الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه جلد 8

ghaemiyeh.com

اشارة

سرشناسه : صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، ۹۷۹-۱۰۵۰ق.

عنوان و نام پدیدآور : الحکمه المتعالیه فی‌الاسفار العقلیه الاربعه/ مولف صدرالدین محمدالشیرازی.

مشخصات نشر : بیروت: داراحیاء التراث العربی، ۱۳ -

مشخصات ظاهری : ج.

یادداشت : عربی.

یادداشت : فهرستنویسی بر اساس جزء دوم از سفر چهارم.

یادداشت : ج.۱، چاپ سوم.

یادداشت : ج.۲، چ.۲: ۱۹۸۱م.

یادداشت : ج.۲، چ.۳: ۱۹۸۱م.

یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۹۱] - ۳۹۲؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع : فلسفه اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴

موضوع : فلسفه اسلامی

رده بندی کنگره : BBR۱۰۸۳/ص۴ح۸ ۱۳۰۰ی

رده بندی دیویی : ۱۸۹/۱

شماره کتابشناسی ملی : ۳۳۴۱۰۷۶

***معرفی اجمالی

«الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة»، تألیف صدرالدین محمد شیرازی (متوفی 1050ق)، معروف به ملا صدرا یا صدرالمتألهین، دوره کامل فلسفه صدرایی (حکمت متعالیه) به زبان عربی است.

این نسخه از کتاب، پس از تصحیح چاپ‌های گذشته، با افزودن تعلیقه‌های حکیم سبزواری، علامه طباطبایی، آقا علی مدرس زنوزی و دیگران به چاپ رسیده است. علامه محمدرضا مظفر (متوفی 1383ق) بر این کتاب مقدمه نوشته است.

***ساختار

در ابتدای کتاب، سه مقدمه به قلم محمدرضا مظفر، ناشرین و مؤلف آمده است. متن اثر مشتمل بر 4 سفر است که در نه جلد تنظیم شده است. هریک از اسفار در ضمن چند «مرحله، فن، موقف یا باب» مشتمل بر فصولی بیان شده است. در صدر صفحه متن اسفار و در ذیل آن تعلیقه‌های تعدادی از فلاسفه بزرگ ذکر شده است. برخی از اساتید تنها بر بخشی از کتاب تعلیقه زده‌اند؛ مثلاً آقا علی مدرس و مولی محمد اسماعیل خواجوی تنها بر سفر نفس تعلیقه زده‌اند (مقدمه ناشرین، صفحه ث).

ساختار کتب حکمت متعالیه، با ساختار آثار فلسفی مشائی و اشراقی تفاوت اساسی دارد. برخلاف متون مشائی، در متون حکمت متعالیه از ریاضیات و طبیعیات بحث نمی‌شود. اگرچه ملا صدرا در جلد پنجم اسفار به‌اختصار گریزی به طبیعیات زده است، اما این مباحث نه به‌نحو مستقل، بلکه صرفاً به‌مناسبت بحث از مراتب کلی وجود طرح گردیده است. پیش از ملاصدرا، مبحث نفس جزئی از مباحث طبیعیات را تشکیل می‌داد، اما وی آن را از طبیعیات جدا کرده و به مباحث الهیات به معنی اخص ملحق ساخته است. سیر مباحث فلسفی در این کتاب چنان است که گویی همه مجلدات آن به‌مثابه مقدمه‌ای برای دو جلد آخر؛ یعنی هشتم و نهم در نظر گرفته شده‌اند که به ترتیب به دو مبحث «معرفة النفس» و «معاد» اختصاص دارند (محمدزاده، رضا، ص214-213).

***گزارش محتوا

علامه مظفر در مقدمه‌اش بر کتاب ابتدا به توصیف جایگاه علمی نویسنده پرداخته است. وی ملا صدرا را از بزرگ‌ترین فلاسفه الهی دانسته که قرن‌ها باید بگذرد تا فرزانه‌ای مانند او ظهور یابد. او مدرّس درجه اول مکتب فلسفی الهی در سه قرن اخیر در بلاد شیعه است (ر.ک: مقدمه مظفر، صفحه ب). وی سپس کتاب اسفار را در رأس تمامی کتب فلسفه قدیم و جدید و مادر تمامی تألیفات او دانسته است؛ چراکه هر کتابی یا رساله‌ای که پس از آن تألیف کرده، برگرفته از عبارات آن کتاب است (همان، صفحه «ب» و «ز»). در ادامه به ذکر شرح حال صدرا پرداخته و زندگی‌اش را در سه مرحله توضیح داده است (همان، صفحه د - ز).

«حکمت متعالیه»، عنوان نظام فلسفی صدرالدین محمد شیرازی، مشهور به ملا صدرا و صدرالمتألهین است. ملا صدرا در هیچ‌یک از آثارش این نام و همچنین نام دیگری را برای اشاره به نظام فلسفی خود به کار نبرده، بلکه آن را در نام‌گذاری مهم‌ترین اثر مکتوب فلسفی‌اش، «الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الأربعة» به کار برده است. اما این کتاب نیز، که پس از او مشهورترین اثر او شناخته شده، به «اسفار اربعه» معروف است و کمتر کسی از آن با نام الحکمة المتعالیة یاد می‌کند. استفاده از این تعبیر بعد از او، صرفاً برای اشاره به نظام فلسفی وی، متداول شده است. گفتنی است که ملا صدرا در کتاب «الشواهد الربوبیة»، علاوه بر «الأسفار الأربعة» از کتاب دیگر خود به نام «الحکمة المتعالیة» نیز یاد کرده است. به نظر سید جلال‌الدین آشتیانی، کتاب اخیر همان کتاب ناتمام «المسائل القدسیة» است (ر.ک: فنا، فاطمه، ص774).

با مطالعه و بررسی آثار ملا صدرا می‌توان دریافت که او در تأسیس نظام فلسفی خود از دو گونه منبع بهره برده است:

1.

منبع روحانی و باطنی؛ یعنی همان چیزی که او الهامات ربانی نامیده و به مدد مجاهده و تهذیب نفس و تجرید عقل به آن دست یافته است؛

2.

منابع ظاهری و به یک معنا تاریخی و آنچه در تاریخ جلوه‌گر شده است. در بررسی این قسم از منابع باید به این نکته توجه داشت که مراد از تأثیر آنها در پیدایش و شکل‌گیری حکمت متعالیه لزوماً به این معنی نیست که همه آنها مستقیماً و کاملاً در سیاقی موافق با اندیشه ملا صدرا مؤثر بوده‌اند. ازاین‌رو، به‌استثنای منابع قرآنی و حدیثی، او اظهار می‌دارد که پس از مطالعه وسیع و درازمدت آثار پیشینیان و معاصرانش، به بررسی و نقد سره از ناسره افکار و روش آنها پرداخته و گاه به تعبیر خود او، به تخریب و آنگاه بازسازی و دفاع از آنها مبادرت کرده است. برخی دیگر از منابع نیز به‌منزله مواد و عناصر اصلی، با اندیشه‌ها و تأملات خاص ملا صدرا صورت جدیدی به خود گرفتند و در بنیان نهادن حکمت متعالیه استفاده شدند (ر.ک: همان، ص775).

نوآوری‌های حکمت متعالیه را از دو جنبه می‌توان بررسی کرد: یکی، عرضه راه‌های جدید برای حل برخی از مسائلی که میان اندیشمندان مسلمان درباره آن منازعه بوده است و دیگری، طرح مسائل جدید و نظریه‌پردازی درباره آنها. از آنجا که زیربنا و بنیان حکمت متعالیه را علم وجود تشکیل می‌دهد، بالطبع نوآوری‌های آن را که در واقع مبانی و مبادی این مکتب بشمار می‌روند، حول وجود و مسائل مرتبط با آن باید جست. گرچه نقطه آغازین سایر سیستم‌های فلسفی نیز وجود و شناخت آن است، اما برای نخستین بار در نظام صدرایی این پرسش مطرح شد که وجود با این همه وسعت و شمول بی‌نظیرش چگونه ممکن است که یک مفهوم صرف باشد که خارج از ذهن عینیت و اصالتی ندارد. نظریه اصالت وجود پاسخ مبتکرانه ملا صدرا به این پرسش است که در خلال سخنان حکمای پیش از او مانند ابن سینا و پیروانش نیز این قول را می‌توان یافت. اما تصریح و تأکید بر اهمیت آن در حکمت متعالیه صدرایی به‌نحوی که راه‌گشای حل بسیاری از معضلات فلسفی و کلامی شده بی‌سابقه است. برخی از مهم‌ترین نوآوری‌های اساسی دیگر در حکمت متعالیه عبارتند از: تشکیک وجود، وحدت وجود، تقسیم وجود به نفسی، رابطی و رابط، امکان فقری، اتحاد عقل و عاقل و معقول، حرکت جوهری، تبیین فلسفی جدید درباره زمان و اینکه آن بعد چهارم است، نظریه جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء بودن نفس، قاعده بسیط الحقیقة، قاعده النفس فی وحدتها کل القوی، اثبات فلسفی عالم خیال منفصل و مجموعه آرای مربوط به معادشناسی (همان، ص779).

در ذیل صفحات کتاب، تعلیقاتی از تعدادی از حکما آمده که با رمز مشخص شده است. این تعلیقات در ادامه با توضیح مختصری معرفی می‌شوند:

1.

«ن»: آقا علی بن جمشید نوری اصفهانی (متوفی 1246ق). وی یکی از بزرگ‌ترین شارحان حکمت متعالیه. او حکمت و عرفان را از حکیم آقا محمد بیدآبادی (1192ق) فراگرفت و خود در طول پنجاه سال با همتی والا و تتبّعی ژرف به تدریس فلسفه و عرفان همت گماشت. او در احیای فلسفه و به‌خصوص حکمت صدرایی سهمی بسزا دارد و از میان معاصران او کسی به اهمیت وی در این زمینه سراغ نمی‌توان گرفت (ر.ک: ناجی اصفهانی، حامد، ص?2).

2.

«س»: ملا هادی بن مهدی سبزواری (متوفی 1289ق). تعلیقات و حواشی سبزواری که به زبان عربی نوشته از آثار پرارزش اوست. سبزواری به‌گونه‌ای منظم و مرتب تمام متن اسفار به‌استثنای بخش طبیعیات و مباحث جواهر و اعراض را طی تدریس متن، حلاجی کرده و بر آنها حاشیه نوشته است. این حواشی پیش از این به خط خود حکیم به‌تمام و عیناً با متن اسفار به طبع سنگی رسیده است (ر.ک: امین، سید حسن، ج9، ص74).

3.

«م»: آقا علی مدرس زنوزی (متوفی 1307/1310ق). وی فرزند فیلسوف بزرگ ملا عبدالله زنوزی است. آقا علی مدرس را آقا علی حکیم و حکیم مؤسس هم خوانده‌اند. وی در فسلفه صرفاً به تقریر و تدریس آنچه گذشتگان گفته بودند نمی‌پرداخت؛ قریحه‌ای نقاد و ابتکاری و روشی تحقیقی و تأسیسی داشت و در جستجوی راه‌حل‌های تازه برای مشکلات فلسفه بود؛ کاری که در حکمای متأخر کمتر به آن برمی‌خوریم (دائرةالمعارف تشیع، ج1، ص128-127).

اثبات معاد جسمانی با برهان عقلی و استدلال فلسفی در فرهنگ اسلامی از مسائل مهمی است که تا زمان ملا صدرا کسی به آن دست نیافته است. ملا صدرا بر اساس مبانی و اصولی که تأسیس کرده، از طریق برهان عقلی به اثبات آن پرداخته است. پس از ملا صدرا تنها کسی که در باب معاد جسمانی سخن تازه آورده و نظریه جدیدی ابراز داشته، حکیم بزرگ آقا علی مدرس زنوزی است. این حکیم ضمن آگاهی کامل از نظریه ملا صدرا و مبانی وی، بسیاری از مبانی او را پذیرفته، ولی نتیجه آن را نپذیرفته است، بلکه دیدگاه جدیدی را از آن استخراج کرده است.

مدرس زنوزی درعین‌حال که بسیاری از مبانی و تحلیل‌های ملا صدرا را از قبیل حرکت جوهری، حدوث جسمانی نفس، تفاوت عالم دنیا و آخرت و مانند آنها می‌پذیرد، ولی نظریه او را از یک‌سو و نظریه اشاعره را از سوی دیگر باطل اعلام می‌کند. علت بطلان نظریه ملا صدرا این است که وی بدن دنیوی را به‌طور کلی از درجه اعتبار عود معاد ساقط کرده است؛ چراکه نزد او بدن‌های اخروی مجرد از ماده هستند و تنها دارای صورت‌های امتدادی هستند. این نظریه با ظاهر شرع نمی‌سازد. همچنین بطلان نظریه ملا صدرا بر این امر استوار است که طبق نظر وی «این همانی» بدن اخروی با بدن دنیوی از هم گسسته شود و بدن اخروی غیر بدن دنیوی بشمار نیاید؛ در این صورت ممکن است گفته شود این نظریه با آیات و روایات سازگار نیست؛ اما اگر نظریه وی بیانگر این مطلب باشد که بدن اخروی همان بدن دنیوی است و «این همانی» بین آن دو محفوظ و تغییر و تفاوت تنها در مواد آنها پدید آمده است، مانند تغییر و تحول در بدن مادی دنیوی از اوان کودکی به نوجوانی و از آن به بزرگ‌سالی و پیری که در این ایام و مراحل، مواد بدن چندین بار کاملاً تحول یافته، ولی درعین‌حال «این همانی» بدن در تمام این ایام محفوظ مانده و هیچ مشکلی در آن پدید نیامده است، در این فرض نظریه مزبور با آیات و روایات تنافی نداشته و اشکال یادشده بی‌اساس خواهد بود (اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، ص47-40).

?. «ل»: علامه اسماعیل بن ملا سمیع اصفهانی (متوفی 1277ق). وی از علما و مدرسان معروف فلسفه، معاصر آخوند ملا علی نوری حکیم متوطن اصفهان (متوفی 1246ق) بود و علی التحقیق پیش از ملا علی نوری فوت شده و تاریخ وفاتش ظاهراً حوالی 1243ق، سه سال قبل از نوری است. اینکه حاجی سبزواری متوفی 1289ق در شرح حال خودش نوشته که در ایام اقامت اصفهان چند سال نزد ملا اسماعیل اصفهانی درس حکمت و کلام می‌خوانده و بعد از وفات او به خدمت استاد کل آخوند ملا علی نوری پیوسته و حدود سه سال هم نزد وی تلمذ کرده، ظاهراً مقصودش همین محمداسماعیل است (همایی، جلال، ص127-126). البته بسیاری از تعلیقات کتاب با نام «اسماعیل» آمده است (ر.ک: جلدهای چهارم و پنجم).

?. «ه»: محمد بن معصوم‌علی هیدجی زنجانی (متوفی 13?9ق). وی اگرچه بر منظومه سبزواری تعلیقه زده است، اما در جایی به تعلیقات او بر اسفار اشاره نشده و در کتاب هم تعلیقات او مشاهده نشد. اما از سوی دیگر تعلیقات اندک از میرزا ابوالحسن جلوه (متوفی 1314ق) یا تعلیقه‌هایی از فتحعلی خویی مشاهده گردید (جلد چهارم، صفحات 76، 24، 36 و 44).

?. «ط»: سید محمدحسین طباطبایی (متوفی 1?02ق). معرفت‌شناسی در فلسفه اسلامی تا زمان ملا صدرا یک مسئله فلسفی بشمار نمی‌رفت... تا اینکه وی در مبحث عقل و معقول «اسفار» (جلد سوم) بر مسئله فلسفی بودن علم و ادراک، برهان اقامه کرد و به توجیه فلسفی آن پرداخت. این امر باعث شد که فیلسوفان نوصدرایی و در صدر آنها علامه طباطبایی درصدد برآیند که مجموعه مباحث مربوط به علم و ادراک را به شاخه مستقلی تبدیل کنند. اختصاص چهار مقاله از مجموعه مقالات کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم»، که بسیاری از ابتکارات علامه طباطبایی هم در ضمن آنها بیان شده است، دلالت بر آنچه گفتیم دارد (ر.ک: علی‌زاده، بیوک، ص30-29). علامه در تعلیقات خود بر اسفار می‌نویسد: اینکه در علوم برهانی فقط از اعراض ذاتی موضوع بحث می‌کنند، صرفاً یک اصطلاح و یک قرارداد نیست، بلکه مطلبی است که مقتضای بحث‌های برهانی در علوم برهانی است؛ همان‌گونه که در کتاب برهان از منطق تبیین شده است (صفدری نیاک، مرتضی، ص51).

علامه طباطبایی معاد جسمانی را مانند حکیم زنوزی از طریق لحوق ابدان به نفوس تصویر می‌کند، نه تعلق نفوس به ابدان؛ پس بی‌شک در این مسئله هیچ تفاوتی بین سخنان علامه و زنوزی نیست (اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، ص51).

***وضعیت کتاب

این کتاب اولین بار در سال 1282ق در ایران در چهار مجلد، چاپ سنگی شده است (مقدمه مظفر، صفحه ف).

جلد اول کتاب مشتمل بر اغلاط فراوانی است که در جداولی در انتهای آن ذکر شده است. به‌جز جلدهای چهارم، پنجم و هفتم که در انتهای آنها تنها فهرست مطالب آمده است، در باقی جلدها علاوه بر فهرست مطالب، فهرست اعلام و اسامی کتب نیز به ترتیب حروف الفبا ذکر شده است.

***منابع مقاله

1.

مقدمه و متن کتاب.

2.

فنا، فاطمه، دانشنامه جهان اسلام، جلد 13، زیر نظر غلامعلی حداد عادل، تهران، بنیاد دائرةالمعارف اسلامی، چاپ اول، 1388.

3.

تویسرکانی، سید احمد، «نگاهی بر قدیمی‌ترین نسخه کامل کتاب اسفار»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله خردنامه صدرا، شهریور 1374، شماره 2، صفحه 92 تا 95.

4.

علی‌زاده، بیوک، «علامه طباطبایی، فیلسوفی نوصدرایی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله دین و ارتباطات، بهار 1385، شماره 29، صفحه 23 تا 38.

5.

همائی، جلال، «ملا اسماعیل اصفهانی حکیم»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله فرهنگ ایران‌زمین، 1354، شماره 21، صفحه 124تا 133.

6.

دائرةالمعارف تشیع، جلد اول، زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی و دیگران، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ سوم، 1375.

7.

امین، سید حسن، دائرةالمعارف تشیع، جلد نهم، زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی و دیگران، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ اول، 1381.

8.

صفدری نیاک، مرتضی، «ملاک تمایز علوم برهانی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله معرفت فلسفی، تابستان 1385، شماره 12، صفحه 45 تا 64.

9.

محمدزاده، رضا، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج21، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، تهران، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ اول، 1392.

10.

ناجی اصفهانی، حامد، «مجموعه رسائل حکیم ملا علی نوری»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله آینه پژوهش، آذر و دی 1373، شماره 28، صفحه 62.

11.

اکبریان، رضا و عارفی شیرازی، محمداسحاق، «معاد جسمانی، از نظر آقا علی مدرس زنوزی و علامه طباطبایی»، آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله آموزه‌های فلسفه اسلامی، پاییز و زمستان 1389، شماره 9، صفحه 39 تا 54.

اشارة

بسم الله الرحمن الرحیم

السفر الرابع فی علم النفس

اشارة

من مبدإ تکونها (1)(2)من المواد الجسمانیة إلی آخر مقاماتها و رجوعها إلی غایاتها القصوی و فیه أبواب


1) مراده من هذا المبدإ هو المبدأ القابلی لأنه مبدأ التکون فی عالم التکوین الملازم للحرکة الذاتیة و التجدد الفطری الکونی و هی عبارة علی ما ذکره قدس سره عن العناصر الأربعة من حیث تجددها و تعلقها بالقابل المحض و القوة الصرفة المسماة بالهیولی الأولی الشائقة بذاتها للفعلیات التی هی متحرکة إلیها باتباع الصور العنصریة و الطبیعیة المتحرکة بجوهرها و هی لکونها فی صرافة القوة و محوضة القبول لا تکون فاعلة بذاتها لوجود النفس و لا لشی‌ء من الأشیاء و إلا لزم خرق الفرض و کذا العناصر لکونها أجساما مقارنة لها لا یمکن أن تکون علة إیجابیة لشی‌ء ما مخرجه إیاه من العدم إلی الوجود لما هو المقرر فی مقرة و لأن معطی الشی‌ء إعطاء إیجابیا یجب أن یکون واجدا له بنحو أعلی إذ المعلول المقتضی بذاته یجب و أن یکون بهویته الشخصیة- متعینا فی مرتبة اقتضاء العلة المقتضیة بذاتها له و إلا لزم استواء النسبة الملازم للترجح بلا مرجح و التخصص بلا مخصص و اقتضاء العلة المقتضیة بذاتها عین ذاتها و العلة أعلی وجودا من المعلول فیکون المعلول متعینا فیها بنحو أعلی و أشرف من وجوده فی مرتبة ذاته و العناصر أخس وجودا من النفس فکیف تکون علة إیجابیة لها بل العلة الإیجابیة لها و لسائر الکمالات الواردة علی الهیولی الأولی و علی الصور الأولیة إنما هی العنایة الصرفة الإلهیة بوجه النزول فی منازل فعله تعالی الساری فی جمیع المراتب البدویة و الختمیة، م ره

2) إشارة إلی أن وحدة النفس التی هی عین وجودها طور آخر من الوحدة- و هی الوحدة الجمعیة الجامعة لنشئات من الوجود بنحو الکثرة فی الوحدة بوجه و الوحدة فی الکثرة بوجه آخر إذ لها وجود جمعی وحدانی بحسب أصل ذاتها و صورة صورها- و وجود فرقی بحسب فروع أصلها و توابع ذاتها التی هی عینها بوجه السریان و النزول- و هی فی وجودها النفسانی المأخوذ بوجه الإطلاق عن الجمع و الفرق جامعة لجمع وجودها و فرقه فمبدأ وجودها هو مرتبة من مراتبه المتقدمة علیها أولا بالزمان المتأخرة عنها أخیرا بالذات و المتقدمات زمانا من مراتبها هی عین المتأخرات ذاتا منها من حیث الذات و غیرها من جهة الحدود الصعودیة أولا و النزولیة آخرا فتکون دانیة فی علوها عالیة فی دنوها مقدسة فی تدنسها متدنسة فی تقدسها مجردة مع تعلقها متعلقة مع تجردها داخلة فی شعبها و فروعها التی هی منازل فعلها و مناهل لنورها لا کدخول شی‌ء فی شی‌ء و خارجة عنها لا کخروج شی‌ء عن شی‌ء من عرف نفسه فقد عرف ربه فافهم ذلک و صنه عن الأغیار الأشرار المنکرین لأسرار التوحید الذی عبر عنه أئمتنا علیهم آلاف التحیة و الثناء تارة بالأمر بین الأمرین الجبر و التفویض و تارة بالمنزلة بین المنزلتین التشبیه و التنزیه و تارة بالخروج عن الحدین الإبطال و التشبیه، م ره

الباب الأول فی أحکام عامة للنفس

اشارة

و فیه فصول

فصل (1) فی تحدید النفس

اشارة

اعلم أن عنایة الباری جل اسمه لما أفادت جمیع ما یمکن إیجادها (1)

أما الأول فکما أن له مقاما أحدیا و هو مرتبة نفس الذات و الهویة المطلقة- کذلک له مقام واحدی و هو مرتبة الذات المستجمعة لجمیع الأسماء الحسنی و الصفات العلیا مستتبعة للأعیان الثابتة للماهیات الممکنة بحیث لو جاز إطلاق الماهیة علی تلک المعانی المعقولة أعنی مفاهیم الأسماء و الصفات لکانت الأعیان لوازم الماهیات- و هی فی هذه المرتبة لا مجعولة بلا مجعولیة الذات موجودة بوجود الذات لا بوجود آخر- أما تجلی الثانی فهو تجلیه فی مرتبة کن علی ذوات الأشیاء و هذا لتجلی یسمی بالفیض المقدس کما أن الأول و هو تجلیه فی أسمائه و صفاته یسمی بالفیض الأقدس- و هذا هو الرحمة الصفتیة التی وسعت شیئیة مفاهیم الصفات کما أن الفیض المقدس هو الرحمة الفعلیة التی وسعت شیئیة الماهیات، س ره

بالفیض

1) متعلق بکلمة یمکن و متعلق أفادت محذوف أی لما أفادت بالفیض المقدس- جمیع ما یمکن إیجادها بالفیض الأقدس الذی به تهندس الأشیاء و تقدیرها الأزلی و عنایة الباری تعالی هی العلم بالنظام الأحسن السابق علی الإیجاد و یکون فعلیا منشأ لوجود المعلوم و إن شئت التحقیق للمقام فاعلم أن للحق تعالی بعد تجلیه الذاتی علی ذاته بذاته تجلیا علی أسمائه و صفاته و لوازمها و تجلیا علی ذوات الأشیاء.

الأقدس علی ترتیب الأشرف فالأشرف (1)حتی بلغ إلی أدنی البسائط و أخسها منزلة- و لم یجز فی عنایته (2)وقوف الإفادة علی حد لا یتجاوزه (3)فبقی إمکان وجود أمور غیر متناهیة فی حد القوة إلی الفعل و کانت المواد الجسمانیة و إن تناهت فی الأظلام و الکثافة و البرودة غیر ممتنعة عن قبول الاستکمال بتأثیر مبدإ فعال کتأثیر أشعة


1) إذ لو لم یفد کذلک فإما أن یفید لا علی ترتیب بل فی مرتبة واحدة فی الإفادة- فلزم صدور الکثیر عن المبدإ الواحد البسیط من جمیع الجهات فلزم ترکبه و هو خرق الفرض أو یفید علی ترتیب لکن بتقدیم الأخس علی الأشرف فلزم وجود الممکن الأخس قبل أن یوجد الممکن الأشرف و یبطله برهان قاعدة الإمکان الأشرف و کذا المناسبة التامة بین العلة بذاتها و معلولها بالذات الذی یصدر عنه من دون واسطة بحیث لا یکون بینها و بین سائر المعلولات مناسبة أتم منها بل و لا مکافئا لها و إلا لزم من صدوره منها دون غیره ترجح من دون مرجح أو ترجح المرجوح علی الراجح و الأشرف أتم مناسبة من الأخس فلا یصدر الأخس قبله علی أن العلة الکافیة فی وجود المعلول بالذات بذاتها تکون تمام اقتضاء الهویة الخاصة لذلک المعلول فی مرتبة ذاتها بما هی علة له بذاتها و إلا لم یکن علة بذاتها له فإذا تمام ذاتها عین تمام اقتضائها له و إلا لم یکن ما فرض علة بذاتها بتمامها علة بذاتها له بل بعض ذاتها و الکلام فی بعضها عائد و ینتهی الأمر إلی ما هو بتمام ذاته تمام اقتضائه له فلو صدر الأخس منها قبل الأشرف و یلزم عند ذلک أن یصدر الأشرف من الأخس و بواسطته للزم من صدور الأخس منها عدم کون ذاتها تمام اقتضائه لمعلولها بل بعض ذاتها لفعل ما هو أخس منها و أشرف منه و من صدور الأشرف من الأخس عدم وفاء تمام ذات العلة لتمام اقتضاء معلولها و کون العلة أضعف من المعلول و هو کما تری ضروری البطلان من دون دقة و بیان فافهم ذلک کله، م ره

2) وجهه ما سبق من لزوم تحدد عنایته تعالی الملازم لتحدد ذاته تعالی عن ذلک علوا کبیرا، م ره

3) جواب لما و یجوز أن یکون هذا مفسدة للوقوف أی لم یجز الوقوف حتی یلزم بقاء ذلک فالفاء للعطف علی قوله لم یجز و جواب لما حینئذ قوله فأول ما قبلت- قوله کتأثیر إلخ الکاف للتشبیه لا للتمثیل أی تأثیر المبدإ الجواد و وسائط جوده یشبه تأثیر الأشعة أو تعلیلیة کقوله تعالی وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ و إنما حملناها علی ذلک- لأن تلک الأشعة معدات لا مبادی فاعلیة کما لا یخفی، س ره

الکواکب (1) سیما الشمس فی التلطیف و التعدیل لتصیر باکتسابها نضجا و اعتدالا- مادة للأغذیة و الأقوات و قوة منفعلة لتولید الکائنات مهیأة لقبول النشوء و الحیاة (2)بصور یترتب علیها آثار الحکمة و العنایة کالحیوان و النبات بعد إیفاء الطبیعة حقوق ما تقدم علیها من سائر المرکبات و قواها و قد مر السبب اللمی فی کون الأخس قابلا لما هو أشرف إذ الممکن لم یخلق هباء و عبثا بل لأن یکون عائدا إلی غایته الأصلیة- فالعناصر إنما خلقت لقبول الحیاة و الروح.

فأول ما قبلت من آثار الحیاة (3)حیاة التغذیة و النشوء و النماء و التولید ثم حیاة الحس و الحرکة ثم حیاة العلم و التمییز و لکل من هذه الأنواع من الحیاة- صورة کمالیة یفیض بها علی المادة آثار تلک الحیاة بقواها الخادمة إیاها تسمی تلک الصورة نفسا أدناها النفس النباتیة و أوسطها النفس الحیوانیة و أشرفها النفس الناطقة- و لهذه الثلاثة معنی مشترک ذاتی و حد جامع و نحن نرید أن نذکر فی هذا الفصل


1) الکاف للتمثیل أی مثل قبول هذا التأثیر المحسوس الذی لا ینکره أحد و إن کان من أصحاب الحس و المحسوس الغالب حسه علی عقله، م ره

2) أی متهیأة تهیؤا ذاتیا بصور نوعیة لکمالات نوعیة و صور شخصیة لکمالات شخصیة فإن الأعراض التی بها التهیؤ العرضی من آثار تلک الصور فالتهیؤ العرضی من آثار التهیؤ الذاتی فتهیؤ الهیولی إنما هو من قبلها لا من ذاتها فإنها فی صرافة القوة نسبتها إلی جمیع الکمالات و التهیؤات سواء، م ره

3) إطلاق الحیاة علی النبات مما لا وجه له لأن الحی هو الدراک الفعال و أقل مراتب الدرک هو الدرک اللمسی کما للخراطین و أقل مراتب الفعل تحریک القوة المحرکة للحیوان بالإرادة معلوم أن النبات لا حظ له منهما و جعله حیا باعتبار أن الوجود عین الحیاة الساریة فی کل شی‌ء و إن کان حقا و هو قدس سره یصر علیه فی زبره و إن أنکر علی صاحب الفتوحات فی أواخر مباحث المعاد حیث جعل الحیاة ذاتیة لذوات وجودات الأجسام إلا أنه لا یلائم هذا المقام حیث قسموا المرکب إلی المعدن و النبات و الحیوان إذ معلوم أن الحیاة التی بها صار الحیوان حیوانا و مقابلا للآخرین هی الدرک و الفعل و إلا فباعتبار الحیاة التی هی الوجود فهی و أمهاتها کلها حیوانات و أیضا لا یلائم قوله فأول ما قبلت- فإنه ینادی بأن ما قبل النبات خال من الحیاة و الحال أن حیاة الوجود ساریة فی ما قبله، س ره

البرهان علی وجودها مطلقا و الحد لماهیتها نفسا فإن البسیط (1)و إن لم یکن له حد و لا علیه برهان من جهة هویة ذاته البسیطة و لکن من جهة فعله أو انفعاله مما یقبل التحدید و یقام علیه البرهان فهکذا شأن النفوس و الصور بما هی نفوس و صور

أما البرهان علی وجودها

فنقول إنا نشاهد أجساما یصدر عنها الآثار لا علی وتیرة واحدة من غیر إرادة مثل الحس و الحرکة و التغذیة و النمو و تولید المثل و لیس مبدأ هذه الآثار المادة الأولی لکونها قابلة محضة لیست فیها جهة الفعل و التأثیر و لا الصورة الجسمیة المشترکة بین جمیع الأجسام إذ قد یوجد أجسام تخالف تلک الأجسام فی تلک الآثار و هی أیضا قد لا تکون موصوفة بمصدریة هذه الأفعال فإذن فی تلک الأجسام مباد غیر جسمیتها و لیست هی بأجسام فیها و إلا فیعود المحذور فإذن هی قوة متعلقة بتلک الأجسام و قد عرفت فی مباحث القوة و الفعل أنا نسمی کل قوة فاعلیة یصدر عنها الآثار لا علی وتیرة واحدة نفسا و هذه اللفظة اسم لهذه القوة لا بحسب ذاتها البسیطة بل من


1) إن قلت النفس و إن کانت بسیطة بمعنی أن لیس لها أجزاء خارجیة و لا أجزاء مقداریة إلا أن لماهیتها النوعیة کما هو المشهور أجزاء یمکن التحدید بها و لو سلم أن لیس لها ماهیة لکن یقام علیها البرهان المأخوذ من الفاعل و الغایة کما أن أنحاء الوجود بسائط إلا أنها مجعولة بالذات و إن لم یقم علیها البرهان المأخوذ من العلة المادیة و الصوریة قلت إن البسیط الحقیقی الذی کالوجوب الذاتی أو الوجود المطلق لا مبدأ له یحد و یقام علیه البرهان باعتبار فعله و الانفعال منه لا بحسب ذاته- فهکذا شأن النفوس و الصور بالطریق الأولی و الصور عبارة أخری للنفوس علی ما یجی‌ء بعد أسطر أو المراد به ما به الشی‌ء بالفعل فیشمل العقول و لفظ انفعاله محذوف من باب الحذف و الإیصال کقوله تعالی وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ وجه آخر النفوس و الصور فصول حقیقیة و الفصول عنده وجودات و الوجود بما هو وجود لا حد له و لا برهان علیه و قد حققنا فی حواشینا علی الشواهد الربوبیة معنی کون الفصل الحقیقی وجودا- من شاء فلیراجع إلیه و حینئذ فالصورة بمعناها الأشهر وجه آخر النفس الناطقة عنده و عند الشیخ الإشراقی روح الله روحه لا ماهیة لها فلا حد لها و کذا لا برهان علیها باعتبار باطن ذاتها الخفیة بل الأخفی و أمر الصورة و الانفعال حینئذ کما فی الوجه الأول فتأمل، س ره

حیث کونها مبدأ لمثل هذه الأفاعیل المذکورة و لذلک صار البحث عن النفس من جملة العلم الطبیعی.

و أما الحد

فنقول آخذا فی بیانه علی طبق ما قالته الحکماء إن النفس لها حیثیات متعددة فتسمی بحسبها بأسام مختلفة و هی القوة و الکمال و الصورة فهی لکونها تقوی علی الفعل الذی هو التحریک و علی الانفعال (1)من صور المحسوسات و المعقولات الذی هو الإدراک تسمی قوة و بالقیاس إلی المادة التی تحلها لیجتمع منها جوهر نباتی أو حیوانی صورة و بالقیاس إلی أن طبیعة الجنس کانت ناقصة قبل اقتران الفصل بها- فإذا انضاف إلیها کمل بها النوع کمالا فقالوا تحدید النفس بالکمال أولی من تحدیدها بالصورة لوجوه- أما أولا فلأنه أعم من حیث (2)إن الصورة عند الجمهور هی المنطبعة فی المادة- و من النفس ما هی غیر منطبعة فهی إذن لیست صورة للبدن و لکنها کمال له کما أن الملک کمال للمدینة و الربان کمال للسفینة.

و أما ثانیا (3)فلأن الکمال قیاس إلی المعنی الذی هو أقرب من طبیعة الجنس


1) هذا علی طریقة الجمهور و أما علی مذهبه قدس سره فإدراک المحسوسات بالفعالیة و المعقولات بالاتحاد بها و بالعقل الفعال کما سیجی‌ء، س ره

2) یمکن أن یقال النفس بما هی نفس مادیة حالة فی البدن کما هو طریقته قدس سره إلا أن منظوره أن فی ذکر الصورة لا دلالة علی أن لها مقاما آخر بخلاف الکمال إذ لا یلزمه أن یحل فی شی‌ء کما الملک بالنسبة إلی المدینة و لذلک ذکر لفظ الأولویة علی أن هذا البیان من القوم، س ره

3) معناه أن الکمال قایسناه إلی النوع فیما مر آنفا و النوع أقرب إلی الجنس لأجل الحمل فیکون الکمال أقرب إلی الجنس فهو جدیر بأن یجعل جنسا فی تعریفها- بخلاف الصورة فإن قیاسها إلی المادة کما مر و المادة أبعد من الجنس لأنها مأخوذة بشرط لا غیر محمولة و هو مأخوذ لا بشرط و محمول و الحاصل أن ما کان المقیس علیه له أقرب إلی الجنس فهو أجدر بأن یجعل جنسا مما لیس المقیس علیه له أقرب إلیه و بما قررناه ظهر أن الفاء فی قوله فالصورة تقتضی إلی آخره للعطف لأنه وجه آخر بدلیل قوله بخلاف الکمال إلخ و ما قبله تام بدونه و جعلهما وجها واحدا باعتبار اشتراکهما فی المقایسة- و لو أبدل الفاء بالواو کان أنسب لکن أمر اللفظ هین و قوله أعنی المادة تفسیر للفظ شی‌ء- فی المقامات الثلاثة ثم لا یخفی أن هذه وجوه استحسانیة فلک أن تقلب هذا الوجه و تقول إن الصورة قیاس إلی المعنی الذی هو أقرب من طبیعة الجنس بل عین الجنس أو تقرر أن الجنس عین المادة ذاتا و التفاوت بینهما بالاعتبار بخلاف الکمال، س ره

و هو النوع و الصورة قیاس إلی الشی‌ء الذی هو أبعد من ذلک و هو المادة فالصورة تقتضی نسبة إلی شی‌ء بعید من ذات الجوهر الحاصل منها و إلی شی‌ء یکون الجوهر الحاصل بحسبه هو ما هو بالقوة و إلی شی‌ء لا ینسب إلیه الأفاعیل بالحقیقة أعنی النوع.

و أما ثالثا فلأن الدلالة علی المادة مقترنة (1)فی الدلالة علی النوع من غیر عکس- فتبین من هذا أنا إذا قلنا فی تعریف النفس إنها کمال کان أدل علی معناها و کان متضمنا لجمیع أنواعها من جمیع وجوهها و لا تخرج النفس المفارقة.

و هو أیضا أولی من القوة لوجوه- أما أولا فلأن للنفس قوة الإدراک (2)و هی انفعالیة و قوة التحریک و هی فعلیة- و لیس اعتبار أحد المعنیین أولی من الآخر فإن قیل لفظ القوة و اقتصر علی أحد وجهین (3)عرض ما قلناه و شی‌ء آخر و هو أن لا یتضمن الدلالة علی ذات النفس من حیث هی نفس بل من جهة دون جهة و قد بین فی علم المیزان أن ذلک لیس بجید و لا صواب فیجب اعتبارهما فی حدها و اسم القوة یتناولهما بالاشتراک لأن أحدهما داخل تحت مقولة


1) أی قرین معها مضمن فیها لأن الکمال تدل علی النوع و الجنس جزؤه و هو مأخوذ من المادة فیدل علیها بخلاف الدلالة علی المادة فتبین من هذا أنا إذا ذکرنا الکمال فی تعریفه کان متضمنا للنفس المادیة کالنباتیة و المفارقة من جهة ذاتها- بخلاف ما إذا ذکرنا الصورة لإشعارها بالمادة فیخرج المفارقة منها و هذا کاف فی الأولویة، س ره

2) هذا إنما یتوجه لو کان المراد بتحدید النفس الحیوانیة من حیث هی نفس حیوانیة و أما إذا کان المراد تحدید النفس مطلقا نباتیة کانت أو حیوانیة و أرید من القوة إذا وقعت فی حدها قوة التحریک فلا یتوجه ما ذکره کما لا یخفی فتأمل ل ره

3) و هو الترجیح بلا مرجح و یمکن الترجیح بعموم الفعلیة لشمولها جمیع النفوس و لا یعرض شی‌ء آخر لأن المعرف النفس بما هی عامة و لیس لها جهتان لکن مقصوده أن الحدود بإزاء الوجودات و الحکیم یتکلم فی المفاهیم من حیث التحقق أی فی الحقائق و النفس بما هی عامة لا وجود لها، س ره

أن یفعل و الآخر تحت مقولة أن ینفعل و الأجناس العالیة قد علمت أنها متباینة بتمام ماهیاتها و إطلاق اللفظ المشترک مما یجتنب عنه فی الحدود بخلاف لفظ الکمال (1)فإن قوله علیهما لیس بالاشتراک فإن النفس من جهة القوة التی یستکمل بها إدراک الحیوان کمال و من جهة القوة التی تصدر عنها أفاعیل الحیوان أیضا کمال.

و أما ثانیا (2)فلأن القوة اسم لها من حیث إنها مبدأ للأفعال و الکمال اسم لها من هذه الجهة و من حیث إنها تکمل النوع و ما یعرف الشی‌ء من جمیع جهاته أولی مما یعرفه من بعض جهاته فظهر أن الکمال هو الذی یجب أن یوضع فی حد النفس مکان الجنس قالوا إنا إذا عرفنا أن النفس کمال لکذا بأی تفصیل یبین تحصیله لم نکن بعد عرفنا حقیقة النفس و ذاتها بل عرفناها من حیث هی نفس و قد عرفت فی باب المضاف- أن وجود المضاف بما هو مضاف وجود غیر مستقل و لا نعرف من وجود النفس إلا ما یقتضیه تلک الإضافة المحدودة (3)بما هی إضافة محدودة لا تمام وجودها لکون اسم النفس


1) یعنی أن الکمال لکونه مشترکا معنویا بین القوتین یمکن أن یستعمل فی الحد و یراد به الکمال فی الجملة سواء کان بحسب قوة التحریک فقط کما فی النفس النباتیة أو بحسب کلتا القوتین کما فی النفس الحیوانیة بخلاف اسم القوة فإنه مشترک لفظی بین معنیی القوة فلو استعمل فی الحد فإما أن یراد به کلا المعنیین فیلزم استعمال لفظ المشترک فی الحد و هو مما لا یجوز عند التعاریف و إما أن یراد به أحد المعنیین- فیلزم الترجیح من غیر مرجح إذ لا أولویة لأحدهما علی الآخر و مع هذا یلزم أن لا یتضمن التعریف علی ذات النفس من حیث هی نفس فإنها قد یعتبر فیها کلتا القوتین- کما فی النفس الحیوانیة و علی هذا لا یتوجه ما أوردناه فی الحاشیة السابقة فافهم، ل ره

2) فیه نظر لأن ما یستفاد من لفظ الکمال هو أن النفس کمال من حیث إنه یکمل به النوع کما سبق من أنه اسم لها من هذه الجهة فقط و إن کان فی الواقع کمالا من جهة أخری کما أنها قوة أیضا من حیث إنها یکمل بها النوع لاتحادهما ذاتا، س ره

3) أی المحدودة بحد من حدود الجوهر النفسانی و درجة من درجاتها أو المحدودة بحدین الجوهر النفسانی و البدن أو الإضافة المعرفة بالتعریف المذکور، م ره

غیر موضوع إلا لذلک الوجود الإضافی و لم یوضع هذا الاسم لکنه حقیقة الجوهر النفسانی بحسب معناه المشترک أو المختص بل من حیث إضافة التدبیر و التصرف للأبدان- و وجود المضاف بما هو مضاف وجود تعلقی مقیس إلی شی‌ء آخر فالإضافة النفسیة مقیسة إلی البدن فلذلک یؤخذ البدن فی حد النفس لکونه داخلا فی تقوم وجودها التعلقی الإضافی کما یدخل وجود البناء فی قوام البناء و یؤخذ فی حده و لا یؤخذ فی حد الإنسان- فإن الحدود بإزاء الوجودات (1)فللإنسان بما هو إنسان وجود و له حد بإزائه یعرف به و لا یدخل فی حده الإنسان و لا شی‌ء من الجوهر و جنسه لأنه من مقولة المضاف و الإنسان من مقولة الجوهر و المقولات متباینة بتمامها فشی‌ء منها لا یدخل فی حد شی‌ء من الأخری فالنظر فی النفس بما هو نفس نظر فی البدن و لهذا عد علم النفس من العلوم الطبیعیة الناظرة فی أحوال المادة و حرکاتها فمن أراد أن یعرف حقیقة النفس من حیث ذاتها مع قطع النظر عن هذه الإضافة النفسیة یجب أن ینظر إلی ذاتها من مبدإ آخر (2)و یستأنف علما آخر غیر هذا العلم الطبیعی و لو کنا عرفنا بهذا ذات النفس لما کان العلم بوقوعها فی أی مقولة (3)وقعت فیها مشکلا فإن من عرف حقیقة الشی‌ء و فهم ذاته


1) أی حاکیة لها و إنها تقدر بقدرها لا أن الوجودات معرفات حتی یرد أن التعریف للماهیة و بالماهیة و أن الوجود لا حد له، س ره

2) هو المبدأ الفاعلی کالأول تعالی و العقول الفعالة لأن ذوات الأسباب لا تعرف إلا بأسبابها، س ره

3) حیث إنهم اختلفوا فیه فقال بعضهم إنها المزاج فتکون من مقولة الکیف 10 کما اشتهر من جالینوس و إخوانه قالوا فما دام البدن علی ذلک المزاج الذی یستحقه بحسب نوعه کان مصونا عن الفساد فإذا خرج عن ذلک القدر من الاعتدال بطل 10 و قال جماعة منهم إمام الحرمین إن النفس أجسام لطیفة نورانیة ساریة فی البدن سریان الماء فی الورد و النار فی الجمر و ذلک الساری هو المخاطب و المثاب و المعاقب و الحافظ لهذا الهیکل المحسوس و إذا فارقه سارع إلی التلاشی 10 و قال أکثر المعتزلة و جماعة من الأشاعرة- إن النفس هذا الهیکل المحسوس 10 و قال نظام النفس جزء لا یتجزی فی القلب و بالجملة قد تعددت آراء أهل الکلام تعددا کثیرا حتی قیل إنها بلغت إلی قریب من أربعین مذهبا لیس علی واحد منها دلیل قطعی و أشهر مذاهبهم القول بأنها أجزاء أصلیة فی البدن من أول العمر إلی آخره أقول و العجب أن من انتسب إلی العقل کیف یقول بهذه الأقاویل- و أنی یرضی بهذا القدر من العلم فهؤلاء نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ فالحق ما قاله المحققون من الحکماء و المکاشفون من العرفاء إنه جوهر مجرد مدبر للبدن حافظ له و سیأتی براهینه و المنور له الذی لیس بأقل من کثیر من الأدلة أن یستشعر الإنسان أن أصل کل مرکب کونی من الموالید هو العناصر و یرجع هذا المرکب و الإنسانیة إلی العناصر- و یسویه مع العناصر الخارجة عنه و ینظر أنه هل یسوغ عقله أن یسند العلم و الحکمة و القدرة- مما یستأهل الإنسان الکامل بها لخلافة الله تعالی إلی التراب و الماء و النار و الهواء و المزاج- حاشاه حاشاه عن ذلک فلیفتش فی التراب یفز بجوهرة کریمة هی أمر ربانی و سر سبحانی- و أما مذاهب الأقدمین من الحکماء فسینقلها المصنف قدس سره من الشفا و یأولها فانتظر، س ره

فعرض علی ذهنه طبیعة أمر ذاتی له لم یصعب علیه وجود ما هو جنس له إذ الذاتی بین الثبوت لما هو ذاتی له کما عرف فی فن المیزان.

حکمة مشرقیة:

و هاهنا سر شریف (1)یعلم به جواز اشتداد الجوهر فی جوهریته و استکمال الحقیقة الإنسانیة فی هویته و ذاته و یعلم أن هذا الحد للنفس لیس بحسب الاسم (2)فقط کما فی حد البناء و الأب و الابن و ما یجری مجراها و ذلک لأن نفسیة النفس لیست کأبوة الأب و بنوة الابن و کاتبیة الکاتب و نحوها مما یجوز فیه فرض خلوة عن تلک الإضافة فإن لماهیة البناء وجودا و لکونه بناء وجودا آخر و لیس هو من حیث کونه إنسانا هو بعینه من حیث کونه بناء فالأول جوهر و الثانی عرض نسبی و هذا بخلاف النفس فإن نفسیة النفس


1) المقصود أن ما قالوا من أن حقیقة النفس لا یعلم بهذا باطل فإن النفس بدؤها هذه الإضافة و هذه مرتبة من ذاتها و قولهم إنها جوهر مفارق فی ذاته دون فعله غیر صحیح من أول الأمر عند المصنف قده إذ المفارقة مع القدم باطل و مع الحدوث تهافت إذ لا حامل لحدوث المفارق کما یأتی فی مقامه، س ره

2) المراد بکونه معرفا بحسب الاسم فقط أن لا یکون مشتملا علی ماهیة حقیقیة- فإن الأوصاف المشتقة و ما فی معناها عرضیات لیس بحذاء مفاهیمها شی‌ء فی الخارج- کالأسود الذی لیس بحذاء مفهومه فی الخارج إلا الجسم و هو جوهر و السواد و هو کیف- و لیس دونهما شی‌ء یحاذی مفهوم الأسود فمعرف الأسود لا یتضمن ماهیة حقیقیة، ط مد

نحو وجودها الخاص و لیس لماهیة النفس وجود آخر هی بحسبه لا تکون نفسا (1)إلا بعد استکمالات و تحولات ذاتیة تقع لها فی ذاتها و جوهرها فتصیر حینئذ عقلا فعالا بعد ما کانت بالقوة عقلا.

و البرهان علی أن نفسیة النفس فی ابتداء نشأتها لیست من العوارض اللاحقة بذاتها لازمة کانت أو مفارقة کالحرکة اللاحقة بالفلک أو کالأبوة اللاحقة بذات الأب أنه لو کانت کما زعمه الجمهور من الحکماء (2)لزم کون النفس جوهرا متحصلا بالفعل من جملة الجواهر العقلیة المفارقة الذوات ثم سنح لها أمر (3)ألجأها إلی التعلق بالبدن و مفارقة عالم القدس و مزاولة العنصریات لکن التالی مستحیل لأن ما بالذات لا یزول و الجوهر المفارق لا یسنح له شی‌ء لم یکن له فی ذاته إذ محل الحوادث المادة الجسمانیة و ما یقترنها.

و أیضا النفس تمام البدن و یحصل منها و من المادة البدنیة نوع کامل جسمانی- و لا یمکن أن یحصل من مجرد و مادی نوع طبیعی مادی بالضرورة فإذا بطل التالی فکذا المقدم فعلم أن اقتران النفس بالبدن و تصرفها فیه أمر ذاتی لها بحسب وجودها الشخصی فهذه الإضافة النفسیة لها إلی البدن مقومة لها لکن لا یلزم من ذلک (4)کونها


1) هذا الاستثناء أشبه بالمنقطع لأن حرکة المادة من حد الطبیعة إلی حد العقل الفعال لما کانت حرکة اشتدادیة بطریق اللبس بعد اللبس کانت النفس الخارجة إلی حد العقل حافظة لمرتبة نفسیتها، ط مد

2) الجمهور یرون تعلق النفس بالبدن من لوازم حدوثها لا من السوانح و کذا لا یرون استحالة ترکب مجرد و مادی نوعا واحدا فالمقدمتان ممنوعتان عندهم لا بد من بیانهما لتمام الحجتین، ط مد

3) لا یقال الدلیل أخص من المدعی إذ من أفراد المدعی أن یکون نفسیة النفس لازمة و النفس قدیمة بل و إن کانت حادثة فلا یصدق قوله ثم سنح لأنا نقول المراد لزوم التهافت بین کون النفس جوهرا مفارقا عقلیا و بین کونها متعلقة بالمادة بل و بین کونها حادثة لعدم الحامل و لیس المراد من بعدیة السنوح البعدیة الزمانیة علی أن القدم مبرهن البطلان إن قیل إذا کانت النفس حادثة لزم فناؤها و دثورها قلنا النفسیة حادثة و هی زائلة أیضا فهی جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء، س ره

4) الإضافة قسمان إضافة داخلة فی الماهیة بل الماهیة عین الإضافة و هذه هی المقولة و إضافة داخلة فی هویة الشی‌ء مثل أن یکون الشی‌ء بحسب الماهیة من مقولة الجوهر- و بحسب الوجود مضافا کالهیولی و قد یکون بحسبها عرضا و بحسبه مضافا کالسواد فإن وجوده محض الإضافة إلی الموضوع و ربما لا یکون بحسب الماهیة تحت مقولة أصلا لانتفاء الماهیة کالحق تعالی و یعرضه الإضافة کالمبدعیة و القادریة و هذا نظیر عدم القرار فإن من الأشیاء ما عدم القرار مأخوذ فی مفهومه کالحرکة و الزمان و مقولة أن یفعل و أن ینفعل و نحوها و منها ما عدم القرار معتبر فی وجوده دون ماهیته کالکیف و الکم و الأین و الوضع و الطبع بل فی الکیف یعتبر عدمه فی مفهومه فیقال هیئة قارة إلخ و أما وجوده کالمقولات الثلاث التی تقع فیها الحرکة فهو سیال بل کل المقولات سیالة غیر قارة أما عدم القرار معتبر فی مفهومها أو فی وجودها علی سبیل منع الخلو و لذا فالعالم الجسمانی بشراشره أعراضه و جواهره حادث داثر، س ره

من باب المضاف و لا یخرج به النفس عن حد الجوهریة بل عن حد العقلیة فقط فهذه الإضافة کإضافة القابلیة للهیولی و إضافة الصوریة للصور الطبیعیة و إضافة المبدعیة و العالمیة و القادریة للواجب تعالی و إضافة العرضیة للسواد و البیاض و غیرهما من مقولات العرض فإن أنحاء وجوداتها لا تنفک عن إضافة إلی شی‌ء و لها معان أخر غیر الإضافة لست أقول لها وجود غیر وجود الإضافة فالسواد مثلا له ماهیة مستقلة فی معناها و حدها و هی من مقولة الکیف و لکن وجودها فی ذاتها هو وجودها فی الموضوع أعنی عرضیتها فالعروض للموضوع ذاتی لهویة السواد لا لماهیته و هکذا القیاس فی المادة و الصورة و الطبیعة و النفس من حیث إنه لکل منها ماهیة أخری جوهریة غیر الإضافة کما أن للأعراض ماهیة أخری عرضیة غیر العروض و لکن هویاتها الشخصیة هویات إضافیة و بهذا یعلم (1)أن الوجود أمر زائد علی الماهیة فوجود النفس لکونها صورة للمادة یلزمها إضافة البدن کما یلزم لکل صورة إضافة المادة لکن لیس یلزم من ذلک کونها من باب المضاف و لا کونها من الأعراض لأن هذه الإضافة إضافة التقویم و التکمیل لا إضافة الحاجة المطلقة (2)کما فی العرض فالنفس ما دامت لم تخرج من قوة الوجود الجسمانی إلی فعلیة العقل المفارق- فهی صورة مادیة علی تفاوت درجاتها قربا و بعدا من نشأتها العقلیة بحسب تفاوت


1) قد جعله فی المشاعر دلیلا علی أصالة الوجود فإن الوجود إذا کان أمرا انتزاعیا- فالسواد لیس إلا الماهیة المخصوصة و لما کان وجوده عین الوجود فی الموضع و لا تحقق له- لزم کون السواد مضافا بحسب الماهیة، س ره

2) أی المجردة عن التقویم و التکمیل بالنسبة إلی المضاف إلیه، م ره

وجوداتها شدة و ضعفا و کمالا و نقصا إذ الوجود مما یقبل الاشتداد و مقابله کما بیناه فی العلم الکلی فی مباحث القوة و الفعل

و لنرجع إلی ما فارقناه من تحدید النفس

فنقول فهی إذن کمال للجسم (1)لکن الکمال منه أولی و هو الذی یصیر به النوع نوعا بالفعل مثل الشکل للسیف و الکرسی- و منه ما هو ثان و هو الذی یتبع نوعیة الشی‌ء من أفاعیله و انفعالاته کالقطع للسیف و التمییز- و الرویة و الإحساس و الحرکة الإرادیة للإنسان فإن هذه کمالات ثانویة لیس یحتاج النوع فی أن یکون نوعا بالفعل إلی حصول هذه الأمور بل إذا حصل له مبدأ (2)هذه الأشیاء بالفعل حتی صار له هذه الأشیاء بالقوة القریبة بعد ما لم یکن إلا بقوة بعیدة- فالحیوان حیوان بالفعل و إن لم یتحرک بالإرادة بالفعل و لم یقع له الإحساس بالفعل لشی‌ء و المهندس مهندس بالفعل (3)و إن لم یعمل عمل المساحة و غیرها و الطبیب طبیب بالفعل و إن لم یعالج أحدا فالنفس کمال أول و کون الشی‌ء (4)کمالا


1) و قد دلت کلماته السابقة علی ذلک کقوله یلزمها إضافة البدن و قوله من حیث إضافة التدبیر و التصرف للأبدان و قوله النفس تمام البدن، م ره

2) أی بل یکون النوع نوعا إذا حصل له مبدأ هذه الأشیاء بالفعل و لا یحتاج فی کونه نوعا إلی أن یکون نفس هذه الأشیاء حاصلة له بالفعل بل یکفی حصول قوة هذه الأشیاء و مبدئها له بالفعل فی کونه نوعا بالفعل تدبر، ل ره

3) هذا بظاهره مناف لما حقق المصنف قدس سره مرارا من أن المشتق لا یطلق علی الشی‌ء بالفعل إلا بکون مبدإ الاشتقاق حاصلا له بالفعل مثلا العالم بالفعل لا یطلق علی زید إلا بکونه موصوفا بالعلم بالفعل و یمکن توجیهه بأن معنی المهندس بالفعل ما الشخص إذا کان له قوة عمل المساحة و کذا الطبیب بالفعل من یکون له القدر المأخوذ قوة العلاج بالفعل نعم لا یقال له معالج بالفعل حین کونه موصوفا بالقوة بعلاج لأن فی کون الشی‌ء حیوانا بالفعل و مهندسا بالفعل هو حصول قوة الإحساس بالفعل و قوة العمل- لا فعلیة الإحساس و العمل و إن کانت فعلیة الإحساس و العمل مأخوذا فی کونه حساسا و عاملا- و فرق ما بینهما تدبر، ل ره

4) اعلم أن النفس کمال أول للجسم بشرط شی‌ء أی بما هو نبات أو حیوان و إنسان و أما الجسم بما هو جسم إذا کان مأخوذا لا بالشرط فهی کماله الثانی بل الثالث بالنسبة إلی الصور العنصریة و الجمادیة و أما إذا کان مأخوذا بشرط لا فلیست کمالا له أصلا س ره

أولا لشی‌ء لا ینافی ذلک کونه کمالا ثانیا لشی‌ء آخر.

فلا یرد أن النفس الإنسانیة لیست کمالا للحیوان (1)بما هو حیوان و لا النفس مطلقا کمال للجسم بما هو جسم لما عرفت أن تحقق کل طبیعة بتحقق کل فرد منه- و ارتفاعها بارتفاع جمیع الأفراد فإذن النفس کمال أول للشی‌ء و إن کانت کمالا ثانیا لشی‌ء آخر و الشی‌ء الذی هی کمال أول له لا بد و أن یکون جسما لکن یجب أن یؤخذ الجسم المورد فی هذا التعریف هو الذی بالمعنی الجنسی (2)لا الجسم بالمعنی المادی (3)کما علم فی صناعة المیزان و قد مر الفرق بینهما فی مباحث الماهیة أیضا- و لیس هذا الجسم الذی النفس (4)کمال له أعم من الجسم الطبیعی و الصناعی کالسریر و الکرسی و السفینة و المدینة و لو فرض (5)أن نفس الربان کمال للسفینة و نفس الملک


1) أی لیست کمالا أولا إذا أخذنا الحیوان لا بشرط أو لیست کمالا أصلا إذا أخذنا بشرط لا و إنما هو کمال أول له إذا أخذ بشرط شی‌ء و کذا النفس مطلقا کمال أول للجنس بشرط شی‌ء و هو قدس سره فی آخر کلامه و إن صرح بأن النفس کمال أول للجسم- لا بشرط الذی هو جنس إلا أن المراد و هو اللابشرط فی ضمن بشرط شی‌ء حیث إنه غیر مقید باللابشرطیة و الجنس المحمول علی النوع کما قلناه فإنه قدس سره قال أولا کون الشی‌ء کمالا أولا لشی‌ء لا ینافی کونه کمالا ثانیا لشی‌ء آخر و کذلک قال أخیرا فإذن النفس کمال أول إلخ و لکن فی وسط کلامه نفی مطلق الکمال بقوله فلا یرد أن النفس الإنسانیة لیست کمالا إلخ فأشار بهذا النمط من الکلام إلی المقامین أعنی أنها لیست کمالا لما هو مأخوذ بشرط لا و لیست کمالا أولا لما هو مأخوذ لا بشرط، س ره

2) أی لا بشرط شی‌ء بخلاف المادی فإنه قد وقف، س ره

3) الجسم بالمعنی المادی هو المأخوذ بشرط لا أی بحیث یکون کل ما یقارنه زائدا علیه فی الوجود فما یقارنه لا یکون کمالا أولیا له بخلاف الجسم بالمعنی الجنسی- لأنه المأخوذ لا بشرط شی‌ء و هو لا یأبی أن یکون ما یقارنه غیر زائد علیه فی الوجود بل یکون متحدا معه فی الوجود محصلا إیاه فیکون ما یقارنه کمالا أولیا له فافهم، ل ره

4) اعلم قد یقال جسم طبیعی أی لیس بتعلیمی و قد یقال جسم طبیعی أی لیس بمثالی برزخی و قد یقال جسم طبیعی أی لیس بصناعی و هو المراد هاهنا، س ره

5) لما أخرج من الحد مثل الصور النوعیة للسریر و أمثاله من الأجسام الصناعیة بقید الطبیعی أراد أن یخرج کمالیة نفس الربان للسفینة و نفس الملک للمدینة و نحوهما- فإنها لیست نفسا لها لأن کمال الشی‌ء لا بد أن یتحد به لا سیما الکمال الأول الذی هو صورته و فصله الحقیقی و هنا لیس کذلک و لو سلم فهی هنا کمال لجسم صناعی لا طبیعی- و لو سلم بأن یقال لا یذکر الطبیعی فی الحد لیشملها لأنها من أفراده فهی کمال ثان لهما لأن انتظامهما بها و لیست کمالا أولا و لو أخذ المجموع أمرا واحدا لتکون هی کمالا أولا کالسواد لمجموع الموضوع و السواد فلا وجود له فی الخارج لأن الوجود و الوحدة مساوقان، س ره

کمال للمدینة فلیست کمالیتها هی النفسیة للسفینة و المدینة و لو أخذ المجموع من السفینة و النفس أمرا واحدا حتی تکون النفس کمالا له لم تکن ذلک المفروض مجموعا جسما و لا جوهرا و لا شیئا من المقولات إذ الماهیة تابعة للوجود و الوجود مساوق للوحدة- و ما لا وحدة له لا وجود له.

فظهر أن النفس کمال أول لجسم طبیعی و لا کل جسم طبیعی (1)إذ لیست النفس کمالا للنار و لا للأرض بل النفس التی فی هذا العالم کمال لجسم طبیعی یصدر عنه کمالاته الثانیة بآلات یستعین بها علی أفعال الحیاة کالإحساس و الحرکة الإرادیة.

و دلالة هذا المعنی علی حقیقة النفس من جهة أن ما یکون من الصور التی فعلها فی المادة من غیر توسط قوة أخری فذاتها متحدة الوجود بالمادة کالصور الأسطقسیة و الجمادیة کالناریة و الهوائیة و الیاقوتیة و الذهبیة و غیرها فکأنها هی مادیة محضة منقسمة بانقسامها.

و أما ما یکون من الصور التی فعلها باستخدام قوة أخری فلا محالة تکون تلک القوة لکونها آلة متوسطة أدون منزلة من تلک الصورة فتکون تلک الصورة کأنها مرتفعة الذات عن سنخ المادة و هذا الارتفاع عن دنو المادة الجسمیة الأولی شأن النفس


1) بل الجسم الطبیعی الآلی فمفهوم هذه العبارة أن الآلی بالجر صفة للجسم- و یفهم من قوله فظهر أن کون الکمال الأول إلخ أنه بالرفع صفة الکمال لأنه النفس التی هی تفعل بالآلة و کلاهما جائزان إلا أن الأول أولی ثم إن قوله و لا کل جسم إلخ- عطف علی قوله أعم من الجسم الطبیعی و لا زائدة بعد النفی و لیست عاطفة علی قوله لجسم طبیعی و إلا لم یجز الواو لامتناع اجتماع حرفی العطف، س ره

إذ لها حظ من الملکوت و التجرد و لو قلیلا (1)فظهر أن کون الکمال الأول للجسم الطبیعی- مما تفعل بالآلة خاصیته النفسیة فکل قوة لجسم طبیعی من شأنها أن تفعل فعلا باستخدام قوة أخری تحتها فهی عندنا نفس و هذا الحد أعنی قولنا کمال أول لجسم طبیعی- آلی جامع لسائر النفوس إذ لیس المراد بالآلة المذکورة فی تحدید النفس ما هو کالأعضاء بل ما هو کالقوی مثل الغاذیة و النامیة و المولدة فی النفس النباتیة و الخیال و الحس و القوة الشوقیة فی الحیوان لا مثل المعدة و الکبد و القلب و الدماغ و العصب فیه فعلی هذا القول النفس الفلکیة داخلة فی هذا الحد لصدق مفهوم الآلی علیها بالبرهان و ذلک لأن البرهان قائم عندنا علی أن الفلک مع کونه ذا نفس دراکة للعلوم فهو أیضا (2)ذو قوة طبیعیة مباشرة للتحریک و له أیضا قوة حساسة لا کالتی فی هذه الحیوانات حیث یکون بانفعال یطرأ لآلة الحس و أیضا یکون فی بعض مواضع أبدانها قوة الحس و فی بعضها قوة أخری و لا کذلک مادة الفلک لبساطته فالفلک کله خیال و کله طبیعة محرکة وضعیة من جنس الطبیعة (3)الخامسة و کله حس لکن قوة الحس و الحرکة دون قوة الخیال و قوة الإدراک الکلی إن کانت.

و بهذا یندفع الإشکال الذی استصعب المتأخرون حله و هو أن الحد المذکور و لا حد آخر أیضا لا یمکن أن یتناول النفوس الثلاثة أعنی النباتیة و الحیوانیة و الفلکیة- فإنا إن أعطیناها اسم النفس لأنها کمال تفعل فعلا ما فقط لزم أن یکون کل قوة نفسا فیکون الطبائع کلها نفوسا و ذلک مخالف لما أطبق علیه المتقدمون من العلماء


1) لیس المراد التجرد بالمعنی المصطلح أی غیر الحال فی المادة و إلا لا یصدق علی النفس النباتی بل الحیوانی بل المراد بالتجرد المعنی المفهوم من قوله کأنها مرتفعة الذات عن سنخ المادة بمعنی وجودها غیر وجود المادة لا متحدة بها بل یکون کأنها مرتفعة الذات عن سنخ المادة، ل ره

2) لامتناع مباشرة التحریک للعقل و النفس بما هی نفس و مع هذا فالحرکة نفسانیة لأن الطبیعة مسخرة للنفس و إلا فالحرکات کلها طبیعیة لأن الفاعل المباشر فی الکل هو الطبیعة- و لذا قال المعلم الأول حرکات الأفلاک طبیعة، س ره

3) أی المباینة للطبائع الأربع فی العناصر لکونها قابلة للکون و الفساد دون تلک، س ره

و إن أعطینا اسم النفس للقوة الفاعلة بالقصد خرجت النفس النباتیة و اندرجت الباقیتان- و إن أعطیناه للقوة الفاعلة أفعالا متخالفة خرجت النفس الفلکیة و دخلت الأخیرتان- و إن زدنا علی هذه المعانی شرطا ازداد تخصیصا فإذا کلما احتیل حیلة یتناول بها اسم النفس الحیوانیة و الفلکیة یخرج النباتیة أو یتناول الحیوانیة و النباتیة تخرج الفلکیة و لا ینبغی أن یغتر العاقل بما یجده من اختلاف حرکات الأفلاک طولا و عرضا- حتی یظن أنها أفعال متقابلة فإن لکل واحد من تلک الأفاعیل مبدءا واحدا و جهة واحدة لا یتغیر هذا ما ذکروه من الإشکال و قد عرفت حله بتفسیر معنی الآلة و لا حاجة إلی اعتبار الرأی المحتمل الغیر المعلوم فی باب الفلکیات حسب ما قاله الشیخ من أن الأجسام السماویة فیها مذهبان- أحدهما مذهب من یری أن کل فلک ذی کوکب یجتمع من الکواکب و من عدد کرات فیه جسم حیوانی قد دبرت له نفس یتم فعلها بعدة أجزاء ذوات حرکة فیکون هی کالآلات و ذلک القول لا یتم فی جمیع الأفلاک و الکرات.

و ثانیهما مذهب من یری أن کل کرة فلها فی نفسها حیاة مفردة فیری جسما محیطا بالکل واحدا لا کثرة فیه فهؤلاء یلزمهم أن یروا أن اسم النفس الواقع علی النفس الفلکیة و علی النفس النباتیة إنما یقع بالاشتراک هذا.

ثم اعلم أنه بإدخال لفظ ذی الحیاة فی حد النفس و إن خرجت النباتیة لکن لیس کما زعمه الشیخ من أنه لا یقع علی الفلک و الحیوان بمعنی واحد بل بالاشتراک حیث قال إن الحیوانات و الفلک لا تشترک فی معنی اسم الحیاة و لا اسم النطق أیضا لأن النطق الذی هاهنا یقع علی وجود نفس لها العقلان الهیولیان (1)و لیس هذا مما یصح هناک- فإن النطق هناک عقل بالفعل (2)و العقل بالفعل غیر مقوم (3)للنفس الکائنة جزءا من


1) أی الهیولانی النظری و الهیولانی العملی، س ره

2) إذ لیس هناک عقل هیولانی إذ جمیع کمالات الفلک حاصلة بالفعل إلا الأوضاع، س ره

3) یعنی أن النفس التی هی جزء من حد الناطق فی قولنا الناطق نفس ذات نطق لیس مقومها العقل بالفعل بل القدر المشترک بینه و بین الفعل بالقوة و إلا لم یکن الإنسان ناطقا فی مرتبة العقل الهیولانی، س ره

حد الناطق و کذلک الحس هاهنا یقع علی القوة التی بها یدرک المحسوسات علی سبیل قبول (1)أمثلتها و الانفعال منها و لیس هذا مما یصح هناک انتهی و ذلک لأن لفظ ذی الحیاة (2)

و لا یخفی أنه لم یخرج من کلامه قدس سره جواب لقول الشیخ النطق هناک عقل بالفعل و هنا عقل بالقوة.

و الأولی أن یجاب بأن الحی معناه الدراک الفعال من غیر اعتبار کون الإدراک فعلیا و انفعالیا.

إن قلت ما الفرق بین هذا المقام و ما سبق من أن القوة المأخوذة فی تعریف النفس مشترک لفظی فکیف لا یلزم استعمال اللفظ المشترک هنا و لزم هناک.

أقول السر فیه أن لفظ القوة کان مشترکا بین مقولتی أن یفعل و أن ینفعل کما مر- و المقولات ماهیات الممکنات و الماهیات و لا سیما ماهیات الأجناس العالیة مفطورة علی الاختلاف و لا جهة جامعة ذاتیة بین العوالی و إلا لم تکن عوالی فاشتراک القوة بمجرد اللفظ و أما الإدراک فمرجعه إلی الوجود کما مر فی الأسفار السابقة أن العلم و الحیاة و الإرادة و القدرة و غیرها تابعة للوجود تدور معه حیثما دار بل عینه مصداقا و فی کل بحسبه فهو لیس من سنخ الماهیات لعدم محدودیته بل من سنخ الوجود المفطور علی الاتفاق بحیث یکون ما به الامتیاز فیه عین ما به الاتفاق ففی عین کون الإدراک فعلیا و آخر انفعالیا یکون الإدراک مشترکا معنویا، س ره

إن أرید به مبدأ الإدراک و التحریک المطلقین یتناول الفلک و الحیوان جمیعا- لأن الإدراک أعم من الإحساس و التخیل و التعقل.

1) أی الصور المکتسبة من ذوات الصور و الانفعال منها کانفعال الجلیدیتین- و الروح البخاری فی مجمع النورین و لیس هذا مما یصح فی الفلک إذ صور الإنسان و الفرس و البقر و غیرها هناک لم تؤخذ منها بل الصور التی هناک مبدأ هذه و مؤسسها- فتلک الصور کالصور العلة للباری تعالی التی هی قبل المعلوم و لیس انفعال الآلة هناک إذ لا عین و لا أذن و لا نظیرهما فالصور یترشح علی الأفلاک من الباطن، س ره

2) ناظر إلی قول الشیخ و لیس هذا مما یصح هناک یعنی أن الدرک التعقلی- و هو أعلی مراتب العلم الحصولی کاف فی صدق الحیاة علی الفلک و إن لم یکن إحساس هناک أو لم یکن له نفس منطبعة بأن یحمل السلب فی کلام الشیخ علی السلب بانتفاء الموضوع- و أما إن حمل علی أنه لا یصح هناک إحساس علی سبیل قبول أمثلتها قبولا انفعالیا- فالجواب حینئذ قوله و أیضا إن أرید بالإدراک المأخوذ إلخ.

و أیضا إن أرید بالإدراک المأخوذ فی حد الحیاة الإحساس فقط یمکن أن یتناول الفلک إذ لیس من شرط معنی الإحساس انفعال الآلة بل لو تحقق إحضار صورة جزئیة للقوة الحساسة من غیر انفعال وقع لآلة الحس لکان الإحساس حاصلا بالحقیقة کما یقع فی الحس المشترک حضور صورة محسوسة فی النوم أو فی الیقظة کما للمبرسمین فیشاهدها النفس من غیر تأثر الحاسة هناک فعلم أن حقیقة الإحساس هی حضور الصورة الجزئیة- لا تأثر الآلة بها و لا انطباع الصورة فیها کیف و نحن ذاهبون إلی أن الإبصار عندنا لیس إلا بإنشاء النفس صورة أخری غیر التی فی المادة الخارجیة و هی مماثلته إیاها معلقة لا فی محل و هکذا حال الأفلاک فی کونها حساسة من حیث إن حساسیتها بضرب من الفعل- لا بضرب من الانفعال.

لکن مع هذا لیس لقائل أن یقول لم لا یجوز أن یقال إن الحیاة بعینها هذا الکمال و هی الأمر الذی یصدر عنه ما ینسبونه إلی النفس فما الحاجة إلی أن یثبتوا نفسا فتکون الحیاة هی مبدأ الأفاعیل.

لأنا نقول فی دفع ما ذکره إنا أقمنا الحجة علی أنه لما تخصص بعض الأجسام- بهذه الآثار دون البعض فلیس بد من أن یکون صدور هذه الآثار بقوی أخری مخصوصة غیر الجسمیة المشترکة فالمعنی بالحیاة إما أن یکون تلک المبادی أو کون الجسم ذا تلک المبادی أو کون الجسم بحیث یصح أن یصدر عنه هذه الآثار.

الأول تسلیم لما کنا بصدده فإن سمی أحد هذا المبدأ الذی سمیناه نفسا باسم الحیاة فلا مناقشة لنا معه إذ لم یکن خالفنا إلا بشی‌ء لا یعتد به و هو اللفظ.

و الثانی باطل لأنه لیس المفهوم من کون الجسم ذا مبدإ هو المفهوم من ذلک المبدإ- و الثالث أیضا غیر صحیح فإنه لیس المفهوم من هذا الکون و من النفس أو الحی من حیث هو حی شیئا واحدا و ذلک لأن المفهوم من هذا الکون المذکور (1)لا یأبی أن یسبقه


1) المقصود أن المفهوم منه لا یأبی عن هذا السبق و المفهوم من الکمال المذکور یأبی عنه و بین المفهومین تقابل الإیجاب و السلب فإذا کان المفهومان فکذا الحیثیتان- متقابلین فکیف یکون متحدا مع النفس فلا یرد أن مجرد عدم الإباء لا یکفی بل یجب أن یقال یسبقه البتة حتی یکون المطلب برهانیا إذ المقصود ما ذکرناه من أن المفهومین المتخالفین- لا ینتزعان من حیثیة واحدة، س ره

بالذات مبدأ یتم به للجسم هذا الکون مثل کون السفینة بحیث یصدر عنها المنافع المنسوبة إلیها فإن ذلک مما یحتاج إلی الربان حتی یتحقق به هذا الکون فهذا الکون (1)یحتاج إلی کون آخر سابق علیه بخلاف المفهوم من الکمال الأول فیما رسمناه فإنه یمتنع أن یسبقه بالذات کمال أول و إلا لم یکن کمالا أولا و قد فرضناه أولا و هذا مثل (2)کون الجسم (3)

و الثانی أن لا یکون لشی‌ء غیر هذا الکون فی الموضوع مثل کون الجسم بحیث یصدر عنه الإحراق عند من یجعل نفس هذا الکون الحرارة حتی یکون وجود الحرارة فی الجسم هو وجود هذا الکون و کذلک وجود النفس وجود هذا الکون علی ظاهر الأمر إلا أن ذلک فی النفس لا یستقیم فلیس المفهوم من هذا الکون و من النفس شیئا واحدا- و کیف لا یکون کذلک و المفهوم من الکون الموصوف لا یمنع أن یسبقه بالذات کمال و مبدأ ثم للجسم هذا الکون و المفهوم من الکمال الأول الذی رسمناه یمنع أن یسبقه بالذات کمال آخر لأن الکمال الأول لیس له مبدأ و کمال أول فلیس إذن المفهوم من الحیاة و النفس واحدا إذ عنینا بالحیاة ما یفهم الجمهور انتهی کلامه الشریف، م ره

بحیث یصدر عنه الإحراق فإن نفس هذا الکون و وجود الحرارة فی الجسم

1) أی کون السفینة بحیث یصدر إلخ لأن المفهوم من الکون المذکور کما قال- لا یأبی أن یسبقه کون آخر لا أنه یحتاج أن یسبقه کون آخر، س ره

2) ربما یتراءی فی بادی‌ء النظر أن حق العبارة أن یقال کما أن وجود الحرارة- و کون الجسم بحیث یصدر عنه الإحراق واحد لکنه مسبوق بالصورة النوعیة الناریة- کذلک الحیاة و کون الجسم بحیث یصح أن یصدر عنه هذه الآثار واحد لکنه مسبوق بکون آخر هو النفس لکن هذا غلط و تکثیر فی المثال فإن مراده قدس سره أن المفهوم من الکمال الأول المذکور و الکون الذی بالفرض المبدأ له واحد و إلا لم یکن کمالا أولا فما فرضت مبدأ أولا فهو هو لا غیره کما أن کون الجسم بحیث یصدر عنه الإحراق- و وجود الحرارة فیه شی‌ء واحد فإن کونه بحیث یصدر عنه الإحراق بوجود الحرارة فیه بلا اثنینیة و تقدم و تأخر فقوله و کذلک وجود النفس و وجود هذا الکون لیس شیئا واحدا متعلق بما سبق و نتیجة له أی کما أن کون السفینة إلخ مسبوق بالزمان- کذلک هذا الکون مسبوق بوجود النفس، س ره

3) قال الشیخ فی الشفا إن کون الشی‌ء بحیث یصدر عنه شی‌ء أو یوصف بصفة یکون علی وجهین- أحدهما أن یکون فی الوجود شی‌ء غیر ذلک الکون یصدر عنه ما یصدر مثل کون السفینة یصدر عنه منافع السفینة و ذلک مما یحتاج إلی البرهان حتی یکون هذا الکون و الربان و هذا الکون لیس شیئا واحدا بالموضوع.

شی‌ء واحد و لکن وجود النفس و وجود هذا الکون لیس شیئا واحدا بل نقول (1)کون الأشیاء بحیث یصدر عنها أفعال الحیاة علی ضربین فمن الأشیاء ما یجب أن یسبق هذا الکون کون آخر و من الأشیاء ما لیس یجب أن یسبقه کون آخر فأما الذی یحتاج فی هذا الکون إلی أن یسبقه کون آخر سبقا بالذات فهو الأجسام الحیة فإن هذه الأجسام لو کان وجودها هو بعینه کونها بحیث یصدر عنها أفعال الحیاة لکان کل جسم حیا و إن کان لها هذا الکون لا بمجرد أنها أجسام ما فقد تخصصت بأمر آخر و لیس لک أن تقول (2)هذا الکون هو الذی یقوم الجسم لأن جوابک أن حیاة الجسم هی الکون الذی بعد هذا الکون المفروض مقوما له و کلامنا فی الکون الثانی (3)سواء أرید بالجسم هو الذی بمعنی المادة أو الذی بمعنی الجنس إذ لکل منهما تأخر بحسب الکون أو بحسب الماهیة المذکورة و أما ما لیس بجسم فلا مانع من أن یکون وجوده هو بعینه کونه بهذه الصفة بل یوجب فی أکثر (4)ما لیس بجسم أن یکون


1) کلمة بل للترقی یعنی نثبت السبق علی البت و الوجوب فی حیاة الجسم- و لا نکتفی بمجرد الاحتمال و أیضا نقول یمکن أن یکون النفس عین الحیاة کما ذکره القائل لکن لا حیاة الجسم أعنی کون الجسم بحیث یصدر عنه أفعال الحیاة بل کون الشی‌ء بحیث إلخ، س ره

2) أی لیس لک أن تقول ما ذکرت سابقا من أن الحیاة هی النفس المعرفة بالکمال المذکور لأن الجواب أن الحیاة للجسم التی یجوز أن تقومه و تحصله و تکون عین النفس التی هی کماله الأول هی الکون الذی فی الصعود بعد الکون الذی هو مجرد الجسمیة الذی فرضته مقوما و کلامنا من حیث إسناد التقویم و التکمیل فی الکون الثانی الذی بعد الطبیعة فی الحدوث زمانا و قبلها بالذات فالمراد بالتقویم التقویم التحصیلی- کما یقال إن الصورة مقومة للهیولی مع أنها لیست من علل القوام لها بل شریکة الفاعل لها، س ره

3) أی الثانی بحسب الذکر لا بحسب المرتبة، م ره

4) إضافة إلی ما بعده بیانیة و ما لیس بجسم أکثر بالنسبة إلی الأجسام الحیة- و لا یجوز جعل الإضافة لامیة بأن یجعل الأقل الهیولی و الأعراض لأن هذا هو الضرب الثانی من الأشیاء التی یصدر عنها أفعال الحیاة و ما جعلت أقل خارجة عن المقسم، س ره

وجوده حیاته کالموجود الأول و ما یتلوه من العقول و النفوس و الحیاة لیس ما به یکون الحی بالذات حیا إذ من المحال أن یصیر الشی‌ء بهذا الکون ذا هذا الکون بل حیاة الشی‌ء نفس حییته کما أن الوجود لیس ما به یصیر الموجود موجودا لاستحالة أن یصیر الشی‌ء بهذا الوجود ذا هذا الوجود کما علمت فی باب الوجود و المضاف و الأین و العقل و نظائرها فإن المضاف بالذات نفس الإضافة فالأین لا یحتاج إلی أین آخر- و الصورة العقلیة وجودها و عقلیتها شی‌ء واحد

فصل (2) فی ماهیة النفس المطلقة

و إذ قد فرغنا من حد النفس بما هی نفس بحسب المفهوم الإسمی الإضافی- فجدیر بنا أن نشتغل بتعریف ماهیاتها و نتفحص أنه هل لها حقیقة أخری غیر کونها کمالا للجسم و ذلک لأنا إذا قلنا إنها کمال لم یعلم من ذلک بعد أنها جوهر أو لیست بجوهر فإن معنی الکمال الشی‌ء الذی بوجوده یصیر النوع نوعا فالنفس شی‌ء یصیر الحیوان حیوانا و النبات نباتا و هذا لا یعلم منه أنها بعد جوهر أو عرض فإن کثیرا من الکمالات هی فی موضوع کالسواد و الکتابة و غیرها فإنها کمالات أولیة للمرکب منها و من الموضوع السواد للأسود بما هو أسود و الکتابة للکاتب بما هو کاتب.

فإن قلت أ لیس هذا الشی‌ء (1)موجودا فی المرکب و المرکب لا فی الموضوع فهو موجود لا فی موضوع بل فیما لا یستغنی ذاته (2)عن ذلک الشی‌ء.

قلنا کون الشی‌ء جزءا لما لا یکون وجوده فی موضوع لو فرض أن له وجودا


1) أی لیس هذا جزءا مما لیس فی الموضوع و أما مجرد الوجود فیما لیس فی الموضوع- فلیس مناط الجوهریة بالضرورة و إلا فالسواد موجود فی الجسم و الجسم لیس فی الموضوع- و القرینة علی ما فسرناه قوله قلنا کون الشی‌ء جزءا و قوله لیس کل جوهری جوهر، س ره

2) یعنی السواد مثلا فی المرکب الذی لا یستغنی ذاته عن ذلک الجزء إذ الکل محتاج إلی الجزء و هاهنا مقدمة مطویة هی أن کل حال فی محل یحتاج إلی الحال جوهر، س ره

غیر وجود الأجزاء لا یمنعه أن یکون فی موضوع و کون الجزء فیه لا کشی‌ء موجود فی الموضوع لا یجعله جوهرا و قد علمت فی مباحث الجوهر أن جوهریة الشی‌ء لا تختلف بالإضافة حتی یکون الشی‌ء بالقیاس إلی ما هو جزء له جوهرا و بالقیاس إلی ما یعرضه عرضا کما فی الذاتیة (1)و العرضیة و لیس کل جوهری (2)جوهرا و لا کل عرضی عرضا فالجوهر جوهر فی نفسه و بالقیاس إلی کل شی‌ء و کذا العرض عرض فی نفسه بالقیاس إلی کل شی‌ء نعنی أن القیاس إلی الأشیاء لا یغیر جوهریة الشی‌ء بمعنی کونه جوهرا و لا عرضیته بمعنی کونه عرضا نعم یغیر کونه جوهریا أو عرضیا.

قال الشیخ إن الشی‌ء إذا تعقلت ذاته و نظرت إلیها فإن لم یوجد لها موضوع البتة کانت فی نفسها جوهرا و إن وجدت فی ألف شی‌ء لا فی موضوع بعد أن توجد فی شی‌ء واحد علی نحو وجود الشی‌ء فی الموضوع فهی فی نفسها عرض و لیس إذا لم یکن عرضا فی شی‌ء (3)فهو جوهر فیه فیجوز أن یکون الشی‌ء لا عرضا فی الشی‌ء و لا جوهرا فی الشی‌ء کما أن الشی‌ء یجوز أن لا یکون واحدا فی شی‌ء و لا کثیرا فیه و لکن فی نفسه واحد أو کثیر و لیس الجوهری و الجوهر واحدا و لا العرض (4)بمعنی العرضی فی باب


1) فإنهما أمران إضافیان کالحیوان فإنه ذاتی بالقیاس إلی الإنسان عرضی بالقیاس إلی الناطق إذ الجنس عرض عام للفصل کما أن الفصل خاصة للجنس، س ره

2) و لیس کل جوهری کاللون للسواد و لا کل عرضی کالإنسان للناطق فإنه لیس عینه و لا جزءه بل عرضی له، س ره

3) قد خرج منه الجواب لما سبق من أن الشی‌ء فی المرکب لا فی موضع کالسواد فی المرکب منه و من الموضوع فنقول لا یلزم إذا لم یکن الشی‌ء عرضا فی شی‌ء أن یکون جوهرا فیه بل یجوز ارتفاعهما عنه و إن کان فی نفسه واحدا منهما کما أن زیدا لیس واحدا فی السماء و لا کثیرا فیه و کذا فی مرتبة ماهیته و إن کان فی نفسه و فی حیزه واحدا، س ره

4) فإن العرض المستعمل فی إیساغوجی أی الکلیات الخمس بقولهم العرض العام و العرض الخاص و العرض اللازم و العرض المفارق هو العرض المحمول و هو العرضی کالماشی و الضاحک و العرض المستعمل فی قاطیغوریاس یعنی المقولات العشر هو مقابل الجوهر أعنی الحال فی المحل المستغنی کالمشی و الضحک بل یحتمل أن یکون نفس ما قائمة بالموضوع فإذا کانت نفس ما قائمة بالموضوع یکون عرضا و إن وجدت فی ألف شی‌ء لا فی موضوع کما سبق من الشیخ إلا أن یجعل تلک النفوس حقائق متباینة أو المراد أنه یحتمل أن یکون نفس ما و هی النفس النباتیة و المنطبعة من الحیوان قائمة بالموضوع، س ره

إیساغوجی هو العرض الذی فی قاطیغوریاس و قد بینا هذه الأشیاء فی صناعة المنطق انتهی فعلم أن کون النفس کمالا للجسم و الجسم جوهرا و کونها جزءا للمرکب لا عرضا قائما بالمرکب لا یستلزم جوهریتها بل یحتمل أن یکون نفس ما قائمة بالموضوع- و هی مع ذلک یکون جزءا للمرکب و یحتمل أن لا یکون فی موضوع فیکون جوهرا.

فلم یتبین بعد من مفهوم کون النفس کمالا أن ذلک الکمال جوهر أو عرض فیجب لنا أن ننظر إلی ماهیة النفس هل هی جوهر أو عرض لکن البرهان قائم علی أن النفس جوهر و لا یکفی فی هذا المطلب ما فعله المتأخرون من بیان جوهریة ذواتنا الإدراکیة- و الاشتغال به من طریق خاص یعرف به کون النفس الناطقة جوهرا مجردا عن البدن إذ ذاک لا یفید جوهریة النفوس علی الإطلاق و الأولی فی التعلیم تقدیم الشروع فی بیان جوهریة النفس بما هی نفس علی الشروع فی بیان تجرد بعض أنواعها و کذا تقدیم الدلالة علی تجرد نفوسنا الإنسانیة عن الأبدان العنصریة و الأجسام المادیة علی تجرد طائفة منها و هی التی بلغت إلی مقام العقل و المعقول بالفعل عن العالمین و مفارقتها عن الدارین.

أما بیان کون النفس علی الإطلاق جوهرا فهو أنه قد سبق أن بعض الأجسام فی ذاتها و طبائعها مما یصدر عنها أفعال الحیاة و الحیاة فی الحیوانات (1)

ثم لما کان مبنی البرهان ذاتیة الحیاة للجسم إذ لو کانت عرضیا کان مبدؤها عرضا- و أن الأسود لما کان عرضیا للجسم کان مبدؤه عرضا و هو السواد تصدی لإبطال مذهب من زعم أنها عرضیة بناء علی ما رأوا من أن الأجسام داثرة هالکة و لم یفرقوا بین الجسم بشرط لا و لا بشرط و إلا فالثانی حی بالذات و کیف لا و یصدق کما ذکره قدس سره علی الحیوان- بل یصدق علی الناطق کما یصدق الناطق علی بعض الجسم و مفاد الحمل هو الاتحاد فی الوجود فمرتبة من مراتب الجسم لا بشرط هی الناطق و الفصل المنطقی تعبیر عن الفصل الحقیقی و هو هنا العقل بالقوة و العقل بالفعل.

و أیضا قد ثبت أن کل بسیط واجد و جامع لکمالات ما دونه و أیضا بمقتضی الحرکة الجوهریة التی یقول بها المصنف قده و الحرکة متصلة واحدة جمیع الحدود التی فی البدایات و الأوساط و النهایات واحدة و بهذا القدر یمکن دفع التکفیر عن القائلین- بالمعاد الروحانی فقط بشرط أن یتفوهوا بالجسمیة و إن کان هذا القول قصورا و کفرا عقلیا لأن الجسم الذی لا بد أن یعتقد به هو الجسم الصوری فلیذعن بعالم المقادیر و الأشباح کعالمی المعانی و الأرواح ثم کیف لا یکون هذا الجسم المذکور حیا- و من مراتبه الجسم البرزخی و المثالی الأخروی إن الدار الآخرة لهی الحیوان، س ره

صفة ذاتیة مقومة

1) توضیحه أن الصفة هنا کالوصف العنوانی فی ألسنة المنطقیین کما قالوا إنه قد یکون عین ذات الموضوع و قد یکون جزءه و قد یکون خارجا منه و لیس المراد به الصفة العرضیة المعرفة بالمعنی القائم بالغیر و إنما کانت مقومة للجسمیة لکونهما موجودتین بوجود واحد لا یحتاج فی اتصافها بها إلی ضم ضمیمة کما أن الجسم الأبیض یحتاج فی الاتصاف إلی ضمیمة البیاض فالمراد بالجسمیة الجسمیة المضافة إلی الحیاة أی الحیوان- و بالمقوم المحصل و إلا فالفصل بالنسبة إلی الجنس و هو هنا الجسم بما هو جسم مقسم لا مقوم فالمراد بالجسمیة بالمعنی الجنسی الجسم المأخوذ لا بشرط فی ضمن بشرط شی‌ء- أو المراد الجسم الجنسی فی ضمن النوعی و هو الحیوان و المقوم محمول علی ظاهره- و بالجسم الذی هو موضوع أو مادة الجسم المأخوذ بشرط لا المستغنی عن الحال لیکون موضوعا و هذا إذا أخذ بشرط لا بالنسبة إلی الأعراض أو المحتاج إلیه لیکون مادة- و هذا بالنسبة إلی الصور الجوهریة و حاصل البرهان أنا نشاهد صدور آثار الحیاة عن الحیوان و لیس مستندا إلی الجسمیة المشترکة و إلا لکان کل جسم کذلک و لا إلی الهیولی لکونها قابلة محضة فلا یمکن تصحیح ذاتیة الحیاة باعتبار هذین الذاتیین العامین- فإذا کانت الحیاة صفة ذاتیة للجسمیة المضافة إلیها و فصلا لها فمأخذها صورة مقومة للمادة التی هی مبدأ الجنس تقویما تحصیلیا لأن الصورة شریکة علة الوجود للمادة لا من علل القوام لها فیصدق علی تلک الصورة أنها حالة فی المحل المتقوم بالحال و کل ما هو کذلک فهو جوهر فالنفس جوهر.

لجسمیتها بحسب الماهیة أعنی الجسم بالمعنی الجنسی لا بالمعنی الذی یکون موضوعا أو مادة و مبدأ تلک الحیاة مقوم لجسمیتها بالمعنی الذی هی به مادة کما علمت فی مقامه و جماعة من المتأخرین حتی صاحب حکمة الإشراق حیث لم یفرقوا بین هذین المعنیین فی الجسم زعموا أن حیاة الحیوانات عارضة لأجسادها عرضا غریبا و زعموا أن لا شی‌ء من الأجسام مما هو حی بالذات بل کل جسم فی نفسه فهو میت ظلمانی و لیس کذلک فإن کل حیوان جسم لذاته و الجسم جنسه و الحیوان نوع مخصوص من الجسم المطلق المأخوذ

لا بشرط شی‌ء أی الجسم بما هو جسم مطلق و إن لم یکن الإطلاق (1)قیدا له فبعض الجسم بما هو جسم حیوان و کل حیوان حی بالذات فبعض الجسم حی بالذات و ذلک یناقض قولنا لا شی‌ء من الجسم بحی بالذات فبطل قولهم کل جسم میت بالذات نعم الجسم بشرط سلب الزوائد عنه لیس بحی.

فإذا تقرر أن نوع الحیوان ماهیة حقیقیة مندرجة تحت حقیقة الجسم و الحیاة ذاتیة له و لیست حیاة الحیوان بواسطة الطبیعة الجسمیة بما هی تلک الطبیعة و إلا لکانت الأجسام کلها حیوانا لاشتراکها فی الجسمیة فهی بواسطة أمر مقوم لهذا النوع المخصوص من الجسم أعنی النوع الإضافی له و مقوم النوع الذاتی للجوهر جوهر لا محالة فمبدأ الحیاة (2)فی الحیوان صورة جوهریة.

و هکذا نقول فی الجسم النباتی إن النمو و التغذیة من الصفات الذاتیة لذلک الجسم الذی هو من الأنواع المحصلة للجسم الطبیعی و لیست حصولها لأجل الجسمیة المشترکة فله لا محالة صورة نوعیة محصلة لماهیة الجسم الطبیعی المطلق علی سبیل الفصل و التنویع و للمادة المخصوصة علی سبیل التقویم و الآثار المخصوصة علی سبیل الإفادة- فتلک الصورة التی هی مبدأ هذه الأفاعیل و الآثار لکونها محصلة للجوهر تحصیلا و تنویعا و تقویما هی أولی بأن یکون الجوهر من نفس الجسمیة المبهمة الوجود و من الجسمیة المادیة القابلة لتأثیرات ذلک المبدإ المسمی بالنفس النباتیة و قد سبق فی مباحث الصور النوعیة ما یدل علی جوهریة مثل هذه المبادی من القاعدة التی وضعناها فی هذا الباب- فلیرجع إلیها من اختلجت فی صدره بعد دغدغة


1) فإن المطلق المقید بالإطلاق اعتباری لا وجود لها فی الخارج و جعله فردا خفیا لیس إشارة إلی أنه یجوز أن یقید بالإطلاق أیضا بل إلی أنه یطلق علیه المطلق و إن لم یقید بالإطلاق أو إلی أنه فی ضمن فرد منه مقید بالإطلاق، س ره

2) البرهان کما تری إنما یثبت جوهریة النفس بمعنی کونها مقومة لنوع جوهری- مندرج تحت مقولة الجوهر نظیر کون المادة الأولی و الصورة الجسمیة و کذا الصورة النوعیة علی ما قیل جواهر و أما الاندراج تحت مقولة الجوهر بحیث تصیر بانضمام فصل إلیه نوعا محصلا من الجوهر فهو ممتنع فالصور الجوهریة و کذا الفصول المأخوذة منها لیست جواهر بمعنی الاندراج تحت مقولة الجوهر و إنما هی جواهر بمعنی المقوم للنوع الجوهری، ط مد

الباب الثانی فی ماهیة النفس الحیوانیة و بیان جوهریتها و تجردها ضربا من التجرد و فیه فصول

فصل (1) فی جوهریتها

اشارة

قد علمت فیما سبق ما فیه کفایة و لکن سنزیدک هاهنا إیضاحا و ذلک أن

من الناس من ذهب إلی أن النفس هی المزاج و یدل علی فساده براهین.
الأول أن البدن جوهر أسطقسی مرکب من عناصر متنازعة متسارعة بطباعها إلی الانفکاک
اشارة

و الذی یجبرها (1)علی الامتزاج و حصول المزاج قوة غیرها سواء قلنا إن العناصر باقیة علی صورها النوعیة کما هو المشهور و علیه الشیخ و غیره من العلماء أو قلنا (2)إنها غیر باقیة و ذلک لأن الکیفیات العرضیة أینما حصلت فهی تابعة للصور- فالنفس سواء کانت متعلقة بمادة مرکبة (3)أو بمادة مفردة لا یمکن أن تکون عین


1) و ما قیل من أن النفس موقوفة علی المزاج فلو عکس دار مندفع بأن حدوث النفس موقوف علی المزاج و أما المزاج فحفظه موقوف علی النفس، س ره

2) کما هو مختاره علی ما صرح به فی أواخر مبحث الجواهر و الحق أنها غیر باقیة بصرافتها و إن کانت باقیة بنحو التوسط بمعنی أن الأرض المنکسرة مثلا أیضا أرض- کما أن الکیفیة باقیة و لکن منکسرة الصورة فالأرض التی فی بدن الإنسان من مراتب الأرض و إن لم تکن صرفة و إلا لکانت کیفیتها صرفة لأن تخالف الآثار تبع تخالف مبادیها و حقیقة هذا علی القول بجواز الاشتداد و التضعف فی الجوهر و تبدل الذات مع أصل محفوظ فیها واضحة، س ره

3) هذا ناظر إلی بقاء الصور النوعیة کما أن قوله مفردة ناظر إلی عدم بقائها، س ره

الکیفیة المزاجیة لأن مبدأ الشی‌ء و حافظه لا یکون عین ذلک الشی‌ء و لا أیضا یمکن أن تکون صورة من صور العناصر لأن لکل منها آثارا مختصة لیست آثارا للنفس- فالنفس إذن غیر الکیفیة المزاجیة و غیر الصورة الأسطقسیة التی لواحد من الأسطقسات

لکن هنا شکوک
منها لعل الأسطقسات فی بدن الحیوان مقسورة علی الاجتماع و حصول المزاج

منها لعل الأسطقسات فی بدن الحیوان مقسورة (1)علی الاجتماع و حصول المزاج

لا أن جابرا یجبرها علی الالتیام أو حافظا یحفظها أو یحفظ مزاجها و حله أن المقسور من الأسطقسات الممتزجة إنما ینحفظ انحفاظا قسریا إما لعصیان المسلک عن الانشقاق کاحتباس النیران و الأهویة فی الأرض قسرا حتی إذا قویت زلزلت الأرض و خسفتها و إما فی زمان حرکتها إلی الانفصال مثل الدهن المضروب بالماء و معلوم أنه لیست الأجزاء الناریة و لا الهوائیة فی المنی قد بلغت فی القلة إلی حیث تضعف عن الانفصال عن المخالطة و لا هناک من الصلابة و عسر الانشقاق ما یمنع تحلل الجوهر الخفیف عنه- و فی المنی أرواح کثیرة هوائیة و ناریة إنما یحبسان مع الأرضیة و المائیة بشی‌ء آخر- غیر جسمیة المنی بدلیل أنه إذا فارق الرحم و تعرض للبرد الذی هو أولی بالتجمید رق بسرعة و کذلک إن تعرض للحر أو کان فی رحم ذی آفة.

و منها سلمنا أنه لیس سبب الاحتباس هو القاسر فلم لا یجوز أن یکون السبب صغر الأجزاء و شدة الالتحام

و جوابه أن صغر الأجزاء فیما لیس بمغمور فی المائع الکثیر لا یمنع التفصی کالحال (2)فی المنی إذا لم یلتقمه فم الرحم زالت


1) یعنی أن الفلک مثلا بحرکته قسرها علی الاجتماع قسرا بسببه تحقق الفعل و الانفعال بینها زمانا ما و حاصل الحمل أن احتباس النار و الهواء هاهنا إما لضیق المسلک کما فی الزلزلة و لا هناک و إما لتحقق الفعل و الانفعال فی زمان الحرکة إلی الانفصال من الخلط لکون الأجزاء الباقیة بعد القسر من النار و الهواء فی غایة القلة فتبطأ حرکتها کما فی الدهن المذکور فإنه یتحقق الامتزاج حال حرکة الأجزاء إلی الانفصال فنقول معلوم إلخ ففی الکلام لف و نشر غیر مرتب، س ره

2) المراد أن مانعیة الصغر لا یتصور مع قلة المائع و إنما یتصور مع کون النار و الهواء مغمورین فی المائع الکثیر و هنا لیس کذلک کما هو حال المنی علی التقدیر المذکور لأن صغر الأجزاء لو منع عن التفصی فهو باق عند عدم التقام فم الرحم إیاه فینبغی أن لا یزول خثورته و إذا زالت علمنا أن السبب عدم المائع الکثیر، س ره

خثورته (1)فإن قلت لو کانت (2)ناریة المنی و هوائیته غالبتین علی مائیته و أرضیته لکان المنی صاعدا بالطبع و لیس کذلک فبطل المقدم و إن کانت الأرضیة و المائیة غالبتین- جاز أن یحبساهما بالقسر.

قلنا لو کان سبب الاحتباس ذلک لوجب أن یبقی ما فیه من الناریة و الهوائیة عند مفارقة الرحم و تعرضه للبرد.

فإن قلت لم (3)لا یجوز أن یقال الناریة و الهوائیة اللتان کانتا فی المنی یفسدان بالمائیة عند تعرضه للبرد لا أنهما تفارقان عنه و إذا لم یخلصا بالمفارقة لم یلزم ما ادعیتموه.

قلنا فإذن یلزم أن یبقی مقدار حجم المنی زمانا یعتد به سیما عند عدم القواسر الخارجیة کحر الهواء المطیف به المحلل له بسرعة و لیس کذلک.

و منها لم لا یجوز أن یکون سبب اجتماع الماء و الأرض هو النشف

ثم تعلق النار بهما کما یتعلق بالحطب.

و الجواب أن النشف إنما یکون عند إخلاء الهواء للماء مکانه الذی وقف فیه لضرورة الخلإ و عدم البدل.

فهب أن العنصرین الثقیلین اجتمعا لا لجامع من خارج بل (4)بمجرد الاتفاق فی


1) بالثاء المثلثة نقیض الرقة، م ره

2) حاصل السؤال أنا سلمنا أن المائع هنا لیس کثیرا حقیقیا لکنه کثیر بالإضافة إلی النار و الهواء و هو کاف فی الحبس و حاصل الجواب أنه لو کان سبب الحبس ذلک لبقی عند مفارقة الرحم لبقاء الکثرة الإضافیة، س ره

3) ناظر إلی قوله لوجب إلخ، م ره

4) لیس کذلک بل لما کانت المناسبة شرطا فی العناصر و لهذا جعل کل واحد منها مجاورا لمناسبة فی الترتیب المکانی خرج الهواء من خلل الأرض لمنافرتهما فنشفت الأرض الماء المناسب لها لضرورة الخلإ کما مر فی أواخر السفر الأول فی أجرة المعلقة بقرب الماء، س ره

المیل إلی جهة واحدة فما السبب فی اجتماع الناریة و الهوائیة و أما تعلق النار (1)بالحطب فلیس کما زعمه الناس ممن لا یعرف هذه القوانین فإن النار مما یحدث فی الحطب شیئا فشیئا علی الاتصال فتزول بانقلابها إلی الهواء علی التدریج و لیست هناک نار واحدة متعلقة بالحطب بل النیران المتعلقة بالفتیلة کالماء الجاری علی الاتصال.

و منها لم لا یجوز أن یکون سبب اجتماع الأسطقسات تحریک الوالدین أو مزاج الرحم

ثم یبقی ذلک القسر زمانا.

و جوابه أن حرکة الوالدین و إن کانت تؤدی إلی اجتماع الأسطقسات التی فی المنی لکن لا بد من سبب لانضمام ما ینضم إلی المنی بعد ذلک حتی یتم الأعضاء الحیوانیة و لا بد من حافظ لذلک الاجتماع و هذا هو الجواب (2)القوی عن السؤالین السابقین.

و أیضا لو لم یکن فی المنی فاعل یفعل المزاج و الأعضاء لکان یجب أن یکون العضو المتخلق أولا هو الظاهر لأن الأجسام إنما تفعل ما تفعل بالجثة لا بالقوة


1) یعنی أنکم جعلتم سبب البقاء و الاجتماع مدة ما التعلق کالتعلق بالحطب فی النار فإن النار باقیة مجتمعة مع الحطب مدة بسبب التعلق و هذا باطل لأن النار المتعلقة به لا بقاء له بل یتجدد آنا فآنا علی نعت الاتصال کما تری فی أصول الشعل- فلا تتمکن النار الأولی من البقاء حتی یحصل المزاج فإن المزاج تحتاج إلی الحرکة الاستحالیة کما إلی الحرکة الأینیة فی أجزاء الممتزج، س ره

2) أتی بصیغة التثنیة مع أن الأسؤلة الماضیة ثلاثة لإلحاقه الثانی بالأول کما قال فی صدر الثانی سلمنا فإنه صریح فی ابتنائه علی الأول و الحاصل أن جامع أجزاء أصل المادة شی‌ء آخر و لکن جامع الأجزاء المنضمة إلیها و العلة المبقیة لجمع الأول نفس المولود أی طلیعة منها و هی الطبع الذی لا بشرط و فی الحرکة و إن لم یکن الطبع الواقف من مراتبها و کون هذه الأفعال و ما بعدها من نفس المولود و باطن ذاتها الملکوتیة لا من أمر خارج غیر خفی إذ لا خفاء أن جمیع الآثار الظاهرة فی البسائط- و المرکبات الناقصة و التامة المعدنیة عن أمور داخلة مختصة هی القوی و الطبائع فکیف یتزلزل القاعدة فی النبات و الحیوان و المبادی هنا أتم و أقدر و أکمل و أشعر و مع ذلک فالکل بقدرة الله تعالی لأن المبادی مفارقها بجهاتها النورانیة درجات قدرته و فاعلیتها مراتب فاعلیته و عنت الوجوه للحی القیوم، س ره

و من جهة المماسة و الانضمام و الأقرب مکانا أسبق حدوثا من الأبعد و التالی باطل بالاستقراء فکذا المقدم و ذلک لأن أول الأعضاء تکونا هو القلب و أیضا کثیر من الحیوانات یحدث لا بالتوالد.

و منها أن هذا الاجتماع قد لا یحتاج إلی سبب حافظ

و الدلیل علیه بدن المیت حیث یبقی بعد مفارقة النفس عنه زمانا و لیس هناک حافظ فلو کان الحافظ هو النفس لوجب أن یتفرق الأجزاء عند الموت.

و الجواب (1)أن لأجساد الحیوانات المفارقة عنها نفوسها قدرا من العناصر الکثیفة و شکلا و لونا لا یحتاج إلی حافظ نفسی کما لا یحتاج البناء فی انحفاظه و تماسک أجزائه إلی حافظ غیر یبوسة العنصر و الذی کانت النفس حافظة إیاه لیس هذا الباقی من جسد الحیوان بل قدر آخر و مزاج آخر ما لم یتغیر و لم ینفسخ لم یعرض الموت- و النفس لیست من الأسباب القریبة الموجبة لهذا اللون و الشکل الباقیین بل هی کفاعل بعید یؤدی ضرب من تحریکاته إلی هذا الشکل و اللون کالبناء و البانی ثم الحافظ لذلک سبب آخر قد یوجد فی بدن الحیوان و غیره فینحفظ فی مدة فی مثلها یمکن أن یتحرک العناصر تمام حرکات الافتراق و التلاشی سریعة إذا کان الانغمار قلیلا أو بطیئة إن کان کثیرا و یسبق إلی الانفصال ما شأنه أن یسبق کالجوهر الناری و الهوائی و یتأخر (2)و یبطی‌ء ما شأنه التأخر و البطوء کالأرضی و المائی بل یجب أن یتوسط زمان لحرکة الانفصال و لم یجب أن یکون ثبات المیت زمانا قلیلا بحسب الحس دلیلا علی أن اجتماعه وقع بلا جامع علی أنک إن حققت لم تجد الشخص و قد فارقته الحیاة فی آن من الآنات علی أمر أو حال کان علیه فی حال الحیاة.


1) و الحق أن یقال لا یقطع علاقة النفس بالکلیة بل ما دام أثر البدن باقیا باقیة- و علی هذا یحمل ما ورد من زیارة المقابر و هذا أوفق بمذهب المصنف قده فکما أن مقام الطبع البدنی فی الحدوث من مراتب النفس و إشراق و طلیعة لها کسخونة و تحمر یحصلان من نار عظیمة فی فحم کذلک فی الزوال کحرارة بقیت فی الجدران من الشمس بعد الغروب و لیؤخذ النار و الشمس فی مثالنا هذا لا بشرط بحیث یکون الشعاع و السخونة من صقعهما و ظهورا لهما لا شیئا علی حیالهما، س ره

2) فی بعض النسخ بالواو و هو أولی و إن کان أو فهو لمنع الخلو، س ره

و منها أن النفس لا یحدث إلا عند استعداد المادة لها

و ذلک الاستعداد لا یحصل إلا بحدوث المزاج الصالح فإن المزاج من العلل المعدة للنفس و العلة المعدة و إن کانت علة بالعرض لکنها متقدمة بالطبع فإذا کان تکون النفس علة اجتماع العناصر فکیف تتقدم النفس علی ما یجب تأخرها عنه أعنی اجتماع العناصر الذی یتقدم علیها بالطبع.

و أجیب عن هذا الإشکال بأن الجامع لأجزاء النطفة نفس الأبوین ثم إنه یبقی ذلک المزاج فی تدبیر نفس الأم إلی أن یستعد لقبول نفس المولود ثم إنها تصیر بعد حدوثها حافظة له و جامعة لسائر الأجزاء بطریق إیراد الغذاء.

و اعلم أن المتأخرین قد اضطرب کلامهم فی أن الجامع لأجزاء البدن هل هو بعینه الحافظ لها و لمزاجها أم لا و فی أنه نفس المولود أم نفس الأبوین فذهب الإمام الرازی إلی أن الجامع نفس الأبوین قبل حدوث نفس المولود و بعد الحدوث تصیر هی حافظة له و جامعة لسائر أجزائه بالتغذیة کما ذکر و نقل هو أیضا فی بعض رسائله المشتملة علی أجوبة مسائل المسعودی أنه لما کتب بهمنیار إلی الشیخ و طالبه بالحجة علی أن الجامع للعناصر فی بدن الإنسان هو الحافظ لها قال الشیخ کیف أبرهن علی ما لیس فإن الجامع لأجزاء بدن الجنین نفس الوالدین و الحافظ لذلک الاجتماع أولا القوة المصورة لذلک البدن ثم نفسه الناطقة و تلک القوة لیست واحدة فی جمیع الأحوال بل هی قوی متعاقبة بحسب الاستعدادات المختلفة لمادة الجنین قال و بالجملة فإن تلک المادة تبقی فی تصرف المصورة إلی أن یحصل تمام الاستعداد لقبول النفس الناطقة فحینئذ توجد النفس‌هذا ما ذکره.

و أورد علیه أولا بأن الحکماء جعلوا المصورة و المولدة و غیرهما قوی للنفس و الآلات لها و النفس حادثة بعد المزاج و تمام صور الأعضاء (1)

ُ لقوله ص: خلق الأرواح قبل الأجساد بألفی عام

فحملوا العام علی الزمان فی السلسلة العرضیة الزمانیة مع أن المراد العام الربوبی- فی السلسلة الطولیة الدهریة من الجبروت و الملکوت و أیضا قالوا به آخذا لما ورد فی الشرع من أخذ العهد و المیثاق لکن هذا أیضا علی طور آخر و یرد علی هذا أیضا أول ما ورد علی الأول و أیضا یلزم التعطیل و أیضا یلزم التخصیص بلا مخصص فی اختصاص وقت خاص بالحدوث بخلاف ما إذا کانت النفس حادثة بحدوث البدن، س ره

کما هو مذهب المعلم الأول

1) هذا لیس بسدید لأن المورد أورده علی القائل بالحدوث مع أن قدم النفس باطل لحدوثها إنما قالوا بهذا

و المشاءین فالقول بإسناد تصویر الأعضاء و حفظ المزاج إلی المصورة قول بحدوث الآلة قبل ذی الآلة و فعلها بنفسها من غیر مستعمل إیاها و هو ممتنع جدا

و أما ما ذکر فی التفصی عن هذا

تارة بعدم تسلیم حدوث النفس لجواز (1)قدمها- کما نقل عن بعض الأقدمین و تارة بحدوثها قبل البدن کما هو رأی بعض الملیین و تارة بعدم جعل المصورة من قوی نفس المولود بل بجعلها من قوی النفس النباتیة المغایرة لها (2)بالذات کما هو رأی البعض و تارة بتصییرها من قوی نفس (3)الأم فشی‌ء من هذه الوجوه لا یسمن و لا یغنی.

و ثانیا بما اعترض به محقق الإشارات فی شرحه بأن ما نقل فی تلک الرسالة عن الشیخ یخالف ما قاله فی الفصل الثالث من المقالة الأولی من علم النفس فی الشفاء و هو قوله- فالنفس التی لکل حیوان هی جامعة أسطقسات بدنه و مؤلفها و مرکبها علی نحو یصلح معه أن یکون بدنا لها و هی حافظة لهذا البدن علی النظام الذی ینبغی و بأن تفویض التدبیر من قوة بعد مدة إلی قوة أخری کنفس المولود غیر معقول فی الأفاعیل و التدابیر الطبیعیة و إنما یجری أمثال هذا بین فاعلین غیر طبیعیین یفعلان بإرادة متجددة.

ثم أجاب عن أصل هذا الإشکال بأن نفس الأبوین تجمع بالقوة الجاذبة أجزاء غذائیة ثم تجعلها أخلاطا و تفرز عنها بالقوة المولدة مادة المنی و تجعلها مستعدة لقبول قوة من شأنها إعداد المادة و تصییرها إنسانا بالقوة و تلک القوة صورة حافظة لمزاج المنی کالصور المعدنیة ثم إنه یتزاید کمالا فی الرحم بحسب استعدادات تکتسبها هناک إلی


1) هذا الجواب یستلزم تفویض الفاعل الطبیعی تدبیره إلی غیره و هذا یتم بالفاعل الصناعی دون المجبول کما سیجی‌ء، س ره

2) هذا أیضا واه جدا إذ لا تسلط لتلک النفس علی ما لا علاقة طبیعیة بینها و بینه- فهو کاستخدام نفس زید القوی الحالة فی بدن عمرو، س ره

3) التقیید لأجل أن ذلک غیر معقول أیضا فی من یفعل بإرادة ثابتة قدیمة، س ره

أن یصیر مستعدا لقبول نفس أکمل یصدر عنها مع حفظ المادة الأفعال النباتیة فیتکامل المادة بتربیتها إیاها و هکذا إلی أن یستعد لقبول نفس أکمل یصدر عنها مع ما تقدم الأفعال الحیوانیة أیضا فیتم البدن و یتکامل إلی أن یصیر مستعدا لقبول نفس ناطقة یصدر عنها مع جمیع ما تقدم النطق و تبقی مدبرة للبدن إلی أن یحل الأجل و قد (1)شبهوا تلک القوی فی أفاعیلها من مبدإ حدوثها إلی استکمالها نفسا مجردة بحرارة تحدث فی فحم من نار مشتعلة تجاوره ثم تشتد الحرارة الناریة فی الفحم فیتجمر ثم یشتعل نارا- فمبدأ الحرارة الحادثة فی الفحم کتلک الصورة الحافظة و اشتدادها کمبدإ الأفعال النباتیة- و تجمرها کمبدإ الأفعال الحیوانیة و اشتعالها نارا کالناطقة فجمیع هذه القوی کشی‌ء واحد- متوجه من حد ما من النقصان إلی حد ما من الکمال و اسم النفس واقع منها علی الثلاث الأخیرة فهی علی اختلاف مراتبها نفس لبدن المولود و یتبین أن الجامع للأجزاء الغذائیة الواقعة فی المنیین هو نفس الأبوین و هو غیر حافظها و الجامع للأجزاء المضافة إلیها إلی أن یتم البدن إلی آخر العمر و الحافظ للمزاج هو نفس المولود و قول الشیخ إنهما واحد لهذا الاعتبار و قوله إن الجامع غیر الحافظ بالاعتبار الأول انتهی.

أقول ما ذکره کلام متین إلا أن فیه إشکالا لا ینحسم و لا ینتقح إلا بطریقتنا من إثبات


1) التشبیه بالنار المذکورة و إن ناسب سیاق المصنف قده من کون النفس ذات مراتب أولاها الطبع و أخیرتها ما شاء الله تعالی إلا أنه لا یلائمه المتقدم من کلماته کقوله مستعدا لقبول نفس أکمل و لا یلائمه أیضا إنکار الحرکة الجوهریة أقول قول المحقق قده کأنه شی‌ء واحد و استعماله لفظی النقصان و الکمال حیث إن المتباینین لیس أحدهما ناقصا من الآخر و الآخر کمالا له بل لا بد أن یکونا کضوء ضعیف و ضوء شدید و غیر ذلک من إشاراته مما ینبه علی ذلک السیاق و أما إنکاره الحرکة الجوهریة فمحمول علی ثبات وجه الله تعالی فی کل شی‌ء الذی هو باطن الذات لها فإن ما هو لم هو و إطلاق الجوهر علی الذات لیس بعزیز فی کلامهم و کلام غیرهم و لما کانت عباراته فی شرح الإشارات و غیره ناصة علی أصالة الوجود فلو عبر عن الجزء الثالث فی النفس بل فی العالم الکبیر بالوجود لکان حسنا أیضا و معلوم أن تجوهر الشی‌ء و تذوته علی هذا المذهب بالوجود، س ره

الاشتداد فی الجوهر فإن ما ذکره یحتمل (1)وجوها- أحدها أن هذه الأفاعیل المتعددة من الحفظ للمزاج و التنمیة و التحریک الإرادی- و النطق صادرة من مبدإ واحد بالعدد له قوی متعددة متعاقبة فی الوجود فیلزم عنه حدوث النفس الناطقة عند حدوث النطفة و کونها معطلة عما سوی الأفعال الجمادیة- و هذا لیس بصحیح علی مقتضی القواعد الحکمیة و لم یذهب إلیه أحد من الحکماء.

و ثانیها أنها تصدر من مباد متعددة متخالفة الذوات متفاضلة فی الکمال و هذا یوجب ما ذکره و أبطله من تفویض الفاعل الطبیعی تدبیره فی مادة إلی فاعل آخر یخالفه- و إن زعم (2)أن الصورة السابقة تفسد عن المادة و تتکون الصورة اللاحقة بواسطة تکامل المادة فیرد علیه أن فعل القوة السابقة لیس إلا الحفظ و التقویم و التکمیل و محال أن تکون القوة الطبیعیة التی شأنها تقویم المادة مما یوجب (3)

إن قلت السائل لم یبین المفسد و لم یجعل الصورة مفسدة فمنظوره أن الأمور الخارجة تفسدها کما تفسد الصورة المادیة فی الانقلابات فلیکن فی النفس من هذا القبیل.

قلت إن ما نحن فیه من قبیل الحرکة و الاستکمال لا من باب التفاسد بالأمور الخارجة و الداخلة کما قال فهذا ینافی کون المنی إلخ 37 قال الشیخ إن کون الشی‌ء من شی‌ء علی وجهین- أحدهما بمعنی أن کون الأول إنما هو ما هو بأنه بالطبع یتحرک إلی الاستکمال بالثانی کالصبی إذا صار رجلا لم یفسد و لکنه استکمل لأنه لم یزل عنه أمر جوهری و لا عرضی إلا ما یتعلق بالنقص و بکونه بالقوة بعد إذا قیس إلی کمال الآخر.

و الثانی بأن یکون الأول لیس طباعه أنه یتحرک إلی الثانی مثل الماء یصیر هواء فإذن یحصل فیه الجوهر الذی للأول بعینه فی الثانی و القسم الثانی لا یحصل الذی فی الأول بعینه للثانی بل جزء منه و یفسد ذلک الجوهر و قد نقل هذا عن الشیخ فی السفر الأول فی العقل و المعقول.

و بالجملة کل صورة نوعیة فی مادة شأنها تقویم تلک المادة و تحصیلها و فی المرکب کذلک مع حفظ ترکیبها و مزاجها لا إفساد المادة و أعداد مادة لقبول ما یفسد تلک الصورة و أیضا لو کان هنا کون و فساد لزم کون الغیر المتناهی من الأکوان و الفسادات محصورة بین حاصرین و لزم تتالی الآنات و الآنیات لأن الفساد و الکون عندهم دفعیان- و الکلام فی مراتب کل نفس کالکلام فی التبدل من نفس إلی نفس فکما أن التبدل من النفس النباتیة إلی النفس الحیوانیة بالفساد و الکون کذلک التبدل فی مراتب کل نفس- کما فی النفس النباتیة التی قریبة الأفق من الجماد کما فی الطحلب و التی قریبة الأفق من الحیوان کالنحل و کما فی النفس الحیوانیة التی للخراطین و التی للمسوخ و فیما بین مراتب شتی و الطبیعة لا تطفر عنها و أما حدیث القسر فهذا لیس منه إذ فی مواضع القسر لا یبقی المادة القریبة بل تفسد کما فی قطع النبات و حرق الحیوان أو غرقه مثلا و هنا المادة علی حالها و لو کان فی الترقیات الطولیة قسریات لکان القسر دائما أو أکثریا کما لا یخفی و هما محالان فإذن المحرک المعید غیر المزاج و هذا نظیر الطبیعة المعیدة للحالة الطبیعیة بعد زوال الحالة الغریبة القسریة و هی غیر الحالتین، س ره

فسادها و إبطالها أو یجعلها

1) لا یخفی علی الناظر الخبیر أن الکلام المنقول من المحقق الطوسی نص فی اشتداد الجوهری و لا یحتمل شیئا من الوجوه الثلاثة التی ذکرها المصنف قده فانظر فیه حق النظر، ل ره

2) الفرق بین هذا الشق و الشق الثانی أن الصور فی الثانی کانت باقیة و فوضت أحدها تدبیرها إلی الأخری و صارت هی نفسها معطلة و فی الثالث الصورة صارت فاسدة و تکونت صورة أخری باشرت فعلها و فعل نفسها و لا یخفی أن هنا شقا آخر- و هو أن تکون الصورة السابقة باقیة عند ورود اللاحقة و لا تفوض فعلها إلی اللاحقة بل تؤول کل أثر إلی مبدإ یناسبه فما لم یبطل هذا الشق أیضا لم یلزم المطلوب و هو أن یکون مبدأ هذه الآثار شی‌ء واحد ذو مراتب مختلفة بالشدة و الضعف متصلة اتصالا معنویا لا أن هنا مبادی دفعیة الحصول ذوات مفاصل لکن لما کان هذا الشق واضح البطلان لم یتعرض له لأن تلک الصور لما کانت متدرجة فی الکمال من کاملة إلی أکمل من أکمل و هکذا لا بد أن یصدر من کل منها ما یصدر من سابقه مع أنه یبطل هذا و بعض ما سبق من أن المادة الواحدة لا بد لها من صورة واحدة و الجنس الواحد فصله واحد و المعلول الواحد علته واحدة، س ره

3) أی یوجب فساد المادة الثانیة المصورة بالصورة- إن قلت فی المعطوف بکلمة أو أیضا فساد المادة متحقق فکیف المقابلة- قلت فی المعطوف علیه جعل القوة موجبة لفساد المادة و فی المعطوف جعلها موجبة لملزوم الفساد و کلمة أو للإضراب و ضمیر تفسدها راجع إلی القوة و المنظور إلیه فی الحقیقة فیه فساد القوة نفسها و المعنی بل یجعل القوة مادتها مستعدة لقبول ما تفسد نفس القوة.

بحیث تستحق بالإعداد لقبول ما یفسدها و یبطلها بالتضاد فهذا ینافی کون المنی بصورته التی

فیه بصدد الاستکمال و لو کان کذلک لوجب أن تکون القوی النباتیة و الحیوانیة و النطقیة متضادة و لیست کذلک بل هی متفاوتة متفاضلة فی الکمال الوجودی کل سابق منها متوجه إلی اللاحق توجه الشی‌ء إلی کماله و تشبث الفعل إلی غایته و غایة الشی‌ء علة تمامه لا علة بطلانه فلما بطلت الشقوق الثلاثة فثبت أن الجوهر الصوری مما یشتد فی وجوده و یتکامل فی تجوهر ذاته و یتطور فی أطواره و یستوفی الدرجات الطبیعیة و النباتیة و الحیوانیة و البشریة إلی ما شاء الله تعالی و قد علمت من تضاعیف البیان فیما سبق أن الأفاعیل الذاتیة متوجهة بالذات إلی ما هو خیر و کمال و لا یتوجه شی‌ء من الأشیاء فی سلوکه الطبیعی نحو شی‌ء مناف له مضاد إیاه إلا بقسر قاسر أو قاطع طریق له من خارج بل الکشف و البرهان قد أوجبا أن الأشیاء کلها طالبة للخیر الأقصی و النور الأعلی جل مجده و لنعد إلی ما کنا فیه

البرهان الثانی علی مغایرة النفس للمزاج

أنه لا شک أن النبات و الحیوان- متحرکان من تلقاء أنفسهما إلی کمالاتهما فی الکم و الکیف و لا محالة أن الحرکة تقع فی أمزجتهما أیضا لأن الأمزجة تابعة للممتزجات فالمزاج یبدل عند الحرکة و المحرک باق غیر متبدل فالمزاج لیس هو ذلک المحرک و أیضا فلأن البدن الذی یسوء مزاجه بمرض و شبهة قد یعود إلی المزاج الصحیح و لا بد له من معید و لیس هو المزاج الصحیح الذی قد بطل و لا المزاج الفاسد فإذن المحرک المعید غیر المزاج و لیس خارجا عن جسم الحیوان- لأنه لو کان مفارقا فهو لا یفعل إلا بواسطة قوة جسمانیة کما عرفت و إن لم یکن مفارقا فهو لا یفعل إلا بمشارکة الوضع (1)أو بالجسمیة المشترکة و هما باطلان أما الثانی فظاهر کما مر و أما الأول فلما (2)یعرف بأدنی تأمل من أنه لیس اغتذاء الحیوان و نموه و تولیده بقسر قاسر فیکون بقوة فیه و هو المطلوب.


1) التردید علی سبیل منع الخلو فإنه لو فعل بالجسمیة المشترکة لکان فعله بمشارکة الوضع أیضا، س ره

2) بهذا التأویل کما یظهر بطلان الأول یظهر بطلان الثانی إلا أن یکون المراد بالثانی هو الجسمیة المشترکة من الحیوان الذی هو متحرک فی مزاجه لا أن المنفصل من الحیوان یحرکه بالجسمیة المشترکة فتدبر، ل ره

البرهان الثالث

لو کان المحرک هو المزاج لما حدث الإعیاء لأن الإعیاء إنما یکون بسبب حرکة طاریة علی الجسم علی خلاف ما یقتضیه طبعه و لیس یمکن أن یقال- إن طبائع البسائط تقتضی حرکة خلاف ما یقتضیه امتزاجها لأن فعل الطبائع بعد امتزاجها- یجب أن یکون من جنس فعلها حال بساطتها و لا یختلفان إلا بالقوة و الضعف فإنه لو کان مقتضی المزاج مقابلا لمقتضی الطبائع لکانت تلک الطبائع تقتضی أمرین متقابلین و ذلک ممتنع فلو کان محرک الحیوان هو مزاجه لما حدث الإعیاء و لما تجاذب مقتضی النفس- و مقتضی الطبیعة عند الرعشة فلذلک قال الشیخ فی الإشارات إن الحیوان متحرک بشی‌ء غیر مزاجه الذی یمانعه کثیرا حال حرکته فی جهة حرکته بل فی نفس حرکته قال الشارح المتقدم یرید بقوله حال هذه الحرکة البطوء و السرعة کما فی الإعیاء فإن المزاج یمانع کون الحرکة سریعة کالإنسان إذا أراد رفع قدمه فجهة الحرکة الإرادیة هی الفوق و عند الإعیاء لا یکون الحرکة سریعة و یرید بقوله فی جهة حرکته ممانعة النفس و الطبیعة کما فی الرعشة لأن النفس تحرکها إلی فوق و المزاج إلی أسفل فیترکب الحرکة منهما و یرید بقوله فی نفس حرکته أن الإعیاء ربما ینتهی إلی حیث لا یقوی النفس علی التحریک أصلا.

و قال الشارح المحقق المراد بحالة الحرکة وقت الحرکة و المزاج قد یمانع فی جهة الحرکة کما إذا صعد الإنسان علی جبل فإنه یرید الفوق و مزاج بدنه- لغلبة الثقلین تقتضی السفل و المراد بقوله فی نفس حرکته أن المزاج یقتضی السکون علی وجه الأرض لمقتضی الثقل المذکور و النفس قد ترید الحرکة علی وجه الأرض- و رد ما ذکره فی باب الرعشة بأنها لا یترکب من هاتین الحرکتین فقط بل و من کل حرکة فی جهة تریدها النفس و من کل حرکة فی مقابل تلک الجهة تحدث من امتناع العضو عن طاعة النفس فإنه إذا أحدث محرک میلا إلی جهة و عارضه مانع أحدث ذلک المانع میلا إلی مقابل تلک الجهة.

البرهان الرابع

أن الإدراک الحسی فی هذا العالم لا یکون إلا بتکیف الآلة بکیفیة من باب المحسوس فاللمس لا یتحقق إلا مع استحالة مزاج العضو اللامس

فالمدرک لتلک الکیفیة إن کان المزاج فذلک إما أن یکون المزاج الذی قد بطل و هو ممتنع أو الذی حدث و هو أیضا ممتنع لأن المزاج الصحیح الأصلی لا یدرک ذاته- فکیف یدرک المزاج الغریب المتجدد ذاته.

و بالجملة الإحساس یستدعی الانفعال و الشی‌ء لا ینفعل عن نفسه فإذن لا بد فی الإحساس من شی‌ء باق عند توارد الحالتین لیحصل الشعور بذلک التغیر و المزاج غیر باق.

البرهان الخامس

أن الحیوان قد یتحرک فی مزاجه إما عن الاشتداد إلی الضعف- أو عن الضعف إلی الاشتداد و لا شک أن المتحرک (1)غیر المتحرک فیه فالمتحرک فی المزاج غیر المزاج.

البرهان السادس

من العرشیات قد علمت أن الإدراک عبارة عن وجود المدرک بالفتح للمدرک بالکسر فنقول لو کانت النفس هی المزاج لزم أن یکون العرض موجودا لنفسه و التالی محال فالمقدم مثله و أما بیان الملازمة فلأن النفس تدرک المزاج و المزاج لأنه کیفیة ملموسة تکون عرضا فلو کانت النفس هی المزاج فیکون العرض موجودا لذاته و أما بطلان التالی فلأن وجود العرض فی نفسه هو وجوده لموضوعه لا لذاته- فلیس إذن المدرک هو المزاج بل موضوع آخر و لیس ذلک هو الجسم المطلق لأن ذلک ممتنع و إلا لکان کل جسم دراکا و لا أیضا الجسم العنصری و إلا لکان کل جسم عنصری دراکا و هو خلاف الواقع فإذن القوة التی تدرک المزاج شی‌ء غیر المزاج و لا الجسم الذی قام به المزاج بل شی‌ء غیرهما و هو المطلوب.

البرهان السابع

أنا سنقیم البراهین علی تجرد النفس الحیوانیة و القوة الخیالیة (2)عن الأجسام العنصریة و الطبیعیة و التجرد فوق الجوهریة فبطل کون النفس مزاجا


1) و الظاهر المحرک بدل المتحرک فی الموضعین فإن المتحرک هو البدن فتفطن، ل ره

2) عطفها إشارة إلی أن النفس الحیوانیة مجردة بحسب القوة الخیالیة لا بحسب اللمس کبعض الحیوانات التی لها اللمس فقط ثم إن ما سبق من أنا لا نستدل بالتجرد علی الجوهریة کما فعله المتأخرون هو التجرد العقلی و هنا وقع الاستدلال بالتجرد البرزخی الخیالی فلا منافاة و إن لم یشمل هذا أیضا جمیع النفوس کالنباتیة، س ره

اعلم أن من الناس من حاول إبطال کون المزاج نفسا بطریق آخر و هو أن مزاج العضو البسیط مشابه لمزاج جزئه فلو کان المشکل مزاجه لکان شکل الکل و شکل الجزء واحدا و التالی باطل فکذا المقدم.

و اعترض علیه بعض الفضلاء بأن المشکل عنده هو القوة المصورة و هی قوة ساریة فی محلها و جزؤها مساو لکلها فی الماهیة فیعود المحال فی القوة المصورة ما ألزم فی (1)المزاج و کذلک أیضا یلزمه أن یکون شکل جزء (2)الفلک مساویا لشکل کله.

أقول أما القوة المصورة فهی و إن کانت ساریة فی العضو لکن فعلها للتصویر لیس بالاستقلال بل طاعة و خدمة للنفس فتفعل التشکیل فی الأعضاء بحسب أغراض النفس و حاجاتها و أما فعل القوی البسیطة التی تفعل الکرات فلأجل أن القوة الواحدة- إذا اقتضت فی مادة واحدة مقدارا معینا و أفادت شکلا کان مقتضاها من الأشکال الکرویة- فإذا سبق شکل الکرویة للکل یمنع ذلک أن یکون للجزء شکل آخر للاتصال (3)

إن قلت إن موضوع المزاج لیس بسیطا فإن صور العناصر باقیة فی الموالید و لیس اتصال حقیقی فیها لوجود المفاصل بتصغر الأجزاء و تماسها.

قلت الکلام فی المادة القریبة کالعصبیة و العظمیة أو نحوهما و هی واحدة لا البعیدة و إلا فلا یتم الدلیل لجواز تفاوت الشکل بتفاوت القابل، س ره

الواقع فیها و قال أیضا لو کان المحرک قوة مزاجیة تحرکت إلی جهة واحدة فإن المزاج

1) من وحدة شکل الکل و الجزء و کلمة ما بدل للمحال و خبر مبتدإ محذوف، س ره

2) لأن المشکل هو طبیعة الفلک و هی واحدة و لیس لها شعور و إرادة و سنوح أعراض کالمصورة و المزاج فیلزم أن یکون کل جزء من الفلک کرة و لیس کذلک، س ره

3) یعنی لیس هاهنا بالحقیقة بعض و بعض بل متصل واحد و الاتصال الواحدانی مساوق للوحدة الشخصیة فإذا تشکل الموضوع بشکل یمنع ذلک أن یکون للجزء شکل آخر نعم لو انفصل جزء من الفلک عنه لکان کرة لکن لا یخفی أنه یمکن أن یقال بذلک فی المزاج أیضا فنقول هو المشکل لکن إذا أفاد شکلا للکل یمنع ذلک من إفادته للجزء.

الواحد مقتضاه واحد و اعترض علیه الفاضل المذکور بأن هذا أیضا منقوض بالقوی النباتیة- فإن کلا منها واحدة تفعل أفعالا کثیرة کذلک هاهنا.

أقول و الجواب بمثل ما مر فإن القوی النباتیة تفعل أفعالا مختلفة علی حسب أغراض النفس فبهذه البراهین (1)التسعة المذکورة ظهر أن النفس الحیوانیة لیست قوة (2)

و قوله کالصور المعدنیة من باب التشبیه بالضد و هذا أدل دلیل علی ما قلناه، س ره

مزاجیة کالصور المعدنیة مع أن المعدنیات أیضا لیست آثارها و لوازمها إلا بصور جوهریة غیر أمزجتها

فصل (2) فی بیان تجرد النفس الحیوانیة و علیه براهین کثیرة

منها أن الحیوان قد یتزاید أجزاؤه تارة و یتناقص أخری

منها أن الحیوان قد یتزاید (3)أجزاؤه تارة و یتناقص أخری

بالتحلیل فإنه ما من بدن حیوانی إلا و تستولی علیه الحرارة الغریزیة و الأسطقسیة الداخلتان و حرارة الحرکة و الهواء المطیف به سیما عند اشتداد الصیف بارتفاع الشمس و ذلک الحیوان باق بشخصه فی الأحوال کلها فعلمنا أن هویته مغایرة للبنیة المحسوسة.


1) و لیعلم أن غالب المقدمات المأخوذة فی هذه الحجج مقدمات طبیعیة أو طبیة مأخوذة من علومها علی نحو التسلیم و الأصول الموضوعة بیانها علی الفن الذی أخذت منه، ط مد

2) أی لیست مزاجا و إنما عبر بالقوة لإطلاق القوة الفعلیة علی الأعراض أیضا کالحرارة فإنها مبدأ التغییر کما مر فی مرحلة القوة و الفعل و عبر بیاء النسبة من باب نسبة العام إلی خصوصیاته کإطلاق الجوهر الصوری علی الصورة فالهیولانی علی الهیولی و نحوهما تمییزا لذلک العام أو من باب التجرید البدیعی.

3) و هذا ما أشار إلیه المحقق الطوسی قدس سره فی التجرید بقوله و غیر المتبدل غیر المتبدل و اعتراض المحقق القوشجی علیه بأن هذا جار فی النفس الحیوانیة فتکون مجردة فالدلیل أعم من المدعی فاسد لأن المدعی أیضا عام لأن بناء المعاد الجسمانی علی تجرد النفس الحیوانیة بحسب القوة الخالیة و بدون هذا لا یمکن إثباته و لکنه لم یخطر بباله هذا الانتباه و لیس ملایما لمذاقه، س ره

و منها أن البهائم تدرک هویاتها الإدراکیة

و کیف لا و هی تهرب عن المؤلم و تطلب اللذیذ و لیس هربها عن مطلق الألم أما أولا فلأن المشهور أنها لا تدرک الکلیات و لو أدرکتها لکان ما نحن بصدده ألزم و أما ثانیا فلأنها لا تهرب عن ألم غیرها- مع أن ذلک أیضا ألم فهی إذن تهرب عن ألمها فهو یقتضی علمها بأنفسها و ذلک یقتضی تجردها بوجهین.

أحدهما أن العلم یقتضی ثبوت الشی‌ء المدرک بالفتح للشی‌ء المدرک بالکسر- و الصورة التی تحل المادة وجودها للمحل لا لنفسها و کل ما وجوده (1)لنفسه مجرد عن المحل فالمدرک لذاته مجرد عن المحل و ثانیهما أن علم الحیوان بهویته دائم و لیس بمکتسب بالحس و علمه بأعضائه الظاهرة و الباطنة لیس کذلک فهویته (2)

قلت قد ثبت أن العلم و المعلوم بالذات متحدان بالذات، س ره

مغایرة لأعضائه.

أما الصغری فلأن العلم بوجود النفس لو کان مکتسبا لکان إما (3)

قلنا هذا نقیض لکلا الجزءین لأن قوله علم الحیوان بهویته دائم بمنزلة قوله لیس بمکتسب بالحس و بغیره إذ المکتسب لیس بدائم کما لا یخفی فقوله و لیس بمکتسب بالحس- من باب ذکر الخاص بعد العام، س ره

بالحس و هو باطل فإن الحس لا یحس بنفسه فکیف بما هو آلة لها و مستعملة إیاها- و أیضا (4)ربما یعلم ذاته عند ما لا یحس بشی‌ء أصلا و أما بالفکر فلا بد من دلیل- و الدلیل إما علة النفس أو معلولها و الأول باطل لأن علة النفوس شی‌ء أجل من أن یحیط به علم الحیوان و أیضا الأکثرون (5)من الناس یعرفون أنفسهم و إن لم یخطر ببالهم

1) أی وجوده بالفعل فلا یرد الهیولی إذ لیس لها وجود بالفعل إلا فعلیة القوة، س ره

2) إن قلت النتیجة لهذا القیاس أن علمه بهویته مغایر لعلمه بأعضائه لا ما ذکره.

3) إن قلت هذا الکلام فی قوة أن یقال لو کان مکتسبا بالحس لکان إما بالحس لأنه نقیض قوله و لیس بمکتسب بالحس و هو باطل.

4) کما فی الهواء الطلق علی ما سنذکره، س ره

5) إن قلت الکلام فی النفس الحیوانیة قلت إذا کان الإنسان کذلک فالحیوان بطریق أولی مع أن أکثر الناس لا تفاوت بینهم و بین الحیوانات، س ره

علة أنفسهم و الثانی أیضا باطل لأنه إما أن یکون الوسط فی الاستدلال هو الفعل المطلق أو فعله المضاف إلیه فإن اعتبر الفعل المطلق لزم إثبات فاعل مطلق لا فاعل هو هو و إن اعتبر الفعل المضاف فالعلم بالفعل المضاف إلی الشخص توقف علی العلم به- فلو اکتسب العلم به من العلم بالفعل المضاف إلیه لزم الدور فثبت أن علم الحیوان بنفسه غیر مستفاد من حس أو دلیل.

و أما الکبری فلأن الإنسان لا یعرف أعضاؤه الظاهرة إلا بالحس و لا أعضاؤه الباطنة إلا بالتشریح فکذا الحیوان لا یعرف أعضاؤه إذا عرف إلا بأحدها.

برهان آخر علی أن الحیوان لیس هو البنیة المحسوسة

فنقول لو فرض الحیوان کأنه خلق (1)دفعة و خلق کاملا و لکنه محجوب الحواس عن مشاهدة الخارجیات- و إنه یهوی فی خلإ أو هواء طلق لا یصدمه قوام الهواء و لا یحس بشی‌ء من الکیفیات- و فرقت بین أعضائه حتی لا یتلامس فإنه فی هذه الحالة یدرک ذاته و یغفل عن کل أعضائه الظاهرة و الباطنة بل یثبت لذاته و لا یثبت لها مقدارا و لا طولا و لا عرضا و لا جهة من الجهات و لو تخیل وضعا أو جهة أو عضوا من الأعضاء فی تلک الحالة لم یتخیله علی أنه جزء من ذاته و ظاهر أن المشعور به غیر المغفول عنه فإذن هویته مغایرة لجمیع الأعضاء

فصل (3) فی دفع ما أورد علی جوهریة النفس من الشکوک

فصل (3) فی دفع ما أورد علی جوهریة النفس من الشکوک (2)قالوا إن القوی النباتیة حالة فی الأجسام و کذا نفس الحیوان لکونها مدرکة للجزئیات و فاعلة للأفعال الجزئیة و الجوهر المفارق (3)یستحیل


1) لیس من البعید أن یمنع ذلک و خاصة فی غیر الإنسان من سائر أنواع الحیوان، ط مد

2) أی علی کونها جوهرا فقط لیست فیها شائبة العرضیة فافهم، م ره

3) إن أراد المفارق حتی من علائق المادة فالحکم صحیح و لکن النفس الحیوانیة لیست مفارقة بتلک المثابة و إن أراد المفارق فی الجملة فالحکم لیس بصحیح، م ره

أن یکون (1)(2)مدرکا للجزئیات و فاعلا للأفعال الجزئیة فإذن تلک النفس قوة جسمانیة علة للمجموع (3)المرکب من البدن و منها فتلک القوی النباتیة و الحیوانیة موجودة کل واحد منها فی محل غیر متقوم بذاته بل بتلک القوة فهی إذن جوهر صوری فمن جوز کون شی‌ء واحد جوهرا و عرضا باعتبارین قال إن النفس من حیث إنها جزء للنبات أو الحیوان جوهر و من حیث إنها تقوم بمحل مستغن عن الحال فی جسمیته عرض و کذا من أحال کون (4)القائم بالمحل جوهرا أنکر جوهریة النفس مطلقا و قد علمت فساد هذین القولین (5)

إن قلت ما معنی احتیاج المادة إلی الصورة النوعیة فی التنوع و نفس الجسمیة أیضا نوع تام إذ الاعتبار فی التمامیة بالوجود فی العقل و الجسم فی العقل قدیم بجنسه و هو الجوهر و فصله و هو القابل للأبعاد.

قلت مرادهم بالتنوع صیرورة الجسم نوعا تاما من الأنواع المتکافئة کالبسائط و المرکبات التی کل منها فی عرض الآخر و الجسمیة المشترکة بین الأجسام النوعیة ما هی من الأنواع المترتبة کالهیولی لأنها أیضا نوع بسیط هذا.

و أما الأول فلأن الترکیبان أدی إلی الوحدة الحقیقیة فکیف یکون وجود واحد جوهرا و عرضا و قد مر أن القیاس إلی الأشیاء لا یغیر جوهریة الشی‌ء و لا عرضیته و إن لم یؤد إلیها فلیس جزءا بالحقیقة کالحجر الموضوع بجنب الإنسان، س ره

ثم للقائلین بعرضیة النفس متمسکات.

1) إن قلت أ لیس المفارق مدرکا لذاته المشخصة قلت بلی و لکن بالحضور- و الکلیة و الجزئیة من أقسام العلم الحصولی و أیضا المستحیل إدراک الجزئی المتغیر بالآلات المتغیرة لا الجزئی المجرد، س ره

2) إن أراد أن الجوهر المفارق مطلقا و إن کان مفارقا خیالیا یستحیل أن یکون مدرکا للجزئیات و فاعلا لها فممنوع و إن أراد أن المفارق العقلی یستحیل أن یکون کذلک فمسلم و لکن یلزم منه أن لا یکون النفس الحیوانیة من المفارقات العقلیة و لا یلزم منه أن لا تکون من المفارقات مطلقا و المطلوب هو الثانی لا الأول فلا تغفل، ل ره

3) أی علة ناقصة فمن حیث إنها علة للمجموع الذی هو جوهر و جزء له یکون جوهرا لئلا یلزم تقوم الجوهر بالعرض و من حیث استغناء المحل فی الجسمیة عن الحال یکون عرضا، س ره

4) وجه المحالیة ما سیذکر من الدور فإنهم قالوا الحال لا محالة محتاج إلی المحل فلو احتاج المحل إلیه لدار فهو مستغن و الحال فی المحل المستغنی عرض- و لذا قالوا بعرضیة الصور النوعیة لکن لیسوا قائلین بالهیولی فلا یلزم عرضیة الصورة الجسمیة بمقتضی هذه القاعدة، س ره

5) أما الثانی فلما مر فی الجواهر و الأعراض أن الحال محتاج فی التشخص إلی المحل و المحل لا یمکن أن یحتاج إلیه من هذه الجهة بل من جهة أخری فأما فی قوام وجودها کالاحتیاج إلی الصورة الجسمیة أو فی نوعیتها کالصورة النوعیة فلا دور- و أما العرض فهو الحال فی المحل المستغنی فی الوجود و التنوع معا.

أحدها أن الحال یمتنع أن یکون سببا لمحله لاستحالة الدور فلا یکون جوهرا.

و ثانیها و إن یساعدونا علی أن الحال یمکن أن یکون من مقومات المحل- لکن قالوا إن النفس لیست کذلک لأنها إنما تحدث عند حدوث المزاج الصالح- و المتأخر لا یکون علة للمتقدم فالنفس لا تکون علة لحصول المزاج و ثالثها أن النفس لو کانت جوهرا لکان الجوهر ذاتیا لها لأنه جنس لما تحته من الأنواع المحصلة فلو کانت النفس جوهرا لکان العلم بجوهریتها بدیهیا حاصلا من غیر کسب و التالی باطل فکذا المقدم.

و الجواب أما عن الأول فقد مر فیما مضی.

و أما عن الثانی فلما مرت الإشارة إلیه من أن المزاج الذی هو علة معدة- لفیضان نفس أو صورة جمادیة علی المادة المستعدة به غیر المزاج الذی تقیمه و تحفظه تلک النفس أو الصورة فاندفع الدور.

و أما عن الثالث فالذی ذکره الشیخ هو أنا لا نعرف من النفس إلا أنها شی‌ء مدبر للبدن فأما ماهیة (1)ذلک الشی‌ء فمجهولة و الجوهر ذاتی لتلک الماهیة لا لمفهوم أنه شی‌ء ما مدبر للبدن فما هو متقوم بالجوهر غیر معلوم لنا و ما هو معلوم لنا غیر متقوم بالجوهر فزالت الشبهة.

و اعترض علیه بعض الفضلاء بأن علمی بنفسی غیر حاصل بالکسب کما برهن علیه- فلا یخلو إما أن لا أعلم نفسی إلا من حیث إن لها نسبة إلی بدنی أو أعلم حقیقتها فالأول


1) یعنی أن ذاتی الشی‌ء إنما یکون بین الثبوت إذا کان ذلک الشی‌ء متصورا بالکنه- لا بأمر صادق علیه مطلقا بل علی التفصیل أیضا لا علی سبیل الإجمال کتصور المحدود- فإن الفرق بینه و بین الحد بالإجمال و التفصیل، س ره

باطل لما قد مضی و ثبت أن علمی بنفسی لیس غیر نفسی و أنه أبدا حاصل بالفعل و هی جوهر بالحقیقة و لیست من باب المضاف قال و العجب ممن یقول بهذین القولین ثم یغفل عن تناقضهما لا لموجب ثم قال و الجواب الصحیح أن یقال الجوهریة لیست من الأمور الذاتیة فلذلک جاز أن یبقی مجهولا کما بیناه من قبل.

أقول أما کون الجوهر ذاتیا للأنواع الجوهریة فقد صح لنا بالبرهان و أما کونه مجهولا فی النفس مع کونها معلومة الحقیقة لا بالکسب فله وجه آخر لم یحصله هذا الفاضل و أمثاله و هو أن الجوهر ذاتی للماهیات التی یترکب من جنس هو مفهوم الجوهر و فصل محصل له و لیس الجوهر جنسا للوجودات إذ الوجود کما سبق لا جنس له و لا فصل له و العلم بالشی‌ء إذا کان بحصول صورة زائدة حصلت عنه فی ذات المدرک فذلک العلم إذا کان بکنهه فلا بد أن یکون بحده المشتمل علی جنسه و فصله.

و أما إذا کان العلم به بعینه فهو وجوده المخصوص و هویته الشخصیة و الوجود من عوارض الماهیة و الماهیة أیضا غیر داخل فی وجودها و العلم الحصولی صورة کلیة و مقوماتها أیضا أمور کلیة و العلم الحضوری هویته شخصیة غیر محتاج الحصول إلی تقدم معنی جنسی أو فصلی.

فالإنسان متی رجع إلی ذاته و أحضر هویته فربما غفل عن جمیع المعانی الکلیة حتی معنی کونه جوهرا أو شخصا أو مدبرا للبدن فإنی لست أری عند مطالعة ذاتی إلا وجودا یدرک (1)نفسه علی وجه الجزئیة و کل ما هو غیر الهویة المخصوصة التی أشیر إلیها بأنا خارج عن ذاتی حتی مفهوم أنا و مفهوم الوجود و مفهوم المدرک نفسه و مفهوم المدبر للبدن أو النفس أو غیر ذلک فإن جمیعها علوم کلیة أشیر إلی کل منها بهو و أشیر إلی


1) الأولی فی العبارة أن یقال إلا وجودا مدرکا نفسه لأن الاستثناء مفرغ- و یمکن أن یقرأ بالإضافة و حاصل کلامه أن للنفس کبارئها مقاما أحدیا و مقاما واحدیا علی نحو الآیة فالمقام الأحدی ملاحظة الذات فقط من دون ملاحظة کونها جامعة الکمالات- و مع قطع النظر عن المعانی الصادقة علیها و المقام الواحدی ملاحظتها مع أسمائها الحسنی- و صفاتها الجمالیة و الجلالیة من الحیاة و التعقل و التوهم و التخیل و الإحساس و القدرة و التجرد و غیرها، س ره

ذاتی بأنا فالغفلة عن الجوهریة أو الجهل بها لا ینافی کونها من المحمولات الذاتیة لماهیة الإنسان و کذا الحیوان.

و یمکن حمل کلام الشیخ علی هذا لیندفع عنه التناقض المذکور فقد تبین و تحقق من تضاعیف الکلام أن النفس النباتیة لیست بجسم و ثبت أیضا أن بعض النفوس مما یصح لها الانفراد بذاتها و هی التی ثبت لها إدراک تخیلی بالفعل أو إدراک لذاتها و هویتها- فلم یقع فی جوهریتها شک کالإنسان و غیره من الحیوانات التامة الحواس التی لها القوة الإدراکیة الباطنة کالوهم و الحفظ و التخیل.

و أما الحیوانات التی لیس لها إلا قوة اللمس و ما یقرب منها و سائر النباتات- فجوهریتها کما سبق بأن المادة القریبة بوجود هذه الأنفس فیها إنما هی بمزاج خاص (1)و هیئته و المادة إنما تبقی بذلک المزاج ما دامت النفس موجودة لأنها التی تجعلها بذلک المزاج فإن النفس لا محالة علة لتکون مادة النبات و الحیوان علی المزاج الذی لها و هی مبدأ التولید و التربیة فالموضوع (2)القریب للنفس یمتنع أن یکون هو ما هو بالفعل إلا بالنفس لا بأن یتحصل أولا بسبب آخر ثم لحقته النفس لحوقا ما لا حظ له بعد ذلک فی حفظ مزاجه و تقویمه و ترکیبه کالحال فی الأعراض اللازمة أو غیر اللازمة کما زعمه بعض الناس بل أکثرهم أن المنی یتحصل أولا بصورة معدنیة ثم یضاف إلیها صورة نفسانیة و لیس کذلک فإن النفس مقومة لموضوعها القریب موجدة إیاه بالفعل و إذا فارقت النفس فسد موضوعها القریب و زالت القوی المتشعبة منها فیه و صیر الموضوع


1) هذا المزاج لیس هو المزاج الذی هو جامع لتمام استعداد حدوث النفس المتقدم علیها تقدم المستعد التمام علی المستعد له و هو تقدم بالذات بالمعنی الأعم بل هو مزاج منبعث من النفس انبعاث الظل من الأصل و هو مجعول بجعلها و هی مقدمة علیها تقدم ما بالذات علی ما بالعرض و تقدم المرتبة العالیة علی المرتبة الدانیة المتصلة بها اتصالا علی نحو الاتحاد تدبر تفهم، م ره

2) المراد بالموضوع المحل مطلقا لا المحل المستغنی عن الحال و الحاصل أن النفس الحیوانیة و النباتیة مقومة للمحل القریب و کل حال مقوم للمحل جوهر، س ره

البعید بحالة أخری إما أن یبطل و یضمحل نوعه و جوهره الذی به کان مادة للنفس أو یخلف (1)النفس فیها صورة یستبقی المادة علی طبیعتها و کیفیة هذا الاستخلاف لا یخلو عن صعوبة- فإن تلک الصورة لو کانت من فعل النفس فتزول بزوالها و إن لم تکن من فعلها و کانت المادة متحصلة بصورة أخری غیر النفس فلم تکن النفس جوهرا محصلا لما فرض مادة لها- و لعلنا بینا وجه تخلف تلک الصورة من النفس کما فی العظم و الشعر و الظفر و القرن- و غیر ذلک من آثار النفوس الحیوانیة و النباتیة و لست الآن بصدد الخوض فی ذلک- و الذی هو أحوج إلی الحل فی هذا الموضع إشکال آخر یختلج فی صدور أکثر المشتغلین بالفکر فی أحوال النفوس و هو أن لأحد أن یقول إن سلمنا أن النفس النباتیة علة لقوام مادتها القریبة لکونها مفیدة لمزاجها (2)و جامعة لأجزائها و أما النفس الحیوانیة فهی تلحق النباتیة بعد تقویم المادة بجوهر نفسانی هی العلة القریبة لقوام مادتها فیلزمها اتباع هذه النفس الحیوانیة فتکون النفس الحیوانیة إنما تنطبع فی مادة متقومة بالنفس النباتیة فتکون الحیوانیة تقوم بالموضوع المتحصل قبلها لا بها فیکون وجودها وجود عرض (3)فنقول فی الجواب إنه إما أن یعنی بالنفس النباتیة النفس النوعیة التی تختص بالنبات


1) هذا هو الحق و لو لا هذه الخلیفة لما کان لزیارات أهل القبور وجه و متی ضعف الاستخلاف هنا قوی الإحیاء فی الآخرة و هذا کیفیة إحیاء العظم الرمیم و العظم متی اشتدت رمیمیته قویت حیاته علی عکس ما یتوهمه العوام و الکفرة السائلون بقولهم مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ، س ره

2) هذا الإشکال إنما هو علی تقدیر أن یکون المزاج المتعلق به النفس النباتیة بعینه المزاج المتعلق به النفس الحیوانیة و أما إذا کانا متغایرین فکل مقوم لشی‌ء و یرشدک إلیه قوله قده فیما مر إن المادة القریبة لوجود هذه النفوس إنما هی بمزاج خاص و هیئة، س ره

3) أقول قد مر أن خصوصیة المزاج من تتمة المادة و لا شک أن المزاج الخاص الذی یستحق المادة النفس الحیوانیة محفوظ بالنفس الحیوانیة کما مر أیضا و إذا کان الأمر کذلک فکیف تکون لحوق النفس الحیوانیة للمادة بعد تحصلها لجوهر نفسانی بل العلة القریبة لقوام مادتها حتی یلزم أن یکون وجود النفس الحیوانیة وجود عرض فتدبر، ل ره

دون الحیوان أو المعنی الجنسی العام الذی یعم النفس النباتیة و الحیوانیة بل الإنسانیة أیضا و هو مبدأ التغذی و النمو و التولید أو یعنی بها قوة النفس التی یصدر عنها هذه الآثار الثلاثة النباتیة فإن عنی به الأول فذلک غیر موجود فی الحیوان متحصلا بالفعل علی وجه التحصیل و التنویع کما لیس السواد الضعیف موجودا فی السواد الشدید بالفعل- و إن عنی به المعنی الثانی فالمعنی العام یقتضی أثرا (1)

إن قلت نحن نتصور الحیوان مجردا عن الفصول فکیف قلتم إن الجنس فی العقل أیضا بنحو الاستهلاک- قلنا الحیوان المتصور کذلک مادة عقلیة لا جنس إنما الجنس ما هو فی ضمن الإنسان المعقول و أیضا المبهم الحیوان من حیث الوجود لا من حیث المفهوم، س ره

عاما فإن الصانع العام ینسب إلیه المصنوع العام کالکاتب المطلق ینسب إلیه الکتابة المطلقة فلیست المادة النباتیة مما یتحصل بنفس نباتیة جنسیة مطلقة فإن الجنس الطبیعی غیر موجود علی الانفراد و لا الکلیات الطبیعیة کالنوع الطبیعی و الفصل الطبیعی و العرض العام الطبیعی مما یمکن أن یوجد مجردة عن القیود الوجودیة و إذا لم یتحصل المادة بالمعنی العام النباتی فإذا تحصل هذا العام بقوة الحس و الحرکة فلیست هذه القوة الحیوانیة مما یلحق أمرا متحصل القوام بذاته- لحوق العارض للموضوع له و إن عنی به المعنی الثالث فلیس الأمر کما یظنه من لا یمعن فی صناعة الحکمة النظریة من أن القوة النامیة تفعل أولا بدنا حیوانیا ثم یأتیها القوة الحیوانیة و تتصرف فیها بالاستخدام و یجعلها آلة من آلاتها و قوة من قواها کما یجری مثله فی الأفعال الصناعیة التی تقع بین القاصدین المختارین بل القوة النباتیة هی قوة من نفس لها غیر تلک القوة قوی أخری لا توجد قبل تلک النفس و إلا لکانت آلة الشی‌ء

1) الطبیعة الجنسیة المأخوذة لا بشرط إنما تقتضی الأثر إذا کان منضما إلیها الفصل- و بهذا الاعتبار أسندوا العرض العام إلیها کما أسندوا الخاصة إلی الفصل و أما مع قطع النظر عن هذا فلا وجود فلا اقتضاء لأن وجود الجنس وجودات لاستهلاکه فی وجودات الأنواع فلا یحاذیه شی‌ء علی حدة وراء مصادیق الأنواع و لذا یقال فی تعریفه هو المقول علی الکثرة المختلفة الحقائق بخلاف النوع لأنه موجود مجرد عن المادة و العوارض الغریبة فی عالم العقل المنفصل أو المتصل و الجنس وجوده فی العقلین أیضا بنحو الاستهلاک فی النوع المعقول فالاقتضاء إنما هو للفصل.

مستعملة قبل وجود ذی الآلة و هذا من المحالات (1)عند المتدرب فی صناعة الحکمة- فالقوة النباتیة من شعب القوة الحیوانیة غیر متحصلة إلا بها کما أن الحیوانیة حقیقة غیر متحصلة فیما له جوهر نطقی إلا بالجوهر النطقی و ستعلم أن لکل بدن منا نفسا واحدة و أن سائر القوی معلولة لها منشعبة منها فی الأعضاء هذا علی ما اشتهر عند أئمة الحکمة من المتأخرین.

و أما الذی استقر علیه اعتقادنا فهو أن النفس (2)کل القوی و هی مجمعها الوحدانی و مبدؤها و غایتها و هکذا الحال فی کل قوة عالیة بالنسبة إلی ما تحتها من القوی التی تستخدمها و إن کان استخدامها بالتقدیم و التأخیر فهذه القوی متقدمة بعضها علی بعض- و کل ما هو أقدم بالزمان فهو آخر بالرتبة و الشرف فالنفس التی لنا أو لکل حیوان- فهی جامعة لأسطقسات بدنه و مؤلفها و مرکبها علی وجه یصلح لأن یکون بدنا لها- و هی أیضا التی تغذیه و تنمیه و تکمله شخصا بالتغذیة و نوعا بالتولید و تحفظ صحته علیه و تدفع مرضه عنه و ترده علی مزاجه الصحیح الذی کان به صلاحه إذا فسد و تدیمه علی النظام الذی ینبغی فلا یستولی علیه المغیرات الخارجیة ما دامت النفس موجودة فیه- و لو لا أن النفس کما أنها مبدأ للأفاعیل (3)الإدراکیة و الحیوانیة مبدأ للأفاعیل النباتیة


1) الحاصل أن هذه القوة النباتیة إن لم یجعل من خوادم القوة الحیوانیة یلزم إجزاء مثل الأفعال الصناعیة فیها و هو فاسد و إن جعلت منها یلزم استعمال الآلة قبل ذی الآلة فعلی قول أئمة الحکمة النفس الحیوانیة موجودة أولا و مستخدمة للقوة النباتیة و علی تحقیق المصنف و قوله بالحرکة الجوهریة فمبدأ التغذیة و التنمیة و التولید طلیعة من نفس حیوانیة أو إنسانیة هی أصل محفوظ للقوی و أثرها فی الابتداء لیس إلا الاغتذاء و نحوه، س ره

2) فإن کل بسیط الحقیقة کل الأشیاء التی تحته فهی الکثرة فی الوحدة بنحو أشد و أقوی کما أن القوی هی النفس بمعنی أنها شئونها و فنونها و مجالی ظهورها و محال انبساط نورها و هی الوحدة فی الکثرة و الأولی شهود المفصل فی المجمل- و الثانیة شهود المجمل فی المفصل و العلة حد تام للمعلول و المعلول حد ناقص للعلة کما مر- فالنفس هی القوی و القوی هی النفس، س ره

3) المراد من الأفاعیل الإدراکیة واضح و المراد من الأفاعیل الحیوانیة أفاعیل الشهوة و الغضب و من الأفاعیل النباتیة هو الهضم و التغذیة و التنمیة و غیرها و من الأفاعیل الطبیعیة حفظ المزاج و تقویم المادة و الترکیب و التألیف، م ره

و الطبیعیة فی المادة البدنیة لما بقیت علی صحتها بل فسدت باستیلاء الأحوال الخارجیة علیها و لما کان ما یعرض النفس من القضایا و الاعتقادات المحبوبة أو المؤلمة الواردة علی النفس- التی تلذها أو تؤلمها مؤثرة فی البدن مفیدة للقوی النامیة قوة أو ضعفا و لیس هذا التأثیر فی البدن من الاعتقاد بما هو اعتقاد ما لم یتبعه انفعال فی المواد اللطیفة الساریة فی البدن من سرور أو غم هما أیضا من الأحوال النفسانیة و لکن یتبعها تغییر فی أحوال الروح البخاری و مزاجه ثم فی أحوال البدن الکثیف و مزاجه بتوسط القوی أما الفرح النطقی فیزید القوی البدنیة کالنامیة أو ما هو أدنی منزلة منها شدة و نفاذا و الغم النطقی یفیدها ضعفا و عجزا و فتورا حتی یفسدها فعلها و ینتقص المزاج و ذلک من أقوی الدلالة علی أن النفس یسری فعلها و تدبیرها فی المادة الأخیرة و القشر الأکثف الأبعد من لباب جوهرها الألطف الأعلی فقد ثبت أن النفس الحیوانیة بل الإنسانیة جامعة لهذه القوی الإدراکیة و النباتیة- و موضوعاتها القریبة و البعیدة فهی إذن کمال لموضوع هو لا یتقوم إلا به و هو أیضا مکمل النوع و صانعه لأن الأشیاء (1)

فإن قیل فیکون کل واحد من زید و عمرو و خالد و غیرهم نوعا منحصرا فی شخصه- مع أن ذلک من خواص العقول.

قلت هذا حق بحسب الباطن کما سیجی‌ء فإن الأشخاص بحسب اکتساب الملکات أنواع جمة، س ره

المتخالفة بالأنفس متخالفة بالحقیقة النوعیة لا بمجرد العوارض الشخصیة لیکون الأنفس للأبدان کالهیئات اللاحقة للأنواع المحصلة بعد تمامها.

و اعلم أیضا أن القوی النباتیة الموجودة فی النبات مخالفة بالماهیة و النوعیة- للقوی النباتیة الموجودة فی الحیوان و هی فی الموضعین لیس بعرض کما توهم بل جوهر أما فی النبات فبالفعل و أما فی الحیوان فبالقوة و معنی القوة هاهنا غیر ما یصحبه الإمکان الاستعدادی بل هذه القوة کما یقال فی المعقولات بالقیاس إلی العقل البسیط إنها فیه بالقوة الفعلیة الإجمالیة و هی کائنة عن العقل البسیط تکون الفعل عن الفاعل لا تکون الشی‌ء عن القابل المستعد له


1) تعلیل لتحقق النوعیة هاهنا بتخالف الأنفس.

فصل (4) فی تعدید قوی النفس المنشعبة عنها فی البدن

اشارة

قال الشیخ فی الشفا

القوی النفسانیة منقسمة بالقسمة الأولیة إلی ثلاثة أجناس
اشارة

القوی النفسانیة (1)منقسمة بالقسمة الأولیة إلی ثلاثة أجناس

أحدها النفس النباتیة

و هی کمال أول لجسم طبیعی آلی من جهة ما یتولد (2)و یربو و یولد.

و ثانیها النفس الحیوانیة

و هی کما أول لجسم طبیعی آلی من جهة ما یدرک الجزئیات و یتحرک بالإرادة.

و ثالثها النفس الإنسانیة

و هی کمال أول لجسم طبیعی آلی من جهة ما یدرک الأمور الکلیة و یفعل الأفاعیل الکائنة بالاختیار الفکری و الاستنباط بالرأی و لکل درجات متفاوتة فی الکمالیة و النقص.

و للنفس النباتیة قوی ثلاث
اشارة

و للنفس النباتیة قوی ثلاث (3)


1) أطلق القوی علیها لأنها کثیرا ما تطلق علی القوی الفعلیة و المبادی الفعالة- حتی أطلق أرسطو القوة الإلهیة علی الواجب تعالی أو لأنها بالنسبة إلی النفس الأرضیة کقوی و النفس بمنزلة الجنس تحتها نوعان السماویة و الأرضیة ثم الأرضیة بمنزلة الجنس لأنواع هی الإنسانیة و الحیوانیة و النباتیة و کل منها جنس لأنواع فأنواع النفس الحیوانیة نفس الفرس و نفس الحمار و غیرها و کذا النباتیة و أما الإنسانیة فهی بحسب الباطن جنس تحته أنواع و أما فی الظاهر فهی نوع حقیقی أخیر لاتحاد الحد فالمراد بالأجناس فی کلام الشیخ الجنس المصطلح و یحتمل أن یراد به الجنس اللغوی، س ره

2) أی من الغذاء فیطابق ما هو المشهور و هو قولهم من جهة ما یتغذی و لیکون التعریف تاما من جهة الدلالة علی أجزائها الثلاثة من الغاذیة و النامیة و المولدة و أما المصورة فلا بأس بعدم الدلالة علیها لاستناد الأفعال المحکمة فی الحقیقة إلی الصانع الحکیم تعالی شأنه، س ره

3) ما ذکره رحمه الله وحده من قوی النفس المنشعبة و محالها تبعا لمن تقدمه من الحکماء یخالف ما یذکره أصحاب التشریح و علماء الحیاة الیوم غیر أن ما ذکره ره مبنی علی التقسیم و التعداد بحسب أنواع الأعمال النفسیة و هو أوفق بما سیورده من الأبحاث النفسیة، ط مد

القوة الغاذیة

و هی التی تحیل جسما إلی مشاکلة الجسم الذی هی فیه و تلصقه و تشبهه به بدل ما یتحلل عنه

و القوة المنمیة

و هی قوة تزید فی الجسم الذی هی فیه بالجسم المتشبه به زیادة متناسبة فی أقطاره طولا و عرضا و عمقا لیبلغ به کماله فی النشو.

و القوة المولدة

و هی التی تأخذ من الجسم الذی هی فیه مادة شبیهة به بالقوة فتفعل فیها باستمداد (1)أجسام أخری یتشبه بها من التخلیق و التشکیل ما یصیرها شبیهة به بالفعل.

و النفس الحیوانیة لها بالقسمة الأولی قوتان محرکة و مدرکة.
و المحرکة علی قسمین

إما محرکة بأنها باعثة علی الحرکة و إما محرکة بأنها فاعلة و معنی الباعثة أنها علة (2)

و ثانیها أنها عین العلة الغائیة بحسب الذهن إذ قد تقرر أنها مقدمة ذهنا مؤخرة عینا و أن الأفاعیل الاختیاریة مسبوقة بالتصور و التصدیق بالغایة فتصور العلة الغائیة عین المدرک لاتحاد المدرک و المدرک و المدرکة عین المحرکة لأن القوی شئون ذات واحدة هی النفس و النفس فی وحدته کل القوی و الشیخ و إن لم یقل باتحاد العاقل و المعقول فیما سوی کتابه المبدإ و المعاد إلا أنه لا یأبی عن الارتباط و الاتصال المعنویین بین القوی و بینها و بین مدرکاتها.

و ثالثها أن معنی الکلام أن الباعثة و استکمالها باستیفاء ما تشتاق إلیه علة غائیة فی الحقیقة لأفعال النفس لا ما هو علة غائیة فی الظاهر مثل جلوس السلطان علی السریر فی عمل النجار أو استکنان زید فی البیت فی عمل البناء و غیرهما فی غیرهما، س ره

غائیة و هی أشرف العلل الأربع کما علمت و تلک

1) الفاء بمعنی ثم و یفعل بالبناء للمفعول لأن ذلک الفعل و التشبیه بالفعل إنما هما فی مثل الرحم و فعل المولدة فی تلک المادة إعداد کل جزء منها بصورة خاصة کما قرر، س ره

2) الباعثة ما ینبعث عنا الشوق إلی العلة الغائیة فتوجیه الحمل فی کلام الشیخ من وجوه- أحدها أنها عین العلة الغائیة بحسب العین لأن العلة الغائیة مطلوبة للشوقیة و هی ما لأجله الفعل و الشوق و الطالب و المطلوب من سنخ واحد فالنور یطلب النور و النار یطلب النار- و الطیبات للطیبین و الخبیثات للخبیثین و لذا یقال العشق النفسانی مبدؤه مشاکلة نفس العاشق للمعشوق فی الجوهر بل إن سألت الحق فالطالب و المطلوب واحد- و العاشق و المعشوق من مصدر فارد کما قیل أنا من أهوی و من أهوی أنا.

الباعثة هی القوة الشوقیة و هی متصلة بالقوة الخیالیة التی سنذکرها فإذا ارتسمت فیها صورة مطلوبة أو مهروبة عنها حملت القوة المحرکة الأخری علی التحریک و لها شعبتان شعبة تسمی قوة شهوانیة و هی قوة تنبعث علی تحریک یقرب به من الأسباب المتخیلة ضروریة أو نافعة فی قوامه طلبا للذة و شعبة تسمی قوة غضبیة و هی التی تنبعث علی تحریک- یدفع به الشی‌ء المتخیل ضارا أو مفسدا طلبا للغلبة و أما القوة المحرکة علی أنها فاعلة فهی قوة تنبعث فی الأعصاب و العضلات من شأنها أن تشنج العضلات فتنجذب الأوتار و العضلات- و الرباطات المتصلة بالأعضاء إلی نحو جهة المبدإ أو ترخیها أو تمدها طولا فیصیر الأوتار و الرباطات إلی خلاف جهة المبدإ.

و أما القوة المدرکة فتنقسم إلی قسمین

منها قوة تدرک من خارج و منها قوة تدرک من داخل و المدرکة من خارج هی الحواس الخمس أو الثمان (1)

ثم (2)أخذ فی تعریف کل من هذه الحواس الظاهرة و ساق الکلام إلی اللمس فقال و منها اللمس و هی قوة مرتبة فی أعصاب جلد البدن کله و لحمه تدرک (3)ما یماسه و یؤثر فیه بالمضادة المحیلة للمزاج أو المحیلة لهیئة الترکیب و یشبه أن یکون هذه القوة عند قوم لا نوعا آخرا بل جنسا لقوی أربع أو فوقها منبثة معا فی الجلد کله واحدتها حاکمة فی التضاد- الذی هو بین الحار و البارد و الثانیة حاکمة فی التضاد الذی بین الرطب و الیابس و الثالثة


1) بناء علی عد اللمس أربعة، س ره

2) بناء علی أن القوة اللامسة تکون جنسا لقوی أربع و تکون واحدة وحدة اعتباریة کما هو الحق عند الشیخ و کون الحواس خمسا مبنی علی ما هو الظاهر المشهور- من کون القوة اللامسة واحدة وحدة بالذات فلا تغفل، ل ره

3) لکن ما قرب منه من الجلد فیقوی إدراکه و ما قرب من العظم فیضعف- و لذا قال المصنف قدس سره فی المبدإ و المعاد فی غالب اللحم و إنما اشترط المضادة بین المدرک و المدرک بقوله بالمضادة لأنه إذا کان من جنس واحد فلا تأثر إلا إذا کانت الکیفیة المدرکة غالبة و قوله أو المحیلة کتفرق اتصال یحدث فی الترکیب و قوله یشبه أن یکون هذه القوة عند قوم لا نوعا قضیة معدولة یعنی لیست کالباصرة نوعا آخر بل یشبه بالحق عند قوم أن یکون جنسا و سیجی‌ء تحقیق هذا المذهب فی هذا السفر، س ره

حاکمة فی التضاد الذی بین الصلب و اللین و الرابعة حاکمة فی التضاد الذی بین الخشن و الأملس إلا أن اجتماعها فی آلة واحدة یوهم تأحدها بالذات.

ثم شرع فی تفصیل القوی الباطنة بعبارة هذا ملخصه تقریبا إلی الأفهام و هو أن القوة المدرکة إما أن تکون مدرکة للجزئیات أو للکلیات و المدرکة للجزئیات إما أن تکون من الحواس الظاهرة و قد عرفتها و إما أن تکون من الحواس الباطنة ثم إن الحس الباطن إما أن یکون مدرکا فقط أو مدرکا و متصرفا فإن کان مدرکا فقط فإما أن یکون مدرکا للصور الجزئیة أو للمعانی الجزئیة و أعنی بالصور الجزئیة مثل الخیال الحاصل عن زید و عمرو و أعنی بالمعانی الجزئیة مثل إدراک أن هذا الشخص صدیق و ذلک الآخر عدو فالمدرک للصور الجزئیة یسمی حسا مشترکا و هو الذی یجتمع فیه صور المحسوسات الظاهرة کلها و المدرک للمعانی الجزئیة یسمی وهما ثم لکل واحدة من هاتین القوتین خزانة فخزانة الحس المشترک هو الخیال و خزانة الواهمة هی الحافظة فهذه قوی أربع.

و أما القوة المتصرفة (1)فهی التی من شأنها أن تتصرف فی المدرکات المخزونة فی الخزانتین بالترکیب و التحلیل فترکب إنسانا بصورة طیر و جبلا من زمرد و بحرا من زیبق و هذه القوة إن استعملها القوة الوهمیة الحیوانیة یسمی متخیلة و إن استعملها القوة الناطقة یسمی باسم المفکرة ثم قالوا الحس المشترک و الخیال مسکنها البطن (2)المقدم من الدماغ


1) تسمیتها بها لاختصاص التصرف بها و إلا فقد مر آنفا أنها مدرکة و متصرفة- و إن کان إسناد الإدراک إلیها خلاف المشهور و لا وجه له فی الواقع أیضا کیف و لو جوزوا إسناد فعلین إلی قوة فما بالهم ذهبوا إلی تکثیر القوی ثم إن الأطبق بقواعد القوم أن یقال إن مدرکنا إما معنی و إما صورة و المعنی إما جزئی و إما کلی فالمدرک أیضا ثلاثة لأن المتضایفین متکافئان فی العدد و لکل خازن فالمدرک للصور هو الحس المشترک و خازنه الخیال و المدرک للمعانی الجزئیة هو الوهم و خازنه الحافظة و المدرک للمعانی الکلیة هو العقل و خازنه العقل الفعال و المتصرف فی الجمیع هو المتصرفة، س ره

2) لم یذکر الخیال إذ یستنبط أن الخزانة مسکنها عند صاحبها، س ره

و أما المتخیلة المتصرفة فمسکنها البطن الأوسط من الدماغ.

و أما الوهمیة فمسکنها البطن الأوسط من الدماغ.

و أما الحافظة فمسکنها البطن الآخر من الدماغ.

ثم منهم من یجعل النفس الحیوانیة عبارة عن مجموع هذه القوی.

و منهم من یجعل النفس هی القوة الوهمیة و یجعلون سائر القوی تبعا لها و لکل من المذهبین وجه صحیح کما ستعلم فهذه خلاصة الکلام فی تفصیل القوی الحیوانیة و حاملها کلها هو الروح البخاری المشاکل لجوهر السماء و أما تفصیل قوی النفس الناطقة فسیأتی ذکر تفاصیلها فی موضع آخر و نحن الآن بصدد أن نذکر حجج إثبات هذه القوی و ما یرد علیها و الذب عنها و لکن بعد أن نبین وجوه الاختلاف فی أفاعیل النفس کم هی و من الله التأیید

فصل (5) فی قاعدة تستعلم منها تعدد القوی

و اعلم أن الذی یظنه الناس منشأ و موجبا لاختلاف القوی و المبادی خمسة أوجه-
اشارة

و اعلم أن الذی یظنه الناس منشأ و موجبا لاختلاف (1)القوی و المبادی خمسة أوجه-

أحدها اختلاف المفهومات

مثل اختلاف الحیوان من جهة المعنی النامی و معنی الحساس فیجعلون الحیوان لأجله مرکبا من مادة و صورة هما بدن نباتی و نفس حساسة


1) المراد بالقوة أعم من القوة الفاعلة و القوة المنفعلة إذ لفظ القوة تطلق علیهما- کما مر فی مرحلة القوة و الفعل و کذا المبدأ أعم من الفاعلی و القابلی إذ الترکیب من المادة و الصورة الذی مثل به فی الوجه الأول من هذا القبیل و لا سیما الترکیب من مادة المواد و الصورة الجسمیة فی الجسم الطبیعی من جهة اختلاف مفهومی القوة و الفعل- بل المبدأ أعم من الوجود و العدم و کون العدم من المبادی من المشهورات فیما بینهم- فصح الوجه الثانی أیضا من أن اختلاف الأفاعیل بالوجود و العدم یستدعی مبدأین إذ معلوم أن مبدأ العدم عدم و بالجملة ذکر الأوجه التی یمکن أن تکون منشأ لاختلاف المبادی- و القوی مطلقا فی أی موضع کان یحقق منها ما هو منشأ تعدد قوی النفس بخصوصها و القوة فی مباحث النفس القوة الفعلیة بمعنی مبدإ التغیر، س ره

و کذا اختلاف ماهیة النبات بحسب معنی التجسم الذی من جهة المادة و معنی النباتیة الذی من جهة الصورة و علی هذا القیاس فی کل ما له مادة و صورة.

و ثانیها الاختلاف بالوجود و العدم فی الأفاعیل

مثل التحریک و التسکین و العلم و الجهل و الیقین و الشک.

و ثالثها بالأشد و الأضعف

کالیقین و الظن فی الاعتقاد أو زیادة الشهوة و نقصها فی الأخلاق أو العظم و الصغر فی الأبدان.

و رابعها بالسرعة و البطوء

کالتحدس و التفکر.

و خامسها اختلاف الآثار بالنوع

إما مع اتحاد الجنس القریب کإبصار (1)السواد و البیاض و إدراک الحلاوة و المرارة و إما مع اختلاف الجنس إما القریب کإدراک الألوان و الأصوات و إما القریب و البعید کالإدراک و التحریک.

إذا تمهد هذا فنقول
القسم الأول

(2)من الاختلاف لا یوجب تعددا فی القوة و لا یستدعی اثنینیة فی الوجود إذ کثیرا ما یکون قوة بسیطة تکون مصداقا للمعانی المتعددة من غیر تکثر لا فی الذات و لا فی حیثیة الوجود کالعاقلیة و المعقولیة فی الجوهر المفارق- و کصدق العلم و القدرة و الإرادة و الحیاة و سائر النعوت الإلهیة علی واجب الوجود تعالی.

و القسم الثانی

أیضا لا یستدعی قوتین و لا یوجب کثرة فی المبدإ للفعل إذ ربما کان وجود الفعل بوجود القوة و لا یکون عدمه لعدمها (3)بل لعدم (4)شرط من شرائط تأثیرها


1) لما کان العلم و الإدراک عین المعلوم و المدرک کان اختلاف السواد و البیاض عین اختلاف الإبصارین و اتحاد جنسهما القریب عین اتحاد جنسهما القریب و کذا الکلام فی قوله و إما مع اختلاف الجنس إلخ، س ره

2) إلا مع التعاند کمفهومی العلة و المعلول و المحرک و المتحرک و الفاعل و القابل بمعنی المنفعل التجددی و غیر ذلک، س ره

3) أی لعدمها رأسا و إن کان عدمه لعدم مرتبة من مراتب حرکتها الجوهریة تدبر تفهم، م ره

4) کالطبیعة یوجب التسکین بشرط عدم الخروج عن حیزه الطبیعی و یوجب التحریک بشرط الخروج منه، س ره

فوجود الفعل تارة و عدمه أخری لم یکن دلیلا علی تعدد القوة.

و القسم الثالث

أیضا لا یقتضی تعدد القوی و إلا لزم أن یکون مراتب القوی بحسب مراتب الشدة و الضعف الغیر المتناهیة فلزم تتالی القوی فی آنات متتالیة غیر متناهیة و اللازم باطل فکذا الملزوم بیان الشرطیة أن الاشتداد حرکة ما فی الکیف و الحرکة حالة متصلة یمکن أن یفرض فیها حدود غیر متناهیة بحسب الوهم کل منها یوجد فی آن مفروض- و له فرد خاص من ذلک فی مرتبة خاصة من الشدة و الضعف فلو وجب أن یکون لکل حد من الشدة قوة أخری لزم القوی المتفاصلة الغیر المتناهیة بالفعل فیلزم منه ترکیب الزمان و المسافة من أجزاء لا یتجزی و کون غیر المتناهی محصورا بین حاصرین و کون القوة الجسمانیة مبدأ لأفاعیل غیر متناهیة و الکل محال بل لعل (1)السبب فیه قوة القوة الواحدة و ضعفها بحسب اختلاف الأسباب المستدعیة أو من جهة اختلاف القابل- أو الآلة أو اختلالها أو کلالها تارة و حدتها و مضائها أخری و کذا القول (2)فی الاختلاف بالسرعة و البطوء.

و أما القسم الخامس

(3)فزعموا أن الأمور المتخالفة (4)بالجنس قریبا کان أو بعیدا لا تستقل بها قوة واحدة (5)فالقوة الواحدة لا تکون وافیة بالإدراک و التحریک بل لا تکون وافیة عندهم بالإدراک الباطن و الإدراک الظاهر بل لا تکون وافیة بإدراک الألوان و الطعوم


1) عطف علی قوله لا یقتضی، س ره

2) فإنهما فی الحرکات کالشدة و الضعف فی الکیفیات، س ره

3) هذا إعادة بیان للقسم الخامس ثم امتاز عنهم بقوله و إذا علمت إلخ لکن فرق بین هذا البیان و البیان السابق فإن هذه اختیار للتفصیل و تخصیص لاستدعاء التعدد بالأمور المتخالفة بالجنس دون المتحدة فی الجنس بخلاف السابق، س ره

4) لیس هذا تخصیصا لقولهم باستدعاء الاختلاف التعدد بالاختلاف فی الجنس بل أخذ ما هو أولی بالاستدعاء و أقرب منه و أبعد من البطلان فإنه إذا بطل استدعاء الاختلاف فی الجنس التعدد و اتضح بطلان استدعاء الاختلاف النوعی حق اتضاح و لا یحتاج إلی الذکر تدبر، م ره

5) هذا منقوض بالحس المشترک فإنه قوة واحدة تستقل بإدراک مدرکات الحواس الظاهرة مع کونها متخالفة بالجنس فتأمل، ل ره

و الروائح بل لا بد لکل جنس من قوة علی حدة هذا هو الذی اختاره الشیخ و من تبعه- و إذا علمت أن منشأ تعدد القوی لیس شیئا من الوجوه (1)المذکورة.

فاعلم أن المرکوز فی مدارک المتأخرین من أهل البحث أن الحجة فی تعدد القوی عند الحکماء کالشیخ و غیره أن القوی بسائط و البسیط لا یصدر عنه بالذات إلا فعل واحد- فإذن القوة الواحدة لا یجوز أن یکون مبدأ لأکثر من فعل واحد بالقصد الأول بل یجوز ذلک بالقصد الثانی و بالعرض مثل أن (2)

و اعلم أن ما ذکر من المقدمة بدیهی اتفاقی و الکلام إنما هو فی تحقق الموضوع- فالمتکلمون قالوا إن کل شی‌ء حتی واجب الوجود فیه جهات عدیدة و لا واحد من جمیع الجهات أصلا و إلا لا یصدر عنه إلا الواحد، س ره

الإبصار إنما هو قوة واحدة علی إدراک اللون- ثم ذلک اللون فی نفسه قد یکون سوادا و قد یکون بیاضا و القوة الخیالیة هی التی من شأنها استثبات الصورة المجردة عن المادة تجریدا غیر بالغ إلی حد المعقولیة ثم یعرض أن تکون تلک الصورة لونا و طعما و رائحة و صوتا و حرارة مثلا و القوة العاقلة هی التی تدرک الأمور البریئة عن المادة و علائقها ثم تارة تکون فلکا و تارة تکون حیوانا أو جمادا أو کیفا أو کما أو وضعا أو أینا أو غیر ذلک من المقولات و أجناسها و أنواعها.

و هذا لیس کما زعموه إذ تلک الحجة (3)

و أما ثانیا فلأنه قدس سره أشار إلی الأجزاء فی الإلهیات فی فصل معقود لهذه القاعدة بقوله إن الحق الواحد الصرف و کذا الواحد بما هو واحد لا یصدر عنه بتلک الحیثیة إلا واحد.

و أما ثالثا فلأن الواحد الغیر الحقیقی و إن جاز فیه کثرة الحیثیات إلا أنه لا یناسب أیة حیثیة کانت لأی معلول کان مثل أن یفعل الطبیعة الواحدة شکلا مضلعا سطحه بجنسها و خطه بفصلها و نحو ذلک و إلا فلم لا یجوز أن یفعل النار الإضاءة و الإظلام و یفعل الطبیعة التحریک و التسکین من غیر اشتراط بوجدان الحالة الملائمة و فقدانها، س ره

غیر جاریة إلا فی الواحد الحقیقی الذی هو

1) أی الأربعة أو الخمسة بناء علی اختیار التفصیل، س ره

2) لیس مراده أنها تدرک اللون الکلی لیکون خلاف الواقع بل مقصوده أنه لو فرضنا أنه کان للون تحقق فی الخارج بدون الخصوصیات لکان مدرکا علی قیاس ما یقال فی لوازم الماهیات من أنه لو کان لها تقرر بدون الوجود لکانت أیضا لوازم لها.

3) فیه نظر أما أولا فلأنه قدس سره نفسه یجریها فی الطبائع تبعا للقوم بأن مقتضاها الکرویة فإن الطبیعة واحدة و الفاعل الواحد فی القابل الواحد لا یفعل إلا فعلا واحدا.

واحد من کل الوجوه و لیست القوی کذلک لتضاعف الجهات الإمکانیة فیها.

و أیضا الدلیل الدال علی أن الواحد بالنوع أو الجنس لا یصدر عنه إلا واحد بالنوع أو الجنس کذلک دل علی أن الواحد بالشخص لا یصدر عنه إلا الواحد بالشخص فیلزم أن (1)تکون القوة الباصرة التی أدرکنا بها سوادا غیر الباصرة التی أدرکنا بها سوادا آخر فإذا جوز کون القوة الشخصیة مبدأ لأفعال کثیرة بالعدد فلیجز صدور الکثیرة بالنوع عن القوة الواحدة.

فقد علم أن المعول علیه فی تعدد القوی لیس القاعدة المذکورة بل

البرهان علی تعدد القوی أحد أمرین
اشارة

البرهان علی تعدد القوی أحد أمرین (2)

أحدهما انفکاک وجود قوة عن قوة أخری

أحدهما (3)انفکاک وجود قوة عن قوة أخری

فدل علی تغایرهما و ذلک لبطلان (4)


1) لا یخفی أنهم أجابوا بأن المدرک بالذات هو اللون و الخصوصیات مدرکة بالعرض و بالقصد الثانی إلا أنه ره لما رأی أنه لا معنی محصل له لأن اللون المطلق لا تحقق له بدون الخصوصیات لم یلتفت إلیه، س ره

2) بل الأمران کلاهما بل هنا أمر ثالث کما أشرنا إلیه و هو الاختلاف فی المفهوم بالتعاند- کاختلاف الفعلین بالتناقض الذی قد اعتبره، س ره

3) و هذا غیر الاختلاف بالوجود و العدم الذی کان أحد الوجوه المزیفة لأنه کان فی الأفاعیل و هذا فی نفس مبادیها ثم إن هذا الوجه هو المدار علیه لأهل التحقیق فی جمیع القوی ففی القوی الطبیعیة کما مثل به و أما فی المدارک الباطنة فکفساد الخیال فی علة قرمانیطس مثلا مع سلامة الذکر و التصرف الفکری کما عرض لدیوقلیس الطبیب فکان یتخیل أن فی بیته قوما یزمرون و یلعبون و لا یفترون ساعة فیأمر بسلامة فکره بإخراجهم و لسلامة ذکره کان یعرف الصدیق من العدو و کفساد التصرف إذا کان الآفة فی وسط الدماغ مع سلامة التخیل و التذکر کما عرض للرجل الذی کان یغلق باب البیت علی نفسه و یفتح الکوة و یسأل الناس هل یحبون أن یرمی إلیهم بشی‌ء فإذا سموا له بشی‌ء رمی إلیهم و لا یتخیل شیئا مثل ما یتخیل ذلک الطبیب و کان یعرف کل شی‌ء یرمی به و فائدته و منفعته لسلامة ذکره لکن لا یعلم أنه مخطی‌ء فیما یصنع لفساد تصرفه الفکری و قد یکون الآفة فی المؤخر فیفسد الذکر مع سلامة الباقی هذا کله فی ابتداء العلة و أما عند الاشتداد فیسری آفة البعض إلی البعض لقرب مواضعها و لا یمکن الدلالة حینئذ، س ره

4) لا تتوهمن أن النمو باق فی مثل الشعر و الظفر و به تصحیح عدم تخلف الذاتی الذی هو النمو لأن النمو ازدیاد الأقطار الثلاثة من الأجزاء الأصلیة و الشعر و نحوه فضل مندفع صبغة البخار الدخانی و عدم تخلف الذاتی له وجه آخر، س ره

النامیة (1)مع وجود الغاذیة فی الحیوان بل النبات أیضا فحکم بأن القوة النامیة تغایر للقوة الغاذیة و کذا قد یفقد المولدة مع وجود النامیة

و الثانی تناقض الفعلین

الوجودیین کالجذب و الدفع أو القبول و الحفظ و أما مجرد (2)

و أیضا الأول منقوض بالمادة و الصورة علی طریقة المصنف قده فإن ترکیبها اتحادی لا انضمامی مع تحقق الانفکاک بینهما لأنا نقول إذا کان الشرطان کحیثیتین تعلیلیتین أو تقییدیتین اعتباریتین فلا یکفیان فی اجتماع متقابلین حقیقیین إذ لا یکونان مکثرین للموضوع و إذا کانا کحیثیتین تقییدیتین انضمامیتین کان بالحقیقة قولا بتعدد القوی إذ لا نعنی بالتعدد إلا هذا فکأنکم قلتم النفس بشرط النامیة تفعل النمو و بشرط الغاذیة تفعل الغذاء و هکذا و إذا وافقتمونا فی تعدد القوی فلا نزاع معکم فی التسمیة فإن شئتم سموا القوة بالشرط و إن شئتم فسموها بالحیثیة الحقیقیة بخلاف الجهات الاعتباریة کما فی العقل الأول فإنها لیست مناط التعدد فی المبادی و لذا لیس صدورها صدور الکثیر عن الواحد الحق الأحد إذ بعضها صدر بالذات و بعضها بالعرض و أما النقض بالمادة و الصورة فنقول الانفکاک فی الحقیقة بین الصورة المثالیة و المادة و هما لم یتحدا قط، س ره

اختلاف الآثار ماهیة و نوعا فلم یستلزم تعدد القوی لجواز أن تکون القوة واحدة- و الاعتبارات و الجهات فیها مختلفة فیصدر عنها بحسب کل حیثیة نوع آخر من الفعل- کالعقل الأول یصدر عنه من جهة کمالیة الوجود و تأکده جوهر عقلی آخر و من جهة قصوره و ماهیته الممکنة جوهر فلکی لکن الجهات الفاعلیة لم یجز أن تکون منشأ اختلاف الآثار بالعدد لأن اختلاف الأشخاص بالعدد مع اتحادها بالنوع لا یمکن إلا بالمادة القابلة للأحوال الحادثة من جهة الأسباب الاتفاقیة من الحرکات و غیرها مما لم یوجد فی أول الفطرة علی سبیل اللزوم.

1) لا یخفی أن الحکم بانتفاء قوة دون أخری إنما یحصل من العلم بانتفاء أثر تلک دون أثر هذه فلو اقتضی اختلاف الآثار اختلاف القوی صح ما ذکره أولا فلا تغفل، ل ره

2) لا یقال هذا یرد علی المصنف قدس سره أیضا فإنه إذا تحقق الجهات الکثیرة هنا- و لأجلها جوز صدور الکثیر عن الواحد فلم لا یجوز أن یکون قوة واحدة باعتبار شرط مفیدا لأثر و بانتفاء الشرط انتفی الأثر و هکذا نقول فی التناقض إنه باعتبار شرطین متنافیین- کتوقف اقتضاء الحرارة للین الشمع و صلابة الملح علی طبیعتهما.

فإذا تحققت هذه الأصول فلیس لقائل أن یقول لم لا یجوز (1)أن تکون النفس- هی التی تفعل هذه الأفاعیل کلها من غیر حاجة إلی إثبات هذه القوی النفسانیة و الحیوانیة- ثم إن سلمنا تغایر النفس الناطقة للقوی الحیوانیة لأنها جوهر عقلانی و هذه متعلقة بالأجسام لکن لم لا یجوز أن تکون القوة الحیوانیة واحدة و تکون المدرکة و المحرکة واحدة و إن سلمنا تغایرهما و لکن لم لا یجوز أن تکون المحرکة قوة واحدة و الشهوة و الغضب واحد فإن صادف اللذة انفعلت علی نحو أو الأذی انفعلت علی نحو آخر- و کذلک تکون القوة المدرکة للمحسوسات الظاهرة و الباطنة واحدة و إن سلمنا تغایرهما لکن الحس الظاهر قوة واحدة تفعل فی آلات مختلفة أفعالا مختلفة.

و أیضا فلم لا یجوز أن تکون القوة النباتیة هی الحیوانیة و إن سلمنا تغایرهما- فلم لا یجوز أن تکون الغاذیة و النامیة و المولدة واحدة فهی تورد علی الشخص فی ابتداء تکونه أکثر مما یتحلل عنه فینمو و یزید مقداره إلی أن ینتهی إلی کمال النشو فی قبال الزیادة و إذا عجز عن ذلک و حرک الغذاء إلی أعضاء ذلک المتحرک لیغذوها به و یفضل عنه فضل غیر محتاج إلیه فی التغذی غیر منصرف إلی النمو فتصرف إلی فعل آخر محتاج (2)إلیه و هو التولید ثم لا یزال تورد بدل ما یتحلل إلی أن یعجز فتحل الأجل.

و بما ذکرناه سابقا ظهر اندفاع هذه الاعتراضات و أشباهها و لیس مبنی إثبات کثرة القوی علی تلک القاعدة المشهورة کما توهم فلا یرد علیهم النقوض المشهورة.

منها أن الحس المشترک یدرک کل المحسوسات الظاهرة فإن کانت هذه


1) و بإزاء هذه المنوع و إن لم یکن منعا لتعدد القوی بل لتعدد المقوی علیه أن یقال لم لا یجوز أن یکون المبصر و المسموع و المشموم و المذوق و الملموس واحدا و کذا هی و المتخیل و غیره واحدة و إذا وقعت فی قوی مختلفة و آلاتها المتفاوتة ترسم رسوما مختلفة کما قال بعض المتأخرین إن الکلیة و الجزئیة بنحوی الإدراک لا بتفاوت فی المدرک کیف و الموجودات بشراشرها أصلها واحد و سنخها فارد و بالجملة هذا الاتحاد بإزاء ذلک الاتحاد فلا عز فیه فتفطن، س ره

2) و فی بعض النسخ غیر محتاج إلیه و لکل واحد منهما وجه فإن کونه محتاجا إلیه إنما هو بحسب النوع و کونه غیر محتاج إلیه إنما هو بحسب الشخص، م ره

الإدراکات مختلفة فقد بطل أصل الحجة و إن کانت غیر مختلفة فلم لا یجوز صدورها عن قوة واحدة.

و منها أن القوة الباصرة لا تقصر إدراکها علی نوع واحد فإنها تدرک السواد و البیاض و ما یتوسطهما فإذا جاز أن یکون القوة الواحدة وافیة بإدراک النوعین المندرجین تحت جنس واحد قریب فلم لا یجوز أن تکون وافیة بإدراک المختلفات المندرجة تحت جنس واحد بعید.

و أیضا القوة الواحدة تدرک الشکل و العظم و إن کان بتبعیة إدراک اللون فالقوة الواحدة وافیة بإدراک أمور مختلفة فی الجنس أیضا کما فی النوع.

و منها أن قوة التخیل تدرک أمورا متخالفة بالجنس بل العقل مدرک لجمیع الأمور- فبطل قولهم الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد إلی غیر ذلک من النقوض و الإیرادات و ذلک لما علمت أن القاعدة المذکورة لا تجری إلا فی الفاعل البسیط المجرد عن الشروط و المضافات و الآلات فإنه إن توقفت الفاعلیة علی شروط فیجوز أن یصدر عن الشی‌ء الواحد بحسب انضمام شروط کثیرة إلیه أفعال کثیرة أ لا تری أن الطبیعة قوة بسیطة و هی مقتضیة للحرکة بشرط کون الجسم خارجا عن حیزه الطبیعی و السکون و الاستقرار عند کون الجسم فی حیزه الطبیعی بل العقل الفعال الذی هو مدبر هذا العالم العنصری جوهر بسیط مع أنه مبدأ للحوادث التی تحدث فی عالمنا هذا عندهم و ذلک لأجل اختلاف الشرائط و الأسباب المعدة فإن مبنی هذه الإیرادات و النقوض من سوء فهم المتأخرین کأبی البرکات البغدادی و الإمام الرازی و صاحب کتاب المواقف و شارحه السید الجرجانی و شارح المقاصد المولی التفتازانی و نظرائهم من أهل التکلم و البحث دون التعمق و الخوض فی الأنظار العقلیة و الاستغراق فی الأبحار الحکمیة.

و من جملة ما یباهی به صاحب الملخص و یبحج فی هدم قاعدة الحکمة فی تعدید القوی و حسن ترتیب الوجود فی کل جمعیة طبیعیة یترتب علیها آثار مختلفة تستدعی مباد مختلفة تستند إلی وحدة جمعیة نفسانیة و یظن أنها بذلک تزلزلت و اضطربت تلک القوانین و انهدمت أصولها هو قوله إن لنا مقدمة صادقة یقینیة لا یشک فیها عاقل

و هی أن الحاکم علی الشیئین یجب أن یکون مدرکا لهما لأن الحکم عبارة عن التصدیق بثبوت أمر لأمر أو سلبه عنه و ذلک لا یتم إلا بتصور الطرفین فلا بد أن یکون الحاکم یتصور لذینک الأمرین الذین حکم علی أحدهما بالآخر حتی یمکنه ذلک الحکم إذا ثبت هذا فنقول إذا أدرکنا شخصا من الناس و علمنا أنه فرد من الإنسان الکلی و لیس بفرد من الفرس الکلی فالحاکم علی الإنسان الجزئی بکونه جزئیا للإنسان الکلی- و غیر جزئی للفرس الکلی لا بد و أن یکون مدرکا لموضوع الحکم و هو جزئی و لمحموله و هو کلی فإذن المدرک للجزئیات بعینه هو المدرک للکلیات قال فهذه نکتة قاطعة لا یرتاب فیها من له قلیل فهم و لا أدری کیف ذهل عنها السابقون مع حذاقتهم هذا کلامه.

أقول سبحان الله هل وجد آدمی فی العالم بلغ إلی حده فی وفور البحث و التفتیش- و کثرة التصانیف و الخوض فی الفکر ثم بعد عن الحق (1)هذا البعاد و احتجب عن البصیرة هذا الاحتجاب حتی عمی عن ملاحظة نفسه فی أفاعیلها المختلفة بعضها من باب التفکر و بعضها من باب الحس و بعضها من باب الحرکة و لم یعلم أن النفس هی المدرک العاقل الشام الذائق الماشی النامی المتغذی المشتهی الغضبان و غیر ذلک و هی الفاعلة لهذه الأفاعیل الکثیرة بآلات مختلفة و لها أیضا أفعال و انفعالات بلا آلة کتصورها لذاتها و تصورها للأولیات و استعمالها للآلات إذ لا آلة بینها و بین استعمالها للآلة فأی مفسدة ترد علی الحکماء فی أن تفعل أو تدرک النفس بعض الأشیاء بذاتها و بعضها بالآلة فتدرک هذا الشخص الإنسانی بالحس و تدرک الإنسان المعقول بالذات ثم تحکم علی ما أدرکته بالحس بما أدرکته بالذات فتقول هذا الشخص إنسان و کأنه بطول إمامته و عرض مولویته ظن إدراک الشی‌ء بالآلة معناه أن المدرک حینئذ یکون هی آلة النفس و لا شعور و لا خبر للنفس عن ما تدرک بالآلة و هذا من أسوإ الظنون حیث (2)زعم أحد أن فی


1) حتی وقع فی ورطة إبطال القوی و الطبائع کما هو طریقة قومه الأشاعرة، س ره

2) أی بالقوم أن بعض الظن إثم و حاصل کلامه 65 أن من الذی أنکر هذا فإن القوم أیضا اعتقادهم أن المدرک للکلیات و الجزئیات هو النفس إلا أن الکلیات بذاتها و الجزئیات بآلاتها لأن الآلات مدرکة للجزئیات و النفس لا خبر لها بالذات و لعلاقة مجازیة- ینسب درک الجزئیات إلیها و کلام ذلک الإمام یدل علی أن اعتقاده فی حق السابقین هذا المعنی المعوج و الرأی المحرف و اعتقاد نفسه أیضا کان هکذا طول عمره حتی انکشف له المطلوب فی الأواخر لکن معنی إدراک الجزئیات بالآلات علی طریقة القوم أنها منطبعة فی الآلات و تلک الآلات مع ما فیها معلومة بالحضور للنفس لا أنها ینعکس من الآلات إلی النفس أو لا تنطبع الصور الجزئیة فی المجرد و أما علی طریقته قدس سره فهو أن انطباعها فی القوی بل قیامها بها قیاما صدوریا عین قیامها بالنفس لأنها شئونها الذاتیة، س ره

شخص واحد من الإنسان یوجد و یتحقق جماعة کثیرة من أهل الإدراک کل واحد منها یختص بنوع من الإدراک أحدها یسمع و الآخر یری و الثالث یذوق و الرابع یشم- و الخامس یلمس و السادس یتخیل و السابع یتوهم و هکذا فی باب الحرکة بعضها یتصرف و بعضها یجذب و بعضها یدفع و بعضها یهضم و بعضها یشتهی و بعضها یغضب- و هکذا فی سائر القوی و لیس للنفس اطلاع علی هذه الأفعال و الانفعالات إلا إدراک ذاتها و صفاتها الحالة بجوهر ذاتها و هذا خلاف الوجدان و البرهان.

أما الوجدان فلأن کل واحد منا یعلم أنه العاقل المتخیل الشام الذائق الکاتب المتحرک الجالس و أما البرهان فلأن النفس بإرادتها تبصر و تری و تلمس و تستعمل آلاتها الجزئیة- عند أغراض کلیة أو جزئیة أما الأغراض الجزئیة فظاهرة کمن یرید الحرکة لرؤیة فلان و أما الغرض الکلی فکمن یرید الحرکة إلی المعلم لأن یتعلم منه علوما عقلیة- و المستعمل للآلة الجزئیة بالإرادة و لا بد أن یدرکها.

و أیضا البرهان قائم علی أن المدرک للصور الجزئیة الحاصلة فی الحواس لیس هو إلا النفس دون الحس و دون آلته إذ المدرک للشی‌ء لا بد و أن یدرک ذاتها (1)فی ضمن ذلک الإدراک کما مر بیانه و لیس للجسم و لا قوة یقوم به إدراک ذاته و کل راجع إلی ذاته (2)فی إدراکه فهو روحانی البتة فثبت بهذه الوجوه و أمثالها أن النفس الناطقة


1) أی یکون ذاته حاضرة لذاته إذ الإدراک هو الحضور و لذلک یمکن له أن یقول إنما یدرک بهذا الشی‌ء و التصدیق فرع تصور الطرفین، م ره

2) أی مدرک لذاته فی إدراکه غیره، م ره

فی الإنسان هی المدرکة للجزئیات و الکلیات جمیعا فلها أن تحکم بالکلی علی الجزئی کما بالجزئی علی الجزئی.

و اعلم أنه مما ذکر فی کتب الحکمة فی بیان إثبات الاختلاف بین القوة الطبیعیة و القوة الحیوانیة من المسلک الأول من الطریقین الذین ذکرناهما أنهم قالوا وجدنا عضوا سلیما (1)فاعلا للأفعال الطبیعیة مختلا عن الأفعال الحسیة فعدم الإحساس إما لعدم القوة الحاسة أو لأن العضو لا ینفعل عن القوة فإن کان الأول فقد ثبت أن الحیوانیة بشی‌ء غیر الطبیعة الساریة فی العضو لأن الطبیعة قد وجدت مع عدم القوة الحساسة و کانت إحدی القوتین مخالفة للأخری فأما الثانی فباطل لأن (2)هذه الأجسام (3)قابلة لحصول الحر و البرد و الطعم و الرائحة فلو کانت القوة الحساسة موجودة فی عضو و قد وردت علیه هذه الکیفیات المحسوسة لکان الإدراک حاصلا لوجود القوة الدراکة مع حصول الصورة التی یقع بها الإحساس و بمثل هذا الطریق یمکن أن یثبت تغایر القوی الإدراکیة کالسمع و البصر و الشم و غیرها.


1) کالعظم و الظفر و القرن و الظلف و غیرها من الحیوان فیفعل فیها الأفعال الطبیعیة النباتیة دون الحسیة أو کالید و الرجل و نحوهما لتخصیص الحسیة بما عدا اللمسیة أو کالید المفلوجة- حیث تغتذی و إلا لسرع إلیها الفساد فلا تخصیص و لکن تجعل السلامة إضافیة أو لأن العضو لا ینفعل عن القوة أی عن فعلها و هو الصور المدرکة بالذات لأن القوی لما کانت جسمانیة- لا بد و أن ینفعل آلاتها عن فعلها و لو علی سبیل الإعداد کما علی طریقة المصنف قده، س ره

2) إما أن یجعل القابل ما هو المصاحب للفقدان فیکون المراد بالحر و ما معه- المحسوسات بالذات لا بالعرض فهذه الأجسام و لو باعتبار صلوحها لسرایة الروح البخاری قابلة لها و إما أن یجعل القابل ما هو المصاحب للوجدان فیکون المراد بالحر و نحوه نفس کیفیات هذه الأجسام و الآلات حیث لا یخلو تلک الموضوعات من تلک الأعراض لکن لیس المراد أنها قابلة لها لیحس بها حتی یقال إنها موجودة للمادة و لا حضور لمادة و لا مادی عند القوة الدراکة کما سیجی‌ء بل المراد أنها قابلة بالفعل لها فإذا کانت القوة الحساسة موجودة و وردت علیها أمثال هذه الکیفیات کان الإدراک حاصلا لأن حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد فهذه معدة للإدراک و هذا هو الأظهر، س ره

3) فإنها قابلة لحصول القوة الحاصلة فیها بتمام استعدادها لها فتکون قابلة لمدرکات تلک القوة غیر آبیة عنها للمناسبة بین القابل و المقبول و کذا بین المدرک و المدرک تدبر تفهم، م ره

فإنا نقول لو کانت قوة الذوق مثلا عین قوة الشم لوجب لکل منهما إدراک ما یدرکه الأخری إذ الموضوع لکل منهما قابل لحصول الطعم و الرائحة جمیعا و حیث لم یدرک شی‌ء منهما ما أدرکه الآخر مع حضور ذلک المدرک علم أن القوتین متخالفتان ذاتا و حقیقة.

و اعترض علیه صاحب المباحث بأنه لا یلزم من حصول القوة المدرکة و حصول المدرک فی شی‌ء واحد حصول الإدراک لجواز توقفه علی شرط فائت أ لا تری أن العضو اللامس حصلت فیه الکیفیة اللامسة مع الکیفیة الملموسة مع أن تلک القوة غیر مدرکة الکیفیة و کذلک القوة الباصرة موجودة فی الروح الباصر الذی وجد فیه لون ما و هیئة ما ثم إنها لا تبصر بشکل محلها و لا لونه و هیئته فعلمنا أنه لا یلزم من اجتماع القوة المدرکة و الصور المدرکة کیف کان حصول الإدراک فإذن لا یلزم من عدم حصول فعل و إدراک مخصوص بعضو عن عضو آخر اختلاف القوتین.

أقول الشروط (1)و الموانع إما داخلیة ذاتیة أو عرضیة خارجیة فالاختلاف فی القسم الأول یوجب اختلاف القوی و أما الاختلاف فی العرضیات الخارجیة فهو مما لا یدوم و لا یمتنع زوالها بل قد ثبت فی الحکمة الإلهیة أن أفراد کل طبیعة نوعیة یجب أن یکون فعلها الخاص لها إما دائمة أو أکثریة و أن طبیعة ما من الطبائع لا یمکن أن تکون ممنوعة عن مقتضی ذاتها أبد الدهر فالقوة الجمادیة مثلا لو کانت فی طبعها إدراک الأمور أو تخیلها و لم تدرک لفقدان شرط فائت أو حصول مانع موجود لزم التعطیل فی طبیعته و البرهان قائم علی أن لا معطل فی الوجود (2)و کذا لو کان للبصر إدراک الروائح و للشم


1) المراد معناها اللغوی کأن یقال الإنسان بشرط النطق کذا و الحمار بشرط النهق کذا، س ره

2) وجهه علی مشرب العلم الإلهی أن الوجود العام الإمکانی المسمی بحضرة الفعل- ظل للحضرة الواحدیة و هذه الحضرة تابعة لحضرة الصفات المجتمعة فی حضرة الذات علی وجه البساطة و الجمع فلو کان فی النظام الکلی للوجود الإمکانی نزولا أو صعودا طولا أو عرضا إذ عرض الوجود من حیث کلیاته الواقعة فی النظام الکلی بما هو نظام کلی راجع إلی طوله للزم نقص فی الوجود المنزه من کل نقص تدبر تفهم، م ره

إدراک المبصرات مثلا و لم یتحقق لوجود مانع خارجی أو فقدان شرط خارجی لزم المحالات المذکورة و هو التعطیل فی الطبائع و القوی.

و أما الذی ذکره من حال القوة اللامسة و الباصرة فی عدم إدراک محالها و الکیفیات التی تحل فی محالها فذلک الإدراک کما توهمه من المستحیلات الذاتیة لیس من باب الممکن الذی یحتاج إلی شرط فإنک قد علمت أن الصورة المادیة مما یمتنع تعلق الإدراک بها إذ لا بد فی کل صورة مدرکة أن تکون مجردة عن المادة ضربا من التجرد إذ لا حضور لمادة و لا مادی عند القوة المدرکة کما مر تحقیقه و لیس الأمر فی الإدراک کما زعمه هذا الباحث و من یحذو حذوه أن الإدراک بإضافة من القوة المدرکة إلی وجود أمر خارجی- و لا أن الإحساس (1)هو عبارة عن حصول الصورة المحسوسة فی آلة الإدراک و لا أیضا عبارة عن انفعال العضو عن الأمر المحسوس الذی فی الخارج بل ذلک الانفعال من السبب المعد لوقوع الإدراک الإحساسی لأن انفعال کل آلة حیوانیة بمشارکة وضع معین لها بالقیاس إلی مادة تحمل کیفیة خاصة تؤدی إلی تلبسه النفس بصورة محاکیة لما فی تلک المادة من الکیفیات التی تسمی بالکیفیات المحسوسة و بالجملة لیس الإدراک إلا بحصول صورة الشی‌ء فی ذات المدرک لا فی المادة و لا فی الآلة أصلا و الذی یبین (2)به


1) هو عبارة عن حصول الصورة المحسوسة فی آلة الإدراک اعلم أن آلة الإدراک فی عرفهم مثل الأعصاب و الروح البخاری و لا سیما فی عرف الطبیعیین و إلیه ینظر قوله- القوی التی فی آلات الإدراک و ربما یطق الآلة علی القوی بالنسبة إلی النفس کما مر فی تعریف النفس بالکمال الأول الآلی فعلی الأول المقصود ظاهر و علی الثانی المراد نفی انطباع الصورة فی القوة بنحو القیام الحلولی کما هو المشهور و المراد من قوله و لا أیضا عبارة إلخ کون الإدراک انفعال العضو عما فی المادة الخارجیة کما نفی کونه إضافة إلیها أولی و الحاصل أن الانفعال بواسطة وضع معین بالقیاس إلی المادة الحاملة للکیفیة معد لأن تخلق النفس فی عالمها صورة محاکیة لتلک الکیفیة فالإحساس بطریق الفعالیة کما هو رأی المصنف قده فما نفاه بقوله و لا أن الإحساس عبارة عن حصول الصورة غیر ما أثبت بقوله و بالجملة لیس الإدراک إلا بحصول صورة الشی‌ء إلخ و إن جعل الآلة نفس القوة- لأن المنفی حینئذ القیام الحلولی و المثبت هو القیام الصدوری، س ره

2) هذا مؤید لکون القابل فیما مر هو القابل المصاحب للوجدان فتفطن و هذا إجمال بعد التفصیل للدلیل، س ره

تعدد القوی التی هی فی آلات الإدراک أن تلک الآلات من شأن کل منها الانفعال بکیفیة ینفعل به الأخری و لیس من شأن بعض منها أن یتسبب فی إدراک ما یتسبب فی إدراکه البعض الآخر فذلک یوجب تغایرها و تخالفها فی الطبائع المسخرة للنفس و من هذه الطریقة أیضا قولهم لو کانت القوة الحیوانیة أی قوة الحس و الحرکة الإرادیة هی بعینها القوة النباتیة لکانت النبات متحرکا بالإرادة لأن جسمه ممکن الحرکة و القوة المحرکة بالإرادة موجودة فیه فإذا وجد الفاعل و القابل یجب حصول الفعل فکان یجب أن یتحرک بالإرادة لأن الدواعی حاصلة و هی طلب المنافع و دفع المضار فی هذا العالم للأجساد القابلة للأضداد فلما لم یکن تلک الحرکة ثبت أن القوة النباتیة التی فینا مغایرة للحیوانیة.

و اعترض هاهنا بأن القوة الغاذیة فی کل عضو تخالف الغاذیة التی فی عضو آخر- بالنوع فی الماهیة عندهم فمن الواجب أن تکون الغاذیة التی فی الحیوان مخالفة بالنوع للغاذیة التی فی النبات فإذن لا یلزم من قولنا إن الغاذیة التی فی الشجر غیر قویة علی الحرکة الإرادیة أن تکون الغاذیة التی فی الحیوان غیر قویة علی ذلک إذ لیس یلزم من عدم اتصاف شی‌ء بفقد عدم اتصاف ما یخالفه فی النوع.

أقول فی الجواب إن القوی (1)

و أیضا قد مر أن الاختلاف بالجنس فی الآثار یوجب تعدد المبادی عندهم فآثار الغاذیة متحدة بالجنس فهی مستندة إلی الغاذیة المتحدة الجنس و الحس و الحرکة الإرادیة مخالفان لآثار الغاذیة جنسا فیستندان إلی مبدإ آخر بالاشتراک اللفظی بل لیس الاشتراک المعنوی بین هویتین مختلفتین بتمام الذات، س ره

الغاذیة التی فی النباتات و الحیوانات و إن کانت متخالفة

1) لا یقال هذا التزام الاعتراض إذ التخالف بالفصول علة لتخالف الآثار و لا یجدی الاشتراک فی الجنس لأنا نقول مقصوده قده أنه لو کان اشتراک الغاذیة فی القوی المختلفة- اشتراک اللفظ أو اشتراک مفهوم بین هویتین بسیطتین مختلفتین بتمام ذاتیهما کانت الغاذیة و الحساسة واحدة و کانت التغذیة صادرة عن الحساسة و الحس و الحرکة عن الغاذیة- بأن تکون الطبیعة العامة فی نفسها مختلفة لا بمجرد الفصول نظیر البیاض فإن تفریق نور البصر الذی هو من فصله ینسب إلی جنسه الذی هو اللون لأن وجودهما واحد و إن تعدد مفهومهما- و أما إذا کان اشتراکها فیها اشتراک جنس متحصل کاشتراک جنس المرکبات حیث یؤخذ بوجه یکون متحصلا کما فی الجوهر و قابل الأبعاد و الجسم النامی و الحساس حیث إنها أمور متعددة إذا أخذت بشرط لا متحصلة و إن کانت فی بعض المواضع من وجه موجودة بوجود واحد کما أشار إلیه بقوله و أما أن هذه القوی الجنسیة و الفصلیة إلخ ففعل الحس و الحرکة إن کان مستندا إلی ذلک الجنس المشترک المحصل کان النبات أیضا حساسا متحرکا لوجوه فیه أیضا و إلا لثبت المدعی فعنوان الجنسیة و الفصلیة ملغی و المراد تحصلهما النوعی هذا کله علی مذهب القوم و أما علی مذهبه قدس سره فسیأتی فی تحدید الغاذیة و النامیة أن القوی بسائط فانتظر.

بالنوع لکنها کلها مشترکة فی الجنس لیس إطلاق القوة الغذائیة علیها بالاشتراک اللفظی- و ذلک لأن القوی تعرف بأفاعیلها فإذا اشترکت الأفاعیل فی معنی واحد کانت القوی کذلک فحینئذ إذا کانت النفس الغاذیة التی فی الحیوان مشارکة للنفس الغاذیة التی فی النبات و قد زادت علیها بفعل الحس و الحرکة الإرادیة فکانت مشتملة علی قوة أخری کمالیة هی مبدأ فصلها الممیز لها عن المشارکات النباتیة و أما أن هذه القوة الجنسیة و الفصلیة یمکن أن یوجد بوجود واحد أو لا یمکن بل هی النسبة موجودة بوجودات متعددة أینما کانت فذلک مطلب و سیأتی القول فی ذلک و الحق عندنا أن النفس هی المدرکة جمیع الإدراکات بجمیع المدرکات و هی المحرکة بجمیع الحرکات الطبیعیة و الإرادیة- و هذا لا ینافی وجوب توسط هذه القوی المتعددة المتخالفة التی بعضها من باب الإدراک و بعضها من باب التحریک لأن القوة العالیة لا تفعل الفعل الدنی إلا بتوسط أ لا تری أن المزاول للتحریک المکانی أو الوضعی لا بد و أن یکون قوة ساریة فی الجسم بخلاف المزاول للتحریک الشهوی بل الانتقال الفکری أرفع قدرا من التجسم و أن المباشر للإدراک مطلقا لا بد و أن یکون قوی مجردة علی تفاوت تجردها بحسب تفاوت إدراکاتها فالعقلیة أشد ارتفاعا و أعلی مقاما و الحسیة سیما اللمسیة منها أدون درجة و أشد هبوطا من الجمیع فإذا کان کذلک فوجب فی صدور هذه الآثار المختلفة إما تعدد القوی المتخالفة أو تحقق درجات متفاوتة لذات واحدة و کل طبقة وجودیة حقیقتها و ما یترتب علیها متفقة سواء کانت منفصلة عن غیرها أو متصلة به فالغاذیة علی اختلاف أنواعها حقیقة واحدة سواء کانت نفسا علی حدة أو قوة من قوی نفس أو جزءا من أجزاء نفس و کذا اللامسة علی اختلافها

طبیعة واحدة سواء کانت مستقلة کنفس الدود و الخراطین فإن نفسها الحیوانیة هی اللامسة بعینها أو قوة وجودیة من قوی النفس الحیوانیة أو الإنسانیة أو جزءا من أجزائها المعنویة و هکذا الحکم فی جمیع القوی المدرکة و المحرکة فکما أن قوة الإبصار و إن فرض أنها متخالفة الأنواع فی أنواع الحیوان لکنها مشترکة فی حقیقة واحدة فکذا قوة السمع و الشم و الذوق و التغذیة و التنمیة و غیرها من القوی الحیوانیة سواء وجدت مجتمعة فی قوة جامعة لها أو متفرقة مثال اجتماع القوی فی قوة واحدة کاجتماع الحواس الخمس الظاهرة فی الحس المشترک المسمی فی لغة الیونان بنبطاسیا و کذلک النفس الناطقة التی للإنسان- جامعة مع بساطتها لجمیع القوی المدرکة و المحرکة لا بمعنی أن تلک الآلات هی المبادی للإدراکات و الحرکات بالحقیقة دون ذات النفس إلا علی وجه التوسیط و الاستخدام- بل النفس هی حس الحواس کلها و المباشرة للمحرکات الفکریة و الطبیعیة و الاختیاریة- لأنها ذات مقامات و عوالم ثلاثة العقل و الخیال و الحس و سیرد علیک إیضاح فی مستقبل الکلام.

و لیس لقائل أن یقول (1)إن التغذی و النمو لو کانا من أفعال النفس لکانت النفس شاعرة بما یصدر عنها من الإحالة و الهضم فکان یجب أن تکون النفس عالمة بجمیع مراتب الاستحالة للغذاء و جمیع الأعضاء علی التفصیل علما بدیهیا و التالی باطل- فعلمنا أن الفاعل لهذه الأفاعیل قوة عدیمة الشعور بهذه الآثار.

لا لما قیل یجوز أن یکون للنفس شعور بهذه الأمور إلا أنه لیس لها شعور بذلک الشعور ما یبقی و یستمر لأجل أن کثرة تغیرات هذه الأفاعیل سبب لنسیان النفس لها- کما أن الإنسان إذا سمع کلمات کثیرة متوالیة سریعة الانقضاء لم یبق فی حفظه شی‌ء منها فکذا هاهنا لأن ذلک یؤدی إلی السفسطة فإن جاز کوننا عالمین بجمیع الاستحالات- و التغیرات التی تقع للمواد الغذائیة و المواد العضویة التی یستحیل إلیها الغذاء مع أنا لا


1) هذا القائل توهم أن النفس محدودة وجودها بعالم التجرد و أنها منفصلة عن عالم التدنس و استبعد کون شی‌ء واحد مجردا منزها و مادیا و لم یفهم الوحدة الجمعیة الشخصیة للنفس لیتصور کونها بوحدتها الجمعیة لها مقام التجرد و التدنس کلیهما، م ره

نجد الشعور بها من أنفسنا فجاز أن یقال إن العامی عالم بجمیع الدقائق و إن کان لا یجد من نفسه ذلک.

بل لما أقول و هو یحتاج إلی تمهید أمور- أحدها أن العلم قد یکون فعلیا و قد یکون انفعالیا و العلم الفعلی قد یکون سببا للمعلول و قد یکون عین (1)المعلول حتی یکون وجود المعلول بعینه هو علم العلة به و بالجملة کان الوجود عین الشعور فی العلة و فی المعلول فهذا أصل.

ثم الوجود قد علمت أنه مما یختلف بالشدة و الضعف و غایة ضعف الوجود هو أن یکون من باب الهیولی و الحرکة و المقدار و العدد و اسم العلم لا یقع إلا علی الوجود الذی هو من باب الصورة (2)

فالعلم فی قوله و اسم العلم یشمل الحضوری و الحصولی لکن الصورة فی الحصولی ما هی وجودها للعالم لا للمادة و بین الصورتین فروق ثمانیة و قد مرت فی مرحلة العقل و المعقول من الأمور العامة، س ره

لا الذی من باب المادة و ما ینغمر فیها و یستغرق جوهره فی غشاوتها و قد علمت منا أیضا أن الجسمیة و الامتداد المکانی أو الزمانی أمور یتشابک فیها الوجود مع العدم و الوحدة مع الکثرة و الجمعیة مع الفرقة و ذلک الاشتباک یمنع عن الحضور الجمعی و الشعوری و یکون مناط المجهولیة فهذا أصل آخر.

1) و هذا کما أن أهل الإشراق یجعلونه تعالی فاعلا بالرضا و یجعلون علمه تعالی بالأشیاء عین وجود الأشیاء فهاهنا لیس العلم فعلیا بمعنی سبب الفعل بل بمعنی أنه عین الفعل، س ره

2) المراد بها ما به الشی‌ء بالفعل و هو القدر المشترک بین معانی الصورة أو المراد بها کل معنی بالفعل یصلح أن یعقل 73 قال الشیخ فی إلهیات الشفا قد یقال صورة لکل معنی بالفعل یصلح أن یعقل حتی یکون الجواهر المفارقة صورا بهذا المعنی و قد یقال صورة لکل هیئة و فعل یکون فی قابل وحدانی أو بالترکیب حتی یکون الحرکات و الأعراض صورا و یقال صورة لما یتقوم به المادة بالفعل فلا یکون حینئذ الجواهر العقلیة و الأعراض صورا و یقال صورة لما تکمل به المادة و إن لم یکن متقومة بها بالفعل مثل الصحة- و ما یتحرک إلیها بالطبع و یقال صورة خاصة لما یحدث فی المواد بالصناعة من الأشکال و غیرها و یقال صورة لنوع الشی‌ء و لجنسه و لفصله و لجمیع ذلک و یکون کلیة الکل صورة فی الأجزاء أیضا انتهی.

ثم إن الشی‌ء قد یکون علما و لا یکون معلوما و قد یکون معلوما و لا یکون علما.

و بعبارة أخری العلم قد یکون أنقص من المعلوم و المعلوم أقوی و أظهر من العلم به و قد یکون بالعکس بیانه أن الوجود إذا کان فی غایة الجلالة و العظمة فلا یمکن تعقله بعلم آخر زائد علی ذاته و إن کانت ذاته علما بذاته و معلوما لذاته کالواجب تعالی و ما یقرب منه من العقول الصریحة فالوجود هاهنا علم و لا یکون معلوما لغیره و أن الوجود إذا کان فی غایة الخسة و النقص فیمکن حضور صورته عند العالم و لا یمکن حضور ذاته کالهیولی الأولی و ما یقرب منها فالصورة هاهنا (1)أقوی من المعلوم فی باب العلم بخلاف الأول- و الصورة الحاصلة (2)هاهنا علم و المعلوم لیس بعلم و فی الأول المعلوم علم فی نفسه- و علمنا به لیس علما به بل بوجه (3)من وجوهه.

إذا تقررت هذه الأصول فنقول إن النفس التی لنا إذا فرض کونها مبدأ لجمیع الإدراکات و التحریکات الحیوانیة و النباتیة حتی الجذب و الإحالة و الدفع لا یلزم من ذلک أن تکون عالمة بأفاعیلها الطبیعیة الواقعة منها باستخدام المادة و الطبیعة و قولهم العلم بالعلة یوجب (4)العلم بالمعلول حق و لکن العلم بالعلة إذا کان عین وجودها کان


1) هذا ناظر إلی العبارة الأخری و ثانی شطری التفریع لمقابل الشطر الأول من العبارة الأولی قد أخره و هو قوله و المعلوم لیس بعلم، س ره

2) أی الصورة الحاصلة من الهیولی التی لها فعلیة و کمالیة لا دخل لها فی حقیقة المعلوم الذی هو قوة محضة و نقص صرف فمن ضعفه لا تحاکیه تلک الصورة کما أنه فی الأول من کمالیة المعلوم لذاته لم تکن الصورة تحاکیه فظهر أن هاهنا العلم أقوی من المعلوم و فی الأول المعلوم أقوی من علم الغیر به و إن کان نفس ذاته علما لذاته، س ره

3) کما أن نفس العلم أیضا وجه من وجوهه تدبر تفهم، م ره

4) و الحق أن النفس من حیث کونها فاعلة للأفاعیل الطبیعیة لا علم لها بذاتها- و لذلک لا علم لها بأفاعیلها فإن العلم بالعلة إذا کان موجبا للعلم بالمعلول کان عدم العلم بالعلة موجبا لعدم العلم بالمعلول أیضا فإن عدم العلة علة لعدم المعلول و أما بیان أن النفس لا علم لها بذاتها من حیث کونها علة للأفاعیل الطبیعیة فهو أن النفس من هذه الحیثیة هی الطبیعة لأنها من مراتبها النازلة فإنها دانیة فی علوها و عالیة فی دنوها و الطبیعة لا علم لها بذاتها بأفاعیلها و هو ظاهر فتدبر، ل ره

مقتضاه (1)کون العلم بالمعلول عین وجوده و إذا کان وجود المعلول کلا وجوده لغایة النقص و الخسة کان العلم به کلا علم به و هذا معنی قول الفیلسوف المقدم إن العقل الأول یجهل بأشیاء جهلا (2)هو (3)

وجه آخر أنسب بمذهب المشاءین هو أن الموجودات الطبیعیة من حیث هی طبیعیة لیست علما للعقل حیث إن وجوداتها للمادة و إنها واقعة فی الغیبة من حیث التباعد المکانی و التمدد الزمانی و بناء العلم علی الوجود الصوری النوری و الحضور و الجمعیة فلو کانت علما لزم التغیر فی علم العقل نعم هی معلومة له بواسطة الصور المرتسمة بل القائمة بذاته قیاما صدوریا- بل معلومة بالذات بمعنی آخر لأن العلوم ما حصل صورته عند العالم و هذا یصدق علی ذی الصورة لا علی الصورة سیما أن الصورة آلة للحاظ ذی الصورة و لیست ملحوظة بالذات، س ره

أشرف من العلم بها و لیس جمیع أفاعیل النفس

1) قد سلم أن العلم بالعلة متحقق لکن العلم بالمعلول لیس متحققا إذ لا یطلق اسم العلم هاهنا و الأولی أن یقال العلم بالعلة لیس متحققا بحسب هذه المرتبة الدنیة التی علیه النفس فیها فإن النفس فاعل بالطبع بالنسبة إلی أفاعیلها الطبیعیة بعین فاعلیة القوی الطبیعیة إذ لا بد و أن یکون لها مقام تتصف بصفات الطبائع أیضا و أما بالنسبة إلی نفس هذه القوی و إن کانت فاعلة بالرضا لکن علمها بها حضوری بسیط فإن علمها بوجدانها للقوی فی مقام ذاتها بنحو أبسط و أعلی نظیر العلم الکمالی الإجمالی بالأشیاء فی الفاعل- بالرضاء الحقیقی الواجبی و علمها بأنحاء وجودات القوی فی مقام القوی نظیر علمه التفصیلی بالأشیاء بنفس وجوداتها لأن القوی هاهنا کالأشیاء هناک فی کونهما روابط محضة بالعالم، س ره

2) فإن وجود العقل الأول بعینه لیس مرتبة وجود تلک الأشیاء المجهولة و إذا کان وجودها هو العلم بها کان وجوده عدم العلم بها و هو الجهل بها و لا ریب أن هذا الجهل و هو وجود العقل الأول أشرف من العلم بها و هو وجود تلک الأشیاء فتأمل، ل ره

3) لأن هذا الجهل فقدان تلک المرتبة المتشابکة بالإعدام عن مرتبة العقل الأول- و إن کان فیه تلک المرتبة بوجه أعلی و هذه المرتبة العقلیة عین عدم تلک المرتبة الدنیة- و ذلک العدم هو الجهل و ذلک الجهل هو المبدأ لجمیع الموجودات فکان أشرف من العلم- الذی هو وجود تلک المرتبة الدنیة و یمکن حمل کلام الفیلسوف علی أن العقل الأول یجهل ما دون الأول تعالی و لا خبر له عما سواه لاستغراقه فی مشاهدة جماله و جلاله و لا شک أن الجهل بما سواه تعالی أشرف من العلم بها و قد ورد أن لله تعالی خلقا لا یعلمون أنه خلق آدم و لا إبلیس.

کالکتابة و المشی و الأکل و الشرب و سائر الأفاعیل الاختیاریة التی یتقدمها علم و إرادة زائدتان علی النفس فإن تلک الأفعال متی لم یتصور أولا للنفس و لم تصدق النفس بفائدتها تصدیقا یقینیا أو ظنیا أو تخیلیا أو جهلیا لم یصدر عنها فعل شی‌ء من تلک الأفعال و أما الأفاعیل البدنیة فلیس حصولها من النفس إلا بتبعیة شعورها بذاتها الذی هو عین ذاتها بتبعیة عشقها لکمال ذاتها المقتضیة لشوقها الجبلی لتوابع ذاتها شوقا تابعا للشوق إلی مبدئها الأصلی و هذه المعانی و إن کانت برهانیة لکن إدراکها لا یمکن إلا بنور (1)البصیرة و الکشف و لذلک مما خفیت علی أکثر المتفکرین فضلا عن المجادلین و المقلدین.

و مما ینبه علی ما ذکرناه من أن قوة النفس ساریة فی جمیع الأعضاء بوجوه التصرفات اللائقة بکل مرتبة من المراتب الحیوانیة و النباتیة و الطبیعیة هو أنه لو لم یتعلق اعتناء النفس بتعدیل المزاج و حفظ الاتصال لم یتألم بتغیر المزاج عند أدنی مغیر من حر أو برد أو حرکة أو تعب أو هبوب ریح مشوش إلی غیر ذلک من الأمور التی لیست من الأمور النفسانیة کالمخوفات و المبشرات و الإنذارات و ما یجری مجراها- و کذا ینبغی أن تتأذی النفس من تفرق الاتصال و الجراحات تأذیا جزئیا فی الحال و کان یجب أن یکون جمیع الآلام و الموذیات الواقعة علی الإنسان من باب خوف العاقبة و خطر المآل و سوء الآخرة و لم یکن المرض و تفرق الاتصال مؤلما فی الحال لکن التوالی باطلة فعلم أن النفس بذاتها موضوعة لهذه الانفعالات و الإدراکات لسرایة قوتها إلی معدن الطبیعة فصارت محلا لهذه العاهات و الآلام و عرضة لهذه البلیات و الأمراض- بل الموت أیضا وارد علیها من جهة ورودها إلی هذا العالم بقدر الله و لیس بوارد علی محل الإیمان و المعرفة بالله و الیوم الآخر و إنما یرد علی محل الجهل و الظلمة و الحرکة و الاستحالة.

و من الشواهد الدالة علی أن النفس بذاتها فاعلة لأفاعیل الطبیعیة من الجذب


1) أی البصیرة القلبیة و کشف العقل المتنور بنور البصیرة القلبیة الحاصل من المجاهدات و الریاضات الملازمة للتوجه إلی مبدإ أنوار العلم و منبعها، م ره

و الدفع و غیرها أن الإنسان إذا اشتدت حاجته إلی الإحالة و الهضم و الدفع (1)بسبب من الأسباب کما یکون للمریض عند بحرانه فإنه یجد نفسه مقصرة عن سائر الأمور الإدراکیة و ما ذلک إلا لاشتغال النفس بهذه الأفعال و استغراقها فیها فلا جرم تنقطع عن سائر الأفاعیل ثم إذا فرغ عن ذلک توجه النفس إلی مقامها الخاص الذی یقع فیه الأفاعیل الإدراکیة و الله أعلم


1) دون الجذب فإنه غیر مطلوب للطبیعة بل مضر بحال المریض متنفر عنه الطبع، م ره

الباب الثالث فی ذکر القوی النباتیة و أفعالها و أحوالها و فیه فصول

فصل (1) فی أقسام تلک القوی بالوجه الکلی

إن القوی النباتیة إما أن تکون مخدومة و إما أن تکون خادمة و أما التی لها درجة الاستخدام فإما أن یکون فعلها و تصرفها فی الغذاء لأجل الشخص أو لأجل النوع أما الأول فهو إما لأجل بقاء الشخص أو لأجل تحصیل کمال ذاته أما القوة التی تفعل لأجل بقاء الشخص فهی الغاذیة و حدها (1)أنها قوة تحیل الغذاء إلی مشابهة جوهر المتغذی لتورده بدل ما یتحلل و أما التی تفعل لتحصیل کمال الشخص فهی النامیة (2)

أقول هذا من رموزهم إلی ما حققه المصنف قده من أن البدن مرتبة من النفس- فوصفوا القوة بصفة الجسم للإشارة إلی نحو اتحاد بینهما و هذا نظیر ما استنبطنا منه أیضا ذلک الاتحاد من قولهم القدرة کیفیة نفسانیة و الحال أنها کیفیة قائمة بالقوة المنبثة فی العضلات فلو لا أنها مرتبة من النفس لم تکن کیفیتها کیفیة النفس فاستقم کما أمرت، س ره

و هی التی تزید فی أقطار الجسم المتغذی علی التناسب الطبیعی- لیبلغ إلی تمام النشوء و إنما یقع هذا الفعل منه بما یورده الغاذیة زیادة علی البدل عما

1) لا یخفی علیک إن تذکرت ما علقناه علی أوائل السفر الأول فی مشارکة الحد و البرهان أن هذا و کذا حد النامیة حد هو تمام البرهان کما أنه إذا اقتصر و قیل الغاذیة قوة تورد البدل لما یتحلل کان حدا هو مبدأ البرهان و إذا قیل هی قوة تحیل الغذاء لمشابهة جوهر المتغذی کان حدا هو نتیجة البرهان، س ره

2) قال المیبدی ره القیاس یقتضی أن یقال المنمیة لکن راعوا مشاکلة الغاذیة.

یتحلل فالغاذیة تخدم النامیة بإیراد الغذاء زائدة علی القدر الضروری للبقاء و لکن لیس کل زیادة فی الأقطار نموا فإن السمن بعد (1)سن الوقوف لیس نموا و الهزال فی سن النمو لیس ذبولا بل النمو هو الزیادة التی تکون علی تناسب طبیعی لیبلغ تمام النشوء کما فی سن الشباب و مقابلة الذبول و هو النقصان الذی یکون علی تناسب طبیعی- کما فی سن الشیخوخة.

فإن قلت فالفاعل فی السمن و الهزال أی قوة من القوی إذ لا بد لکل فعل و حرکة من فاعل و محرک.

قلنا الفاعل فیهما أیضا هو تلک القوة لأجل إعداد القاسر لأنهما حرکتان قسریتان- و قد مر أن الفاعل فی الحرکة القسریة أیضا طبیعة ذلک المقسور و قوته لکن اسم الطبیعة إنما یقع علی تلک القوة إذا کان تحریکها تحریکا بالذات لا بقسر قاسر فهاهنا اسم النامیة إنما یقع علی هذه القوة النباتیة إذا کان تحریکها للجسد فی تزاید الأقطار تحریکا طبیعیا لا بسبب قاسر من رطوبة زائدة فی السمن أو حرارة مفرطة فی الهزال.

ثم إن فعل الغاذیة إنما یتم بأمور ثلاثة الأول تحصیل الخلط الذی هو بالقوة القریبة من الفعل شبیه بالعضو و الثانی تصییره جزءا للعضو و الثالث تشبیهه به فی اللون و القوام کالدم و قد تخل بالأول کما فی عدم (2)الغذاء و بالثانی کما فی استسقاء اللحمی.

و بالثالث کما فی البرص و غیره و حکموا بأن غاذیة کل عضو مخالف لغاذیة العضو الآخر- إذ لو اتحدت طبائعها لاتحدت أفعالها و هذا صحیح و لا ینافی تعددها و تخالفها وحدة الغاذیة التی فی شخص واحد بوحدة نفسه المقتضیة لهذه القوی و أما اللتان (3)لبقاء


1) أی بعد الشروع فی سن الوقوف فکأنه قال من سن الوقوف إلی آخر العمر- ثم إنه خصه بالذکر مع أن السمن قبل الوقوف أیضا لیس نموا لأن الفرق فی مورد الانفکاک أوضح و الهزال فی سن الوقوف و الذبول، س ره

2) أی فی العلة التی یسمی أطروقیا، س ره

3) لما کانتا فی الواقع اثنتین ذکر هذه العبارة المشعرة بتقدیم ذکرهما لتصدیرهما بکلمة أما التفصیلیة مع أنه لم یقدم أن المبقی للنوع اثنان ثم إن کون المولدة لبقاء النوع لا لبقاء الشخص ظاهر و فی کون المصورة کذلک خفاء و ربما یتراءی أنها لبقاء الشخص فإن المادة محتاجة إلی الصور التی فی العظام و العروق و الأعصاب و اللحوم و غیرها- و لیس احتیاج المادة الشخصیة إلی هذه الصور و إلی التی فی مادة النبات کاحتیاجها إلی الرطوبة المنویة مثلا بل لا احتیاج إلیها لبقاء الشخص بالضرورة و الجواب أن المراد بصور یفعلها المصورة الأشکال و التخاطیط التی فی الأفراد أمثال و لولاها لم یبق النوع- فهذا کالعلامات للنوع و معیار العلة أنها لولاها لم یکن المعلول فکما أنه لو لا المولدة لم یبق النوع لا أنه لم یبق الشخص فکذلک لو لا المصورة و تصاویرها لم یبق النوع و لم یتمیز نوع من نوع لا أنه لم یبق الشخص إذ فرض أن الغاذیة باقیة و کلما یتحلل من شخص الجسم یتدارک بالغاذیة و لو قیل لم یبق هذا الشخص من هذا النوع بوصف الهذیة- فقد آل إلی هدم بقاء النوع، ص ره

النوع فأولاهما المولدة و هی التی تفصل جزءا من فضل الهضم الأخیر للمغتذی و تودعه قوة من سنخه و ثانیتهما المصورة و هی التی تفید المنی بعد استحالته صورة تکون معدة لفیضان القوی و الکیفیات بإذن الله تعالی و أما الخادمة فهی قوی أربع تخدم الغاذیة- و هی الجاذبة و الماسکة و الهاضمة و الدافعة أما الجاذبة فوجودها فی بعض الأعضاء- کالمعدة و الرحم معلوم بالمشاهدة و فی غیرها معلوم بالقیاس.

أما الأول فالإنسان إذا کان منقلبا حتی یکون رأسه إلی السفل و رجلاه إلی فوق أمکنه أن یشرب الماء و یزدرد الطعام و حرکة الطعام و الشراب لکونهما جسمین ثقیلین إلی فوق لیست طبیعیة بل قسریة و الحرکة القسریة إما بجذب جاذب أو دفع دافع- و الثانی باطل فی هذا الوضع فبقی المعدة تجذبها بقوة جاذبة فیها.

و أیضا إنا نجد للمری و المعدة وقت الحاجة الشدیدة تجذبان الطعام من الفم- و کذا نجدهما عند تناول الأغذیة اللذیذة تجذبانها بسرعة حتی أن الکبد أیضا یجذبها من المعدة للذاذتها و قربها من طبیعة القوة و أیضا متی تغذی الإنسان غذاءا و تناول بعده غذاء حلوا و استعمل القی‌ء یجد أن الحلو یخرج أخیرا و ذلک بجذب المعدة إیاه إلی قعرها و کذا حال الرحم فی جذب المنی بل الإحلیل عند خلوه عن الفضول و شدة اشتیاق المرأة إلی الوقاع و لذلک أن قوما من الفلاسفة سموا الرحم حیوانا مشتاقا إلی المنی و ذلک لشدة جذبه له.

و أما الثانی فنقول إن الدم إذا تکون فی الکبد کان مخلوطا بالفضلات الثلاثة

الأخر أعنی الصفراء و السوداء و البلغم ثم إن کل واحدة منها یتمیز عن الآخر و ینصب (1)إلی عضو معین و لو لا أن فی کل (2)من تلک الأعضاء قوة جاذبة لذلک النوع من الرطوبة الخلطیة لاستحال أن یتمیز تلک الرطوبات بعضها عن بعض بنفسها و لاستحال أن یخص کل عضو منها رطوبة معینة اختصاصا (3)أکثریا فهذا قاطع فی إثبات القوة الجاذبة لجملة الأعضاء.

و أما القوة الماسکة فوجودها فی المعدة و الرحم مشاهدة بالتشریح و فی غیرهما معلوم بالبرهان أما المعدة فإنا إذا أعطینا حیوانا غذاء رطبا أو یابسا ثم شرحنا فی ذلک الوقت بطنه وجدنا المعدة محتویة علی غذاء لازمة ضامة له من جمیع الجوانب و أما الرحم فإذا اجتذب إلیه المنی یری منضما إلیه انضماما شدیدا من جمیع الجوانب منطبق الفم بحیث لا یمکن أن یدخل فیه طرف المیل و لو أنک شققت من الحیوان الحامل من أسفل السرة إلی نحو الفرج و کشفت عن الرحم وجدت الرحم کما ذکر.

أما الحجة علی وجود الماسکة فی غیرهما من الأعضاء فهو أن الأجسام الغذائیة أجسام ثقیلة لغلبة الأرضیة و المائیة علیها و لا بد فی إمساکها فی زمان الانهضام فهو حرکة استحالیة واقعة بعد الجذب إلی مواضع الأعضاء من قوة ممسکة إلی غیر طبیعة الغذاء


1) لا عضو معین للبلغم کما للمرتین من الطحال و المرارة بل منبث فی سائر الأعضاء لرطبها فلا یجففها الحرکة و أن یستحیل عند عوز الغذاء فی البدن إلی الدم اللهم إلا أن یراد انصباب قدر منه إلی الدماغ لیدخل فی تغذیته و کذا الریة، س ره

2) إن قلت ما یجب أن یتحقق هاهنا إنما هو التمیز و أما أن هذا التمیز لا بد أن یکون بالغاذیة فلا إذ لعله یحصل بقوة ممیزة قلنا الجاذبة تغنی عن الممیزة لأنه إذا جذبت جاذبة الطحال السوداء و جاذبة المرارة الصفراء مثلا یلزمه التمیز فوجود قوة لا یحتاج إلیه فضل معطل بخلاف الجاذبة لأنها ضروریة فی جمیع الأعضاء فالممیزة فی الکبد لا یغنی عنها فتأمل ثم إنه لا یحصل کمال التمیز و تمام الانفصال إذ لا بد أن یبقی فی الدم قلیل صفراء لیحصل التلطیف بسبب ناریة الصفراء و یسهل التنفیذ فی المجاری الضیقة و قلیل من السوداء لیحصل فیه قوام متشابه، س ره

3) احتراز عن مثل بعض أنواع الیرقان الحاصل بانسداد فی مجری المرارة، س ره

و الشراب لأنها لرطوبتها و میعانها و رقتها لا یقف بطبعها فی تلک المواضع المزلقة- و أما الهاضمة فهی التی تحیل ما جذبته الجاذبة و أمسکته الماسکة إلی قوام مهیإ لفعل المغیرة فیه و إلی مزاج صالح للاستحالة إلی العضویة بالفعل و هذه القوة غیر الغاذیة عند المحققین قیل فی بیان الفرق بینهما إن القوة الهاضمة یبتدی‌ء فعلها عند انتهاء فعل الجاذبة- و ابتداء فعل الماسکة فإذا جذبت جاذبة عضو شیئا من الدم و أمسکته ماسکة ذلک العضو فللدم صورة نوعیة و إذا صار شبیها بالعضو فقد بطلت عنه تلک الصورة و حدثت له صورة أخری فیکون کونا للصورة العضویة و فسادا للصورة الدمویة و هکذا الکون و الفساد إنما یحصلان بأن یحصل من الطبخ ما لأجله یأخذ استعداد المادة للدمویة فی النقصان و للعضویة فی الاشتداد و هکذا لا یزال الأول فی الانتقاص و الثانی فی الاشتداد إلی أن یبطل الصورة الدمویة و یحدث الصورة العضویة فهاهنا حالتان سابقة و هی التی تزید استعداد قبول الصورة العضویة و لاحقة هی حصول الصورة العضویة فالأولی فعل القوة الهاضمة و الثانیة فعل القوة الغاذیة فهذا ما قیل فی الفرق بین هاضمة کل عضو و غاذیته.

و اعترض علیه بوجهین الأول أن الهاضمة محرکة للغذاء فی الکیف إلی الصورة المشابهة لصورة العضو و کل ما حرک شیئا إلی شی‌ء فهو الموصل له إلی ما یتحرک إلیه- فالهاضمة هی الموصلة للغذاء إلی الصورة العضویة فإذن الفاعل للفعلین قوة واحدة- و الکبری ظاهرة فإن ما حرک شیئا إلی شی‌ء کان المتوجه إلیه غایة المحرک و المعنی بکونه غایة أن المقصود الأصلی من الحرکة هو ذلک الشی‌ء و الثانی أن هاضمة کل عضو لا شک أنها بالطبخ و النضج یفید المادة زیادة استعداد لقبول الصورة العضویة و لذلک الاستعداد مراتب فی القوة و الضعف و لیس بعض الدرجات بأن ینسب إلی الهاضمة أولی من الآخر فإذا حصل کمال الاستعداد و الغایة فاضت تلک الصورة عن واهب الصورة- و إذا تمت هذه الأفعال فقد تمت التغذیة فلا فرق إذن بین الهاضمة و الغاذیة.

أقول أما الجواب عن الأول (1)فهو أن لکل حرکة نفسانیة علتین فاعلة و باعثة- و لها أیضا غایتان غایة بمعنی ما انتهت إلیه الحرکة و غایة بمعنی ما وقعت الحرکة لأجله و هما مختلفتان فلا بد لهما من قوتین فالهاضمة هی التی فعلها کفعل النار لیس إلا الطبخ و النضج و مجرد الطبخ و النضج لا یستلزم أن یکون علی وجه یکون طریقا إلی استعداد قبول صورة مخصوصة هی الصورة العضویة فالتی تسوق المادة لأجل غرض مخصوص- و غایة مطلوبة غیر التی تسوقها لا إلی غرض أ لا تری أن فی الحرکة الحیوانیة قوة فاعلة مباشرة للحرکة و هی القوة التی تمیل بالعضلة و العضو إلی جهة من الجهات لا لغرض و قوة فوقها تفعل التحریک إلی حیث یصل إلی مشتهی مخصوص أو دفع مؤذ مخصوص و هی الباعثة فالفاعلة القریبة للحرکة لها غایة بمعنی الحد الذی هو من ضروریات الحرکة- و الفاعلة البعیدة المسماة بالباعثة لها غایة أخری غیر نفس الحد المذکور و هی التی یکون المقصود الأصلی من تلک الحرکة و یقع الوصول لأجلها و هی غیر الوصول و إن لم تنفک عنه فرضا فهکذا الحال فیما نحن فیه فإن المحرکة للمادة الغذائیة بالطبخ- غیر الباعثة لحرکتها نحو الصورة العضویة علی وجه یصلح للشخص المغتذی فی کماله الشخصی و النوعی.


1) توضیح المقام أن الغایة قد یراد بها ما انتهت إلیه الحرکة و قد یراد بها ما لأجله الحرکة و لما کانتا معنیین مختلفین استدعتا قوتین مختلفتین کما استدعتا فی الحیوان شوقیة و عاملة فالعاملة غایتها دائما و إن کان فی الفعل المسمی بالعبث و الجزاف حاصلة- لأنها کالطبیعة شأنها الإیصال إلی حد مخصوص و هما یفعلان وظیفتهما کخادمة فوض إلیها أمر مخصوص و هی تفعل ما طلبتا منها فلیس المطلوب منهما حصول الداعی و الغرض- کلقاء الصدیق مثلا فوظیفة طبیعة الحجر الملقی علی رأس زید أن یصل إلی ذلک الحد أعنی الرأس و یشجه و کذا وظیفة العاملة المنبثة فی عضل الید أن یبطش و یقع علی عضو من أعضاء المبغوض و أما أن ذلک الشج أو البطش و بالجملة الوصول إلیه للتشفی لقلب الشاج و الباطش و لانقیاد زید و انقهاره فهو ما لأجله الفعل و هو وظیفة الشوقیة- فکما کانتا غایتین مختلفتین و استدعتا مبدأین کذلک فی تینک القوتین النباتیتین- فالهاضمة تحرک المادة إلی نهایة مخصوصة هی زوال الصورة الدمویة و الغاذیة تحرک لأجل حصول الصورة العضویة، س ره

و أما الجواب عن الثانی فنقول إن المبدأ الفیاض لجمیع صور الکائنات و إن کان أمرا آخر أجل من هذه المبادی الفاعلة و الباعثة لکن لتعالیه عن هذه التغیرات و التجددات لا بد فی کل فعل جسمانی من فاعل مزاول لامتناع صدور هذه الأفاعیل المتجددة المتغیرة عن فاعل ثابت بری‌ء عن التجدد رفیع عن التغیر و لو کفی فی صدور هذه التحریکات و التصویرات مجرد الاستعداد للقوابل من غیر فاعل مباشر لما احتیج إلی إثبات الطبائع و القوی و النفوس فی حرارة النار و برودة الماء و یبوسة الأرض و حفظ المعادن و نمو النبات و حرکات الحیوان بل یکفی انفعالات الهیولی علی أن کل (1)انفعال (2)و استعداد فی مادة تابع لفعل فاعل لما مر من أن کل قوة و إمکان مسبوق بفعل و إیجاب و کما لا یمکن استناد الانفعالات الکثیرة المختلفة إلی قابل واحد من غیر توسط جهات متکثرة فی الانفعال کذلک لا یمکن استناد الأفاعیل الکثیرة المختلفة إلی فاعل واحد من غیر توسط جهات متکثرة فی الفعل و قد مر فی مباحث العلة و المعلول- أن الفعل الکلی یحتاج إلی فاعل کلی و الفعل الجزئی یحتاج إلی فاعل جزئی فهذه الکتابة تصدر عن هذا الکاتب و هذا التصویر یصدر عن هذا المصور و الفعل المحسوس المشار إلیه ینسب إلی فاعل محسوس مشار إلیه و الفاعل العقلی لم یکن فاعلا بالذات إلا لفعل معقول و الله ولی الهدایة


1) و ذلک لأنه لا میز فی صرف الشی‌ء فلا میز فی صرف القوة و الاستعداد فلا بد و أن یختلف ما به الاستعداد حتی یختلف المستعدات و الاستعدادات بذلک فمادة جمیع الکائنات للعناصر بل مادتها الأولی هی الهیولی و هی واحدة فتخصصها بصورة الحنطة أو الشعیر تخصص بلا مخصص فالمستعد فیهما هو العناصر لکن إذا کان ما به استعدادها تارة صورة الحنطة السابقة استعدت لصورة الحنطة اللاحقة و إذا کان ما به استعدادها تارة أخری صورة الشعیر السابقة استعدت لصورة الشعیر اللاحقة و هکذا إذا نقل الکلام إلی السوابق و التسلسل تعاقبی جائز بل واجب عندهم لئلا یلزم انقطاع الفیض لولاه و هکذا فی الصور المرتبة الطولیة لمادة واحدة کالمنی إذ بانضمام کل ما به استعداد کالعلقة أو المضغة یختلف استعداد المستعد، س ره

2) لما کان بطلان اللازم عند المعترض منظورا فیه لعدم قوله بفاعل غیره تعالی- بل انفعالات المواد کافیة عنده فی الإفاضة قال إن کل انفعال إلخ، م ره

فصل (2) فی فعل الهاضمة فی الفضلة المندفعة و الإشارة إلی وجود الدافعة و التنبیه علی تغایر هذه الأربع و تعیین آلاتها من الأعضاء

أما فعل الهاضمة فاعلم أن الغذاء مرکب من جوهرین أحدهما صالح لأن یتشبه بالمتغذی و الثانی غیر صالح لذلک فلها فی کل منهما فعل خاص أما فعلها فی الأول فما مضی و أما فی الثانی فلا یخلو أن تلک الأجزاء إما غلیظة أو رقیقة أو لزجة- و فعل الهاضمة فی الأول الترقیق و فی الثانی التغلیظ و فی الثالث التقطیع لا یقال کلما کان الجسم أرق کان أسهل اندفاعا فلما ذا جعلتم التغلیظ أحد الأمور المسهلة للدفع- لأنا نقول إن الرقیق قد یتشربه جرم المعدة فیبقی تلک الأجزاء المتشربة فیه و لا یندفع- و أما إذا غلظت لم یتشربها العضو فلا جرم یندفع بالکلیة.

و أما الدافعة فیدل علی ثبوتها أمران خاصی (1)و عامی- الأول أنک تری المعدة عند القی‌ء کأنها تنتزع من موضعها إلی فوق حتی یتحرک منها أکثر الأحشاء و تری عند التبرز مثل ما ذکرناه و معونة الأحشاء علی دفع ما فیها سیما عند الزحیر حتی أنه قد ینخلع المعاء المستقیم عن موضعه لقوة الحرکة الدافعة.

و الثانی أن الدم یرد علی سائر الأعضاء مخلوطا بالأخلاط الثلاثة فیأخذ کل عضو ما یلائمه فلو لم یدفع ما ینافیه لبقی المنافی عنده و لم یخلص شی‌ء من الأعضاء عن الأخلاط الفاسدة الممرضة و اللازم باطل فثبت وجود القوة الدافعة فإذا ثبت وجود هذه الأفاعیل الأربعة فی البدن أعنی الجذب و الإمساک و الإحالة و الدفع فلیس لقائل أن ینسب تلک الأمور إلی قوة واحدة بالذات متغایرة بالاعتبار بأن یکون تلک القوة جاذبة عند ازدراد الطعام و ماسکة له بعد الازدراد و مغیرة له عند الإمساک و دافعة للفضل المستغنی عنه لا لما قیل إن الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد فإنه لا یجری فی غیر الواحد من جمیع الوجوه بل لأن هذه الأفاعیل أمور متخالفة إما متضادة کالجذب


1) أی أحدهما خاص بالمعدة و الأمعاء و الآخر عام لکل الأعضاء، س ره

و الدفع و إما ینفک بعضها عن البعض فقد یکون العضو (1)ضعیفا فی أحد هذه الأربع- و قویا فی غیره و لو لا تغایر هذه المبادی لاستحال ذلک و أما آلات هذه القوی فالقوة الجاذبة آلتها اللیف المتطاول و الماسکة آلتها اللیف المورب و الدافعة آلتها فی الدفع اللیف المستعرض هذا ما قالوه و ظاهر أن المراد منه أن فی معظمات هذه الأفاعیل یحتاج إلی تلک الأعصاب فإن جاذبة کل عضو أو ماسکته أو دافعته یحتاج إلی آلة عصبیة لا أن جاذبة کل ذرة من العضو یحتاج إلی لیف متطاول و دافعته إلی لیف مستعرض.

فعلی هذا اندفع ما قیل فیه أما أولا فبأن لحم الکبد لیس فیه لیف مع وجود الجاذبة و الماسکة و الدافعة فیه و أما ثانیا فبأن الرطوبة الجلیدیة تجذب الغذاء أو تمسکه و تهضمه مع أن الجزم حاصل بأن لیس فیها لیف أصلا.

و أما ثالثا فبأن کلا من شظایا اللیف غیر مرکبة من اللیف و إلا لتسلسلت اللیفات إلی غیر النهایة مع أن فیها هذه القوی.

و أما رابعا فبأن اللیف المستعرض لیس فیه لیف متطاول مع أنه یجذب و کذا اللیف المتطاول لیس فیه لیف مستعرض مع أنه یدفع الفضل و ذلک لما سبق من أن الحاجة إلی هذه الآلات فی معظمات الجذب و الإمساک و الهضم و الدفع و جلائلها لا فی رقائقها و جزئیاتها المنخرطة فی سلک المعظمات المندرجة فیها فإن الأصناف الثلاثة من القوی العظیمة إذا فعلت أفعالها بآلات الثلاث من اللیف الحاصلة فی الأوردة یفعل کل منها بتلک الآلة بالذات علی وجه یسری فیما یجاور آلاتها و لو بالعرض فإذا جذب الورید الغذاء بلیفه المتطاول یرشح منه علی جوهر الکبد و علی هذا القیاس فی سائر المواضع المذکورة.

فإن قلت ذلک الدم إما أن یترشح من اللیف المتطاول علی لحم الکبد مع کون لحمه جاذبا لذلک الدم أو لا مع کونه جاذبا له فإن کان الأول فالجذب لا یتوقف علی اللیف و إن کان الثانی لم یکن فی العضو قوة غاذیة.


1) فالانفکاک تحقق بین الضعیفة و القویة من إحدی القوتین و الضعیفة و القویة من الأخری لا بین أصلهما، س ره

قلنا نختار الشق الأول و لم یلزم عدم توقف الجذب علی اللیف فإن التوقف حاصل علیه سواء کان توقفا قریبا أو بعیدا فلا بد فی جاذبة کل عضو من لیف موجود فیه أو بحیاله کالکبد و کالرطوبة الجلیدیة

فصل (3) فی أن هذه القوی فی بعض الأعضاء مضاعفة و فی حقیقة الغذاء و مراتب الهضم یشبه أن یکون ما قاله بعض الطبیعیین حقا

و هو أن هذه القوی الأربع توجد فی المعدة مضاعفة فإن التی تجذب غذاء البدن من الخارج إلی تجویف المعدة غیر التی تجذب (1)من جوف المعدة إلی نفسها ما یصلح منه لها و کذا التی تمسکه هناک و هی التی تغیره إلی ما یصلح أن یکون دما و هو الکیلوس و التی تدفعه إلی الکبد غیر التی تمسک فی جوهر المعدة ما ینجذب إلیها من الکبد من الدم الصالح للغذاء بالفعل و التی تغیره إلی أن یصیر غذاء و التی تدفع الفضول منها و کذلک الکلام فی الکبد لأن التغیر إلی الدم غیر التغیر إلی جوهر الکبد کما أن التغیر إلی العصارة غیر التغیر إلی جوهر المعدة و التحقیق (2)أن هذه القوی الموجودة فی جمیع الأعضاء علی اختلاف جواهرها هی التی تفعل أفعال الغاذیة بالذات- و هی المحصلة للغذاء تحصیلا أولیا و أما المعدة و الکبد فیوجد فیهما تلک الأربع مع أربع آخر مشبهة بتلک و هی التی تفعل فعلها للإعداد لا لتحصیل الغذاء أولا و بالذات و لا یبعد أن یوجد مثل هذه الأربع المعدة فی غیر المعدة و الکبد أیضا کالفم و المری و الأمعاء


1) أی من العروق التی فی جوفها المجذوبة منها الدم لتغذیة المعدة و إلا فالکیلوس لا یصلح للتغذیة و الدلیل علیه قوله ما ینجذب إلیها من الکبد و الثلاثة المشار إلیها بقوله- و کذا التی تمسکه إلخ لغذاء البدن کله و الثلاثة المشار إلیها بقوله و التی تمسک فی جوهر المعدة إلخ للدم المنجذب إلیها من الکبد و هو غذاء المعدة نفسها و فی بعض النسخ غیر التی تمسک فی جوهر المعدة و هو الأصح، س ره

2) یعنی أن ذلک البعض أطلق التضاعف و الحق أن یقال أربع محصلة للغذاء- و أربع معدة بل مشبهة، س ره

و العروق و الطحال (1)و الأنثیین و المرارة من الأعضاء الخادمة.

و اعلم أن حقیقة الغذاء ما یقوم بدل ما یتحلل عن الجسم بالاستحالة إلی نوعه- و الغذاء إما أن یکون بالقوة کالحنطة و الخبز و إما أن یکون بالفعل و هو الذی لم یحتج إلی شی‌ء غیر الالتصاق و قد یقال له غذاء عند ما صار جزء المغتذی شبیها به (2)بالفعل- و الغذاء بالمعنی الأول هو جوهر جسمانی جزئی لا محالة أما الجوهریة فلأن غیر الجوهر لا یمکن أن یصیر جوهرا أو جزء جوهر و أما الجسمانیة فلأن المجردات لا تنقلب أجساما و أما الجزئیة فلأن الکلی من الجسم لا وجود له فی الخارج فثبت أن غذاء کل بدن شخصی جسم شخصی و المشهود أن غذاء الحیوانات لا یکون أجساما بسیطة- فلا تغتذی إلا بالمرکبات لبعد المناسبة فی البسیط و قربها فی المرکب و لا ینتقض (3)هذا بالنبات کما توهم هذا ما ذکروه.

و التحقیق یحتاج إلی نمط آخر من الکلام لا یناسب طور ما ألفه أسماع الأنام- و الإشارة إلیه أن کل جوهر طبیعی أو نفسانی أمر واحد بالفعل لأنه موجود بالذات- و کل موجود بالذات له وحدة بالفعل و کل واحد بالفعل کثیر بالقوة ففعله أیضا واحد بالفعل کثیر بالقوة فالأجسام النباتیة و الحیوانیة کل منها واحد بالفعل فلیس وجود العناصر فیها بالفعل بل بالقوة فلیس معنی التغذیة عندنا مداخلة الجسم المسمی بالغذاء للجسم المغتذی بدلا لما یتحلل و لا معنی النمو عندنا ازدیاد مقدار الجسم بمداخلة الأجسام الخارجة فیه بل مجاورة الأجسام الرطبة المناسبة للجسم الحیوانی و النباتی مما


1) وجود الأربع المحصلة فیها واضح و أما الأربع المعدة حتی الهضم و الدفع لکل البدن فلأن الهضم اشتداد کیفیات ما فیها من المرتین و غیرهما و الدفع صب شی‌ء من الطحال من السوداء علی فم المعدة لیتنبه بالجوع بدغدغته و قبضه لحموضة السوداء و کونه ذکی الحس و صب شی‌ء من الصفراء من المرارة علی المعاء لیتنبه بدفع البراز للذع المرة الصفراء و الدفع فی الأنثیین، س ره

2) و فی بعض النسخ لا شبیها به و کأنه بملاحظة حال صاحب البرص و البهق فتدبر، ل ره

3) بأن یقال إن غذاءه بسیط و هو الماء لأن الماء ما لم یختلط بالأرض لم یصر غذاء للشجر، س ره

یعد لأن یفیض (1)من القوة النفسانیة ما یبقی به مقدار الشخص أو یستکمل بقدر الحاجة فی کل وقت فالحرکة الکمیة الحاصلة للأجسام النباتیة عبارة عن توارد المقادیر علی


1) و هذا کما أن فساد صورة الهواء المطیف بالطاس المکبوب علی الحبل یعد المادة الهوائیة لأن یفیض علیها الصورة المائیة من المبدإ الفیاض فهاهنا أیضا مجاورة الأجسام الرطبة معدة لإفاضة الصورة الغذائیة التی هی غذاء بالفعل علی المادة البدنیة- علی نعت الاتصال و تجدد الأمثال من عالم النفس نظیر ذلک ما مر من المصنف قده أن النوریة التی فی البدن من إشراقات النفس و من مراتبها و أن الذی کانت النفس حافظة إیاه لیس الباقی من جسد الحیوان بعد الموت بل قدر آخر و مزاج آخر و النفس لیست من الأسباب القریبة الموجبة لهذا اللون و الشکل الباقیین و کذا ما مر فی السفر الأول و ذکر فی الشواهد أیضا أن الطبیعة التی تقع بها الإعیاء غیر الطبیعة المسخرة للنفس المجبولة علی طاعتها و هی معها تدور حیث ما دارت و کذا القوی و إن کانت هذه المادة البدنیة- و هذه الطبیعة و القوی أیضا مأخوذة لا بشرط من مراتب النفس متصلة بها اتصالا معنویا- و قد مر أعجب من ذلک و لیس بعجب فی الإلهیات أن الهواء الذی قام به الکلام بل اللوح بما هما محلان لصنع المتکلم و مأخوذان لا بشرط من صقعه و قیام الکلام بهما بهذا النظر قیام عنه و لیسا کتابین فالحق أن النفس لما کانت هیکل التوحید معلمة بالأسماء الحسنی- جمیعا متصفة بصفات الطبائع کما أنها متخلقة بأخلاق الروحانیین بالقوة أو بالفعل کان فیها شی‌ء من الطبائع و الأجسام بالذات أیضا فکما أن فیها جسما و طبعا و غذاء بالعرض و بنحو الإعداد کذلک هی فیها بالذات و بنحو الإیجاد فکأنها الکوز الذی یترشح من باطنه النداوة و کیف لا و کل عال واجد لکمالات السافل بنحو أعلی مترشح نفسه و کمالاته منه بل الآثار النازلة منه فی المراتب النازلة إنما هی هی بلا تجاف عن المقام العالی- بل بالظهور و التشأن فکما أن من النفوس ما هی مستکفیة بذاتها و باطن ذاتها فی العلوم و الکمالات بلا إعداد سماع و رؤیة کذلک البواقی فی استکمالاتها بعد الإعداد فإنها بذاتها و باطن ذاتها بلا مداخلة غرائب و أجنبیات من عالم المادة فکما أن أغذیتها المعنویة فی مقام الحس و العقل بالصور المعلومة بالذات لا بالمعلومات بالعرض التی لیست هی منشآتها و أطوارها و ظهوراتها کذلک أغذیتها الحسیة فی مقام الطبع و الجسم و لیس هذا من باب التمثیل و القیاس الفقهی بل من باب الدخول تحت الکلی الواحد و إنها أمر واحد بالفعل کما أشار إلیه قده و بالجملة لیس المراد من الغذاء فی قوله الغذاء من عالم النفس الغذاء بالقوة و لو بالقوة القریبة بل الغذاء بالفعل ثم المراد من الغذاء بالفعل صورته لا مادته و إنما أطلق القول لاتحاد المادة بالصورة عنده و استهلاکها لإبهامها فیها و المراد بعالم النفس جنبتها السافلة الصوریة و لیس هذا فیه کثیر استبعاد إذ کما أن أصل صور الأعضاء من عالم النفس کما مر أن المصورة مرتبة نازلة من النفس کذلک تدارکها و تلافی ما تحلل منها من عالم النفس فإن النفس مظهر أسماء الله تعالی التنزیهیة و التشبیهیة جمیعا و کما لطفت ذاته صورة نفسه فإنها جامعة لعالمی المعنی و الصورة و بوجه کهواء صحو یضربه الصرد یغیم بلا ارتفاع بخار و لکن إن کان بلا تجاف عن مقامه العالی اللطیف- و لیعذرنی إخوانی فی تطویل المقام فإنه مثار الشک بل من مزال الأقدام، س ره

وجه الاتصال و الاستمرار من القوة الفاعلیة علی المادة القابلة کما سبق و لو کان التغذی بمداخلة جسم غریب لم یکن المغتذی فی کل وقت جسما (1)واحدا شخصیا باقیا بعده- و کذا لو کان النمو بزیادة مقدار ما یورد المتبدل علی مقدار ما یتحلل لزم أن لا یکون موضوع الحرکة فی النمو شیئا واحدا شخصیا و کذا القیاس فی الذبول بل الأمر کما أومأنا إلیه و مما یجب أن یعلم أن استکمال المغتذی بالغذاء کاستکمال المتعلم بالعلم- و العقل بالقوة بالمعقول بالفعل و کما أن المعلوم سواء کان محسوسا أو معقولا قد یکون بالقوة و قد یکون بالفعل و الذی هو کمال للحس هو ما یکون محسوسا بالفعل کالصورة الحاصلة فی الحاسة لا التی فی المواد الخارجیة من الألوان و الأصوات و الطعوم و الروائح- و کذا الذی هو کمال للقوة العاقلة هو ما یکون معقولا بالفعل من الصور العقلیة الموجودة للعقل بالفعل لا التی فی الخارج من الفلک و الحیوان و النبات و الأرض و غیرها و إذا علمت بالبراهین أن المحسوسات بالفعل هی متحدة بالجوهر الحاس و کذا المعقولات بالفعل لا بد و أن تکون متحدة بالجوهر العاقل فالکامل (2)عین ما یکمل به- و الحساس نفس ما یحس به و العاقل عین ما یکون معقولا له فکذا المغتذی عین الغذاء بالفعل دون الغذاء بالقوة فالحنطة مثلا فیها قوة بعیدة للتغذیة و الکیلوس الحاصل منها


1) لأن الموصل موصلة فی کل وقت مجموع منه غیر الآخر إذ الکل یرتفع بارتفاع بعض الأجزاء بخلاف ما إذا کان بروزات مراتب صورة لنفس واحدة شخصیة هی أصل محفوظ للمراتب و بالجملة هذا إعمال القاعدة المشار إلیها من أن کل جوهر طبیعی أو نفسانی أمر واحد فلا تدع فطانتک، س ره

2) أی متحدة معه و إلا لم یکن کاملا و لم یکن خارجا من قوی الکمال إلی فعلیته- بل یکون ناقصا بعد فی ذاته و هذا کبری لقیاس مطوی بصورته و هو أن الحاس یکمل بما یحس به و کل ما یکمل بشی‌ء فهو عین ذلک الشی‌ء فالحاس عین ما یحس به، م ره

فی المعدة أقرب منه بحسب القوة ثم الکیموس الحاصل فی الکبد ثم الدم الحاصل فی العروق أقرب استعدادا للغذائیة من کل ما سبق فالذی یتصل بالعضو و یصیر لحما أو عظما أو عضوا آخر هو الغذاء بالفعل و هو بعینه العضو المغتذی فالغذاء و المغتذی شی‌ء واحد بعینه لا یتغایران إلا بضرب من التحلیل حیث یعتبر العقل ذلک الشخص المغتذی أو العضو المغتذی تارة باعتباره فی نفسه عند خلوه عما یرد علیه من الکمال- و تارة باعتبار تمامه و کماله الحاصل فی نفسه بحسب سبق أفعال و حرکات معدة لذلک الکمال کالحال فی استکمال النفس بالصور العلمیة الکمالیة علی ما بیناه و من دقائق (1)ما یقع به الاستبصار فی هذا المقام وقوع مراتب الهضم فی الاغتذاء علی وزان مراتب التجرید فی التعقل

فصل (4) فی مراتب الهضم و أن للهضوم أربع مراتب

اعلم لا بد للحیوان و کذا للإنسان ما دام فی عالم الدنیا و طبیعة الجسمیة من غذاء یشبه المغتذی صورة و مادة و ذلک لأن هذه الأجسام دائمة الاستحالة و الذوبان ثم لکل عضو حصة من الغذاء تناسبه و تشاکله بعد مراتب النضج و الاستحالات و التصفیة عن القشور و الفضول بالقوة الغاذیة التی فی البدن بمنزلة القوة العاقلة فی النفس فمادة الغذاء إذا وردت فی البدن و حضرت عند تصرف غاذیة النفس فتصرفت فیها أحالتها فی


1) یعنی کما أن مراتب القوة النظریة أربع و الأولی عقل بالقوة و الأخیرة عقل بالفعل کذلک مراتب الهضم أربع و الأولی غذاء بالقوة و الأخیرة غذاء بالفعل و یمکن أن یکون المراد أنه کما أن مراتب التجرید فی العلم أربع حیث إن فی العلم الإحساسی تجردا من المادة و لکن یشترط حضور المادة و فی التخیل لا یشترط هذا و إن احتف بالشکل و المقدار و غیرهما و فی التوهم تجرد أبلغ و لکن یحتف بالإضافة إلی المتقدرات و فی التعقل کمال التجرد و الرفع عن عالم المادة کذلک مراتب التصفیة و الهضوم فی التغذیة أربع- و حینئذ قوله فی التعقل بدل العلم أمره سهل لأن کل الصور عند العقل و عنده قدس سره أسهل کما مر و سیأتی ثم لا یخفی منافات ذکر مراتب الهضم فی هذا الفصل علی حدة لما ذکر فی العنوان لکن الأمر هین، س ره

مراتب الهضم بقواها المسخرة لهذا الأمر و صیرتها بصنعة طبیعیة یشبه الکیمیا خالصة عن شوائب الغش و الغل مصفاة عن الفضول مقشرة عن القشور فی أربع مراتب للهضوم و الإحالات إحداها فی المعدة و ابتداء هذا الهضم من الفم بدلیل أن الحنطة الممضوغة- تفعل فی إنضاج الدمامیل و الخراجات (1)ما لا یفعله المطبوخ بالماء و تمام هذا الهضم عند ما یرد (2)علی المعدة و ینضج بحرارة جهنم المعدة التی إذا قیل لها هل امتلأت فتقول هل من مزید فیتخلص عن ذنوب الفضلات بید زبانیة القوی المسخرة لهذا التعذیب- و التهذیب للخارج عن طاعة الله البعید عن الوحدة الجمیعة الاعتدالیة المنحرف عن صراط الله المستقیم من الطبیعة (3)المدبرة للأجسام علی منهج الحکمة الإلهیة فتصیر شبیها بماء الکشک الثخین و هو المسمی بالکیموس و المرتبة الثانیة إذا تم ما فعلت هذه القوی به فی هذه الطبقة السفلی و فرغت من أفاعیلها المأمورة بفعلها ارتفع قلیلا عن هذه الطبقة الهاویة المظلمة إلی طبقة أخری هی الکبد فوقع بعد ذلک بید قوی و سدنة أخری من هذا الصنف فعملت فیه شبه العمل السابق من الطبخ و الإذابة فانهضم فی الکبد مرة أخری و سقط منه بعض ما بقی من الأکدار و الفضول فصار أخلاطا أربعة متمیزة بعض تمییز و مخلوطة بعض تخلیط خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا لخروجها عن تمام التعصی عن الطاعة الإلهیة و قربها عن الصلاح و الانقیاد لأمر الله ثم إن أصلح هذه الرفقاء الأربعة هو الجوهر المسمی بالدم فوقع قسط منها فی مسالک العروق المسماة


1) بالخاء المعجمة و الجیم أورام کبیرة الحجم حارة و الدمیلة أعم من الخراج لشمولها الباردة، س ره

2) یشعر بأن آخر هذا الهضم عند الورود علی المعدة و فیها هضم آخر و المشهور أن فیها هضما واحدا و یمکن أن یقال إن الهضم التام إنما هو فی المعدة و فیها یتم الهضم الأول و یکمل و الهضم الذی یتم عند ما یرد علی المعدة ناقص فمعنی قوله تمام هذا الهضم کماله و اشتداده و معنی کون مراتب الهضم أربع أنها فی الحیوانات الکاملة بالنظر إلی ظهورات التغیرات فی الغایة أربع و إن کان الغذاء من حین المضغ إلی أن یصیر جزءا من العضو یعرض له فی کل آن تغیر و استحالة فهی غیر محصورة فی عدد، س ره

3) کلمة من بیانیة أو نشویة أی القوی هی الطبیعة المدبرة لأنها شعبها و مراتبها- أو القوی الناشئة من الطبیعة، م ره

بماساریقا (1)إلی بیت القلب و سلک سبیل الطاعة للنفس و اشتغل فی بیت القلب بالریاضة و المجاهدة و التصفیة قدرا صالحا من الزمان حتی صلح لکسوة القبول و خلعة الصورة النفسانیة و توزع ما بقی منه نافذا فی العروق علی الأعضاء فینهضم مرة أخری و یتشبه بالأعضاء بعد إخراج الفضول الباقیة منه و کل قسط من الدم یتشبه بعضو خاص فیتصل به و یحشر إلیه کما یحشر ذلک القسط الصالح منه إلی القلب کل إلی شبیهه.

و أقسام الفضول أربعة بعدد أقسام الهضم ففضلة الهضم الأول الذی فی المعدة البراز و هو مندفع من المعاء و فضلة الهضم الثانی أکثرها البول و یندفع من المثانة- و باقیه یندفع من الطحال و المرارة و فضلة الهضم الثالث یندفع بالعرق و ما یجری مجراه من الفضول المندفعة من منافذ محسوسة کالأنف و الأذن و العین کما فی الدموع- أو غیر محسوسة کالمسام و فضلة الهضم الرابع یندفع بعضها بالمنی و یخرج بعضها بما ینبت من زوائد البدن کالشعور و الأظفار و الأوساخ و ما یدفعه الطبیعة کالأورام المنفجرة و غیرها

فصل (5) فی تحدید القوة الغاذیة و النامیة حدا بحسب الحقیقة

اشارة

فصل (5) فی تحدید (2)القوة الغاذیة و النامیة حدا بحسب الحقیقة

قد علمت من طریقتنا أن الحدود قد تکون للماهیات و قد تکون للوجودات


1) لیس الأمر کما ذکره بل المساریقا هی العروق التی بعد ما انهضم الغذاء فی المعدة انهضاما تاما ینجذب لطیفة من المعدة فتندفع فی مسالک هذه العروق إلی العروق- المسمی باب الکبد و ینفذ فی الکبد و ظنی أن هذه العبارة کانت عند قوله إلی طبقة أخری هی الکبد فوقعت هاهنا من تصرف الناسخین و إلا فهو قدس سره أجل من أن یشتبه علیه أمر الماساریقا، س ره

2) هذا ثالث المواضع لتحدیدهما أما التحدید الأول فمن الشیخ الرئیس و أما الثانی ففی ذیل التقسیم تطفلا و أما الثالث فهو هنا بالأصالة و إنما قال حدا بحسب الحقیقة- إشعارا بأن الحد الذی سبق حد بحسب الاسم لأنه قبل إثبات وجودهما 93 کما قال الشیخ فی الشفاء إن الحدود التی قبل إثبات الوجود للمحدودات حدود اسمیة و هی بعینها بعده تنقلب حدودا حقیقیة، س ره

و الفرق بین الماهیة و الوجود أمر قد فرغنا من بیانه و الحد للماهیة لا یکون إلا بأجزائها- کالجنس و الفصل و الحد بحسب الوجود لا یمکن بالأجزاء إذ الوجود لا جزء له فهو إما بالفاعل و الغایة إن کان تاما أو بالفعل إن کان ناقصا لما أشرنا إلیه سابقا أن حد الوجود و برهانه شی‌ء واحد و برهان اللم أقوی من برهان الإن.

إذا تقرر هذا فنقول کل قوة من القوی فرد من الوجود لبساطتها و القوی قد یعرف بأفاعیلها فالقوة الغاذیة یعرف بما یصدر عنها فیقال هی التی تحیل الغذاء إلی مشابهة المغتذی لتخلف بدل ما یتحلل.

فنقول فی بیان هذا الحد إن کل قوة لا محالة مبدأ تغیر فی هذا العالم فلذلک التغیر له صورة و مادة و للفاعل فی فعلها غایة فالصورة هاهنا هی الاستحالة إلی مشابهة المغتذی و المادة هاهنا هی الغذاء و الغاذیة تخلف البدل للمتحلل فکأنا قلنا القوة الغاذیة لفعل الفلانی فی المحل الفلانی للغایة الفلانیة و أما النامیة فقد ذکر فی حدها أنها الزائدة فی أقطار الجسم الطبیعی لیبلغ تمام النشوء علی التناسب الطبیعی زیادة فی الأجزاء الأصلیة فقولنا الزائدة فی أقطار الجسم احتراز عن الزیادات الصناعیة فإن الصانع إذا أخذ مقدارا من الشمعة فإن زاد علی طوله و عرضه نقص من عمقه و بالعکس و قولنا علی التناسب الطبیعی احتراز عن الزیادات الغیر الطبیعیة مثل الاستسقاء و سائر الأورام- و قولنا لیبلغ تمام النشوء احتراز عن السمن و قولنا زیادة فی الأجزاء الأصلیة تنبیه علی العلة الحقیقیة للفرق بین السمن و النمو و ذلک لأن النمو حرکة فی جواهر الأعضاء- فلا جرم القوة المحرکة یمدها و یزید فی جواهرها و أما السمن فإنه زیادة حاصلة- بمداخلة الأجسام الغریبة فی الأعضاء کأنها الملتصقة بها.

ثم إن التغذی و النمو (1)

ُ در خانه بکدخدای ماند همه چیز

، س ره

یتمان بأمور ثلاثة الأول تحصیل غذاء شبیه بالمغتذی

1) أما التغذی فبالذات و أما النمو فبواسطة التغذی و لکون فعل الغاذیة یتم بهذه الأمور الثلاثة قیل إن وحدة الغاذیة اعتباریة فإنها مجموع القوی الثلاث من المحصلة و الملصقة و المغیرة الثانیة و التحقیق أنها واحدة و هی شئونها و أطوارها کما أن أمیر القوی طرأ کذلک و هو النور الأسفهبد و الکل شئونه و فنونه و أطواره

و النامی فی الماهیة بالقوة و الثانی إلصاقها بهما علی ما هو المشهور و الثالث تشبیهها بهما بالفعل ثم إن کان المقدار الوارد علی جواهر الأعضاء الأصلیة مساویا لما تحلل منها فذلک فعل الغاذیة و إن کان أزید فذلک فعل النامیة و عند هذا لقائل أن یشکک و یقول إن الغاذیة و النامیة قوة واحدة و لا فرق بینهما إلا أن الغاذیة تفعل هذه الأمور بمقدار ما یتحلل و النامیة تفعل أزید مما یتحلل فالتفاوت بینهما بالکمال و النقص فإن القوة إذا کانت قویة علی فعل کانت قویة علی مثله فإذا کان الجزء الزائد مثلا للجزء الأصلی و کانت الغاذیة قویة علی تحصیل الجزء الأصلی وجب أن تکون قویة علی تحصیل الجزء الزائد عند ما کانت شدیدة القوة فعلی هذه القوة الغاذیة هی المنمیة إلا أنها فی ابتداء الأمر تکون قویة فتکون وافیة بإیراد البدل الأصلی و الزیادة جمیعا و بعد ذلک تضعف فلا تورد الزیادة بل یورد الأصلی.

و مما یدل علی ذلک أن القوة الغاذیة فی سن الانحطاط و الذبول تورد أقل مما یتحلل- و قد کانت فی سن الوقوف تورد مثل ما یتحلل فیکون إیرادها وقت الوقوف أکثر من إیرادها وقت الذبول فإذن القوة الواحدة جاز أن یختلف إیرادها بالزیادة و النقصان- فهذا شک قوی.

أقول فی جوابه إن اختلاف الغایات (1)الطبیعیة تدل علی اختلاف القوی لکن غایة القوة الغاذیة تخالف غایة المنمیة فهما قوتان مغایرتان.

بیان ذلک أن غایة فعل الغاذیة فی إیراد البدل سد الخلل الواقع من التحلیل- أ لا تری أن الحیوان لا یطلب الغذاء إلا بعد استیلاء حرارة الجوع علی المعدة و البدن علی التحلیل فعند ذلک یشتهی الطعام و غایة فعل النامیة تمدید الأعضاء علی نسبة مخصوصة- و لیس (2)أن زیادة إیراد البدل علی ما یتحلل فی کل وقت توجب زیادة النمو و لا أصل


1) قید بها لإخراج الغایات الإرادیة فإن اختلافها لا یوجب اختلاف المرید، س ره

2) دلیل آخر غیر اختلاف الغایة و هو تخالف الفعلین و انفکاک القوتین و بمثل ذلک أثبت سابقا تعدد القوی و أیضا فعل الغاذیة الحرکة الکیفیة باستخدام الهاضمة و وصلته ثم وصلته بالملصقة و تکوین الصور النوعیة الجوهریة فی جوهر البدن و فعل النامیة عرض ضعیف تدریجی هو الحرکة الکمیة، س ره

النمو فرب وقت کان إیراد الغذاء أکثر و فعل النمو أقل و رب وقت کان بالعکس- فإنا قد نشاهد کثیرا أن بعض الغلمان و الجواری فی زمان البلوغ اتفق أن کان مریضا مرضا شدیدا یعطل الغاذیة عن فعلها و مع ذلک ینمو هذا المریض نموا بالغا و یطول قامته طولا متفاوتا بالقیاس إلی ما سبق من الزمان فإذن حیث وقع التخالف فی مقتضی هاتین القوتین و لو فی بعض الأوقات علم أنهما متغایران ذاتا لا بمجرد الشدة و الضعف إذ لو کان التفاوت بمجرد الکمال و النقص لما وقع التخالف إلا بذلک لکن التخالف قد یقع بالعکس من ذلک یعنی قد یقوی النمو و ینقص التغذیة و قد یقوی التغذیة و ینقص النمو فهما متغایرتان ذاتا لتغایرهما فعلا و غایة فثبت ما ادعیناه.

شک و تبصرة:

إن من الناس من ادعی أن الغاذیة نار و احتج علیه بأن الغاذیة تغذو و النار (1)تغذو فالغاذیة نار و هذا مع فساد صورة القیاس حیث وقع الاستنتاج من الموجبتین فی الشکل الثانی بطل قولهم النار تغذو لأن النار لا تغذو بل تتولد و تتصعد بطبعها و إذا صعدت استولی علیها الهواء البارد فأفسدها فلیست هناک نار واحدة مغتذیة نعم فعل الغاذیة یشبه فعل النار فی النضج و الإحالة.

و من الناس من ذهب إلی أن فی الأعضاء فرجا یملؤها القوة النامیة و هو باطل کما وقعت الإشارة إلیه فإن ملأ الفرج لا یوجب نمو الأعضاء و لیس ما ذکره الشیخ فی الشفا و صوبه بعض الفضلاء من أن القوة النامیة یفرق اتصال العضو و یدخل فی تلک المسام الأجزاء الغذائیة و هکذا القول فی الاغتذاء مرضیا عندنا و ذلک لأن تفرق الاتصال مؤلم بالذات و یستحیل أن تکون الطبیعة أو النفس تفعل فعلا طبیعیا تقتضی أمرا منافیا بالذات لطبیعة الجسم الذی هی فیه بحیث یوجب دوام الألم لو کانت هناک قوة مدرکة- و کان الإدراک به حاصلا بالفعل کما مر ذکره فی مبحث أن تفرق الاتصال مؤلم بالذات- و ذلک لأن القوة الواحدة لا تفعل و لا تقتضی أثرین متنافیین بل الحق کما شیدنا أرکانه


1) لأن النار تحیل الهواء و للمعارض أن یقول الغاذیة هواء لأنها تغذو و الهواء یغذو لأن الهواء یفسد النار و یحیلها إلی نفسه و إلا لوصلت إلی کرة الأثیر بل تراب لذلک، س ره

من أن النمو حرکة متصلة فی الکم و الحرکة معناه خروج الشی‌ء من القوة إلی الفعل- علی سبیل التدریج و معنی التدریج هاهنا أن یکون للمتحرک فی کل آن فردا آخر من المقولة فلیس فی حرکة النمو مقدار ثابت و مقدار آخر وارد علیه سواء کان بالمداخلة أو بغیر المداخلة

فصل (6) فی سبب وقوف القوی کالنامیة و الغاذیة فی ضرورة الموت

اشارة

و لنذکر أولا ما وقع الاحتجاج به من القوم فی هذا الباب ثم نذکر قاعدة کلیة- من العلم الإلهی و الفلسفة الکلیة التی أفادنا الله ینکشف بها هذا المطلب و نحوه.

فالذی ذکروه فی وقوف النامیة

أن الأبدان مخلوقة من الدم و المنی فلا محالة یکون کل مولود جسما رطبا کما هو مشاهد فی الأجنة التی فی بطون أمهاتها ثم لا یزال یستولی علیه الجفاف یسیرا یسیرا و قد عرفت أن النمو لا یحصل إلا عند تمدد الأعضاء- و ذلک بنفوذ الغذاء فی المسام کما هو المشهور و ذلک لا یمکن إلا إذا کانت الأعضاء لینة- فأما إذا صلبت و جفت لم یکن ذلک فلا جرم یستمر النمو من أول الولادة إلی آخر الوقت الذی تصلب الأعضاء و جفت فحینئذ تقف النامیة هذا ما ذکر فی سبب وقوف النامیة.

و أما الذی قالوه فی وقوف الغاذیة و حلول الأجل فوجوه
الأول أن القوة الغاذیة قوة جسمانیة

فلا یکون أفعالها إلا متناهیة و هذا منقوض بالنفوس الفلکیة لأنها قوی جسمانیة سیما عند أصحاب المعلم الأول القائلین بأن نفوسها قوی منطبعة فی أجسامها مع أنها غیر متناهیة الأفعال عندهم و الذی وقع الاعتذار من الشیخ الرئیس عنه هناک أنها و إن کانت جسمانیة لکنها لما سنح علیها من نور العقل المفارق- تکون قویة علی الأفعال الغیر المتناهیة فکتب تلمیذه بهمنیار إلیه فقال إذا جوزت ذلک فلم لا یجوز أن تکون القوی البدنیة و إن کانت متناهیة إلا أنها تقوی علی أفعال غیر متناه لما سنح علیها من أنوار العقل المفارق (1)فأجاب عنه أن ذلک محال لکون البدن مرکبا من


1) محصوله أن القوی الجسمانیة من حیث إنها جسمانیة لا یمکن أن تکون مؤثرا تأثیرا غیر متناه و أما من جهة اتصالها بالمعلومات و المجردات فیمکن فیها ذلک فإنها بذلک الاتصال تکون من القوی و الآلات لها لکن لما کانت لتلک القوی من جهة أخری اتصال بالمادة و الجسم فاستمرار إمداد العلمیات فیها منوط باستمرار وجود القابل لکن القابل إذا کانت أجزاؤها متضادة متداعیة إلی الانفکاک فلا یقبل الدوام و إلا لزم تعطیل تلک الأجزاء- عما تقتضیها طبائعها و قسرها إلی خلافه و ذلک باطل علی ما أدت إلیه أنظار الحکماء، م ره

الطبائع المتضادة فقد علم من هذا الجواب أن التعویل علی مجرد وجوب التناهی فی القوی الجسمانیة غیر صحیح فلننظر إلی حال التعویل علی کون البدن مرکبا من الأسطقسات و لنحقق ما فی هذا الوجه.

فنقول الوجه الثانی

فنقول الوجه (1)الثانی

أن الشیخ ذکر فی القانون أن الرطوبة الغریزیة بعد سن الوقوف لا بد و أن تأخذ فی الانتقاص المتأدی إلی الانحلال بالکلیة و ذلک لاستیلاء الحرارة- علی الرطوبة الغریزیة بالتحلیل و متی انحلت الرطوبة فلا بد من انطفاء الحرارة الغریزیة- فحینئذ یحصل الموت.

و إنما قلنا إن الرطوبة لا بد و أن یأخذ فی الانتقاص لأمور ثلاثة- أحدها استیلاء الهواء المحیط بها و هی لحرارتها یفنی الرطوبة و ثانیها معاونة الحرارة الغریزیة من داخل علی ذلک و ثالثها معاضدة الحرکات البدنیة و النفسانیة.

فإن قیل لم لا یجوز أن تورد الغاذیة بدل ما یتحلل من الرطوبات.

قلنا هب أن هذه القوة تورد فی سن الکهولة مثل ما کانت تورد فی سن الشباب إلا أن المتحلل وقت الکهولة أکثر من المتحلل وقت الشباب و إذا کان کذلک لم یکن ما تورده الغاذیة فی هذا الوقت مساویا لما یتحلل بل أقل منه فلا جرم ینتهی إلی النقصان- و ذلک یؤدی إلی الفساد و البطلان و الحاصل أنه کلما کان السن أکبر کان تأثیر المجففات الثلاثة أکثر فکان الجفاف أکثر و کانت الحرارة أقل فکان ضعف الغاذیة أکثر- و استمرار ذلک مما یؤدی إلی الانقطاع فیعرض الموت.

و یمکن أن یعود السائل و یقول إن مقدار التحلل کان فی زمان الشباب مساویا لمقدار الوارد فی وقت الشباب فإن لم یکن مساویا له فی وقت الکهولة لکان إما لأن


1) أی لما کان التعویل علی کون البدن مرکبا من الأسطقسات بعینه هذا الوجه الثانی فلنتکلم علیه، س ره

المحلل صار أقوی فصار التحلیل أکثر أو لأن الغاذیة صارت أضعف فصار الغذاء الوارد أقل و الأول باطل لأن المحلل لیس إلا الأمور الثلاثة المذکورة و هی الحار الداخلی و الحار الخارجی و الحرکات البدنیة و النفسانیة و هذه الأسباب الثلاثة کان وجودها فی زمان الشباب مثل وجودها فی زمان الکهولة و إذا لم یزدد المحلل استحال أن یزداد التحلل و الثانی أیضا باطل لأن الغاذیة لا تصیر ضعیفة إلا لنقصان الحرارة و لا ینتقص الحرارة إلا لنقصان الرطوبة فإذا جعلنا (1)

فإن قیل انتقاص الواردة سبب انتقاص الغریزیة و انتقاصها سبب ضعف الغاذیة و سبب السبب سبب.

قلنا لیس کذلک بل تنقص الغریزیة بسبب فاعلها فإن علة زوال الشی‌ء أو نقصه عدم علة وجوده أو کماله أو ینقص بسبب آخر کاشتداد الحرارة مثلا علی أن کل شیئین لأحدهما تعلق بالآخر و لا سیما تعلق الحلول فزوال أحدهما أو ضعفه منشأ زوال الآخر أو ضعفه و لکن من جهتین لئلا یدور کما أن زوال المادة منشأ زوال تشخص الصورة و زوال الصورة منشأ زوال وجود المادة و فی الضعف فی فاعلیة الصورة الحافظة لترکیب المادة المحفوظة کما فیما نحن فیه ضعف الصورة منشأ ضعف انحفاظ المادة و ضعف انحفاظ المادة منشأ ضعف فاعلیة الصورة و لکن درجة أخری من الضعف غیر الأول و هی منشأ ضعف آخر فی انحفاظ المادة و هکذا حتی یؤدی إلی الزوال و الانحلال، س ره

انتقاص الرطوبة بسبب ضعف الغاذیة لزم الدور و هو محال.

و ما قیل من أن المحلل و إن کان وقت الکهولة هی الأمور الثلاثة التی کانت موجودة فی زمان الشباب و لکن مدة تأثیرها فی زمان الکهولة أطول من مدة تأثیرها فی زمان الشباب و ذلک لأن الضعیف قد یکون أقوی أثرا من القوی إذا کان أطول مدة من الآخر و إذا کان کذلک فأسباب التجفیف تأثیرها فی الکهل أدوم من تأثیرها فی الشباب- فالجفاف فیه أکثر منه فی الشباب.

فکلام لا حاصل له (2)

فإن قلت سوء التدبیر کان أیضا فی سن الشباب و أیضا الغاذیة یتدارک بإیراد البدل- لانثلام الوارد من الحملات و سوء التدبیرات.

قلنا هذه الأسباب القدریة کما یوهن النسبیة و القابل کذلک یوهن القوة و الفاعل- فتدارک الغاذیة لانثلامات النسبة لا یکافئها بل یزال فی التنقص لأجل ورود سوء التدبیر- و غیره علی نفسها أیضا فمثل الغاذیة کمثل من یقیم فسطاطا فی ریح عاصفة تأتیه من کل مکان- فکلما یحرف الریح ذلک الفسطاط و یشرفه علی الانهدام یصلحه المقیم بإقامة أعمدته و أحکام أوتاده فتلک الریح کما تزلزل أرکان الفسطاط کذلک توهن أطراف ذلک المقیم المصلح حتی تستأصله و تهدم بنیانه، س ره

لأن دوام العمل کما هو حاصل فی سبب الجفاف کذلک

1) لا یخفی أن الکلام فی انتقاص الرطوبة الواردة و ما هو سبب ضعف الغاذیة- نقصان الرطوبة الغریزیة التی هی قابلة الحرارة الغریزیة فلا دور.

2) فیه أن طول المدة فی إیراد الغاذیة الغذاء لا یجدی نفعا لأن القوة الطبیعیة فعلها علی وتیرة واحدة و الأسباب الاتفاقیة لا انضمام لها فنختار أن المحلل صار أقوی- بانضمام سوء التدبیر فی الغذاء و الهواء و غیرهما من الأسباب الستة الضروریة فإن الإنسان و إن کان مدبرا حکیما طبیبا مراقبا حسن التدبیر باذلا جهده فیه مستفرغا وسعه له لا یحیط علما بالأسباب القدریة و لا یمکنه دفع سهام الحوادث عن نفسه.

حاصل فی السبب المورد للغذاء فکما أن دوام فاعل التجفیف یعطی زیادة الجفاف- فکذلک دوام فاعل التغذیة یعطی زیادة الرطوبة الغذائیة المزیلة للجفاف.

و قریب من هذا الوجه ما نقل عن سقراط أن فعل الحرارة الغریزیة فی المنی- إذا وقع فی الرحم یشبه فعل حرارة التنور فی الرغیف الذی یلتصق به فإن حرارته تفعل فی ظاهره حتی یحدث أولا شیئا کالقشر ثم یعمل فی الباطن من تلک القشرة و تشویه حتی یحصل النضج و کذا الحرارة التی فی المنی تجعل أولا قشرا ثم تقشو تلک الحرارة بحسب مقدار بدن المولود و تنبسط فیه حسب انبساطه فی الطول و العرض و العمق فما کانت الرطوبة فی جوهره قلیلة استکملت صورته بفعل المصورة فی ستة أشهر و ما کانت الرطوبة فی جوهره وافرة غالبة تمت الصورة فی زمان أکثر حتی یبلغ زمان الحمل فی الکثرة حسب زیادة الرطوبة إلی ثلثمائة و أربعة أیام فالمولود یولد و الرطوبة غالبة علیه- و لذلک لا یقدر علی الانتصاب و الانبعاث فی الحرکات ثم لا یزال الحرارة الغریزیة التی جعلها الباری مرکوزة فیه عاملة فی تجفیف رطوبات الأعضاء رویدا رویدا فیصیر فیه أولا تهیؤ للقعود فتجلس ثم الانبعاث من غیر انتصاب ثم للقیام ثم للمشی علی حسب تقلیل الرطوبات و من هذا الباب یتفاوت أوقات المشی فی الأطفال و هکذا تفعل الحرارة (1)الغریزیة فی بدن الحیوان إلی أن تفنی رطوبته بالکلیة فتنطفی‌ء الحرارة


1) لما تقرر أن الأشیاء مجبولة علی طلب خیراتها و کمالاتها فلا محالة لا یعمل شی‌ء من الأشیاء لطبعه عملا یؤدی لإفنائه و بطلانه فعلی هذا لا یکون فعل الحرارة الغریزیة من تجفیف الرطوبة شیئا فشیئا إلا استکمالا فإذا تکملت استغنت فانقطعت علاقة المصاحبة و المجاورة و المخالطة فافهم إن کنت أهلا و لا تکن من الغافلین، ن ره

لانتفاء ما تقوم به و یحصل الموت فسبب الموت بعینه سبب الحیاة و ذلک لأنه لو لم تکن الحرارة غالبة علی الرطوبة لم تحصل الحیاة ثم لزم من غلبة الحرارة علی الرطوبة فناء الرطوبة و من فناء الرطوبة فناء الحرارة و کان تقدیر الله سبحانه الحرارة بحیث یستولی علی الرطوبة سببا للحیاة أولا و للموت ثانیا هذا ما نقل عنه فی شرح القانون و قد مر ما فیه فتأمل فإنه موضع تأمل فإنه بعد الاستقصاء یعرف صحته لإرجاعه إلی ما سنحققه

الوجه الثالث

ما وجدناه فی کلام المحققین و هو أن السبب الموجب للموت فی جمیع الحیوانات هو أن البدل الذی تورده الغاذیة و إن کان کافیا فی قیامه بدلا عن ما یتحلل- و فاضلا علی الکفایة بحسب الکمیة لکن غیر کاف بحسب الکیفیة.

و بیان ذلک أن الرطوبة الغریزیة و الأصلیة إنما تخمرت و نضجت فی أوعیة الغذاء أولا ثم فی أوعیة المنی ثانیا ثم فی الأرحام ثالثا و التی توردها الغاذیة لم تتخمر و لم تنضج إلا فی الأولی دون الأخریین فلم یکمل امتزاجها و لم تصل إلی مرتبة المبدل عنها فلم تقم مقامها کما یجب بل صارت قوتها أنقص من قوة الأولی- کمن أنقص زیت سراج و أورد بدله ماء فما دامت الکیفیة الأولی الأصلیة غالبة فی الممتزج علی الثانیة المکتسبة کانت الحرارة الغریزیة آخذة فی زیادة الاشتعال موردة علی الممتزج أکثر مما یتحلل فینمو الممتزج ثم إذا صارت مکسورة السورة بظهور الکیفیة الثانیة وقفت الحرارة الغریزیة و ما قدرت علی أن تورد أکثر مما یتحلل- و إذا غلبت الثانیة انحط الممتزج و ضعفت الحرارة إلی أن لا تبقی أثر صالح للکیفیة الأولی فیقع الموت ضرورة و ظهر من ذلک أن الرطوبة الغریزیة الأصلیة من أول تکونها آخذة فی النقصان بحسب الکیفیة و ذلک هو السبب الموجب لفساد الممتزج- و یعلم منه أن الغاذیة لو کانت غیر متناهیة و کانت دائمة الإیراد لبدل ما یتحلل علی السواء لا بمقدار واحد بل بمقدار ما یتحلل لما کان البدل تقاوم المبدل من حیث الکیف- و إن قاومه من حیث الکم.

أقول هذا (1)

ثم إن قوله إذ لو کان أعدل إلخ منقوض بأنه لا شک أن مزاج الشاب و الیافع أشرف و أعدل من مزاج الکهل و الشیخ مع أن الکمالات النفسانیة فی الأخیرین أوفر و لا سیما النطق الباطنی و الکمالات لا یفیض علی المنی ابتداء إذ لیس فیه أوعیة الأرواح الثلاثة من القلب و الدماغ و الکبد بل القوی و الکمالات تفیض الأرواح علی أنه لو لا مزاج المنی و الأعضاء الأصلیة و الرئیسة لم یفض الکمالات رأسا، س ره

الوجه أیضا ضعیف إقناعی لوجوه- الأول أنا لا نسلم أن مزاج المنی أقوی و أشرف من أمزجة المواد الحیوانیة التی تکونت بعده إذ لو کان مزاجه أعدل و أشرف لکانت الکمالات النفسانیة فائضة علیه فی الابتداء فیکون ذا حیاة و نطق و اللازم ظاهر البطلان.

الثانی أن (2)مادة المنی غیر موجودة فی بدن الحیوان بالجزئیة حتی یکون الممتزج بعضه علی مزاج المنی و بعضه علی مزاج الوارد بدلا عما یتحلل حتی یقال إن مزاج المنی أقوی فی الکیف و مزاج الوارد علیه أضعف.

الثالث أنا (3)لا نسلم أن مبنی جودة النضج و التخمر و قوة المزاج أن یکون حصوله فی تلک الأوعیة إذ رب مزاج اتفق وجوده فی غیر تلک المواضع و یکون أحکم و أقوی مما یکون فیها کما یشاهد فی الحیوانات التی یحصل بعضها لا بالتوالد


1) أقول نظره قدس سره إلی الوجه الذی ارتضاه بحسب الأسباب الإلهیة و أین هو من هذا و لکنه أیضا جید بحسب الأسباب الطبیعیة لا غبار علیه و أما قوله لا نسلم أن مزاج المنی أقوی و أشرف إلخ فجوابه أن کون الرطوبة نضیجة مستحکمة شی‌ء و کون مزاج المنی أشرف شی‌ء آخر فإن هذه الرطوبة بمعنی البله جوهر و المزاج عرض فالمراد الرطوبة التی بها اتصال الأعضاء الأصلیة و لا سیما القلب و إن کانت هی الرطوبة المنویة فیها لکن الکلام فی رطوبة تلک الأعضاء و هی أحد الرطوبات الأربع التی یسمی عند الأطباء رطوبات ثوانی و لا خفاء فی کونها أصلیة غریزیة و أن العارضیة و الغریبة لیستا مثلهما و منع هذا مکابرة غیر مسموعة.

2) هذا فی غایة الضعف لأن الرطوبة المنویة و هی الرطوبة الثانیة التی بها اتصال الأعضاء لا تنفد إلا بالموت حتی فی دق المفتت و هل یمکن أن یقال فی الجلد الرطب- بالأصالة المنقوع فی الماء إنه لیس فیه رطوبة، س ره

3) أقول من الذی حصره فیه و الکلام فی کون الرطوبة الأصلیة أقوی و أحکم من العارضة و لیس الکلام فی المزاج فأین هذا من ذاک، س ره

بل بالتولد و مع ذلک یکون مزاج کثیر مما یتکون بهذا الوجه أقوی من الذی یتکون بطریق التوالد فعلی هذا یجوز أن یکون مزاج ما یورده القوة الغاذیة من البدل أقوی و أحکم من مزاج ما ینقص بالتحلیل من المبدل منه فلم یقم حجة علی ضرورة الموت.

فهذه هی وجوه ثلاثة ذکروها فی ضرورة الموت مع ما یقدح لها و قد أشار الشیخ إلی هذه الوجوه الثلاثة فی کلیات القانون بقوله ثم یجب أن یعلم أن الحرارة بعد سن الوقوف یأخذ فی الانتقاص لانتشاف الهواء المحیط بمادتها التی هی الرطوبة و معاونة الحرارة الغریزیة من داخل و معاضدة الحرکات البدنیة و النفسانیة الضروریة فی المعیشة- و عجز الطبیعة عن مقاومة ذلک دائما فإن جمیع القوی الجسمانیة متناهیة کما برهن علیه فی العلم الطبیعی فلا یکون فعلها فی الإیراد دائما و لو کانت هذه القوة غیر متناهیة و کانت دائمة الإیراد لبدل ما یتحلل علی السواء لا بمقدار واحد لکن لما کان التحلل لیس بمقدار واحد بل یزداد دائما کل یوم لما کان البدل تقاوم المتحلل و لکان التحلل یفنی الرطوبة فکیف و الأمران متظاهران علی تهیئة النقصان و التراجع و إذا کان کذلک فواجب ضرورة أن تفنی المادة فتنطفی‌ء الحرارة و خصوصا إذ یعین علی إطفائها بسبب عوز المادة سبب آخر و هی الرطوبة الغریبة التی تحدث دائما لعدم الهضم فتعین علی انطفائها من وجهین أحدهما بالخبو و الغمر و الآخر لمضادة الکیفیة لأن تلک الکیفیة بلغمیة باردة و هذا هو الموت الطبیعی انتهی فقوله ثم یجب أن یعلم إلی قوله و معاضدة الحرکات البدنیة و النفسانیة الضروریة فی المعیشة إشارة إلی الوجه الثانی و قوله و عجز الطبیعة إلی قوله فلا یکون فعلها فی الإیراد دائما- إشارة إلی الوجه الأول و قوله و لو کانت هذه القوة إلی قوله و خصوصا إذ یعین علی إطفائها إلی آخر الکلام إشارة (1)إلی ثالث الوجوه الثلاثة.

الوجه الرابع

أنه لو بقیت أشخاص الناس بلا نهایة لکان القوم الذین سبقونا


1) أی إشارة خفیة أصل الإشارة من جهة أن اختلاط الرطوبة الغریبة بالرطوبة الغذائیة یوهن کیفیتها و یجعلها أبعد مناسبة و إنما قلنا خفیة لأن مفاد الوجه الثالث أن الکیموس و إن کان أجوده و أحمده لا تخلف بدلا عما یتحلل من الأعضاء الأصلیة لبعد المناسبة فی الکیفیة لا باعتبار الاختلاط بالرطوبة الغریبة، س ره

بالوجود قد أفنوا المادة التی منها التکون فلم یبق لنا مادة یمکن أن نوجد و نتکون منها و لو بقیت لنا مادة لم یبق لنا مکان و رزق و إن قلنا نبقی نحن و الذین بعدنا علی العدم دائما و یبقی الأولون علی الوجود دائما دون اللاحقین فذلک مناف للحکمة إذ لیسوا بدوام الوجود أولی منا بل العدل یقتضی أن یکون للکل حظ من الوجود- فوجب أن یموت السابق بالوجود لیکون لوجود المتأخر إمکان و هذا الوجه أیضا إقناعی ضعیف لأنه لا یدل علی وجوب الموت لکل أحد.

الوجه الخامس

أنه لو لم یکن الموت واجبا لجاز أن یبقی الظالم المتحکم فی الدنیا دائما فیدوم شره و إفساده و لم یطمع المظلوم فی إنصافه من ظالمه و ذلک لا محالة مؤد إلی الفساد و هذا الوجه أیضا ضعیف لا یقتضی وجوب الموت لکل من فی الدنیا- و وجود الظالم لا یخلو من مصلحة و کما جاز دوام نوع الظالم و ظلمه فی هذا العالم- کما نری و نعلم فلیجز دوام شخص أو أشخاص منه و مکافاة المظلوم یمکن بطریق آخر غیر موت الظالم.

الوجه السادس

أنه لو لم یکن الموت و المعاد واجبین کان الأتقیاء و الأخیار أشقی الناس لأنهم یکونون قد ترکوا اللذات فی الدنیا من غیر عوض و ذلک مما یدعوا إلی الفسق و ارتکاب اللذات و الإعراض عما سواها و هو لا محالة شر و فساد- و هذا الوجه أیضا کالوجهین السابقین من الأسباب الغائیة للموت و لیس شی‌ء منها سبب فاعلی و لا سبب غائی بالذات و کلامنا فی السبب الذاتی الذی یصلح أن یکون وسطا فی البرهان و هو إما سبب فاعلی قریب کما فی العلم الطبیعی و إما سبب غائی أو فاعلی بعید کما فی العلم الإلهی و الوجوه الثلاثة لیست من الأسباب الفاعلیة الطبیعیة للموت و لا من الأسباب الغائیة الذاتیة بل العرضیة اللاحقة و العرضی اللاحق لا یصح کونه مبدأ للبرهان بل للخطابة و ما یشبهها و إنما قلنا تلک الأمور من توابع غایة الموت لا عینها لأن غایة الموت بالحقیقة وجود النشأة الباقیة و وصول النفوس إلی منازلها الذاتیة و درجاتها أو درکاتها فی السعادة أو الشقاوة لا لأجل أن مادة الأرض تبقی- لتکوین الباقین بموت السابقین و لا لأن المظلوم ینتصف من الظالم و ینتقم منه و لا لأن

الصلحاء الأتقیاء یصل إلیهم عوض آلامهم و محنهم فی الدنیا بل هذه من التوابع اللاحقة لغایة الموت فإذا علمت ضعف هذه الوجوه فلنذکر وجها قاطع الدلالة لضرورة الموت و هو أن الموجودات الممکنة بحسب الاحتمال العقلی إما (1)مبدعة أو کائنة و بعبارة أخری إما تامة أو ناقصة و المبدع لا محالة باق لبقاء سببه الفاعلی و الغائی و أما الکائن فکل کائن فاسد لأن ما هو سببه التام أمر یدخل فیه الحرکة و الزمان و کل حرکة لا بد من انقضائها و عند انقضاء السبب أو جزئه لا بد و أن ینعدم المعلول المسبب فلا محالة جمیع ما هو کائن (2)فاسد و لا شک أن أبدان الحیوانات من الأمور الکائنة المتجددة- فلا محالة أنها فاسدة تعرض لها الموت ثم نقول الموجودات التامة باقیة لأنها لم توجد لأن تکون مادة أو وسیلة لموجود آخر و لذلک انحصر نوعها فی شخصها و أما الموجودات الناقصة فهی خلقت بالطبع لأن یتکون عنها موجود آخر فهی أسباب معدة لموجودات أخری- فلو فرض دوامها لم تکن ناقصة بل تامة و قد فرضت ناقصة هذا خلف و اعلم أن الموت طبیعی


1) لم یذکر المخترع مع أنه بصدد استیفاء الاحتمالات العقلیة إذ المراد بالمبدع هنا معناه الأعم فالکائن هو المسبوق بالمادة و المدة جمیعا و مقابله هو المبدع من باب رفع المرکب و کذا التام و الناقص لیس المراد بهما معناهما المشهور أی ما لیس له حالة منتظرة و مقابلة بدلیل أنه قال و أما الموجودات الناقصة إلخ إذ من الناقصات النفوس المستکفیة و غیرها و هی لم تخلق لأن یتکون منها موجود آخر بأن تکون مادة له إذ المواد خلقت لأن یتکون منها النفوس و لیست النفوس الفلکیة مفروضة الدوام بل محققة الدوام إنما المراد بالتام و الناقص کما أشار إلیه ما یوجد لأن یکون مادة و وسیلة لموجود آخر و مقابله و إلا فهو قدس سره ذکر فی کتبه أن الموجود مطلقا إما تام و إما ناقص و التام إما فوق التمام أو غیره و الناقص إما مستکف و إما غیر مستکف، س ره

2) لم لا یجوز أن تستبقی حیاة البدن بعلته التامة کائنة ما کانت بالحرکة بعد الحرکة- إلی غیر النهایة کما تستبقی برهة من الزمان فی مدی حیاته بالحرکة بعد الحرکة- و الظاهر أن هذا الوجه و ما سیذکره بقوله ثم نقول إلخ جمیعا وجه واحد لبیان ضرورة الموت و المراد به السلوک من طریق الحرکة الجوهریة إلی إثبات الغایة لکل مرتبة من مراتب الوجود المتحرک و بعبارة أخری النبات و الحیوان و الإنسان حدود لهذه الحرکة ینبغی للمتحرک أن ینتقل منها إلی ما فوقها و هو الموت الطبیعی للمتحرک و هذا الوجه لا بأس به غیر أن قوله فیما سیأتی أن غایة النبات أن یکون غذاء للحیوان و غایة الحیوان أن یکون غذاء للإنسان لیس علی ما ینبغی فإن النبات الذی غایته الحیوان هو النبات الذی فی صراط الحیوانیة و مادة لها دون النبات الذی له صورة تامة نباتیة مستقلة- کشجرة اللوز مثلا و کذا الحیوان الذی غایته الإنسانیة هو الحیوان فی صراط الإنسانیة- دون الحیوان ذی الصورة الحیوانیة المستقلة کالفرس و البقر و من المستبعد جدا أن یعد صیرورة النبات مثلا غذاء للحیوان موتا طبیعیا له و انقضاء رشده و نموه و بطلان آثار الحیاة فیه بحسب رسل طبعه موتا اخترامیا له و کذا فی الحیوان فافهم، ط مد

لا لأجل (1)أن الأجسام لا یحتمل الدوام لما عرفت أنها ممکنة الدوام علی سبیل (2)التبدل و الإمداد الفوقانی و لا لأجل أن القوة الغاذیة لا تورد الغذاء دائما بحسب الکیفیة أو الکمیة لما عرفت وهن هذه القواعد و أشباهها بل لأن القوی و النفوس دائمة التوجه و الانتقال من مرتبة فی الوجود إلی مرتبة أخری و قد بین فی العلم الإلهی إثبات الغایات للحرکات و الأفعال الطبیعیة و قد برهن فی مباحث العلل علی أن الغایة الحقیقیة التی یترتب علی الفعل لا بد و أن یستکمل بها ذات الفاعل بذاته و جوهره- فالغایة بالحقیقة هی راجعة إلی الفاعل و الغایة العرضیة هی التی من توابع الغایة الحقیقیة- من المنافع المترتبة علیها کحصول الولد للقوة الشهویة و حصول الموالید للقوی الفلکیة- و هذه غایات عرضیة و الغایة الحقیقیة إما لقوی النبات فصیرورتها غذاء للحیوان- و إما لقوی الحیوان فلحصول الأغذیة و غیرها للإنسان و إما لقوی الإنسان فغایة القوة المحرکة البدنیة تحصیل مادة الغذاء و النماء للبدن و غایة القوة المدرکة تحصیل مادة القوة العاقلة أو القوة النفسانیة من المتخیلات و الموهومات و أوائل العقلیات فالنفس


1) کما أنه مطبوع للناطقة و إن لم یکن مطبوعا للوهم، س ره

2) إشارة إلی تزییف جواب الشیخ سابقا أن هذه المرکبات لا تقبل الإمداد لتضادها بأن یورد الغاذیة البدل و یصلح کل ما یفسد فلو کانت النفس دائمة التوجه إلی هذا العالم و استخدمت القوی لوردت البدل و لکنها لیست کذلک لأنها دائمة التوجه إلی الغایة و الغنی عن البدن و قواها بالفطرة و بعکسه فی الطریقة الأنیقة- لو کانت القوی الجسمانیة غیر متناهیة التأثیر لرفضتها النفس الناطقة و لم تستعملها لوصولها إلی الغایة فلما کانت بالفطرة متوجهة إلی الله قلیلة المبالاة بالبدن لا جرم فسد و انهدم، س ره

الإنسانیة إذا خرجت من القوة إلی الفعل إما فی السعادة العقلیة الملکیة أو فی الشقاوة (1)الشیطانیة أو السبعیة أو البهیمیة انتقلت عن هذه النشأة إلی نشأة أخری بالطبع و إذا ارتحلت عن البدن عرض الموت و هذا هو الأجل الطبیعی المشار إلیه فی الکتاب الإلهی- کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ* و هو غیر الآجال الاخترامیة التی تحصل بعروض الأسباب الاتفاقیة و القواطع القسریة و بالجملة الموت طبیعی للبدن و معناه مفارقة النفوس إیاه مفارقة فطریة و ترک استعمالها للبدن لخروجها من القوة إلی الفعل بحسب نشأة ثانیة- و صیرورتها إما سعیدة فرحانة مسرورة بذاتها کالملائکة و إما شقیة محترقة بنار الله الموقدة التی تطلع علی الأفئدة کالشیاطین و الأشرار و إما مغفورة بغفران الله سلیمة الصدر عن الأغراض و الغشاوات و أما سائر النفوس (2)الحیوانیة فهی محترقة بنیران الطبیعة ما دامت السماوات و الأرض إلا ما شاء الله فینجو من العذاب و یتخلص من العقاب فمثل الدنیا کالمزرعة و أرحام النسوان کالحرث نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ و النطف فی الأرحام کالبذور فی المزارع و الولادة کالنبت و أیام الشباب کالنشوء و أیام الکهولة کالنضج و أیام الشیخوخة کالیبس و الجفاف و بعد هذه الحالات لا بد من الحصاد و هو الموت و زمان القبر و الصراط کالبیدر فکما أن البیادر یجمع فیها الغلات من کل جنس و تداس و تنقی و ترمی القشور و التبن و الورق من الثمر و الحب و یجعل بعضها علفا للدواب و حطبا للنیران و بعضها لبوبا صالحة فهکذا یجتمع فی الآخرة الأمم کلهم من الأولین و الآخرین من کل دین قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلی مِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ و ینکشف الأسرار یوم تبلی السرائر و یمیز الله الخبیث من الطیب فیجعل الله الخبیث بعضه علی بعض فیرکمه جمیعا فیجعله فی جهنم و ینجی الله الذین اتقوا بمفازتهم لا یمسهم السوء و لا هم یحزنون و هذا کله مستفاد من قوله تعالی فی عدة مواضع من کتابه الکریم

و من قول نبیه ع: الدنیا مزرعة الآخرة

فهذا بیان حکمة


1) أی إنها کمال تکوینی فی جانب مظهریة القهر و إن کانت نقصا حسب التکلیف- فالنفس تغنی فی جانب اللطف أو القهر عن استعمال البدن الطبیعی، س ره

2) أی الإنسیة المتصفة بصفات الحیوانات الصامتة لیس لها النار المعنویة بل هی محترقة إلخ، س ره

الموت بالبرهان و القرآن و هو رحمة من الله لأولیائه و تحفة للمؤمن فلأجل ذلک یتمنی أولیاء الله الموت کما قال تعالی توبیخا لمن ظن أنه منهم بغیر حق قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ و حق للنفوس البشریة و غیرها تمنی الموت طبعا فإنها کالصناع و الأبدان و الأجساد کالدکاکین و الأعضاء و قواها کالآلات و الأدوات و إنما یجتهد الصانع فی دکانه لأجل غرض فإذا تم غرضه و بلغ أمنیته ترک دکانه و رمی من یده أدواته و استراح من العمل و هکذا النفوس إذا أحکمت ما یراد منها بکسوتها مع الجسد و خرجت کل فیما خلق من القوة إلی الفعل اشتغلت بذاتها و کان هذا الجسد وبالا علیها و مانعا من الخروج إلی منازلها و معادنها فإن لها معادن کمعادن الذهب و الفضة کما ورد فی الحدیث فإذن الموت حکمة و رحمة من الله تعالی کما قال تعالی ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ و قال شیخ الأنبیاء إبراهیم الخلیل علی نبینا و علیه السلام- وَ الَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یُحْیِینِ

فصل (7) فی تحقیق الکلام فی القوة المصورة

و لنقدم ما قیل فیها
اشارة

ثم نعقب ذلک بذکر ما هو الحق و لا نستحی منه.

قال أفضل المتأخرین و المصورة عندی باطلة

لامتناع صدور هذه الأفاعیل عن قوة عدیمة الشعور.

و قد أشرنا إلی کیفیة شعور القوی بذاتها و بما یصدر عن ذاتها.

و قال بعض من سبق علیه أن هذه الأفاعیل و ما یجری مجراها

و قال بعض من سبق (1)

و لکن هذا إذا أرید بالقوی المبادی المفارقة و المقارنة لا الزمانیة و بعبارة أخری المتدلیات بعرش الله تعالی إذ الزمانیات المتعلقات بالمواد مدبرة فیها و محال التصرفات فاعلم ذلک، س ره

علیه أن هذه الأفاعیل و ما یجری مجراها

مما ینسب إلی القوی النباتیة صادرة عن الملائکة.


1) کأنه الغزالی و النزاع لفظی فإن مراد الحکماء بالقوی الملائکة المدبرون أمرا لا الصافون صفا من الملائکة المقربین و المهیمین لأنهم أرفع شأنا من تدبیر المواد.

و سیظهر لک بعد عرفانک بصنوف ملائکة الله و کیفیة تأثیرها بإذن ربهم أن طبقاتهم العالیة أرفع قدرا من أن یفعلوا مثل هذه الأفاعیل الدنیة علی سبیل المباشرة بلا استخدام للسدنة و الأعوان و قد بین أن القوی المباشرة للأفاعیل المتغیرة لا محالة جسمانیة و التی تدرک المعقولات و الخیرات الحکمیة و المنافع الکلیة هی المفارقة الذات عن الجسمانیات فالکلام عائد فی القوی المباشرة کیف تفعل هذه التصویرات و التشکیلات-

و أکثر المتکلمین نسبوا هذه الأفاعیل کلها إلی الله تعالی من غیر واسطة

و لا مخصص کالأشاعرة لتجویزهم ترجیح الفعل من الإرادة بلا مرجح و قد علمت ما فیه.

و منهم من قال بالتولید (1)کالمعتزلة و هو أیضا خارج عن التوحید فی الأفعال.

و أصل (2)الإشکال هاهنا هو أنه لا یجوز أن یکون خلقة الأعضاء و شکلها- و مقدارها و وضعها و خشونتها و ملاستها و صلابتها و لینتها صادرة عن القوة المصورة- لأن المنی متشابه الأجزاء فی الحقیقة فالقوة الموجودة فیه تکون ساریة فی جمیع أجزائه و القوة الواحدة لا تفعل فی المادة الواحدة إلا فعلا واحدا متشابها فیجب أن یکون الشکل الذی یفیده المصورة هو الکرة فالمصورة الحیوانیة إن کانت قوة واحدة- کان الحیوان کرة واحدة و إن کانت متعددة یفعل کل منها فی بعض من مادة متشابهة الأبعاض کان الحیوان جملة کرات متعددة و قد تأکدت هذه الشبهة لما ذهب إلیه المعلم الأول و شیعته إلی أن المنی متشابهة الأعضاء لانفصاله عن الأنثیین فقط لا عن جملة البدن و کون کل جزء محسوس منه مشارکا لکله فی الاسم و الحد و ذهب بقراط


1) یعنی أنها من الأفعال التولیدیة لله تعالی فإن کل فعل یتولد من فعل آخر عندهم و الحق أن الکل بحول الله و قوته لا استقلال لغیره لکن المعتزلة لقولهم بعدم احتیاج المعلول فی البقاء إلی العلة یقولون لو فرض عدم الواجب تعالی عن ذلک لما ضر عدمه بذرة فهو تعالی صیرها غنیة فی ذواتها و أفعالها و الحکیم یقول إنها وسائط جوده بنحو الإعداد لا علی سبیل التولید و الإیجاد و الأشعری یسقط الوسائط رأسا و یبطل السببیة و المسببیة مطلقا، س ره

2) یعنی أن إشکال کون المصورة عدیمة الشعور مع کونها فاعلة للأفعال المحکمة المتقنة لا صعوبة له عندنا إذ لیس الإحکام و الإتقان دلیل العلم کما یشاهد فی فعل الطبائع- علی أنا أثبتنا العلم الحضوری للقوی کما مر فأصل الإشکال إلخ، س ره

و تابعوه إلی أنه لیس متشابه الأجزاء لأن المنی یخرج من کل البدن فیخرج من اللحم شبیه به و یخرج من العظم شبیه به و علی هذا من جمیع الأجزاء و هذه الأعضاء غیر متشابهة لاختلاف حقائقها باختلاف الأعضاء المنفصلة هی عنها و غیر متشابهة للکل و هو ظاهر علی هذا التقدیر فلا یکون الکل متشابه الأجزاء بل متشابه الامتزاج لأن الحس لا یمیز بین تلک الأجزاء و إن کان فی نفس الأمر متمیزا بعضها عن بعض.

أقول التعلیل فی اختلاف أعضاء الحیوان باختلاف أجزاء المنی مما لیست فیه فائدة فی دفع الإشکال بل یعود المحذور المهروب عنه مع زیادة محال آخر و هو کون المنی حیوانا (1)

قلت الجواب أما عن الأول فبأن تخالف الأجزاء لما کان مستلزما للدور و التسلسل کان محالا فتحقق التشابه فعاد المحذور بالأخرة و أما عن الثانی فبأن المنظور أن المحال الآخر لازم لهذا القول بلا واسطة شی‌ء آخر و التشابه یناقضه و لکنه لازم بسبب الدور أو التسلسل من حیث لا یشعر القائل فلا تهافت، س ره

تام الأعضاء بالفعل و ذلک لأن اختلاف أجزاء المنی إن کان بسبب اختلاف ما ینفصل عنه أعنی الأعضاء و کان ذلک الاختلاف أیضا لاختلاف أجزاء المنی- کان اختلاف أعضاء الحیوان لاختلاف أعضاء الحیوان و هو یستلزم إما الدور (2)أو

1) لا یلزم ذلک بل هو مادة للحیوان تحتاج إلی الصورة إلا أن یقال المحال کونه تام الأعضاء و هو یلزم حیث إن فیه من کل عضو شیئا لا الحیوانیة بالقوة اللازمة علی کلا القولین ثم إن اسم الإشارة عائد إلی عود المحذور إن قلت المحذور المهروب منه کون الحیوان کرة و اللازم هنا الدور و التسلسل و أیضا عود المحذور مبنی علی تشابه الأجزاء و کون المنی حیوانا تام الأعضاء مبنی علی تخالفها ففی المحذورین تهافت.

2) هذا و إن کان کشبهة البیضة و الدجاجة فی الظاهر و یرد علیه أیضا أنه لم قلت لا بد من الاختلاف فی الفاعل و لم لا یکتفی بالاختلاف فی القابل کما هو طریقته قدس سره فی کثیر من المواضع و طریقة القوم حیث قالوا اختلاف صور الأفراد بالمواد و اختلاف المواد بالصور السابقة بمعنی أنها ما به الاستعداد و هکذا و التسلسل تعاقبی مجوز عندهم إلا أنه فی الحقیقة قوی متین لا غبار علیه لأن الاختلاف فی صور الأعضاء لما کان نوعیا لا یجوز استناده إلی القابل و جهاته و إن کان الاختلاف الشخصی فی أفراد ماهیة واحدة مستندا إلی استعدادات المادة فلا یکفی ذلک فی الاختلاف النوعی بل لا بد من الاختلاف فی الفاعل أو الجهات للفاعل کما ذکروا فی استناد الکائنات إلی العقل الفعال علی ما ذکره المصنف قده فی المبدإ و المعاد علی طریقة الإشراقیین اختلاف الأنواع بسبب الجهات الفاعلیة و هی أرباب الأنواع التی هی جهات فاعلیة رب الأرباب فإن موجودات العالم الأدنی عندهم- ظلال الموجودات فی العالم الأعلی و اختلاف ماهیات تلک الأرباب ذاتی بلا جعل ترکیبی- بل و لا جعل بسیط إلا بالعرض کما أن عند العرفاء اختلاف الماهیات باعتبار اختلاف الأرباب- التی هی الأسماء الحسنی له تعالی و هی لا مجعولة بلا مجعولیة المسمی و حینئذ فلما کانت تلک الصور عللا فاعلیة یلزم جمعها فی الوجود فلا جرم یدور أو یتسلسل تسلسلا اجتماعیا لا تعاقبیا و فی قوله و اعلم إلخ إشارة إلی ذلک، س ره

التسلسل (1)و کلاهما محالان (2).

و اعلم أن استناد اختلاف الصور و الأشکال مطلقا إلی المادة أو الجزء المادی من سخیف الأقوال

إذ (3)المادة فی کل شی‌ء أمر مبهم لا قوام له إلا بالصورة القائمة بها- فاستناد صور الأعضاء و اختلافها فی الحیوان إلی النطفة فی المحالیة کاستناد صور العالم- و اختلافها إلی الهیولی الأولی المشترکة و لیست فیها إلا جهة قبول الأشیاء و إمکانها لا جهة فعلیتها و تخصیصها و وجوبها.

و ربما استدل علی کون المنی غیر متشابه الأجزاء بما استدل به بقراط و تابعوه- کما حکی الشیخ فی الفصل الثانی من المقالة الحادی عشر من الشفا بقوله الذی دعاهم إلی هذا الظن ثلاثة أمور


1) لما کان الکلام فی العلة بالذات للاختلاف کان التسلسل اللازم تسلسلا اجتماعیا- لا تعاقبیا فافهم، ل ره

2) و الوجه فی الاستحالة أن المفروض کون هذه الأمور المتوقف بعضها علی بعض عللا فاعلیة مترتبة لا عللا قابلیة فإذا ذهبت إلی غیر النهایة أدی ذلک إلی الدور أو التسلسل المحالین، ط مد

3) لما کان أعضاء الحیوان أمورا مخالفة بالنوع فلا یکفی اختلاف الجهات القابلة- بل لا بد فیها من اختلاف فی الفاعل أو جهاته کما أن الأنواع المخالفة الواقعة فی العالم الکبیر لا یکفی فی اختلافها اختلاف استعدادات المادة بل یکون مستندة إلی قوابل مختلفة هی أرباب الأنواع و المثل الأفلاطونیة کما استقر علیه حکماء الفرس و ذهب إلیه المصنف قده أو إلی جهات مختلفة فی العقل الفعال علی ما ذهب المشاءون فتأمل فلا تغفل، ل ره

أحدها عموم (1)اللذة بجمیع البدن و لو لا خروج المنی من الجمیع لاختصت اللذة بالعضو الخارج منه المنی.

و ثانیها المشاکلة الکلیة فإنه لو لا أن کل عضو یرسل قسطا لکانت المشابهة بحسب عضو واحد.

و ثالثها مشاکلة عضو الولد لعضو ناقص من والدیه أو عضو ذی شامة أو زیادة- قالوا و إذا ثبت أن المنی جسم مرکب من أجسام مختلفة الطبائع فالذی هو نازل من اللحم یتکون لحما و النازل من العظم یتکون عظما فلا یجب أن یکون الحیوان کالکرة.

و الجواب من وجوه ثلاثة- أحدها ما مرت الإشارة إلیه من لزوم الدور أو التسلسل.

و الثانی أیضا ما قد أشرنا إلیه من أن المادة ما به الشی‌ء بالقوة و هی فی کل شی‌ء أمر مجمل فی ذاته مبهم فی جوهره لا تحصل لها بالفعل إلا بمخصصات خارجیة و الکلام لیس إلا فی سبب تخصیص المادة الحیوانیة باختلاف صور الأعضاء و کون المنی (2)مختلف الأجزاء لا یدفع هذا الإشکال لأنا لو فرضنا المنی مرکبا من أجزاء مختلفة- فننقل الکلام إلی سبب اختلاف تلک الأجزاء و أیضا إن کل مرکب من أجزاء مختلفة غیر متشابهة فلا بد أن یوجد فیه أجزاء بسیطة متشابهة و لا بد أن یکون فی کل منها- قوة بسیطة فی مادة بسیطة و هی لا تفعل إلا أمرا واحدا متشابها فیجب أن یکون فعلها کرة حتی یکون المتولد من منی کرات مضمومة بعضها إلی بعض و الوجه الثالث أنه قدح أرسطاطالیس فی صحة هذه الأدلة و صحة هذا المذهب و هو کون المنی نازلا من جمیع الأعضاء و بین ذلک بوجوه عشرة مذکورة فی الشفا منقولة فی شرح کلیات القانون.


1) أی اللذة اللمسیة و سبب هذه اللذة أن فی المنی أرواحا کثیرة و حرارة وافرة فیدغدغ محالة و تحصل فیها احتکاک بحرارته الحارة فإذا خرج حصل دعة و خفة و راحة- و رفع ألم الاحتکاک، س ره

2) إلی قوله تلک الأجزاء لیس فی بعض النسخ و هو الأصح، س ره

الأول أن المشاکلة (1)قد تقع فی الظفر و لیس یخرج منها شی‌ء- الثانی أن المولود قد یشبه جدا بعیدا و لیس یبقی له زرع و حکی أن واحدة ولدت من حبشی بنتا بیضاء ثم إن تلک ولدت سوداء.

الثالث أن الزرع لیس یرسله الأعضاء المرکبة (2)من حیث هی آلیة و یقع فیها مشاکلة.

الرابع لو کان المنی بالصفة الموصوفة لکان حیوانا (3)لأنه فیه من کل عضو جزء- و تلک الأجزاء إن کانت موضوعة وضعها الواجب فالمنی إنسان صغیر و إن لم تکن مترتبة فما الذی رتبها.

الخامس أن المرأة إذا أنزلت عند إنزال الرجل فیکون فی الرحم منیان (4)هما إنسانان.

السادس ما المانع من أن تولد المرأة إذا أنزلت وحدها إذا کان فی منیها هذه الأعضاء مفصلة.

السابع أن الإنسان قد یولد الذکران ثم یتغیر فیصیر یولد الإناث و ذلک


1) و أیضا قد تقع فی الشعر و الجواب أنه إذا خرج من منبت الظفر شی‌ء و فیه مرض الوضع مثلا سری إلی الظفر و إذا خرج من منابت الشعر شی‌ء و کانت حارة أسود الشعر- لکثرة دخانها الصابغ لمادة الشعر فالمشاکلة تتفق فی المنابت بالذات و فی الظفر و الشعر بالعرض، س ره

2) أی لیس یرسله الهیئة الترکیبیة و یتحقق المشاکلة فیها سیما إذا لم یتحقق فی الآحاد مثل أن الوالد أشم الأنف و الولد أفطس الأنف إلا أن لرأس أنف کلیهما محاذاة بالفم و مثل أن الحاجب و العین منهما لا تتشاکلان لکن وقعت المشاکلة فی تقارب هاتین و الجواب أنه لما خرج الرطوبة من جمیع الأعضاء و کانت متجاورة لا جرم تحققت المشاکلة فی هیئة الترکیب و إن لم یتحقق فی الآحاد کان لمانع، س ره

3) فیه منع کما مر إلا أن یراد أن فیه الأعضاء المتخالفة کالجنین المیت، س ره

4) ممنوع و لعل أحدهما شرط التکون من الآخر و منه یخرج الجواب عن السادس، س ره

بسبب استحالة (1)المزاج و تغیره و لیس لأن العضو تارة خرج منه و فیه عضو الذکور- و تارة خرج و فیه عضو الإناث و إذا جاز أن یکون ذلک فی الذکورة و الأنوثة جاز أن یکون فی سائر الأجزاء بسبب المزاج لا بسبب نقل الجزء.

الثامن أن کثیرا من الحیوانات یتولد من غیر (2)جنسه فلا یمکن أن یکون ذلک کما قالوه.

التاسع قد یسفد الحیوان سفادا واحدا فیتولد منه حیوانات أکثر من واحد- و ربما کانوا ذکورا و إناثا.

العاشر الغصن من الشجر الذی لم یثمر بعد و یغرس فیثمر و کان یجب أن لا یثمر لأن الشجرة التی اتخذ منها لم یثمر و الأجزاء المأخوذة منها یجب أن تکون غیر مثمرة- اللهم إلا أن یقال أجزاء الثمرة مخلوطة بأجزاء الغصن علی ما یقوله أصحاب الخلیط- فإن کان هکذا فلا یبعد أن یکون فی الحیوان کذلک و علی هذا لا یحتاج أن یجی‌ء البذر و المنی من کل جزء بل جزء شی‌ء واحد من البدن یکفی فی ذلک إذ فیه جمیع الأجزاء- فثبت بهذه الوجوه أن المشابهة لیس سببها الفاعلی اختلاف صور المادة بل القوة المصورة بحسب استعداد المادة الحاصلة من إعداد القوة المغیرة.

فهذه وجوه نقلها الشیخ عن المعلم الأول دالة علی أن المنی جوهر متشابه الأجزاء- و للبحث فی أکثرها مجال کما فعله العلامة الشیرازی فی شرح الکلیات و لعل غرض المعلم الأول من تلک الوجوه لیس إیراد الکلام علی نمط البراهین علی هذا المطلب بل غرضه مقابلة الوجوه المذکورة فی عدم تشابه أجزاء المنی بوجوه أخری مشارکة معها فی المأخذ و الطرق علی أن المنی متشابه الأجزاء.

أقول و الحق عندنا ما ذهب إلیه بالبرهان و البرهان أفاد أزید من ذلک و هو أن


1) و ظنی أن سبب ذکورة الولد أو أنوثته قاهریة أحد المنیین و مقهوریة الآخر- فإن قهر منی الرجل منی المرأة و غلب علیه و کیفه بکیفیته اتصف منی المرأة بصفة منی المرء، س ره

2) کالبغل و فی بعض النسخ یتولد عن جنسه أی لا عن نوعه، س ره

المنی (1)لیس فی ذاته جوهرا (2)تام الجوهریة فی تحصله النوعی و فی صورته الطبیعیة- کسائر الجواهر المعدنیة و غیرها و لذلک لا یبقی علی ما هو علیه ساعة کسائر الرطوبات الفضلیة فحکمه حکم المادة الأولی فی قصور تجوهرها عن التمام إلا بما ینضاف إلیها من الصور فیصیر بها شیئا نوعیا یتحد بها و ینقلب إلیها.

و أما ما ذکره الخطیب الرازی فی المباحث قائلا أن المنی مختلف الأجزاء بحجة زعم أنها أقوی من الأدلة المذکورة و هی أن المنی لا شک أنه الفضل الهضم الأخیر و ذلک إنما یکون عند نضج الدم و صیرورته مستعدا استعدادا تاما لأن یصیر جواهر الأعضاء و لذلک کان الضعف الذی یحصل عقیب استفراغ المنی أزید من الضعف- الذی یحصل من استفراغ عشر مرات من الدم مثله فإنه یورث الضعف فی جوهر الأعضاء الأصلیة و إذا کان کذلک کان المنی مرکبا من أجزاء کل واحد منها قریب (3)الاستعداد من أن یصیر عضوا مخصوصا و ذلک یقتضی أن لا یکون المنی متشابه المزاج- بل متشابه الامتزاج انتهی.

أقول و هذه الحجة أیضا ضعیفة من وجوه


1) أی الزائد علی ما ذهب إلیه المعلم و أما البرهان فقد مر أن المادة فی کل شی‌ء- مأخوذة علی وجه الإبهام و القوة لا علی وجه التحصل و الفعلیة إذ کل فعلیة فهی آبیة عن فعلیة أخری فافهم ذلک، م ره

2) أی لیس له تمامیة فی الصورة النوعیة المنویة فضلا عن تمامیته فی الأجزاء العصبیة- و الرباطیة و العظمیة و غیرها کما قال تعالی وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِیفاً ثم إن هذا مبنی علی ما هو ظاهر قولهم أن اختلاف الأعضاء نوعا باختلاف أجزاء المنی نوعا بلا حاجة إلی القوة المصورة و إلی القوة المولدة سیما المفصلة منها کما یدل علیه قول المصنف قدس سره آنفا- بل القوة المصورة بحسب استعداد المادة إلخ و قولهم فی الوجه الرابع من الاستدلال- و إن لم یکن مترتبة فما الذی رتبها و أما أن حمل کلامهم علی أن اختلاف الأجزاء من قبیل اختلاف المواد مع الحاجة إلی القوی الفاعلة فلا یرد، س ره

3) قرب الاستعداد بالاختلاف النوعی لا یستلزم الاختلاف النوعی فإن قوة الشی‌ء لیست بذلک الشی‌ء کما أنه لا یوجد الشی‌ء بالأولویة و ما لم ینسد جمیع أنحاء عدم الشی‌ء- و إن انسد کثیر منها فهو معدوم بعد، س ره

أحدها أنک قد علمت أن ما یتغذی بالفعل لیس هی من المطعومات الداخلة فی بدن الحیوان و غیره و لا التی وقعت لها الاستحالات و الانهضامات من الأغذیة بالقوة- بل لا یغتذی الحیوان بالحقیقة إلا من عند نفسه و لا یتقوی إلا بقوة باطنة و هذه المسماة (1)عند القوم بالأغذیة و الأدویة هی أسباب معدة لأن ینفعل مادة البدن من مبدإ نفسه بما یناسبه علی قیاس ما ذکرناه فی المعقول بالفعل و المعقول بالقوة و إن الذی سمی معقولا بالقوة لا یصیر معقولا بالفعل أبدا بل یعد لأن تحصل للنفس حالة هی معقولة و عاقلة بالفعل فکذا فی الغذاء و النمو و لیس کون اللحم لحما و العظم عظما و الرباط رباطا إلا من جهة ما تقتضیه هیئات النفوس و أوصافها و أجزاؤها المعنویة و مقوماتها النفسانیة فیظهر آثارها فی الأجساد و الأبدان فینزل إلی عالم الأشباح الصوریة من عالم الأرواح المعنویة بإعداد هذه الحرکات و الانفعالات و تحریکات مواد الأغذیة و غیرها.

و ثانیها أنک هب أن المنی هو الحاصل من فضلة الهضم الرابع فمن أین یلزم (2)أن یکون فضلة الشی‌ء لا بد أن یکون مثله أو قریبا منه فی الاستعداد فهل سرجین الحیوان مثله أو عرق الإنسان مثل الإنسان و ثالثها هب أن المنی عند کونه متصلا بواضع الأعضاء کان مثلها أو قریب الاستعداد فبعد الانفصال عنها و الخروج منها إلی مواضع أخری لا نسلم أنه قد بقی ما کان علیه فمن الحافظ (3)علیه تلک الأجزاء علی ترتیبها و وضعها و کیفیتها فإن کان


1) أقول لو سلم الإمام ذلک فالإعداد یکفیه لأنکم تسلمون أنه لا بد من مجاورة هذه الأغذیة للأعضاء المختلفة و أن غاذیة کل عضو مخالفة بالنوع لغاذیة عضو آخر- فتختلف لا محالة فضل الأغذیة بعد الهضم الرابع و هل ینشی‌ء النفس الصور المحسوسة بالذات المتخالفة إذا لم یکن إعداد من الصور المحسوسة بالعرض المتخالفة، س ره

2) بل یلزم أن یناسبه و یدانیه و إن لم یکن یکافئه و یساویه أ لیس نخالة طحین کل حبة تناسبه و دردی کل عصارة تقاربه و کفی ذلک فی الاختلاف، س ره

3) هذا حق فی الترتیب و الوضع إن ادعی التشابه فیهما بذلک و أما إذا ادعی مجرد الاختلاف فی الأجزاء فلا لأن المختلفات إذا انفصلت عن مواضعها و اجتمعت لا یرتفع اختلافها، س ره

الحافظ نفس الأبوین فالنفس الواحدة کیف یدبر و یحفظ أزید من بدن واحد تدبیرا و حفظا طبیعیا و لا یسری فعل النفس فی غیر بدن واحد و لو سری فعل النفس فی نطفة لم یکن النطفة نطفة بل کان حیوانا ذا نفس و أما حصول الضعف عند إنزال المنی فی جواهر الأعضاء فذلک لا یدل علی کونه مختلف الأجزاء أصلا بل منشأ (1)الضعف أمر نفسانی من انفعال یطرأ علی النفس بحصول اللذة البدنیة فیسری ذلک الوهن و الانکسار فی سائر أجزاء البدن کما عند الخوف و الخشیة و کثیر من الأمور النفسانیة المورثة اضطرابا فی البدن و وهنا فی قواه و أعضائه الأصلیة و بالجملة المنی جوهر قابل الأعضاء- و قابل الشی‌ء لا بد و أن یکون خالیا عن ذلک الشی‌ء و ضده جمیعا حتی لا یلزم تحصیل الحاصل أو اجتماع المتضادین و کلاهما محالان.

و أیضا المنی رطوبة سیالة و الرطوبة السیالة لا یمکن فیها اختلاف الهیئات و الصفات و الأوضاع علی الوجه الذی یمتاز بعضها عن بعض حتی یصلح أن یکون وسیلة لاختلاف الصور و الآثار و قد مر أن اختلاف الاستعداد و اللااستعداد من باب القوی و الإمکانات و النسب التی لا وجود لها إلا علی سبیل التبعیة دون الاستقلال.

و مما لا بد لک من معرفته قبل الخوض فی تحقیق هذا المقام

و إثبات المصورة لأجساد النباتات و الحیوان أن المنسوب إلی المادة و استعدادها لم یجز أن یکون إلا أمورا جزئیة شخصیة من خصوصیات الأزمنة و الأمکنة و الأوضاع و أما الأمور الدائمة الوقوع و خصائص الأنواع فلا بد أن ینسب إلی أسباب فاعلیة علی الوجه الکلی- فإذا تقررت هذه الأمور فثبت أن اختلاف أشکال الأعضاء و خلقها و مقادیرها و أوضاعها- و کذلک کون کل عضو من الأعضاء علی صورة خاصة ینتفع بها الإنسان و الحیوان من التشکیلات و التصویرات سیما ما فی أعضاء الرأس من العین و طبقاتها و الأنف و الفم و الأسنان و اللسان و الشفتین و غیرها و ما فی کل منها من المنافع التی بعضها


1) أقول لا ینحصر المنشأ فی الأمور النفسانیة بل الأمور الطبیعیة أیضا شی‌ء لا یجوز الشک فی تأثیرها و هو قدس سره بهذا و أمثاله مما قد سبق قد طوی بساط الطبیعیات و الطبیات- و قوله الرطوبة السیالة لا یمکن إلخ هذا فی غیر الوضع محال ممنوع خ ل و السند وجود مرکب القوی کاللبن و الخل، س ره

للضرورة و بعضها للراحة و الفضیلة و الزینة کأشفار العینین و سواد الحاجبین- و تقعیر أخمص القدمین لا یمکن أن تکون منسوبة إلی المادة المنویة لما علمت من الوجوه المذکورة و لا إلی قوة سفلیة کالطبائع الجسمانیة لأن فعل الطبیعة لا یکون إلا علی نمط واحد و نحو غرض واحد أو غرضین و لا یمکن فیها فنون الأغراض و صنوف الدواعی و القصود بل لا بد و أن ینسب إلی أمور نفسانیة منبعثة من أغراض علویة مؤدیة إلی عالم عقلی و سر سبحانی بل نقول من رأس قولا کلیا إن السبب الفاعلی لبدن الحیوان إما أن یکون أمرا عدیم العلم و الإدراک کالطبائع (1)و ما فی حکمها و أما أن یکون أمرا ذا علم و إدراک.

و الأول محال لشهادة کل فطرة سلیمة علی أن فاعل هذا الترتیب العجیب و النظم المحکم یستحیل أن تکون قوة عدیمة الشعور.

و الثانی لا یخلو إما أن یکون هو الباری بلا واسطة أم لا.

و الأول محال بالبراهین القطعیة و الأدلة النقلیة لأن ذاته تعالی أجل أن یفعل فعلا جزئیا متغیرا مستحیلا کائنا فاسدا و من نسب إلیه تعالی هذه الانفعالات و التجددات- فهو من الذین لم یعرفوا حق الربوبیة و معنی الإلهیة وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ* أو لم یعرفوا معنی الفاعلیة و التأثیر و أن وجود کل معلول من فاعله القریب کوجود الضوء من المضی‌ء و الکلام من المتکلم لا کوجود البناء من البناء و لا شک لمن له قدم راسخ فی العلم الإلهی و الحکمة التی هی فوق العلوم الطبیعیة أن الموجودات کلها من فعل الله بلا زمان و لا مکان و لکن بتسخیر القوی و النفوس و الطبائع و هو المحیی و الممیت و الرازق و الهادی و المضل و لکن المباشر للإحیاء ملک اسمه إسرافیل و للإماتة ملک اسمه عزرائیل یقبض الأرواح من الأبدان و الأبدان من الأغذیة و الأغذیة من التراب و للأرزاق ملک اسمه میکائیل یعلم مقادیر الأغذیة


1) و من الأجزاء المادیة المنویة فما ذکر فی بیان المحالیة من قوله لشهادة کل فطرة إلخ علی سبیل الاختصار و إلا فقد مضی ما هو الأصل و العمدة فی الإشکال، س ره

و مکائیلها و للهدایة ملک اسمه جبرئیل و للإضلال (1)دون الملائکة جوهر شیطانی اسمه عزازیل و لکل من هذه الملائکة أعوان و جنود من القوی المسخرة لأوامر الله- و کذا فی سائر أفعال الله سبحانه و لو کان هو المباشر لکل فعل دنی لکان إیجاده للوسائط النازلة بأمره إلی خلقه عبثا و هباء تعالی الله أن یخلق فی ملکه عبثا أو معطلا- و ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا.

و الثانی لا یخلو إما جوهر عقلی من العقول الصریحة و الملائکة الرفیعة أو جوهر نفسانی.

و الأول أیضا محال بمثل ما مر من حیث إن فعلها لا یتغیر و لا یتکثر تکثیرا بالأعداد و الأزمنة فإن تلک الجواهر لیست مباینة الذوات عن ذات الحق الأول- و إنما هی أشعة شمسه و أضواء نوره یفنی ذواتهم فی ذواته تندرج أنوارهم فی نوره.

و الثانی و هو کون فاعل البدن هو النفس لا یخلو إما أن یکون فعلها للبدن فعلا اختیاریا مسبوقا بقصد و إرادة و علم زائد علی ذاتها أو لا یکون.

و الأول باطل فإنا الآن مع کمال علومنا لا نعلم کیفیة الأعضاء فی أشکالها- و مقادیرها و أوضاعها و طبائعها إلا بعد ممارسة التشریح فکیف یمکن أن یقال إنا کنا عالمین فی ابتداء تکوننا لهذه الأمور و قادرین علیها بالقصد و الاختیار فیبقی الشق الأخیر و هو أن فاعل البدن و الأعضاء هو النفس و هو أیضا لا یخلو من أحد الأمرین- و هو أن فعلها للبدن علی سبیل الاستقلال أو علی ضرب من الطاعة و الخدمة لأمر من الله و ملکوته و الأول محال لأن النفس غیر مستقلة فی الوجود فکیف فی الإیجاد کیف و النفس الإنسانیة عند تشکل الأعضاء و حدوث صورها فی غایة العجز و النقصان لا یملک


1) إن قیل فلم کان أرکان العرش أربعة کما ورد فی الأخبار قلت أما أولا فلأن عزازیل فعله فی هذا العالم خاصة بخلاف أفعال الملائکة الأربعة فإنها موجودة فی العوالم الباطنة فی کل بحسبه إلی الحضرة الأحدیة و نور الأنوار و أما ثانیا فلأن الشر مجعول بالعرض لا بالذات و أما مظاهره و رقائقه الظاهرة فی بعض الأحیان للأنبیاء و الأولیاء فهی أقوی و أظهر من نفسه إذ فی جانب النور و العقل و الرحمة و نظائرها- الظاهر أقوی من المظهر و فی جانب الظلمة و الجهل و الغضب و أمثالها المظهر أقوی من الظاهر فتلطف، س ره

الإنسان حینئذ لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا و فاعل هذه التشکیلات و التصویرات و الترتیبات لا بد أن یکون صانعا حکیما و مدبرا علیما فلم یبق من الشقوق و الاحتمالات إلا أن خالق هذه الأبدان و مشکلها و مصورها و غاذیها و منمیها و مولدها هو أمر من أمر الله باستخدام النفس و قواها المطیعة لإرادة الله و حکمته و هذه النفس تتقلب فی أطوار الکون کیف یشاء الله بأمره ففی بعض الأطوار شأنها تصویر المواد و الأجسام بصورها المناسبة لاستعدادها کما فی الأرحام و فی بعض النشئات شأنها- تصویر القوی الحساسة بصورها المناسبة لجوهر الحس من المحسوسات الحاکیة لعالم النور فی عالم الظلام و فی طور آخر شأنها تصویر المدارک الباطنة بصور الخیالات و الأوهام.

و فی نشأة أخری شأنها تصویر الذوات بصور الحقائق و المعانی الإلهیة و العلوم الربانیة- و علی ما ذکرناه (1)یحمل کلام بعض المحققین من اتباع الحکماء فی کیفیة تکون الجنین و هو أن المادة تستعد لأمر واحد هو النفس و لکن النفس (2)لها آلات و لوازم و قوی متخالفة یتحد نحوا من الاتحاد فوجب أن یکون فی المادة استعدادات بالقوة (3)مختلفة یتحد علی ضرب من وجوه الوحدة و هی کیفیة (4)المزاج کاتحاد أشیاء فیها ترکیب ثم کل قوة یجب أن یکون ترکبت فیها هیئات هی لوازم لتلک القوی بها تصیر فعالة فبسبب هذه الهیئات و الآلات ینقسم عضو واحد إلی أعضاء کثیرة و بسبب اختلاف ترتیبات القوی یختلف أوضاع هذه الأعضاء و هذا کما أن


1) من أن المصورة مرتبة من مراتب النفس، س ره

2) أی لکن لها وحدة جمعیة و المراد بالآلات الأرواح البخاریة و الأعضاء- و باللوازم الهیئات النوریة التی فی النفس بنحو أعلی فی مقام الکثرة فی الوحدة- و بالقوی شئونها التی لها فی مقام الوحدة فی الکثرة و هی ظلال تلک الهیئات النوریة، س ره

3) أی کما أن المستعد لها بالفعل مختلف کذلک تلک الاستعدادات مختلفة بالقوة- فاختلاف کل منها من سنخه و لا یجوز أن یقال کما سیشیر إلیه المصنف قده إن الاستعداد البعید بالفعل فغیره بالقوة لأن الکلام مطلق، س ره

4) أی ما به الاستعداد کیفیة المزاج إلا أن یبنی علی مذهب من یری أن المسمی بالإمکان الاستعدادی و هو بعینه الکیفیة المزاجیة کما مر فی السفر الأول، س ره

بالهیئات التی وجدت فی الأول و العقول الفعالة أعنی المعقولات وجد ما بعدها و کما أنه ینتقش فی العقول تلک الصور علی اللزوم فکذلک ینتقش فی القوة الغاذیة مثلا صورة تشکل الإنسان بشرکة المادة بوجود هذه القوة فی المادة انتهی کلامه و المقصود منه إزالة الاستبعاد من صدور هذه الأفاعیل عن النفس بتوسط قواها و هیئاتها و سبب ذلک أن جمیع الموجودات التی بعد الوجود الأول الواجب یشتمل لوحدته علی لوازم و هیئات و معانی کثیرة بحسب مقامه و مرتبته فی الوجود یحاکی السبب الأول فی کونه واحدا و مع وحدته عین جمیع الصفات الإلهیة و الأسماء الربانیة و قد علمت من قبل أن الباری کل (1)الأشیاء بلا تکثر و هکذا کل ما هو أقرب إلیه أشد وحدة و أکثر جمعا للمعانی حتی أن کل موجود عالم فی نفسه یحاکی عالم الربوبیة فالنفس الإنسانیة یجتمع فی ذاتها جمیع ما یتفرق فی البدن و صور الأعضاء من القوی و الآلات فاختلاف أشکال الأعضاء ظلال لاختلاف القوی المدرکة- و المحرکة المنبثة (2)

ثم فی قوله المنبعث من القلب فی الأوردة و الشرایین أیضا تسامح لأن الروح الذی هو آلة القوی المدرکة و المحرکة هو الروح النفسانی الدماغی و هو فی الأعصاب لا فی الأوردة و الشرایین و إنما فیهما الروح الحیوانی القلبی و الطبیعی الکبدی و الأرواح ثلاثة کما صرحوا به لکن لما کان الروح النفسانی أصله الروح الحیوانی و یصعد من القلب إلی الدماغ سامح فیه، س ره

آلاتها فی سائر الأعضاء حسب انبثاث الروح المنبعث من القلب

1) فإن المراد أنه مصداق واحد أحد یترتب علیه من الخیرات و الکمالات ما یترتب علی کل المصادیق المتفرقة و الوجودات المتشتتة و آیته الإنسان الکامل الذی فیه شی‌ء کالملک و شی‌ء کالفلک و شی‌ء کالحیوان و شی‌ء کالنبات و شی‌ء کالطبائع و الجمادات و غیرها مع أنه واحد و هذا هو الکثرة فی الوحدة و لا تتوهمن أن کون البسیط کل الأشیاء هو کون الوحدة فی الکثرة لأن هذا مقام الفعل و ذلک مقام الذات- و هذا هو العلم الفعلی و ذلک هو العلم العنائی الذاتی و هذا شی‌ء وصل إلیه الکثیرون- و ذلک شی‌ء وصل إلیه الأقلون بل لم یصل إلیه باعتقاد المصنف قدس سره إلا أرسطاطالیس- و قال قدس سره فی موضع آخر لم أجد علی وجه الأرض من له علم بذلک و إن لم یکن کذلک- لأن کلا المقامین مما وصل إلیهما العرفاء الشامخون حتی صار من اصطلاحاتهم شهود المفصل فی المجمل و شهود المجمل فی المفصل، س ره

2) فی هذه العبارة مسامحة لأن المراد بالآلات إما الأعضاء المفردة کالشریان و العصب و الورید و نحوها فلیس انبثاثها حسب انبثاث الروح بل بالعکس إذ یقال انبثاث المقبول علی حسب انبثاث القابل لا بالعکس إلا أن یجعل حسب بمعنی سبب أو طبق مع أن القوی المدرکة سوی اللمس غیر منبثة آلاتها لأن آلاتها فی الرأس خاصة و أما القوی و هو خلاف الظاهر إذ أکثر استعمال الآلة فی الروح البخاری و الأعضاء و أما أن ذا الآلة ما هو فأمره سهل و هو الأصل المحفوظ فی القوی- و السنخ الباقی فیها و آلات المحرکة مثل المحرکة عضلة و حددت بخمسمائة عضل.

فی الأوردة و الشرایین و تلک القوی أیضا مع اختلافها و تشعبها یجتمع فی وجود النفس و تتحد بها النفس کاتحاد العقل بالمعقولات بالفعل و بالجملة القوی السافلة تتفرع- و تتوزع عند انفصالها و فیضانها عن القوی العالیة ثم تفعل أفاعیلها المختلفة علی حسب أغراض تلک القوی العالیة خدمة و طاعة إیاها و إن لم یکن لها شعور بتلک الأغراض و الغایات کما أن القوة الجاذبة و الهاضمة و الدافعة تفعل فعلها لأغراض النفس فی تدبیرها للبدن و لیس للجاذبة و الهاضمة شعور بذلک الغرض بالاستقلال و لکن علی حسب التبعیة و الاتصال بالنفس و کذلک فی القوی الإدراکیة فإن قوة السمع و قوة البصر یفعلان فعلهما لغرض النفس و إدراکهما عین إدراک النفس و للنفس (1)فی ذاتها سمع و بصر و شم و ذوق و لمس و لذلک (2)یصدر عنها هذه الإدراکات فی النوم عند تعطل هذه الحواس الظاهرة فکل من هذه المشاعر إذا فعل فعله فإنما یفعل خدمة و طاعة للنفس علی حسب الجبلة فهکذا حکم القوة المصورة فی تصویر


1) الفقرة السابقة فی مقام الوحدة فی الکثرة للنفس و هذه فی مقام الکثرة فی الوحدة لها فالنفس أیضا کل القوی بلا تکثر، س ره

2) لا یقال ما یدرک عند التعقل هو الصور الخیالیة من المبصرات و المسموعات و غیرهما قد صارت قویة لا أن فی ذات النفس بصرا و سمعا و غیرهما لأنا نقول لا نعنی بالبصر إلا ما حضر عنده الضوء و اللون مثلا و غیرهما من المرئیات بهذه الشدة التی فی هذا البصر و لا بالسمع إلا ما حضر عنده الصوت کما فی هذا السمع و کذا فی الباقی- فإن شئت سم ذلک خیالا فإن الخیال حینئذ کان فی ذاته تلک القوی و هو مرتبة من النفس کما لو سمی أحد هذه الحواس خیالا و المحسوسات متخیلات لم یکن مشاحة فی الاسم، س ره

الأعضاء و تشکیلها علی حسب أغراض النفس و حاجاتها و مآربها.

و لیس لأحد أن یعترض بأن القوة المصورة قوة جسمانیة لا شعور لها بهذه الأغراض فکیف تفعل هذه الأفاعیل التی یترتب علیها تلک الأغراض و ما خلقت إلا لتلک الفوائد و الغایات.

لأن جوابه أن تلک القوة مما تستخدمها قوة أخری فوقها هی النفس فإن رجع و قال إنا نعلم أن نفوسنا غیر شاعرة بتلک الأغراض و المنافع و المصالح.

قلنا نفسک ما دامت بالقوة و فی حد النقصان حکمها حکم تلک القوة المصورة- التی تفعل فعلها بالمباشرة خدمة و طاعة لقوة أخری فوقها و لو فرضنا نفسک قد خرجت من حد القوة و النقصان إلی حد الفعلیة و الکمال لشاهدت بنور البصیرة أنها تستخدم سائر القوی التی هی من جنودها و خدمها لأجل أغراض و مصالح حکمیة فیها صلاح شخصها أو نوعها إما بحسب نشأة الطبیعة أو نشأة أخری فقول القائل المذکور إن المادة تستعد لأمر واحد هو النفس أراد بالمادة المنی و بالاستعداد استعدادا بعیدا من شأنه أن یصیر قریبا بانفعالات و استحالات کثیرة یطرأ علیها شیئا بعد شی‌ء فإن الفائض علیه من آثار النفس لیس إلا صورة حافظة لترکبه من الفساد و الضیعان لکن من شأن تلک الصورة أن تقوی و تتکامل و تشتد حتی تبلغ إلی مرتبة فوقها و هکذا الکلام فی تلک المرتبة من الصورة و قوله لکن النفس لها آلات و لوازم و قوی متخالفة تتحد نوعا من الاتحاد أراد به اختلاف درجات النفس و مقاماتها- فکل ما یعد من آلات النفس و قواها کان تلک الآلة و القوة تفعل فعلها قبل حدوث مستعملها علی وجه یصلح أن تصیر معدة لفیضان صورة أخری مستعملة إیاها قاهرة علیها من غیر تمرد و عصیان فی جبلتها و هکذا إلی آخر مرتبة من مقامات النفس و هذا هو الدین الإلهی الفطری الذی جبل علیه کل قوة أنها تفعل فعلها علی وجه یکون مطلوبها- لا یناقض مطلوب ما هو فوقها بل ینحو نحوه و یؤم قصده و یجری فی طریقه.

و بهذا یندفع الإشکال بأن المصورة لو کانت من قوی النفس یلزم أن یفعل الآلة قبل حدوث مستعملها أعنی النفس و ذلک لأن تلک القوة قبل فیضان النفس لم تکن

موصوفة بأنها آلة للنفس بل کانت بمنزلة صورة أو کمال أول کسائر القوی الحیوانیة أو النباتیة التی تحدث قبل النفس الإنسانیة فإن الصورة الحیوانیة بل التی قبلها- أی الصورة النباتیة إذا حدثت فی مادة البدن لا شبهة فی أنها تفعل أفاعیلها لا علی سبیل التوسیط بل علی وجه الاستقلال و الرئاسة ثم إذا اشتد کماله و قویت ذاته و بلغت إلی مقام الناطقة متحدة معها استحالت ذاتها مقهورة مطیعة لأمر الله و فعلت ما کانت تفعل خدمة و طاعة لهذا الجوهر العالی و هو المراد بقوله یتحد نوعا من الاتحاد- لأن النفس الإنسانیة هی بعینها تدرک الکلیات و الجزئیات و تحس و تحرک و تغذو و تنمو و تولد و تحفظ المزاج و بالجملة تفعل بذاتها جمیع ما فعلت الصورة الجمادیة- و النفس النباتیة و النفس الحیوانیة فهی بوحدتها کل هذه الجواهر التی توجد فی الخارج کل منها نوعا مستقلا تاما فی هویته و ذاته و قوله فوجب أن یکون فی تلک المادة استعدادات مختلفة تتحد معها علی ضرب من الوحدة و هی کیفیة المزاج لم یرد به أن فی المنی استعداد فیضان جمیع هذه القوی و الآلات النفسانیة و لوازمها ابتداء فی أول الکون حتی یرد (1)علیه أن استعداد النطفة لقبول النفس الناطقة و قواها لا یحصل إلا بعد صیرورتها بدنا إنسانیا و صیرورتها بدنا إنسانیا لا یحصل إلا بعد وجود هذه القوی- و الآلات و اللوازم و قد علمت (2)مما ذکر مرارا أن الإمکانات و الاستعدادات القریبة أبدا تابعة للصور و الکیفیات الموجودة بالفعل فما به الاستعداد و القوة شی‌ء غیر نفس الاستعداد و القوة و غیر المستعد له و المقوی علیه لکن یجب أن یکون مناسبا إیاه و واقعا فی طریقه کأجزاء الحرکة کل سابق منها یوجب استعداد اللاحق- فمراده أن (3)المنی جوهر من شأنه أن یصیر بتوارد الانفعالات و التقلبات أن یطرأ علیه


1) أی لو کانت صور الأعضاء کالعین بطبقاتها و رطوباتها معلولة لهیئات القوی- لزم الدور فی القوی الإنسانیة لأن استعداد قبول القوة الباصرة بعد قبول صورة العین- و صورة تقاطع العصبتین و هذه الصور بعد وجود هذه القوة إذ الفرض أن الصور ظلال الهیئة المعنویة للقوی، س ره

2) لزوم الدور خاص بالقوی الإنسانیة و الحیوانیة و هذا عام لضرورة ما به الاستعداد فی کل مستعد قریب، س ره

3) حاصله أن للصورة درجات کما للقوة درجات فکل درجة سابقة من الصورة ما به الاستعداد لکون لاحقتها ظلا لهیئة من القوة و أما الدرجة الأولی من الصورة- فمشروطة بسبق صورة و کیفیة مخالفتین لها، س ره

استعدادات متعاقبة ینتهی آخرها أن یصیر بدنا إنسانیا فیه أعضاء مختلفة یرتبط کلها إلی عضو واحد هو القلب نسبته (1)إلی سائر الأعضاء کنسبة النفس إلی سائر القوی و هذه الاستعدادات التی هی بالفعل متکثرة متشعبة فی القلب و الأعضاء کانت حین کانت بالقوة راجعة إلی استعداد واحد هو مبدأ سائر الاستعدادات علی سبیل القبول کما أن جوهر النفس مبدأ سائر الصور و الفعلیات علی سبیل الفعل و هو مزاج النطفة و ذلک لأن النطفة یجب أن یکون علی مزاج اعتدلت فیه الأطراف و لم یکن فیه قوة جانب دون أخری- و لا فعلیة طرف غیر طرف حتی یکون مادة عاریة من جمیع القوی و الکیفیات لتصیر قابلة لصورة کمالیة یصدر عنها جمیع الأطراف و الأضداد کالجذب و الدفع و الشهوة و الغضب و المحبة و النفرة و الأفاعیل المختلفة التی بعضها من باب الطبع و بعضها من باب الحس و المحسوس و بعضها من باب العقل و المعقول و لو کان فی المادة فعلیة شی‌ء من الطبائع و الصور لم یکن فی قوتها قبول الکل و لهذا تری النطفة الإنسانیة- من أضعف الأشیاء جوهریة و قوله و کما أن بالهیئات التی وجدت فی الأول و العقول الفعالة وجد ما بعدها أراد به ما أشرنا إلیه من أن کل قوة فعالة تشتمل بوحدتها التامة علی حقائق ما یصدر عنها علی نحو الکثرة و التفصیل اشتمال (2)البحر علی قطرات الأمطار و اشتمال الجبل علی الحصی و الأحجار و قوله و کما أنه ینتقش فی العقول تلک الصور علی سبیل اللزوم فکذلک ینتقش فی القوة الغاذیة مثلا صورة تشکل الإنسان بشرکة المادة لم یرد به أن أشکال أعضاء الإنسان منتقشة بالفعل فی تلک القوة حتی یرد علیه أن تلک القوة اتفقوا علی أنها عدیمة الشعور و الإدراک کیف و النفس التی هی أقوی منها لا علم لها بتلک الأشکال و الهیئات إلا بعد ممارسة التشریح- بل أراد به اشتمال تلک القوة علی حیثیات و جهات متناسبة لتلک الأشکال و الصور


1) لیس مراده التخصیص بالقلب بل تمثیل برئیس الأعضاء لأنه کأصل شجرة و الأعضاء المرءوسة فروعه، س ره

2) بل کاشتمال العقل البسیط الإجمالی علی العقول التفصیلیة، س ره

لأنها کالواسطة و الخلیفة فی فیضان تلک الأمور من المبادی و لا بد للواسطة أن ینوب مناب المبدإ الأصل فی أن یتضمن ما یصدر عنه علی وجه أعلی و أشرف و اعلم أنا لم نذهب إلی أن الأول تعالی و لا العقول الفعالة محل لارتسام صور المعقولات بل ذهبنا إلی أن کل عاقل بالفعل یتحد (1)بالمعقولات کما ذهب إلیه بعض القدماء و بینا ذلک علی وجه الإحکام و الإتقان بما لم یبق فیه مجال ریب و شبهة فثبت من ذلک أن کل قوة عالیة توجد فیها جمیع ما هو دونها علی وجه أعلی و أبسط و الحکماء مع اتفاقهم علی أن مبدع الکل ذات واحدة بسیطة غایة الوحدة و البساطة و مع بساطته علی هذا الوجه الأکید الشدید هو خالق الأبدان و الأعضاء الحیوانیة و إن شئت فارجع إلی ما ذکروه فی باب عنایته تعالی بالأشیاء و إلی کتاب منافع الأعضاء لجالینوس و إلی کتاب بقراط و أفلاطون و سائر کتب التشریح حتی تعلم أنهم متفقون علی أن فاعل الأبدان و الأعضاء هو الله سبحانه و لا ینافی ذلک إثباتهم الوسائط العقلیة و القوی النفسانیة و الآلات الطبیعیة علی حسب جریان قضاء الله و قدره إذ لیس من دأب الحکیم مباشرة الکنس و دفع الفضولات و مزاولة المزابل بل فعله الخاص هو الحکم و الأمر و الهدایة و القضاء و الإنزال و الإرسال دون الحرکات و الانفعالات و من عزل الوسائط عن أفاعیلها فما قدر حق قدر عظمة الله کما قال تعالی وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلی بَشَرٍ مِنْ شَیْ‌ءٍ الآیة.

زیادة تنویر و تصویر:

و اعلم أن الصور الجزئیة الجسمانیة حقائق کلیة موجودة فی عالم أمر الله و قضائه کما قال الله تعالی وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ فالخزائن هی الحقائق الکلیة العقلیة- و لکل منها رقائق جزئیة موجودة بأسباب جزئیة قدریة من مادة مخصوصة و وضع مخصوص و زمان و أین کذلک فالحقائق الکلیة موجودة عند الله بالأصالة و هذه


1) و ذلک الاتحاد هنا انطواء وجود الکل فی بسیط الحقیقة، س ره

الرقائق الحسیة موجودة بحکم التبعیة و الاندراج فالحقائق (1)بکلیاتها فی وجودها العلوی الإلهی لا ینتقل و رقائقها بحکم الاتصال و الإحالة و الشمول لسائر المراتب تتنزل و تتمثل فی قوالب الأشباح و الأجرام کما مر من معنی نزول الملائکة علی الخلق بأمر الله و الرقیقة (2)هی الحقیقة بحکم الاتصال و إنما التفاوت بحسب الشدة و الضعف و الکمال و النقص أ لا تری إلی عزرائیل و قیام حقیقته الکلیة بین یدی الله و حمله لأحد أرکان عرش الله الأعظم و عظم منزلته و حضرته لا یبرح عن مقامه و لا یتزحزح و لکن رقائقه و جنوده بحکم إحاطته و تنزلاته و تصرفاته فیما تحته قائمة بأنفس الخلائق فلکل نفس (3)منفوسة رقیقة من حقیقته الکلیة هی المباشرة لقبض تلک النفس و العمالة لأجلها علی شاکلة عمله من جذب الأغذیة و تجرید العلوم من محسوساتها و تجرید المحسوسات عن موادها الجزئیة و هو فی مقامه الأصلی بین یدی الله تعالی لا یشغله شأن عن شأن و کذلک الحقیقة الکلیة الجبرئیلیة من عالم أمر الله واقفة بین یدی الله و کل من کان فی ذلک فهو مضاف إلیه تعالی إذ لا یتشرف بتشریف هذه الإضافة إلا من کان من أهل القدس و التجرد و حقیقة جبرئیل من هذا القبیل و لذلک یتلقی من ربه ما ینزل بواسطة رقائقه الممثلة المتصلة بسائر من یتصل به باطنهم من نبی و رسول وحیا کفاها و صراحا أو وارث و ولی إلهاما و تعلیما بأنواع التمثیلات و التعلیمات کما قال الله تعالی وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً- أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا و قال عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی فالشدید القوی إشارة


1) و هی أرباب الأنواع و هی لکونها موجودات تامة لا حالة منتظرة لها و لا نقل و لا تحویل فیها لا تتجافی عن مقامها و لکن بحکم الإحاطة التی لها بالمراتب التی دونها کون تلک المراتب و الرقائق نازلة متسفلة نزول الحقائق و تسفلها و هذا معنی تنزل الملک المقرب فکلمة رقائقها بوجه مقتحمة فکأنه قال الحقائق لا تنقل- و فی عین عدم نقلها تتنزل بحکم الاتصال و الإحاطة و لکن للتنزیه و لشیمة التأدب- أسند التنزل إلی الرقائق و إلا فلا تنزل بعد الرقائق الجزئیة الطبیعیة و یمکن علی بعد أن یحمل الرقائق هنا علی الرقائق المثالیة و حینئذ فالتنزل واضح، س ره

2) و لکن بنحو الضعف کما أن الحقیقة هی الرقیقة بنحو الشدة، س ره

3) الصفة للتعمیم کما فی قوله تعالی وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ، س ره

إلی جبرئیل و قواه إشارة إلی رقائقه الممثلة للأنبیاء کتمثله فی صورة دحیة الکلبی للنبی ص (1)و کذلک إسرافیل مع عظم وجوده عند الله و حمله العرش علی کاهله- و نفخه فی الروح الکلی الفلکی الجامع لتفاصیل أرواح الخلائق یتولی النفخ الروحی التفصیلی بکل روح بواسطة رقائقه المتصلة بالأرواح الجزئیة و هو فی أفقه الأعلی بین یدی ربه لا یشغله شأن عن شأن لأن عامله الذی فیه نحو وجوده الکلی فوق عالم التغیرات الزمانیة و التجددات المادیة و کذلک المیکائیل ع قائم بین یدی ربه یتلقی منه ما صرف فیه من إنزال الغیث و إعطاء الأرزاق فی کل وقت و زمان لتنزیل تنوعات ما به یحصل أرزاق الخلائق من حجاب إلی حجاب إلی أن یظهر بواسطة ما صرف فیه من قوی عماله من الآدمیین و غیرهم فی تصویر أنواع الأرزاق البدنیة- فرقائقه موصلة لذلک و حقیقته الکلیة لم یبرح من مقامها و لم یتغیر عن حالها و لا یشغله شأن عن شأن و هکذا قیاس جمیع القوی المدرکة و المحرکة فی أن لکل نوع منها مقامات متعددة متفاوتة فی العلو و الدنو و الشرف و الخسة بعضها عقلی صرف و بعضها مثالی و بعضها حسی (2)و بعضها جسمانی صرف و أکثر الناس إنما وقعوا فی الأغلاط و الشبه العظیمة لعدم مراعاتهم حقوق کل مرتبة و مقام و نظرهم إلی الأشیاء بعین العوراء مثال ذلک اختلافهم فی فعل المصورة فطائفة نسبوا هذه الأفاعیل إلی قوة جسمانیة عدیمة الشعور فأبطلوا حق الله و حق ملائکته المقربین فعمیت بصرهم الیمنی و نظروا بالعین العوراء إلی عالم الخلق دون عالم الأمر و طائفة أخری نسبوا أفعال المصورة من التشکیل و التخلیق المتغیر الفاسد المتجدد و الهابط فی مهوی النزول إلی ذات الله فهؤلاء أبطلوا حق عباد الله و عزلوا عن الأفعال من نصبهم الله لها فعمیت بصیرتهم الیسری و أرادوا أن ینظروا بالعین العوراء إلی الحق دون الخلق


1) و کما أن نفخ الأرواح فی المواد بفعله و فعل رقائقه کذلک إلباس الصور بالمواد- فخلع صورة الکیلوس مثلا من المادة بفعل رقیقة عزرائیل و لبسها صورة الکیموس بفعل رقیقة إسرافیل، س ره

2) أی بالذات و بعضها جسمانی أی حسی بالعرض و الأول مجرد فی الجملة دون الثانی ثم إنه علی حذو ما سبق من القوی من عد عزرائیل من الأرکان ینبغی أن یذکره مع رقائقه و لکن أدرجه فی قوله و هکذا قیاس جمیع القوی إلخ، س ره

ففات عنهم الحق و الخلق جمیعا إذ الخلق طریق إلی الحق فمن أبطل الطریق و ضل عن سواء السبیل فکیف وصل إلی الحق فلا جرم قد حشروا أعمی العینین مطلقا- بعد ما کان لهم قوة البصر و إمکان النظر إذ لم ینظروا فی آیات الله و حکمته و لم یتفکروا فی صنع الله و عنایته فیکون حالهم یوم القیمة کما حکی الله بقوله وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمی وَ قَدْ کُنْتُ بَصِیراً قالَ کَذلِکَ أَتَتْکَ آیاتُنا فَنَسِیتَها وَ کَذلِکَ الْیَوْمَ تُنْسی

فصل (8) فی الإشارة إلی تعدید القوی النفسانیة و ما دونها علی سبیل التصنیف

و معنی التصنیف هاهنا

أن هذه القوی لا یتمیز بعضها عن بعض بفصول ذاتیة کما فی الأنواع النباتیة و الحیوانیة بل امتیازها بعوارض إنسانیة من تقدم بعضها علی بعض و استخدام بعضها قبل بعض و هذه القوی بمنزلة أجزاء النفس الإنسانیة قبل أن صدرت و انبسطت عنها و انفصلت فی أجزاء البدن کل قوة فی موضع یلیق بها- فتنقسم النفس أولا إلی أجزاء ثلاثة هی نفوس ثلاثة فی مواضع أخری نفس نباتیة موضعها الکبد و نفس حیوانیة موضعها القلب (1)و نفس إنسانیة سلطانها فی الدماغ- و هذه النفوس متعاقبة فی الحدوث و البقاء فالجزء النباتی یحدث أولا ثم الحیوانی ثم الإنسانی و الأولان ینعدمان بفساد المزاج و بطلان الاستعداد دون الجزء الإنسانی- فإنه یبقی فی النشأة الآخرة إذ لیس حدوثه بواسطة الاستعداد و تعدیل المزاج بل هو أمر ربانی و سر سبحانی و نسبته إلی الحق نسبة الضوء إلی المضی‌ء بالذات- فالروح باق ببقاء الله کما ستعلم فی مقامه.

و الغرض هاهنا الإشارة إلی تقسیم القوی و ترتیبها.
اشارة

1) بل قال الطبیعیون موضعها الدماغ لأن النفس الحیوانیة متشعبة إلی الحساسة و المحرکة و کلتاهما فی الدماغ و النفس الإنسانیة لا موضع لها کما أشار إلیه بقوله سلطانها فی الدماغ نعم القوة الحیوانیة التی بها قبض القلب و الشراءین و بسطهما و تدبیر الروح الذی فیهما فی القلب کما قالوا و سیجی‌ء الکلام فی تلک القوة، س ره

فالإنسانیة مخدومة القوی

کلها (1)و هی تخدم العقول العالیة کالعقل الفعال و الذی قبله و الذی بعده و هو العقل المستفاد و الذی یلیه و هو العقل بالفعل و یلیه المسمی بالعقل بالملکة

و الحیوانیة تخدم الإنسانیة

و تستخدم الحیوانیة النباتیة و لها ثلاث قوی کما مر الغاذیة و المنمیة و المولدة.

و الحیوانیة أیضا لها قوتان قوة محرکة و قوة مدرکة و المحرکة إما باعثة أو فاعلة و المحرکة الباعثة هی التی تسمی بالشوقیة و لها شعبتان أحدهما شهوانیة- و الأخری غضبیة تخدمها المحرکة الفاعلة و هی تستخدم الأوتار و الرباطات المتصلة بالأعضاء المستخدمة للأعضاء ففی خدمة الشهوة یجذب الأوتار إلی جانب المبدإ و هو القلب- و فی خدمة الغضب ترخیها و یمددها إلی خلاف تلک الجهة للدفع.

و أما المدرکة الحیوانیة فتنقسم بقسمین قسم یدرک من خارج و قسم یدرک من داخل و المدرک الداخلی ألطف و أشرف من المدرکات الخارجیة و هی بمنزلة القشور و النخالات له و المدرک من داخل أیضا ینقسم إلی مدرک الصور و إلی مدرک المعانی- فمنها الحس المشترک ثم الخیال و المصورة ثم المتصرفة فی الطرفین المسمی بالمتخیلة- بالقیاس إلی الحیوانیة و المتفکرة بالقیاس إلی الإنسانیة ثم الوهمیة ثم الحافظة- ثم الذاکرة و المسترجعة.

و أما النفس الإنسانیة

فتنقسم إلی عاملة و عالمة فالعاملة هی التی بها تدبیر البدن و کمالها فی أن یتسلط علی سائر القوی الحیوانیة و لا یکون فیها هیئة إذ غایته انقهاریة لهذه القوی بل یدبرها علی حسب حکم القوة النظریة و أما العالمة فهی القوة النظریة و هی التی بسببها صارت العلاقة بین النفس و بین المفارقات لتنفعل عنها- و تستفید منها العلوم و الحقائق فالعاملة یجب أن لا تنفعل عن قوی البدن و العالمة یجب أن تکون دائم التأثر عن المفارق دائم المراجعة إلی عالم الذکر الحکیم لتحصل لها ملکة الاتصال بالمبدإ الفعال فصارت نسبة اتصالها إلی المبدإ الفعال و الصورة


1) الضمیر راجع إلی القوی لا إلی الإنسانیة کما لا یخفی اللهم إلا أن یراد بالإنسانیة هاهنا العقل العملی فإنه یخدم النظری، س ره

المجردة بالفعل المطلق بعد ما کانت بالقوة المطلقة فکانت هیولانیا ثم بالملکة عند حصول الأولیات ثم بالفعل لکنها لیست تطالعها علی اللزوم بل متی شاءت من غیر کسب و إذا کانت صائرة إیاها متصلة بها مطالعة تلک الصورة فی ذاتها أو ذات مبدإها المقوم إیاها علی الدوام یسمی عقلا مستفادا و عنده یتم الجنس الحیوانی بحسب کماله الإنسانی البالغ- إلی کل کمال و مرتبة و هو رأس سائر القوی و مخدومها ثم العقل بالفعل و یخدمه العقلان المنفعلان العقل بالملکة و العقل الهیولانی ثم العقل العملی یخدم جمیع هذه العقول فإن النظری یحدث بعده و به یستعمل و یستکمل و العقل العملی یخدمه الوهم و الوهم یخدمه الذاکرة و جمیع ما بعد الوهم مرتبة و ما قبله زمانا من التی یلی البدن یخدم القوة الحافظة و المتخیلة

ثم المتخیلة تخدمها قوتان

محرکة و مدرکة فالقوة الشوقیة یخدمها بالائتمار لها و القوة الخیالیة یخدمها بعرضها الصور المخزونة فی المصورة المهیأة لقبول التفصیل و الترکیب و الحس المشترک یخدم جمیع هذه القوی- بقبوله ما یورده الجواسیس من جانب و عرضه إیاها علی المتصرفة لیرکبها و یفصلها و علی الواهمة لینظر فیها و یدرک معانیها ثم الحس المشترک تخدم الحواس بتأدیة ما حضر فی کل منها و القوة الشوقیة یخدمها قوتان الشهویة و الغضبیة و الشهوة و الغضب یستخدمان القوة المحرکة فی العضل و هی آخر درجات القوی الحیوانیة بمعنی أنها مختصة بالحیوان

ثم النباتیة تخدم الحیوانیة

و أولها المولدة ثم الغاذیة و المنمیة تخدمان المولدة و الغاذیة تخدمهما جمیعا ثم القوی الطبیعیة أعنی الجاذبة و الماسکة و الهاضمة و الدافعة تخدم القوی النباتیة لکن الهاضمة یخدمها الماسکة من جهة و الجاذبة من جهة و الدافعة من جهة و الدافعة منها تخدم الجمیع ثم الکیفیات الأربع یخدم جمیع القوی المذکورة من قبل لکن الحرارة یخدمهما البرودة فإنها إما أن تعد للحرارة مادة- أو یحفظ ما أفاده الحرارة من التحلیل و یخدمها جمیعا الرطوبة و الیبوسة و هما آخر درجات القوی و بعدها المادة القابلة للکل و هی القوة الانفعالیة الجسمانیة التی تقوم بالصورة الجرمیة المقداریة أولا ثم بغیرها إلی الغایة القصوی فی الاستکمال کمرتبة العقل الفعال فیبتدی‌ء الوجود من أنزل المراتب النازل إلیها من أعلی المراتب فیعود

متدرجا فی الصعود إلی غایة ما هبط منها فالوجود کدائرة تدور علی نفسها فینعطف آخره علی أوله کما قال تعالی کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ و قال هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ فإذا شرع فی الصعود و أخذ فی الارتقاء یتحد بکل صورة یتلبس بها فهذه القوی کلما ارتفعت- یتحد بدنا واحدا له ذات واحدة و هویة نفسانیة و هکذا حتی یصیر إنسانا کبیرا فیه کل الموجودات بحیث یری فیه جمیع (1)

ُ چو آدم را فرستادیم بیرون جمال خویش بر صحرا نهادیم

، س ره

الأشیاء کأجزاء ذاته و ینکشف لک هذا المعنی زیادة انکشاف إذا نظرت إلی ذاتک مجردة عن الأغیار فتراها عاقلا مدرکا للکلیات و الجزئیات- متوهما حساسا سمیعا بصیرا ذا شهوة و غضب و محبة و فرح و إرادة و غیر ذلک من الصفات التی لا تعد و لا تحصی و قد عرفت أن الصورة قد تکون بسیطة و قد تکون مرکبة و أن المادة قد تکون بسیطة و قد تکون مرکبة لکن فی المرکب الموجود لا بد أن یتحد ضربا من الاتحاد إذ ما لا وحدة له لا وجود له فالکثرة معلولة للوحدة لأنها مبدأ الکثرة- و أصلها و مرجعها و غایتها فبالوحدة الإلهیة قامت السماوات و الأرضون و بالوحدة النفسانیة قامت البنیة الحیوانیة و نحن إنما توصلنا إلی معرفة النفس و قوتها بالفعل- کما توصلنا إلی إثبات صور العناصر فی الهیولی و الأخلاط فی البدن بأنا رأینا کیفیات و کمیات فی هیولی فعلمنا أن صورها غیرها و رأینا آثارا مختلفة فی البدن فأثبتنا أخلاطا- فکذلک رأینا أفعالا نفسانیة فی بعض الأجساد فأثبتنا من جهتها أن لها مبادی أخری غیر الأجسام و عوارضها ثم توصلنا بواسطة تلک المبادی و ارتباط بعضها إلی بعض و احتیاج بعضها لبعض إلی أن لتلک المبادی مبدأ جامعا هو بالحقیقة فاعل تلک الأفعال

1) إن کانت هذه الرؤیة باعتبار الکثرة فی الوحدة فقد علمت أنها بنحو البساطة- فهو الکل بلا تکثر فهی کأجزاء ذاته و لا جزء بالحقیقة و إن کانت باعتبار الوحدة فی الکثرة- فکذلک أیضا لأنها وجودات لأصالة الوجود و ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک- و لأن الکل کمراء لذاته البسیطة التی کانت هی الکل بلا تکثر و إذا کان العاکس واحدا بسیطا کانت العکوس کثیرة باعتبار القوابل واحدة باعتبار الأصل لأنه رباطها و جامع شتاتها فوحدته حینئذ ظل الوحدة الحقة الحقیقیة لنور النور- 132 و لنعم ما قال-

و الآثار و هو أصل حقیقتها و صورة صورها و نفس جمیعها و هویة کلها ثم لاح لنا بواسطة أنها تدرک المعقولات و تحضر ذاتها و تدرک هویتها أنها جوهر (1)قدسی لا تقبل الموت و الفساد فهی باقیة عند الله محشورة مع الملائکة و النبیین ع إذا استحکمت علاقتها معهم و حسن أولئک رفیقا

فصل (9) فی أن لکل بدن نفسا واحدة و أن القوی التی أحصیناها تنشأ منها بل هی تفاصیل ذاتها و شروح هویتها

و اعلم أن جماعة من القاصرین لما رأوا فی الإنسان آثار مباد طبیعیة کالحرارة و البرودة و الجذب و الدفع و الإحالة و النضج و غیر ذلک مما یصدر مثلها من صور العناصر- و رأوا آثارا أخری نباتیة کالتغذیة و التنمیة و التولید مما یصدر من نفوس النباتات- و رأوا آثارا کالحس و التخیل و الشهوة و الغضب مما یصدر أمثالها من النفوس الحیوانیة- ثم رأوا فیه أفعالا و إدراکات نطقیة و حرکات فکریة فظنوا أن الإنسان مرکب من صورة طبیعیة و نفوس ثلاثة أخری نباتیة و حیوانیة و إنسانیة و من ارتقی من هذه الطائفة و ارتفع عنهم فی هذا الباب ارتفاعا یسیرا رأی أن الإنسان هو النفس العاقلة و سائر المقامات أمور عارضة لها من مبدإ حدوثها إلی آخر دهرها حتی یکون البدن و قواه بالنسبة إلیها- کآلات ذوی الصنائع من حیث لا مدخل لها فی حقیقتها و نحو وجودها بل فی تتمیم أفاعیلها- و لیس الأمر کما زعموه.

بل الحق أن الإنسان له هویة واحدة ذات نشأة و مقامات و یبتدی‌ء وجوده أولا من أدنی المنازل و یرتفع قلیلا إلی درجة العقل و المعقول کما أشار سبحانه


1) أما معرفة جوهریتها من ذلک فلأن المدرک لا بد و أن یکون وجوده لنفسه و العرض لیس کذلک إذ وجوده فی نفسه عین وجوده لموضوعه و أما التقدس و التجرد فلأنه لو کانت مادیة لکان وجودها للمادة فلم تکن مدرکة أیضا و قس علیه عدم قبول الفساد، س ره

هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً (1)إلی قوله إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً و لو لم یکن للنفس (2)مع البدن رابطة اتحادیة لا کرابطة إضافیة شوقیة کما زعم أنها کمن یعشق مجاورا لم یکن سوء مزاج البدن أو تفرق اتصاله مؤلما للنفس ألما حسیا کالآلام عقلیة أو وهمیة فالنفس الإنسانیة لکونها جوهرا قدسیا- من سنخ الملکوت فلها وحدة جمعیة هی ظل الوحدة الإلهیة و هی بذاتها قوة عاقلة إذا


1) أی الإنسان فی السلسلة الصعودیة حین من الدهر أی مقام هو مرتبة الهیولیة- لم یکن شیئا مذکورا أی شیئا بالفعل و إن کان شیئا له قوة الفعلیات و الصوریات- و لذا کان من حالات وقعت علی الإنسان و جعل الحق سبحانه الإنسان أصلا محفوظا- حیث قرن فی هذه الآیة بین الإنسانیة و عدم الشیئیة المذکورة و هذا ما یناسب الاستشهاد لهذا المقام و لعل المراد الکینونة السابقة فی العلم الواجبی لعینه الثابت و هو الإنسان اللاهوتی فی بدو السلسلة النزولیة إنما لم یکن شیئا مذکورا إذ لا وجود له بالذات- و إنما الوجود للحق سبحانه و لعلمه إذ الأعیان الثابتة حیث وجدت بالعرض فیما لا یزال بوجودات متشتة متکثرة ما شمت رائحة الوجود فکیف إذ ظهرت کلها فی نشأة العلم- بوجود جمعی واحد بسیط لاهوتی إذ لم یکن هناک من الإمکان و أحکامه اسم و لا رسم- فلم یکن شیئا مذکورا بالذکر الوجودی و إن کان مذکورا بالذکر الثبوتی کما أشار إلیه مولانا الرضا ع فی معنی المشیة أنها الذر الأول و الأولیة بالإضافة إلی الأکوان الأخر للماهیات فی الذرات الثلاث الأخر و تلک الأکوان إذ کان آخر ثوانی- و ثوالث و روابع، س ره

2) المصنف ره کما تری یفرع المسألة علی وجود الرابطة بین مرتبة الطبیعة البدنیة و بین مرتبة النفس الإنسانیة مثلا فیندرج تحت ما استفدناه فی مباحث الوجود الرابط إن تحقق الربط الوجودی بین أمرین یقضی بنحو من الاتحاد الوجودی بینهما- و إذا کان أحدهما موجودا للآخر کان من مراتب وجود ذلک الآخر فإن کان عرضا کالسواد مثلا من الجسم کان قائما بموضوعه غیر خارج عن وجوده و إن کانا جوهرین کالمادة و الصورة أو النفس کان کل من مراتب وجود الآخر العالیة أو السافلة و کان الأقوی وجودا تمام وجود الأضعف فالنفس الإنسانیة مثلا هی الصورة الکمالیة الوحیدة فی البدن و ما سواها من المبادی البدنیة من شئونها و شعب وجودها و لا یستلزم ذلک بطلان الصور التی دونها کالصور العنصریة مثلا بناء علی أن الفعلیة تدفع الفعلیة فإن ذلک إنما یجری فی الفعلیتین العرضیتین و أما الطولیتان فلا و هو ظاهر، ط مد

رجعت إلی موطنها الأصلی و هی متضمنة أیضا لقوة حیوانیة علی مراتبها من حد التخیل إلی حد الإحساس اللمی و هو آخر مرتبة الحیوانیة فی السفالة و هی أیضا ذات قوة نباتیة علی مراتبها التی أدناها الغاذیة و أعلاها المولدة و هی أیضا ذات قوة محرکة طبیعیة قائمة بالبدن کما قال الفیلسوف الأعظم أرسطاطالیس من أن النفس ذات أجزاء ثلاثة نباتیة و حیوانیة و نطقیة لا بمعنی ترکیبها عن هذه القوی لأنها بسیطة الوجود بل بمعنی کمال جوهریتها و تمامیة وجودها و جامعیة ذاتها لهذه الحدود الصوریة و هذه القوی علی کثرتها و تفنن أفاعیلها معانیها موجودة کلها بوجود واحد فی النفس و لکن علی وجه بسیط لطیف یلیق بلطافة النفس کما أن معانی الأنواع الجسمانیة توجد فی العقل متحدة صائرة إیاها بعد ما ارتفعت عنده من حد المحسوسیة إلی حد المعقولیة فکما یوجد فی العقل جمیع الأنواع الطبیعیة علی وجه أرفع و أعلی فکذلک توجد بوجود النفس جمیع القوی الطبیعیة و النباتیة و الحیوانیة- وجودا نفسانیا أعلی و أرفع من وجوداتها فی مواضعها الأخری و بالجملة النفس الآدمیة تنزل من أعلی تجردها إلی مقام الطبیعة و مقام الحاس و المحسوس و درجتها عند ذلک درجة الطبائع و الحواس فیصیر عند اللمس مثلا عین العضو اللامس و عند الشم و الذوق عین الشام و الذائق و هذه أدنی الحواس و إذا ارتفع إلی مقام الخیال کانت قوة مصورة و لها أن یرتفع عن هذه المنازل إلی مقامات العقول القادسة فیتحد (1) بکل عقل و معقول و أکثر المتأخرین من الفلاسفة کالشیخ و أتباعه لما لم یحکموا أساس


1) و مما ینور هذا المطلب أعنی اتحاد عاقل بالمعقول ما ظهر لی و هو أن الموجود فی الخارج و الموجود فی الذهن توأمان یرتضعان من ثدی واحد فکما أن معنی الموجود فی العین لیس أن العین شی‌ء و زید الموجود فیه شی‌ء آخر کالظرف و المظروف بل معناه أن وجوده نفس العینیة و أنه مرتبة من مراتب العین فکذلک لیس معنی الموجود فی الذهن أن الذهن أعنی النفس الناطقة شی‌ء و ذلک الموجود فیها شی‌ء آخر بل المراد أنه مرتبة من مراتب النفس و شأن من شئونها و لیس هذا من باب التمثیل بل من باب دخول أمرین تحت کلی واحد بل الموجود الذهنی موجود خارجی و ذهنیته بالإضافة ثم إنه بناء علی أن الترکیب بین المادة و الصورة اتحادی فأمر اتحاد العاقل و المعقول واضح و قد حققه إسکندر الأفرودیسی علی ما نقل عنه فی مفاتیح الغیب، س ره

علم النفس لذهولهم عن مسألة الوجود و کماله و نقصه و مبادیه و غایاته أنکروا هذا المعنی و زعموا أن الأمر لو کان کذلک لکانت النفس متجزیة و لکان العقل الفعال منقسما (1)حسب تعدد النفوس العاقلة و لکان کل من نفوسنا یعلم ما یعلمه الأخری من النفوس و قد مر البرهان (2)النوری الکاشف لحجب هذه المضایق و الشکوک بحمد الله عند کلامنا فی اتحاد العاقل بالمعقول

فصل (10) فی أن هذه المراتب من النفس بعضها سابقة فی الحدوث علی بعض کما مر

فالنفس الآدمیة ما دام کون الجنین فی الرحم درجتها درجة النفوس النباتیة علی مراتبها و هی إنما تحصل بعد تخطی الطبیعة درجات القوی الجمادیة فالجنین الإنسانی نبات بالفعل حیوان بالقوة لا بالفعل إذ لا حس له و لا حرکة و کونه حیوانا بالقوة فصله الممیز عنه عن سائر النباتات الجاعل له نوعا مباینا للأنواع النباتیة و إذا خرج الطفل من جوف أمه صارت نفسه فی درجة النفوس الحیوانیة إلی أوان البلوغ الصوری- و الشخص حینئذ حیوان بشری بالفعل إنسان نفسانی بالقوة ثم یصیر نفسه مدرکة للأشیاء بالفکر و الرویة مستعملة للعقل العملی و هکذا إلی أوان البلوغ المعنوی و الرشد الباطنی باستحکام الملکات و الأخلاق الباطنة و ذلک فی حدود الأربعین غالبا


1) أی إن اتحدنا بکل العقل الفعال فیعلم کل أحد ما یعلمه الآخر و إن اتحدنا ببعضه لکان متجزیا و الجواب أن للعقل وجودا فی نفسه و وجودا لنا و نحن نتحد مع وجوده لنا لا مع وجوده فی نفسه، س ره

2) أما ما أوردوه علی مسألة اتحاد العاقل و المعقول فقد تبین فی السفر الأول من الکتاب اندفاعها و أما ما أقامه المصنف ره من الحجة علی المسألة فقد تقدم أنه غیر تام و تقدم أیضا أن المتعین بناء المسألة علی اتحاد القوة و الفعل وجودا لمکان الربط بینهما فإن کانت الصورة المعقولة أضعف وجودا من العاقل کانت من مراتب وجود العاقل کالعرض من موضوعه و إن کانت أقوی کان الأمر بالعکس کالمعلول بالنسبة إلی علته و المادة خاصة المادة الثانیة بالنسبة إلی صورتها، ط مد

فهو فی هذه المرتبة إنسان نفسانی بالفعل و إنسان ملکی أو شیطانی بالقوة یحشر فی القیامة إما مع حزب الملائکة و إما مع حزب الشیاطین و جنودهم فإن ساعده التوفیق و سلک مسلک الحق و صراط التوحید و کمل عقله بالعلم و طهر عقله بالتجرد عن الأجسام یصیر ملکا بالفعل من ملائکة الله الذین هم فی صفة العالمین المقربین و إن ضل عن سواء السبیل و سلک مسلک الضلال و الجهال یصیر من جملة الشیاطین أو یحشر فی زمرة البهائم و الحشرات

فصل (11) فی طور آخر من تعدید القوی الإنسانیة علی منهج أهل البصیرة

اشارة

قال بعض أهل العرفان إشارة إلی معنی قوله تعالی وَ ما یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ إن لله تعالی فی القلوب و الأرواح و غیرهما من العوالم جنودا مجندة لا یعرف حقیقتها و تفصیل عددها إلا هو و نحن الآن نشیر إلی بعض جنود القلب یعنی النفس الناطقة و هو الذی یتعلق بغرضنا و له جندان جند یری بالأبصار و هی الأعضاء و الجوارح- و جند لا یری إلا بالبصائر و هی القوی و الحواس و جمیعها خادمة للقلب و مسخرة له- و هو المتصرف فیها و قد خلقت مجبولة علی طاعة القلب لا یستطیع له خلافا و لا علیه تمردا- فإذا أمر العین للانفتاح انفتحت و إذا أمر الرجل للحرکة تحرکت و إذا أمر اللسان بالکلام و جزم الحکم به تکلم و کذا سائر الأعضاء و تسخر الأعضاء و الحواس للقلب یشبه من وجه تسخر الملائکة لله تعالی فإنهم جبلوا علی الطاعة لا یستطیعون له خلافا و لا یعصون الله ما أمرهم و یفعلون ما یؤمرون و إنما افتقر القلب إلی هذه الجنود- من حیث افتقاره إلی المرکب و الزاد لسفره الذی لأجله خلق و هذا السفر إلی الله و قطع المنازل إلی لقائه فلأجله جبلت القلوب قال تعالی وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ و إنما مرکبه البدن و زاده العلم و إنما الأسباب الموصلة التی توصله إلی الزاد و تمکنه من التزود و العمل الصالح فافتقر أولا إلی تعهد البدن و حفظه من الآفات بأن یجلب إلیه ما یوافقه من الغذاء و غیره و بأن یدفع عنه ما ینافیه و یهلکه

من أسباب الهلاک فافتقر لأجل طلب الغذاء إلی جندین باطن هو قوة الشهوة و ظاهر هو البدن و الأعضاء الجالبة للغذاء فخلق فی القلب جنود کثیرة من باب الشهوات کلها تحت قوة الشهوة و خلقت الأعضاء التی هی آلات الشهوة و افتقر لأجل دفع المؤذیات و المهلکات إلی جندین باطن و هو قوة الغضب الذی به یدفع المهلکات و ینتقم من الأعداء- و ظاهر و هو الید و الرجل الذی یعمل به بمقتضی الغضب و کل ذلک بأمور خارجة من البدن کالأسلحة و غیرها ثم المحتاج إلی الغذاء إذا لم یعرف الغذاء الموافق لا ینفعه شهوة الغذاء و آلته فافتقر فی المعرفة إلی جندین باطن و هو إدراک البصر و السمع و الذوق و الشم و اللمس و ظاهر و هو العین و الأذن و الأنف و غیرها و تفصیل وجه الحاجة إلیها و وجه الحکمة فیها مما یطول شرحه و لا یحویها مجلدات کثیرة

فجملة جنود القلب یحصرها ثلاثة أصناف
أحدها باعث مستحث

إما إلی جلب المنافع النافع کالشهوة و إما إلی دفع المضار المنافی کالغضب و قد یعبر عن هذا الباعث بالإرادة.

و الثانی هو المحرک للأعضاء

إلی تحصیل هذه المقاصد یعبر عن هذا الثانی بالقدرة و هی جنود مبثوثة فی سائر الأعضاء لا سیما بالعضلات منها و الأوتار.

و الثالث و هو المدرک المتصرف

(1)للأشیاء کالجواسیس و هی مبثوثة فی أعضاء معینة فمع کل واحد من هذه الجنود الباطنة جنود ظاهرة هی الأعضاء التی أعدت آلات لهذه الجنود فإن قوة البطش إنما یبطش بالأصابع و قوة البصر إنما تدرک بالعین و کذا سائر القوی و لسنا نتکلم فی الجنود الظاهرة التی هی الأعضاء فإنها من عالم الملک و الشهادة و إنما نتکلم الآن فیما أید به من جنود لم تروها و هذا الصنف الثالث و هو الدراک من هذه الجملة تنقسم إلی ما أسکن المنازل الظاهرة و هی الحواس الخمس و إلی ما أسکن منازل باطنة و هی تجاویف الدماغ و هی أیضا خمسة فهذه أقسام جنود القلب. و قال أیضا اعلم أن جندی الغضب و الشهوة قد تنقادان للقلب انقیادا تاما


1) و فی بعض النسخ المتعرف،

فیعینانه علی طریقه الذی یسلکه و یحسنان مرافقته فی السفر الذی هو بصدده و قد یستعصیان علیه استعصاء بغی و تمرد حتی یملکانه و یستعبدانه و فیه هلاکه و انقطاعه- عن سفره الذی به وصوله إلی سعادة الأبد و للقلب جند آخر و هو العلم و الحکمة و التفکر و حقه أن یستعین بهذا الجند فإنه حزب الله علی الجندین الآخرین- فإنهما یلتحقان بحزب الشیطان فإن ترک الاستعانة به و سلط علی نفسه الغضب و الشهوة هلک یقینا و خسر خسرانا مبینا و ذلک حال أکثر الخلق فإن عقولهم صارت مسخرة لشهواتهم فی استنباط الحیل لقضاء الشهوة و یجب أن یکون شهواتهم مسخرة لعقولهم فیما یفتقر إلیه انتهی کلامه و لعمری أنه صدر من عین البصیرة و منبع التحقیق و ربما عبر هو و أترابه عن القوی المدرکة بالطیارة و عن القوی المحرکة بالسیارة و ذلک لأن القوی المدرکة أسرع وصولا إلی مقاصدها و مدرکاتها بل ضرب منها آنی الوصول إلی المعلوم و ضرب منها محض الإدراک بالفعل بلا قوة منتظرة- و هذا بخلاف القوی المحرکة فإنها لا تخلو عن تراخی زمان و تجدد أحوال.

و اعلم أن کون نسبة القوی إلی النفس کنسبة الملائکة إلی الرب مما ذهب إلیه کثیر من أعاظم العلماء منهم صاحب إخوان الصفا حیث ذکر فیه قال الملک لحکیم من الجن- کیف طاعة الملائکة لرب العالمین قال کطاعة الحواس الخمس للنفس الناطقة قال زدنی بیانا قال أ لا تری أیها الملک أن الحواس الخمس فی إدراک محسوساتها و إیرادها أخبار مدرکاتها إلی النفس الناطقة لا یحتاج إلی أمر و نهی و لا وعد و لا وعید بل کلما همت به النفس الناطقة بأمر محسوس امتثلت الحاسة لما همت به و أدرکتها و أوردتها إلیها بلا زمان و لا تأخر و لا إبطاء و هکذا طاعة الملائکة لرب العالمین الذین لا یعصون الله ما أمرهم و یفعلون ما یؤمرون لأنه أحکم الحاکمین.

و اعلم أن النفس ما دام کونه متعلقة بالبدن غیر واصلة إلی النشأة الکاملة العقلیة لا تصرف لها إلا فی القوی الحیوانیة التی علمت أقسامها الثلاثة و ما یتفرع عنها من القوی المبثوثة فی الجسم و أما إذا کملت بالعلم و العمل فیطیعها الأکوان العقلیة و الروحانیة و الحسیة کلها طاعتها لملک الملوک

و قال الشیخ العارف صاحب الفتوحات فی الباب الحادی و الستون و ثلاثمائة حیث أراد بیان أن الإنسان الکامل خلیفة الله مخلوق علی صورة الرحمن بعد ما روی الحدیث الإلهی لأهل الجنة من أنه ورد فی خبر أهل الجنة أنه یأتی إلیهم الملک فیقول (1)بعد أن یستأذن علیهم فی الدخول فإذا دخل ناولهم کتابا من عند الله بعد أن یسلم علیهم من الله فإذا فی الکتاب لکل إنسان یخاطبه من الحی القیوم (2)إلی الحی القیوم أما بعد فإنی أقول للشی‌ء کن فیکون و قد جعلتک الیوم تقول للشی‌ء کن فیکون-

فقال ص: فلا یقول أحد من أهل الجنة لشی‌ء کن إلا و یکون بهذه العبارة

فجاء بشی‌ء (3)و هو من أنکر النکرات فعم و غایة الطبیعة تکوین الأجسام و ما یحمله- فلیس لها العموم و غایة النفس تکوین الأرواح الجزئیة فی النشئات الطبیعیة و الأرواح من العالم فلم تعم فما أعطی (4)العموم إلا للإنسان الکامل حامل السر الإلهی و کل ما سوی الله جزء من کل (5)

إن قلت لم قلت ما فی الحیوان مثلا مخلوقة مما فی الإنسان و لم لا یکون الأمر بالعکس قلت لأن کل شی‌ء أصله و نحو أعلاه و مرتبة أشده عند الإنسان و لذلک یصیر أفضل من الملائکة الکرام أو أضل من الشیاطین و الأنعام، س ره

الإنسان فاعقل إن کنت تعقل فانظر فی کل ما سوی الله

1) إما أن یکون مفعول یقول مفهوما من سیاق الکلام أو الفعل منزل منزلة اللازم أی یتکلم و قد نقل قدس سره هذا الحدیث فی دیباجة إلهیات هذا الکتاب بحذف قوله- فیقول إلی قوله فإذا دخل، س ره

2) هذا علی وتیرة مکاتیب العرب حیث یکتبون فی أولها من زید بن عمرو إلی خالد بن بکر مثلا ثم المراد بالثانی الحی لحیاة الأول و القیوم بقیومیته لا شی‌ء بحیاله- إذ لا تشریک فی أمر الله الواحد القهار، س ره

3) أی أتی النبی ص بکلمة شی‌ء و کلمة شی‌ء من أنکر النکرات- لا یقال هو أنکر النکرات لا أنه من أنکرها کما قال الأزهری النحوی أنکر النکرات شی‌ء ثم الممکن ثم الجوهر و هکذا إلی الإنسان ثم الرجل لأنا نقول الشیئیة مساوق للوجود و نحوه فشی‌ء بعض الأمور العامة أی یوجد مساوقة للعموم، س ره

4) و الحاصل أن الإنسان الطبیعی و النفسی لیس لشی‌ء منهما ذلک العموم یعنی عموم القدرة لأن غایة فعلهما تکون الأجسام و الأرواح و إنما العموم للإنسان العقلی، س ره

5) هذه الإضافة بیانیة أی من الکل الذی هو الإنسان و الحاصل أن کل ما سوی- محاط تحت سعة وجود ذلک الإنسان فإن بسیط الحقیقة کل الأشیاء الوجودیة فکان الکل مجالیة و قد ورد فی الزیارة المعروفة بالجامعة الکبیرة فی الأئمة الطاهرین ع أنفسکم فی النفوس و أرواحکم فی الأرواح و أجسادکم فی الأجساد- و نظائرها کثیرة و ورد أیضا أن الکل مخلوقة من أخلاق بنی آدم مثل أن البهائم من شهوته و السباع من غضبه و النمل من حرصه و بعض الحیوانات من حقده و بعضها من تکبره و بعضها من عجبه و هکذا 141 و قال الشیخ الرئیس فی خطبة بعض رسائله- الحمد الله الذی خلق الإنسان و خلق من فضالته سائر الأکوان و ذلک لأن فیه شیئا کالفلک- و شیئا کالملک و شیئا کالحیوان و شیئا کالنبات و أشیاء کغیرها فلو کنت ناظرا إلی المعنی لا الصورة لم تر فی خلق الرحمن من تفاوت أ لا تری أن أحوالک من جوعک و عطشک و حرصک و شرهک و بسطک و قبضک و غیرها أمثال ما فی غیرک من الحیوان و غیره بل الکلیات و العقائد الحقة التی لیست من الأمور المادیة بعینها ما فی أغیارک و أمثالک.

و ما وصفه الحق به و هو قوله وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ و وصف (1)الکل بالسجود و ما جعل لواحد منهم أمرا فی العالم و لا نهیا و لا خلافة و لا تکوینا عاما و جعل ذلک للإنسان الکامل فمن أراد أن یعرف کماله فلینظر فی نفسه فی أمره و نهیه و تکوینه بلا واسطة لسان و لا جارحة و لا مخلوق غیره فإن صح المضاء فی ذلک فهو علی بینة من ربه فی کماله فإنه عنده شاهد منه أی من نفسه فی أمره و نهیه و تکوینه بلا واسطة و هو ما ذکرناه فإن أمر أو نهی أو شرع فی التکوین بواسطة جارحة من جوارحه فلم یقع شی‌ء من ذلک أو وقع فی شی‌ء دون شی‌ء و لم یعم مع عموم ذلک بترک الواسطة فقد کمل و لا یقدح فی کماله ما لم یقع فی الوجود عن أمره بالواسطة فإن الصورة (2)الإلهیة


1) بصیغة المصدر عطف علی قوله قوله أی الشی‌ء الذی وصف الحق تعالی ما سواه بذلک الشی‌ء قوله وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ و وصفه الکل بالسجود فی نحو قوله تعالی وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فوصف الکل بالطاعة و الانقیاد و ما جعل لها شأنا آخر و فی بعض النسخ وصف بدون الواو العاطفة فیکون بصیغة الماضی بیانا لقوله و إن من شی‌ء إلا أنه عبر عن التسبیح بالسجود لاتحاد روح معناهما، س ره

2) یعنی نخست این جنبش از حسن ازل خواست و هو تعالی خلق آدم علی صورته و جعله ذاتا و صفة و فعلا علی شاکلته ففیه نظیر الأمر التکوینی و التشریعی لله، س ره

بهذا ظهرت فی الوجود فإنه أمر تعالی عباده علی ألسنة رسله و فی کتبه و منهم من أطاع و منهم من عصی و بارتفاع الوسائط لا سبیل إلا لطاعة خاصة لا یصح و لا یمکن إباؤه

قال ص: ید الله مع الجماعة

و قدرته نافذة و لهذا لو اجتمع الإنسان فی نفسه حتی صار شیئا واحدا نفذت همته فیما یرید و هذا ذوق أجمع علیه أهل الله قاطبة- فإن (1)ید الله مع الجماعة فإن (2)بالمجموع ظهر العالم و الأعیان لیست إلا هو- انظر فی قوله تعالی ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ انتهت عبارته فی توضیح المقام الجمعی و الخلافة الإلهیة للإنسان الکامل و الحمد لله الذی أوضح لنا بالبرهان- الکاشف لکل حجاب و لکل شبهة سبیل ما أجمع علیه أذواق أهل الله بالوجدان و أکثر مباحث هذا الکتاب مما یعین فی تحقیق هذا المطلب الشریف الغامض و غیره من المقاصد العظیمة الإلهیة التی قصرت عنها أفکار أولی الأنظار إلا النادر القلیل من الجامعین


1) تعلیل لحجة إجماعهم، س ره

2) أی بالوحدة الجمعیة التی هی ظل بسیط الحقیقة الذی هو کل الخیرات وجد العالم- أو بمجموع الأسماء الحسنی وجد أو المعنی أن بمجموع الأعیان و الموجودات تألف العالم و التام فعلی هذا کلمة هو فی قوله و الأعیان لیست إلا هو راجعة إلی المجموع- أو إلی العالم و علی الأولین إلی المجموع و یکون المراد بالاتحاد الاتحاد فی الوجود فإن المسمی و الأسماء و الأعیان التی هی مظاهر الأسماء متحدة وجودا لا مفهوما فی المرتبة الواحدیة و یحتمل أن یکون کلمة هو اسما لا ضمیرا و بالجملة المقصود من قوله و الأعیان إلخ أن المجموع الذی یترتب علیه کذا لا یخلو عن الحق تعالی بل یده معه و لولاه لا یترتب علیه شی‌ء أصلا انظر فی قوله تعالی ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی إلخ إنما کان هو تعالی رابعهم لا ثالثهم مثلا لأنه لیس واحدا عددیا محدودا- بائنا عنهم بینونة عزلة واقعا فی عرضهم کما أن کل واحد منهم بالنسبة إلی الآخر کذلک فلا یکون هو تعالی ثالث ثلاثة لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ و لأنه لیس للشئون شأن إلا و له تعالی معهم شأن و لکن له تعالی شأن لیس للشئون معه شأن کان هو رابع الثلاثة مثلا و هذا کما أن وجود الثلاثة مثلا رابع الثلاثة لا ثالثها- لأن ماهیة الثلاثة ماهیة ثلاثة و الوجود لیس من سنخ الماهیة و شیئیة الوجود غیر شیئیة الماهیة و لو کان وجود الثلاثة ثالث الثلاثة کان الوجود جزءا لماهیته و فیه مفاسد- ثم إن الآیة و إن دلت علی الوحدة فی الکثرة و الکلام فی الکثرة فی الوحدة لکن لما کانت الأولی مستلزمة للثانیة أوردها الشیخ فی المقام، س ره

لعلوم المتفکرین مع علوم المکاشفین و نحن جمعنا فیه بفضل الله بین الذوق و الوجدان- و بین البحث و البرهان و لنعد إلی حیث ما فارقناه

فصل (12) فی أن أول عضو یتکون هو ما ذا

اختلفت الأطباء و الطبیعیون فی هذا فزعم المشرحون أن التشریح دلهم علی أن القلب أول ما یتکون من الأعضاء.

و قال بقراط إن أول ما یتکون هو الدماغ و قال محمد بن زکریا إن ذلک هو الکبد و دلیل المشرحین المشاهدة إذ لا یمکن إقامة البرهان فی مثل هذه المطالب الجزئیة و ما ذهب إلیه بقراط و محمد بن زکریا لا یقدح فی ذلک لأن مبنی ما قالاه قیاس ضعیف أو فاسد لا بممارسة التشریح فإن ابن زکریا زعم أن حاجة الجنین إلی القوة الغاذیة و المنمیة أقوی من حاجته إلی القوة الحیوانیة (1)و النفسانیة و العضو المتولی لهذا الأمر هو الکبد و هو مقدم فی التکون و رده الإمام الرازی بأن تکون الأعضاء متقدم علی اغتذائها و ذلک التکون إنما یتم بالقوة الحیوانیة و الحار الغریزی فمنبعهما و هو القلب أولی بالتقدیم.

أقول لیس مراد المستدل أن الکبد کان یعطی الغذاء للأعضاء التی لم تتکون بعد بل مراده (2)أن المادة الحیوانیة أول ما یوجد فیها من القوی هی النباتیة سیما


1) المراد بالقوة الحیوانیة هنا ما هی مصطلح الطبیعیین و الأطباء و هی التی تفعل انبساط القلب و الشرایین و انقباضهما للترویح و سیأتی الکلام فیها بعد فصلین، س ره

2) حاصله أن مدار الاستدلال علی قاعدة إمکان الأخس المستعملة فی السلسلة الصعودیة و أن القوی النباتیة مقدمة علی القوی الحیوانیة و هی علی القوی النفسانیة- فیکون محال تکونها أیضا بهذا الترتیب هذا إذا نظرنا إلخ فی هذا جمع بین الأقوال- بأن الکبد مقدم زمانا و الدماغ مقدم ذاتا و شرفا و أما القلب فتقدمه بالإضافة، س ره

الغاذیة ثم یوجد فیها بعد طی المراتب النباتیة من جهة المبادی القوی الحیوانیة علی التدریج ثم النفسانیة فالقیاس یقتضی أن یکون المضغة التی فیها قوة التغذیة و التنمیة- یتکون منها الکبد أولا لأنه عندهم مبدأ القوی النباتیة و الذی یتکون بعده هو القلب لأنه معدن القوی الحیوانیة و الذی یتکون بعدهما من الأعضاء هو الدماغ لأنه منبع قوی الإدراکات التی غایة القوتین الأولیین.

هذا إذا نظرنا إلی الترتب الزمانی الطبیعی بحسب الإعداد من طریق استکمالات المواد و هی من الأدنی إلی الأعلی و من الأخس إلی الأشرف.

و أما إذا نظرنا إلی الترتب العلی و المعلولی و التقدم بالشرف و الوجود فالمقدم هو الدماغ کما قاله البقراط ثم القلب ثم الکبد ثم سائر الأعضاء بل المقدم هی الأرواح التی فی الثلاثة النفسانیة أولا ثم الحیوانیة ثم الطبیعیة ثم الأعصاب ثم الأوردة و الشراءین ثم العضلات و الرباطات ثم سائر الأعضاء البسیطة ثم المرکبة و من علم تقدم القوی الآلیة- علی النفوس المستعملة إیاها فی الزمان و تقدم النفوس علی قواها بالذات سیما الناطقة المتقدمة علی الکل بالذات و تأخرها عن الکل بالزمان لا علی وجه الدور المستحیل- لأن القوة المتقدمة علی النفس بالزمان المعدة إیاها غیر القوة الفائضة منها بالعدد و عینها بالحقیقة لا یتعجب عن تقدم بعض الأعضاء کالکبد بالزمان علی بعض متأخر عنه بالطبع کالدماغ.

و استدل علی تقدم القلب بأنه لا شک أن فی المنی روحا کثیرة و فیه الحر و الخثورة بما فیه من کثرة الهواء الحارة و لذلک یشتد بیاضه و إذا ضربه البرد الذی هو أولی بالتجمید و التکثیف یزول خثورته و بیاضه و یصیر رقیقا و إذا کان کذلک فوجب أن یکون أول متکون منه هو الذی أسهل و الحاجة إلیه أمس و لا شک أن الروح أسهل تکونا من العضو فإن انقلاب الأجزاء الهوائیة الموجودة فی المنی المنقذف إلی الرحم إلی الروح أسهل من صیرورتها عضوا و الحاجة إلی تکون الروح لانبعاث القوة المصورة و اشتدادها أمس من الحاجة إلی العضو فثبت أن تکون الروح قبل تکون العضو ثم لا بد أن یکون لذلک الروح مجمع حاصر لأنه یمتنع أن یهمل الطبیعة أمر

هذه الروح حتی یتحرک کیف اتفق و ینمو کیف اتفق فیجب أن یکون الجوهر الروحی أول ما یتکون و هو یجتمع فی موضع واحد و یحیط به ما هو أکثف الأجزاء من المنی و لیس لبعض الجوانب بأن یکون مجمعا لتلک الأرواح أولویة من الجانب الآخر- فلا بد أن یکون مجمعها هو الوسط و یکون سائر الأجزاء محیطة به کالکرة و ذلک المجمع لیس هو الکبد لأن حاجة الأعضاء إلی الغذاء بعد تکونها کما مر فی إبطال مذهب ابن زکریا فإذن ذلک المجمع هو الموضع الذی استحکم مزاجه و هو القلب.

أقول فیه نظر لأنا إن سلمنا أن أول ما یتکون من بخاریة الأخلاط هو الروح- و أنه أسهل وجودا من الأعضاء و أمس حاجة إلیه منها إلا أن الروح منه ما هو طبیعی- قریب الشبه مما یوجد فی الأجسام النباتیة من الأجزاء اللطیفة البخاریة و منه ما هو حیوانی یختص بالمزاج الحیوانی و منه ما هو نفسانی قریب الشبه بالأجرام الفلکیة- فالذی یتکون منه أولا فی الحیوان هو الأرواح الطبیعیة و المجمع الحاصر لها هو المناسب إیاها و هو الکبد ثم یضیف إلیها للأجزاء الغذائیة بالقوة الغاذیة التی فیها- فیغتذی و ینمو و یتکامل فتزید حاجتها حسب تکاملها فی الجوهر و تزایدها فی المقدار إلی منزل أعلی و موضع أشرف و أقوی فیضم إلی المجمع الأول فی جانبه العالی- الذی فیه قوة الحرارة مجمع آخر روحه أصفی و أقوی و أحر و أقبل للحیاة و هو القلب و هکذا یتولد سائر الأعضاء بعضها للرئاسة و بعضها للخدمة إلی أن یتم البدن بجمیع ما فیه من القوی و الأعضاء کمدینة عامرة یتزاید أجزاؤها شیئا فشیئا فیحتاج إلی سلطان مطاع یخدمه الرعایا و یخدم الرعایا المساکن و المنازل و الدواب و غیرها و ربما کان وجود السلطان آخرا فی السعی و العمل و أولا فی الفکر و الغایة

فصل (13) فی وقت تعلق النفس الناطقة بالبدن

قد أشرنا سابقا إلی أن النفس الناطقة المدرکة للمعقولات بالفعل إنما یحدث لمن یحدث فی حدود الأربعین عاما بحسب الغالب و أما النفس المتمیزة عن سائر النفوس الحیوانیة- باستعدادها للکمال العقلی و وقت تعلقها فزعم الشیخ الرئیس فی ذلک أن منی المرأة

تصیر ذات أنفس بنفوذ قوة الذکوریة فیه فإن الروح یشبه أن یتکون من نطفة الذکر- و البدن من نطفة الأنثی فإذا صار ذلک ذا نفس تحرکت النفس إلی تکمیل الأعضاء- و تکون حینئذ النفس غاذیة إذ لا فعل لها غیر ذلک ثم إذا استقرت فیها القوة الغاذیة- أعدت للنفس الحسیة فیکون فیها قوة قبول النفس الحسیة و إن کانت الحسیة فی ذوات النطق و النطقیة واحدة لأن (1)الأعضاء الحسیة یتم معها و کذلک الغاذیة و أعضاؤها و أیضا فأعضاء الحیوان لا یعمها الحس و یعمها الاغتذاء فلا یبعد (2)أن یکون النطفة یحصل فیها الغاذیة مستفادة من الأب و الأخری یحدث من بعد و یجوز أن یکون الغاذیة التی جاءت من الأب یبقی إلی أن یستحیل المزاج استحالة ما ثم یتصل به الغاذیة الخاصة کان المستفادة من الأب لا تبلغ من قوتها أن یتم لتدبیرها إلی آخره بل تفی بتدبیرها مدة ثم یحتاج إلی أخری کان ما یؤخذ من الأب قد تغیر عما علیه الواجب فلیس من نوع الغاذیة التی کانت فی الأب و التی فی الولد و لکن لم یخرج التغیر به أن یعمل عملا ما مناسبا لذلک العمل و کیفما کان فإذا صار القلب و الدماغ موجودین فی الناطق تعلقت بهما النفس النطقیة و یفیض منها الحسیة أما النطقیة


1) إلی قوله فلا یبعد تعلیل لقوله أعدت للنفس الحسیة و قوله و کذلک الغاذیة- أی کما أن الأعضاء الحسیة یتم بالنفس الحسیة کذلک الأعضاء النباتیة یتم بالنفس النباتیة التی هی فی الأول غاذیة و قوله و أعضاء الحیوان إلخ یتراءی منه أنه لا مناسبة له بما قبله ظاهرا مع أنه غیر صحیح فی نفسه إذ ما من عضو الحیوان إلا و له اغتذاء و إلا یفسد فی عالم الکون و الفساد فی أسرع وقت حتی الظفر و الشعر مثلا و إن لم یکن لهما اللمس و کذلک الأرواح البخاریة الثلاثة الطبیعیة و الحیوانیة و النفسانیة کما سینقل عن المباحثات کل ذلک مقرر فی علم الطب فاعلم أنه تأکید لقوله لأن الأعضاء الحسیة یتم معها أی أعضاء الحیوان لا یعمها الغاذیة و لا یتم بها حتی لا تحتاج إلی النفس الحسیة و التعبیر عن الغاذیة بالاغتذاء غیر عزیز و لا سیما فی کلام الشیخ کما یعبرون عن المدرک بالإدراک و عن مبدإ التحریک بالتحریک، س ره

2) متفرع علی مجموع ما سبق و حاصله أن هنا غواذی ثلاث التی للأب- و التی هی مستفادة منها و التی یحدث بعدها و هی الخاصة ببدن المولود و إنما لم یقل مستفادة من الأم مع أنه أظهر لما ذکر أن النفس یشبه أن یکون من نطفة الذکر، س ره

فیکون غیر مادیة و لکنها لا تکون عاقلة بل تکون کما فی السکران و المصروع- و إنما تستکمل بأمور من خارج.

هذا ما نقله الفخر الرازی عن الشیخ و أنی ما وجدت فی کتبه هذه العبارة و لا یبعد أن تکون مذکورة فی شی‌ء منها و فیه مواضع أنظار حکمیة.

الأول أن استفادة المادة المنویة قوة غاذیة من نفس متعلقة ببدن آخر غیر صحیح سیما (1)و کثیرا ما یوجد النطفة باقیة بعد فناء الأب و النفس و لا غیرها من القوی المتعلقة بالأجرام لا یفعل فعلا طبیعیا فی غیر بدنها و مادتها بل النطفة قد فاضت علیها من المبدإ الفعال کمالات متعاقبة جوهریة أولها کالصورة المعدنیة و هی الحافظة للترکیب و المفیدة للمزاج و ثانیها الصور النباتیة و بعدها الجوهر الحیوانی و هکذا وقع الاشتداد فی الوجود الصوری الجوهری إلی أن تجرد و ارتفع عن المادة ذاتا ثم إدراکا و تدبیرا و فعلا و تأثیرا.

الثانی أن النفس الناطقة لو کانت بکمالها الذاتی الأولی موجودة فی أول تکون القلب و الدماغ لکانت ضائعة معطلة عن فعلها و کمالاتها اللائق اللازم لها- من غیر عائق خارجی مدة مدیدة و هذا مما أقیم البرهان الحکمی علی نفیه و لیس ذلک کحال السکران و المصروع لأن السکر و الصرع من الأسباب و الموانع الخارجة عن جبلة النفس و کذا النوم المانع لظهور الکمالات الموجودة بالفعل فی ذات النفس- بل النفس إنما تصیر ناطقة بحرکة جوهریة وقعت فی زمان طویل.

الثالث أن فی غیر الطریقة التی اخترناها یلزم وجود الآلة قبل مستعملها کالغاذیة مثلا فإنها لا شک أنها من قوی النفس الناطقة فیما له تلک النفس فإذا کانت موجودة قبل وجود النفس یلزم ما ذکرناه من المحذور و أما علی طریقتنا فالجوهر النفسانی یتدرج فی الاستکمال و یستلزم و یتضمن من القوی و الفروع ما کان یستلزمه


1) و الحال أن المعلول محتاج إلی العلة فی البقاء کما فی الحدوث فالقاسر للحجر المرمی إلی فوق إذا فنی و هو یتحرک بعد إلی فوق نعلم أنه کان معدا و أن الفاعل معه و هو الطبیعة الغیر المخلاة بنفسها و أما فیما نحن فیه فمعلوم أن نفس الأب لیست معدة لهذه الغاذیة حتی لا یقدح فناؤه فی بقائها و یکون فاعلها المبدأ الفیاض و إلا لکانت هذه الغاذیة الخاصة ببدن المولود لا المستفادة و الکلام فیها، س ره

و یتضمنه من قبل مع زواید أخری کمیة و کیفیة و تلک القوی و الفروع متجددة بالعدد حسب تجددها فی الشدة و الکمالیة و ما أحسن ما وقع من بعض الحکماء فی التمثیل لحال النفس من مبادی تکونها إلی غایة کمالیتها و اتصالها بالعقل الفعال- من أن العقل الفعال کنار تأثر عنها فحم بالحرارة و آخر بالتحمر و التجمر و آخر بالإضاءة و الإحراق فیفعل فعل النار و فعل الأولین و کل ما وقع له الاشتداد یصدر عنه ما یصدر مما تقدم علیه فهذا مثال مراتب آثار العقل فی النبات و الحیوان و الإنسان- و کما أن النور الشدید یشتمل علی مراتب الأنوار التی دونه و لیس اشتماله علیها کاشتمال مرکب علی بسیط و لا کاشتمال مقدار علی أبعاضه الوهمیة بل علی ضرب آخر فکذلک الوجود القوی جامع لما فی الوجودات الضعیفة التی دونه فیترتب علیه ما یترتب علیها و هکذا یزداد الآثار باشتداد القوة و فضیلة الوجود و ربما أخرجه الاشتداد من نشأة داثرة إلی نشأة باقیة فیصیر ذاته من المفارقات عن الأجسام و علائقها- فیجعل من قبله خلیفة متوسطة بینه و بین تدبیر الأجسام کما یطول شرحه

فصل (14) فی اختلاف هذه القوی

قیل غاذیة کل عضو مخالفة لغاذیة العضو الآخر بالنوع و الماهیة و إلا لما اختلف أفعالها نوعا (1)و کذلک القول فی النامیة و المولدة و الخوادم الأربع و إنما هی متحدة بالجنس.


1) هذا فی النامیة و الخوادم الأربع غیر مسلم إلا فی الاختلاف عددا بل مرتبة باعتبار القوابل لأن فعل النامیة لیس إلا التمدد و هو غیر مختلف نوعا سواء کان فی العصب أو الورید أو الشریان أو غیرهما و کذا فی الجذب و الإمساک و الدفع اللهم إلا فی الهضم باعتبار تحصیل الکیلوس و الکیموس و غیرهما نعم یتم فی الغاذیة و المولدة باعتبار المغیرة الثانیة فی الأولی و المغیرة الأولی فی الثانیة و کذا یتم فی المصورة، س ره

أقول اختلاف (1)الأنواع (2)فی الآثار القریبة الصادرة من القوة بلا واسطة- و إن استدعی اختلاف تلک القوة إما عددا أو نوعا و لکن الآثار البعیدة الصادرة عن القوة بواسطة لا یستدعی اختلافها نوعا اختلاف تلک القوة لا نوعا و لا عددا أ لا تری أن المبدأ القریب لکل فلک یخالف نوعا للمبدإ القریب لفلک آخر و لکن آلة کل فلک هو آلة جمیع الأفلاک واحد لا نظیر له فغاذیة کل عضو و إن کانت مخالفة لغاذیة العضو الآخر فی الفعل و المحل و لکن غاذیة (3)الشخص الواحد کزید مثلا واحدة بالحقیقة و المادة أعنی البدن و الغایة و الفاعل أعنی النفس دون الآثار و الصوادر و هکذا قیاس سائر القوی و الفواعل و الغرض أن تعدد الآثار و المعلولات حقیقة و نوعا لا یستلزم کلیة تعدد عللها و مبادیها بل قد تکون (4)الوحدة و الکثرة من لوازم مقامات الوجود- فالنفس مع وحدتها تتضمن جمیع القوی المدرکة و المحرکة المتخالفة نوعا عند ما ظهرت


1) إن قلت هذا الذی سلمه ره یکفی القائل فما الغرض قلت غرضه نفی اختلاف القوی بالکلیة بأن الآثار و إن استدعت اختلاف القوی فی النشأة السافلة لکن لا تستدعی اختلافها فی النشأة العالیة فإنها فی النشأة العالیة بنحو الجمع و البساطة موجودة- و هی بعینها هی التی فی النشأة السافلة مع اختلاف الآثار و لکن تلک الآثار بالنسبة إلیها و هی فی النشأة العالیة النفسیة بعیدة، س ره

2) الماهیة لا تختلف أجزاؤها بالقیاس إلی شی‌ء و شی‌ء فلو سلم التخالف النوعی بینها- استحال تغیره عما هو علیه علی أی تقدیر فرض فالذی ذکره رحمه الله من الاختلاف فی مرتبة- تحقق الآثار و الوحدة فی مرتبة جامعیة النفس إنما یصح بالنظر إلی وجودها لا ماهیتها- کما أن الأنواع المادیة أنواع و ماهیات متخالفة و الجمیع بحسب الوجود فی مرتبة المبادی العالیة واحدة قطعا و الظاهر أن هذا هو مراد المصنف ره و إن کانت عبارته لا تخلو عن قصور أو إبهام، ط مد

3) هذا إشارة إلی أن المبادی و العلل فی النشأة السافلة البدنیة أیضا لها نحو توحد من حیث إنها تشخص واحد حقیقتها واحدة حیث إن حقائق القوی کما مر وجودات- و الوجود ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک و مادتها بدن واحد و فاعلها و غایتها واحدة، س ره

4) کلمة بل للإضراب أی لا یستلزم کلیة تعدد عللها بل إن کانت فی مقام سافل تعددت بوجه و إن کانت فی مقام شامخ فلا، س ره

فی نشأة البدن و هی متحدة عند ما کانت فی النفس کاتحاد الحواس الخمس فی الحس المشترک و اتحاد المدارک کلها فی العقل النظری و کاتحاد القوی المحرکة النباتیة- کالجذب و الدفع و غیرها فی القوة النباتیة و اتحاد جمیع القوی المحرکة المبثوثة فی الأعضاء- فی القوة الباعثة الحیوانیة و العقل العملی فی الإنسان

فصل (15) فی إثبات القوة الحیوانیة للإنسان

اعلم أن کل طبیعة لنوع من أنواع الموجودات ما لم یستکمل شرائط النوع الأخس الأنقص الذی دونها و لم یستوف قواه و لوازمها لم تتخط به إلی النوع الأشرف الأتم و هذه قاعدة کلیة (1)برهانیة ذکرها الشیخ فی بعض کتبه و یستفاد من کتب المعلم الأول فالطبیعة التی بلغت إلی حد الإنسانیة و النفس الناطقة لا بد من استیفائها- لجمیع الشرائط الحیوانیة أصولها و فروعها حتی یبلغ إلی مقام الناطقة فإذن لا بد فی الإنسان من وجود القوة الحیوانیة لکن لا علی وجه التفصیل و التحصیل بأن یکون فی الإنسان قوة حیوانیة بالفعل و قوة أخری إنسانیة بل علی الوجه الذی حققناه فی الفلک من کون نفسه العقلیة هی بعینها نفسه المنطبعة لا تغایر بینهما بالعدد بل بالمعنی و الأثر فالقوة الناطقة فینا بعینها هی القوة الحیوانیة التی بلغت حد الناطقة- کما قد کررنا الإشارة إلیه و المراد بها القوة التی بها یستعد الأعضاء لقبول قوی الحس و الحرکة.

و اعلم (2)أن الشیخ لم یتعرض لهذه القوة فی کتبه الحکمیة کالشفا و النجاة و غیرهما و لکنها أثبتها فی القانون.


1) و نقل عنه المصنف فی کتاب المبدإ و المعاد مستدلا بها علی عدم وجود عالم آخر فی عرض هذا العالم و البرهان علیها قاعدة إمکان الأخس المستعملة فی السلسلة الصعودیة بإزاء قاعدة إمکان الأشرف المستعملة فی السلسلة النزولیة و أیضا عدم جواز الطفرة فی الحرکة الجوهریة کالأینیة، س ره

2) اعلم أن القوة الحیوانیة تطلق باشتراک الاسم کثیرا علی المدرکة و المحرکة فی الحیوان و قد مر أنها تسمی قوی حیوانیة لاختصاص الحیوان بها و علی القوة التی یستعد بها الأعضاء لقبول الحس و الحرکة و هی المرادة هنا و هذا الإطلاق فی عرف الأطباء أکثر فیقسمون الأعضاء إلی رئیسیة و هی الکبد و القلب و الدماغ و الأرواح إلی ثلاثة روح طبیعی منبعه الکبد و مجراه الأوردة و روح حیوانی منبعه القلب و مجراه الشرایین و روح نفسانی منبعه الدماغ و مجراه الأعصاب و یقسمون القوی إلی ثلاث قوة نفسانیة و قوة طبیعیة نباتیة و قوة حیوانیة بها تدبیر الروح الحیوانی- و انبساط القلب و الشرایین و انقباضهما لترویح الروح بجذب النسیم و دفع البخار الدخانی و بها یکون حرکات الخوف و الغضب و الحزن و الفرح و بها و بتنفیذها الروح الحیوانی فی الأعضاء حیاة الأعضاء و استعدادها لقبول قوتی الحس و الحرکة، س ره

و جمهور الأطباء قائلون بها لا علی وجه حققناه بل علی أنها قوة منفصلة عن الناطقة- موجودة بالفعل مغایرة إیاه.

و احتجوا علیه بأن العضو المفلوج فیه قوة نفسانیة لأن ما فیه من العناصر المتداعیة إلی الانفکاک إنما یبقی مجتمعة بقاهر یجبرها و ذلک القاهر لیس من توابع المزاج لأن تابع الشی‌ء لا یکون حافظا إیاه فإذن فیه قوة متقدمة علی مزاج العضو- حافظة إیاه عن التلاشی و الفساد فالعضو المفلوج فیه قوة نفسانیة و هی إما قوة الحس و الحرکة الإرادیة أو قوة نباتیة تفعل التغذیة و غیرها أو قوة أخری غیر هذین النوعین- لکن الأول باطل لأن العضو المفلوج لیس فیه قوة حس و لا حرکة و کذا الثانی باطل بوجهین أحدهما أن قوة التغذیة قد تبطل مع بقاء تلک القوة و ثانیهما أن هذه القوة مفیدة لقبول الحس و الحرکة لو لا المانع فلو کانت هذه القوة هی الغاذیة و الغاذیة موجودة فی النبات فیلزم أن یکون فی النبات استعداد قبول الحس و الحرکة و التالی باطل فالمقدم مثله فإذن هذه القوة نوع آخر مغایر للقوی النفسانیة و النباتیة.

أقول هذا الاستدلال مع قصوره عن إفادة هذا المطلوب مشتمل علی الخلط و الالتباس.

أما بیان القصور فلأحد أن یقول إن القوة الموجودة فی العضو المفلوج هی قوة نباتیة غاذیة.

قولهم قد یبطل قوة التغذیة مع بقاء تلک القوة- قلنا لا نسلم بطلانها بل نقول قوة التغذیة باقیة و إلا لسرع (1)التحلیل فی العضو حتی زال فی زمان قلیل أکثر مقداره و لیس الأمر کذلک غایة الأمر أن لا یظهر أثر التغذیة ظهورا بینا لمانع.

و قولهم قوة التغذیة موجودة فی النبات و هی غیر مفیدة لقبول الحس و الحرکة- قلنا الغاذیة التی فی النبات مخالفة (2)بالماهیة للغاذیة التی فی الحیوان کما أن الحیوانیة التی فی سائر الحیوانات مخالفة بالماهیة للحیوانیة التی للإنسان و السبب فی (3)ذلک علی الوجه الکلی أن جهة القوة ینافی جهة الفعلیة فالصورة إذا قویت فعلیتها و وجودها استکملت المادة بها و تمت ذاتها بتلک الصورة فبطل استعدادها لقبول صورة أخری لشدة وجود الصورة و أما إذا کانت الصورة ضعیفة الوجود بین


1) أقول ما تقولون فی العلة المسماة باطروقیا و هی عوز الغذاء و عدمه، س ره

2) هذا یناقض ما سبق منه قده فی بیان تعدد القوی عند الکلام علی دلیلهم القائل بأنه لو کانت القوی الحساسة و المحرکة هی القوی النباتیة لکان النبات حساسا متحرکا بالإرادة حیث أبدی المعترض المخالفة النوعیة بین الغواذی و دفعه المصنف قدس سره بلزوم الاشتراک اللفظی لو لم تتحد فی الجنس مع ما أوضحناه فی الحاشیة التی کتبناها هناک، س ره

3) هذا هو السر فی کون بعض الأجناس نوعا کالأجناس المتوسطة فإن التفاوت بین الجسم النامی الذی لا یقال له النوع و النامی الذی یقال له الجنس لیس بمجرد اعتبار بشرط لا و لا بشرط إذ شأن الحکیم البحث عن أحوال الموجودات بل التفاوت إنما هو باعتبار أن المادة فی الجسم النامی الذی هو نوع قد وقفت عن الحرکة و الترقی کما فی الشجر فلیس تحصله عین الإبهام و هی فی النامی الذی یطلق علیه الجنس غیر واقفة عن الحرکة و الترقی کما فی النطفة الحیوانیة و کذا فی البذر قبل حال الوقوف فالنامی هنا جنس إذ تحصله عین الإبهام إلا أنه لا یدفع الحاجة إلی شرط للقبول و ما به الاستعداد للمستعد فالقوی النباتیة فی النبات لا یقبل القوی النفسانیة لعدم القوة الحیوانیة و الروح البخاری الحیوانی القلبی فیه و التی فی الحیوان یقبلها لوجودهما فیه، س ره

محوضة الفعلیة و صرافة القوة لم یمنع المادة عن قبول صورة أخری فوقها فالأول کما فی العناصر حین بساطتها فالنار الصرف لا تقبل صورة النبات و الحیوان و کذا الأرض و الماء و الهواء و أما إذا انکسرت کیفیاتها و ضعفت سورة صورتها استعدت المادة لقبول صورة أخری فعلی هذا القیاس القوة الغاذیة (1)التی فی النبات لشدة فعلیتها منعت عن قبول الحیوانیة بخلاف الغاذیة التی فی الحیوان فإنها لضعفها تقبل قوة أخری فوقها- و کذلک الإنسان لما کان ضعیف الحیوانیة کما قال تعالی خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِیفاً صارت حیوانیته خمیرة لفطرة أخری و مادة قابلة لنشأة ثانیة باقیة.

و أما بیان الخلط و الالتباس فقد (2)علمت أن القوة الحیوانیة لیست إلا مبدأ الحس و الحرکة فإن الحیاة الحیوانیة تنوط بمبدإ هذین الأثرین فإذا لم یکن مبدؤهما موجودا فی العضو المفلوج بل قد بطل و انفسخ فکیف یحکم (3)بأن القوة الحیوانیة موجودة فیه مع بطلان هاتین القوتین فالحق أن الموجود فی العضو المفلوج- من القوی النفسانیة هی قوة التغذیة و من الأرواح هی الروح الطبیعی الذی یسری من الکبد إلی سائر الأعضاء.


1) أقول جهة القبول فی الغاذیة لا یغنی عن القوة الحیوانیة فإن القوة الحیوانیة ما به القبول للغاذیة بها تقبل القوی النفسانیة کما أن کل استعداد لا بد له مما به الاستعداد- فالعناصر المکسورة الصورة لا بد فی قبولها لصورة أخری من قوة أخری عرضیة هی المزاج، س ره

2) هذا منه قدس سره غریب غایة الغرابة فإن القوة الحیوانیة مبدأ قابل للحس و الحرکة- و المبدأ الفاعلی لهما هو القوة النفسانیة الدماغیة لا الحیوانیة القلبیة و قد صرح نفسه بأن المراد بها القوة التی یستعد بها الأعضاء لقبول قوتی الحس و الحرکة و قال بعد أسطر إن هذه القوة مفیدة لقبول الحس و الحرکة لو لا المانع و قد صرح القوم أیضا بذلک، س ره

3) أقول حکمهم بذلک لأجل أن لا دخل لعدم وجود أثر قوة الحس أی اللمس- و أثر قوة الحرکة فی عدم وجود الحیوانیة لأنها قوة تصلح الروح الحیوانی الذی فی عضو المفلوج و یبسط و یقبض شرائینه و یعد العضو لقبول الحس و الحرکة لو لا مادة الفلوج، س ره

و أما القول بأن الموجود هی قوة الحس و الحرکة الإرادیة لکن فعل الحس و الحرکة الإرادیة لم یوجد لمانع منع الفاعل الموجود عن فعله و ذلک المانع هو مادة الفالج لأنها قد منعت عن (1)أفعال قوی الحس و الحرکة عنها و لا تکون مبطلة لذاتی القوتین.

فلیس بشی‌ء لأن هذه القوی جسمانیة و المادة داخلة فی تعین وجودها فإذا کانت موجودة و کان وجودها لا محالة فی مادة صالحة لقبولها فکیف صلحت (2)

إن قلت لعله منع فی موارد القسر أیضا عدم صلوح المادة لقبول أثر الطبیعة- کیف و مبدأ الآثار هو النحو الأعلی منها و الآثار هی النحو الأضعف منه فقبول المادة للمبدإ فی قوة قبول آثاره لأنه مرتبة اندماج کل الآثار کل ذلک مبرهن علیه عنده قده.

قلت هذا هاهنا لا یجدیه نفعا إذ علی هذا یمکن أن یکون القوة التی فی العضو المفلوج قوة الحس و الحرکة هکذا، س ره

تلک المادة لقبول وجودها و منعت عن صدور فعلها.

نعم لو قال (3)أحد بأن النفس الإنسانیة ما دامت متعلقة بالبدن و هی تکون مبدءا لجمیع القوی النطقیة و الحیوانیة و النباتیة و الطبیعیة لکن أجزاء البدن متفاوتة فی قبول ذلک ففی بعضها یتعلق النفس بأکثر قواها کالدماغ و القلب ففیه القوة الإدراکیة و التحریکیة الإرادیة و النباتیة کلها و فی بعضها یتعلق ببعض قواها کالطبیعة و شی‌ء ضعیف من النباتیة کالأظفار و الأسنان و العظام و لذا یختلف تعلقها بالبدن فی الأحوال ففی حالة النوم و السکر الشدید یرتفع بأکثر قواها القریبة من أفقها عن البدن کالشمس إذا غربت فی الأفق و خفیت بجوهرها و ذاتها عن عالم الأرض و بقی بعض أضوائها و أظلالها فی وجه الأرض إذ لو انقطعت بتمام قواها عن


1) الصواب حذف کلمة عن أو کلمة عنها، س ره

2) أقول القائل تعرض لهذا بقوله لمانع منع إلخ فالمادة و إن لم تکن نفسها مانعة لکن فیها مانع آخر عارض کما فی کل قسر صلحت المادة لقبول الطبیعة و فیها مانع عن صدور فعلها.

3) لا جواب لکلمة لو کما تری، س ره

البدن فی النوم لبطل و مات البدن دفعة و لو تعلقت به بکلیتها لصدر منها فی النوم ما کان یصدر عنها عند الیقظة.

فقد علم من هذا أن وجودها لا یقتضی سرایة قواها کلها فی کل عضو من البدن و لا فی کل وقت فالعضو المفلوج من شأنه أن یسری فیه بعض قوی النفس کالطبیعیة و النباتیة دون الحیوانیة فظهر أن استدلالهم علی وجود القوة الحیوانیة من جهة العضو المفلوج لیس بصحیح فالمصیر فی ذلک إلی ما أحکمنا بنیانه و أوضحنا تبیانه

الباب الرابع

اشارة

من علم النفس فی أحوال القوی المختصة بالنفوس الحیوانیة التی منها مبادی الإدراکات الظاهرة و منها مبادی الإدراکات الباطنة و هی أشد قربا من عالم الملکوت (1)و منها مبادی الحرکات الإرادیة و هی أنزل درجة من مبادی الإدراکات جملة و فیه فصول

فصل (1) فی الإشارة إلی تلک القوی و منفعة کل منها علی الإجمال

اعلم أن الله لما خلق من المواد الأرضیة جوهر النبات الذی هو أکمل وجودا من العناصر و الحجر و المدر و من الجواهر المعدنیة کالحدید و النحاس و غیرهما لأنه خلق فیه قوة تجذب الغذاء من جهة أصله و عروقه التی فی الأرض و أعد له آلات و قوی هی خوادم له أما القوی فقد مر ذکرها و أما الآلات فهی العروق الدقیقة- التی تراها فی کل ورقة یغلظ أصولها ثم ینشعب و لا یزال یستدق إلی عروق شعریة- تنبسط فی أجزاء الورقة حتی تغیب عن البصر لکن لما کان النبات مع هذا الکمال الذی یفوق به علی العناصر و المعدنیات ناقص الخلقة غیر تام الوجود و لا مستقلا فی وجوده- فإنه لو أعوزه غذاء یساق إلیه و یماس أصله جف و یبس و فسد و لم یمکنه طلب الغذاء من موضع آخر فإن الطلب إنما یکون بمعرفة المطلب و بالانتقال إلیه و بقدر الطلب یکون المعرفة و علی قدر المعرفة یمکن الانتقال إلی المعروف به و النبات عاجز عن ذلک فلو کانت فیه معرفة الطلب لکان معطلا وجودها فیه و الله سبحانه أجل من أن یخلق أمرا معطلا و البرهان قائم علی أن لا معطل فی الکون و لو فرض شعور فی النبات


1) المراد بالملکوت ما یعم الجبروت و إلا فهی من الملکوت لا أنها أشد قربا منه- نعم هی من الملکوت الأسفل لا الملکوت الأعلی، س ره

لکان شعوره لا یتعدی عما جبل علیه فعنایة الله تعالی تعلقت بخلق ما هو أکمل وجودا من النبات فأنعم علی الحیوان قوة الإحساس و قوة الحرکة فی طلب الغذاء فأول مراتب الحواس هی حاسة اللمس لأن الحاجة بها أمس و لهذا یعم الحیوانات کلها و یسری فی الأعضاء کلها إلا نادرا لأن الحیوان الأرضی مرکب من عناصر متضادة الکیفیات الأولیة قد اعتدلت و تصالحت و استقرت علی کیفیة واحدة بضرب من الوحدة و صلاحه باعتدالها و فساده بانحرافها عن ذلک الاعتدال فلا یتصور حیوان إلا و أن یکون له هذا الحس لأنه و إن لم یحس أصلا فلیس بحیوان و أنقص درجات الحس أن یحس بما یلاصقه و یماسه فإن الإحساس بما یبعد منه إحساس أتم و أقوی و هذا الحس تجده فی کل حیوان حتی الدود التی فی الطین فإنه إذا غرز فیها إبرة انقبضت للهرب لا کالنبات یقطع فلا ینقبض إذ لا یحس بالقطع إلا أن الحیوان اللمسی کالدود ناقص الحیاة لا یقدر علی طلب الغذاء من حیث یبعد عنه فافتقر فی کماله إلی حس یدرک ما بعد عنه فأفادت له العنایة قوة الشم لکنه یدرک به الرائحة و لا یدری أنها جاءت من أی ناحیة فیحتاج إلی أن یطوف کثیرا من الجوانب فربما یعثر علی الغذاء الذی شم ریحه و ربما لم یعثر فیکون فی غایة النقصان أیضا لو لم یخلق فیه غیر هذا فخلق له البصر لیدرک ما بعد عنه و یدرک جهته فیقصد تلک الجهة بعینها إلا أنه مع ذلک یکون ناقصا إذ لا یدرک به ما وراء الجدار و الحجب فلا یبصر غذاء یحجب عنه و لا یبصر عدوا یحجب عنه و قد لا ینکشف الحجاب إلا بعد قرب العدو فیعجز عن الهرب فخلق له السمع حتی یدرک به الأصوات من وراء الجدران عند جریان الحرکات و لأن الإنسان لا یدرک بالبصر إلا شیئا حاضرا و أما الغائب فلا یمکن معرفته إلا بکلام ینظم من حروف و أصوات یدرک بحس السمع فاشتدت الحاجة فینا إلیه فخلق لنا ذلک و میزنا بفهم الکلام عن سائر الحیوانات و کل ذلک ما کان یغنینا و لا للحیوان لو لم یکن قوة الذوق إذ یصل الغذاء فلا یدرک أنه موافق أو مخالف فیأکله و ربما یکون مهلکا کالشجرة یصب فی أصلها کل مائع و لا ذوق لها فتجتذبه و ربما یکون ذلک سبب جفافها ثم کل ذلک لا یکفی لو لم یخلق فی مقدم الدماغ إدراک آخر یسمی بالحس المشترک یتأدی إلیه

المحسوسات الخمس و یجتمع فیه و لولاه لطال الأمر علی الحیوان و یقع فی المهالک- فإن بعض الحیوانات کالفراش و غیرها لفقده الحس الباطنی ربما یتهافت علی النار مرة بعد أخری و قد تأذی بها و لو کان له تخیل (1)و حفظ لما وقع الإحساس به أولا- لم یکن یعود إلی ما تأذی به مرة ثم مع ذلک ناقص لأنه لم یمکنه الحذر مما لا یدرکه بالحس إذ ما لم یتأذ بشی‌ء فلا یدری أنه مما یحذر منه فخلق الله للحیوانات الکاملة کالفرس و غیره قوة یدرک بها معنی جزئیا لا تدخل تحت حس و لا تخیل و تلک القوة هی الواهمة فإن الفرس مثلا یحذر من الأسد إذا رآه أولا من غیر أن یتأذی به فلا یکون حذره موقوفا علی أن یحس به مرة و یتأذی به و کذا الشاة یری الذئب أولا فیحذره- و یری الجمل و البقر و هما أعظم منه شکلا و أهول صورة فلا یحذرهما و إلی الآن یشارک البهائم الإنسان فی هذه الإدراکات و بعد هذا یکون الترقی إلی حدود الإنسانیة فیدرک عواقب الأمور و الأشیاء التی لم یدخل تحت حس و لا تخیل و لا توهم و لا یقع الاقتصار فی الحذر و الطلب علی العاجلة بل یحذر الشرور الآجلة و یطلب الخیرات الآخرة فمیز الله الإنسان من بین الحیوان بقوة أخری هی أشرف من الکل بها یدرک منافع الأمور و مضارها و خیرات الآخرة و شرورها.

ثم اعلم أن الحیوان لو اقتصر فیه علی خلق الحواس و المدارک لإدراک الموافق من الأغذیة و الأدویة و غیر الموافق و لم یخلق له میل فی الطبع و شوق فی النفس إلیه- أو إرادة إیاه فی العقل یستحثه علی الحرکة إلی الموافق أو مقابلات هذه یستحثه علی الحرکة عن المخالف لکان البصر و سائر الحواس معطلة فی حقه فاضطر أن یکون له میل إلی ما یوافقه یسمی شهوة و نفرة عما یخالفه یسمی کراهة لیطلب بالشهوة الملائم- و یهرب بالکراهة المنافی ثم هذه المرتبة من المیل و النفرة فی جملة القوی المحرکة- و إن کفت فی کمال وجود الحیوان بما هو حیوان لکن لا یکفی فی کمال وجود الإنسان


1) لا یخفی أنه ثبت بذلک الاحتیاج إلی الخیال و الحافظة مع أنه بصدد بیان الاحتیاج إلی الحس المشترک اللهم إلا أن یقال اکتفی به للتلازم بینها و الأولی أن یقال التخیل إدراک ما فی الخیال و هذا الإدراک بالحس المشترک فإنه کما یدرک من الخارج کذلک یدرک من الداخل و الخیال یحفظ هذا الإدراک أیضا، س ره

الذی هو أشرف أنواع الحیوانات إذ الشهوة و الغضب سواء کان بحسب الشخص کشهوة الغذاء الموافق أو بحسب النوع کشهوة الجماع و الوقاع و الغضب علی ما یخالف ذلک لا یدعوان إلا إلی ما ینفع و یضر فی الحال أما فی المال فلا یکفی هذه الداعیة المسماة بالشهوة أو الغضب فخلق الله للإنسان داعیة أخری فوق الشهوة و الغضب مسخرة تحت إشارة العقل الهادی بنور الله إلی العواقب الأخرویة المعرف لحسن الثواب و قبح العقاب و هذه الداعیة هی المسماة بالإرادة و قد یسمی عند بعض علماء الدین باعثا دینیا و هی التی خص الله بنی آدم بها و أفردهم بها عن البهائم إکراما و تعظیما کما میزهم بالعقل العارف بعواقب الأشیاء و هذه الإرادة تحت إشارة العقل کما أن الشهوة تحت إدراک الحس هذا ما لخصناه من کلام بعض علماء الإسلام- و حاولنا أن نذکره فی هذا الفصل لجودة نظمه و حسن بیانه و لنعد إلی ذکر أحوال الحواس علی التفصیل

فصل (2) فی اللمس و أحواله

قد علمت أن الحیوان الأرضی لکونه حامل کیفیة اعتدالیة یحتاج إلی قوة حافظة إیاها مدرکة للجسم المحیط به کالهواء و الماء إنه مخالف لیحترز منه حتی لا یکون محرقا إیاه بحره أو مجمدا ببردة أو موافق لیطلبه أو یسکن فیه فهو أقدم الحواس- و یشبه أن یکون الحاجة إلی اللمس لدفع المضرة أقوی و إلی الذوق للدلالة علی المطعومات التی یستبقی بها الحیاة أشد لکن الحاجة إلی دافع المضرة لاستبقاء الأصل أقدم من الحاجة إلی المنفعة لتحصیل الکمال و لأن جلب الغذاء یمکن بسائر الحواس فظهر أن اللمس أول الحواس و أقدمها و أنه یجب أن یکون کل البدن موصوفا بالقوة اللامسة و البرهان (1)علی ذلک أن بدن الحیوان من جنس مادة


1) الکلام مبنی علی المسامحة فقد تقدم فی مواضع الکتاب أن الإدراک لیس بقوة ساریة فی المادة و لا متعلقا بأمر مادی و تقدم أیضا أن التی تسمی بالحواس الظاهرة و کذا محال الإدراکات الباطنة مظاهر للإدراک و لیست بالمدرکات حقیقة- فالکلام شبیه بالبرهان و لیس به و سیأتی فی الفصل التالی ما یتأید به ما ذکرناه من المسامحة، ط مد

الکیفیات (1)الملموسة و کذا جمیع أعضائه و عندنا أن المدرک دائما من جنس المدرک- فالذی یسری فی جمیع البدن من قوة الحیاة و الإدراک لا یمکن أن یکون غیر مبدإ الإدراک اللمسی أما غیره فلا یمکن أن یکون ساریا فی کل البدن مثلا حامل القوة البصریة لا یمکن أن یکون سائر الأعضاء لکثافتها و ظلمتها لأن مدرکات هذه القوة هی الأنوار فمدرکها لا بد أن یکون متحدا معها بالماهیة کما قررناه و لیست أعضاء البدن أنوارا لا بالفعل و لا بالقوة کالشفاف فاستحال أن یکون نور البصر ساریا فی تلک الأعضاء لأنها کثیفة کدرة و کذا قیاس السمع (2)و سائر الإدراکات الباطنة کالوهم و الخیال لأن البدن و أعضاءه لیست موهومة و لا متخیلة لکونها مادیة و لا تدخل هی فی عالم الوهم و الخیال بل صورة أخری مناسبة إیاها کما یقع فی إدراک الوهمی و الخیالی.

و من هاهنا (3)یعلم أن الواهمة و الخیال و المدارک الباطنة لیست مادیة موجودة


1) المراد بمادة الکیفیات الملموسة موضوعها و هی العناصر و یمکن أن یکون المراد بها الکیفیات الفعلیة و الانفعالیة و المراد بکون البدن من جنسها أن یکون من ذلک السنخ و إلا فشرط الإدراک الخلو عن نوع الکیفیة المدرکة کما سیأتی و البدن و إن لم یخل عن الکیفیة المعتدلة لکن المتوسط بین الأطراف کالخالی عنها، س ره

2) إن قلت مدرک البصر أولا و بالذات لما کان نورا و ضوءا أمکن أن یقال- حامل القوة الباصرة له سنخیة معه و هو نور و ضوء کما یقال لملتقی العصبتین مجمع النورین و هو الروح الذی صار لکمال لطافته هناک نورا و أما حامل السمع فکیف أمکن فیه السنخیة مع مدرکاته و کیف أمکن أن یقال إن هذا الحامل ملتئم من الأصوات- کما یقال إن ذلک الحامل نور قلت المراد سنخیة حامل السمع مع مادة الأصوات الخارجیة أعنی موضعها سیما أن الترکیب بین المادة و الصورة عنده اتحادی و العرض و العرضی متحدان فسنخیة الحامل مع الهواء التی هی مادة الأصوات فی الشفافیة سنخیة مع تلک الأصوات فقوله و لا بالقوة کالشفاف و قوله فیما بعد شفافا أو نحوه ناظر إلی حامل السمع و قوله أو نحوه إلی حامل البصر، س ره

3) أقول عموم هذا الدلیل یشمل المدارک الظاهرة إذ سیأتی عن قریب و قد مر أیضا فی العقل و المعقول أن الصور الإدراکیة حتی اللمسیة غیر الصور المادیة المدرکة بالعرض و بین هناک أن بینهما ثمانیة فروق إلا أن یقال مراده بالمادیة فی قوله- و أما سائر الحواس إلخ الاشتراط بحضور المادة فإن مدرکاتها فی التجرد لیست کمدرکات الخیال بل دونها و إن سمی أحد عالمها عالم هورقلیا فرقا بینها و بین الصور الخیالیة- المسماة بعالم المثال کان حسنا و إن کان هورقلیا بلسان حکماء الفرس عالم المثال أو سماواته، س ره

فی عضو کالدماغ کما هو المشهور لما مهدناه من قاعدة اتحاد المدرک و المدرک و أما سائر الحواس الظاهرة غیر اللمس کالذوق و السمع و الشم و البصر فهی و إن کانت مادیة لکنها لیست کاللمس ساریة فی جمیع البدن لأن بعضها کالسمع و البصر فی غایة اللطافة فیجب أن یکون موضعه جزءا لطیفا شفافا أو نحوه مناسبا لما أدرکته القوة- و لیس کل عضو جزءا لطیفا و بعضها کالذوق و الشم و إن لم یکن بتلک اللطافة لکنها لطیفة أیضا لأن حامل مدرکاتها لیست أجساما کثیفة صلبة بل إما بخارات و إما أجسام رقیقة و لیس کل عضو مناسبا لأن یکون موضوع الرائحة و الطعم بل بعض الأعضاء کباطن الخیشوم للمشموم و جرم اللسان للمطعوم و هذا بخلاف اللمس فإن جمیع الأجسام (1)سواء کانت صلبة أو رخوة کثیفة أو لطیفة قابلة لأن تقوم بها قوة اللمس- و یتعلق بها إدراکه فإن هذا الإدراک إنما یحصل بمماسة السطوح و مصاکتها.

و من الناس من زعم أن قوة اللمس أنواع أربعة الحاکمة بین الحار و البارد و الحاکمة بین الرطب و الیابس و الحاکمة بین الصلب و اللین و الحاکمة بین الأملس و الخشن- و زاد بعضهم الحاکمة بین الثقیل و الخفیف فیکون خمس أنواع و قد مر (2)وجه الانحلال لما ذکروه.

و اعلم (3)أن من خواص کل قوة حساسة أن یکون حاملها و إن کان من جنس


1) المراد بالجمیع فی قوة اللمس أجسام البدن و فی المتعلق کل الأجسام العنصریة من غیر تخصیص بالبخارات أو رطوبة الملعبة، س ره

2) ما مر ذلک إلا علی سبیل النقل عن الشیخ أنه یشبه أن یکون هذه القوة عند قوم لا نوعا أخیرا و ظنی المتآخم للعلم أنه ما مر فی الأسفار السابقة أیضا إلا أنه ذکره فی کتابه المبدإ و المعاد و سنذکره من بعد ورقة، س ره

3) إن قلت هذا بظاهره تناقض لأن الروح الحامل أعنی الروح البخاری إن کان من جنس ما یدرکه لم یکن خالیا عنها و إن کان خالیا عنها لم یکن من جنسها- قلت لا تناقض لا فی القوة و لا فی حاملها مع شمول هذه الخاصة لهما فإن منزلة القوة من الکیفیات المدرکة منزلة المادة من الصورة و کذلک الحامل و صورته کما قال إن آلة الإدراک أیضا لا بد من تکیفها بکیفیة المدرک فمادة الشی‌ء لما وجب خلوها عن ذلک الشی‌ء اشترط الخلو فی المادة و الحامل و لما وجب أن یکون المادة القریبة للشی‌ء من سنخه اشترط السنخیة و لکن کسنخیة المادة للصورة و هی لا تنافی الخلو أ لا تری أن المادة الأولی الجسمانیة مع خلوها عن جمیع الصور الجسمانیة من سنخها و نشأتهما واحدة و المادة العقلیة أعنی العقل الهیولانی مع خلوها عن کل الصور العقلیة من سنخها- و نشأتهما واحدة و کان الحامل للقوی الحسیة لا بد أن یکون خالیا عن محسوساتها- مع أن حامل البصر لا بد أن یکون من سنخ المبصرات و أن یکون نشأتهما واحدة حتی یقبلهما- و لا یقبل مدرکات القوة الأخری ثم کیف لا یکونان من سنخ کیفیاتهما و المدرک متحد مع المدرک و المادة مع الصورة و العرض مع العرضی و العرضی مع النوع، س ره

ما تدرکه خالیا فی ذاته عن صورة الکیفیات التی أدرکتها القوة حتی ینفعل عن تلک الصورة فإن آلة الإدراک ما لم یتکیف بکیفیة المدرک لم یقع إدراک القوة بصورة تلک الکیفیة و إن کان الحاصل فی الآلة غیر الصورة الحاضرة للقوة لأن هذه خارجیة مادیة و تلک ذهنیة إدراکیة فإن المدرک للحرارة و البرودة مثلا یجب أن لا یکون موصوفا بهما فیرد الإشکال فی باب اللمس لأن العضو اللامس غیر خالیة عن هذه الکیفیات اللمسیة لکنا نقول (1)هذه القاعدة لا تقتضی أن لا یکون لمحل الإدراک حظ أصلا من جنس ما یدرک بل یقتضی أن یکون خالیا عن نوع ما یدرکه و عن ضده و المعتدل الفاتر الکیفیة المتوسطة بین الأطراف لقصورها و ضعفها بمنزلة الخالی عن الأنواع کالماء الفاتر فإنه کاللاحار و اللابارد و لهذا یقبل کلا من الطرفین بسرعة- فالأقرب إلی الاعتدال أشد إدراکا.

و لک أن تقول إنا لا نعرف کون البهائم مدرکا للمحسوسات و شاعرة بها إلا


1) و الحق أن الإشکال لا یقتضی إلا أن یقتصر الحاسة المدرکة فی إدراکه علی خلاف ما عنده من مقدار الکیفیة الموجودة کاللمس مثلا لا یدرک الحرارة إذا ساوت الحرارة الموجودة فی العضو بل یجب أن تخالفها فی المقدار إما بالنقیصة فتدرکها فی شکل البرودة أو بالزیادة فتدرک المقدار الزائد و هو کذلک و التجربة شاهدة فلا إشکال أصلا، ط مد

لأجل طلبها ما یلائمها و هربها عما ینافرها حتی الحیوانات الناقصة کالإسفنجات و الأصداف فإنها تتحرک حرکات انقباض و انبساط بالإرادة و لو لم نشاهد منها هذه الحرکة لم نعرف أن لها قوة اللمس فإذا کان الأمر کذلک و قد وجدنا مثل ذلک فی العناصر و النباتات فإن الأرض یهرب عن العلو إلی السفل علی طریقة واحدة و النار تهرب من السفل إلی العلو علی طریقة واحدة فإذا حاولت النار الصعود فإن عارضها فی صوب حرکتها معارض رجعت عنه إلی سمت آخر بل إلی السفل و صعدت من الجوانب التی لا مانع فیها و کذا النبات لو صادفه مانع عن سمت نموه و حرکته انحرف عنه إلی جهة أخری و یمیل أیضا من جانب الظل إلی جانب ضوء الشمس.

و أیضا الشجر النابت بقرب النهر یمتد إلی جانب الماء شعب أصوله لیسهل وصول الماء إلیه لیجذبه إلی غیر ذلک من الحرکات لطلب الملائم و الهرب عن المنافر و کل ذلک یدل علی شعورها بالملائم و غیر الملائم و أیضا (1)ما ذکرتم من أن الحیوان لما کان بدنه من مادة مصورة بصورة من باب أوائل الکیفیات و صلاحه باعتدالها و فساده بضدها فلا بد له من قوة حافظة إیاها مدرکة لما یلائمها و ینافرها حتی یطلب بها الأول و یهرب عن الثانی و هذا الوجه جار فی النبات أیضا بل فی الجماد و العناصر لکنا نجیبک بعد تمهید أن الإدراک عبارة عن وجود صورة حاضرة عند موجود وجوده لنفسه و أن الموجودات المادیة الساریة فیها لا حضور لها فی نفسها فکیف (2)لما یدرکها.


1) عطف علی قوله و کل ذلک إلخ علی حد قوله تعالی أُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها و التقدیر و أیضا ما ذکرتم یدل إلخ و إن لم یلائمه قوله و هذا الوجه جار لکنه تأکید له و جریانه إما بعینه و إما بنظیره بأن یقال لا بد من حافظ یحفظ جسمه فلا یرد أن العناصر البسیطة لا مزاج لها لکن هذا الوجه ضعیف لأن الحافظ فی جمیع هذه هو الصور النوعیة کما یقال فی المرکب التام أنه الذی له صورة نوعیة حافظة لترکیبه و مزاجه مدة معتدا بها إلا أن الحیوان لکون جسمه ألطف و مزاجه أعدل و أکثر عرضة للآفات- یحتاج إلی الشعور اللمسی بخلافها، س ره

2) المتعلق محذوف أی لها فإن الکلام فی حضور المدرک بصیغة المفعول للمدرک بصیغة الفاعل لا فی العکس، س ره

فنقول أما العناصر (1)الکلیة فهی (2)لکونها واقعة تحت التضاد غیر باقیة الوجود بل متجددة سائلة و شرط بقاء الحیاة فی شی‌ء خلوه عن الضد و إلا فأصل الجسمیة غیر مانعة عن قبول صورة وحدانیة تقبل الحیاة بشرط خلوها عن الضد کالأفلاک- فإنها لخلوها عن التضاد و التفاسد قبلت الحیاة النطقیة و أما النبات فلکون التضاد فیه غیر شدید بل سورة المتضادات فیه مکسورة فلیس یبعد أن یکون لقوته شعور ضعیف بما یلائمه کیف (3)و عندنا أن الوجود مطلقا عین العلم و الشعور مطلقا و لهذا ذهب العارفون الإلهیون إلی أن الموجودات کلها عارفة بربها ساجدة له کما دل علیه الکتاب الإلهی لکن الوجود إذا خلص عن شوب العدم و الظلمات یکون الإدراک به و له علی التمام و وجود المادیات ممزوج بالظلمات و الحجب مغمور فی الأعدام و النقائص و بقدر ارتفاعها و ارتباطها بالمبادی‌ء العقلیة و النفسیة المجردة عن المواد و الأعدام یکون وصولها إلی مقام الحیاة و الإدراک و یشبه أن یکون النفوس النباتیة- مع کونها صورا منغمرة فی المواد هی أقرب مناسبة إلی عالم الملکوت من صور العناصر و المعادن لانکسار هذه الکیفیات المتضادة فی النبات دون العناصر و المعادن و لأجل ذلک یظهر فی النبات شی‌ء من آثار الحیاة دون هذه الأجسام


1) فی الکلام جهات من المسامحة غیر خفیة علی من کان علی ذکر من الأصول السالفة فی أبحاث العاقل و المعقول و أبحاث المادیات و المجردات و غیرها فلا تغفل، ط مد

2) أی فهی عدم إدراکها لکونها إلخ فالجار و المجرور خبر المبتدإ و إنما حملنا علی ذلک لأن کلا من التضاد و التجدد وجه علی حدة لعدم الإدراک أما التضاد فلأن بناءه علی الطرد و الإعدام و معنی الإدراک طبقا لمعناه اللغوی أیضا الحضور للمدرک و الوجدان و أما التجدد فمنافاته للإدراک واضح و الحیوان و إن کان متجدد الجسم لکن نفسه طلیعة من الملکوت و الجمع و الحضور و أما النبات فکما قال قده و إن کان التضاد فیه مکسورا- إلا أنه لم یصل إلی الشعور اللمسی کیف و لو کان له لمس کان له محرکة شوقیة و محرکة عاملة لقاعدة الإمکان الأخس فکان حساسا متحرکا بالإرادة فکان حیوانا و قد مر مثل ذلک فی أوائل هذه التعلیقة، س ره

3) لا یخفی أن الکلام فی الشعور بالمشعر اللمسی و ما ذکره لا یثبته فحق العبارة أن یقال إن النبات و الجماد و نحوهما و إن کان لها شعور بسیط إلا أنه غیر الشعور الذی هو المطلوب، س ره

فصل (3) فی الذوق و فیه مباحث

منها أن الذوق أعم الخمسة بعد اللمس للحیوان

و أشبه القوی بها فهو ثانی اللمس لأنه أیضا شعور بما یلائم البدن لیطلب و لهذا إذا اشتدت الحاجة إلی الغذاء- کان الإدراک أقوی و الذوق أیضا مشروط باللمس لکنه لا یکفی فیه الملاقاة بالسطوح کما مر بل لا بد من نفوذ ذی الطعم فی جرم آلة الذوق و هو اللسان إما بذاته أو بواسطة الرطوبة اللعابیة المنبعثة عن اللسان یقبل الطعوم و لا بد أن یکون تلک الرطوبة عدیمة الطعم لتؤدی الطعوم إلی الآلة بصحة و إن خالطها طعم کما یکون للمرضی لم تؤد بصحة.

و الحق أن الآلة أیضا یجب أن تکون إما عدیمة الطعم مطلقا أو ضعیفة الطعم جدا حتی یصح لها التکیف بکیفیة ما یتأدی إلیها من الطعوم و یقع بها الإدراک- و لا یکفی لحصول هذا الإدراک تکیف الرطوبة اللعابیة بالطعم و لا ملاقاة المطعوم- لأن الخارج عن البدن لا یمکن أن یکون موضع شعور النفس إذ العلاقة الطبیعیة غیر حاصلة للنفس إلا بالقیاس إلی البدن و قواه لا إلی ما یخرج عن تدبیر النفس و تصرفها و النفس تتحد بقواها و آلاتها ضربا من الاتحاد و لأجل ذلک کان وجود الشی‌ء فیها بعینه وجوده للنفس و الإدراک عبارة عن وجود الشی‌ء للمدرک فلا جرم یشعر النفس بوجود ما یتکیف به البدن و قواه دون ما خرج عنها.

و منها أن هذه الرطوبة هل یتوسط فی إیصال أجزاء ذی الطعم

بأن یختلط معها و تغوص معها فی اللسان حتی یحس القوة بالطعم أو یتکیف بتلک الطعوم و تؤدیها من غیر مخالطة بتلک الأجزاء فعلی الأول لا فائدة فیها إلا کونها بدرقة مسهلة لوصول الطعوم و یکون الحس بملامسة ذی الطعم من غیر واسطة و علی الثانی یکون الملاقی المحسوس بلا واسطة هو الرطوبة و کلا الوجهین محتمل و علی کل حال لا یبقی بین الحاس و المحسوس متوسط.

و منها یجب أن تعلم أن المذوق فی الحقیقة لیس الکیفیة الطعمیة

التی تقوم

بالجسم المطعوم و لا التی تقوم بالرطوبة اللعابیة علی القول بتکیفها و لا التی تقوم بجرم اللسان مع وجوب تکیف الآلة بکیفیة المحسوس کما مر بیانه بل الصورة الذوقیة التی تقوم بقوة الذوق و نسبة تلک القوة إلی صورة المذوق کنسبة المادة إلی الصورة و کنسبة العقل بالقوة إلی العقل بالفعل و هکذا الحال فی سائر الحواس من أن المحسوس بالحقیقة هو الصورة الجزئیة الحاصلة للنفس بواسطة القوة الحاسة حتی الإبصار کما ستعلم.

و منها أن قوة الذوق واحدة

و قیل ما بال الحکماء القائلین بتعدد قوة اللمس- لتعدد الملموسات حیث لم یجعلوا قوة الذوق متعددة لتعدد المذوقات.

و ربما (1)یجاب بأنهم إنما أوجبوا أن یکون الحاکم علی نوع واحد من التضاد


1) له قدس سره فی کتابه المبدإ و المعاد فی هذا المقام تحقیق حسن لا بأس بذکره تنویرا للمقام 166 قال ربما یقال إن المدرک بالحس هو المتضادات کالبرودة و الحرارة دون التضاد لأنه معنی عقلی لا یدرک بالحس فکیف جعلوا مبنی تعدد اللامسة علی تعدد أنواع التضاد ثم إنهم جوزوا إدراک القوة الواحدة للمدرکات المتضادة کالباصرة للسواد و البیاض- و لم یجعلوا ذلک أفعالا مختلفة من مبدإ واحد بالذات فما الذی یمنع نظیر ذلک فی اللامسة و من سخیف ما قیل فی دفعه أن تباین الکیفیات الأول أعنی الحرارة و البرودة و الرطوبة و الیبوسة أشد من تباین الکیفیات الثوانی الحادثة من تفاعلها کالألوان و الروائح و الطعوم فلذلک تعددت قوی اللمس دون بواقی الحواس فإذن المخلص أن یقال لما علم أن مزاج الحیوان من جنس الکیفیات التی هی أوائل المحسوسات اللمسیة و ما یتبعها- و أن القوی التی هی أولی مراتب الحیوانیة یجب أن یکون بحیث یتأثر بسببها الحیوان- عن أضداد ما فیه من الکیفیات و توابعها فالحیوان من حیث هو حیوان باعتبار وقوعه فی کل وسط من أوساط تلک الکیفیات تدرک الأطراف التی یکون ذلک الوسط وسطا بالقیاس إلیها و تلک أطرافا بالقیاس إلیه و یتأثر عنها فلا محالة تعددت اللامسة بحسب تعدد التضاد و لا تتعدد الأطراف التی وقعت فی جنس واحد لأن القوة لا تتأثر من الکیفیة الشبیهة بکیفیتها بل بما یضادها فی الجملة انتهی و حاصله أن اللامسة من سنخ الکیفیة المتوسطة المزاجیة و هی و إن کانت واحدة إلا أنها أربع من حیث إنها بالنسبة إلی الحرارة الصرفة برودة و بالنسبة إلی البرودة الصرفة حرارة و هکذا بالنسبة إلی الرطوبة و الیبوسة فاللامسة باعتبار أنها بکل توسط من هذه الکیفیات الأول تدرک الطرف المنسوب إلیه تعد واحدة من الأربع فاعتبار أنها من سنخ الحرارة المتوسطة واحدة- تدرک البرودة و توابعها کالثقل و باعتبار أنها من سنخ البرودة المتوسطة واحدة أخری تدرک الحرارة و توابعها کالخفة و باعتبار أنها من سنخ الرطوبة المتوسطة قوة أخری تدرک الیبوسة و توابعها کالخشونة و باعتبار أنها من سنخ الیبوسة المتوسطة تدرک الرطوبة و توابعها کالملامسة لا أنها باعتبار کونها من سنخ الخشونة المتوسطة تدرک الأملس و بالعکس أو باعتبار کونها من سنخ اللینة المتوسطة تدرک الصلب و بالعکس- إذ یزید حینئذ عدد اللمس عن أربع باعتبار الجفاف و البلة و الهشاشة و الزوجة و غیرها من التوابع و لذا لم یعبأ الشیخ بقول من زاد الخامسة قال فیما سبق القوی الخمس أو الثمان فالغرض من ذکر الصلابة و اللینة و غیرهما التنبیه علی التوابع بذکر أظهرها و إلا فمناط تعدد اللمس هو الکیفیات الأول لا غیر هکذا ینبغی أن یفهم مرامهم- و به یوفق بین وحدة اللمس و تعددها الوارد فی کلامهم، س ره

قوة واحدة بها الشعور و التمیز و الطعوم و إن کثرت إلا أن فیما بینها مضادة واحدة- و أما الملموسات فلیست فیما بینها مضادة واحدة فإن بین الحرارة و البرودة نوعا واحدا من المضادة غیر النوع الذی بین الرطوبة و الیبوسة

فصل (4) فی الشم

و هو ألطف من الذوق کما أن الذوق ألطف من اللمس و هذه الثلاثة أکثف المشاعر و أغلظها و مدرکات هذه القوة هی الروائح بملاقات الهواء المتکیف بها للخیشوم فالشم أیضا یحصل بالمماسة فهذه القوة أیضا شبیهة باللامسة فکأنها ضرب من اللمس و نسبتها فی اللطافة إلی الذوق کنسبته فیها إلی اللمس.

و من مباحث الشم أن الهواء المتوسط هل یتکیف بکیفیة ذی الرائحة و تؤدی بها إلی الخیشوم أو یختلط بأجزاء لطیفة من ذی الرائحة فیتصل تلک الأجزاء إلی آلة الشم فیدرک برائحة الأجزاء من غیر أن یکون رائحة للهواء و إلی کل من الطریقین ذاهب.

و احتج الذاهب إلی الثانی بأنه لو لم یکن (1)کذلک لما کانت الحرارة مهیجة


1) ممنوع لم لا یجوز أن یکون سبب الهیجان شدة الاستحالة بالدلک و البخور، س ره

للروائح بسبب الدلک و التبخیر و لما کان البرد یخفیها و معلوم بأن التبخیر یذکی الروائح.

و أیضا (1)تری التفاحة تذبل من کثرة الشم فدل ذلک علی تحلل أجزاء ذی الرائحة- و احتج الآخرون بأنه لو کانت الروائح التی تملأ المحافل إنما یکون بسبب تحلل شی‌ء وجب أن یکون الشی‌ء ذو الرائحة ینقص وزنه و یصغر حجمه.

و احتجوا أیضا بأنا نبخر الکافور تبخیرا (2)یأتی علی جوهره کله فیکون معه رائحة تنتشر انتشارا إلی حد و یمکن أن تنتشر تلک الرائحة (3)فی أضعاف تلک المواضع بالنقل و الوضع فی جزء جزء من ذلک المکان بل فی أضعافه فیکون مجموع الأبخرة- التی تتحلل منه فی جمیع تلک البقاع التی تزید علی البقعة المذکورة أضعافا مضاعفة للذی یکون حاصلا بالتبخیر أو مناسبا له فیجب أن یکون النقصان الوارد علیه فی ذلک- قریبا من ذلک النقصان أو مناسبا له لکن لیس الأمر کذلک فثبت أن للاستحالة مدخلا فی هذا الباب.

و الحق أن کلا المذهبین صحیح محتمل.

و من الناس من زعم أن إدراک الشم یتعلق بالمشموم حیث هو و هذا أبعد الوجوه- و من مباحثه أن الإنسان یکاد أن یکون أبلغ الحیوانات فی إدراک لطائف الروائح القریبة إلا أنه أضعفها فی إدراک البعیدة منها و فی إدراک تفاصیلها المتنوعة- فإن رسوم الروائح فی نفس الإنسان غیر متحصلة تحصلا تفصیلیا کما فی المطعومات و الملموسات و لذلک لا یکون للروائح عنده أسماء إلا من جهتین إحداهما من جهة


1) ممنوع لم لا یجوز أن یکون الذبول من مصادمات عالم الکون و الفساد- کتجفیف الهواء المطیف به، س ره

2) أی نجعله بخورا یفنی جوهره و یستحیل جمیع أجزائه فکلمة علی للتعدیة، س ره

3) المراد بها ذو الرائحة یعنی إذا جعلناه بخورا فنجعل ثانیا ذلک المقدار منه- منتشرا فی مواضع شتی بالنقل و الوضع بلا بخور کالأول فنری أن المتحلل فی الأول- أکثر مع أن رائحته أقل و فی الثانی لم یتحلل شی‌ء و إن تحلل شی‌ء فهو ناقص جدا مع أن رائحته أکثر فالمراد بالأبخرة الروائح و بالتحلل التکیف و کلمة أضعافا خبر یکون، س ره

الموافقة و المخالفة فیقال هذه رائحة طیبة و تلک رائحة کریهة و الأخری من جهة انتسابها إلی المطعوم أو إلی الموضوع مطلقا فیقال رائحة حلاوة أو حموضة أو رائحة ورد أو مسک.

و قیل یشبه أن یکون حال إدراک الإنسان للروائح کحال إدراک الحیوانات الصلبة العین للمبصرات فإن إدراکها لها یکاد أن یکون کالتخیل الغیر المحقق و أما إدراک کثیر من هذه الحیوانات للروائح فقوی جدا بحیث لا یحتاج إلی التنشق.

و من مباحث الشم أنه نقل عن أفلاطون و فیثاغورث و هرمس و غیرهم من الأقدمین- أن الأفلاک و الکواکب لها قوة الشم و فیها روائح طیبة أطیب مما یوجد فی المسک و العنبر و الریاحین بکثیر.

و رد علیهم أتباع المشاءین بأن إدراک الروائح مشروط بالهواء و البخار و لیس هنالک هواء و لا بخار و هذا الوجه ضعیف لأن کون الاشتراط به مطلقا لیس علیه برهان عقلی و إنما یشترط ذلک فی العالم العنصری.

و من أفاضل المتأخرین من حکی عن نفسه أنه عند اتصاله بذلک العالم فی نوم أو یقظة شم منها روائح أطیب من المسک و العنبر بل لا نسبة لما عندنا إلی ما هناک- و لهذا اتفق أرباب العلوم الروحانیة علی أن لکل کوکب بخورا مخصوصا و لکل روحانی رائحة معروفة تستنشقونها و یتلذذون بها و بروائح الأطعمة المصنوعة لهم- فیفیضون علی من ترتب ذلک ما هو مستعد له و سیجی‌ء لک ما یصحح هذا القول و نظائره

فصل (5) فی السمع

اشارة

و هو عبارة عن إدراک الصوت و قد مر فی مباحث المقولات من العلم الکلی عند بحثنا عن أحوال الکیفیات المحسوسة حقیقة الصوت و الذی یناسب هذا الموضع البحث عما یتعلق بکیفیة حصول السمع و فیه أبحاث

[البحث] الأول

أنهم قالوا إن السماع لا یحصل إلا عند تأدی الهواء (1)المنضغط بین


1) أی تأدی کیفیة الهواء لا نفسه فإنهم قالوا کل من القرع و القلع یموج الهواء- حتی ینفلت عن المسافة التی سلکها القارع أو المقلوع إلی جنبها و ینقاد لذلک الهواء المنفلت ما یجاوره فیقع فیه التموج و التشکل الواقعان هناک و هکذا یتصادم الأهویة إلی أن ینتهی إلی هواء لا ینقاد لذلک، س ره

القارع و المقروع إلی تجویف الصماخ عند العصبة المفروشة فیه قالوا و هذا التأدی ظاهر و قد دل علیه (1)أمور- أحدها أن ذلک التجویف إذا سد أو انسد بطل السمع.

و ثانیها أنه إذا کان بین الصائت و السامع جسم کثیف تعذر السماع أو تعسر.

و ثالثها أن من رأی إنسانا یقرع بمطرقة علی سندان أو بمقرعة علی نقارة- فإن کان قریبا منه یسمع الصوت مع مشاهدة الطرق و القرع و کلما بعد منه حصل سمعه بعد زمان یضاهی طوله بعد المسافة.

و رابعها أن من وضع فمه علی طرف أنبوبة و وضع الطرف الآخر من تلک الأنبوبة علی أذن إنسان آخر و تکلم فیه فإن ذلک الإنسان یسمع ذلک الکلام دون سائر الحاضرین و ذلک لتأدی الهواء إلی أذنه و امتناع أن یتأدی إلی أذن غیره.

و خامسها أن عند اشتداد هبوب الریاح ربما لا یسمع القریب و یسمع البعید- لانحراف تلک الأهویة الحاملة لتلک الأصوات بسبب شدة هبوب الریاح من سمع إلی سمع آخر.

و هاهنا إشکال (2)قوی و هو أن أحدا إذا تکلم بکلام من وراء جدار غلیظ وجب أن لا یسمع الذی من الجانب الآخر من الجدار ذلک الکلام لعدم الفرج و المنافذ- و لو وجدت هناک منافذ لکانت قلیلة ضیقة فوجب أن یتشوش تلک الأمواج و لا یبقی إشکال تلک الحروف کما خرجت عن مطلق المتکلم.


1) حاصلها أن التأدی سبب للسماع للدوران و أنت تعلم أن الدوران لا یفید إلا الظن و المسألة مما یطلب فیه الیقین کما قال الإمام الرازی فی سببیة التموج للصوت- إلا أنه بمعونة الحدس القوی یفید الجزم، س ره

2) و لعلماء الطبیعة و الریاضیات الیوم أبحاث عمیقة فی السمع و کذا فی البصر و سائر الحواس الظاهرة متکأة علی تجربات وسیعة تنتج نتائج قیمة یرتفع معها نوع الإشکالات المذکورة فیها ینبغی أن تراجعها فی تحقیق هذه الأبحاث، ط مد

و أیضا فلأن الإنسان إذا تکلم حدث فی الهواء ذلک التموج (1)فإن تأدی ذلک بالکلیة إلی شخص وجب أن لا یسمع غیره ذلک الکلام إذ لیس هناک إلا ذلک التموج الواحد و إن لم یتأد إلیه بل تأدی إلی سمع کل واحد بعضه وجب أن لا یسمع أحد منهم ذلک الکلام بتمامه.

و قد أجابوا عن الأول بأن الحائل الذی لا منفذ فیه أصلا فإنه یمنع من السماع البتة لأنه کلما کانت المنافذ أقل کان السمع أضعف فوجب إذا لا یوجد المنافذ أصلا- أن لا یوجد السمع.

و عن الثانی بأن الحروف إنما یتکون بإطلاق الهواء بعد حبسه علی وجه مخصوص- فیکون التمویج الفاعل للحرف لیس مخصوصا بکل الهواء دون أجزائه بل هو حاصل فی واحد واحد من أجزائه فأی جزء وصل حصل الشعور بما یقبله من الصوت هذا ما ذکروه.

أقول عندی أن الحال فی کیفیة التأدیة لیس کما حصلوه فإن کون کل جزء من أجزاء الهواء المتوسط بین السامع و ذی الصوت مکیفا بکیفیة الحروف و الکلمات- مع بساطة (2)

فإن قیل لزم التکرر من جهة أن الآن لا تحقق له فیبقی تکیف الهواء بالضاد مثلا فی زمان فیتکرر الاستماع بوصول هواء بعد هواء.

قلنا الهواء متصل فیمانع قدامه خلفه عن الوصول الدفعی للقسمة مثل قبول ذلک الاستماع لها و علی سبیل التنزل نقول لم لا یجوز أن یکون کل تکیف فی هواء- معدا لتکیف ما یجاوره و المعد یوجد و یعدم فیوجد المعد له، س ره

الهواء و تشابه أجزائها فی غایة البعد بل إنه غیر صحیح و إلا لتکرر

1) اللائق بحال هذا المستشکل أن یستفسر عن کیفیة تموج الهواء و تشکله و یستعلمها فإنه لم یفهمها و لعله ظن أن تشکل الهواء بالحروف کتشکل اللوح بوجوداتها الکتبیة و لذا قال ما قال و إلا لم یتصور تأدی ذلک التموج بالکلیة إلی شخص کما نوضحه لک فمراده بالکلام ما هو أعم من الحرف الواحد و بالکلیة تمام شکل الحرف الذی کشکله الکتبی و بالبعض بعض ذلک و کل ذلک هواء و خطاء فإن المراد بالتموج حالة شبیهة بتموج الماء الحاصل بإلقاء حجر فی وسطه و بالتشکل حالة شبیهة بانصباغ الماء بالألوان المختلفة تعاقبا ففی التلفظ بضرب مثلا إذا قلت ض فقد تموج الهواء- تموجا دوریا کدائرة موجیة مائیة محیطة بالحجر الملقی فی وسط الماء و تکیف بالکیفیة الحرفیة من جمیع الجوانب کاصفرار الماء صفرة دوریة و إذا قلت ر تکیف به کاخضرار الماء و إذا قلت ب تکیف به کاحمرار الماء و هکذا تکیفات متبدلة متعاقبة محیطة بالمتکلم و علی هذا فکیف یتصور تأدی ذلک التموج و التکیف إلی شخص دون شخص أو تأدی بعضها و الکیف لا یتبعض، س ره

2) أقول ما هو مناط الإشکال هو مناط الحل إذ التکیف کما ذکرناه تعاقبی کیف- و الصوت و اللفظ غیر قارین نعم لو کان تشکل الهواء بالحروف کتشکل اللوح بها بنعت القرار فی البقاء لکان تشابه أجزاء الهواء مخلا و لیس کذلک لأنه غیر قار فی الحدوث و البقاء جمیعا فحیث کان الهواء متشابه الأجزاء فکل جزء جزء منه یتکیف بکل حرف حرف علی التعاقب و علی ما صورنا لک لا تکرار أیضا أ لا تری أنه إذا سخن الهواء بنفسک من جمیع جوانبک بمقدار ما ثم برد فورا ثم اعتدل کل ذلک علی التعاقب فهل یمکن أن لا یصل إلی لامسة أحد ممن فی حوالیک أو یتکرر لمس الحرارة لأن جمیع ذلک الهواء و إن سخن إلا أنه عدم فورا فلم یصل إلی اللامسة إلا مرة و کذا فی البرودة و الاعتدال فقس علیه التکیف بالضاد و الراء و الباء فی الضرب فلا یرد علیهم إشکال لا إشکال المصنف و لا إشکال غیره مما مضی.

الإدراک حسب تکرر وصولات الهواء إلی الصماخ و لیس بل الحق أن النفس یتنبه بواسطة الهواء الواصل إلی آلة السمع المتوسط فیما بین بکیفیة القرع الحاصل بین القارع و المقروع أو القلع الحاصل لا أن هواء (1)واحدا یتحمل تلک الکیفیة و یبلغ بها


1) هذا مما لا قائل به و إنما هو مجرد احتمال بعید و کیف لا و الهواء المنفلت- فیما بین القارع و المقروع فی رأس الفرسخ لا یخرق الأهویة الواقعة فی تلک المسافة الطویلة حتی یصل إلی الصماخ و یمکن أن یکون إشارة إلی ما قلناه من الإعداد فی التکیف أی تبلغ بالکیفیة بنحو الإعداد إلی الصماخ لا بأن ینتقل نفس الهواء الحامل الذی فی المبدإ فیکون المراد بقوله و لا أن أهویة إلخ التأدیة بنحو بقاء التکیفات کلا أو جلا ثم إن هذا المذهب الذی اختاره قدس سره قوی متین لا یرد علیه إشکال إدراک الجهة و القرب و البعد و لا إشکالات آخر مثل أن من غمس رأسه فی الماء لزم أن لا یسمع الصوت الذی فی خارج الماء و التجربة تشهد بخلافه و مثل أن من قرع خشبة علی مقرع حوض ممتلی‌ء ماء وجب أن لا یسمع صوت القرع منه و أما الدوی و الطنین فی الرأس و نحوهما- فلحرکات الأبخرة و الأهویة الباطنة علی أنک قد عرفت ضعف ما دل من الدوران علی سببیة التموج للصوت و سببیة التأدیة للإحساس و بهذا المذهب أیضا یتصحح ما حکی عن فیثاغورث و غیره من أن للأفلاک أصواتا عجیبة و من استماعهم هناک إلا أن الثالث و الخامس من الأمور الدالة علی سببیة التأدیة للإحساس یخالفانه و یدلان علی الاشتراط بالتأدیة اللهم إلا أن یکون هنا شرط آخر خفی أو مانع کتخلخل الهواء و تکاثفه، س ره

إلی الصماخ و لا أن أهویة متعددة متموجة یتأدی کل منها إلی الآخر و هکذا حتی یتکیف الهواء المجاور للصماخ بها و یتأدی بها إلی السمع و هذا لا ینافی ما سبق ذکره منا و هو أن النفس لا یتعلق إدراکها إلا بصورة حاصلة فی محال تصرفاتها بالطبع لأن کلامنا هناک فی المدرک بالذات للنفس و المدرک بالذات لها هاهنا هو الصور الإدراکیة من المسموع الحاصلة فی القوة السامعة و إنما الکلام هاهنا فی المحسوس بالعرض و هو المسموع الخارجی و منشأ (1)هذه العلاقة العرضیة هو الوضع المخصوص لذلک المسموع- بالنسبة إلی السامع مع وجود الجسم اللطیف بینهما الذی یصیر بسببه جمیع هذه الثلاثة- أعنی (2)الآلة و الهواء المتصل و ذی الصوت فی حکم آلة واحدة للنفس فیدرک النفس ما فیها علی أی وجه یکون و بأی جانب یقع و هذا سر احتیاج کل قوة جسمانیة فی تأثیرها إلی مشارکة الوضع فإن الوضع المخصوص بین موضوع القوة (3)و ما تأثرت فیه أو یتأثر عنها مع تحقق الجسم المتصل اللطیف بینهما یجعل المجموع کأنه مادة واحدة و آلة واحدة للقوة فکما یتأثر مادة القوة بفعلها کذلک یتأثر ذلک الجسم الذی له ذلک الوضع

البحث الثانی

أنهم اختلفوا فی أن المسموع هو الصوت القائم بالهواء القارع للصماخ فقط و هو المحسوس أو الصوت القائم بالهواء الخارج عن الأذن أیضا محسوس.


1) مع ترفع ما عن المادة لهذه القوة بالنسبة فإن القوی متفاوتة فی اللطافة- و الترفع عن المادة و الاختلاط بها و بحسب هذا التفاوت یتفاوت الأوضاع المشروطة بها فلا یرد أن اللمس أو الذوق هذا الوضع فیهما متحقق مع عدم التنبیه بمدرکاتهما مجردة بل یشترط التماس للمدرک مع آلة المدرک، س ره

2) هذا علی سبیل التمثیل فإن الجسم اللطیف المتوسط بینهما قد یکون ماء- و قد یکون فلکا علی هذا المذهب، س ره

3) هذا من باب استعمال اللفظ المشترک فی کلا معنییه باستعمال واحد و ذلک غیر جائز عند أکثر الباحثین عن الألفاظ و المعنیان هنا القوة الانفعالیة و القوة الفعلیة، س ره

أقول و عندنا کما مر أن المحسوس (1)هو الصوت القائم بالهواء المنضغط بین القارع و المقروع فقط بدلالة أنا إذا سمعنا الصوت أدرکنا مع ذلک جهته و قربه و بعده- و معلوم أن الجهة لا یبقی أثرها فی التموج عند بلوغه إلی التجویف فکان یجب أن لا یدرک من الأصوات جهاتها و قربها و بعدها لأنها من حیث أتت دخلت بحرکتها تجویف الصماخ فیدرکها القوة هناک و لا تمیز بین القریب و البعید کما أن الید تدرک ملمسها ما تلقاه و لا تشعر به من جهة اللمس إلا حیث ملمسها و لا فرق بین وروده من أبعد بعد و أقرب قرب لأن الید لا تدرک الملموس من حیث ابتدأ أولا فی المسافة بل من حیث انتهی و لما کان التمیز بین الجهات و القرب و البعد من الأصوات حاصلا علمنا أنا ندرک الأصوات الخارجة حیث هی.

و لیس لک أن تقول إنما یدرک الجهة لأن الهواء القارع إنما توجه من تلک الجهة و إنما یدرک البعید و القریب لأن الأثر الحادث عن القرع القریب أقوی و عن البعید أضعف.

لأنا نقول أما الأول فباطل لأن الصوت قد یکون علی الیمین من السامع- و یسمع بالأذن الأیسر للانسداد فی أذنه الذی یلیه و مع ذلک یحصل الشعور بکون الصوت علی الیمین و لا یصل التمویج إلی الأذن الأیسر إلا بعد أن ینعطف عن الیمین- فلیس هاهنا إدراک الجهة التی جاء منها الصوت بل الجهة التی وقع القرع فیها.

و أما الثانی فهو أیضا باطل و إلا لکنا لم نفرق البعید القوی من القریب الضعیف- و لکنا إذا سمعنا صوتین متساوی البعد مختلفین بالقوة و الضعف وجب أن یظن أن أحدهما قریب و الآخر بعید و یشتبه علینا دائما القوة و الضعف بالقرب و البعد و لیس الأمر کذلک.

و اعلم أن جمهور القوم لما لم یذهبوا إلی ما اخترناه حسب ما أوضحنا سبیله- استصعب علیهم الأمر فی تعیین السبب فی تحقق الشعور بجهة الصوت فقال بعضهم کصاحب المعتبر إنا قد علمنا أن هذا الإدراک إنما یحصل أولا بقرع الهواء المتموج


1) و یبعده وقوع الخطاء فی المسموعات و لا معنی لوقوع الخطاء فی الخارج بعینه و کذا کون المسموع تقریبیا لا تحقیقیا، ط مد

لتجویف الصماخ و لذلک یصل من الأبعد فی زمان أطول و لکن بمجرد إدراک الصوت القائم بالهواء القارع للصماخ لا یحصل الشعور بالجهة و القرب و البعد بل إنما یحصل ذلک بتتبع الأثر الوارد من حیث ورد و ما بقی منه فی الهواء الذی هو فی المسافة التی فیها ورد و الحاصل أنا بعد إدراکنا الصوت عند الصماخ نتبعه بتأملنا فیتأدی إدراکنا من الذی وصل إلینا إلی ما قبله و منه إلی ما قبل ما قبله من جهته و مبدإ وروده فإن بقی منه شی‌ء و أدرکناه إلی حیث ینقطع و یفنی و حینئذ ندرک الوارد و مورده و ما بقی منه موجودا و جهته و بعد مورده و قربه و ما بقی من قوة أمواجها و ضعفها فلذلک ندرک البعید ضعیفا لأنه یضعف تمویجه حتی أن لم یبق فی المسافة أمر ینتهی بنا إلی البعید المبدإ- لم نعلم من قدر البعد إلا بقدر ما بقی فلا نفرق بین الرعد الواصل إلینا من أعالی الجو و بین دوی الرحی الذی هو أقرب منه إلینا هذا منتهی ما حصلوه فی هذا الباب.

و فیه ما لا یخفی من الإشکال و هو أن السمع لیس بإدراک بعد إدراک و استعلام بعد استعلام ینتقل النفس من واحد إلی آخر و منه إلی آخر و هکذا بل هاهنا إدراک شی‌ء واحد مع جهته و قربه و بعده ثم إنه بعد أن سلمنا أنه یتتبع الهواء الذی وصل إلی الصماخ منه إلی ما قبله فما قبله و لکن إذا کان إدراک الصوت منفکا عن إدراک الجهة و غیرها کما قرروه من أن الصوت یدرک أولا ثم بعد التتبع تدرک الجهة و القرب و البعد و القوة و الضعف- حتی یکون هاهنا إدراکات متعددة سابقة و لاحقة فنقول مدرک السمع حینئذ لیس إلا ذلک الصوت فأما الجهة فهی غیر مدرکة للسمع أصلا و إذا لم تکن الجهة مدرکة للسمع لم یکن الصوت الحاصل فی الجهة مدرکا له فبقی أن یکون مدرک السمع صوتا- لو کان حصوله فی جهة أخری أیة جهة کانت لکان هو ذلک الصوت بعینه و هو محال- لأن الصوت (1)الجزئی لا بد أن یکون متخصصا بوضع و جهة و لا یمکن أن یکون


1) أقول هذا منقوض باللمس فإنه لا یدرک الجهة کما مر و لیس مدرکه کلیا- فللصوت مثلا سوی الجهة المعینة مشخصات جزئیة منوطة بها و الجواب أن اللمس و إن کان لا یدرک الجهة التی أتی منها الملموس إلا أنه یدرک الجهة التی هی جهة العضو- الذی هو حامل اللمس فکیف یکون کلیا و أما السمع فإن أدرک جهة المسموع القریبة ثم بعد التتبع البعیدة لزم أن یدرک المسموع الواحد قریبا و بعیدا و أن لا یدرک القریبة التی عند حامل السمع و البعیدة لم یدرک بعد لزم أن یدرک المسموع بلا جهة أولا فیکون کلیا و المشخصات الجزئیة الأخری أیضا لم تدرک و عدم مدرکیتها لازم عدم مدرکیة الجهة لأنه إذا لم یدرک الأین و الوضع و غیرهما التی هی للهواء الذی هو موضوع الصوت المفروض عدم درک جهته، س ره

مدرک الحس أمرا کلیا کما برهن علیه مع أن المدرک للسمع هو الصوت الموجود فی الجهة المخصوصة هذا خلف و هذا إنما یلزم علی تقدیر أن یکون إدراک الجهة غیر إدراک الصوت فیها و أن إدراکها قد حصل بتتبع التموجات الهوائیة کما ذکروا و أما علی الوجه الذی حققناه فلم یلزم محذور لأن المدرک للسمع هو الصوت المعین الواقع فی جهة معینة و فی موضع مخصوص فإن وجود الأمر المادی لا ینفک عن الوضع و الجهة و لیس أن وجوده شی‌ء و کونه فی جهة أو علی وضع شی‌ء آخر أو المسمی بالعوارض المشخصة فی الحقیقة لیست من عوارض الشخص و إنما عروضها بالقیاس إلی مرتبة ماهیة ذلک الشخص کما مر فکل مدرک بإدراک حسی إنما یدرک وجوده فی جهة معینة و علی وضع معین لا أن الحواس یدرک وجوده فقط أو یدرک وجوده و یدرک معه بإدراک آخر جهته و بإدراک آخر قربه و بعده لأن هذا شأن العقل و لیس شأن الحس إلا إدراک أمر ذی جهة فی وضع لما علمت أن وجود المحسوس و کونه فی جهة و علی وضع شی‌ء واحد بالشخص متعدد فی ظرف التحلیل العقلی فکما أن المحسوس شی‌ء واحد فکذلک الإدراک الحسی المتعلق به إدراک واحد هو بعینه إدراک بوجوده و إدراک بأنه فی جهة کذا و إدراک بأنه فی موضع کذا.

البحث الثالث

مما یناسب طریقتنا فی السمع أن وجود الهواء بین السامع و ذی الصوت شرط لتحقق الاتصال بینهما مع عدم حاجز کثیف لا لأجل أن یحمل الهواء کیفیة الصوت و یتأدی بها إلی السمع إن القدماء اکتفوا فی سماع الفلکیات تماس الأفلاک بعضها بعضا کما نسب إلی أساطین الحکمة کأفلاطون و من قبله إنهم یثبتون للأفلاک أصواتا عجیبة و نغمات غریبة تتحیر من سماعها العقل و یتعجب منها النفس- و حکی عن فیثاغورث أنه عرج بنفسه إلی العالم العلوی فسمع بصفاء جوهر نفسه و ذکاء قلبه نغمات الأفلاک و أصوات حرکات الکواکب ثم رجع إلی استعمال القوی

البدنیة و رتب علیها الألحان و النغمات و کمل علم الموسیقی.

و اعلم (1)أن اشتمال الأفلاک و الکواکب علی الطعوم و الروائح و الأصوات- و جمیع ما یدرکه الحواس هاهنا قول صحیح أیدته الأذواق الکشفیة و البراهین العقلیة- و المناسبات الوجودیة و ذلک لأن الوجود مع کمالاته و خیراته إنما یفیض من الأوائل علی الثوانی و من الأعالی علی الأدانی و هکذا إلی أدنی الوجود و کل ما یوجد من الصفات الکمالیة فی المعلولات الأخیرة فهی موجودة فی مبادیها القریبة علی وجه ألطف و أصفی و کل ما توسط فی الأسباب القریبة فهی موجودة فی العلل القصوی العقلیة علی وجه مناسب لذلک العالم أ لا تری أن الکیفیات المحسوسة وجودها فی موضوعاتها الجسمانیة علی نحو یلزمها التضاد و الانقسام و الاستحالة و غیر ذلک و وجودها فی الحواس و المدارک النفسانیة علی نوع آخر أصفی و ألطف لصفاء القابل حیث یزول عنها- کثیر من النقائص المصحوبة لها فی الخارج و لها أیضا نوع آخر من الوجود فی القوة العقلیة علی نوع أشرف و أعلی و جوهر السماویات فی اللطافة دون عالم العقل و فوق عالم العناصر و هی فی اللطافة بمنزلة الحواس فإن جوهر الحس للطافته یقبل رسوم المحسوسات لکن حس الحیوان مختص ببعض المواضع من بدنه و هو الذی یوجد فیه جوهر روحانی من جنس مادة الأشباح المثالیة المتوسطة بین العقول و الأجسام- و الفلک لکونه بسیطا متشابه الأجزاء کله کالروح الحاصل فی موضع الخیال منا و مما یزیل الاستبعاد فی کون عالم الأفلاک مشتملا علی الروائح و النغمات- أن هذه الکیفیات من حیث کونها مدرکة لنا لیست هی التی تکون فی الخارج عن قوانا و مشاعرنا لما علمت مرارا أن المحسوس بما هو محسوس وجوده فی نفسه لیس إلا وجوده للجوهر الحاس و معلوم أن وجودها للخیال مناط علمنا بها و انکشافها لدینا و قد


1) هذا البیان لو جردت مقدماته برهانیة یقینیة لم یفد إلا اشتمال مرتبة من مراتب الوجود علی ما یشتمل علیه المرتبة التی هی دونها کمراتب العقل و المثال بالنسبة إلی مرتبة الجسم و أما اشتمال جسم علی ما یشتمل علیه جسم آخر من الکمال فلا و إن کان أحدهما أرق قواما و ألطف جرما و البیان المسوق لإثبات ذلک غیر برهانی البتة، ط مد

ثبت أن الخیال و جمیع ما یحصل فیه خارج عن هذا العالم فإذن کما یوجد فی قوة من قوانا جمیع النغمات و الأصوات و الروائح و المشمومات علی وجه المشاهدة- تارة من جهة أمور خارجیة معدة لها و تارة من جهة أسباب باطنیة کما فی المنام- فإنا قد نشاهد صورا عجیبة و أصواتا عظیمة فی النوم لا نشک فی وجودها فلا استبعاد فی وجود الطعوم الشهیة و الروائح الطیبة و النغمات العجیبة فی عالم الأفلاک إذ لیست أسباب وجودها منحصرة فی هذه الأمور المعتادة

فصل (6) فی البصر

اشارة

قد تقرر فی علم التشریح أنه ینبت من الدماغ أزواج سبعة من العصب و أن الزوج الأول مبدؤه من غور البطنین المقدمین من الدماغ عند جوار الزائدتین الشبیهتین بحلمتی الثدی و هو صغیر مجوف یتیامن النابت منهما یسارا و یتیاسر النابت منهما یمینا ثم یلتقیان علی تقاطع صلیبی ثم ینفذ النابت منهما یمینا إلی الحدقة الیمنی- و النابت یسارا إلی الحدقة الیسری و قوة الإبصار مودعة فی الروح المصبوب فی تجویف هذا العصب سیما عند الملتقی.

و اختلفوا فی کیفیة الإبصار
فالطبیعیون علی أنه

انطباع شبح المرئی فی جزء من الرطوبة الجلیدیة التی یشبه البرد و الجمد فإنها مثل مرآة فإذا قابلها متلون مضی‌ء انطبع مثل صورته فیها کما ینطبع صورة الإنسان فی المرآت لا بأن ینفصل من المتلون شی‌ء و یمیل إلی العین بل بأن یحدث مثل صورته فی المرآة فی عین الناظر- و یکون استعداد حصوله بالمقابلة المخصوصة مع توسط الهواء المشف و لما توجه الإیراد علیهم بوجهین.

أحدهما أن المرئی حینئذ یکون صورة الشی‌ء و شبحه لا نفسه و نحن قاطعون بأنا نری نفس هذا الملون.

و ثانیهما أن شبح الشی‌ء مساو له فی المقدار و إلا لم یکن صورة له و مثالا

و حینئذ یلزم أن لا یری ما هو أعظم من الجلیدیة لأن امتناع انطباع العظیم فی الصغیر معلوم بالضرورة.

أجابوا عن الأول بأنه إذا کان رؤیة الشی‌ء بانطباع شبحه کان المرئی هو الذی انطبع شبحه لا نفس الشبح کما فی العلم بالأشیاء الخارجیة.

و عن الثانی بأن شبح الشی‌ء لا یلزم أن یساویه فی المقدار کما یشاهد من صورة الوجه فی المرآة الصغیرة إذ المراد به ما یناسب الشی‌ء فی الشکل و اللون دون المقدار- غایة الأمر أنا لا نعرف لمیة إبصار الشی‌ء العظیم و إدراک البعد بینه و بین الرائی بمجرد انطباع صورة صغیرة منه فی الجلیدیة و تأدیها بواسطة الروح المصبوب فی العصبتین إلی الباصرة.

و الریاضیون

علی أن الإبصار بخروج الشعاع من العین علی هیئة مخروط رأسه عند العین و قاعدته عند المرئی.

ثم اختلفوا هؤلاء فی أن ذلک المخروط مصمت أو مؤلف من خطوط مجتمعة فی الجانب الذی یلی الرأس متفرقة فی الجانب الذی یلی القاعدة و قیل لا علی هیئة المخروط بل علی استواء لکن ثبت طرفه الذی یلی العین و یضطرب طرفه الآخر علی المرئی.

و قیل الشعاع الذی فی العین یکیف الهواء بکیفیته و یصیر الکل آلة فی الإبصار.

و ما نسب إلی الإشراقیین و اختاره الشیخ الشهید شهاب الدین السهروردی- أنه لا شعاع و لا انطباع و إنما الإبصار بمقابلة المستنیر للعضو الباصر الذی فیه رطوبة صقیلة و إذا وجدت هذه الشروط مع زوال المانع یقع للنفس علم إشراقی حضوری علی المبصر- فیدرکه النفس مشاهدة ظاهرة جلیة فهذه ثلاثة مذاهب فی الإبصار.

و الحق (1)

ُ قوله ع: و کمال المعرفة التصدیق به

و ذلک لأن من عرف معنی واجب الوجود أنه الوجود المتأکد الذی لا أتم منه الذی یفتقر إلیه الممکنات- و الوجودات الناقصة الذوات فقد عرف أن لا بد أن یکون فی الوجود موجود واجب الوجود- و إلا لم یوجد موجود فی العالم أصلا و اللازم باطل فکذا الملزوم فحقیقة الوجود إذا عرفت علی وجه الکمال و هو أن یکون معلومة بالعلم الحضوری الشهودی إذ قد ثبت فیما سبق أن الصورة العلمیة فی الوجود لا بد و أن یکون نفس حقیقته المعلومة إلی آخر ما قال و قد حصر قدس سره العلم الحضوری فی موردین بل هذا بحسب الجلیل من النظر و أما الإیرادات فمدفوعة عن الشیخ- أما الأول فبأن المادی بالنسبة إلی المبادی غیر مادی و قد نقله قدس سره عن السید المحقق الداماد قده فی مبحث المثل من السفر الأول فکذا بالنسبة إلی النفس بحسب مقامها السر و الخفی.

و أما الثانی فما ذکره الشیخ قده من أن أحدهما فی عالم المثال و هو موجه- و المصنف قدس سره لم یذکر وجها لقوله لا وجه له.

و أما الثالث فبأن قوله و الإدراک لیس إلا حصول صورة الشی‌ء للمدرک- و حصول الشی‌ء لأمر لا بد فیه من خصوصیة و علیة منقوض بصورة علم الشی‌ء بنفسه حیث یقول الجمیع فیها باتحاد العالم و المعلوم و بصورة اتحاد العالم فی العلم بالغیر حیث یقول هو قدس سره و فرفوریوس و قوم آخرون بذلک فیها و وحدة النفس طور آخر من الوحدة.

و أما الرابع فبأن التسمیة قد وضح وجهها بما ذکرناه و إنما بسطنا الکلام فیه- مع کونه خروجا عن طور هذه التعلیقة لکونه قدس سره قد زیف هذا المذهب فی کثیر من کتبه کالأسفار و العرشیة و حاشیة حکمة الإشراق و غیرها و إنی قد وجدته حقا فلم أکتم الحق و کشفت عن وجهه الأستار و أبرزت لک بعض ما فیه من الأسرار یشرط صونه عن الأغیار و الله بینی و بینک، س ره

عندنا غیر هذه الثلاثة و هو أن الإبصار بإنشاء صورة مماثلة له بقدرة الله

1) أقول ما اختاره قدس سره فی باب الإبصار مذهب فحل و رأی جزل مناسب لمقام التعلیم و التعلم إلا أن ما ذکره شیخ الإشراق قدس سره أیضا بمکان عال و در ثمنه غال یشیر إلی مقامات سنیة للنفس حیث إنه قدس سره صرح بأن النفوس أنوار ساذجة بلا ماهیة فإنها لا تبلغ إلی مقام إلا و تتجاوز عنه فلا حد لوجودها تقف عندها و الماهیة هی المحدودة بالحد الجامع المانع- فهی حکایة عن حد الوجود لو کان محدودا فطریقة المصنف ناظرة إلی اتحاد المدرک- مع المدرک بالذات و طریقة الشیخ إلی اتحاده مع المدرک بالعرض الذی فی طریقة المصنف قدس سره کیف و الاتحاد مع المدرک بالذات یستلزم الاتحاد مع المدرک بالعرض- إذ الأشیاء تحصل بأنفسها فی الذهن فالماهیة فی النشأتین واحدة و الوجود ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک مع أن تعدد حقیقة واحدة إنما هو بتخلل غیرها أی شی‌ء کان- و العلم الإشراقی أیضا یقبل الشدة و الضعف أ لا تری أن علم النفس بذاتها و قواها- و بدنها کلها إشراقی إذ الکل حاضر لها من باب حضور الشی‌ء لنفسه الذی مرجعه عدم انفکاک الشی‌ء عن نفسه مع تفاوتها بل علمها بذاتها حین نسیت ربها فأنساها نفسها حضوری- و حین عرفت نفسها فعرفت ربها أیضا حضوری و لکن أین هذا من ذاک و أین التراب و رب الأرباب و کیف لا یدرک الأشیاء بالإضافة الإشراقیة و الوجود الصرف الذی هو مناط وجود المدرک و کل وجود ما هو فیه لم هو کما أن ما هو فیه هو هل هو 180 و قال فی إلهیات الأسفار فی شرح

من عالم الملکوت النفسانی مجردة عن المادة الخارجیة حاضرة عند النفس المدرکة- قائمة بها قیام الفعل بفاعله لا قیام المقبول بقابله.

و البرهان علیه یستفاد مما برهنا به علی اتحاد العقل بالمعقول فإنه بعینه جار فی جمیع الإدراکات الحسیة و الوهمیة.

و قد نبهنا علی هذا المطلب فی مباحث العقل و المعقول و قلنا إن الإحساس مطلقا- لیس کما هو المشهور من عامة الحکماء أن الحس تجرد صورة المحسوس بعینه من مادته- و یصادفها مع عوارضها المکتنفة و کذا الخیال یجردها تجریدا أکثر لما علم من امتناع انتقال المنطبعات بل الإدراکات مطلقا إنما یحصل بأن یفیض من الواهب صورة أخری نوریة إدراکیة یحصل بها الإدراک و الشعور فهی الحاسة بالفعل و المحسوسة بالفعل- و أما وجود (1)صورة فی مادة فلا حس و لا محسوس إلا أنها من المعدات لفیضان تلک الصورة مع تحقق الشرائط.

و قد نص علی ما اخترناه فی باب الإبصار الفیلسوف المعظم فی کتابه المعروف بأثولوجیا بما نقلنا من کلامه هناک‌و أیضا ما سوی هذا المذهب المنصور من المذاهب الثلاثة المشهورة یرد علی کل منها مفاسد شتی أما مذهب الانطباع فی الجلیدیة و مذهب خروج الشعاع فالکتب مشحونة بذکر ما یرد علی کل منهما.


1) لا شک أن الأصول المبرهن علیها فی أبحاث العاقل و المعقول من العلم الأعلی- تعطی أن المدرک صورة مجردة عن المادة و أن المدرک لها هی النفس المجردة لکن هذا لا یغنی عن البحث الطبیعی عن الرابطة الموجودة بین القوة الجسمانیة المنطبعة فی البدن- و بین المادة الخارجیة بعد ما تحقق بالحس و التجربة وجود رابطة بین الإدراک و بین البدن و المادة الخارجیة فالبحث عن الانطباع و خروج الشعاع بعد ثبوت تجرد الصورة المدرکة علی حاله من دون أن یستغنی عنها کما هو ظاهر، ط مد

و أما الذی اختاره صاحب المطارحات فیرد علیه أیضا أمور.

منها أن البرهان قائم علی أن الجسم المادی و ما یعرضه من الصفات لا یمکن أن یتعلق به الإدراک إلا بالعرض کما مر ذکره سابقا.

و منها أن الأحول یدرک صورتین فلو کان المدرک هو بعینه الأمر الخارجی لزم أن یدرک ما لا وجود له فی الخارج و القول بأن إحداهما فی الخارج و الأخری فی الخیال أو فی عالم المثال مما لا وجه له.

و منها أن الصورة الواحدة الخارجیة إذا نظر إلیها جماعة کثیرة لزم علی هذا الرأی أن تکون مدرکة لتلک النفوس کلها و الإدراک لیس إلا حصول صورة الشی‌ء للمدرک و حصول الشی‌ء لأمر لا بد فیه من خصوصیة و علیة و العلة بالذات إنما هی فاعل و غایة و صورة و مادة و الشی‌ء لا یکون حاصلا بالذات إلا لشی‌ء من علله و أسبابه الذاتیة فلو حصلت و وجدت تلک الصورة للنفس لکان النفس إحدی العلل الذاتیة لوجوده لها لکنها لیست مادة و لا صورة لها و هو ظاهر و لا فاعلة إیاها و إلا لزم تکثر العلل الفاعلة لشخص واحد و لا غایة أیضا إذ الشی‌ء الواحد لا یکون له غایات کثیرة.

و منها أن تسمیة هذه الإضافة من النفس التی بواسطة البدن إلی أمر جسمانی- ذی وضع بالإضافة النوریة مما لا وجه له إذ الإضافات التی یکون بین الأجسام أو بواسطة الأجسام و ما فیها لیست إلا إضافة وضعیة لا غیر کالمحاذات و المجاورة و التماس و التداخل و التباین و غیر ذلک و جمیع هذه النسب و الأوضاع إضافات مادیة ظلمانیة لما تقرر أن النسبة الوضعیة من موانع الإدراک لأنها من لوازم المادیة و مدار الإدراک علی تجرد الصورة عن الوضع و المقدار المادی و أما العلاقة و النسبة النوریة- فهی ما یکون بین الشی‌ء و علة وجوده فإن الوجود عین الظهور و الفاعل و الغایة هما مبدأ وجود الشی‌ء و المادة و الموضوع هما مبدأ قوة الشی‌ء و إمکانه و قد یکونان مبدأ عدمه و خفائه لقبولهما ضد ذلک الشی‌ء فثبت أن الحری باسم الإضافیة الإشراقیة- هی النسبة التی بین فاعل الصورة و ذاتها و هی إنما یتحقق علی ما قررناه فی الإبصار

بین النفس و الصورة الفائضة منه علی ذاتها و کأن ما اخترناه کان مذهب الأوائل- و الاسم واقعا علیه فوقع فی النقل تحریف لغموض المذهب و قصور فهم الناقل و إذا دل البرهان علی أن الرؤیة بحضور صورة مجردة عن المادة الخارجیة للنفس و بطل القول بالشعاع- و بانطباع الصورة فی الجلیدیة و ما یجری مجراها فثبت و تحقق ما ادعیناه فلنذکر تفاصیل ما یرد علی کل من المذهبین الآخرین المشهورین

فصل (7) فیما تمسک به أصحاب الانطباع و تعقیبه بما یرد علیهم و ذکر حجة النفاة قد تمسکوا بوجوه

أحدها و هو العمدة أن العین جسم صقیل نورانی

و کل جسم کذلک إذا قابله جسم کثیف ملون انطبع فیه شبحه کالمرآة أما الکبری فظاهر و أما الصغری فلما یشاهد من النور فی الظلمة إذا حک المتنبه من النوم عینه و کذا عند إمرار الید علی ظهر الهرة السوداء و لأن الإنسان إذا نظر إلی نحو أنفه قد یری علیه دائرة من الضیاء و إذا انتبه من النوم قد یبصر ما قرب منه زمانا ثم یفقده و ذلک لامتلاء العین من النور فی ذلک الوقت و إن غمض إحدی العینین یتسع ثقب العین الأخری و ما ذلک إلا لأن جوهرا نورانیا ملأه و لأنه لو لا انصباب الأرواح النورانیة من الدماغ إلی العین لما جعلت ثقبتا الأنوار مجوفتین.

و هذا بعد تمامه إنما یدل (1)علی انطباع الشبح فیه لا کون الإبصار به.

و ثانیها أن سائر الحواس إنما تدرک المحسوس

بأن یأتی صورته إلیها لا بأن یخرج منها شی‌ء إلی المحسوس فکذا الإبصار.

و أجیب بأنه تمثیل بلا جامع


1) قد تقدم أن اختصاص الإبصار و کذلک سائر الإحساسات بمعنی حصول الصورة العلمیة بالنفس لا یغنی عن البحث عن کیفیة الإحساس المادی بمعنی حصول نتیجة التفاعل المادی بین القوة الجسمانیة و بین المادة الخارجیة فما وقع فی کلامه ره فی رد القول بالانطباع أو الشعاع من التمسک بأن الإدراک للنفس لا غیر لا یصلح ردا لشی‌ء، ط مد

أقول فی سائر الحواس لا إتیان و لا خروج بل لفیضان صورة مناسبة للمحسوس متمثلة عند النفس فالجامع متحقق و لکن لا یلزم مطلوبهم من الانطباع فی عضو البصر.

و ثالثها أن من نظر إلی الشمس طویلا ثم أعرض عنها

تبقی صورتها فی عینه زمانا.

و دفع (1)بأن الصورة فی خیاله لا فی عینه کما إذا غمض العین.

و رابعها أن الشی‌ء بعینه إذا قرب من الرائی

یری أکبر مما إذا بعد عنه و ما ذلک إلا لأن الانطباع علی هیئة مخروطة من الهواء المشف رأسه متصل بالحدقة و قاعدته سطح المرئی حتی أنه وتر لزاویة المخروط و معلوم أن وترا بعینه کلما قرب من الزاویة- کان الساق أقصر و الزاویة أعظم و کلما بعد فبالعکس و الشبح الذی فی الزاویة الکبری- أعظم من الذی فی الصغری و هذا إنما یستقیم إذا جعلنا موضع الإبصار هو الزاویة علی ما هو رأی الانطباع لا القاعدة علی ما هو رأی خروج الشعاع فإنها لا تتفاوت.

و أجیب بأنا لا نسلم أنه لا سبب سوی ذلک کیف و أصحاب الشعاع أیضا یثبتون سببه- علی أن استلزام عظم الزاویة عظم المرئی و صغرها صغره محل نظر

و خامسها أنه لو لا الإبصار لأجل انطباع الأشباح فی الجلیدیة لکانت خلقة العین

علی طبقاتها (2)

ُ کرد آفریدگار تعالی بفضل خویش چشمت بهفت پرده و سه آب منقسم صلب و مشیمه شبکه زجاج آنگهی جلید پس عنکبوت و بیض و عنب قرن و ملتحم

. و لما تکلم قدس سره فی بعضها و کان فی معرفتها و معرفة نضدها دلالة علی حکمة الله تعالی و عنایته لا بأس بتبیین ما لها فنقول الطبقة الصلبة طبقة منشؤها و منبتها أطراف الغشاء الصلب الذی یلی العصبة المجوفة و قد بین فی علم التشریح إن فی داخل القحف غشاءین أحدهما غلیظ و الآخر رقیق و هما محیطان بالدماغ و لذا یقال لهما إما الدماغ- کما إن فی خارجه غشاء یقال له الغشاء المجلل للقحف و الطبقة المشیمة طبقة- تتنسج من أطراف الغشاء الرقیق و من العروق و الشراءین و لکثرة العروق و الشراءین فیها شبهت بالمشیمة أو لاشتمالها علی الشبکة اشتمال المشیمة علی الجنین و الشبکیة طبقة منشؤها أطراف العصب المجوف و هی محتویة علی الزجاجیة و الجلیدیة من ورائهما- إلی العنکبوتیة التی بین الجلیدیة و البیضیة احتواء الشبکة علی الصید و لهذا سمیت بها و قیل لاشتباکها بالعروق الکثیرة التی تنفذ فیها من الغشاء الرقیق و الرطوبة الزجاجیة رطوبة صافیة غلیظة القوام بیضاء تضرب إلی قلیل حمرة مثل الزجاج الذائب یشتمل علی النصف الآخر من الجلیدیة إلی أعظم دائرة منها لتغذوها فإن الجلیدیة رطوبة فی غایة البیاض و الصفاء و النور و لا یمکن استحالة الدم إلیها دفعة فاحتیج إلی متوسط بینها و بین الدم و هو زجاجیة و صفاء الزجاجیة لأنها تغذو الصافی- و حمرتها لأنها من جوهر الدم و غلظتها لئلا تسیل و تتفرق و إنما أخرت عن الجلیدیة- لأن مددها یأتی من الدماغ بتوسط الشبکیة فوجب أن تتصل بها و لیکون إلی مبدإ الغذاء أقرب و الرطوبة الجلیدیة و تسمی بالبردیة أیضا رطوبة شبیهة بالجلید فی الجمود و الصفا و هی أفضل أجزاء العین إذ بها یقع الإبصار و لها الرئاسة و البواقی خادمة و نافعة و وقایة لها و لأشرفیتها جعلت فی الوسط و هی مرآة تنطبع فیها مثل الأشیاء- و العنکبوتیة طبقة مثل نسج العنکبوت رقیقة جدا تغشی الظاهر من الجلیدیة- و منشؤها أطراف الشبکیة و هی حاجزة بین الجلیدیة و البیضیة لأن البیضیة فضلة غذاء الجلیدیة و ملاقات الفضول علی الدوام مضرة و إنما جعلت رقیقة فی الغایة لئلا یمنع الأضواء و الأشباح من الجلیدیة و البیضیة رطوبة شبیهة ببیاض البیض لونا و صفاء و قواما و إنما جعلت قدام الجلیدیة لتحجب عنها الأضواء القویة فتقع علیها تدریجا فلا تقهرها و لئلا یجففها الهواء بسبب سد هذه الرطوبة تندیة هذه الرطوبة لها و لتحجز بینها و بین العنبیة فلا تتأذی بصلابة العنبیة و خشونتها و العنبیة طبقة ثخینة الجرم ظاهرها صلب لاتصاله بالقرنیة و باطنها لین کأنه لحم اسفنجی ذو خمل و خشونة و فی وسطها ثقبة محاذیة للجلیدیة ینفذ فیها النور مثل ثقبة العنب عند نزعه من العنقود و لهذا سمیت عنبیة و فائدتها أن تمسک البیضیة عن التبدد و أن یکون ما ینفض إلی العین من الفضول- یمنعه ذلک من الوصول إلی الحدقة و لونها الطبیعی عند أرسطو هو الأکحل فإنه یجمع البصر و یقویه و یعدل الضوء و عند جالینوس هو الأزرق فإن الأکحل یکثف الروح کثفا شدیدا و یجمعه جمعا مستکرها و الأزرق لما فیه من البیاض یبسط الروح و یخلخله و یزید فی مادته فیقوی البصر بذلک و یقال إن أرسطو کان أکحل و جالینوس کان شدید الزرقة و القرنیة طبقة صلبة مشفة مثل القرن الأبیض المرقق بالنحت و منشؤها الطبقة الصلبة و هی وقایة لما تحتها من الطبقات و الرطوبات و لذلک جعلت صلبة ذات أربع طبقات کطبقات القرن حتی لو أصابت أحدها آفة سلمته الأخری و قیل لذا سمیت بالقرنیة و جعلت شفافة لئلا یحجب الشعاع عن النفوذ و منزلتها من الجلیدیة منزلة زجاج القندیل من السراج یمنع الآفات الخارجیة و لا یحجب النور عن البروز و الطبقة الملتحمة حجاب غضروفی صلب مشف ثخین مختلة بعضل حرکة المعتلة یمتلی‌ء لحما أبیض دسما لتلین العین و الجفن أیضا و لا یجف بکثرة الحرکة و ملاقاة الهواء و منشؤها عند بقراط هو الغشاء الصلب الذی فوق القحف و عند روقس هو الغشاء الصلب الداخل و هی تلتحم حول القرنیة و لا تغشاها کما تغشی سائر الطبقات و لذلک سمیت به کل ذلک مصرح بها فی الطب، س ره

و رطوباتها و شکل کل واحد منها معطلة فإن الفائدة فی کون

1) و الصواب کما قال الفاضل القوشجی إن الصورة فی الحس المشترک إذ فرق بین حالة المشاهدة و حالة التخیل و لا شک أن تلک الحالة حالة المشاهدة، س ره

2) و قد نظم هذه بالترتیب بالفارسیة هکذا-

الجلیدیة صافیة أن یستحیل من الألوان و الفائدة فی تفرطحها (1)أنه لو کانت خالصة


1) التفرطح التعریض القلیل فی قدامها و أما مؤخرها فیمیل إلی الطول لیمکن فی العصب المجوف، س ره

الاستدارة لکانت لا تلقی من المحسوس إلا علی الیسیر فلما عرضت قلیلا صارت آخذة منه أجزاء کثیرة و العنبیة إنما ثقب وسطها لئلا یمنع وصول المحسوس إلی الرطوبة الجلیدیة و القرنیة إنما لم یثقف لأنها رقیق أبیض صاف فلا جرم لا یمنع الضوء و لا الشبح الذی یؤدیه الهواء من النفوذ داخل العین.

و أجیب بأن هذه الحجة غیر برهانیة إذ من الجائز أن یکون لخلقة العین علی طبقاتها و أشکالها و رطوباتها فوائد أخری سوی الانطباع.

و سادسها أن الممرورین قد یبصرون صورا مخصوصة متمایزة

و هی غیر موجودة فی الخارج و لا بد لها من وجود لامتیازها و تعینها فهی لا محالة موجودة فی البصر أو فی جزء من أجزائه و إذا ثبت کیفیة الإبصار فی بعض المواضع و أنها بالانطباع ثبت فی غیره أیضا لعدم الفرق.

و أجیب (1)

إن قلت ما قال المجیب إن ذلک یدل إلخ قد تعرض المستدل لدفعه بقوله و إذا ثبت کیفیة الإبصار إلخ- قلت ما تعرض لدفعه غیر هذا فإن ذلک هو التفرقة بین الأصحاء و أصحاب المرة- و هذا هو التفرقة بین الصور الموجودة و الصور الغیر الموجودة علی أنه یمکن حمل جوابه علی أن إثبات کیفیة الإبصار فی بعض المواضع لا یکفی، س ره

بأن ذلک یدل علی أن الإبصار فی هذا النوع بالانطباع و لا یدل علی أن إبصارنا للموجودات الخارجیة لأجل انطباع صورها.

1) الأولی أن یقال إن تلک الصور فی الحس المشترک فإنه کما ینتقش بالصور من الحواس الظاهرة کذلک ینتقش بها من الباطن کما فی النوم و شبهه إذ المانع من انتقاشه من الباطن إما اشتغاله بما یورده الحواس و هو یزول بالنوم أو بالضعف الفطری فی الحواس أو بالاستعانة بما یوجب الوهن فیها کما تقرر فی موضعه و أما استعمال العقل للمتخیلة فی مآربه من الأمور الغیر المحسوسة و هو یزول فی حالة المرض و فی بعض الأعراض کالبرسام و نحوه یزول الأول أیضا إما لضعف الروح البخاری و قلته عن الانبساط إلی الظاهر و إما لقوة تلک الصور الباطنة لآفة فی الدماغ فعند رفع المانعین کل ما یخترعه المتخیلة فی الصور الخیالیة یشاهده الحس المشترک ثم یحفظه الخیال ثانیا فإن القوی الباطنة کالمرایا المتعاکسة و الحس المشترک مع ذلک کمرآة ذات وجهین وجه له إلی الظاهر و وجه له إلی الباطن.

أقول الحق أن هذه الحجة قویة علی إبطال مذهب الشعاع و مذهب (1)من یری أن الرؤیة تتعلق بالصورة الخارجة من غیر شعاع لکن لا یضر مذهبنا بل یؤکده (2).

و سابعها أن شبح المرئی یبقی فی الخیال حتی یمکننا تخییله متی شئنا

و إذا کانت القوة الخیالیة تأخذ شبح المتخیل فکذلک القوة الباصرة.

و أجیب بأنه مجرد تمثیل ثم الفارق أنا إنما أثبتنا الأشباح الخیالیة لأنه لما لم یمکن تحصیل صورة فی الخارج لم یکن بد من إثباتها فی الخیال و أما الإبصار فلتحقق المبصر فی الخارج لم نحتج إلی إثبات صورة منطبعة فی القوة الباصرة بل أمکننا أن نقول إن الإبصار حالة إضافیة بین القوة الباصرة و بین المبصرات الموجودة فی الخارج.


1) أقول لا قوة لها علیه فإن من یقول إن ثانی ما یراه الأحول أو ما فی المرایا و نحوها فی عالم المثال یقدر علی أن یقول ما یراه الممرورون فی ذلک العالم- و لهم یحصل إضافة إلیه، س ره

2) فإنه إذا کانت المبصرات بالذات فیما لها صور فی المواد فی عالم النفس مع هیآتها و أشکالها و أوضاعها و جهاتها و قربها و بعدها و غیر ذلک بحیث لا یشذ عنها شی‌ء مما لها حال کونها فی المواد إلا المادة نفسها و کانت المبصرات بالعرض خاصة خارجة عن عالمها کانت صور الممرورین فی عالم نفوسهم و من صقعها و منشئاتها علی نهج أوضح و أجلی فإن الأول فیه خفاء علی غیر أهله و لا یصدقون به، س ره

و أما أدلة نفاة الانطباع
فالحجة الأولی

ما ذکره جالینوس و هو الذی عول علیه القوم أن الجسم لا ینطبع فیه من الأشکال إلا ما یساویه فلو کان الإبصار بالانطباع لاستحال منا أن نبصر إلا مقدار نقطة للناظر لکنا نبصر نصف کرة العالم.

و اعترضوا علی هذه الحجة بوجوه- أحدها أن الجسم الصغیر مساو للکبیر فی قبول الانقسامات بغیر نهایة فلم لا یجوز أن یقبل شکله.

و ثانیها هب أن البصر لا ینطبع فیه إلا ما یساویه لکن النفس بالمقایسة یعلم أن ما صورته هذا یکون مقداره بهذه النسبة کما فی النقوش المصورة فی الجدران و غیرها من الأشیاء و ثالثها المعارضة بالصورة المشاهدة فی المرآة من نصف کرة العالم فإذا جاز انطباع العظیم فی الصغیر فی المرآة فلیجز فی البصر.

و رابعها المعارضة بالصور الخیالیة فإنا نتخیل بحرا من زیبق و جبلا من یاقوت و هذه الصورة لا محالة موجودة لتمیزها و تعینها و تأثیرها فی النفس و لیس وجودها فی الخارج فهی لا محالة فی محل منا و کذا الصور التی یشاهدها الممرورون- فإنهم قد یشاهدون صورا عظیمة هائلة فلا بد لها من محل فإن کان محلها أمرا جسمانیا من بدننا فحینئذ یکون الشی‌ء العظیم منطبعا فی المحل الصغیر فلیجز فی الإبصار مثله- و إن کان المدرک لذلک النفس فهو غیر صحیح.

أما أولا فلأنهم استدلوا علی أن المدرک للجزئیات یستحیل أن یکون هو النفس- و أما ثانیا فلأنه إذا عقل انطباع صور المتخیلات و المبصرات فی النفس مع أن لا مقدار لها و لا حجم أصلا فلأن یعقل انطباع الصور العظیمة فی الحجم الصغیر کان أقرب.

و أما ثالثا فلأنه إذا جاز انطباع تلک الصور فی النفس فصح القول بالانطباع- و صار النزاع بعد ذلک فی محل الانطباع نزاعا آخر.

و الجواب أما الأول فهو رکیک جدا لأن الجسم الصغیر کونه موافقا للجسم

الکبیر فی عدد التقسیمات لا یوجب أن یساویه فی المقدار و لا فی مقدار الأقسام- و أما الثانی فالإبصار (1)أمر دفعی لیس فیه مقایسة و استدلال.

و أما الثالث فالقول بانطباع الصور فی المرآة کالقول بانطباعه فی الجلیدیة فی البطلان و سبب الرؤیة هناک شی‌ء آخر غیر الانطباع کما ستعلم.

و أما الرابع فهذه الصور الخیالیة و التی یشاهدها الممرورون لیس فی محل عندنا- حتی یلزم أن یکون محلها إما جزءا جسمانیا منا أو نفسا بل هی صور معلقة یقیمها النفس- و یحفظها ما دامت تشاهدها و الذی استدلوا علیه لیس إلا أن محل الصور الجزئیة- لا یمکن أن یکون هو النفس و أن القوة العاقلة لا تدرک الجزئیات بذاتها المجردة.

و أما أن کل إدراک فهو بحلول الصورة فی جوهر المدرک فلم یقم علیه برهان و لا حجة- و قولهم إن انطباع المقدار العظیم فی مقدار الصغیر أقرب إلی العقل من انطباع المقدار العظیم فیما لا مقدار له مع أنه مجرد قیاس تمثیلی بلا جامع غیر وارد هاهنا إذ قد علمت أن المقیس علیه أعنی النفس لیست محل الصور الخیالیة.

ثم من المعلوم الواضح أن کل مقدارین فإما أن یتساویا أو یتفاضلا و متی تفاضلا کانت الفضلة خارجة فیمتنع انطباع المقدار العظیم فی المقدار الصغیر.

و أما الشی‌ء الذی لا مقدار له ففیه تفصیل ذهل عنه الأکثرون و لهذا اعترض صاحب (2)المباحث علی الشیخ و أصحابه بأنهم لما جوزوا أن یکون محل المقادیر هو الهیولی التی لا مقدار لها فی ذاتها فکیف یسع لهم أن یحتجوا علی القول بالانطباع فی باب الإبصار بأن الصورة الخیالیة قائمة بالخیال أو النفس فإذا جاز انطباعها فی النفس- فلیجز انطباعها فی البصر فإن انطباع العظیم فی المحل الصغیر أقرب إلی العقل من انطباعه فیما لا مقدار له.

أقول فرق بین أن یکون الشی‌ء متعینا فی الخارج بأنه لا مقدار له و ذلک کالنقطة و النفس مطلقا و کالخط و السطح باعتبار و بین أن یکون الشی‌ء فی نفسه یمکن له أن


1) ممنوع بل التجربات و الأبحاث الدقیقة دالة علی ذلک، ط مد

2) أی للذهول و التفصیل اعترض، س ره

یتقدر بشی‌ء و أن لا یتقدر بأن یکون ذاته فی ذاته بحیث لا یکون متقدرا و لا لا متقدرا- بل یقبل کلا من الأمرین من خارج و ذلک کالهیولی التی نسبتها إلی جمیع المقادیر علی السواء و کذا نسبتها فی ذاتها لأن یتکمم و أن لا یتکمم علی السواء لأنها مبهمة الذات غیر متحصلة و ذلک بخلاف ما إذا تحصل شی‌ء بأنه لا مقدار له کالنقطة أصلا- أو بأن له مقدارا من جهة کالخط أو بأن له مقدارا صغیرا کالخردلة فاستحال للنقطة أن یقبل مقدارا مطلقا و للخط أن یقبل مقدارا سطحیا أو جسمیا و للخردلة أن یقبل مقدارا عظیما و لیس بمستحیل للهیولی أن یقبل المقادیر کلها.

الحجة الثانیة

أن الإبصار لو کان بالانطباع لما کنا نفرق بین القریب و البعید- فإن المبصر إذا کان هو الشبح المنطبع فی العین فذلک الشبح لا یختلف حاله بأن یرتسم من شی‌ء بعید أو شی‌ء قریب کما أن الجسمین إذا حضر عند الرائی أحدهما من مکان قریب و الآخر من مکان بعید فالرائی لا یعرف من حیث الإبصار أن أحدهما من مکان قریب و الآخر من مکان بعید لکن الإحساس بالقرب و البعد حاصل فیبطل الانطباع.

و الجواب بأنه لم لا یجوز أن ینطبع فی الرائی صور المسافات الطویلة و القصیرة- فلا جرم صح منه أن یدرکها.

الحجة الثالثة

أن الرطوبة الجلیدیة إن کانت غیر ملونة وجب (1)أن لا یتشبح بالأشکال و الألوان کالهواء و إن کانت ملونة لزم محالان.

أحدهما أن یختلط لون المرئی بلونها فلا یحصل الإحساس بلون المرئی.

و ثانیهما أن لا یتأدی الشکل و اللون الحاصل فی سطحه إلی ما وراءها من ملتقی العصبتین کما فی الجسم الملون إذا انطبع علی سطحه شکل و صورة فإنه لم یتأد إلی ما وراءه.

الحجة الرابعة

أن المبصرات لو انطبعت فی الجلیدیة لکان یمکننا أن نحس تلک


1) فیه أنه منقوض بالماء الصافی و البلور و نحوهما فإنها غیر متلونة مع أنها متشبح بها و الحل أن الجلیدیة و إن لم تکن متلونة لکن لها قوام کالماء لا کالهواء- و کل ما له قوام و میز متلون متشبح فما سیقول إن هاتین الحجتین قویتان إلخ غیر موجه إلا فی الأخیرة، س ره

الصورة منطبعة فیها کما أن الخضرة متی انعکست عن جسم إلی الجدار أمکننا أن ندرکها و لکنا إذا نظرنا إلی الصورة المنطبعة فی الجلیدیة وجدنا یختلف مواضعها بحسب اختلاف مقامات الناظرین و لو کانت الصورة منطبعة لکان محل انطباعها معینا فما کان یختلف بحسب اختلاف المقامات و حیث اختلفت فعلمنا أن الصورة غیر منطبعة فیها.

أقول هاتان (1)الحجتان قویتان علی من قال بانطباع صورة المرئی فی الجلیدیة- و نحن لا نقول به بل بأن الصورة متمثلة عند النفس من غیر انطباع و لا حلول کما مر.

الحجة الخامسة

زعم جالینوس أنه لو کان یخرج من المبصر شبح إلی الجلیدیة- لکان قد نقص المبصر أو اضمحل علی طول الزمان و هذا فی غایة السقوط لأن أصحاب الانطباع لا یقولون بانفصال شی‌ء من المبصر إلی البصر بل بأن مقابلة الجلیدیة سبب لاستعدادها لأن یحدث فیها من المبدإ صورة مساویة لصورة المرئی فتلک الصورة الحادثة هی الإبصار.

الحجة السادسة

أن الفاعل الجسمانی لا یمکنه أن یفعل فی الجسم البعید إلا بعد فعله فی الجسم القریب فلو کان المرئی قد فعل اللون و الشکل المخصوص فی العین- لکان قد فعلها فی الهواء المتوسط و لیس کذلک بشهادة الحس.

و جوابه (2) أن ما ذکرتم بعد تسلیمه إنما یلزم إذا کان القریب مستعدا لقبول الفعل کالبعید و لیس فی الهواء استعداد أن ینطبع فیه صورة المرئی

فصل (8) فیما قاله أصحاب الشعاع

و اعلم أن علم المناظر و المرایا فن علی حدة اعتنی به کثیر من المحققین و بنوا


1) الحجة الأولی فیها منع أن یکون الوارد من اللون علی البصر بأی وجه ورد باقیا علی خلوصه و لا طریق للمستدل إلی إثباته و الحجة الثانیة فیها أن الذی یراه الناظر فی جلیدیة ناظر آخر شی‌ء غیر الصورة البصریة التی یتحقق بها الإبصار و قد صح ذلک، ط مد

2) أی لا نسلم أولا أن الجسمانی لا یفعل فی البعید إلا بعد فعله فی القریب فإن الشمس تفعل الضوء و الحر هاهنا و لا تفعلهما فی القریب منها، س ره

الکلام فیه علی خروج الشعاع بمعنی وقوعه من العین إلی المرئی کما یقع من الشمس و القمر و سائر الأجسام النیرة علی ما یقابلها علی هیئة شکل مخروط رأسه عند النیر- و قاعدته عند ما یقابله فهذا مما یستدعی الظن بأن الرؤیة بخروج الشعاع من البصر- و یکون المرئی هو ما یقع علیه الشعاع و لکنا قد أقمنا البرهان علی أن المحسوس لکل حاسة هو الصورة الإدراکیة المفارقة عن المادة لا التی هی فی مادة جسمانیة و مع ذلک لا بد فی الإبصار من مقابلة البصر لما یقع صورته عند القوة المدرکة و البصر کالنقطة- و مقابلة النقطة مع الجسم یوجب أن یتوهم بینهما شکل مخروط (1)(2)و نحن لا ننکر أیضا تحقق الشعاع من البصر إلی المرئی صورته لکن نقول لا بد فی الرؤیة من حصول صورة المرئی للنفس و جمیع ما ذکره أصحاب الشعاع غیر مناف لما ذهبنا إلیه و إن وافق رأیهم أیضا فإن الموافقة بین المذهبین المتخالفین فی کثیر من اللوازم غیر مستعبد.

کقولهم إن الشی‌ء إذا بعد یری أصغر مما إذا قرب لأن المخروط یستدق فیضیق زوایاه التی عند الباصرة و یضیق (3)

قلت علی القول بالشعاع موضع الإبصار قاعدة المخروط ففی البعد تلک القاعدة کمرآة صغیرة و المرآة الصغیرة یتراءی فیها المرئی بشکله و لکن صغیرا کما أن سبب الصغر علی القول بالانطباع أن صورة المرئی تنطبع فی جزء من الجلیدیة بحیث یحدث فیه زاویة مخروط متوهم لا تحقق له رأسه مرکز الجلیدیة و قاعدته سطح المرئی و تلک الزاویة تصغر کلما بعد المرئی و تصغر بصغرها الجزئی الذی یقع فیها من الجلیدیة و لا شک أن المنطبع فی الأصغر أصغر فعندهم موضع الإبصار زاویة ذلک المخروط المتوهم و أما عدم وضوح المرئی البعید علی القول بالشعاع فلضعف الشعاع لتفاوته کیفا أی شدة و ضعفا بحسب القرب و البعد من رأس المخروط و قاعدته، س ره

لذلک الدائرة التی عند المبصر و کلما ازداد

1) و لکن کل ذلک له مدخل عنده قدس سره بنحو الإعداد، س ره

2) هذه هی النصفة التی لا مریة فیها لکن کان علیه ره أن یسلم مثله لأصحاب الانطباع أیضا لعدم مزاحمة قولهم قوله بإدراک النفس حقیقة، ط مد

3) إن قلت الزوایا و الدائرة تضیقان لکن المرئی لا یندمج و لا ینطوی فلیتصل قاعدة الشعاع ببعض المرئی و لیبصر ذلک البعض و نحن نبصر کله و لکن صغیرا.

الشی‌ء بعدا ازدادت الزوایا ضیقا و الدائرة صغرا إلی أن ینتهی فی البعد إلی حیث لا یمکن الإبصار.

و کقولهم یری الشی‌ء فی الماء أعظم منه فی الهواء لأن الشعاع ینفذ فی الهواء علی استقامة و أما فی الماء فینعطف الشعاع إلی السهم و یتراکم من سطح الماء إلی المرئی فیری المرئی أعظم لأن (1)الزاویة التی بإزائه فی الجلیدیة بحالها فی العظم- و عظم المرئی تابع لعظم تلک الزاویة فبعضه (2)

قلت سیأتی أن قوة الشعاع فی السهم فإذا اختلف بالقوة و الضعف جاز اختلافه فی الاستقامة و الانعطاف، س ره

ینفذ مستقیما و بعضه ینعطف علی سطح الماء ثم ینفذ إلی المبصر فیری فی الامتداد الشعاعی النافذ مستقیما و منعطفا معا من غیر تمایز و ذلک إذا قرب المرئی من سطح الماء و أما إذا بعد فیری فی الموضعین- لکون رؤیتهما بالامتدادین المتمایزین.

و کقولهم إذا غمضنا (3)إحدی العینین و نظرنا إلی القمر نراه قمرین لأن الامتداد الشعاعی الخارج منهما ینحرف عن المحاذاة و یتقاطع سهماهما قبل الوصول إلی المرئی فلا یلتقی طرفاهما علی موضع واحد بل فی موضعین فیری المرئی اثنین.

و هکذا فی الأحول و إذا وضعنا (4)السبابة و الوسطی علی العین مع اختلاف فی الوضع و نظرنا إلی السراج فإنا نراه اثنین و إذا نظرنا إلی إحدی الخشبتین الدقیقتین


1) أی لا کما فی الهواء إذ لا تبقی بحالها فی العظم کما ذکر و إن المخروط یستدق کلما بعد المرئی و أما هاهنا فلتراکم الشعاع لعظم الزوایا و الدائرة فتکون الدائرة کمرآة کبیرة فیکون المرئی کبیرا، س ره

2) إن قلت الشعاع و الماء کلاهما بسیط و أجزاؤهما متشابهة فلو نفذت بالاستقامة أو بالانعطاف لاتفقت الکل فیهما.

3) أی فتحناها بعد الغمض ففی أول الفتح بعد الغمض نری القمر أو غیره أی شی‌ء کان شیئین کأنه ینفصل أحدهما عن الآخر ففی العبارة قصور کما تری، س ره

4) بل إحداهما علی العین مع اختلاف فی الوضع أی وضع العین لا وضعهما- فالمراد بالوضع الوضع المقول المصطلح أی نضع الإصبع بحیث یغور جلد الجفن- و یخرج الحدقة فیخالف وضع العین الصناعی وضعه الطبیعی، س ره

المتحاذیتین للبصر مع اختلافهما فی القرب و البعد نری الأخری اثنین.

و کقولهم إذا نظرنا إلی الماء عند طلوع القمر فإنا نری فی الماء قمرا بالشعاع النافذ فیه و فی السماء قمرا بالشعاع المنعکس من سطح الماء.

هکذا نقل بعض العلماء عنهم و فیه ما لا یخفی (1)من النظر و الأولی أن نری (2)قمرا فی السماء بالشعاع النافذ إلی السماء بالاستقامة و نری قمرا فی الماء بالشعاع المنعکس من سطح الماء إلی السماء نعم هاهنا شی‌ء آخر و هو أنا قد نری فی الماء المقتصد فی اللون ثلاثة أقمار أحدها فی السماء بالشعاع النافذ إلیه مستقیما بلا واسطة- و الثانی و الثالث فی الماء أحدهما یری بالشعاع المنعکس إلی القمر من سطح الماء الظاهر- و الآخر یری بالشعاع النافذ فیه المنعکس من سطحه المقعر إلی القمر و من هذا القبیل رؤیة الشی‌ء اثنین عند توسط المرآة علی وضع خاص بیننا و بینه إحداهما بالاستقامة- و الأخری بالشعاع الممتد من الباصرة إلی سطح الجسم الصقیل المنعکس منه إلی جسم آخر وضعه من ذلک الصقیل کوضع الباصرة منه.

و کقولهم إن السبب فی رؤیة الشجر علی شاطی‌ء النهر منکوسا أن الشعاع إذا وقع علی سطح الماء ینعکس منه إلی رأس الشجرة من موضع أقرب إلی الرائی- و إلی أسفله من موضع أبعد منه إلی أن یتصل قاعدة الشجرة بقاعدة عکسها و النفس لا تدرک الانعکاس لتعودها برؤیة الأشیاء علی استقامة الشعاع فیحسب الشعاع المنعکس نافذا فی الماء فیری رأس الشجر أکثر نزولا فی الماء لکونه أبعد منه و باقی أجزائه علی الترتیب إلی قاعدة الشجرة فیراها منکسا و بیان هذه الأمور و نظائرها علی التحقیق فی علم المناظر


1) أقول لا غبار علیه غایته أن المتعلق أعنی قولنا فی السماء غیر مذکور فی الفقرة الأولی و أما فی الثانیة فلم یقولوا نری قمرا فی الماء بل قالوا فی السماء لأن مذهبهم لیس الانطباع فی المرایا بل مذهبهم انعکاس الشعاع من المرآة إلی المرئی بحیث یحدث الزاویة هناک فإذا وقع فی مقابلة الرائی جسم صیقلی- انعکس شعاع بصره منه إلی نفس ذلک الرائی فیری نفسه علی رأیهم لا صورته و شبحه لکن لا شعور له بالانعکاس فیتوهم أنه یراه بالاستقامة، س ره

2) کذا،

فصل (9) فی سبب الحول و فیما وقع الخلاف بین أصحاب الشعاع و أصحاب الانطباع فی سبب الحول

فزعم أصحاب الانطباع أن شبح المبصر أول ما ینطبع فی الرطوبة الجلیدیة- و الإبصار لیس عندها و إلا لکان الواحد (1)یری الاثنین کما إذا لمس شی‌ء بالیدین کان لمسین و لکن کما أن الصورة الخارجیة یمتد منها فی الوهم مخروط یستدق إلی أن یقع زاویته وراء سطح الجلیدیة کذلک الشبح الذی فی الجلیدیة یتأدی منه بواسطة الروح المصبوب فی العصبتین المجوفتین إلی ملتقاهما علی هیئة مخروط فیلتقی المخروطان و یتقاطعان هناک و وراء الملتقی لیس روح مدرک فحینئذ یتحد معهما صورة شبحیة واحدة- عند الروح الحامل للقوة الباصرة فإن لم یتأد (2)الشبحان إلی موضع واحد بل ینتهی کل شبح عند جزء آخر من الروح الباصر فحینئذ ینطبع من کل شبح ینفذ عن الجلیدیة صورة أخری علی حدة فیری الشی‌ء الواحد شیئین.

و قال أصحاب الشعاع هذا العذر فاسد لأنا إذا تکلفنا الحول و نظرنا إلی الشی‌ء نظر الأحول نراه أیضا اثنین کما یراه الأحول و نحن نعلم أن عند تکلفنا الحول لا یبطل ترکیب العصبتین فی داخل الدماغ فإن التقاءهما لیس علی وجه یبطل- و یعود متی شئنا و أیضا لو کان فی مقابلنا شیئان أحدهما قریب و الآخر بعید علی سمت واحد لکن لا علی وجه یحجب القریب البعید ثم نظرنا إلی الأقرب إلینا و جمعنا البصر علیه کأنا لا ننظر إلی غیره و إنا نراه واحدا و نری الأبعد فی هذه الحالة شیئین- و لو نظرنا إلی الأبعد کذلک کان الأمر بالعکس من ذلک فلو کان السبب فی الحول


1) کذا قال کثیر من الفضلاء و فیه أنه لو کان کذلک لسمع الصوت الواحد صوتین لمکان الصماخین و عدم التأدیة إلی واحد، س ره

2) هذا و کان السبب الذی سینقله من أصحاب الشعاع یتم لو ثبت أنه لا یری الأحول الذی هو ذو العین الواحدة الشی‌ء الواحد اثنین و لم أحققه، س ره

ما ذکروه من انحراف العصبتین لما تصور أن یری فی حالة واحدة أحد الشیئین واحدا و الآخر اثنین فلیس السبب ما ذکره أصحاب الانطباع بل السبب (1)فیه أن النور الممتد من کل عین علی هیئة مخروط رأسه عند العین و قاعدته عند المرئی ثم إن قوة هذا النور و سلطنته فی سهم المخروط و سمیناه خط الشعاع و خطا الشعاع الممتدان من العینین یلتقیان عند الشی‌ء المبصر یتحدان علی نقطة هناک و جمع البصر علی الشی‌ء- یوجب إیقاع سهمی المخروط علیه فإذا جمعنا البصر علی الشی‌ء الأقرب فقد وقع السهمان علیه و فی تلک الحالة یقع علی الشی‌ء الأبعد من کل مخروط طرفه الوحشی دون السهم و دون طرفه الأنسی و المراد بالطرف الأنسی ما یلی المخروط الآخر و بالوحشی ما یقابله فیری الأقرب بسبب التقاء السهمین علیه شیئا واحدا و الأبعد اثنین إذ یقع السهمان الخارجان من البصر بعد تقاطعهما فی الأقرب إلی جنبیه ما یخرج من العین الیمنی إلی جنبه الأیسر و ما یخرج من العین الیسری إلی جنبه الأیمن و أما إذا جمعنا البصر علی الأبعد فقد وقع السهمان علیه فی موضع واحد و علی الأقرب فی موضعین و علی جنبیه لکن السهم الخارج من العین الیمنی یقع علی جنبه الأیمن و الخارج من الیسری علی جنبه الأیسر فیری الأبعد شیئا واحدا و الأقرب اثنین و هکذا حال الأحول فإن سهمی مخروط عینیه لا یلتقیان علی شی‌ء واحد بل یقع کل واحد علی ما یلیه من القاعدة أو یلتقیان من العینین فی الهواء قبل الوصول إلی المرئی و إنهم أبدا یرون الأشیاء بطرف المخروط لا بوقوع السهم علیها إلا أن یتکلفوا التقاءهما علی شی‌ء واحد لو أمکن و حینئذ یرونه واحدا کما هو.

و اعلم (2)أن أصحاب انطباع الأشباح ذکروا أسبابا أخری للحول


1) فرض حسن یوجه به الرؤیة البصریة توجیها حسنا غیر أنه غیر متعین- لجواز أن یفرض مکان خروج الشعاع من البصر إلی المبصر دخول الشعاع من نحو المبصر إلی البصر بعین الوضع الذی فرضوه فی کلامهم، ط مد

2) هذان الوجهان ضعیفان أما أولا فلأنا إذا تکلفنا الحول أو کان فی مقابلنا خشبان قریب و بعید و جمعنا النظر علی أحدهما علی ما مر لزم أن یکون الروح المصبوب متحرکا و ساکنا فی حالة واحدة علی جمع النظر المذکور- و فی حالتین علی تکلف الحول و أما ثانیا فلأنه یلزم أن یری أکثر من الاثنین- کشبح السراج المرتسم فی الماء المتموج، س ره

منها حرکة الروح الباصرة یمنة و یسرة فیرتسم الشبح فی بعض الأجزاء قبل تقاطع المخروطین فیری شبحین و هو مثل الشبح المرتسم فی الماء الساکن مرة و فی الماء المتموج مرارا کثیرة.

و منها حرکة الروح الذی وراء تقاطع العصبتین إلی قدام و خلف حتی یکون لها حرکتان متضادتان واحدة إلی حس المشترک و أخری إلی ملتقی العصبتین فیتأدی إلیهما صورة المحسوس قبل أن ینمحی ما تأدی إلی الحس المشترک أو الملتقی فحینئذ یحصل فی کل واحد منهما صورة أخری مرئیة و الفرق بین هذا السبب و الذی قبله أن هذه الحرکة المضطربة إلی قدام و خلف و کانت تلک یمنة و یسرة

فصل (10) فی أنه لا بد فی الإبصار من توسط الجسم الشفاف

و اعلم أن الحجة علی ذلک أن تأثیر القوی المتعلقة بالأجسام فی شی‌ء و تأثرها عنه لا یکون إلا بمشارکة الوضع و منشأ ذلک أن التأثیر و التأثر لا یکون إلا بین شیئین بینهما- علاقة علیة و معلولیة و هذه العلاقة متحققة بالذات بین القوة و ما یتعلق به من مادة أو موضوع أو بدن لأنها إما علة ذاته أو علة تشخصه أو کماله و متحققة بالعرض (1)

و أما قوله و أما إذا کان الجسمان متجاورین متصلین فکأنهما کانا جسما واحدا إلخ فمن المعلوم أن المقدمة المشتملة علی التشبیه شعریة لا برهانیة فالصحیح أن تبنی المسألة علی التجارب دون البیان العقلی المحض، ط مد


1) المراد بالتحقق بالعرض هو التحقق بالتبع مسامحة و إلا فالتحقق بالعرض هو التحقق المجازی و لا یدخل ذلک فی البراهین هذا و مع ذلک فالبیان لیس بیانا برهانیا و لو صح البیان کانت نتیجته أنه لا بد فی التأثر الجسمانی من کونه فی الخارج عن الجسم المؤثر و هو مع ذلک ممنوع لظهور تأثیر الصور فی موادها و أجسامها و أما کون الجسم المتأثر ذا فصل و ابتعاد من الجسم المؤثر فلم یتبین بعد.

بینها و بین ما له نسبة وضعیة إلی ذلک المتعلق به فإن العلاقة الوضعیة فی الأجسام- بمنزلة العلاقة العلیة فی العقلیات إذ الوضع (1)هو بعینه نحو وجود الجسم (2)و تشخصه


1) و ذلک لأن المقدار الذی یعد مادة الجسم الطبیعی لقبول القسمة الفکیة- و یقبل بذاته القسمة الوهمیة من اللوازم الغیر المتأخرة فی الوجود للجسم الطبیعی- و من عوارض الماهیة له لا من عوارض الوجود کما صرح به مرارا فتلک الهیئة الحاصلة بالنسبتین للأجزاء الحاصلة فی قوام وجود الجسم داخلة فی نحو وجوده و بها هویته و اعلم أن الوضع قد یطلق و یراد به کون الشی‌ء مجاورا أو محاذیا أو نحوهما لشی‌ء و هذا بالحقیقة نوع من مقولة الإضافة و یطلق و یراد به الهیئة الحاصلة للجسم بسبب نسبة بعض أجزائه إلی بعض فی الجهات و بسبب نسبتهما إلی الخارج- و هذا هو المقولة کالقیام فإنه هیئة حاصلة للقائم بکله بسبب الوضع الإضافی و المجاورة المخصوصة للأجزاء و نسبتها إلی الخارج بحیث لو بقیت نسبة الأجزاء بحالها- و زالت النسبة بینها و بین الخارج لم یکن ذلک الوضع إذا تقرر هذا فنقول- الوضع الذی یقال إن تأثیر القوی بمشارکته و عبر عنه بالعلاقة الوضعیة هو المعنی الإضافی کالمجاورة و المحاذاة و نحوهما و الذی هو بعینه نحو وجود الجسم و تشخصه لو سلم- إنما هو معنی المقولة إذ لو لم یکن أمارة تشخص الجسم إلا الهیئة المخصوصة لأجزائه لا شک أنها أدخل فی ذلک و لا دخل للإضافة إلی الخارج فی قوام وجود الشی‌ء و تشخصه لأن مقوم الشی‌ء ثابت له و لو قطع النظر عن جمیع ما عداه و الجواب أن المراد بالوضع- فی قوام تأثیر الجسمانی بمشارکة الوضع هو المقولة المخصوصة لا الإضافة فإنها أمر اعتباری لا مدخلیة لها فی التأثیر و إن أردف أحیانا بالإضافة کما یقال تأثیر الجسمانی بمشارکة الوضع و المحاذاة فالمراد بها أیضا تلک الهیئة البسیطة اللازمة للنسبتین- لا أن لنفس تلک النسبة إلی الخارج مدخلیة و ذلک کما إذا قلنا للحس اللابشرط فی ضمن الإنسان الحکم الفلانی لا یلزم أن یکون ذلک الحکم له مأخوذا بشرط لا- علی أنه بتقدیر أن یکون الراد به الإضافة المخصوصة یتم التقریب أیضا لأن مراده قده بیان سبب المدخلیة بأن الإیجاد لما کان متفرعا علی الوجود و کان وجود الجسم متقوما بالهیئة الملازمة للنسبة إلی الخارج کان إیجاده أیضا مشروطا بإضافة مخصوصة إلی الخارج کالمجاورة و نحوها فتقوم إیجاد الجسمانی بهذا الوضع نشأ من تقوم وجوده بذلک الوضع، س ره

2) کان المراد بکون الوضع نحو وجود الجسم کونه جهة من جهات تعینه- کما أنهم یقولون إن الجسم التعلیمی هو تعین الجسم الطبیعی هذا و هذا المعنی یتضح مزید اتضاح علی القول بکون العرض من مراتب وجود الجوهر کما یظهر من بعض کلماته رحمه الله، ط مد

فإذا کان الجسمان بحیث یتجاوران بأن یتصل طرفاهما فکأنهما کانا جسما واحدا فإذا وقع تأثیر خارجی علی أحدهما فیسری ذلک التأثیر إلی الآخر کما تسخن بعض جسم بالنار فإنه یتسخن بعضه الآخر أیضا بذلک التسخین و کما استضاء سطح بضوء النیر یستضی‌ء سطح آخر وضعه إلی الأول کوضعه إلی ذلک النیر و إنما قیدنا التأثیر بالخارجی لأن التأثیر الباطنی الذی لا یکون بحسب الوضع لا یسری فیما یجاور الشی‌ء فإذا تقرر هذا (1)فنقول إن الإحساس کالإبصار و غیره هو عبارة عن تأثر القوی الحاسة من المؤثر الجسمانی و هو الأمر المحسوس الخارجی فلا بد هاهنا من علاقة وضعیة بین مادة القوة الحاسة و ذلک الأمر المحسوس و تلک العلاقة لا تتحقق بمجرد المحاذاة من غیر توسط جسم مادی بینهما إذ لا علاقة بین أمرین لا اتصال بینهما وضعا- و لا نسبة بینهما طبعا بل العلاقة إما ربط عقلی أو اتصال حسی فلا بد من وجود جسم واصل بینهما و ذلک الجسم إن کان جسما کثیفا مظلم الثخن فلیس هو فی نفسه قابلا للأثر النوری فکیف یوجب ارتباط المبصر بالبصر أو ارتباط المنیر بالمستنیر فإن الرابط بین الشیئین لا بد و أن یکون من قبلهما لا أن یکون منافیا لفعلهما فإذن لا بد أن یکون بینهما جسم مشف غیر حاجز و لا مانع لوقوع أحد الأثرین أعنی النور من النیر إلی المستنیر أو من البصر إلی (2)المبصر أو تأدیة الشبح من المبصر إلی البصر.


1) لا یقال هذا یقتضی أن یتحقق الإبصار إذا قرب المرئی من البصر قربا مفرطا- لکمال الاتصال حینئذ فأیة حاجة إلی توسط الشفاف لیحصل الاتصال فإنه حاصل بدونه لأنا نقول کل تأثیر خاص مشروط بوضع خاص و اتصال مخصوص فالوضع الخاص أن لا یکون قربا مفرطا و لا بعدا مفرطا و الاتصال المخصوص أن یکون بتوسط الشفاف، س ره

2) التردید للتطبیق علی المذاهب الثلاثة فی الإبصار فالأول ناظر إلی مذهب أصحاب الشعاع و الثانی إلی مذهب شیخ الإشراق و الثالث إلی مذهب الانطباع، س ره

فعلی هذا یظهر فساد قول من قال المتوسط کلما کان أرق کان أولی فلو کان خلاء صرفا لکان الإبصار أکمل حتی کان یمکن إبصارنا النملة علی السماء لا بما ذکروه فی جوابه بأن هذا باطل فلیس إذا أوجب رقة المتوسط زیادة قوة فی الإبصار لزم أن یکون عدمه یزید أیضا فی ذلک فإن الرقة لیست طریقا إلی عدم الجسم لأن اشتراط الرقة فی الجسم المتوسط لو کان لأجل أن لا یمنع نفوذ الشعاع فصح أنه إذا کان رقة الجسم منشأ سهولة النفوذ کان عدم الجسم فیما بین أولی فی ذلک و کانت الرقة علی هذا التقدیر طریقا إلی العدم بل فساده لأنه لو لم یکن بین الرائی و المرئی أمر وجودی متوسط موصل رابط لم یکن هناک فعل و انفعال.

فإن قلت إن الشیخ اعترف بأن هذا النوع من الفعل و الانفعال لا یحتاج إلی ملاقات الفاعل و المنفعل فلو قدرنا الخلاء بین الحاس و المحسوس فأی محال یلزم من انطباع صورة المحسوس فی الحاس بل الخلاء محال فی نفسه و المل‌ء واجب.

قلنا قد مر سابقا أن ملاقاتهما و إن لم یکن واجبا لکن یجب مع ذلک إما الملاقاة و إما وجود متوسط جسمانی بینهما یکون به مجموع المتوسط و المنفعل فی حکم جسم واحد بعضه یقبل التأثیر لوجود الاستعداد فیه و بعضه لا یقبل لعدم الاستعداد فلو فرض أن لیس بین النار و الجسم المتسخن جسم متوسط لم یتحقق هناک تسخین و تسخن لعدم الرابطة و کذا لو لم یکن بین الشمس و الأرض جسم متوسط لم یقبل الأرض ضوءا و لا سخونة

فصل (11) فی انحصار الحواس فی هذه الخمس

الجمهور من الناس زعموا إمکان وجود حاسة سادسة غیر هذه الخمس و الحکماء أنکروا ذلک و احتجوا علیه کما نبه الشیخ فی بعض کتبه من أن الطبیعة (1)لا ینتقل


1) الحجة لا ریب فی استقامة تألیفها إلا أن فی مقدماتها ما هو أصل موضوع- و هو أن الإنسان أکمل الحیوانات أعنی المرکبات العنصریة الحیة و لا بد فی تمام الحجة من بیان هذه المقدمة و توضیح ذلک أن الأعاظم من الحکماء السالفین بنوا الکلام فی ترتیب الخلقة علی ما تعطیه الفنون الطبیعیة السابقة و فن الهیئة و أمثالها- و الذی تعطیه هو أن المرکبات العنصریة الحیة منحصرة فی أنواع الحیوان التی تعیش علی بسیط المرکز و هو الأرض و الأنواع الحیوانیة التی أصبناها بالاستقراء- و حصلنا ما لها من آثار الحیاة بالحس و التجربة أکملها النوع الإنسانی المجهز بالتعقل و الفکر مع ما عنده من أنواع الشعورات الحیوانیة و یستنتج من ذلک أن الإنسان أکمل ما وجدناه من الأنواع الحیوانیة وجودا لظهور باقی مقدمات البیان و استقامتها نعم علینا لو وجدنا نوعا من شعور خاص فی شی‌ء من الحیوان أن نحصل شیئا یسانخه و یماثله فی الإنسان کما هو کذلک و أما بناء علی الفرضیات العلمیة الحدیثة- التی تری جواز کینونیة المرکب الحیوی فی غیر هذه الأرض المسکونة لنا فمن المستصعب- إثبات أفضلیة الإنسان من کل حیوان مفروض غیره بل لا بد من إقامة البرهان علی امتناع وجود نوع حیوانی أکمل و أشرف وجودا من الإنسان و ما أصعبه بالنظر إلی الأصول الدائرة المعروفة فی الفلسفة، ط مد

من نوع أنقص إلی نوع أتم ما لم یستوف جمیع کمالات النوع الأنقص فهکذا الطبیعة لم ینتقل من درجة الحیوانیة إلی درجة فوقها إلا و قد استکملت جمیع ما فی تلک المرتبة- فلو کان فی الإمکان حس (1)آخر لکان حاصلا للحیوان فلما لم یکن حاصلا فی الإنسان- الذی هو أکمل من الحیوان بما هو حیوان علمنا أن لا حاسة فی الوجود غیر هذه

فصل (12) فی المحسوسات المشترکة بینها

زعم بعض الناس أن المحسوس بالذات لیس إلا الکیفیات المحسوسة و غیرها


1) لا یخفی أنه غیر تام علی المشهور من عدم استلزام الإمکان الذاتی الإمکان الوقوعی نعم یتم علی ما هو الحق من أن کل ما له إمکان ذاتی فهو واقع فی عالم العقل إذ یکفی هناک مجرد الإمکان الذاتی و لا یحتاج إلی استعداد مادة و العقل لا محالة فعال فیما دونه إلا أن یحمل الإمکان فی کلام الجمهور علی الوقوعی فتأمل، س ره

محسوسة بالعرض فلیس للحواس محسوس (1)مشترک بالذات و لیس کذلک (2)لأن المراد من المحسوس بالذات ما یحصل منه أثر فی القوة الحاسة و المحسوس بالعرض ما لم یکن کذلک فلیس هو محسوسا بالحقیقة و لکنه مقارن لما هو المحسوس بالحقیقة مثل إحساسنا أبا زید فإن المحسوس بالحقیقة ذلک الشخص لحصول صورة منه فی الحس- و أما کونه أبا فلیس بمحسوس البتة إذ لیس منه فی نفسنا رسم و خیال و شبح بوجه من الوجوه بل العقل یدرک بمقایسته إلی ابنه إضافة الأبوة و هذا بخلاف المقدار و العدد و الوضع و الحرکة و السکون و القرب و البعد و المماسة و المباینة فإنها و إن کانت غیر محسوسة بانفرادها لکنها محسوسة بشرط الإحساس بشی‌ء آخر کاللون و الضوء فی الإبصار و الحرارة و الرطوبة فی اللمس و غیرها فی غیرهما و الشی‌ء الذی یتوقف الإحساس به علی الإحساس بشی‌ء آخر لا یخرج عن أن یکون فی ذاته محسوسا بل المحسوس بالذات ما لا واسطة له فی العروض لا ما لا واسطة له فی الثبوت کما حقق ذلک فی بیان العوارض الذاتیة فی علم المیزان.

فالحاصل أن کل ما یقال إنه محسوس فإما أن یکون بحیث یحصل منه عند الحس أثر أو لا یحصل فإن لم یحصل فهو المحسوس بالعرض و إن حصل فلا یخلو إما أن یتوقف


1) بل محسوس مشترک بالعرض إذ علی هذا المحسوس بالذات منحصر فی الکیفیات المحسوسة الخمسة فلم یکن الکم و الوضع و غیرهما من الأمور المحسوسة بالذات المشترکة بل من المحسوسة بالعرض و المجاز لکن یقول قدس سره لیس کذلک لأنه یحصل منها أثر فی الحس بل تحضر هی نفسها له و المحسوسیة وصف لها بحال أنفسها- لا بحال متعلقاتها فلا معنی لجعلها محسوسة بالعرض مشترکة بل هی محسوسة بالذات بهذا المعنی مشترکة و إن احتاجت فی کونها محسوسة إلی الواسطة فی الثبوت کحرکة الید فإنها واسطة فی الثبوت لحرکة المفتاح لکن لا یحتاج إلی الواسطة فی العروض مثل حرکة السفینة لحرکة جالسها، س ره

2) الکلام لا یخلو عن تشویش و تسامح و محصله أن لکل حاسة محسوسا- لا یشارکها فیه غیرها و أما المشترکات التی یشترک فیها أزید من حاسة واحدة کالبعد و الشکل و نحوهما فإنما یدرک بضرب من الفکر، ط مد

الإحساس به علی الإحساس بشی‌ء آخر أو لا یتوقف فالأول هو المحسوس الثانی و الثانی هو المحسوس الأول أقول هذا بحسب جلیل النظر و أما بحسب النظر الدقیق فالمحسوس بالذات هو الصورة الحاضرة عند النفس لا الأمر الخارجی المطابق لها.

و إذا عرفت ذلک فنقول إن البصر یحس بالعظم و العدد و الشکل و الوضع و الحرکة و السکون بتوسط اللون.

و قال قوم إن الحرکة غیر محسوسة و إن السکون غیر محسوس.

و احتجوا علی الأول بأن الجالس علی سفینة جاریة لا یحس بحرکتها و إن کانت فی غایة السرعة.

و علی الثانی بأن السکون أمر عدمی فکیف یحس به.

و اعلم أن معنی کون الحرکة و السکون محسوسین أن العقل بإعانة الحس یدرکهما- فإن الحس یدرک الجسم تارة قریبا من شی‌ء و تارة بعیدا و هکذا علی التدریج فیحکم العقل بأن ذلک الجسم متحرک خارج من القوة إلی الفعل و أما معنی خروج الشی‌ء من القوة إلی الفعل فلیس من مدرکات الحس لأنه أمر نسبی إضافی و کذا الحس یدرک جسما واقفا فی مکانه غیر زائل فالعقل یحکم باتصافه بالاستقرار و عدم الانتقال و لیس للحس أن یدرک استقرار الجسم أو غیر انتقاله و زواله عن المکان الأول لأن الأول إضافی و الثانی عدمی و شی‌ء من الأمور الإضافیة و العدمیة لیس من مدرکات الحس و لذلک راکب السفینة لما لم یدرک حسه باختلاف أوضاع السفینة و قربها و بعدها بالنسبة إلی جسم آخر خارج عنه لم یشعر بالحرکة فیشبه أن یکون إدراک الحرکة و السکون أمرا ذهنیا بشرکة الحس کالبصر.

و أما اللمس فیدرک أیضا جمیع الأمور المعدودة (1) بتوسط إدراک الصلابة و اللین


1) و من المشترکات للکل الجهة حتی الذوق إذا وصل إلیه طعم من جهة الخارج أو من جهة الحلقوم فیفرق بینهما و أما العظم المقداری ففی غیر البصر و اللمس إدراکه بالعرض مشکل، س ره

و الحر و البرد و نحوها و کذا الذوق یدرک الطعم و بتوسط الطعم یدرک بالعظم- بأن یدرک طعما کثیرا و یدرک بالعدد بأن یجد طعوما مختلفة فأما إدراکه (1)للحرکة و السکون فضعیف جدا بل لا یکون إلا بالاستعانة باللمس.

و أما الشم فإنه لا یدرک شیئا من ذلک إلا العدد بإعانة من العقل و هو أن یعلم أن الذی انقطعت رائحته غیر الذی حصلت ثانیا.

و أما السمع فإنه لا یدرک العظم و لکنه یدل العقل بشرکته بأن الأصوات القویة لا یحصل فی غالب الأمر إلا من الجسم العظیم و بالجملة فإدراک البصر لهذه الأشیاء المعدودة أقوی و إن کان إدراکه أیضا بإعانة من العقل و إن سألت الحق فاعلم أن لا شی‌ء من الإدراک الحسی إلا و قوامه بالإدراک الخیالی و لا شی‌ء من التخیل إلا و قوامه بالتعقل کما أن الحس لو جرد عن العقل لم یکن موجودا و لا أمکن وجوده منحاذا عن العقل و لیس الحواس بالقیاس إلی مستعملها کالآلات الصناعیة بالقیاس إلی مستعملها حیث یتصور للقدوم و المنحت وجود و إن فرض عدم النجار و لا یتصور للسمع و البصر وجود مع قطع النظر عن القوة العقلیة فی الإنسان و عن النفس الحیوانیة فی غیره من الحیوان و کذا لا یتصور للنفس وجود إلا بالعقل و لا للعقل وجود إلا بالباری جل ذکره و قد انجر الکلام إلی هذا المطلب و لیس هاهنا محل تحقیقه و کأنه قد مرت الإشارة إلیه سابقا فإذا کان الأمر فی الحواس ما ذکرناه فهکذا یجب أن یعلم الحال فی المحسوسات فکل محسوس فهو معقول بمعنی أنه مدرک للعقل بالحقیقة لکن الاصطلاح قد وقع علی تسمیة هذا الإدراک الجزئی الذی بوساطة الحس بالمحسوس قسیما للمعقول أعنی إدراک المجردات الکلیة هذا.

و ربما توهم بعض الناس أنه لا بد للحیوان من حس آخر غیر هذه الخمسة لإدراک تلک الأمور المعدودة و هذا باطل لما علمت أن تلک الأمور من المحسوسات المشترکة- التی یدرک بکل واحد من هذه الخمسة فهی غیر محتاجة إلی حس سادس بل لو کان فی الوجود حس آخر کان معطلا من جهة أن الحواس الخمس بل بعضها وافیة بإدراک هذه الأمور و التعطیل مستحیل کما علمت فی الوجود


1) أی الأینیة و أما الکیفیة فقویة کما لا یخفی، س ره

الباب الخامس من علم النفس فی الإدراکات الباطنة و فیه فصول

فصل (1) فی الحس المشترک و یسمی نبطاسیا أی لوح النفس

اشارة

و هی قوة مودعة فی مقدم الدماغ عند الجمهور (1)و عندنا قوة نفسانیة استعداد حصولها فی مقدم الدماغ بل فی الروح المصبوب فیه یتأدی إلیها صور المحسوسات الظاهرة کلها و الحواس بالنسبة إلیها کالجواسیس الذین یأتون بأخبار النواحی إلی وزیر الملک.

و احتجوا علی إثباتها بحجج ثلاث
إحداها أنا نحکم بأن هذا الأبیض حلو أو لیس هذا ذاک

و القاضی علی الشیئین یجب أن یحضره المقضی (2)

و الجواب أن النسبة فی الصور صوریة کما أنها فی المعانی معنویة ففوقیة السماء علی الأرض وضعیة و فوقیة النفس علی القوی معنویة و الأولی درکها وظیفة الحس المشترک و الثانیة درکها وظیفة الوهم إن کانت جزئیة، س ره

علیهما و هذا القاضی الحاکم لیس هو العقل فقط بلا توسط حاسة أما أولا فلأن إدراکه للمحسوسات لا یکون

1) و لذا أشکل علیهم المعاد الجسمانی و وقع بعضهم فی القول بالتناسخ- و أما عند المصنف قده فالبطن المقدم من الدماغ مظهره لا محله کما قال قوة نفسانیة أی هی من صقع النفس لا البدن و قال استعداد حصولها أی لا أن نفس حصولها فیه کما أن النفس استعداد حصولها فی البدن لا أن حصولها فیه، س ره

2) اعترض علیه بأن الحاکم لا بد و أن یحضره الطرفان و النسبة و هی أمر معنوی مدرک للوهم فلا یثبت بهذه الحجة الحس المشترک.

إلا بآلة جزئیة و أما ثانیا فلأن هذا الحکم قد یقع من الحیوانات التی لا عقل لها- إذ لو لا ذلک لتعذرت علیها الحیاة و لو لم یکن الشم و الشکل دالا لها علی الصورة المطلوبة لم تطلبها أو علی الصورة المهروب عنها لم تهرب عنها فظهر أن للمحسوسات الظاهرة اجتماعا فی قوة جزئیة إدراکیة و لیس شی‌ء من الحواس الظاهرة کذلک فلا بد من مدرک باطنی جزئی و هو المسمی بالحس المشترک.

و هذه الحجة (1)لا یخلو عن ضعف إذ العقل فی الإنسان و الوهم فی الحیوان- جامع لجمیع القوی المدرکة و غیرها و هو الحاکم علی مدرکاتها و المستعمل للجمیع- فیکفی للحکم بأن هذا الأبیض هذا الحلو إذا أبصر بیاض السکر ببصره و إدراک حلاوته بذوقه و أیضا إذا عقلنا الإنسان (2)الکلی ثم شاهدنا شخصا معینا منه حکمنا بأن هذا


1) أقول بل هی قویة متینة- بیانها أنه کما أن الهیولی و الصورة اللتین هما نوعان من الجوهر لیسا جسما بل اللتان تأدی ترکیبهما إلی الوحدة و صارتا نوعا واحدا آخر منه و هو الجسم کذلک البیاض الذی فی البصر و الحلاوة التی فی الذوق لیسا مناط الحکم- بأن هذا السکر هذا الحلو و کذا نفس ترکیبهما الحقیقی فإنه عمل المتصرفة التی شأنها الفعل لا الدرک فإن عملها کانضمام شی‌ء إلی شی‌ء بفعل الطبیعة کأن نضم شیئا إلی شی‌ء بخشبة حیث لا شعور للخشبة بالانضمام الذی هو عملها بل الحکم إدراک الترکیب و الانضمام الحقیقی فإنه تصدیق و التصدیق قسم من العلم و لذا یقال إنه إدراک أن النسبة واقعة أو لیست بواقعة فهذا الحکم الجزئی أعنی إدراک هذه الهیئة الترکیبیة من الحس المشترک و لیس من العقل لأنه لا یدرک الجزئی و لا یحکم حکما جزئیا فی مقامه العالی و إن قلنا بدرکه للجزئیات کما هو الحق فإنما هو فی مقامه النازل أعنی مقام الحواس و العقل النازل الحاکم حکما جزئیا هو الحس المشترک و لو أدرک الجزئیات المحسوسة فی مقامه العالی فأیة حاجة إلی إثبات الحواس، س ره

2) أقول هذا لیس ترکیبا حقیقیا و اتحادا واقعیا بل هی وحدة حقیقیة فلا یحتاج إلی قوة علی حدة بل المعنی بالحکم و الاتحاد هنا أن زیدا مثلا رقیقة الإنسان و الإنسان حقیقته فزید مادی محدود و الطبیعة المرسلة الإنسانیة مجردة فکیف یکون هو هی کما إذا کانا جزئیین أو کلیین إلا من باب سنخیة الرقیقة مع الحقیقة فکما لا یحصل من مادی و مجرد نوع واحد طبیعی کما مر کذلک لا حاجة هنا إلی قوة واحدة حقیقیة بل یکفی القلب المعنوی لهذا و من ثم یسمی الجوهر المدرک للکلیات و الجزئیات فی اصطلاحات العرفاء بالقلب، س ره

الشخص إنسان مع أن الإنسان کلی معقول و الشخص جزئی محسوس فلو کان الحاکم علی الشیئین لا بد و أن یدرکهما بالذات فلزم أن یکون هاهنا قوة مدرکة غیر العقل- و غیر الحس تدرک للمعقول و المحسوس جمیعا لأن إدراک العقل مقصور علی الکلیات- و إدراک الحس مقصور علی الجزئیات فلو وجب للحاکم علی الجزئی بالکلی أن یدرک الطرفین جمیعا بلا واسطة قوة أخری یکون آلة له فیلزم إما استحالة هذا الحکم و إما وجود قوی أخری لا یکون عقلا و لا حسا و اللازم بقسمیه باطل فکذا الملزوم.

قال بهمنیار (1)و عندی أنه لیس یجب أن یکون الحاکم بأن هذا اللون هو هذا الطعم مدرکا للصور المحسوسة کما أنه إذا أثار الإبصار الشهوة لم یجب أن یکون القوة الشهوانیة دراکة بل یصح أن یکون النفس مدرکة للطعم بالذوق و اللون بالبصر- ثم یحکم قوة أخری بأن هذا الطعم لشی‌ء هذا لونه انتهی.

أقول لا غبار علی کلامه هذا و لا یرد علیه ما أورده صاحب المباحث بقوله و هذا جهل مفرط و لعله نسی ما حفظه فی أول المنطق من أن کل تصدیق لا بد فیه من تصورین فمن لم یکن متصورا للعالم و الحادث کیف یمکنه الحکم بثبوت أحدهما للآخر انتهی و ذلک لأن المراد من قوة أخری فی قوله ثم یحکم قوة أخری قوة إدراکیة کالعقل (2)فی الإنسان و الوهم فی سائر الحیوانات فمعناه أنه یحکم العقل أو الوهم بعد تنبهه بوسیلة الذوق علی الطعم و بوسیلة الإبصار علی اللون بأن هذا الطعم


1) یعنی أن العقل مع کونه غیر مدرک للجزئیات یحکم فیما بینها فصح أن الحاکم لیس یجب أن یدرک الطرفین و یرد علیه ما أوردناه علی المصنف قده مع أن الحاکم إن لیس یدرک الصور الجزئیة فکیف یحکم کما قال الإمام و إن یدرک بالقوی و الآلات بأن یکون الصور فیها و لکن لا علم لذی الآلة بها فکیف یحکم أیضا و إن انعکس من القوی و الآلات إلی صفحة ذاته فحیث یجوز انطباع الصور المحسوسة فیها مع تجردها و تنزهها فأیة حاجة إلی القوی، س ره

2) فقول بهمنیار قوة أخری بالنسبة إلی الذوق و البصر لا بالنسبة إلی النفس- و الأولی أن یقال بقوة أخری، س ره

لما له هذا اللون فمن أین لزم (1)هاهنا حصول التصدیق من غیر تصور الطرفین و قول الحکماء أن العقل لا یدرک الجزئیات و الوهم لا یدرک المحسوسات الظاهرة معناه أن العقل لا یدرک الجزئیات بذاته من غیر استعانة بآلة إدراکیة کالحس و الوهم و کذا الوهم لا یدرک بذاته المحسوسات من غیر توسط الحواس و إلا فلا مدرک بالحقیقة للکلیات- و الجزئیات فی الإنسان إلا القوة العاقلة و فی الحیوانات لا مدرک للموهومات و المحسوسات إلا الوهم فهذا الاعتراض إنما نشأ عن قصور التأمل و سوء الفهم و قلة الممارسة لکلماتهم.

الثانیة أنا نری قطر النازل خطا مستقیما

و الذیالة المتحرکة بالاستدارة علی العجلة دائرة و النقطة فی الخارج لیس خطا و لا دائرة فإذن تلک الأشباح فی الحس و لیس محلها هو القوة الباصرة.

أما علی مذهب أصحاب الشعاع و من یکون المبصر عنده هو الأمر الخارجی فهو بین.

و أما علی مذهب من یری أن الإبصار بحصول شبح المرئی فلأن حضور المادة شرط فی الإبصار و فی کل إحساس فالبصر لا یدرک المبصر إلا حیث یکون فبقی أن ذلک الأشباح و التمثیل فی قوة أخری و لیست هی النفس فهی قوة أخری جزئیة.

و اعترض علیه صاحب المباحث بأنکم استدللتم بهذا علی أن الرؤیة بالانطباع فی البصر و الآن جعلتموه دلیلا علی إثبات الانطباع فی الحس المشترک و قد سبق الإیراد علیه بهذا و الذی نقوله الآن أنه لم لا یجوز أن یکون محل الانطباع هو الروح الباصرة و القوة الباصرة فینطبع فی الروح الباصرة حین ما کان فی حیز ثم قبل انمحاء هذه الصورة- ینطبع فیها صورة الجسم عند ما یکون فی حیز آخر فإذا اجتمعت الصورتان فی البصر شعرت القوة الباصرة بها فلا جرم أحست القوة الباصرة بالنقطة علی مثال الخط.


1) هذا و إن لم یلزم لأن تصور الطرفین أعم من أن یکون بلا واسطة أو بواسطة- لکن إدراک الحکم الجزئی لم یتحقق مطلقا لو لا الحس المشترک و عندی أن مراد بهمنیار بقوة أخری الحس المشترک و بنفی الإدراک هو الإدراک بلا واسطة، س ره

و أیضا الشیخ الرئیس قد سلم أن البصر یدرک الحرکة و یستحیل إدراک الحرکة إلا علی الوجه المذکور.

أقول الحجة علی أن الإبصار لا بد فیه من تمثل شبح المرئی و صورته عند النفس قد مضت من غیر الاستعانة بما ذکره و أما تجویز کون بقاء الارتسامات فی البصر حتی یدرک النقطة خطا فلیس بجائز لأن الحس الظاهر قوة مادیة لا یدرک شیئا إلا بمشارکة الوضع و ما لا وضع له بالقیاس إلی موضوعها فلا یتأثر و لا ینفعل موضوعها منه فلا یقع الإدراک به إذ لا شبهة فی أن القطرة عند حصولها فی کل موضع یبطل کونها فی الموضع السابق علیه و المنعدم لا وضع (1)له و ما لا وضع له لا یؤثر فی قوة جسمانیة- فلو کان البصر إدراک صورة النقطة علی وضع خاص بعد انمحائها عن ذلک الوضع لزم وجود الشی‌ء بلا سببه و لزم أن یکون الحس الظاهر مدرکا للمغیبات و إدراک المغیبات مقصور علی الحس الباطن لکونها غیر منطبعة فی المادة عندنا و کما أن البداهة شاهدة- علی أن الحواس الظاهرة لا تدرک الأمور الماضیة و الأمور المستقبلة فالبصر لا یدرک لونا موجودا فی الأمس و الشم لا یدرک رائحة موجودة فی الغد فکذلک (2)الحکم هاهنا- و أما أن الشیخ سلم أن البصر تدرک الحرکة فقد مر بیانه من أن ذلک بانضمام العقل بضرب من القیاس لا أن البصر یدرک بإدراک واحد دفعی أجزاء الحرکة فلو ارتسمت أجزاء الحرکة دفعة کما فی القطرة النازلة و الشعلة الجوالة فذلک فی الحس المشترک لا فی الحس الظاهر.

الحجة الثالثة و هی أقوی الحجج

الحجة الثالثة و هی أقوی (3)الحجج

إن الإنسان یدرک صورا لا وجود لها فی


1) و ما هو الموجود واحد من الأکوان إلی بدل و الفرد المنتشر من الأیون، س ره

2) أی لا فرق بین الماضی و الآتی بقرون و أحقاب و بینهما بثوانی و ثوالث فلو کان هذان مدرکین للبصر کان ذلک أیضا مدرکین له و الجمیع مشترکة فی المغیبة أیضا، س ره

3) بل هی أخف مؤنة عما ذکره قدس سره بأن یقال لو لم یکن الحس المشترک موجودا لم یتحقق التخیل أصلا و إن کان من غیر هؤلاء المذکورین لأن شأن الخیال لیس إلا حفظ المحسوسات الخمس و استمساکها و أما إدراکها فی الخیال فبالحس المشترک- لأن کلا من القوی التی فینا لها مقام معلوم و لیس لها إلا شأن واحد کالقوی و الطبائع التی فی العالم فالإدراک الخیالی فی أن حیوان ناطق أو صامت بالحس المشترک و حفظ الصور و إن کان حفظ هذا الإدراک الذی فی الخیال بالخیال، س ره

الخارج مثل ما یعرض للمبرسمین و کما یعرض للنائم فی رؤیاه فإنه یشاهد صورا عظیمة محسوسة و أصواتا مسموعة متمیزة عن غیرها و کذلک الذی یشاهدها أصحاب النفوس الشریفة کالأنبیاء و الأولیاء ع حین سلامة حواسهم من الصور البهیة و الأصوات الحسیة لا یرتابون فیها و یمیزون بینها و بین غیرها و کذلک ضعفاء العقول قد یرون عند الدهشة و الخوف فی الحروب و الزلازل و غیرها لانزعاج نفوسهم عن عالم الظاهر صورا مناسبة لأحوالهم فإذا لتلک الصور وجود فإن العدم المحض یمتنع أن یتمیز عن غیره و لیس وجودها فی الخارج و إلا لرآها کل من کان سلیم الحس- فإذا تلک الأمور وجودها لمدرک آخر غیر القوة العقلیة فإن العقل یمتنع أن یدرک الأجسام و الأبعاد و الأشکال المقداریة و غیر الحس الظاهر لأن هذه الصور فی الأغلب- یدرک عند رکود الحواس و تعطلها و کذا یدرک فی المنام و قد یدرک فی الیقظة المبصر عند غموض العینین فبقی أن یکون المدرک لها قوة باطنة غیر العقل و لیس الخیال مدرکا لها لأن الخیال حافظ و إلا لکان کل ما کان مخزونا فیه متمثلا مشاهدا و لیس کذلک فبقی أن یکون المدرک لها قوة أخری و هی الحس المشترک و موضع تعلقها مقدم الدماغ عند التجویف الأول و مظهر إدراکاته هو الروح المصبوب هناک و هذا الروح کالمرآة التی تظهر بسبها لخلوها عن الألوان مع قابلیتها صور الألوان من غیر أن ینطبع فیها صورة فهکذا تلک الروح لبساطتها و صفائها و اعتدالها یصیر سببا لظهور الأشباح الغیبیة علی النفس من مثل (1)المحسوسات فیدرکها النفس بهذه القوة التی هی آلة لإدراک المحسوسات الغائبة من الحواس و هو المطلوب.

و استدل من نفی هذه القوة بوجهین- الأول أن النائم قد یری فی نومه جبلا من الیاقوت و بحرا من النار و هذه الصور العظیمة یستحیل انطباعها فی جرم الدماغ لاستحالة انطباع العظیم فی الصغیر- فإذن محل هذه الصورة لیس قوة جسمانیة بل جوهر النفس فبطل القول بهذه القوة


1) مثل بضمتین، س ره

الثانی أنا کما علمنا ببداهة العقل أنا لا نذوق الطعوم و لا نشم الروائح بالأیدی و الأرجل کذلک علمنا بالضرورة إنا لا نذوق و لا نلمس بالدماغ.

أقول أما الأول فلا یرد علینا لأنا لا نقول بانطباع الصور المدرکة و حلولها فی جرم من الأجرام بل هی قائمة بالنفس قیاما غیر الحلول و الانطباع و کذا الثانی فإن الدماغ لیس محل الانطباع و لا أیضا إلیه حاجة فی إدراک النفس للصور بعد حصولها من طریق الحواس و لا فی إدراک المغیبات بعد حصول الاستعداد لها إنما الحاجة إلیه فی کونه محل القوة و الإمکان لحدوث الصورة بسبب الرجحان و حامل استعداد النفس للاتصال بمبدإ التصویر و التمثیل أما کون تلک الصور العظیمة منطبعة فی جزء من الدماغ- فنحن ننکره غایة الإنکار إذ قد أقمنا البرهان علی کون الصور الخیالیة غیر موجودة فی هذا العالم إذ لیست من ذوات الأوضاع و مع ذلک لا بد من إثبات قوة أخری غیر النفس لمغایرة مدرک الجزئیات لمدرک الکلیات لأن الجزئی بما هو جزئی تباین فی الوجود للکلی بما هو کلی أی عقلی و المدرک أبدا من نوع المدرک بل عینه کما علمت- فمدرک الجزئی غیر مدرک الکلی

فصل (2) فی الخیال

اشارة

قوة الخیال و یقال لها المصورة (1)هی قوة یحفظ بها الصورة الموجودة فی الباطن.

و استدلوا علی مغایرتها للحس المشترک بوجوه ثلاثة
الأول أن الحس المشترک له قوة قبول الصور

و الخیال له قوة حفظها و قوة القبول غیر قوة الحفظ بوجهین


1) باشتراک الاسم بینها و بین مصورة النبات و لعلک تقول ینبغی إطلاق المصورة علی الحس المشترک لأنه مصور للخیال حیث إنه مدرک لا الخیال قلنا لما کان الحس المشترک کمرآة ذات وجهین وجه إلی الخارج و وجه إلی الداخل کان الخیال مصورا لوجهه الداخلی و یحتمل فتح الواو، س ره

أحدهما أن القبول قد یوجد من غیر حفظ کما فی الماء إذ فیه قوة قبول الأشکال دون حفظها فلو کان (1)أحدهما عین الثانی لم یجز الانفکاک.

و ثانیهما أن القبول (2)منشؤه الإمکان و الاستعداد و الحفظ منشؤه الوجوب و الفعلیة فهما حیثیتان متخالفتان مکثرتان لذات الموضوع.

و الاعتراض (3)علیه بأن هذا مبنی علی قاعدة أن الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد نشأ من قلة التدبر و قصور البضاعة فی الحکمة کما مر ذکره.

الثانی أن الحس المشترک حاکم علی المحسوسات مذعن لها

و الخیال غیر حاکم بل حافظ فقط و الشی‌ء الواحد لا یکون حاکما و غیر حاکم.

و اعترض (4)بأنه لم لا یجوز أن یکون القوة الواحدة تارة تکون حاکمة و تارة تکون حافظة.

الثالث أن صور المحسوسات قد تکون مشاهدة و قد تکون متخیلة

الثالث (5)أن صور المحسوسات قد تکون مشاهدة و قد تکون متخیلة

و المشاهدة


1) المقصود إثبات المغایرة علی سبیل الکلیة أی لو کان أحدهما عین الآخر- لما وقع ذلک فی مورد أصلا فإذا وقع علمنا المغایرة و لیس المقصود التمثیل کما یشعر به قوله کما فی الماء فلا یرد اعتراض الإمام ثم إن هذا إثبات للتعدد من جهة الانفکاک کما أن الدلیل الثانی و کذا الثانی من الأول و الثالث إثبات له من جهة تقابل الفعلین و هاتان کانتا مناط تعدد القوی کما مر فی محله، س ره

2) اعترض الإمام علیه بأن الخیال أیضا قابل للصورة أولا ثم یحفظها و الجواب أن القبول فی الخیال معناه الموضوعیة و الإنشاء، س ره

3) هذا الاعتراض یناسب أصل المدعی لا الدلیل و قد مر فی بیان تعدد القوی- و بناء الدلیل علی امتناع اجتماع المتقابلین، س ره

4) أقول هذا الاعتراض مدفوع بأن الحفظ قد یوجد بدون الحکم و الإذعان- کما أن العقل الفعال حافظ للکواذب غیر مذعن لها فهذا مثل القبول و الحفظ فکیف تم هذا دون ذاک، س ره

5) أری أن هذه الحجة مدخولة فإن المراد بالتخیل إن کان هو حفظ الصورة- عادت إلی الحجة الأولی و إن کان هو التصرف فی الصور أو إدراکها کانت حجة لإثبات المتخیلة أو الواهمة دون الخیال و الأولی أن یحتج علی الخیال بالتذکر فإنا ربما أحسسنا صورة و نتذکر أنها الصورة التی کنا أحسسناها قبل ذلک بزمان و لا یتأتی الحکم بالعینیة إلا مع انحفاظ الصورة فی محل ثابت و هو الخیال تأمل فیه، ط مد

غیر التخیل فالحس المشترک یشاهد تلک الصور و الخیال یتخیلها فهما قوتان متغایرتان- و اعترض صاحب المباحث المشرقیة بأن الصور المعقولة قد لا یکون النفس مشاهدة لها ناظرة إیاها بل ذاهلة فتلک الصور فی هذا الوقت فی أی خزانة تکون- فإن قلتم إنه إذا أقبلت النفس إلی المبدإ الفیاض فاضت علیه تلک الصورة- و إذا أعرضت انمحت و بطلت لکن النفس متی أحکمت ملکة الاتصال بالعقل فیکون متی تأهبت لإدراک تلک الصور فاضت علیها منه.

قلنا فلم لا یجوز أن یکون کذلک فی الصور الخیالیة حتی أن الحس المشترک متی تأهبت لاستحضار تلک الصور فاضت (1)علیه من المبدإ الفعال.

أقول القوة التی قد حصلت لها ملکة التوجه أو الاتصال بجوهر فعال یفیض علیها الصور من غیر تجشم اکتساب جدید بفکر أو إحساس غیر القوة التی لم تحصل لها یعد هذه الملکة بل تحتاج فی إدراکه إلی کسب کالإحساس کما فی الحس المشترک أو الفکر کما فی النفس فإن النفس بما هی نفس لیس لها أن تدرک المطالب النظریة متی شاءت من غیر طلب و کسب إلا بواسطة ملکة عقلیة یحصل لها بعد تعدد الإدراکات و تعاقب الأفکار و ترادف الأنظار و قوة تلک الملکة نور عقلی راسخ الوجود فاض علیها من المبدإ و هو عندنا جوهر (2)فوق النفس و دون العقل الفعال فهکذا نقول فی هذا المقام- إن إدراک المحسوسات أولا غیر محتاج إلی ملکة بل إلی شی‌ء کاسب من حس أو شی‌ء آخر و أما حفظها فیحتاج (3)إلی زیادة ملکة و شدة فی القوة المدرکة حیث یمکنها استحضار ما وقع الذهول عنه من الصور المحسوسة بعد غیبة أسبابها عن الحس و قد سبق


1) المراد به عالم المثال أو النفس المنطبعة الفلکیة أو الصور و الناقور الوارد فی الشرع و لیس المراد به الواجب تعالی أو العقل الفعال لأن المجرد لا یکون محل الأشباح و الصور الجزئیة الخیالیة و هو ظاهر، س ره

2) و هو العقل بالفعل، س ره

3) و هی أثر الخیال فإن عنیتم بالمبدإ الفعال تلک الملکة فلا نزاع فی المعنی- و إن عنیتم به أمرا خارجیا فلیس کذلک لأن الوجدان حاکم بأن تلک الملکة لیست خارجة عنا و الحاصل أن الإدراک الذی هو حال غیر الإدراک الذی هو ملکة و الأول یتم بالحس المشترک و الثانی بالخیال، س ره

أن القوة المسترجعة لا توجد فی المادیات علی أن إثبات المغایرة بین الحس المشترک و الخیال لیس عندنا من المهمات التی یختل بإهمالها شی‌ء من الأصول الحکمیة فلو کانا قوة واحدة لها جهتا نقص و کمال لم یکن به بأس و العمدة إثبات أنها قوة جوهریة- باطنیة غیر العقل و غیر الحس الظاهر و لها عالم آخر غیر عالم العقل و عالم الطبیعة و الحرکة و هذه القوة قد أقمنا البرهان علی تجردها من البدن و أجزائه و بها یتحقق أحوال القبر و ثوابه و عذابه و أحوال البرزخ و بعث الأجساد و موضع تصرفها کل البدن و سلطانها فی آخر التجویف الأول و آلتها الروح الغریزی الذی هناک

فصل (3) فی المتخیلة و الواهمة و الذاکرة

أما المتخیلة

فتسمی مفکرة أیضا باعتبار استعمال الناطقة إیاها فی ترتیب الفکر و مقدماته فقد احتجوا علی مغایرتها لسائر القوی المدرکة بأن الفعل و العمل غیر الإدراک و النظر فإن لنا أن نرکب الصور المحسوسة بعضها ببعض و نفصلها بعضها عن بعض لا علی النحو الذی شاهدناه من الخارج کحیوان رأسه کرأس إنسان و سائر بدنه کبدن فرس و له جناحان و هذا التصرف غیر ثابت لسائر القوی فهو إذن لقوة أخری.

و اعترض بأنه إن کان لهذه القوة إدراک کان الشی‌ء الواحد مدرکا و متصرفا و إن لم یکن لها إدراک مع أنها متصرف بالتفصیل و الترکیب بطل قولهم القاضی علی الشیئین- لا بد و أن یحضره المقضی علیها.

و أیضا استخدام الوهم إیاها تصرف فیها فإذن الوهم مدرک متصرف معا.

و أجاب المحقق الطوسی عن الأول أن هذه القوة لیست مدرکة و تصرفها فی شیئین (1)


1) قد مر منا أن شأن المتصرفة العمل کالانضمام و الترکیب الصادرین عما لا شعور له فلذلک یقتضی الحضور لا الإدراک فجواب المحقق قدس سره فی الحقیقة منع دخول هذا فی قولهم القاضی علی الشیئین إلخ لأن هذا تصرف و عمل فأین هو من الحکم الذی هو إدراک أن النسبة واقعة، س ره

یقتضی حضورهما لا إدراکهما إذ لا یجب أن یکون کل حاضر متصرف فیه مدرکا.

و عن الثانی أن الشی‌ء الواحد یمکن أن یکون مدرکا و متصرفا من وجهین مختلفین أحدهما بحسب ذاته و الآخر (1)بحسب آلته أو کلاهما بحسب آلتین- و موضع تصرف هذه القوة هو الجزء الأول من التجویف الأوسط و هی قوة للوهم و بتوسطه للعقل.

و أما القوة الوهمیة

فقد احتجوا علی مغایرتها بأن قالوا إنا نحکم علی المحسوسات بأمور لا یحس بها و لا صورة لها فی المواد و هی إما أمور لیس من شأنها أن یحس بها کالعداوة التی یدرکها الشاة من الذئب و المحبة التی تدرکها السخلة من أمها- و إما أمور یمکن أن یحس بها کما إذا رأینا (2)شیئا أصفر حکمنا بأنه عسل و حلو- فإن ذلک لا یؤدی إلیه الحس فی هذا الوقت فالقوة التی تدرک هذه الأمور هی الوهم لکن یدرک القسم الأول أعنی المعانی المتعلقة بالجزئیات بذاته و القسم الثانی أعنی الصور الغیر الموجودة باستخدام المصورة و لا یجوز أن یکون شیئا من القوی المذکورة- إذ إدراکاتها مقصورة علی الصور المحسوسة و هذا یدرک المعانی فهی إذن قوة أخری و موضع تصرف (3)الوهم الدماغ کله لکن الأخص به هو التجویف الأوسط.

و اعلم أن الوهم عندنا و إن کان غیر القوی التی ذکرت إلا أنه لیس له ذات


1) جعل المعترض الاستخدام تصرفا فإذا کان التصرف بالآلة ننقل الکلام إلی استخدام تلک الآلة فیلزم توسط الآلة بین الآلة و ذی الآلة و یتسلسل مع کونها محصورة بین حاصرین مع أنه لا قوة أخری واسطة إن أرید بالآلة مثل القوی و بعید أن یراد بها مثل الروح البخاری و الأعضاء فالحق فی الجواب أن الإدراک و التصرف هنا واحد فإن تصرف الوهم فیها عین إدراکها و هکذا من کل عال بالنسبة إلی السافل فإن النفس أیضا تستخدم القوی و تدرکها لکن إدراکها عین استخدامها لأن علمها بالقوی حضوری کما مر فکما أن الواجب تعالی علمه قدرته کذلک النفس بالنسبة إلی القوی، س ره

2) أی مع أنه لم یکن عسلا فی الواقع فمدرک هذا الحکم الغلط هو الوهم- کما أن الحکم الصحیح بأنه عسل إذا کان عسلا مدرکه الحس المشترک، س ره

3) لأنه رئیس القوی الحیوانیة جمیعا و لأن المتخیلة التی هی آلة الوهم تتصرف فی البطن المقدم و المؤخر، س ره

مغایرة للعقل بل هو عبارة عن إضافة الذات العقلیة إلی شخص جزئی و تعلقها به و تدبیرها له فالقوة العقلیة المتعلقة بالخیال هو الوهم کما أن مدرکاته هی المعانی (1)

و ثانیهما أن یکون إدراک المعانی الجزئیة التی انحصرت فی الإضافات الاعتباریة- فی الحیوانات العجم باتصال خیالها بأرباب أنواعها إذ لا عقل لها حتی یکون وهمها عقلا مقیدا و لو کانت ثمرة هذا الکلام منه عدم تأصل وجود إبلیس و الأبالسة کما قالوا فی آثارها إن الشر مجعول فی القضاء و اللوح بالعرض فلیقتصر علی الوهم الغالط و أحکامه الغلط کحکمه بأن هذا الأصفر عسل کما مر و کدرک الخوف من المیت و لا یتعدی إلی الوهم الذی کالکلب المعلم و إلی الحاکم بالمحبة علی الأب المحب و التصدیق و نحوهما و الخوف من العدو المتغلب و لو کان العذر عدم عدهم مدرکات الوهم عالما علی حدة مثل مدرکات الخیال کان تعبدا علی أنه جاز أن یکون ذلک لعدهم إیاها من الملکوت الأسفل لکونها معان جزئیة قائمة بنفوس قائمة بالصور الملکوتیة و الملکیة أو من الملکوت الأعلی لشرافة المعنی و ظنی أن الداعی له علی ذلک التوغل فی التوحید و حبه إذ الأفراد المنتشرة من المعانی حیث کانت المکثرات الصوریة فیها من الأشکال و الأوضاع و الأحیاز و الجهات و غیرها مفقودة بخلاف الأفراد المنتشرة من الطبائع الصوریة أمکن له توحیدها لکن الموضوعات و الأزمنة و غیرها موجودة و العجب أنه ذکر هذا فی مواضع منها مفاتیح الغیب، س ره

الکلیة

1) هذا لو تم لتم أن الوهم هو العقل المقید و لیس فلیس لأن المحبة التی هی من مدرکات الوهم لیست من الانتزاعیات التی لا فرد لها و لا من الکلیات المنحصر نوعها فی شخص علی أنه لو انحصر لثبت الوهم أیضا بل من الکلیات المنتشرة الأفراد و أفرادها محبة هذا الإنسان و هذا الغنم بولده و ذاک الحمار و غیرهما- و هکذا محبة هذا الإنسان بولده و بزوجه و بکل شی‌ء یحبه و فی یوم واحد یرد علیه ألف محبة بل تزید فلا شبهة أن هذه المیول و الأشواق و المحبات أو ما شئت فسمها جزئیات معنویة قائمة بالمعنی الذی هو النفس لم تکن ثم کانت و تزول فیما وجدت- فهذا المعنی الجزئی لا بد له من مدرک للتضایف بین المدرک و المدرک و لا یصلح لدرک هذه المعانی الجزئیة الوجدانیة الحواس الظاهرة و الحس المشترک و الخیال لأن وظیفتها إدراک الصور و حفظها و هذه معان و لا العاقلة لأن شأنها درک الکلیات- و هذه جزئیات و جزئیتها لیست بمجرد الإضافة فلا بد من قوة أخری غیر الحس و الخیال و غیر العقل و هی مرادهم بالوهم و لا یجد العقل فرقا بین البیاض و بین المحبة فی کونها من الأنواع المنتشرة الأفراد إلا أن أفراد البیاض من الصور و المحسوسات و أفراد المحبة من المعانی الوجدانیات و قس علیها العداوة و الکراهة و نحوهما و تتمیم کلامه قدس سره یبتنی علی شیئین- أحدهما أن لا یکون للمحبة و العداوة و أمثالهما جزئیات حقیقیة إلا نسب کلیاتها إلی الصور الجزئیة و لیس کذلک کما قلناه 216 و کما صرح نفسه فی مبحث الإرادة و الکراهة من الإلهیات بقوله الإرادة و الکراهة کیفیة نفسانیة کسائر الکیفیات النفسانیة و هی من الأمور الوجدانیة کسائر الأمور الوجدانیات مثل اللذة و الألم بحیث یسهل معرفة جزئیاتها و قال بعد أسطر و لاقتران إدراک جزئیات کل منها بإدراک جزئیات أمور أخری إلخ.

المضافة إلی صور الشخصیات الخیالیة و لیس للوهم فی الوجود ذات أخری غیر العقل- کما أن الکلی الطبیعی و الماهیة من حیث هی لا حقیقة لها غیر الوجود الخارجی أو العقلی.

و الحجة علی ما ذکرناه أن القوة الوهمیة إذا أدرکت عداوة شخص معین فإما أن تکون مدرکة للعداوة لا من حیث إنها فی الشخص المعین أو لم یدرکها إلا من حیث إنها فی الشخص المعین فإن کان الأول فالوهم قد أدرک عداوة کلیة- فالوهم هو العقل و إن کان الثانی فمن الظاهر المکشوف فی العقل أن العداوة (1)


1) فیه ما لا یخفی فإن انکشاف هذا المعنی عند العقل لا یوجب أن تدرک قوة من القوی خلافه کما أن البصر و اللمس یخطئان فی أمور کثیرة یحسانها و العقل یحکم بخلاف ما أدرکاه و أیضا لا نسلم أن العداوة لو کانت قائمة بالشخص وجب أن تکون مدرکة و الجسمیة و الوحدة و الوجود و غیرها غیر محسوسة بواحد من الحواس البتة و المدرک هو أعراض الجسم لا غیر و ما أقامه من الحجة و إن کانت مزیفة- لکن یمکن المناقشة فی کون الوهم قوة مستقلة بوجه آخر و هو أن المحسوسات إنما تقع محسوسة بالحس المشترک بعد وجودها فی الحواس الظاهرة کالبصر و السمع و اللمس مثلا بأعیانها و علم النفس بها علما حضوریا من جملة اتحادها بالقوی البدنیة نحوا من الاتحاد و کذلک العلم الإحساسی الحصولی بهذه الأمور المسماة بالمعانی- کالمحبة و العداوة و نحوهما مسبوق بعلم النفس بها حضورا فلم لا یجوز أن یکون المدرک لهذه الکیفیات النفسانیة هو الحس المشترک کما أن المدرک لتلک الکیفیات الخارجیة علی اختلافها هو هو و مجرد تسمیتها معانی قبال الصور من جهة جواز قیام الصور کالحرارة و السواد بالخارج من النفس و البدن لا یوجب إثبات قوة أخری مستقلة لإدراکها فتأمل فیه و لا یخفی أن الحس المشترک لو کفی فی إدراک المعانی کفی الخیال أیضا فی حفظ المعانی و کانت الحافظة مستغنی عنها، ط مد

لیست (1)صفة قائمة بهذا الشخص و علی تقدیر قیامها به کانت محسوسة کوجوده و وحدته- فإن وجود الجسم الشخصی عین جسمیته و وحدته عین اتصاله و کان إدراک عداوته کإدراک وجوده و وحدته فکان إدراکه حینئذ بالحس لا بالوهم و بالجملة (2)کل معنی معقول کلی إذا وجد فی الأشخاص الجزئیة فوجوده فیها إما باعتبار أن الذهن ینتزع منها ذلک المعنی کالعلیة و المعلولیة و التقدم و التأخر و سائر الإضافات کالأبوة و البنوة و غیرها و إما باعتبار أن لها صورة فی تلک الأشخاص کالسواد و الرائحة و الطعم فإدراک القسم الأول إما بالعقل الصرف و ذلک إذا کان إدراکها مع قطع النظر عن متعلقاتها و إما بالوهم إذا أدرکت متعلقة بشخص معین أو أشخاص معینة- و إدراک القسم الثانی بشی‌ء من الحواس أو بالخیال فالعداوة مثلا من قبیل القسم الأول- و إن کانت متعلقة بخصوصیة فهی أمر کلی مضاف إلی تلک الخصوصیة و لیس لها قیام بالأجسام و إدراکها بالوهم لا بالحس فالوهم یدرک الکلی المقید بقید جزئی

و أما القوة الحافظة

فهی خزانة عندهم للوهم اختزنت فیها صور مدرکاته کما أن الخیال خزانة للحس المشترک و قد یسمی أیضا ذاکرة و مسترجعة لکونها قویة علی استعادتها و هذه الاستعادة تارة تکون من الصورة إلی المعنی و ذلک إذا أقبل الوهم مستعینا بالمتخیلة لیستعرض الصور الموجودة فی الخیال إلی أن عرضت له الصور التی أدرک معها ذلک المعنی و حینئذ یلوح ذلک المعنی المحفوظ فی الخزانة و تارة تکون المصیر من المعنی إلی الصورة إما باستعراض المعانی التی فی الحافظة إلی أن عرض له المعنی الذی أدرک معه الصورة التی تطلب و إن تعذرت من هذه الجهة لانمحاء الصورة عن الخیال بالنسیان أو لمانع آخر فیحتاج إلی إحساس جدید فحینئذ یورد الحس الظاهر تلک


1) أقول المحبة و العداوة و أمثالها قائمة بالنفس لا بالجثة و النفس أیضا معنی جزئی یدرکها الوهم إدراکا إجمالیا کما یأتی فی مبحث تجرد النفس، س ره

2) لما ذکر أن مدرکات الوهم هی المعانی الکلیة المضافة أراد أن یعین أنها الکلیات المنتزعة کالعلیة و نحوها لا مثل السواد و شبهه لکن المناسب أن یقال- و إدراک القسم الثانی أیضا إما بالعقل الصرف و إما بشی‌ء من الحواس کما یقتضیه المقابلة، س ره

الصورة و تصیر مستقرة فی الخیال فیعود بسببه المعنی المستقر فی الحافظة.

و اعترض بأن حفظ المعانی مغایر لإدراکها و إدراکها مغایر للتصرف فیها و استعراضها فالاسترجاع لا یتم إلا بحفظ و إدراک و تصرف فالمسترجعة لا تکون قوة واحدة فیزید عدد القوی الباطنة علی الخمسة المذکورة.

و الجواب أن الإدراک للوهم و الحفظ للحافظة و التصرف للمتفکرة و بهذه القوی یتم الاسترجاع من غیر حاجة إلی قوة أخری غیرها فوحدة المسترجعة وحدة اعتباریة غیر حقیقیة و کذا الذاکرة مرکب من إدراک و حفظ یتم بالوهم و الحافظة.

و اعلم أن هذه القوی و إن کانت متغایرة الوجود مختلفة الحدوث منفکة بعضها عن بعض فمن الحیوان (1)ما لا یکون له إلا الحس الظاهر و منه ما له خیال و لا وهم له و منه ما لا حفظ له إلا أنها ترجع عند کمالها إلی ذات واحدة لها شئون کثیرة- و سیجی‌ء بیان أن النفس بذاتها مدرکة للصور الجزئیة و المعانی الکلیة فی فصل معقود لهذا فکن منتظرا متوقعا لبیانه و إن سبق منا تنبیهات کثیرة یتفطن الذکی اللبیب علی هذا المطلب من غیر کلفة لکنا نوضحه زیادة إیضاح لأنها مطلب عال و متاع ثمنه غال.

و مما یؤید ما ذکرناه أن الشیخ قال فی الشفا فی آخر الفصل الأول من المقالة الرابعة من الکلام فی النفس و یشبه أن یکون القوة الوهمیة هی بعینها المفکرة و المتخیلة و المتذکرة و هی بعینها الحاکمة فیکون بذاتها حاکمة و بحرکاتها و أفعالها متخیلة و متذکرة فتکون متخیلة بما یعمل فی الصور و المعانی و متذکرة بما ینتهی إلیه عملها و أما الحافظة فهی قوة خزانتها انتهی و لا ینافی هذا ما ذکره قبل هذا الکلام متصلا به بل یؤیده و هو قوله و هذه القوة المرکبة بین الصورة و الصورة- و بین الصورة و المعنی و بین المعنی و المعنی کأنها القوة الوهمیة بالموضع لا من حیث تحکم بل من حیث یعمل لتصل إلی الحکم و قد جعل مکانها وسط الدماغ لیکون


1) و للمنع بالنسبة إلی ما ذکره مجال و الاعتبار یعطی خلاف ذلک فإن الأفاعیل الإرادیة التی فی الجنس الحیوانی یصعب تصور صدورها من غیر تصدیق و التصدیق لا یتأتی إلا بوهم أو عقل، ط مد

لها اتصال بخزانتی المعنی و الصورة انتهی فإنه دل علی أن مبدأ الذی ینسب إلیه التفکر- و التذکر و التخیل و الحفظ هو شی‌ء واحد بالهویة و الذات کما أن مبدأ الجمیع فی الإنسان هو ذات واحدة یتشعب منه فروع و قوی باعتبار أطواره المختلفة و درجاته المتفاوتة.

و قال أیضا فی فصل القوی النفسانیة من کتاب القانون و هاهنا موضع نظر فلسفی أنه هل الحافظة و المتذکرة و المسترجعة لما غاب عن الحفظ من مخزونات الوهم قوة واحدة أو قوتان و لکن لیس ذلک مما یلزم الطبیب انتهی.

و إنما لم یحکم هاهنا و لم یجزم بأحد الشقین التغایر أو الاتحاد لأن الحکم به إما علی سبیل المبدئیة فلیس ذلک مما یبتنی علیه قاعدة طبیة و لا علی أن یکون مطلوبا هناک إذ لیس هذا من المسائل التی یلزم الطبیب أن یعرفها إذ موضع أفعال الوهم و الحفظ عضو واحد أو کالواحد عندهم إذا وقعت فیه آفة تسری فی غیره أیضا فما الحاجة لهم إلی معرفتها.

و أیضا الحکم النظری مفتقر إلی حجة و بیان و لیس یمکن إثباته بالأدلة الطبیة و إثباته بالبراهین اللمیة لا یکون إلا فی علم آخر فوق الطب و لکن قال فی الشفا بهذه العبارة و هذه القوة یعنی الحافظة یسمی أیضا متذکرة فتکون حافظة لصیانتها ما فیها و متذکرة لسرعة استعدادها لاستثباتها و التصویر لها مستعیدة إیاها إذا فقدت- و ذلک إذا أقبل الوهم بقوته المتخیلة فجعل یعرض واحدا واحدا من الصور إلی آخر کلامه.

فهذا یدل علی أنهما قوة واحدة و قد مر أن الذکر یتم بفعلین و الاسترجاع بثلاثة أفاعیل- فوحدة کل من الذکر و الاسترجاع اعتباریة و کذا وحدة القوة التی مبدؤه و فوق هذا کلام آخر موعود بیانه و بالجملة لا اضطراب فی کلامه أصلا کما ظن بعضهم بل هذه القوی مع تعددها عنده مفتقرة بعضها إلی بعض و کلها آلات للوهم و نسبة الأفاعیل إلیها کنسبة الفعل إلی الآلة و الفعل بالحقیقة منسوب إلی ذی الآلة لا إلی الآلة و الوهم أیضا آلة للعقل فیما له عقل و أما أن جمیع القوی المدرکة و المحرکة- مع تعددها و تخالفها عین حقیقة واحدة شخصیة لها وحدة جمعیة تشمل هذه المعانی

و هویاتها فشی‌ء لم یذهب إلیه الشیخ و أتباعه فاستمع لما یتلی علیک من عالم الأسرار- بشرط صونها عن الأغیار

فصل (4) فی بیان أن النفس کل القوی

اشارة

بمعنی أن المدرک بجمیع الإدراکات المنسوبة إلی القوی الإنسانیة هی النفس الناطقة و هی أیضا المحرکة (1)لجمیع التحریکات الصادرة عن القوی المحرکة الحیوانیة و النباتیة و الطبیعیة و هذا مطلب شریف و علیه براهین کثیرة بعضها من جهة الإدراک و بعضها من جهة التحریک

و التی من جهة الإدراک نذکر منها ثلاثة
البرهان الأول

من ناحیة المعلوم أنه یمکننا أن نحکم علی شی‌ء بأحکام المحسوسات- و الموهومات و المعقولات فنقول مثلا إن الذی له لون کذا له طعم کذا و ما له صوت کذا له رائحة کذا و الحاکم بین الشیئین لا بد و أن یحضرهما و المصدق لا بد له من تصور الطرفین فلا بد لنا من قوة واحدة ندرک لکل المحسوسات الظاهرة حتی یمکننا الحکم بأن هذا اللون هو هذا المطعوم و أن الذی له الصوت الفلانی له الرائحة الفلانیة و کذا إذا تخیلنا صورة ثم أدرکناه بالبصر نحکم بأن تلک الصورة هی صورة زید المحسوس مثلا فلا بد من قوة واحدة مدرکة للصورة الخیالیة و الصورة المحسوسة حتی یمکننا الحکم بأن هذه الصورة الخیالیة مطابقة لهذا المحسوس فإن القاضی بین الشیئین- لا بد و أن یحضره المقضی علیهما و کذا إذا أدرکنا عداوة زید و صداقة عمرو فقد اجتمع


1) لا بمعنی أنها المجموع إذ المجموع لا وجود له کما لا وحدة له و لا بمعنی اتحاد الاثنین لکونه باطلا و لا بمعنی التجافی عن مقام و التلبس بمقام و لا غیر ذلک من الاحتمالات الباطلة بل بمعنی أنها الأصل المحفوظ فی جمیع المراتب و روح الأرواح و صورة الصور و لا تتجافی عن مقامها العالی إذا اتصف بصفات مقامها السافل و لا تنتقل مصحوبه بخواص نشأتها السافلة إذا تخلقت بأخلاق مرتبتها الکاملة بل بنحو الاستکمال الذاتی و الحرکة الجوهریة و لها الکثرة فی الوحدة و الوحدة فی الکثرة کما مر فوجودها واحد بالوحدة الحقة الظلیة و أما المفاهیم المنتزعة عن المراتب الطولیة و العرضیة للنفس فلیست متفقة و لیس بقادح، س ره

عندنا صورة المحسوس و صورة الموهوم ثم لنا أن نتصرف فی الصور الخیالیة و المعانی الجزئیة المدرکة بالترکیب و التفصیل و الجمع و التفریق و نحکم بإضافة بعضها إلی بعض إیجابا أو سلبا و الحکم لا یتم إلا بحضور المحکوم علیه و المحکوم به جمیعا- فإذن المتولی لهذا الترکیب بین المعانی و الصور أو التفصیل قوة واحدة مدرکة للمعانی و الصور ثم نقول إذا أحسنا بزید أو بعمرو و حکمنا بأنه إنسان أو حیوان و لیس بحجر و لا شجر فحکمنا علی المحسوس الجزئی بالمعقول الکلی و إذا أدرکنا فرسا شخصیا حکمنا بأنه حیوان و لیس إنسان فحکمنا بأن هذا المحسوس هو جزئی ذلک المعنی المعقول و لیس جزئی ذلک المعقول الآخر فإذن فینا قوة واحدة مدرکة للکلیات المعقولة و للجزئیات المحسوسة فثبت أن النفس قوة واحدة مدرکة لجمیع أصناف الإدراکات.

ثم نقول (1)الحرکات الإنسانیة اختیاریة فیکون محرکها مختارا و کل مختار فمبدأ حرکته شعوره بغایة الحرکة سواء کانت حرکة عقلیة أو حسیة شهویة أو غضبیة- و الإنسان یتحرک أقسام الحرکات الاختیاریة بعضها للحکم بالعقل و بعضها بالوهم- و بعضها لجلب الملائم الحسی و بعضها لدفع المنافر الحسی فإذن فی الإنسان شی‌ء واحد هو المدرک بکل إدراک و هو المحرک بکل حرکة نفسانیة و هذا هو المطلوب- فإن قلت إدراکاته و تحریکاته بوساطة القوة فبالحقیقة مبادی الإدراکات و التحریکات هی القوی و هی أمور متعددة.

قلنا هو المدرک بالحقیقة و القوی بمنزلة الآلات و قد مر أن نسبة الفعل إلی الآلة مجاز و إلی ذی الآلة حقیقة.


1) هذا أیضا استدلال من ناحیة المعلوم إذ یقال أولا هذا المعلوم بأحد الأنحاء معلوم المرغوبیة فالحاکم لا بد أن یحضره کلاهما لکن ثانیا یقال لو لم یکن العالم عین المحرک الراغب لم یصدر من ذلک العالم الخبیر بالمرغوب الرغبة و المیل و لا من ذلک المیال العلم و الخبرة لأن المفروض أن أحدهما غیر الآخر و التالی باطل فالمقدم مثله، س ره

فإن قلت إذا کانت النفس مدرکة للمحسوسات بالحقیقة فتکون قوة حساسة- و إذا کانت مدرکة بالحقیقة للصور الخیالیة کانت قوة خیالیة و إذا کانت مدرکة للموهومات کانت واهمة فتکون ذات واحدة عقلا و وهما و خیالا و حسا و طبعا و محرکا و یکون جوهرا واحدا مجردا و مادیا.

قلنا النفس بالحقیقة موصوفة بهذه الأمور و مبادیها إذ لها درجات وجودیة علی ترتیب الأشرف فالأشرف و کانت لها حرکة فی الاستکمال الجوهری و کلما وصلت إلی مرتبة کمالیة جوهریة کانت حیطتها أکثر و شمولها علی المرتبة السابقة أتم فإذن النوع الأخصر الأتم یوجد له النوع الأنقص فکما أن نوع الحیوان و طبیعته تمام لنوعیة النبات و طبیعته و النبات تمام الطبیعة المرکب المعدنی و طبیعة المعدن تمام لطبیعة الجسم فکذا طبیعة الإنسان أعنی ذاته و نفسه تمام لجمیع ما سبق من الأنواع الحیوانیة و النباتیة و العنصریة و تمام الشی‌ء هو ذلک الشی‌ء مع ما یزید علیه فالإنسان بالحقیقة کل هذه الأشیاء النوعیة و صورته صورة الکل منها.

فإن قلت فعلی ما ذکرت لا حاجة إلی إثبات هذه القوی بل ینسد طریق إثباتها.

قلنا هذا بعینه کمسألة التوحید فی الأفعال فإن قول الحکماء بترتیب الوجود و الصدور لا تدفع قول المحققین منهم أن المؤثر فی الجمیع هو الله تعالی بالحقیقة فهکذا هاهنا (1)فإن النفس لکونها مع وحدتها ذات شئون کثیرة متفاوتة لا بد للحکیم من تعرف شئونها و حفظ مراتبها لئلا یلزم إسناد فعل إلی غیر فاعلها من طریق الجهالة- فإن من نسب حس الإنسان أو شهوته إلی جوهر عقله من غیر توسط أمر آخر فقد جهل بالعقل و ظلم فی حقه إذ العقل أجل من أن یکون شهوة و کذا من نسب دفع الفضلات بالبول و البراز إلی القوة العاقلة فقد عظم الإساءة له فی باب التحریک فإن تحریکاته لیست علی سبیل المباشرة بل علی سبیل التشوق إلیه شوقا و عشقا عقلیا حکمیا و کذلک الأمر فیما زعمه الجمهور من أهل الکلام من نسبة الشرور و الأفاعیل الخسیسة إلی الباری


1) إذ قد ذکرنا آنفا أن المفاهیم المنتزعة منها لیست متفقة فکل أثر یصدر منها بما لها اسم خاص و مفهوم معین، س ره

جل ذکره من غیر توسیط الجهات و القوی العالیة و السافلة و هذا من سوء الأدب منهم فی حق الباری من حیث لا یشعرون و معرفة النفس ذاتا و فعلا مرقاة لمعرفة الرب ذاتا و فعلا فمن عرف النفس أنها الجوهر العاقل المتوهم المتخیل الحساس المتحرک- الشام الذائق اللامس النامی أمکنه أن یرتقی إلی معرفة أن لا مؤثر فی الوجود إلا الله.

البرهان الثانی

من ناحیة العالم أنک لا تشک فی أنک تبصر الأشیاء و تسمع الأصوات و تدرک المعقولات و لا تشک أنک واحد بالعدد فإن کان المدرک للمعقولات غیر المدرک للمحسوسات فجوهر ذاتک الذی هو أنت عند التحقیق لم تدرکهما جمیعا إذ لو أدرکهما لکان المدرک لهما ذاتا واحدة و هو المطلوب و إلا فکنت أنت ذاتین اثنتین لا ذاتا واحدة- و کذا الکلام فی الشهوة و الغضب فإنک لا تشک أنک المشتهی للنکاح أو شی‌ء آخر و أنک المغضب لعدوک.

فإن قلت القوة الباصرة التی فی العین آلة فی العین تدرک المبصر ثم یؤدی ما أدرکته إلی العلاقة التی بینی و بینها فیحصل لی الشعور بالشی‌ء الذی أدرکته القوة الباصرة.

قلنا نعد التأدیة إلیک هل تدرک أنت الشی‌ء المبصر کما أدرکته الآلة أم لا فإن قلت نعم فإدراکک غیر و إدراکک الآلة غیر فهب أن إدراکک یتوقف علی إدراک آلتک- إلا أنک إنما تکون مدرکا لأجل أنه حصل لک الإدراک لا لأجل أنه حصل لآلتک الإدراک.

فإن قلت أنا لا أدرک بعد التأدیة فإذن ما أبصرت و ما سمعت و ما وجدت من نفسک ألمک- و لذتک و جوعک و عطشک بل علمت أن العین التی هی آلتک أو القوة الباصرة قد أدرکت و أبصرت شیئا و هذا العلم غیر و حقیقة الرؤیة و الإبصار غیر فالعلم بأن العین یبصر- و السمع یسمع و الرجل یمشی و الید یبطش لیس إبصارا و لا سماعا و لا مشیا و لا بطشا- کما أن العلم بأن غیرنا جائع أو متألم أو ملتذ لیس وجدانا للجوع و الألم و اللذة- لکن العقلاء ببداهة عقولهم یعلمون أنهم یسمعون و یبصرون و یتألمون و یلتذون و یبطشون و یمشون فإن جاز إنکار هذا العلم جاز إنکار جمیع المحسوسات و المشاهدات فعلم أن النفس بها قوة سمعنا و بصرنا و بطشنا و مشینا فبها نسمع و بها نبصر و بها نبطش

و بها نمشی فثبت بهذا أن جوهر نفسک الذی أنت به أنت سامع و مبصر و متألم و ملتذ و عاقل و فاهم و باطش و ماش و إن احتاج فی کل نوع من هذه الأفعال إلی آلة مخصوصة طبیعیة و ذلک مما لا نزاع فیه ما دمنا فی عالم الطبیعة و إن انسلخت النفس عن البدن و استقلت فی الوجود صدرت هذه الأفاعیل عنها بدون الآلة کما شاهده أصحاب النفوس الکاملة و دل علیه النوم فإنا نفعل هذه الأفاعیل حالة المنام من غیر استعانة بهذه الآلات.

البرهان الثالث

من طرف العلم علی أن النفس مدرکة للجزئیات لا شک فی أن النفس ذات شخصیة و هی متعلقة بالبدن تعلق التدبیر و التصرف کما ستعلم و معلوم أن النفس المعینة لیست مدبرة للبدن الکلی و إلا لکانت عقلا مفارقا بالکلیة و لم یکن تعلقها بالبدن المعین إلا کتعلقها بسائر الأبدان و التالی باطل فالمقدم کذلک فهی إذن مدبرة لبدن جزئی و تدبیر الشخص من حیث هو الشخص یستحیل إلا بعد العلم به من حیث هویته الشخصیة و ذلک لا یکون إلا بحضور صورته الشخصیة عند النفس- و ذلک یستلزم (1)کون النفس مدرکة للجزئیات و هی مدرکة للکلیات ففی الإنسان هویة واحدة ذات أطوار متعددة.

فإن قلت إن نفسی مدبر بدنا کلیا ثم إنه یتخصص ذلک التدبیر لتخصص القابل.

قلت هذا باطل أما أولا فکل عاقل یجد من نفسه أنه لا یحاول تدبیر بدن کلی بل مقصوده تدبیر بدنه الخاص.

و أما ثانیا فتخصص هذا التدبیر بسبب القابل إنما یکون معقولا إذا کان بدن الشخص قابلا لتدبیر معین لا تقبله سائر الأبدان و لیس الأمر کذلک فإن کل


1) إن قلت هذا لا یستدعی زیادة مؤنة إذ ظاهر أنها تدرک المحسوسات- لأنا نقول درکها للجزئیات بالدرک الحصولی لیس مرادا هاهنا لأن کون ذلک الدرک للنفس محل الکلام فإنه لآلات النفس عند کثیر منهم و أما ما ذکره قدس سره من العلم الحضوری بالبدن و القوی فلا شک أنه للنفس و أنه بدون الآلة و إلا یلزم توسط الآلة فی إدراک نفسها و لا آلة أخری أیضا فثبت أن شیئا واحدا هو النفس ذو أطوار مختلفة مدرک للجزئی و الکلی، س ره

تدبیر یقبله سائر الأبدان فیستحیل أن یکون تخصص التدبیر لتخصص القابل- و أما ثالثا فتخصص البدن و تعینه إنما یکون بسبب تصرف النفس و تدبیرها لأنها الجامعة لأجزائه و الحافظة لمزاجه فلو کان تخصص التدبیر بسبب تخصص البدن لزم الدور فهذه هی الوجوه الکلیة فی بیان أن النفس کل القوی و لیس فی ذلک إبطال القوی کما سبق

و هاهنا وجوه أخری خاصة
أحدها إنا ندعی أن محل الشهوة و الغضب لیس هو البدن

أحدها (1)إنا ندعی أن محل (2)الشهوة و الغضب لیس هو البدن

و لا جسم من الأجسام لأن کل جسم منقسم کما ثبت فلو کان محل الشهوة و النفرة هو الجسم لم یمتنع أن یقوم بأحد طرفیه شهوة و بطرفه الآخر نفرة حتی یکون الشخص الواحد فی الحالة الواحدة لشی‌ء واحد مشتهیا و نافرا.

و ثانیها أن القوة الوهمیة قوة غیر مادیة

و إلا لانقسمت العداوة و الصداقة لانقسام محلها و کانت من ذوات الأوضاع فحینئذ یکون للصداقة ربع و ثلث و تکون قابلة للإشارة الحسیة بأن هذه العداوة هناک فی الفوق أو فی التحت أو فی السوق أو فی البیت و لیس کذلک.

و ثالثها أن الخیال و الحفظ قوة غیر جسمانیة

و علیه براهین قویة سبق ذکر بعضها فی مباحث العقل و المعقولات و الذی نذکر منها هاهنا أنا قد برهنا هناک علی أن الصور التی یشاهدها النائمون و الممرورون أو یتخیلها المتخیلون أمور وجودیة یمتنع أن یکون محلها جزء البدن لما بیناه أن البدن ذا وضع و تلک الصور لیست من ذوات الأوضاع


1) فیه منع لابتنائه علی دعوی لا دلیل علیها لجواز مقارنة هذا المحل الخاص ما یمنع ذلک، ط مد

2) هذا مستلزم لتجرد القوة الشهویة و الغضبیة لا النفس لجواز أن یکون محل الشهوة و الغضب هو البدن و لا جسما آخر و لا النفس کما هو المطلوب بل قوة مجردة لها و هکذا نقول فی الوجه الثانی و الثالث أقول بل المطلوب لازم لأن القوة إذا کانت مادیة لم تکن من صقع النفس بخلاف ما إذا کانت مجردة فإنها حینئذ من صقعها- لأن مناط السوائیة مستهلک فی المجرد و قد مر أن لها مراتب من الطبع و التجرد البرزخی و العقلانی فحمل الشهوة و العداوة و غیرهما إذا کان فی الإنسان مجردا و لا مجرد هنا إلا النفس و ما من صقعها ثبت المطلوب، س ره

و لما ثبت أیضا فی بداهة العقول من امتناع انطباع العظیم فی الصغیر فإذا هی موجودة للنفس قائمة بها ضربا آخر من القیام.

طریق آخر أن الصور (1)الخیالیة لو کانت منطبعة فی الروح الدماغی کما هو المشهور من القوم لکان لا یخلو إما أن یکون لکل صورة موضع معین غیر موضع الصورة الأخری و ذلک محال إذ الإنسان الواحد قد یحفظ المجلدات و یشاهد أکثر الأقالیم و البلدان و عجائبها و یبقی صور تلک الأشیاء فی حفظه و خیاله و من المعلوم بالبداهة أن الروح الدماغی لا یفی بذلک و إما أن ینطبع جمیع تلک الصور فی محل واحد- فیکون الخیال کاللوح الذی یکتب فیه الخطوط بعضها علی البعض و لا یتمیز شی‌ء منها- و لکن الخیال لیس کذلک إذ یشاهدها متمیزا بعضها عن بعض غیر مغشوش فعلمنا أن الصور غیر منطبعة علی أن من الممتنع أن یتلاقی الأشیاء المتحدة فی الطبیعة و لا تصیر متحدة الوجود و إذا اتحدت فمن الممتنع أن یختص البعض بأن یکون محلا لصورة دون البعض.

وجه آخر أن الروح الخیالی لکونه جسما لا بد أن یکون له مقدار فإذا تخیلنا المقدار فعند ذلک لو حصل فیه المقدار لزم (2)حلول المقدارین فی مادة واحدة و هو محال.

الوجه الرابع التمسک بما ذکره الشیخ فی کتاب المباحثات علی طریق التشکیک

لمنافاته مع کثیر من أصوله مثل أن الإدراک للشی‌ء المغایر لا بد فیه من انطباع صورته فی المدرک فلو کانت النفس مدرکة للصور المقداریة فیلزم کونها (3)محلا للمقدار- و إن الجوهر (4)الواحد لا یمکن أن یکون مجردا و مادیا عاقلا و حساسا و غیرهما


1) فیه منع إذ الحکم فیه مبنی علی کون الجسم الدماغی فی الصلاحیة و الأثر کسائر الأجسام و لا دلیل علی هذا القیاس، ط مد

2) و إن کان المقدار المتخیل مجردا مثالیا و الخیال و المتخیل واحدا ثبت تجرد الخیال لأن المراد بتجرد الخیال تجرد برزخی مثالی، س ره

3) فلو جوز الشیخ إدراک الشی‌ء المغایر بالإنشاء لم یلزم ذلک علی أن تجرد النفس فی مقام الخیال أو تجرد الخیال تجرد برزخی، س ره

4) بناء علی إنکاره الحرکة الجوهریة و الاتحاد بالعقل الفعال بعد الاتحاد بالحس و أما کون الوجود متحققا فی العین و کونه قابلا للشدة و الضعف فلا ینکره الشیخ أیضا، س ره

من القواعد و نحن نعتقده برهانا لکونه مطابقا لما اعتقدناها من أصول محققة عندنا یخالف تلک الأصول مثل کون الوجود متحققا فی الأعیان دون الماهیة و کونه قابلا للشدة و الضعف و مثل تجوز الحرکة فی الجوهر و تجدد الطبیعة و کاتحاد العاقل بالمعقول و صیرورة النفس متحدة بالعقل بعد کونها متحدة بالحس إلی غیر ذلک من أمور کثیرة وقع الخلاف منا معه فیها و الحق أحق بالاتباع و هذه عبارته فی المباحثات بعینها قال إن المدرکات من الصور و المتخیلات لو کان المدرک لها جسما أو جسمانیا فإما أن یکون من شأن ذلک الجسم أن یتفرق بدخول الغذاء علیه أو لیس من شأنه ذلک و الثانی باطل لأن أجسامنا (1)فی معرض الانحلال و التزاید بالغذاء.

فإن قیل الطبیعة تستحفظ وضع أجسام ما هی الأصول و یکون ما ینضم إلیها- کالدواخل علیها المتصلة بها اتصالا مستمرا و یکون فائدتها کالمعدة للتحلل إذا هجمت المحللات فیبقی الأصل و یکون للأصل بها تزید غیر جوهری.

فنقول هذا باطل لأنه إما أن یتحد الزائد بالأصل المحفوظ أو لا یتحد به فإن یتحد به فلا یخلو (2)إما أن یحصل فی کل واحدة من القطعتین صورة خیالیة علی حدة أو ینبسط علیهما صورة واحدة و الأول یوجب أن یکون المتخیل من کل شی‌ء واحد اثنین واحد یستند به الأصل و واحد یستند به المضاف إلی الأصل.

و أما الثانی فإذا غاب الزائد بقی الباقی ناقصا فیجب عند التحلل أن لا یبقی المتخیلات تامة بل ناقصة علی أن ذلک من الممتنع و إما أن اتحد الزائد بالأصل


1) سیما الروح البخاری الذی لو کان الجسم أو الجسمانی مدرکا کان هو ألیق بذلک لأن ذلک الروح عندهم محل القوی و القوة عرض فیه أو صورة منطبعة ساریة فیه و إنما قلنا سیما الروح لأنه ألطف و أسرع تحللا و أحوج إلی بدل ما یتحلل منه- و لذلک اعتنی الأطباء بأمر هذا الروح و إصلاحه بالأغذیة و الأدویة و ازدیاده کما و کیفا بها، س ره

2) هنا شق آخر و هو أن یحصل صورة واحدة فی الأصل فقط لکن لم یتعرض له لأن المضاف لا بد أن یکون خلیفة لما یتحلل و الخلیفة بصفة المستخلف فوجب الانطباع فیه، س ره

فیکون حکم جمیع الأجزاء المفترضة فیه بعد ذلک الاتحاد فی التحلل و التبدل واحدا- فحینئذ یکون الأصل فی معرض التحلل کما أن الزائد فی معرض التحلل فظهر مما قلناه أن محل المتخیلات و المتذکرات جسم یتفرق و یزید بالاغتذاء و إذا کان کذلک- فمن الممتنع أن یبقی صورة خیالیة بعینها لأن الموضوع إذا تبدل و تفرق بعد أن کان متحدا فلا بد و أن یتغیر کل ما فیه من الصور ثم إذا زالت الصورة المتخیلة الأولی- فإما أن یتجدد بعد زوالها صورة أخری تشابهها أو لا یتجدد و باطل أن یتجدد لأنه إذا حدث موضوع آخر کان حاله عند حدوثه کحال الموضوع الأول عند حدوثه و کما أن الموضوع الأول عند حدوثه کان محتاجا إلی اکتساب هذه الصورة من الحس الظاهر- فکذلک هذا الموضوع الذی تجدد ثانیا وجب أن یکون محتاجا إلی اکتساب هذه الصورة و یلزم من ذلک أن لا یبقی شی‌ء من الصور فی الحفظ و الذکر لکن الحس تشهد بأن الأمر لیس کذلک فإذن الحفظ و الذکر لیسا جسمانیین بل إنما یوجدان فی النفس و النفس إنما یکون لها ملکة الاسترجاع للصور المنمحیة عنها بأن یتکرر علیها جمیع تلک الصور فیصیر استعداد النفس بقبولها لتلک الصور راجحا و یکون للنفس هیئة بها أمکنها أن یسترجع تلک الصورة متی شاءت من المبادی (1)المفارقة و حینئذ یکون الأمر فی المتذکرات و المتخیلات علی وزان المعقولات من جهة (2)أن النفس إذا اکتسبت ملکة الاتصال بالعقل الفعال (3)فإذا انمحت الصور المستحصلة تمکنت من استرجاعها متی شاءت من العقل الفعال کذا هاهنا إلا أن المشکل (4)أنه کیف ترتسم الأشباح الخیالیة


1) أی المنفصلة و هی النفس المنطبعة الفلکیة لأن المفارقات لا یمکن أن یرتسم فیها الأشباح الجزئیة و لما کان مراده النفس المنطبعة الفلکیة خص الإشکال فی قوله إلا أن المشکل إلخ بالنفس و لم یذکر المفارقات، س ره

2) الظاهر أن العبارة کانت هکذا من جهة أنه کما أن النفس إذا اکتسبت ملکة الاتصال بالعقل فإذا انمحت الصور تمکنت من استرجاعها متی شاءت من العقل الفعال فکذا هنا و أما ما رأینا فی النسخ فکما تری، س ره

3) فی نسخة المراغی المستنسخة سنة 1211 العبارة هکذا من جهة النفس إذا اکتسبت ملکة الاتصال بالعقل فإذا انمحت إلخ، ف

4) لا إشکال علی الطریقة الحقة لأن النفس فی مقام الخیال لها تجرد برزخی- لا مانع فیها عن التشبح بالأشباح المثالیة و أیضا المشکل ارتسام الأشباح الخیالیة فی النفس لا قیامها بها قیام صدور، س ره

فی النفس ثم قال فی آخر هذا الفصل و بهذا و بأمثاله یقع فی النفس أن نفوس الحیوان غیر الناطق أیضا جوهر غیر مادی و أنه هو الواحد بعینه المشعور به و أنه هو الشاعر الباقی و أن هذه الأشیاء آلات متبدلة علیه فهذا جملة ما یدل علی صحة ما ادعیناه

فصل (5) فی دفع ما قیل فی النفس لا تدرک الجزئیات

و هی وجوه عامة و وجوه خاصة-
أما الوجوه العامة فی أربعة
الأول أن العقلاء ببداهة عقولهم یدرکون أن إدراک المبصرات حاصل فی البصر لا فی غیره

و الإحساس بالأصوات حاصل فی الأذن لا فی غیره و کما أن البداهة حاکمة- بأن اللسان غیر مبصر و العین غیر ذائقة کذلک حاکمة بأن اللسان ذائق و العین مبصرة فلو قلنا بأن المدرک بهذه الإدراکات لهذه المدرکات هو النفس لزم بطلان هذه الاختصاصات المعلومة.

و لیس لقائل أن یقول القوة المدرکة و إن (1)کانت غیر موجودة فی هذه الأعضاء لکنها آلات لها فإذا وقع للنفس التفات إلی العین أبصرت أو إلی الأذن سمعت.

لأنا نقول النفس إذا التفت إلی اللسان فاللسان هل یدرک الطعم أو إلی البشرة فالبشرة عند الضرب هل تتألم أم لا فإن أدرک فقد حصل المطلوب و إن لم یدرک فیجب أن لا یکون لذلک الإدراک اختصاص باللسان بل یکون اللسان جاریا مجری الید فی کونه آلة الذوق.

و الجواب أن أکثر الناس یجدون إدراکاتهم الکلیة و تعقلاتهم المجردة من جانب قلبهم (2)و دماغهم فهل یدل علی أن محل هذه الإدراکات الکلیة هو القلب و الدماغ


1) الصواب حذف کلمتی و إن کانت کما لا یخفی، س ره

2) و السر فی ذلک أنهم یدرکون الکلیات فی أکسیة العبارات و فی ألبسة صور المحسوسات و العبارات تتکون بالصوت الحاصل عن قصبة الرئة و بمقارعته و اصطکاکه بالمخارج الحلقیة إلی الشفویة و صور المحسوسات تحصل فی الرأس- حتی الملموسات باعتبار صورها الخیالیة فلهذا توهم أن إدراک الکلیات فی جانب القلب و الدماغ و إلا فمعلوم أن الکلیات مجردة و من تجردها یثبت تجرد النفس و المجرد کیف یسوغ أن یکون فی محل خاص أو جهة خاصة و الإنسان إذا أدرک حقیقة کلیة- فقد أحاط لطیفته المجردة بجمیع أفرادها و رقائقها الخارجیة و الذهنیة و نشئاتها الطولیة و العرضیة و أنی یتیسر هذا للحم صنوبری أو جرم لزج دماغی أو روح بخاری، س ره

و إن کان لا یلزم ذلک فکذلک ما ذکرتموه.

و أیضا العقلاء ببداهة عقولهم یعلمون أنه لیس المبصر هو العین و لا السامع هو الأذن- و لا المتکلم هو الحنجرة بل الإنسان هو السمیع البصیر المتکلم حتی أن بعضهم اعتقدوا فی بادی‌ء نظرهم أن الجملة هی الموصوفة بهذه الصفات ثم لما (1)

ُ حد انسان بمذهب عامه حیوانیست مستوی القامه پهن ناخن برهنه پوست ز موی بدو پاره سپر بخانه و کوی هر کرا بنگرند کاینسانست می‌برندش گمان که انسانست

، س ره

لاح لهم أن الآحاد لما لم تکن موصوفة بهذه الصفات امتنع أن یکون الجملة کذلک فحینئذ اضطربوا و تشککوا- و الأکیاس منهم تنبهوا للنفس فظهر أن لیس العلم بکون العین مبصرة علما بدیهیا بل العلم البدیهی حاصل أن للعین اعتبارا فی حصول الإبصار فأما أنها هی مبصرة أو هی آلة للإبصار فذلک غیر معلوم بأول الفطرة.
الثانی أنا نری أن الآفة إذا حلت عضوا من هذه الأعضاء بطلت الأفعال أو ضعفت

أو تشوشت و ذلک ظاهر فی الحواس الخمس الظاهرة و أما الحواس الباطنة فالتجارب الطبیة دالة علی أن الآفة متی حلت البطن المقدم من الدماغ اختل التخیل و إن حلت البطن الأوسط اختل التفکر و إن حلت البطن المؤخر اختل الذکر و لو لا أن هذه القوی جسمانیة لما کان الأمر کذلک.


1) أی الآحاد لیست موصوفة بجمیع هذه الصفات بل و لا بعضها بنحو المدرکیة الحقیقیة و إن اتصف البعض بنحو المدخلیة و المراد بالجملة مجموع البنیة و الهیکل المحسوس الذی لیس الإنسان عندهم إلا هو 231 و نعم ما قال الجامی قدس سره فی سلسلة الذهب-

و الجواب أنه من الجائز أن یکون ذلک لاحتیاج القوة الفاعلیة لتلک الأفعال إلی تلک الآلات فی فاعلیتها لتلک الأفعال لا فی ذواتها أ لا تری أن صاحب العیون الضعیفة- یحتاجون إلی البلور فی الرؤیة و لم یلزم من ذلک أن یکون تلک الآلة مدرکة- فکذلک فی هذه الآلات الطبیعیة.

و الثالث أن هذه الإدراکات الجزئیة حاصلة لسائر الحیوانات

فیجب أن یکون لها نفس ناطقة مجردة و ذلک بعید.

و الجواب أنه أی محال یلزم من ذلک و أقول التحقیق أن الحیوانات التامة التی لها قوة الحفظ ذوات نفوس مجردة عن عالم الطبیعة لا عن عالم الصورة المقداریة فلیس لها الارتقاء إلی عالم المفارقات العقلیة.

و أیضا فإنا لا نقول بأن إدراک الجزئیات یجب أن یکون بقوة مجردة بل ندعی أن نفوسنا تدرک الجزئیات بذاتها ثم لما ثبت إدراکها للکلیات و ثبت أن مدرک الکلیات أمر مجرد فیحکم بأن قوة واحدة فینا مجردة تدرک الجزئیات و الکلیات و أما فی سائر الحیوانات فلم نجد فیها هذه الحجة فلا جرم بقی الأمر فیها مشکوکا فیه.

و الرابع أنا إذا أدرکنا هذه الکرة فلا بد و أن یرتسم فی المدرک صورة الکرة

و من المحال أن یرتسم صورة الکرة فیما لا وضع له و لا حیز و لا یکون إلیه إشارة.

أقول (1)فی الجواب أن هذا الإشکال إنما یرد علی مذهب من یکون الإدراک عنده بانطباع صورة المدرک فی ذات المدرک و لیس عندنا کذلک بل بقیام صورته بالمدرک و القیام لا یستلزم الحلول بل المثول فقط.


1) أقول لا صعوبة له علی مذهب الانطباعی أیضا لأن له أن یقول الوضع و الحیز و نحوهما من لوازم وجود صورة الکرة الإدراکیة لا ماهیاتها حتی یستدعی الوضع و الحیز لمحلها أ لا تری أن القوم مع قولهم بالانطباع فی الوجود الذهنی یقولون فی دفع قول من یقول لو کان الوجود الذهنی حقا لکان النار فی الذهن محرقة و لکان النفس عند تصور الاستقامة مثلا مستقیمة إن الإحراق من لوازم وجودها الخارجی- و الاتصاف بالاستقامة إنما هو بوجودها العینی و لیس کذلک المفهوم الذهنی، س ره

و أما الجواب بأنکم و إن أنکرتم إدراک النفس للجزئیات فلا تنکرون إدراکها للکلیات فإذا أدرکت الکرة الکلیة فلا بد أن یرتسم فیها صورة الکرة فیعود الإشکال الذی ذکرتم بأن ما لا وضع له کیف ینطبع فیه ذو وضع.

فباطل لأنک قد علمت فی (1)مباحث الوجود الذهنی أن المعقول من الکرة یحمل علیه الکرة بالحمل الأولی لا بالحمل المتعارف و أن مثل هذه الأشیاء إذا حصلت صورها عند العقل یصدق علیها نقائضها فالکرة العقلیة الکلیة لیس کرة و لا ذات مقدار بخلاف صورة جزئیة خیالیة منها فإنها کرة ذات مقدار شخصی لکن لیس لها وضع فی جهات هذا العالم- و قد مر هذا فی مباحث مقولة الوضع.

و أما الوجوه الخاصة

فقد احتجوا علی أن الإدراکات الظاهرة جسمانیة بأن قالوا- لو کان المدرک للمحسوسات هو النفس وجب أن لا یتوقف إحساسنا علی حضورها و کان یجب أن یکون إدراکها للقریب و البعید و الحاضر و الغائب واحدا لأن النفس جوهر غیر جسمانی فیمتنع أن یکون لها قرب و بعد من الأجسام.

لا یقال إنما تدرک هذه المحسوسات بمعاونة هذه الآلات التی یصح علیها القرب و البعد.

لأنا نقول العین إذا لم یکن فیها قوة باصرة لم یکن القرب و البعد بالنسبة إلی الرائی- بل بالنسبة إلی غیره فیکون ذلک مثل حضور المرئی عند زید فإنه لا یکفی ذلک فی حصول الإبصار لعمرو.

و الجواب أن النفس و إن کانت هی المدرکة للمحسوسات لکن إدراکها لها موقوف علی شرائط- منها کون الآلة سلیمة و المحسوس حاضرا عند الآلة علی نسبة مخصوصة و إذا کان إدراکها للمبصرات موقوفا علی حضورها عند هذه الآلات لا جرم اختلف الحال بالغیبة و الحضور و البعد و القرب.


1) و هذا منه ره عجیب فإن الوجود الذهنی یعم الصورة العقلیة و الخیالیة جمیعا و کذا الحمل فیهما جمیعا حمل أولی لا شائع و قد مر فی المباحث السابقة أن معنی کون الکرة الذهنیة مثلا لیست بکرة بالحمل الشائع أنها لیست بکرة مادیة بل هی مثالیة أو عقلیة، ط مد

أقول التحقیق أن النفس ذات نشئات ثلاثة عقلیة و خیالیة و حسیة و لها اتحاد بالعقل و الخیال و الحس فالنفس عند إدراکها للمحسوسات تصیر عین الحواس- و الحس آلة وضعیة تأثرها بمشارکة الوضع فعند الإحساس یحصل أمران تأثر الحاسة و إدراک النفس و الحاجة إلی الحضور الوضعی إنما یکون من حیث التأثر الحسی و هو الانفعال لا من حیث الإدراک النفسانی و هو حصول الصورة

و احتجوا أیضا علی أن التخیل بقوة جسمانیة بحجج ثلاث
أولاها و هی أقوی الأدلة المذکورة فی هذا الباب

أنا إذا تخیلنا مربعا مجنحا- بمربعین متساویین لکل منهما جهة معینة فلا شک فی تمیز کل من المربعین الطرفین عن الآخر فی الخیال فذلک الامتیاز إما لذاتهما أو لوازم ذاتهما أو لأمر غیر لازم و القسمان الأولان باطلان لأن المربعین الطرفین متساویان فی الماهیة.

و أما القسم الثالث فغیر اللازم الممیز إما أن یتوقف حصوله لأحدهما علی فرض فارض و اعتبار معتبر و هذا باطل.

أما أولا فلأنا لا نحتاج فی تخیل أحد المربعین یمینا و الآخر شمالا إلی فرض اختصاصه بعارض و إلا لکان یمکننا أن نعمل بالمربع الأیمن عملا لیصیر بعینه المربع الأیسر و ذلک ظاهر الفساد.

و أما ثانیا فلأن الفارض لا یمکنه أن یخصصه بذلک العارض إلا بعد امتیازه عن غیره فلو کان امتیازه عن غیره بسبب ذلک العروض یلزم الدور و إما أن لا یتوقف ذلک الاختصاص علی فرض فارض فوجب أن یکون ذلک بسبب الحامل و ذلک إما أن یکون هو الحامل الأول أی المادة الخارجیة أو الحامل الثانی و هو الذهن و الأول باطل.

أما أولا فلأن کثیرا ما یتخیل ما لیس له فی الخارج وجود مع أنه لا یمکن حصول النسبة إلی العدم الصرف.

و أما ثانیا فلأنه لو کان محل المربعین الخیالیین واحدا لم یکن انتساب أحدهما- إلی أحد المربعین الخارجیین أولی من انتسابه إلی الآخر فإذن هذا الامتیاز بسبب القابل الثانی و هو الذهن فإن محل أحد المربعین غیر محل المربع الآخر و إلا

لامتنع أن یختص أحدهما بعارض ممیز دون الآخر و هذا لا یعقل إلا إذا کان محل التخیلات جسما.

فإن قیل أ لیس یمکننا أن نعقل مربعا کلیا و نقرن به کونه یمینا أو یسارا- و یتمیز فی العقل حینئذ بین المربع الأیمن و المربع الأیسر.

فنقول (1)المربع الکلی أمر یقرن به العقل حد التیامن و التیاسر فیکون ذلک بفرضه حتی أنه یتمکن من تغییر ذلک الفرض و أما فی التخیل فالامتیاز غیر حاصل بالفرض لأن المربع المعین الذی علی الأیمن لا یمکننا أن نفرض عارضا حتی یغیر هو فی نفسه فی الخیال مربعا أیسر فظهر الفرق.

و ثانیها أن الصور الخیالیة مع تساویها فی النوع قد یتفاوت فی المقدار

فیکون البعض أصغر و البعض أکبر و ذلک التفاوت إما للمأخوذ منه أو للأخذ و الأول باطل لأنا قد نتخیل ما لیس بموجود فی الخارج فنعین الثانی و هو أن الصورة تارة یرتسم فی جزء أکبر و تارة فی جزء أصغر.

و ثالثها أنه لیس یمکننا أن نتخیل السواد و البیاض فی شبح خیالی واحد

و یمکننا ذلک فی جزءین و لو کان ذلک الجزآن لا یتمیزان فی الوضع لکان لا فرق بین المعتذر و الممکن فإذن الجزآن متمیزان فی الوضع.

و الجواب عن الحجة الأولی بوجهین النقض و الحل- أما الأول فأنا نتخیل الأمور العظیمة فإذا انطبع فی الروح الخیالی من الصورة الخیالیة ما یساویه فالذی یفضل علیه إما أن ینطبع فی الروح الخیالی أو لا ینطبع- فإن لم ینطبع فیه فقد بطل قولهم إن التخیل لأجل هذا الانطباع فإن انطبع فیه فقد انطبع فیه ما یساویه و انطبع فیه ما یفضل علیه و یکون محل ما یساویه و محل


1) الحق فی الجواب نظیر ما سبق فی الکرة الکلیة أنها کرة بالحمل الأولی لا بالمتعارف فنقول المربع الکلی و التیامن و التیاسر الکلیان لیست هی بالحمل المتعارف- و إن فرض تیامن و تیاسر جزئیان فذلک لیس بفرض العقل کما قال المجیب بل فرض کاذب غیر موافق لنفس الأمر و إنما لم یتشبث بالحمل لأنه شی‌ء متداول فی هذا الکتاب- و فی سائر کتب المصنف العلامة قده و لم یتفطن به هؤلاء المستدلون، س ره

ما یفضل علیه شیئا واحدا مع أنا نمیز بین القدر المساوی و القدر الفاضل و ذلک یدل علی أن الصورتین الخیالیتین و إن حصلا لشی‌ء واحد فإنه یمکننا أن نمیز بینهما- و إذا کان کذلک فلا یلزم من حصول صورتی المربعین الطرفین فی النفس أن لا یمیز فی الخیال أحدهما عن الآخر و علی الجملة فالإنسان ربما طاف العالم و شاهد البلدان- و یکون مع ذلک حافظا للمجلدات فإن کان صورة کل من تلک الأمور فی جزء من الدماغ متمیزا عن الجزء الذی لم یرتسم فیه صورة الشی‌ء الآخر فمن المعلوم أن القدر القلیل منه لا یفی بذلک و إن لم یجب أن یکون لکل صورة خیالیة محل علی حدة بل یجوز أن یکون فی محل واحد صور کثیرة و مع ذلک یکون البعض متمیزا عن البعض- فحینئذ لا یلزم من ارتسام جمیع الصور فی النفس أن لا یتمیز بعضها عن البعض.

و أما وجه الحل فهو أن تلک الصور لیست مما کانت النفس قابلة لها بل النفس فاعلة و هویة کل من المربعین بأمر لازم لهویته المجعولة للنفس و لیست هویة المربع الخیالی کهویة المربع الخارجی حتی یکون لها مادة جسمانیة قابلة للتشکلات المختلفة لأجل أسباب خارجة بل هی أمر بسیط صوری لا مادة له و إنما المخصص لهویته من جهة الفاعل المتخیل حتی أن الوهم (1)إذا توهم القسمة و الانفکاک فی مقدار موجود فی الوهم إلی قسمین لم یلزم منه وجود مادة مشترکة بین ذلک المقدار و بین ذینک القسمین کما یلزم فی التقسیم الخارجی لأن ذینک القسمین یحصلان بمجرد إنشاء الوهم من غیر أن یکونا من سنخ ذلک المقدار الأول فجمیع ما یتصوره الخیال أو الوهم بتوسطه و یوجد فی الذهن من قبیل الإنشاء و الإبداع من الجهات الفاعلیة دون التکوین و التخلیق من المخصصات القابلیة و هی کصدور (2)الأفلاک من المبادی العالیة من حیث إن منشأ صدورها و تخصیصها تصورات (3)تلک المبادی و الفرق أن تصورات


1) متعلق بقوله لا مادة له، س ره

2) أی کتصورات هی منشأ صدور الأفلاک بقرینیة إبداء الفرق و إن کانت الفرق أیضا من الجهات الفاعلیة، س ره

3) إطلاق التصورات علی علوم المبادی العالیة إطلاق مسامحی کیف و علوم تلک المبادی المجردة علوم حضوریة خارجة عن مقسم التصور و التصدیق الذی هو العلم الحصولی، ط مد

المبادی من لوازم ذاتها و غیر مأخوذة من سبب خارجی و أما هاهنا فلیس کذلک بل للمحسوسات الخارجة أثر فی إنشاء هذه الصور فی عالم الخیال بالإعداد و التخصیص- فنقول إذا أدرک الحس صورا خارجیة کمربع مجنع بمربعین علی نسبة مخصوصة مثلا فی الخارج و ذلک الشکل و هو لا یکون موجودا فی الخارج إلا بعوارض مفارقة خارجیة مادیة زائدة علی ماهیة المربع جعلا و وجودا لکونه موجودا فی مادة قابلة للانقسام فللخیال أن یفعل بإزائها صورا مثلها أو مخالفة لها جعلا (1)واحدا بسیطا و إن کان علی الوجه المعهود من الخارج فی الجهات و الأوضاع و لا یلزم من ذلک أن یکون الخیال ذا جهة و وضع إذ صورة الجهة و الوضع لا یلزم (2)أن یکون ذات وضع و جهة.

فإذا تقرر هذا فنقول قول المعترض إن تخصص هذا المربع الخیالی لیس بفرض فارض و اعتبار معتبر.

قلنا لا نسلم بل تخصصه بمجرد اعتبار المعتبر و تصوره و جعله جعلا بسیطا قوله و إلا لأمکننا أن نعمل بالمربع الأیمن عملا به یصیر المربع الأیمن الأیسر قلنا تخصیص الفاعل للأمر الصوری الذی لا مادة له لیس إلا جعل هویته الصوریة لا إفادة صفة أو عرض علی مادة و لیس فی المربع الخیالی إلا صورة المربع الخاص بعینه الحاصل من الجاعل النفسانی اختراعا بسیطا.

و بالجملة إذا أرادت النفس أن یجعل هذا المربع الخیالی مربعا آخرا و هذا المقدار مقدارا آخرا و أرادت تقسیم مقدار بعینه إلی قسمین لا یمکن لها ذلک إذ (3)


1) إذ لا مادة لها حتی تکون مجعولة و تلک الصورة مجعولا إلیها بجعل مستأنف- کما فی جعل الشمعة مربعة و أما جعل المربع مشخصا مخصوصا بخصوصیة فلیس جعلا مستأنفا و لا ینافی ما سبق أن هویة کل من المربعین بأمر لازم لهویته لأن اللازم تابع فی المجعولیة و اللامجعولیة للملزوم أو لأن المراد به اللازم الغیر المتأخر فی الوجود، س ره

2) و من هذا القبیل کون الصور الأخرویة غیر ذات جهة و وضع کموجودات هذا العالم، س ره

3) و من هذا القبیل الصور الأخرویة فإن التبدل هناک لیس من قبیل تحول المادة فی الصور إذ لا مادة هناک و إلا کانت الآخرة دنیا و دار العمل لا دار الجزاء فتبدل الجلود أو صنوف التلذذ کلها من باب إنشاء ثم إنشاء علی الاتصال و سیجی‌ء فی باب المعاد و حواشیه إن شاء الله تعالی، س ره

لیس لتلک الأمور ترکیب من مادة قابلة و صورة غیرها حتی یکون هناک مجعول و مجعول إلیه بل کل واحد من تلک الأمور صورة فقط بلا مادة قابلة و تلک الصور عین تصور النفس و مشیتها و إرادتها فإذا انقسم مقدار خیالی إلی قسمین کان ذلک فی الحقیقة إنشاءهما ابتداء لا من شی‌ء سواء عدم المقدار الأول أو لا و إذا عدم (1)فلم یعدم إلی شی‌ء لیلزم وجود مادة قابلة هناک و یحتاج إلی مخصص من خارج کما هو شأن الخارجیات المادیة أما الجواب عن الحجة الثانیة و هی أن الصور الخیالیة فقد یتفاوت فی المقدار مع اتحادها فی النوع فنقول هذا التفاوت لیس للمأخوذ منه و لا للأخذ بأن یکون مادة قابلة لها بل حاصل للمأخوذ بفعل الأخذ و إنشائه دون قبوله و اتصافه.

و أما عن الحجة الثالثة فنقول إنا لا ننکر تغایر الأشباح و تعدد مقادیرها و اختلافها فی الإشارة الخیالیة لکن لا یلزم من ذلک کون النفس جوهرا مادیا أو کونها غیر مدرکة للجزئیات و الخیالیات.

و اعلم (2)أن الامتیاز فی الإشارة الخیالیة لا یوجب کون الصور المقداریة- الموجودة فی عالم الخیال و المثال ذوات أوضاع حسیة موجودة فی جهة من جهات هذا العالم المادی المستحیل المتجدد الزمانی لیلزم المنافاة بین تجرد النفس و تصورها للصور


1) و ذلک کالفلک فإن الفناء و العدم البحت البسیط جائز علیه و لکن الفساد أی العدم إلی شی‌ء محال علیه لأنه لا یصیر عند هذا معدوما بحتا مع أن الکل لا بد و أن یفنی و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الإکرام بل حاصل للمأخوذ بفعل الأخذ أی حاصل بسبب المأخوذ بجعل الأخذ کما مر أن هویة کل من المربعین بأمر لازم لهویته المجعولة للنفس فیکون الجواب باختیار الشق الثالث أو حاصل للمأخوذ بسبب جهات فاعلیة فی الأخذ بأن یکون لام المأخوذ للاختصاص فیکون الجواب باختیار الشق الثانی، س ره

2) بل الامتیاز فی الإشارة الحسیة یوجب و هذا الکلام متعلق بقوله و اختلافها فی الإشارة الخیالیة، س ره

المقداریة و الأشباح المثالیة و سیأتی تحقیق هذه المسألة فی مباحث المعاد و حشر الأجساد.

و احتجوا علی أن الوهم قوة جسمانیة

بأنه لما ثبت کون الخیال جسمانیا وجب أن یکون الوهم الذی لا یدرک إلا ما یکون متعلقا بصورة جسمانیة کذلک.

و توضیحه أن مدرک الوهم إما أن یکون الصداقة المطلقة أو صداقة هذا الشخص- أما الأول فباطل لأنه أمر کلی إدراکه بالعقل و کلامنا فی الإدراکات الجزئیة- فیبقی الثانی لکن المدرک لصداقة هذا الشخص وجب أن یکون مدرکا لهذا الشخص- لأن إدراک المرکب أو التصدیق بثبوت أحدهما للآخر لا یمکن إلا بتصور الطرفین- فإذن الوهم مدرک لهذه الصورة الشخصیة لکن قد ثبت أن مدرک الصورة الجزئیة قوة جسمانیة فالوهم إذا جسمانی.

و الجواب عن هذه الحجة أنا قد بینا أن مدرک الصور الخیالیة الجزئیة غیر قوة بدنیة و لا مادیة فالوهم أولی بکونه غیر مادی.

و التحقیق أن وجود الوهم کوجود مدرکاته أمر غیر مستقل الذات و الهویة- و نسبة مدرکاته إلی مدرکات العقل کنسبة الحصة من النوع إلی الطبیعة الکلیة النوعیة- فإن الحصة طبیعة مقیدة بقید شخصی علی أن یکون القید خارجا عنها و الإضافة إلیه داخلا فیها علی أنها (1)

إن قلت إذا کان وظیفة الوهم إدراک المعانی و لا خبر له من عالم الصور فکیف یضیف المعنی إلی الصورة.

قلت هذا نظیر ما ذکرناه فی مثل زید إنسان أنه لیس ترکیبا حقیقیا فإدراک الصورة بالخیال و إدراک المعنی الجزئی بالعقل المتعلق بالخیال عند المصنف أو بالوهم کما هو المشهور و لکن تخصصه بالإضافة کالتشخص بأمر لازم للهویة کما مر- و هذا الترکیب عمل المتخیلة و ملاک الأمر أن الکل مراتب النفس و هی روحها، س ره

إضافة لا علی أنها مضاف إلیه و علی أنها نسبة و تقیید لا علی

1) أی الإضافة معتبرة فی الحصة بنحو النسبیة لا بنحو الطرفیة و بنحو آلیة اللحاظ و الحرفیة لا بنحو الملحوظیة بالذات و الاسمیة و إلا لم یکن التفاوت بین الحصة و الکلی بمحض الاعتبار کما قالوا و فی هذا التحقیق تعریض بالمستدل حیث جعل مدرک الوهم مرکبا بقوله لأن إدراک المرکب إلخ.

أنها ضمیمة و قید فالعداوة المطلقة یدرکها العقل الخالص و العداوة المنسوبة إلی الصورة الشخصیة یدرکها (1)العقل المتعلق بالخیال و العداوة المنضمة إلی الصورة الشخصیة یدرکها العقل المشوب بالخیال فالعقل الخالص مجرد عن الکونین ذاتا و فعلا و الوهم مجرد عن هذا العالم ذاتا و تعلقا و عن الصورة الخیالیة ذاتا لا تعلقا و الخیال مجرد عن هذا العالم ذاتا لا تعلقا و نسبة (2)

ُ کقوله ص: لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل

و غیر ذلک و العشق من هذا القبیل و إلا فکما قیل-

ُ نیست فرقی در میان حب و عشق شام در معنی نباشد جز دمشق

. ثم إنه قدس سره فسر الإرادة بنفس القوة بناء علی الاتحاد کاتحاد العلم و العالم- فالإرادة عین المرید و الشهوة عین القوة الشهویة و القدرة عین القادر کما یصرح به بعد سطر و الحاصل أنه کما أن الوهم و الخیال کلاهما مجرد إلا أن الوهم أرفع منزلة فی التجرد کذلک العقل العملی و القوة الشوقیة کلاهما مجردان إلا أن العقل العملی أرفع منزلة فی التجرد و قوله لکن لم نجد فی کلام أحد إلخ من باب الاستثناء من المدح بما یشبه الذم و هو من المحسنات البدیعیة مثل

ُ: أنا أفصح الناس بید أنی من قریش

، س ره

الإرادة أی القوة الإجماعیة إلی الشهویة الحیوانیة فی باب التحریک کنسبة الوهم إلی الخیال فی باب الإدراک و کل واحدة منهما عندنا قوة مجردة عن المادة لکن لم نجد فی کلام أحد

1) و هو الوهم بخلاف العداوة المنضمة أی العداوة مع الصورة المذکورة فی الاستدلال فإنها لیست شیئا واحدا فلا یدرکها العقل المتعلق بل المشوب أی العقل و الخیال فهذا أیضا تعریض بالمستدل، س ره

2) المیل و الشوق المؤکد من العقل العملی یسمی بالإرادة کإرادة عیادة المریض- و المیل و الشوق المؤکد من القوة الباعثة الحیوانیة یسمی بالشهوة کإرادة عیادة المریض للحظوظ النفسانیة فإن العقل النظری و العقل العملی فی الإنسان بما هو إنسان- کالمدرکة و المحرکة فی الحیوان و فی الإنسان بما هو حیوان فلما کان مبدأ المیل فی الإنسان بما هو إنسان أجل سمی أثره باسم آخر کما سمی فی الحق باسم آخر کالمحبة و الإرادة کما اشتهر فی الشریعة أیضا و العشق و الابتهاج و إنما لم یشتهر فی الشریعة إطلاق لفظ العشق و إن ورد بمثل من عشقنی عشقته و غیر ذلک لأن النبی بما هو نبی وظیفته الإتیان بالآداب و لو تکلم أحیانا بغیرها من مقام الجمع و الوحدة فهو یصدر عنه بما هو ولی

ما یدل علی أن المحرکة الشوقیة جسمانیة و التی لا خلاف لأحد و لا شبهة فی کونها جسمانیة هی المحرکة الفاعلة القریبة لا الباعثة و هی المسماة (1)بالقدرة لأنها عبارة عن قوة قائمة بالأعصاب و العضلات الممیلة لها بالقبض و البسط و الجذب و الدفع- و کذا حکم (2)الطبیعة المحرکة للأجسام البسیطة و المرکبة بالمباشرة بحرکاتها الطبیعیة و القسریة النفسانیة لأن القسریة راجعة إلی الطبیعیة و النفسانیة أیضا لا یمکن إلا باستخدام الطبیعة و الله ولی الجود و الحکمة

فصل (6) فی تعدید مذاهب القدماء فی أمر النفس ذکرها الشیخ فی الشفاء و نقضها و نحن نحمل کلامهم علی الرموز و ناولها تأویلات حسیة بقدر ما یمکن إن شاء الله تعالی

قال قد اختلف أقوالهم فی ذلک لاختلاف المسالک إلیه.

فمنهم من سلک إلی علم النفس من جهة الحرکة.

و منهم من سلک إلیه من جهة الإدراک.

و منهم من جمع المسلکین.

و منهم من سلک طریق (3)الحیاة غیر مفصلة.


1) اعلم أن عد القوم القدرة من الکیفیات النفسانیة من الشواهد للمصنف العلامة- علی ما حققه من اتحاد مراتب النفس و أن إشراقها نفذ إلی تخوم أرض البدن إذ لولاه لما کانت القوة القائمة بالعضلات کیفیة نفسیة بل جسمیة کما لا یخفی، س ره

2) المراد أن مثل القوة العاملة مثل الطبیعة فی الانطباع و السریان فی الأجسام- فکان العاملة طبیعة ساریة فی العضلات و کان الطبیعة محرکة عاملة منبثة فی الخفاف و الثقال و غیرهما، س ره

3) یعنی أن القائلین الذین سبق ذکرهم و إن کانوا سالکی مسلک الحیاة فإن حیاة الحیوان هی الدرک و الفعل التحریکی إلا أنهم لم یتخذوا المسلک عنوان الحیاة- و هؤلاء الناهجون منهج الحیاة أیضا و إن کانوا ناهجی منهج الدرک و الحرکة فی الحقیقة إلا أنهم لم یفصلوا الحیاة إلیهما، س ره

فمن سلک منهم طریق الحرکة فقد کان یخیل عنده أن التحریک لا یصدر إلا عن متحرک و أن المحرک الأول یکون لا محالة متحرکا بذاته و کانت النفس محرکة أولیة إلیها یتراقی التحریک من الأعضاء بالعضل و الأعصاب فجعل النفس متحرکة بذاتها و جعل لذلک جوهرا غیر مایت معتقدا أن ما یتحرک لذاته لا یجوز أن یموت- قال و لذلک الأجسام السماویة لیست تفسد و السبب فیه دوام حرکتها.

فمنهم من منع أن یکون النفس جسما فجعلها جوهرا (1)غیر جسم محرکا لذاته- و منهم من جعلها جسما و طلب الجسم المتحرک لذاته.

و منهم من جعلها (2)ما کان من الأجرام التی لا تتجزی کریا لیسهل دوام حرکته و زعم أن الحیوان یستنشق ذلک بالتنفس و أن النفس غذاء النفس یستبقی النفس بإدخال بدل ما یخرج من ذلک الجنس من الهباء التی هی الأجرام التی لا تتجزی التی هی المبادی و أنها متحرکة بذاتها کما تری من حرکة الهباء دائما فی الجو- و لذلک صلحت لأن یحرک غیرها.

و منهم من قال إنها لیست هی النفس بل إن محرکها هو النفس و هی فیها و تدخل البدن بدخولها.

و منهم من جعل النفس نارا و رأی أن النار دائم الحرکة.

و أما من سلک طریق الإدراک فمنهم من رأی أن الشی‌ء إنما یدرک ما سواه لأنه متقدم علیه و مبدأ له فوجب أن یکون النفس مبدأ فجعلها من الجنس الذی کان یراه


1) إما أن یقرأ علی صیغة المفعول أو یراد مدلوله الالتزامی فإن مذهبهم أن النفس متحرکة لذاتها ثم إن المراد بجوهر متحرک لذاته غیر جسم علی تأویل المصنف- الطبیعة السیالة التی هی مرتبة من النفس، س ره

2) هکذا فی النسخ التی رأیناها من الأسفار و لا یحضرنی الشفاء حتی أنظر- و الأولی التعبیر بالفاء لأن الذین لم یتحاشوا عن جعل النفس جسما و طلبوا تعیین ذلک الجسم المتحرک لذاته تحزبوا أحزابا فمنهم من جعلها أجراما لا تتجزی و هکذا، س ره

مبدأ (1)

و لنرجع إلی أصل المطلب فنقول صورة قیاسهم هکذا النفس مدرکة لما سواه- و کل مدرک لما سواه مبدأ فالنفس مبدأ و المبدأ إما نار أو هواء إلخ فالنفس إما نار أو هواء إلخ و هکذا قیاس من یقول الشی‌ء إنما یدرک ما هو شبیهة، س ره

إما نارا أو هواء أو أرضا أو ماء و مال بعضهم إلی القول بالماء لشدة رطوبة النطفة التی هی مبدأ الأشیاء و بعضهم جعلها جسما بخاریا إذ کان یری البخار مبدأ الأشیاء و کل هؤلاء کان یقول إن النفس إنما تعرف الأشیاء کلها لأنها من جوهر المبدإ لجمیعها و کذلک من رأی أن المبادی هی الأعداد جعل النفس عددا.

و منهم من رأی أن الشی‌ء إنما یدرک ما هو شبیهه و أن المدرک بالفعل شبیه للمدرک بالفعل فجعل النفس (2)مرکبا من الأشیاء التی یراها عناصر و هذا هو


1) أی للعالم و لکن بواسطة المبدإ الأول فإن لبعض الأقدمین أقاویل منها ما نقل عن ثالیس الملطی انه قال المبدأ الأول أبدع العنصر الذی فیه صور الموجودات- و المعدومات کلها و هو الماء ثم حصل منها الأرض بالتکثیف و الانجماد و النار و الهواء بالتلطیف فإن الماء إذا لطف صار هواء و تکونت النار من صفوة الهواء- و السماء تکونت من دخان النار و یقال إن ثالیس قد أخذه من التوراة لأنه جاء فی السفر الأول منها إن الله تعالی خلق جوهرا فنظر إلیه نظر الهیبة فذابت أجزاؤه فصارت ماء ثم ارتفع منه بخار کالدخان فخلق منه السماوات و ظهر علی وجه الماء زبد فخلق منه الأرض ثم الجبال أرساها و مثله فی أحادیث أهل العصمة و قال آخرون- کان الأصل أرضا فحصل الباقی من الأرض بالتلطیف و زعم انکسیمایس أنه الهواء- و یکون من لطافته النار و کثافته الأرض و الماء و آخر أنه النار و آخر أنه البخار- و عن انکساغورس أنه الخلیط و عن ذیمقراطیس ما هو المعروف من الأجرام الصغار- الصلبة المبثوثة فی خلاء غیر متناه و عن الثنویة أن أصل العالم النور و الظلمة و الخرمانیة لم یقولوا بجسمیة المبدإ و هم الذین أثبتوا القدماء الخمسة الباری و النفس و الهیولی و الدهر و الخلاء و الفیثاغورثیون اعتقدوا أن المبادی هی الأعداد المتولدة عن الوحدات- و هذه الأقاویل مزیفة و لأکثرها تأویلات حسنة لو ذکرناها لخرجنا عن طور هذه التعلیقة.

2) أی یعتقدها أصولا للکون و البقاء فی العالم فیشمل الغلبة و المحبة- فالکون منوط بالعناصر الأربعة و البقاء بدفع المنافر و جذب الملائم و هما منوطان بالغلبة و المحبة، س ره

قول انبادقلس فإنه جعل النفس مرکبة من العناصر الأربعة و من الغلبة و المحبة- و قال إنما یدرک النفس کل شی‌ء یشبهه فیها و أما الذین جمعوا الأمرین فکالذین قالوا- إن النفس عدد محرکة لذاته فهی عدد لأنها مدرکة و هی محرکة لذاتها لأنها محرکة أولیة و أما الذین اعتبروا أمر الحیاة غیر مفصلة.

فمنهم من قال إن النفس (1)حرارة غریزیة لأن الحیاة بها.

و منهم من قال بل برودة و إن النفس مشتق من النفس و النفس هو الشی‌ء المبرد و لهذا ما یتبرد بالاستنشاق لیحفظ جوهر النفس.

و منهم من قال بل النفس هو الدم لأنه إذا سفح الدم بطلت الحیاة.

و منهم من قال بل النفس مزاج لأن المزاج ما دام ثابتا لم یتغیر صحت الحیاة.

و منهم من قال بل النفس تألیف و نسبة بین العناصر و ذلک لأنا نعلم أن تألیفا ما یحتاج إلیه حتی یکون من العناصر حیوان و لأن النفس تألیف فلذلک یمیل إلی المؤلفات من النغم و الأراییح و الطعوم و یلتذ بها.

و من الناس من ظن أن النفس هو الإله تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا- و أنه یکون فی کل شی‌ء بحسبه فیکون فی شی‌ء طبعا و فی شی‌ء نفسا و فی شی‌ء عقلا سبحانه تعالی عما یشرکون قال و هذه هی المذاهب المنسوبة إلی القدماء و الأقدمین فی أمر النفس و کلها باطل ثم شرع فی نقض ما قالوه و إبطالها و تزییفها.

أقول نقض ظواهر هذه الأقوال و إبطالها فی غایة السهولة
اشارة

بعد أن ثبت أن النفس جوهر مفارق الذات عن الأجسام و کل من له أدنی بضاعة فی الحکمة یعلم أن النفس جوهر شریف لیس من نوع الأجسام الدنیة کالنار و الهواء و الماء و الأرض و لا من باب النسب و التألیفات کیف یذهب علی الحکماء السابقین کانبادقلس و غیره أن یجهلوا ما یعلمه من له أدنی معرفة فی علم النفس و أحوالها فإذن التأویل و التعدیل لکلامهم أولی من النقض و الجرح.

فنقول و من الله الاستعانة-

أما قولهم إن النفس متحرکة لکونها محرکة أولیة

1) أی هؤلاء لما وصلوا إلی معرفة النفس من مسلک الحیاة فجعلوها من سنخ الحیاة و مقوماتها و لوازمها و معداتها و ممداتها، س ره

فکلام صحیح مبرهن علیه و لا یلزم منه کون النفس جرما من الأجرام أما حرکاتها فی ذاتها بحسب الشدة فقد ثبت بیانها بالبرهان و تقدم ذکرها تصریحا و تلمیحا من أن لها تطورات جوهریة و تحولات ذاتیة من حد الإحساس إلی حد التعقل فتارة تتحد بالحس و ذلک فی أوائل حدوثها و تکونها و طورا تبلغ إلی حد التخیل فتتحد بالخیال و إذا بلغ إلی مقام تحضر عندها المعقولات مشاهدة تصیر عقلا مفارقا متبری الذات عن الأجرام و الجرمیات‌و ما أسخف القول بأن النفس عند کونها صورة الطفل بل الجنین إلی حد کونها عقلا بالفعل مستحضرة للمعقولات مجاورة للملإ الأعلی عند المقربین جوهر واحد بلا تفاوت فی ذاته إنما التفاوت فی إضافاته و أعراضه (1)اللاحقة حتی أن النفس البلة و الصبیان و نفوس الأنبیاء ع متحدة بالحقیقة و الماهیة و إنما الاختلاف و التفاضل بینهم بضمائم خارجة بعضها من باب السلوب و الإضافات و بعضها من باب الانفعالات- و بعضها من باب الکیفیات فإذا کان کذلک کان فضیلة أفراد الإنسان بعضها علی بعض بشی‌ء خارج عن الإنسانیة فإذا الفضیلة بالذات لذلک الشی‌ء لا للإنسان- فإذا قیل النبی ص أشرف أفراد الإنسان کان معناه أن شیئا خارجا من حقیقته و حقیقة أمته کالعلم و القدرة هو أشرف منهم فلا فضیلة له فی ذاته من حیث هویته و ماهیته علی سائر الأفراد و هذا قبیح فاسد عندنا فإن جوهر نفس


1) فإن النفس عندهم أیضا متغیرة و متحرکة لکن فی الکیف لأنه ازداد علمه و قدرته و نحوهما کما و کیفا و کلها من العوارض و أما جوهره و سنخ ذاته فهو محفوظ غیر متغیر أصلا و أما المصنف قدس سره فلما قال بالحرکة الجوهریة کانت بذاتها عنده متغیرة متفاوتة مع أصل محفوظ و سنخ باق من أول وجودها إلی آخره لأصالة الوجود و کون ما به الامتیاز فیه عین ما به الاشتراک و باعتبار وجهها إلی الحق الباقی و لاتصال الحرکة و غیر ذلک فالتفاوت بین درجتی ذات واحدة مع وحدتها بهذه الوجوه التی ذکرناها أعنی درجة کونها عقلا بالقوة و درجة کونها عقلا بالفعل کتفاوت درجتی النبی ص و الأمة فإذا کان فی ذات واحدة هذا التفاوت العظیم فما ظنک بالتفاوت فی ذاتین هما کالروح و الجسد بل روح الروح الفانی فی نور الأحد، س ره

النبی ص بحسب هویته التامة أشرف جواهر النفوس الآدمیة و أشدها قوة و کمالا- و أنورها و أقواها تجوهرا و ذاتا و هویة بل (1)

ُ: المؤمن مرآة المؤمن

علی بعض الوجوه، س ره

ذاته بذاته بحیث بلغت إلی غایة مرتبة کل نفس و عقل

کما قال: لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل

و إن کان مماثلا (2)لها فی الماهیة الإنسانیة من حیث وجوده الطبیعی البشری کما فی


1) فإن جمیع الفصول بالنسبة إلی الفصل الأخیر لا بشرط أجناس و جمیع الصور بالنسبة إلی الصورة الأخیرة مواد و الفصل الأخیر محصلها و الصورة الأخیرة مقومها- ثم أشخاص النوع الأخیر التی هی بحسب الباطن أنواع و هی عقول بالقوة بالنسبة إلی أشخاصه- التی هی عقول بالفعل هکذا فإن نسبة الشخص إلی النوع نسبة الفصل إلی الجنس ثم نسبة العقول بالفعل إلی العقل المقدس الختمی ص مأخوذة لا بشرط نسبة الجنس إلی الفصل- فإنه فی العقول العائدات کالعقل الأول فی البادئات بل هو هو و هی هی بوجه و للإشارة إلی أن العقول الصاعدة بالنسبة إلیه ص هکذا قال تعالی النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ و کیف لا یکون کذلک و قد ورد فی حق الأئمة من ولده ذکرکم فی الذاکرین و أسماؤکم فی الأسماء و أنفسکم فی النفوس و أرواحکم فی الأرواح- و أجسادکم فی الأجساد و فی حق المؤمنین من أمته المرحومة

2) لما أشار إشارة إجمالیة إلی مقام روحانیته ص بأنه غایة الکل و تمامیتها- و خلق الکل لأجله و خلق هو لأجل الله و لولاه لما خلق الأفلاک و الأملاک ففی هذا المقام لا مماثل لهذه الحقیقة المحمدیة المطلقة تکافیه و لا ثانی لها توازیه حیث إن کل نفس و عقل من صقعه و ما من صقع الشی‌ء لا یعادله و لا یقابله انتقل إلی نشأته الطبیعیة و عطف عنان الکلام إلی مقام صورته البشریة المقتضیة للتماثل و غیره فإن العارف الحقیقی لا بد أن یکون ذا العینین جامعا بین النشأتین الصورة و المعنی و الرقیقة و الحقیقة وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا لئلا یلزم الغلو و التفویض و لا الجهل بالمقامات السنیة للنفس و لا سیما النفوس الزکیة القدسیة کما قال الکفرة إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا فجمیع ما ورد فی حق الأنبیاء و الأئمة ع من العصمة و الطهارة- و التخلق بأخلاق الله و التحقق بها حق و صدق بحسب مقام روحانیتهم و وجههم إلی الله و جمیع ما نسب إلیهم من أمثال الصفات البشریة و الأحکام الخلقیة مثل ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ و مثل تعلیم جبرئیل و إظهارهم العجز و الانکسار و لا سیما فی مکالماتهم و مناجاتهم مع الله الواحد القهار صدق أیضا بحسب مقام صورتهم و وجههم إلی النفس فإنهم کما یأکلون و یشربون و ینامون و یتصفون- بغیر ذلک من أحکام البشریة و الخلقیة بحسب الصورة فی عالم الصورة کذلک لا یعلمون إلا ما علمهم جبرئیل لأن جمیع کمالاتهم من الله تعالی فإن نسبة الشی‌ء إلی القابل بالإمکان و نسبته إلی الفاعل بالوجوب لکن لما کان القابل الواقعی أعنی المادة الجسمیة فیهم مستهلکا فضلا عن القابل التعملی أعنی الماهیة لقاهریة أحکام الروحانیة- و أحکام الوجود و اشتراط السنخیة بین الأثر و المؤثر و لا وقع لعالم الصورة فی جنب عالم المعنی الذی هو عالمهم و ما به فعلیتهم کانت أحکام الصورة صورة و أحکام الروح روحا و من هنا لا تحکم لجسد النبی ص علی روحه بل یدور معه حیث ما دار- و یتصف بصفاته مثل أنه لا ظل له و أنه یری من خلفه و أنه بل جسد المؤمن لا یبلی و غیر ذلک، س ره

قوله تعالی إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ* فظهر أن للنفس الإنسانیة تطورات و شئونا ذاتیة و استکمالات جوهریة و هی دائمة التحول من حال إلی حال و من راجع إلی ذاته- یجد أن له فی کل وقت و آن شأنا من الشئون المتجددة.

و أما قولهم إن المحرک الأول یکون لا محالة متحرکا بذاته

فهو أیضا صحیح لأن مرادهم من المحرک الأول هو الفاعل المباشر للتحریک و هو إما الطبیعة أو النفس فیما له نفس و قد مر بیان هذا المطلب فی مباحث القوة و مباحث الحرکة أی بیان أن العلة القریبة للحرکة الطبیعیة العرضیة کالکمیة و الکیفیة و الأینیة و الوضعیة لا بد أن تکون جوهرا متبدل الهویة و الوجود و إن کانت ثابت الماهیة و المراد من الحرکة الطبیعیة فی قولنا هذا ما یشمل الحرکة النفسانیة الوضعیة التی فی الأفلاک لأنها أیضا صادرة من طبیعة الفلک التی هی نفسه باعتبار أن لها الإدراک و الإرادة و الحرکة النفسانیة الکمیة التی فی النبات و الحیوان لأن هذه الحرکات طبیعیة بوجه و نفسانیة أیضا.

و بالجملة فما من حرکة ذاتیة إلا و مباشرها طبیعة ساریة فی الجسم و هذه الطبیعة قد ثبت تجددها و تبدلها بحسب الهویة الوجودیة کما علمت بالبرهان و لا ینفک جسم طبیعی من هذا الجوهر إلا أن هذا الجوهر فی الفلک و الحیوان و النبات لا ینفک عن النفس بمعنی أن النفس کمال هذا الجوهر و تمامه لا أن الطبیعة فی ما له نفس شی‌ء له وجود و النفس فیه جوهر آخر له وجود آخر حتی یکون فی شخص واحد جوهران متباینان فی الوجود أحدهما طبیعة و الآخر نفس فإن ذلک ممتنع جدا بل کل شخص

طبیعی له ذات واحدة و صورة واحدة و هی وجوده و بها هویته و شخصیته فمن حیث کونها مبدأ الحرکات و الانفعالات المادیة طبیعة و من حیث إدراکها و تدبیرها نفس.

و أیضا قد علمت فی الفصل السابق أن النفس التی فینا هی بعینها مبدأ الحس و الحرکة و التخیل و الوهم و التعقل کل ذلک بالبرهان فقد ثبت و تحقق حقیة کلام الأقدمین أن المحرک الأول للحرکات الذاتیة أمر متحرک لذاته یعنی بهویته و وجوده- و أن النفس هی المحرکة الأولیة فیما له نفس إلیها یتراقی التحریک من الأعضاء بالعضل و الأعصاب و ذلک من حیث کونها عین الطبیعة المتجددة الهویة لذاتها و بها یقع جمیع الحرکات و الاستحالات حتی القسریة و الاتفاقیة و الإرادیة لما مر أن مرجعها إلی الطبیعة و النفس

و أما قولهم إن ما یتحرک لذاته فهو لا یموت

فکلام حق لأن مرادهم منه أن ما ینبعث حرکته من ذاته و مقوم صورته لا من غیر لا یموت فالأجسام بما هی أجسام مائتة (1)لأن مبدأ حرکاتها أمر خارج عن جسمیتها أعنی الجسم بالمعنی الذی هو مادة- و کل ما ینبعث الحرکة من ذاته فهو لا محالة متوجه إلی الکمال الذاتی الجوهری- و کل ما یتوجه (2)نحو الکمال بحسب الفطرة الأولی فهو لا یموت بل یتحول من نشأة إلی نشأة أخری و من دار إلی دار أعلی و الحرکة المنبعثة (3)عن الذات لیست


1) حتی الفلک بما هو جسم فقط لأن مبدأ حرکته نفسه أو طبیعته التی هی عین نفسه کما سیجی‌ء و کلتاهما خارجتان عن الجسم بشرط لا و إن لم تکونا خارجتین عن الجسم لا بشرط لحمله علیهما، س ره

2) و ذلک لأن الطلب إذا کان فی جبلة الشی‌ء و فطرته الأولی یوصله إلی المطلوب و إلا لکان إیداعه فیه عبثا و المطلوب للنفوس الحیة التی أرادوا بالحرکة الذاتیة حرکتها کما حصرها المصنف فیها دائم لا یفوت لأنه إما الحق و المفارقات العقلیة أو عالم النفوس الخیالیة و الوهمیة من الصور المجردة من المادة دون المقدار- و الجمیع دائمة بدوام الحق تعالی شأنه، س ره

3) قسم المتحرک إلی ستة أقسام ثلاثة منها حرکتها منبعثة من خارج فمثل الحرکات الأینیة لمصادفة الحالة الغیر الملائمة بل هذه الحرکة لعدم الحرکة و حرکات المرکبات أیضا من الکیفیات الأربع الخارجة کحرارة الأشعة السماویة و الحرارة الغریزیة و غیرهما- و حرکة الطبائع جوهریة و إن کانت ذاتیة إلا أن التضاد یفسدها و أما النفوس الثلاث فحرکتها ذاتیة و لا تضاد لها فهی دائمة، س ره

إلا نفسانیة و أما هذه الحرکات الطبیعیة التی للبسائط العنصریة من مکان إلی مکان- فلیست منبعثة عن ذات المحرک إذ شرط انبعاثها عن الطبیعة خروجها عن أحیازها الطبیعیة- فهی بسبب أمر خارج عن ذات المتحرک و أما حرکات المرکبات المعدنیة و النباتیة فهی أیضا مفتقرة فی انبعاثها إلی أمور خارجة کحرارة طابخة أو برودة جماعة أو رطوبة مسهلة- لقبول الأشکال و التحولات و غیر ذلک و أما الحرکة الذاتیة التی فی الطبیعة فهی و إن کانت منبعثة عن الذات لکن الطبائع العنصریة البسیطة لتضادها متفاسدة غیر باقیة بالعدد- و أما جواهر النفوس الحیوانیة و طبائع الأجرام الفلکیة التی هی عین نفوسها فهی حیة بحیاة ذاتیة لأنها دائمة التشوق إلی منزل البقاء و حرکتها إلی الکمال أمر ذاتی لها و تلک النفوس إن کانت عقلیة کالنفوس الفلکیة و الکاملین فی العلم من النفوس الإنسانیة فلها حشر إلی الله تعالی فی دار المفارقات العقلیة و إن لم تکن عقلیة بل وهمیة أو خیالیة فلها أیضا حشر إلی عالم النفوس علی طبقاتها فی الشرف و الدنو و السعادة و الشقاوة فإن الشقاوة فی المعاد لا ینافی الاستکمال فی الوجود النفسانی بحسب الجربزة الشیطانیة أو الشهوة البهیمیة أو الغلبة السبعیة فإنها کمالات لسائر النفوس و رذائل للنفس الإنسانیة.

و أما من جعل النفس جسما

أراد بالنفس النفس الخیالیة الحیوانیة و لم یرد بالجسم هذه الأجسام الطبیعیة الواقعة تحت الحرکات و الانفعالات بل شبحا برزخیا صوریا أخرویا له أعضاء حیوانیة و تلک النفس صورة حیوانیة حیة بذاتها لیست حیاتها بأمر عارض علیها کهذه الأجسام و بوساطتها یتصرف النفس الناطقة فی هذا البدن الطبیعی و یدرک الجزئیات و الحسیات کما اتفق علیه جمیع السلاک و المکاشفین و ذلک الجسم هو الصورة التی یراها الإنسان فی المنام حیث یجد نفسه مشکلا مصورا بجوارح و أعضاء و إنه یری شخصه فی المنام یدرک إدراکات جزئیة و یعمل أعمالا حیوانیة- فیسمع بإذنه و یری بعینه و یشم بأنفه و یذوق بلسانه و یلمس ببشرته و یبطش بیده و یمشی برجلیه و هذه کلها أعضاء روحانیة غیر هذه الأعضاء الطبیعیة.

و أما قول من قال إنها هی من الأجرام التی لا تتجزی

فأراد بها الأجرام

المثالیة التی لا مادة لها و قد مر بیان أنها لا تقبل القسمة الوهمیة فضلا عن الخارجیة إذ لا مادة لها فقسمتها بالوهم یرجع إلی إیجاد الوهم فردین آخرین منها ابتداء لا بجعل جسم معین جسمین و کذا وصل الجسمین الخیالیین جسما واحدا عبارة عن إیجاد جسم آخر من کتم العدم.

و أما نسبة الکرویة إلی النفس

فلأنها (1)أبسط الأشکال و لهذا کانت الأفلاک کریة فالنفس إذا تصورت و تشکلت و وقعت فی عالم الطبیعة کانت کرة کالأفلاک لکونها أسهل حرکة کما قالوا إذ بالحرکة یخرج کمالات النفوس من القوة إلی الفعل ثم الترکیب الاتحادی بین النفس و البدن ثابت عندنا کما ذهب إلیه أیضا بعض المتأخرین- فاتصاف النفس بصفات الجسم بالمعنی الذی هو جنس متحقق لکونها مبدأ فصله و تمام ذاته و إن لم یتصف بما هو مادة و هی صورة و معلوم أن اعتبار الجنس و الفصل غیر اعتبار المادة و الصورة و فی الاعتبار الأول کما یتصف الأجسام بصفات النفوس کذا یتصف النفوس بصفات الأجسام و لذلک تشیر إلی نفسک بأنی کاتب جالس فکون النفس الفلکیة کرة من هذا القبیل.

و أما قولهم إن الحیوان یستنشق النفس بالتنفس

فالمراد أن فی الحیوان (2)

و الجواب أن الروح البخاری مرکب القوی و القوی مظهر الصور المثالیة و لولاه لما حصل الظاهر و المظهر فلهذا استنشاقه و ترویحه استنشاقها و ترویحها و لا سیما أن الروح البخاری عنده بسیط غیر مرکب من الأسطقسات کما سیجی‌ء و قولهم یستنشق ذلک أی مادة ذلک و الأولی أن یقال حمل المصنف قدس سره الأجرام فی قولهم عند الأجرام التی لا تتجزی التی هی المبادی علی الأجسام المثالیة و قولهم الأجرام التی لا تتجزی کریا علی الروح البخاری و کانوا من القائلین بالأجرام الصغار الصلبة و هذا التوجیه لکلامه قدس سره أقل تکلفا، س ره


1) فالکریة کنایة عن بساطة الأجرام المثالیة و قوله و لهذا کانت الأفلاک کریة بیان آخر لکریة النفس فی ضمن بعض أفرادها بمقتضی الترکیب الاتحادی بین المادة و الصورة بما هما جنس و فصل و الجسم فی هذا التأویل الجسم الملکی لا المثالی الملکوتی، س ره

2) لا یخفی أن هذا ینافی ما ذکره آنفا من أن المراد الأجرام المثالیة- فإن مقتضی ذلک أن یستنشق بالنفس الأجرام المثالیة لا الروح البخاری الذی هو من عالم الملک فإن اسم الإشارة فی قولهم یستنشق ذلک عائد إلی الجرم الکری.

روحا بخاریا من قبیل الأجرام الفلکیة فی الصفا و اللطافة و هو خلیفة النفس فی البدن الطبیعی و بالنفس یبقی اعتداله و یتغذی بالهواء المعتدل جوهره و لما کان هذا الجوهر- حاملا لقوة الحس و الحرکة النفسانیة و مفاضا من النفس علی الدوام فی هذا البدن الطبیعی فأطلقوا علیه اسم النفس و قد ذکره الشیخ فی بعض رسائله بلغة الفرس بهذه العبارة روح بخاری را جان گویند و نفس ناطقه را روان.

و أما من قال إنها لیست هی النفس

بل إن محرکها هو النفس و هی فیها و تدخل البدن بدخولها فکلام حق لا غبار علیه و یرجع إلی ما أولنا به الکلام السابق علیه فیتوافقان من غیر تناقض.

و أما من قال إن النفس نار

و إن هذه النار دائمة الحرکة فلم یرد بها هذه النار الأسطقسیة بل فی الوجود نار أخری هی حرارة جوهریة یتصرف فی الأجسام بالإحالة و التحلیل و هی الطبیعة (1)و فوقها نار النفس الأمارة بالشهوة و الغضب و هی التی تطلع علی الأفئدة کما أشیر إلیها فی الکتاب الإلهی و إذا کسرت سورتها بفعل الطاعات و الریاضات صارت النار نورا و النفس الأمارة مطمئنة.

و أما السالکون مسلک الإدراک

فقولهم إن الشی‌ء إنما یدرک ما سواه لأنه متقدم علیه فی غایة القوة و الاستقامة فإن المعلوم بالذات هو الصورة الحاضرة عند المدرک و قد علمت أن إدراک الشی‌ء هو وجوده للمدرک و وجود شی‌ء لشی‌ء لا یکون إلا بعلاقة ذاتیة بینهما و لیست العلاقة الذاتیة إلا العلیة و المعلولیة و لکن نسبة الصورة المدرکة إلی الذات العالمة نسبة المجعول إلی الجاعل لا نسبة الحلول و الانطباع کما علمت ذلک فی مباحث الوجود الذهنی و فی مباحث الإبصار و غیرهما.

و أما جعل بعضهم النفس من الجنس

الذی کان یراه المبدأ إما نارا أو هواء أو أرضا أو ماء فلعله أراد من المبدإ المبدأ القریب لتدبیر الأجسام و تصریفها فمن جعلها


1) و بها أول نار ذات ثلاث شعب لکونها فی الجسم و هو طویل عریض عمیق فالتعلق بعالم الطبیعة منشأ الاحتراق بتلک النار فی الآخرة، س ره

نارا أراد بها ما مر ذکره- و من جعلها هواء فلعله أراد به الشوق و المحبة فإن النفس عین المحبة ثم التعبیر عن المبدإ الأول بالعشق مما شاع فی کلام العرفاء و للناس فیما یعشقون مذاهب‌و من جعلها ماء فأراد به عین ماء الحیاة الذی به حیاة کل شی‌ء ذی نفس- کما قال تعالی وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‌ءٍ حَیٍ و النفس حیاة الجسم کما أن العقل حیاة النفس و لهذا عبر بعض الأوائل عن العقل الکل بالعنصر الأول و جعله ماء و ربما کان المراد بالعنصر الأول الوجود الفائض منه تعالی علی الموجودات کلها علی الترتیب- و من سماها أرضا فلکونها فی ذاتها قابلة للعلوم و الصور الإدراکیة الفائضة علیها من سماء العقل فالنفس القابلة للصور العلمیة أرض الحقائق فی مرتبة کونها عقلا هیولانیا- فیفاض علیها المعارف العلمیة النازلة من سماوات العقول الفعالة کما تنزل الأمطار التی بها یحیی الأرض بعد موتها و قد ورد فی الحدیث

: إن القلوب یحیی بالعلم کما یحیی الأرض بوابل السماء.

و من رأی أن المبادی هی الأعداد

و جعل النفس عددا أراد من العدد کما أراد أصحاب فیثاغورث و تأویل کلامهم (1)أن المبدأ الأول واحد حقیقی و هو مبدأ الأشیاء کما أن الواحد العددی مبدأ الأعداد لکن المبدئیة و الثانویة و الثالثیة و العشریة فی هذه الأعداد الجسمانیة الکمیة لیست ذاتیة لهذه الوحدات فکل ما صار أولا یمکن له أن یصیر ثانیا و الثانی منها یجوز أن یکون أولا بخلاف المبدإ الأول تعالی فمبدئیته و أولیته عین ذاته و کذا ثانویة العقل الأول عین ذاته لا یتبدل و کذا مرتبة النفوس بعد مرتبة العقول فإطلاق العدد علی المبادی العقلیة و النفسیة من جهة ترتیبها فی الوجود ترتیبا لا یمکن تبدله فالعددیة فیها ذاتیة و فی غیرها عرضیة فهی الأعداد بالحقیقة


1) و یمکن تأویل آخر و هو أنه لما لم یکن للمبدإ الأول ماهیة وراء الوحدة فهو الوحدة القائمة بذاتها واحدة صارت مبدأ الاثنین و هو العقل لأنه مرکب من ماهیة و وجود- و الاثنان صار مبدأ للثلاثة و هی النفس لأن لها وراء الوجود و الماهیة تعلقا بالمادة تدبیریا- ثم صارت الثلاثة مبدأ الأربعة و هی الطبع لأن له وراء التعلق التدبیری و التصرف التسخیری تعلقا انطباعیا و إضافة حلولیة و إلی هنا تم المبادی الفاعلیة، س ره

کما أن الوحدة و الأولیة ذاتیة للحق الأول و فیما سواه إضافیة فهو الواحد الحق- و ما سواه زوج ترکیبی.

و أما من رأی منهم أن الشی‌ء إنما یدرک شبیهه

و أن المدرک بالفعل شبیه بالمدرک فقوله حق و صواب و قد تکرر منا فی هذا الکتاب أن المدرک دائما من جنس المدرک فاللمس یدرک الملموسات و هو من جنسه و کذا الذوق یدرک المذوقات و هو من جنسه و النور البصری یدرک المبصرات و الخیال یدرک المتخیلات و الوهم یدرک الوهمیات و العقل للعقلیات و بالجملة کل قوة إدراکیة إذا تصور بصورة المدرک- یخرج ذاته من القوة إلی الفعل و لا شبهة (1)فی أن القوة القریبة و الاستعداد القریب من الشی‌ء من جنس صورة ذلک الشی‌ء و فعلیته ثم إنک قد علمت بالبرهان القطعی- اتحاد العقل بالمعقولات و الحس بالمحسوسات و الاتحاد أشد من الشبه و علمت أن النفس إذا صارت عقلا تصیر کل الأشیاء و هی أیضا الآن تتحد بکل من الأشیاء التی تستحضرها فی ذاتها أعنی صور تلک الأشیاء لا أعیانها (2)الخارجة عنها و لا یلزم من ذلک ترکیب النفس من تلک الأمور الخارجیة و لا من صورها أیضا بل کلما صارت النفس أکمل صارت أکثر جمعا للأشیاء و أشد بساطة إذ البسیط الحقیقی کل الأشیاء کما مر برهانه.

و أما قول الجامعین بین الأمرین الإدراک و الحرکة فإذا صح تأویل الکلام فی کل واحد منهما صح فی المجموع.


1) و الحاصل أن العقل بالقوة هیولی العقلیات و هو یناسبها و یجانسها و الحس بالقوة هیولی للمحسوسات فیناسبها کما أن الفضة مادة لما یصنع منها و یناسبها و کذا الذهب و الحدید و غیرها، س ره

2) و کما أن لیس المراد اتحاد المدرک مع المدرک بالعرض بل مع المدرک بالذات کذلک لیس المراد اتحاده مع مفاهیم المدرکات بالذات التی هی بالحمل الأولی هی- و لهذا لا یلزم الترکیب و التکثیر بل مع وجودها أی الکل موجودة بوجود النفس ثم إذا اتحد المعقولات المفصلة بالوجود الظهوری للعقل لا یتجافی عن مقامه الشامخ ثم لها اتحادیة فی مقام عقله البسیط الإجمالی بنحو أعلی و أبسط هکذا ینبغی أن یفهم هذا المقام، س ره

و أما المعتبرون أمر الحیاة فی سلوک معرفة النفس فمن قال إن النفس حرارة غریزیة فالحار الغریزی قد ثبت أنها جوهر سماوی منبعث فی البدن عن النفس و تفعل النفس به الأفعال الطبیعیة و النباتیة و الحیوانیة و هذا الجوهر الحار هو الروح الحیوانی- و هو عندنا بسیط (1)غیر مرکب من الأسطقسات و قد مر أنه خلیفة النفس و متصل بها.

و من قال إنها برودة

فلعله تجوز بها عن کیفیة حالها و علمها الیقینی أو راحة البدن بها و سلامته عن الآفات ما دامت النفس حافظة للمزاج.

و أما من قال إنها الدم

فالدم لکونه مرکب الروح البخاری و هو یجری فی کل البدن و بتوسطه تسری الحیاة فی الأعضاء فأطلق اسم النفس علیه إما من باب الاشتراک أو التجوز و إطلاق النفس علی الدم شائع فی هذا الزمان أیضا.

و أما من قال إن النفس تألیف

أراد به المؤلف بالکسر لأنها یؤلف بین عناصر البدن و أجزائها علی نسبة وفقیة فیها أحدیة الجمع أو أراد به المؤلف بالفتح لأن جوهرها مؤلف من معان و صفات علی نسبة معنویة شریفة نوریة ینشأ (2)منها النسبة الاعتدالیة


1) هذا خلاف ما عند الحکماء و لا سیما الطبیعیین حیث قالوا إن الروح البخاری یتکون من لطیف الأخلاط و الأعضاء من کثیفها فهو من الأسطقسات و لکن ما ذکره قده هنا نظیر ما ذکره فی أمر الغذاء من أنها من عالم النفس أو أنه الطبیعة المجبولة علی طاعة النفس غیر الطبیعة التی ربما تتعصی و بها یقع الإعیاء مثلا کما قال فی الشواهد و غیره فیکون المراد به ما ذکره قبیل ذلک أن المراد بالنار حرارة جوهریة تصرف فی الأجسام بالإحالة و التحلیل و هی الطبیعة، س ره

2) فالنفس فی مقام العاقلة تغتذی بالمعقولات و تتقوی بها فإذا وقع ظلها فی البدن- صار تغذیته بالجسمانیات و تقویا لها بها و ینمو مقدارها إلی الملإ الأعلی حتی تقوم بأحسن تقویم فی مقام الحضور لدی القیوم المحیط فإذا وقع ظلها علی البدن صار تنمیة حسیة و حرکة کمیة فی أحسن تقویم صوری بهی و تجعل کل نفس شبیهة بنفسها علما و خلقا و عملا استخلافا معنویا و استبقاء نوریا فإذا وقع ظلها علی البدن صار استیلادا بالمولدة صوریا و استخلافا جسمانیا و استبقاء نوعیا و هکذا جمیع ما فی البدن ظلال حسیة لهیئات نوریة فی النفس بل موجودات العالم الأدنی طرا ظلال العالم الأعلی کما مر فی مبحث المثل النوریة، س ره

المزاجیة فی البدن و هذه کأنها ظل لها و حکایة عنها فإن جمیع ما یوجد فی العالم الأدنی الطبیعی من الصور و أشکالها و أحوالها توجد نظائرها فی العالم الأعلی علی وجه أشرف و أعلی.

و أما قول من قال إنها هو الإله

فلعله أراد به الفناء فی التوحید الذی نقل عن أکابر الصوفیة لا المعنی الذی ادعاه الفراعنة و الملاحدة تعالی عما یقوله الملحدون.

و أما من قال إنه تعالی فی کل شی‌ء بحسبه

و یکون فی شی‌ء طبعا و فی شی‌ء عقلا فلست (1)أصحح کلامه حذرا عن سوء الأدب لکنی أقول النفس الإنسانیة فی شی‌ء طبع و فی شی‌ء حس و فی شی‌ء خیال و فی شی‌ء عقل فهی الجوهر العاقل المتخیل السمیع البصیر الشام الذائق اللامس الغاذی النامی المولد و هی مع ذلک جوهر بسیط غیر منقسم جعلها الله مثالا له ذاتا و صفة و خلیفة له فی هذا العالم ثم فی العالم الأعلی و جعل معرفتها سببا لمعرفته تعالی فهذا ما تیسر لنا فی تأویل رموزهم- و إظهار کنوزهم.

ثم إن فی ما ذکره الشیخ فی مناقضة کلامهم بعض مناقشات
اشارة

و أبحاث نرید أن نشیر إلیها.

الأول فی قوله أما الذین تعلقوا بالحرکة

فأول ما یلزمهم من المحال أنهم نسبوا السکون إلی النفس فإن کان تحرکها علة للتحریک فلم یخل تسکینها إما أن یصدر عنها و هی متحرکة بحالها فیکون نسبة تحرکها بذاتها إلی التحریک و التسکین واحدة إلی آخره فإنا نقول التحریک البدنی الذی ینسب إلی تحریک النفس لیس المراد به هذا


1) قد مر أن للوجود ثلاث مراتب الوجود الحق و الوجود المطلق و الوجود المقید الوجود الحق هو الله و المطلق فعله و المقید أثره و ذلک المطلق فی کل بحسبه فهو فی العقل عقل و فی النفس نفس و فی الطبع طبع و فی ذاته لا جوهر و لا عرض فما قالوا إنما هو فی فعله تعالی و لکن لما کان فعله أمره و کلمته و نوره- کان من صقعه و لیس شیئا علی حیاله تفوهوا بما تفوهوا و لکن الأدب فی حفظ المراتب و العدل وضع کل شی‌ء فی موضعه فبالعدل قامت السماوات و الأرضون، س ره

التحریک المکانی الإرادی الذی ینبعث من النفس بواسطة دواع خارجیة و أمور لاحقة- و أسباب معدة للحرکة الإرادیة من مکان إلی مکان جلبا للنفع أو الملائم و دفعا للضار أو المؤلم إنما المراد بذلک التحریک ما یقع به حرکات الاستحالیة الطبیعیة التی یقع بها التغذیة و التنمیة و النضج و الإحالة و غیرها مما لا یخلو بدن الحیوان عنها لحظة- و هی حرکة الحیاة و مقابلها سکون الموت عند انقطاع تعلق النفس عن البدن- ففاعلیة النفس لهذه الحرکة اللازمة للحیاة الحیوانیة ذاتیة و أما فاعلیتها للحرکات الإرادیة فهی أمر عرضی بمشارکة الأسباب الخارجیة و نسبة هذه إلی تلک کنسبة الکتابة إلی تصویر الأعضاء و کنسبة طبخ الطعام فی القدر إلی هضم الغذاء فی المعدة- و بالجملة هذا التحریک لازم لا ینقطع من النفس ما دام البدن حیا و لا ینتهی إلی تسکین ما دامت النفس نفسا و البدن بدنا.

و الثانی فی قوله فقد عرفت بما سلف أنه لا متحرک إلا من محرک

و أنه لیس شی‌ء متحرکا من ذاته.

أقول حق أن کل متحرک یحتاج إلی محرک غیره لکن قد مر أن کل ما یتحرک فی مقولة من المقولات الأربع العرضیة یحتاج إلی محرک یفید لها الحرکة- و کل ما یتحرک فی مقولة الجوهر کالطبیعة المتجددة الوجود فیحتاج إلی جاعل یجعلها متحرکا (1)و قد مر الفرق بین عوارض الوجود و عوارض الماهیة و کذا بین اختلاف الجهتین فی الخارج کما فی القوة و الفعل و بین اختلافها بحسب التحلیل الذهنی کما فی الوجود و الماهیة و الحرکة فیما یتحرک لذاته هی نحو وجوده و المحتاج فی الوجود إلی الجاعل یحتاج إلی جاعل یفید ذاته لا إلی جاعل یصفه بالوجود إذ الوجود لیس وصفا زائدا علی الماهیة خارجا بل ذهنا و علی أی (2)الوجهین فحاجة کل متحرک إلی


1) حال لا مفعول ثان، س ره

2) أی علی الحرکة العرضیة و الحرکة الجوهریة فکل متحرک یحتاج إلی محرک غیره کما هو مقرر فی موضعه لکن فی الحرکة الجوهریة یحتاج إلی المحرک بمعنی المفید لوجود ذلک المحرک و لکن إذا جعل ذلک الوجود جعله حال کونها متحرکا بجعل واحد- لا أنه جعله موجودا ثم جعله بجعل آخر متحرکا إذ قد علمت أن الحرکة من عوارض ماهیته لا وجوده لأن الحرکة فی المتحرک بذاته الجوهریة و شیئیته الوجودیة نحو وجوده- و فی الحرکة العرضیة یحتاج إلی المحرک بمعنی المفید له الحرکة فإن المحرکة هنا عرضیة معللة بخلافها ثم فالجاعل جعل هنا وجود المتحرک ثم جعله بجعل آخر متحرکا و کذا انتهاء المتحرکات إلی محرک غیر متحرک ثابت و لکن فی موضع بمعنی مفید وجوده متحرکا و فی موضع بمعنی مفید حرکته و فی بعض النسخ غیر ثابت و الضمیر غیر ثابت- و هو لا یلائم أول الکلام و لا قوله أی الوجهین إذ علی وجه واحد و هو الحرکة الجوهریة- الاحتیاج إلی المحرک المفید للحرکة غیر ثابت لکونها ذاتیة مع أن هذه القاعدة ثابتة- و علیها یبتنی إثبات الواجب من مسلک الحرکة لکن الصحیح علی أی الوجهین ثابتة، س ره

محرک غیره ثابت و کذا انتهاء المتحرکات إلی محرک غیر متحرک.

الثالث أن قوله هذه الحرکة لا یخلو إما أن یکون مکانیة أو کمیة أو کیفیة

أو غیر ذلک إلی آخره.

مدفوع بأن هذه الحرکة خارجة عن الأقسام المذکورة لأنها حرکة جوهریة اشتدادیة و لم یقم برهان فی نفی الاشتداد الجوهری و ما ذکره الشیخ فی إبطاله قد مر بیان ضعفه و وهنه.

الرابع أن قوله و أما الحرکة علی سبیل الاستحالة

الرابع أن قوله و أما الحرکة علی (1)سبیل الاستحالة

فإما أن تکون حرکة عن کونها نفسا فیکون إذا تحرکت لا تکون نفسا و إما حرکة فی عرض من الأعراض- فأول ذلک أن لا یکون تحرکها من نحو تحریکها إلی آخره.

أقول فیه إن الشیخ قد خلط فی کل موضع أراد إبطال الاستحالة فی الجوهر بین الوجود (2)و الماهیة و جعل الحرکة الکونیة عبارة عن خروج الشی‌ء فی کل آن


1) هذا من باب عموم المجاز الذی هو مصطلح علماء المنقول فإن الاستحالة هی الحرکة الکیفیة و أما الجوهریة فتسمی بالتکوین کما سبق فی السفر الأول، س ره

2) و إلا فالحرکة فی الجوهر معناها أنه سیال الوجود لا أنه سیال الماهیة- فالطبیعة مثلا ماهیتها ثابتة و هویتها سیالة نعم لیس السیلان وجودا آخر طارئا علی هویتها کما فی الحرکات العرضیة حتی تکون الطبیعة ثابتة الماهیة و الهویة جمیعا و یصیر السیلان من عوارض الوجود لا من عوارض الماهیة و یتحقق فی عالم الملک هویة ثابتة- حتی ینافی حدوثه الذاتی و تجدده الجوهری بشراشره سماواته و أرضیاته بسائطه و مرکباته کما نطقت به الشرائع الحقة و بتجدد هویة الجوهر و وجوده و ثبات ماهیته- بل لإثباتها و لا لإثباتها یجمع بین القولین من تجدد الجوهر و عدم تجدده، س ره

إلی ماهیة أخری بالفعل و لیس الأمر کذلک فإن الأشد و الأضعف و إن کانا متبائنین فی النوعیة لکن تباینهما بالماهیة عند ما کان الوجود حاصلا لهما بالفعل و أما عند الحرکة الاشتدادیة فللکل (1)وجود واحد شخصی زمانی له ماهیة واحدة لها فی کل آن مفروض حد من الوجود بالقوة القریبة من الفعل کما مر بیانه فالحرکة فی الأکوان الحیوانیة مثلا لا یستلزم إلا خروج المتحرک من کون حیوانی إلی کون آخر حیوانی لا خروج الحیوانی من الحیوانیة إلی غیرها کالفلکیة مثلا إذ کل ما یقبل الأشد و الأضعف یجوز فیه الاشتداد و التضعیف و مقولة الجوهر عندنا کمقولة الکیف فی أنه یقبلهما فجاز (2)لبعض أنواعه المتعلقة بالمواد حرکات الاستحالة الجوهریة فکما أن الاشتداد لا یخرج السواد إلی غیر السواد بل یخرجه من نوع منه إلی نوع آخر أو من شخص فقط إلی شخص آخر إما بالقوة کما فی أوساط الحرکة أو بالفعل کما فی انتهاء الحرکة فکذلک (3)لا یخرج الجوهر إلی مقولة أخری و لا إلی جنس آخر غیر ما کان إلا فی حرکات کثیرة یؤدی بالمتحرک إلی غیر جنسه کالسواد فی تضعفه حتی یخرج من جنسه


1) کون وجود الکل شخصیا زمانیا لأجل أن یتحقق الخروج من وجود إلی وجود تدریجا فیصدق الحرکة و لو لا أن لهذا الوجود الشخصی عرضا زمانیا لما صدقت الحرکة و أما وحدة ماهیته فهی کوحدة ماهیة الإنسان المرکبة من الجوهر و القابل للأبعاد و النامی و غیرها فإنها غیر متحصلات فی صراط الإنسان حتی ینافی وحدة ماهیته و إن کانت متحصلة حیث وجدت بوجودات متفرقة، س ره

2) کالطبائع السیالة بخلاف الجواهر المفارقة إذ لا سیلان فی جواهرها و لا حالة منتظرة لهویاتها و لا حدوث تجددی لها لکونها من صقع الربوبیة التی استأثر لها الثبات و القدم فلا تمکن فی ثبوتها و ثباتها التجدد و العدم، س ره

3) أی الجوهر الذی هو الجنس العالی لا یخرج إلی جنس عال آخر و لا الجوهر النوعی الإضافی إلی نوع إضافی آخر و یحتمل أن یراد بالجنس معناه اللغوی، س ره

إلی غیر جنسه و کالإنسان فی استکمالات نفسه حتی یصیر ملکا من الملائکة أو فی اعوجاجاته و تنقصاته حتی یصیر شیطانا أو بهیمة ثم إن نفسیة النفس و إن کانت إضافة وجودیة لها إلی البدن فلا یلزم من حرکتها علی الإطلاق لا کونها نفسا.

و أما ما ذکر أن حرکة النفس إذا کانت فی عرض من الأعراض یلزم أن لا یکون تحرکها من نحو تحریکها فلأحد أن یقول إنهم لم یدعوا إلا أن المحرک للشی‌ء المنفعل القابل للحرکة لا بد و أن یتحرک فی ذاته و ذلک لا یستلزم أن یکون حرکة المتحرک من نحو حرکة المحرک و لم یدعه أحد و فی کثیر من الأشیاء التی یحرک شیئا- بأن یتحرک نری الأمر علی خلاف ما ذکره فالتحریکات السماویة الصادرة من نفوسها فی أجرامها وضعیة و هی تابعة لحرکاتها النفسانیة الإرادیة کما اعترف به الشیخ فی التعلیقات و غیرها فأی محال یلزم فی أن یکون تحریکات من النفس فی البدن بالإحالة و غیرها و هی تابعة لحرکاتها الوجودیة أو الإرادیة.

الخامس أن قوله ثم من المحال ما قالوه من أن الشی‌ء یجب أن یکون مبدأ حتی یعلم ما وراه

فإنا نعلم و ندرک بأنفسنا أشیاء لسنا بمباد لها إلخ.

أقول فیه إن المراد من المعلوم هو الصورة الحاضرة عند المدرک القائمة المحفوظة بحفظه إیاها و لا شک أن النفس مبدأ فاعلی للصور الموجودة فی قواها و مدارکها و أما الصور العقلیة المدرکة للنفس فإن النفس فی الابتداء عند کونها عقلا هیولانیا مبدأ قابلی لها و إذا صارت متصلة بالعقل الفعال کانت فاعلة حافظة إیاها و الشیخ قد ذکر فی کتاب المبدإ و المعاد فی فصل ذکر فیه أن العقل الهیولانی بالقوة عالم عقلی أن القوة العقلیة تجرد الصورة عن المادة فتکون خالقة و فاعلة للصور المعقولة و قابلة لها (1)معا و قال فی فصل آخر منه إن القوة العقلیة تعمل فی المحسوس عملا تجعله معقولا


1) القابلیة عند کونها عقلا هیولانیا و الفاعلیة عند کونها متصلة بالعقل الفعال- کما قال المصنف قدس سره أو المراد القابلیة بمعنی الموصوفیة و علی أی تقدیر فلا یلزم کون شی‌ء واحد قابلا و فاعلا، س ره

الباب السادس فی بیان تجرد النفس الناطقة الإنسانیة تجردا تاما عقلیا و کیفیة حدوثها و فیه فصول

فصل (1) فی أن النفس الناطقة لیست بجسم و لا مقدار و لا منطبعة فی مقدار و فیه حجج

الأولی أن لها أن تدرک الکلیات و الطبائع الکلیة
اشارة

من حیث عمومها و کلیتها و الکلی بما هو کلی أی طبیعة عامة لا یمکن أن یحل جسما و لا أن ینطبع فی طرف منقسم أو غیر منقسم منه أما أنه لا یمکن أن یوجد فی طرف غیر منقسم منه- فلأن النقطة یمتنع أن یکون محلا لصورة عقلیة فلأنها لا تخلو إما أن یکون لها تمیز- عن الشی‌ء الذی هی نهایته أو لا یکون فإن لم یکن امتنع حصول الصورة المعقولة فیها- دون المحل الذی هی طرفه بل کما أن النقطة طرف ذاتی له فکذلک إنما یجوز أن یحل فیها طرف شی‌ء حال فی ذلک المقدار و یکون کما أن الحال یتقدر بذلک المقدار بالعرض فکذلک تناهیه بطرفه بتناهی المحل بها بالعرض و إن کان لها تمیز عن ذلک المقدار فی الوجود فهو محال و إلا لکانت النقطة منقسمة کما بین فی موضعه.

و اعترض هاهنا بأن عدم التمیز فی النقطة عن المحل و إن کان مسلما لکن لا نسلم أنه لا یحل فیها إلا نهایة ما یحل فی ذلک المقدار فإن ما ذکرتم منقوض بالألوان- و الأضواء الحاصلة فی السطوح دون الأعماق و کذا حال المماسة و الملاقاة.

و الجواب أن السطح له اعتباران اعتبار أنه نهایة للجسم و اعتبار أنه مقدار منقسم فی جهتین فقبوله الألوان و الأضواء و غیرهما من جهة أنه عبارة عن امتدادی الجسم- لا من جهة أنه نهایة له.

و أیضا لا بد فی قابلیة الشی‌ء أن یکون للقابل استعداد خاص أو مزاج حتی یقبل کیفیة أو صفة و لیس للنهایة بما هی نهایة اختلاف قوة أو حالة استعدادیة فی القابلیة- فلو کان للنقطة مثلا إمکان أن یقبل صورة عقلیة لکانت دائمة القبول لها لعدم تجدد حالة فیها فرضا فکان المقبول حاصلا فیها أبدا إذ المبدأ دائم الفیض فلا یتراخی فیضه إلا لعدم صلوح القابل و المفروض أن الصلوح و الاستعداد حاصل لها من حیث ذاتها فلزم من ذلک أن یکون جمیع الأجسام ذوات النقطة عاقلة و وجب أن یکون العاقل عند موته عاقلا- لوجود قابل العاقلیة فیه فالتالی باطل فالمقدم کذلک و أما أنه یمتنع أن تحل الصورة المعقولة من الجسم شیئا منقسما فهو أن کل مقدار منقسم أبدا و الحال فی المنقسم منقسم- فیلزم أن یکون الصورة العقلیة منقسمة أبدا لا یقف إلی حد ینتهی القسمة إلیه

و ذلک [کون الصورة العقلیة منقسمة أبدا] محال بوجوه
أحدها أنها لو انقسمت لکان انقسامها إلی جزءین متشابهین أو جزءین مختلفین

و الأول محال.

أما أولا فلأن کل واحد من الجزءین یجب أن یکون مخالفا بوجه لکله لامتناع کون الکل مساویا لجزئه من جمیع الوجوه و تلک المخالفة لیست بحسب الحقیقة و لوازمها- و إلا لم یکن الانقسام إلی جزءین متشابهین فإذن المخالفة بشی‌ء من العوارض المادیة مثل المقدار و الشکل فلا یکون الصورة المعقولة مجردة هذا خلف.

و أما ثانیا فلأن ذلک الانقسام إما أن یکون شرطا لکون الصورة معقولة أو لا یکون- فعلی (1)الأول وجب أن یکون الجزءان متخالفین للکل لوجوب مباینة الکل للجزء.

و أیضا فقبل ورود القسمة وجب أن لا تکون معقولة لفقدان الشرط.


1) لأنهما معقولان لتحقق شرط المعقولیة و الکل لیس معقولا لفقده فهذا وجه المخالفة و ما ذکره من وجوب مباینة الکل للجزء محمول علیه أی الکل قبل الانقسام و الجزء بعده بجعل اللام فی الکل و الجزء للعهد لا للجنس أو الاستغراق حتی یقال لا مباینة فی الکل و الجزء المقداریین إلا بالهویة وجه آخر أن یراد المخالفة بالهویة و العوارض الغیر اللازمة و حینئذ اشتراط المعقولیة بالانقسام اشتراط الشی‌ء بنقیضه، س ره

و أیضا الشی‌ء الذی هذا حاله یجب أن یکون (1)منقسما و لیس کل معقول کذلک- و إن لم یکن ذلک الانقسام شرطا فیکون تلک الصورة العقلیة عند فرض الانقسام مغشاة بعوارض غریبة من جمع و تفریق و یکون فی أقل من ذلک المحل کفایة لماهیة تلک الصورة- لأن جزء (2)تلک الماهیة مساویة لکلها فی الماهیة و محل الجزء جزء المحل فیکون کل الصورة ممکن الحلول فی بعض محلها فیکون حلولها فی ذلک المحل عارضا غریبا و الکلام فی الصورة المجردة هذا خلف.

فإن قلت أ لیست الصورة العقلیة قد تنقسم إلی أقسام متشابهة بإضافة زوائد کلیة- مثل المعنی الجنسی کالحیوان فإنه تنقسم إلی حصص کحصة الإنسان و حصة الفرس منه- و الحصتان غیر مختلفتین بالماهیة فإن حیوانیة الفرس بشرط التجرید عن الصهالیة مساویة لحیوانیة الإنسان بشرط التجرید عن الناطقیة فی النوع و الحقیقة فقد وقع انقسام الکلی إلی أقسام متشابهة مع أن (3)تلک الأجزاء لیست ذوات المقادیر و الأشکال الجزئیة- فیقال هذا غیر ذلک و هذا جائز لأنه بإلحاق کلی بکلی بل هذا (4)

إن قلت الکلام فی الموجود فی العقل و الحصص المتماثلة موجودة فیه.

قلت لا تکثر فی العقل أیضا إلا بالاعتبار و یرشدک إلیه قولهم لا تفاوت بین الکلی و الحصة إلا بالاعتبار و علی تقدیر التکثر لیس تجزیا و علی تقدیر التجزی کان الأجزاء متقدرة إذ الکلام علی تقدیر تقدر العقل، س ره

ترکیب و ذاک

1) أی معقولیته مشروطة بالانقسام یجب أن یقبل الانقسام و لیس کل معقول کذلک لمکان البسائط المعقولة، س ره

2) فإن جزء المقدار جزئی منه و الجزئی حامل لنوعه بالتمام ثم إنه یمکن جعل هذا أعنی قوله و یکون فی أقل إلخ مع قوله و محل الجزء جزء المحل إلخ وجها واحدا و المحذور لزوم العارض الغریب المذکور و یمکن جعلهما وجهین بجعل المحذور فی الأول لزوم الخلف من وجهین آخرین أحدهما أن ما فرض صورة الشی‌ء- لم یکن بتمامها صورة له و یلزم الغناء عن ذاتی الشی‌ء و ثانیهما أن ما فرض مجردا- کان ملحوقا للعارض الغریب من حیث إنه إذا کان فی الأقل کفایة و هکذا فی کل أقل من أقل کانت الصورة معقولة أبدا مع ما لا دخل له فی تتمیم معقولیتها فهی دائما مغشاة بأمر غریب عن حقیقتها، س ره

3) غرض السائل أنه وقع فی الاستدلال مغالطة من باب إیهام الانعکاس فإن کل انقسام إلی أجزاء مقداریة انقسام إلی أجزاء متشابهة و لیس کل انقسام إلی أجزاء متشابهة انقساما إلی أجزاء مقداریة کالکلی و حصصه، س ره

4) هذا مع قوله و بالجملة إلخ الذی هو عبارة أخری له ملاک الجواب و أما قوله مثلا إلحاق الناطق إلخ فیرد علیه أنه مع تصریح السائل بعدم الاختلاف بین الحیوانیتین المجردتین عن الصهالیة و الناطقیة کیف یمکن دعوی الاختلاف بلا بینة مع تنصیص القوم أیضا أن المضاف إلیه خارج عن الحصة و أن الحصص متماثلة و الجواب أن مراده قدس سره الإشارة إلی جواب آخر فی ذیل بیان الترکیب و هو أن التحصیص لیس تجزیة حقیقیة خارجیة کالتجزیة إلی الأجزاء الخارجیة المقداریة إذ الکلی الطبیعی مطلقا لا وجود له منعزلا عن الخصوصیات و المختلفات و لا سیما الأجناس و خصوصا جنس الأجناس المبهمة بذواتها المتحصلة بالتحصلات المتباینة فی الخارج و لهذا یقال فی تعریف الجنس هو المقول علی الکثرة المختلفة الحقائق و النوع و إن کان مقولا علی الکثرة المتفقة إلا أنه فی العقل طبیعة تامة متحصلة أو فی عالم العقول بناء علی القول بالمثل الأفلاطونیة و هناک منحصر فی فرد و بالجملة لیس التحصیص تجزیة و تکثیرا خارجیا إذ لا مقسم فی الخارج واحدا بالعدد فلا أقسام بما هی أقسام.

تجزیة مثلا إلحاق الناطق بالحیوان الذی هو حصة الإنسان یجعله مخالفا للحیوان الذی هو حصة الفرس و قسمة الکل إلی الجزء یوجب مساواتهما فلو کان أجزاء الصورة العقلیة کأفرادها و جزئیاتها لزم أن یکون کلیة تلک الصورة مخالفة لکل واحد من أجزائها فلم تکن القسمة مقداریة و المفروض أنها مقداریة هذا خلف و بالجملة فانقسام الحیوان إلی الإنسان و الفرس و غیرهما قسمة الکلی إلی الجزئیات و هی عبارة عن ضم قیود متخالفة إلی المقسم و القسمة المفروضة فی الصورة العقلیة قسمة الکل إلی الأجزاء و بینهما فرق ظاهر و أما أنه یمتنع انقسام هذه الصورة إلی جزءین مختلفین فذلک لأنها لو انقسمت إلی أجزاء مختلفة المعانی لکانت تلک الأجزاء لا محالة هی الأجناس و الفصول- لکن الأجزاء المفروضة فی الصورة العقلیة بحسب الأجزاء التی یمکن فرضها فی الجسم غیر متناهیة فیلزم أن تکون تلک الأجزاء المقومة التی هی الأجناس و الفصول لتلک الصورة غیر متناهیة و هو محال.

و أیضا فلأن کل کثرة فإن الواحد و المتناهی فیها موجود فلو کان هناک أجزاء

غیر متناهیة لکان لکل واحد منها ماهیة بسیطة فلا یکون ذلک الجزء البسیط ممکن الانقسام إلی جزءین مختلفی الماهیة و أیضا فبتقدیر أن تکون تلک الصورة مرکبة من مقومات غیر متناهیة و لکل واحد منها محل من الجسم غیر ما حله الآخر فیلزم أن یکون للجسم أجزاء غیر متناهیة بالفعل و ذلک أیضا محال.

و أیضا إذا فرضنا قسمة فوقع الفصل فی جانب و الجنس فی جانب ثم إذا فرضنا القسمة علی نحو آخر فلا یخلو إما أن یقع فی کل جانب نصف فصل و نصف جنس فیکون ذلک انقساما إلی جزءین متشابهین و قد مر إبطاله أو یوجب انتقال الجنس و الفصل- إلی القسمین المفروضین ثانیا فیلزم أن یکون (1)مجرد الفرض یوجب تغیر مکان أجزاء الصورة العقلیة و یکون محالها و مواضعها بحسب إرادات المریدین و فرض الفارضین.

الوجه الثانی فی امتناع القسمة علی الصورة العقلیة

أن نقول لکل شی‌ء حقیقة هو بها هو و تلک الحقیقة لا محالة واحدة و هی غیر قابلة للقسمة أصلا فإن القابلة للقسمة یجب أن تبقی مع القسمة و العشرة من حیث إنها عشرة لا تبقی مع الانقسام فإن الخمسة لیست جزءا للعشرة بما هی نوع من الأنواع العددیة بل هی جزء من کثرة الوحدات- و لیست للعشرة بما هی حقیقة واحدة جزءا فإذا انقسمت العشرة و حصلت الخمستان فهما جزءان للعشرة بما هی کثیرة لا بما هی واحدة و الکثرة فیها بالنسبة إلی المعدود لا بالنسبة إلی نفسها فإن العشرة من الناس کثرة للواحد من الناس و وحدة لنفسها فلها صورة واحدة غیر قابلة للقسمة إذا ثبت ذلک فنقول العلم المتعلق بهذه الماهیات المجردة إن کان حالا فی محل منقسم یلزم من انقسام محله انقسامه و من انقسامه انقسام ما هو صورته لکن المعلوم غیر منقسم أو مأخوذ بما هو غیر منقسم هذا خلف.

أقول هذا تقریر هذا البرهان علی الوجهین المذکورین فی کتب القوم و عندهم أنه من أقوی البراهین الدالة علی تجرد النفوس المدرکة للمعانی الکلیة و هی جمیع النفوس البشریة و قد سبق منا أن التجرد العقلی (2)غیر حاصل لجمیع النفوس البشریة و عندی


1) و یلزم أیضا انتقال العرض من موضوع إلی موضوع، س ره

2) نعم التجرد العقلی التام و إن لیس لهؤلاء بالفعل إلا أن لهم قوة قریبة من التعقل فإذا شملتهم العنایة و ألقی علیهم الصورة العقلیة الحقیقة لا بد أن یکونوا قابلین- لأن العطیات بقدر القابلیات فلا بد أن یکون فیهم لطیفة، س ره

أن هذا البرهان غیر جار فی کل نفس بل إنما یدل علی تجرد العاقلة للصورة التی هی معقولة بالفعل فی نفس الأمر سواء کانت بحسب ذاتها المقتضیة للتجرد أو بحسب تجرید مجرد و نزع منزع ینزع معقولها من محسوسها و تلک النفس هی التی خرجت من حد العقل بالقوة و العقل الاستعدادی إلی حد العقل بالفعل و المعقول بالفعل و هذا العقل یوجد فی بعض أفراد الناس دون الجمیع و ذلک لأن الذی یدرکه أکثر الناس من الطبائع الکلیة وجودها فی أذهانهم یجری مجری وجود الکلیات الطبیعیة فی الخارج فی جزئیاتها المادیة کالحیوان بما هو حیوان فإن ماهیته موجودة فی الخارج بعین وجود الأشخاص و لها اعتبار لا یکون بذلک الاعتبار متخصصا بمکان معین و وضع خاص و لا أیضا من حیث ماهیته المشترکة بقابل للقسمة المقداریة الجزئیة و کذلک إذا وجدت ماهیته فی ذهن أکثر الناس- فإنها توجد تلک الماهیة بعین وجود صورة متخیلة لکن للذهن أن یعتبرها بوجوه من الاعتبار فهی من حیث کونها صورة شخصیة موجودة فی قوة إدراکیة جزئیة تکون جزئیة متخیلة و من حیث اعتبارها بما هی هی أی بما هی حیوان بلا اشتراط قید آخر لا یکون متخیلة و لا محسوسة و لا معقولة أیضا لأنها بهذا الاعتبار أمر مبهم الوجود و إن کانت موجودة فی الواقع بوجود ما تتحد به من الصورة و من حیث اعتبارها (1)مشترکة بین


1) أی من حیث اعتبار شیئیة الماهیة فإن اعتبار شیئیة الوجود العقلی فی الکلیة- و أن هذا الوجود لاستواء نسبته إلی جمیع الأفراد مناط الکلیة و الاشتراک کما سیأتی- فشی‌ء لا یفهمه بعض الخواص فضلا عن العوام فالاشتراک الذی یفهمونه صدق مفهوم مجمل غیر مبین عندهم ذاتیة و عرضیة علیها بل مناسبتها فی بعض الآثار الحسیة بل إذا سمعوا کلیا تصوروا بأوهامهم و خیالاتهم مقدارا ممتدا و غطاء منبسطا علی الأفراد- کما إذا سمعوا النور المحیط الوجودی تخیلوا شعاعا عرضیا ممتدا مع أنه لا کم و لا کیف للکلیات فی ذاتها فکیف لحقیقة الوجود و هذا لغلبة أحکام الصورة علیهم- و قاهریة القوی الجزئیة علی عقولهم التی بالقوة فی العلمیات فهذه التصویرات أغذیة خیالاتهم و أقواتها لا تتقوم بدونها و أما الخواص فهم إن وقعوا فی هذه التمثیلات بغتة بحسب نشأة خیالهم فلکون قواهم مرتاضة فی النظریات أو فی العملیات رجموها و ردوا أحکامها و تدارکوها بالأحکام العقلیة و التجرد الذی یفهمونه إما أمر سلبی محض أو أن یرتقوا قلیلا فتخلیة شیئیة الماهیة عن جمیع العوارض کالماهیة المجردة التی فهم بعض الحکماء من المثل المجردة حاشا القائل بها عن ذلک، س ره

کثیرین تکون معقولة مجردة فحینئذ نقول إن الحاصل فی الذهن من طبیعة الحیوان- لیس بالفعل صورة مجردة وجودها فی نفسها وجود تجردی کوجود المفارقات حتی یلزم أن یکون محلها أیضا مجردا بل الموجود منها فی الذهن شی‌ء له اعتبارات یکون بحسب بعضها جزئیا و بحسب بعضها کلیا و بحسب بعضها مطلقا (1)و کذلک الصورة الخارجیة من تلک الماهیة و نحن لا نسلم أن کل واحد من أفراد الناس یمکنه ملاحظة هذه الاعتبارات- أو یمکن لنفسه أو یتصور أمرا ذهنیا من الجهة التی هو بها کلی مشترک بین کثیرین- مجرد عن الخصوصیات و القیود الجزئیة و کذلک نقول إیرادا (2)علی الوجه الثانی


1) غیر خفی أن لازم کلامه رحمه الله أن الذی یمکن أن یدرکه الإنسان إدراکا علی ثلاثة أقسام المفهوم الجزئی المدرک بحس أو خیال و الکلی بالمعنی الذی ذکره و المطلق المبهم الذی یظهر فی الذهن بنوع من الاعتبار و لا شک أن القوم إنما یعنون بالمفهوم الکلی هذا القسم الثالث و یقیمون البرهان علی تجرده- و تجرد النفس التی تدرکه و علی هذا فلازم کلامه ره منع التجرد العقلی لهذا النوع من المفاهیم التی یسمونها کلیة فی المنطق و الفلسفة و هی تصدق بنفسها علی کثیرین- مع تجردها عن لوازم الشخصیة و لا شی‌ء من الأمور المادیة و الخیالیة علی هذا الوصف- و لا سبیل إلی منع وجودها فی أذهاننا و لا إلی منع أن یکون هذا الاعتبار فی نفس الأمر فالحق أن إدراکها علی ما لها من الوصف یوجب التجرد غیر أن التجرد علی أنحاء مختلفة من القوة و الضعف و الذی ذکره ره إنما هو التجرد التام أو ما یقرب منه، ط مد

2) سبک الوجه الثانی الترقی من الأدنی فقالوا أبعد الأشیاء عن الوحدة العدد- و مع هذا لا یقبل القسمة ثم ترقوا إلی الحقائق الخارجیة الأخری ثم إلی الصور العقلیة فقبول العشرة القسمة لا ینثلم به عدم قبول البواقی سیما الصور العقلیة مع أن قبول القسمة فی العشرة باعتبار جنسها الذی هو الکثرة کما أن قبول القسمة فی الأشیاء الخارجیة باعتبار مادتها أ لا تری أنهم خصوا قبول القسمة فی الکم بالوهمیة- فإن الفکیة تعدم المقدار و الهیولی تقبلها و لو کانت العشرة عین الکثرة کانت عین غیرها کالألف لأن جمیعها هو الکثرة فهو نوع منها فلها فصل وراء جنسها الذی هو الکثرة- و ذلک الفصل جهة وحدتها و أیضا الکلام فی العشرة الکلیة العقلیة و إن حکم علی العشرة الکلیة بحکم یسری إلی المعنون فمعنونها جمیع العشرات التی لا نهایة لها و غیر المتناهی لا نصف و لا ثلث و لا غیرهما له و محل القوة بخلافه، س ره

لا نسلم أن لکل شی‌ء وحدة تقابل الانقسام من کل جهة حتی یلزم أن یکون صورتها أیضا کذلک فإن کثیرا من الأشیاء وحدتها بالفعل عین قبول القسمة بالفعل کالعدد- أو عین قبول القسمة بالقوة کالأجسام و المقادیر فإن العشرة و إن کانت حقیقة واحدة- لکن تلک الوحدة عین کثرة الآحاد التی یتألف منها العشرة و هذه الکثرة (1)غیر مقابلة لها و إنما یقابلها کثرة أخری هی کثرة العشرة أعنی العشرات تقابل وحدة العشرة التی هی عین کثرة الأجزاء أی الأعشار فوحدة العشرة مع کونها تقابل کثرة العشرة هی عین کثرة الأعشار و کذا وحدة الخمسة هی عین کثرة الأخماس و قد مر أن العدد من الأشیاء الضعیفة الوجود لکونه ضعیف الوحدة.

أیضا حیث إن وحدته عین الکثرة و کذلک الأجسام و المقادیر و سائر المتصلات- وحدتها عین قبول الکثرة الوهمیة أو الخارجیة لأن وحدتها نفس متصلیتها و ممتدیتها و امتدادها عبارة عن قبولها الکثرة المقداریة قوة أو فعلا فأنی توجد فی مثل هذه الأشیاء نحوا من الوحدة التی لا تتضمن اعتبارها اعتبار الکثرة بوجه من الوجوه نعم حیثیة وحدتها تغایر حیثیة الکثرة التی تقابل تلک الوحدة و لا تغایر حیثیة الکثرة التی یتضمنها تلک الوحدة فافهم هذا المعنی فإنه قد ذهل عنه کثیر من العلماء حتی الشیخ فی الشفا حیث أراد أن یستدل علی مغایرة الوحدة للوجود فقال إن الکثیر من حیث هو کثیر موجود و الکثیر من حیث هو کثیر لیس بواحد و قد مر ما فیه (2)من القول.


1) نعم و لکن لیس عینها بل قابلة لها عقلا کیف و نوعیة العشرة لا یتم بدون الوحدة، س ره

2) و قد مر ما فیه من القول فی مباحث الوحدة و الکثرة و کون الوحدة فیما ذکره من الأمثلة عین الکثرة هو الذی دعاهم إلی القول بأن الانقسام إنما هو فی المعروض لا فی العارض فإن القول بکون کثرة العدد هی عین وحدته یمنع عن القول بأن العدد بما هو هذا العدد یقبل القسمة و إنما الکثرة فی معدوده و کذا سائر الکمیات المتصلة فافهم ذلک، ط مد

و لهم فی هذا المسلک وجه آخر و هو أن نفرض الکلام فی الأمور التی یستحیل علیها القسمة عقلا مثل الباری سبحانه و الوحدة و أیضا مثل البسائط التی یتألف منها المرکبات- فإن الحقائق إذا کانت مرکبة فلا بد فیها من البسائط ضرورة أن کل کثرة فالواحد فیها موجود و حینئذ یقال العلم المتعلق بها إن انقسم فإما أن یکون کل واحد من أجزائه علما أو لا یکون فإن لم یکن أجزاؤه علوما لم یکن العلم هو مجموع تلک الأجزاء بل الهیئة الحاصلة عند اجتماع تلک الأجزاء فکلامنا فی تلک الهیئة و هو أنها لو انقسمت لکان لها أجزاء- فإن کان أجزاء العلم علوما فلها متعلق فلا یخلو إما أن یکون متعلق کل واحد من تلک الأجزاء- کل ذلک المعلوم أو أجزاءه فإن کان کله لزم أن یکون جزء الشی‌ء مساویا لکله من جمیع الوجوه و ذلک محال و إن کان بعض ذلک المعلوم فقد بینا أن هذه الحقائق لا بعض لها و لا جزء قالوا هذا الوجه أحسن الوجوه المذکورة أقول لا نسلم أن کل واحدة من النفوس البشریة أمکنها أن یتصور حقیقة هذه البسائط و أکثر الناس إنما یرتسم فی أذهانهم إذا حاولوا إدراک هذه الأمور أشباح خیالیة و حکایات متقدرة و أنی لهم معرفة الباری جل ذکره و الجواهر البسیطة العقلیة نعم الحجة المذکورة أصح البراهین علی تجرد النفوس العارفة بالله و الصور المفارقة- و تلک النفوس قلیلة العدد جدا و أما سائر النفوس فهی مجردة عن الأجسام الطبیعیة- لا عن الصور الخیالیة.

و أما اعتراضات بعض المتأخرین علی هذه الحجة فهی مدفوعة.

منها أن النقطة حلت من الجسم شیئا منقسما أو غیر منقسم فعلی الأول لزم حلول غیر منقسم فی منقسم و علی الثانی یلزم الجزء الذی لا یتجزی.

و منها النقض بالوحدة فإنها مع کونها من أبعد الأشیاء من طباع الکثرة حالة فی الجسم.

و منها النقض بالإضافة فإن الأبوة مع أنها غیر قابلة للانقسام حالة فی الأب.

و منها أن القوة الوهمیة قوة جسمانیة و العداوة التی تدرکها أمر غیر منقسم- لامتناع ورود القسمة علی هذه العداوة إذ لا نصف لها و لا ربع و کذا الصداقة و غیرها.

أقول أما اندفاع الأول فالتحقیق أن النقطة غیر قائمة بنفس ذات الجسم بما هی ذات منقسمة بل قیامها للجسم باعتبار تناهی امتداده و انقطاعه فمحلها الجسم من حیث اتصافه بالتناهی و لهذا قیل الأطراف عدمیة لأن محلها من حیث إنه محلها مشتمل علی معنی عدمی و هو النفاد و الانقطاع بخلاف العلم فإنه کمال للذات الموصوفة به.

و أما اندفاع النقض بالوحدة فقد علمت مرارا أن وحدة الجسم تقبل الانقسام- لأنها نفس اتصاله و امتداده و کذا وجوده فإنه عین جسمیته و العجب أن وحدة الجسم تنقسم بعین انقسام الجسم بالذات (1)لا بالعرض کسائر العوارض التی تنقسم بانقسام المحل بالعرض لا بالذات کالسواد مثلا لأن وحدة الجسم (2)نفس وجوده و عین هویته الشخصیة.

و أما اندفاع الثالث فالإضافات لا نسلم أن جمیعها غیر منقسمة بالتبع بل التی تعرض الأجسام علی ضربین منها ما یعرض للجسم بما هو جسم کالمحاذاة و المماسة و غیرها- فهی منقسمة بانقسام المحل فإن محاذاة نصف الجسم نصف محاذاة کل الجسم- و محاذاة ربعه ربع محاذاة کله و منها ما یعرض للجسم لا من حیث جسمیته بل من حیث معنی آخر تنضاف إلیه فهی لا یلزم أن تکون منقسمة بانقسام محله کأبوة زید مثلا- فإنها غیر عارضة له من حیث جسمیته و مقداریته بل من جهة أخری کقوة فاعلیة نفسانیة مقتضیة للتولید.


1) إن أراد القسمة الخارجیة الفکیة فنفس الجسم و الامتداد لا یقبلها إذ قابلها الهیولی کما تقرر فکیف تقبلها الوحدة بالذات و إن أراد القسمة الوهمیة فقابلها بالذات إنما هو الکم و الجسم یقبلها بالعرض، س ره

2) سلمنا اتحادها مصداقا لکن لکل واحد حکمه فإن وجود الجسم حیثیة طرد العدم و ترتب الأثر و وحدته عین حیثیة الإباء عن الانقسام و الکثرة و تشخصه عین المنع عن الإبهام و الکلیة و لا یمنع وحدة المصداق اختلاف الأحکام باختلاف العنوانات أ لیس الجنس و الفصل فی البسائط جعلهما واحدا و وجودهما واحدا و الفصل علة و الجنس معلول و الماهیة و الوجود متحدان و لکل حکم و لعل مراده بقبول الجسم قبول هیولاه و الأولی فی الجواب أن یقال علی القول باعتباریة الوحدة و أصالتها جمیعا لا حلول لها فی الجسم کما لا یخفی، س ره

و أما اندفاع الرابع فقد سبق أن القوة الوهمیة مجردة عن المادة لا عن إضافتها- و کذلک حکم مدرکاتها.

الحجة الثانیةو هی التی عول علیها الشیخ فی کتاب المباحثات

و اعتقد أنها أجل ما عنده فی هذا الباب ثم إن تلامذته أکثروا من الاعتراضات علیها و الشیخ أجاب عنها و تلک الأسئلة و الأجوبة رأیتها متفرقة فی مجموعة مشتملة علی مراسلات وقعت بین الشیخ و تلامذته فنورد هاهنا علی الترتیب مع زوائد سانحة لنا فی الإتمام- فالحجة أنا یمکننا أن نعقل ذواتنا و کل من عقل ذاتا فله ماهیة تلک الذات فإذا لنا ماهیة ذاتنا فلا یخلو إما أن یکون تعقلنا لذاتنا لأن صورة أخری مساویة لذاتنا حصلت فی ذاتنا- و إما أن یکون نفس ذاتنا حاضرة لذاتنا و الأول محال لأنه جمع بین المثلین فتعین الثانی فکل ما ذاته حاصلة لذاته کان قائما بذاته فإذن النفس جوهر قائم بذاته- و کل جسم و جسمانی غیر قائم بذاته فالنفس جوهر غیر جسمانی.

قال السائل إنا لا نسلم أن إدراکنا لذاتنا یقتضی أن تکون حقیقة ذاتنا حاصلة لنا لم لا یجوز أن یکون هو أثرا ما حصل لنا من ذاتنا فلا یکون ذلک هو حقیقة ذاتنا- فعلی هذا یکون لنا حقیقة یحصل منها أثر فینا فنشعر بذلک الأثر فلا یکون ذلک الأثر هو الحقیقة فلا یکون قد حصل لنا ذاتنا مرتین.

قال المجیب قد سبق (1)أن الإدراک لیس إلا بثبوت حقیقة الشی‌ء فقوله إنه


1) أقول إدراکنا لذاتنا إما حضوری بمعنی أن هویتنا التی هی ذاتنا إدراکنا- و هی أیضا مدرکة و مدرکة و هذا هو المطلوب الذی أخذ فی الاستدلال و إما حصولی و هو إما صورة مساویة لذاتنا فإن صورة الشی‌ء ماهیته التی هو بها ما هو و هذا هو المأخوذ فی الاستدلال بأنه جمع بین المثلین و إما حصولی و نقول بأن العلم بالشی‌ء بنحو الشبحیة فهو حینئذ أثر من ذاتنا و إما حصولی و نقول بالمثلیة و مع هذا نقول بحصول أثر من ذاتنا لذاتنا لعدم اکتناهنا بحقائق ذواتنا فعلمنا بذاتنا بالخواص و اللوازم کما فی العلم الرسمی لا الحدی فهذا القول من المجیب لا یدفع حصول الأثر بهذا المعنی الأخیر و إن دفع ما قبله و الحق فی الجواب عن هذا السؤال أن یقال نحن نعلم ذاتنا بهویتنا الجزئیة التی نشیر إلیها بأنا و کل صورة غیر هویتنا نشیر إلیها بهو شبحا کانت أو رسما أو صورة مساویة، س ره

یحصل لنا أثر منه فنشعر بذلک الأثر إما أن یجعل الشعور نفس الأثر أو أمرا مغایرا لذلک الأثر تابعا له فإن کان نفس ذلک الأثر فقوله فنشعر بذلک الأثر لا معنی له بل هو مرادف (1)لقوله یحصل لنا أثر و إن کان الشعور (2)تبعه فإما أن یکون ذلک الشعور- هو حصول ماهیة الشی‌ء أو حصول ماهیة غیره فإن کان غیره فیکون الشعور هو تحصیل ما لیس ماهیة الشی‌ء و معناه و إن کان هو هو فیکون ماهیة الذات تحتاج فی أن یحصل لها ماهیة الذات إلی ذلک الأثر فیکون ماهیة الذات غیر موجودة إلی أن حصلها ذلک الأثر فلا یکون تلک الماهیة متأثرة بل متکونة هذا خلف و إن کانت ماهیة الذات لنا بحال أخری من التجرید و التجدید أو نزع بعض ما یقارنها من العوارض فیکون المعقول هو ذلک المتجدد المتجرد و کلامنا فیما إذا کان المعقول هو جوهر نفسنا الثابت فی الحالین.

قال السائل سلمنا أنا نعقل ذواتنا و لکن لم قلتم بأن من عقل ذاتا فله ماهیة تلک الذات و إلا لکنا إذا عقلنا الإله و العقول الفعالة وجب أن یحصل لنا حقائقها.

قال المجیب الحاصل فینا من العقل إن أمکننا أن نعقله هو العقل الفعال من جهة النوع و الطبیعة لا من جهة الشخص لأن أحدهما بحال لیس الآخر بتلک الحال- و المعقول من حقیقتک لا یفارق حقیقتک فی النوع و الماهیة و لا بالعوارض أصلا و لا تفارقه بالشخص فیکون هو هو بالشخص کما هو هو بالنوع و أما العقل الفعال و ما یعقل منه فهو هو فی المعنی و لیس هو هو فی الشخص أقول الحق (3)(4)

إن قلت هذه آثار له و لیس حکایة عن حقیقته فلیس هو هو فی الماهیة.

قلت المراد مبدأ هذه الآثار أعنی فصله المنوع فإن کل عقل نوعه منحصر فی شخصه کما أن فصل الحیوان مبدأ الحس و الحرکة لا الحس و الحرکة و فصل الإنسان مبدأ النطق العرضی الذی هو درک الکلیات أو التکلم بالحروف الموضوعات، س ره

أن الطبیعة النوعیة التی للعقل الفعال لا یمکن تعدد أشخاصها

1) إذ العلم فی قولنا نعلم بالبیاض نفس البیاض الحاصل فی الذهن لاتحاد العلم و المعلوم بالذات کما قالوا إن العلم هو الصورة الحاصلة من الشی‌ء فی العقل لکن هذا بحث لفظی إذ لو أسقط قوله فنشعر بذلک الأثر أو جعل الباء سببیة أی نشعر بالنفس بسبب ذلک الأثر لم یرد، س ره

2) هذا مبنی علی کون الباء سببیة کما قلناه لا صلة للشعور إذ لا معنی لکون حصول ماهیة الذات أو حصول ماهیة غیرها شعورا بالأثر بل إن کان شعورا بالذات أو بغیرها و کان الشعور بالأثر نفس حصول الأثر المتبوع کما لا یخفی، س ره

3) و الحق أن مراد الشیخ فیما أجاب به هو الذی اختاره المصنف ره فی الجواب- و هو أن ذاتنا یحصل بهویتها المشتملة علی الماهیة و الشخص و هو العلم الحضوری بخلاف العقل الفعال فإن الحاصل منه هو الماهیة و المعنی دون الهویة و هو العلم الحصولی- و لیس یعنی به أن الموجود فی الذهن فرد آخر من نوع العقل الفعال حتی یرد علیه ما أورده ره، ط مد

4) أقول الحق أن قول المجیب لا غبار علیه فإن بناء کلامه علی أن للعقول ماهیات کما هو مذهبهم و علی إمکان العلم الحصولی لنا بالنسبة إلیها و حینئذ فنقول- لما کان العلم الحصولی بالشی‌ء غیر المعلوم لا کالعلم الحضوری الذی هو عین المعلوم- و الماهیة محفوظة فی أنحاء الوجودات کما هو التحقیق و اکتناه ماهیة الممکن و تحدیدها ممکن و إن لم یمکن اکتناه وجوده و معلوم أن الکلی العقلی بوجه شخصی بل لیس اعتبار شخصیته غیر اعتبار کلیته کما سیأتی بل الجزئی المجرد أیضا یدرک بالعقل کالکلی مطلقا فإن وظیفة العقل درک الکلیات و درک الذوات الجزئیة من المجردات کانت الطبیعة النوعیة للعقل الفعال هی هو بالمعنی و لیس هی هو بالشخص و الوجود و المراد بالشخص نفس الطبیعة النوعیة باعتبار شخصیتها بالوجود العقلی و حصولها فی النفس الناطقة الجزئیة فإن الموضوع من جملة المشخصات و انحصار نوعه فی الشخص إنما هو فی الخارج و أما فی الواجب تعالی فنقول إذا حصل لنا العلم الحصولی به بأسمائه و صفاته بأن حصلنا عنوانات مطابقة لها ککونه وجودا صرفا بسیط الحقیقة علیما بالعلم الحضوری علما إجمالیا فی عین الکشف التفصیلی قدیرا عام القدرة الوجوبیة و هکذا فهو هو فی المعنی أی فی عنوانات الأسماء و الصفات و لیس هو هو فی الوجود و أیضا قد تقرر أنه کما أن حقیقة الواجب فی الخارج عین حقیقة الوجود فی الخارج کذلک ماهیته فی الذهن عین مفهوم الوجود فمفهوم الوجود المطلق للواجب تعالی بمنزلة الماهیة للممکن لأن الوجود ینتزع من نفس ذات الواجب تعالی کما أن الإنسانیة المصدریة ینتزع من نفس ذات الإنسان أو أن مفاهیم الأسماء و الصفات کالماهیة لواجب الوجود تعالی- کیف و الکثرة المعتبرة فی الکلی أعم من أن یجوزها العقل أو یقدرها و لذا مفهوم واجب الوجود کلی ثم لو لا ذلک کان إطلاق الطبیعة النوعیة فی کلامه تهافتا و ما قالوا- أن تعدد أفراد نوع واحد بالمادة و لواحقها حق و لکن المادة هنا یشمل الموضوع بل المتعلق کما فی النفوس المتعددة فالتعدد هنا باعتبار القوابل و لا غرو فی وجود القابل- للذی هو متحد مع العقل الفعال فی الماهیة لا فی الوجود و مع هذا کلیات الجواهر جواهر و هو مقام آخر نعم لو نفی العلم الحصولی و انحصر العلم بها فی الحضوری- و أنه بالإضافة الإشراقیة إلیها عن بعد کما یقول فی إدراک الطبائع الکلیة إنه بالإضافة الإشراقیة إلی أرباب الأنواع کما مر فی السفر الأول غیر مرة و فی تعالیقنا علیه لم یتعدد حینئذ لأن کل النفوس مشاهدة لشی‌ء واحد و لها علم واحد و هو عین المعلوم کما هو شأن العلم الحضوری کما أن الصورة المعقولة من الفرس شی‌ء واحد و لو وجد فی ألف عقل- إذ لا میز فی صرف شی‌ء و لا قابل و لا مقبول حینئذ کما لا علم غیر المعلوم لکن علی هذا ما جعله أولی من حصر العلم بها بالتعریف الرسمی بل إن الحاصل منها فی نفوسنا مفاهیم عامة لیس أولی بل لا یوافق ما ذکرناه من مذاقه فالموافق لمذاقه أن یقال- حصول ماهیة شی‌ء لشی‌ء و العلم الحضوری له مراتب فإن علم النفس بذاتها حین کونها عقلا بالقوة حضوری و حین کونها عقلا بالفعل و عرفت نفسها فعرفت ربها أیضا حضوری و أین هذا من ذاک و ما ذکره من تعقلها بمفهومات عامة لیس علی ما ینبغی- لأنا إذا أردنا أن نعرفها بتعریفات مساویة نقول مثلا العقل الأول جوهر مفارق فی ذاته- و فی فعله عن المادة أو أول صادر عن الأول تعالی أو علة للثانی و قد علمت أن الأولیة و الثانویة کالمقومین لهما أو مطلوب لنفس الفلک الأعظم.

لا فی الخارج و لا فی الذهن إذ البرهان قائم علی أن نوع کل واحد من الجواهر المفارقة- منحصر فی تشخص العقول من لوازم نوعیاتها و لو تعددت أفراد ماهیة واحدة لکان

امتیاز کل من تلک الأفراد بعرض غیر لازم للطبیعة و العرض الغیر اللازم للنوع یحتاج عروضه إلی فاعل منفصل الذات و قابل ذی تجدد و انفعال فلم یکن المفارق مفارقا هذا خلف فالأولی فی الجواب أن یقال الحاصل فی نفوسنا من تلک الحقائق البسیطة- لیس کنه حقیقتها بل مفهومات عامة کمفهوم الجوهر المفارق و مفهوم العقل أو غیر ذلک.

قال السائل فإذا ارتسم فی عقلنا صورة مساویة لماهیة الإله فیکون ماهیة الإله تعالی مقولة علی کثیرین فی الخارج.

قال المجیب البرهان إنما قام علی أن تلک الماهیة غیر مقولة علی کثیرین فی الخارج فأما علی کثیرین فی الذهن فلم یقم.

أقول حاشا الجناب الإلهی أن یکون له ماهیة محتملة للشرکة بین کثیرین لا فی الخارج و لا فی الذهن کیف و ذاته صرف الوجود القائم بذاته التام الذی لا أتم منه و لا

مکافی‌ء له إذ کل ما له ماهیة کلیة یکون تشخصه زائدا علیه و کذا الوجود لکونه عین التشخص فکل ماهیة أو ذی ماهیة فهو ممکن الوجود فالحق فی الجواب أن یقال نحن لا نعرف حقیقة الباری بکنهه بل نعرف بخواص و لوازم إضافیة أو سلبیة.

قال السائل سلمنا أن من عقل ذاتا فإنه یحصل له ماهیة المعقول لکن لم لا یجوز أن یحصل ذاتی فی قوتی الوهمیة فتشعر قوتی الوهمیة بها کما أن القوة العاقلة تشعر بالوهمیة (1)

قلنا الشعور بالنفس المسلم عند السائل لیس إلا هذا القدر و هو یتأتی من الوهمیة، س ره

فعلی هذا لا یکون القوة العاقلة مقارنة لذاتها بل للقوة الوهمیة کما أنکم تقولون القوة الوهمیة غیر مقارنة لذاتها بل للقوة العاقلة.

قال المجیب شعورک بهویتک لیس بشی‌ء من قواک و إلا لم یکن المشعور بها هو الشاعر و أنت مع شعورک بذاتک تشعر أنک إنما تشعر بنفسک و أنک أنت الشاعر و المشعور به.

و أیضا فإن کان الشاعر بنفسک قوة أخری فهی إما قائمة بنفسک فنفسک الثابتة للقوة الثابتة لنفسک ثابتة لنفسک و هو المطلوب و إن کانت غیر قائمة بنفسک بل بجسم- فنفسک إما أن تکون قائمة بذلک الجسم أو لا تکون فإن لم تکن وجب أن لا یکون هناک شعور بذاتک بوجه و لا إدراک لذاتک بخصوصها بل یکون جسم ما یحس بشی‌ء غیره کما تحس بیدک و رجلک و إن کانت نفسک قائمة بذلک الجسم فذلک الجسم حصلت فیه نفسک و حصلت فیه تلک القوة الشاعرة بنفسک فتلک النفس و تلک القوة وجودهما لغیرهما و لا تکون النفس بتلک القوة تدرک ذاتها لأن ماهیة القوة و النفس معا لغیرهما- و هو ذلک الجسم.

قال السائل تقریرا لهذا البحث لم لا یجوز أن یکون إدراکی لذاتی بحصول ذاتی فی شی‌ء نسبته (2)إلی ذاتی کنسبة المرآة إلی البصر.


1) إن قیل هذا قیاس مع الفارق لأن النفس علة للقوی و العلة محیطة بالمعلول فتدرکه و المعلول لا تحیط بالعلة فلا یدرکها إلا علی قدر ما یمکن للمفاض علیه أن یلاحظ المفیض.

2) و ذلک الشی‌ء کالعقل الفعال و إنما کان هذا تقریرا للسؤال الأول لأن الوهم أیضا کان هناک کمرآة فالثانی أعم من الأول، س ره

قال المجیب الذی یتوسط فیه المرآة إن سلم أنه مصور فی المرآة فیحتاج مرة ثانیة أن یتصور فی الحدقة فکذلک هاهنا لا بد و أن ینطبع صورة ذاتنا مرة أخری فی ذاتنا.

قال السائل لم لا یجوز أن یکون إدراکی لذاتی بحصول صورة أخری فی ذاتی- بیانه أنی حال ما أعقل نفس زید إما أن لا أعقل نفسی و هو محال لأن العاقل للشی‌ء- عاقل بالقوة القریبة من الفعل بکونه عاقلا و فی ضمنه کونه عاقلا لذاته و إما أن أعقل نفسی فی ذلک الوقت و حینئذ لا یخلو إما أن یکون الحاصل فی نفسی من نفسی- و من زید (1)صورتان أو صورة واحدة فإن کانت واحدة فحینئذ أنا غیری و غیری أنا- إذ الصورة الواحدة من النفس مرة واحدة یکتنفها أعراضی و مرة أخری یکتنفها أعراض زید و إما أن کان الحاصل صورتین فهو المطلوب.

قال المجیب أنت إذا عقلت النفس فقد عقلت جزء ذاتک و إذا عقلت إنسانیة زید- فقد أضفت (2)إلی ذاتک شیئا آخر و قرنته به فلا یتکرر الإنسانیة فیک مرتین بل یتعدد بالاعتبار و اعلم أن الفرق حاصل بین الإنسانیة المطلقة المعتبرة بذاتها و بین الإنسانیة- من حیث إنها کلیة مشترک فیها بین کثیرین فإن الأول جزء ذاتی و أما الإنسانیة العامة فهی الإنسانیة مع قید العموم فلا یکون جزء ذاتی قال السائل إن القسم (3)الذی أخرجتموه أیضا باطل بیانه انا إذا قلنا موجود


1) أی من نفس زید و لا یخفی أن هنا شقا ثالثا و هو أن تعلم نفسک حضوریا- و نفس زید حصولیا، س ره

2) أی أضفت إلی النفس التی هی جزء ذاتک التی هی مجموع النفس و البدن أو مجموع النفس و الأعراض المکتنفة شیئا آخر قرینه و هو الإضافة إلی أعراض زید- و الحاصل اختیار الشق الثانی و هو أن الحاصل منهما صورة واحدة و هو المعلوم الحضوری أی حضور نفسی حضور نفس زید و لا تعدد إلا فی المضاف إلیه و المراد بإنسانیة زید نفس زید لأن شیئیة الشی‌ء بالصورة فإنسانیة الإنسان بالنفس دون البدن- و قس علیه الإنسانیة المذکورة فی ذیل قوله و اعلم إلخ إذ الکلام فی النفس 275 و الأولی ما فی المبدإ و المعاد حیث قال فی هذا المقام فلا یتکرر النفس فیک مرتین بل یتعدد بالاعتبار و لست أقول النفس مع قید الإطلاق جزء نفسی لأن قید الإطلاق مفهوم خارج عن حقیقة نفسی بل أعنی به عدم التقیید بشی‌ء وجودیا کان أو عدمیا انتهی، س ره

3) أی فی أصل الحجة حیث قلتم فتعین أن یکون تعقلنا لذاتنا بحضور ذاتنا لذاتنا، س ره

لذاته یفهم منه معان ثلاثة- أحدها أن ذاته لا تتعلق فی وجوده بغیره.

الثانی أن (1)ذاته لیست حالة فی غیره مثل البیاض فی الجسم و هذان القسمان باطلان لأنهما سلبیتان و المدرکیة أمر ثبوتی و هو عبارة عن حصول صورة المعلوم للعالم.

و الثالث أن ذاته مضافة إلی ذاته و ذلک أیضا محال لأن الإضافة تقتضی الاثنینیة- و الوحدة تنافیها لا یقال إن المضاف و المضاف إلیه أعم مما إذا کان کل واحد هو الآخر أو غیره و لا یمکن نفی العام بنفی الخاص فإن هذه مغالطة لفظیة کما إذا قیل المؤثر یستدعی أثرا و ذلک أعم من أن یکون المؤثر هو الأثر أو غیره فیلزم منه صحة أن یکون الشی‌ء مؤثرا فی نفسه فکما أن ذلک باطل فکذا هاهنا.

قال المجیب حقیقة الذات شی‌ء و تعینها غیر و الجملة التی هی الأصل و التعین شی‌ء آخر و هذا لا یختلف سواء کان التعین من لوازم الماهیة کما فی الإله و العقول الفعالة أو لا یکون کذلک کما فی الأنواع المتکثرة بأشخاصها فی الوجود و هذا القدر من الغیریة یکفی فی صحة الإضافة و لهذا التحقیق صح منک أن تقول ذاتی و ذاتک.

أقول هذا الجواب ضعیف فإن البسیط الحقیقی المتشخص بذاته لیس فیه اعتباران متغایران الذات و التعین و قد سبق حل هذا الشک الواقع فی علم البسیط بذاته فی مبحث تحقیق المضاف و تحقیق مسألة العلم.

قال السائل هذه الحجة منقوضة بإدراک الحیوانات أنفسها مع أن أنفسها غیر مجردة و لا یلتفت إلی قول من ینکر إدراکها لذواتها لأنها تطلب الملائم و تهرب عن المنافر و لیس طلبها لمطلق الملائم و إلا لکان طلبها لملائم غیرها کطلبها و أیضا لو کانت طالبة للملائم المطلق لکانت طالبة للملائم من حیث هو ملائم و ذلک کلی فتکون البهیمة


1) لا یخفی أنه لا دلالة لقولنا موجود لذاته علیه بإحدی الدلالات و الصواب لیست حالة فی غیره و لعله سهو من الناسخ و الدلیل علیه قوله فی المبدإ و المعاد- نفهم منه معنیین أحدهما أن ذاته لا تتعلق فی وجوده بغیره أو لا یحل فی غیره و ثانیهما أن ذاته مضافة إلی ذاته، س ره

مدرکة للکلیات و لیست کذلک فإذن البهیمة تطلب ما یلائم لنفسها و إدراکها له یستلزم إدراکها لنفسها المخصوصة فإن العلم بإضافة أمر إلی أمر یقتضی العلم بکلا المتضایفین.

قال المجیب إن نفس الإنسان تشعر ذاتها بذاتها و نفوس الحیوانات الأخر لا تشعر ذواتها بذواتها بل بأوهامها فی آلات أوهامها کما تشعر بأشیاء أخر بحواسها و أوهامها فی آلات تلک الحواس و الأوهام فالشی‌ء الذی یدرک المعنی الجزئی الذی لا یحس و له علاقة بالمحسوس هو الوهم فی الحیوانات و هو الذی تدرک به أنفس الحیوانات ذواتها لکن ذلک الإدراک لا یکون بذواتها و لا فی آلة ذواتها التی هی القلب بل فی آلة الوهم بالوهم- کما أنها تدرک بالوهم و بآلته معان أخر فعلی هذا ذوات (1)الحیوانات مرة فی آلة ذواتها و هی القلب (2)و مرة فی آلة وهمها و هی مدرکة من حیث هی فی آلة الوهم.

قال السائل فما البرهان علی أن شعورنا بذواتنا لیس کشعور الحیوانات.

قال المجیب لأن القوة المدرکة للکلیات یمکنها أن یدرک ماهیة ذاتها مجردة عن جمیع اللواحق الغریبة فإذا شعرنا بذاتنا الجزئیة المخلوطة بغیرنا شعرنا بواحد مرکب من أمور نحن شاعرون بکل واحد منها من حیث یتمیز عن الآخر و أعنی بتلک الأمور حقیقة ذاتنا و الأمور المخالطة لها و یجوز أن یتمثل لنا حقیقة ذاتنا و إن کانت سائر الأمور غائبة عنا و إدراک الحیوانات لذواتها لیس علی هذا الوجه فظهر الفرق.


1) أی لها ظهوران أحدهما ظهور أصلی عینی و هو وجود نفسها المتعلقة بالروح البخاری القلبی و ثانیهما ظهور ظلی علمی و هو صورة النفس القائمة بآلة وهمها و هی الدماغ، س ره

2) لأن الرکن الأعظم من ذاتها هو الشوقیة المنشعبة إلی الشهوة و الغضب و هی قائمة بالروح القلبی أ لا تری أنهم یقولون إن الروح القلبی و الدم الذی هو مرکبه یبرز إلی الخارج شیئا فشیئا فی الفرح و اللذة و یهرب إلی الداخل و یجتمع فی المبدإ دفعة فی الخوف و أما المدرکة فی الحیوانات العجم فلقضاء وطر الشوقیة و التحقیق أن القلب آلة الشوقیة و أما ذات النفس الحیوانیة التامة فلها تجرد برزخی و بقاء بمعنی أن صورتها بعد الموت تلتحق بعالم المثال و معناها المضاف إلی بدنها تتصل برب نوعه بعد الاستکمال، س ره

أقول هذا فی الحقیقة (1)رجوع عن (2)هذه الحجة إلی الحجة الأولی و الحق أن نفوس الحیوانات مدرکة لذواتها بنفس ذواتها إدراکا خیالیا لا بآلة الخیال بل بهویاتها الإدراکیة و ذلک یقتضی تجردها عن أبدانها الطبیعیة دون الصور الخیالیة و قد مر منا البرهان علی تجرد النفوس الخیالیة عن هذا العالم و الفرق بین نفوسها و نفوس خواص الإنسان أن هذه النفوس تدرک ذاتها مجردة عن جمیع الأبعاد و الصور و الأشکال و غیرها.

قال السائل لیس إذا أمکننا أن نمیز ذواتنا عما یخالطها فی الذهن وجب أن یصح ذلک فی الخارج یعنی هذا التفصیل شی‌ء نفعله و نفرضه فی أذهاننا و أن ما علیه الوجود بخلاف ذلک و هذا غیر مختص بما إذا أدرکنا ذواتنا کلیة أو جزئیة مخلوطة.

ثم [بل] التحقیق (3)أن کل ما یدرک شیئا فله ذلک المدرک کلیا کان أو جزئیا


1) هذا منه قدس سره غریب لأن ملخص الحجة الأولی أن النفس تدرک الکلیات و هی غیر منقسمة فلا بد أن لا یحل فی الطرف المنقسم أو الغیر المنقسم من الجسم فیکون مدرکها مجردا و أین هذا مما ذکره المجیب هنا و هو إبداء الفرق بین إدراکنا لذاتنا- و إدراک الحیوانات لذواتها بأنه یمکن لنا أن ندرک صرف ذاتنا مجردة عن الغرائب کما ذکره فی نفوس خواص الإنسان فهذا لیس بالقوة الوهمیة المخلوطة بالغیر المدرکة للمعانی المضافة إلی الصور بل بذاتنا بخلاف الحیوانات فإنها تدرک ذواتها مخلوطة فلا حاجة حینئذ إلی مؤنة زائدة بل یکفی الوهم علی أنه یمکن أن یقال فی الحجة الأولی درک الکلیات مأخوذ و مراد المجیب بماهیة الذات ما به الشی‌ء هو هو أی هویتها البسیطة المجردة عن الأجنبیات کما فی إدراک المفارقات ذواتها العینیة الشخصیة نعم یقرب الوجه الآخر لهم المذکور فی الحجة الأولی و بعد اللتیا و التی تلک الحجة کانت لإثبات التجرد- فلو تمسک بها لمطلب آخر و هو إبداء الفرق المذکور لم یقل هذا رجوع إلیها لإثبات أصل المطلب، س ره

2) لا یبعد أن یکون مراد الشیخ بقوله القوة المدرکة للکلیات مجرد التعریف- و بإدراک ماهیة الذات مجردة عن العوارض الغریبة إدراک هویة النفس مع الصفح عن اللواحق البدنیة علما حضوریا لا إدراک ماهیاتها الکلیة فلا یکون خروجا من الحجة إلی حجة أخری، ط مد

3) قد شرع السائل فی الاحتجاج علی تجرد النفس الحیوانیة فارتد المعترض مستدلا علی ما به النقض و لما کان ما ذکره صحیحا ملائما لمذاق المصنف قدس سره فی الحیوانات التامة لم یجب عما ذکره إلا عن الأخیر لسخافته، س ره

و الحمار إذا أدرک ذاته المخلوطة فله ذاته المخلوطة فإذن علی کل الأحوال الحمار ذاته موجودة له و لیس ذلک إلا قوة واحدة فذاته مجردة له.

و مما یبطل قولکم أن المدرک لذات الحمار قوة غیر ذاته أن نقول المدرک لذاته إن لم یکن هو ذاته بل قوة أخری فإن کانت تلک القوة فی الحمار فذات الحمار فی الحمار و إن کانت فی غیره لم یکن الشاعر هو المشعور به فلم یکن الحمار مدرکا لذاته- و قد أبطلناه أولا.

و أیضا لو سلمنا أن الحمار یدرک ذاته لا بذاته بل بجزء من ذاته فذلک الجزء له صورة ذاته فذلک الجزء مجرد.

و أیضا فإذا حصلت نفس الحمار فی آلة قوته الوهمیة مع کونها مخلوطة (1)وجب أن یکون آلة التوهم حیة بتلک النفس کما أن آلة النفس حیة بها.

و أجابوا عن هذا الآخر بأن قالوا حصول تلک الصور فی الوهم یشبه الخضرة الحاصلة من الانعکاس و حصولها (2)فی آلتها الخاصة کحصول الخضرة الأصلیة من الطبیعة هذا تمام ما قیل فی هذا المقام و التحقیق ما لوحناه إلیک من الکلام

الحجة الثالثة و هی قریبة المأخذ من الأولی

الحجة الثالثة و هی قریبة (3)المأخذ من الأولی

أن نفوسنا یمکنها أن تدرک


1) لأن الحی ما حصل له النفس و الآلة أیضا ما حصل لها الصورة العلمیة من النفس المطابقة لها کما ینادی بهم جوابهم أن صورة النفس کعکس الخضرة فلا یکون منشأ الحیاة و لکن قوله و تلک النفس حیة بها إن أراد بها لزوم الدور فجوابه أن حیاة النفس موقوفة إعدادا علی الآلة و حیاة الآلة موقوفة إیجابا علی النفس علی أن النفس فی الموضعین مختلفة و إن أراد شیئا آخر فلیصوره حتی نتکلم فیه، س ره

2) أی حصول الصورة بمعنی ما به الشی‌ء بالفعل و هی نفس النفس فی آلتها الخاصة أی القلب، س ره

3) قد مر أن ملخص الأولی أن الکلی غیر منقسم فمحله غیر منقسم یرشدک إلیه التخصیص فی الوجه الآخر بالبسائط المعقولة و ملخص هذه أن الکلی مجرد عن العوارض المعینة فکذلک محله و إلا لکان الکلی محفوفا هذا خلف و لا یخفی قرب مأخذهما، س ره

الإنسان الکلی الذی یکون مشترکا بین الأشخاص الإنسانیة کلها و لا محالة یکون ذلک المعقول مجردا عن وضع معین و شکل معین و إلا لما کان مشترکا بین الأشخاص- ذوات الأوضاع المختلفة و الأشکال المختلفة و ظاهر أن هذه الصورة المجردة أمر موجود- و قد ثبت أن الکلیات لا وجود لها فی الخارج فوجودها فی الذهن فمحلها إما أن یکون جسما أو لا یکون و الأول محال و إلا لکان له کم معین و وضع معین بتبعیة محله- و حینئذ یخرج عن کونه مجردا و هو محال فإذن محل تلک الصورة لیس جسما فهو إذن جوهر مجرد.

و لقائل أن یقول الصورة الکلیة المعقولة من الإنسان هل لها وجود أم لا فإن لم یکن لها وجود فکیف یمکن أن یقال إن محلها یجب أن یکون کذا و إن کان لها وجود فلا محالة هی صورة شخصیة حالة فی نفس إنسانیة شخصیة لاستحالة أن توجد المطلقات فی الأعیان و هی من حیث إنها صورة شخصیة قائمة بنفس شخصیة غیر مشترک فیها بین الأشخاص أما أولا فلأن الأمر الشخصی لا یکون مشترکا فیه و أما ثانیا (1)فلأن الصورة عرض قائم بالنفس و الأشخاص جواهر مستقلة بذواتها فکیف یمکن أن یقال إن حقیقة الجواهر القائمة بذاتها عرض قائم بالغیر.

فإن قالوا إن المعنی بکون تلک الصورة کلیة أن أی شخص من الأشخاص


1) نعم الصورة عرض خارجی لأن العرض عندهم عرض عام شامل لمقولات الأعراض مطلقا و لمقولة الجوهر فی الذهن لکنها جوهر ذهنی کما قالوا إن کلیات الجواهر جواهر و أما عند المصنف قدس سره فالکلیات العقلیة مجردات نوریة- و مثل إلهیة مشاهدة عن بعد إن قلت حینئذ یکون الأمر أصعب إذ کیف یکون مجرد نوری مشترکا فیه بین الأشخاص الظلمانیة قلت من یقول بهذا لا یتحاشی عن کون بعض أفراد نوع واحد مجردا و بعضها مادیا و معنی الحمل و الهوهویة بینها و الاشتراک فیها أن شیئیة ماهیة الکلی العقلی شیئیة ماهیاتها و شیئیة وجوده حقیقة شیئیة وجودها و هی رقائقة و الحقیقة هی الرقیقة بنحو أعلی و بلا تجاف عن مقامه الأسنی و الرقیقة هی الحقیقة بنحو أضعف مثله کمخروط نور قاعدته عند الرقائق و رأسه الذی جامع لجمیع ما فی القاعدة بنحو أشد عند حقیقتها فإن ذلک الرأس کنقطة راسمة لأضلاع مثلث یدور علی نفسه فیتحقق مخروط فتلک النقطة روح النقاط المفروضة فی أبعاد ذلک المثلث و کأنها خلاق لها و بسیطة الحقیقة التی هی کلها بنحو أعلی، س ره

الإنسانیة سبق إلی النفس کان تأثیره فی النفس ذلک التأثیر و لو أن السابق إلیها هو الفرس لما کان أثره فیها ذلک الأثر بل أثر آخر.

فنقول إذا کان المعنی بکون الصورة کلیة ذلک فلم لا یجوز أن یحصل هذه الصورة- علی هذا الوجه فی محل جسمانی فیرتسم مثلا فی الدماغ من مشاهدة إنسان معین صورة- بحیث لو کان المرئی بدل ذلک الشخص أی إنسان شئت لکانت الصورة الحاصلة منه فی الدماغ تلک الصورة.

فإن قالوا لأن تلک الصورة لو حصلت فی الجسم لکان لها بسبب الجسم مقدار معین و شکل معین و ذلک یمنع من کونها کلیة.

قلنا و کذلک الصورة الحاصلة فی نفس الشخص تکون صورة شخصیة و تکون عرضا قائما بمحل معین و ذلک یمنع عن کونها کلیة فإن کان ما یحصل للصورة- بسبب حلولها فی الجسم من الشکل و المقدار بالعرض مانعا من کونها کلیة فکذلک ما یحصل للصورة بسبب حلولها فی النفس من الوحدة الشخصیة و العرضیة وجب أن یکون مانعا من الکلیة و إن أمکن أن یؤخذ الصورة القائمة بالنفس باعتبار آخر حتی تصیر کلیة بذلک الاعتبار و إن کان اعتبار وحدتها و شخصیتها و حلولها فی النفس الشخصیة مانعا من کون الصورة کلیة جاز أیضا أن یؤخذ الصورة القائمة بمادة جسمانیة کالدماغ و غیره باعتبار یکون هی بذلک الاعتبار کلیة و إن کان باعتبار مقدارها و شکلها و وضعها جزئیة و بالجملة فالصورة سواء کانت فی النفس أو فی الجسم فهی لا یکون مشترکا فیها من کل الوجوه- لأن وحدتها الشخصیة مانعة من العموم و الکلیة ثم إنها مع ذلک یکون مشترکا فیها باعتبار آخر.

أقول هذا إشکال صعب الانحلال مذکور فی مبحث الماهیات فی العلم الکلی- و مباحث الکلیات فی علم المیزان و قد تفصینا عنه بأن مناط الکلیة و الاشتراک بین کثیرین هو نحو الوجود العقلی فالصورة و إن کانت واحدة معینة ذات هویة شخصیة لکن الهویة العقلیة و التعین الذهنی و التشخص العقلی لا ینافی کون الصورة متساوی النسبة إلی کثیرین و لا یمنع التشخص العقلی الکلیة و إنما المانع عن العموم

و الاشتراک هو الوجود المادی و التشخص الجسمانی الذی یلزمه وضع خاص و أین خاص و مقدار خاص فتختلف نسبة هذا الشخص إلی غیره من الأشخاص الجسمانیة- و الهویات المادیة ذوات الأوضاع المختلفة و لیس (1)عندنا اعتبار کون الصورة العقلیة کلیة مشترکا فیها غیر و اعتبار کونها موجودة متشخصة بتشخص غیر لأن ذلک الوجود نحو آخر من الوجود أشد و أوسع من أن ینحصر فی حد جزئی و یقصر رداؤه عن الانسحاب علی کثیرین متوافقین فی سنخ ذلک المعنی المحمول و جمیع المعانی (2)و الماهیات فی أنفسها و بحسب حد معناها مما لا یأبی عنه الحمل علی کثیرین.

و کذلک إذا وجدت بوجود عقلی غیر مقید بوضع خاص و مقدار خاص إذ الوجود العقلی نسبتها إلی جمیع الأوضاع و المقادیر و الأمکنة نسبة واحدة فالصورة العقلیة لماهیة الإنسان من حیث وجودها مشترک فیها بین کثیرین من نوعها و من حیث ماهیتها و معناها محمولة علی کثیرین.

ثم إنک قد علمت من طریقتنا فی العقل و المعقولات أن التعقل لیس بحلول الصورة المعقولة فی الجوهر العاقل حتی یکون صورة الجوهر عرضیا و یلزم الإشکالات المذکورة فی الوجود الذهنی و هاهنا و مباحث علم الباری بل الصورة العقلیة للجواهر جواهر قائمة بذواتها و بمبدعها و هی فی باب الوجود و التجوهر أقوی من ما هی صورتها من الصور الخارجیة المادیة لکونها مفتقرة الوجود إلی المواد المتجددة الانفعالات و الاستحالات.

و أما الکلام فی صحة هذا البرهان و دلالتها علی تجرد النفوس.


1) فله قدس سره أن یتفاخر و یباهی بجعله ما هو مناط الشخصیة بعینه مناط الکلیة کما تفاخر أرسطو بجعله ما هو مناط شبهة الثنویة مناط الدفع کما هو المشهور شکر الله سعیهما، س ره

2) یعنی أن ذلک الوجود لسعته یقتضی الاشتراک بین کثیرین و أما شیئیة ماهیته فهی لیست مناط الکلیة کما زعم بعضهم لأنها فی نفسها لا کلیة و لا جزئیة نعم هی و إن لم تقتضی الاشتراک لکنها لا تأبی عن الحمل علی کثیرین فإن لها حیثیة القبول فقط- فالصورة من حیث الوجود مشترک فیها و من حیث الماهیة محمولة علی کثیرین لأن الحمل من المعقولات الثانیة، س ره

فأقول إن هذا البرهان برهان قاطع لکن علی تجرد بعض النفوس الإنسانیة- لا النفوس العامیة إنما یدل علی تجرد نفس تعقل الصور العقلیة و یشاهدها من حیث عقلیتها و نحو وجودها العقلی المشترک فیه بین الأعداد الذی لا یحصل إلا بعد تجرید المعنی الواحد عن القیود و الزوائد و الخصوصیات و بالجملة کل من یمکن له أن یلاحظ صورة الحیوان مثلا بنحو من الوجود لا یکون لها بحسبه مقدار خاص و مکان خاص و وضع خاص و زمان خاص و کذا تعقل صورة الإنسان العقلی المجرد عن العوارض المادیة بأن یکون (1)

ُ لیس من الله بمستنکر أن یجمع العالم فی واحد

و هو مع هذه الجامعیة الوجودیة و الإحاطة بجمیع الأفراد الخارجیة و الذهنیة الغیر المتناهیة واحد بسیط- إذ مناط تکثره المادة و لواحقها من الزمان و المکان و غیرهما و قد أخذ ساقط الإضافة عنها فکما أن البیاض ساقط الإضافة عن هذا الموضوع و ذلک الموضوع و هذا الزمان- و ذلک الزمان واحد کذلک الإنسان البحت إذ لا میز فی صرف شی‌ء ثم إن جمیع هذه فی صرافتها و وحدتها تحاکی صرف حقیقة الوجود الذی لا أتم منه و وحدته و تتأسی به و إنما قید الوضع بالخاص إذ لا بأس بعروض مطلقها علی الوجه العقلی کما سیأتی فی الحجة الخامسة فی رد المحقق الطوسی قدس سره، س ره

إنسانا بحتا یخرج منه جمیع ما هو غیر الإنسانیة من الوضع الخاص و الکم الخاص و الأین الخاص و مع ذلک لا یحذف عنه شی‌ء من مقوماته و قواه و أعضائه حتی إنه یعقله ذا رأس و وجه و عین و ید و رجل و بطن و کل ذلک (2)علی الوجه العقلی المشترک فیه بین الأعداد الکثیرة لأن ذلک معنی إدراک الماهیة الکلیة لشی‌ء کما قال المعلم الأول فی أثولوجیا الإنسان العقلی روحانی و جمیع أعضائه

1) لیس المراد بالإنسان البحت شیئیة ماهیته البحتة التی فی مقام نفسها مجردة عن جمیع المتقابلات حتی الوجود بل المراد الإنسان الموجود البحت العقلی المجرد عن الغرائب أعنی الحدود و النقائص و هو صرف الإنسان المجرد عما لیس من سنخه و واجد لجمیع ما هو من سنخه

2) و هو الأعضاء المعنویة التی هی روح الأعضاء الحسیة مثل أن روح العین ما به یبصر فالعلم الحضوری بالمبصرات حقیقة العین و روح الید ما به یبطش فالقدرة علی البطش بمجرد الهمة حقیقة الید و هکذا هذا فی مقام الحقیقة و أما فی مقام الرقائق و قاعدة مخروط نور الحقیقة فکل الأیدی و الأعین یده و عینه و هکذا فی البواقی و بالجملة لا یحذف شی‌ء إلا ما هو غریب کما عند أخذ الوجود صرفا لا یحذف إلا ما هو غریب من الوجود- و هو الذی من باب العدم و النقص بما هما کذلک، س ره

روحانیة لیس موضع العین غیر موضع الید و لا مواضع الأعضاء مختلفة و کذا یمکنه أن یعقل الأرض العقلیة و الماء العقلی و السماء العقلیة و یحضر فی ذهنه صورة کل طبیعة من الطبائع بنحو وجودها العقلی علی الوجه الذی مر ذکره لأن ذلک فی الحقیقة معنی إدراکه الکلیات و قل من الناس من أمکن له الإدراک علی ذلک الوجه- و الذی یتیسر لأکثر الناس أن یرتسم فی خیاله صورة إنسان مثلا فإذا أحس بفرد آخر منه یتنبه (1)بأن هذا مثل ذاک و یدرک جهة الاتحاد بینهما و أنها غیر جهة الاختلاف إدراکا خیالیا کما یدرک (2)جهة الاتحاد بین أجزاء الماء مثلا بحسب الحس و یعلم أن جمیع أجزاء الماء ماء و کما یدرک أن جمیع أجزاء الماء ماء مع اختلافها فی المقدار و الجهة کذا یدرک أن أفرادها المنفصلة ماء إدراکا خیالیا

الحجة الرابعة أن القوة العاقلة تقوی علی أفعال غیر متناهیة

و لا شی‌ء من القوی الجسمانیة تقوی علی أفعال غیر متناهیة فلا شی‌ء من القوی العاقلة جسمانیة أما الصغری فإنا نقوی علی إدراک الأعداد و لا نهایة لمراتبها مع أنها أحد الأنواع المدرکة للقوة العاقلة و أما بیان الکبری فقد سبق قال صاحب المباحث إن إثبات کون القوی الجسمانیة متناهیة الفعل یحتاج إلی أن نبین أنها منقسمة بانقسام محلها فیرد النقوض الموردة علی الحجة الأولی أعنی النقض بالنقطة و الوحدة و الإضافة و مدرکات الوهم و غیرها.

أقول قد مر اندفاع تلک النقوض بحمد الله ثم قال ثم علی هذه الحجة أسئلة زائدة تخصها.

أولها أنا لا نسلم أن القوة الناطقة تقوی علی إدراک أمور غیر متناهیة دفعة بل إدراکا لا ینتهی إلی حد إلا و یقوی بعد ذلک علی إدراک شی‌ء آخر و لکن لا یلزم من ذلک کونها قویة علی إدراکات غیر متناهیة کما أن الجسم لا ینتهی فی الانقسام إلی حد یقف عنده و لکن یستحیل أن یحصل له تقسیمات غیر متناهیة بالفعل فکذلک هاهنا


1) فالکلیة عندهم المناسبة و المماثلة المحسوستان، س ره

2) فیما ذکره من أمر الأمثلة منع ظاهر بل المدرک لجهة الاتحاد کلیا و الحاکم فی الجمیع هو العقل دون الحس و الخیال، ط مد

و بالجملة فالحال فی فاعلیة تلک القوة کالحال فی منفعلیته.

الثانی سلمنا أنها قویة علی أمور غیر متناهیة و لکن لم قلتم إنها قویة علی أفعال غیر متناهیة و ذلک لأن الإدراک لیس فعلا بل هو انفعال و أنتم تجوزون أن یکون الأمر الجسمانی قویا علی انفعالات غیر متناهیة و الدلیل علیه أنکم تثبتون هیولی أولیة قد تواردت علیها صور غیر متناهیة.

الثالث النقض بالنفوس الفلکیة فإنها عندکم قوی جسمانیة مع أن أفعالها و هی الحرکة الدوریة غیر متناهیة.

و الجواب (1)أما عن الأول فلا شک أن القوة الناطقة لا تنتهی إلی حد إلا و تقوی علی إدراک أمور آخر و قد قام البرهان علی أن القوی الجسمانیة لا یمکن أن یکون کذلک فقد حصل الغرض.

و لقائل أن یقول القوة الجسمانیة إما أن یقال إنها تنتهی إلی وقت لا یبقی لها إمکان الوجود و بعد ذلک یصیر ممتنع الوجود أو لا ینتهی إلی هذه الحالة البتة و الأول باطل لأن الممکن لذاته لا یصیر ممتنعا لذاته.

و أما الثانی فنقول إذا کانت القوة الجسمانیة لا یجب انتهاؤها إلی حیث یزول عنه إمکان الوجود فهی إذا أبدا فی ذاتها ممکنة الوجود و لا ینتهی إلی أن یستحیل بقاؤها أبدا و متی کانت باقیة أبدا کانت مؤثرة و تجویز ذلک یبطل أصل الحجة.


1) قد سلم أن المراد باللانهایة فی الاستدلال اللایقفیة لکن القوی الجسمانیة لا تقوی علیها أیضا و الأولی أن یقال مناط الاستدلال إدراک نفس اللانهایة فإن القوی الطبیعیة معلوم أن لا شعور له أصلا و الخیال و المتخیلة یمثل مبلغا من المتخیلات محصورا- و أن لا تقف فی حد و أما عدم تناهیها فلا یدرکها القوی الباطنة الجزئیة و إنما درکه وظیفة العقل و لیس مرادنا درک نفس العنوان بل بحیث یسری إلی المعنون علی أن لنا أن نلتزم درک اللانهایة دفعة فإن الحکم فی المحصورات إن کان علی الأفراد الغیر المتناهیة فظاهر و إن کان علی الطبیعة بحیث یسری إلی الأفراد فآلة اللحاظ و هی الطبیعة واحدة و أما الأفراد الملحوظة بالذات فغیر متناهیة فالعقل یحیط بجمیع الأفراد الغیر المتناهیة فی کل درک موضوع قضیة محصورة، س ره

أقول إن الإمکان الذاتی و مقابله من عوارض الماهیات من حیث هی إذا قیست إلی الوجود و القوی عبارة عن موجودات متشخصة و الموجود بما هو موجود أمر شخصی- و یکون الزمان الخاص من مشخصاته فوجوب نحو خاص من الوجود و امتناع نحو آخر منه بخصوصه لا یخرج الماهیة المشترکة بینها عن الإمکان الذی هو حالها من حیث هی هی و البرهان قائم علی امتناع لا تناهی الأفعال لواحد شخصی من الجسم لا علی امتناع ذلک لواحد نوعی و الوحدة العددیة حکمها غیر الوحدة النوعیة.

و أما عن السؤال الثانی فهب أن الإدراک نفسه انفعال و لکن فعل النفس فی ترکیب المقدمات و تحلیلها و ذلک کاف فی غرضنا.

أقول إن جهة انفعالات القوی غیر منفکة عن جهة أفاعلیها و إن کانت الجهتان مختلفتین فإن الشی‌ء (1)ما لم یکن له وجود لا ینفعل عن شی‌ء آخر فالقوة الجسمانیة کما لا تقوی علی أفعال غیر متناهیة کذلک لا تقوی علی انفعالات غیر متناهیة و أما النقض بالهیولی فهو مندفع بأن الهیولی فی ذاتها لیست (2)هویة باقیة بالعدد لأنها ضعیفة الوحدة مبهمة الوجود وحدتها علی نحو الوحدة الجنسیة و هی بحسب تحصلاتها الصوریة- متبدلة متجددة کما مر بیانه.

فإن قلت أ لستم قد بینتم الفرق بین الحس المشترک و بین المفکرة بأن أحدهما مدرک و الآخر متصرف و القوة الواحدة لا تکون مبدأ للإدراک و التصرف فکیف تنسون ذلک و تحکمون بأن النفس قوة علی الفعل و هو التصرف فی المقدمات و ترکیبها- و الانفعال و هو التصور و قبول الصور.

قلت إن النفس لها قوتان عملیة و علمیة و تفعل بأحدهما و تنفعل بالأخری- و أما عن الثالث فقیل إن النفوس الفلکیة و إن کانت جسمانیة إلا أنها غیر مستقلة فی أفعالها من التحریکات فهی فی ذاتها و إن کانت متناهیة القوة إلا أنها بما یسنح علیها


1) أی و إذا کان له وجود فإنه یفعل کما أنه ینفعل لعدم الانفکاک، ط مد

2) فقول السائل هیولی أزلیة من باب خلط ما فی الذهن بما فی الخارج فإن الهیولی ثباتها إنما هو فی الذهن و أما فی الخارج فهی مع الصور السیالة سیالة کما أنها مع المتصل متصلة و مع المنفصل منفصلة، س ره

من أنوار العقل صارت غیر متناهیة.

و اعترض علیه بأن القوة العقلیة إذا حرکت الفلک فإما أن یفید الحرکة أو قوة بها یکون الحرکة فإن أفادت القوة المحرکة و هی جسمانیة فالقوة الفاعلة للأفعال الغیر المتناهیة جسمانیة و إن کانت القوة العقلیة مفیدة للحرکة لم تکن القوة الجسمانیة مبدأ لتلک الحرکة فلا تکون الحرکة حرکة و أیضا یلزم أن یکون الجسم بما هو جسم- قابلا لتأثیر العقل المفارق من غیر أن یکون فیه قوة جسمانیة و هو محال.

أقول هذا إنما یلزم لو کان الوسط فی التأثیر قوة واحدة بالعدد أو ضمیمة واحدة بالعدد و أما إذا کانت الواردات من العقل المفارق علی مادة الفلک قوی (1)متجددة کما رأیناه أو کیفیات مستحیلة فلا یلزم شی‌ء من المحذورین و قد مر نظیر هذا الکلام فیما سبق.

و لکن بقی الکلام هاهنا بأنه إذا جاز ذلک فی القوی الفلکیة مع کونها جسمانیة- فلم لا یجوز أن تکون القوة الناطقة جسمانیة لکنها بما یسنح علیها من نور العقل الفعال- تقوی علی الأفعال الغیر المتناهیة.

و أقول و یؤید هذا البحث أن قوة التخیل مع کونها غیر عقلیة أیضا تقوی علی تصویرات غیر متناهیة لا تقف عند حدود ذلک لأنها مستمدة من عالم العقل.

الحجة الخامسة لو کانت القوة العاقلة منطبعة فی جسم

کقلب أو دماغ لکانت إما دائمة التعقل لذلک الجسم أو غیر عاقلة له مطلقا و التالی باطل فالقول بأنها منطبعة فی جسم باطل.

أما بیان الملازمة فنقول إن تعقلها لذلک الجسم إما لأجل أن صورته الموجودة فی الخارج حاضرة عند العقل کافیة فی تعقله أو لأجل أن صورة أخری من تلک الآلة- تحصل للقوة العاقلة فإن کان الأول وجب أن تکون دائمة التعقل لتلک الآلة و إن کان


1) بناء علی الحرکة الجوهریة فکل قوة متناهیة التأثیر و التأثر و الکیفیات المستحیلة کالتعقلات المتتالیة و التشبهات المتعاقبة و المراد بالمستحیلة ما به الاستحالة- فإن المستحیل فی الماء المتسخن مثلا هو الماء و السخونة السیالة ما بها الاستحالة، س ره

الثانی فیلزم اجتماع المثلین فی محل واحد الصورة (1)المنطبعة العاقلة و الصورة المنطبعة المعقولة فیلزم امتناع التعقل و أیضا لیست إحداهما أولی بأن تکون عاقلة و الأخری بأن تکون معقولة.

فإن قیل الصورة الثانیة حالة فی الأولی لا فی مادتها فهی لکونها حالة فی الصورة الأولی أولی بأن تکون معقولة و الأولی عاقلة دون العکس.

نقول یعود الکلام فی کون إحداهما أولی بالحالیة من الأخری دون العکس- فثبت أن إدراک ذلک الجسم إن کان بصورة أخری فیمتنع إدراک تلک القوة له و أما بطلان التالی أی المفهوم المردد بین القسمین فلثبوت ما هو مقابل للمعنی المردد بینهما لأنا تارة نعقل ذلک العضو و تارة لا نعقله فصورة هذه الحجة استثنائیة مرکبة من (2)متصلة مؤلفة من حملیة و منفصلة و هی قولنا لو کانت القوة العاقلة منطبعة فی جسم لکانت إما دائمة التعقل لذلک الجسم أو غیر متعلقة له أصلا و الملازمة إنما تتبین بإبطال قسم آخر- علی تقدیر المقدم حتی یصیر به المنفصلة حقیقیة ثم یتبین بحقیة ذلک القسم فی الواقع استثناء نقیض التالی لیثبت نقیض المقدم و هو المطلوب و ذلک یتوقف علی مقدمات أربع.

أولها أن الإدراک إنما یکون بمقارنة صورة المدرک للمدرک.

و الثانیة أن المدرک إن کان مدرکا بذاته کانت المقارنة بحصول الصورة فی ذاته- و إن کان مدرکا بآلة کانت لحصولها فی آلته.

و الثالثة أن الأمور الجسمانیة إنما تفعل أفاعیلها بواسطة أجسامها التی هی موضوعاتها فإذن تلک الأجسام آلاتها فی أفعالها.

و الرابعة أن الأمور المتحدة بالماهیة النوعیة لا تتغایر إلا بسبب اقترانها بأمور متغایرة مادیة.


1) أی الصورة المنطبعة فی آلة قوة العاقلة و هی الجسم الذی یکون محلا للقوة العاقلة بناء علی ما فی المقدمة الثانیة أن المدرک بالآلة صورته المدرکة فی آلته و کون ذلک الجسم آلة مبنی علی ما فی المقدمة الثالثة من أن تلک الأجسام آلات الأمور الجسمانیة فی أفعالها و علی هذا لا یتوجه السؤال الآتی، س ره

2) و الجزء الآخر من المرکب هو الحملیة المستثناة و کون الجزء الأول متصلة- مؤلفة من حملیة و منفصلة بالنظر إلیها قبل دخول أداة الاتصال، س ره

أقول إن المقدمة الثانیة ممنوعة عندنا لأنک (1)قد علمت أن القوة الباصرة- تدرک المبصرات لا بارتسام (2)صورها فی العین و کذا قوة الخیال تدرک الصور الأشباح الجسمانیة لا بانطباعها فی الدماغ فهذه الحجة مقدوحة لأجل اختلال تلک المقدمة.

و صاحب المباحث قدح فی المقدمة الأولی کما فعله مرارا بأن العلم بالشی‌ء لیس بمقارنة صورة المدرک بل العلم و الشعور حالة إضافیة قد یکون (3)مع اقتران صورة و قد لا یکون و لیس العلم فی جمیع الأحوال إلا نفس تلک الإضافة المخصوصة فلم لا یجوز أن یکون الناطقة حالة فی جسم فمتی حصل بینها و بین الجسم تلک الإضافة المخصوصة- حصل الإدراک و إلا فلا.

أقول قد مر بطلان کون العلم و الإدراک إضافة محضة مرارا و قد علمت (4)أن کل إضافة لا تتحقق إلا بتحقق أمر به تقع الإضافة و بینا معنی کونها غیر مستقلة الوجود فی الخارج.

و قال أیضا فی رد تلک المقدمة إن المعقول من السماء لیس بمساو للسماء الموجودة


1) قد عرفت الکلام فیما ذکره ره هناک إلا أنه لا یضر بالمنع الذی ذکره فإن الآلات لا إدراک لها عنده و قوله إن القوة الباصرة تدرک إلخ مساهلة فی البیان- فالمقدمة ممنوعة علی أی حال، ط مد

2) بل بقیامها الصدوری بالنفس فیه أن عدم حصولها فی الآلة علی قولکم لقولکم بتجرد القوی فی الجملة فعلی القول بالانطباع فی النفس فی المادة کقولهم بانطباع القوی الظاهرة و الباطنة فی الروح البخاری لا مجال لعدم حصول الصورة فی الآلة أی المحل، س ره

3) الأول بناء علی القول بالوجود الذهنی إذ الصورة الحاصلة فی الذهن علی القول بأن العلم إضافة لیست علما بل إضافتها إلی ذی الصورة علم و الثانی بناء علی القول بعدمه و الأنسب أن یقال اقتران الصورة فی صورة العلم بالغیر و عدمه فی صورة علم الشی‌ء بنفسه و علم العاقلة بمحلها من باب علم الشی‌ء بنفسه لعدم بینونتهما، س ره

4) و فی علم الشی‌ء بنفسه لا اثنینیة فلا تحقق لما به تقع الإضافة فلا إضافة حقیقة- و فی علمه بالمحل الاثنینیة متحققة لکن مصحح الإضافة الطارئة فی کلام القائل غیر متحققة- و الإضافة و إن کانت انتزاعیة لا بد لها من منشإ الانتزاع بل من وجود ضعیف رابط عند المصنف قدس سره، س ره

فی الخارج فی تمام الماهیة و إلا لجاز أن یکون السواد مثل البیاض فی تمام الماهیة لأن المناسبة بین السواد و البیاض لاشتراکهما فی کونهما عرضین حالین فی محل محسوس أتم من المناسبة بین المعقول من السماء الذی هو عرض غیر محسوس حال فی محل کذلک- و بین السماء الموجودة التی هی جوهر موجود محسوس فی الخارج محیط بالأرض.

و الجواب أن المعقول من الشی‌ء هو ماهیته التی هو بها هو موجودة بوجود غیر جسمانی ذی وضع و إشارة فقول القائل إن المعقول من السماء لیس بمساو للسماء الموجودة إن أراد به أن أحدهما معقول و الآخر محسوس کان (1)صادقا و إن أراد به أن المعقول من السماء لیس ماهیة السماء فهو کاذب و إن أراد به أن أحدهما جوهر- و الآخر عرض فلیس کذلک کما مر.

و اعلم أن المحقق الطوسی ره سلم فی الجواب الذی ذکره عن هذا البحث فی شرح الإشارات کون السماء المعقولة عرضا فی محل مجرد و بین الفرق بین نسبة المعقول من السماء إلی محسوسها و بین مناسبة السواد و البیاض بأن الفرق بین الأولین فرق بین الطبیعة المحصلة تارة مع عوارض و تارة مع مقابلتها و الفرق بین السواد و البیاض فرق طبیعة الجنسیة المحصلة تارة مع فصل یقومها نوعا و تارة مع فصل آخر یقومها نوعا مضادا للأول.

أقول (2)أن التجرید عن العوارض المقارنة للماهیة لیس من شرائط معقولیة تلک الماهیة إذ للعقل أن یتصور ماهیة الإنسان مثلا مع جمیع عوارضه و صفاته و نعوته- من کمه و کیفه و أینه و وضعه و متاه و کذا بشکله و أعضائه و جوارحه کل ذلک علی الوجه العقلی الکلی کما ثبت فی باب علم الباری بالجزئیات و الشخصیات علی وجه عقلی


1) و لکن التفاوت فی الوجود لا ینافی التساوی فی الماهیة و لا سیما مع جواز کون أفراد نوع واحد مادیة و مجردة بل فرد واحد منه مادیا و مجردا فی وقتین أو فی وقت واحد باعتبارین فهذا الاستدراک مطوی فی کلامه قدس سره، س ره

2) أقول هذا بحث سهل مع المحقق أعلی الله مقامه فإن العوارض علی الوجه الکلی العقلی مقابلة للعوارض علی الوجه الجزئی الحسی و التقابل بالعرض للنفی و الإثبات- علی أن الوجود الذی ذکره المصنف قدس سره عارض و تعدده فی هذه الأفراد للطبیعة الواحدة ظاهر و فی الطبیعة العقلیة باعتبار سلوب هذه الوجودات عنها، س ره

بل شرط الإدراک العقلی للشی‌ء الخارجی أن یجرد حقیقته عن نحو الوجود الجسمانی إلی نحو الوجود العقلی فالفرق بین السماء المعقولة و السماء المحسوسة لیس بشی‌ء إلا بنحو الوجود و کل ما وجوده ذلک الوجود النوری الواحد الحقیقی الغیر القابل للاحتجاب و الکثرة و الافتراق فهو معقول الذات فی نفسه و کل ما وجوده هذا الوجود الجسمانی المادی فهو مجهول غائب عن نفسه فضلا عن غیره إلا بلمعة (1)یسیرة تقع علیه من القوی الفائضة علیه من ذلک الوجود.

و اعترض أیضا بأنه لا یلزم من کون العاقلة متعلقة لمحلها بصورة مساویة لمحلها- اجتماع صورتین متماثلتین فی محل لأن إحداهما حالة فی العاقلة و الأخری محل لها.

و الجواب (2)عنه کما فی شرح الإشارات أن العاقلة لو کانت محلا للصورة من غیر أن یحل تلک الصورة فی محلها کانت القوة الجسمانیة ذات فعل من غیر مشارکة المحل- و لما کان (3)کل فاعل جسمانی فاعلا بمشارکة الجسم فکل فاعل من غیر مشارکة الجسم فهو غیر جسمانی فکانت العاقلة غیر جسمانی هذا خلف و لو کانت محلا لصورة حملت فی محلها عاد المحال المذکور.

فإن (4)قیل الفرق بینهما باق لأن إحداهما حالة فی العاقلة و محلها و الأخری حالة فی محلها فقط قلنا هذا النوع من الحلول اقتران و اقتران الشی‌ء بأحد الشیئین المتقاربین


1) فی الکلام مساهلة و لعل المراد بذلک أن معنی تعلق العلم بالأمور المادیة- تعلق العلم بصورة مثالیة أو عقلیة من ذلک الأمر المادی، ط مد

2) بمقتضی المقدمة الثانیة و الثالثة، س ره

3) إن قلت کیف صورة هذا القیاس قلت المقدمة الثانیة عکس نقیض للأولی- و هو کبری لمقدمة مطویة هی أن العاقلة فاعل من غیر مشارکة الجسم فصدق الصغری إنما هو من الوضع المسلم عند الخصم و صدق الکبری لکون الأصل صادقا و إذا کان الأصل صادقا کان العکس صادقا، س ره

4) إن قیل هذا الفرق ممتنع لأن حلول الشی‌ء الواحد فی محلین محال إذ لا یمتاز حینئذ الواحد فی وحدته عن الاثنین فی اثنینیته قیل المراد بالحلول الاقتران فإذا کانت الصورة العقلیة مقارنة لأحد المتقارنین أعنی العاقلة کانت مقارنة لمحلها فتکون مقارنته لهما معا، س ره

دون الآخر غیر معقول و مع ذلک فالمحال باق بحاله للقول بحلول صورتین متحدتی الماهیة فی محل واحد.

و قال أیضا الجسم قد یحل فیه أعراض کثیرة و لا شک أن وجوداتها الزائدة علی ماهیاتها متماثلة و حالة فی الجسم و یلزم من ذلک اجتماع المثلین.

و الجواب عنه أن وجود کل ماهیة عین تلک الماهیة فی الأعیان و مغایرته إیاها بحسب الذهن و ماهیات الأعراض متخالفات فوجوداتها کذلک.

و قال أیضا هذه الحجة بعینها تقتضی إما کون النفس عاقلة بصفاتها و لوازمها أبدا أو غیر عاقلة بشی‌ء منها فی وقت من الأوقات بالبیان المذکور الذی ذکرتم.

و أیضا تقتضی دوام علمها بجمیع عوارضها ما دامت تلک العوارض حاصلة و إلا لکان علمها بعارضها لأجل صورة مساویة لعارضها فیها فیلزم اجتماع المثلین.

و أجاب عنه المحقق للإشارات أن الصفات و اللوازم منقسمة إلی ما یجب للنفس لذاتها ککونها مدرکة لذاتها و إلی ما یجب لها بعد مقایستها بالأشیاء المغایرة لها ککونها مجردة عن المادة و غیر موجودة فی الموضوع و النفس (1)مدرکة للصنف الأول دائما کما کانت مدرکة لذاتها دائما و لیست مدرکة للصنف الثانی إلا حالة المقایسة لفقدان الشرط فی غیر تلک الحالة.

أقول ما ذکره غیر واف بحل الإشکال علی التقریر الثانی و یمکن أن یجاب عنه بأن عوارض النفس لیست إلا علومه و إدراکاته و ما یلزمها و تلک العلوم ما دامت


1) إن قیل إدراک النفس للصنف الأول صفة حاصلة لها و المفروض أن صفاتها معلومة لها ما دامت حاصلة لها فوجب العلم به أیضا و لهذا قلنا العلم بالعلم لیس أمرا زائدا علیه و ربما یقال إن کثیرا من لوازم النفس لا یدوم استحضاره لأنا نعلم بالضرورة- أنه لا یدوم علمنا بالقدرة مثلا و الجواب أن المدعی العلم بها لا العلم بالعلم و الالتفات- و أیضا فی هذه الضرورة خلط بین المفهوم و المصداق فإن مصداق القدرة مثلا و حقیقتها الوجودیة معلوم کحقیقة الحیاة دائما و إن لم یکن مفهومها مستحضرا دائما کیف و حقائق اللوازم منطویة فی حقیقة الملزوم فکذا العلم بها فی العلم به و هذا کما أنه یمکن الغفلة- عن المفاهیم المنتزعة عن هویاتنا کالجوهر القابل للأبعاد و النامی الحساس الناطق- لا یمکن الغفلة عن هویاتها المنطویة فی هویاتنا، س ره

حاضرة کانت مدرکة لها بنفس صورتها الحاضرة و ما دامت النفس ذاهلة عنها فهی زائلة عنها و کذا لوازم تلک العلوم من الانفعالات التی تلحقها بمشارکة البدن کالغضب و الشهوة و الخجل و الوجل و غیرهما.

الحجة السادسة لو کانت القوة العاقلة جسدانیة
اشارة

لضعف فی زمان الشیخوخة دائما- لکنها لا تضعف فی ذلک الزمان دائما فهی غیر جسدانیة و تصحیح نقیض التالی بقیاس من الشکل الثالث هکذا ما یعقل به الشیخ الأشیاء فهو قوة عاقلة و لیس کلما یعقل به الشیخ فإنه تکل عند الشیخوخة فلیس کل قوة عاقلة تکل عند الشیوخة و لیس یحتاج صحة هذا المطلب أن لا یکل عقل شیخ أصلا بل إذا کان عقل ما لم یکل عندها- یکفی فی صحة ما ذکرناه لأن هذا الکلام فی قوة قیاس استثنائی تالیه متصلة کلیة موجبة استثنی فیه نقیض التالی و هو سالبة جزئیة لینتج نقیض المقدم صورتها هکذا- لو کانت الناطقة جسدانیة تعقل بالآلة لکان کلما عرض للبدن آفة أو مرض أو کلالة تعرض لها فی التعقل فتور و لیس کذلک کلیا ینتج أن تعقلها لیس بآلة بدنیة فلا یرد علیه أن کثیرا ما یعرض الاختلال فی التعقل عند اختلال قوی البدن لأن هذا بمنزلة استثناء لعین التالی فلا ینتج شیئا و سبب ذلک أن القوة الجسدانیة ربما یحتاج إلیها ابتداء- لیتم للقوة العاقلة ما یعقله و یجوز (1)أن یکون اشتغالها بتدبیر البدن یعوقها عن سائر أفعالها و ذلک مثل ما یعرض الراکب للسفر إلی بلده فرسا ردی الحرکة فإنه یصیر اشتغاله بمراعاة مرکبة عائقا له من أفعاله الخاصة به لیس صدورها عنه بشرکة الفرس- و کذلک للشیخ إذا انصرف عن المعقولات فإنه اشتغل عن أفعاله العقلیة إلی تدبیر بدنه أو عرض لآلته آفة ربما احتاج إلیها فی الابتداء لضعف نفسه و عدم رسوخ ملکته فی التعقل.

فإن قیل لعل استمراره فی أفعال عقله علی صحته لأن عقله یتم بعضو من البدن


1) إن قیل إذا کان جودة التعقل و شدته منوطة بقلة الاشتغال بالبدن و قواه- و رداءته و ضعفه بکثرته فما بال الإنسان لا یحصل له ذلک فی النوم قلت الحواس الظاهرة و القوی المحرکة و إن کانت راکدة فی النوم لکن الحواس الباطنة و القوی الطبیعیة و النباتیة تصیر أیقظ و أقوی و اشتغال النفس بموردات المتخیلة أکثر و تحکم الوهم و تسلط الخیال علی العقل أوفر إذ فی الیقظة یکذبها الحواس فی مورداتها و مخترعاتها بخلاف النوم مع قاهریة القوی الباطنة لقربها من أفق النفس، س ره

یتأخر عنه الفساد و الاستحالة و إن ظهرت الآفة فی سائر القوی و الأفعال.

فیجاب بأن الأعضاء الطرفیة إنما یلحقها الضعف و الفساد لضعف یسبق إلی المبادی- و لو کانت المبادی صحیحة لانحفظت الأطراف و لم یسقط قواها و معلوم أن لیس کبد الشیخ و لا دماغه و لا قلبه علی الحال الصحیحة و القریبة من الصحة و لذلک تجد فی نبضه و بوله و أفعال دماغه تفاوتا عظیما و معلوم أن عقل الإنسان لا یحتاج فی تمامه إلی یده و رجله و جلده و ما یجری مجراه.

أقول تفاوت الأحوال الحاصلة للإنسان بحسب الشیخوخة تابعة أیضا لتفاوت یقع فی أحوال النفس لأن المبدأ للمزاج و المشکل للأعضاء کما علمت هی النفس و منشأ کلال البدن و قواه انصراف النفس عن تدبیر هذه النشأة إلی تدبیر نشأة ثانیة بحسب الجبلة و فی ذلک حکمة کون الموت طبیعیا و لمیته لا کما ذکره الأطباء و غیرهم.

فإن رجعت و قلت لعل مزاج الشیخ أوفق لأفعال القوة العقلیة فلهذا یقوی فیه هذه القوة.

قلنا کلا فإن مزاج الشیخ إما بارد یابس و إما واهن ضعیف و کل منها یوجد فی غیر المشایخ و لا یکون لصاحبه مزید استعداد و لیس کل شیخ أقوی من الشاب علی أن ضعف البنیة لیس یلائم لما یقوم بالبنیة بل لعله یلائم ما لا یقوم بالبنیة هذا.

حکمة عرشیة:

اعلم أن هذا البرهان أیضا غیر دال علی أن لکل إنسان جوهرا مفارقا عقلیا بل یدل علی أن القوة العاقلة غیر بدنیة و هو کما یدل علی أن القوة العاقلة لیست بدنیة یدل علی أن القوة الخیالیة و الوهمیة أیضا لیست بدنیة فإن بعض المشایخ و المرضی قد یکون تخیله و تصوره للمعانی الجزئیة بحاله و لو کانت القوة الخیالیة طبیعیة قائمة بهذا البدن الطبیعی لکان کلما عرضت له آفة أو مرض وقع الاختلال فی تخیله و تصوره و لیس کذلک إذ قد یکون غیر مختلة فی فعلها و القضیة السالبة الجزئیة تکفی لاستثناء نقیض التالی کما علمت و القوم لعدم اطلاعهم علی تجرد الخیال تکلفوا تمحلات شدیدة فی دفع بقاء التخیل و التذکر- عند الشیخوخة و اختلال البدن.

الحجة السابعة و هی قریبة المأخذ مما تقدم

أن کثرة الأفکار و التعمق فی إدراک المعقولات سبب لتجفیف الدماغ و ذبول البدن لأجل ثوران الحرارة المجففة و سبب لاستکمال النفس بخروجها فی تعقلاتها من القوة إلی الفعل و معلوم أن الشی‌ء الواحد- لا یکون سببا لکمال شی‌ء و نقصانه فلو کان موت البدن یقتضی موت النفس لکانت الأفکار التی هی سبب لنقصان البدن أو موته سببا لنقصان النفس أو موتها مع أنها مکملة لجوهر النفس فعلمنا أن النفس غیر قائمة بالبدن.

و لقائل أن یقول إن الممتنع کون شی‌ء واحد سببا لکمال شی‌ء واحد و نقصانه من جهة واحدة و فی وقت واحد و أما أن یکون ذلک فی وقتین و بحسب اعتبارین فغیر ممتنع.

الحجة الثامنة أن النفس غنیة فی فعلها عن البدن

الحجة الثامنة أن النفس (1)غنیة فی فعلها عن البدن

و کل غنی فی فعله عن المحل فهو غنی فی ذاته عنه فالنفس غنیة عن المحل أما أنها غنیة فی فعلها عنه فلوجوه ثلاثة- أحدها (2)أنه یدرک ذاتها و من المستحیل أن یکون بینها و بین ذاتها آلة فهی فی إدراکها ذاتها غنیة عن الآلة و ثانیها (3)أنها تدرک إدراکها لنفسها و لیس ذلک بآلة.


1) أی فی الجملة کالأفعال الثلاثة المذکورة فلا یرد أن النفس کما هو المشهور عند القوم غنیة فی ذاتها دون فعلها عن المادة، س ره

2) فیه أولا أن الإدراک انفعال کما صرح فی أول هذا السفر و الانفعال لا یکون فعلا و ثانیها أنه کیف یکون إدراک النفس ذاتها أو إدراک إدراکها فعلا و هما حضوریان لیسا زائدین علی ذاتها و الشی‌ء لا یکون فعلا لنفسه و الجواب عن الأول- أن المراد بالفعل معناه اللغوی الذی یعم الانفعال کما فی بعض الحجج السابقة و اللاحقة- و عن الثانی أن إدراک النفس ذاتها و إدراکها ذاتها مصداقا لا مفهوما و الموصل إلی المطلوب إنما هو ذلک المفهوم و لو أخذ المصداق لصودر علی المطلوب و الأحکام تختلف باختلاف العنوانات، س ره

3) فیه منع فإن هذا العلم حصولی یحصل بما یحصل به سائر العلوم الحصولیة- و لو کان حاصلا للنفس من غیر توسیط وسط لکان دائم الحصول لها و لیس کذلک فافهم- علی أن القسم الأول أیضا و هو إدراک النفس لذاتها حیث کان علما حضوریا هو عین النفس لا تعد فعلا لها کما قیل، ط مد

و الثالث أنها تدرک آلتها و لیست بینها و بین آلتها آلة أخری فثبت أن النفس غنیة فی فعلها عن الآلة و المحل و کل ما کان کذلک فهو فی ذاته أیضا غنی عن المحل و ذلک لأن کون الشی‌ء فاعلا متقوم بکونه موجودا فلو کان الوجود متقوما بالمحل لکان الفعل متقوما أیضا به لأن الإیجاد فرع الوجود و الفعل بعد الذات فحاجة الذات و الوجود إلی شی‌ء- یستلزم حاجة الإیجاد و الفعل إلیه من غیر عکس و لهذا لا یفعل شی‌ء من القوی الجسمانیة- إلا بمشارکة الجسم و لأجل کون الحواس و غیرها من القوی الجسمانیة الوجود- لا تدرک ذاتها و لا إدراکها لذاتها و لا إدراکها لآلتها فلو کانت النفس جسمانیة لتعذر علیها ذلک و قد ثبت أنها لیس کذلک فثبت أنها غیر جرمیة.

أقول هذا البرهان دال علی تجرد النفس عن البدن سواء کانت قوة عاقلة بالفعل أو کانت متخیلة إذ للخیال أیضا أن یتخیل ذاتها و آلتها و یفعل فعلها من غیر مشارکة البدن- و لهذا یتخیل أشیاء خارجة عن هذا العالم الطبیعی مما لا یکون بینها و بینه علاقة وضعیة بالقرب و البعد فعلم أن فعلها لیس بآلة بدنیة و إن کان محتاجا إلی البدن فی الابتداء- کحاجة العقل إلیه أیضا من جهة الإعداد و تخصیص الاستعداد.

و اعترض صاحب المباحث علی مقدمة هذا البرهان بوجهین الأول بأن الصور و الأعراض محتاجة إلی محالها و لیس احتیاجها (1)إلی محالها إلا بمجرد ذواتها ثم لا یلزم من استقلالها بهذا الحکم استغناؤها فی ذاتها عن تلک المحال.

الثانی أن جمیع الآثار الصادرة من الأجسام مبادیها قوی و أعراض فی تلک الأجسام- و لیس لمحال تلک القوی مدخل فی اقتضائها تلک الآثار و الأجسام بما هی أجسام- یستحیل أن یکون لها أثر فی هذه الأحکام المخصوصة فعلمنا أن المستقل فی اقتضاء تلک الأحکام هی تلک الأعراض و القوی الحالة وحدها ثم لا یلزم من استقلالها و انفرادها- فی تلک الأحکام استغناؤها عن محالها فی الوجود.

أقول فی الجواب أما عن الأول فإن الاحتیاج و الإمکان و ما أشبههما أمور عقلیة و أحکام ذهنیة تعرض الماهیات بحسب ملاحظة الذهن إیاها من حیث هی هی و الکلام فی


1) هذا یؤید ما ذکرناه من تعمیم معنی الفعل فی هذه المقامات، س ره

الأفعال و الأحکام الخارجیة و الصور الحالة و الأعراض حاجتها إلی الموارد و الموضوعات لیست أمرا زائدا علی وجوداتها و وجوداتها متقومة بالمحل فکیف (1)تکون مستغنیة عن المحل بنفس ما به الحاجة إلی المحل أعنی الوجود الحلولی و أما عن الثانی (2)

إن قلت فیلزم علی ما ذکره المصنف قدس سره من أن کل غنی عن المحل فی الفعل غنی فی الذات أن تکون تلک المبادی مجردة.

قلت نعم و للزوم ذلک تری الإشراقی ینسب هذه الآثار و الأفعال إلی الصور النوعیة المفارقة أعنی أرباب الأنواع و الصواب أن القوی فی اقتضاء الأحکام فی محالها لیست مستقلة أیضا إذ الإیجاد فرع الوجود و الوجود متقوم بالمادة غایته أنه لا نقول تأثیره فی مادته بتوسط مادته نعم لا یحتاج فی اقتضاء الآثار فی مادته إلی الوضع و لم یؤخذ فی الدلیل أن کل غنی عن الوضع فی الفعل غنی فی الذات بل کل غنی عن المادة فیه غنی فیها و علی طریقة الإشراق لا تأثیر للقوی فی محالها إنما التأثیر لأرباب الأنواع کما ذکرناه و هذا تعطیل للقوی و الطبائع و هو باطل، س ره

فإنا لا نسلم أن محال القوی و الأعراض لا دخل لها فی التأثیر کیف و التأثیر یحتاج إلی وضع خاص و نسبة معینة للمؤثر بالقیاس إلی المتأثر و الوضع لا یقوم إلا بالجسم و الذی یذکر فی الطبیعیات- أن الجسم بما هو جسم لا یکون سببا لفعل خاص کحرارة أو برودة أو شکل أو حرکة- و إلا لکان جمیع الأجسام متشارکة فیه لا ینافی هذا الحکم إذ المراد بنفی السببیة عن الأجسام نفی سببیتها بالاستقلال لا نفی سببیتها مطلقا و إن کانت بالجزئیة و الدخول- حتی لو فرض الحرارة مجردة عن الأجسام لکانت فاعلة لهذه السخونة و السواد لو فرض تجرده عن الأجسام لکانت أیضا قابضا للبصر کیف و المسألة أعنی کون تأثیر القوی- الحالة فی محل بمشارکته برهانیة قطعیة لا یتطرق فی مقدماتها شک أصلا.
الحجة التاسعة القوی البدنیة تکل بکثرة الأفعال

و لا یقوی علی القوی بعد الضعیف


1) فهذا الاستغناء لما کان فی الاحتیاج کان مؤکدا للاحتیاج فکأنک قلت إنها تامة فی النقصان و أیضا إذا کان الاحتیاج لازما کیف أمکن انفکاک اللازم عن الملزوم- ، س ره

2) أقول إن أراد الإمام استقلال تلک المبادی فی اقتضاء تلک الأحکام فی محال أنفسها لا یقبل المنع إذ لا یجوز توسط المواد و المحال فی انفعالات أنفسها بینها و بین مباد حلت فیها.

و علة ذلک أن القوی الجسمانیة المادیة موادها قابلة للتبدل و الاستحالة و الذبول و بسبب ذلک یعرض لها تبدل الأحوال أما کلالها و ضعفها فلتحلل المادة و ذبولها و أما عدم (1)تمکنها من الفعل الضعیف أثر القوی فالسر فیه أن القوی یناسب الأفاعیل و أن هذه القوی لما کان من شأنها الاشتداد و التضعیف و التبدل بالاستحالة کما علمت فهی متفاوتة الحدوث حسب تفاوت الاستعداد فإذا استعملت الآلة الجسمانیة فی إدراک قوی أو فعل قوی فلا بد هناک من قوة قویة فیفیض من المبدإ القوة القویة علی تلک الآلة ثم إذا استعملت أثر ذلک الفعل فی فعل آخر ضعیف یعسر ذلک علی تلک القوة لأنها لا تناسبه و إنما المناسب لهذا الفعل الضعیف قوة ضعیفة و القوة إنما تحدث تدریجا لا دفعة کما علمت فیما سبق و لأجل (2)ذلک لا یمکن للقوة القویة الفعل الضعیف کما لا یمکن للقوة الضعیفة الفعل القوی أ لا تری أن القوة المحرکة التی فی الحجر العظیم لا یمکن لها التحریک البطی‌ء لذلک الحجر فی هویة و لا للحرارة الشدیدة التسخین الضعیف لما یلاقیه- و أما القوی الغیر الجسمانیة فلکونها متساویة النسبة إلی جمیع القوابل و غیر متناهیة القوة فلا جرم یجوز أن یصدر منها القوی و الضعیف من الأفعال بعضها عقیب بعض من جهة اختلاف الأسباب المخصصة فلأجل ذلک لا یضعف بکثرة الأفعال و یقوی علی القوی بعد الضعیف و علی الضعیف بعد القوی.


1) هذا الکلام یرشد إلی أن المذکور فی أول الحجة کان هکذا و لا یقوی علی الضعیف بعد القوی بدل ما وقع و هو الواقع فی بعض کتب القوم أو کان کلاهما مذکورین کما سیذکرهما و لعل نسخة الأصل کان کما ذکرناه لکن السر فی عدم تمکنها من القوی بعد الضعیف لم یعلم من کلامه بل یتراءی أن فعل القوی بعد الضعیف أمکن و أسهل لحصوله بالتدریج بعد حصول المناسبة و للتجارب و لعله مخصوص بصورة الاعتیاد فإنه بعد ما اعتادت القوة بالفعل الضعیف لا تتمکن من القوی کما شهدت به التجارب أیضا و لذلک کل قوة تقوی علی فعلها بالارتیاض به و المزاولة علیه، س ره

2) أی لأجل اشتراط المناسبة لا یمکن للقوة القویة أصل الفعل الضعیف کما لا یمکن لها الضعیف بعد القوی و لا للقوة الضعیفة أصل الفعل القوی کما لا یمکن لها القوی بعد الضعیف، س ره

فإذا تقررت هذه المقدمة فنقول القوة العاقلة لما کانت هکذا لأنها تدرک (1)المعقولات القویة و الضعیفة بعضها عقیب بعض فهی لیست جسمانیة کسائر القوی البدنیة التی شأنها ما ذکرناه.

و هذا البرهان أیضا یدل علی کون القوة الخیالیة غیر جسمانیة فإنها تقوی علی تخیل الأشیاء العظیمة مع تخیلها للأشیاء الحقیرة مثلا یمکنها أن یتخیل فلک الأفلاک مع الخردلة و أن یتخیل ضوء الشمس و حرارة النار مع ضوء الشرارة و حرارة الهواء المعتدلة و أن یتخیل صوت الرعد مع الهمس و هذا مما أشکل الأمر- علی من لم یتفطن بتجرد الخیال عن المواد المستحیلة الکائنة الفاسدة فجعل یتکلف فی دفع الإشکال عن نفسه بأن قوة الإدراک غیر قوة المدرک فالشمس و القمر و السماء مدرکات قویة و نحن إذا تخیلناها فإدراکنا لها لا یلزم أن یکون قویا و لأجل ذلک لا یمنع إدراکنا لها عن إدراک المدرکات الضعیفة و أما إذا قوی تخیلنا لها بحیث صرنا مستغرقین فی ذلک التخیل امتنع علینا و الحال هذه تخیل الشی‌ء الحقیر.

أقول الإدراک لا یخلو إما أن یکون هو الصورة الحاصلة من الشی‌ء أو الإضافة التی بین المدرک و المدرک کما هو مذهب هذا القائل فعلی الأول لا معنی لقوة الإدراک و ضعفه إلا قوة المدرک و ضعفه لأنهما أمر واحد لأن المدرک (2)فی الحقیقة هو الصورة


1) و لا تکل بکثرتها کما هو الوسط الأول بل هو الأصل فی کلام بعضهم کما لا یخفی علی المتتبع فی کلامهم، س ره

2) یمکن أن یقرر المنع بنحو آخر و هو أنا لا نسلم أن القوة و الضعف فی صور الأشیاء المدرکة بحسب القوة و الضعف اللذین لها فی الوجود الخارجی لیکون صورتا الفلک و الخردلة فی الذهن بینهما من القوة و الضعف ما بین وجودیهما الخارجیین و علی هذا فقوله صورة السماء فی الخیال أقوی من صورة الخردلة فیه ممنوع لکن ذلک لا ینفی وجود القوة و الضعف بین المدرکات الذهنیة فإن ذلک مما لا سبیل إلی إنکاره کالأمور البعیدة من الحس و القریبة منه و إدراک النفس لأحدهما لا یمنع من کمال إدراکها للآخر بالانتقال إلیه و أما ما ذکره من القوة و الضعف فی الإدراک بالاستغراق و عدمه- ففیه مضافا إلی ما أورده المصنف ره أنه إنما یستقیم بمقایسة حال النفس إلی حال القوی الجسمانیة لو امتنع علی النفس إدراک الشی‌ء مع الانتقال إلیه من شی‌ء استغرقت فی إدراکه علی سبیل القوی الجسمانیة التی تمتنع من الفعل فی الضعیف بعد الانتقال إلیه من القوی لا أن تنصرف النفس من إدراک الشی‌ء حین الاشتغال بإدراک ما استغرقت فیه فتأمل، ط مد

لا الأمر الخارجی الذی ربما لا یوجد فی الخارج عند وجود الصورة ثم لا یخفی أن صورة السماء التی فی الخیال أقوی من صورة الخردلة فیه و أما علی الثانی فالإضافة من الأمور- التی لا توصف بقوة و لا ضعف و لا عظم و لا حقارة إلا باعتبار ما أضیف إلیه ثم قوله و أما إذا قوی تخیلنا امتنع علینا و الحال هذه تخیل الشی‌ء الحقیر یناقض ما ذکره حیث (1)وصف الشی‌ء المتخیل بالحقارة دون الخیال و أیضا الاستغراق فی إدراک الشی‌ء فی الحقیقة یرجع إلی ضعف الإدراک بالنسبة إلی وجود المدرک و غلبة وجود المدرک و استیلائه علی القوة الإدراکیة فیقهرها عن الإحاطة به و الاکتناه فلیس الاستغراق فی إدراک الشی‌ء عبارة عن تسلط الإدراک علی المدرک بل تسلط المدرک علی الإدراک له.

و أیضا ما ذکره مشترک بین الإدراک العقلی و الإدراک الخیالی فإنا متی استغرقنا فی تعقل شی‌ء عظیم قوی الوجود عالی المرتبة رفیع السمک انقطعنا عن تعقل غیره- و من استغرق فی جلال الله و عظمته امتنع علیه الالتفات إلی ذاته فضلا عن تعقل معقولات أخری.

الحجة العاشرة قد سبق أن المدرک بجمیع أصناف الإدراکات لجمیع المدرکات شی‌ء واحد فی الإنسان فنقول هذا المدرک إما أن یکون جسما من الأجسام بما هو جسم و إما أن یکون قوة أو صفة قائمة بالجسم صورة أو عرضا و إما أن یکون أمرا مفارقا عن الجسم غیر قائم به و الأول ظاهر البطلان لأن الجسم من حیث هو جسم لا یمکن أن یکون مدرکا لشی‌ء کما بیناه مرارا من أنه لیس للجسم وجود وحدانی و حضور جمعی یوجد له شی‌ء أو یوجد هو لشی‌ء.

و أیضا لو کان الجسم بما هو جسم مدرکا لکان جمیع الأجسام مدرکة و الثانی أیضا محال لأن تلک القوة إما أن تکون قائمة بجمیع أجزاء البدن أو قائمة ببعض أعضاء البدن دون بعض و الأول باطل و إلا لکان کل جزء من أجزاء البدن مبصرا سامعا متخیلا متفکرا عاقلا و لیس کذلک بالبداهة فإن البصر لا یسمع و الید لا یتخیل و الرجل


1) أقول الحقیر صفة التخیل لا الشی‌ء، س ره

لا یتفکر و باطل أیضا أن یقال بعض الأعضاء قامت به القوة المدرکة لجمیع هذه الإدراکات لأنه یلزم أن یکون فی البدن عضو واحد سامع مبصر متخیل متفکر عاقل فهم و لسنا نعلمه و لا نجد أی عضو هو.

و به یظهر فساد قول القائل لعل القوة المدرکة لجمیع هذه الإدراکات أمر قائم بجسم لطیف محصور فی بعض الأعضاء.

فإنا نقول لو کان کذلک لکنا نجد من أبداننا موضعا مشتملا علی جسم موصوف- بکونه سامعا مبصرا عاقلا فاهما.

فإن قلت هب أنکم لا تعرفون ذلک الموضع لکن عدم علمکم بذلک لا یدل علی عدمه.

قلنا نحن نعرف ذواتنا و نعرف أنا نحن السامعون المبصرون و المتخیلون العاقلون- فلو کان بعض الأجسام سواء کان جزءا من البدن أو کان محصورا فی جزء من البدن- یکون موصوفا بتلک القوة المدرکة بجمیع الإدراکات لجمیع المدرکات لم تکن حقیقتنا و هویتنا إلا ذلک الجسم الموصوف بتلک القوة المنعوتة بجمیع هذه الإدراکات و إذا کان کذلک ثم لا نعرفه فلم نکن عارفین بحقیقة ذاتنا.

و أیضا قد علمت فیما سبق أن المدرک و الحاس من جنس المدرک و المحسوس و إذا کان کذلک فیستحیل أن یکون جسم واحد بقوة واحدة آلة للسمع و البصر و الذوق و التخیل و التعقل.

فإن قلت هذا یرد علیکم حیث جعلتم قوة واحدة مجردة سمیعة بصیرة لامسة متخیلة عاقلة.

قلت هذه (1)

إن قلت ما ذکره من کون القوی معالیل للقوة العقلیة مشترک بین صورة التجرد و صورة التجسم فتقوی العقلیة الجسمانیة علی ما یقوی القوی علیها.

قلت الجسم و الجسمانی و إن أمکن أن یکونا فاعلین طبیعیین لکن لا یمکن أن یکونا فاعلین إلهیین لأن فعل القوة الجسمانیة بمشارکة الوضع و الوضع بالنسبة إلی المعدوم غیر متصور.

و أیضا و علی تقدیر جسمانیتها لا یتصور التعدد إلا بالمادة أو بالموضوع و لو فرض الاختلاف النوعی مع الجسمانیة فی القوی و فرض انحصار کل نوع فی شخص لا بد لکل واحدة من مادة أو موضوع و المفروض جسم واحد.

أیضا جعل ذلک الجسم أو الجسمانی قوة عقلیة لیس أولی من جعلهما قوة أخری من سائر القوی و اشتمال العقلیة علیها لیس أولی من اشتمال قوة أخری منها علیها- لأن الکل جسمانیة و لها آلة واحدة بسیطة أو مرکبة، س ره

القوی فروعات و معالیل للقوة العقلیة و هی تمام هذه القوی و فاعلها

1) و أیضا وحدة النفس و القوة العقلیة علی القول بتجردها وحدة جمعیة بل وحدة حقة ظلیة اضمحل عندها الکثرات و وحدة الجسم و المنطبعات فیه وحدة عددیة.

و التام و الفاعل یقوی علی کل ما یقوی علیه الناقص و المفعول من الأفعال (1)دون العکس- لأن معلول معلول الشی‌ء معلول لذلک الشی‌ء و أما معلول علة الشی‌ء فلا یکون معلولا له و إلا لزم کون الشی‌ء معلولا لنفسه فثبت أن الموصوف بجمیع الإدراکات لجمیع المدرکات قوة واحدة غیر جسمانیة و هو المطلوب.

الحجة الحادی عشر أن کل صورة أو صفة حصلت فی الجسم بسبب من الأسباب

فإذا زالت عنه و بقی فارغا عنها فیحتاج فی استرجاعها إلی استیناف سبب (2)أو سببیة- کالماء إذا تسخن بسبب کالنار مثلا ثم إذا زالت عنه السخونة لا یمکن عودها إلیه إلا بسبب جدید و هذا بخلاف النفس (3)فی إدراکاتها فإنا کثیرا ما یحدث فینا صورة علمیة- بسبب فکر أو تعلیم معلم ثم یزول عنها تلک الصورة عند الذهول أمکنها استرجاع تلک الصورة لذاتها عن غیر استیناف ذلک السبب و بالجملة النفس من شأنها أن تکون مکتفیة بذاتها فی کمالاتها و لا شی‌ء من الجسم مکتف بذاته فالنفس تعالت عن أن تکون جرمیة.


1) لا تعلق له بالجواب إنما هو تحقیق آخر کما لا یخفی، س ره

2) الأول ظاهر و الثانی فیما إذا کان السبب موجودا و لکن یمنع مانع من فعله ثم إذا رفع المانع عادت سببیته، س ره

3) فیه منع إذ من الجائز أن یحصل أصل الصورة بسبب خارجی ثم یستبقی ذلک- أو یستأنف بسبب من داخل البدن و قیام سبب مکان سبب فی الأسباب المادیة غیر نادر- اللهم إلا أن یتمسک بأن الصورة العائدة عین الزائلة المذهول عنها لکن هذا فی الحقیقة برهان آخر من جهة الذکر فإن الصورة المستأنفة فیه عین الزائلة السابقة و لو کان أمرا قائما بالمادة لکان الثانی غیر الأول، ط مد

لا یقال الجسم أیضا قد یعود إلیه صفته التی کانت فیه بعد زوالها من غیر استیناف سبب جدید کالماء إذا زالت عنه البرودة بورود السخونة التی هی ضدها ثم یستعید طبعه البرودة التی کانت له.

لأنا نقول کلامنا فی الصفة الطاریة للشی‌ء لأجل سبب خارج عن ذات الموصوف- و برودة الماء صفة ذاتیة علتها طبیعة الماء بشرط عدم القاصر ثم إذا عادت البرودة إلیه- ما عادت إلا مع سببها أعنی مجموع الطبیعة و عدم المانع فهذه عشر (1)براهین موقعة للیقین بأن النفس الإنسانیة مجردة عن المادة و لواحقها سواء کانت بالغة إلی حد العقل بالفعل أم لا فإن النفس المتخیلة بالفعل أیضا یشارک العقل فی تجرد ذاتها و فعلها عن هذا العالم لکن العقل مجرد عن الکونین و الخیال غیر مجرد إلا عن إحداهما

فصل (2) فی شواهد سمعیة فی هذا الباب

اشارة

أکثر الناس انتفاعهم بالسمعیات أکثر من العقلیات و لا یصدقون (2)بالأشیاء إلا بمکافحة الحس للمحسوس و لا یذعنون بالعقلیات ما لم یقترن معها انتهاء نقلها إلی محسوس- فلنذکر أدلة سمعیة لهذا المطلب حتی یعلم أن الشرع و العقل متطابقان فی هذه المسألة کما فی سائر الحکمیات و حاشی الشریعة الحقة الإلهیة البیضاء أن تکون أحکامها مصادمة للمعارف الیقینیة الضروریة و تبا لفلسفة تکون قوانینها غیر مطابقة للکتاب و السنة.

أما الآیات المشیرة إلی تجرد النفس

فمنها قوله تعالی فی حق آدم (3)و أولاده


1) هکذا فی کثیر من النسخ و الصواب أحد عشر برهانا، س ره

2) تمریض لهم هذا هکذا إذا اقتصر علی السمعیات و أما إذا اقترن بها و شفع فهو نور علی نور هذا کله فیما تنبه به العقل بأی وجه کان و أما فیما لم یتنبه أو قبل التنبه ففی الأخبار إیقاظ عقلی إذ لو لا أخبار السلف للخلف لاعتاص الأمر إذ النفوس المؤیدة عزیزة الوجود جدا، س ره

3) التعمیم لذکر مطلق الإنسان و البشر و قال تعالی فی سورة الحج وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ و أیضا وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ فمما یدل علی العموم قوله تعالی فی سورة الأعراف وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ، س ره

وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی* و فی حق عیسی ع وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ و هذه (1)الإضافة تنادی علی شرف الروح و کونها عریة عن عالم الأجسام و فی حق شیخ (2)الأنبیاء إبراهیم الخلیل ع وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ و قوله حکایة عنه وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً و معلوم (3)

ُ رو مجرد شو مجرد را ببین

، س ره

أن الجسم و قواه لیس شی‌ء منها بهذه الصفات السنیة من رؤیة عالم الملکوت و الإیقان و التوجه بوجه الذات لفاطر السماوات و الحنیفیة أی الطهارة و القدس.

و منها قوله تعالی ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ (4)فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ.

و منها قوله تعالی سُبْحانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْواجَ (5)


1) إذ لو کانت الإضافة تشریفیة أی الروح المشرف بالانتساب إلی الله دلت علی التجرد للسنخیة بین العلة و المعلول المنتسب إلیها بلا مدخلیة مادة و نحوها و إلا لم یکن منتسبا إلیه تعالی فکما أن معلول النور نور و معلول الواحد واحد کذلک معلول المجرد مجرد قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ و إذا کانت الإضافة بمجرد التغایر الاعتباری کقولک روحی و روحک و ذاتی و ذاتک دلت علی مقام أعلی من التجرد عن المادة مثل التجرد عن الماهیة أیضا کما هو مذهب شیخ الإشراق و أما الإضافة فی کلمته فتدل أیضا علی التجرد لأن کلمته الفعلیة مجردة کالکلمة الذاتیة و لهذا کان یسمع موسی ع کلامه تعالی فی جبل طور من جمیع الجهات و أیضا کلام اللسان مثله جسمانی و کلام الخیال مثله صوری محدود و کلام النفس النطقیة القدسیة مثلها مجرد کلی فکلام الله تعالی عقول مجردة کلیة، س ره

2) لیست مجرد إضافة انکشافیة بل إبداعه فی وجوده، س ره

3) لأن السنخیة معتبرة بین المدرک و المدرک

4) الاستشهاد بالتفخیم مع تعقیبه بقوله تعالی فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ، س ره

5) الزوجیة فیما لا یعلمون بعلاوة ما هو الظاهر باعتبار النفس و البدن الأخروی و الوجود و الماهیة و وجه الله و وجه النفس فإن ما لا یعلمون الذی هو معادهم یشمل الملکوت و الجبروت و الکلم الطیب مثل قولهم ع نحن الکلمات التامات- و إن کانت کلمة التوحید فتدل علی التجرد لأن حق التوحید أن یصیر حالهم و مقامهم- و أحسن التوحید تقوم وجود الإنسان بعالم الأمر کتقوم الأمر بالأمر و الرجوع إلی الرب- هو التخلق بأخلاقه و التحقق به، س ره

کُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا یَعْلَمُونَ و قوله إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ و قوله لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ و قوله یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً و فی الحقیقة جمیع هذه الآیات المشیرة إلی المعاد و أحوال العباد فی النشأة الثانیة دالة علی تجرد النفس لاستحالة (1)إعادة المعدوم و انتقال العرض و ما فی حکمه من القوی المنطبعة.

و أما الأحادیث النبویة

فمثل

قوله ص: من عرف (2)نفسه فقد عرف ربه


1) یعنی لو کانت النفس منطبعة فإما ینتفی بانتفاء المحل حین الموت فیلزم الأول- و إما تبقی و تنتقل إلی البدن البرزخی و الأخروی فیلزم الثانی، س ره

2) أی من عرف نفسه بأنه برزخ جامع بین صفتی الوجوب و الإمکان بل بأنه جامع بین صفتی التشبیه و التنزیه و أنه معلم بالأسماء جمیعا و مرآت لها تحاکی کلها عرف ربه أو من عرف نفسه بأنه خلقها تعالی مثالا له ذاتا و صفة و فعلا أما ذاتا فبأن یعرف أنها مجردة عن الأحیاز و الجهات و الأزمنة و الأوضاع و نحوها و أنها لا داخلة فی البدن و لا خارجة عنه و أما صفة فیعرف کیفیة علمها بنفسها و غیرها و قدرتها و فاعلیتها بالرضا أو بالعنایة لقواها و منشئاتها و کیفیة تکلمها العقلی الوجودی و کیفیة عشقها و إرادتها لذاتها و لآثارها علی وجه العنایة الخالیة عن النقص و الالتفات بالذات إلی ما سواها و غیر ذلک من صفاتها و أما فعلا فیعرف کیفیة إبداعها و اختراعها و خلقها لما یشاء و یختار بمجرد الهمة فی مملکتها فحینئذ عرف ربه ذاتا و صفة و فعلا أو من عرف نفسه أی نفس الکل کما قال تعالی النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فقد عرف ربه أو من عرف نفسه بالفقر و أنه لا شی‌ء له و الأمر کله لله فلا فعل له و یتذکر وجوده فی مقام توحید الفعل بلا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم و لا صفة له و یتذکر فی مقام توحید الصفة بلا إله إلا الله و لا ذات له و یتذکر فی مقام توحید الذات بلا هو إلا هو عرف ربه بالغناء و شهد فعله و صفته و ذاته فی الأفعال و الصفات و الذوات و إذا عرف نفسه بالحدوث و التجدد الذاتی و الحرکة الجوهریة و السیلان الوجودی عرف ربه بالبقاء و أن الأصل المحفوظ و الوجه الباقی فی جمیع السیالات أعراضا کانت أو جواهر نفوسا کانت أو طبائع ثباته و قدمه و شهد أن إقلیم البقاء بشراشره من صقعه و کذا إذا عرف نفسه بالعجز عرف ربه بالقدرة و قس علیه نظائره، س ره

و قوله: أعرفکم بنفسه أعرفکم بربه

و قوله: من رآنی فقد رأی الحق

و قوله:

أنا النذیر العریان

و قوله: (1)لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل

و قوله: أبیت عند ربی یطعمنی و یسقینی

فهذه الأخبار و أمثالها تدل علی شرف النفس و قربها من الباری إذا کملت

و کذا قوله: رب أرنی الأشیاء کما هی

و معلوم أن دعاء النبی ص مستجاب و العلم بالأشیاء ذوات السبب کما هی لا یحصل إلا من جهة العلم بسببها و جاعلها کما برهن فی مقامه و المراد بالرؤیة هو العلم الشهودی و کذلک دعاء الخلیل ع کما حکی الله عنه فی قوله رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی و رؤیة الفعل (2)لا تنفک عن رؤیة الفاعل و لیس فی حد الجسم و مشاعره أن یری رب الأرباب و مسبب الأسباب

و قوله ص: قلب المؤمن عرش الله

و

قوله قلب المؤمن بین إصبعین من أصابع الرحمن

و معلوم أن لیس المراد هذا اللحم الصنوبری و لا أیضا إصبع الله جارحة جسمانیة بل القلب الحقیقی هو الجوهر النطقی من الإنسان و الإصبعان هما (3)العقل و النفس الکلیان أو القوتان العقلیة و النفسیة

و قوله ص: المؤمن أعظم قدرا عند الله من العرش

و معلوم أن هذه الأعظمیة لیست بجسمیة و لا لقوة محصورة فی عضو من أعضائه

و قوله ص: خلق الله الأرواح قبل الأجساد (4)بألفی عام

و قول


1) أی مقام لا یسعنی فیه ملک مقرب کما قال جبرئیل لو دنوت أنملة لاحترقت- و لا نبی مرسل حتی نبوة نفسه ص و رسالته لأن ذلک المقام مقام فناء التعینات و اضمحلال الکثرات فی أحدیة الجمع، س ره

2) فیه وجه آخر هو أن الإحیاء لم یرد به المعنی المصدری و الإضافی بل کیفیة إحیاء الله الموتی تعرف بأن تؤخذ الأجسام فلکیة کانت أو عنصریة بشرط لا و فقط- و یشاهد النفوس و العقول التی هی إحیاء الله المقیم لهذه الأجسام من صقع الربوبیة فبهذه الأجسام موتی بالذات و إذا لوحظت من صقع الحق القدوس کانت مجردة و هاهنا وجه آخر مذکور فی المثنوی المعنوی، س ره

3) أو هما صفتا اللطف و القهر الإلهیین أو هما الخوف و الرجاء أو القبض و البسط- أو الهیبة و الأنس، س ره

4) هذه القبلیة ذاتیة أو دهریة لا زمانیة و المراد بألفی عام العام الملکوتی و العام الجبروتی باعتبار مظهریة کل منهما لألف اسم من أسماء الله، س ره

أمیر المؤمنین و إمام الموحدین ع: حین سئل عنه حبر من الأحبار هل رأیت ربک حین عبدته فقال ع ویلک ما کنت أعبد ربا لم أره قال و کیف رأیته أو کیف الرؤیة- فقال ویلک لا تدرکه العیون فی مشاهدة الأبصار و لکن رأته القلوب بحقائق الإیمان

و الرؤیة العقلیة لا یمکن بقوة جسمانیة

و قوله ع: فی الجواب حین سئل عنه کیف قلعت باب خیبر قلعته (1)بقوة ربانیة لا بقوة جسمانیة

و عنه ع أنه قال: الروح ملک من ملائکة الله له سبعون (2)ألف وجه

الحدیث

و قال روح الله المسیح بالنور الشارق من سرادق الملکوت: لن یلج ملکوت السماوات من لم یولد مرتین

و قوله:

لا یصعد إلی السماء إلا من نزل منها

و أما کلمات الأوائل
فقد قال معلم الحکمة العتیقة أرسطاطالیس

فی کتابه- المعروف بأثولوجیا علی لسان الیونانیین بمعنی معرفة الربوبیة و هو علم المفارقات إنی ربما خلوت بنفسی و خلعت بدنی جانبا و صرت کأنی جوهر مجرد (3)

ُ خلیلی قطاع الفیافی إلی الحمی کثیر و أما الواصلون قلیل

، س ره

بلا بدن فأکون

1) کما ورد أن علیا ممسوس فی ذات الله و الممسوس فیه کالممسوس فی الجن و المصاب به فهو ع بسبب قرب النوافل مصداق کنت سمعه و بصره الوارد فی الحدیث القدسی و بسبب قرب الفرائض عین الله الناظرة و أذنه الواعیة و یده الباسطة- فلا غرو فی أمثال هذه العجائب منه، س ره

2) تعیین هذا العدد باعتبار أن للروح سبب مراتب من النفس و القلب و العقل و الروح و السر و الخفی و الأخفی و فی کل من تلک المراتب القوی العشر الظاهرة و الباطنة بحسبها موجودة و کل من هذه مظهر للأسماء الألفیة و إن شئت بدل القوی العشر بالأجسام الکلیة العشرة من العنصر و الأفلاک الموجودة بحقائقها و معانیها فی کل من المراتب السبع و لو أرید بالوجوه القوی و الطبائع کانت أزید من هذا العدد فیکون بیانا للکثرة إذ فیک کل القوی المدرکة و الطبائع التی فی العالم، س ره

3) استعمال کأن باعتبار قول الحکیم بلا بدن لئلا یلزم التناسخ بعد الرجوع- ثم إن أنموزجا من إشاراته أن التصدیق للصعود الروحانی یتوقف علی أمرین أحدهما أن لا یعتقد أن الإنسان هذا الهیکل المحسوس فإذا صار عقلا بالفعل فالهیکل أجنبی عنه- فهو یطیر فی أوج الجبروت و فضاء اللاهوت فضلا عن السماء فإن الکلیات العقلیة التی یسیر فیها لیست ماهیات متقررة و مفهومات ثابتة للوجود بل لها وجود محیط واحد وحدة جمعیة کما حققناه و من لا یصدق به فلضعف عقله یترقب صعود بدنه لأنه هو عنده- و فرضنا أنه عقل إلهی و خیال ریاضی و ثانیهما أن یکون المعارف من العلم بالله و صفاته و أفعاله و الیوم الآخر ملحوظا بالذات لعارفها لا آلة اللحاظ لنیل الجزئیات الداثرة و الحظوظ الدنیویة بل یکون الأمر بالعکس و إلا فهو مخلد إلی الأرض متبع هواه غیر صاعد لکنی أقول-

داخلا فی ذاتی خارجا من سائر الأشیاء فأری فی ذاتی من الحسن و البهاء ما أبقی له متعجبا بهتا فاعلم أنی جزء من أجزاء العالم الشریف الإلهی ذو حیاة فعالة فلما أیقنت بذلک- رقیت بذهنی من ذلک العالم إلی العلة الإلهیة فصرت کأنی موضوع فیها متعلق بها- فأکون فوق العالم العقلی کله فی کلام طویل و قال أیضا من حرص علی ذلک العالم- و ارتقی إلیه جوزی هناک أحسن الجزاء اضطرارا فلا ینبغی لأحد أن یفتر عن الطلب- و الحرص و الاهتمام فی الارتفاع إلی ذلک العالم و إن تعب و نصب فإن أمامه راحة لا تعب بعدها أبدا و ما یدل علی هذا المطلب رسالته المعروفة بتفاحة و هی مشتملة علی کلماته التی تکلم بها حین حضرته الوفاة و ما احتج به علی فضل الفلسفة و أن الفیلسوف یجازی علی فلسفته بعد مفارقة نفسه عن جسده.

و قال أیضا لیست النفس فی البدن بل البدن فیها لأنها أوسع منه.

و قال أنباذقلس

إن النفس إنما کانت فی المکان العالی الشریف فلما أخطأت (1)سقطت إلی هذا العالم فرارا من سخط الله فلما انحدرت صارت غیاثا للأنفس التی قد انخلطت عقولها و کان یدعو الناس بأعلی صوته و یأمرهم أن یرفضوا هذا العالم و یصیروا إلی عالمهم الأول الشریف و وافق هذا الفیلسوف أغاثاذیمون فی دعائه الناس إلی رفض هذا العالم إلا أنه تکلم بالأمثال و الرموز.

و أما فیثاغورث صاحب العدد

فکلامه فی الرسالة المعروفة بالذهبیة ناص علی هذا الرأی و الرسالة أیضا موجودة عندنا و قال فی آخر وصیته لدیوجانس إنک إذا فارقت هذا البدن تصیر عند ذاک مخلی فی الجو العالی تکون حینئذ سائحا غیر عائد إلی الإنسیة- و لا قابلا للموت


1) سیأتی فی مبحث حدوث النفس معنی الخطیئة و السقوط و الفرار إن شاء الله تعالی، س ره

و أما أفلاطون الشریف الإلهی

فروی عنه فی کتاب أثولوجیا أنه قد أحسن فی صفة النفس حیث وصفها بأوصاف کثیرة صرنا بها کأنا نشاهدها عیانا غیر أنه قد اختلفت صفاته فی النفس لأنه لم یستعمل الحس فی صفات النفس و لا رفضه فی جمیع المواضع و ذم و ازدری اتصالها بالبدن فقال إن النفس إنما هی فی البدن کأنها محصورة کظیمة جدا لا نطق بها- ثم قال إن البدن للنفس إنما هو کالغار و قد وافقه أنباذقلس غیر أنه سمی البدن بالصدی و إنما عنی بالصدی هذا العالم.

أقول و یوافق فی هذا الکلام الإلهی وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ.

ثم قال إن إطلاق النفس من وثاقها هو خروجها من مغار هذا العالم و الترقی إلی عالمها العقلی.

أقول و سبب اختلاف صفات النفس فی کلامه ما علمت من طریقتنا من اختلاف (1)النفوس فی التجسم و التروح بل اختلاف نفس واحد فیهما بحسب وقتین أو فی وقت واحد من جهتین.

و قال فی کتابه الذی یدعی فاذن إن علة هبوط النفس إلی هذا العالم إنما هو سقوط ریشها فإذا (2)ارتاشت ارتفعت إلی عالمها الأول و قال فی بعض کتبه إن علة هبوط النفس إلی هذا العالم أمور شتی و ذلک أن منها أنها تهبط لخطیئة أخطأها- و منها أنها هبطت لعلة أخری غیر أنه اختصر قوله بأن ذم هبوط النفس و سکناها فی هذه الأجسام و إنما ذکر هذا فی کتابه الذی یدعی طیماوس ثم ذکر هذا العالم و مدحه فقال إنه جوهر شریف سعید و إن النفس إنما صارت فی هذا العالم من فعل


1) کالنفس التی هی عقل بالقوة و التی هی عقل بالفعل بل اختلاف نفس واحدة فیهما بحسب وقتین أی فی الابتداء فإنها جسمانیة الحدوث و فی الانتهاء صارت روحانیة- إن ساعدها التوفیق أو فی وقت واحد من جهتین أی بعد أن صارت روحانیة بالفعل فعند کونها فاعلة للأفعال الطبیعیة و الحیوانیة کأنها طبیعة أو بهیمة آکلة شاربة و عند کونها مستغرقة فی ذکر الله أو المعارف المبدئیة و المعادیة ملک، س ره

2) أی بجناحی العقل النظری و العقل العملی، س ره

الباری الخیر لیکون هذا العالم حیا ذا عقل لأنه لم یکن من الواجب (1)إذا کان هذا العالم متقنا فی غایة الإتقان أن یکون غیر ذی عقل و لم یکن (2)ممکنا أن یکون للعالم عقل و لیست له نفس فلهذه العلة أرسل الباری النفس إلی هذا العالم و أسکنها فیه- ثم أرسل نفوسنا فسکنت فی أبداننا لیکون هذا العالم تاما کاملا و لئلا یکون دون ذلک العالم فی التمام و الکمال لأنه کان ینبغی أن یکون فی العالم الحسی من أجناس الحیوان ما فی العالم العقلی.

و أما الآثار
اشارة

فقد تکلم المتمسکون بهذه الشریعة الحقة فی ماهیة الروح فقوم منهم بطریق (3)الاستدلال و النظر و قوم منهم بطریق الذوق و الوجدان لا باستعمال الفکر حتی تکلم فی ذلک مشایخ الصوفیة مع أنهم تأدبوا بآداب رسول الله ص و لم یکشفوا عن سر الروح إلا علی سبیل الرمز و الإشارة و نحن أیضا لا نتکلم إلا عن بعض مقامات الروح الإلهی و قواه و منازله النفسیة و العقلیة لا عن کنهه لامتناع ذلک.

فقد قال الجنید ره-

الروح شی‌ء استأثره الله بعلمه و لا یجوز العبارة عنه بأکثر من موجودو لعله أراد أنه موجود بحت و وجود صرف کسائر الهویات البسیطة العقلیة- التی هی إنیات محضة متفاوتة بالأشد و الأضعف لیست لها ماهیات متقومة من جنس و فصل.

و قال أبو یزید البسطامی رض-

طلبت ذاتی فی الکونین فما وجدتهاأی ذاته فوق


1) فإذا لم یکن کونه غیر ذی عقل واجبا لم یمتنع کونه ذا عقل بل کان ممکنا- و إذا کان ممکنا کان واقعا لأن مجرد الإمکان الذاتی یکفی فی قبول الوجود فی الأمور الإبداعیة و کون کلیة العالم ذا عقل منها أو لم یکن من واجب الوجود تعالی، س ره

2) بقاعدة الإمکان الأشرف و الأخس و لعدم الربط بین الدنی الصرف و الشریف المحض و المراد بالعقل رب النوع و بالنفس فی البسائط العنصریة و المرکبات المعدنیة- هی الصور المثالیة التی بإزائها و نفسیة النفس الناطقة تظهر بها فإن الصور الکلیة العقلیة مقام عقلیتها و الصور المثالیة فی کل شی‌ء حیاة و علم إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ و حینئذ فقوله ثم أرسل إلخ تأسیس و ذکر للخاص بعد العام لزیادة الاهتمام أو المراد بالنفس الأولی هی النفس الفلکیة إذ المراد بالعالم أعم من الأجرام الفلکیة و العنصریة، س ره

3) أی قوم من الملیین و المتشرعین الظاهریین تکلموا بطریق الاستدلال کما أن الحکماء تکلموا بطریق الاستدلال و قد مر، س ره

عالم الطبیعة و عالم المثال فیکون من المفارقات العقلیة.

و قال أیضا انسلخت من جلدی فرأیت من أنافسمی البدن قشرا و جلدا و هذا تصریح بأن هویة الإنسان و إنیته شی‌ء غیر الجسد.

و قال أیضا (1)لو أن العرش و ما حواه وقعت فی زاویة من زوایا قلب أبی یزید لما أحس بها و ظاهر أن هذه السعة لیس لبدنه و لا لجسم آخر.

و قال ابن عطا-

خلق الله الأرواح قبل الأجساد لقوله تعالی وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ یعنی الأرواح ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ

و قال بعضهم الروح لطیف قائم فی کثیف

و فی هذا نظر و له وجه صحیح.

و قال بعضهم الروح عبارة

و القائم بالأشیاء هو الحی و فیه أیضا (2)

ُ چو یک معنی که پوشانی به گوناگون عباراتی حجاب پرتو رخساره جانانه شد جانها

. و إلیه أشار بقوله و القائم بالأشیاء أی المعنی القائم بالأشیاء التی من جملتها- الروح هو الحی کقیام المعنی بالعبارة فی الاختفاء لا کقیام العرض بالموضوع أو الباء للمصاحبة لا صلة للقیام أی المعنی القائم مصاحبا للأشیاء هو الحی لکن علی ما ذکرناه لم یکن صفة الروح و لا بأس به و علی تقدیر جعله صفة للروح علی ما ذکره جعل الباء للمصاحبة و بمعنی مع أولی من جعل القیام بمعنی الإحیاء، س ره

نظر إلا أن یحمل علی معنی الإحیاء و مع ذلک یدل قوله علی أن الروح حی بذاته لا بحیاة الجسم

1) المراد بالعرش الفلک الأطلس و الضمیر المستکن راجع إلی العرش و البارز إلی الموصول و یحتمل العکس بأن یکون المراد بما حوی العرش عالم المثال لکن الأنسب بمقامه أن یراد بالعرش الوجود المنبسط الذی هو النفس الرحمانی و الرحمة الواسعة- و هو أحد إطلاقات العرش کما أن علم الحق المحیط أیضا أحد إطلاقاته و بما حوی العرش إیاها الوجودات المقیدة و هذا الکلام عبارة عن مقام الفناء فی الله، س ره

2) هو النظر السابق و هو أن ظاهر الکلام أن الروح قائم بالجسم حال فیه و هو یستلزم العرضیة إلا أن یحمل علی معنی الإحیاء بأن یجعل الباء للتعدیة أی یقیم الأشیاء و یحییها و فیه بعد ثم کیفیة ربطه بقوله الروح عبارة أن یرجع کلمة هو إلی الروح و یجعل الحی بدلا عنه و معنی أنه عبارة أنه لفظ و تعبیر فاسمه معلوم و مسماه و کنهه مجهول- أو المعنی أن الروح عبارة و الحی المتعال بأسمائه و صفاته هو المعنی بل معنی المعنی کما قیل و الکل عبارة و أنت المعنی و قد قلت بالفارسیة-

و قال بعض المفسرین

فی قوله تعالی قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی أمره کلامه فصار الحی حیا بقوله کن حیا فعلی (1)هذا لا یکون الروح فی الجسد.

و اعلم أن (2)أهل الشریعة اختلفوا فی الروح الذی سئل رسول الله ص عنه- فمن الأقوال المنقولة عنهم ما یدل علی أن قائله یعتقد بقدم الروح.

و منها ما یدل علی أنه یعتقد حدوثه.

و أیضا قال قوم إن الروح هو جبرئیل ع

و هذا القول یشبه قول من قال- باتحاد النفس بالعقل الفعال عند استکمالها و یقرب منه الحدیث المنقول آنفا

عن أمیر المؤمنین ع: الروح ملک من ملائکة الله له سبعون ألف وجه.

و روی عن ابن عباس:

إن الروح خلق من خلق الله صورهم علی (3)صور بنی آدم- و ما نزل من السماء ملک إلا و معه واحد من الروح.

و قال أبو صالح-

الروح کهیئة الإنسان و لیسوا بناس.

و قال مجاهد

الروح علی صور بنی آدم لهم أید و أرجل و رءوس یأکلون الطعام و لیسوا بملائکة.


1) لأن الروح کلامه تعالی و کلامه قائم بذاته لا بالجسم، س ره

2) و مبنی اختلافهم أن کلمة من فی قوله تعالی قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی إن کانت نشئیة- أی الروح ناش من عالم أمر ربی کان حادثا خارجا من کن داخلا فی یکون و إن کانت تبعیضیة أی الروح من جملة أمر ربی کان قدیما بقدم أمره غیر خارج من کن واقع تحت ذل یکون و یمکن أن یکون کلمة من نشئیة و یکون اختلافهم مبنیا علی کون کلام الله قدیما أو حادثا و هو خلاف مشهور بین الملیین ثم إن هذا الخلاف فی القدم و الحدوث واقع بین الفلاسفة أیضا کما سیأتی فی مسألة حدوث النفس إن شاء الله تعالی، س ره

3) إما أن یقرأ صورهم بصیغة الجمع أو بصیغة الفعل و المراد أن صورهم الباطنیة من الأعضاء الروحانیة مطابقة لصور بنی آدم من باب مطابقة الحقیقة و الرقیقة- و الباطن و الظاهر أو أن صورهم الظاهریة نفس صورة بنی آدم و علی أی التقدیرین- فالروح روحهم فتم الاستشهاد و ما نزل من السماء أی من العلو و المراد بالملک أرباب الأنواع هنا و هم الصافات صفا و بنزولهم صدورهم عن العقول الطولیة و بتوسطها عن رب الأرباب أو المراد بالملک المدبرات أمرا من الطبقة النازلة کملائکة الأشعة و الأمطار النازلة الحاصلة من ازدواجها مع الأجسام الأرضیة الأرواح الأرضیة، س ره

أقول المراد من إثبات هذه الأعضاء فی الروح حیثما وقع فی کلام هؤلاء القوم- لیس إثبات الجوارح الجسمانیة بل أجزاء روحانیة و قوی معنویة کما یلیق بلطافة الروح- نظیر ما ذکروه قول المعلم الأول للمشاءین حیث قال فی کتاب أثولوجیا إن الإنسان الحسی إنما هو صنم للإنسان العقلی و الإنسان العقلی روحانی و جمیع أعضائه روحانیة- و لیس موضع الید غیر موضع الرجل و لا مواضع الأعضاء کلها مختلفة لکنا فی موضع واحد

و قال سعید بن جبیر

(1)

و صورة شبیهة بشکل أصبح أهل زمان النبی الذی یراه کصورة دحیة الکلبی فی زمان نبینا ص و قیامه عن یمین العرش باعتبار أن الیمین أقوی الجانبین و المفارقات أقوی مراتب الوجود المنبسط- و لهذا فالعقول القدسیة هی الرکن الأیمن الأعلی من العرش و النفوس الکلیة هی الرکن الأیمن الأسفل منه و المثل المعلقة هی الرکن الأیسر الأعلی منه و الطبائع الکلیة هی الرکن الأیسر الأسفل منه و شفاعته لأهل التوحید إخراجه إیاهم من القوة إلی الفعل فهذا الإخراج سیبرز یوم هم بارزون بصورة الشفاعة أو المراد بالروح هو الروح الإنسانی و العرش الذی هو أعظم منه العرش العلمی التفصیلی أو قلب الإنسان الکامل فإن قلب المؤمن عرش الله و حینئذ فیکون الکلام من باب الاستثناء من المدح- بما یشبه الذم

ُ کقوله ص: أنا أفصح الناس بید أنی من قریش

و بلعه السماوات باعتبار انطواء السماوات العلی فی وجوده فضلا عن السماوات المثالیة و الطبیعیة کما قیل-

ُ آسمانهاست در ولایت جان کار فرمای آسمان جهان

. بل الأسماء اللطفیة و القهریة و مظاهرهما فی وجوده 313 کما قال المولوی

ُ ای عجب بلبل که بگشاید دهان تا خورد أو خار را با گلستان این نه بلبل این نهنگ آتش است جمله ناخوشها به پیش أو خوش است

. فصورة خلقه المراد بالصورة ما به الشی‌ء بالفعل و هی باطنه و صورة وجهه المراد بها ما لها أخص خصوصیة بالروح لبساطتها و دورانها معه حیثما دار و هی الصورة المثالیة- التی تطابق الصورة الآدمیة الطبیعیة و الکلام فی الیمین کما مر و شفاعته لأهل التوحید أن له الوحدة الحقة الظلیة تحکی الوحدة الحقة الحقیقیة و له الجمعیة لصفات التنزیه و التشبیه فبوجوده یبین التوحید و یسهل لأهله و إحراق نوره لأجل أنه کما قیل- 314

ُ در بشر رو پوش آمد آفتاب فهم کن و الله اعلم بالصواب

، س ره

لم یخلق الله خلقا أعظم من الروح غیر العرش و لو شاء

1) المراد بالروح روح الأمین المتحد به النفس الناطقة بعد التبدلات و الاستکمالات الجوهریة کما هو الحق و بهذا الاعتبار کان الکلام فیه الکلام فی الروح الإنسانی- و کون العرش أعظم منه باعتبار أن العرش هو الرحمة الواسعة و الفیض المقدس و جبرئیل أحد حاملی عرش الله تعالی علی کواهلهم کما مر عند الکلام علی المصورة و بلع هذا الروح السماوات إشارة إلی أن السماوات بالنسبة إلی سعة عالم العقل کحلقة فی فلاة کما فی الخبر و کون صورة خلقه أو خلقته إلخ إشارة إلی أن لجبرئیل ع صورة حقیقیة هی ما هو علیها و قد رآه النبی ص علی تلک الصورة مرتین ُ کما قال ص: رأیته و قد طبق الخافقین

أن یبلع السماوات السبع و الأرضین فی لقمة لفعل صورة خلقه علی صورة الملائکة- و صورة وجهه علی صورة الآدمیین یقوم یوم القیمة عن یمین العرش و الملائکة معه فی صف واحد و هو ممن یشفع لأهل التوحید و لو لا أن بینه و بین السماوات سترا من نور- لاحترق أهل السماوات من نوره فهذه الأقاویل لا یکون منهم إلا نقلا و سماعا بلغهم عن رسول الله ص کذلک.

و قال بعضهم الروح لم یخرج من کن

لأنه لو خرج من کن کان علیه الذل- قیل فمن أی شی‌ء خرج قال من بین جماله و جلاله سبحانه بملاحظة الإشارة خصها بسلامه و حیاها بکلامه فهی معتقة من ذل کن.

أقول (1)أراد أنه لیس من الموجودات الطبیعیة الکائنة لأن کل کائن فاسد و قد برهنا علی أن الأرواح العقلیة من سرادقات الإلهیة و شئون الصمدیة و إمکاناتها أمور


1) أقول فعلی هذا مراد ذلک البعض من کن عالم الأمر و هو عالم المجردات و یکون عالم الطبیعة و القابل الواقعی أعنی المواد یکون و لک أن تقول مراده بکن هو الأمر العام أعنی الوجود المنبسط علی الأرواح و الأشباح و یکون حینئذ یکون هو الماهیة- و هی القابل التعملی و عدم خروج الروح و لا سیما روح الکمل و لا سیما ختمهم ص- أعنی الحقیقة المحمدیة من کن و عدم وقوعه تحت ذله بأن یکون مصداق یکون عبارة عن کونه بلا ماهیة کالعقول القدسیة کما هو مذهب المصنف و شیخ الإشراق و غیرهما قدست أسرارهم أو معنی لم یخرج من کن لم ینشأ من کن لأنه نفس کن و الأمر لا یحتاج إلی أمر آخر کما ورد أن الله خلق الأشیاء بالمشیة و المشیة بنفسها نعم مقام الصفة مقدم علی مقام الفعل و الرحمة الصفتیة علی الرحمة الفعلیة و الفیض الأقدس علی الفیض المقدس- و لذا قال خرج من بین جماله و جلاله و هذا القول بما ذکرناه أنسب، س ره

ذهنیة غیر واقعة فی نفس الأمر بل باعتبار بعض الملاحظات.

و قال بعضهم الروح لطیفة تسری من الله

إلی أماکن معروفة لا یعبر عنه بأکثر من موجود بإیجاد غیره‌أقول و قد مر تأویله بأن المراد أنه محض الوجود المجهول بالإبداع لا بالتخلیق من شی‌ء آخر کموضوع أو مادة.

و سئل أبو سعید الخراز عن الروح

أ هی مخلوقة قال نعم لو لا ذلک ما أقرت بالربوبیة حیث (1)قالت بلی قال و الروح هی التی قام بها البدن و استحق بها اسم الحیاة- و بالروح ثبت العقل و بالروح قامت الحجة و لو لم یکن الروح کان العقل معطلا لا حجة علیه و لا له.

و قال بعضهم إنها جوهر مخلوق

و لکنها ألطف المخلوقات و أصفی الجواهر و أنورها- و بها (2)یری المغیبات و بها یکون الکشف لأهل الحقائق و إذا حجبت الروح عن مراعات السر أساءت الجوارح الأدب.


1) إشارة إلی الإقرار الذی وقع من بنی آدم فی عوالم الذرات الأربع فإن للماهیات أکوانا سابقة فی المثل المعلقة و النفوس الکلیة و العقول القدسیة و المرتبة الواحدیة- و بعبارة أخری فی الملکوت الأسفل و الأعلی و الجبروت و اللاهوت فأول ظهورها حیث کانت أعیانا ثابتة لازمة للأسماء الحسنی و الصفات العلیاء ثم فی القلم ثم اللوح المحفوظ- ثم فی لوح القدر و إقرارها فی هذه البرزات عبارة عن نفی وجودها و اندکاک إنیتها- إذ فی الذر الأول الوجود لیس للأعیان و الماهیات بل لیس للأسماء و الصفات إنما هو للمسمی و الذات فهی موجودات تطفلا و تبعا و هکذا فی الذرات اللاحقة فإنها أیضا دفاتر علمه تعالی فالوجود لتلک الدفاتر و لصفة علمه تعالی لا للماهیات کما أن الصور المترائیة فی المرآت- موجودة بتبعیة المرآة و الوجود للمرآت لا لها ففی کل هذه المراتب هی مقرة بأن لا وجود إلا لله و لا شیئیة لها إلا شیئیة الماهیة نعم فی هذا العالم المادی الغالب علیه مناط السوائیة و ملاک الغیریة من الحرکة و الزمان و المکان و غیرها من لواحق المادة حیث وجدت الماهیات بوجودات متشتة متکثرة ملکوا الوجود و نقضوا العهود و بدلوا کلمة بلی بکلمة لا إلا من فاز بالدرجة العلیا و نال الغبطة العظمی و بما عهد وفی و رد الأمانة إلی أهلها، س ره

2) حتی المغیبات التی هی الخیالیات و الوهمیات و العقلیات فإن کلها غیب مضاف، س ره

و قال الآخر

الدنیا و الآخرة سواء عند الروح.

و قال بعضهم الأرواح تجول فی البرزخ

و تبصر (1)

ُ و لذا قال مولی العارفین ع: فزت برب الکعبة

و قوله و الملائکة بالنصب أی تبصر الأرواح الملائکة حال کونهم یتحدثون فی السماء و إلا لم یکن أجزاء الکلام متلائمة و قوله و أرواح تحت العرش إلخ أی من الأرواح إلخ قوله فی برزخ من الأرض کلمة من للابتداء، س ره

أحوال الدنیا و الملائکة یتحدثون فی السماء عن أحوال الآدمیین فأرواح تحت العرش و أرواح طیارة إلی الجنان و إلی حیث شاءت علی أقدارهم من السعی إلی الله أیام الحیاة.
و روی سعید بن مسیب عن سلمان رض-

قال أرواح المؤمنین تذهب فی برزخ من الأرض حیث شاءت بین الأرض و السماء حتی یردها إلی جسدها.

و قیل إذا ورد علی الأرواح میت من الأحیاء التقوا و تحدثوا و تساءلوا و وکل الله بها ملائکة تعرض علیها أعمال الأحیاء حتی إذا عرض علی الأموات ما یعاقب (2)علیه الأحیاء فی الدنیا من أجل الذنوب کان عذرا ظاهرا عند الأموات فإنه لا أحد أحب إلیه العذر من الله تعالی.

و من هذا القبیل ما رواه الشیخ أبو جعفر محمد بن الحسن الطوسی ره: أنه سأل أبو بصیر أبا عبد الله جعفر بن محمد الصادق ع عن أرواح المؤمنین فقال فی الجنة علی صور أبدانهم لو رأیته لقلت فلان

. و روی أیضا محمد بن یعقوب الکلینی ره فی أواخر کتاب الجنائز من الکافی عن


1) هذا و نظائره مما ورد أن الأرواح تجی‌ء لیال الجمعة إلی دورهم و أهالیهم- باعتبار أن موانع الإدراک هناک مرتفعة و المدارک فی ذاتها منطویة و النفس التی هی مناط الإدراک هنا باقیة هناک کما قال الآخر الدنیا و الآخرة سواء عند الروح إلا أن تکون نفس لها مقام شامخ إلهی یکون عطشانا لماء حیاة وصال العقول النوریة و ما فوقها- فإنها حینئذ لا یتوجه إلی القفا و لا یلتفت إلی الظل من الضیاء بل تکون کارهة من الرقائق مبتهجة بالحقائق

2) أی ما یعذب علیه الأحیاء الذین فی الدنیا ثم الأظهر تشدید الأجل و کون کلمة من بیانیة لکلمة ما و قوله کان عذرا ظاهرا عند الأموات أی وصل إلی أیدیهم حجة للعفو عنهم کما اشتهر أن البلیة إذا عمت طابت فکأنهم نطقوا بلسان الحال بما نطق الخیام به و هو مشهور، س ره

جعفر الصادق ع: أن الأرواح فی صفة الأجساد فی شجر فی الجنة تتعارف و تتساءل فإذا قدمت الروح علی تلک الأرواح تقول دعوها فإنه قد أقبلت من هول عظیم ثم یسألونها ما فعل فلان و ما فعل فلان فإن قالت لهم ترکته حیا ارتجوه و إن قالت لهم قد هلک قالوا قد هوی (1)بهوی

. و فی الکافی عنه ع: إن أرواح المؤمنین فی حجرات فی الجنة یأکلون من طعامها و یشربون من شرابها و یقولون (2)ربنا أقم لنا الساعة و أنجز لنا ما وعدتنا و ألحق آخرنا بأولنا

. و روی فی أرواح الکفار بضد ذلک.

و روی أیضا محمد بن الحسن الطوسی ره فی التهذیب عن الإمام أبی عبد الله ع:

أنه قال لیونس بن ظبیان ما یقول الناس فی أرواح المؤمنین فقال یونس یقولون فی حواصل طیر خضر فی قنادیل تحت العرش فقال ع سبحان الله المؤمن أکرم علی الله من ذلک أن یجعل روحه فی حوصلة طائر أخضر یا یونس المؤمن إذا قبضه الله تعالی- صیر روحه فی قالب کقالبه فی الدنیا فیأکلون و یشربون فإذا قدم علیهم القادم عرفوه بتلک الصورة التی کانت فی الدنیا

و الأخبار المنقولة عن أئمتنا أهل بیت رسول الله ص- أکثر من أن تحصی و لا تظنن أن اتصاف الأرواح بتلک الصفات من الشکل و الهیئة- و التحدث و الأکل و الشرب و غیرها مما تنافی تجردها عن هذا العالم الطبیعی بل (3)یؤکده لأن الروح یتشکل و یتصور و یتجسم فی غیر هذا العالم فإن لله عوالم کثیرة غیر هذا العالم بعضها ألطف من بعض کلها مفارق عن هذا العالم و عن المواد الکونیة و الاستعدادیة و ستعلم فی مباحث المعاد کیفیة تمثل الأرواح بصور الأجساد مع تجردها


1) أی قد سقط فی هوی أی فی الهاویة، س ره

2) أی القیامة الکبری و الطامة العظمی و التجلی الأعظم و الفناء الأشد الأعم و إلا فمن مات قامت قیامته لکن القیامة صغری و وسطی و کبری، س ره

3) إن قیل عدم المنافاة لا مضایقة فیه بناء علی القول بثبوت عالم المثال و أما أنه یؤکده فلا و العلة التی ذکرها قدس سره لیست إلا لعدم المنافاة قلنا المراد بتأکید التجرد ازدیادها إذ یکون لها حینئذ نحوان من التجرد مثالی و عقلی فتدبر، س ره

و مفارقتها عن الأبعاد و الأجرام ذاتا و وجودا لا فعلا و مثالا.

سئل الواسطی لأی علة کان رسول الله ص أحکم الخلق قال لأنه خلق روحه أولا فوقع له صحبة التمکین و الاستقرار أ لا تراه کیف یقول کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین و فی روایة العوارف بین الروح و الجسد أی لم یکن روحا و لا جسدا انتهی کلامه

و قال بعضهم الروح خلق من نور العزة

و إبلیس خلق من نار العزة و لهذا قال خلقتنی من نار و لم یدر أن النور خیر من النار.

و قال بعضهم قرن الله العلم بالروح

فهی للطافتها تنمو بالعلم کما أن البدن تنمو بالغذاء.

و المختار عند أکثر المتکلمین

أن الإنسانیة و الحیوانیة عرضان خلقا فی الإنسان- و الموت یعدمهما و أن الروح هی الحیاة بعینها صار البدن بوجودها حیا و بالإعادة إلیه فی القیامة یصیر حیا.

أقول هذا الکلام مما له (1)وجه صحة و تحقیق لو صدر عن ذی بصیرة و کشف- و کذا ما ذهب إلیه بعض المتکلمین من أنه جسم لطیف اشتبک بالأجسام الکثیفة اشتباک الماء بالعود الأخضر و هو اختیار أبی المعالی الجوینی أستاذ الشیخ أبی حامد الغزالی- و ذلک لأن (2)ذلک الجسم البرزخی أیضا من مظاهر الروح و کینونته فی هذا البدن لیس بتداخل و اشتباک لکن یشبههما.

و أصر بعض متأخریهم علی أنه عرض مع ما سمعوا من الأخبار الواردة فیه الدالة


1) و هو أن المراد الإنسانیة و الحیوانیة الطبیعیتان و الموت الطبیعی یعدمهما- أو أن المراد مطلق الإنسانیة و الحیوانیة المحفوظ فی النشآت و الموت الاختیاری و الفناء التام یعدمهما کما فی صاحب مقام لی مع الله أو أن المراد أن ذات الإنسان و أصله بل أصل کل شی‌ء هو الوجود و شیئیات الماهیات حتی الذاتیات عرضیات إلا أن الماهیات المنتزعة من المرتبة الأولی من الوجود و الکمال الأول تسمی ذاتیات و الماهیات المنتزعة من المرتبة الثانیة من الوجود و الکمال الثانی تسمی عرضیات، س ره

2) و یمکن أن یکون المراد بالروح الروح البخاری و هو مشتبک بالبدن و من هذا القبیل ما قیل إن النفس جسم لطیف سار فی البدن سریان الماء فی الورد و النار فی الفحم فمرادهم المرتبة النازلة من النفس، س ره

علی استقلاله و جوهریته من العروج و الهبوط و التردد فی البرازخ‌و أما قول ابن عباس حین سئل و قیل له أین تذهب الأرواح عند مفارقة الأبدان- فقال أین تذهب ضوء المصباح عند فناء الأدهان فغرضه (1)أن ذهاب الروح إلی المقام الذی جاء منه فمن علم کیفیة مجی‌ء الروح من ذلک المقام العقلی من غیر لزوم حرکة و تجسم یمکنه أن یعلم ذهابه إلی ذلک العالم من غیر زیادة مکان أو تغیر أو تکثر هناک و قیل له أین یذهب الجسوم إذا بلیت قال أین یذهب لحمها إذا مرضت.

و قال أبو طالب المکی

فی قوة القلوب ما یمیل إلی أن الأرواح أعیان فی الجسد و کذا النفوس لأنه یذکر أن الروح یتحرک و من حرکتها یظهر نور فی القلب یراه الملک فیلهم الخیر عند ذلک و أن النفس تتحرک و من حرکتها یظهر ظلمة فی القلب- فیری الشیطان الظلمة فیقبل بالإغواء.

أقول مراده من هذه الحرکات الحرکات الفکریة التی قد تکون برهانیة عقلیة- یستدعی فیضان الصورة العقلیة النوریة علی النفس و قد تکون قیاسا سفسطیا وهمیا


1) لما کان ابن عباس جلیل القدر عظیم الشأن و من أعاظم تلامذة مولی العارفین أمیر المؤمنین علی ع و کان ظاهر کلامه فناء الأرواح عند بوار الأشباح و تلاشی الروح البخاری و نفاد الدم الذی فی التجویف الأیمن من القلب الذی مثلوه بالزیت فکما لا بقاء لضوء المصباح عند فناء الأدهان کذلک لا بقاء للروح عند نفاد أدهان الروح البخاری و الدم القلبی أشار قدس سره إلی أنه من الواضحات أن لیس مراده رضی الله عنه ذلک- بل مراده أنه إذا فرض مصباح أصل ثابت و مصابیح فروع و فرض إطفاؤها دون الأصل- فأین تذهب تلک الفروع و معلوم أنها ترجع إلی المصباح الأصل فهکذا الأرواح التی هی تجلیات روح القدس و لا سیما الأرواح التی صارت بالفعل ترجع عند دثور الأبدان إلی روح القدس المسمی بلسان المشاءین بالعقل الفعال الذی هو مکمل النفوس فالمراد بالمصباح فی کلامه المصباح الأصل و بالضوء المصابیح المشتعلة منه و لو مثل بمصباح أصل محفوظ و مصابیح عکسیة منه فی مراء متعددة و فرض دثور المراء بل تبدلها بمراء آخر و عکوس أخری و هکذا لکان أظهر و قول ابن عباس رضی الله عنه أین یذهب لحمها إذا مرضت أیضا تمثیل حسن فإنه أشار إلی أنه کما فی المرض یذهب اللحم و غیره من الأعضاء الغیر الأصلیة کذلک یبقی حقائق الأجساد و صورها فی الآخرة فی عین اضمحلال- موادها فی الدنیا کما سیجی‌ء، س ره

مؤدیا إلی تصور النفس بصورة فاسدة مظلمة و نتیجة (1)باطلة و هو من فعل الشیطان- و هذه الحرکات لا تنافی تجرد النفوس.

و قال الشیخ الغزالی

إن الروح إذا فارقت الأبدان تحمل (2)معها القوة الوهمیة بتوسط النطقیة فتکون حینئذ مطالعة للمعانی المحسوسة لأن تجردها من هیئة البدن غیر ممکن و هی عند الموت شاعرة بالموت و بعد الموت متخیلة نفسها مقبورة و یتصور جمیع ما کانت تعتقده حال الحیاة و تحس بالثواب و العقاب فی القبر و هذا کلام صحیح برهانی- یؤید ما ذهبنا إلیه من تجرد القوة الخیالیة و ما یصحبها و سیرد زیادة تحقیق و إیضاح له.

و قال صاحب العوارف و المعارف

ما وجدناه أیضا فی کتاب الطواسین و الیواسین- و هو أن الروح (3)العلوی السماوی من عالم الأمر و الروح الحیوانی البشری من عالم الخلق و هو محل الروح العلوی و مورده و هذا الروح الحیوانی جسمانی لطیف- حامل لقوة الحس و الحرکة و هذا الروح لسائر الحیوانات و منه یفیض قوی الحواس- و هو الذی قواه الغذاء و یتصرف فیه بعلم الطب و به اعتدال مزاج الأخلاط و لورود الروح الإنسانی علی هذا الروح تجنس (4)و باین أرواح الحیوانات و اکتسب صفة أخری


1) علمیة أو عملیة، س ره

2) إشارة إلی رد شبهة القائل بالمعاد الروحانی فقط من أن درک اللذائذ أو المؤلمات الجسمانیة یتوقف علی المدارک الجزئیة إذ العاقلة مجردة و المجرد لا یدرک إلا الکلیات و إن أدرک الجزئی فعلی وجه کلی و المدارک الجزئیة قوی جسمانیة تنحل بانحلال البدن و تدثر بدثوره ظاهرة کانت أو باطنة فکیف یدرک اللذائذ أو المؤلمات الجزئیة- بیان الرد أن القوی المدرکة للجزئیات لیست منحصرة فی هذه المدارک المادیة بل للنفس فی ذاتها قوی و مشاعر جزئیة مجردة و لکن لا کتجرد العاقلة فیشاهد المأکل الشهی و المطعم الهنی‌ء و المنکح البهی إن کان سعیدا و مقابلها إن کان شقیا کل ذلک علی وجه جزئی محسوس- و إلیه أشار بقوله تحمل معها القوة الوهمیة و لأنها رئیس القوی الجزئیة خصها بالذکر و إلا فتحمل معها جمیع القوی و المشاعر، س ره

3) المراد به النفس الناطقة باعتبار مقامها التجردی و بالروح الحیوانی النفس الحساسة و بمورده الجسمانی اللطیف الحامل لقوتی الحس و الحرکة الروح البخاری الذی هو مطیة القوی، س ره

4) أی لورود الروح الأمری علی الروح الحیوانی صار الروح الحیوانی جنسا آخر أی نوعا آخر بأن یکون المراد بالجنس معناه اللغوی أو کان الروح الحیوانی جنسا مصطلحا و باین الروح الأمری الذی هو الفصل الحقیقی عن أرواح الحیوانات الأخر، س ره

فصارت نفسا محلا للنطق و الإلهام قال تعالی وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها فتسویتها بورود الروح الإنسانی علیها و اقتطاعها عن جنس أرواح الحیوانات فتکونت النفس بتکوین الله من الروح العلوی فی عالم الأمر و صار تکونها منه فی عالم الأمر- کتکون حواء من آدم ع فی عالم الخلق و صار بینهما من التألیف و التعاشق کما بین آدم و حواء و صار کل واحد منهما یذوق الموت بمفارقة صاحبه قال الله تعالی- وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیَسْکُنَ إِلَیْها فسکن آدم إلی حواء و سکن الروح العلوی إلی الروح الحیوانی و صیره نفسا و یتکون (1)من سکون الروح إلی النفس القلب و أعنی بهذا القلب اللطیفة التی محلها المضغة اللحمیة فالمضغة اللحمیة من عالم الخلق و هذه اللطیفة من عالم الأمر و کان تکون القلب من الروح و النفس فی عالم الأمر کتکون الذریة من آدم و حواء فی عالم الخلق و لو لا المساکنة بین الزوجین الذین أحدهما الروح و الآخر النفس- ما تکون القلب فمن القلب متطلع إلی الأب الذی هو الروح العلوی میال إلیه و هو القلب المؤید الذی ذکره رسول الله ص فیما رواه حذیفة

قال ص: القلوب أربعة قلب أجرد فیه سراج یزهر

(2)

و عند بعض المتکلمین مرتکب الکبائر کافر و عند بعضهم لا مؤمن و لا کافر ثم إن هذا أیضا له العذاب و إن رفع عنه الخلود إذا علمت هذا فاعلم أن إطلاق قوله ص و قلب أسود منکوس فذلک قلب الکافر یشمل الجمیع و إنما أخرج قلب المنافق بقسمیه لأن کفر النفاق أشد أنواع الکفر و إنما جعل الأول المربوط علی علاقة لأنه حیث لا یظهر مقتضیات کفره الباطنی کان قلبه المحبوس کدابة مربوطة علی وتد فی محبس لا یفک عنقه أبدا.

إن قلت الکافر بکفر التهود أیضا کالمنافق قلبه مربوط علی علاقة حیث إنه یضمر شیئا و یبرز آخر.

قلت أما أولا فقد ذکرنا أنه ص یخرجه من الإطلاق لعدم بلوغه إلی حد النفاق فی الفضاعة المستحق للذکر علی حدة و أما ثانیا فبمجرد اعتقاده الحقیة لا یعد مؤمنا بل کافرا و یظهر مقتضیات کفره بخلاف المنافق و قد عده الله تعالی کافرا و جعل مثواه الدرک الأسفل من النار ثم إن القلب المصفح فی القلوب کالنفس اللوامة فی النفوس، س ره

فذلک قلب المؤمن و قلب أسود منکوس فذلک قلب الکافر


1) بمقتضی النکاح الساری فی جمیع الذراری، س ره

2) و هو نور التوحید و ما أوفق و أطبق الشکل الصنوبری الذی أشیر بالسراج إلیه للقلب لأن قلب المؤمن العارف و الحکیم عالم عقلی مضاه للعالم العینی و عالم الوجود العینی کمخروط نور رأسه عند الواجب تعالی و قاعدته عند المواد لأنه کلما قرب إلی الواجب- غلب أحکام الوجوب من الوحدة و البساطة و کلما قرب من المواد غلب أحکام الإمکان من الکثرة و الترکیب و إنما کان قلب الکافر أسود لأن العالم فی حقه کمخروط ظلمة- و إنما کان منکوسا لإخلاده إلی عالم الکثرات بلا نظر إلی وحدة جامعة لها و إقباله إلی عالم الصورة بلا توجه و نیل لمعنی مکتس بها اعلم أن للکفر أنواعا کما ضبطها بعض المحققین- فإن من لم تصل إلیه الدعوة النبویة و لو فی بعض الأمور لعدم سماعه أو لعدم فهمه فهو کافر کفر جهالة و هو أهون الکفار عذابا بل لا عذاب لأکثرهم لکونهم مستضعفین و من وصلت إلیه الدعوة و لم یصدق و لو ببعضها إما لاستکبار أو تقلید و تعصب للأسلاف أو غیر ذلک فهو کافر کفر جحود و عذابه عظیم و من وصلت إلیه الدعوة و صدقها بلسانه و ظاهره لعصمة ماله و دمه و غیر ذلک و أنکرها بقلبه و باطنه فهو کافر کفر نفاق و هو أشدهم عذابا و عذابه ألیم و من وصلت إلیه الدعوة فاعتقدها بقلبه لظهور حقیتها و جحد و لو بعضها بلسانه و لم یعترف حسدا و بغیا أو تقلیدا أو غیر ذلک فهو کافر کفر تهود و عذابه قریب من عذاب المنافق- و من وصلت إلیه الدعوة فصدقها بلسانه و قلبه و لکن لا یکون علی بصیرة من دینه إما لسوء فهمه أو لاستبداده بالرأی أو لأخذه من قرناء السوء أو غیر ذلک فهو کافر کفر ضلالة و عذابه علی قدر ضلالته و من وصلت إلیه الدعوة و صدقها بلسانه و قلبه علی بصیرة و اتباع للإمام أو نائبه إلا أنه لم یمتثل جمیع الأوامر و النواهی بعد اعترافه بقبح فعله فهو کافر کفر فسوق- و قد یطلق الکفر و عدم الإیمان فی الکتاب و السنة أیضا علیه کما قال تعالی وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ ُ و قال النبی ص: لا یزنی الزانی حین یزنی و هو مؤمن

و قلب مربوط علی علاقة فذلک قلب المنافق و قلب مصفح فیه إیمان و نفاق

فمثل الإیمان فیه مثل البقلة یمدها الماء الطیب و مثل النفاق فیه کمثل القرحة یمدها القیح و الصدید- فأی المدتین غلبت علیه حکم له بها و القلب المنکوس میال إلی الأم التی هی النفس الأمارة بالسوء و من القلوب قلب مترددة فی میله إلیهما و بحسب غلبة میل القلب یکون حکمه من السعادة و الشقاوة و العقل (1)جوهر الروح العلوی و لسانه الدال علیه


1) قد ذکر هذا العارف أربعا من المراتب السبع التی للإنسان من النفس و القلب و العقل و الروح و طوی ثلاثا من السر و الخفی و الأخفی وقوفا فیما لا ینال بمجرد البیان- إلی أن یرزق الذوق و الوجدان کما لأصحاب الشهود و العیان، س ره

و تدبیره للقلب المؤید و النفس الزکیة المطمئنة تدبیر الوالد للولد البار و الزوجة الصالحة- و تدبیره للقلب المنکوس و النفس الأمارة بالسوء تدبیر الوالد للولد العاق و الزوجة السیئة- فمنکر لهما من وجه و منجذب إلی تدبیرهما من وجه إذ لا بد له منهما فالروح العلوی یهم بالارتقاء إلی مولاه تشوقا و حنوا و تنزها عن الأکوان و من الأکوان القلب و النفس فإذا ارتقی الروح یحنو القلب حنو الولد الحسن البار إلی الوالد و یحنو النفس إلی القلب حنو الوالدة الحنینة إلی ولدها و إذا حنت النفس ارتقت من الأرض- و انزوت عروقها الضاربة فی العالم السفلی و انکوی هواها و انجسمت مادتها و زهدت فی الدنیا و تجافت من دار الغرور و أنابت إلی دار الخلود و قد تخلد النفس التی هی الأم إلی الأرض بوضعها الجبلی لکونها من الروح الحیوانی المجنس و مستندها فی تکونها إلی الطبائع التی هی أرکان العالم السفلی قال تعالی وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فإذا سکنت النفس التی هی الأم إلی الأرض انجذب إلیها القلب المنکوس انجذاب الولد المیال إلی الوالدة المعوجة الناقصة دون الوالد الکامل المستقیم و ینجذب الروح إلی الولد الذی هو القلب لما جبل علیه من انجذاب الوالد إلی ولده فعند ذلک یتخلف عن حقیقة القیام بحق مولاه و فی هذین الانجذابین یظهر حکم السعادة و الشقاوة ذلک تقدیر العزیز العلیم

و قال أبو سعید القرشی

الروح روحان روح الحیاة و روح المماة فإذا اجتمعا عقل الجسم (1)و روح الممات هی التی إذا خرجت من الجسد یصیر الحی میتا و روح الحیاة ما به مجاری الأنفاس و قوة الأکل و الشرب و غیرهما.

و قال بعضهم النفس لطیفة مودعة فی القالب

منها الأخلاق و الصفات المذمومة کما أن الروح لطیفة مودعة منها الأخلاق و الصفات المحمودة و کما أن العین محل الرؤیة- و السمع محل الأذن و الأنف محل الشم و الفم محل الذوق فهکذا النفس محل الأوصاف الذمیمة و الروح محل الأوصاف المحمودة و جمیع أخلاق النفس و صفاتها من أصلین الطیش و الشره و طیشها من جهلها و شرهها من حرصها و شبهت النفس فی


1) فی بعض النسخ الخطیة عقد الجسم،

طیشها بکرة مستدیرة علی مکان أملس لا تزال متحرکة بجبلتها و شبهت فی حرصها بالفراش- الذی یلقی نفسه علی ضوء المصباح و لا تقنع بالضوء الیسیر دون الهجوم علی جرم الضوء الذی فیه هلاکه فهذه جملة من أقوال علماء الشریعة و إشارات مشایخ الطریقة دالة علی أن فی الإنسان جوهر روحانی و جمیع ما نقلناه منهم مما له وجه وجیه و إن کان ظواهر بعضها مواضع إیرادات و أنظار لکن عند البصیر العارف بأسرار الشریعة الإلهیة لها محامل صحیحة و معانی لطیفة مشیرة إلی أسرار غامضة شریفة لأنهم فی أقوالهم تتبعوا أحادیث الرسول ص و الأئمة ع و أکثر ما ذکروه مما یوجد فی عبارات الأحادیث المنقولة عمن لا ینطق بالهوی إن هو إلا وحی یوحی علمه شدید القوی و لو لا مخافة الإطناب لشرحنا کلامهم و أوضحنا مرامهم علی وجه یطابق البراهین القطعیة و القوانین الحکمیة من غیر شائبة شک و ریب و شانئة نقص و عیب و الله ولی الرحمة و الإحسان

الباب السابع فی نبذ من أحوال النفس الناطقة من حیث نسبتها إلی عالم الطبیعة و فیه فصول

فصل (1) فی کیفیة تعلق النفس بالبدن

اشارة

اعلم أن تعلق الشی‌ء بالشی‌ء و حاجته إلیه متفاوتة بحسب القوة

فأقوی التعلقات و أشدها هو التعلق بحسب الماهیة

و المعنی ذهنا و خارجا کتعلق (1)الماهیة بالوجود.

و الثانی ما بحسب الذات و الحقیقة

بأن یتعلق ذات الشی‌ء و هویته بذات المتعلق به- و هویته کتعلق (2)الممکن بالواجب.

و الثالث ما بحسب الذات و النوعیة جمیعا

و الثالث (3)ما بحسب الذات و النوعیة جمیعا

بذات المتعلق به و نوعیته کتعلق العرض کالسواد بالموضوع کالجسم.


1) إنما کان أقوی لأن التعلق و الحاجة سری إلی مقام تجوهر الماهیة و قوامها- و أما کونها غیر فارغة عن التعلق بحسب الذهن أیضا فباعتبار العدم لا عدم الاعتبار- و أشدیة هذا من الثانی مع عدم مجعولیة الماهیة و مجعولیة الوجود و کونه عین الربط باعتبار الأکثریة و الأعمیة تحققا إذ کلما تحققت الحاجة بحسب الماهیة تحققت بحسب الوجود و لا عکس إذ لعله لم یکن للوجود المتعلق ماهیة کما فی العقول و النفوس علی التحقیق- و کما فی الوجود المنبسط المسمی بالنفس الرحمانی ففی کل ذی ماهیة حاجتان و الماهیة واسطة فی الإثبات و باعتبار شمول ظرف الذهن بخلاف الوجود إذ لا یحصل فی الذهن- فالسلب بانتفاء الموضوع، س ره

2) أی کتعلق الوجود الخاص للممکن بحذف المضاف أو الإمکان بمعنی الفقر فلا حذف، س ره

3) أی الوجود الشخصی و النوعیة جمیعا أی لا کالصورة فإنها محتاجة فی التشخص إلی الهیولی لا فی النوعیة فإن الصورة المطلقة محتاج إلیها للهیولی و أما قوله بذات المتعلق به و نوعیته فالمراد بالنوعیة فی الموضوع النوعیة فی ضمن الفرد المعین إذ معلوم أنه لا یجوز تعلق السواد بموضوع ما متحقق فی ضمن موضوعات متبادلة أو متعاقبة لأن الموضوع المعین من جملة المشخصات و لا یجوز أن یراد بنوعیة المتعلق به ماهیته إذ یلزم التفکیک فإن النوعیة فی العرض لیس بهذا المعنی کما ذکرناه و إلا لکان ماهیة العرض مطلقا متعلقة بالموضوع فکان کلها من باب المضاف، س ره

و الرابع ما بحسب الوجود و التشخص حدوثا و بقاء

و الرابع ما بحسب الوجود (1)و التشخص حدوثا و بقاء

بطبیعة المتعلق به- و نوعیته کتعلق الصورة بالمادة فإن حاجة الصورة فی تشخصها لیست إلا بمادة لا بعینها- بل بواحدة منها بالعموم کتعلق السقف المستحفظ بالدعامات علی سبیل البدل بواحدة منها لا بعینها و کحاجة الجسم الطبیعی فی وجوده إلی مکان ما لا بعینه و لهذا یسهل حرکته- عن کل واحد من الأمکنة إلی مکان آخر.

و الخامس ما بحسب الوجود و التشخص حدوثا لا بقاء

و الخامس (2)ما بحسب الوجود و التشخص حدوثا لا بقاء

کتعلق النفس بالبدن عندنا حیث إن النفس بحسب أوائل تکونها و حدوثها حکمها حکم الطبائع المادیة التی تفتقر إلی مادة مبهمة الوجود فهی أیضا تتعلق بمادة بدنیة مبهمة الوجود حیث یتبدل هویته بتوارد الاستحالات و تلاحق المقادیر فالشخص الإنسانی و إن کان من


1) فقط لا بحسب الطبیعة الإطلاقیة بخلاف الثالث حدوثا و بقاء بخلاف الخامس بطبیعة المتعلق به و نوعیته بخلاف المتعلق به فی الثالث علی ما ذکرناه ثم إن تعلق مادة المواد فی التحقق بالصورة المطلقة الذی هو عکس هذا غیر هذه التعلقات و لا یندرج فی غیر هذا ظاهرا و لا فی هذا لأن تعلق الهیولی بالصورة بحسب أصل الوجود و لیس أیضا حدوثا لأن هیولی العالم عندهم إبداعی و لعله لم یرد حصر التعلقات فإن منها تعلق کل من المتضایفین ماهیة بالآخر و یمکن إدراج الأول فی الثالث و یکون قوله کتعلق العرض إلخ علی سبیل التمثیل و إدراج الثانی فی الأول علی هذا السبیل إذ قد ذکر فی الأول التعلق بحسب الماهیة و سکت عن المتعلق به فإن کان المتعلق به شیئیة الوجود کان کتعلق الماهیة بالوجود و إن کان المتعلق به أیضا شیئیة الماهیة کان کتعلق التضایف، س ره

2) أی بطبیعة المتعلق به و نوعیته کما یصرح به و إنما اکتفی عنه بالسابق لأن البدن مادة النفس و المادة معتبرة علی العموم و القول فی العکس هنا أی تعلق البدن بالنفس المطلقة أی الأصل المحفوظ فی مراتب النفس الواحدة بالوحدة الجمعیة القول فی العکس للرابع، س ره

حیث هویته النفسیة شخصا واحدا و لکن من حیث جسمیته أی التی بمعنی المادة أو الموضوع- لا التی بمعنی الجنس أو النوع لیس واحدا بالشخص و قد سبق تحقیق کون موضوع الحرکة الکمیة أمرا نوعیا بحسب الجسمیة شخصیا بحسب الطبیعة أو النفس

و السادس ما یکون التعلق بحسب الاستکمال و اکتساب الفضیلة للوجود

لا بحسب أصل الوجود کتعلق النفس بالبدن عند الجمهور من الفلاسفة مطلقا و تعلقها (1)به بعد البلوغ الصوری الذی عند صیرورتها نفسا ذات قوة متفکرة و عقل عملی بالفعل قبل أن یخرج عقله النظری من القوة إلی الفعل عندنا و هذا أضعف التعلقات المذکورة و هو کتعلق الصانع بالآلة إلا أن هذا التعلق بهذه الآلات البدنیة تعلق طبیعی ذاتی و تعلق النجار مثلا بالآلة عرضی خارجی و ذلک لأن النفوس کلها خالیة فی مبادی تکونها عن الکمالات و الصفات الوجودیة سواء کانت بحسب الحیوانیة مطلقا أو بحسب الإنسانیة خاصة و لم یکن لها تحصیل هذه الکمالات إلا بحسب استعمال الآلات و کان من الواجب أن تکون تلک الآلات مختلفة بعضها من باب الحرکات و بعضها من باب الإدراکات- و التی من باب الحرکات بعضها بحسب الحیوانیة من باب الشهوة و بعضها من باب الغضب- و التی من باب الإدراکات بعضها من باب اللمس و بعضها من باب الشم و بعضها من باب الذوق- و بعضها من باب الإبصار و بعضها من باب السماع و هکذا غیرها و لو لم یکن آلات النفس مختلفة- حتی یفعل بکل آلة فعلا خاصا لازدحمت علیها الأفعال و لاجتمعت الإدراکات کلها علی النفس و کانت حینئذ یختلط (2)بعضها علی بعض و لم یحصل منها شی‌ء علی الکمال و التمام و لأن صور الأشیاء إنما تحصل للنفس أولا فی حسها ثم فی خیالها ثم فی عقلها النظری و لهذا قیل من فقد حسا (3)فقد علما و لا شی‌ء من المحسوسات بحیث


1) إنما قید ببعدیة البلوغ الصوری و قبلیة خروج العقل النظری من القوة إلی الفعل إذ بعد البلوغ المعنوی و خروج النظری إلی الفعل لا تعلق بل کأنها و هی فی جلباب البدن قد نضته و لا سیما النفس المتألهة فإن البدن لها کقمیص تلبسه تارة و تخلعه أخری، س ره

2) فلو أدرکت النفس بالباصرة المبصر و المسموع و غیرهما لم تدرکها صرفة، س ره

3) أی فقد العلم بالمحسوسات التی بإزاء ذلک الحس المفقود أو فقد العلم الحقیقی الکلی المنتزع من تلک المحسوسات الجزئیة، س ره

یکون جامعا لذاته بحسب وجود واحد لجمیع الکیفیات و الصفات التی یقع الإحساس بها فإن المبصر غیر المسموع و الرائحة غیر الطعم فهکذا یجب أن یکون مدارک هذه الکیفیات و الکمالات و مشاعرها الجزئیة مختلفة و هذا بخلاف وجود الأشیاء فی العقل- حیث یجوز أن یکون هناک شی‌ء واحد بحسب وجود واحد عقلی شما و ذوقا و رائحة و صوتا و لونا و حرارة و برودة و غیر ذلک من الصفات علی وجه أعلی و أشرف کما بینه الفیلسوف العظیم فی کتابه فثبت أن من الواجب أن یکون إدراک المحسوسات بما هی محسوسات- لا یمکن إلا بآلات مختلفة حسب اختلاف أجناسها کیلا یختلط علی النفس و یتشوش إدراکاتها- و لما اختلفت الآلات فلا جرم النفس إذا حاولت الإبصار التفتت إلی العین فیقوی علی الإبصار التام و إذا حاولت السماع التفتت إلی الأذن فقویت علی السماع التام و کذلک القول فی سائر الأفعال بسائر القوی و إذا تکررت منها هذه الأفعال باستعانة هذه الآلات وقعت لها ملکة و اقتدار علی تحصیل تلک الأمور التی لم یمکن حصول حضورها إلا باستعانة الآلات من غیر الاستعانة بشی‌ء منها بل تستحضرها و تتصرف فیها کما تشاء بذاتها و فی عالمها- فعلم من هاهنا أن النفس فی أول تکونها کالهیولی الأولی خالیة عن کل کمال صوری- و صورة محسوسة أو متخیلة أو معقولة ثم تصیر (1)بحیث تکون فعالة للصورة المجردة عن المواد جزئیة کانت أو کلیة و لا محالة تلک الصور أشرف و أعلی من هذه الصور الکائنة الفاسدة فما أشد سخافة رأی من زعم أن (2)النفس بحسب جوهرها و ذاتها شی‌ء واحد


1) هذا علی مذاق من یقول إدراک الکلی بانتزاع القدر المشترک من المواد الجزئیة واضح و قد مر من کتاب المبدإ و المعاد للشیخ أن القوة العقلیة تجرد الصور عن المادة فیکون خالقة و فاعلة للصور المعقولة و أما علی مذاقه قدس سره من أن إدراک الکلیات بمشاهدة النفس أرباب الأنواع عن بعد و أن العاقل یتحد بالمعقولات فالفعالیة علی سبیل التغلیب أو باعتبار مقام الخفی و الأخفی للنفس و باعتبار باطنیات ذات النفس- و ظاهریات ذوات المعقولات نعم إذا قیل إن الکلیات العقلیة عنوانات و عکوس لتلک الأرباب لم یکن به بأس بل هو أنسب بمقام التعلیم و التعلم فافهم، س ره

2) أی بالعدد له مرتبة واحدة بلا تبدل و حرکة جوهریة فی ذاتها و إلا فعنده أیضا شی‌ء واحد ذو مراتب و أطوار طولیة و شئون ذاتیة متصف بصفات الطبائع بل الهیولی کما أنه متخلق بأخلاق الله تعالی و بین هاتین المرتبتین متوسطات شتی و فی الآیة إشارة إلی أن مقام الهیولویة أیضا فضلا عن الطبیعة نفس و إنسان بقوله علی الإنسان و لا غرو فی ذلک نعم العجب و الغرابة فیما إذا نظر إلی المادة أو الطبع أو النبات أو الحیوان الواقعة فی غیر صراط الإنسان الواقفة عن الحرکة المأخوذة بشرط لا و نحن لا نعدها بهذا النظر من مراتب الإنسان و أطوار النفس ثم إن المعنی الذی أشار إلیه قدس سره للآیة و إن کان وجها من وجوهها لکن الوجه الأرفع أن یکون إشارة إلی الکینونة- السابقة اللاهوتیة للإنسان فإن عینه الثابت کان فی المرتبة الواحدیة لازما لأسمائه و صفاته معلومة بالذات بعلمه و کلمة حین مثل کلمة وقت فی قوله ص لی مع الله وقت و لم یکن شیئا مذکورا لأنه لم یکن هناک موجودا بوجوده الخاص بل هو و جمیع الأعیان الأخر کانت موجودة بوجود الله تعالی فلم یکن هناک هذه الوجودات- المتکثرة المتشتة الغالب علیها أحکام الإمکان و المادیة و السوائیة و إن کان النور مطلقا قاهرا علی الظلمة و الرحمة سابقة علی الغضب و الوحدة مستولیة علی الکثرة مطلقا- و لکن أین هی مما فی الأکوان السابقة، س ره

من أول تعلقها بالبدن إلی آخر بقائها و قد علمت أنها فی أول الکون لا شی‌ء محض کما فی الصحیفة الإلهیة هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً و عند استکمالها تصیر عقلا فعالا.

فإن قلت قد ثبت أن النفس کمال أول لجسم طبیعی و الکمال و الصورة شی‌ء واحد بالذات متغایر بالاعتبار فکیف یحکم بأن النفس فی أول الفطرة معراة عن کل صورة.

قلنا الصورة (1)صورتان إحداهما صورة مادیة وجودها وجود أمر منقسم متحیز ذی جهة و وحدتها عین قبول الکثرة و ثباتها عین التجدد و الانقضاء و فعلها عین قوة الأشیاء فکونها صورة مصحوب بکونها مادة و الثانیة صورة غیر مخلوطة بالمادة سواء کانت مشروطة بوجود المادة علی وضع خاص بالقیاس إلی آلتها أم لا و هذه بقسمیها هی الحریة باسم الصورة دون الأولی لأن الأول ضعیفة الوحدة ضعیفة الوجود- کَسَرابٍ بِقِیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً و لذلک لم یکن لها وجود إدراکی فلا یکون بوجودها الخارجی محسوسة و لا متخیلة و لا معقولة و الثانیة لها


1) و قد مر فی مرحلة العقل و المعقول من السفر الأول أن بینهما ثمانیة فروق فتذکر، س ره

وجود إدراکی صوری بلا مادة فتکون إما محسوسة إذا احتاجت فی وجودها إلی نسبة وضعیة لمظهرها و مرآة حضورها بالقیاس إلی مادة و إما متخیلة أو معقولة إن لم یکن کذلک- فإذا تحقق ما ذکرناه و تبین و ظهر أن النفس فی أول الفطرة لیست شیئا من الأشیاء الصوریة بالمعنی الثانی و لا أیضا کانت مما قد حصل لها شی‌ء من الصور الحسیة أو الخیالیة أو العقلیة- إذ وجود الشی‌ء للشی‌ء فرع علی وجود ذلک الشی‌ء فی نفسه بنحو ذلک الوجود إن خارجا فخارجا و إن حسیا فحسیا و إن خیالیا فخیالیا و إن عقلا فعقلا فهی حین حدوثها نهایة الصور المادیات و بدایة الصور الإدراکیات و وجودها حینئذ آخر القشور الجسمانیة و أول اللبوب الروحانیة

فصل (2) فی تحقیق حدوث النفوس البشریة

اشارة

فصل (2) فی تحقیق (1)حدوث النفوس البشریة

ما مر من الکلام یکفی لإثبات أن هذه النفوس حادثة بحدوث الأبدان إذ قد ظهر أنها متجددة مستحیلة من أدنی الحالات الجوهریة إلی أعلاها و لو کانت (2)

قلت مع تسلیم کونها قدیمة عندهم لما ثبت تجرد النفس فکأنه قال لو کانت قدیمة و هی مجردة لکانت کذا، س ره

فی ذاتها قدیمة

1) وجه الضبط فی استیفاء الأقوال فی الحدوث و القدم للنفس أنه إما أن یقال بحدوث النفس أو بقدمها و القائل بالحدوث إما أن یقول بحدوثها قبل حدوث البدن تصحیحا للذر و العهد و المیثاق و إما أن یقول بحدوثها مع حدوثه و هو قول أکثر الحکماء و المتکلمین و إما أن یقول بحدوثها بحدوثه بل حدوثها حدوثه و هو قول المصنف قدس سره- و القائل بالقدم إما أن یقول بالقدم الذاتی و هو قول من یقول النفس هی الآلة کما نقل الشیخ فی الشفا و هو مذهب الغلاة تعالی عن ذلک و إما أن یقول بالقدم الزمانی و الحدوث الذاتی فإما أن یقول بالقدم فی هذه السلسلة العرضیة کما یقول به التناسخیة- و إما أن یقول بالقدم فی السلسلة الطولیة و القائل الثانی إما أن یقول بقدمها بما هی نفوس جزئیة و إما أن یقول بقدمها بما هی عقل کلی و هذا الآخر هو قول الفیلسوف الأعظم- أفلاطون الإلهی، س ره

2) إن قلت الأفلاک عند الفلاسفة قدیمة و یلحقها النقص و القصور و لو من جهة الأوضاع المتجددة و عند المصنف قدس سره من جهة تجدد جواهرها أیضا.

لکانت کاملة الجوهر فطرة و ذاتا فلا یلحقها نقص و قصور و لو لم یکن فی ذاتها ناقصة الوجود- لم یکن مفتقرة إلی آلات و قوی بعضها نباتیة و بعضها حیوانیة.

و أیضا لو کانت (1)

قلت لو سلم قدمها عندهم فمناط انحصار النوع فی شخص لیس القدم بل التجرد عن العوارض المفارقة و الخلو عن اللواحق الغریبة المثیرة للکثرة و هذا لیس متحققا فی الأنواع المذکورة و أیضا المراد الموجود بوجود واحد قدیم و النوع المحفوظ بتعاقب الأشخاص شیئیة الماهیة، س ره

قدیمة لکانت منحصرة النوع فی شخصها و لم یکن یسنح لها فی عالم الإبداع الانقسام و التکثر لأن تکثر الأفراد مع الاتحاد النوعی إنما هو من خواص (2)الأجسام و الجسمانیات المادیة و الذی وجوده لیس بالاستعداد و الحرکة و المادة و الانفعال- فحق نوعه أن یکون فی شخص واحد و النفوس الإنسانیة متکثرة الأعداد متحدة النوع فی هذا العالم کما سیجی‌ء فیستحیل القول بأن لهذه النفوس الجزئیة وجودا قبل البدن فضلا أن تکون قدیمة.
و اعلم أن المنقول من بعض القدماء کأفلاطون القول بقدم النفوس

الإنسانیة- و یؤیده الحدیث المشهور

: کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین

و قوله ص:


1) إن قلت هذا منقوض بالأنواع المتوالدة فإنها عندهم قدیمة مع أنها متکثرة الأفراد.

2) أی من الخواص الغیر الشاملة فلا یرد أن الأجسام الفلکیة أیضا أنواعها منحصرة فی أشخاصها و بعبارة أخری انحصار النوع فی شخص لیس من خواص المجردات و یمکن أن یقال هنا و فی السؤالین السابقین علی مذاقه قدس سره بل مذاق أساطین الحکمة أن الأفلاک و ما فیها و الأنواع المتوالدة حادثة متجددة ذاتا متحرکة جوهرا داثرة زائلة آنا فآنا فبالحقیقة کل فرد أفراد متصلة متتالیة کل منها محفوف بعدمین سابق و لاحق- و النوع المتوالد لا وجود له سوی وجود الأشخاص کما هو حال کل کلی طبیعی- و الأشخاص کل واحد واحد منها حادث فکذا کلیها و کذا کلها إذ لا وجود للکل أیضا- سوی وجودات الأجزاء فللنوع المتکثر الأفراد عرض بحسب الأفراد المتفرقة المنفصلة- سوی العرض الذی بحسب الأفراد المتصلة المتتالیة فی کل واحد واحد فعلی هذا تکثر الأفراد مع الاتحاد النوعی إنما هو من الخواص الشاملة للأجسام و الجسمانیات و الحادث هو المتجدد بالذات و القدیم هو الثابت الذات الذی لیس له حالة منتظرة و هو الحق تعالی و ما من صقعه، س ره

الأرواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف

و لعله لیس المراد أن النفوس البشریة بحسب هذه التعینات الجزئیة کانت موجودة قبل البدن و إلا لزم المحالات المذکورة و تعطیل قواها عن الأفاعیل إذ لیس النفس بما هی نفس إلا صورة متعلقة بتدبیر البدن لها قوی و مدارک بعضها حیوانیة و بعضها نباتیة بل المراد أن لها کینونة أخری لمبادی وجودها فی عالم علم الله من الصور المفارقة العقلیة و هی المثل الإلهیة التی أثبتها أفلاطون و من قبله فللنفوس الکاملة (1)من نوع الإنسان أنحاء من الکون بعضها عند الطبیعة و بعضها قبل الطبیعة و بعضها ما بعد الطبیعة علی ما عرفه الراسخون فی الحکمة المتعالیة و ذلک مبنی (2)علی ثبوت الأشد و الأضعف فی الجوهر- و علی وقوع الحرکة الاشتدادیة فی الجواهر المادیة و علی تحقیق المبادی و الغایات فإن نهایات الأشیاء هی بدایاتها.

و أما أرسطاطالیس و من تأخر عنه من المشاءین و الأتباع فقد اتفقوا علی حدوث هذه النفوس

و هذه إحدی المسائل التی اشتهر أنه وقع الخلاف فیها بین هذین الحکیمین


1) التخصیص بالکاملة إما للکینونة فیما بعد الطبیعة و إما للکینونة فیما قبلها أیضا إذ بالحقیقة کینونة ما قبل الطبیعة لمن له کینونة ما بعد الطبیعة فمن ملک عالم الملکوت و المثال قدم منه و کذا إذا اتحد بعالم الجبروت و عالم العقل جاء منه و من اتصل باللاهوت انفصل عنه کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ نحن السابقون اللاحقون و لو لا الأمر کما ذکرناه- لکانت الطبائع أیضا قدیمة إذ لها أیضا کینونات سابقة لمبادیها فکل کینونة سابقة لرب نوع کینونة سابقة لمربوبه أی شی‌ء کان و بهذا النظر یقال إن لکل شی‌ء أکوانا سابقة- لکن لما لم یرتقوا إلیها و لم یظفروا بها علی سبیل الاستشعار لم یتفوه أحد من المعتبرین بقدمهم بل لم یصدق أن لهم کانت هذه المقامات بالحقیقة إلا لصلوحهم أن یتخطوا علی صراط الإنسان و یلجوا باب الأبواب و قوة الشی‌ء قد ینزل منزلة الشی‌ء، س ره

2) و علی أن العلة حد تام للمعلول و المعلول حد ناقص للعلة و بعبارة أخری الحقیقة هی الرقیقة بوجه أعلی و الرقیقة هی الحقیقة بوجه أدون فکون الحقیقة فی مقام شامخ کون الرقیقة فیه داخلا و الرقیقة إلی الأرض صیرورة الحقیقة کذا بلا تجاف عن مقامه الشامخ و علیه مدار جمیع رموز العقلاء و إشارات الأنبیاء من القدم و الحدوث و الإفاضة و التنزل و الصعود و الهبوط و الذرات و البرزات و غیرها و سنزیدک إیضاحا، س ره

و نحن وجهنا قولیهما فی قدم النفوس و حدوثها علی وجه یتوافق مغزاهما و یتحد معناهما کما أشرنا إلیه.

أما حجة کل من الفریقین
فالمتعصبون لمذهب أفلاطون احتجوا علیه بثلاث حجج-
الأولی أن کل ما یحدث فإنه لا بد له من مادة مخصصة

الأولی (1)أن کل ما یحدث فإنه لا بد له من مادة مخصصة

تکون باستعدادها- سببا لأن یصیر أولی بالوجود بعد أن لم یکن فلو کانت النفوس حادثة لکانت مادیة- و التالی باطل فالمقدم کذلک.

و الثانیة أن النفوس لو کانت حادثة لکان حدوثها بحدوث الأبدان

لکن الأبدان الماضیة غیر متناهیة فالنفوس الماضیة التی بإزائها غیر متناهیة لکن النفوس بالاتفاق باقیة بعد مفارقة الأبدان فالنفوس الحاصلة فی هذا الوقت غیر متناهیة لکن ذلک أی وجود نفوس غیر متناهیة موجودة بالفعل معا محال لکونها تقبل الزیادة و النقصان مع أن کل ما کان کذلک فهو متناه فإذن ثبت أن النفوس الموجودة بالفعل متناهیة فإذن لیس حدوث الأبدان سببا لحدوث النفوس فإذن حدوث النفوس عن عللها لا یتوقف علی حدوث البدن و استعداد المادة فهی قدیمة.

الثالثة أنها لو کانت حادثة کانت غیر دائمة

إذ کل کائن فاسد و کل (2)ما هو أبدی فهو أزلی و قد ثبت أنها باقیة أبدیة کما سیجی‌ء بیانه فهی إذن أزلیة.

أما الجواب عن الأول فلما سیأتی تحقیقه علی مذهبنا من کون النفس جسمانیة


1) هذه أمتن حججهم فإن المجرد إذا حدث من مجرد تام الفاعلیة منزه عن التغیر فی مادة لا یکون مجردا هذا خلف و إن حدث مع مادة کما أجاب المصنف قدس سره- فمع تجرد ذاته بالفعل من الأزمنة و الأمکنة و غیرهما کیف یعقل حدوثه فی زمان معین- و إن قالوا بتساوی ذاته بالنسبة إلی الأزمنة و حدوث تعلقه أو فعله فی زمان معین فقد قالوا بقدمه ذاتا و وقعوا فیما هربوا منه، س ره

2) لا یقال هذا یتم لو انعکس الموجبة الکلیة کنفسها لأن المسلم قولهم ما ثبت قدمه امتنع عدمه أی کل أزلی أبدی لأنا نقول أولا صحة هذا من باب مبرهنیة کل من القاعدتین لا من باب الانعکاس و الاکتفاء بأن الأصل إذا کان صادقا کان العکس صادقا- فهذا نظیر قولهم کل مجرد عاقل و کل عاقل مجرد و غیر ذلک و ثانیا أنه إن کان من باب الانعکاس فهو عکس نقیض لقوله کل کائن فاسد، س ره

الحدوث روحانیة البقاء و علی مذهب القوم من أن النفس حادثة مع المادة لا فی المادة.

و أما عن (1)الثانی فبأن النفوس المفارقة و إن کانت غیر متناهیة لکنها لیست مرتبة لا ترتبا طبیعیا و لا وضعیا و البرهان الدال علی استحالة اللاتناهی فی الأعداد- إنما ینهض لو کانت مترتبة مجتمعة و إلا فلم یقم علی استحالته برهان.

و أما عن الثالث فالنفس الإنسانیة من حیث ذاتها المجردة غیر کائنة و لا فاسدة- و أما من جهة ما یقع تحت الکون فهی فاسدة أیضا کما أنها کائنة.

و أما حجج القائلین بحدوث النفوس
فمنها أنها لو کانت موجودة قبل الأبدان
اشارة

فإما أن کانت واحدة أو کثیرة فإن کانت واحدة فإما أن تتکثر عند التعلق أو لا تتکثر فإن لم تتکثر کانت النفس الواحدة نفسا لکل بدن و لو کان کذلک لکان ما علمه إنسان علمه کل إنسان و ما جهله إنسان جهله کل إنسان و ذلک محال و إن تکثرت فما لا مادة له- لا یقبل الانقسام و التجزئة و إن کانت قبل البدن متکثرة فلا بد و أن یمتاز کل واحد منها عن صاحبه إما بالماهیة أو لوازمها أو عوارضها و الأول و الثانی محالان لأن النفوس الإنسانیة متحدة بالنوع فیتساوی جمیع أفرادها فی جمیع الذاتیات و لوازمها- فلا یمکن وقوع الامتیاز بها و أما العوارض اللاحقة فحدوثها إنما یکون بسبب المادة و ما فیها و مادة النفس بوجه هی البدن و قبل البدن لا مادة فلا یمکن أن یکون هناک عوارض مختلفة فثبت أنه یمتنع وجود النفس قبل البدن لا علی نعت الاتحاد و لا علی نعت الکثرة- فإذن القول بقدمها باطل

و اعترض صاحب الملخص علی هذه الحجة بوجوه
أحدها أنه لم لا یجوز أن یقال إنها کانت قبل الأبدان واحدة ثم تکثرت

و لیس لقائل أن یقول کل ما کان واحدا و کان مع ذلک قابلا للانقسام فکانت وحدته اتصالیة فکانت جسما لأنا نقول ممنوع أن کل ما وحدته اتصالیة فإنه قابل للانقسام و لیس


1) أقول لم یجعل المستدل المحذور التسلسل حتی یجاب بهذا بل جعل المحذور التناقض من حیث إنها بالنظر إلی الأبدان الغیر المتناهیة غیر متناهیة و بالنظر إلی قبول الزیادة و النقصان متناهیة و إن کان هذا أیضا مجابا بمنع قول المستدل کلما یقبل الزیادة و النقصان فهو متناه، س ره

بمسلم أن کل قابل للانقسام فوحدته اتصالیة لأن الموجبة (1)الکلیة لا تنعکس کنفسها.

الثانی سلمنا أن النفوس کانت متکثرة قبل الأبدان

الثانی (2)سلمنا أن النفوس کانت متکثرة قبل الأبدان

لکن لم قلتم بأنه لا بد و أن یختص کل منها بصفة ممیزة لأنه لو کان التمیز لأجل الاختصاص بأمر ما لکان ذلک الأمر أیضا متمیزا عن غیره فإما أن یکون تمیزه عن غیره بما به تمیزه عن غیره فیلزم الدور أو بشی‌ء ثالث فیلزم التسلسل و لأن الممیز لا یختص بشی‌ء بعینه إلا بعد تمیزه عن غیره فلو کان تمیز الشی‌ء عن غیره باختصاصه بشی‌ء لزم الدور.

الثالث سلمنا أنه لا بد فی الأمور المتکثرة من ممیز

فلم لا یجوز أن یکون الممیز صفة ذاتیة و بیانه بما بیناه من اختلاف النفوس بالنوع.

الرابع سلمنا أنه لا یتمیز النفوس بشی‌ء من المقولات

فلم لا یجوز أن یتمیز بشی‌ء من العوارض قولکم العوارض بسبب المادة و المادة هی البدن و قبل البدن لا بدن فنقول لم لا یجوز أن یکون النفس المتعلقة ببدن کانت قبل البدن متعلقة ببدن آخر- و کذلک قبل کل بدن ببدن آخر لا إلی نهایة و لا ینقطع هذه المطالبة إلا بإبطال التناسخ فإذن الحجة المذکورة فی إثبات حدوث الأرواح مبنیة علی إبطال التناسخ- لکن الحکماء الذین أبطلوا التناسخ بنوا إبطالها علی حدوث الأرواح حیث قالوا- لو جاز انتقال النفس من بدن إلی آخر لکان لبدن واحد نفسان لأن النفوس لا یحدث


1) أقول لا یلزم ادعاء الکلیة بل المراد کل قابل للانقسام إلی الموجودات الحقیقیة- و یکون المقسم واحدا حقیقیا فوحدته اتصالیة فالنوع القابل للانقسام إلی الجنس و الفصل- و إلی الماهیة و الوجود و إلی المادة و الصورة خارج و کذا الهیئة الاجتماعیة اعتباریة فی المجموع المنقسم إلی الآحاد و معلوم أن النفوس لیس إحداها جنسا و الأخری فصلا أو إحداها مادة و الأخری صورة أو إحداها ماهیة و الأخری وجودا أو عددا أو هیئة اعتباریة حتی یکون انقسام النفس من هذا القبیل لتعددها وجودا و اتحاد هذه و لغیر ذلک فبقی أن یکون کالمتصل، س ره

2) أقول لا اختصاص لهذا الکلام بهذا المقام بل یجری فی کل تمیز کما سیقول المصنف و الجواب أن التمیز فی أی موضع یقع لا یدور و لا یتسلسل بل ینتهی إلی التمیز الذاتی و الذاتی لا یعلل و فیما نحن فیه إن أسند إلی الذاتی اختلفت النفوس بالنوع- و لو التزم هذا رجع إلی منعه الثالث الذی یتلو هذا، س ره

عن المبادی إلا بسبب استعداد البدن فإذا حدث بدن باستعداده فلا بد أن یحدث عن المبادی نفس متعلقة به فلو تعلقت به نفس أخری مستنسخة أیضا یلزم أن یجتمع لبدن واحد نفسان و هو محال فهذه حجتهم و هی مبنیة علی حدوث النفس و حدوثها مبتن علی إبطال التناسخ فیلزم الدور و لأجل ذلک تعجب صاحب المعتبر أبو البرکات البغدادی لما ذکر هذا السؤال من ذهول المتقدمین و غفلتهم فی مثل هذا المهم العظیم.

الخامس سلمنا أن النفوس لا تتناسخ

لکن لم لا یجوز أن تکون قبل الأبدان- موصوفة بعوارض تمیز بعضها عن بعض ثم یکون عروض عارض بسبب عارض آخر قبله- لا إلی نهایة.

السادس المعارضة و هی أن النفوس بعد المفارقة لا یکون تمایزها بالماهیة و لوازمها

و إنما یکون بالعوارض لکن النفوس الهیولانیة التی لم یکتسب شیئا من العوارض إذا فارقت الأبدان لا یکون فیها شی‌ء من العوارض إلا مجرد ذاتها التی کانت قبل ذلک- متعلقة بأبدان متغایرة فإن کفی (1)هذا القدر فی وقوع التمایز فکفی أیضا کونها بحیث یحدث لها بعد ذلک التعلق بأبدان متمایزة.

و لیس لأحد أن یقول ما قاله الشیخ جوابا عن ذلک من أنها و إن لم تکتسب شیئا من الکمالات إلا أن لکل منها شعورا بهویته الخاصة و ذلک الشعور غیر حاصل للنفس الأخری.

لأنا نقول شعور الشی‌ء بذاته هو نفس ذاته علی ما ثبت فی باب العلم فلو (2)اختلفا فی الشعور بذاتیهما لکانا مختلفین بذاتیهما و ذلک یبطل أصل الحجة.


1) فیه أنه من ذا الذی یلتزم التمایز فی النفوس الهیولانیة المفروضة من القائلین بمادیة القوی بل بعرضیتها فهذه النفوس تصیر متحدة إذ کما لا میز فی صرف الفعلیة کذلک لا میز فی صرف القوة إذ الأبدان المتمایزة لم تبق و القوی الجرمیة انتفت بانتفاء المحل- و إن قیل بتجرد الخیال و المتخیلة و الوهم فالتمایز حاصل بالعوارض الإدراکیة الجزئیة- و إن لم تکتسب المعقولات الکلیة بل وقع الشک من بعض القدماء فی بقائها، س ره

2) أقول مراده بالشعور بالذات الممیز الشعور الوهمی الممیز تمییزا وهمیا کالشعور- بکونها وضعیة جهتیة محدودة فی البدن لأن المفروض أنها لم تکتسب الکمالات العقلیة، س ره

و أیضا لو ثبت هذا القدر فی حصول الامتیاز فلم لا یجوز أن یحصل الامتیاز بهذا القدر قبل التعلق بالأبدان.

و الجواب أما عن الأول

فکل ذات واحدة شخصیة موجودة إذا انقسمت و تکثرت بعد وحدتها فوجب أن یکون جزؤه مخالفا لکله ضرورة أن الشی‌ء مع غیره لیس هو بعینه ذلک الشی‌ء لا مع غیره فتلک المخالفة فی الوجود إن کانت بالماهیة و لوازمها أی منشأ تعددها فی الوجود تخالفها بالماهیة فیلزم أن یکون تلک الأجزاء متمایزة دائما- لا فی وقت دون وقت فیکون ما فرضناه واحدا من هذه الأمور المتعلقة بالأبدان متکثرة حینئذ و إن کانت مخالفتها لا بالماهیة و لا بلوازمها فیکون تعددها بعد اتفاقها النوعی- بالجزئیة و الکلیة تخالفا فی المقدار فإن الجزئیة و الکلیة إذا لم یکونا بحسب المعنی و المفهوم کانتا لا محالة بحسب عظم المقدار و صغره و إلا لم یکن إحداهما أولی بالکلیة- و الآخر بالجزئیة دون العکس.

و أیضا (1)أجزاء الشی‌ء إذا کانت من جزئیات ماهیته کان ذلک الشی‌ء مقدارا أو ذا مقدار فیلزم أن تکون النفس مقدارا أو متقدرا و هو باطل.

و أیضا لو سلمنا کون الذات المجردة یمکن أن تنقسم بعد وحدتها بأجزاء مماثلة لها بالماهیة أو مخالفة لها فیکون کل واحدة من تعینات تلک الأجزاء إنما یحدث بعد التعلق بالأبدان فیکون کل واحدة من تلک النفوس من حیث هی هی حادثة و ذلک هو المطلوب.

أقول بقی الکلام فی أن هذه النفوس المتعینة بهذه التعینات الحادثة الجوهریة- هل لها کینونة أخری عقلیة قبل وجود البدن کما أن لها عند استکمالها بالعقل بالفعل- کینونة أخری عقلیة تخالف کینونة النفوس الإنسانیة المتفقة النوع أم لیس لها قبل البدن نحو من الوجود أصلا فهذه مسألة یحتاج تحقیقها إلی استیناف بحث علی نمط آخر- و لیس کل أحد مما یتسع ذوقه لإدراک هذا المشرب بل یشمئز عنه أکثر الطبائع اشمئزاز


1) هذا یتم لو انعکست الموجبة الکلیة کنفسها فإن المسلم کلما کان الشی‌ء مقدارا- کان جزؤه جزئیا لا أن کلما کان جزؤه جزئیا کان مقدارا و لم یبرهن علیه أیضا، س ره

المزکوم لرائحة الورد.

و أما الجواب عن الثانی

فنقول إنه إشکال برأسه فی باب التمیز بالعوارض قد أورده هذا المورد مع عظم شأنه فی غیر هذا المقام و ما قدر علی حله ثم حاول دفعه عن هذا المقام فقال هب أن الأمر کما قلتموه إلا أنا نعرف بالبداهة أن کل نوع من أنواع النفوس فإنها مقولة علی أشخاص عدیدة لأنا بالضرورة نعلم أن کل إنسان لا یجب أن یکون مخالفا لجمیع الناس فی الماهیة و إذا وجد شخصان من نوع من النفوس فقد تمت الحجة.

أقول مفاد ما یدریک لعل هذه المعرفة من بداهة الوهم بعد أن أقیمت الحجة القویة عندک علی أن الامتیاز بالعوارض دون الذاتیات غیر ممکن ثم لا یخفی (1)ما فی کلامه حیث جزم بالبداهة أولا أن کل نوع من أنواع النفوس مقولة علی أشخاص عدیدة و علل هذا الجزم بقوله لا یجب أن یکون کل إنسان مخالفا لجمیع الناس فی الماهیة.

و الذی صح أن یقال فی دفع هذا الإشکال هو أن الممیز قد یکون ذاتیا للمتمیز به عرضیا للأمر المشترک فیه و مثل هذا العروض لیس بحسب الوجود بل بحسب الماهیة کعروض الفصل لماهیة الجنس و عروض الوجود و التشخص لماهیة النوع فإن امتیاز الإنسان عن الفرس مثلا بعد اشتراکهما فی الحیوانیة و لوازمها بالناطق و الناطق من عوارض ماهیة الحیوان لیس من ذاتیاتها ثم عروضه لها لو کان بعد وجودها لکان متوقفا علی تمیزها و تحصلها بفصل آخر فیلزم التسلسل أو الدور لکن هذا العروض- إنما یکون فی ظرف التحلیل العقلی دون ظرف الوجود الخارجی الذی یتحد فیه الجنس و الفصل بوجود واحد فلا (2)یلزم أن یکون تمیز الممیز الفصلی للنوع الذی یتمیز


1) أما أولا فلأن التعلیل ینافی البداهة إلا أن یحمل علی المنبه و أما ثانیا فلأنه ینبغی أن یقال یجب أن لا یکون مخالفا إلخ و أما ثالثا فلأن التعلیل أخص لمکان الاختصاص بالإنسان و المعلل أعم لعموم کل نوع من أنواع النفوس فالأولی أن یقال- کل صنف من أصناف النفوس، س ره

2) هذا من أوله إلی آخره جواب عن قول الإمام و لأن الممیز لا یختص بشی‌ء بعینه إلا بعد تمیزه عن غیره إلخ و لم یتعرض لجواب لزوم الدور و التسلسل و لا یخرج أیضا من هذا جوابه لأن الحیوان إذا امتاز بفصوله التی لم یباینه فی الوجود تطرق المطالبة بالممیز لها أیضا بل جوابه أنه إذا امتازت أشیاء بممیزات فامتیاز تلک الممیزات بأنفسها أو انتهت إلیها فإذا امتاز الجسم الأسود و الأبیض بالسواد و البیاض فامتیاز السواد و البیاض و اختلافهما بنفسهما فإنه کما أنه ما جعل الجاعل السواد سوادا و البیاض بیاضا- کذلک ما جعل السواد و البیاض مختلفین فإنه ذاتی لا یعلل و من هذا القبیل اختلاف الوجود باختلاف الموضوعات التی هی الماهیات نعم هذه الاختلافات مجعولة بالعرض- لمجعولیة ملزوماتها إن کانت الملزومات مجعولة بالذات و أما إن کانت الملزومات لا مجعولة کانت هی أیضا لا مجعولة فلا جعل بالعرض أیضا کاختلاف مفاهیم أسمائه و صفاته تعالی، س ره

به عن سائر الأنواع المشارکة له فی ماهیة الجنس متوقفا علی تمیز هذا النوع فی نفسه أولا لأن الفصل محصل للجنس مقدم علیه وجودا و إن تأخر عنه ماهیة کالحال بین الوجود و الماهیة و هکذا الأمر فی الممیزات الشخصیة لأفراد النوع الواحد إذ التشخص عندنا بنحو الوجود و الوجود متقدم علی الماهیة فی العین نحوا آخر من التقدم و زیادته علیها إنما هی بحسب التصور کما بین مرارا

و أما الجواب عن الثالث

فسنبین أن النفوس البشریة متحدة نوعا من حیث وجودها التعلقی الطبیعی قبل خروج عقولها الهیولانیة من القوة إلی الفعل و البرهان (1)قائم- علی أن القوی المتعلقة بالأجسام الکائنة الفاسدة لا یمکن أن یکون نوعها منحصرا فی فرد لقصور جوهرها عن التمام و عدم احتمال واحد شخصی منها البقاء الأبدی لما مر أن القوی الجسمانیة متناهیة الأفعال و الانفعالات.

و أما عن الرابع

فلما سیظهر لک بطلان التناسخ لا بوجه یتوقف بیانه علی حدوث النفوس بل من جهة إثبات الغایات.

و أما عن الخامس

فلأن العوارض المتسابقة فی الزمان المتواردة علی ذات واحدة- لا یمکن أن یکون ورودها إلا بأسباب عائدة إلی القابل من جهة حرکاته الاستعدادیة


1) أی البرهان اللمی المأخوذ من العلة الغائیة فإن حاصل ما ذکره أن غایة تکثر النوع المنتشر الأفراد انحفاظ النوع بتعاقب الأفراد و انتشارها لقصور مادة الکائنات عن الدیمومة الشخصیة بخلاف العقول و السماء و السماوی، س ره

التی لا تکون إلا فی مادة جسمانیة و قبل الأبدان لا یکون للنفوس استعدادات جسمانیة یقبل بها صفات متعاقبة یتخصص بسبب سابقها بلاحقها و هکذا لا إلی بدایة.

و أما عن السادس

فلأن النفوس الهیولانیة یتمیز بعضها عن بعض بلواحق حاصلة لها بسبب المادة لأن النفوس جسمانیة الحدوث حکمها حکم الصور و الطبائع المادیة المتکثرة بسبب ممیزات جسمانیة ثم یلزم تعین کل منها بوجودها الخاص و هو عین شعورها بذاتها و ذلک الذی (1)یستمر استمرارا ثانیا مع ضرب من التجدد الوجودی- فلا جرم یبقی الامتیاز بینها دائما و إن حصل لکل منها تفاوت وجودی بحسب تجوهرها من أول تکونها إلی غایة کمالها الجوهری فالحاصل أن الامتیاز فی أفراد نوع واحد- لا بد و أن یکون أولا بشی‌ء خارج عن الماهیة و لوازمها و ذلک لا یکون إلا من عوارض المادة فالنفوس التی بعد الأبدان یتصور بینها التکثر و الامتیاز الحاصل لها حین تلبسها بالأبدان ثم یستصحب (2)حکم ذلک فیها بعد الأبدان لبقاء أثر التمیز فیها و لو بالتبع- و أما النفوس التی قبل الأبدان فلا یمکن فیها ذلک التمیز لا بالذات و لا بالعرض بحسب التبعیة و قد ثبت (3)أن قبل عالم الحرکات و الاتفاقات لا یمکن عروض مخصص خارجی و ممیز عرضی مفارق فلیس هناک امتیاز بالعوارض بعد اتفاق فی الماهیة و الحقیقة فهذا ما یمکن أن یتکلف فی تقریر هذه الحجة.

حجة أخری علی حدوث النفس
اشارة

ذکرها أبو البرکات فقال لو کانت النفس موجودة قبل البدن لکانت إما متعلقة بأبدان أخری أو غیر متعلقة بأبدان أخری و باطل أن تکون


1) التجدد باعتبار الحرکة الجوهریة و الاستمرار و الثبات باعتبار الأصل المحفوظ- من الموضوع الباقی من أول الحرکة إلی آخرها أو التجدد باعتبار وجه النفس و الثبات باعتبار وجه الله تعالی أو الثبات باعتبار أن الوجود هو التشخص و التجدد باعتبار أن المعتبر فیه الوجود مع عرض کعرض الأمزجة کما قال قدس سره فی أمارات التشخص أو کما أن الفعلیة فی الهیولی عین القوة کذلک البقاء فی المتجددات عین التجدد، س ره

2) فالنفوس فی التمثیل کمیاه عذبة اکتسبت طعوما و روائح فی أوعیة ملطخة بأدهان و دبس و خل و خمر أو طیبة بعد انکسارها، س ره

3) قد مر فی السفر الأول أنهم یعبرون کثیرا ما عن لحوق الأعراض الغریبة المفارقة للماهیة بالاتفاق إذ لیست معتبرة فی قوام ذاتها و لا باقتضاء من قبل ذاتها، س ره

متعلقة بها لأن ذلک قول بالتناسخ ثم إنه أبطل التناسخ بحجة ذکرها المتکلمون من أن أنفسنا لو کانت فی بدن آخر لکنا نعلم الآن شیئا من تلک الأحوال التی مضت علینا- و نتذکر أنا کنا فی بدن آخر و علی حالة أخری فلما لم نتذکر شیئا منها علمنا أنا ما کنا موجودین فی بدن آخر و باطل أن لا یکون متعلقة ببدن آخر لأنها حینئذ تکون معطلة و لا تعطل فی الطبیعة

و هذه الحجة ضعیفة بوجوه
الأول أن الحجة التی أوردها فی بطلان التناسخ

الذی هو مبنی هذا الدلیل ضعیفة- لجواز أن لا یکون شی‌ء من الأحوال و العلوم السابقة محفوظة فی الذاکرة بل تکون منمحیة (1)بانمحاء المدارک و تبدل القوی و المشاعر اللهم إلا أن تکون الآثار الباقیة- من باب أمور استعدادیة و لهذا تتفاوت النفوس فی الاستعدادات و تتخالف فی الذکاء و البلادة و قبول التعالیم و اکتساب الملکات و غیرها.

الثانی أن التعطیل إنما یلزم إن کانت النفوس موجودة قبل الأبدان

بما هی نفوس و لیست متعلقة بالأبدان و أما إذا کانت لها نشأة أخری و نحو آخر من الوجود فوق کونها نفسا کالعقل أو دون النفسیة کالطبیعة و ما یجری مجراها فلم یلزم تعطیل.

الثالث أنها یجوز أن تکون موجودة

الثالث (2)أنها یجوز أن تکون موجودة

قبل هذه الأبدان فی عالم آخر متعلقة


1) فإن المدارک الجزئیة عندهم مادیة فإذا انحلت المدارک فانمحت مدرکاتها- و الباقی إنما هو النفس المدرکة للکلیات و لکن ذلک الانمحاء یختص بالمدرکات الجزئیة- و لا یشمل الکلیات لتجردها و بقائها ببقاء النفس و یمکن أن یقال من قبلهم أن النفوس المدرکة للکلیات الحقیقیة التی صارت عقولا بالفعل لا یجوزون نسخها کما سیجی‌ء أنها ترتقی إلی عالم النور و المستنسخة لا تدرک الکلیات و لو أدرکوها لکانت مشوبة بالصور الجزئیة الخیالیة فکلما هی من باب الفعلیات لا تبقی إلا ما هی من باب الاستعدادات، س ره

2) الظاهر أن قوله عنصریة کانت أو فلکیة تعمیم للأجساد الطبیعیة و حینئذ یعود الإشکال إلی منع أن یکون البدن السابق علی هذا البدن من سنخ أبدان هذا العالم الطبیعی بل من الجائز أن یکون النفس متعلقة ببدن موجود فی عالم غیر هذا العالم الطبیعی- مغایرة نوعیة هذا فیرد علیه أن هذا مما أبطله فی الإلهیات حین البحث عن وحدة عالم الأجسام و إن أرید بما ذکره من البدن البدن المثالی بسبق المثال علی المادة ورد علیه أن تعلق النفس ببدنها المثالی من قبیل تعلق الفاعل بفعله و لیس من التعلق التدبیری فی شی‌ء، ط مد

بأبدان (1)

إن قلت الصور المثالیة فی عالم الذر کثیرة أفرادا فکیف قولهم التکثر الأفرادی مع الوحدة النوعیة إنما هو بالمادة و لواحقها و لا مادة هناک.

قلت الصور هناک موجودة بوجود واحد هو وجود الله و وجود علمه القدری لا بوجود أنفسها کالصور التی فی خیالک من نوع واحد و یراد فی قولهم التکثر الأفرادی التکثر الوجودی و ذلک عند کون أفراد النوع موجودة بوجوداتها المختصة بها و هذا إنما هو فی هذا العالم الطبیعی الغاسق المثار للغفلة و فی هذه القریة الظالم أهلها و قد مر معنی نقض العهد و تبدیل بلی بلا فلا تغفل إن کنت أهلا فتکثر الصور التی من نوع واحد- و تمیزها هناک إنما هو بالماهیات الشخصیة التی قد یقال لها الهویات و تشخص الصورة هناک یراد به التمیز لفقد وجودها الخاص و لا نفوس جزئیة لها و حیاتها و إدراکها بالله تعالی نعم الصور المثالیة التی فی البرزخ و الغیب المحالی إنما هی حیاتها بنفوس متکثرة کما ذکروا فی المنطقیات أن النفس الناطقة نوع منتشر الأفراد الغیر المتناهیة المجتمعة الوجود بالفعل و ذلک التکثر فی النوعین أی المعنی و الصورة بالمواد السابقة و الأبدان الخالیة لا الحالیة لبقاء الهیئات و الملکات المکتسبة فیها فهناک أیضا تکثر وجودی إلا فی أرواح متحدة لأهل الصفاء 342 کما قال المولوی المعنوی-

ُ متحد بودیم و یکجوهر همه

إلی أن قال-

ُ کنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق

، س ره

آخر غیر الأجساد الطبیعیة عنصریة کانت أو فلکیة فإن استحالة التناسخ- إنما یقام علیها البرهان إذا کان عبارة عن تردد النفوس و الأرواح فی هذا العالم من بدن مادی آخر علی سبیل الاستعداد و تهیؤ المواد کما یظهر من برهان استحالته حسب ما أصلناه کما سیجی‌ء ذکره إن شاء الله تعالی

1) فیه أنه لو تم لورد علی الدلیل الأول الذی من القوم و الجواب فی الموضعین- أن الصور المثالیة التی فی القوس النزولی غیر التی فی القوس الصعودی فإن هذه لوازم الأعمال و الحرکات و تلک قبل دار العمل و الحرکة و التعلق للترقی و لا یجوز بها الترقی- إذ لیس لها مادة تصحح الاستعداد و الحرکة و الاستکمال و أیضا الصور الطبیعیة المتعلقة للنفوس سبب تخصص النفوس بها المواد و هناک لا مادة فیلزم التخصیص بلا مخصص فی کون نفس ذات صورة مقداریة طویلة و أخری ذات صورة مقداریة قصیرة و کذا فی المبیضة أو المسودة أو الصبیحة أو غیرها فلیعلم أن الصور فی السلسلة النزولیة متعلقات بالنفوس لا النفوس بالصور فهی هناک کإظلال للنفوس و النفوس ذات الأظلة و لکن بما هی واحدة وحدة حقة ظلیة أعنی بما هی ذوات کینونة عقلیة کلیة أو لاهوتیة بسیطة و المصنف قدس سره هنا بصدد المنع لکلام ذلک المتکلم.

فصل (3) فی إیضاح القول فی هذه المسألة المهمة و تعقیب ما ذکروه و هدم ما أصلوه

اعلم أن هذه المسألة دقیقة المسلک بعیدة الغور

و لذلک وقع الاختلاف بین الفلاسفة السابقین فی بابها و وجه ذلک أن النفس الإنسانیة لیس لها مقام معلوم فی الهویة و لا لها درجة معینة فی الوجود کسائر الموجودات الطبیعیة و النفسیة و العقلیة التی کل له مقام معلوم بل النفس الإنسانیة ذات مقامات و درجات متفاوتة و لها نشآة سابقة و لاحقة- و لها فی کل مقام و عالم صورة أخری کما قیل

لقد (1)صار قلبی قابلا کل صورة

فمرعی لغزلان و دیرا لرهبان

و ما هذا شأنه صعب إدراک حقیقته و عسر فهم هویته و الذی أدرکه القوم من حقیقة النفس لیس إلا ما لزم وجودها من جهة البدن و عوارضه الإدراکیة و التحریکیة و لم یتفطنوا من أحوالها إلا من جهة ما یلحقها من الإدراک و التحریک و هذان الأمران مما اشترک


1) أی للطافته و سذاجته من الألوان یتصور بکل صورة یتوجه إلیها سواء کانت من الصور المترتبة الطولیة الحاصلة له بالحرکة الجوهریة و العرضیة أو من الصور الذهنیة الغیر المترتبة ترتیبا طبیعیا فمرعی لغزلان باعتبار النشأة السابقة الحیوانیة و دیرا لرهبان باعتبار النشأة اللاحقة العقلیة أو الأول حین کون خیاله مصروفا فی أمتعة الدنیا- من الأنعام و الحرث و غیرهما و الثانی عند کونه متذکرا لله تعالی و ملائکته المقربین و أخیاره الأنجبین و التعبیر بالغزال لکونه وحشیا إشارة إلی أن شهواته ما لم تنکسر- کحیوانات وحشیة غیر مرتاضة و لا معلمة لکن یمکن أن یکون القلب مرعی للحیوانات الإنسیة بکونها مقهورة مسخرة تحت إشارة العقل متوجه إلیها لله تعالی بل یمکن تخلیصه بذبح الحیوانیة هدیا فی سبیل الله إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ و یمکن أن یراد أنه قد یصیر القلب مرعی للحبائب الغزلان العیون الحسان الوجوه، س ره

فیهما جمیع الحیوانات و أما ما أدرک منها أزید من ذلک و هو تجردها و بقاؤها بعد انقطاع تصرفها عن هذا البدن فإنما عرف ذلک من کونها محل العلوم و أن العلم لا ینقسم و محل غیر المنقسم غیر منقسم فالنفس بسیطة الذات و کل بسیطة الذات غیر قابل للفناء- و إلا لزم ترکبه من قوة الوجود و العدم و فعلیة الوجود و العدم هذا خلف هذا غایة عرفانهم بالنفس أو ما یقرب من هذا و من ظن أنه بهذا القدر عرف حقیقة النفس فقد استسمن ذا ورم- و من اقتصر فی معرفة النفس علی هذا القدر فیرد علیه إشکالات کثیرة لا یمکنها التفصی عنها- منها أن کونها (1)بسیطة الذات ینافی حدوثها.

و منها أن کونها روحانیة الحقیقة عقلیة یناقض تعلقها بالبدن و انفعالاتها البدنیة- کالصحة و المرض و اللذة و الألم الجسمانیین.

و منها أن بساطتها و تجردها عن المادة ینافی تکثرها بالعدد حسب تکثر الأبدان- و مما یلزم هؤلاء القوم المنکرین لکون النفس متطورة فی الأطوار منقلبة فی الشئون الحسیة و الخیالیة و العقلیة أن کل نفس من لدن أول تعلقها بالبدن و حدوثها إلی أقصی مراتب تجردها و عاقلیتها و معقولیتها شی‌ء واحد و جوهر واحد واقع تحت ماهیة نوعیة إنسانیة- کوقوع الإنسان تحت ماهیة جنسیة حیوانیة.

و أقول هاهنا دقیقة أخری فیما یلزم هؤلاء القوم و هو أنهم معترفون بأن النفس (2)فصل اشتقاقی مقوم لماهیة النوع المرکب منها و من الجسد فی الخارج کالحساسة للحیوان- و الناطقة للإنسان و قائلون (3)بأن الجنس و الفصل بإزاء المادة و الصورة فی المرکبات الطبیعیة و قائلون أیضا إن الفصل المحصل لماهیة النوع محصل لوجود جنسه و إن


1) هذه الوجوه الأربعة وجوه ضعیفة للقائلین بتجرد النفس فی أول حدوثها فعلیهم أن یجیبوا عنها و قد تقدم فی بعض المباحث السابقة التعرض لها فالأولی أن یعتمدوا فی إثبات کون النفس جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء علی غیرها، ط مد

2) و هو الفصل الحقیقی الذی هو مبدأ الفصل المنطقی فالاشتقاقی منسوب إلی المشتق منه أی المأخوذ منه و المشتق هو المنطقی، س ره

3) أی الجنس و الفصل المنطقی بإزائهما و إلا فالجنس الحقیقی و الفصل الاشتقاقی عینهما بل الأولان أیضا عینهما و التفاوت باعتبار أخذهما لا بشرط و بشرط لا کما قرر فی محله، س ره

کون الجنس عرضا بالقیاس إلی الفصل المقسم لیس معناه أنه من عوارضه الخارجیة له- التی یمکن تصور انفکاکه عنها بحسب الواقع بل إنما معناه کونه من العوارض التحلیلیة- التی لا یتصور الانفکاک بین العارض و المعروض فی هذا النحو من العروض إلا بضرب من الاعتبار الذهنی فإذا تقرر هذا فنقول لو لم یکن للجوهر النفسانی الإنسی حرکة جوهریة و استحالة ذاتیة لزم (1)

إن قیل لا اختصاص لهذا اللازم بنفی الحرکة الجوهریة لها إذ لو تحرکت جوهرا أیضا لزم الاتحاد بمقتضی هذه القواعد المقررة الممهدة.

قلنا علی تقدیر حرکتها الجوهریة ربما یؤدی إلی نفی الماهیة المرکبة عنها بأن یکون صورة لذاتها لا للمادة بل تصیر متحدة بالعقل الفعال بل ربما ینفی الماهیة عنها- 345 کما قال قدس سره تبعا للشیخ الإشراقی إن العقول و النفوس أنوار ساذجة بلا ظلمة- و وجودات بسیطة بلا ماهیة نعم لا نبالی بصدق الجسم بالمعنی الذی هو جنس باعتبار ما کان أو باعتبار الجسم المثالی أو باعتبار وجدان وجود الجسم بنحو أعلی أو باعتبار کون الجسم موضوعا لمعنی عام و هو روح المراتب کما فی الألفاظ المشترکة الأخری مثل القلم و اللوح و غیرهما کما حقق فی محله فافهم هذا کی ینفعک فی تحقیق المعاد الجسمانی- إن شاء الله تعالی، س ره

کونه دائما متحد الوجود بالجسم النامی الحساس لأن النفس مبدأ فصل النوع الإنسانی أعنی مفهوم الناطق الذی هو من الفصول المنطقیة و کذا الحساس للحیوان بإزاء النفس الحساسة التی هی من الفصول الاشتقاقیة بعینها هی الصور النوعیة للأجسام الطبیعیة و تلک الصور کالناطقة و الفصول الاشتقاقیة بما هی فصول لا بما هی صور یحمل علیها الجسم بما هو جنس و إن لم یحمل علیها بما هو مادة فعلی رأیهم یلزم کون النفس جسما بأحد الوجهین المذکورین مع أنهم قائلون بتجرد الناطقة حدوثا و بقاء لا کما ذهبنا إلیه من کونها جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء فهذا أحد البراهین- علی ثبوت الاشتداد فی مقولة الجوهر کما فی مقولة الکیف و الکم و به ینحل کثیر

1) بمقتضی قولهم الأول إن الجنس و الفصل بإزاء المادة و الصورة و الجنس و الفصل من الأجزاء المحمولة و الحمل هو الاتحاد فی الوجود و بمقتضی قولهم الثانی- إن الفصل محصل الجنس و إن الجنس من عوارض الماهیة للفصل لا من عوارض الوجود له فهو من العوارض الغیر المتأخرة فی الوجود فلزم الاتحاد أیضا.

من الإشکالات الواردة فی حدوث النفس و بقائها بعد الطبیعة و الجمهور لعدم تفطنهم بهذا الأصل الذی بیناه فی هذا الموضع و قبل هذا بوجوه قطعیة أخری تراهم (1)تحیروا فی أحوال النفس و حدوثها و بقائها و تجردها و تعلقها حتی أنکر بعضهم تجردها- و بعضهم بقاءها بعد البدن و بعضهم قال بتناسخ الأرواح و أما الراسخون فی العلم- الجامعون بین النظر و البرهان و بین الکشف و الوجدان فعندهم (2)

فإن قلت إنها حادثة ذاتا فی مقام صدقت و إن قلت حادثة تعلقا و أردت بالتعلق وجودها الطبیعی الذاتی لا الإضافة کما مر غیر مرة أن تعلقها بالبدن لیس کتعلق صاحب الدکان بدکانه صدقت و إن قلت إنها قدیمة ذاتا باعتبار العقل النازلة هی منه و أنه تمامها و کمالها- بل باعتبار انقلابها إلی العقل المجرد الذی کل الأزمنة و الزمانیات بالنسبة إلیه کالآن صدقت کما أنه بهذا الاعتبار إن قلت إنها باقیة ببقائه بل ببقاء الله صدقت و إن قلت إنها غیر باقیة بل زائلة سیالة باعتبار حرکتها الجوهریة صدقت و إن قلت بهذه الاعتبارات إنها جسمانیة بل جسم و روحانیة بل روح صدقت فما أعجب حال هذا المعجون و طائر بوقلمون الذی هو هیکل التوحید و برزخ التکثیر و التفرید 346 و نعم ما قال الشیخ فرید الدین العطار-

ُ جزو کل شد چون فرو شد جان بجسم کس نسازد زین عجایب‌تر طلسم جسم و جان پاک با هم یار شد آدمی اعجوبه اسرار شد

، س ره

إن للنفس شئونا و أطوارا کثیرة و لها مع بساطتها أکوان وجودیة بعضها قبل الطبیعة و بعضها مع الطبیعة و بعضها بعد الطبیعة و رأوا أن النفوس الإنسانیة موجودة قبل الأبدان بحسب

1) فإنها کیف تحدث فی وقت معین و نسبة المجرد إلی جمیع الأوقات واحدة- ثم کیف تحدث و لا حامل حدوث لها کما مر و إن قالوا بحدوث تعلقها فتکون ذاتها قدیمة- و أتباع أرسطاطالیس لا یقولون به و تحیروا فی بقائها فإنها حادثة و کل کائن فاسد- و کل ما لیس بفاسد لیس بکائن و فی تجردها إذ کما أن حدوث المجرد مشکل کذلک تجرد الحادث مشکل و فی تعلقها إذ المجرد کیف یکون محصورا فی علاقة جسم محدود، س ره

2) کلها ذاتیة ففی مقام طبع و فی مقام نفس و فی مقام عقل و فی مقام فانیة عن هذه کلها باقیة بالله کما أخبر صاحب مقام لی مع الله عن نفسه ص فإذا قد خلقها الله أطوارا.

کمال (1)علتها و سببها و السبب الکامل یلزم المسبب معها فالنفس موجودة مع سببها لأن سببها کامل الذات تام الإفادة و ما هو کذلک لا ینفک عنه مسببه لکن تصرفها فی البدن- موقوف علی استعداد مخصوص و شروط معینة و معلوم أن النفس حادثة عند تمام استعداد البدن و باقیة بعد البدن إذا استکملت و لیس ذلک إلا لأن سببها یبقی أبد الدهر فإذا حصل لک علم یقینی بوجود سببها قبل البدن و علمت معنی السببیة و المسببیة و أن السبب (2)الذاتی هو تمام المسبب و غایته حصل لک علم بکونها موجودة قبل البدن بحسب کمال وجودها و غنائها و الذی یتوقف علی البدن هو بعض نشآتها و یکون استعداد البدن شرطا لوجود هذه النشأة الدنیة و الطبیعة الکونیة و هی جهة فقرها و حاجتها و إمکانها و نقصها لا جهة وجوبها و غنائها و تمامها و لو کان البدن شرطا لکمال هویتها و تمام وجودها کما فی (3)سائر الحیوانات و النباتات کان زوال البدن موجبا لزوالها- کما یلزم أن ینعدم بعدم الآلة و فساد المزاج البدنی تصرف الصانع و عمله المحتاج إلی الآلة کسائر القوی المادیة الداثرة الفاسدة المتجددة الزائلة و البرهان قائم علی أن للنفس قوة عقلیة تتصرف فی العقلیات بذاتها لا باستعمال آلة و هی کمالها الذاتی و جهة غنائها عن البدن و سائر الأجسام فهی بکمالها السببی خارجة عن عالم الأکوان المتجددة.

فالحق أن النفس الإنسانیة جسمانیة الحدوث و التصرف روحانیة البقاء و التعقل

فتصرفها فی الأجسام جسمانی و تعقلها لذاتها و ذات جاعلها روحانی و أما العقول المفارقة- فهی روحانیة الذات و الفعل جمیعا و الطبائع جسمانیة الذات و الفعل جمیعا فلکل من تلک الجواهر مقام معلوم بخلاف النفس الإنسانیة و لهذا حکمنا بتطورها فی الأطوار- إذ لیس تصرفها فی البدن کتصرف المفارقات فی الأجسام لأنها بذاتها مباشرة للتحریک


1) الإضافة بیانیة فإن العلة کمال المعلول، س ره

2) . 347 کما قال أرسطاطالیس إن ما هو و لم هو فی کثیر من الأشیاء واحد- و المجردات من ذلک الکثیرفعند إحکامک و إتقانک هذه القواعد لا یبقی لک ریب بکینونة النفس قبل البدن لأن شیئیة الشی‌ء بتمامه لا بنقصه، س ره

3) لا یخلو عن مساهلة فإن الحیوان بل النبات بناء علی الحرکة الجوهریة حالها حال الإنسان من غیر فرق فلا تغفل، ط مد

الجزئی و الإدراکات الجزئیة علی سبیل الانفعال و الاستکمال لا علی وجه الإفاضة و الإبداع.

و لنرجع إلی تتمة أقوال القوم و متمسکاتهم فی باب حدوث النفس الإنسانیة و قدمها
اشارة

و تزییف ما قالوه و هدم ما أصلوه أما احتجاجاتهم الباقیة علی الحدوث-

فمنها ما ذکره صاحب الکتاب المسمی بحکمة الإشراق
اشارة

فمنها ما ذکره (1)صاحب الکتاب المسمی بحکمة الإشراق

من قوله و لیس هذا النور أی النفس الإنسانیة قبل البدن فإن لکل شخص إنسانی ذاتا تعلم نفسها و أحوالها الخفیة علی غیرها فلیست (2)الأنوار المدبرة الإنسیة واحدة- و إلا ما علم واحد کان معلوما للجمیع و لیس کذلک فقبل البدن إن کانت هذه الأنوار موجودة لا یتصور وحدتها فإنها لا تنقسم بعد ذلک إذ هی غیر متقدرة و لا (3)برزخیة أی جسمانیة حتی یمکن علیها الانقسام و لا یتصور تکثرها فإن هذه الأنوار المجردة قبل الصیاصی لا یمتاز بشدة و ضعف إذ کل (4)مرتبة من الشدة و الضعف ما لا یحصی و لا


1) الظاهر أن هذه الحجة هی الحجة الأولی المذکورة فی الفصل السابق و لا تختلف عنها إلا بزیادة الشدة و الضعف فی البیان، ط مد

2) أی فی عالم المادة ما دامت متعلقة بها فمهد أولا إثبات التکثر لیتفرع علیه انقسام المجرد إن کان فی عالم الإبداع واحدا فتکثر بعد النزول، س ره

3) البرزخ فی اصطلاح حکمة الإشراق هو الجسم کما هو واضح لمن نظر إلیها- لا ما هو المشهور عند أهل الشرع و الذوق و غیرهما و هو المتوسط بین الأمرین ذو حظ من الجانبین کالمثل المعلقة، س ره

4) . 348 قال الشارح العلامة أی کل رتبة من الشدة لها ما لا یحصی من النفوس لأنها غیر متناهیة و شدة نوریتها متناهیة إذ فوقها الأنوار القاهرة و هی أشد نوریة منها و إذا تناهت الشدة دون النفوس لزم أن یکون بإزاء کل رتبة من الشدة نفوس غیر متناهیة و إذا کان کذا فلا یمکن التمیز أصلا بین النفوس التی لکل رتبة ثم أورد بأنه لا یلزم من تناهی شدة نوریة النفوس و انحصارها بین طرفی إفراط و تفریط أن لا یقبل الرتب الغیر المتناهیة کما لا یلزم من انحصار المزاج الإنسانی و غیره من الحیوانات بین طرفی إفراط و تفریط کون الأمزجة متناهیة بل هی غیر متناهیة مع انحصارها بین حاصرین- کذلک شدة نوریة النفوس یجوز أن یکون مع کونها متناهیة ذات رتب غیر متناهیة کاشتمال زمان و خط متناهیین علی آنات و نقط غیر متناهیة و حینئذ یلزم أن یکون لکل رتبة من الشدة نفس واحدة لا نفوس و لا استحالة فیه فضلا عن کونها غیر متناهیة- و دفع بأنه لقائل أن یفرق بین رتب الشدة و بین نقط الخط و آحاد الأمزجة بأن الرتب علی تقدیر أزلیة النفوس الغیر المتناهیة یکون بالفعل بخلاف النقط و الأمزجة فإنها و إن أخرجت إلی الفعل غیر متناهیة لکنها لم توجد معا و علی هذا یلزم فی الرتب انحصار ما لا یتناهی بین حاصرین و لا یلزم فی النقط و الأمزجة، س ره

عارض غریب فإنها لیست فی عالم الحرکات حینئذ فلما لم یکن کثرتها و لا وحدتها قبل تصرف الأبدان فلا یمکن وجودها.

أقول فیه نظر من وجوه
الأول أنه یرد علی إبطال الشق الثانی

أنا لا نسلم أنها متحدة نوعا بمعنی أنها أفراد لنوع واحد متمایزة فی الوجود بل هی بأجزاء شی‌ء واحد وحدة عقلیة أشبه منها بأفراد ماهیة واحدة وحدة نوعیة و المستند أن الجواهر العقلیة- عند بعض الفلاسفة الکاملین وجودات محضة بلا ماهیة و تلک (1)الوجودات متفاوتة بالأشد و الأضعف و معنی الأشد هو کون الوجود بحیث کأنه یشتمل علی أمثال ما فی الأضعف و یترتب علیه أضعاف ما یترتب علی الفرد الضعیف فهذه النفوس قبل نزولها فی الأبدان متمایزة بجهات (2)

قلت لا مخالفة بینهما فإن الوجودات النفسیة إذا کانت تمایزها بنفس ذواتها الوجودیة- و نفس ذواتها ناشئة من الجهات الفاعلیة فتمایزها ظلال تلک الجهات و بالحقیقة النفوس المتخالفة بحسب الباطن کینونتها قبل نزولها فی الأبدان کینونة الجواهر العقلیة و الجهات الفاعلیة أسماؤه تعالی و صفاته و یمکن أن یکون المراد بالجهات الفاعلیة أنفسها فإن المجردات جهات فاعلیته تعالی لما دونها و حیثیات إفادته لرقائقها فیکون بمنزلة قولنا متمیزة بذواتها و التمیز بالجهات الفاعلیة و القابلیة فی عالم الصورة کعکسی إنسان و شجر فی المرآت الواحدة و کعکوس الإنسان الواحد فی المراء المختلفة صغرا و کبرا و صفاء و کدورة و استقامة و اعوجاجا، س ره

و حیثیات عقلیة متقدمة علی أکوانها الطبیعیة بالذات

1) حاصله أنه کما أن الجواهر العقلیة متفاوتة بالشدة و الضعف کذلک النفوس بل تفاوتها عین تفاوتها لأن الکینونة السابقة للنفوس هی بعینها کینونات الجواهر العقلیة، س ره

2) إن قلت جعل التمیز أولا بالشدة و الضعف بل بذواتها المختلفة کالوجودات و التشخصات الحقیقیة فإن الشدة و الضعف کالتقدم و التأخر مقومات للوجودات و هاهنا بالجهات الفاعلیة فکیف التوفیق.

لا بعوارض قابلیة لاحقة لماهیاتها و إلیه الإشارة

بقوله ص: نحن السابقون اللاحقون

و قوله ص: کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین.

و الثانی أنه یرد علی إبطال الشق الأول

أنا لا نسلم لزوم ما ذکرتم إن أرید بالإدراکات الإدراکات المتوقفة علی الآلات و إن أرید بها الإدراکات الغیر المتوقفة علی الآلات فلزومه مسلم و لا نسلم عدم اشتراک الکل فیها أ لا تری أنها اشترکت (1)فی العلم (2)

ُ و فی الحدیث: المؤمن مرآت المؤمن

فکل یقول بتوحیده و صفاته العلیا و أسمائه الحسنی علی وتیرة واحدة و لو تراءی اختلاف ففی نشأة الصورة بحسب العبارات و فی الأسماع و کلامنا فی مقام التعقل و من لم یشترک معهم فی هذه المعارف فلأجل عدم تحقق الموضوع فیهم لا أن الموضوع متحقق و لکنه مختلف بل إن کنت ذا قلب متوقد- لدریت أن الصفات التی بشرکة القوی أیضا لها جهة وحدة و وفاق و إن کان لها جهة کثرة و خلاف بالقوابل أو بشدة و ضعف مع أن ما به الاختلاف فیهما عین ما به الاتفاق- فإن حالة البسط التی یحصل لک أو حالة القبض بعینهما مثل ما لأبناء نوعک بل حالات جوعک و عطشک و شبعک و ریک مثلا موافقة لما یحصل لأبناء جنسک فضلا عن أبناء نوعک- و هذا أحد وجوه قول القائل کل شی‌ء فیه معنی کل شی‌ء، س ره

بذواتها و فی إدراک کثیر من الأولیات الغیر المتوقفة علی الآلات.

1) فیه أن اشتراکها فی العلم بذاتها علی ما یریده المورد هو اشتراکها فی مفهوم أن لها علما بذاتها و علی ما یریده المستدل أن یکون کل نفس تدرک من ذاتها شخص ما یدرکه غیرها بالعلم الحضوری و من البدیهی أن ذلک غیر مشترک بین النفوس، ط مد

2) هکذا قال العلامة فی شرح حکمة الإشراق و المصنف فی حواشیها و الظاهر أنه مصادرة علی المطلوب لأن علمها بذواتها عین ذواتها لأنه حضوری فذواتها فی الواقع إن کانت متکثرة مختلفة کانت علومها بذواتها کذلک و إن کانت واحدة کان علمها کذلک مشترکا فیه اللهم إلا أن یحمل علی العلم بمفهوم ذاتها علما حصولیا و حینئذ یکون من قبیل العلم بالأولیات و یمکن الجواب بأن المراد أن علمها الحضوری بذواتها واحد مشترک فیه بمعنی أن تلک الذات المعراة عن الغرائب المشار إلیها فی کل واحدة بأنا- المعلومة بحضورها بذاتها المعبر عنها بالعلم بذاتها واحدة فإن تلک الذات الغیر المغفول عنها للکل علی کل حال واحدة و تلک الحالة الوجدانیة الحاصلة لزید مثلا متفقة فی جمیع بنی نوعه ثم إنه یمکن أن یترقی عن إدراک الأولیات و الذات و یقال هذه النفوس فی مقام العاقلة واحدة و لا سیما علی القول باتحاد العاقل و المعقول فإن معقولها الکلی- کالبیاض الکلی الصرف واحد و لو وجد فی ألف عقل و نفس إذ لا میز فی صرف الشی‌ء- و هکذا فی باقی الکلیات التصوریة و التصدیقیة من العنوانات المطابقة لنفس الأمر- و لهذا کل من جاء من لدن آدم إلی الخاتم ص من أهل الحق دینهم واحد و اعتقادهم فارد قلوبهم کمراء متعاکسة متصورة کل بما فی الأخری بعد ما ولت وجوهها شطر قبلة واحدة قال الله تعالی أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ

و لعلک تقول إذا اتحدت النفوس کان جمیع الآلات لذات واحدة فتکون تلک الذات مدرکة لجمیع المدرکات بجمیع الآلات فکان کل أحد منا یدرک ما یدرکه الآخر فیدرک الکل أقول (1)

و أیضا لم یسلم التکثر و لو قبل الاتحاد بمقام العقل فإن الاتحاد فی عالم الطبیعة- لا ینافی جهل بعض الأدراک الجزئیة لبعضها علی الآخر کما قال و الاتحاد بحسب کل نشأة إلخ و أنه کیف یقاس إلخ 351 ثم إنه نقل عن العلامة الدوانی أنه قال فی شرح الهیاکل- إن أرید بالحیثیة هاهنا التقییدیة فلا یصح کونها من حیث تلک الآلات مدرکة لکون المقید بها من حیث هو مقید أمر اعتباری و علی تقدیر وجوده فیکون المقید بکل آلة غیر المقید بالآلة الأخری بالذات لأن القید فی الحیثیة التقییدیة بمنزلة الجزء فیکون المرکب من الذات و کل قید مغایرا للمرکب منه و من قید آخر تغایرا بالذات فتتغایر النفوس بالذات و قد فرضت متحدة و إن أرید بالحیثیة التعلیلیة فلا ینافی الاتحاد فی الإدراک ضرورة أن الأفاعیل المختلفة لا ینافی وحدة الفاعل و ذلک کالنفس تدرک المحسوسات المختلفة بآلات متغایرة و مع ذلک هو المدرک لجمیعها و أجاب المصنف قدس سره فی تلک الحاشیة بأنا نختار أن هذه الحیثیات تقییدیة فکثرت النفوس المحیثة بها لا علی وجه الترکیب الاعتباری و لا لأن تکون المقید بها من حیث هو مقید بها أمرا اعتباریا- بل المقید بکل قید أمر حقیقی متحد بقیده مغایر للمقید بقید آخر من جهة ذلک القید- و اتحاده به.

قوله فیتغایر النفوس بالذات.

قلنا نعم و لکن فی نشأة الآلات البدنیة بحسب تقییدها الذاتی بتلک الآلات.

و قوله و قد فرضت متحدة.

قلنا نعم و لکن لا فی هذه النشأة بل فی نشأة سابقة عقلیة هی نشأة ما قبل الطبیعة- و هی بعینها نشأة ما بعد الطبیعة انتهی و هو مؤید لما ذکرناه فتفطن، س ره

کلامنا فی اتحاد النفوس قبل الأبدان لا فی اتحادها عند التعلق بالأبدان

1) هکذا فی حاشیته علی حکمة الإشراق أیضا أقول قد علمت أن کلام الشیخ الإشراقی فی اتحاد النفوس عند التعلق بالأبدان فینفی الاتحاد عند التعلق و یثبت التکثر حتی یفرع علیه أنها لو کانت قبل التعلق متحدة ثم تکثرت بعده لزم التجزی و الانقسام- فإذا سلمتم التکثر عند التعلق تم کلامه و لا بحث لکم معه إلا أن یقال لما نفی الشیخ قدس سره الاتحاد عند التعلق مطلقا أراد المصنف قدس سره إثبات الاتحاد فی الجملة- عند التعلق الصوری حین صیرورتها روحانیات البقاء عند اتحادها بالعقل و فی مقام عقلیتها بالفعل بحمل قبلیة الأبدان فی کلامه علی القبلیة الدهریة بقرینة قوله و فی النشأة العقلیة تکون عند استکمالها متحدة بالعقل المفارق و هذا القدر یکفی فی منع بعض مقدمات الشیخ قدس سره.

و الاتحاد بحسب کل نشأة یخالف الاتحاد بحسب نشأة أخری و لا شبهة لأحد فی أن نشأة التعلق بالبدن غیر نشأة التجرد عنه کیف و النفوس فی هذه النشأة البدنیة صارت بحیث ترتبط و یتأحد کل واحدة منها بالبدن اتحادا طبیعیا یحصل منهما نوع طبیعی حیوانی و فی النشأة العقلیة یکون عند استکمالها متحدة بالعقل المفارق کما علیه أفضل الأقدمین فکیف یقاس اتحاد النفوس فی عالم العقل و الجمعیة باتحادها فی عالم الأبدان- و عالم التفرقة فی الجواز و عدمه و لو جاز اتحاد النفوس فی عالم الأبدان لجاز اتحاد الأبدان بعضها ببعض لأن البدن لا یتشخص إلا بالنفس و الحاصل أن إدراک الشی‌ء بآلة متقوم بتلک الآلة فإدراکات النفوس لما کانت بالآلات کانت مدرکة من حیث تلک الآلات فلا یلزم أن یکون مدرکاتها من حیث حصولها بآلات أخری مدرکة لذاتها من حیث ذاتها و لا لذاتها من حیث لها آلات أخری غیر الآلات التی بها أدرکت تلک الإدراکات و المدرکات.

الثالث أن قوله لا یتصور وحدتها

لأنها لا تنقسم بعد ذلک فیه أن الوحدة تکون علی وجوه شتی کالعقلیة و النوعیة و العددیة و المقداریة و لکل وحدة کثرة تقابلها- و لیس کل وحدة تقابلها کل کثرة فإن موضوع الوحدة العقلیة قد یکون بعینه موضوع الکثرة العددیة و کذا موضوع الواحد بالطبع قد یکون کثیرا بالأجزاء و قد علمت أیضا فیما سبق أن العقل البسیط کل الأشیاء المعقولة فکذلک فیما نحن فیه فإن النزول من نشأة العقل إلی نشأة الأبدان یقتضی تکثیر الواحد و الصعود من هذه النشأة

إلی نشأة العقل یقتضی توحید الکثیر و لیس تکثیر الواحد و لا توحید الکثیر منحصرا فیما یتعلق بالمقادیر و الأجرام کما ذکره حتی یلزم کون النفوس متقدرة جرمیة.

و منها أیضا ما ذکره فی ذلک الکتاب

و هو أنها لو کانت موجودة قبل الأبدان فلم یمنعها حجاب و لا شاغل عن عالم النور المحض و لا اتفاق و لا تغیر فی ذلک العالم فتکون کاملة فتصرفها فی البدن یقع ضائعا ثم لا أولویة لتخصیص بعضها ببدن و الاتفاقات إنما هی فی عالم الأجسام و لیس فی عالم النور المحض اتفاق یخصص ذلک الطرف و ما یقال إن المتصرفات فی الأبدان یسنح لها حال موجب لسقوطها عن مراتبها کلام باطل إذ لا تجدد فیما لیس فی عالم الحرکات و التعلقات.

أقول قد ذکرنا فی تعالیقنا علی حکمة الإشراق جوابا عن هذه الحجة أن للنفوس (1)

و أیضا إجراؤه قاعدة الإمکان الأشرف فی الأنوار القاهرة و إثباتها بثبوت الأنوار الأسفهبدیة أدل دلیل علی أنه یقول إن کینونتها السابقة کینونتها إذ الممکن الأشرف و الأخس لا بد أن یتوافقا فی الماهیة و إلا لم یلزم من إمکان الأخس إمکان الأشرف، س ره

کینونة فی عالم العقل و کینونة فی عالم الطبیعة و الحس و کینونتها هناک تخالف کینونتها هاهنا و هی و إن کانت هناک صافیة نقیة غیر محتجبة و لا ممنوعة عن کمالها العقلی النوعی و لکن (2)

أیضا نکتتان أخریان تدوران فی خلدی فی باب هبوط النفس إحداهما أنها أهبطت لتصیر ذات مملکة إذ لم تکن هناک مملکة لها کما لم یکن لها وجود إلا تبعا فلم تکن لها ماهیة حتی یضاف إلیها شی‌ء فضلا عن مادة کما حقق أن العقول لا ماهیة لها أو أنها مندکة الآنایات بخلافها هاهنا لمکان المادة التی هی مناط واقعیة العدم و بروز الماهیة- و مثار الإمکان الاستعدادی و الأنانیة فأضیف إلیها مملکة و سلطنة بعد أن لم تکن شیئا مذکورا و ثانیتهما أنها کانت هناک نورا و شفافا فلم تکن قابلة للعکوس البهیة و الصور السنیة فأهبطت إلی هذا العالم لتقبل العکوس بسبب علوق الجسم المظلم بها کما یلصق الزیبق بظهر المرآت لتقبل الصور و تتمکن فیها و إلی هذه العلل الغائیة و نحوها أشار قدس سره بقوله بل لحکمة جلیلة إلخ، س ره

قد بقی لها کثیر من الخیرات التی لا یمکن تحصیلها إلا

1) أقول لعل مراد الشیخ قدس سره نفی الکینونة السابقة للنفس بما هی نفس و بما هی هویات متعددة لا بما هی عقل کیف و الأنوار حتی الأنوار العرضیة عنده حقیقة واحدة بسیطة و عالمنا الأدنی ظلال العالم الأعلی.

2) و هی مثل تعلم الأسماء التشبیهیة کما کانت متعلمة بالأسماء التنزیهیة عند کینونتها العقلیة و جامعیتها لمظاهر هذه کمظاهر تلک کالحیوانیة و الملکیة و غیرهما و هی تعلم أسماء الأشیاء فلو لم تهبط لم تصر هیکلا للتوحید و مجمعا للکمال الأتم أو مظهرا لاسم الله الأعظم و لم ینته إلیها کل التعالیم و لم تتخط کل الأقالیم 353 و لذا قال المعلم لم یضرها هبوطها إلی هذا العالم شی‌ء 353 و قال الشیخ العربی من تمامیة العالم وجود النشأة الناقصة فیه.

بالهبوط إلی الأبدان و الآلات بحسب الأزمنة و الأوقات و فنون الاستعدادات فتصرفها فی الأبدان الجزئیة بعد کینونتها فی المقامات الکلیة لا یقع ضائعا کما زعمه بل لحکمة جلیلة لا یعلمها إلا الله و الراسخون فی العلم.

ثم العجب أن هذا الشیخ و کثیرا ممن یسلک طریقه قائلون بارتقاء بعض النفوس فی هذا العالم إلی عالم النور المحض و العقل الصرف من غیر استلزام تجدد و إیجاب- و استیجاب سنوح حالة تجددیة فی ذلک العالم کما هو الأمر المحقق عند العارف فکیف ینکر (1)هبوطها من ذلک العالم إلی هذا العالم من غیر لزوم تجدد و تغیر هناک- و حال الإعادة کحال الابتداء من غیر فرق فی صعوبة الدرک و غموض الفهم و دقة المسلک- و من هان علیه التصدیق باتصال بعض المتصرفات فی الأبدان بعالم العقل البری‌ء عن السنوح و التجدد فلیسهل علیه الإذعان بانفصالها عن ذلک العالم و اتصالها بالأبدان و کل


1) أقول کما ذکرناه فی الحاشیة السابقة أن الشیخ قدس سره ینکر الکینونة السابقة للنفوس بما هی نفوس و بما هی هویات متکثرة لا بما هی عقل کذلک ینکر هبوطها بما هی عقل لا بما هی نفس إذ العقل لیس له حالة منتظرة فلا یجوز علیه النقل و التحول- و معنی الهبوط فی الحقیقة أن الرقائق التی فی عالمنا الأدنی لما کانت من سنخ الحقائق التی فی العالم الأعلی و ظلال و وجوه لها و وجه الشی‌ء هو الشی‌ء بوجه ضعیف- کانت کینونتها فی العالم الأدنی کینونة الحقائق فیه بلا تجاف لها عن مقامها کما أن معنی ارتقاء الرقائق کینونة الحقائق فی ذلک المقام الشامخ الإلهی و اتصال تلک بهذه و ملاک الاشتباه و مثار الغلط فی الهبوط و النزول و السقوط و نحوها حملها علی التجافی عن المقام مع أن حقائقها لیست إلا الإفاضة و حقیقة الإفاضة لیست إلا صدور الشی‌ء عن الشی‌ء بحیث لا ینقص فی فیضانه عنه بشی‌ء و لا یزید فی رجوعه إلیه علی کماله شی‌ء- فالهبوط و الرجوع بهذا المعنی لا ینکرهما أحد فضلا عن الشیخ کیف و الشرع و الذوق و الوجدان و البرهان کلها مصدقة بصحتهما و ألسنتهم مشحونة منهما، س ره

ما یصحح أحد الأمرین من البدو و الإعادة یصحح الأخری و لهذا کثیرا ما وقع فی الکتاب الإلهی إثبات الإعادة بثبوت البدایة کقوله تعالی کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ.

و اعلم أن حکایة هبوط النفس الآدمیة من عالم القدس موطن أبیها المقدس إلی هذا العالم موطن الطبیعة الجسمانیة التی کالمهد و موطن النفس الحیوانیة التی هی بمنزلة أمها مما کثرت فی الصحف المنزلة من السماء و مرموزات الأنبیاء و إشارات الأولیاء و الحکماء الکبراء ففی القرآن العزیز ذکر هبوط النفس و صعودها فی آیات کثیرة کقوله تعالی لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ و کقوله تعالی فی حکایة آدم و هبوطه من عالم الجنان قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ و قوله تعالی قالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلی حِینٍ و قوله تعالی أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ إلی قوله ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ و قوله تعالی إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا و قوله تعالی کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ فَرِیقاً هَدی وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلالَةُ

و فی الحدیث النبوی: الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة

إشارة إلی تقدم وجودها فی معادن ذواتها من العقول المفارقة التی هی خزائن علم الله و کیفیة هذا التقدم فی الوجود کما حققناه و وجهناه من أن للنفوس کینونة عقلیة تجردیة کما أن لها کینونة تعلقیة و کما أن للأشیاء (1)الخارجیة الجزئیة ثبوتا فی القضاء السابق الإلهی- و هی هناک مصونة عن التغیر و المحو و الإثبات و هاهنا واقعة فی الکون و الفساد و المحو و الإثبات لقوله تعالی یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ یعنی اللوح المحفوظ عن التغیر و التبدل.

و فی کلام أمیر المؤمنین ع: رحم الله امرأ عرف من أین و فی أین و إلی أین

. فالأولی إشارة إلی حال النفس قبل الکون و الوسط إلی ما مع الکون و الآخر إلی


1) یعنی لا اختصاص للکینونة السابقة بالنفوس بل هی لجمیع الأشیاء إلا أنه لا استشعار لها إلا للنفوس إلا أن یدخلوا باب الأبواب، س ره

ما بعد الکون

و فی کلامه ع أیضا: و لیحضر عقله و لیکن من أبناء الآخرة فإنه منها قدم و إلیها ینقلب

و روی عنه ع أیضا فی ماهیة النفس و مبدئها و معادها

: اعلم أن الصورة الإنسانیة هی أکبر

(1)

، س ره

حجة الله علی خلقه و هی الکتاب الذی کتبه بیده- و هی مجموع صورة العالمین و هی المختصر من اللوح المحفوظ و هی الشاهد علی کل غائب- و هی الطریق المستقیم إلی کل خیر و الصراط الممدود بین الجنة و النار

. و قال معلم الفلاسفة أرسطاطالیس فی کتاب أثولوجیا فی فائدة هبوط النفس إلی هذا العالم ما معناه أنها لم یضرها هبوطها إلی هذا العالم شی‌ء بل انتفعت به و ذلک أنها استفادت من هذا العالم معرفة الشی‌ء و علمت (2)ما طبیعته بعد أن أفرغت علیه قواها- و تراءت أعمالها (3)و أفاعیلها الشریفة الساکنة التی کانت فیها و هی فی العالم العقلی


1) فإن الله تعالی جعلها مثالا لذاته و صفاته و أفعاله فمن ینکر ذاته المقدسة- المجردة عن کل التعینات التی لیست داخلة فیها و لا خارجة عنها فلینظر مثله الأعلی و آیته الکبری و هو النفس و لا سیما ما هی بالفعل منها فإنها مجردة عن کل التعینات- و لهذا تشیر إلی کل منها بهو و إلی ذاته بأنا و لیست داخلة فی البدن و قواه بل و لا فی العالم و لا خارجة عنها و من ینکر صفاته العلیا و أسماءه الحسنی فلینظر جامعیة النفس للصفات التنزیهیة و التشبیهیة و من ینکر أفعاله تعالی فلینظر أفعال النفس و لا سیما إبداعه الکلیات و اختراعه الجزئیات المثالیة و إنشاءه الجزئیات المحسوسات بالذات- و غیر ذلک من عجائب آیات الأنفس ُ قال مولانا الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء: قد علم أولوا الألباب أن ما هنالک لا یعلم إلا بما هاهنا

2) أی ما طبیعة الشی‌ء بعد أن أفاضت علیه قواها و المراد بالشی‌ء المحسوسات- یعنی کما أن الملک لا تعرف الأکل و الشرب و الوقاع و أمثالها کذلک النفس حیث کانت فی ذلک المقام الشامخ الإلهی و عند کینونة العقلیة لم تکن تعرف شیئا من ذلک بهذا النحو الطبیعی المشهود للإنسان الطبیعی فهبطت إلی عالم الطبیعة و أفاضت علیه قواها حتی تعرف ما لم تعرف الملائکة و تصل إلی ما وصلوا و ما لم یصلوا إن ساعدها التوفیق- و صارت بالفعل فی جمیع مراتبها و لم تخلد إلی الأرض، س ره

3) إن للنفس أعمالا و أفعالا معنویة حقیقیة لا تظهر إلا بأفاعیلها التی فی البدن- لتطابق النشئات إذ الاستخلاف بالمولدة ظل الاستخلاف المعنوی الذی فی النفس- فإن کل نفس ترید أن تتشبه کل نفس به و تتخلق بأخلاقه فإن النفس جوهر شبیه بالنار- و التغذیة البدنیة ظل التغذیة الروحانیة بالمعارف و اتحاد العاقلة بها و التصویر بالمصورة- ظل تصویرها بالحقائق و هکذا فی سائر الصفات النباتیة و کذا إبصار النور مثلا ظل شهود الأنوار المفارقة القاهرة و استماع الکلمات الطیبة ظل استماع الکلمات القلبیة- و القدسیة و الواردات الإلهامیة و استشمام الروائح العطرة الفائحة ظل استشمام النفحات الربوبیة و هکذا فی سائر الصفات الحیوانیة فلو لم تظهر هذه الصفات الطبیعیة و لم تصر واقعة تحت الإحساس لم تعرف الأفاعیل و الصفات المعنویة الکامنة فی المقام العقلی- علی ما هی علیه وجه آخر هو أن یراد کمالات العقل الفعال فمعنی کلامه أنها هبطت لأن یحصل لها الوجود الرابطی الذی للعقل الفعال بها و یصیر عقلا فعالا فی الصعود بإزاء ما فی النزول و یحصل للمتجلی علیه ما للمتجلی و لو لا الفعل لم یکن هذا و لم یصدق أنه غایة الفعل، س ره

فلو لا أنها ظهرت أفاعیلها و أفرغت قواها و صیرتها واقعة تحت الإبصار لکانت تلک القوی و الأفاعیل فیها باطلا و لکانت النفس تنسی الفضائل و الأفعال المحکمة المتقنة إذا کانت خفیة لا تظهر و لو کان هذا هکذا لما عرفت قوة النفس و لا شرفها و ذلک أن الفعل إنما هو إعلان القوة الخفیة بظهورها و لو خفیت قوة النفس و لم یظهر لفسدت و لکانت کأنها لم تکن انتهی کلامه و فی أقوال الحکماء الأقدمین إشارات لطیفة و رموز شریفة إلی هبوط النفس من ذلک العالم و صعودها و حکایات مرشدة إلی ذلک منها قصة (1)سلامان و أبسال و منها قصة الحمامة المطوقة المذکورة فی کتاب کلیله و دمنه"- و منها حکایة حی بن یقظان" و للشیخ الرئیس" قصیدة فی السؤال عن علة هبوط النفس أولها

هبطت إلیک من المحل الأرفع‌ورقاء ذات تعزز و تمنع

(2)

و قوله بذات الأجرع أی فی أرض ذات الأجرع و الأجرع المکان الواسع و الأرض- ذات الحزونة أو الکثیب جانب منه رمل و جانب حجارة و المراد بها عالم العقل الواسع الشامخ و فی کلامه إشارات إلی لطائف منها أنه أشار إلی أنها صارت آدم" بسبب هبوطها بعد ما کانت ملکا فإن عدد الهاء و المیم عدد آدم" کما فی قوله تعالی یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ و منها أنه أشار إلی جامعیتها لمراتب الغیوب و الشهادة فإن الهاء حلقیة و المیم شفویة فأخذ أول الحروف و آخرها و ظاهرها و باطنها تنبیها علی جامعیة تلک الکلمة التامة الآدمیة لکل الحروف التکوینیة و منها أن المیم إشارة إلی الملک بالضم و السلطنة و الهاء إشارة إلی إضافتها- فإن الهاء کما قرر الشیخ" فی الرسالة النیروزیة" حرف إضافته تعالی فإن مجالی إضافته و إشراقه خمسة و فی قوله علقت بها ثاء الثقیل إشارة إلی أنها کلما توغلت فی الهبوط- توغلت فی الکثرة و الخمسة تصیر خمسمأة و الهاء ثاء فإن الهاء و النون و الثاء حقائقها واحدة و تتفاوت بالترفع و التنزل فحیث کانت النفس فی عالم الجبروت کانت کثرتها ضعیفة و فی الملکوت متوسطة و فی الناسوت قویة، س ره


1) و القصة بتفصیلها مذکورة فی النمط التاسع من شرح الإشارات" للمحقق الطوسی" قدس سره، س ره

2) و منها ُ حتی إذا اتصلت بهاء هبوطها عن میم مرکزها بذات الأجرع عقلت بها ثاء الثقیل فأصبحت بین المعالم و الطلول الخضع

کل ذلک یفید أن للنفس کینونة قبل البدن و وجودا فی العالم الشامخ الإلهی- و أن لها عودا و رجوعا إلی ما هبطت منه و طلوعا لشمس حقیقتها و کواکب قواها من مغربها إما مشرقة مستقیمة و إما منکسفة منکوسة مکدرة و قوله قدس سره و ما یقال إن المتصرفات فی الأبدان یسنح لها حال موجب لسقوطها عن مراتبها إلی آخره قلت فی الحواشی إن سقوط النفس عبارة عن صدورها عن سببها الأصلی و نزولها عن أبیها المقدس العقلی و الحال (1)التی توجب سقوطها عن ذلک العالم شئون فاعلها و جهات علتها و حیثیاتها و قد وقع التنبیه سابقا علی أن المعلولات النازلة الصادرة


1) أی الحال التی توجب صدورها هی الجهات الفاعلیة کالأسماء و الصفات عند العرفاء و کالإشراقات و المشاهدات فی العقول الطولیة للطبقة المتکافئة من العقول- و کنفس هذه لأصنامها المثالیة و المادیة عند الإشراقیین و کالجهات الثلاث فی کل واحد من العقول العشرة و هی الوجوب و الوجود و الإمکان أو النور و الظل و الظلمة أو تعقل مبدئه و تعقل وجوده و تعقل إمکانه إلی غیر ذلک من العبارات عند المشاءین- و لما کانت الجهات الفاعلیة فی غالب الأمر کمالات و حسنات و قد ذکر الکمل من عباد الله تعالی تأسیا به إن موجب السقوط هو الخطیئة فی أبینا آدم ع تصدی لتحقیق ذلک بقوله و قد وقع التنبیه إلخ، س ره

عن فواعلها إنما صدرت عنها بجهاتها (1)و لوازمها الإمکانیة و نقائصها و إمکاناتها و فقر ذواتها إلی جاعلها التام القیومی و یعبر عن بعض تلک النقائص بالخطیئة المنسوبة إلی أبینا آدم و عن صدور النفوس (2)عنها بالفرار من سخط الله و ذلک لیس إلا ما یقتضیه الحکمة فی ترتیب الوجود فإن النور الأنقص لا تمکن له فی مشهد النور الأشد أ لا تری أنک إذا أردت أن تنظر فی مسألة إلهیة شدیدة الغموض لم تحکمها بعد و توغلت فیها توغلا قویا یکل ذهنک قبل أن یحصل لک ملکة الرجوع إلیها و یکون سریع الانصراف منها إلی شغل آخر من الأمور الدنیة فرارا من أن یحترق دماغک من استیلاء


1) أی لجهات تلک الفواعل و لوازمها لا لجهات تلک المعلولات و لوازمها الإمکانیة- بناء علی أن الإمکان مناط الحاجة فهو موجب الصدور و مهیؤه إذ لا بد أن یکون تلک الجهة متقدمة حتی یصدق أن الخطیئة صارت موجبة للسقوط فبین أنه نبه علی المعلول الدانی لا بد أن یستند إلی الجهة الدانیة و العالی إلی الجهة العالیة کما أن العقل الثانی- یستند إلی وجوب العقل الأول و نفس الفلک الأطلس إلی وجوده و جسمه الذی هو المعلول النازل إلی إمکانه أی وجوده بما هو ممکن و المراد بالخطیئة الخطیئة التکوینیة إذ قد تقرر أن الأمر و النهی کما یکونان تشریعیین کذلک یکونان تکوینیین- و هی النقیصة الإمکانیة و إلا فلم یکن هناک تکلیف تشریعی فلو لم تکن تلک الجهة الفاعلیة التی هی النقیصة لم یصدر الجسم فهکذا لو لم تکن الجهة الإمکانیة فی الإنسان الجبروتی لم یصدر الإنسان الطبیعی الناسوتی فبمقتضی تطابق العوالم و انحفاظ الذاتیات و اتحاد الرقائق مع الحقائق ضربا من الاتحاد کان ذلک الإنسان الطبیعی فی المقام الشامخ الإلهی و هو عالم العقل لکینونة حقیقیة فیه ثم سقط من جهة الخطیئة- و النقیصة فی هذا المقام السافل بل أسفل السافلین و عبارته فی الحواشی علی أن المعلولات النازلة إنما تصدر من عللها بواسطة جهات نقائص تلک العلل و إمکاناتها انتهی و یمکن أن یراد بالخطیئة إضافة الوجود إلی الماهیة و بالشجرة التی فی الکتاب الإلهی شجرة الکثرة التی هی الماهیات إذ لو لم تکن تلک الماهیات و التعینات لم یضف الوجود إلیها و لم یحصل بینونة و بعد، س ره

2) فالمراد الفرار من قهر الله فإنه یقهر نوره أنوارها کما یقهر نور الشمس فی النهار أنوار الکواکب فکما لا ظهور لها إلا فی اللیل فکذلک لا ظهور للأنوار الأسفهبدیة فی ساحة ظهور نور الأنوار بل یبهرها فتفر إلی ظلم لیالی المواد من قهر الله الواحد القهار متمنیة للظهور و إن استسمنت ذوات أورام، س ره

ظهورها العقلی کما یستولی نور الشمس علی أعین الأخافیش

و إلیه الإشارة فی الحدیث النبوی: إن لله سبعین (1)حجابا من نور لو کشفها لأحرقت سبحات وجهه کل ما انتهی إلیه بصره

و الحکماء ذکروا وجوها عدیدة علی طریق الرمز و الإشارة تشیر إلی علة هبوط النفس.

فمن أقوال الفلاسفة المتقدمین ما ذکره أنباذقلس و هو أن النفس کانت فی المکان العالی الشریف فلما أخطأت سقطت إلی هذا العالم و إنما صارت إلی هذا العالم فرارا من سخط الله إلا أنها لما انحدرت إلی هذا العالم صارت غیاثا للنفوس التی قد اختلطت عقولها.

و منها قال أفلاطون الربانی فی کتابه فاذن علة (2)هبوط النفس إلی هذا العالم سقوط ریشها فإذا ارتاشت ارتفعت إلی عالمها الأول.

و منها ما قال هو أیضا فی کتابه الذی یدعی طیماوس إن علة هبوط النفس إلی هذا العالم أمور شتی و ذلک أن منها ما أهبطت لخطیئة أخطأتها و إنما هبطت إلی هذا العالم لتعاقب و تجازی علی خطایاها و منها ما أهبطت لعلة أخری غیر أنه اختصر فی قوله و ذم هبوط النفس و سکناها فی هذه الأجسام.

و قال فی موضع آخر من کتاب طیماوس إن النفس جوهر شریف سعید و إنما


1) هکذا نقل قدس سره فی الحواشی أیضا و قد نقل فی کثیر من کتب العرفاء و الحکماء أن لله سبعین ألف حجاب من نور و سبعین ألف حجاب من ظلمة إلخ و لعل ما ذکره أیضا مأثور و النکتة فی العدد أنه قد ورد أن لکل آیة سبعة أبطن و قد مر أن للنفس سبع مراتب و الکرات التسع مع عالم العناصر عشرة و من ضرب السبعة فی العشرة یحصل سبعون ثم إن کلا منها مظهر ألف اسم لله تعالی و الحجب النوریة هی الوجودات و الظلمانیة هی الماهیات لها و ربما یحمل الحجب النوریة علی الموجودات- الروحانیة و الظلمانیة علی الموجودات المادیة، س ره

2) أی علة کونها موجودا هابطا نازلا و بالجملة نفسیتها لأن الهبوط عین ذاتها الوجودیة فی هذه المرتبة و إن لم تکن عین ماهیتها المشترکة بین مقامیها الأمری و الخلقی ضعف وجودها إذ لولاه لم تکن معلولة صادرة بل عین المصدر الذی هو العقل فإذا ارتاشت بجناحی العلم و العمل و قوی وجودها صارت عقلا، س ره

صارت فی هذا العالم من فعل الباری الخیر فإن الباری لما خلق هذا العالم أرسل إلیه النفس و صیرها فیه لیکون العالم ذا عقل لأنه لم یکن من الواجب إذا کان هذا العالم متقنا فی غایة الإتقان أن یکون غیر ذی عقل و لم یکن ممکنا أن یکون العالم ذا عقل و لیست له نفس فلهذه العلة أرسل الباری تعالی النفس إلی هذا العالم و أسکنها فیه ثم أرسل نفوسنا و أسکنها فی أبداننا لیکون هذا العالم تاما کاملا و لئلا یکون دون ذلک العالم فی التمام و الکمال فینبغی أن یکون فی العالم الحسی من أجناس الحیوان ما فی هذا العالم العقلی.

و منها ما قاله أرسطاطالیس فی مواضع کثیرة من کتابه فی معرفة الربوبیة من ذلک قوله الطبیعة (1)ضربان عقلیة و حسیة و النفس إذا کانت فی العالم العقلی کانت أفضل و أشرف و إذا کانت فی العالم الحسی کانت أخس و أدنی من أجل الجسم الذی صارت فیه و النفس و إن کانت عقلیة و من العالم الأعلی العقلی فلا بد أن ینال من العالم الحسی شیئا و تصیر فیه لأن طبیعتها متلاحمة للعالم العقلی و العالم الحسی و لا ینبغی أن تذم النفس أو تلام علی ترک العالم العقلی و کینونتها فی هذا العالم لأنها موضوعة بین العالمین جمیعا و إنما صارت النفس علی هذه الحال لأنها آخر تلک الجواهر الشریفة الإلهیة- و أول الجواهر الطبیعیة الحسیة و لما صارت مجاورة للعالم الحسی لم تمسک عنه فضائلها بل فاضت علیه قواها و زینته بغایة الزینة و ربما نالت من خساستها ذلک إلا أن یحذر و یحترز.

و من ذلک قوله فی موضع آخر إن النفس الشریفة و إن ترکت عالمها العالی


1) کثیرا ما یطلق الطبیعة علی الماهیة النوعیة للشی‌ء فکأنه قال لکل ماهیة نوعیة جوهریة فرد عقلی و أفراد حسیة مادیة و یمکن أن یراد بالطبیعة الحسیة المبدأ الأول للحرکة و السکون الذاتیتین کما هو المشهور و بالطبیعة العقلیة الفرد العقلی المذکور کما قال شیخ الإشراق قدس سره و طبیعة کل شی‌ء إذا أخذ غیر کیفیاته و فی بعض النسخ عن کیفیاته فهو النور الذی یکون ذلک الشی‌ء صنمه و نقل فی شرح حکمة الإشراق عن یحیی النحوی أنه عرف الطبیعة بأنها قوة روحانیة ساریة فی الأجسام العنصریة- تفعل فیها التصویر و التخلیق و هی المدبرة لها و مبدأ حرکتها و سکونها بالذات- و تفعل لغایة ما إذا بلغت إلیها أمسکت، س ره

و هبطت إلی هذا العالم السفلی فإنها فعلت ذلک بنوع (1)استطاعتها و قوتها العالیة لیتصور الإنیة التی بعدها و لتدبرها و إن هی أفلتت من هذا العالم بعد تصویرها و تدبیرها إیاه- و صارت إلی عالمها سریعا لم یضرها هبوطها إلی هذا العالم شی‌ء بل انتفعت به و ذلک أنها استفادت من هذا العالم معرفة الشی‌ء و علمت ما طبیعته.

و منه قوله فی موضع آخر إذا فارقت النفس العقل و أبت أن یتصل به و أن یکون هی و هو واحدا اشتاقت (2)إلی أن تنفرد بنفسها و أن یکون و العقل اثنین ثم اطلعت إلی هذا العالم و ألقت بصرها علی شی‌ء من الأشیاء دون العقل استعادت الذکر حینئذ و صارت ذات ذکر فإن ذکرت الأشیاء التی هناک لم ینحط إلی هاهنا و إن ذکرت إلی هذا العالم السفلی انحطت من ذلک العالم الشریف.

و منه قوله فی موضع آخر فإن قال قائل إن کانت النفس تتوهم هذا العالم قبل أن ترده فلا یخلو أنها تتوهمه أیضا بعد خروجها منه و ورودها إلی العالم الأعلی فإن کانت تتوهمه فإنها لا محالة تذکره و قد قلتم إنها إذا کانت فی العالم الأعلی لا (3)تتذکر شیئا من هذا العالم البتةقلنا إن النفس و إن کانت تتوهم هذا العالم قبل أن تصیر فیه و لکنه تتوهمه بتوهم (4)عقلی.

و مما یدل أیضا من کلامه علی أن النفس کان لها وجود فی عالم العقل و وجود فی عالم الطبیعة و أن کلا من الوجودین غیر الآخر قول هذا الفیلسوف فی المیمر الثانی


1) أی قدرتها و اختیارها لا بنوع اضطرار فإنها فی اللاهوت عین القدرة و الاختیار- و کذا فی الجبروت لأنها مختارة فیه باختیار القادر المختار المحض بل بهذا النظر لا جبر هاهنا فتبصر، س ره

2) فیه إشارة إلی بعض النکات التی ذکرناها سابقا للهبوط، س ره

3) هذا حکم الواردین علی العالم الأعلی الصادرین عنه و هم الفائزون بالقدح المعلی المتمکنون عند ربهم الأعلی المستغرقون فی شهود جماله المقهورون تحت نور جلاله، س ره

4) أطلق التوهم من باب المشاکلة أی تدرک النار مثلا بحیث یسع کل النیران علما حضوریا أو حصولیا بحیث لا یشغله شأن عن شأن و لا یحجبه شی‌ء عن شی‌ء، س ره

فنرید الآن أن نذکر العلة التی بها وقعت الأسامی المختلفة علی النفس و لزمها ما یلزم الشی‌ء المتجزی المنقسم الذات فینبغی أن یعلم هل تتجزی النفس أم لا تتجزی- فإن کانت تتجزی فهل تتجزی بذاتها أم بعرض و إذا کانت لا تتجزی فبذاتها لا تتجزی أم بعرض فنقول إن النفس تتجزی بعرض و ذلک أنها إذا کانت فی الجسم فقبلت التجزئة بتجزی الجسم کقولک إن الجزء المتفکر غیر الجزء البهیمی و جزؤها الشهوانی غیر جزئها الغضبی فالنفس إنما تقبل التجزئة بعرض لا بذاتها و إذا قلنا إن النفس لا تتجزی- فإنما نقول ذلک بقول مرسل ذاتی و إذا قلنا إنها تقبل التجزئة فإنما نقول ذلک بقول مضاف عرضی و ذلک أنا إذا رأینا طبیعة الأجسام تحتاج إلی النفس لتکون حیة- و الجسم یحتاج إلی النفس لتکون منبثة فی جمیع أجزائه انتهی هذا الکلام. و قد تبین (1)

قلت قد دل مفهوم الشرط فی قوله إذا کانت فی الجسم علی أن لها کینونة لا فی الجسم و لا یقبل التجزئة حینئذ أصلا لا بالذات و لا بالعرض و هو معنی قوله بقول مرسل و یدل علیه قوله و إذا کانت لا تتجزی فبذاتها إلخ کما حمل المصنف أی بذاتها فقط لا تتجزی أم بعرض أیضا فمراد المعلم أنها حین لم تکن فی الجسم و هو کینونتها السابقة العقلیة لم تکن تتجزی لا بالذات و لا بالعرض و معنی قوله ذاتی أن عدم التجزئة بالقول المطلق ذاتی لها لا عرضی کالتجزئة و أشار المصنف قدس سره إلیه بقوله بذاته لا بالذات و لا بالعرض، س ره

منه أن النفس لها وجود لا یتجزی لا بالذات و لا بالعرض و هو وجودها العقلی و لها وجود یتجزی بالعرض بوجود الطبیعة و ظاهر أن الوجود الذی یتجزی و لو بالعرض غیر الوجود العقلی الذی لا یتجزی أصلا بذاته لا بالذات و لا بالعرض.

363 و قال فی موضع آخر منه إن العقل إذا کان فی عالمه العقلی لم یلق بصره علی شی‌ء من الأشیاء التی دونه إلا علی ذاته و إذا کان (2)فی غیر عالمه أی فی العالم الحسی


1) إن قلت لا دلالة لکلام المعلم علیه فإن مدلول کلامه أن النفس و إن کانت فی البدن لا تتجزی بذاتها و تتجزی بالعرض لآلات البدن نعم لو قال بقول مرسل بدون قوله ذاتی لدل علیه.

2) هذا الکلام من المعلم صریح فی أن کینونة العقل فی عالم الإبداع هی الکینونة السابقة للنفس و کینونة النفس فی عالم الکون هی الکینونة اللاحقة للعقل إذ العقل الذی فی عالم الحس هو النفس و هو الذی یصرح به المصنف قدس سره مرارا و یجمع به بین قدم النفس و حدوثها و هو الحق الذی لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه- و هو الذی نحن نزلنا التنزل و الهبوط و السقوط و أمثالها و مقابلاتها علیه، س ره

فإنه یلقی بصره مرة علی (1)

ُ این بخاک اندر شد و گل خاک شد و آن نمک اندر شد و گل پاک شد

. و قوله ألقی بصره علی ذاته أی علی ذاته و مقوم ذاته الوجودی فإن ما هو فی المفارقات لم هو، س ره

الأشیاء و مرة علی ذاته فقط و إنما صارت ذلک حال البدن- الذی صار فیه بتوسط النفس فإذا کان مشوبا بالبدن جدا ألقی بصره علی الأشیاء- و إذا تخلص قلیلا ألقی بصره علی ذاته فقط و العقل لا یستحیل و لا یمیل من حال إلی حال إلا بالجهة التی قلنا و أما النفس فإنها تستحیل إذا أرادت علم الأشیاء إلی آخر هذا الکلام و غیر ذلک من کلماته الشریفة تصریحا و تلویحا إلی أن للنفس کینونة قبل هذه النشأة و بعدها فی عالم العقل یظهر لک بالمراجعة إلیها و التأمل فیها.

ثم لا یخفی أن عادة الأقدمین من الحکماء تأسیا بالأنبیاء أن یبنوا کلامهم علی الرموز و التجوزات لحکمة رأوها و مصلحة راعوها مداراة مع العقول الضعیفة و ترؤفا علیهم و حذرا عن النفوس المعوجة العسوفة و سوء فهمهم فما وقع فی کلامهم أن النفس أخطأت و هبطت فرارا من غضب الله علیها فهم و أمثالهم یعلمون أن فی عالم القدس لا یتصور سنوح خطیئة أو اقتراف معصیة و لا یتطرق إلیه مستحدثات آثار الحرکات- بل عنوا بخطیئة النفس ما أشرنا إلیه من جهة إمکانها و حصولها عن مبدئها و نقصها (2)

قلت فیه وجهان أحدهما أن نقصانها و کونها بالقوة و عدم اتساعها إلا بعد حین- و نحوها باعتبار صورها العلمیة السابقة فی مراتب الألواح العالیة خطیئات طبیعیة بالحمل الأولی منشأ لهذه فی سجل المواد إذ قد تقرر أن للأشیاء ذواتها و صفاتها و أفعالها أکوانا سابقة و أن تلک العلوم فعلیات و ثانیهما أن هذه فی هذا العالم منشأ البعد للنفوس عن العقول فی السلسلة الصعودیة التی هی دار المقربین و عن الصور البهیة فیها التی هی مطلوبات أصحاب الیمین و الجنة التی خرج منها آدم بثلاثتها جنة الذات- و جنة الصفات و جنة الأفعال سواء کانت الأفعال الإبداعیة أو الاختراعیة و إن کانت غیر الجنة التی ترتقی النفوس إلیها بأقسامها کما سیأتی الفرق بین البرزخین النزولی و الصعودی و الغیبین الإمکانی و المحالی إلا أن العوالم متطابقة و النشئات کل منها یحاذی بما یوازنه و یوازیه و یماثله و یکافیه و ماهیتهما واحدة و وجودهما فیه أصل محفوظ و سنخ باق فإن ما به الامتیاز فی الوجود عین ما به اشتراک و لا سیما فی عوالم العقول- فإن جمیع ذلک فیها آکد و أقوی إذ أحکام الکثرة و الترکیب و التجسم و التقدر و الحرکة- بل أحکام السوائیة هناک مستهلکة فالعقول الصعودیة الحاصلة فی صراط الکمل التی هی ما إلیها سلوکهم هی العقول النزولیة التی هی وسائط جوده تعالی و إن غایرتها ببعض الوجوه فمنشأ البعد عن هذه الجنات التی هی فی السلسلة الصعودیة منشأ البعد عن التی فی النزولیة و إن شئت بدل البعد بالخروج أو الإخراج باعتبار الصلوح الفطری- و قوله فجریمتها الطبیعیة إلی قوله فالنفس منصرفة الوجه إلخ أکثرها إعادة للفقرة السابقة مع إشارة إلی أن هذا الذنب طبیعی و هذا الجرم تکوینی لا تشریعی و إن جاز کونه تشریعیا علی ما وجهناه و قوله و کونها عقلا بالقوة عطف علی نقص جوهرها کما قال آنفا أو کونها بالقوة، س ره


1) أی واقع فی التلوین و لم یتمکن فی مقام التمکین کما قال تعالی فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ و قوله للبدن أی بسبب البدن الذی صار مهبطا لنور العقل بواسطة النفس- فإنها رابطة البدن و قواه بالعقل کرابط الحادث بالقدیم فإذا کان مشوبا بالبدن أی الغالب علیه أحکام الطبیعة ألقی إلخ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ و من عرف نفسه فقد عرف ربه إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ و إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ.

2) إن قلت ما ذکر أن الخطیئة جهة إمکانها قد دریناها بما بینه سابقا أن منشأ سقوط النفس أی صدورها کباقی المعلولات النازلة هو الجهات الإمکانیة فی الفواعل- و قد مر بیانه فی الحاشیة و لکن لا ندری ما ذکره بقوله أو نقصانها إلخ و کذا قوله بعد کلمات و کونها عقلا بالقوة و أنه لا یتسع إلخ فإن هذه نفس السقوط و الخروج من الجنة فکیف یجعل خطیئة و جرما منشئا لها و هل هذا إلا تعلیل الشی‌ء بنفسه و أیضا هذه فی هذا العالم من خطیئاتها الطبیعیة و الخطیئات التی نسبت إلیها فی النوامیس أو فی الرموز- إنما هی فی العالم السابق علی هذا العالم.

الموجب لتعلقها بالبدن أو کونها بالقوة فجریمتها الطبیعیة نقص جوهرها و هبوطها صدورها عن المفارق بالعلاقة البدنیة و کونها عقلا بالقوة و أنها لا تتسع القوة النظریة متمکنة عما من شأنها أن یصدر عنها إلا بعد حین یستعمل القوة العملیة فی أفاعیلها الحیوانیة و النفسانیة فالنفس منصرفة الوجه عن أبیها المقدس بعلاقة و تلک العلاقة نحو من أنحاء وجودها و الفرار من سخط الله هذا الشوق الطبیعی إلی تدبیر البدن لعشقها بکمال ذاتها لیزول عنها هذا النقص الجوهری بکمال وجودها الجوهری التجردی.

و کذا ما نقل عن بعض المشرقیین الفارسیین أن الظلمة حاصرت النور و حبسته مدة ثم أمددته و أیدته الملائکة فاستظهر علی أهرمن الذی هو الظلمة فقهر الظلمة إلا أنه أمهلها إلی أجل مضروب و أن الظلمة حصلت من النور لفکرة ردیة فهذا الحدیث أیضا کان عن النفس فإنها جوهرة نورانیة من جهة کونها عقلا بالفعل کما برهن علیه- و الظلمة هی القوة الحیوانیة و الطبیعیة و انحصارها تسلط القوی علیها و انجذابها إلی العالم السفلی و إمداد الملائکة مصادفة توفیق القدر بهدایة النفس لإشراق عقلی و خروجها إلی الفعل و الإمهال إلی أجل مضروب بقاء القوی إلی حین الموت أو قطع العلاقة و الفکرة الردیة التفات النفس إلی الأمور المادیة.

و من الاحتجاجات علی بطلان تقدم الأرواح الإنسیة علی أبدانها

قول صاحب حکمة الإشراق و التلویحات فی کتابه المذکور أن الأنوار المدبرة إن کانت قبل البدن فنقول إن کان منها ما لا یتصرف أصلا أی فی بدن فلیس بمدبر و وجوده معطل و إن لم یکن منها ما لا یتصرف کان ضروریا وقوع وقت وقع فیه الکل و ما بقی نور مدبر.

أقول قد ذکرت فی الحواشی إیرادا علیه أن لنا أن نختار الشق الأول و نقول إن الوجود المفارقی للنفوس غیر الوجود التعلقی لها و من ذهب من الأقدمین إلی أن للنفوس وجودا فی عالم العقل قبل الأبدان لم یرد به أن النفس بما هی نفس لها وجود عقلی بل مراده أن لها نحوا آخر من الوجود غیر وجودها الذی لها من حیث هی نفس مدبرة فعلی هذا لا یلزم من کونها غیر متصرفة فی الأبدان تعطیل و إنما یلزم التعطیل- لو لم یکن النفس بما هی نفس متصرفة فی البدن و حینئذ یقع وجودها ضائعا معطلا- و لا یلزم التعطیل لو لم یکن وجودها العقلی غیر متصرفة فی جسم بل هی بما هی عقل لا اشتغال لها بالجسم أصلا و هی بما هی نفس لا تنفک عن تدبیر و مباشرة أصلا.

و لنا أیضا أن نختار الشق الأخیر فإن حقیة هذا الشق لا یوجب أن یجی‌ء وقت وقع فیه الکل و ما بقی وجود نفس مدبرة فی العالم کما ذکره و ذلک لأنه إن أراد بالوقت فی قوله وقت وقع فیه الکل وقتا محدودا معینا و من لفظة الکل الجمیع فذلک (1)

لأنا نقول لیس مقصوده قدس سره اختیار الشق الأخیر بمعنی أنها موجودة بنعت الکثرة و من حیث إنها متصرفة بل بمعنی أنها موجودة بنعت الوحدة و الکینونة العقلیة- و أن ذات المتصرفات موجودة من حیث ذاتها و أصلها و تمامیتها لا مع الوصف العنوانی الذی هو التصرف و بعبارة أخری أشار إلیها فی ذیل قوله ثم نقول إلخ وجود الجهات الفاعلیة و الحیثیات الوجودیة و الشئون الکامنة فی المبدإ العقلی وجود تلک المتصرفات بذواتها و بمبادی إضافاتها نعم یمکن أن یقال إن الشیخ الإلهی ینکر وجودها بنعت الکثرة لا بنعت الوحدة و الکینونة العقلیة کما أشرنا إلیه سابقا فتجشم البراهین و سوق الحجج لإبطال الأول لا الثانی، س ره

غیر

1) لا یقال لزومه ظاهر لا یقبل المنع لأن المفروض أن النفوس الغیر المتناهیة بأبدان غیر متناهیة لنقوش غیر متناهیة لتکون متصرفة و منها الخلف حیث فرض أنها قبل البدن و أنها متصرفة فیه أو التناسخ لو کانت مع أبدان و قبل أبدان آخر تعلقت بها فیما بعد.

لازم مما ذکره و إن أراد به کل وقت أو أعم من ذلک و من لفظة الکل الأفرادی- فلا محذور فیه و ذلک لأن الزمان غیر متناهی الأوقات فعلی تقدیر عدم تناهی النفوس- و وجود کل فی وقت لا یلزم إلا وجود الجمیع فی أوقات غیر متناهیة و ذلک غیر ممتنع لا وجود الکل فی وقت معین فاللازم غیر محذور و المحذور غیر لازم.

ثم نقول إن المبدأ العقلی الذی وجدت و انتشرت منه النفوس إلی هذا العالم- غیر متناهی القوی و الجهات و الحیثیات الوجودیة و کلما انفصلت منه النفوس بقیت فیه القوة الغیر المتناهیة کما کانت علی حالها لا تبید و لا تنفد لأنه مبدع من مبدإ الکل- و لیس وجود النفوس الغیر المتناهیة فی العالم العقلی علی نعت الکثرة العددیة و لا أنها ذات ترتیب ذاتی أو وضعی حتی یرد التردید الذی ذکره فی کل واحدة واحدة منها- و یلزم حینئذ ما ذکره من مجی‌ء وقت لم یبق فیه واحد من النفوس.

و إیاک أن (1)تتوهم مما ذکرناه أن وجود النفوس فی المبدإ العقلی وجود شی‌ء فی شی‌ء بالقوة کوجود الصور الغیر المتناهیة فی المبدإ القابلی أعنی الهیولی الأولی و ذلک لأن وجود الشی‌ء فی الفاعل لیس کوجوده فی القابل فإن وجوده فی الفاعل أشد تحصیلا- و أتم فعلیة من وجوده عند نفسه و وجوده فی القابل قد یکون أنقص و أخس من وجوده فی نفسه و بحسب ماهیته لأن وجوده (2)فی القابل المستعد بالقوة الشبیهة بالعدم و وجوده


1) من أن المبدأ العقلی غیر متناهی القوی إلخ، س ره

2) حاصله أن لوجود الشی‌ء إضافات ثلاث إلی أشیاء ثلاثة إضافة إلی نفس ماهیة الشی‌ء و هی بإمکان أن یکون و أن لا یکون و إضافة إلی قابله و مادته و هی بالفقدان و العدم و إضافة إلی فاعله و هی بالوجدان و الوجوب و قد قالوا إن نسبة الشی‌ء إلی فاعله بالوجوب و إلی قابله بالإمکان ففاعل الشی‌ء معطی وجوده کما هو مصطلح الإلهیین أقرب من نفس الشی‌ء إلی الشی‌ء و کیف لا و هو مفتقر ذاتا و صفة و فعلا إلیه- و بدؤه منه و عوده إلیه، س ره

عند نفسه أن یکون و أن لا یکون و له فی الفاعل وجود بالوجوب و وجود النفوس عند مبدئها العقلی و أبیها المقدس وجود شریف مبسوط غیر متجز و لا متفرق و هذا مما یحتاج درکه إلی ارتفاع بصیرة القلب عن حد علم الیقین إلی حد عین الیقین فإن قلت ما ذکرته هو قول بانقلاب الحقیقة و هو ممتنع.

قلت هذا لیس من انقلاب الحقیقة فی شی‌ء و ذلک (1)لأن انقلاب الشی‌ء عبارة عن أن ینقلب ماهیة شی‌ء من حیث هی هی إلی ماهیة شی‌ء آخر بحسب المعنی و المفهوم- و هذا ممتنع لأن الماهیة من حیث هی هی لیست إلا هی و کذا یمتنع أن ینقلب وجود ماهیة إلی وجود ماهیة أخری من غیر مادة مشترکة یتبدل علیها الصور بحسب الانفعالات المتواردة علیها أو ینقلب حقیقة بسیطة إلی حقیقة بسیطة أخری و أما اشتداد الوجود فی کمالیته و استکمال صورة جوهریة فی نفسه حتی یصیر متقوما بأوصاف ذاتیة أخری- غیر ما کانت أولا فلیس ذلک بممتنع لأن (2)الوجود متقدم علی الماهیة و هو أصل و الماهیات تبعة له أ لا تری (3)أن الصور الطبیعیة تتکامل و تشتد إلی أن تتجرد عن المادة و تنقلب صورة عقلیة موجودة فی العالم الأعلی العقلی علی وصف الوحدة و التجرد- و کذلک النفوس بعکس ذلک کانت فی عالم العقل شیئا واحدا جوهرا مبسوطا متحدا


1) فالمغالطة نشأت من اشتباه الوجود الحقیقی بالمفهوم ثم اشتباه الأصل المحفوظ فی المراتب الحقیقیة بها و فی الاشتداد ثبات هذا الأصل من الفاعل و مادة المواد من القابل و الاتصال فی نفس الحرکة مصحح أن یقال هو هو من غیر انقلاب مستحیل، س ره

2) فإذا کان فی وجود یصح أن یقال هو هو لأجل المصححات الثلاثة المذکورة- فالماهیات تابعة لأن انتزاع مفاهیم کثیرة من مصداق واحد جائز، س ره

3) أن الأولی تبدیل هذا بالاقتصار علی فاء النتیجة بأن یقال فالصور الطبیعیة إلخ لئلا یتوهم مصادرة فی الکلام، س ره

عقلیا فتکثرت و تنزلت فی هذا العالم و صارت لضعف تجوهرها متشبثة بأبدان طبیعیة ساکنة فی منازل سفلیة فلیس فی هذین الأمرین انقلاب فی الحقیقة علی الوجه المستحیل فإن للأشیاء النوعیة و المفهومات المحدودة کالإنسان و الفلک و الأرض و الماء و غیرها أنحاء من الوجود و أطوارا من الکون بعضها طبیعیة و بعضها نفسیة و بعضها عقلیة و بعضها إلهیة أسمائیة فإنک إذا تعقلت أو تخیلت أرضا أو سماء فقد حصلت فی عقلک سماء عقلیة- و فی خیالک سماء خیالیة کل واحدة من الصورتین سماء بالحقیقة لا بالمجاز کما أن التی فی الخارج عنک سماء بل الصورتان (1)الأولیان أحق باسم السماء و أولی من التی فی الخارج لأن التی فی الخارج مموهة مغشوشة بغواشی زائدة و أمور خارجة عن ذاتها- و أعدام و ظلمات و أمور زائلة سائلة متجددة و کذا الحال فی کل نوع من الأنواع الطبیعیة- فالکل فی قضاء الله السابق علی وجه مقدس عقلی فأی مفسدة فی أن یکون للنفوس- التی هی صور بعض الأنواع الطبیعیة کینونة علی نحو آخر فی العالم العقلی و من (2)زعم أن کون معنی واحد موجودا بوجودات متعددة متخالفة النشآت یوجب قلب الماهیة و بطلان الحقیقة فلیمتنع عنده العلم بحقیقة شی‌ء من الأشیاء فإن العلم بالأشیاء (3)الغائبة عبارة عن وجود صورتها المطابقة لها عند العالم و تلک الصورة للشی‌ء قد تکون عقلیة و قد تکون خیالیة و قد تکون حسیة حسب درجات قوة العالم بها فالعالم


1) فالصور المادیة أظلال الصور الذهنیة بعکس ما هو المشهور و إلیه یشیر قوله ع و فیک انطوی العالم الأکبر، س ره

2) و هؤلاء هم الذین أنکروا کون الشی‌ء ذا مراتب متفاوتة فی أطوار مختلفة مع أصل محفوظ و سنخ باق فیها کالطبیعة المقولة بالتشکیک التی لها عرض عریض مرتبة وراء العرض الأفرادی الذی یشارکها فیه الطبیعة المتواطئة و الذین أنکروا الحرکة الجوهریة- و التبدل الذاتی بنحو السیلان مع بقاء الموضوع علی ما حققه المصنف قدس سره فیمتنع عندهم العلم بحقیقة شی‌ء و کذا یمتنع عندهم الوجود الذهنی و هؤلاء نشأتهم نشأة الاختلاف و نظرهم مقصور علی رویة المفاهیم و الصور لا یرون الوجود و المعنی فهم فی الحقیقة أهل التکثیر لا التوحید إذ یقصر نظرهم عن أن یکون المعنی الواحد الذی هو رباط الصور المتفننة قبله قلوبهم و الوجود الذی هو کخیط یمسک المفاهیم المفطورة علی التشتت عن الانفصام نصب أعین أفئدتهم فول وجهک شطره و اعرف قدره، س ره

3) أی الموجودة للمادة، س ره

إذا کان عقلا بسیطا کان علمه بالأشیاء صورة بسیطة عقلیة تطابق أعدادا بل أنواعا کثیرة فی الخارج و تلک الأعداد مع کونها متکثرة المواد الخارجیة مختلفة الهویات الطبیعیة- فهی مما یحمل علیها معنی واحد نوعی متحد بها إذا أخذ ذلک المعنی مرسلا من غیر شرط و قید من وحدة أو کثرة عددیة و کذا إذا کان العالم قوة خیالیة کالذوات النفسانیة- الموجودة فی عالم الأشباح و الأمثال یکون صورتها العلمیة صورة متخیلة مطابقة لصورة محسوسة فی الحس أو موجودة فی المادة بحسب الماهیة و الحد مخالفة لها فی نشأة الوجود و الهویة و کذا القیاس فی غیر ما ذکرناه من المواطن الإدراکیة فقد علم أن لحقیقة واحدة نشأة وجودیة بعضها أشد تجردا و أکثر ارتفاعا عن التکثر و الانقسام و عن الوقوع فی الحرکات و مواد الأجسام و إذا جاز أن یکون صورة واحدة عقلیة فی غایة التجرد صورة مطابقة لأعداد کثیرة من صور جسمانیة بحیث یتحد بها فلیجز کون صورة واحدة عقلیة هی المسماة بروح القدس صورة مطابقة لنفوس کثیرة إنسیة تکون هویتها تمام تلک الهویات النفسانیة و ما نقل عن فیثاغورث أنه قال إن ذاتا روحانیة ألقت إلی المعارف فقلت من أنت قال أنا طباعک التام یؤید هذا المطلب و أنت یا حبیبی لو تیسر لک الارتقاء إلی طبقات وجودک لرأیت هویات متعددة متخالفة الوجود کل منها تمام هویتک لا یعوزها شی‌ء منک تشیر إلی کل واحدة منها بأنا (1)

ُ گر جمله توئی پس این جهان چیست ور هیچ نیم پس این فغان چیست

، س ره

و هذا کما فی المثل المشهور أنت أنا فمن أنا.
حجة أخری ذکرها أیضا فی کتاب حکمة الإشراق
اشارة

بقوله إذا علمت لا نهایة الحوادث- و استحالة النقل إلی الناسوت فلو کانت النفوس غیر حادثة لکانت غیر متناهیة فاستدعت


1) کما کنت تشیر قبل الارتقاء إلی البدن بأنا لکونک فانیا فیه و فی تمشیة أمره و قضاء وطره قال تعالی نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ و الآن حصحص الحق و صرت فانیا فی باطنیات ذاتک و عادلا واضعا للشی‌ء فی موضعه فما کان أنا صار هو و ما کان هو صار أنا- و المثل المشهور الذی أشار إلیه کأنه حکایة من ربط القرع علی رجله لئلا یضل و یفقد نفسه فی ازدحام الناس فنام و فکه آخر و ربط علی رجل نفسه و استلقی بجنبه فلما استیقظ الأول و لم یره فی رجله قال للآخر أنت أنا فمن أنا و نعم ما قیل- 370

جهات غیر متناهیة فی المفارقات و هو محال.

أقول قد أشرنا إلی أن وجود النفوس فی عالم العقل لیس کوجودها فی عالم الحس متکثرة ذات ترتیب زمانی أو وضعی أو غیر ذلک و الذی یلزم من کون النفوس- الغیر المتناهیة فی هذا العالم ذات صورة عقلیة یکون بها نحو وجودها العقلی أن یکون تلک الصورة ذات قوة غیر متناهیة فی التأثیر و الفعل أعنی بحسب الشدة و قد سبق الفرق بین اللاتناهی فی الشدة و اللاتناهی فی العدة أو المدة و ذلک لیس بمحال إنما المحال تحقق جهات غیر متناهیة فی المبادی العقلیة بحسب الکثرة و العدة و حیثیة الإمکان- فإن جهات الخیر و الوجوب غیر متناهیة شدة و جهات النقص و الإمکان متناهیة شدة- و کذا عدة (1)إلا بالقوة فی أوقات و أدوار مختلفة کما یعرفه الحکماء ثم العجب من هذا (2)الشیخ قدس سره حیث ذهب إلی أن لکل نوع جسمانی- نورا مدبرا فی عالم المفارقات و أن للنفوس البشریة نورا مدبرا عقلیا و ذهب إلی أن النفوس أنوار ضعیفة بالقیاس إلی النور المفارق و أنها بالنسبة إلیه کالأشعة بالقیاس إلی نور الشمس و أن النور (3)کله من سنخ واحد و نوع واحد بسیط لا اختلاف فی أفراده


1) کذا فی النسخة المخطوطة الموجودة عندنا و فی المطبوعة لا بالقوة الصحیح علی الظاهر کما فی المخطوطة

2) لیت شعری لم لم یحمل المصنف ره الحجج المنقولة من هذا الشیخ العظیم- مع أنه ذهب إلی ما ذکره من المذاهب علی بطلان النفوس بما هی نفوس لیسلم عن الإیرادات التی أوردها علیها و حملها علی بطلان النفوس بما هی عقل ثم تعجب منه فأورد علیه ما أورده أن هذا لشی‌ء عجاب، ل ره

3) حتی الأنوار العرضیة الشمسیة و القمریة و السراجیة مع الأنوار الجوهریة- کالأنوار القاهرة و الأسفهبدیة من سنخ واحد فإن تلک الأنوار الجوهریة إذا وقعت فی هذا العالم صارت تلک الأشعة العرضیة النازلة و کلها نوع بسیط کما قال لا اختلاف فیها إلا بکمال فی نفس الحقیقة و نقص فی نفسها و کما أن مراتب الحرکات السریعة و البطیئة لیست بتخلل سکنات أقل أو أکثر کما یقوله بعض المتکلمین بل الحرکة هیئة بسیطة فی الخارج غیر متشابکة بالسکنات متصلة لها أطوار و مراتب کل منها ممتاز بشی‌ء من نفس ذاتها البسیطة و بحد من السرعة و البطوء متحد فی الهویة الخارجیة مع تلک المرتبة کذلک کل من مراتب الأنوار من الضیاء و النور و الظل و ظل الظل و هکذا هیئة بسیطة غیر مختلطة بالظلمات أقل أو أکثر ممتازة بشی‌ء من سنخ النور کما فی مراتب الوجود علی القول المنصور، س ره

إلا بالکمال و النقص فإذا کانت نسبة النفوس إلی مبدئها العقلی هذه النسبة فلزم أن یکون وجود ذلک المبدإ العقلی هو تمام وجودات هذه النفوس و نوره کمال هذه الأنوار.

و حاصل هذا البحث أن وجود النفوس مجردة عن تعلقات الأبدان فی عالم المفارقات- عبارة عن اتحادها مع جوهرها العقلی الفعالی کما أن وجودها فی عالم الأجسام عبارة عن تکثرها و تعددها أفرادا أو أبعاضا حتی أن جزء النفس المتعلق بعضو القلب غیر جزئها المتعلق بعضو الدماغ و غیر ذلک من الأعضاء کما أن جزءها الفکری غیر جزئها الشهوی و جزءها الشهوی غیر جزئها الغضبی إلا أن هذه التجزئة بنحو آخر غیر تلک التجزئة و للنفس أنحاء من التشریح و التفصیل یعرفها الکاملون و هی غیر تشریح البدن و الأعضاء الذی بینه الأطباء و المشرحون و هکذا وجودها فی عالم البرزخ المتوسط بین العالمین العقلی و الحسی له تشریح و تفصیل بنحو آخر و وجودها هناک عبارة عن وجود جوهر مثالی إدراکی مجرد عن الأجسام الحسیة دون الخیالیة إلا أن ذلک الوجود أیضا عین الحیاة و الإدراک و قد علمت أن الخیال عندنا جوهر مجرد عن الدماغ و سائر الأجسام الطبیعیة و هی حیوان تام متشخص سائح سائر فی دار الحیوان و نشأة الجنان.

ذکر تنبیهی:

و اعلم أن شارح کتاب حکمة الإشراق العلامة الشیرازی زیف هذه الحجج المذکورة من هذا الشیخ قدس سره فی نفی قدم النفوس و تقدمها علی الأبدان و نسبها إلی الإقناع بأن کلها مبتنیة (1)

ُ کما قال علی ع: کنت مع جمیع الأنبیاء سرا و مع خاتم الأنبیاء جهرا

ُ و قال: لی الکرات و الرجعات

و سره أن تشخصها بالعقل الفعال الواحد الشخصی و هذا أیضا حق متین مرجعه السلسلة الطولیة بحسب المقام العقول الصعودیة و ثالثها الکینونة النفسیة علی التناسخ و هذا باطل من أصله فی السلسلة العرضیة الزمانیة، س ره

علی إبطال التناسخ و زعم أن القول بالتناسخ مذهب قوی بل حق ذهب إلیه الأقدمون من الحکماء المعظمین کأفلاطون و غیره و نحن مع أنا قد رأینا بطلان التناسخ و ألهمنا ببرهان لطیف علی استحالته و فساده و حملنا کلام أفلاطون و الأقدمین علی غیر ما فهمه القوم

1) اعلم أن الکینونة السابقة للنفوس علی ثلاثة أوجه متصورة أحدها الکینونة العلمیة و القلمیة و اللوحیة فی السلسلة الطولیة النزولیة و هو حق و ثانیها الکینونة العقلیة- فی السلسلة العرضیة للعقول بالفعل و للأخیار

و حملوه و وجهناه إلی غیر ما وجهوه کما سیجی‌ء لک بیانه فی مباحث نفی التناسخ ذکرنا وجوه الخلل فی أبحاث هذا الشیخ النحریر فی الحواشی بما یؤدی ذکره هاهنا إلی التطویل فارجع إلی الحواشی إن اشتهیت أن تسمعها ثم قال بعد ذلک و ذهب أفلاطون إلی قدم النفوس و هو الحق الذی لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه

لقوله ع:

الأرواح جنود مجندة فما تعارف

الحدیث

و قوله ص: خلق الله الأرواح قبل الأجساد بألفی عام

و إنما قیده بألفی عام تقریبا إلی أفهام (1)العوام و إلا فلیست قبلیة النفس علی البدن متقدرة و محدودة بل هی غیر متناهیة لقدمها و حدوثه انتهی قوله.

أقول لو کان مراد أفلاطون بقدم النفوس قدمها بما هی نفوس متکثرة کما توهمه- لزم منه محالات قویة منها تعطیل النفوس مدة غیر متناهیة عن تصرفها فی البدن و تدبیرها- و قد علمت أن الإضافة النفسیة لیست کإضافة الأبوة و البنوة العارضة و کإضافة الربان إلی السفینة و کإضافة رب الدار إلی الدار حتی یجوز أن یزول و یعود تلک الإضافة النفسیة و الشخص بحاله بل النفسیة کالمادیة و الصوریة و غیرها من الحقائق اللازمة الإضافات التی نحو وجودها الخاص مما لزمتها الإضافة و کالمبدعیة و الإلهیة لصانع العالم حیث ذاته بذاته موصوفة بها فالنفس ما دام کونها نفسا لها وجود تعلقی فإذا استکملت فی وجودها و صارت عقلا مفارقا یتبدل علیها نحو الوجود و یصیر وجودها وجودا أخرویا و ینقلب إلی أهله مسرورا فلو فرضت وجودها النفسی قدیما لزم التعطیل بالضرورة و التعطیل محال.

و منها لزوم کثرة فی أفراد نوع واحد

من غیر مادة قابلة للانفعال و لا ممیزات عرضیة و هو محال.

و منها وجود جهات غیر متناهیة بالفعل فی المبدإ العقلی
اشارة

ینثلم بها وحدة المبدإ الأعلی- إلی غیر ذلک من المحالات اللازمة علی القول بلا تناهی النفوس المفارقة فی الأزل و علی القول بتناهی النفوس (2)القدیمة یلزم التناسخ و کثیر من المفاسد المذکورة.


1) و تحقیقا للدهری من الأعوام فالتثنیة باعتبار العام الجبروتی و الملکوتی و الألفیة باعتبار مظهریة کل منهما لألف اسم من أسماء الله تعالی، س ره

2) لأن الأبدان غیر متناهیة تعاقبا لعدم انقطاع الفیض فیلزم أن یتردد النفوس المتناهیة فیها لکن لما کان مذهب المحققین من التناسخیة أن النفوس تصعد إلی عالم النور بعد المفارقة فی أول الأمر أو آخره فإذا کانت النفوس متناهیة لزم انقطاع الفیض- إلا أن یحدث نفوس أخری للأبدان الحادثة فی الأدوار الغیر المتناهیة لکنه خلاف الفرض من جهتین إذ لزم الحدوث و عدم التناهی فی النفوس و المفروض خلافهما ثم علی القول بتناهیها لا یلزم التعطیل لأن الأبدان المتناهیة فی کل وقت تفی بها و لذلک قال کثیر من المفاسد المذکورة أی بنوعه لا بشخصه و هو لزوم کثرة متناهیة فی أفراد نوع واحد من غیر مادة و لواحقها و وجود جهات متناهیة و لکن کثیرة بعدد النفوس، س ره

و بالجملة نسبة القول بقدم النفوس بما هی نفوس إلی ذلک العظیم و غیره من أعاظم المتقدمین مختلق کذب کیف و هم قائلون بحدوث هذا العالم و تجدد الطبیعة و دثورها- و سیلان الأجسام کلها و زوالها و اضمحلالها کما أوضحنا طریقه و نقلنا أقوالهم فیه.

و إن کان مراده بذلک أن لها نشأة عقلیة سابقة علی نشأتها التعلقیة فلا یستلزم ذلک قدم النفوس بما هی نفوس و لا تناسخ الأرواح و ترددها فی الأبدان لأنهما باطل کما مر- ثم إن الآیات و الأخبار الدالة علی تقدم النفوس علی الأبدان یجب أن یحمل علی ما حملناه (1).

ثم قال و قد تمسک أفلاطون علیه بأن علة وجود النفس إن کانت موجودة بتمامها- قبل البدن الصالح لتدبیرها فوجدت قبله لاستحالة تخلف المعلول عن العلة التامة و إن لم تکن موجودة بتمامها بل به یتم توقف وجودها علیه لکونه علی هذا التقدیر جزء علة وجودها أو شرطها لکنها لا تتوقف و إلا وجب (2)بطلانها ببطلانه لکنها لا تبطل


1) من الکینونات السابقة اللاهوتیة و الجبروتیة و الملکوتیة بنحو الوحدة و البساطة- و فی الملکوت الأسفل و إن کان لها تفرق و تقدر لکن لا وضع و لا جهة بل لا تکثر من سنخ تکثر هذا العالم فإن ذلک العالم کون صوری صرف و کل شی‌ء منه صورة شی‌ء من هذا العالم بلا مادة، س ره

2) لا نسلم ذلک و إنما یلزم لو کان علة حدوثها و علة بقائها واحدة و لیس کذلک- بیانه أنه قد یکون علة حدوث الشی‌ء عین علة بقائه کالکوز المشکل للماء بشکل نفسه- و هنا لا یمکن بقاء المعلول بعد فناء علة الحدوث و قد یکون غیرها کالبناء فإن علة حدوثه البناء و علة بقائه یبس العنصر و هنا لا یلزم فناؤه من فنائها فعلة حدوث النفس بما هی نفس مزاج البدن و علة بقائها العقل الفعال فتکتفی به فی البقاء، س ره

ببطلانه للبراهین الدالة علی بقائها ببقاء علتها الفیاضة و أخصرها أنها غیر منطبعة فی الجسم بل ذات آلة به فإذا خرج الجسم بالموت عن صلاحیة أن یکون آلة لها فلا یضر خروجه عن ذلک جوهرها بل لا تزال باقیة ببقاء العقل المفید لوجودها الذی هو ممتنع التغیر فضلا عن العدم کما عرفت و إذا کان کذلک فیجب وجودها قبل البدن الصالح لتدبیرها و علی هذا لا یکون البدن شرطا لوجودها بل لتصرفها فیه فیکون البدن کفتیلة- استعدت لاشتعال من نار عظیمة فتنجذب النفس إلیه بالخاصیة أو البدن إلیها کالمغناطیس و الحدید و لیس من شرط جذب المغناطیس للحدید أن یکونا موجودین معا انتهی‌أقول إنا سنبین کیفیة حدوث النفس و تعلقها بالبدن و ما ذکره إشکال ستقف علی حله و هو احتجاج صحیح علی قدم کل بسیط الحقیقة و یلزم منه قدم المفارق- و کذا النفوس بحسب وجودها البسیط العقلی الذی هو صورة من صور ما فی علم الله- و شأن من الشئون الإلهیة و قد علمت أن وجود النفس و نفسیته شی‌ء واحد و هی بحسب هذا الوجود صورة مضافة إلی البدن متصرفة فیه لا أن إضافتها إلیه و تصرفها فیه من العوارض اللاحقة التی هی بعد وجودها حتی یزول و یعود کالإضافة التی بین المغناطیس و الحدید کما زعمه فالذی یحوج إلی البدن هو وجودها التعلقی و جهة نفسیتها و تصرفها فیه و استکمالها به و هذا النحو من الوجود ذاتی لها حادث بحدوث البدن و کما تحدث بحدوثه تبطل ببطلانه بمعنی أنها تبطل النفس بما هی نفس ذات طبیعة بدنیة و ینقلب بجوهرها إلی نحو آخر من الوجود بحسب استکمالاتها الجوهریة المتوجهة إلی الغایات- و فناء (1)

ُ از وجودم میگریزم در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم

ُ و فی الدعاء: یا من خلق الأشیاء من العدم

، س ره

الشی‌ء إلی غایته الذاتیة و مبدئه أشرف و أولی له فقوله و إلا وجب بطلانها ببطلانه مسلم و حق و قوله لکنها لا تبطل ببطلانه للبراهین الدالة علی بقائها إلی آخره- إن أراد به بقاء النفس بما هی نفس معینة فشی‌ء من البراهین التی وجدناها لا یدل إلا علی أن ما یکون موجودا بسیط الحقیقة لا یمکن أن یبطل و أما النفس بما هی نفس- و کذا کل صورة و طبیعة مادیة محصلة للجسم فلیست بسیطة الهویة.

1) کما قیل

فإن قال قائل إنه یلزم مما ذکرت أن کل نفس لم تبلغ فی وجودها إلی مقام العقل البسیط فهی هالکة بهلاک البدن و دثوره فعلی ما ذکرت لم یبق من النفوس بعد الأبدان- إلا نادرا قلیلا فی غایة الندرة.

فنقول إن للنفوس بعد هذه النشأة الطبیعیة نشأتان أخریان إحداهما النشأة الحیوانیة المتوسطة بین العقل و الطبیعة و الأخری النشأة العقلیة فالأولی للمتوسطین و الناقصین و الأخیرة للکاملین المقربین.

إیضاح و تأکید:

قوله و علی هذا لا یکون البدن شرطا لوجودها بل لتصرفها إلی آخره اعلم أن هذا کلام من یفرق بین التصرف الذاتی الطبیعی و بین التصرف الصناعی العرضی فوقع فی هذا الإشکال الذی بیناه الاشتباه بین أخذ ما بالذات مکان ما بالعرض و ذلک لأن حقیقة النفس و ماهیتها لیست کما تصورها من أن لها فی نفسها لنفسها وجودا تاما و قد عرض لها بعد تمام وجودها التی یخصها- أن تتصرف فی جسم من الأجسام و تدبره و تحرکه و تنمیه و تکمله و تطعمه و تسقیه- کمن تصرف فی بناء أو غرس شجرة یقوم بتکمیله و تعمیره بإدخال أجسام أخری کالتراب و الماء إلیه حتی یبلغ إلی کماله فیکمله و یستکمل هو أیضا تکمیلا و استکمالا عرضیین خارجیین عن هویة ذاته هیهات إن النفس ما دامت هی نفسا لها وجود ذاتی تعلقی هی مفتقرة فی هذا الوجود الذاتی إلی البدن متقومة بحسب بعض قواها الحسیة و الطبیعیة به متعلقة به ضربا من التعلق.

و بالجملة تصرف النفس فی البدن تصرف ذاتی و هو نحو موجودیة النفس کما أن تکمیل الصورة للمادة تعلق ذاتی لها و هو نحو وجودها و کما أن حلول العرض کالبیاض فی الجسم هو نحو وجوده و لا یلزم (1)من ذلک أن یکون النفس و لا الصورة


1) لما سبق أن الإضافة معتبرة فی وجودها لا فی ماهیتها حتی تصیر مضافة و معظم الأمر أن لا یفهم من التعلق و التصرف و نحوهما معانیها المصدریة و حقائقها اللغویة و العرفیة العامة بل حقائقها العرفیة الخاصة کان یفهم من التعلق نفس مقام الطبع من النفس و هذا کما اصطلحنا أن نقول الربط و الفقر و الإضافة الإشراقیة و نرید بها الوجودات الحقیقة من حیث إنها متعلقات بذری الحق تعالی متدلیات بعرشه لا معانیها المصدریة و الإضافیة، س ره

و لا العرض واقعة تحت مقولة المضاف لما علمت سابقا فزوال التصرف فی البدن من النفس- هو بعینه زوال وجودها فی نفسها أو مساوق له إلا أن یستحیل إلی مقام صار وجودها بعینه هو وجودها لذاتها أو لعقلها المفارق و حینئذ لم یکن نفسا بل شیئا أرفع وجودا منها کما أنها قبل بلوغ الصورة الطبیعیة و هی کمال أول لجسم طبیعی إلی مقام (1)النفسیة کان شیئا أخس وجودا و أدون مرتبة من النفس.

و أما ما ذکره بعض الفضلاء فی استحالة تقدم النفس علی البدن

من أنها لو تقدمت علی البدن لکان شی‌ء واحد مفارقا و مخالطا للمادة و محال أن یکون الشی‌ء الواحد مفارقا و مخالطا فمحال تقدم النفس علی البدن فغیر صحیح علی هذا الوجه لا لما ذکره جماعة من أهل العلم منهم الشیخ المقتول فی کتاب المشارع و المطارحات من أن النفس لیست بمخالطة للمادة فلا یجری فیه ذلک الکلام بل یتوجه ذلک علی الصور و الأعراض و لا لما قیل إن المخالطة لیست إلا لعلاقة البدنیة فلا یلزم مما ذکره القائل إلا کون شی‌ء واحد مجردا عن العلاقة و ذا علاقة و هذا علی هذا الوجه إنما یمتنع إذا کان التجرد و العلاقة وقعا معا فیستحیل اجتماعهما أما العلاقة فی وقت و التجرد وقت آخر فهو غیر محال بل واقع کما للنفس قبل الموت و بعده أما بطلان الأول فلما علمت أن النفس فی أول حدوثها صورة مادیة ثم تصیر مجردة فثبت کون شی‌ء واحد مخالطا و مفارقا فلیجز فی عکسه و أما بطلان الثانی فلأن نفسیة النفس و علاقتها بالبدن هذه العلاقة أمر ذاتی لها و هو نحو من أنحاء وجود الشی‌ء بالذات و لهذا قسموا الجوهر إلی أقسام هی أنواع محصلة لمقولة الجوهر و عدوا من تلک الأنواع النفس نوعا قسیما للعقل فعلم أن النفس لیست ذاتا شخصیة تامة مفارقة الذات ثم قد عرضت لها التعلق بالبدن کتعلق صاحب الدکان بدکانه- بإضافة زائدة علیه.


1) أی النفس بالمعنی المتعارف هو المبدأ الذی هو صاحب الخدم و الحشم أو الأول الآلی أو نحوهما من التغیرات و إلا فالصورة الطبیعیة بل ما قبلها التی فی صراط الإنسان و فی طریق حرکته و بعبارة أخری بما هی جنس لا بما هی طبیعة متحصلة کما أشار إلیها بقوله و هی کمال أول لجسم طبیعی من مراتب النفس عند المصنف قدس سره- نعم هی بما هی فقط واقفة عن الحرکة بل الصورة الحیوانیة التی هی أعلی منها بما هی کذلک لیست من مراتب النفس الإنسانیة المطلقة، س ره

فالحل و التحقیق کما ذهبنا إلیه من أن کون الشی‌ء مفارقا عن المادة و مخالطا لها إنما یستحیل فیما لا یتبدل أنحاء وجوداته و نشآته فالنفس قبل التعلق بالبدن لها نحو من الوجود و مع التعلق نحو آخر و بعد التعلق نحو آخر و لیس بین هذه الوجودات الثلاثة مباینة تامة لأن بینها علیة (1)

قلت لا یلزم التسلسل علی تقدیر کون علة الحادث مرکبة و ینکشف جلیة الحال- بذکر بعض مما نقل عنه فی الأمور العامة 378 قال الفاضل بعد ذکر الدلیل و یلزم منه أن تکون علة الحادث مرکبة لوجوب حدوثها أیضا و إلا لکان صدور الحادث فی وقت دون ما قبله ترجیحا من غیر مرجح فلو کانت بسیطة یوجب لأجل حدوثها حدوث علتها و لأجل بساطتها بساطتها و لزم التسلسل لترکبه من علل و معلولات غیر متناهیة بخلاف ما لو کان علة الحادث مرکبة خارجیة فإنه لا یلزم التسلسل الممتنع لجواز ترکبها من أمرین قدیم و حادث و یکون الحادث منها شرطا بعدمه بعد وجوده فی وجود الحادث المعلول عن العلة القدیمة و الشرط جاز أن یکون عدمیا فلا یجتمع إذن أمور موجودة و لها ترتب العلیة و المعلولیة إلی غیر النهایة انتهی ما أردناه من کلامه نعم یرد أنه طول المسافة- فإن النفس لما کانت بسیطة عنده کما صرح فی آخر کلامه بقوله لکن النفس یستحیل أن یکون مرکبة کفی أن یقال لو کانت النفس حادثة و هی بسیطة أیضا لافتقرت من حیث إنها حادثة إلی علة أخری حادثة و من حیث إنها بسیطة إلی أن یکون علتها بسیطة إلخ- و هو قد أوقع التردید بالبساطة و الترکیب فی علتها و نحن فی نفسها من أول الأمر- و أیضا فیما ذکره بقوله أما الأول فلأنه إلخ غنی عما ذکره بقوله و هذه العلة إما أن تکون موجودة إلخ، س ره

و معلولیة و وجود العلة لا یغایر وجود المعلول- إلا بالکمال و النقص و لا وجوده یغایر وجودها إلا بالنقص و الکمال فتأمل.

و بالجملة فللنفس الإنسانیة نشآت بعضها سابقة و بعضها لاحقة فالنشآت السابقة علی الإنسانیة کالحیوانیة و النباتیة و الجمادیة و الطبیعة العنصریة و النشآت اللاحقة کالعقل المنفعل و الذی بعده العقل بالفعل و بعده العقل الفعال و ما فوقه.


1) إن قلت إذا کان منظور هذا الفاضل إلزام التسلسل کفی فیه أخذ حیثیة الحدوث- إذ الکلام فی الحادث الثانی و الثالث و هکذا کالکلام فی الحادث الأول فی الاحتیاج إلی العلة- فلا حاجة إلی أخذ حیثیة البساطة بل یلزم التسلسل علی تقدیر کون تلک العلة مرکبة مع أنه لم یورده عند قوله و لا جائز أن تکون تلک العلة مرکبة إلخ.

نقل کلام لتشیید مرام:

قد تمسک بعض الأفاضل علی قدم النفس بأنها لو کانت حادثة- لافتقرت إلی علة بها یجب وجودها و هذه العلة إما أن تکون موجودة قبل حدوث النفس أو لا یکون کذلک و الأول یقتضی أن تکون النفس موجودة قبل وجودها لاستحالة تخلف المعلول عن علته التامة و هو محال و الثانی لا یخلو إما أن تکون تلک العلة بسیطة أو مرکبة لا جائز أن تکون بسیطة و إلا لافتقرت من حیث إنها حادثة إلی علة أخری حادثة و من حیث إنها بسیطة إلی أن تکون علتها بسیطة- أما الأول فلأنه لو لم یکن للحادث علة حادثة لکان إما أن لا یفتقر إلی علة أصلا و هو ظاهر البطلان أو تکون مفتقرة إلی علة دائمة و حینئذ یکون وجوده فی بعض الأحوال دون بعض ترجیحا من غیر مرجح و بطلانه ظاهر أیضا و أما الثانی فلأنه لو کان للبسیط علة مرکبة فإن استقل کل واحد من أجزائها بالتأثیر فیه فلا یمکن استناد المعلول إلی الباقی و إلا إن کان له تأثیر فی شی‌ء من المعلول و للباقی تأثیر فی باقیه کان المعلول مرکبا و إن لم یکن لشی‌ء منها تأثیر فیه فإن حصل لها عند الاجتماع أمر زائد هو العلة- فإن کان عدمیا لم یکن مستقلا بالتأثیر فی الوجود و إن کان وجودیا لزم التسلسل فی صدوره عن المرکب إن کان بسیطا و فی صدور البسیط عنه إن کان مرکبا و إن لم یحصل بقیت مثل ما کانت قبل الاجتماع فلا یکون الکل مؤثرا و قد فرض مؤثرا هذا خلف- لا جائز أن تکون تلک العلة مرکبة لما تقدم أن کلما علته التامة مرکبة فهو مرکب- لکن النفس یستحیل أن تکون مرکبة فلا تکون علتها کذلک انتهی کلامه.

قال العلامة الشیرازی معترضا علیه لا یخفی أن کلامه مبنی علی امتناع صدور البسیط عن المرکب و قد علمت ما علیه فی أواخر المنطق عند الکلام علی قاعدة یجوز أن یکون للشی‌ء البسیط علة مرکبة.

أقول قد علمت منا فی کلامنا علی القاعدة المذکورة أجوبة جمیع ما ذکره هو و غیره- و حل ما عقدوه فی تجویز تلک القاعدة و تصحیحها من النقض الإجمالی علی حجة فسادها- و المناقضة و المعارضة فی مباحث العلة و المعلول من هذا الکتاب فارجع إلی النظر فیها إن اشتهیت حتی یظهر لک حقیة أن المعلول البسیط لا یمکن أن یکون له علة مرکبة

و مع ذلک لا یلزم من ذلک قدم النفس بما هی نفس لأنها غیر بسیطة الحقیقة و کذا کل ما یوجد فی الزمان و الحرکة کالطبائع الصوریة و غیرها و الله ولی الإنعام

فصل (4) فی أن النفس لا تفسد بفساد البدن

استدلت الحکماء علیه

کما قرره الشیخ و غیره بأن النفس یجب حدوثها عند حدوث البدن فلا یخلو إما أن یکونا معا فی الوجود أو لأحدهما تقدم علی الآخر- فإن کانا معا فلا یخلو إما أن یکونا معا فی الماهیة أو لا فی الماهیة و الأول باطل- و إلا لکانت النفس و البدن مضافین لکنهما جوهران هذا خلف و إن کانت المعیة فی الوجود فقط من غیر أن یکون لأحدهما حاجة إلی الآخر فعدم کل منهما یوجب عدم تلک المعیة لها و لا یوجب عدم الآخر و إما أن یکون لأحدهما حاجة إلی الآخر فی الوجود فلا یخلو إما أن یکون المتقدم هو النفس أو البدن فإن کان المتقدم فی الوجود هو النفس فذلک التقدم إما أن یکون زمانیا (1)أو ذاتیا و الأول باطل لما ثبت أن النفس لیست موجودة قبل البدن و أما الثانی فباطل أیضا لأن کل موجود یکون وجوده معلول شی‌ء کان عدمه معلول عدم ذلک الشی‌ء إذ لو انعدم ذلک المعلول مع بقاء العلة لم تکن العلة کافیة فی إیجابه فلم تکن العلة علة بل جزءا من العلة هذا خلف فإذن لو کان البدن معلولا للنفس لامتنع عدم البدن إلا لعدم النفس و التالی باطل لأن البدن قد ینعدم لأسباب أخر مثل سوء المزاج أو سوء الترکیب أو تفرق الاتصال فبطل أن یکون النفس علة للبدن و باطل أیضا أن یکون البدن علة للنفس لأن العلل أربع و محال أن یکون فاعلا لها فإنه لا یخلو إما أن یکون علة فاعلیة لوجود النفس بمجرد جسمیته أو لأمر زائد علی جسمیته و الأول باطل و إلا لکان کل جسم کذلک و الثانی أیضا باطل أما أولا فلما ثبت أن الصورة المادیة إنما


1) احتمال الزمانیة مع اختیار الشق الذی هو احتیاج أحدهما إلی الآخر لاستیفاء الاحتمالات فإن الأشاعرة یجوزون تخلف المعلول عن العلة أو تخلیف العلة إیاه، س ره

تفعل ما تفعل بواسطة الوضع و کلما لا یوجد (1)إلا بواسطة الوضع استحال أن یفعل فعلا مجردا عن الوضع و الحیز و أما ثانیا فلأن الصورة المادیة أضعف من المجرد القائم بنفسه و الأضعف لا یکون سببا للأقوی و محال أن یکون علة قابلیة لما ثبت أن النفس مجردة و مستغنیة عن المادة و محال أن یکون البدن علة صوریة للنفس أو غائیة فإن الأمر أولی أن یکون بالعکس فإذن لیس بین البدن و النفس علاقة واجبة الثبوت أصلا فلا یکون عدم أحدهما علة لعدم الآخر.

فإن قیل أ لستم جعلتم البدن علة لحدوث النفس و الحدوث هو الوجود المسبوق بالعدم فإذا کان البدن شرطا لوجود النفس فلیکن عدمه علة لعدمها.

فقالوا (2)إنا قد بینا أن الفاعل إذا کان منزها عن التغیر ثم صدر الفعل عنه بعد أن کان غیر صادر فلا بد و أن یکون وجوده فی ذلک الوقت لأجل أن شرط الحدوث قد حصل فی ذلک الوقت دون ما قبله ثم إن ذلک الشرط لما کان شرطا للحدوث و کان غنیا فی وجوده عن ذلک الشرط استحال أن یکون عدم الشرط مؤثرا فی عدم ذلک الشی‌ء ثم لما اتفق (3)أن یکون ذلک الشرط مستعدا لأن یکون آلة للنفس فی تحصیل کمالاتها و النفس لذاتها مشتاقة إلی الکمال لا جرم حصل لها شوق طبیعی إلی التصرف فی ذلک البدن و التدبیر فیه علی الوجه الأصلح و مثل ذلک لا یمکن أن یکون عدمه علة لعدم الحادث هذا صورة ما قرره المتأخرون کالشیخ الرئیس و من فی طبقته.

أقول و فیه مساهلات و مواضع أنظار

أما فی الاستدلال فنقول إن القول بأن


1) فهاهنا لا یتصور الوضع من وجهین أحدهما أن المعدوم لا یتصور الوضع بالنسبة إلیه و ثانیهما أن المجرد لا وضع له و إن کان موجودا، س ره

2) حاصله أن الشرط إنما هو شرط الإضافة من الفیاض المطلق لئلا یلزم التخصیص بلا مخصص و أیضا الحدوث لیس الوجود المحمولی للشی‌ء بل بعدیة الوجود للعدم کأنه الحد المشترک بینهما سلمنا أنه الوجود لکنه الوجود العارض لوجود الشی‌ء و أیضا الشرط شرط لمتاه لا لأصل الوجود، س ره

3) یعنی هذا الشرط و هو البدن کما هو شرط حدوث النفس کذلک محل تصرفها- بخلاف مثل حرکة الفلک فإنها شرط و لیس محل تصرفها فقد أشار إلی بیان آخر فی الجواب بأن البدن شرط الاستکمال، س ره

الصحابة بین النفس و البدن مجرد معیة اتفاقیة لیس بینهما علاقة ذاتیة قول باطل و معتقد سخیف کیف و هم قد صرحوا بأن النفس صورة کمالیة للبدن و قد عرفوه بأنها کمال أول لجسم طبیعی آلی ذی حیاة و حکموا بحصول نوع طبیعی له حد نوعی من جنس و فصل ذاتیین کالإنسان و الفلک و غیره و مثل ذلک الترکیب یمتنع أن یکون یحصل من أمرین لیس بینهما علاقة العلیة و المعلولیة.

فالحق أن بینهما علاقة لزومیة لا کمعیة المتضایفین و لا کمعیة معلولی علة واحدة فی الوجود لا یکون بینهما ربط و تعلق بل کمعیة شیئین متلازمین بوجه کالمادة و الصورة و التلازم الذی بینهما کما علمت فی مبحث التلازم بین الهیولی الأولی و الصورة الجرمیة فلکل منها حاجة إلی الآخر علی وجه غیر دائر دورا مستحیلا فالبدن محتاج فی تحققه إلی النفس لا بخصوصها بل إلی مطلقها (1)و النفس مفتقرة إلی البدن لا من حیث حقیقتها المطلقة العقلیة بل من حیث وجود تعینها الشخصیة و حدوث هویتها النفسیة.

إذا تقرر هذا فنقول قولهم فإن کان المتقدم فی الوجود هو النفس فذلک التقدم إما زمانی أو ذاتی.

قلنا إن تقدمها علی البدن ذاتی.

قولهم لو کان کذلک لامتنع عدمه إلا بعدمها.

قلنا الأمر هکذا فإن البدن بما هو بدن مستعد امتنع عدمه مع وجود النفس- و لا وجوده مع عدمها و الذی یبقی بعد النفس و ما یجری مجراها فی نوعها علی الإطلاق- لیس ببدن أصلا بل جسم من نوع آخر بل البدن بما هو بدن مشروط بتعلق النفس- و النفس شریکة علة البدن.

فلیس لأحد أن یقول لو کانت النفس علة للبدن لم تکن فی فعلها مفتقرة إلی البدن


1) أی حقیقتها العقلیة بقرینة المقابلة أو المراد الإطلاق بحسب مراتبها فی استکمالاتها الجوهریة و فی أسنانها الزمانیة فإن فیها أصلا محفوظا لا یقدح تبدلها فی بقائه و علی أی التقدیرین لیس المراد المطلق بمعنی الفرد المنتشر من النفوس الکثیرة- أو المفهوم الکلی الصادق علیها بما هو مفهوم کما فی صورة ما بالنسبة إلی الهیولی الأولی أیضا، س ره

لأن (1)توسیط المادة بوضعها فی تأثیر الفاعل فی تلک المادة غیر معقول فإذا لم تکن النفس فی فعلها و لا فی ذاتها مفتقرة إلی المادة لم تکن نفسا بل عقلا.

لأنا نقول النفس و کل صورة سواء کانت مادیة الوجود أو مادیة الفعل فإنما یؤثر فی نفس تلک المادة و حالاتها لا علی وجه الاستقلال أو بخصوصها بل علی وجه الشرکة مع الأمر المفارق بحسب طبیعتها المطلقة فالنفس بما هی طبیعة نفسانیة مطلقة مع انحفاظ وحدتها المتبدلة بواحد عقلی ثابت علة مقیمة للبدن و هی بحسب کل خصوصیة لها مفتقرة إلی البدن افتقار الصورة فی أحوالها المشخصة إلی المادة القابلة.

و قولهم و الثانی أی کون البدن علة للنفس باطل لأن العلل أربع إلخ.

قلنا نختار أن البدن علة مادیة للنفس بما هی لها وجود نفسانی و قد سبق أن نفسیة النفس أی کونها بحیث تتصرف فی البدن و تستکمل أمر ذاتی لها و وجود حقیقی لها و لیست النفسیة لهذا الوجود کالعوارض التی تلحق الشی‌ء بعد تمام ذاتها و هویتها- بل کونها نفسا ککون الصورة صورة و المادة مادة من حیث إن المسمی و المفهوم الإضافی- موجود بوجود واحد و ککون الواجب صانع العالم و کما أن عالمیة الباری بالأشیاء- و قدرته علی الکل لیست بأمر زائد علی ذاته فکذا نفسیة النفس ما دام وجودها هذا الوجود التدبیری لیست بأمر زائد فی الوجود علی وجود النفس بل زیادتها بحسب المفهوم و الماهیة.

فقولهم فی نفی کون البدن علة مادیة إن النفس مجردة و المجرد مستغن عن المادة- فنقول المجرد و هو الذی یکون عقلا بالفعل لا تعلق له بالأجسام أصلا و لیست النفس کذلک فالدلیل المذکور إن أقیم علی أن الذات العقلیة التی وجودها وجود عقلی لذاتها و لا تعلق لها بالأجسام لا یفسد بفساد البدن فذلک بین واضح و لکن کون الشی‌ء عقلا مفارقا ینافی کونه نفسا مدبرا للبدن الجزئی المعین علی وجه ینفعل و یستکمل به ضربا من الانفعال و الاستکمال و قد علمت أن لیس بین النفس و البدن مجرد معیة


1) و الحال أن تأثیر القوی الجسمانیة بمشارکة الوضع لا یتصور لها بالنسبة إلی مواد أنفسها أسند الإشراقیون هذه الآثار إلی الصور النوعیة المفارقة أعنی أصحاب الأصنام- و قد مر فی مبحث المثل من الأمور العامة إسناد الشیخ الإشراقی التغذیة و التنمیة و التصویر- فی النبات إلی صاحب صنمه، س ره

کالحجر الموضوع بجنب الإنسان بل هی صورة کمالیة للبدن و نفس له و یترکب منهما نوع طبیعی و مثل هذا الأمر کیف یکون مفارقا عن الأجسام و المفارق لیس وجوده هذا الوجود التعلقی و لیس کون البدن آلة لها ککون المنحت و المنشار آلة للنجار- حتی یستعملها تارة و یترکها أخری و الذات المستعملة هی کما هی من قبل و من بعد و لا کونها فی البدن ککون الربان فی السفینة و صاحب الدار فی الدار تدخل فیها و تخرج عنها و السفینة بحالها و الدار بحالها فالدلیل المذکور لم یدل علی بقاء النفس ما دام وجودها النفسانی بعد البدن نعم قد دل علی أن الجوهر المفارق العقلی- غیر فاسد بفساد البدن.

بقی النظر فی أن النفوس بعضها أو کلها هل یستحیل وجودها إلی وجود جوهر- لا تعلق له بالجسم و لا حاجة إلی استعماله و الاستکمال به و بقی الکلام فی کیفیة هذا التحول و الانقلاب الجوهری و طرو حالة بها یصیر الجوهر المتعلق الوجود بالمادة جوهرا مفارقا عنها و ستعلم کیفیة هذا عن قریب.

و أما الذی ذکروه من أن الفاعل إذا کان منزها عن التغیر کان صدور الفعل عنه فی وقت دون ما قبله موقوفا علی شرط و شرط الحدوث لأمر غنی فی وجوده عن ذلک الشرط استحال أن یکون عدمه مستلزما لعدم ذلک الفعل أو مؤثرا فیه کلام لا فائدة فیه فإن حدوث (1)الشی‌ء لیس إلا وجوده الخاص به و لیس حدوث الوجود صفة زائدة علی الوجود عارضة له حتی یکون شرطها غیر شرط الوجود بل شرط الحدوث و شرط الوجود واحد فإذا عدم (2)الشرط عدم المشروط.

و أیضا لا معنی لکون أمر مادی استعدادا أو شرطا لوجود جوهر مفارق الذات


1) لیس کذلک فإن الحدوث هو الحد المشترک بین الوجود و العدم و لیس وجودا و لا عدما و قد مر فی الأمور العامة فی دفع شبهة من نفی التأثیر و التأثر فی حال الحدوث لا فی حال الوجود و لا فی حال العدم و قوله و لیس صفة زائدة ممنوع کیف و سنخ الوجود معری عن الحدوث فشرطها لیس شرطه أ لا تری أن علة الأربعة لیست علة الزوجیة مع أنها لا تنفک عن لازمها، س ره

2) ممنوع إذ علة الحدوث قد تکون غیر علة البقاء کما فی علة حدوث البناء و علة بقائه فهاهنا شرط حدوث النفس البدن و علة بقائها العقل الفعال، س ره

غنی الوجود عن المواد و أحوالها کما هو عندهم و بالجملة استعداد (1)

و ثانیهما أن المستعد له لا بد أن یکون حالا من أحوال المستعد متصلا به و المستعد مستکملا بذلک المستعد له و المفارق مباین الذات عن المواد و الأجسام فکیف یکون حالا لها و بالحقیقة هذا هو الإشکال الذی سینقله عن أفضل المتأخرین المحقق الطوسی قدس سره فی المیعاد المشرقی و لهذا قال فکن مترقبا و أقول هذا کلام حق و إشکال صعب لکن بعضه مشترک الورود علیهم و علیه قدس سره کما سیشیر إلیه فی موضعین من أن الوجود التجردی الروحانی فی البقاء کیف حدث و ما هو جوابه من أن الحادث وجود الرابط بینهما فهو جوابهم و لکن أین الثریا من الثری إذ یلزم علیهم قدم النفس ذاتا- إذ الحادث إضافة مقولیة لها لا ذاتها و علی طریقته قدس سره من أنها جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء و أنها فی أول الأمر کالطبائع السیالة و أن الإضافة وجودیة إشراقیة- حادثة ذاتا فی أول الأمر و إن انسلخت فی آخر الأمر عن الزمان و لا یصدق علی وجودها المضی و الحال و الاستقبال بل جمیع الأزمنة و الزمانیات بالنسبة إلیها تصیر کالآن و الأمکنة و المکانیات کالنقطة و کیف لا و هذا هکذا بالنسبة إلی مدرکاتها الکلیة فضلا عن ذاتها المجردة و أیضا علی طریقته هی ذات أطوار و شئون ذاتیة و علی طریقتهم لیس لها إلا مقام واحد هو مقام التجرد و أما أنه ما حامل استعداد وجودها التجردی البقائی- فسیحققه عن قریب، س ره

المادة لا یکون إلا لما یکون حالا من أحوالها و لا معنی لکون الشی‌ء مستعدا لأمر مباین الذات عنه- فکن مترقبا لما یتلی علیک إن شاء الله تعالی

فصل (5) فی أن الفساد علی النفس محال

اشارة

فصل (5) فی أن (2)الفساد علی النفس محال

ذکروا فی بیانه حجتین
إحداهما أن النفس ممکنة الوجود و کل ممکن فله سبب فی وجوده

فللنفس سبب و السبب ما دام یبقی موجودا مع جمیع الجهات التی باعتبارها


1) خلاصة الإشکال من وجهین- أحدهما أنه کیف یکون وجود جوهر مفارق مرهونا باستعداد خاص و وقت خاص- مع تساوی نسبته إلی کل الأوقات و تجرده عن کل المواد.

2) ما مضی کان محالیة الفساد علیها بفساد البدن و هاهنا محالیة الفساد علیها مطلقا، س ره

کان سببا استحال انعدام المسبب کما سبق ذکره فی مباحث العلة و المعلول فالنفس لو انعدمت لکان انعدامها بسبب انعدام سببها أو شی‌ء من أجزاء سببها التام و الأسباب أربعة- و یستحیل انعدامها لانعدام سببها الفاعلی لأن السبب الفاعلی لها کما سنبین جوهر عقلی مفارق الذات من جمیع الوجوه عن المادة فیمتنع عدمه لأن الکلام فیه کالکلام فی النفس و محال أن یکون انعدامها لانعدام السبب المادی لأنا قد بینا أن النفس لیست مادیة بل مجردة و محال أن یکون لعدم السبب الصوری لأن صورة النفس بعینها ذاتها- و لأن الکلام فی عدم ذلک السبب الصوری کالکلام فی عدم النفس فإن کان لعدم صورة أخری لزم التسلسل و محال أن یکون لعدم السبب التمامی لهذا الوجه أیضا فیمتنع عدم النفس مطلقا و أما الصور و الأعراض التی یصح علیها ذلک العدم فذلک لصحة (1)

متمثلة فی لحاظ العقل متمایزة بحسب الإضافة إلی الملکات لا إلی نهایة أخیرة یقف الأمر عندها فلیستیقن انتهت کلماته النوریة و إنما نقلناها بطولها مع کونه خروجا عن طور هذه الحاشیة لاشتمالها علی تحقیقات شریفة نافعة فی هذا المقام و فی مقامات آخر فلیدرک بعد غوره و لیذعن حسن طوره، س ره


1) حتی الفاعلیة و هاهنا إشکال ظاهر الورود 386 و قد نقله السید المحقق الداماد- عن المحقق الطوسی قدس سرهما فی القبسات و قد وصفه السید قدس سره بأنه من مستصعبات العقد التعضیلیة و هو أنه إذا عدم شی‌ء فی العالم لزم منه عدم الواجب تعالی عن ذلک لأن عدم ذلک الشی‌ء إما لعدم شرطه أو شرط علته أو لعدم جزء علته و الکلام فی عدمه کالکلام فیه حتی ینتهی إلی الواجب تعالی لأن الموجودات بأسرها ینتهی فی سلسلة الحاجة إلی الواجب تعالی و الجواب أن عدم الحادث ینتهی إلی عدم مرتبة و قطعة من حقیقة متجددة بالذات کالطبیعة الجوهریة السیالة الوجود عند المصنف و کالحرکة الوضعیة الفلکیة عند القوم و تلک الحقیقة کل حد منها ضروری العدم عند وجود حد آخر بلا حاجة إلی علة أخری کضرورة عدم یوم الجمعة فی یوم الخمیس و یوم السبت فإذا انتهی عدم الحادث إلی عدم تلک المرتبة من تلک الحقیقة السیالة الوجود یقال عدمها ذاتی و الذاتی لا یعلل فلا ینتهی إلی عدم الواجب تعالی فالجاعل جعل نفس ذاتها جعلا بسیطا- لا أنه جعلها متقضیة متجددة و السید قدس سره أشار أولا إلی ما ذکرناه و ثانیا إلی تحقیق آخر بقوله 386 فإذن یجب علینا أن نقطع ورید الشبهة و نجب عرق الإعضال فنقول- ما حققناه لک أن الحدوث و الزوال فی عالم امتداد الزمان لا یتصحح إلا بالانتهاء إلی طبیعة متجددة متصرمة یکون طباع جوهرها ثبات اتصال التجدد و التصرم و سیلان استمرار الحدوث و البطلان من غیر استناد فی الانقضاء و التصرم إلی علة خارجة عن ذاتها یضمن للمتأمل المخرج عن هذه المضایق و لکنا نستأنف الآن بیانا طارفا من سبیل آخر فاعلمن أنه إنما یعتاص الأمر هنالک علی من بتوهماته الفاسدة یحسب أن العدم الطاری علی الشی‌ء الکائن الفاسد فی الزمان حادث متجدد فی متن الواقع و طرو العدم عبارة عن تجدد البطلان بعد التقرر و أن انعدام الشی‌ء الزمانی إنما هو بارتفاع وجوده الحاصل فی زمن حصوله- من تلقاء الجاعل الموجب عن وعاء التحقق عن زمان الحصول و أن العدم فعل الفاعل- و الفاعل فاعل البطلان و أن عدم حصول الشی‌ء فی زمان ما غیر متحقق الصدق إلا فی ذلک الزمان و مع تحققه لا قبله و أن انتفاء المانع متقدم علی وجود المعلول بالذات- تقدما بالطبع لکونه من أجزاء علته التامة و شی‌ء من تلک الأوهام لیس له فی عالم العقل من نصیب و لا فی إقلیم الحکمة من خلاق و أن فی المتکلفین و المتفلسفین أقواما و عشائر تلک أمانیهم و من هو علی بصیرة فی أمره یعلم أن ما یحدث و یتجدد و یعقل فیه الفعل- و القبول یکون لا محالة شیئا ما یعبر عنه باللیسیة و الانتفاء بل هو سلب محض و لیس صرف لا یخبر إلا عن لفظه و لا یروم بمفهومه إلا أنه لیس فی الحصول أمر ما أصلا و إنما طرو العدم علی الکائن الزمانی هو سلب وجوده فی الزمان العاقب سلبا صرفا ثم قال أ فلیس من المنصرح أن ارتفاعه عن زمانه فی قوة اجتماع النقیضین و عن الزمان البعد غیر معقول إذ لم یکن متحققا قط فإذن قد استوی و استبان أن الزوال حقیقة انقطاع اتصال الفیضان لعدم الإفاضة الإبقائیة المعبر عنها فی القرآن الحکیم و التنزیل الکریم تارة بالحفظ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما و تارة بالإمساک و یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا و أنه لا عدم إلا و هو أزلی- و أن طرو العدم علی الحادث الزمانی إنما معناه المحصل تخصیص وجوده بزمان ما محدود- فی جهة النهایة بحد بعینه کما هو محدود فی جهة البدایة کذلک و ذلک الوجود المحدود بحدی الطرفین غیر مرتفع لا عن الدهر و لا عن ذلک الزمان المحدود فی الجهتین ثم قال فإذن قد بزغ أن العدم اللاحق بالکائن الفاسد أزلی لیس یصح استناده إلی عدم تحقق العلة التامة لحصول الوجود فی الزمان العاقب من بدو الأمر فی الآزال و الآباد رأسا کما أن العدم السابق قبل حصول الوجود الحادث فی الزمان الأول أیضا کذلک لا أنه متجدد مستند إلی انتفاء جزء ما من أجزاء العلة التامة للوجود الحاصل فی زمان الکون فإن العلة التامة لذلک الوجود و لأی وجود قد دخل فی التحقق غیر منتفیة أبدا و إنما الصحیح أن العلة التامة لتقرر ما مفروض و وجود ما مقدر غیر داخلة فی التحقق من بدو الأمر أزلا و أبدا و العدمیات الأزلیة سابقة کانت أو لاحقة من حاشیتی الوجود الکائن فی زمان بعلیة متسلسلة فی العلیة و المعلولیة علی الجهة اللایقفیة بما هی

العدم علی أحد أسبابها حتی الفاعلیة لکون فاعلها القریب جائز العدم لأن حدوثها لأجل أمزجة مختلفة یفید استعدادات مختلفة و قد سبق أن الأمر هاهنا لیس کذلک.

و ثانیتهما أن کل متجدد فإنه قبل تجدده ممکن الوجود

و ثانیتهما (1)أن کل متجدد فإنه قبل تجدده ممکن الوجود

المتجدد و إلا لکان ممتنعا و الممتنع غیر موجود فإذن المتجدد غیر المتجدد هذا خلف و نعنی بهذا الإمکان الاستعداد التام علی ما عرفت و ذلک الاستعداد التام یستدعی محلا لأن الذی یوجد فیه إمکان وجود الشی‌ء هو الذی حصلت فیه قوة وجود ذلک الشی‌ء أی استعداده القریب.

إذا ثبت ذلک فنقول النفس لو صح علیها العدم لوجب أن یکون هناک شی‌ء- یوجد فیه إمکان ذلک الفساد و ذلک الشی‌ء لیس هو ذات النفس فإن النفس لا تبقی ذاتها مع الفساد و الذی فیه إمکان الفساد یجب أن یبقی مع الفساد فإذن ذلک الشی‌ء مادة النفس فیکون للنفس مادة فننقل الکلام إلی تلک المادة فإن صح علیها الفساد احتاجت إلی مادة أخری و لزم التسلسل و هو محال و إذا انقطع التسلسل فذلک السنخ الباقی مما لا یجوز علیه الفساد و العدم و هو جزء النفس و لا یکون جزؤها الباقی ذات وضع و إلا لکانت النفس منافیة لمقارنة الصور العقلیة و لکانت ذات وضع و حیز و هو محال کما بین و إذا کان ذلک الشی‌ء الذی ثبت بقاؤه مجردا عن الوضع و الحیز قابلة للصور العقلیة کان ذلک الجزء هو النفس بعینها إذ لا نعنی بالنفس إلا جوهرا مجردا قابلا للصور العقلیة فالنفس لا یصح علیها العدم.

فإن قیل أ لیست لها مادة توجد فیها قوة حدوثها فلم لا یجوز أن یحصل فی تلک المادة قوة فسادها.

فنقول الفرق ثابت لأن الذی فیه قوة الحدوث هو البدن و ذلک مما یصح أن یبقی مع الحدوث أما الذی یوجد فیه قوة الفساد لو کان هو البدن لکان البدن باقیا مع فساد النفس و بالاتفاق البدن لا یبقی مع عدم النفس فظهر الفرق بین البابین هذا ما فی مسفورات القوم و الحجتان إنما تنهضان دلیلا علی امتناع الفساد علی جوهر بسیط- مباین الوجود عن المادة و لواحقها لا علی امتناع فساد ما وجوده هذا الوجود الارتباطی


1) حاصله أن الفساد أمر متجدد و کل متجدد کونا کان أو فسادا مسبوق بحامل استعداد- و حامل استعداد فساد النفس إما هی و هو ظاهر البطلان و إما مادة لها و لا مادة لها و علی تقدیر جوازها یلزم الخلف إذ المادة هی الجزء المقوم و إذا لم یکن لها وضع و حیز و نحوهما- کانت هی النفس الباقیة، س ره

التعلقی و مثل ذلک الوجود کما یمتنع فساده بفساد البدن کذلک یمتنع عدمه السابق علیه و حدوثه بحدوث البدن بل لا تجدد له أصلا فإن کل ما هو کائن فاسد و کل ما لا فساد له لا کون له و بالجملة الموجود بوجود واحد بالعدد یمتنع أن یکون حادثا و مفارقا عن المادة إلا بأن تقع له الحرکة الجوهریة الاشتدادیة و صیرورته مجردا بعد ما کان متعلقا.

بقی الإشکال (1)فی أن وجوده التجردی کیف حدث و المجرد لا تعلق له بمادة و لا له استعداد وجود.

و الجواب عنه کما سیجی‌ء حسب ما وعدناه لک و أنموذج ذلک الجواب أن صیرورة النفس مجردة لیست عبارة عن حدوث وجود أمر مجرد لها بل عبارة عن قطع وجودها التعلقی و رجوعها إلی مبدئها الأصلی فبالحقیقة حدوث الأمر المجرد لشی‌ء- عبارة عن حدوث رابطة بینهما کما قیل فی حدوث (2)الحافظة للنفس و هی خزانة معقولاتها- و أما الذی ذکر هاهنا من بیان الفرق بین حامل قوة الحدوث و حامل قوة الفساد و أن البدن فیه قوة حدوث النفس لأنه یبقی معها و لیس فیه قوة الفساد إذ لا یبقی معها.

ففیه مغالطة مبناها اشتراک لفظ القبول و إطلاقه تارة بمعنی القوة الاستعدادیة (3)و تارة بمعنی الانفعال و الاتصاف أو عدم الفرق بین ما بالذات و ما بالعرض فإن حامل قوة الحدوث للنفس لیس هو البدن الحی بل شی‌ء آخر کالنطفة و ما یجری مجراها- و هو غیر باق عند حدوث الصورة النفسانیة و البدن الباقی مع النفس هو قابل النفس بمعنی


1) أی فی البقاء لا فی الحدوث کما هو مذهب المصنف قدس سره هذا ما أشرنا إلیه سابقا من أنه مشترک الورود، س ره

2) فإن ذات العقل الفعال لیس له حدوث فی زمان و لا له وجود استعدادی إلا أنه بما هو حافظة و خزانة للنفس حادث، س ره

3) و القابل بهذا المعنی لا یجامع المقبول و إلا لزم اجتماع القوة و الفعلیة بخلاف القابل بمعنی المنفعل و المستکمل فإنه یجامع المقبول و إلا لم یکن منفعلا و لا مستکملا- و البدن قابل لوجود النفس و حدوثها بالمعنی الثانی و لیس بقابل له بالمعنی الأول فإن حامل قوة الحدوث للنفس لیس هو البدن الحی إلخ، ل ره

المستکمل بها الاستکمال الجزء المادی بالجزء الصوری من المرکب و یجوز أن یکون هو بعینه قابل قوة الفساد لها و الذی یقبل الفساد شی‌ء آخر هو باق مع الفساد ففی قابل کل (1)من الطرفین أی الکون و الفساد اعتباران متغایران اعتبار ما منه الشی‌ء و اعتبار ما فیه الشی‌ء و إهمال الفرق بینهما مغلط فکن متیقظا فاستمع ما سیقرع سمعک یوم یناد المناد من مکان قریب

فصل (6) فی ذکر میعاد مشرقی

اعلم أن المحقق الفاضل أفضل المتأخرین نصیر الدین محمد الطوسی ره قد بعث رسالة إلی بعض معاصریه من العلماء هو العالم النحریر شمس الدین الخسرو شاهی و سأل عنه بعض المسائل المعضلة طالبا للکشف عن وجوه إعضالها و حل عقد إشکالها فلم یأت ذلک المعاصر بجواب و کانت مسألة بقاء النفس بعد البدن إحدی تلک المسائل غیر المجابة و قد قررها بقوله ما بال القائلین بأن ما لا حامل لإمکان وجوده و عدمه فإنه لا یمکن أن یوجد بعد العدم أو یعدم بعد الوجود حکموا بحدوث النفس الإنسانیة و امتنعوا عن تجویز فنائها- فإن جعلوا حامل إمکان وجودها البدن فهلا جعلوه حامل إمکان عدمها أیضا و إن جعلوها لأجل تجردها عما یحل فیه عادم حامل لإمکان العدم کیلا یجوز عدمها بعد الوجود فهلا جعلوها لأجل ذلک بعینه عادم حامل لإمکان الوجود فیمتنع وجودها بعد العدم فی الأصل- و کیف (2)ساغ لهم أن جعلوا جسما مادیا حاملا لإمکان وجود جوهر مفارق مباین


1) کما أن المادة تطلق علی حامل قوة الشی‌ء و یجامع الفقدان و تطلق علی حامل الصورة و تجامع الوجدان کذلک قابل کون الشی‌ء قد یجامع الاستعداد و الفقدان و قد یجامع الفعلیة و الوجدان و یمانع القوة و الاستعداد و هکذا قابل الفساد و هذان مراده باعتباری ما منه و ما فیه و أما الاعتبار أن لما بالذات و ما بالعرض فهما أن البدن قابل بالذات للنفس و حامل قوة النفس باعتبار اشتماله علی أجزاء المنی المنخلق منها الأعضاء الأصلیة فهو حامل القوة بالعرض و هکذا فی حامل قوة الفساد و قابل الفساد المجامع للوجدان، س ره

2) أی نغمض أولا عن صحته و سقمه و نقول إن ساغ کون الجسم حاملا لکون النفس- فلیسغ کونه حاملا لفسادها ثم ننقده و نقول کیف ساغ أن یکون الجسم حامل استعداد المجرد و المجرد استعداد و قوة له ثم کیف یکون الشی‌ء مستعدا لأمر مباین کما مر، س ره

الذات إیاه فإن جعلوها من حیث کونها مبدأ لصورة نوعیة لذلک الجسم ذات حامل- لإمکان الوجود فهلا جعلوها من تلک الحیثیة بعینها ذات حامل لإمکان العدم و بالجملة ما الفرق بین الأمرین فی تساوی النسبتین هذا ما ذکره بعبارته المنقحة الواضحة الدالة علی أن ما أجیب عن هذا الإشکال فی الکتب حتی فی شرحه للإشارات غیر مشبع و لا تام عنده.

و نحن قد أجبنا (1)عن هذا السؤال فی سالف الزمان بأن البدن الإنسانی- استدعی باستعداده الخاص من واهب الصور علی القوابل صورة مدبرة متصرفة فیه تصرفا یحفظ به شخصه و نوعه فوجب صدورها عن الواهب الفیاض لکن وجود صورة یکون مصدرا للتدابیر البشریة و الأفاعیل الإنسیة الحافظة لهذا المزاج الاعتدالی لا یمکن إلا بقوة (2)

إن قلت إن لم تکن لتلک الحقیقة المفارقة حامل إمکان وجود کانت داخلة تحت القاعدة القائلة بأن ما لا حامل لإمکان وجوده لا یوجد بعد العدم فلم یکن حادثة و إن کانت مادیة و لا یمکن أن یقال لها حامل إمکان الوجود بالعرض إذ یقال کذلک لها حامل إمکان الفساد بالعرض.

قلت نلتزم ذلک کما یرشد إلیه ما یأتی من قوله و هی من حیث الفعل مسبوقة باستعداد البدن إلی قوله هذا ما سنح و لکن إیاک و أن تفهم من قوله بالعرض الکذب و الاعتباری المحض و أیضا إیاک و أن تفهم من قبیل حرکة جالس السفینة بالعرض بل هذا من قبیل وجود الکلی الطبیعی بالعرض لتحقق الوجود الخاص و وجود الجنس بالعرض لوجود الفصل فی البسائط، س ره

روحانیة ذات إدراک و عقل و فکر و تمیز فلا محالة تفیض من المبدإ الفیاض

1) أی وافقنا القوم و ارتضینا سابقا جوابهم سیما مع بذلنا الجهد فی تنقیحه کما أشار إلیه و لکن فی مباحث الماهیة قریبا بمبحث تحقیق المثل عبر عنه بما یقال، س ره

2) لیس المراد أن البدن استدعی صورة متصرفة مقارنة و کان هذا الاستدعاء فی الواقع غلطا و خطاء فإن التصرف فی البدن الإنسانی إنما یکون بقوة روحانیة حتی یقال لا غلط فی الطبیعیات و لا خطاء فی استعدادات المواد حیث لا رویة و لا أن الواهب رأی أن اللائق بحاله القوة الروحانیة الممیزة المفکرة فأعطی ما هو مقتضی لسان حاله حتی یقال- کان البدن حینئذ حامل استعداد القوة المجردة فالإشکال بحاله و لا المراد أن البدن- استدعی القوة المتصرفة المقارنة و أصاب و أعطاها الواهب إیاه إلا أنه زاد علی ما استدعاه- بمحض الجود بإعطاء حقیقة مفارقة أیضا تلک المقارنة رقیقتها و ظلها أو مبدإ مفارق تلک القوة المقارنة خادمة حتی یقال هذا خلاف مقتضی العدل إذ لو لم یشترط الاستعداد لوهب الفیاض النفس الناطقة للنملة بمحض الجود بل المراد کما سیشیر إلیه أن مادة البدن استدعت و استعدت للقوة الروحانیة أیضا و لکن بالعرض و مقتضی العدل أن الهبات علی حسب الاستعدادات و لو بالعرض.

الذی لا بخل و لا منع فیه جوهر النفس و حقیقتها فإذن وجود البدن بإمکانه الاستعدادی- ما یستدعی إلا صورة مقارنة له متصرفة فیه بما هی صورة مقارنة و لکن جود المبدإ الفیاض- اقتضی صورة متصرفة ذات حقیقة مفارقة أو ذات مبدإ مفارق و کما أن الشی‌ء الواحد- یجوز أن یکون جوهرا من جهة و عرضا من جهة أخری کالصورة الجوهریة الحاصلة فی الذهن لما تقرر عندهم أنها جوهر مستغن عن الموضوع بحسب الماهیة و عرض مفتقر إلیه بحسب هذا الوجود الذهنی العلمی بل کیف نفسانی عندهم و کذا یجوز أن یکون شی‌ء واحد مجعولا من جهة غیر مجعول من جهة أخری کالوجود و الماهیة لشی‌ء واحد فکذلک یجوز أن یکون شی‌ء واحد کالنفس الإنسانیة مجردا من حیث کونه ذاتا عقلیة أو له ذات عقلیة مادیا من حیث کونه متصرفا فی البدن أو له قوة متصرفة فی البدن فإذا کانت النفس مجردة من حیث الذات و مادیة من حیث الفعل فهی من حیث الفعل مسبوقة باستعداد البدن حادثة بحدوثه زائلة بزواله و أما من حیث حقیقتها الأصلیة أو مبدإ حقیقتها فغیر مسبوقة باستعداد البدن إلا بالعرض و لا فاسدة بفساده و لا یلحقها شی‌ء من نقائص المادیات إلا بالعرض فتدبر.

هذا ما سنح لنا فی سالف الزمان علی طریقة أهل النظر مع فضل تنقیح و أما الذی نراه الآن أن نذکر فی دفع هذا السؤال و حل الإعضال فهو أن للنفس الإنسانیة مقامات و نشآت ذاتیة بعضها من عالم الأمر و التدبیر قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی و بعضها من عالم الخلق و التصویر مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ (1)فالحدوث


1) الإنشاء من الأرض فی الآخرة باعتبار أن البدن الأخروی الذی له الصورة الحسناء أو الشوهاء و صورة الأعمال من الحور و القصور و الزمهریر و الحرور و غیر ذلک- إنما حصلت کلها فی هذا البدن الدنیوی و هذه النفس من حرکاتها و ملکاتها فأنشأها و إن کان من الأعمال و الملکات کما هو مقتضی تجسم الأعمال المبرهن علیه و الوارد فی الملة البیضاء إلا أنها بواسطة البدن الترابی الدنیوی و أیضا إنشاء هذا البدن الدنیوی من الأرض بعینه إنشاء البدن البرزخی و الأخروی لأنهما شدیدا هذا و کمالهما و التفاوت بینها کالتفاوت بین صورة فی لوح أو موضوع و بین هذه الصورة إذ أغنت عنه و شیئیة الشی‌ء بصورته و أیضا هذیة الثلاث و هویتها بهویة النفس و سیجی‌ء تحقیقه فی المعاد، س ره

و التجدد إنما یطرءان لبعض نشآتها فنقول لما کانت للنفس الإنسانیة ترقیات و تحولات من نشأة أولی إلی نشأة أخری کما أشیر إلیه (1)بقوله تعالی وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ- ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فإذا ترقت و تحولت و بعثت من عالم الخلق إلی عالم الأمر یصیر وجوده وجودا مفارقا عقلیا لا یحتاج حینئذ إلی البدن و أحواله و استعداده- فزوال استعداد البدن إیاها یضرها ذاتا و بقاء بل تعلقا و تصرفا إذ لیس وجودها (2)الحدوثی هو وجودها البقائی لأن ذلک مادی و هذا مفارق عن المادة فلیس حالها عند حدوثها کحالها عند استکمالها و مصیرها إلی المبدإ الفعال فهی بالحقیقة جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء و مثالها کمثال الطفل و حاجته إلی الرحم أولا و استغنائه عنه أخیرا لتبدل الوجود علیه و کمثال الصید و الحاجة فی اصطیاده إلی الشبکة أولا- و الاستغناء فی بقائه عند الصیاد أخیرا ففساد الرحم و الشبکة لا ینافی بقاء المولود و الصید و لا یضره و أیضا حاجة الشی‌ء إلی أمر ما لا یستلزم حاجة لوازمه الذاتیة إلیه کحاجة الوجود المعلولی إلی جاعل دون ماهیته لأنها غیر مجعولة کما مر مع أنه من لوازم الوجود و ککون وجود المثلث معلولا و عدم کونه ذا الزوایا الثلاث معلولا.

ثم اعلم أن العلة المعدة علة بالعرض عند التحقیق و لیست علیتها کعلیة العلل الموجبة حتی یقتضی زوالها زوال المعلول و ما ذکروه من قولهم کل ما لا حامل لإمکان


1) بالصور الطبیعیة ثم صورناکم و صورنا أعمالکم بالصور المثالیة ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ أی ادرجوا و انطووا فی وجوده فی مقام الاتحاد بالعقل، س ره

2) هذا مع قوله و أیضا حاجة الشی‌ء و قوله ثم اعلم أن العلة المعدة وجوه ثلاثة لبقاء النفس بعد فناء البدن و أجوبة لقول المحقق الطوسی قدس سره فهلا جعلوه حامل إمکان عدمها أیضا، س ره

وجوده أو عدمه فإنه لا یمکن أن یوجد بعد العدم أو یعدم بعد الوجود لا یستلزم (1)القول بأن ما لا حامل لإمکان وجوده و عدمه لا یمکن أن یوجد بعد الوجود إذ ربما یکون وجوده السابق من غیر حامل (2)کافیا فی رجحان وجوده اللاحق و ذلک إذا کان وجوده اللاحق طورا آخر من الوجود بأن یکون کمالا و تماما لوجوده السابق و من نظر فی مراتب الأکوان الاشتدادیة لموجود کونی کالسواد فی اشتداده و کحرارة الفحم فی اشتدادها وجد أن حامل إمکان کل فرد ضعیف و قوته یزول عنه ذلک الإمکان و لا یزول حقیقة ذلک الفرد بل یشتد و إنما یزول نقصه و ضعفه فلا یلزم فی الحرکات الاستکمالیة أن یکون زوال إمکان الشی‌ء و استعداده منشأ لزوال وجوده بل لتبدل وجوده و تبدل وجود الشی‌ء قد یکون إلی عدمه و قد یکون إلی وجود أقوی و أکمل من وجوده المتقدم و من هذا القبیل بطلان استعداد البدن للنفس لا یستدعی إلا زوال وجودها البدنی المفتقر إلی مادة البدن و زوال وجودها الأولی و تبدله لا یلزم أن یکون بطریان العدم علیه بل بطریان الوجود الأقوی لها فالقاعدة المذکورة أی کون ما هو حامل لإمکان وجود الشی‌ء فزواله أو زوال استعداده یستدعی زوال ذلک الوجود بعینه حقة لا شبهة فیه لکن زوال کل وجود خاص بخصوصه لا یلزم إلی عدم مطلق له بل ربما یکون تبدله إلی نحو آخر من الوجود کما فی الاستحالات (3).


1) فإن قولهم ما لا حامل إلخ مستلزم لعکس نقیضه و هو ما یوجد بعد العدم أو یعدم بعد الوجود لا حامل لإمکانه و أما ما لا حامل لإمکانه لا یوجد بعد الوجود فلا ملازمة هاهنا- فعلی کون النفس جسمانیة الحدوث روحانیة البقاء لا مادة حاملة فی البقاء و لا إشکال- و مرجح الوجود بعد الوجود و هو البقاء هو الوجود السابق و مثاله الموجود الکونی فهکذا الموجود الإبداعی بحسب البقاء و فی الحقیقة المرجح للاتصال کما مر زمانی و أما المتصل به و المتحول إلیه فهو مجرد عن الأوقات و الاستعدادات، س ره

2) متعلق بوجوده اللاحق فکأنه قال بکون وجوده السابق مع حامل کافیا فی رجحان وجوده اللاحق من غیر حامل و ذلک مثل أن یکون شی‌ء مرجحا و معدا لسیلان ماء نهر إلی مهبط ثم کان ماء النهر متصلا بماء بحر و یمکن إرجاع الجواب الأول أیضا- إلی هذا فإن هذا تأویل الأول و باطنه و الأول قشر هذا و ظاهره و لکن بشرط أن یحمل الروحانیة فی الأول علی الروحانیة فی البقاء لا فی الحدوث فأحسن التأمل، س ره

3) هذا بعد ما بین أن الوجود المفارقی وجود بعد وجود لا یتوجه فإن الوجود- بعد الوجود هو البقاء لا الحدوث و یمکن أن یقال لما کان الوجود الثانی متحدا مع الوجود الأول فی الهویة لأصل محفوظ فیهما و سنخ باق بینهما کان حادثا بحدوثه و لذلک لا یخرج وجود زید الحادث مع عرضه العریض عن الحدوث فیطلق علیه الحادث و بالجملة هذا تفصیل ما مر من قوله بقی لک الإشکال فی أن وجودها التجردی و جوابه بقوله و أنموذج ذلک الجواب، س ره

فإن قلت ننقل الکلام إلی حدوث ذلک الوجود المفارقی للنفس کیف حدث لها و کل حادث یفتقر إلی مادة و المجرد لا مادة له.

قلت الحادث هاهنا لیس فی الحقیقة إلا اتصال النفس بذلک المفارق و انقلابها إلیه- لا نفس وجود ذلک المفارق و ذلک الاتصال أو الوجود الرابطی أو ما شئت فسمه حدوثه مسبوق بالاستعداد و حامل هذا (1)الاستعداد هو النفس ما دامت متعلقة بالبدن و حامل فعلیة ذلک الاتصال هو النفس عند اتحادها بالعقل و قد مر أن حامل قوة الشی‌ء غیر حامل وجوده و إن وجب أن لا یکون مباینا صرفا أیضا.

ثم إن الحکماء الإلهیین قد أثبتوا للطبائع حرکة جبلیة إلی غایات ذاتیة کما مر غیر مرة و أثبتوا لکل ناقص میلا أو شوقا غریزیا إلی کماله و کل ناقص إذا وصل إلی کماله أو بلغ إلی إنیته اتحد به و صار وجوده وجودا آخر و هذه الحرکة الجبلیة- فی طبیعة هذا النوع الإنسانی إلی جانب القدس معلوم مشاهد لصاحب البصیرة فإذا بلغت النفس فی استکمالاتها و توجهاتها إلی مقام العقل و تحولت عقلا محضا اتحدت بالعقل الفعال و صارت عقلا فعالا بل ما کانت عقلا منفعلا أی نفسا و خیالا فزالت عن المادة


1) الأولی أن یقال إن المادة البدنیة إنما کانت حاملة لإمکان وجود النفس لها و هو وجودها لغیرها و هکذا کل حامل لإمکان وجود صورة أو عرض إنما یحمل إمکان وجوده له ثم لما تجردت النفس بالحرکة الجوهریة عادت موجودة بنفسها تامة لا لغیرها فلم تحتج إلی حامل لوجودها و لا إلی زمان یقارنها إلا بحسب التجوز و ذلک کمقارنة الإدراک العقلی و الخیالی للزمان بواسطة مقارنة الآلات الفاعلیة البدنیة بالعرض و إنما قلنا إن هذا التقریر أولی لأن القول بکون النفس المتعلقة بالمادة فی فعلها مادة للنفس المجردة التامة کما ذکره ره لا یخلو عن شوب مناقشة، ط مد

و سلبت (1)عنها القوة و الإمکان و صارت باقیة ببقاء الله سبحانه.

و بالجملة تحقیق هذا المبحث و تنقیحه لا یتیسر إلا من عرف کیفیة اتحاد النفس بالعقل الفعال و مصیر الأشیاء فی المبدإ المتعال و ذلک میسر لما خلق له و اعلم أن نشأة الوجود متلاحقة متفاضلة و مع تفاوتها متصلة بعضها ببعض و نهایة کل مرتبة بدایة مرتبة أخری و آخر درجات هذه النشأة التعلقیة أول درجات النشأة التجردیة و عالم التجرد المحض لیس فیه حدوث و تغیر و سنوح حالة فلا یتغیر ذلک العالم بدخول النفس إلیه کما لا یتغیر بصدورها منه کما علمت فی الفصل السابق فورود النفس إلی ذلک العالم بنحو صدورها منه بلا استحالة و تجدد فعلیک بالتأمل الصادق و التفطن اللائق کی تدرک ما ذکرناه متنورا بیت قلبک بإشراق نور المعرفة علی أرجائه من عالم الإفاضة و الإلهام- و الله یدعو إلی دار السلام

فصل (7) فی أن سبب النفس الناطقة أمر مفارق عقلی

قد سبق فیما مضی أن علة النفوس لا یجوز أن یکون هی الجسم بما هو جسم- و إلا لکان کل جسم کذلک و لا أیضا یجوز أن یکون قوة جسمانیة لأن تلک القوة- لا یخلو إما أن یحتاج فی وجوده إلی ذلک الجسم أو لا یحتاج إلیه فی وجوده بل فی (2)تأثیره فقط و کلا الشقین ممتنع فتأثیرها فی وجود النفس ممتنع و قد فرضت مؤثرة هذا خلف أما بطلان الأول فلوجوه.

أما أولا فلأن الصورة الجسمانیة إذا فعلت فی شی‌ء کان فعلها لمشارکة القابل- و القابل هو الجسم و الجسم ممتنع أن یکون جزءا من المؤثر کما مضی تحقیق هذا الوجه.


1) أی الاستعدادی و أما الذاتی فهو لازم لماهیته أو المراد استهلاک أحکام الإمکان مطلقا و غلبة أحکام الوجوب لکون العقل من صقع الربوبیة و لهذا باق ببقاء الله تعالی لا بإبقائه، س ره

2) کالنفس المجردة السماویة لا المنطبعة و إنما حملنا علیها إذ الکلام فی النفس الأرضیة المطلقة و لأنه یتعرض لها و یحکی عن الشیخ دفعها، س ره

و أما ثانیا فلأن الصورة الجسمانیة إنما تؤثر بواسطة الوضع و حیثیته لأن (1)حیثیة الوضع داخلة فی قوام وجوده الجسمی و یمتنع حصول الوضع بالقیاس إلی ما لا وضع له.

و أما ثالثا فلأن العلة أتم و أقوی من المعلول و الجسمانی أضعف وجودا من المجرد- لأن وجوده قائم بالمادة و وجود المجرد مستغن عنه فإذن المؤثر فی النفس یمتنع أن یکون محتاجا إلی الجسم فی وجوده.

و أما بطلان الثانی و هو أن یکون تلک القوة الموجدة للنفس غیر محتاجة إلی الجسم فی وجودها بل فی موجدیتها فلأن الذی یحتاج فی فاعلیته إلی الجسم هو الذی یفعل فعلا یمکن أن یکون ذلک الجسم آلة متوسطة بینه و بین معلوله و توسیط الجسم لا یتصور إلا من جهة وضعه و مقداره إذ جسمیة الجسم بالوضع و المقدار فلا محالة یختلف نسبته بالقرب و البعد إلی ما یؤثر فیه و بحسبهما یختلف تأثیره فتأثیره فی شی‌ء یتوقف علی أن یکون ذلک الشی‌ء قریبا منه ضربا من القرب إذ لو لم یتوقف علی القرب و لم یتفاوت تأثیره بتفاوت درجات القرب وجب أن یکون تأثیره فی القریب کتأثیره فی البعید- فلا یکون لذلک الجسم دخلا فی التأثیر لأن وجود الجسم و نحو تشخصه إنما یکون بوضع خاص له فإن کان التأثیر فی القریب من ذلک الجسم قبل تأثیره فی البعید عنه- وجب أن یکون ذلک الفعل مما یصح علیه القرب و البعد فلا یکون أمرا مجردا روحانیا فإذن کلما یفعل بمشارکة الجسم و بواسطته فهو ذو وضع و ینعکس انعکاس النقیض إن ما لا یکون ذا وضع امتنع أن یکون بواسطة الجسم و النفس مما لا وضع له- فإذن لا یمکن أن یوجد بواسطة الجسم فإذن فاعل النفس غنی فی ذاته و فاعلیته


1) و ذلک لأن المقدار الذی یعد مادة الجسم للتجزئة الفکیة و یقبل بذاته التجزئة الوهمیة من اللوازم الغیر المتأخرة فی الوجود للجسم و بعبارة أخری من عوارض الماهیة- لا من عوارض الوجود بالنسبة إلیه فالوضع الذی هو الهیئة المعلولة للنسبتین المشهورتین- داخل فی قوام وجوده لا من عوارضه المتأخرة فی الوجود فثبت المطلوب و قوله ما لا وضع له لأنه معدوم بعد و المعدوم لا وضع بالنسبة إلیه و لأنه علی تقدیر وجوده مجرد و المجرد لا وضع بالنسبة إلیه، س ره

عن المادة فالفاعل للنفس الناطقة أمر قدسی مفارق عن المادة و علائقها سواء کان صورة أو نفسا أخری و ذلک الأمر المفارق هو المسمی بالعقل الفعال عند الحکماء- و عند الأوائل و عظماء الفرس سمی روان‌بخش بلغتهم و وجه التسمیة بالعقل أنه صورة مجردة معقولة لذاته بذاته فإن کل مجرد عن المادة کما مر فی مباحث العقل و المعقول- یجب أن یکون عاقلا لذاته و أن عقله لذاته نفس وجود ذاته لا لأجل حضور صورة أخری فذاته عقل و عاقل و معقول و إنما سمی بالفعال لوجوه ثلاثة- أحدها أنه موجد أنفسنا و مخرجها من حد العقل بالقوة إلی حد العقل بالفعل- و ثانیها أنه (1)بالفعل من جمیع الوجوه لیس فیه شی‌ء بالقوة و هو کل المعقولات- بل کل الموجودات بوجودها العقلی فأطلقوا علیه فعال مبالغة فی الفعل فعلی هذا کل عقل فعال.

و ثالثها (2)أنه الموجد لهذا العالم و مبدأ صورها الفائضة منه علی موادها.


1) بأن یکون فعال بمعنی النسبة إلی الفعل لا مبالغة فاعل کالتمار و اللبان و نحوهما، س ره

2) فیه أن هذا یستقیم علی مذهب المشاءین إذ عندهم فاعل النفوس و مخرجها من القوة إلی الفعل هو العقل الفعال و یعنون به العقل العاشر و هو أیضا فاعل هذا العالم بإذن الله تعالی و قالوا إلیه مفوض کدخدائیة أی تصرف عالم العناصر و أما عند الإشراقیین و المصنف قدس سره ففاعل النفوس الإنسیة مخرجها من القوة إلی الفعل هو رب النوع الإنسانی مبادی صور الأنواع الأخر التی فی هذا العالم أصحاب أنواعها لا صاحب النوع الإنسانی و لا العقل العاشر لأنهم و إن قالوا بالطبقة الطولیة من العقول کما قالوا بالطبقة العرضیة إلا أنهم لم یحددوا الطولیة فی مبلغ معین کعشرة و عشرین بل قالوا یبلغ الأنوار القاهرة فی مراتب التنزلات و الاصطکاکات إلی نور لا یفیض منه النور کما فی مراتب الأضواء الحسیة من الضوء الأول و الثانی و الثالث إلی أن ینتهی إلی ضوء ضعیف لا یفیض منه ضوء أصلا مع أن أنواع هذا العالم نفسا کانت أو جسما مستندة إلی الطبقة المتکافئة لا إلی الطبقة المترتبة علی أنه قدس سره قال 398 فی مبحث المعاد الروحانی فی کل نوع من أنواع الکائنات لا بد من واسطة مناسبة من الصور المجردة و الجواهر العقلیة و هم الملائکة المقربون المسمون عند الأوائل بأرباب الأنواع و عند الأفلاطونیین بالمثل الأفلاطونیة و الصور الإلهیة انتهی و هو کما تری یناقض ما ذکره هنا و یمکن التوفیق بین کلامیه بأن المراد بالعقل الفعال الموجد المخرج للنفوس من القوة صاحب النوع الإنسانی و کونه موجدا لهذا العالم و مبدأ لصورها الفائضة منه علی المواد باعتبار اشتمال صنمه علی جمیع الأصنام- و اشتمال صاحبه علی الجهات الفاعلیة النوریة التی فی جمیع الأرباب فإن نسبة صاحبه إلی تلک الأرباب کنسبة صنمه إلی أصنامها فهو موجد لهذا العالم و صوره و لکن لها بما هی فی صراط الإنسان و بعبارة أخری للمأخوذات لا بشرط بالنسبة إلیه لا للمأخوذات بشرط لا و إن کانت الماهیات محفوظة و الوجودات ما به الامتیاز فیها عین ما به الاشتراک- و الکل مخلوقة من فضالة طینته بل کأنها المراء له، س ره

و أما بیان أن ذلک الأمر لیس هو إله العالم واجب الوجود فهو لأنه آخر المفارقات العقلیة الذی فیه شوب کثرة و الباری واحد حق فی غایة العظمة و الجلال- و النفوس کثیرة.

فإن قلت لم لا یجوز أن یکون بعض النفوس علة لبعض کنفس الوالد فی نفس المولود- قلنا قد مر فیما سبق أن تأثیر النفس فی شی‌ء بمشارکة الوضع فلا تأثیر لها فیما لا وضع له بالقیاس إلیها و هذا أولی مما ذکره الشیخ فی کتاب المباحثات من أن النفوس متحدة بالنوع فلو جعلنا النفس علة لوجود نفس فلا یخلو إما أن تکون واحدة- أو أکثر من واحدة فإن کانت واحدة فإما أن تکون معینة أو غیر معینة و الأول محال لأنه لیس أحد المتفقین فی النوع أولی بأن یکون علة للآخر دون العکس و الثانی أیضا محال لأن المعلول المعین یستدعی علة معینة و أما إن کانت کثیرة فهو باطل أیضا لأنه لیس عدد أولی من عدد فکان یجب أن یکون المؤثر فی النفس الواحد جمیع النفوس المفارقة و ذلک محال لأن الأقل من المجموع الحاصل فی زماننا مستقل بالتأثیر لأن المجموع الذی قبل زماننا أقل من هذا المجموع و کان کافیا و بعض آحاد المجموع إذا کان کافیا- لم یکن ذلک المجموع مؤثرا لما علمت من امتناع توارد العلتین المستقلتین علی معلول واحد فإذن لا یمکن تعلیل النفس بمجموع السابقة و لا ببعض آحادها دون بعض- فإذن یمتنع استناد وجود النفس إلی شی‌ء من ذلک و هو المطلوب لأن هذه الحجة مبتنیة علی اتحاد النفوس فی الماهیة و هی عندنا کما سیجی‌ء من أحوالها متخالفة الأنواع- بسبب رسوخ ملکاتها و أخلاقها الملکیة أو الشیطانیة أو البهیمیة أو السبعیة و إن کانت

متحدة النوع فی أول نشآتها و سزاجة ذاتها القابلة للهیئات و العلوم فلو کانت بعض النفوس- بعد خروجها فی شی‌ء من الملکات من القوة إلی الفعل علة لبعض لم یلزم (1)ما ذکره


1) أقول إن النفس الشیطانیة و البهیمیة و السبعیة لا یمکن أن تکون شیئا منها علة مفیدة للنفس الناطقة لکونها أحسن منها و أما النفس الملکیة فهی باعتبار کونها عقلا بالفعل و إن أمکنت علیتها للنفس الناطقة لکن بحسب هذا الاعتبار لیست غیر العقل الفعال- و أما باعتبار نفسیتها فلا یمکن أن تکون علة للنفس الناطقة و إلا لزم ما ذکره الشیخ من کون أحد المتفقین فی النوع علة للآخر و لیس أحد المتفقین فی النوع أولی بأن یکون علة للآخر من العکس فتدبر، ل ره