. به او گفتم: چیزی بدهید که مطمئن شوم. پس پیمان و میثاقی از او گرفته، بر جانم مطمئن شدم، سپس گفتم: موسی بن عبد اللّه منم. به من گفت: پس اکرام شده، عطایی به تو داده خواهد شد. من به او گفتم: مرا به یکی از خاندانت بسپار تا در نزد تو برای کار من اقدام کند. او گفت: خودت بنگر که چه کسی را میخواهی. گفتم: عمویت عبّاس محمّد. عبّاس گفت: مرا به تو نیازی نیست. من گفتم: ولی من به تو نیاز دارم. از تو به حقّ امیر مؤمنین میخواهم که مرا بپذیری. او خواه و ناخواه مرا پذیرفته است. مهدی به من گفت: چه کسی تو را میشناسد؟ -درحالیکه پیرامون او همه یا بیشترشان اصحاب ما بودند-
ص :١٩٣
فقلت: هذا الحسن بن زید یعرفنی و هذا موسی بن جعفر یعرفنی و هذا الحسن بن عبد اللّه بن العبّاس یعرفنی، فقالوا: نعم یا أمیر المؤمنین! کأنّه لم یغب عنّا، ثمّ قلت للمهدیّ: یا أمیر المؤمنین لقد أخبرنی بهذا المقام أبو هذا الرّجل و أشرت إلی موسی بن جعفر. قال موسی بن عبد اللّه: و کذبت علی جعفر کذبة، فقلت له: و أمرنی أن أقرئک السّلام و قال: إنّه إمام عدل و سخاء، قال: فأمر لموسی بن جعفر بخمسة آلاف دینار، فأمر لی منها موسی بألفی دینار و وصل عامّة أصحابه و وصلنی، فأحسن صلتی، فحیث ما ذکر ولد محمّد بن علیّ بن الحسین، فقولوا صلّی اللّه علیهم و ملائکته و حملة عرشه و الکرام الکاتبون و خصّوا أبا عبد اللّه بأطیب ذلک، و جزی موسی بن جعفر عنّی خیرا، فأنا و اللّه مولاهم بعد اللّه.
[٩٣٣]١٨-و بهذا الإسناد، عن عبد اللّه بن جعفر بن إبراهیم الجعفریّ قال:
حدّثنا عبد اللّه بن المفضّل مولی عبد اللّه بن جعفر بن أبی طالب قال: لمّا خرج الحسین بن علیّ المقتول بفخّ و احتوی علی المدینة دعا موسی بن جعفر إلی البیعة، فأتاه فقال له: یا ابن عمّ لا تکلّفنی ما کلّف ابن عمّک، عمّک أبا عبد اللّه، فیخرج منّی ما لا أرید، کما خرج من أبی عبد اللّه ما لم یکن یرید، فقال له الحسین: إنّما عرضت علیک أمرا فإن أردته دخلت فیه و إن کرهته لم أحملک علیه و اللّه المستعان ثمّ ودّعه، فقال له أبو الحسن موسی بن جعفر حین ودّعه: یا ابن عمّ إنّک مقتول فأجدّ الضّراب فإنّ القوم فسّاق یظهرون إیمانا و یسترون شرکا و إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، أحتسبکم عند اللّه من عصبته، ثمّ خرج الحسین و کان من أمره ما کان، قتلوا کلّهم کما قال علیه السّلام.
[٩٣۴]١٩-و بهذا الإسناد، عن عبد اللّه بن إبراهیم الجعفریّ قال:
کتب یحیی بن عبد اللّه بن الحسن إلی موسی بن جعفر علیه السّلام: «أمّا بعد فإنّی
ص :١٩۴
گفتم: این حسن زید مرا میشناسد و این موسای جعفر [علیهما السّلام]مرا میشناسد. و این حسن بن عبد اللّه عبّاس هم مرا میشناسد. آنان گفتند: بله، ای امیر مؤمنین! گویا که اصلا از میان ما نرفته است. سپس من به مهدی گفتم: ای امیر مؤمنین پدر این مرد مرا به این احوال خبر داده بود. و به موسای جعفر [علیهما السّلام]اشاره کردم. او گوید: و دروغی بر جعفر [علیه السّلام]بستم و گفتم: و به من فرمان داد که به تو سلام برسانم. او گفت: او امامی عادل و سخاوتمند است. او گوید: آنگاه او [مهدی] پنج هزار دینار به موسای جعفر [علیهما السّلام]داد. و ایشان دو هزار دینار آن را به من داد. به همۀ اصحابش مالی داد و به من هم داد. و خوب عطایی به من کرد. پس هرجا نام فرزندان محمّد بن علی حسین برده شد بگویید: درود خدا و فرشتگان و حاملان عرش و کرام الکاتبین بر آنان. و حضرت صادق [علیه السّلام]را به نیکوترین آنها اختصاص دهید. و خدا به موسای جعفر جزای خیر دهد که من به خدا سوگند پس از خداوند بندۀ اویم.
[٩٣٣]١٨-عبد اللّه مفضّل-غلام عبد اللّه جعفر-به ما گفت: وقتی حسین بن علی کشتهشدۀ در فخّ قیام کرد و مدینه را گرفت موسای جعفر را به بیعت خواند. حضرت به نزد او آمده، فرمود: پسر عمو! مرا به چیزی تکلیف نکن. چنانکه پسر عمویت، عمویت ابو عبد اللّه را تکلیف کرد که چیزی از من صادر میشود که دوست ندارم. چنانکه از ابو عبد اللّه چیزی صادر شد که دوست نداشت. حسین به ایشان گفت: من چیزی را به شما پیشنهاد کردم اگر خواستید میپذیرید و اگر دوست نداشتید من آن را به شما تحمیل نمیکنم. و خداوند یاریگر است. سپس با او خداحافظی کرد. حضرت موسی [علیه السّلام]وقتی خداحافظی میکرد به او فرمود: پسر عمو! تو کشته میشوی. پس خوب شمشیر بزن که این مردم فاسقانی هستند که اظهار ایمان کرده، شرکشان را میپوشانند. و ما همه برای خداییم و به سوی او هم بازمیگردیم. [من در پیشگاه خدا شما را از گروه او میشمارم.] سپس حسین قیام کرد و چنان شد که شد. همه کشته شدند. چنانکه فرموده بود.
[٩٣۴]١٩-عبد اللّه بن ابراهیم جعفری گفته است: یحیای عبد اللّه حسن به
ص :١٩۵
أوصی نفسی بتقوی اللّه و بها أوصیک فإنّها وصیّة اللّه فی الأوّلین و وصیّته فی الآخرین، خبّرنی من ورد علیّ من أعوان اللّه علی دینه و نشر طاعته بما کان من تحنّنک مع خذلانک و قد شاورت فی الدّعوة للرّضا من آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و قد احتجبتها و احتجبها أبوک من قبلک و قدیما ادّعیتم ما لیس لکم و بسطتم آمالکم إلی ما لم یعطکم اللّه، فاستهویتم و أضللتم و أنا محذّرک ما حذّرک اللّه من نفسه» فکتب إلیه أبو الحسن موسی بن جعفر علیه السّلام «من موسی بن [أبی]عبد اللّه جعفر و علیّ مشترکین فی التّذلّل للّه و طاعته إلی یحیی بن عبد اللّه بن حسن، أمّا بعد فإنّی أحذّرک اللّه و نفسی و أعلمک ألیم عذابه و شدید عقابه و تکامل نقماته و أوصیک و نفسی بتقوی اللّه فإنّها زین الکلام و تثبیت النّعم، أتانی کتابک تذکر فیه أنّی مدّع و أبی من قبل و ما سمعت ذلک منّی و سَتُکْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ یُسْئَلُونَ و لم یدع حرص الدّنیا و مطالبها لأهلها مطلبا لآخرتهم، حتّی یفسد علیهم مطلب آخرتهم فی دنیاهم و ذکرت أنّی ثبّطت النّاس عنک لرغبتی فیما فی یدیک و ما منعنی من مدخلک الّذی أنت فیه لو کنت راغبا ضعف عن سنّة و لا قلّة بصیرة بحجّة و لکنّ اللّه تبارک و تعالی خلق النّاس أمشاجا و غرائب و غرائز، فأخبرنی عن حرفین أسألک عنهما ما العترف فی بدنک و ما الصّهلج فی الإنسان، ثمّ اکتب إلیّ بخبر ذلک و أنا متقدّم إلیک أحذّرک معصیة الخلیفة و أحثّک علی برّه و طاعته و أن تطلب لنفسک أمانا قبل أن تأخذک الأظفار و یلزمک الخناق من کلّ مکان، فتروّح إلی النّفس من کلّ مکان و لا تجده حتّی یمنّ اللّه علیک بمنّه و فضله، و رقّة الخلیفة أبقاه اللّه فیؤمنک و یرحمک و یحفظ فیک أرحام رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و السّلام علی من اتّبع الهدی إِنّٰا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنٰا أَنَّ اَلْعَذٰابَ عَلیٰ مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی قال الجعفریّ:
ص :١٩۶
موسای جعفر علیهما السّلام نوشت: «امّا بعد؛ من خودم و تو را به پروای خداوند سفارش میکنم. که آن سفارش خداوند در پیشینیان و پسینیان است. یکی از یاران دین خدا و مبلّغ اطاعتش به نزدم آمده، از دلسوزی تو نسبت به من و پشتیبانی نکردنت به من خبر داد. درحالیکه من با تو دربارۀ دعوت به مورد رضای آل محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-مشورت کردم، تو آن را نپذیرفتی و پیش از تو پدرت هم آن را نپذیرفت. از قدیم شما چیزی را ادّعا کردید که مال شما نیست. و آرزوهاتان را تا چیزیکه خداوند به شما نداده بود، گستردید. هوا در شما اثر کرد و گمراه گردیدید. و من تو را پرهیز میدهم از آنچه خداوند دربارۀ خودش پرهیز داده است.» آنگاه حضرت کاظم علیه السّلام در پاسخ او نوشت: «از موسای [ابو]عبد اللّه جعفر و علی که در خاکساری و فرمانبری برای خداوند شریکاند، به یحیای عبد اللّه حسن. امّا بعد؛ من تو و خودم را از خدا پروا میدهم. و تو را از عذاب دردناک و کیفر سخت و بینهایت او آگاه میکنم. تو و خودم را به پروای از خداوند سفارش میکنم. که آن آرایۀ سخن و استواری نعمتها است. نامهات به من رسید. در آن گفتهای که من و پیش از من، پدرم مدّعی بودهایم. درحالیکه تو ادّعایی از من نشنیدهای. گواهیشان نوشته شده، از آنان پرسیده میشود. [زخرف (۴٣) :١٩]حرص دنیا و خواستههای آن برای اهلش خواستهای برای آخرتشان نگذاشته است چنانکه خواستۀ آخرتشان را در راه دنیاشان خراب میکند. و گفتهای که من مردم را به خاطر رغبتم به آنچه در دست تو است بازداشتهام. درحالیکه آنچه مرا از داخلشدن به چیزیکه تو در آن هستی-اگر رغبت داشتم-بازداشته، ناتوانی در دانستن سنّت و بصیرت اندک به حجّت نیست. بلکه خداوند پاک و والا مردم را ترکیبی از شگفتیها و طبیعتها آفریده است. تو به من از دو کلمهای که از تو میپرسم خبر بده. عترف در بدن تو چهچیز است؟ و صهلج در انسان چیست؟ اینها را برایم بنویس. من به تو دستور داده، تو را از شورش بر خلیفه پرهیز میدهم. و تو را به نیکی بر او و اطاعتش تشویق میکنم. پیش از آنکه چنگالها تو را بگیرد و از هر سو گلویت فشرده شود آنگاه به دنبال راحتی به هرجائی بروی و نیابی، امانی برای جانت بخواه تا خداوند به احسانش و دلسوزی خلیفه که خداوند او را نگاه دارد بر تو منّت نهاده، ایمنی داده، بر تو رحمت کند و خویشان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را به وسیلۀ تو حفظ کند. و سلام بر آنکه از هدایت پیروی کند. به ما وحی شده که عذاب بر کسی است که تکذیب کند و سرپیچی نماید. [طه (٢٠) :۴٧ و ۴٨]
ص :١٩٧
فبلغنی أنّ کتاب موسی بن جعفر علیه السّلام وقع فی یدی هارون فلمّا قرأه قال: النّاس یحملونّی علی موسی بن جعفر و هو بریء ممّا یرمی به.
تمّ الجزء الثّانی من کتاب الکافی و یتلوه بمشیئة اللّه و عونه الجزء الثّالث و هو باب کراهیة التّوقیت. و الحمد للّه ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی محمّد و آله أجمعین.
باب کراهیة التّوقیت [٩٣۵]١-علیّ بن محمّد و محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد و محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی جمیعا، عن الحسن بن محبوب، عن أبی حمزة الثّمالیّ قال: سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول:
یا ثابت إنّ اللّه تبارک و تعالی قد کان وقّت هذا الأمر فی السّبعین، فلمّا أن قتل الحسین صلوات اللّه علیه اشتدّ غضب اللّه تعالی علی أهل الأرض، فأخّره إلی أربعین و مائة، فحدّثناکم فأذعتم الحدیث فکشفتم قناع السّتر و لم یجعل اللّه له بعد ذلک وقتا عندنا و یمحو اللّه ما یشاء و یثبت و عنده أمّ الکتاب. قال أبو حمزة: فحدّثت بذلک أبا عبد اللّه علیه السّلام فقال: قد کان کذلک.
[٩٣۶]٢-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر قال:
کنت عند أبی عبد اللّه علیه السّلام إذ دخل علیه مهرم، فقال له: جعلت فداک أخبرنی عن هذا الأمر الّذی ننتظر متی هو؟ فقال: یا مهرم! کذب الوقّاتون و هلک المستعجلون و نجا المسلّمون.
[٩٣٧]٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن أبیه، عن القاسم بن محمّد، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
ص :١٩٨
جعفری گوید: من شنیدم که نامۀ موسای جعفر علیهما السّلام به دست هارون افتاد. وقتی آن را خواند، گفت: مردم مرا بر ضدّ موسای جعفر وادار میکنند درحالیکه او از آنچه به آن متّهم میشود، دور است.
بخش دوم کتاب کافی پایان یافت. و به دنبال آن به خواست و یاری خدا بخش سوم است که باب کراهتداشتن تعیین زمان [ظهور]میباشد. و سپاس برای خداوند که پروردگار جهانیان است. و سلام و درود بر محمّد و خاندانش همگی.
[٩٣۵]١-ابو حمزۀ ثمالی گفته است: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم که میفرمود: ای ثابت همانا خداوند پاک و فرازمند، زمان این موضوع را در هفتاد سال قرار داد. وقتی حسین-درود خدا بر او-کشته شد، خشم خداوند بر اهل زمین سخت گشته، آن را تا صد و چهل سال عقب انداخت. آنگاه ما آن را به شما بازگفتیم. شما آن را فاش کرده، پرده از راز برداشتید و پس از آن خداوند برای آن در پیش ما وقتی نگذارد. خداوند آنچه را بخواهد از میان میبرد و استوار میکند. و اصل کتاب نزد او است.
ابو حمزه گوید: این حدیث را با حضرت صادق علیه السّلام بازگفتم. فرمود: چنان بوده است.
[٩٣۶]٢-عبد الرحمان کثیر گفت: من نزد حضرت صادق علیه السّلام بودم که مهرم وارد شد و به ایشان عرض کرد: جانم به فدایت! به من از این موضوعی که به انتظارش هستیم بفرمائید که چه زمانی است؟ فرمود: ای مهرم! وقتگذاران دروغ گفته، شتابندگان نابود شده و پذیرندگان نجات یافتند.
[٩٣٧]٣-ابو بصیر گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ حضرت قائم پرسیدم،
ص :١٩٩
سألته عن القائم علیه السّلام فقال: کذب الوقّاتون، إنّا أهل بیت لا نوقّت.
[٩٣٨]۴-أحمد بإسناده قال:
قال: أبی اللّه إلاّ أن یخالف وقت الموقّتین.
[٩٣٩]۵-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الحسن بن علیّ الخزّاز، عن عبد الکریم بن عمرو الخثعمیّ، عن الفضیل بن یسار، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قلت: لهذا الأمر وقت؟ فقال: کذب الوقّاتون، کذب الوقّاتون، کذب الوقّاتون، إنّ موسی علیه السّلام لمّا خرج وافدا إلی ربّه، واعدهم ثلاثین یوما، فلمّا زاده اللّه علی الثّلاثین عشرا قال قومه: قد أخلفنا موسی فصنعوا ما صنعوا فإذا حدّثناکم الحدیث فجاء علی ما حدّثناکم [به]فقولوا: صدق اللّه و إذا حدّثناکم الحدیث فجاء علی خلاف ما حدّثناکم به فقولوا: صدق اللّه، تؤجروا مرّتین.
[٩۴٠]۶-محمّد بن یحیی و أحمد بن إدریس، عن محمّد بن أحمد، عن السّیّاریّ، عن الحسن بن علیّ بن یقطین، عن أخیه الحسین، عن أبیه علیّ بن یقطین قال:
قال لی أبو الحسن علیه السّلام: الشّیعة تربّی بالأمانیّ منذ مائتی سنة، قال: و قال یقطین لابنه علیّ بن یقطین: ما بالنا قیل لنا فکان و قیل لکم فلم یکن؟ قال: فقال له علیّ: إنّ الّذی قیل لنا و لکم کان من مخرج واحد، غیر أنّ أمرکم حضر، فأعطیتم محضه، فکان کما قیل لکم و إنّ أمرنا لم یحضر، فعلّلنا بالأمانیّ، فلو قیل لنا: إنّ هذا الأمر لا یکون إلاّ إلی مائتی سنة أو ثلاثمائة سنة لقست القلوب و لرجع عامّة النّاس عن الإسلام و لکن قالوا: ما أسرعه و ما أقربه تألّفا لقلوب النّاس و تقریبا للفرج.
[٩۴١]٧-الحسین بن محمّد، عن جعفر بن محمّد، عن القاسم بن إسماعیل
ص :٢٠٠
فرمودند: وقتگذاران دروغ گفتند. ما اهل بیت تعیین وقت نمیکنیم.
[٩٣٨]۴-احمد به سند خودش گفته که آن حضرت فرمود: خداوند دوست دارد با وقتگذاران مخالفت کند.
[٩٣٩]۵-فضیل یسار گوید: به حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: آیا برای این موضوع وقتی است؟ فرمودند: وقتگذاران دروغ گفتند، وقتگذاران دروغ گفتند، وقتگذاران دروغ گفتند. همانا وقتی موسی علیه السّلام بهعنوان فرستاده به سوی پروردگارش رفت، با قومش سیروزه وعده کرد، آنگاه وقتی خداوند بر آن سی روز، ده روز افزود. قومش گفت: موسی به وعدهاش عمل نکرد پس ساختند آنچه ساختند. پس وقتی ما حدیثی را به شما گفتیم و چنان شد که گفته بودیم بگویید: خدا راست گفت. و وقتی حدیثی به شما بازگفتیم و خلاف آن صورت گرفت [باز]بگویید: خدا راست گفت. تا دوبار اجر بگیرید.
[٩۴٠]۶-علی یقطین گفته است: حضرت کاظم علیه السّلام به من فرمودند: شیعه دویست سال است که با آرزوها تربیت میشود. و یقطین به پسرش علی گفت: چگونه است که دربارۀ ما گفتند و شد و دربارۀ شما گفتند و نشد؟ علی گفت: آنچه به ما و به شما گفتهاند از یکجا صادر شده جز اینکه امر شما رسید و تمامش به شما داده شد و چنان شد که به شما گفتند. و امر ما نرسید و به آرزوها پرداختیم. اگر به ما بگویند این امر جز تا دویست یا سیصد سال ممکن نمیشود، دلها سخت میشود و بیشتر مردم از اسلام برمیگردند. امّا ایشان میگویند: چه شتابنده و نزدیک است. تا دلها به هم انس گرفته، فرج را جلو اندازد.
[٩۴١]٧-مهزم گفته است: ما نزد حضرت صادق علیه السّلام از شهریاران فلان
ص :٢٠١
الأنباریّ، عن الحسن بن علیّ، عن إبراهیم بن مهزم، عن أبیه، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
ذکرنا عنده ملوک آل فلان فقال: إنّما هلک النّاس من استعجالهم لهذا الأمر، إنّ اللّه لا یعجل لعجلة العباد، إنّ لهذا الأمر غایة ینتهی إلیها، فلو قد بلغوها لم یستقدموا ساعة و لم یستأخروا.
باب التّمحیص و الامتحان [٩۴٢]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن الحسن بن محبوب، عن یعقوب السّرّاج و علیّ بن رئاب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لمّا بویع بعد مقتل عثمان صعد المنبر و خطب بخطبة- ذکرها-یقول فیها: ألا إنّ بلیّتکم قد عادت کهیئتها یوم بعث اللّه نبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و الّذی بعثه بالحقّ لتبلبلنّ بلبلة و لتغربلنّ غربلة، حتّی یعود أسفلکم أعلاکم و أعلاکم أسفلکم و لیسبقنّ سبّاقون کانوا قصّروا، و لیقصّرنّ سبّاقون کانوا سبقوا، و اللّه ما کتمت وسمة و لا کذبت کذبة و لقد نبّئت بهذا المقام و هذا الیوم.
[٩۴٣]٢-محمّد بن یحیی و الحسن بن محمّد، عن جعفر بن محمّد، عن القاسم بن إسماعیل الأنباریّ، عن الحسین بن علیّ، عن أبی المغراء، عن ابن أبی یعفور قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: ویل لطغاة العرب، من أمر قد اقترب، قلت: جعلت فداک کم مع القائم من العرب؟ قال: نفر یسیر قلت: و اللّه إنّ من یصف هذا الأمر منهم لکثیر، قال: لا بدّ للنّاس من أن یمحّصوا و یمیّزوا و یغربلوا و یستخرج فی الغربال خلق کثیر.
ص :٢٠٢
خاندان [بنی عبّاس]سخن گفتیم، که فرمودند: همانا مردم به جهت شتابشان برای این موضوع هلاک شدند. خداوند به جهت شتاب بندگان شتاب نمیکند. برای این موضوع پایانی است که به آن میرسد. که اگر مردم به آن رسیدند ساعتی به پیش و پس نمیافتند.
[٩۴٢]١-علی رئاب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که وقتی پس از کشته شدن عثمان، با امیر مؤمنان علیه السّلام بیعت شد، حضرت بالای منبر رفته، خطبهای خواند-حضرت صادق علیه السّلام آن را ذکر کرد و فرمود: هان! همانا امتحان شما بازگشته است. به همان شکلی که وقتی خداوند پیامبرش-درود خدا بر او و بر خاندانش-را برانگیخت. و سوگند به کسی که او را به راستی برانگیخت، شما پراکنده شده، غربال میشوید تا زیروزبر شوید و جلوافتادگانی که کوتاهی میکردند، به پیشافتاده و پیشیگیرندگانی که جلوافتاده بودند، کوتاهی کنند. به خدا سوگند من هیچ نشانهای را پنهان نکرده، دروغی نگفتم. و به این مقام و این روز خبر داده شده بودم.
[٩۴٣]٢-ابن ابی یعفور گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: وای بر سرکشان عرب از امری که نزدیک شده است! من عرض کردم. جانم به فدایت! چند نفر عرب همراه قائم [علیه السّلام]خواهند بود؟ فرمود: آنان اندکند. من گفتم: به خدا سوگند، بسیاری از آنان دربارۀ این امر سخن میگویند. فرمود: مردم به ناچار باید آزمایش شده، جدا شده و غربال شوند. و مردم زیادی از غربال بیرون میریزند.
ص :٢٠٣
[٩۴۴]٣-محمّد بن یحیی و الحسن بن محمّد، عن جعفر بن محمّد، عن الحسن بن محمّد الصّیرفیّ، عن جعفر بن محمّد الصّیقل، عن أبیه، عن منصور قال:
قال لی أبو عبد اللّه علیه السّلام: یا منصور! إنّ هذا الأمر لا یأتیکم إلاّ بعد إیاس و لا و اللّه حتّی تمیّزوا، و لا و اللّه حتّی تمحّصوا، و لا و اللّه حتّی یشقی من یشقی و یسعد من یسعد.
[٩۴۵]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن معمّر بن خلاّد قال:
سمعت أبا الحسن علیه السّلام یقول: الم أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ یُفْتَنُونَ ثمّ قال لی: ما الفتنة؟ قلت: جعلت فداک الّذی عندنا الفتنة فی الدّین، فقال: یفتنون کما یفتن الذّهب، ثمّ قال: یخلصون کما یخلص الذّهب.
[٩۴۶]۵-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن یونس، عن سلیمان بن صالح رفعه، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قال إنّ حدیثکم هذا لتشمئزّ منه قلوب الرّجال، فمن أقرّ به فزیدوه، و من أنکره فذروه، إنّه لا بدّ من أن یکون فتنة یسقط فیها کلّ بطانة و ولیجة حتّی یسقط فیها من یشقّ الشّعر بشعرتین، حتّی لا یبقی إلاّ نحن و شیعتنا.
[٩۴٧]۶-محمّد بن الحسن و علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن سنان، عن محمّد بن منصور الصّیقل، عن أبیه قال:
کنت أنا و الحارث بن المغیرة و جماعة من أصحابنا جلوسا و أبو عبد اللّه علیه السّلام یسمع کلامنا فقال لنا: فی أیّ شیء أنتم؟ هیهات، هیهات! ! لا و اللّه لا یکون ما تمدّون إلیه أعینکم حتّی تغربلوا، لا و اللّه لا یکون ما تمدّون إلیه أعینکم حتّی تمحّصوا، لا و اللّه لا یکون ما تمدّون إلیه أعینکم حتّی تمیّزوا، لا و اللّه ما یکون ما تمدّون إلیه أعینکم إلاّ بعد إیاس، لا و اللّه لا یکون ما تمدّون
ص :٢٠۴
[٩۴۴]٣-منصور گفته است: حضرت صادق علیه السّلام به من فرمود: ای منصور! این امر جز پس از ناامید شدن به شما نمیرسد. به خدا سوگند! آن نمیرسد تا شما جدا شوید. به خدا سوگند! نمیرسد تا آزمایش شوید. به خدا سوگند نمیرسد تا آنکه شقی است شقی شود و آنکه سعادتمند است سعادتمند.
[٩۴۵]۴-معمّر خلاّد گفته است: از حضرت ابو الحسن علیه السّلام شنیدم میفرماید: الم. آیا مردم میپندارند با گفتن «ما ایمان آوردیم» رها میشوند و آزمایش نمیشوند. [عنکبوت (٢٩) :١ و ٢]سپس به من فرمود: فتنه و آزمایش چیست؟ من عرض کردم: جانم به فدایت، به گمان ما آزمایش در دین است. فرمودند: آزمایش میشوند چنانکه زر آزمایش میشود. سپس فرمود: خالص میشوند چنانکه زر خالص میشود.
[٩۴۶]۵-از سلیمان صالح روایتی که سندش را به حضرت باقر علیه السّلام رسانده نقل شده که ایشان فرمودهاند: همانا دلهای این مردم از این سخن شما کراهت دارد. پس با آنکه به آن اعتراف دارد بیشتر بگویید و رها کنید آنکه را آن را انکار میکند. همانا باید امتحانی باشد که در آن هر صاحب سرّ و خواصّی بیفتد تا جایی که شخص موشکاف [که در همه چیز اهل احتیاط و بارکبینی است]فروافتد و جز ما و شیعیانمان کسی نماند.
[٩۴٧]۶-محمد منصور صیقل از پدرش نقل کرده که گفته است: من و حارث مغیره و گروهی از اصحابمان نشسته بودیم [و سخن میگفتیم]و حضرت صادق سخنانمان را میشنید. آنگاه به ما فرمود: شما کجایید؟ هیهات، هیهات! ! نه به خدا سوگند آنچه بدان چشم دارید نمیشود تا غربال شوید. نه به خدا آنچه چشم دارید نمیشود تا آزموده شوید. نه به خدا آنچه بدان چشم دارید نمیشود تا جدا شوید. نه به خدا آنچه بدان چشم دارید جز پس از ناامیدی ممکن نمیشود. نه به خدا آنچه
ص :٢٠۵
إلیه أعینکم حتّی یشقی من یشقی و یسعد من یسعد.
باب أنّه من عرف إمامه لم یضرّه تقدّم هذا الأمر أو تأخّر [٩۴٨]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن حریز، عن زرارة قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: اعرف إمامک، فإنّک إذا عرفت لم یضرّک، تقدّم هذا الأمر أو تأخّر.
[٩۴٩]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن صفوان بن یحیی، عن محمّد بن مروان، عن الفضیل بن یسار قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه تبارک و تعالی: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ» فقال: یا فضیل! اعرف إمامک، فإنّک إذا عرفت إمامک لم یضرّک، تقدّم هذا الأمر أو تأخّر و من عرف إمامه ثمّ مات قبل أن یقوم صاحب هذا الأمر، کان بمنزلة من کان قاعدا فی عسکره، لا بل بمنزلة من قعد تحت لوائه، قال: و قال بعض أصحابه: بمنزلة من استشهد مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[٩۵٠]٣-علیّ بن محمّد رفعه، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام جعلت فداک متی الفرج؟ فقال: یا أبا بصیر! و أنت ممّن یرید الدّنیا؟ ، من عرف هذا الأمر فقد فرّج عنه لانتظاره.
[٩۵١]۴-علیّ بن إبراهیم، عن صالح بن السّندیّ، عن جعفر بن بشیر، عن إسماعیل بن محمّد الخزاعیّ قال:
سأل أبو بصیر أبا عبد اللّه علیه السّلام و أنا أسمع، فقال: ترانی أدرک القائم علیه السّلام؟ فقال: یا أبا بصیر! أ لست تعرف إمامک؟ فقال: إی و اللّه و أنت هو-و تناول یده-
ص :٢٠۶
بدان چشم دارید نمیشود تا کسی که شقی است شقی شود و کسی که سعادتمند است سعادتمند.
[٩۴٨]١-زراره گفته که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: امام خود را بشناس. تو وقتی امام خود را بشناسی پیش و پس افتادن این امر به تو زیانی نمیرساند.
[٩۴٩]٢-فضیل یسار گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند پاک و والا پرسیدم: روزی که مردمان را با پیشوایانشان میخوانیم. [اسراء (١٧) :٧١]فرمودند: ای فضیل! امام خود را بشناس. تو وقتی امامت را بشناسی، پیش و پس افتادن این موضوع به تو زیانی نمیرساند. کسی که امامش را شناخت، سپس پیش از قیام صاحب الامر [علیه السّلام]مرد، به منزلۀ کسی است که در پادگان او، نه بلکه به منزلۀ کسی است که زیر پرچم او نشسته است. او گوید: و یکی از اصحاب حضرت گفته: به منزلۀ کسی است که در همراهی با رسول خدا- درود خدا بر او و بر خاندانش-شهید شده است.
[٩۵٠]٣-ابو بصیر گفته است: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: جانم به فدایت! آن فرج چه وقت است؟ فرمود: ای ابو بصیر! تو از کسانی هستی که دنیا خواهند؟ کسی که این امر را شناخته به جهت انتظارش فرج را دریافته است.
[٩۵١]۴-اسماعیل محمّد خزاعی گفته است: ابو بصیر-درحالیکه من میشنیدم-از حضرت صادق علیه السّلام پرسید: گمان میکنی من قائم علیه السّلام را درک بکنم؟ فرمود: ای ابو بصیر! آیا تو امام خود را نمیشناسی؟ عرض کرد: آری به خدا سوگند
ص :٢٠٧
فقال: و اللّه ما تبالی یا أبا بصیر! ألاّ تکون محتبیا بسیفک فی ظلّ رواق القائم صلوات اللّه علیه.
[٩۵٢]۵-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن النّعمان، عن محمّد بن مروان، عن فضیل بن یسار قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: من مات و لیس له إمام فمیتته میتة جاهلیّة و من مات و هو عارف لإمامه، لم یضرّه تقدّم هذا الأمر أو تأخّر و من مات و هو عارف لإمامه، کان کمن هو مع القائم فی فسطاطه.
[٩۵٣]۶-الحسین بن علیّ العلویّ، عن سهل بن جمهور، عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنیّ، عن الحسن بن الحسین العرنیّ، عن علیّ بن هاشم، عن أبیه، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
ما ضرّ من مات منتظرا لأمرنا ألاّ یموت فی وسط فسطاط المهدیّ و عسکره.
[٩۵۴]٧-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن الحسین بن سعید، عن فضالة بن أیّوب، عن عمر بن أبان قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: اعرف العلامة، فإذا عرفته لم یضرّک تقدّم هذا الأمر أو تأخّر؛ إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ» فمن عرف إمامه کان کمن کان فی فسطاط المنتظر.
باب من ادّعی الإمامة و لیس لها بأهل و من جحد الأئمّة أو بعضهم و من أثبت الإمامة لمن لیس لها بأهل [٩۵۵]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن سنان، عن أبی سلاّم، عن سورة بن کلیب، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
ص :٢٠٨
او تو هستی-و دست ایشان را گرفت-حضرت فرمود: پس ای ابو بصیر! به خدا سوگند فرقی نمیکند که تو در سایۀ خیمۀ حضرت قائم-درود خدا بر او-به شمشیرت تکیه نکرده باشی.
[٩۵٢]۵-فضیل یسار گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: کسی که بمیرد و امامی نداشته باشد مرگش مرگ جاهلیّت است. و کسی که بمیرد درحالی که با امامش آشنا بوده است، پیش و پس افتادن این امر به او زیان نمیرساند. کسی که بمیرد و با امامش آشنا باشد مانند کسی است که در خیمۀ قائم علیه السّلام همراه او باشد.
[٩۵٣]۶-علی هاشم از پدرش روایت کرده که حضرت باقر علیه السّلام فرمودند: آن که در حال انتظار امر ما بمیرد از اینکه در میان اردوگاه و خیمۀ مهدی [علیه السّلام] نمرده، زیان نکرده است.
[٩۵۴]٧-عمر أبان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: نشانه را بشناس. که وقتی آن را بشناسی پیش و پس افتادن این امر به تو زیانی نمیرساند. خداوند عزّتمند میفرماید: روزی که هر گروهی را با پیشوایشان بخوانیم. پس کسی که امامش را شناخت مانند کسی است که در خیمۀ حضرت منتظر حضور دارد.
[٩۵۵]١-سورۀ کلیب گفته است: برای حضرت باقر علیه السّلام این سخن خداوند
ص :٢٠٩
قلت له قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ تَرَی اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اَللّٰهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ» قال: من قال: إنّی إمام و لیس بإمام، قال: قلت: و إن کان علویّا؟ قال: و إن کان علویّا. قلت: و إن کان من ولد علیّ ابن أبی طالب علیه السّلام؟ قال: و إن کان.
[٩۵۶]٢-محمّد بن یحیی، عن عبد اللّه بن محمّد بن عیسی، عن علیّ بن الحکم، عن أبان، عن الفضیل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
من ادّعی الإمامة و لیس من أهلها فهو کافر.
[٩۵٧]٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن، عن الحسین بن المختار قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام جعلت فداک «وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ تَرَی اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اَللّٰهِ» قال: کلّ من زعم أنّه إمام و لیس بإمام، قلت: و إن کان فاطمیّا علویّا؟ قال: و إن کان فاطمیّا علویّا.
[٩۵٨]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الوشّاء، عن داود الحمّار، عن ابن أبی یعفور، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سمعته یقول: ثلاثة لا یکلّمهم اللّه یوم القیامة و لا یزکّیهم و لهم عذاب ألیم: من ادّعی إمامة من اللّه لیست له و من جحد إماما من اللّه و من زعم أنّ لهما فی الإسلام نصیبا.
[٩۵٩]۵-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن سنان، عن یحیی أخی أدیم، عن الولید بن صبیح قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ هذا الأمر لا یدّعیه غیر صاحبه إلاّ تبر اللّه عمره.
[٩۶٠]۶-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن سنان،
ص :٢١٠
شکوهمند را خواندم: و روز قیامت کسانی را که بر خداوند دروغ بستند روسیاه میبینی. [زمر (٣٩) :۶٠]فرمودند: کسی است که گفته: من امامم. درحالیکه امام نیست. او گوید: من عرض کردم: اگرچه علوی باشد؟ فرمود: و اگرچه علوی باشد. گفتم: اگرچه از فرزندان علی بن ابی طالب علیه السّلام باشد؟ فرمود: و اگرچه چنین باشد.
[٩۵۶]٢-فضیل از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: کسی که ادّعای امامت میکند و صلاحیت آن را ندارد، کافر است.
[٩۵٧]٣-حسین مختار گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: جانم به فدایتو روز قیامت کسانی را که بر خداوند دروغ بستند [روسیاه]میبینی [چیست؟]فرمود: هرکسی که میپندارد امام است درحالیکه نیست. عرض کردم: و اگرچه فاطمی و علوی باشد؟ فرمود: و اگرچه فاطمی و علوی باشد.
[٩۵٨]۴-ابن ابی یعفور گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: سه گروه است که خداوند در روز قیامت با آنان سخن نگفته و پاکشان نمیکند. و برایشان عذاب دردناک است: کسی که امامتی از سوی خداوند ادّعا کند که برای او نیست. و کسی که امامی را که از سوی خداوند است انکار کند. و کسی که گمان کند برای این دو نفر در اسلام بهرهای است.
[٩۵٩]۵-ولید صبیح گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: همانا اگر این امر را جز صاحبش ادّعا کند، خداوند عمرش را قطع میکند.
[٩۶٠]۶-طلحۀ زید از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: کسی که
ص :٢١١
عن طلحة بن زید، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
من أشرک مع إمام إمامته من عند اللّه من لیست إمامته من اللّه، کان مشرکا باللّه.
[٩۶١]٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل، عن منصور بن یونس، عن محمّد بن مسلم قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: رجل قال لی: اعرف الآخر من الأئمّة و لا یضرّک أن لا تعرف الأوّل، قال: فقال: لعن اللّه هذا فإنّی أبغضه و لا أعرفه و هل عرف الآخر إلاّ بالأوّل.
[٩۶٢]٨-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن صفوان، عن ابن مسکان قال:
سألت الشّیخ عن الأئمّة علیهم السّلام، قال: من أنکر واحدا من الأحیاء فقد أنکر الأموات.
[٩۶٣]٩-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن أبی وهب، عن محمّد بن منصور قال:
سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ «وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَیْهٰا آبٰاءَنٰا وَ اَللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» قال: فقال: هل رأیت أحدا زعم أنّ اللّه أمر بالزّناء و شرب الخمر أو شیء من هذه المحارم؟ فقلت: لا، فقال: ما هذه الفاحشة الّتی یدّعون أنّ اللّه أمرهم بها؟ قلت: اللّه أعلم و ولیّه؛ قال: فإنّ هذا فی أئمّة الجور؛ ادّعوا أنّ اللّه أمرهم بالائتمام بقوم لم یأمرهم اللّه بالائتمام بهم؛ فردّ اللّه ذلک علیهم فأخبر أنّهم قد قالوا علیه الکذب و سمّی ذلک منهم فاحشة.
[٩۶۴]١٠-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید،
ص :٢١٢
شخصی را که امامتش از سوی خدا نیست با امامی که امامتش از نزد خداوند است شریک کند، برای خدا شریک گرفته است.
[٩۶١]٧-محمّد مسلم گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: مردی به من گفت: آخرین امام را بشناس که نشناختن امام نخستین به تو زیان نمیرساند. حضرت فرمود: خدا او را لعنت کند. من او را نمیشناسم و دشمنش میدارم. و آیا واپسین جز با نخستین شناخته میشود؟
[٩۶٢]٨-ابن مسکان گفت: از حضرت کاظم علیه السّلام دربارۀ ائمّه علیهم السّلام پرسیدم. فرمود: کسی که یکی از زندگان را انکار کند درگذشتگان را هم انکار کرده است.
[٩۶٣]٩-محمّد منصور گفت: از حضرتش دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند پرسیدم: و وقتی کاری زشت انجام دادند، گفتند: پدران خود را بر این عمل یافتیم. و خداوند ما را به آن فرمان داده است. بگو خداوند به کار زشت فرمان نمیدهد. آیا چیزی را که نمیدانید به خدا نسبت میدهید. [اعراف (٧) :٢٨]فرمودند: آیا دیدهای کسی گمان کند که خداوند به زنا و شرابخواری یا یکی از این حرامها فرمان داده است؟ عرض کردم: نه. فرمود: پس این کدام کار زشت است که آنان ادّعا میکنند خداوند به آن فرمان داده باشد؟ عرض کردم: خدا و ولیّاش داناترند. فرمود: این دربارۀ امام ستمکار است. ادّعا کردند که خداوند ایشان را به پیروی از مردمانی فرمان داده است. درحالیکه خداوند ایشان را به پیروی از آنان فرمان نداده بود؛ بنابراین خداوند این سخنشان را رد کرد و فرمود که آنان بر او دروغ بستهاند. و آن کار را کار زشت نامید.
[٩۶۴]١٠-محمّد منصور گفت: از حضرت کاظم علیه السّلام دربارۀ این سخن
ص :٢١٣
عن أبی وهب، عن محمّد بن منصور قال:
سألت عبدا صالحا عن قول اللّه عزّ و جلّ «قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّیَ اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ» قال: فقال: إنّ القرآن له ظهر و بطن؛ فجمیع ما حرّم اللّه فی القرآن هو الظّاهر و الباطن من ذلک أئمّة الجور و جمیع ما أحلّ اللّه تعالی فی الکتاب هو الظّاهر و الباطن من ذلک أئمّة الحقّ.
[٩۶۵]١١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن محبوب، عن عمرو بن ثابت، عن جابر قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اَللّٰهِ» قال: هم و اللّه أولیاء فلان و فلان، اتّخذوهم أئمّة دون الإمام الّذی جعله اللّه للنّاس إماما، فلذلک قال: «وَ لَوْ یَرَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِیدُ اَلْعَذٰابِ. إِذْ تَبَرَّأَ اَلَّذِینَ اُتُّبِعُوا مِنَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوا وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبٰابُ. وَ قٰالَ اَلَّذِینَ اِتَّبَعُوا: لَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا کَذٰلِکَ یُرِیهِمُ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَیْهِمْ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِینَ مِنَ اَلنّٰارِ» ثمّ قال أبو جعفر علیه السّلام: هم و اللّه یا جابر أئمّة الظّلمة و أشیاعهم.
[٩۶۶]١٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أبی داود المسترقّ، عن علیّ بن میمون، عن ابن أبی یعفور قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: ثلاثة لا ینظر اللّه إلیهم یوم القیامة و لا یزکّیهم و لهم عذاب ألیم: من ادّعی إمامة من اللّه لیست له و من جحد إماما من اللّه و من زعم أنّ لهما فی الإسلام نصیبا.
ص :٢١۴
خداوند عزّتمند پرسیدم: بگو خداوند اعمال زشت را چه آشکار و چه نهان حرام کرده است. [اعراف (٧) :٣٣]فرمودند: همانا برای قرآن ظاهری و باطنی است. و همۀ آنچه خداوند در قرآن حرام کرده ظاهری است. و باطنی آن پیشوایان ستمکارند. و همۀ آنچه خداوند والا در کتاب حلال کرده، ظاهری است و باطنی آن پیشوایان راستیناند.
[٩۶۵]١١-جابر گفته است: من از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند پرسیدم: و برخی از مردم معبودهایی غیر از خداوند برای خود گرفته، آنها را همچون خدا دوست میدارند. [بقره (٢) :١۶۵]فرمود: به خدا سوگند! آنان دوستان فلانی و فلانیاند. که بهعنوان امام انتخابشان کردهاند. جز آن امامی که خداوند او را برای مردم امام قرار داده است. و برای همین فرمود: و آنها که ستم کردند وقتی عذاب را مشاهده کنند خواهند دانست که تمام قدرت از آن خدا است و خدا سخت کیفر دهنده است. در آن هنگام رهبران از پیروان خود بیزاری میجویند درحالیکه کیفر خدا را مشاهده کرده و دستشان از همهجا کوتاه است. و پیروان میگویند: کاش برایمان بازگشتی بود تا از آنان بیزاری بجوییم چنانکه آنان از ما بیزاری جستند. خداوند اینچنین اعمالشان را به صورت حسرتزایی به آنان نشان میدهد. و آنان هرگز از آتش دوزخ بیرون نمیآیند. [بقره (٢) :١۶۵ تا ١۶٧]سپس حضرت باقر علیه السّلام فرمودند: ای جابر! به خدا سوگند آنان همان امامان ستمکار و پیروانشان هستند.
[٩۶۶]١٢-ابن ابی یعفور گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: سه گروه است که خداوند در روز قیامت به آنان نگاه نمیکند و پاکشان نمیگرداند. و برایشان عذابی دردناک است: کسی که امامتی از سوی خداوند ادّعا کند که برای او نیست. و کسی که امامی از سوی خداوند را انکار کند. و کسی که گمان کند برای آن دو نفر در اسلام بهرهای است.
ص :٢١۵
باب فیمن دان اللّه عزّ و جلّ بغیر إمام من اللّه جلّ جلاله [٩۶٧]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی نصر، عن أبی الحسن علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اَللّٰهِ» قال:
یعنی من اتّخذ دینه رأیه، بغیر إمام من أئمّة الهدی.
[٩۶٨]٢-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن صفوان بن یحیی، عن العلاء بن رزین، عن محمّد بن مسلم قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: کلّ من دان اللّه بعبادة یجهد فیها نفسه و لا إمام له من اللّه فسعیه غیر مقبول و هو ضالّ متحیّر و اللّه شانئ لأعماله و مثله کمثل شاة ضلّت عن راعیها و قطیعها، فهجمت ذاهبة و جائیة یومها، فلمّا جنّها اللّیل بصرت بقطیع مع غیر راعیها فحنّت إلیها و اغترّت بها، فباتت معها فی ربضتها فلمّا أن ساق الرّاعی قطیعه أنکرت راعیها و قطیعها، فهجمت متحیّرة تطلب راعیها و قطیعها، فبصرت بغنم مع راعیها، فحنّت إلیها و اغترّت بها، فصاح بها الرّاعی: الحقی براعیک و قطیعک، فإنّک تائهة متحیّرة عن راعیک و قطیعک، فهجمت ذعرة متحیّرة نادّة لا راعی لها یرشدها إلی مرعاها أو یردّها، فبینا هی کذلک إذا اغتنم الذّئب ضیعتها فأکلها و کذلک و اللّه یا محمّد! من أصبح من هذه الأمّة لا إمام له من اللّه جلّ و عزّ ظاهرا عادلا أصبح ضالاّ تائها و إن مات علی هذه الحال مات میتة کفر و نفاق. و اعلم یا محمّد! إنّ أئمّة الجور و أتباعهم لمعزولون عن دین اللّه، قد ضلّوا و أضلّوا، فأعمالهم الّتی یعملونها کرماد اشتدّت به الرّیح فی یوم عاصف، لا یقدرون ممّا کسبوا علی شیء ذلک هو الضّلال البعید.
ص :٢١۶
[٩۶٧]١-ابن ابو نصر از حضرت ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند شکوهمند: و چه کسی گمراهتر از آن کسی است که بدون هدایتی از سوی خداوند از هوسش پیروی کرده است. [قصص (٢٨) :۵٠]روایت کرده که فرمودند: یعنی کسی که عقیدۀ خودش را بدون [نظر]امامی از امامان هدایت دین خود قرار داده است.
[٩۶٨]٢-محمّد مسلم گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: هرکسی با عبادتی از خداوند اطاعت کند [و]خودش را در آن به زحمت اندازد درحالیکه امامی از سوی خداوند ندارد، تلاشش پذیرفته نیست. او گمراهی سرگردان است. و خداوند دشمن اعمال او است. نظیر او همچون گوسفندی است که از چوپان و گلّهاش دور شود و روزش را این سو و آن سو بدود. و چون شب همه جا را بپوشاند گلّهای از چوپان دیگر ببیند. آنگاه مشتاقانه به سویش برود و فریب بخورد و شب را با آنان در خوابگاهشان بخوابد. و وقتی چوپان گلّه را حرکت میدهد، چوپان و گلّه را نشناسد. پس سرگردان به دنبال چوپان و گلّهاش بدود. آنگاه باز گوسفندانی به همراه چوپان ببیند، مشتاقانه به سویش رفته، فریب بخورد، ناگاه آن چوپان بر او فریاد بکند که: برو به چوپان و گلّۀ خودت بپیوند. که تو گمشدهای سرگردان از چوپان و گلّهات هستی. پس او هراسان و سرگردان و آوارهای که چوپانی ندارد تا او را به چراگاهش راهنمایی کند یا بازگرداند به این سو و آن سو میدود. و در این احوال گرگ این فرصت را غنیمت شمرده، او را بخورد. و ای محمّد! به خدا سوگند چنین است از این امّت کسی که بدون امامی ظاهر و عادل از سوی خداوند عزّتمند صبح کند، که گمراه و گمگشته صبح کرده است. و اگر بر این حال بمیرد به مرگ کفر و نفاق مرده است. و ای محمّد! بدان که پیشوایان ستمکار و پیروانشان از دین خدا به دورند. آنان خود گمراه شدند و گمراه کردند. و اعمالی که انجام دادند مانند خاکستری است که در روزی طوفانی بادی سخت بر آن وزیده است. که از آنچه به دست آوردهاند به چیزی نمیرسند. و این است آن گمراهی ژرف.
ص :٢١٧
[٩۶٩]٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن محبوب، عن عبد العزیز العبدیّ، عن عبد اللّه بن أبی یعفور قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: إنّی أخالط النّاس فیکثر عجبی من أقوام لا یتولّونکم و یتولّون فلانا و فلانا، لهم أمانة و صدق و وفاء و أقوام یتولّونکم، لیس لهم تلک الأمانة و لا الوفاء و الصّدق؟ قال: فاستوی أبو عبد اللّه علیه السّلام جالسا فأقبل علیّ کالغضبان، ثمّ قال: لا دین لمن دان اللّه بولایة إمام جائر لیس من اللّه و لا عتب علی من دان بولایة إمام عادل من اللّه، قلت: لا دین لأولئک و لا عتب علی هؤلاء؟ ! قال: نعم لا دین لأولئک و لا عتب علی هؤلاء، ثمّ قال: ألا تسمع لقول اللّه عزّ و جلّ: «اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ» یعنی [من]ظلمات الذّنوب إلی نور التّوبة و المغفرة لولایتهم کلّ إمام عادل من اللّه و قال: «وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَی اَلظُّلُمٰاتِ» إنّما عنی بهذا أنّهم کانوا علی نور الإسلام فلمّا أن تولّوا کلّ إمام جائر لیس من اللّه عزّ و جلّ خرجوا بولایتهم [إیّاه]من نور الإسلام إلی ظلمات الکفر، فأوجب اللّه لهم النّار مع الکفّار ف «أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ» .
[٩٧٠]۴-و عنه، عن هشام بن سالم، عن حبیب السّجستانیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قال اللّه تبارک و تعالی: لأعذّبنّ کلّ رعیّة فی الإسلام دانت بولایة کلّ إمام جائر لیس من اللّه و إن کانت الرّعیّة فی أعمالها برّة تقیّة؛ و لأعفونّ عن کلّ رعیّة فی الإسلام دانت بولایة کلّ إمام عادل من اللّه و إن کانت الرّعیّة فی أنفسها ظالمة مسیئة.
[٩٧١]۵-علیّ بن محمّد، عن ابن جمهور، عن أبیه، عن صفوان، عن ابن
ص :٢١٨
[٩۶٩]٣-عبد اللّه ابو یعفور گفته است: من به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: من با مردم درمیآمیزم و بسیار در شگفت میشوم از مردمی که شما را به ولایت نمیگیرند و فلان و فلانی را ولیّ خود قرار میدهند ولی امانت و راستی و وفا دارند. و مردمی که شما را ولیّ خود قرار دادهاند امّا امانت و راستی و وفا ندارند. او گوید: حضرت صادق علیه السّلام راست نشست و خشمگینانه به من رو کرد و سپس فرمود: دین ندارد کسی که خداوند را با ولایت امامی ستمکار که از سوی خداوند نیست اطاعت میکند و عتابی نیست بر کسی که با ولایت امامی عادل از سوی خداوند دینداری میکند. من عرض کردم: آنان دین ندارند و بر اینان عتابی نیست؟ ! فرمودند: بله، آنان دین ندارند و بر اینان عتابی نیست. سپس فرمود: آیا نشنیدهای این سخن خداوند عزّتمند را: خداوند ولیّ و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها به سوی نور بیرون میبردیعنی به خاطر پذیرش ولایت امام عادل از سوی خدا از ظلمات گناه به نور توبه و مغفرت میبرد. و فرمود: و کسانی که کافر شدند اولیایشان طاغوت است که آنها را از نور به سوی ظلمتها بیرون میبرند.
همانا مقصود این است که آنان بر نور اسلام بودند و چون ولایت هر امام ستمکاری را که از سوی خداوند شکوهمند نیست پذیرفتند، با این ولایتشان از نور اسلام به ظلمت کفر بیرون رفتند. پس خداوند آتش را بر آنان و کافران واجب کرد. پسآنان اهل آتشند و در آن جاودانه.
[٩٧٠]۴-حبیب سجستانی از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که خداوند پاک و والا فرمود: من عذاب میکنم مردم مسلمانی را که به ولایت امام ستمکاری گردن نهد که از سوی خداوند نیست اگرچه در اعمالشان نیکوکار و پرهیزگار باشند. و درمیگذرم از مردم مسلمانی که به ولایت امام عادلی از سوی خدا گردن نهد، اگرچه این مردم در میان خودشان ستمکار و بدکار باشند.
[٩٧١]۵-عبد اللّه سنان از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا
ص :٢١٩
مسکان، عن عبد اللّه بن سنان، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قال إنّ اللّه لا یستحیی أن یعذّب أمّة دانت بإمام لیس من اللّه و إن کانت فی أعمالها برّة تقیّة و إنّ اللّه لیستحیی أن یعذّب أمّة دانت بإمام من اللّه و إن کانت فی أعمالها ظالمة مسیئة.
باب من مات و لیس له إمام من أئمّة الهدی و هو من الباب الأوّل [٩٧٢]١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الحسن بن علیّ الوشّاء، عن أحمد بن عائذ، عن ابن أذینة، عن الفضیل بن یسار قال:
ابتدأنا أبو عبد اللّه علیه السّلام یوما و قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: من مات و لیس علیه إمام فمیتته میتة جاهلیّة، فقلت: قال ذلک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم؟ فقال إی و اللّه قد قال، قلت فکلّ من مات و لیس له إمام فمیتته میتة جاهلیّة؟ ! قال نعم.
[٩٧٣]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء قال: حدّثنی عبد الکریم بن عمرو، عن ابن أبی یعفور قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: «من مات و لیس له إمام، فمیتته میتة جاهلیّة» قال: فقلت: میتة کفر؟ قال: میتة ضلال، قلت: فمن مات الیوم و لیس له إمام، فمیتته میتة جاهلیّة؟ فقال: نعم.
[٩٧۴]٣-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن صفوان، عن الفضیل، عن الحارث بن المغیرة قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: من مات لا یعرف إمامه، مات میتة جاهلیّة؟ قال: نعم، قلت: جاهلیّة جهلاء، أو جاهلیّة لا یعرف إمامه؟ قال: جاهلیّة کفر و نفاق و ضلال.
ص :٢٢٠
خداوند شرم نمیکند امّتی را عذاب کند که از امام غیر الهی اطاعت کردهاند. اگر چه آنان در اعمالشان نیکوکار و پرهیزگار باشند. ولی شرم میکند امّتی را عذاب کند که از امامی الهی اطاعت کردهاند، اگرچه آنان در اعمالشان ستمکار و بدکار باشند.
[٩٧٢]١-فضیل یسار گفت: روزی حضرت صادق علیه السّلام با ما آغاز سخن کرد و فرمود: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرموده است: کسی که امامی نداشته باشد و بمیرد، مرگش، مرگ جاهلیّت است. من عرض کردم: این را رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمودهاند؟ فرمود: آری به خدا سوگند چنین فرموده است: من عرض کردم: پس هرکس امامی نداشته باشد و بمیرد، مرگش، مرگ جاهلیت است؟ ! فرمودند: بله.
[٩٧٣]٢-ابن ابی یعفور گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- «هرکس بمیرد و امامی نداشته باشد، مرگش مرگ جاهلیّت است. پرسیده، گفتم: به مرگ کفر؟ فرمود: به مرگ گمراهی. من گفتم: پس هرکس که امروز بمیرد و امامی نداشته باشد، مرگش مرگ جاهلیّت است؟ فرمود: بله.
[٩٧۴]٣-حارث مغیره گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: آیا رسول خدا فرمودهاند: هرکس بمیرد و امامش را نشناسد به مرگ جاهلیّت مرده است؟ فرمود: بله. من عرض کردم: جاهلیت جاهلان یا جاهلیت کسی که امامش را نمیشناسد؟ فرمود: جاهلیت کفر و نفاق و گمراهی.
ص :٢٢١
[٩٧۵]۴-بعض أصحابنا، عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنیّ، عن مالک بن عامر، عن المفضّل بن زائدة، عن المفضّل بن عمر قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: من دان اللّه بغیر سماع عن صادق ألزمه اللّه البتّة إلی العناء و من ادّعی سماعا من غیر الباب الّذی فتحه اللّه فهو مشرک و ذلک الباب المأمون علی سرّ اللّه المکنون.
باب فیمن عرف الحقّ من أهل البیت و من أنکر [٩٧۶]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن علیّ بن الحکم، عن سلیمان بن جعفر قال:
سمعت الرّضا علیه السّلام یقول: إنّ علیّ بن عبد اللّه بن الحسین بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و امرأته و بنیه من أهل الجنّة، ثمّ قال: من عرف هذا الأمر من ولد علیّ و فاطمة علیه السّلام لم یکن کالنّاس.
[٩٧٧]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد قال: حدّثنی الوشّاء قال: حدّثنا أحمد بن عمر الحلاّل قال:
قلت لأبی الحسن علیه السّلام: أخبرنی عمّن عاندک و لم یعرف حقّک من ولد فاطمة هو و سائر النّاس سواء فی العقاب؟ فقال: کان علیّ بن الحسین علیهما السّلام یقول: علیهم ضعفا العقاب.
[٩٧٨]٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الحسن بن راشد قال: حدّثنا علیّ بن إسماعیل المیثمیّ قال: حدّثنا ربعیّ بن عبد اللّه قال:
قال لی عبد الرّحمن بن أبی عبد اللّه قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: المنکر لهذا الأمر من بنی هاشم و غیرهم سواء؟ فقال لی: لا تقل: المنکر و لکن قل: الجاحد من
ص :٢٢٢
[٩٧۵]۴-مفضّل عمر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: کسی که خداوند را بدون شنیدن از صادقی اطاعت کند، خداوند به یقین او را با سختی همراه میکند. و کسی که جز از در گشودۀ خداوند ادّعای شنیدن کند، او مشرک است. و آن در مورد اعتماد بر راز پوشیدۀ خداوند است.
[٩٧۶]١-سلیمان جعفر گفت: از حضرت رضا علیه السّلام شنیدم که میفرماید: همانا علی بن عبد الله بن حسین بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیه السّلام و زن و فرزندش اهل بهشتاند. سپس فرمود: هرکس از فرزندان علی و فاطمه این امر [امامت]را بشناسد مانند [بقیّه]مردم نیست.
[٩٧٧]٢-احمد بن عمر حلاّل گفت: من به حضرت ابو الحسن علیه السّلام عرض کردم: برایم دربارۀ کسی از فرزندان فاطمه بگویید که با شما دشمنی کرد و حقّتان را نشناخت. آیا او و مردم دیگر در کیفر برابرند؟ فرمود: علی بن حسین میفرمود: کیفر اینان دو برابر است.
[٩٧٨]٣-ربعی عبد اللّه گفته است: عبد الرحمان ابو عبد اللّه به من گفت: من به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: آیا منکر این امر از بنی هاشم و غیر آنان برابرند؟ حضرت به من فرمود: نگو: منکر، بلکه بگو: جاحد از بنی هاشم و غیر آنان.
ص :٢٢٣
بنی هاشم و غیرهم، قال أبو الحسن: فتفکّرت [فیه]فذکرت قول اللّه عزّ و جلّ فی إخوة یوسف: «فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» .
[٩٧٩]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی نصر قال:
سألت الرّضا علیه السّلام قلت له: الجاحد منکم و من غیرکم سواء؟ فقال: الجاحد منّا له ذنبان و المحسن له حسنتان.
باب ما یجب علی النّاس عند مضیّ الإمام علیه السّلام [٩٨٠]١-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن صفوان، عن یعقوب بن شعیب قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: إذا حدث علی الإمام حدث، کیف یصنع النّاس؟ قال: أین قول اللّه عزّ و جلّ: «فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی اَلدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» قال: هم فی عذر ما داموا فی الطّلب و هؤلاء الّذین ینتظرونهم فی عذر حتّی یرجع إلیهم أصحابهم.
[٩٨١]٢-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن یونس بن عبد الرّحمن قال: حدّثنا حمّاد عن عبد الأعلی قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول العامّة: إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال: من مات و لیس له إمام مات میتة جاهلیّة، فقال: الحقّ و اللّه، قلت: فإنّ إماما هلک و رجل بخراسان لا یعلم من وصیّه لم یسعه ذلک؟ قال لا یسعه إنّ الإمام إذا هلک وقعت حجّة وصیّه علی من هو معه فی البلد و حقّ النّفر علی من لیس بحضرته إذا بلغهم، إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول: «فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی اَلدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» قلت: فنفر قوم
ص :٢٢۴
ابو الحسن گفته است: من [در اینباره]اندیشیدم و این سخن خداوند عزّتمند دربارۀ برادران یوسف را به یاد آوردم: او آنان را شناخت ولی آنان او را نشناختند. [یوسف (١٢) :۵٨].
[٩٧٩]۴-ابن ابو نصر گفته است: از حضرت رضا علیه السّلام پرسیدم: جاحد چه از شما و چه جز آنان [در کیفر]برابرند؟ فرمود: جاحد از ما دو گناه دارد و نیکوکارش دو حسنه.
[٩٨٠]١-یعقوب شعیب گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: وقتی حادثهای برای امام رخ دهد مردم چه کنند؟ فرمود: کجا است آن سخن خداوند عزّتمند که فرمود: چرا از هر گروهی از آنان، طایفهای کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی یابند و هنگام بازگشت به سوی قوم خود آنها را بیم دهند. [توبه (٩) :١٢٢][و]فرمود: آنان تا وقتی در جستجو باشند عذری دارند و کسانی که به انتظار آنان هستند عذری دارند تا یارانشان به سوی ایشان بازگردند.
[٩٨١]٢-عبد الاعلی گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن عامّه پرسیدم که گویند: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرموده است: کسی که بمیرد و امامی نداشته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است. حضرت فرمودند: به خدا سوگند راست است. من گفتم: امامی میمیرد و مردی در خراسان نمیداند چه کسی وصی او است. این برای او عذر نمیشود؟ فرمود: این برای او عذر نمیشود. که امام وقتی بمیرد، حجّت و برهان وصیاش بر کسی که در آن سرزمین با او است واقع میشود و حقّ کوچ بر کسی که در حضور او نیست، اگر خبر وفات به او رسیده باشد. خداوند عزّتمند میفرماید: چرا از هر گروهی از آنان طایفهای کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی یابند و هنگام بازگشت به سوی قوم خود آنها را بیم دهند. من گفتم: گروهی کوچ میکنند
ص :٢٢۵
فهلک بعضهم قبل أن یصل فیعلم؟ قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ: «یقول وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَی اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ اَلْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اَللّٰهِ» قلت: فبلغ البلد بعضهم فوجدک مغلقا علیک بابک و مرخی علیک سترک، لا تدعوهم إلی نفسک و لا یکون من یدلّهم علیک فبما یعرفون ذلک؟ قال: بکتاب اللّه المنزل، قلت: فیقول اللّه جلّ و عزّ کیف؟ قال: أراک قد تکلّمت فی هذا قبل الیوم، قلت: أجل، قال: فذکّر ما أنزل اللّه فی علیّ علیه السّلام و ما قال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی حسن و حسین علیه السّلام و ما خصّ اللّه به علیّا علیه السّلام و ما قال فیه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من وصیّته إلیه و نصبه إیّاه و ما یصیبهم و إقرار الحسن و الحسین بذلک و وصیّته إلی الحسن و تسلیم الحسین له بقول اللّه: «اَلنَّبِیُّ أَوْلیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ وَ أُولُوا اَلْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اَللّٰهِ» قلت: فإنّ النّاس تکلّموا فی أبی جعفر علیه السّلام و یقولون: کیف تخطّت من ولد أبیه من له مثل قرابته و من هو أسنّ منه و قصرت عمّن هو أصغر منه، فقال: یعرف صاحب هذا الأمر بثلاث خصال لا تکون فی غیره: هو أولی النّاس بالّذی قبله و هو وصیّه و عنده سلاح رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و وصیّته و ذلک عندی، لا أنازع فیه، قلت: إنّ ذلک مستور مخافة السّلطان؟ قال: لا یکون فی ستر إلاّ و له حجّة ظاهرة، إنّ أبی استودعنی ما هناک، فلمّا حضرته الوفاة قال: ادع لی شهودا فدعوت أربعة من قریش، فیهم نافع مولی عبد اللّه بن عمر؛ قال: اکتب: هذا ما أوصی به یعقوب «بنیه یٰا بَنِیَّ إِنَّ اَللّٰهَ اِصْطَفیٰ لَکُمُ اَلدِّینَ فَلاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ » و أوصی محمّد بن علیّ إلی ابنه جعفر بن محمّد و أمره أن یکفّنه فی برده الّذی کان یصلّی فیه الجمع و أن یعمّمه بعمامته و أن یربّع قبره و یرفعه أربع أصابع، ثمّ یخلّی عنه، فقال: اطووه، ثمّ قال للشّهود: انصرفوا رحمکم اللّه، فقلت بعد ما
ص :٢٢۶
و یکی از آنان پیش از رسیدن و دانستن میمیرد؟ فرمود: همانا خدای شکوهمند میفرماید: و کسی که بهعنوان مهاجرت به سوی خدا و پیامبرش از خانۀ خود بیرون رود، سپس مرگش فرارسد، پاداش او بر خدا است. [نساء (۴) :١٠٠]من عرض کردم: برخی از آنان به این سرزمین میرسند و در خانۀ شما را بسته و پرده را انداخته میبینند. که آنان را به سوی خودت نمیخوانی و کسی هم نیست که ایشان را به سوی تو راهنمایی کند. پس آنان این امر را چگونه بدانند؟ فرمود: با کتاب فروفرستادۀ خداوند. گفتم: خداوند عزّتمند چگونه میفرماید؟ فرمود: گمان میکنم پیش از این در اینباره سخن گفتهای. عرض کردم: بله. فرمود: پس آنچه را خداوند دربارۀ علی علیه السّلام نازل کرده و آنچه را رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- دربارۀ حسن و حسین علیهما السّلام فرموده، به یاد آر. و آنچه خداوند علی علیه السّلام را به آن اختصاص داده است و وصیّتی که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به او کرده و او را نصب کرده است. و سخنش را دربارۀ آنچه به آنان میرسد. و اقرار حسن و حسین [علیهما السّلام]به آن و وصیّتاش به حسن و تسلیمشدن حسین به او با این سخن خداوند که فرمود: پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و همسران او مادران ایشانند. و در کتاب خدا برخی خویشاوندان نسبت به برخی دیگر سزاوارترند. [احزاب (٣٣) :۶]من عرض کردم: مردم دربارۀ حضرت باقر صحبت کرده، میگویند: چگونه امامت از فرزندان پدر او از کسی که خویشاوندیاش مانند او و بزرگسالتر از او بود درگذشت و از کسی که کوچکتر از او بود بازماند [؟]که فرمودند: صاحب این امر با سه خصلتی شناخته میشود که در دیگران نیست: او سزاوارترین مردم به پیشین خود است؛ وصیّ او است؛ و سلاح رسول خدا و وصیّت ایشان نزد او است. و اینها نزد من است و در اینباره با من نزاع نمیشود. من عرض کردم: اینها به جهت هراس از سلطان پنهان است؟ فرمود: نهان نمیشود مگر اینکه حجّتی آشکار داشته باشد. همانا پدرم آنها را به من سپرد و چون وفاتش رسید، فرمود: شاهدانی را دعوت کن. من چهار قریشی را دعوت کردم که نافع غلام عبد اللّه عمر هم در میانشان بود. [پدرم]فرمود: بنویس: این چیزی است که یعقوب پسرانش را به آن وصیّت کردای پسرانم خداوند این دین را برای شما برگزیده است. پس نمیرید جز درحالیکه مسلمانید. [بقره (٢) :١٣٢]
و محمّد علی به پسرش جعفر محمّد وصیّت کرده، به او فرمان میدهد که او را در بردی کفن کند که جمعهها در آن نماز میگزارد و عمامهاش را بر سرش بگذارد و قبر را چهارگوشه کرده، چهار انگشت بالا آورد و رهایش کند. سپس فرمود: آن را بپیچید و به شاهدان فرمود: بروید خدا شما را بیامرزد.
ص :٢٢٧
انصرفوا: ما کان فی هذا یا أبت أن تشهد علیه؟ فقال: إنّی کرهت أن تغلب و أن یقال: إنّه لم یوص فأردت أن تکون لک حجّة؛ فهو الّذی إذا قدم الرّجل البلد قال: من وصیّ فلان، قیل فلان، قلت: فإن أشرک فی الوصیّة؟ قال: تسألونه فإنّه سیبیّن لکم.
[٩٨٢]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن خالد، عن النّضر بن سوید، عن یحیی الحلبیّ، عن برید بن معاویة، عن محمّد بن مسلم قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: أصلحک اللّه بلغنا شکواک و أشفقنا، فلو أعلمتنا أو علّمتنا من؟ قال: إنّ علیّا علیه السّلام کان عالما و العلم یتوارث، فلا یهلک عالم إلاّ بقی من بعده من یعلم مثل علمه أو ما شاء اللّه، قلت: أ فیسع النّاس إذا مات العالم ألاّ یعرفوا الّذی بعده؟ فقال: أمّا أهل هذه البلدة فلا-یعنی المدینة-و أمّا غیرها من البلدان فبقدر مسیرهم، إنّ اللّه یقول: «وَ مٰا کٰانَ اَلْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَوْ لاٰ نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طٰائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی اَلدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» قال قلت: أرأیت من مات فی ذلک؟ فقال: هو بمنزلة من خرج من بیته مهاجرا إلی اللّه و رسوله ثمّ یدرکه الموت فقد وقع أجره علی اللّه، قال: قلت: فإذا قدموا بأیّ شیء یعرفون صاحبهم؟ قال یعطی السّکینة و الوقار و الهیبة.
باب فی أنّ الإمام متی یعلم أنّ الأمر قد صار إلیه [٩٨٣]١-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن صفوان بن یحیی، عن أبی جریر القمّیّ قال:
ص :٢٢٨
من پس از رفتن آنان گفتم: پدر جان! چه چیزی در این بود که برایش شاهد گرفتی؟ فرمود: دوست ندارم تو مغلوب شوی و بگویند: به او وصیّت نشده است. خواستم برایت حجّتی باشد. چنان باشد که وقتی مردی به شهر آمد و گفت: چه کسی وصی فلانی است؟ گفته شود: فلانی. [راوی گوید:]من گفتم: و اگر در وصیّت شریکی باشد؟ فرمود: از او پرسش میکنید تا برایتان روشن شود.
[٩٨٢]٣-محمّد مسلم گفت: من به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: خدا کارتان را بسامان کند. خبر بیماریتان را شنیدیم و نگران شدیم. کاش ما را آگاه کرده یا میآموختید که چه کسی [وصی]است؟ فرمودند: همانا علی علیه السّلام عالم بود و علم به ارث برده میشود. پس عالمی نمیمیرد جز اینکه پس از او کسی میماند که مثل علم او یا آنچه را خدا بخواهد، دارد. من عرض کردم: آیا برای مردم وقتی عالمی میمیرد عذری هست که امام پسین را نشناسند؟ فرمود: برای اهل این سرزمین-یعنی مدینه-نه، امّا برای سرزمینهای دیگر به اندازۀ سفرشان عذری هست. که خداوند میفرماید: و شایسته نیست مؤمنان همگی کوچ کنند. چرا از هر گروهی از آنان، طائفهای کوچ نمیکند تا در دین آگاهی یابند و هنگام بازگشت به سوی قوم خود آنها را بیم دهند. راوی گوید: من عرض کردم:
دربارۀ کسی که در این راه میمیرد، بفرمایید. فرمودند: او به منزلۀ کسی است که در حال هجرت به سوی خدا و رسولش از خانه بیرون آمده و سپس مرگ او را دریابد که پاداش او بر خداوند است. او گوید: من عرض کردم: وقتی آنان بیایند، صاحبشان با چه چیزی شناخته میشود؟ فرمود: به او [امام]آرامش و وقار و هیبت داده میشود.
[٩٨٣]١-ابو جریر قمی گفت: من به حضرت ابو الحسن رضا علیه السّلام
ص :٢٢٩
قلت لأبی الحسن علیه السّلام: جعلت فداک قد عرفت انقطاعی إلی أبیک ثمّ إلیک، ثمّ حلفت له-و حقّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و حقّ فلان و فلان حتّی انتهیت إلیه-بأنّه لا یخرج منّی ما تخبرنی به إلی أحد من النّاس و سألته عن أبیه أ حیّ هو أو میّت؟ فقال: قد و اللّه مات، فقلت: جعلت فداک إنّ شیعتک یروون أنّ فیه سنّة أربعة أنبیاء، قال: قد و اللّه الّذی لا إله إلاّ هو هلک، قلت: هلاک غیبة أو هلاک موت؟ قال: هلاک موت، فقلت: لعلّک منّی فی تقیّة؟ فقال: سبحان اللّه، قلت: فأوصی إلیک؟ قال: نعم، قلت: فأشرک معک فیها أحدا؟ قال: لا، قلت: فعلیک من إخوتک إمام؟ قال: لا، قلت: فأنت الإمام؟ قال: نعم.
[٩٨۴]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن أسباط قال:
قلت للرّضا علیه السّلام: إنّ رجلا عنی أخاک إبراهیم، فذکر له أنّ أباک فی الحیاة و أنّک تعلم من ذلک ما یعلم، فقال: سبحان اللّه یموت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و لا یموت موسی علیه السّلام! ! قد و اللّه مضی کما مضی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و لکنّ اللّه تبارک و تعالی لم یزل منذ قبض نبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم هلمّ جرّا یمنّ بهذا الدّین علی أولاد الأعاجم و یصرفه عن قرابة نبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم هلمّ جرّا فیعطی هؤلاء و یمنع هؤلاء، لقد قضیت عنه فی هلال ذی الحجّة ألف دینار بعد أن أشفی علی طلاق نسائه و عتق ممالیکه و لکن قد سمعت ما لقی یوسف من إخوته.
[٩٨۵]٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء قال:
قلت لأبی الحسن علیه السّلام: إنّهم رووا عنک فی موت أبی الحسن علیه السّلام أنّ رجلا قال لک: علمت ذلک بقول سعید؟ ، فقال: جاء سعید بعد ما علمت به، قبل مجیئه، قال: و سمعته یقول: طلّقت أمّ فروة بنت إسحاق فی رجب بعد موت أبی الحسن بیوم، قلت طلّقتها و قد علمت بموت أبی الحسن؟ قال: نعم، قلت:
ص :٢٣٠
عرض کردم: جانم به فدایت شما پیوستگی و دلبستگی مرا نسبت به پدرتان، سپس به خودتان را دانستهاید-و به حقّ رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و حقّ امامان دیگر تا به خود حضرت رسیدم-سوگند خوردم که آنچه به من میگوید: از من به هیچ کسی از مردم صادر نمیشود. و آنگاه دربارۀ پدرشان پرسیدم که آیا زنده است یا درگذشته؟ که فرمودند: به خدا سوگند درگذشته است. من عرض کردم: جانم به فدایت! همانا شیعیان تو روایت میکنند که سنّت چهار پیامبر در او است. فرمود: به خداوندی که جز او خدایی نیست، او درگذشت. عرض کردم: مرگ غیبت یا مرگ موت؟ فرمود: مرگ موت. آنگاه عرض کردم: شاید شما با من تقیّه میکنی؟ فرمودند: سبحان اللّه! عرض کردم: پس به شما وصیّت کرده است؟ فرمودند: بله. عرض کردم: و در آن کسی را با شما شریک کرد؟ فرمودند: نه. عرض کردم: از برادرانتان امامی بر شما است؟ فرمود: نه. عرض کردم: پس امام شمایی؟ فرمودند: بله.
[٩٨۴]٢-علی اسباط گفت: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: مردی نزد برادرت ابراهیم رفته، به او گفته که پدرت زنده است و شما هم آنچه را او میداند، میدانی. حضرت فرمودند: سبحان اللّه! رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-میمیرد و موسی نمیمیرد. به خدا سوگند! او درگذشت چنانکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم درگذشت. امّا خداوند پاک و والا از وقتی جان پیامبرش-درود خدا بر او و بر خاندانش-را گرفته، پیوسته با این دین به فرزندان عجمها احسان میکند و از نزدیکان پیامبرش-درود خدا بر او و بر خاندانش-بازمیدارد. پیوسته به اینان میدهد و از آنان بازمیدارد. من در آغاز ذی حجّه پس از اینکه [کار او]به طلاق زنان و آزادکردن غلامانش منتهی شد، هزار دینار از طرف او [ابراهیم]پرداخت کردم. البتّه تو شنیدهای آنچه را یوسف از برادرانش دیده است.
[٩٨۵]٣-وشّاء گفت: من به حضرت ابو الحسن رضا علیه السّلام عرض کردم: آنان (واقفیها) از شما دربارۀ مرگ حضرت ابو الحسن کاظم علیه السّلام روایت میکنند که [آن را]مردی به شما گفته: [و]شما آن را از گفتۀ سعید دانستهاید؟ فرمودند: پیش از آمدن سعید من آن را فهمیدم و او بعد آمد. او گوید: و من شنیدم که میفرماید: من امّ فروه دختر اسحاق را در ماه رجب یک روز پس از مرگ حضرت ابو الحسن کاظم علیه السّلام طلاق دادم. من عرض کردم: درحالیکه به مرگ ابو الحسن [علیه السّلام]آگاه
ص :٢٣١
قبل أن یقدم علیک سعید؟ قال: نعم.
[٩٨۶]۴-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن صفوان قال:
قلت للرّضا علیه السّلام أخبرنی عن الإمام متی یعلم أنّه إمام؟ حین یبلغه أنّ صاحبه قد مضی أو حین یمضی؟ مثل أبی الحسن قبض ببغداد و أنت هاهنا؟ قال: یعلم ذلک حین یمضی صاحبه، قلت: بأیّ شیء؟ قال: یلهمه اللّه.
[٩٨٧]۵-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن أبی الفضل الشّهبانیّ، عن هارون بن الفضل قال:
رأیت أبا الحسن علیّ بن محمّد فی الیوم الّذی توفّی فیه أبو جعفر علیه السّلام فقال: إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، مضی أبو جعفر علیه السّلام، فقیل له: و کیف عرفت؟ قال: لأنّه تداخلنی ذلّة للّه لم أکن أعرفها.
[٩٨٨]۶-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن مسافر قال:
أمر أبو إبراهیم علیه السّلام-حین أخرج به-أبا الحسن علیه السّلام أن ینام علی بابه فی کلّ لیلة أبدا ما کان حیّا إلی أن یأتیه خبره قال: فکنّا فی کلّ لیلة نفرش لأبی الحسن فی الدّهلیز، ثمّ یأتی بعد العشاء فینام، فإذا أصبح انصرف إلی منزله، قال: فمکث علی هذه الحال أربع سنین، فلمّا کان لیلة من اللّیالی أبطأ عنّا و فرش له فلم یأت کما کان یأتی، فاستوحش العیال و ذعروا و دخلنا أمر عظیم من إبطائه، فلمّا کان من الغد أتی الدّار و دخل إلی العیال و قصد إلی أمّ أحمد فقال لها: هات الّتی أودعک أبی، فصرخت و لطمت وجهها و شقّت جیبها و قالت: مات و اللّه سیّدی فکفّها و قال لها: لا تکلّمی بشیء و لا تظهریه، حتّی یجیء الخبر إلی الوالی، فأخرجت إلیه سفطا و ألفی دینار أو أربعة آلاف دینار، فدفعت ذلک أجمع إلیه دون غیره و قالت: إنّه قال لی فیما بینی و بینه-و کانت
ص :٢٣٢
بودی او را طلاق دادی؟ فرمودند: بله. عرض کردم: پیش از آنکه سعید به شما برسد؟ فرمودند: بله.
[٩٨۶]۴-صفوان گفت: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: به من بفرمایید امام چهموقع میفهمد که امام است؟ وقتی میشنود که امام پیشین درگذشته یا در همان هنگام که او درمیگذرد؟ همچون ابو الحسن کاظم علیه السّلام که در بغداد درگذشت و شما اینجا بودید؟ فرمودند: وقتی امام پیشین درمیگذرد آن را میفهمد. من عرض کردم: با چه چیزی؟ فرمود: خدا به او الهام میکند.
[٩٨٧]۵-هارون فضل گفت: من ابو الحسن علی محمّد [هادی]علیه السّلام را در روزی که ابو جعفر جواد علیه السّلام وفات یافت، دیدم که فرمودند: انّا للّه و انّا الیه راجعون، جواد علیه السّلام درگذشت. به ایشان عرض شد: چگونه دانستی؟ فرمودند: زیرا در من فروتنی ویژهای نسبت به خداوند به وجود آمده که پیش از این چنین حالتی در من نبوده است.
[٩٨٨]۶-مسافر گفت: حضرت کاظم علیه السّلام-وقتی او را بردند-به رضا فرمان داد که تا وقتی زنده است همیشه در هر شب بر در بخوابد تا خبر [درگذشتش]به او برسد. او گوید: پس ما هر شب برای رضا علیه السّلام در دهلیز جا میانداختیم و ایشان پس از عشاء آمده، میخوابید. و وقتی صبح میشد به منزلش میرفت. او گوید: چهار سال بر این حال گذشت. شبی از شبها که برایشان جا انداخته بودند دیر کرده، نیامدند چنانکه [پیش از آن]میآمدند. اهل خانه هراسان و نگران شدند و بر ما از دیرکردنش سخت گذشت. چون فردا شد، به خانه آمدند و به سوی اهل خانه رفته، به امّ احمد رو کرده، فرمودند: آنچه را پدرم به تو سپرده بود، بیاور. او فریاد کشیده، سیلی به صورت زده و گریبان چاک کرد و گفت: به خدا سوگند سرورم درگذشته است. حضرت او را به خود آورده، فرمود: چیزی نگو و آشکار نکن که مبادا خبر به حاکم برسد. آنگاه آن زن یک صندوق و دو هزار دینار یا چهار هزار دینار را آورده، همه را به حضرت رضا علیه السّلام داد و نه به کس دیگر چیزی نداد. و گفت: آن حضرت در تنهاییمان به من فرمود
ص :٢٣٣
أثیرة عنده-احتفظی بهذه الودیعة عندک، لا تطلعی علیها أحدا حتّی أموت، فإذا مضیت فمن أتاک من ولدی فطلبها منک فادفعیها إلیه، و اعلمی أنّی قد متّ و قد جاءنی و اللّه علامة سیّدی، فقبض ذلک منها و أمرهم بالإمساک جمیعا إلی أن ورد الخبر و انصرف فلم یعد لشیء من المبیت کما کان یفعل، فما لبثنا إلاّ أیّاما یسیرة حتّی جاءت الخریطة بنعیه فعددنا الأیّام و تفقّدنا الوقت فإذا هو قد مات فی الوقت الّذی فعل أبو الحسن علیه السّلام ما فعل، من تخلّفه عن المبیت و قبضه لما قبض.
باب حالات الأئمّة علیهم السّلام فی السّنّ [٩٨٩]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن یزید الکناسیّ قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام: أکان عیسی ابن مریم علیه السّلام حین تکلّم فی المهد حجّة اللّه علی أهل زمانه؟ فقال: کان یومئذ نبیّا حجّة اللّه غیر مرسل أما تسمع لقوله حین قال: «إِنِّی عَبْدُ اَللّٰهِ آتٰانِیَ اَلْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا. وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰةِ وَ اَلزَّکٰاةِ مٰا دُمْتُ حَیًّا» قلت: فکان یومئذ حجّة للّه علی زکریّا فی تلک الحال و هو فی المهد؟ فقال: کان عیسی فی تلک الحال آیة للنّاس و رحمة من اللّه لمریم حین تکلّم فعبّر عنها و کان نبیّا حجّة علی من سمع کلامه فی تلک الحال، ثمّ صمت فلم یتکلّم حتّی مضت له سنتان و کان زکریّا الحجّة للّه عزّ و جلّ علی النّاس بعد صمت عیسی بسنتین ثمّ مات زکریّا فورثه ابنه یحیی الکتاب و الحکمة و هو صبیّ صغیر، أما تسمع لقوله عزّ و جلّ: «یٰا یَحْییٰ خُذِ اَلْکِتٰابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحُکْمَ صَبِیًّا» فلمّا بلغ عیسی علیه السّلام سبع سنین
ص :٢٣۴
-و این زن نزد حضرت، محبوب و برگزیده بود-: این ودیعه را نزد خودت نگاه دار و نگذار کسی بر آن آگاه شود تا وقتی من بمیرم. وقتی من رفتم، از فرزندانم آنکه به نزدت آمد و آن را خواست ودیعه را به او بده. و بدان که من آن موقع درگذشتهام. اینک به خدا سوگند نشانۀ سرورم آشکار شد. پس حضرت آنها را از او گرفت و همگی را به خویشتنداری فرمان داد تا خبر رسید و حضرت رفت و دیگر برای خواب بازنگشت. چند روزی نگذشت که نامۀ خبر درگذشتش رسید. روزها را شمردیم و از زمان [مرگ]جستجو کردیم، دیدیم که حضرت در همان وقتیکه ابو الحسن رضا علیه السّلام چنان رفتار کرده-از نخوابیدن در جای سابق و گرفتن آن چیزها-درگذشته است.
[٩٨٩]١-یزید کناسی گفت: از حضرت باقر علیه السّلام پرسیدم: آیا عیسای مریم وقتی در گهواره سخن گفت حجّت خدا بر اهل زمانش بود؟ فرمودند: آن روز پیامبر [و]حجّتی غیر مرسل بود. مگر این سخنش را نشنیدهای وقتیکه گفت: من بندۀ خدایم و او مرا پیامبر و پربرکت قرار داد هرجا که باشم و مرا تا زندهام به نماز و زکات سفارش کرد. [مریم (١٩) :٣٠ و ٣١]من گفتم: پس در آن روز و در آن حال که در گهواره بود حجّت خدا بر زکریا بود؟ فرمودند: عیسی در آن حال نشانهای برای مردم و رحمتی از سوی خدا برای مریم بود. وقتی سخن گفت از سوی او سخن گفت. و پیامبر و حجّت بود بر کسی که در آن حال سخنش را میشنید. سپس خاموش شد و سخن نگفت تا دو سال بر او گذشت و زکریا پس از خاموشی عیسی، دو سال حجّت خداوند عزّتمند بر مردم بود. سپس زکریا درگذشت و پسرش یحیی که خرد و کودک بود کتاب و حکمت را به ارث برد. مگر نشنیدهای سخن آن عزّتمند را: ای یحیی! کتاب را با قوّت بگیر. و ما فرمان نبوّت را در کودکی به او دادیم. [مریم (١٩) :١٢]آنگاه چون عیسی علیه السّلام به هفت سالگی رسید
ص :٢٣۵
تکلّم بالنّبوّة و الرّسالة حین أوحی اللّه تعالی إلیه فکان عیسی الحجّة علی یحیی و علی النّاس أجمعین و لیس تبقی الأرض یا أبا خالد یوما واحدا بغیر حجّة للّه علی النّاس منذ یوم خلق اللّه آدم علیه السّلام و أسکنه الأرض، فقلت: جعلت فداک أکان علیّ علیه السّلام حجّة من اللّه و رسوله علی هذه الأمّة فی حیاة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم؟ فقال: نعم یوم أقامه للنّاس و نصبه علما و دعاهم إلی ولایته و أمرهم بطاعته، قلت: و کانت طاعة علیّ علیه السّلام واجبة علی النّاس فی حیاة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و بعد وفاته؟ فقال: نعم و لکنّه صمت فلم یتکلّم مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و کانت الطّاعة لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم علی أمّته و علی علیّ علیه السّلام فی حیاة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و کانت الطّاعة من اللّه و من رسوله علی النّاس کلّهم لعلیّ علیه السّلام بعد وفاة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و کان علیّ علیه السّلام حکیما عالما.
[٩٩٠]٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن صفوان بن یحیی قال:
قلت للرّضا علیه السّلام: قد کنّا نسألک قبل أن یهب اللّه لک أبا جعفر فکنت تقول: یهب اللّه لی غلاما، فقد وهب اللّه لک فقرّ عیوننا، فلا أرانا اللّه یومک، فإن کان کون فإلی من؟ فأشار بیده إلی أبی جعفر علیه السّلام و هو قائم بین یدیه، فقلت: جعلت فداک هذا ابن ثلاث سنین! ؟ قال و ما یضرّه من ذلک شیء، قد قام عیسی [بن مریم]علیه السّلام بالحجّة و هو ابن [أقلّ من]ثلاث سنین.
[٩٩١]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن سیف، عن بعض أصحابنا، عن أبی جعفر الثّانی علیه السّلام قال:
قلت له: إنّهم یقولون فی حداثة سنّک، فقال: إنّ اللّه تعالی أوحی إلی داود أن یستخلف سلیمان و هو صبیّ یرعی الغنم، فأنکر ذلک عبّاد بنی إسرائیل
ص :٢٣۶
و خداوند فرازمند به او وحی فرستاد، او از نبوّت و رسالت سخن گفت و بر یحیی و همۀ مردم حجّت شد. و ای ابو خالد زمین بدون حجّتی از سوی خداوند بر مردم یک روز باقی نمیماند، از وقتی خداوند آدم علیه السّلام را آفرید و در زمین ساکنش کرد. من گفتم: جانم فدایت! آیا علی علیه السّلام در زندگانی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-حجّت خدا و رسولش بر این امّت بود؟ فرمودند: بله، روزی که او را پیش مردم بالا برد و به پیشوایی منصوبش کرد و آنان را به ولایتش خوانده، به اطاعت از او فرمانشان داد. من عرض کردم: و اطاعت از علی علیه السّلام در زندگانی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و پس از وفاتشان بر مردم واجب بود؟ فرمودند: بله، ولی خاموشی گزید و باوجود رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله سخن نگفت. و اطاعت رسول خدا در زندگانی او بر امّت و بر علی علیه السّلام واجب بود. و پس از وفات رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-اطاعت علی علیه السّلام از جانب خدا و رسولش بر همۀ مردم واجب بود. و علی علیه السّلام حکیمی عالم بود.
[٩٩٠]٢-صفوان یحیی گفت: من به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: پیش از آنکه خداوند به شما جواد علیه السّلام را ببخشد وقتی از شما [دربارۀ امام پسین] میپرسیدیم، شما میفرمودی: خداوند پسری به من ارزانی میدارد. اینک خداوند [او را]به شما ارزانی داشته و چشم ما روشن شده است. خدا آن روز را نیاورد، اگر حادثهای رخ داد، [آن امر]به چه کسی میرسد؟ حضرت با دست به جواد علیه السّلام اشاره کردند که در برابر ایشان ایستاده بود. من عرض کردم: جانم فدایت! این پسر سه ساله! ؟ فرمودند: این مسأله به او زیانی نمیرساند. که عیسای [مریم]علیه السّلام وقتی کمتر از سه سال داشت حجّت شد.
[٩٩١]٣-علی سیف از یکی از اصحاب روایت کرده که من به حضرت ابو جعفر دوم [جواد]علیه السّلام گفتم: مردم دربارۀ کمی سنّت سخن میگویند. حضرت فرمودند: همانا خداوند والا به داود وحی کرد که سلیمان را جانشین خود کند درحالیکه او کودک بود و گوسفند میچراند. عابدان و عالمان بنی اسرائیل آن را انکار کردند.
ص :٢٣٧
و علماؤهم، فأوحی اللّه إلی داود علیه السّلام أن خذ عصا المتکلّمین و عصا سلیمان و اجعلها فی بیت و اختم علیها بخواتیم القوم فإذا کان من الغد، فمن کانت عصاه قد أورقت و أثمرت فهو الخلیفة، فأخبرهم داود علیه السّلام، فقالوا: قد رضینا و سلّمنا.
[٩٩٢]۴-علیّ بن محمّد و غیره، عن سهل بن زیاد، عن یعقوب بن یزید، عن مصعب، عن مسعدة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
أبو بصیر دخلت إلیه و معی غلام یقودنی خماسیّ لم یبلغ، فقال لی: کیف أنتم إذا احتجّ علیکم بمثل سنّه [أو قال: سیلی علیکم بمثل سنّه].
[٩٩٣]۵-سهل بن زیاد، عن علیّ بن مهزیار، عن محمّد بن إسماعیل بن بزیع قال:
سألته-یعنی أبا جعفر علیه السّلام-عن شیء من أمر الإمام، فقلت: یکون الإمام ابن أقلّ من سبع سنین؟ فقال: نعم و أقلّ من خمس سنین، فقال سهل: فحدّثنی علیّ بن مهزیار بهذا فی سنة إحدی و عشرین و مائتین.
[٩٩۴]۶-الحسین بن محمّد، عن الخیرانیّ، عن أبیه قال:
کنت واقفا بین یدی أبی الحسن علیه السّلام بخراسان، فقال له قائل: یا سیّدی! إن کان کون فإلی من؟ قال: إلی أبی جعفر ابنی، فکأنّ القائل استصغر سنّ أبی جعفر علیه السّلام، فقال أبو الحسن علیه السّلام: إنّ اللّه تبارک و تعالی بعث عیسی ابن مریم علیه السّلام رسولا، نبیّا، صاحب شریعة مبتدأة فی أصغر من السّنّ الّذی فیه أبو جعفر.
[٩٩۵]٧-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن أسباط قال:
رأیت أبا جعفر علیه السّلام و قد خرج علیّ فأخذت النّظر إلیه و جعلت أنظر إلی رأسه و رجلیه، لأصف قامته لأصحابنا بمصر فبینا أنا کذلک حتّی قعد، فقال: یا علیّ! إنّ اللّه احتجّ فی الإمامة بمثل ما احتجّ به فی النّبوّة فقال: «وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحُکْمَ
ص :٢٣٨
پس خداوند به داود علیه السّلام وحی فرستاد که عصای زبانگشایان و عصای سلیمان را بگیر و در خانهای بگذار و با انگشتریهای مردم بر آن مهر بزن. چون فردا شد هر کسی که عصایش برگ و میوه آورد، او جانشین است. داود علیه السّلام به آنان گفت [که عصای سلیمان دارای این ویژگی شده است]. و آنان گفتند: ما راضی گشته، تسلیم شدیم.
[٩٩٢]۴-ابو بصیر [نابینا]گفت: من درحالیکه کودک پنجسالۀ نابالغی به عنوان راهنما مرا همراهی میکرد به نزد حضرت رفتم. پس حضرت به من فرمودند: شما چگونه خواهید بود وقتی امامی به سنّ این کودک بر شما حجّت آورد؟ ! [یا فرمود: امامی به سنّ او بر شما والی خواهد شد.]
[٩٩٣]۵-اسماعیل بزیع گفت: از حضرتش-یعنی باقر علیه السّلام-دربارۀ چیزی از امام پرسیده، عرض کردم: آیا میشود امام پسری کمتر از هفت ساله باشد؟ فرمودند: بله، و کمتر از پنج سال هم میشود. و سهل گفته است: این حدیث را علی مهزیار در سال دویست و بیست و یک برایم گفت.
[٩٩۴]۶-خیرانی از پدرش روایت کرده که گفته است: من در خراسان در مقابل حضرت رضا علیه السّلام ایستاده بودم که کسی به ایشان گفت: سرورم! اگر حادثهای رخ داد به چه کسی [رجوع کنیم]؟ فرمود: به پسرم ابو جعفر [علیه السّلام]، گویا گوینده سنّ ابو جعفر علیه السّلام را کوچک شمرد. که حضرت رضا علیه السّلام فرمود: خداوند پاک و والا عیسای مریم را در سنّی کوچکتر از آنچه ابو جعفر [علیه السّلام]دارد به عنوان رسول و پیامبر و صاحب شریعتی نو برانگیخت.
[٩٩۵]٧-علی اسباط گفت: حضرت جواد علیه السّلام را دیدم که به سوی من میآمد. پس به ایشان خیره شدم و به سر و پاهایش نگاه میکردم تا در شهر [خودم]قامتش را برای اصحابمان وصف کنم. در همین احوال بودم که حضرت نشست و فرمود: ای علی! همانا خداوند در امامت به چیزی استدلال کرد که با آن دربارۀ پیامبری احتجاج
ص :٢٣٩
صَبِیًّا»
«وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ»
«وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً» فقد یجوز أن یؤتی الحکمة و هو صبیّ و یجوز أن یؤتاها و هو ابن أربعین سنة.
[٩٩۶]٨-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه قال:
قال علیّ بن حسّان لأبی جعفر علیه السّلام: یا سیّدی إنّ النّاس ینکرون علیک حداثة سنّک، فقال: و ما ینکرون من ذلک قول اللّه عزّ و جلّ لقد قال اللّه عزّ و جلّ لنبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: «قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اَللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِی» فو اللّه ما تبعه إلاّ علیّ علیه السّلام و له تسع سنین و أنا ابن تسع سنین.
باب أنّ الإمام لا یغسله إلاّ إمام من الأئمّة علیهم السّلام [٩٩٧]١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الحسن بن علیّ الوشّاء، عن أحمد بن عمر الحلاّل أو غیره، عن الرّضا علیه السّلام قال:
قلت له: إنّهم یحاجّونّا یقولون: إنّ الإمام لا یغسّله إلاّ الإمام قال: فقال: ما یدریهم من غسّله فما قلت لهم؟ قال: فقلت: جعلت فداک قلت لهم: إن قال مولای إنّه غسّله تحت عرش ربّی فقد صدق و إن قال: غسّله فی تخوم الأرض فقد صدق، قال: لا هکذا [قال]فقلت: فما أقول لهم؟ قال: قل لهم: إنّی غسّلته، فقلت: أقول لهم إنّک غسّلته؟ فقال: نعم.
[٩٩٨]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور قال: حدّثنا أبو معمر قال:
سألت الرّضا علیه السّلام عن الإمام یغسّله الإمام؟ قال: سنّة موسی بن عمران علیه السّلام.
[٩٩٩]٣-و عنه، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن یونس، عن طلحة قال:
ص :٢۴٠
کرده بود آنجا که فرمود: و ما درحالیکه کودک بود به او حکمت دادیم. [مریم (١٩) :١٢]و چون به رشد رسید [یوسف (١٢) :٢٢]و به چهل سالگی رسید. [احقاف (۴۶) :١۵]پس روا است که به کودک حکمت داده شود. و روا است که بر مردی چهل ساله داده شود.
[٩٩۶]٨-علی ابراهیم از پدرش روایت کرده که علی حسّان به حضرت جواد گفته است: سرورم! مردم کوچکی سنّتان را بر شما عیب میگیرند. حضرت فرمودند: و از این سخن [جز]به سخن خداوند عزّتمند عیب نمیگیرند آنجا که خداوند شکوهمند به پیامبرش-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: بگو این راه من است. من و کسی که از من پیروی کرده با بصیرت کامل به سوی خداوند میخوانیم. [یوسف (١٢) :١٠٨]و به خدا سوگند از او جز علی علیه السّلام پیروی نکرد درحالیکه نه سال داشت و من هم نهسالهام.
[٩٩٧]١-احمد عمر حلاّل یا کسی دیگر گفت: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: آنان با ما مجادله کرده، میگویند: امام را جز امام غسل نمیدهد. حضرت فرمودند: آنان چگونه فهمیدند که چه کسی او را غسل داده است و تو به آنان چه گفتی؟ او گوید من عرض کردم: جانم فدایت! من به آنان گفتم: اگر مولایم بگوید: او را زیر عرش پروردگارم غسل داده است راست گفته و اگر بفرماید که او را در مرزهای زمین غسل داده باز هم راست گفته است. فرمودند: چنین نیست. من عرض کردم: پس به آنان چه بگویم؟ فرمودند: به آنان بگو: من او را غسل دادم. من عرض کردم: به آنان بگویم شما او را غسل دادی؟ فرمود: بله.
[٩٩٨]٢-ابو معمّر گفت: از حضرت رضا علیه السّلام پرسیدم: آیا امام را امام غسل میدهد؟ فرمودند: سنّت موسای عمران علیه السّلام همین است.
[٩٩٩]٣-طلحه گفت: به حضرت رضا علیه السّلام گفتم: آیا امام را جز امام غسل
ص :٢۴١
قلت للرّضا علیه السّلام: إنّ الإمام لا یغسّله إلاّ الإمام؟ فقال: أما تدرون من حضر لغسله؟ قد حضره خیر ممّن غاب عنه، الّذین حضروا یوسف فی الجبّ حین غاب عنه أبواه و أهل بیته.
باب موالید الأئمّة علیهم السّلام [١٠٠٠]١-علیّ بن محمّد، عن عبد اللّه بن إسحاق العلویّ، عن محمّد بن زید الرّزامیّ، عن محمّد بن سلیمان الدّیلمیّ، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر قال:
حججنا مع أبی عبد اللّه علیه السّلام فی السّنة الّتی ولد فیها ابنه موسی علیه السّلام، فلمّا نزلنا الأبواء وضع لنا الغداء و کان إذا وضع الطّعام لأصحابه أکثر و أطاب، قال: فبینا نحن نأکل إذا أتاه رسول حمیدة فقال له: إنّ حمیدة تقول: قد أنکرت نفسی و قد وجدت ما کنت أجد إذا حضرت ولادتی و قد أمرتنی أن لا أستبقک بابنک هذا، فقام أبو عبد اللّه علیه السّلام فانطلق مع الرّسول، فلمّا انصرف قال له أصحابه: سرّک اللّه و جعلنا فداک فما أنت صنعت من حمیدة؟ قال: سلّمها اللّه و قد وهب لی غلاما و هو خیر من برأ اللّه فی خلقه و لقد أخبرتنی حمیدة عنه بأمر ظنّت أنّی لا أعرفه و لقد کنت أعلم به منها، فقلت: جعلت فداک و ما الّذی أخبرتک به حمیدة عنه؟ قال: ذکرت أنّه سقط من بطنها حین سقط واضعا یدیه علی الأرض، رافعا رأسه إلی السّماء، فأخبرتها أنّ ذلک أمارة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أمارة الوصیّ من بعده. فقلت: جعلت فداک و ما هذا من أمارة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أمارة الوصیّ من بعده؟ فقال لی: إنّه لمّا کانت اللّیلة الّتی علق فیها بجدّی أتی آت جدّ أبی بکأس فیه شربة أرقّ من الماء و ألین من الزّبد و أحلی
ص :٢۴٢
نمیدهد؟ فرمودند: مگر نمیدانید چه کسی برای غسل او حاضر میشود؟ کسانی در نزد او حاضر میشوند که بهتر از کسانی هستند که از او نهان شدهاند. کسانی که در کنار یوسف در آن چاه حاضر شدند وقتی پدر و مادرش و خانوادهاش از او نهان شدند.
[١٠٠٠]١-ابو بصیر گفته است: ما در سالی که موسی علیه السّلام به دنیا آمد با حضرت صادق علیه السّلام حجّ کردیم. وقتی در ابواء فرود آمدیم به ما ناهار داد و ایشان وقتی به اصحابش غذا میداد خوب و بسیار میداد. وقتی داشتیم میخوردیم ناگاه فرستادۀ حمیده آمده، به حضرت عرض کرد: حمیده میگوید: من حالم دیگرگون شده و چنان شدهام که پیش از این هنگام وضع حمل چنین نمیشدم و شما به من فرمان دادهاید که در این پسرتان بر شما پیشی نگیرم. پس حضرت صادق علیه السّلام برخاست و با فرستاده رفت و چون بازگشت، اصحاب به ایشان گفتند: خداوند شما را شاد کند و ما را فدایتان. با حمیده چه کردید؟ فرمودند: خداوند به او سلامتی داد و به من پسری ارزانی داشت که بهترین کسی است که خدا در آفریدگانش آفریده است. و حمیده دربارهاش چیزی به من گفت که میپنداشت من آن را نمیدانم. درحالی که من به آن از او داناتر بودم. من عرض کردم: جانم به فدایت! حمیده چه چیزی دربارهاش گفت؟ فرمودند: او گفت که وقتی او از بطنش افتاده دستها را بر زمین گذاشته و سرش را به آسمان بلند کرده است. من به او گفتم که این نشانۀ رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و نشانۀ وصی پس از او است. من عرض کردم: جانم فدایت! این نشانۀ رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و نشانۀ وصی پس از او چیست؟ به من فرمودند: وقتی آن شب بستهشدن نطفۀ نیایم آمد، کسی برای نیای پدرم جام شربتی رقیقتر از آب و نرمتر از کره، شیرینتر از شهد
ص :٢۴٣
من الشّهد و أبرد من الثّلج و أبیض من اللّبن، فسقاه إیّاه و أمره بالجماع، فقام فجامع، فعلق بجدّی و لمّا أن کانت اللّیلة الّتی علق فیها بأبی أتی آت جدّی فسقاه کما سقی جدّ أبی و أمره بمثل الّذی أمره فقام فجامع، فعلق بأبی و لمّا أن کانت اللّیلة الّتی علق فیها بی أتی آت أبی فسقاه بما سقاهم و أمره بالّذی أمرهم به فقام فجامع فعلق بی و لمّا أن کانت اللّیلة الّتی علق فیها بابنی أتانی آت کما أتاهم، ففعل بی کما فعل بهم فقمت بعلم اللّه و إنّی مسرور بما یهب اللّه لی، فجامعت فعلق بابنی هذا المولود فدونکم، فهو و اللّه صاحبکم من بعدی، إنّ نطفة الإمام ممّا أخبرتک و إذا سکنت النّطفة فی الرّحم أربعة أشهر و أنشئ فیها الرّوح بعث اللّه تبارک و تعالی ملکا یقال له حیوان، فکتب علی عضده الأیمن وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ و إذا وقع من بطن أمّه وقع واضعا یدیه علی الأرض رافعا رأسه إلی السّماء فأمّا وضعه یدیه علی الأرض فإنّه یقبض کلّ علم للّه أنزله من السّماء إلی الأرض و أمّا رفعه رأسه إلی السّماء فإنّ منادیا ینادی به من بطنان العرش من قبل ربّ العزّة من الأفق الأعلی باسمه و اسم أبیه یقول: یا فلان بن فلان! اثبت تثبت، فلعظیم ما خلقتک، أنت صفوتی من خلقی و موضع سرّی و عیبة علمی و أمینی علی وحیی و خلیفتی فی أرضی، لک و لمن تولاّک أوجبت رحمتی و منحت جنانی و أحللت جواری، ثمّ و عزّتی و جلالی لأصلینّ من عاداک أشدّ عذابی و إن وسّعت علیه فی دنیای من سعة رزقی، فإذا انقضی الصّوت-صوت المنادی-أجابه هو واضعا یدیه رافعا رأسه إلی السّماء یقول: شَهِدَ اَللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ أُولُوا اَلْعِلْمِ قٰائِماً بِالْقِسْطِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ قال: فإذا قال ذلک أعطاه اللّه العلم الأوّل و العلم الآخر
ص :٢۴۴
و خنکتر از یخ و سفیدتر از شیر آورده، به او نوشانید و فرمان به همبستری داد. ایشان برخاست و همبستر شد و نطفۀ نیایم بسته شد. و چون شب بستهشدن نطفۀ پدرم شد، کسی به نزد نیایم آمده آن را به او نوشانید، چنانکه به نیای پدرم نوشاند. و مانند آنچه را به ایشان فرمان داده بود، به او فرمان داد. پس او برخاست و همبستر شد و نطفۀ پدرم بسته شد. و چون شب بستهشدن نطفۀ من رسید، کسی به نزد پدرم آمده، از آنچه به آنان نوشانده بود، به او نوشاند. و به آنچه آنان را فرمان داده بود، او را فرمان داد. پس او برخاسته، همبستر شد و نطفۀ من بسته شد. و چون شب بستهشدن نطفۀ پسرم شد، کسی به نزدم آمد چنانکه به نزد آنان آمده بود و با من همان کرد که با آنان کرده بود. من به علم خدایی برخاستم در حالیکه خوشحال بودم از آنچه خداوند به من میبخشد. پس همبستر شدم و نطفۀ پسرم، همین کودک، بسته شد. متوجّه باشید که به خدا سوگند، او راهبر شما پس از من است. همانا نطفۀ امام از چیزی است که به تو گفتم. و چون نطفه در رحم به مدّت چهار ماه قرار گرفت و روح در آن دمیده شد، خداوند پاک و والا فرشتۀ حیوان نامی را میفرستد تا بر بازوی راستش بنویسد: «و کلمۀ پروردگارت به راستی و عدالت پایان گرفت. و برای کلمات او دگرگونکنندهای نیست. که او شنوا و دانا است.» و چون از بطن مادرش فرومیآید دستانش را بر زمین گذاشته، سرش را به آسمان بلند میکند. امّا گذاشتن دستانش بر زمین برای این است که همۀ علمهای فروفرستادۀ خداوند از آسمان به زمین را بگیرد. و بلند کردن سر به آسمان برای این است که منادیای از میانۀ آسمان از افق اعلی و از جانب پروردگار عزّتمند نام او و پدرش را صدا زده، میگوید: استوار باش تا پایدار شوی. که برای کار بزرگی تو را آفریدهام. تو برگزیدۀ من از آفریدگانم و محلّ راز و ظرف دانش و امینم بر وحی و جانشینم در زمین هستی. من برای تو و برای کسی که ولایت تو را پذیرفت رحمتم را واجب کرده، باغهایم را بخشیده و همسایگیام را برایش روا کردم. سپس به عزّت و جلالم سوگند با سختترین عذابم کسی را میسوزانم که با تو دشمنی کند. اگرچه در دنیایم بر او از روزی گستردهام داده باشم. وقتی آن صدا -صدای منادی-به پایان رسید، او درحالیکه دستانش بر زمین و سرش به آسمان بلند است، پاسخ داده میگوید: خداوند گواهی میدهد که معبودی جز او نیست. و فرشتگان و صاحبان دانش گواهی میدهند که او برپادارندۀ عدالت است و معبودی جز او نیست. که هم شکستناپذیر و هم حکیم است. [آل عمران (٣) :١٨]حضرت فرمود: وقتی این را عرض کرد خداوند علم نخستین و انجامین را به او میدهد
ص :٢۴۵
و استحقّ زیارة الرّوح فی لیلة القدر، قلت جعلت فداک الرّوح لیس هو جبرئیل؟ قال الرّوح هو أعظم من جبرئیل إنّ جبرئیل من الملائکة و إنّ الرّوح هو خلق أعظم من الملائکة علیهم السّلام ألیس یقول اللّه تبارک و تعالی: تَنَزَّلُ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ اَلرُّوحُ.
محمّد بن یحیی و أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسین، عن أحمد بن الحسن، عن المختار بن زیاد، عن محمّد بن سلیمان، عن أبیه، عن أبی بصیر مثله.
[١٠٠١]٢-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن موسی بن سعدان، عن عبد اللّه بن القاسم، عن الحسن بن راشد قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ اللّه تبارک و تعالی إذا أحبّ أن یخلق الإمام أمر ملکا فأخذ شربة من ماء تحت العرش، فیسقیها أباه، فمن ذلک یخلق الإمام، فیمکث أربعین یوما و لیلة فی بطن أمّه لا یسمع الصّوت، ثمّ یسمع بعد ذلک الکلام، فإذا ولد بعث ذلک الملک فیکتب بین عینیه: وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ فإذا مضی الإمام الّذی کان قبله رفع لهذا منار من نور ینظر به إلی أعمال الخلائق، فبهذا یحتجّ اللّه علی خلقه.
[١٠٠٢]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن حدید، عن منصور بن یونس، عن یونس بن ظبیان قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ اللّه عزّ و جلّ إذا أراد أن یخلق الإمام من الإمام بعث ملکا فأخذ شربة من ماء تحت العرش ثمّ أوقعها أو دفعها إلی الإمام، فشربها فیمکث فی الرّحم أربعین یوما لا یسمع الکلام ثمّ یسمع الکلام، بعد ذلک فإذا وضعته أمّه بعث اللّه إلیه ذلک الملک الّذی أخذ الشّربة،
ص :٢۴۶
او برای دیدار با روح در شب قدر سزاوار میشود. من عرض کردم: جانم به فدایت! روح همان جبرئیل نیست؟ فرمود: روح، بزرگتر از جبرئیل است. جبرئیل از فرشتگان است. و روح آفریدهای بزرگتر از فرشتگان علیهم السّلام است. مگر خداوند پاک و والا نمیفرماید: فرشتگان و روح فرود میآیند. [قدر (٩٧) :۴]
محمد بن یحیی با سلسله سند دیگری مانند آن را از ابو بصیر روایت کرده است.
[١٠٠١]٢-حسن راشد گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: همانا خداوند پاک و والا وقتی خواست امام را بیافریند، به فرشتهای فرمان میدهد که شربت آبی از زیر عرش برگیرد و به پدر او بنوشاند. پس امام را از آن میآفریند. سپس او چهل روز و شب در بطن مادرش میماند درحالیکه صدایی نمیشنود. و پس از آن سخنها را میشنود. وقتی امام به دنیا آمد آن فرشته را میفرستد تا میان دو چشمش بنویسد: «و کلمۀ پروردگارت با راستی و عدالت پایان یافت و برای کلمات او دگرگونکنندهای نیست. و او شنوا و دانا است» و چون امام پیش از او درگذشت، برای او منارهای از نور افراشته میشود تا از آن به اعمال آفریدگان بنگرد. و خداوند به این وسیله بر آفریدگانش احتجاج میکند.
[١٠٠٢]٣-یونس ظبیان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: وقتی خدای عزّتمند خواست امامی را از امام بیافریند فرشتهای را برانگیخت تا شربت آبی از زیر عرش برگرفته، سپس به امام نازل کند یا بدهد. و او آن را بنوشد. آنگاه چهل روز در رحم بماند. و سخنی نشنود. سپس سخنان را بشنود. و چون مادرش او را بر زمین گذارد، خداوند آن فرشتۀ شربتگیرنده را به سویش میفرستد تا بر
ص :٢۴٧
فکتب علی عضده الأیمن وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ فإذا قام بهذا الأمر رفع اللّه له فی کلّ بلدة منارا ینظر به إلی أعمال العباد.
[١٠٠٣]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن الرّبیع بن محمّد المسلیّ، عن محمّد بن مروان قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ الإمام لیسمع فی بطن أمّه فإذا ولد خطّ بین کتفیه وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ فإذا صار الأمر إلیه جعل اللّه له عمودا من نور، یبصر به ما یعمل أهل کلّ بلدة.
[١٠٠۴]۵-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه، عن ابن مسعود، عن عبد اللّه بن إبراهیم الجعفریّ قال:
سمعت إسحاق بن جعفر یقول: سمعت أبی یقول: الأوصیاء إذا حملت بهم أمّهاتهم أصابها فترة شبه الغشیة، فأقامت فی ذلک یومها ذلک، إن کان نهارا أو لیلتها إن کان لیلا، ثمّ تری فی منامها رجلا یبشّرها بغلام، علیم، حلیم، فتفرح لذلک، ثمّ تنتبه من نومها، فتسمع من جانبها الأیمن فی جانب البیت صوتا یقول: حملت بخیر و تصیرین إلی خیر و جئت بخیر، أبشری بغلام، حلیم، علیم و تجد خفّة فی بدنها ثمّ لم تجد بعد ذلک امتناعا من جنبیها و بطنها فإذا کان لتسع من شهرها سمعت فی البیت حسّا شدیدا، فإذا کانت اللّیلة الّتی تلد فیها ظهر لها فی البیت نور تراه لا یراه غیرها إلاّ أبوه، فإذا ولدته ولدته قاعدا و تفتّحت له حتّی یخرج متربّعا یستدیر بعد وقوعه إلی الأرض، فلا یخطئ القبلة حیث کانت بوجهه، ثمّ یعطس ثلاثا یشیر بإصبعه بالتّحمید و یقع مسرورا مختونا و رباعیتاه من فوق و أسفل و ناباه و ضاحکاه و من بین یدیه مثل سبیکة الذّهب نور و یقیم یومه و لیلته تسیل یداه ذهبا و کذلک الأنبیاء إذا
ص :٢۴٨
بازوی راستش بنویسد: «و کلمۀ پروردگارت به راستی و عدل پایان یافت. که دیگر کنندهای برای کلمات او نیست.» و چون برای امامت بهپا خواست خداوند برای او در هر سرزمینی منارهای برمیافرازد تا او به وسیلۀ آن به اعمال بندگان بنگرد.
[١٠٠٣]۴-محمّد مروان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: همانا امام در بطن مادرش میشنود و چون به دنیا آید میان دو شانهاش نوشته شده: «و کلمۀ پروردگارت به راستی و عدالت پایان یافت. که دیگر کنندهای برای کلمات او نیست. و او شنوا و دانا است.» و چون امر [امامت]به او رسد خداوند ستونی از نور برایش مینهد تا با آن ببیند هرآنچه را اهل همۀ سرزمینها انجام میدهند.
[١٠٠۴]۵-عبد اللّه بن ابراهیم جعفری گفت: از اسحاق جعفر شنیدم میگوید: من از پدرم شنیدم که میفرمود: وقتی مادران، اوصیا را حامله میشوند، به ضعفی همچون بیهوشی دچار میشوند. و روزش را در آنحال سپری میکند اگر در روز باشد و اگر شب باشد شبش را. سپس در خوابش مردی را میبیند که او را به پسری دانا و بردبار مژده میدهد. پس به این مژده شاد شده، از خواب بیدار میشود. و از طرف راستش از گوشۀ خانه صدایی میشنود که میگوید: خیر را حامله شده، به سوی خیر رفته و خیر آوردی. مژده بر تو به پسری بردبار و دانا. و در بدن خود احساس سبکی میکند و پس از آن از پهلوها و بطنش امتناعی نمییابد. و چون به ماه نهم رسید در خانه جنبوجوشی بسیار میشنود و چون شب بهدنیاآمدنش میشود در خانه نوری برایش ظاهر میشود که جز او و پدرش کسی آن را نمیبیند. و وقتی او را بر زمین میگذارد، به حالت نشسته میگذارد. برای او گشایش میشود تا او چهارزانو بیرون آمده پس از قرارش در زمین بچرخد و از قبله دور نیفتد و رو به آن باشد. سپس سه بار عطسه میکند در حالیکه با اشارۀ انگشتش حمد میگوید. و او نافبریده و ختنهشده بر زمین قرار میگیرد درحالیکه دندانهای رباعی از بالا و پایین و دو دندان نیش و دو دندان خنده دارد. و در برابرش یک شب و روز نوری همچون شمش طلا میدرخشد و از دستانش [نوری]زرین سرازیر میشود. و پیامبران نیز وقتی به دنیا میآیند چنین هستند. و اوصیا جلوههای ارزشمندی از پیامبران هستند.
ص :٢۴٩
ولدوا و إنّما الأوصیاء أعلاق من الأنبیاء.
[١٠٠۵]۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن حدید، عن جمیل بن درّاج قال: روی غیر واحد من أصحابنا أنّه قال:
لا تتکلّموا فی الإمام فإنّ الإمام یسمع الکلام و هو فی بطن أمّه فإذا وضعته کتب الملک بین عینیه وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لاٰ مُبَدِّلَ لِکَلِمٰاتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ فإذا قام بالأمر رفع له فی کلّ بلدة منار ینظر منه إلی أعمال العباد.
[١٠٠۶]٧-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی بن عبید قال:
کنت أنا و ابن فضّال جلوسا إذ أقبل یونس فقال: دخلت علی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام فقلت له: جعلت فداک قد أکثر النّاس فی العمود، قال: فقال لی: یا یونس! ما تراه، أ تراه عمودا من حدید یرفع لصاحبک؟ قال: قلت: ما أدری؛ قال: لکنّه ملک موکّل بکلّ بلدة یرفع اللّه به أعمال تلک البلدة، قال: فقام ابن فضّال فقبّل رأسه و قال: رحمک اللّه یا أبا محمّد لا تزال تجیء بالحدیث الحقّ الّذی یفرّج اللّه به عنّا.
[١٠٠٧]٨-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا، عن ابن أبی عمیر، عن حریز، عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
للإمام عشر علامات: یولد مطهّرا، مختونا، و إذا وقع علی الأرض وقع علی راحته رافعا صوته بالشّهادتین، و لا یجنب، و تنام عیناه و لا ینام قلبه، و لا یتثاءب و لا یتمطّی، و یری من خلفه کما یری من أمامه، و نجوه کرائحة المسک، و الأرض موکّلة بستره و ابتلاعه و إذا لبس درع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم کانت علیه وفقا و إذا لبسها غیره من النّاس طویلهم و قصیرهم زادت علیه شبرا و هو محدّث إلی أن تنقضی أیّامه.
ص :٢۵٠
[١٠٠۵]۶-چندین نفر از یکی از اصحاب روایت کردهاند که او گفته است: دربارۀ امام صحبت نکنید که امام اگرچه در بطن مادرش باشد سخنان را میشنود. و چون مادرش او را به زمین گذارد، فرشته میان دو چشمش مینویسد: «و کلمۀ پروردگارت به راستی و عدالت پایان یافت. که دیگر کنندهای برای کلمات او نیست. و او شنوای دانا است.» و چون برای امر [امامت]بهپا میایستد، برایش در هر سرزمینی منارهای [غیبی]افراشته میشود تا از آن به اعمال بندگان بنگرد.
[١٠٠۶]٧-محمّد بن عیسای عبید گفته است: من و ابن فضّال نشسته بودیم که یونس آمد و گفت: من به نزد حضرت ابو الحسن رضا علیه السّلام رفتم و عرض کردم: جانم به فدایت، مردم دربارۀ عمود بسیار صحبت میکنند. او گوید: حضرت به من فرمود: ای یونس! آن را چه میپنداری، آیا آن را ستونی از آهن میانگاری که برای امامت افراشته شده است؟ او گوید، من گفتم: نمیدانم. فرمودند: آن فرشتهای مأمور بر هر سرزمین است که خداوند با آن اعمال آن سرزمین را بالا میبرد. راوی گوید: پس ابن فضّال برخاسته، سر او را بوسید و گفت: ای ابو محمّد خدا تو را بیامرزد. پیوسته حدیث راستین میآوری و خداوند با آن به کارمان گشایش میدهد.
[١٠٠٧]٨-زراره از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: برای امام ده نشانه است: پاکیزه و ختنهشده به دنیا میآید. و چون بر زمین قرار میگیرد، با دستهایش قرار میگیرد درحالیکه صدایش را برای شهادتین بلند کرده است. جنب نمیشود. چشمانش میخوابند ولی دلش نمیخوابد. دهاندرّه و کشوقوس نمیکند. و پشت سرش را میبیند چنانکه پیش رویش را میبیند. و مدفوعش همچون بوی مشک است. و زمین به پنهانکردن و فروبردنش مأمور است. و چون زره رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را میپوشد، بر او رسا و سازگار است. و چون مردم دیگر آن را بپوشند بر بلند و کوتاهقامتش یک وجب زیاده میآید. و با او سخن گفته میشود تا عمرش به پایان رسد.
ص :٢۵١
باب خلق أبدان الأئمّة و أرواحهم و قلوبهم علیهم السّلام [١٠٠٨]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن أبی یحیی الواسطیّ، عن بعض أصحابنا، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ اللّه خلقنا من علّیّین و خلق أرواحنا من فوق ذلک و خلق أرواح شیعتنا من علّیّین و خلق أجسادهم من دون ذلک، فمن أجل ذلک القرابة بیننا و بینهم و قلوبهم تحنّ إلینا.
[١٠٠٩]٢-أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن محمّد بن شعیب، عن عمران بن إسحاق الزّعفرانیّ، عن محمّد بن مروان، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سمعته یقول: إنّ اللّه خلقنا من نور عظمته، ثمّ صوّر خلقنا من طینة مخزونة، مکنونة، من تحت العرش، فأسکن ذلک النّور فیه، فکنّا نحن خلقا و بشرا نورانیّین، لم یجعل لأحد فی مثل الّذی خلقنا منه نصیبا و خلق أرواح شیعتنا من طینتنا و أبدانهم من طینة مخزونة مکنونة، أسفل من ذلک الطّینة و لم یجعل اللّه لأحد فی مثل الّذی خلقهم منه نصیبا إلاّ للأنبیاء و لذلک صرنا نحن و هم النّاس و صار سائر النّاس همجا للنّار و إلی النّار.
[١٠١٠]٣-علیّ بن إبراهیم، عن علیّ بن حسّان و محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب و غیره، عن علیّ بن حسّان، عن علیّ بن عطیّة، عن علیّ بن رئاب رفعه إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام قال:
قال أمیر المؤمنین علیه السّلام: إنّ للّه نهرا دون عرشه و دون النّهر الّذی دون عرشه نور نوّره و إنّ فی حافتی النّهر روحین مخلوقین: روح القدس و روح من أمره و إنّ للّه عشر طینات، خمسة من الجنّة و خمسة من الأرض، ففسّر الجنان و فسّر
ص :٢۵٢
[١٠٠٨]١-یکی از اصحاب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا خداوند [بدنهای]ما را از علّیّون (زیر عرش) آفرید. و ارواحمان را از بالاتر از آن آفرید. و ارواح شیعیانمان را از علّیّون (زیر عرش) و اجسادشان را از پایینتر از آن آفرید. و برای همین میان ما و ایشان خویشاوندی است. و دلهای آنان به ما مشتاق است.
[١٠٠٩]٢-محمّد مروان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: همانا خداوند ما را از نور عظمتش آفرید، سپس آفرینشمان را از گلی در خزانه و پنهان در زیر عرش تصویر کرده، آن نور را در آن قرار داد. آنگاه ما آفریدگانی و بشری نورانی شدیم که در مثل آنچه ما را آفریده برای کسی بهرهای قرار نداد. و ارواح شیعیانمان را از گل ما آفرید. و بدنهاشان را از گلی در خزانه و پنهان در زیر آن گل. و در مثل آنچه آنان را از آن آفریده برای کسی بهرهای قرار نداده است جز برای پیامبران. برای همین ما و آنان آدمیان شدیم و مردم دیگر مگسانی برای آتش و به سوی آتش.
[١٠١٠]٣-از علی رئاب حدیثی که سندش را به امیر مؤمنان علیه السّلام رسانده روایت شده که ایشان فرموده است: همانا برای خداوند در زیر عرشش نهری است و زیر نهری که پایین عرش است نوری است که آن [نهر یا عرش]را برمیفروزد. و در دو کنارۀ نهر دو روح آفریده شده، روح القدس و روحی از امر او است. و برای خداوند ده گل است. پنج گل از بهشت و پنج گل از زمین. آنگاه بهشت و زمین را تفسیر کرد.
ص :٢۵٣
الأرض، ثمّ قال: ما من نبیّ و لا ملک من بعده جبله إلاّ نفخ فیه من إحدی الرّوحین و جعل النّبیّ من إحدی الطّینتین-قلت لأبی الحسن الأوّل علیه السّلام: ما الجبل؟ فقال: الخلق-غیرنا أهل البیت، فإنّ اللّه عزّ و جلّ خلقنا من العشر طینات و نفخ فینا من الرّوحین جمیعا فأطیب بها طیبا. و روی غیره عن أبی الصّامت قال: طین الجنان جنّة عدن و جنّة المأوی و جنّة النّعیم و الفردوس و الخلد؛ و طین الأرض مکّة و المدینة و الکوفة و بیت المقدس و الحائر.
[١٠١١]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن خالد، عن أبی نهشل قال: حدّثنی محمّد بن إسماعیل، عن أبی حمزة الثّمالیّ قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: إنّ اللّه خلقنا من أعلی علّیّین و خلق قلوب شیعتنا ممّا خلقنا و خلق أبدانهم من دون ذلک، فقلوبهم تهوی إلینا، لأنّها خلقت ممّا خلقنا [منه]، ثمّ تلا هذه الآیة: کَلاّٰ إِنَّ کِتٰابَ اَلْأَبْرٰارِ لَفِی عِلِّیِّینَ. وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا عِلِّیُّونَ. کِتٰابٌ مَرْقُومٌ. یَشْهَدُهُ اَلْمُقَرَّبُونَ و خلق عدوّنا من سجّین و خلق قلوب شیعتهم ممّا خلقهم منه و أبدانهم من دون ذلک، فقلوبهم تهوی إلیهم، لأنّها خلقت ممّا خلقوا منه، ثمّ تلا هذه الآیة: کَلاّٰ إِنَّ کِتٰابَ اَلفُجّٰارِ لَفِی سِجِّینٍ. وَ مٰا أَدْرٰاکَ مٰا سِجِّینٌ. کِتٰابٌ مَرْقُومٌ.
باب التّسلیم و فضل المسلّمین [١٠١٢]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن سنان، عن ابن مسکان، عن سدیر قال:
قلت لأبی جعفر علیه السّلام: إنّی ترکت موالیک مختلفین، یتبرّأ بعضهم من بعض قال: فقال: و ما أنت و ذاک، إنّما کلّف النّاس ثلاثة: معرفة الأئمّة و التّسلیم لهم
ص :٢۵۴
سپس فرمود: هیچ پیامبر و فرشتهای از پس پیامبر نیست که او را جز با دمیدن یکی از دو روح آفریده باشد-و پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-را از یکی از دو گل قرار داد-به جز ما اهل بیت، که همانا خداوند عزّتمند ما را از ده گل آفریده، از هردو روح در ما دمید. و چه گل پاکی.
و از ابو صامت روایت شده که گفته است: گل بهشت، بهشت عدن و بهشت پناه و بهشت نعمتها و فردوس و بهشت جاودان است. و گل زمین [از]مکّه و کوفه و مدینه و بیت المقدس و کربلا است.
[١٠١١]۴-ابو حمزۀ ثمالی گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: همانا خداوند ما را از علّیّون والاتر آفرید و قلب شیعیانمان را از آفرینش ما آفرید. و بدنهاشان را از پایین آن آفرید. پس دلهاشان به ما مشتاق است؛ زیراکه آن از آنچه ما را آفریدهاند، آفریده شده است. سپس این آیه را خواند: چنان نیست، بلکه نامۀ نیکان در علّیّون است. و تو چه میدانی علّیّون چیست؟ نامهای است رقمخورده، که مقرّبان شاهدان آنند. [مطّففین (٨٣) :١٨ تا ٢١]و دشمنانمان را از سجّین آفرید. و قلب پیروانشان را از آنچه آنان را از آن آفرید. و بدنهاشان را از پایینتر از آن. پس دلهاشان به آنها مشتاق است. زیرا از آن چیزی آفریده شدند که آنان از آن آفریده شدند. سپس این آیه را خواند: چنان نیست. همانا نامۀ بدکاران در سجّین است. و تو چه میدانی سجّین چیست؟ ! نامهای است رقمخورده. [مطّففین (٨٣) :٧-٩]
[١٠١٢]١-سدیر گفت: من به حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: من دوستداران شما را در حالی ترک کردم که اختلاف داشتند و از هم بیزاری میجستند. او گوید: حضرت فرمودند: تو را به آنچه کار مردم به سه چیز تکلیف شدهاند: شناخت
ص :٢۵۵
فیما ورد علیهم و الرّدّ إلیهم فیما اختلفوا فیه.
[١٠١٣]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد البرقیّ، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن حمّاد بن عثمان، عن عبد اللّه الکاهلیّ قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: لو أنّ قوما عبدوا اللّه وحده لا شریک له و أقاموا الصّلاة و آتوا الزّکاة و حجّوا البیت و صاموا شهر رمضان ثمّ قالوا لشیء صنعه اللّه أو صنعه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: ألاّ صنع خلاف الّذی صنع؟ أو وجدوا ذلک فی قلوبهم لکانوا بذلک مشرکین، ثمّ تلا هذه الآیة فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً ثمّ قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: علیکم بالتّسلیم.
[١٠١۴]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن حمّاد بن عیسی، عن الحسین بن المختار، عن زید الشّحّام، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قلت له: إنّ عندنا رجلا یقال له: کلیب، فلا یجیء عنکم شیء إلاّ قال: أنا أسلّم فسمّیناه کلیب تسلیم، قال: فترحّم علیه، ثمّ قال: أ تدرون ما التّسلیم؟ فسکتنا، فقال: هو و اللّه الإخبات، قول اللّه عزّ و جلّ: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ.
[١٠١۵]۴-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أبان، عن محمّد بن مسلم، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قول اللّه تبارک و تعالی: وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً قال: الاقتراف التّسلیم لنا و الصّدق علینا و ألاّ یکذب علینا.
[١٠١۶]۵-علیّ بن محمّد بن عبد اللّه، عن أحمد بن محمّد البرقیّ، عن أبیه،
ص :٢۵۶
امامان [علیهم السّلام]و تسلیم به آنان در آنچه به ایشان رسیده است و رجوع به آنان در آنچه اختلاف دارند.
[١٠١٣]٢-عبد اللّه کاهلی گفت: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: اگر مردمی خداوند یکتای بیشریک را عبادت کنند و نماز را به پا داشته، زکات داده، حجّ گزارند و ماه رمضان را روزه بگیرند، سپس به چیزی که خداوند یا رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-کرده، بگویند: آیا نمیشد جز این کند؟ یا به دلشان خطور کند، با همان مشرک میشوند. سپس این آیه را خواند: به پروردگارت سوگند آنها مؤمن نخواهند شد مگر اینکه در اختلافات خود، تو را داور خود کنند. و سپس از داوریات در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملا تسلیم باشند. [نساء (۴) :۶۵]حضرت سپس فرمودند: بر شما باد تسلیم.
[١٠١۴]٣-زید شحّام گفته است: من به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: مردی نزد ما است که به او «کلیب» میگویند. چیزی از شما نمیرسد جز اینکه میگوید: من تسلیمم. چنانکه نامش را کلیب تسلیم نهادهایم. حضرت به او رحمت فرستاده، سپس فرمود: آیا میدانید تسلیم چیست؟ ما خاموش شدیم. حضرت فرمودند: به خدا سوگند آن فروتنی با دل و تن است. و این سخن خداوند عزّتمند است: کسانی که ایمان آورده، عمل صالح انجام داده و به پروردگارشان فروتنی کردند. [هود (١١) :٢٣]
[١٠١۵]۴-محمّد مسلم از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند پاک و والا: و هرکس کار نیکی انجام دهد بر نیکیاش میافزاییم. [شوری (۴٢) :٢٣] روایت کرده که فرمودند: کار نیک، تسلیم به ما، راستی با ما و دروغ نبستن به ما است.
[١٠١۶]۵-کامل تمّار روایت کرده که حضرت باقر علیه السّلام فرمودند: آیا میدانی
ص :٢۵٧
عن محمّد بن عبد الحمید، عن منصور بن یونس، عن بشیر الدّهّان، عن کامل التّمّار قال:
قال أبو جعفر علیه السّلام: قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ أتدری من هم؟ قلت: أنت أعلم، قال: قد أفلح المؤمنون المسلّمون، إنّ المسلّمین هم النّجباء، فالمؤمن غریب فطوبی للغرباء.
[١٠١٧]۶-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا، عن الخشّاب، عن العبّاس بن عامر، عن ربیع المسلیّ، عن یحیی بن زکریّا الأنصاریّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سمعته یقول: من سرّه أن یستکمل الإیمان کلّه فلیقل: القول منّی فی جمیع الأشیاء قول آل محمّد، فیما أسرّوا و ما أعلنوا و فیما بلغنی عنهم و فیما لم یبلغنی.
[١٠١٨]٧-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن ابن أذینة، عن زرارة أو برید، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قال: لقد خاطب اللّه أمیر المؤمنین علیه السّلام فی کتابه، قال: قلت: فی أیّ موضع قال فی قوله: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً. فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ (بینهم فیما تعاقدوا علیه لئن أمات اللّه محمّدا ألاّ یردّوا هذا الأمر فی بنی هاشم) ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ (علیهم من القتل أو العفو) وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً.
[١٠١٩]٨-أحمد بن مهران-رحمه اللّه-عن عبد العظیم الحسنیّ، عن علیّ بن أسباط، عن علیّ بن عقبة، عن الحکم بن أیمن، عن أبی بصیر قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ إلی آخر الآیة قال: هم المسلّمون لآل محمّد، الّذین إذا سمعوا
ص :٢۵٨
درمؤمنان حتما رستگار میشوند. [مؤمنون (٢٣) :١]مؤمنان چه کسانیاند؟ من عرض کردم: شما داناترید. فرمودند: مؤمنان تسلیمشونده حتما رستگار میشوند. همانا تسلیمشوندگان همان نجیباناند. پس مؤمن غریب است. و خوشا بر غریبان.
[١٠١٧]۶-یحیای زکریا انصاری گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: هرکس دوست دارد همۀ ایمانش کامل شود باید بگوید: سخن من در همۀ چیزها سخن آل محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]است. در آنچه پنهان کردند و آنچه آشکار. و در آنچه به من رسید و آنچه نرسید.
[١٠١٨]٧-زراره یا برید از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: خداوند با امیر مؤمنان علیه السّلام در کتابش سخن گفته است. او گوید، من عرض کردم: در کجا؟ فرمود: در این سخنش: و اگر آنان وقتی به خود ستم میکردند، به نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و رسول هم برایشان آمرزش میخواست، خدای را توبهپذیر و مهربان مییافتند. به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند شد مگر اینکه در اختلافشان تو را به داوری برگیرند. (در آنچه بر آن پیمان بستند که اگر خداوند محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]را میراند، این امر را به بنی هاشم باز نگردانند.) و سپس از داوری تو در دل خود احساس ناراحتی نکرده، کاملا تسلیم باشند. [نساء (۴) :۶۴ و ۶۵]
[١٠١٩]٨-ابو بصیر گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند شکوهمند پرسیدم: کسانی که به سخن گوش فرامیدهند و از نیکوترین آن پیروی میکنند. . . [زمر (٣٩) :١٨]فرمودند: آنان تسلیمشوندگان به آل محمّدند. کسانی که
ص :٢۵٩
الحدیث لم یزیدوا فیه و لم ینقصوا منه، جاءوا به کما سمعوه.
باب أنّ الواجب علی النّاس بعد ما یقضون مناسکهم أن یأتوا الإمام فیسألونه عن معالم دینهم و یعلمونهم ولایتهم و مودّتهم له [١٠٢٠]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن ابن أذینة، عن الفضیل، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
نظر إلی النّاس یطوفون حول الکعبة، فقال: هکذا کانوا یطوفون فی الجاهلیّة! ! إنّما أمروا أن یطوفوا بها ثمّ ینفروا إلینا، فیعلمونا ولایتهم و مودّتهم و یعرضوا علینا نصرتهم، ثمّ قرأ هذه الآیة فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنّٰاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ.
[١٠٢١]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن أسباط، عن داود بن النّعمان، عن أبی عبیدة قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام-و رأی النّاس بمکّة و ما یعملون قال-: فقال: فعال کفعال الجاهلیّة أما و اللّه ما أمروا بهذا و ما أمروا إلاّ أن یقضوا تفثهم و لیوفوا نذورهم فیمرّوا بنا فیخبرونا بولایتهم و یعرضوا علینا نصرتهم.
[١٠٢٢]٣-علیّ بن إبراهیم، عن صالح بن السّندیّ، عن جعفر بن بشیر و محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن فضّال جمیعا، عن أبی جمیلة، عن خالد بن عمّار، عن سدیر قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام و هو داخل و أنا خارج و أخذ بیدی، ثمّ استقبل البیت فقال: یا سدیر إنّما أمر النّاس أن یأتوا هذه الأحجار فیطوفوا بها ثمّ یأتونا فیعلمونا ولایتهم لنا و هو قول اللّه، وَ إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً
ص :٢۶٠
وقتی حدیث را شنیدند به آن نیفزوده و از آن نمیکاهند. آن را چنان بازمیگویند که شنیدهاند.
[١٠٢٠]-فضیل گفته است: حضرت باقر علیه السّلام به مردمی که گرد کعبه طواف میکردند، نگاه کرد و فرمود: در جاهلیّت هم چنین طواف میکردند! ! همانا به آنان فرمان داده شده که بر گرد آن طواف کنند و سپس به سوی ما کوچ کنند تا ولایت و مودّتشان را به آگاهی ما رسانده یاریشان را به ما عرضه کنند. و این آیه را خواندند: و دلهای گروهی از مردم را به آنها متوجّه ساز. [ابراهیم (١۴) :٣٧]
[١٠٢١]٢-ابو عبیده گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: درحالیکه مردم و عملشان را در مکّه میدید-کارهایی چون کارهای جاهلیت. هان! به خدا سوگند. به آنان چنین فرمان داده نشده است. به آنان فرمان داده شده که مناسکشان را انجام داده، به نذرهاشان وفا کرده آنگاه بر ما بگذرند و از ولایتشان به ما خبر داده و یاریشان را عرضه کنند.
[١٠٢٢]٣-سدیر گفت: حضرت باقر علیه السّلام-درحالیکه او داخل میشد و من خارج میشدم-دستم را گرفت، سپس رو به خانۀ خدا ایستاد و فرمود: ای سدیر! همانا به مردم فرمان داده شده که به نزد این سنگها آمده، آنها را طواف کرده، سپس به نزد ما بیایند و ولایتشان را به آگاهی ما برسانند. و آن سخن خداوند است که: و من بسیار آمرزندۀ کسیام که توبه کرده و ایمان آورد و عمل صالح بکند و سپس هدایت شود.
ص :٢۶١
ثُمَّ اِهْتَدیٰ ثمّ أومأ بیده إلی صدره: إلی ولایتنا، ثمّ قال: یا سدیر! فأریک الصّادّین عن دین اللّه، ثمّ نظر إلی أبی حنیفة و سفیان الثّوریّ فی ذلک الزّمان و هم حلق فی المسجد، فقال: هؤلاء الصّادّون عن دین اللّه بلا هدی من اللّه و لا کتاب مبین، إنّ هؤلاء الأخابث لو جلسوا فی بیوتهم فجال النّاس فلم یجدوا أحدا یخبرهم عن اللّه تبارک و تعالی و عن رسوله صلّی اللّه علیه و اله و سلّم حتّی یأتونا فنخبرهم عن اللّه تبارک و تعالی و عن رسوله صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
باب أنّ الأئمّة تدخل الملائکة بیوتهم و تطأ بسطهم و تأتیهم بالأخبار علیهم السّلام [١٠٢٣]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن سنان، عن مسمع کردین البصریّ قال:
کنت لا أزید علی أکلة باللّیل و النّهار، فربّما استأذنت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام و أجد المائدة قد رفعت، لعلّی لا أراها بین یدیه، فإذا دخلت دعا بها فأصیب معه من الطّعام و لا أتأذّی بذلک و إذا عقّبت بالطّعام عند غیره لم أقدر علی أن أقرّ و لم أنم من النّفخة، فشکوت ذلک إلیه و أخبرته بأنّی إذا أکلت عنده لم أتأذّ به، فقال: یا أبا سیّار! إنّک تأکل طعام قوم صالحین، تصافحهم الملائکة علی فرشهم، قال: قلت و یظهرون لکم؟ قال: فمسح یده علی بعض صبیانه، فقال: هم ألطف بصبیاننا منّا بهم.
[١٠٢۴]٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن خالد، عن محمّد بن القاسم، عن الحسین بن أبی العلاء، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قال: یا-حسین و ضرب بیده إلی مساور فی البیت-مساور طال ما اتّکت
ص :٢۶٢
[طه (٢٠) :٨٢]سپس با دست به سینهاش اشاره کرد: یعنی به ولایت ما. سپس فرمود: ای سدیر! به تو بازدارندگان از دین خدا را نشان میدهم. سپس به ابو حنیفه و سفیان ثوری نگریست که در آن زمان در مسجد حلقه زده بودند و فرمود: اینان بازدارندگان دین خدایند. بدون هدایتی از خدا و کتابی روشن. همانا این خبیثها اگر در خانههاشان مینشستند، مردم میگشتند و کسی را نمییافتند که برایشان از خدای پاک و والا و از رسول او-درود خدا بر او و بر خاندانش-سخن بگوید. و به نزد ما میآمدند و ما از خداوند پاک و والا و از رسولش صلّی اللّه علیه و اله و سلّم برایشان سخن میگفتیم.
[١٠٢٣]١-مسمع کردین بصری گفت: من در شبانهروز بیش از یک بار نمیخوردم. گاهی که از حضرت صادق علیه السّلام اجازه میگرفتم و مراقب بودم سفره برچیده شده باشد و حضرت بر سر سفره نباشد چون داخل میشدم حضرت سفره میخواست و من با ایشان همغذا میشدم و اذیت نمیشدم. ولی چون نزد دیگران غذا میخوردم، قرار نداشتم و از نفخ شکم خوابم نمیگرفت. از این مسأله به ایشان شکایت کرده، عرض کردم که وقتی نزد او غذا میخورم، اذیّت نمیشوم. فرمودند: ای ابو سیّار! تو غذای مردمی صالح را میخوری. که فرشتگان روی فرشهاشان با آنها دست میدهند و احوالپرسی میکنند. او گوید: من عرض کردم: و بر شما آشکار میشوند؟ حضرت دستی به سر یکی از کودکانش کشیده، فرمودند: آنان به کودکان ما مهربانتر از مایند.
[١٠٢۴]٢-حسین ابو علا از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: ای حسین-و دستش را به پشتیهای خانه زد-اینها پشتیهایی است که
ص :٢۶٣
علیها الملائکة و ربّما التقطنا من زغبها.
[١٠٢۵]٣-محمّد، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم قال: حدّثنی مالک بن عطیّة الأحمسیّ، عن أبی حمزة الثّمالیّ قال:
دخلت علی علیّ بن الحسین فاحتبست فی الدّار ساعة، ثمّ دخلت البیت و هو یلتقط شیئا و أدخل یده من وراء السّتر فناوله من کان فی البیت، فقلت، جعلت فداک هذا الّذی أراک تلتقطه أیّ شیء هو؟ فقال: فضلة من زغب الملائکة نجمعه إذا خلّونا، نجعله سیحا لأولادنا، فقلت: جعلت فداک و إنّهم لیأتونکم؟ فقال: یا أبا حمزة إنّهم لیزاحمونّا علی تکأتنا.
[١٠٢۶]۴-محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن محمّد بن أسلم، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی الحسن علیه السّلام قال:
سمعته یقول: ما من ملک یهبطه اللّه فی أمر ما یهبطه إلاّ بدأ بالإمام، فعرض ذلک علیه و إنّ مختلف الملائکة من عند اللّه تبارک و تعالی إلی صاحب هذا الأمر.
باب أنّ الجنّ یأتیهم فیسألونهم عن معالم دینهم و یتوجّهون فی أمورهم [١٠٢٧]١-بعض أصحابنا، عن محمّد بن علیّ، عن یحیی بن مساور، عن سعد الإسکاف قال:
أتیت أبا جعفر علیه السّلام فی بعض ما أتیته فجعل یقول: لا تعجل حتّی حمیت الشّمس علیّ و جعلت أتتبّع الأفیاء، فما لبث أن خرج علیّ قوم کأنّهم الجراد الصّفر، علیهم البتوت قد انتهکتهم العبادة، قال: فو اللّه لأنسانی ما کنت فیه من حسن هیئة القوم، فلمّا دخلت علیه قال لی: أرانی قد شققت علیک، قلت: أجل
ص :٢۶۴
چه بسیار فرشتگان بر آنها تکیه کردهاند و گاهی ما پرهای نرم کوچکشان را از زمین برگرفتهایم.
[١٠٢۵]٣-ابو حمزۀ ثمالی گفت: به نزد حضرت سجّاد علیه السّلام رفتم. ساعتی در حیاط ماندم. سپس وارد اتاق شدم. حضرت چیزی را از زمین برمیداشت و دستش را به پشت پرده، برده به کسی که در اتاق بود، میداد. من عرض کردم: جانم به فدایت! این چیزیکه من میبینم شما از زمین برمیداری چیست؟ فرمودند: پرهای نرم و کوچک افتادۀ فرشتگان است که وقتی ما را تنها میگذارند، آنها را جمع میکنیم و برای فرزندانمان عبا درست میکنیم. من عرض کردم: جانم به فدایت! آنان به نزد شما میآیند؟ حضرت فرمودند: ای ابو حمزه! آنان بر پشتیهامان آنسان تکیه میزنند که جا را بر ما تنگ میکنند.
[١٠٢۶]۴-ابو حمزه گوید: من از حضرت ابو الحسن علیه السّلام شنیدم که میفرماید: فرشتهای نیست که خداوند او را دربارۀ موضوعی فروبفرستد جز اینکه با امام آغاز میکند. پس او آن امر را بر ایشان عرضه میکند. و همانا رفتوآمد فرشتگان از نزد خداوند پاک و فرازمند به صاحب امر [امامت]است.
[١٠٢٧]١-سعد اسکاف گفت: برای برخی کارهایم به نزد حضرت باقر رفتم که به من فرمودند: شتاب مکن. چنانکه آفتاب مرا سوزاند و من دنبال سایه میگشتم. مدّتی که گذشت مردمی بر من گذشتند که گویا ملخهایی زرد هستند. پوستین در بر داشتند و عبادت لاغرشان کرده بود. او گوید: به خدا سوگند هیأت نیکوی آن مردم
ص :٢۶۵
و اللّه لقد أنسانی ما کنت فیه، قوم مرّوا بی لم أر قوما أحسن هیئة منهم فی زیّ رجل واحد، کأنّ ألوانهم الجراد الصّفر، قد انتهکتهم العبادة فقال: یا سعد! رأیتهم؟ قلت: نعم، قال: أولئک إخوانک من الجنّ، قال: فقلت: یأتونک؟ قال: نعم یأتونّا یسألونّا عن معالم دینهم و حلالهم و حرامهم.
[١٠٢٨]٢-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن علیّ بن حسّان، عن إبراهیم بن إسماعیل، عن ابن جبل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
کنّا ببابه فخرج علینا قوم أشباه الزّطّ علیهم أزر و أکسیة فسألنا أبا عبد اللّه علیه السّلام عنهم، فقال: هؤلاء إخوانکم من الجنّ.
[١٠٢٩]٣-أحمد بن إدریس و محمّد بن یحیی، عن الحسن بن علیّ الکوفیّ، عن ابن فضّال، عن بعض أصحابنا، عن سعد الإسکاف قال:
أتیت أبا جعفر علیه السّلام أرید الإذن علیه، فإذا رحال إبل علی الباب مصفوفة و إذا الأصوات قد ارتفعت، ثمّ خرج قوم معتمّین بالعمائم یشبهون الزّطّ، قال: فدخلت علی أبی جعفر علیه السّلام فقلت: جعلت فداک أبطأ إذنک علیّ الیوم و رأیت قوما خرجوا علیّ معتمّین بالعمائم فأنکرتهم؟ فقال: أو تدری من أولئک یا سعد؟ قال: قلت: لا، قال: فقال: أولئک إخوانکم من الجنّ یأتونّا فیسألونّا عن حلالهم و حرامهم و معالم دینهم.
[١٠٣٠]۴-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن إبراهیم بن أبی البلاد، عن سدیر الصّیرفیّ قال:
أوصانی أبو جعفر علیه السّلام بحوائج له بالمدینة فخرجت، فبینا أنا بین فجّ الرّوحاء علی راحلتی إذا إنسان یلوی ثوبه قال: فملت إلیه و ظننت أنّه عطشان فناولته الإداوة فقال لی: لا حاجة لی بها و ناولنی کتابا طینه رطب، قال: فلمّا نظرت
ص :٢۶۶
مرا از خودم غافل کرد. چون به نزد حضرت رفتم به من فرمود: میبینم که تو را به سختی انداختهام. من عرض کردم: آری به خدا سوگند [ولی]آنچه دیدم مرا از خودم غافل کرد. مردمی بر من گذشتند که نیکوهیأتتر از آنان ندیده بودم. همه به یک شکل. و رنگهاشان چون ملخ زرد. که عبادت لاغرشان ساخته است، حضرت فرمود: ای سعد! آنان را دیدی؟ عرض کردم: بله. فرمودند: آنان برادران تو از جنّیان بودند. من عرض کردم: آنان به نزد شما میآیند؟ فرمود: بله، به نزد ما میآیند و از نشانههای دینشان و حلال و حرامشان میپرسند.
[١٠٢٨]٢-ابن جبل گوید: ما بر در [منزل]حضرت بودیم که مردمی همچون سودانیان که لنگ و تنپوشی در بر داشتند بر ما گذشتند. آنگاه که از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ آنان پرسیدیم، فرمودند: اینان برادرانتان از جنّیاناند.
[١٠٢٩]٣-سعد اسکاف گفت: من به نزد حضرت باقر علیه السّلام رفتم و اذن ورود میخواستم که ناگاه زینهای شتران بر در خانه ردیف شد و سروصدایی بهپا خاست. سپس مردمی همچون سودانیان که عمامه به سر داشتند، بیرون آمدند. او گوید: من به داخل رفتم و عرض کردم: جانم به فدایت! امروز دیر اذن دادید و مردمی عمامه به سر بر من گذشتند که نمیشناختمشان! حضرت فرمودند: ای سعد! آیا میدانی آنان کیستند؟ من عرض کردم: نه. فرمودند: آنان برادران شما از جنّیاناند که به نزد ما آمده از حلال و حرامشان و از نشانههای دینشان میپرسند.
[١٠٣٠]۴-سدیر صیرفی گفته است: حضرت باقر علیه السّلام سفارشهایی در مدینه داشتند. من آهنگ مدینه کردم. وقتی در راه روحاء بر شترم بودم، ناگاه انسانی دیدم که لباسش را حرکت میدهد. راهم را به سویش کج کردم و گمان بردم تشنه است پس ظرف آبم را به او دادم. ولی او به من گفت: مرا به آن نیازی نیست. سپس نامهای به من داد که گلش تازه بود. وقتی به مهرش نگریستم، مهر حضرت باقر علیه السّلام را دیدم.
ص :٢۶٧
إلی الخاتم إذا خاتم أبی جعفر علیه السّلام فقلت: متی عهدک بصاحب الکتاب، قال: السّاعة و إذا فی الکتاب أشیاء یأمرنی بها، ثمّ التفتّ فإذا لیس عندی أحد، قال: ثمّ قدم أبو جعفر علیه السّلام فلقیته، فقلت: جعلت فداک رجل أتانی بکتابک و طینه رطب فقال، یا سدیر! إنّ لنا خدما من الجنّ فإذا أردنا السّرعة بعثناهم.
و فی روایة أخری قال: إنّ لنا أتباعا من الجنّ، کما أنّ لنا أتباعا من الإنس، فإذا أردنا أمرا بعثناهم.
[١٠٣١]۵-علیّ بن محمّد و محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد، عمّن ذکره، عن محمّد بن جحرش قال:
حدّثتنی حکیمة بنت موسی قالت: رأیت الرّضا علیه السّلام واقفا علی باب بیت الحطب و هو یناجی و لست أری أحدا، فقلت: یا سیّدی لمن تناجی؟ فقال: هذا عامر الزّهرائیّ أتانی یسألنی و یشکو إلیّ، فقلت: یا سیّدی أحبّ أن أسمع کلامه، فقال لی: إنّک إن سمعت به حممت سنة، فقلت: یا سیّدی أحبّ أن أسمعه، فقال لی: اسمعی، فاستمعت فسمعت شبه الصّفیر و رکبتنی الحمّی فحممت سنة.
[١٠٣٢]۶-محمّد بن یحیی و أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن إبراهیم بن هاشم، عن عمرو بن عثمان، عن إبراهیم بن أیّوب، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
بینا أمیر المؤمنین علیه السّلام علی المنبر إذ أقبل ثعبان من ناحیة باب من أبواب المسجد، فهمّ النّاس أن یقتلوه، فأرسل أمیر المؤمنین علیه السّلام أن کفّوا، فکفّوا و أقبل الثّعبان ینساب حتّی انتهی إلی المنبر فتطاول، فسلّم علی أمیر المؤمنین علیه السّلام فأشار أمیر المؤمنین علیه السّلام إلیه أن یقف حتّی یفرغ من خطبته و لمّا فرغ من خطبته
ص :٢۶٨
پس گفتم: کی با صاحب این نامه بودی؟ گفت: هماکنون. به نامه که نگریستم فرمانهایی به من داده بودند. سپس سر برداشتم و دیدم کسی نزدم نیست. او گوید: سپس حضرت باقر علیه السّلام [به مدینه]آمد و من به دیدارش رفتم و عرض کردم: جانم به فدایت! مردی نامۀ شما را برایم آورد و هنوز گلش تازه بود. فرمودند: ای سدیر! ما خدمتگزارانی از جنّیان داریم که وقتی برای کاری شتاب داریم به سراغشان میفرستیم.
و در روایت دیگری فرموده است: ما پیروانی از جنّیان داریم چنانکه پیروانی از انسان داریم. وقتی کاری داشتیم به سراغشان میفرستیم.
[١٠٣١]۵-محمّد جحرش گفت: حکیمه دختر موسی علیه السّلام به من گفت: حضرت رضا علیه السّلام را ایستاده بر در انبار هیزم دیدم که به نجوا سخن میگفت ولی من کسی را نمیدیدم. من عرض کردم: آقای من! با چه کسی به نجوا سخن میگویی؟ فرمودند: این عامر زهرایی است که به نزدم آمده، سؤال میپرسد و شکایت به من آورده است. من گفتم: ای آقای من! دوست دارم صدایش را بشنوم. به من فرمود: تو اگر بشنوی یک سال تب میکنی! من عرض کردم: ای آقای من! دوست دارم آن را بشنوم. به من فرمود: بشنو. من گوش کردم و صدایی صفیرمانند شنیدم. سپس تب مرا دربرگرفت و یک سال چنین بودم.
[١٠٣٢]۶-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: امیر مؤمنان علیه السّلام روی منبر بود که ماری بزرگ از گوشۀ دری از درهای مسجد درآمد. مردم آهنگ کشتن آن را کردند. امیر مؤمنان علیه السّلام کسی را فرستاد تا دست نگه دارند. مردم کنار رفتند. مار بزرگ خزید تا به منبر رسید آنگاه گردن فراز کرد و به امیر مؤمنان علیه السّلام سلام داد. امیر مؤمنان علیه السّلام به او اشاره کرد که بایستد تا خطبهاش پایان یابد.
ص :٢۶٩
أقبل علیه فقال: من أنت؟ فقال: عمرو بن عثمان خلیفتک علی الجنّ و إنّ أبی مات و أوصانی أن آتیک فأستطلع رأیک و قد أتیتک یا أمیر المؤمنین! فما تأمرنی به و ما تری؟ فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: أوصیک بتقوی اللّه و أن تنصرف فتقوم مقام أبیک فی الجنّ، فإنّک خلیفتی علیهم، قال: فودّع عمرو أمیر المؤمنین علیه السّلام و انصرف، فهو خلیفته علی الجنّ، فقلت له: جعلت فداک فیأتیک عمرو و ذاک الواجب علیه؟ قال: نعم.
[١٠٣٣]٧-علیّ بن محمّد، عن صالح بن أبی حمّاد، عن محمّد بن أورمة، عن أحمد بن النّضر، عن النّعمان بن بشیر قال:
کنت مزاملا لجابر بن یزید الجعفیّ، فلمّا أن کنّا بالمدینة دخل علی أبی جعفر علیه السّلام فودّعه و خرج من عنده و هو مسرور حتّی وردنا الأخیرجة أوّل منزل نعدل من فید إلی المدینة یوم جمعة، فصلّینا الزّوال، فلمّا نهض بنا البعیر إذا أنا برجل طوال آدم معه کتاب، فناوله جابرا، فتناوله فقبّله و وضعه علی عینیه و إذا هو: من محمّد بن علیّ إلی جابر بن یزید و علیه طین أسود رطب، فقال له: متی عهدک بسیّدی؟ فقال: السّاعة، فقال له: قبل الصّلاة أو بعد الصّلاة؟ فقال: بعد الصّلاة، ففکّ الخاتم و أقبل یقرؤه و یقبض وجهه حتّی أتی علی آخره، ثمّ أمسک الکتاب فما رأیته ضاحکا و لا مسرورا حتّی وافی الکوفة، فلمّا وافینا الکوفة لیلا بتّ لیلتی، فلمّا أصبحت أتیته إعظاما له فوجدته قد خرج علیّ و فی عنقه کعاب، قد علّقها و قد رکب قصبة و هو یقول: «أجد منصور بن جمهور أمیرا غیر مأمور» و أبیاتا من نحو هذا فنظر فی وجهی و نظرت فی وجهه فلم یقل لی شیئا و لم أقل له و أقبلت أبکی لما رأیته و اجتمع علیّ و علیه الصّبیان و النّاس و جاء حتّی دخل الرّحبة و أقبل یدور مع الصّبیان و النّاس یقولون جنّ.
ص :٢٧٠
و چون خطبهاش به پایان رسید به او رو کرد و فرمود: تو کیستی؟ گفت: عمرو بن عثمان خلیفۀ تو بر جنّیان. همانا پدرم درگذشت و به من وصیّت کرد که به نزد شما آیم و از نظرتان آگاه شوم و من اینک به نزدتان آمدهام ای امیر مؤمنان! مرا به چه فرمان میدهی و نظرت چیست؟ امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:
تو را به تقوای خداوند سفارش میکنم تا بروی و در میان جنّیان در مقام پدرت قرار گیری که تو خلیفۀ من بر آنان هستی. راوی گوید: پس عمرو از امیر مؤمنان علیه السّلام خداحافظی کرد و رفت درحالیکه خلیفۀ حضرت در میان جنّیان شده بود. [او گوید]من به حضرت عرض کردم: جانم به فدایت! عمرو نزد شما میآید و این بر او واجب است؟ فرمودند: بله.
[١٠٣٣]٧-نعمان بشیر گفت: من با جابر بن یزید جعفی رفیق سفر بودم. [وقتی در مدینه بودیم.]او به نزد حضرت باقر علیه السّلام رفت و خداحافظی کرده، شادمان از نزدش بیرون آمد. تا روز جمعهای به اخیرجة-نخستین منزلی که از فید به مدینه بازمیگردیم-رسیدیم. نماز ظهر را گزاردیم. چون شترانمان برخاستند، ناگاه من مرد بسیار قدبلند گندمگونی دیدم که نامهای به همراه داشت آن را به جابر داد. او آن را گرفت و بوسید و بر دیدگانش گذاشت. من دیدم که آن از محمّد بن علی [علیهما السّلام] به جابر یزید است. و بر آن گل سیاه تازهای است. آنگاه جابر به او گفت: کی با سرورم بودی؟ او گفت: الآن. جابر گفت: پیش از نماز یا پس از نماز؟ او گفت: پس از نماز. آنگاه جابر مهر را باز کرده، به خواندنش آغاز کرد. درحالیکه صورتش به هم فشرده میشد تا به آخرش رسید. سپس نامه را نگاه داشت. و من او را تا رسیدن به کوفه خندان و شادمان ندیدم. چون به کوفه رسیدیم من شب را خوابیدم. وقتی صبح شد، برای احترام و بزرگداشت به نزدش رفتم. او را دیدم که استخوانهایی بر گردن آویخته، بر یک نی سوار شده و میگوید: «منصور جمهور را امیری نافرمان میبینم.» و ابیاتی چنین. آنگاه در صورت من نگریست و من در چهرۀ او نگریستم. نه او به من چیزی گفت و نه من چیزی به او گفتم. آنچه میدیدم مرا به گریه آورد. مردم و کودکان به گردمان جمع شدند. او آمد تا به میدان رسید و با کودکان به بازی پرداخت درحالیکه مردم میگفتند: جابر یزید دیوانه شد. دیوانه شد.
ص :٢٧١
جابر بن یزید جنّ فو اللّه ما مضت الأیّام حتّی ورد کتاب هشام بن عبد الملک إلی والیه أن انظر رجلا یقال له جابر بن یزید الجعفیّ فاضرب عنقه و ابعث إلیّ برأسه، فالتفت إلی جلسائه فقال لهم: من جابر بن یزید الجعفیّ؟ قالوا: أصلحک اللّه کان رجلا له علم و فضل و حدیث و حجّ فجنّ و هو ذا فی الرّحبة مع الصّبیان علی القصب یلعب معهم قال: فأشرف علیه فإذا هو مع الصّبیان یلعب علی القصب، فقال: الحمد للّه الّذی عافانی من قتله، قال: و لم تمض الأیّام حتّی دخل منصور بن جمهور الکوفة و صنع ما کان یقول جابر.
باب فی الأئمّة علیهم السّلام أنّهم إذا ظهر أمرهم حکموا بحکم داود و آل داود و لا یسألون البیّنة علیهم السّلام و الرّحمة و الرّضوان [١٠٣۴]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن منصور، عن فضل الأعور، عن أبی عبیدة الحذّاء قال:
کنّا زمان أبی جعفر علیه السّلام حین قبض نتردّد کالغنم لا راعی لها، فلقینا سالم بن أبی حفصة، فقال لی: یا أبا عبیدة من إمامک؟ فقلت: أئمّتی آل محمّد فقال هلکت و أهلکت أما سمعت أنا و أنت أبا جعفر علیه السّلام یقول: من مات و لیس علیه إمام مات میتة جاهلیّة؟ فقلت: بلی لعمری و لقد کان قبل ذلک بثلاث أو نحوها دخلت علی أبی عبد اللّه فرزق اللّه المعرفة، فقلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: إنّ سالما قال لی کذا و کذا، قال: فقال: یا أبا عبیدة إنّه لا یموت منّا میّت حتّی یخلّف من بعده من یعمل بمثل عمله و یسیر بسیرته و یدعو إلی ما دعا إلیه، یا أبا عبیدة! إنّه لم یمنع ما أعطی داود أن أعطی سلیمان، ثمّ قال: یا أبا عبیدة إذا قام قائم آل محمّد علیه السّلام حکم بحکم داود و سلیمان [یا]لا یسأل بیّنة.
ص :٢٧٢
به خدا سوگند چند روزی نگذشت که نامۀ هشام عبد الملک به والیاش رسید که مردی به نام جابر یزید جعفی را بیاب و گردنش را زده و برای من بفرست. او به همراهانش رو کرد و به آنان گفت: جابر بن یزید جعفی کیست؟ گفتند: خدا کارت را بسامان گرداند. او مرد علم و فضیلت و حدیث بود که پس از حج دیوانه شد. و اینک در میدان با کودکان سوار بر نی بازی میکند. او گوید: والی به سراغش رفت و دید بر نی سوار شده و با کودکان بازی میکند. آنگاه گفت: سپاس بر خدایی که مرا از کشتن او به سلامت نگاه داشت. او گوید: و روزگاری نگذشت که منصور جمهور به کوفه آمد و چنان کرد که جابر میگفت.
[١٠٣۴]١-ابو عبیدۀ حذّاء گفت: ما پس از ارتحال حضرت باقر علیه السّلام مانند گوسفند بیچوپان بودیم تا سالم ابو حفصه را دیدار کردیم. او به من گفت: ای ابو عبیدة امام تو کیست؟ من گفتم: امامان من آل محمّدند. او گفت: خود هلاک شدی و دیگران را هلاک کردی. آیا من و تو از حضرت باقر علیه السّلام نشنیدیم که میفرمود: هرکه بمیرد و امامی نداشته باشد به مرگ جاهلیّت مرده است؟ من گفتم: چرا به جانم سوگند. و این سه یا حدود سه سال پیش از آن بود. من به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفتم و خداوند معرفتشان را روزیام کرد. پس به ایشان عرض کردم: سالم چنین و چنان به من گفت. حضرت فرمود: ای ابو عبیده! از ما کسی نمیمیرد تا کسی را که مانند او عمل میکند و به روش او میرود و به آنچه او خوانده، میخواند به جانشینیاش بگذارد. ای ابو عبیده! آنچه به داود داده شد مانع دهش به سلیمان نگشت. سپس فرمود: ای ابو عبیده! وقتی قائم آل محمد علیه السّلام برخیزد، به حکم داود و سلیمان داوری میکند و بیّنه نمیخواهد.
ص :٢٧٣
[١٠٣۵]٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن سنان، عن أبان قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: لا تذهب الدّنیا حتّی یخرج رجل منّی یحکم بحکومة آل داود و لا یسأل بیّنة، یعطی کلّ نفس حقّها.
[١٠٣۶]٣-محمّد، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن عمّار السّاباطیّ قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: بما تحکمون إذا حکمتم؟ قال: بحکم اللّه و حکم داود فإذا ورد علینا الشّیء الّذی لیس عندنا، تلقّانا به روح القدس.
[١٠٣٧]۴-محمّد بن أحمد، عن محمّد بن خالد، عن النّضر بن سوید، عن یحیی الحلبیّ، عن عمران بن أعین، عن جعید الهمدانیّ، عن علیّ بن الحسین علیه السّلام قال:
سألته بأیّ حکم تحکمون؟ قال: حکم آل داود، فإن أعیانا شیء تلقّانا به روح القدس.
[١٠٣٨]۵-أحمد بن مهران-رحمه اللّه-عن محمّد بن علیّ، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن عمّار السّاباطیّ قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: ما منزلة الأئمّة؟ قال: کمنزلة ذی القرنین و کمنزلة یوشع و کمنزلة آصف صاحب سلیمان؟ قال: فبما تحکمون؟ قال: بحکم اللّه و حکم آل داود و حکم محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و یتلقّانا به روح القدس.
باب أنّ مستقی العلم من بیت آل محمّد علیهم السّلام [١٠٣٩]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب قال: حدّثنا
ص :٢٧۴
[١٠٣۵]٢-أبان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم که میفرماید: دنیا به پایان نمیرسد تا مردی از من بیرون آید که به حکومت خاندان داود داوری کند. بیّنه نخواهد و به هرکس حقّش را بدهد.
[١٠٣۶]٣-عمّار ساباطی گفته است: من به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: وقتی داوری کنید با چه داوری میکنید؟ فرمود: به حکم خداوند و حکم داود. و وقتی چیزی باشد که حکمش نزدمان نیست، روح القدس آن را به ما القا میکند.
[١٠٣٧]۴-جعید همدانی گفت: من از حضرت سجّاد علیه السّلام پرسیدم با چه حکمی شما داوری میکنید؟ فرمودند: به حکم خاندان داود. و اگر چیزی ما را درمانده کرد، روح القدس آن را القا میکند.
[١٠٣٨]۵-عمّار ساباطی گفته است: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: منزلت امامان چیست؟ فرمود: همچون منزلت ذو القرنین و منزلت یوشع و آصف همدم سلیمان است. او گفت: با چه چیزی داوری میکنید؟ فرمود: با حکم خدا و حکم خاندان داود و حکم محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-و آن را روح القدس به ما القا میکند.
[١٠٣٩]١-صاحب دیلم گفت: از حضرت صادق علیه السّلام-درحالیکه مردمی از
ص :٢٧۵
یحیی بن عبد اللّه أبی الحسن صاحب الدّیلم قال:
سمعت جعفر بن محمّد یقول-و عنده أناس من أهل الکوفة-عجبا للنّاس أنّهم أخذوا علمهم کلّه عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فعملوا به و اهتدوا و یرون أنّ أهل بیته لم یأخذوا علمه و نحن أهل بیته و ذرّیّته، فی منازلنا نزل الوحی و من عندنا خرج العلم إلیهم، أفیرون أنّهم علموا و اهتدوا و جهلنا نحن و ضللنا، إنّ هذا لمحال.
[١٠۴٠]٢-علیّ بن محمّد بن عبد اللّه، عن إبراهیم بن إسحاق الأحمر، عن عبد اللّه بن حمّاد، عن صبّاح المزنیّ، عن الحارث بن حصیرة، عن الحکم بن عتیبة قال:
لقی رجل الحسین بن علیّ علیهما السّلام بالثّعلبیّة و هو یرید کربلاء، فدخل علیه فسلّم علیه، فقال له الحسین علیه السّلام: من أیّ البلاد أنت: قال: من أهل الکوفة، قال: أما و اللّه یا أخا أهل الکوفة لو لقیتک بالمدینة لأریتک أثر جبرئیل علیه السّلام من دارنا و نزوله بالوحی علی جدّی، یا أخا أهل الکوفة أفمستقی النّاس العلم من عندنا، فعلموا و جهلنا؟ هذا ما لا یکون.
باب أنّه لیس شیء من الحقّ فی ید النّاس إلاّ ما خرج من عند الأئمّة علیهم السّلام و أنّ کلّ شیء لم یخرج من عندهم فهو باطل [١٠۴١]١-علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن محمّد بن عیسی، عن یونس، عن ابن مسکان، عن محمّد بن مسلم قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: لیس عند أحد من النّاس حقّ و لا صواب و لا أحد من النّاس یقضی بقضاء حقّ إلاّ ما خرج منّا أهل البیت و إذا تشعّبت بهم الأمور
ص :٢٧۶
کوفه نزدش بودند-شنیدم میفرمود: شگفتا از مردمی که همۀ دانششان را از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-برگرفته، به آن عمل کرده و هدایت شدند و معتقدند خاندان او علمش را نگرفتهاند. درحالیکه ما خاندان و فرزندان اوییم. در خانههای ما وحی نازل شده و از نزد ما علم به آنان صادر شده است. آیا آنان معتقدند که آنان عالم شده و هدایت شدند و ما جاهل و گمراه. این محال است.
[١٠۴٠]٢-حکم عتیبه گوید: مردی با حضرت حسین علیه السّلام که آهنگ کربلا داشت در ثعلبیّه ملاقات نمود و به حضرت سلام کرد. حسین علیه السّلام به او فرمود: تو از کدام سرزمینی؟ عرض کرد: از اهالی کوفه. فرمودند: هان به خدا سوگند، ای برادر اهل کوفه! اگر تو را در مدینه ملاقات میکردم اثر پای جبرئیل در منزلمان و نزول وحی بر نیایم را به تو نشان میدادم. ای برادر اهل کوفه! آیا سرچشمۀ علم مردم از نزد ما بود و آنان عالم شدند و ما جاهل؟ ! این چیزی است که نمیشود.
[١٠۴١]١-محمّد مسلم گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: حقّ و درستی نزد کسی از مردم نیست و کسی از مردم به حکمی حقّ داوری نمیکند جز اینکه از ما خاندان صادر شده است. و چون امور بر آنان شاخهشاخه شود خطا از آنان است
ص :٢٧٧
کان الخطأ منهم و الصّواب من علیّ علیه السّلام.
[١٠۴٢]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی نصر، عن مثنّی، عن زرارة قال:
کنت عند أبی جعفر علیه السّلام فقال له رجل من أهل الکوفة یسأله عن قول أمیر المؤمنین علیه السّلام سلونی عمّا شئتم، فلا تسألونّی عن شیء إلاّ أنبأتکم به، قال: إنّه لیس أحد عنده علم شیء إلاّ خرج من عند أمیر المؤمنین علیه السّلام، فلیذهب النّاس حیث شاؤوا، فو اللّه لیس الأمر إلاّ من هاهنا و أشار بیده إلی بیته.
[١٠۴٣]٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الوشّاء، عن ثعلبة بن میمون، عن أبی مریم قال:
قال أبو جعفر علیه السّلام لسلمة بن کهیل و الحکم بن عتیبة: شرّقا و غرّبا فلا تجدان علما صحیحا إلاّ شیئا خرج من عندنا أهل البیت.
[١٠۴۴]۴-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن النّضر بن سوید، عن یحیی الحلبیّ، عن معلّی بن عثمان، عن أبی بصیر قال:
قال لی: إنّ الحکم بن عتیبة ممّن قال اللّه: وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ فلیشرّق الحکم و لیغرّب، أما و اللّه لا یصیب العلم إلاّ من أهل بیت نزل علیهم جبرئیل علیه السّلام.
[١٠۴۵]۵-علیّ بن إبراهیم، عن صالح بن السّندیّ، عن جعفر بن بشیر، عن أبان بن عثمان، عن أبی بصیر قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن شهادة ولد الزّنا تجوز؟ فقال: لا، فقلت: إنّ الحکم بن عتیبة یزعم أنّها تجوز، فقال: اللّهمّ لا تغفر ذنبه، ما قال اللّه للحکم «إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ» فلیذهب الحکم یمینا و شمالا، فو اللّه لا یؤخذ العلم إلاّ من
ص :٢٧٨
و درستی از علی علیه السّلام.
[١٠۴٢]٢-زراره گفت: نزد حضرت باقر علیه السّلام بودم که مردی از اهل کوفه دربارۀ این سخن امیر مؤمنان علیه السّلام پرسید: «از من آنچه میخواهید بپرسید و چیزی از من نمیپرسید جز اینکه از آن به شما خبر میدهم.» حضرت فرمودند: همانا علم به چیزی نزد کسی نیست جز اینکه از نزد امیر مؤمنان علیه السّلام صادر شده است. مردم هرکجا خواستند بروند، که به خدا سوگند این امر جز از اینجا نیست. و با دست به خانهاش اشاره کرد.
[١٠۴٣]٣-ابو مریم گفته است: حضرت باقر علیه السّلام به سلمۀ کهیل و حکم عتیبه فرمودند: شرق و غرب را جستجو کنید نمیتوانید علم درستی بیابید جز آنچه از نزد ما اهل بیت صادر شده است.
[١٠۴۴]۴-ابو بصیر گفت: حضرت [باقر علیه السّلام]به من فرمود: همانا حکم عتیبه از کسانی است که خداوند فرمود: و از مردم کسانی میگویند ما به خداوند و روز واپسین ایمان آوردیم و حال آنکه مؤمن نیستند. [بقره (٢) :٨]حکم به شرق و غرب برود هان به خدا سوگند به علمی جز از اهل بیت که جبرئیل علیه السّلام بر آنان فرود آمده، دست نمییابد.
[١٠۴۵]۵-ابو بصیر گفت: از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ روابودن گواهی زنازاده پرسیدم، فرمودند: نه [جایز نیست.]من عرض کردم: حکم عتیبه میپندارد که آن روا است. حضرت فرمود: خدایا گناهش را نیامرز. خدا به حکم نفرمود: این ذکری برای تو و مردم تو است. [زخرف (۴٣) :۴۴]حکم به راست و چپ برود به خدا سوگند
ص :٢٧٩
أهل بیت نزل علیهم جبرئیل علیه السّلام.
[١٠۴۶]۶-عدّة من أصحابنا، عن الحسین بن الحسن بن یزید، عن بدر، عن أبیه قال: حدّثنی سم ابو علیّ الخراسانیّ، عن سلاّم بن سعید المخزومیّ قال:
بینا أنا جالس عند أبی عبد اللّه علیه السّلام إذ دخل علیه عبّاد بن کثیر عابد أهل البصرة و ابن شریح فقیه أهل مکّة و عند أبی عبد اللّه علیه السّلام میمون القدّاح مولی أبی جعفر علیه السّلام، فسأله عبّاد بن کثیر فقال: یا أبا عبد اللّه فی کم ثوب کفّن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم؟ قال: فی ثلاثة أثواب: ثوبین صحاریّین و ثوب حبرة و کان فی البرد قلّة فکأنّما ازورّ عبّاد بن کثیر من ذلک، فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: إنّ نخلة مریم علیهما السّلام إنّما کانت عجوة و نزلت من السّماء، فما نبت من أصلها کان عجوة و ما کان من لقاط [ها]، فهو لون، فلمّا خرجوا من عنده قال عبّاد بن کثیر لابن شریح: و اللّه ما أدری ما هذا المثل الّذی ضربه لی أبو عبد اللّه، فقال ابن شریح: هذا الغلام یخبرک فإنّه منهم-یعنی میمونا-فسأله فقال میمون: أما تعلم ما قال لک؟ قال: لا و اللّه، قال: إنّه ضرب لک مثل نفسه فأخبرک أنّه ولد من ولد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و علم رسول اللّه عندهم، فما جاء من عندهم فهو صواب و ما جاء من عند غیرهم فهو لقاط.
باب فیما جاء أنّ حدیثهم صعب مستصعب [١٠۴٧]١-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن سنان، عن عمّار بن مروان، عن جابر قال:
قال أبو جعفر علیه السّلام: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: إنّ حدیث آل محمّد صعب مستصعب لا یؤمن به إلاّ ملک مقرّب أو نبیّ مرسل أو عبد امتحن اللّه قلبه
ص :٢٨٠
علم جز از اهل بیت که جبرئیل بر آنان فرستاده است گرفته نمیشود.
[١٠۴۶]۶-سلام بن سعید مخزومی گوید: هنگامیکه نزد حضرت صادق نشسته بودم ناگاه عبّاد کثیر عابد اهل بصره و ابن شریح فقیه اهل مکّه وارد شدند. میمون قدّاح غلام حضرت باقر علیه السّلام هم نزد حضرت بود. آنگاه عبّاد کثیر پرسید: ای ابو عبد اللّه، رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-در چند پارچه کفن شد؟ فرمودند: در سه پارچه: دو پارچۀ صحاری (قریهای در یمن) و یک پارچۀ حبره (یمنی) . و برد کمیاب بود. گویا عبّاد کثیر این سخن را نپذیرفت. پس حضرت صادق علیه السّلام فرمود: همانا درخت خرمای مریم علیها السّلام عجوه بود و از آسمان فرود آمده. پس هرچه از ریشۀ آن بروید عجوه شود و آنچه از افتادۀ آن باشد لون (خرمای پست) است. چون آنان از نزد حضرت بیرون آمدند عبّاد کثیر به ابن شریح گفت: به خدا سوگند من این مثلی را که حضرت صادق آورد نفهمیدم. ابن شریح گفت: این جوان (یعنی میمون قداح) به تو میگوید زیرا او از آنان است. پس از او پرسید. میمون گفت: آیا ندانستی به تو چه فرمود؟ گفت: نه به خدا سوگند. گفت: ایشان مثل خودش را برای تو بیان کرد. او فرزندی از فرزندان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است و علم رسول خدا نزد ایشان است. پس آنچه از نزد ایشان بیاید، درست [و ناب]است و آنچه از نزد دیگران آید، التقاطی و بههم آمیخته است.
[١٠۴٧]١-جابر گوید: حضرت باقر علیه السّلام فرموده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: همانا حدیث خاندان محمّد دشوار و بسیار سنگین است. که جز فرشتۀ مقرّب یا پیامبری مرسل یا بندهای که خداوند دلش را برای ایمان آزموده
ص :٢٨١
للإیمان، فما ورد علیکم من حدیث آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فلانت له قلوبکم و عرفتموه فاقبلوه و ما اشمأزّت منه قلوبکم و أنکرتموه فردّوه إلی اللّه و إلی الرّسول و إلی العالم من آل محمّد و إنّما الهالک أن یحدّث أحدکم بشیء منه لا یحتمله، فیقول: و اللّه ما کان هذا، و اللّه ما کان هذا و الإنکار هو الکفر.
[١٠۴٨]٢-أحمد بن إدریس، عن عمران بن موسی، عن هارون بن مسلم، عن مسعدة بن صدقة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
ذکرت التّقیّة یوما عند علیّ بن الحسین علیهما السّلام فقال: و اللّه لو علم أبو ذرّ ما فی قلب سلمان لقتله و لقد آخا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بینهما، فما ظنّکم بسائر الخلق، إنّ علم العلماء صعب مستصعب لا یحتمله إلاّ نبیّ مرسل أو ملک مقرّب أو عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان، فقال: و إنّما صار سلمان من العلماء لأنّه امرؤ منّا أهل البیت، فلذلک نسبته إلی العلماء.
[١٠۴٩]٣-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن البرقیّ، عن ابن سنان أو غیره رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ حدیثنا صعب مستصعب، لا یحتمله إلاّ صدور منیرة، أو قلوب سلیمة، أو أخلاق حسنة، إنّ اللّه أخذ من شیعتنا المیثاق کما أخذ علی بنی آدم ألست بربّکم فمن وفی لنا وفی اللّه له بالجنّة و من أبغضنا و لم یؤدّ إلینا حقّنا ففی النّار خالدا مخلّدا.
[١٠۵٠]۴-محمّد بن یحیی و غیره، عن محمّد بن أحمد، عن بعض أصحابنا قال:
کتبت إلی أبی الحسن صاحب العسکر علیه السّلام: جعلت فداک ما معنی قول الصّادق علیه السّلام: «حدیثنا لا یحتمله ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل و لا مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان» فجاء الجواب إنّما معنی قول الصّادق علیه السّلام-أی لا یحتمله
ص :٢٨٢
است به آن ایمان نمیآورند. پس آنچه از حدیث خاندان محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-به شما رسید و دلهاتان به آن نرم شد و معرفت یافتید، بپذیرید و آنچه دلتان از آن گرفت و معرفت نیافتید، به خداوند و رسول خدا و عالمی از خاندان محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-بازگردانید. و همانا هلاک شده کسی از شما که حدیثی را بازگوید که تحمّلش را ندارد. آنگاه بگوید: به خدا این نمیشود. به خدا این نمیشود. و انکار، همان کفر است.
[١٠۴٨]٢-مسعدۀ صدقه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: روزی نزد حضرت سجّاد علیه السّلام از تقیّه سخن گفته شد و او فرمود: به خدا سوگند اگر ابو ذر میدانست چیزی را که در دل سلمان است، او را میکشت. درحالیکه رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-میان آن دو عقد اخوّت برقرار ساخته بود. پس گمانتان به مردمان دیگر چیست؟ همانا علم عالمان دشوار و بسیار دشوار است که کسی جز پیامبری مرسل یا فرشتهای مقرّب یا بندهای مؤمن که خداوند دلش را برای ایمان آزموده است آن را تحمّل نمیکند. سپس فرمود: و همانا سلمان از عالمان است؛ زیرا او مردی از ما خاندان است. و برای همین او را به علما نسبت دادم.
[١٠۴٩]٣-ابن سنان یا جز او حدیثی که سندش را به حضرت صادق رسانده، روایت کرده که فرمود: همانا حدیث ما دشوار و دشواریاب است. که جز سینههای روشن یا دلهای سالم یا اخلاق حسنه آن را تحمّل نمیکند. همانا خداوند از شیعیانمان پیمان گرفت چنانکه از فرزندان آدم پیمان گرفت که آیا من پروردگارتان نیستم. پس آنکه با ما وفاداری کند خدا دربارۀ بهشت با او وفاداری میکند و آنکه با ما دشمنی کند و حقّ ما را ادا نکند، در آتش جاودانه است.
[١٠۵٠]۴-یکی از اصحابمان گفته است: من به حضرت ابو الحسن عسکری نوشتم: جانم به فدایت! معنی این سخن حضرت صادق علیه السّلام چیست: «حدیث ما را نه فرشتهای مقرّب نه پیامبری مرسل و نه مؤمنی که خداوند دلش را برای ایمان آزموده است، تحمّل نمیکنند. و جواب آمد که معنی سخن حضرت صادق علیه السّلام- یعنی هیچ فرشته و پیامبر و مؤمنی آن را تحمّل نمیکند-این است که فرشته آن را
ص :٢٨٣
ملک و لا نبیّ و لا مؤمن-إنّ الملک لا یحتمله حتّی یخرجه إلی ملک غیره و النّبیّ لا یحتمله حتّی یخرجه إلی نبیّ غیره، و المؤمن لا یحتمله حتّی یخرجه إلی مؤمن غیره فهذا معنی قول جدّی علیه السّلام.
[١٠۵١]۵-أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسین، عن منصور بن العبّاس، عن صفوان بن یحیی، عن عبد اللّه بن مسکان، عن محمّد بن عبد الخالق و أبی بصیر قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: یا أبا محمّد! إنّ عندنا و اللّه سرّا من سرّ اللّه و علما من علم اللّه و اللّه ما یحتمله ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل و لا مؤمن امتحن اللّه قلبه للإیمان و اللّه ما کلّف اللّه ذلک أحدا غیرنا و لا استعبد بذلک أحدا غیرنا و إنّ عندنا سرّا من سرّ اللّه و علما من علم اللّه، أمرنا اللّه بتبلیغه، فبلّغنا عن اللّه عزّ و جلّ ما أمرنا بتبلیغه، فلم نجد له موضعا و لا أهلا و لا حمّالة یحتملونه حتّی خلق اللّه لذلک أقواما خلقوا من طینة خلق منها محمّد و آله و ذرّیّته علیه السّلام و من نور خلق اللّه منه محمّدا و ذرّیّته و صنعهم بفضل رحمته الّتی صنع منها محمّدا و ذرّیّته، فبلغنا عن اللّه ما أمرنا بتبلیغه، فقبلوه و احتملوا ذلک [فبلغهم ذلک عنّا فقبلوه و احتملوه]و بلغهم ذکرنا فمالت قلوبهم إلی معرفتنا و حدیثنا، فلو لا أنّهم خلقوا من هذا، لما کانوا کذلک، لا و اللّه ما احتملوه، ثمّ قال: إنّ اللّه خلق أقواما لجهنّم و النّار، فأمرنا أن نبلّغهم کما بلّغناهم و اشمأزّوا من ذلک و نفرت قلوبهم و ردّوه علینا و لم یحتملوه و کذّبوا به و قالوا: ساحر کذّاب، فطبع اللّه علی قلوبهم و أنساهم ذلک، ثمّ أطلق اللّه لسانهم ببعض الحقّ، فهم ینطقون به و قلوبهم منکرة، لیکون ذلک دفعا عن أولیائه و أهل طاعته و لو لا ذلک ما عبد اللّه فی أرضه، فأمرنا بالکفّ عنهم و السّتر و الکتمان، فاکتموا عمّن أمر اللّه
ص :٢٨۴
تحمّل نمیکند تا به فرشتهای دیگر برساند و پیامبر آن را تحمّل نمیکند تا به پیامبری دیگر برساند و مؤمن آن را تحمّل نمیکند تا آن را به مؤمنی دیگر برساند. این است معنای سخن جدّم علیه السّلام.
[١٠۵١]۵-ابو بصیر گفت: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: ای ابو محمّد! به خدا سوگند در نزد ما رازی از رازهای خدا و علمی از علمهای خدا است که به خدا سوگند هیچ فرشتۀ مقرّب و پیامبر مرسل و مؤمنی که خداوند دلش را برای ایمان آزموده است آن را تحمّل نمیکند. به خدا سوگند او آن را به کسی جز ما تکلیف نکرده و با آن کسی جز ما را بنده نساخته است. و در نزد ما رازی از رازهای خدا و علمی از علمهای او است که ما را به تبلیغ آن فرمان داده است. و ما از سوی خداوند عزّتمند رساندهایم آنچه را به رساندنش امر شدهایم. ولی برای آن، جا و اهل و به عهده گیرندهای نیافتهایم. تا خداوند مردمانی را آفریده که از گل آفرینش محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و خاندان و فرزندانش و از نور آفرینش محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و فرزندانش آفریده شدهاند. و آنان را به همان رحمت فراوانی آفریده که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و خاندانش را از آن آفریده است. پس آنچه به رساندنش امر شده بودیم به ما رسید و آنان پذیرفته و آن را به عهده گرفتند. [پس آن از سوی ما به آنان رسید و ایشان پذیرفته و به عهده گرفتند.]و سخن ما به آنان رسید و دلهاشان به سوی معرفت ما و حدیث ما مایل شد. و اگر آنان چنین آفریده نمیشدند، چنان نمیشدند. نه به خدا سوگند آن را تحمّل نمیکردند. سپس فرمودند: همانا خداوند مردمی را برای دوزخ و آتش آفرید. و به ما فرمان داد که به آنان تبلیغ کنیم. چنانکه به آنان تبلیغ کردیم و آنان از آن بیزاری جستند و دلهاشان رمید و آن را نپذیرفته و تکذیبش کردند و گفتند: او ساحری دروغزن است. خداوند بر دلهاشان مهر زده و آن را از یادشان میزداید. سپس خداوند زبانشان را به بخشی از حقّ گویا میکند تا درحالیکه دلهاشان آن را انکار میکند از آن سخن بگویند. و آن دفاعی از اولیا و اهل اطاعتش باشد. و اگر چنین نبود خداوند در زمینش پرستیده نمیشد. آنگاه ما را به دست کشیدن از آنان و پنهان ساختن و کتمان کردن فرمان داد. پس شما نیز کتمان کنید از کسانی که خداوند به دست کشیدن از آنان فرمان داده است. و پنهان کنید از کسانی که خداوند به نهان کردن و کتمان از آنان فرمان داده است.
ص :٢٨۵
بالکفّ عنه و استروا عمّن أمر اللّه بالسّتر و الکتمان عنه، قال: ثمّ رفع یده و بکی و قال: اللّهمّ إنّ هؤلاء لشرذمة قلیلون فاجعل محیانا محیاهم و مماتنا مماتهم و لا تسلّط علیهم عدوّا لک فتفجعنا بهم فإنّک إن أفجعتنا بهم، لم تعبد أبدا فی أرضک و صلّی اللّه علی محمّد و آله و سلّم تسلیما.
باب ما أمر النّبیّ ص بالنّصیحة لأئمّة المسلمین و اللّزوم لجماعتهم و من هم [١٠۵٢]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن أبان بن عثمان، عن ابن أبی یعفور، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم خطب النّاس فی مسجد الخیف فقال: نضّر اللّه عبدا سمع مقالتی فوعاها و حفظها و بلّغها من لم یسمعها، فربّ حامل فقه غیر فقیه و ربّ حامل فقه إلی من هو أفقه منه، ثلاث لا یغلّ علیهنّ قلب امرئ مسلم: إخلاص العمل للّه و النّصیحة لأئمّة المسلمین و اللّزوم لجماعتهم، فإنّ دعوتهم محیطة من ورائهم، المسلمون إخوة تتکافأ دماؤهم و یسعی بذمّتهم أدناهم.
و رواه أیضا عن حمّاد بن عثمان، عن أبان، عن ابن أبی یعفور مثله و زاد فیه: و هم ید علی من سواهم. و ذکر فی حدیثه أنّه خطب فی حجّة الوداع بمنی فی مسجد الخیف.
[١٠۵٣]٢-محمّد بن الحسن، عن بعض أصحابنا، عن علیّ بن الحکم، عن الحکم بن مسکین، عن رجل من قریش من أهل مکّة قال:
قال سفیان الثّوریّ: اذهب بنا إلی جعفر بن محمّد، قال: فذهبت معه إلیه فوجدناه قد رکب دابّته، فقال له سفیان: یا أبا عبد اللّه حدّثنا بحدیث خطبة
ص :٢٨۶
سپس دستش را بالا برد و گریست و فرمود: خدایا! اینان گروهی اندکند پس زندگی ما را زندگیشان و مرگمان را مرگشان قرار ده و دشمنت را بر آنان چیره نکن تا ما را داغدارشان گردانی. که اگر ما را داغدارشان گردانی هرگز در زمینت پرستیده نمیشوی. و سلام و درود خدا بر محمّد و خاندانش.
[١٠۵٢]١-ابن ابی یعفور از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا- درود خدا بر او و بر خاندانش-در مسجد خیف برای مردم خطبه خواند و فرمود: خداوند آسوده خرّم سازد بندهای را که سخنم را بشنود و بفهمد و حفظ کرده، به کسی که آن را نشنیده، برساند. که بسا حامل فقهی که فقیه نیست و بسا حامل فقهی که آن را به فقیهتر از خود میرساند. سه چیز است که دل مرد مسلمان با آنها به بدی نمیگراید: خالص کردن عمل برای خدا، نصیحت به ائمّه مسلمین و همراهی با جماعت آنان. همانا یک دعای آنان افراد پشت سرشان را هم فرامیگیرد. مسلمانان برادرند و خونشان برابر است. و پستترین آنان هم حقّی به گردن دارد که (برای تحقّق آن) میکوشد.
روایتی همانند از ابن ابی یعفور است که در آن افزوده است: و آنان در برابر غیر خودشان یکدستاند. او در حدیثش گفته که حضرت در آخرین سفر حجّ در مسجد خیف و در منا خطبه خوانده است.
[١٠۵٣]٢-از حکم مسکین روایت شده که مردی قریشی از اهالی مکّه گفت: سفیان ثوری گفت: ما را به نزد جعفر محمّد [علیهما السّلام]ببر. او گوید: من با او به سوی حضرت میرفتم که او را سواره بر چارپایش یافتیم. سفیان به ایشان گفت: ای ابو عبد اللّه، حدیث خطبۀ رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را برایمان بازگو.
ص :٢٨٧
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی مسجد الخیف، قال: دعنی حتّی أذهب فی حاجتی فإنّی قد رکبت فإذا جئت حدّثتک، فقال: أسألک بقرابتک من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لمّا حدّثتنی، قال: فنزل، فقال له سفیان: مر لی بدواة و قرطاس حتّی أثبته، فدعا به ثمّ قال: اکتب: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم خطبة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی مسجد الخیف: «نضّر اللّه عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلّغها من لم تبلغه یا أیّها النّاس لیبلّغ الشّاهد الغائب، فربّ حامل فقه لیس بفقیه و ربّ حامل فقه إلی من هو أفقه منه، ثلاث لا یغلّ علیهنّ قلب امرئ مسلم: إخلاص العمل للّه و النّصیحة لأئمّة المسلمین و اللّزوم لجماعتهم، فإنّ دعوتهم محیطة من ورائهم، المؤمنون إخوة تتکافأ دماؤهم و هم ید علی من سواهم یسعی بذمّتهم أدناهم» فکتبه سفیان ثمّ عرضه علیه و رکب أبو عبد اللّه علیه السّلام و جئت أنا و سفیان. فلمّا کنّا فی بعض الطّریق قال لی: کما أنت حتّی أنظر فی هذا الحدیث، فقلت له: قد و اللّه ألزم أبو عبد اللّه رقبتک شیئا لا یذهب من رقبتک أبدا فقال: و أیّ شیء ذلک؟ فقلت له: ثلاث لا یغلّ علیهنّ قلب امرئ مسلم: إخلاص العمل للّه قد عرفناه و النّصیحة لأئمّة المسلمین. من هؤلاء الأئمّة الّذین یجب علینا نصیحتهم؟ معاویة بن أبی سفیان و یزید بن معاویة و مروان بن الحکم و کلّ من لا تجوز شهادته عندنا و لا تجوز الصّلاة خلفهم؟ و قوله: و اللّزوم لجماعتهم. فأیّ الجماعة؟ مرجئ یقول من لم یصلّ و لم یصم و لم یغتسل من جنابة و هدم الکعبة و نکح أمّه فهو علی إیمان جبرئیل و میکائیل؟ أو قدریّ یقول: لا یکون ما شاء اللّه عزّ و جلّ و یکون ما شاء إبلیس؟ أو حروریّ یتبرّأ من علیّ بن أبی طالب و شهد علیه بالکفر؟ أو جهمیّ یقول: إنّما هی معرفة اللّه وحده لیس الإیمان شیء غیرها؟ قال: ویحک و أیّ شیء یقولون؟ فقلت: یقولون إنّ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام
ص :٢٨٨
فرمود: بگذار به سوی کارم بروم که اینک سوارهام، وقتی آمدم برایت میگویم. او گفت: به حقّ خویشاوندیات با رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-از شما درخواست میکنم که برایم بگویی. او گوید: پس حضرت فرود آمد. آنگاه سفیان به ایشان عرض کرد: بفرما برایم دوات و کاغذی بیاورند تا آن را بنویسم. حضرت آنها را خواست. سپس فرمود: بنویس: به نام خداوند بخشایندۀ مهربان. خطبۀ رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-در مسجد خیف: خداوند آسوده کند بندهای را که سخنم را شنیده، آن را بفهمد و به کسی که آن را نشنیده، برساند. ای مردم! حاضر به غایب باید برساند. که بسا حامل فقهی که فقیه نیست و بسا حامل فقهی که آن را به فقیهتر از خودش میرساند. سه چیز است که دل مرد مسلمان با آن به بدی و خیانت نمیگراید: خالص کردن عمل برای خدا، نصیحت به رهبران مسلمانان و همراهی با جماعت. که همانا یک دعای آنان افراد پشت سرشان را هم فرامیگیرد. مؤمنان برادرند و خونشان برابر است. آنان در برابر غیرشان یکدستند که پستترین آنان هم حقّی به گردن دارد که (برای تحقّق آن) میکوشد. سفیان آن را نوشته، به حضرت نشان داد. و حضرت صادق علیه السّلام سوار شد [و رفت.]و من و سفیان آمدیم. او در راه به من گفت: بایست تا من نگاهی به این حدیث بکنم. من به او گفتم: به خدا سوگند! ابو عبد اللّه علیه السّلام چیزی بر گردنت گذاشت که هرگز از آن رها نمیشوی. او گفت: و آن چیست؟ به او گفتم: سه چیزیکه دل مرد مسلمان با آنها به بدی و خیانت نمیگراید: خالص کردن عمل برای خدا که با آن آشناییم. و نصیحت به رهبران مسلمانان. این رهبران چه کسانی هستند که نصیحتشان بر ما واجب است؟ آیا معاویۀ ابو سفیان و یزید معاویه و مروان حکم و هر آنکه گواهی دادنش و نماز در پشت سرش روا نیست میباشد؟ و اینکه فرمود: همراه با جماعتشان. کدام جماعت است؟ مرجئهای که میگوید: هرکس نماز نگزارد و روزه نگیرد و از جنابت پاکیزه نشود و کعبه را نابود کرده و با مادرش زناشویی کند، باز هم بر ایمان جبرئیل و میکائیل است [و مؤمن میباشد]؟ یا قدری که میگوید: آنچه خداوند عزّتمند خواهد، نمیشود و آنچه ابلیس خواست، میشود؟ یا حروری که از علی بن ابی طالب [علیه السّلام] بیزاری جسته، به کفرش گواهی میدهد؟ یا جهمی که میگوید: فقط شناخت خداوند. و ایمان چیزی جز این نیست؟ او گفت: وای بر تو [اینان]چه میگویند!
ص :٢٨٩
و اللّه الإمام الّذی یجب علینا نصیحته؛ و لزوم جماعتهم أهل بیته، قال فأخذ الکتاب فخرقه ثمّ قال: لا تخبر بها أحدا.
[١٠۵۴]٣-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، و محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد جمیعا، عن حمّاد بن عیسی، عن حریز، عن برید بن معاویة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: ما نظر اللّه عزّ و جلّ إلی ولیّ له یجهد نفسه بالطّاعة لإمامه و النّصیحة إلاّ کان معنا فی الرّفیق الأعلی.
[١٠۵۵]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن أبی جمیلة، عن محمّد الحلبیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
من فارق جماعة المسلمین قید شبر فقد خلع ربقة الإسلام من عنقه.
[١٠۵۶]۵-و بهذا الإسناد، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
من فارق جماعة المسلمین و نکث صفقة الإمام جاء إلی اللّه عزّ و جلّ أجذم.
باب ما یجب من حقّ الإمام علی الرّعیّة و حقّ الرّعیّة علی الإمام [١٠۵٧]١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن حمّاد بن عثمان، عن أبی حمزة قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام ما حقّ الإمام علی النّاس، قال: حقّه علیهم أن یسمعوا له و یطیعوا، قلت: فما حقّهم علیهه؟ قال: یقسم بینهم بالسّویّة و یعدل فی الرّعیّة، فإذا کان ذلک فی النّاس فلا یبالی من أخذ هاهنا و هاهنا.
[١٠۵٨]٢-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن إسماعیل بن بزیع، عن منصور بن یونس، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر ٧ مثله إلاّ أنّه قال:
ص :٢٩٠
من گفتم: میگویند: همانا به خدا سوگند علی بن ابی طالب علیه السّلام امامی است که نصیحتش بر ما واجب است. و همراهی با جماعتشان، خاندان او است. او گوید: آنگاه سفیان آن نوشته را پاره کرد و گفت: به کسی چیزی نگو.
[١٠۵۴]٣-برید معاویه از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمودند: خداوند شکوهمند به ولیّاش که خود را در اطاعت و نصیحت امامش به زحمت میاندازد جز در رفیق اعلا که همراه ما است نمینگرد.
[١٠۵۵]۴-محمّد حلبی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: هرکس به اندازۀ یک وجب از جماعت مسلمانان جدا شود ریسمان اسلام از گردنش برداشته میشود.
[١٠۵۶]۵-همو از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: هرکس از جماعت مسلمانان جدا شود و بیعت امام را بشکند، دست بریده نزد خدای عزّتمند میآید.
[١٠۵٧]١-ابو حمزه گفت: از حضرت باقر علیه السّلام پرسیدم: حقّ امام بر مردم چیست؟ فرمود: حقّ او بر آنان، شنیدن از او و اطاعت است. عرض کردم: و حقّ آنان بر او چیست؟ فرمود: میانشان به برابری قسمت کرده، با مردم عدالت ورزد. و اگر این در میان مردم باشد او به این سو و آن سو رفتنهای مردم اهمّیت نمیدهد.
[١٠۵٨]٢-ابو حمزه با سلسله سند دیگر از حضرت باقر علیه السّلام مانند این را
ص :٢٩١
هکذا و هکذا و هکذا و هکذا یعنی [من]بین یدیه و خلفه و عن یمینه و عن شماله.
[١٠۵٩]٣-محمّد بن یحیی العطّار، عن بعض أصحابنا، عن هارون بن مسلم، عن مسعدة بن صدقة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قال أمیر المؤمنین علیه السّلام: لا تختانوا ولاتکم و لا تغشّوا هداتکم و لا تجهلوا أئمّتکم و لا تصدّعوا عن حبلکم فتفشلوا و تذهب ریحکم و علی هذا فلیکن تأسیس أمورکم و الزموا هذه الطّریقة، فإنّکم لو عاینتم ما عاین من قد مات منکم ممّن خالف ما قد تدعون إلیه لبدرتم و خرجتم و لسمعتم و لکن محجوب عنکم ما قد عاینوا و قریبا ما یطرح الحجاب.
[١٠۶٠]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن عبد الرّحمن بن حمّاد و غیره، عن حنان بن سدیر الصّیرفیّ قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: نعیت إلی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم نفسه و هو صحیح لیس به وجع-قال: نزل به الرّوح الأمین-قال: فنادی صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الصّلاة جامعة و أمر المهاجرین و الأنصار بالسّلاح و اجتمع النّاس، فصعد النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم المنبر فنعی إلیهم نفسه ثمّ قال: «أذکّر اللّه الوالی من بعدی علی أمّتی ألاّ یرحم علی جماعة المسلمین فأجلّ کبیرهم و رحم ضعیفهم و وقّر عالمهم و لم یضرّ بهم فیذلّهم و لم یفقرهم فیکفرهم و لم یغلق بابه دونهم فیأکل قویّهم ضعیفهم و لم یخبزهم فی بعوثهم فیقطع نسل أمّتی، ثمّ قال: [قد]بلّغت و نصحت فاشهدوا» و قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: هذا آخر کلام تکلّم به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم علی منبره.
[١٠۶١]۵-محمّد بن علیّ و غیره، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن علیّ بن الحکم، عن رجل، عن حبیب بن أبی ثابت قال:
ص :٢٩٢
روایت کرده جز اینکه افزوده است: چنین و چنان و چنین و چنان. یعنی [از] برابرش و از پشت و راست و چپش.
[١٠۵٩]٣-مسعدۀ صدقه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که امیر مؤمنان فرمودند: والیانتان را خائن نشمارید و با هدایتگرانتان حیله نکنید و امامانتان را جاهل نخوانید و ریسمانتان را پاره نکنید که پراکنده میشوید و شوکتتان از دست میرود. بنای کارهاتان چنین باشد و پیوسته بر این شیوه باشید که شما هم اگر میدیدید آنچه را مردگان شما از مخالفت با آنچه به آن خوانده میشدند، دیدند، شتاب میکردید و بیرون میآمدید و میشنیدید. امّا آنچه آنان میبینند از شما پنهان است اگرچه نزدیک است که پردهها برافتد.
[١٠۶٠]۴-سدیر صیرفی گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: به پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-خبر وفاتش داده شد درحالیکه تندرست بود و دردی نداشت-حضرت فرمود: آن را روح الامین آورد-پس حضرت برای نماز جماعت ندا داده و مهاجرین و انصار را به برداشتن سلاح فرمان داد. مردم گرد آمدند. پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-بر منبر رفت و به آنان وفاتش را خبر داده، سپس فرمود: من خدای را بر والی پس از خودم بر این امّت یادآوری میکنم تا بر جماعت مسلمین بیرحمی نکند. پس بزرگشان را بزرگ بدارد و به ضعیفشان رحم کند و عالمشان را تعظیم کند و به آنان زیان نرساند تا خوار شوند و نیازمندشان نکند تا کافرشان گرداند. و در را برایشان نبندد تا توانمندشان ناتوان را بخورد و در اعزام نیرو (به جبههها و مرزها) سختگیری ننماید (که اگر همه را اعزام نماید) نسل امّتم قطع شود. سپس فرمود: من رساندم و نصیحت کردم، پس شاهد باشید. و حضرت صادق علیه السّلام فرمود: این سخن پایانی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بر منبر بود.
[١٠۶١]۵-حبیب ابو ثابت گفت: برای امیر مؤمنان علیه السّلام عسل و انجیری از
ص :٢٩٣
جاء إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام عسل و تین من همدان و حلوان فأمر العرفاء أن یأتوا بالیتامی، فأمکنهم من رءوس الأزقاق یلعقونها و هو یقسمها للنّاس قدحا قدحا، فقیل له: یا أمیر المؤمنین ما لهم یلعقونها، فقال: إنّ الإمام أبو الیتامی و إنّما ألعقتهم هذا برعایة الآباء.
[١٠۶٢]۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد البرقیّ و علیّ بن إبراهیم، عن أبیه جمیعا، عن القاسم بن محمّد الأصبهانیّ، عن سلیمان بن داود المنقریّ، عن سفیان بن عیینة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام أنّ النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال:
أنا أولی بکلّ مؤمن من نفسه و علیّ أولی به من بعدی، فقیل له: ما معنی ذلک؟ فقال: قول النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من ترک دینا أو ضیاعا فعلیّ و من ترک مالا فلورثته، فالرّجل لیست له علی نفسه ولایة إذا لم یکن له مال و لیس له علی عیاله أمر و لا نهی إذا لم یجر علیهم النّفقة و النّبیّ و أمیر المؤمنین علیهما السّلام و من بعدهما ألزمهم هذا، فمن هناک صاروا أولی بهم من أنفسهم و ما کان سبب إسلام عامّة الیهود إلاّ من بعد هذا القول من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و إنّهم آمنوا علی أنفسهم و علی عیالاتهم.
[١٠۶٣]٧-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن أبان بن عثمان، عن صبّاح بن سیابة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: أیّما مؤمن أو مسلم مات و ترک دینا لم یکن فی فساد و لا إسراف فعلی الإمام أن یقضیه فإن لم یقضه فعلیه إثم ذلک، إنّ اللّه تبارک و تعالی یقول: إِنَّمَا اَلصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ اَلْمَسٰاکِینِ الآیة فهو من الغارمین و له سهم عند الإمام فإن حبسه فإثمه علیه.
[١٠۶۴]٨-علیّ بن إبراهیم، عن صالح بن السّندیّ، عن جعفر بن بشیر، عن
ص :٢٩۴
همدان و حلوان رسید. به آشنایان و آگاهان فرمان داد تا یتیمان را بیاورند. آنگاه سر ظرفها را به ایشان داد تا آنها را بلیسند درحالیکه خود قدحقدح از آن را برای مردم تقسیم میکرد. به ایشان گفتند: ای امیر مؤمنان چرا آنان ظرفها را بلیسند؟ فرمود: همانا امام پدر یتیماتن است. و من چون پدران رفتار میکنم و اینها را به ایشان میلیسانم.
[١٠۶٢]۶-سفیان عیینه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که پیامبر گرامی فرمودند: من به هر مؤمنی از خودش سزاوارترم و پس از من علی به او سزاوارتر است. به ایشان گفتند: معنی این چیست؟ فرمود: سخن پیامبر است که آنکه بدهی یا عیالی بهجا گذارد، مسئولیّت آنها به گردن من است و آنکه مالی بهجا گذارد برای وارثان او است. پس مرد وقتی مالی نداشته باشد بر خودش ولایتی ندارد. و بر عیالش حقّ امر و نهیی ندارد وقتی به آنان خرجی نمیدهد. و پیامبر و امیر مؤمنان علیهما السّلام و امامان پس از ایشان آن را عهدهدار شدهاند. و از اینجا ایشان به آنان سزاوارتر شدهاند. و سبب اسلام آوردن همۀ یهود جز این سخن از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-نبود. که آنان بر خودشان و خانوادهشان ایمن شدند.
[١٠۶٣]٧-صبّاح از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: هر مؤمن یا مسلمانی بمیرد و بدهیای که در فساد و اسراف نبوده بهجا بگذارد برعهدۀ امام است تا آن را بپردازد. که اگر نپردازد گناهش به گردن او است. همانا خدای پاک و فرازمند میفرماید: همانا صدقات برای نیازمندان و بیچارهها است. . . [توبه (٩) :۶٠]و او از بدهکاران است و سهمی نزد امام دارد که اگر آن را نگاه دارد گناهش بر او است.
[١٠۶۴]٨-حنّان از پدرش از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا
ص :٢٩۵
حنان، عن أبیه، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: لا تصلح الإمامة إلاّ لرجل فیه ثلاث خصال: ورع یحجزه عن معاصی اللّه و حلم یملک به غضبه و حسن الولایة علی من یلی حتّی یکون لهم کالوالد الرّحیم.
و فی روایة أخری حتّی یکون للرّعیّة کالأب الرّحیم.
[١٠۶۵]٩-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن معاویة بن حکیم، عن محمّد بن أسلم، عن رجل من طبرستان یقال له: محمّد-قال: قال معاویة: و لقیت الطّبریّ محمّدا بعد ذلک فأخبرنی-قال:
سمعت علیّ بن موسی علیهما السّلام یقول المغرم إذا تدیّن أو استدان فی-حقّ الوهم من معاویة-أجّل سنة فإن اتّسع و إلاّ قضی عنه الإمام من بیت المال.
باب أنّ الأرض کلّها للإمام علیه السّلام [١٠۶۶]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن أبی خالد الکابلیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
وجدنا فی کتاب علیّ علیه السّلام إِنَّ اَلْأَرْضَ لِلّٰهِ یُورِثُهٰا مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ أنا و أهل بیتی الّذین أورثنا اللّه الأرض و نحن المتّقون و الأرض کلّها لنا، فمن أحیا أرضا من المسلمین فلیعمرها و لیؤدّ خراجها إلی الإمام من أهل بیتی و له ما أکل منها فإن ترکها أو أخربها و أخذها رجل من المسلمین من بعده فعمرها و أحیاها فهو أحقّ بها من الّذی ترکها، یؤدّی خراجها إلی الإمام من أهل بیتی و له ما أکل منها حتّی یظهر القائم من أهل بیتی بالسّیف، فیحویها و یمنعها و یخرجهم منها، کما حواها رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم
ص :٢٩۶
-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمودند: امامت جز برای مردی که این سه خصلت در او است شایسته نیست: خویشتنداریای که او را از گناه بر خداوند بازدارد. و بردباریای که با آن بر خشمش چیره شود. و سرپرستی نیکو بر کسانی که ولایت دارد. تا بر آنان چون پدر مهربان باشد. و در روایت دیگری است: تا برای مردم چون پدر مهربان باشد.
[١٠۶۵]٩-محمّد طبری گفت: از علی موسی علیهما السّلام شنیدم میفرماید: بدهکار وقتی قرض میگیرد، یک سال به او وقت داده میشود. اگر گشایش یافت [که میپردازد]وگرنه امام از بیت المال از سوی او میپردازد.
[١٠۶۶]١-ابو خالد کابلی از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: در کتاب علی علیه السّلام دیدیم کهزمین از آن خدا است و به هرکس از بندگانش بخواهد میدهد. و سرانجام برای پرهیزگاران است. [اعراف (٧) :١٢٨]من و خاندانم کسانی هستیم که خداوند زمین را به ما ارث داده و ماییم آن پرهیزگاران و همۀ زمین از آن ما است. کسی از مسلمانان که زمینی را زنده و آباد کند و خراجش را به امامی از خاندان من بدهد آنچه از آن بخورد مال او است. آنگاه اگر آن را رها کرد یا خرابش ساخت و پس از او مردی از مسلمانان آن را گرفته، آباد و احیایش کرد او از کسی که آن را رها کرده به زمین سزاوارتر است-خراجش را به امامی از خاندانم داد آن چه از آن بخورد مال او است تا قائمی از خاندانم با شمشیر ظهور کند و بر آنها ولایت یابد و جلوی آنها را گرفته، از زمینها بیرونشان کند. چنانکه رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بر آنها ولایت یافته و جلوشان را گرفت.
ص :٢٩٧
و منعها إلاّ ما کان فی أیدی شیعتنا فإنّه یقاطعهم علی ما فی أیدیهم و یترک الأرض فی أیدیهم.
[١٠۶٧]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد قال: أخبرنی أحمد بن محمّد بن عبد اللّه، عمّن رواه قال:
الدّنیا و ما فیها للّه تبارک و تعالی و لرسوله و لنا، فمن غلب علی شیء منها فلیتّق اللّه و لیؤدّ حقّ اللّه تبارک و تعالی و لیبرّ إخوانه، فإن لم یفعل ذلک فاللّه و رسوله و نحن برآء منه.
[١٠۶٨]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن عمر بن یزید قال:
رأیت مسمعا بالمدینة و قد کان حمل إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام تلک السّنة مالا فردّه أبو عبد اللّه علیه السّلام فقلت له: لم ردّ علیک أبو عبد اللّه المال الّذی حملته إلیه؟ قال: فقال لی: إنّی قلت له حین حملت إلیه المال: إنّی کنت ولّیت البحرین الغوص فأصبت أربعمائة ألف درهم و قد جئتک بخمسها بثمانین ألف درهم و کرهت أن أحبسها عنک و أن أعرض لها و هی حقّک الّذی جعله اللّه تبارک و تعالی فی أموالنا، فقال، أو ما لنا من الأرض و ما أخرج اللّه منها إلاّ الخمس یا أبا سیّار إنّ الأرض کلّها لنا فما أخرج اللّه منها من شیء فهو لنا، فقلت له: و أنا أحمل إلیک المال کلّه؟ فقال: یا أبا سیّار! قد طیّبناه لک و أحللناک منه فضمّ إلیک مالک و کلّ ما فی أیدی شیعتنا من الأرض فهم فیه محلّلون حتّی یقوم قائمنا فیجبیهم طسق ما کان فی أیدیهم و یترک الأرض فی أیدیهم و أمّا ما کان فی أیدی غیرهم فإنّ کسبهم من الأرض حرام علیهم حتّی یقوم قائمنا، فیأخذ الأرض من أیدیهم و یخرجهم صغرة قال عمر بن یزید: فقال لی أبو سیّار:
ص :٢٩٨
جز آنچه در دست شیعیانمان باشد. که حضرت بر آنچه در دستشان است با آنان مقاطعه کرده و زمین را در اختیارشان باقی میگذارد.
[١٠۶٧]٢-احمد بن محمّد عبد اللّه از امام علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: دنیا و آنچه در آن است برای خداوند پاک و والا و برای رسولش و برای ما است. کسی که بر چیزی از آن دست یافت باید از خدا پروا کرده، حق آن پاک و والا را ادا کرده، به برادرانش نیکی کند. و اگر چنین نکند، خداوند و رسولش و ما از او بیزاریم.
[١٠۶٨]٣-عمر یزید گفته است: مسمع را در مدینه دیدم که مالی از آن سال را برای حضرت صادق علیه السّلام برد و حضرت آن را بازگرداند. من به او گفتم: چرا حضرت صادق علیه السّلام مالی را که برایش برده بودی به تو بازگرداند؟ او به من گفت: من وقتی مال را برایشان بردم به ایشان عرض کردم: همانا من غوّاصی بحرین را به عهده گرفته، چهارصد هزار درهم به دست آوردهام و خمس آن را که هشتاد هزار درهم است برای شما آوردم. دوست نداشتم آن را از شما بازدارم و خودم در آن تصرّف کنم. درحالیکه آن حقّ شما است که خداوند پاک و والا در اموالمان قرار داده است. حضرت فرمود: آیا مگر برای ما از زمین و آنچه خدا از زمین بیرون میآورد جز خمس نیست؟ ای ابو سیّار! همانا همۀ زمین برای ما است. و آنچه خداوند از آن بیرون میآورد برای ما است. من به ایشان عرض کردم: پس من همۀ آن مال را برای شما میآورم؟ فرمودند: ای ابو سیّار! آن را برای تو پاک کرده، این (خمس) را هم برایت حلال کردیم. مالت را بردار. و هر آن زمینی که در دست شیعیان ما است برایشان حلال است تا قائم ما قیام کند و خراج آنچه را در دستشان است بگیرد و زمین را در اختیارشان باقی بگذارد. و امّا آنچه در دست جز ایشان است همانا آنچه از زمین به دست میآورند برایشان حرام است تا قائم ما قیام کند و زمین را از دستشان گرفته، آنها را با خواری از آن بیرون کند. عمر یزید گفته است:
ص :٢٩٩
ما أری أحدا من أصحاب الضّیاع و لا ممّن یلی الأعمال یأکل حلالا غیری إلاّ من طیّبوا له ذلک.
[١٠۶٩]۴-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد، عن أبی عبد اللّه الرّازیّ، عن الحسن بن علیّ بن أبی حمزة، عن أبیه، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قلت له: أما علی الإمام زکاة؟ فقال: أحلت یا أبا محمّد! أما علمت أنّ الدّنیا و الآخرة للإمام یضعها حیث یشاء و یدفعها إلی من یشاء، جائز له ذلک من اللّه، إنّ الإمام یا أبا محمّد! لا یبیت لیلة أبدا و للّه فی عنقه حقّ یسأله عنه.
[١٠٧٠]۵-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد، عن محمّد بن عبد اللّه بن أحمد، عن علیّ بن النّعمان، عن صالح بن حمزة، عن أبان بن مصعب، عن یونس بن ظبیان أو المعلّی بن خنیس قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: ما لکم من هذه الأرض؟ فتبسّم ثمّ قال: إنّ اللّه تبارک و تعالی بعث جبرئیل علیه السّلام و أمره أن یخرق بإبهامه ثمانیة أنهار فی الأرض، منها سیحان و جیحان و هو نهر بلخ و الخشوع و هو نهر الشّاش و مهران و هو نهر الهند و نیل مصر و دجلة و الفرات، فما سقت أو استقت فهو لنا و ما کان لنا فهو لشیعتنا و لیس لعدوّنا منه شیء إلاّ ما غصب علیه و إنّ ولیّنا لفی أوسع فیما بین ذه إلی ذه-یعنی بین السّماء و الأرض-ثمّ تلا هذه الآیة: قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا (المغصوبین علیها) خٰالِصَةً (لهم) یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ بلا غصب.
[١٠٧١]۶-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن الرّیّان قال:
ص :٣٠٠
ابو سیّار به من گفت: از زمینداران یا کسی که کاری به عهده میگیرد کسی جز خودم را نمیشناسم که حلال بخورد مگر اینکه ایشان آن را برایشان پاک کنند.
[١٠۶٩]۴-ابو بصیر گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: آیا زکاتی به گردن امام نیست؟ فرمودند: ای ابو محمّد! از محالات سخن میگویی. مگر نمیدانی که دنیا و آخرت برای امام است هرکجا بخواهد مینهد و به هرکس بخواهد میدهد. که از سوی خدا برای او روا شده است. ای ابو محمّد! همانا امام هرگز شبی را نمیخوابد درحالیکه برای خداوند بر گردن او حقّی باشد که دربارهاش از او بپرسد.
[١٠٧٠]۵-یونس ظبیان یا معلاّی خنیس گفته است: به حضرت صادق عرض کردم: چه چیزی از این زمین برای شما است؟ حضرت لبخندی زده، فرمودند: همانا خدای پاک و والا جبرئیل علیه السّلام را مبعوث کرده، به او فرمان داد که با انگشت ابهامش هشت نهر در زمین بکند. از آنها سیحان و جیحان است که نهر بلخ است. و خشوع که نهر شاش [شوش]است. و مهران که نهر هند است و نیل مصر و دجله و فرات. و آنچه آبیاری کند و از آن برداشته شود برای ما است و آنچه برای ما است برای شیعیانمان است. و برای دشمنانمان از آن چیزی نیست مگر آنچه غصب کرده باشند. و همانا دوستدار ما در گشایشی گستردهتر از فاصلۀ این و این-مقصودش زمین و آسمان بود-است. سپس این آیه را خواند: بگو اینها در زندگانی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند (ولی از آنها غصب شده است) در حالیکه در قیامت فقط (برای آنان) خواهد بود. [اعراف (٧) :٣٢]بدون هیچ غصبی.
[١٠٧١]۶-محمّد ریّان گفت: من به حضرت عسکری علیه السّلام نوشتم: جانم به
ص :٣٠١
کتبت إلی العسکریّ علیه السّلام: جعلت فداک روی لنا أن لیس لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من الدّنیا إلاّ الخمس، فجاء الجواب: إنّ الدّنیا و ما علیها لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١٠٧٢]٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد رفعه، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: خلق اللّه آدم و أقطعه الدّنیا قطیعة، فما کان لآدم علیه السّلام فلرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و ما کان لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فهو للأئمّة من آل محمّد علیهم السّلام.
[١٠٧٣]٨-محمّد بن إسماعیل، عن الفضل بن شاذان و علیّ بن إبراهیم، عن أبیه جمیعا، عن ابن أبی عمیر، عن حفص بن البختریّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ جبرئیل علیه السّلام کری برجله خمسة أنهار و لسان الماء یتبعه: الفرات و دجلة و نیل مصر و مهران و نهر بلخ فما سقت أو سقی منها فللإمام و البحر المطیف بالدّنیا [للإمام].
علیّ بن إبراهیم، عن السّرّی بن الرّبیع قال: لم یکن ابن أبی عمیر یعدل بهشام بن الحکم شیئا و کان لا یغبّ إتیانه، ثمّ انقطع عنه و خالفه و کان سبب ذلک أنّ أبا مالک الحضرمیّ کان أحد رجال هشام و وقع بینه و بین ابن أبی عمیر ملاحاة فی شیء من الإمامة، قال ابن أبی عمیر: الدّنیا کلّها للإمام علیه السّلام علی جهة الملک و إنّه أولی بها من الّذین هی فی أیدیهم و قال أبو مالک: [لیس]کذلک، أملاک النّاس لهم إلاّ ما حکم اللّه به للإمام من الفیء و الخمس و المغنم فذلک له و ذلک أیضا قد بیّن اللّه للإمام أین یضعه؟ و کیف یصنع به؟ فتراضیا بهشام بن الحکم و صارا إلیه، فحکم هشام لأبی مالک علی ابن أبی عمیر فغضب ابن أبی عمیر و هجر هشاما بعد ذلک.
ص :٣٠٢
فدایت! برای ما روایت کردهاند که برای رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-از دنیا جز خمس نیست. جواب چنین آمد: همانا دنیا و آنچه بر آن است برای رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است.
[١٠٧٢]٧-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمودند: خداوند آدم را آفرید و دنیا را به او داد. و آنچه برای آدم علیه السّلام بود برای رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. و آنچه برای رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بود، برای امامان از خاندان محمّد علیهم السّلام است.
[١٠٧٣]٨-حفص بختری از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا جبرئیل علیه السّلام با پایش پنج نهر کند که به دنبالش آب روان میشد: فرات و دجله و نیل مصر و مهران و نهر بلخ. و آنچه آبیاری کند یا از آن برداشته شود برای امام است. و دریای گرداگرد دنیا هم [برای امام است].
سرّی ربیع گوید: ابن ابی عمیر چیزی را با هشام برابر قرار نمیداد. و فاصلهای میان دیدارهایش نمیافتاد. سپس از او برید و با او مخالفت کرد. و سبب آن این بود که ابو مالک حضرمی یکی از مردان هشام بود و میان او و ابن ابی عمیر در چیزی از امامت نزاع شده بود. ابن ابی عمیر گفته بود: همۀ دنیا همچون ملک، برای امام است. و او به آن سزاوارتر از کسانی است که آن را در اختیارشان دارند. و ابو مالک گفته بود: چنین نیست. املاک مردم برای خودشان است جز فیء و خمس و غنیمت که خداوند آنها را به امام سپرده است. و آنها برای او است. و خداوند آن را هم برای امام بیان کرده که کجا قرارش دهد؟ و با آن چه کند؟ آنگاه هردو دربارۀ هشام حکم توافق کرده، به سوی او رفتند. پس هشام به نفع ابو مالک و علیه ابن عمیر داوری کرد. که ابن ابی عمیر خشمگین شد و پس از آن به نزد هشام نیامد.
ص :٣٠٣
باب سیرة الإمام فی نفسه و فی المطعم و الملبس إذا ولی الأمر [١٠٧۴]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن محبوب، عن حمّاد، عن حمید و جابر العبدیّ قال:
قال أمیر المؤمنین علیه السّلام: إنّ اللّه جعلنی إماما لخلقه، ففرض علیّ التّقدیر فی نفسی و مطعمی و مشربی و ملبسی کضعفاء النّاس، کی یقتدی الفقیر بفقری و لا یطغی الغنیّ غناه.
[١٠٧۵]٢-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن حمّاد بن عثمان، عن المعلّی بن خنیس قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام یوما: جعلت فداک ذکرت آل فلان و ما هم فیه من النّعیم فقلت: لو کان هذا إلیکم لعشنا معکم، فقال: هیهات یا معلّی أما و اللّه أن لو کان ذاک ما کان إلاّ سیاسة اللّیل و سیاحة النّهار و لبس الخشن و أکل الجشب، فزوی ذلک عنّا، فهل رأیت ظلامة قطّ صیّرها اللّه تعالی نعمة إلاّ هذه.
[١٠٧۶]٣-علیّ بن محمّد، عن صالح بن أبی حمّاد و عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد و غیرهما بأسانید مختلفة فی احتجاج أمیر المؤمنین علیه السّلام علی عاصم بن زیاد حین لبس العباء و ترک الملاء و شکاه أخوه الرّبیع بن زیاد إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام أنّه قد غمّ أهله و أحزن ولده بذلک، فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام:
علیّ بعاصم بن زیاد، فجیء به فلمّا رآه عبس فی وجهه، فقال له: أما استحییت من أهلک؟ أما رحمت ولدک؟ أتری اللّه أحلّ لک الطّیّبات و هو یکره أخذک منها، أنت أهون علی اللّه من ذلک، أو لیس اللّه یقول: وَ اَلْأَرْضَ وَضَعَهٰا لِلْأَنٰامِ. فِیهٰا فٰاکِهَةٌ وَ اَلنَّخْلُ ذٰاتُ اَلْأَکْمٰامِ أو لیس [اللّه]یقول: مَرَجَ اَلْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیٰانِ. بَیْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لاٰ یَبْغِیٰانِ (إلی قوله) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اَللُّؤْلُؤُ وَ اَلْمَرْجٰانُ
ص :٣٠۴
[١٠٧۴]١-جابر عبدی گوید: امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: همانا خداوند مرا امامی برای آفریدگانش نهاد. آنگاه در تهیۀ خود، خوراک و پوشاکم همانندی با ناتوانان مردم را بر من واجب کرد تا فقیر به فقرم اقتدا کند و توانایی توانگر او را نشوراند.
[١٠٧۵]٢-معلاّی خنیس گوید: روزی به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: جانم به فدایت! خاندان فلان [عبّاس]و نعمتهایی را که دارند به یاد آورده، گفتم: اگر اینها برای شما بود ما هم با شما خوش بودیم. حضرت فرمودند: هیهات ای معلّی! هان به خدا سوگند! اگر چنان میشد [که حکومت در دست ما بود]کاری جز تدبیر در شب و تلاش در روز و پوشیدن لباس زبر و خوردن ناگوار برای ما دربر نداشت. و این از ما گردانده شد. آیا هرگز ستمی جز این را دیدهای که خدای والا آن را نعمت گرداند.
[١٠٧۶]٣-با سندهای مختلفی دربارۀ احتجاج امیر مؤمنان علیه السّلام بر عاصم زیاد -وقتی عبای پشمین پوشید و عبای نرم را کنار گذاشت و برادرش ربیع زیاد از او به امیر مؤمنان علیه السّلام شکایت کرد که او با این کار خانوادهاش را غمگین و فرزندش را اندوهگین ساخته است-روایت شده که امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: عاصم زیاد را به نزدم بیاورید. او را به نزد حضرت آوردند. ایشان وقتی او را دید چهره درهم کشید و فرمود: آیا از خانوادهات شرم نکردی؟ آیا به فرزندانت دل نسوزاندی؟ آیا گمان میکنی خداوند که طیّبات را بر تو حلال کرده، دوست ندارد از آنها استفاده کنی. تو در برابر خدا خوارتر از آن هستی [که چنین بپنداری.]مگر خداوند نمیفرماید: و زمین را برای آفریدگان آفرید که در آن میوهها و نخلهایی با خوشههای غلافدار است. [الرّحمان (۵۵) :١٠ و ١١]و مگر نفرمود: دو دریا را گذاشت تا به هم برسند. میانشان حائلی است که از هم درنگذرند. (تا اینجا که) از آن دو، لؤلؤ و مرجان بیرون میآید. [الرّحمان (۵۵) :١٩ تا ٢٢]
ص :٣٠۵
فباللّه لابتذال نعم اللّه بالفعال أحبّ إلیه من ابتذالها بالمقال و قد قال اللّه عزّ و جلّ: وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ فقال عاصم: یا أمیر المؤمنین فعلی ما اقتصرت فی مطعمک علی الجشوبة و فی ملبسک علی الخشونة؟ فقال: ویحک إنّ اللّه عزّ و جلّ فرض علی أئمّة العدل أن یقدّروا أنفسهم بضعفة النّاس، کیلا یتبیّغ بالفقیر فقره، فألقی عاصم بن زیاد العباء و لبس الملاء.
[١٠٧٧]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد البرقیّ، عن أبیه، عن محمّد بن یحیی الخزّاز، عن حمّاد بن عثمان قال:
حضرت أبا عبد اللّه علیه السّلام و قال له: رجل أصلحک اللّه ذکرت أنّ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام کان یلبس الخشن، یلبس القمیص بأربعة دراهم و ما أشبه ذلک و نری علیک اللّباس الجدید، فقال له: إنّ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام کان یلبس ذلک فی زمان لا ینکر [علیه]و لو لبس مثل ذلک الیوم شهر به، فخیر لباس کلّ زمان لباس أهله، غیر أنّ قائمنا أهل البیت علیه السّلام إذا قام لبس ثیاب علیّ علیه السّلام و سار بسیرة علیّ علیه السّلام.
باب نادر [١٠٧٨]١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه، عن أیّوب بن نوح قال:
عطس علیه السّلام یوما و أنا عنده، فقلت: جعلت فداک ما یقال للإمام إذا عطس؟ قال: یقولون: صلّی اللّه علیک.
[١٠٧٩]٢-محمّد بن یحیی، عن جعفر بن محمّد قال: حدّثنی إسحاق بن إبراهیم الدّینوریّ، عن عمر بن زاهر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
ص :٣٠۶
و به خدا سوگند اظهار نعمتهای او با کردار، نزد او محبوبتر از اظهارش با گفتار است. و خداوند عزّتمند فرموده است: و نعمتهای پروردگارت را بازگو. [ضحی (٩٣) :١١]عاصم گفت: ای امیر مؤمنان پس چرا شما در خوراک به ناگوار و در پوشاک به زبر بسنده کردهای؟ فرمود: وای بر تو! همانا خداوند شکوهمند بر امامان عادل واجب کرده که خودشان را با ناتوانایان مردم اندازه کنند و همسطح باشند تا فقر، فقیر را از جا بهدر نکند. پس عاصم زیاد عبای زبر را انداخت و عبای نرم پوشید.
[١٠٧٧]۴-حمّاد عثمان گفت: در محضر حضرت صادق علیه السّلام بودم که مردی به ایشان عرض کرد: خدا تو را بسامان کند، فرمودی که علی بن ابی طالب علیه السّلام زبر میپوشید. پیراهنی چهاردرهمی یا مانند آن میپوشید. ولی ما شما را با لباس نو میبینیم. حضرت به او فرمود: علی بن ابی طالب علیه السّلام آن را زمانی میپوشید که بر او عیب نمیگرفتند و اگر آن را در چنین روزی میپوشید به آن شهره میشد. بهترین لباس هر زمان لباس اهل آن زمان است. جز اینکه قائم ما اهل بیت علیهم السّلام وقتی قیام کند، لباسهای علی علیه السّلام را پوشیده و به روش علی علیه السّلام میرود.
[١٠٧٨]١-ایّوب نوح گفت: روزی امام علیه السّلام عطسه کرد و من که نزدش بودم عرض کردم: جانم به فدایت! به امام چه میگویند وقتی عطسه کند؟ فرمود: میگویند: درود خدا بر تو.
[١٠٧٩]٢-عمر زاهر روایت کرده که مردی از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ
ص :٣٠٧
سأله رجل عن القائم یسلّم علیه بإمرة المؤمنین؟ قال: لا، ذاک اسم سمّی اللّه به أمیر المؤمنین علیه السّلام، لم یسمّ به أحد قبله و لا یتسمّی به بعده إلاّ کافر، قلت: جعلت فداک کیف یسلّم علیه؟ قال: یقولون: السّلام علیک یا بقیّة اللّه، ثمّ قرأ: بَقِیَّتُ اَللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ.
[١٠٨٠]٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أحمد بن عمر قال:
سألت أبا الحسن علیه السّلام لم سمّی أمیر المؤمنین علیه السّلام؟ قال: لأنّه یمیرهم العلم، أ ما سمعت فی کتاب اللّه وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا.
و فی روایة أخری قال: لأنّ میرة المؤمنین من عنده یمیرهم العلم.
[١٠٨١]۴-علیّ بن إبراهیم، عن یعقوب بن یزید، عن ابن أبی عمیر، عن أبی الرّبیع القزّاز، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قلت له: لم سمّی أمیر المؤمنین؟ قال: اللّه سمّاه، و هکذا أنزل فی کتابه: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ و أنّ محمّدا رسولی و أنّ علیّا أمیر المؤمنین.
باب فیه نکت و نتف من التّنزیل فی الولایة [١٠٨٢]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن بعض أصحابنا، عن حنان بن سدیر، عن سالم الحنّاط قال:
قلت لأبی جعفر علیه السّلام: أخبرنی عن قول اللّه تبارک و تعالی: نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِینُ* عَلیٰ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ اَلْمُنْذِرِینَ* بِلِسٰانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ قال: هی الولایة لأمیر المؤمنین علیه السّلام.
ص :٣٠٨
قائم [علیه السّلام]پرسید که آیا به ایشان به نام امیر مؤمنان سلام داده میشود؟ فرمودند: نه، آن نامی است که امیر مؤمنان علیه السّلام به آن نامیده شده است. پیش و پس از او جز کافر به آن نامیده نمیشود. من عرض کردم: جانم به فدایت! چگونه به ایشان سلام داده میشود؟ فرمود: میگویند: سلام بر تو ای بقیّة اللّه، سپس خواندبقیّة اللّه برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید. [هود (١١) :٨۶]
[١٠٨٠]٣-احمد عمر گفت: از حضرت ابو الحسن علیه السّلام پرسیدم: چرا او امیر مؤمنان نامیده شد؟ فرمود: زیرا او به آنان خوراک علم میدهد. مگر در کتاب خدا نشنیدهای: و ما برای خانوادهمان طعام میآوریم. [یوسف (١٢) :۶۵]و در روایت دیگری فرموده است: زیرا خوراک مؤمنان نزد او است. که به آنان خوراکی از دانش میدهد.
[١٠٨١]۴-جابر گفت: به حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: برای چه او امیر مؤمنان نامیده شد؟ فرمود: خدا نامیدش. و چنین در کتابش نازل کرد: و زمانیکه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریّۀشان را گرفت و از خویشتنشان گواه گرفت که آیا من پروردگارتان نیستم. [اعراف (٧) :١٧٢]و محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]فرستادهام و علی [علیه السّلام]امیر مؤمنان.
[١٠٨٢]١-سالم حنّاط گوید: به حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: برایم از این سخن خداوند پاک و والا بفرمایید: آن را روح الامین بر تو نازل کرد. بر دلت تا از بیم دهندگان باشی. به زبان روشن عربی. [شعرا (٣۶) :١٩٣ تا ١٩۵]فرمود: آن ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است.
ص :٣٠٩
[١٠٨٣]٢-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن الحکم بن مسکین، عن إسحاق بن عمّار، عن رجل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: إِنّٰا عَرَضْنَا اَلْأَمٰانَةَ عَلَی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبٰالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّهُ کٰانَ ظَلُوماً جَهُولاً قال:
هی ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام.
[١٠٨۴]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن أبی زاهر، عن الحسن بن موسی الخشّاب، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ قال:
بما جاء به محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من الولایة و لم یخلطوها بولایة فلان و فلان، فهو الملبّس بالظّلم.
[١٠٨۵]۴-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن الحسین بن نعیم الصّحّاف قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: فَمِنْکُمْ کٰافِرٌ وَ مِنْکُمْ مُؤْمِنٌ فقال: عرف اللّه إیمانهم بولایتنا و کفرهم بها، یوم أخذ علیهم المیثاق فی صلب آدم علیه السّلام و هم ذرّ.
[١٠٨۶]۵-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن أحمد، عن یعقوب بن یزید، عن ابن محبوب، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی الحسن علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: یُوفُونَ بِالنَّذْرِ قال:
یفون بانّذر الّذی أخذ علیهم من ولایتنا.
[١٠٨٧]۶-محمّد بن إسماعیل، عن الفضل بن شاذان، عن حمّاد بن عیسی، عن ربعیّ بن عبد اللّه، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا
ص :٣١٠
[١٠٨٣]٢-مردی از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند: ما آن امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرض کردیم و آنان از برداشتن آن سر تافته، از آن هراسیدند. و انسان آن را برداشت. که او بسیار ستمکار و بسیار نادان است. [احزاب (٣٣) :٧٢]پرسیده و روایت کرده که فرمودند: آن ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است.
[١٠٨۴]٣-عبد الرحمان کثیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند شکوهمند: کسانی که ایمان آورده، ایمانشان را با ستمی نیالودند. [انعام (۶) :٨٢. . .] روایت کرده که فرمودند: به ولایتی که محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش- آورده [ایمان آورد]با ولایت فلانی و فلانی نیامیختند. که آن [ایمانی]آمیخته به ستم است.
[١٠٨۵]۴-حسین بن نعیم صحّاف گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند پرسیدم: گروهی از شما کافرید و گروهی از شما مؤمن. [تغابن (۶۴) :٢]فرمودند: خداوند ایمانشان و کفرشان را با ولایت ما شناخت. در روزی که آن پیمان را در پشت آدم علیه السّلام که ذرّه بودند از آنان گرفت.
[١٠٨۶]۵-محمّد فضیل از حضرت ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند شکوهمند: آنان به نذر خود وفا میکنند. [انسان (٧۶) :٧]روایت کرده که فرمودند: به نذری که از ایشان گرفته شده-که عبارت از ولایت ما است-وفا میکنند.
[١٠٨٧]۶-ربعی عبد اللّه از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند: و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شده، بهپا
ص :٣١١
اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِیلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ قال: الولایة.
[١٠٨٨]٧-الحسین بن محمّد الأشعریّ، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن مثنّی، عن زرارة، عن عبد اللّه بن عجلان، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی: «قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبیٰ» قال:
هم الأئمّة علیهم السّلام.
[١٠٨٩]٨-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن أسباط، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ (فی ولایة علیّ و ولایة الأئمّة من بعده) فَقَدْ فٰازَ فَوْزاً عَظِیماً هکذا نزلت.
[١٠٩٠]٩-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن النّضر، عن محمّد بن مروان رفعه إلیهم فی قول اللّه عزّ و جلّ:
وَ مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّٰهِ » فی علیّ و الأئمّة « کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسیٰ فَبَرَّأَهُ اَللّٰهُ مِمّٰا قٰالُوا.
[١٠٩١]١٠-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن السّیّاریّ، عن علیّ بن عبد اللّه قال:
سأله رجل عن قوله تعالی: فَمَنِ اِتَّبَعَ هُدٰایَ فَلاٰ یَضِلُّ وَ لاٰ یَشْقیٰ قال: من قال بالأئمّة و اتّبع أمرهم و لم یجز طاعتهم.
[١٠٩٢]١١-الحسین بن محمّد، عن علیّ بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه رفعه فی قوله تعالی: لاٰ أُقْسِمُ بِهٰذَا اَلْبَلَدِ. وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهٰذَا اَلْبَلَدِ. وَ وٰالِدٍ وَ مٰا وَلَدَ قال:
أمیر المؤمنین و ما ولد من الأئمّة علیه السّلام.
ص :٣١٢
دارند. [مائده (۵) :۶۶]روایت کرده که فرمودند: ولایت است.
[١٠٨٨]٧-عبد اللّه عجلان از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن آن والا: بگو من از شما بر رسالتم پاداشی جز دوستی نزدیکانم نمیخواهم. [شورا (۴٢) :٢٣] روایت کرده که فرمودند: ایشان ائمّه علیهم السّلام هستند.
[١٠٨٩]٨-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند: و هرکس از خدا و رسولش اطاعت کند به رستگاری بزرگی دست یافته است. [احزاب (٣٣) :٧١]روایت کرده که اینگونه نازل شده است: و هرکس (دربارۀ ولایت علی و امامان پس از او) از خدا و. . .
[١٠٩٠]٩-از محمّد مروان حدیثی که سندش را به امامان [علیهم السّلام]رسانده دربارۀ این سخن خداوند شکوهمند: و شما حقّ ندارید رسول خدا را آزار دهید. [احزاب (٣٣) :۵٣]روایت شده که دربارۀ علی و امامان [علیهم السّلام]است. همانند کسانی که موسی را آزار دادند و خداوند او را از آنچه در حقّ او میگفتند مبرّا ساخت. [احزاب (٣٣) :۶٩]
[١٠٩١]١٠-علی عبد اللّه گفت: مردی از امام دربارۀ این سخن آن والا پرسید: و هرکس از هدایتم پیروی کند گمراه و شقی نمیشود. [طه (٢٠) :١٢٣]فرمودند: کسی که به امامان معتقد شده، از فرمانشان پیروی کرده و از اطاعتشان درنگذرد.
[١٠٩٢]١١-از احمد بن محمّد عبد اللّه حدیثی که سندش را بالا برده دربارۀ این سخن آن والا: سوگند به این سرزمین. شهری که تو در آن هستی. و سوگند به پدر و فرزندش. [بلد (٩٠) :١ تا ٣]روایت شده که فرمودند: امیر مؤمنان و فرزندانش امامان علیهم السّلام هستند.
ص :٣١٣
[١٠٩٣]١٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن أورمة و محمّد بن عبد اللّه، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه تعالی: وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ قال:
أمیر المؤمنین و الأئمّة علیه السّلام.
[١٠٩۴]١٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن عبد اللّه بن سنان قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: وَ مِمَّنْ خَلَقْنٰا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ قال:
هم الأئمّة.
[١٠٩۵]١۴-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن أورمة، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ مِنْهُ آیٰاتٌ مُحْکَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ اَلْکِتٰابِ قال:
أمیر المؤمنین علیه السّلام و الأئمّة وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ قال: فلان و فلان فَأَمَّا اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ أصحابهم و أهل ولایتهم فَیَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ اِبْتِغٰاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغٰاءَ تَأْوِیلِهِ وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ اَلرّٰاسِخُونَ فِی اَلْعِلْمِ أمیر المؤمنین علیه السّلام و الأئمّة علیه السّلام.
[١٠٩۶]١۵-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن مثنّی، عن عبد اللّه بن عجلان، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی:
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لاٰ رَسُولِهِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً یعنی بالمؤمنین الأئمّة علیهما السّلام: لم یتّخذوا الو لائج من دونهم.
ص :٣١۴
[١٠٩٣]١٢-عبد الرحمان کثیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند والا: و بدانید هر غنیمتی که به دست میآورید، خمس آن برای خدا و رسول و نزدیکان است. [انفال (٨) :۴١]روایت کرده که فرمودند: نزدیکان، امیر مؤمنان و امامان علیهم السّلام هستند.
[١٠٩۴]١٣-عبد اللّه سنان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند پرسیدم: و از کسانی که آفریدیم گروهی به حقّ هدایت کرده، با آن عدالت میورزند. [اعراف (٧) :١٨١]فرمودند: آنان ائمّه [علیهم السّلام]هستند.
[١٠٩۵]١۴-عبد الرّحمان کثیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن آن والا: او کسی است که این کتاب را بر تو فروفرستاد. که از جملۀ آن آیههایی است استوار که اصل کتاب است. [آل عمران (٣) :٧]روایت کرده که فرمودند: امیر مؤمنان علیه السّلام و امامان هستند. و آیههای دیگر متشابهاند. [آل عمران (٣) :٧]فلانی و فلانیاند. و کسانی که در دلهاشان انحرافی است. [آل عمران (٣) :٧]اصحاب آنان و اهل ولایتشان هستند. در جستجوی فتنه و جستجوی تأویلش از آنچه متشابه است پیروی میکنند. درحالیکه تفسیرش را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند. [آل عمران (٣) :٧ ]که امیر مؤمنان و ائمّه علیهم السّلام هستند.
[١٠٩۶]١۵-عبد اللّه عجلان از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن آن والا: آیا گمان کردید که رها میشوید درحالیکه هنوز خداوند کسانی از شما را که جهاد کرده و غیر از خدا و رسولش و مؤمنان محرم اسرار نگرفتند، [از دیگران]مشخّص نساخته است. [توبه (٩) :١۶]روایت کرده که مقصود از مؤمنان، ائمّه علیهم السّلام هستند: [کسانی که] محرم اسراری جز اینان نگرفتند.
ص :٣١۵
[١٠٩٧]١۶-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن صفوان، عن ابن مسکان، عن الحلبیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا [قال]قلت:
ما السّلم؟ قال: الدّخول فی أمرنا.
[١٠٩٨]١٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن جمیل بن صالح، عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی: لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ قال:
یا زرارة! أو لم ترکب هذه الأمّة بعد نبیّها طبقا عن طبق فی أمر فلان و فلان و فلان.
[١٠٩٩]١٨-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن حمّاد بن عیسی، عن عبد اللّه بن جندب قال:
سألت أبا الحسن علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: وَ لَقَدْ وَصَّلْنٰا لَهُمُ اَلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ قال: إمام إلی إمام.
[١١٠٠]١٩-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسن بن محبوب، عن محمّد بن النّعمان، عن سلاّم، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی: قُولُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْنٰا قال:
إنّما عنی بذلک علیّا علیه السّلام و فاطمة و الحسن و الحسین و جرت بعدهم فی الأئمّة علیهما السّلام، ثمّ یرجع القول من اللّه فی النّاس فقال: فَإِنْ آمَنُوا (یعنی النّاس) بِمِثْلِ مٰا آمَنْتُمْ بِهِ (یعنی علیّا و فاطمة و الحسن و الحسین و الأئمّة علیهما السّلام) فَقَدِ اِهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا هُمْ فِی شِقٰاقٍ.
[١١٠١]٢٠-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن مثنّی،
ص :٣١۶
[١٠٩٧]١۶-حلبی گوید: دربارۀ این سخن آن والا: و اگر به صلح میل کردند. [انفال (٨) :۶١]به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: صلح چیست؟ فرمودند: ورود به امر [ولایت]ما.
[١٠٩٨]١٧-زراره از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن آن والا: همۀتان از حالی به حال دیگر منتقل میشوید. [انشقاق (٨۴) :١٩]روایت کرده که فرمودند: ای زراره! مگر این مردم پس از پیامبرشان دربارۀ فلانی و فلانی و فلانی از حالی به حال دیگر منتقل نشدند؟
[١٠٩٩]١٨-عبد اللّه جندب گفت: از حضرت ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند پرسیدم: ما آن سخن را یکی پس از دیگری برایشان آوردیم شاید متذکّر شوند. [قصص (٢٨) :۵١]فرمودند: از امامی به امام دیگر.
[١١٠٠]١٩-سلام از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این آیه: بگویید ما به خدا و آنچه برای ما نازل کرده ایمان آوردهایم. [بقره (٢) :١٣۶]روایت کرده که فرمودند: مقصود از آن علی علیه السّلام و فاطمه و حسن و حسین [علیهم السّلام]هستند. و پس از ایشان دربارۀ ائمّه علیهم السّلام جاری شده است. سپس این سخن از خداوند به مردم باز میگردد. که فرمود: و اگر آنان ایمان بیاورند بهمانند آنچه شما ایمان آوردهاید [یعنی به علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه علیهم السّلام]هدایت شدهاند. و اگر سر بگردانند، در خلاف و دشمنی هستند. [بقره (٢) :١٣٧]
[١١٠١]٢٠-عبد اللّه عجلان از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این آیه: همانا
ص :٣١٧
عن عبد اللّه بن عجلان، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی: إِنَّ أَوْلَی اَلنّٰاسِ بِإِبْرٰاهِیمَ لَلَّذِینَ اِتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا اَلنَّبِیُّ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا قال:
هم الأئمّة علیهما السّلام و من اتّبعهم.
[١١٠٢]٢١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أحمد بن عائذ، عن ابن أذینة، عن مالک الجهنیّ قال: قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: قوله عزّ و جلّ: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا اَلْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ قال:
من بلغ أن یکون إماما من آل محمّد فهو ینذر بالقرآن کما أنذر به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١١٠٣]٢٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن مفضّل بن صالح، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِلیٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً قال:
عهدنا إلیه فی محمّد و الأئمّة من بعده، فترک و لم یکن له عزم أنّهم هکذا و إنّما سمّی أولو العزم أولی العزم لأنّه عهد إلیهم فی محمّد و الأوصیاء من بعده و المهدیّ و سیرته و أجمع عزمهم علی أنّ ذلک کذلک و الإقرار به.
[١١٠۴]٢٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن جعفر بن محمّد بن عبید اللّه، عن محمّد بن عیسی القمّیّ، عن محمّد بن سلیمان، عن عبد اللّه بن سنان، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله:
وَ لَقَدْ عَهِدْنٰا إِلیٰ آدَمَ مِنْ قَبْلُ کلمات فی محمّد و علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین و الأئمّة علیهما السّلام من ذرّیّتهم فَنَسِیَ هکذا و اللّه نزلت علی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١١٠۵]٢۴-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن النّضر بن شعیب، عن خالد بن مادّ، عن محمّد بن الفضل، عن الثّمالیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
ص :٣١٨
سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی کردند و این پیامبر و کسانی که ایمان آوردند. [آل عمران (٢) :۶٨]روایت کرده که فرمودند: آنان ائمّه علیهم السّلام و کسانی هستند که از ایشان پیروی کردند.
[١١٠٢]٢١-مالک جهنی گوید: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: این آیه چیست؟ و این قرآن بر من وحی شده تا با آن شما را بیم دهم. و کسی که به او میرسد. [انعام (۶) :١٩]فرمودند: هرکس از خاندان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]به درجۀ امامت برسد، او با قرآن بیم میدهد. چنانکه رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-با آن بیم داد.
[١١٠٣]٢٢-جابر از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این آیه: و پیش از این از آدم پیمان گرفته بودیم امّا او فراموش کرد. و ما برایش عزمی نیافتیم. [طه (٢٠) :١١۵]روایت کرده که فرمودند: دربارۀ محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و ائمّه پس از او از آدم پیمان گرفته بودیم. که او رها کرد و عزمی نداشت که آنان چنیناند. و همانا اولو العزم، چنین نامیده شدهاند؛ زیرا خداوند از آنان دربارۀ محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و اوصیای پس از او و مهدی و سیرۀ او پیمان گرفت و عزم همۀ آنان بر آن پیمان و اقرار به آن قرار گرفت.
[١١٠۴]٢٣-عبد اللّه سنان از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: به خدا سوگند آیه چنین بر محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل شده است: و پیش از این از آدم (کلماتی دربارۀ محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و علی و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه از فرزندان آنان علیهم السّلام) پیمان گرفته بودیم امّا او فراموش کرد. [به عقیده شیعیان قرآن به هیچ عنوان تحریف نشده و این روایات قابل بررسی و تأویل است]
[١١٠۵]٢۴-ثمالی از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: خداوند
ص :٣١٩
أوحی اللّه إلی نبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذِی أُوحِیَ إِلَیْکَ إِنَّکَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ قال: إنّک علی ولایة علیّ و علیّ هو الصّراط المستقیم.
[١١٠۶]٢۵-علیّ بن إبراهیم، عن أحمد بن محمّد البرقیّ، عن أبیه، عن محمّد بن سنان، عن عمّار بن مروان، عن منخّل، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
نزل جبرئیل علیه السّلام بهذه الآیة علی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم هکذا: بِئْسَمَا اِشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ (فی علیّ) بَغْیاً.
[١١٠٧]٢۶-و بهذا الإسناد، عن محمّد بن سنان، عن عمّار بن مروان، عن منخّل، عن جابر قال:
نزل جبرئیل علیه السّلام بهذه الآیة علی محمّد هکذا: وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا (فی علیّ) فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ.
[١١٠٨]٢٧-و بهذا الإسناد، عن محمّد بن سنان، عن عمّار بن مروان، عن منخّل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
نزل جبرئیل علیه السّلام علی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بهذه الآیة هکذا: یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا (فی علیّ) نُوراً مُبِیناً.
[١١٠٩]٢٨-علیّ بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن أبیه، عن أبی طالب، عن یونس بن بکّار، عن أبیه، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا یُوعَظُونَ بِهِ (فی علیّ) لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ .
[١١١٠]٢٩-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الحسن بن علیّ الوشّاء، عن مثنّی الحنّاط، عن عبد اللّه بن عجلان، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اُدْخُلُوا فِی اَلسِّلْمِ کَافَّةً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ قال: فی ولایتنا.
ص :٣٢٠
به پیامبرش-درود خدا بر او و بر خاندانش-وحی کرد: به آنچه بر تو وحی شده چنگ بزن که تو بر صراط مستقیمی. [زخرف (۴٢) :۴٣]فرمود: [یعنی]تو بر ولایت علی هستی و علی همان صراط مستقیم است.
[١١٠۶]٢۵-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: جبرئیل این آیه را چنین بر محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل کرد: آنان به بهای بدی خودشان را فروختند تا به آنچه خداوند (دربارۀ علی) نازل کرد به ستم منکر شوند. [بقره (٢) :٩٠]
[١١٠٧]٢۶-جابر گوید: جبرئیل علیه السّلام این آیه را چنین بر محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]نازل کرد: و اگر از آنچه [دربارۀ علی]بر بندۀمان نازل کردیم در تردید هستید، سورهای همانند آن بیاورید. [بقره (٢) :٢٣]
[١١٠٨]٢٧-منخّل از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: جبرئیل علیه السّلام این آیه را چنین بر محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل کرد: ای کسانی که کتاب داده شدهاید به آنچه (دربارۀ علی که نوری روشنگر است) نازل کردهایم ایمان بیاورید. [نسا (۴) :۴٧]
[١١٠٩]٢٨-جابر از حضرت باقر علیه السّلام چنین روایت کرده است: و اگر اندرزهایی که (دربارۀ علی) به آنان داده میشد انجام میدادند برایشان بهتر بود. [نسا (۴) :۶۶]
[١١١٠]٢٩-عبد اللّه عجلان از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این آیهای کسانی که ایمان آوردهاید همگی به صلح و آشتی درآیید و از گامهای شیطان پیروی نکنید که او دشمنی آشکار برای شما است. [بقره (٢) :٢٠٨]روایت کرده که فرمودند: یعنی در ولایت ما.
ص :٣٢١
[١١١١]٣٠-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن عبد اللّه بن إدریس، عن محمّد بن سنان، عن المفضّل بن عمر قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام قوله جلّ و عزّ: بَلْ تُؤْثِرُونَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا قال ولایتهم وَ اَلْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ قال: ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام إِنَّ هٰذٰا لَفِی اَلصُّحُفِ اَلْأُولیٰ* صُحُفِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ.
[١١١٢]٣١-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن حسّان، عن محمّد بن علیّ، عن عمّار بن مروان، عن منخّل، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
أَ فَکُلَّمٰا جٰاءَکُمْ (محمّد) بِمٰا لاٰ تَهْویٰ أَنْفُسُکُمُ (بموالاة علیّ) اِسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً (من آل محمّد) کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ.
[١١١٣]٣٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن عبد اللّه بن إدریس، عن محمّد بن سنان، عن الرّضا علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ:
کَبُرَ عَلَی اَلْمُشْرِکِینَ (بولایة علیّ) مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ یا محمّد من ولایة علیّ، هکذا فی الکتاب مخطوطة.
[١١١۴]٣٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد، عن ابن هلال، عن أبیه، عن أبی السّفاتج، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه جلّ و عزّ: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اَللّٰهُ فقال:
إذا کان یوم القیامة دعی بالنّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و بأمیر المؤمنین و بالأئمّة من ولده علیهم السّلام فینصبون للنّاس فإذا رأتهم شیعتهم قالوا: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اَللّٰهُ یعنی هدانا اللّه فی ولایة أمیر المؤمنین و الأئمّة من ولده علیهما السّلام.
ص :٣٢٢
[١١١١]٣٠-مفضّل عمر گوید: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیه پرسیدم: ولی شما زندگی دنیا را ترجیح میدهید. [اعلی (٨٧) :١۶]فرمودند: ولایت آنان را. درحالیکه آخرت بهتر و پایدارتر است. [اعلی (٨٧) :١٧]فرمودند: ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است. اینها در کتب آسمانی پیشین آمده است. در کتابهای ابراهیم و موسی. [اعلی (٨٧) :١٨ و ١٩]
[١١١٢]٣١-جابر از حضرت باقر علیه السّلام چنین روایت کرده است: آیا هرگاه (محمّد) آنچه دلخواه شما نیست (دوستی علی) بیاورید، شما گردنکشی کنید. و گروهی (از خاندان محمّد) را تکذیب کنید و گروهی را بکشید. [بقره (٢) :٨٧]
[١١١٣]٣٢-محمّد سنان از حضرت رضا علیه السّلام دربارۀ این آیهگران است بر مشرکان به ولایت علی آنچه آنان را به سویش میخوانی. [شورا (۴٢) :١٣]که ای محمّد عبارت از ولایت علی است. چنین در کتاب نوشته است.
[١١١۴]٣٣-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ آیۀستایش برای خداوندی است که ما را به این رهنمون شد و اگر خدا ما را هدایت نکرده بود ما راه را نمییافتیم. [اعراف (٧) :۴٣]روایت کرده که فرمود: وقتی قیامت شود، پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-و امیر مؤمنان و ائمّه از فرزندان او علیهم السّلام خوانده شده، بر مردم نصب میشوند. پس وقتی شیعیانشان ایشان را میبینند، میگویند: ستایش برای خداوندی است که ما را به این رهنمون شد و اگر خدا ما را هدایت نکرده بود ما راه را نمییافتیم. که مقصود این است: خداوند ما را به ولایت امیر مؤمنان و امامان از فرزندانش علیهم السّلام هدایت کرد.
ص :٣٢٣
[١١١۵]٣۴-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن أورمة و محمّد بن عبد اللّه، عن علیّ بن حسّان، عن عبد اللّه بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: عَمَّ یَتَسٰاءَلُونَ عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِیمِ قال:
النّبأ العظیم الولایة، و سألته عن قوله: هُنٰالِکَ اَلْوَلاٰیَةُ لِلّٰهِ اَلْحَقِّ قال: ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام.
[١١١۶]٣۵-علیّ بن إبراهیم، عن صالح بن السّندیّ، عن جعفر بن بشیر، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً قال: هی الولایة.
[١١١٧]٣۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن إبراهیم الهمذانیّ یرفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: وَ نَضَعُ اَلْمَوٰازِینَ اَلْقِسْطَ لِیَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ قال:
الأنبیاء و الأوصیاء علیهما السّلام.
[١١١٨]٣٧-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن أحمد بن الحسین بن عمر بن یزید، عن محمّد بن جمهور، عن محمّد بن سنان، عن المفضّل بن عمر قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه تعالی: اِئْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هٰذٰا أَوْ بَدِّلْهُ قال: قالوا: أو بدّل علیّا علیه السّلام.
[١١١٩]٣٨-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن إسماعیل بن مهران، عن الحسن القمّیّ، عن إدریس بن عبد اللّه، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سألته عن تفسیر هذه الآیة: مٰا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ. قٰالُوا لَمْ نَکُ مِنَ اَلْمُصَلِّینَ قال: عنی بها لم نک من أتباع الأئمّة الّذین قال اللّه تبارک و تعالی
ص :٣٢۴
[١١١۵]٣۴-عبد اللّه کثیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ آیاتاز چه چیز از هم سؤال میکنند. از خبر بزرگ. [نبأ (٧٨) :١ و ٢]روایت کرده که فرمودند: خبر بزرگ، ولایت است. و چون از این آیه پرسیدم: آنجا ولایت برای خداوند حقّ است. [کهف (١٨) :۴۴]فرمودند: ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است.
[١١١۶]٣۵-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ آیۀو خالصانه به دین رو کن. [روم (٣٠) :٣٠]روایت کرده که فرمودند: آن ولایت است.
[١١١٧]٣۶-از ابراهیم همدانی حدیثی که سندش را به حضرت صادق رسانده دربارۀ آیۀو ما ترازوهای عدالت را در روز قیامت برپا میکنیم. [انبیا (٢١) :۴٧] روایت شده که فرمودند: [آن ترازوها]پیامبران و اوصی علیهم السّلام هستند.
[١١١٨]٣٧-مفضّل عمر گوید: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیه پرسیدم: قرآنی جز این بیاور یا او را عوض کن. [یونس (١١) :١۵]فرمودند: آنها گفتند: یا علی علیه السّلام را عوض کن.
[١١١٩]٣٨-ادریس عبد اللّه گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ تفسیر این آیه پرسیدم: چه چیز شما را به دوزخ وارد ساخت؟ گفتند: ما از نمازگزاران نبودیم. [مدّثر (٧۴) :۴٢ و ۴٣]فرمودند: مقصودشان این است که: ما از پیروان امامانی نبودیم
ص :٣٢۵
فیهم: وَ اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ. أُولٰئِکَ اَلْمُقَرَّبُونَ أما تری النّاس یسمّون الّذی یلی السّابق فی الحلبة مصلّیا، فذلک الّذی عنی حیث قال: لَمْ نَکُ مِنَ اَلْمُصَلِّینَ لم نک من أتباع السّابقین.
[١١٢٠]٣٩-أحمد بن مهران، عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنیّ، عن موسی بن محمّد، عن یونس بن یعقوب، عمّن ذکره، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: وَ أَنْ لَوِ اِسْتَقٰامُوا عَلَی اَلطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنٰاهُمْ مٰاءً غَدَقاً یقول:
لأشربنا قلوبهم الإیمان و الطّریقة هی ولایة علیّ بن أبی طالب و الأوصیاء علیهما السّلام.
[١١٢١]۴٠-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن فضالة بن أیّوب، عن الحسین بن عثمان، عن أبی أیّوب، عن محمّد بن مسلم قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: استقاموا علی الأئمّة واحدا بعد واحد تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ.
[١١٢٢]۴١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن قول اللّه تعالی: قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ فقال: إنّما أعظکم بولایة علیّ علیه السّلام هی الواحدة الّتی قال اللّه تبارک و تعالی إنّما أعظکم بواحدة.
[١١٢٣]۴٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن أورمة و علیّ بن عبد اللّه، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام
ص :٣٢۶
که خداوند پاک و والا دربارۀشان فرمود: و پیشگامان پیشگامند. که آنان مقرّبانند. [واقعه (۵۶) :١٠ و ١١]مگر نمیدانی که مردم اسبی را که در مسابقه به دنبال پیشی گیرنده است، مصلّی مینامند. همین معنا قصد شده آنجا که فرمود: ما از مصلّین نبودیم. یعنی از پیروان پیشافتادگان نبودیم.
[١١٢٠]٣٩-از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ آیۀو اینکه اگر آنها در راه پایداری کنند با آبی فراوان سیرابشان میکنیم. [جن (٧٢) :١۶]روایت شده که خدا میفرماید: ما دل آنان را با ایمان سیراب میکنیم. و آن راه همان ولایت علی بن ابی طالب و اوصیا علیهم السّلام است.
[١١٢١]۴٠-محمّد مسلم گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیۀ خداوند عزّتمند پرسیدم: کسانی که گفتند پروردگارمان خداوند است و سپس پایداری کردند. [فصّلت (۴١) :٣٠]حضرت فرمودند: [یعنی]بر ائمّه یکی پس از دیگری استوار ماندند. کهفرشتگان بر آنان نازل میشوند که: نترسید و اندوهگین نباشید. و بشارت بر شما به آن بهشتی که وعده داده شدهاید. [فصّلت (۴١) :٣٠]
[١١٢٢]۴١-ابو حمزه گفته است: از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن خدای والا پرسیدم: بگو شما را یک اندرز میدهم. [سبأ (٣۴) :۴۶]فرمودند: شما را به ولایت علی علیه السّلام اندرز میدهم. همان یک اندرزی که خدای پاک و والا فرمود: شما را یک اندرز میدهم.
[١١٢٣]۴٢-عبد الرّحمان کثیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خدای
ص :٣٢٧
فی قول اللّه عزّ و جلّ: إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ اِزْدٰادُوا کُفْراً لن تقبل توبتهم قال:
نزلت فی فلان و فلان و فلان، آمنوا بالنّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی أوّل الأمر و کفروا حیث عرضت علیهم الولایة، حین قال النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه، ثمّ آمنوا بالبیعة لأمیر المؤمنین علیه السّلام ثمّ کفروا حیث مضی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فلم یقرّوا بالبیعة، ثمّ ازدادوا کفرا بأخذهم من بایعه بالبیعة لهم فهؤلاء لم یبق فیهم من الإیمان شیء.
[١١٢۴]۴٣-و بهذا الإسناد، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه تعالی: إِنَّ اَلَّذِینَ اِرْتَدُّوا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَیَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَی فلان و فلان و فلان، ارتدّوا عن الإیمان فی ترک ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام، قلت:
قوله تعالی: ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لِلَّذِینَ کَرِهُوا مٰا نَزَّلَ اَللّٰهُ سَنُطِیعُکُمْ فِی بَعْضِ اَلْأَمْرِ قال: نزلت و اللّه فیهما و فی أتباعهما، و هو قول اللّه عزّ و جلّ الّذی نزل به جبرئیل علیه السّلام علی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لِلَّذِینَ کَرِهُوا مٰا نَزَّلَ اَللّٰهُ (فی علیّ علیه السّلام) سَنُطِیعُکُمْ فِی بَعْضِ اَلْأَمْرِ قال: دعوا بنی أمیّة إلی میثاقهم ألاّ یصیّروا الأمر فینا بعد النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و لا یعطونا من الخمس شیئا و قالوا: إن أعطیناهم إیّاه، لم یحتاجوا إلی شیء و لم یبالوا أن یکون الأمر فیهم، فقالوا: سنطیعکم فی بعض الأمر الّذی دعوتمونا إلیه و هو الخمس ألاّ نعطیهم منه شیئا و قوله: کَرِهُوا مٰا نَزَّلَ اَللّٰهُ و الّذی نزّل اللّه ما افترض علی خلقه من ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام و کان معهم أبو عبیدة و کان کاتبهم، فأنزل اللّه أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنّٰا مُبْرِمُونَ أَمْ یَحْسَبُونَ أَنّٰا لاٰ نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ الآیة.
[١١٢۵]۴۴-و بهذا الإسناد، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: وَ مَنْ
ص :٣٢٨
عزّتمند: کسانی که ایمان آورده، سپس کافر شده، باز ایمان آوردند و دیگربار کافر شده، سپس به کفرشان افزودند. [نساء (۴) :١٣٧]هرگز توبۀشان پذیرفته نمیشود. [آل عمران (٣) :٣٠]روایت کرده که فرمودند: دربارۀ فلانی و فلانی و فلانی نازل شده است. که در آغاز کار به پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-ایمان آورده، وقتی ولایت بر آنان عرضه شد آنگاه که پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: «هرکه من مولای اویم این علی مولای او است.» کافر شدند. سپس با بیعت با امیر مؤمنان علیه السّلام ایمان آورده چون رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- درگذشت، کافر شدند و به آن بیعت اقرار نکردند سپس با بیعت گرفتن برای خودشان از کسانی که با آن حضرت بیعت کرده بودند، به کفرشان افزودند. پس در اینان چیزی از ایمان نماند.
[١١٢۴]۴٣-همو از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیهکسانی که پس از روشن شدن هدایت برای آنها به حقّ پشت کردند. [محمّد (۴٧) :٢۵]روایت کرده که آنان فلانی و فلانی و فلانیاند. که در ترک ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام از ایمان برگشتند. من این آیه را برایشان گفتم: آن به این خاطر است که آنان به کسانی که نزول وحی خداوند را نمیپسندیدند گفتند: ما در برخی کارها از شما پیروی میکنیم. [محمّد (۴٧) :٢۶]فرمودند: به خدا سوگند! این دربارۀ آن دو و پیروانشان نازل شد. و این سخن خداوند عزّتمند است که توسّط جبرئیل علیه السّلام بر محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل کرد: آن به این خاطر است که آنان به کسانی که نزول وحی (دربارۀ علی علیه السّلام) را نپسندیدند، گفتند: ما در برخی کارها از شما پیروی میکنیم. ایشان فرمودند: آنان بنی امیّه را به پیمانشان خواندند تا این امر پس از پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-به ما نرسد و از خمس چیزی به ما ندهند. و گفتند: اگر آن را به ایشان بدهیم به چیزی نیازمند نشده و به نبودن این امر در میانشان اهمیّت نمیدهند. پس گفتند: ما در برخی کارهایی که به آن دعوتمان کردهاید از شما اطاعت میکنیم. و آن خمس است که از آن چیزی به ایشان نمیدهیم. و اینکه فرمود «نزول وحی خداوند را نپسندیدند.» آنچه خدا نازل کرد، ولایت واجب امیر مؤمنان علیه السّلام بود. و ابو عبیده همراه و کاتبشان بود. آنگاه خدا چنین نازل کرد: بلکه کاری را استوار کردند و ماییم استوارکننده. یا میپندارند که ما اسرارشان و سخنان در گوشیشان را نمیشنویم. . . [زخرف (۴٣) :٧٩ و ٨٠]
[١١٢۵]۴۴-همو از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند
ص :٣٢٩
یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ قال:
نزلت فیهم حیث دخلوا الکعبة فتعاهدوا و تعاقدوا علی کفرهم و جحودهم بما نزّل فی أمیر المؤمنین علیه السّلام، فألحدوا فی البیت بظلمهم الرّسول و ولیّه فبعدا للقوم الظّالمین.
[١١٢۶]۴۵-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن أسباط، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ یا معشر المکذّبین حیث أنبأتکم رسالة ربّی فی ولایة علیّ علیه السّلام و الأئمّة علیهما السّلام من بعده مَنْ هُوَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ کذا أنزلت و فی قوله تعالی: إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فقال:
إن تلووا الأمر و تعرضوا عمّا أمرتم به فَإِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً و فی قوله: فَلَنُذِیقَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا (بترکهم ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام) عَذٰاباً شَدِیداً (فی الدّنیا) وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ اَلَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ.
[١١٢٧]۴۶-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن أسباط، عن علیّ بن منصور، عن إبراهیم بن عبد الحمید، عن الولید بن صبیح، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
ذٰلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذٰا دُعِیَ اَللّٰهُ وَحْدَهُ (و أهل الولایة) کَفَرْتُمْ.
[١١٢٨]۴٧-علیّ بن إبراهیم، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن خالد، عن محمّد بن سلیمان، عن أبیه، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه تعالی: سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ. لِلْکٰافِرینَ (بولایة علیّ) لَیْسَ لَهُ دٰافِعٌ ثمّ قال:
هکذا و اللّه نزل بها جبرئیل علیه السّلام علی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
ص :٣٣٠
و هرکس بخواهد در آنجا منحرف شده، ستمی کند. [حجّ (٢٢) :٢۵]روایت کرده که فرمودند: دربارۀ کسانی نازل شد وقتی به درون کعبه درآمده و بر کفر و انکارشان به آنچه دربارۀ امیر مؤمنان علیه السّلام نازل شده بود پیمان و قرارداد بستند. پس در آن خانه با ستمشان به رسول خدا و ولیّ او منحرف شدند. و دورباد مردم ستمکار [از رحمت خداوند].
[١١٢۶]۴۵-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند و به زودی میدانید چه کسی در گمراهی آشکار است. [ملک (۶٧) :٢٩]روایت کرده که ای گروه تکذیبگران! وقتی به شما از رسالت پروردگارم دربارۀ علی و امامان پس از او علیهم السّلام خبر دادم [میدانید که]چه کسی در گمراهی آشکار است. چنین نازل شده است. و دربارۀ این آیهاگر کج کنید یا روی بگردانید. [نساء (۴) :١٣۵]فرمود: اگر آن امر را تحریف کنید و از آنچه امر شدهاید روی بگردانید خداوند به آنچه میکنید آگاه است. [نساء (۴) :١٣۵]و دربارۀ این آیهبه یقین کسانی را که (به سبب ترک ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام کافر شدند (در دنیا) عذابی سخت میچشانیم و آنها را به بدترین اعمالی که انجام میدادند کیفر میدهیم. [فصّلت (۴١) :٢٧]
[١١٢٧]۴۶-ولید صبیح از حضرت صادق علیه السّلام چنین روایت کرده است: این به خاطر آن است که وقتی خداوند به یکتایی (و اهل ولایت) خوانده شد کفر ورزیدید. [غافر (۴٠) :١٢]
[١١٢٨]۴٧-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند فرازمند چنین روایت کرده است: کسی عذابی رویدهنده خواست. که برای کافران (به ولایت علی) از آن نگاهدارندهای نیست. [معارج (٧٠) :١ و ٢]سپس ایشان فرمودند: به خدا سوگند جبرئیل چنین بر محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل کرد.
ص :٣٣١
[١١٢٩]۴٨-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن سیف، عن أخیه، عن أبیه، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی: إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ (فی أمر الولایة) یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ قال:
من أفک عن الولایة أفک عن الجنّة.
[١١٣٠]۴٩-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن یونس قال: أخبرنی من رفعه إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله عزّ و جلّ: فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ. وَ مٰا أَدْرٰاکَ مَا اَلْعَقَبَةُ، فَکُّ رَقَبَةٍ یعنی بقوله:
فَکُّ رَقَبَةٍ ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام فإنّ ذلک فکّ رقبة.
[١١٣١]۵٠-و بهذا الإسناد، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: بَشِّرِ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قال:
ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام.
[١١٣٢]۵١-علیّ بن إبراهیم، عن أحمد بن محمّد البرقیّ، عن أبیه، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی:
هٰذٰانِ خَصْمٰانِ اِخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ فَالَّذِینَ کَفَرُوا (بولایة علیّ) قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیٰابٌ مِنْ نٰارٍ.
[١١٣٣]۵٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن أورمة، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه تعالی: هُنٰالِکَ اَلْوَلاٰیَةُ لِلّٰهِ اَلْحَقِّ قال:
ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام.
[١١٣۴]۵٣-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله عزّ و جلّ: صِبْغَةَ اَللّٰهِ
ص :٣٣٢
[١١٢٩]۴٨-ابو حمزه از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این آیهشما (دربارۀ موضوع ولایت) گفتار گوناگونی دارید. کسی که برگشته است از آن بازمیگردد. [ذاریات (۵١) :٨ و ٩]روایت کرده که فرمودند: کسی که از ولایت برگشته است از بهشت بازمیماند.
[١١٣٠]۴٩-از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیهولی او از آن گردنۀ مهّم نگذشت، و تو چه میدانی آن گردنه چیست؟ آزادی بندهای است. [بلد (٩٠) :١١ تا ١٣] روایت شده که فرمودند: مقصود از «آزادی بندهای است.» ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است. که همانا آن آزاد کردن بندهای است.
[١١٣١]۵٠-با همان سند از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیهبه کسانی که ایمان آوردهاند بشارت بده که برایشان نزد خداوند پیشینهای از راستی است. [یونس (١٠) :٢]روایت شده که فرمودند: آن ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است.
[١١٣٢]۵١-ابو حمزه از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این آیه چنین روایت کرده است: اینان دو گروهند که دربارۀ پروردگارشان به جدال پرداختند. و کسانی که (به ولایت علی) کفر ورزیدند، لباسهایی از آتش برایشان بریده شد. [حجّ (٢٢) :١٩]
[١١٣٣]۵٢-عبد الرحمان کثیر گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند والا پرسیدم: در آنجا آن ولایت برای خداوند حقّ است. [کهف (١٨) :۴۴] فرمودند: ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است.
[١١٣۴]۵٣-عبد الرحمان کثیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیهرنگ خدا
ص :٣٣٣
وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً قال:
صبغ المؤمنین بالولایة فی المیثاق.
[١١٣۵]۵۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن فضّال، عن المفضّل بن صالح، عن محمّد بن علیّ الحلبیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله عزّ و جلّ: رَبِّ اِغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَیْتِیَ مُؤْمِناً یعنی الولایة، من دخل فی الولایة دخل فی بیت الأنبیاء علیهم السّلام و قوله:
إِنَّمٰا یُرِیدُ اَللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً یعنی الأئمّة علیهم السّلام و ولایتهم من دخل فیها دخل فی بیت النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١١٣۶]۵۵-و بهذا الإسناد، عن أحمد بن محمّد، عن عمر بن عبد العزیز، عن محمّد بن الفضیل، عن الرّضا علیه السّلام قال:
قلت: قُلْ بِفَضْلِ اَللّٰهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذٰلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمّٰا یَجْمَعُونَ قال: بولایة محمّد و آل محمّد علیهم السّلام هو خیر ممّا یجمع هؤلاء من دنیاهم.
[١١٣٧]۵۶-أحمد بن مهران، عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنیّ، عن علیّ بن أسباط، عن إبراهیم بن عبد الحمید، عن زید الشّحّام قال:
قال لی أبو عبد اللّه علیه السّلام-و نحن فی الطّریق فی لیلة الجمعة-اقرأ فإنّها لیلة الجمعة قرآنا، فقرأت: إِنَّ یَوْمَ اَلْفَصْلِ کان مِیقٰاتُهُمْ أَجْمَعِینَ. یَوْمَ لاٰ یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لاٰ هُمْ یُنْصَرُونَ. إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ اَللّٰهُ فقال: أبو عبد اللّه علیه السّلام: نحن و اللّه الّذی رحم اللّه و نحن و اللّه الّذی استثنی اللّه و لکنّا نغنی عنهم.
[١١٣٨]۵٧-أحمد بن مهران، عن عبد العظیم بن عبد اللّه، عن یحیی بن سالم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لمّا نزلت وَ تَعِیَهٰا أُذُنٌ وٰاعِیَةٌ قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: هی أذنک یا علیّ.
ص :٣٣۴
و کیست از جهت رنگ از خدا نیکوتر باشد. [بقره (٢) :١٣٨]روایت کرده که فرمودند: مؤمنان را در آن پیمان، با ولایت رنگ کرد.
[١١٣۵]۵۴-محمّد بن علی حلبی از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ آیهپروردگارا مرا و پدر و مادرم را بیامرز و کسی را که با ایمان به خانهام درآمد. [نوح (٧١) :٢٨] روایت کرده که مقصود ولایت است. کسی که در ولایت داخل شود به خانۀ پیامبران علیهم السّلام درآمده است. و در این آیههمانا خداوند میخواهد پلیدی را از شما خاندان ببرد و کاملا پاکتان گرداند. [احزاب (٣٣) :٣٣]مقصود ائمّه علیهم السّلام و ولایتشان است. که هرکس در آن داخل شود به خانۀ پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش- درآمده است.
[١١٣۶]۵۵-محمّد فضیل گوید: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: بگو به فضل و رحمت خداوند باید شادمان باشند که آن از آنچه گرد میآورند بهتر است. [یونس (١٠) :۵٨]فرمودند: به ولایت محمّد و آل محمّد [علیهم السّلام]که آن از آنچه در دنیاشان گرد میآورند بهتر است.
[١١٣٧]۵۶-زید شحّام گفته است: حضرت صادق علیه السّلام به من-شب جمعهای بود و در راه بودیم-فرمودند: قرآن بخوان که امشب شب جمعه است. و من خواندمروز جدایی، وعدهگاه همۀ آنان است. روزی که هیچ دوستی کمترین کاری برای دوستش نمیکند و خود نیز یاری نمیشوند. مگر کسی که خدایش رحمت کند. [دخان (۴۴) :۴٠ تا ۴٢]حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: به خدا سوگند! ماییم کسانی که خدا رحمت کند و به خدا سوگند! ماییم کسانی که خداوند استثنا کرده است. ولی ما به آنان (دوستان) کارسازی میکنیم.
[١١٣٨]۵٧-یحیای سالم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی آیۀو گوشی شنوا آن را درمییابد. [الحاقّة (۶٩) :١٢]نازل شد، رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: آن گوش تو است ای علی.
ص :٣٣۵
[١١٣٩]۵٨-أحمد بن مهران، عن عبد العظیم بن عبد اللّه، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
نزل جبرئیل علیه السّلام بهذه الآیة علی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم هکذا: فَبَدَّلَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا (آل محمّد حقّهم) قَوْلاً غَیْرَ اَلَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنٰا عَلَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا (آل محمّد حقّهم) رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ.
[١١۴٠]۵٩-و بهذا الإسناد، عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنیّ، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
نزل جبرئیل علیه السّلام بهذه الآیة هکذا: إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ ظَلَمُوا (آل محمّد حقّهم) لَمْ یَکُنِ اَللّٰهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَ لاٰ لِیَهْدِیَهُمْ طَرِیقاً. إِلاّٰ طَرِیقَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیراً ثمّ قال: یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ قَدْ جٰاءَکُمُ اَلرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّکُمْ (فی ولایة علیّ) فَآمِنُوا خَیْراً لَکُمْ وَ إِنْ تَکْفُرُوا (بولایة علیّ) فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ.
[١١۴١]۶٠-أحمد بن مهران رحمه اللّه، عن عبد العظیم، عن بکّار، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
هکذا نزلت هذه الآیة: وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا یُوعَظُونَ بِهِ (فی علیّ) لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ.
[١١۴٢]۶١-أحمد، عن عبد العظیم، عن ابن أذینة، عن مالک الجهنیّ قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا اَلْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ قال: من بلغ أن یکون إماما من آل محمّد ینذر بالقرآن کما ینذر به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١١۴٣]۶٢-أحمد، عن عبد العظیم، عن الحسین بن میّاح، عمّن أخبره قال:
قرأ رجل عند أبی عبد اللّه علیه السّلام: قُلِ اِعْمَلُوا فَسَیَرَی اَللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ
ص :٣٣۶
[١١٣٩]۵٨-ابو حمزه از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: جبرئیل علیه السّلام این آیه را چنین بر محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل کرد: امّا کسانی که (در حقّ خاندان محمّد) ستم کردند، سخن را بر غیر آنچه به آنان گفته شده بود تغییر دادند. پس ما بر کسانی که (در حقّ خاندان محمّد) ستم کردند به سبب گناهی که میکردند عذابی از آسمان فروفرستادیم. [بقره (٢) :۵٩]
[١١۴٠]۵٩-ابو حمزه از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: جبرئیل علیه السّلام این آیه را چنین نازل کردند: کسانی که کفر ورزیده (در حقّ خاندان محمّد) ستم کردند، هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزید و آنان را به راهی هدایت نخواهد کرد. جز راه دوزخ که جاودانه در آن خواهند ماند و این بر خداوند آسان است. [نساء (۴) :١۶٨]سپس فرمود: ای مردم رسول خدا (دربارۀ ولایت علی) حقّ را از سوی پروردگارتان آورده است. پس ایمان بیاورید که برایتان بهتر است. و اگر (به ولایت علی) کفر بورزید، آنچه در آسمانها و زمین است برای خداوند است. [نساء (۴) :١٧٠]
[١١۴١]۶٠-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که این آیه چنین نازل شده است: و اگر آنان انجام میدادند آنچه را (دربارۀ علی) اندرز داده میشدند برایشان بهتر بود. [نساء (۴) :۶۶]
[١١۴٢]۶١-مالک جهنی گوید: برای حضرت صادق علیه السّلام این آیه را خواندمو این قرآن به من وحی شده تا با آن شما را بیم دهم و کسی که به او رسد [انعام (۶) :١٩] فرمودند: کسی از خاندان محمّد که به امامت میرسد با قرآن بیم میدهد چنانکه رسول خدا
-درود خدا بر او و بر خاندانش-با آن بیم میداد.
[١١۴٣]۶٢-مردی نزد حضرت صادق علیه السّلام این آیه را خواند: بگو: عمل کنید که خداوند و فرستادهاش و مؤمنان عملتان را میبینند. [توبه (٩) :١٠۵]
ص :٣٣٧
اَلْمُؤْمِنُونَ فقال: لیس هکذا هی، إنّما هی و المأمونون، فنحن المأمونون.
[١١۴۴]۶٣-أحمد، عن عبد العظیم، عن هشام بن الحکم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
هٰذٰا صِرٰاطٌ (عَلَیَّ) مُسْتَقِیمٌ.
[١١۴۵]۶۴-أحمد، عن عبد العظیم، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
نزل جبرئیل بهذه الآیة هکذا: فَأَبیٰ أَکْثَرُ اَلنّٰاسِ (بولایة علیّ) إِلاّٰ کُفُوراً قال و نزل جبرئیل علیه السّلام بهذه الآیة هکذا: وَ قُلِ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ (فی ولایة علیّ) فَمَنْ شٰاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْیَکْفُرْ إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِینَ (آل محمّد) نٰاراً.
[١١۴۶]۶۵-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی الحسن علیه السّلام فی قوله: وَ أَنَّ اَلْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اَللّٰهِ أَحَداً قال: هم الأوصیاء.
[١١۴٧]۶۶-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن محبوب، عن الأحول، عن سلاّم بن المستنیر، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی: قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اَللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِی قال:
ذاک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أمیر المؤمنین علیه السّلام و الأوصیاء من بعدهم.
[١١۴٨]۶٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل، عن حنان، عن سالم الحنّاط قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: فَأَخْرَجْنٰا مَنْ کٰانَ فِیهٰا مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ فقال أبو جعفر علیه السّلام: آل محمّد لم یبق فیها غیرهم.
ص :٣٣٨
حضرت فرمودند: آنچنین نیست. و «مأمونان» است و آن مأمونان [ایمنی یافتگان]ماییم.
[١١۴۴]۶٣-هشام حکم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: این صراط علی است که مستقیم است. [حجر (١۵) :۴١][در قرآن علیّ است یعنی این صراط برعهدۀ من مستقیم است.]
[١١۴۵]۶۴-ابو حمزه از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: جبرئیل این آیه را چنین نازل کرد: امّا بیشتر مردم (نسبت به ولایت علی) جز کفران نخواستند. [اسرا (١٧) :٨٩]و فرمود: این آیه را چنین نازل کرد: و بگو این حقّ از سوی پروردگارتان است (دربارۀ ولایت علی) هرکه خواهد ایمان آورد و هرکس خواهد کفر ورزد. ما برای ستمکاران (به خاندان محمّد) آتشی آماده کردهایم. [کهف (١٨) :٢٩]
[١١۴۶]۶۵-محمّد فضیل از حضرت ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ آیۀو همانا مسجدها برای خداوند است. پس چیزی را با خداوند نخوانید. [جنّ (٧٢) :١٨]روایت کرده که فرمودند: آنها همان اوصیاء هستند.
[١١۴٧]۶۶-سلام مستنیر از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ آیۀبگو این راه من است که از روی بصیرت من و آنکه مرا پیروی کرد به سوی خدا میخوانیم. [یوسف (١٢) :١٠٨]روایت کرده که فرمودند: رسول خدا و امیر مؤمنان و اوصیای پس از ایشان هستند.
[١١۴٨]۶٧-سالم حنّاط گفت: از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند پرسیدم: و هرکس از مؤمنان را که در آنجا بودند بیرون بردیم. و جز یک خانۀ مسلمان در آن نیافتیم. [ذاریات (۵١) :٣۵ و ٣۶]حضرت باقر علیه السّلام فرمودند: خاندان محمّدند که در آنجا جز ایشان نماندند.
ص :٣٣٩
[١١۴٩]۶٨-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور، عن إسماعیل بن سهل، عن القاسم بن عروة، عن أبی السّفاتج، عن زرارة، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قوله تعالی: فَلَمّٰا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِیئَتْ وُجُوهُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ قِیلَ هٰذَا اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ قال:
هذه نزلت فی أمیر المؤمنین و أصحابه الّذین عملوا ما عملوا یرون أمیر المؤمنین علیه السّلام فی أغبط الأماکن لهم فیسیء وجوههم و یقال لهم: هٰذَا اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ الّذی انتحلتم اسمه.
[١١۵٠]۶٩-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: وَ شٰاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ قال:
النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أمیر المؤمنین علیه السّلام.
[١١۵١]٧٠-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أحمد بن عمر الحلاّل قال:
سألت أبا الحسن علیه السّلام عن قوله تعالی: فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلظّٰالِمِینَ قال: المؤذّن أمیر المؤمنین علیه السّلام.
[١١۵٢]٧١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن أورمة، عن علیّ بن حسّان، عن عبد الرّحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: وَ هُدُوا إِلَی اَلطَّیِّبِ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْحَمِیدِ قال:
ذاک حمزة و جعفر و عبیدة و سلمان و أبو ذرّ و المقداد بن الأسود و عمّار هدوا إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام. و قوله: حَبَّبَ إِلَیْکُمُ اَلْإِیمٰانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ (یعنی أمیر المؤمنین) و کرّه إلیکم الکفر و الفسوق و العصیان) الأوّل و الثّانی و الثّالث.
ص :٣۴٠
[١١۴٩]۶٨-زراره از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ آیۀوقتی آن را از نزدیک دیدند صورت کافران زشت و سیاه میگردد و گفته میشود: این است آنچه تقاضا میکردید. [ملک (۶٧) :٢٧]روایت کرده که فرمودند: این دربارۀ امیر مؤمنان و اصحابی که کردند آنچه کردند نازل شده است. که امیر مؤمنان علیه السّلام را در غبطهانگیزترین جا میبینند. پس صورتشان زشت و سیاه میشود و به آنان گفته میشود: «این است آنچه تقاضا میکردید.» این کسی است که نامش را به خودتان میبستید.
[١١۵٠]۶٩-عبد الرحمان کثیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ آیۀسوگند به شاهد و مشهود [بروج (٨۵) :٣]روایت کرده که فرمودند: آنان پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-و امیر مؤمنان علیه السّلام هستند.
[١١۵١]٧٠-احمد بن عمر حلاّل گفت: از حضرت ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ آیۀ پس آوازدهندهای در میانشان بانگ میزند که لعنت خدا بر ستمکاران باد. [اعراف (٧) :۴۴]پرسیدم: فرمودند: آن آوازدهنده، امیر مؤمنان علیه السّلام است.
[١١۵٢]٧١-عبد الرحمان کثیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ آیۀو سوی گفتار پاک هدایت شدند و به راه ستوده هدایت شدند. [حجّ (٢٢) :٢۴]روایت کرده که فرمودند: آنان حمزه و جعفر و عبیده و سلمان و ابو ذر و مقداد اسود و عمّارند که سوی امیر مؤمنان علیه السّلام هدایت شدند. و در این آیهخداوند ایمان را محبوب شما ساخته و آن را در دلهاتان آراسته (مقصود امیر مؤمنان است.) و کفر و فسق و گناه را منفورتان ساخته است. [حجرات (۴٩) :٧]اوّلی و دومی و سومی هستند.
ص :٣۴١
[١١۵٣]٧٢-محمّد بن یحیی، عن ابن محبوب، عن جمیل بن صالح، عن أبی عبیدة قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن قوله تعالی: اِئْتُونِی بِکِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا أَوْ أَثٰارَةٍ مِنْ عِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ قال: عنی بالکتاب التّوراة و الإنجیل. و أثارة من علم فإنّما عنی بذلک علم أوصیاء الأنبیاء علیه السّلام.
[١١۵۴]٧٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عمّن أخبره، عن علیّ بن جعفر قال:
سمعت أبا الحسن علیه السّلام یقول: لمّا رأی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم تیما و عدیّا و بنی أمیّة یرکبون منبره أفظعه، فأنزل اللّه تبارک و تعالی قرآنا یتأسّی به: وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ ثمّ أوحی إلیه یا محمّد إنّی أمرت فلم أطع، فلا تجزع أنت إذا أمرت فلم تطع فی وصیّک.
[١١۵۵]٧۴-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن الحسین بن نعیم الصّحّاف قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قوله: فَمِنْکُمْ کٰافِرٌ وَ مِنْکُمْ مُؤْمِنٌ فقال: عرف اللّه عزّ و جلّ إیمانهم بموالاتنا و کفرهم بها یوم أخذ علیهم المیثاق و هم ذرّ فی صلب آدم علیه السّلام. و سألته عن قوله عزّ و جلّ: أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَإِنَّمٰا عَلیٰ رَسُولِنَا اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ فقال: أما و اللّه ما هلک من کان قبلکم و ما هلک من هلک حتّی یقوم قائمنا علیه السّلام إلاّ فی ترک ولایتنا و جحود حقّنا و ما خرج رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من الدّنیا حتّی ألزم رقاب هذه الأمّة حقّنا و اللّه یهدی من یشاء إلی صراط مستقیم.
[١١۵۶]٧۵-محمّد بن الحسن و علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن
ص :٣۴٢
[١١۵٣]٧٢-ابو عبیده گفت: از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این آیه پرسیدم: کتابی پیش از این یا اثری علمی برایم بیاورید اگر راست میگویید. [احقاف (۴۶) :۴] فرمودند: مقصود از کتاب، تورات و انجیل است. و مقصود از اثری علمی، علم اوصیای پیامبران است.
[١١۵۴]٧٣-علی جعفر گفت: از حضرت ابو الحسن علیه السّلام شنیدم میفرماید: وقتی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-تیم و عدی و بنی امیّه را دید که بر فراز منبرش قرار میگیرند، بسیار غمگین شد پس خداوند پاک و والا آیهای از قرآن نازل کرد تا به آن اقتدا کرده (مایۀ دلداری شود:) و چون به فرشتگان گفتیم به آدم سجده کنید، جز ابلیس که امتناع کرد، [همه]سجده کردند. [طه (٢٠) :١١۶]سپس به او وحی کرد: ای محمّد! من فرمان دادم و اطاعت نشدم، پس ناراحت نشو از اینکه وقتی دربارۀ وصیات امر کردی، اطاعت نشدی.
[١١۵۵]٧۴-حسین بن نعیم صحّاف گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیه پرسیدم: برخی از شما کافر و برخیتان مؤمناند. [تغابن (۶۴) :٢]فرمودند: خداوند شکوهمند ایمان و کفرشان را با دوستداری ما شناخت در روزی که در پشت آدم علیه السّلام ذرّه بودند و از ایشان پیمان گرفت و از ایشان دربارۀ این آیه پرسیدم از خداوند اطاعت کنید و از رسول اطاعت کنید و اگر روی بگردانید، رسول ما جز ابلاغ آشکار وظیفهای ندارد [تغابن (۶۴) :١٢]فرمودند: هان به خدا سوگند پیش از شما کسی هلاک نشد و تا قیام قائم ما علیه السّلام کسی هلاک نمیشود مگر به سبب ترک ولایت ما و انکار حقّمان. و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-از دنیا نرفت مگر اینکه حقّ ما را بر گردن این امّت واجب کرد. و خداوند هرکه را خواهد به صراط مستقیم هدایت میکند.
[١١۵۶]٧۵-علی جعفر از برادرش موسای جعفر علیهما السّلام دربارۀ این آیهو چاه
ص :٣۴٣
موسی بن القاسم البجلیّ، عن علیّ بن جعفر، عن أخیه موسی علیه السّلام فی قوله تعالی: وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ قال:
البئر المعطّلة الإمام الصّامت و القصر المشید الإمام النّاطق.
و رواه محمّد بن یحیی، عن العمرکیّ، عن علیّ بن جعفر، عن أبی الحسن علیه السّلام مثله.
[١١۵٧]٧۶-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن الحکم بن بهلول، عن رجل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ قال:
یعنی إن أشرکت فی الولایة غیره بَلِ اَللّٰهَ فَاعْبُدْ وَ کُنْ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ یعنی بل اللّه فاعبد بالطّاعة و کن من الشّاکرین أن عضدتک بأخیک و ابن عمّک.
[١١۵٨]٧٧-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد، عن الحسن بن محمّد الهاشمیّ قال: حدّثنی أبی، عن أحمد بن عیسی قال: حدّثنی جعفر بن محمّد، عن أبیه، عن جدّه علیه السّلام فی قوله عزّ و جلّ: یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا قال:
لمّا نزلت إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ اجتمع نفر من أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی مسجد المدینة، فقال بعضهم لبعض: ما تقولون فی هذه الآیة؟ فقال بعضهم: إن کفرنا بهذه الآیة نکفر بسائرها و إن آمنّا فإنّ هذا ذلّ حین یسلّط علینا ابن أبی طالب، فقالوا: قد علمنا أنّ محمّدا صادق فیما یقول و لکنّا نتولاّه و لا نطیع علیّا فیما أمرنا: قال: فنزلت هذه الآیة یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا یعرفون یعنی ولایة علیّ بن أبی طالب و أکثرهم الکافرون بالولایة.
ص :٣۴۴
بیصاحب و کاخهای افراشته. [حجّ (٢٢) :۴۵]روایت کرده که فرمودند: چاه بیصاحب امام خاموش است و کاخ افراشته امام گویا.
با سندی دیگر علی جعفر مانند این حدیث را از حضرت ابو الحسن روایت کرده است.
[١١۵٧]٧۶-مردی از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیهبه تو و همۀ پیامبران پیشین وحی شده که اگر شرک بورزی عملت تباه میشود. [زمر (٣٩) :۶۵]روایت کرده که فرمودند: مقصود این است که اگر در ولایت جز او را شریک بگیری. بلکه تنها خداوند را بندگی کرده و از شاکران باش. [زمر (٣٩) :۶۶]یعنی بلکه تنها خداوند را به وسیلۀ اطاعت بندگی کرده، از اینکه به وسیلۀ برادر و پسر عمویت یاریات کردم از شاکران باش.
[١١۵٨]٧٧-احمد عیسی گفت: حضرت صادق از پدرش و او از نیایش علیهم السّلام دربارۀ این آیهنعمت خداوند را میشناسند و سپس انکار میکنند. [نحل (١۶) :٨٣] روایت کرده که فرمودند: وقتی این آیههمانا ولیّ شما خداوند و رسول او و کسانیاند که ایمان آوردند: کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند. [مائده (۵) :۵۵]چند نفری از اصحاب رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-در مسجد مدینه گرد آمدند و یکی به دیگری گفت: نظرتان دربارۀ این آیه چیست؟ یکی از آنان گفت: اگر به این آیه کافر شویم، به آیههای دیگر هم کافر میشویم و اگر ایمان بیاوریم، این خواری ما است که علی بن ابی طالب بر ما چیره شود. آنگاه گفتند: ما میدانیم که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش] در آنچه میگوید: راستگو است ولی ما از او پیروی میکنیم و از فرمان علی اطاعت نمیکنیم. پس این آیه نازل شد: نعمت خدا را میشناسند و سپس انکارش میکنند. یعنی ولایت علی بن ابی طالب را میشناسند ولی بیشترشان به این ولایت کافر میشوند.
ص :٣۴۵
[١١۵٩]٧٨-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن محبوب، عن محمّد بن النّعمان، عن سلاّم قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن قوله تعالی: «اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی اَلْأَرْضِ هَوْناً» قال: هم الأوصیاء من مخافة عدوّهم.
[١١۶٠]٧٩-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن بسطام بن مرّة، عن إسحاق بن حسّان، عن الهیثم بن واقد، عن علیّ بن الحسین العبدیّ، عن سعد الإسکاف، عن الأصبغ بن نباتة:
أنّه سأل أمیر المؤمنین علیه السّلام عن قوله تعالی: أَنِ اُشْکُرْ لِی وَ لِوٰالِدَیْکَ إِلَیَّ اَلْمَصِیرُ فقال: الوالدان اللّذان أوجب اللّه لهما الشّکر هما اللّذان ولدا العلم و ورثا الحکم و أمر النّاس بطاعتهما، ثمّ قال اللّه: إِلَیَّ اَلْمَصِیرُ فمصیر العباد إلی اللّه و الدّلیل علی ذلک الوالدان، ثمّ عطف القول علی ابن حنتمة و صاحبه، فقال فی الخاصّ و العامّ: وَ إِنْ جٰاهَدٰاکَ عَلیٰ أَنْ تُشْرِکَ بِی یقول: فی الوصیّة و تعدل عمّن أمرت بطاعته فلا تطعهما و لا تسمع قولهما، ثمّ عطف القول علی الوالدین فقال: وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی اَلدُّنْیٰا مَعْرُوفاً یقول: عرّف النّاس فضلهما و ادع إلی سبیلهما و ذلک قوله: وَ اِتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنٰابَ إِلَیَّ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فقال: إلی اللّه ثمّ إلینا، فاتّقوا اللّه و لا تعصوا الوالدین فإنّ رضاهما رضا اللّه و سخطهما سخط اللّه.
[١١۶١]٨٠-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن سیف، عن أبیه، عن عمرو بن حریث قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه: کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی اَلسَّمٰاءِ قال: فقال: رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أصلها و أمیر المؤمنین علیه السّلام فرعها و الأئمّة
ص :٣۴۶
[١١۵٩]٧٨-سلام گوید: از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این آیه پرسیدمکسانی که آهسته بر زمین راه میروند. [فرقان (٢۵) :۶٣]فرمودند: آنان اوصیای هراسان از دشمنان هستند.
[١١۶٠]٧٩-از اصبغ نباته روایت شده که او از امیر مؤمنان علیه السّلام دربارۀ این آیه از من و از پدر و مادرت سپاسگزاری کن که بازگشتتان به سوی من است. [لقمان (٣١) :١۴]پرسیده و حضرت فرموده است: پدر و مادری که خداوند سپاس از آنها را واجب کرده، کسانی هستند که علم را به وجود آورده و حکمت را به ارث گذاشتند و مردم به فرمانبری از ایشان امر شدهاند. سپس خداوند فرموده است: بازگشت به سوی من است. پس بازگشت بندگان به سوی خدا است و راهنمای به آن پدر و مادرند. سپس سخن را به پسر حنتمه و رفیقش برگردانده، دربارۀ آنان و پیروانشان فرموده است: و اگر با تو برای شرک ورزیدن به من ستیزه کردند. [لقمان (٣١) :١۵]یعنی دربارۀ وصیّت و عدول از آنچه به اطاعتش امر شدهای از آنان اطاعت نکن و سخنشان را نشنو. سپس سخن را به پدر و مادر بازگردانده، فرموده است: و با آنان در دنیا به نیکی رفتار کن. [لقمان (٣١) :١۵] میفرماید: فضیلت آن دو را به مردم شناسانده و به راه آنان دعوت کن. و این سخن او است: و از راه کسانی پیروی کن که به سوی من بازگشتهاند. که بازگشتتان به سوی من است. [لقمان (٣١) :١۵]حضرت فرمود: به سوی خدا سپس به سوی ما. پس از خدا پروا کنید و از پدر و مادر نافرمانی نکنید که خرسندی آن دو خرسندی خدا است و خشمشان خشم خدا.
[١١۶١]٨٠-عمرو حریث گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند فرازمند پرسیدم: مانند درخت پاکی که ریشهاش استوار است و تنهاش در آسمان. [ابراهیم (١۴) :٢۴]او گوید: حضرت فرمودند: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-ریشۀ آن و امیر مؤمنان علیه السّلام تنهاش و ائمّه از فرزندان ایشان
ص :٣۴٧
من ذرّیّتهما أغصانها و علم الأئمّة ثمرتها و شیعتهم المؤمنون ورقها، هل فیها فضل؟ قال: قلت: لا و اللّه، قال: و اللّه إنّ المؤمن لیولد فتورق ورقة فیها و إنّ المؤمن لیموت فتسقط ورقة منها.
[١١۶٢]٨١-محمّد بن یحیی، عن حمدان بن سلیمان، عن عبد اللّه بن محمّد الیمانیّ، عن منیع بن الحجّاج، عن یونس، عن هشام بن الحکم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: لاٰ یَنْفَعُ نَفْساً إِیمٰانُهٰا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ (یعنی فی المیثاق) أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمٰانِهٰا خَیْراً قال:
الإقرار بالأنبیاء و الأوصیاء و أمیر المؤمنین علیهم السّلام خاصّة، قال: لا ینفع إیمانها لأنّها سلبت.
[١١۶٣]٨٢-و بهذا الإسناد، عن یونس، عن صبّاح المزنیّ، عن أبی حمزة، عن أحدهما علیه السّلام فی قول اللّه جلّ و عزّ: بَلیٰ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ قال:
إذا جحد إمامة أمیر المؤمنین علیه السّلام فَأُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ.
[١١۶۴]٨٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن حمّاد بن عثمان، عن أبی عبیدة الحذّاء قال:
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن الاستطاعة و قول النّاس، فقال: و تلا هذه الآیة: وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ یا أبا عبیدة! النّاس مختلفون فی إصابة القول و کلّهم هالک قال قلت: قوله: إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ قال: هم شیعتنا و لرحمته خلقهم و هو قوله: وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ یقول: لطاعة الإمام الرّحمة الّتی یقول: وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ یقول: علم الإمام، و وسع علمه الّذی هو من علمه کلّ شیء هم شیعتنا، ثمّ قال: فَسَأَکْتُبُهٰا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ
ص :٣۴٨
شاخههای آن هستند. و علم امامان میوۀ آن است و شیعههای باایمانشان برگهای آن، آیا در آن چیز دیگری است؟ او گوید من عرض کردم: نه به خدا سوگند. فرمودند: به خدا سوگند! مؤمن که به دنیا میآید برگی در آن پدیدار میشود و مؤمن که میمیرد، برگی از آن میافتد.
[١١۶٢]٨١-هشام حکم از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمندکسی که از پیش (یعنی در میثاق) ایمان نیاورده یا در ایمانش خیری به دست نیاورده، ایمانش به او سودی نمیدهد. [انعام (۶) :١۵٨]روایت کرده که فرمودند: آن اقرار به پیامبران و اوصیا بهویژه امیر مؤمنان علیه السّلام است. فرمود: ایمانش سودی نمیدهد؛ زیرا از او گرفته شده است.
[١١۶٣]٨٢-ابو حمزه از یکی از حضرات باقر و صادق علیهما السّلام دربارۀ سخن خداوند شکوهمندآری کسی که مرتکب گناه شود و گناهش او را فراگیرد. [بقره (٢) :٨١]روایت کرده که فرمودند: وقتی که امامت امیر مؤمنان علیه السّلام را انکار کند آنان اهل آتشند و در آن جاودانه خواهند بود. [بقره (٢) :٨١].
[١١۶۴]٨٣-ابو عبیدۀ حذّاء گفته است: از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ استطاعت و سخن مردم پرسیدم که این آیه را خواندهمردم همواره در اختلافند جز کسی که پروردگارت رحم کند. و برای همین آنان را آفریده است. [هود (١١) :١١٨ و ١١٩]و فرمود: ای ابو عبیده! مردم در رسیدن به سخن [حقّ]گونه گونند و همگی در نابودیاند. من عرض کردم: جز کسی که پروردگارت رحم کند؟ فرمود: آنان شیعیان مایند. و برای رحمتش آنان را آفریده است. و این سخن او است کهو برای آن ایشان را آفریده است. میفرماید: برای اطاعت امام آفرید و امام همان رحمتی است که میفرماید: رحمتم بر همه چیز گسترده است. [اعراف (٧) :١۵۶]یعنی علم امام. و علم او که برگرفته از علم خدا است بر همه چیز گسترده است. و آنان شیعیان ما هستند. سپس فرمود: و آن را برای کسانی که پرهیز کنند خواهم نوشت. [اعراف (٧) :١۵۶]
ص :٣۴٩
یعنی ولایة غیر الإمام و طاعته، ثمّ قال: یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی اَلتَّوْرٰاةِ وَ اَلْإِنْجِیلِ یعنی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و الوصیّ و القائم یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ (إذا قام) وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ اَلْمُنْکَرِ و المنکر من أنکر فضل الإمام و جحده «و یحلّ لهم الطّیّبات» أخذ العلم من أهله وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ اَلْخَبٰائِثَ و الخبائث قول من خالف وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ و هی الذّنوب الّتی کانوا فیها قبل معرفتهم فضل الإمام وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ و الأغلال ما کانوا یقولون ممّا لم یکونوا أمروا به من ترک فضل الإمام، فلمّا عرفوا فضل الإمام وضع عنهم إصرهم و الإصر الذّنب و هی الآصار، ثمّ نسبهم فقال: فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ (یعنی بالإمام) وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ یعنی الّذین اجتنبوا الجبت و الطّاغوت أن یعبدوها و الجبت و الطّاغوت فلان و فلان و فلان و العبادة طاعة النّاس لهم، ثمّ قال: أَنِیبُوا إِلیٰ رَبِّکُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ ثمّ جزاهم فقال: لَهُمُ اَلْبُشْریٰ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ و الإمام یبشّرهم بقیام القائم و بظهوره و بقتل أعدائهم و بالنّجاة فی الآخرة و الورود علی محمّد-صلّی اللّه علی محمّد و آله الصّادقین-علی الحوض.
[١١۶۵]٨۴-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن عمّار السّاباطیّ قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: أَ فَمَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَ اَللّٰهِ کَمَنْ بٰاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمَصِیرُ هُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ اَللّٰهِ فقال: الّذین اتّبعوا رضوان اللّه هم الأئمّة و هم و اللّه یا عمّار درجات للمؤمنین و بولایتهم و معرفتهم إیّانا یضاعف اللّه لهم أعمالهم و یرفع [اللّه]لهم الدّرجات العلی
[١١۶۶]٨۵-علیّ بن محمّد و غیره، عن سهل بن زیاد، عن یعقوب بن یزید،
ص :٣۵٠
یعنی از ولایت و اطاعت غیر امام [پرهیز کنند.]سپس فرمود: آن را در نزد خودشان در تورات و انجیل مییابند. [اعراف (٧) :١۵٧]یعنی پیامبر و وصی قائم [علیهما السّلام]راکه آنان را به نیکی و معروف فرمان میدهد. (وقتی قیام کند) و از منکر بازمیدارد. [اعراف (٧) :١۵٧]و منکر کسی است که برتری امام و امام را انکار کند. و چیزهای پاکیزه را برایشان حلال میکند. [اعراف (٧) :١۵٧]که علمآموزی از اهلش باشدو پلیدیها را حرام میکند. [اعراف (٧) :١۵٧]و پلیدیها سخن کسی است که مخالفت کند. و بار سنگینشان را از دوششان برمیدارد. [اعراف (٧) : ١۵٧]و آن گناهانی است که پیش از شناختن فضیلت امام در آن بودند. و زنجیرهایی را که بر گردنشان بوده است. [اعراف (٧) :١۵٧]و زنجیرها همان سخنانی است که به آن امر نشده بودند که عبارت از ترک فضیلت امام است. و چون فضیلت امام را شناختند بار گرانشان را از دوششان برداشتند. و بار گران همان گناه است. همان زنجیرها. سپس آنان را معرفی کرده، فرمود: کسانی که به او (یعنی به امام) ایمان آورده، او را بزرگ داشته، یاریاش کردند و از نوری که با او نازل شده بود پیروی کردند، رستگارانند. [اعراف (٧) :١۵٧]یعنی کسانی که از بندگی غیر خدا و طاغوت دوری کردند. و غیر خدا و طاغوت فلانی و فلانی و فلانیاند. و بندگی اطاعت مردم از آنان است. سپس فرمود: و به سوی پروردگارتان بازگردید و در برابرش تسلیم شوید. [زمر (٣٩) :۵۴]سپس پاداششان داد و فرمود: آن بشارت در زندگی دنیا و در آخرت برای آنان است. [یونس (١٠) :۶۴]و آنان را امام به قیام قائم علیه السّلام و ظهورش و به کشته شدن دشمنان و به نجات در آخرت و درآمدن بر محمّد-درود خدا بر محمّد و خاندان راستیناش-در کنار حوض بشارت میدهد.
[١١۶۵]٨۴-عمّار ساباطی گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند پرسیدم: آیا کسی که از رضای خدا پیروی کرده مانند کسی است که به خشم خدا دچار شده و جایگاهش دوزخ است و چه سرانجام بدی. آنان درجاتی نزد خداوندند. [آل عمران (٣) :١۶٢ و ١۶٣]فرمودند: کسانی که از رضای خدا پیروی کردند، امامان هستند. و ای عمّار به خدا سوگند آنان درجاتی برای مؤمنان اند. و با ولایت و معرفتشان به ما است که خداوند اعمالشان را چندین برابر کرده، درجات بلندشان را بالا میبرد.
[١١۶۶]٨۵-عمّار اسدی از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیهسخنان پاکیزه
ص :٣۵١
عن زیاد القندیّ، عن عمّار الأسدیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ:
إِلَیْهِ یَصْعَدُ اَلْکَلِمُ اَلطَّیِّبُ وَ اَلْعَمَلُ اَلصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ ولایتنا أهل البیت-و أهوی بیده إلی صدره-فمن لم یتولّنا لم یرفع اللّه له عملا.
[١١۶٧]٨۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن النّضر بن سوید، عن القاسم بن سلیمان، عن سماعة بن مهران، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ قال:
الحسن و الحسین وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ قال: إمام تأتمّون به.
[١١۶٨]٨٧-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن القاسم بن محمّد الجوهریّ، عن بعض أصحابه، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قوله تعالی: وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌّ هُوَ قال: ما تقول فی علیّ قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ.
[١١۶٩]٨٨-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن سلیمان الدّیلمیّ، عن أبیه، عن أبان بن تغلب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قلت له: جعلت فداک قوله: فَلاَ اِقْتَحَمَ اَلْعَقَبَةَ فقال: من أکرمه اللّه بولایتنا فقد جاز العقبة و نحن تلک العقبة الّتی من اقتحمها نجا، قال فسکت فقال لی: فهلاّ أفیدک حرفا خیر لک من الدّنیا و ما فیها؟ قلت: بلی جعلت فداک، قال: قوله «فکّ رقبة» ثمّ قال: النّاس کلّهم عبید النّار غیرک و أصحابک فإنّ اللّه فکّ رقابکم من النّار بولایتنا أهل البیت.
[١١٧٠]٨٩-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن سماعة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه جلّ و عزّ: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِی قال:
بولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام أُوفِ بِعَهْدِکُمْ أوف لکم بالجنّة.
[١١٧١]٩٠-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن الحسن بن
ص :٣۵٢
به سوی او بالا میرود و عمل نیکو را بالا میبرد. [فاطر (٣۵) :١٠]روایت کرده که ولایت ما اهل بیت است-و با دست به سینهاش اشاره کرد-پس کسی که ولایت ما را نداشته باشد خداوند عملی را برایش بالا نمیبرد.
[١١۶٧]٨۶-سماعۀ مهران از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیهدو بهره از رحمتش به شما دهد. [حدید (۵٧) :٢٨]روایت کرده که فرمودند: حسن و حسین علیهما السّلام هستند. و برایتان نوری قرار دهد که با آن راه بروید. [حدید (۵٧) :٢٨] امامی است که از او پیروی میکنید.
[١١۶٨]٨٧-یکی از اصحاب از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این آیهو از تو میپرسند آیا آن حقّ است. [یونس (١٠) :۵٣]روایت کرده که فرمود: آنچه دربارۀ علی میگویی. بگو آری به پروردگارم سوگند آن قطعا حقّ است و شما آن را در نمییابید. [یونس (١٠) :۵٣].
[١١۶٩]٨٨-ابان تغلب گوید: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: جانم فدایت! این آیه چیست؟ و او از آن گردنه نگذشت. [بلد (٩٠) :١١]فرمودند: کسی که خداوند او را به ولایتمان گرامی داشته از آن گردنه میگذرد. و ماییم آن گردنه که هرکس از آن بگذرد نجات یافته است. او گوید: آنگاه حضرت خاموش شد. سپس به من فرمود: آیا نمیخواهی سخنی به تو بیاموزم که از دنیا و آنچه در آن است برایت بهتر باشد؟ من عرض کردم: چرا جانم فدایت. فرمود: این سخن او است کهآن آزاد کردن بندهای است. [بلد (٩٠) :١٣]سپس فرمود: مردم همگی بندگان آتشاند، جز تو و اصحابت. خداوند گردن شما را به ولایت ما اهل بیت از آتش آزاد ساخته است.
[١١٧٠]٨٩-سماعه از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند و به پیمانم وفا کنید [بقره (٢) :۴٠]روایت کرده که فرمودند: [یعنی]به ولایت امیر مؤمنان علیه السّلامتا به پیمانتان وفا کنم. [بقره (٢) :۴٠][یعنی]دربارۀ بهشت با شما وفا کنم.
[١١٧١]٩٠-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند
ص :٣۵٣
عبد الرّحمن، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: وَ إِذٰا تُتْلیٰ عَلَیْهِمْ آیٰاتُنٰا بَیِّنٰاتٍ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَیُّ اَلْفَرِیقَیْنِ خَیْرٌ مَقٰاماً وَ أَحْسَنُ نَدِیًّا قال:
کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم دعا قریشا إلی ولایتنا فنفروا و أنکروا، فقال الّذین کفروا من قریش للّذین آمنوا-الّذین أقرّوا لأمیر المؤمنین و لنا أهل البیت-: أیّ الفریقین خیر مقاما و أحسن ندیّا تعییرا منهم، فقال اللّه ردّا علیهم: وَ کَمْ أَهْلَکْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ (من الأمم السّالفة) هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْیاً قلت: قوله مَنْ کٰانَ فِی اَلضَّلاٰلَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ مَدًّا ؟ قال: کلّهم کانوا فی الضّلالة لا یؤمنون بولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام و لا بولایتنا فکانوا ضالّین مضلّین، فیمدّ لهم فی ضلالتهم و طغیانهم حتّی یموتوا فیصیّرهم اللّه شرّا مکانا و أضعف جندا، قلت: قوله: حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ إِمَّا اَلْعَذٰابَ وَ إِمَّا اَلسّٰاعَةَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً ؟ قال: أمّا قوله: حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ فهو خروج القائم و هو السّاعة، فسیعلمون ذلک الیوم و ما نزل بهم من اللّه علی یدی قائمه، فذلک قوله: مَنْ هُوَ شَرٌّ مَکٰاناً (یعنی عند القائم) وَ أَضْعَفُ جُنْداً قلت: قوله: وَ یَزِیدُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ اِهْتَدَوْا هُدیً ؟ قال: یزیدهم ذلک الیوم هدی علی هدی باتّباعهم القائم حیث لا یجحدونه و لا ینکرونه، قلت: قوله: «لاٰ یَمْلِکُونَ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنِ اِتَّخَذَ عِنْدَ اَلرَّحْمٰنِ عَهْداً» قال: إلاّ من دان اللّه بولایة أمیر المؤمنین و الأئمّة علیهم السّلام من بعده فهو العهد عند اللّه، قلت: قوله: إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا قال: ولایة أمیر المؤمنین هی الودّ الّذی قال اللّه تعالی، قلت: فَإِنَّمٰا یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ لِتُبَشِّرَ بِهِ اَلْمُتَّقِینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا قال: إنّما یسّره اللّه علی لسانه حین أقام أمیر المؤمنین علیه السّلام
ص :٣۵۴
و وقتی آیات روشن ما بر آنان خوانده میشود کافران به مؤمنان میگویند: کدام یک از دو دسته جایگاهی بهتر و مجلسی آراستهتر دارند؟ [مریم (١٩) :٧٣]روایت کرده که فرمودند: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-قریش را به ولایت ما خوانده بود و آنان روی گردانده، انکار کردند. آنگاه کسانی از قریش که کفر ورزیدند به کسانی که ایمان آوردند-کسانی که به امیر مؤمنان و ما خاندان اقرار کردند-برای سرزنششان گفتند: کدام یک از دو دسته، جایگاهی بهتر و مجلسی آراستهتر دارند؟ پس خداوند در ردّشان فرمود: چه بسیار اقوامی را [از پیشینیان]پیش از ایشان نابود کردیم که اثاث و جلوۀ زندگی بهتری داشتند. [مریم (١٩) :٧۴]من گفتم: و این سخن چیست؟ کسی که در گمراهی است خدای مهربان باید به او مهلت دهد. [مریم (١٩) : ٧۵]فرمودند: همۀ آنان در گمراهی بودند. نه به ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام ایمان آوردند نه به ولایت ما. پس گمراه و گمراهکننده گشتند. و خداوند به آنان در گمراهی و طغیانشان مهلت میدهد تا بمیرند. و خداوند آنان را به بدترین جایگاه و ناتوانترین سربازان میرساند. من عرض کردم: و این آیه چیست؟ تا وقتی که ببینند آنچه را وعده داده میشدند. یا عذاب را یا قیامت را. پس خواهند دانست که چه کسی جایش بدتر و سپاهش ناتوانتر است. [مریم (١٩) :٧۵]فرمودند: امّا اینکه فرمود: تا وقتی که ببینند آنچه را وعده داده میشدند. آن قیام قائم علیه السّلام و قیامت است. که آن روز خواهند دانست چه چیزی از سوی خداوند با دستان قائمش بر آنان فرود میآید. و آنچنان است که میفرمایدکسی که (نزد قائم) بدترین جایگاه و ناتوانترین سربازان را دارد. من عرض کردم: و این آیهو کسانی که در راه هدایت گام نهادند خداوند بر هدایتشان میافزاید. [مریم (١٩) :٧۶]فرمودند: آن روز به سبب پیرویشان از قائم علیه السّلام هدایتی بر هدایتشان میافزاید؛ زیرا او را انکار نمیکنند. من عرض کردم: و این آیه چیست؟ آنان مالک شفاعت نیستند مگر کسی که نزد آن مهربان عهد و پیمانی دارد. [مریم (١٩) :٨٧]فرمودند: مگر کسی که با ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام و امامان پس از او به خداوند نزدیک شود. و این همان عهد و پیمان نزد خداوند است. من عرض کردم: این آیه چیست؟ همانا کسانی که ایمان آورده، کارهای نیکو انجام دادند، آن مهربان محبّتی برای آنان در دلها میگذارد. [مریم (١٩) : ٩۶]فرمودند: ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام آن محبّتی است که خداوند فرازمند فرموده است. من عرض کردم: و همانا آن را بر زبانت آسان ساختیم تا پرهیزگاران را به وسیلۀ آن بشارت داده، دشمنان سرسخت را بیم دهی. [مریم (١٩) :٩٧]فرمودند: همانا خداوند وقتی امیر مؤمنان علیه السّلام را بهعنوان راهنما منصوب کرد آن را بر زبانش
ص :٣۵۵
علما، فبشّر به المؤمنین و أنذر به الکافرین و هم الّذین ذکرهم اللّه فی کتابه لدّا أی کفّارا، قال: و سألته عن قول اللّه: لِتُنْذِرَ قَوْماً مٰا أُنْذِرَ آبٰاؤُهُمْ فَهُمْ غٰافِلُونَ قال لتنذر القوم الّذین أنت فیهم کما أنذر آباؤهم فهم غافلون عن اللّه و عن رسوله و عن وعیده لَقَدْ حَقَّ اَلْقَوْلُ عَلیٰ أَکْثَرِهِمْ (ممّن لا یقرّون بولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام و الأئمّة من بعده) فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ بإمامة أمیر المؤمنین و الأوصیاء من بعده، فلمّا لم یقرّوا کانت عقوبتهم ما ذکر اللّه إِنّٰا جَعَلْنٰا فِی أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلاٰلاً فَهِیَ إِلَی اَلْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ فی نار جهنّم، ثمّ قال: وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ یُبْصِرُونَ عقوبة منه لهم حیث أنکروا ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام و الأئمّة من بعده هذا فی الدّنیا و فی الآخرة فی نار جهنّم مقمحون، ثمّ قال: یا محمّد! وَ سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ باللّه و بولایة علیّ و من بعده، ثمّ قال: إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اِتَّبَعَ اَلذِّکْرَ (یعنی أمیر المؤمنین علیه السّلام) وَ خَشِیَ اَلرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ (یا محمّد) بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ.
[١١٧٢]٩١-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا، عن ابن محبوب، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی الحسن الماضی علیه السّلام قال:
سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ: یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ قال: یریدون لیطفئوا ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام بأفواههم، قلت: وَ اَللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ قال: و اللّه متمّ الإمامة لقوله عزّ و جلّ: الّذین فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَلنُّورِ اَلَّذِی أَنْزَلْنٰا فالنّور هو الإمام، قلت: هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدیٰ وَ دِینِ اَلْحَقِّ قال: هو الّذی أمر رسوله بالولایة لوصیّه و الولایة هی دین الحقّ، قلت: لِیُظْهِرَهُ عَلَی اَلدِّینِ کُلِّهِ قال: یظهره علی جمیع الأدیان عند قیام
ص :٣۵۶
آسان ساخت. آنگاه مؤمنان را با آن بشارت داده، کافران را بیم داد. کسانی که خداوند از آنان بهعنوان سرسخت یاد کرده است. یعنی کافران. راوی گوید: از حضرت دربارۀ این سخن خداوند پرسیدم: تا مردمی را بیم دهی که پدرانشان بیم داده نشدند و خودشان غافلند. [یاسین (٣۶) :۶]فرمودند: تا مردمی را که در میانشان هستی بیم دهی چنانکه پدرانشان بیم داده شدند ولی آنان از خدا و رسولش و تهدید او غافلند. آن فرمان دربارۀ بیشترشان (از کسانی که به ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام و امامان پس از او اقرار نمیکنند.) ثابت شده، برای همین ایمان نمیآورند. [یاسین (٣۶) :٧]به امامت امیر مؤمنان و اوصیای پس از او [ایمان نمیآورند.]و چون اقرار نکردند، کیفرشان آن میشود که خدا فرمود: بر گردنهاشان غل و زنجیری میگذاریم که تا چانههاشان میرسد و سرهاشان بیحرکت میماند. [یاسین (٣۶) :٨]در آتش دوزخ. سپس فرمود: و در برابرشان و پشت سرشان سدّی قرار میدهیم و میپوشانیمشان تا جایی را نبینند. [یاسین (٣۶) :٩]کیفری از او برای آنان. چنانکه آنان ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام و امامان پس از او را انکار کردند. این در دنیا است. و در آخرت در آتش دوزخ (با غل و زنجیری که بر گردنشان است) سرهاشان بیحرکت میماند. سپس فرمود: ای محمّد! و برای آنان برابر است که بیمشان بدهی یا بیمشان ندهی. آنان ایمان نمیآورند. [یاسین (٣۶) :١٠]به خدا و به ولایت علی و کسانی که پس از اویند [ایمان نمیآورند. سپس فرمود: تو تنها، کسی را بیم میدهی که از ذکر پیروی کرده است (یعنی امیر مؤمنان علیه السّلام) و از آن مهربان در نهان ترسیده است. پس ای محمّد! او را به آمرزش و پاداشی گران بشارت بده. [یاسین (٣۶) :١١]
[١١٧٢]٩١-محمّد فضیل گوید: از حضرت ابو الحسن ماضی [امام کاظم]علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند پرسیدم: میخواهند نور خدا را با دهانهاشان خاموش کنند. [صف (۶١) :٨]فرمودند: میخواهند ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام را با دهانهاشان خاموش کنند. گفتم: ولی خدا نورش را کامل میکند. [صف (۶١) :٨]فرمودند: ولی خداوند امامت را کامل میکند. چنانکه فرموده است: کسانی که به خدا و رسولش و نوری که نازل کردیم ایمان آوردند. [برگرفته از تغابن (۶۴) :٨]که نور همان امام است. من عرض کردم: او کسی است که رسولش را با هدایت و دین حقّ فرستاد. [صف (۶١) :٩]فرمودند: او کسی است که رسولش را به ولایت برای وصیاش فرمان داده است و ولایت همان دین حقّ است. من گفتم: تا او را بر همۀ دینها چیره کند. [صف (۶١) :٩]
ص :٣۵٧
القائم، قال: یقول اللّه: وَ اَللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ: ولایة القائم وَ لَوْ کَرِهَ اَلْکٰافِرُونَ بولایة علیّ، قلت: هذا تنزیل؟ قال: نعم أمّا هذا الحرف فتنزیل و أمّا غیره فتأویل، قلت: ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا قال: إنّ اللّه تبارک و تعالی سمّی من لم یتّبع رسوله فی ولایة وصیّه منافقین و جعل من جحد وصیّه إمامته کمن جحد محمّدا و أنزل بذلک قرآنا فقال: یا محمّد! إِذٰا جٰاءَکَ اَلْمُنٰافِقُونَ (بولایة وصیّک) قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اَللّٰهُ یَشْهَدُ إِنَّ اَلْمُنٰافِقِینَ (بولایة علیّ) لَکٰاذِبُونَ* اِتَّخَذُوا أَیْمٰانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ (و السّبیل هو الوصیّ) إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ* ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا (برسالتک) ثُمَّ کَفَرُوا (بولایة وصیّک) فَطُبِعَ [اللّه] عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَفْقَهُونَ قلت: ما معنی لا یفقهون؟ قال: یقول: لا یعقلون بنبوّتک قلت: وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اَللّٰهِ ؟ قال: و إذا قیل لهم ارجعوا إلی ولایة علیّ یستغفر لکم النّبیّ من ذنوبکم «لوّوا رؤسهم» قال اللّه: وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ (عن ولایة علیّ) وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ علیه ثمّ عطف القول من اللّه بمعرفته بهم فقال: سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ، لَنْ یَغْفِرَ اَللّٰهُ لَهُمْ، إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِینَ یقول: الظّالمین لوصیّک، قلت: أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلیٰ وَجْهِهِ أَهْدیٰ أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ قال: إنّ اللّه ضرب مثل من حاد عن ولایة علیّ کمن یمشی علی وجهه لا یهتدی لأمره و جعل من تبعه سویّا علی صراط مستقیم و الصّراط المستقیم أمیر المؤمنین علیه السّلام قال: قلت: قوله: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ؟ قال: یعنی جبرئیل عن اللّه فی ولایة علیّ علیه السّلام قال: قلت: «و ما هو بقول شاعر قلیلا ما تؤمنون» ؟ قال: قالوا: إنّ محمّدا کذّاب
ص :٣۵٨
فرمودند: او را هنگام قیام قائم [علیه السّلام]بر تمام ادیان چیره میکند. فرمودند: خداوند میفرماید: و خداوند نورش را کامل میکند. [یعنی]ولایت قائم رااگرچه کافران (به ولایت علی) نپسندند. [صف (۶١) :٩]من عرض کردم: این آیه است؟ فرمودند: بله، این حرف تنزیل است و غیر آن تأویل است. [آنگاه]این آیه را خواندم: این به خاطر آن است که نخست ایمان آورده، سپس کافر شدند. [منافقین (۶٣) :٣]فرمودند: خداوند پاک و والا کسانی را که در موضوع ولایت وصی از رسولش پیروی نکردند منافقین نام داد. و کسی را که وصیت و امامت او را انکار کرد مانند کسی قرار داد که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]را انکار کرده است. و به این سبب آیهای نازل کرده، فرمود: ای محمّد! منافقان (به ولایت وصیات) نزدت آمده، گفتند: ما گواهی میدهیم که تو فرستادۀ خداوندی و خدا میداند که تو فرستادۀ اویی و خدا گواهی میدهد که منافقان (به ولایت علی) دروغزناند. سوگندهاشان را سپر قرار دادهاند تا از راه خداوند بازدارند (و راه همان وصی است.) و بد است آنچه انجام میدهند. این به خاطر آن است که نخست (به رسالت تو) ایمان آورده، سپس (به ولایت وصیات) کافر شدند. پس (خداوند) بر دلهاشان مهر زد ولی آنان نمیفهمند. [منافقین (۶٣) :٣]من عرض کردم: معنای نمیفهمند چیست؟ فرمودند: یعنی دربارۀ نبوّت تو فکر نمیکنند. گفتم: و هنگامی که به آنان گفته شود: بیایید تا رسول خدا برایتان آمرزش خواهد. [منافقین (۶٣) :۵]؟ فرمودند: و هنگامی که به آنان گفته شود: به ولایت علی بازگردید تا پیامبر از گناهانتان برای شما آمرزش بخواهدسرهاشان را برمیگردانند. [منافقین (۶٣) :۵]خدا میفرماید: و آنان را میبینی که (از ولایت علی) بازمیدارند درحالیکه (به او) تکبّر میورزند. [منافقین (۶٣) :۵]سپس گفتار خداوند متوجّه معرفی آنان شده، فرمود: برای آنان برابر است که برایشان آمرزش بخواهی یا آمرزش نخواهی. خداوند هرگز آنان را نخواهد آمرزید. که همانا خداوند مردم فاسق را هدایت نمیکند. [منافقین (۶٣) :۶]یعنی ستمکاران به وصیات را هدایت نمیکند من خواندم: آیا آنکه وارونه بر چهرۀ خویش راه رود هدایتیافتهتر است یا آنکه راستقامت در صراط مستقیم گام برمی دارد. [ملک (۶٧) :٢٢]فرمودند: خداوند کسی را که از ولایت علی منحرف شده به کسی مانند کرده است که بر صورتش راه میرود و در کارش هدایت نمیشود. و کسی را که از او پیروی کند راستقامت و بر صراط مستقیم قرار داده است. و صراط مستقیم امیر مؤمنان علیهم السّلام است. او گوید: من این آیه را خواندمآن گفتار فرستادهای ارجمند است. [الحاقه (۶٩) :۴٠]؟ فرمودند: یعنی [گفتار] جبرئیل از سوی خدا دربارۀ ولایت علی علیه السّلام. او گوید من گفتم: و گفتار یک شاعر نیست. امّا اندکی ایمان میآورید. [الحاقه (۶٩) :۴١]فرمود: آنان گفتند: همانا محمّد به پروردگارش دروغ میبندد. خدا این را دربارۀ علی به او فرمان نداده است.
ص :٣۵٩
علی ربّه و ما أمره اللّه بهذا فی علیّ، فأنزل اللّه بذلک قرآنا فقال: إنّ (ولایة علیّ) تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ* وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنٰا (محمّد) بَعْضَ اَلْأَقٰاوِیلِ* لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْیَمِینِ* ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ اَلْوَتِینَ ثمّ عطف القول فقال: إنّ (ولایة علیّ) لَتَذْکِرَةٌ لِلْمُتَّقِینَ* (للعالمین) وَ إِنّٰا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْکُمْ مُکَذِّبِینَ* وَ إنّ (علیّا) لَحَسْرَةٌ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ* وَ إنّ (ولایته) لَحَقُّ اَلْیَقِینِ* فَسَبِّحْ (یا محمّد) بِاسْمِ رَبِّکَ اَلْعَظِیمِ یقول اشکر ربّک العظیم الّذی أعطاک هذا الفضل. قلت: قوله: «لَمّٰا سَمِعْنَا اَلْهُدیٰ آمَنّٰا بِهِ» قال الهدی الولایة، آمنّا بمولانا فمن آمن بولایة مولاه فَلاٰ یَخٰافُ بَخْساً وَ لاٰ رَهَقاً قلت: تنزیل؟ قال: لا تأویل، قلت:
قوله: لاٰ أَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لاٰ رَشَداً قال: إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم دعا النّاس إلی ولایة علیّ فاجتمعت إلیه قریش، فقالوا: یا محمّد! أعفنا من هذا، فقال لهم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: هذا إلی اللّه لیس إلیّ، فاتّهموه و خرجوا من عنده فأنزل اللّه: قُلْ إِنِّی لاٰ أَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لاٰ رَشَداً* قُلْ إِنِّی لَنْ یُجِیرَنِی مِنَ اَللّٰهِ (إن عصیته) أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً إِلاّٰ بَلاٰغاً مِنَ اَللّٰهِ وَ رِسٰالاٰتِهِ (فی علیّ) قلت: هذا تنزیل؟ قال: نعم، ثمّ قال توکیدا: وَ مَنْ یَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ (فی ولایة علیّ) فَإِنَّ لَهُ نٰارَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً قلت: حَتّٰی إِذٰا رَأَوْا مٰا یُوعَدُونَ فَسَیَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نٰاصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً یعنی بذلک القائم و أنصاره، قلت: وَ اِصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ قال: یقولون فیک: وَ اُهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِیلاً وَ ذَرْنِی (یا محمّد) وَ اَلْمُکَذِّبِینَ (بوصیّک) أُولِی اَلنَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلِیلاً قلت: إنّ هذا تنزیل؟ قال: نعم. قلت: لِیَسْتَیْقِنَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ ؟ قال: یستیقنون أنّ اللّه و رسوله و وصیّه حقّ، قلت: وَ یَزْدٰادَ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِیمٰاناً ؟ قال: و یزدادون
ص :٣۶٠
پس خداوند این آیه را نازل کرده، فرمود: (همانا ولایت علی) آیهای از پروردگار جهانیان است. و اگر (محمّد) به ما سخنی دروغ میبست. دست راستش را میگرفتیم. سپس رگ قلبش را میزدیم. [الحاقه (۶٩) :۴٣ تا ۴۵]سپس سخن را بازگردانده، فرمود: همانا آن (ولایت علی) تذکّری برای پرهیزگاران (جهانیان) است. و ما میدانیم که برخی از شما تکذیبکنندگانید، و همانا او (علی) مایۀ حسرت کافران است. و آن (ولایتش) یقین راستین است. پس (ای محمّد) به نام پروردگار بزرگت تسبیح بگو. [الحاقه (۶٩) :۴٨ تا ۵٢]یعنی: پروردگار بزرگی را سپاسگزاری کن که این فضیلت را به تو داد. من این آیه را خواندم: وقتی هدایت (قرآن) را شنیدیم به آن ایمان آوردیم. [جنّ (٧٢) :١٣]فرمودند: هدایت همان ولایت است. [یعنی]به مولایمان ایمان آوردیم. و کسی که به ولایت مولایش ایمان آورداز نقصان و ستم نمیترسد. [جنّ (٧٢) :١٣]من عرض کردم: آیه است؟ فرمود: نه، تأویل است من این آیه را خواندم من مالک هدایت و زیانی برای شما نیستم [جنّ (٧٢) :٢١]فرمودند: همانا رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-مردم را به ولایت علی خواند. قریش نزدش گرد آمده، گفتند: ای محمّد! ما را از این معاف کن. و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به آنان فرمود: این با خدا است. با من نیست. پس آنان، او را متّهم کرده، از نزدش بیرون آمدند. و خداوند این آیه را نازل کرد: بگو من مالک زیان و هدایتی برای شما نیستم. بگو هیچکس به من در برابر خداوند (اگر بر او عصیان کنم) پناه نمیدهد و من پناهگاهی جز او نمییابم. جز اینکه از سوی او ابلاغ کنم و پیامهایش (دربارۀ علی) را برسانم. [جنّ (٧٢) :٢١ تا ٢٣]من گفتم: این آیه است؟ فرمودند: بله. سپس خداوند برای تأکید فرمود: و هرکس (دربارۀ ولایت علی) از خدا و رسولش نافرمانی کند آتش دوزخ برای او است و در آن جاودانه خواهند بود. [جنّ (٧٢) :٢١ تا ٢٣]من خواندم: تا وقتی ببینند آنچه را وعده داده میشدند و بدانند که چه کسی یاورانش ناتوانتر و کمشمارتر است. [جنّ (٧٢) :٢۴][فرمودند:]مقصود از آن قائم [علیه السّلام]و یاران او است. من این آیه را خواندم: و در برابر آنچه میگویند شکیبا باش. [مزّمل (٧٣) :١٠]فرمود: [آنچه]دربارۀ تو میگویند. و به طرزی شایسته از آنان دوری کن و (ای محمّد) تکذیبگران صاحبنعمت (وصیات) را به من واگذار و اندکی مهلتشان ده. [مزّمل (٧٣) :١٠ و ١١]گفتم: این آیه است. فرمود: بله. من این آیه را خواندم: تا اهل کتاب یقین کنند. [مدّثر (٧۴) :٣١]فرمود: یقین کنند که خداوند و فرستادهاش و وصی او حقّند. گفتم: و بر ایمان مؤمنان بیفزاید. [مدّثر (٧۴) :٣١]
ص :٣۶١
بولایة الوصیّ إیمانا، قلت: وَ لاٰ یَرْتٰابَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ ؟ قال: بولایة علیّ علیه السّلام قلت: ما هذا الارتیاب؟ قال: یعنی بذلک أهل الکتاب و المؤمنین الّذین ذکر اللّه فقال: و لا یرتابون فی الولایة، قلت: وَ مٰا هِیَ إِلاّٰ ذِکْریٰ لِلْبَشَرِ ؟ قال: نعم ولایة علیّ علیه السّلام، قلت: إِنَّهٰا لَإِحْدَی اَلْکُبَرِ ؟ قال: الولایة، قلت: لِمَنْ شٰاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَتَقَدَّمَ أَوْ یَتَأَخَّرَ ؟ قال: من تقدّم إلی ولایتنا أخّر عن سقر و من تأخّر عنّا تقدّم إلی سقر إِلاّٰ أَصْحٰابَ اَلْیَمِینِ ؟ قال: هم و اللّه شیعتنا، قلت: لَمْ نَکُ مِنَ اَلْمُصَلِّینَ ؟ قال: إنّا لم نتولّ وصیّ محمّد و الأوصیاء من بعده و لا یصلّون علیهم، قلت: فَمٰا لَهُمْ عَنِ اَلتَّذْکِرَةِ مُعْرِضِینَ ؟ قال: عن الولایة معرضین، قلت: کَلاّٰ إِنَّهٰا تَذْکِرَةٌ ؟ قال: الولایة. قلت: قوله: «یُوفُونَ بِالنَّذْرِ» ؟ قال: یوفون للّه بالنّذر الّذی أخذ علیهم فی المیثاق من ولایتنا، قلت: إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ تَنْزِیلاً ؟ قال: بولایة علیّ علیه السّلام تنزیلا، قلت: هذا تنزیل؟ قال: نعم ذا تأویل، قلت: إِنَّ هٰذِهِ تَذْکِرَةٌ قال: الولایة، قلت: یُدْخِلُ مَنْ یَشٰاءُ فِی رَحْمَتِهِ قال: فی ولایتنا، قال: وَ اَلظّٰالِمِینَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً ألا تری أنّ اللّه یقول: و ما ظلمونا و لکن کانوا أنفسهم یظلمون قال إنّ اللّه أعزّ و أمنع من أن یظلم أو ینسب نفسه إلی ظلم و لکنّ اللّه خلطنا بنفسه فجعل ظلمنا ظلمه و ولایتنا ولایته ثمّ أنزل بذلک قرآنا علی نبیّه فقال: وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ قلت: هذا تنزیل؟ قال: نعم. قلت: وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ قال: یقول: ویل للمکذّبین یا محمّد! بما أوحیت إلیک من ولایة علیّ [بن أبی طالب]علیه السّلام أَ لَمْ نُهْلِکِ اَلْأَوَّلِینَ* ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ اَلْآخِرِینَ قال: الأوّلین الّذین کذّبوا الرّسل فی طاعة الأوصیاء کَذٰلِکَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِینَ
ص :٣۶٢
فرمود: با ولایت وصی بر ایمانشان بیفزاید. گفتم: و اهل کتاب و مؤمنان تردید نکنند. [مدّثر (٧۴) :٣١]فرمود: به ولایت علی [تردید نکنند]. من عرض کردم: این تردید چیست؟ فرمود: مقصود از آن اهل کتاب و مؤمنانی هستند که خداوند یاد کرده و فرموده است: و در ولایت تردید نمیکنند. من خواندم: و این جز تذکّری برای بشر نیست. [مدّثر (٧۴) :٣١]فرمود: بله ولایت علی علیه السّلام است. من خواندم: که آن یکی از مسائل بزرگ است. [مدّثر (٧۴) :٣۵]فرمود: ولایت است. من خواندم: برای هر کس از شما که خواهد جلو رود یا عقب بماند. [مدّثر (٧۴) :٣٧]فرمود: کسی که به سوی ولایت ما پیش آید، از دوزخ عقب افتد و آنکه از ما عقب افتد به سوی دوزخ پیش میرود. مگر اصحاب یمین. [مدّثر (٧۴) :٣٩]فرمودند: به خدا سوگند آنان شیعیان ما هستند. من خواندماز نمازگزاران نبودیم. [مدّثر (٧۴) :۴٣]فرمودند: ولایت وصی محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و اوصیای پس از او را نپذیرفتیم. و بر آنها درود نمیفرستادند. من خواندم: چرا آنان از تذکّر رویگردان هستند؟ [مدّثر (٧۴) :۴٩]فرمودند: از ولایت رویگرداناند. من خواندم: چنین نیست، این یک تذکّر است. [مدّثر (٧۴) :۵۴]فرمودند: ولایت است. من این آیه را خواندم: به نذر وفا میکنند. [انسان (٧۶) :٧]فرمودند: [یعنی]به خاطر خداوند به نذری که در میثاق دربارۀ ولایت ما از آنان گرفته شده است وفا میکنند. من خواندمهمانا ما این قرآن را به تو نازل کردیم. [انسان (٧۶) :٢٣]فرمودند: تنزیلی به ولایت علی ٧. من عرض کردم: این آیه است؟ فرمودند: بله، این تأویل است. من خواندمهمانا این تذکّری است. [انسان (٧۶) :٢٩]فرمودند: ولایت است. من خواندمهرکس را بخواهد در رحمتش داخل میکند. [انسان (٧۶) :٣١]فرمود: در ولایت ما [داخل میکند]. [سپس]فرمود: و برای ستمکاران عذابی دردناک آماده کرده است. [انسان (٧۶) :٣١]آیا نمیبینی خدا میفرماید: به ما ستم نکردند بلکه آنان به خودشان ستم کردند. [بقره (٢) :۵٧]فرمود: همانا خداوند گرامیتر و والاتر از آن است که به او ستم شود یا خود را به ستمی نسبت دهد. بلکه خداوند ما را با خودش درآمیخت پس ستم ما را ستم خودش و ولایتمان را ولایت خودش قرار داد. سپس برای آن آیهای به پیامبرش نازل کرده، فرمود: و ما به آنان ستم نکردیم بلکه آنان به خودشان ستم کردند. [نحل (١۶) :١١٨]من گفتم: این آیه است؟ فرمود: بله. من خواندم: وای در آن روز بر تکذیبگران. [مرسلات (٧٧) :١۵]فرمودند: یعنی ای محمّد! وای بر تکذیبکنندگان ولایت علی [ابو طالب]علیه السّلام که بر تو وحی کردهام. آیا پیشینیان را نابود نکردیم؟ سپس دیگران را به دنبال آنان خواهیم فرستاد. [مرسلات (٧٧) :١۶ و ١٧]فرمودند: پیشینیان کسانیاند که رسولان را در اطاعت از اوصیا تکذیب کردند. اینگونه با مجرمان رفتار میکنیم. [مرسلات (٧٧) :١٨]
ص :٣۶٣
قال: من أجرم إلی آل محمّد و رکب من وصیّه ما رکب، قلت: إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ ؟ قال: نحن و اللّه و شیعتنا لیس علی ملّة إبراهیم غیرنا و سائر النّاس منها برآء، قلت: یَوْمَ یَقُومُ اَلرُّوحُ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ صَفًّا لاٰ یَتَکَلَّمُونَ الآیة، قال: نحن و اللّه المأذون لهم یوم القیامة و القائلون صوابا، قلت: ما تقولون إذا تکلّمتم؟ قال نمجّد ربّنا و نصلّی علی نبیّنا و نشفع لشیعتنا، فلا یردّنا ربّنا، قلت: کَلاّٰ إِنَّ کِتٰابَ اَلفُجّٰارِ لَفِی سِجِّینٍ قال: هم الّذین فجروا فی حقّ الأئمّة و اعتدوا علیهم، قلت: ثُمَّ یُقٰالُ هٰذَا اَلَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ ؟ قال: یعنی أمیر المؤمنین قلت: تنزیل؟ قال: نعم.
[١١٧٣]٩٢-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن الحسین بن عبد الرّحمن، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً قال:
یعنی به ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام، قلت: وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَعْمیٰ قال: یعنی أعمی البصر فی الآخرة أعمی القلب فی الدّنیا عن ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام، قال: و هو متحیّر فی القیامة یقول: لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمیٰ وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً قٰالَ کَذٰلِکَ أَتَتْکَ آیٰاتُنٰا فَنَسِیتَهٰا قال: الآیات الأئمّة علیه السّلام فَنَسِیتَهٰا وَ کَذٰلِکَ اَلْیَوْمَ تُنْسیٰ یعنی ترکتها و کذلک الیوم تترک فی النّار کما ترکت الأئمّة علیه السّلام: فلم تطع أمرهم و لم تسمع قولهم قلت: وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِآیٰاتِ رَبِّهِ وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقیٰ ؟ قال: یعنی من أشرک بولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام غیره و لم یؤمن بآیات ربّه و ترک الأئمّة معاندة فلم یتّبع آثارهم و لم یتولّهم، قلت: اَللّٰهُ لَطِیفٌ بِعِبٰادِهِ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ ؟ قال: ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام، قلت: مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ اَلْآخِرَةِ ؟ قال: معرفة
ص :٣۶۴
فرمود: کسانی که نسبت به خاندان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]گناه کرده و دربارۀ وصیاش کردند آنچه کردند. عرض کردم: همانا پرهیزگاران [مرسلات (٧٧) :۴١]چیست؟ فرمود: به خدا سوگند! ما و شیعیانمان هستیم. کسی جز ما بر آیین ابراهیم نیست و مردمان دیگر از آن دورند. من خواندم: روزی که روح و فرشتگان در صفی میایستند و سخن نمیگویند. [نبا (٧٨) :٣٨] فرمود: به خدا سوگند ماییم که در روز قیامت اجازه [سخن گفتن]داریم و راست گفتاران هستیم. من عرض کردم: چه میگویید وقتی سخن بگویید؟ فرمود: از بزرگی پروردگارمان میگوییم و بر پیامبران درود فرستاده، برای شیعیانمان شفاعت و خواهشگری میکنیم و پروردگارمان ما را رد نمیکند. من این آیه را خواندمچنین نیست، همانا نامۀ بدکاران در سجّین است. [مطففین (٨٣) :٧] فرمودند: آنان کسانیاند که در حقّ ائمّه بد کرده و به آنان ستم کردند. من خواندم سپس به آنان گفته میشود: این است آنچه تکذیبش میکردید. [مطففین (٨٣) :١٧] فرمودند: مقصود، امیر مؤمنان علیه السّلام است. من عرض کردم: آیه است؟ فرمود: بله.
[١١٧٣]٩٢-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمند هرکس از یاد من روگردان شود، زندگی تنگی دارد. [طه (٢٠) :١٢۴]روایت کرده که فرمودند: مقصود ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است. من خواندمو او را روز قیامت کور برمیانگیزیم. [طه (٢٠) :١٢۴]فرمودند: یعنی در آخرت کورچشم و در دنیا کوردل از [پذیرش]ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام. [و]فرمود: و او در قیامت سرگردان است و میگوید: چرا مرا کور برانگیختی، من که بینا بودم که [خداوند]میفرماید: چنانکه آیات ما به سویت درآمد و تو آنها را فراموش کردی. [طه (٢٠) :١٢۵ و ١٢۶] حضرت فرمود: [و]آن آیات ائمّه علیهم السّلام هستند. و تو آنها را فراموش کردی و امروز خود تو همانگونه فراموش میشوی. [طه (٢٠) :١٢۶]یعنی تو آیهها را رها کردی و امروز همانگونه که ائمّه علیهم السّلام را رها کردی و فرمانشان را اطاعت نکرده، سخنشان را نشنیدی. خودت در آتش رها میشوی من خواندمو اینگونه جزا میدهیم کسی را که زیادهروی کرده، به آیات پروردگارش ایمان نیاورد و عذاب آخرت سختتر و پایدارتر است. [طه (٢٠) :١٢٧]فرمودند: یعنی کسی که به ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام جز او را شریک کند و به آیههای پروردگارش ایمان نیاورده، ائمّه [علیهم السّلام]را از روی دشمنی رها کند و پیرویشان نکرده، دوستشان نداشته باشد. من خواندم خداوند به بندگانش مهربان است به هرکه بخواهد روزی میدهد. [شورا (۴٢) :١٩] فرمودند: ولایت امیر مؤمنان علیه السّلام است. من خواندمآنکه زراعت آخرت خواهد
ص :٣۶۵
أمیر المؤمنین علیه السّلام و الأئمّة نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ ؟ قال: نزیده منها، قال: یستوفی نصیبه من دولتهم وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ اَلدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ ؟ قال: لیس له فی دولة الحقّ مع القائم نصیب.
باب فیه نتف و جوامع من الرّوایة فی الولایة [١١٧۴]١-محمّد بن یعقوب الکلینیّ، عن محمّد بن الحسن و علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن ابن محبوب، عن ابن رئاب، عن بکیر بن أعین قال:
کان أبو جعفر علیه السّلام یقول: إنّ اللّه أخذ میثاق شیعتنا بالولایة و هم ذرّ، یوم أخذ المیثاق علی الذّرّ و الإقرار له بالرّبوبیّة و لمحمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بالنّبوّة.
[١١٧۵]٢-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن إسماعیل بن بزیع، عن صالح بن عقبة، عن عبد اللّه بن محمّد الجعفریّ، عن أبی جعفر علیه السّلام؛ و عن عقبة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
إنّ اللّه خلق الخلق فخلق، ما أحبّ ممّا أحبّ و کان ما أحبّ أن خلقه من طینة الجنّة و خلق ما أبغض ممّا أبغض و کان ما أبغض أن خلقه من طینة النّار، ثمّ بعثهم فی الظّلال، فقلت: و أیّ شیء الظّلال؟ قال: ألم تر إلی ظلّک فی الشّمس شیء و لیس بشیء، ثمّ بعث اللّه فیهم النّبیّین یدعونهم إلی الإقرار باللّه و هو قوله: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اَللّٰهُ ثمّ دعاهم إلی الإقرار بالنّبیّین، فأقرّ بعضهم و أنکر بعضهم، ثمّ دعاهم إلی ولایتنا فأقرّ بها و اللّه من أحبّ و أنکرها من أبغض و هو قوله: فَمٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمٰا کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ ثمّ قال أبو جعفر علیه السّلام کان التّکذیب ثمّ.
[١١٧۶]٣-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن علیّ بن سیف، عن
ص :٣۶۶
[شورا (۴٢) :٢٠]فرمود: معرفت امیر مؤمنان علیه السّلام و امامان است. بر زراعتش میافزاییم. [شورا (۴٢) :٢٠]یعنی بر آن معرفت میافزاییم، تا بهرهاش را از دولتشان دریافت کند. و کسی که کشت دنیا خواهد کمی از آن به او میدهیم ولی در آخرت هیچ بهرهای ندارد. [طه (۴٢) :٢٠]فرمود: [یعنی]برای او بهرهای در همراهی قائم [علیه السّلام]در دولت حقّ نیست.
[١١٧۴]١-بکیر اعین گفت: حضرت باقر علیه السّلام میفرمود: همانا خداوند از شیعیان ما درحالیکه ذرّهای بودند پیمان به ولایت گرفت. روزی که در عالم ذرّ به اقرار به پروردگاری خود و پیامبری محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش- پیمان گرفت.
[١١٧۵]٢-عقبه از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا خدا آفریدگان را آفرید. و آنچه را دوست داشت از آنچه میپسندید، آفرید. و آنچه را دوست داشت از گل بهشت آفرید. و آنچه را دوست نداشت از آنچه نمیپسندید، آفرید. و آنچه را دوست نداشت از گل دوزخ آفرید. سپس در آن سایه مبعوثشان کرد. من عرض کردم: آن سایه چه چیزی است؟ فرمودند: آیا به سایهات در خورشید نگاه نکردهای که هم چیزی هست و هم چیزی نیست. سپس در میانشان پیامبرانی برانگیخت تا آنان را بر اقرار به خداوند برانگیزاند و این سخن او است کهو اگر از آنان بپرسی چه کسی شما را آفرید به یقین میگویند: خداوند. [زخرف (۴٣) :٨٧]سپس آنان را بر اقرار به پیامبران خواند که برخی اقرار کردند و برخی انکار. سپس آنان را به ولایت ما خواند که به خدا سوگند! کسی که او دوست داشت به آن اقرار کرد و کسی که او دوست نداشت آن را انکار کرد. و این سخن او است کهآنان به چیزیکه پیش از آن تکذیب کرده بودند، ایمان نیاوردند.
[یونس (١٠) :٧۴]سپس حضرت باقر علیه السّلام فرمود: این تکذیب آنجا بود.
[١١٧۶]٣-محمّد عبد الرحمان از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند:
ص :٣۶٧
العبّاس بن عامر، عن أحمد بن رزق الغمشانیّ، عن محمّد بن عبد الرّحمن، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
ولایتنا ولایة اللّه الّتی لم یبعث نبیّا قطّ إلاّ بها.
[١١٧٧]۴-محمّد بن یحیی، عن عبد اللّه بن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن عبد الحمید، عن یونس بن یعقوب، عن عبد الأعلی قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: ما من نبیّ جاء قطّ إلاّ بمعرفة حقّنا و تفضیلنا علی من سوانا.
[١١٧٨]۵-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن إسماعیل بن بزیع، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی الصّبّاح الکنانیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
سمعته یقول: و اللّه إنّ فی السّماء لسبعین صفّا من الملائکة، لو اجتمع أهل الأرض کلّهم یحصون عدد کلّ صفّ منهم ما أحصوهم و إنّهم لیدینون بولایتنا.
[١١٧٩]۶-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی الحسن علیه السّلام قال:
ولایة علیّ علیه السّلام مکتوبة فی جمیع صحف الأنبیاء و لن یبعث اللّه رسولا إلاّ بنبوّة محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و وصیّه علیّ علیه السّلام.
[١١٨٠]٧-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن جمهور قال: حدّثنا یونس، عن حمّاد بن عثمان، عن الفضیل بن یسار، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
إنّ اللّه عزّ و جلّ نصب علیّا علیه السّلام علما بینه و بین خلقه، فمن عرفه کان مؤمنا و من أنکره کان کافرا و من جهله کان ضالاّ و من نصب معه شیئا کان مشرکا و من جاء بولایته دخل الجنّة.
ص :٣۶٨
ولایت ما ولایتی خدایی است که هرگز پیامبری جز با آن برانگیخته نشده است.
[١١٧٧]۴-عبد الاعلی گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: هیچ پیامبری نیامد مگر با معرفت به حقّ ما و فضیلتمان بر دیگران.
[١١٧٨]۵-ابو الصبّاح کنانی گفته است: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: به خدا سوگند در آسمان هفت صف از فرشتگان است که اگر همۀ اهل زمین گرد میآمدند تا شمار هر صف از آن را بشمارند نمیتوانستند. و آنان به ولایت ما معتقدند.
[١١٧٩]۶-محمّد فضیل از حضرت ابو الحسن [امام کاظم]علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: ولایت علی علیه السّلام در همۀ کتب پیامبران نوشته شده است. و خداوند هرگز رسولی را جز با نبوّت محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-و وصایت علی علیه السّلام مبعوث نمیکند.
[١١٨٠]٧-فضیل یسار از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا خداوند عزّتمند میان خود و آفریدگانش علی علیه السّلام را برای پیشوایی منصوب کرد. پس هرکس او را بشناسد مؤمن است و هرکس انکارش کند، کافر. هرکس به او جاهل باشد گمراه است و آنکه به همراه او دیگری را منصوب کند، مشرک. و هرکس با ولایت او آید، به بهشت درآید.
ص :٣۶٩
[١١٨١]٨-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن عبد اللّه بن سنان، عن أبی حمزة قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: إنّ علیّا علیه السّلام باب فتحه اللّه، فمن دخله کان مؤمنا و من خرج منه کان کافرا و من لم یدخل فیه و لم یخرج منه کان فی الطّبقة الّذین قال اللّه تبارک و تعالی: لی فیهم المشیئة.
[١١٨٢]٩-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن ابن رئاب، عن بکیر بن أعین قال:
کان أبو جعفر علیه السّلام یقول: إنّ اللّه أخذ میثاق شیعتنا بالولایة لنا و هم ذرّ، یوم أخذ المیثاق علی الذّرّ، بالإقرار له بالرّبوبیّة و لمحمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بالنّبوّة و عرض اللّه جلّ و عزّ علی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أمّته فی الطّین و هم أظلّة و خلقهم من الطّینة الّتی خلق منها آدم و خلق اللّه أرواح شیعتنا قبل أبدانهم بألفی عام و عرضهم علیه و عرّفهم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و عرّفهم علیّا و نحن نعرفهم فی لحن القول.
باب فی معرفتهم أولیاءهم و التّفویض إلیهم [١١٨٣]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن صالح بن سهل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
أنّ رجلا جاء إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام و هو مع أصحابه فسلّم علیه ثمّ قال له: أنا و اللّه أحبّک و أتولاّک، فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام، کذبت، قال: بلی و اللّه إنّی أحبّک و أتولاّک، فکرّر ثلاثا، فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام، کذبت، ما أنت کما قلت، إنّ اللّه خلق الأرواح قبل الأبدان بألفی عام ثمّ عرض علینا المحبّ لنا، فو اللّه ما رأیت روحک فیمن عرض، فأین کنت؟ فسکت الرّجل عند ذلک و لم یراجعه.
ص :٣٧٠
[١١٨١]٨-ابو حمزه گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: علی دری است که خداوند آن را گشود. هرکس از آن داخل شود مؤمن است و هرکس از آن بیرون آید، کافر. و کسی که نه داخل شود و نه بیرون آید در طبقهای است که خداوند پاک و والا فرموده: رفتار با ایشان با من است.
[١١٨٢]٩-بکیر اعین گفت: حضرت باقر علیه السّلام میفرمود: خداوند از شیعیانمان درحالیکه ذرّهای بودند به ولایت برای ما پیمان گرفت. در روزی که در عالم ذرّ به اقرار بر پروردگاریاش و پیامبری محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش- پیمان گرفت. و خداوند عزّتمند امّت محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را در گل بر او نشان داد. درحالیکه سایههایی بودند. و آنان را از گلی آفرید که آدم را از آن آفریده بود. و خداوند ارواح شیعیانمان را هزار سال پیش از بدنهاشان آفریده، به او نشان داد و آنان را به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله و به علی شناساند. و ما آنها را از لحن سخنشان میشناسیم.
[١١٨٣]١-صالح سهل از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که مردی به نزد امیر مؤمنان علیه السّلام آمد درحالیکه اصحاب هم حضور داشتند، سلام کرد و گفت: به خدا سوگند! من شما را دوست دارم. امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: دروغ میگویی. او گفت: چرا، به خدا سوگند! شما را دوست دارم. و سه بار بازگفت: امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: دروغ میگویی تو چنان نیستی که میگویی. همانا خداوند ارواح شیعیان ما را هزار سال پیش از بدنهاشان آفریده، سپس دوستدارانمان را به ما نشان داد. و به خدا سوگند! من در آنچه نشان داده شد روح تو را ندیدم، کجا بودی؟ ! مرد در این هنگام خاموش شد و دیگر به سخن خود بازنگشت. و در روایت دیگری است که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: او در آتش بود.
ص :٣٧١
و فی روایة أخری قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: کان فی النّار.
[١١٨۴]٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن عمرو بن میمون، عن عمّار بن مروان، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
إنّا لنعرف الرّجل إذا رأیناه بحقیقة الإیمان و حقیقة النّفاق.
[١١٨۵]٣-أحمد بن إدریس و محمّد بن یحیی، عن الحسن بن علیّ الکوفیّ، عن عبیس بن هشام، عن عبد اللّه بن سلیمان، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سألته عن الإمام: فوّض اللّه إلیه کما فوّض إلی سلیمان بن داود؟ فقال: نعم. و ذلک أنّ رجلا سأله عن مسألة فأجابة فیها و سأله آخر عن تلک المسألة فأجابه بغیر جواب الأوّل، ثمّ سأله آخر فأجابه بغیر جواب الأوّلین، ثمّ قال: هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ (أعط) بِغَیْرِ حِسٰابٍ و هکذا هی فی قراءة علیّ علیه السّلام، قال: قلت: أصلحک اللّه فحین أجابهم بهذا الجواب، یعرفهم الإمام؟ قال: سبحان اللّه أما تسمع اللّه یقول: إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ و هم الأئمّة وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ لا یخرج منها أبدا، ثمّ قال لی: نعم إنّ الإمام إذا أبصر إلی الرّجل عرفه و عرف لونه و إن سمع کلامه من خلف حائط عرفه و عرف ما هو، إنّ اللّه یقول: وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اِخْتِلاٰفُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوٰانِکُمْ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْعٰالِمِینَ و هم العلماء، فلیس یسمع شیئا من الأمر ینطق به إلاّ عرفه، ناج أو هالک فلذلک یجیبهم بالّذی یجیبهم.
ص :٣٧٢
[١١٨۴]٢-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: ما وقتی مردی را میبینیم حقیقت ایمان و حقیقت نفاقش را میشناسیم.
[١١٨۵]٣-عبد اللّه سلیمان گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ امام پرسیدم که آیا خداوند چنانکه به سلیمان داود [امور را]واگذار کرد به او هم واگذار کرده است؟ فرمودند: بله، و دلیلش آنکه: مردی از او مسأله پرسید و ایشان جوابش داد. دیگری از همان موضوع پرسید و او جز جواب نخست داد. سپس کسی دیگر پرسید و ایشان جز دو جواب پیشین داد. سپس فرمودند: همانا این عطای ما است منّت گذار یا ببخش بیحساب [ر. ک: صاد (٣٨) :٣٩]این آیه در قرائت علی علیه السّلام اینگونه است. [و در روایت مشهور به جای «ببخش» ، «دریغ کن» است.]او گوید: من گفتم: خدا کارت را بسامان کند، وقتی این جوابها را به آنان میدهد، میشناسدشان؟ فرمودند: سبحان اللّه! مگر نشنیدهای که خداوند میفرماید: همانا در آن نشانههایی برای هوشیاران است. [حجر (١۵) :٧۵]و آنان ائمّه علیهم السّلام هستند. و در راهی پابرجاست. [حجر (١۵) :٧۶]که هرگز از آن خارج نمیشود. سپس به من فرمود: بله، همانا امام وقتی به مردی بنگرد او را و رنگش را میشناسد. و اگر سخنش را از پشت دیوار بشنود. او و چگونگیاش را میشناسد. که خداوند میفرماید: و از نشانههای او آفرینش آسمانها و زمین و تفاوت زبانها و رنگهاتان است. که در آن نشانههایی برای دانشوران است. [روم (٣٠) :٢٢]و آنان دانشمندانند. پس چیزی نیست که بشنود و به زبان آرد مگر این که آن را میشناسد. از نجاتیافتهای باشد یا نابودشدهای. برای همین است که اینگونه جوابشان میدهد.
ص :٣٧٣
أبواب التّاریخ بسم اللّه الرّحمن الرّحیم باب مولد النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و وفاته. ولد النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لاثنتی عشرة لیلة مضت من شهر ربیع الأوّل فی عام الفیل یوم الجمعة مع الزّوال. و روی أیضا عند طلوع الفجر قبل أن یبعث بأربعین سنة. و حملت به أمّه فی أیّام التّشریق عند الجمرة الوسطی و کانت فی منزل عبد اللّه بن عبد المطّلب و ولدته فی شعب أبی طالب فی دار محمّد بن یوسف فی الزّاویة القصوی عن یسارک و أنت داخل الدّار و قد أخرجت الخیزران ذلک البیت فصیّرته مسجدا، یصلّی النّاس فیه. و بقی بمکّة بعد مبعثه ثلاث عشرة سنة، ثمّ هاجر إلی المدینة و مکث بها عشر سنین، ثمّ قبض علیه السّلام لاثنتی عشرة لیلة مضت من ربیع الأوّل یوم الإثنین و هو ابن ثلاث و ستّین سنة و توفّی أبوه عبد اللّه بن عبد المطّلب بالمدینة عند أخواله و هو ابن شهرین و ماتت أمّه آمنة بنت وهب بن عبد مناف بن زهرة بن کلاب بن مرّة بن کعب بن لؤیّ بن غالب و هو علیه السّلام ابن أربع سنین و مات عبد المطّلب و للنّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم نحو ثمان سنین و تزوّج خدیجة و هو ابن بضع و عشرین سنة، فولد له منها قبل مبعثه علیه السّلام القاسم و رقیّة و زینب و أمّ کلثوم و ولد له بعد المبعث الطّیّب و الطّاهر و فاطمة علیها السّلام و روی أیضا أنّه لم یولد بعد المبعث إلاّ فاطمة علیها السّلام و أنّ الطّیّب و الطّاهر
ص :٣٧۴
پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-دوازده شب گذشته از ماه ربیع الاوّل، روز جمعه در عام الفیل هنگام ظهر و به روایتی هنگام سپیده، چهل سال پیش از بعثت به دنیا آمد. مادرش به او در روزهای تشریق [ایّام حجّ مشرکان در جمادی الاولی]کنار جمرۀ میانی حامله شد. درحالیکه در منزل عبد اللّه عبد المطلّب بود. و او را در شعب ابو طالب به دنیا آورد. در خانۀ محمّد یوسف در دورترین گوشه از دست چپ وقتی داخل خانه میشوی. و [در حکومت عبّاسیان] خیزران [مادر هادی عبّاسی]آن خانه را به مسجدی تبدیل کرد که مردم در آن نماز میخواندند. آن حضرت پس از بعثتش سیزده سال در مکّه ماند. سپس به مدینه هجرت کرده، ده سال در آنجا ماند. سپس دوازده شب گذشته از ربیع الاوّل در روز دوشنبه درگذشت درحالیکه شصت و سه سال عمر کرده بود. پدرش عبد اللّه عبد المطّلب-درحالیکه او دوماهه بود-در مدینه نزد داییهایش وفات کرد. و مادرش آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن کلاب بن مرّة بن کعب بن لؤیّ غالب در چهارسالگی او درگذشت. و پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-هشت سال داشت که عبد المطّلب درگذشت. و وقتی بیست و چند ساله بود با خدیجه ازدواج کرد که از او برایش قاسم و رقیّه و زینب و امّ کلثوم پیش از بعثت و طیّب و طاهر و فاطمه علیها السّلام پس از بعثت به دنیا آمدند.
ص :٣٧۵
ولدا قبل مبعثه، و ماتت خدیجة علیه السّلام حین خرج رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من الشّعب و کان ذلک قبل الهجرة بسنة و مات أبو طالب بعد موت خدیجة بسنة فلمّا فقدهما رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم شنأ المقام بمکّة و دخله حزن شدید و شکا ذلک إلی جبرئیل علیه السّلام فأوحی اللّه تعالی إلیه: اخرج من القریة الظّالم أهلها، فلیس لک بمکّة ناصر بعد أبی طالب و أمره صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بالهجرة.
[١١٨۶]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن عبد اللّه بن محمّد بن أخی حمّاد الکاتب، عن الحسین بن عبد اللّه قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم سیّد ولد آدم؟ فقال: کان و اللّه سیّد من خلق اللّه، و ما برأ اللّه بریّة خیرا من محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١١٨٧]٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الحجّال، عن حمّاد، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام و ذکر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال:
قال أمیر المؤمنین علیه السّلام: ما برأ اللّه نسمة خیرا من محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١١٨٨]٣-أحمد بن إدریس علیه السّلام، عن الحسین بن عبد اللّه، عن محمّد بن عیسی و محمّد بن عبد اللّه، عن علیّ بن حدید، عن مرازم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قال اللّه تبارک و تعالی: یا محمّد إنّی خلقتک و علیّا نورا یعنی روحا بلا بدن قبل أن أخلق سماواتی و أرضی و عرشی و بحری فلم تزل تهلّلنی و تمجّدنی، ثمّ جمعت روحیکما فجعلتهما واحدة فکانت تمجّدنی و تقدّسنی و تهلّلنی، ثمّ قسمتها ثنتین و قسمت الثّنتین ثنتین فصارت أربعة: محمّد واحد و علیّ واحد و الحسن و الحسین ثنتان، ثمّ خلق اللّه فاطمة من نور ابتدأها روحا بلا بدن، ثمّ مسحنا بیمینه فأفضی نوره فینا.
ص :٣٧۶
و نیز روایت شده که پس از بعثت جز فاطمه علیها السّلام تولّد نیافته و طیّب و طاهر هم پیش از مبعث به دنیا آمدهاند. و خدیجه هنگام بیرون آمدن رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-از شعب که یک سال پیش از هجرت بود، درگذشت. و ابو طالب یک سال پس از مرگ خدیجه درگذشت. و چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله آن دو را از دست داد، ماندن در مکّه برایش خوش نیامده، در اندوهی سخت فرورفت و از آن به جبرئیل علیه السّلام شکایت کرد. پس خداوند والا به او وحی فرستاد: از شهری که اهل آن ستمکارند، بیرون رو. که برای تو یاوری پس از ابو طالب نیست. و ایشان را به هجرت فرمان داد.
[١١٨۶]١-حسین عبد اللّه گفته است: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: آیا رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-سرور فرزندان آدم است؟ فرمودند: به خدا سوگند! سرور آفریدگان خداوند است. و خداوند آفریدهای بهتر از محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-به وجود نیاورده است.
[١١٨٧]٢-حمّاد از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که ایشان از رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-یاد کرده، فرمودند: امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: خداوند، مخلوقی بهتر از محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-به وجود نیاورد.
[١١٨٨]٣-مرازم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: خداوند پاک و والا فرمود: ای محمّد! من تو و علی را به صورت نوری آفریدم. یعنی روحی بدون بدن. پیش از آنکه آسمانها و زمین و عرش و دریایم را بیافرینم. و تو پیوسته «لا اله الاّ اللّه» میگفتی و مرا تمجید میکردی. سپس روح شما دو تا را گرد آورده، یکی کردم. پس آن هم مرا تمجید و تقدیس کرده، لا اله الاّ اللّه میگفت. سپس آن را دو قسمت کرده، و باز هم دو قسمت کردم تا چهار تا شد: محمّد یکی، علی یکی و حسن و حسین دو تا. سپس خداوند فاطمه را از نوری آفرید، که در آغاز روحی بدون بدن بود. سپس به دست راستش ما را مسح کرده، نورش را به ما رساند.
ص :٣٧٧
[١١٨٩]۴-أحمد، عن الحسین، عن محمّد بن عبد اللّه، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: أوحی اللّه تعالی إلی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: أنّی خلقتک و لم تک شیئا و نفخت فیک من روحی کرامة منّی أکرمتک بها حین أوجبت لک الطّاعة علی خلقی جمیعا، فمن أطاعک فقد أطاعنی و من عصاک فقد عصانی و أوجبت ذلک فی علیّ و فی نسله، ممّن اختصصته منهم لنفسی.
[١١٩٠]۵-الحسین بن محمّد الأشعریّ، عن معلّی بن محمّد، عن أبی الفضل عبد اللّه بن إدریس، عن محمّد بن سنان قال:
کنت عند أبی جعفر الثّانی علیه السّلام فأجریت اختلاف الشّیعة، فقال: یا محمّد إنّ اللّه تبارک و تعالی لم یزل متفرّدا بوحدانیّته ثمّ خلق محمّدا و علیّا و فاطمة، فمکثوا ألف دهر، ثمّ خلق جمیع الأشیاء، فأشهدهم خلقها و أجری طاعتهم علیها و فوّض أمورها إلیهم، فهم یحلّون ما یشاءون و یحرّمون ما یشاءون و لن یشاءوا إلاّ أن یشاء اللّه تبارک و تعالی، ثمّ قال: یا محمّد هذه الدّیانة الّتی من تقدّمها مرق و من تخلّف عنها محق و من لزمها لحق، خذها إلیک یا محمّد
[١١٩١]۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن صالح بن سهل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
أنّ بعض قریش قال لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: بأیّ شیء سبقت الأنبیاء و أنت بعثت آخرهم و خاتمهم؟ قال: إنّی کنت أوّل من آمن بربّی و أوّل من أجاب حین أخذ اللّه میثاق النّبیّین و أشهدهم علی أنفسهم ألست بربّکم قالوا بلی، فکنت أنا أوّل نبیّ قال بلی فسبقتهم بالإقرار باللّه.
[١١٩٢]٧-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن علیّ بن إبراهیم،
ص :٣٧٨
[١١٨٩]۴-ابو حمزه گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: خداوند والا به محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-وحی کرد: ای محمّد من تو را آفریدم درحالیکه هیچ نبودی. و از روح خودم در تو دمیدم به جهت محبّتم. که تو را با آن گرامی داشتم وقتی بر همۀ آفریدگانم اطاعت از تو را واجب کردم. پس هر کس از تو اطاعت کند از من اطاعت کرده و هرکس از تو نافرمانی کند از من نافرمانی کرده است. و آن را دربارۀ علی و فرزندانش-کسانی از آنان که برای خودم اختصاص دادم-نیز واجب کردم.
[١١٩٠]۵-محمّد سنان گوید: نزد حضرت جواد علیه السّلام بودم و از اختلاف شیعه سخن گفتم. فرمودند: ای محمّد! همانا خداوند پاک و والا پیوسته در یگانگیاش یکتا بود. سپس محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و علی و فاطمه را آفرید. و ایشان هزار دوره ماندند. سپس همۀ اشیاء را آفرید و ایشان را به آفرینش آنها گواه گرفت و اطاعتشان را بر آنها اجرا کرده، امورشان را به ایشان سپرد. و ایشان آنچه را بخواهند حلال کرده، آنچه را بخواهند حرام میکنند و هرگز چیزی نمیخواهند جز آنچه خدای پاک و فرازمند بخواهد. سپس خداوند فرمود: ای محمّد! این است آیینی که هرکه از آن پیش افتد، افتاده و هرکه عقب بماند نابود شده و هرکه با آن همراه شود، درک کرده است. ای محمّد! پیوسته با آن باش.
[١١٩١]۶-صالح سهل از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که یکی از قریش به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-عرض کرد: با چه چیزی از پیامبران پیش افتادی درحالیکه در آخر و پایانشان مبعوث شدی؟ فرمودند: من نخستین کسی بودم که به پروردگارم ایمان آورد. و وقتی خداوند از پیامبران پیمان گرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت که آیا من پروردگارتان نیستم و آنان گفتند: چرا. نخستین کسی بودم که پاسخ گفت و نخستین پیامبری بودم که گفت: آری. پس من از آنان با اقرار به خداوند پیش افتادم.
[١١٩٢]٧-مفضّل گفت: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: شما وقتی در
ص :٣٧٩
عن علیّ بن حمّاد، عن المفضّل قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: کیف کنتم حیث کنتم فی الأظلّة؟ فقال: یا مفضّل! کنّا عند ربّنا لیس عنده أحد غیرنا، فی ظلّة خضراء، نسبّحه و نقدّسه و نهلّله و نمجّده و ما من ملک مقرّب و لا ذی روح غیرنا حتّی بدا له فی خلق الأشیاء فخلق ما شاء کیف شاء من الملائکة و غیرهم، ثمّ أنهی علم ذلک إلینا.
[١١٩٣]٨-سهل بن زیاد، عن محمّد بن الولید قال: سمعت یونس بن یعقوب، عن سنان بن طریف، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام یقول: قال:
إنّا أوّل أهل بیت نوّه اللّه بأسمائنا إنّه لمّا خلق السّماوات و الأرض أمر منادیا فنادی أشهد أن لا إله إلاّ اللّه-ثلاثا-أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه-ثلاثا- أشهد أنّ علیّا أمیر المؤمنین حقّا-ثلاثا-
[١١٩۴]٩-أحمد بن إدریس، عن الحسین بن عبد اللّه الصّغیر، عن محمّد بن إبراهیم الجعفریّ، عن أحمد بن علیّ بن محمّد بن عبد اللّه بن عمر بن علیّ بن أبی طالب علیه السّلام، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ اللّه کان إذ لا کان، فخلق الکان و المکان و خلق نور الأنوار، الّذی نوّرت منه الأنوار و أجری فیه من نوره الّذی نوّرت منه الأنوار و هو النّور الّذی خلق منه محمّدا و علیّا، فلم یزالا نورین، أوّلین، إذ لا شیء کوّن قبلهما، فلم یزالا یجریان طاهرین مطهّرین فی الأصلاب الطّاهرة حتّی افترقا فی أطهر طاهرین فی عبد اللّه و أبی طالب علیه السّلام.
[١١٩۵]١٠-الحسین، عن محمّد بن عبد، اللّه عن محمّد بن سنان، عن المفضّل، عن جابر بن یزید قال:
قال لی أبو جعفر علیه السّلام: یا جابر! إنّ اللّه أوّل ما خلق خلق محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و عترته
ص :٣٨٠
سایهها بودید چگونه بودید؟ فرمودند: ای مفضّل! ما نزد پروردگارمان در سایهای سبز بودیم و کسی جز ما نزدش نبود. و ما تسبیح و تقدیس و تهلیل و تمجید او میگفتیم. و هیچ فرشتۀ مقرّب و جانداری نبود تا ارادهای برای آفرینش اشیاء برای او پدید آمد و از فرشته و جز آن، آنچه خواست و هرگونه که خواست، آفرید. سپس علم آن را به ما رسانید.
[١١٩٣]٨-سنان طریف از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: ما نخستین خاندانی هستیم که خداوند نامهای ما را بلندآوازه کرد. و آن وقتی بود که آسمانها و زمین را آفرید و به نداگری فرمان داد تا ندا کند: گواهی میدهم که معبودی جز خداوند نیست-سه بار-گواهی میدهم که محمّد رسول خدا است- سه بار-گواهی میدهم که علی به راستی امیر مؤمنان است-سه بار-.
[١١٩۴]٩-احمد علی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا وقتی هیچچیز نبود خداوند بود. آنگاه پدیده و مکان را آفرید. و روشنی روشناییها را آفرید، آنچه روشناییها از آن روشن شدهاند. و در آن از نور خودش که روشناییها از آن روشن شدهاند، جاری کرد. و آن نوری است که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و علی را از آن آفرید. و پیوسته آنان دو نور نخستین بودند؛ زیرا هیچ چیزی پیش از آن دو به وجود نیامده بود. و پیوسته پاک و پاکیزه در صلبهای پاک جاری بودند تا در پاکترین آنها علیهم السّلام در عبد اللّه و ابو طالب جدا شدند.
[١١٩۵]١٠-جابر یزید گوید: حضرت باقر علیه السّلام به من فرمود: ای جابر! خداوند در آغاز آفرینش، محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-و خاندان هدایتگر و هدایت
ص :٣٨١
الهداة المهتدین، فکانوا أشباح نور بین یدی اللّه، قلت: و ما الأشباح؟ قال ظلّ النّور أبدان نورانیّة بلا أرواح و کان مؤیّدا بروح واحدة و هی روح القدس، فیه کان یعبد اللّه و عترته و لذلک خلقهم حلماء، علماء، بررة، أصفیاء، یعبدون اللّه بالصّلاة و الصّوم و السّجود و التّسبیح و التّهلیل و یصلّون الصّلوات و یحجّون و یصومون.
[١١٩۶]١١-علیّ بن محمّد و غیره، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن الولید شباب الصّیرفیّ، عن مالک بن إسماعیل النّهدیّ، عن عبد السّلام بن حارث، عن سالم بن أبی حفصة العجلیّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
کان فی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم ثلاثة لم تکن فی أحد غیره: لم یکن له فیء و کان لا یمرّ فی طریق فیمرّ فیه بعد یومین أو ثلاثة إلاّ عرف أنّه قد مرّ فیه لطیب عرفه و کان لا یمرّ بحجر و لا بشجر إلاّ سجد له.
[١١٩٧]١٢-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن حمّاد بن عثمان، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لمّا عرج برسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم انتهی به جبرئیل إلی مکان فخلّی عنه، فقال له: یا جبرئیل تخلّینی علی هذه الحالة؟ فقال: امضه فو اللّه لقد وطئت مکانا ما وطئه بشر و ما مشی فیه بشر قبلک.
[١١٩٨]١٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن القاسم بن محمّد الجوهریّ، عن علیّ بن أبی حمزة قال:
سأل أبو بصیر أبا عبد اللّه علیه السّلام و أنا حاضر فقال: جعلت فداک کم عرج برسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم؟ فقال: مرّتین فأوقفه جبرئیل موقفا، فقال له: مکانک یا محمّد؟ فلقد وقفت موقفا ما وقفه ملک قطّ و لا نبیّ، إنّ ربّک یصلّی فقال:
ص :٣٨٢
شدهاش را آفرید. که در پیشگاه خدا اشباح نور بودند. من عرض کردم: اشباح چیست؟ فرمودند: سایۀ نور، بدنهای نورانی بدون روح که با یک روح که همان روح القدس است، یاری میشدند. با او بود که آن حضرت و خاندانش، خدا را بندگی میکردند. و به همین جهت آنان را بردبار، دانشمند، نیک، برگزیده آفرید تا با نماز و روزه و سجده و تسبیح و تهلیل خدا را بندگی کنند. و آنان نماز میگزارند و حجّ کرده، روزه میگیرند.
[١١٩۶]١١-سالم بن ابو حفصۀ عجلی از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: سه چیز در رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بود که در کسی جز او نبود: سایه نداشت، از راهی نمیگذشت جز اینکه هرکس پس از دو یا سه روز از آنجا میگذشت، میفهمید که ایشان از آنجا گذشته است. به خاطر بوی خوشش. و به سنگ و درختی نمیگذشت جز اینکه برایش سجده میکردند.
[١١٩٧]١٢-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به معراج رفت، جبرئیل او را به مکانی رساند و از او جدا شد. حضرت به او فرمود: مرا بر این حالت تنها میگذاری؟ عرض کرد: برو، به خدا سوگند! در جایی گام نهادهای که بشری در آن گام نگذاشته است. و پیش از تو بشری در آنجا راه نپیموده است.
[١١٩٨]١٣-علی ابو حمزه گفته است: من در خدمت حضرت صادق بودم که ابو بصیر به ایشان گفت: جانم فدایت! رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را چند بار به معراج بردند؟ فرمود: دو بار. و جبرئیل او را در جایی نگاه داشته، گفت: ای محمّد! اینجا بایست. که تو در جایی ایستادهای که هیچ فرشته و پیامبری در
ص :٣٨٣
یا جبرئیل و کیف یصلّی؟ قال: یقول: سبّوح قدّوس أنا ربّ الملائکة و الرّوح، سبقت رحمتی غضبی، فقال: اللّهمّ عفوک عفوک، قال: و کان کما قال اللّه: قٰابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنیٰ فقال له أبو بصیر: جعلت فداک ما قاب قوسین أو أدنی! قال: ما بین سیتها إلی رأسها، فقال: کان بینهما حجاب یتلألأ یخفق و لا أعلمه إلاّ و قد قال: زبرجد، فنظر فی مثل سمّ الإبرة إلی ما شاء اللّه من نور العظمة، فقال اللّه تبارک و تعالی: یا محمّد! قال: لبّیک ربّی قال: من لأمّتک من بعدک؟ قال: اللّه أعلم، قال: علیّ بن أبی طالب أمیر المؤمنین و سیّد المسلمین و قائد الغرّ المحجّلین قال: ثمّ قال أبو عبد اللّه علیه السّلام لأبی بصیر: یا أبا محمّد! و اللّه ما جاءت ولایة علیّ علیه السّلام من الأرض و لکن جاءت من السّماء مشافهة.
[١١٩٩]١۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن سیف، عن عمرو بن شمر، عن جابر قال:
قلت لأبی جعفر علیه السّلام: صف لی نبیّ اللّه علیه السّلام، قال: کان نبیّ اللّه علیه السّلام أبیض مشرب حمرة، أدعج العینین، مقرون الحاجبین، شثن الأطراف کأنّ الذّهب أفرغ علی براثنه عظیم مشاشة المنکبین، إذا التفت یلتفت جمیعا من شدّة استرساله، سربته سائلة من لبّته إلی سرّته کأنّها وسط الفضّة المصفّاة و کأنّ عنقه إلی کاهله إبریق فضّة، یکاد أنفه إذا شرب أن یرد الماء و إذا مشی تکفّأ کأنّه ینزل فی صبب، لم یر مثل نبیّ اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قبله و لا بعده صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١٢٠٠]١۵-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن أبی جمیلة، عن محمّد الحلبیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال: إنّ اللّه مثّل لی أمّتی فی الطّین و علّمنی أسماءهم کما علّم آدم الأسماء کلّها، فمرّ بی أصحاب الرّایات فاستغفرت لعلیّ و شیعته،
ص :٣٨۴
آنجا نایستاده است. و پروردگارت [اینک]نماز میگزارد. او فرمود: ای جبرئیل چگونه نماز میگزارد؟ عرض کرد: میفرماید: سبّوح قدّوس. منم پروردگار فرشتگان و روح، که رحمتم بر خشمم پیشی گرفته است. آنگاه پیامبر فرمود: خدایا! گذشت، گذشت. درحالیکه چنان نزدیک بود که خدا فرمود: دو کمان یا نزدیکتر. [نجم (۵٣) :٩]ابو بصیر عرض کرد: جانم فدایت! دو کمان یا نزدیکتر چیست؟ فرمود: به اندازۀ فاصلۀ انتهای قوس تا سر آن. و فرمود: و میانشان حجابی میدرخشید و خاموش میشد. و آن را نفهمیدم جز اینکه فرمود: زبرجدی است. و پیامبر از مثل سوراخ سوزن تا آنچه خدا خواست نور عظمت دید، آنگاه خداوند پاک و والا فرمود: ای محمّد! او عرض کرد: لبّیک پروردگار من! فرمود: پس از تو چه کسی برای امّتت خواهد بود؟ گفت: خدا داناتر است. فرمود: علی ابو طالب امیر مؤمنان و سرور مسلمانان و رهبر شرافتمندان است. راوی گوید: سپس حضرت صادق علیه السّلام به ابو بصیر فرمود: ای ابو محمّد! به خدا سوگند ولایت علی علیه السّلام از زمین نیامد بلکه آن بهطور شفاهی از آسمان آمد.
[١١٩٩]١۴-جابر گفته است: به حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: پیامبر خدا- درود بر او-را برایم وصف کنید. فرمودند: پیامبر خدا علیه السّلام سفید مایل به سرخ، سیاه و درشتچشم، ابروان به هم پیوسته، کف دست و پاها پرگوشت و نه کوتاه که گویا طلا در قالبش ریخته باشند و چهارشانه بود. وقتی به کسی توجّه میکرد، از انس بسیارش با همۀ وجودش به او توجّه میکرد. موی سینهاش از گردن تا ناف کشیده شده، گویا میان نقرهای درخشان بود. و گویا از گردن تا سرشانه یک تنگ نقرهای است. بینیاش-وقتی آب میخورد-نزدیک بود که به آب برسد. و وقتی راه میرفت به پیشرو مایل بود گویا که به سرازیری میرود. نظیر پیامبر خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-دیده نشده است نه پیش از او و نه پس از او.
[١٢٠٠]١۵-محمّد حلبی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمودند: خداوند امّتم را در گل برای من مجسّم کرده، نامهاشان را به من آموخت چنانکه همۀ نامها را به آدم آموخت. آنگاه صاحبان بیرقها بر من گذشتند و من برای علی و شیعهاش آمرزش خواستم. که
ص :٣٨۵
إنّ ربّی وعدنی فی شیعة علیّ خصلة، قیل: یا رسول اللّه! و ما هی؟ قال: المغفرة لمن آمن منهم و أن لا یغادر منهم صغیرة و لا کبیرة و لهم تبدّل السّیّئات حسنات.
[١٢٠١]١۶-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن الحسن بن سیف، عن أبیه، عمّن ذکره، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
خطب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم النّاس ثمّ رفع یده الیمنی قابضا علی کفّه ثمّ قال: أ تدرون أیّها النّاس ما فی کفّی؟ قالوا: اللّه و رسوله أعلم، فقال: فیها أسماء أهل الجنّة و أسماء آبائهم و قبائلهم إلی یوم القیامة، ثمّ رفع یده الشّمال فقال: أیّها النّاس أ تدرون ما فی کفّی؟ قالوا: اللّه و رسوله أعلم، فقال: أسماء أهل النّار و أسماء آبائهم و قبائلهم إلی یوم القیامة، ثمّ قال: حکم اللّه و عدل، حکم اللّه و عدل، فریق فی الجنّة و فریق فی السّعیر.
[١٢٠٢]١٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن محبوب، عن إسحاق بن غالب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
فی خطبة له خاصّة یذکر فیها حال النّبیّ و الأئمّة علیه السّلام و صفاتهم، فلم یمنع ربّنا لحلمه و أناته و عطفه ما کان من عظیم جرمهم و قبیح أفعالهم، أن انتجب لهم أحبّ أنبیائه إلیه و أکرمهم علیه محمّد بن عبد اللّه علیه السّلام فی حومة العزّ مولده و فی دومة الکرم محتده، غیر مشوب حسبه و لا ممزوج نسبه و لا مجهول عند أهل العلم صفته، بشّرت به الأنبیاء فی کتبها و نطقت به العلماء بنعتها و تأمّلته الحکماء بوصفها، مهذّب لا یدانی، هاشمیّ لا یوازی، أبطحیّ لا یسامی، شیمته الحیاء و طبیعته السّخاء مجبول علی أوقار النّبوّة و أخلاقها، مطبوع علی أوصاف الرّسالة و أحلامها إلی أن انتهت به أسباب مقادیر اللّه
ص :٣٨۶
پروردگارم خصلتی را دربارۀ شیعۀ علی به من وعده داده است. گفتند: آن چیست؟ فرمود: آمرزش برای کسی که ایمان آورده است. و باقی نگذاشتن صغیره و کبیرهای برای آنان و تبدیل سیّئات به حسنات.
[١٢٠١]١۶-حضرت صادق علیه السّلام فرمود: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-برای مردم خطبه خواند. سپس دست راستش را که مشت کرده بود، بالا برده، فرمود: ای مردم! آیا میدانید در دست من چیست؟ آنان گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: نامهای اهل بهشت تا روز قیامت و نام پدران و قبیلههاشان در آن است. سپس دست چپش را بالا برده، فرمود: ای مردم! آیا میدانید در این دستم چیست؟ آنان گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: نامهای اهل دوزخ تا روز قیامت و نام پدران و قبیلههاشان در آن است. سپس فرمود: خدا داوری کرد و عدالت ورزید. گروهی در بهشتند و گروهی در دوزخ.
[١٢٠٢]١٧-اسحاق غالب از حضرت صادق علیه السّلام در خطبۀ ویژهای که احوال و اوصاف پیامبر و امامان علیهم السّلام را بیان میکند روایت کرده که: گناهان بزرگ و کردارهای زشت مردم-به خاطر بردباری و احسان و مهربانی پروردگارمان- مانع نشد که او محبوبترین پیامبران نزد خود و گرامیترینشان بر خود محمّد عبد اللّه [درود خدا بر او و بر خاندانش]را برایشان برگزیند که تولّدش در حریم عزّت و اقامتش در سایهسار کرامت بود. آییناش نیالوده و نسبش نیامیخته بود. صفتش نزد اهل دانش ناشناس نبود و پیامبران در کتابهاشان او را بشارت داده، دانشمندان در وصفش سخن رانده و حکیمان در صفتش به اندیشه نشسته بودند. پاکگشتهای بینظیر، هاشمیای بیمانند و ابطحیای بیهمطراز. صفتش حیا و طبعش سخا. بر وقار و اخلاق نبوّت سرشته. بر اوصاف و اندیشههای رسالت مهر خورده. [تا اینکه به سبب او اسباب تقدیرهای خداوند در اوقات خودش پایان گرفته، داوری دربارۀ او به فرمان خداوند تا نهایتش جاری شده و داوری حتمی خداوند او را به هدفش رساند.]
ص :٣٨٧
إلی أوقاتها و جری بأمر اللّه القضاء فیه إلی نهایاتها، أدّاه محتوم قضاء اللّه إلی غایاتها، تبشّر به کلّ أمّة من بعدها و یدفعه کلّ أب إلی أب من ظهر، إلی ظهر لم یخلطه فی عنصره سفاح و لم ینجّسه فی ولادته نکاح، من لدن آدم إلی أبیه عبد اللّه، فی خیر فرقة و أکرم سبط و أمنع رهط و أکلإ حمل و أودع حجر، اصطفاه اللّه و ارتضاه و اجتباه و آتاه من العلم مفاتیحه و من الحکم ینابیعه، ابتعثه رحمة للعباد و ربیعا للبلاد و أنزل اللّه إلیه الکتاب فیه البیان و التّبیان قرآنا عربیّا غیر ذی عوج لعلّهم یتّقون، قد بیّنه للنّاس و نهجه بعلم قد فصّله و دین قد أوضحه و فرائض قد أوجبها و حدود حدّها للنّاس و بیّنها و أمور قد کشفها لخلقه و أعلنها، فیها دلالة إلی النّجاة و معالم تدعو إلی هداه، فبلّغ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم ما أرسل به و صدع بما أمر و أدّی ما حمّل من أثقال النّبوّة و صبر لربّه و جاهد فی سبیله و نصح لأمّته و دعاهم إلی النّجاة و حثّهم علی الذّکر و دلّهم علی سبیل الهدی، بمناهج و دواع، أسّس للعباد أساسها و منار رفع لهم أعلامها، کیلا یضلّوا من بعده و کان بهم رءوفا رحیما.
[١٢٠٣]١٨-محمّد بن یحیی، عن سعد بن عبد اللّه، عن جماعة من أصحابنا، عن أحمد بن هلال، عن أمیّة بن علیّ القیسیّ قال:
حدّثنی درست بن أبی منصور أنّه سأل أبا الحسن الأوّل علیه السّلام أکان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم محجوجا بأبی طالب؟ فقال: لا و لکنّه کان مستودعا للوصایا فدفعها إلیه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال: قلت: فدفع إلیه الوصایا علی أنّه محجوج به؟ فقال: لو کان محجوجا به ما دفع إلیه الوصیّة، قال: فقلت: فما کان حال أبی طالب؟ قال: أقرّ بالنّبیّ و بما جاء به و دفع إلیه الوصایا و مات من یومه.
[١٢٠۴]١٩-الحسین بن محمّد الأشعریّ، عن معلّی بن محمّد، عن منصور
ص :٣٨٨
هر امّتی او را به پس از خودش بشارت داد. و هر پدری پشتبهپشت او را به پدری تحویل داد. اصالتش از آدم تا پدرش عبد اللّه به هیچ زنایی نیامیخت و در ولادتش هیچ نکاحی آن را پلید نکرد. او در بهترین طایفه و گرامیترین نواده و والاترین خانواده و محفوظترین بطن و امانتدارترین دامن بود. خداوند او را انتخاب کرده، برگزید و به او راضی شد. و به او کلیدهای دانش و سرچشمههای حکمت داد. او را بهعنوان رحمتی بر بندگان و بهاری بر سرزمینها برانگیخت. و آن کتاب را که بیان و تبیین در آن است، قرآنی عربی که کژیای در آن نیست بر او نازل کرد تا شاید پروا کنند. که برای مردم تبیین کرده، توضیحش داد. با دانشی که تفصیل داد و دینی که روشنش ساخت و فریضههایی که واجب کرد و حدودی که برای مردم برقرار ساخته، بیانش کرد. اموری که برای مردم آشکارشان ساخت رهنمونی به سوی نجات بود و نشانههایی که به هدایتش فرامیخواند. پس رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-آنچه را برایش فرستاده شده بود، ابلاغ کرد و آنچه را فرمان داده شده بود، آشکار ساخت و آنچه از بارهای پیامبری برداشته بود، ادا کرد و به خاطر پروردگارش شکیبایی کرده، در راهش به جان کوشید. امّتش را ارشاد کرد و به سوی نجاتشان فراخوانده، به ذکر [خدا]تشویقشان کرد. با شیوههای روشن و انگیزهها به راه هدایت راهنمایی کرد و با شیوهها و انگیزههایی اساس آن را برای بندگان بنیان نهاده، نشانههایش را بر منارههایی بلند ساخت تا پس از او گمراه نشوند. که او به آنان مهربان و دلسوز بود.
[١٢٠٣]١٨-امیّة بن علی قیسی گفت: درست ابو منصور به من گفت که او از حضرت ابو الحسن اوّل [امام کاظم]علیه السّلام پرسیده که آیا ابو طالب بر رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-حجّت بود؟ ایشان فرموده است: نه، ولی امانتدار وصایا بود و آنها را به پیامبر سپرد. او گوید من عرض کردم: بنابر اینکه بر او حجّت بود وصایا را به او سپرد؟ فرمودند: اگر او بر ایشان حجّت بود وصیّت را به او نمیسپرد. او گوید من عرض کردم: پس ابو طالب بر چه حالی بود؟ فرمود: به پیامبر و به آنچه آورده بود، اقرار کرد و وصایا را به او سپرده، همانروز درگذشت.
[١٢٠۴]١٩-مردی از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی رسول خدا
ص :٣٨٩
بن العبّاس، عن علیّ بن أسباط، عن یعقوب بن سالم، عن رجل، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بات آل محمّد علیه السّلام بأطول لیلة حتّی ظنّوا أن لا سماء تظلّهم و لا أرض تقلّهم لأنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم وتر الأقربین و الأبعدین فی اللّه، فبیناهم کذلک إذ أتاهم آت لا یرونه و یسمعون کلامه، فقال: السّلام علیکم أهل البیت و رحمة اللّه و برکاته، إنّ فی اللّه عزاء من کلّ مصیبة و نجاة من کلّ هلکة و درکا لمافات کُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ اَلْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ اَلنّٰارِ وَ أُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ إنّ اللّه اختارکم و فضّلکم و طهّرکم و جعلکم أهل بیت نبیّه و استودعکم علمه و أورثکم کتابه و جعلکم تابوت علمه و عصا عزّه و ضرب لکم مثلا من نوره و عصمکم من الزّلل و آمنکم من الفتن، فتعزّوا بعزاء اللّه، فإنّ اللّه لم ینزع منکم رحمته و لن یزیل عنکم نعمته، فأنتم أهل اللّه عزّ و جلّ الّذین بهم تمّت النّعمة و اجتمعت الفرقة و ائتلفت الکلمة و أنتم أولیاؤه، فمن تولاّکم فاز و من ظلم حقّکم زهق، مودّتکم من اللّه واجبة فی کتابه علی عباده المؤمنین، ثمّ اللّه علی نصرکم إذا یشاء قدیر فاصبروا لعواقب الأمور، فإنّها إلی اللّه تصیر قد قبّلکم اللّه من نبیّه ودیعة و استودعکم أولیاءه المؤمنین فی الأرض فمن أدّی أمانته آتاه اللّه صدقه، فأنتم الأمانة المستودعة و لکم المودّة الواجبة و الطّاعة المفروضة و قد قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و قد أکمل لکم الدّین و بیّن لکم سبیل المخرج، فلم یترک لجاهل حجّة، فمن جهل أو تجاهل أو أنکر أو نسی أو تناسی فعلی اللّه حسابه و اللّه من وراء حوائجکم و أستودعکم اللّه و السّلام علیکم. فسألت أبا جعفر علیه السّلام ممّن أتاهم التّعزیة، فقال: من اللّه تبارک و تعالی.
ص :٣٩٠
-درود خدا بر او و بر خاندانش-وفات کرد، خاندان محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-درازترین شب را گذراندند چنانکه گمان کردند هیچ آسمانی بر ایشان سایه نینداخته و هیچ زمینی ایشان را به دوش نمیکشد؛ زیرا رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-نزدیک و دور را در راه خدا متّحد ساخته بود. در چنین احوالی بودند که ناگاه کسی آمد که دیده نمیشد ولی سخنش را میشنیدند. او عرض کرد: درود و رحمت و برکات خداوند بر شما خاندان. همانا در راه خدا از هر رنجی، شکیباییای و از هر هلاکتی، نجاتی و برای از دسترفته، جبرانی است. هرکسی مرگ را میچشد. و شما پاداش خود را در روز قیامت خواهید گرفت. کسی که از آتش دور شده، به بهشت وارد شود، نجات یافته و رستگار شده است. و زندگی دنیا چیزی جز سرمایۀ فریب نیست. [آل عمران (٣) : ١٨۵]خداوند شما را برگزید و فضیلتتان داد. پاکتان ساخت و خاندان پیامبرش قرار داد. علمش را به شما سپرد و کتابش را به شما ارث داد. شما را صندوق علم و عصای عزّتش قرار داد. برایتان از نور خودش مثال زد. از لغزش نگاهتان داشته، از فتنه و آزمایشها ایمنتان ساخت. پس به صبری خداپسندانه شکیبایی کنید که خداوند رحمتش را از شما جدا نکرده، نعمتش را از شما برنداشته است. شمایید اهل خدای عزّتمند. با شما نعمت کامل شده، پراکندگی گرد آمده و سخن یگانه شده است. و شما دوستان اویید. پس هرکه شما را دوست بدارد، رستگار شده و آنکه در حقّ شما ستم کند، نابود گشته. دوستی شما بر بندگان مؤمن از سوی خداوند در کتابش واجب شده. سپس خداوند هروقت بخواهد، به یاری شما توانا است. پس تا پایان کارها شکیبایی کنید. که آنها به خداوند میرسند. خداوند شما را از پیامبرش بهعنوان امانت پذیرفت و دوستان مؤمنش در زمین را به شما سپرد. و هرکه امانتش را ادا کند خداوند پاداش راستیاش را میدهد. پس شما امانت سپرده شدهاید و دوستی و اطاعت واجب برای شما است. رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-درگذشت ولی دین را برایتان کامل کرده راه نجات را روشن ساخته، برای جاهل هم حجّتی و عذری نگذشت. پس کسی که جاهل باشد یا خود را به جهالت بزند یا انکار کند یا فراموش کند یا خود را به فراموشی بزند، حسابش با خدا است. و خداوند نیازهای شما را میداند. و من شما را به خدا میسپارم. و درود بر شما. من از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ کسی که برای شکیبایی دادن آمده بود، پرسیدم. فرمودند: از سوی خدای پاک و والا بود.
ص :٣٩١
[١٢٠۵]٢٠-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن محمّد بن سنان، عن ابن مسکان، عن إسماعیل بن عمّار، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إذا رئی فی اللّیلة الظّلماء رئی له نور کأنّه شقّة قمر.
[١٢٠۶]٢١-أحمد بن إدریس، عن الحسین بن عبید اللّه، عن أبی عبد اللّه الحسین الصّغیر، عن محمّد بن إبراهیم الجعفریّ، عن أحمد بن علیّ بن محمّد بن عبد اللّه بن عمر بن علیّ بن أبی طالب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام و محمّد بن یحیی، عن سعد بن عبد اللّه، عن یعقوب بن یزید، عن ابن فضّال، عن بعض رجاله، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
نزل جبرئیل علیه السّلام علی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال: یا محمّد! إنّ ربّک یقرئک السّلام و یقول: إنّی قد حرّمت النّار علی صلب أنزلک و بطن حملک و حجر کفّلک، فالصّلب صلب أبیک عبد اللّه بن عبد المطّلب و البطن الّذی حملک فآمنة بنت وهب و أمّا حجر کفّلک فحجر أبی طالب.
و فی روایة ابن فضّال و فاطمة بنت أسد.
[١٢٠٧]٢٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن أبی عمیر، عن جمیل بن درّاج، عن زرارة بن أعین، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
یحشر عبد المطّلب یوم القیامة أمّة واحدة، علیه سیماء الأنبیاء و هیبة الملوک.
[١٢٠٨]٢٣-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن الأصمّ، عن الهیثم بن واقد، عن مقرّن، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ عبد المطّلب أوّل من قال بالبداء، یبعث یوم القیامة أمّة وحده علیه بهاء الملوک و سیماء الأنبیاء.
[١٢٠٩]٢۴-بعض أصحابنا، عن ابن جمهور، عن أبیه، عن ابن محبوب، عن
ص :٣٩٢
[١٢٠۵]٢٠-اسماعیل عمّار از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-وقتی در شب تار، دیده میشدند، نوری همچون پارۀ ماه برایشان دیده میشد.
[١٢٠۶]٢١-احمد علی و برخی دیگر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کردهاند که ایشان فرمودند: جبرئیل علیه السّلام بر پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل شده، عرض کرد: ای محمّد! پروردگارت به تو سلام رسانده، میفرماید: من آتش را بر صلبی که تو را فرود آورد و بر بطنی که تو را نگاه داشت و بر دامنی که تو را پرورش داد، حرام کردم. و آن صلب، صلب پدرت عبد اللّه بن عبد المطّلب و بطنی که تو را نگاه داشت آمنه بنت وهب و دامنی که تو را پرورش داد، دامن- ابو طالب-و در روایت ابن فضّال-و فاطمه بنت اسد است.
[١٢٠٧]٢٢-زرارۀ اعین از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: عبد المطّلب در روز قیامت همچون یک امّت محشور میشود که چهرۀ پیامبران و هیبت شهریاران را دارد.
[١٢٠٨]٢٣-مقرّن از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا عبد المطّلب نخستین کسی بود که به بدا معتقد شد. که در روز قیامت همچون یک امّت محشور میشود درحالیکه جمال شهریاران و سیمای پیامبران را دارد.
[١٢٠٩]٢۴-مفضّل عمر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند:
ص :٣٩٣
ابن رئاب، عن عبد الرّحمن بن الحجّاج و عن محمّد بن سنان، عن المفضّل بن عمر جمیعا، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
یبعث عبد المطّلب أمّة وحده، علیه بهاء الملوک و سیماء الأنبیاء و ذلک أنّه أوّل من قال بالبداء، قال: و کان عبد المطّلب أرسل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إلی رعاته فی إبل قد ندّت له، فجمعها فأبطأ علیه فأخذ بحلقة باب الکعبة و جعل یقول:
یا ربّ أ تهلک آلک
إن تفعل فأمر ما بدا لک
فجاء رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بالإبل و قد وجّه عبد المطّلب فی کلّ طریق و فی کلّ شعب فی طلبه و جعل یصیح:
یا ربّ أ تهلک آلک
إن تفعل فأمر ما بدا لک
و لمّا رأی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أخذه فقبّله و قال: یا بنیّ لا وجّهتک بعد هذا فی شیء فإنّی أخاف أن تغتال فتقتل.
[١٢١٠]٢۵-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن ابن أبی عمیر، عن محمّد بن حمران، عن أبان بن تغلب قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: لمّا أن وجّه صاحب الحبشة بالخیل و معهم الفیل لیهدم البیت، مرّوا بإبل لعبد المطّلب فساقوها، فبلغ ذلک عبد المطّلب فأتی صاحب الحبشة فدخل الآذن، فقال: هذا عبد المطّلب بن هاشم قال: و ما یشاء؟ قال التّرجمان: جاء فی إبل له ساقوها یسألک ردّها، فقال ملک الحبشة لأصحابه: هذا رئیس قوم و زعیمهم، جئت إلی بیته الّذی یعبده لأهدمه و هو یسألنی إطلاق إبله، أما لو سألنی الإمساک عن هدمه لفعلت، ردّوا علیه إبله، فقال عبد المطّلب لترجمانه: ما قال لک الملک؟ فأخبره، فقال عبد المطّلب: أنا ربّ الإبل و لهذا البیت ربّ یمنعه، فردّت إلیه إبله و انصرف عبد المطّلب نحو منزله،
ص :٣٩۴
عبد المطّلب همچون یک امّت برانگیخته میشود درحالیکه جمال شهریاران و سیمای پیامبران را دارد و این برای آن است که او نخستین کسی بود که به بداء معتقد شد. و فرمود: عبد المطّلب، رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را به سوی شتربانانش فرستاد تا شتران رمیده را برایش گرد آورد. آنگاه که او دیر کرد، حلقۀ در کعبه را گرفته، میگفت: «پروردگارا آیا خاندانت را نابود میکنی. اگر چنین میکنی، امری است که برایت بدا شده است.» پس رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-شتر را آورد. درحالیکه عبد المطّلب بر هر راه و هر درّهای به جستجویش کسی روانه کرده، فریاد میزد: «پروردگارا آیا خاندانت را نابود میکنی. اگر چنین میکنی امری است که برایت بدا شده است.» و چون رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را دید، او را گرفت و شروع به بوسیدنش کرد و گفت: پسرم، از این پس تو را دنبال چیزی نمیفرستم که میترسم گرفتار گشته و کشته شوی.
[١٢١٠]٢۵-ابان تغلب گفته است: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: وقتی امیر حبشه لشکر خود را به همراه فیلان به سوی خانۀ[کعبه]فرستاد تا آن را خراب کند، به شتران عبد المطّلب گذشته، آنها را با خود بردند. عبد المطّلب این را شنید. پس به نزد امیر حبشه آمد. دربان به نزد او رفت و گفت: عبد المطّلب هاشم اینجا است. او گفت: چه میخواهد؟ دیلماج گفت: دربارۀ شترانش که بردهاند، آمده است تا آنها را بخواهد. امیر حبشه به یارانش گفت: این رئیس و سرور مردمی است که من آمدهام خانهای را که عبادتش میکنند، خراب کنم ولی او از من رهایی شترانش را میخواهد! هان اگر میخواست دست از خراب کردن آن بردارم، چنان میکردم. شترانش را به او برگردانید. آنگاه عبد المطّلب به دیلماج گفت: امیر به تو چه گفت: او آن سخنان را بازگفت. عبد المطّلب گفت: من صاحب شترم و این خانه صاحبی دارد که جلویش را میگیرد. آنگاه شترانش را به او بازگرداندند و عبد المطّلب به سوی منزلش رفت.
ص :٣٩۵
فمرّ بالفیل فی منصرفه، فقال للفیل: یا محمود! فحرّک الفیل رأسه، فقال له: أتدری لم جاءوا بک؟ فقال الفیل برأسه: لا، فقال عبد المطّلب: جاءوا بک لتهدم بیت ربّک أفتراک فاعل ذلک؟ فقال برأسه: لا، فانصرف عبد المطّلب إلی منزله فلمّا أصبحوا غدوا به لدخول الحرم فأبی و امتنع علیهم، فقال عبد المطّلب لبعض موالیه عند ذلک: اعل الجبل فانظر تری شیئا، فقال: أری سوادا من قبل البحر، فقال له: یصیبه بصرک أجمع؟ فقال له: لا و لأوشک أن یصیب، فلمّا أن قرب، قال: هو طیر کثیر و لا أعرفه یحمل کلّ طیر فی منقاره حصاة مثل حصاة الخذف، أو دون حصاة الخذف فقال عبد المطّلب: و ربّ عبد المطّلب ما ترید إلاّ القوم، حتّی لمّا صاروا فوق رءوسهم أجمع ألقت الحصاة فوقعت کلّ حصاة علی هامّة رجل فخرجت من دبره فقتلته فما انفلت منهم إلاّ رجل واحد یخبر النّاس، فلمّا أن أخبرهم ألقت علیه حصاة فقتلته.
[١٢١١]٢۶-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن رفاعة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
کان عبد المطّلب یفرش له بفناء الکعبة لا یفرش لأحد غیره و کان له ولد یقومون علی رأسه فیمنعون من دنا منه، فجاء رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و هو طفل یدرج حتّی جلس علی فخذیه، فأهوی بعضهم إلیه لینحّیه عنه، فقال له عبد المطّلب: دع ابنی فإنّ الملک قد أتاه.
[١٢١٢]٢٧-محمّد بن یحیی، عن سعد بن عبد اللّه، عن إبراهیم بن محمّد الثّقفیّ، عن علیّ بن المعلّی، عن أخیه محمّد، عن درست بن أبی منصور، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
ص :٣٩۶
در راه به فیلی برخورد و به آن گفت: ای محمود! فیل سرش را حرکت داد. پس به او گفت: میدانی برای چه کاری تو را آوردهاند؟ فیل با اشارۀ سرش گفت: نه. و عبد المطّلب گفت: تو را آوردهاند تا خانۀ پروردگارت را خراب کنی. آیا تو آن را انجام میدهی؟ آن با اشارۀ سرش گفت: نه. آنگاه عبد المطّلب به سوی منزلش رفت. چون صبح شد آن فیل را برای داخل شدن به حرم بردند که آن سرباززد و امتناع ورزید. پس عبد المطّلب به یکی از غلامانش گفت: از کوه بالا برو و بنگر که چه چیزی میبینی. او گفت: سیاهیای از سوی دریا میبینم. به او گفت: چشمت همۀ آنها را میبیند؟ گفت: نه، ولی اندکی دیگر میبیند. و چون نزدیک شدند، گفت: پرندگان زیادیاند ولی من نمیشناسمشان. هرکدام در منقارشان سنگریزهای مانند سنگریزهای که با پشت ناخن پرتاب میکنند دارند، پس عبد المطّلب گفت: سوگند به پروردگار عبد المطّلب که جز این گروه را نمیخواهند. تا وقتی همه بالای سر آنان رسیدند، سنگریزهها را انداختند. و هر کدام از سنگریزهها بر سر مردی افتاد و از تهیگاهش بیرون آمد و او را کشت. و از آنان جز یک مرد نماند تا به مردم خبر دهد. و چون آن خبر را داد، سنگریزهای بر او افتاد و او را کشت.
[١٢١١]٢۶-رفاعه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: برای عبد المطّلب در آستانۀ کعبه فرشی میانداختند که برای جز او نمیانداختند. و او فرزندانی داشت که در کنارش میایستادند و از نزدیک شدن افراد به او جلوگیری میکردند. تا رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-که کودکی تازهبهراهافتاده بود، آمد و بر زانوی او نشست. یکی از پسرانش خواست او را دور کند که عبد المطّلب به او گفت: رها کن پسرم را که فرشته او را آورده است.
[١٢١٢]٢٧-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی
ص :٣٩٧
لمّا ولد النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم مکث أیّاما لیس له لبن، فألقاه أبو طالب علی ثدی نفسه، فأنزل اللّه فیه لبنا فرضع منه أیّاما حتّی وقع أبو طالب علی حلیمة السّعدیّة فدفعه إلیها.
[١٢١٣]٢٨-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن سالم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ مثل أبی طالب مثل أصحاب الکهف، أسرّوا الإیمان و أظهروا الشّرک فآتاهم اللّه أجرهم مرّتین.
[١٢١۴]٢٩-الحسین بن محمّد و محمّد بن یحیی، عن أحمد بن إسحاق، عن بکر بن محمّد الأزدیّ، عن إسحاق بن جعفر، عن أبیه علیه السّلام قال:
قیل له: إنّهم یزعمون أنّ أبا طالب کان کافرا؟ فقال: کذبوا کیف یکون کافرا و هو یقول؟ :
ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّدا
نبیّا کموسی خطّ فی أوّل الکتب
و فی حدیث آخر: کیف یکون أبو طالب کافرا و هو یقول؟ :
لقد علموا أنّ ابننا لا مکذّب
لدینا و لا یعبأ بقیل الأباطل
و أبیض یستسقی الغمام بوجهه
ثمال الیتامی عصمة للأرامل
[١٢١۵]٣٠-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن الحکم، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
بینا النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی المسجد الحرام و علیه ثیاب له جدد فألقی المشرکون علیه سلا ناقة فملئوا ثیابه بها، فدخله من ذلک ما شاء اللّه فذهب إلی أبی طالب فقال له: یا عمّ کیف تری حسبی فیکم؟ فقال له: و ما ذاک یا ابن أخی؟ فأخبره الخبر، فدعا أبو طالب حمزة: و أخذ السّیف و قال لحمزة خذ السّلا، ثمّ توجّه
ص :٣٩٨
پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-به دنیا آمد، چند روزی بیشیر ماند. تا ابو طالب او را بر سینۀ خودش چسباند، پس خداوند در آن شیری فروفرستاد و چند روزی از آن خورد تا ابو طالب حلیمه سعدیه را یافت و به او سپردش.
[١٢١٣]٢٨-هشام سالم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: حکایت ابو طالب، حکایت اصحاب کهف است. ایمان را پنهان کردند و اظهار شرک کردند و خدا هم دو بار پاداششان داد.
[١٢١۴]٢٩-اسحاق جعفر از پدرش علیه السّلام روایت کرده که [کسانی]به ایشان گفتند: آنان میپندارند که ابو طالب کافر بوده است. فرمود: دروغ میگویند چگونه کافر باشد وقتی میگوید: آیا ندانستند که ما محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]را پیامبری همچون موسی یافتیم که نامش در کتابهای پیشین نوشته شده است.
و در حدیثی دیگر چنین است: چگونه ابو طالب کافر است درحالیکه میگوید:
آنان دانستند که فرزند ما در نزد ما تکذیب نشده و به سخن یاوه اعتنا نمیشود.
او نیکوکاری است که به آبروی او از ابر آب خواسته میشود. او فریادرس یتیمان و پناه بیوهزنان است.
[١٢١۵]٣٠-هشام حکم از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: هنگامی که پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-در مسجد الحرام بود و لباسهایی نو در بر داشت، مشرکان شکمبۀ شتری به رویش انداخته، لباسهایش را به آن آلودند. ایشان از این کار بسیار آزرده شده، به سوی ابو طالب رفت و فرمود: عمو جان، مرا در میان خودتان چگونه میبینید؟ او گفت: برادرزادهام، این چه پرسشی است؟ آنگاه ایشان از آن خبر بازگفت. پس ابو طالب حمزه را فراخواند، شمشیر برداشت و به حمزه گفت: شکمبه را بردار. سپس به سوی آن مردم رفت درحالیکه پیامبر هم با او بود.
ص :٣٩٩
إلی القوم و النّبیّ معه فأتی قریشا و هم حول الکعبة، فلمّا رأوه عرفوا الشّرّ فی وجهه، ثمّ قال لحمزة: أمرّ السّلا علی سبالهم ففعل ذلک حتّی أتی علی آخرهم، ثمّ التفت أبو طالب إلی النّبیّ فقال: یا ابن أخی! هذا حسبک فینا.
[١٢١۶]٣١-علیّ، عن أبیه، عن ابن أبی نصر، عن إبراهیم بن محمّد الأشعریّ، عن عبید بن زرارة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لمّا توفّی أبو طالب نزل جبرئیل علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال: یا محمّد! اخرج من مکّة، فلیس لک فیها ناصر، و ثارت قریش بالنّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فخرج هاربا حتّی جاء إلی جبل بمکّة یقال له الحجون فصار إلیه.
[١٢١٧]٣٢-علیّ بن محمّد بن عبد اللّه و محمّد بن یحیی، عن محمّد بن عبد اللّه رفعه، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ أبا طالب أسلم بحساب الجمّل، قال بکلّ لسان.
[١٢١٨]٣٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد و عبد اللّه ابنی محمّد بن عیسی، عن أبیهما، عن عبد اللّه بن المغیرة، عن إسماعیل بن أبی زیاد، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
أسلم أبو طالب بحساب الجمّل و عقد بیده ثلاثا و ستّین.
[١٢١٩]٣۴-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن الحسین بن علوان الکلبیّ، عن علیّ بن الحزوّر الغنویّ، عن أصبغ بن نباتة الحنظلیّ قال:
رأیت أمیر المؤمنین علیه السّلام یوم افتتح البصرة و رکب بغلة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم (ثمّ) قال: أیّها النّاس ألا أخبرکم بخیر الخلق یوم یجمعهم اللّه، فقام إلیه أبو أیّوب الأنصاریّ فقال: بلی یا أمیر المؤمنین حدّثنا فإنّک کنت تشهد و نغیب، فقال:
ص :۴٠٠
آنگاه به نزد قریش آمد که گرد کعبه بودند. چون او را دیدند، بدی و نفرت را از چهرهاش خواندند. پس او به حمزه گفت: شکمبه را به سبیلشان بمال. او چنین کرد تا به نفر آخرشان رسید. سپس ابو طالب به پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-رو کرده، گفت: ای پسر برادرم! این است قدر تو در میان ما.
[١٢١۶]٣١-عبید زراره از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی ابو طالب وفات کرد، جبرئیل بر رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل شده، عرض کرد: ای محمّد! از مکّه بیرون رو که در آن برایت یاوری نیست. در حالیکه قریش بر پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-هجوم آوردند ایشان گریزان بیرون آمد تا به کوهی در مکّه رسید که به آن حجون میگفتند. پس به آن جا رفت.
[١٢١٧]٣٢-از محمّد عبد اللّه حدیثی که تا حضرت صادق علیه السّلام بالا رفته، روایت شده که ایشان فرمود: ابو طالب به حساب جمّل [حروف ابجد]اسلام آورد.
[١٢١٨]٣٣-اسماعیل ابو زیاد از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: ابو طالب با حساب جمّل اسلام آورد و با دستش رقم شصت و سه را به هم آورد.
[١٢١٩]٣۴-اصبغ بن نباتۀ حنظلی گفته است: روزی که امیر مؤمنان علیه السّلام بصره را فتح کرد، ایشان را سوار بر استر رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-دیدم. [سپس]فرمود: ای مردم آیا شما را از بهترین آفریدگان در روزی که خدا آنان را گرد آورد، آگاه نکنم؟ ابو ایّوب انصاری برخاست و گفت: چرا ای امیر مؤمنان بگو که
ص :۴٠١
إنّ خیر الخلق یوم یجمعهم اللّه سبعة من ولد عبد المطّلب لا ینکر فضلهم إلاّ کافر و لا یجحد به إلاّ جاحد، فقام عمّار بن یاسر-رحمه اللّه-فقال: یا أمیر المؤمنین سمّهم لنا لنعرفهم فقال: إنّ خیر الخلق یوم یجمعهم اللّه الرّسل و إنّ أفضل الرّسل محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و إنّ أفضل کلّ أمّة بعد نبیّها وصیّ نبیّها، حتّی یدرکه نبیّ، ألا و إنّ أفضل الأوصیاء وصیّ محمّد علیه و آله السّلام، ألا و إنّ أفضل الخلق بعد الأوصیاء الشّهداء، ألا و إنّ أفضل الشّهداء حمزة بن عبد المطّلب و جعفر بن أبی طالب، له جناحان خضیبان یطیر بهما فی الجنّة، لم ینحل أحد من هذه الأمّة جناحان غیره، شیء کرّم اللّه به محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و شرّفه و السّبطان الحسن و الحسین و المهدیّ علیه السّلام یجعله اللّه من شاء منّا أهل البیت، ثمّ تلا هذه الآیة: وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ وَ اَلصِّدِّیقِینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً. ذٰلِکَ اَلْفَضْلُ مِنَ اَللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ عَلِیماً.
[١٢٢٠]٣۵-محمّد بن الحسین، عن سهل بن زیاد، عن ابن فضّال، عن علیّ بن النّعمان، عن أبی مریم الأنصاریّ، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قلت له: کیف کانت الصّلاة علی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم؟ قال: لمّا غسّله أمیر المؤمنین علیه السّلام و کفّنه سجّاه ثمّ أدخل علیه عشرة فداروا حوله ثمّ وقف أمیر المؤمنین علیه السّلام فی وسطهم فقال إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی اَلنَّبِیِّ یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً فیقول القوم کما یقول حتّی صلّی علیه أهل المدینة و أهل العوالی.
[١٢٢١]٣۶-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن علیّ بن سیف، عن أبی المغراء، عن عقبة بن بشیر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
ص :۴٠٢
تو حاضر بودی و ما غایب. پس فرمود: همانا بهترین آفریدگان در روزی که خدا همه را گرد آورد هفت تن از فرزندان عبد المطّلباند که فضیلتشان را جز کافر و منکر انکار نمیکند. عمّار یاسر-خدایش بیامرزد-برخاسته، عرض کرد: ای امیر مؤمنان، نامشان را بگو تا ما آنان را بشناسیم. فرمود: همانا بهترین آفریدگان در روزی که خدا آنان را گرد آورد، فرستادگانند. و برترین فرستادگان، محمّد- درود خدا بر او و بر خاندانش-است. و همانا برترین فرد هر امّتی پس از پیامبرش وصی پیامبر است تا پیامبری دیگر آید. هان که برترین اوصیا، وصی محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. هان که برترین آفریدگان پس از اوصیا شهیدانند. و هان که برترین شهیدان، حمزۀ عبد المطّلب و جعفر ابو طالب اند که دو بال آغشته به خون دارد و با آنها در بهشت پرواز میکند. که از این امّت به کسی جز او دو بال داده نشده است. چیزی است که خداوند با آن به محمّد- درود خدا بر او و بر خاندانش-فضیلت و بزرگی داده است. و [دیگر]دو نواده، حسن و حسین و مهدی علیهم السّلام هستند. که خداوند او را از میان ما خاندان قرارش میدهد. سپس این آیه را خواندو هرکس از خدا و رسولش طاعت کند، با کسانی خواهد بود که خداوند به آنان نعمت داده است. که آنان پیامبران و راستان و شهیدان و صالحاناند. و آنان رفیقان خوبی هستند. این موهبتی از سوی خدا است. و همین بس که خداوند عالم است. [نساء (۴) :۶٩ و ٧٠]
[١٢٢٠]٣۵-ابو مریم انصاری گفته است: به حضرت باقر علیه السّلام عرض کردم: نماز بر پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-چگونه بوده است؟ فرمود: چون امیر مؤمنان علیه السّلام او را غسل داده، کفن کرد، روپوشی بر او انداخت. سپس ده نفر را به نزدش آورد که دورش حلقه زدند. سپس امیر مؤمنان علیه السّلام در میانشان ایستاده، فرمود: خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند. ای کسانی که ایمان آوردهاید به او درود فرستید و سلام دهید. سلامی تمام. [احزاب (٣٣) :۵۶]و مردم چنانکه او میگفت، میگفتند تا اهل مدینه و حوالیاش بر او نماز گزاردند.
[١٢٢١]٣۶-عقبۀ بشیر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: پیامبر
ص :۴٠٣
قال النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لعلیّ علیه السّلام: یا علیّ ادفنّی فی هذا المکان و ارفع قبری من الأرض أربع أصابع و رشّ علیه من الماء.
[١٢٢٢]٣٧-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن حمّاد، عن الحلبیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
أتی العبّاس أمیر المؤمنین علیه السّلام فقال: یا علیّ إنّ النّاس قد اجتمعوا أن یدفنوا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی بقیع المصلّی و أن یؤمّهم رجل منهم، فخرج أمیر المؤمنین علیه السّلام إلی النّاس فقال: یا أیّها النّاس صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إنّ رسول اللّه ص إمام حیّا و میّتا و قال: إنّی أدفن فی البقعة الّتی أقبض فیها، ثمّ قال علی الباب فصلّی علیه، ثمّ أمر النّاس عشرة عشرة یصلّون علیه ثمّ یخرجون.
[١٢٢٣]٣٨-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن علیّ بن سیف، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا قبض النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم صلّت علیه الملائکة و المهاجرون و الأنصار فوجا فوجا، قال: و قال أمیر المؤمنین علیه السّلام: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یقول فی صحّته و سلامته: إنّما أنزلت هذه الآیة علیّ فی الصّلاة علیّ بعد قبض اللّه لی: إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی اَلنَّبِیِّ یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً.
[١٢٢۴]٣٩-بعض أصحابنا رفعه، عن محمّد بن سنان، عن داود بن کثیر الرّقّیّ قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: ما معنی السّلام علی رسول اللّه؟ فقال: إنّ اللّه تبارک و تعالی لمّا خلق نبیّه و وصیّه و ابنته و ابنیه و جمیع الأئمّة و خلق شیعتهم أخذ علیهم المیثاق و أن یصبروا و یصابروا و یرابطوا و أن یتّقوا اللّه و وعدهم أن یسلّم لهم الأرض المبارکة و الحرم الآمن و أن ینزّل لهم البیت المعمور
ص :۴٠۴
-درود خدا بر او و بر خاندانش-به علی علیه السّلام فرمود: ای علی، مرا در اینجا دفن کن و قبرم را چهار انگشت از زمین بلندتر کن و بر آن آب بپاش.
[١٢٢٢]٣٧-حلبی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: عبّاس به نزد امیر مؤمنان علیه السّلام آمد و گفت: ای علی، مردم گرد آمدهاند تا رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را در بقیع مصلّی [نمازگاه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله در روزهای عید] دفن کنند و مردی از آنان امامشان شود. امیر مؤمنان علیه السّلام به سوی مردم بیرون رفته، فرمود: ای مردم، همانا رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-امام است، چه زنده باشد و چه مرده. و او فرمود: من در زمینی دفن میشوم که در آن درگذشتهام. سپس بر در ایستاده، بر او نماز خواند. سپس مردم را فرمان داد که ده نفر ده نفر بر او نماز گزارند و بیرون روند.
[١٢٢٣]٣٨-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی پیامبر -درود خدا بر او و بر خاندانش-درگذشت فرشتگان و مهاجران و انصار گروه گروه بر او نماز گزاردند. و امیر مؤمنان علیه السّلام فرموده است: از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-در تندرستی و سلامتش شنیدم میفرماید: همانا این آیهخداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند. ای کسانی که ایمان آوردهاید به او درود فرستاده، سلام دهید. سلامی کامل. دربارۀ نماز بر من پس از وفاتم، نازل شده است.
[١٢٢۴]٣٩-داود بن کثیر رقّی گفته است: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: معنای سلام بر رسول خدا چیست؟ فرمودند: خداوند پاک و والا وقتی پیامبر و وصیاش و دختر و پسرانش و همۀ امامان را آفرید و شیعیانشان را آفرید، از آنان پیمان گرفت که شکیبایی و پایداری کرده، از خداوند پروا کنند. و به آنان وعده داد که زمین مبارک و حرم امن را به آنان تسلیم کرده، بیت معمور را برایشان نازل کرده،
ص :۴٠۵
و یظهر لهم السّقف المرفوع و یریحهم من عدوّهم، و الأرض الّتی یبدّلها اللّه من السّلام و یسلّم ما فیها لهم، لا شیة فیها-قال: لا خصومة فیها-لعدوّهم و أن یکون لهم فیها ما یحبّون و أخذ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم علی جمیع الأئمّة و شیعتهم المیثاق بذلک و إنّما السّلام علیه تذکرة نفس المیثاق و تجدید له علی اللّه، لعلّه أن یعجّله جلّ و عزّ و یعجّل السّلام لکم بجمیع ما فیه.
[١٢٢۵]۴٠-ابن محبوب، عن عبد اللّه بن سنان، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سمعته یقول: اللّهمّ صلّ علی محمّد صفیّک و خلیلک و نجیّک، المدبّر لأمرک.
باب النّهی عن الإشراف علی قبر النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم [١٢٢۶]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد البرقیّ، عن جعفر بن المثنّی الخطیب قال:
کنت بالمدینة و سقف المسجد الّذی یشرف علی القبر قد سقط و الفعلة یصعدون و ینزلون و نحن جماعة، فقلت لأصحابنا من منکم له موعد یدخل علی أبی عبد اللّه علیه السّلام اللّیلة؟ فقال مهران بن أبی نصر: أنا، و قال إسماعیل بن عمّار الصّیرفیّ: أنا، فقلنا لهما: سلاه لنا عن الصّعود لنشرف علی قبر النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فلمّا کان من الغد لقیناهما، فاجتمعنا جمیعا، فقال إسماعیل: قد سألناه لکم عمّا ذکرتم، فقال: ما أحبّ لأحد منهم أن یعلو فوقه و لا آمنه أن یری شیئا یذهب منه بصره أو یراه قائما یصلّی أو یراه مع بعض أزواجه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
باب مولد أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه ولد أمیر المؤمنین علیه السّلام بعد عام الفیل بثلاثین سنة و قتل علیه السّلام فی شهر رمضان لتسع بقین منه لیلة الأحد سنة أربعین من الهجرة و هو ابن ثلاث
ص :۴٠۶
سقف بالا برده شده [عیسی]را برایشان نمایان کرده، از دشمنانشان آسوده گرداند. و نیز زمینی را که خداوند به دار السلام دگرگون میکند با آنچه در آن است که لکّهای در آن برای دشمنانشان نیست. فرمود: دشمنیای در آن نیست به آنان تسلیم کند. و آنچه در آن دوست میدارند برای آنان باشد. و رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-از همۀ امامان و شیعیانشان بر آن پیمان گرفت. و همانا این سلام یادآور پیمان و تجدید آن بر خداوند است تا شاید در آن شتاب کند و آن سلام را با همۀ آنچه در آن است سریعتر به شما رساند.
[١٢٢۵]۴٠-عبد اللّه سنان گوید: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: خداوندا بر محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]برگزیده و دوست و همرازت که تدبیرگر امر تو است، درود فرست.
[١٢٢۶]١-جعفر بن مثنّای خطیب گفت: من در مدینه بودم و سقف مسجدی که مشرف بر قبر بود افتاده بود و کارگران بالا و پایین میرفتند و ما گروهی بودیم. من به اصحابمان گفتم: چه کسی از شما امشب با حضرت صادق علیه السّلام وعده دارد؟ مهران ابو نصر گفت: من. و اسماعیل بن عمّار صیرفی هم گفت: من. ما به هردو گفتیم: از ایشان دربارۀ این بالا رفتن بپرسید تا ما هم قبر پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-را از بالا ببینیم. چون فردا شد، با آن دو دیدار کرده، همه گرد آمدیم. آنگاه اسماعیل گفت: از ایشان دربارۀ گفتۀتان پرسیدیم. فرمودند: برای هیچیک از شما نمیپسندم که بر بالای قبر برود و به کسی از شما ایمنی نمیدهم از اینکه چیزیکه ببیند و بیناییاش برود. که او را یا در حال نماز میبیند یا با یکی از همسرانش.
امیر مؤمنان علیه السّلام سی سال پس از عام الفیل به دنیا آمد و در نه روز مانده از ماه رمضان شب یکشنبۀ سال چهل هجری کشته شد. درحالیکه شصت و سه سال
ص :۴٠٧
و ستّین سنة، بقی بعد قبض النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم ثلاثین سنة و أمّه فاطمة بنت أسد بن هاشم بن عبد مناف و هو أوّل هاشمیّ ولده هاشم مرّتین.
[١٢٢٧]١-الحسین بن محمّد، عن محمّد بن یحیی الفارسیّ، عن أبی حنیفة محمّد بن یحیی، عن الولید بن أبان، عن محمّد بن عبد اللّه بن مسکان، عن أبیه قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: إنّ فاطمة بنت أسد جاءت إلی أبی طالب لتبشّره بمولد النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال أبو طالب: اصبری سبتا أبشّرک بمثله إلاّ النّبوّة، و قال: السّبت ثلاثون سنة و کان بین رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أمیر المؤمنین علیه السّلام ثلاثون سنة.
[١٢٢٨]٢-علیّ بن محمّد بن عبد اللّه، عن السّیّاریّ، عن محمّد بن جمهور، عن بعض أصحابنا، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ فاطمة بنت أسد أمّ أمیر المؤمنین کانت أوّل امرأة هاجرت إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من مکّة إلی المدینة علی قدمیها و کانت من أبرّ النّاس برسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فسمعت رسول اللّه و هو یقول: إنّ النّاس یحشرون یوم القیامة عراة کما ولدوا، فقالت: وا سوأتاه، فقال لها رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: فإنّی أسأل اللّه أن یبعثک کاسیة و سمعته یذکر ضغطة القبر، فقالت: وا ضعفاه، فقال لها رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: فإنّی أسأل اللّه أن یکفیک ذلک، و قالت لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یوما: إنّی أرید أن أعتق جاریتی هذه، فقال لها: إن فعلت أعتق اللّه بکلّ عضو منها عضوا منک من النّار، فلمّا مرضت أوصت إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أمرت أن یعتق خادمها و اعتقل لسانها فجعلت تومی إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إیماء فقبل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم وصیّتها، فبینما هو ذات یوم قاعد إذ أتاه أمیر المؤمنین علیه السّلام و هو یبکی فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: ما یبکیک؟ فقال: ماتت أمّی فاطمة، فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم:
ص :۴٠٨
داشت. ایشان پس از درگذشت پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-سی سال ماند. مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است. و حضرت نخستین هاشمیای است که پدرش از هردو طرف هاشم است.
[١٢٢٧]١-عبد اللّه مسکان گفته است: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: فاطمه بنت اسد به نزد ابو طالب آمد تا به ولادت پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش- بشارتش دهد که ابو طالب گفت: سبتی صبر کن تا من هم تو را بهمانند او جز در پیامبری بشارت دهم و حضرت فرمود: سبت سی سال است. و میان رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-و امیر مؤمنان علیه السّلام سی سال فاصله بود.
[١٢٢٨]٢-یکی از اصحابمان از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که ایشان فرمودند: همانا فاطمه بنت اسد-مادر امیر مؤمنان-نخستین زنی بود که از مکّه تا مدینه با پای پیاده به سوی رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله هجرت کرد. و او مهربانترین مردم به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بود. وقتی از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-شنید که میفرماید: مردم در روز قیامت برهنه برانگیخته میشوند چنانکه به دنیا آمدهاند. گفت: وای از این رسوایی! پس رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-به او فرمود: من از خدا درخواست میکنم که تو را پوشیده برانگیزد. آنگاه از ایشان شنید که از فشار قبر سخن میگوید. پس گفت: وای از این ناتوانی. پس رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به او فرمود: من از خدا درخواست میکنم که تو را از آن حفظ کند. و او روزی به ایشان عرض کرد: من میخواهم این کنیزم را آزاد کنم. حضرت به او فرمود: اگر چنین کنی خداوند به هر عضوی از آن، عضوی از تو را از آتش آزاد میکند. و او چون بیمار شد، به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-وصیّت کرده، سفارش کرد که خادمش را آزاد کند. و زبانش بند آمده بود. پس با اشاره به ایشان گفت و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-وصیّتش را پذیرفت. یک روز هنگامی که پیامبر نشسته بود ناگاه امیر مؤمنان گریهکنان به نزدش آمد. ایشان به او فرمود: برای چه میگریی؟ عرض کرد: مادرم فاطمه درگذشت.
ص :۴٠٩
و أمّی و اللّه، و قام مسرعا حتّی دخل فنظر إلیها و بکی، ثمّ أمر النّساء أن یغسّلنّها و قال صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: إذا فرغتنّ فلا تحدثن شیئا حتّی تعلمننی، فلمّا فرغن أعلمنه بذلک، فأعطاهنّ أحد قمیصیه الّذی یلی جسده و أمرهنّ أن یکفّنّها فیه و قال للمسلمین: إذا رأیتمونی قد فعلت شیئا لم أفعله قبل ذلک فسلونی لم فعلته، فلمّا فرغن من غسلها و کفنها دخل صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فحمل جنازتها علی عاتقه، فلم یزل تحت جنازتها حتّی أوردها قبرها، ثمّ وضعها و دخل القبر فاضطجع فیه، ثمّ قال فأخذها علی یدیه حتّی وضعها فی القبر، ثمّ انکبّ علیها طویلا یناجیها و یقول لها: ابنک ابنک [ابنک]ثمّ خرج و سوّی علیها، ثمّ انکبّ علی قبرها فسمعوه یقول: لا إله إلاّ اللّه، اللّهمّ إنّی أستودعها إیّاک، ثمّ انصرف، فقال له المسلمون: إنّا رأیناک فعلت أشیاء لم تفعلها قبل الیوم، فقال: الیوم فقدت برّ أبی طالب، إن کانت لیکون عندها الشّیء فتؤثرنی به علی نفسها و ولدها و إنّی ذکرت القیامة و أنّ النّاس یحشرون عراة، فقالت: وا سوأتاه، فضمنت لها أن یبعثها اللّه کاسیة و ذکرت ضغطة القبر فقالت: وا ضعفاه، فضمنت لها أن یکفیها اللّه ذلک، فکفّنتها بقمیصی و اضطجعت فی قبرها لذلک و انکببت علیها، فلقّنتها ما تسأل عنه، فإنّها سئلت عن ربّها فقالت، و سئلت عن رسولها فأجابت و سئلت عن ولیّها و إمامها فارتجّ علیها، فقلت: ابنک ابنک [ابنک].
[١٢٢٩]٣-بعض أصحابنا، عمّن ذکره، عن ابن محبوب، عن عمر بن أبان الکلبیّ، عن المفضّل بن عمر قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: لمّا ولد رسول اللّه فتح لآمنة بیاض فارس و قصور الشّام، فجاءت فاطمة بنت أسد أمّ أمیر المؤمنین إلی أبی طالب ضاحکة مستبشرة، فأعلمته ما قالت آمنة، فقال لها أبو طالب: و تتعجّبین من
ص :۴١٠
رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: و مادر من هم بود، به خدا سوگند! و شتابان برخاسته، داخل شد و به او نگریسته و گریست. سپس به زنان فرمان داد تا او را غسل دهند. و فرمود: وقتی کارتان انجام یافت، کاری نکنید تا مرا خبر نکردید. وقتی آنان کار را به پایان بردند به ایشان خبر دادند. ایشان بهترین دو پیراهنی را که روی بدنش میپوشید به آنان داده، فرمان داد تا او را در آن کفن کنند و به مسلمانان فرمود: وقتی مرا دیدید کاری میکنم که پیش از آن نمیکردم. از من بپرسید که برای چه کردم. و چون از غسل و کفنش فارغ شدند، حضرت به خانه داخل شده، جنازهاش را بر دوش برداشت. و تا آن را وارد قبر کند، بر دوشش بود. سپس آن را به زمین گذاشته، وارد قبر شده، در آن دراز کشید. سپس برخاسته، آن را بر دستانش گرفت و در قبر گذاشت، سپس مدّتی دراز خم شده، با او نجوا کرد درحالیکه به او میفرمود: پسرت، پسرت [پسرت]سپس بیرون آمده، قبر را بر او هموار کرد سپس به روی قبر خم شده، از او شنیدند که میفرماید: لا اله الاّ اللّه. خدایا من او را به تو میسپارم. سپس رفت آنگاه مسلمانان به ایشان گفتند: شما را دیدیم کارهایی میکردی که پیش از امروز نکرده بودی. فرمود: امروز نیکی ابو طالب را از دست دادم. اگر چیزی نزد او بود، مرا بر خود و فرزندش مقدّم میداشت. من از روز قیامت یاد کردم و اینکه مردم برهنه برانگیخته میشوند او گفت: وای از این رسوایی! پس من برایش ضمانت کردم که خداوند او را پوشیده برانگیزد. و از فشار قبر سخن گفتم و او گفت: وای از ناتوانیام! پس من برایش ضمانت کردم که خداوند او را از آن حفظ کند. آنگاه با پیراهنم او را کفن کردم و برای همین در قبرش خوابیدم و سر به گوشش گذارده، آنچه را از او میپرسیدند به او تلقین کردم. از او، از پروردگارش پرسیدند و او پاسخ گفت. و از پیامبرش پرسیده شد و پاسخ گفت. و چون از ولی! و امامش پرسیدند، زبانش بند آمد تا من گفتم: پسرت، پسرت، [پسرت].
[١٢٢٩]٣-مفضّل عمر گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: وقتی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-تولّد یافت، برای آمنه بیابانهای پارس و کاخهای شام گشوده شد. آنگاه فاطمه بنت اسد خندان و شادمان به نزد ابو طالب آمده، او را به سخنان آمنه آگاه کرد. ابو طالب به او گفت: تو از این تعجّب میکنی.
ص :۴١١
هذا، إنّک تحبلین و تلدین بوصیّه و وزیره.
[١٢٣٠]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن البرقیّ، عن أحمد بن زید النّیسابوریّ قال: حدّثنی عمر بن إبراهیم الهاشمیّ، عن عبد الملک بن عمر، عن أسید بن صفوان صاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال:
لمّا کان الیوم الّذی قبض فیه أمیر المؤمنین علیه السّلام ارتجّ الموضع بالبکاء و دهش النّاس کیوم قبض النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و جاء رجل باکیا و هو مسرع مسترجع و هو یقول: الیوم انقطعت خلافة النّبوّة حتّی وقف علی باب البیت الّذی فیه أمیر المؤمنین علیه السّلام فقال: رحمک اللّه یا أبا الحسن کنت أوّل القوم إسلاما و أخلصهم إیمانا و أشدّهم یقینا و أخوفهم للّه و أعظمهم عناء و أحوطهم علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و آمنهم علی أصحابه و أفضلهم مناقب و أکرمهم سوابق و أرفعهم درجة و أقربهم من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أشبههم به هدیا و خلقا و سمتا و فعلا و أشرفهم منزلة و أکرمهم علیه فجزاک اللّه عن الإسلام و عن رسوله و عن المسلمین خیرا، قویت حین ضعف أصحابه و برزت حین استکانوا و نهضت حین وهنوا و لزمت منهاج رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إذ همّ أصحابه، [و]کنت خلیفته حقّا لم تنازع و لم تضرع برغم المنافقین و غیظ الکافرین و کره الحاسدین و صغر الفاسقین فقمت بالأمر حین فشلوا و نطقت حین تتعتعوا و مضیت بنور اللّه إذ وقفوا، فاتّبعوک فهدوا و کنت أخفضهم صوتا و أعلاهم قنوتا و أقلّهم کلاما و أصوبهم نطقا و أکبرهم رأیا و أشجعهم قلبا و أشدّهم یقینا و أحسنهم عملا و أعرفهم بالأمور، کنت و اللّه یعسوبا للدّین أوّلا و آخرا: الأوّل حین تفرّق النّاس و الآخر حین فشلوا، کنت للمؤمنین أبا رحیما، إذ صاروا علیک عیالا، فحملت أثقال ما عنه ضعفوا و حفظت ما أضاعوا و رعیت ما أهملوا و شمّرت إذا
ص :۴١٢
تو هم وصی و وزیر او را آبستن شده، به دنیا میآوری.
[١٢٣٠]۴-أسید صفوان یک از یاران رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش -گفته است: روزی که امیر مؤمنان علیه السّلام وفات کرد، آن مکان به گریه لرزید و مردم سرگردان شدند، مانند روزی که پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-درگذشت. و مردی گریهکنان و شتابان و «انا للّه. . .» خوان آمد و میگفت: امروز خلافت پیامبری قطع شد. تا بر در خانهای ایستاد که امیر مؤمنان علیه السّلام در آن بود. آنگاه گفت: خدا تو را بیامرزد ای ابو الحسن. تو نخستین کسی از این مردم بودی که مسلمان شد. خالصترینشان از جهت ایمان. و استوارترینشان از جهت یقین. هراسانترینشان برای خداوند. و بزرگترینشان در رنج. نخستین نگاهبان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و امانتدارترینشان بر اصحاب او. برترینشان از جهت منقبت و گرامیترینشان از جهت سابقه. بلندترینشان از جهت رتبه و نزدیکترینشان به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-. شبیهترینشان به او از جهت روش و آفرینش و هیأت و کردار. والاترینشان از جهت منزلت و گرامیترینشان بر او. پس خدا به تو از اسلام و رسول و مسلمانان جزای خیر دهد. وقتی اصحاب او ناتوان شدند تو قوی بودی و چون خوار شدند تو به میدان رفتی و وقتی سستی کردند، تو برخاستی. با روش رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-همراه شدی وقتیکه اصحابش عدول کردند. تو خلیفۀ راستین او بودی که با ناخرسندی منافقان و خشم کافران و ناخشنودی کافران و خواری فاسقان، مورد نزاع قرار نگرفته، خوار نشدی. پس وقتی آنان از هم پاشیدند تو به امر دین قیام کردی. و وقتی به لکنت افتادند تو به سخن درآمدی. وقتی بازایستادند تو با نور خداوند راه خویش پی گرفتی. پس مردم از تو پیروی کرده، هدایت شدند. تو کم ادّعاترین و فرمانبردارترین، کم سخنترین و درستگوترین، بلندنظرترین و پرجرئتترین، پریقینترین و نیکوکردارترین و آشناترینشان به امور بودی. به خدا سوگند! تو در آغاز و پایان امیر دین بودی. آغاز، وقتی که مردم پراکنده شدند و پایان، هنگامی که از هم پاشیدند. برای مؤمنان پدری مهربان بودی وقتی در سرپرستی تو قرار گرفتند. و بارهایی را برداشتی که از آنها ناتوان شده بودند. آنچه را تباه کردند، نگاه داشتی و آنچه را رها کردند، تو رعایت کردی.
ص :۴١٣
اجتمعوا و علوت إذ هلعوا و صبرت إذ أسرعوا و أدرکت أوتار ما طلبوا و نالوا بک ما لم یحتسبوا، کنت علی الکافرین عذابا صبّا و نهبا و للمؤمنین عمدا و حصنا، فطرت و اللّه بنعمائها و فزت بحبائها و أحرزت سوابغها و ذهبت بفضائلها، لم تفلّل حجّتک و لم یزغ قلبک و لم تضعف بصیرتک و لم تجبن نفسک و لم تخرّ کنت کالجبل لا تحرّکه العواصف و کنت کما قال علیه السّلام: آمن النّاس فی صحبتک و ذات یدک و کنت کما قال علیه السّلام: ضعیفا فی بدنک قویّا فی أمر اللّه، متواضعا فی نفسک، عظیما عند اللّه، کبیرا فی الأرض، جلیلا عند المؤمنین، لم یکن لأحد فیک مهمز و لا لقائل فیک مغمز [و لا لأحد فیک مطمع] و لا لأحد عندک هوادة الضّعیف الذّلیل عندک قویّ عزیز حتّی تأخذ له بحقّه، و القویّ العزیز عندک ضعیف ذلیل حتّی تأخذ منه الحقّ و القریب و البعید عندک فی ذلک سواء، شأنک الحقّ و الصّدق و الرّفق و قولک حکم و حتم و أمرک حلم و حزم و رأیک علم و عزم فیما فعلت، و قد نهج السّبیل و سهل العسیر و أطفئت النّیران و اعتدل بک الدّین و قوی بک الإسلام، فظهر أمر اللّه و لو کره الکافرون و ثبت بک الإسلام و المؤمنون و سبقت سبقا بعیدا و أتعبت من بعدک تعبا شدیدا، فجللت عن البکاء و عظمت رزیّتک فی السّماء و هدّت مصیبتک الأنام، فإنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، رضینا عن اللّه قضاه و سلّمنا للّه أمره، فو اللّه لن یصاب المسلمون بمثلک أبدا، کنت للمؤمنین کهفا و حصنا و قنّة راسیا و علی الکافرین غلظة و غیظا، فألحقک اللّه بنبیّه و لا أحرمنا أجرک و لا أضلّنا بعدک و سکت القوم حتّی انقضی کلامه و بکی و بکی أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم ثمّ طلبوه فلم یصادفوه.
ص :۴١۴
وقتی [برای باطل]گرد آمدند تو کوشش کردی. و چون بیتابی کردند، تو [در رتبه] بالا رفتی. چون شتاب کردند تو صبر کردی و خونهایی را که طلب میکردند، تو [انتقام آن را]گرفتی و با تو به چیزی رسیدند که گمانش را نداشتند. تو بر کافران عذابی ریزنده و گیرنده بودی و برای مؤمنان ستون و سنگر. به خدا سوگند! با نعمتهای آن [خلافت]آفریده شدی و به دادههایش کامیاب گشتی. سوابقش را حفظ کردی و با فضیلتهایش رفتی. برهانت کند نشد و دلت عدول نکرد. بیناییات ضعیف نشد و جانت ترسو نشد و فرونیفتاد. مانند کوهی بودی که گردبادها نتواندش لرزاند. و چنان بودی که پیامبر علیه السّلام فرمود: امانتدارترین مردم در همراهی و مال. و چنان بودی که او علیه السّلام فرمود: در بدن ناتوانی و در امر خدا توانا. فروتن در خویشتن و بزرگ در نزد خدا. کبیر در زمین و شکوهمند در نزد مؤمنان. دربارۀ تو برای هیچکسی جای عیبجویی و برای هیچ گویندهای جای غمز و اشارهای نبود. [و نه برای کسی دربارهات جای طمعی بود.]با هیچکسی تعارف و مجامله نداشتی. ناتوان و خوار در پیش تو توانا و گرانمقدار بود تا حقّش را برایش برگردانی. و توانا و گرانمقدار نزدت ناتوان و خوار بود تا حقّی از او بازستانی. نزدیک و دور برایت در اینباره برابر بود. کردارت برخوردار از حقّ و راستی و نرمی، سخنت حکمت و یقین، فرمانت بردباری و دوراندیشی و دیدگاهت دانش و کوشش در آنچه میکنی. و راه، روشن. و سخت، آسان. و آتش، خاموش. و دین با تو راست و اسلام با تو نیرومند گشت. پس امر خدا ظاهر شد اگرچه کافران را ناخوش آید. اسلام و مؤمنان با تو پایدار شدند. بسیار پیش افتادی و رهراوان پس از خودت را بسیار به زحمت انداختی [زیرا هرچقدر تلاش کنند به پای تو نمیرسند]. تو شکوهمندتر از آنی که برایت گریه بس باشد. مصیبتات در آسمان بزرگ بود و [در زمین]مردمان را خرد کرد. انّا للّه و انّا الیه راجعون. . به قضای خداوند خشنودیم و به فرمانش تسلیم. ولی به خدا سوگند! مسلمانان هرگز مانند تو را از دست نمیدهند. تو برای مؤمنان پناه و سنگر و کوهی بلند استوار بودی و بر کافران خشونت و خشم. پس خدا تو را به پیامبرش بپیوندد و ما را از پاداش تو محروم نکرده، پس از تو گمراهمان نکند و مردم خاموش بودند. تا سخن او به پایان رسید و گریست. و اصحاب رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-هم گریستند. سپس گویندۀ این سخنان را جستجو کردند و نیافتند.
ص :۴١۵
[١٢٣١]۵-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن صفوان الجمّال قال:
کنت أنا و عامر و عبد اللّه بن جذاعة الأزدیّ عند أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: فقال له عامر: جعلت فداک إنّ النّاس یزعمون أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام دفن بالرّحبة؟ قال: لا، قال: فأین دفن؟ قال: إنّه لمّا مات احتمله الحسن علیه السّلام فأتی به ظهر الکوفة قریبا من النّجف یسرة عن الغریّ یمنة عن الحیرة، فدفنه بین ذکوات بیض قال: فلمّا کان بعد ذهبت إلی الموضع، فتوهّمت موضعا منه، ثمّ أتیته فأخبرته فقال لی: أصبت رحمک اللّه-ثلاث مرّات-.
[١٢٣٢]۶-أحمد بن محمّد، عن ابن أبی عمیر، عن القاسم بن محمّد، عن عبد اللّه بن سنان قال:
أتانی عمر بن یزید فقال لی: ارکب، فرکبت معه، فمضینا حتّی أتینا منزل حفص الکناسیّ فاستخرجته فرکب معنا، ثمّ مضینا حتّی أتینا الغریّ فانتهینا إلی قبر، فقال: انزلوا هذا قبر أمیر المؤمنین علیه السّلام فقلنا من أین علمت؟ فقال: أتیته مع أبی عبد اللّه علیه السّلام حیث کان بالحیرة غیر مرّة و خبّرنی أنّه قبره.
[١٢٣٣]٧-محمّد بن یحیی، عن سلمة بن الخطّاب، عن عبد اللّه بن محمّد، عن عبد اللّه بن القاسم، عن عیسی شلقان قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام له خئولة فی بنی مخزوم و إنّ شابّا منهم أتاه فقال: یا خالی إنّ أخی مات و قد حزنت علیه حزنا شدیدا، قال: فقال له: تشتهی أن تراه؟ قال: بلی، قال: فأرنی قبره، قال: فخرج و معه بردة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم متّزرا بها، فلمّا انتهی إلی القبر تلملمت شفتاه ثمّ رکضه برجله فخرج من قبره و هو یقول بلسان الفرس، فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: ألم
ص :۴١۶
[١٢٣١]۵-صفوان جمّال گفت: من و عامر و عبد اللّه جذاعۀ ازدی نزد حضرت صادق علیه السّلام بودیم که عامر به ایشان گفت: جانم فدایت! این مردم میپندارند که امیر مؤمنان علیه السّلام در آستانۀ مسجد دفن شده است. فرمودند: نه. او گفت: پس کجا دفن شده است؟ فرمود: وقتی او درگذشت حسن علیه السّلام او را برداشته، به پشت کوفه نزدیک تپّه در سمت چپ غرّی و سمت راست حیره برد و او را میان سنگهایی سپید دفن کرد. راوی گوید: بعدا وقتی به آنجا رفتم جایی را احتمال دادم. سپس به نزد حضرت رفتم و آن را بازگفتم. سه بار به من فرمودند: درست است خدا تو را بیامرزد.
[١٢٣٢]۶-عبد اللّه سنان گفته است: عمر یزید به نزدم آمد و گفت: سوار شو. من همراهش سوار شدم و رفتیم تا به منزل حفص کناسی رسیدیم. من از او خواستم که از خانه بیرون آید و با ما سوار شود. سپس رفتیم تا به غری رسیدیم و آنگاه به قبری برخوردیم. او [عمر]گفت: فرود آیید این قبر امیر مؤمنان [علیه السّلام] است. ما گفتیم: از کجا دانستی؟ گفت: با حضرت صادق علیه السّلام وقتی در حیره بودند چند بار به اینجا آمدم و ایشان به من خبر داد که این قبر او است.
[١٢٣٣]٧-عیسی شلقان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: امیر مؤمنان علیه السّلام در بنی مخزوم داییهایی داشت. جوانی از آنان به نزدش آمد و گفت: دایی جان! برادرم مرد و من بسیار بر او اندوهگینم. راوی گوید حضرت به او فرمود: میل داری او را ببینی؟ گفت: البتّه. فرمود: پس قبرش را نشانم بده. راوی گوید: آن گاه درحالیکه عبای رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را به کمر بسته بود، بیرون آمد. چون به آن قبر رسید، لبهایش تکان میخورد. سپس قبر را با پایش زد و ناگاه او از قبرش بیرون آمد درحالیکه به زبان پارسیان سخن میگفت.
ص :۴١٧
تمت و أنت رجل من العرب؟ ! ! قال: بلی و لکنّا متنا علی سنّة فلان و فلان فانقلبت ألسنتنا.
[١٢٣۴]٨-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، و علیّ بن محمّد عن سهل بن زیاد جمیعا، عن ابن محبوب، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا قبض أمیر المؤمنین علیه السّلام قام الحسن بن علیّ علیه السّلام فی مسجد الکوفة فحمد اللّه و أثنی علیه و صلّی علی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، ثمّ قال: أیّها النّاس إنّه قد قبض فی هذه اللّیلة رجل ما سبقه الأوّلون و لا یدرکه الآخرون إنّه کان لصاحب رایة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، عن یمینه جبرئیل و عن یساره میکائیل، لا ینثنی حتّی یفتح اللّه له و اللّه ما ترک بیضاء و لا حمراء إلاّ سبعمائة درهم فضلت عن عطائه، أراد أن یشتری بها خادما لأهله. و اللّه لقد قبض فی اللّیلة الّتی فیها قبض وصیّ موسی یوشع بن نون و اللّیلة الّتی.
بن مریم و اللّیلة الّتی نزّل فیها القرآن.
[١٢٣۵]٩-علیّ بن محمّد رفعه قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: لمّا غسّل أمیر المؤمنین علیه السّلام نودوا من جانب البیت إن أخذتم مقدّم السّریر کفیتم مؤخّره و إن أخذتم مؤخّره کفیتم مقدّمه.
[١٢٣۶]١٠-عبد اللّه بن جعفر و سعد بن عبد اللّه جمیعا، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علیّ بن مهزیار، عن الحسن بن محبوب، عن هشام بن سالم، عن حبیب السّجستانیّ قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: ولدت فاطمة بنت محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بعد مبعث رسول اللّه بخمس سنین و توفّیت و لها ثمان عشرة سنة و خمسة و سبعون یوما.
[١٢٣٧]١١-سعد بن عبد اللّه، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن
ص :۴١٨
پس امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: آیا مردی از عرب نبودی که مردی؟ گفت: چرا ولی بنابر سنّت فلانی و فلانی مردیم و آنگاه زبانمان دیگر شد.
[١٢٣۴]٨-ابو حمزه از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: چون امیر مؤمنان علیه السّلام درگذشت، حسن بن علی علیه السّلام در مسجد کوفه برخاسته، سپاس و ستایش خداوند گفته، بر پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-درود فرستاد و سپس فرمود: ای مردم! امشب مردی وفات کرد که پیشینیان بر او پیشی نگرفتند و آیندگان به او نرسند. همانا او پرچمدار رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بود که از راستش جبرئیل بود و از چپش میکائیل. تا خداوند برایش فتح نمیکرد [از میدان]بازنمیگشت. و به خدا سوگند! سفید و سرخی به جا نگذاشته است جز هفتصد درهم که از عطایش زیاد آمده بود و میخواست با آن خدمتکاری برای خانوادهاش بخرد. به خدا سوگند! او در شبی وفات یافت که وصیّ موسی، یوشع نون در آن وفات یافت و شبی که عیسای مریم را به معراج بردند و شبی که قرآن در آن نازل شد.
[١٢٣۵]٩-علی محمّد حدیثی که سندش را به حضرت صادق علیه السّلام رسانده، روایت کرده که ایشان فرمودند: چون امیر مؤمنان علیه السّلام غسل داده شد، از جانب خانه ندا دادند: اگر جلوی تابوت را بگیرید، از گرفتن دنبالهاش بینیازید و اگر دنبالش را بگیرید از گرفتن جلوی آن بینیازید. [چون فرشتگان در این کار شما را یاری میکنند]
[١٢٣۶]١٠-حبیب سجستانی گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: فاطمه دخت محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-پنج سال پس از بعثت رسول خدا تولّد یافت و هیجده سال و هفتاد و پنج روز داشت که وفات کرد. [این حدیث مربوط به باب بعدی است که نسخهبرداران به اشتباه در این باب قرار دادهاند.]
[١٢٣٧]١١-یکی از اصحابمان گفته که او از حضرت صادق علیه السّلام شنیده که
ص :۴١٩
علیّ بن فضّال، عن عبد اللّه بکیر، عن بعض أصحابنا، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام أنّه سمعه یقول:
لمّا قبض أمیر المؤمنین علیه السّلام أخرجه الحسن و الحسین و رجلان آخران حتّی إذا خرجوا من الکوفة ترکوها عن أیمانهم ثمّ أخذوا فی الجبّانة حتّی مرّوا به إلی الغریّ فدفنوه و سوّوا قبره فانصرفوا.
باب مولد الزّهراء فاطمة علیها السّلام ولدت فاطمة علیها و علی بعلها السّلام بعد مبعث رسول اللّه بخمس سنین و توفّیت علیها السّلام و لها ثمان عشرة سنة و خمسة و سبعون یوما و بقیت بعد أبیها صلّی اللّه علیه و اله و سلّم خمسة و سبعین یوما.
[١٢٣٨]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن ابن رئاب، عن أبی عبیدة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ فاطمة علیها السّلام مکثت بعد رسول اللّه ۶ خمسة و سبعین یوما و کان دخلها حزن شدید علی أبیها و کان یأتیها جبرئیل علیه السّلام فیحسن عزاءها علی أبیها و یطیّب نفسها و یخبرها عن أبیها و مکانه و یخبرها بما یکون بعدها فی ذرّیّتها و کان علیّ علیه السّلام یکتب ذلک.
[١٢٣٩]٢-محمّد بن یحیی، عن العمرکیّ بن علیّ، عن علیّ بن جعفر، عن أخیه أبی الحسن علیه السّلام قال:
إنّ فاطمة علیها السّلام صدّیقة شهیدة و إنّ بنات الأنبیاء لا یطمثن.
[١٢۴٠]٣-أحمد بن مهران رحمه اللّه رفعه و أحمد بن إدریس، عن محمّد بن عبد الجبّار الشّیبانیّ قال: حدّثنی القاسم بن محمّد الرّازیّ قال: حدّثنا علیّ بن
ص :۴٢٠
میفرماید: چون امیر مؤمنان علیه السّلام وفات یافت، حسن و حسین و دو مرد دیگر او را بیرون بردند تا از کوفه خارج شدند و آن را در سمت راستشان قرار دادند سپس راه صحرا را پیش گرفته، او را به غری رساندند. آنگاه او را دفن کرده، قبرش را هموار کرده، بازگشتند.
فاطمه-درود بر او و بر همسرش-پنج سال پس از بعثت رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به دنیا آمد. و هجده سال و هفتاد و پنج روز داشت که وفات یافت. او پس از پدرش-درود خدا بر او و بر خاندانش-هفتاد و پنج روز زنده ماند.
[١٢٣٨]١-ابو عبیده از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: فاطمه علیها السّلام پس از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-هفتاد و پنج روز زنده ماند. درحالیکه اندوهی سخت برای پدرش او را فراگرفته بود و جبرئیل به نزدش میآمد و تسلیت میگفت و از پدرش و جایش خبر میداد و تسکیناش میداد. و به او دربارۀ فرزندانش و آنچه پس از او میشود، خبر میداد و علی آنها را مینوشت.
[١٢٣٩]٢-علی جعفر از برادرش ابو الحسن کاظم علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: فاطمه علیها السّلام صدّیقهای شهیده است. و همانا دختران پیامبران حایض نمیشوند.
[١٢۴٠]٣-علی بن محمّد هرمزانی از حضرت [سرور شهیدان]حسین بن
ص :۴٢١
محمّد الهرمزانیّ، عن أبی عبد اللّه الحسین بن علیّ علیهما السّلام قال:
لمّا قبضت فاطمة علیها السّلام دفنها أمیر المؤمنین سرّا و عفا علی موضع قبرها، ثمّ قام فحوّل وجهه إلی قبر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال: السّلام علیک یا رسول اللّه عنّی و السّلام علیک عن ابنتک و زائرتک و البائتة فی الثّری ببقعتک و المختار اللّه لها سرعة اللّحاق بک، قلّ یا رسول اللّه: عن صفیّتک صبری و عفا عن سیّدة نساء العالمین تجلّدی، إلاّ أنّ لی فی التّأسّی بسنّتک فی فرقتک موضع تعزّ، فلقد وسّدتک فی ملحودة قبرک و فاضت نفسک بین نحری و صدری، بلی و فی کتاب اللّه (لی) أنعم القبول، إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، قد استرجعت الودیعة و أخذت الرّهینة و أخلست الزّهراء، فما أقبح الخضراء و الغبراء یا رسول اللّه، أمّا حزنی فسرمد و أمّا لیلی فمسهّد و همّ لا یبرح من قلبی أو یختار اللّه لی دارک الّتی أنت فیها مقیم، کمد مقیّح و همّ مهیّج سرعان ما فرّق بیننا و إلی اللّه أشکو و ستنبئک ابنتک بتظافر أمّتک علی هضمها فأحفها السّؤال و استخبرها الحال، فکم من غلیل معتلج بصدرها لم تجد إلی بثّه سبیلا و ستقول و یحکم اللّه و هو خیر الحاکمین سلام مودّع لا قال و لا سئم، فإن أنصرف فلا عن ملالة و إن أقم فلا عن سوء ظنّ بما وعد اللّه الصّابرین، واه واها و الصّبر أیمن و أجمل و لو لا غلبة المستولین لجعلت المقام و اللّبث لزاما معکوفا و لأعولت إعوال الثّکلی علی جلیل الرّزیّة، فبعین اللّه تدفن ابنتک سرّا و تهضم حقّها و تمنع إرثها و لم یتباعد العهد و لم یخلق منک الذّکر و إلی اللّه یا رسول اللّه المشتکی و فیک یا رسول اللّه أحسن العزاء، صلّی اللّه علیک و علیها السّلام و الرّضوان.
[١٢۴١]۴-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن عبد الرّحمن بن سالم، عن المفضّل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
ص :۴٢٢
علی علیهما السّلام روایت کرده که فرمودند: چون فاطمه علیها السّلام وفات کرد امیر مؤمنان او را پنهانی دفن کرده، جای قبرش را ناپدید کرد. سپس برخاسته، به جانب قبر رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-رو کرده، عرض کرد: ای رسول خدا، سلام من و دخترت که اکنون به دیدارت شتافته و در خاک آرمیده که در آن خاک (شهر مدینه) آرامگاه توست. سلام بر تو از کسی که انتخاب خدا برای او پیوستن شتابان به شما بود. ای رسول خدا! شکیباییام بر مرگ دخت برگزیدۀ تو، اندک است و سختی جدایی از سرور زنان دو عالم طاقت و توان خویشتنداری را از من گرفته امّا برای من که سختی جدایی تو را دیده و رنج مصیبت تو را چشیدهام طبق شیوۀ شما در فراق جای شکیبایی است؛ زیرا من خود تو را به دست خویش در قبر خواباندم و هنگامی که سر بر سینۀ من داشتی جان به جانآفرین تسلیم نمودی آری [برای]من بهترین پذیرش در کتاب خدا است: ما از خداییم و به سوی او هم بازمیگردیم. [اینک]امانت بازگشت و گروگان به صاحبش رسید، زهرا از من گرفته شد. ای رسول خدا، چه زشت است این [آسمان]آبی و این زمین]تیره. اندوهم که همیشگی است. شبم که به بیخوابی میگذرد و اندوهی پنهان پیوسته در قلب من است. تا خدا، خانهای را که تو در آن اقامت داری برایم برگزیند.
اندوهی سخت و دل خونکن است و غمی ویرانگر. چه زود مرگ میان ما جدایی انداخت. و من به خدا شکایت میبرم. بهزودی دخترت به شما از همیاری امّتت بر ستم به او خبر خواهد داد. پس احوال اینجا را از او خبر بگیر و همه را بپرس. چه بسیار اندوه [چون موج]خروشانی در سینهاش که راهی به اظهارشان نیافت. و شما بهزودی میگویی: خدا داوری میکند که او بهترین داوران است. سلامی وداعکننده که نه خشمگینانه است و نه از روی دلتنگی. که اگر میروم نه از دلتنگی است. و اگر درنگ میکنم نه از بدگمانی به وعدۀ خداوند به صبرپیشه کنندگان است. آه، آه! شکیبایی مبارکتر و زیباتر است. و اگر چیرگی حکومتطلبان نبود، اقامت و درنگ در اینجا را به اعتکاف لازم میدانستم. و چونان مادر فرزند مرده بر این مصیبت بزرگ شیون میکردم. که در پیش چشم خدا دخترت نهانی دفن شد، حقّش غصب شد و از ارثش بازداشته شد درحالیکه آن پیمان هنوز دور نشده، یاد تو کهنه نگشته بود. پس ای رسول خدا، شکایتم به سوی خدا است. و با تو ای رسول خدا، بر این عزا صبر میکنم. درود خدا بر تو و سلام و رضوان بر او.
[١٢۴١]۴-مفضّل گفته است: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: چه کسی
ص :۴٢٣
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: من غسّل فاطمة؟ قال: ذاک أمیر المؤمنین-و کأنّی استعظمت ذلک من قوله-فقال: کأنّک ضقت بما أخبرتک به؟ قال: فقلت: قد کان ذاک جعلت فداک، قال: فقال: لا تضیقنّ فإنّها صدّیقة و لم یکن یغسّلها اءلاّ الصّدیق، أما علمت أنّ مریم لم یغسلها إلاّ عیسی.
[١٢۴٢]۵-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن إسماعیل، عن صالح بن عقبة، عن عبد اللّه بن محمّد الجعفیّ، عن أبی جعفر و أبی عبد اللّه علیهما السّلام قالا:
إنّ فاطمة علیها السّلام لمّا أن کان من أمرهم ما کان أخذت بتلابیب عمر فجذبته إلیها ثمّ قالت: أما و اللّه یا ابن الخطّاب لو لا أنّی أکره أن یصیب البلاء من لا ذنب له لعلمت أنّی سأقسم علی اللّه ثمّ أجده سریع الإجابة.
[١٢۴٣]۶-و بهذا الإسناد، عن صالح بن عقبة، عن یزید بن عبد الملک، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا ولدت فاطمة علیها السّلام أوحی اللّه إلی ملک فأنطق به لسان محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فسمّاها فاطمة، ثمّ قال: إنّی فطمتک بالعلم و فطمتک من الطّمث، ثمّ قال أبو جعفر علیه السّلام: و اللّه لقد فطمها اللّه بالعلم و عن الطّمث فی المیثاق.
[١٢۴۴]٧-و بهذا الإسناد، عن صالح بن عقبة، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قال النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لفاطمة علیها السّلام، یا فاطمة! قومی فأخرجی تلک الصّحفة فقامت فأخرجت صحفة فیها ثرید و عراق یفور، فأکل النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین ثلاثة عشر یوما، ثمّ إنّ أمّ أیمن رأت الحسین معه شیء فقالت له: من أین لک هذا؟ قال: إنّا لنأکله منذ أیّام، فأتت أمّ أیمن فاطمة،
ص :۴٢۴
فاطمه [علیها السّلام]را غسل داد؟ فرمود: امیر مؤمنان [علیه السّلام]-گویا من این سخنش را بزرگ شمردم-که فرمودند: گویا تو به آنچه گفتم تردید داری؟ عرض کردم: چنین است جانم به فدایت. او گوید حضرت فرمود: تردید نکن که او صدّیقه بود و کسی جز صدّیق غسلش نمیدهد؛ مگر نمیدانی که مریم را عیسی غسل داد.
[١٢۴٢]۵-عبد اللّه بن محمّد جعفی از حضرت باقر و صادق علیهما السّلام روایت کرده که فرمودند: فاطمه علیها السّلام-وقتی کارشان آن شد که شد-گریبان عمر را گرفته، کشید و سپس فرمود: هان، به خدا سوگند، ای پسر خطّاب! اگر گرفتاری بیگناهان به بلا را ناخوش نداشتم، میدانستی که خدا را سوگند میدهم و آن را به زودی اجابتشده درمییابم.
[١٢۴٣]۶-یزید عبد الملک از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: چون فاطمه علیها السّلام به دنیا آمد، خداوند به فرشتهای وحی فرستاد تا زبان محمّد -درود خدا بر او و بر خاندانش-را به سخن آورده او را فاطمه بنامد. سپس فرمود: من تو را با علم گرفتم و از خون حیض قطع کردم. سپس حضرت باقر علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند که خداوند در عالم میثاق، او را با علم گرفت و از خون حیض قطع کرد.
[١٢۴۴]٧-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که پیامبر گرامی-درود خدا بر او و بر خاندانش-به فاطمه علیها السّلام فرمودند: ای فاطمه برخیز و آن ظرف را بیاور. او برخاست و ظرفی را که نان و گوشت استخواندار داشت و میجوشید آورد. و پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-و علی و فاطمه و حسن و حسین [علیهم السّلام]سیزده روز از آن خوردند. سپس امّ ایمن حسین را دید که چیزی به همراه دارد. گفت: این را از کجا آوردی؟ فرمود: چند روزی است که ما از آن میخوریم. پس امّ ایمن به نزد فاطمه آمده، گفت: ای فاطمه!
ص :۴٢۵
فقالت: یا فاطمة إذا کان عند أمّ أیمن شیء فإنّما هو لفاطمة و ولدها و إذا کان عند فاطمة شیء فلیس لأمّ أیمن منه شیء؟ فأخرجت لها منه فأکلت منه أمّ أیمن و نفدت الصّحفة، فقال لها النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: أما لو لا أنّک أطعمتها لأکلت منها أنت و ذرّیّتک إلی أن تقوم السّاعة، ثمّ قال أبو جعفر علیه السّلام: و الصّحفة عندنا یخرج بها قائمنا علیه السّلام فی زمانه.
[١٢۴۵]٨-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن علیّ، عن علیّ بن جعفر قال:
سمعت أبا الحسن علیه السّلام یقول: بینا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم جالس إذ دخل علیه ملک له أربعة و عشرون وجها، فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم حبیبی جبرئیل لم أرک فی مثل هذه الصّورة، قال الملک لست بجبرئیل یا محمّد بعثنی اللّه عزّ و جلّ أن أزوّج النّور من النّور، قال: من ممّن؟ قال: فاطمة من علیّ قال: فلمّا ولّی الملک إذا بین کتفیه محمّد رسول اللّه، علیّ وصیّه، فقال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: منذ کم کتب هذا بین کتفیک؟ فقال: من قبل أن یخلق اللّه آدم باثنین و عشرین ألف عام.
[١٢۴۶]٩-علیّ بن محمّد و غیره، عن سهل بن زیاد، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر قال:
سألت الرّضا علیه السّلام عن قبر فاطمة علیها السّلام فقال: دفنت فی بیتها فلمّا زادت بنو أمیّة فی المسجد صارت فی المسجد.
[١٢۴٧]١٠-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الوشّاء، عن الخیبریّ، عن یونس بن ظبیان، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
سمعته یقول: لو لا أنّ اللّه تبارک و تعالی خلق أمیر المؤمنین علیه السّلام لفاطمة علیها السّلام ما کان لها کفو علی ظهر الأرض من آدم و من دونه.
ص :۴٢۶
وقتی چیزی نزد امّ ایمن است برای فاطمه و فرزندان او است و چون چیزی نزد فاطمه باشد چیزی از آن برای امّ ایمن نیست؟ حضرت چیزی از آن به او داد. امّ ایمن از آن خورد و غذای ظرف تمام شد. آنگاه پیامبر گرامی-درود خدا بر او و بر خاندانش-به او فرمود: اگر به او نمیخوراندی تو و فرزندانت تا روز قیامت از آن میخوردید. سپس حضرت باقر علیه السّلام فرمود: و آن ظرف نزد ما است تا قائم علیه السّلام آن را در زمانش بیرون آورد.
[١٢۴۵]٨-علی جعفر گفته است: از حضرت ابو الحسن کاظم علیه السّلام شنیدم میفرماید: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-نشسته بود که فرشتهای دارای بیست و چهار چهره به نزدش آمد. رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به او فرمود: جبرئیل ای محبوبم تو را با چنین چهرهای ندیده بودم. آن فرشته عرض کرد: ای محمّد! من جبرئیل نیستم. خداوند عزّتمند مرا فرستاده تا نور را به ازدواج نور درآورم. فرمود: که را با که؟ عرض کرد: فاطمه را با علی. حضرت [ابو الحسن علیه السّلام]فرمود: چون فرشته رو گرداند میان دو شانهاش «محمّد رسول اللّه و علی وصی او» نوشته بود. رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: چند وقت است که این میان دو شانهات نوشته شده است؟
عرض کرد: بیست و دو هزار سال پیش از آنکه خداوند آدم را بیافریند.
[١٢۴۶]٩-احمد محمّد ابو نصر گفت: از حضرت رضا علیه السّلام دربارۀ قبر فاطمه پرسیدم. فرمودند: در خانهاش دفن شد. و چون بنی امیّه مسجد را گستردند به مسجد افتاد.
[١٢۴٧]١٠-یونس ظبیان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: اگر خداوند پاک و والا امیر مؤمنان را برای فاطمه علیها السّلام نمیآفرید، بر روی زمین از آدم و جز آن همتایی برایش نبود.
ص :۴٢٧
باب مولد الحسن بن علیّ صلوات اللّه علیهما ولد الحسن بن علیّ علیهما السّلام فی شهر رمضان فی سنة بدر، سنة اثنتین بعد الهجرة. و روی أنّه ولد فی سنة ثلاث و مضی علیه السّلام فی شهر صفر فی آخره من سنة تسع و أربعین. و مضی و هو ابن سبع و أربعین سنة و أشهر. و أمّه فاطمة بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١٢۴٨]١-محمّد بن یحیی، عن الحسین بن إسحاق، عن علیّ بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن النّضر بن سوید، عن عبد اللّه بن سنان، عمّن سمع أبا جعفر علیه السّلام یقول:
لمّا حضرت الحسن علیه السّلام الوفاة بکی، فقیل له: یا ابن رسول اللّه تبکی و مکانک من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الّذی أنت به؛ و قد قال فیک ما قال؛ و قد حججت عشرین حجّة ماشیا و قد قاسمت مالک ثلاث مرّات حتّی النّعل بالنّعل؟ فقال: إنّما أبکی لخصلتین: لهول المطّلع و فراق الأحبّة.
[١٢۴٩]٢-سعد بن عبد اللّه و عبد اللّه بن جعفر، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علیّ بن مهزیار، عن الحسن بن سعید، عن محمّد بن سنان، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قبض الحسن بن علیّ علیهما السّلام و هو ابن سبع و أربعین سنة فی عام خمسین، عاش بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم أربعین سنة.
[١٢۵٠]٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن النّعمان، عن سیف بن عمیرة، عن أبی بکر الحضرمیّ قال:
إنّ جعدة بنت أشعث بن قیس الکندیّ سمّت الحسن بن علیّ علیهما السّلام و سمّت مولاة له، فأمّا مولاته فقاءت السّمّ و أمّا الحسن فاستمسک فی بطنه ثمّ انتفط به فمات.
ص :۴٢٨
حسن بن علی علیهما السّلام در ماه رمضان در سال بدر سال دوم پس از هجرت به دنیا آمد. و روایت شده که او در سال سوم ولادت یافته است. و آن حضرت در پایان ماه صفر از سال چهل و نهم وفات کرد. درحالیکه چهل و هفت سال و چند ماه داشت. و مادرش فاطمه دخت رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بود.
[١٢۴٨]١-مردی از حضرت باقر علیه السّلام شنید که میفرماید: چون وفات حضرت حسن علیه السّلام رسید ایشان گریست. گفتند: ای پسر رسول خدا میگریی درحالیکه مقامی چنین نزد رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-داری و دربارهات فرموده آنچه را فرموده است. و بیست بار پیاده حج کردهای و سه بار اموالت را تقسیم کردهای حتّی کفش را؟ فرمودند: تنها برای دو چیز میگریم: هراس از ایستگاه روز قیامت و جدایی از کسانی که دوستشان میدارم.
[١٢۴٩]٢-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: حسن علی علیهما السّلام در سال پنجاهم درحالیکه چهل و هفت سال داشت وفات کرد. او پس از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-چهل سال زیست.
[١٢۵٠]٣-ابو بکر حضرمی گفته است: جعده دختر اشعث قیس کندی، حسن علی علیهما السّلام و کنیزش را سم داد. کنیزش آن سم را قی کرد ولی در شکم حضرت حسن [علیه السّلام]ماند و آماسید و حضرت درگذشت.
ص :۴٢٩
[١٢۵١]۴-محمّد بن یحیی و أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن القاسم النّهدیّ، عن إسماعیل بن مهران، عن الکناسیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
خرج الحسن بن علیّ علیهما السّلام فی بعض عمره و معه رجل من ولد الزّبیر، کان یقول بإمامته، فنزلوا فی منهل من تلک المناهل تحت نخل یابس، قد یبس من العطش، ففرش للحسن علیه السّلام تحت نخلة و فرش للزّبیریّ بحذاه تحت نخلة أخری، قال: فقال الزّبیریّ-و رفع رأسه-: لو کان فی هذا النّخل رطب لأکلنا منه، فقال له الحسن: و إنّک لتشتهی الرّطب؟ فقال الزّبیریّ نعم قال فرفع یده إلی السّماء فدعا بکلام لم أفهمه فاخضرّت النّخلة ثمّ صارت إلی حالها فأورقت و حملت رطبا فقال الجمّال الّذی اکتروا منه سحر و اللّه قال فقال الحسن علیه السّلام: ویلک لیس بسحر و لکن دعوة ابن نبیّ مستجابة، قال: فصعدوا إلی النّخلة فصرموا ما کان فیه فکفاهم.
[١٢۵٢]۵-أحمد بن محمّد و محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسن، عن یعقوب بن یزید، عن ابن عمیر، عن رجاله، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ الحسن علیه السّلام قال: إنّ للّه مدینتین إحداهما بالمشرق و الأخری بالمغرب، علیهما سور من حدید و علی کلّ واحد منهما ألف ألف مصراع و فیها سبعون ألف ألف لغة، یتکلّم کلّ لغة بخلاف لغة صاحبها و أنا أعرف جمیع اللّغات و ما فیهما و ما بینهما و ما علیهما حجّة غیری و غیر الحسین أخی.
[١٢۵٢]۶-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن علیّ بن النّعمان، عن صندل، عن أبی أسامة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
خرج الحسن بن علیّ علیهما السّلام إلی مکّة سنة ماشیا، فورمت قدماه، فقال له بعض موالیه: لو رکبت لسکن عنک هذا الورم، فقال کلاّ إذا أتینا هذا المنزل فإنّه یستقبلک أسود و معه دهن فاشتر منه و لا تماکسه، فقال له مولاه: بأبی أنت و أمّی ما قدمنا منزلا فیه أحد یبیع هذا الدّواء، فقال له: بلی إنّه أمامک دون المنزل، فسارا میلا فإذا
ص :۴٣٠
[١٢۵١]۴-کناسی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: حسن علی در یکی از سفرهای عمرهاش با مردی از فرزندان زبیر و معتقد به امامت حضرت بیرون آمد، آنگاه که در آبگاهی از آن آبگاههای [راه]در زیر نخلی خشکیده از بیآبی فرود آمدند و برای حضرت حسن علیه السّلام در زیر یک نخل و برای زبیری در زیر نخلی دیگر روبهروشان فرش انداختند، زبیری سرش را بلند کرد گفت: اگر این نخل رطبی داشت از آن میخوردیم. حسن [علیه السّلام]به او فرمود: تو رطب میل داری؟ زبیری گفت: بله. حضرت دستش را به سوی آسمان بلند کرد و با کلماتی که آن را نفهمیدم دعا کرد. پس آن نخل سبز شد و به حالش برگشت. آنگاه برگ آورد و رطب داد! ساربانی که از او شتر کرایه کرده بودند گفت: به خدا این سحر است. راوی گوید: حضرت حسن علیه السّلام فرمود: وای بر تو! این سحر نیست. بلکه دعای پسر پیامبر پذیرفته شده است. او گوید: پس، از نخل بالا رفته، آنچه داشت چیدند و کفایتشان کرد.
[١٢۵٢]۵-ابن ابی عمیر از مردانش از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که حضرت حسن علیه السّلام فرمودند: برای خداوند دو شهر است، یکی در خاور و دیگری در باختر. بر هر دوی آنها دیواری از آهن است و بر هر کدامشان هزار هزار [یک میلیون]در و در هر کدامشان هزار هزار [یک میلیون]لغت و واژه است. که هر لغتی برخلاف لغت رفیقش سخن میگوید. و من همۀ آن لغتها و آنچه را در آنها و میان آنها است، میشناسم. و بر آنها جز من و برادرم حسین حجّتی نیست.
[١٢۵٢]۶-[ابو اسامه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند:]حضرت حسن بن علی علیهما السّلام سالی، پیاده به مکّه رفت و پاهایش ورم کرد. یکی از غلامانش به ایشان عرض کرد: چون سوار شوی این ورم آرام شود. فرمودند: هرگز. وقتی به این منزل برسیم، سیاهی که روغنی به همراه دارد به پیشوازت میآید، روغنی از او بخر و بر سر قسمت با او بحث مکن. غلام به ایشان عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت! ما به منزلی نرسیدیم که کسی این دوا را در آنجا بفروشد. حضرت به او فرمود: چرا او جلوی تو نزدیک آن منزل است. پس یک میل [دو کیلومتر]رفتند تا آن سیاه را
ص :۴٣١
هو بالأسود، فقال الحسن علیه السّلام لمولاه: دونک الرّجل، فخذ منه الدّهن و أعطه الثّمن، فقال الأسود: یا غلام لمن أردت هذا الدّهن؟ فقال للحسن بن علیّ علیهما السّلام فقال: انطلق بی إلیه، فانطلق فأدخله إلیه فقال له: بأبی أنت و أمّی لم أعلم أنّک تحتاج إلی هذا أ و تری ذلک و لست آخذ له ثمنا، إنّما أنا مولاک و لکن ادع اللّه أن یرزقنی ذکرا سویّا یحبّکم أهل البیت، فإنّی خلّفت أهلی تمخض، فقال: انطلق إلی منزلک فقد وهب اللّه لک ذکرا سویّا و هو من شیعتنا.
باب مولد الحسین بن علیّ علیهما السّلام ولد الحسین بن علیّ علیهما السّلام فی سنة ثلاث و قبض علیه السّلام فی شهر المحرّم من سنة إحدی و ستّین من الهجرة و له سبع و خمسون سنة و أشهر. قتله عبید اللّه بن زیاد لعنه اللّه، فی خلافة یزید بن معاویة لعنه اللّه و هو علی الکوفة و کان علی الخیل الّتی حاربته و قتلته عمر بن سعد لعنه اللّه بکربلاء یوم الإثنین، لعشر خلون من المحرّم و أمّه فاطمة بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١٢۵٣]١-سعد و أحمد بن محمّد جمیعا، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علیّ بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن محمّد بن سنان، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قبض الحسین بن علیّ علیهما السّلام یوم عاشوراء و هو ابن سبع و خمسین سنة.
[١٢۵۴]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن عبد الرّحمن العرزمیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
کان بین الحسن و الحسین علیهما السّلام طهر و کان بینهما فی المیلاد ستّة أشهر و عشرا.
ص :۴٣٢
دیدند. حضرت حسن علیه السّلام به غلامش فرمود: به نزد این مرد برو و روغن را از او گرفته، قیمتش را بپرداز. آن سیاه به او گفت: ای غلام! این روغن را برای که میخواهی؟ گفت: برای حسن علی علیهما السّلام. او گفت: مرا به نزدش ببر. با او به نزد حضرت رفت و عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت! من نمیدانستم شما به این نیاز دارید. اجازه بدهید قیمتش را نگیرم. که من غلام شمایم. ولی از خدا بخواهید به من پسری تندرست دوستدار شما خاندان بدهد؛ زیرا خانوادهام را در حالی پشت سر گذاشتم که نزدیک زاییدنش بود. حضرت فرمودند: به منزلت برو خداوند پسری تندرست که از شیعیان ما است به تو بخشید.
حسین بن علی علیهما السّلام در سال سوم به دنیا آمد. و در ماه محرّم سال شصت و یک هجری که پنجاه و هفت سال و چند ماه داشت، وفات یافت. عبید اللّه زیاد-خدا او را لعنت کند-که امیر کوفه بود، او را کشت. و امیر لشکری که با او روز دوشنبۀ دهم محرّم در کربلا کارزار کرده، به قتلش رساند، عمر سعد-خدا او را لعنت کند -بود. و مادرش فاطمه دختر رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است.
[١٢۵٣]١-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: حسین علی علیهما السّلام در روز عاشورا، پنجاه و هفت سال داشت که وفات یافت.
[١٢۵۴]٢-عبد الرّحمان عرزمی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: فاصلۀ میان حسن و حسین علیهما السّلام یک طهر است. و میان ولادتشان شش ماه و ده روز.
ص :۴٣٣
[١٢۵۵]٣-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن الوشّاء و الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أحمد بن عائذ، عن أبی خدیجة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لمّا حملت فاطمة علیها السّلام بالحسین جاء جبرئیل إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فقال: إنّ فاطمة علیها السّلام ستلد غلاما تقتله أمّتک من بعدک فلمّا حملت فاطمة بالحسین علیه السّلام کرهت حمله و حین وضعته کرهت وضعه، ثمّ قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: لم تر فی الدّنیا أمّ تلد غلاما تکرهه و لکنّها کرهته لما علمت أنّه سیقتل، قال: و فیه نزلت هذه الآیة: وَ وَصَّیْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَیْهِ حسنا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً.
[١٢۵۶]۴-محمّد بن یحیی، عن علیّ بن إسماعیل، عن محمّد بن عمرو الزّیّات، عن رجل من أصحابنا، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ جبرئیل علیه السّلام نزل علی محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال له: یا محمّد! إنّ اللّه یبشّرک بمولود یولد من فاطمة، تقتله أمّتک من بعدک، فقال: یا جبرئیل! و علی ربّی السّلام لا حاجة لی فی مولود یولد من فاطمة، تقتله أمّتی من بعدی، فعرج ثمّ هبط علیه السّلام فقال له مثل ذلک، فقال: یا جبرئیل! و علی ربّی السّلام لا حاجة لی فی مولود تقتله أمّتی من بعدی، فعرج جبرئیل علیه السّلام إلی السّماء ثمّ هبط فقال: یا محمّد! إنّ ربّک یقرئک السّلام و یبشّرک بأنّه جاعل فی ذرّیّته الإمامة و الولایة و الوصیّة، فقال: قد رضیت ثمّ أرسل إلی فاطمة أنّ اللّه یبشّرنی بمولود یولد لک، تقتله أمّتی من بعدی، فأرسلت إلیه لا حاجة لی فی مولود [منّی]، تقتله أمّتک من بعدک، فأرسل إلیها أنّ اللّه قد جعل فی ذرّیّته الإمامة و الولایة و الوصیّة، فأرسلت إلیه أنّی قد رضیت ف حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً
ص :۴٣۴
[١٢۵۵]٣-ابو خدیجه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: چون فاطمه علیها السّلام حسین را حامله شد، جبرئیل به سوی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-آمده، عرض کرد: فاطمه علیها السّلام پسری به دنیا خواهد آورد که پس از تو امّتت او را میکشند. پس چون فاطمه علیها السّلام حسین علیه السّلام را حامله شد، از حاملهبودن آن خوشحال نشد و وقتی او را به دنیا آورد، از به دنیاآوردنش خوشحال نشد. سپس حضرت صادق علیه السّلام فرمود: مادری در دنیا دیده نشده که پسری به دنیا آورد و از آن خوشحال نباشد، ولی او از آن خوشحال نشد؛ زیرا دانست که او کشته خواهد شد. و فرمود: و این آیه دربارۀ او نازل شد: و ما به انسان نیکی به پدر و مادرش را سفارش کردیم. که مادرش با ناراحتی او را حمل میکند و با ناراحتی به دنیایش میآورد. و دوران حمل و بازگرفتناش [از شیر]سی ماه است. [احقاف (۴۶)١۵]
[١٢۵۶]۴-مردی از اصحابمان از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمودند: جبرئیل علیه السّلام بر محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-نازل شده، گفت: ای محمّد! خداوند تو را به فرزندی از فاطمه بشارت میدهد که امّتت پس از تو او را میکشند. پس ایشان فرمود: ای جبرئیل سلام بر پروردگارم. مرا به فرزندی از فاطمه که پس از من امّتم او را بکشند، نیازی نیست. پس او [به سوی آسمان]بالا رفته، سپس فرود آمده، همان را گفت. و ایشان فرمود: ای جبرئیل! و سلام بر پروردگارم. مرا به فرزندی که امّتم پس از من او را بکشند، نیازی نیست. پس جبرئیل علیه السّلام به سوی آسمان فراز گرفت، سپس فرود آمده، عرض کرد: ای محمّد! پروردگارت به تو سلام رسانده، تو را به قراردادن امامت و ولایت و وصیّت در فرزندان او بشارت میدهد. پس حضرت گفت: من راضی شدم. آنگاه به سراغ فاطمه [علیها السّلام]فرستاد که خداوند مرا به فرزندی از تو بشارت میدهد که امّتم پس از من او را میکشند. فاطمه [علیها السّلام]پیغام داد که مرا به فرزندی که امّتت پس از تو او را بکشند نیازی نیست. حضرت پیغام داد که خداوند امامت و ولایت و وصیّت را در فرزندان او قرار داده است. پس او پیغام فرستاد که من راضی شدم. «پس به ناراحتی او را حامله شد و با ناراحتی او را به دنیا آورد.
ص :۴٣۵
وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً حَتّٰی إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ اَلَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلیٰ وٰالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی فلو لا أنّه قال: أصلح لی فی ذرّیّتی لکانت ذرّیّته کلّهم أئمّة. و لم یرضع الحسین من فاطمة علیه السّلام و لا من أنثی، کان یؤتی به النّبیّ فیضع إبهامه فی فیه فیمصّ منها ما یکفیها الیومین و الثّلاث، فنبت لحم الحسین علیه السّلام من لحم رسول اللّه و دمه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و لم یولد لستّة أشهر إلاّ عیسی ابن مریم علیه السّلام و الحسین بن علیّ علیهما السّلام.
و فی روایة أخری، عن أبی الحسن الرّضا علیه السّلام أنّ النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم کان یؤتی به الحسین فیلقمه لسانه فیمصّه فیجتزئ به و لم یرتضع من أنثی.
[١٢۵٧]۵-علیّ بن محمّد رفعه، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام فی قول اللّه عزّ و جلّ: فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی اَلنُّجُومِ فَقٰالَ إِنِّی سَقِیمٌ قال:
حسب فرأی ما یحلّ بالحسین علیه السّلام فقال: إنّی سقیم لما یحلّ بالحسین علیه السّلام.
[١٢۵٨]۶-أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن علیّ بن أسباط، عن سیف بن عمیرة، عن محمّد بن حمران قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: لمّا کان من أمر الحسین علیه السّلام ما کان ضجّت الملائکة إلی اللّه بالبکاء و قالت: یفعل هذا بالحسین صفیّک و ابن نبیّک؟ قال: فأقام اللّه لهم ظلّ القائم علیه السّلام و قال: بهذا أنتقم لهذا.
[١٢۵٩]٧-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن علیّ بن الحکم، عن سیف بن عمیرة، عن عبد الملک بن أعین، عن أبی جعفر علیه السّلام قال: لمّا نزل النّصر علی الحسین بن علیّ حتّی کان بین السّماء و الأرض ثمّ خیّر النّصر أو لقاء اللّه فاختار لقاء اللّه.
ص :۴٣۶
و حامله بودنش و از شیر بازگرفتن او سی ماه شد تا به قوّت رسید و چهل ساله شد.» [احقاف (۴۶) ، آیۀ ١۵]و گفت: پروردگارا مرا به سپاس گفتن نعمتی که به من دادی و به پدر و مادرم و انجام عمل نیکوی خشنودکنندهات وادار و برخی از فرزندانم را صالح گردان. و اگر نفرموده بود: برخی از فرزندانم را صالح گردان، همۀ فرزندانش امام میشدند. و او از فاطمه علیها السّلام و نه از هیچ زنی شیر نخورد. او را به نزد پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-میآوردند و ایشان انگشت ابهامشان را در دهان او میگذارد و او از آن آنقدر میمکید که دو و سه روزش را بس باشد. پس گوشت حسین علیه السّلام از گوشت و خون رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-رویید. و جز عیسای مریم علیها السّلام و حسین علی علیهما السّلام کسی ششماهه به دنیا نیامد و در روایت دیگری از حضرت رضا علیه السّلام است که حسین را به نزد پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-میآوردند و ایشان زبانشان را در دهان او مینهاد تا میمکید و همان برایش کافی بود. و او از هیچ زنی شیر نخورد.
[١٢۵٧]۵-از حضرت صادق علیه السّلام، روایت شده که ایشان دربارۀ این سخن خداوند عزّتمندنگاهی به ستارگان انداخت. و گفت: من بیمارم. [صافات (٣٧) :٨٨ و ٨٩]فرمودند: او حساب کرد و دید آنچه را به حسین علیه السّلام میرسد. پس گفت: من برای آنچه به حسین علیه السّلام میرسد، بیمارم.
[١٢۵٨]۶-محمّد حمران گفته است: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: چون کار حسین علیه السّلام چنان شد که شد، فرشتگان به گریه به سوی خدا شیون کرده، گفتند: با حسین برگزیدۀ تو و پسر پیامبرت چنین میشود؟ پس خداوند سایۀ قائم علیه السّلام را برایشان برپا کرده، فرمود: با این انتقام او را میگیرم.
[١٢۵٩]٧-عبد الملک اعین از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: چون یاری خدا بر حسین علی [علیهما السّلام]فرود آمد و میان آسمان و زمین بود، برگزیدن یاری با دیدار خداوند را به او دادند و او دیدار خداوند را برگزید.
ص :۴٣٧
[١٢۶٠]٨-الحسین بن محمّد قال: حدّثنی أبو کریب و أبو سعید الأشجّ قال: حدّثنا عبد اللّه بن إدریس، عن أبیه إدریس بن عبد اللّه الأودیّ قال:
لمّا قتل الحسین علیه السّلام أراد القوم أن یوطّئوه الخیل، فقالت فضّة لزینب: یا سیّدتی! إنّ سفینة کسر به فی البحر فخرج إلی جزیرة فإذا هو بأسد، فقال: یا أبا الحارث أنا مولی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فهمهم بین یدیه حتّی وقفه علی الطّریق و الأسد رابض فی ناحیة، فدعینی، أمضی إلیه و أعلمه ما هم صانعون غدا قال: فمضت إلیه فقالت: یا أبا الحارث فرفع رأسه ثمّ قالت: أتدری ما یریدون أن یعملوا غدا بأبی عبد اللّه علیه السّلام؟ یریدون أن یوطّئوا الخیل ظهره، قال: فمشی حتّی وضع یدیه علی جسد الحسین علیه السّلام، فأقبلت الخیل فلمّا نظروا إلیه قال لهم عمر بن سعد-لعنه اللّه-: فتنة لا تثیروها انصرفوا، فانصرفوا.
[١٢۶١]٩-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن أحمد، عن الحسن بن علیّ، عن یونس عن مصقلة الطّحّان قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: لمّا قتل الحسین علیه السّلام أقامت امرأته الکلبیّة علیه مأتما و بکت و بکین النّساء و الخدم حتّی جفّت دموعهنّ و ذهبت فبینا هی کذلک إذا رأت جاریة من جواریها تبکی و دموعها تسیل فدعتها فقالت لها: ما لک أنت من بیننا تسیل دموعک؟ قالت: إنّی لمّا أصابنی الجهد شربت شربة سویق، قال: فأمرت بالطّعام و الأسوقة. فأکلت و شربت و أطعمت و سقت و قالت: إنّما نرید بذلک أن نتقوّی علی البکاء علی الحسین علیه السّلام: قال و أهدی إلی الکلبیّة جونا لتستعین بها علی مأتم الحسین علیه السّلام فلمّا رأت الجون قالت: ما هذه؟ قالوا هدیّة أهداها فلان لتستعینی علی مأتم الحسین علیه السّلام فقالت: لسنا فی عرس، فما نصنع بها ثمّ أمرت بهنّ فأخرجن من الدّار فلمّا أخرجن من الدّار لم یحسّ لها حسّ کأنّما طرن بین السّماء و الأرض و لم یرلهنّ بها بعد خروجهنّ من الدّار أثر.
ص :۴٣٨
[١٢۶٠]٨-ادریس عبد اللّه اودی گفت: چون حسین علیه السّلام کشته شد، آن مردم خواستند او را با اسبان لگدکوب کنند. فضّه به زینب گفت: بانوی من! سفینه [غلام رسول خدا]کشتیاش در دریا شکست و به جزیرهای رسید. با شیری روبرو شد. گفت: ای ابو حارث! من غلام رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-هستم. و در برابرش صدایی در سینه گرداند تا کشتی را بر راه گذاشت. درحالیکه شیر در گوشهای نشسته بود. پس بیا به سوی او برویم و به او بگوییم که فردا چه میکنند. پس به سوی او رفتند. و او گفت: ای ابو حارث! او سرش را بلند کرد. سپس او گفت: آیا میدانی فردا آنان میخواهند با ابا عبد اللّه علیه السّلام چه کنند؟ میخواهند پشتش را با اسبان لگدکوب کنند. راوی گوید: پس او رفت تا دستانش را بر پیکر حسین علیه السّلام گذاشت. چون لشکریان رو آوردند و او را دیدند، عمر سعد-خدا او را لعنت کند-به آنان گفت: فتنهای است که به پایانش نمیرسید. بازگردید. و بازگشتند.
[١٢۶١]٩-مصقلۀ طحّان گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرماید: چون حسین علیه السّلام کشته شد، همسر کلبیهاش برای او سوگواری برپا کرد و گریست و زنان و خدمتگزاران گریستند تا اشکهاشان خشک شده، تمام گشت. در این احوال بود که کنیزی از کنیزانش را دید که میگرید و اشکهایش ریزان است. او را فروخواند و گفت: چگونه است که از میان ما اشکهای تو ریزان است؟ او گفت: وقتی به من سختیای برسد، شربتی از سویق [از آرد گندم و جو] مینوشم. راوی گوید: پس او به [تهیّۀ]خوراک و سویق دستور داد. آنگاه خود خورد و نوشید و دیگران را خوراند و نوشاند. و گفت: ما به این وسیله فقط میخواهیم بر گریستن بر حسین علیه السّلام نیرو بگیریم. راوی گوید: کسی چند جؤنی [پرندهای سیاه]به کلبیّه هدیه داد تا با آن بر سوگواری حسین علیه السّلام یاری شود. او وقتی آنها را دید، گفت: این چیست؟ گفتند: هدیهای است که فلانی داده است تا بر سوگواری حسین علیه السّلام یاری شوی. او گفت: ما که در عروسی نیستیم، پس با آنها چه کنیم. سپس به آنها دستور داد که از خانه بیرون روند. و چون از خانه بیرون رفتند هیچ حسّی برایشان احساس نشد، گویا میان آسمان و زمین پریدند. و پس از بیرون رفتنشان از خانه از آنان اثری دیده نشد.
ص :۴٣٩
باب مولد علیّ بن الحسین علیهما السّلام ولد علیّ بن الحسین علیهما السّلام فی سنة ثمان و ثلاثین و قبض فی سنة خمس و تسعین و له سبع و خمسون سنة. و أمّه سلامة بنت یزدجرد بن شهریار بن شیرویه بن کسری أبرویز و کان یزدجرد آخر ملوک الفرس.
[١٢۶٢]١-الحسین بن الحسن الحسنیّ رحمه اللّه و علیّ بن محمّد بن عبد اللّه جمیعا، عن إبراهیم بن إسحاق الأحمر، عن عبد الرّحمن بن عبد اللّه الخزاعیّ، عن نصر بن مزاحم، عن عمرو بن شمر، عن جابر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا أقدمت بنت یزدجرد علی عمر أشرف لها عذاری المدینة و أشرق المسجد بضوئها لمّا دخلته، فلمّا نظر إلیها عمر غطّت وجهها و قالت: أف بیروج بادا هرمز فقال عمر: أ تشتمنی هذه و همّ بها، فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: لیس ذلک، لک خیّرها رجلا من المسلمین و أحسبها بفیئه فخیّرها فجاءت حتّی وضعت یدها علی رأس الحسین علیه السّلام فقال لها أمیر المؤمنین: ما اسمک؟ فقالت جهان شاه، فقال لها أمیر المؤمنین علیه السّلام: بل شهربانویه، ثمّ قال للحسین: یا أبا عبد اللّه لتلدنّ لک منها خیر أهل الأرض، فولدت علیّ بن الحسین علیهما السّلام و کان یقال لعلیّ بن الحسین علیهما السّلام ابن الخیرتین، فخیرة اللّه من العرب هاشم و من العجم فارس.
و روی أنّ أبا الأسود الدّؤلیّ قال فیه:
و إنّ غلاما بین کسری و هاشم
لأکرم من نیطت علیه التّمائم
[١٢۶٣]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن ابن بکیر، عن زرارة قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: کان لعلیّ بن الحسین علیه السّلام ناقة، حجّ علیها اثنتین
ص :۴۴٠
علی بن حسین علیهما السّلام در سال سی و هشتم به دنیا آمد. و در سال نود و پنجم که پنجاه و هفت ساله بود، وفات یافت. مادرش سلامه دختر یزدگرد بن شهریار بن شیرویه بن خسرو پرویز است. و یزدگرد واپسین پادشاه پارس بود.
[١٢۶٢]١-جابر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: چون دختر یزدگرد را به نزد عمر آوردند دوشیزگان مدینه برای دیدنش گردن میافراشتند و چون اندر مسجد شد، آن مکان مقدّس از نورش روشن گشت و چون عمر به او نگریست، رویش را پوشاند و گفت: اف بیروج بادا هرمز. عمر گفت: آیا او مرا دشنام میدهد. و آهنگ او کرد. امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: تو این حقّ را نداری. بگذار او مردی از مسلمانان را برگزیند. و او را از سهم غنیمتش بشمار. او چنین کرد. آن زن آمد و دست بر سر حسین علیه السّلام نهاد. پس امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: جهان شاه. امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: بلکه شهربانویه باشد. سپس به حسین فرمود: ای ابا عبد اللّه، از او برای تو بهترین مرد روی زمین متولّد میشود. او علی حسین علیهما السّلام را به دنیا آورد. و به علی حسین علیهما السّلام میگفتند: ابن الخیرتین: پسر دو برگزیده، که برگزیدۀ خدا از عرب، هاشم است و از عجم، فارس. و روایت شده که ابو الاسود دئلی دربارۀ ایشان گفته است:
پسری میان خسرو و هاشم
گرامیترین کسی که بر او حرز آویختهاند.
[١٢۶٣]٢-زراره گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: علی حسین علیهما السّلام ماده شتری داشت که با آن بیست و دو بار به حجّ رفته بود و هرگز یک تازیانه
ص :۴۴١
و عشرین حجّة، ما قرعها قرعة قطّ، قال فجاءت بعد موته و ما شعرنا بها إلاّ و قد جاءنی بعض خدمنا أو بعض الموالی فقال: إنّ النّاقة قد خرجت فأتت قبر علیّ بن الحسین فانبرکت علیه، فدلکت بجرانها القبر و هی ترغو، فقلت: أدرکوها أدرکوها و جیئونی بها قبل أن یعلموا بها أو یروها، قال: و ما کانت رأت القبر قطّ.
[١٢۶۴]٣-علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن محمّد بن عیسی، عن حفص بن البختریّ، عمّن ذکره، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
لمّا مات أبی علیّ بن الحسین ٩ جاءت ناقة له من الرّعی حتّی ضربت بجرانها علی القبر و تمرّغت علیه فأمرت بها فردّت إلی مرعاها و إنّ أبی علیه السّلام کان یحجّ علیها و یعتمر و لم یقرعها قرعة قطّ.
ابن بابویه.
[١٢۶۵]۴-الحسین بن محمّد بن عامر، عن أحمد بن إسحاق بن سعد، عن سعدان بن مسلم، عن أبی عمارة، عن رجل، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
لمّا کان فی اللّیلة الّتی وعد فیها علیّ بن الحسین علیهما السّلام قال لمحمّد علیه السّلام: یا بنیّ ابغنی وضوءا قال: فقمت فجئته بوضوء، قال: لا أبغی هذا فإنّ فیه شیئا میّتا، قال فخرجت فجئت بالمصباح فإذا فیه فأرة میتة فجئته بوضوء غیره، فقال: یا بنیّ هذه اللّیلة الّتی وعدتها، فأوصی بناقته أن یحظر لها حظار و أن یقام لها علف، فجعلت فیه. قال: فلم تلبث أن خرجت حتّی أتت القبر فضربت بجرانها و رغت و هملت عیناها، فأتی محمّد بن علیّ فقیل له، إنّ النّاقة قد خرجت فأتاها فقال: صه الآن قومی بارک اللّه فیک، فلم تفعل، فقال: و إن کان لیخرج علیها إلی مکّة فیعلّق السّوط علی الرّحل فما یقرعها حتّی یدخل المدینة.
ص :۴۴٢
به او نزده بود. حضرت فرمود: پس از وفات ایشان ما از او خبر نداشتیم جز وقتی که یکی از خدمتگزاران یا یکی از بندگان آمد و گفت: آن مادهشتر خارج شده، به نزد قبر علی حسین [علیهما السّلام]رفته، روی آن نشسته، گردنش را بر قبر میمالد و مینالد. من گفتم: او را دریابید پیش از آنکه به او آگاه شوند یا ببینند. و فرمود: و او هرگز قبر را ندیده بود.
[١٢۶۴]٣-حفص بختری به نقل از کسی که نامش را برده، از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: چون پدرم علی حسین درگذشت، مادهشترش از چرا آمده، گردنش را به قبر زده، بر آن غلتید. آنگاه به او فرمان دادم تا به چراگاهش بازگردد. پدرم علیه السّلام با آن به حجّ و عمره میرفت و هرگز تازیانهای به او نزده بود.
ابن بابویه. [یعنی حدیث بعدی از نسخۀ کافی صدوق رحمه الله است.]
[١٢۶۵]۴-ابو عماره به نقل از مردی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: چون شبی رسید که علی حسین علیهما السّلام وعده داده شده بود، او به محمّد فرمود: پسرم! برایم آب وضویی آماده ساز. او فرمود: من برخاستم و آب وضو آوردم. فرمود: این را نمیخواهم. چیزی از مرده در آن است. من بیرون رفته، چراغی آوردم و ناگاه موشی مرده در آن دیدم. پس آب وضویی دیگر آوردم. آنگاه فرمودند: پسرم این شبی است که به آن وعده داده شدهام. آنگاه مادهشترش را سفارش کرد که در اصطبلی گذاشته شود و علفش برپا باشد. پس در آن گذاشته شد. حضرت فرمود: اندکی نماند و بیرون آمد و به نزد قبر رفت، گردن بر آن نهاد و نالید و چشمانش پر از اشک شد. به نزد محمّد علی [علیهما السّلام]آمده، گفتند: آن مادهشتر بیرون رفته است. حضرت به نزدش رفته، فرمودند: ای شتر، اینک خاموش شو و برخیز، خدا به تو برکت دهد. او برنخاست. و حضرت فرمود: وقتی با آن به سوی مکّه بیرون میرفت تازیانه را بر کجاوه میآویخت ولی تا بازگشت به مدینه او را
ص :۴۴٣
قال: و کان علیّ بن الحسین علیهما السّلام یخرج فی اللّیلة الظّلماء فیحمل الجراب فیه الصّرر من الدّنانیر و الدّراهم حتّی یأتی بابا بابا، فیقرعه ثمّ ینیل من یخرج إلیه، فلمّا مات علیّ بن الحسین علیهما السّلام فقدوا ذاک، فعلموا أنّ علیّا علیه السّلام کان یفعله.
[١٢۶۶]۵-محمّد بن أحمد، عن عمّه عبد اللّه بن الصّلت، عن الحسن بن علیّ بن بنت إلیاس، عن أبی الحسن علیه السّلام قال:
سمعته یقول: إنّ علیّ بن الحسین علیهما السّلام لمّا حضرته الوفاة أغمی علیه ثمّ فتح عینیه و قرأ إذا وقعت الواقعة و إنّا فتحنا لک و قال: الحمد للّه الّذی صدقنا وعده و أورثنا الأرض نتبوّأ من الجنّة حیث نشاء، فنعم أجر العاملین، ثمّ قبض من ساعته و لم یقل شیئا.
[١٢۶٧]۶-سعد بن عبد اللّه و عبد اللّه بن جعفر الحمیریّ، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علیّ بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن محمّد بن سنان، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قبض علیّ بن الحسین علیهما السّلام و هو ابن سبع و خمسین سنة، فی عام خمس و تسعین، عاش بعد الحسین خمسا و ثلاثین سنة.
باب مولد أبی جعفر محمّد بن علیّ علیهما السّلام ولد أبو جعفر علیه السّلام سنة سبع و خمسین و قبض علیه السّلام سنة أربع عشرة و مائة و له سبع و خمسون سنة. و دفن بالبقیع بالمدینة فی القبر الّذی دفن فیه أبوه علیّ بن الحسین علیهما السّلام و کانت أمّه أمّ عبد اللّه بنت الحسن بن علیّ بن أبی طالب علیهم السّلام و علی ذرّیّتهم الهادیة.
[١٢۶٨]١-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد، عن عبد اللّه بن أحمد، عن
ص :۴۴۴
نمیزد. و فرمود: علی بن حسین علیهما السّلام در شب تاریک بیرون میرفت و انبانی از همیانهای دینار و درهم برداشته، خانهبهخانه رفته، در میزد و سپس به آنکه بیرون میآمد، [از آن]میرساند. وقتی علی بن حسین علیهما السّلام درگذشت، او را نیافته، دانستند که امام سجّاد علیه السّلام آن کار را انجام میداده است.
[١٢۶۶]۵-حسن بن علی بنت الیاس گفت: از حضرت ابو الحسن کاظم شنیدم میفرمود: چون زمان وفات علی حسین علیهما السّلام رسید، بیهوش شد. سپس دیدگانش را باز کرد واذا وقعت الواقعةوإنّا فتحنا لکرا خوانده، فرمود: سپاس خداوندی را که به وعدهاش با ما وفا کرد و زمین را به ارث به ما داد تا از بهشت هرکجا خواهیم فرود آییم. و چه نیکو است پاداش عملکنندگان. [زمر (٣٩) :٧۴]سپس همان ساعت وفات کرد و چیزی نفرمود.
[١٢۶٧]۶-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: علی حسین علیهما السّلام در سال نود و پنجم، پنجاه و هفت ساله بود که وفات یافت. او پس از حسین [علیه السّلام]سی و پنج سال زیست.
حضرت باقر علیه السّلام سال پنجاه و هفت به دنیا آمد و سال صد و چهارده، پنجاه و هفت ساله بود که وفات کرد. و در بقیع مدینه دفن شد. در قبری که پدرش حضرت سجّاد علیه السّلام در آن دفن شده بود. مادرش امّ عبد اللّه دختر حسن علی ابو طالب است. بر ایشان و فرزندان هدایتگرشان درود.
[١٢۶٨]١-ابو الصبّاح از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: مادرم کنار
ص :۴۴۵
صالح بن مزید، عن عبد اللّه بن المغیرة، عن أبی الصّبّاح، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
کانت أمّی قاعدة عند جدار فتصدّع الجدار و سمعنا هدّة شدیدة، فقالت بیدها: لا و حقّ المصطفی ما أذن اللّه لک فی السّقوط فبقی معلّقا فی الجوّ حتّی جازته فتصدّق أبی عنها بمائة دینار، قال أبو الصّبّاح: و ذکر أبو عبد اللّه علیه السّلام جدّته أمّ أبیه یوما فقال: کانت صدّیقة، لم تدرک فی آل الحسن علیه السّلام امرأة مثلها.
محمّد بن الحسن، عن عبد اللّه بن أحمد مثله.
[١٢۶٩]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن سنان، عن أبان بن تغلب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ جابر بن عبد اللّه الأنصاریّ کان آخر من بقی من أصحاب رسول اللّه ۶ و کان رجلا منقطعا إلینا أهل البیت و کان یقعد فی مسجد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و هو معتجر بعمامة سوداء و کان ینادی یا باقر العلم، یا باقر العلم، فکان أهل المدینة یقولون: جابر یهجر، فکان یقول: لا و اللّه ما أهجر و لکنّی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یقول: إنّک ستدرک رجلا منّی اسمه اسمی و شمائله شمائلی، یبقر العلم بقرا، فذاک الّذی دعانی إلی ما أقول، قال: فبینا جابر یتردّد ذات یوم فی بعض طرق المدینة إذ مرّ بطریق فی ذاک الطّریق کتّاب فیه محمّد بن علیّ علیهما السّلام فلمّا نظر إلیه قال: یا غلام أقبل فأقبل ثمّ قال له: أدبر فأدبر ثمّ قال: شمائل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و الّذی نفسی بیده، یا غلام ما اسمک؟ قال اسمی محمّد بن علیّ بن الحسین، فأقبل علیه یقبّل رأسه و یقول: بأبی أنت و أمّی أبوک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یقرئک السّلام و یقول ذلک، قال فرجع محمّد بن علیّ بن الحسین إلی أبیه و هو ذعر فأخبره الخبر، فقال له: یا بنیّ و قد فعلها جابر قال: نعم قال: الزم بیتک یا بنیّ، فکان جابر یأتیه طرفی النّهار و کان أهل المدینة
ص :۴۴۶
دیواری نشسته بودند که دیوار شکاف برداشت و ما صدای ریزش شدیدی را شنیدیم پس او با دستش اشاره کرده، گفت: نه، خداوند به حق مصطفی به تو فروافتادن را اجازه نمیدهد. ناگاه دیوار در فضا معلّق ماند تا او از آنجا گذشت. آنگاه پدرم برایش صد دینار صدقه داد. ابو الصبّاح گفته است: روزی حضرت صادق علیه السّلام از مادربزرگ پدریاش یاد کرده، فرمود: او صدّیقه بود. در خاندان حسن علیه السّلام زنی مانند او دیده نشده است.
از عبد اللّه احمد مانند آن روایت شده است.
[١٢۶٩]٢-ابان تغلب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: جابر بن عبد اللّه انصاری واپسین کس از اصحاب رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بود که مانده بود. و مردی بود که به ما خاندان رو کرده بود. در مسجد رسول خدا با عمامهای سیاه بر سر مینشست و ندا میداد: ای شکافندۀ دانش، ای شکافندۀ دانش. اهل مدینه میگفتند: جابر هذیان میگوید. و او میگفت: نه به خدا سوگند من هذیان نمیگویم. بلکه از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-شنیدم که میفرماید: تو مردی از خاندان مرا درمییابی که نامش نام من و شمایلش، شمایل من است و دانش را میشکافد. و او است که به آنچه من میگویم میخواند. حضرت فرمود: یک روز وقتی جابر در یکی از راههای مدینه میگذشت، ناگاه از جایی گذشت که مکتبخانهای داشت و محمّد علی علیهما السّلام در آن بود. چون به او نگریست، گفت: پسر جان پیش بیا. و او جلو آمد. سپس گفت: برگرد، و او برگشت. سپس گفت: سوگند به کسی که جانم به دست او است، این شمایل رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. ای پسر نامت چیست؟ فرمود: نامم محمّد بن علی بن حسین [علیهم السّلام]است. او پیش آمده، سرش را بوسید درحالیکه میگفت: پدر و مادرم به فدایت! پدرت رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به تو سلام رساند و چنین فرمود. حضرت فرمود: آنگاه محمّد علی هراسان به سوی پدرش بازگشت و از آن رویداد خبر داد. و او فرمود: پسرم، جابر این کار را کرد؟ عرض کرد: بله. فرمود: پسرم در خانه بمان. آنگاه جابر در آغاز و پایان روز به نزد آن کودک میآمد.
ص :۴۴٧
یقولون: وا عجباه لجابر یأتی هذا الغلام طرفی النّهار و هو آخر من بقی من أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فلم یلبث أن مضی علیّ بن الحسین علیه السّلام فکان محمّد بن علیّ مّا رأی ما یقولون حدّثهم عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال أهل المدینة: ما رأینا أحدا قطّ أکذب من هذا یحدّثنا عمّن لم یره، فلمّا رأی ما یقولون، حدّثهم عن جابر بن عبد اللّه قال: فصدّقوه و کان جابر بن عبد اللّه یأتیه فیتعلّم منه.
[١٢٧٠]٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن مثنّی الحنّاط، عن أبی بصیر قال:
دخلت علی أبی جعفر علیه السّلام فقلت له: أنتم ورثة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم؟ قال: نعم قلت: رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم وارث الأنبیاء علم کلّ ما علموا؟ قال لی: نعم، قلت: فأنتم تقدرون علی أن تحیوا الموتی و تبرءوا الأکمه و الأبرص؟ قال: نعم بإذن اللّه، ثمّ قال لی: ادن منّی یا أبا محمّد! فدنوت منه فمسح علی وجهی و علی عینیّ فأبصرت الشّمس و السّماء و الأرض و البیوت و کلّ شیء فی البلد، ثمّ قال لی: أتحبّ أن تکون هکذا و لک ما للنّاس و علیک ما علیهم یوم القیامة أو تعود کما کنت و لک الجنّة خالصا؟ قلت: أعودکما کنت، فمسح علی عینیّ فعدت کما کنت، قال: فحدّثت ابن أبی عمیر بهذا، فقال أشهد أنّ هذا حقّ کما أنّ النّهار حقّ.
[١٢٧١]۴-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد، عن محمّد بن الحسین، عن محمّد بن علیّ، عن عاصم بن حمید، عن محمّد بن مسلم، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
کنت عنده یوما إذ وقع زوج ورشان علی الحائط و هدلا هدیلهما فردّ أبو جعفر علیه السّلام علیهما کلامهما ساعة، ثمّ نهضا، فلمّا طارا علی الحائط هدل الذّکر علی الأنثی ساعة، ثمّ نهضا، فقلت: جعلت فداک ما هذا الطّیر! قال: یا ابن مسلم
ص :۴۴٨
و اهل مدینه میگفتند: شگفتا از جابر که واپسین کس از اصحاب رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-است و پگاه و شامگاه نزد این پسر میرود. چیزی نگذشت که حضرت سجّاد علیه السّلام درگذشت. و حضرت باقر علیه السّلام به جهت احترام به همصحبتی او با رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به نزدش میرفت. حضرت فرمود: ایشان مینشست و از خدای پاک و والا برایشان حدیث میگفت. اهل مدینه گفتند: ما کسی جسورتر از این [باقر علیه السّلام]ندیدهایم. و چون دیدند او از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-حدیث میگوید: اهل مدینه گفتند: ما هرگز کسی دروغگوتر از این ندیدهایم. از کسی به ما حدیث میگوید که او را ندیده است. و چون دید چنین میگویند از جابر بن عبد اللّه برایشان حدیث گفت. و آنان تصدیقش کردند درحالیکه جابر بن عبد اللّه به نزدش میآمد و از او میآموخت.
[١٢٧٠]٣-ابو بصیر گفته است: به نزد حضرت باقر علیه السّلام رفتم و به ایشان عرض کردم: شما وارثان رسول خدایید؟ فرمودند: بله. گفتم: رسول خدا وارث پیامبران بود و میدانست هرآنچه آنان میدانستند؟ به من فرمودند: بله. من عرض کردم: و شما به زندهکردن مردگان و سلامتیدادن به شخص کور و پیس توانایید؟ فرمودند: بله، به اذن خدا. سپس به من فرمود: ای ابو محمّد نزدیک بیا. من نزدیک رفتم. آنگاه به صورت و چشمانم دست کشید و من خورشید و آسمان و زمین و خانهها و همهچیز شهر را [در خانه]دیدم. سپس به من فرمودند: آیا دوست داری چنین باشی و روز قیامت آنچه به سود و زیان مردم است به سود و زیان تو باشد یا به آنچه بودی بازمیگردی تا بهشت خالص را داشته باشی؟ من عرض کردم: به آنچه بودم بازمیگردم پس به چشمانم دست کشید و به آنچه بودم بازگشتم. او گوید: این را برای ابن ابی عمیر بازگفتم. او گفت: شهادت میدهم که این موضوع حقیقت است چنانکه روز حقیقت است.
[١٢٧١]۴-محمّد مسلم گفت: روزی نزد حضرت باقر علیه السّلام بودم که جفتی قمری بر دیوار فرود آمده، آواز سر دادند. حضرت باقر علیه السّلام ساعتی سخنانشان را پاسخ گفت. سپس آن دو برخاستند و چون بر دیواری [دیگر]پریدند، نرینه ساعتی بر مادینه آواز خواند. سپس دوتایی برخاستند. من گفتم: جانم فدایت، این چه پرندهای
ص :۴۴٩
کلّ شیء خلقه اللّه من طیر أو بهیمة أو شیء فیه روح فهو أسمع لنا و أطوع من ابن آدم إنّ هذا الورشان ظنّ بامرأته فحلفت له ما فعلت فقالت: ترضی بمحمّد بن علیّ، فرضیا بی فأخبرته أنّه لها ظالم فصدّقها.
[١٢٧٢]۵-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن أسباط، عن صالح بن حمزة، عن أبیه، عن أبی بکر الحضرمیّ قال:
لمّا حمل أبو جعفر علیه السّلام إلی الشّام إلی هشام بن عبد الملک و صار ببابه قال لأصحابه و من کان بحضرته من بنی أمیّة: إذا رأیتمونی قد وبّخت محمّد بن علیّ ثمّ رأیتمونی قد سکتّ فلیقبل علیه کلّ رجل منکم فلیوبّخه ثمّ أمر أن یؤذن له، فلمّا دخل علیه أبو جعفر علیه السّلام قال بیده: السّلام علیکم فعمّهم جمیعا بالسّلام ثمّ جلس فازداد هشام علیه حنقا بترکه السّلام علیه بالخلافة و جلوسه بغیر إذن، فأقبل یوبّخه و یقول فیما یقول له: یا محمّد بن علیّ لا یزال الرّجل منکم قد شقّ عصا المسلمین و دعا إلی نفسه و زعم أنّه الإمام سفها و قلّة علم، و وبّخه بما أراد أن یوبّخه، فلمّا سکت أقبل علیه القوم رجل بعد رجل یوبّخه حتّی انقضی آخرهم، فلمّا سکت القوم نهض علیه السّلام قائما ثمّ قال: أیّها النّاس أین تذهبون و أین یراد بکم، بنا هدی اللّه أوّلکم و بنا یختم آخرکم، فإن یکن لکم ملک معجّل فإنّ لنا ملکا مؤجّلا و لیس بعد ملکنا ملک لأنّا أهل العاقبة یقول اللّه عزّ و جلّ (وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ) فأمر به إلی الحبس فلمّا صار إلی الحبس تکلّم فلم یبق فی الحبس رجل إلاّ ترشّفه و حنّ إلیه، فجاء صاحب الحبس إلی هشام فقال: یا أمیر المؤمنین إنّی خائف علیک من أهل الشّام أن یحولوا بینک و بین مجلسک هذا، ثمّ أخبره بخبر، فأمر به فحمل علی البرید هو و أصحابه لیردّوا إلی المدینة و أمر أن لا یخرج لهم الأسواق و حال بینهم و بین الطّعام و الشّراب
ص :۴۵٠
است؟ فرمودند: ای پسر مسلم هرچیزی که خداوند آفریده است از پرنده و چارپا یا چیزی که روحی دارد، از فرزند آدم نسبت به ما شنواتر و فرمانبردارتر است. این قمری به همسرش بدگمان شده بود و او سوگند خورده بود که کاری نکرده است. و گفته بود: به [داوری]محمّد علی [علیهما السّلام]راضی هستی؟ و هردو به [داوری]من رضایت داده بودند. و من به او گفتم که او به همسرش ستمکار است. آنگاه او را تصدیق کرد.
[١٢٧٢]۵-ابو بکر حضرمی گفت: وقتی حضرت باقر علیه السّلام را به شام به سوی هشام عبد الملک بردند، به دربار که رسیدند، هشام به اصحاب و کسانی از بنی امیّه که در حضورش بودند گفت: وقتی دیدید من محمّد علی را سرزنش کردم و سپس خاموش شدم هر مردی از شما به او رو کند و سرزنشاش کند. سپس دستور داد که به ایشان اذن داده شود. وقتی حضرت باقر علیه السّلام وارد شد درحالیکه با دستش اشاره میکرد، فرمود: سلام علیکم. پس همه را به آن سلام عمومیّت داد و سپس نشست. پس هشام به جهت سلام نکردن ایشان به او بهعنوان خلافت و نشستن بیاذن، بر کینهاش افزود. و شروع به سرزنش ایشان کرد و از آنچه میگفت این بود: ای محمّد علی پیوسته مردی از شما جماعت مسلمانان را شکافته، به خودش خوانده و از بیخردی و اندکی دانش گمان کرده که امام است. و هرچه در توان داشت حضرت را سرزنش کرد. و چون خاموش شد، آن مردم یکی پس از دیگری به ایشان رو کرده، به سرزنشاش پرداخت تا واپسین نفر. وقتی آن مردم خاموش شدند، حضرت باقر علیه السّلام برخاسته، فرمود: ای مردم به کجا میروید. شما را به کجا میکشند؟ خداوند آغازتان را با ما هدایت کرد و پایانتان را نیز با ما ختم میکند. اگر شما [امروز]حکومتی زودگذر دارید، ما حکومتی همیشگی داریم. و پس از حکومت ما حکومتی نخواهد بود؛ زیرا اهل سرانجام ماییم. که خداوند عزّتمند میفرماید: و سرانجام برای پرهیزگاران است. [اعراف (٧) :١٢٨]آنگاه هشام دستور داد ایشان را زندانی کنند. چون به زندان رفت سخن گفت و در زندان مردی نماند مگر اینکه دست و پایش را بوسیده، مشتاقش شد. پس رئیس زندان به نزد هشام آمده، به او گزارش داده، گفت: ای امیر مؤمنین من از اهل شام بر تو میترسم که میان تو و جایگاهت جدایی اندازند و سپس خبر را گفت. پس او دستور داد تا حضرت و اصحابش را بربرید [چارپایان پیغام]نشانده، به سوی مدینه بازگردانند و دستور داد که بازارها را بر آنان نگشایند. و میان آنان و خوراک و نوشاک جدایی
ص :۴۵١
فساروا ثلاثا لا یجدون طعاما و لا شرابا حتّی انتهوا إلی مدین، فأغلق باب المدینة دونهم فشکا أصحابه الجوع و العطش قال: فصعد جبلا لیشرف علیهم فقال بأعلی صوته: یا أهل المدینة الظّالم أهلها أنا بقیّة اللّه، یقول اللّه: بَقِیَّتُ اَللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ قال: و کان فیهم شیخ کبیر فأتاهم فقال لهم: یا قوم هذه و اللّه دعوة شعیب النّبیّ و اللّه لئن لم تخرجوا إلی هذا الرّجل بالأسواق لتؤخذنّ من فوقکم و من تحت أرجلکم فصدّقونی فی هذه المرّة و أطیعونی. و کذّبونی فیما تستأنفون فإنّی لکم ناصح، قال فبادروا فأخرجوا إلی محمّد بن علیّ و أصحابه بالأسواق، فبلغ هشام بن عبد الملک خبر الشّیخ فبعث إلیه فحمله فلم یدر ما صنع به.
[١٢٧٣]۶-سعد بن عبد اللّه و الحمیریّ جمیعا، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه، علیّ بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن محمّد بن سنان، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قبض محمّد بن علیّ الباقر و هو ابن سبع و خمسین سنة، فی عام أربع عشرة و مائة، عاش بعد علیّ بن الحسین علیهما السّلام تسع عشرة سنة و شهرین.
باب مولد أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد علیهما السّلام ولد أبو عبد اللّه علیه السّلام سنة ثلاث و ثمانین و مضی علیه السّلام فی شوّال من سنة ثمان و أربعین و مائة و له خمس و ستّون سنة و دفن بالبقیع فی القبر الّذی دفن فیه أبوه و جدّه و الحسن بن علیّ علیهم السّلام و أمّه أمّ فروة بنت القاسم بن محمّد بن أبی بکر و أمّها أسماء بنت عبد الرّحمن بن أبی بکر.
[١٢٧۴]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن عبد اللّه بن أحمد، عن
ص :۴۵٢
اندازند. پس آنان سه روز میرفتند و خوراک و آشامیدنی نمییافتند تا به مدین رسیدند. پس در شهر را به رویشان بستند. اصحاب از گرسنگی و تشنگی شکایت کردند. حضرت بر کوهی که مشرف بر شهر بود، بالا رفته، با صدای بلند فرمودند: ای اهالی شهری که مردمانش ستمکارند، من بقیّة اللّه هستم. که خداوند میفرماید: بقیّة اللّه برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید. و من نگاهبانتان نیستم. [هود (١١) :٨۶]راوی گوید: در میان آنان پیرمردی سالخورده بود. پس به نزدشان آمده، به آنان گفت: ای مردم! به خدا سوگند این دعوت شعیب پیامبر است. به خدا سوگند اگر بازارها را به روی این مرد باز نکنید به یقین از بالا و پایین (آسمان و زمین) گرفتاری شما را فرامیگیرد. پس اینبار سخنم را بپذیرید و اطاعت کنید و در آینده تکذیبم کنید. که من پندگوی شمایم. راوی گوید: آن گاه آنان به شتاب بازارها را به روی محمّد بن علی [علیهما السّلام]و اصحابش گشودند. خبر آن شیخ به هشام عبد الملک رسید. به سراغش فرستاد و او را بردند و معلوم نشد که با او چه کردند.
[١٢٧٣]۶-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: حضرت محمّد باقر [علیه السّلام]در سال صد و چهارده، پنجاه و هفت ساله بود که وفات یافت. او پس از حضرت سجّاد علیه السّلام نوزده سال و دو ماه زیست.
حضرت صادق علیه السّلام در سال هشتاد و سه به دنیا آمد و در شوّال سال صد و چهل و هشت شصت و پنج ساله بود که وفات کرد. در بقیع و در مرقدی دفن شد که پدر و نیایش و حضرت حسن علیهم السّلام در آن دفن شده بودند. مادرش امّ فروه دختر قاسم بن محمّد ابو بکر بود. و مادر امّ فروه اسماء دختر عبد الرّحمان ابو بکر بود.
[١٢٧۴]١-اسحاق جریر گفته است: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: سعید مسیّب
ص :۴۵٣
إبراهیم بن الحسن قال:
حدّثنی وهب بن حفص، عن إسحاق بن جریر قال: قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: کان سعید بن المسیّب و القاسم بن محمّد بن أبی بکر و أبو خالد الکابلیّ من ثقات علیّ بن الحسین علیهما السّلام قال: و کانت أمّی ممّن آمنت و اتّقت و أحسنت و اللّه یحبّ المحسنین، قال: و قالت أمّی: قال أبی: یا أمّ فروة إنّی لأدعو اللّه لمذنبی شیعتنا فی الیوم و اللّیلة ألف مرّة، لأنّا نحن فیما ینوبنا من الرّزایا نصبر علی ما نعلم من الثّواب و هم یصبرون علی ما لا یعلمون.
[١٢٧۵]٢-بعض أصحابنا، عن ابن جمهور، عن أبیه، عن سلیمان بن سماعة، عن عبد اللّه بن القاسم، عن المفضّل بن عمر قال:
وجّه أبو جعفر المنصور إلی الحسن بن زید و هو والیه علی الحرمین أن أحرق علی جعفر بن محمّد داره، فألقی النّار فی دار أبی عبد اللّه ٧ فأخذت النّار فی الباب و الدّهلیز، فخرج أبو عبد اللّه علیه السّلام یتخطّی النّار و یمشی فیها و یقول: أنا ابن أعراق الثّری أنا ابن إبراهیم خلیل اللّه علیه السّلام.
[١٢٧۶]٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن البرقیّ، عن أبیه، عمّن ذکره، عن رفید مولی یزید بن عمرو بن هبیرة قال:
سخط علیّ ابن هبیرة و حلف علیّ لیقتلنی، فهربت منه و عذت بأبی عبد اللّه علیه السّلام فأعلمته خبری، فقال لی: انصرف و أقرئه منّی السّلام و قل له: إنّی قد آجرت علیک مولاک رفیدا فلا تهجه بسوء، فقلت له: جعلت فداک شامیّ خبیث الرّأی فقال: اذهب إلیه کما أقول لک، فأقبلت فلمّا کنت فی بعض البوادی استقبلنی أعرابیّ فقال: أین تذهب إنّی أری وجه مقتول، ثمّ قال لی: فعلت فقال ید مقتول، ثمّ قال لی: أبرز رجلک فأبرزت رجلی، فقال: رجل مقتول، ثمّ قال لی:
ص :۴۵۴
و قاسم بن محمّد ابو بکر و ابو خالد کابلی از کسان مورد اطمینان حضرت سجّاد علیه السّلام بودند. حضرت صادق علیه السّلام فرمود: و مادر من از کسانی بود که ایمان آورده، پروا کرده و نیکی کردند. و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد. فرمود: و مادرم گفت که پدر من [حضرت باقر علیه السّلام]فرمود: ای امّ فروه من در هرروز و شب برای گناهکاران از شیعیانمان هزار بار به درگاه خداوند دعا میکنم؛ زیرا ما در آنچه از مصیبتها بر ما میآید بر آنچه از پاداش میدانیم شکیبایی میکنیم ولی آنان بنابر آنچه نمیدانند شکیبایی میکنند.
[١٢٧۵]٢-مفضّل عمر گفته است: منصور [عبّاسی]به حسن زید که والیاش بر حرمین [مکّه و مدینه]بود پیغام فرستاد که خانۀ جعفر محمّد [علیهما السّلام]را بسوزان. او در خانۀ حضرت صادق علیه السّلام آتش انداخت و آتش به در و دهلیز گرفت، حضرت صادق علیه السّلام درحالیکه بر آتش گام میزد و راه میرفت، بیرون آمد و میفرمود: منم پسر ریشههای زمین، منم پسر ابراهیم خلیل علیه السّلام. [«ریشههای زمین» لقب حضرت اسماعیل علیه السّلام بوده است].
[١٢٧۶]٣-رفید غلام یزید بن عمرو هبیرة گفت: ابن هبیره بر من خشمگین شد و سوگند خورد که مرا میکشد. من از او گریختم و به حضرت صادق علیه السّلام پناه بردم و ایشان را از ماجرا آگاه کردم. به من فرمودند: برو سلامم را به او برسان و بگو: من غلامت رفید را پناه دادم، پس با او بد نکن. من به ایشان گفتم: جانم فدایت! او یک شامی پلیداندیشه است. فرمودند: به سوی او برو چنانکه به تو گفتم. من به راه افتادم. در یکی از بیابانها بودم که اعرابیای به پیشوازم آمده، گفت: به کجا میروی، من چهرۀ کشتهای میبینم. سپس گفت: دستت را نشانم بده! چنان کردم. گفت: دست کشته است. سپس گفت: پایت را نشانم ده! من پایم را نشانش دادم. گفت: پای کشته است. سپس گفت: تنت را نشانم ده!
ص :۴۵۵
أبرز جسدک ففعلت، فقال: جسد مقتول، ثمّ قال لی: أخرج لسانک، ففعلت، فقال لی: امض، فلا بأس علیک فإنّ فی لسانک رسالة لو أتیت بها الجبال الرّواسی لانقادت لک، قال: فجئت حتّی وقفت علی باب ابن هبیرة، فاستأذنت، فلمّا دخلت علیه قال: أتتک بحائن رجلاه یا غلام النّطع و السّیف، ثمّ أمر بی فکتّفت و شدّ رأسی و قام علیّ السّیّاف لیضرب عنقی فقلت: أیّها الأمیر لم تظفر بی عنوة و إنّما جئتک من ذات نفسی و هاهنا أمر أذکره لک ثمّ أنت و شأنک، فقال: قل، فقلت: أخلنی فأمر من حضر فخرجوا فقلت له: جعفر بن محمّد یقرئک السّلام و یقول لک، قد آجرت علیک مولاک رفیدا فلا تهجه بسوء فقال: [و]اللّه لقد قال لک جعفر [بن محمّد]هذه المقالة و أقرأنی السّلام؟ ! فحلفت له فردّها علیّ ثلاثا ثمّ حلّ أکتافی، ثمّ قال: لا یقنعنی منک حتّی تفعل بی ما فعلت بک، قلت: ما تنطلق یدی بذاک و لا تطیب به نفسی، فقال: و اللّه ما یقنعنی إلاّ ذاک، ، ففعلت به کما فعل بی و أطلقته فناولنی خاتمه و قال: أموری فی یدک فدبّر فیها ما شئت.
[١٢٧٧]۴-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن عمر بن عبد العزیز، عن الخیبریّ، عن یونس بن ظبیان و مفضّل بن عمر و أبی سلمة السّرّاج و الحسین بن ثویر بن أبی فاختة قالوا:
کنّا عند أبی عبد اللّه علیه السّلام فقال: عندنا خزائن الأرض و مفاتیحها و لو شئت أن أقول بإحدی رجلیّ أخرجی ما فیک من الذّهب لأخرجت، قال ثمّ قال بإحدی رجلیه فخطّها فی الأرض خطّا فانفرجت الأرض ثمّ قال بیده: فأخرج سبیکة ذهب قدر شبر ثمّ قال: انظروا حسنا، فنظرنا فإذا سبائک کثیرة بعضها علی بعض یتلألأ فقال له بعضنا، جعلت فداک أعطیتم ما أعطیتم و شیعتکم
ص :۴۵۶
چنان کردم. گفت: تن کشته است. سپس گفت: زبانت را بیرون آور! چنان کردم. گفت: برو، باکی بر تو نیست. در زبانت پیغامی است که اگر با آن به نزد کوههای استوار بروی فرمانبردار تو میگردند. او گوید: من آمدم و به در ابن هبیره رسیدم و اجازه خواستم. چون به نزد او رفتم، گفت: پاهای خیانتکار او را به نزدت آورده است. پسر! سفره و شمشیر را بیاور. سپس دستور داد تا دستانم را از پشت بسته سرم را محکم گرفتند و او با شمشیر در برابرم ایستاد تا گردنم را بزند. من گفتم: ای امیر! بر من به زور دست نیافتهای، من خود به سوی تو آمدم و اینجا موضوعی است که باید با تو بگویم، سپس به کارت برس. گفت: بگو. گفتم: میخواهم تنها باشیم. به حاضران دستور داد تا بیرون بروند. من به او گفتم: جعفر محمّد [علیهما السّلام]به تو سلام رساند و فرمود: من غلامت رفید را پناه دادم. پس با او بد نکن. او گفت: تو را به خدا این سخن را جعفر [محمّد]به تو فرمود و به من سلام رساند؟ من برایش سوگند خوردم. سه بار آن را از من بازپرسید. سپس دستهایم را گشود و گفت: من راضی نمیشوم تا با من چنان کنی که من کردم. گفتم: دست من به این کار نمیرود و دلم راضی نمیشود. گفت: به خدا من جز به این راضی نمیشوم! من با او چنان کردم که او کرده بود و بازش کردم. آنگاه انگشتریاش را به من داد و گفت: کارهایم به دست تو باشد، چنانکه میخواهی اداره کن.
[١٢٧٧]۴-یونس ظبیان و مفضّل عمر و ابو سلمۀ سرّاج و حسین بن ثویر ابو فاخته گفتهاند: ما نزد حضرت صادق علیه السّلام بودیم که فرمودند: گنجینههای زمین و کلیدهایش نزد ما است. و اگر بخواهم با یکی از پاهایم [به آن]بگویم آنچه از طلا داری بیرون بریز، او بیرون میریزد. او گوید: سپس با یکی از پاهایش خطّی کشید و فرمان داد، پس زمین شکافت. سپس با دستش اشاره کرده، شمشی طلا به اندازۀ یک وجب بیرون آورد. سپس فرمود: خوب بنگرید! وقتی نگاه کردیم شمشهایی بسیار بر روی هم دیدیم که میدرخشیدند. یکی از ما به ایشان عرض کرد: جانم فدایت، چهبسیار به شما داده شده ولی شیعیانتان نیازمندند؟
ص :۴۵٧
محتاجون؟ قال: فقال: إنّ اللّه سیجمع لنا و لشیعتنا الدّنیا و الآخرة و یدخلهم جنّات النّعیم و یدخل عدوّنا الجحیم.
[١٢٧٨]۵-الحسین بن محمّد، عن المعلّی بن محمّد، عن بعض أصحابه، عن أبی بصیر قال:
کان لی جار یتّبع السّلطان فأصاب مالا، فأعدّ قیانا و کان یجمع الجمیع إلیه و یشرب المسکر و یؤذینی، فشکوته إلی نفسه غیر مرّة، فلم ینته فلمّا أن ألححت علیه فقال لی: یا هذا أنا رجل مبتلی و أنت رجل معافی، فلو عرضتنی لصاحبک رجوت أن ینقذنی اللّه بک، فوقع ذلک له فی قلبی فلمّا صرت إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام ذکرت له حاله، فقال لی: «إذا رجعت إلی الکوفة سیأتیک فقل له: یقول لک جعفر بن محمّد دع ما أنت علیه و أضمن لک علی اللّه الجنّة» فلمّا رجعت إلی الکوفة أتانی فیمن أتی، فاحتبسته عندی حتّی خلا منزلی ثمّ قلت له: یا هذا إنّی ذکرتک لأبی عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق علیهما السّلام فقال لی: «إذا رجعت إلی الکوفة سیأتیک فقل له یقول لک جعفر بن محمّد دع ما أنت علیه و أضمن لک علی اللّه الجنّة» قال: فبکی ثمّ قال لی: اللّه لقد قال لک أبو عبد اللّه هذا؟ قال: فحلفت له أنّه قد قال لی ما قلت، فقال لی: حسبک و مضی، فلمّا کان بعد أیّام بعث إلیّ فدعانی و إذا هو خلف داره عریان، فقال لی: یا أبا بصیر لا و اللّه ما بقی فی منزلی شیء إلاّ و قد أخرجته و أنا کما تری، قال: فمضیت إلی إخواننا فجمعت له ما کسوته به ثمّ لم تأت علیه أیّام یسیرة حتّی بعث إلیّ أنّی علیل فأتنی فجعلت أختلف إلیه و أعالجه حتّی نزل به الموت فکنت عنده جالسا و هو یجود بنفسه، فغشی علیه غشیة ثمّ أفاق، فقال لی: یا أبا بصیر قد وفی صاحبک لنا، ثمّ قبض-رحمة اللّه علیه-فلمّا حججت أتیت أبا عبد اللّه علیه السّلام
ص :۴۵٨
او گوید: حضرت فرمود: خداوند دنیا و آخرت را برای ما و شیعیانمان گرد خواهد آورد و آنان را به بهشت میبرد و دشمنانمان را به دوزخ.
[١٢٧٨]۵-ابو بصیر گفته است: من همسایهای داشتم که پیرو سلطان بود و به مالی دست یافته بود. زنان آوازهخوانی حاضر میکرد و همه نزد او گرد میآمدند و مستکننده مینوشید و مرا آزار میداد. چند بار به خودش شکایت کردم، به جایی نرسید. چون پافشاری کردم به من گفت: ای مرد! من مردی گرفتار شدهام و تو مردی سلامتمانده. اگر حالم را به دوستت بنمایانی امیدوارم خداوند مرا به سبب تو نجات دهد. این سخنش به دلم نشست، پس وقتی به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفتم، از حال او گفتم. به من فرمودند: «وقتی به کوفه بازگشتی، او به نزدت خواهد آمد، به او بگو: جعفر محمّد [علیهما السّلام]به تو میگوید: هرآنچه داری رها کن و من از خدا بهشت را برایت تضمین میکنم.» من چون به کوفه بازگشتم در میان کسانی که به نزدم آمدند او نیز آمد. او را نزد خود نگاه داشتم تا منزلم خلوت شد. سپس به او گفتم: ای مرد! من حال تو را برای حضرت ابا عبد اللّه صادق علیه السّلام گفتم و ایشان فرمود: «وقتی به کوفه بازگشتی، او به نزدت خواهد آمد، به او بگو: جعفر محمّد [علیهما السّلام]به تو میگوید: هرآنچه داری رها کن، من از خدا برایت بهشت را تضمین میکنم.» او گریست و سپس گفت: تو را به خدا، ابو عبد اللّه این را به تو فرمود؟ او گوید: من برایش سوگند یاد کردم که آنچه را گفتم ایشان به من فرموده است. به من گفت: همین از تو بس است. و رفت. پس از چند روز سراغم فرستاد و مرا خواند. او را در پشت خانهاش برهنه یافتم. آن گاه به من گفت: ای ابو بصیر به خدا سوگند در خانهام چیزی نبود که خارج نشود و اینک چنینام که میبینی. او گوید: من سراغ برادرانمان رفته، برایش چیزی جمع کرده، با آن او را پوشاندم. سپس چند روزی نگذشت که به سراغم فرستاد که من بیمارم، به نزدم بیا. رفتوآمد با او را آغاز کرده، او را معالجه میکردم. تا مرگ بر او فرود آمد. من نزد او نشسته بودم و او جان میکند. پس بیهوش شد. سپس به هوش آمد و به من گفت: ای ابو بصیر! دوستت با من وفا کرد. سپس درگذشت-رحمت خدا بر او-من چون حجّ کردم، به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفته،
ص :۴۵٩
فاستأذنت علیه فلمّا دخلت قال لی ابتداء من داخل البیت و إحدی رجلیّ فی الصّحن و الأخری فی دهلیز داره: یا أبا بصیر! قد وفینا لصاحبک.
[١٢٧٩]۶-أبو علیّ الأشعریّ، عن محمّد بن عبد الجبّار، عن صفوان بن یحیی، عن جعفر بن محمّد بن الأشعث قال:
قال لی: أتدری ما کان سبب دخولنا فی هذا الأمر و معرفتنا به و ما کان عندنا منه ذکر و لا معرفة شیء ممّا عند النّاس؟ قال: قلت له: ما ذاک؟ قال: إنّ أبا جعفر یعنی أبا الدّوانیق قال لأبی محمّد بن الأشعث: یا محمّد ابغ لی رجلا له عقل یؤدّی عنّی فقال له أبی: قد أصبته لک هذا فلان بن مهاجر خالی، قال: فأتنی به، قال: فأتیته بخالی فقال له أبو جعفر: یا ابن مهاجر خذ هذا المال و أت المدینة و أت عبد اللّه بن الحسن بن الحسن و عدّة من أهل بیته فیهم جعفر بن محمّد فقل لهم: إنّی رجل غریب من أهل خراسان و بها شیعة من شیعتکم وجّهوا إلیکم بهذا المال، و ادفع إلی کلّ واحد منهم علی شرطکذا و کذا، فإذا قبضوا المال فقل: إنّی رسول و أحبّ أن یکون معی خطوطکم بقبضکم ما قبضتم، فأخذ المال و أتی المدینة فرجع إلی أبی الدّوانیق و محمّد بن الأشعث عنده، فقال له أبو الدّوانیق: ما وراءک؟ قال: أتیت القوم و هذه خطوطهم بقبضهم المال خلا جعفر بن محمّد، فإنّی أتیته و هو یصلّی فی مسجد الرّسول صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فجلست خلفه و قلت حتّی ینصرف فأذکر له ما ذکرت لأصحابه، فعجّل و انصرف، ثمّ التفت إلیّ فقال: یا هذا اتّق اللّه و لا تغرّ أهل بیت محمّد فإنّهم قریبو العهد بدولة بنی مروان و کلّهم محتاج، فقلت: و ما ذاک أصلحک اللّه؟ قال: فأدنی رأسه منّی و أخبرنی بجمیع ما جری بینی و بینک حتّی کأنّه کان ثالثنا، قال: فقال له أبو جعفر: یا ابن مهاجر! اعلم أنّه لیس من أهل بیت نبوّة
ص :۴۶٠
اجازۀ ورود خواستم. و چون وارد شدم یک پایم در حیاط بود و دیگری در دهلیزخانه که ایشان از درون خانه سخن آغاز کرده، به من فرمودند: ای ابو بصیر! ما با دوستت وفا کردیم.
[١٢٧٩]۶-صفوان یحیی گفت: جعفر بن محمّد اشعث به من گفت: آیا میدانی سبب واردشدن ما در این امر و معرفتمان به آنچه بود با آنکه ما را از آن سخنی نبود و نه اندکی از معرفتی که نزد مردم است؟ او گوید من به او گفتم: آن سبب چه بود؟ گفت: ابو جعفر یعنی [منصور]ابو دوانیق به پدرم محمّد اشعث گفت: ای محمّد برایم مردی بیاب که عقلی داشته باشد تا از جانت من [پولی]بپردازد. پدرم به او گفت: او را برایت یافتهام. او فلان پسر مهاجر دایی من است. گفت: او را به نزدم من بیار. او میگفت: من داییام را به نزدش بردم آنگاه منصور به او گفت: ای پسر مهاجر این مال را بگیر و به مدینه رفته، به عبد اللّه بن حسن بن حسن و گروهی دیگر از خاندانش که جعفر محمّد [علیهما السّلام]هم در میانشان است، بده و به آنان بگو: من مردی غریب از اهل خراسانم. در آنجا گروهی از شیعیانتان این مال را برای شما فرستادند. و به شرط و شروطی به هرکدام از آنها بپرداز. وقتی مال را گرفتند، بگو: من پیک و فرستادهام و دوست دارم نوشتهای از شما مبنی بر تحویل آنچه گرفتید با من باشد.
او مال را گرفت و به مدینه آمد. آنگاه که به نزد ابو دوانیق بازگشت، محمّد اشعث هم آنجا بود: پس ابو دوانیق به او گفت: چه کردی؟ او گفت: به نزد آن مردم رفتم و اینها قبض تحویل مال از سوی آنان است. جز جعفر محمّد [علیهما السّلام]. من به نزد او که رفتم در مسجد رسول-درود خدا بر او و بر خاندانش-نماز میگزارد. آن پشت نشستم و گفتم وقتی تمام شود آنچه را به اصحابش گفتم به او نیز میگویم. او شتاب کرده، نماز را به پایان رساند. سپس به من رو کرد و گفت: ای مرد! از خدا پروا کن و خاندان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]را نفریب. آنان هنوز از دولت بنی مروان چندان دور نشدهاند و همگی نیازمندند. من گفتم: خدا کارت را بسامان کند. سخن از چه میگویی؟ پس سرش را نزدیک من آورده، از همۀ آنچه میان من و تو روی داده بود به من خبر داد گویا که نفر سوم جمع ما بوده است. او گوید: منصور به او گفت: ای پسر مهاجر بدان هیچ خاندان نبوّتی نیست جز اینکه در آنان محدّثی [سخن گفته شده]است.
ص :۴۶١
إلاّ و فیه محدّث و إنّ جعفر بن محمّد محدّثنا الیوم و کانت هذه الدّلالة سبب قولنا بهذه المقالة.
[١٢٨٠]٧-سعد بن عبد اللّه و عبد اللّه بن جعفر جمیعا، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علیّ بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن محمّد بن سنان، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر قال:
قبض أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد علیه السّلام و هو ابن خمس و ستّین سنة، فی عام ثمان و أربعین و مائة و عاش بعد أبی جعفر علیه السّلام أربعا و ثلاثین سنة.
[١٢٨١]٨-سعد بن عبد اللّه، عن أبی جعفر محمّد بن عمر بن سعید، عن یونس بن یعقوب، عن أبی الحسن الأوّل علیه السّلام قال:
سمعته یقول: أنا کفّنت أبی فی ثوبین شطویّین، کان یحرم فیهما و فی قمیص من قمصه و فی عمامة کانت لعلیّ بن الحسین علیهما السّلام و فی برد اشتراه بأربعین دینارا.
باب مولد أبی الحسن موسی بن جعفر علیهما السّلام ولد أبو الحسن موسی علیه السّلام بالأبواء سنة ثمان و عشرین و مائة و قال بعضهم: تسع و عشرین و مائة و قبض علیه السّلام لستّ خلون من رجب من سنة ثلاث و ثمانین و مائة و هو ابن أربع أو خمس و خمسین سنة و قبض ٧ ببغداد فی حبس السّندیّ بن شاهک و کان هارون حمله من المدینة لعشر لیال بقین من شوّال سنة تسع و سبعین و مائة و قد قدم هارون المدینة منصرفه من عمرة شهر رمضان، ثمّ شخص هارون إلی الحجّ و حمله معه، ثمّ انصرف علی طریق البصرة فحبسه عند عیسی بن جعفر ثمّ أشخصه إلی بغداد فحبسه عند السّندیّ بن
ص :۴۶٢
و امروز جعفر محمّد [علیهما السّلام]محدّث ما است. این بود سبب راهنمایی اعتقاد ما به این موضوع.
[١٢٨٠]٧-ابو بصیر گفته است: حضرت صادق، جعفر محمّد [علیهما السّلام]در شصت و پنج سالگی در سال صد و چهل و هشت وفات یافت. او پس از حضرت باقر علیه السّلام سی و چهار سال زیست.
[١٢٨١]٨-یونس یعقوب گفت: از ابو الحسن اوّل [امام کاظم علیه السّلام]شنیدم میفرمود: من پدرم را در دو پارچۀ شطوی [شطا ناحیهای در مصر است.]که با آن احرام میبست و با پیراهنی از پیراهنهایش و در عمامۀ حضرت سجّاد علیه السّلام و بردی که به چهل دینارش خریده بود، کفن کردم.
حضرت ابو الحسن موسی علیه السّلام در ابواء [منزلی میان مکّه و مدینه]به سال صد و بیست و هشت به دنیا آمد و برخی گفتهاند در سال صد و بیست و نهم. و شش روز مانده از رجب سال صد و هشتاد و سه که پنجاه و چهار یا پنجاه و پنج ساله بود، در زندان سندی بن شاهک وفات کرد. هارون که در راه بازگشت از عمرۀ ماه رمضان به مدینه آمده بود، ده شب مانده از شوّال سال صد و هفتاد و نهم، ایشان را از مدینه برداشته، سپس با خود به حجّ برد. سپس از راه بصره بازگشته، ایشان را نزد عیسای جعفر زندانی کرد. آنگاه به بغداد فرستاده، نزد سندی بن شاهک زندانیاش کرد.
ص :۴۶٣
شاهک فتوفّی علیه السّلام فی حبسه و دفن ببغداد فی مقبرة قریش و أمّه أمّ ولد یقال لها: حمیدة.
[١٢٨٢]١-الحسین بن محمّد الأشعریّ، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن السّندیّ القمّیّ قال: حدّثنا عیسی بن عبد الرّحمن، عن أبیه قال:
دخل ابن عکّاشة بن محصن الأسدیّ علی أبی جعفر و کان أبو عبد اللّه علیه السّلام قائما عنده، فقدّم إلیه عنبا فقال: حبّة حبّة یأکله الشّیخ الکبیر و الصّبیّ الصّغیر و ثلاثة و أربعة یأکله من یظنّ أنّه لا یشبع و کله حبّتین حبّتین، فإنّه یستحبّ فقال لأبی جعفر علیه السّلام: لأیّ شیء لا تزوّج أبا عبد اللّه فقد أدرک التّزویج؟ قال و بین یدیه صرّة مختومة، فقال: أما إنّه سیجیء نخّاس من أهل بربر فینزل دار میمون، فنشتری له بهذه الصّرّة جاریة قال: فأتی لذلک ما أتی، فدخلنا یوما علی أبی جعفر علیه السّلام فقال: ألا أخبرکم عن النّخّاس الّذی ذکرته لکم؟ قد قدم، فاذهبوا فاشتروا بهذه الصّرّة منه جاریة، قال فأتینا النّخّاس فقال: قد بعت ما کان عندی إلاّ جاریتین مریضتین إحداهما أمثل من الأخری قلنا: فأخرجهما حتّی ننظر إلیهما فأخرجهما فقلنا: بکم تبیعنا هذه المتماثلة قال: بسبعین دینارا قلنا أحسن قال: لا أنقص من سبعین دینارا، قلنا له: نشتریها منک بهذه الصّرّة ما بلغت و لا ندری ما فیها و کان عنده رجل أبیض الرّأس و اللّحیة، قال: فکّوا و زنوا فقال النّخّاس: لا تفکّوا فإنّها إن نقصت حبّة من سبعین دینارا لم أبایعکم فقال الشّیخ: ادنوا، فدنونا و فککنا الخاتم و وزنّا الدّنانیر فإذا هی سبعون دینارا لا تزید و لا تنقص فأخذنا الجاریة فأدخلناها علی أبی جعفر علیه السّلام و جعفر قائم عنده فأخبرنا أبا جعفر بما کان، فحمد اللّه و أثنی علیه ثمّ قال لها: ما اسمک؟ قالت: حمیدة، فقال: حمیدة، فی الدّنیا، محمودة فی الآخرة، أخبرینی
ص :۴۶۴
و در زندان او وفات یافته، در بغداد در مقبرۀ قریش دفن شد. مادرش کنیزی بود که به او حمیده میگفتند.
[١٢٨٢]١-عیسای عبد الرحمان از پدرش نقل کرده، گفت: پسر عکّاشة بن محصن اسدی به نزد حضرت باقر علیه السّلام آمد که حضرت صادق علیه السّلام نیز نزدشان ایستاده بود. آنگاه انگوری برای او آوردند: ایشان فرمودند: پیرمرد سالخورده و کودک خردسال آن را دانه، دانه میخورد. کسی که میپندارد سیر نشود سه دانه و چهار دانه میخورد. و تو آن را دو تا دو تا بخورد. که این مستحب است. آنگاه او به حضرت باقر علیه السّلام عرض کرد: چرا برای ابا عبد اللّه زن نمیگیری؟ که به سنّ ازدواج رسیده است. فرمودند-درحالیکه همیانی سربسته پیش رویش بود-هان به زودی بردهفروشی بربر میآید و در دار میمون منزل میکند. با این همیان برایش از او دختری میخریم. او گوید: فاتی لذالک ما أتی.
آنگاه روزی نزد حضرت باقر علیه السّلام رفتیم، فرمودند: آیا به شما خبر ندهم از بردهفروشی که برایتان گفتم، او آمد. بروید و با این همیان دختری از او بخرید. او گوید ما به نزد بردهفروش رفتیم. او گفت: هرچه داشتم فروختهام. دو دختر بیمار ماندهاند که یکیشان بهتر از دیگری است. ما گفتیم: آنها را بیرون بیار تا ببینیم. او آنها را بیرون آورد. ما گفتیم: این بهتر را به چند میفروشی؟ گفت: هفتاد دینار. گفتیم: خوبی کن. گفت: از هفتاد تا کم نمیکنم. گفتیم: ما آن را به این همیان میخریم، هرچه داشته باشد و نمیدانیم در آنچه قدر است؟ نزد او مردی سروریشسفید بود، او گفت: باز کنید و بشمارید. برده فروش گفت: باز نکنید اگر آن، دو جو کمتر از هفتاد دینار باشد به شما نمیفروشم. آن پیرمرد گفت: نزدیک بیایید. نزدیک رفتیم و مهر همیان را گشوده، دینارها را شمردیم. هفتاد دینار بود بیکم و افزون. آن دختر را گرفته، به نزد حضرت باقر علیه السّلام که حضرت صادق علیه السّلام نزدش ایستاده بود، بردیم. حضرت از آنچه روی داده بود، به ما خبر داد. آنگاه سپاس و ستایش خدا گفته، به آن دختر فرمود: نامت چیست؟ گفت: حمیده. فرمود: حمیده در دنیا و محمودۀ در آخرت.
ص :۴۶۵
عنک أبکر أنت أم ثیّب؟ قالت: بکر، قال: و کیف و لا یقع فی أیدی النّخّاسین شیء إلاّ أفسدوه، فقالت: قد کان یجیئنی فیقعد منّی مقعد الرّجل من المرأة فیسلّط اللّه علیه رجلا أبیض الرّأس و اللّحیة فلا یزال یلطمه حتّی یقوم عنّی؛ ففعل بی مرارا و فعل الشّیخ به مرارا فقال: یا جعفر خذها إلیک فولدت خیر أهل الأرض موسی بن جعفر علیهما السّلام.
[١٢٨٣]٢-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد، عن عبد اللّه بن أحمد، عن علیّ بن الحسین، عن ابن سنان، عن سابق بن الولید، عن المعلّی بن خنیس أنّ أبا عبد اللّه علیه السّلام قال:
حمیدة مصفّاة من الأدناس کسبیکة الذّهب، ما زالت الأملاک تحرسها حتّی أدّیت إلیّ کرامة من اللّه لی و الحجّة من بعدی.
[١٢٨۴]٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد و علیّ بن إبراهیم، عن أبیه جمیعا، عن أبی قتادة القمّیّ، عن أبی خالد الزّبالیّ قال:
لمّا أقدم بأبی الحسن موسی علیه السّلام علی المهدیّ القدمة الأولی نزل زبالة فکنت أحدّثه، فرآنی مغموما فقال لی: یا أبا خالد ما لی أراک مغموما؟ فقلت: ویف لا أغتمّ و أنت تحمل إلی هذه الطّاغیة و لا أدری ما یحدث فیک، فقال: لیس علیّ بأس إذا کان شهر کذا و کذا و یوم کذا فوافنی فی أوّل المیل، فما کان لی همّ إلاّ إحصاء الشّهور و الأیّام حتّی کان ذلک الیوم، فوافیت المیل فما زلت عنده حتّی کادت الشّمس أن تغیب و وسوس الشّیطان فی صدری و تخوّفت أن أشکّ فیما قال، فبینا أنا کذلک إذا نظرت إلی سواد قد أقبل من ناحیة العراق، فاستقبلتهم فإذا أبو الحسن علیه السّلام أمام القطار علی بغلة، فقال: إیه یا أبا خالد، قلت: لبّیک یا ابن رسول اللّه، فقال: لا تشکّنّ، ودّ الشّیطان أنّک شککت،
ص :۴۶۶
از خودت به من بگو که دوشیزهای یا بیوه؟ گفت: دوشیزه. فرمود: چگونه ممکن است درحالیکه چیزی به دست بردهفروشان نمیافتد جز اینکه خرابش میکنند؟ گفت: او نزد من میآمد و همچون شوهری که نزد زن خود مینشیند مینشست، آنگاه خداوند مردی سروریشسفید را بر او چیره میکرد و پیوسته به او سیلی میزد تا از نزد من میرفت. او چند بار با من چنین کرد و آن پیرمرد با او چنان. آنگاه حضرت فرمود: ای جعفر او را نزد خودت ببر. او بهترین اهل زمین موسای جعفر علیهما السّلام را به دنیا میآورد.
[١٢٨٣]٢-از معلاّی خنیس روایت شده که حضرت صادق علیه السّلام فرمودند: حمیده پاکیزه از پلیدیها همچون شمش طلا است. فرشتگان پوسته از او نگاهبانی میکردند تا به سبب بخشایش خداوند به من و به حجّت پس از من، به من رسید.
[١٢٨۴]٣-ابو خالد زبالی گفت: وقتی حضرت ابو الحسن موسی علیه السّلام را بار اوّل به نزد مهدی [عبّاسی]بردند، در زباله فرود آمد. و من با ایشان سخن میگفتم. آن گاه که مرا غمگین دید، به من فرمود: ای ابو خالد چه شده، تو را غمگین میبینم؟ من گفتم: چگونه غمگین نباشم وقتی تو را به سوی این طغیانگر میبرند و نمیدانم چه بر شما خواهد آمد؟ فرمود: بر من باکی نداشته باش. وقتی فلان ماه و فلان روز رسید، در سر نخستین میل به نزدم بیا. پس از آن برای من اندیشهای جز شمردن ماهها و روزها نبود. تا آن روز رسید. خودم را به آنجا رساندم. و پیوسته آنجا بودم تا غروب خورشید نزدیک شد. شیطان در دلم وسوسه انداخت و من ترسیدم که در آنچه فرمود به تردید بیفتم. در چنین احوالی بودم که دیدم سیاهی ای از جانب عراق پیش میآید به پیشوازشان رفتم و حضرت ابو الحسن علیه السّلام را بر استری پیشاپیش کاروان دیدم. فرمودند: بگو ابو خالد. من گفتم: جانم ای پسر رسول خدا! فرمود: اصلا تردید نکن. شیطان دوست دارد تو به تردید افتی.
ص :۴۶٧
فقلت: الحمد للّه الّذی خلّصک منهم فقال: إنّ لی إلیهم عودة لا أتخلّص منهم.
[١٢٨۵]۴-أحمد بن مهران و علیّ بن إبراهیم جمیعا، عن محمّد بن علیّ، عن الحسن بن راشد، عن یعقوب بن جعفر بن إبراهیم قال:
کنت عند أبی الحسن موسی علیه السّلام إذ أتاه رجل نصرانیّ و نحن معه بالعریض فقال له النّصرانیّ: أتیتک من بلد بعید و سفر شاقّ و سألت ربّی منذ ثلاثین سنة أن یرشدنی إلی خیر الأدیان و إلی خیر العباد و أعلمهم و أتانی آت فی النّوم فوصف لی رجلا بعلیا دمشق، فانطلقت حتّی أتیته فکلّمته، فقال: أنا أعلم أهل دینی و غیری أعلم منّی، فقلت: أرشدنی إلی من هو أعلم منک فإنّی لا أستعظم السّفر و لا تبعد علیّ الشّقّة و لقد قرأت الإنجیل کلّها و مزامیر داود و قرأت أربعة أسفار من التّوراة و قرأت ظاهر القرآن حتّی استوعبته کلّه، فقال لی العالم، إن کنت ترید علم النّصرانیّة فأنا أعلم العرب و العجم بها و إن کنت ترید علم الیهود فباطی بن شرحبیل السّامریّ أعلم النّاس بها الیوم و إن کنت ترید علم الإسلام و علم التّوراة و علم الإنجیل و علم الزّبور و کتاب هود و کلّ ما أنزل علی نبیّ من الأنبیاء فی دهرک و دهر غیرک و ما أنزل من السّماء من خبر -فعلمه أحد أو لم یعلم به أحد-فیه تبیان کلّ شیء و شفاء للعالمین و روح لمن استروح إلیه و بصیرة لمن أراد اللّه به خیرا و أنس إلی الحقّ فأرشدک إلیه، فأته و لو مشیا علی رجلیک، فإن لم تقدر فحبوا علی رکبتیک، فإن لم تقدر فزحفا علی استک فإن لم تقدر فعلی وجهک، فقلت: لا بل أنا أقدر علی المسیر فی البدن و المال، قال: فانطلق من فورک حتّی تأتی یثرب، فقلت: لا أعرف یثرب، قال فانطلق حتّی تأتی مدینة النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الّذی بعث فی العرب و هو النّبیّ العربیّ الهاشمیّ فإذا دخلتها فسل عن بنی غنم بن مالک بن النّجّار و هو عند
ص :۴۶٨
من گفتم: سپاس خدایی را که شما را از دست آنان رها کرد. فرمودند: مرا به سویشان بازگشتی است که از دستشان رهایی نخواهم داشت.
[١٢٨۵]۴-یعقوب بن جعفر ابراهیم گفت: نزد حضرت ابو الحسن موسی علیه السّلام بودم که مردی نصرانی به نزد ایشان آمد و ما در عریض (درّهای در مدینه) بودیم. آنگاه نصرانی به ایشان گفت: من از سرزمین دور و سفری دشوار به نزدت آمدهام و سی سال پیش از پروردگارم خواستهام که مرا به بهترین دین و بهترین و داناترین بندگان هدایت کند. شخصی به خوابم آمد و مردی در علیاء دمشق را برایم وصف کرد. من رفتم و به او رسیده، با او سخن گفتم. او گفت: من داناترین همکیشان خودم هستم، ولی دیگری از من داناتر است. من گفتم: من را به سوی کسی که داناتر از تو است راهنمایی کن. من سفر را سخت نمیشمارم و سختی من را هلاک نمیکند. من همۀ انجیل و مزامیر داود و چهار سفر تورات را خواندهام و ظاهر همۀ قرآن را خواندهام. آن دانشمند به من گفت: اگر علم نصرانیت را میخواهی من داناترین مرد از عرب و عجم به آنم. و اگر علم یهود میخواهی باطی شرحبیل سامری امروز داناترین مردم به آن است. و اگر علم اسلام و علم تورات و علم انجیل و علم زبور و کتاب هود و آنچه بر پیامبری از پیامبران نازل شده، در این زمان و در جز آن و هر خبری که از آسمان فرورسیده-کسی آن را دانسته باشد یا نه-که شرح هرچیزی در آن است و شفای جهانیان است. و آرامشی برای کسانی که به آن آرامش میجویند و بصیرتی برای کسی که خداوند برایش خیر خواسته است و با حقّ شاد میشود تو را به سوی او راهنمایی میکنم. به نزدش برو اگرچه با پای پیاده. و اگر نتوانستی بر زانوهایت و اگر نتوانستی با به زمین کشیدن نشیمنگاه و اگر نتوانستی بر صورتت. من گفتم: نه، من از نظر مال و جسم به مسافرت توانایی دارم. او گفت: پس به شتاب برو تا به یثرب برسی. من گفتم: یثرب را نمیشناسم. گفت: برو تا به شهر پیامبری که در میان عرب برانگیخته شده، برسی. او همان پیامبر عرب هاشمی است. چون به شهر رسیدی دربارۀ فرزند غنم بن مالک نجّار که نزد در مسجد شهر است، بپرس و شکل و زیور نصرانیت را نشان بده؛
ص :۴۶٩
باب مسجدها و أظهر بزّة النّصرانیّة و حلیتها فإنّ والیها یتشدّد علیهم و الخلیفة أشدّ، ثمّ تسأل عن بنی عمرو بن مبذول و هو ببقیع الزّبیر، ثمّ تسأل عن موسی بن جعفر و أین منزله و أین هو؟ مسافر أم حاضر فإن کان مسافرا فالحقه فإنّ سفره أقرب ممّا ضربت إلیه.
ثمّ أعلمه أنّ مطران علیا الغوطة غوطة دمشق هو الّذی أرشدنی إلیک و هو یقرئک السّلام کثیرا و یقول لک: إنّی لأکثر مناجاة ربّی أن یجعل إسلامی علی یدیک، فقصّ هذه القصّة و هو قائم معتمد علی عصاه، ثمّ قال: إن أذنت لی یا سیّدی کفّرت لک و جلست فقال: آذن لک أن تجلس و لا آذن لک أن تکفّر، فجلس ثمّ ألقی عنه برنسه ثمّ قال: جعلت فداک تأذن لی فی الکلام؟ قال: نعم ما جئت إلاّ له، فقال له النّصرانیّ: اردد علی صاحبی السّلام أو ما تردّ السّلام، فقال أبو الحسن علیه السّلام: علی صاحبک أن هداه اللّه فأمّا التّسلیم فذاک إذا صار فی دیننا، فقال النّصرانیّ: إنّی أسألک؟ -أصلحک اللّه-قال: سل، قال: أخبرنی عن کتاب اللّه تعالی الّذی أنزل علی محمّد و نطق به، ثمّ وصفه بما وصفه به، فقال: حم. وَ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ. إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ إِنّٰا کُنّٰا مُنْذِرِینَ. فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ ما تفسیرها فی الباطن؟ فقال: أمّا حم فهو محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و هو فی کتاب هود الّذی أنزل علیه و هو منقوص الحروف و أمّا اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ فهو أمیر المؤمنین علیّ علیه السّلام و أمّا اللّیلة ففاطمة علیها السّلام و أمّا قوله: فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ یقول: یخرج منها خیر کثیر فرجل حکیم و رجل حکیم، و رجل حکیم فقال الرّجل: صف لی الأوّل و الآخر من هؤلاء الرّجال، فقال: إنّ الصّفات تشتبه و لکنّ الثّالث من القوم أصف لک ما یخرج من نسله و إنّه عندکم
ص :۴٧٠
چون والی شهر بر آنان سخت میگیرد و خلیفه سختگیرتر است. سپس از فرزند عمرو مبذول میپرسی که در بقیع زبیر است. سپس دربارۀ موسای جعفر [علیهما السّلام] میپرسی. از اینکه منزلش و خودش کجا است. در شهر است یا به مسافرت رفته. اگر به مسافرت رفته بود، خودت را به او برسان؛ زیرا سفر او نزدیکتر از راهی است که به سویش پیمودهای. سپس به ایشان بگو که مطران علیا غوطه-غوطۀ دمشق [جایی سبز و پرآب]-همانکه مرا به سوی شما راهنمایی کرد، به شما بسیار سلام رسانده، گفت: من با پروردگارم بسیار مناجات میکنم تا اسلامم را به دست شما قرار دهد. و او این قصّه را درحالیکه ایستاده و به عصایش تکیه زده بود، گفت. سپس عرض کرد: اگر به من اجازه بفرمایی ای سرور من به شما تعظیم کنم و بنشینم. حضرت فرمودند: به تو اجازه میدهم که بنشینی ولی اجازه نمیدهم تعظیم کنی. او نشست، سپس برنساش را از سر برداشت و گفت: جانم فدایت! اجازۀ سخن میفرمایی؟ فرمودند: بله جز برای آن نیامدهای. نصرانی به ایشان گفت: پاسخ سلام دوستم را بدهید یا شما به سلام پاسخ نمیدهید. حضرت ابو الحسن فرمود: جواب دوستت آن است که خدا او را هدایت کند امّا سلام وقتی است که به دین ما درآمد. نصرانی گفت: من از شما بپرسم؟ -خدا کارت را بسامان کند- فرمود: بپرس. گفت: به من از کتاب خداوند والا بگویید که بر محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]فروفرستاده و بدان سخن گفته است. آنگاه آن را اینگونه وصف کرده و فرموده است: حم. سوگند به کتاب روشنگر. ما آن را در شبی پربرکت فروفرستادیم، ما پیوسته بیمدهنده بودیم. در آن شب هر امر محکمی تدبیر میشود. [دخان (۴۴) :١ تا ۴]آیا تفسیر باطنی این آیه چیست؟ فرمودند: حم همان محمّد -درود خدا بر او و بر خاندانش-است. این در کتابی است که بر هود نازل شده است. و از حروفش کاسته شده است. «کتاب روشنگر» همان امیر مؤمنان علی علیه السّلام است و آن شب فاطمه علیها السّلام. و این آیهدر آن شب هر امر محکمی تدبیر میشود. یعنی از آن، خیری فراوان صادر شود. مردی حکیم و مردی حکیم و مردی حکیم. آن مرد گفت: نخستین و واپسین این مردان را برای من وصف کنید. فرمودند: صفات همانند است. ولی سومی این گروه را برایت وصف میکنم. که چه کسی فرزند او است. او در نزد شما در کتابهای نازلشدۀ بر شما هست.
ص :۴٧١
لفی الکتب الّتی نزلت علیکم، إن لم تغیّروا و تحرّفوا و تکفّروا و قدیما ما فعلتم، قال له النّصرانیّ: إنّی لا أستر عنک ما علمت و لا أکذّبک و أنت تعلم ما أقول فی صدق ما أقول و کذبه، و اللّه لقد أعطاک اللّه من فضله و قسم علیک من نعمه ما لا یخطره الخاطرون و لا یستره السّاترون و لا یکذّب فیه من کذّب، فقولی لک فی ذلک الحقّ کما ذکرت فهو کما ذکرت، فقال له أبو إبراهیم علیه السّلام أعجّلک أیضا خبرا لا یعرفه إلاّ قلیل ممّن قرأ الکتب، أخبرنی ما اسم أمّ مریم و أیّ یوم نفخت فیه مریم و لکم من ساعة من النّهار، و أیّ یوم وضعت مریم فیه عیسی علیه السّلام و لکم من ساعة من النّهار؟ فقال النّصرانیّ: لا أدری، فقال أبو إبراهیم علیه السّلام: أمّا أمّ مریم فاسمها مرثا و هی وهیبة بالعربیّة و أمّا.
الیوم الّذی حملت فیه مریم فهو یوم الجمعة للزّوال و هو الیوم الّذی هبط فیه الرّوح الأمین و لیس للمسلمین عید کان أولی منه، عظّمه اللّه تبارک و تعالی و عظّمه محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فأمر أن یجعله عیدا فهو یوم الجمعة و أمّا الیوم الّذی ولدت فیه مریم فهو یوم الثّلاثاء، لأربع ساعات و نصف من النّهار، و النّهر الّذی ولدت علیه مریم عیسی علیه السّلام هل تعرفه؟ قال: لا، قال: هو الفرات و علیه شجر النّخل و الکرم و لیس یساوی بالفرات شیء للکروم و النّخیل، فأمّا الیوم الّذی حجبت فیه لسانها و نادی قیدوس ولده و أشیاعه فأعانوه و أخرجوا آل عمران لینظروا إلی مریم، فقالوا لها ما قصّ اللّه علیک فی کتابه، و علینا فی کتابه فهل فهمته؟ قال: نعم و قرأته الیوم الأحدث، قال: إذن لا تقوم من مجلسک حتّی یهدیک اللّه، قال النّصرانیّ: ما کان اسم أمّی بالسّریانیّة و بالعربیّة؟ فقال: کان اسم أمّک بالسّریانیّة عنقالیة، و عنقورة کان اسم جدّتک
ص :۴٧٢
اگر دگرگون نکرده و تحریف نکرده و نپوشانده باشید و آنچه در قدیم کردهاید. نصرانی گفت: من آنچه را دانستهام از شما نهان نمیکنم. و من شما را تکذیب نمیکنم. شما راست و دروغ آنچه را میگویم میدانی. به خدا سوگند خداوند چنان فضیلتی به شما داده چنان نعمتی بر شما قسمت کرده که به ذهن کسی نمیآید و کسی نتواند آن را بپوشاند و تکذیب کند. سخن من به شما در اینباره حقّ است، چنانکه گفتم. و سخن چنان است که گفتم. آنگاه ابو ابراهیم علیه السّلام به ایشان فرمود: اکنون نیز خبری پیش رویت میگذارم که جز اندکی از کسانی که کتابها را خواندهاند، آن را نمیدانند. به من بگو نام مادر مریم چیست؟ و چه روز و چه ساعتی از روز در مریم دمیده شد و در چه روزی مریم عیسی را به دنیا آورد؟ و در چه ساعتی از روز؟ نصرانی گفت: نمیدانم. ابو ابراهیم علیه السّلام فرمود: نام مادر مریم مرثا است و آن در عربی، وهیبه [از وهب به معنی بخشش بیعوض] است. و روزی که مریم حامله شد، روز جمعه وقت ظهر است. و آن روزی است که روح الامین فرود آمده و برای مسلمانان روزی والاتر از آن نیست. خداوند پاک و والا و محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-آن را بزرگ داشتهاند. و او فرمان داده تا آن روز را عید بگیرند. و آن روز جمعه است. امّا روزی که مریم او را به دنیا آورده، روز سهشنبه، چهار و نیم ساعت گذشته از روز است. و آیا نهری را که مریم بر سر آن عیسی را به دنیا آورد، میشناسی؟ گفت: نه. فرمود: آن فرات است و بر آن درخت خرما و انگور است. و چیزی در درختان خرما و انگور با فرات برابری نمیکند. و امّا آن روز را میشناسی که در آن زبان مریم از سخن گفتن بازداشته شد و قیدوس فرزندان و پیروانش را صدا زد تا او [قیدوس]را یاری کنند و خاندان عمران را بیرون آورد تا به مریم بنگرند و به او گفتند آنچه را خداوند در کتابش بر شما و کتابش برای ما حکایت کرده است؟ او گفت: بله، آن را همین امروز خواندم. حضرت فرمودند: پس از جایت برنمیخیزی تا خداوند تو را هدایت کند. نصرانی گفت: نام مادر من به سریانی و عربی چیست؟ فرمود: نام مادرت به سریانی عنقالیه است. و عنقوره نام مادربزرگ پدری تو است.
ص :۴٧٣
لأبیک و أمّا اسم أمّک بالعربیّة فهو میّة و أمّا اسم أبیک فعبد المسیح و هو عبد اللّه بالعربیّة و لیس للمسیح عبد، قال: صدقت و بررت، فما کان اسم جدّی؟ قال: کان اسم جدّک جبرئیل و هو عبد الرّحمن سمّیته فی مجلسی هذا قال: أما إنّه کان مسلما؟ قال أبو إبراهیم علیه السّلام: نعم و قتل شهیدا دخلت علیه أجناد فقتلوه فی منزله غیلة و الأجناد من أهل الشّام، قال: فما کان اسمی قبل کنیتی؟ قال: کان اسمک عبد الصّلیب، قال: فما تسمّینی؟ قال: أسمّیک عبد اللّه، قال: فإنّی آمنت باللّه العظیم و شهدت أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، فردا صمدا، لیس کما تصفه النّصاری و لیس کما تصفه الیهود و لا جنس من أجناس الشّرک و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بالحقّ فأبان به لأهله و عمی المبطلون و أنّه کان رسول اللّه إلی النّاس کافّة إلی الأحمر و الأسود کلّ فیه مشترک فأبصر من أبصر و اهتدی من اهتدی و عمی المبطلون و ضلّ عنهم ما کانوا یدعون، و أشهد أنّ ولیّه نطق بحکمته و أنّ من کان قبله من الأنبیاء نطقوا بالحکمة البالغة و توازروا علی الطّاعة للّه و فارقوا الباطل و أهله و الرّجس و أهله و هجروا سبیل الضّلالة و نصرهم اللّه بالطّاعة له و عصمهم من المعصیة، فهم للّه أولیاء و للدّین أنصار، یحثّون علی الخیر و یأمرون به، آمنت بالصّغیر منهم و الکبیر و من ذکرت منهم و من لم أذکر و آمنت باللّه تبارک و تعالی ربّ العالمین، ثمّ قطع زنّاره و قطع صلیبا کان فی عنقه من ذهب، ثمّ قال: مرنی حتّی أضع صدقتی حیث تأمرنی فقال: هاهنا أخ لک کان علی مثل دینک و هو رجل من قومک من قیس بن ثعلبة و هو فی نعمة کنعمتک فتواسیا و تجاورا و لست أدع أن أورد علیکما حقّکما فی الإسلام فقال: و اللّه-أصلحک اللّه-إنّی لغنیّ
ص :۴٧۴
امّا نام مادرت به عربی همان میّه است. و نام پدرت عبد المسیح است که به عربی عبد اللّه است. و مسیح بندهای ندارد. او گفت: درست و نیکو گفتی. و نام نیایم چه بود؟ [فرمود: نام نیایت جبرئیل است و من او را در همینجا عبد الرحمان نامیدم.]او گفت: مگر او مسلمان بود؟ ابو ابراهیم علیه السّلام فرمود: بله، و شهید شد. سربازانی، ناگهانی بر او وارد شده، او را کشتند. و آن سربازان، شامی بودند. او گفت: و نام من پیش از کنیهام چه بود؟ فرمودند: نامت عبد الصّلیب بود. گفت: مرا چه نام میدهید؟ فرمود: تو را عبد اللّه مینامم. گفت: پس من به خداوند بزرگ ایمان میآورم و شهادت میدهم که معبودی جز خداوند نیست، یکتا و بیانباز، یگانه و بینیاز است. چنان نیست که نصارا وصفش میکنند و نیز چنان نیست که یهود وصفش میکنند و نه هیچگونهای از گونههای شرک. و شهادت میدهم که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]بنده و فرستادۀ او است که به حقّ او را فرستاده، آن را برای اهلش آشکار ساخت و یاوهگرایان کور شدند. او فرستادۀ خداوند به سوی همۀ مردم، به سوی سرخ و سیاه است. همه در او شریکند. آنکه بصیر بود بینا شد و آنکه راه یافته بود، هدایت گشت و یاوهگرایان کور شدند و آنچه میخواندند فراموششان شد. و شهادت میدهم که ولیّ او به حکمت او سخن گفت. و پیامبران پیش از او به حکمتی رسا سخن گفتند و همدیگر را بر فرمانبری از خداوند یاری کرده، از باطل و اهل آن و پلیدی و اهلش دوری گزیده، راه گمراهی را واگذاردند. و خداوند به سبب اطاعت خودش ایشان را یاری کرده، از گناه نگاهشان داشت. و آنان برای خداوند دوستاند. و برای دین، یاور. به نیکی تشویق کرده، به آن فرمان میدهند. من به کوچک و بزرگ ایشان ایمان آوردم. به آنان که از ایشان یاد کردم و آنان که یادشان نکردم. و به خداوند پاک و والا، پروردگار دو جهان ایمان آوردم. سپس زنّار و صلیب گردنش را برید و آنگاه گفت: بفرمایید تا صدقهام را هرجا که فرمان میدهید، بگذارم. فرمودند: اینجا برادری داری که بر دین تو است. او مردی از قوم تو، از [قبیلۀ]قیس ثعلبه است. او هم در نعمتی مانند نعمت تو [ایمان]است. با همدیگر مواسات و همسایگی کنید. و من هم به نزدتان میآیم و حقّتان در اسلام را ترک نمیکنم. او گفت: به خدا سوگند-خدا کارت را بسامان کند-من مردی توانگرم
ص :۴٧۵
و لقد ترکت ثلاثمائة طروق بین فرس و فرسة و ترکت ألف بعیر، فحقّک فیها أوفر من حقّی، فقال له: أنت مولی اللّه و رسوله و أنت فی حدّ نسبک علی حالک، فحسن إسلامه و تزوّج امرأة من بنی فهر و أصدقها أبو إبراهیم علیه السّلام خمسین دینارا من صدقة علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و أخدمه و بوّأه و أقام حتّی أخرج أبو إبراهیم علیه السّلام، فمات بعد مخرجه بثمان و عشرین لیلة.
[١٢٨۶]۵-علیّ بن إبراهیم و أحمد بن مهران جمیعا، عن محمّد بن علیّ، عن الحسن بن راشد، عن یعقوب بن جعفر قال:
کنت عند أبی إبراهیم علیه السّلام و أتاه رجل من أهل نجران الیمن من الرّهبان و معه راهبة، فاستأذن لهما الفضل بن سوّار، فقال له: إذا کان غدا فأت بهما عند بئر أمّ خیر، قال: فوافینا من الغد فوجدنا القوم قد وافوا فأمر بخصفة بواریّ، ثمّ جلس و جلسوا فبدأت الرّاهبة بالمسائل فسألت عن مسائل کثیرة، کلّ ذلک یجیبها و سألها أبو إبراهیم علیه السّلام عن أشیاء، لم یکن عندها فیه شیء، ثمّ أسلمت ثمّ أقبل الرّاهب یسأله فکان یجیبه فی کلّ ما یسأله، فقال الرّاهب: قد کنت قویّا علی دینی و ما خلّفت أحدا من النّصاری فی الأرض یبلغ مبلغی فی العلم و لقد سمعت برجل فی الهند، إذا شاء حجّ إلی بیت المقدس فی یوم و لیلة، ثمّ یرجع إلی منزله بأرض الهند، فسألت عنه بأیّ أرض هو؟ فقیل لی: إنّه بسبذان و سألت الّذی أخبرنی فقال: هو علم الاسم الّذی ظفر به آصف صاحب سلیمان لمّا أتی بعرش سبإ و هو الّذی ذکره اللّه لکم فی کتابکم و لنا معشر الأدیان فی کتبنا، فقال له أبو إبراهیم علیه السّلام: فکم للّه من اسم لا یردّ؟ فقال الرّاهب: الأسماء کثیرة فأمّا المحتوم منها الّذی لا یردّ سائله فسبعة، فقال له أبو الحسن علیه السّلام: فأخبرنی عمّا تحفظ منها، قال الرّاهب: لا و اللّه الّذی أنزل التّوراة علی موسی
ص :۴٧۶
و میان اسبها سیصد نرینه و هزار شتر بهجا گذاردهام. و حقّ شما در آنها بیشتر از حقّ من است. حضرت به او فرمودند: تو آزادگشتۀ خداوند و رسولش بوده ولی در روند نسب بر حال خودت هستی. و اسلام او نیکو شد و با زنی از بنی فهر ازدواج کرد، حضرت ابو ابراهیم علیه السّلام، پنجاه دینار از موقوفات علی ابو طالب علیه السّلام کابین او کرد. و برای او خدمتگزاری گرفت و منزلش داد و بود تا حضرت ابو ابراهیم علیه السّلام را بردند. و او بیست و هشت شب پس از خروج حضرت، درگذشت.
[١٢٨۶]۵-یعقوب جعفر گفت: من نزد حضرت ابو ابراهیم علیه السّلام بودم که مردی راهب از اهل نجران یمن که زنی راهب همراهش بود، به نزدشان آمد. و برای آنان، فضل سوّار اجازه گرفت. حضرت به او فرمود: فردا آنان را به کنار چاه امّ خیر بیاور. او گوید: ما فردا خودمان را رساندیم و آن مردم را آنجا یافتیم. حضرت فرمود: چند بوریا انداختند، سپس نشست و آنان هم نشستند. زن راهب آغاز کرد و پرسشهای بسیاری در انداخت که ایشان پاسخ همه را به او فرمود. و حضرت کاظم علیه السّلام پرسشهایی از او کرد که پاسخی برایشان نداشت، پس اسلام آورد. سپس مرد راهب به پرسش آغاز کرد و حضرت به همه آنچه پرسید پاسخ فرمود. آنگاه راهب گفت: من بر دین خودم توانا بودم و در زمین بر کسی از نصارا نگذشتهام که در علم به درجۀ من برسد. و شنیدم در هند مردی است که وقتی بخواهد، در یک شب و روز به بیت المقدس میآید و سپس به منزلش در سرزمین هند بازمیگردد. من پرسیدم که او در کدام سرزمین است. گفتند: در سبذان است. و کسی که خبر او را به من داده بود، گفت: او آن اسمی را میداند که آصف، مصاحب سلیمان با آن به آوردن تخت سبا پیروز شد. و همان است که خداوند در کتابتان به شما و به ما صاحب دینهای دیگر در کتابمان فرموده است. حضرت کاظم علیه السّلام به او فرمود: چند نام برای خداوند است که برگشتی ندارد؟ راهب گفت: نامها بسیارند ولی یقینیشان آنچه به خواهندهاش بر نمیگردد، هفت تا است. حضرت ابو الحسن علیه السّلام به او فرمود: به من بگو از آنچه در حفظ داری. راهب گفت: نه، به خدایی که تورات را بر موسی نازل کرد
ص :۴٧٧
و جعل عیسی عبرة للعالمین و فتنة لشکر أولی الألباب و جعل محمّدا برکة و رحمة و جعل علیّا علیه السّلام عبرة و بصیرة و جعل الأوصیاء من نسله و نسل محمّد، ما أدری و لو دریت ما احتجت فیه إلی کلامک و لا جئتک و لا سألتک، فقال له أبو إبراهیم علیه السّلام: عد إلی حدیث الهندیّ، فقال له الرّاهب: سمعت بهذه الأسماء و لا أدری ما بطانتها و لا شرائحها و لا أدری ما هی و لا کیف هی و لا بدعائها، فانطلقت حتّی قدمت سبذان الهند. فسألت عن الرّجل، فقیل لی: إنّه بنی دیرا فی جبل فصار لا یخرج و لا یری إلاّ فی کلّ سنة مرّتین و زعمت الهند أنّ اللّه فجّر له عینا فی دیره و زعمت الهند أنّه یزرع له من غیر زرع یلقیه و یحرث له من غیر حرث یعمله، فانتهیت إلی بابه فأقمت ثلاثا، لا أدقّ الباب و لا أعالج الباب، فلمّا کان الیوم الرّابع فتح اللّه الباب و جاءت بقرة علیها حطب تجرّ ضرعها، یکاد یخرج ما فی ضرعها من اللّبن، فدفعت الباب فانفتح فتبعتها و دخلت، فوجدت الرّجل قائما ینظر إلی السّماء فیبکی و ینظر إلی الأرض فیبکی و ینظر إلی الجبال فیبکی، فقلت: سبحان اللّه ما أقلّ ضربک فی دهرنا هذا، فقال لی: و اللّه ما أنا إلاّ حسنة من حسنات رجل خلّفته وراء ظهرک، فقلت له: أخبرت أنّ عندک اسما من أسماء اللّه تبلغ به فی کلّ یوم و لیلة بیت المقدس و ترجع إلی بیتک، فقال لی: و هل تعرف بیت المقدس؟ قلت: لا أعرف إلاّ بیت المقدس الّذی بالشّام، قال: لیس بیت المقدس و لکنّه البیت المقدس و هو بیت آل محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فقلت له: أمّا ما سمعت به إلی یومی هذا فهو بیت المقدس، فقال لی: تلک محاریب الأنبیاء، و إنّما کان یقال لها: حظیرة المحاریب حتّی جاءت الفترة الّتی کانت بین محمّد و عیسی صلّی اللّه علیهما
ص :۴٧٨
و عیسی را موعظهای برای جهانیان و آزمایشی برای سپاس خردمندان قرار داد و محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]را برکت و رحمت و علی علیه السّلام را موعظه و بصیرت قرار داد. و اوصیا را از فرزندان او و محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]قرار داد، نمیدانم و اگر میدانستم به سخن شما نیازمند نبوده، به نزد شما نیامده، از شما نمیپرسیدم. حضرت به او فرمود: به داستان آن هندی بازگرد. راهب گفت: من این نامها را شنیدم ولی تفسیر و شرحش را نمیدانم. و چه و چگونگی و دعایش را نیز نمیدانم. آنگاه من رفتم تا به سبذان هند رسیدم. دربارۀ آن مرد پرسیدم. گفتند: او دیری در کوهی ساخته، از آن بیرون نمیآید و دیده نمیشود جز دو بار در سال. و هندیان میپندارند که خداوند برای او در دیرش چشمهای شکافته است. و گمان میکنند بیآنکه دانهای بیندازد برایش کشت میشود و بیآنکه شخم زند، برایش شخم زده میشود. تا به درش رسیدم. سه روز ماندم. نه در زدم و نه به آن نزدیک شدم. چون روز چهارم شد، خداوند آن در را گشود. گاوی که هیزمی بر پشت داشت و پستاناش را میکشید و نزدیک بود شیری که در پستان دارد بیرون بریزد. آمد، در را فشار داده، باز شد و من به دنبالش داخل شدم. و آن مرد را دیدم که ایستاده است و به آسمان نگریسته، میگرید و به زمین مینگرد و میگرید و به کوه مینگرد و میگرید. من گفتم: سبحان اللّه! چه اندک است همچون تویی در این روزگار ما. او به من گفت: به خدا سوگند! من جز یک حسنه از حسنات مردی که او را پشت سر گذاشتی، نیستم. به او گفتم: باخبر شدم که نزدت نامی از نامهای خداوند است که با آن در هر شب و روز به بیت المقدس میروی و باز به خانهات برمیگردی. به من گفت: و آیا تو بیت المقدس را میشناسی؟ من گفتم: جز بیت المقدس شام را نمیشناسم. گفت: آن بیت المقدس نیست. بلکه بیت المقدس همان خانۀ خاندان محمّد [علیهم السّلام] است. من گفتم: ولی من تا به امروز شنیدهام که آنجا بیت المقدس است. گفت: آنجا، جای محراب پیامبران است. که به آن حظیرة المحاریب میگفتند. تا آن فترت و فاصلۀ میان محمّد و عیسی-درود خدا بر ایشان-رسید
ص :۴٧٩
و قرب البلاء من أهل الشّرک و حلّت النّقمات فی دور الشّیاطین فحوّلوا و بدّلوا و نقلوا تلک الأسماء و هو قول اللّه تبارک و تعالی-البطن لآل محمّد و الظّهر مثل-: إِنْ هِیَ إِلاّٰ أَسْمٰاءٌ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ فقلت له: إنّی قد ضربت إلیک من بلد بعید، تعرّضت إلیک بحارا و غموما و هموما و خوفا و أصبحت و أمسیت مؤیسا ألاّ أکون ظفرت بحاجتی، فقال لی: ما أری أمّک حملت بک إلاّ و قد حضرها ملک کریم و لا أعلم أنّ أباک حین أراد الوقوع بأمّک إلاّ و قد اغتسل و جاءها علی طهر و لا أزعم إلاّ أنّه قد کان درس السّفر الرّابع من سهره ذلک، فختم له بخیر، ارجع من حیث جئت، فانطلق حتّی تنزل مدینة محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الّتی یقال لها طیبة و قد کان اسمها فی الجاهلیّة یثرب، ثمّ اعمد إلی موضع منها یقال له البقیع، ثمّ سل عن دار یقال لها دار مروان، فانزلها و أقم ثلاثا، ثمّ سل [عن]الشّیخ الأسود الّذی یکون علی بابها یعمل البواریّ و هی فی بلادهم اسمها الخصف، فالطف بالشّیخ و قل له: بعثنی إلیک نزیلک الّذی کان ینزل فی الزّاویة فی البیت الّذی فیه الخشیبات الأربع، ثمّ سله عن فلان بن فلان الفلانیّ و سله أین نادیه و سله أیّ ساعة یمرّ فیها فلیریکاه أو یصفه لک، فتعرفه بالصّفة و سأصفه لک، قلت: فإذا لقیته فأصنع ما ذا؟ قال: سله عمّا کان و عمّا هو کائن و سله عن معالم دین من مضی و من بقی، فقال له أبو إبراهیم علیه السّلام: قد نصحک صاحبک الّذی لقیت، فقال الرّاهب: ما اسمه جعلت فداک؟ قال: هو متمّم بن فیروز و هو من أبناء الفرس و هو ممّن آمن باللّه وحده لا شریک له و عبده بالإخلاص و الإیقان و فرّ من قومه لمّا خافهم، فوهب له ربّه حکما و هداه لسبیل الرّشاد و جعله من المتّقین و عرّف
ص :۴٨٠
و بلا به اهل شرک نزدیک شده، عذابها به خانههای شیاطین روا شد، پس آن نامها را دگرگون کرده، جابهجا نمودند. و این سخن خداوند پاک و فرازمند است که-تفسیرش برای خاندان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]است و ظاهرش مثل-آنها جز نامهایی که شما و پدرانتان دادهاید، نیستند. خداوند برای آنها هیچ برهانی فرونفرستاده است. [نجم (۵٣) :٢٣]من به او گفتم: من از سرزمینی دور به نزدت آمدهام. از دریاها و اندیشهها و اندوه و هراسی گذشتهام. و از اینکه به حاجتم نرسم، بیامید صاحب و شام میکردم. او به من گفت: گمان میکنم وقتی مادرت تو را حامله شده، فرشتهای بزرگ او را همراهی کرده و میدانم که پدرت وقتی خواسته به نزد مادرت رود، غسل کرده و پاکیزه به نزدش رفته است. و گمان میکنم که او در آن شبزندهداریاش سفر چهارم را درس گرفته، نیکوسرانجام گشته است. از جایی که آمدهای، بازگرد. و برو تا در شهر محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-که به آن طیبه میگویند و نامش در جاهلیت یثرب بوده، فرود آیی. سپس آهنگ جایی به نام بقیع کن. سپس از خانهای به نام دار مروان بپرس. آنگاه در آنجا منزل کن و سه روز بمان سپس از پیرمرد سیاهی که بر در خانه بوریا درست میکند و در سرزمین آنان نامش خصف است سراغ بگیر. آنگاه به او مهربانی کرده، بگو: مرا آن همنشین زاویۀ خانۀ دارای چهارچوب کوچک به سوی تو فرستاده است. سپس از او دربارۀ فلان بن فلان فلانی بپرس. بپرس که محلّ رفتوآمدش کجا است و چه ساعتی به آنجا میرود. تا او را به تو نشان دهد یا برایت وصفش کند تا او را به صفت بشناسی و من هم او را برایت وصف خواهم کرد. من گفتم: وقتی دیدارش کردم چه کار بکنم؟ گفت: از آنچه بوده و خواهد شد بپرس. و از نشانههای دین گذشتگان و باقیماندگان بپرس. حضرت کاظم علیه السّلام به او فرمودند: دوستی که او را دیدار کردهای برایت خیرخواهی کرده است. راهب گفت: نام او چیست جان به فدایت؟ فرمود: او متمّم بن فیروز و از اهل پارس است. او از کسانی است که با اخلاص و یقین به خداوند یکتای بیانباز ایمان آورده و او را بندگی کردهاند. و از قوم خود هراسیده و گریخته است. پس پروردگارش به او حکمتی بخشیده، به راه رشد هدایتش کرده، از پرهیزگاران قرارش داده است.
ص :۴٨١
بینه و بین عباده المخلصین و ما من سنة إلاّ و هو یزور فیها مکّة حاجّا و یعتمر فی رأس کلّ شهر مرّة و یجیء من موضعه من الهند إلی مکّة، فضلا من اللّه و عونا و کذلک یجزی اللّه الشّاکرین، ثمّ سأله الرّاهب عن مسائل کثیرة، کلّ ذلک یجیبه فیها و سأل الرّاهب عن أشیاء، لم یکن عند الرّاهب فیها شیء، فأخبره بها، ثمّ إنّ الرّاهب قال أخبرنی عن ثمانیة أحرف نزلت فتبیّن فی الأرض منها أربعة؟ و بقی فی الهواء منها أربعة علی من نزلت تلک الأربعة الّتی فی الهواء و من یفسّرها؟ قال: ذاک قائمنا، ینزله اللّه علیه فیفسّره و ینزّل علیه ما لم ینزّل علی الصّدّیقین و الرّسل و المهتدین، ثمّ قال الرّاهب: فأخبرنی عن الاثنین من تلک الأربعة الأحرف الّتی فی الأرض ما هی؟ قال: أخبرک بالأربعة کلّها، أمّا أوّلهنّ فلا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له باقیا، و الثّانیة محمّد رسول اللّه مخلصا و الثّالثة نحن أهل البیت و الرّابعة شیعتنا منّا و نحن من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و رسول اللّه من اللّه بسبب، فقال له الرّاهب: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أنّ ما جاء به من عند اللّه حقّ و أنّکم صفوة اللّه من خلقه و أنّ شیعتکم المطهّرون المستبدلون و لهم عاقبة اللّه و الحمد للّه ربّ العالمین، فدعا أبو إبراهیم علیه السّلام بجبّة خزّ و قمیص قوهیّ و طیلسان و خفّ و قلنسوة، فأعطاه إیّاها و صلّی الظّهر و قال له: اختتن، فقال: قد اختتنت فی سابعی.
[١٢٨٧]۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن عبد اللّه بن المغیرة قال:
مرّ العبد الصّالح بامرأة بمنی و هی تبکی و صبیانها حولها یبکون، و قد ماتت لها بقرة، فدنا منها ثمّ قال لها: ما یبکیک یا أمة اللّه؟ قالت: یا عبد اللّه!
ص :۴٨٢
و او را با بندگان خالصشدهاش آشنا ساخته است. و سالی نیست که او مکّه را در مراسم حجّ زیارت نکند. و سر هر ماه یک بار عمره نکند. و از مکانش در هند به مکّه نیاید. که فضیلت و یاریای از سوی خداوند است. و خداوند اینگونه سپاسگزاران را پاداش میدهد. سپس راهب از مسایل بسیاری پرسید که حضرت دربارۀ همۀ آنها پاسخ فرمود. و حضرت از راهب از چیزهایی پرسید که راهب خبری از آنها نداشت. پس او را به آنها هم آگاه کرد. سپس راهب گفت: به من از هشت حرف نازل شدهای بفرمایید که چهار حرف از آن در زمین آشکار شد و چهارتای دیگر در هوا ماند؟ آن چهارتای مانده در هوا به چه کسی نازل میشود و چه کسی آنها را تفسیر میکند؟ فرمودند: او قائم ما است. خداوند بر او نازل میکند و او آنها را تفسیر میکند. و به او نازل میکند آنچه را بر صدّیقان و فرستادگان و هدایتیافتگان نازل نکرد. سپس راهب گفت: به من بفرمایید دو حرف از آن چهار حرف که در زمین است، چیست؟ فرمود: به تو از همۀ آن چهار حرف میگویم. نخستینشان: معبودی جز خداوند یکتای بیانباز، باقی نیست. دوم: محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرستادۀ مخلص خداوند است. سوم ما خاندان هستیم و چهارم: شیعیان ما از ما هستند و ما از رسول خداییم و رسول خدا با سببی از خداوند است. آنگاه راهب به ایشان عرض کرد: شهادت میدهم که معبودی جز خداوند نیست و محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش] رسول خدا است و آنچه از سوی خداوند آورده، حقّ است و شما برگزیدگان خداوند از میان بندگانش هستید و شیعیانتان آن پاکیزگان و جایگزیناناند و سرانجام خداوند، برای آنان است. و سپاس پروردگار جهانیان را. آنگاه حضرت ابو ابراهیم علیه السّلام جبّهای از خز و پیراهنی کوهی [کوهستان قائن خراسان]و شال و کفش و کلاهی خواسته، آنها را به او داده، نماز ظهر گزارد و به او فرمود: ختنه کن. و او گفت: در هفتروزگیام ختنه شدهام.
[١٢٨٧]۶-عبد اللّه مغیره گفته است: بندۀ صالح [حضرت کاظم علیه السّلام]در منی بر زنی گذشت که خود و کودکان گردش میگریستند. که گاوش مرده بود. حضرت به او نزدیک شده، سپس فرمود: چرا میگریی ای کنیز خدا؟ گفت: ای بندۀ خدا!
ص :۴٨٣
إنّ لنا صبیانا یتامی و کانت لی بقرة، معیشتی و معیشة صبیانی کان منها و قد ماتت و بقیت منقطعا بی و بولدی لا حیلة لنا، فقال: یا أمة اللّه! هل لک، أن أحییها لک فألهمت أن قالت: نعم یا عبد اللّه، فتنحّی و صلّی رکعتین، ثمّ رفع یده هنیئة و حرّک شفتیه، ثمّ قام فصوّت بالبقرة فنخسها نخسة أو ضربها برجله، فاستوت علی الأرض قائمة، فلمّا نظرت المرأة إلی البقرة صاحت و قالت: عیسی ابن مریم و ربّ الکعبة، فخالط النّاس و صار بینهم و مضی علیه السّلام.
[١٢٨٨]٧-أحمد بن مهران رحمه اللّه، عن محمّد بن علیّ، عن سیف بن عمیرة، عن إسحاق بن عمّار قال:
سمعت العبد الصّالح ینعی إلی رجل نفسه، فقلت فی نفسی: و إنّه لیعلم متی یموت الرّجل من شیعته! ؟ فالتفت إلیّ شبه المغضب، فقال: یا إسحاق! قد کان رشید الهجریّ یعلم علم المنایا و البلایا و الإمام أولی بعلم ذلک، ثمّ قال: یا إسحاق! اصنع ما أنت صانع، فإنّ عمرک قد فنی و إنّک تموت إلی سنتین و إخوتک و أهل بیتک لا یلبثون بعدک إلاّ یسیرا حتّی تتفرّق کلمتهم و یخون بعضهم بعضا حتّی یشمت بهم عدوّهم، فکان هذا فی نفسک؟ فقلت: فإنّی أستغفر اللّه بما عرض فی صدری، فلم یلبث إسحاق بعد هذا المجلس إلاّ یسیرا حتّی مات، فما أتی علیهم إلاّ قلیل حتّی قام بنو عمّار بأموال النّاس فأفلسوا.
[١٢٨٩]٨-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن موسی بن القاسم البجلیّ، عن علیّ بن جعفر قال:
جاءنی محمّد بن إسماعیل و قد اعتمرنا عمرة رجب و نحن یومئذ بمکّة، فقال: یا عمّ إنّی أرید بغداد و قد أحببت أن أودّع عمّی أبا الحسن-یعنی موسی بن جعفر علیه السّلام-و أحببت أن تذهب معی إلیه، فخرجت معه نحو أخی و هو فی داره
ص :۴٨۴
من فرزندانی یتیم دارم و گاوی داشتم که زندگی من و فرزندانم از آن بود و اینک او مرده و من و فرزندانم دستمان کوتاه شده و بیچاره شدهایم. حضرت فرمود: ای کنیز خدا! آیا به سود تو است که آن را برایت زنده کنم؟ به او الهام شد که بگوید: بله، ای بندۀ خدا. حضرت دور شد و دو رکعت نماز گزارده، سپس دستانش را اندکی بالا برده، لبانش تکان خورد و آنگاه برخاست. پس گاو را صدا کرد و با چوب یا پایش به پشت او زد. پس راست بر زمین ایستاد. چون آن زن به گاو نگریست، فریادی کشیده، گفت: به پروردگار کعبه عیسای مریم است. آنگاه حضرت با مردم درآمیخت و رفت.
[١٢٨٨]٧-اسحاق عمّار گفت: از بندۀ صالح شنیدم که به مردی خبر مردنش را میدهد. من با خودم گفتم: او میداند که هر مردی از شیعیانش چه وقت میمیرند؟ حضرت خشمگینانه به من رو کرده، فرمودند: ای اسحاق! رشید هجری علم منایا (مرگ) و بلایا را میفهمد و امام به دانستن آنها سزاوارتر است. سپس فرمود: ای اسحاق! آنچه میکنی بکن که عمرت تمام شده و تو تا دو سال میمیری و برادران و خاندانت پس از تو جز اندکی نمیمانند. سخنانشان پراکنده گردیده، به همدیگر خیانت میکنند. آنسان که دشمنانشان ایشان را شماتت کنند. این را با خودت میگفتی؟ من عرض کردم: من از آنچه به دلم گذشت، از خداوند آمرزش میخواهم. و اسحاق پس از این نشست جز اندکی نماند و مرد. و بر ایشان اندکی نگذشت که فرزندان عمّار با اموال مردم سرپا بودند و مفلس شدند.
[١٢٨٩]٨-علی جعفر گفت: ما عمرۀ رجب را بهجا آورده، هنوز در مکّه بودیم که محمّد اسماعیل نزد من آمده، گفت: عمو جان میخواهم به بغداد بروم. و دوست داشتم با عمویم ابو الحسن-یعنی حضرت موسای جعفر علیهما السّلام-خداحافظی کنم و دوست دارم شما هم همراه من بیایید. من با او به سوی برادرم که در خانهاش در
ص :۴٨۵
الّتی بالحوبة و ذلک بعد المغرب بقلیل، فضربت الباب فأجابنی أخی فقال: من هذا فقلت علیّ فقال هو ذا أخرج و کان بطیء الوضوء، فقلت: العجل قال: و أعجل، فخرج و علیه إزار ممشّق قد عقده فی عنقه حتّی قعد تحت عتبة الباب، فقال علیّ بن جعفر: فانکببت علیه فقبّلت رأسه و قلت: قد جئتک فی أمر إن تره صوابا فاللّه وفّق له، و إن یکن غیر ذلک فما أکثر ما نخطئ قال: و ما هو؟ قلت: هذا ابن أخیک یرید أن یودّعک و یخرج إلی بغداد، فقال لی ادعه فدعوته و کان متنحّیا، فدنا منه فقبّل رأسه و قال: جعلت فداک أوصنی فقال: أوصیک أن تتّقی اللّه فی دمی فقال مجیبا له من أرادک بسوء فعل اللّه به و جعل یدعو علی من یریده بسوء، ثمّ عاد فقبّل رأسه، فقال: یا عمّ أوصنی فقال: أوصیک أن تتّقی اللّه فی دمی فقال: من أرادک بسوء فعل اللّه به و فعل، ثمّ عاد فقبّل رأسه، ثمّ قال: یا عمّ أوصنی، فقال: أوصیک أن تتّقی اللّه فی دمی فدعا علی من أراده بسوء، ثمّ تنحّی عنه و مضیت معه فقال لی أخی: یا علیّ مکانک، فقمت مکانی فدخل منزله ثمّ دعانی فدخلت إلیه فتناول صرّة فیها مائة دینار فأعطانیها و قال: قل لابن أخیک یستعین بها علی سفره قال علیّ: فأخذتها فأدرجتها فی حاشیة ردائی، ثمّ ناولنی مائة أخری و قال: أعطه أیضا، ثمّ ناولنی صرّة أخری و قال: أعطه أیضا، فقلت: جعلت فداک إذا کنت تخاف منه مثل الّذی ذکرت، فلم تعینه علی نفسک؟ فقال: إذا وصلته و قطعنی قطع اللّه أجله، ثمّ تناول مخدّة أدم، فیها ثلاثة آلاف درهم وضح و قال: أعطه هذه أیضا قال: فخرجت إلیه فأعطیته المائة الأولی ففرح بها فرحا شدیدا و دعا لعمّه، ثمّ أعطیته الثّانیة و الثّالثة ففرح بها حتّی ظننت أنّه سیرجع و لا یخرج، ثمّ أعطیته الثّلاثة آلاف درهم
ص :۴٨۶
حوبة بود، بیرون آمدم. و این اندکی پس از نماز شام بود. در را زدم و برادرم پاسخ داده، فرمود: کیست؟ گفتم: علی. فرمود: اینک بیرون میآیم. و او بهکندی وضو میگرفت. من گفتم: شتاب کنید. فرمودند: زود میآیم. آنگاه درحالیکه لنگ سرخرنگی را به گردن بسته بود، بیرون آمد و زیر سردر خانه نشست. علی جعفر گوید: من به سویش خم شده، سرش را بوسیدم و گفتم: برای کاری آمدهام اگر آن را درست بدانی، خدا به آن توفیق دهد و اگر جز آن باشد، چه بسیار که خطا میکنیم. فرمود: او کیست؟ گفتم: او پسر برادر شما است که میخواهد با شما خداحافظی کرده، به بغداد برود. به من فرمود، او را بخوان. او را که دور ایستاده بود، خواندم. پس به ایشان نزدیک شده، سرش را بوسید و گفت: جانم فدایت به من سفارشی بکن. فرمود: به تو سفارش میکنم که در خون من از خداوند پروا کنی. او در پاسخ گفت: هرکه به شما بدی بخواهد خداوند با خود او میکند. و به نفرین بر بدخواهان آغاز کرد. سپس بازگشته، سرش را بوسید و گفت: عمو جان مرا سفارشی بکن. فرمود: به تو سفارش میکنم که در خون من از خداوند پروا کنی. او گفت: هرکس به شما بدی خواهد، خداوند با خود او کند، با خود او کند. سپس بازگشته، سر حضرت را بوسیده، گفت: عمو جان مرا سفارشی بکن. و ایشان فرمود: به تو سفارش میکنم که در خونم از خدا پروا کنی. پس او به کسی که به ایشان بدی خواهد، نفرین کرده، سپس از ایشان دور شد. و من با او به راه افتادم که برادرم فرمود: ای علی! بمان. من در جایم ایستادم. ایشان به منزلش رفته، سپس مرا خواند. به نزدش رفتم. همیانی برداشت که در آن صد دینار بود. آن را به من داد و فرمود: به پسر برادرت بگو آن را هزینۀ سفرش کند. علی گوید: من آن را گرفته به گوشه عبایم آویختم. سپس صدتای دیگر داد و فرمود: این را هم به او بده. سپس همیانی دیگر به من داد و فرمود: این را هم به او بده. من گفتم: جانم به فدایت! اگر از او در هراسی چنانکه گفتی، چرا به زیان خود، او را یاری میکنی؟ فرمود: وقتی من به او بپیوندم و او از من ببرد، مدّتش [عمرش]به پایان میرسد. سپس بالشی چرمین که در آن سه هزار درهم سالم بود، به من داد و فرمود: این را هم به او بده. او گوید: من به نزد او رفتم و صدتای نخست را دادم. بسیار شاد شد و عمویش را دعا کرد. سپس دومی و سومی را دادم و او شاد شد چنانکه گمان کردم بازمیگردد و نمیرود. سپس سه هزار درهم را به او دادم
ص :۴٨٧
فمضی علی وجهه حتّی دخل علی هارون فسلّم علیه بالخلافة و قال: ما ظننت أنّ فی الأرض خلیفتین حتّی رأیت عمّی موسی بن جعفر یسلّم علیه بالخلافة، فأرسل هارون إلیه بمائة ألف درهم فرماه اللّه بالذّبحة فما نظر منها إلی درهم و لا مسّه.
[١٢٩٠]٩-سعد بن عبد اللّه و عبد اللّه بن جعفر جمیعا، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علیّ بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن محمّد بن سنان، عن ابن مسکان، عن أبی بصیر قال:
قبض موسی بن جعفر علیهما السّلام و هو ابن أربع و خمسین سنة فی عام ثلاث و ثمانین و مائة. و عاش بعد جعفر علیه السّلام خمسا و ثلاثین سنة.
باب مولد أبی الحسن الرّضا علیه السّلام ولد أبو الحسن الرّضا علیه السّلام سنة ثمان و أربعین و مائة و قبض علیه السّلام فی صفر من سنة ثلاث و مائتین و هو ابن خمس و خمسین سنة و قد اختلف فی تاریخه إلاّ أنّ هذا التّاریخ هو أقصد إن شاء اللّه و توفّی علیه السّلام بطوس فی قریة یقال لها: سناباد من نوقان علی دعوة. و دفن بها و کان المأمون أشخصه من المدینة إلی مرو علی طریق البصرة و فارس، فلمّا خرج المأمون و شخص إلی بغداد أشخصه معه، فتوفّی فی هذه القریة. و أمّه أمّ ولد یقال لها: أمّ البنین.
[١٢٩١]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب، عن هشام بن أحمر قال:
قال لی أبو الحسن الأوّل: هل علمت أحدا من أهل المغرب قدم؟ قلت: لا، قال: بلی قد قدم رجل فانطلق بنا، فرکب و رکبت معه حتّی انتهینا إلی الرّجل
ص :۴٨٨
آنگاه او به دنبال کارش رفته، به نزد هارون رفت و بهعنوان خلافت به او سلام داده، گفت: گمان نمیبردم در این زمین دو خلیفه باشد تا عمویم موسای جعفر [علیهما السّلام]را دیدم که بهعنوان خلافت به او سلام میدهند. هارون صد هزار درهم برای او فرستاد. آنگاه خداوند او را به دردی در گلو [خناق]دچار کرد که نه به درهمی از آنها نگریست و نه دست زد!
[١٢٩٠]٩-ابو بصیر گفت: حضرت موسای جعفر علیهما السّلام در پنجاه و چهار سالگی در سال صد و هشتاد و سه وفات یافت. او پس از حضرت صادق علیه السّلام سی و پنج سال زیست.
حضرت ابو الحسن رضا علیه السّلام در سال صد و چهل و هشت به دنیا آمد. و در صفر سال دویست و سه، پنجاه و پنج ساله بود که وفات یافت. و در تاریخ آن اختلاف است ولی ان شاء اللّه این تاریخ درستتر است. ایشان در طوس در قریهای به نام سناباد که به اندازۀ یک فریاد تا نوقان راه دارد وفات یافت و آنجا دفن شد. مأمون ایشان را از مدینه از راه بصره و پارس به سوی مرو برد. وقتی مأمون خارج شد و به سوی بغداد میرفت ایشان را به همراه برد تا در این قریه وفات یافت. و مادرش کنیزی به نام امّ البنین است.
[١٢٩١]١-هشام احمر گفته است: حضرت ابو الحسن اوّل [کاظم علیه السّلام]به من فرمودند: آیا میدانی کسی از اهل مغرب آمده است؟ عرض کردم: نه. فرمود: چرا، مردی آمده است. با ما بیا. ایشان سوار شد و من همراهشان سوار شدم تا به آن مرد رسیدیم. مردی از اهل مدینه را دیدیم که بردگانی همراهش بود.
ص :۴٨٩
فإذا رجل من أهل المدینة معه رقیق، فقلت له: اعرض علینا، فعرض علینا سبع جوار، کلّ ذلک یقول أبو الحسن علیه السّلام: لا حاجة لی فیها، ثمّ قال اعرض علینا، فقال: ما عندی إلاّ جاریة مریضة، فقال له: ما علیک أن تعرضها، فأبی علیه فانصرف، ثمّ أرسلنی من الغد، فقال: قل له: کم کان غایتک فیها فإذا قال کذا و کذا، فقل: قد أخذتها، فأتیته فقال: ما کنت أرید أن أنقصها من کذا و کذا، فقلت: قد أخذتها، فقال: هی لک و لکن أخبرنی من الرّجل الّذی کان معک بالأمس؟ فقلت: رجل من بنی هاشم، قال: من أیّ بنی هاشم؟ فقلت: ما عندی أکثر من هذا فقال: أخبرک عن هذه الوصیفة إنّی اشتریتها من أقصی المغرب فلقیتنی امرأة من أهل الکتاب فقالت: ما هذه الوصیفة معک؟ قلت: اشتریتها لنفسی، فقالت: ما یکون ینبغی أن تکون هذه عند مثلک إنّ هذه الجاریة ینبغی أن تکون عند خیر أهل الأرض، فلا تلبث عنده إلاّ قلیلا حتّی تلد منه غلاما ما یولد بشرق الأرض و لا غربها مثله، قال: فأتیته بها فلم تلبث عنده إلاّ قلیلا حتّی ولدت الرّضا علیه السّلام.
[١٢٩٢]٢-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عمّن ذکره، عن صفوان بن یحیی قال:
لمّا مضی أبو إبراهیم علیه السّلام و تکلّم أبو الحسن علیه السّلام خفنا علیه من ذلک، فقیل له: إنّک قد أظهرت أمرا عظیما و إنّا نخاف علیک هذه الطّاغیة، قال: فقال علیه السّلام، لیجهد جهده، فلا سبیل له علیّ.
[١٢٩٣]٣-أحمد بن مهران رحمه اللّه، عن محمّد بن علیّ، عن الحسن بن منصور، عن أخیه قال:
دخلت علی الرّضا علیه السّلام فی بیت داخل فی جوف بیت لیلا، فرفع یده، فکانت
ص :۴٩٠
من به او گفتم: [آنها را]به ما نشان بده. او برایمان هفت دختر نشان داد. که ابو الحسن دربارۀ همۀ آنها فرمود: من به اینها نیازی ندارم. سپس فرمود: [باز هم]نشانمان بده. او گفت: چیزی جز یک دختر بیمار نمانده است. حضرت به او فرمود: چه زیانی دارد که او را نشان بدهی. او نخواست نشان دهد و حضرت بازگشت. سپس فردا مرا فرستاده، فرمود: به او بگو: آن دختر، آخرش به چند؟ اگر گفت اینقدر، بگو: آن را خریدم. من به نزد او آمدم و او گفت: نمیخواهم آن را از این مقدار کمتر بدهم. من گفتم: من آن را میخرم. او گفت: آن مال تو. ولی از مردی که دیروز با تو بود، بگو. گفتم: مردی از بنی هاشم است. گفت: کدام بنی هاشم؟ گفتم: بیش از این نمیدانم. او گفت: من به تو از این کنیز خبر میدهم. من او را از دورترین جای مغرب خریدم. زنی از اهل کتاب مرا دیده، گفت: این کنیز چرا به همراه تو است؟ گفتم: آن را برای خودم خریدهام. او گفت: سزاوار نیست که او نزد چون تویی باشد. این دختر سزاوار بهترین اهل زمین است. و اندکی نزد او نماند که از او پسری به دنیا آورد که در شرق و غرب زمین مانند او به دنیا نیامده است. راوی گوید: من او را آوردم و اندکی نزدش نبود که حضرت رضا علیه السّلام را به دنیا آورد.
[١٢٩٢]٢-صفوان یحیی گفت: چون حضرت کاظم علیه السّلام وفات کرد و حضرت رضا علیه السّلام به سخن گفتن پرداخت ما برایشان ترسیدیم. به ایشان گفتند: شما امری بزرگ را آشکار کردی و ما برایتان از این طغیانگر میترسیم. او گوید: حضرت فرمود: او کوششاش را بکند. برای او راهی به سوی من نیست.
[١٢٩٣]٣-حسن منصور از برادرش روایت کرده که گفت: شبی در اتاقی
ص :۴٩١
کأنّ فی البیت عشرة مصابیح و استأذن علیه رجل فخلّی یده، ثمّ أذن له.
[١٢٩۴]۴-علیّ بن محمّد، عن ابن جمهور، عن إبراهیم بن عبد اللّه، عن أحمد بن عبد اللّه، عن الغفاریّ قال:
کان لرجل من آل أبی رافع مولی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم-یقال له طیس-علیّ حقّ، فتقاضانی و ألحّ علیّ و أعانه النّاس، فلمّا رأیت ذلک صلّیت الصّبح فی مسجد الرّسول صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، ثمّ توجّهت نحو الرّضا علیه السّلام و هو یومئذ بالعریض، فلمّا قربت من بابه إذا هو قد طلع علی حمار و علیه قمیص و رداء، فلمّا نظرت إلیه استحییت منه، فلمّا لحقنی وقف و نظر إلیّ فسلّمت علیه-و کان شهر رمضان-فقلت: جعلنی اللّه فداک إنّ لمولاک طیس علیّ حقّا و قد و اللّه شهرنی و أنا أظنّ فی نفسی أنّه یأمره بالکفّ عنّی و و اللّه ما قلت له کم له علیّ و لا سمّیت له شیئا، فأمرنی بالجلوس إلی رجوعه، فلم أزل حتّی صلّیت المغرب و أنا صائم، فضاق صدری و أردت أن أنصرف فإذا هو قد طلع علیّ و حوله النّاس و قد قعد له السّؤّال و هو یتصدّق علیهم، فمضی و دخل بیته، ثمّ خرج و دعانی فقمت إلیه و دخلت معه، فجلس و جلست، فجعلت أحدّثه عن ابن المسیّب و کان أمیر المدینة و کان کثیرا ما أحدّثه عنه، فلمّا فرغت قال: لا أظنّک أفطرت بعد؟ فقلت: لا، فدعا لی بطعام، فوضع بین یدیّ و أمر الغلام أن یأکل معی فأصبت و الغلام من الطّعام، فلمّا فرغنا قال لی: ارفع الوسادة و خذ ما تحتها فرفعتها و إذا دنانیر فأخذتها و وضعتها فی کمّی و أمر أربعة من عبیده أن یکونوا معی حتّی یبلغونی منزلی، فقلت: جعلت فداک إنّ طائف بن المسیّب یدور و أکره أن یلقانی و معی عبیدک، فقال لی: أصبت أصاب اللّه بک الرّشاد و أمرهم أن ینصرفوا إذا رددتهم فلمّا قربت من منزلی و آنست رددتهم فصرت
ص :۴٩٢
درون اتاق دیگر خدمت حضرت رضا علیه السّلام رسیدم. دستش را بالا برد و گویا در اتاق ده چراغ روشن شد. مردی اجازۀ شرفیابی خواست. حضرت دستش را پایین آورد [و اتاق به وضع عادی برگشت]و سپس به او اجازۀ ورود داد.
[١٢٩۴]۴-غفّاری گفته است: مردی از خاندان ابو رافع غلام پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-که به او طیس میگفتند حقّی به گردنم داشت که از من میخواست و پافشاری میکرد و مردم او را یاری میکردند. چون چنین دیدم. نماز صبح را در مسجد رسول-درود خدا بر او و بر خاندانش-گزارده، سپس به سوی حضرت رضا علیه السّلام رو کردم. و ایشان آن روز در عریض بود. چون به در خانه نزدیک شدم ایشان پیراهن و عبایی در بر، سوار بر الاغی آشکار شدند. چون به ایشان نگریستم، شرم کردم. وقتی به من رسیدند، ایستاده، به من نگریستند. به ایشان سلام کردم-و ماه رمضان هم بود-و گفتم: خداوند مرا فدای شما کند. غلامتان طیس حقّی به گردنم دارد و به خدا سوگند مرا رسوا کرده است. درحالیکه با خودم گمان میکردم او را به دست کشیدن از من فرمان میدهد و به خدا سوگند به ایشان نگفتم که چقدر از من طلب دارد. و از چیزی نام نبردم، به من فرمان نشستن تا بازگشتشان داد. من ماندم تا نماز شام را هم خواندم درحالیکه روزه بودم. دلم گرفت و خواستم برگردم که ایشان درحالیکه مردمی گردش بودند آشکار شدند. به گدایانی که بر سر راهش نشسته بودند، صدقه دادند سپس [از من]گذشت و به خانه رفت. سپس بیرون آمد و مرا خواند. به سویش رفتم و با ایشان داخل شدم. ایشان نشست و من نشستم. به سخن گفتن از ابن مسیّب که امیر مدینه بود آغاز کردم. و دربارۀ او با حضرت بسیار سخن میگفتم. چون سخنم به پایان رسید، فرمود: گمان نمیکنم که هنوز روزهات را گشوده باشی؟ عرض کردم: نه. پس برایم غذایی خواست. غذا در برابرم گذاشته شد و به غلامش فرمود تا با من بخورد. من و غلام غذا را خوردیم. چون تمام شد، به من فرمودند: تشک را بلند کن و هرچه در زیر آن است بردار. آن را بلند کردم و دینارهایی دیدم. آنها را برداشته، در آستینم گذاشتم. و ایشان دستور داد تا چهار تن از غلامانش با من باشند و مرا به منزلم برسانند. من گفتم: جانم فدایت، شبگرد ابن مسّیب میگردد و دوست ندارم که مرا با غلامان شما ببیند. به من فرمود: درست میگویی خدا تو را به راه هدایت برساند. و به آنها فرمان داد که هروقت من گفتم آنان بازگردند. چون به نزدیک منزل رسیدم و آرامش یافتم آنان را بازگردانده، به منزل رفتم
ص :۴٩٣
إلی منزلی و دعوت بالسّراج و نظرت إلی الدّنانیر و إذا هی ثمانیة و أربعون دینارا و کان حقّ الرّجل علیّ ثمانیة و عشرین دینارا و کان فیها دینار یلوح فأعجبنی حسنه فأخذته و قرّبته من السّراج فإذا علیه نقش واضح: حقّ الرّجل ثمانیة و عشرون دینارا و ما بقی فهو لک، و لا و اللّه ما عرفت ما له علیّ و الحمد للّه ربّ العالمین الّذی أعزّ ولیّه.
[١٢٩۵]۵-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن بعض أصحابه، عن أبی الحسن الرّضا علیه السّلام أنّه خرج من المدینة فی السّنة الّتی حجّ فیها هارون یرید الحجّ فانتهی إلی جبل-عن یسار الطّریق و أنت ذاهب إلی مکّة-یقال له فارع، فنظر إلیه أبو الحسن علیه السّلام ثمّ قال:
بانی فارع و هادمه یقطّع إربا إربا، فلم ندر ما معنی ذلک فلمّا ولّی وافی هارون و نزل بذلک الموضع صعد جعفر بن یحیی ذلک الجبل و أمر أن یبنی له ثمّ مجلس فلمّا رجع من مکّة صعد إلیه فأمر بهدمه، فلمّا انصرف إلی العراق قطّع إربا إربا.
[١٢٩۶]۶-أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسن، عن محمّد بن عیسی، عن محمّد بن حمزة بن القاسم، عن إبراهیم بن موسی قال:
ألححت علی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام فی شیء أطلبه منه، فکان یعدنی، فخرج ذات یوم لیستقبل والی المدینة و کنت معه فجاء إلی قرب قصر فلان، فنزل تحت شجرات و نزلت معه أنا و لیس معنا ثالث، فقلت: جعلت فداک هذا العید قد أظلّنا و لا و اللّه ما أملک درهما فما سواه فحکّ بسوطه الأرض حکّا شدیدا، ثمّ ضرب بیده فتناول منه سبیکة ذهب، ثمّ قال: انتفع بها و اکتم ما رأیت.
ص :۴٩۴
و چراغ خواستم و به دینارها نظر انداختم. چهل دینار بودند. و حقّ آن مرد به گردن من بیست و هشت دینار بود. از میان آنها یکی میدرخشید. زیباییاش مرا برانگیخت. آن را برداشته، به چراغ نزدیک کردم. بر آن نقشی آشکار بود: حقّ آن مرد بیست و هشت دینار است و آنچه بماند برای تو است. نه به خدا سوگند من نمیدانستم که او چقدر از من طلب دارد. و سپاس پروردگار جهانیان را که ولیّاش را عزّت داد.
[١٢٩۵]۵-یکی از اصحاب از حضرت رضا علیه السّلام روایت کرده که ایشان از مدینه در سالی که هارون حجّ کرد، به قصد حجّ بیرون آمد و به کوهی رسید-وقتی به سوی مکّه میروی آن کوه در سمت چپ راه است-که به آن فارع میگفتند. حضرت ابو الحسن علیه السّلام به آن نگریست و سپس فرمود: سازندۀ[بنای]فارع و خرابکنندۀ آن تکّهتکّه بریده میشود. ما معنای آن را نفهمیدیم. چون حضرت از آنجا گذشت، هارون رسید و در آنجا منزل کرد. جعفر یحیی به بالای آن کوه رفته، دستور داد در آنجا جایگاهی برایش ساخته شود. و چون از مکّه بازگشت به بالای آن رفته، به خراب کردنش دستور داد. و چون به عراق رفت، تکّهتکّه بریده شد.
[١٢٩۶]۶-ابراهیم موسی گفته است: درخواست چیزی از حضرت رضا به ایشان اصرار کردم. و ایشان به من وعدهاش را میداد. روزی به پیشواز والی مدینه بیرون آمد. و من هم با ایشان بودم. به نزدیک قصر فلانی رسید و زیر درختانی فرود آمد و من هم فرود آمدم. و شخص سومی با ما نبود. من گفتم: جانم فدایت عید نزدیک است و من هیچ درهم و غیر آن ندارم. ایشان با تازیانهاش به سختی زمین را خراشید و سپس دست برده، شمشی طلا از آن برداشت. سپس فرمود: از آن بهرهمند شو و آنچه را دیدی پنهان کن.
ص :۴٩۵
[١٢٩٧]٧-علیّ بن إبراهیم، عن یاسر الخادم و الرّیّان بن الصّلت جمیعا قال:
لمّا انقضی أمر المخلوع و استوی الأمر للمأمون کتب إلی الرّضا علیه السّلام یستقدمه إلی خراسان، فاعتلّ علیه أبو الحسن علیه السّلام بعلل، فلم یزل المأمون یکاتبه فی ذلک حتّی علم أنّه لا محیص له و أنّه لا یکفّ عنه، فخرج علیه السّلام و لأبی جعفر علیه السّلام سبع سنین، فکتب إلیه المأمون: لا تأخذ علی طریق الجبل و قم، و خذ علی طریق البصرة و الأهواز و فارس، حتّی وافی مرو، فعرض علیه المأمون أن یتقلّد الأمر و الخلافة، فأبی أبو الحسن علیه السّلام، قال: فولایة العهد؟ فقال: علی شروط أسألکها قال المأمون له: سل ما شئت، فکتب الرّضا علیه السّلام: إنّی داخل فی ولایة العهد، علی أن لا آمر و لا أنهی و لا أفتی و لا أقضی و لا أولّی و لا أعزل و لا أغیّر شیئا ممّا هو قائم و تعفینی من ذلک کلّه؟ فأجابه المأمون إلی ذلک کلّه، قال: فحدّثنی یاسر قال: فلمّا حضر العید بعث المأمون إلی الرّضا علیه السّلام یسأله أن یرکب و یحضر العید و یصلّی و یخطب فبعث إلیه الرّضا علیه السّلام قد علمت ما کان بینی و بینک من الشّروط فی دخول هذا الأمر، فبعث إلیه المأمون إنّما أرید بذلک أن تطمئنّ قلوب النّاس و یعرفوا فضلک، فلم یزل علیه السّلام یرادّه الکلام فی ذلک فألحّ علیه، فقال: یا أمیر المؤمنین إن أعفیتنی من ذلک فهو أحبّ إلیّ و إن لم تعفنی خرجت کما خرج رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و أمیر المؤمنین علیه السّلام، فقال المأمون: اخرج کیف شئت و أمر المأمون القوّاد و النّاس أن یبکّروا إلی باب أبی الحسن قال: فحدّثنی یاسر الخادم أنّه قعد النّاس لأبی الحسن علیه السّلام فی الطّرقات و السّطوح، الرّجال و النّساء و الصّبیان و اجتمع القوّاد و الجند علی باب أبی الحسن علیه السّلام فلمّا طلعت الشّمس قام علیه السّلام فاغتسل و تعمّم بعمامة بیضاء من قطن، ألقی طرفا منها علی صدره و طرفا بین کتفیه و تشمّر، ثمّ قال لجمیع
ص :۴٩۶
[١٢٩٧]٧-یاسر خادم و ریّان صلت گفتهاند: چون کار مخلوع [امین]به پایان رسید و کار مأمون سامان گرفت، به حضرت رضا علیه السّلام نامهای نوشته، ایشان را به خراسان طلبید. حضرت رضا علیه السّلام به عللی عذر خواست. ولی مأمون پیوسته در اینباره با ایشان مکاتبه میکرد تا ایشان دانست که چارهای ندارد و او دست برنمیدارد. پس خارج شد درحالیکه حضرت جواد علیه السّلام هفت سال داشت. و مأمون به ایشان نوشت که: از راه کوهستان و قم نیا، از راه بصره و اهواز و پارس بیا. حضرت به مرو رسید. مأمون امر خلافت را به ایشان عرضه کرده، حضرت رضا علیه السّلام امتناع کرد. او گفت: پس ولایتعهدی را بپذیر. ایشان فرمودند: بنابر شرطهایی که از تو میخواهم. مأمون گفت: هرچه میخواهی بگو. و حضرت رضا علیه السّلام نوشت: من ولایتعهدی را میپذیرم مبنی بر اینکه امر و نهی نکنم، فتوا ندهم و داوری ننمایم. عزل و نصب نکنم. و هیچچیز برپا شده را دگرگون نسازم و تو از این همه مرا معاف کنی. مأمون همه را پذیرفت. او گوید: یاسر به من گفت: چون عید شد، مأمون به سراغ حضرت رضا علیه السّلام فرستاد و از ایشان خواست که سوار شده، در عید حاضر شود و نماز گزارده و خطبه بخواند. حضرت رضا علیه السّلام پیغام فرستاد که شروط میان من و خودت در این امر را میدانی. مأمون پیغام فرستاد که من به این وسیله میخواهم دلهای مردم آرامش یابد و فضیلت تو را بشناسند. آن حضرت پیوسته سخن را بازمیگرداند و او پافشاری میکرد. آنگاه حضرت فرمود: ای امیر مؤمنین، اگر مرا از آن معاف کنی، برای من خوشتر است و اگر معافم نکنی، من همچون رسول خدا و امیر مؤمنان علیهما السّلام بیرون آمده، مراسم را انجام میدهم. مأمون گفت: هرگونه خواهی بیرون بیا. و مأمون به سرداران و مردم دستور داد که صبح بر در خانۀ ابو الحسن علیه السّلام بیایند. او گوید: یاسر خادم به من گفت: مردم از مرد و زن و کودک برای حضرت رضا علیه السّلام در راهها و بامها نشستند و سرداران و سربازان بر در خانۀ ایشان گرد آمدند. و چون خورشید طلوع کرد، آن حضرت برخاسته، غسل کرد، عمامۀ سفیدی از پنبه بر سر گذاشته، یک طرفش را به سینه انداخته و طرف دیگر را به میان دو شانه انداخت و کمر
ص :۴٩٧
موالیه: افعلوا مثل ما فعلت، ثمّ أخذ بیده عکّازا ثمّ خرج و نحن بین یدیه و هو حاف قد شمّر سراویله إلی نصف السّاق و علیه ثیاب مشمّرة، فلمّا مشی و مشینا بین یدیه رفع رأسه إلی السّماء و کبّر أربع تکبیرات، فخیّل إلینا أنّ السّماء و الحیطان تجاوبه و القوّاد و النّاس علی الباب قد تهیّئوا و لبسوا السّلاح و تزیّنوا بأحسن الزّینة، فلمّا طلعنا علیهم بهذه الصّورة و طلع الرّضا علیه السّلام وقف علی الباب وقفة، ثمّ قال: اللّه أکبر، اللّه أکبر اللّه (أکبر اللّه) أکبر علی ما هدانا، اللّه أکبر علی ما رزقنا من بهیمة الأنعام و الحمد للّه علی ما أبلانا، نرفع بها أصواتنا، قال یاسر: فتزعزعت مرو بالبکاء و الضّجیج و الصّیاح لمّا نظروا إلی أبی الحسن علیه السّلام و سقط القوّاد عن دوابّهم و رموا بخفافهم لمّا رأوا أبا الحسن علیه السّلام حافیا و کان یمشی و یقف فی کلّ عشر خطوات و یکبّر ثلاث مرّات، قال یاسر: فتخیّل إلینا أنّ السّماء و الأرض و الجبال تجاوبه و صارت مرو ضجّة واحدة من البکاء و بلغ المأمون ذلک فقال له الفضل بن سهل ذو الرّئاستین: یا أمیر المؤمنین إن بلغ الرّضا المصلّی علی هذا السّبیل افتتن به النّاس و الرّأی أن تسأله أن یرجع، فبعث إلیه المأمون فسأله الرّجوع فدعا أبو الحسن علیه السّلام بخفّه فلبسه و رکب و رجع
[١٢٩٨]٨-علیّ بن إبراهیم، عن یاسر قال:
لمّا خرج المأمون من خراسان یرید بغداد، و خرج الفضل ذو الرّئاستین و خرجنا مع أبی الحسن علیه السّلام ورد علی الفضل بن سهل ذی الرّئاستین کتاب من أخیه الحسن بن سهل و نحن فی بعض المنازل، إنّی نظرت فی تحویل السّنة فی حساب النّجوم فوجدت فیه أنّک تذوق فی شهر کذا و کذا یوم الأربعاء حرّ الحدید و حرّ النّار و أری أن تدخل أنت و أمیر المؤمنین و الرّضا الحمّام فی
ص :۴٩٨
را محکم بست و بهطور کامل آماده گشت، سپس به همۀ غلامانش فرمود: چنان کنید که من کردم. سپس عصای پیکانداری به دست گرفت و درحالیکه ما در جلویشان بودیم با پای پیاده و شلوار تا زانو بالازده و لباس بهکمر زده بیرون آمد. و چون به راه افتاد و ما پیشاپیشاش رفتیم، سرش را رو به آسمان بلند کرده، چهار تکبیر گفت که ما پنداشتیم آسمان و دیوارها پاسخش دادند. سرداران و مردم جلوی در آماده بودند و به سلاح و بهترین زینتها خود را آراسته بودند. و چون ما به این صورت بر آنان آشکار شدیم و حضرت رضا علیه السّلام آشکار شده، بر در ایستاد و سپس گفت: اللّه اکبر، اللّه اکبر، [اللّه اکبر]علی ما هدانا اللّه اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام و الحمد للّه علی ما ابلانا؛ خدا بزرگ است، خدا بزرگ است [خدا بزرگ است]بر آنچه ما را هدایت کرد، خدا بزرگ است بر آنچه از چارپایان روزیمان کرد. و سپاس خداوند را بر آنچه امتحانمان کرد.» و صداهامان را با این ذکرها بلند کردیم. یاسر گفت: شهر مرو از دیدن امام رضا علیه السّلام از گریه و شیون و فریاد تکان خورد و سرداران از چارپایانشان فروافتاده، کفشها را کنده، به کناری انداختند چون حضرت رضا علیه السّلام را پابرهنه دیده بودند. و حضرت راه میرفت و در هر ده قدم ایستاده، سه بار تکبیر میگفت. یاسر گفت: و ما میپنداشتیم که آسمان و زمین و کوهها پاسخش میدهند. مرو از گریه یکپارچه فریاد شده بود. این احوال به مأمون رسید. پس فضل بن سهل ذو ریاستین گفت: ای امیر مؤمنین، اگر رضا به این شیوه به مصلّی برسد مردم فریفتهاش میشوند. صلاح این است از او بخواهی بازگردد. پس مأمون به سراغ حضرت فرستاده، خواست که بازگردد. آنگاه حضرت رضا پایافزارش را خواسته، آن را پوشیده، سوار شد و بازگشت.
[١٢٩٨]٨-یاسر گفته است: چون مأمون به آهنگ بغداد از خراسان بیرون آمد. و فضل ذوریاستین بیرون آمد و ما هم به همراه حضرت رضا علیه السّلام بیرون آمدیم. ما در یکی از منزلها بودیم که به فضل بن سهل نامهای از برادرش حسن سهل رسید که: من به گردش سال در حساب نجوم نگریستم و در آن دیدم که تو در ماه فلان، روز چهارشنبه گرمای آهن و گرمای آتش را میچشی. و نظر من این است که در این روز تو و امیر مؤمنین و [حضرت]رضا به حمّام روید
ص :۴٩٩
هذا الیوم و تحتجم فیه و تصبّ علی یدیک الدّم لیزول عنک نحسه، فکتب ذو الرّئاستین إلی المأمون بذلک و سأله أن یسأل أبا الحسن ذلک، فکتب المأمون إلی أبی الحسن یسأله ذلک، فکتب إلیه أبو الحسن: لست بداخل الحمّام غدا و لا أری لک و لا للفضل أن تدخلا الحمّام غدا فأعاد علیه الرّقعة مرّتین، فکتب إلیه أبو الحسن: یا أمیر المؤمنین لست بداخل غدا الحمّام فإنّی رأیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فی هذه اللّیلة فی النّوم فقال لی: یا علیّ لا تدخل الحمّام غدا، و لا أری لک و لا للفضل أن تدخلا الحمّام غدا فکتب إلیه المأمون: صدقت یا سیّدی و صدق رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لست بداخل الحمّام غدا و الفضل أعلم، قال: فقال یاسر: فلمّا أمسینا و غابت الشّمس قال لنا الرّضا علیه السّلام: قولوا: «نعوذ باللّه من شرّ ما ینزل فی هذه اللّیلة» فلم نزل نقول ذلک، فلمّا صلّی الرّضا علیه السّلام الصّبح قال لی: اصعد [علی]السّطح فاستمع هل تسمع شیئا، فلمّا صعدت سمعت الضّجّة و التحمت و کثرت فإذا نحن بالمأمون قد دخل من الباب الّذی کان إلی داره من دار أبی الحسن و هو یقول: یا سیّدی یا أبا الحسن! آجرک اللّه فی الفضل فإنّه قد أبی و کان دخل الحمّام فدخل علیه قوم بالسّیوف فقتلوه و أخذ ممّن دخل علیه ثلاث نفر کان أحدهم ابن خالة الفضل ابن ذی القلمین قال: فاجتمع الجند و القوّاد و من کان من رجال الفضل علی باب المأمون فقالوا: هذا اغتاله و قتله-یعنون المأمون-و لنطلبنّ بدمه و جاءوا بالنّیران لیحرقوا الباب، فقال المأمون لأبی الحسن علیه السّلام: یا سیّدی تری أن تخرج إلیهم و تفرّقهم؟ قال: فقال یاسر: فرکب أبو الحسن و قال لی: ارکب فرکبت فلمّا خرجنا من باب الدّار نظر إلی النّاس و قد تزاحموا، فقال لهم بیده تفرّقوا
ص :۵٠٠
و تو حجامت کرده، آن خون به روی دستت بریزی تا شومی روز از تو دور شود. پس ذو ریاستین این را به مأمون نوشت و از او خواست که از حضرت رضا هم بخواهد. آنگاه مأمون به حضرت رضا علیه السّلام پیغام فرستاده، چنین درخواستی کرد. حضرت به او نوشت: من فردا به حمّام نمیروم. و نظرم دربارۀ شما و فضل هم این است که فردا به حمّام نروید. او آن پیغام را دوباره به حضرت فرستاد و حضرت رضا علیه السّلام به او نوشت: ای امیر مؤمنین، من فردا به حمّام نمیروم؛ زیرا امشب رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-را در خواب دیدم که به من فرمودند: علی جان فردا به حمّام نرو. و نظر من دربارۀ شما و فضل هم این است که فردا به حمّام نروید. آنگاه مأمون به ایشان نوشت: سرورم راست گفتی. و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-راست فرمود. من فردا به حمّام نمیروم. و فضل خود بهتر داند. او گوید: یاسر گفت: چون شام شد و خورشید نهان، حضرت رضا علیه السّلام به ما فرمود: بگویید: «از شرّ آنچه در این شب نازل شود به خداوند پناه میبریم.» و ما پیوسته آن را میگفتیم. وقتی حضرت رضا علیه السّلام نماز صبح را گزارد به من فرمود: به بالای بام برو و گوش بسپار که آیا چیزی میشنوی. چون به بام رفتم صدای شیون شنیدم. آنگاه فریاد و شیون بسیار شد. ناگاه مأمون را دیدم که از در میان خانهاش و خانۀ حضرت رضا علیه السّلام درآمد درحالیکه میگفت: سرور من ای ابو الحسن! خداوند به شما دربارۀ فضل بن سهل پاداش بدهد. او از فرمایش شما امتناع کرده و به حمّام رفته است و مردمی با شمشیرها به او حمله برده، او را کشتهاند. از مهاجمان سه نفر دستگیر شدهاند که یکیشان پسر خالۀ فضل، پسر ذو قلمین است. او گوید: آنگاه سربازان و سرداران و کسانی از مردان فضل بر در مأمون گرد آمده، گفتند: او فضل را غافلگیر کرده، کشته است-و مقصودشان مأمون بود. -و ما خونخواه اوییم. و آتش آوردند تا در را بسوزانند. آنگاه مأمون به حضرت رضا علیه السّلام عرض کرد: سرورم! صلاح میبینید که به نزد آنان رفته، پراکندۀشان کنید؟ او گوید: یاسر گفت: حضرت رضا علیه السّلام سوار شد و به من فرمود: سوار شو. من سوار شدم. وقتی از در خانه بیرون آمدیم، به مردمی که ازدحام کرده بودند، نگریست و آنگاه با اشارۀ دست به آنان فرمود: پراکنده شوید، پراکنده شوید.
ص :۵٠١
تفرّقوا، قال یاسر: فأقبل النّاس-و اللّه-یقع بعضهم علی بعض و ما أشار إلی أحد إلاّ رکض و مرّ.
[١٢٩٩]٩-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن مسافر و عن الوشّاء، عن مسافر قال:
لمّا أراد هارون بن المسیّب أن یواقع محمّد بن جعفر قال لی أبو الحسن الرّضا علیه السّلام: اذهب إلیه و قل له: لا تخرج غدا فإنّک إن خرجت غدا هزمت و قتل أصحابک فإن سألک من أین علمت هذا، فقل: رأیت فی المنام، قال: فأتیته فقلت له: جعلت فداک لا تخرج غدا فإنّک إن خرجت هزمت و قتل أصحابک فقال لی: من أین علمت هذا؟ فقلت: رأیت فی المنام، فقال: نام العبد و لم یغسل استه، ثمّ خرج فانهزم و قتل أصحابه، قال: و حدّثنی مسافر قال: کنت مع أبی الحسن الرّضا علیه السّلام بمنی فمرّ یحیی بن خالد فغطّی رأسه من الغبار فقال: مساکین لا یدرون ما یحلّ بهم فی هذه السّنة، ثمّ قال: و أعجب من هذا هارون و أنا کهاتین-و ضمّ إصبعیه-قال مسافر: فو اللّه ما عرفت معنی حدیثه حتّی دفنّاه معه.
[١٣٠٠]١٠-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن علیّ بن محمّد القاسانیّ قال:
أخبرنی بعض أصحابنا أنّه حمل إلی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام مالا له خطر، فلم أره سرّ به قال: فاغتممت لذلک و قلت فی نفسی: قد حملت هذا المال و لم یسرّ به، فقال: یا غلام الطّست و الماء، قال: فقعد علی کرسیّ و قال بیده [و قال] للغلام: صبّ علیّ الماء قال: فجعل یسیل من بین أصابعه فی الطّست ذهب، ثمّ التفت إلیّ فقال لی: من کان هکذا [لا]یبالی بالّذی حملته إلیه.
ص :۵٠٢
یاسر گفت: به خدا سوگند! مردم چنان بازگشتند که به روی هم افتادند و به کسی اشاره نکرد جز اینکه دوید و رفت.
[١٢٩٩]٩-مسافر گفته است: وقتی هارون مسیّب خواست با محمّد جعفر رویارو شود. حضرت رضا علیه السّلام به من فرمود: به سوی او برو و به او بگو: فردا نرو. اگر فردا بروی شکست خورده، یارانت کشته میشوند. و اگر از تو پرسید این را از کجا میدانی، بگو: در خواب دیدم. او گوید: من به نزد او رفته، به او گفتم: جانم فدایت، فردا بیرون نرو. اگر فردا بروی، شکست خورده، یارانت کشته میشوند. او به من گفت: این را از کجا میدانی؟ من گفتم: در خواب دیدم. او گفت: این بنده درحالیکه نشیمنگاهش را نشسته به خواب رفته است. سپس بیرون رفته، شکست خورد و یارانش کشته شدند. راوی گوید: و مسافر به من گفت: در منا با حضرت رضا علیه السّلام بودم که یحیای خالد که سرش را به جهت گردوخاک پوشیده بود، گذشت. و حضرت فرمود: این بیچارهها که نمیدانند امسال چه بر سرشان میآید. سپس فرمود: و شگفتتر از آن، هارون و من هستم که اینچنینایم-و دو انگشتش را به هم چسباند-مسافر گفت: به خدا سوگند! من معنای سخنش را درنیافتم تا او را نزد هارون دفن کردیم.
[١٣٠٠]١٠-علی بن محمّد کاشانی گفت: یکی از اصحابمان به من گفت که مال بسیاری به نزد حضرت رضا علیه السّلام برده، ولی ایشان شاد نشده است. او گفت: من برای همین غمگین شده، با خودم گفتم: من چنین مالی آوردم و ایشان به آن شاد نشد. آنگاه حضرت فرمود: ای غلام تشت و آب بیاور. او گوید: آنگاه حضرت بر تختی نشست و به دستش اشاره کرده، به غلام فرمود: آب را بر دستم بریز. او گوید: پس از میان انگشتانشان طلا به تشت روان شد. سپس به من رو کرده، فرمودند: کسی که چنین باشد، به آنچه برایش آوردی، اهمّیت میدهد؟
ص :۵٠٣
[١٣٠١]١١-سعد بن عبد اللّه و عبد اللّه بن جعفر جمیعا، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علیّ بن مهزیار، عن الحسین بن سعید، عن محمّد بن سنان قال:
قبض علیّ بن موسی علیهما السّلام و هو ابن تسع و أربعین سنة و أشهر، فی عام اثنین و مائتین. عاش بعد موسی بن جعفر عشرین سنة إلاّ شهرین أو ثلاثة.
باب مولد أبی جعفر محمّد بن علیّ الثّانی علیه السّلام ولد علیه السّلام فی شهر رمضان من سنة خمس و تسعین و مائة و قبض علیه السّلام سنة عشرین و مائتین فی آخر ذی القعدة و هو ابن خمس و عشرین سنة و شهرین و ثمانیة عشر یوما و دفن ببغداد فی مقابر قریش عند قبر جدّه موسی علیه السّلام و قد کان المعتصم أشخصه إلی بغداد فی أوّل هذه السّنة الّتی توفّی فیها علیه السّلام. و أمّه أمّ ولد یقال لها: سبیکة نوبیّة و قیل أیضا: إنّ اسمها کان خیزران. و روی أنّها کانت من أهل بیت ماریة أمّ إبراهیم بن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١٣٠٢]١-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن حسّان، عن علیّ بن خالد-قال محمّد: و کان زیدیّا-قال:
کنت بالعسکر فبلغنی أنّ هناک رجلا محبوسا أتی به من ناحیة الشّام مکبولا و قالوا: إنّه تنبّأ، قال علیّ بن خالد: فأتیت الباب و داریت البوّابین و الحجبة حتّی وصلت إلیه فإذا رجل له فهم، فقلت:
یا هذا ما قصّتک و ما أمرک؟ قال: إنّی کنت رجلا بالشّام أعبد اللّه فی الموضع الّذی یقال له: موضع رأس الحسین فبینا أنا فی عبادتی إذ أتانی شخص فقال لی: قم بنا، فقمت معه فبینا أنا معه إذا أنا فی مسجد الکوفة، فقال لی: تعرف هذا المسجد؟ فقلت: نعم هذا مسجد الکوفة، قال: فصلّی و صلّیت
ص :۵٠۴
[١٣٠١]١١-محمّد سنان گفته است: حضرت علی موسی علیهما السّلام در سال دویست و دو، چهل و نه سال و چند ماه داشت که وفات یافت. ایشان پس از موسای جعفر [علیهما السّلام]دو یا سه ماه کمتر از بیست سال زیست.
آن حضرت در ماه رمضان سال صد و نود و پنج به دنیا آمد. و در سال دویست و بیست در پایان ماه ذی قعده، بیست و پنج سال و دو ماه و هجده روز داشتند که وفات یافته، در گورستان قریش در بغداد نزد مرقد نیایش حضرت موسی دفن شد. معتصم در آغاز همان سالی که وفات یافت، ایشان را به بغداد آورده بود. مادرش کنیزی بود نامش سبیکه، اهل نوبه. و نیز گفتهاند: نام او خیزران بود. و روایت شده که او از خاندان ماریه همسر رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و مادر ابراهیم است.
[١٣٠٢]١-از علی خالد روایت شده: محمّد که زیدی بود، گفت: در سامره بودم که شنیدم مردی در آنجا زندانی است که او را کتبسته از شام آوردهاند. و گفتند: او ادّعای پیامبری کرده است. علی خالد گوید: من پشت در زندان رفته، با دربانان و نگاهبانان مهربانی کرده، به او رسیدم. او را مردی فهمیده یافتم و گفتم: ای مرد داستانت چیست و موضوع چه؟ او گفت: من مردی شامی بودم و در جایی که به آن جایگاه سر حسین (رأس الحسین) میگفتند، خداوند را عبادت میکردم. وقتی در عبادت بودم شخصی به نزدم آمد و به من گفت: با ما بیا. من با او رفتم و با او بودم که ناگاه خود را در مسجد کوفه یافتم. او به من گفت: این مسجد را میشناسی؟ گفتم: بله، این مسجد کوفه است. او گوید: آنگاه او نماز خواند و من هم با او نماز گزاردم.
ص :۵٠۵
معه فبینا أنا معه إذا أنا فی مسجد الرّسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بالمدینة، فسلّم علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و سلّمت و صلّی و صلّیت معه و صلّی علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فبینا أنا معه إذا أنا بمکّة، فلم أزل معه حتّی قضی مناسکه و قضیت مناسکی معه فبینا أنا معه، إذا أنا فی الموضع الّذی کنت أعبد اللّه فیه بالشّام و مضی الرّجل، فلمّا کان العام القابل إذا أنا به فعل مثل فعلته الأولی، فلمّا فرغنا من مناسکنا و ردّنی إلی الشّام و همّ بمفارقتی قلت له: سألتک بالحقّ الّذی أقدرک علی ما رأیت إلاّ أخبرتنی من أنت؟ فقال: أنا محمّد بن علیّ بن موسی قال فتراقی الخبر حتّی انتهی إلی محمّد بن عبد الملک الزّیّات، فبعث إلیّ و أخذنی و کبّلنی فی الحدید و حملنی إلی العراق، قال فقلت له فارفع القصّة إلی محمّد بن عبد الملک ففعل و ذکر فی قصّته ما کان فوقّع فی قصّته قل للّذی أخرجک من الشّام فی لیلة إلی الکوفة و من الکوفة إلی المدینة و من المدینة إلی مکّة و ردّک من مکّة إلی الشّام أن یخرجک من حبسک هذا، قال علیّ بن خالد فغمّنی ذلک من أمره و رققت له و أمرته بالعزاء و الصّبر قال: ثمّ بکّرت علیه فإذا الجند و صاحب الحرس و صاحب السّجن و خلق اللّه، فقلت: ما هذا؟ فقالوا: المحمول من الشّام الّذی تنبّأ افتقد البارحة فلا یدری أخسفت به الأرض أو اختطفه الطّیر.
[١٣٠٣]٢-الحسین بن محمّد الأشعریّ قال: حدّثنی شیخ من أصحابنا یقال له عبد اللّه بن رزین قال:
کنت مجاورا بالمدینة-مدینة الرّسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-و کان أبو جعفر علیه السّلام یجیء فی کلّ یوم مع الزّوال إلی المسجد فینزل فی الصّحن و یصیر إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و یسلّم علیه و یرجع إلی بیت فاطمة علیها السّلام، فیخلع نعلیه و یقوم فیصلّی فوسوس
ص :۵٠۶
در این احوال که با او بودم خود را در مسجد رسول-درود خدا بر او و بر خاندانش-در مدینه یافتم. آنگاه او به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش -سلام داد و من هم سلام دادم و او نماز گزارد و من با او نماز گزاردم و به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-درود فرستاد. در این احوال که با او بودم خود را در مکّه یافتم. و پیوسته با او بودم تا او مناسکش را انجام داد و من هم با او مناسکم را انجام دادم. و در این احوال بودم که خود را در جایی از شام یافتم که داشتم خداوند را عبادت میکردم. و آن مرد رفت. آنگاه چون سال آینده آمد باز او را دیدم و همچون بار نخستین با من رفتار کرد. وقتی مناسکمان را به پایان بردیم و او مرا به شام بازگرداند و خواست از من جدا شود به او گفتم: از تو به حقّ آنکه به آنچه دیدم توانایت کرده، درخواست میکنم به من بگویی که کیستی؟ فرمود: من محمّد بن علی بن موسی هستم. او گفت: این خبر بالا گرفت تا به محمّد عبد الملک زیّات رسید. دنبال من فرستاد و مرا گرفته، در زنجیر کرد و به عراق آورد. او گوید: من به او گفتم: داستانت را به محمّد بن عبد الملک برسان. او چنین کرد و آنچه را در قصّهاش روی داده بود، گفت. و او در پایین قصّهاش نوشت: به کسی که تو را در یک شب از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکّه برد و از مکّه به شام بازگرداند، بگو که تو را از زندانت خارج کند. علی خالد گفت: این موضوع مرا غمگین کرد و دلم برایش سوخت و از او خواستم تحمّل کرده، شکیبایی کند. سپس صبح زود به سویش رفتم ناگاه سربازان و رئیس نگاهبانان و زندانبان و مردم را در آنجا دیدم. گفتم: چه شده؟ گفتند: آنکه از شام آورده شده و ادّعای پیامبری داشت، از شب پیش گم شده است. و دانسته نیست به زمین فرورفته یا پرندهای او را ربوده است!
[١٣٠٣]٢-عبد اللّه رزین گفته است: من در مدینه-مدینة الرّسول مجاور بودم و حضرت جواد علیه السّلام هرروز وقت ظهر به مسجد آمده، در صحن پیاده شده، به سوی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-میرفت و به ایشان سلام کرده، به خانۀ فاطمه علیها السّلام بازمیگشت، آنگاه کفشهایش را درآورده، به نماز میایستاد. شیطان مرا
ص :۵٠٧
إلیّ الشّیطان، فقال: إذا نزل فاذهب حتّی تأخذ من التّراب الّذی یطأ علیه، فجلست فی ذلک الیوم أنتظره لأفعل هذا، فلمّا أن کان وقت الزّوال أقبل علیه السّلام علی حمار له، فلم ینزل فی الموضع الّذی کان ینزل فیه و جاء حتّی نزل علی الصّخرة الّتی علی باب المسجد ثمّ دخل فسلّم علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، قال: ثمّ رجع إلی المکان الّذی کان یصلّی فیه ففعل هذا أیّاما، فقلت: إذا خلع نعلیه جئت فأخذت الحصی الّذی یطأ علیه بقدمیه، فلمّا أن کان من الغد جاء عند الزّوال فنزل علی الصّخرة ثمّ دخل فسلّم علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ثمّ جاء إلی الموضع الّذی کان یصلّی فیه فصلّی فی نعلیه و لم یخلعهما حتّی فعل ذلک أیّاما، فقلت فی نفسی: لم یتهیّأ لی هاهنا و لکن أذهب إلی باب الحمّام فإذا دخل إلی الحمّام أخذت من التّراب الّذی یطأ علیه، فسألت عن الحمّام الّذی یدخله، فقیل لی: إنّه یدخل حمّاما بالبقیع لرجل من ولد طلحة فتعرّفت الیوم الّذی یدخل فیه الحمّام و صرت إلی باب الحمّام و جلست إلی الطّلحیّ أحدّثه و أنا أنتظر مجیئه علیه السّلام فقال الطّلحیّ: إن أردت دخول الحمّام، فقم فادخل فإنّه لا یتهیّأ لک ذلک بعد ساعة، قلت: و لم؟ قال: لأنّ ابن الرّضا یرید دخول الحمّام، قال: قلت: و من ابن الرّضا؟ قال: رجل من آل محمّد له صلاح و ورع، قلت له: و لا یجوز أن یدخل معه الحمّام غیره؟ قال: نخلی له الحمّام إذا جاء قال: فبینا أنا کذلک إذ أقبل علیه السّلام و معه غلمان له، و بین یدیه غلام معه حصیر حتّی أدخله المسلخ فبسطه و وافی فسلّم و دخل الحجرة علی حماره و دخل المسلخ و نزل علی الحصیر، فقلت للطّلحیّ: هذا الّذی وصفته بما وصفت من الصّلاح و الورع؟ ! فقال: یا هذا لا و اللّه ما فعل هذا قطّ إلاّ فی هذا الیوم، فقلت فی نفسی:
ص :۵٠٨
وسوسه کرد و گفت: وقتی پیاده شد برو و از خاکی که بر آن پا میگذارد، بردار. در آن روز به انتظارش نشستم تا چنین کنم. چون وقت ظهر شد، آن حضرت علیه السّلام بر الاغی پیش آمد ولی در جایی که [پیش از آن]پیاده میشد، فرود نیامد. آمد و بر صخرۀ کنار در مسجد فرود آمد. سپس داخل شد و به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-سلام داد. او گوید: سپس به مکانی بازگشت که در آن نماز میگزارد. و چند روزی چنین کرد. من گفتم: وقتی کفشهایش را از پا کند میروم و شنی را که بر آن گام میگذارد، برمیدارم. چون فردا شد، هنگام ظهر آمده، بر صخره پیاده شد. سپس داخل شده، به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-سلام داد. آنگاه به جای نمازش بازگشت و با کفش نماز گزارد. و آنها را از پا نکند. و چند روزی چنین کرد. من با خودم گفتم: اینجا هم برایم امکانپذیر نشد. ولی من به در حمّام میروم و چون ایشان داخل حمّام شود من از خاکی که بر آن گام میگذارد برمیدارم. از حمّامی که ایشان به آن میرفت، پرسیدم، گفتند: او به حمّامی در بقیع که برای مردی از فرزندان طلحه است، میرود. از روزی که به حمّام میرفت، جستجو کرده، [آن روز]به در حمّام رفتم و به صحبت با آن فرزند طلحه نشستم درحالیکه منتظر آمدن آن حضرت علیه السّلام بودم. که طلحی گفت: اگر میخواهی به حمّام روی برخیز و برو که آن پس از یک ساعت برایت دست نمیدهد. گفتم: برای چه؟ گفت: برای اینکه فرزند رضا [علیهما السّلام]میخواهد به حمّام رود. او گوید: من گفتم: فرزند رضا کیست؟ گفت: مردی از خاندان محمّد- درود خدا بر او و بر خاندانش-که صالح و پرهیزگار است. به او گفتم: و جایز نیست که با او کسی جز او به حمّام رود؟ گفت: وقتی بیاید حمّام را برای او خالی میکنیم. او گوید: در این احوال بودم که ایشان علیه السّلام به همراه غلامانش آمد و پیشاپیش ایشان غلامی بود که حصیری با خود داشت. او آن را به رختکن برده، آنجا پهن کرد و ایشان رسید، آنگاه سلام داده، با الاغش وارد اتاق شده، به رختکن رفت و بر حصیر فرود آمد. من به طلحی گفتم: این است آنکه به صلاح و پرهیزگاری وصفش کردی؟ ! او گفت: ای مرد! به خدا سوگند هرگز جز امروز این کار نکرده است. من با خودم گفتم: این به خاطر کار من است. من به ایشان ستم کردم. سپس گفتم: منتظرش میشوم تا بیرون آید شاید به آنچه میخواستم هنگام بیرون آمدنش دست بیابم. وقتی بیرون آمد و لباس پوشید، درازگوش را خواست. پس به رختکن آوردند و ایشان از روی حصیر سوار شد و بیرون رفت.
ص :۵٠٩
هذا من عملی أنا جنیته، ثمّ قلت: أنتظره حتّی یخرج فلعلّی أنال ما أردت إذا خرج فلمّا خرج و تلبّس دعا بالحمار فأدخل المسلخ و رکب من فوق الحصیر و خرج علیه السّلام فقلت فی نفسی: قد و اللّه آذیته و لا أعود و لا أروم ما رمت منه أبدا و صحّ عزمی علی ذلک فلمّا کان وقت الزّوال من ذلک الیوم أقبل علی حماره حتّی نزل فی الموضع الّذی کان ینزل فیه فی الصّحن فدخل و سلّم علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و جاء إلی الموضع الّذی کان یصلّی فیه فی بیت فاطمة علیها السّلام و خلع نعلیه و قام یصلّی.
[١٣٠۴]٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن علیّ بن أسباط قال:
خرج علیه السّلام علیّ فنظرت إلی رأسه و رجلیه لأصف قامته لأصحابنا بمصر فبینا أنا کذلک حتّی قعد و قال: یا علیّ! إنّ اللّه احتجّ فی الإمامة بمثل ما احتجّ فی النّبوّة، فقال: وَ آتَیْنٰاهُ اَلْحُکْمَ صَبِیًّا قال: وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً فقد یجوز أن یؤتی الحکم صبیّا و یجوز أن یعطاها و هو ابن أربعین سنة.
[١٣٠۵]۴-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا، عن محمّد بن الرّیّان قال:
احتال المأمون علی أبی جعفر علیه السّلام بکلّ حیلة، فلم یمکنه فیه شیء فلمّا اعتلّ و أراد أن یبنی علیه ابنته دفع إلی مائتی وصیفة من أجمل ما یکون، إلی کلّ واحدة منهنّ جاما فیه جوهر یستقبلن أبا جعفر علیه السّلام إذا قعد فی موضع الأخیار، فلم یلتفت إلیهنّ و کان رجل یقال له مخارق صاحب صوت و عود و ضرب، طویل اللّحیة، فدعاه المأمون فقال: یا أمیر المؤمنین إن کان فی شیء من أمر الدّنیا فأنا أکفیک أمره، فقعد بین یدی أبی جعفر علیه السّلام فشهق مخارق شهقة اجتمع علیه أهل الدّار و جعل یضرب بعوده و یغنّی، فلمّا فعل ساعة و إذا أبو جعفر لا یلتفت إلیه لا یمینا و لا شمالا: ثمّ رفع إلیه رأسه و قال: اتّق اللّه یا ذا العثنون،
ص :۵١٠
من با خودم گفتم: به خدا سوگند! من او را اذیّت کردم و دیگر به آنچه با او کردم بازنمیگردم. و در این خصوص تصمیم جدّی گرفتم. پس چون ظهر آن روز شد بر الاغش پیش آمده، در جایی از صحن که فرود میآمد، پایین آمده، داخل شد و به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-سلام داد و به جایی در خانۀ فاطمه علیها السّلام که در آنجا نماز میگزارد، آمده، کفشها را از پا کند و به نماز ایستاد.
[١٣٠۴]٣-علی اسباط گفت: آن حضرت به نزد من آمد و من به سر و پاهایش نیک نگریستم تا قامتش را برای اصحابمان در مصر وصف کنم. در این احوال بودم که ایشان نشست و فرمود: ای علی! همانا خداوند برای امامت همانند برهانی که برای نبوّت آورده، برهان آورده و فرموده است: و به او که کودکی بود، حکمت دادیم. [مریم (١٩) :١٢]و فرمود: وقتی به رشدش رسید. [یوسف (١٢) :٢٢]و به چهلسالگی رسید. [احقاف (۴۶) :١۵]پس هم جایز است که حکمت به کودکی داده شود و جایز است به کسی که چهل سال دارد، ارزانی شود.
[١٣٠۵]۴-محمّد ریّان گفت: مأمون انواع حیلهها را به زیان حضرت جواد علیه السّلام [برای نشان دادن عدم شایستگیشان]به کار بست و از آنها چیزی به دست نیاورد. چون درماند و خواست دخترش را به ازدواج ایشان درآورد به دویست دختر از زیباترینهاشان، به هرکدام جامی که گوهری در آن بود، داد تا به پیشواز حضرت جواد علیه السّلام به هنگام نشستن در جایگاه اخیار بروند. حضرت به آنان توجّهی نکرد. و مردی بود که به او مخارق میگفتند. آوازهخوان و تار و ضربنواز. و دارای ریشی دراز. مأمون او را دعوت کرد. او گفت: ای امیر مؤمنین اگر در چیزی از کار دنیا باشد، موضوع را درست میکنم. آنگاه در برابر حضرت جواد علیه السّلام نشست. سپس از گلویش صدایی درآورد که اهل خانه گرد آمدند. و به تار زدن و آوازخوانی آغاز کرد. ساعتی چنین کرد و حضرت جواد [علیه السّلام]توجهی به او نداشت. و نه به چپ و نه به راست. سپس حضرت به سوی او سر بلند کرده، فرمود: ای ریشدراز، از خدا پروا کن!
ص :۵١١
قال: فسقط المضراب من یده و العود فلم ینتفع بیدیه إلی أن مات قال: فسأله المأمون عن حاله قال: لمّا صاح بی أبو جعفر فزعت فزعة لا أفیق منها أبدا.
[١٣٠۶]۵-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن داود بن القاسم الجعفریّ قال:
دخلت علی أبی جعفر علیه السّلام و معی ثلاث رقاع غیر معنونة و اشتبهت علیّ فاغتممت فتناول إحداهما و قال: هذه رقعة زیاد بن شبیب، ثمّ تناول الثّانیة، فقال: هذه رقعة فلان، فبهتّ أنا فنظر إلیّ فتبسّم قال: و أعطانی ثلاثمائة دینار و أمرنی أن أحملها إلی بعض بنی عمّه و قال أما إنّه سیقول لک: دلّنی علی حریف یشتری لی بها متاعا، فدلّه علیه، قال: فأتیته بالدّنانیر فقال لی: یا أبا هاشم دلّنی علی حرّیف یشتری لی بها متاعا، فقلت: نعم. قال: و کلّمنی جمّال أن أکلّمه علیه السّلام له یدخله فی بعض أموره، فدخلت علیه لأکلّمه له فوجدته یأکل و معه جماعة و لم یمکنّی کلامه، فقال علیه السّلام: یا أبا هاشم کل و وضع بین یدیّ ثمّ قال-ابتداء منه من غیر مسألة-: یا غلام انظر إلی الجمّال الّذی أتانا به أبو هاشم فضمّه إلیک قال: و دخلت معه ذات یوم بستانا فقلت له: جعلت فداک إنّی لمولع بأکل الطّین، فادع اللّه لی، فسکت ثمّ قال [لی]بعد [ثلاثة]أیّام ابتداء منه: یا أبا هاشم قد أذهب اللّه عنک أکل الطّین. قال أبو هاشم: فما شیء أبغض إلیّ منه الیوم.
[١٣٠٧]۶-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن محمّد بن علیّ، عن محمّد بن حمزة الهاشمیّ، عن علیّ بن محمّد أو محمّد بن علیّ الهاشمیّ قال:
دخلت علی أبی جعفر علیه السّلام صبیحة عرسه حیث بنی بابنة المأمون و کنت تناولت من اللّیل دواء فأوّل من دخل علیه فی صبیحته أنا و قد أصابنی العطش
ص :۵١٢
او گوید: پس ضرب و تار از دست او افتاد و تا زمانیکه مرد دیگر دستش به کار نرفت. او گوید: مأمون از حالش پرسید. او گفت: وقتی ابو جعفر بر من فریاد کشید چنان هراسیدم که هرگز از آن بهبود نمییابم.
[١٣٠۶]۵-داود بن قاسم جعفری گفت: من به نزد حضرت جواد علیه السّلام رفتم و همراهم سه نامۀ بینشانی بود که برایم درآمیخته و من غمگین شده بودم. حضرت یکی از آن را برداشته و فرمود: این نامۀ زیاد شبیب است. سپس دومی را برداشته، فرمود: این نامۀ فلانی است. من بهتزده شدم. پس به من نگریسته لبخند زد. او گوید: و سیصد دینار به من داد و فرمان داد که آن را برای یکی از پسرعموهایش ببرم. و فرمود: هان او به تو خواهد گفت که مرا به کاسبی راهنمایی کن که با اینها از او کالایی بخرم. تو او را راهنمایی کن. او گوید: من به نزد او رفته، دینارها را به او دادم. به من گفت: ای ابو هاشم مرا به کاسبی راهنمایی کن که با اینها از او کالایی بخرم. گفتم: باشد. او گوید: و ساربانی با من سخن گفت که برای او با حضرت صحبت کنم تا او را به کاری از کارهایش بگمارد. من به نزد حضرت رفتم تا دربارۀ او با ایشان صحبت کنم. دیدم ایشان و جماعتی با ایشان غذا میخورند و نتوانستم سخنی بگویم. حضرت فرمودند: ای ابو هاشم بخور و غذا جلویم گذاشتند. سپس فرمود: بدون اینکه من سخنی بگویم-ای غلام به ساربانی که ابو هاشم نزد ما آورده است، بنگر و نزد خودت نگاه دار. او گوید: و روزی به همراه ایشان به بستانی رفتم و آنگاه عرض کردم: جانم فدایت! من به خوردن گل بسیار علاقهمندم. برایم در پیشگاه خداوند دعا کنید [تا از این بیماری رهایی یابم]. حضرت خاموش شد. سپس پس از چند روزی بدون پرسشی [به من]فرمود: ای ابو هاشم خداوند گل خوردن را از تو دور کرد. ابو هاشم گفت: از آن روز از چیزی به اندازۀ گل بدم نمیآید.
[١٣٠٧]۶-محمّد بن علی هاشمی گفت: من صبح عروسی حضرت جواد علیه السّلام وقتی با دختر مأمون ازدواج کرد، به نزدشان رفتم-و نخستین کسی که صبح به نزدشان آمده، من بودم-و شب دوایی خورده بودم که مرا دچار تشنگی کرد.
ص :۵١٣
و کرهت أن أدعو بالماء فنظر أبو جعفر علیه السّلام فی وجهی و قال: أظنّک عطشانا فقلت: أجل، فقال: یا غلام أو جاریة اسقنا ماء فقلت فی نفسی: السّاعة یأتونه بماء یسمّونه به فاغتممت لذلک فأقبل الغلام و معه الماء فتبسّم فی وجهی ثمّ قال: یا غلام ناولنی الماء، فتناول الماء فشرب ثمّ ناولنی فشربت، ثمّ عطشت أیضا و کرهت أن أدعو بالماء ففعل ما فعل فی الأولی، فلمّا جاء الغلام و معه القدح قلت فی نفسی مثل ما قلت فی الأولی، فتناول القدح ثمّ شرب فناولنی و تبسّم، قال محمّد بن حمزة: فقال لی هذا الهاشمیّ: و أنا أظنّه کما یقولون.
[١٣٠٨]٧-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه قال:
استأذن علی أبی جعفر علیه السّلام قوم من أهل النّواحی من الشّیعة فأذن لهم، فدخلوا فسألوه فی مجلس واحد عن ثلاثین ألف مسألة فأجاب علیه السّلام و له عشر سنین.
[١٣٠٩]٨-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن علیّ بن الحکم، عن دعبل بن علیّ أنّه دخل علی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام و أمر له بشیء فأخذه و لم یحمد اللّه، قال:
فقال له: لم لم تحمد اللّه؟ قال: ثمّ دخلت بعد علی أبی جعفر علیه السّلام و أمر لی بشیء فقلت: الحمد للّه فقال لی: تأدّبت.
[١٣١٠]٩-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه، عن محمّد بن سنان قال:
دخلت علی أبی الحسن علیه السّلام فقال: یا محمّد حدث؟ بآل فرج حدث فقلت: مات عمر فقال: الحمد للّه، حتّی أحصیت له أربعا و عشرین مرّة، فقلت: یا سیّدی لو علمت أنّ هذا یسرّک لجئت حافیا أعدو إلیک، قال: یا محمّد أو لا تدری ما قال-لعنه اللّه-لمحمّد بن علیّ أبی؟ قال: قلت: لا، قال: خاطبه فی شیء
ص :۵١۴
و دوست نداشتم آب بخواهم. که حضرت جواد علیه السّلام به چهرهام نگریسته فرمودند: گمان میکنم تشنهای؟ گفتم: بله. پس فرمود: ای غلام (یا فرمود: ای کنیز!) ما را به آبی سیراب کن. من با خودم گفتم: اینک آبی میآورند تا با آن مسمومش کنند. پس غمگین شدم. غلام با ظرف آبی در دست پیش آمد. حضرت در چهرۀ من لبخند زد و سپس فرمود: ای غلام آب را به من بده. آنگاه آب را گرفت و نوشید. سپس به من داد و من نوشیدم. آنگاه باز تشنه شدم و دوست نداشتم که آب بخواهم و حضرت همچون بار نخست رفتار کرد. وقتی غلام به همراه قدح آمد من با خودم همان سخن را گفتم. پس حضرت قدح را برداشته، سپس نوشید و آنگاه به من داده، لبخند زد. محمّد بن حمزه گفته است: این هاشمی به من گفت: من گمان میکنم او چنان است که (شیعیان دربارهاش) میگویند.
[١٣٠٨]٧-علی ابراهیم از پدرش روایت کرده که گفت: گروهی از اهل ناحیههای شیعه از حضرت جواد علیه السّلام اجازه گرفته، حضرت به ایشان اجازه داد. آنگاه وارد شده، در یک نشست از سی هزار مسأله پرسیدند و آن حضرت که ده سال داشتند، پاسخ گفت.
[١٣٠٩]٨-از دعبل علی روایت شده که او به نزد حضرت رضا علیه السّلام رفته، ایشان فرمود به او چیزی بدهند و او گرفته ولی سپاس خدا نگفته است. او گوید: و حضرت به او فرموده: چرا خدا را سپاس نگفتی؟ او گوید: بعدها به نزد حضرت جواد علیه السّلام رفتم و فرمود تا چیزی به من بدهند. آنگاه گفتم: خدا را سپاس. حضرت فرمود: یاد گرفتهای.
[١٣١٠]٩-محمّد سنان گفت: به نزد حضرت ابو الحسن علیه السّلام رفتم. حضرت فرمودند: ای محمّد حادثهای برای خاندان فرج افتاده است؟ عرض کردم: عمر بن فرج مرده است. فرمودند: خدا را سپاس. تا بیست و چهار بار شمردم سپاس گفت. و عرض کردم: سرورم اگر میدانستم این خبر شما را شاد میکند، پیاده به سویتان میدویدم. فرمود: ای محمّد مگر نمیدانی او-خدا لعنتش کند-به پدرم محمّد بن علی [علیهما السّلام]چه گفت؟ او گوید من عرض کردم: نه.
ص :۵١۵
فقال: أظنّک سکران فقال أبی: اللّهمّ إن کنت تعلم أنّی أمسیت لک صائما فأذقه طعم الحرب و ذلّ الأسر، فو اللّه إن ذهبت الأیّام حتّی حرب ماله و ما کان له ثمّ أخذ أسیرا و هو ذا قد مات لا رحمه اللّه و قد أدال اللّه عزّ و جلّ منه و ما زال یدیل أولیاءه من أعدائه.
[١٣١١]١٠-أحمد بن إدریس، عن محمّد بن حسّان، عن أبی هاشم الجعفریّ قال:
صلّیت مع أبی جعفر علیه السّلام فی مسجد المسیّب و صلّی بنا فی موضع القبلة سواء و ذکر أنّ السّدرة الّتی فی المسجد کانت یابسة، لیس علیها ورق، فدعا بماء و تهیّأ تحت السّدرة فعاشت السّدرة و أورقت و حملت من عامها.
[١٣١٢]١١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحجّال. و عمرو بن عثمان، عن رجل من أهل المدینة، عن المطرّفیّ قال:
مضی أبو الحسن الرّضا علیه السّلام ولی علیه أربعة آلاف درهم، فقلت فی نفسی: ذهب مالی، فأرسل إلیّ أبو جعفر علیه السّلام إذا کان غدا فأتنی و لیکن معک میزان و أوزان، فدخلت علی أبی جعفر علیه السّلام فقال لی: مضی أبو الحسن و لک علیه أربعة آلاف درهم؟ فقلت: نعم فرفع المصلّی الّذی کان تحته فإذا تحته دنانیر فدفعها إلیّ.
[١٣١٣]١٢-سعد بن عبد اللّه و الحمیریّ جمیعا، عن إبراهیم بن مهزیار، عن أخیه علیّ، عن الحسین بن سعید، عن محمّد بن سنان قال:
قبض محمّد بن علیّ و هو ابن خمس و عشرین سنة و ثلاثة أشهر و اثنی عشر یوما، توفّی یوم الثّلاثاء لستّ خلون من ذی الحجّة سنة عشرین و مائتین، عاش بعد أبیه تسعة عشر سنة إلاّ خمسا و عشرین یوما.
ص :۵١۶
فرمود: پدرم دربارۀ چیزی با او سخن گفت. و او گفت: به گمانم مستی. پدرم فرمود: خدایا اگر میدانی که من امروز را روزه، شب کردهام، به او مزۀ چپاول شدن مال و خواری اسارت را بچشان. به خدا سوگند! چند روزی نگذشت که مالش و آنچه داشت چپاول شده، سپس اسیر گرفته شد. و در این احوال بود که مرد. خدا او را نیامرزد. و دولت را خداوند عزّتمند از او گرفت و او پیوسته اولیایش را برای نابودی دشمنانشان، یاری میدهد.
[١٣١١]١٠-ابو هاشم جعفری گفته است: با حضرت جواد علیه السّلام در مسجد مسیّب نماز گزاردم. و ایشان برای ما در جایگاه برابری از نظر جهت نماز گزارد. و گفتند درخت سدری که در مسجد است خشک شده و برگی ندارد. ایشان آبی خواست و زیر آن سدر وضویی گرفت پس درخت زنده شد و برگ داد و همان سال بار آورد.
[١٣١٢]١١-مطرّفی گفته است: حضرت رضا علیه السّلام وفات کرد و من از ایشان چهار هزار درهم میخواستم. پس با خودم گفتم: مالم رفت. حضرت جواد به دنبالم فرستاد که فردا به نزد من بیا و به همراهت تراز و سنگی بیاور. من به نزد حضرت رفتم. به من فرمودند: ابو الحسن [علیه السّلام]وفات کرد و تو از او چهار هزار درهم طلب داری؟ عرض کردم: آری. پس جانمازی را که زیر پایش بود، بلند کرد. دینارهایی زیر آن بود که به من داد.
[١٣١٣]١٢-محمّد سنان گفت: حضرت محمّد علی [علیهما السّلام]بیست و پنج سال و سه ماه و دوازده روز داشت که درگذشت. روز سهشنبه ششم ذی حجّۀ سال دویست و بیست وفات یافت. ایشان پس از پدر بیست و پنج روز کمتر از نوزده سال زیست.
ص :۵١٧
باب مولد أبی الحسن علیّ بن محمّد علیهما السّلام و الرّضوان ولد علیه السّلام للنّصف من ذی الحجّة سنة اثنتی عشرة و مائتین.
و روی أنّه ولد علیه السّلام فی رجب سنة أربع عشرة و مائتین و مضی لأربع بقین من جمادی الآخرة سنة أربع و خمسین و مائتین.
و روی أنّه قبض علیه السّلام فی رجب سنة أربع و خمسین و مائتین و له أحد و أربعون سنة و ستّة أشهر.
و أربعون سنة علی المولد الآخر الّذی روی، و کان المتوکّل أشخصه مع یحیی بن هرثمة بن أعین من المدینة إلی سرّ من رأی، فتوفّی بها علیه السّلام و دفن فی داره. و أمّه أمّ ولد یقال لها سمانة.
[١٣١۴]١-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن خیران الأسباطیّ قال:
قدمت علی أبی الحسن علیه السّلام المدینة فقال لی: ما خبر الواثق عندک؟ قلت: جعلت فداک خلّفته فی عافیة، أنا من أقرب النّاس عهدا به، عهدی به منذ عشرة أیّام، قال: فقال لی: إنّ أهل المدینة یقولون: إنّه مات، فلمّا أن قال لی: النّاس، علمت أنّه هو، ثمّ قال لی: ما فعل جعفر؟ قلت: ترکته أسوأ النّاس حالا فی السّجن، قال: فقال: أما إنّه صاحب الأمر، ما فعل ابن الزّیّات؟ قلت: جعلت فداک النّاس معه و الأمر أمره، قال: فقال: أما إنّه شؤم علیه، قال: ثمّ سکت و قال لی: لا بدّ أن تجری مقادیر اللّه تعالی و أحکامه، یا خیران؟ مات الواثق و قد قعد المتوکّل جعفر و قد قتل ابن الزّیّات، فقلت: متی جعلت فداک؟ قال: بعد خروجک بستّة أیّام.
[١٣١۵]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن
ص :۵١٨
حضرت هادی علیه السّلام در نیمۀ ذی حجّۀ سال دویست و دوازده به دنیا آمد. و روایت شده که در رجب سال دویست و چهارده متولد شدهاند. و چهار روز مانده از جمادی الثانی سال دویست و پنجاه و چهار درگذشت. و روایت شده که در رجب سال دویست و پنجاه و چهار، چهل و یک سال و شش ماه داشت که درگذشت. و چهل سال بنابر ولادتی که [در روایت دوم]ذکر شد. و متوکّل او را با یحیی بن هرثمۀ اعین از مدینه به سامره آورد. و آنجا وفات یافته، در خانه دفن شد. و مادرش کنیزی است که به او سمانه میگفتند.
[١٣١۴]١-خیران اسباطی گفت: در مدینه به خدمت حضرت ابو الحسن [امام هادی]علیه السّلام رسیدم. به من فرمودند: از واثق چه خبری داری؟ عرض کردم: جانم به فدایت! او را به حال تندرستی پشت سر گذاشتم. و دیدارم با او نزدیکتر از مردم دیگر است. ده روز پیش او را دیدم. او گوید حضرت به من فرمود: اهل مدینه میگویند او مرده است. چون به من فرمود که مردم [میگویند]دانستم که خود او است. سپس به من فرمود: جعفر چه کرده است؟ عرض کردم: او را بدحالترین مردم در زندان دیدم. او گفت: حضرت فرمود: بدان که او خلیفه است. [و]پسر زیّات چه میکند؟ عرض کردم: جانم فدایت! مردم با اویند و فرمان، فرمان او است. او گوید حضرت فرمود: هان این برایش شوم است. سپس ساکت شد و آنگاه فرمود: تقدیرهای خداوند والا و فرمانهایش ناچار باید تحقّق یابد. ای خیران! واثق مرده، متوکّل جعفر به جایش نشسته و پسر زیّات کشته شده است. من عرض کردم: کی جانم به فدایت؟ فرمود: شش روز پس از خروج تو.
[١٣١۵]٢-صالح سعید گفت: به نزد حضرت هادی علیه السّلام رفته، به ایشان عرض
ص :۵١٩
عبد اللّه، عن محمّد بن یحیی، عن صالح بن سعید قال:
دخلت علی أبی الحسن علیه السّلام فقلت له: جعلت فداک فی کلّ الأمور، أرادوا إطفاء نورک و التّقصیر بک، حتّی أنزلوک هذا الخان الأشنع، خان الصّعالیک! ! فقال: هاهنا أنت یا ابن سعید ثمّ أومأ بیده و قال: انظر فنظرت، فإذا أنا بروضات آنقات و روضات باسرات، فیهنّ خیرات عطرات و ولدان کأنّهنّ اللّؤلؤ المکنون و أطیار و ظباء و أنهار تفور، فحار بصری و حسرت عینی، فقال: حیث کنّا فهذا لنا عتید، لسنا فی خان الصّعالیک.
[١٣١۶]٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه، عن علیّ بن محمّد، عن إسحاق الجلاّب قال:
اشتریت لأبی الحسن علیه السّلام غنما کثیرة، فدعانی فأدخلنی من إصطبل داره إلی موضع واسع لا أعرفه، فجعلت أفرّق تلک الغنم فیمن أمرنی به، فبعث إلی أبی جعفر و إلی والدته و غیرهما ممّن أمرنی، ثمّ استأذنته فی الانصراف إلی بغداد إلی والدی و کان ذلک یوم التّرویة، فکتب إلیّ تقیم غدا عندنا ثمّ تنصرف قال: فأقمت فلمّا کان یوم عرفة أقمت عنده و بتّ لیلة الأضحی فی رواق له، فلمّا کان فی السّحر أتانی فقال: یا إسحاق؟ قم، قال: فقمت ففتحت عینی فإذا أنا علی بابی ببغداد قال: فدخلت علی والدی و أنا فی أصحابی، فقلت لهم: عرّفت بالعسکر و خرجت ببغداد إلی العید.
[١٣١٧]۴-علیّ بن محمّد، عن إبراهیم بن محمّد الطّاهریّ قال:
مرض المتوکّل من خراج خرج به و أشرف منه علی الهلاک، فلم یجسر أحد أن یمسّه بحدیدة، فنذرت أمّه-إن عوفی-أن تحمل إلی أبی الحسن علیّ بن محمّد مالا جلیلا من مالها و قال له الفتح بن خاقان: لو بعثت إلی هذا الرّجل
ص :۵٢٠
کردم: جانم فدایت! در همۀ امور قصدشان خاموش کردن نور تو و خوار کردنتان است چنانکه شما را در این منزل زشت، جای بیچارگان جای دادهاند! فرمودند: پسر سعید! تو چنین فکر میکنی. سپس با دستش اشاره کرد، فرمود: بنگر، نگاه کردم، ناگاه خودم را در باغی دلگشا که به تازگی بار داده یافتم که در آن دخترانی زیبا و عطرزده همانند مرواریدی پنهان در صدف، کودکان و پرندگان و آهوان و نهرهایی جوشان بود. چنانکه دیدگانم حیران شد و چشمانم افسوسمندانه از دیدن بازایستاد. آنگاه حضرت فرمود: هرکجا باشیم اینها برای ما مهیّا است. ما در منزل بیچارگان نیستیم.
[١٣١۶]٣-اسحاق جلاّب گفته است: من برای حضرت هادی علیه السّلام گوسفندان بسیاری خریدم. آنگاه مرا خواند و از اصطبل خانهاش به جایی وسیع برد که من آنجا را نمیشناختم. و به فرمان ایشان آن گوسفندان را برای کسانی تقسیم کردم. آنگاه برای ابو جعفر [حضرت عسکری علیه السّلام]و مادرش و کسانی دیگر فرستاد که به من فرمانشان را داده بود. سپس از ایشان برای بازگشت به بغداد و به سوی پدرم اجازه خواستم. و این در روز ترویه بود. به من نوشتند: فردا نزدمان میمانی و سپس میروی. او گوید: من ماندم و چون روز عرفه بود نزدشان بودم. و شب عید قربان را در ایوانشان خوابیدم. صبح به نزد من آمده، فرمودند: اسحاق، برخیز. او گوید: من برخاسته، چشمانم را گشودم و خود را بر در خانهام در بغداد یافتم. او گوید: پس با یارانم به نزد پدرم رفته، به آنان گفتم: در سامره عرفه کردم و برای عید به بغداد آمدم.
[١٣١٧]۴-ابراهیم بن محمّد طاهری گفت: متوکّل از دملی که بر تنش درآمده بود بیمار شده، به مرگ نزدیک شد. و کسی جرأت نمیکرد آهنی به بدنش نزدیک کند. مادرش نذر کرد که-اگر تندرست شود-مالی بسیار از اموال خودش برای حضرت هادی [علیه السّلام]ببرد. و فتح خاقان [وزیر ترک او]گفت: اگر به سراغ این مرد بفرستی تا
ص :۵٢١
فسألته فإنّه لا یخلو أن یکون عنده صفة یفرّج بها عنک، فبعث إلیه و وصف له علّته، فردّ إلیه الرّسول بأن یؤخذ کسب الشّاة فیداف بماء ورد فیوضع علیه، فلمّا رجع الرّسول و أخبرهم أقبلوا یهزءون من قوله، فقال له الفتح: هو و اللّه أعلم بما قال و أحضر الکسب و عمل کما قال و وضع علیه فغلبه النّوم و سکن، ثمّ انفتح و خرج منه ما کان فیه و بشّرت أمّه بعافیته، فحملت إلیه عشرة آلاف دینار تحت خاتمها، ثمّ استقلّ من علّته فسعی إلیه البطحائیّ العلویّ بأنّ أموالا تحمل إلیه و سلاحا، فقال لسعید الحاجب: اهجم علیه باللّیل و خذ ما تجد عنده من الأموال و السّلاح و احمله إلیّ، قال إبراهیم بن محمّد: فقال لی سعید الحاجب: صرت إلی داره باللّیل و معی سلّم فصعدت السّطح، فلمّا نزلت علی بعض الدّرج فی الظّلمة لم أدر کیف أصل إلی الدّار، فنادانی یا سعید! مکانک حتّی یأتوک بشمعة، فلم ألبث أن أتونی بشمعة، فنزلت فوجدته علیه جبّة صوف و قلنسوة منها و سجّادة علی حصیر بین یدیه، فلم أشکّ أنّه کان یصلّی، فقال لی: دونک البیوت فدخلتها و فتّشتها فلم أجد فیها شیئا و وجدت البدرة فی بیته مختومة بخاتم أمّ المتوکّل و کیسا مختوما و قال لی: دونک المصلّی، فرفعته فوجدت سیفا فی جفن غیر ملبّس، فأخذت ذلک و صرت إلیه، فلمّا نظر إلی خاتم أمّه علی البدرة بعث إلیها فخرجت إلیه، فأخبرنی بعض خدم الخاصّة أنّها قالت له: کنت قد نذرت فی علّتک لمّا أیست منک إن عوفیت حملت إلیه من مالی عشرة آلاف دینار فحملتها إلیه و هذا خاتمی علی الکیس و فتح الکیس الآخر فإذا فیه أربعمائة دینار فضمّ إلی البدرة بدرة أخری و أمرنی بحمل ذلک إلیه فحملته و رددت السّیف و الکیسین و قلت له: یا سیّدی عزّ علیّ، فقال لی: سَیَعْلَمُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.
ص :۵٢٢
از او بپرسند، بعید نیست نزدش چیزی باشد که با آن کارت را بگشاید. پس به سراغ ایشان فرستاد و بیماریاش را برایشان وصف کرد. فرستاده چنین پاسخ آورد که عصارۀ روغن را گرفته، با گلاب بیامیزند و بر آنجا بگذارند. فرستاده که بازگشت و این خبر را داد، به مسخره کردن این سخن آغاز کردند. و فتح گفت: به خدا سوگند! او به آنچه گفته داناتر است. عصارۀ روغن را آورده، چنانکه فرموده بود بر آنجا گذاشتند. خواب بر او چیره گشته، آرام شد. سپس آن دمل سرباز کرده، آنچه داشت از آن بیرون آمد. به مادرش تندرستی او را مژده دادند، پس ده هزار دینار به مهر خودش را برایشان برد. وقتی متوکّل، دردش کم شد، بطحایی علوی برایش سخن چینی کرد که [شیعیان]اموال و سلاح به نزد او میبرند. پس او به سعید دربان گفت: شبانه به او یورش برده، آنچه از اموال و سلاح نزدش مییابی، بردار و به نزد من بیاور. ابراهیم محمّد گفته است: سعید دربان به من گفت: من شبانه به خانهاش رفتم. همراهم نردبانی بود. با آن بر بام برآمدم. چون در تاریکی چند پلّه پایین آمدم ندانستم چگونه به خانه بروم. که ناگاه او مرا صدا زد: ای سعید! بایست تا برایت شمعی بیاورند. چیزی نگذشت که شمعی برایم آوردند. پایین آمدم و او را دیدم که جبّه و کلاهی پشمین در بر و سجّادهای بر حصیر پیشاپیش او است. در اینکه نماز میگزارده است، تردید نکردم. به من فرمود: اتاقها را بگرد. من داخل شده، آنها را جستجو کرده، چیزی در آنها نیافتم. و در خانهاش همیانی مهرشده به مهر مادر متوکّل و کیسۀ سربهمهر دیگری یافتم. به من فرمود: جانماز را بگرد. آن را بالا زده، شمشیری در غلافی ساده یافتم. آنها را برداشته، به سوی متوکّل رفتم. چون بر همیان، مهر مادرش را دید، به سراغ او فرستاد. و او به نزدش آمد. یکی از خادمان مخصوص به من گفت: که او به متوکّل گفت: چون در بیماریات ناامید شدم نذر کردم که اگر تندرست شوی از مال خودم ده هزار دینار برای ایشان ببرم. و برایش بردم. و این مهر من بر این کیسه است. او کیسۀ دیگر را گشود. چهارصد دینار هم در آن بود. آنگاه همیانی دیگر به آنها ضمیمه کرد و به من فرمان داد تا آنها را برای او ببرم. من آن را برده، شمشیر و دو همیان را بازگرداندم و گفتم: سرورم این بر من ناگوار بود. به من فرمود: کسانی که ستم کردند بهزودی خواهند دانست که بازگشتشان به کجا است. [شعراء (٢۶) :٢٢٧].
ص :۵٢٣
[١٣١٨]۵-الحسین بن محمّد، عن المعلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه، عن علیّ بن محمّد النّوفلیّ قال:
قال لی محمّد بن الفرج: إنّ أبا الحسن علیه السّلام کتب إلیه یا محمّد! أجمع أمرک و خذ حذرک، قال: فأنا فی جمع أمری [و]لیس أدری ما کتب إلیّ حتّی ورد علیّ رسول حملنی من مصر مقیّدا و ضرب علی کلّ ما أملک و کنت فی السّجن ثمان سنین، ثمّ ورد علیّ منه فی السّجن کتاب فیه: یا محمّد لا تنزل فی ناحیة الجانب الغربیّ، فقرأت الکتاب فقلت: یکتب إلیّ بهذا و أنا فی السّجن، إنّ هذا لعجب، فما مکثت أن خلّی عنّی و الحمد للّه. قال: و کتب إلیه محمّد بن الفرج یسأله عن ضیاعه، فکتب إلیه سوف تردّ علیک و ما یضرّک أن لا تردّ علیک، فلمّا شخص محمّد بن الفرج إلی العسکر کتب إلیه بردّ ضیاعه و مات قبل ذلک، قال: و کتب أحمد بن الخضیب إلی محمّد بن الفرج یسأله الخروج إلی العسکر، فکتب إلی أبی الحسن علیه السّلام یشاوره، فکتب إلیه: اخرج فإنّ فیه فرجک إن شاء اللّه تعالی، فخرج: فلم یلبث إلاّ یسیرا حتّی مات.
[١٣١٩]۶-الحسین بن محمّد، عن رجل، عن أحمد بن محمّد قال: أخبرنی أبو یعقوب قال:
رأیته-یعنی محمّدا-قبل موته بالعسکر فی عشیّة و قد استقبل أبا الحسن علیه السّلام فنظر إلیه و اعتلّ من غد، فدخلت إلیه عائدا بعد أیّام من علّته و قد ثقل، فأخبرنی أنّه بعث إلیه بثوب فأخذه و أدرجه و وضعه تحت رأسه، قال: فکفّن فیه. قال أحمد. قال أبو یعقوب: رأیت أبا الحسن علیه السّلام مع ابن الخضیب: فقال له: ابن الخضیب سر جعلت فداک فقال له أنت المقدّم فما لبث إلاّ أربعة أیّام حتّی وضع الدّهق علی ساق ابن الخضیب ثمّ نعی قال: روی عنه حین ألحّ
ص :۵٢۴
[١٣١٨]۵-علی بن محمّد نوفلی گفته است: محمّد فرج به من گفت که حضرت هادی علیه السّلام به او نوشته است: ای محمّد! امورت را جمع کن و مواظب خودت باش. او گوید: من به جمع کردن امورم پرداختم ولی نمیدانستم که مقصودشان چیست. تا فرستادهای آمد و مرا دستبسته از شهر بیرون برده، داراییهایم را توقیف کرد. و هشت سال در زندان ماندم. سپس در زندان نامهای از ایشان به من رسید که: ای محمّد! در ناحیۀ سمت غربی فرود نیا. من نامه را خوانده، با خودم گفتم: درحالیکه من در زندانم این نامه را برای من مینویسد. این شگفتآور است. خدا را سپاس چیزی نگذشت که مرا رها کردند. و او گوید: و محمّد فرج به ایشان نامه نوشت و دربارۀ داراییهایش پرسید. حضرت به ایشان نوشت: آنها را به تو باز خواهند گرداند. و بازنگرداندنشان به تو زیانی نمیرساند. چون محمّد فرج به سوی سامره رفت، بازگرداندن داراییهایش را برای او نوشتند ولی او پیش از دریافت آن درگذشته بود. او گوید: و احمد خضیب به محمّد فرج نامه نوشته، از او خواست به سامره برود. او به حضرت هادی علیه السّلام نامه نوشته، از ایشان مشورت خواست. و حضرت به او نوشت: برو ان شاء اللّه گشایش تو در آن است. او رفت و اندکی نگذشت که مرد.
[١٣١٩]۶-ابو یعقوب گفته است: او را-مقصودش محمّد فرج است-پیش از مرگش، شامگاهی در سامره دیدم که به دیدار حضرت هادی علیه السّلام رفته بود. حضرت به او نگریست و او فردا بیمار شد. پس از چند روز از بیماریاش به نزدش بازگشتم. بدتر شده بود. به من گفت: حضرت پارچهای برایش فرستاده و او آن را پیچیده و زیر سرش گذاشته است. او گوید: و در همان پارچه کفن شد. احمد گفته است: ابو یعقوب گفت: حضرت هادی علیه السّلام را همراه پسر خضیب دیدم که پسر خضیب به ایشان گفت: برو جانم فدایت. و حضرت به او فرمود: تو مقدّم هستی. و چهار روز نگذشت که زنجیر و ابزار شکنجه بر پای پسر خضیب بستند و سپس خبر مرگش رسید. او گفت: و از او روایت شده که وقتی پسر خضیب دربارۀ خانهای که از ایشان میخواسته، پافشاری کرده است،
ص :۵٢۵
علیه ابن الخضیب فی الدّار الّتی یطلبها منه، بعث إلیه لأقعدنّ بک من اللّه عزّ و جلّ مقعدا لا یبقی لک باقیة، فأخذه اللّه عزّ و جلّ فی تلک الأیّام.
[١٣٢٠]٧-محمّد بن یحیی، عن بعض أصحابنا قال:
أخذت نسخة کتاب المتوکّل إلی أبی الحسن الثّالث علیه السّلام من یحیی بن هرثمة فی سنة ثلاث و أربعین و مائتین و هذه نسخته: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم أمّا بعد فإنّ أمیر المؤمنین عارف بقدرک، راع لقرابتک، موجب لحقّک، یقدّر من الأمور فیک و فی أهل بیتک ما أصلح اللّه به حالک و حالهم و ثبّت به عزّک و عزّهم و أدخل الیمن و الأمن علیک و علیهم، یبتغی بذلک رضاء ربّه و أداء ما افترض علیه فیک و فیهم و قد رأی أمیر المؤمنین صرف عبد اللّه بن محمّد عمّا کان یتولاّه من الحرب و الصّلاة بمدینة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم إذ کان علی ما ذکرت من جهالته بحقّک و استخفافه بقدرک و عند [نا]ما قرفک به و نسبک إلیه من الأمر الّذی قد علم أمیر المؤمنین براءتک منه و صدق نیّتک فی ترک محاولته و أنّک لم تؤهّل نفسک له و قد ولّی أمیر المؤمنین ما کان یلی من ذلک محمّد بن الفضل و أمره بإکرامک و تبجیلک و الانتهاء إلی أمرک و رأیک و التّقرّب إلی اللّه و إلی أمیر المؤمنین بذلک، و أمیر المؤمنین مشتاق إلیک یحبّ إحداث العهد بک و النّظر إلیک، فإن نشطت لزیارته و المقام قبله ما رأیت شخصت و من أحببت من أهل بیتک و موالیک و حشمک علی مهلة و طمأنینة، ترحل إذا شئت و تنزل إذا شئت و تسیر کیف شئت و إن أحببت أن یکون یحیی بن هرثمة مولی أمیر المؤمنین و من معه من الجند مشیّعین لک، یرحلون برحیلک و یسیرون بسیرک و الأمر فی ذلک إلیک حتّی توافی أمیر المؤمنین فما أحد من إخوته و ولده و أهل بیته و خاصّته ألطف منه منزلة و لا أحمد له أثرة و لا هو
ص :۵٢۶
حضرت به او پیغام فرستاده که تو را از سوی خداوند عزّتمند به قرارگاهی بنشانم که برایت چیزی باقی نماند. و خداوند شکوهمند او را در همانروزها گرفتار ساخت.
[١٣٢٠]٧-یکی از اصحابمان گفته است: من نسخهای از نامۀ متوکّل به حضرت ابو الحسن سوم (هادی) علیه السّلام را در سال دویست و چهل و سه از یحیای هرثمه گرفتم. و این همان نسخه است: به نام خداوند بخشایندۀ مهربان. و سپس، همانا امیر مؤمنین قدرت را میشناسد و خویشاوندیات را رعایت کرده، حقّت را لازم میداند. دربارۀ تو و خاندانت، آنچه را خداوند به وسیلۀ آن حال تو و آنان را نیکو میکند. و عزّت تو و آنان را استوار کرده، برکت و ایمنی برای تو و آنان میآورد، فراهم میکند. و با آن خشنودی پروردگارش و ادای آنچه را او دربارۀ تو و آنان بر او واجب کرده، میخواهد. نظر امیر مؤمنین عزل عبد اللّه محمّد از ولایت جنگ و نماز مدینۀ رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است؛ زیرا چنانکه گفته بودی حقّتان را نمیشناسد و قدرتان را خوار میشمرد و نزد ما تو را به چیزی متّهم کرده است که امیر مؤمنین دوری تو از آن و نیّت درستت در ترک وعدۀ با او را میداند. و اینکه خودت را سزاوارش نمیدانستی. و اینک امیر مؤمنین به دنبال او به محمّد فضل ولایت داده است و او را به گرامیداشت و بزرگداشت تو و رسیدن به کار و نظرتان و به وسیلۀ آن تقرّب به خدا و به امیر مؤمنین فرمان داده است. و امیر مؤمنین مشتاق دیدار تو است و دوست دارد تو را ببیند. تو هم اگر دیدی برای دیدار او و ماندن نزدش کوشیدی، در فرصت و آرامش، خودت و کسانی از خاندان و غلامان و اطرافیانت بیرون بیایید [که هرگاه خواستی، سوار شوی و هرگاه خواستی، فرود آیی و هرطور خواستی راه بپیمایی.]و اگر دوست داشتی یحیای هرثمه غلام امیر مؤمنین و سربازانش تو را همراهی کنند. با سوار شدن تو سوار شوند و با راه افتادن شما به راه افتند. این موضوع به اختیار تو است تا به امیر مؤمنین برسی. که کسی از برادران و فرزندان و خاندان و برجستگانش منزلتی مهربانتر از او و فضیلتی ستودهتر نزد او ندارند
ص :۵٢٧
لهم أنظر و علیهم أشفق و بهم أبرّ و إلیهم أسکن منه إلیک إن شاء اللّه تعالی و السّلام علیک و رحمة اللّه و برکاته؛ و کتب إبراهیم بن العبّاس و صلّی اللّه علی محمّد و آله و سلّم.
[١٣٢١]٨-الحسین بن الحسن الحسنیّ قال:
حدّثنی أبو الطّیّب المثنّی یعقوب بن یاسر قال: کان المتوکّل یقول: و یحکم قد أعیانی أمر ابن الرّضا، أبی أن یشرب معی أو ینادمنی أو أجد منه فرصة فی هذا، فقالوا له: فإن لم تجد منه فهذا أخوه موسی قصّاف عزّاف یأکل و یشرب و یتعشّق، قال: ابعثوا إلیه فجیئوا به حتّی نموّه به علی النّاس و نقول ابن الرّضا، فکتب إلیه و أشخص مکرّما و تلقّاه جمیع بنی هاشم و القوّاد و النّاس علی أنّه إذا وافی أقطعه قطیعة و بنی له فیها و حوّل الخمّارین و القیان إلیه و وصله و برّه و جعل له منزلا سریّا حتّی یزوره هو فیه، فلمّا وافی موسی تلقّاه أبو الحسن فی قنطرة و صیف و هو موضع تتلقّی فیه القادمون، فسلّم علیه و وفّاه حقّه، ثمّ قال له: إنّ هذا الرّجل قد أحضرک لیهتکک و یضع منک فلا تقرّ له أنّک شربت نبیذا قطّ، فقال له موسی: فإذا کان دعانی لهذا فما حیلتی؟ قال: فلا تضع من قدرک و لا تفعل فإنّما أراد هتکک فأبی علیه فکرّر علیه فلمّا رأی أنّه لا یجیب قال أما إنّ هذا مجلس لا تجمع أنت و هو علیه أبدا، فأقام ثلاث سنین، یبکّر کلّ یوم فیقال له: قد تشاغل الیوم فرح، فیروح فیقال: قد سکر فبکّر، فیبکّر فیقال: شرب دواء، فما زال علی هذا ثلاث سنین حتّی قتل المتوکّل و لم یجتمع معه علیه.
[١٣٢٢]٩-بعض أصحابنا، عن محمّد بن علیّ قال: أخبرنی زید بن علیّ بن الحسین بن زید قال:
ص :۵٢٨
و او در برابر تو به آنان یاورتر و دلسوزتر و نیکتر و مطمئنتر نیست. اگر خداوند فرازمند خواهد. و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو. نوشت آن را ابراهیم عبّاس. و درود و سلام خداوند بر محمّد و خاندانش.
[١٣٢١]٨-ابو طیّب مثنّی یعقوب یاسر گفته است: متوکّل میگفت: وای بر شما کار پسر رضا [حضرت هادی علیه السّلام]مرا خسته کرد. از نوشیدن با من یا همنشینی با من سرباز زد تا در اینباره از او فرصتی بیابم. به او گفتند: اگر از او فرصتی نیافتی برادرش موسی [مبرقع]هست که اهل بازی و ساز و آواز است. میخورد و مینوشد و عشقبازی میکند. گفت: دنبالش بفرستید و او را بیاورید تا او را در نظرم مردم به جای ابن الرضا جلوه داده، بگوییم پسر رضا همین است. پس به او نامه نوشت و محترمانه حرکتش داده، همۀ بنی هاشم و سرداران و مردم به دیدارش رفتند بنابراین وقتی که به سامره رسید زمینی به او داده، ساختمانش کند و میفروشان و دختران آوازهخوان برایش بیاورد، او را حسابی تحویل بگیرد و کند و برایش منزلی بزرگ و دلگشا قرار دهد تا او را در آنجا دیدار کند. چون موسی رسید، حضرت هادی [علیه السّلام]در پل وصیف، جایی که پیشوازان به دیدار او میآمدند، او را دیده، سلام داد و حقّش را ادا کرده، فرمود: این مرد تو را خواسته تا رسوا و خوارت کند. هرگز به او اقرار نکن که شراب نوشیدهای. موسی گفت: اگر مرا به آن دعوت کرد چارهام چیست؟ فرمود: قدر خود را خوار نکن و نخور. که او رسواییات را میخواهد. او سرباز زد. حضرت تکرار کرد. و چون دید او نمیپذیرد، فرمود: بدان این مجلسی است که تو و او هرگز گرد هم نمیآیید. او سه سال ماند. هرروز صبح زود میرفت. به او میگفتند: امروز کار دارد، برو شب بیا او شب میآمد، میگفتند: او مست کرده است. صبح زود بیا. صبح میآمد، میگفتند: [شب]دوا خورده است. و سه سال پیوسته بر این شیوه بود تا متوکّل کشته شد و در یک مجلس گرد هم نیامدند.
[١٣٢٢]٩-محمّد علی گفته است: زید علی به من گفت: من بیمار شدم و طبیب
ص :۵٢٩
مرضت فدخل الطّبیب علیّ لیلا فوصف لی دواء بلیل آخذه کذا و کذا یوما فلم یمکّنّی، فلم یخرج الطّبیب من الباب حتّی ورد علیّ نصر بقارورة فیها ذلک الدّواء بعینه فقال لی: أبو الحسن یقرئک السّلام و یقول لک خذ هذا الدّواء کذا و کذا یوما فأخذته فشربته فبرأت، قال محمّد بن علیّ: قال لی زید بن علیّ: یأبی الطّاعن أین الغلاة عن هذا الحدیث.
باب مولد أبی محمّد الحسن بن علیّ علیهما السّلام ولد علیه السّلام فی شهر رمضان [و فی نسخة أخری فی شهر ربیع الآخر]سنة اثنتین و ثلاثین و مائتین. و قبض علیه السّلام یوم الجمعة لثمان لیال خلون من شهر ربیع الأوّل سنة ستّین و مائتین و هو ابن ثمان و عشرین سنة و دفن فی داره فی البیت الّذی دفن فیه أبوه بسرّ من رأی و أمّه أمّ ولد یقال لها: حدیث [و قیل سوسن].
[١٣٢٣]١-الحسین بن محمّد الأشعریّ و محمّد بن یحیی و غیرهما قالوا:
کان أحمد بن عبید اللّه بن خاقان علی الضّیاع و الخراج بقمّ فجری فی مجلسه یوما ذکر العلویّة و مذاهبهم و کان شدید النّصب فقال: ما رأیت و لا عرفت بسرّ من رأی رجلا من العلویّة مثل الحسن بن علیّ بن محمّد بن الرّضا فی هدیه و سکونه و عفافه و نبله و کرمه عند أهل بیته و بنی هاشم و تقدیمهم إیّاه علی ذوی السّنّ منهم و الخطر و کذلک القوّاد و الوزراء و عامّة النّاس، فإنّی کنت یوما قائما علی رأس أبی و هو یوم مجلسه للنّاس إذ دخل علیه حجّابه فقالوا: أبو محمّد ابن الرّضا بالباب، فقال بصوت عال: ائذنوا له، فتعجّبت ممّا سمعت منهم أنّهم جسروا یکنّون رجلا علی أبی بحضرته و لم یکنّ
عنده إلاّ خلیفة أو ولیّ عهد أو من أمر السّلطان أن یکنّی، فدخل رجل
ص :۵٣٠
شبانه به نزدم آمد و برایم دوایی را وصف کرد که همان شب بگیرم و چند روزی داشته باشم. این برایم دشوار آمد. هنوز طبیب از در بیرون نرفته بود که نصر با شیشهای که همان دوا در آن بود به نزدم آمد و به من گفت: ابو الحسن [علیه السّلام]به تو سلام رساند و فرمود: این دوا را بگیر و همان چند روز داشته باش. من آن را گرفته، نوشیدم و از آن بهبود یافتم. محمّد علی گفته است: زید علی به من گفت: عیبگیران [اینها]را نمیپذیرند. کجا هستند غالیان که این حدیث را بشنوند.
حضرت حسن عسکری علیه السّلام در ماه رمضان [و در نسخۀ دیگر در ماه ربیع الآخر]سال دویست و سی و دو به دنیا آمد و روز جمعه، هشت شب گذشته از ربیع الاول سال دویست و شصت، بیست و هشت ساله بود که وفات یافته، در اتاقش دفن شد، در خانهای در سامره که پدرش در آن دفن شده بود. و مادرش کنیزی است که به او حدیث میگفتند. [و سوسن نیز گفته شده است.]
[١٣٢٣]١-حسین احمد اشعری و محمّد یحیی و جز آن دو گفتهاند: احمد بن عبید اللّه خاقان گماشتۀ بر املاک و مالیات قم بود. روزی در مجلس او از علویان و مذهبشان سخن به میان آمد و او سخت ناصبی بود. پس گفت: من در سامره در روش و وقار و پاکی و بزرگی و بزرگواری از علویان مردی مانند حسن بن علی بن محمّد بن رضا در نزد خاندانش و بنی هاشم و همچنین سرداران و وزیران و عموم مردم ندیدم و نشناختم که او را بر سالخوردگان و صاحبان منزلتشان مقدّم بدارند. من روزی پشت سر پدرم ایستاده بودم و آن روزی بود که برای کارهای مردم مینشست که ناگاه دربانان به نزدش آمده، گفتند: ابو محمّد، ابن الرّضا بر در است. پدرم به صدای بلندی گفت: به او اجازه دهید. و من در شگفت شدم از اینکه شنیدم آنان جسارت کرده، نزد پدرم مردی را با کنیه نام بردند. درحالیکه نزد او از کسی جز خلیفه یا ولیعهد یا کسی که خلیفه فرمان داده بود، با کنیه نام برده نمیشد.
ص :۵٣١
أسمر، حسن القامة، جمیل الوجه، جیّد البدن، حدث السّنّ، له جلالة و هیبة، فلمّا نظر إلیه أبی قام یمشی إلیه خطی و لا أعلمه فعل هذا بأحد من بنی هاشم و القوّاد، فلمّا دنا منه عانقه و قبّل وجهه و صدره و أخذ بیده و أجلسه علی مصلاّه الّذی کان علیه و جلس إلی جنبه مقبلا علیه بوجهه و جعل یکلّمه و یفدیه بنفسه و أنا متعجّب ممّا أری منه إذ دخل [علیه]الحاجب فقال: الموفّق قد جاء و کان الموفّق إذا دخل علی أبی تقدّم حجّابه و خاصّة قوّاده، فقاموا بین مجلس أبی و بین باب الدّار سماطین إلی أن یدخل و یخرج فلم یزل أبی مقبلا علی أبی محمّد یحدّثه حتّی نظر إلی غلمان الخاصّة فقال حینئذ إذا شئت جعلنی اللّه فداک، ثمّ قال لحجّابه: خذوا به خلف السّماطین حتّی لا یراه هذا- یعنی الموفّق-فقام و قام أبی و عانقه و مضی، فقلت لحجّاب أبی و غلمانه: ویلکم من هذا الّذی کنّیتموه علی أبی و فعل، به أبی هذا الفعل فقالوا: هذا علویّ یقال له الحسن بن علیّ یعرف بابن الرّضا فازددت تعجّبا و لم أزل یومی ذلک قلقا متفکّرا فی أمره و أمر أبی و ما رأیت فیه حتّی کان اللّیل و کانت عادته أن یصلّی العتمة ثمّ یجلس فینظر فیما یحتاج إلیه من المؤامرات و ما یرفعه إلی السّلطان، فلمّا صلّی و جلس، جئت فجلست بین یدیه و لیس عنده أحد فقال لی: یا أحمد لک حاجة؟ قلت: نعم یا أبه فإن أذنت لی سألتک عنها؟ فقال: قد أذنت لک یا بنیّ فقل ما أحببت، قلت: یا أبه من الرّجل الّذی رأیتک بالغداة فعلت به ما فعلت من الإجلال و الکرامة و التّبجیل و فدیته بنفسک و أبویک؟ فقال: یا بنیّ ذاک إمام الرّافضة، ذاک الحسن بن علیّ المعروف بابن الرّضا، فسکت ساعة، ثمّ قال: یا بنیّ لو زالت الإمامة عن خلفاء بنی العبّاس
ص :۵٣٢
آنگاه مردی گندمگون، نیکوقامت، زیبارو، خوشاندام، تازهجوان آمد که جلالت و هیبتی داشت. پدرم وقتی نگاهش به او افتاد، برخاسته، چند قدمی به سویش رفت. درحالیکه فکر نمیکنم با کسی از بنی هاشم و سرداران چنین کند. و چون به نزدیک او رسید، معانقه کرده، چهره و سینهاش را بوسیده، دستش را گرفته، او را بر نمازگاه مخصوص خویش نشاند و خودش در کنار او با همۀ صورت به او رو کرده، نشست و به سخن گفتن با او و فدا کردن جانش برای او آغاز کرد. من از آنچه از او میدیدم شگفتزده بودم که ناگاه دربان آمده، گفت: موفّق [برادر خلیفه]آمده است. و وقتی موفّق به نزد پدرم میآمد، دربانان و سرداران ویژهاش آمده، میان جایگاه پدرم و در خانه به صف میایستادند تا او داخل شده، سپس خارج شود. ولی هنوز پدرم رو به ابو محمّد [علیه السّلام]داشت و سخن میگفت تا نگاهش به غلامان ویژه افتاد. در این هنگام گفت: خداوند مرا فدای شما کند اگر خواستید [میتوانید تشریف ببرید]سپس به دربانانش گفت: ایشان را از پشت صف ببرید تا این-و مقصودش موفّق بود-ایشان را نبیند. پس او برخاست و پدرم برخاسته، با او معانقه کرد و رفت. آنگاه من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وای بر شما اینکه بود که نزد پدرم از او با کنیه یاد کردید و پدرم با او چنین کرد؟ ! آنان گفتند: او از علویان است که حسن بن علی نام دارد و به ابن الرضا معروف است. و بر شگفتیام افزوده شد. آن روز پیوسته نگران بودم و دربارۀ او و کار پدرم و آنچه دیدم اندیشناک بودم تا شب شد. و عادت او این بود که نماز عشا را بگزارد و بنشیند تا ببیند در چه چیزهایی به مشورت نیاز دارد و چه چیزهایی را باید نزد سلطان مطرح کند. چون نماز خواند و نشست من رفتم و جلویش نشستم و کسی نزدش نبود. به من گفت: احمد کاری داری؟ گفتم: بله، پدر جان اگر اجازه دهی از آن بپرسم؟ گفت: پسرم به تو اجازه دادم که آنچه دوست داری بگویی. گفتم: پدر جان این مرد که بود که امروز صبح او را دیدم و شما چنان بزرگداشت و نیکی با او کرده، خود و پدر و مادرت را فدایش کردی؟ گفت: پسرم او امام رافضیان است. او حسن بن علی معروف به ابن رضا است. آنگاه ساعتی خاموش شد و سپس گفت: پسرم اگر پیشوایی از خلفای بنی عبّاس جدا شود
ص :۵٣٣
ما استحقّها أحد من بنی هاشم غیر هذا و إنّ هذا لیستحقّها فی فضله و عفافه و هدیه و صیانته و زهده و عبادته و جمیل أخلاقه و صلاحه و لو رأیت أباه رأیت رجلا جزلا، نبیلا، فاضلا، فازددت قلقا و تفکّرا و غیظا علی أبی و ما سمعت منه و استزدته فی فعله و قوله فیه ما قال، فلم یکن لی همّة بعد ذلک إلاّ السّؤال عن خبره و البحث عن أمره فما سألت أحدا من بنی هاشم و القوّاد و الکتّاب و القضاة و الفقهاء و سائر النّاس إلاّ وجدته عنده فی غایة الإجلال و الإعظام و المحلّ الرّفیع و القول الجمیل و التّقدیم له علی جمیع أهل بیته و مشایخه فعظم قدره عندی إذ لم أر له ولیّا و لا عدوّا إلاّ و هو یحسن القول فیه و الثّناء علیه، فقال له بعض من حضر مجلسه من الأشعریّین: یا أبا بکر فما خبر أخیه جعفر؟ فقال: و من جعفر فتسأل عن خبره أو یقرن بالحسن جعفر معلن الفسق فاجر ماجن شرّیب للخمور أقلّ من رأیته من الرّجال و أهتکهم لنفسه، خفیف، قلیل فی نفسه و لقد ورد علی السّلطان و أصحابه فی وقت وفاة الحسن بن علیّ ما تعجّبت منه و ما ظننت أنّه یکون و ذلک أنّه لمّا اعتلّ بعث إلی أبی أنّ ابن الرّضا قد اعتلّ فرکب من ساعته فبادر إلی دار الخلافة ثمّ رجع مستعجلا و معه خمسة من خدم أمیر المؤمنین کلّهم من ثقاته و خاصّته فیهم نحریر، فأمرهم بلزوم دار الحسن و تعرّف خبره و حاله و بعث إلی نفر من المتطبّبین فأمرهم بالاختلاف إلیه و تعاهده صباحا و مساء، فلمّا کان بعد ذلک بیومین أو ثلاثة أخبر أنّه قد ضعف، فأمر المتطبّبین بلزوم داره و بعث إلی قاضی القضاة فأحضره مجلسه و أمره أن یختار من أصحابه عشرة ممّن یوثق به فی دینه و أمانته و ورعه فأحضرهم، فبعث بهم إلی دار الحسن و أمرهم
ص :۵٣۴
از میان بنی هاشم کسی جز او سزاوار آن نیست. و این مرد به جهت فضیلت و پاکی و هدایتگری و پرهیزگاری و پارسایی و عبادت و اخلاق نیکو و شایستگیاش سزوار آن است. و اگر پدرش را میدیدی او را مردی اصیل و نجیب و بافضیلت مییافتی. نگرانی و اندیشه و خشمم بر پدر و آنچه از او شنیدم افزونتر شد. و آنچه را دربارۀ شیوه و گفتار او گفته بود زیاده دانستم. پس از آن من قصدی جز پرسش دربارۀ او و جستجو از کارش نداشتم. دربارهاش از بنی هاشم و سرداران و کاتبان و قاضیان و فقیهان و مردم دیگر نپرسیدم جز اینکه او را در نزدشان در نهایت جلالت و بزرگی و جایگاه بلند با گفتن سخنان زیبا و جلو انداختن او بر همۀ خاندانش و بزرگانش یافتم. پس قدرش نزد من بزرگ گشت زیرا برایش دوست و دشمنی ندیدم جز اینکه دربارهاش سخنان نیکو گفته، ستایشاش کرد. یکی از اشعریان حاضر در جلسه به او گفت: ای ابو بکر و از برادرش جعفر چه خبر داری؟ گفت: جعفر کیست که دربارهاش پرسشی شود یا با حسن همسان گردد. جعفری که آشکارا فسق میکند و فاجر و بیآبرو و دایم الخمر است. پستترین مردی که دیدهام. رسواگر خویشتن و سبک و کممایه. و در هنگام وفات حسن بن علی [علیهما السّلام]بر سلطان و یارانش چیزی روی داد که من در شگفت شدم و گمان نمیکردم چنین شود و آن، این است که وقتی او بیمار شد، سراغ پدرم فرستاد که ابن الرضا بیمار شده است. پدرم همان ساعت سوار شده، به دار الخلافه رفت، سپس به شتاب، با پنج تن از خادمان مورد اعتماد امیر مؤمنین و از جمله نحریر بازگشت. سپس به آنان دستور داد در کنار حسن باشند و از حال و روزش باخبر شوند و سراغ چند طبیب فرستاد و به آنان دستور داد به نزد او رفتوآمد کنند و صبح و شام با او باشند. چون دو سه روز گذشت خبر رسید که او ناتوان شده است. پس به طبیبان دستور داد در خانۀ او بمانند و به سراغ قاضی القضاه فرستاده، او را به مجلساش احضار کرد و دستور داد تا ده تن از کسانی را که در دین و امانتداری و پرهیزگاری مورد اعتمادند برگزیده، به خانۀ حسن بروند. و شب و روز آنجا باشند.
ص :۵٣۵
بلزومه لیلا و نهارا فلم یزالوا هناک حتّی توفّی علیه السّلام فصارت سرّ من رأی ضجّة واحدة و بعث السّلطان إلی داره من فتّشها و فتّش حجرها و ختم علی جمیع ما فیها و طلبوا أثر ولده و جاءوا بنساء یعرفن الحمل، فدخلن إلی جواریه ینظرن إلیهنّ فذکر بعضهنّ أنّ هناک جاریة بها حمل فجعلت فی حجرة و وکلّ بها نحریر الخادم و أصحابه و نسوة معهم، ثمّ أخذوا بعد ذلک فی تهیئته و عطّلت الأسواق و رکبت بنو هاشم و القوّاد و أبی و سائر النّاس إلی جنازته، فکانت سرّ من رأی یومئذ شبیها بالقیامة فلمّا فرغوا من تهیئته بعث السّلطان إلی أبی عیسی بن المتوکّل فأمره بالصّلاة علیه، فلمّا وضعت الجنازة للصّلاة علیه دنا أبو عیسی منه فکشف عن وجهه فعرضه علی بنی هاشم من العلویّة و العبّاسیّة و القوّاد و الکتّاب و القضاة و المعدّلین و قال: هذا الحسن بن علیّ بن محمّد بن الرّضا مات حتف أنفه علی فراشه حضره من حضره من خدم أمیر المؤمنین و ثقاته فلان و فلان و من القضاة فلان و فلان و من المتطبّبین فلان و فلان، ثمّ غطّی وجهه و أمر بحمله فحمل من وسط داره و دفن فی البیت الّذی دفن فیه أبوه فلمّا دفن أخذ السّلطان و النّاس فی طلب ولده و کثر التّفتیش فی المنازل و الدّور و توقّفوا عن قسمة میراثه و لم یزل الّذین وکّلوا بحفظ الجاریة الّتی توهّم علیها الحمل لازمین حتّی تبیّن بطلان الحمل فلمّا بطل الحمل عنهنّ قسم میراثه بین أمّه و أخیه جعفر و ادّعت أمّه وصیّته و ثبت ذلک عند القاضی، و السّلطان علی ذلک یطلب أثر ولده. فجاء جعفر بعد ذلک إلی أبی فقال: اجعل لی مرتبة أخی و أوصل إلیک فی کلّ سنة عشرین ألف دینار، فزبره أبی و أسمعه و قال له: یا أحمق السّلطان جرّد سیفه فی الّذین زعموا
ص :۵٣۶
و آنان پیوسته آنجا بودند تا او علیه السّلام وفات یافت. پس سامره یکپارچه ناله شد. سلطان کسانی را به خانهاش فرستاد تا آنجا و اتاقهایش را جستجو کرده، و بر همۀ آنچه در آنجا است مهر بزنند. و اثری از فرزندش بیابند. و زنانی را آوردند تا حامله را بشناسند. آنان به نزد کنیزانش رفتند تا آنان را بازرسی کنند. یکی از آنان گفت که اینجا یک کنیز حامله است. او را در اتاقی قرار داده، نحریر خادم و یارانش و زنانی را بر او گماشتند. و پس از آن به تجهیز آن حضرت آغاز کردند. بازارها بسته شد و بنی هاشم و سرداران و پدرم و دیگر مردم پیکرش را تشییع کردند. آن روز سامره همچون قیامت شده بود. پس چون تجهیزش را به پایان بردند سلطان به نزد ابو عیسی پسر متوکّل فرستاد و او را به نماز بر او دستور داد. چون پیکرش برای نماز بر زمین گذاشته شد، ابو عیسی به او نزدیک شده، رویش را گشود و به بنی هاشم از علوی و عبّاسی و سرداران و کاتبان و قاضیان و معتمدان نشان داده، گفت: این حسن بن علی بن محمّد بن رضا است که به اجل خود بر بسترش درگذشته و از خادمان امیر مؤمنین و کسان مورد اعتمادش فلان و فلان و از قاضیان فلان و فلان و از پزشکان فلان و فلان در نزدش حاضر بودهاند. سپس رویش را پوشاند و دستور داد او را بردارند. آنگاه او را از میان اتاق برداشته، در خانهای که پدرش در آن دفن شده بود، دفن کردند. و چون دفن شد سلطان و مردم به جستجوی فرزندش آغاز کردند. و بسیار جستجو کرده، از تقسیم میراثش بازایستادند. و کسانی که بر کنیز مظنون به حاملگی گماشته شده بودند، همراه او بودند تا روشن شد که او حامله نیست. پس از روشن شدن این موضوع میراثش میان مادر و برادرش جعفر تقسیم شد. مادرش ادّعا کرد که به او وصیّت شده و نزد قاضی هم ثابت شد ولی سلطان با این حال در جستجوی اثری از فرزندش بود. سپس جعفر به نزد پدرم آمد و گفت: مقام برادرم را به من واگذار تا من هر سال بیست هزار دینار برایت برسانم. پدرم سخت بر او تاخت و تندی کرد و گفت: ای احمق! سلطان به روی کسانی که گمان میکردند پدر و برادرت امام هستند، شمشیر کشید تا آنان را از آن باور بازگرداند، نتوانست.
ص :۵٣٧
أنّ أباک و أخاک أئمّة لیردّهم عن ذلک، فلم یتهیّأ له ذلک، فإن کنت عند شیعة أبیک أو أخیک إماما فلا حاجة بک إلی السّلطان [أن]یرتّبک مراتبهما و لا غیر السّلطان و إن لم تکن عندهم بهذه المنزلة لم تنلها بنا و استقلّه أبی عند ذلک و استضعفه و أمر أن یحجب عنه، فلم یأذن له فی الدّخول علیه حتّی مات أبی و خرجنا و هو علی تلک الحال و السّلطان یطلب أثر ولد الحسن بن علیّ علیهما السّلام.
[١٣٢۴]٢-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل بن إبراهیم بن موسی بن جعفر علیهما السّلام قال:
کتب أبو محمّد علیه السّلام إلی أبی القاسم إسحاق بن جعفر الزّبیریّ قبل موت المعتزّ بنحو عشرین یوما: الزم بیتک حتّی یحدث الحادث، فلمّا قتل بریحة کتب إلیه قد حدث الحادث فما تأمرنی؟ فکتب لیس هذا الحادث هو الحادث الآخر فکان من أمر المعتزّ ما کان و عنه قال: کتب إلی رجل آخر یقتل ابن محمّد بن داود عبد اللّه-قبل قتله بعشرة أیّام-فلمّا کان فی الیوم العاشر قتل.
[١٣٢۵]٣-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن إبراهیم المعروف بابن الکردیّ، عن محمّد بن علیّ بن إبراهیم بن موسی بن جعفر قال:
ضاق بنا الأمر فقال لی أبی: امض بنا حتّی نصیر إلی هذا الرّجل-یعنی أبا محمّد-فإنّه قد وصف عنه سماحة، فقلت: تعرفه؟ فقال: ما أعرفه و لا رأیته قطّ، قال: فقصدناه فقال لی [أبی]و هو فی طریقه: ما أحوجنا إلی أن یأمر لنا بخمسمائة درهم مائتا درهم للکسوة و مائتا درهم للدّین و مائة للنّفقة، فقلت فی نفسی: لیته أمر لی بثلاثمائة درهم مائة أشتری بها حمارا و مائة للنّفقة و مائة للکسوة و أخرج إلی الجبل، قال: فلمّا وافینا الباب خرج إلینا غلامه فقال: یدخل علیّ بن إبراهیم و محمّد ابنه، فلمّا دخلنا علیه و سلّمنا قال لأبی: یا علیّ!
ص :۵٣٨
پس تو اگر نزد شیعیان پدر و برادرت، امام باشی که نه به سلطان و نه به غیر آن نیازی نداری تا تو را در مقام آنان قرار دهد. و اگر نزدشان این منزلت و جایگاه را نداری با ما به آن نمیرسی. پدرم او را کممایه و خوار شمرد و فرمان داد تا از او دور شود و تا مرد به او اجازه آمدن به نزدش را نداد. او بر این حال بود که ما از سامره بیرون آمدیم و سلطان هنوز در جستجوی اثری از فرزند حسن بن علی علیهما السّلام بود.
[١٣٢۴]٢-محمّد اسماعیل گفته است: ابو محمّد [علیه السّلام]تقریبا بیست روز پیش از مرگ معتزّ به اسحاق بن جعفر زبیری نوشت: در خانهات بمان تا حادثه روی دهد. چون بریحه کشته شد، او به حضرت نوشت: آن حادثه روی داد، اینک چه فرمان میدهی؟ ایشان نوشت: این حادثه نیست. حادثۀ دیگری است. و کار معتز چنان شد که شد.
و از او است که گفته است: ایشان به مردی دیگر-ده روز پیش از کشته شدن شخصی-نوشت عبد اللّه پسر محمّد داود کشته میشود. چون روز دهم رسید او کشته شد.
[١٣٢۵]٣-محمّد علی گفته است: ما در تنگنا بودیم. پس پدرم به من گفت: با ما بیا به سوی این مرد-یعنی ابو محمّد [علیه السّلام]-برویم؛ که به بزرگواری وصفش میکنند. من گفتم: او را میشناسی؟ گفت: او را نمیشناسم و هرگز هم او را ندیدهام. او گوید: آنگاه آهنگ او کردیم. پدرم در راه به من گفت: چه خوب میشد اگر به ما پانصد درهم میداد: دویست درهم برای لباس، دویست تا برای بدهی و صد تا هم برای خرجیمان. و من با خودم گفتم: کاش سیصد درهم نیز به من میداد. تا با صد درهمش الاغی بخرم و صد تا برای خرجی و صدتایش برای لباس تا به سوی کوهستان بروم. او گوید: وقتی به در رسیدیم غلامش درآمده، گفت: علی ابراهیم و پسرش محمّد داخل شوند. چون به نزد حضرت رفته، سلام گفتیم، ایشان به پدرم فرمود: ای علی!
ص :۵٣٩
ما خلّفک عنّا إلی هذا الوقت؟ فقال: یا سیّدی استحییت أن ألقاک علی هذه الحال، فلمّا خرجنا من عنده جاءنا غلامه فناول أبی صرّة فقال: هذه خمسمائة درهم مائتان للکسوة و مائتان للدّین و مائة للنّفقة و أعطانی صرّة فقال: هذه ثلاثمائة درهم اجعل مائة فی ثمن حمار و مائة للکسوة و مائة للنّفقة و لا تخرج إلی الجبل و صر إلی سوراء فصار إلی سوراء و تزوّج بامرأة، فدخله الیوم ألف دینار و مع هذا یقول بالوقف، فقال محمّد بن إبراهیم: فقلت له: ویحک أ ترید أمرا أبین من هذا؟ قال: فقال هذا أمر قد جرینا علیه.
[١٣٢۶]۴-علیّ بن محمّد، عن أبی علیّ محمّد بن علیّ بن إبراهیم قال:
حدّثنی أحمد بن الحارث القزوینیّ قال: کنت مع أبی بسرّ من رأی و کان أبی یتعاطی البیطرة فی مربط أبی محمّد علیه السّلام قال: و کان عند المستعین بغل لم یر مثله حسنا و کبرا و کان یمنع ظهره و اللّجام و السّرج، و قد کان جمع علیه الرّاضة، فلم یمکّن لهم حیلة فی رکوبه، قال: فقال له بعض ندمائه: یا أمیر المؤمنین ألا تبعث إلی الحسن ابن الرّضا حتّی یجیء فإمّا أن یرکبه و إمّا أن یقتله فتستریح منه، قال: فبعث إلی أبی محمّد و مضی معه أبی فقال أبی: لمّا دخل أبو محمّد الدّار کنت معه فنظر أبو محمّد إلی البغل واقفا فی صحن الدّار فعدل إلیه فوضع بیده علی کفله، قال: فنظرت إلی البغل و قد عرق حتّی سال العرق منه، ثمّ صار إلی المستعین فسلّم علیه فرحّب به و قرّب، فقال: یا أبا محمّد ألجم هذا البغل فقال أبو محمّد لأبی: ألجمه یا غلام، فقال المستعین: ألجمه أنت، فوضع طیلسانه ثمّ قام فألجمه ثمّ رجع إلی مجلسه و قعد، فقال له: یا أبا محمّد أسرجه، فقال لأبی: یا غلام أسرجه فقال: أسرجه أنت فقام ثانیة فأسرجه و رجع فقال له تری أن ترکبه؟ فقال: نعم فرکبه من غیر أن یمتنع علیه
ص :۵۴٠
چه چیزی تو را تا این موقع از ما بازداشته است؟ او گفت: سرورم! من شرم داشتم با این حال شما را دیدار کنم. وقتی از نزدش بیرون آمدیم، غلامش به نزدمان آمده، همیانی به پدرم داده، گفت: این پانصد درهم است. دویست درهم برای لباس، دویست تا برای بدهی و صد تا برای خرجی. و همیانی به من داد و گفت: این سیصد درهم است. صد درهم را برای خرید الاغی بگذار، صد تا را برای لباس و صد تا را برای خرجی و به سوی کوهستان نرو. به سورا [در بغداد]سفر کن. او به سورا رفت و با زنی ازدواج کرد. و امروز درآمدش هزار دینار است. با این حال مذهب واقفی است. محمّد ابراهیم گفته است: من به او گفتم: وای بر تو! آیا چیزی از این روشنتر میخواهی؟ گفت: این چیزی است که به آن عادت کردهایم.
[١٣٢۶]۴-احمد بن عارف قزوینی گفت: با پدرم در سامره بودم. و پدرم دامپزشکی اصطبل ابو محمّد [علیه السّلام]را به عهده داشت. و مستعین عباسی استری داشت که در زیبایی و بزرگی بیمانند بود و نمیگذاشت کسی سوارش شده، لگام و زیناش کند. رامکنندگان اسب را گرد آورده بود و آنان چارهای برای سوار شدنش نیافته بودند. برخی ندیمانش به او گفتند: ای امیر مؤمنین آیا دنبال حسن بن رضا [علیهما السّلام]نمیفرستی تا بیاید. یا او سوار آن شود یا آن او را بکشد و تو آسوده شوی؟ پس او به دنبال ابو محمّد [علیه السّلام]فرستاد و پدرم هم با او رفت. پدرم میگفت: وقتی ایشان وارد خانه شد من با او بودم ابو محمّد [علیه السّلام]به استر ایستاده در حیاط خانه نگریسته، راه را به سوی آن کج کرده، دست بر کفلش گذاشت. او گوید: به استر که نگریستم عرق کرده بود چنانکه از بدنش جاری بود. سپس حضرت به سوی مستعین رفته، سلام داد و او حضرت را بزرگ داشته، نزد خود نشاند، و گفت: ای ابو محمّد این استر را لگام بزن. حضرت به پدرم فرمود: ای غلام او را لگام بزن. مستعین گفت: خودت او را لگام بزن. پس حضرت شال را از شانهاش برداشته، برخاست و او را لگام زد. سپس به جایش بازگشته، نشست. مستعین به او گفت: ای ابو محمّد او را زین کن. و ایشان به پدرم فرمود: ای غلام او را زین کن. او باز گفت: خودت آن را زین کن. پس حضرت دوباره برخاسته، آن را زین کرد و بازگشت. مستعین به حضرت گفت: نمیخواهی سوارش شوی؟ حضرت فرمودند: چرا. و سوارش شدند بیآنکه آن اسب سرکشی کند.
ص :۵۴١
ثمّ رکضه فی الدّار، ثمّ حمله علی الهملجة فمشی أحسن مشی یکون، ثمّ رجع و نزل فقال له المستعین: یا أبا محمّد کیف رأیته قال: یا أمیر المؤمنین ما رأیت مثله حسنا و فراهة و ما یصلح أن یکون مثله إلاّ لأمیر المؤمنین قال: فقال: یا أبا محمّد فإنّ أمیر المؤمنین قد حملک علیه، فقال أبو محمّد لأبی: یا غلام خذه فأخذه أبی فقاده.
[١٣٢٧]۵-علیّ، عن أبی أحمد بن راشد، عن أبی هاشم الجعفریّ قال:
شکوت إلی أبی محمّد علیه السّلام الحاجة، فحکّ بسوطه الأرض، قال: و أحسبه غطّاه بمندیل و أخرج خمسمائة دینار، فقال: یا أبا هاشم خذ و أعذرنا.
[١٣٢٨]۶-علیّ بن محمّد، عن أبی عبد اللّه بن صالح، عن أبیه، عن أبی علیّ المطهّر أنّه کتب إلیه سنة القادسیّة یعلمه انصراف النّاس و أنّه یخاف العطش، فکتب علیه السّلام:
امضوا فلا خوف علیکم إن شاء اللّه فمضوا سالمین و الحمد للّه ربّ العالمین.
[١٣٢٩]٧-علیّ بن محمّد، عن علیّ بن الحسن بن الفضل الیمانیّ قال:
نزل بالجعفریّ من آل جعفر خلق لا قبل له بهم فکتب إلی أبی محمّد یشکو ذلک، فکتب إلیه: تکفون ذلک إن شاء اللّه تعالی فخرج إلیهم فی نفر یسیر و القوم یزیدون علی عشرین ألفا و هو فی أقلّ من ألف فاستباحهم
[١٣٣٠]٨-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل العلویّ قال:
حبس أبو محمّد عند علیّ بن نارمش و هو أنصب النّاس و أشدّهم علی آل أبی طالب و قیل له: افعل به و افعل فما أقام عنده إلاّ یوما حتّی وضع خدّیه له و کان لا یرفع بصره إلیه إجلالا و إعظاما، فخرج من عنده و هو أحسن النّاس بصیرة و أحسنهم فیه قولا.
ص :۵۴٢
آن را در خانه دواند. آنگاه او را به راندنی آرام و بلند (یورتمه) راند. و به بهترین صورتی که میشد راه رفت. سپس بازگشته، فرود آمد. سپس مستعین به حضرت گفت: ای ابو محمّد آن را چگونه دیدی؟ فرمود: ای امیر مؤمنین در زیبایی و تیزپایی مانندش را ندیدهام و چنین چیزی جز برای امیر مؤمنین سزاوار نیست. او گفت: ای ابو محمّد! امیر مؤمنین هم تو را بر آن نشانید. پس ابو محمّد [علیه السّلام]به پدرم فرمود: ای غلام او را ببر. و پدرم او را گرفت و با خودش برد.
[١٣٢٧]۵-ابو هاشم جعفری گفته است: از نیازمندیام به ابو محمّد [علیه السّلام] شکایت بردم. با تازیانهاش زمین را اندکی کند. او گفته است: و به گمانم با دستمالی آن را پوشاند و پانصد دینار برداشته، فرمود: ای ابو هاشم بگیر و عذر ما را بپذیر.
[١٣٢٨]۶-ابو علی مطهّر در سال قادسیه (سال بیآبی در راه مکّه) به ایشان نوشت تا از بازگشت مردم خبر داده و بگوید که خودش هم از تشنگی میترسد. ایشان نوشتند: بروید، بیمی بر شما نیست ان شاء اللّه. و آنان به سلامت رفتند و سپاس بر پروردگار جهانیان.
[١٣٢٩]٧-علی بن حسن. . . یمانی گفته است: مردمی به جعفری از خاندان جعفر حمله بردند و او در برابرشان تاب مقاومت نداشت. به حضرت عسکری [علیه السّلام]نامه نوشته، از آن به ایشان شکایت برد. حضرت به او نوشت: در اینباره ان شاء اللّه کفایت میشوید. پس او با نفراتی اندک به سوی آنان رفت درحالیکه آن مردم از بیست هزار افزون بودند و او کمتر از هزار نفر. و آنان را ریشهکن کرد.
[١٣٣٠]٨-محمّد بن اسماعیل علوی گفت: حضرت عسکری [علیه السّلام]نزد علی بن نارمش که ناصبیترین مردم و دشمنترینشان با خاندان ابو طالب بود زندانی شد. و به او گفته شد: بر او سخت و سختتر بگیر. و ایشان یک روز نزدش نماند که سرش را پایین انداخت و از احترام و بزرگداشتی که به ایشان یافت، سر بالا نیاورد. آنگاه حضرت درحالیکه او بهترین مردم در بصیرت، و بهترینشان در ستایش حضرت شده بود، از نزدش بیرون آمد.
ص :۵۴٣
[١٣٣١]٩-علیّ بن محمّد و محمّد بن أبی عبد اللّه، عن إسحاق بن محمّد النّخعیّ قال:
حدّثنی سفیان بن محمّد الضّبعیّ قال: کتبت إلی أبی محمّد أسأله عن الولیجة و هو قول اللّه تعالی: وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لاٰ رَسُولِهِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً قلت فی نفسی لا فی الکتاب: من تری المؤمنین هاهنا فرجع الجواب: الولیجة الّذی یقام دون ولیّ الأمر و حدّثتک نفسک عن المؤمنین من هم فی هذا الموضع؟ فهم الأئمّة الّذین یؤمنون علی اللّه فیجیز أمانهم.
[١٣٣٢]١٠-إسحاق قال: حدّثنی أبو هاشم الجعفریّ قال:
شکوت إلی أبی محمّد علیه السّلام ضیق الحبس و کتل القید فکتب إلیّ أنت تصلّی الیوم الظّهر فی منزلک فأخرجت فی وقت الظّهر فصلّیت فی منزلی کما قال علیه السّلام و کنت مضیّقا فأردت أن أطلب منه دنانیر فی الکتاب فاستحییت، فلمّا صرت إلی منزلی وجّه إلیّ بمائة دینار و کتب إلیّ إذا کانت لک حاجة فلا تستحی و لا تحتشم و اطلبها فإنّک تری ما تحبّ إن شاء اللّه.
[١٣٣٣]١١-إسحاق، عن أحمد بن محمّد بن الأقرع قال: حدّثنی أبو حمزة نصیر الخادم قال:
سمعت أبا محمّد غیر مرّة یکلّم غلمانه بلغاتهم، ترک و روم و صقالبة، فتعجّبت من ذلک و قلت: هذا ولد بالمدینة و لم یظهر لأحد حتّی مضی أبو الحسن علیه السّلام و لا رآه أحد فکیف هذا، -أحدّث نفسی بذلک-فأقبل علیّ فقال: إنّ اللّه تبارک و تعالی بیّن حجّته من سائر خلقه بکلّ شیء و یعطیه اللّغات و معرفة الأنساب و الآجال و الحوادث و لو لا ذلک لم یکن بین الحجّة و المحجوج فرق.
[١٣٣۴]١٢-إسحاق، عن الأقرع قال:
ص :۵۴۴
[١٣٣١]٩-سفیان بن محمّد ضبعی گفته است: به حضرت عسکری [علیه السّلام]نامه نوشتم و دربارۀ محرم راز پرسیدم که در این سخن خداوند والا است: و جز خدا و رسولش و مؤمنان محرم رازی نگرفتند. [توبه (٩) :١۶]و با خودم-نه در نامه- گفتم: اینجا مقصود از مؤمنان چه کسانیاند؟ جواب آمد: این محرم راز کسی است غیر از ولی امر. و با خودت دربارۀ امیر مؤمنین پرسیدی که اینجا آنان چه کسانی هستند. آنان امامانی هستند که از خداوند امان میگیرند و خدا امانشان را امضا میکند.
[١٣٣٢]١٠-ابو هاشم جعفری گفته است: به حضرت عسکری علیه السّلام از تنگی زندان و فشار کند و زنجیر شکایت کردم. به من نوشتند: تو امروز نماز ظهر را در خانهات میگزاری. من هنگام ظهر از زندان رها شدم و چنانکه ایشان فرموده بود، نماز ظهر را در خانهام گزاردم. و در تنگنا بودم و خواسته بودم در آن نامه چند دیناری از ایشان بخواهم و شرم کرده بودم. چون به خانهام رسیدم، صد دینار برایم فرستاده، به من نوشت: وقتی نیازی داشتی، شرم نکن و بخواه. که ان شاء اللّه آنچه را دوست داری میبینی.
[١٣٣٣]١١-ابو حمزه نصیر خادم گفت: چندین بار شنیدم که حضرت عسکری علیه السّلام با غلامانش به زبان خودشان سخن میگوید: ترکی و رومی و صقالبی [اسلاوی]. و از آن شگفتزده شدم و گفتم: ایشان در مدینه به دنیا آمده و تا وفات حضرت هادی علیه السّلام نه او بر کسی آشکار شده و نه کسی او را دیده است. پس این چگونه است؟ -و در اینباره با خودم سخن میگفتم-که به نزد من آمده، فرمودند: همانا خداوند پاک و والا حجّت خود را از مردمان دیگر با هرچیزی ممتاز ساخته است و به او زبانها و شناخت نسبها و زمان مرگ و حوادث را عطا کرده است. و اگر چنین نبود میان حجّت و مردم فرقی نبود.
[١٣٣۴]١٢-اقرع گفت: به حضرت عسکری علیه السّلام نامه نوشته، از ایشان پرسیدم:
ص :۵۴۵
کتبت إلی أبی محمّد أسأله عن الإمام هل یحتلم؟ و قلت فی نفسی بعد ما فصل الکتاب: الاحتلام شیطنة و قد أعاذ اللّه تبارک و تعالی أولیاءه من ذلک، فورد الجواب: حال الأئمّة فی المنام حالهم فی الیقظة لا یغیّر النّوم منهم شیئا و قد أعاذ اللّه أولیاءه من لمّة الشّیطان کما حدّثتک نفسک.
[١٣٣۵]١٣-إسحاق قال:
حدّثنی الحسن بن ظریف قال: اختلج فی صدری مسألتان أردت الکتاب فیهما إلی أبی محمّد علیه السّلام فکتبت أسأله عن القائم علیه السّلام إذا قام بما یقضی و أین مجلسه الّذی یقضی فیه بین النّاس و أردت أن أسأله عن شیء لحمّی الرّبع فأغفلت خبر الحمّی فجاء الجواب سألت عن القائم فإذا قام قضی بین النّاس بعلمه کقضاء داود علیه السّلام لا یسأل البیّنة و کنت أردت أن تسأل لحمّی الرّبع فأنسیت، فاکتب فی ورقة و علّقه علی المحموم فإنّه یبرأ بإذن اللّه إن شاء اللّه یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ فعلّقنا علیه ما ذکر أبو محمّد علیه السّلام فأفاق.
[١٣٣۶]١۴-إسحاق قال: حدّثنی إسماعیل بن محمّد بن علیّ بن إسماعیل بن علیّ بن عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب قال:
قعدت لأبی محمّد علیه السّلام علی ظهر الطّریق فلمّا مرّ بی شکوت إلیه الحاجة و حلفت له أنّه لیس عندی درهم فما فوقها و لا غداء و لا عشاء قال: فقال: تحلف باللّه کاذبا و قد دفنت مائتی دینار، و لیس قولی هذا دفعا لک عن العطیّة، أعطه یا غلام ما معک، فأعطانی غلامه مائة دینار، ثمّ أقبل علیّ فقال لی: إنّک تحرمها أحوج ما تکون إلیها یعنی الدّنانیر الّتی دفنت و صدق علیه السّلام و کان کما قال دفنت مائتی دینار و قلت: یکون ظهرا و کهفا لنا فاضطررت ضرورة شدیدة إلی شیء أنفقه و انغلقت علیّ أبواب الرّزق فنبّشت عنها فإذا ابن لی
ص :۵۴۶
آیا امام، محتلم میشود؟ و پس از پایان نامه با خودم گفتم: محتلم شدن، شیطنت است که خداوند اولیایش را از آن نگاه داشته است. آنگاه جواب آمد: حال امامان در خواب، همان حال بیداری است. خواب در آنان چیزی را دگرگون نمیکند. و خداوند اولیایش را از دستبرد شیطان نگاه داشته است چنانکه خودت گفتی.
[١٣٣۵]١٣-حسن ظریف گفت: دو مسأله به دلم خطور کرد که خواستم دربارۀ آنها به حضرت عسکری [علیه السّلام]نامه بنویسم. آنگاه نوشتم و دربارۀ قائم علیه السّلام پرسیدم که وقتی قیام کند با چه چیزی حکم میکند و محلّ جلوس و داوریاش میان مردم کجا است و میخواستم از درمانی برای تب ربع [تبی که یک روز میگیرد و دو روز رها میکند.]بپرسم ولی فراموش کردم. آنگاه جواب آمد: «از قائم [علیه السّلام]پرسیدی پس او وقتی قیام کند، با علم علم خودش میان مردم داوری میکند مانند داوری داود علیه السّلام.» و گواه نمیخواهد. و خواسته بودی از چیزی برای تب ربع بپرسی و فراموش کردی. در برگی بنویس «یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم.» و بر آنکه تب کرده، بیاویز. ان شاء اللّه به اذن خداوند بهبود مییابد. ما آنچه را حضرت فرموده بود، انجام داده، بر او آویختیم و خوب شد.
[١٣٣۶]١۴-اسماعیل محمّد گفت: سر راه حضرت عسکری علیه السّلام نشستم و چون به من رسید از نیازمندیام به او شکایت برده و سوگند خوردم که نه درهم و دیناری دارم، نه ناشتا و شامی. او گوید: حضرت فرمود: به دروغ خدا را سوگند میدهی درحالیکه تو دویست دینار زیر خاک دفن کردهای. و این را برای این نمیگویم که چیزی به تو ندهم. ای غلام آنچه داری به او بده. غلامش صد دینار به من داد. سپس ایشان به من رو کرده، فرمود: تو در نیازمندترین احوالت به آنها -یعنی دینارهایی که دفن کرده بودم-از آن محروم میشوی. و راست فرمود: و چنان شد که فرمود. دویست دینار دفن کردم و گفتم: پشتوانه و برطرفکننده نیازم باشد. و آنگاه درهای روزی به رویم بسته شد. و برای چیزی به شدّت نیاز پیدا کردم که آن را خرج کنم. پس آنجا را کندم و دریافتم که پسرم جایش را یاد گرفته، آنها را برداشته و گریخته است. و من به چیزی از آن دست نیافتم.
ص :۵۴٧
قد عرف موضعها فأخذها و هرب فما قدرت منها علی شیء.
[١٣٣٧]١۵-إسحاق قال: حدّثنی علیّ بن زید بن علیّ بن الحسین بن علیّ قال:
کان لی فرس و کنت به معجبا أکثر ذکره فی المحالّ فدخلت علی أبی محمّد علیه السّلام یوما فقال لی: ما فعل فرسک؟ فقلت: هو عندی و هو ذا هو علی بابک و عنه نزلت فقال لی: استبدل به قبل المساء إن قدرت علی مشتری و لا تؤخّر ذلک و دخل علینا داخل و انقطع الکلام فقمت متفکّرا و مضیت إلی منزلی فأخبرت أخی الخبر، فقال: ما أدری ما أقول فی هذا؟ و شححت به و نفست علی النّاس ببیعه و أمسینا فأتانا السّائس و قد صلّینا العتمة فقال: یا مولای نفق فرسک فاغتممت و علمت أنّه عنی هذا بذلک القول، قال: ثمّ دخلت علی أبی محمّد بعد أیّام و أنا أقول، فی نفسی: لیته أخلف علیّ دابّة إذ کنت اغتممت بقوله، فلمّا جلست قال: نعم نخلف دابّة علیک، یا غلام أعطه برذونی الکمیت هذا خیر من فرسک و أوطأ و أطول عمرا.
[١٣٣٨]١۶-إسحاق قال: حدّثنی محمّد بن الحسن بن شمّون قال: حدّثنی أحمد بن محمّد قال:
کتبت إلی أبی محمّد علیه السّلام حین أخذ المهتدی فی قتل الموالی یا سیّدی الحمد للّه الّذی شغله عنّا، فقد بلغنی أنّه یتهدّدک و یقول: و اللّه لأجلینّهم عن جدید الأرض فوقّع أبو محمّد علیه السّلام بخطّه: ذاک أقصر لعمره، عدّ من یومک هذا خمسة أیّام و یقتل فی الیوم السّادس بعد هوان و استخفاف یمرّ به فکان کما قال علیه السّلام.
[١٣٣٩]١٧-إسحاق قال: حدّثنی محمّد بن الحسن بن شمّون قال:
کتبت إلی أبی محمّد علیه السّلام أسأله أن یدعو اللّه لی من وجع عینی و کانت
ص :۵۴٨
[١٣٣٧]١۵-علی بن زید گفت: من اسبی داشتم و از داشتناش شاد بوده، در مجالس از آن بسیار سخن میگفتم. روزی به نزد حضرت عسکری علیه السّلام رفتم و ایشان به من فرمود: اسبت چه میکند؟ گفتم: آن را دارم و با آن آمدم و اینک بر در شما است. به من فرمود: اگر مشتریای یافتی پیش از شب آن را عوض کن. و این کار را عقب نینداز. آنگاه کسی به نزدمان آمد و سخن قطع شد. اندیشناک برخاسته، به خانهام رفتم و برادرم را از آن آگاه ساختم. گفت: نمیدانم در اینباره چه بگویم. و من به فروختن آن دریغم آمد و مردم را سزاوار آن ندانستم. شب شد. و ما نماز شام را گزارده بودیم که تیمارگر به نزدمان آمده، گفت: سرورم اسبت مرد. من غمگین شدم و دانستم که مقصود حضرت از آن سخن، این بوده است. او گوید: پس از چند روزی به نزد حضرت عسکری علیه السّلام رفتم و با خودم میگفتم: کاش به جای آن چارپایی به من بدهد که من به سبب گفتۀ ایشان غمگین شدهام. چون نشستم، حضرت فرمود: بله، ما به عوض آن چارپایی به تو میدهیم. ای غلام! آن اسب سرخ تاتاری مرا به او بده. این از اسب تو بهتر است. رهوارتر و عمرش درازتر.
[١٣٣٨]١۶-احمد محمّد گفت: وقتی مهتدی به جنگ با موالی [ترکها] پرداخت، به حضرت عسکری علیه السّلام نوشتم: سپاس خداوندی را که او را از ما بازداشت. که شنیدم او شما را تهدید کرده و گفته است: به خدا سوگند آنان را از روی زمین محو میکنم. حضرت عسکری علیه السّلام به خطّشان بر پای نامه نوشت: همین عمرش را کوتاه کرد. از امروز، پنج روز بشمار. او در روز ششم پس از خواری و ذلّتی که بر او میرود، کشته خواهد شد. و چنان شد که حضرت فرمود.
[١٣٣٩]١٧-محمّد بن حسن شمّون گفته است: به حضرت عسکری علیه السّلام نامه نوشتم و از ایشان خواستم برای درد چشمم به پیشگاه خداوند دعا کند.
ص :۵۴٩
إحدی عینیّ ذاهبة و الأخری علی شرف ذهاب، فکتب إلیّ: حبس اللّه علیک عینک فأفاقت الصّحیحة و وقّع فی آخر الکتاب آجرک اللّه و أحسن ثوابک، فاغتممت لذلک و لم أعرف فی أهلی أحدا مات، فلمّا کان بعد أیّام جاءتنی وفاة ابنی طیّب فعلمت أنّ التّعزیة له.
[١٣۴٠]١٨-إسحاق قال: حدّثنی عمر بن أبی مسلم قال:
قدم علینا بسرّ من رأی رجل من أهل مصر یقال له: سیف بن اللّیث، یتظلّم إلی المهتدی فی ضیعة له قد غصبها إیّاه شفیع الخادم و أخرجه منها فأشرنا علیه أن یکتب إلی أبی محمّد علیه السّلام: یسأله تسهیل أمرها فکتب إلیه أبو محمّد علیه السّلام لا بأس علیک ضیعتک تردّ علیک فلا تتقدّم إلی السّلطان و الق الوکیل الّذی فی یده الضّیعة و خوّفه بالسّلطان الأعظم اللّه ربّ العالمین فلقیه! فقال له الوکیل الّذی فی یده الضّیعة قد کتب إلیّ عند خروجک من مصر، أن أطلبک و أردّ الضّیعة علیک فردّها علیه بحکم القاضی ابن أبی الشّوارب و شهادة الشّهود و لم یحتج إلی أن یتقدّم إلی المهتدی فصارت الضّیعة له و فی یده و لم یکن لها خبر بعد ذلک قال: و حدّثنی سیف بن اللّیث هذا قال: خلّفت ابنا لی علیلا بمصر عند خروجی عنها و ابنا لی آخر أسنّ منه کان وصیّی و قیّمی علی عیالی و فی ضیاعی فکتبت إلی أبی محمّد علیه السّلام أسأله الدّعاء لابنی العلیل، فکتب إلیّ قد عوفی ابنک المعتلّ و مات الکبیر وصیّک و قیّمک فاحمد اللّه و لا تجزع فیحبط أجرک فورد علیّ الخبر أنّ ابنی قد عوفی من علّته و مات الکبیر یوم ورد علیّ جواب أبی محمّد علیه السّلام.
[١٣۴١]١٩-إسحاق قال: حدّثنی یحیی بن القشیریّ من قریة تسمّی قیر، قال: کان لأبی محمّد علیه السّلام وکیل قد اتّخذ معه فی الدّار حجرة یکون فیها معه
ص :۵۵٠
درحالیکه سوی یک چشمم رفته بود و سوی دیگری هم در حال رفتن بود. حضرت به من نوشت: خداوند چشمت را برایت نگاه داشت. آنگاه چشم سالمم بهبود یافت. و حضرت در پایان نامه نوشته بودند: خداوند تو را اجر دهد و پاداشت را نیکو گرداند [امام علیه السّلام تسلیت میدهد.]برای همین غمگین شدم و نمیدانستم که چه کسی از خانوادهام درگذشته است. پس از چند روز خبر درگذشت پسرم طیّب به من رسید. و دانستم که آن تسلیت برای او بوده است.
[١٣۴٠]١٨-عمر ابو مسلم گفته است: مردی از اهل مصر که به او سیف لیث میگفتند به نزد ما آمد تا دربارۀ زمینش که «شفیع خادم» از او غصب کرده، او را از آن بیرون کرده بود، از مهتدی دادخواهی کند. ما به او اشاره کردیم که نامهای به حضرت عسکری علیه السّلام نوشته، از ایشان بخواهد که او را در کارش پیش ببرد. حضرت عسکری علیه السّلام به او نوشت: بیم نداشته باش. زمینت به تو بازگردانده میشود. به نزد سلطان نرو. با آن گماشتهای که زمینت در دست او است دیدار کرده، او را از سلطان اعظم، خداوند پروردگار جهانیان بترسان. او به دیدارش رفت و آن گماشته که زمین او در دستش بود، به او گفت: هنگام خروج تو از مصر به من نوشتند که تو را بخواهم و زمینت را بازگردانم. آنگاه به حکم قاضی ابن ابو الشّوارب و گواهی گواهان زمین را به او بازگرداند و به رفتن نزد مهتدی نیازی نیافت. زمین به خودش رسید و در دستش بود و پس از آن از او خبری نشد. راوی گوید: و همین سیف لیث به من گفت: هنگام خروجم از مصر پسری بیمار داشتم و پسر دیگری بزرگتر از او که وصی و قیّم من بر خانواده و زمینم بود. پس به حضرت عسکری علیه السّلام نامه نوشته، برای پسر بیمارم درخواست دعا کردم. به من نوشتند: پسر بیمارت تندرست شد و پسر بزرگ که وصیّ و کارگزارت بود، درگذشت. خدا را سپاس گفته، بیتابی نکن که پاداشت از بین میرود. و همانروزی که جواب حضرت عسکری علیه السّلام به من رسید خبر آمد که پسر بیمارم بهبود یافته و پسر بزرگ مرده است.
[١٣۴١]١٩-یحیای قشیری از روستایی به نام قیر گفت: حضرت عسکری وکیلی داشت که در اتاقی از خانۀ حضرت بود و خادمی سفید به همراه او بود.
ص :۵۵١
خادم أبیض فأراد الوکیل الخادم علی نفسه فأبی إلاّ أن یأتیه بنبیذ فاحتال له بنبیذ، ثمّ أدخله علیه و بینه و بین أبی محمّد علیه السّلام ثلاثة أبواب مغلقة، قال: فحدّثنی الوکیل قال: إنّی لمنتبه إذ أنا بالأبواب تفتح حتّی جاء بنفسه فوقف علی باب الحجرة ثمّ قال: یا هؤلاء اتّقوا اللّه خافوا اللّه فلمّا أصبحنا أمر ببیع الخادم و إخراجی من الدّار.
[١٣۴٢]٢٠-إسحاق قال: أخبرنی محمّد بن الرّبیع الشّائیّ قال:
ناظرت رجلا من الثّنویّة بالأهواز، ثمّ قدمت سرّ من رأی و قد علق بقلبی شیء من مقالته فإنّی لجالس علی باب أحمد بن الخضیب إذ أقبل أبو محمّد علیه السّلام من دار العامّة یؤمّ الموکب: فنظر إلیّ و أشار بسبّاحته أحد أحد فرد فسقطت مغشیّا علیّ.
[١٣۴٣]٢١-إسحاق، عن أبی هاشم الجعفریّ قال:
دخلت علی أبی محمّد علیه السّلام یوما و أنا أرید أن أسأله ما أصوغ به خاتما أتبرّک به، فجلست و أنسیت ما جئت له، فلمّا ودّعت و نهضت رمی إلیّ بالخاتم فقال: أردت فضّة فأعطیناک خاتما ربحت الفصّ و الکرا، هنأک اللّه یا أبا هاشم! فقلت: یا سیّدی أشهد أنّک ولیّ اللّه و إمامی الّذی أدین اللّه بطاعته، فقال: غفر اللّه لک یا أبا هاشم.
[١٣۴۴]٢٢-إسحاق قال: حدّثنی محمّد بن القاسم أبو العیناء الهاشمیّ مولی عبد الصّمد بن علیّ عتاقة قال:
کنت أدخل علی أبی محمّد علیه السّلام فأعطش و أنا عنده فأجلّه أن أدعو بالماء فیقول: یا غلام! اسقه و ربّما حدّثت نفسی بالنّهوض فأفکّر فی ذلک فیقول: یا غلام! دابّته.
ص :۵۵٢
آنگاه وکیل از خادم خواست که او را بر خودش بپذیرد. او نپذیرفت مگر اینکه برایش شرابی بیاورد. او به حیله شرابی به دست آورده، به نزد او آورد. و میان او و حضرت عسکری علیه السّلام سه در بسته، فاصله بود. او گوید: آن وکیل به من گفت: من هشیار بودم که ناگاه دیدم آن درها باز میشود تا خود حضرت آمده، بر در اتاق ایستاده سپس فرمود: آهای، از خدا پروا کنید، از خدا بهراسید. و چون صبح شد فرمان داد آن خادم را بفروشند و مرا از خانه بیرون کنند.
[١٣۴٢]٢٠-محمّد بن ربیع سائی گفت: در اهواز با مردی از دوگانهپرستان مناظره کردم. سپس به سامره رفتم درحالیکه چیزی از سخنانش به دلم نشسته بود. من بر در احمد خضیب نشسته بودم که ناگاه حضرت عسکری علیه السّلام درحالی که آهنگ موکب [گروه اسبسواران]داشت، از دار الخلافه پیش آمد و آنگاه به من نگریسته، با اشارۀ انگشتش فرمود: «یکتا است یکتا. یگانه است.» من بیهوش بر زمین افتادم.
[١٣۴٣]٢١-ابو هاشم جعفری گفت: روزی به نزد حضرت عسکری رفتم و میخواستم برای تبرّک چیزی از ایشان خواسته با آن انگشتری بسازم. نشستم و فراموش کردم که برای چه کاری آمدهام. چون از ایشان خداحافظی کرده، برخاستم یک انگشتری برایم انداخته، فرمودند: نقره میخواستی و ما به تو انگشتری دادیم. و [قیمت]نگین و دستمزد را سود کردی. ای ابو هاشم! خداوند آن را برایت گوارا گرداند. من عرض کردم: ای آقای من، گواهی میدهم که تو ولی خدایی و امامی که من با اطاعت از او به خدا نزدیک میشوم. فرمودند: ای ابو هاشم! خدا تو را بیامرزد.
[١٣۴۴]٢٢-محمّد بن قاسم گفت: من به نزد حضرت عسکری علیه السّلام میرفتم و تشنهام میشد ولی از عظمت ایشان شرم میکردم که آب بخواهم. آنگاه ایشان میفرمود: غلام! او را سیراب کن. و چهبسا با خودم میگفتم که برخیزم و در این باره فکر میکردم که ایشان میفرمود: غلام! چارپایش را آماده کن.
ص :۵۵٣
[١٣۴۵]٢٣-علیّ بن محمّد، عن محمّد بن إسماعیل بن إبراهیم بن موسی بن جعفر بن محمّد، عن علیّ بن عبد الغفّار قال:
دخل العبّاسیّون علی صالح بن وصیف و دخل صالح بن علیّ و غیره من المنحرفین عن هذه النّاحیة علی صالح بن وصیف عند ما حبس أبا محمّد علیه السّلام، فقال لهم صالح: و ما أصنع؟ قد وکّلت به رجلین من أشرّ من قدرت علیه، فقد صارا من العبادة و الصّلاة و الصّیام إلی أمر عظیم، فقلت لهما: ما فیه؟ فقالا: ما تقول فی رجل یصوم النّهار و یقوم اللّیل کلّه، لا یتکلّم و لا یتشاغل و إذا نظرنا إلیه ارتعدت فرائصنا و یداخلنا ما لا نملکه من أنفسنا، فلمّا سمعوا ذلک انصرفوا خائبین.
[١٣۴۶]٢۴-علیّ بن محمّد، عن الحسن بن الحسین قال:
حدّثنی محمّد بن الحسن المکفوف قال: حدّثنی بعض أصحابنا، عن بعض فصّادی العسکر من النّصاری أنّ أبا محمّد علیه السّلام بعث إلیّ یوما فی وقت صلاة الظّهر، فقال لی: افصد هذا العرق قال: و ناولنی عرقا لم أفهمه من العروق الّتی تفصد، فقلت فی نفسی: ما رأیت أمرا أعجب من هذا یأمرنی أن أفصد فی وقت الظّهر و لیس بوقت فصد و الثّانیة عرق لا أفهمه، ثمّ قال لی: انتظر و کن فی الدّار، فلمّا أمسی دعانی و قال لی: سرّح الدّم فسرّحت ثمّ قال لی: أمسک فأمسکت، ثمّ قال لی: کن فی الدّار، فلمّا کان نصف اللّیل أرسل إلیّ و قال لی: سرّح الدّم قال: فتعجّبت أکثر من عجبی الأوّل و کرهت أن أسأله قال: فسرّحت فخرج دم أبیض کأنّه الملح، قال: ثمّ قال لی: احبس قال: فحبست قال: ثمّ قال: کن فی الدّار، فلمّا أصبحت أمر قهرمانه أن یعطینی ثلاثة دنانیر فأخذتها و خرجت حتّی أتیت ابن بختیشوع النّصرانیّ فقصصت علیه القصّة قال: فقال لی:
ص :۵۵۴
[١٣۴۵]٢٣-علی عبد الغفّار گفت: عبّاسیان و صالح علی و دیگر منحرفان از ناحیۀ خاندان، هنگامی که صالح وصیف، حضرت عسکری علیه السّلام را به زندان انداخت، به نزدش آمدند. و صالح به آنان گفت: چه کار کنم؟ دو مرد از بدترین کسانی که میتوانستم بیابم بر او گماردم و آن دو در عبادت و نماز و روزه خود را به جایی بزرگ رساندند. به آنان گفتم: در او چه دیدید؟ گفتند: چه میگویی دربارۀ مردی که روز را روزه میگیرد و همۀ شب در عبادت است. سخن نمیگوید و به چیزی سرگرم نمیشود و چون به او مینگریم پشتمان میلرزد و حالی به ما دست میدهد که از خود بیخود میشویم. آنان چون چنین شنیدند ناامید بازگشتند.
[١٣۴۶]٢۴-یکی از رگزنان نصرانی سامره روایت کرده که روزی حضرت عسکری علیه السّلام هنگام نماز ظهر دنبال من فرستاده [آنگاه که به نزدش رفتم]، به من فرمود: این رگ را بزن. و رگی نشانم داد که گمان نمیکردم از رگهایی باشد که زده میشود. و با خودم گفتم: چیزی شگفتتر از این ندیدهام مرا در هنگام ظهر که هنگام رگ زدن نیست، به رگ زدن فرمان میدهد، آن هم رگی که من آن را نمیشناسم. سپس ایشان به من فرمود: منتظر باش و در خانه بمان. چون شب شد مرا خواسته، فرمود: راه خون را باز کن! باز کردم. سپس فرمود: ببند! و من بستم. سپس فرمود: در خانه باش! چون نیمهشب شد به راغم فرستاده، فرمود: راه خون را باز کن! او گوید: من بسیار بیش از بار نخست شگفتزده شدم ولی نپسندیدم که از ایشان چیزی بپرسم. پس راه خون را باز کردم. خونی سفید همچون نمک بیرون آمد. او گوید: سپس به من فرمود: ببند! و من بستم. سپس فرمود: در خانه باش! چون صبح شد به پیشکارش فرمود تا سه دینار به من بدهد. من آنها را گرفته، بیرون آمدم و به نزد ابن بختیشوع نصرانی رفته، قصّه را برایش گفتم.
ص :۵۵۵
و اللّه ما أفهم ما تقول و لا أعرفه فی شیء من الطّبّ و لا قرأته فی کتاب و لا أعلم فی دهرنا أعلم بکتب النّصرانیّة من فلان الفارسیّ فاخرج إلیه قال: فاکتریت زورقا إلی البصرة و أتیت الأهواز ثمّ صرت إلی فارس إلی صاحبی فأخبرته الخبر قال: و فقال لی: أنظرنی أیّاما فأنظرته ثمّ أتیته متقاضیا قال: فقال لی: إنّ هذا الّذی تحکیه عن هذا الرّجل فعله المسیح فی دهره مرّة.
[١٣۴٧]٢۵-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا قال:
کتب محمّد بن حجر إلی أبی محمّد علیه السّلام یشکو عبد العزیز بن دلف و یزید بن عبد اللّه، فکتب إلیه: أمّا عبد العزیز فقد کفیته و أمّا یزید فإنّ لک و له مقاما بین یدی اللّه، فمات عبد العزیز و قتل یزید محمّد بن حجر.
[١٣۴٨]٢۶-علیّ بن محمّد، عن بعض أصحابنا قال:
سلّم أبو محمّد علیه السّلام إلی نحریر فکان یضیّق علیه و یؤذیه، قال: فقالت له امرأته: ویلک اتّق اللّه، لا تدری من فی منزلک؟ و عرّفته صلاحه و قالت: إنّی أخاف علیک منه، فقال لأرمینّه بین السّباع، ثمّ فعل ذلک به فرئی علیه السّلام قائما یصلّی و هی حوله.
[١٣۴٩]٢٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن إسحاق قال:
دخلت علی أبی محمّد علیه السّلام فسألته أن یکتب لأنظر إلی خطّه فأعرفه إذا ورد، فقال: نعم، ثمّ قال: یا أحمد إنّ الخطّ سیختلف علیک من بین القلم الغلیظ إلی القلم الدّقیق فلا تشکّنّ، ثمّ دعا بالدّواة فکتب و جعل یستمدّ إلی مجری الدّواة فقلت فی نفسی و هو یکتب: أستوهبه القلم الّذی کتب به. فلمّا فرغ من الکتابة أقبل یحدّثنی و هو یمسح القلم بمندیل الدّواة ساعة، ثمّ قال: هاک یا أحمد! فناولنیه، فقلت: جعلت فداک إنّی مغتمّ لشیء یصیبنی فی نفسی و قد أردت أن
ص :۵۵۶
او به من گفت: به خدا سوگند نمیفهمم چه میگویی. چنین چیزی در طب ندیده، در کتابی نخواندهام. و در روزگارمان از فلان مرد پارسی داناتر به کتابهای نصرانیت نمیشناسم. به نزد او برو. او گوید: قایقی برای بصره کرایه کرده، به اهواز آمدم. سپس به پارس به سوی آن مرد رفته، قصّه را بازگفتم. او به من گفت: چند روزی مهلتم بده. به او مهلت دادم. سپس تقاضامندانه به نزدش رفتم. به من گفت: این چیزی که تو دربارۀ این مرد تعریف میکنی، مسیح یک بار در عمرش آن را انجام داده است.
[١٣۴٧]٢۵-یکی از اصحابمان گفته است: محمّد حجر نامهای به حضرت ابو محمّد [علیه السّلام]نوشت که از عبد العزیز دلف و یزید عبد اللّه شکایت میکرد. حضرت به او نوشت: از شرّ عبد العزیز نگاه داشته، میشوی ولی برای تو و یزید در پیشگاه خداوند، دادگاهی خواهد بود. پس عبد العزیز مرد و یزید، محمّد حجر را کشت.
[١٣۴٨]٢۶-یکی از اصحابمان گفته است: حضرت عسکری علیه السّلام را به نحریر سپردند. و او بر ایشان سخت میگرفت و آزارشان میداد. او گوید: زنش به او گفت: وای بر تو! از خدا پروا کن، نمیدانی چه کسی در خانۀ تو است؟ و شایستگی حضرت را به او بازشناسانده، گفت: من دربارۀ او بر تو میهراسم. او گفت: او را میان درندگان خواهم انداخت. و چنین کرد. حضرت را دیدند که به نماز ایستاده و درندگاذن گردش درآمدهاند.
[١٣۴٩]٢٧-احمد اسحاق گفته است: به نزد حضرت ابو محمّد [علیه السّلام]رفتم و از ایشان خواستم بنویسند تا من خطّشان را ببینم و هروقت نامهای رسید، بشناسم. فرمودند: باشد. سپس فرمود: ای احمد، این خطّ از میان قلم درشت تا ریز بر تو متفاوت نشان خواهد داد، پس در اینباره به تردید نیفتی. سپس دوات خواست و نوشت و قلم را تا ته دوات میبرد و درحالیکه ایشان مینوشت من با خودم گفتم: این قلمی را که با آن مینویسد از ایشان هدیه خواهم خواست. و چون نوشتن را به پایان برد، درحالیکه ساعتی قلم را با دستمال دوات پاک میکرد، با من به سخن پرداخت. سپس فرمود: احمد، بگیر. و آن را به من داد. من عرض کردم: جانم فدایت! چیزی در سینهام هست که مرا غمگین میکند خواستم از پدرتان بپرسم، فرصتش پیش نیامد.
ص :۵۵٧
أسأل أباک فلم یقض لی ذلک، فقال: و ما هو یا أحمد؟ فقلت: یا سیّدی روی لنا عن آبائک أنّ نوم الأنبیاء علی أقفیتهم و نوم المؤمنین علی أیمانهم و نوم المنافقین علی شمائلهم و نوم الشّیاطین علی وجوههم، فقال علیه السّلام: کذلک هو، فقلت: یا سیّدی فإنّی أجهد أن أنام علی یمینی فما یمکننی و لا یأخذنی النّوم علیها، فسکت ساعة ثمّ قال: یا أحمد ادن منّی فدنوت منه فقال: أدخل یدک تحت ثیابک فأدخلتها فأخرج یده من تحت ثیابه و أدخلها تحت ثیابی، فمسح بیده الیمنی علی جانبی الأیسر و بیده الیسری علی جانبی الأیمن ثلاث مرّات، فقال أحمد: فما أقدر أن أنام علی یساری منذ فعل ذلک بی علیه السّلام و ما یأخذنی نوم علیها أصلا.
باب مولد الصّاحب علیه السّلام ولد علیه السّلام للنّصف من شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین.
[١٣۵٠]١-الحسین بن محمّد الأشعریّ، عن معلّی بن محمّد، عن أحمد بن محمّد قال:
خرج عن أبی محمّد علیه السّلام حین قتل الزّبیریّ: هذا جزاء من افتری علی اللّه فی أولیائه، زعم أنّه یقتلنی و لیس لی عقب فکیف رأی قدرة اللّه. و ولد له ولد سمّاه «م ح م د» سنة ستّ و خمسین و مائتین.
[١٣۵١]٢-علیّ بن محمّد قال:
حدّثنی محمّد و الحسن ابنا علیّ بن إبراهیم فی سنة تسع و سبعین و مائتین قالا: حدّثنا محمّد بن علیّ بن عبد الرّحمن العبدیّ-من عبد قیس-عن ضوء بن علیّ العجلیّ، عن رجل من أهل فارس سمّاه، قال: أتیت سرّ من رأی
ص :۵۵٨
فرمودند: احمد، آن چیست؟ عرض کردم: سرورم از پدرانتان برای ما روایت کردهاند که خواب پیامبران بر پشت، خواب مؤمنان بر جانب راستشان و خواب منافقان بر جانب چپ است. و خواب شیاطین بر رویشان. حضرت فرمودند: چنین است. من عرض کردم: سرورم من میکوشم بر جانب راستم بخوابم ولی برایم ممکن نمیشود و بر آن جانب خوابم نمیگیرد. حضرت ساعتی خاموش شده، سپس فرمود: احمد نزدیکم بیا. من به ایشان نزدیک شدم. آن گاه فرمود: دستت را زیر لباست ببر. من چنین کردم. آنگاه دستش را از زیر لباسش بیرون آورده، به زیر لباس من برده، سه بار دست راستش را بر جانب راستم و دست چپش را بر جانب راستم کشید. احمد گفته است: از وقتی آن حضرت علیه السّلام با من چنان کرده، من نمیتوانم بر جانب چپم بخوابم و اصلا بر آن جانب خوابم نمیگیرد.
آن حضرت علیه السّلام در نیمۀ شعبان سال دویست و پنجاه و پنج به دنیا آمد.
[١٣۵٠]١-احمد محمّد گفته است: وقتی زبیری کشته شد از سوی حضرت ابو محمّد [علیه السّلام]چنین صادر شد: این است سرانجام کسی که دربارۀ اولیای خداوند بر او دروغ بست. او پنداشت درحالیکه فرزندی ندارم مرا میکشد. و قدرت خداوند را دید. و برای او در سال دویست و پنجاه و شش فرزندی به دنیا آمد که او را «م ح م د» نامید.
[١٣۵١]٢-مردی از اهل پارس گفت: من به سامره آمده، بر در حضرت
ص :۵۵٩
و لزمت باب أبی محمّد علیه السّلام فدعانی من غیر أن أستأذن، فلمّا دخلت و سلّمت قال لی: یا أبا فلان کیف حالک؟ ثمّ قال لی: اقعد یا فلان، ثمّ سألنی عن جماعة من رجال و نساء من أهلی، ثمّ قال لی: ما الّذی أقدمک؟ قلت: رغبة فی خدمتک، قال: فقال: فالزم الدّار قال: فکنت فی الدّار مع الخدم ثمّ صرت أشتری لهم الحوائج من السّوق و کنت أدخل علیه من غیر إذن إذا کان فی دار الرّجال، فدخلت علیه یوما و هو فی دار الرّجال، فسمعت حرکة فی البیت فنادانی مکانک لا تبرح فلم أجسر أن أخرج و لا أدخل، فخرجت علیّ جاریة معها شیء مغطّی ثمّ نادانی ادخل فدخلت و نادی الجاریة فرجعت فقال لها: اکشفی عمّا معک فکشفت عن غلام أبیض حسن الوجه و کشفت عن بطنه فإذا شعر نابت من لبّته إلی سرّته أخضر لیس بأسود، فقال: هذا صاحبکم، ثمّ أمرها فحملته فما رأیته بعد ذلک حتّی مضی أبو محمّد علیه السّلام فقال ضوء بن علیّ: فقلت للفارسیّ: کم کنت تقدّر له من السّنین؟ قال: سنتین، قال العبدیّ: فقلت لضوء: کم تقدّر له أنت؟ قال: أربع عشرة سنة، قال أبو علیّ و أبو عبد اللّه و نحن نقدّر له إحدی و عشرین سنة.
[١٣۵٢]٣-علیّ بن محمّد و عن غیر واحد من أصحابنا القمّیّین، عن محمّد بن محمّد العامریّ، عن أبی سعید غانم الهندیّ قال:
کنت بمدینة الهند المعروفة بقشمیر الدّاخلة و أصحاب لی یقعدون علی کراسیّ عن یمین الملک، أربعون رجلا کلّهم یقرأ الکتب الأربعة: التّوراة و الإنجیل و الزّبور و صحف إبراهیم، نقضی بین النّاس و نفقّههم فی دینهم و نفتیهم فی حلالهم و حرامهم، یفزع النّاس إلینا الملک فمن دونه، فتجارینا ذکر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فقلنا: هذا النّبیّ المذکور فی الکتب قد خفی علینا أمره و یجب
ص :۵۶٠
ابو محمّد [علیه السّلام]بودم که ایشان بیآنکه من اجازۀ ورود بخواهم مرا خواند. داخل شده، سلام کردم، به من فرمود: ابو فلانی حالت چطور است؟ سپس فرمود: فلانی بنشین. سپس از من دربارۀ گروهی از مردان و زنان خاندانم پرسید. سپس فرمود: چه چیز تو را به اینجا آورد؟ عرض کردم: میل خدمت به شما. او گوید: حضرت فرمود: پس در خانه باش. او گوید: من در خانه با خادمان بودم. سپس رفتم تا از بازار نیازمندیهاشان را بخرم. و چون ایشان در اتاق مردان بودند من بیاجازه به نزدشان میرفتم. روزی ایشان در اتاق مردان بودند که، به نزدشان رفتم، آنگاه تکانی در خانه شنیدم. حضرت مرا صدا زدند و فرمودند: در جایت بایست و حرکت نکن. من نه جرأت کردم بیرون بروم و نه به داخل بیایم. آنگاه کنیزی که چیزی پوشیده همراهش بود بر من آشکار شد. سپس حضرت صدا زد: داخل شو. من داخل شدم و ایشان کنیز را صدا زد و او بازگشت. آنگاه به او فرمود: آنچه را با خود داری آشکار کن. او پوشش را از پسری سپید و زیبارو برداشت و شکمش را آشکار کرد. مویی بود سبز نه سیاه، روییده از زیر گلو تا نافش. آنگاه حضرت فرمود: این مولای شما است. سپس به او فرمان داد تا او را ببرد. و من پس از آن او را ندیدم تا ابو محمّد [علیه السّلام]درگذشت. ضوء بن علی گفته است: من به آن مرد پارسی گفتم: او را چند ساله یافتی؟ گفت: دوساله. عبدی گفته است: من به ضوء گفتم: تو او را چند ساله یافتی: گفت: چهاردهساله. ابو علی و ابو عبد اللّه گفتند: و ما او را بیست و یک ساله یافتیم.
[١٣۵٢]٣-ابو سعید غانم هندی گفته است: من در شهری از هند معروف به کشمیر داخله بودم. و یارانی داشتم که بر تختهای جانب راست پادشاه مینشستند. چهل مرد که همگی کتابهای چهارگانه تورات و انجیل و زبور و صحف ابراهیم را میخواندند. ما میان مردم داوری کرده، به دینشان آگاهیشان داده، دربارۀ حلال و حرامشان فتوا میدادیم. مردم، پادشاه و دیگران به ما پناه میآوردند. تا سخن از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-در میان ما انداخته شد. و گفتیم: موضوع این پیامبر گفته شده در کتابها بر ما پنهان مانده است.
ص :۵۶١
علینا الفحص عنه و طلب أثره و اتّفق رأینا و توافقنا علی أن أخرج فأرتاد لهم، فخرجت و معی مال جلیل، فسرت اثنی عشر شهرا حتّی قربت من کابل، فعرض لی قوم من التّرک فقطعوا علیّ و أخذوا مالی و جرحت جراحات شدیدة و دفعت إلی مدینة کابل، فأنفذنی ملکها لمّا وقف علی خبری إلی مدینة بلخ و علیها إذ ذاک داود بن العبّاس بن أبی الأسود، فبلغه خبری و أنّی خرجت مرتادا من الهند و تعلّمت الفارسیّة و ناظرت الفقهاء و أصحاب الکلام، فأرسل إلیّ داود بن العبّاس فأحضرنی مجلسه و جمع علیّ الفقهاء فناظرونی فأعلمتهم أنّی خرجت من بلدی أطلب هذا النّبیّ الّذی وجدته فی الکتب، فقال لی: من هو و ما اسمه؟ فقلت: محمّد، فقالوا: هو نبیّنا الّذی تطلب، فسألتهم عن شرائعه، فأعلمونی، فقلت لهم: أنا أعلم أنّ محمّدا نبیّ و لا أعلمه هذا الّذی تصفون أم لا فأعلمونی موضعه لأقصده فأسائله عن علامات عندی و دلالات، فإن کان صاحبی الّذی طلبت آمنت به، فقالوا: قد مضی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فقلت: فمن وصیّه و خلیفته فقالوا: أبو بکر، قلت: فسمّوه لی فإنّ هذه کنیته؟ قالوا: عبد اللّه بن عثمان و نسبوه إلی قریش، قلت فانسبوا لی محمّدا نبیّکم فنسبوه لی، فقلت: لیس هذا صاحبی الّذی طلبت، صاحبی الّذی أطلبه خلیفته، أخوه فی الدّین و ابن عمّه فی النّسب و زوج ابنته و أبو ولده، لیس لهذا النّبیّ ذرّیّة علی الأرض غیر ولد هذا الرّجل الّذی هو خلیفته، قال: فوثبوا بی و قالوا أیّها الأمیر إنّ هذا قد خرج من الشّرک إلی الکفر هذا حلال الدّم، فقلت لهم: یا قوم أنا رجل معی دین متمسّک به لا أفارقه حتّی أری ما هو أقوی منه، إنّی وجدت صفة هذا الرّجل فی الکتب الّتی أنزلها اللّه علی أنبیائه و إنّما خرجت من بلاد
ص :۵۶٢
و جستجو دربارۀ او و یافتن نشانهای از ایشان بر ما واجب است. آرای ما یکی شده، همه به بیرون آمدن و جستجو برای آنان موافقت کردند. من درحالیکه مال بسیاری به همراه داشتم، بیرون آمده، دوازده شهر پیمودم تا به نزدیک کابل رسیدم. گروهی ترک بر من آشکار شده راه بر من بسته، مالم را گرفتند و خود بهسختی زخم برداشتم. مرا به شهر کابل بردند. شهریار آنجا چون به احوال من آگاه شد مرا به شهر بلخ فرستاد که در آن هنگام داود بن عبّاس ابو الاسود بر آن حکم میراند. خبر من به او رسید که برای جستجو از هند بیرون آمده، فارسی آموخته، با فقیهان و کلامدانان مناظره کردهام. پس داود عبّاس به دنبالم فرستاده، مرا به حضورش خواسته، فقیهان را بر من گرد آورد تا با من مناظره کنند. به آنان گفتم که من از سرزمینم بیرون آمدم تا از پیامبری بجویم که در کتابها یافتهام. به من گفتند: او چه کسی است و نامش چه؟ گفتم: محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]گفتند: آنکه میجویی همان پیامبر ما است. پس دربارۀ شرایع او پرسیدم. مرا به آن آگاه ساختند. من به آنان گفتم: من میدانم که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]پیامبر است ولی نمیدانم همین کسی است که شما وصفش میکنید یا نه. جایش را به من بگویید تا آهنگ او کنم و دربارۀ نشانهها و دلیلهایی که نزد من است از خودش بپرسم. تا اگر همان بود که من میجویم به او ایمان آورم. گفتند: ایشان درگذشته است. گفتم: وصیّ و جانشیناش کیست؟ گفتند: ابو بکر. گفتم: نامش را بگویید، این کنیۀ او است؟ گفتند: عبد اللّه عثمان. و به قریش نسبتش دادند. گفتم: و نسب محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]پیامبرتان را برایم بگویید. و گفتند. من گفتم: این، همان نیست که من میجستم. کسی که من به دنبالش هستم جانشیناش، برادری در دین، پسرعمویش در نسب، همسر دخترش و پدر فرزندان او است. و برای این پیامبر بر روی زمین فرزندانی جز فرزندان این مرد که جانشین او است نیست. او گوید: آنان به من حمله کرده، گفتند: ای امیر! این مرد از شرک به کفر در آمده، خونش هدر است. من به آنان گفتم: ای مردم! من دینی دارم که به آن چنگ میزنم و تا قویتر از آن نبینم از آن جدا نمیشوم. من اوصاف این مرد را در کتابهایی یافتهام که خداوند بر پیامبرانش نازل فرموده است.
ص :۵۶٣
الهند و من العزّ الّذی کنت فیه طلبا له، فلمّا فحصت عن أمر صاحبکم الّذی ذکرتم لم یکن النّبیّ الموصوف فی الکتب فکفّوا عنّی و بعث العامل إلی رجل یقال له: الحسین بن إشکیب فدعاه، فقال له: ناظر هذا الرّجل الهندیّ، فقال له الحسین: أصلحک اللّه عندک الفقهاء و العلماء و هم أعلم و أبصر بمناظرته، فقال له: ناظره کما أقول لک و اخل به و الطف له، فقال لی الحسین بن إشکیب بعد ما فاوضته: إنّ صاحبک الّذی تطلبه هو النّبیّ الّذی وصفه هؤلاء و لیس الأمر فی خلیفته کما قالوا، هذا النّبیّ محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب و وصیّه علیّ بن أبی طالب بن عبد المطّلب و هو زوج فاطمة بنت محمّد و أبو الحسن و الحسین سبطی محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، قال غانم أبو سعید: فقلت: اللّه أکبر هذا الّذی طلبت، فانصرفت إلی داود بن العبّاس فقلت له: أیّها الأمیر! وجدت ما طلبت و أنا أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه، قال: فبرّنی و وصلنی، و قال للحسین تفقّده، قال: فمضیت إلیه حتّی آنست به و فقّهنی فیما احتجت إلیه من الصّلاة و الصّیام و الفرائض، قال: فقلت له: إنّا نقرأ فی کتبنا أنّ محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خاتم النّبیّین لا نبیّ بعده و أنّ الأمر من بعده إلی وصیّه و وارثه و خلیفته من بعده، ثمّ إلی الوصیّ بعد الوصیّ، لا یزال أمر اللّه جاریا فی أعقابهم حتّی تنقضی الدّنیا، فمن وصیّ وصیّ محمّد؟ قال: الحسن ثمّ الحسین ابنا محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، ثمّ ساق الأمر فی الوصیّة حتّی انتهی إلی صاحب الزّمان علیه السّلام ثمّ أعلمنی ما حدث، فلم یکن لی همّة إلاّ طلب النّاحیة فوافی قمّ و قعد مع أصحابنا فی سنة أربع و ستّین و مائتین و خرج معهم حتّی وافی بغداد و معه رفیق له من أهل السّند کان صحبه علی المذهب، قال: فحدّثنی غانم قال:
ص :۵۶۴
و از هند و از عزّتی که در آن بودم فقط به جستجوی او بیرون آمدهام. و چون دربارۀ کسی که شما گفتید، بررسی کردم، آن پیامبری نبود که در کتابها وصف شده است. پس از من دست بدارید. حکمران دنبال مردی به نام حسین اشکیب فرستاده، او را خواند. آنگاه به او گفت: با این مرد هندی مناظره کن. حسین به او گفت: خدا کارت را بسامان کند. فقیهان و عالمان نزد تواند و آنان به مناظرۀ با او داناتر و بیناترند. او گفت: من میگویم تو با او مناظره کن. با او خلوت کن و مهربانی نما. حسین اشکیب پس از اینکه من با او سخن گفتم، به من گفت: این کسی که تو دنبالش هستی پیامبری است که اینان برایت وصفش کردند ولی دربارۀ جانشیناش چنان نیست که آنان گفتند. این پیامبر محمّد بن عبد اللّه عبد المطّلب است و وصیّاش علی بن ابی طالب عبد المطّلب و همو همسر فاطمه دختر محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و پدر حسن و حسین دو نوه محمّد است. غانم ابو سعید گوید: من گفتم: اللّه اکبر! این است آنچه میجستم. پس به نزد داود عبّاس رفته، به او گفتم: ای امیر! آنچه را در جستجویش بودم، یافتم و من گواهی میدهم که معبودی جز خداوند نیست و محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]فرستادۀ او است. او به من نیکی کرده، صله داد و به حسین گفت: او را دریاب. او گوید: من به نزد او رفتم و با او انس گرفتم و او در آنچه از نماز و روزه و واجبات نیاز داشتم مرا آگاه کرد. من به او گفتم: ما در کتابهایمان میخوانیم که محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش -خاتم پیامبران است که پیامبری پس از او نیست. و این امر پس از او به وصی و وارث و جانشین پس از خودش میرسد. سپس وصیای پس از وصیّ دیگر. که پیوسته امر خداوند در فرزندانشان جریان دارد تا دنیا به پایان رسد. پس وصی وصیّ محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]چه کسی است؟ گفت: حسن و سپس حسین [علیهما السّلام]دو فرزند محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-سپس امر وصیّت را دنبال کرده به صاحب زمان علیه السّلام پایان برد. سپس به من گفت که چه روی داده است. [و از آن هنگام]من اندیشهای جز جستن ناحیۀ حضرت نداشتم. [محمّد بن محمّد عامری گفته است:]آنگاه او به قم آمد و در سال دویست و شصت و چهار با اصحاب ما نشست و با آنان بیرون آمد و به بغداد رسید و رفیقی از اهل سند داشت که در مذهب با او همراه بود.
ص :۵۶۵
و أنکرت من رفیقی بعض أخلاقه فهجرته، و خرجت حتّی سرت إلی العبّاسیّة أتهیّأ للصّلاة و أصلّی و إنّی لواقف متفکّر فیما قصدت لطلبه إذا أنا بآت قد أتانی فقال: أنت فلان؟ -اسمه بالهند-فقلت: نعم فقال: أجب مولاک فمضیت معه فلم یزل یتخلّل بی الطّرق حتّی أتی دارا و بستانا فإذا أنا به علیه السّلام جالس فقال مرحبا یا فلان-بکلام الهند-کیف حالک؟ و کیف خلّفت فلانا و فلانا؟ حتّی عدّ الأربعین کلّهم فسألنی عنهم واحدا واحدا، ثمّ أخبرنی بما تجارینا کلّ ذلک بکلام الهند، ثمّ قال: أردت أن تحجّ مع أهل قم قلت: نعم یا سیّدی، فقال: لا تحجّ معهم و انصرف سنتک هذه و حجّ فی قابل، ثمّ ألقی إلیّ صرّة کانت بین یدیه، فقال لی: اجعلها نفقتک و لا تدخل إلی بغداد إلی فلان سمّاه و لا تطلعه علی شیء و انصرف إلینا إلی البلد ثمّ وافانا بعض الفتوح فأعلمونا أنّ أصحابنا انصرفوا من العقبة و مضی نحو خراسان فلمّا کان فی قابل حجّ و أرسل إلینا بهدیّة من طرف خراسان فأقام بها مدّة، ثمّ مات رحمه اللّه.
[١٣۵٣]۴-علیّ بن محمّد، عن سعد بن عبد اللّه قال:
إنّ الحسن بن النّضر و أبا صدام و جماعة تکلّموا بعد مضیّ أبی محمّد علیه السّلام فیما فی أیدی الوکلاء و أرادوا الفحص فجاء الحسن بن النّضر إلی أبی الصّدام فقال: إنّی أرید الحجّ فقال له أبو صدام: أخّره هذه السّنة، فقال له الحسن [بن النّضر]: إنّی أفزع فی المنام و لا بدّ من الخروج و أوصی إلی أحمد بن یعلی بن حمّاد و أوصی للنّاحیة بمال و أمره أن لا یخرج شیئا إلاّ من یده إلی یده بعد ظهوره قال: فقال الحسن: لمّا وافیت بغداد اکتریت دارا فنزلتها فجاءنی بعض الوکلاء بثیاب و دنانیر و خلّفها عندی فقلت له ما هذا؟ قال: هو ما تری، ثمّ جاءنی آخر بمثلها و آخر حتّی کبسوا الدّار، ثمّ جاءنی أحمد بن إسحاق بجمیع
ص :۵۶۶
او گفته است: غانم به من گفت: من برخی اخلاق رفیقم را نپسندیدم و از او جدا شدم. و رفتم تا به عبّاسیّه رسیدم که برای نماز آماده شده، نماز بگزارم. درحالی که دربارۀ آنچه آهنگ آن کرده بودم اندیشناک بودم شخصی به نزدم آمده، گفت: تو فلانی هستی-اسم هندیاش-من گفتم: بله. گفت: مولایت را دریاب. آنگاه با او رفتم و او پیوسته مرا از راهی به راهی دیگر برد تا به خانه و باغی رسید و من با آن حضرت که نشسته بود روبرو شدم. و حضرت فرمود: -به زبان هندی-خوش آمدی فلانی حالت چگونه است؟ و فلانی و فلانی را چگونه پشت سر نهادی؟ و همۀ آن چهل نفر را شمرد و دربارۀ یکایک ایشان از من خبر گرفت. سپس از سخنانی که میان خودمان رفته بود، خبر داد. و همه را به زبان هندی. سپس فرمود: میخواهی با قمیها به حجّ بروی؟ عرض کردم: بله آقای من. فرمود: با آنان به حجّ نرو. امسال بازگرد و سال آینده حجّ کن. سپس همیانی را که در برابرش بود به من داد و فرمود: این را خرج خودت قرار بده و در بغداد به نزد فلانی، که نامش را برد، نرو و از چیزی آگاهش نکن. و سپس او در شهر (قم) به نزد ما بازگشت. سپس یکی از پیکها به ما رسیده، گفت که اصحابمان از عقبه بازگشتهاند. و او به سوی خراسان رفت. و سال بعد به حجّ رفت و هدیهای از تحفههای خراسان برایمان فرستاد. و مدّتی آنجا ماند و سپس درگذشت. خدایش بیامرزد.
[١٣۵٣]۴-سعد عبد اللّه گفته است: پس از وفات حضرت عسکری حسن نضر و ابو صدام و گروهی دربارۀ آنچه در دست وکیلان است، سخن گفته، خواستند [دربارۀ وصیّ ایشان]جستجو کنند. آنگاه حسن نضر به نزد ابو صدام آمده، گفت: میخواهم به حجّ روم. ابو صدام به او گفت: امسال آن را عقب بینداز. حسن [نضر]گفت: من در خواب هراسانم و باید بروم. و به احمد بن یعلی حمّاد وصیّت کرد و مالی را برای ناحیه [حضرت صاحب علیه السّلام]وصیّت کرده، دستور داد که جز از دست او و به دست او پس از معلوم شدنش چیزی بیرون ندهد. او گوید: حسن گفت: چون به بغداد رسیدم اتاقی کرایه کرده، در آنجا منزل کردم. آنگاه یکی از وکیلان لباس و دینارهایی آورده، نزد من گذاشت. به او گفتم: اینها چیستند؟ گفت: برای این است که نگاهشان داری. سپس دیگری و دیگری آمدند و آوردند تا اتاق پر شد. سپس احمد اسحاق همۀ آنچه را نزدش بود، آورد.
ص :۵۶٧
ما کان معه فتعجّبت و بقیت متفکّرا فوردت علیّ رقعة الرّجل علیه السّلام إذا مضی من النّهار کذا و کذا فاحمل ما معک، فرحلت و حملت ما معی و فی الطّریق صعلوک یقطع الطّریق فی ستّین رجلا فاجتزت علیه و سلّمنی اللّه منه فوافیت العسکر و نزلت، فوردت علیّ رقعة أن احمل ما معک فعبّیته فی صنان الحمّالین، فلمّا بلغت الدّهلیز إذا فیه أسود قائم فقال: أنت الحسن بن النّضر؟ قلت: نعم، قال: ادخل، فدخلت الدّار و دخلت بیتا و فرّغت صنان الحمّالین و إذا فی زاویة البیت خبز کثیر فأعطی کلّ واحد من الحمّالین رغیفین و أخرجوا و إذا بیت علیه ستر فنودیت منه: یا حسن بن النّضر! احمد اللّه علی ما منّ به علیک و لا تشکّنّ، فودّ الشّیطان أنّک شککت و أخرج إلیّ ثوبین و قال: خذها فستحتاج إلیهما فأخذتهما و خرجت، قال سعد: فانصرف الحسن بن النّضر و مات فی شهر رمضان و کفّن فی الثّوبین.
[١٣۵۴]۵-علیّ بن محمّد عن محمّد بن حمّویه السّویداویّ، عن محمّد بن إبراهیم بن مهزیار قال:
شککت عند مضیّ أبی محمّد علیه السّلام و اجتمع عند أبی مال جلیل، فحمله و رکب السّفینة و خرجت معه مشیّعا، فوعک وعکا شدیدا، فقال: یا بنیّ! ردّنی، فهو الموت و قال لی: اتّق اللّه فی هذا المال و أوصی إلیّ فمات، فقلت فی نفسی: لم یکن أبی لیوصی بشیء غیر صحیح، أحمل هذا المال إلی العراق و أکتری دارا علی الشّطّ و لا أخبر أحدا بشیء و إن وضح لی شیء کوضوحه [فی]أیّام أبی محمّد علیه السّلام أنفذته و إلاّ قصفت به، فقدمت العراق و اکتریت دارا علی الشّطّ و بقیت أیّاما، فإذا أنا برقعة مع رسول فیها: یا محمّد! معک کذا و کذا فی جوف کذا و کذا، حتّی قصّ علیّ جمیع ما معی ممّا لم أحط به علما فسلّمته
ص :۵۶٨
شگفتزده شده، اندیشناک ماندم. آنگاه نامۀ آن مرد [صاحب زمان]علیه السّلام به من رسید که فلان وقت روز آنچه داری، بردار [و بیا.]و من برداشتم. و در آن راه آدم شریری بود که با شصت مرد دیگر راهزنی میکرد. من بر آنان گذشتم و خداوند مرا از او حفظ کرد. آنگاه به سامره رسیدیم و منزل گرفتم. نامهای برایم آمد که آنچه با خود داری بردار [و بیا]پس آنها در سبد دردار باربرها نهادم و چون به دهلیز رسیدم با سیاهی ایستاده روبهرو شدم که گفت: تو حسن نضر هستی؟ گفتم: بله. گفت: داخل شو. داخل خانه شده، به اتاقی رفتم و سبد باربران را خالی کردم. و در گوشۀ اتاق نان فراوانی دیدم. او به هرکدام از باربران دو گرده نان داده، بیرونشان برد. و اتاق پردهداری بود که مرا از آن صدا زدند: ای حسن نضر! خداوند را بر آنچه به تو ارزانی کرده، سپاس بگو و تردید نکن که شیطان دوست دارد تو به تردید بیفتی. و دو جامه به من داده، فرمودند: اینها را بگیر. به آنها نیاز خواهی داشت. من آنها را گرفته، بیرون آمدم. سعد گفته است: حسن نضر بازگشت و در ماه رمضان درگذشته، در آن دو لباس کفن شد.
[١٣۵۴]۵-محمّد بن ابراهیم مهزیار گفته است: هنگام وفات حضرت ابو محمّد [علیهما السّلام]به تردید افتادم. و نزد پدرم مال فراوانی گرد آمده بود. او آنها را برداشته، به کشتی سوار شد. من برای بدرقهاش با او رفتم. آنگاه سخت تب کرد و گفت: پسرم! مرا بازگردان که این مرگ است. آنگاه به من گفت: در این مال از خدا پروا کن. و به من وصیّت کرد و درگذشت. من با خودم گفتم: پدرم به چیزی نادرست وصیّت نمیکرد. این مال را به عراق میبرم. اتاقی کنار شط کرایه کرده، به کسی چیزی نمیگویم. و اگر چیزی برایم روشن شد، چنانکه در روزگار حضرت عسکری علیه السّلام روشن بود، برایش میفرستم وگرنه با آنها خوش میگذرانم. به عراق آمدم و خانهای کنار شط کرایه کرده، چند روزی ماندم. آنگاه نامهای با فرستادهای رسید که: ای محمّد! تو به همراهت چنین و چنان در میان چنین و چنان چیز داری و از همۀ آنچه به همراهم بود و خودم هم بهخوبی میدانستم، خبر داد. من آنها را به فرستاده سپردم و چند روزی ماندم. کسی برایم سر بلند نکرد و غمگین شدم.
ص :۵۶٩
إلی الرّسول و بقیت أیّاما لا یرفع لی رأس و اغتممت، فخرج إلیّ قد أقمناک مکان أبیک فاحمد اللّه.
[١٣۵۵]۶-محمّد بن أبی عبد اللّه، عن أبی عبد اللّه النّسائیّ قال:
أوصلت أشیاء للمرزبانیّ الحارثیّ فیها سوار ذهب، فقبلت و ردّ علیّ السّوار، فأمرت بکسره، فکسرته فإذا فی وسطه مثاقیل حدید و نحاس أو صفر فأخرجته و أنفذت الذّهب فقبل.
[١٣۵۶]٧-علیّ بن محمّد، عن الفضل الخزّاز المدائنیّ مولی خدیجة بنت محمّد أبی جعفر علیه السّلام قال:
إنّ قوما من أهل المدینة من الطّالبیّین کانوا یقولون بالحقّ و کانت الوظائف ترد علیهم فی وقت معلوم، فلمّا مضی أبو محمّد علیه السّلام رجع قوم منهم عن القول بالولد فوردت الوظائف علی من ثبت منهم علی القول بالولد و قطع عن الباقین، فلا یذکرون فی الذّاکرین و الحمد للّه ربّ العالمین.
[١٣۵٧]٨-علیّ بن محمّد قال:
أوصل رجل من أهل السّواد مالا فردّ علیه و قیل له: أخرج حقّ ولد عمّک منه و هو أربعمائة درهم و کان الرّجل فی یده ضیعة لولد عمّه، فیها شرکة قد حبسها علیهم، فنظر فإذا الّذی لولد عمّه من ذلک المال أربعمائة درهم فأخرجها و أنفذ الباقی فقبل
[١٣۵٨]٩-القاسم بن العلاء قال:
ولد لی عدّة بنین فکنت أکتب و أسأل الدّعاء فلا یکتب إلیّ لهم بشیء، فماتوا کلّهم، فلمّا ولد لی الحسن ابنی کتبت أسأل الدّعاء فأجبت یبقی و الحمد للّه.
[١٣۵٩]١٠-علیّ بن محمّد، عن أبی عبد اللّه بن صالح قال:
ص :۵٧٠
آنگاه از ناحیۀ حضرت به من صادر شد که تو را بر جای پدرت قرار دادیم پس خداوند را سپاس بگو.
[١٣۵۵]۶-ابو عبد اللّه نسائی گفت: چیزهایی را که در میانشان دستبندی زرّین بود توسّط مرزبانی حارثی برای حضرت فرستادم. همه پذیرفته شد و دستبند را به من بازگرداند. و به شکستناش مأمورم کرد. من آن را شکستم و در میانش چند مثقال آهن و مس یا قلع یافتم. آنها را درآورده، طلا را فرستادم و پذیرفته شد.
[١٣۵۶]٧-فضل خزّاز مدائنی گفت: گروهی از طالبیان (فرزندان ابو طالب) مدینه که به حقّ معتقد بودند و در وقتی معیّن مقرّریشان میرسید، چون حضرت عسکری علیه السّلام وفات کرد، برخی از آنان از اعتقاد به فرزند او برگشتند. آن گاه مقرّری به کسانی از آنان که بر اعتقاد به فرزندشان استوار بودند، رسید و از دیگران قطع شد. و دیگر نامشان به میان نرفت. و سپاس بر پروردگار جهانیان.
[١٣۵٧]٨-علی بن محمّد گفت: مردی از اهل سواد مالی [خدمت امام زمان علیه السّلام]فرستاد و آنگاه به خودش بازگشت داده، گفته شد: حقّ فرزندان عمویت را که چهارصد درهم است از آن درآور. و زمینی از فرزندان عمو در دست آن مرد بود که شراکتی در آن داشت و از آنان دریغ کرده بود. پس بررسی کرد و دید از آن مال چهارصد درهم برای فرزندان عمو است. آن را خارج کرده، بقیه را فرستاد و پذیرفته شد.
[١٣۵٨]٩-قاسم علاء گفت: برایم چند پسر به دنیا آمد و من نامه نوشته، درخواست دعا میکردم ولی چیزی به من نوشته نمیشد. و همه مردند. وقتی پسرم حسن به دنیا آمد نامه نوشتم و درخواست دعا کردم برایم جواب آمد و او ماند. و سپاس بر خدا.
[١٣۵٩]١٠-ابو عبد اللّه صالح گفت: سالی از سالها به بغداد رفته، اجازۀ
ص :۵٧١
[کنت]خرجت سنة من السّنین ببغداد فاستأذنت فی الخروج، فلم یؤذن لی، فأقمت اثنین و عشرین یوما و قد خرجت القافلة إلی النّهروان، فأذن فی الخروج لی یوم الأربعاء و قیل لی: اخرج فیه، فخرجت و أنا آیس من القافلة أن ألحقها، فوافیت النّهروان و القافلة مقیمة، فما کان إلاّ أن أعلفت جمالی شیئا حتّی رحلت القافلة، فرحلت و قد دعا لی بالسّلامة فلم ألق سوءا و الحمد للّه.
[١٣۶٠]١١-علیّ عن النّضر بن صبّاح البجلیّ، عن محمّد بن یوسف الشّاشیّ قال:
خرج بی ناصور علی مقعدتی فأریته الأطبّاء و أنفقت علیه مالا فقالوا: لا نعرف له دواء، فکتبت رقعة أسأل الدّعاء فوقّع علیه السّلام إلیّ، ألبسک اللّه العافیة و جعلک معنا فی الدّنیا و الآخرة، قال فما أتت علیّ جمعة حتّی عوفیت و صار مثل راحتی، فدعوت طبیبا من أصحابنا و أریته إیّاه، فقال: ما عرفنا لهذا دواء.
[١٣۶١]١٢-علیّ، عن علیّ بن الحسین الیمانیّ قال:
کنت ببغداد فتهیّأت قافلة للیمانیّین فأردت الخروج معها، فکتبت ألتمس الإذن فی ذلک، فخرج: لا تخرج معهم فلیس لک فی الخروج معهم خیرة و أقم بالکوفة، قال: و أقمت و خرجت القافلة فخرجت علیهم حنظلة فاجتاحتهم و کتبت أستأذن فی رکوب الماء، فلم یؤذن لی فسألت عن المراکب الّتی خرجت فی تلک السّنة فی البحر فما سلم منها مرکب خرج علیها قوم من الهند یقال لهم البوارج فقطعوا علیها قال و زرت العسکر فأتیت الدّرب مع المغیب و لم أکلّم أحدا و لم أتعرّف إلی أحد و أنا أصلّی فی المسجد بعد فراغی من الزّیارة إذا بخادم قد جاءنی فقال لی قم: فقلت له: إذن إلی أین؟ فقال لی: إلی المنزل قلت: و من أنا لعلّک أرسلت إلی غیری، فقال: لا ما أرسلت إلاّ إلیک أنت علیّ
ص :۵٧٢
خروج خواستم. اجازه ندادند. بیست و دو روز ماندم و کاروان به سوی نهروان رفت. آنگاه روز چهارشنبه اجازۀ خروج به من داده شده، گفته شد: امروز خارج شو. من خارج شدم ولی از پیوستن به کاروان ناامید بودم که به نهروان رسیدم و کاروان را آنجا یافتم. و تا من به شترانم علفی دادم کاروان به راه افتاد و من هم رفتم. و حضرت برای سلامتی دعا کرده بود پس من بدی ندیدم. و سپاس بر خداوند.
[١٣۶٠]١١-محمّد بن یوسف گفت: بر نشیمنگاه من دملی درآمد و من آن را به طبیبان نشان داده، مالی خرج کردم. گفتند: دوایی برایش نمیشناسیم. پس نامهای [به حضرت]نوشته، درخواست دعا کردم. حضرت برایم نوشتند: خداوند جامۀ تندرستی به تو بپوشاند و تو را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد. او گفته است: یک جمعه بر من نگذشت که تندرست گشتم و آنجا همچون کف دستم شد. طبیبی از اصحابمان خواسته، نشانش دادم. گفت: ما برایش دوایی نشناختیم.
[١٣۶١]١٢-علی بن حسین یمانی گفت: در بغداد بودم و آنگاه کاروانی از یمانیها آمادۀ سفر شد. خواستم با آنها بروم. نامه نوشتم و در اینباره از حضرت اجازه خواستم. جواب رسید: با آنان نرو. که برایت در سفر با آنان خیری نیست و در کوفه بمان. او گوید: من ماندم و کاروان رفت. آنگاه قبیلۀ حنظله بر آنان حمله برده، تارومارشان کرد. و من نامه نوشته، اجازه خواستم که از راه آب بروم. اجازه ندادند. آنگاه دربارۀ کشتیهایی که در آن سال به دریا رفتند، پرسیدم. هیچ کشتیای سالم نرسیده بود. مردمی از هند که بوارج نامیده میشدند بر آنها تاخته، راهشان را بسته بودند. به زیارت سامره رفتم. هنگام غروب به حرم رسیده، با کسی سخن نگفته، به کسی آشنایی ندادم و پس از زیارت در مسجد نماز میگزاردم که خادمی به نزدم آمده، گفت: برخیز. گفتم: به کجا؟ گفت: به سوی منزل. گفتم: و من کیستم، شاید به سوی دیگری فرستاده شده باشی. گفت: نه، جز به سوی تو فرستاده
ص :۵٧٣
بن الحسین رسول جعفر بن إبراهیم فمرّ بی حتّی أنزلنی فی بیت الحسین بن أحمد ثمّ سارّه فلم أدر ما قال له حتّی آتانی جمیع ما أحتاج إلیه و جلست عنده ثلاثة أیّام و استأذنته فی الزّیارة من داخل فأذن لی فزرت لیلا.
[١٣۶٢]١٣-الحسن بن الفضل بن زید الیمانیّ قال:
کتب أبی بخطّه کتابا فورد جوابه ثمّ کتبت بخطّی فورد جوابه، ثمّ کتب بخطّه رجل من فقهاء أصحابنا فلم یرد جوابه فنظرنا فکانت العلّة أنّ الرّجل تحوّل قرمطیّا قال الحسن بن الفضل: فزرت العراق و وردت طوس و عزمت أن لا أخرج إلاّ عن بیّنة من أمری و نجاح من حوائجی و لو احتجت أن أقیم بها حتّی أتصدّق قال: و فی خلال ذلک یضیق صدری بالمقام و أخاف أن یفوتنی الحجّ قال: فجئت یوما إلی محمّد بن أحمد أتقاضاه فقال لی: صر إلی مسجد کذا و کذا و إنّه یلقاک رجل قال: فصرت إلیه فدخل علیّ رجل فلمّا نظر إلیّ ضحک و قال: لا تغتمّ فإنّک ستحجّ فی هذه السّنة و تنصرف إلی أهلک و ولدک سالما قال: فاطمأننت و سکن قلبی و أقول ذا مصداق ذلک و الحمد للّه قال: ثمّ وردت العسکر فخرجت إلیّ صرّة فیها دنانیر و ثوب فاغتممت و قلت فی نفسی: جزائی عند القوم هذا و استعملت الجهل فرددتها و کتبت رقعة و لم یشر الّذی قبضها منّی علیّ بشیء و لم یتکلّم فیها بحرف ثمّ ندمت بعد ذلک ندامة شدیدة و قلت فی نفسی: کفرت بردّی علی مولای و کتبت رقعة أعتذر من فعلی و أبوء بالإثم و أستغفر من ذلک و أنفذتها و قمت أتمسّح فأنا فی ذلک أفکّر فی نفسی و أقول إن ردّت علیّ الدّنانیر لم أحلل صرارها و لم أحدث فیها حتّی أحملها إلی أبی فإنّه أعلم منّی لیعمل فیها بما شاء فخرج إلی الرّسول الّذی حمل إلیّ الصّرّة: أسأت إذ لم تعلم الرّجل إنّا ربّما فعلنا ذلک بموالینا
ص :۵٧۴
نشدهام. تو علی بن حسین فرستادۀ جعفر ابراهیم هستی. آنگاه مرا برد و در خانۀ حسین احمد منزلم داد. سپس با او به نجوا سخن گفت که چیزی نفهمیدم. تا آنچه نیاز داشتم برایم آورد و سه روز نزدش بودم. آنگاه اجازۀ زیارت داخل مرقد را خواستم که اجازه دادند و من شب زیارت کردم.
[١٣۶٢]١٣-حسن بن فضل یزید یمانی گفت: پدرم به خط خود نامهای نوشت و جوابش آمد. سپس من به خط خودم نامهای نوشتم و جوابش آمد. سپس مردی از فقیهان اصحابمان نامه نوشت ولی جوابش نیامد. ما بررسی کردیم علّتش این بود که آن مرد قرمطی شده بود. حسن فضل گفته است: آنگاه به طوس وارد شدم و سپس به زیارت عراق رفتم و تصمیم گرفتم جز پس از روشن شدن کارم و روا شدن حاجتهایم خارج نشوم. اگرچه نیاز باشد که در آنجا مقیم شوم و صدقه بگیرم. او گفته است: در این میان دلم از ماندن تنگ شد و ترسیدم که حجّ آن سال از دستم برود. پس روزی به سوی محمّد احمد رفتم تا از او کمک بخواهم. او به من گفت: به فلان مسجد برو مردی به دیدارت میآید. به آنجا رفتم. مردی به نزدم آمد. چون به من نگریست خندیده، گفت: غمگین نباش. تو امسال حجّ کرده، به سلامت نزد خانواده و فرزندانت بازمیگردی. پس خاطرجمع شده، دلم آرام شد درحالیکه میگفتم این دلیل صدق آن است و سپاس بر خداوند. او گوید: سپس به سامره رفتم، برایم همیانی که جامه و چند دینار در آن بود، رسید. غمگین شده، با خودم گفتم: پاداشم نزد این مردم این است و نادانی کرده، آنها را بازگرداندم و نامهای نوشتم و کسی که آنها را از من گرفت به چیزی اشاره نکرد و در اینباره کلمهای سخن نگفت. سپس بهسختی پشیمان شده، با خودم گفتم: من با این کارم به سرورم ناسپاسی کردم و نامه نوشته، از کارم عذر خواسته، به گناهم اعتراف کردم و آمرزش خواستم و نامه را فرستاده، پریشان منتظر ماندم. در اینباره با خودم میاندیشیدم و میگفتم: اگر دینارها را به من برگردانند همیان را باز نکرده، در آن دست نمیبردم تا به پدرم برسانم. او بهتر از من میداند که با آنها چه کند. آنگاه به فرستادهای که همیان را برایم آورده بود، صادر شد که: بد کردی به آن مرد نگفتی که ما این کار را با دوستانمان میکنیم
ص :۵٧۵
و ربّما سألونا ذلک یتبرّکون به و خرج إلیّ أخطأت فی ردّک برّنا فإذا استغفرت اللّه فاللّه یغفر لک فأمّا إذا کانت عزیمتک و عقد نیّتک ألاّ تحدث فیها حدثا و لا تنفقها فی طریقک فقد صرفناها عنک فأمّا الثّوب فلا بدّ منه لتحرم فیه قال: و کتبت فی معنیین و أردت أن أکتب فی الثّالث و امتنعت منه مخافة أن یکره ذلک: فورد جواب المعنیین و الثّالث الّذی طویت مفسّرا و الحمد للّه، قال: و کنت وافقت جعفر بن إبراهیم النّیسابوریّ بنیسابور علی أن أرکب معه و أزامله فلمّا وافیت بغداد بدا لی فاستقلته و ذهبت أطلب عدیلا فلقینی ابن الوجناء بعد أن کنت صرت إلیه و سألته أن یکتری لی فوجدته کارها فقال لی: أنا فی طلبک و قد قیل لی: إنّه یصحبک فأحسن معاشرته و اطلب له عدیلا و اکتر له.
[١٣۶٣]١۴-علیّ بن محمّد عن الحسن بن عبد الحمید قال:
شککت فی أمر حاجز فجمعت شیئا ثمّ صرت إلی العسکر فخرج إلیّ: لیس فینا شکّ و لا فیمن یقوم مقامنا بأمرنا ردّ ما معک إلی حاجز بن یزید.
[١٣۶۴]١۵-علیّ بن محمّد عن محمّد بن صالح قال:
لمّا مات أبی و صار الأمر لی کان لأبی علی النّاس سفاتج من مال الغریم فکتبت إلیه أعلمه فکتب: طالبهم و استقض علیهم فقضّانی النّاس إلاّ رجل واحد کانت علیه سفتجة بأربعمائة دینار فجئت إلیه أطالبه فماطلنی و استخفّ بی ابنه و سفه علیّ فشکوت إلی أبیه فقال: و کان ما ذا؟ فقبضت علی لحیته و أخذت برجله و سحبته إلی وسط الدّار و رکلته رکلا کثیرا فخرج ابنه یستغیث بأهل بغداد و یقول: قمّیّ رافضیّ قد قتل والدی فاجتمع علیّ منهم الخلق فرکبت دابّتی و قلت: أحسنتم یا أهل بغداد تمیلون مع الظّالم علی الغریب
ص :۵٧۶
و بسا چیزی به جهت تبرّک از ما میخواهند. و به من صادر شد که: خطا کردی که احسانمان را به ما بازگرداندی و چون از خداوند آمرزش خواستی، خدا تو را میآمرزد. و چون قصد و آهنگت این است که در همیان دست نبری و در راهت خرج نکنی ما آن را از تو بازداشتیم. امّا به آن جامه نیاز داری تا با آن محرم شوی. او گفته است: و دربارۀ دو موضوع نامه نوشتم و خواستم دربارۀ موضوع سومی هم بنویسم که ننوشتم. ترسیدم آن را نپسندند. آنگاه جواب آن دو موضوع و موضوع سومی که ننوشته بودم، با تفسیر رسید و سپاس بر خداوند. و گفته است: در نیشابور با جعفر بن ابراهیم نیشابوری توافق کردم که با او به سفر رفته، همراهش باشم. چون به بغداد رسیدم، نظرم عوض شد، پس با او فسخ کرده، رفتم تا جایگزینی بجویم. آنگاه پسر وجناء مرا دید-پس از آنکه من به سویش رفتم و از او خواستم که به من کرایه بدهد ولی او را ناخرسند یافتم-و گفت: دنبالت بودم. به من گفتند که او [یعنی من]با تو همراه میشود. با او خوش رفتاری کرده، رفیقی برایش بجو و به او کرایه بده.
[١٣۶٣]١۴-حسن عبد الحمید گفت: دربارۀ وکالت حاجز تردید کردم. پس چیزی گرد آورده، به سامره رفتم. نامهای به من رسید که: نه دربارۀ ما تردیدی هست و نه دربارۀ کسی که به فرمان ما جانشینمان میشود. آنچه را با خود آوردهای به حاجز یزید بازگردان.
[١٣۶۴]١۵-محمّد صالح گفت: چون پدرم مرد و کار او به من رسید. پدرم از مردم سفتههایی دربارۀ مال امام علیه السّلام داشت. پس به ایشان نامه نوشتم تا به استحضارشان برسانم. جواب آمد که: از آنان بخواه و بگیر. مردم همه پرداختند جز یک مرد که سفتهای چهارصد دیناری داشت. من به نزدش رفتم و از او مطالبه کردم. او با من امروز و فردا کرده، پسرش هم بیاحترامی کرده، نادانی نشان داد. به پدرش شکایت کردم. گفت: مگر چه شده؟ من ریش و پایش را گرفته، به میان اتاق کشیدم و بسیار بر او لگد زدم. پسرش بیرون رفته، اهل بغداد را به کمک خواسته، میگفت: قمی رافضی پدرم را کشت. از آنان مردمی بر من گرد آمدند. من بر چارپایم سوار شده، گفتم: آفرین بر شما اهل بغداد که با این ستمکار بر غریبی ستمدیده همراهی میکنید.
ص :۵٧٧
المظلوم أنا رجل من أهل همذان من أهل السّنّة و هذا ینسبنی إلی أهل قمّ و الرّفض لیذهب بحقّی و مالی قال: فمالوا علیه و أرادوا أن یدخلوا علی حانوته حتّی سکّنتهم و طلب إلیّ صاحب السّفتجة و حلف بالطّلاق أن یوفّینی مالی حتّی أخرجتهم عنه.
[١٣۶۵]١۶-علیّ عن عدّة من أصحابنا عن أحمد بن الحسن و العلاء بن رزق اللّه عن بدر غلام أحمد بن الحسن قال:
وردت الجبل و أنا لا أقول بالإمامة أحبّهم جملة إلی أن مات یزید بن عبد اللّه فأوصی فی علّته أن یدفع الشّهریّ السّمند و سیفه و منطقته إلی مولاه فخفت إن أنا لم أدفع الشّهریّ إلی إذکوتکین نالنی منه استخفاف فقوّمت الدّابّة و السّیف و المنطقة بسبعمائة دینار فی نفسی و لم أطلع علیه أحدا فإذا الکتاب قد ورد علیّ من العراق: وجّه السّبع مائة دینار الّتی لنا قبلک من ثمن الشّهریّ و السّیف و المنطقة.
[١٣۶۶]١٧-علیّ عمّن حدّثه قال:
ولد لی ولد فکتبت أستأذن فی طهره یوم السّابع فورد لا تفعل فمات یوم السّابع أو الثّامن ثمّ کتبت بموته فورد ستخلف غیره و غیره تسمّیه أحمد و من بعد أحمد جعفرا فجاء کما قال. قال: و تهیّأت للحجّ و ودّعت النّاس و کنت علی الخروج فورد: نحن لذلک کارهون و الأمر إلیک قال: فضاق صدری و اغتممت و کتبت أنا مقیم علی السّمع و الطّاعة غیر أنّی مغتمّ بتخلّفی عن الحجّ فوقّع لا یضیقنّ صدرک فإنّک ستحجّ من قابل إن شاء اللّه قال: و لمّا کان من قابل کتبت أستأذن فورد الإذن فکتبت أنّی عادلت محمّد بن العبّاس و أنا واثق بدیانته و صیانته فورد: الأسدیّ نعم العدیل فإن قدم فلا تختر علیه فقدم الأسدیّ و عادلته.
ص :۵٧٨
من مردی همدانی و از اهل سنّتم. و این مرا به قم و رافضیگری نسبت میدهد تا حقّ و مالم را از من برباید. او گوید: آنان راه را به سوی او کج کرده، خواستند به مغازهاش داخل شوند. که من آرامشان کردم. آنگاه صاحب سفته مرا خوانده، به طلاق زنش سوگند خورد که مالم را میپردازد. و من هم آنها را از او دور کردم.
[١٣۶۵]١۶-بدر غلام احمد حسن گفت: به جبل رفتم درحالیکه به امامت معتقد نبودم ولی همگیشان را دوست میداشتم. تا یزید عبد اللّه مرد و در بیماریاش وصیّت کرد که اسب زردرنگ و شمشیر و کمربندش را به سرورش (امام زمان علیه السّلام) بدهند. من ترسیدم که اگر آن اسب را به اذکوتکین (امیر ترک) ندهم از او آزاری به من برسد. پس با خودم آن چارپا و شمشیر و کمربند را هفتصد دینار قیمت گذاشتم ولی کسی را بر آن آگاه نکردم. آنگاه از عراق نامهای به من رسید که: هفتصد دیناری که از قیمت اسب زرد و شمشیر و کمربند به ما بدهکاری، برایمان بفرست.
[١٣۶۶]١٧-مردی گفت: فرزندی برایم به دنیا آمد. نامه نوشتم و دربارۀ ختنه کردنش در روز هفتم اجازه خواستم. جواب آمد که این کار را نکن. آنگاه نوزاد روز هفتم یا هشتم مرد. سپس دربارۀ مردن آن نامه نوشتم. جواب آمد که جز او و دیگری هم به دنبال خواهد آمد که نخستین را احمد و پسین را جعفر مینامی. و آمد چنانکه فرموده بود. و او گفت: برای حجّ آماده شدم و با مردم خداحافظی کردم و میخواستم بیرون آیم که نامه رسید: ما آن را نمیپسندیم ولی خود دانی. او گوید: من دلتنگ و غمگین شده، نوشتم: من به شنیدن و فرمانبری پابرجایم جز اینکه به جهت بازماندنم از حجّ غمگینم. نوشتند: دلتنگ نباش. ان شاء اللّه سال آینده حجّ خواهی کرد. و چون سال بعد رسید، نامه نوشته، اجازه خواستم. اجازه رسید. آنگاه نوشتم: من محمّد عبّاس را برای همراهی برگزیدهام و به دیانت و نگاهداریاش اطمینان دارم. جواب رسید: اسدی خوب همراهی است. اگر او میآید دیگری را برنگزین. آنگاه اسدی آمد و با او همراه شدم.
ص :۵٧٩
[١٣۶٧]١٨-الحسن بن علیّ العلویّ قال:
أودع المجروح مرداس بن علیّ مالا للنّاحیة و کان عند مرداس مال لتمیم بن حنظلة فورد علی مرداس: أنفذ مال تمیم مع ما أودعک الشّیرازیّ.
[١٣۶٨]١٩-علیّ بن محمّد، عن الحسن بن عیسی العریضیّ أبی محمّد قال:
لمّا مضی أبو محمّد علیه السّلام ورد رجل من أهل مصر بمال إلی مکّة للنّاحیة فاختلف علیه فقال بعض: النّاس إنّ أبا محمّد علیه السّلام مضی من غیر خلف و الخلف جعفر و قال بعضهم: مضی أبو محمّد عن خلف فبعث رجلا یکنّی بأبی طالب فورد العسکر و معه کتاب فصار إلی جعفر و سأله عن برهان فقال: لا یتهیّأ فی هذا الوقت فصار إلی الباب و أنفذ الکتاب إلی أصحابنا فخرج إلیه: آجرک اللّه فی صاحبک فقد مات و أوصی بالمال الّذی کان معه إلی ثقة لیعمل فیه بما یجب و أجیب عن کتابه.
[١٣۶٩]٢٠-علیّ بن محمّد قال:
حمل رجل من أهل آبة شیئا یوصله و نسی سیفا بآبة. فأنفذ ما کان معه فکتب إلیه: ما خبر السّیف الّذی نسیته؟ .
[١٣٧٠]٢١-الحسن بن خفیف عن أبیه قال:
بعث بخدم إلی مدینة الرّسول و معهم خادمان و کتب إلی خفیف أن یخرج معهم فخرج معهم فلمّا وصلوا إلی الکوفة شرب أحد الخادمین مسکرا فما خرجوا من الکوفة حتّی ورد کتاب من العسکر بردّ الخادم الّذی شرب المسکر و عزل عن الخدمة.
[١٣٧١]٢٢-علیّ بن محمّد، عن [أحمد بن]أبی علیّ بن غیاث عن أحمد بن الحسن قال:
ص :۵٨٠
[١٣۶٧]١٨-حسن بن علی علوی گفت: مجروح [شیرازی]مالی از برای ناحیه را به مرداس بن علی سپرد و نزد او مالی از تمیم حنظله نیز بود. به مرداس نامه رسید که: مال تمیم را با آنچه شیرازی به تو سپرده بفرست.
[١٣۶٨]١٩-حسن عیسی گفت: چون حضرت ابو محمّد [علیه السّلام]وفات کرد. مردی از اهل مصر با مالی از برای ناحیه به مکّه آمد. بر سرش اختلاف شد. یکی از مردم گفت: حضرت عسکری علیه السّلام بیفرزند درگذشت و جانشین او جعفر است. و یکی گفت: حضرت عسکری علیه السّلام فرزند داشت و درگذشت. آنگاه او مردی، کنیهاش ابو طالب، را به همراه نامهای به سامره فرستاد. او به سوی جعفر رفته، از او برهانی برای جانشینی خواست. گفت: اینک آماده نیست. پس به در خانه رفته، نامه را به اصحابمان رساند و این جواب برایش صادر شد: خدا به خاطر رفیقت به تو اجر دهد. که او مرد و مالی را که با خود داشت به مردی مورد اطمینان وصیّت کرد تا در آن به آنچه واجب است، عمل کند. و از نامهاش جواب داده شد.
[١٣۶٩]٢٠-علی بن محمّد گفت: مردی از اهل آوه مالی آورد تا به ایشان برساند و شمشیری را فراموش کرد. آنگاه آنچه را به همراه داشت، فرستاد. و ایشان به او نوشت: از شمشیری که فراموشاش کردی، چه خبر؟
[١٣٧٠]٢١-حسن خفیف از پدرش روایت کرده که گفت: حضرت خادمانی و به همراهشان دو خدمتگزار به مدینه رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- فرستاد و به خفیف نوشت که با آنان برود. او با آن خارج شد. چون به کوفه رسیدند یکی از دو خدمتگزار مستکنندهای خورد. و از کوفه بیرون نرفته بودند که از سامره نامهای مبنی بر بازگرداندن خدمتگزاری که مستکننده نوشیده بود، رسید و از خدمت عزل شد.
[١٣٧١]٢٢-احمد حسن گفت: یزید عبد اللّه چارپا و شمشیر و مالی را وصیّت
ص :۵٨١
أوصی یزید بن عبد اللّه بدابّة و سیف و مال و أنفذ ثمن الدّابّة و غیر ذلک و لم یبعث السّیف فورد: کان مع ما بعثتم سیف فلم یصل أو کما قال.
[١٣٧٢]٢٣-علیّ بن محمّد عن محمّد بن علیّ بن شاذان النّیسابوریّ قال:
اجتمع عندی خمسمائة درهم تنقص عشرین درهما فأنفت أن أبعث بخمسمائة تنقص عشرین درهما فوزنت من عندی عشرین درهما و بعثتها إلی الأسدیّ و لم أکتب ما لی فیها؟ فورد: وصلت خمسمائة درهم لک منها عشرون درهما.
[١٣٧٣]٢۴-الحسین بن محمّد الأشعریّ قال:
کان یرد کتاب أبی محمّد علیه السّلام فی الإجراء علی الجنید قاتل فارس و أبی الحسن و آخر فلمّا مضی أبو محمّد علیه السّلام ورد استئناف من الصّاحب لإجراء أبی الحسن و صاحبه و لم یرد فی أمر الجنید بشیء قال: فاغتممت لذلک فورد نعی الجنید بعد ذلک.
[١٣٧۴]٢۵-علیّ بن محمّد عن محمّد بن صالح قال:
کانت لی جاریة کنت معجبا بها فکتبت أستأمر فی استیلادها فورد: استولدها و یفعل اللّه ما یشاء فوطئتها فحبلت ثمّ أسقطت فماتت.
[١٣٧۵]٢۶-علیّ بن محمّد قال:
کان ابن العجمیّ جعل ثلثه للنّاحیة و کتب بذلک و قد کان قبل إخراجه الثّلث دفع مالا لابنه أبی المقدام لم یطّلع علیه أحد فکتب إلیه: فأین المال الّذی عزلته لأبی المقدام.
[١٣٧۶]٢٧-علیّ بن محمّد عن أبی عقیل عیسی بن نصر قال:
کتب علیّ بن زیاد الصّیمریّ یسأل کفنا فکتب إلیه: إنّک تحتاج إلیه فی سنة
ص :۵٨٢
کرد. قیمت چارپا و جز آن فرستاده شد و شمشیر نه. نامه رسید که: با آنچه فرستادید شمشیری بوده که نرسیده است. -یا چنین عبارتی-.
[١٣٧٢]٢٣-محمّد بن علی شاذان نیشابوری گفت: نزد من پانصد درهم [از مال امام]که بیست درهمش کم بود، گرد آمد. نپسندیدم پانصد درهمی که بیست تا کم دارد، بفرستم پس بیست درهم از نزد خودم شمرده، همه را برای اسدی فرستادم و ننوشتم که چه مقدارش از آن من است. نامه رسید که: پانصد درهم رسید که بیست درهم از آن مال تو است.
[١٣٧٣]٢۴-حسین بن محمّد اشعری گفت: نامههای حضرت ابو محمّد [علیهما السّلام] در اجرای امور به جنید کشندۀ فارس [غالی ملعون]و ابو الحسن و دیگری میآمد. و چون حضرت عسکری علیه السّلام وفات کرد از جانب حضرت صاحب [علیه السّلام]برای ابو الحسن و رفیقش تجدید شد ولی دربارۀ جنید چیزی نیامد. راوی گوید: من برای همین غمگین شدم تا خبر مرگ جنید رسید.
[١٣٧۴]٢۵-محمّد صالح گفت: من کنیزی داشتم و از او خوشم میآمد. پس نامه نوشتم و دربارۀ بچّهدار شدن از او مشورت خواستم. جواب آمد که چنین کن ولی خدا آنچه خواهد، میکند. من نزدیکی کردم و او آبستن شد. سپس بچّه را انداخت و خودش مرد.
[١٣٧۵]٢۶-علی بن محمّد گفت: ابن عجمی یک سوم مالش را برای ناحیه قرار داده، آن را نوشت و پیش از خارج کردن آن یک سوم، مالی به پسرش ابو مقدام داد که کسی از آن آگاه نشد. آنگاه حضرت به او نوشت: پس مالی که برای ابو مقدام جدا کردی، چه؟
[١٣٧۶]٢٧-ابو عقیل عیسای نصر گفت: علی بن زیاد صیمری نامه نوشته، کفنی خواست. حضرت به او نوشت: تو در سال هشتاد به آن نیازمند میشوی.
ص :۵٨٣
ثمانین فمات فی سنة ثمانین و بعث إلیه بالکفن قبل موته بأیّام.
[١٣٧٧]٢٨-علیّ بن محمّد عن محمّد بن هارون بن عمران الهمذانیّ قال:
کان للنّاحیة علیّ خمسمائة دینار فضقت بها ذرعا ثمّ قلت فی نفسی: لی حوانیت اشتریتها بخمسمائة و ثلاثین دینارا قد جعلتها للنّاحیة بخمسمائة دینار و لم أنطق بها فکتب إلی محمّد بن جعفر: اقبض الحوانیت من محمّد بن هارون بالخمسمائة دینار الّتی لنا علیه.
[١٣٧٨]٢٩-علیّ بن محمّد قال:
باع جعفر فیمن باع صبیّة جعفریّة کانت فی الدّار یربّونها فبعث بعض العلویّین و أعلم المشتری خبرها فقال المشتری: قد طابت نفسی بردّها و أن لا أرزأ من ثمنها شیئا فخذها فذهب العلویّ فأعلم أهل النّاحیة الخبر فبعثوا إلی المشتری بأحد و أربعین دینارا و أمروه بدفعها إلی صاحبها.
[١٣٧٩]٣٠-الحسین بن الحسن العلویّ قال:
کان رجل من ندماء روز حسنی و آخر معه فقال له: هو ذا یجبی الأموال و له وکلاء و سمّوا جمیع الوکلاء فی النّواحی و أنهی ذلک إلی عبید اللّه بن سلیمان الوزیر فهمّ الوزیر بالقبض علیهم فقال السّلطان: اطلبوا أین هذا الرّجل فإنّ هذا أمر غلیظ فقال عبید اللّه بن سلیمان نقبض علی الوکلاء فقال السّلطان لا و لکن دسّوا لهم قوما لا یعرفون بالأموال فمن قبض منهم شیئا قبض علیه قال فخرج بأن یتقدّم إلی جمیع الوکلاء أن لا یأخذوا من أحد شیئا و أن یمتنعوا من ذلک و یتجاهلوا الأمر فاندسّ لمحمّد بن أحمد رجل لا یعرفه و خلا به فقال: معی مال أرید أن أوصله فقال له محمّد: غلطت أنا لا أعرف من هذا شیئا فلم یزل یتلطّفه و محمّد یتجاهل علیه و بثّوا الجواسیس و امتنع
ص :۵٨۴
او در سال هشتاد مرد و حضرت چند روز پیش از مرگش برایش کفن فرستاد.
[١٣٧٧]٢٨-محمّد هارون گفت: پانصد دینار از برای ناحیه به گردن داشتم. و دستم تنگ بود. پس با خودم گفتم: من دکانهایی دارم که به پانصد و سی دینار خریدهام. پس پانصد دینار آن را برای ناحیه قرار میدهم ولی دربارهاش سخنی نگفتم. آنگاه حضرت به محمّد جعفر نوشت: آن دکانها را از محمّد هارون تحویل بگیر. به جای پانصد دیناری که به گردن دارد.
[١٣٧٨]٢٩-علی بن محمّد گفت: جعفر [کذّاب]در میان کسانی که فروخت دختری جعفری [از نوادۀ جعفر ابو طالب]را هم که در آن خانه تربیت میشد، فروخت. حضرت یکی از علویان را فرستاد تا مشتری را از آن آگاه کند. آن مشتری گفت: من به بازگرداندنش راضیام ولی از قیمتش چیزی نمیکاهم. او را ببر. علوی رفته، خبر را به اهل ناحیه رساند. آنان چهل و یک دینار برای مشتری فرستاده، به او فرمان دادند که او را به صاحبش بسپارد.
[١٣٧٩]٣٠-حسین بن حسن علوی گفت: مردی از ندیمان به نام «و روز حسنا» و همراهش به او گفتند: هماکنون او [حضرت صاحب علیه السّلام]اموال را جمع میکند و وکیلانی هم دارد. و همۀ وکیلان نواحی را نام برد. این به گوش عبید اللّه سلیمان وزیر رسید. وزیر آهنگ دستگیریشان را کرد. سلطان گفت: خود این مرد را بجویید. اگرچه کار دشواری است. عبید اللّه سلیمان گفت: وکلا را میگیریم. سلطان گفت: نه، ولی گروهی را که آنان نشناسند، پنهانی با اموالی به سراغشان بفرستید، هرکدام از آنان چیزی گرفت، او را دستگیر کنید. راوی گفته است: آنگاه از سوی حضرت حکمی صادر شد که به همۀ وکیلان فرمان داده شود از کسی، مالی نگیرند. امتناع کرده، خود را به بیخبری بزنند. آنگاه مردی ناشناس پنهانی به نزد محمّد بن احمد آمده، با او خلوت کرده، گفت: همراهم مالی آوردهام که میخواهم به ایشان برسانم. محمّد به او گفت: غلط کردی، من از این مسأله چیزی نمیدانم. او پیوسته حیله میکرد و محمّد خود را به بیخبری میزد. و جاسوسها پراکنده شدند و همۀ وکیلان امتناع کردند. چنانکه فرمان داده شده بودند.
ص :۵٨۵
الوکلاء کلّهم لما کان تقدّم إلیهم.
[١٣٨٠]٣١-علیّ بن محمّد قال:
خرج نهی عن زیارة مقابر قریش و الحیر [ة]فلمّا کان بعد أشهر دعا الوزیر الباقطائیّ فقال له: الق بنی الفرات و البرسیّین و قل لهم: لا یزوروا مقابر قریش فقد أمر الخلیفة أن یتفقّد کلّ من زار فیقبض [علیه].
باب ما جاء فی الاثنی عشر و النّصّ علیهم علیه السّلام [١٣٨١]١-عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد البرقیّ عن أبی هاشم داود بن القاسم الجعفریّ عن أبی جعفر الثّانی علیه السّلام قال:
أقبل أمیر المؤمنین علیه السّلام و معه الحسن بن علیّ علیه السّلام و هو متّکئ علی ید سلمان فدخل المسجد الحرام فجلس إذ أقبل رجل حسن الهیئة و اللّباس فسلّم علی أمیر المؤمنین فردّ علیه السّلام فجلس ثمّ قال: یا أمیر المؤمنین أسألک عن ثلاث مسائل إن أخبرتنی بهنّ علمت أنّ القوم رکبوا من أمرک ما قضی علیهم و أن لیسوا بمأمونین فی دنیاهم و آخرتهم و إن تکن الأخری علمت أنّک و هم شرع سواء فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: سلنی عمّا بدا لک قال: أخبرنی عن الرّجل إذا نام أین تذهب روحه؟ و عن الرّجل کیف یذکر و ینسی؟ و عن الرّجل کیف یشبه ولده الأعمام و الأخوال؟ فالتفت أمیر المؤمنین علیه السّلام إلی الحسن فقال: یا أبا محمّد أجبه قال: فأجابه الحسن علیه السّلام فقال الرّجل: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و لم أزل أشهد بها و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه و لم أزل أشهد بذلک و أشهد أنّک وصیّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و القائم بحجّته و أشار إلی أمیر المؤمنین و لم أزل أشهد بها و أشهد أنّک وصیّه و القائم بحجّته و أشار إلی الحسن علیه السّلام
ص :۵٨۶
[١٣٨٠]٣١-علی بن محمّد گفت: از سوی حضرت نهیای از زیارت مقابر قریش [کاظمین علیهما السّلام]و کربلا صادر شد. چون چند ماه گذشت، وزیر [ابو الفتح فضل بن جعفر فرات]باقطایی [کاتب]را خواسته، به او گفت: بنی فرات و برسیها [شهری میان کوفه و حله]را ببین و بگو که مقبرههای قریش را زیارت نکند که خلیفه دستور داده کسانی را که زیارت میکنند، جسته و دستگیر کنند.
[١٣٨١]١-ابو هاشم داود بن قاسم جعفری از حضرت جواد علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: امیر مؤمنان و به همراهش حسن علیهما السّلام میآمدند درحالیکه به دست سلمان تکیه کرده بود. آنگاه به مسجد الحرام داخل شده، نشست. ناگاه مردی خوشسیما و خوشلباس پیش آمد و به امیر مؤمنان سلام داد. حضرت سلامش را پاسخ داد. آنگاه او نشسته، گفت: ای امیر مؤمنان من به سه چیز از شما میپرسم اگر مرا به آنها آگاه کنی میفهمم [حق با توست و]این مردم دربارۀ تو کاری پانجام دادهاند که به زیان خودشان است. و در دنیا و آخرتشان ایمن نیستند. و اگر نتوانستی پاسخ دهی معلوم میشود که تو با آنان برابر و مساوی هستی [و امتیازی نداری]. امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: بپرس از آنچه در نظر داری. گفت: به من بگویید انسان وقتی میخوابد، روحش به کجا میرود؟ و چگونه به یاد میآورد یا فراموش میکند؟ و چگونه فرزندش به عموها و داییها شبیه میشود؟ امیر مؤمنان به حسن [علیه السّلام]رو کرد و فرمود: ابو محمّد به او پاسخ ده. راوی گوید: حضرت حسن علیه السّلام پاسخش داد. آنگاه آن مرد گفت: گواهی میدهم که معبودی جز خداوند نیست و پیوسته به آن گواهی میدهم. و گواهی میدهم که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]رسول خدا است و پیوسته به آن گواهی میدهم. و گواهی میدهم که تو وصیّ رسول خدایی و قیامکننده به حجّت او-و به امیر مؤمنان اشاره کرد-و پیوسته به آن گواهی میدهم. و گواهی میدهم که تو وصیّ او و قیامکننده به حجّت اویی-و به حضرت حسن علیه السّلام اشاره کرد.
ص :۵٨٧
و أشهد أنّ الحسین بن علیّ وصیّ أخیه و القائم بحجّته بعده و أشهد علی علیّ بن الحسین أنّه القائم بأمر الحسین بعده و أشهد علی محمّد بن علیّ أنّه القائم بأمر علیّ بن الحسین و أشهد علی جعفر بن محمّد بأنّه القائم بأمر محمّد و أشهد علی موسی أنّه القائم بأمر جعفر بن محمّد و أشهد علی علیّ بن موسی أنّه القائم بأمر موسی بن جعفر و أشهد علی محمّد بن علیّ أنّه القائم بأمر علیّ بن موسی و أشهد علی علیّ بن محمّد بأنّه القائم بأمر محمّد بن علیّ و أشهد علی الحسن بن علیّ بأنّه القائم بأمر علیّ بن محمّد و أشهد علی رجل من ولد الحسن لا یکنّی و لا یسمّی حتّی یظهر أمره فیملأها عدلا کما ملئت جورا و السّلام علیک یا أمیر المؤمنین و رحمة اللّه و برکاته ثمّ قام فمضی فقال أمیر المؤمنین: یا أبا محمّد اتبعه فانظر أین یقصد؟ فخرج الحسن بن علیّ علیهما السّلام فقال: ما کان إلاّ أن وضع رجله خارجا من المسجد فما دریت أین أخذ من أرض اللّه فرجعت إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام فأعلمته فقال: یا أبا محمّد أ تعرفه؟ قلت: اللّه و رسوله و أمیر المؤمنین أعلم قال هو الخضر علیه السّلام.
[١٣٨٢]٢-و حدّثنی محمّد بن یحیی عن محمّد بن الحسن الصّفّار عن أحمد بن أبی عبد اللّه عن أبی هاشم مثله سواء. قال محمّد بن یحیی:
فقلت لمحمّد بن الحسن یا أبا جعفر وددت أنّ هذا الخبر جاء من غیر جهة أحمد بن أبی عبد اللّه قال: فقال: لقد حدّثنی قبل الحیرة بعشر سنین.
[١٣٨٣]٣-محمّد بن یحیی و محمّد بن عبد اللّه عن عبد اللّه بن جعفر عن الحسن بن ظریف و علیّ بن محمّد عن صالح بن أبی حمّاد عن بکر بن صالح عن عبد الرّحمن بن سالم عن أبی بصیر عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
قال أبی لجابر بن عبد اللّه الأنصاریّ: إنّ لی إلیک حاجة فمتی یخفّ علیک
ص :۵٨٨
و گواهی میدهم که حسین علی وصی برادرش و پس از او قیامکننده به حجّت او است. و گواهی میدهم که علی حسین به امر حسین قیامکنندۀ پس از او است و به محمّد علی گواهی میدهم که او قیامکنندۀ به فرمان علی حسین است. و به جعفر محمّد گواهی میدهم که قیامکنندۀ به فرمان محمّد است. و به موسی گواهی میدهم که قیامکنندۀ به فرمان جعفر محمّد است. به علی موسی گواهی میدهم که قیامکنندۀ به فرمان موسای جعفر است و به محمّد علی گواهی میدهم که قیامکنندۀ به فرمان علی موسی است. و به علی محمّد گواهی میدهم که قیامکنندۀ به فرمان محمّد علی است. و به حسن علی گواهی میدهم که قیام کننده به فرمان علی محمّد است. و به مردی از فرزندان حسن گواهی میدهم که کنیه و نامش برده نمیشود تا امامتش آشکار شود و زمین را از عدل پر کند چنان که از ستم پر بود. و سلام و رحمت و برکات خدا بر تو ای امیر مؤمنان. سپس برخاست و رفت. امیر مؤمنان فرمود: ابو محمّد او را دنبال کن ببین به کجا میرود؟ حسن علی علیهما السّلام بیرون رفت. او فرموده است: آن مرد پایش را از مسجد بیرون ننهاده بود که نفهمیدم به کجای زمین خدا رفت. پس به سوی امیر مؤمنان علیه السّلام بازگشته، از آن آگاهش کردم. فرمود: ابو محمّد او را میشناسی؟ گفتم: خدا و رسولش و امیر مؤمنان داناترند. فرمود: او خضر است.
[١٣٨٢]٢-عین همین حدیث از طریق دیگری هم روایت شده است. محمّد یحیی گفته است: به محمّد حسن گفتم: ای ابو جعفر دوست داشتم این خبر از طریقی غیر از احمد ابو عبد اللّه [که همان احمد برقی است]میرسید. او گفت: او ده سال پیش از حیرت [اخراج از قم یا دوران پیری]آن را برایم روایت کرد.
[١٣٨٣]٣-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: پدرم به جابر عبد اللّه انصاری فرمود: مرا با تو کاری هست. چه وقت برای تو راحت است که با تو
ص :۵٨٩
أن أخلو بک فأسألک عنها؟ فقال له جابر: أیّ الأوقات أحببته فخلا به فی بعض الأیّام فقال له: یا جابر أخبرنی عن اللّوح الّذی رأیته فی ید أمّی فاطمة علیها السّلام بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و ما أخبرتک به أمّی أنّه فی ذلک اللّوح مکتوب فقال جابر أشهد باللّه أنّی دخلت علی أمّک فاطمة علیه السّلام فی حیاة رسول اللّه فهنّیتها بولادة الحسین و رأیت فی یدیها لوحا أخضر ظننت أنّه من زمرّد و رأیت فیه کتابا أبیض، شبه لون الشّمس، فقلت لها: بأبی و أمّی یا بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم ما هذا اللّوح؟ فقالت: هذا لوح أهداه اللّه إلی رسوله صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فیه اسم أبی و اسم بعلی و اسم ابنیّ و اسم الأوصیاء من ولدی و أعطانیه أبی لیبشّرنی بذلک، قال جابر: فأعطتنیه أمّک فاطمة علیه السّلام فقرأته و استنسخته، فقال له أبی: فهل لک یا جابر أن تعرضه علیّ قال: نعم، فمشی معه أبی إلی منزل جابر فأخرج صحیفة من رقّ، فقال: یا جابر! انظر فی کتابک لأقرأ [أنا]علیک، فنظر جابر فی نسخة فقرأه أبی فما خالف حرف حرفا، فقال جابر: فأشهد باللّه أنّی هکذا رأیته فی اللّوح مکتوبا. بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ هذا کتاب من اللّه العزیز الحکیم لمحمّد نبیّه و نوره و سفیره و حجابه و دلیله نزل به الرّوح الأمین من عند ربّ العالمین، عظّم یا محمّد أسمائی و اشکر نعمائی و لا تجحد آلائی، إنّی أنا اللّه لا إله إلاّ أنا قاصم الجبّارین و مدیل المظلومین و دیّان الدّین إنّی أنا اللّه لا إله إلاّ أنا، فمن رجا غیر فضلی أو خاف غیر عدلی عذّبته عذابا لا أعذّبه أحدا من العالمین فإیّای فاعبد و علیّ فتوکّل، إنّی لم أبعث نبیّا فأکملت أیّامه و انقضت مدّته إلاّ جعلت له وصیّا و إنّی فضّلتک علی الأنبیاء و فضّلت وصیّک علی الأوصیاء و أکرمتک بشبلیک و سبطیک حسن و حسین، فجعلت حسنا معدن علمی، بعد انقضاء مدّة أبیه و جعلت حسینا خازن وحیی و أکرمته بالشّهادة
ص :۵٩٠
تنها باشم و از آن بپرسم؟ جابر عرض کرد: هروقتی که دوست داشتی. پس روزی با او خلوت کرده، فرمود: ای جابر برایم از لوحی بگو که در دست مادرم، فاطمه علیها السّلام دخت رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-دیدی و دربارۀ آنچه مادرم از نوشتۀ آن لوح به تو گفت. جابر گفت: خدا را گواه میگیرم که من در زندگانی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به نزد مادرت فاطمه علیها السّلام، برای تبریک ولادت حسین رفته بودم که در دستانش لوحی سبز دیدم. گمان کردم از زمرّد است و در آن نوشتهای سفید همچون رنگ خورشید دیدم. پس به ایشان عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت! ای دخت رسول خدا، این لوح چیست؟ فرمود: این لوحی است که خدا به رسولش هدیه کرده است. در آن نام پدرم، نام همسرم، نام دو پسرانم و نام اوصیایی از فرزندان من است. و پدرم آن را برای مژدگانی به من داده است. جابر گفت: آنگاه مادرت، فاطمه آن را به من داد. من آن را خوانده و از رویش نسخه برداشتم. پدرم به او فرمود: ای جابر آیا میتوانی آن را به من نشانی دهی؟ عرض کرد: بله. آنگاه پدرم با او به منزلش رفت. او ورقی از پوست بیرون آورد. پدرم فرمود: ای جابر تو به نوشتهات بنگر تا من برایت بخوانم. پس جابر به نسخۀ خودش نگریست و پدرم آن را خواند که یک حرف هم با آن تفاوت نداشت. آنگاه جابر گفت: خدا را گواه میگیرم که من نوشتۀ لوح را همینگونه دیدم:
به نام خداوند رحمتگر مهربان
این نامهای است از خداوند شکستناپذیر و حکیم به محمّد پیامبرش و نور و سفیر و دربان و راهنمایش. که آن را روح امین از نزد پروردگار دو جهان فروفرستاده است. ای محمّد نامهایم را بزرگ دار و نعمتهایم را سپاس گوی و موهبتهایش را انکار نکن. که منم خداوندی که جز من خدایی نیست. درهمکوبندۀ بزرگی فروشان، چیرهکنندۀ ستمدیدگان و جزادهندۀ روز رستاخیز. منم خداوندی که جز من معبودی نیست. که هرکس جز به احسان من امیدوار باشد یا جز از عدالت من بترسد به او کیفری میدهم که کسی از جهانیان را چنان کیفری ندهم. پس مرا بندگی کن و به من توکّل نما. من پیامبری برنینگیختم که روزگارش کامل شده، مدّتش پایان یافته باشد مگر اینکه برایش وصیای قرار دادهام. من تو را بر پیامبران برتری دادم و وصیات را بر اوصیا. و تو را با دو شیرزاده و دو نوهات حسن و حسین گرامی داشتم. حسن را پس از به پایان رسیدن مدّت پدرش کان دانشم قرار دادم و حسین را گنجور و حیم نهادم. او را به شهادت گرامی داشتم و به سعادت پایان دادم.
ص :۵٩١
و ختمت له بالسّعادة، فهو أفضل من استشهد و أرفع الشّهداء درجة، جعلت کلمتی التّامّة معه و حجّتی البالغة عنده، بعترته أثیب و أعاقب أوّلهم علیّ سیّد العابدین و زین أولیائی الماضین و ابنه شبه جدّه المحمود محمّد الباقر علمی و المعدن لحکمتی سیهلک المرتابون فی جعفر، الرّادّ علیه کالرّادّ علیّ، حقّ القول منّی لأکرمنّ مثوی جعفر و لأسرّنّه فی أشیاعه و أنصاره و أولیائه، أتیحت بعده موسی فتنة عمیاء حندس لأنّ خیط فرضی لا ینقطع و حجّتی لا تخفی و أنّ أولیائی یسقون بالکأس الأوفی، من جحد واحدا منهم فقد جحد نعمتی و من غیّر آیة من کتابی فقد افتری علیّ، ویل للمفترین الجاحدین عند انقضاء مدّة موسی عبدی و حبیبی و خیرتی فی علیّ ولیّی و ناصری و من أضع علیه أعباء النّبوّة و أمتحنه بالاضطلاع بها، یقتله عفریت مستکبر یدفن فی المدینة الّتی بناها العبد الصّالح إلی جنب شرّ خلقی، حقّ القول منّی لأسرّنّه بمحمّد ابنه و خلیفته من بعده و وارث علمه، فهو معدن علمی و موضع سرّی و حجّتی علی خلقی لا یؤمن عبد به إلاّ جعلت الجنّة مثواه و شفّعته فی سبعین من أهل بیته کلّهم قد استوجبوا النّار و أختم بالسّعادة لابنه علیّ ولیّی و ناصری و الشّاهد فی خلقی و أمینی علی وحیی، أخرج منه الدّاعی إلی سبیلی و الخازن لعلمی الحسن و أکمل ذلک بابنه «م ح م د» رحمة لعالمین، علیه کمال موسی و بهاء عیسی و صبر أیّوب فیذلّ أولیائی فی زمانه و تتهادی رءوسهم کما تتهادی رءوس التّرک و الدّیلم فیقتلون و یحرقون و یکونون خائفین مرعوبین وجلین تصبغ الأرض بدمائهم و یفشو الویل و الرّنّة فی نسائهم أولئک أولیائی حقّا بهم أدفع کلّ فتنة عمیاء حندس و بهم أکشف الزّلازل و أدفع الآصار و الأغلال أولئک علیهم صلوات من ربّهم و رحمة و أولئک هم
ص :۵٩٢
او برترین شهید است و از جهت منزلت والاترینشان. کلمۀ کاملم را با او نهادم و حجّت رسایم را نزد او. با خاندان او پاداش و کیفر میدهم که نخستینشان علی، سرور عبادتگران و آرایۀ اولیای گذشتۀ من است. و پسرش محمّد که شبیه نیای ستودهاش است، شکافندۀ دانش من است و کان حکمتم. [و]جعفر که شکّ کنندگان در او هلاک خواهند شد و نپذیرندهاش همچون کسی است که مرا نپذیرد. سخن من پایدار است که جایگاه جعفر را گرامی میدارم و او را دربارۀ پیروان و یاران و دوستانش شادمان میکنم. پس از او موسی است که فتنهای کور و بس تاریک [برایش]نوشته شده است؛ زیرا رشته واجباتم گسسته نشود و حجّتم پنهان نماند. و اولیای من با جامی لبالب سیراب میشوند. کسی که یکی از ایشان را انکار کند نعمتم را انکار کرده است. و کسی که آیهای از کتابم را دیگر کند، به من دروغ بسته است. وای بر دروغزنان و انکارگران علی-هنگام سپری شدن زمان موسی بنده و محبوب و برگزیدهام-ولیّ و یاور من و کسی که بارهای نبوّت را بر دوشش میگذارم و به پایداری بر آن امتحانش میکنم. او را پلیدی گردنکش میکشد. در شهری که آن بندۀ صالح آن را ساخته است در کنار بدترین آفریدگانم دفن میشود. سخن من پایدار است که او را با محمّد، پسر و جانشین پس از خودش و وارث دانشاش شاد میکنم. او کان دانشام جایگاه رازم و حجّتم بر آفریدگان است. بندهای به او ایمان نمیآورد مگر اینکه بهشت را منزلش ساخته شفاعتگر هفتاد تن از خاندانش که همگی سزاوار آتشند، قرار میدهم و شفاعت او را میپذیرم. و پسر او علی، ولیّ و یاورم و گواه در میان آفریدگانم و امانتدار وحیم را به سعادت پایان میدهم. از او دعوتگر به راهم و گنجور دانشم، حسن را به وجود آورده، او را با پسرش «م ح م د» کامل میکنم. که رحمت جهانیان است. کمال موسی و شکوه عیسی و شکیبایی ایوب دارد. که در زمان [غیبت]او دوستانم خوار میشوند و سرهاشان هدیه داده میشود چنانکه سرهای ترکان و دیلمیان [کافران]هدیه داده میشود و کشته شده، سوزانده میشوند. هراسان و نالان و لرزاناند. زمین به خون آنان رنگ میشود و واویلا و شیون در میان زنانشان رواج یابد. آنان بهراستی اولیای منند. با آنان هر فتنۀ کور بس تاریک را از بین میبرم و به وسیلۀ آنان از شبهات پرده برداشته، رنج و زنجیرها را برطرف میکنم. درودها و رحمت پروردگار بر آنان است و آنان همان رهیافتگانند.
ص :۵٩٣
المهتدون قال عبد الرّحمن بن سالم قال أبو بصیر لو لم تسمع فی دهرک إلاّ هذا الحدیث لکفاک فصنه إلاّ عن أهله
[١٣٨۴]۴-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن إبراهیم بن عمر الیمانیّ، عن أبان بن أبی عیّاش، عن سلیم بن قیس و محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی عمیر، عن عمر بن أذینة و علیّ بن محمّد، عن أحمد بن هلال، عن ابن أبی عمیر، عن عمر بن أذینة، عن أبان بن أبی عیّاش، عن سلیم بن قیس قال:
سمعت عبد اللّه بن جعفر الطّیّار یقول: کنّا عند معاویة: أنا و الحسن و الحسین و عبد اللّه بن عبّاس و عمر ابن أمّ سلمة و أسامة بن زید، فجری بینی و بین معاویة کلام فقلت لمعاویة: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یقول: أنا أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثمّ أخی علیّ بن أبی طالب أولی بالمؤمنین من أنفسهم، فإذا استشهد علیه السّلام علیّ فالحسن بن علیّ أولی بالمؤمنین من أنفسهم ثمّ ابنی الحسین من بعده أولی بالمؤمنین من أنفسهم فإذا استشهد علیه السّلام فابنه علیّ بن الحسین أولی بالمؤمنین من أنفسهم و ستدرکه یا علیّ، ثمّ ابنه محمّد بن علیّ أولی بالمؤمنین من أنفسهم و ستدرکه یا حسین ثمّ یکمّله اثنی عشر إماما تسعة من ولد الحسین، قال عبد اللّه بن جعفر: و استشهدت الحسن و الحسین و عبد اللّه بن عبّاس و عمر ابن أمّ سلمة و أسامة بن زید، فشهدوا لی عند معاویة، قال سلیم: و قد سمعت ذلک من سلمان و أبی ذرّ و المقداد و ذکروا أنّهم سمعوا ذلک من رسول اللّه ۶.
[١٣٨۵]۵-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن أبیه، عن عبد اللّه بن القاسم، عن حنان بن السّرّاج، عن داود بن سلیمان الکسائیّ، عن أبی الطّفیل قال:
ص :۵٩۴
عبد الرّحمان سالم گفته است: ابو بصیر گفت: اگر در عمرت جز این حدیث را نشنیده باشی تو را بس باشد. پس آن را جز از اهلش نگاه دار.
[١٣٨۴]۴-سلیم قیس گفته است: از عبد اللّه جعفر طیّار شنیدم که میگفت: ما نزد معاویه بودیم. من و حسن و حسین [علیهما السّلام]و عبد اللّه عبّاس و عمر امّ سلمه و اسامۀ زید. آنگاه میان من و معاویه سخنی درگرفت. پس به معاویه گفتم: از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-شنیدم میفرماید: من به مؤمنان از خودشان سزاوارترم. سپس برادرم علی بن ابی طالب به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و چون علی علیه السّلام شهید شود، حسن علی به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. پس از او پسرم حسین به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و چون شهید شود، پسرش علی حسین به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و علی جان تو او را میبینی. سپس پسر او محمّد علی به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. و حسین جان تو او را میبینی. سپس دوازده امام را کامل کرد که نهتایشان از فرزندان حسین بودند. عبد اللّه جعفر گفت: و حسن و حسین و عبد اللّه عبّاس و عمر امّ سلمه و اسامۀ زید را به گواهی طلبیدم و آنان نزد معاویه به سخنانم گواهی دادند. سلیم گفته است: و من آن حدیث را از سلمان و ابو ذر و مقداد [خدا از آنان خشنود باد]هم شنیدهام. آنان گفتند که آن را از رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-شنیدهاند.
[١٣٨۵]۵-ابو طفیل گفته است: بر جنازۀ ابو بکر هنگام مرگش حاضر بودم.
ص :۵٩۵
شهدت جنازة أبی بکر یوم مات و شهدت عمر حین بویع و علیّ علیه السّلام جالس ناحیة فأقبل غلام یهودیّ جمیل [الوجه]بهیّ، علیه ثیاب حسان و هو من ولد هارون حتّی قام علی رأس عمر فقال: یا أمیر المؤمنین أنت أعلم هذه الأمّة بکتابهم و أمر نبیّهم؟ قال: فطأطأ عمر رأسه، فقال: إیّاک أعنی و أعاد علیه القول، فقال له عمر: لم ذاک؟ قال: إنّی جئتک مرتادا لنفسی، شاکّا فی دینی، فقال: دونک هذا الشّابّ، قال: و من هذا الشّابّ؟ قال: هذا علیّ بن أبی طالب ابن عمّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و هذا أبو الحسن و الحسین ابنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و هذا زوج فاطمة بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فأقبل الیهودیّ علی علیّ علیه السّلام فقال: أکذاک أنت؟ قال: نعم، قال: إنّی أرید أن أسألک عن ثلاث و ثلاث و واحدة، قال: فتبسّم أمیر المؤمنین علیه السّلام من غیر تبسّم و قال: یا هارونیّ! ما منعک أن تقول سبعا؟ قال: أسألک عن ثلاث فإن أجبتنی سألت عمّا بعدهنّ و إن لم تعلمهنّ علمت أنّه لیس فیکم عالم، قال علیّ علیه السّلام: فإنّی أسألک بالإله الّذی تعبده لئن أنا أجبتک فی کلّ ما ترید لتدعنّ دینک و لتدخلنّ فی دینی؟ قال: ما جئت إلاّ لذاک، قال: فسل، قال: أخبرنی عن أوّل قطرة دم قطرت علی وجه الأرض أیّ قطرة هی؟ و أوّل عین فاضت علی وجه الأرض، أیّ عین هی؟ و أوّل شیء اهتزّ علی وجه الأرض أیّ شیء هو؟ فأجابه أمیر المؤمنین علیه السّلام، فقال له: أخبرنی عن الثّلاث الأخر، أخبرنی عن محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم کم له من إمام عدل و فی أیّ جنّة یکون و من ساکنه معه فی جنّته؟ فقال: یا هارونیّ! إنّ لمحمّد اثنی عشر إماما عدلا لا یضرّهم خذلان من خذلهم و لا یستوحشون بخلاف من خالفهم و إنّهم فی الدّین أرسب من الجبال الرّواسی فی الأرض، و مسکن محمّد فی جنّته معه
ص :۵٩۶
و هنگامی که با عمر بیعت شده، حاضر بودم. و علی در گوشهای نشسته بود. جوانی یهودی زیبا [روی]و خوشاندام و خوشلباس که از فرزندان هارون بود، پیش آمد آنگاه بر سر عمر ایستاده، گفت: ای امیر مؤمنین تو داناترین این امّت به کتابشان و امر پیامبرشان هستی؟ راوی گوید: عمر سرش را پایین انداخت. او گفت: با تو هستم. و سخن خود را بازگفت. آنگاه عمر به او گفت: برای چه میپرسی؟ گفت: من در دینم به تردید افتاده، برای جستن آیینی برای خودم به نزدت آمدهام. گفت: دامن این جوان را بگیر. او گفت: و این جوان کیست؟ گفت: او علی ابو طالب پسر عموی رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. او پدر حسن و حسین [علیهما السّلام]دو فرزند رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. و او همسر فاطمه، دخت رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است. پس یهودی به علی علیه السّلام رو آورده، گفت: آیا تو چنینی؟ فرمود: بله. گفت: میخواهم دربارۀ سه مسأله، سه تای دیگر و یکی دیگر بپرسم. او گوید: امیر مؤمنان علیه السّلام لبخند ظاهری بر لب آورد و فرمود: ای هارونی! چرا نمیگویی هفت تا؟ گفت: از سه تا میپرسم اگر پاسخم دادی، از مسائل دیگر هم خواهم پرسید و اگر آنها را ندانستی میفهمم که در میانتان عالمی نیست. علی علیه السّلام فرمود: و من به خدایی که او را میپرستی از تو میخواهم که اگر به همۀ آنچه میخواهی، پاسخت دادم، دینت را رها کنی و به دین من درآیی. او گفت: من جز برای آن نیامدهام. حضرت فرمود: پس بپرس. گفت: به من بگویید نخستین قطره خونی که بر روی زمین ریخت، چه خونی بود؟ و نخستین چشمهای که بر روی زمین جوشید، کدام چشمه بود؟ و نخستین چیزی که بر روی زمین به جنبش درآمد، چه چیزی بود؟ امیر مؤمنان علیه السّلام پاسخش داد. او گفت: از سه تای دیگر آگاهم کنید. به من بگویید: محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]چند امام عادل دارد. در کدام بهشت است و در بهشتش چه کسی به همراه او است؟ فرمود: ای هارونی! همانا محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]دوازده امام عادل دارد که جدایی جداشوندگان به آنان زیانی نمیرساند و از مخالفت مخالفتکنندگان نمیهراسند. آنان در دین از کوههای استوار زمین پابرجاترند. و جای محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]در بهشت خود او است و همراهش آن دوازده امام عادلند.
ص :۵٩٧
أولئک الاثنی عشر الإمام العدل، فقال: صدقت و اللّه الّذی لا إله إلاّ هو إنّی لأجدها فی کتب أبی هارون، کتبه بیده و أملاه موسی عمّی علیه السّلام، قال: فأخبرنی عن الواحدة، أخبرنی عن وصیّ محمّد کم یعیش من بعده؟ و هل یموت أو یقتل؟ قال: یا هارونیّ! یعیش بعده ثلاثین سنة، لا یزید یوما و لا ینقص یوما، ثمّ یضرب ضربة هاهنا-یعنی علی قرنه-فتخضب هذه من هذا قال: فصاح الهارونیّ و قطع کستیجه و هو یقول: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله و أنّک وصیّه، ینبغی أن تفوق و لا تفاق و أن تعظّم و لا تستضعف، قال: ثمّ مضی به علیّ علیه السّلام إلی منزله فعلّمه معالم الدّین.
[١٣٨۶]۶-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد، عن محمّد بن الحسین، عن أبی سعید العصفوریّ، عن عمرو بن ثابت، عن أبی حمزة قال:
سمعت علیّ بن الحسین علیهما السّلام یقول: إنّ اللّه خلق محمّدا و علیّا و أحد عشر من ولده من نور عظمته، فأقامهم أشباحا فی ضیاء نوره یعبدونه قبل خلق الخلق، یسبّحون اللّه و یقدّسونه و هم الأئمّة علیهم السّلام من ولد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم.
[١٣٨٧]٧-محمّد بن یحیی، عن عبد اللّه بن محمّد الخشّاب، عن ابن سماعة، عن علیّ بن الحسن بن رباط، عن ابن أذینة، عن زرارة قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: الاثنا عشر الإمام من آل محمّد علیهم السّلام کلّهم محدّث من ولد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و من ولد علیّ، و رسول اللّه و علیّ علیه السّلام هما الوالدان علیهما السّلام فقال علیّ بن راشد-کان أخا علیّ بن الحسین لأمّه-و أنکر ذلک فصرّر أبو جعفر علیه السّلام و قال: أما إنّ ابن أمّک کان أحدهم.
[١٣٨٨]٨-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن مسعدة بن زیاد، عن أبی عبد اللّه و محمّد بن الحسین، عن إبراهیم، عن أبی یحیی المدائنیّ، عن
ص :۵٩٨
او گفت: راست گفتی سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست. من آن را در کتابهای پدرم هارون که به خط خودش و املای عمویم موسی نوشته است، دیدهام. آنگاه گفت: از آن یک مسأله برایم بگویید. به من بگویید وصیّ محمّد پس از او چقدر میزید. آیا میمیرد یا کشته میشود؟ فرمود: ای هارونی! پس از او سی سال [عرفی]میزید، نه یک روز بیشتر نه یک روز کمتر. سپس ضربهای به اینجا-یعنی پیشانیاش-میزنند و این [ریش]از آن رنگین میشود. او گوید: آنگاه هارونی فریادی کشیده، کستیاش [زنّار یهود]را برید، درحالیکه میگفت: گواهی میدهم که معبودی جز خداوند نیست، یکتا و بیانباز است. و گواهی میدهم که محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]بنده و فرستاده او است و تو وصیّ اویی. سزاوار آن است که تو بالا روی و از تو بالاتر نروند و گرامی داشته شده، خوار نشوی. او گوید: سپس علی علیه السّلام او را به خانهاش برد و گرانیگاههای دین را به او آموخت.
[١٣٨۶]۶-ابو حمزه گفته است: از حضرت سجّاد علیه السّلام شنیدم میفرماید: همانا خداوند، محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]و علی و یازده تن از فرزندان او را از نور عظمتش آفریده، آنان را به صورت سایههایی در پرتو نورش نگاه داشت. آنان او را پیش از آفرینش آفریدگان بندگی میکردند. آنان خداوند را تسبیح گفته، تقدیس میکردند. آنان همان امامان علیهم السّلام از فرزندان رسول خدایند.
[١٣٨٧]٧-زراره گفته است: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرماید: دوازده امام از خاندان محمّد علیهم السّلام که همگی سخن گفته شدهاند (محدّثاند) ، از فرزندان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و از فرزندان علیاند. و رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-همان دو پدرند. آنگاه علی راشد برادر مادری حضرت سجّاد علیه السّلام چیزی گفته، آن را انکار کرد. پس حضرت باقر علیه السّلام فریاد کشیده، فرمود: هان که پسر مادرت یکی از ایشان است.
[١٣٨٨]٨-ابو سعید خدری گفته است: وقتی ابو بکر مرد و عمر جانشیناش
ص :۵٩٩
أبی هارون العبدیّ، عن أبی سعید الخدریّ قال:
کنت حاضرا لمّا هلک أبو بکر و استخلف عمر أقبل یهودیّ من عظماء یهود یثرب و تزعم یهود المدینة أنّه أعلم أهل زمانه حتّی رفع إلی عمر فقال له: یا عمر! إنّی جئتک أرید الإسلام، فإن أخبرتنی عمّا أسألک عنه فأنت أعلم أصحاب محمّد بالکتاب و السّنّة و جمیع ما أرید أن أسأل عنه، قال: فقال له عمر: إنّی لست هناک لکنّی أرشدک إلی من هو أعلم أمّتنا بالکتاب و السّنّة و جمیع ما قد تسأل عنه و هو ذاک-فأومأ إلی علیّ علیه السّلام-فقال له الیهودیّ: یا عمر! إن کان هذا کما تقول فما لک و لبیعة النّاس! و إنّما ذاک أعلمکم؟ ! فزبره عمر. ثمّ إنّ الیهودیّ قام إلی علیّ علیه السّلام فقال له: أنت کما ذکر عمر؟ فقال: و ما قال عمر؟ فأخبره، قال: فإن کنت کما قال سألتک عن أشیاء أرید أن أعلم هل یعلمه أحد منکم فأعلم أنّکم فی دعواکم خیر الأمم و أعلمها صادقین و مع ذلک أدخل فی دینکم الإسلام، فقال أمیر المؤمنین علیه السّلام: نعم أنا کما ذکر لک عمر، سل عمّا بدا لک أخبرک به إن شاء اللّه، قال: أخبرنی عن ثلاث و ثلاث و واحدة، فقال له علیّ علیه السّلام: یا یهودیّ و لم لم تقل: أخبرنی عن سبع؟ فقال له الیهودیّ: إنّک إن أخبرتنی بالثّلاث، سألتک عن البقیّة و إلاّ کففت، فإن أنت أجبتنی فی هذه السّبع فأنت أعلم أهل الأرض و أفضلهم و أولی النّاس بالنّاس، فقال له: سل عمّا بدا لک یا یهودیّ! قال: أخبرنی عن أوّل حجر وضع علی وجه الأرض؟ و أوّل شجرة غرست علی وجه الأرض؟ و أوّل عین نبعت علی وجه الأرض؟ فأخبره أمیر المؤمنین علیه السّلام ثمّ قال له الیهودیّ: أخبرنی عن هذه الأمّة کم لها من إمام هدی؟ و أخبرنی عن نبیّکم محمّد أین منزله فی الجنّة؟ و أخبرنی من معه فی الجنّة فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام: إنّ لهذه الأمّة اثنی عشر إماما هدی من ذرّیّة
ص :۶٠٠
شد، من حاضر بودم که یهودیای از بزرگان یهود یثرب پیش آمد و یهودیان مدینه او را عالمترین اهل روزگار خود میدانستند. تا به نزدیک عمر رسیده، به او گفت: ای عمر من به نزدت آمدهام و میخواهم اسلام بیاورم. اگر از آنچه میپرسم به من خبر دهی، تو داناترین اصحاب محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]به کتاب و سنّت و همۀ آنچه میخواهم بپرسم، هستی. راوی گوید: عمر به او گفت: من در چنین جایگاهی نیستم. ولی تو را به کسی که داناترین امّت به کتاب و سنّت است و به همۀ آنچه میپرسی، راهنمایی میکنم. و آن، او است. -و به علی علیه السّلام اشاره کرد. -یهودی گفت: ای عمر اگر چنین است که میگویی تو را با بیعت مردم چه کار بود؟ درحالیکه او داناترین شما است؟ عمر او را با خشونت از خود راند. سپس آن یهودی به سوی علی علیه السّلام رفته، به ایشان گفت: تو چنانی که عمر گفت؟ فرمود: و عمر چه گفت؟ و او آن را بازگفت. [آنگاه]گفت: اگر چنان هستی، که او گفت، مسائلی از تو میپرسم و میخواهم بدانم کسی از شما به آنها آگاه است؟ و بدانم که شما در ادّعایتان که بهترین امّت هستید، راستگویید؟ و پس از آن در دینتان اسلام درآیم. امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود: بله، من چنانم که عمر برایت گفت. از آنچه در نظر داری بپرس تا ان شاء اللّه از آن آگاهت کنم. گفت: برایم از سه مسأله، سه تای دیگر و یکی دیگر بگو. علی علیه السّلام به او فرمود: ای یهودی چرا نگفتی هفت مسأله؟ یهودی گفت: تو اگر از سه تا پاسخ دادی، بقیّه را هم میپرسم وگرنه دست میکشم. و اگر از این هفت تا پاسخم دهی، تو داناترین و برترین اهل زمین هستی و از مردم به خودشان سزاوارتر. حضرت به او فرمود: ای یهودی! از آنچه به نظرت میرسد، بپرس. او گفت: برایم از نخستین سنگی که بر روی زمین نهاده شد، بگو؟ و نخستین درختی که بر روی زمین کاشته شد؟ و نخستین چشمهای که بر روی زمین جوشید؟ و امیر مؤمنان علیه السّلام پاسخ داد. سپس یهودی به ایشان گفت: دربارۀ این امّت بگو که چند امام هدایتگر دارند؟ و از پیامبرشان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]بگو که منزلش در بهشت در کجا است؟ و به من بگو چه کسانی در آن بهشت با اویند؟ و امیر مؤمنان علیه السّلام به او فرمود: برای این امّت دوازده امام هدایتگر از فرزندان پیامبرشان است و آنان از منند.
ص :۶٠١
نبیّها و هم منّی و أمّا منزل نبیّنا فی الجنّة ففی أفضلها و أشرفها جنّة عدن و أمّا من معه فی منزله فیها فهؤلاء الاثنا عشر من ذرّیّته و أمّهم و جدّتهم و أمّ أمّهم و ذراریهم، لا یشرکهم فیها أحد.
[١٣٨٩]٩-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن ابن محبوب، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیه السّلام، عن جابر بن عبد اللّه الأنصاریّ قال:
دخلت علی فاطمة علیها السّلام و بین یدیها لوح فیه أسماء الأوصیاء من ولدها، فعددت اثنی عشر آخرهم القائم علیه السّلام، ثلاثة منهم محمّد و ثلاثة منهم علیّ.
[١٣٩٠]١٠-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی بن عبید، عن محمّد بن الفضیل، عن أبی حمزة، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
إنّ اللّه أرسل محمّدا صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إلی الجنّ و الإنس و جعل من بعده اثنی عشر وصیّا، منهم من سبق و منهم من بقی و کلّ وصیّ جرت به سنّة و الأوصیاء الّذین من بعد محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم علی سنّة أوصیاء عیسی و کانوا اثنی عشر و کان أمیر المؤمنین علیه السّلام علی سنّة المسیح.
[١٣٩١]١١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد بن عیسی و محمّد بن أبی عبد اللّه و محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد جمیعا، عن الحسن بن العبّاس بن الحریش، عن أبی جعفر الثّانی علیه السّلام أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام قال لابن عبّاس:
إنّ لیلة القدر فی کلّ سنة و إنّه ینزل فی تلک اللّیلة أمر السّنة و لذلک الأمر ولاة بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فقال ابن عبّاس: من هم؟ قال: أنا و أحد عشر من صلبی أئمّة محدّثون.
[١٣٩٢]١٢-و بهذا الإسناد قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم لأصحابه:
آمنوا بلیلة القدر إنّها تکون لعلیّ بن أبی طالب و لولده الأحد عشر من بعدی.
ص :۶٠٢
امّا منزل پیامبرمان در بهشت، در برترین و والاترینشان، در بهشت عدن است. و کسانی که در منزلش در آن بهشت با اویند، همین دوازده تن از فرزندانش و مادرشان و مادربزرگشان و مادر مادرشان و فرزندانشان است که هیچکس در آن با ایشان انباز نیست.
[١٣٨٩]٩-ابو جارود از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که جابر عبد اللّه انصاری گفت: خدمت حضرت فاطمه علیها السّلام رفتم. لوحی در برابرشان دیدم که نامهای اوصیای از فرزندانش در آن بود. دوازده نفر شمردم و آخرینشان قائم علیه السّلام بود. سه نفر از آنها محمّد بودند و سه نفر علی.
[١٣٩٠]١٠-ابو حمزه از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا خداوند، محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-را به سوی جنّ و انس فرستاد و پس از او دوازده وصیّ نهاد. از ایشان کسانی گذشتهاند و کسانی مانده. و برای هر وصیای سنّتی جاری است. و اوصیایی که پس از محمّد-درود خدا بر او و بر خاندانش-هستند بر سنّت اوصیای عیسایند. که دوازده تن بودند. و امیر مؤمنان علیه السّلام بر سنّت مسیح بود.
[١٣٩١]١١-حسن بن عبّاس حریش از حضرت جواد علیه السّلام روایت کرده که امیر مؤمنان علیه السّلام به ابن عبّاس فرمود: شب قدر در هر سالی هست. و در آن شب، امور سال نازل میشود و برای آن پس از رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-عهده دارانی است. ابن عبّاس عرض کرد: آنان چه کسانیاند؟ فرمود: من و یازده تن از پشت من که امامانی محدّثاند (سخن گفته شدهاند) .
[١٣٩٢]١٢-همو روایت کرده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-
ص :۶٠٣
[١٣٩٣]١٣-و بهذا الإسناد أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام قال لأبی بکر یوما:
لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل اللّه أمواتا بل أحیاء عند ربّهم یرزقون، و أشهد أنّ [محمّدا]رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم مات شهیدا، و اللّه لیأتینّک، فأیقن إذا جاءک، فإنّ الشّیطان غیر متخیّل به فأخذ علیّ بید أبی بکر فأراه النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال له: یا أبا بکر آمن بعلیّ و بأحد عشر من ولده، إنّهم مثلی إلاّ النّبوّة و تب إلی اللّه ممّا فی یدک، فإنّه لا حقّ لک فیه، قال ثمّ ذهب فلم یر.
[١٣٩۴]١۴-أبو علیّ الأشعریّ، عن الحسن بن عبید اللّه، عن الحسن بن موسی الخشّاب، عن علیّ بن سماعة، عن علیّ بن الحسن بن رباط، عن ابن أذینة، عن زرارة قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: الاثنا عشر الإمام من آل محمّد کلّهم محدّث من ولد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و ولد علیّ بن أبی طالب علیه السّلام فرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و علیّ علیه السّلام هما الوالدان.
[١٣٩۵]١۵-علیّ بن إبراهیم، عن ابن أبی عمیر، عن سعید بن غزوان، عن أبی بصیر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
یکون تسعة أئمّة بعد الحسین بن علیّ علیهما السّلام تاسعهم قائمهم.
[١٣٩۶]١۶-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أبان، عن زرارة قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: نحن اثنا عشر إماما منهم حسن و حسین ثمّ الأئمّة من ولد الحسین علیه السّلام.
[١٣٩٧]١٧-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن أحمد، عن محمّد بن الحسین، عن أبی سعید العصفوریّ، عن عمرو بن ثابت، عن أبی الجارود، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
ص :۶٠۴
به اصحابش فرمود: به شب قدر ایمان آورید که آن پس از من برای علی بن ابی طالب و یازده تن از فرزندان او است.
[١٣٩٣]١٣-و همو روایت کرده که روزی امیر مؤمنان علیه السّلام [خطاب]به ابو بکر فرمود: کسانی را که در راه خدا کشته شدند، مرده نپندار. آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. [آل عمران (٣) :١۶٩]و من گواهی میدهم که [محمّد]رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-شهید درگذشته است. و به خدا سوگند نزدت خواهد آمد. پس وقتی به نزدت آمد، یقین کن؛ زیرا شیطان به صورت ایشان درنیاید. آنگاه علی [علیه السّلام]دست ابو بکر را گرفته، پیامبر را نشانش داد که به او فرمود: ای ابو بکر به علی و یازده تن از فرزندان او که جز در نبوّت همچون منند ایمان بیاور و از آنچه در دست داری، به خدا توبه کن. که تو را در آن حقّی نیست. سپس رفت و دیده نشد.
[١٣٩۴]١۴-زراره گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرمود: دوازده امام از خاندان محمّد علیهم السّلام که همگی محدّثاند (سخن گفته شدهاند) ، از فرزندان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و از فرزندان علی ابو طالب هستند. و رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و علی علیه السّلام دو پدرند.
[١٣٩۵]١۵-ابو بصیر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: پس از حسین علی علیهما السّلام نه امام است که نهمینشان قائم آنان است.
[١٣٩۶]١۶-زراره گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرمود: ما دوازده امامیم. از ایشان، حسن و حسین [علیهما السّلام]اند. سپس از فرزندان حسین علیه السّلام.
[١٣٩٧]١٧-ابو جارود از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که رسول خدا-درود
ص :۶٠۵
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم: إنّی و اثنی عشر من ولدی و أنت یا علیّ زرّ الأرض- یعنی أوتادها [و]جبالها-بنا أوتد اللّه الأرض أن تسیخ بأهلها، فإذا ذهب الاثنا عشر من ولدی ساخت الأرض بأهلها و لم ینظروا.
[١٣٩٨]١٨-و بهذا الإسناد، عن أبی سعید رفعه، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من ولدی اثنا عشر نقیبا، نجباء، محدّثون، مفهّمون، آخرهم القائم بالحقّ یملأها عدلا کما ملئت جورا.
[١٣٩٩]١٩-علیّ بن محمّد و محمّد بن الحسن، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن الحسن بن شمّون، عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن الأصمّ، عن کرّام قال:
حلفت فیما بینی و بین نفسی ألاّ آکل طعاما بنهار أبدا حتّی یقوم قائم آل محمّد، فدخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام قال: فقلت له: رجل من شیعتکم جعل للّه علیه ألاّ یأکل طعاما بنهار أبدا حتّی یقوم قائم آل محمّد؟ قال: فصم إذا یا کرّام! و لا تصم العیدین و لا ثلاثة التّشریق و لا إذا کنت مسافرا و لا مریضا فإنّ الحسین علیه السّلام لمّا قتل عجّت السّماوات و الأرض و من علیهما و الملائکة، فقالوا: یا ربّنا ائذن لنا فی هلاک الخلق حتّی نجدّهم عن جدید الأرض بما استحلّوا حرمتک، و قتلوا صفوتک، فأوحی اللّه إلیهم یا ملائکتی و یا سماواتی و یا أرضی اسکنوا، ثمّ کشف حجابا من الحجب فإذا خلفه محمّد صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و اثنا عشر وصیّا له علیهم السّلام و أخذ بید فلان القائم من بینهم، فقال: یا ملائکتی و یا سماواتی و یا أرضی بهذا أنتصر [لهذا]-قالها ثلاث مرّات-.
[١۴٠٠]٢٠-محمّد بن یحیی و أحمد بن محمّد، عن محمّد بن الحسین، عن أبی طالب، عن عثمان بن عیسی، عن سماعة بن مهران قال:
کنت أنا و أبو بصیر و محمّد بن عمران مولی أبی جعفر علیه السّلام فی منزله بمکّة
ص :۶٠۶
خدا بر او و بر خاندانش-فرمودند: من و دوازده تن از فرزندانم و تو علی جان! بند و بست زمین هستیم-یعنی میخها و کوههایش. -خداوند با ما زمین را استوار ساخت تا اهلش را فرونبرد. و چون دوازده فرزندم بروند زمین اهلش را فرو میبرد درحالیکه مهلت داده نمیشوند.
[١٣٩٨]١٨-ابو سعید حدیثی که سندش را به حضرت باقر علیه السّلام رسانده، روایت کرده که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمود: از فرزندانم دوازده تن سرور، برتر، سخن گفته شده، (محدّث) تفهیم شدهاند آخرینشان قائم به حقّ است که زمین را از عدل پر میکند چنانکه از ستم پر شده بود.
[١٣٩٩]١٩-کرّام گفته است: پیش خودم سوگند خوردم که هرگز در روز غذا نخورم تا قائم خاندان محمّد [درود خدا بر او و بر خاندانش]قیام کند. آنگاه به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفته، به ایشان عرض کردم: مردی از شیعیان شما به خدا سوگند خورده که هرگز در روز غذایی نخورد تا قائم خاندان محمّد علیهم السّلام قیام کند؟ فرمودند: پس ای کرّام قصد روزه کن! و دو روز عید و سه روز حجّ را روزه نگیر و نیز هنگامی که مسافر و بیماری. که حسین علیه السّلام وقتی کشته شد، آسمانها و زمین و هرآنچه در آن دو بود با فرشتگان شیون کردند و گفتند: پروردگارا به ما در نابود کردن این مردم اجازه بده تا آنان را به سبب حلال شمردن حرامت و کشتن برگزیدهات، از روی زمین براندازیم. خداوند به آنان وحی کرد: ای فرشتگان و ای آسمانها و ای زمینم آرام گیرید. سپس حجابی از حجابها را برداشت که محمّد و دوازده وصی او علیهم السّلام در پشت آن بودند، و دست فلان قائم از میان ایشان را گرفت و-سه بار-فرمود: ای فرشتگان و ای آسمانها و ای زمینم من با این انتقام میگیرم.
[١۴٠٠]٢٠-سماعۀ مهران گفته است: من و ابو بصیر و محمّد عمران-غلام
ص :۶٠٧
فقال محمّد بن عمران: سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: نحن اثنا عشر محدّثا فقال له أبو بصیر: سمعت من أبی عبد اللّه علیه السّلام؟ فحلّفه مرّة أو مرّتین أنّه سمعه فقال أبو بصیر: لکنّی سمعته من أبی جعفر علیه السّلام.
باب فی أنّه إذا قیل فی الرّجل شیء فلم یکن فیه و کان فی ولده أو ولد ولده فإنّه هو الّذی قیل فیه [١۴٠١]١-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد و علیّ بن إبراهیم، عن أبیه جمیعا، عن ابن محبوب، عن ابن رئاب، عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إنّ اللّه تعالی أوحی إلی عمران أنّی واهب لک ذکرا، سویّا، مبارکا، یبرئ الأکمه و الأبرص و یحیی الموتی بإذن اللّه؛ و جاعله رسولا إلی بنی إسرائیل، فحدّث عمران امرأته حنّة بذلک و هی أمّ مریم، فلمّا حملت کان حملها بها عند نفسها غلاما، فَلَمّٰا وَضَعَتْهٰا قٰالَتْ: رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهٰا أُنْثیٰ . . . وَ لَیْسَ اَلذَّکَرُ کَالْأُنْثیٰ، أی لا یکون البنت رسولا یقول اللّه عزّ و جلّ و: اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ، فلمّا وهب اللّه تعالی لمریم عیسی کان هو الّذی بشّر به عمران و وعده إیّاه، فإذا قلنا فی الرّجل منّا شیئا و کان فی ولده أو ولد ولده فلا تنکروا ذلک.
[١۴٠٢]٢-محمّد بن إسماعیل، عن الفضل بن شاذان، عن حمّاد بن عیسی، عن إبراهیم بن عمر الیمانیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
إذا قلنا فی رجل قولا فلم یکن فیه، و کان فی ولده أو ولد ولده فلا تنکروا ذلک، فإنّ اللّه تعالی یفعل ما یشاء.
[١۴٠٣]٣-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أحمد بن عائذ، عن أبی خدیجة قال:
ص :۶٠٨
حضرت باقر علیه السّلام-در مکّه در منزل او بودیم که محمّد عمران گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرمود: ما دوازده سخن گفته شدهایم. ابو بصیر به او گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدی؟ و او را یک یا دو بار سوگند داد که آن را شنیده است. آنگاه گفت: ولی من آن را از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم.
[١۴٠١]١-ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: همانا خداوند فرازمند به عمران وحی کرد که من به تو پسری تندرست و مبارک میبخشم که شخص کور و پیس را درمان کرده، به اذن خدا مرده را زنده میکند. و او را پیامبری به سوی بنی اسرائیل قرار میدهم. عمران آن را به همسرش حنّه که مادر مریم بود، بازگفت. او چون حامله شد، آن را پسر پنداشت و چون آن را زایید، گفت: پروردگارا من دختر زاییدم و پسر همچون دختر نیست. یعنی دختر، پیامبر نمیشود. خداوند عزّتمند فرمود: خداوند به آنچه زاییدی آگاه است. و چون خدای والا عیسی را به مریم بخشید، او همان بود که به عمران مژده داده وعده کرده بود. پس وقتی ما دربارۀ مردی از میان خود چیزی گفتیم و آن در فرزند او یا فرزند فرزندش بود، آن را انکار نکنید.
[١۴٠٢]٢-ابراهیم عمر یمانی از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: وقتی ما دربارۀ مردی سخنی گفتیم که در او نبود و در فرزندش یا فرزند فرزندش بود، آن را انکار نکنید. که خدای والا آنچه بخواهد، میکند.
[١۴٠٣]٣-ابو خدیجه گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرمود:
ص :۶٠٩
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: قد یقوم الرّجل بعدل أو بجور و ینسب إلیه و لم یکن قام به، فیکون ذلک ابنه أو ابن ابنه من بعده، فهو هو.
باب أنّ الأئمّة علیهم السّلام کلّهم قائمون بأمر اللّه تعالی، هادون إلیه علیهم السّلام [١۴٠۴]١-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی، عن علیّ بن الحکم، عن زید أبی الحسن، عن الحکم بن أبی نعیم قال:
أتیت أبا جعفر علیه السّلام و هو بالمدینة، فقلت له: علیّ نذر بین الرّکن و المقام إن أنا لقیتک أن لا أخرج من المدینة حتّی أعلم أنّک قائم آل محمّد أم لا، فلم یجبنی بشیء، فأقمت ثلاثین یوما، ثمّ استقبلنی فی طریق فقال: یا حکم! و إنّک لها هنا بعد، فقلت: نعم، إنّی أخبرتک بما جعلت للّه علیّ، فلم تأمرنی و لم تنهنی عن شیء و لم تجبنی بشیء؟ فقال: بکّر علیّ غدوة المنزل، فغدوت علیه فقال علیه السّلام: سل عن حاجتک، فقلت: إنّی جعلت للّه علیّ نذرا و صیاما و صدقة بین الرّکن و المقام إن أنا لقیتک أن لا أخرج من المدینة حتّی أعلم أنّک قائم آل محمّد أم لا، فإن کنت أنت رابطتک و إن لم تکن أنت سرت فی الأرض فطلبت المعاش، فقال یا حکم: کلّنا قائم بأمر اللّه، قلت: فأنت المهدیّ؟ قال کلّنا نهدی إلی اللّه، قلت: فأنت صاحب السّیف؟ قال: کلّنا صاحب السّیف و وارث السّیف، قلت: فأنت الّذی تقتل أعداء اللّه و یعزّ بک أولیاء اللّه و یظهر بک دین اللّه؟ فقال: یا حکم! کیف أکون أنا و قد بلغت خمسا و أربعین [سنة]! ؟ و إنّ صاحب هذا الأمر أقرب عهدا باللّبن منّی و أخفّ علی ظهر الدّابّة.
[١۴٠۵]٢-الحسین بن محمّد الأشعریّ، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أحمد بن عائذ، عن أبی خدیجة، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام أنّه سئل عن القائم فقال:
ص :۶١٠
گاهی، مرد را به عدل یا ستمی نسبت میدهند درحالیکه خودش چنان نیست. و آن در پسرش یا پسر پسرش پس از او است. پس او همان است.
[١۴٠۴]١-حکم ابو نعیم گفت: به نزد حضرت باقر علیه السّلام که در مدینه بود، آمدم. و به ایشان عرض کردم: من میان رکن و مقام (مکّه) نذر کردم که اگر شما را دیدار کردم از مدینه بیرون نروم تا بدانم که شما قائم خاندان محمّدی یا نه. حضرت چیزی نفرمود. سی روز ماندم. سپس در راهی به من برخورده، فرمودند: ای حکم تو هنوز اینجایی؟ عرض کردم: بله من به شما گفتم که چه به گردن دارم. ولی شما امر و نهیای نکرده و پاسخی نفرمودید. حضرت فرمود: فردا صبح زود به منزلم بیا. فردا به نزدش رفتم. فرمودند: خواستهات را بگو. عرض کردم: من میان رکن و مقام روزه و صدقهای نذر کردم که اگر شما را دیدار کردم، از مدینه بیرون نروم تا بدانم که شما قائم خاندان محمّدی یا نه. پس اگر شما بودی همراهتان شوم و اگر نبودی در زمین بگردم و دنبال زندگیام بروم. حضرت فرمودند: ای حکم! همۀ ما قائم به امر خداوندیم. گفتم: پس شما مهدی هستید؟ فرمود: همۀمان به سوی خدا هدایت میکنیم. گفتم: پس شما صاحب شمشیری؟ فرمود: همۀ ما صاحب شمشیر و وارث شمشیریم. گفتم: پس شما هستی آنکه دشمنان دین را میکشد و اولیای خدا با شما گرامی میگردند و دین خدا با شما آشکار میشود؟ فرمود: ای حکم! چگونه من باشم درحالیکه به چهل و پنج [سال]رسیدهام! ؟ همانا صاحب الامر از من به شیرخوارگی نزدیکتر و بر پشت چارپا چابکتر است.
[١۴٠۵]٢-ابو خدیجه گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ قائم پرسیدند ایشان
ص :۶١١
کلّنا قائم بأمر اللّه، واحد بعد واحد حتّی یجیء صاحب السّیف فإذا جاء صاحب السّیف، جاء بأمر غیر الّذی کان.
[١۴٠۶]٣-علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن محمّد بن الحسن بن شمّون، عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن، عن عبد اللّه بن القاسم البطل، عن عبد اللّه بن سنان قال:
قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ قال: إمامهم الّذی بین أظهرهم و هو قائم أهل زمانه.
باب صلة الإمام علیه السّلام [١۴٠٧]١-الحسین بن محمّد بن عامر بإسناده رفعه قال:
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: من زعم أنّ الإمام یحتاج إلی ما فی أیدی النّاس فهو کافر، إنّما النّاس یحتاجون أن یقبل منهم الإمام، قال اللّه عزّ و جلّ: خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِهٰا.
[١۴٠٨]٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الوشّاء، عن عیسی بن سلیمان النّحّاس، عن المفضّل بن عمر، عن الخیبریّ و یونس بن ظبیان قالا:
سمعنا أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: ما من شیء أحبّ إلی اللّه من إخراج الدّراهم إلی الإمام و إنّ اللّه لیجعل له الدّرهم فی الجنّة مثل جبل أحد، ثمّ قال: إنّ اللّه تعالی یقول فی کتابه مَنْ ذَا اَلَّذِی یُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً کَثِیرَةً قال: هو و اللّه فی صلة الإمام خاصّة.
[١۴٠٩]٣-و بهذا الإسناد، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن سنان، عن حمّاد بن أبی طلحة، عن معاذ صاحب الأکسیة قال:
ص :۶١٢
فرمود: همۀ ما قائم به فرمان خداییم یکی پس از دیگری، تا صاحب شمشیر بیاید. و چون صاحب شمشیر آید با فرمانی جز آنچه بود، میآید.
[١۴٠۶]٣-عبد اللّه سنان گفته است: به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم: روزی که هر گروهی را با امامشان بخوانیم. [اسراء (١٧) :٧١]چیست؟ فرمود: امامی که در کنارشان است و قائم اهل روزگارش.
[١۴٠٧]١-حسین بن محمّد عامر حدیثی که سندش را به حضرت صادق رسانده، روایت کرده که فرمودند: هرکه گمان کند امام به آنچه در دست مردم است نیاز دارد، کافر است. که همانا مردم نیازمندند که امام از آنان بپذیرد. خداوند عزّتمند فرمود: از اموالشان صدقهای بگیر تا با آن، ایشان را پاک و پاکیزه سازی. [توبه (٩) :١٠٣]
[١۴٠٨]٢-خیبری و یونس ظبیان گفتهاند: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدیم که میفرمود: چیزی در نزد خدا محبوبتر از رساندن درهمها به امام نیست. و خداوند در بهشت آن درهم را برای او مانند کوه احد میسازد. سپس فرمود: همانا خدای والا در کتابش میفرماید: چه کسی به خداوند وامی نیکو میدهد تا او چندین و چند برابرش را به او دهد. [بقره (٢) :٢۴۵]به خدا سوگند آن بهویژه دربارۀ رساندن [مال]به امام است.
[١۴٠٩]٣-معاذ صاحب کیسهها گفته است: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم
ص :۶١٣
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّ اللّه لم یسأل خلقه ما فی أیدیهم قرضا من حاجة به إلی ذلک؛ و ما کان للّه من حقّ فإنّما هو لولیّه.
[١۴١٠]۴-أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن أبی المغراء، عن إسحاق بن عمّار، عن أبی إبراهیم علیه السّلام قال:
سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ: مَنْ ذَا اَلَّذِی یُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ قال: نزلت فی صلة الإمام.
[١۴١١]۵-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن الحسن بن میّاح، عن أبیه قال:
قال لی أبو عبد اللّه علیه السّلام یا میّاح! درهم یوصل به الإمام أعظم وزنا من أحد.
[١۴١٢]۶-علیّ بن إبراهیم، عن محمّد بن عیسی، عن یونس، عن بعض رجاله، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
درهم یوصل به الإمام أفضل من ألفی ألف درهم فیما سواه من وجوه البرّ.
[١۴١٣]٧-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن ابن بکیر قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: إنّی لآخذ من أحدکم الدّرهم و إنّی لمن أکثر أهل المدینة مالا ما أرید بذلک إلاّ أن تطهّروا.
باب الفیء و الأنفال و تفسیر الخمس و حدوده و ما یجب فیه إنّ اللّه تبارک و تعالی جعل الدّنیا کلّها بأسرها لخلیفته حیث یقول للملائکة: إِنِّی جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً فکانت الدّنیا بأسرها لآدم و صارت بعده لأبرار ولده و خلفائه، فما غلب علیه أعداؤهم ثمّ رجع إلیهم بحرب أو غلبة
ص :۶١۴
میفرماید: همانا خداوند از آنچه در دست مردم است به جهت نیاز به آن، وام نخواسته است. و برای خداوند حقّی نیست جز اینکه برای ولیّ او است.
[١۴١٠]۴-اسحاق عمّار گفت. از حضرت کاظم علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند فرازمند پرسیدم: چه کسی به خداوند وامی نیکو میدهد تا او چند برابرش را به او دهد. و برایش پاداشی ارجمند باشد. [حدید (۵٧) :١١]فرمودند: دربارۀ رساندن [مال] به امام است.
[١۴١١]۵-حسن میّاح از پدرش روایت کرده که گفته است: حضرت صادق علیه السّلام به من فرمود: ای میّاح! درهمی که به امام رسانده میشود، از کوه احد سنگینتر است.
[١۴١٢]۶-بعضی از مردان یونس از حضرت صادق علیه السّلام روایت کردهاند که فرمود: درهمی که به امام رسانده میشود، برتر از دو هزار هزار [دو میلیون] درهم از کارهای خیر دیگر است.
[١۴١٣]٧-ابن بکیر گفت: از حضرت صادق علیه السّلام شنیدم میفرمود: من از یکیتان یک درهم میگیرم درحالیکه داراترین اهل مدینهام. [پس]از آن، چیزی جز پاکیتان را نمیخواهم.
همانا خدای پاک و والا همۀ دنیا را برای جانشیناش نهاد، آنجا که به فرشتگانش فرمود: همانا من جانشینی در زمین میگذارم. [بقره (٢) :٣٠]پس همۀ دنیا برای آدم بود و پس از او به نیکان از فرزندانش و جانشیناناش رسید. پس آنچه
ص :۶١۵
سمّی فیئا و هو أن یفیء إلیهم بغلبة و حرب و کان حکمه فیه ما قال اللّه تعالی: وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ فهو للّه و للرّسول و لقرابة الرّسول فهذا هو الفیء الرّاجع و إنّما یکون الرّاجع ما کان فی ید غیرهم فأخذ منهم بالسّیف، و أمّا ما رجع إلیهم من غیر أن یوجف علیه بخیل و لا رکاب فهو الأنفال، هو للّه و للرّسول خاصّة، لیس لأحد فیه الشّرکة و إنّما جعل الشّرکة فی شیء قوتل علیه، فجعل لمن قاتل من الغنائم أربعة أسهم و للرّسول سهم و الّذی للرّسول صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یقسمه علی ستّة أسهم ثلاثة له و ثلاثة للیتامی و المساکین و ابن السّبیل و أمّا الأنفال فلیس هذه سبیلها کان للرّسول علیه السّلام خاصّة و کان فدک لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم خاصّة؛ لأنّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فتحها و أمیر المؤمنین علیه السّلام، لم یکن معهما أحد فزال عنها اسم الفیء و لزمها اسم الأنفال و کذلک الآجام و المعادن و البحار و المفاوز هی للإمام خاصّة، فإن عمل فیها قوم بإذن الإمام فلهم أربعة أخماس و للإمام خمس و الّذی للإمام یجری مجری الخمس و من عمل فیها بغیر إذن الإمام فالإمام یأخذه کلّه، لیس لأحد فیه شیء و کذلک من عمر شیئا أو أجری قناة أو عمل فی أرض خراب بغیر إذن صاحب الأرض فلیس له ذلک فإن شاء أخذها منه کلّها و إن شاء ترکها فی یده.
[١۴١۴]١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن إبراهیم بن عمر الیمانیّ، عن أبان بن أبی عیّاش، عن سلیم بن قیس قال:
سمعت أمیر المؤمنین علیه السّلام یقول: نحن و اللّه الّذین عنی اللّه بذی القربی، الّذین قرنهم اللّه بنفسه و نبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم، فقال: مٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُریٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ منّا خاصّة
ص :۶١۶
دشمنانشان بر آن چیره شده، سپس به آنان به سبب جنگ یا چیرگی بازگشته، غنیمت نامیده میشود. و آن، این است که به سبب چیرگی و جنگی به ایشان بازگردد. و حکمش آن است که خداوند والا فرمود: و بدانید که هرچه غنیمت گرفتید خمسش از آن خدا و رسولش و خویشان و یتیمان و بیچارگان و درراهماندگان است. [انفال (٨) :۴١]پس آن برای خدا و رسول او و نزدیکان رسول است. و این است غنیمت بازگشته. بازگشته است از آنرو که در دست دیگران بوده و با شمشیر از آنان گرفته شده است. و امّا آنچه به ایشان بازگردد بیآنکه اسب یا شتری دوانده شود، همان انفال است که مخصوص خداوند و رسول است و کسی در آن شریک نیست. او شراکت را در چیزی قرار داده که برایش جنگ شده است. پس برای کسی که جنگیده چهار بهرۀ غنیمت را گذاشته و برای رسول یک بهره. و آنچه برای رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-است به شش بهره، بخش میشود، سه بهره برای خودش و سه بهره برای یتیمان و بیچارگان و درماندگان. ولی چارۀ انفال این نیست. آن مخصوص رسول است. و فدک مخصوص رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بود؛ زیرا آن را ایشان و امیر مؤمنان علیه السّلام فتح کردند و کسی با آن دو نبود. پس نام غنیمت از آن برداشته شده، نام انفال همراه شد. و همینطور است نیزارها و کانها و دریاها و بیابانها که مخصوص اماماند. پس اگر گروهی با اذن امام در آنها کار کند، چهار پنجم برای امام است. و آنچه برای امام است حکم خمس را دارد. و کسی که بیاذن امام در آن کار کند، امام همهاش را میگیرد و در آن چیزی برای هیچکس دیگر نیست. چنانکه وقتی کسی جایی را آباد کند یا قناتی جاری کند یا در زمین خرابی بیاذن صاحب زمین کاری کند، چیزی برای او نیست. اگر بخواهد همه را از او میگیرد و اگر بخواهد آن را در دست او باقی میگذارد.
[١۴١۴]١-سلیم قیس گفت: از امیر مؤمنان علیه السّلام شنیدم که میفرمود: به خدا سوگند، خداوند از ذی القربی (خویشان) ما را قصد کرد. کسانی که خداوند ایشان را با خودش و پیامبرش-درود خدا بر او و بر خاندانش-جمع کرد و فرمود: آنچه خداوند از اموال مردم دهکدهها به رسولش بازگردانده، از آن خدا و رسولش و خویشان و یتیمان و بیچارگان است. [حشر (۵٩) :٧]آن مخصوص ما است.
ص :۶١٧
و لم یجعل لنا سهما فی الصّدقة، أکرم اللّه نبیّه و أکرمنا أن یطعمنا أوساخ ما فی أیدی النّاس.
[١۴١۵]٢-الحسین بن محمّد، عن معلّی بن محمّد، عن الوشّاء، عن أبان، عن محمّد بن مسلم، عن أبی جعفر علیه السّلام فی قول اللّه تعالی: وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ قال:
هم قرابة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و الخمس للّه و للرّسول و لنا.
[١۴١۶]٣-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن حفص بن البختریّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:
الأنفال ما لم یوجف علیه بخیل و لا رکاب، أو قوم صالحوا، أو قوم أعطوا بأیدیهم، و کلّ أرض خربة و بطون الأودیة فهو لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و هو للإمام من بعده یضعه حیث یشاء.
[١۴١٧]۴-علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن حمّاد بن عیسی، عن بعض أصحابنا، عن العبد الصّالح علیه السّلام قال:
الخمس من خمسة أشیاء: من الغنائم و الغوص و من الکنوز و من المعادن و الملاّحة یؤخذ من کلّ هذه الصّنوف الخمس، فیجعل لمن جعله اللّه تعالی له و یقسم الأربعة الأخماس بین من قاتل علیه و ولی ذلک و یقسم بینهم الخمس علی ستّة أسهم: سهم للّه و سهم لرسول اللّه و سهم لذی القربی و سهم للیتامی و سهم للمساکین و سهم لأبناء السّبیل، فسهم اللّه و سهم رسول اللّه لأولی الأمر من بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم وراثة فله ثلاثة أسهم: سهمان وراثة و سهم مقسوم له من اللّه و له نصف الخمس کملا و نصف الخمس الباقی بین أهل بیته، فسهم لیتاماهم و سهم لمساکینهم و سهم لأبناء سبیلهم یقسم بینهم علی
ص :۶١٨
و برای ما از صدقه، بهرهای نگذاشت. خداوند پیامبرش را گرامی داشت و ما را گرامی داشت از اینکه باقیماندۀ در دستهای مردم را به ما بخوراند.
[١۴١۵]٢-محمّد مسلم از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند والاو بدانید که آنچه غنیمت میگیرید همانا خمسش برای خدا و رسولش و خویشان است. روایت کرده که فرمودند: آنان خویشان رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-هستند. و خمس آن برای خدا و رسولش و برای ما است.
[١۴١۶]٣-حفص بختری از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: انفال آن است که برایش اسب و شتر ندوانده باشند. یا مردمی که صلح کرده باشند با مردمی که خودشان تسلیم کردهاند. و هر زمین خراب و درون درهها. که برای رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-و پس از او برای امام است هرکجا بخواهد، میگذارد.
[١۴١٧]۴-یکی از اصحابمان از عبد صالح [حضرت کاظم]علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: خمس از پنج چیز است: غنیمت، غوّاصی در دریا، گنجها، معدن و نمکزار. از هرکدام این دستهها خمس گرفته میشود و برای کسانی قرار داده میشود که خدا برایشان نهاده است. و چهار پنجم آن میان کسانی که جنگ کردهاند و عهده دارش بودند، بخش میشود. و خمس در میان ایشان به شش بهره، بخش میشود: یک سهم برای خدا، یک سهم برای رسول خدا، یک سهم برای خویشان، یک سهم برای یتیمان، یک سهم برای بیچارگان و سهمی هم برای درراهماندگان. و سهم خدا و سهم رسول خدا، پس از ایشان به صاحبان امر [امامت]به ارث میرسد. پس او سه بهره دارد: دو سهم ارثی و یک سهم که از سوی خدا برایش بخش شده است. و برای او نیم کامل خمس است و نیم دیگر خمس میان خاندان او است. بهرهای برای یتیمانشان، بهرهای برای بیچارگانشان و بهرهای برای درراهماندگانشان. که براساس کتاب و سنت میانشان بخش میشود تا با آن تا یک سال بینیاز شوند.
ص :۶١٩
الکتاب و السّنّة ما یستغنون به فی سنتهم، فإن فضل عنهم شیء فهو للوالی و إن عجز أو نقص عن استغنائهم کان علی الوالی أن ینفق من عنده بقدر ما یستغنون به و إنّما صار علیه أن یمونهم لأنّ له ما فضل عنهم و إنّما جعل اللّه هذا الخمس خاصّة لهم دون مساکین النّاس و أبناء سبیلهم، عوضا لهم من صدقات النّاس تنزیها من اللّه لهم لقرابتهم برسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و کرامة من اللّه لهم عن أوساخ النّاس، فجعل لهم خاصّة من عنده ما یغنیهم به عن أن یصیّرهم فی موضع الذّلّ و المسکنة و لا بأس بصدقات بعضهم علی بعض. و هؤلاء الّذین جعل اللّه لهم الخمس هم قرابة النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم الّذین ذکرهم اللّه فقال: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اَلْأَقْرَبِینَ و هم بنو عبد المطّلب أنفسهم، الذّکر منهم و الأنثی، لیس فیهم من أهل بیوتات قریش و لا من العرب أحد و لا فیهم و لا منهم فی هذا الخمس من موالیهم و قد تحلّ صدقات النّاس لموالیهم و هم و النّاس سواء و من کانت أمّه من بنی هاشم و أبوه من سائر قریش فإنّ الصّدقات تحلّ له و لیس له من الخمس شیء لأنّ اللّه تعالی یقول: اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ و للإمام صفو المال أن یأخذ من هذه الأموال صفوها: الجاریة الفارهة و الدّابّة الفارهة و الثّوب و المتاع بما یحبّ أو یشتهی فذلک له قبل القسمة و قبل إخراج الخمس و له أن یسدّ بذلک المال جمیع ما ینوبه، من مثل إعطاء المؤلّفة قلوبهم و غیر ذلک ممّا ینوبه فإن بقی بعد ذلک شیء، أخرج الخمس منه فقسمه فی أهله و قسم الباقی علی من ولی ذلک و إن لم یبق بعد سدّ النّوائب شیء فلا شیء لهم، و لیس لمن قاتل شیء من الأرضین و لا ما غلبوا علیه إلاّ ما احتوی علیه العسکر و لیس للأعراب من القسمة شیء و إن قاتلوا مع الوالی لأنّ
ص :۶٢٠
و اگر از آن چیزی افزون بماند برای والی است. و اگر از بینیاز کردنشان ناتوان شد یا کم آمد، بر والی است که از نزد خودش به اندازهای که بینیاز شوند، بپردازد. و اینکه مخارج آنان به گردن او است برای آن است که آنچه از آنان افزون آید، برای او است. و همانا خداوند این خمس را مخصوص آنان قرار داد و نه برای بیچارگان و درراهماندگان مردم. تا جایگزینی برای صدقههای مردم باشد. و تنزیهی است که از سوی خداوند به جهت نزدیکیشان به رسول خدا- درود خدا بر او و بر خاندانش-برای آنان قرار داده شده است. و بزرگداشت آنان از باقیماندۀ مردم است. از نزد خودش آنچه را با آن بینیاز شوند مخصوصشان قرار داد تا آنان را از جایگاه خواری و بیچارگی بازدارد. ولی صدقۀ برخی از ایشان به برخی دیگر اشکال ندارد. و این کسانی که خداوند خمس را برای آنان قرار داد همان خویشان پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-هستند. کسانی که خداوند از آنان یاد کرده و فرموده است: و خویشان نزدیکت را بیم ده. [شعرا (٢۶) :٢١۴]و ایشان خود فرزندان عبد المطّلباند. مرد و زنشان. نه خاندان قریش و نه هیچ عربی در میان آنان نیست. و موالی (غلامان) ایشان (فرزندان عبد المطّلب) در مورد این خمس نه در میان آنانند و نه از آنان. و صدقات مردم برای غلامانشان حلال است. آنان و مردم دیگر برابرند. و آنکه مادرش از بنی هاشم است و پدرش از قریشیهای دیگر، صدقه برایش حلال است و چیزی از خمس برایش نیست؛ زیرا خداوند والا میفرماید: آنان را با پدرانشان بخوانید. [احزاب (٣٣) :۵]و برگزیدۀ اموال برای امام است. ایشان از این اموال برگزیدهاش را میگیرد: کنیز زیبا و چارپای خوب و لباس و کالایی که دوست دارد و میخواهد، پیش از تقسیم و پیش از درآوردن خمس برای ایشان است. و او میتواند با آن اموال در هرچیزی که پیش میآید از داد و دهش دلجوییشدگان و جز آن، چارهسازی کند. و اگر پس از آن چیزی ماند، خمسش را درآورده، در میان اهلش بخش میکند و باقی را میان عهدهداران جنگ بخش میکند. و اگر پس از چارهسازی برای پیشامدها چیزی نماند، چیزی به آنان نمیرسد. و برای جنگاوران نه از زمین و نه از چیزی که بر آن چیره شدهاند به جز آنچه لشکر بر آن دست یافته است، چیزی نمیرسد. و برای اعراب بیابان نشین هم چیزی از تقسیم نمیرسد، اگرچه به همراه والی جنگیده باشند؛
ص :۶٢١
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم صالح الأعراب أن یدعهم فی دیارهم و لا یهاجروا، علی أنّه إن دهم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من عدوّه دهم أن یستنفرهم فیقاتل بهم و لیس لهم فی الغنیمة نصیب، و سنّته جاریة فیهم و فی غیرهم و الأرضون الّتی أخذت عنوة بخیل و رجال فهی موقوفة متروکة فی ید من یعمرها و یحییها و یقوم علیها علی ما یصالحهم الوالی علی قدر طاقتهم من الحقّ: النّصف [أ]و الثّلث [أ]و الثّلثین و علی قدر ما یکون لهم صلاحا و لا یضرّهم، فإذا أخرج منها ما أخرج، بدأ فأخرج منه العشر من الجمیع ممّا سقت السّماء أو سقی سیحا و نصف العشر ممّا سقی بالدّوالی و النّواضح فأخذه الوالی، فوجّهه فی الجهة الّتی وجّهها اللّه علی ثمانیة أسهم للفقراء و المساکین و العاملین علیها و المؤلّفة قلوبهم و فی الرّقاب و الغارمین و فی سبیل اللّه و ابن السّبیل، ثمانیة أسهم، یقسم بینهم فی مواضعهم بقدر ما یستغنون به فی سنتهم بلا ضیق و لا تقتیر، فإن فضل من ذلک شیء ردّ إلی الوالی و إن نقص من ذلک شیء و لم یکتفوا به کان علی الوالی أن یمونهم من عنده بقدر سعتهم حتّی یستغنوا، و یؤخذ بعد ما بقی من العشر، فیقسم بین الوالی و بین شرکائه الّذین هم عمّال الأرض و أکرتها، فیدفع إلیهم أنصباؤهم علی ما صالحهم علیه و یؤخذ الباقی فیکون بعد ذلک أرزاق أعوانه علی دین اللّه و فی مصلحة ما ینوبه من تقویة الإسلام و تقویة الدّین فی وجوه الجهاد و غیر ذلک ممّا فیه مصلحة العامّة، لیس لنفسه من ذلک قلیل و لا کثیر و له بعد الخمس الأنفال و الأنفال کلّ أرض خربة قد باد أهلها و کلّ أرض لم یوجف علیها بخیل و لا رکاب و لکن صالحوا صلحا و أعطوا بأیدیهم علی غیر قتال و له رءوس الجبال و بطون الأودیة و الآجام
ص :۶٢٢
زیرا رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش با این اعراب بر این اساس صلح کرد که در سرزمینهاشان بمانند و هجرت نکنند بهشرط آنکه اگر دشمن توانمندی به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-هجوم آورد از آنان نفر بگیرد و با ایشان بجنگند ولی در غنیمت بهرهای نداشته باشند. و سنّت ایشان در میان آنان و جز آنان جاری است. اما زمینهایی که به نیروی اسب و مردان گرفته شده است، موقوفات رهاشده در دست کسانی است که آنها را آباد و زنده میکنند و بنابر مصالحۀشان با والی و پرداخت حقّی به اندازه تواناییشان در آنها اقامت میکنند: نیم یا یک سوم یا دو سوم و به اندازهای که به صلاحشان باشد و زیانشان نرساند. و چون از آن، آن اندازۀ معلوم درآورده شد، از همۀ آنچه با باران یا آب جاری آبیاری میشود، یک دهم و از آنچه با دولابها و چارپاهای آبکش آبیاری میشود، نیم یک دهم [یک بیستم]خارج میشود و والی آنها را گرفته، در راهی که خداوند معیّن کرده، به مصرف میرساند. به هشت سهم برای نیازمندان و بیچارگان و کارمندان و دلجوییشدگان و بردگان و بدهکاران و در راه خدا و درراهماندگان. هشت سهمی که در جای خود، به اندازۀ نیازمندی یک سالشان و بدون تنگدستی و بخل میان آنان بخش میکند. آنگاه اگر از آن چیزی افزون ماند، به والی بازگردانده میشود و اگر کم آمد و ایشان را بسنده نبود، باید والی از نزد خودش به اندازۀ آنها و نیازمندیشان بپردازد. و پس از درآوردن یک دهم [یا نیم آن]، بقیّه حساب شده، میان والی و شریکان او که کارگران زمین و کشاورزان آن هستند، تقسیم میشود و بهرۀ آنان بنابر قراردادشان پرداخت میشود. سپس ماندۀ آن، روزی یاوران والی در دین خدا، در مصلحتی که برای تقویت اسلام و دین از جهاد و جز آن از مصلحت عمومی پیش میآید، مصرف میشود. برای خود او نه اندکی از آن و نه بسیارش، [چیزی] نیست. و پس از خمس، انفال هم برای او است. و انفال، هر زمین خرابی است که اهلش از بین رفته است. و هر زمینی که برایش اسب و شتری دوانده نشده است. بلکه صلح کردهاند و به دست خودشان بدون جنگ تسلیم کردهاند. و سر کوهها و ته درهها و نیزار و هر زمین بایر بیصاحب نیز برای او است.
ص :۶٢٣
و کلّ أرض میتة لا ربّ لها، و له صوافی الملوک ما کان فی أیدیهم من غیر وجه الغصب، لأنّ الغصب کلّه مردود و هو وارث من لا وارث له یعول من لا حیلة له، و قال: إنّ اللّه لم یترک شیئا من صنوف الأموال إلاّ و قد قسمه و أعطی کلّ ذی حقّ حقّه الخاصّة و العامّة و الفقراء و المساکین و کلّ صنف من صنوف النّاس، فقال: لو عدل فی النّاس لاستغنوا، ثمّ قال: إنّ العدل أحلی من العسل و لا یعدل إلاّ من یحسن العدل، قال: و کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم یقسم صدقات البوادی فی البوادی و صدقات أهل الحضر فی أهل الحضر و لا یقسم بینهم بالسّویّة علی ثمانیة حتّی یعطی أهل کلّ سهم ثمنا و لکن یقسمها علی قدر من یحضره من أصناف الثّمانیة علی قدر ما یقیم کلّ صنف منهم یقدّر، لسنته لیس فی ذلک شیء موقوت و لا مسمّی و لا مؤلّف، إنّما یضع ذلک علی قدر ما یری و ما یحضره حتّی یسدّ فاقة کلّ قوم منهم و إن فضل من ذلک فضل عرضوا المال جملة إلی غیرهم و الأنفال إلی الوالی و کلّ أرض فتحت فی أیّام النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إلی آخر الأبد و ما کان افتتاحا بدعوة أهل الجور و أهل العدل لأنّ ذمّة رسول اللّه فی الأوّلین و الآخرین ذمّة واحدة؛ لأنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم قال: المسلمون إخوة تتکافی دماؤهم و یسعی بذمّتهم أدناهم و لیس فی مال الخمس زکاة؛ لأنّ فقراء النّاس جعل أرزاقهم فی أموال النّاس علی ثمانیة أسهم، فلم یبق منهم أحد و جعل للفقراء قرابة الرّسول صلّی اللّه علیه و اله و سلّم نصف الخمس فأغناهم به عن صدقات النّاس و صدقات النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و ولیّ الأمر، فلم یبق فقیر من فقراء النّاس و لم یبق فقیر من فقراء قرابة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم إلاّ و قد استغنی فلا فقیر و لذلک لم یکن علی مال النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و الوالی زکاة لأنّه لم یبق فقیر محتاج
ص :۶٢۴
و تیول پادشاهان نیز اگر غصبی نباشد از آن او است؛ زیرا هر غصبی بازگردانده میشود. و او وارث بیوارثان است. او هزینۀ بیچارگان را به عهده دارد. و فرمود: همانا هیچ مالی نیست که خداوند آن را بخش نکرده، به هر حقّداری، حقّش را نداده باشد. چه ویژگان و همۀ مردم و چه نیازمندان و بیچارگان و هر گروهی از گروههای مردم. آنگاه فرمود: اگر در میان مردم به عدالت حکم شود، بینیاز میگردند. سپس فرمود: همانا عدل شیرینتر از عسل است. و عدالت نمیورزد مگر کسی که آن را بهخوبی بشناسد. فرمود: رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-زکات بادیهها را در بادیهها و زکات شهریان را در میان شهریان بخش میکرد. و میانشان در هشت گروه، بهطور برابر بخش نمیکرد تا به هر کدام از صاحبان سهم یک هشتم بدهد. بلکه از دستههای هشتگانه، آن اندازه که در شهر بودند و بنابر اقامت هرکدام از ایشان تقسیم میکردند. به اندازۀ هزینۀ یک سالشان. در اینباره زمان مشخّص و اندازۀ معلوم یا ترکیبی از آنها نیست. او بنابر آنچه صلاح میبیند و در نزد او حاضر است، عمل میکند تا نیاز هر گروهی از ایشان را برطرف کند. و اگر از آن چیزی افزون بماند به غیر آن دسته میدهد. و انفال و هر زمینی که در روزگار رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فتح شده تا همیشه برای والی (پیامبر یا امام) است و نیز هر آنچه به دعوت اهل ستم و اهل عدالت فتح شده است؛ زیرا پیمان رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-در میان پیشینیان و پسینیان یک پیمان است؛ چون رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-فرمودند: مسلمانان برادرند. خونهاشان برابر است. و پستترینشان به پیمانشان میکوشند. و در مال خمس، زکاتی نیست؛ زیرا روزی فقیران مردم از اموال مردم بر هشت سهم گذاشته شده و از آنان کسی نمانده است. و برای فقیران خویشاوند رسول خدا -درود خدا بر او و بر خاندانش-نیم خمس قرار داده شده تا با آن از صدقۀ مردم و صدقۀ پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-و ولیّ امر بینیاز گردند. پس فقیری از فقیران مردم و نیز فقیری از فقیران خویشاوند رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-نمانده مگر اینکه بینیاز شده است. پس فقیری نیست. و برای همین بر مال پیامبر-درود خدا بر او و بر خاندانش-و والی او زکاتی نیست؛
ص :۶٢۵
و لکن علیهم أشیاء تنوبهم من وجوه، و لهم من تلک الوجوه کما علیهم.
[١۴١٨]۵-علیّ بن محمّد بن عبد اللّه، عن بعض أصحابنا أظنّه السّیّاریّ، عن علیّ بن أسباط قال:
لمّا ورد أبو الحسن موسی علیه السّلام علی المهدیّ رآه یردّ المظالم فقال: یا أمیر المؤمنین ما بال مظلمتنا لا تردّ؟ فقال له: و ما ذاک یا أبا الحسن؟ قال: إنّ اللّه تبارک و تعالی لمّا فتح علی نبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فدکا و ما والاها لم یوجف علیه بخیل و لا رکاب فأنزل اللّه علی نبیّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبیٰ حَقَّهُ فلم یدر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم من هم؟ فراجع فی ذلک جبرئیل و راجع جبرئیل علیه السّلام ربّه فأوحی اللّه إلیه أن: ادفع فدک إلی فاطمة علیها السّلام، فدعاها رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فقال لها: یا فاطمة! إنّ اللّه أمرنی أن أدفع إلیک فدک فقالت: قد قبلت یا رسول اللّه من اللّه و منک، فلم یزل وکلاؤها فیها حیاة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم فلمّا ولّی أبو بکر أخرج عنها وکلاءها، فأتته فسألته أن یردّها علیها، فقال لها: ائتینی بأسود أو أحمر یشهد لک بذلک، فجاءت بأمیر المؤمنین علیه السّلام و أمّ أیمن فشهدا لها، فکتب لها بترک التّعرّض، فخرجت و الکتاب معها فلقیها عمر فقال: ما هذا معک یا بنت محمّد؟ قالت: کتاب کتبه لی ابن أبی قحافة، قال: أرینیه، فأبت، فانتزعه من یدها و نظر فیه، ثمّ تفل فیه و محاه و خرقه، فقال لها: هذا لم یوجف علیه أبوک بخیل و لا رکاب فضعی الحبال فی رقابنا، فقال له المهدیّ: یا أبا الحسن حدّها لی، فقال: حدّ منها جبل أحد، و حدّ منها عریش مصر، و حدّ منها سیف البحر، و حدّ منها دومة الجندل، فقال له: کلّ هذا؟ قال: نعم یا أمیر المؤمنین هذا کلّه إنّ هذا کلّه ممّا لم یوجف علی أهله رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بخیل و لا رکاب، فقال: کثیر، و أنظر فیه.
ص :۶٢۶
زیرا فقیر نیازمندی نمانده است. اما صورتهایی پیش میآید که به گردن ایشان است. و اضافۀ این صورتها از آن او است چنانکه کاستی هم به گردنشان است.
[١۴١٨]۵-علی اسباط گفت: وقتی حضرت ابو الحسن [کاظم]علیه السّلام به نزد مهدی [عبّاسی]رفته، او را دید که ردّ مظالم میکند. فرمود: ای امیر مؤمنین چرا آنچه به ستم از ما گرفته شده، بازگردانده نمیشود؟ او به حضرت گفت: ای ابو الحسن آن چیست؟ فرمود: خداوند پاک و والا وقتی فدک و اطرافش را برای پیامبرش-درود خدا بر او و بر خاندانش-گشود، برایش اسب و شتر دوانده نشد. پس خداوند به پیامبرش چنین نازل کرد: و حقّ خویشان را بپرداز. [اسراء (١٧) :٢۶]رسول خدا ندانست که آنان چه کسانیاند؟ پس در اینباره به سوی جبرئیل بازگشت و جبرئیل به پروردگارش. آنگاه خداوند به ایشان وحی کرد که: فدک را به فاطمه علیها السّلام بده. پس رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش- ایشان را خوانده، به او فرمود: فاطمه جان! خداوند به من فرمان داده که فدک را به تو دهم. ایشان عرض کرد: ای رسول خدا آن را از خداوند و از شما پذیرفتم. و در زمان حیات رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-پیوسته وکلای ایشان آن جا بودند. آنگاه چون ابو بکر عهدهدار حکومت شد، وکلای ایشان را از آنجا بیرون کرد. ایشان به نزد او آمده، از او خواست تا آنها را بازگرداند. او گفت: سیاه یا سرخی بیاور که دربارۀ آن برایت گواهی دهد. ایشان امیر مؤمنان علیه السّلام و امّ ایمن را آورده، برایش گواهی دادند. پس او نامهای مبنی بر ترک تعرّض نوشت. ایشان به همراه نامه بیرون آمد، عمر ایشان را دیده، گفت: ای دخت محمّد این چیست به همراه شما؟ فرمود: نامهای است که پسر ابو قحافه برایم نوشته است. گفت: آن را نشانم بده. فاطمه علیها السّلام امتناع کرد. عمر آن را از دستش ربوده، در آن نگریست، سپس در آن آب دهان انداخته، نوشتههایش را پاک کرده و پاره کرد. و به ایشان گفت: این [فدک]را پدرت برایش اسب و شتر ندواند که شما طناب به گردنمان بگذارید. آنگاه مهدی [عبّاسی]به ایشان گفت: ای ابو الحسن حدودش را برایم بگو. فرمودند: یک مرز آن احد است و یک مرزش مصر، مرز دیگرش ساحل دریا و دیگر دومة الجندل. او گفت: همۀ اینها؟ فرمود: بله همۀ اینها؛ زیرا اینها سرزمینهایی است که رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-بر اهل آنها اسب و شتر ندوانده است. او گفت: بسیار است. دربارهاش فکر میکنم.
ص :۶٢٧
[١۴١٩]۶-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن علیّ بن أبی حمزة، عن محمّد بن مسلم قال:
سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: الأنفال هو النّفل و فی سورة الأنفال جدع الأنف.
[١۴٢٠]٧-أحمد، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن الرّضا علیه السّلام قال:
سئل عن قول اللّه عزّ و جلّ: وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ فقیل له: فما کان للّه فلمن هو؟ فقال: لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم و ما کان لرسول اللّه فهو للإمام، فقیل له: أفرأیت إن کان صنف من الأصناف أکثر و صنف أقلّ، ما یصنع به؟ قال: ذاک إلی الإمام أرأیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم کیف یصنع؟ أ لیس إنّما کان یعطی علی ما یری؟ کذلک الإمام.
[١۴٢١]٨-علیّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن جمیل بن درّاج، عن محمّد بن مسلم، عن أبی جعفر علیه السّلام أنّه سئل عن معادن الذّهب و الفضّة و الحدید و الرّصاص و الصّفر، فقال: علیها الخمس.
[١۴٢٢]٩-علیّ، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن جمیل، عن زرارة قال:
الإمام یجری و ینفّل و یعطی ما شاء قبل أن تقع السّهام و قد قاتل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله و سلّم بقوم لم یجعل لهم فی الفیء نصیبا و إن شاء قسم ذلک بینهم.
[١۴٢٣]١٠-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن سنان، عن عبد الصّمد بن بشیر، عن حکیم مؤذّن ابن عیسی قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه تعالی: وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی اَلْقُرْبیٰ فقال أبو عبد اللّه علیه السّلام: بمرفقیه علی رکبتیه ثمّ أشار بیده، ثمّ قال: هی و اللّه الإفادة یوما بیوم إلاّ أنّ أبی جعل شیعته فی حلّ لیزکوا.
ص :۶٢٨
[١۴١٩]۶-محمّد مسلم گفت: از حضرت باقر علیه السّلام شنیدم میفرمود: انفال همان نفل است و در سورۀ انفال، بریدن بینی [مخالفان]است [بطلان حکومت آنان].
[١۴٢٠]٧-احمد بن محمّد ابو نصر گفت: از حضرت رضا علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند عزّتمندو بدانید که آنچه غنیمت میگیرید خمسش از آن خدا و رسولش و خویشان است. پرسیده، گفتند: آنچه برای خدا است به چه کسی میرسد؟ فرمود: به رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-میرسد. و آنچه برای رسول خدا است، به امام میرسد. گفتند: بفرمایید اگر گروهی از این گروهها بسیار و گروهی اندک باشد، چه کار میکنند؟ فرمود: اختیار آن با امام است. رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-چگونه عمل میکرد؟ آیا چنین نیست که هرگونه صلاح میدید، عطا میکرد؟ امام هم چنین است.
[١۴٢١]٨-محمّد مسلم روایت کرده که از حضرت باقر علیه السّلام دربارۀ کانهای طلا و نقره و آهن و سرب و مس پرسیدند و ایشان فرمود: خمس دارند.
[١۴٢٢]٩-زراره گفته است: امام پیش از تقسیم سهم آنچه خواهد، میکند. دستمزدها را میدهد، برای خود برمیدارد و [به کسانی که سهمی ندارند]عطا میکند. رسول خدا-درود خدا بر او و بر خاندانش-به همراه مردمی جنگید و برایشان در غنیمت بهرهای قرار نداد. و اگر خواست، آن را میانشان بخش میکند.
[١۴٢٣]١٠-حکیم، مؤذّن پسر عیسی گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ این سخن خداوند والا پرسیدم: و بدانید که آنچه غنیمت میگیرید خمسش برای خدا و رسولش و برای خویشان است. حضرت صادق علیه السّلام دو آرنجش را بر زانوانش گذاشته، سپس با دست اشاره کرده، فرمود: به خدا سوگند آن در سود روزانه است جز اینکه پدرم [آن را]برای شیعیانش حلال کرد تا پاک شوند.
ص :۶٢٩
[١۴٢۴]١١-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن الحسین بن عثمان، عن سماعة قال:
سألت أبا الحسن علیه السّلام عن الخمس، فقال: فی کلّ ما أفاد النّاس من قلیل أو کثیر.
[١۴٢۵]١٢-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی بن یزید قال:
کتبت: جعلت لک الفداء تعلّمنی ما الفائدة و ما حدّها رأیک-أبقاک اللّه تعالی-أن تمنّ علیّ ببیان ذلک لکیلا أکون مقیما علی حرام لا صلاة لی و لا صوم، فکتب: الفائدة ممّا یفید إلیک فی تجارة من ربحها و حرث بعد الغرام أو جائزة.
[١۴٢۶]١٣-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن ابن أبی نصر قال:
کتبت إلی أبی جعفر علیه السّلام الخمس أخرجه قبل المئونة أو بعد المئونة؟ فکتب: بعد المئونة.
[١۴٢٧]١۴-أحمد بن محمّد، عن علیّ بن الحکم، عن علیّ بن أبی حمزة، عن أبی بصیر، عن أبی جعفر علیه السّلام قال:
کلّ شیء قوتل علیه علی شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه فإنّ لنا خمسه و لا یحلّ لأحد أن یشتری من الخمس شیئا حتّی یصل إلینا حقّنا.
[١۴٢٨]١۵-أحمد بن محمّد، عن محمّد بن سنان، عن یونس بن یعقوب، عن عبد العزیز بن نافع قال:
طلبنا الإذن علی أبی عبد اللّه علیه السّلام و أرسلنا إلیه، فأرسل إلینا: ادخلوا اثنین اثنین، فدخلت أنا و رجل معی، فقلت للرّجل: أحبّ أن تستأذن بالمسألة فقال: نعم، فقال له: جعلت فداک إنّ أبی کان ممّن سباه بنو أمیّة قد علمت أنّ بنی أمیّة لم یکن لهم أن یحرّموا و لا یحلّلوا و لم یکن لهم ممّا فی أیدیهم قلیل و لا کثیر
ص :۶٣٠
[١۴٢۴]١١-سماعة گفت: از حضرت ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ خمس پرسیدم. فرمودند: در همۀ آنچه مردم سود میکنند. اندک یا بسیار.
[١۴٢۵]١٢-احمد بن محمّد گفت: من نوشتم: جانم به فدایت! به من بیاموزید «فایده» چیست. و نظرتان دربارۀ اندازهاش چه؟ -خدای والا تو را نگاه دارد-به من با بیان آن منّت بگذارید تا بر حرامی که نماز و روزهای باقی نمیگذارد، نمانم. نوشتند: فایده، سود تجارت و کشاورزی پس از درآوردن هزینه یا جایزه است.
[١۴٢۶]١٣-پسر ابو نصر گفت: به حضرت باقر علیه السّلام نوشتم: خمس را پیش از مخارج درآورم یا پس از مخارج. نوشتند: پس از مخارج.
[١۴٢٧]١۴-ابو بصیر از حضرت باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: هرچیزی که جهت شهادت لا اله الاّ اللّه و محمّد رسول اللّه برایش جنگ شود، خمسش برای ما است. و برای هیچکس روا نیست که از این خمس چیزی بخرد تا حقّ ما به ما برسد.
[١۴٢٨]١۵-عبد العزیز نافع گفته است: گروهی از ما به حضرت صادق پیغام فرستاده، اجازه خواستیم. ایشان پیغام فرستاد که دونفر دونفر بیایید. آنگاه من و مردی باهم رفتیم. و من به آن مرد گفتم: دوست دارم از آن مسأله اجازه بگیری. گفت: باشد. پس به ایشان عرض کرد: جانم فدایت! پدر من از کسانی بود که بنی امیّه اسیرشان کرده بودند. و میدانم که بنی امیّه حقّ حلال و حرام کردن نداشتند
ص :۶٣١
و إنّما ذلک لکم، فإذا ذکرت [ردّ]الّذی کنت فیه دخلنی من ذلک ما یکاد یفسد علیّ عقلی ما أنا فیه فقال له: أنت فی حلّ ممّا کان من ذلک و کلّ من کان فی مثل حالک من ورائی فهو فی حلّ من ذلک، قال: فقمنا و خرجنا فسبقنا معتّب إلی النّفر القعود الّذین ینتظرون إذن أبی عبد اللّه علیه السّلام فقال لهم: قد ظفر عبد العزیز بن نافع بشیء ما ظفر بمثله أحد قطّ قد قیل له: و ما ذاک ففسّره لهم، فقام اثنان فدخلا علی أبی عبد اللّه علیه السّلام، فقال أحدهما: جعلت فداک إنّ أبی کان من سبایا بنی أمیّة و قد علمت أنّ بنی أمیّة لم یکن لهم من ذلک قلیل و لا کثیر و أنا أحبّ أن تجعلنی من ذلک فی حلّ، فقال: و ذاک إلینا؟ ما ذاک إلینا، ما لنا أن نحلّ و لا أن نحرّم، فخرج الرّجلان و غضب أبو عبد اللّه علیه السّلام فلم یدخل علیه أحد فی تلک اللّیلة إلاّ بدأه أبو عبد اللّه علیه السّلام فقال: ألا تعجبون من فلان؟ یجیئنی فیستحلّنی ممّا صنعت بنو أمیّة، کأنّه یری أنّ ذلک لنا؟ و لم ینتفع أحد فی تلک اللّیلة بقلیل و لا کثیر إلاّ الأوّلین فإنّهما غنیا بحاجتهما.
[١۴٢٩]١۶-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن محبوب، عن ضریس الکناسیّ قال
قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: من أین دخل علی النّاس الزّنا قلت لا أدری جعلت فداک قال من قبل خمسنا أهل البیت إلاّ شیعتنا الأطیبین فإنّه محلّل لهم لمیلادهم.
[١۴٣٠]١٧-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن شعیب، عن أبی الصّبّاح قال:
قال لی أبو عبد اللّه علیه السّلام نحن قوم فرض اللّه طاعتنا لنا الأنفال و لنا صفو المال.
[١۴٣١]١٨-عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن الحسین بن سعید، عن القاسم بن محمّد، عن رفاعة، عن أبان بن تغلب، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
ص :۶٣٢
و کم و زیاد آنچه در دست داشتند برای آنان نبود. و آن برای شما است. و چون [خلاف سنّت]آنچه در آن بودم، به یادم میآید، نزدیک است عقلم خراب شود. حضرت به او فرمود: تو از آنچه در آنی، در حلالی و هرکس پس از من چون تو باشد، برایش حلال است. او گوید: پس ما برخاسته، بیرون رفتیم. آنگاه معتّب پیش از ما به سوی چند تن نشسته به انتظار اجازۀ حضرت صادق علیه السّلام رفته، به آنان گفت: عبد العزیز نافع به چیزی دست یافت که هرگز کسی به مانندش دست نیافته است. گفتند: و آن چیست؟ و او برایشان توضیح داد. آنگاه دو نفر برخاسته، به نزد حضرت صادق علیه السّلام رفته، یکی از آن دو گفت: جانم فدایت! پدرم از اسیران بنی امیّه بود و دانستم که بنی امیّه را در این کار-نه اندک و نه بسیار- حقّی نبود. و من دوست دارم که مرا در اینباره در حلال قرار دهی. فرمود: مگر با ما است؟ این با ما نیست. ما حقّ نداریم که حلال و حرام کنیم. پس آن دو مرد بیرون آمده، حضرت صادق علیه السّلام خشمگین شد. و آن شب کسی به نزدشان نرفت جز اینکه سخن آغاز کرده، فرمود: آیا از فلانی تعجّب نمیکنید؟ به نزد من میآید و از من دربارۀ آنچه بنی امیّه ساختهاند، حلال و روایی میخواهد. گویا میپندارد که این کار با ما است؟ ! و در آن شب هیچ کسی جز آن دو مرد نخست سودی نبردند نه اندک و نه بسیار. و آن دو به حاجتشان رسیدند.
[١۴٢٩]١۶-ضریس کناسی گفته است: حضرت صادق علیه السّلام فرمود: زنا از کجا به میان مردم رفته است؟ عرض کردم: جانم به فدایت، نمیدانم. فرمودند: از ناحیۀ(نپرداختن) خمس ما اهل بیت. مگر در میان شیعیان پاک ما که برای آنان به جهت پاک به دنیا آمدنشان حلال است.
[١۴٣٠]١٧-ابو الصبّاح گفت: حضرت صادق علیه السّلام به من فرمود: ما مردمی هستیم که خداوند فرمانبری از ما را واجب کرد. که انفال و برگزیدۀ مال از آن ما است.
[١۴٣١]١٨-ابان تغلب دربارۀ مردی که میمیرد و وارث و مولایی ندارد، از
ص :۶٣٣
فی الرّجل یموت لا وارث له و لا مولی قال هو من أهل هذه الآیة یسئلونک عن الأنفال.
[١۴٣٢]١٩-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن حمّاد، عن الحلبیّ، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام، عن الکنز کم فیه، قال:
الخمس و عن المعادن کم فیها قال الخمس و کذلک الرّصاص و الصّفر و الحدید و کلّ ما کان من المعادن یؤخذ منها ما یؤخذ من الذّهب و الفضّة.
[١۴٣٣]٢٠-محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن سنان، عن صبّاح الأزرق، عن محمّد بن مسلم، عن أحدهما علیه السّلام قال:
إنّ أشدّ ما فیه النّاس یوم القیامة أن یقوم صاحب الخمس فیقول یا ربّ خمسی و قد طیّبنا ذلک لشیعتنا لتطیب ولادتهم و لتزکو ولادتهم.
[١۴٣۴]٢١-محمّد بن یحیی، عن محمّد بن الحسین، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن محمّد بن علیّ، عن أبی الحسن علیه السّلام قال:
سألته عمّا یخرج من البحر من اللّؤلؤ و الیاقوت و الزّبرجد و عن معادن الذّهب و الفضّة ما فیه قال إذا بلغ ثمنه دینارا ففیه الخمس.
[١۴٣۵]٢٢-محمّد بن الحسین و علیّ بن محمّد، عن سهل بن زیاد، عن علیّ بن مهزیار قال:
کتبت إلیه یا سیّدی رجل دفع إلیه مال یحجّ به هل علیه فی ذلک المال حین یصیر إلیه الخمس أو علی ما فضل فی یده بعد الحجّ فکتب علیه السّلام لیس علیه الخمس.
[١۴٣۶]٢٣-سهل بن زیاد، عن محمّد بن عیسی، عن علیّ بن الحسین بن عبد ربّه قال:
سرّح الرّضا علیه السّلام بصلة إلی أبی، فکتب إلیه أبی: هل علیّ فیما سرّحت إلیّ
ص :۶٣۴
حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمودند: او سزاوار این آیه است: از تو دربارۀ انفال میپرسند. [یعنی اموال وارث چنین کسی متعلّق به امام است].
[١۴٣٢]١٩-حلبی از حضرت صادق علیه السّلام از حقّ [امام]دربارۀ گنج پرسید: فرمودند: خمس است. و از حقّ [امام]دربارۀ کانها پرسید: فرمودند: خمس. و همچنین از سرب و مس و آهن و هرکان دیگری همان گرفته میشود که از طلا و نقره.
[١۴٣٣]٢٠-محمّد مسلم از یکی از دو امام-باقر صادق علیهما السّلام-روایت کرده که فرمود: در قیامت سختترین چیزی که مردم دچارند، این است که صاحب خمس برخاسته، عرض کند: پروردگارا خمس من. و ما آن را برای شیعیانمان حلال کردیم تا ولادتشان حلال باشد. تا ولادتشان پاک باشد.
[١۴٣۴]٢١-محمّد بن علی گفته است: از حضرت ابو الحسن علیه السّلام دربارۀ مروارید و یاقوت و زبرجدی که از دریا گرفته میشود و دربارۀ کان طلا و نقره پرسیدم که حقّ [امام]چه اندازه است؟ فرمودند: اگر مبلغش به یک دینار برسد، خمس دارد.
[١۴٣۵]٢٢-علی مهزیار گفت: به حضرت نوشتم: سرورم، به مردی، مالی دادهاند تا با آن حجّ کند. آیا در آن مال که به دستش میرسد، خمس است یا در آنچه پس از حجّ برایش میماند؟ حضرت نوشتند: خمس به گردن او نیست.
[١۴٣۶]٢٣-علی بن حسین عبد ربّه گفت: حضرت رضا علیه السّلام برای پدرم صلهای فرستاد. پدرم به ایشان نوشت: آیا در آنچه برایم فرستادهاید، خمسی به گردنم است؟
ص :۶٣۵
خمس؟ فکتب إلیه: لا خمس علیک فیما سرّح به صاحب الخمس.
[١۴٣٧]٢۴-سهل، عن إبراهیم بن محمّد الهمذانیّ قال:
کتبت إلی أبی الحسن أقرأنی علیّ بن مهزیار کتاب أبیک علیه السّلام فیما أوجبه علی أصحاب الضّیاع نصف السّدس بعد المئونة و أنّه لیس علی من لم تقم ضیعته بمئونته نصف السّدس و لا غیر ذلک فاختلف من قبلنا فی ذلک فقالوا: یجب علی الضّیاع الخمس بعد المئونة، مئونة الضّیعة و خراجها لا مئونة الرّجل و عیاله فکتب علیه السّلام: بعد مئونته و مئونة عیاله و [بعد]خراج السّلطان.
[١۴٣٨]٢۵-سهل، عن أحمد بن المثنّی قال:
حدّثنی محمّد بن زید الطّبریّ قال: کتب رجل من تجّار فارس من بعض موالی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام یسأله الإذن فی الخمس فکتب إلیه: بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ إنّ اللّه واسع کریم ضمن علی العمل الثّواب و علی الضّیق الهمّ، لا یحلّ مال إلاّ من وجه أحلّه اللّه و إنّ الخمس عوننا علی دیننا و علی عیالاتنا و علی موالینا و ما نبذله و نشتری من أعراضنا ممّن نخاف سطوته، فلا تزووه عنّا و لا تحرموا أنفسکم دعاءنا ما قدرتم علیه، فإنّ إخراجه مفتاح رزقکم و تمحیص ذنوبکم و ما تمهّدون لأنفسکم لیوم فاقتکم و المسلم من یفی للّه بما عهد إلیه و لیس المسلم من أجاب باللّسان و خالف بالقلب و السّلام.
[١۴٣٩]٢۶-و بهذا الإسناد، عن محمّد بن زید قال:
قدم قوم من خراسان علی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام فسألوه أن یجعلهم فی حلّ من الخمس، فقال: ما أمحل هذا، تمحضونا بالمودّة بألسنتکم و تزوون عنّا حقّا جعله اللّه لنا و جعلنا له و هو الخمس، لا نجعل، لا نجعل، لا نجعل لأحد منکم فی حلّ.
ص :۶٣۶
حضرت به او نوشتند: در آنچه صاحب خمس برایت فرستاده، خمسی به گردنت نیست.
[١۴٣٧]٢۴-ابراهیم بن محمّد همدانی گفته است: به حضرت ابو الحسن نوشتم: علی مهزیار نامۀ پدرتان علیه السّلام را [به من نشان داد]که بر زمینداران، پس از مخارجشان نیم یک ششم [یک دوازدهم]را واجب کردهاند و اینکه بر کسانی که درآمدشان، به مخارجشان بسنده نیست، نه نیم یک ششم و نه جز آن واجب نیست. اینک نزد ما در اینباره اختلاف است و میگویند: بر زمینها پس از مخارج زمین و مالیات آن و نه مخارج مرد و خانوادهاش خمس تعلّق میگیرد. حضرت نوشتند: مقصود پس از مخارج خانواده و مالیات سلطان است.
[١۴٣٨]٢۵-محمّد بن زید طبری گفت: مردی از بازرگانان پارس از [طریق] یکی از غلامان حضرت رضا علیه السّلام به ایشان نامه نوشته، دربارۀ خمس اجازه خواست. پس حضرت به او نوشتند: به نام خدای بخشایندۀ مهربان. همانا خداوند گسترنده و کریم است که بر عمل پاداش و بر دلتنگی [بر اطاعت]کیفر را همراه ساخته است. هیچ مالی حلال نمیشود جز از جهتی که خداوند حلالش کرده باشد. و خمس کمک ما بر دینمان و بر خانوادههامان و بر پیروانمان است. ما آن را بذل نمیکنیم و از کسانی که از زورشان میهراسیم، آبرویمان را میخریم. پس آن را از ما بازنگردانید و تا میتوانید خودتان را از دعای ما محروم نکنید. که دادن آن، کلید روزیتان و پاک گشتن گناهانتان است. و چیزی است که برای خودتان در روز نیازمندیتان فراهم میکنید. و مسلمان کسی است که به پیمان خود با خداوند وفا کند. و کسی که به زبان پاسخ داده، با دل مخالفت کند، مسلمان نیست. و السلام.
[١۴٣٩]٢۶-محمّد زید گفته است: گروهی از خراسان به نزد حضرت رضا علیه السّلام آمده، از او خواستند که خمس را برای ایشان حلال کند. فرمودند: این چه نیرنگی است. به زبانتان دوستیتان را خالص ما میکنید و حقّی را که خداوند برای ما قرار داده و ما را برای آن، که همان خمس است از ما برمیگردانید. نمیکنیم، نمیکنیم، نمیکنیم. برای هیچیک از شما حلال نمیکنیم.
ص :۶٣٧
[١۴۴٠]٢٧-علیّ بن إبراهیم، عن أبیه قال:
کنت عند أبی جعفر الثّانی علیه السّلام إذ دخل علیه صالح بن محمّد بن سهل و کان یتولّی له الوقف بقم، فقال: یا سیّدی! اجعلنی من عشرة آلاف فی حلّ، فإنّی أنفقتها، فقال له: أنت فی حلّ، فلمّا خرج صالح، قال أبو جعفر علیه السّلام: أحدهم یثب علی أموال حقّ آل محمّد و أیتامهم و مساکینهم و فقرائهم و أبناء سبیلهم فیأخذه ثمّ یجیء فیقول: اجعلنی فی حلّ، أتراه ظنّ أنّی أقول: لا أفعل، و اللّه لیسألنّهم اللّه یوم القیامة عن ذلک سؤالا حثیثا.
[١۴۴١]٢٨-علیّ، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن حمّاد، عن الحلبیّ قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن العنبر و غوص اللّؤلؤ، فقال علیه السّلام: علیه الخمس.
کمل الجزء الثّانی من کتاب الحجّة [من کتاب الکافی]و یتلوه کتاب الإیمان و الکفر. وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ و السّلام علی محمّد و آله الطّیّبین الطّاهرین.
ص :۶٣٨
[١۴۴٠]٢٧-علی ابراهیم از پدرش روایت کرده که گفت: نزد حضرت جواد بودم که صالح بن محمّد سهل که عهدهدار موقوفات قم بود، به نزدشان آمد و گفت: سرورم! ده هزار را بر من حلال کن. که من آنها را خرج کردهام. حضرت به او فرمود: حلال کردم. چون صالح رفت، حضرت جواد علیه السّلام فرمود: یکیشان بر اموال حقّ خاندان محمّد [علیهم السّلام]و یتیمان و بیچارگان و نیازمندانشان و در راهماندگانشان تاخته، آن را میگیرد. سپس آمده، میگوید: مرا حلال کن. آیا گمان میکند به او میگویم: نمیکنم. به خدا که خداوند در روز قیامت در اینباره از آنان بهسختی پرسش خواهد کرد.
[١۴۴١]٢٨-حلبی گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ عنبر و صید مروارید پرسیدم، فرمودند: خمس دارند.
پایان کتاب حجّت از کافی کلینی رحمه الله. سپاس بر پروردگار عالمیان و درود بر محمّد و خاندانش.
ص :۶٣٩
[١۴۴٠]٢٧-علی ابراهیم از پدرش روایت کرده که گفت: نزد حضرت جواد بودم که صالح بن محمّد سهل که عهدهدار موقوفات قم بود، به نزدشان آمد و گفت: سرورم! ده هزار را بر من حلال کن. که من آنها را خرج کردهام. حضرت به او فرمود: حلال کردم. چون صالح رفت، حضرت جواد علیه السّلام فرمود: یکیشان بر اموال حقّ خاندان محمّد [علیهم السّلام]و یتیمان و بیچارگان و نیازمندانشان و در راهماندگانشان تاخته، آن را میگیرد. سپس آمده، میگوید: مرا حلال کن. آیا گمان میکند به او میگویم: نمیکنم. به خدا که خداوند در روز قیامت در اینباره از آنان بهسختی پرسش خواهد کرد.
[١۴۴١]٢٨-حلبی گفت: از حضرت صادق علیه السّلام دربارۀ عنبر و صید مروارید پرسیدم، فرمودند: خمس دارند.
پایان کتاب حجّت از کافی کلینی رحمه الله. سپاس بر پروردگار عالمیان و درود بر محمّد و خاندانش.
ص :۶٣٩
ائت بقرآن غیر هذا أو بدّله ،٣٢۴
ائتونی بکتاب من قبل هذا أو أثارة من علم ،٣۴٢
ادعوهم لآبائهم ،۶٢٠
إذا جاءک المنافقون (بولایة وصیّک) قالوا نشهد إنّک لرسول اللّه ،٣۵٨
أطیعوا اللّه و أطیعوا الرّسول فإن تولّیتم فإنّما علی رسولنا البلاغ المبین ،٣۴٢
أطیعوا اللّه و أطیعوا الرّسول و أولی الأمر منکم ،١۶
أ فکلّما جاءکم (محمّد) بما لا تهوی أنفسکم (بموالاة علیّ) فاستکبرتم ،٣٢٢
ا فمن اتّبع رضوان اللّه کمن باء بسخط من اللّه و مأواه جهنّم و بئس المصیر ،٣۵٠
ا فمن یمشی مکبّا علی وجهه أهدی أمّن یمشی سویّا علی صراط مستقیم ،٣۵٨
إلاّ أصحاب الیمین ،٣۶٢
الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات و أخبتوا إلی ربّهم ،٢۵۶
الّذین فآمنوا باللّه و رسوله و النّور الّذی أنزلنا ،٣۵۶
الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا ،٣٢۶
الّذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه ،٢۵٨
الکتاب المبین ،۴٧٠
ص :۶۴١
اللّه لطیف بعباده یرزق من یشاء، ٣۶۴
اللّه ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم من الظّلمات إلی النّور، ٢١٨
الم أ حسب النّاس أن یترکوا أن یقولوا آمنّا و هم لا یفتنون، ٢٠۴
ألم نهلک الأوّلین*ثمّ نتبعهم الآخرین، ٣۶٢
النّبیّ أولی بالمؤمنین من أنفسهم و أزواجه أمّهاتهم و أولوا الأرحام، ٢٢۶
أم أبرموا أمرا فإنّا مبرمون أم یحسبون أنّا لا نسمع سرّهم و نجواهم، ٣٢٨
أم حسبتم أن تترکوا و لمّا یعلم اللّه الّذین جاهدوا منکم و لم یتّخذوا، ٣١۴
أن اشکر لی و لوالدیک إلیّ المصیر، ٣۴۶
إنّا عرضنا الأمانة علی السّماوات و الأرض و الجبال فأبین أن یحملنها، ٣١٠
إنّا قد أوحی إلینا أنّ العذاب علی من کذّب و تولّی، ١٩۶
إنّ الأرض للّه یورثها من یشاء من عباده و العاقبة للمتّقین، ٢٩۶
إنّ الّذین آمنوا ثمّ کفروا ثمّ آمنوا ثمّ کفروا ثمّ ازدادوا کفرا لن تقبل توبتهم، ٣٢٨
إنّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات سیجعل لهم الرّحمن ودّا، ٣۵۴
إنّ الّذین ارتدّوا علی أدبارهم من بعد ما تبیّن لهم الهدی، ٣٢٨
إنّ الّذین. . . ظلموا (آل محمّد حقّهم) لم یکن اللّه لیغفر لهم و لا لیهدیهم، ٣٣۶
إنّ الّذین یغضّون أصواتهم عند رسول اللّه أولئک الّذین امتحن اللّه قلوبهم، ٣۶
إنّ اللّه و ملائکته یصلّون علی النّبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه، ۴٠٢
إنّ اللّه و ملائکته یصلّون علی النّبیّ یا أیّها الّذین آمنوا صلّوا علیه، ۴٠۴
إنّ اللّه یأمرکم أن تؤدّوا الأمانات إلی أهلها، ۶۶
إنّا نحن نزّلنا علیک القرآن تنزیلا، ٣۶٢
إنّ أولی النّاس بإبراهیم للّذین اتّبعوه و هذا النّبیّ و الّذین آمنوا، ٣١٨
إنّما الصّدقات للفقراء و المساکین، ٢٩۴
ص :۶۴٢
إنّما تنذر من اتّبع الذّکر،٣۵۶
إنّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلاة،٣۴۴
إنّما یبلوکم اللّه به،١٠
إنّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیرا،١۶
إنّ هذا لفی الصّحف الأولی صحف إبراهیم و موسی،١٢
إنّ هذا لفی الصّحف الأولی*صحف إبراهیم و موسی،٣٢٢
إنّ هذه تذکرة،٣۶٢
إنّی جاعل فی الأرض خلیفة،۶١۴
أولئک أصحاب النّار هم فیها خالدون،٢١٨
بئسما اشتروا به أنفسهم أن یکفروا بما أنزل اللّه (فی علیّ) بغیا،٣٢٠
بقیّت اللّه خیر لکم إن کنتم مؤمنین و ما أنا علیکم بحفیظ،٣٠٨،۴۵٢
بل اللّه فاعبد و کن من الشّاکرین،٣۴۴
بل تؤثرون الحیاة الدّنیا،٣٢٢
بلی من کسب سیّئة و أحاطت به خطیئته،٣۴٨
تتنزّل علیهم الملائکة ألاّ تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنّة،٣٢۶
تذوقوا السّوء بما صددتم عن سبیل اللّه،١٠
ثمّ لا یجدوا فی أنفسهم حرجا ممّا قضیت،٢۵٨
ثمّ یقال هذا الّذی کنتم به تکذّبون،٣۶۴
حتّی إذا رأوا ما یوعدون إمّا العذاب و إمّا السّاعة فسیعلمون من هو،٣۵۴
حتّی إذا رأوا ما یوعدون فسیعلمون من أضعف ناصرا و أقلّ عددا،٣۶٠
حم. و الکتاب المبین. إنّا أنزلناه فی لیلة مبارکة إنّا کنّا منذرین،۴٧٠
خذ من أموالهم صدقة تطهّرهم و تزکّیهم بها،۶١٢
ص :۶۴٣
ذلک بأنّهم آمنوا ثمّ کفروا، ٣۵٨
ذلک بأنّهم قالوا للّذین کرهوا ما نزّل اللّه سنطیعکم فی بعض الأمر، ٣٢٨
ذلکم بأنّه إذا دعی اللّه وحده (و أهل الولایة) کفرتم، ٣٣٠
سأل سائل بعذاب واقع. للکافرین (بولایة علیّ) لیس له دافع، ٣٣٠
شهد اللّه أنّه لا إله إلاّ هو و الملائکة و أولوا العلم قائما بالقسط، ٢۴۴
عمّ یتساءلون عن النّبإ العظیم، ٣٢۴
فأبی أکثر النّاس (بولایة علیّ) إلاّ کفورا، ٣٣٨
فاجعل أفئدة من النّاس تهوی إلیهم، ٢۶٠
فأخرجنا من کان فیها من المؤمنین فما وجدنا فیها غیر بیت، ٣٣٨
فإذا انسلخ الأشهر الحرم فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم، ١٧۴
فإذا فرغت فانصب و إلی ربّک فارغب، ١۴
فإذا نقر فی النّاقور، ١٣۶
فسئلوا أهل الذّکر إن کنتم لا تعلمون، ١۶
فأقم وجهک للدّین حنیفا، ٣٢۴
فأمّا الّذین فی قلوبهم زیغ، ٣١۴
فإنّ اللّه کان بما تعملون خبیرا، ٣٣٠
فإنّما یسّرناه بلسانک لتبشّر به المتّقین و تنذر به قوما لدّا، ٣۵۴
فأولئک أصحاب النّار هم فیها خالدون، ٣۴٨
فبدّل الّذین ظلموا (آل محمّد حقّهم) قولا غیر الّذی قیل لهم، ٣٣۶
فحملته أمّه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا، ۴٣۴
فسأکتبها للّذین یتّقون، ٣۴٨
فستعلمون من هو فی ضلال مبین، ٣٣٠
ص :۶۴۴
فسیحوا فی الأرض أربعة أشهر و اعلموا أنّکم غیر معجزی اللّه،١٧۴
فعرفهم و هم له منکرون،٢٢۴
فلا أقسم بالخنّس الجوار الکنّس،١٣٢
فلا و ربّک لا یؤمنون حتّی یحکّموک فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدوا،٢۵۶
فلمّا رأوه زلفة سیئت وجوه الّذین کفروا و قیل هذا الّذی کنتم به تدّعون،٣۴٠
فلمّا وضعتها قالت: ربّ إنّی وضعتها أنثی. . . و لیس الذّکر کالأنثی،۶٠٨
فلم یک ینفع نفسا إیمانها لم تکن آمنت من قبل أو کسبت فی إیمانها،١٠۴
فلنذیقنّ الّذین کفروا (بترکهم ولایة أمیر المؤمنین ٧) عذابا شدیدا،٣٣٠
فلولا نفر من کلّ فرقة منهم طائفة لیتفقّهوا فی الدّین و لینذروا قومهم،٢٢۴
فما لهم عن التّذکرة معرضین،٣۶٢
فمن اتّبع هدای فلا یضلّ و لا یشقی،٣١٢
فمنکم کافر و منکم مؤمن،٣١٠،٣۴٢
فنسیتها و کذلک الیوم تنسی،٣۶۴
فنظر نظرة فی النّجوم فقال إنّی سقیم،۴٣۶
فیتّبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأویله و ما یعلم تأویله،٣١۴
فیها یفرق کلّ أمر حکیم،۴٧٠
قال: أ و لم تؤمن قال: بلی و لکن لیطمئنّ قلبی،١٠۴
قد أفلح المؤمنون،٢۵٨
قل أرأیتم إن أصبح ماؤکم غورا فمن یأتیکم بماء معین،١٢٨
قل اعملوا فسیری اللّه عملکم و رسوله و المؤمنون،٣٣۶
قل إنّما أعظکم بواحدة،٣٢۶
قل إنّما حرّم ربّی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن،٢١۴
ص :۶۴۵
قل إنّی لا أملک لکم ضرّا و لا رشدا*قل إنّی لن یجیرنی من اللّه، ٣۶٠
قل إی و ربّی إنّه لحقّ و ما أنتم بمعجزین، ٣۵٢
قل لا أسئلکم علیه أجرا إلاّ المودّة فی القربی، ١۶،١٨،٣١٢
قل هذه سبیلی أدعوا إلی اللّه علی بصیرة أنا و من اتّبعنی، ٢۴٠،٣٣٨
قل هی للّذین آمنوا فی الحیاة الدّنیا، ٣٠٠
قوله من کان فی الضّلالة فلیمدد له الرّحمن مدّا، ٣۵۴
کالّذین آذوا موسی فبرّأه اللّه ممّا قالوا، ٣١٢
کبر علی المشرکین (بولایة علیّ) ما تدعوهم إلیه، ٣٢٢
کذلک نفعل بالمجرمین، ٣۶٢
کشجرة طیّبة أصلها ثابت و فرعها فی السّماء، ٣۴۶
کلاّ إنّ کتاب الأبرار لفی علّیّین. و ما أدراک ما علّیّون. کتاب مرقوم، ٢۵۴
کلاّ إنّ کتاب الفجّار لفی سجّین، ٣۶۴
کلاّ إنّ کتاب الفجّار لفی سجّین. و ما أدراک ما سجّین. کتاب مرقوم، ٢۵۴
کلاّ إنّها تذکرة، ٣۶٢
کلّ نفس ذائقة الموت و إنّما توفّون أجورکم یوم القیامة فمن زحزح، ٣٩٠
لا أقسم بهذا البلد. و أنت حلّ بهذا البلد. و والد و ما ولد، ٣١٢
لا أملک لکم ضرّا و لا رشدا، ٣۶٠
لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل اللّه أمواتا بل أحیاء عند ربّهم یرزقون، ۶٠۴
لا تحلّوا شعائر اللّه و لا الشّهر الحرام، ١٧۴
لا تقتلوا الصّید و أنتم حرم، ١٧٢
لا تکونوا کالّتی نقضت غزلها من بعد قوّة أنکاثا، تتّخذون أیمانکم، ١٠
لا یضلّ قوما بعد إذ هداهم حتّی یبیّن لهم ما یتّقون، ٩٨
ص :۶۴۶
لا ینفع نفسا إیمانها لم تکن آمنت من قبل،٣۴٨
لتنذر قوما ما أنذر آباؤهم فهم غافلون،٣۵۶
لم حشرتنی أعمی و قد کنت بصیرا قال کذلک أتتک آیاتنا فنسیتها،٣۶۴
لمن شاء منکم أن یتقدّم أو یتأخّر،٣۶٢
لم نک من المصلّین،٣۶٢
لیستیقن الّذین أوتوا الکتاب،٣۶٠
لیظهره علی الدّین کلّه،٣۵۶
ما أفاء اللّه علی رسوله من أهل القری فللّه و للرّسول و لذی القربی،۶١۶
ما سلککم فی سقر. قالوا لم نک من المصلّین،٣٢۴
ما ننسخ من آیة أو ننسها نأت بخیر منها أو مثلها،٩٨
مرج البحرین یلتقیان. بینهما برزخ لا یبغیان،٣٠۴
من ذا الّذی یقرض اللّه قرضا حسنا فیضاعفه له أضعافا کثیرة،۶١٢
من ذا الّذی یقرض اللّه قرضا حسنا فیضاعفه له و له أجر کریم،۶١۴
من کان یرید حرث الآخرة،٣۶۴
من هو شرّ مکانا (یعنی عند القائم) و أضعف جندا،٣۵۴
نزد له فی حرثه،٣۶۶
نزل به الرّوح الأمین،٣٠٨
و آت ذا القربی حقّه،١۶،۶٢۶
و آتیناه الحکم صبیّا،٢٣٨،۵١٠
و أخر متشابهات،٣١۴
و إذا الموؤدة سئلت بأیّ ذنب قتلت،١۶
و إذا تتلی علیهم آیاتنا بیّنات قال الّذین کفروا للّذین آمنوا،٣۵۴
ص :۶۴٧
و إذا حللتم فاصطادوا، ١٧٢
و إذ أخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذرّیّتهم و أشهدهم علی أنفسهم، ٣٠٨
و إذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علیها آباءنا و اللّه أمرنا بها، ٢١٢
و إذا قیل لهم تعالوا یستغفر لکم رسول اللّه، ٣۵٨
و إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا إلاّ إبلیس أبی، ٣۴٢
و اعلموا أنّما غنمتم من شیء فأنّ للّه خمسه و للرّسول و لذی القربی، ١۶،٣١۴،۶١۶،۶١٨،۶٢٨
و الآخرة خیر و أبقی، ٣٢٢
و الأرض وضعها للأنام. فیها فاکهة و النّخل ذات الأکمام، ٣٠۴
و الّذین آمنوا و لم یلبسوا إیمانهم بظلم، ٣١٠
و الّذین کفروا أولیاؤهم الطّاغوت یخرجونهم من النّور إلی الظّلمات، ٢١٨
و السّابقون السّابقون، أولئک المقرّبون، ٣٢۶
و الظّالمین أعدّ لهم عذابا ألیما، ٣۶٢
و العاقبة للمتّقین، ۴۵٠
و اللّه متمّ نوره، ٣۵٨
و أمّا بنعمة ربّک فحدّث، ٣٠۶
و أنّ المساجد للّه فلا تدعوا مع اللّه أحدا، ٣٣٨
و إن جنحوا للسّلم فاجنح لها، ٣١۶
و أنذر عشیرتک الأقربین، ۶٢٠
و أنزلنا إلیک الذّکر لتبیّن للنّاس ما نزّل إلیهم و لعلّهم یتفکّرون، ١۶
و أن لو استقاموا علی الطّریقة لأسقیناهم ماء غدقا، ٣٢۶
و إنّه لذکر لک و لقومک و سوف تسألون، ١۶
و إنّی لغفّار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثمّ اهتدی، ٢۶٠
ص :۶۴٨
و أوحی إلیّ هذا القرآن لأنذرکم به و من بلغ،٣١٨
و بلغ أربعین سنة،٢۴٠،۵١٠
و تعیها أذن واعیة،٣٣۴
و تمّت کلمة ربّک صدقا و عدلا لا مبدّل لکلماته،٢۴٨
و تمّت کلمة ربّک صدقا و عدلا لا مبدّل لکلماته و هو السّمیع العلیم،٢۴۴،٢۴۶،٢۵٠
و جعلنا من بین أیدیهم سدّا و من خلفهم سدّا فأغشیناهم فهم لا یبصرون،٣۵۶
و رحمتی وسعت کلّ شیء،٣۴٨
و سواء علیهم أ أنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون،٣۵۶
و صاحبهما فی الدّنیا معروفا،٣۴۶
و قل الحقّ من ربّکم (فی ولایة علیّ) فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر،٣٣٨
و کذلک نجزی من أسرف و لم یؤمن بآیات ربّه و لعذاب الآخرة أشدّ و أبقی،٣۶۴
و کم أهلکنا قبلهم من قرن (من الأمم السّالفة) هم أحسن أثاثا و رءیا،٣۵۴
و لا تعزموا عقدة النّکاح حتّی یبلغ الکتاب أجله،١٧۴
و لا تنقضوا الأیمان بعد توکیدها و قد جعلتم اللّه علیکم کفیلا،١٠
و لا یرتاب الّذین أوتوا الکتاب و المؤمنون،٣۶٢
و لا یزالون مختلفین إلاّ من رحم ربّک و لذلک خلقهم،٣۴٨
و لقد أرسلنا رسلا من قبلک و أنزلنا معهم الکتاب و المیزان،١٢
و لقد أوحی إلیک و إلی الّذین من قبلک لئن أشرکت لیحبطنّ عملک،٣۴۴
و لقد عهدنا إلی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزما،٣١٨
و لقد نعلم أنّک یضیق صدرک بما یقولون فإنّهم لا یکذّبونک،١۴
و لقد وصّلنا لهم القول لعلّهم یتذکّرون،٣١۶
و لکم عذاب عظیم،١٠
ص :۶۴٩
و لمّا بلغ أشدّه، ٢۴٠،۵١٠
و لم یتّخذوا من دون اللّه و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجة، ۵۴۴
و لو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤک فاستغفروا اللّه و استغفر لهم، ٢۵٨
و لو أنّهم أقاموا التّوراة و الإنجیل و ما أنزل إلیهم من ربّهم، ٣١٠
و لو أنّهم فعلوا ما یوعظون به (فی علیّ) لکان خیرا لهم، ٣٣۶
و لو کره الکافرون، ٣۵٨
و لو یری الّذین ظلموا إذ یرون العذاب أنّ القوّة للّه جمیعا و أنّ اللّه، ٢١۴
و لیبیّننّ لکم یوم القیامة ما کنتم فیه تختلفون. و لو شاء اللّه لجعلکم أمّة، ١٠
و ما ظلمناهم و لکن کانوا أنفسهم یظلمون، ٣۶٢
و ما کان المؤمنون لینفروا کافّة فلو لا نفر من کلّ فرقة منهم، ٢٢٨
و ما کان لکم أن تؤذوا رسول اللّه، ٣١٢
و ما هی إلاّ ذکری للبشر، ٣۶٢
و ممّن خلقنا أمّة یهدون بالحقّ و به یعدلون، ٣١۴
و من آیاته خلق السّماوات و الأرض و اختلاف ألسنتکم و ألوانکم، ٣٧٢
و من أضلّ ممّن اتّبع هواه بغیر هدی من اللّه، ٢١۶
و من أظلم ممّن کتم شهادة عنده من اللّه، ۶۶
و من أعرض عن ذکری فإنّ له معیشة ضنکا، ٣۶۴
و من النّاس من یتّخذ من دون اللّه أندادا یحبّونهم کحبّ اللّه، ٢١۴
و من النّاس من یقول آمنّا باللّه و بالیوم الآخر و ما هم بمؤمنین، ٢٧٨
و من کان یرید حرث الدّنیا نؤته منها و ما له فی الآخرة من نصیب، ٣۶۶
و من یخرج من بیته مهاجرا إلی اللّه و رسوله ثمّ یدرکه الموت فقد وقع أجره، ٢٢۶
و من یرد فیه بإلحاد بظلم، ٣٢٨
ص :۶۵٠
و من یطع اللّه و الرّسول فأولئک مع الّذین أنعم اللّه علیهم من النّبیّین،۴٠٢
و من یطع اللّه و رسوله،٣١٢
و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا،٢۵۶
و نحشره یوم القیامة أعمی،٣۶۴
و نرید أن نمنّ علی الّذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم أئمّة،۴٢
و نضع الموازین القسط لیوم القیامة،٣٢۴
و نمیر أهلنا،٣٠٨
و وصّینا الإنسان بوالدیه حسنا حملته أمّه کرها و وضعته کرها و حمله،۴٣۴
و هدوا إلی الطّیّب من القول و هدوا إلی صراط الحمید،٣۴٠
و یجعل لکم نورا تمشون به،٣۵٢
و یحرّم علیهم الخبائث،٣۵٠
و یزداد الّذین آمنوا إیمانا،٣۶٠
و یزید اللّه الّذین اهتدوا هدی،٣۵۴
و یستنبئونک أحقّ هو،٣۵٢
و یسلّموا تسلیما،٢۵٨
ویل یومئذ للمکذّبین،٣۶٢
و یوم القیامة تری الّذین کذبوا علی اللّه،٢١٠
و یوم القیامة تری الّذین کذبوا علی اللّه وجوههم مسودّة،٢١٠
هنالک الولایة للّه الحقّ،٣٢۴
هو الّذی أرسل رسوله بالهدی و دین الحقّ،٣۵۶
هو الّذی أنزل علیک الکتاب منه آیات محکمات هنّ أمّ الکتاب،٣١۴
یا أیّها الّذین آمنوا ادخلوا فی السّلم کافّة و لا تتّبعوا،٣٢٠
ص :۶۵١
یا أیّها الّذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النّبیّ إلاّ أن یؤذن لکم، ٣۴
یا أیّها الّذین آمنوا لا ترفعوا أصواتکم فوق صوت النّبیّ، ٣۴
یا أیّها النّاس قد جاءکم الرّسول بالحقّ من ربّکم، ٣٣۶
یا بنیّ إنّ اللّه اصطفی لکم الدّین فلا تموتنّ إلاّ و أنتم مسلمون، ٢٢۶
یأمرهم بالمعروف (إذا قام) و ینهاهم عن المنکر، ٣۵٠
یا نار کونی بردا و سلاما علی إبراهیم، ۵۴۶
یجدونه مکتوبا عندهم فی التّوراة و الإنجیل، ٣۵٠
یدخل من یشاء فی رحمته، ٣۶٢
یریدون لیطفؤا نور اللّه بأفواههم، ٣۵۶
یعرفون نعمت اللّه ثمّ ینکرونها، ٣۴۴
یؤتکم کفلین من رحمته، ٣۵٢
یوفون بالنّذر، ٣١٠
یوم ندعوا کلّ أناس بإمامهم، ٢٠۶،٢٠٨،۶١٢
یوم یقوم الرّوح و الملائکة صفّا لا یتکلّمون، ٣۶۴
ص :۶۵٢
آمنوا بلیلة القدر إنّها تکون لعلیّ بن أبی طالب و لولده الأحد عشر،۶٠٢
أبو إبراهیم علیه السّلام-حین أخرج به-أبا الحسن علیه السّلام أن ینام علی بابه،٢٣٢
أبی نصر ظریف الخادم أنّه رآه،١٠٨
أتدرون أیّها النّاس ما فی کفّی؟ قالوا: اللّه و رسوله أعلم، فقال: فیها أسماء،٣٨۶
أتدری ما کان سبب دخولنا فی هذا الأمر و معرفتنا به و ما کان عندنا،۴۶٠
أتیت أبا جعفر علیه السّلام أرید الإذن علیه، فإذا رحال إبل علی الباب مصفوفة،٢۶۶
أتیت أبا جعفر علیه السّلام فی بعض ما أتیته فجعل یقول: لا تعجل،٢۶۴
أتیت أبا جعفر علیه السّلام و هو بالمدینة، فقلت له: علیّ نذر بین الرّکن و المقام،۶١٠
أتیت أمیر المؤمنین علیه السّلام فوجدته متفکّرا ینکت فی الأرض،١٢۴
أتیت خراسان-و أنا واقف-فحملت معی متاعا و کان معی ثوب،١۶۶
أتیت سامرّاء و لزمت باب أبی محمّد علیه السّلام فدعانی،١٠٢
أتیت سرّ من رأی و لزمت باب أبی محمّد علیه السّلام فدعانی من غیر أن أستأذن،۵۵٨
أتینا خدیجة بنت عمر بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیه السّلام نعزّیها،١٧۴
اجتمع عندی خمسمائة درهم تنقص عشرین درهما فأنفت أن أبعث،۵٨٢
احتال المأمون علی أبی جعفر علیه السّلام بکلّ حیلة،۵١٠
أحلت یا أبا محمّد! أما علمت أنّ الدّنیا و الآخرة للإمام یضعها حیث یشاء،٣٠٠
ص :۶۵٣
أخبرنی أبو یعقوب قال: رأیته-یعنی محمّدا-قبل موته بالعسکر فی عشیّة،۵٢۴
أخبرنی عمّن عاندک و لم یعرف حقّک من ولد فاطمة هو و سائر النّاس،٢٢٢
أخبرنی عن الإمام متی یعلم أنّه إمام؟ حین یبلغه أنّ صاحبه،٢٣٢
أخبرنی من کان عند أبی الحسن الرّضا علیه السّلام جالسا، فلمّا نهضوا قال لهم: القوا،٨٠
اختلج فی صدری مسألتان أردت الکتاب فیهما إلی أبی محمّد علیه السّلام،۵۴۶
إذا أصبحت و أمسیت لا أری إماما أئتمّ به ما أصنع،١٣۶
إذا جحد إمامة أمیر المؤمنین علیه السّلام (فأولئک أصحاب النّار هم فیها خالدون) ، ٣۴٨
إذا حدث علی الإمام حدث، کیف یصنع النّاس،٢٢۴
إذا رأیتمونی قد وبّخت محمّد بن علیّ ثمّ رأیتمونی قد سکتّ فلیقبل،۴۵٠
إذا رفع علمکم من بین أظهرکم فتوقّعوا الفرج من تحت أقدامکم،١٣۴
إذا غاب عنکم إمامکم فمن یأتیکم بإمام جدید،١٢٨
إذا غضب اللّه تبارک و تعالی علی خلقه نحّانا عن جوارهم،١٣٨
إذا قلنا فی رجل قولا فلم یکن فیه، و کان فی ولده أو ولد ولده،۶٠٨
إذا کان یوم القیامة دعی بالنّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و بأمیر المؤمنین و بالأئمّة،٣٢٢
أذکّر اللّه الوالی من بعدی علی أمّتی ألاّ یرحم علی جماعة المسلمین،٢٩٢
أرانی أبو محمّد ابنه و قال: هذا صاحبکم من بعدی،١٠٠
أرانیه أبو محمّد علیه السّلام و قال: هذا صاحبکم،١٠٨
أسأل اللّه الّذی رزق أباک منک هذه المنزلة أن یرزقک من عقبک قبل الممات،۴٨
أسلم أبو طالب بحساب الجمّل و عقد بیده ثلاثا و ستّین،۴٠٠
اشتریت لأبی الحسن علیه السّلام غنما کثیرة، فدعانی فأدخلنی من إصطبل داره،۵٢٠
أشهده أنّه أوصی إلی علیّ ابنه بنفسه و أخواته و جعل أمر موسی،٩٢
أصلحک اللّه بلغنا شکواک و أشفقنا، فلو أعلمتنا أو علّمتنا من،٢٢٨
اعرف العلامة، فإذا عرفته لم یضرّک تقدّم هذا الأمر أو تأخّر؛ إنّ اللّه،٢٠٨
ص :۶۵۴
اعرف إمامک، فإنّک إذا عرفت لم یضرّک، تقدّم هذا الأمر أو تأخّر،٢٠۶
أقبل أمیر المؤمنین علیه السّلام و معه الحسن بن علیّ علیه السّلام و هو متّکئ علی ید سلمان،۵٨۶
أقرأنی علیّ بن مهزیار کتاب أبیک علیه السّلام فیما أوجبه علی أصحاب الضّیاع،۶٣۶
أکان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم محجوجا بأبی طالب؟ فقال: لا و لکنّه کان مستودعا،٣٨٨
الاثنا عشر الإمام من آل محمّد: کلّهم محدّث من ولد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۵٩٨
الاثنا عشر الإمام من آل محمّد کلّهم محدّث من ولد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۶٠۴
الإمام یجری و ینفّل و یعطی ما شاء قبل أن تقع السّهام و قد قاتل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۶٢٨
الأنفال ما لم یوجف علیه بخیل و لا رکاب، أو قوم صالحوا،۶١٨
الأنفال هو النّفل و فی سورة الأنفال جدع الأنف،۶٢٨
البئر المعطّلة الإمام الصّامت و القصر المشید الإمام النّاطق،٣۴۴
التفت علیّ بن الحسین علیهما السّلام إلی ولده و هو فی الموت و هم مجتمعون عنده،۴٠
الحمد للّه حقّ قدره متّبعین أمره و أحمده کما أحبّ،٢۶
الخلف من بعدی الحسن، فکیف لکم بالخلف من بعد الخلف،١١٠
الخمس أخرجه قبل المئونة أو بعد المئونة؟ فکتب: بعد المئونة،۶٣٠
الخمس من خمسة أشیاء: من الغنائم و الغوص و من الکنوز و من المعادن،۶١٨
الدّنیا و ما فیها للّه تبارک و تعالی و لرسوله و لنا، فمن غلب علی شیء منها،٢٩٨
الّذین اتّبعوا رضوان اللّه هم الأئمّة و هم و اللّه یا عمّار درجات للمؤمنین،٣۵٠
الزم بیتک حتّی یحدث الحادث، فلمّا قتل بریحة کتب إلیه،۵٣٨
الشّیعة تربّی بالأمانیّ منذ مائتی سنة،٢٠٠
الکنز کم فیه، قال: الخمس و عن المعادن کم فیها قال الخمس،۶٣۴
اللّهمّ إنّه لا بدّ لک من حجج فی أرضک، حجّة بعد حجّة علی خلقک،١٢٨
اللّه ما هلک من کان قبلکم و ما هلک من هلک حتّی یقوم قائمنا علیه السّلام إلاّ فی ترک ولایتنا،٣۴٢
اللّهمّ عرّفنی نفسک، فإنّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف نبیّک،١٢٢
ص :۶۵۵
اللّهمّ و إنّی لأعلم أنّ العلم لا یأرز کلّه و لا ینقطع موادّه،١١۶
المنکر لهذا الأمر من بنی هاشم و غیرهم سواء؟ فقال لی: لا تقل،٢٢٢
النّاس کلّهم عبید النّار غیرک و أصحابک فإنّ اللّه فکّ رقابکم،٣۵٢
النّبأ العظیم الولایة،٣٢۴
أما استحییت من أهلک؟ أما رحمت ولدک؟ أتری اللّه أحلّ لک الطّیّبات،٣٠۴
أمّا بعد فإنّی أوصی نفسی بتقوی اللّه و بها أوصیک فإنّها وصیّة اللّه،١٩۴
أمّا عبد العزیز فقد کفیته و أمّا یزید فإنّ لک و له مقاما،۵۵۶
إمامهم الّذی بین أظهرهم و هو قائم أهل زمانه،۶١٢
إمام یخنس سنة ستّین و مئتین، ثمّ یظهر کالشّهاب یتوقّد فی اللّیلة الظّلماء،١٣٢
أما و اللّه لیغیبنّ عنکم صاحب هذا الأمر و لیخملنّ هذا حتّی یقال: مات،١٢۶
أما و اللّه یا أخا أهل الکوفة لو لقیتک بالمدینة لأریتک أثر جبرئیل علیه السّلام،٢٧۶
امضوا فلا خوف علیکم إن شاء اللّه فمضوا سالمین،۵۴٢
إنّا أوّل أهل بیت نوّه اللّه بأسمائنا إنّه لمّا خلق السّماوات و الأرض،٣٨٠
أنا أولی بالمؤمنین من أنفسهم، ثمّ أخی علیّ بن أبی طالب،۵٩۴
أنا أولی بکلّ مؤمن من نفسه و علیّ أولی به من بعدی،٢٩۴
إنّ أبا الحسن علیه السّلام کتب إلیه یا محمّد! أجمع أمرک و خذ حذرک،۵٢۴
إنّ ابنی علیّا أکبر ولدی و أبرّهم عندی و أحبّهم إلیّ و هو ینظر،۵٨
إنّ ابنی فی لسانه ثقل، فأنا أبعث به إلیک غدا تمسح علی رأسه،٨۴
إنّ أبی علیه السّلام استودعنی ما هناک، فلمّا حضرته الوفاة قال: ادع لی شهودا،۴۶
إنّ أشدّ ما فیه النّاس یوم القیامة أن یقوم صاحب الخمس،۶٣۴
أنا کفّنت أبی فی ثوبین شطویّین، کان یحرم فیهما و فی قمیص،۴۶٢
إنّ الإمام لیسمع فی بطن أمّه فإذا ولد خطّ بین کتفیه: و تمّت کلمة،٢۴٨
إنّ الحسین بن علیّ علیهما السّلام لمّا حضره الّذی حضره دعا ابنته الکبری،٣۶
ص :۶۵۶
إنّ الحسین صلوات اللّه علیه لمّا صار إلی العراق استودع أمّ سلمة،٣٨
إنّ القرآن له ظهر و بطن؛ فجمیع ما حرّم اللّه فی القرآن هو الظّاهر،٢١۴
إنّ اللّه أخذ میثاق شیعتنا بالولایة لنا و هم ذرّ،٣٧٠
إنّ اللّه أخذ میثاق شیعتنا بالولایة و هم ذرّ،٣۶۶
إنّ اللّه أرسل محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم إلی الجنّ و الإنس و جعل من بعده اثنی عشر وصیّا،۶٠٢
إنّ اللّه تبارک و تعالی إذا أحبّ أن یخلق الإمام أمر ملکا فأخذ شربة،٢۴۶
إنّ اللّه تبارک و تعالی جعل الدّنیا کلّها بأسرها لخلیفته حیث یقول للملائکة،۶١۴
إنّ اللّه تبارک و تعالی قد جعل فیک خلفا منه فاحمد اللّه،٩۶
إنّ اللّه تعالی أوحی إلی عمران أنّی واهب لک ذکرا، سویّا، مبارکا،۶٠٨
إنّ اللّه جعلنی إماما لخلقه، ففرض علیّ التّقدیر فی نفسی و مطعمی،٣٠۴
إنّ اللّه خلق الخلق فخلق، ما أحبّ ممّا أحبّ،٣۶۶
إنّ اللّه خلق محمّدا و علیّا و أحد عشر من ولده من نور،۵٩٨
إنّ اللّه خلقنا من أعلی علّیّین و خلق قلوب شیعتنا ممّا خلقنا و خلق أبدانهم،٢۵۴
إنّ اللّه خلقنا من علّیّین و خلق أرواحنا من فوق ذلک و خلق أرواح شیعتنا،٢۵٢
إنّ اللّه خلقنا من نور عظمته، ثمّ صوّر خلقنا من طینة مخزونة، مکنونة،٢۵٢
إنّ اللّه سیجمع لنا و لشیعتنا الدّنیا و الآخرة و یدخلهم جنّات النّعیم،۴۵٨
إنّ اللّه ضرب مثل من حاد عن ولایة علیّ کمن یمشی علی وجهه،٣۵٨
إنّ اللّه عزّ و جلّ إذا أراد أن یخلق الإمام من الإمام بعث ملکا فأخذ شربة،٢۴۶
إنّ اللّه عزّ و جلّ نصب علیّا علیه السّلام علما بینه و بین خلقه، فمن عرفه کان مؤمنا،٣۶٨
إنّ اللّه کان إذ لا کان، فخلق الکان و المکان و خلق نور الأنوار،٣٨٠
إنّ اللّه لا یستحیی أن یعذّب أمّة دانت بإمام لیس من اللّه،٢٢٠
إنّ اللّه لم یسأل خلقه ما فی أیدیهم قرضا من حاجة به إلی ذلک،۶١۴
أنّ النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کان یؤتی به الحسین فیلقمه لسانه فیمصّه،۴٣۶
ص :۶۵٧
إنّا لنعرف الرّجل إذا رأیناه بحقیقة الإیمان و حقیقة النّفاق،٣٧٢
إنّ أمیر المؤمنین صلوات للّه علیه لمّا حضره الّذی حضره قال لابنه الحسن،٢۴
أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام قال لأبی بکر یوما: لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل اللّه،۶٠۴
أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام لمّا بویع بعد مقتل عثمان صعد المنبر و خطب بخطبة،٢٠٢
إنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام له خئولة فی بنی مخزوم و إنّ شابّا منهم أتاه،۴١۶
أنا و اللّه أحبّک و أتولاّک، فقال له أمیر المؤمنین علیه السّلام، کذبت،٣٧٠
أنا و أهل بیتی الّذین أورثنا اللّه الأرض و نحن المتّقون و الأرض کلّها لنا،٢٩۶
إن بلغکم عن صاحبکم غیبة فلا تنکروها،١٢٨
إن بلغکم عن صاحب هذا الأمر غیبة فلا تنکروها،١٢۶
إنّ جابر بن عبد اللّه الأنصاریّ کان آخر من بقی من أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۴۴۶
إنّ جبرئیل علیه السّلام کری برجله خمسة أنهار و لسان الماء یتبعه: الفرات،٣٠٢
إنّ حدیث آل محمّد صعب مستصعب لا یؤمن به إلاّ ملک مقرّب أو نبیّ،٢٨٠
إنّ حدیثکم هذا لتشمئزّ منه قلوب الرّجال، فمن أقرّ به فزیدوه،٢٠۴
إنّ حدیثنا صعب مستصعب، لا یحتمله إلاّ صدور منیرة، أو قلوب سلیمة،٢٨٢
إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أخبرنی أنّی سأدرک رجلا من أهل بیته،٣٨
إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دعا النّاس إلی ولایة علیّ فاجتمعت إلیه قریش،٣۶٠
إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قال: إنّ اللّه مثّل لی أمّتی فی الطّین و علّمنی أسماءهم،٣٨۴
إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قال لعلیّ علیه السّلام: إذا أنا متّ فاستق ستّ قرب من ماء بئر،٢٠
انزلوا هذا قبر أمیر المؤمنین علیه السّلام، فقلنا من أین علمت،۴١۶
إنّ شیعتک بالعراق کثیرة و اللّه ما فی أهل بیتک مثلک؛ فکیف لا تخرج،١٣۴
إنّ صاحب هذا الأمر لا یلهو و لا یلعب و أقبل أبو الحسن،۵۶
إنّ عبد المطّلب أوّل من قال بالبداء، یبعث یوم القیامة أمّة وحده،٣٩٢
إنّ علیّا علیه السّلام باب فتحه اللّه، فمن دخله کان مؤمنا و من خرج منه کان کافرا،٣٧٠
ص :۶۵٨
أنّ علیّا علیه السّلام حین سار إلی الکوفة استودع أمّ سلمة کتبه و الوصیّة،٢۴
أنّ علیّا صلوات اللّه علیه حین سار إلی الکوفة، استودع أمّ سلمة کتبه و الوصیّة،٢۴
إنّ علیّ بن الحسین علیهما السّلام لمّا حضرته الوفاة أغمی علیه ثمّ فتح عینیه،۴۴۴
إنّ عمر بن عبد العزیز کتب إلی ابن حزم أن یرسل إلیه بصدقة علیّ،۴٢
إنّ عمر بن عبد العزیز کتب إلی ابن حزم ثمّ ذکر مثله، إلاّ أنّه قال بعث،۴٢
إنّ عندنا رجلا یقال له: کلیب، فلا یجیء عنکم شیء إلاّ قال: أنا أسلّم،٢۵۶
إنّ فاطمة علیها السّلام صدّیقة شهیدة و إنّ بنات الأنبیاء لا یطمثن،۴٢٠
إنّ فاطمة علیها السّلام لمّا أن کان من أمرهم ما کان أخذت بتلابیب عمر،۴٢۴
إنّ فاطمة علیها السّلام مکثت بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خمسة و سبعین یوما،۴٢٠
إنّ فی صاحب هذا الأمر شبها من یوسف علیه السّلام، قال: قلت له: کأنّک تذکر حیاته،١٢٠
إنّ قوما من أهل المدینة من الطّالبیّین کانوا یقولون بالحقّ،۵٧٠
إن کان کون و أعوذ باللّه فإلی من؟ قال: عهدی إلی الأکبر من ولدیّ،٩۴
إن کان کون و لا أرانی اللّه ذلک فبمن أئتمّ،۵٠
إنّک ستدرک رجلا منّی اسمه اسمی و شمائله شمائلی، یبقر العلم بقرا،۴۴۶
إنّک علی ولایة علیّ و علیّ هو الصّراط المستقیم،٣٢٠
إنّ للغلام غیبة قبل أن یقوم، قال: قلت: و لم؟ قال: یخاف-و أومأ بیده،١٢٢
إنّ للقائم غیبة قبل أن یقوم إنّه یخاف-و أومأ بیده إلی بطنه،١٣٠
إنّ للقائم علیه السّلام غیبة قبل أن یقوم، قلت: و لم؟ قال: إنّه یخاف،١٢۶
إنّ للّه مدینتین إحداهما بالمشرق و الأخری بالمغرب، علیهما سور،۴٣٠
إنّ للّه نهرا دون عرشه و دون النّهر الّذی دون عرشه نور نوّره،٢۵٢
إنّ لی إلیک حاجة فمتی یخفّ علیک أن أخلو بک فأسألک عنها،۵٨٨
إنّ لیلة القدر فی کلّ سنة و إنّه ینزل فی تلک اللّیلة أمر السّنة،۶٠٢
إنّما نحن کنجوم السّماء، کلّما غاب نجم، طلع نجم،١٢۴
ص :۶۵٩
إنّما هلک النّاس من استعجالهم لهذا الأمر، إنّ اللّه لا یعجل لعجلة العباد،٢٠٢
إنّ مثل أبی طالب مثل أصحاب الکهف، أسرّوا الإیمان و أظهروا الشّرک،٣٩٨
إنّ منّا إماما مظفّرا مستترا؛ فإذا أراد اللّه عزّ ذکره إظهار أمره نکت،١٣۶
إنّ من سعادة الرّجل أن یکون له الولد یعرف فیه شبه خلقه،۴۴
أنّه أخبرنی، عمّن رآه: أنّه خرج من الدّار قبل الحادث بعشرة أیّام،١٠٨
أنّه خرج من المدینة فی السّنة الّتی حجّ فیها هارون یرید الحجّ فانتهی إلی جبل،۴٩۴
أنّه دخل علی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام و أمر له بشیء فأخذه و لم یحمد اللّه،۵١۴
إنّ هذا الأمر لا یدّعیه غیر صاحبه إلاّ تبر اللّه عمره،٢١٠
أنّه رآه عند الحجر الأسود و النّاس یتجاذبون علیه و هو یقول،١٠۶
أنّه سئل عن القائم فقال: کلّنا قائم بأمر اللّه، واحد بعد واحد،۶١٠
أنّه سئل عن معادن الذّهب و الفضّة و الحدید و الرّصاص و الصّفر،۶٢٨
إنّهم رووا عنک فی موت أبی الحسن علیه السّلام أنّ رجلا قال لک: علمت ذلک،٢٣٠
إنّهم یحاجّونّا یقولون: إنّ الإمام لا یغسّله إلاّ الإمام،٢۴٠
إنّهم یزعمون أنّ أبا طالب کان کافرا؟ فقال: کذبوا کیف یکون کافرا،٣٩٨
إنّی أخاف أن یحدث حدث و لا ألقاک، فأخبرنی من الإمام بعدک،۶٢
إنّی أخالط النّاس فیکثر عجبی من أقوام لا یتولّونکم و یتولّون فلانا و فلانا،٢١٨
إنّی أرجو أن تکون صاحب هذا الأمر و أن یسوقه اللّه إلیک بغیر سیف،١٣۴
إنّی أرید الحجّ فقال له أبو صدام: أخّره هذه السّنة، فقال له الحسن،۵۶۶
إنّی إمام و لیس بإمام، قال: قلت: و إن کان علویّا،٢١٠
إنّی ترکت موالیک مختلفین، یتبرّأ بعضهم من بعض قال: فقال: و ما أنت،٢۵۴
إنّی سألت أباک علیه السّلام من الّذی یکون من بعدک؟ فأخبرنی أنّک أنت هو،۶٢
إنّی عرضت لأبی الحسن علیه السّلام أن أسأله عن ذلک فوافقنی فی طریق ضیّق،١۶٨
إنّی کنت أوّل من آمن بربّی و أوّل من أجاب حین أخذ اللّه میثاق النّبیّین،٣٧٨
ص :۶۶٠
إنّی لآخذ من أحدکم الدّرهم و إنّی لمن أکثر أهل المدینة مالا ما أرید،۶١۴
إنّی لعند أبی عبد اللّه علیه السّلام إذ أقبل أبو الحسن موسی علیه السّلام و هو غلام،۵۶
إنّی و اثنی عشر من ولدی و أنت یا علیّ زرّ الأرض،۶٠۶
أوحی اللّه تعالی إلی محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: أنّی خلقتک و لم تک شیئا،٣٧٨
أودع المجروح مرداس بن علیّ مالا للنّاحیة و کان عند مرداس،۵٨٠
أوصانی أبو جعفر علیه السّلام بحوائج له بالمدینة فخرجت، فبینا أنا بین فجّ الرّوحاء،٢۶۶
أوصل رجل من أهل السّواد مالا فردّ علیه و قیل له: أخرج،۵٧٠
أوصی أبو الحسن علیه السّلام إلی ابنه الحسن قبل مضیّه بأربعة أشهر و أشهدنی،٩٢
أوصی یزید بن عبد اللّه بدابّة و سیف و مال و أنفذ ثمن الدّابّة،۵٨٢
أهوی بیده إلی صدره-فمن لم یتولّنا لم یرفع اللّه له عملا،٣۵٢
إیّاکم و التّنویه أما و اللّه لیغیبنّ إمامکم سنینا من دهرکم،١٢٠
أیّما أفضل: العبادة فی السّرّ مع الإمام منکم المستتر فی دولة الباطل،١١۴
أیّما مؤمن أو مسلم مات و ترک دینا لم یکن فی فساد و لا إسراف فعلی الإمام،٢٩۴
إی و اللّه جعلت فداک لقد بغی علیه إخوته، فقال علیّ بن جعفر،٨۶
أیّها النّاس إنّه قد قبض فی هذه اللّیلة رجل ما سبقه الأوّلون،۴١٨
باع جعفر فیمن باع صبیّة جعفریّة کانت فی الدّار یربّونها،۵٨۴
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم أمّا بعد فإنّ أمیر المؤمنین عارف بقدرک،۵٢۶
بعث إلیّ أبو جعفر المنصور فی جوف اللّیل فأتیته فدخلت علیه و هو جالس،۵۴
بعث إلینا أبو الحسن موسی علیه السّلام فجمعنا ثمّ قال لنا: أ تدرون لم دعوتکم،۶٠
بعث بخدم إلی مدینة الرّسول و معهم خادمان و کتب إلی خفیف،۵٨٠
بعث طلحة و الزّبیر رجلا من عبد القیس یقال له: خداش إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام،١٣٨
بما تحکمون إذا حکمتم؟ قال: بحکم اللّه و حکم داود فإذا ورد،٢٧۴
بینا أمیر المؤمنین علیه السّلام علی المنبر إذ أقبل ثعبان من ناحیة باب من أبواب،٢۶٨
ص :۶۶١
بینا أنا جالس عند أبی عبد اللّه علیه السّلام إذ دخل علیه عبّاد بن کثیر عابد أهل البصرة،٢٨٠
بینا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جالس إذ دخل علیه ملک له أربعة و عشرون وجها،۴٢۶
تحلف باللّه کاذبا و قد دفنت مائتی دینار،۵۴۶
تکفون ذلک إن شاء اللّه تعالی فخرج إلیهم فی نفر یسیر،۵۴٢
ثلاثة لا یکلّمهم اللّه یوم القیامة و لا یزکّیهم و لهم عذاب ألیم،٢١٠
ثلاثة لا ینظر اللّه إلیهم یوم القیامة و لا یزکّیهم و لهم عذاب ألیم،٢١۴
جئت إلی أبی إبراهیم علیه السّلام بمال، فأخذ بعضه و ترک بعضه؛ فقلت: أصلحک اللّه،۶٢
جاء إلی أمیر المؤمنین علیه السّلام عسل و تین من همدان و حلوان فأمر العرفاء،٢٩۴
جاءت أمّ أسلم یوما إلی النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و هو فی منزل أمّ سلمة،١۶٨
جری حدیث جعفر بن علیّ فذمّه، فقلت له: فلیس غیره فهل رأیته،١٠٨
جعلت فداک أخبرنی عن هذا الأمر الّذی ننتظر متی هو؟ فقال: یا مهرم،١٩٨
جعلت فداک إنّ النّاس یزعمون أنّ أمیر المؤمنین علیه السّلام دفن بالرّحبة؟ قال: لا،۴١۶
جعلت فداک إنّی قد کبر سنّی، فخذ بیدی من النّار،۵٨
جعلت فداک ذکرت آل فلان و ما هم فیه من النّعیم،٣٠۴
جعلت فداک روی لنا أن لیس لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم من الدّنیا إلاّ الخمس،٣٠٢
جعلت فداک فی کلّ الأمور، أرادوا إطفاء نورک و التّقصیر بک،۵٢٠
جعلت فداک قد أکثر النّاس فی العمود، قال: فقال لی: یا یونس! ما تراه،٢۵٠
جعلت فداک قد عرفت انقطاعی إلی أبیک ثمّ إلیک، ثمّ حلفت له،٢٣٠
جعلت فداک کم عرج برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟ فقال: مرّتین فأوقفه جبرئیل موقفا،٣٨٢
جعلت فداک ما یقال للإمام إذا عطس؟ قال: یقولون: صلّی اللّه علیک،٣٠۶
جعلت لک الفداء تعلّمنی ما الفائدة و ما حدّها رأیک-أبقاک اللّه تعالی-۶٣٠
حال الأئمّة فی المنام حالهم فی الیقظة لا یغیّر النّوم منهم شیئا،۵۴۶
حبس أبو محمّد عند علیّ بن نارمش و هو أنصب النّاس،۵۴٢
ص :۶۶٢
حبّة حبّة یأکله الشّیخ الکبیر و الصّبیّ الصّغیر و ثلاثة و أربعة یأکله،۴۶۴
حججنا مع أبی عبد اللّه علیه السّلام فی السّنة الّتی ولد فیها ابنه موسی علیه السّلام،٢۴٢
حدّثتنی حکیمة ابنة محمّد بن علیّ علیهما السّلام و هی عمّة أبیه أنّها رأته لیلة مولده،١٠۶
حدّثنی بعض أصحابنا، عن بعض فصّادی العسکر من النّصاری،۵۵۴
حدیثنا لا یحتمله ملک مقرّب و لا نبیّ مرسل و لا مؤمن امتحن اللّه،٢٨٢
حسب فرأی ما یحلّ بالحسین علیه السّلام فقال: إنّی سقیم لما یحلّ بالحسین علیه السّلام،۴٣۶
حلفت فیما بینی و بین نفسی ألاّ آکل طعاما بنهار أبدا حتّی یقوم قائم،۶٠۶
حمل رجل من أهل آبة شیئا یوصله و نسی سیفا بآبة. فأنفذ ما کان،۵٨٠
حمیدة مصفّاة من الأدناس کسبیکة الذّهب، ما زالت الأملاک تحرسها،۴۶۶
خذ بیدی من النّار، من لنا بعدک؟ فدخل علیه أبو إبراهیم علیه السّلام و هو یومئذ،۴۶
خرج الحسن بن علیّ علیهما السّلام إلی مکّة سنة ماشیا، فورمت قدماه،۴٣٠
خرج الحسن بن علیّ علیهما السّلام فی بعض عمره و معه رجل من ولد الزّبیر،۴٣٠
خرج إلیّ من أبی محمّد قبل مضیّه بسنتین یخبرنی بالخلف من بعده،١٠٠
خرج إلینا من أبی الحسن علیه السّلام بالبصرة ألواح مکتوب فیها بالعرض،۶٠
خرج بی ناصور علی مقعدتی فأریته الأطبّاء و أنفقت علیه مالا،۵٧٢
خرجت إلینا ألواح من أبی الحسن علیه السّلام و هو فی الحبس: عهدی إلی أکبر،۶٠
خرج علیه السّلام علیّ فنظرت إلی رأسه و رجلیه لأصف قامته لأصحابنا بمصر،۵١٠
خرج عن أبی محمّد علیه السّلام حین قتل الزّبیریّ لعنه اللّه: هذا جزاء من اجترأ،١٠٢
خرج عن أبی محمّد علیه السّلام حین قتل الزّبیریّ: هذا جزاء من افتری علی اللّه،۵۵٨
خرج نهی عن زیارة مقابر قریش و الحیر [ة]فلمّا کان بعد أشهر دعا،۵٨۶
خلت علی أبی محمّد علیه السّلام یوما و أنا أرید أن أسأله ما أصوغ به خاتما،۵۵٢
خلق اللّه آدم و أقطعه الدّنیا قطیعة، فما کان لآدم علیه السّلام فلرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،٣٠٢
دخلت إلیه و معی غلام یقودنی خماسیّ لم یبلغ، فقال لی: کیف أنتم،٢٣٨
ص :۶۶٣
دخلت أنا و کامل التّمّار علی أبی عبد اللّه علیه السّلام فقال له کامل،٢٢
دخلت علی أبی الحسن موسی علیه السّلام من قبل أن یقدم العراق بسنة و علیّ ابنه،٧٨
دخلت علی أبی جعفر الثّانی علیه السّلام فناظرنی فی أشیاء، ثمّ قال لی: یا أبا علیّ،٨٠
دخلت علی أبی جعفر علیه السّلام صبیحة عرسه حیث بنی بابنة المأمون،۵١٢
دخلت علی أبی جعفر علیه السّلام فقلت له: أنتم ورثة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟ قال: نعم،۴۴٨
دخلت علی أبی جعفر علیه السّلام و معی ثلاث رقاع غیر معنونة،۵١٢
دخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام فقلت له: أنت صاحب هذا الأمر؟ فقال: لا،١٣٢
دخلت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام و هو واقف علی رأس أبی الحسن موسی،۵٢
دخلت علی الرّضا علیه السّلام فی بیت داخل فی جوف بیت لیلا، فرفع یده،۴٩٠
دخلت علی الرّضا علیه السّلام و أنا یومئذ واقف و قد کان أبی سأل أباه عن سبع،١۶۴
دخلت علی علیّ بن الحسین فاحتبست فی الدّار ساعة، ثمّ دخلت البیت،٢۶۴
دخلت علی علیّ بن موسی الرّضا علیهما السّلام فقلت له: یکون إمامان؟ قال: لا،١۶۶
دخلت علی علیّ بن موسی علیه السّلام فقلت له: أیکون إمامان؟ قال: لا إلاّ و أحدهما،٨٢
دخلت علی فاطمة علیها السّلام و بین یدیها لوح فیه أسماء الأوصیاء من ولدها،۶٠٢
درهم یوصل به الإمام أفضل من ألفی ألف درهم فیما سواه من وجوه البرّ،۶١۴
دعا أبو عبد اللّه علیه السّلام أبا الحسن علیه السّلام یوما و نحن عنده فقال لنا: علیکم بهذا،۵۴
دعوا بنی أمیّة إلی میثاقهم ألاّ یصیّروا الأمر فینا بعد النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و لا یعطونا،٣٢٨
رأیت أبا الحسن علیّ بن محمّد فی الیوم الّذی توفّی فیه أبو جعفر علیه السّلام،٢٣٢
رأیت أبا جعفر علیه السّلام و قد خرج علیّ فأخذت النّظر إلیه و جعلت أنظر إلی رأسه،٢٣٨
رأیت الرّضا علیه السّلام واقفا علی باب بیت الحطب و هو یناجی و لست أری أحدا،٢۶٨
رأیت أمیر المؤمنین علیه السّلام فی شرطة الخمیس و معه درّة لها سبّابتان،١۴۶
رأیت أمیر المؤمنین علیه السّلام یوم افتتح البصرة و رکب بغلة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۴٠٠
رأیته علیه السّلام بعد مضیّ أبی محمّد حین أیفع و قبّلت یدیه و رأسه،١٠۶
ص :۶۶۴
رجل أصلحک اللّه ذکرت أنّ علیّ بن أبی طالب علیه السّلام کان یلبس الخشن،٣٠۶
رجل قال لی: اعرف الآخر من الأئمّة و لا یضرّک أن لا تعرف الأوّل،٢١٢
رجل من أهل فارس سمّاه أنّ أبا محمّد أراه إیّاه،١١٠
سئل عن القائم فضرب بیده علی أبی عبد اللّه فقال: هذا و اللّه قائم آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۴۶
سئل عن القائم فقال: لا یری جسمه و لا یسمّی اسمه،١١٢
سأل أبو بصیر أبا عبد اللّه علیه السّلام و أنا أسمع، فقال: ترانی أدرک القائم علیه السّلام،٢٠۶
سألت أبا الحسن علیه السّلام عن الخمس، فقال: فی کلّ ما أفاد النّاس،۶٣٠
سألت أبا جعفر علیه السّلام: أکان عیسی ابن مریم علیه السّلام حین تکلّم فی المهد حجّة اللّه،٢٣۴
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن شهادة ولد الزّنا تجوز؟ فقال: لا، فقلت: إنّ الحکم،٢٧٨
سألت أبا جعفر علیه السّلام عن قول اللّه تعالی: قل إنّما أعظکم بواحدة،٣٢۶
سألت أبا جعفر علیه السّلام ما حقّ الإمام علی النّاس، قال: حقّه علیهم أن یسمعوا له،٢٩٠
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن العنبر و غوص اللّؤلؤ، فقال علیه السّلام: علیه الخمس،۶٣٨
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه تعالی: ائت بقرآن غیر هذا. . . قالوا: أو بدّل،٣٢۴
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه تعالی: و اعلموا أنّما غنمتم من شیء فأنّ،۶٢٨
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا،٣٢۶
سألت الرّضا علیه السّلام عن الإمام یغسّله الإمام؟ قال: سنّة موسی بن عمران علیه السّلام،٢۴٠
سألت الرّضا علیه السّلام عن قبر فاطمة علیها السّلام فقال: دفنت فی بیتها فلمّا زادت بنو أمیّة،۴٢۶
سألت الرّضا علیه السّلام قلت له: الجاحد منکم و من غیرکم سواء،٢٢۴
سألت عبد الرّحمن فی السّنة الّتی أخذ فیها أبو الحسن الماضی علیه السّلام،۴٨
سألته بأیّ حکم تحکمون؟ قال: حکم آل داود، فإن أعیانا شیء تلقّانا،٢٧۴
سألته عن الإمام: فوّض اللّه إلیه کما فوّض إلی سلیمان بن داود؟ فقال: نعم،٣٧٢
سألته عن القائم علیه السّلام فقال: کذب الوقّاتون، إنّا أهل بیت لا نوقّت،٢٠٠
سألته عن تفسیر هذه الآیة: ما سلککم فی سقر. قالوا لم نک،٣٢۴
ص :۶۶۵
سألنی أصحابنا بعد مضیّ أبی محمّد أن أسأل عن الاسم و المکان، فخرج الجواب،١١٠
سأله رجل عن القائم یسلّم علیه بإمرة المؤمنین؟ قال: لا،٣٠٨
سبحان اللّه یموت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و لا یموت موسی علیه السّلام! ! قد و اللّه مضی،٢٣٠
سلّم أبو محمّد علیه السّلام إلی نحریر فکان یضیّق علیه و یؤذیه،۵۵۶
سمعت أبا الحسن علیه السّلام یقول: الخلف من بعدی الحسن، فکیف لکم بالخلف،١٠٠
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: نعیت إلی النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نفسه و هو صحیح،٢٩٢
سمعت أبا علیّ بن مطهّر یذکر أنّه قد رآه و وصف له قدّه،١٠۶
سمعت أبا محمّد غیر مرّة یکلّم غلمانه بلغاتهم، ترک و روم،۵۴۴
سمعت الرّضا علیه السّلام و ذکر شیئا فقال: ما حاجتکم إلی ذلک؟ هذا أبو جعفر،٨٠
سمعت العبد الصّالح ینعی إلی رجل نفسه، فقلت فی نفسی: و إنّه لیعلم متی،۴٨۴
سمعت یحیی بن أکثم-قاضی سامرّاء بعد ما جهدت به و ناظرته و حاورته،١۶۴
شاهدت سیماء آنفا بسرّ من رأی و قد کسر باب الدّار،١٠٨
شرّقا و غرّبا فلا تجدان علما صحیحا إلاّ شیئا خرج من عندنا أهل البیت،٢٧٨
شککت عند مضیّ أبی محمّد علیه السّلام و اجتمع عند أبی مال جلیل،۵۶٨
شککت فی أمر حاجز فجمعت شیئا ثمّ صرت إلی العسکر،۵٧۶
شکوت إلی أبی محمّد علیه السّلام الحاجة، فحکّ بسوطه الأرض، قال: و أحسبه،۵۴٢
شکوت إلی أبی محمّد علیه السّلام ضیق الحبس و کتل القید فکتب إلیّ أنت تصلّی،۵۴۴
شهدت جنازة أبی بکر یوم مات و شهدت عمر حین بویع و علیّ علیه السّلام جالس،۵٩۶
شهدت وصیّة أمیر المؤمنین علیه السّلام حین أوصی إلی ابنه الحسن علیه السّلام،٢٢
صاحب هذا الأمر لا یسمّیه باسمه إلاّ کافر،١١٢
صلّیت مع أبی جعفر علیه السّلام فی مسجد المسیّب و صلّی بنا،۵١۶
ضاق بنا الأمر فقال لی أبی: امض بنا حتّی نصیر إلی هذا الرّجل،۵٣٨
طلبنا الإذن علی أبی عبد اللّه علیه السّلام و أرسلنا إلیه، فأرسل إلینا،۶٣٠
ص :۶۶۶
عجبا للنّاس أنّهم أخذوا علمهم کلّه عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، فعملوا به،٢٧۶
عرف اللّه إیمانهم بولایتنا و کفرهم بها، یوم أخذ علیهم المیثاق،٣١٠
علّم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم علیّا علیه السّلام ألف حرف کلّ حرف یفتح ألف حرف،٢٠
عن قول اللّه تبارک و تعالی: نزل به الرّوح الأمین. . . هی الولایة لأمیر المؤمنین،٣٠٨
عهدنا إلیه فی محمّد و الأئمّة من بعده، فترک و لم یکن له عزم،٣١٨
فألقی النّار فی دار أبی عبد اللّه علیه السّلام فأخذت النّار فی الباب و الدّهلیز،۴۵۴
فأمّا مولاته فقاءت السّمّ و أمّا الحسن فاستمسک فی بطنه ثمّ انتفط به فمات،۴٢٨
فدخلوا فسألوه فی مجلس واحد عن ثلاثین ألف مسألة فأجاب علیه السّلام،۵١۴
فعال کفعال الجاهلیّة أما و اللّه ما أمروا بهذا و ما أمروا إلاّ أن یقضوا تفثهم،٢۶٠
فقلت لأبی إبراهیم علیه السّلام: فأخبرنی أنت بمثل ما أخبرنی به أبوک علیه السّلام،۶۴
فلیشرّق الحکم و لیغرّب، أما و اللّه لا یصیب العلم إلاّ من أهل بیت،٢٧٨
فی الرّجل یموت لا وارث له و لا مولی قال هو من أهل هذه الآیة،۶٣۴
فی الوصیّة و تعدل عمّن أمرت بطاعته فلا تطعهما و لا تسمع قولهما،٣۴۶
فی أیّ شیء أنتم؟ هیهات، هیهات! ! لا و اللّه لا یکون ما تمدّون إلیه أعینکم،٢٠۴
فی قوله تعالی: (فأقم وجهک للدّین حنیفا) قال: هی الولایة،٣٢۴
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فی مرضه الّذی توفّی فیه: ادعوا لی خلیلی، فأرسلتا إلی أبویهما،١٨
قال لی ابن النّجاشیّ: من الإمام بعد صاحبک؟ فأشتهی أن تسأله حتّی أعلم،٨٢
قبض أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد علیه السّلام و هو ابن خمس و ستّین سنة،۴۶٢
قبض الحسن بن علیّ علیهما السّلام و هو ابن سبع و أربعین سنة فی عام خمسین،۴٢٨
قبض الحسین بن علیّ علیهما السّلام یوم عاشوراء و هو ابن سبع و خمسین سنة،۴٣٢
قبض علیّ بن الحسین علیهما السّلام و هو ابن سبع و خمسین سنة، فی عام خمس،۴۴۴
قبض علیّ بن موسی علیهما السّلام و هو ابن تسع و أربعین سنة و أشهر،۵٠۴
قبض محمّد بن علیّ الباقر و هو ابن سبع و خمسین سنة،۴۵٢
ص :۶۶٧
قبض محمّد بن علیّ و هو ابن خمس و عشرین سنة و ثلاثة أشهر،۵١۶
قبض موسی بن جعفر علیهما السّلام و هو ابن أربع و خمسین سنة،۴٨٨
قد أفلح المؤمنون المسلّمون، إنّ المسلّمین هم النّجباء، فالمؤمن غریب،٢۵٨
قد کنّا نسألک قبل أن یهب اللّه لک أبا جعفر علیه السّلام فکنت تقول،٨۴
قد مضی أبو محمّد علیه السّلام؟ فقال قد مضی و لکن قد خلّف فیکم،١٠۶
قد مضی أبو محمّد علیه السّلام؟ فقال لی: قد مضی و لکن قد خلّف فیکم من رقبته،١٠٠
قدم قوم من خراسان علی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام فسألوه أن یجعلهم فی حلّ،۶٣۶
قد یقوم الرّجل بعدل أو بجور و ینسب إلیه و لم یکن قام به،۶١٠
قلت لأبی الحسن الأوّل علیه السّلام: ألا تدلّنی إلی من آخذ عنه دینی؟ فقال: هذا ابنی،۵٨
قلت لأبی الحسن موسی علیه السّلام: إنّی قد کبرت سنّی و دقّ عظمی و إنّی سألت،۵٨
قلت لأبی محمّد علیه السّلام: جلالتک تمنعنی من مسألتک، فتأذن لی،١٠٠
قلت للرّضا علیه السّلام: إنّ الإمام لا یغسّله إلاّ الإمام؟ فقال: أما تدرون،٢۴٢
قول اللّه عزّ و جلّ: إنّا عرضنا الأمانة علی السّماوات. . . هی ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام،٣١٠
قوله تعالی: (و نضع الموازین القسط لیوم القیامة) قال: الأنبیاء و الأوصیاء،٣٢۴
کان أبو عبد اللّه علیه السّلام یلوم عبد اللّه و یعاتبه و یعظه و یقول: ما منعک،۵٢
کان أحمد بن عبید اللّه بن خاقان علی الضّیاع و الخراج بقمّ فجری،۵٣٠
کان أسنّ شیخ من ولد رسول اللّه بالعراق فقال. رأیته،١٠۶
کان بین الحسن و الحسین علیهما السّلام طهر و کان بینهما فی المیلاد ستّة،۴٣٢
کانت لی جاریة کنت معجبا بها فکتبت أستأمر فی استیلادها فورد،۵٨٢
کان رجل من ندماء روزحسنی و آخر معه فقال له: هو ذا یجبی الأموال،۵٨۴
کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم إذا رئی فی اللّیلة الظّلماء رئی له نور کأنّه شقّة قمر،٣٩٢
کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دعا قریشا إلی ولایتنا فنفروا و أنکروا،٣۵۴
کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سیّد ولد آدم؟ فقال: کان و اللّه سیّد من خلق اللّه،٣٧۶
ص :۶۶٨
کان عبد المطّلب یفرش له بفناء الکعبة لا یفرش لأحد غیره،٣٩۶
کان فی ذؤابة سیف رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صحیفة صغیرة،٢٠
کان فی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ثلاثة لم تکن فی أحد غیره: لم یکن له فیء،٣٨٢
کان لأبی محمّد علیه السّلام وکیل قد اتّخذ معه فی الدّار حجرة یکون فیها معه،۵۵٠
کان لرجل من آل أبی رافع مولی النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یقال له طیس-علیّ حقّ،۴٩٢
کان لعلیّ بن الحسین علیه السّلام ناقة، حجّ علیها اثنتین و عشرین حجّة،۴۴٠
کان لی ابن عمّ یقال له: الحسن بن عبد اللّه کان زاهدا و کان من أعبد،١۶٢
کان لی جار یتّبع السّلطان فأصاب مالا، فأعدّ قیانا،۴۵٨
کان لی فرس و کنت به معجبا أکثر ذکره فی المحالّ فدخلت علی،۵۴٨
کان نبیّ اللّه علیه السّلام أبیض مشرب حمرة، أدعج العینین، مقرون،٣٨۴
کان یرد کتاب أبی محمّد علیه السّلام فی الإجراء علی الجنید قاتل فارس،۵٨٢
کان یلزم باب أبی جعفر علیه السّلام للخدمة الّتی کان وکّل بها،٨٨
کتب ابن قیاما إلی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام کتابا یقول فیه: کیف تکون إماما،٨٠
کتب أبی بخطّه کتابا فورد جوابه ثمّ کتبت بخطّی فورد جوابه،۵٧۴
کتب إلیّ أبو الحسن علیه السّلام: أبو محمّد ابنی أنصح آل محمّد غریزة،٩٨
کتب إلیّ أبو الحسن فی کتاب: أردت أن تسأل عن الخلف بعد أبی جعفر،٩٨
کتب إلیّ من الحبس أنّ فلانا ابنی، سیّد ولدی و قد نحلته کنیتی،۶٠
کتبت إلی أبی محمّد علیه السّلام أسأله أن یدعو اللّه لی من وجع عینی،۵۴٨
کتبت إلی أبی محمّد أسأله عن الولیجة و هو قول اللّه تعالی،۵۴۴
کتبت إلی أبی محمّد علیه السّلام حین أخذ المهتدی فی قتل الموالی یا سیّدی،۵۴٨
کتب رجل من تجّار فارس من بعض موالی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام،۶٣۶
کتب علیّ بن زیاد الصّیمریّ یسأل کفنا فکتب إلیه: إنّک تحتاج إلیه،۵٨٢
کلّ شیء قوتل علیه علی شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا،۶٣٠
ص :۶۶٩
کلّ من دان اللّه بعبادة یجهد فیها نفسه و لا إمام له من اللّه،٢١۶
کلّ من زعم أنّه إمام و لیس بإمام، قلت: و إن کان فاطمیّا علویّا،٢١٠
کنّا بالمدینة بعد وفاة أبی عبد اللّه علیه السّلام أنا و صاحب الطّاق و النّاس مجتمعون،١۵٨
کنّا ببابه فخرج علینا قوم أشباه الزّطّ علیهم أزر و أکسیة،٢۶۶
کنّا زمان أبی جعفر علیه السّلام حین قبض نتردّد کالغنم لا راعی لها، فلقینا سالم،٢٧٢
کنّا عند أبی عبد اللّه علیه السّلام جلوسا فقال لنا: إنّ لصاحب هذا الأمر غیبة، المتمسّک،١١٨
کنت أدخل علی أبی محمّد علیه السّلام فأعطش و أنا عنده فأجلّه أن أدعو بالماء،۵۵٢
کنت بالعسکر فبلغنی أنّ هناک رجلا محبوسا أتی به من ناحیة الشّام،۵٠۴
کنت بالمدینة و سقف المسجد الّذی یشرف علی القبر قد سقط،۴٠۶
کنت ببغداد فتهیّأت قافلة للیمانیّین فأردت الخروج معها، فکتبت،۵٧٢
کنت بمدینة الهند المعروفة بقشمیر الدّاخلة و أصحاب لی یقعدون،۵۶٠
کنت حاجّا مع رفیق لی، فوافینا إلی الموقف فإذا شابّ قاعد علیه إزار،١١٠
کنت حاضرا أبا الحسن علیه السّلام لمّا توفّی ابنه محمّد علیه السّلام: فقال للحسن یا بنیّ،٩۴
کنت حاضرا عند [مضیّ]أبی جعفر محمّد بن علیّ علیه السّلام فجاء أبو الحسن علیه السّلام،٩۴
کنت حاضرا لمّا هلک أبو بکر و استخلف عمر أقبل یهودیّ،۶٠٠
کنت عند أبی إبراهیم علیه السّلام و أتاه رجل من أهل نجران الیمن من الرّهبان،۴٧۶
کنت عند أبی الحسن علیه السّلام بعد ما مضی ابنه أبو جعفر و إنّی لأفکّر،٩۶
کنت عند أبی الحسن موسی علیه السّلام إذ أتاه رجل نصرانیّ و نحن معه،۴۶٨
کنت عند أبی جعفر علیه السّلام فأقبل جعفر علیه السّلام فقال أبو جعفر علیه السّلام: هذا خیر البریّة،۴۴
کنت عند أبی عبد اللّه علیه السّلام فدخل أبو إبراهیم علیه السّلام و هو غلام، فقال: استوص به،۴٨
کنت عند أبی محمّد علیه السّلام فاستؤذن لرجل من أهل الیمن علیه،١۴٨
کنت عند أبی یوما، فسأله علیّ بن عمر بن علیّ فقال: جعلت فداک،۴٨
کنت عند علیّ بن جعفر بن محمّد جالسا بالمدینة و کنت أقمت،٨۴
ص :۶٧٠
کنت عنده یوما إذ وقع زوج ورشان علی الحائط و هدلا هدیلهما فردّ،۴۴٨
کنت قاعدا عند أبی جعفر علیه السّلام فأقبل جعفر علیه السّلام فقال أبو جعفر علیه السّلام: هذا خیر البریّة،۴۴
کنت لا أزید علی أکلة باللّیل و النّهار، فربّما استأذنت علی أبی عبد اللّه علیه السّلام،٢۶٢
کنت مزاملا لجابر بن یزید الجعفیّ، فلمّا أن کنّا بالمدینة دخل علی أبی جعفر علیه السّلام،٢٧٠
کنت مع أبی الحسن علیه السّلام جالسا، فدعا بابنه و هو صغیر فأجلسه فی حجری،٨٢
کنت مع أبی الحسن علیه السّلام فی صحن داره، فمرّ بنا محمّد ابنه فقلت له،٩٢
کنت واقفا بین یدی أبی الحسن علیه السّلام بخراسان فقال له قائل: یا سیّدی،٨۶
کنت واقفا بین یدی أبی الحسن علیه السّلام بخراسان، فقال له قائل: یا سیّدی،٢٣٨
کنت واقفا و حججت علی تلک الحال، فلمّا صرت بمکّة خلج فی صدری شیء،١۶٨
کنت واقفة مع إبراهیم علی الصّفا فجاء علیه السّلام حتّی وقف،١٠۶
کیف أنت إذا وقعت البطشة بین المسجدین، فیأرز العلم کما تأرز الحیّة،١٣٠
کیف کانت الصّلاة علی النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟ قال: لمّا غسّله أمیر المؤمنین علیه السّلام،۴٠٢
کیف کنتم حیث کنتم فی الأظلّة؟ فقال: یا مفضّل! کنّا عند ربّنا،٣٨٠
لا بأس علیک ضیعتک تردّ علیک فلا تتقدّم إلی السّلطان،۵۵٠
لا بدّ للغلام من غیبة، قلت: و لم؟ قال: یخاف-و أومأ بیده إلی بطنه-١٣۶
لا تتکلّموا فی الإمام فإنّ الإمام یسمع الکلام و هو فی بطن أمّه،٢۵٠
لا تختانوا ولاتکم و لا تغشّوا هداتکم و لا تجهلوا أئمّتکم و لا تصدّعوا،٢٩٢
لا تذهب الدّنیا حتّی یخرج رجل منّی یحکم بحکومة آل داود و لا یسأل بیّنة،٢٧۴
لا تصلح الإمامة إلاّ لرجل فیه ثلاث خصال: ورع یحجزه عن معاصی اللّه،٢٩۶
لأشربنا قلوبهم الإیمان و الطّریقة هی ولایة علیّ بن أبی طالب و الأوصیاء علیهما السّلام،٣٢۶
لأعذّبنّ کلّ رعیّة فی الإسلام دانت بولایة کلّ إمام جائر لیس من اللّه،٢١٨
لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ما کان لرسول اللّه فهو للإمام، فقیل له،۶٢٨
لصاحب هذا الأمر غیبتان: إحداهما یرجع منها إلی أهله و الأخری،١٣٢
ص :۶٧١
لقد خاطب اللّه أمیر المؤمنین علیه السّلام فی کتابه، قال: قلت: فی أیّ موضع،٢۵٨
لقیت أبا إبراهیم علیه السّلام و نحن نرید العمرة فی بعض الطّریق،۶٢
لقیت أبا جعفر محمّد بن علیّ علیهما السّلام فسألته، عن هذه الآیة: فلا أقسم بالخنّس،١٣٢
للإمام عشر علامات: یولد مطهّرا، مختونا، و إذا وقع علی الأرض،٢۵٠
للرّضا علیه السّلام: قد کنّا نسألک قبل أن یهب اللّه لک أبا جعفر فکنت تقول: یهب اللّه،٢٣۶
للقائم غیبتان: إحداهما قصیرة و الأخری طویلة، الغیبة الأولی لا یعلم،١٣٠
للقائم غیبتان، یشهد فی إحداهما المواسم، یری النّاس و لا یرونه،١٢۶
لمّا احتضر الحسن بن علیّ علیهما السّلام قال للحسین: یا أخی إنّی أوصیک بوصیّة،٣۴
لمّا أقدمت بنت یزدجرد علی عمر أشرف لها عذاری المدینة،۴۴٠
لمّا أن قضی محمّد نبوّته و استکمل أیّامه أوحی اللّه تعالی إلیه أن یا محمّد،١٠
لمّا أوصی أبو إبراهیم علیه السّلام أشهد إبراهیم بن محمّد الجعفریّ،٧٠
لمّا حضر الحسن بن علیّ علیهما السّلام الوفاة قال للحسین علیه السّلام یا أخی إنّی أوصیک،٢٨
لمّا حضر الحسین علیه السّلام ما حضره، دفع وصیّته إلی ابنته فاطمة ظاهرة،٣٨
لمّا حضرت أبی علیه السّلام الوفاة قال: یا جعفر! أوصیک بأصحابی خیرا،۴۴
لمّا حضرت الحسن علیه السّلام الوفاة بکی، فقیل له: یا ابن رسول اللّه تبکی و مکانک،۴٢٨
لمّا حضرت الحسن بن علیّ علیهما السّلام الوفاة، قال: یا قنبر! انظر هل تری من وراء بابک،٣٠
لمّا حضر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم الموت دخل علیه علیّ علیه السّلام فأدخل رأسه،٢٠
لمّا حضر علیّ بن الحسین علیهما السّلام الوفاة قبل ذلک أخرج سفطا أو صندوقا عنده،۴٠
لمّا حملت فاطمة علیها السّلام بالحسین جاء جبرئیل إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۴٣۴
لمّا خرج أبو جعفر علیه السّلام من المدینة إلی بغداد فی الدّفعة الأولی من خرجتیه،٨٨
لمّا خرج المأمون من خراسان یرید بغداد، و خرج الفضل ذو الرّئاستین،۴٩٨
لمّا رأی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تیما و عدیّا و بنی أمیّة یرکبون منبره أفظعه،٣۴٢
لمّا ضرب أمیر المؤمنین علیه السّلام حفّ به العوّاد و قیل له: یا أمیر المؤمنین أوص،٢۶
ص :۶٧٢
لمّا عرج برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم انتهی به جبرئیل إلی مکان فخلّی عنه،٣٨٢
لمّا غسّل أمیر المؤمنین علیه السّلام نودوا من جانب البیت إن أخذتم مقدّم السّریر،۴١٨
لمّا قبض النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صلّت علیه الملائکة و المهاجرون و الأنصار فوجا،۴٠۴
لمّا قبض أمیر المؤمنین علیه السّلام أخرجه الحسن و الحسین و رجلان آخران،۴٢٠
لمّا قبضت فاطمة علیها السّلام دفنها أمیر المؤمنین سرّا و عفا علی موضع قبرها،۴٢٢
لمّا قتل الحسین علیه السّلام أقامت امرأته الکلبیّة علیه مأتما و بکت،۴٣٨
لمّا قتل الحسین علیه السّلام أراد القوم أن یوطّئوه الخیل، فقالت فضّة لزینب،۴٣٨
لمّا کان الیوم الّذی قبض فیه أمیر المؤمنین علیه السّلام ارتجّ الموضع بالبکاء،۴١٢
لمّا کان فی اللّیلة الّتی وعد فیها علیّ بن الحسین علیهما السّلام،۴۴٢
لمّا کان من أمر الحسین علیه السّلام ما کان ضجّت الملائکة إلی اللّه بالبکاء،۴٣۶
لمّا مات أبی علیّ بن الحسین علیهما السّلام جاءت ناقة له من الرّعی،۴۴٢
لمّا مات أبی و صار الأمر لی کان لأبی علی النّاس سفاتج،۵٧۶
لمّا مضی أبو إبراهیم علیه السّلام و تکلّم أبو الحسن علیه السّلام خفنا علیه من ذلک،۴٩٠
لمّا مضی أبو محمّد علیه السّلام ورد رجل من أهل مصر بمال إلی مکّة للنّاحیة،۵٨٠
لمّا نزل النّصر علی الحسین بن علیّ حتّی کان بین السّماء و الأرض،۴٣۶
لمّا نزلت (و تعیها أذن واعیة) قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: هی أذنک یا علیّ،٣٣۴
لمّا نزلت ولایة علیّ بن أبی طالب علیه السّلام و کان من قول رسول اللّه،١٠
لمّا ولدت فاطمة علیها السّلام أوحی اللّه إلی ملک فأنطق به لسان محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۴٢۴
لمّا ولد رسول اللّه فتح لآمنة بیاض فارس و قصور الشّام، فجاءت فاطمة،۴١٠
لم ردّ علیک أبو عبد اللّه المال الّذی حملته إلیه،٢٩٨
لم سمّی أمیر المؤمنین؟ قال: اللّه سمّاه، و هکذا أنزل فی کتابه،٣٠٨
لم یکن ابن أبی عمیر یعدل بهشام بن الحکم شیئا و کان لا یغبّ إتیانه،٣٠٢
لهذا الأمر وقت؟ فقال: کذب الوقّاتون، کذب الوقّاتون،٢٠٠
ص :۶٧٣
لیس إلی قتل هؤلاء سبیل،۵۴
ما برأ اللّه نسمة خیرا من محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،٣٧۶
ما تقول فی رجل یصوم النّهار و یقوم اللّیل کلّه،۵۵۴
ما حاجتکم إلی ذلک؟ هذا أبو جعفر قد أجلسته مجلسی،٨٢
ما خبر الواثق عندک؟ قلت: جعلت فداک خلّفته فی عافیة، أنا من أقرب النّاس،۵١٨
ما ضرّ من مات منتظرا لأمرنا ألاّ یموت فی وسط فسطاط المهدیّ و عسکره،٢٠٨
ما لکم من هذه الأرض؟ فتبسّم ثمّ قال: إنّ اللّه تبارک و تعالی بعث جبرئیل علیه السّلام،٣٠٠
ما منزلة الأئمّة؟ قال: کمنزلة ذی القرنین و کمنزلة یوشع و کمنزلة آصف،٢٧۴
ما من شیء أحبّ إلی اللّه من إخراج الدّراهم إلی الإمام،۶١٢
ما من ملک یهبطه اللّه فی أمر ما یهبطه إلاّ بدأ بالإمام، فعرض ذلک علیه،٢۶۴
ما من نبیّ جاء قطّ إلاّ بمعرفة حقّنا و تفضیلنا علی من سوانا،٣۶٨
ما نظر اللّه عزّ و جلّ إلی ولیّ له یجهد نفسه بالطّاعة لإمامه و النّصیحة،٢٩٠
مرّ العبد الصّالح بامرأة بمنی و هی تبکی و صبیانها حولها یبکون،۴٨٢
مرض المتوکّل من خراج خرج به و أشرف منه علی الهلاک،۵٢٠
مرضت فدخل الطّبیب علیّ لیلا فوصف لی دواء بلیل آخذه،۵٣٠
مضی أبو الحسن الرّضا علیه السّلام ولی علیه أربعة آلاف درهم، فقلت فی نفسی،۵١۶
من اتّخذ دینه رأیه، بغیر إمام من أئمّة الهدی،٢١۶
من ادّعی الإمامة و لیس من أهلها فهو کافر،٢١٠
من أشرک مع إمام إمامته من عند اللّه من لیست إمامته من اللّه،٢١٢
من أفک عن الولایة أفک عن الجنّة،٣٣٢
من أکرمه اللّه بولایتنا فقد جاز العقبة و نحن تلک العقبة،٣۵٢
من أنکر واحدا من الأحیاء فقد أنکر الأموات،٢١٢
من أین دخل علی النّاس الزّنا قلت لا أدری جعلت فداک،۶٣٢
ص :۶٧۴
من بلغ أن یکون إماما من آل محمّد ینذر بالقرآن کما ینذر به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،٣٣۶
من دان اللّه بغیر سماع عن صادق ألزمه اللّه البتّة إلی العناء،٢٢٢
من زعم أنّ الإمام یحتاج إلی ما فی أیدی النّاس فهو کافر،۶١٢
من سرّه أن یستکمل الإیمان کلّه فلیقل: القول منّی فی جمیع الأشیاء قول،٢۵٨
من عرف هذا الأمر من ولد علیّ و فاطمة علیه السّلام لم یکن کالنّاس،٢٢٢
من غسّل فاطمة؟ قال: ذاک أمیر المؤمنین-و کأنّی استعظمت ذلک،۴٢۴
من فارق جماعة المسلمین قید شبر فقد خلع ربقة الإسلام من عنقه،٢٩٠
من قال بالأئمّة و اتّبع أمرهم و لم یجز طاعتهم،٣١٢
من مات لا یعرف إمامه، مات میتة جاهلیّة؟ قال: نعم، قلت: جاهلیّة جهلاء،٢٢٠
من مات و لیس علیه إمام فمیتته میتة جاهلیّة،٢٢٠
من مات و لیس له إمام، فمیتته میتة جاهلیّة،٢٢٠
من مات و لیس له إمام فمیتته میتة جاهلیّة و من مات و هو عارف لإمامه،٢٠٨
من مات و لیس له إمام مات میتة جاهلیّة،٢٢۴
من ولدی اثنا عشر نقیبا، نجباء، محدّثون، مفهّمون، آخرهم القائم،۶٠۶
ناظرت رجلا من الثّنویّة بالأهواز، ثمّ قدمت سرّ من رأی و قد علق بقلبی شیء،۵۵٢
نحن اثنا عشر إماما منهم حسن و حسین ثمّ الأئمّة من ولد الحسین علیه السّلام،۶٠۴
نحن اثنا عشر محدّثا فقال له أبو بصیر: سمعت من أبی عبد اللّه علیه السّلام؟ فحلّفه مرّة،۶٠٨
نحن قوم فرض اللّه طاعتنا لنا الأنفال و لنا صفو المال،۶٣٢
نحن و اللّه الّذی رحم اللّه و نحن و اللّه الّذی استثنی اللّه،٣٣۴
نحن و اللّه الّذین عنی اللّه بذی القربی، الّذین قرنهم اللّه بنفسه و نبیّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،۶١۶
نزلت فی فلان و فلان و فلان، آمنوا بالنّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فی أوّل الأمر،٣٢٨
نزلت فیهم حیث دخلوا الکعبة فتعاهدوا و تعاقدوا علی کفرهم و جحودهم،٣٣٠
نزلت و اللّه فیهما و فی أتباعهما،٣٢٨
ص :۶٧۵
نضّر اللّه عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلّغها من لم تبلغه یا أیّها النّاس لیبلّغ،٢٨٨
نضّر اللّه عبدا سمع مقالتی فوعاها و حفظها و بلّغها من لم یسمعها،٢٨۶
نظر أبو جعفر علیه السّلام إلی أبی عبد اللّه علیه السّلام یمشی فقال: تری هذا هذا؟ من الّذین قال،۴٢
نظر إلی النّاس یطوفون حول الکعبة، فقال: هکذا کانوا یطوفون فی الجاهلیّة،٢۶٠
و اللّه إنّ المؤمن لیولد فتورق ورقة فیها و إنّ المؤمن لیموت فتسقط ورقة،٣۴٨
و اللّه إنّ فی السّماء لسبعین صفّا من الملائکة،٣۶٨
و اللّه لو علم أبو ذرّ ما فی قلب سلمان لقتله و لقد آخا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بینهما،٢٨٢
و أنّ قوما عبدوا اللّه وحده لا شریک له و أقاموا الصّلاة و آتوا الزّکاة و حجّوا البیت،٢۵۶
وردت الجبل و أنا لا أقول بالإمامة أحبّهم جملة،۵٧٨
و کان عند المستعین بغل لم یر مثله حسنا و کبرا و کان یمنع،۵۴٠
ولایتنا ولایة اللّه الّتی لم یبعث نبیّا قطّ إلاّ بها،٣۶٨
ولایة علیّ علیه السّلام مکتوبة فی جمیع صحف الأنبیاء و لن یبعث اللّه رسولا،٣۶٨
ولد أبو الحسن الرّضا علیه السّلام سنة ثمان و أربعین و مائة و قبض علیه السّلام فی صفر،۴٨٨
ولد أبو الحسن موسی علیه السّلام بالأبواء سنة ثمان و عشرین و مائة،۴۶٢
ولد أبو جعفر علیه السّلام سنة سبع و خمسین و قبض علیه السّلام سنة أربع عشرة و مائة،۴۴۴
ولد أبو عبد اللّه علیه السّلام سنة ثلاث و ثمانین و مضی علیه السّلام فی شوّال من سنة ثمان،۴۵٢
ولد الحسن بن علیّ علیهما السّلام فی شهر رمضان فی سنة بدر، سنة اثنتین،۴٢٨
ولد الحسین بن علیّ علیهما السّلام فی سنة ثلاث و قبض علیه السّلام فی شهر المحرّم،۴٣٢
ولد النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم لاثنتی عشرة لیلة مضت من شهر ربیع الأوّل فی عام الفیل،٣٧۴
ولد أمیر المؤمنین علیه السّلام بعد عام الفیل بثلاثین سنة و قتل علیه السّلام فی شهر رمضان،۴٠۶
ولدت فاطمة بنت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بعد مبعث رسول اللّه بخمس سنین،۴١٨
ولدت فاطمة علیها و علی بعلها السّلام بعد مبعث رسول اللّه بخمس سنین،۴٢٠
ولد علیّ بن الحسین علیهما السّلام فی سنة ثمان و ثلاثین و قبض فی سنة خمس و تسعین،۴۴٠
ص :۶٧۶
ولد علیه السّلام فی شهر رمضان من سنة خمس و تسعین و مائة و قبض علیه السّلام سنة،۵٠۴
ولد علیه السّلام فی شهر رمضان [و فی نسخة أخری فی شهر ربیع الآخر]،۵٣٠
ولد علیه السّلام للنّصف من ذی الحجّة سنة اثنتی عشرة و مائتین،۵١٨
ولد علیه السّلام للنّصف من شعبان سنة خمس و خمسین و مائتین،۵۵٨
ولد لی عدّة بنین فکنت أکتب و أسأل الدّعاء فلا یکتب إلیّ لهم،۵٧٠
ولد لی ولد فکتبت أستأذن فی طهره یوم السّابع فورد لا تفعل،۵٧٨
قوله تعالی: «قل لا أسئلکم علیه أجرا إلاّ المودّة فی القربی» قال: هم الأئمّة علیهم السّلام،٣١٢
و منّا إمام المتّقین محمّد و حمزة منّا و المهذّب جعفر و منّا علیّ صهره،١٧۶
و وسع علمه الّذی هو من علمه کلّ شیء هم شیعتنا،٣۴٨
و یحکم قد أعیانی أمر ابن الرّضا، أبی أن یشرب معی أو ینادمنی،۵٢٨
ویل لطغاة العرب، من أمر قد اقترب،٢٠٢
هذا المولود الّذی لم یولد فینا مولود أعظم برکة علی شیعتنا منه،۵٠
هذا المولود الّذی لم یولد مولود أعظم برکة علی شیعتنا منه،٨٢
هذه الکتب ابتداء منهم أو جواب ما کتبت به إلیهم و دعوتهم إلیه،١٧٢
هل رأیت أحدا زعم أنّ اللّه أمر بالزّناء و شرب الخمر أو شیء من هذه المحارم،٢١٢
هل علمت أحدا من أهل المغرب قدم؟ قلت: لا،۴٨٨
هم الأوصیاء من مخافة عدوّهم،٣۴۶
هم قرابة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و الخمس للّه و للرّسول و لنا،۶١٨
هم و اللّه أولیاء فلان و فلان، اتّخذوهم أئمّة دون الإمام الّذی جعله اللّه للنّاس،٢١۴
هو صاحبک الّذی سألت عنه، فقم إلیه فأقرّ له بحقّه،۵٢
یا أبا بصیر! و أنت ممّن یرید الدّنیا؟ ، من عرف هذا الأمر فقد فرّج،٢٠۶
یا أبا جعفر وددت أنّ هذا الخبر جاء من غیر جهة أحمد بن أبی عبد اللّه،۵٨٨
یا أبا خالد ما لی أراک مغموما؟ فقلت: ویف لا أغتمّ و أنت تحمل،۴۶۶
ص :۶٧٧
یا أبا عبد اللّه فی کم ثوب کفّن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم؟ قال: فی ثلاثة أثواب،٢٨٠
یا أبا عمرو! إنّی أرید أن أسألک عن شیء و ما أنا بشاکّ،١٠۴
یا أبا محمّد! إنّ عندنا و اللّه سرّا من سرّ اللّه و علما من علم اللّه،٢٨۴
یا أحمد إنّ الخطّ سیختلف علیک من بین القلم الغلیظ،۵۵۶
یا أمّ فروة إنّی لأدعو اللّه لمذنبی شیعتنا فی الیوم و اللّیلة ألف مرّة،۴۵۴
یا بنیّ أحدث للّه عزّ و جلّ شکرا، فقد أحدث فیک أمرا، فبکی الفتی،٩۶
یا بنیّ إذا أنا متّ فاقتل ابن ملجم و احفر له فی الکناسة،٢٨
یا بنیّ! أمرنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم أن أوصی إلیک و أن أدفع إلیک کتبی،٢٢
یا ثابت إنّ اللّه تبارک و تعالی قد کان وقّت هذا الأمر فی السّبعین،١٩٨
یا جابر! إنّ اللّه أوّل ما خلق خلق محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و عترته الهداة المهتدین،٣٨٠
یا حسین-و ضرب بیده إلی مساور فی البیت-مساور طال ما اتّکت علیها،٢۶٢
یا زیاد! هذا ابنی فلان، کتابه کتابی و کلامه کلامی،۶٠
یا سدیر! إنّ لنا خدما من الجنّ فإذا أردنا السّرعة بعثناهم،٢۶٨
یا سدیر إنّما أمر النّاس أن یأتوا هذه الأحجار فیطوفوا بها،٢۶٠
یا سیّدی! اجعلنی من عشرة آلاف فی حلّ، فإنّی أنفقتها،۶٣٨
یا سیّدی إنّ النّاس ینکرون علیک حداثة سنّک،٢۴٠
یا علیّ ادفنّی فی هذا المکان و ارفع قبری من الأرض أربع أصابع،۴٠۴
یا علیّ إنّ النّاس قد اجتمعوا أن یدفنوا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فی بقیع المصلّی،۴٠۴
یا علیّ بن یقطین! هذا علیّ سیّد ولدی أما إنّی قد نحلته کنیتی،۵۶
یا عمّ إنّی أرید بغداد و قد أحببت أن أودّع عمّی أبا الحسن،۴٨۴
یا فاطمة! قومی فأخرجی تلک الصّحفة فقامت فأخرجت صحفة فیها ثرید و عراق،۴٢۴
یا فضیل! اعرف إمامک، فإنّک إذا عرفت إمامک لم یضرّک،٢٠۶
یا محمّد! أما إنّه سیکون فی هذه السّنة حرکة، فلا تجزع لذلک،٧٨
ص :۶٧٨
یا محمّد إنّ اللّه تبارک و تعالی لم یزل متفرّدا بوحدانیّته ثمّ خلق محمّدا و علیّا،٣٧٨
یا محمّد! إنّ اللّه یبشّرک بمولود یولد من فاطمة، تقتله أمّتک من بعدک،۴٣۴
یا محمّد! إنّ ربّک یقرئک السّلام و یقول: إنّی قد حرّمت النّار علی صلب أنزلک،٣٩٢
یا محمّد إنّی خلقتک و علیّا نورا یعنی روحا بلا بدن قبل أن أخلق سماواتی،٣٧۶
یا محمّد حدث؟ بآل فرج حدث فقلت: مات عمر فقال: الحمد للّه،۵١۴
یا معشر المکذّبین حیث أنبأتکم رسالة ربّی فی ولایة علیّ علیه السّلام و الأئمّة علیهما السّلام،٣٣٠
یا منصور! إنّ هذا الأمر لا یأتیکم إلاّ بعد إیاس و لا و اللّه حتّی تمیّزوا،٢٠۴
یا میّاح! درهم یوصل به الإمام أعظم وزنا من أحد،۶١۴
یبعث عبد المطّلب أمّة وحده، علیه بهاء الملوک و سیماء الأنبیاء،٣٩۴
یحشر عبد المطّلب یوم القیامة أمّة واحدة، علیه سیماء الأنبیاء،٣٩٢
یریدون لیطفئوا ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام بأفواههم،٣۵۶
یسأله عن قول أمیر المؤمنین علیه السّلام سلونی عمّا شئتم، فلا تسألونّی عن شیء،٢٧٨
یعرفون یعنی ولایة علیّ بن أبی طالب و أکثرهم الکافرون بالولایة،٣۴۴
یعنی أعمی البصر فی الآخرة أعمی القلب فی الدّنیا عن ولایة أمیر المؤمنین علیه السّلام،٣۶۴
یعنی إن أشرکت فی الولایة غیره،٣۴۴
یفقد النّاس إمامهم، یشهد الموسم، فیراهم و لا یرونه،١٢٢
یقول المغرم إذا تدیّن أو استدان فی-حقّ الوهم من معاویة-أجّل سنة،٢٩۶
یقوم القائم و لیس لأحد فی عنقه عهد و لا عقد و لا بیعة،١٣۴
یکون الإمام ابن أقلّ من سبع سنین؟ فقال: نعم و أقلّ من خمس سنین،٢٣٨
یکون تسعة أئمّة بعد الحسین بن علیّ علیهما السّلام تاسعهم قائمهم،۶٠۴
[کنت]خرجت سنة من السّنین ببغداد فاستأذنت فی الخروج، فلم یؤذن لی،۵٧٢
ص :۶٧٩
نمایۀ اشعار
اعدد رسول اللّه و اعدد بعده
أسد الإله و ثالثا عبّاسا
،١٧۶
ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّدا
نبیّا کموسی خطّ فی أوّل الکتب
،٣٩٨
لقد علموا أنّ ابننا لا مکذّب
لدینا و لا یعبأ بقیل الأباطل
،٣٩٨
و أبیض یستسقی الغمام بوجهه
ثمال الیتامی عصمة للأرامل
،٣٩٨
و اعدد علیّ الخیر و اعدد جعفرا
و اعدد عقیلا بعده الرّوّاسا
،١٧۶
و إنّ غلاما بین کسری و هاشم
لأکرم من نیطت علیه التّمائم
،۴۴٠
و منّا إمام المتّقین محمّد
و حمزة منّا و المهذّب جعفر
،١٧۶
و منّا علیّ صهره و ابن عمّه
و فارسه ذاک الإمام المطهّر
،١٧۶
یا ربّ أتهلک آلک
إن تفعل فأمر ما بدا لک
،٣٩۴
ص :۶٨٠
باب الإشارة و النّصّ علی أمیر المؤمنین علیه السّلام ١٠
باب الإشارة و النّصّ علی الحسن بن علیّ علیهما السّلام ٢٢
باب الإشارة و النّصّ علی الحسین بن علیّ علیهما السّلام ٢٨
باب الإشارة و النّصّ علی علیّ بن الحسین صلوات اللّه علیهما ٣۶
باب الإشارة و النّصّ علی أبی جعفر علیه السّلام ۴٠
باب الإشارة و النّصّ علی أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق علیهما السّلام ۴٢
باب الإشارة و النّصّ علی أبی الحسن موسی علیه السّلام ۴۶
باب الإشارة و النّصّ علی أبی الحسن الرّضا علیه السّلام ۵۶
باب الإشارة و النّصّ علی أبی جعفر الثّانی علیه السّلام ٨٠
باب الإشارة و النّصّ علی أبی الحسن الثّالث علیه السّلام ٨٨
باب الإشارة و النّصّ علی أبی محمّد علیه السّلام ٩٢
باب الإشارة و النّصّ إلی صاحب الدّار علیه السّلام ١٠٠
باب فی تسمیة من رآه علیه السّلام ١٠٢
باب فی النّهی عن الاسم ١١٠
باب نادر فی حال الغیبة ١١٢
ص :۶٨١
باب فی الغیبة ١١٨
باب ما یفصل به بین دعوی المحقّ و المبطل فی أمر الإمامة ١٣٨
باب کراهیة التّوقیت ١٩٨
باب التّمحیص و الامتحان ٢٠٢
باب أنّه من عرف إمامه لم یضرّه تقدّم هذا الأمر أو تأخّر ٢٠۶
باب من ادّعی الإمامة و لیس لها بأهل و من جحد الأئمّة ٢٠٨
باب فیمن دان اللّه عزّ و جلّ بغیر إمام من اللّه جلّ جلاله ٢١۶
باب من مات و لیس له إمام من أئمّة الهدی و هو من الباب الأوّل ٢٢٠
باب فیمن عرف الحقّ من أهل البیت و من أنکر ٢٢٢
باب ما یجب علی النّاس عند مضیّ الإمام علیه السّلام ٢٢۴
باب فی أنّ الإمام متی یعلم أنّ الأمر قد صار إلیه ٢٢٨
باب حالات الأئمّة علیهم السّلام فی السّنّ ٢٣۴
باب أنّ الإمام لا یغسله إلاّ إمام من الأئمّة علیهم السّلام ٢۴٠
باب موالید الأئمّة علیهم السّلام ٢۴٢
باب خلق أبدان الأئمّة و أرواحهم و قلوبهم علیهم السّلام ٢۵٢
باب التّسلیم و فضل المسلّمین ٢۵۴
باب أنّ الواجب علی النّاس بعد ما یقضون مناسکهم أن یأتوا الإمام ٢۶٠
باب أنّ الأئمّة تدخل الملائکة بیوتهم و تطأ بسطهم و تأتیهم بالأخبار ٢۶٢
باب أنّ الجنّ یأتیهم فیسألونهم عن معالم دینهم و یتوجّهون فی أمورهم ٢۶۴
باب فی الأئمّة: أنّهم إذا ظهر أمرهم حکموا بحکم داود و آل داود ٢٧٢
ص :۶٨٢
باب أنّ مستقی العلم من بیت آل محمّد:٢٧۴
باب أنّه لیس شیء من الحقّ فی ید النّاس إلاّ ما خرج من ٢٧۶
باب فیما جاء أنّ حدیثهم صعب مستصعب ٢٨٠
باب ما أمر النّبیّ ص بالنّصیحة لأئمّة المسلمین و اللّزوم لجماعتهم ٢٨۶
باب ما یجب من حقّ الإمام علی الرّعیّة و حقّ الرّعیّة علی الإمام ٢٩٠
باب أنّ الأرض کلّها للإمام علیه السّلام ٢٩۶
باب سیرة الإمام فی نفسه و فی المطعم و الملبس إذا ولی الأمر ٣٠۴
باب نادر ٣٠۶
باب فیه نکت و نتف من التّنزیل فی الولایة ٣٠٨
باب فیه نتف و جوامع من الرّوایة فی الولایة ٣۶۶
باب فی معرفتهم أولیاءهم و التّفویض إلیهم ٣٧٠
باب مولد النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و وفاته ٣٧۴
باب النّهی عن الإشراف علی قبر النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ۴٠۶
باب مولد أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه ۴٠۶
باب مولد الزّهراء فاطمة علیها السّلام ۴٢٠
باب مولد الحسن بن علیّ صلوات اللّه علیهما ۴٢٨
باب مولد الحسین بن علیّ علیهما السّلام ۴٣٢
باب مولد علیّ بن الحسین علیهما السّلام ۴۴٠
باب مولد أبی جعفر محمّد بن علیّ علیهما السّلام ۴۴۴
ص :۶٨٣
باب مولد أبی عبد اللّه جعفر بن محمّد علیهما السّلام ۴۵٢
باب مولد أبی الحسن موسی بن جعفر علیهما السّلام ۴۶٢
باب مولد أبی الحسن الرّضا علیه السّلام ۴٨٨
باب مولد أبی جعفر محمّد بن علیّ الثّانی علیه السّلام ۵٠۴
باب مولد أبی الحسن علیّ بن محمّد علیهما السّلام و الرّضوان ۵١٨
باب مولد أبی محمّد الحسن بن علیّ علیهما السّلام ۵٣٠
باب مولد الصّاحب علیه السّلام ۵۵٨
باب ما جاء فی الاثنی عشر و النّصّ علیهم علیه السّلام ۵٨۶
باب فی أنّه إذا قیل فی الرّجل شیء فلم یکن فیه و کان فی ولده ۶٠٨
أو ولد ولده فإنّه هو الّذی قیل فیه ۶٠٨
باب أنّ الأئمّة: کلّهم قائمون بأمر اللّه تعالی، هادون إلیه ۶١٠
باب صلة الإمام علیه السّلام ۶١٢
باب الفیء و الأنفال و تفسیر الخمس و حدوده و ما یجب فیه ۶١۴
ص :۶٨۴