ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : رهبران معصوم علیهم السلام/محمد حسینی بهارانچی
مشخصات نشر : قم: عطر عترت، ۱۳۸۹
مشخصات ظاهری : 440ص،
شابک :70000ریال 3-74-5588-600-978 دوره:6-73-5588-600-978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع :معصومین- زندگی نامه
موضوع :سیره- شخصیت- فضائل-
یادداشت : ج2 چاپ اول
شماره کتابشناسی ملی : ۲۶۰۷۲۱۰
بسم الله الرحمن الرحیم
«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ»
( توبه / 119)
رهبران معصوم علیهم السلام
جلد دوّم
مؤلّف:
سیّد محمّد حسینی بهارانچی
امام صادق جعفر بن محمّدعلیه السلام 17
ولادت امام صادقعلیه السلام 19
مادر امام صادقعلیه السلام 19
جلالت قدر امام صادقعلیه السلام 20
اقرار مخالفین به فضیلت و مقام علمی امام صادقعلیه السلام 22
معجزات و استجابت دعای امام صادقعلیه السلام 26
تأثیر سخن امام صادقعلیه السلام 28
سیره اخلاقی و بزرگواری امام صادقعلیه السلام 30
مناظرات امام صادقعلیه السلام 31
سخنان حکیمانه امام صادقعلیه السلام 35
شهادت امام صادقعلیه السلام 38
پاداش زیارت امام صادقعلیه السلام 39
فرزندان امام صادقعلیه السلام 40
ادعیه و احراز امام صادقعلیه السلام 41
حرز دیگر امام صادقعلیه السلام 44
حکایات و قضایای مربوط به امام صادقعلیه السلام 45
نامه منصور دوانیقی به حضرت صادقعلیه السلام 46
گفتوگوی حضرت صادقعلیه السلام با ابوحنیفه 47
امام صادقعلیه السلام و شخص فحّاش 47
عصای پیامبرصلی الله علیه وآله 48
توصیه امام صادقعلیه السلام در مورد مادر 49
امام صادقعلیه السلام و مرد خراسانی 49
امام صادقعلیه السلام و آگاهی از غیب 50
گریه دشمن بر امام صادقعلیه السلام 51
اشعار مدح و مرثیه امام صادقعلیه السلام 53
ولادت امام صادقعلیه السلام 54
شهادت امام صادقعلیه السلام 56
شهادت امام صادقعلیه السلام 57
مدح و مرثیه حضرت صادقعلیه السلام 58
امام کاظم موسی بن جعفرعلیه السلام 61
ولادت امام کاظمعلیه السلام 63
شخصیّت امام کاظمعلیه السلام در خردسالی 64
فرزندان امام کاظمعلیه السلام 68
سیره امام کاظمعلیه السلام 69
فضائل امام کاظمعلیه السلام 73
سخنان حکیمانه امام کاظمعلیه السلام 76
شهادت امام کاظمعلیه السلام 80
پاداش زیارت امام کاظمعلیه السلام 86
برکت کلام امام کاظمعلیه السلام 88
احتجاج امام کاظمعلیه السلام 88
معجزهای از امام کاظمعلیه السلام 89
ظلم ستیزی امام کاظمعلیه السلام 90
اوصاف امامانعلیهم السلام از زبان امام کاظمعلیه السلام 91
برخورد امام کاظمعلیه السلام با علیّ بن یقطین 92
ادعیه و احراز امام کاظمعلیه السلام 93
اشعار مدح و مرثیه امام کاظمعلیه السلام 95
مدح و مرثیه حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام 96
شهادت موسی بن جعفرعلیه السلام 96
تشرّف به شهر مقدّس کاظمین 97
در مصیبت امام کاظمعلیه السلام 98
یا موسی بن جعفرعلیه السلام 99
سوگ حضرت امام کاظمعلیه السلام 100
علیّ بن موسی امام رضاعلیه السلام 101
ولادت علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام 103
نام و کنیه و لقب علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام 104
فرزندان علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام 106
اخلاق و سیره علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام 106
سخنان حکیمانه علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام 111
دعای مجرّب و حرز امام رضاعلیه السلام 113
ولایت عهدی امام رضاعلیه السلام 115
شهادت علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام 115
هلاکت مأمون پس از شهادت حضرت رضاعلیه السلام 120
پاداش زیارت علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام 122
ایّام زیارتی حضرت رضاعلیه السلام 125
عنایات حضرت رضاعلیه السلام به زوّار خود 125
فضیلت مشهد و حرم مطهّر علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام 127
نماز حضرت رضاعلیه السلام برای حوایج مهمّ 128
دعای حضرت رضاعلیه السلام 128
مناظره حضرت رضاعلیه السلام درباره عصمت پیامبرانعلیهم السلام 129
گفتوگوی حضرت رضاعلیه السلام با جاثلیق مسیحی 132
پاسخ امام رضاعلیه السلام به یکی از خوارج 134
حضرت رضاعلیه السلام و نماز عید فطر 135
سؤال مأمون از حضرت رضاعلیه السلام 136
توطئه بر ضدّ امام رضاعلیه السلام 137
آمدن باران به دعای امام رضاعلیه السلام 139
امام هشتمعلیه السلام و تفسیر برخی از آیات قرآن 140
امام هشتمعلیه السلام در مراسم تشییع جنازه 142
تحلیل امام هشتمعلیه السلام از مسأله ولایتعهدی 143
امام هشتمعلیه السلام و دعبل خزاعی 145
حرز امام رضاعلیه السلام 147
اشعار مدح و مرثیه امام رضاعلیه السلام 149
ولادت امام رضاعلیه السلام 150
توسّل به امام رضاعلیه السلام 151
کرامتی از حضرت رضاعلیه السلام 152
مدح امام رضاعلیه السلام 155
زائر گنهکار امام رضاعلیه السلام 158
به درگهت، تو گنهکار را راه بده 158
محمّد بن علیّ جواد الأئمّهعلیه السلام 159
ولادت و امامت و شهادت امام جوادعلیه السلام 161
فرزندان حضرت جوادعلیه السلام 162
توسّل به حضرت جوادعلیه السلام 163
گوشههایی از معجزات حضرت جوادعلیه السلام 163
نشانههای امامت حضرت جوادعلیه السلام 166
فضائل و مناقب حضرت جوادعلیه السلام 169
سخنان حکیمانه حضرت جوادعلیه السلام 175
شهادت حضرت جوادعلیه السلام 177
اوّلین ملاقات مأمون با امام جوادعلیه السلام 181
پاسخهای سیاستمدارانه حضرت جوادعلیه السلام 182
نفرین امام جوادعلیه السلام 185
معجزهای از امام جوادعلیه السلام 185
ادعیه و احراز امام جوادعلیه السلام 186
اشعار مدح و مرثیه امام جوادعلیه السلام 189
در مدح حضرت جواد الأئمّهعلیه السلام 190
ولادت حضرت جواد الأئمّهعلیه السلام 191
مدح حضرت جواد الأئمّهعلیه السلام 193
شهادت حضرت جواد الأئمّهعلیه السلام 195
علیّ بن محمّد امام هادیعلیه السلام 197
ولادت حضرت هادیعلیه السلام 199
مادر مکرّمه و معظّمه امام هادیعلیه السلام 199
معجزات و نشانههای امامت حضرت هادیعلیه السلام 200
برخوردهای متوکّل با حضرت هادیعلیه السلام 205
قصّه زینب کذّابه و حضرت هادیعلیه السلام 210
شهادت حضرت هادیعلیه السلام 211
دعای مخصوص حضرت هادیعلیه السلام 212
برخی از سخنان حکیمانه حضرت هادیعلیه السلام 213
سخنان امام هادیعلیه السلام درباره حضرت مهدیعلیه السلام 215
رهنمود اخلاقی امام هادیعلیه السلام 215
پاسخ امام هادیعلیه السلام به ابن سکّیت 217
توطئه بر ضدّ امام هادیعلیه السلام 217
امام هادیعلیه السلام و آگاهی از اسرار 218
امام هادیعلیه السلام و نیروهای مسلّح 219
کیفیّت اطّلاع امام هادیعلیه السلام از شهادت پدر 220
امام هادیعلیه السلام و درس توکّل 221
دعا و حرز امام هادیعلیه السلام 222
اشعار مدح و مرثیه امام هادیعلیه السلام 223
مدح امام هادیعلیه السلام 224
مصیبت امام هادیعلیه السلام 225
به شهر سامرا مشرّف میشویم 225
در مدح و مصائب امام هادیعلیه السلام 226
در مصیبت امام هادیعلیه السلام 228
حسن بن علیّ امام عسکریعلیه السلام 229
ولادت امام حسن عسکریعلیه السلام 231
مادر گرامی حضرت عسکریعلیه السلام 232
شخصیّت حضرت عسکریعلیه السلام 233
امام عسکریعلیه السلام در کودکی و خردسالی 233
معجزات حضرت عسکریعلیه السلام 234
عبادت حضرت عسکریعلیه السلام 238
سخنان حکیمانه حضرت هادی و حضرت عسکریعلیهما السلام 239
شهادت حضرت عسکریعلیه السلام 242
زیارت حضرت عسکریعلیه السلام 247
سفارشات حضرت عسکریعلیه السلام به شیعیان 248
اعتراف دشمن به فضائل امام عسکریعلیه السلام 250
امام عسکریعلیه السلام و کشف یک راز 251
امام عسکریعلیه السلام و فیلسوف عراقی 253
دعا و حرز حضرت عسکریعلیه السلام 254
اشعار مدح و مرثیه امام حسن عسکریعلیه السلام 255
در مدح حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام 256
توسّل به حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام 256
شهادت امام حسن عسکری و تسلیت به امام زمانعلیهما السلام 257
حجّة بن الحسن امام زمانعلیه السلام 259
ولادت امام زمانعلیه السلام 261
ادّله امامت حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام 266
ملاقات شیعه با امام زمانعلیه السلام 281
جستجوی معتضد عبّاسی از امام زمانعلیه السلام 283
پیام حضرت بقیّة اللَّه درباره زیارت حضرت سیّدالشّهداعلیهما السلام 285
ملاقات چهل نفر با حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام 286
معرفت به امام زمانعلیه السلام 290
نشانههای حتمیّه قبل از قیام حضرت مهدیعلیه السلام 292
نشانههای حضرت مهدیعلیه السلام بعد از قیام او 294
دعا و انتظار فرج 295
بهترین عمل شیعیان در زمان غیبت 296
اسرار غیبت حضرت مهدیعلیه السلام 298
دعاهای حضرت بقیّة اللَّه عجّل اللَّه فرجه الشّریف 300
اشعار مربوط به امام زمانعلیه السلام 303
ولادت حضرت صاحب الزّمانعلیه السلام 304
انتظار حضرت بقیة اللَّه(عج) 306
ولادت حضرت مهدی(عج) 307
نگاه پاک 311
این جمعه 312
یابن الحسن(عج) 313
کعبه مقصود 313
توجّه به امام زمانعلیه السلام 314
انتظار جمال مهدیعلیه السلام 315
لذّت عشق 316
ز نظر مران گدا را 316
کشتی ولایت 317
بیا امام 318
اهل البیت 319
دین شد خراب 320
فریاد واعظ 320
عشق و انتظار 321
هدهد بیا خبری گو ز یار من 322
من اگر روی تو بینم چه شود 323
دست از طلب ندارم تا روی یار بینم 323
امید دیدار 323
شاید به ما نظر مرحمت کنند 325
اشک فراق 325
عشق با حضرت مهدیعلیه السلام 325
امید فرج 326
آب حیاتم دادند 327
هراس از فتنه 327
مردیم و امام خود ندیدیم 328
آخر آید نور حقّ تو غم مخور 328
مهدی بیا مهدی بیا 329
ای پیک خبری از یار ما بگو 329
آفرینش ارواح ائمّه هدی و قصّه حضرت آدم و حوا 330
خلقت انوار چهارده معصومعلیهم السلام 331
طاغوتهای زمان معصومینعلیهم السلام 333
طاغوتهای زمان رسول خداصلی الله علیه وآله 336
1- ابوسفیان 336
نفاق و گمراهی ابوسفیان 338
ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطّلب 340
2- ابوجهل 341
3- ابولهب 343
أبیّ بن خلف 345
شرکت کنندگان در محاصره اقتصادی رسول خداصلی الله علیه وآله 346
امداد غیبی خداوند برای نجات مسلمانان 348
هجرت مسلمانان به حبشه 350
هجرت رسول خداصلی الله علیه وآله از مکّه به مدینه 352
طاغوتهای زمان امیرالمؤمنین علیعلیه السلام 356
1- ابوبکر بن ابیقحافه 356
صاحبان صحیفه، هنگام مرگ 358
عمر بن خطاب 360
عثمان بن عفّان 362
طاغوت زمان امام حسینعلیه السلام 366
معاویة بن ابیسفیان و زیاد بن ابیه 366
طاغوت زمان امام حسین علیه السلام370
یزید بن معاویه 370
حسن ظنّ و خوشگمانی بیجا 372
عبداللَّه بن زبیر و مختار ثقفی و حجّاج ثقفی 375
طاغوتهای زمان امام سجّادعلیه السلام 378
1- معاویة بن یزید بن معاویه 378
2- مروان بن حکم 379
3- عبدالملک بن مروان 380
طاغوتهای زمان امام باقرعلیه السلام 382
1- ولید بن عبدالملک بن مروان 382
2- سلیمان بن عبدالملک بن مروان 382
3- عمر بن عبدالعزیز بن مروان 383
4- یزید بن عبدالملک بن مروان 385
5- هشام بن عبدالملک بن مروان 386
قیام زید بن علی بن الحسینعلیهم السلام و شهادت او به دست هشام 387
6- ولید بن یزید بن عبدالملک بن مروان 388
7- 8- یزید و ابراهیم پسران ولید بن عبدالملک بن مروان 390
9- مروان بن محمّد بن مروان بن حکم، معروف به مروان حمار 391
آیاتی از قرآن درباره بنیامیّه 392
طاغوتهای زمان امام صادقعلیه السلام 394
1- ابوالعبّاس سفّاح: عبداللَّه بن محمّد بن علیّ بن عبداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطّلب 394
2- ابوجعفر عبداللَّه منصور معروف به دوانیقی 396
3- مهدی عبّاسی: محمّد بن عبداللَّه منصور 397
4- موسی بن المهدی، ملقّب به هادی 399
طاغوتهای زمان امام کاظمعلیه السلام 400
1- محمّد بن منصور معروف به هارون الرّشید 400
ماجرای نابودی برامکه در دولت هارون الرّشید 401
2- ابوموسی محمّد امین، فرزند هارون 403
طاغوت زمان حضرت رضاعلیه السلام 405
ابوالعبّاس عبداللَّه بن هارون، معروف به مأمون الرّشید 405
قیامهای زمان مأمون الرّشید 407
1- قیام سری بن منصور شیبانی، معروف به ابوالسّرایا 407
2- قیام محمّد بن جعفر الصّادقعلیه السلام 407
ماجرای ولایتعهدی حضرت رضاعلیه السلام 409
هلاکت مأمون الرّشید 414
طاغوت زمان امام جوادعلیه السلام 416
ابواسحاق ابراهیم معتصم، برادر مأمون الرّشید 416
طاغوتهای زمان حضرت هادیعلیه السلام 418
1- ابوجعفر هارون واثق 418
2- محمّدبن هارون، ملقّب به متوکّل 419
تخریب قبر مطهّر امام حسینعلیه السلام به دست متوکّل 421
کشته شدن متوکّل به دست فرزند خود منتصر 425
3- محمّد بن متوکّل معروف به منتصر باللَّه 426
4- احمد بن محمّد بن معتصم، معروف به مستعین باللَّه 426
5- محمّد بن جعفر متوکّل، ملّقب به معتزّ باللَّه 428
طاغوتهای زمان حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام 430
1- مهتدی باللَّه [ محمّد بن هارون الواثق بن المعتصم ]430
2- احمد بن جعفر متوکّل، ملّقب به معتمد علی اللَّه 432
3- احمد بن طلحه، معروف به معتضد باللَّه 432
4- علیّ بن معتضد، معروف به مکتفی باللَّه 433
5- جعفر بن احمد، معروف به مقتدر باللَّه 434
6- محمّد بن احمد، معروف به قاهر باللَّه 435
7- محمّد بن جعفر، معروف به راضی باللَّه 436
8- ابراهیم بن مقتدر، معروف به متّقی باللَّه 437
9- عبداللَّه بن علی، معروف به مستکفی باللَّه 437
10- فضل بن جعفر، معروف به مطیع للَّه 438
رهبران
معصوم
امام صادقعلیه السلام، روز دوشنبه هفدهم ربیع الأوّل سال هشتاد و سه هجری قمری در زاد روز ولادت رسول خداصلی الله علیه وآله در مدینه به دنیا آمد و این روز به واسطه این دو ولادت، شرافت و برکت عظیمی پیدا نمود. از اینرو، صلحای آل محمّدعلیهم السلام از قدیم الأیّام این روز را تعظیم مینمودهاند. روزه این روز فضیلت و ثواب زیادی دارد و در این روز صدقه دادن و زیارت مشاهد مشرّفه و اعمال خیر و ادخال سرور بر مؤمنین مطلوب و مستحبّ است.(1)
مادر امام صادقعلیه السلام فاطمه، معروف به امّ فروه، دختر قاسم بن محمّد ابن ابیبکر است و مادر امّ فروه، اسماء، دختر عبدالرّحمن بن ابیبکر است.
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «مادرم از زنهای مؤمنه و با تقوا و اهل احسان بود و خداوند محسنین را دوست دارد.»
عبدالأعلی میگوید: من أمّ فروه را در حال طواف دیدم. کسای ساده و متنکّرهای بر او بود و با دست چپ خود حجر الأسود را استلام نمود. مردی به او گفت: «یا امة اللَّه! در سنّت خطا کردی.» و او در جواب فرمود: «ما از علم تو بینیاز هستیم.»
محدّث قمّی میگوید: ظاهراً آن مرد از فقهای اهل سنّت بوده است.
مسعودی در کتاب اثبات الوصیّة میگوید: پدر أمّ فروه از معتمدین اصحاب علیّ بن الحسینعلیهما السلام است و أمّ فروه با تقواترین زنان زمان خود بوده و احادیث زیادی از آن حضرت نقل نموده است و یکی از آن احادیث این است که گوید امام سجادعلیه السلام فرمود: «ای أمّ فروه! من در هر شبانه روز یکصد مرتبه برای گناهکاران شیعه استغفار میکنم، چرا که ما بر آنچه میدانیم صبر میکنیم و آنان بر آنچه نمیدانند صبر میکنند.»
سپس گوید: خواهر أمّ فروه، أمّ حکیم، همسر اسحاق عریضی، فرزند عبداللَّه جعفر بن ابیطالب است و از امّ حکیم و اسحاق عریضی فرزندی به نام قاسم به وجود آمد و او مردی جلیل القدر و معروف به ابوهاشم جعفری بغدادی است. و او حضرت رضا و سایر ائمّه بعد از آن حضرتعلیهم السلام را درک نمود و از وکلای ناحیه مقدّسه امام زمانعلیه السلام بود و در بین آل ابیطالب کسی در علوّ نسب و جلالت قدر مانند او نبود و او از ناحیه پدر و مادر منتهی به عبداللَّه بن جعفر بن ابیطالب میشد و در جمادی الأولی سال 261 هجری قمری وفات نمود.(2)
شیخ مفید میفرماید: امام صادقعلیه السلام از بین برادران خود مخصوص به امامت و جانشینی پدر خود امام باقرعلیهما السلام گردید و فضل او بر همه آنان ظاهر گردید و عظمت و جلالت قدر او بین عامّه و خاصّه مشهود شد و از او دانش و علوم فراوانی به جای ماند و نام او در شهرها و بلاد اسلامی مشهور گردید و از هیچیک از خاندان او به اندازه آنچه از او روایت نقل شده روایت نشده است، چرا که اصحاب حدیث، نام کسانی که از او روایت نمودهاند و از شاگردان و معتمدین و ثقات اصحاب آن
حضرت بودهاند را با اختلاف آرایی که داشتهاند جمع کردهاند و عدد آنان به چهار هزار نفر رسیده است.
نشانههای امامت او به قدری است که قلوب مردم را مبهوت نموده و دهان مخالفین را از بدگویی نسبت به او بسته و آنان را گنگ نموده است.(3)
خلاصه سخن این که از امام صادقعلیه السلام علوم و دانش فراوانی نقل شده که از احدی به این اندازه نقل نشده است. امامان چهار مذهب و علمای اهل سنّت از شاگردان و پیروان و خادمین او بوده و علومی را از او آموختهاند، ابوحنیفه و محمّد بن الحسن، بلکه ابویزید طیفور سقّاء جزء خادمین آن حضرت بودهاند و ابراهیم بن ادهم و مالک بن دینار از موالی او بودهاند. و از آن حضرت روایت شده که فرمود: «من بر هفتاد وجه سخن میگویم و با هر کدام سخن خود را اثبات میکنم.»
روزی سفیان ثوری بر امام صادقعلیه السلام وارد شد و چون سخن آن حضرت را شنید تعجّب نمود و گفت: «به خدا سوگند، ای فرزند رسول خدا! این سخن همانند درّ و گوهر است.» امامعلیه السلام فرمود: «بلکه بهتر از درّ و گوهر است، چرا که گوهر جز سنگ چیز دیگری نیست.»
ذهبی در کتاب سیر اعلام النبلاء از خلیل بن احمد نقل کرده که گوید: از سفیان ثوری [ یکی از علمای اهل سنّت] شنیدم که میگفت: من وارد مکّه شدم و دیدم جعفر بن محمّدعلیه السلام در ابطح در حال استراحت است. پس به آن حضرت عرض کردم: «ای فرزند رسول خدا! چرا موقف عرفات در خارج حرم قرار گرفته و در سرزمین مشعر قرار نگرفته است [ که داخل حرم باشد]؟» امام صادقعلیه السلام فرمود:
«کعبه خانه خداست و حرم حجاب آن است و موقف عرفات درب ورود به درگاه الهی است و چون میهمانان قصد ورود به خانه معبود را میکنند نخست باید درب خانه او بایستند و تضرّع کنند و چون اجازه دخول گرفتند به باب دوّم که
مشعر الحرام است وارد شوند و خداوند چون تضرّع و کوشش آنان را در مناجات میبیند به آنان ترحّم میکند و چون مورد ترحّم قرار میگیرند دستور میدهد تا قربانی خود را انجام دهند و چون قربانی [ و اعمال دیگر منی] را انجام دادند و از گناهان خود - که حجابی بین آنان و بین خدای خود بوده - پاک شدند به آنها دستور میدهد که با طهارت به زیارت کعبه بروند.»
سفیان ثوری پرسید: «چرا روزه گرفتن در ایّام تشریق حرام شده است؟» امامعلیه السلام فرمود: «برای این که حجّاج میهمانان خداوندند و میهمان نباید در خانه میزبان بدون اجازه میزبان روزه بگیرد.»
سفیان ثوری پرسید: «فدای شما شوم، برای چه [ دستور آمده که] مردم به پرده کعبه پناهنده شوند، در حالی که از پرده کعبه کاری ساخته نمیشود؟» امامعلیه السلام فرمود: «این همانند این است که کسی به لباس دیگری پناهنده شود و یا دور او بگردد، به امید آن که صاحب لباس چیزی به او بدهد و یا از جرم و گناه او بگذرد.»(4)
علّامه مجلسی در کتاب بحار از کنز الفوائد نقل نموده که منصور دوانیقی روز جمعهای تکیه بر دست امام صادقعلیه السلام نمود و برای نماز جمعه خارج گردید. پس مردی به نام رزام [ غلام خالد بن عبداللَّه] گفت: «این مرد [ یعنی امام صادقعلیه السلام ]کیست که امیرالمؤمنین او را لایق دانسته و بر دست او تکیه نموده است؟» به او گفته شد: «او جعفر بن محمّد صادقعلیه السلام است.» پس او گفت: «به خدا سوگند، من او را نشناختم و حال که دانستم او امام صادقعلیه السلام است دوست میدارم که صورت منصور زیر نعل آن حضرت باشد.»
سپس مقابل منصور ایستاد و گفت: «سؤالی دارم، یا امیرالمؤمنین!» منصور
اشاره به امامعلیه السلام نمود و گفت: «از او سؤال کن.» رزام به منصور گفت: «من از تو سؤال دارم.» منصور گفت: «از امام صادقعلیه السلام سؤال کن.»
پس رزام رو به امام صادقعلیه السلام نمود و عرض کرد: «أَخْبِرْنی عَنِ الصَّلاةِ وَ حُدُودِها.» یعنی: نماز و حدود آن را برای من بیان کنید، امامعلیه السلام فرمود: «نماز چهار هزار حد [ و شرط ]دارد و تو را تاب آن شرایط و حدود نیست [ و از آنها مؤاخذه نخواهی شد].» رزام گفت: «به من خبر دهید چه چیز در نماز واجب است و نماز بدون آن کامل نمیشود؟»
امامعلیه السلام فرمود: «نماز صحیح نیست مگر با وضوی شاداب از نمازگزاری که نماز را کامل انجام دهد و اهل طعن و غیبت و فساد و وسوسه و انحراف از جادّه و صراط حقّ نباشد و با معرفت به مقام معبود به نماز بایستد و با طمأنینه و خضوع نماز بخواند و بین خوف و رجا و صبر و جزع قرار گرفته باشد. و مانند کسی مقابل خدا بایستد که وعده و وعید خدا را آماده و حاضر بداند و خود را هدف آن وعدهها و وعیدها ببیند، و آماده باشد تا جان خود را در راه خدا بذل نماید و با خواری مقابل او به خاک افتد و بینی خود را به خاک مالد، و همه علایق دنیا را رها کند و با چشم دل به او نظر نماید و خود را میهمان او بداند و از میزبان خود طلب انعام و احسان نماید، و اگر این چنین نماز بخواند این همان نمازی است که خدا از او خواسته و فرموده است: نماز، مؤمن را از فحشا و منکر حفظ میکند.»
منصور چون این کلمات زیبا و نورانی را شنید، رو به امام صادقعلیه السلام کرد و گفت: «ما همواره از دریای علم و دانش شما استفاده میکنیم و برای کسب علم و دانش به سوی شما میشتابیم و شما همواره با نور خود تاریکیها و نابیناییها را از ما برطرف میکنید و ما همواره بر روی دریای علم و دانش شما سیر میکنیم.»(5)
اربلی در کشف الغمّة درباره امام صادقعلیه السلام گوید: مناقب و فضائل امام
صادقعلیه السلام فوق احصا و شماره است و کسی را قدرت جمعآوری فضائل او نیست و هر کس وارد این میدان شود متحیّر خواهد ماند. او مردی دانا و بیدار و با بصیرت است و علوم فراوانی به قلب او افاضه می شود تا جایی که در اثر روح تقوا و اتّصال به خداوند، اسرار احکام و علومی که مردم از فهم آنها عاجزند به او منسوب میشود و از او نقل میکنند و کتاب جفری که در مغرب نزد بنوعبدالمؤمن است و به ارث به همدیگر منتقل میکنند از سخنان اوست.(6)
ابن شهرآشوب در کتاب مناقب، از مسند ابیحنیفه، از حسن بن زیاد نقل نموده که گوید: از ابوحنیفه سؤال شد: «تو چه کسی را فقیهتر از همه مردم دیدی؟» ابوحنیفه گفت: «من جعفر بن محمّدعلیه السلام را از همه مردم فقیهتر یافتم.» سپس گفت: «من زمانی به این حقیقت رسیدم که منصور کسی را نزد من فرستاد و گفت: "مردم شیفته جعفر بن محمّدعلیه السلام شدهاند و تو مسائل بسیار مشکل خود را جمعآوری کن تا از او سؤال کنیم [ و او ناتوان شود]."»
پس من چهل مسأله مشکل آماده کردم و منصور در حیره بود، مرا خواست و چون بر او وارد شدم، دیدم جعفر بن محمّدعلیه السلام کنار او نشسته است و چون من او را دیدم هیبت و ترسی مرا فرا گرفت که از پدر او امام باقرعلیه السلام چنین هیبتی را احساس نکرده بودم و چون نشستم منصور به آن حضرت گفت: "این ابوحنیفه است." امامعلیه السلام فرمود: "او را میشناسم." سپس منصور گفت: "ای ابوحنیفه! مسائل خود را از جعفر بپرس." و چون من سؤالات خود را مطرح کردم امام صادقعلیه السلام فرمود: "شما چنین میگویید و اهل مدینه چنان میگویند و ما چنین میگوییم." تا این که به همه چهل مسأله من پاسخ داد.» ابوحنیفه سپس میگوید: «بدون شکّ، عالمترین مردم کسی است که از همه مردم به نظرات و اختلافات آنان آگاهتر باشد.»(7)
مرحوم صدوق در کتاب خصال و علل و امالی از محمّد بن زیاد ازدی نقل نموده
که گوید: من از فقیه مدینه - مالک بن انس - شنیدم که میگفت: «من همواره خدمت امام صادقعلیه السلام میرسیدم و آن حضرت برای من بالشی آماده مینمود و احترام و ارزشی برایم قائل بود و میفرمود: "ای مالک! من تو را دوست میدارم." من نیز از سخن او خشنود میشدم و حمد و ستایش خدا را میکردم.»
سپس گوید: «امام صادقعلیه السلام مردی بود که هرگز از یکی از سه حالت جدا نبود: یا روزهدار بود و یا مشغول به عبادت بود و یا ذکر خدا را میگفت، بلکه او از بزرگان عبّاد و اکابر زهّاد و دارای خشیت الهی بود. او کثیر الحدیث و طیّب المجالسه و کثیر الفوائد بود، هنگامی که میفرمود: "قال رسول اللَّهصلی الله علیه وآله"، رنگ صورت او سبز و یا زرد میشد و این سبب شگفتی آشنایان او میشد.»
سپس گوید: «سالی من با او به حجّ رفتم و هنگام بستن احرام او را دیدم که هر چه میخواست لبیّک بگوید نفس او قطع میشد و نزدیک بود که از مرکب سقوط نماید. پس من به او گفتم: "ای فرزند رسول خدا! چارهای از گفتن لبّیک نیست." فرمود: "چگونه جرأت میکنم لبّیک بگویم، در حالیکه میترسم خداوند در جواب من بگوید: لا لبّیک و لا سعدیک."»(8)
عبداللَّه مبارک چون امام صادقعلیه السلام را دید گفت:
أنت یا جعفر فوق المدح و المدح عناء
إنّما الأشراف أرض و لهم أنت سماء جاز حدّ المدح من قد و لّدته الأنبیاء
اللَّه أظهر دینه و أعزّه بمحمّد
و اللَّه أکرم بالخلافة جعفر بن محمّد(9)
علمای اهل سنّت، مانند مالک و شافعی و حسن بن صالح و ابوایّوب سختیانی و عمر بن دینار و احمد بن حنبل از امام صادقعلیه السلام روایت نمودهاند، مالک بن انس گوید: «هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به قلب هیچ بشری خطور نکرده که انسانی از جهت فضیلت و علم و عبادت و تقوا بهتر از جعفر بن محمّد
الصّادقعلیه السلام باشد.»(10)
مؤلّف گوید: ما معجزات امام صادقعلیه السلام و استجابت دعاهای آن حضرت را در کتاب امام صادقعلیه السلام ترجمه کتاب «الإمام الصّادق» علّامه مظفّر به طور مشروح بیان نمودیم و در اینجا برای تبرّک مختصری از آنها را بازگو میکنیم:
حارث ازدی میگوید: مردی از اهل کوفه به خراسان آمد و مردم را به امامت و ولایت جعفر بن محمّدعلیه السلام دعوت نمود. پس عدّهای دعوت او را پذیرفتند و امامت امام صادقعلیه السلام را قبول نمودند و عدّهای انکار کردند و عدّهای از راه احتیاط توقّف نمودند [ تا حقّانیّت آن حضرت برای آنان ثابت شود]، و از هر گروهی یک نفر به مدینه آمدند و خدمت امامعلیه السلام رسیدند [ تا احوال امامعلیه السلام را از نزدیک ببینند و به گروه خود خبر دهند]. و چون بر آن حضرت وارد شدند، نماینده آن گروهی که توقّف نموده بود شروع به سخن نمود، و این شخص کسی بود که در بین راه با کنیز یکی از همراهان خود از راه غیر مشروع همبستر شده بود.
حارث ازدی میگوید: هنگامی که او سخن خویش را با امامعلیه السلام شروع نمود و قصّه دعوت آن مرد کوفی را در خراسان بیان کرد، امامعلیه السلام به او فرمود: «تو از کدام گروه بودی؟» او گفت: «من از گروهی بودم که در پذیرفتن امامت شما راه احتیاط و تقوا را پیشه کردند تا حقّانیّت شما بر آنان ثابت شود.» امامعلیه السلام فرمود: «پس ورع و تقوای تو در آن شب معهود با آن کنیز چگونه بود؟» ناگهان آن مرد خجل و شرمسار شد [ و دانست که امامعلیه السلام از اسرار او آگاه است].(11)
صاحب مناقب از سدیر صیرفی نقل نموده که گوید: اموال امام صادقعلیه السلام نزد من جمع شده بود و چون خواستم آن اموال را به آن حضرت تحویل بدهم، برای امتحان یک دینار از آن را برداشتم و بقیّه را مقابل آن حضرت گذاردم تا ببینم آنچه
مردم درباره او از اسرار پنهانی میگویند حقّ است و یا غلوّ میکنند.
پس امامعلیه السلام به من فرمود: «تو به ما خیانت کردی، امّا مقصود تو این نبود که از ما جدا شوی.» گفتم: «فدای شما شوم، چه خیانتی؟» فرمود: «تو چیزی از حقّ ما را برداشتی تا ما را آزمایش کنی.» گفتم: «فدای شما شوم، درست میفرمایید؛ من میخواستم ببینم سخنان مردم درباره شما صحیح است یا خیر.»
امام صادقعلیه السلام فرمود: «مگر تو نمیدانی که هر چه مورد نیاز مردم است ما میدانیم و نزد ما موجود است؟ و آیا به آیه شریفه «وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ»(12) توجّه نکردهای؟ اکنون بدان که علوم پیامبران نزد ما جمع شده است و دانش ما از دانش پیامبران است. آیا تو فکر دیگری درباره ما میکنی؟» گفتم: «فدای شما شوم، راست میگویید.»(13)
در کتاب مناقب آل أبیطالب نقل شده که محمّد راشد از جدّ خود نقل نموده که گوید: از امام صادقعلیه السلام نشانههایی طلب کردم، فرمود: «هر چه میخواهی سؤال کن به تو خبر خواهم داد، ان شاء اللَّه.» گفتم: «من در این قبرستان برادری دارم که به خاک خفته، به او بگویید نزد من بیاید.» فرمود: «نام او چیست؟» گفتم: «نام او احمد است.» فرمود: «ای احمد! به اذن خداوند و با اذن جعفر بن محمّد برخیز!» پس، به خدا سوگند، من دیدم برادرم برخاست و از قبر خارج شد و گفت: «[ اطاعت نمودم و ]آمدم.»(14)
لیث بن سعد میگوید: در سال 113 هجری قمری برای حجّ به مکّه آمدم و پس از نماز عصر بالای کوه ابوقبیس رفتم. پس مردی را دیدم که مشغول دعا بود و میگفت: «یا ربّ یا ربّ» تا نفس او قطع شد و سپس گفت: «ربّ ربّ» تا نفس او قطع گردید و سپس گفت: «یا اللَّه یا اللَّه» تا نفس او قطع گردید، سپس گفت: «یا حیّ یا
حیّ» تا نفس او قطع گردید، سپس گفت: «یا رحیم یا رحیم» تا نفس او قطع گردید، سپس هفت مرتبه گفت: «یا أرحم الرّاحمین» تا نفس او قطع گردید، سپس گفت: «خدایا، من علاقه به انگور دارم، مرا از آن اطعام فرما، و لباسهای من کهنه شده، به من لباس جدید بپوشان.»
لیث بن سعد میگوید: به خدا سوگند، سخن او تمام نشده بود که من دیدم سبدی پر از انگور نزد او آماده شد و در آن زمان روی زمین انگور یافت نمیشد، و دو جامه جدید نیز مقابل او قرار گرفت و چون خواست از آن انگور تناول کند من گفتم: «من با شما در این انگور شریک هستم.» فرمود: «برای چه؟» گفتم: «برای این که شما دعا کردید و من آمین گفتم.» پس به من فرمود: «جلو بیا و تو نیز از این انگور تناول کن، لکن با خود مبر.» پس من از آن انگور به طور کامل خوردم، در حالی که آن انگور هسته نداشت و هر چه از آن خوردیم کم نشد.
سپس فرمود: «یکی از این دو لباس را نیز بردار.» گفتم: «من نیازی به آنها ندارم.» فرمود: «پس از من دور شو تا من آنها را بپوشم.» و چون از او دور شدم، او آنها را پوشید و لباسهای کهنه خود را روی دست گرفته و از کوه پایین آمد. پس من همراه او رفتم تا این که به مسعی رسید و مردی به او گفت: «مرا بپوشان، خدا تو را بپوشاند.» پس آن لباسها را به آن مرد داد و من به آن سائل گفتم: «این آقا کیست؟» او گفت: «این آقا جعفر بن محمّدعلیه السلام است.» پس من به جستجوی او رفتم و او را نیافتم. سپس گوید: حقّا این کرامت و فضیلت بسیار بزرگی است.(15)
ابوبصیر میگوید: همسایهای داشتم که از عمّال سلطان [ و خلیفه وقت] بود و اموالی از این طریق جمعآوری نموده بود و زنان خوانندهای اطراف او بودند و افراد
فاسق نزد او جمع میشدند و میگساری میکردند و من از آنان آزار میدیدم و بارها به او شکایت کردم که دست از این کارها بردارد و به سخن من توجّه نکرد و چون به او اصرار نمودم به من گفت:
«من آلوده و گرفتار این اعمال شدهام و تو مبتلای به این اعمال نیستی، لکن اگر احوال مرا به امام صادقعلیه السلام خبر بدهی شاید او بتواند مرا نجات بدهد.» و چون این سخن در قلب من اثر گذارد، نزد امام صادقعلیه السلام رفتم و احوال او را بیان کردم و امامعلیه السلام به من فرمود: «هنگامی که به کوفه بازگشتی، او به دیدن تو خواهد آمد. پس به او بگو: جعفر بن محمّد میگوید: دست از این کارها بردار تا من برای تو بهشت را ضمانت کنم.»
ابوبصیر میگوید: چون من به کوفه آمدم آن مرد نیز همانند مردم دیگر به دیدن من آمد و من او را نگه داشتم تا همه مردم متفرّق شدند. پس به او گفتم: «من وضع حال تو را به امامعلیه السلام عرض کردم و او فرمود: "سلام مرا به همسایه خود برسان و بگو دست از این کارها بر دارد تا من بهشت را برای او ضمانت نمایم."» و چون من پیام امامعلیه السلام را به او دادم، گریه کرد و گفت: «تو را به خدا، امامعلیه السلام چنین پیامی را برای من به تو داد؟» گفتم: «آری، به خدا سوگند، او چنین پیامی را برای تو داد.» پس گفت: «مرا همین کافی است.» و از من جدا شد و پس از چند روزی کسی را نزد من فرستاد تا از او دیدن کنم. پس من نزد او رفتم، لکن درب خانه را باز نکرد و گفت:
«ای ابوبصیر! من لباس ندارم و هرچه در منزل داشتم طبق دستور امامعلیه السلام به صاحبانش بازگرداندم.» پس من نزد دوستان خود رفتم و برای او لباس [ و غذا و آنچه نیاز داشت ]تهیّه کردم و به او دادم و پس از چند روز باز کسی را نزد من فرستاد و گفت: «من علیل و بیمار شدهام، نزد من بیا.» و من برای معالجه او همواره به او سر میزدم تا این که مرگ او فرا رسید و من کنار او نشسته بودم و او در حال جان دادن بود. سپس بیهوش گردید و چون به هوش آمد گفت: «ای ابوبصیر! امامعلیه السلام به وعده خود وفا نمود.» و سپس از دنیا رفت.
پس من در سال بعد باز به حجّ رفتم و چون خدمت امام صادقعلیه السلام رسیدم، قبل از این که وارد اتاق شوم از داخل اتاق فرمود: «ای ابوبصیر! ما به وعده خود برای رفیق تو وفا کردیم.»(16)
مردی از حجّاج در مدینه به خواب رفت و چون بیدار شد فکر کرد همیان [ و کیسه پول ]او به سرقت رفته است و چون به جستجوی سارق رفت، امام صادقعلیه السلام را دید و چون او را نمیشناخت به او چسبید و گفت: «تو همیان مرا برداشتهای.» امامعلیه السلام فرمود: «در همیان تو چه بود.»؟ او گفت: «هزار دینار.» امامعلیه السلام او را به خانه خود برد و هزار دینار به او داد. پس آن مرد به خانه خود بازگشت و همیان خویش را یافت و برای تحویل مال و عذرخواهی نزد آن حضرت آمد. لکن امامعلیه السلام آن مال را از او نپذیرفت و فرمود: «این چیزی است که از دست من خارج شده و هرگز نباید به دست من بازگردد.» آن مرد پرسید: «این آقا کیست؟» گفتند: «این آقا جعفر بن محمّدعلیه السلام است.» پس گفت: «شأن او و امثال او جز این نیست.»(17)
علّامه مجلسی از کتاب کافی نقل نموده که مردی به نام ابوحنیفه سائق الحاج گوید: مفضّل شاگرد امام صادقعلیه السلام به من برخورد نمود و من با یکی از خویشان خود بر سر میراث نزاع میکردم. پس ساعتی ما را نظاره کرد و سپس گفت: «به منزل من بیایید.» و چون به منزل او رفتیم، نزاع ما را با چهارصد درهم اصلاح نمود و آن چهارصد درهم را از مال خود به ما داد و چون ما مطمئن شدیم و نزاع ما برطرف شد گفت: «آگاه باشید که این از مال من نبود، بلکه امام صادقعلیه السلام به من امر نموده که "اگر دو نفر از اصحاب من نسبت به مال دنیا نزاعی داشتند تو از مال من نزاع آنان را اصلاح کن." و این از مال امام صادقعلیه السلام بود.»
فضل بن ابیقرّه گوید: امام صادقعلیه السلام کیسههای طلا و نقره را در میان عبای خود میگذارد و میفرمود به فلانی و فلانی از خویشان او بدهند و میفرمود به آنان بگویند: «این اموال از عراق برای شما فرستاده شده.» و چون این اموال را به آنان میدادند و میگفتند: «از عراق برای شما فرستاده شده»، خویشان او به آن واسطه میگفتند: «خدا جزای خیر به تو بدهد که به خویشان رسول خداصلی الله علیه وآله احسان کردی و خدا بین ما و جعفر حکم کند.» و چون این خبر را به امام صادقعلیه السلام میدادند امامعلیه السلام صورت مبارک خود را به خاک میگذارد و میفرمود: «خدایا، مرا مقابل فرزندان پدرم ذلیل کن.»(18)
مؤلّف گوید: مشروح سیره زندگی و اخلاق شریف امام صادقعلیه السلام در کتاب «امام صادقعلیه السلام» بیان شده است، علاقهمندان به آن کتاب مراجعه کنند.
مناظرات و بحثهای علمی و اعتقادی امام صادقعلیه السلام فراوان است و ما در کتاب امام صادقعلیه السلام آنها را بیان نمودهایم و در این کتاب مختصری از آنها را برای تبرّک ذکر مینماییم:
صاحب اعلام الوری، از کتاب کافی نقل نموده که عبّاس بن عمرو گوید: ابن ابیالعوجا و ابن طالوت و ابن اعمی و ابن مقفّع همراه عدّهای از کفّار و زنادقه دیگر در موسم حجّ در مسجد الحرام جمع شده بودند و امام صادقعلیه السلام در آن وقت برای مردم مسائل حلال و حرام و تفسیر قرآن را بیان مینمود و به سؤالات آنان پاسخ میداد. پس برخی از منحرفین به ابن ابیالعوجا گفتند: «آیا میخواهی از او [ یعنی امام صادقعلیه السلام ]سؤالاتی بکنی و او را نزد پیروانش رسوا و عقاید او را ابطال نمایی؟ چرا که او علّامه زمان خود و مورد علاقه مردم قرار گرفته است.»
ابن ابیالعوجا پذیرفت و نزد امام صادقعلیه السلام آمد و گفت: «مجالس امانت است و هر کس تنگی سینه پیدا کرد به ناچار باید سرفه کند، آیا به من اجازه سؤال میدهید؟» امام صادقعلیه السلام فرمود: «از هر چه میخواهی سؤال کن.»
ابن ابیالعوجا گفت: «تا کی اطراف این کعبه میگردید و به این سنگها پناه میبرید و این خانه سنگی و گلی را میپرستید و همانند شتری که رم کرده باشد اطراف آن میدوید؟ هر کس درباره این عمل فکر کند و به دقّت بیندیشد میفهمد که این قانون دور از عقل و حکمت است. پس شما که امام و بزرگ این مردمی و پدر شما نیز اساس و نظام این آیین بوده پاسخ این سؤال را بدهید.»
امام صادقعلیه السلام در پاسخ او فرمود: «حقّاً اگر خدا کسی را گمراه نموده باشد و قلب او را کور کرده باشد، آیین حقّ به مذاق او تلخ و ناگوار خواهد بود و همواره شیطان ولیّ و مربّی او میباشد و او را در مسیر هلاکت خواهد برد.»
سپس فرمود: «این خانهای است که خداوند مردم را به وسیله آن میآزماید تا عبادت و اطاعات آنان را بیابد و آنان را به تعظیم و زیارت آن ترغیب و تشویق نموده و آن را قبله نمازگزاران و شعبهای از رضوان و طریقی برای آمرزش خود نسبت به آنان قرار داده است.»
سپس فرمود: «این خانه بر اساس جلال و کمال و عظمت و جلال پروردگار بنا شده است و خداوند آن را دو هزار سال قبل از دحوالأرض آفریده است و کسی از خدای [ ربّ العالمین] و خالق ارواح و صور، سزاوارتر به اطاعت و انجام امر و نهی او نیست.»
ابن ابیالعوجا گفت: «شما با این سخنان از خدای غایب و امر غیرمحسوس سخن گفتید [ در حالی که میدانید مبنای استدلال ما مسائل حسّی میباشد].»
امام صادقعلیه السلام فرمود: «وای بر تو! چگونه غایب است کسی که شاهد بر مخلوق خود میباشد و از رگ گردن به آنان نزدیکتر است؟ او سخن آنان را میشنود و اسرار آنان را میداند و هیچ مکانی از او خالی نیست و در هیچ مکانی
قرار ندارد و به هیچ مکانی نزدیکتر از مکان دیگر نیست. آثار و افعال او دلالت بر وجود او میکند.»
سپس فرمود: «آن پیامبری که خداوند او را با آیات و نشانههای محکم و براهین روشن و آشکار [ و محسوس] مبعوث به نبوّت نمود، چنین عبادتی را برای ما بیان نموده است، و اگر تو نسبت به دستورات او شکّ و تردیدی داری سؤال کن تا من به تو پاسخ بدهم.»
پس ابن ابیالعوجا مأیوس و مجاب شد و نتوانست چیزی بگوید و از خدمت امامعلیه السلام بازگشت و به همراهان خود گفت: «من از شما خواستم که راهی برای غلبه و پیروزی من بر این مرد باز کنید، و شما مرا گرفتار سخنان آتشین او و داخل ظلمت و تاریکی نمودید.» پس اصحاب و یاران ابن ابیالعوجا به او گفتند: «ساکت شو! به خدا سوگند، تو با حیرت و ناتوانی خود ما را رسوا نمودی و ما تاکنون ندیده بودیم که تو این چنین مقابل امام صادقعلیه السلام حقیر و ناچیز شوی.» ابن ابیالعوجا با دست خود به امامعلیه السلام اشاره نمود و گفت: «شما به من چه میگویید؟ این آقا فرزند کسی است که به دستور او این مردم سرهای خود را میتراشند.»(19)
ابوشاکر دیصانی نیز که از ملحدین و منکرین خدا و حدوث عالم بود و همانند ابن ابیالعوجا تنها از راه حواسّ ظاهری به عالم میاندیشید و چیزی را که ماورای حسّ بود نمیپذیرفت به امام صادقعلیه السلام گفت: «شما مانند ماه و ستارگان میدرخشید و بهترین و زیباترین عنصر میباشید و در بین علما فرد شاخص و دریای زاخر هستید. به من بگویید دلیل بر حدوث عالم چیست؟»
امام صادقعلیه السلام فرمود: «نزدیکترین دلیل برای حدوث عالم این است که من برای تو بیان میکنم.» سپس فرمود تخم مرغی را آوردند و آن را کف دست خود گذارد و فرمود: «این چیزی است که اطراف آن بسته است و پوست ضخیمی
اطراف آن قرار دارد و پس از این پوست ضخیم، پوست نازک و رقیقی است و پس از آن یک مایع نقرهای روان میباشد و پس از آن مایع سفید و نقرهای، پوست نازک و جلد رقیق دیگری است و در آن نیز یک مایع زرد و روان و طلایی قرار دارد. آیا در آنچه گفتم شکّ داری؟» ابوشاکر دیصانی گفت: «شکّی در آن نیست.»
امامعلیه السلام فرمود: «[ با توجّه به این که دست هیچ کس به داخل این تخم مرغ وارد نشده و احدی در تنظیم آن دخالت نکرده است] این تخم مرغ پس از مدّتی شکافته میشود و جوجهای همانند طاووس از درون آن بیرون میآید. آیا تو فکر میکنی دست کسی به داخل آن وارد شده باشد؟» ابوشاکر گفت: «خیر.»
امامعلیه السلام فرمود: «این دلیل [ روشنی برای] حدوث عالم است.»
ابوشاکر چون این سخنان را از امامعلیه السلام شنید، گفت: «دلیل روشن و بیان کوتاه و زیبایی را ارایه فرمودید، لکن شما میدانید که ما هیچ دلیلی را نمیپذیریم جز این که حواسّ ظاهری ما آن را تأیید کند، یعنی یا چشم ما آن را ببیند و یا گوش ما آن را بشنود و یا ذایقه ما طعم آن را بیابد و یا شامّه ما بوی آن را احساس نماید و یا بدن ما آن را لمس کند.»
امامعلیه السلام فرمود: «با این حواسّ پنجگانه امور پنهانی را نمیتوان استنباط نمود [ چرا که مسأله حدوث عالم یک امر عقلانی و پنهانی است و با حواسّ ظاهری درک نمیشود ]و حواسّ خمسه ظاهری در استنباط و به دست آوردن حقایق [ پنهانی ]نیاز به دلیل عقلی دارد و این همانند ظلمت و تاریکی است که بدون چراغ برطرف نمیشود.»(20)
سماعه میگوید: شخصی از ابوحنیفه سؤال کرد: «لا شیء» چیست؟ ابوحنیفه از پاسخ او عاجز شد و به من گفت: «این استر را سوار شو و نزد امام رافضیها برو و آن را به «لا شیء» بفروش و قیمت آن را بگیر و بیاور.» پس او استر را سوار شد و نزد
امام صادقعلیه السلام برد و به آن حضرت گفت: «ابوحنیفه گفته است این استر را به قیمت "لا شیء" بفروش.» امام صادقعلیه السلام فرمود: «من آن را به قیمت "لا شیء" از تو خریدم.» و سپس دستور داد غلام او آن استر را به مربط حیوانات ببرد. فرستاده ابوحنیفه به امامعلیه السلام گفت: «قیمت استر چه شد؟» امامعلیه السلام فرمود:
«فردا صبح قیمت را تحویل میدهم.» و چون خبر به ابوحنیفه دادند، ابوحنیفه خشنود شد و اوّل صبح نزد امامعلیه السلام آمد. پس امامعلیه السلام سوار بر آن استر شد و ابوحنیفه نیز بر مرکب دیگری سوار شد و امامعلیه السلام او را به صحرا برد و چون خورشید همه جا را فرا گرفت و از دور سرابی [ آب نما] دیده شد، امام صادقعلیه السلام به ابوحنیفه فرمود: «بگیر قیمت استر خود را.» و سپس آیه «وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ»(21) را قرائت نمود. پس ابوحنیفه با غم و اندوه نزد اصحاب خود بازگشت. اصحاب او گفتند: «تو را چه میشود؟» ابوحنیفه گفت: «استر را از دست دادیم [ و چیزی در مقابل آن نگرفتیم].» و ابوحنیفه آن استر را ده هزار درهم خریده بود.(22)
1- امام صادقعلیه السلام فرمود: «تا میتوانی از خانه خود خارج مشو و اگر خارج شدی بر تو باد که از غیبت و حسد و ریا و ظاهرسازی و سازش با گنهکاران دوری نمایی.» سپس فرمود: «صومعه و معبد مسلمان خانه اوست و چه خوب عبادتگاهی است که به وسیله آن مؤمن چشم و زبان و شهوت خود را حفظ مینماید.»(23)
2- به امام صادقعلیه السلام گفته شد: «شما کار خود را بر چه اساسی استوار نمودهای؟» امامعلیه السلام فرمود: «من کار خود را بر چهار اصل استوار نمودهام: 1- دانستم عمل من را دیگری انجام نخواهد داد، پس در انجام وظیفه خود کوشیدم؛ 2- دانستم که خداوند بر احوال من مطّلع و آگاه است، پس از او حیا نمودم [ و از انجام کار زشت دوری کردم]؛ 3- دانستم که رزق من را دیگری نخواهد خورد، پس اطمینان پیدا کردم [ و از حرص و طمع و حرام دوری نمودم]؛ 4- دانستم که نهایت زندگی من مرگ است، پس خود را آماده مرگ نمودم.»(24)
3- و فرمود: «تنها کسی شایسته امر به معروف و نهی از منکر است که سه خصلت در او وجود داشته باشد: 1- عالم به معروف و منکر باشد؛ 2- نسبت به آنچه امر و نهی میکند عادل باشد؛ 3- در امر و نهی خود با خطاکار ارفاق و مدارا نماید.»(25)
4- به امام صادقعلیه السلام گفته شد: «خیر دنیا و آخرت را برای من در یک جمله خلاصه کن.» امامعلیه السلام فرمود: «دروغ مگو.»(26)
5- و فرمود: «به پدرانتان احسان کنید تا فرزندانتان نیز به شما احسان کنند و نسبت به زنان مردم عفیف و پاکدامن باشید تا همسران [ و خواهران] شما نیز عفیف
و پاکدامن باشند.»(27)
6- و فرمود: «خداوند میداند که گناه برای مؤمن بهتر از عجب است و اگر چنین نبود خداوند هرگز مؤمن را به گناه مبتلا نمیکرد.»(28)
7- و فرمود: «معروف [ و عمل نیک] همانند نامش [ نیکو] است، و هیچ چیزی بهتر از معروف نیست جز پاداش آن، و معروف هدیه خداوند است به بنده خود، و چنین نیست که هر کسی دوست بدارد عمل معروف و نیکی را نسبت به مردم انجام دهد، بتواند انجام بدهد و یا در آن رغبت داشته باشد و یا مأذون در انجام آن باشد. آری، اگر خداوند به بنده خود تفضّل و منّت داشته باشد، به او رغبت و قدرت و اذن در کار خیر و معروف را میدهد و در آن صورت سعادت بنده و کرامت خداوند به او کامل خواهد شد.»(29)
8- و فرمود: «شیطان لشکری قویتر از زنها و خشم و غضب ندارد.»(30)
9- و فرمود: «عالم و دانشمند [ دینی]، از هزار عابد و هزار زاهد و هزار کوشای در عبادت افضل و بهتر است.»(31)
10- و فرمود: «زمانی بر مردم خواهد آمد که در آن زمان چیزی کمیابتر از برادر موافق و انیس صالح و به دست آوردن یک درهم حلال نخواهد بود.»(32)
امام صادقعلیه السلام در روز بیست و پنجم ماه شوّال سال یکصد و چهل و هشت هجری قمری و یا نیمه آن سال، به وسیله انگور مسموم از ناحیه منصور دوانیقی به شهادت رسید، سنّ مبارک او هنگام شهادت شصت و پنج سال بود.(33)
مسعودی میگوید: امام صادقعلیه السلام در بقیع کنار پدر و جدّ خود دفن شد و شصت و پنج سال داشت و برخی گفتهاند او را مسموم نمودند. سپس گوید: بر لوح قبر ائمّه بقیع نوشته شده:
«بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم الحمد للَّه مبید الأمم و محیی الرّمم هذا قبر فاطمة بنت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و سلم سیّدة نساء العالمین و قبر الحسن بن علیّ بن أبیطالب و علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبیطالب و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد رضی اللَّه عنهم [ صلوات اللَّه علیهم أجمعین].»(34)
صاحب مشکاة الأنوار گوید: یکی از اصحاب امام صادقعلیه السلام پس از مسمومیّت آن حضرت از ایشان عیادت نمود و چون دید در اثر مسمومیّت بدن او نحیف شده و چیزی جز استخوان از او نمانده است، گریان شد. امامعلیه السلام به او فرمود: «برای چه گریه میکنی؟» او گفت: «برای این که شما را در چنین حالی میبینم.»
امامعلیه السلام فرمود: «گریه مکن، چرا که هر چه بر مؤمن رخ دهد خیر اوست، اگر اعضای بدن او قطعه قطعه شود خیر اوست و اگر مالک شرق و غرب دنیا باشد نیز خیر اوست.»(35)
شیخ طوسی با سند خود از کنیز امام صادقعلیه السلام «سالمه» نقل نموده که گوید: هنگام رحلت امام صادقعلیه السلام من در کنار او بودم، ساعتی بیهوش شد و چون به
هوش آمد فرمود: «به حسن بن علیّ بن علیّ بن الحسین، معروف به حسن افطس، هفتاد دینار بدهید و به فلانی و فلانی، فلان مقدار را بدهید.» پس من گفتم: «آیا به کسی که میخواست با کارد شما را بکشد، اینگونه احسان میکنید؟»
فرمود: «تو میخواهی من به آیه «وَ الَّذینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ»(36) عمل نکنم؟»
سپس فرمود: «ای سالمه! خداوند بهشت را آفرید و آن را معطّر و خوشبو نمود، به گونهای که بوی آن از فاصله دو هزار سال راه به اهل آن میرسد و لکن عاق والدین و قاطع رحم داخل بهشت نمیشوند و بوی آن را نمییابند.»
شیخ صدوق از ابوبصیر نقل نموده که گوید: پس از شهادت امام صادقعلیه السلام من نزد امّ حمیده [ عیال او] رفتم و او را تسلیت گفتم و گریان شدم و او نیز گریان شد و گفت: «ای ابوبصیر! ای کاش بودی و هنگام رحلت امام صادقعلیه السلام چیز عجیبی را میدیدی.» گفتم: «چیز عجیب چه بود؟» او گفت: «امامعلیه السلام لحظات آخر چشمان خود را باز نمود و فرمود: "همه خویشان مرا خبر کنید تا نزد من بیایند." پس ما آنان را خبر کردیم و آنها گرد او جمع شدند و امام نگاهی به آنان نمود و فرمود: "شفاعت ما به کسانی که نماز خود را سبک بشمارند نمیرسد."»
شیخ مفید در کتاب مقنعه درباره فضیلت زیارت ائمّه بقیع میگوید: از امام صادقعلیه السلام روایت شده که فرمود: «هر کس به زیارت من بیاید گناهان او آمرزیده میشود و فقیر نخواهد بود.»(37)
امام عسکریعلیه السلام نیز فرمود: «هر کس امام صادق و یا پدر او امام باقرعلیهما السلام را زیارت کند مبتلای به درد چشم و بیماری نشود و یا با بیماری از دنیا نرود.»(38)
امام صادقعلیه السلام فرمود: «هر کس یکی از [ ما] ائمّه را زیارت کند و چهار رکعت نماز کنار قبر او بخواند خداوند برای او پاداش حجّ و عمره بنویسد.»(39)
به امام صادقعلیه السلام گفته شد: «پاداش زیارت یکی از شما امامان اهل البیتعلیهم السلام چیست؟» امام صادقعلیه السلام فرمود: «پاداش زیارت یکی از ما امامان همانند پاداش زیارت رسول خداصلی الله علیه وآله است.»(40)
امام هشتم علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام فرمود: «هر امامی عهد و پیمانی به عهده شیعیان و دوستان خود دارد و شرط وفای به عهد و ادای پیمان آنان زیارت قبور آنان است. پس کسی که از روی میل و تصدیق به فرمودههای آنان، به زیارت آنان برود، ائمّهعلیهم السلام در روز قیامت شفیعان او خواهند بود.»(41)
و چه نیکو سروده صالح قزوینی در قصیده بائیه خود:
و للَّه أفلاک البقیع فکم بها
کواکب من آل النّبیّ غوارب
حوت منهم ما لیس یحویه بقعة
و نالت بهم ما لم تنله الکواکب
فبورک أرضاً کلّ یوم و لیلةٍ
تطوف من الأملاک فیک کتائب
و فیک الجبال الشمّ حلماً هوامد
و فیک البحور الفعم جوداً نواصب(42)
مناقبهم مثل النّجوم کأنّها
مصائبهم لم یحصها الدّهر حاسب
و هم للوری إمّا نعیم مؤبّد
و إمّا عذاب فی القیامة واصب(43)
مرحوم طبرسی در اعلام الوری گوید: امام صادقعلیه السلام دارای ده فرزند بود: 1- اسماعیل؛ 2- عبداللَّه؛ 3- امّ فروه؛ و مادر این سه، فاطمه دختر حسین بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابیطالبعلیهم السلام است؛ 4- موسیعلیه السلام؛ 5 - اسحاق؛ 6- فاطمه؛
7- محمّد، و مادر آنها کنیز امّ ولد به نام حمیده بربریّه بود؛ 8 - عباس؛ 9- علی؛ 10- اسماء، از مادران متفرّق.
اسماعیل بزرگترین فرزند امامعلیه السلام بود و آن حضرت بسیار او را دوست میداشت و به او محبّت مینمود به گونهای که عدّهای از شیعیان در زمان حیات امام صادقعلیه السلام او را امام بعد از آن حضرت میدانستند، ولی او در زمان پدر در مدینه از دنیا رفت و امامعلیه السلام در مرگ او بسیار محزون شد. و دستور داد چند مرتبه جنازه او را زمین گذاردند و صورت او را باز نمود و به مردم فرمود: «ببینید! اسماعیل از دنیا رفته است!» این عمل برای این بود که بعضی منکر مرگ او شدند و او را امام غایب دانستند و معروف به اسماعیلیّه شدند [ و امامت حضرت کاظمعلیه السلامرا نپذیرفتند] و امام صادقعلیه السلام پس از روشن نمودن مرگ او، او را در بقیع دفن نمود.(44)
و اسحاق بن جعفر و علیّ بن جعفر از اخیار بودند و امامت برادرشان موسی بن جعفرعلیه السلام را پذیرفتند، و امّا عبداللَّه جعفر مدّعی امامت شد و محمّد بن جعفر نیز اعتقاد زیدیّه را پذیرفت. و امّا عبّاس بن جعفر، مردی فاضل و با عظمت و بزرگوار بود.(45)
سیّد بن طاوس میگوید: من در یک کتاب قدیمی دیدم که امام صادقعلیه السلام فرمود: «من سوره «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْر» را هنگامی که منصور دوانیفی مرا احضار نموده بود و قصد کشتن من را کرده بود خواندم و این سوره سبب نجات من گردید و منصور با من ملاطفت نمود.»
سپس فرمود: «پس از خواندن سوره قدر، هفت مرتبه "یا اللَّه یا اللَّه یا اللَّه" گفتم و سپس گفتم: "إِنّی أَتَشَفَّعُ إِلَیْکَ بِمُحَمَّدٍصلی الله علیه وآله مِنْ أَنْ تُقَلِّبَهُ لی".» تا این که فرمود: «و هر کس اینگونه گرفتار شود باید همین عمل را انجام بدهد، و اگر ما این سوره را قرائت
نمیکردیم و شیعیان خود را به قرائت آن امر نمینمودیم، مردم آنان را نابود میکردند و لکن به خدا سوگند این سوره برای شیعیان ما پناهگاهی میباشد.»(46)
منصور دوانیقی فراوان قصد کشتن امام صادقعلیه السلام را مینمود و امامعلیه السلام به دعا پناه میبرد و خداوند شرّ منصور را از او دور مینمود و ما به برخی از آنها اشاره میکنیم:
امام صادقعلیه السلام در مرتبه سوّمی که منصور در ربذه بود و او را احضار نمود و گفت: «وَ اللَّهِ لَأَقْتُلَنَّهُ.» و به ابراهیم بن جبله گفت: «لباس او را بگردنش بیاویز و او را بکش و نزد من بیاور.» ابراهیم میگوید: «من حیا کردم چنین کاری را انجام دهم جز این که آستین او را گرفتم و گفتم: "امیرالمؤمنین را اجابت کن." امامعلیه السلام فرمود: «إِنَّا للَّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، سپس فرمود: "مرا رها کن تا دو رکعت نماز بخوانم." و پس از آن گریه شدیدی نمود و من پشت سر او ایستاده بودم، سپس گفت:
"اَللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتی فی کُلِّ کَرْبٍ، وَ رَجائی فی کُلِّ شِدَّةٍ، وَ أَنْتَ لی فی کُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بی ثِقَةٌ وَ عُدَّةٌ، فَکَمْ مِنْ کَرْبٍ یَضْعُفُ عَنْهُ الْفُؤادُ، وَ تَقِلُّ فیهِ الْحیلَةُ، وَ یَخْذُلُ فیهِ الْقَریبُ، وَ یَشْمَتُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَ تُعْیینی فیهِ الْأُمُورُ أَنْزَلْتُهُ بِکَ وَ شَکَوْتُهُ إِلَیْکَ، راغِباً فیهِ إِلَیْکَ عَمَّنْ سِواکَ فَفَرَّجْتَهُ وَ کَشَفْتَهُ وَ کَفَیْتَنیهِ، فَأَنْتَ وَلِیُّ کُلِّ نِعْمَةٍ، وَ صاحِبُ کُلِّ حَسَنَةٍ، وَ مُنْتَهی کُلِّ حاجَةٍ، فَلَکَ الْحَمْدُ کَثیراً، وَ لَکَ الْمَنُّ فاضِلاً."»(47)
منصور برای نوبت چهارم امام صادقعلیه السلام را توسّط ابراهیم بن جبله به کوفه احضار نمود و چون ابراهیم به مدینه آمد و رسالت خود را به امامعلیه السلام خبر داد امامعلیه السلام فرمود:
«اَللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتی فی کُلِّ کَرْبٍ [ کربةٍ] وَ رَجائی فی کُلِّ شِدَّةٍ، وَ اتِّکالی فی کُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بی عَلَیْکَ ثِقَةٌ، وَ بِکَ عُدَّةٌ، فَکَمْ مِنْ کَرْبٍ یَضْعُفُ فیهِ الْقُوی، وَ تَقِلُّ فیهِ الْحیلَةُ، وَ تَعْیا فیهِ
الْأُمُورُ، وَ یَخْذُلُ فیهِ الْقَریبُ، وَ یَشْمَتُ فیهِ الْعَدُوُّ، وَ أَنْزَلْتُهُ بِکَ وَ شَکَوْتُهُ إِلَیْکَ، راغِباً فیهِ إِلَیْکَ عَمَّنْ سِواکَ، فَفَرَّجْتَهُ وَ کَشَفْتَهُ، فَأَنْتَ وَلِیُّ کُلِّ نِعْمَةٍ، وَ مُنْتَهی کُلِّ حاجَةٍ، لَکَ الْحَمْدُ کَثیراً، وَ لَکَ الْمَنُّ فاضِلاً.»
و چون خواست سوار بر مرکب شود فرمود: «اَللَّهُمَّ بِکَ أَسْتَفْتِحُ، وَ بِکَ أَسْتَنْجِحُ، وَ بِمُحَمَّدٍصلی الله علیه وآله أَتَوَجَّهُ، اَللَّهُمَّ ذَلِّلْ لی حُزُونَتَهُ، وَ کُلَّ حُزُونَةٍ، وَ سَهِّلْ لی صُعُوبَتَهُ وَ کُلَّ صُعُوبَةٍ، وَ ارْزُقْنی مِنَ الْخَیْرِ فَوْقَ ما أَرْجُو، وَ اصْرِفْ عَنّی مِنَ الشَّرِّ فَوْقَ ما أَحْذَرُ، فَإِنَّکَ تَمْحُو ما تَشاءُ وَ تُثْبِتُ وَ عِنْدَکَ أُمُّ الْکِتابِ.»
ابراهیم بن جبله گوید: هنگامی که امام صادقعلیه السلام وارد کوفه شد دو رکعت نماز خواند و سپس دست به دعا بلند نمود و فرمود:
«اَللَّهُمَّ رَبَّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ ما أَظَلَّتْ، وَ رَبَّ الْأَرَضینَ السَّبْعِ وَ ما أَقَلَّتْ وَ الرِّیاحِ وَ ما ذَرَأَتْ وَ الشَّیاطینِ وَ ما أَضَلَّتْ وَ الْمَلائِکَةِ وَ ما عَمِلَتْ وَ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ أَنْ تَرْزُقَنی خَیْرَ هذِهِ الْبَلْدَةِ، وَ خَیْرَ ما فیها وَ خَیْرَ أَهْلِها وَ خَیْرَ ما قَدِمْتُ لَهُ، وَ أَنْ تَصْرِفَ عَنّی شَرَّها وَ شَرَّ ما فیها وَ شَرَّ أَهْلِها، وَ شَرَّ ما قَدِمْتُ لَهُ.»
ربیع حاجب میگوید: چون امامعلیه السلام نزدیک خانه منصور رسید، من به منصور خبر دادم و او شمشیری به دست مسیّب بن زهیر داد و گفت: «هنگامی که جعفر بن محمّد وارد شد و من با او سخن گفتم و به تو اشاره نمودم، مهلت مده و گردن او را بزن.» پس من این خبر را به امام صادقعلیه السلام دادم و امامعلیه السلام فرمود: «مترس؛ او چون مرا ببیند همه خشم او برطرف میشود.»
سپس امامعلیه السلام پرده اتاق منصور را گرفت و فرمود: «یا إِلهَ جَبْرَئیلَ وَ میکائیلَ وَ إِسْرافیلَ وَ إِلهَ إِبْراهیمَ وَ إِسْماعیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ، تَوَلَّنی فی هذِهِ الْغَداةِ، وَ لا تُسَلِّطْ عَلَیَّ أَحَداً مِنْ خَلْقِکَ بِشَیْءٍ لا طاقَةَ لی بِهِ.»
سپس وارد شد و لبهای او به کلامی حرکت کرد که نفهمیدم چه میگوید، و من چون به منصور نگاه کردم دیدم آتش خشم او خاموش شده و امامعلیه السلام را نزد خود خواند و دست مبارک او را گرفت و بر تخت خود نشاند و سپس گفت: «یا اباعبداللَّه!
به زحمت افتادهاید و من شما را برای این احضار نمودم که بگویم خویشان شما با من قطع رحم نمودهاند... .»(48)
مرحوم محدّث قمّی در کتاب مفاتیح الجنان از مهج الدّعوات سیّد بن طاوس، حرزی از امام صادقعلیه السلام نقل نموده که متن آن چنین است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ یا خالِقَ الْخَلْقِ وَ یا باسِطَ الرِّزْقِ وَ یا فالِقَ الْحَبِّ، وَ یا بارِئَ النَّسَمِ وَ مُحْیِیَ الْمَوْتی وَ مُمیتَ الْأَحْیاءِ وَ دائِمَ الثَّباتِ وَ مُخْرِجَ النَّباتِ افْعَلْ بی ما أَنْتَ أَهْلُهُ، وَ لا تَفْعَلْ بی ما أَنَا أَهْلُهُ، وَ أَنْتَ أَهْلُ التَّقْوی وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ.»(49)
منصور دوانیقی خلیفه عبّاسی طیّ نامهای به حضرت صادقعلیه السلام نوشت: «چرا آن حضرت مانند سایر مردم با او رفت و آمد نمینماید.»
حضرت صادقعلیه السلام در پاسخ او نوشتند:
«لَیْسَ لَنا ما نَخافُکَ مِنْ أَجْلِهِ وَ لا عِنْدَکَ مِنْ أَمْرِ الْآخِرَةِ ما نَرْجُوکَ لَهُ وَ لا أَنْتَ فی نِعْمَةٍ فَنُهَنِّئَکَ وَ لا نَراکَ فی نَقِمَةٍ فَنُعَزِّیَکَ بِها، فَما نَصْنَعُ عِنْدَکَ؟»
یعنی «نه از امر دنیای تو میترسم و نه تو از امر آخرت چیزی داری که به امید آن به سوی تو بیایم. و نه نعمتی به تو رسیده است که برای تبریک گفتن نزد تو بیایم و نه نقمت و رنجی داری که برای تسلیت و تعزیت نزد تو بیایم، پس برای چه با تو آمد و رفت کنم؟»
منصور در پاسخ نوشت: «برای این که ما را نصیحت و موعظه فرمایی نزد ما بیا.» حضرت در پاسخ نوشتند: «کسی که دنیاطلب باشد هرگز لب به نصیحت تو نمیگشاید و کسی که دنبال آخرت باشد با تو مجالست نمیکند؛ مَنْ أَرادَ الدُّنْیا لا یَنْصَحُکَ وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ لا یَصْحَبُکَ.»
منصور گفت: «واللَّه منزلتهای مردم نزد من روشن شد که چه کسی دنیا میخواهد و چه کسی آخرت میخواهد؟»
شخصی به نام ابن شبرمه میگوید: روزی با ابوحنیفه به حضور جعفر بن محمّدعلیه السلام رسیدیم. من به حضرت صادقعلیه السلام عرض کردم که این شخص از فقهای عراق است. حضرت فرمود: «شاید همان کسی است که احکام دینی را به رأی خود قیاس میکند؛ آیا نعمان بن ثابت نیست؟» من که تا آن روز اسم او را نمیدانستم، ساکت ماندم؛ خودش به سخن درآمد و گفت: «آری من همان شخص هستم، خداوند شما را موفّق بدارد.»
سپس حضرت صادقعلیه السلام به او فرمود: «از خدا بپرهیز و هرگز در امور دینی قیاس مکن؛ زیرا اوّلین کسی که در دین قیاس کرد شیطان بود؛ خداوند به او دستور داد که بر آدم سجده کند، او امتناع کرد و گفت: «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» و گمراه شد.»
پس حضرت از او پرسید: «آیا گناه قتل ناحقّ بیشتر است یا زنا؟» عرض کرد: «به نظر من قتل ناحقّ.» حضرت فرمود: «خداوند در مورد قتل نفس دو شاهد میپذیرد، در حالی که در مورد زنا چهار شاهد لازم است. پس این یک نوع قیاس است که تو به آن قائل هستی.» باز پرسید: «آیا ارزش نماز بالاتر است یا روزه؟» عرض کرد: «نماز.»
حضرت فرمود: «پس چرا زنی که عادت ماهانه پیدا میکند باید قضای روزهها را بگیرد ولی قضای نمازها لازم نیست. بپرهیز از خدا و هرگز در احکام دینی به عقیده خود قیاس مکن و بدان که ما در روز قیامت میگوییم: خدا و رسول گفت، ولی تو میگویی: شنیدیم و نظر دادیم... .»(50)
عمرو بن نعمان جعفی میگوید: امام صادقعلیه السلام دوستی داشت که همواره با یکدیگر بودند و از او جدا نمیگشت. روزی با وی از محلّی عبور میکردند، غلام آن
مرد نیز همراه وی، از پشت سر حرکت میکرد. آن مرد نگاهی به پشت سر انداخت و او را صدا زد، ولی غلام متوجّه نشد، تا سه مرتبه او را صدا زد و جوابی نشنید. دفعه چهارم به او گفت: «ای مادر به خطا کجا هستی؟»
امام صادقعلیه السلام پس از شنیدن این جمله دستش را بلند کرد و محکم به پیشانی خود زد و فرمود: «سبحان اللَّه! به مادرش نسبت ناروا میدهی؟ من تو را پارسا میدانستم در حالی که تو بیپروائی.»
وی عرض کرد: «مادرش اهل سند و مشرک است.» امام صادقعلیه السلام فرمود: «آیا نمیدانی که هر امّتی برای خود مراسم ازدواجی دارند؟ دور شو از من.» راوی میگوید: من دیگر ندیدم که حضرت صادقعلیه السلام با او راه برود تا وقتی که مرگ بین آنها فاصله انداخت.(51)
روزی ابوحنیفه برای استفاده از محضر مقدّس حضرت صادقعلیه السلام به حضور آن حضرت مشرّف گردید و دید که آن حضرت هنگام بیرون رفتن به عصا تکیه کردند.
ابوحنیفه عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! شما هنوز به سنّی نرسیدهاید که نیاز به عصا داشته باشید.» حضرت فرمود: «آری همینطور است و من احتیاجی به عصا ندارم ولی چون این عصا متعلّق به رسول خداست برای تبرّک و تیمّن به دست گرفتهام.» ابوحنیفه خود را به طرف عصا کشانید و اجازه خواست که آن را ببوسد. پس امام صادقعلیه السلام آستین خود را بالا زد و بازوی خویش را برهنه نمود و فرمود: «تو میدانی که این پارهای از بدن رسول خدا و موی و پوست مبارک آن حضرت است. تو این را نمیبوسی و میخواهی چوب را ببوسی؟»(52)
ابراهیم بن مهزم میگوید: شبی از خدمت حضرت صادقعلیه السلام مرخّص شده و به منزل رفتم و با مادرم گفتوگو و مشاجره کردم و به وی سخنانی درشت گفتم. صبح که خدمت حضرت صادقعلیه السلام رسیدم آن حضرت بدون مقدمه فرمود:
«ای ابن مهزم! چه شد که دیشب نسبت به مادرت تندی و درشتی کردی، نمیدانی که شکم او روزگاری محلّ سکونت و آرامش تو بود و دامنش گهواره تو و سینهاش ظرف شیر تو بود؟» عرض کردم: «بله میدانم.» فرمود: «با مادرت هیچگاه سخن تند و درشت مگو.»(53)
سهل بن حسن خراسانی بر حضرت صادقعلیه السلام وارد گردید و سلام کرد و نشست و عرض کرد: «یابن رسول اللَّه! چقدر شما رؤوف و مهربان هستید؟ شما اهلبیت امامت میباشید، چرا در مقابل دشمن قیام نمیکنید و حقّ خود را نمیگیرید؟ شما شیعیانی دارید که عدد آنها به 100 هزار شمشیر زن میرسد که همه جان فدای شمایند.»
حضرت صادقعلیه السلام فرمودند: «بنشین ای خراسانی.» و آنگاه به شخصی دستور دادند که تنور را روشن کند و همین که تنور سرخ شد و بالای آن سفید گردید، خبر بدهد. آنگاه که چنین شد، حضرت به خراسانی فرمودند: «ای خراسانی! برخیز و در آتش تنور بنشین.» خراسانی عرض کرد: «آقای من! ای فرزند رسول خدا مرا به آتش معذّب مفرما. از من بگذر تا خدا از تو بگذرد.»
حضرت فرمود: «گذشتم.» در همین حال، هارون مکّی وارد شد و کفشهایش در دستهایش بود و بر حضرت سلام کرد.
حضرت فرمود: «کفش را بیانداز و در تنور آتش بنشین.» پس او بدون درنگ کفشها را انداخت و درون تنور رفت و نشست و حضرت شروع به سخن گفتن از اوضاع و احوال خراسان کردند، مثل کسی که خراسان را از نزدیک میبیند، و پس از چندی فرمود:
«ای خراسانی! برخیز و به تنور نگاه کن.» خراسانی برخاست و دید که هارون مکّی در تنور به صورت چهار زانو نشسته است. آنگاه از تنور بیرون آمد و سلام کرد.
حضرت فرمود: «ای خراسانی چند نفر مثل این در خراسان وجود دارد؟» عرض کرد: «به خدا قسم هیچکس.» فرمود: «ما در زمانی هستیم که برای خود پنج نفر مؤمن متّحد نمییابیم؛ ما به زمان آگاهتر هستیم.»(54)
جعفر بن محمّد بن اشعث میگوید: من شیعه شدم در حالیکه اصلاً سخنی از آن مذهب نزد ما مطرح نبود. علّت آن این بود که: منصور دوانیقی به پدرم محمّد بن اشعث گفت: «ای محمّد! من مرد عاقلی را میخواهم که به او مأموریّتی بدهم.»
پدرم شخصی را به او معرفی کرد. منصور به آن مرد گفت: «این پول را بگیر و به مدینه نزد چندین نفر و از جمله [ امام] جعفر صادق برو و بگو: "من مرد غریبی از اهل خراسانم و آنجا شما شیعیانی دارید که این مال را برای شما فرستادهاند." و به شرط و شروطی به هر کدام از آنها مقداری از این پول را بده و از آنها قبض رسید دریافت کن و بگو: میخواهیم دستخطّ شما را داشته باشیم.» آن مرد پول را گرفت و به مدینه رفت و برگشت و به منصور گفت:
«همه آنها را ملاقات کردم و پولها را دادم و از آنها قبض رسید دریافت نمودم ولی جعفر بن محمّدعلیه السلام را در مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله ملاقات کردم که در حال نماز
خواندن بود، صبر کردم، وقتی که نمازش تمام شد آنچه را که به دیگران گفته بودم به او نیز گفتم و لکن آن حضرت فرمود: "ای مرد از خدا بترس و اهلبیت پیغمبرصلی الله علیه وآله را فریب مده که تازه از چنگال بنیمروان بهدر آمدهاند و نیازمند به کمک مالی میباشند."
گفتم: "چه شده است؟" وی سر مبارکش را نزدیک من آورد و همه جریانی را که بین من و تو گذشته بود بازگو کرد که گویا در مجلس ما حضور داشته و به منزله شخص ثالثی بوده است.» منصور گفت: «هر خاندان نبوّتی محدَّثی دارند و محدَّث ما امروز جعفر بن محمّد است.» این غیبگویی و معجزه موجب تشیّع من گردید.(55)
ابوایّوب جزری میگوید: شبی منصور دوانیقی مرا طلبید. چون حاضر شدم دیدم که بر مسند خویش نشسته و در پایین شمع گذاردهاند و نامهای در دست داشت و میخواند. چون سلام کردم، نامه را پیش من انداخت و گریه کرد، و گفت:
«این نامه محمّد بن سلیمان است که خبر فوت امام جعفر صادقعلیه السلام را نوشته است.»
پس سه مرتبه گفت: «إنّا للَّه و إنّا إلیه راجعون؛ مثل جعفر کجا پیدا میشود؟!»
آنگاه به من گفت: «نامهای بنویس و بپرس که او چه کسی را جانشین خود معرّفی نموده است. اگر یک نفر به خصوص را جانشین خود کرده گردن او را بزن.»
بعد از چند روز جواب نامه رسید که حضرت صادقعلیه السلام 5 نفر را جانشین خود معرّفی کرده است:
1- خلیفه منصور دوانیقی؛
2- محمّد بن سلیمان والی مدینه؛
3- عبداللَّه افطح، فرزند امام صادقعلیه السلام؛
4- موسی بن جعفرعلیه السلام؛
5 - أمّ حمیده مادر حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام.
و چون منصور نامه را خواند گفت: «اینها را نمیشود کشت.»(56)
مه ربیع، نخستین مه سرور خداست
مه تبرّی و ماه نشاط اهل ولاست
مه مبارک میلاد خواجه لولاک
مه ولادت پنجم سلاله زهراست
شکفته در ارم باقرالعلوم گلی
که عالم از نفسش رشک جنّة الأعلاست
به امّ فَروه بگویید اختری زادی
که در تجلّی او نور آفتاب، ناپیداست
هزار یوسف صدّیق را به صدق، امام
هزار دیده یعقوب را فروغ و ضیاست
هزار موسی عمران به طور او مدهوش
هزار عیسی مریم به فیض او احیاست
علوم مشرق و مغرب به پیش دانش او
چو قطرهایست که پنهان به وسعت دریاست
به پای کرسی درسش هزارها عالم
که همچنان علمند و مقامشان والاست
علوم کلّ زِ لَب جان فزایشان جاری
یکی به لحن حدیث و یکی به ذکر دعاست
یکی چو جابر جُعفی یکی ابوحمزه
یکی زُراره که کوه کمال سر تا پاست
هنوز مؤمن طاقش به هفت طاق یکی است
هنوز جابر حیّان ز علم چهره گشاست
هنوز مانده اروپا به علم او محتاج
هنوز شیفتهاش آسیا و افریقاست
به وصف او گهر نظم و نثر قابل نیست
که نارساست به مدحش کلام هر چه رساست
رخش چراغ جمال و جمال آیت حقّ
دمش حیات کلام و کلام آب بقاست
حدیث صدق و صفا و کمال دانش اوست
هر آنچه در نفس روح بخش باد صباست
برای یافتن یک حدیث او همه خلق
اگر که سیر، تمام جهان کنند رواست
پیام سینه فروزش چراغ محفلِ دل
کلام روح فزایش به درد روح دواست
مه سپهر کمال، آفتاب غیب و شهود
امام جنّ و بشر شهریار ارض و سماست
به کلّ علم قسم بیچراغ دانش او
مسیر خلق چو راه ابوحنیفه خطاست
شروع مکتب او همچو بعثت نبوی
قیام علمی او خون سیّدالشّهداست
وجود، تشنه علم است و علم تا علم است
هماره تشنه نطق امام صادق ماست
خلاصهای ز مُتون کتاب تدریسش
تواضع و ادب و علم و حکمت و تقواست
از این که مذهب من جعفری است میبالم
فضیلت و شرف و اقتدار ما اینجاست
کلاس شیعه همیشه معلّمی دارد
که نور علم ز کرسیِّ درس او برپاست
به هر کجا که ز توحید میرود سخنی
تو گویی آنکه هشام و مفضّلش گویاست
هر آنکه گشت جدا از امام صادق ما
خدا گواست ز قرآن و اهلبیت جداست
به یک مباحثه او هزار باب کمال
به یک مکاتبه او دو صد چراغ هداست
هزار مرتبه گفتیم و باز میگوییم
که خطّ شیعه زخطّ ابوحنیفه جداست
زبان «میثم» و اوصاف حضرت صادق
عنایتی است که فوق همه عنایتهاست(57)
آن طایر بهشتی، تنها در آشیانه
چون شمع در دل شب میسوخت عاشقانه
سوزش شرار سینه، ذکرش ترانه دل
آهش به اوج افلاک اشکش به رخ روانه
کی دیده زاهدی را وقت عبادت شب
با دست بسته دشمن بیرون برد ز خانه
او با کهولت سن با قامت خمیده
این با قساوت قلب در دست تازیانه
کاهیده بُد تن او کز بهر کشتن او
منصور لحظه لحظه بگرفت از او بهانه
آن زاده پیمبر ارثیّهای ز حیدر
این بود کز سرایش آتش کشد زبانه
هر چند خانهاش سوخت او دود و شعله افروخت
دیگر نخورد یارش سیلی در آستانه
آوخ که کشت منصور او را به زهر و انگور
دردا که گشت خاموش آن گریه شبانه
هفتاد سال عمرش هفتاد سال غم بود
هر لحظه دید بیداد از فتنه زمانه
آن عزّت رفیعش آن غربت بقیعش
جز تلّ خاک نبود از قبر او نشانه
«میثم» اگر چه در خاک مدفون شد آن تن پاک
تا روز حشر باشد این نور جاودانه(58)
عالم ز آه تیرهتر از صبح محشر است
خون جگر به دیده آل پیمبر است
شهر مدینه گشته عزاخانه وجود
رخت سیاه بر تن زهرا و حیدر است
گفتم چه روی داده که از خاطرم گذشت
امشب شب یتیمی موسی ابن جعفر است
گریند بر امام ششم هفت آسمان
در نُه فلک قیامت عظمای دیگر است
جسمی که آب شد ز جفا زیر خاک رفت
در قلب آب و خاک از این داغ آذر است
خواهی اگر که بوسه زنی بر مزار او
قبرش کنار تربت زهرای اطهر است
آتش زدند خانه او را حرامیان
این اجر خوبی پدر و ارث مادر است
جز تلّ خاک نیست نشانی از آن مزار
الحقّ که ننگ آل سعود ستمگر است
قامت خمیده تن شده مانند شمع آب
این شاهد جنایت منصور کافر است
بر او بریز اشک که این گریه نزد حقّ
با گریه بر حسین ثوابش برابر است
با آنکه بسته است به رویش در بقیع
«میثم» هماره چشم امیدش بر این در است(59)
ای که خوانده است خداوند به قرآن نورت
نوری و سینه خوبان دو عالم طورت
مُلکِ جان خانه دلها همگان معمورت
انس و جنّ و ملک و حور و پری مأمورت
چه جفاها که رسید از ستم منصورت
کرد از خانه و از شهرِ پیمبر دورت
بود آگاه عدو از محن جانکاهت
بُرد با فرق برهنه سوی قربانگاهت
کثرت سنّ تو و این همه آزار ای وای
آفتابِ حق و بیدادِ شبِ تار ای وای
برق شمشیر و رخ حجّت دادار ای وای
دوست در سلسلهی دشمن غدّار ای وای
خانه حجّتِ حقّ و شرر نار ای وای
صدمه خار ستم بر گل بیخار ای وای
پاسخ آنهمه خوبی شرر آذر بود
بیت آتش زده ارثیّهای از مادر بود
آخر از زهر جفا رفت وجودت در تاب
جگرِ خونجگرِ پاره زهرا شد آب
ریخت از دیده یاران به عزای تو گلاب
جگرِ موسی جعفر شد از این داغ کباب
بعد از آن غربت و مظلومیّت و رنج و عذاب
بوتراب دگری باز نهان شد به تراب
در عزای تو جهان صحنه محشر گردید
تازه در ماتم تو داغ پیمبر گردید
ای سلام همه بر تربت بیزوّارت
غم بسیار محبّان ز غم بسیارت
به چه تقصیر عدو این همه داد آزارت
وامصیبت که چه کردند به قلب زارت
برد سر بر فلک از خانه شرار نارت
ریخت اعجاز خلیل از لب گوهر بارت
شد خموش آتش و بهر تو دل عالم سوخت
بیشتر از همه زین غم جگر «میثم» سوخت(60)
رهبران
معصوم
مرحوم محدّث قمّی میگوید: امام کاظمعلیه السلام روز یکشنبه هفتم ماه صفر سال یکصد و بیست و هشت هجری قمری در منطقه ابواء بین مکّه و مدینه به دنیا آمد.(61)
شهادت امام کاظمعلیه السلام در بغداد در زندان سندی بن شاهک در پنجم و یا بیست و پنجم ماه رجب در سال یکصد و هشتاد و سه هجری قمری [ به وسیله سمّ توسّط هارون الرّشید] واقع شد و سنّ مبارک آن حضرت هنگام شهادت پنجاه و پنج سال بود. مادر او کنیز امّ ولد به نام «حمیدة البربریّه» و یا «حمیدة المصفّاة» بوده است. کنیه آن حضرت ابوالحسن [ الأوّل] و أبوابراهیم و أبوعلی و لقب او عبد صالح و کاظم بوده است.
مدّت امامت آن حضرت سی و پنج سال بوده و از سن بیست سالگی به امامت رسیده است. در مدّت امامت او همانگونه که خواهد آمد، منصور دوانیقی و فرزند او مهدی عبّاسی و سپس هادی عبّاسی و پس از او هارون الرّشید حکومت میکردهاند و آن حضرت به دست هارون الرّشید به شهادت رسیده است و در مدینة السّلام در مقبره معروف به «مقابر قریش» [ کاظمین امروز] مدفون شده است.(62)
منهال قصّاب گوید: «من از مکّه به طرف مدینه آمدم و چون به منطقه ابواء رسیدم فرزند امام صادقعلیه السلام [ امام کاظمعلیه السلام] در آن منطقه متولّد گردیده بود. پس من قبل از امام صادقعلیه السلام خود را به مدینه رساندم و امامعلیه السلام روز بعد به مدینه آمد و سه روز مردم را اطعام نمود و من نیز بین آنان بودم و چون غذای آن حضرت را میخوردم یک شبانه روز نیاز به غذا نداشتم.»
روایت شده که امام صادقعلیه السلام بسیار این فرزند را دوست میداشت و میفرمود: «دوست میداشتم که فرزند دیگری جز او نمیداشتم و محبّت من تنها مخصوص او میبود.»(63)
شیخ مفید در کتاب ارشاد از یعقوب سراج نقل نموده که گوید: من بر امام صادقعلیه السلام وارد شدم و دیدم آن حضرت بالای سر فرزند خود موسی بن جعفرعلیه السلام که در گهواره بود ایستاده و همواره با او میخندد و بازی میکند. پس من نشستم تا او فارع شد و چون نزد آن حضرت رفتم فرمود:
«بیا، مولا و آقای خود را ببین و بر او سلام کن.» چون من نزد او رفتم و بر او سلام کردم او با زبان فصیح به من پاسخ داد و فرمود: «برگرد و نامی را که دیروز بر فرزند خود گذاردی تغییر بده، چرا که آن نام مبغوض خداوند است.»
یعقوب سرّاج میگوید: خداوند روز قبل دختری به من داده بود و من نام او را «حمیرا» گذارده بودم. پس امام صادقعلیه السلام فرمود: «امر مولای خود را بپذیر و نام فرزند خود را تغییر ده.»(64)
ابن ابیحمزه طوسی در کتاب ثاقب المناقب گوید: شیعه و سنّی نقل کردهاند که ابوحنیفه وارد خانه امام صادقعلیه السلام شد و چون موسی بن جعفرعلیه السلام را - که فرزند خردسالی بود در دهلیز خانه - دید با خود گفت: «این خانواده گمان میکنند که
خداوند در خردسالی به آنان علم و دانش عطا مینماید و من اکنون این بچّه را آزمایش خواهم نمود.»
پس به امام کاظمعلیه السلام گفت: «بگو بدانم اگر غریبی وارد شهری شود کجا باید قضای حاجت نماید؟» ناگهان موسی بن جعفرعلیه السلام نگاه خشمآلودی به او نمود و فرمود: «ای پیرمرد بیادب! سلام تو چه شد؟» ابوحنیفه میگوید: «من خجل شدم و از خانه بیرون رفتم و سپس داخل شدم و بر او سلام کردم و او در نظر من بزرگ شد.»
سپس گفتم: «ای فرزند رسول خدا! اگر غریبی وارد شهری شد کجا باید قضای حاجت کند؟» فرمود: «از نهرها و جویبارها و سایهبانها و زیر درختان میوه و سایههای کنار خانهها و معابر و مجاری آب و آبهای راکد پرهیز کند و سپس هر کجا میخواهد قضای حاجت نماید.»
ابوحنیفه میگوید: من به او گفتم: «ای فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله! معصیت از ناحیه کیست؟» پس نگاهی به من نمود و فرمود: «یا از ناحیه خداوند است و یا از ناحیه بنده و یا از ناحیه هر دو. پس اگر بگوییم از ناحیه خداوند است، او کریمتر از آن است که بنده خود را برای کاری که انجام نداده است عقوبت نماید، و اگر بگوییم از ناحیه خدا و بنده است، خداوند عادلتر از آن است که بنده خود را برای عملی که خود با او شریک بوده است مجازات نماید. پس چارهای جز این نیست که بگوییم معصیت از ناحیه بنده میباشد، و اگر خداوند از او بگذرد از فضل او خواهد بود و اگر عقوبت کند از عدل او خواهد بود.» ابوحنیفه میگوید: من چون این سخنان را از او شنیدم اشکم جاری شد و گفتم: «ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ».(65)
مرحوم صدوق و دیگران از هشام بن حکم نقل نمودهاند که یکی از علمای مسیحی به نام «بریهه» که مسیحیان او را بزرگترین عالم و دانشمند خود میدانستند و به او افتخار میکردند، هفتاد سال در مسیحیّت ماند و پس از آن در جستجوی
اسلام و کسی بود که پاسخگوی او باشد و به کتب مسیحیّت و حضرت مسیحعلیه السلام آگاهی داشته باشد.
بریهه ضعف مبانی مسیحیّت را دانسته بود و پنهان میکرد و در جستجوی حقیقت بود. از علمای مسلمین و دانشمندان آنها سؤال میکرد و چون برخی از علمای اهل سنّت را ملاقات نمود و حقّ را بین آنان نیافت، گفت: «اگر پیشوایان شما بر حقّ بودند، شمّهای از حقّ بین شما نیز یافت میشد.» تا این که مکتب شیعه را به او معرّفی کردند و او را نزد هشام بن حکم آوردند.
یونس بن عبد الرّحمن میگوید: هشام بن حکم به من گفت: من در باب الکرخ در دکّان خود نشسته بودم و عدّهای نزد من قرآن میخواندند. ناگهان دیدم عدّهای از مسیحیان که حدود یکصد نفر بودند با علمای خود و لباسهای سیاه و کلاههای مخصوص با جاثلیق اعظم آنان به نام بریهه بر من وارد شدند و اطراف دکّان من نشستند و برای بریهه کرسی گذاردند و او بر آن نشست و اسقفهای دیگر و عبّاد آنان نزد او جمع شدند. سپس بریهه گفت: «من با همه علمای مسلمین سخن گفتم و چیزی نزد آنان نیافتم و اکنون آمدهام با تو سخن بگویم.»
یونس بن عبد الرّحمن پس از بیان مناظره هشام با عالم مسیحی [ بریهه] و غلبه او بر آن عالم مسیحی میگوید: مباحثه آنان طولانی شد و بریهه تسلیم گردید و مسیحیان آرزو میکردند که ای کاش با هشام برخورد نکرده بودند. بریهه نیز با حال اندوه به منزل خود بازگشت. همسر او گفت: «برای چه اندوهگین شدهای؟»
او مناظره خود با هشام را برای او بیان نمود. همسر او گفت: «وای بر تو! آیا تو میخواهی اهل حقّ باشی یا اهل باطل؟» بریهه گفت: «میخواهم اهل حقّ باشم.» همسر او گفت: «باید حقّ را بپذیری و از لجاجت دوری کنی؛ چرا که لجاجت شکّ است و شکّ شوم میباشد و اهل آن اهل دوزخ هستند.»
پس بریهه سخن همسر خود را پذیرفت و تصمیم گرفت صبحگاه نزد هشام برود. پس صبحگاه به تنهایی نزد هشام آمد و گفت: «ای هشام! آیا تو امامی داری و
از علوم او استفاده میکنی و از او پیروی مینمایی؟» هشام گفت: «آری، من امامی دارم.» بریهه گفت: «امام خود را برای من توصیف کن.» هشام امام خود را برای او توصیف نمود و او مشتاق او گردید و هشام و بریهه و همسر او برای دیدار امام صادقعلیه السلام حرکت کردند و به خانه امام صادقعلیه السلام رسیدند و در دهلیز خانه به امام کاظمعلیه السلام که فرزند خردسالی بود برخورد نمودند.
در روایت ثاقب المناقب آمده که هشام و بریهه به امام کاظمعلیه السلام - که فرزند خردسالی بود - سلام کردند. امام کاظمعلیه السلام [ پس از جواب سلام] به آنان خبر داد که برای چه آمدهاند.
و در روایت صدوق آمده که هشام چون قصّه بریهه را برای امام کاظمعلیه السلام بیان نمود، امامعلیه السلام به بریهه فرمود: «اطّلاع تو از انجیل چگونه است؟» او گفت: «من به کتاب و آیین خود عالم هستم.» امامعلیه السلام فرمود: «آیا تأویل آن را نیز میدانی؟»
او گفت: «آری، کاملاً از آن آگاه هستم.» امامعلیه السلام شروع به خواندن انجیل نمود و بریهه گوش کرد و گفت: «حقّاً حضرت مسیح نیز همینگونه قرائت مینمود و من پنجاه سال است که در جستجوی تو و امثال تو هستم.» سپس او و همسر او مسلمان شدند و ایمان آنان نیکو بود و چون هشام و بریهه و همسر او خدمت امام صادقعلیه السلام آمدند و هشام ماجرای آنان و سخنان امام کاظمعلیه السلام را بیان کرد، امام صادقعلیه السلام فرمود: «ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ»(66).
پس بریهه گفت: «شما از چه راهی به تورات و انجیل و کتابهای پیامبران گذشته آگاه شدهاید؟» امام صادقعلیه السلام فرمود: «علوم تورات و انجیل و کتب پیامبرانعلیهم السلام به وراثت به ما منتقل شده است و ما آنها را همانند پیامبران میخوانیم و از آنها آگاهیم، و خداوند هرگز حجّتی روی زمین قرار نمیدهد که از او سؤال شود و بگوید: من نمیدانم.» پس بریهه تا امام صادقعلیه السلام زنده بود ملازم او بود و چون
امام صادقعلیه السلام از دنیا رحلت نمود او ملازم امام کاظمعلیه السلام بود و در زمان امام کاظمعلیه السلام از دنیا رحلت نمود و آن حضرت او را با دست خود غسل داد و کفن کرد و در قبر گذارد و فرمود: «این از حوارییّن حضرت مسیحعلیه السلام میباشد و حقّ خدا را شناخته است.»(67)
صاحب اعلام الوری میگوید: امام کاظمعلیه السلام سی و هفت فرزند پسر و دختر داشت:
1- علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام؛ 2- ابراهیم بن موسی؛ 3- عبّاس بن موسی؛ 4- قاسم بن موسی، و مادران این چهار فرزند کنیز امّ ولد بودهاند؛ 5 - احمد بن موسی؛ 6- محمّد بن موسی؛ 7- حمزة بن موسی، این سه فرزند نیز از یک کنیز امّ ولد بودهاند؛ 8 - اسماعیل بن موسی؛ 9- جعفر بن موسی؛ 10- هارون بن موسی؛ 11- حسین بن موسی، این چهار فرزند نیز از یک کنیز امّ ولد بودهاند؛ 12- عبداللَّه بن موسی؛ 13- اسحاق بن موسی؛ 14- عبیداللَّه بن موسی؛ 15- زید بن موسی؛ 16- حسن بن موسی؛ 17- فضل بن موسی؛ 18- سلیمان بن موسی، مادر این هفت فرزند نیز کنیزان امّ ولد بودهاند؛ 19- فاطمة الکبری؛ 20- فاطمة الصغری؛ 21- رقیّة؛ 22- حکیمة؛ 23- امّ أبیها؛ 24- رقیّة الصغری؛ 25- کلثم؛ 26- أمّ جعفر؛ 27- لبابة؛ 28- زینب؛ 29- خدیجة؛ 30- علیّة؛ 31- آمنة؛ 32- حسنة؛ 33- بریهة؛ 34- عایشة؛ 35- أمّ سلمة؛ 36- میمونة؛ 37- أمّ کلثوم، مادر این بیست دختر نیز کنیزان أمّ ولد بودهاند.(68)
سپس میگوید: هر کدام از فرزندان موسی بن جعفرعلیه السلام دارای شخصیّت و فضیلت بودهاند و حضرت رضاعلیه السلام از بین آنان مشهور به تقدّم در امامت و جلالت
قدر و رفعت و عظمت شأن بین عامّ و خاصّ میباشد. آنگاه گوید: احمد بن موسی، مردی کریم و با تقوا بود و امام کاظمعلیه السلام او را دوست میداشت و مزرعه معروف به «یسیره» را به او بخشید، و گفته میشود که احمد بن موسی هزار غلام را خریداری نمود و آزاد کرد. و محمّد بن موسیعلیهما السلام نیز مرد صالح و با تقوایی بود، و ابراهیم بن موسی نیز مرد شجاع و کریمی بود... .(69)
امام کاظمعلیه السلام عابدترین، با سخاوتترین و کریمترین اهل زمان خود بود. روایت شده که آن حضرت نوافل را متّصل به نماز صبح مینمود و سپس مشغول تعقیب میشد تا خورشید طلوع نماید و قبل از ظهر، صورت به خاک میگذارد و همواره ذکر خدا و حمد او را بهجا میآورد تا ظهر شود.
امام کاظمعلیه السلام فراوان در دعای خود میفرمود: «اَللَّهُمَّ إِنّی أَسْأَلُکَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسابِ.» و از دعاهای همیشگی او این بود که میفرمود: «عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِکَ فَلْیَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِکَ.» و از خوف خداوند آن چنان گریه میکرد که محاسن او از اشک چشمش خیس میشد. و بیش از همه به خویشان و اهل خود احسان مینمود.
امام کاظمعلیه السلام همواره شبانه به فقرای مدینه سر میزد و زنبیلی به دوش میگرفت و پول و آرد و خرما برای آنان میبرد و آنان نمیدانستند انفاق کننده کیست. او مردی کریم و صاحب کمال و عزّت بود و از مال خود هزار مملوک را آزاد نمود.
روزی مرد فقیر مؤمنی نزد او آمد و از او خواست تا فقر را از او برطرف کند. پس آن حضرت خندید و فرمود: «من از تو یک سؤال میکنم، اگر پاسخ آن را بدهی من ده برابر آنچه خواستهای را به تو خواهم داد.» آن مرد که یکصد درهم برای معاش
خود از آن حضرت خواسته بود، گفت: «هر چه میخواهید سؤال کنید.»
امام کاظمعلیه السلام فرمود: «اگر انتخاب را به دست تو بدهند، تو چه چیزی را برای دنیای خود انتخاب میکنی؟» او گفت: «من توفیق تقیّه در دین و انجام حاجت برادران مؤمن خود را انتخاب خواهم نمود.» امام کاظمعلیه السلام فرمود: «برای چه ولایت ما خانواده را انتخاب نمیکنی؟» آن مرد گفت: «برای این که خداوند آن را به من عطا نموده و لکن این دو چیز را ندارم.» امامعلیه السلام فرمود: «أحسنت.» و دستور داد دو هزار درهم به او دادند و فرمود: «با آن مازو - یعنی خرمای خشک - خریداری کن که متاع خشکی است [ و زیانی برای تو ندارد].»(70)
فتّال نیشابوری در کتاب روضة الواعظین میگوید: امام کاظمعلیه السلام فقیهترین اهل زمان خود بود. او کتاب خدا قرآن را بهتر از همه مردم حفظ مینمود و تلاوت میکرد و قرآن را با حزن میخواند، به گونهای که مردم هنگام قرائت او گریان میشدند و اهل مدینه او را «زین المجتهدین» مینامیدند. و به علّت کظم غیظ و صبر او بر ظلم ستمکاران او را کاظم مینامیدند تا این که او در زندان زیر غل و زنجیر از دنیا رحلت نمود. او میفرمود: «من در هر روزی پنج هزار مرتبه استغفار میکنم.»(71)
مرحوم صدوق در کتاب عیون اخبار الرّضاعلیه السلام از ثوبانی نقل نموده که گوید: امام کاظمعلیه السلام ده سال و اندی در زندان هارون الرّشید بود. او هر روز پس از برآمدن آفتاب سر به سجده میگذارد و سجده او تا ظهر طول میکشید.
گاهی هارون از بالای بام زندان، او را نگاه میکرد. روزی به ربیع گفت: «این لباسی که من هر روز در داخل زندان میبینم چیست؟» ربیع گفت: «یاامیرالمؤمنین! این لباس نیست، بلکه موسی بن جعفرعلیهما السلام است که هر روز پس از طلوع خورشید به سجده میرود و تا ظهر در حال سجده است.» هارون گفت: «حقّا که این آقا از عبّاد بنیهاشم است.» ربیع میگوید: به او گفتم: «پس برای چه تو او را در زندان شکنجه
میدهی؟» هارون گفت: «هیهات! چارهای جز این نیست.»(72)
مرحوم صدوق نیز از پدر خود علیّ بن ابراهیم از عبداللَّه قزوینی نقل نموده که گوید: من بر فضل بن ربیع وارد شدم و او بر بالای بامی بود. پس به من گفت: «نزد من بیا.» و چون نزد او رفتم گفت: «از این روزنه به داخل خانه بنگر.» و چون نگاه کردم گفت: «چه دیدی؟» گفتم: «چیزی جز یک لباس ندیدم.» فضل گفت: «به دقّت نظر کن.» و چون من به دقّت نظر کردم مردی را دیدم که در حال سجده بود.
فضل بن ربیع گفت: «او را میشناسی؟» گفتم: «خیر.» گفت: «این آقا مولا و امام تو است.» گفتم: «مولای من کیست؟» گفت: «خود را به نادانی میزنی؟» گفتم: «تجاهل نمیکنم، من مولایی برای خود نمیدانم.»
پس فضل بن ربیع گفت: «این آقا ابوالحسن موسی بن جعفرعلیه السلام است و من شبانهروز احوال او را زیر نظر دارم و او هر روز چون نماز صبح را میخواند تا طلوع خورشید مینشیند و دعا میخواند و سپس به سجده میرود و تا ظهر در حال سجده است، و چون غلام به او خبر می دهد که ظهر شده مشغول نماز ظهر میشود بدون این که تجدید وضو نماید و من میفهمم که او در خواب نبوده است و اینگونه است تا نماز عصر را بخواند، و چون نماز عصر را میخواند باز سر به سجده میگذارد و در حال سجده خواهد بود تا خورشید غروب نماید، و چون خورشید غروب میکند سر از سجده بر میدارد و بدون این که وضو بگیرد نماز مغرب را میخواند، و همواره در حال نماز و تعقیب است تا نماز عشا را بخواند، و چون نماز عشا را میخواند افطار مختصری برای او میآورند و چون میل میکند تجدید وضو مینماید و به سجده میرود و سپس سر از سجده بر میدارد و مختصری به خواب میرود و باز برای عبادت بهپا میایستد و تجدید وضو میکند و همواره مشغول عبادت است تا فجر طالع شود و چون فجر طالع میشود مشغول
نماز صبح میگردد و از زمانی که او را تحویل من دادهاند عادت او چنین بوده است.»(73)
خطیب بغدادی - که از بزرگان اهل سنّت است - میگوید: موسی بن جعفرعلیهما السلام چون فراوان عبادت مینمود و در عبادت خدا کوشا بود، او را بنده صالح خدا میخواندند، و روایت شده که آن حضرت وارد مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله شد و در اوّل شب سجده نمود و از او شنیده شد که میفرماید: «عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِکَ فَلْیَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِکَ یا أَهْلَ التَّقْوی وَ یا أَهْلَ الْمَغْفِرَةِ»، و این جملات را تکرار نمود تا صبح شد.(74)
محدّث قمی گوید: در حدیث طویلی از مأمون الرّشید نقل شده که او در توصیف موسی بن جعفرعلیه السلام گوید: روزی من در مدینه نزد پدرم هارون بودم. ناگهان دیدم پیرمردی بر او وارد شد که عبادت او را نحیف کرده بود و مانند مشک خشکیده بود و سجده زیاد صورت و بینی او را خورده بود.(75)
محدّث قمی میگوید: امام کاظمعلیه السلام «حلیف السّجدة الطویلة و الدّموع الغزیرة» بود؛ یعنی آن حضرت با سجده طولانی و اشک زیاد از خوف خدا سوگند یاد نموده بود.(76)
سپس گوید: امام کاظمعلیه السلام غلامی داشت که با مقراض پینههای پیشانی و بینی او را که از کثرت سجده پیدا میشد میگرفت. و روایت شده که امام کاظمعلیه السلام در حال سجده از دنیا رحلت نمود.(77)
آنگاه گوید: عدّهای از اصحاب و یاران او نیز به آن حضرت اقتدا نمودند و یکی از آنان محمّد بن ابیعمیر، عالم و فقیه و دانشمند ثقه و جلیل القدر و اهل عبادت است. از فضل بن شاذان نقل شده که گوید: من داخل عراق شدم و دیدم شخصی
رفیق خود را عتاب میکند و میگوید: «تو مردی صاحب عیال هستی و باید معاش آنان را تأمین کنی و من میترسم با این سجدههای طولانی چشمهای خود را از دست بدهی.» پس او در پاسخ گفت: «وای بر تو! اگر به واسطه طول سجده، چشم کسی از بین میرفت باید چشم محمّد بن ابیعمیر از بین میرفت.»
سپس گفت: «تو چه گمان میبری به مردی که بعد از نماز صبح سر به سجده میگذارد و سجده شکر میکرد و تا اذان ظهر در حال سجده بود؟»(78)
و روایت شده که هارون الرّشید زن زیبایی را فرستاد تا در زندان کنار موسی بن جعفرعلیه السلام باشد و خادمی را نیز فرستاد تا احوال او را نظاره کند. پس آن خادم مشاهده نمود که آن زن سر به سجده گذارده و میگوید: «قدّوس قدّوس سبحانک سبحانک سبحانک»، و چون او را از زندان بیرون بردند با بدن لرزان چشم به آسمان دوخته بود و مشغول نماز شد و چون از او سؤال کردند گفت: «من این چنین دیدم بنده صالح خدا را.» و اینگونه بود تا از دنیا رحلت نمود.(79)
مؤلّف گوید: حافظ چه زیبا سروده است:
از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
شیخ مفید در کتاب ارشاد از یحیای علوی نقل نموده که گوید: یکی از فرزندان عمر بن خطّاب همواره در مدینه به موسی بن جعفرعلیهما السلام آزار مینمود و به امیرالمؤمنین علیعلیه السلام دشنام میداد. پس برخی از دوستان امام کاظمعلیه السلام به آن حضرت گفتند: «اجازه بدهید ما او را بکشیم.» لکن امام کاظمعلیه السلام شدیداً آنان را از این عمل نهی نمود و فرمود: «او کجا زندگی میکند؟» گفتند: «او در اطراف مدینه کشاورزی مینماید.»
پس امام کاظمعلیه السلام بر الاغی سوار شد و نزد او رفت و با همان الاغ وارد مزرعه او گردید و چون نزدیک او رسید پیاده شد و نزدیک او نشست و با او مصافحه و شوخی نمود و فرمود: «چه مقدار خرج این مزرعه کردهای؟» او گفت: «یکصد دینار.» امامعلیه السلام فرمود: «چه مقدار امیدواری که از آن برداشت کنی؟» او گفت: «من غیب نمیدانم.» امامعلیه السلام فرمود: «من میگویم چقدر امیدوار هستی.»
او گفت: «امیدوارم دویست دینار برای من به دست آید.» پس امام کاظمعلیه السلام کیسه پولی که سیصد دینار در آن بود را به او داد و فرمود:
«زراعت برای تو باشد و خداوند آنچه را امید داری به تو خواهد داد.» پس آن مرد عمری برخاست و سر مبارک امامعلیه السلام را بوسه زد و نسبت به سخنان گذشته خود عذرخواهی نمود، و امامعلیه السلام تبسّم نمود و به مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله بازگشت. ناگهان دید آن مرد عمری در آن جا نشسته و چون امام کاظمعلیه السلام را دید گفت: «اَللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»، یعنی: «خداوند داناتر بوده که رسالت خود را نزد چه کسی قرار دهد.»
پس یاران مرد عمری به او گفتند: «مگر تو پیش از این از او بدگویی نمیکردی، اکنون چه شد که او را تمجید میکنی؟» مرد عمری گفت: «آیا سخن من را درباره او شنیدید؟» و سپس شروع به تمجید از امامعلیه السلام نمود و با آنان به مخاصمه پرداخت و چون امامعلیه السلام نزد اصحاب خود بازگشت به آنان فرمود: «آیا آنچه شما اراده کرده بودید بهتر بود و یا آنچه من انجام دادم؟»(80)
مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد گوید: هنگامی که هارون وارد مدینه شد، به زیارت قبر رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و گفت: «السّلام علیک یا رسول اللَّه، السّلام علیک یابن عمّ»، و از این که خود را پسر عموی رسول خداصلی الله علیه وآله خواند بر دیگران افتخار نمود. پس امام کاظمعلیه السلام جلو آمد و فرمود: «السّلام علیک یا رسول اللَّه السّلام علیک
یا أبه»، و چون رسول خداصلی الله علیه وآله را پدر خود خواند رنگ صورت هارون تغییر کرد و خشمناک گردید.(81)
ایّوب هاشمی گوید: شخصی به نام نفیع انصاری با موسی بن جعفرعلیهما السلام بر هارون الرّشید وارد شدند. موسی بن جعفرعلیه السلام بر الاغی سوار بود و چون وارد شد، حاجب و دربان هارون به او احترام نمود و فوری به او اجازه ورود داد.
پس نفیع از عبد العزیز بن عمر پرسید: «این آقا کیست؟» او گفت: «این آقا بزرگ آل ابوطالب و شیخ آل محمّد، موسی بن جعفرعلیهما السلام است.» نفیع گفت: «من تعجّب میکنم از بنیعبّاس که با دست خود کسی را راه میدهند و احترام میکنند که قدرت دارد پادشاهی را از آنان بگیرد.» سپس گفت: «به خدا سوگند، اگر این مرد [ یعنی موسی بن جعفرعلیه السلام] از نزد هارون خارج شود به او توهین خواهم کرد.»
عبد العزیز بن عمر به او گفت: «چنین مکن، چرا که هر کس با این خانواده برخورد ناشایسته کرده رسوا گردیده و عبرت روزگار شده است.» پس نفیع توجّه نکرد و چون امام کاظمعلیه السلام خارج شد، لجام الاغ او را گرفت و گفت: «تو کیستی؟»
امام کاظمعلیه السلام فرمود: «مقصود تو چیست؟ اگر مقصود تو نَسَب من میباشد، همانا من فرزند محمّد حبیب خدا هستم و نسب من به اسماعیل ذبیح اللَّه فرزند ابراهیم خلیل اللَّه میرسد، و اگر مقصود تو بلد و شهر من است، همانا شهر من همان شهری است که خداوند بر تو - اگر مسلمان باشی - و بر همه مسلمانان واجب نموده که برای حجّ به آن سفر کنند، و اگر مقصود تو مفاخره است پس بدان که مشرکین قوم من، مسلمانان قوم تو را کفو خود ندانستند تا این که به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتند: "ای محمّد! همتاهای ما را از قریش به جنگ با ما بفرست." و اگر مقصود تو شهرت و اسم است، پس بدان که ما کسانی هستیم که خداوند به مردم امر نموده تا در نمازهای خود بر ما صلوات و درود بفرستند و بر تو نیز در نماز واجب است بگویی:
"اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد." و آل محمّد ما هستیم. افسار الاغ را رها کن.» پس او، در حالی که دستش میلرزید، افسار الاغ را رها کرد و با خواری و ذلّت بازگشت و عبد العزیز به او گفت: «آیا من به تو نگفتم توهین به این خاندان سبب خواری و ذلّت میشود؟»(82)
سخنان امام کاظمعلیه السلام فراوان است و ما به بخشی از آنها برای تبرّک اشاره میکنیم:
1- امام کاظمعلیه السلام به بعضی از شیعیان خود درباره تقوا فرمود: «أَیْ فُلانُ اتَّقِ اللَّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَإِنَّ فیهِ نَجاتَکَ، أَیْ فُلانُ اتَّقِ اللَّهَ وَ دَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ فَإِنَّ فیهِ هَلاکَکَ.»
یعنی: «ای فلان! از خدا بترس و حقیقت را بگو، گرچه [ به ظاهر] هلاکت تو در آن باشد؛ چرا که اگر حقّ بگویی نجات تو [ در نهایت ]در آن خواهد بود. ای فلان! از خدا بترس و باطل را رها کن، گر چه [ در ظاهر] نجات تو در آن باشد؛ چرا که [ در نهایت] هلاک تو در آن خواهد بود.»(83)
2- امام کاظمعلیه السلام نزد قبری حاضر شد و فرمود: «إِنَّ شَیْئاً هذا آخِرُهُ لَحَقیقٌ أَنْ یُزْهَدَ فی أَوَّلِهِ وَ إِنَّ شَیْئاً هذا أَوَّلُهُ لَحقیقٌ أَنْ یُخافَ آخِرِهِ.»
یعنی: «دنیایی که این پایان آن است سزاوار است که انسان از ابتدای آن هراس داشته باشد، و آخرتی که این ابتدای آن است سزاوار است که انسان از پایان آن هراس داشته باشد.»(84)
3- امام کاظمعلیه السلام درباره اسباب هلاکت انسان فرمود: «مَنْ تَکَلَّمَ فِی اللَّهِ هَلَکَ وَ مَنْ طَلَبَ الرِّیاسَةَ هَلَکَ، وَ مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَکَ.»
یعنی: «سه گروه از مردم هلاک میشوند: 1- کسانی که درباره ذات مقدّس الهی سخن میگویند [ و میخواهند به ذات مقدّس او پی ببرند]؛ 2- کسانی که ریاست طلب هستند؛ 3- کسانی که اهل عجب و خودپسندی هستند.»(85)
4- امام کاظمعلیه السلام درباره طلب دنیا و طلب دین فرمود: «اِشْتَدَّتْ مَئُونَةُ الدُّنْیا وَ الدّینِ، فَأَمَّا مَئُونَةُ الدُّنْیا فَإِنَّکَ لا تَمُدُّ یَدَکَ إِلی شَیْءٍ مِنْها إِلّا وَجَدْتَ فاجِراً قَدْ سَبَقَکَ إِلَیْهِ، وَ أَمَّا مَئُونَةُ الْآخِرَةِ فَإِنَّکَ لا تَجِدُ أَعْواناً یُعینُونَکَ عَلَیْهِ.»
یعنی: «به دست آوردن دنیا و دین هر دو سخت و دشوار است؛ چرا که تو دست خود را به طرف هر چیزی از دنیا دراز کنی خواهی دید که قبل از تو فاجری دست خود را به طرف آن دراز نموده است، و امّا سختی به دست آوردن دین برای این است که تو در این راه غریب هستی و یاورانی نخواهی داشت [ و بیشتر مردم را مییابی که در جستجوی دنیا هستند و از دین و آخرت خود غافلند].»
5- امام کاظمعلیه السلام درباره بلاهایی که رخ میدهد فرمود: «کُلَّما أَحْدَثَ النَّاسُ مِنَ الذُّنُوبِ ما لَمْ یَکُونُوا یَعْمَلُونَ، أَحْدَثَ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاءِ ما لَمْ یَکُونُوا یَعُدُّونَ.»
یعنی: «هر چه مردم گناهان جدید و تازهای را مرتکب میشوند، خداوند نیز بلاها و مصیبتهای جدید و تازهای برای آنان به وجود میآورد.»(86)
6- امام کاظمعلیه السلام درباره اولویّتها و ضرورتهای علمی و عملی فرمود: «أَوْلَی الْعِلْمِ بِکَ ما لا یَصْلُحُ لَکَ الْعَمَلُ إِلّا بِهِ، وَ أَوْجَبُ الْعَمَلِ عَلَیْکَ ما أَنْتَ مَسْئُولٌ عَنِ الْعَمَلِ بِهِ، وَ أَلْزَمُ الْعِلْمِ لَکَ ما دَلَّکَ عَلی صَلاحِ قَلْبِکَ وَ أَظْهَرَ لَکَ فَسادَهُ، وَ أَحْمَدُ الْعِلْمِ عاقِبَةً ما زادَ فی عِلْمِکَ الْعاجِلِ، فَلا تَشْغَلَنَّ بِعِلْمٍ ما لا یَضُرُّکَ جَهْلُهُ، وَ لا تَغْفُلَنَّ عَنْ عِلْمِ ما یَزیدُ فی جَهْلِکَ تَرْکُهُ.»
یعنی: «سزاوارترین دانش برای تو آن دانشی است که تو نیاز عملی به آن داری، و واجبترین عمل برای تو آن عملی است که از آن سؤال خواهی شد، و
واجبترین دانش برای تو دانشی است که تو را به صلاح و فساد قلب و درون تو آگاه سازد، و بهترین دانش دانشی است که اکنون برای تو سودمند باشد. پس خود را مشغول به دانشی که برای تو سودی ندارد مکن و از دانشی که ترک آن سبب جهالت تو میشود غافل مشو.»(87)
7- امام کاظمعلیه السلام درباره آشنایی با معارف اسلام فرمود: «تَفَقَّهُوا فی دینِ اللَّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَةِ وَ تَمامُ الْعِبادَةِ وَ السَّبَبُ إِلَی الْمَنازِلِ الرَّفیعَةِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَةِ فِی الدّینِ وَ الدُّنْیا، وَ فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَی الْعابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَی الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فی دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللَّهُ لَهُ عَمَلاً.»
یعنی: «در معارف [ و حلال و حرام] دین دانا و فقیه شوید؛ چرا که دانش دین کلید بصیرت و کامل شدن عبادت و رسیدن به درجات و مراتب عالی دین و دنیاست و فضیلت فقیه نسبت به عابد همانند فضیلت خورشید بر ستارگان است و کسی که در دین خود فقیه و دانا نباشد خداوند از عمل او راضی نخواهد بود.»(88)
8- امام کاظمعلیه السلام درباره عفو و گذشت و اصلاح فرمود: «یُنادی مُنادٍ یَوْمَ الْقِیامَةِ: أَلا مَنْ کانَ لَهُ عَلَی اللَّهِ أَجْرٌ فَلْیَقُمْ فَلا یَقُومُ إِلّا مَنْ عَفی وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ.»
یعنی «روز قیامت منادی ندا میکند: آگاه باشید! هر کس بر خدای خود حقّ دارد برخیزد. پس احدی جز اهل عفو و گذشت و اصلاح بر نمیخیزند.»(89)
9- امام کاظمعلیه السلام در پاسخ هشام بن حکم که گفت: «کفر اوّل بوده و یا شرک؟» فرمود: «اَلْکُفْرُ أَقْدَمُ، أَوَّلُ مَنْ کَفَرَ إِبْلیسُ «أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ»(90) وَ الْکُفْرُ شَیْءٌ واحِدٌ، وَ الشِّرْکُ یُثْبِتُ واحِداً وَ یُشْرِکُ مَعَهُ غَیْرَهُ.»
یعنی: «کفر سابق بر شرک است، و نخستین کسی که کافر شد ابلیس بود، همانگونه که خداوند میفرماید: او تکبّر کرد و به آدم سجده نکرد و از کافرین بود، و
کفر یک چیز است و شرک این است که خداوند را پذیرفته باشد و دیگری را با او شریک گرداند.»(91)
10- امام کاظمعلیه السلام درباره سخاوت و حسن خلق فرمود: «اَلسَّخِیُّ الْحَسَنُ الْخُلُقِ فی کَنَفِ اللَّهِ، لا یَتَخَلَّی اللَّهُ عَنْهُ حَتّی یُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ، وَ ما بَعَثَ اللَّهُ نَبِیّاً إِلّا سَخِیّاً، وَ ما زالَ أَبی یُوصینی بِالسَّخاءِ وَ حُسْنِ الْخُلُقِ حَتّی مَضی.»
یعنی: «انسان با اخلاق و گذشت در پناه خداست و لطف خدا از او جدا نمیشود تا او را داخل بهشت نماید، و خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر آن که اهل سخاوت بود.» سپس فرمود: «پدرم تا زنده بود همواره مرا به سخاوت و حسن خلق سفارش مینمود.»(92)
11- امام کاظمعلیه السلام درباره کمک به ضعیف فرمود: «عَوْنُکَ لِلضَّعیفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَة.» یعنی: «کمک به ضعیف بهترین صدقه است.»(93)
12- امام کاظمعلیه السلام درباره صبر در معصیت فرمود: «اَلْمُصیبَةُ لِلصَّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلْجازِعِ اثْنَتانِ.»
یعنی: «مصیبت برای صابر یکی است و برای غیر صابر دو تا خواهد بود.»(94)
13- امام کاظمعلیه السلام درباره احسان به همسایه فرمود: «لَیْسَ حُسْنُ الْجِوارِ کَفَّ الْأَذی، وَ لکِنَّ حُسْنَ الْجِوارِ الصَّبْرُ عَلَی الْأَذی.»
یعنی: «احسان به همسایه ترک آزار به او نیست، بلکه صبر بر آزار اوست.»(95)
14-امام کاظمعلیه السلام درباره روشنی چشم فرمود: «ثَلاثٌ یَجْلینَ الْبَصَرَ: النَّظَرُ إِلَی الْخُضْرَةِ، وَ النَّظَرُ إِلَی الْماءِ، وَ النَّظَرُ إِلَی الْوَجْهِ الْحَسَنِ.»
یعنی: «سه چیز چشم را روشن میکند [ و سبب نشاط انسان میشود]: 1- نگاه
به سبزی؛ 2- نگاه به آب؛ 3- نگاه به صورت نیکو.»(96)
هارون الرّشید در سال یکصد و هفتاد و نه هجری قمری به مکّه رفت و با دستور او امام کاظمعلیه السلام را در مدینه کنار قبر رسول خداصلی الله علیه وآله در حال نماز دستگیر کردند و نماز او را قطع نمودند در حالی که آن حضرت گریه میکرد و میفرمود:
«یا رسول اللَّه! من به تو شکایت میکنم از آنچه با من میکنند.» مردم نیز هنگامی که این وضعیّت را مشاهده کردند از هر سو به طرف آن حضرت آمدند و صدای گریه و ناله آنان بلند شد و چون او را در مدینه نزد هارون الرّشید بردند، امامعلیه السلام بر او سلام کرد و او پاسخ نداد و به آن حضرت دشنام و آزار نمود و دستور داد با زنجیر او را بستند و چون شب شد، دستور داد دو کجاوه آماده کردند و در پنهانی آن حضرت را داخل یکی از آنها قرار دادند و هارون او را تحویل حسّان سروی داد و گفت: او را در بصره به عیسی بن جعفر بن ابیجعفر، امیر بصره تحویل دهد، و کجاوه دیگری را در روز به طور آشکار همراه با جماعتی به طرف کوفه فرستاد تا مردم گمان کنند امامعلیه السلام را به طرف کوفه میبرند.
پس حسّان آن حضرت را در روز هفتم ذی الحجّه در بصره به طور آشکار تحویل عیسی بن جعفر بن ابیجعفر داد و همه مردم فهمیدند، و او امامعلیه السلام را در اتاقی حبس نمود و در را بر او قفل کرد و چون برنامههای عید قربان در پیش بود از او غافل ماند و در شبانهروز بیش از دو مرتبه در را بر او باز نمیکرد یکی برای قضای حاجت و یکی برای فرستادن غذا.
یکی از دفترداران عیسی بن جعفر [ والی بصره] که مردی نصرانی بود میگوید: این مرد صالح [ یعنی موسی بن جعفرعلیه السلام] در ایّامی که در بصره زندانی بود، اقسام کارهای زشت و ناپسند را از عیسی بن جعفر مشاهده نمود که هرگز باور نمیکرد.
و روایت شده که امامعلیه السلام یک سال نزد عیسی بن جعفر زندانی بود و پس از یک سال او به هارون نامهای نوشت و گفت: «او را از من تحویل بگیر و گرنه او را آزاد خواهم نمود، چرا که من همه کوشش خود را به کار بردم و نتوانستم بهانهای برای اتهام او به دست آورم. حتّی به دعاهای او نیز گوش فرا دادم تا شاید بیابم که او در حقّ من و یا تو نفرین میکند و چیزی از او نشنیدم جز این که برای خود از خداوند درخواست رحمت و مغفرت مینمود.» پس هارون در پنهانی کسی را فرستاد و او را به بغداد آورد.
و بعضی گفتهاند: هارون، موسی بن جعفرعلیه السلام را روز مبعث پیامبر خداصلی الله علیه وآله سال یکصد و هفتاد و نه هجری قمری به بغداد آورد و آن حضرت را تحویل فضل بن ربیع داد و مدّت زیادی نیز نزد او زندانی بود و هارون از او خواست که او را به شهادت برساند و چون نپذیرفت، هارون امامعلیه السلام را تحویل فضل بن یحیی داد و به او نیز درباره قتل آن حضرت سفارش نمود و او نیز نپذیرفت، و امامعلیه السلام را در آسایش و رفاه قرار داد.
پس هارون که در آن وقت در رقّه به سر میبرد نامهای توسّط مسرور خادم به عبّاس بن محمّد و سندی بن شاهک نوشت و دستور داد عبّاس بن محمّد فضل بن ربیع را برهنه کند و یکصد تازیانه به او بزند و امامعلیه السلام را تحویل سندی بن شاهک بدهد. بنابراین، امام کاظمعلیه السلام همواره از زندانی به زندانی منتقل میشد تا به دست سندی بن شاهک ملعون داده شد.(97)
صاحب کتاب الدرّ النّظیم از سندی بن شاهک نقل نموده که گوید: خادم، یعنی مأمور خاصّ هارون، وارد زندان سندی بن شاهک شد تا از حال موسی بن جعفرعلیه السلام برای هارون اطّلاعی به دست آورد. پس امامعلیه السلام به او فرمود: «برای چه آمدهای؟» خادم گفت: «خلیفه مرا فرستاده تا از احوال شما آگاه شوم و به او خبر دهم.» امامعلیه السلام
فرمود: «به هارون بگو: هیچ روزی از روزهای سختی و گرفتاری من نمیگذرد جز آن که یک روز از خوشی و سرور تو نیز خواهد گذشت، تا این که خداوند در قیامت من و تو را حاضر نماید و در آن روز اهل باطل زیانکار خواهند بود.»(98)
فضل بن ربیع میگوید: هارون مرا نزد موسی بن جعفرعلیه السلام که در زندان سندی بن شاهک بود فرستاد، پس من وارد زندان شدم و دیدم آن حضرت مشغول نماز است و هر چه منتظر ایستادم آن حضرت نماز دوّم را به نماز اوّل متّصل نمود و به من توجّه نکرد و چون ایستادن من طولانی شد و ترسیدم هارون مرا مؤاخذه نماید، قبل از سلام نماز شروع به سخن کردم تا این که امامعلیه السلام از نماز خودداری نمود و به من توجّه کرد. هارون به من گفته بود به او مگو: امیرالمؤمنین مرا نزد شما فرستاده است. پس من طبق دستور هارون گفتم:
«برادرت هارون به شما سلام میرساند و میگوید: سخنانی درباره شما به من گفته بودند و به این علّت من شما را به اینجا احضار کردم و اکنون فهمیدهام که شما از آن سخنان پاک بودهاید و بر شما دروغ بستهاند و من درباره ماندن شما در اینجا و بازگشت به مدینه فکر کردم و ماندن شما را در اینجا اصلح دانستم تا سعایت کنندگان نتوانند چیزی درباره شما بگویند. اکنون از شما درخواست میکنم که غذای مناسب طبع خود را که در مدینه برای شما فراهم میشده بفرمایید تا فضل بن ربیع برای شما آماده نماید.»
پس امامعلیه السلام پاسخ مرا در دو جمله خلاصه نمود و بدون آن که به من توجّه نماید فرمود: «مال من حاضر نیست تا نفعی از آن ببرم و خداوند مرا اهل سؤال قرار نداده است.» و سپس فرمود: «اللَّه أکبر» و نماز خود را شروع نمود.
پس من نزد هارون بازگشتم و چون سخنان امامعلیه السلام را به او گفتم، هارون گفت: «نظر تو درباره او چیست؟» گفتم: «اگر شما خطّی در اطراف او بکشی و بگویی که از
آن خارج نشود او خارج نخواهد شد.» هارون گفت: «چنین است که میگویی، امّا ماندن او نزد من اصلح است.»(99)
صاحب اعلام الوری گوید: هنگامی که امام کاظمعلیه السلام نزد فضل بن یحیی زندانی بود، او شخصی را کنار آن حضرت گماشته بود تا بلکه بهانهای از او به دست آورد و طبق دستور هارون ملعون او را به شهادت برساند، و لکن او از آن حضرت جز عبادت و تلاوت قرآن و روزه ندید، بلکه آن حضرت از محراب عبادت دور نمیشد. از اینرو، فضل بن یحیی جای او را نیکو قرار داد و آزاری به او نکرد و چون این خبر به گوش هارون رسید، خشمگین شد و دستور داد تا امامعلیه السلام را به قتل برساند و چون فضل بن یحیی از دستور او سرپیچی نمود، به عبّاس بن محمّد گفت: تا بدن او را برهنه کند و یکصد تازیانه به او بزند و امامعلیه السلام را تحویل سندی بن شاهک داد و چون این خبر به گوش یحیی بن خالد رسید به هارون گفت:
«من خواسته تو را انجام خواهم داد.» و سپس نزد سندی بن شاهک آمد و دستور قتل امامعلیه السلام را به او داد و او پذیرفت و آن حضرت را با غذا و یا با خرما مسموم نمود و سه روز گذشت تا این که امامعلیه السلام به شهادت رسید، و چون به شهادت رسید، سندی بن شاهک اطبای بغداد را جمع نمود و آنان اثری از جراحت در بدن او ندیدند. پس بدن آن حضرت را روی جسر بغداد گذارد و به مردم [ یعنی شیعیان] گفت: «بیایید ببینید او با مرگ طبیعی از دنیا رفته است.» و سپس او را در مقبره بنیهاشم دفن نمودند.(100)
برخی گفتهاند: سلیمان بن ابیجعفر جنازه آن حضرت را از آنان گرفت و با دست خود او را غسل داد و کفن قیمتی بر بدن او پوشاند که ارزش آن دو هزار و پانصد دینار بود و همه قرآن بر آن نوشته شده بود و سپس با پای برهنه و گریبان چاک کرده دنبال جنازه فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله حرکت کرد تا او را در مقابر قریش
دفن نمودند.(101)
روایت شده که روز دوّم مسمومیّت امامعلیه السلام، طبیبی برای او آوردند و چون طبیب از حال او سؤال نمود، امامعلیه السلام به او اعتنایی نکرد و چون اصرار نمود امامعلیه السلام کف دست خود را که اثر زهر در آن دیده میشد به او نشان داد و فرمود: «این نشانه بیماری من است.» پس آن طبیب خارج شد و گفت: «به خدا سوگند، او از شما آگاهتر است نسبت به عملی که با او انجام دادهاید.»(102)
قطب راوندی از محمّد بن فضل هاشمی نقل کرده که گوید: من یک روز قبل شهادت امام کاظمعلیه السلام نزد او رفتم، آن حضرت به من فرمود: «من قطعاً از دنیا میروم و چون مرا دفن کردی به مدینه بازگرد و این امانتها را به فرزندم علیّ بن موسیعلیه السلام برسان. همانا او وصیّ و صاحب امر بعد از من خواهد بود.»
محمّد بن فضل هاشمی میگوید: من به دستور آن حضرت عمل کردم و امانتها را تحویل امام هشتمعلیه السلام دادم.(103)
روایت شده که مسیّب گوید: به خدا سوگند، من دیدم جنازه امام کاظمعلیه السلام را شخصی شبیه به او غسل میداد و مردم فکر میکردند آنان غسل میدهند و او را نمیشناختند و گمان میکردند او برای کمک نزد آنان آمده است، و چون شخص یاد شده جنازه را غسل داد و حنوط کرد و کفن نمود، به من فرمود:
«ای مسیّب! پس از این شکّ مکن که من امام تو و مولای تو و حجّت خدا بر تو هستم و مَثَل من مَثَل یوسف صدّیق است و مَثَل اینها مَثَل برادران یوسف است که یوسفعلیه السلام بر آنان وارد شد و او را نشناختند و او آنان را شناخت.»(104)
مرحوم کلینی با سند خود از شخصی به نام مسافر [ خادم] نقل نموده که گوید: هنگامی که هارون امام کاظمعلیه السلام را از مدینه به بغداد برد، آن حضرت به فرزند خود
علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام دستور داد که هر شب در دهلیز خانه بخوابد تا خبر رحلت پدر به او برسد. پس ما هر شب بستر امام رضاعلیه السلام را در دهلیز خانه میانداختیم و آن حضرت بعد از نماز عشا میآمد و استراحت مینمود و چون صبح میشد به منزل خود باز میگشت و این برنامه تا چهار سال ادامه داشت تا این که یکی از شبها، بستر او را آماده کردیم و آن حضرت طبق معمول نیامد و ما و خانواده آن بزرگوار سخت وحشت نمودیم تا این که آن حضرت روز بعد وارد خانه شد و نزد امّ احمد [ عیال امام کاظمعلیه السلام] رفت و چون فرمود: «امانت پدرم را بیاور»، او ناله و فریاد کرد و بر صورت زد و گریبان پاره نمود و گفت: «به خدا سوگند، مولا و آقای من از دنیا رحلت نموده است.»
پس حضرت رضاعلیه السلام به او فرمود: «سخن بازدار و چیزی مگو تا خبر به والی مدینه برسد.» پس امّ احمد کیف مخصوصی را [ که در آن پول و مدارک دیگر را قرار میدهند] آورد و در آن دو هزار و یا چهار هزار دینار بود و همه را به آن حضرت داد و به فرزندان دیگر امام کاظمعلیه السلام نداد و گفت: «این سرّی بود بین من و امام کاظمعلیه السلام [ و امّ احمد مورد علاقه خاصّ آن حضرت بود]».
سپس امّ احمد گفت: امام کاظمعلیه السلام به من فرموده بود: «این امانت را حفظ کن و تا من زندهام کسی از آن آگاه نشود و چون از دنیا رفتم هر کدام از فرزندانم که آن را از تو مطالبه نمود به او تحویل ده و بدان که من از دنیا رفتهام.» و سپس گفت: «به خدا سوگند، اکنون فرموده امام کاظمعلیه السلام به وقوع پیوست.» پس امام هشتمعلیه السلام آن امانت را گرفت و به آنان فرمود: «همگی از انتشار این خبر خودداری کنید تا خبر به والی مدینه برسد.» و پس از آن، دیگر امام هشتمعلیه السلام در دهلیز خانه نخوابید و چند روزی نگذشت که خبر شهادت امام کاظمعلیه السلام به والی مدینه رسید و ما یافتیم که در همان شبی که امام هشتمعلیه السلام به خانه ما نیامده امام کاظمعلیه السلام از دنیا رفته بوده است.(105)
مؤلّف گوید: چه زیبا سروده شاعر ناشناخته عرب:
عَجَباً لحلم الواحد القهّار
و أناته فی مهلة الأشرار
کیف القرار لأرضه و سمائه
و بنو البتول مشرّد الکفّار
لهفی لموسی الکاظم بن الصّادق
نجل النّبیّ خلیفة الأبرار
أمر الرّشید بن اللعین لأخذه
غضباً علیه بروضة المختار
جرّوه قسراً عن مدینة جدّه
حین الصّلاة مناجیاً للباری
نادی بقلبٍ مکمدٍ یا جدّنا
یا للفضیحة من ید الفجّار
فأقیم بین یدی رشیدٍ کافر
متحرّکاً شفتاه بالأذکار
شتم الرّشید لبغضه و لکفره
سبحان ما أجری علی المختار
فی السّجن أمسی فی القیود مصفّدا
و سجوده مستغرق بنهار
و تراه فی قعر السّجون معذّبا
کاللؤلؤ المکنون قعر بحار
أیّامه مثل اللّیالی مظلمة
و نجومه دمع کعین الجاری
و بتسع تمرٍ سمّه فی داره
أحشاءه قد أوقدت بالنّار
و بدت جنازته و أشرق نوره
نور الإله رأی أوُلوا الأبصار
کالعرش حُمّل فوق أربع حامل
ابن النّبیّ و سیّد الأبرار
و یقول المؤلّف:
و لقد بکت ملائکة السّماء لقتله
و الأنبیاء المرسلون بغیر قرار
یا من یمر علی السّجون فابکوا علیه
و لقد بکت علیه خیرة الأخیار
و ارجوا به شفاعة جدّه الم
صطفی فهو خیر آل نزار
زیارت امام کاظمعلیه السلام همانند زیارت هر کدام از ائمّه دیگرعلیهم السلام فراوان سفارش شده است و فقها آن را مستحبّ مؤکّد بلکه برخی واجب دانستهاند و ما در کتاب «واجبات اسلام» نظر فقها را درباره زیارات معصومینعلیهم السلام بیان نمودهایم.
محدّث بزرگوار قمّی در کتاب أنوار البهیّة گوید: زیارت حضرت کاظمعلیه السلام در بغداد مستحبّ است و روایت شده که پاداش زیارت آن حضرت بهشت میباشد.
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «کسی که قبر پدرم را در بغداد زیارت کند، مانند این است که قبر رسول خداصلی الله علیه وآله و قبر امیرالمؤمنینعلیه السلام را زیارت نموده باشد؛ گر چه مقام والای رسول خدا و امیرالمؤمنینعلیهما السلام محفوظ است.»(106)
خطیب بغدادی در تاریخ خود از علیّ بن خلال نقل نموده که گوید: هیچ حاجت و امر مهمّی برای من رخ نداد جز آن که قبر موسی بن جعفرعلیهما السلام را زیارت نمودم و با توسّل به آن حضرت خداوند مشکل مرا اصلاح نمود.سپس گوید: زنی را در بغداد دیدند که میدوید؛ به او گفتند: «کجا میروی؟» او گفت: «نزد موسی بن جعفرعلیهما السلام میروم، چرا که فرزندم را زندانی کردهاند.» پس مردی از حنبلیها گفت: «فرزند تو در زندان مرد.» آن زن گفت: «خدایا، به حقّ آقایی که در زندان کشته شد، قدرت خود را نشان ده و فرزند مرا به من بازگردان.» ناگهان فرزند او آزاد شد و فرزند آن مرد حنبلی را - به سبب استهزایی که به آن زن کرد - گرفتند و به زندان بردند.(107)
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «پس از زیارت پدرم موسی بن جعفرعلیهما السلام نماز خود را در مساجد اطراف قبر او بخوانید.»
و روایت شده که فرمودهاند: «بالای سر مبارک امام کاظمعلیه السلام نماز نخوانید؛ چرا که مقابل قبور قریش خواهد بود و جایز نیست قبور قریش برای ما قبله قرار بگیرد.»(108)
محمّد بن سنان میگوید: به امام رضاعلیه السلام گفتم: «پاداش زایر قبر پدرت چیست؟» فرمود: «پاداش زیارت قبر پدرم بهشت است. پس بر تو واجب است که او را زیارت کنی.»(109)
امام رضاعلیه السلام فرمود: «خداوند بغداد را به واسطه قبر پدرم نجات داد.»(110)
امام هفتم حضرت کاظمعلیه السلام از کوچههای بغداد عبور میفرمود که صدای ساز و آواز و پایکوبی را از منزلی شنید. در همین حال کنیزی برای ریختن خاکروبه از منزل بیرون آمد. امامعلیه السلام به او فرمود: «ای کنیز! صاحب این منزل آزاد است یا بنده؟» عرض کرد: «آزاد است.» امامعلیه السلام فرمود: «راست گفتی، آزاد است که چنین میکند، اگر بنده بود از مولایش میترسید.»
کنیز به منزل برگشت و صاحب منزل که بر سر سفره شراب نشسته بود به او گفت: «چرا دیر کردی؟» کنیز گفت: «مردی را با این اوصاف و شمایل دیدم از من سؤالی کرد و من پاسخ دادم و او مطلبی گفت و لذا مقداری طول کشید.»
صاحب منزل که بُشر نام داشت از منزل با سرعت خارج شد و به خدمت امام هفتمعلیه السلام رسید و به دست آن حضرت توبه کرد و از اوتاد و زهّاد و پرهیزکاران عصر خود گردید. برخی گویند چون پابرهنه به شرف توبه نائل شده بود تا آخر عمر دیگر کفش نپوشید و همواره پا برهنه میگشت و لذا به او «بشر حافی» - یعنی پابرهنه - میگفتند.(111)
هارون الرّشید از حضرت کاظمعلیه السلام پرسید: «به چه دلیل همه مردم شما را منسوب به پیغمبرصلی الله علیه وآله دانسته و شما را فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله مینامند در حالی که شما فرزندان حضرت علیعلیه السلام هستید و پیغمبرصلی الله علیه وآله جدّ مادری شماست نه جدّ پدری، و اگر کسی را به پیغمبرصلی الله علیه وآله منسوب میکنند باید آن حضرت جدّ پدری وی باشد؟» حضرت فرمود: «اگر پیغمبر اکرمصلی الله علیه وآله زنده شود و فرزند تو را خواستگاری کند آیا حاضری که دختر خود را به آن حضرت بدهی؟» عرض کرد: «بالاترین افتخار
برای من این است که پیامبرصلی الله علیه وآله داماد من باشد.» حضرت فرمود: «ولی او به خواستگاری دختر من نمیآید و من هم نمیتوانم چنین کاری را بکنم.»
عرض کرد: «چرا؟» حضرت فرمود: «چون او مرا به دنیا آورده ولی تو را به دنیا نیاورده است.» عرض کرد: «احسنت ای موسی.» سپس عرض کرد: «چگونه شما فرزند آن حضرت هستی در حالی که پیغمبرعلیه السلام فرزند ذکور نداشت و شما از طریق حضرت فاطمهعلیه السلام به او منسوب هستی؟»
فرمود: «مرا معاف بدار از این محاجّه و احتجاج.» عرض کرد: «به حقّ قرابت و خویشی و به حقّ قبر پیغمبرصلی الله علیه وآله شما را معاف نمیدارم.» حضرت کاظمعلیه السلام این آیه قرآن را تلاوت فرمود: «وَ مِن ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ * وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عیسی»(112). آنگاه فرمود:
«پدر عیسی که بود؟» عرض کرد: «عیسی پدر نداشت.» حضرت کاظمعلیه السلام فرمود: «حضرت عیسیعلیه السلام از طریق مریم به پیامبران ملحق گردید و ما نیز از طریق مادرمان فاطمهعلیها السلام؛ آیا باز هم بیافزایم؟» عرض کرد: «آری.» حضرت کاظمعلیه السلام فرمود: «در روز مباهله با نصاری پیامبرصلی الله علیه وآله افرادی را آورد که همگان معترفند غیر از علی و فاطمه و حسنینعلیهم السلام نبودهاند، در حالی که تأویل قول خداوند از "أبنائنا" حسن و حسینعلیهما السلام، و از "نسائنا" حضرت زهراعلیها السلام، و از "أنفسنا" حضرت امیرعلیه السلام است.»(113)
یکی از مورّخین دستگاه هارون الرّشید میگوید: شبی مسرور کبیر بدون اجازه بر من وارد شد و بدون سلام گفت: «هارون الرّشید با تو کار دارد.» پس من از حیات خویش ناامید شدم و پیش خود گفتم: «قتل من فرا رسیده است.» وارد بر هارون شدم و سلام کردم و جواب داد و گفت: «به زندان موسی بن جعفر بن محمّد برو و او
را از زندان آزاد کن و 30 هزار درهم و 5 جامه به او بده و او را مخیّر کن که اگر میخواهد نزد ما بماند و الّا هر جا که دوست دارد برود.»
من گفتم: «ای امیرالمؤمنین! موسی بن جعفر را آزاد کنم؟» گفت: «آری.» سه مرتبه من تکرار کردم و هارون جواب داد: «بله، وای بر تو آیا میخواهی عهد خود را زیر پا بگذارم؟» گفتم: «چه عهدی؟»
گفت: «در رختخواب بودم که یک شیر به من حملهور شد و در سیاهی به گونهای بود که تاکنون ندیده بودم. بر سینه من نشست و گلوی مرا فشار داد و گفت: "آیا موسی بن جعفر را ظالمانه حبس کردهای؟" گفتم: "رهایش میکنم و به او هدایایی خواهم داد." پس از من عهد گرفت و از سینهام بلند شد که نزدیک بود روح از بدنم خارج شود.»
مأمور میگوید: به زندان رفته و آن حضرت را در زندان دیدم که مشغول نماز است، نشستم تا سلام داد. سپس سلام هارون را به او رسانده و هدایای او را تقدیم نموده و مژده آزادی به او دادم. فرمود: «احتیاجی به هدایای او نیست زیرا حقّ مردم مظلوم در آن است.» دست او را گرفتم و بیرون آوردم و گفتم: «چگونه به این مقام رسیدی؟» حضرت فرمود: «دیشب پیغمبرصلی الله علیه وآله را خواب دیدم که سه مرتبه به من فرمود: "ای موسی! تو مظلومانه محبوس هستی." و سپس دعایی به من تعلیم نمود؛ خواندم و این نتیجه را گرفتم.»(114)
صفوان بن مهران، مشهور به صفوان جمّال میگوید: به حضور حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام رسیدم حضرت به من فرمود: «ای صفوان! همه کارهای تو خوب و نیکوست مگر یک کار.» عرض کردم: «فدایت گردم، کدام کار من ناپسند است؟»
فرمود: «کرایه دادن شتران خویش به هارون الرّشید.» عرض کردم: «به خدا قسم من این شتران را از روی خوشبینی به هارون کرایه دادهام و برای اعانت بر ظلم ندادم و او نیز برای صید و لهو و خوشگذرانی شتران من را کرایه نکرده است بلکه برای راه مکّه و حجّ کرایه کرده است و خود من نیز همراه او نیستم، بلکه مأمورانی به همراه شتران میفرستم تا از آنها مواظبت کنند.»
حضرت فرمود: «ای صفوان! آیا کرایه شتران را قبلاً دریافت کردهای یا بعداً به تو خواهد پرداخت؟» عرض کردم: «پرداخت نکرده و بعد از مراسم حجّ به من خواهد داد.» فرمود: «آیا دوست داری که آن ظالم زنده بماند تا کرایه تو را بپردازد؟» عرض کردم: «آری دوست دارم.» فرمود: «هر کس بقای آنها را دوست بدارد در زمره همان ظالمین محسوب میگردد و سرانجام کارش جهنّم است.»
صفوان میگوید: رفتم و تمامی شتران خویش را فروختم، وقتی که هارون مطّلع گردید به من گفت: «شنیدهام که شتران خود را فروختهای.» گفتم: «آری فروختهام.» گفت: «برای چه؟» گفتم: «پیر شدهام و خدمتکاران من نمیتوانند به کارها رسیدگی کنند.» گفت: «هیهات هیهات، من میدانم که تو به اشاره موسی بن جعفر این کار را کردهای.» گفتم: «من با موسی بن جعفر کاری ندارم.» گفت: «این حرفها را رها کن؛ اگر رفاقت دیرینه با تو نداشتم تو را میکشتم.»(115)
ابوبصیر میگوید: به حضرت ابوالحسن موسی بن جعفرعلیه السلام عرض کردم: «فدایت گردم، امام به چه چیز شناخته میشود؟» فرمود: «به چند خصلت:
1- پدرش به امامت وی تصریح کرده باشد؛
2- از جواب هیچ سؤالی عاجز نماند؛
3- هر گاه دیگران از سؤال خاموش شوند، به سخن گفتن شروع کند؛
4- از اموری که در آینده اتّفاق میافتد خبر بدهد؛
5 - با هر قومی به زبان خودش تکلّم بنماید.»
سپس فرمود: «قبل از آن که برخیزی به تو نشان میدهم که چطور امام اگر بخواهد با هر زبانی حرف میزند.» طولی نکشید که مردی آمد که از اهالی خراسان بود و با امام به عربی تکلّم نمود ولی حضرت به فارسی به او جواب دادند.
مرد خراسانی عرض کرد: «به خدا قسم گمان میکردم که شما فارسی نمیدانید، با شما عربی صحبت کردم.» حضرت فرمود: «سبحان اللَّه، هر گاه من جواب تو را با زبان تو نتوانم بدهم، فضل و برتری من بر تو در چه خواهد بود تا مستحقّ امامت بر تو باشم؟» سپس فرمود: «امام کسی است که کلام هیچیک از مردم و زبان مرغان و کلام هر موجود زندهای بر او مخفی نباشد.»(116)
ابراهیم جمّال که کارش شترچرانی بود از علیّ بن یقطین (وزیر هارون الرّشید) وقت ملاقات خواست ولی علیّ بن یقطین به او اجازه ورود نداد و او را از دیدار خود محروم ساخت. در همان سال علیّ ابن یقطین به حجّ مشرّف گردید و سپس به مدینه رفته و تصمیم گرفت که به خدمت حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام شرفیاب گردد، ولی حضرت اجازه ورود و ملاقات ندادند. مرتبه دوّم اجازه خواست، باز هم اجازه ندادند. سرانجام از آن حضرت پرسید: «گناه من چیست که شما مرا به حضور نمیپذیرید؟»
حضرت فرمود: «تو ابراهیم جمّال شترچران را به ملاقات نپذیرفتی و تا وقتی که او از تو راضی نشود خداوند کوشش تو را نمیپذیرد.» عرض کرد: «الآن چگونه
من میتوانم ابراهیم جمّال را پیدا کنم؟ او در کوفه است و من در مدینه؟»
حضرت فرمود: «امشب به قبرستان بقیع برو، بدون این که هیچیک از اصحاب و یاران و غلامانت مطّلع بشوند. آنگاه اسبی را که آنجا است سوار شو طولی نخواهد کشید که درب خانه ابراهیم جمّال خواهی بود.»
وی به دستور آن حضرت چنین کرد و در ظرف چند لحظه خود را در کوفه پشت در منزل ابراهیم جمّال دید، درب را کوبید و ابراهیم از درون منزل جواب داد: «کیستی؟» گفت: «من علیّ بن یقطین هستم.» ابراهیم گفت: «علیّ بن یقطینِ وزیر درب خانه من چه میکند؟» گفت: «بر من مشکل بزرگی روی آورده، حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام از من راضی نیست مگر این که تو راضی شوی.»
ابراهیم گفت: «خدا از تو راضی باشد.» علیّ بن یقطین گفت: «این مقدار فائده ندارد باید کفش خود را بر صورت من بگذاری و بگویی راضی شدم.» ابراهیم ابتدا قبول نکرد ولی بر اثر اصرار علیّ بن یقطین کفش خود را بر صورت وی نهاده و او هم میگفت: «خدایا تو شاهد باش.» سپس سوار بر مرکب شده و پس از لحظاتی خود را در مدینه یافت و شبانه به محضر مبارک حضرت کاظمعلیه السلام شرفیاب شد و اجازه ورود گرفت و حضرت او را بوسیدند.(117)
مرحوم محدّث قمّی در کتاب شریف مفاتیح الجنان از علیّ بن یقطین نقل نموده که گوید: عدّهای از خویشان حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام گرد آن حضرت نشسته بودند که گفته شد: «خلیفه عبّاسی موسی بن مهدی قصد از بین بردن او را نموده.» پس امام کاظمعلیه السلام به خویشان خود فرمود: «شما صلاح من را در چه میدانید؟» آنان گفتند: «نظر ما این است که از او پنهان شوی تا از شرّ او ایمن باشی.» پس حضرت
کاظمعلیه السلام تبسّم نمود و دست به دعا بلند کرد و برای خشنودی خویشان خود فرمود:
«اوّل نامهای که از عراق میرسد، خبر مرگ موسی بن مهدی میباشد.» و سپس این دعا را خواند:
«إِلهی کَمْ مِنْ عَدُّوٍ انْتَضی عَلَیَّ سَیْفَ عَداوَتِهِ، وَ شَحَذَ لی ظُبَةَ مُدْیَتِهِ، وَ أَرْهَفَ لی شَبا حَدِّهِ، وَ دافَ لی قَواتِلَ سُمُومِهِ، وَ سَدَّدَ نَحْوی صَوائِبَ سِهامِهِ، وَ لَمْ تَنَمْ عَنّی عَیْنُ حَراسَتِهِ، وَ أَضْمَرَ أَنْ یَسُومَنِی الْمَکْرُوهُ، وَ یُجَرِّعَنّی ذُعافَ مَرارَتِهِ، فَنَظَرْتُ إِلی ضَعْفی عَنِ احْتِمالِ الْفَوادِحِ، وَ عَجْزی عَنِ الْإِنْتِصارِ مِمَّنْ قَصَدَنی بِمُحارَبَتِهِ، وَ وَحْدَتی فی کَثیرِ مَنْ ناوانی، وَ إِرْصادِهِمْ لی فیما لَمْ أَعْمَلْ فیهِ فِکْری فِی الْإِرْصادِ لَهُمْ بِمِثْلِهِ، فَأَیَّدْتَنی بِقُوَّتِکَ، وَ شَدَدْتَ أَزْری بِنَصْرِکَ... .»
و پس از این دعا خویشان امام کاظمعلیه السلام متفرّق شدند و پس از آن فوراً خبر مرگ موسی بن مهدی به آنان رسید و دعای آن حضرت مستجاب گردید.(118)
مؤلّف گوید: از مضامین این دعا ظاهر میشود که امام کاظمعلیه السلام در فشار سختی قرار داشته و چارهای برای آن حضرت جز دعا نبوده است. دعاهای امام کاظمعلیه السلام فراوان است و ما از بین آنها به سه دعای مختصر اشاره میکنیم:
«یا خالِقَ الْخَلْقِ وَ یا باسِطَ الرِّزْقِ وَ یا فالِقَ الحَبِّ وَ یا بارِئَ النَّسَمِ وَ مُحْیِیَ الْمَوْتی وَ مُمیتَ الْأَحْیاءِ یا دائِمَ الثَّباتِ وَ مُخْرِجَ النَّباتِ افْعَلْ بی ما أَنْتَ أَهْلُهُ فَإِنَّکَ أَهْلُ التَّقْوی وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ، اَللَّهُمَّ إِنّی أَسْأَلُکَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسابِ.»
در آخر هر دعایی مکرر میفرمود: «عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِکَ فَلْیَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِکَ.»
هنگام وزیدن باد میفرمود: «اَللَّهُمَّ اجْعَلْها عَلَیْنا رَحْمَةً وَ عَلَی الْکافِرینَ عَذاباً، وَ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ.»(119)
ای هفتمین ولیِّ خدا چارمین امام
بر کاظمین و صحن و سرایت زما سلام
موسای اهل بیتی و سینای کاظمین
تو با خدا و خلق جهان با تو هم کلام
تو کیستی وصیّ نبی حجّت خدا
داری به کلّ خلق وجود اختیار تام
هم دُرّ هفت بحری و هم بحر شش گُهر
هم آفتاب جانی و هم ظلّ مستدام
صحن تو بهر شیعه تو مسجد النّبی
قبر تو کعبه و حَرَمت مسجد الحرام
دشمن ز کظم غیظ تو حیران و شرمسار
هارون به پیش عزم تو از کف دهد زمام
با بغض تو عبادت جنّ و ملک هدر
بیمهر تو بهشت به پیغمبران حرام
حاجات خلق در حرم قدس تو روا
باب الحوائجت زخداوند گشته نام
ما سائل رهیم و تو دست عطای حَقّ
تو خضر رحمتیّ و همه خلق تشنه کام
حور و مَلک، فقیر و غنیّ انس و جان همه
کردند بر زیارت قبر تو ازدحام
این غم کجا برم به که گویم که بهر تو
در حبس تیره فرق نمیکرد صبح و شام
زنجیرها به پیکر پاکت گریستند
در زیر کند و سلسله عمر تو شد تمام
جسمت به تخته پاره و بر دوش چارتن
خوب از جنازه تو گرفتند احترام
در ماتم تو شیعه فشاند زدیده اشک
تا مهدیت ظهور کند بهر انتقام
عالم به زخم سلسلهات گریه میکند
ای در میان سلسله بر عالمی امام
«میثم» چگونه اشک نریزد برای تو
ای کرده بر عزای تو خلق جهان قیام(120)
در دل تاریک زندان مثل شمع روشنم
لحظه لحظه، قطره قطره، آب گردیده تنم
بس که لاغر گشتهام چون میگذارم سر به خاک
خصم پندارد که این من نیستم پیراهنم
در سیهچال بلا با دوست خلوت کردهام
این نماز، این حال خوش، این اشک دامن دامنم
هر که زندانی شود باید ملاقاتش روند
این که ممنوع الملاقات است در زندان، منم
قاتل دل سنگ میخندد به اشک دیدهام
حلقه زنجیر میگرید به زخم گردنم
بس که جسمم آب گشته مثل شمع سوخته
محو گشته جای نقش تازیانه بر تنم
روزه دارم، وقت افطار است و گویی قاتلم
کرده با خرمای زهرآلوده قصد کُشتنم
گاهگاه از ساقهای پای من خون میچکد
بس که پا ساییده گشته بین کند و آهنم
دوستان! از گریه من حبس هم آمد به تنگ
با وجود آن که خندیدم به روی دشمنم
یاد از جسم من و از تخته در میکند
هر که گردد زائر و آید کنار مدفنم(121)
اینجاست کاظمین که از کعبه برتر است
اینجا نسیم همنفس روح پرور است
اینجاست کاظمین که بگرفته در بغل
دو جسم پاک را که دو روح مطهّر است
اینجا حریم حضرت ابن الرّضا جواد
اینجا مزار و تربت موسی ابن جعفر است
این است آن امام غریبی که همچنان
آثار زخم سلسلههایش به پیکر است
گویی هنوز از دل مطمورهها به گوش
آوای آن سلاله پاک پیمبر است
جسمی که بوده در غل و زنجیر سالها
تابوت او چرا دگر از تخته در است
گر بنگری هنوز به جسم شریف او
آثار تازیانه خصم ستمگر است
ای دیده خون ببار به یاد جواد او
آن که غریبِ خانه و مقتول همسر است
سوزد دلم به یاد امامی که بر تنش
بالای بام سایه زبال کبوتر است
در بین حجره با لب عطشان و چشم تر
گویی سرش به دامن زهرای اطهر است
گویی هنوز از لب او بانگ آب آب
بر گوش شیعه بلکه الی صبح محشر است
شمشیر و تازیانه و دشنام و زهر کین
اجر رسول بوده و پاداش حیدر است
«میثم» به ملک هر دو جهان ناز میکند
زیرا گدای آل رسول است و حیدر است(122)
بارالاها سیر شد از زندگانی جانم امشب
تنگ گردیده دلم از دوری طفلانم امشب
چهارده سالست بیجرم و گنه زندانیم من
کن خلاصم دیگر از این گوشه زندانم امشب
باز کن زنجیر از پایم مسیب طی شد عمرم
گوشه زندان من بیکس به تو مهمانم امشب
رو صبا اندر مدینه خواهرم معصومه را گو
جان بابا از فراق روی تو گریانم امشب
عجبا لحلم الواحد القهار
و اناته فی مهله الاشرار
کیف القرار لارضه و سمائه
و بنوا البتول مشرد الکفار
لهفی لموسی الکاظم بن الصادق
نجل تانبی خلیفه الابرار
جروه قسرا عن مدینه جده
حین الصلاه مناجیا للباری
نادی بقلب مکمد یا جدنا
یا للفضیحه من ید الفجار
فاقیم بین یدی رشید الکافر
متحرکا شفتاه بالاذکار
شتم الرشید لبغضه و لکفره
سبحان ما اجری علی المختار
فی السجن امسی فی قیود مصفدا
و سجود مستغرق بنهار
و تراه فی قعر السجون معذبا
کاللولو المکنون قعر بحار
ایامه مثل اللیالی مظلمه
و نجومه دمع کعین الجاری
و بتسع تمر سمه فی داره
احشاوه قد اوقدت بالنار
و بدت جنازته و اشرق نوره
نور الاله رای اولوا الابصار
کالعرش حمل فوق اربع حامل
ابن النبی خلیفه الابرار
زندانیانِ عشق چو شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشکِ روانش خبر کنند
مانند غنچه سر به گریبان درآورند
شور و نوای بلبلِ شوریده سر کنند
چون سر به خِشت یا که به زانوی غم نهند
یکباره سر ز کنگره عرش برکنند
با آن شکسته حالی و بیبال و بیپری
تا آشیانِ قدس به خوبی سفر کنند
چون رهسپر شوند به سینای طورِ عشق
از شوق، سینه را سپر هر خطر کنند
آنان کزین معامله هستند بیخبر
برگو که تا به محبس هارون نظر کنند
تا بنگرند گَنج حقیقت به کنج غم
آن لعل خشک را به دُرِ اشک تر کنند
برپا کنند حلقه ماتم به یاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زَبَر کنند
آتش به عرصه مَلَکوت قِدَم زنند
مُلک حدوث را ز غمش پُرشرر کنند
تا شد به زیر سلسله سر حلقه عقول
افتاد شور و غلغله در حلقه عقول(125)
رهبران
معصوم
مؤلّف گوید: ما احوالات امام هشتم علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام را در کتاب مستقلّی به نام «شهید خراسان و پناه شیعیان» بیان نمودهایم. در اینجا نیز به طور مختصر اشارهای به تاریخ زندگی و سیره عملی و احوال دیگر آن حضرت خواهیم نمود.
امام هشتمعلیه السلام در روز پنج شنبه و یا جمعه، یازدهم ذی القعدة الحرام سال یکصد و چهل و هشتم هجری قمری در مدینه پس از گذشت چند روز از شهادت جدّش امام صادقعلیه السلام به دنیا آمد، و امام صادقعلیه السلام همواره آرزوی دیدار او را مینمود.
در روایتی از موسی بن جعفرعلیه السلام نقل شده که فرمود: «پدرم امام صادقعلیه السلام بارها به من میفرمود: "عالم آل محمّدعلیه السلام در صُلب تو خواهد بود، و ای کاش من او را درک مینمودم. او همنام جدّم امیرالمؤمنینعلیه السلام است."»
مادر امام هشتمعلیه السلام کنیز امّ ولد به نام تکتم [ و یا نجمه] بوده است. حضرت کاظمعلیه السلام هنگامی که این کنیز را خریداری نمود، به اصحاب خود فرمود: «به خدا سوگند، من این کنیز را نخریدم مگر به امر خداوند و وحی او.» و چون از آن حضرت توضیح خواستند فرمود: «من در خواب جدّم رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و پدرم امیرالمؤمنینعلیه السلام را دیدم که در دست آنان پارچه حریری بود و چون آن را باز نمودند پیراهنی بود و عکس این کنیز در آن دیده میشد. پس به من فرمودند: "ای موسی! تو از این کنیز
فرزندی خواهی داشت که بعد از تو بهترین مردم روی زمین خواهد بود، و چون به دنیا آمد نام او را علی بگذار."» و فرمودند: «زود است که به وسیله این فرزند خداوند عدالت و رأفت و رحمت خود را ظاهر سازد و خوشا به حال کسی که او را تصدیق نماید [ و امامت او را بپذیرد] و وای به حال کسی که با او دشمنی کند و امامت او را انکار نماید.»(126)
شیخ صدوق از نجمه مادر امام رضاعلیه السلام نقل نموده که گوید: هنگامی که من به فرزندم علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام باردار شدم، سنگینی حمل او را احساس نمیکردم و در خواب از شکم خود صدای تسبیح و تهلیل و تمجید میشنیدم و وحشت و اضطراب پیدا میکردم و چون بیدار میشدم چیزی را نمیشنیدم، و هنگامی که فرزندم روی زمین قرار گرفت دو دست خود را روی زمین قرار داد و سر به سوی آسمان بلند کرد و لبهای خود را مانند کسی که سخن میگوید حرکت میداد، و چون پدر او موسی بن جعفرعلیه السلام وارد شد به من فرمود:
«ای نجمه! گوارا باد تو را کرامت الهی.» پس من او را در پارچه سفیدی پیچیدم و به دست پدر دادم و او در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت و با آب فرات [ آب شیرین] کام او را برداشت و به من فرمود: «بگیر او را که او بقیّة اللَّه روی زمین است.»(127)
نام امام هشتمعلیه السلام همانند نام جدّش امیرالمؤمنینعلیه السلام، «علیّ» است و همانگونه که در احوالات امیرالمؤمنینعلیه السلام گذشت علیّ به معنای بلندمرتبه است و از نام خدای علی اعلی گرفته شده و دلالت بر علوّ مقام صاحب خود دارد، و در تفسیر آیه «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فی کِتابِ اللَّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ»(128) آمده که مقصود از دوازده ماه، دوازده امام هستند، و مقصود از «منها اربعة حرم» چهار امامی است که نام آنان علی است، مانند علیّ بن ابیطالب، علیّ بن الحسین، علیّ بن موسی و علیّ بن محمّد الهادیعلیهم السلام.(129)
القاب علیّ بن موسیعلیهما السلام عبارتند از:
1- رضا؛ 2- رضیّ، و این دو دلالت بر خشنودی او از خداوند و خشنودی خداوند از او دارد و آن حضرت به خشنودی خود از خداوند افتخار مینمود؛ 3- صابر؛ 4- وفیّ؛ 5 - قبله هفتم، چرا که محلّ توجّه مردم در روی زمین هفت نقطه است: مکّه، مدینه، نجف، کربلا، کاظمین، سامرا و مشهد الرّضا؛ 6- در کتب آسمانی ملقّب به «هدانه»؛ یعنی دورمانده از وطن است.
کنیه آن حضرت «ابوالحسن ثالث» است، و «ابوالحسن» - مطلق - امیرالمؤمنینعلیه السلام است و ابوالحسن اوّل امام سجادعلیه السلام است و ابوالحسن ثانی امام کاظمعلیه السلام است و ابوالحسن ثالث حضرت رضاعلیه السلام است، و بعضی گفتهاند چون در یک زمان دو امام مکنّای به ابوالحسن بودهاند [ یعنی امام کاظم و امام رضاعلیهما السلام]، امام کاظمعلیه السلام را ابوالحسن ماضی و یا ابوالحسن اوّل، و امام رضاعلیه السلام را ابوالحسن ثانی مینامیدهاند. علیّ بن یقطین میگوید: هنگامی که موسی بن جعفرعلیه السلام در زندان بود به من نوشت: «أَنَّ فُلاناً ابْنی سَیِّدُ وُلْدی وَ قَدْ نَحَلْتُهُ کُنْیَتی»(130).
مرحوم صدوق در کتاب عیون از محمّد بن ابینصر بزنطی نقل نموده که گوید: به حضرت جوادعلیه السلام گفتم: «عدّهای از مخالفان شما [ یعنی اهل سنّت] میگویند: "پدر شما را مأمون رضا نامیده است، چرا که راضی شده او ولیعهد او باشد."»
امام جوادعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، دروغ میگویند و گناه میکنند، چرا که پدرم را خداوند رضا نامیده، از آنرو که او در آسمان مرضیّ خدا بوده و در روی
زمین نیز مرضیّ رسول خداصلی الله علیه وآله و ائمّه بعد از او بوده است.»
بزنطی میگوید: گفتم: «مگر این نیست که همه پدران شما مرضیّ خدا و رسول او بودهاند؟» فرمود: «آری.» گفتم: «پس برای چه تنها پدر شما رضا نامیده شده است؟» فرمود: «چون مخالف و موافق از او راضی بودهاند و هیچکدام از ائمّه[ علیهم السلام ]چنین نبودهاند. از اینرو، پدرم را رضا نامیدهاند.»(131)
بعضی گفتهاند: امام هشتمعلیه السلام تنها یک فرزند داشته و آن محمّد بن علیّ الجوادعلیهما السلام بوده است. و بعضی گویند سه فرزند پسر داشته است و برخی دیگر گفتهاند که شش فرزند پسر داشته است، و قول اصحّ این است که آن حضرت پنج فرزند پسر و یک فرزند دختر داشته که اسامی آنها از این قرار است:
1- محمّد [ بن علیّ] قانع؛ 2- حسن، مکنّای به ابیمحمّد؛ 3- جعفر؛ 4- ابراهیم؛ 5 - حسین؛ 6- عایشه، و مادران اینها، جز امام جواد، معلوم نیست.
روایت شده که علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام در تابستان روی حصیر و در زمستان روی پلاس مینشست و لباس زیرین او ضخیم و زبر بود و چون به میان مردم میرفت لباس زیبا میپوشید.
حضرت رضاعلیه السلام نماز صبح را در اوّل وقت میخواند و سپس سر به سجده میگذارد و چون خورشید بالا میرفت سر از سجده بر میداشت و برای مراجعات مردم مینشست و یا سوار بر مرکب میشد و برای حوایج خود حرکت مینمود و کسی قدرت نداشت که صدای خود را در خانه او بلند کند، و زنی را در خانه خود مسؤول بیدار کردن زنها برای نماز قرار داده بود و این سختترین مشکل آنان بود
حتّی بعضی از کنیزان آرزو میکردند که از خانه آن حضرت خارج شوند.
علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام با مردم کم سخن میگفت و سخن و پاسخ و تمثیل او از قرآن مجید بود و قرآن را در سه روز ختم میکرد و میفرمود: «اگر بخواهم، در کمتر از آن نیز میتوانم ختم کنم و لکن به هیچ آیهای برخورد نمیکنم مگر آن که در معنا و نزول آن فکر میکنم که در چه زمان و درباره چه چیزی نازل شده است و به همین علّت در سه روز قرآن را ختم مینمایم.»(132)
ابراهیم بن عبّاس میگوید: من هرگز ندیدم علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام با کسی در سخن جفا کند [ و آداب سخن را رعایت ننماید] و یا مقابل او تکیه کند و یا به یکی از دوستان و غلامان خود دشنام دهد و یا مقابل کسی آب دهن بیاندازد و یا خنده باصدا بکند، بلکه خنده او تبسّم بود و چون بر سر سفره مینشست همه خدّام و غلامان و دربانان و کارپردازان خود را صدا میزد و در کنار خود مینشاند.
امام هشتمعلیه السلام شبها کم میخوابید و بیشتر شبها از اوّل شب تا صبح در عبادت بود و فراوان روزه میگرفت و روزه اوّل و وسط و آخر هر ماه از او فوت نمیشد و میفرمود: «ثواب روزه همه عمر را خواهد داشت.»(133)
امام هشتمعلیه السلام فراوان صدقه میداد و صدقه او پنهانی بود و بیشتر صدقات او در شبهای تاریک بود، و اگر کسی گمان کند که امام هشتم در فضیلت مانندی دارد او را تصدیق نکنید.(134)
معمّر بن خلّاد میگوید: حضرت رضاعلیه السلام چون بر سر سفره مینشست دستور میداد ظرفی در کنار او قرار دهند و از بهترین هر غذایی برمیداشت و در آن ظرف میریخت و سپس دستور میداد برای فقرا ببرند و این آیه را تلاوت مینمود: «فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ...»(135)، سپس میفرمود: «خداوند میدانسته که هر کسی قدرت آزاد
کردن یک بنده را ندارد، پس به جای آن فرموده: «أَوْ إِطْعامٌ فی یَوْمٍ ذی مَسْغَبَةٍ»(136)، و راه بهشت را برای آنان باز نموده است.»(137)
یسع بن حمزه گوید: من خدمت حضرت رضاعلیه السلام بودم و جمعیّت زیادی نیز گرد او بودند و از حلال و حرام سؤال میکردند. پس مرد بلند قامت گندمگونی وارد شد و به آن حضرت گفت: «ای فرزند رسول خدا! من از دوستان شما و پدرانتانعلیهم السلام هستم و از حجّ بازگشتهام و پول و نفقه من مفقود گردیده و مالی ندارم تا خود را به وطن خویش رسانم و اگر به من کمک کنید، من مرد ثروتمندی هستم، چون به شهر خود رسیدم آنچه به من دادهاید را از طرف شما صدقه خواهم داد.» امام هشتمعلیه السلام به او فرمود: «بنشین، خدا تو را رحمت کند.» و سپس سخنش را با مردم ادامه داد تا همه آنان متفرّق شدند و فقط من و سلیمان جعفری و خیثمه باقی ماندیم.
پس فرمود: «به من اجازه میدهید به داخل اتاق بروم؟» سلیمان جعفری گفت: «خدا کار شما را مقدّم نماید.» پس امامعلیه السلام داخل حجره شد و ساعتی نگذشت که بازگشت و دست مبارک خود را از بالای درب حجره بیرون آورد و فرمود: «مرد خراسانی کجاست؟» مرد خراسانی گفت: «من آماده هستم.» پس امامعلیه السلام به او فرمود: «بیا این دویست دینار را بگیر و صرف نفقه و مخارج خود بکن و به آن تبرّک جوی و از ناحیه من تصدّق مکن و خارج شو که من تو را نبینم و تو نیز مرا نبینی.»
چون آن مرد خراسانی رفت و امامعلیه السلام نزد ما آمد، سلیمان جعفری گفت: «فدای شما شوم! برای چه صورت خود را از او پوشاندید؟» امامعلیه السلام فرمود: «از ترس این که ذلّت سؤال را در صورت او ببینم. مگر تو حدیث رسول خداصلی الله علیه وآله را نشنیدی که فرمود: "صدقه پنهانی پاداش هفتاد حجّ دارد و کسی که گناه خود را آشکار کند خوار خواهد شد و کسی که پنهان نماید آمرزیده خواهد شد؟"»(138)
مرحوم کلینی در کتاب کافی از مردی از اهل بلخ نقل نموده که گوید: هنگامی که علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام را از مدینه به خراسان میبردند، من در خدمت آن حضرت بودم، پس روزی دستور داد سفرهای گستردند و همه دوستان و غلامان سیاه را دعوت نمود و در کنار خود نشاند. پس من گفتم: «فدای شما شوم! خوب بود برای اینها سفره دیگری قرار میدادند و شما از آن جدا میشدید.»
پس امامعلیه السلام به من عتاب نمود و فرمود: «چنین مگو، همانا پروردگار همه ما یکی است و پدر ما [ آدمعلیه السلام] یکی است و مادرمان [ حوّا] یکی است و پاداش در قیامت به سبب اعمال داده میشود.»(139)
محدّث قمّی گوید: این سیره آن حضرت بوده با فقرا و خدمتگزاران، و امّا چون فضل بن سهل ذوالرّیاستین مقابل او میایستد، ساعتی امامعلیه السلام به او توجّه نمیکند و سپس به او میفرماید: «چه میخواهی؟» فضل میگوید: «یا سیّدی... .»(140)
امام هشتمعلیه السلام نسبت به احترام نعمتهای الهی و جلوگیری از اسراف و تبذیر فراوان سفارش مینمود. یاسر خادم میگوید: روزی غلامان امامعلیه السلام مشغول خوردن میوه بودند و میوهها را کامل نمیخوردند و دور میانداختند. پس حضرت رضاعلیه السلام به آنان فرمود: «سبحان اللَّه! اگر شما به این میوهها نیاز ندارید، کسانی هستند که به آنها نیازمندند [ و شما نباید آنها را از بین ببرید].»(141)
امام هشتمعلیه السلام نسبت به تعیین مزد کارگر قبل از انجام کار بسیار حسّاس بود. پس روزی دید غلام سیاهی در کنار غلامان او مشغول به کار است، به غلامان خود فرمود: «آیا مزد او را تعیین کردهاید؟» گفتند: «خیر، مزدی برای او معین نکردهایم و لکن هر چه به او بدهیم راضی میشود.»
پس امامعلیه السلام با تازیانه آنان را زد و شدیداً بر آنان خشم نمود و فرمود: «مگر من
به شما دستور ندادم که مزد اجیر را قبل از عمل تعیین کنید.»(142)
امام هشتمعلیه السلام عالم آل محمّد صلوات اللَّه علیهم اجمعین نامیده میشد و مانند اجداد خود از اسرار و علوم پنهانی آگاه بود. محمّد بن سنان میگوید: در زمان هارون الرّشید [ که آن حضرت از او تقیّه نمیکرد]، به امامعلیه السلام گفتم: «شما خود را به عنوان امام معرّفی نمودهاید و در جای پدر خود نشسته و از هارون هراس نمیکنید، در حالی که از شمشیر هارون خون میریزد؟»
امامعلیه السلام فرمود: «جدّم رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "اگر ابوجهل توانست یک مو از سر من کم کند شما شهادت بدهید که من پیامبر خدا نیستم." من نیز میگویم: اگر هارون توانست یک مو از سر من کم کند شما گواهی بدهید که من امام نیستم.»(143)
مؤلّف گوید: ما مناظرات حضرت رضاعلیه السلام را به طور مفصّل در کتاب «شهید خراسان» بیان نمودیم. طالبین میتوانند به آن کتاب مراجعه فرمایند و اگر کسی بخواهد از علوم امام هشتمعلیه السلام آگاهی پیدا کند باید به سخنان آن حضرت و مناظرات او با جاثلیق نصرانی و رأس الجالوت و رؤسای صابئین و هربذ اکبر و علمای زردشت و نسطاس روسی و متکلّمین دیگر که در مجلس مأمون حاضر شدند و سخنان خود را مطرح نمودند و امامعلیه السلام پاسخ همه آنان را داد و قانع گردیدند مراجعه کند.
آری پاسخ امام هشتم به سؤالات عمران صابی و اسلام آوردن او به دست مبارک آن حضرت با توجّه به این که عمران صابی مرد استدلال و جدل بود و کسی نمیتوانست در مقابل سخن او سخنی بگوید، و احتجاج امامعلیه السلام برای سلیمان مروزی یکّهتاز خراسان و امثال او، دلیل احاطه کامل علمی آن حضرت در مسائل گوناگون است.(144)
امام هشتمعلیه السلام درباره عقل و جهل فرمود: «صَدیقُ کُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ.» یعنی: «دوست هر کسی عقل او، و دشمن او جهل اوست.»
و درباره دوستی با مردم فرمود: «اَلتَّوَدُّدُ إِلَی النَّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»
یعنی: «دوستی با مردم، نصف عقل است.»
«خداوند از نزاع و کشمکش، و ضایع کردن مال، و سؤال زیاد خشم دارد.»
یعنی: «زمانی بر این مردم خواهد آمد که اگر عافیت و نجات در آن زمان ده قسمت شود، نه قسمت آن در دوری از مردم و یک قسمت دیگر در خاموش بودن و سخن نگفتن است.»
5 . و درباره رضایت خدا از بنده خود فرمود: «مَنْ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ تَعالی بِالْقَلیلِ مِنَ الرِّزْقِ رَضِیَ اللَّهُ مِنْهُ بِالْقَلیلِ مِنَ الْعَمَلِ.»
یعنی: «هر کس از رزق کم خدا راضی باشد، خداوند از عمل کم او راضی خواهد شد.»(145)
و درباره توسعه دادن بر عیال فرمود: «صاحِبُ النِّعْمَةِ یَجِبُ أَنْ یُوَسِّعَ عَلی عِیالِهِ.»(146) یعنی: «کسی که صاحب نعمت مال میشود باید بر عیال خود توسعه بدهد.»
و درباره عبادت فرمود: «لَیْسَ الْعِبادَةُ کَثْرَةَ الصِّیامِ وَ الصَّلاةِ، وَ إِنَّمَا الْعِبادَةُ کَثْرَةُ
التَّفَکُّرِ فی أَمْرِ اللَّهِ.»(147) یعنی:
«عبادت به نماز و روزه زیاد نیست بلکه به تفکّر زیاد در خلقت خداوند است.»
8 . و درباره روش پیامبرانعلیهم السلام فرمود: «ثَلاثٌ مِنْ سُنَنِ الْمُرْسَلینَ: الْعِطْرُ وَ إِحْفاءُ الشَّعْرِ [ إِخْفاءُ السِّرِّ] وَ کَثْرَةُ الطَّرُوقَةِ.»
یعنی: «سه چیز از عادت و روش پیامبران است: عطر، کوتاه کردن مو [ و پوشاندن اسرار] و زناشویی کردن فراوان.»
«سکوت دری از درهای حکت، و سبب محبّت و دلیل هر خیری است.»(148)
یعنی: «انسان سخی و با سخاوت از غذای مردم میخورد تا مردم از غذای او بخورند، و انسان بخیل از غذای مردم نمیخورد تا کسی از غذای او نخورد.»(149)
یعنی: «عقل، صادق و راستگو را معرّفی میکند و انسان عاقل از او پیروی مینماید و کاذب و دروغگو را نیز معرّفی میکند و انسان عاقل او را تکذیب مینماید.» ابنسکیّت گفت: «به خدا سوگند، پاسخ صحیح همین است.»(150)
یعنی: «نباید کسی دست کسی را ببوسد، چرا که بوسیدن دست او به منزله نماز بر اوست.»
یعنی: «محلّ بوسیدن مادر دهان است و محلّ بوسیدن خواهر صورت است و محلّ بوسیدن امامعلیه السلام بین دو چشم اوست.»(151)
یعنی: «هیچ بندهای به کمال نمیرسد تا سه خلصت در او جمع شود: بینش در دین، اندازهگیری در معاش و صبر در مصایب و بلاها.»(152)
مرحوم صدوق در کتاب عیون از یاسر خادم نقل نموده که گوید: هنگامی که حضرت علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام وارد خراسان شد و آن حضرت را به خانه حمید بن قحطبه آوردند، امامعلیه السلام لباسهای خود را از تن در آورد و به حمید بن قحطبه داد و او به کنیزی داد تا بشوید. پس چیزی نگذشت که آن کنیز آمد و رقعهای را به دست حمید بن قحطبه داد و گفت: «این رقعه در جیب لباس علیّ بن موسیعلیه السلام بود.» و چون حمید این خبر را به امام داد، امامعلیه السلام به او فرمود: «این رقعه و عوذه [ و دعای ]مجرّب است و ما آن را از خود دور نمیکنیم.»
حمید گفت: «آیا آن را به من اهدا میکنید؟» امامعلیه السلام فرمود: «این حرزی است که هر کس در جیب خود قرار دهد از شرّ شیطان رجیم و سلطان [ لئیم] حفظ خواهد ماند.» و سپس آن را برای حمید املا نمود، و متن آن چنین است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بِسْمِ اللَّهِ إِنّی أَعُوذُ بِالرَّحْمانِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیّاً أَوْ غَیْرَ تَقِیٍّ، أَخَذْتُ بِاللَّهِ السَّمیعِ الْبَصیرِ عَلی سَمْعِکَ وَ بَصَرِکَ، لا سُلْطانَ لَکَ عَلَیَّ وَ لا عَلی سَمْعی وَ لا بَصَری وَ لا شَعْری وَ لا عَلی بَشَری وَ لا عَلی لَحْمی وَ لا عَلی دَمی وَ مُخّی وَ لا عَلی عَصَبی وَ لا عَلی عِظامی وَ لا عَلی أَهْلی وَ لا عَلی مالی وَ لا عَلی ما رَزَقَنی رَبّی سَتَرْتُ بَیْنی وَ بَیْنَکَ بِسِتْرَةِ النُّبُوَّةِ الَّذِی اسْتَتَرَ بِهِ أَنْبِیاءُ اللَّهِ مِنْ سُلْطانِ الْفَراعِنَةِ، جَبْرَئیلُ عَنْ یَمینی وَ میکائیلُ عَنْ یَساری وَ إِسْرافیلَ مِنْ وَرائی وَ مُحَمَّدٌصلی الله علیه وآله أَمامی وَ اللَّهُ مُطَّلِعٌ عَلَیَّ ما یَمْنَعُکَ وَ یَمْنَعُ الشَّیْطانَ مِنّی، اَللَّهُمَّ لا یَغْلِبُ جَهْلُهُ أَناتَکَ أَنْ یَسْتَفِزَّنی وَ یَسْتَخِفَّنی اَللَّهُمَّ إِلَیْکَ الْتَجَأْتُ اللَّهُمَّ إِلَیْکَ الْتَجَأْتُ اللَّهُمَّ إِلَیْکَ الْتَجَأْتُ.»(153)
سیّد بن طاوس گوید: برای این حرز [ و دعا] قصّه عجیب دیگری است و آن این است که ابوالصّلت هروی گوید: روزی من داخل منزل امام رضاعلیه السلام نشسته بودم که فرستاده مأمون الرّشید وارد شد و گفت: «امیرالمؤمنین را اجابت کن.»
پس علیّ بن موسی الرّضا برخاست و فرمود: «ای اباصلت! او در چنین وقتی مرا جز برای اذیّت و آزار نمیطلبد، و به خدا سوگند خدا نمیگذارد او آسیبی به من برساند؛ چرا که دعایی از جدّم رسول خداصلی الله علیه وآله نزد من میباشد.»
ابوصلت میگوید: پس من همراه آن حضرت وارد بر مأمون الرّشید شدیم و چون چشم مأمون به او افتاد گفت: «یا اباالحسن! ما دستور دادیم یکصد هزار درهم به شما بدهند و نیازهای اهل خویش را نیز مکتوب نما تا انجام شود.»
و چون امامعلیه السلام از نزد مأمون بازگشت، مأمون بر پشت سر او نگاه کرد و گفت: «من چیزی را اراده نمودم و خداوند چیز دیگری را اراده نمود و آنچه خداوند اراده نمود بهتر بود.»(154)
مرحوم صدوق در کتاب عیون از ریّان بن صلت نقل نموده که گوید: بر امام علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام وارد شدم و عرض کردم: «ای فرزند رسول خدا! مردم میگویند شما با اظهار زهدی که میکنید ولایت عهدی مأمون را پذیرفتهاید.»
امامعلیه السلام فرمود: «خدا میدانست که من از پذیرفتن آن کراهت داشتم و لکن چون بین کشته شدن و پذیرفتن آن مخیّر شدم آن را بر کشته شدن مقدّم نمودم.»
سپس فرمود: «وای بر این مردم! آیا نمیدانند که یوسفعلیه السلام پیامبر خدا بود و ناچار شد که خزانهداری عزیز مصر را بپذیرد و بگوید: «اجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنّی حَفیظٌ عَلیمٌ»(155)؟ من نیز با تهدید به قتل ناچار به پذیرفتن ولایت عهدی گردیدم. علاوه بر این، پذیرفتن من مشروط بوده و کأنّه من خود را خارج از این مسئولیّت قرار دادهام [ و در عزل و نصب و حکم و قضاوت امور حکومتی هیچ دخالتی نمیکنم] و به خدای خود شکوه میکنم و او را پناه خود میدانم.»(156)
مؤلّف گوید: ما تفصیل جریان ولایت عهدی حضرت علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام و نماز عید و دعای باران آن حضرت را در کتاب «شهید خراسان» بیان نمودهایم. علاقهمندان میتوانند به آن کتاب مراجعه نمایند.
مرحوم محدّث قمّی میفرماید: «هنگامی که مأمون به اشاره فضل بن سهل از ولایت عهدی حضرت رضاعلیه السلام پشیمان شد، به عراق رفت و با حیله و نیرنگ فضل بن سهل را توسط دایی خود، غالب، در حمام سرخس به قتل رساند و برای حضرت رضاعلیه السلام نیز توطئه نمود و چون آن حضرت بیمار شد او را مسموم کرد.»(157)
از حسن بن عبّاد کاتب امام رضاعلیه السلام نقل شده که گوید: هنگامی که مأمون قصد رفتن به بغداد را نمود، من بر حضرت رضاعلیه السلام وارد شدم. پس به من فرمود: «ای پسر عبّاد! ما داخل عراق نخواهیم شد و عراق را نخواهیم دید.» من گریان شدم و گفتم:
«شما مرا از دیدار خانواده و فرزندانم ناامید کردید.» فرمود: «این چنین نیست، تو داخل عراق خواهی شد و مقصود من این بود که من داخل عراق نخواهم شد.» پس آن حضرت مریض شد و در یکی از روستاهای طوس مدفون گردید.(158)
شیخ مفید گوید: حسن بن سهل و فضل بن سهل نظر مأمون را درباره حضرت رضاعلیه السلام دگرگون کردند و مأمون تصمیم گرفت که آن حضرت را از بین ببرد. سپس شیخ مفید از عبداللَّه بن بشیر نقل نموده که گوید: مأمون به من دستور داد ناخنهای خود را رها کنم تا بزرگ شود و سپس مرا خواست و چیزی مانند تمر هندی به من داد و گفت: «این را با دو دست خود خمیر کن.» و چون چنین کردم برخاست و خدمت حضرت رضاعلیه السلام رفت و احوال او را پرسید و گفت: «آیا امروز کسی از خدمتگذاران نزد شما آمده است؟ الآن آب انار آماده کنید که چارهای از خوردن آن نیست.» سپس مرا صدا زد و گفت: «انار بیاور.» و چون آوردم گفت: «با دو دست خود آب آن را بگیر.» و سپس آن را به حضرت رضاعلیه السلام داد و آن آب انار سبب شهادت آن حضرت شد و پس از آن دو روز بیش امامعلیه السلام زنده نبود.(159)
و در زیارت ائمّهعلیهم السلام به این معنا اشاره شد، که درباره حضرت رضاعلیه السلام میگوییم: «وَ مَسْمُومٍ قَدْ قُطِّعَتْ بِجُرَعِ السَّمِّ أَمْعاؤُهُ.» و در لوح فاطمهعلیها السلام نیز آمده «وَ عَلِیٌّ وَلِیّی وَ ناصِری وَ مَنْ أَضَعُ عَلَیْهِ أَعْباءَ النُّبُوَّةِ وَ أَمْنَحُهُ بِالْاِضْطِلاعِ بِها یَقْتُلُهُ عِفْریتٌ مُسْتَکْبِرٌ یُدْفَنُ بِالْمَدینَةِ الَّتی بَناهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ [ یعنی ذاالقرنین] إِلی جَنْبِ شَرِّ خَلْقی.»(160)
و در کتاب تذکره سبط بن جوزی آمده که گوید: امام رضاعلیه السلام چون از حمّام
خارج شد، برای آن حضرت طبقی از انگور آوردند که بعضی از دانههای آن را با سوزن مسموم نموده بودند و اثری بر آن دیده نمیشد، و چون امامعلیه السلام از آن انگور مسموم خورد، از دنیا رحلت نمود، و سنّ مبارکشان پنجاه و پنج سال بود.(161)
یاسر خادم گوید: امام رضاعلیه السلام در روز آخر عمر شریفش ضعیف و ناتوان شده بود و بعد از نماز ظهر به من فرمود: «ای یاسر! آیا کسانی که در خانهاند غذایی خوردهاند؟» گفتم: «مولای من! با وضعیّت حال شما چگونه کسی در اینجا میتواند چیزی بخورد؟»
پس امامعلیه السلام برخاست و نشست و فرمود: «سفره غذا را آماده کنید.» و همه خدّام و اهل خانه را فرمود تا بیایند و از یکایک آنان سؤال کرد و آنان حاضر شدند و چون غذای خود را خوردند، فرمود: «برای زنها نیز غذا ببرید.» و هنگامی که همه آنان غذا خوردند، آن حضرت بیهوش شد و صدای ناله زنها و کنیزهای مأمون بلند شد، و زنهای او با پاها و سرهای برهنه خارج شدند و در طوس صدای ناله و گریه بلند شد. مأمون نیز با پای برهنه و سر برهنه بیرون آمد و بر سر خود میزد و ریش خود را میکند و گریان بود.
پس بالین حضرت رضا نشست و آن حضرت به هوش آمده بود. پس گفت: «ای مولای من! به خدا سوگند، نمیدانم کدام یک از دو مصیبتی که بر من وارد شده بزرگتر است: فقدان و فراق شما، و یا سخنان مردم که میگویند: "من شما را در پنهانی مسموم نموده و کشتهام؟"» پس امامعلیه السلام نگاهی به او نمود و فرمود: «با فرزندم ابیجعفر [ جواد]، نیکو معاشرت کن، چرا که عمر تو و عمر او یکسان خواهد بود.»
و سپس دو انگشت سبّابه خود را کنار همدیگر قرار داد و چون پاسی از شب گذشت از دنیا رحلت نمود. یاسر خادم گوید: آخرین سخن امامعلیه السلام این آیه بود:
««قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلی مَضاجِعِهِمْ»(162) «وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً»(163).»(164)
صدوقرحمه الله گوید: چون صبح شد، مردم جمع شدند و گفتند: «او، یعنی مأمون، فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله را به طور مرموز کشته است.» و در اینباره فراوان سخن گفته شد و مردم مأمون را قاتل امامعلیه السلام دانستند. و محمّد بن جعفر بن محمّد، عموی امام هشتمعلیه السلام به خراسان آمد و نزد مأمون رفت و مأمون به او گفت: «با مردم سخن بگو و به آنان بگو که جنازه علیّ بن موسی امروز تشییع نمیشود.» مأمون بیم داشت که فتنهای رخ دهد. پس محمّد بن جعفر به مردم گفت: «متفرّق شوید، امروز حضرت رضاعلیه السلام تشییع نمیشود.» و چون مردم متفرّق شدند، شبانه آن حضرت غسل داده شد و مدفون گردید.»(165)
سیّد شبلنجی در کتاب، نور الأبصار گوید: از هرثمة بن اعین که از خدّام مأمون بود و مأمون او را در خدمت حضرت رضاعلیه السلام قرار داده بود، نقل شده که گوید:
روزی حضرت رضاعلیه السلام مرا طلبید و فرمود: «ای هرثمه! من تو را به سرّی آگاه میکنم و باید تا زنده هستم بر کسی آشکار نسازی و گرنه من در پیشگاه خداوند دشمن تو خواهم بود.» پس من سوگند یاد نمودم که تا آن حضرت زنده است سخن او را بر کسی آشکار نسازم.
پس امامعلیه السلام به من فرمود: «بدان ای هرثمه! اجل من نزدیک شده و من به پدران و اجداد خود ملحق خواهم شد و مرا به وسیله انگور و خرمای مسموم خواهند کشت و مأمون میخواهد مرا پشت سر پدر خود هارون دفن کند و خداوند چنین اجازهای به او نمیدهد و زمین را بر آنان سخت میکند و کلنگها در آن کارگر نمیشود و نمیتوانند آن را حفر نمایند، و تو بدان که قبر من در فلان موضع قرار
خواهد گرفت. و چون من از دنیا رحلت نمودم و مرا آماده دفن کردند تو همه این سخنان را برای مأمون بگو تا همه شما از امر من آگاه باشید؛ به او بگو:
شتاب مکن و بر من نماز مخوان و مرد عربی که صورت او پوشیده است خواهد آمد و از مرکب خود پیاده خواهد شد و بر من نماز خواهد خواند و شما با او نماز بخوانید. و چون نماز بر من خوانده شد و مرا نزد آن محلّ معیّن بردند، چون شما کمی زمین را حفر کنید، قبر آمادهای خواهید دید و در کف آن آب سفیدی دیده میشود و سپس آن آب فرو میرود و این نشانه قبر من خواهد بود. پس مرا در آن قبر دفن کنید.» سپس گوید: من آنچه امامعلیه السلام فرموده بود را به مأمون گفتم و همه آنچه حضرت رضاعلیه السلام فرموده بود به وقوع پیوست.(166)
و از معمّر بن خلّاد نقل شده که گوید: روزی حضرت جوادعلیه السلام به من فرمود: «مرکب را آماده کن.» گفتم: «برای کجا؟» فرمود: «همانگونه که به تو میگویم.»
پس مرکب را آماده کردم و سوار شدیم تا رسیدیم به زمین پستی، پس به من فرمود: «اینجا بایست.» پس من ایستادم و آن حضرت رفت و پس از ساعتی بازگشت، گفتم: «فدای شما شوم! کجا رفتید؟» فرمود: «السّاعة پدرم را در خراسان به خاک سپردم.»(167)
ابوالفرج اصفهانی از ابوالصّلت نقل نموده که گوید: چون حضرت رضاعلیه السلام به شهادت رسید، مأمون قبل از دیگران برای حفر قبر او آمد و دستور داد در کنار قبر پدرش قبری را حفر کنند. سپس به ما گفت: «صاحب این جنازه برای من حدیث نموده که در قبر او آب و ماهی ظاهر خواهد شد.» پس ما زمین را حفر نمودیم و چون به لحد رسیدیم آبی ظاهر شد و در آن ماهی دیده شد و سپس آب فرو رفت و ما آن حضرت را در آن قبر دفن نمودیم.
محدّث قمّی گوید: من به برکت مولای خود علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام ملهم
شدم که شاید ظهور آب و ماهی در قبر او برای تنبیه نمودن مأمون بوده که خداوند به وسیله آب و ماهی از او انتقام خواهد گرفت و قدرت و ملک او تمام خواهد شد و خشم خداوند بر او واقع میشود و هلاکت او به وسیله آب و ماهی انجام میگیرد. و دمیری در تعبیر ماهی و آب گوید: «آن نشانه غم و اندوه و زوال منصب و حلول غضب میباشد، چرا که خداوند صید را در روز شنبه بر یهود حرام نمود و آنان امر خدا را مخالفت کردند و مستحقّ لعنت شدند.»(168)
مسعودی در کتاب مروج الذّهب درباره احوال مأمون و جنگ او در سرزمین روم مینویسد: هنگامی که مأمون از جنگ بازگشت، در بین راه در کنار چشمهای به نام «بریدون» توقّف نمود و از آب سرد و زیبا و صفا و خرّمی آن منطقه تعجّب نمود. پس دستور داد درختهای بلندی را قطع کردند و بر روی آن آب پلی ساختند و او بر روی آن نشست و اتاقی از چوب برای او آماده نمودند که از سرما محفوظ بماند و در زیر آن پل آب جاری بود. پس مأمون درهمی را داخل آب انداخت و از بس آن آب صاف و شفاف بود، نوشته درهم در قعر آب خوانده میشد و به قدری آن آب سرد بود که احدی نمیتوانست دست خود را داخل آن نگه دارد. ناگهان مأمون نگاهش به یک ماهی بزرگ افتاد که نیممتر طول آن بود و مانند نقره چشمها را به خود متوجّه نموده بود. پس گفت: «هر کس این ماهی را بگیرد من یک شمشیر به او میدهم.» پس یکی از غوّاصها پرید و آن ماهی را گرفت و چون نزدیک مأمون آورد آن ماهی تکان خورد و از دست او خارج شد و در آب افتاد و آب آن چشمه به صورت و سینه مأمون پاشید و لباس او مرطوب شد. پس برای مرتبه دوّم غوّاص آن ماهی را گرفت و در مندیلی قرار داد و مقابل او گذارد و لکن مأمون یکباره از سردی
آن آب لرزید به گونهای که قدرت حرکت نداشت و از شدّت سرما بیتاب شد و فریاد زد تا اطراف او لحاف و لباسهای گرم کننده جمع کردند و آتش گرد او روشن نمودند و او از شدّت سرما فریاد میزد و چون آن ماهی را طبخ کردند و برای او آوردند نتوانست از آن بخورد و در سکرات مرگ قرار گرفت و معتصم به «بختی شوم» و «ابن ماسویه» طبیب گفت: «شما از نظر طبّی حال مأمون را چگونه میبینید؟» پس آنان دستهای او را گرفتند و نبض او را بررسی کردند و گفتند:
«حرکت نبض او خارج از متعارف است و نشانه مرگ و فنای او میباشد و راهی برای معالجه او نیست.» و چون مأمون خود را مشرف به مرگ دید گفت: «مرا در جای بلندی قرار دهید تا لشکر و ملک خود را ببینم.» و چون لشگر خود را در آن بیابان مشاهده نمود گفت: «یا من لا یزول ملکه إرحم من قد زال ملکه.» یعنی: «ای خدایی که ملک و سلطنت او زوالناپذیر است رحم کن به کسی که ملک و سلطنت او زوال یافت.»
سپس او را به بستر خود باز گرداندند و معتصم مردی را نزد او گماشت که هنگام مرگ شهادتین را به او تلقین کند. ابن ماسویه طبیب گفت: «فریاد مکن، به خدا سوگند، او اکنون فرقی بین خدای خود و چیز دیگر نمیگذارد.»
پس مأمون چشمان خود را باز کرد و چشمان او درشت و سرخ و وحشتناک شده بود و میخواست که با دستان خود به ابن ماسویه حمله کند و به او پرخاش نماید و لکن ناتوان شد و در همان ساعت به دوزخ واصل گردید، و مرگ او در روز هفدهم رجب سال دویست و هیجده هجری قمری واقع شد و او را به طوس آوردند و در طوس دفن گردید.(169)
مرحوم صدوق از دعبل خزاعی نقل نموده که گوید: خبر شهادت حضرت رضاعلیه السلام در قم به من رسید و من قصیده رائیه خود را درباره آن حضرت سرودم:
أَری أُمَیَّةَ مَعْذُورینَ إِنْ قَتَلُوا
وَ لا أَری لِبَنِی الْعَبَّاسِ مِنْ عُذْرٍ
أَوْلادُ حَرْبٍ وَ مَرْوانَ وَ أُسْرَتُهُمْ
بَنُو مُعَیْطٍ وُلاةُ الْحِقْدِ وَ الْوَغْرِ
قَوْمٌ قَتَلْتُمْ عَلَی الْإِسْلامِ أَوَّلَهُمْ
حَتّی إِذَا اسْتَمْسَکُوا جازُوا عَلَی الْکُفْرِ
إِرْبَعُ(170) بِطُوسَ خَیْرُ النَّاسِ کُلِّهِمْ
وَ قَبْرُ شَرِّهِمْ هذا مِنَ الْعِبَرِ
ما یَنْفَعُ الرِّجْسَ مِنْ قُرْبِ الزَّکِیِّ وَ ما
عَلَی الزَّکِیِّ بِقُرْبِ الرِّجْسِ مِنْ ضَرَرٍ
هَیْهاتَ کُلُّ امْرِئٍ رَهْنٌ بِما کَسَبَتْ
لَهُ یَداهُ فَخُذْ ما شِئْتَ أَوْ فَذَرْ
صدوق نیز گوید: علیّ بن أبیعبداللَّه خوافی در مصیبت حضرت رضاعلیه السلام گوید:
یا أَرْضَ طُوسَ سَقاکَ اللَّهُ رَحْمَتَهُ
ماذا حَویتِ مِنَ الْخَیْراتِ یا طُوسُ
طابَتْ بِقاعُکِ فِی الدُّنْیا وَ طابَ بِها
شَخْصٌ ثَوی بِسَنابادَ مَرْمُوسٌ
شَخْصٌ عَزیزٌ عَلَی الْإِسْلامِ مَصْرَعُهُ
فی رَحْمَةِ اللَّهِ مَغْمُورٌ وَ مَغْمُوسٌ
یا قَبْرَهُ أَنْتَ قَبْرٌ قَدْ تَضَمَّنَهُ
حِلْمٌ وَ عِلْمٌ وَ تَطْهیرٌ وَ تَقْدیسٌ
فَخْراً بِأَنَّکَ مَغْبُوطٌ بِجُثَّتِهِ
وَ بِالْمَلائِکَةِ الْأَبْرارِ مَحْرُوسٌ(171)
مرحوم کلینی در کتاب کافی روایات فراوانی را درباره فضیلت زیارت علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام نقل نموده و ما به برخی از آنها اشاره میکنیم، گر چه در کتاب «شهید خراسان» ثواب زیارت آن حضرت را به طور تفصیل بیان نمودهایم.
فرمود: «افضل این است که به زیارت پدرم در خراسان برود و شایسته است زیارت پدرم را در ماه رجب انجام دهد.»(173)
حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «هر کس قبر پدرم را در طوس زیارت کند خداوند گناهان گذشته و آینده او را میآمرزد.» و در سخن دیگری فرمود: «کسی که در طوس قبر پدرم را زیارت کند، خداوند گناهان گذشته و آینده او را خواهد آمرزید، و در قیامت برای او منبری مقابل منبر پیامبر خدا و امیرالمؤمنینعلیهما السلام قرار خواهد داد [ و بر بالای آن منبر خواهد بود] تا خداوند از حساب خلایق فارغ گردد.»(174)
یحیای مازنی گوید: موسی بن جعفرعلیه السلام فرمود: «کسی که قبر فرزندم علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام را زیارت کند، خداوند پاداش هفتاد حجّ مقبول به او خواهد داد.» گفتم: «پاداش هفتاد حجّ؟» فرمود: «بلکه پاداش هفتاد هزار حجّ به او خواهد داد.» گفتم: «پاداش هفتاد هزار حجّ به او خواهد داد؟» فرمود: «بسا حجّی که پذیرفته نخواهد بود، و کسی که فرزندم علیّ بن موسی را زیارت کند و یک شب نزد او بماند مانند این است که خدا را در عرش او زیارت نموده باشد.»
سپس فرمود: «هنگامی که قیامت برپا شود چهار نفر از اوّلین و چهار نفر از آخرین بر عرش خدای رحمان قرار خواهند گرفت. از اوّلین: نوح و ابراهیم و موسی
و عیسیعلیهم السلام خواهند بود، و از آخرین: محمّد و علیّ و حسن و حسینعلیهم السلام خواهند بود. سپس مضمار [ مطمار] کشیده میشود [ و آن ریسمانی است که بنّاها برای مستقیم شدن دیوار به کار میبرند] و در کنار ما زوّار قبور ائمّهعلیهم السلام قرار خواهند گرفت جز آن که مقام اعلا و منزلت نزدیکتر را زوّار قبر فرزندم علیّ بن موسیعلیه السلام خواهند داشت.»(175)
5 . زید شحام گوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «پاداش کسی که رسول خداصلی الله علیه وآله را زیارت کند چیست؟» فرمود: «مانند آن است که خدا را در عرش زیارت نموده باشد.» گفتم: «پاداش کسی که یکی از شما را زیارت کند چیست؟» فرمود: «مانند کسی است که رسول خداصلی الله علیه وآله را زیارت کند.»(176)
بزنطی میگوید: من مکتوب حضرت رضاعلیه السلام را به خطّ مبارک آن حضرت خواندم که در آن نوشته شده بود: «به شیعیان من خبر ده که پاداش زیارت من نزد خداوند، معادل هزار حجّ مقبول و هزار عمره مقبوله است.» پس من به حضرت جوادعلیه السلام گفتم: «معادل هزار حجّ؟» فرمود: «به خدا سوگند، پاداش آن هزار هزار حجّ است برای کسی که عارف به حقّ او باشد و او را به امامت پذیرفته باشد.»(177)
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «کسی که از راه دور به زیارت من بیاید، من در قیامت در سه موقف به زیارت او خواهم رفت و او را از وحشتهای قیامت نجات خواهم داد: 1- هنگامی که نامهها را به دست راست و یا دست چپ مردم میدهند [ و اگر نامه به دست راست داده شود نشانه نجات است]؛ 2- هنگام عبور از صراط؛ 3- هنگامی که میزان اعمال نصب میشود.»(178)
8 . صدوقرحمه الله از حضرت هادیعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «هر کس حاجتی از خدای خود دارد باید جدّم علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام را در طوس زیارت کند و با
حال غسل باشد و دو رکعت نماز بالای سر آن حضرت بخواند و حاجت خود را در قنوت آن نماز بخواهد، و اگر چنین کند خداوند دعای او را مستجاب خواهد نمود، به شرط آن که خواسته او کار حرام و یا قطع رحم نباشد.» سپس فرمود: «محلّ قبر علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام یکی از بقعههای بهشت است و هیچ مؤمنی او را زیارت نمیکند مگر آن که خداوند او را از آتش دوزخ آزاد و در بهشت ساکن خواهد نمود.»(179)
مرحوم سیّد بن طاوس در کتاب اقبال الأعمال میگوید: من در برخی از کتب علمای عجم رضوان اللَّه علیهم دیدهام که فرمودهاند زیارت حضرت رضاعلیه السلام در روز 23 ذیقعده از دور و نزدیک مستحبّ است.
محدّث قمّی پس از نقل این مطلب گوید: علّامه مجلسیرحمه الله از صاحب کتاب العدد القویّه نقل نموده که او گوید: شهادت حضرت رضاعلیه السلام در چنین روزی بوده است؛ واللَّه العالم.
مرحوم سیّد دامادقدس سره نیز در «رساله أربعة أیّام» در اعمال روز دحو الأرض، یعنی روز 25 ذیقعده، فرموده است: زیارت حضرت رضاعلیه السلام در این روز افضل اعمال مستحبّه و مورد سفارش معصومینعلیهم السلام است. رزقنا اللَّه زیارته و زیارة آبائه و أبنائه و شفاعتهم و الحشر معهم و جوارهم فی الدّنیا و الآخرة.(180)
شیخ طبرسیرحمه الله در کتاب اعلام الوری، بعد از ذکر دلایل امامت و معجزات حضرت رضاعلیه السلام، گوید: آنچه از برکات مشهدالرّضاعلیه السلام و نشانهها و عجایب و
معجزات آن بزرگوار بر مردم ظاهر شده است و عام و خاصّ و مخالف و موافق تاکنون از قبر شریف آن حضرت دیدهاند، فراوان و غیر قابل شماره است، چرا که در کنار آن قبر مبارک فراوان افراد مریض و نابینا و سرطانی و... شفا یافتهاند و دعاهای مردم مستجاب گردیده و مشکلات زندگی آنان اصلاح شده است و ما اکثر آنها را شاهد بودیم و یقین حاصل کردیم [ که آن بزرگوار حقّاً امام رؤوف میباشد].
مرحوم شیخ حرّ عاملی صاحب کتاب وسایل الشّیعه نیز در کتاب اثبات الهداة بعد از نقل این کلام از بزرگان گوید: من نیز همانند طبرسی در مدّت 26 سال که در آن مشهد ساکن بودم، فراوان شاهد این برکات بودم و در حدّ تواتر و فوق تواتر برای من نقل شد و من خود یاد ندارم که در کنار قبر شریف آن حضرت از خداوند چیزی خواسته باشم و خداوند به من عطا نفرموده باشد.
سپس میفرماید: تفصیل این قصّه در این کتاب امکانپذیر نیست و عنایات رضویّه بیشمار است و برای نمونه یک مورد آن را به یاد میآورم و آن این است که دختری از همسایگان ما گنگ بود و [ برای شفای خود به زیارت آن حضرت رفت و پس از دعا و الحاح]، روزی مرد بزرگوار و نیکو صورتی را کنار قبر شریف دید و به نظر او آمد که آن بزرگوار حضرت رضاعلیه السلام است. پس آن حضرت به او فرمود: «چرا حرف نمیزنی؟ حرف بزن!» ناگهان زبان او باز شد و سخن گفت و به طور کلّی حالت گنگی از او برطرف گردید و من درباره این قصّه این اشعار را سرودم:
یا کلیم الرّضاعلیه السلام
و علیک السّلام و الإکرام
کلّمینی عسی أن أکون کلیماً
لکلیم الرّضاعلیه السلام
محدّث قمّی پس از نقل آنچه گذشت میگوید: من نیز در مدّت مجاورت خود در مشهد مقدس علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام، از این برکات و عنایات و معجزات فراوان دیدم، به ویژه درسال 1343 هجری که برکات بیشتری را مشاهده نمودم و اگر بخواهم در این میدان وارد شوم خارج از وضع کتاب خواهم شد و حقّاً راست گفته شیخ بزرگوار عاملی در شعر خود که میگوید:
و ما یُری من برکات مشهده
فی کلّ یوم أمسه مثل غده
و کَشفَ العمی و المرضی به
إجابة الدّعاء فی أعتابه(181)
مؤلّف گوید: این حقیر ناچیز نیز به یقین یافتم که کسی از درگاه رضوی محروم نخواهد شد و من هر خواستهای داشتهام و در کنار قبر شریف آن حضرت از خداوند درخواست نمودهام به آن رسیدهام و اگر بخواهم آنها را مکتوب کنم، کتاب مستقلّی خواهد شد. در اینجا خوب است از آن دو بیت شعری که خود آن حضرت برای دعبل خزاعی خواندند یاد کنیم. دعبل در شعر خود قبور یکایک فرزندان فاطمهعلیها السلام را یاد نمود و چون به حضرت کاظمعلیه السلام رسید گفت:
وَ قَبْرٌ بِبَغْدادَ لِنَفْسٍ زَکِیَّةٍ
تَضَمَّنَهَا الرَّحْمانُ فِی الْغُرُفاتِ
در این هنگام حضرت رضاعلیه السلام به او فرمود: این دو بیت را نیز به اشعار خود بیفزا:
وَ قَبْرٌ بِطُوسَ یا لَها مِنْ مُصیبَةٍ
أَلَحَّتْ عَلَی الْأَحْشاءِ بِالزَّفَراتِ
إِلَی الْحَشْرِ حَتّی یَبْعَثَ اللَّهُ قائِماً
یُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْکُرُباتِ
یعنی، ای فاطمه زهرا! قبر یکی از فرزندان تو نیز در طوس است و مصیبت او بسیار بزرگ میباشد و دلها را آتش میزند و آن قبر تا زمان قیام حضرت مهدیعلیه السلام وسیله نجات شیعیان از مصائب و اندوهها خواهد بود.
صدوقرحمه الله در کتاب امالی از حضرت رضاعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «در خراسان بقعهای است که به زودی محلّ رفت و آمد ملائکه خواهد شد و تا قیامت فوجی از ملائکه در آن نزول خواهند نمود و فوجی به آسمان صعود خواهند کرد.» سؤال شد: «ای فرزند رسول خدا! آن بقعه کدام است؟» فرمود: «آن بقعه در سرزمین طوس
است و به خدا سوگند باغی از باغستانهای بهشت میباشد و کسی که مرا در آن بقعه زیارت کند مانند آن است که رسول خداصلی الله علیه وآله را زیارت کرده باشد.»(182)
و در کتاب عیون از حضرت جواد الأئمّهعلیه السلام نقل شده که فرمود: «بین دو کوه طوس قطعهای از زمین است که از بهشت گرفته شده و هر کس داخل آن شود روز قیامت از عذاب دوزخ آزاد خواهد بود.»(183)
در کتاب کافی از مقاتل بن مقاتل نقل شده که گوید: به حضرت رضاعلیه السلام گفتم: «فدای شما شوم! دعایی برای برآورده شدن حوایج به من یاد دهید.»
امامعلیه السلام فرمود: «اگر حاجت مهمّی به درگاه خدا داشتی غسل کن و بهترین لباس خود را بپوش و خود را معطّر کن و در زیر آسمان دو رکعت نماز بهجای آور؛ در هر رکعت بعد از حمد پانزده مرتبه توحید «قل هو اللَّه احد»، و در رکوع و پس از سلام نیز پانزده مرتبه، و سپس در سجده بگو: "اَللَّهُمَّ إِنَّ کُلَّ مَعْبُودٍ مِنْ لَدُنْ عَرْشِکَ إِلَی قَرارِ أَرْضِکَ فَهُوَ باطِلٌ سِواکَ فَإِنَّکَ [ أَنْتَ] اللَّهُ الْحَقُّ الْمُبینُ." سپس بگو: خدایا، حاجت من را السّاعه بر آورده نما، و هر چه میتوانی اصرار کن.»(184)
در کتاب عیون از علیّ بن عاصم کوفی نقل شده که گوید: حضرت رضاعلیه السلام این دعا را میخواند: «اَللَّهُمَّ أَعْطِنِی الْهُدی وَ ثَبِّتْنی عَلَیْهِ وَ احْشُرْنی عَلَیْهِ آمِناً أَمْنَ مَنْ لا حُزْنَ عَلَیْهِ وَ لا خَوْفَ وَ لا جَزَعَ إِنَّکَ أَهْلُ التَّقْوی وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ.»(185)
و روایت شده که حضرت رضاعلیه السلام چون به امر خیری مشغول میشد
میفرمود: «اَللَّهُمَّ سَلِّمْ وَ تَمِّمْ.» و میفرمود: «چون به کار خیری مشغول میشوید مغرور نشوید و این جمله را بگویید، چرا که بسا کارهای خیر منتهی به ناپسندی میشود. پس شما از خداوند با این کلمات حسن عاقبت بخواهید.»(186)
اباصلت هروی میگوید: مأمون عبّاسی حضرت رضاعلیه السلام و کارشناسان اعتقادی و مذهبی مسلمانان و اهل کتاب را جمع نمود تا گفتوگو و مناظرهای داشته باشند. پس شخصی به نام محمّد بن جهم برخاست و به حضرت رضاعلیه السلام عرض کرد: «یابن رسول اللَّه! آیا قائل به عصمت انبیاء هستید؟»
حضرت فرمود: «بله.» عرض کرد: «پس راجع به این آیات که خداوند در قرآن در مورد حضرت آدمعلیه السلام میفرماید: «وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی»(187)؛ یعنی آدم گناه نمود و گمراه شد؛ و در مورد حضرت یونسعلیه السلام که میفرماید: «وَ ذَالنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ»(188)، یعنی حضرت یونس غضبناک از محلّ مأموریّت خویش خارج شد و گمان کرد که ما بر او دست نمییابیم؛ و در مورد حضرت یوسفعلیه السلام که میفرماید: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها»(189)، یعنی زلیخا اراده یوسف کرد و یوسف نیز اراده او نمود؛ و در مورد حضرت داودعلیه السلام که میفرماید: «وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ»(190)، یعنی داود فهمید که ما او را آزمایش کردیم، و در مورد پیغمبر اکرمصلی الله علیه وآله که میفرماید: و «تُخْفی فی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدیهِ»(191)؛ یعنی تو در درون خویش چیزی را مخفی میکنی که خداوند آن را آشکار میکند؛ چه میفرمائید؟»
حضرت فرمود: «وای بر تو! تقوا داشته باش، خدای عزّوجلّ در مورد آدمعلیه السلام که آن جمله را فرمود، آدم حجّت خدا در روی زمین و خلیفه پروردگار بود و برای آن
بهشت خلق نشده بود و معصیت آدم در بهشت بود نه در روی زمین و عصمت باید حتماً در روی زمین باشد تا مقدّرات امر الهی تحقّق یابد. پس وقتی که به زمین هبوط کرد و حجّت و خلیفه خدا شد معصوم گردید و خداوند فرمود: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ»(192).
و امّا در مورد حضرت یونس که آن مطلب را فرمود، "ظنّ" به معنای یقین است، یعنی یقین پیدا کرد که بر او تنگ گرفته نخواهد شد، و لذا در مورد دیگری میفرماید: «وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ»(193)؛ یعنی معیشت او در تنگی و روزی او در سختی است. و اگر یونس گمان یا یقین داشت که خداوند بر او دست نمییابد کافر گردیده بود.
و امّا در مورد حضرت یوسفعلیه السلام که آن مطلب را فرمود، منظور از اراده زلیخا، اراده سوء و معصیت بود و لکن اراده یوسفعلیه السلام اراده قتل زلیخا بود که او را به گناه بزرگی دعوت کرده بود و خداوند او را منصرف از قتل وی نمود که میفرماید: «کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ»(194)، یعنی قتل و زنا را از او دور گرداندیم. و امّا مطلبی که درباره حضرت داودعلیه السلام فرمود...»؛
در اینجا آن شخص سخن حضرت را قطع نمود و گفت: «میگویند داودعلیه السلام در محراب عبادت نماز میخواند که ابلیس به صورت پرندهای بسیار زیبا برای وی مجسّم گردید و داودعلیه السلام نمازش را قطع کرد و به دنبال پرنده حرکت کرد و پرنده به پشت بام پرید و او نیز به دنبال آن پرنده آمد و زن اوریا را دید که مشغول شستوشوی بدن خویش است. وقتی که او را دید به او مایل گردید و اوریا در یک جنگ شرکت کرد و داود نامهای نوشت که اوریا را به جایی بفرستند که کشته شود و بعد از کشته شدن وی با همسرش ازدواج کرد.»
پس حضرت رضاعلیه السلام محکم دست مبارک خویش را بر پیشانی زد و فرمود: «إنّا للَّه و إنّا إلیه راجعون، شما نسبتهای ناروایی - مثل بیاعتنایی به نماز و فحشاء و قتل - به پیغمبری از پیغمبران خدا میدهید؟!» عرض کرد: «یابن رسول اللَّه! پس خطای داودعلیه السلام چه بوده است؟»
حضرتعلیه السلام فرمود: «داودعلیه السلام گمان کرد که روی زمین شخصی اعلم از او وجود ندارد، و خداوند برای این که به او بفهماند که چنین نیست دو فرشته را فرستاد و آنها در محراب عبادت آن حضرت حاضر شدند و گفتند: "ما دو خصم هستیم که از تو تقاضای داوری میکنیم؛ این برادرم 99 میش دارد و من یک میش و میخواهد میش من را هم بگیرد و به میشهای خود ملحق کند." حضرت داودعلیه السلام فرمود: "ظلم کرده که میخواهد چنین کاری را بکند." و از آن فرد، هیچ بیّنه و دلیلی نخواست و از نفر دوّم نخواست که از خود دفاع کند. این روش از نظر قضایی خطا محسوب میشد زیرا خداوند درباره او فرموده بود: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی»(195).»
عرض کرد: «پس قصّه اوریا چه بوده است؟» حضرت فرمود: «در ایّام حضرت داودعلیه السلام، زنی که شوهر خود را از دست میداد به ازدواج هیچکس در نمیآمد و حضرت خواست این سدّ را بشکند و لذا خود با همسر اوریا که کشته شده بود ازدواج نمود تا فتح بابی برای دیگران بشود.
و امّا مطلبی که راجع به حضرت ختمی مرتبت فرمود، خداوند اسم زنان دنیایی و اخروی آن حضرت را به او معرّفی کرده و آنها را به عنوان مادران مؤمنین «أمّهات المؤمنین» نامیده بود و یکی از آنها زینب، دختر جحش بود که در آن روزگار همسر زید بن حارثه بود. پس حضرت نام زینب را همچنان در سینه خود مخفی نگه میداشت و از خوف این که مبادا منافقین بگویند زن آینده او در خانه زید است
به کسی در این مورد چیزی نمیفرمود. پس خداوند او را توصیه فرمود که: «وَ تَخْشَی النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ»(196)، و خداوند فقط 3 نفر را مستقیماً خود تزویج نمود: 1- حضرت حواعلیها السلام را به آدمعلیه السلام، 2- زینب بنت جحش را به پیغمبر اکرمصلی الله علیه وآله که میفرماید: «فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها»(197)، 3- حضرت فاطمهعلیها السلام را به حضرت علیعلیه السلام.» اینجا بود که آن شخص به گریه درآمد و عرض کرد: «یابن رسول اللَّه! من به سوی خداوند توبه میکنم که درباره پیغمبران خدا به جز آنچه که شما فرمودید سخنی بگویم.»(198)
جاثلیق که از علمای دین مسیحعلیه السلام بود با متکلّمین اسلامی به گفتوگو و مناظره میپرداخت و میگفت: «ما و شما همگی متّفق بر نبوّت عیسی مسیحعلیه السلام و زنده بودن آن حضرت در آسمان هستیم ولی در نبوّت پیغمبر اسلام بین ما و شما اختلاف است و همگی متّفق هستیم که از دنیا رفته است. پس چه دلیلی دارید که آن حضرت پیامبر بوده است؟» متکلّمین اسلامی متحیّر مانده بودند. پس جاثلیق در محضر مقدّس حضرت رضاعلیه السلام و مأمون عبّاسی حاضر گردید و به حضرت عرض کرد: «نظر شما درباره عیسیعلیه السلام و کتاب او چیست؟»
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «من اقرار به نبوّت و کتاب عیسایی دارم که اقرار به نبوّت پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله نموده و امّت خویش را به آن بشارت داده است و به عیسایی که اقرار به نبوّت آن حضرت نکرده است کافر هستم.»
سپس فرمود: «ای نصرانی! ما به عیسیعلیه السلام که ایمان به محمّدصلی الله علیه وآله داشت ایمان داریم ولی یک نقص داشت که نماز و روزه، بسیار کم بهجا میآورد.» جاثلیق گفت: «به خدا قسم عیسیعلیه السلام همواره صائم النّهار و قائم اللّیل بود.»
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «او برای چه کسی نماز و روزه بهجا میآورد؟» جاثلیق ساکت شد. (زیرا آنها معتقد به خدایی عیسیعلیه السلام بودند و اگر عیسیعلیه السلام خدا بود برای چه کسی عبادت میکرد؟)
جاثلیق به حضرت رضاعلیه السلام عرض کرد: «کسی که مرده را زنده کند و اکمه و ابرص (کور مادرزاد و پیس) را شفا دهد مستحقّ عبادت است.»
حضرت فرمود: «یَسَع نیز همین کارها را میکرد؛ او بر روی آب راه میرفت و اکمه و ابرص را شفا میداد و حزقیل نیز 35 هزار نفر را پس از مرگ 60 ساله زنده نمود و قومی از بنیاسرائیل خارج از بلاد خویش شدند از ترس طاعون و مرگ و خداوند آنها را هلاک کرد، و به پیامبری از پیامبرانش امر کرد که بر استخوانهای مرده آنها بعد از چندین سال بگذرد و آنها را صدا بزند و بگوید: "به اذن خدا زنده شوید و آنها نیز زنده شدند."
از سویی خداوند قصّه ابراهیم و پرندگان را در قرآن ذکر کرده و فرموده است: «فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ»(199)، و داستان موسیعلیه السلام را که میفرماید: «وَ اخْتارَ مُوسی»(200)، ذکر نموده زیرا آنها میگفتند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةٍ»(201)، پس سوخته شدند و بعد از آن موسی آنها را زنده نمود. و قریش نیز از حضرت رسولصلی الله علیه وآله درخواست نمودند که آنها را زنده کند.»
سپس فرمود: «تورات و انجیل و قرآن و زبور این مطالب را مطرح نمودهاند و اگر باید هر کس که مرده زنده میکند را خدا دانست، میبایست تمامی اینها را خدا پنداشت.»(202)
در روایتی آمده است که از اباصلت هروی سؤال شد: «مأمون با این که حضرت رضاعلیه السلام را اکرام و محبّت مینمود چگونه به قتل آن حضرت راضی شد؟» وی در
پاسخ گفت: «مأمون حضرت رضاعلیه السلام را به خاطر فضیلتش احترام میکرد ولی چون میخواست آن حضرت را در بین مردم، دنیاطلب معرفی کند و از عظمت بیاندازد به او پیشنهاد ولایتعهدی داد و آن حضرت را مجبور نمود، ولی وقتی که از عظمت امامعلیه السلام کاسته نشد بلکه روزافزون گردید، متکلّمین را از بلاد مختلف جمعآوری نمود تا با مباحثهها و مناظرات علمی آن حضرت را شکست بدهد و خبر شکست آن حضرت در بین مردم منتشر گردد و از مقام آن حضرت کاسته شود. و چون از این راه نیز به مقصود خود نرسید تصمیم به قتل او نمود.»(203)
یکی از خوارج خنجری مسموم را برداشته و گفت: «من از این شخصی که ادّعا میکند فرزند رسول اللَّهصلی الله علیه وآله است (امام هشتم) سؤال میکنم که چرا ولایتعهدی این طاغی (مأمون) را پذیرفته است؟ اگر جواب قانع کنندهای نداشته باشد با این خنجر او را از پای در میآورم.» از اینرو، خنجر را مخفی نموده و بر حضرت رضاعلیه السلام وارد شد. حضرت رضاعلیه السلام فرمودند: «من به تو پاسخ خواهم داد به شرط این که اگر قانع شدی آنچه را که همراه داری بشکنی.»
خارجی متحیّر و مبهوت شد و خنجر را بیرون آورده و شکست و سپس عرض کرد: «چرا با این طاغی موافقت نمودی و حال آن که تو فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله هستی و آنان از دیدگاه شما کافرند؟»
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «آیا مأمون کافرتر است یا عزیز مصر و اهل مملکت مصر؟ اینها (مأمون و اطرافیانش) ادّعای مسلمانی و توحید دارند ولی عزیز مصر و یارانش اصلاً خداشناس نبودند و چنین ادّعایی هم نداشتند، و یوسفعلیه السلام فرزند یعقوب پیامبر که هم خود پیامبر بود و هم فرزند پیامبر، به او فرمود: «اجْعَلْنی عَلی
خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنّی حَفیظٌ عَلیمٌ»(204)، یعنی مرا مسؤول خزینه مملکت کن؛ و یوسفعلیه السلام با فراعنه مصر نشست و برخاست داشت در حالی که من مجبور به قبول ولایتعهدی گردیدم و با اکراه وارد این قضیّه شدم.» پس مرد خارجی گفت: «عیبی بر تو نیست؛ تو صادق و فرزند پیامبر صادقصلی الله علیه وآله هستی.»(205)
مأمون عبّاسی حضرت رضاعلیه السلام را مجبور به قبول ولایتعهدی نمود و از آن حضرت درخواست نمود که نماز عید و خطبههای آن را برای مردم ایراد فرماید. حضرت رضاعلیه السلام در پاسخ فرمود: «من در قبول ولایتعهدی شرط کرده بودم که در هیچیک از امور شرکت نکنم. مرا از خواندن نماز عید معاف بدار.»
مأمون در پاسخ گفت: «با این برنامه میخواهم اعتماد مردم را جلب کرده و شخصیّت شما را نیز به آنها بنمایانم.» این پیامها مرتّب بین مأمون و حضرت رضاعلیه السلام ردّ و بدل میشد تا این که حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «اگر مرا معاف میداشتی بهتر بود، حال که اصرار داری من به گونهای که حضرت رسولصلی الله علیه وآله و حضرت امیرعلیه السلام به نماز میرفتند خواهم رفت.»
مأمون در پاسخ گفت: «هر گونه که میل دارید خارج شوید.» سپس به تمامی مسؤولین و مردم دستور داد که صبحگاهان درب خانه حضرت رضاعلیه السلام اجتماع کنند و آماده نماز گردند.
پس همه مردم در کوچهها و پشت بامها نشسته و منتظر خروج حضرت رضاعلیه السلام بودند و لشکریان و فرماندهان نیز سوار بر مرکبها، انتظار آن بزرگوار را میکشیدند تا این که خورشید طلوع کرد و آن حضرت غسل نمود و لباس پوشید و عمّامه سفید پنبهای بر سر گذارد و یک طرف آن را به روی سینه و طرف دیگر را بین
دو شانه قرار داد و خود را معطّر ساخت و عصایی به دست گرفت و به غلامان خویش فرمود: «شما نیز مانند من گردید.»
سپس با پای برهنه از منزل خارج شد و پس از اندکی صدای مبارکش به تکبیر بلند شد و همراهانش تکبیر گفتند تا به درب منزل رسیدند. همین که فرماندهان و لشکریان حالت امامعلیه السلام را مشاهده کردند از مرکبها پیاده شده و کفشها را بیرون آورده و هم صدای با امام تکبیر گفتند و فریاد از در و دیوار و زمین و آسمان شهر مرو به تکبیر و صدای گریه مردم بلند شد. مأمون از جریان مطّلع گردید و به حضرت رضاعلیه السلام پیام داد: «شما به زحمت افتادید، برگردید و آن کسی که هر ساله نماز میخوانده امسال نیز خواهد خواند.»(206)
مأمون از این صحنه پرشکوه احساس خطر نمود و متوجّه شد که اگر حضرت رضاعلیه السلام به این شکل به مصلّی برسد و نماز عید بخواند مطمئنّاً بدون بازتاب سیاسی نخواهد بود و لذا به این بهانه که حضرت به زحمت افتادهاند، مانع از اقامه آن نماز عید گردید و حضرت رضاعلیه السلام هم از آغاز میدانستند که مأمون با برپایی نماز عید با چنان کیفیّتی موافقت نخواهد کرد و لذا از قبول پیشنهاد وی امتناع فرمودند.
روزی مأمون به حضرت رضاعلیه السلام عرض کرد: «چگونه جدّت علیّ بن ابیطالبعلیه السلام قسیم (تقسیم کننده) بهشت و دوزخ است؟» حضرت فرمود:
«آیا نشنیدهای از پدران خودت که از جدّت عبداللَّه بن عبّاس روایت کردهاند که گفت: من شنیدم از پیغمبرصلی الله علیه وآله که فرمود: حبّ علی ایمان و بغض او کفر است؟»
عرض کرد: «آری.» حضرت فرمود: «پس به این معنی، قسیم بهشت و دوزخ است.» مأمون گفت: «خدای تعالی مرا باقی نگذارد بعد از تو ای ابوالحسن! گواهی
میدهم که تو وارث علم رسول خدائی.»
ابوصلت میگوید: «چون حضرت رضاعلیه السلام به منزل برگشت، من عرض کردم: "یابن رسول اللَّه! چه خوب جوابی به مأمون دادی."
فرمود: "ای اباصلت! من با او در آن مقامی که بود تکلّم کردم و حال آن که شنیدم از پدر بزرگوار خود که او از پدران بزرگوار خود روایت نمود که: رسول خداصلی الله علیه وآله به حضرت امیرعلیه السلام فرمود: ای علی تو قسیم بهشت و دوزخی. و در روز قیامت به آتش جهنّم میگویی: این فرد از برای من است و این فرد از برای تو."»(207)
هرثمه میگوید به قصد زیارت حضرت رضاعلیه السلام به درب خانه مأمون رفتم، صبیح دیلمی را ملاقات نمودم، صبیح گفت: «دیشب مأمون مرا با سی نفر از غلامان خاصّ خود که محرم اسرار بودند طلبید و چون نزد او رفتیم از ما عهد و پیمان گرفت که به دستور او عمل کنیم و راز او را پنهان نگه بداریم. به هر یک از ما شمشیر زهرآلودی داد و گفت: "به سوی حجره حضرت رضاعلیه السلام بروید و در هر حالت که او را یافتید بدون سخن گفتن با وی او را با این شمشیرها قطعهقطعه کنید و سپس نزد من بیایید. اگر این کار را اجرا کردید و این راز را افشا ننمودید به هر یک از شما جوائز ارزندهای خواهم داد."
ما شمشیرها را از وی گرفته و متوجّه حجره آن حضرت شدیم و دیدیم که بر پهلوی مبارک خوابیده و دستهای خود را حرکت میدهد و سخنی میگوید که ما نمیفهمیدیم، من یک طرف ایستادم، آن غلامان به جانب امام رفتند و یکباره شمشیرها را بر بدن آن حضرت که زره نپوشیده بود فرود آوردند و آنگاه آن حضرت را در فرش پیچیدند و به سوی مأمون برگشتند و گزارش کار خود را به وی دادند.
چون صبح گردید مأمون سر خود را برهنه کرد و بند لباس خود را گشود و مانند مصیبتزدگان گریان و نالان از خانه بیرون آمد و در مجلس نشست تا مردم برای تسلیت نزد او بیایند. پس از چندی برخاست و با پای برهنه به سمت حجره آن حضرت روانه شد تا به غسل و کفن و دفن او بپردازد ولی صدایی از حجره شنید و مضطربانه به من امر کرد که داخل حجره آن حضرت شوم و برای او خبری بیاورم. وقتی که وارد شدم دیدم آن حضرت در محراب نشسته و به عبادت مشغول است. چون خبر به مأمون دادم مضطرب گشته و گفت:
"شما مرا فریب دادید." پس گفت: "ای صبیح! نزد او برو و حقیقت حال را معلوم کن." من نزد آن حضرت آمدم. آن حضرت مرا صدا زد و من پاسخ دادم و خود را بر خاک میمالیدم و زار میگریستم. فرمود: "برخیز خدا تو را رحمت کند." و این آیه را تلاوت فرمود: «یُریدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ»(208)، یعنی، میخواهند نور خدا را با دهان خویش خاموش کنند ولی خداوند علیرغم میل کافران این نور را به اتمام میرساند.
پس من نزد مأمون برگشتم و او را به شدّت غضبناک دیدم و گفتم: "او در محراب مشغول عبادت بود و هیچ اثر زخمی بر بدن آن حضرت ندیدم."
مأمون گفت: "به امرا و اشراف و اعیان که برای عرض تسلیت به مناسبت رحلت امام رضاعلیه السلام آمدهاند بگویید: حضرت غش کرده بودند و بحمد اللَّه عارضه بر طرف شد و به صحّت مبدّل گردید."»
هرثمه میگوید به محضر جناب امام رضاعلیه السلام مشرّف شدم حضرت فرمود:
«و اللَّه که تا اجل موعود ما فرا نرسیده باشد، از کید و مکر این گروه هیچ ضرری به ما نمیرسد.»(209)
هنگامی که مأمون حضرت رضاعلیه السلام را به قبول ولایتعهدی مجبور کرد، مدّتی باران از آسمان نبارید و برخی از بیخردان و متعصّبین میگفتند: «از آن روزی که علیّ بن موسی ولیعهد شده است باران نیامده است.» و با این سخن قصد داشتند که بگویند قدم ایشان مایه بیبرکتی است. مأمون به حضرت رضاعلیه السلام عرض کرد:
«ای کاش دعا میکردید تا باران بیاید.» حضرت فرمود: «روز دوشنبه دعا خواهم کرد، چون دیشب جدّم رسول خداصلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنینعلیه السلام را در خواب دیدم که به من فرمودند: "پسرم روز دوشنبه انتظار باران داشته باش و به صحرا برو و از خداوند طلب باران بنما که خداوند به مردم باران میدهد و فضیلت تو را بر آنها آشکار میسازد.»
پس روز دوشنبه حضرت رضاعلیه السلام با جمع کثیری از مردم بیرون آمد و به صحرا رفتند و حضرت بر فراز منبر نشست و حمد و ثنای الهی به جای آورد و آنگاه چنین دعا کرد: «اَللَّهُمَّ یا رَبِّ أَنْتَ عَظَّمْتَ حَقَّنا أَهْلَ الْبَیْتِ فَتَوَسَّلُوا بِنا کَما أَمَرْتَ، وَ أَمَّلُوا فَضْلَکَ وَ رَحْمَتَکَ، وَ تَوَقَّعُوا إِحْسانَکَ وَ نِعْمَتَکَ، فَاسْقِهِمْ سَقْیاً نافِعاً عاماً غَیْرَ ضار وَ لْیَکُنِ ابْتِداءُ مَطَرِهِمْ بَعْدَ انْصِرافِهِمْ مِنْ مَشْهَدِهِمْ هذا إِلی مَنازِلِهِمْ وَ مَقارِّهِمْ.»
یعنی: «خدایا تو حقّ ما اهل بیت را بزرگ و عظیم قرار دادی، مردم همانطور که تو دستور فرمودی به ما روی آوردند و امیدوار به فضل و احسان و نعمت تو هستند. خدایا بارانی نافع که ضرری به کسی نرساند بفرست. خدایا باران را وقتی بفرست که این مردم از این صحرا به خانههایشان رفته باشند.»
طولی نکشید که ابرها در آسمان با رعد و برق ظاهر شدند و مردم آماده حرکت به سوی منازل گردیده تا باران بر آنها نبارد. حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «این ابر برای شما نیست، بلکه متعلّق به فلان شهر و فلان مردم است.» ابر از آسمان رفت، و دوباره ابری پیدا شد و رعد و برقی تولید کرد و باز مردم آماده رفتن شدند که حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «این ابر نیز متعلّق به فلان شهر و فلان مردم است.» به همین
ترتیب ده قطعه ابر در آسمان ظاهر شد و تولید رعد و برق نمود و حضرت میفرمود: متعلّق به فلان شهر و فلان مردم است.
تا این که یازدهمین قطعه ابر در آسمان پدید آمد و حضرت رضاعلیه السلام فرمود:
«این ابر متعلّق به سرزمین شما است، شکر خدا کنید و به منازل خود بروید که بعد از رفتن به منزل باران شروع خواهد شد.» سپس از منبر به زیر آمد و مردم رفتند، همین که نزدیک منازل خود رسیدند باران شروع به باریدن کرد و همهجا را فرا گرفت. مردم میگفتند: «گوارا باد بر تو ای فرزند رسول خدا این کرامتهای الهی.»
سپس حضرت رضاعلیه السلام برای جمع زیادی از مردم سخنانی فرمود و آنها را دعوت به تقوای الهی و پرهیز از گناه و سفارش به اعتراف به حقوق آل محمّدصلی الله علیه وآله نمود، و خداوند با دعای امام هشتمعلیه السلام برکتی فراوان به بلاد خراسان عنایت فرمود.(210)
ابوصلت میگوید: مأمون از حضرت رضاعلیه السلام پرسید: «معنای این آیه شریفه «وَ هُوَ الَّذی خَلَق السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(211)، [ یعنی، خداوند آسمانها و زمین را در 6 روز خلق کرد و عرش او بر آب قرار گرفت تا شما را بیازماید که کدامیک نیکوکارترید] چیست؟»
حضرت فرمود: «خداوند عرش و آب را آفرید تا قدرت خود را بر فرشتگان اظهار فرماید و بدانند که خداوند بر هر کاری قادر است. سپس با قدرت خویش عرش را بالا برد و فوق آسمانهای هفتگانه قرار داد. سپس آسمانها و زمین را در عرض 6 روز آفرید و بر عرش قرار گرفت. خداوند میتوانست در یک چشم بهم زدن آسمانها و زمین را خلق کند ولی آنها را در 6 روز خلق کرد تا برای ملائکه مرحله به مرحله آنها را اظهار نماید و لذا ما استدلال به حدوث آنها میکنیم. و
خداوند عرش را به جهت احتیاج نیافرید، زیرا او بینیاز از عرش و از همه مخلوقات است چون جسم نیست و متعالی از هر صفتی است که مخلوقات دارند.
و امّا این که فرمود: «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»، خداوند خلائق را خلق فرمود تا آنها را به تکلیف طاعت و عبادت خویش مکلّف کند، نه این که به عنوان تجربه و امتحان این کار را کرده باشد، زیرا او همواره علیم به همه چیز است.» مأمون عرض کرد: «غم از دلم برداشتی، خدا غم از دلت بردارد.»
سپس عرض کرد: «معنای این آیه شریفه چیست؟: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعاً أَفَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتّی یَکُونُوا مُؤْمِنینَ * وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَن تُؤْمِنَ إِلّا بِإِذْنِ اللَّهِ»(212)، یعنی، اگر خدا بخواهد همه اهل زمین ایمان میآورند، آیا تو میخواهی مردم را اجبار کنی تا ایمان بیاورند؟! هیچکس بدون اذن خدا ایمان نمیآورد.»
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «پدرم موسی بن جعفرعلیه السلام از پدرانش از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل نمودند که فرمود: مسلمین به پیامبرصلی الله علیه وآله عرض کردند: "اگر کسانی را که قدرت داری مجبور به اسلام آوردن میکردی، عدّه و قدرت ما زیاد میگشت." حضرت رسولصلی الله علیه وآله فرمود: "من از پیش خود بدعت نمیگذارم و من اهل تکلّف نیستم، هر چه را که خداوند امر کند اجرا خواهم کرد."
سپس خداوند این آیه را نازل فرمود که: "اگر خدا میخواست از روی ناچاری و اضطرار همه مردم ایمان میآوردند"، همانگونه که هنگام مرگ که فرشته مرگ را میبینند [ یا در قیامت]، ایمان میآورند. و اگر چنین میکردم دیگر استحقاق ثواب و مدح بر ایمان خود نداشتند ولی من قصد دارم که از روی اختیار، ایمان بیاورند تا مستحقّ قرب الهی و کرامت ابد و خلود در بهشت باشند، آیا تو ناخشنود هستی که ایمان نمیآورند؟
و امّا فرمایش خداوند که فرمود: "هیچکس جز به اذن خداوند ایمان نمیآورد"، معنایش تحریم ایمان نیست بلکه حصول ایمان به اذن خداوند است که [ هنگام تکلیف و تعبّد] امر فرموده است ایمان بیاورید، و وقتی هم که تکلیفی در کار نیست او کسی را به ایمان وادار نمیفرماید.» مأمون عرض کرد: «غم از دلم زدودی، خداوند غمت را بزداید.»
سپس عرض کرد: «معنای این آیه شریفه چیست؟: «الَّذینَ کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فی غِطاءٍ عَنْ ذِکْری وَ کانُوا لا یَسْتَطیعُونَ سَمْعاً»، یعنی، کسانی که چشمهایشان در پرده است و نمیتوانند مرا به یاد بیاورند و نمیتوانند بشنوند.»
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «پرده چشم، مانع از یادآوری و تذکر نیست و یادآوری ربطی به چشم ندارد و لکن خداوند کافرانِ به ولایت حضرت امیرعلیه السلام را به کرها و نابینایان تشبیه فرموده که سخن حضرت رسولصلی الله علیه وآله را در مورد حضرت علیعلیه السلام سنگین و ثقیل میدانستند و نمیتوانستند بشنوند.» مأمون عرض کرد: «غم از دلم برداشتی، خداوند غم از دلت بردارد.»(213)
موسی بن سیّار میگوید: در خدمت حضرت رضاعلیه السلام بودم که به طوس رسیدیم، ناگهان صدای گریه و نالهای شنیدم، پس از جستجو معلوم شد که شخصی از شیعیان از دنیا رفته است. امام هشتمعلیه السلام از مرکب پیاده شد و به سمت جنازه آمد و آن را بلند کرد و سپس رو به من کرد و فرمود:
«ای موسی بن سیّار! هر کس جنازه یکی از دوستان ما را تشییع کند، از گناهان خود پاک میشود آنگونه که از مادر زاده شده است.»
آنگاه جنازه را بر کنار قبر گذاردند و حضرت رضاعلیه السلام جلو آمدند و مردم را کنار
زده و دست بر سینه آن شخص گذارده و فرمودند: «ای فلان بن فلان! مژده باد تو را به بهشت و از این پس هیچ خوفی بر تو نیست.»
من عرض کردم: «یابن رسول اللَّه! به خدا قسم شما قبلاً در این سرزمین قدم نگذاردهاید؛ آیا این شخص را میشناختید؟» حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «ای موسی بن سیّار! مگر نمیدانی که خداوند اعمال شیعیان ما را بامداد و شامگاه بر ما ائمّه عرضه مینماید و ما از آنها آگاه میشویم و هر کس که در اعمال خود کوتاهی کرده باشد از خداوند میخواهیم که از او درگذرد و اگر کار ارزشمندی انجام داده باشد از خداوند میخواهیم که از او تقدیر و تشکر بنماید.»(214)
ابوصلت میگوید: مأمون به حضرت رضاعلیه السلام عرض کرد: «یابن رسول اللَّه! من فضلیت و علم و زهد و تقوا و عبادت شما را دیدم و احساس کردم که شما نسبت به خلافت مقدّمتر و شایستهتر از من هستید.»
حضرت رضاعلیه السلام فرمودند: «من به عبودیّت افتخار میکنم و به زهد در دنیا امید نجات از شرّ دنیا دارم و به تقوای از محارم الهی امید نیل به سعادت دارم و با تواضع در دنیا امید رفعت و مقام نزد خداوند را دارم.»
مأمون عرض کرد: «من چنین صلاح میدانم که خودم را از خلافت خلع کنم و شما را به عنوان خلیفه معرّفی و با شما بیعت بنمایم.»
حضرت فرمود: «اگر خلافت لباسی است که خداوند بر قامت تو دوخته است، حقّ نداری آن را به بدن دیگری بپوشانی و اگر خلافت متعلّق به تو نیست تو حقّ نداری چیزی را که مالک آن نیستی به دیگری ببخشی.»
مأمون عرض کرد: «یابن رسول اللَّه! شما مجبور هستی که خلافت را بپذیری.»
حضرت فرمود: «من از روی میل و رغبت هرگز آن را نمیپذیرم.» پس مأمون مأیوس شد و پیشنهاد دیگری کرد و عرض کرد: «اگر خلافت را نمیپذیرید، لااقلّ ولایتعهدی مرا بپذیرید که بعد از من خلیفه مسلمین باشید.»
حضرت فرمود: «به خدا سوگند، پدرم از پدران بزرگوارش از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردند که من زودتر از تو از دنیا میروم و با زهر جفا کشته خواهم شد و فرشتگان آسمان و زمین بر من گریه خواهند کرد و من کنار قبر هارون دفن خواهم شد.»
مأمون با شنیدن این سخنان گریه کرد و گفت: «چه کسی شما را میکشد در حالی که من زنده هستم؟ چه کسی میتواند به شما کوچکترین آسیبی برساند در حالی که من حیات دارم؟» حضرت فرمود: «اگر میخواستم میگفتم که چه کسی مرا به قتل خواهد رسانید.»
مأمون عرض کرد: «یابن رسول اللَّه! شما با قبول نکردن ولایتعهدی میخواهید به مردم چنین وانمود کنید که اهل زهدید، و دنیاطلب نیستید.»
حضرت فرمود: «به خدا قسم، از روزی که به دنیا آمدم تاکنون دروغ نگفتهام و من برای دنیا از دنیا فرار نمیکنم و من میدانم که تو با این نقشه چه میخواهی بکنی؟» عرض کرد: «چه میخواهم بکنم؟»
حضرت فرمود: «آیا حقیقتاً در امان هستم که بگویم؟» گفت: «آری در امانی.» فرمود: «تو میخواهی به مردم بگویی که علیّ بن موسی الرّضا از دنیا روگردان نیست بلکه من روگردانم. مگر نمیبینید که چگونه به جهت طمع در دنیا ولایتعهدی را پذیرفته است؟»
پس مأمون از این سخن غضبناک شد و گفت: «شما همواره با من اینطور برخورد میکنید و خود را از غضب من در امان میدانید، به خدا قسم اگر ولایتعهدی مرا قبول نکنی گردنت را خواهم زد.»
حضرت فرمود: «حال که چنین است خداوند مرا از افتادن به هلاکت به دست خویش منع فرموده است. هر طور که صلاح میدانی عمل کن، ولی بدان که من
ولایتعهدی را میپذیرم به شرطی که در هیچ یک از کارهای حکومت از قبیل عزل و نصب و تغییر رسم و سنّت دخالتی نکنم بلکه فقط مشاوری از راه دور باشم.»
مأمون پذیرفت و مراسم رسمی ولایتعهدی با عدم میل باطنی آن حضرت آغاز گردید.(215)
عبدالسّلام هروی میگوید: دعبل خزاعی در شهر مرو به حضور حضرت رضاعلیه السلام مشرّف گردید و عرض کرد: «من برای شما شعری گفتهام و میخواهم شما قبل از هر کس بشنوید.» فرمود: «بخوان.» پس دعبل شروع کرد به خواندن شعر خویش و در هر مرحله حضرت رضا او را تشویق نمود و برای او طلب آمرزش میکرد تا این که به این شعر رسید:
وَ قَبْرٌ بِبَغْدادَ لِنَفْسٍ زَکِیَّةٍ
تَضَمَّنَهَا الرَّحْمنُ فِی الْغُرُفاتِ
قبری در بغداد متعلّق به روح پاکیزهای است که خداوند در غرفههای بهشتی آن را جای داده است (و آن قبر حضرت کاظمعلیه السلام است).
حضرت رضاعلیه السلام فرمودند: «آیا من به شعرت دو بیت اضافه نکنم تا تکمیل گردد؟» عرض کرد: «بفرمائید یابن رسول اللَّه.» حضرت فرمود: «این دو بیت را نیز به دنبال اشعار خود بخوان:
وَ قَبْرٌ بِطُوسَ یا لَها مِنْ مُصیبَةٍ
تَوَقَّدُ فِی الْأَحْشاءِ بِالْحُرُقاتِ
إِلَی الْحَشْرِ حَتّی یَبْعَثَ اللَّهُ قائِماً
یُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْکُرُباتِ
یعنی: یک قبر هم در طوس است که آه چه مصیبتی جانسوز دارد، صاحب این قبر تا قیام حضرت مهدیعلیه السلام اندوه و مصیبت را از ما برطرف مینماید.»
دعبل عرض کرد: «این قبر کیست؟» حضرت فرمود: «قبر من است و طولی
نخواهد کشید که قبر من محلّ زیارت و آمد و رفت شیعیان من خواهد شد. هر کس مرا در غربت زیارت کند، همدرجه من در قیامت است و آمرزیده خواهد شد.»
سپس برخاست و به منزل رفت و پس از لحظاتی خادم آن حضرت 100 دینار رضوی برای دعبل آورد. دعبل عرض کرد:
«به خدا قسم این اشعار را به خاطر پول و جایزه نگفتهام.» پول را ردّ کرد و تقاضا نمود که حضرت رضاعلیه السلام یکی از لباسهای خویش را به عنوان تبرّک به وی بدهند. حضرت رضاعلیه السلام یک جُبّه که از جنس خزّ بود به همراه صد دینار به او دادند و فرمودند: «پول را بگیر که به آن محتاج خواهی شد.»
دعبل از مرو همراه یک قافله بیرون آمد ولی در بین راه گرفتار دزدان شدند و دزدان کتف همه اهل قافله و دعبل را بستند و شروع به تقسیم اموال قافله نمودند و در آن حال یکی از دزدان قطعهای از شعر دعبل را میخواند که گفته بود:
أَری فَیْئَهُمْ فی غَیْرِهِمْ مُتَقَسِّماً
وَ أَیْدِیَهُمْ مِنْ فَیْئِهِمْ صِفْراتٍ
یعنی میبینم که مالشان در بین دیگران تقسیم میشود و دستان خودشان از اموال خویش خالی است.
دعبل که شعر خود را شنید به آن مرد گفت: «این شعر را چه کسی سروده است؟» دزد گفت: «مردی از خزاعه که نامش دعبل بن علی است.» دعبل گفت:
«شاعر و سراینده این قصیده من هستم.» دزد همین که شنید نزد رئیس دزدان که مشغول نماز بود دوید و گفت: «دعبل در میان کاروان کتف بسته است.»
رئیس دزدان که این را شنید خود نزد دعبل آمد و احوال او را جویا شد و قصیده وی را از اوّل تا آخر شنید و دستور داد که کتف او و سایر کاروانیان را باز کردند و اموال آنها را باز گرداندند.
سپس دعبل به قم رسید و مردم قم درخواست کردند که آن قصیده را بخواند و او نیز مردم را به مسجد جامع دعوت کرد و قصیدهاش را خواند و مردم مال فراوانی به او بخشیدند. و وقتی خبر جبّه حضرت رضاعلیه السلام را شنیدند درخواست کردند که
دعبل آن را به هزار دینار به آنها بفروشد. او امتناع نمود و از شهر خارج شد ولی چند نفر از جوانان قم او را تعقیب نموده و جبّه را از او گرفتند. دعبل به قم برگشت و درخواست جبّه را نمود آنها امتناع کردند و سرانجام راضی شد که قسمتی از جبّه را به او بدهند آنها هم قطعهای از آن را به همراه 1000 دینار به او دادند و دعبل به وطن بازگشت و فهمید که دزد خانهاش را غارت کرده است و او صد دینار حضرت رضاعلیه السلام را - که فرموده بودند به آن احتیاج پیدا میکنی - به خاطر آورد و مردم هر دینار رضوی را به صد درهم از او خریداری کردند و در نتیجه زندگی مجدّدی را شروع کرد.(216)
در کتاب جنّات الخلود این حرز از آن حضرت نقل شده است:
«اِسْتَسْلَمْتُ یا مَوْلایَ لَکَ وَ اسْتَسْلَمْتُ نَفْسی إِلَیْکَ وَ تَوَکَّلْتُ عَلَیْکَ فی أُمُوری وَ أَنَا عَبْدُکَ ابْنُ عَبْدَیْکَ فَاخْبَأْنِی اللَّهُمَّ فی سِتْرِکَ عَنْ شِرارِ خَلْقِکَ وَ اعْصِمْنی مِنْ کُلِّ سُوءٍ وَ أَذیً بِمَنِّکَ وَ اکْفِنی شَرَّ کُلِّ ذی شَرٍّ بِقُدْرَتِکَ، اَللَّهُمَّ مَنْ کادَنی وَ أَرادَنی أَدْرَأُ إِلَیْکَ فی نَحْرِهِ، وَ أَسْتَعیذُ بِکَ عَلَیْهِ وَ أَسْتَعیذُ مِنْهُ بِحَوْلِکَ فَسُدَّ عَنّی أَبْصارَ النَّاظِرینَ، إِنْ کُنْتَ ناصِراً لی، لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ وَ إِلهَ الْعالَمینَ أَسْأَلُکَ کِفایَةَ الْأَذی وَ الْعافِیَةَ وَ الشِّفاءَ وَ النَّصْرَ عَلَی الْأَعْداءِ وَ التَّوْفیقَ لِما تُحِبُّ وَ تَرْضی یا رَبَّ الْعالَمینَ، یا جَبَّارَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، یا رَبَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ صَلَواتُکَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعینَ.»(217)
اَلا که قلب خراسان ما امام رضاست
بهار و باغ و گلستان ما امام رضاست
کمال مکتب ایمان ما امام رضاست
چراغ چشم و دل و جان ما امام رضاست
رؤوف کلِّ امامان ما امام رضاست
پناه کشور ایران ما امام رضاست
به زائر حرمش وعده داده و باید
سه جا به دیدنش از لطف و مرحمت آید
مزار بضعه پاک پیمبر است اینجا
فروغ دیده زهرای اطهر است اینجا
بهشتِ قرب خداوند اکبر است اینجا
چه ازدهام عجیبی است، محشر است اینجا
قسم به کعبه که از کعبه بهتر است اینجا
حریم زاده موسی بن جعفر است اینجا
به چشم زائر خود تا که محترم گردد
روا بود که حرم دور این حرم گردد
نوای دل، غزل ناب عاشقانه او
فرشته مرغ گرفتار دام و دانه او
دعای محفل قدّوسیان ترانه او
ستاده موسی عمران در آستانه او
مسیح محو صدای نقاره خوانه او
کرم ترشّحی از بحر بیکرانه او
اگر چه شهر خراسان دیار غربت اوست
شفای چشم وطن از غبار تربت اوست
الا رؤوفتر از ما به ما امام رضا
غریب با همه کس آشنا امام رضا
ابوالحسن خلف مرتضا امام رضا
گدا و شاه زجودت رضا امام رضا
رفیق زائر بیدست و پا امام رضا
نگاه ماست به دست تو یا امام رضا
تو کیستی به چنین عزّت و جلال بگو
که همنشین گداییّ و ضامن آهو
کبوتر تو به مرغ بهشت ناز کند
به چار صحن تو هفت آسمان نماز کند
بهشت با حرمت روز و شب نیاز کند
به شوق زائرت آغوش خویش باز کند
کرم به دامن تو دست خود دراز کند
مرا گدایی کوی تو سرفراز کند
اگر چه در حرمت دست خالی آمدهام
ولی به درگه مولی الموالی آمدهام
در آستان تو با خسته حالی آمدهام
ولی به بارگه ذوالجلالی آمدهام
تو که پناه به کویت دهی دو عالم را
قبول کن به غلامی خویش «میثم» را(218)
دامن آلوده و بارِ گناه آوردهام
گر چه آهی در بساطم نیست آه آوردهام
هر که بودم هر که هستم با کسی مربوط نیست
بر امام مهربان خود پناه آوردهام
هر که آرد تحفهای در محضر مولای خود
من دو دست خالی و کوه گناه آوردهام
در کرم شه را گدا باید گدا را نیز شاه
من گدا دست گدایی سوی شاه آوردهام
بر کبوترهای صحنت هدیه ناقابلی است
گندم اشکی که در این بارگاه آوردهام
نالهام در سینه، اشکم در بصر، سوزم به دل
نامهای چون دود آه خود، سیاه آوردهام
نی عجب با کوه عصیان عفو، نازم را کشد
رو به سوی مظهر عفو اله آوردهام
ذرّه بودم زائر شمس الشّموسم کردهاند
قطرهای بودم به این دریا پناه آوردهام
گر چه هستم قطرهای ناچیز، یک دریای اشک
هدیه بر مولای خود روحی فداه آوردهام
هر فقیری هست دست خالیش سرمایهاش
من فقیرم دست خالی را گواه آوردهام
«میثما» مولا اگر پُرسد چه آوردی بگو
سر به خاک زائرت از گرد راه آوردهام(219)
خاطرم را قصّهای بس جان فزاست
داستانی که کرامات رضاست
داستانی خوشتر از دُرِّ عَدَن
خوبتر از جان شیرین در بدن
داستان دو برادر در سفر
او سراپا خیر و این یک بود شرّ
آن یکی دارای تقوا و عفاف
این یکی سر تا قدم غرق خلاف
هر دو بودند از محبّان رضا
هر دو زوّار خراسان رضا
آن یکی در بین ره محو خدا
این یکی مست گناه از ابتدا
از قضا دست قدر در کار شد
آن که بود اهل گنه بیمار شد
لحظه لحظه گشت حال او خراب
قطره قطره همچو شمعی گشت آب
نخل عمرش بیبر و و بیبرگ شد
روحش از پیکر برون با مرگ شد
با کتابی خالی از حسن عمل
عاقبت افتاد در کام اجل
زائرین با محنت و رنج و فسوس
رحم آوردند و بردندش به طوس
در حریم خسرو گردون مطاف
با دو صد امّید دادندش طواف
در خراسان گشت مدفون پیکرش
کس ندانستی چه آمد بر سرش
با چنان جرم و گناهِ بیشمار
بود بر حالش برادر غصّهدار
کای برادر با چنین جرم عظیم
چون کند با تو خداوند کریم؟
از قضا در خواب دید او را شبی
صورتش همچون درخشان کوکبی
عفو حقّ گردیده او را سرنوشت
قبر او گردیده باغی از بهشت
گفت: ای جان برادر این جلال
با چنان اعمال میبودت محال
آن عمل، این باغ زیبا، قصّه چیست؟
فاش برگو این کرامت لطف کیست
گفت: این لطف امام هشتم است
آنکه جرم خلق در عفوش گم است
فاش میگویم که با مقراض مرگ
شد چو اعضای وجودم برگ برگ
زآتش خشم اجل افروختم
پای تا سر شعله گشتم سوختم
آب غسل و دست غسّالم به تن
گشت آتش وای بر احوال من
میزدندم تازیانه دو ملک
آتش از تابوت میشد بر فلک
چون مرا بردند در صحن رضا
غرق رحمت گشتم اندر آن فضا
شعلههای خشم بر من گل شدند
رعدها آوازه بلبل شدند
تا بگرداندند جسمم را همه
دور قبر آن عزیز فاطمه
دیدم آن مولا ستاده در حرم
سوی زوّارش بود چشم کرم
هاتفی گفت: ای گرفتار و اسیر
دامن فرزند زهرا را بگیر
ورنه چون بیرون روی از این مزار
باز گردی بر عذاب حقّ دچار
چشم بگشودم سوی آن مقتدا
اشکریزان میزدم او را صدا
کای به سویت خلق آورده پناه!
روسیاهم روسیاهم روسیاه
رحم بر حال تباهم یا رضا
بیپناهم بیپناهم یا رضا
هر چه آوردم برون آه از نهاد
یوسف زهرا جوابم را نداد
هاتفم گفت: ای سراپا اضطراب
گر که میخواهی تو از مولا جواب
نام زهرا را ببر در محضرش
ده قسم او را به حقّ مادرش
لاجرم آهی کشیدم از جگر
گفتم: ای ریحانه خیرالبشر!
تا نرفتم از درت دستم بگیر
جان زهرا مادرت دستم بگیر
نام زهرا را چو بردم بر زبان
اشک مولا گشت بر صورت روان
برد سوی آسمان دست دعا
گفت: ای عفو تو فوق هر خطا
بار الها بندهات در این حرم
بر زبان آورد نام مادرم
بگذر از جرم و گناه او همه
عفو کن او را به جان فاطمه
نام زهرا عاقبت اعجاز کرد
حقّ دَرِ رحمت به رویم باز کرد
یا رضا عبد گنهکار توام
مجرمی در بین زوّار توام
من هم ای سر تا قدم جود و کرم
در حضورت نام زهرا میبرم
ای همه چشم امیدم بر درت
یک نگاهم کن به جان مادرت
حیف، زهر قاتلت، بیتاب کرد
پیکرت را قطرهقطره آب کرد
چشم در راه جوادت دوختی
سوختیّ و سوختیّ و سوختی
بر فلک میرفت آهت یا رضا
حجرهات شد قلتگاهت یا رضا
در درون حجره دربستهات
حبس میشد ناله آهستهات
کاش بالای سرت معصومه بود
نُقل بزمت اشک آن مظلومه بود
دیدهها لبریز اشک غربتت
گریه «میثم» نثار تربتت(220)
کیستم من؟ شمع جمع آل خیرالمرسلینم
کیستم من؟ قلبه دل، کعبه اهل یقینم
کیستم من؟ یوسف زهرا امام هشتمینم
کیستم من؟ کوثر و طاها و نور و یا و سینم
کیستم من؟ ملجاء خلق سماوات و زمینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
کیستم من؟ بضعه پیغمبر اکرم رضایم
کیستم من؟ نجل زهرا و علیِّ مرتضایم
کیستم من؟ چارده معصوم را شمس الضّحایم
کیستم من؟ حجّت حقّ ضامن خلق خدایم
کیستم من؟ نور چشم رحمةٌ للعالمینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
من در آغوش خراسان کعبه بیت الحرامم
من پناه مرد و زن، من دستگیر خاص و عامم
من رکوعم من سجودم من قیامم من سلامم
من چراغ و چشم نُه معصوم و باب سه امامم
من امام کلّ خلق اوّلین و آخرینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
خضر باشد تشنه کام جام سقّاخانه من
مرغ روح قدسیان مشتاق دام و دانه من
آسمان و آفتاب و ماه او پروانه من
کوثر علم و کمال و فضل از پیمانه من
عارفان را جام نور از چشمه علم الیقینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
علم و فقه و حکمت و عرفان زبان از من گرفته
ملک هستی تا ابد مهد امان از من گرفته
آنچه در دامن گرفت آسمان از من گرفته
آفرینش ز امر حق خطّ امان از من گرفته
چرخ گردون را امانم ملک هستی را امینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
من مه ذیقعده را از مهر رویم نور دادم
من به خیل دوستان خویش شوق و شور دادم
من شفا از خاک قبرم بر دل رنجور دادم
من سلام زائرینم را جواب از دور دادم
من به گلزار جنان با زائر خود همنشینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
گه به دوش نجمه چون ماه درخشان میدرخشم
گه به دست موسی جعفر چو قرآن میدرخشم
گه به قلب اهل ایمان همچو ایمان میدرخشم
گاه بر جان وجود از قلب ایران میدرخشم
گه فقیران، گاه محرومان عالم را معینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
ای گنهکاران من از رحمت شما را میپذیرم
از عطای خویشتن اهل خطا را میپذیرم
هر که هستی باش من شاه و گدا را میپذیرم
دوست و دشمن غریب و آشنا را میپذیرم
ص 156:
در نمیبندم به روی هیچکس آری من اینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
اهل ایران من به شهر طوس مهمان شمایم
در دل این خاک خورشید خراسان شمایم
هم نگهبان شما هم کعبه جان شمایم
مهر تابان شما و مُهر ایمان شمایم
هان طواف آرید اینک دور قبر نازنینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
من صفا و شوق و شور اهل ایران را چو دیدم
از کنار تربت جدّم محمّدصلی الله علیه وآله پا کشیدم
آمدم صحرا به صحرا تا در این وادی رسیدم
همچو جان در سینه خاک خراسان آرمیدم
گشته ایران حلقه انگشتر و من چون نگینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم
زائرین قبر من در دو دنیا با شمایم
عهد کردم تا سه نوبت دیدن هر یک بیایم
دستگیر عالمی از رحمت بیمنتهایم
«میثم» آلوده را هم از کرم یاری نمایم
دمبدم در نظم او مضمون نو میآفرینم
من رؤوف آل پیغمبر رضا سلطان دینم(221)
نسیم دربدرم گرد راه آوردم
ز شب سیاه ترم رو به ماه آوردم
نبود دسته گلم تا به دست برگیرم
در این حرم عوض گل گناه آوردم
به دل شکستگیم گر شهود میطلبی
دو چشمه اشک برایت گواه آوردم
گناهکارم و رو کردهام به دارالزّهد
سفید مویم و روی سیاه آوردم
زآتش گنهم آب دیده خشکیده
ز فقرِ اشک در این خانه آه آوردم
هزار در به رویم باز بود و کردم ناز
نیاز خویش در این بارگاه آوردم
به نامه سیهم خط قرمزی بکشید
که بر رؤوف رؤوفان پناه آوردم
خدا کند که مرا هم کسی حساب کند
که روی به کوی رضا گاهگاه آوردم
سرشک خجلت و طومار جرم عمرم را
حضور مظهر عفو اله آوردم
رواست تا بنویسد به نخل خود «میثم»
که از بهشتِ ولایت گیاه آوردم
مگو که بیخردم هیچکس نمیخردم
کرامت تو به بالای دست میبردم
اگر جدا کنی از خود مرا کم از صفرم
و گر کنار تو باشم فزونتر از عدنم
گدایی درت از خلق بینیازم کرد
که در سؤال کسی جز تو را صدا نزدم
هزار بار شدم غافل از تو دیدم باز
فزونی کرمت سوی این حرم کِشدم
ز کثرت کرمت ای رؤوف اهل البیت
خجالتی که کشیدم هماره میکُشدم
زهی کرامت و لطفت که دعوتم کردی
به جای آن که گذاری به سینه دستِ رَدَم
مرا به گلشن عشقش پناه داد رضا
اگر چه نیست به جز مشت خار در سپرم
به روی خویش نهادم نام «میثم» را
بهانه اینست قبولم کند اگر چه بدم
رهبران
معصوم
در کافی و ارشاد آمده که حضرت جواد الأئمّهعلیه السلام شب جمعه پانزدهم و یا هفدهم ماه رمضان سال یکصد و نود و هفت هجری قمری به دنیا آمد.(222)
در مناقب روایت شده که آن حضرت در روز جمعه دهم ماه رجب سال 197 متولّد شده است.(223)
در کافی و ارشاد روایت شده که امام جوادعلیه السلام در آخر ذی القعده سال 220 به شهادت رسید و سنّ شریف آن حضرت هنگام امامت، هفت سال، و هنگام شهادت، 25 سال، و مدّت امامت او هفده سال بوده است. ایّام امامت آن حضرت مصادف بوده با باقیمانده خلافت مأمون و ابتدای حکومت معتصم و به دست او نیز به شهادت رسیده است. مادر آن حضرت کنیز امّ ولد، به نام «سبیکه» و یا «درّة» بوده است و حضرت رضاعلیه السلام او را «خیزران» نامیده است. او از خاندان ماریه قبطیّه، مادر ابراهیم، فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله و از بهترین زنان زمان خود بوده است.(224)
صاحب اعلام الوری گوید: القاب آن حضرت عبارت است از: 1- تقیّ؛ 2- منتجب؛ 3- جواد؛ 4- مرتضی؛ و کنیه آن حضرت أبوجعفر ثانی بوده است.(225)
حضرت جوادعلیه السلام را در زمان خلافت معتصم عبّاسی به وسیله سمّ شهید
نمودند و در مقابر قریش [ کاظمیّینعلیهما السلام] پشت سر جدّ خود موسی بن جعفرعلیهما السلام دفن کردند.(226)
در کتاب عیون المعجزات از کلیم بن عمران نقل شده که گوید: به حضرت رضاعلیه السلام گفتم: «از خدا بخواهید تا او فرزندی به شما عطا کند.» فرمود: «من یک فرزند پسر پیدا خواهم نمود و او وارث من خواهد بود.» و چون حضرت جوادعلیه السلام به دنیا آمد امام هشتمعلیه السلام به اصحاب خود فرمود:
«خداوند فرزندی مانند موسی بن عمرانعلیه السلام به من داد که دریا برای او شکافته میشود و او مانند عیسیعلیه السلام میباشد و مادر او پاک و مطهّره است.» و چون حضرت جوادعلیه السلام به دنیا آمد، حضرت رضاعلیه السلام به اصحاب خود فرمود:
«فرزندم را از روی ظلم میکشند و اهل آسمان بر او گریه خواهند نمود و خداوند بر دشمن و کسی که به او ظلم میکند خشم مینماید و چیزی نمیگذرد که خداوند قاتل او را به کیفر دردناک و عذاب شدید خواهد رساند.»(227)
بعضی گفتهاند: آن حضرت دو فرزند پسر و پنج فرزند دختر داشته است و صحیحتر این است که فقط دو فرزند پسر داشته: یکی علیّ بن محمّد، ملقب به نقیّعلیه السلام که دارای مقام امامت الهیّه بوده، و دیگری موسی بن محمّد، و دو فرزند دختر نیز داشته: یکی به نام فاطمه و دیگری به نام امامه، و همه فرزندان آن حضرت صالح و صالحه بودهاند و در وصف آنان گفته شده:
«بدور طوالع، جبال قوارع، غیوث هوامع، سیول درافع، سیوف قواطع.»(228) و بعضی سه دختر دیگر را به نامهای حکیمه، خدیجه و امّ کلثوم از فرزندان آن حضرت دانستهاند. و در ارشاد شیخ مفید آمده که آن حضرت جز فاطمه و امامه
دختر دیگری نداشته است.(229)
صاحب جنّات الخلود گوید: یافتن گنج قناعت و رسیدن به نعمتهای پی در پی و توانگری و بخشش موقوف است بر توسّل جستن به آن حضرت به این دعا:
«اَللَّهُمَّ إِنّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ وَلِیِّکَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ إِلّا جُدْتَ بِهِ عَلَیَّ مِنْ فَضْلِکَ وَ تَفَضَّلْتَ بِهِ عَلَیَّ مِنْ وُسْعِکَ وَ وَسَّعْتَ عَلَیَّ مِنْ رِزْقِکَ وَ أَغْنِنی بِحَلالِکَ عَنْ حَرامِکَ وَ جَعَلْتَ حاجَتی إِلَیْکَ إِنَّکَ لِما تَشاءُ قَدیرٌ.» و این دعا بعد از هر نماز به جهت ادای قرض نیز مجرّب است.(230)
مرحوم طبرسی در اعلام الوری از علیّ بن خالد نقل نموده که گوید: من در سامرا بودم و به من خبر دادند که در آنجا مردی از نواحی شام آمده که ادّعای پیامبری میکرده و او را در زنجیر بسته و به زندان انداختهاند. پس من به درب زندان آمدم و از زندانبانان خواهش کردم تا مرا نزد او بردند، ولی دیدم او مردی دانا و عاقل است [ و نشانهای از ادّعای پیامبری در او نیست]. به او گفتم: «قصّه تو چیست؟» او گفت:
«من در شام در محلّ رأس الحسینعلیه السلام مشغول عبادت بودم تا این که شبی همانگونه که در محراب عبادت ذکر خدا را میگفتم، شخصی مقابل من حاضر شد و فرمود: "برخیز." چون برخاستم کمی مرا همراه خود برد، ناگهان دیدم در مسجد کوفه هستم. پس به من فرمود: "آیا این مسجد را میشناسی؟" گفتم: "آری، این مسجد کوفه است." پس او و من در مسجد کوفه نماز خواندیم و چون فارغ شدیم باز چند قدم مرا با خود برد و ناگهان دیدم که در مسجد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله در مدینه
هستم. پس در آنجا نیز او نماز خواند و من نیز نماز خواندم.
سپس خارج شدیم و پس از چند قدم خود را در مکّه دیدم و با همدیگر طواف نمودیم و پس از آن چند قدم همراه او آمدم و خود را در جای اوّل در شام که آنجا عبادت میکردم یافتم و آن شخص از چشم من غایب شد. و من در شگفت بودم تا یک سال گذشت و باز او را دیدم و او مرا صدا زد و چون نزد او رفتم همانند سال قبل مرا به کوفه و مدینه و مکّه برد و به شام بازگرداند و چون خواست از من جدا شود به او گفتم: "به حقّ آن کسی که تو را قادر بر این کار نموده، خود را به من معرّفی کنید." پس او به من فرمود:
"من محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابیطالب هستم." پس من این قصّه را برای دوستان خود گفتم تا این که خبر به محمّد بن عبدالملک زیّات رسید و او مرا گرفت و در زنجیر بست و به عراق فرستاد و مرا زندانی کردند و سخن مرا محال دانستند.»
علیّ بن خالد میگوید: من به او گفتم: «قصّه تو را به محمّد بن عبدالملک زیّات بگویم؟» گفت: «بگو.»
پس من قصه او را برای محمّد بن عبدالملک زیّات، والی عراق نوشتم و او در پشت نامه من نوشت: «به او بگو: همان کسی که تو را از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکّه برده و از مکّه به شام باز گردانیده باید بیاید و تو را از این زندان خارج نماید.»
علیّ بن خالد میگوید: «من از این پاسخ اندوهگین شدم و بازگشتم و چون روز بعد رفتم تا در زندان این خبر را به او بدهم و او را امر به صبر نمایم، دیدم شرطهها و زندانبانها و مردم زیادی از اهل عراق برآشفتهاند و میگویند: "امروز صبح آن زندانی که از شام به عراق آورده بودند و ادّعای پیامبری میکرد ناپدید شده است و معلوم نیست به زمین فرو رفته و یا به آسمان صعود نموده است."
پس من که زیدی مذهب بودم با دیدن چنین معجزهای معتقد به امامت ائمّه
اثنا عشریّه شدم و اعتقاد محکمی پیدا کردم.»(231)
مرحوم کلینی نیز در کافی از علیّ بن اسباط نقل نموده که گوید: حضرت جوادعلیه السلام را پس از شهادت حضرت رضاعلیه السلام دیدم که فرزند خردسالی بود و چون خواستم که قامت او را برانداز کنم و برای رفقای خود توصیف نمایم، آن حضرت نشست و فرمود:
«ای علیّ بن اسباط! خداوند در امامت همانگونه احتجاج نموده که در پیامبری و نبوّت احتجاج نموده است.» و سپس این آیه را تلاوت نمود: «آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً»(232)؛ یعنی: «ما نبوّت و پیامبری را به عیسیعلیه السلام در حال کودکی دادیم.»(233)
صاحب کتاب مناقب از محمّد بن فرج نقل نموده که گوید: حضرت جوادعلیه السلام به من نوشت: «خمس ما را بیاورید، چرا که من جز در این سال از شما مطالبه خمس نمیکنم.» پس در همان سال آن حضرت به شهادت رسید.(234)
ابوهاشم جعفری گوید: روزی خدمت امام جوادعلیه السلام رسیدم و با خود سه رقعه بدون نام آورده بودم که از طرف صاحبانش به آن حضرت بدهم و نمیدانستم صاحبان آنها چه کسانی هستند و به این علّت در باطن خود ناراحت و اندوهگین بودم. پس حضرت جوادعلیه السلام یکی از آنها را برداشت و فرمود: «این رقعه مربوط به ریّان بن شبیب است.» و سپس دوّمی را گرفت و فرمود: «این رقعه نیز مربوط به محمّد بن حمزه است.» و سوّمی را نیز گرفت و فرمود: «این نیز مربوط به فلان شخص است.» پس من مبهوت شدم و آن حضرت به من تبسّم نمود.(235)
صفوان بن یحیی گوید: به حضرت رضاعلیه السلام گفتم: «ما قبل از ولادت حضرت جوادعلیه السلام همواره به شما عرض میکردیم: "امام بعد از شما کیست؟" و شما میفرمودید: "خداوند فرزندی به من عطا خواهد نمود." و اکنون خداوند فرزندی به شما عطا نموده و چشم ما روشن گردیده است. اکنون میگوییم: "خداوند روزی را نیاورد که شما بین ما نباشید"، لکن اگر حادثهای برای شما رخ دهد، امام بعد از شما که خواهد بود؟»
پس حضرت رضاعلیه السلام با انگشت خود به حضرت جواد که مقابل او ایستاده بود اشاره کرد و فرمود: «امام شما این آقا است.» پس من گفتم: «فدای شما شوم! این فرزند شما سه سال بیش ندارد!»
امامعلیه السلام فرمود: «باکی نیست، حضرت عیسیعلیه السلام به پیامبری مبعوث گردید و دو سال بیش نداشت.» و چون حضرت رضاعلیه السلام از دنیا رحلت نمود سنّ حضرت جوادعلیه السلام نزدیک به هفت سال بود. از اینرو، بین مردم بغداد و شهرهای دیگر اختلافی رخ داد و عدّهای از علمای شیعه مانند ریّان بن صلت و صفوان بن یحیی و محمّد بن حکیم و عبدالرّحمان بن حجّاج در برکه زلون جمع شدند و در مورد امامت حضرت جوادعلیه السلام که سنّ مبارکش هفت سال بیش نبود و آنها امام زمان خود را نشناخته بودند گریه و ناله میکردند. پس یونس بن عبدالرّحمن به آنان گفت:
«دست از گریه بردارید و نگویید مسائل خود را از چه کسی سؤال کنیم، و صبر کنید تا فرزند حضرت رضاعلیه السلام [ یعنی جواد الائمّهعلیه السلام ]بزرگ شود.» پس ریّان بن صلت برخاست و دست خود را در گلوی یونس بن عبدالرّحمن گذارد و گفت: «تو در ظاهر خود را شیعه معرّفی میکنی و در باطن اهل شکّ و شرک هستی.»
سپس گفت: «اگر او از طرف خداوند امام باشد و اکنون به دنیا آمده باشد همانند مرد بزرگ و عالم خواهد بود و اگر از ناحیه خداوند به امامت تعیین نشده باشد اگر هزار سال عمر کرده باشد مانند یکی از مردم خواهد بود و سزاوار است
شما در این مسأله دقّت کنید.»
پس مردم یونس بن عبدالرّحمان را نکوهش نمودند و چون موسم حجّ بود، هشتاد نفر از فقها و علمای بغداد و شهرهای دیگر آماده حجّ شدند و به مدینه رفتند تا امام جوادعلیه السلام را از نزدیک ملاقات کنند، و چون وارد مدینه شدند در خانه امام صادقعلیه السلام مستقرّ گردیدند و آنجا محلّ مناسبی برای اجتماع آنان بود، و چون نشستند عبدالرّحمان بن موسی، عموی حضرت جوادعلیه السلام، وارد شد و در صدر مجلس نشست و شخصی فریاد کرد: «این فرزند رسول خداست، هر کسی سؤال دارد از او بپرسد.»
پس سؤالاتی از او کردند و چون پاسخهای غیر صحیحی از او شنیدند اضطراب و اندوه آنان زیاد شد و پیش خود گفتند: «اگر فرزند حضرت رضاعلیه السلام [ یعنی جواد الائمّهعلیه السلام] قدرت پاسخ دادن به این مسائل را میداشت، نباید ما مواجه با عموی او میشدیم و پاسخهای غیر صحیح از او میشنیدیم.»
پس از بالای مجلس دری گشوده شد و موفّق [ خادم آن حضرت] گفت: «این ابوجعفر جوادعلیه السلام است [ بیایید سؤالات خود را از او بپرسید].» پس آنان بر حضرت جوادعلیه السلام وارد شدند و بر او سلام کردند [ و جمال مبارک او را دیدند] و همان مسائل را از آن حضرت سؤال کردند و چون پاسخ صحیح شنیدند خشنود شدند و دعا و تحیّت بر او فرستادند و گفتند: «عموی شما چنین و چنان فتوا داد.»
پس حضرت جوادعلیه السلام روی مبارک خود را به عموی خویش نمود و فرمود: «لا إله إلّا اللَّه»، و سپس فرمود: «ای عمو! فتوا دادن از پیش خود نزد خداوند، بزرگ و خطرناک است و خداوند از شما سؤال خواهد نمود که: برای چه نسبت به چیزی که نمیدانستی فتوا دادی، در حالی که داناتر و عالمتر از تو بین بندگان من بود؟»
اسحاق بن اسماعیل - که برای حجّ آمده بود - میگوید: من ده مسأله بر روی یک کاغذ نوشته بودم و پیش خود گفتم: «اگر او این مسائل را پاسخ بدهد از او میخواهم که دعا کند خداوند حمل عیال من را پسر قرار دهد.» و چون دیدم مردم
فشار آورده و پیوسته مسائل خود را از او سؤال میکنند و جواب صحیح دریافت میکنند با خود گفتم: «میروم و فردا میآیم مسائل خود را مطرح مینمایم.»
پس آن حضرت نگاهی به من کرد و فرمود: «ای اسحاق بن اسماعیل! خداوند دعای مرا درباره فرزند تو مستجاب نمود، او پسر خواهد بود و تو نام او را احمد بگذار.» گفتم: «الحمد للَّه، حقّاً که این حجّت بالغه الهی است.» و چون او به شهر خود بازگشت، خداوند فرزند پسری به او داد و او نامش را احمد گذارد.(236)
ابویحیای صنعانی گوید: خدمت حضرت رضاعلیه السلام بودم که فرزند او حضرت جوادعلیه السلام وارد شد و او فرزند خردسالی بود. پس حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «خداوند مولودی با برکتتر از این مولود برای شیعیان ما قرار نداده است.»(237)
مرحوم کلینی در کتاب کافی از محمّد بن حسن عمّار نقل نموده که گوید: روزی در مدینه نزد علیّ بن جعفر بن محمّدعلیهم السلام عموی حضرت جواد نشسته بودم و دو سال بود که من نزد او میرفتم و آنچه او از برادر خود موسی بن جعفرعلیهما السلام نقل مینمود من مینوشتم تا این که روزی حضرت جوادعلیه السلام در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله بر او وارد شد و من دیدم علیّ بن جعفر بدون عبا و با پای برهنه دوید و دست او را بوسید و او را تکریم و تعظیم نمود. پس حضرت جوادعلیه السلام به او فرمود: «ای عمو! بنشین، خدا تو را رحمت کند.» علیّ بن جعفر گفت:
«چگونه صحیح است که من بنشینم و شما ایستاده باشید؟» اصحاب علیّ بن جعفر او را ملامت و توبیخ کردند و گفتند: «تو عموی پدر او هستی و اینگونه به او احترام میکنی؟» پس علیّ بن جعفر محاسن سفید خود را به دست گرفت و گفت: «ساکت شوید! اگر خداوند این پیرمرد را برای امامت شایسته ندانسته باشد و این جوان را شایسته آن دانسته باشد، آیا من میتوانم فضل او را انکار کنم؟» سپس
گفت: «من از گفتههای شما به خدا پناه میبرم، چرا که من خود را غلام او میدانم.»(238)
محدّث قمیرحمه الله پس از نقل حدیث فوق گوید: «علیّ بن جعفر، سیّدی جلیل القدر و صاحب فضل و کثیر الورع و راوی احادیث برادر خود، موسی بن جعفرعلیه السلام است و در تمسّک به برادر و قبول امامت او بسیار کوشا و جدّی بوده است و احادیث فراوانی درباره معالم دین از او نقل نموده و همواره ملازم برادر خود بوده [ و او را امام واجب الإطاعه خود میدانسته] است و چهار مرتبه در ملازمت با برادر خود و اهل و عیال او برای عمره به مکّه رفته است.»
روایت شده که روزی او نزد حضرت جوادعلیه السلام نشسته بود و چون طبیب خواست حضرت جوادعلیه السلام را فصد نماید و رگی از او بزند، علیّ بن جعفر برخاست و گفت: «ای مولای من! اجازه بدهید که نخست مرا فصد کند و من قبل از شما اثر فرورفتن آهن را در بدن خود بیابم.» و چون حضرت جوادعلیه السلام برخاست علیّ بن جعفر دوید و کفش او را آماده نمود تا بپوشد.(239)
حضرت جوادعلیه السلام در همان سنّ کودکی در کمال عقل و فضل و علم و حکمت و ادب بود، به گونهای که احدی از سادات و غیرسادات هرگز در مرتبه او نبودند. او همانند پدران خود در همان سنین کودکی صاحب همه کمالات انسانی و علوم الهیّه بود و کوچکترین فرقی با آنان نداشت. از اینرو، مأمون الرّشید خلیفه عبّاسی مجذوب و شیفته او شده بود و دختر خود أمّ الفضل را به او تزویج نمود و همراه او به مدینه فرستاد و فراوان از او تعظیم و توقیر و تجلیل نمود.
ریّان بن شبیب گوید: هنگامی که مأمون اراده نمود دختر خود را به حضرت جواد الأئمّهعلیه السلام تزویج نماید، این عمل بر عدّهای از بنیعبّاس گران آمد و سخن در
اینباره فراوان گفته شد تا این که به مأمون گفتند:
«تو را به خدا سوگند میدهیم که از چنین تصمیمی صرف نظر نمایی، چرا که ما ترس آن داریم با این عمل، لباس خلافت از قامت بنیعبّاس خارج گردد. و ما تازه از مشکل ولایتعهدی علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام خارج شدهایم و اکنون شما مشکل دیگری برای بنیعبّاس ایجاد میکنی.»
مأمون گفت: «به خدا سوگند، من از ولایتعهدی علیّ بن موسی پشیمان نشدم و من میخواستم خلافت را کلّاً به او واگذار کنم و لکن او نپذیرفت و امّا ابوجعفر جواد را خواستم که مقام او را در سنین کودکی بر همه مردم آشکار سازم.»
عبّاسیّین گفتند: «او فرزند خردسالی است و آگاهی لازم را ندارد و شما باید صبر کنید تا فقه و آداب اسلامی را بیاموزد و سپس آنچه را صلاح میدانید درباره او انجام بدهید.»
مأمون گفت: «وای برشما! من این جوان را بهتر از شما میشناسم، اینها از خاندانی هستند که دانش و علوم آنان الهام الهی است و همواره پدران او در علم دین و آداب بینیاز از رعیّت بوده و مردم نیازمند به آنان بودهاند و اگر شما تردیدی در این مسأله دارید او را آزمایش کنید تا آنچه من گفتم برای شما نیز آشکار گردد.»
پس مردم به سخن مأمون راضی شدند و چون خارج گردیدند به یحیی بن اکثم که قاضی آن زمان بود گفتند تا سؤالاتی از حضرت جوادعلیه السلام بکند و مأمون نیز پذیرفت و حضرت جوادعلیه السلام که در آن زمان نه سال و چند ماه از عمر او گذشته بود وارد شد و در کنار مأمون نشست، یحیی بن اکثم نیز مقابل امام جوادعلیه السلام نشست و به مأمون گفت: «یا امیرالمؤمنین! آیا اجازه میدهی که سؤالی از ابوجعفر بکنم؟»
مأمون گفت: «از او اجازه بگیر.» پس یحیی بنی اکثم به حضرت جوادعلیه السلام گفت: «فدای شما شوم! آیا اجازه میدهید مسألهای را از شما سؤال کنم؟» حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «هر چه میخواهی سؤال کن.»
یحیای اکثم گفت: «فدای شما شوم! چه میگویید درباره محرمی که در احرام
خود صید کرده باشد؟»
حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «صید او در حرم بوده و یا خارج حرم؟ عالم بوده یا جاهل؟ عمداً صید کرده یا سهواً؟ صید کننده آزاد بوده و یا غلام؟ بالغ بوده یا غیر بالغ؟ اوّلین بار او بوده که صید کرده و یا قبلاً نیز صید کرده بوده؟ صید او از حیوانات پرنده بوده یا حیوانات غیر پرنده؟ حیوانی که صید کرده کوچک بوده یا بزرگ؟ اصرار در صید مجدّد داشته و یا نادم و پشیمان شده؟ شب صید کرده و یا روز؟ در احرام عمره بوده و یا در احرام حجّ؟»
پس یحیای اکثم متحیّر ماند و ناتوانی ونادانی در صورت او ظاهر گشت و زبان او گره خورد و اهل مجلس ناتوانی او را مشاهده کردند و مأمون خدا را شکر کرد که چنین نعمتی و توفیقی نصیب او نموده و نظر او موافق حقیقت درآمده است. پس مأمون در همان جلسه به حضرت جوادعلیه السلام گفت: «آیا شما از دختر من خواستگاری میکنید؟ من دخترم امّ الفضل را به شما تزویج خواهم نمود.»
پس حضرت جوادعلیه السلام پذیرفت و این خطبه را قرائت فرمود:
«اَلْحَمْدُ للَّهِِ إِقْراراً بِنِعْمَتِهِ، وَ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ إِخْلاصاً لِوَحْدانِیَّتِهِ، وَ صَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ سَیِّدِ بَرِیَّتِهِ وَ عَلَی الْأَصْفِیاءِ مِنْ عِتْرَتِهِ. أَمَّا بَعْدُ: فَقَدْ کانَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَی الْأَنامِ أَنْ أَغْناهُمْ بِالْحَلالِ عَنِ الْحَرامِ فَقالَ سُبْحانَهُ: «وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ وَ الصَّالِحینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ»(240) ثُمَّ إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ مُوسی یَخْطُبُ أُمَّ الْفَضْلِ ابْنَةَ عَبْدِاللَّهِ الْمَأْمُونِ وَ قَدْ بَذَلَ لَها مِنَ الصَّداقِ مَهْرَ جَدَّتِهِ فاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله وَ هُوَ خَمْسُمِأَةِ دِرْهَمٍ جِیاداً، فَهَلْ زَوَّجْتَهُ یا أَمیرَالْمُؤْمِنینَ بِها عَلَی الصَّداقِ الْمَذْکُورِ؟» فَقالَ الْمَأْمُونُ: «نَعَمْ قَدْ زَوَّجْتُکَ یا أَباجَعْفَرٍ أُمَّ الْفَضْلِ ابْنَتی عَلَی الصَّداقِ الْمَذْکُورِ، فَهَلْ قَبِلْتَ النِّکاحَ؟» قالَ أَبُوجَعْفَرٍ: «نَعَمْ قَبِلْتُ النِّکاحَ وَ رَضیتُ بِهِ.»
و چون صیغه عقد نکاح جاری شد مأمون دستور داد مردم در مراتب خود قرار
بگیرند.
ریّان بن شبیب میگوید: چیزی نگذشت که ما صداهایی مانند صداهای ملّاحین [ و کشتیبانان] را شنیدیم و ناگهان دیدیم که خدّام یک کشتی مصنوعی از نقره را با طنابهای ابریشمی با شتاب میکشند و در داخل آن کشتی عطر و طیب مرکّب از مشک و عنبر و عود قرار دارد و مأمون دستور داد نخست خواصّ اهل مجلس را با آن معطّر نمودند و سپس برای عموم مردم بردند و همگی خود را از آن خوشبو نمودند و سپس سفرههای غذا گسترده شد و دانههای جواهر آوردند و به هر کس به اندازه مرتبهای که داشت نثار کردند و چون عموم مردم متفرّق شدند و خواصّ باقی ماندند، مأمون به حضرت جوادعلیه السلام گفت: «فدای شما شوم! اگر صلاح میدانید اکنون پاسخ مسائل مربوط به قتل صید در احرام را بیان فرمایید.»
حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «آری.» و سپس همه شقوق صید در حال احرام را همانگونه که مشهور است بیان نمود و مأمون میگفت: «أحسنت! أحسنت! أحسن اللَّه إلیک یا أباجعفر.» سپس گفت: «اگر صلاح میدانید شما نیز سؤالی از یحیی بن اکثم بنمایید؟»
پس حضرت جوادعلیه السلام به یحیی بن اکثم فرمود: «به من خبر ده از مردی که زنی در اوّل روز برای او حرام بوده و چون آفتاب بالا آمده برای او حلال شده و چون ظهر شده برای او حرام گردیده و چون عصر شده برای او حلال شده و چون آفتاب غروب نموده برای او حرام شده و چون وقت نماز عشا شده برای او حلال شده و چون نصف شب شده برای او حرام گردیده و چون فجر طالع شده برای او حلال شده است، بگو بدانم وضع این زن چگونه بوده و برای چه در ساعاتی برای آن مرد حلال بوده و در ساعاتی حرام بوده است؟»
یحیی بن اکثم متحیّر ماند و گفت: «نمیدانم و اگر شما صلاح بدانید و برای ما بیان کنید استفاده میکنیم.» حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «این زن کنیز مردم بوده و نگاه به او در اوّل روز بر آن مرد حرام بوده است، و چون آفتاب برآمده آن مرد او را
خریداری کرده و برای او حلال شده، و چون ظهر شده او را آزاد نموده و برای او حرام شده، و چون عصر با او ازدواج کرده برای او حلال شده، و چون مغرب با او ظهار نموده برای او حرام شده، و چون کفّاره ظهار را وقت نماز عشا داده برای او حلال شده، و چون نصف شب او را طلاق داده برای او حرام شده، و چون اذان صبح در طلاق خود رجوع نموده برای او حلال شده است.»
پس مأمون روی خود را به مردم کرد و گفت: «وای بر شما! [ مگر نمیدانید ]اهل این خانه [ یعنی خانه نبوّت] از ناحیه خداوند مخصوص به فضیلت و منزلتی هستند که اکنون شما دانش و علم آنان را مشاهده کردید، و کمی سنّ آنان مانع از کمال و فضیلتشان نیست؟»
سپس گفت: «مگر شما نمیدانید که رسول خداصلی الله علیه وآله دعوت خود را از امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالبعلیه السلام شروع نمود و او ده ساله بود و در سنّ ده سالگی اسلام را پذیرفت و خداوند حکم خود را درباره او جاری ساخت، و رسول خداصلی الله علیه وآله جز علیّ بن ابیطالبعلیه السلام را در سنّ ده سالگی به اسلام دعوت نکرد و همچنین بیعت امام حسن و امام حسینعلیهما السلام را در کمتر از شش سالگی پذیرفت و با بچّههای دیگر در چنین سنّی بیعت نکرد، چرا که این خاندان همگی ذریّه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله هستند و حکم خداوند برای اوّل و آخر آنان یکسان است؟»
پس حاضرین گفتند: «راست گفتی یا امیرالمؤمنین.» و متفرّق شدند. و چون روز بعد شد، مأمون باز مردم را دعوت نمود و حضرت جوادعلیه السلام نیز حضور یافت و سران لشکری و کشوری و کادر امنیتی آمدند و به مأمون و حضرت جوادعلیه السلام تبریک گفتند و طبقهایی از نقره آوردند و بندقههایی [ بندقه چیز گرد شده و مدوّر است] از مشک و زعفران را معجون نموده بودند و بین آنها سندهای اموال سنگین و بزرگی بود و مأمون دستور داد آنها را بر سر خواصّ نثار نمودند و هر بندقهای نصیب هر کس میشد آن را باز مینمود و رقعه داخل آن را که سند اموال نفیس بود برمیداشت و با این نثار همه آنان ثروتمند شدند.
مأمون همواره به حضرت جواد اکرام و تعظیم مینمود و او را بر فرزندان و اهل بیت خود مقدّم میداشت و چون حضرت جوادعلیه السلام از نزد مأمون خارج شد و با همسر خود أمّ الفضل به طرف مدینه آمد و نزدیک کوفه رسید، مردم او را بدرقه میکردند تا این که هنگام غروب به خانه مسیّب رسید و در آنجا ساکن شد و سپس وارد مسجد کوفه شد و در صحن مسجد درخت نبقهای [ نبقه دانه درخت سدر است ]بود که میوهای نمیداد، پس آن حضرت در کنار آن درخت وضو گرفت و نماز مغرب را در آن جا با مردم خواند، و در رکعت اوّل، حمد و سوره «إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ» خواند و در رکعت دوّم، حمد و سوره «قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدَ» را خواند و قبل از رکوع، قنوت گرفت و بعد از سلام ساعتی به ذکر خدا مشغول بود.
سپس بدون تعقیب برخاست و چهار رکعت نافله مغرب را خواند و پس از آن تعقیب خواند و دو سجده شکر بهجا آورد و چون بازگشت و به آن درخت نبقه رسید، مردم دیدند آن درخت که تاکنون میوهای نداشت پر از میوه زیبا شده است. پس همه تعجّب نمودند و از میوه آن درخت خوردند و دیدند آن میوه شیرین و بدون هسته است، سپس حضرت جوادعلیه السلام به مدینه بازگشت.(241)
حضرت جوادعلیه السلام پس از ازدواج با امّ الفضل به مدینه بازگشت و در مدینه زندگی میکرد تا این که در سال یکصد و بیست [ و یا یکصد و بیست و پنج] هجری قمری، معتصم آن حضرت را به بغداد احضار نمود و آن حضرت در آنجا بود تا در ماه ذی القعده آن سال به دست معتصم به شهادت رسید.(242)
شیخ مفید در ارشاد و عیّاشی در تفسیر و مجلسی در بحار و... میفرمایند: «معتصم حضرت جوادعلیه السلام را مسموم نمود.»(243)
1- روزی مأمون به یحیی بن اکثم گفت: «مسألهای را از فرزند حضرت رضاعلیه السلام سؤال کن که در پاسخ آن بماند.» پس یحیی بن اکثم به حضرت جوادعلیه السلام گفت: «نظر شما درباره مردی که با زنی زنا کند چیست؟ آیا میتواند با او ازدواج نماید؟»
حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «باید صبر کند تا آن زن از نطفه او و نطفه دیگری پاک شود [ و عدّه او بگذرد]، چرا که از او ایمن نیست که با مرد دیگری زنا کرده باشد همانند این که با او زنا کرده است و سپس اگر خواست با او ازدواج نماید و مَثَل این مَثَل درخت خرمایی است که مردی از راه حرام از خرمای آن خورده باشد و سپس آن درخت را خریداری کند و از راه حلال خرمای آن را بخورد.»
پس یحیی بن اکثم مجاب شد [ و خجل گردید ]و حضرت جوادعلیه السلام به او فرمود: «چه میگویی درباره مردی که زنی برای او اوّل صبح حرام بوده و وسط روز حلال شده...» مؤلّف گوید: این سخن در بحث فضائل آن حضرت گذشت.(244)
2- حضرت جوادعلیه السلام درباره گوش فرادادن به سخن گوینده فرمود: «مَنْ أَصْغی إِلی ناطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ کانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ، وَ إِنْ کانَ النَّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْلیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلیسَ.»
یعنی: «کسی که به سخن گویندهای گوش فرا دهد او را پرستیده است، پس اگر آن گوینده از طرف خدا سخن گفته، او خدا را پرستیده و اگر از طرف شیطان سخن گفته، او شیطان را پرستیده است.»
3- درباره توبه و بازگشت به خداوند فرمود: «تَأْخیرُ التَّوْبَةِ اغْتِرارٌ، وَ طُولُ التَّسْویفِ حَیْرَةٌ، وَ الْاِعْتِلالُ عَلَی اللَّهِ هَلَکَةٌ، وَ الْإِصْرارُ عَلَی الذَّنْبِ أَمْنٌ لِمَکْرِ اللَّهِ «وَ لا یَأْمَنُ مَکْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ».»
یعنی: «تأخیر انداختن توبه، فریب [ شیطان ]است، و کار [ آخرت] را همواره به
آینده موکول نمودن سبب حیرت و سرگردانی است، و عذرتراشی در راه خدا سبب هلاکت است، و اصرار بر گناه ایمن شدن از مکر خداوند است، و خداوند میفرماید: از مکر من ایمن نمیشوند مگر زیانکاران.»
4- و درباره عجله و شتاب زدگی فرمود: «إِظْهارُ الشَّیْءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ.» یعنی: «خبر دادن از کاری که هنوز کامل نشده و یا حتمی نگردیده سبب فساد و دگرگونی آن خواهد شد.»(245)
5- و درباره رشد مؤمن فرمود: «اَلْمُؤْمِنُ یَحْتاجُ إِلی تَوْفیقٍ مِنَ اللَّهِ، وَ واعِظٍ مِنْ نَفْسِهِ، وَ قَبُولٍ مِمَّنْ یَنْصَحُهُ.»
یعنی: «مؤمن برای رسیدن به رشد و سعادت خود به سه چیز نیازمند است: 1- توفیق الهی؛ 2- واعظ نفسانی خود؛ 3- پذیرفتن نصیحت دیگران.»(246)
6- مردی به حضرت جوادعلیه السلام گفت: «مرا نصیحت کنید.» حضرت جوادعلیه السلام به او فرمود: «نصیحتپذیر هستی؟» گفت: «آری.» فرمود: «صبر را بالش خود قرار ده، و فقر را در آغوش خود گیر، و شهوات را کنار گذار، و با هوای نفسانی خود مخالفت کن، و بدان که هرگز از دید خدا دور نخواهی بود، و با رعایت این چهار چیز ببین چه خواهی دید و احوال تو چگونه خواهد شد.»(247)
7- و درباره برادری در راه خدا فرمود: «مَنِ اسْتَفادَ أَخاً فِی اللَّهِ فَقَدِ اسْتَفادَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ.» یعنی: «هر کس یک برادر خدایی پیدا کند مانند این است که خانهای را در بهشت به دست آورده باشد.»(248)
8- و درباره توکّل و اعتماد به خداوند فرمود: «اَلثِّقَةُ بِاللَّهِ تَعالی ثَمَنٌ لِکُلِّ غالٍ وَ سُلَّمٌ إِلی کُلِّ عالٍ.»
یعنی: «اعتماد و اطمینان به وعدههای خداوند سرمایهای است که با آن
میتوان هر چیز گرانبهایی را خریداری کرد، و نردبانی است که میتوان به وسیله آن به هر جای بلندی رسید.»(249)
9- و درباره عزّت مؤمن فرمود: «عِزُّ الْمُؤْمِنِ غِناهُ عَنِ النَّاسِ.» یعنی: «عزّت مؤمن در بینیازی از مردم است [ و ذلّت او در طمع به آنان است].»(250)
10- و درباره انتخاب رفیق و همنشین فرمود: «إِیَّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الشَّریرِ فَإِنَّهُ کَالسَّیْفِ الْمَسْلُولِ یَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَ یَقْبُحُ آثارُهُ.»
یعنی: «از رفاقت و همنشینی با انسان شرور دوری کن، چرا که او مانند شمشیر زهرآلود است که ظاهر آن زیباست و باطن آن کشنده است.»(251)
11- و درباره افراد شهوتران فرمود: «راکِبُ الشَّهَواتِ لا یُقالُ عَثْرَتُهُ.»
یعنی: «لغزش افراد شهوتران قابل جبران نیست.»(252)
12- و درباره پیروی از هواهای نفسانی فرمود: «مَنْ أَطاعَ هَواهُ أَعْطی عَدُوَّهُ مُناهُ.» یعنی: «کسی که از هوس خود اطاعت نماید مانند این است که خواسته دشمن خود را برآورده باشد.»(253)
محدّث قمیرحمه الله میگوید: حضرت جوادعلیه السلام در آخر ذی القعده سال دویست و بیست هجری قمری در سنّ بیست و پنج سالگی در بغداد مسموم شد و در مقابر قریش پشت سر جدّش موسی بن جعفرعلیهما السلام دفن گردید، و سبب ورود آن حضرت به بغداد این بود که معتصم عبّاسی آن حضرت را در بیست و هشتم محرّم سال دویست و بیست هجری قمری از مدینه به بغداد احضار نمود و در آخر ذی القعده آن سال او را مسموم کرد.(254)
شیخ مفید از اسماعیل بن مهران نقل نموده که گوید: هنگامی که حضرت جوادعلیه السلام - در نوبت اوّل - خواست به طرف بغداد برود من به او عرض کردم: «فدای شما شوم! من از این سفر برای جان شما هراس دارم، آیا بعد از شما امام من که خواهد بود؟»
حضرت جوادعلیه السلام صورت خود را به طرف من برگرداند و خندید و فرمود: «چنین نیست که تو گمان کردهای و این سال سال رحلت من نخواهد بود.» و چون در نوبت بعد معتصم آن حضرت را به بغداد احضار نمود من خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: «فدای شما شوم! شما که از مدینه خارج میشوید به من بگویید امام من بعد از شما کیست؟» و چون این سؤال را کردم حضرت جوادعلیه السلام گریان شد، به قدری که اشک محاسن شریفش را گرفت و به من فرمود: «این سال، سال شهادت من است و امام بعد از من فرزندم علیّ بن محمّد خواهد بود.»(255)
روایت شده که امّ الفضل، همسر آن حضرت او را مسموم نمود و پس از آن مبتلای به بیماری آکله شد و هلاک گردید.(256)
علّامه مجلسی در کتاب بحار از تفسیر عیّاشی، از زرقان صاحب ابن ابیداود قاضی نقل نموده که گوید: روزی ابن ابیداود از نزد معتصم خارج شد و مغموم و افسرده بود و چون از او سؤال کردم گفت: «ای کاش بیست سال قبل مرده بودم و چنین روزی را نمیدیدم.» گفتم: «برای چه؟» گفت: «به خاطر این مرد سیاه چهره»، یعنی حضرت جوادعلیه السلام. گفتم: «مگر او با تو چه کرد؟»
ابن ابیداود گفت: «امروز دزدی را نزد خلیفه [ یعنی معتصم] آوردند و چون اقرار به دزدی نمود، خلیفه گفت: "حدّ خدا را بر او جاری کنید." و همه فقها را جمع نمود و محمّد بن علیعلیه السلام را نیز احضار کرد. پس اوّل از ما سؤال کرد: "دست این دزد را از کجا باید قطع نمود؟" من گفتم: "از مچ، به دلیل آیه تیمّم." و عدّهای نیز موافق با
من بودند و عدّه دیگری گفتند: "باید از مرفق قطع شود، به دلیل آیه وضو." پس معتصم به حضرت جوادعلیه السلام گفت: "نظر شما چیست؟" او گفت: "دیگران پاسخ شما را گفتند، مرا معذور بدارید." معتصم گفت: "گفته اینها را رها کن، شما چه میگویی؟" او باز فرمود: "یا امیرالمؤمنین! مرا معاف بدار از این مسأله." معتصم گفت: "شما را به خدا سوگند میدهم که پاسخ این مسأله را بگویید."
پس حضرت جوادعلیه السلام فرمود: "اکنون که مرا به خدا سوگند دادی من میگویم. همه اینها در بیان سنّت خطا کردند و دست این دزد را باید از انتهای انگشتان قطع نمود و کف دست را برای او باقی گذارد." معتصم گفت: "دلیل آن چیست؟"
او فرمود: "دلیل آن سخن رسول خداصلی الله علیه وآله است که فرمود: سجده باید بر هفت عضو انجام شود: صورت، کف دستها، سر زانوها، سرانگشتان پاها، و پیشانی؛ و اگر دست این مرد را از مچ و یا از مرفق قطع کنید، محلّ سجده برای او باقی نمیماند و خداوند در قرآن فرموده است: «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ للَّهِِ»، یعنی این هفت عضوی که برای سجده روی زمین قرار میگیرد حقّ خداست و آنچه حقّ خداست نباید بریده شود."
پس معتصم نظر او را پسندید و دستور داد دست آن دزد را از انتهای انگشتان قطع کردند، و چون این صحنه رخ داد قیامت من بر پا شد و آرزو کردم که مرده بودم و این ذلّت را نمیدیدم.»
زرقان میگوید: ابن ابیداود به من گفت: پس از گذشت سه روز نزد معتصم رفتم و گفتم: «خیرخواهی از امیرالمؤمنین بر من واجب است - و می دانستم که با این سخنها به دوزخ خواهم رفت - .» معتصم گفت: «مقصود تو چیست؟»
گفتم: «هنگامی که امیرالمؤمنین فقها و علمای رعیّت خود را برای امری از امور دین دعوت میکند و از آنان سؤال مینماید و آنان مقابل اهل مجلس پاسخی میدهند و به گوش همه مردم میرسد، اگر امیرالمؤمنین سخنان آنان را رها کند و سخن کسی را که عدّهای از مردم اعتقاد به امامت او دارند و او را ولی امر و سزاوار
به منصب امامت میدانند بپذیرد و طبق نظر او حکم کند و حکم فقهای دیگر را رها کند، مردم چه خواهند گفت؟» پس رنگ صورت معتصم تغییر کرد و به خود آمد و گفت: «خدا به تو جزای خیر بدهد.» و روز چهارم به یکی از کتّاب و دفترداران یکی از وزرای خود گفت: «حضرت جوادعلیه السلام را به منزل خود دعوت کن.» و چون دعوت کرد، حضرت جوادعلیه السلام دعوت او را نپذیرفت و فرمود:
«تو میدانی که من در مجالس شما حاضر نمیشوم.» پس آن کاتب گفت: «من برای اطعام شما را دعوت میکنم و دوست میدارم قدم خود را در منزل من بگذارید و از آن تبرّک بجویم و یکی از وزرای خلیفه نیز میخواهد با شما ملاقات کند.» پس امامعلیه السلام به خانه او رفت و چون غذای او را میل نمود و احساس مسمومیّت کرد، مرکب خود را طلب نمود تا بازگردد. پس صاحب منزل گفت: «در منزل من بمانید.» امامعلیه السلام فرمود: «بیرون رفتن من برای تو بهتر است.» و آن زهر بیش از یک شبانهروز به آن حضرت مهلت نداد و به شهادت رسید.(257)
شیخ مفید در کتاب ارشاد از اثبات الوصیّه نقل نموده که گوید: هنگامی که حضرت جوادعلیه السلام به عراق بازگشت، معتصم و جعفر بن مأمون به دنبال حیلهای بودند که آن حضرت را به قتل برسانند. پس جعفر به خواهر خود امّ الفضل گفت تا چارهای برای کشتن آن حضرت بیندیشد، چرا که میدانست او حضرت جوادعلیه السلام را دوست نمیدارد و آن به این علّت بود که حضرت جوادعلیه السلام مادر پدر خود را بر او مقدّم میداشت و مادر حضرت رضاعلیه السلام نیز شدیداً حضرت جوادعلیه السلام را دوست میداشت. از سویی، امّ الفضل فرزندی از حضرت جوادعلیه السلام پیدا نکرده بود. از اینرو، درخواست برادر خود را نسبت به قتل حضرت جوادعلیه السلام پذیرفت و آنان سمّ را در انگور رازقی که آن حضرت آن را دوست میداشت قرار دادند و چون امامعلیه السلام آن را خورد، امّ الفضل پشیمان شد و گریه کرد. پس حضرت جوادعلیه السلام به او فرمود:
«به خدا سوگند، تو گرفتار فقری خواهی شد که راه خروج ندارد و بلایی پیدا میکنی که مایه رسوایی تو میشود.» از این رو، آکله و سرطانی در فرج او پیدا شد و همه اموال خود را صرف معالجه آن کرد و در آخر به گدایی مبتلا شد تا از دنیا رفت. جعفر بن مأمون نیز با حال مستی در چاهی افتاد و جنازه او را از آن چاه خارج کردند.(258)
هنگامی که مأمون از خراسان به بغداد آمد، نامهای خدمت حضرت جواد الأئمّهعلیه السلام در مدینه نوشت و درخواست نمود که آن حضرت به بغداد بیایند. حضرت جوادعلیه السلام به بغداد آمدند و پیش از آنکه مأمون را ملاقات کنند روزی در جمع کودکانی که در راه ایستاده بودند حضور داشتند که ناگهان کوکبه مأمون که عازم شکار بود نمایان گشت. کودکان به محض دیدن وی از سر راه کنار رفته و متفرّق شدند ولی آن حضرت که در آن زمان 11 سال بیشتر نداشت همچنان در جای خود ایستاد.
مأمون که آثار متانت و صلابت را در چهره او مشاهده کرد گفت: «ای کودک! تو چرا مانند کودکان دیگر از سر راه دور نشدی و از جای خود حرکت ننمودی؟»
فرمود: «راه تنگ نبود که برای تو بگشایم و جرم و خطایی مرتکب نشده بودم که از تو بگریزم و گمان نمیکنم که تو کسی را بدون جرم عقوبت کنی.»
مأمون از شنیدن این سخنان مبهوت گردید و پرسید: «نامت چیست؟» فرمود: «محمّد.» پرسید: «فرزند کیستی؟» فرمود: «علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام.» با شنیدن این مطلب تعجّب وی برطرف گردید و به راه خود ادامه داد. چون به صحرا رسید نظرش به درّاجی افتاد، باز شکاری خود را رها کرد. پس از مدّتی باز شکاری برگشت در حالی که ماهی کوچکی در منقار خود داشت.
مأمون آن ماهی را در دست گرفت و چون به همان موضع رسید که در هنگام رفتن حضرت جوادعلیه السلام را ملاقات کرده بود از او پرسید: «ای محمّد! این چیست که من در دست دارم؟»
حضرت فرمود: «خداوند دریاهایی خلق فرموده که ابر از آنها بلند میگردد و ماهیان کوچک را با خود بالا میبرند و بازهای پادشاهان آنها را شکار میکنند و پادشاهان آنها را در دست میگیرند و برگزیدگان سلاله نبوّت را میآزمایند.»
مأمون با مشاهده این اعجاز گفت: «حقّا که تو فرزند امام رضاعلیه السلام هستی و از فرزند آن بزرگوار این عجایب و اسرار بعید نیست.» سپس آن حضرت را با احترام طلبید و تصمیم به تزویج دختر خویش به آن حضرت گرفت.(259)
روزی مأمون و حضرت جوادعلیه السلام و یحیی بن اکثم و جمع کثیری نشسته بودند. یحیی بن اکثم از حضرت جوادعلیه السلام پرسید: «یابن رسول اللَّه! نظر شما در مورد این روایت چیست که جبرئیل بر پیغمبر اکرمصلی الله علیه وآله نازل شد و عرض کرد خداوند تو را سلام میرساند و میفرماید: من از ابوبکر راضی هستم، از او بپرس که آیا او از من راضی است یا خیر؟»(260)
حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «بر کسی که این خبر را نقل کرده واجب است که خبر خود را به سخن پیامبرصلی الله علیه وآله در حَجة الوداع عرضه کند که فرمود: "دروغپردازان زیادند و بعد از من زیادتر خواهند شد. پس کسی که عمداً دروغی بر من ببندد باید آماده آتش جهنّم باشد."
و فرمود: "هرگاه حدیثی از من به شما رسید، بر کتاب خدا و سنّت من عرضه کنید، اگر موافق این دو بود بپذیرید و اگر نبود دور بیاندازید." و این خبر که نقل کردی با کتاب خدا (قرآن) موافق نیست زیرا خداوند در قرآن میفرماید: "ما انسان
را خلق کردیم و هر چه در اندیشه او بگذرد را میدانیم و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم."(261) و خداوند طبق این روایت از رضایت ابوبکر نسبت به خود آگاه نبوده و لذا سؤال کرده است و چنین چیزی محال است.»
یحیی بن اکثم عرض کرد: «نظر شما در مورد این روایت که پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمود: "مَثَل ابوبکر و عمر در زمین مثال جبرئیل و میکائیل در آسمان است."چیست؟»(262)
حضرت فرمود: «این روایت باز قابل بررسی و دقّت است زیرا جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرّب بودند که هرگز معصیت خدا را نکردند و لحظهای از طاعت خدا غافل نبودند، در حالی که ابوبکر و عمر سالهای زیادی مشرک بودند، هر چند بعداً مسلمان شدند. پس محال است که شبیه به آنها باشند.»
یحیی بن اکثم پرسید: «روایت شده که: "ابوبکر و عمر سیّد پیرمردان اهل بهشت هستند."»(263) حضرت فرمود: «این خبر نیز محال است، زیرا اهل بهشت همگی جوان هستند و در بین آنها پیری نیست و بنیامیّه این روایت را در مقابل روایتی که پیغمبرصلی الله علیه وآله در مورد حسن و حسینعلیهما السلام فرمودند که: "سیّد جوانان اهل بهشت هستند." جعل نمودهاند.»
عرض کرد: «نظر شما درباره این روایت چیست که حضرت رسولصلی الله علیه وآله فرمود: "عمر چراغ اهل بهشت است."؟»(264)
حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «این روایت نیز محال است زیرا در بهشت ملائکه مقرّب و آدمعلیه السلام و محمّدصلی الله علیه وآله و جمیع انبیاء و مرسلین حضور دارند و چگونه است که بهشت به نور آنها روشن نمیشود ولی به نور عمر روشن میشود؟»
عرض کرد: «روایت شده که: "سکینه بر زبان عمر به نطق در میآید."»(265)
حضرت فرمود: «من منکر فضیلت عمر نیستم ولی ابوبکر که فضلیت بیشتری از عمر داشته است خودش بر بالای منبر میگفت: "شیطانی بر من چیره میشود، هر گاه از حقّ منحرف شدم جلوی من را بگیرید."»(266)
عرض کرد: «روایت شده که حضرت رسولصلی الله علیه وآله فرمود: "اگر من به رسالت مبعوث نمیشدم، عمر مبعوث میگردید." نظر شما در اینباره چیست؟»(267)
حضرت فرمود: «کتاب خدا قرآن از این حدیث صحیحتر است و خداوند در قرآن میفرماید: "ما از پیامبران و تو و نوح درباره نبوّت میثاق گرفتیم."(268) پس خدایی که از پیامبران عهد و میثاق گرفته چگونه کسی را که مشرک بوده است به پیامبری مبعوث میفرماید؟ در حالی که خداوند از پیامبران میثاق گرفته و آنها یک لحظه هم مشرک نبودند. آیا مشرک میتواند به پیامبری مبعوث شود؟ به علاوه حضرت محمّدصلی الله علیه وآله فرمود: "وقتی که آدمعلیه السلام بین آب و گل بود من پیغمبر بودم."(269)»
یحیی گفت: «روایت شده که پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمودند: "هر گاه وحی از من قطع میشد گمان میکردم که بر آل خطاب نازل شده است." نظر شما چیست؟»
حضرت فرمود: «این نیز محال است زیرا جایز نیست که پیغمبرصلی الله علیه وآله در نبوّت خود شکّ کند، زیرا میفرماید: "خداوند از فرشتگان و انسانها رسولانی بر میگزیند."(270) پس چگونه ممکن است نبوّت از برگزیده خدا به مشرک منتقل گردد؟»
یحیی گفت: «روایت شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: "اگر عذاب نازل شود غیر از عمر هیچکس نجات نمییابد."(271) نظر شما چیست؟»
حضرت جوادعلیه السلام فرمود: «این نیز محال است زیرا خداوند میفرماید: "تا وقتی که تو در بین آنها هستی و آنها استغفار میکنند، ما آنها را عذاب نمیکنیم." پس خدا
وعده داده که به این دو شرط آنها را عذاب نمیکند.»(272)
محمّد بن سنان میگوید بر امام دهم حضرت هادیعلیه السلام وارد شدم. حضرت فرمود: «در مورد آل فَرَج چه رخ داده است؟» عرض کردم: «عمر مرده است.» حضرت 24 مرتبه فرمود: «الحمد للَّه.» من عرض کردم: «اگر میدانستم که این خبر شما را اینقدر خوشحال میکند با پای برهنه میآمدم و به شما اطّلاع میدادم.»
حضرت هادیعلیه السلام فرمود: «نمیدانی که آن ملعون به پدرم امام جوادعلیه السلام چه گفت.» عرض کردم: «نمیدانم، مگر چه گفت؟» فرمود: «روزی امام جواد را مخاطب قرار داد و گفت: "به گمانم که تو مست از شراب باشی."
حضرت جوادعلیه السلام فرمود: "خدایا تو میدانی که من روزه بودم، و تو به این شخص طعم غارت اموال و ذلّت اسارت را بچشان." طولی نکشید که مالش از دست رفت و اسیر شد و اکنون خبر دادی که مُرد، خدایش نیامرزد، خداوند از او انتقام گرفت و همواره خداوند انتقام دوستانش را از دشمنانش میگیرد.»(273)
محمّد بن سنان میگوید: به حضرت رضاعلیه السلام در مورد درد چشم خویش شکایت کردم. حضرت رضاعلیه السلام نامهای به حضرت جوادعلیه السلام نوشت در حالی که عُمر آن حضرت از سه سال کمتر بود، سپس نامه را به خادمی داد و امر فرمود که من با آن خادم بروم و سپس دستور داد که هر معجزه و کرامتی که از حضرت جوادعلیه السلام دیدی مخفی بدار و آن را به کسی اظهار مکن.
پس به خدمت حضرت جوادعلیه السلام رسیدیم، آن حضرت بر دوش خادمی قرار داشت و آن خادم نامه را در مقابل حضرت جوادعلیه السلام قرار داد و آن حضرت به نامه
نگاه فرمود و سر مبارک خود را به جانب آسمان بلند کرد و فرمود: «ناجٍ، ناجٍ.» این کار را چند مرتبه تکرار فرمود. پس هر دردی که در چشم من بود برطرف گشته و چنان بینایی و روشنایی پیدا کرد که چشم هیچکس مانند من نبود. پس به امام جوادعلیه السلام عرض کردم: «خداوند تو را پیشوای این امّت قرار دهد همانطور که عیسی بن مریمعلیه السلام را پیشوای بنیاسرائیل قرار داد.»
سپس به خدمت حضرت رضاعلیه السلام آمدم و آن حضرت به من دستور داد که این جریان را به کسی نگویم و من همواره از سلامت و بینایی چشم برخوردار بودم تا این که آن قضیّه را فاش کردم و بار دیگر به درد چشم مبتلا گردیدم.(274)
حضرت جوادعلیه السلام را حرز مفصّلی بود که به وسیله آن خود را از شرّ مأمون حفظ مینمود و به مأمون نیز تعلیم فرمود تا در جنگ با رومیان پیروز شود و چنین شد. این حرز را مرحوم علّامه مجلسی در جلد 94 بحار الأنوار صفحه 354 از مهج الدّعوات سیّد بن طاوس نقل نموده و اوّل آن چنین است: «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم الحمد للَّه... الی قوله: و لو کره المشرکون.»
سپس حرز دیگری را نیز از امام جوادعلیه السلام از مهج الدّعوات صفحه 44 به این عبارت نقل نموده است: «یا نُورُ یا بُرْهانُ، یا مُبینُ یا مُنیرُ یا رَبِّ اکْفِنِی الشُّرُورَ، وَ آفاتِ الدُّهُورِ، وَ أَسْأَلُکَ النَّجاةَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ.»
صاحب کتاب جنّات الخلود گوید: حرز حضرت جوادعلیه السلام دعایی است مشهور به بازوبند امام محمّد تقیعلیه السلام که باید بر ورق آهوی تهامه نوشته... [ و یا بر روی کاغذی نوشته] شود و بر بازوی راست هنگامی که قمر در عقرب نباشد بسته شود، و کیفیّت آن این است که بعد از نوشتن «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» نوشته شود:
«یا مَشْهُوراً فِی السَّماواتِ وَ یا مَشْهُوراً فِی الْأَرَضینَ وَ یا مَشْهُوراً فِی الْآخِرَةِ، جَهَدَتِ الْجَبابِرَةُ وَ الْمُلُوکُ عَلی إِطْفاءِ نُورِکَ وَ إِخْمادِ ذِکْرِکَ فَأَبَی اللَّهُ لِذِکْرِکَ إِلّا عُلُوّاً وَ لِنُورِکَ إِلّا ضِیاءً وَ نَماءً وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ.»
و سپس آن را پیچیده و به بازوی راست ببندند و در حین بستن، چهار رکعت نماز بخوانند و در هر رکعت بعد از حمد هر یک از «آیة الکرسی» و «شهد اللَّه» و سوره «والشّمس» و سوره «واللّیل» و «توحید» را هفت مرتبه بخوانند، و اگر چنین کنند او از همه بلیّات محفوظ بماند، و اگر لشکرهای روی زمین از جنّ و انس با تیغ برهنه بر او هجوم آورند آسیبی به او نخواهند رساند همانگونه که به امام جوادعلیه السلام آسیبی نرسید.(275)
ای زنده از عطای تو تا حشر نام جود
ای از خدا به پنجه عزمت زمام جود
بر خاص و عام از تو رسد فیض عام جود
پیوسته بر کرامت وجودت سلام جود
تو کیستی جواد امامان امام جود
من کیستم غلام تو یا حضرت جواد
چشم رضا به ماه جمال منوّرت
نام خوشت محمّدصلی الله علیه وآله و زهراست مادرت
از ما سلام باد به روح مطهّرت
خوشبخت سائلی که بود سائل درت
با آنکه کاظمین گرفته است در برت
در قلب ماست جای تو یا حضرت جواد
مهر تو روز حشر به خلقت امان دهد
چشم تو با نگاه به دل مرده جان دهد
جود تو میسزد که به سائل جهان دهد
خورشید و ماه را عوض قرص نان دهد
بر ثامن الأئمّه خدا را نشان دهد
روی خدا نمای تو یا حضرت جواد
ای دشمن از کرامت و جود تو شرمگین
بغضت تمام کفر و ولایت تمام دین
پیغمبران ز خرمن جود تو خوشهچین
بر خاک آستان تو خورشید را جبین
ریزد پر ملائکه چون لاله بر زمین
در صحن با صفای تو یا حضرت جواد
من دل شکسته دل بشکسته توام
اندوهگین غربت پیوسته توام
گویی کنار حجره در بسته توام
بینای اشک چشم و تن خسته توام
گریان به پای ناله آهسته توام
چون شمع در عزای تو یا حضرت جواد
دردا هماره بر تو جفا کرد آسمان
در خانه کس نداده غریبانه چون تو جان
لب تشنه سینه سوخته و دیده خونفشان
چون لاله در بهار جوانی شدی خزان
قاتل که خنده بر لب خود داشت ناگهان
بگریست از برای تو یا حضرت جواد
تنها نه بر تو اشک فشان شیعیان شدند
افلاکیان کشیده به آه و فغان شدند
گلها چو بوستان وجودت خزان شدند
مرغان به بام خانه تو نوحهخوان شدند
دادند بال خود بهم و سایهبان شدند
بر قامت رسای تو یا حضرت جواد
ای بحر خون ز غصّه دل آسمانیت
یک کربلا مصیبت و رنج نهانیت
سوزد دلم به یاد بهار خزانیت
شد قلب سنگ آب برای جوانیت
با آن عطوفت و کرم و مهربانیت
شد زهر کین جزای تو یا حضرت جواد(276)
آسمان گوید که این خورشید تابان من است
عرش میبالد که این ماه فروزان من است
عدل مینازد که این مولود، میزان من است
وحی میخندد که این پاکیزه تن جان من است
مادرش ریحانه میگوید که ریحان من است
در بغل او را رضا گیرد که قرآن من است
بشنوید از حضرت جبریل با صوت جلی
کوثر دوّم مبارک باد بر آل علی
ای وجود جود از جود وجودت یا جواد
دوستان و دشمنان مرهون جودت یا جواد
حضرت معبود مشتاق سجودت یا جواد
لوح دل آیینه غیب و شهودت یا جواد
مدح تو گفته خداوندِ ودودت یا جواد
ای ز وَهْمِ خلق، بالاتر حدودت یا جواد
تا ابد ظرف وجود از جود و احسان تو پُر
هم تو دُرِّ هشت دریایی و هم بحر سه دُرّ
نوح دل، یوسف لقا، موسی کلام، عیسی دمی
بحر ایمان را گهر دُرهای رحمت را یمی
هم کتاب اللَّه ناطق هم خطاب محکمی
در محیط علم سکّاندار کلّ عالمی
در سنین خردسالی پیر پور اکثمی
از تمام انبیا غیر از محمّد اعلمی
در جواب یک سؤال آری هزاران مسأله
افکنی بر گردن صد پور اکثم سلسله
آبرو بخشان عالم آبرومند تواند
در سنین کودکی افلاک پابند تواند
جود و احسان، علم و تقوا چار فرزند تواند
صد چو لقمان مستمند حکمت و پند تواند
دست تو وقت کرم کار خدایی میکند
چشم تو از عالمی مشکلگشایی میکند
خُلق تو حتّی ز دشمن دلربایی میکند
مهر تو در ملک دل فرمانروایی میکند
ذات حقّ در طلعت تو خودنمایی میکند
عالم خلقت سر کویت گدایی میکند
با تو دارم عرض حاجت از تو میخواهم مراد
یا جواد ابن جواد ابن جواد ابن جواد
ای تو شمع و عالَمت پروانه یا اِبن الرّضا
ای رضا را نازنین دُردانه یا اِبن الرّضا
دامن ریحانه را ریحانه یا اِبن الرّضا
جود، پیش جود تو افسانه یا اِبن الرّضا
من گدایم بر در این خانه یا اِبن الرّضا
آشنایم، نیستم بیگانه یا اِبن الرّضا
تو مرا سرمست از جام ولایت میکنی
تو به مأمون حرز مادر را عنایت میکنی
کیستم من سائل کوی تو یا اِبن الرّضا
روز و شب گرم هیاهوی تو یا اِبن الرّضا
مدح خوان تو، ثناگوی تو، یا اِبن الرّضا
تشنه کامی بر لب جوی تو یا اِبن الرّضا
من گدا، جود و کرم خوی تو یا اِبن الرّضا
دستِ دل آوردهام سوی تو یا اِبن الرّضا
ای هماره لطف و احسان و کرامت کارتان
کیست «میثم» خاک راه میثم تمّارتان(277)
جلوه در محفل چون ماه عارض جانانه کرد
عاشقان را با نگاهی واله و دیوانه کرد
خیل مشتاقان خود را با نگاهی دلفریب
دیده روشن از فروغ نرگس مستانه کرد
آتش شوق وصالش کرد با دلدادگان
آنچه شور اشتیاق شمع با پروانه کرد
باده از خمخانه وحدت چو در پیمانه ریخت
عارفان را سرخوش و سرمست از آن پیمانه کرد
ریخت از هر تار مویش آیتی زآیات حق
چون نسیم آفرینش موی او را شانه کرد
آشنای مه جبینی باش کاندر بزم عشق
شوق دیدارش جهانی را زخود بیگانه کرد
نازم آن ریحان خوشبوئی که با یاران فیض
تربیت دست رضا در دامن ریحانه کرد
صبحدم در خانه ریحانه خورشیدی دمید
کز فروغ چهرهاش روشن فضای خانه کرد
کوکب برج فضایل خسرو خوبان جواد
آنکه محو نور علمش مردم فرزانه کرد
وارث تاج ولایت شهریاری کز بیان
ساحت حق را جدا از باطل و افسانه کرد
بیرخش کاشانه دین چون شب تاریک بود
پرتو صبح جمالش روشن این کاشانه کرد
ابر احسانش جهان را خرم و شاداب ساخت
کاخ ایمانش بنای کفر را ویرانه کرد
نعمت شاهانه او شامل شاه و گداست
کی تواند کس سپاس نعمت شاهانه کرد
آیت نور علی نور از حریمش شد عیان
چون در آغوش صدف جا آن درّ یکدانه کرد
از پی ویرانی شالوده کفر و ضلال
تکیه بر عزم بلند و همت مردانه کرد
ای (رسا) جان را نثار مقدم جانانه کن
زآنکه جان باید نثار مقدم جانانه کرد(278)
با آن جلال و عزّت و قدر و جلال و جاه
گردید بر تو خانه در بسته قتلگاه
شد همسر تو قاتلت ای حجّت اِله
در موسم جوانی، بیجرم و بیگناه
شد قسمت تو زهر جفا آه آه آه
از یار بیوفای تو یا حضرت جواد
در بین حجره سوختی و دست و پا زدی
وز سوز دل رسول خدا را صدا زدی
هنگام مرگ ناله به یاد رضا زدی
از اشک دیده زخم درون را دوا زدی
در بیت خویش ناله واغربتا زدی
کی بود این سزای تو یا حضرت جواد
دنیا ندید بعد پدر شادمانیات
پیوسته بود غصّه و درد نهانیات
تا شد خموش زمزمه آسمانیات
قاتل گریست بر تو و بر نوجوانیات
در قلب «میثم» است غم جاودانیات
چون مجلس عزای تو یا حضرت جواد(279)
رهبران
معصوم
حضرت هادی امام دهمعلیه السلام در پانزدهم ذیالحجّة سال دویست و دوازده هجری قمری، و در روایت عیّاشی، روز سه شنبه پنجم ماه رجب و یا روز جمعه دوّم ماه رجب همان سال در قریه صریّا قدم به دنیا گذارد. و در ماه رجب سال دویست و پنجاه و چهار هجری قمری در سنّ چهل سالگی در سامرا به دست متوکّل و یا معتزّ باللَّه مسموم شد و از دار دنیا رحلت نمود.
مدّت امامت آن حضرت سی و سه سال بوده که بخشی از آن در پایان حکومت «معتصم» و پس از او در حکومت پنج سال و هفتماهه «واثق باللَّه» و سپس حکومت چهارده ساله «متوکّل» و پس از او حکومت ششماهه فرزندش «منتصر باللَّه» و سپس حکومت دو سال و نهماهه «احمد بن محمّد بن معتصم» و سپس حکومت هشت سال و ششماهه «معتزّ» فرزند متوکّل گذشت و در پایان حکومت معتزّ در سامرّا به شهادت رسید و در خانه خود دفن گردید(280)
مادر حضرت هادیعلیه السلام کنیز أمّ ولد به نام «سمانه مغربیّه» است و در کتاب الدّرّ النّظیم آمده که آن بانو معروف به «سیّده» و مکنّای به «أمّ الفضل» بوده است.
سپس صاحب الدّر النّظیم از محمّد بن فرج بن ابراهیم بن عبداللَّه بن جعفر نقل میکند که گوید: حضرت جوادعلیه السلام مرا خواست و فرمود: «قافلهای وارد شهر شده و در بین آن بردهفروشی است که همراه خود عدّهای کنیز آورده است.» و سپس شصت دینار به من داد و فرمود: «از بین کنیزان او، فلان کنیز را خریداری کن.» و من همانگونه که فرموده بود آن کنیز را خریداری نمودم و از آن کنیز حضرت هادیعلیه السلام به دنیا آمد.(281)
و روایت شده که حضرت هادیعلیه السلام میفرمود: «مادرم عارف به امامت من و از اهل بهشت است و هرگز کید شیطان و هیچ جبّار عنیدی به او نزدیک نمیشود و او در پناه پروردگار خود میباشد و از مادران صدّیقین و صالحین است.»(282)
صاحب کتاب اعلام الوری از محمّد بن حسن اشتر علوی نقل نموده که گوید: من با پدر خود درب خانه متوکّل ایستاده بودیم و من فرزند خردسالی بودم و در آنجا عدّهای از مردم از عبّاسی و طالبی و جندی جمع بودند. پس من دیدم هنگامی که حضرت هادیعلیه السلام وارد میشود همه مردم به احترام او بهپا میایستند تا او داخل میشود. پس دیدم برخی از آنان به همدیگر میگفتند: «ما برای چه در مقابل این جوان بهپا میایستیم، در حالی که او شریفتر و بزرگتر از ما نیست؟» سپس همگی گفتند: «به خدا سوگند، پس از این مقابل او بهپا نخواهیم ایستاد.»
ابوهاشم جعفری به آنان گفت: «به خدا سوگند، هنگامی که او را ببینید با خواری و ذلّت مقابل او قیام خواهید نمود.» ناگهان من دیدم حضرت هادیعلیه السلام وارد شد و چون دربانها او را دیدند همگی مقابل او قیام کردند. پس ابوهاشم جعفری به آنان گفت: «مگر شما نگفتید که مقابل او قیام نخواهید نمود؟» آنان گفتند: «به خدا
سوگند، ما بیاختیار مقابل او قیام نمودیم.»(283)
و در همان کتاب، مرحوم طبرسی، با سند خود از ابوهاشم جعفری نقل نموده که او به حضرت هادیعلیه السلام شکوه نمود و گفت: «من چون به بغداد میروم از دوری شما رنج میبرم و شما دعا کنید من زود به زود شما را ملاقات کنم. از سویی، مرکب من حیوان ضعیفی است و قدرت ندارد مرا زود نزد شما بیاورد.»
پس حضرت هادیعلیه السلام فرمود: «قَوَّاکَ اللَّهُ یا أَباهاشِمٍ وَ قَوّی بِرْذَوْنَکَ.» یعنی: «خدا تو را و مرکب تو را نیرومند نماید.» و پس از دعای آن حضرت ابوهاشم همواره نماز صبح را در بغداد میخواند و با آن مرکب برای ظهر خود را به سامرا میرساند و بسا همان روز به بغداد باز میگشت و این عجیبترین معجزهای بود که از حضرت هادیعلیه السلام مشاهده گردید.(284)
مرحوم کلینی در کافی از ابراهیم بن محمّد طاهری نقل نموده که گوید: دانهای از بدن متوکّل خارج شد و از شدّت سوزش و درد نزدیک به مرگ گردید و احدی از اطبّا جرأت آن را نداشت که با داغ کردن، آن را معالجه کند. پس مادر متوکّل نذر کرد که اگر فرزندش بهبود یابد مال زیادی از مال خود را به حضرت هادیعلیه السلام هدیه نماید. پس فتح بن خاقان به متوکّل گفت: «خوب است این مرد یعنی حضرت هادیعلیه السلام را طلب کنی، شاید نزد او چارهای باشد و خداوند به وسیله او تو را شفا بخشد.»
متوکّل گفت: «بگویید بیاید.» پس حضرت هادیعلیه السلام به بالین او آمد و فرمود: «روغن گوسفند را با گلاب مخلوط نمایید و بر روی زخم او گذارید، إن شاء اللَّه نافع خواهد بود.» پس همراهان متوکّل سخن او را استهزا نمودند و فتح بن خاقان به آنان گفت: «زیانی در تجربه و آزمایش این طبابت نیست و به خدا سوگند من از آن امید
بهبودی دارم.» و چون دستور حضرت هادیعلیه السلام را عمل کردند چرک آن دمل [ سوزه ]خارج شد و به مادر متوکّل بشارت دادند که فرزند تو بهبود یافت و او ده هزار دینار در کیسهای گذارد و بر آن مهر زد و برای حضرت هادیعلیه السلام فرستاد، و متوکّل از آن بیماری آسوده شد.
و چون چند روزی گذشت شخصی به نام بطحایی نزد متوکّل آمد و از حضرت هادی سعایت نمود و گفت: «نزد او اموال و سلاح میباشد.» پس متوکّل سعید حاجب را فرستاد و گفت: «شبانه وارد خانه او شو و آنچه مییابی بردار و نزد من بیاور.»
سعید حاجب میگوید: «من شبانه به خانه حضرت هادیعلیه السلام رفتم و با نردبان به بالای بام او رفتم و از پلهها در تاریکی وارد خانه شدم و لکن در تاریکی نمیدانستم به کجا بروم. پس حضرت هادیعلیه السلام از داخل خانه صدا زد: "سعید! صبر کن تا شمعی برای تو بیاورم." پس شمعی آورد و من وارد اطاق شدم و دیدم آن حضرت جبّهای از پشم و کلاهی از پشم پوشیده و سجّاده خود را روی حصیری انداخته و رو به قبله نشسته است و به من فرمود: "اتاقها را تفتیش کن." پس من در آن اتاقها چیزی نیافتم جز بدره مختومه به مهر مادر متوکّل و کیسه دیگری که آن هم با همان مهر مختومه شده بود.
سپس فرمود: "بیا زیر سجّاده را نیز ببین." پس من سجّاده را کنار زدم و دیدم فقط شمشیری زیر آن است. پس همه آنها را نزد متوکّل آوردم و چون متوکّل مهر مادر خود را دید او را خواست و گفت: "این اموال و کیسه مختومه چیست؟"
او گفت: "من نذر کردم که اگر تو از این بیماری بهبود یابی از مال خود ده هزار دینار برای حضرت هادیعلیه السلام بفرستم و آن کیسه نیز چهارصد دینار است که من مهر زدهام و هنوز آن حضرت مهر من را باز نکرده است."
پس متوکّل دستور داد بدره دیگری با ده هزار دینار به آن اضافه کنند و همه را با آن شمشیر به خانه حضرت هادیعلیه السلام باز گردانند.»
سعید حاجب میگوید: «من این اموال را نزد حضرت هادیعلیه السلام بردم و عرض کردم: "مولای من! بر من سخت بود که بیاجازه وارد خانه شما شوم، جز آن که مأمور بودم." حضرت هادیعلیه السلام فرمود: "یا سعید! «سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُو أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»(285).»(286)
ابوهاشم جعفری گوید: من با حضرت جوادعلیه السلام برای ملاقات برخی از طالبیّین [ و سادات] به اطراف سامرا رفتیم و برای آن حضرت فرشی انداختند و او بر آن فرش نشست و من نیز پیاده شدم و مقابل او نشستم و او برای من سخن میگفت. تا این که من از تنگدستی و فقر خود به او شکایت نمودم.
پس آن حضرت دست خود را زیر رملهای اطراف خود برد و مشتی از آنها را برداشت و به من داد و فرمود: «با اینها به زندگی خود توسعه بده و به کسی مگو.»
پس من آن رملها را در جایی پنهان کردم و بازگشتم و چون بعداً به آنها نگاه کردم دیدم طلای سرخ است و مانند آتش میدرخشد. پس زرگری را به خانه خود دعوت نمودم و به او گفتم: «اینها را برای من شمش طلا کن.» پس او چنین کرد و گفت: «من تاکنون طلایی به شکل رمل ندیده بودم، و تو اینها را از کجا آوردی؟ همانا من از این طلا سخت شگفتزده شدم؟» گفتم: «اینها را از قدیم پیرزنهای ما برای ما ذخیره نموده بودند.»(287)
صاحب مناقب با سند خود از زید بن موسی بن جعفرعلیهما السلام نقل نموده که او چند بار از عمر بن فرج [ که در دستگاه متوکّل بود] درخواست نمود که او را در مجالس بر حضرت هادی مقدّم بدارد و به او گفت: «حضرت هادیعلیه السلام از من کوچکتر است و من عموی پدر او هستم.» پس عمر بن فرج این مسأله را با حضرت هادیعلیه السلام در میان گذارد و آن حضرت فرمود: «مانعی نیست، شما فردا او را قبل از من به مجلس
وارد کنید.» پس عمر بن فرج روز بعد حضرت هادیعلیه السلام را اوّل در مجلس حاضر نمود و آن حضرت در صدر مجلس نشست و سپس زید بن موسی را اجازه ورود داد و او چون وارد شد در مقابل حضرت هادیعلیه السلام [ مؤدّب] نشست و چون روز پنجشنبه شد نخست به زید بن موسی اجازه ورود داد و او وارد شد و در صدر مجلس نشست و سپس به حضرت هادی اجازه ورود داد و چون آن حضرت وارد شد و زید بن موسی او را دید از جای خود برخاست و آن حضرت را در جای خود نشاند و خود [ مانند غلامی مؤدّب] مقابل او نشست.(288)
مؤلّف گوید: این معنای عزّت خدادادی است و کسی نمیتواند آن را انکار نماید.
مرحوم شیخ مفید در ارشاد گوید: متوکّل حضرت هادیعلیه السلام را از مدینه به سامرا احضار نمود و علّت آن این بود که والی مدینه از آن حضرت نزد متوکّل سعایت نموده بود و چون حضرت هادیعلیه السلام وارد سامرا شد متوکّل خود را پنهان نمود و در منزل خود او را راه نداد و آن حضرت را در «خان الصعالیک» [ که جای مناسبی برای او نبود ]اسکان دادند و یک روز آن حضرت در آنجا ماند و سپس متوکّل منزل شخصی برای او تعیین نمود و به آن منزل منتقل گردید.(289)
صالح بن سعید میگوید: من در روز ورود حضرت هادی به سامرا خدمت آن حضرت رسیدم و گفتم: «فدای شما شوم! این مردم [ یعنی دستگاه بنیعبّاس ]میخواهند در همه امور از شخصیّت شما بکاهند و نور شما را خاموش نمایند و شما را متّهم نمایند، حتّی امروز شما را در "خان الصعالیک" قرار دادند که جای مناسبی برای شما نبود.» صالح بن سعید میگوید: «چون من این سخنان را گفتم، امام هادیعلیه السلام با دست مبارک خود اشاره نمود و فرمود: "بنگر." چون من نگاه کردم،
دیدم اطراف آن حضرت باغستانهای زیبا و نهرهای جاری و حوریان معطّر و خدّام جوانی از مردها مانند لؤلؤ مکنون وجود دارند و چشم من را حیران نمودند و شگفتزده شدم. پس امامعلیه السلام به من فرمود: "ما هر کجا باشیم این نعمتها اطراف ما هستند و ما [ در حقیقت ]در خان الصعالیک نیستیم."»(290)
صاحب کتاب اعلام الوری سپس گوید: متوکّل همواره میکوشید و به دنبال حیلهای بود که از شخصیّت حضرت هادیعلیه السلام بکاهد و آن حضرت را نزد مردم کوچک نماید و لکن با تمام کوشش خود نتوانست به مقصود خویش برسد.
مؤلّف گوید: همه حکّام غاصب در تمام زمانها کوشیدند تا شخصیّت و عزّت اولیای خدا را ضایع کنند و یا از شخصیّت آنان بکاهند و آنان را بین مردم منزوی کنند، چرا که آنان نمیتوانستند ببینند اولیای خدا بین مردم عزیز هستند، و چون از ترور شخصیّت آنان مأیوس شدند تصمیم گرفتند تا شخص آنان را ترور کنند، غافل از این که عزّت هر کسی از ناحیه خداوند به او داده میشود و با حیله نمیتوان آن عزّت را نابود کرد. برای این موضوع نمونههای بسیاری در مقاطع تاریخ وجود دارد که اگر کسی بخواهد همه آنها را جمعآوری کند یک کتاب بسیار قطوری خواهد شد، لکن از باب «ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه» به برخی از برخوردهای متوکّل نسبت به حضرت هادیعلیه السلام اشاره میکنیم تا برای مردم عبرت باشد و برای دوستان نیز سبب علاقه و معرفت بیشتری گردد.
قطب راوندی از سهل بن زیاد کاتب نقل کرده که میگوید: ما در سامرا در خانه ابوالعبّاس کاتب بودیم. سخن از حضرت هادیعلیه السلام به میان آمد، ابوالعبّاس به من گفت: حدیثی را از پدرم برای شما بگویم. پدرم گفت: «ما نزد معتزّ باللَّه بودیم و من کاتب او بودم. پس بر متوکّل وارد شدیم و متوکّل بر تخت قدرت خود نشسته بود.
پس معتزّ به او سلام کرد و ایستاد، من نیز پشت سر او ایستادم و عادت این بود که هر گاه معتزّ وارد میشد متوکّل به او خوشآمد میگفت و اجازه جلوس میداد و در آن روز به او اجازه جلوس نداد و پیاپی با عصبانیت پابهپا میشد، چهره او لحظه به لحظه تغییر میکرد تا این که رو به فتح بن خاقان نمود و گفت:
"این مرد [ یعنی حضرت هادیعلیه السلام] همان نیست که تو درباره او چنین و چنان میگفتی؟" و فتح بن خاقان او را تسکین میداد و میگفت: "یا امیرالمؤمنین! آنچه درباره او گفته شده دروغ بوده." لکن متوکّل در آتش خشم خود میسوخت و میگفت: "به خدا سوگند، این ریاکار را خواهم کشت." [ بلکه درباره امام کلمه زندیق را به کار میبرد] و میگفت: "او همان کسی است که به دروغ ادّعای امامت میکند و در حکومت من خدشه وارد می نماید." سپس گفت: "بروید چهار نفر از اتراک چشم باریک را که به زبان عربی آشنا نیستند بیاورید و چهار شمشیر به دست آنان بدهید و چون ابوالحسن [ یعنی حضرت هادیعلیه السلام] وارد میشود آنان با زبان خود با او سخن بگویند و با شمشیرهای خود او را از بین ببرند." سپس گفت: "به خدا سوگند، پس از کشتن، او را خواهم سوزاند."»
کاتب معتزّ میگوید: در آن حال، هنوز من پشت سر معتز ایستاده بودم که ناگهان حضرت هادیعلیه السلام وارد شد و مردم به طرف او دویدند و گفتند: «آمد، آمد.» و من چون به او نگریستم، دیدم لبهای مبارک او به دعا مشغول است و هیچگونه اضطراب و اندوهی در او دیده نمیشود. متوکّل نیز چون او را دید خود را از تخت پایین انداخت و به طرف او دوید و بین دو چشم و دستهای او را بوسه زد، در حالی که شمشیر در دست او بود و گفت:
«یا سیّدی! یابن رسول اللَّه! یا خیر خلق اللَّه! یا بن عمّی! یا مولای! یا أباالحسن!» پس امام هادیعلیه السلام به او فرمود: «أعیذک باللَّه یا امیرالمؤمنین»؛ یعنی: «مرا معاف بدار از آنچه نیّت کردهای.»
پس متوکّل گفت: «مولای من! چه کسی شما را در این وقت به اینجا آورده؟»
حضرت هادیعلیه السلام فرمود: «فرستاده تو آمد و به من گفت: متوکّل شما را میطلبد.»
متوکّل گفت: «مولای من! آن زنازاده دروغ گفته و شما در بازگشت آزاد هستید.» سپس گفت: «ای فتح بن خاقان و ای عبیداللَّه و ای معتز! مولای من و مولای خود را در بازگشت مشایعت کنید.» از سویی، آن ترکهای شمشیر به دست مقابل امامعلیه السلام سجده خاضعانه کردند و چون امامعلیه السلام خارج شد و متوکّل آنان را خواست و به مترجمها گفت: «به آنان بگویید برای چه به آنچه گفتم عمل نکردید؟» آنان گفتند:
«از شدّت هیبتی که در ما حاصل شد و از سویی در اطراف او بیش از یکصد شمشیر به دست را دیدیم که قدرت مقابله با آنان را نداشتیم و دلهای ما پر از وحشت شده بود و نتوانستیم دستور تو را انجام دهیم.» پس متوکّل به فتح بن خاقان گفت: «این آقا امام تو بود.» فتح خندید و گفت: «حمد خدای را که او را آبرو داد و حجّت او را آشکار نمود.»(291)
مسعودی از مبرّد نقل نموده که گوید: متوکّل به حضرت هادیعلیه السلام گفت: «پدران شما درباره عبّاس عموی پیامبرصلی الله علیه وآله چه میگویند؟» امامعلیه السلام فرمود: «آنان چه خواهند گفت درباره مردی که خداوند اطاعت از پیامبر خود را بر مردم و بر او لازم نموده است؟» [ و متوکّل گمان کرد امامعلیه السلام میفرماید: خدا اطاعت مردم را نسبت به پیامبر و عموی او واجب نموده است]. پس متوکّل دستور داد یکصد هزار درهم به حضرت هادیعلیه السلام دادند.(292)
مسعودی سپس گوید: بعضی نزد متوکّل از حضرت هادیعلیه السلام سعایت کردند و گفتند: «در منزل او نامههای شیعیان و اموالی برای قیام آنان جمع شده و او میخواهد علیه تو قیام نماید.» پس متوکّل عدّهای از اتراک و عجمها را فرستاد تا شبانه بدون خبر وارد منزل او شوند و هر چه را یافتند نزد متوکّل بیاورند، و چون
آمدند در منزل آن حضرت، جز یک لباس پشمین و فرش پشمین نیافتند و اتاق او از رمل و ریگ مفروش بود و بر سر مبارک او ملحفهای از پشم بود و مقابل قبله نشسته و مشغول تلاوت قرآن بود. پس آن اموال و آن حضرت را نیز با همان حال نیمه شب نزد متوکّل آوردند، در آن حال متوکّل مشغول خوردن شراب بود و چون آن حضرت را دید احترام کرد و در کنار خود نشاند و چون گفتند: چیزی جز آنچه گفته شد در منزل او یافت نشده و بهانه دیگری هم برای او پیدا نکردند، متوکّل ظرف شرابی که در دست داشت به دست امامعلیه السلام داد و آن حضرت فرمود: «یاامیرالمؤمنین! تاکنون گوشت و خون من آمیخته به شراب نشده، مرا از آن معاف بدارید.» پس متوکّل او را معاف نمود و گفت: «شعر زیبایی برای من بخوانید.» امامعلیه السلام فرمود: «من اهل شعر نیستم و کم میشود که شعری بخوانم.» متوکّل گفت: «چارهای از آن نیست باید بخوانید.» پس امامعلیه السلام فرمود:
باتُوا عَلی قُلَلِ الْأَجْبالِ تَحْرُسُهُمْ
غُلْبُ الرِّجالِ فَما أَغْناهُمُ الْقُلَلُ(293)
وَ اسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّ عَنْ مَعاقِلِهِمْ
فَأَوْدَعُوا حُفَراً یا بِئْسَ ما نَزَلُوا
ناداهُمْ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ ما قُبروا
أَیْنَ الْأَسرّة وَ التّیجانُ وَ الْحُلَلُ؟
أَیْنَ الْوُجُوهُ الَّتی کانَتْ مُنْعِمَةً
مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الْأَسْتارُ وَ الْکِلَلُ؟
فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حینَ سائلَهُمْ
تِلْکَ الْوُجُوهُ عَلَیْهَا الدُّودُ یَفْتَتِلُ
قَدْ طالَ ما أَکَلُوا دَهْراً وَ ما شَرِبُوا
وَ أَصْبَحُوا بَعْدَ طُولِ الْأَکْلِ قَدْ أُکِلُوا
و طال ما عمروا دوراً لتحصنهم
ففارقوا الدّور و الأهلین و انتقلوا
و طال ما کنزوا الأموال و ادّخروا
فخلّفوها علی الأعداء و ارتحلوا
أضحت منازلهم قفراً معطّلة
و ساکنوها إلی الأجداث قد رحلوا
پس کسانی که در آن مجلس بودند شگفتزده شدند و گمان کردند حضرت هادیعلیه السلام این اشعار را از کسی آموخته است. راوی این سخن میگوید: «به خدا
سوگند، متوکّل چون این اشعار را شنید بسیار گریه کرد تا محاسن او از اشک او خیس شد و همه کسانی که گرد او بودند نیز گریستند و دستور داد سفره شراب را جمع کنند و سپس به امامعلیه السلام گفت: "آیا شما دینی به عهده دارید؟"
حضرت هادیعلیه السلام فرمود: "آری، چهار هزار دینار به عهده دارم." پس متوکّل دستور داد چهار هزار دینار به آن حضرت دادند و گفت: "در همین ساعت با احترام او را به منزل خود بازگردانید."»(294)
قطب راوندی از زراره حاجب متوکّل نقل نموده که گوید: متوکّل اراده نمود که در مراسم سلام و حضور مردم در پیشگاه او که همه افراد لشکری و کشوری حاضر میشدند، امام هادیعلیه السلام با پای پیاده نزد او برود. پس وزیر او فتح بن خاقان به او گفت: «این کار برای تو زشت و سبب بدگویی مردم از تو میشود؛ چنین کاری را مکن.» متوکّل گفت: «چارهای از آن نیست.» وزیر گفت: «اگر چنین است دستور بده همه لشکریان و اشراف نیز پیاده حرکت کنند تا مردم نگویند مقصود تو حضرت هادیعلیه السلام بوده است.» پس متوکّل پذیرفت و حضرت هادیعلیه السلام نیز در آن مراسم در فصل تابستان پیاده به خانه متوکّل آمد و چون به دهلیز خانه رسید عرق بر پیشانی او نشسته بود.
حاجب میگوید: من او را در دهلیز نشاندم و با دستمال عرق پیشانی او را گرفتم و گفتم: «مقصود پسر عم شما فقط شما نبوده، بلکه همه را موظّف نموده پیاده حرکت کنند و شما از او چیزی به دل نگیرید.»
پس امامعلیه السلام فرمود: «إیهاً عَنْکَ»؛ یعنی: «ساکت شو!» و سپس این آیه را تلاوت فرمود: «تَمَتَّعُوا فی دارِکُمْ ثَلاثَةَ أَیَّامٍ ذلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ»(295)، یعنی: «بیش از سه روز از این دنیا بهره نخواهید گرفت و این وعده حتمی خداوند است.» حاجب مأمون میگوید: من با شنیدن این آیه هراس پیدا کردم و به معلّم خود که از شیعیان بود و
من با او مزاح میکردم گفتم: «ای رافضی!» و سپس ماجرای آن روز را برای او شرح دادم. او به من گفت: «نصیحت من را بپذیر و اموال خود را از خانه و تشکیلات متوکّل خارج کن، چرا که اگر امام هادیعلیه السلام چنین سخنی را فرموده باشد متوکّل بیش از سه روز زنده نخواهد ماند.»
پس من خشمگین شدم و او را دشنام دادم و خارج شدم و لکن با خود فکر کردم خوب است احتیاط کنم و به گفته این رافضی عمل نمایم، چرا که اگر حادثهای هم رخ ندهد من زیانی ندیدهام و اگر سخن او حقّ باشد من خود را نجات دادهام. پس اموال خود را از خانه متوکّل خارج کردم و جز حصیری باقی نگذاردم و چون شب چهارم رسید متوکّل کشته شد و من نجات یافتم و به همین علّت مذهب شیعه را پذیرفتم و ملازم خدمت امام هادیعلیه السلام شدم و از او خواستم که در حقّ من دعا کند و ولایت او را به جان پذیرفتم.(296)
در کتاب مناقب از علیّ بن مهزیار و عدّهای از روات دیگر نقل شده که گویند: زنی خود را زینب دختر امیرالمؤمنین و فاطمه زهراعلیهما السلام معرّفی میکرد، متوکّل او را احضار نمود و چون گفت: «من زینب دختر علیّ بن ابیطالبعلیه السلام هستم و به شام رفتم و در بادیه بنیکلب برده شدم و در آنجا زندگی میکردم»، متوکّل گفت: «تو جوان هستی و امکان ندارد زینب، دختر علیّ بن ابیطالبعلیه السلام باشی.» او گفت: «من با دعای رسول خداصلی الله علیه وآله پس از هر پنجاه سال جوان میشوم.» پس متوکّل بزرگان آل ابیطالب را جمع کرد تا دروغ او را ثابت نماید، تا این که وزیر او فتح بن خاقان گفت:
«جز حضرت هادیعلیه السلام کسی نمیتواند وضع او را روشن نماید.» پس حضرت هادیعلیه السلام به او فرمود: «فرزندان علیعلیه السلام نشانهای دارند.» متوکّل گفت: «نشانه آنان چیست؟» حضرت هادیعلیه السلام فرمود: «درّندگان متعرّض آنها نمیشوند و شما او را
نزد درّندگان بیندازید، اگر او فرزند علیعلیه السلام باشد آنها او را نمیدرّند و اگر دروغگو باشد او را خواهند درّید.»
پس آن زن بیچاره شد و به متوکّل گفت: «یا امیرالمؤمنین! تو را به خدا چنین مکن، او میخواهد من را طعمه درّندگان قرار دهد و من پذیرفتم که زینب کذّابه هستم.» و بر الاغی سوار شد و اعلان نمود من زینب کذّابه هستم.(297)
و در روایت دیگری آمده که متوکّل او را نزد درّندگان انداخت و آنها او را دریدند و خوردند.
علیّ بن مهزیار سپس میگوید: علیّ بن جهم به متوکّل گفت: «خوب است این آقا یعنی حضرت هادیعلیه السلام را آزمایش کنی و او را نیز نزد درّندگان بیندازی تا صدق کلام او ظاهر شود.»
پس متوکّل دستور داد درّندگان را سه روز گرسنه گذاردند و سپس امامعلیه السلام را دعوت نمود و چون داخل صحن خانه متوکّل شد در را بستند و درّندگان را آزاد گذاردند و چون درّندگان امامعلیه السلام را دیدند با دُمهای خود در مقابل او خضوع کردند و امامعلیه السلام به آنان التفات نکرد و از پلّهها بالا رفت و نزد متوکّل نشست و سپس باز نزد درّندگان آمد و آنان باز مقابل او خضوع نمودند و امامعلیه السلام فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله فرموده است: گوشت فرزندان من بر درّندگان حرام است.»(298)
همانگونه که در تاریخ ولادت آن حضرت گذشت، حضرت هادیعلیه السلام در روز دوشنبه سوّم رجب سال 254 هجری قمری در سامرا به دست متوکّل و یا معتزّ باللَّه مسموم گردید و در خانه خود مدفون شد. سنّ مبارک آن حضرت هنگام شهادت چهل و یک سال و چند ماه بود و امامت او سی و سه سال و چند ماه ادامه داشت و
امام حسن عسکریعلیه السلام در تشییع جنازه پدر خود پیراهن چاک نمود و بر بدن پدر خود نماز خواند و او را در خانه خود دفن کرد.(299)
مسعودی در مروج الذّهب گوید: وفات حضرت هادیعلیه السلام در زمان خلافت معتزّ باللَّه، روز دوشنبه بیست و ششم جمادی الآخرة سال 254 هجری قمری واقع شد و سنّ مبارکش به چهل سال و یا چهل و دو سال و یا بیش از آن رسیده بود، و از کنیزی به دنبال جنازه او شنیده شد که میگفت: «ما چه مصیبتهایی در روز دوشنبه در زمان قبل و اکنون دیدیم.» و احمد بن متوکّل بر او نماز خواند و او را در خانه خود دفن نمودند.(300)
محدّث قمی میگوید: مقصود آن کنیز از روز دوشنبه قدیم، روز وفات و رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله و خلافت منافقین فرومایه و بیعت شوم آنان بوده است و این کنیز در سخن خود به زینب کبری عقیله بنیهاشم دختر امیرالمؤمنینعلیه السلام اقتدا نموده که آن حضرت در نالهها و گریههای خود بر مصیبت برادرش امام حسینعلیهما السلام فرمود: «پدرم فدای آن شهیدی که روز دوشنبهای لشکر و سراپرده او را غارت نمودند.»(301)
از حضرت هادیعلیه السلام نقل شده که فرمود: «من این دعا را فراوان میخوانم و از خدای خود خواستهام که هر کس این دعا را در کنار قبر من بخواند، خداوند او را ناامید نگرداند.» و آن دعا چنین است:
«یا عُدَّتی عِنْدَ الْعُدَدِ وَ یا رَجائی وَ الْمُعْتَمَدُ وَ یا کَهْفی وَ السَّنَدُ وَ یا واحِدُ وَ یا أَحَدُ وَ یا قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِکَ وَ لَمْ تَجْعَلْ فی خَلْقِکَ مِثْلَهُمْ أَحَداً صَلِّ عَلی جَماعَتِهِم.» و سپس حاجت خود را بگوید [ خداوند او را بیبهره و
ناامید نخواهد نمود].(302)
1- حضرت هادیعلیه السلام درباره آثار عجب و خودپسندی فرمود: «مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُونَ عَلَیْهِ.» یعنی: «هر کس اهل عجب و خودپسندی باشد بیشتر مردم بر او خشم خواهند داشت.»(303)
2- و درباره ارزش صبر فرمود: «اَلْمُصیبَةُ لِلصَّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلْجازِعِ اثْنَتانِ.»
یعنی: «مصیبت برای انسان صابر یکی است و برای انسان غیر صابر دوتا خواهد بود، [ چرا که جزع او نیز برای او مصیبت میباشد].»
3- و درباره عاقبتاندیشی فرمود: «اُذْکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَیْ أَهْلِکَ فَلا طَبیبَ یَمْنَعُکَ وَ لا حَبیبَ یَنْفَعُکَ.»
یعنی: «به یاد پیری و ناتوانی خود باش که در بستر بیماری بین خانواده خود افتاده باشی، نه طبیبی چاره ساز تو باشد و نه دوستی برای تو سودمند باشد.»(304)
4- و درباره تأثیر سخن فرمود: «اَلْحِکْمَةُ لا تَنْجَعُ فِی الطِّباعِ الْفاسِدَةِ.»
یعنی: «سخن حکیمانه در دلهای فاسد اثربخش نخواهد بود.»(305)
5- و درباره سحرخیزی و بیداری در آن فرمود: «اَلسَّهَرُ أَلَذُّ لِلْمَنامِ وَ الْجُوعُ یَزیدُ فی طیبِ الطَّعامِ.» یعنی: «شب بیداری خواب را شیرین میکند، و گرسنگی بر لذّت غذا میافزاید.» [ مقصود آن حضرت ارزش سحرخیزی و روزهداری است.]
6- و درباره تقدیرات الهی فرمود: «اَلْمَقادیرُ تُریکَ ما لا یَخْطُرْ بِبالِکَ.» یعنی: «[ ناامید از فرج و گشایش مباش] همانا تقدیرات الهی چیزهایی را به تو نشان خواهد داد که عقل تو به آن توجه نداشته است.»
مؤلّف گوید: این سخن همانند سخن امام صادقعلیه السلام است که فرمود: «کُنْ لِما لا تَرْجُو أَرْجی مِنْکَ لِما تَرْجُو فَإِنَّ مُوسی ذَهَبَ لِیَقْتَبِسَ ناراً فَرَجَعَ نَبِیّاً مُرْسَلاً... .»
یعنی: «به آنچه امید نداری امیدوارتر باش، چرا که حضرت موسیعلیه السلام در بازگشت از مدین در سرما و تاریکی آتشی را از دور دید و رفت که به وسیله آن از سرما نجات یابد و چون بازگشت به پیامبری رسیده بود.»(306)
7- و درباره خطر جهل و نادانی فرمود: «اَلْجاهِلُ أَسیرُ لِسانِهِ.»
یعنی: «انسان جاهل همواره از ناحیه زبان خود گرفتار میشود.»(307)
8- و درباره راننده بیباک فرمود: «اَلرَّاکِبُ الْحَرُونِ أَسیرُ نَفْسِهِ.»
یعنی: «راکب و [ راننده] چموش و بیباک، اسیر نفس خویش است. [ تا چه روزی خود را به هلاکت اندازد].»(308)
9- و درباره زشتی خصومت و نزاع فرمود: «اَلْمِراءُ یُفْسِدُ الصَّداقَةَ الْقَدیمَةَ، وَ یُحَلِّلُ الْعُقْدَةَ وَ الْوَثیقَةَ، وَ أَقَلُّ ما فیهِ أَنْ یَکُونَ فیهِ الْمُغالَبَةُ، وَ الْمُغالَبَةُ أُسُّ أَسْبابِ الْقَطیعَةِ.»
یعنی: «نزاع و کشمکش با برادران دینی، دوستیهای قدیمی را از بین میبرد و ارتباطها و اعتمادها را پاره میکند و کمترین اثر آن غلبه و پیروزی بر دیگری است و آن ریشه و اساس جدایی و بریدگی [ برادران دینی] از یکدیگر خواهد بود.»(309)
10- و درباره نکوهش از حسد و رشک فرمود: «إِیَّاکَ وَ الْحَسَدَ فَإِنَّهُ یَبینُ فیکَ وَ لا یَعْمَلُ فی عَدُوِّکَ.» یعنی: «از حسد پرهیز کن، چرا که زیان آن را تو خواهی دید و به دشمن تو آسیبی نمیرسد.»(310)
عبدالعظیم حسنی میگوید: به حضرت امام علیّ نقیّعلیه السلام عرض کردم: «امیدوارم که شما مهدی موعود باشید و عالم به دست شما پر از عدل و داد شود چنان که پر از ظلم و جور شده است.»
فرمود: «ای ابوالقاسم! (کنیه عبدالعظیم بوده) هیچکس از ما امامان نیست مگر آن که قائم به امر اللَّه و هادی به دین خدا میباشد، ولی آن که مقصود توست من نیستم، زیرا به وسیله آن بزرگوار (یعنی حضرت مهدیعلیه السلام) خداوند زمین را از شرک و کفر پاک میکند و عدل در همه جهان گسترده میشود، و او دارای امتیازات و خصوصیّاتی است. یکی آن که: ولادتش بر مردم مخفی است، دوّم آنکه: خود او نیز از مردم مخفی است. سوّم آن که: نامش نام پیامبرصلی الله علیه وآله و کنیهاش کنیه پیامبرصلی الله علیه وآله است، چهارم آنکه: زمین در اختیار او قرار میگیرد، پنجم آنکه: هر مشکلی را آسان میکند، ششم آنکه: 313 نفر به عدد اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله در جنگ بدر اصحاب او هستند. هفتم آنکه: مردم از اطراف و اکناف جهان به حضور او میشتابند و چون این افراد پاک نهاد حاضر شوند خداوند امر او را ظاهر میگرداند. «أَیْنَما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمیعاً إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ»(311). و چون شماره لشکریانش به 10 هزار نفر رسد قیام میفرماید و دست به اصلاحات زده و ستمگران را نابود مینماید.»(312)
مردی میگوید: با خوشحالی و خرسندی زیادی خدمت حضرت امام علیّ نقیّعلیه السلام رسیدم، حضرت فرمود: «تو را شادمان میبینم، سبب شادی تو چیست؟»
عرض کردم: «یابن رسول اللَّه! شنیدم از پدر بزرگوارت که میفرمود: "شایستهترین روز، آن روزی است که انسان توفیق صدقات و نیکی و احسان به برادران دینی خود را از ناحیه خداوند دریافت کند و باید در آن روز شادمان باشد."
من امروز ده نفر از برادران ایمانی خود را که بر من وارد شدند و همگی بیبضاعت و عیالمند بودند پذیرایی نموده و به هر یک از آنها مقداری کمک نمودم و از این جهت خوشحالم.»
حضرت فرمود: «به جان خودم سوگند، شایسته است که شادمان باشی به شرطی که آن عمل را نابود نکرده و یا بعد از این نابود نکنی.» عرض کردم: «چگونه ممکن است عمل خود را از بین ببرم با این که من از شیعیان خالص شما هستم؟»
فرمود: «اکنون نابود کردی.» عرض کردم: «چگونه از بین بردم؟» فرمود: «این آیه را بخوان: «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی»(313)؛ یعنی، صدقات خود را با منّت نهادن و آزار دادن باطل نکنید.»
عرض کردم: «به آنها که احسان کردم نه منّتی گذاردم و نه آزاری رساندم.» حضرت فرمود: «منظور هر نوع اذیّت و آزاری است، نه فقط آزار به کسانی که به آنها احسان نمودهای. به نظر تو آزار آنان مهمّتر است یا آزار فرشتگانی که مأمور تو هستند؟ یا آزردن ما اهلبیت؟» عرض کردم: «آزردن شما و ملائکه بالاتر و مهمّتر است.» حضرت فرمود:
«تو مرا آزردی و صدقهات را باطل کردی.» عرض کردم: «چرا؟» فرمود: «با همین سخن که گفتی: "چگونه صدقه خود را باطل کنم در حالی که شیعه خالص شمایم؟" میدانی شیعه خالص ما کیست؟» با تعجّب عرض کردم: «خیر.»
فرمود: «مؤمن آل فرعون و صاحب یس که خداوند میفرماید: «وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَی الْمَدینَةِ یَسْعی»(314)، و سلمان و ابوذرّ و مقداد و عمّار. آیا تو خود را با چنین اشخاصی برابر دانستی. آیا با این سخن ما و فرشتگان را نیازردی؟»
عرض کردم: «استغفر اللَّه و أتوب إلیه، یابن رسول اللَّه پس چه بگویم؟» فرمود: «بگو من از دوستان شما و دشمن دشمنان و دوست دوستان شمایم.» عرض کردم:
«من هم همین را میگویم، و منظورم از گفتار قبلی آزار شما و فرشتگان نبود؛ توبه کردم.» حضرت فرمود: «اکنون ثوابهای از بین رفته صدقهات برگشت.»(315)
متوکّل به ابن سکّیت گفت: «از ابن الرّضا (امام هادیعلیه السلام) در حضور من سؤالی بپرس که بسیار پیچیده و مشکل باشد.» ابن سکّیت از حضرت پرسید: «چرا خداوند موسیعلیه السلام را با عصا، و عیسیعلیه السلام را با معالجه کور و مبروص و احیاء مردگان، و حضرت محمّدصلی الله علیه وآله را با قرآن و شمشیر به نبوّت مبعوث فرمود؟»
حضرت هادیعلیه السلام فرمود: «خداوند موسیعلیه السلام را در زمانی مبعوث به رسالت نمود که سحر و جادوگری غلبه پیدا کرده بود. پس آن حضرت با عصا و ید بیضاء آمد تا بر سحر آنان غلبه کند و حجّت را به اثبات برساند. و امّا حضرت عیسیعلیه السلام را زمانی مبعوث فرمود که در حقّ یکدیگر نفرین و لعنت میکردند. پس حضرت از طریق بینا کردن نابینا و معالجه برص و زنده کردن اموات بر آنان غلبه پیدا کرد.
و خداوند زمانی حضرت محمّدصلی الله علیه وآله را به رسالت مبعوث نمود که شعر و شمشیر در آن عصر غالب بود و لذا خداوند به او قرآن و شمشیر را داد تا با این دو بر مردم زمان خود غلبه کند. با غلبه قرآن بر شعر و شمشیر بر شمشیر حجّت را بر آنان تمام نماید.» ابن سکّیت گفت: «الآن حجّت چیست؟» حضرت فرمود: «عقل است که انسان به وسیله آن کاذب و دروغگو را میشناسد.»
متوکّل میگفت: «کار ابن الرّضا مرا عاجز کرده است، نه حاضر است که با من شراب بخورد و نه در مجلس شراب من بنشیند و نه من میتوانم او را به این کارها وادار کنم.»
به او گفتند: «در عوض او برادری به نام موسی دارد که اهل شراب و نوازندگی و عشقبازی است. بفرستید او را بیاورند و مطلب را بر مردم مشتبه کنید و بگویید: این ابن الرّضا است.» نامهای نوشتند و او را با تعظیم و احترام وارد نمودند و همه بنیهاشم و سران لشکر و مردم به استقبالش رفتند و از هیچ چیز فروگذار ننمودند.
وقتی که موسی وارد شد، حضرت امام هادیعلیه السلام او را ملاقات نمود و پس از سلام و ادای احترام به وی فرمود: «این مرد تو را احضار کرده که احترام تو را هتک کند و مقامت را پایین بیاورد. کاری نکن که به مقصودش برسد.» موسی نپذیرفت و حضرت هادیعلیه السلام سخن خود را تکرار فرمود، و وقتی که دید اجابت نمیکند فرمود: «ولی بدان که این مجلس هرگز صورت نمیگیرد.»
از آن پس سه سال طول کشید که موسی اقامت کرد و هر روز صبح که به سرای متوکّل میرفت او را به بهانهای ردّ میکردند. گاهی میگفتند: «مست است.» گاهی میگفتند: «کار دارد.» گاهی میگفتند: «فردا بیا.» به همین صورت بود تا متوکّل مرد و هرگز به قصد شوم خویش جامه عمل نپوشانید.(316)
شخصی به نام ابوموسی میگوید: روزی نزد متوکّل عبّاسی رفتم و او را مشغول شرب خمر و میگساری دیدم، مرا هم به شراب دعوت کرد. گفتم: «هرگز نخوردهام.» گفت: «تو با علیّ بن محمّد (امام هادیعلیه السلام) میگساری میکنی.» گفتم: «تو نمیدانی که او چه کسی است؟ این سخنان تو فقط برای خودت زیانآور است ولی برای او ضرری ندارد.» من از روی شرم و حیا سخن بیشرمانه او را به آن حضرت بازگو نکردم. تا این که فتح بن خاقان وزیر متوکّل به من گفت:
«به متوکّل خبر دادهاند که اموالی را از قم برای امام هادیعلیه السلام میآورند و دستور
داده که من در کمین آن مالها باشم و خبرش را به او برسانم تا آنها را مصادره کند، ولی من میخواهم در راهی کمین کنم که آن مال از آن راه نیاید تا هم عذری نزد متوکّل داشته باشم و هم دستم به اموال اهدایی امام هادی نرسد. تو نزد امام هادی برو و بپرس که مال از کدام راه میآید تا من بر جهت خلاف آن بر سر راه بنشینم و مال به دست مأموران من نیفتد.»
ابوموسی میگوید: خدمت حضرت هادیعلیه السلام شرفیاب شدم تا جریان را به عرض آن حضرت برسانم. دیدم کسی آنجا نشسته است و من نخواستم در حضور او این موضوع را مطرح کنم. لذا صبر کردم تا برود که حضرت تبسّم فرمود و گفت:
«خیر است ای ابوموسی. چرا پیغام اوّل را نیاوردی؟» (منظور سخن ناسزائی که متوکّل به او گفته بود و قصد داشت که این جمله به گوش حضرت هادیعلیه السلام برسد) من عرض کردم: «ملاحظه تعظیم و اجلال شما را کردم.» فرمود: «مال امشب وارد میشود و آنها به آن دست نمییابند. و تو امشب اینجا بمان.»(317)
خلیفه عبّاسی لشکر خود را که 90 هزار سوار ترک و ساکن سامرا بودند دستور داد هر یک از آنها توبره اسبش را پر از گِل سرخ بکند و گلها را در وسط دشتی پهناور که در آنجا بود روی هم بریزند. چون چنین کردند مانند کوه بزرگی شد، خلیفه بالای آن رفت و حضرت هادیعلیه السلام را نیز احضار کرد و گفت: «شما را خواستم که لشکر مرا تماشا کنی.» و دستور داده بود که همه آنها لباس مخصوصی که در ایّام جنگ به نام تجفاف میپوشیدند بر تن کنند و مسلّح گشته و با بهترین زیور و کاملترین لوازم و عظیمترین هیئت آماده شوند.
غرض خلیفه این بود که خروج کنندگان و عمدتاً آن حضرت را تهدید کند که
مبادا امر به خروج یاران خود بدهد.
حضرت فرمود: «آیا میل داری که من هم لشکر خویش را به تو نشان بدهم؟» خلیفه پاسخ مثبت داد. پس حضرت هادیعلیه السلام دعایی کرد و میان آسمان و زمین از مشرق تا مغرب فرشتگان مسلّح حاضر شدند، خلیفه از دیدن این منظره غش کرد، وقتی که به هوش آمد حضرت به او فرمود: «ما در امور دنیوی با شما مفاخره و منافسه نکرده و به رقابت برنمیخیزیم. ما به امر آخرت مشغولیم و تو اندوه به دل نداشته باش.»(318)
ابوزکریّا از اهالی کرخ بغداد در مدینه در خدمت حضرت امام علیّ النّقی و مراقب آن حضرت بود و امام محمّد تقیعلیه السلام در بغداد به سر میبرد. روزی امام هادیعلیه السلام مشغول نوشتن بود و برای ابوزکریا قرائت میکرد، وی میگوید: ناگاه دیدم که امام هادیعلیه السلام به شدّت گریه کرد. سبب گریه آن بزرگوار را پرسیدم، حضرت جواب نفرمود و بلند شد و با حال گریه وارد خانه شد که ناگهان صدای گریه و نوحه و صیحه از خانه آن حضرت بلند شد. پس از آنکه از منزل خارج گردید از سبب گریهاش سؤال کردیم، فرمود: «پدرم از دنیا رفته است.»
ما گفتیم: «شما از کجا میدانی؟» فرمود: «از طرف خداوند ضعف و سستی دچار من شد که به وسیله آن درک کردم که پدرم از دنیا رفته است.»
راوی میگوید: «ما تاریخ آن را دقیقاً یادداشت کردیم و وقتی که خبر شهادت حضرت جواد آمد با تاریخ فوق تطبیق نمودیم و دیدیم کاملاً منطبق با همان ساعتی است که امام علیّ النّقیعلیه السلام خبر داده است.»(319)
بین متوکّل و یکی از کارمندانش که شیعه بود معاملهای برقرار شد و بنا گردید که 70000 درهم بپردازد، متوکّل گفت: «اگر آن شیعه حاضر باشد که پسر خود را در مقابل این مبلغ به من بفروشد من حاضرم که از این پول صرفنظر کنم.»
شیعه از قبول این پیشنهاد به شدّت امتناع نمود و لذا متوکّل دستور داد که او را با زنجیر و قید و بند به زندان بیفکنند و در جایی تنگ حبس بنمایند. وی میگوید: من کلیه فرزندان خود را نزد دوستان و برادران خود فرستادم تا آنها برای نجات من اقدامی بکنند، بعد از آن نامهای نیز به حضور امام هادیعلیه السلام نوشتم که از حال من مطّلع گشته باشند. امّا در جوابم نوشت: «به خدا قسم که راه فرجی نیست تا این که بدانی کار فقط به دست قدرت خدا خواهد بود.»
آن شیعه میگوید: من به کلیه اقوامم که از آنها کمک درخواست نموده بودم نوشتم که فعلاً هیچگونه اقدامی نکنند. و از تعریف قضیّه من خودداری کنند تا منتشر نگردد. 9 روز از این جریان گذشت، یکشب دیدم دربهای زندان باز شد و مرا بردند و غل و زنجیرها را باز کردند. من سبب آزادی خود را پرسیدم گفتند:
«متوکّل خواب دید که شخصی با کارد نزد او آمد و گفت: "اگر فلانی را آزاد نکنی من سر تو را خواهم برید." او با حال ترس از خواب بیدار شده و قرآن خوانده و پناه به خدا برده و دوباره به خواب رفته که باز همان خواب را دیده و از خواب بیدار شده و تصمیم گرفته که تو را آزاد نماید ولی دوباره در عالم خواب همان صحنه را دیده که آن فرد به او میگوید: "اگر فلانی را در همین ساعت آزاد نکنی تو را با همین کارد سر میبرم." از خواب بیدار شده و دستور آزادی تو را صادر نموده و چون به خواب رفته دیگر آن شخص را ندیده است.» پس من به جانب منزل رفتم و درهمی از اموالم را هم از دست ندادم.(320)
در عیون اخبار الرّضاعلیه السلام و جنّات الخلود آمده که دعای حضرت هادیعلیه السلام [ و یا حرز آن حضرت] چنین بوده است:
«یا نُورُ یا بُرْهانُ یا مُنیرُ یا مُبینُ یا رَبِّ اکْفِنی شَرَّ الشُّرُورِ وَ آفاتِ الدُّهُورِ وَ أَسْأَلُکَ النَّجاةَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ.»
و هر کس این دعا را بخواند حضرت امام هادیعلیه السلام در قیامت شفیع او خواهد بود و او را روانه بهشت خواهد نمود.(321)
و در بحار از کتاب عتیق غروی نقل شده که شخصی به امام هادیعلیه السلام عرض کرد: «مرا به دعایی افتخار دهید.» امام هادیعلیه السلام به او فرمود: «این دعا را بخوان:
"یا عُدَّتی دُونَ الْعَدَدِ، یا رَجائی وَ الْمُعْتَمَدُ، وَ یا کَهْفی وَ السَّنَدُ، وَ یا واحِدُ یا أَحَدُ، یا مَنْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، أَسْأَلُکَ بِحَقِّ مَنْ خَلَقْتَهُ مِنْ خَلْقِکَ، وَ لَمْ تَجْعَلْ فی خَلْقِکَ مِثْلَهُمْ أَحَداً، أَنْ تُصَلِّیَ عَلی جَماعَتِهِمْ وَ تَفْعَلَ بی کَذا وَ کَذا."» [ و به جای أن تفعل بی کذا و کذا، حاجت خود را بگوید].
سپس حضرت هادیعلیه السلام به او فرمود: «من از خدای خود خواستهام که هر کس این دعا را بخواند او را ناامید و محروم ننماید.»(322)
اختران آسمانی قطره جوی تواند
عرشیان و فرشیان با هم ثناگوی تواند
آیههای وحی در خال و خط رخسار توست
حرف حرف «جامعه» از لعل گوهربار توست
جامعه موجیست از دریای عرفان شما
جامعه نوریست از لبهای خندان شما
جامعه بحریست از انوار قرآن شما
جامعه برقیست از خورشید تابان شما
جامعه ما را سوی عترت هدایت میکند
روح را مست مِیِ ناب ولایت میکند
تو علیِّ چارم و ابن الرّضای دوّمی
تو چراغ انجمنهایی و ماه انجمی
تو جمال حیِّ سبحانی به چشم مردمی
تو جواد ابن رضا نجل امام هشتمی
ایّها الهادی النّقی راه هدایت راه توست
آنچه باقی مانده قول نَحنُ وجه اللَّه توست
گر چه قلب پاکت از زخم زبان آزردهاند
گر چه روز و شب بلاها بر سرت آوردهاند
گر چه در حقّ تو ای مولا ستمها کردهاند
گر چه با اجبار در بزم شرابت بردهاند
شعر نابت خصم را در اضطراب انداخته
نقش دشمن را در آن محفل به آب انداخته(323)
یا رب از زهر جفا سوخت ز پا تا به سرم
شعله با ناله برآید همه دم از جگرم
جز تو ای خالق دادار کسی نیست گواه
که چه آورده جفای متوکّل به سرم
میدوانید پیاده به پی خویش مرا
گرد ره ریخت بسی بر رخ همچون قمرم
آن شب که مرا خواند سوی بزم شراب
گشت از شدّت غم، مرگ عیان در نظرم
خواست تا بر من مظلوم دهد جام شراب
شرم ننمود در آن لحظه ز جدّ و پدرم
زهر نوشیدم و راحت شدم از عمر ولی
ریخته خاک یتیمی به عذار پسرم
با که این ظلم بگویم که به زندان بلا
قبر من کند عدو پیش دو چشمان ترم
هر زمان هست در این دار فنا مظلومی
حقّ گواه است که من از همه مظلومترم
فخر «میثم» همه این است به فردا کامروز
هم ثناگستر من آمده هم نوحهگرم(324)
این شهر سامره است و یا عرش کبریاست
یا کعبه مقدّس دلهای انبیاست
شهری که مطلع دو مه است و دو آفتاب
کز نورشان به چشم دل اهل دل ضیاست
اینجا مزار حضرت هادیّ و عسگری است
اینجا حریم پاک دو محبوب کبریاست
اینجاست قبر حضرت هادی ولیّ حقّ
ابنالرّضا علی خلف پاک مرتضاست
حاجت از او بخواه که باب الحوائج است
درمان از او بگیر که خاک درش شفاست
قبر امام عسکری از جان و دل ببوس
زیرا که قبلهگاه دل و کعبه ولاست
مولای خلق والد مهدیّ منتظر
شمس الولا، امام اُمم، حجّت خداست
اینجا مزار عمّه صاحب زمان بود
آن اختری والشّمس والضّحاست
آن بانویی که محرم سرّ ولایت است
نامش حکیمه فخر زنان شمسه حیاست
اینجا مزار نرجس پاکیزه دامن است
آن بانویی که مادر مولای عصر ماست
از ما سلام باد به مهدیّ و مادرش
تا اهلبیت را شرف و عزّت و بقاست
اینجا امام عصر به عالم قدم نهاد
مانند مرتضی که بر او کعبه زادگاست
اینجا مکان غیبت آن نجل فاطمه است
اینجا محلّ زمزمه و گریه و دعاست
«میثم» بخوان دعای فرج را در این حرم
حاجات خود بخواه که از لطف حقّ رواست(325)
فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی
که هر کجا رود افتد به دام صیّادی
به دانهای دُر یکدانه میدهد بر باد
نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقّادی
چنان اسیر هوی و هوس شدم که نماند
نه حال نغمهسرایی، نه طبع وقّادی
نه شمع انجمنی تا که روشنی بخشد
نه شاهدی که غم از دل بَرَد به شیّادی
دلا، دل از هم برگیر و خلوتی بپذیر
مدار از همه عالم امید امدادی
مگر ز قبله حاجات و کعبه مقصود
ملاذ حاضر و بادی علیٌّ الهادی
محیط کون و مکان، نقطه بسیط وجود
مدار عالم امکان، مجرّد و مادی
شها، تو شاهد میقات «لی مع اللَّه»ی
تو شمع جمع شبستان مُلکِ ایجادی
صحیفه ملکوتیّ و نسخه لاهوت
ولیّ عرصه ناسوت بهر ارشادی
نه ممکنیّ و نه واجب، چو واحدی به مثل
که هم برون ز عدد، هم قوام اعدادی
مقام باطن ذات تو «قاب قوسین» است
به ظاهر ار چه در این خاکدان اجسادی
کشیدی از مُتوکّل شدائدی که به دهر
ندیده دیده گردون ز هیچ شدّادی
گهی به بِرکه درندگان گهی زندان
گهی به بزم می و ساز باغی عادی
تو شاه یکّهسواران دشت توحیدی
اگر پیاده روان در رکاب اِلحادی
ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت
که بر طریقه آبا و اجدادی(326)
امام هادی و بزم شراب یعنی چه
دل پیمبر از این غم کباب یعنی چه
فلک به نور دو چشم علی ولی خدا
ستم نمودهای بیش از حساب یعنی چه
پیاده در جلو اسب کافری بیدین
ولی حق شده در آفتاب یعنی چه
گهی بخان صعانیک و گه ندیم سباع
عزیز جان و دل بوتراب یعنی چه
عزیز فاطمه از زهر معتز بیدین
شهید گشته به سن شباب یعنی چه
فلک خراب شوی کردهای ازین ماتم
اساس و پایه ایمان خراب یعنی چه
فلک تو زهر جفا ریختی به کام امام
که دشمنش بکنی کامیاب یعنی چه
بهپا نمودهای از مرگ حضرت هادی
تو در زمین و سما انقلاب یعنی چه(327)
رهبران
معصوم
امام حسن عسکریعلیه السلام در روز جمعه، هشتم ربیع الثّانی سال دویست و سی و دوّم هجری قمری در مدینه به دنیا آمد.(328)
مرحوم شیخ حرّ عاملی گوید: ولادت آن حضرت در روز دوشنبه، دهم و یا چهارم و یا هشتم ربیع الثّانی سال 232 هجری قمری واقع شده، و هشتم بین علما معروف و شایع است.(329)
رحلت آن حضرت از دنیا نیز در هشتم ربیع الأوّل سال دویست و شصت هجری قمری واقع شده و سنّ مبارک آن حضرت هنگام رحلت از دنیا، بیست و هشت سال بوده و امامت آن حضرت شش سال به طول انجامیده است.
القاب مبارک حضرت عسکریعلیه السلام: هادی، سراج و عسکری بوده و او را همانند پدر و جدّش، ابن الرّضاعلیه السلام نیز مینامیدند.
دوران امامت حضرت عسکریعلیه السلام با اواخر خلافت «معتزّ» و خلافت یازده ماه و هیجده روزه «مهتدی باللَّه» و مقدار پنج سال از خلافت بیست سال و یازده ماهه «احمد» معروف به «معتمد علی اللَّه»، فرزند جعفر متوکّل مصادف بوده است.(330)
شهادت حضرت عسکریعلیه السلام پس از گذشت پنج سال از خلافت «معتمد
عبّاسی» واقع شده است و آن حضرت را در خانه خود کنار قبر پدر بزرگوارش حضرت هادیعلیهما السلام دفن نمودند.(331)
بسیاری از علمای شیعه معتقدند که آن حضرت همانند پدر و جدّ و همه ائمّه دیگرعلیهم السلام شهید و مسموم شد و دلیل آنان روایتی است که از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «وَ اللَّهِ ما مِنَّا إِلّا مَقْتُولٌ شَهیدٌ.» و اللَّه أعلم.(332)
مرحوم محدّث قمی میفرماید: مادر حضرت عسکریعلیه السلام از زنان صالحه و عارفه بوده و او را «حُدَیث» یا «سُلیل» و «جدّه» مینامیدهاند و در منزلت او همین بس که او بعد از شهادت حضرت عسکریعلیه السلام مرجع شیعیان بوده و مردم حلال و حرام دین را از او سؤال میکردهاند.
سپس گوید: مرحوم صدوق از احمد بن ابراهیم نقل نموده که گوید: من در سال 262 بر حکیمه خاتون دختر حضرت جوادعلیه السلام، خواهر حضرت عسکری، وارد شدم و از پشت پرده با او سخن گفتم و چون از دین و مذهب او سؤال نمودم، امامان اهل البیتعلیهم السلام را نام برد و گفت: «من از اینها پیروی میکنم.» و چون به نام حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام رسید و آن حضرت را به نام حجّة بن الحسنعلیه السلام یاد نمود، من به او گفتم:
«فرزند حضرت عسکریعلیه السلام کجاست؟» فرمود: «او مستور و غایب است.» گفتم: «شیعیان باید به چه کسی پناه ببرند؟» فرمود: «به جدّه، یعنی مادر حضرت عسکریعلیه السلام.» گفتم: «آیا به امامی اقتدا کنم که به یک زن وصیّت نموده و او را وصیّ خود قرار داده است؟» فرمود: «او به امام حسینعلیه السلام اقتدا نموده که در ظاهر به خواهر خود زینبعلیهما السلام وصیّت نمود و حضرت زین العابدینعلیه السلام نیز در ظاهر سخن خود را به عمّهاش زینب نسبت میداد تا دشمن نداند امام پس از حسین بن علیّ
فرزند او علیّ بن الحسینعلیهما السلام است.»(333)
قطب راوندی گوید: «اخلاق حضرت عسکریعلیه السلام همانند اخلاق رسول خداصلی الله علیه وآله بوده و از نظر ظاهر مردی گندمگون، صاحب قامتی زیبا و صورتی جمیل و اندامی نیکو و جوان بوده است. او دارای شجاعت و قدرتی بوده که پادشاهان مقابلش ذلیل بودهاند و همانند پدران خود هیبت و جلالی داشته که حیوانات مسخّر او بودهاند و این هیبت و تسخیر حیوانات را خداوند نشانه و علامت حقّانیّت آنان قرار داده است.»
آنگاه گوید: «خداوند هیئت نیکویی به او داده بود که بیاختیار خاصّه و عامّه در مقابل او تعظیم و تجلیل مینمودند، چرا که او صاحب فضل و عفاف و هدایت و صیانت و زهد و عبادت و صلاح و اصلاح و جلالت و نبالت و فضیلت و کرم بود و سختیها را تحمّل مینمود و حوادث و تلخیها او را از پای در نمیآورد و اخلاق او همواره بر یک اساس صحیح و خارق العاده استوار بود.»(334)
شخصی به نام بهلول(335) میگوید: روزی از یکی از کوچههای بصره عبور میکردم، چشمم به جمعی از کودکان افتاد که مشغول بازی با گردو و بادام بودند، در این حال کودکی را مشاهده کردم که به آنها مینگریست و گریه میکرد. پیش خود
گفتم: «لابد این کودک گردو و بادام ندارد تا بازی کند و در جمع کودکان قرار گیرد.» نزد او رفتم و گفتم: «فرزندم چرا گریه میکنی؟ برای تو چیزی میخرم که با آن بازی کنی.» کودک سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد و گفت:
«ای کم خرد! ما برای بازی خلق نشدیم.» گفتم: «پس برای چه خلق شدیم؟» گفت: «برای کسب علم و عبادت.» گفتم: «به چه دلیل چنین میگویی؟» گفت: «به دلیل سخن خداوند که فرمود: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ»(336)، آیا گمان میکنید که عبث و بیهوده خلق شدید و به سوی ما برنمیگردید؟»
به وی گفتم: «تو را حکیم میبینم؛ مرا موعظه کن.» او نیز اشعاری که مشتمل بر مواعظ و نصایحی چند بود قرائت کرد و سپس قطرات اشک از چشمانش جاری گردید و من از خود بیخود شدم، وقتی که به حال آمدم او را با کودکان ندیدم، از آنها احوال او را پرسیدم، گفتند: «نشناختی او را؟» گفتم: «خیر.» گفتند: «او از اولاد حسین بن علیّ بن ابیطالبعلیه السلام بود.» با شگفتی گفتم: «آری این ثمره همان شجره، و میوه چنان درختی است.»(337)
صاحب اعلام الوری گوید: امامت حضرت عسکریعلیه السلام نیز مانند سایر ائمّهعلیهم السلام از طریق عقل و اعتبار و تواتر و تنصیص هر امامی نسبت به امامت امام بعد از خود ثابت میشود و موارد تنصیص حضرت هادی درباره امامت حضرت عسکریعلیهما السلام زیاد است. برخی از آنها از این قرار است:
مرحوم کلینی با سند خود از نوفلی نقل نموده که گوید: در صحن خانه حضرت هادیعلیه السلام خدمت آن حضرت بودم که فرزند او محمّد از مقابل ما عبور نمود. پس من گفتم: «فدای شما شوم! آیا این فرزند شما پس از شما امام ما خواهد بود؟»
فرمود: «خیر، امام بعد از من فرزندم حسن است.»(338)
مرحوم کلینی با همان سند از عبداللَّه بن محمّد اصفهانی نقل نموده که گوید: حضرت هادیعلیه السلام فرمود: «امام شما بعد از من کسی است که بر جنازه من نماز میخواند.» عبداللَّه بن محمّد میگوید: «ما ابومحمّد، یعنی حضرت عسکریعلیه السلام را قبل از این سخن نمیشناختیم و چون حضرت هادیعلیه السلام از دنیا رحلت نمود دیدیم که حضرت ابومحمّد عسکری آمد و بر بدن پدر خود نماز خواند.»(339)
ابوهاشم جعفری گوید: من خدمت حضرت عسکری رسیدم و اراده کرده بودم که نقرهای از او بگیرم و با آن انگشتری برای تبرّک تهیه کنم. پس خواسته خود را فراموش کردم و چون برخاستم که با آن حضرت خداحافظی کنم، حضرت عسکریعلیه السلام یک عدد انگشتری به من داد و فرمود: «تو نقره میخواستی و ما به تو انگشتر دادیم، خدا به تو عافیت بدهد، ای ابوهاشم!» پس من تعجّب نمودم و گفتم:
«ای مولای من! شما ولیّ خدا و امام من هستید و من خدا را بر این معرفت شکر میکنم.» پس حضرت عسکریعلیه السلام فرمود: «ای ابوهاشم! خدا تو را ببخشد و بیامرزد.»(340)
ابوهاشم جعفری نیز میگوید: من در سختی و مضیقه بودم و میخواستم نامهای به آن حضرت بنویسم و چند دینار از او بگیرم، لکن حیا کردم و بازگشتم و چون به منزل خود رسیدم، حضرت عسکریعلیه السلام یکصد دینار برای من فرستاد و در نامهای [ محرمانه] به من نوشت: «هر گاه نیازی داشتی حیا مکن و از من بخواه تا من نیاز تو را آنگونه که دوست میداری برطرف نمایم.»(341)
محدّث قمیرحمه الله سپس گوید: ابوهاشم جعفری در سال 258 هجری قمری با حضرت عسکریعلیه السلام و عدّهای از فرزندان امیرالمؤمنینعلیه السلام در زندان معتزّ [ معتمد ]
عبّاسی محبوس بودند. ابوهاشم جعفری گوید: شخصی به نام فهفکی از حضرت عسکریعلیه السلام پرسید: «برای چه سهم زن در ارث نصف مرد است، در حالی که زن مسکین و ناتوان میباشد؟» حضرت عسکریعلیه السلام فرمود: «به دلیل این که جهاد و نفقه و دیه [ عاقله] بر زن واجب نیست و بر مرد واجب است.»
ابوهاشم میگوید: من پیش خود گفتم: «قبلاً نیز ابن ابیالعوجا این سؤال را از امام صادقعلیه السلام نموده بود و همین پاسخ به او داده شد.»
پس امام عسکریعلیه السلام روی مبارک خود را به من نمود و فرمود: «آری، این سؤال ابن ابیالعوجا نیز بود و پاسخ آن از من و جدّم یکسان است و اوّل و آخر ما در علم یکسان هستیم [ و نور واحد میباشیم]، گر چه مقام رسول خداصلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین و فضل آنانعلیهما السلامبه جای خود است.»(342)
ابوهاشم جعفری رضوان اللَّه علیه میگوید: از حضرت عسکریعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «از گناهانی که خداوند نمیبخشد این است که گنهکار بگوید: ای کاش من در قیامت مؤاخذهای جز از این گناه نمیداشتم.» پس من پیش خود گفتم: «این سخن بسیار ظریفی است و هر کسی باید خطاهای خود را وارسی کند و از همه آنها توبه نماید.» پس حضرت عسکریعلیه السلام به من توجّه نمود و فرمود: «درست فهمیدی، ای ابوهاشم! تو باید از همین که به فکرت رسید بترسی، چرا که شرک در بین مردم پوشیدهتر از راه رفتن مورچه در شب تاریک بر روی سنگ سیاه است.»(343)
محدّث قمّی گوید: گناهان این چنینی را محقّرات ذنوب مینامند و از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله روزی به سرزمین بدون گیاهی وارد شد و به اصحاب خود فرمود: "هیزم بیاورید." اصحاب گفتند: "یا رسول اللَّه! این سرزمین گیاهی ندارد." فرمود: "هر کسی جستجو کند و آنچه مییابد بیاورد." پس عدّهای رفتند و هر کدام هر چه یافتند آوردند و چون مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله ریختند
فرمود: "اینگونه گناهان شما جمع میشود و باور نمیکنید." سپس فرمود: "بترسید از گناهانی که کوچک شمرده میشود، همانا برای هر چیزی طالبی است و طالب گناهان [ یعنی خداوند ]آنچه را مردم انجام دادهاند و آثار آنها را نوشته است." [ از سویی،خداوند میفرماید: ]"ما هر چیزی را نزد امام مبین جمع نمودهایم [ و او اعمال ظاهری و باطنی مردم را میداند]."»(344)
ابوهشام جعفری گوید: امام عسکریعلیه السلام فرمود: «برای بهشت دری است به نام باب معروف و از آن در وارد نمیشوند مگر اهل معروف و عمل نیک.» پس من در پیش خود خدا را شکر کردم و خشنود شدم از این که برای گرفتاریهای مردم میکوشم. پس حضرت عسکریعلیه السلام نگاهی به من نمود و فرمود: «آری، راست میگویی؛ به این کار خود ادامه بده.»
سپس فرمود: «اهل معروف در دنیا، در آخرت نیز اهل معروف خواهند بود و خدا تو را ای ابوهاشم از آنان قرار دهد و به تو ترحّم نماید.»(345)
ابوهاشم جعفری گوید، روزی حضرت عسکریعلیه السلام سوار بر مرکب شد و به صحرا رفت و من نیز سوار بر مرکب شدم و همراه او رفتم. پس همانگونه که مقابل من حرکت مینمود من به فکر دین و بدهکاری خود که وقت آن رسیده بود افتادم و با خود میگفتم از چه راهی دین خود را ادا میکنی؟
پس امامعلیه السلام روی مبارک خود را به من نمود و فرمود: «خداوند دین تو را ادا خواهد نمود.» سپس سر مبارک خود را از بالای اسب پایین آورد و با شلاقی که در دست داشت روی زمین خطی کشید و فرمود:
«ای ابوهاشم! پیاده شو و این مال را بردار و به کسی مگو.» پس من پیاده شدم و دیدم قطعه نقرهای است، آن را برداشتم و در چکمه خود گذاردم و حرکت کردیم و باز با خود گفتم: «اگر این مال همه دین مرا پرداخت کند خوب است و گرنه صاحب
دین را با پرداخت این مال راضی خواهم نمود.» و سپس به فکر نفقه زمستان و آنچه نیاز به آن میشود از لباس و غیره افتادم. و حضرت عسکریعلیه السلام باز روی مبارک خود را به من نمود و خم شد و باز با تازیانه خود خطّی روی زمین کشید و فرمود:
«پیاده شو و بردار و به کسی مگو.» پس من پیاده شدم و دیدم قطعه نقره دیگری است. پس آن را در چکمه دیگر خود قرار دادم و سپس کمی حرکت کردیم و آن حضرت به منزل خود رفت و من نیز به منزل خویش رفتم و نشستم و مقدار آن دین را حساب کردم و نقره را نیز وزن نمودم و دیدم آن نقره بدون کم و کاست مطابق دین من است. سپس حساب نیاز زمستان خود را نمودم و نیاز خود را بدون اسراف و سختگیری به دقّت محاسبه کردم و آن نقره را نیز وزن نمودم و دیدم بدون هیچ کم و کاستی مطابق نیازهای زمستان من است.(346)
شیخ مفید و دیگران روایت کردهاند که عبّاسیّون به زندانبان حضرت عسکریعلیه السلام به نام صالح بن وصیف گفتند: «کار را بر ابومحمّد عسکری سخت کن و او را راحت مگذار.» صالح بن وصیف گفت: «من دو نفر از بدترین مردم را بر او گماردهام و آنان با برخورد با او اهل عبادت و نماز و روزه شدهاند و از کثرت عبادت، خود را به طور عجیبی فرسوده نمودهاند.»
سپس زندانبان آن دو نفر را احضار نمود و گفت: «وای بر شما! آیا بر این مرد سخت نمیگیرید؟» آنان گفتند: «چه بگوییم درباره مردی که روزها را روزه میگیرد و همه شبها را در عبادت به سر میبرد و با کسی سخن نمیگوید و با غیر عبادت کاری ندارد و چون ما به او نگاه میکنیم بدنهایمان میلرزد و از او هیبت و رعبی در ما حاصل میشود که نمیتوانیم خود را کنترل کنیم؟» عبّاسیها چون این سخنان را شنیدند با ناامیدی باز گشتند.(347)
محدّث قمّی گوید: از روایات ظاهر میشود که حضرت عسکریعلیه السلام بیشتر اوقات در زندان به سر میبرده و از معاشرت با مردم ممنوع و به عبادت خداوند مشغول بوده است. سپس گوید: روایت شده: هنگامی که معتمد عبّاسی حضرت عسکریعلیه السلام و برادر او جعفر [ کذّاب] را به دست زندانبان خود علیّ بن حزین داد، همواره از حال حضرت عسکریعلیه السلام سؤال میکرد و زندانبان میگفت: «او روزها روزه است و شبها در عبادت به سر میبرد.»(348)
مرحوم سیّد بن طاووس گوید: بدان که سه نفر از حکّام زمان حضرت عسکریعلیه السلام قصد کشتن آن حضرت را نمودند، چرا که شنیده بودند حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام از نسل او خواهد بود و چندین مرتبه آن حضرت را به زندان انداختند و حضرت عسکریعلیه السلام به کسانی که بر او سعایت میکردند نفرین نمود و آنان هلاک شدند.(349)
مؤلّف گوید: ما در پایان کتاب محرّمات اسلام، سفارشات و وصایای حضرت عسکریعلیه السلام را به شیعیان خود در مورد تقوا و صبر و تقیّه و عبادت و... برای تبرّک بیان نمودیم، به آن کتاب مراجعه شود.
1- امام هادیعلیه السلام درباره آثار تقوا فرمود: «مَنِ اتَّقَی اللَّهَ یُتَّقی، وَ مَنْ أَطاعَ اللَّهَ یُطاعُ، وَ مَنْ أَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقینَ، وَ مَنْ أَسْخَطَ الْخالِقَ فَلْیَیْقَنْ أَنْ یَحُلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقینَ.»
یعنی: «هر کس از خدا بترسد، خدا مردم را از او میترساند، و هر کس از خدا اطاعت کند باکی از خشم مخلوق ندارد، و هر کس خالق خود را به خشم آورد به یقین بداند که مردم بر او خشم خواهند داشت.»(350)
2- حضرت عسکریعلیه السلام درباره تواضع فرمود: «مَنْ رَضِیَ بِدُونِ الشَّرَفِ مِنَ الْمَجْلِسِ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ وَ مَلائِکَتُهُ یُصَلُّونَ عَلَیْهِ حَتّی یَقُومَ.»
یعنی: «هر کس به دنبال بزرگی نباشد و به پایین مجلس راضی شود، تا در آن مجلس نشسته است خدا و ملائکه همواره بر او درود میفرستند.»(351)
3- و درباره خطر گناه فرمود: «مِنَ الذُّنُوبِ الَّتی لا تُغْفَرُ: لَیْتَنی لا أُؤاخِذُ إِلّا بِهذا.»
یعنی: «از گناهانی که آمرزیده نخواهد شد گناهی است که صاحب آن بگوید: ای کاش من گناهی جز این نداشتم و تنها به همین گناه مؤاخذه میشدم.»(352)
4- و درباره با ارزشترین عبادت فرمود: «لَیْسَتِ الْعِبادَةُ کَثْرَةَ الصِّیامِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّمَا الْعِبادَةُ کَثْرَةُ التَّفَکُّرِ فی أَمْرِ اللَّهِ.»
یعنی: «عبادت به نماز و روزه فراوان نیست، بلکه عبادت تفکّر فراوان نمودن در امر الهی [ و عالم خلقت] است.»
5- و درباره آثار خشم فرمود: «اَلْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلِّ شَرٍّ.» یعنی: «خشم [ بیجا ]کلید هر شرّی خواهد بود.»(353)
6- و درباره بهترینها فرمود: «أَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ، أَعْبَدُ النَّاسِ مَنْ أَقامَ عَلَی الْفَرائِضِ، أَزْهَدُ النَّاسِ مَنْ تَرَکَ الْحَرامَ، أَشَدُّ النَّاسِ اجْتِهاداً مَنْ تَرَکَ الذُّنُوبَ.»
یعنی: «پرهیزگارترین مردم کسی است که هنگام برخورد با [ کار و یا مال ]شبههناک توقّف کند، و عابدترین مردم کسی است که بر واجبات خدا مواظبت نماید، و زاهدترین مردم کسی است که از حرام دوری نماید، و کوشاترین مردم در اطاعت از خداوند کسی است که از گناه پرهیز نماید.»(354)
7- و درباره نشانه حکیم و احمق فرمود: «قَلْبُ الْأَحْمَقِ فی فَمِهِ وَ فَمُ الْحَکیمِ فی قَلْبِهِ.» یعنی: «قلب احمق در دهان اوست و دهان حکیم در قلب اوست. احمق اوّل
سخن میگوید و سپس فکر میکند و حکیم اوّل فکر میکند و سپس سخن میگوید.»(355)
8- و درباره دوری از حرص فرمود: «لا یَشْغَلْکَ رِزْقٌ مَضْمُونٌ عَنْ عَمَلٍ مَفْرُوضٍ.»
یعنی: «رزق ضمانت شده، تو را از عمل واجب باز ندارد.»(356)
9- و درباره اسباب عزّت و ذلّت فرمود: «ما تَرَکَ الْحَقَّ عَزیزٌ إِلّا ذَلَّ، وَ لا أَخَذَ بِهِ ذَلیلٌ إِلّا عَزَّ.» یعنی: «هیچ عزیزی حقّ را رها نمیکند جز آن که ذلیل میشود، و هیچ ذلیلی حقّ را نمیگیرد جز آن که عزیز میشود.»(357)
10- و درباره اکرام صحیح فرمود: «لا تُکْرِمِ الرَّجُلَ بِما یَشُقُّ عَلَیْهِ.»
یعنی: «کسی را که اکرام میکنی در مشقّت و زحمت قرار مده.»(358)
11- و درباره آداب موعظه و نصیحت فرمود: «مَنْ وَعَظَ أَخاهُ سِرّاً فَقَدْ زانَهُ، وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِیَةً فَقَدْ شانَهُ.» یعنی: «کسی که برادر خود را در پنهانی موعظه کند او را زینت داده و اگر مقابل چشم مردم او را موعظه کند او را لکهدار نموده است.»
12- و درباره بلاهای مؤمن فرمود: «ما مِنْ بَلِیَّةٍ إِلّا وَ للَّهِِ فیها نِعْمَةٌ تُحیطُ بِها.»
یعنی: «هیچ بلایی بر مؤمن وارد نمیشود جز آن که نعمتی در کنار آن برای او خواهد بود، که بر آن بلا احاطه مینماید.»(359)
13- و درباره زشتی طمع فرمود: «ما أَقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أَنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ.»
یعنی: «چقدر زشت است که مؤمن برای طمع به چیزی خود را ذلیل نماید.»(360)
14- حضرت عسکری درباره ارزش حلم فرمود: «إِنَّ الظَّالِمَ الْحالِمَ یَکادُ أَنْ یُعْفی عَنْ ظُلْمِهِ بِحِلْمِهِ، وَ إِنَّ الْمُحِقَّ السَّفیهَ یَکادُ أَنْ یُطْفِئَ نُورَ حَقِّهِ بِسَفَهِهِ.»
یعنی: «ظالم و ستمگر اگر حلیم باشد بسا از ظلم او صرفنظر میشود، و انسان
محقّ اگر سفیه و غیر حلیم باشد بسا با سفاهت و بیحلمی، حقّ خود را پایمال مینماید.»(361)
همانگونه که گذشت، حضرت عسکریعلیه السلام در روز جمعه هشتم ربیع الأوّل سال دویست و شصت هجری قمری در زمان خلافت معتمد عبّاسی در سامرا از دنیا رحلت نمود. سنّ مبارک آن حضرت هنگام رحلت از دنیا بیست و هشت سال بود و در خانه خود در سامرا کنار پدر بزرگوارش حضرت هادیعلیه السلام دفن گردید.
شیخ طبرسیرحمه الله در کتاب اعلام الوری گوید: بسیاری از اصحاب ما [ یعنی علمای امامیّه] گویند: حضرت عسکریعلیه السلام مسموم شد و همانند پدر و جدّ و همه ائمّه دیگرعلیهم السلام شهید از دنیا رحلت نمودند و استدلالشان به حدیث امام صادقعلیه السلام است که فرمود: «وَ اللَّهِ ما مِنَّا إِلّا مَقْتُولٌ شَهیدٌ.» و اللَّه اعلم.(362)
محدّث قمّی پس از نقل حدیث فوق گوید: از حضرت امام حسن مجتبیعلیه السلام نیز روایت شده که آن حضرت هنگام رحلت از دنیا به جنادة بن ابیامیّة فرمود: «ما مِنَّا إِلّا مَسْمُومٌ أَوْ مَقْتُولٌ.» سپس گوید: شیخ کفعمی و دیگران نیز گفتهاند: معتمد عبّاسی او را مسموم نمود.(363)
شیخ طوسی در کتاب غیبت از اسماعیل بن علی نوبختی نقل نموده که گوید: من بر حضرت عسکریعلیه السلام وارد شدم، در آن بیماری که به سبب آن از دنیا رحلت نمود. پس امامعلیه السلام به خادم خود به نام عقید - که قبلاً خادم حضرت هادیعلیه السلام نیز بود و او حضرت عسکریعلیه السلام را بزرگ کرده بود - فرمود: «برای من آب مصطکی بجوشان.» پس او آب را جوشاند و صیقل، مادر حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام، آن آب را آورد
و هنگامی که حضرت عسکریعلیه السلام ظرف آب را به دست گرفت تا بنوشد دستان او لرزید و ظرف آب به دندانهای او خورد و آب را رها کرد و به عقید خادم فرمود:
«وارد اتاق شو و فرزندم را ببین که در کودکی در حال سجده است؛ پس او را نزد من بیاور.»
عقید میگوید: من وارد اتاق شدم و دیدم کودکی سر به سجده گذارده و انگشت سبّابه به طرف آسمان بالا نموده [ و با خدای خود راز و نیاز میکند]، من بر او سلام کردم و او نماز خود را کوتاه نمود. پس گفتم: «مولای من حضرت عسکریعلیه السلام شما را میطلبد.» ناگهان دیدم مادر او صیقل آمد و دست او را گرفت و نزد حضرت عسکریعلیه السلام آورد.
پس آن کودک مقابل پدر خود حرکت نمود و بر او سلام کرد و من دیدم آن کودک بسیار نورانی و دارای موهای پیچیده و دندانهای گشوده است و چون حضرت عسکریعلیه السلام او را دید گریان شد و فرمود:
«یا سَیِّدَ أَهْلِ بَیْتِهِ اسْقِنِی الْماءَ فَإِنّی ذاهِبٌ إِلی رَبّی.» پس آن کودک ظرف آب مصطکی را گرفت و لبهای خود را به دعایی حرکت داد و سپس آن آب را به پدر خود نوشاند و چون حضرت عسکری از آن آب نوشید فرمود: «مرا برای نماز آماده کنید.» پس دستمالی روی دامن حضرت عسکریعلیه السلام انداختند و آن کودک با دست خود پدر را وضو داد و با دست خود سر و پاهای او را مسح نمود.
پس حضرت عسکریعلیه السلام به او فرمود: «عزیزم! بشارت باد تو را، همانا تو صاحب الزّمان و مهدی و حجّت خدایی در روی زمین و تویی فرزند من و وصیّ من و من پدر تو هستم و تویی محمّد بن الحسن بن علیّ بن محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابیطالبعلیهم السلام و تو فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله هستی و تو خاتم ائمّه طاهرین میباشی و رسول خداصلی الله علیه وآله بشارت آمدن تو را به مردم داده و نام و کنیه تو را تعیین کرده و این چیزی است که پدرم از پدرانش برای من بیان نموده است.» و در همان هنگام حضرت عسکریعلیه السلام از دنیا رحلت
نمود. صلوات اللَّه علیهم اجمعین.(364)
شیخ مفید میفرماید: حضرت عسکریعلیه السلام در اوّل ماه ربیع الأوّل سال دویست و شصت هجری قمری مریض شد و در روز جمعه هشتم آن ماه از دنیا رحلت نمود و سنّ مبارکش هنگام وفات بیست و هشت سال بود و در خانه خود در سامرا کنار پدر خود به خاک سپرده شد و تنها فرزند او، امام منتظر بود و امام عسکریعلیه السلام او را از مردم پنهان نمود، چرا که خلیفه و سلطان زمان سخت در جستجوی او بود و چون مذهب شیعه امامیّه شایع شد و حضرت عسکریعلیه السلام دانست که شیعیان انتظار دیدن فرزند او را دارند، فرزند خود را در زمان حیات خود به کسی [ جز برخی از خواصّ] نشان نداد.
اهل سنّت نیز بعد از وفات حضرت عسکریعلیه السلام اطّلاعی از فرزند او پیدا نکردند و جعفر بن علی [ معروف به جعفر کذّاب] اموال حضرت عسکریعلیه السلام را گرفت و نسبت به همسر و کنیزان آن حضرت نزد خلیفه سعایت نمود و آنان را گرفتار دست حاکم وقت نمود و به شیعیان آن حضرت - نسبت به انتظار فرج و امامت حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام - توهین نمود و شیعیان آن حضرت را به آوارگی و وحشت و زندان و خفّت و ذلّت مبتلا کرد و معتمد عبّاسی - حاکم وقت - راهی برای شناسایی امام زمانعلیه السلام به دست نیاورد و جعفر کذّاب هر چه کوشید تا خود را جایگزین حضرت عسکریعلیه السلام نماید نتوانست و کسی او را به عنوان امام شیعه نپذیرفت. پس نزد معتمد عبّاسی رفت و اموال فراوانی را به او داد تا او را به عنوان امام شیعیان بپذیرند، لکن خلیفه عبّاسی نیز به او اعتماد نکرد... .(365)
ابن بابویه به سند معتبر از ابوالأدیان روایت کرده است که گوید: من خدمتِ حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام را مینمودم و نامههای آن جناب را به شهرها
میبردم. پس روزی در بیماریی که در آن مرض به عالم بقا رحلت فرمودند، مرا طلبیدند و نامهای چند به مداین نوشتند و فرمودند:
«بعد از پانزده روز، باز داخل سامره خواهی شد و صدای شیون را از خانه من خواهی شنید و مرا در آن وقت غسل میدهند.» ابوالأدیان گفت: «ای سیّد من! هر گاه این واقعه ناگوار روی دهد، امامت با کیست؟»
فرمود: «هر که جواب نامه مرا از تو طلب کند، او امام است بعد از من.» گفتم: «دیگر علامتی بفرما.» فرمود: «هر که بر من نماز کند، او جانشین من خواهد بود.» گفتم: «دیگر بفرما.» فرمود: «هر که بگوید در همیان چیست، او امام شماست.»
ابوالأدیان گفت: «مهابت حضرت مانع شد که بپرسم کدام همیان. پس بیرون آمدم و نامهها را به اهل مداین رسانیدم و جوابها گرفته شد، برگشتم و چنانچه فرموده بود، روز پانزدهم داخل سامره شدم و صدای نوحه و شیون از منزل منوّر آن امام مطهّر بلند شده بود. چون به درِ خانه آن حضرت آمدم، جعفر کذّاب را دیدم که به درِ خانه نشسته و شیعیان بر گِرد او برآمدهاند و او را تعزیت به وفات برادر و تهنیت به امامت خود میگویند. پس من در خاطر خود گفتم: «اگر این امام است، امامت نوع دیگری شده. این فاسق کِی اهلیّت امامت دارد؟» زیرا او را میشناختم که شراب میخورد و قمار میباخت و طنبور مینواخت. پس پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم و او هیچ سؤالی از من نکرد. در این حال عقید خادم بیرون آمد و به جعفر خطاب کرد: «برادر تو را کفن کردهاند، بیا و بر او نماز کن.»
جعفر برخاست و شیعیان با او همراه شدند. چون به صحن خانه رسیدیم، دیدیم که حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام را کفن کرده بر روی نعش گذاشتهاند. پس جعفر پیش ایستاد تا بر برادر اطهر خود نماز کند، و لکن چون خواست تکبیر گوید طفلی گندمگون، پیچیدهموی گشادهدندانی مانند پاره ماه بیرون آمد و ردای جعفر را کشید و گفت: «ای عمو! پس بایست که من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو.» پس جعفر عقب ایستاد و رنگش متغیّر شد.
آن طفل پیش ایستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز کرد و آن جناب را در پهلوی امام علیّ نقیعلیه السلام دفن کرد و متوجّه من شد و گفت: «ای بصری! جواب نامه را که با توست به من بده.» پس من نامه را تسلیم کردم و در خاطر خود گفتم که دو نشان از آن نشانها که حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام فرموده بود ظاهر شد و یک علامت مانده، بیرون آمدم. پس حاجز وشا (برای آنکه حجّت بر او تمام کند که او امام نیست) به جعفر گفت: «کی بود آن طفل؟»
جعفر گفت: «و اللَّه! من او را هرگز ندیده بودم و نمیشناختم.» پس در این حالت جماعتی از اهل قم آمدند و سؤال کردند از احوال حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام و چون دانستند که وفات یافته است، پرسیدند: «امامت با کیست؟» مردم اشاره کردند به سوی جعفر. پس نزدیک رفتند و تعزیت و تهنیت دادند و گفتند: «با ما نامه و مالی چند هست؛ بگو که نامهها از چه جماعت است و مالها چه مقدار است، تا ما تسلیم کنیم.»
جعفر برخاست و گفت: «مردم از ما علم غیب میخواهند.» در آن حال خادم از جانب حضرت صاحب الأمرعلیه السلام بیرون آمد و گفت: «با شما نامه فلان شخص و فلان و فلان هست و همیانی هست که در آن هزار اشرفی هست و در میان آن، ده اشرفی هست که طلا را روکش کردهاند.»
آن جماعت نامهها و مالها را تسلیم کردند و گفتند: «هر که تو را فرستاده است که این نامهها و مالها را بگیری او امام زمان است.» و مراد امام حسن عسکریعلیه السلام همین همیان بود. پس جعفر کذّاب رفت نزد معتمد که خلیفه به ناحقّ آن زمان بود و این واقعه را نقل کرد. و معتمد خدمتکاران خود را فرستاد که صیقل کنیز حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام را گرفتند که آن طفل را به ما نشان ده. او انکار کرد و از برای رفع مظنّه ایشان گفت: «حملی دارم من از آن حضرت.» به این سبب او را به ابن ابیالشّوارب قاضی سپردند که چون فرزند متولّد شد بکشند. به ناگاه عبداللَّه بن یحیای وزیر مُرد و صاحب الزّنج در بصره خروج کرد، و ایشان به حال خود
درماندند و کنیز از خانه قاضی به خانه خود آمد.
مرحوم ابن مشهدی در مزار کبیر از ابوهاشم جعفری نقل نموده که گوید: حضرت عسکریعلیه السلام فرمود: «قبر من در سامرا امان اهل جانبین است [ یعنی سبب امنیّت اهالی اطراف قبر من خواهد بود].»(366)
شیخ مفید میفرماید: هنگامی که به کمک و لطف الهی به زیارت عسکریینعلیهما السلام در سامرا رفتی، قبل از وارد شدن به حرم غسل کن و مقابل دو قبر عسکریینعلیهما السلام محاذی شبکهها رو به قبله بایست و بگو: «اَلسَّلامُ عَلَیْکُما یا وَلِیَّیِ اللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکُما یا حُجَّتَیِ اللَّهِ...» إلی آخر الزّیارة.(367)
محدّث قمّی گوید: از علیّ بن عیسی اربلیرحمه الله نقل شده که گوید: برخی از اصحاب از خلیفه عبّاسی - مستنصر باللَّه - حکایت نمودهاند که گوید: من در سامرا به زیارت عسکریینعلیهما السلام رفتم و آنان را زیارت نمودم و چون خارج شدم به زیارت خلفای عبّاسی که قبورشان زیر یک قبّه خرابه بود و باران در آن باریده بود و فضله کبوتران قبور آنان را پوشانده بود رفتم و چون وضعیّت قبور آنان را دیدم یکی از مردم به من گفت: «شما خلفای روی زمین و پادشاهان دنیا هستید و امر شما مطاع است و قبور پدرانتان اینگونه خراب و آلوده است و کسی به زیارت این قبور نمیآید و به این قبور احترام نمیکند و آنها را نظافت نمینماید، در حالی که قبور علویّین [ و فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله] همانگونه که میبینید دارای حرمهای زیبا و پردههای نیک و چراغها و فرشها و امثال آن است.» پس من گفتم: «این یک امر آسمانی است که با کوشش ما قابل انجام نیست و اگر ما، مردم را اجبار به زیارت قبور پدرانمان کنیم آنان نمیپذیرند و به زیارت آنان نخواهند رفت.»(368)
محدّث قمّی سپس گوید: حقّاً این گوینده راست گفته است، چرا که مسائل اعتقادی را نمیتوان با اجبار به کسی تحمیل نمود.
لازم دیدم وصایا و سفارشات حضرت عسگریعلیه السلام را به شیعیان خود ذکر نمایم تا از نصایح آن حضرت همگان بهرهمند شوند.
در کتاب انوار البهیّة و بحارالأنوار و برخی از کتب حدیث دیگر نقل شده که حضرت امام حسن عسگریعلیه السلام نامهای به شیخ بزرگوار علیّ بن حسین بن بابویه قمّی مرقوم فرمود و در آن نامه به علیّ بن بابویه قمّی و شیعیان خود نوشت:(369)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، اَلْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعالَمینَ...» و پس از حمد و ثنای الهی و درور بر پیامبر خداصلی الله علیه وآله و اهل بیت آن حضرت فرمود: «امّا بعد» و سپس این چنین توصیه نمود:
«ای علیّ بن حسین قمّی! تو شیخ و معتمد و فقیه من هستی. خداوند تو را موفّق به مرضات خویش گرداند و از صلب تو فرزندان شایستهای قرار دهد، من تو را به تقوای خدا، و بپاداشتن نماز، و پرداختن زکات سفارش مینمایم. همانا خداوند نماز کسی که زکات نمیدهد را نمیپذیرد. من تو را به گذشت و عفو و فرو بردن خشم، و صله رحم، و رعایت احوال برادران دینی و کوشش در انجام نیازهای آنان در سختی و آسانی، و حلم و بردباری در مقابل جاهلان، و تفقّه و(370)بینش در دین،
و دقّت در امور، و ارتباط با قرآن، و حسن خلق و امر به معروف و نهی از منکر سفارش مینمایم. خداوند در قرآن میفرماید: "در بسیاری از نجواها و سخنان سرّی شما خیری نیست جز آنکه یکدیگر را به صدقه و کار خیر و اصلاح بین مردم دعوت کنید."
من تو را سفارش میکنم که از همه کارهای زشت و ناپسند دوری کنی، و نماز شب را برخود لازم بدانی، همانا رسول خداصلی الله علیه وآله به امیرالمؤمنین سفارش نمود و سه مرتبه به او فرمود: "یا علی! بر تو باد به نماز شب! بر تو باد به نماز شب! بر تو باد به نماز شب!" سپس فرمود: "از ما نیست کسی که نماز شب را سبک بشمارد."
پس تو باید به سفارشهای من عمل کنی و آنچه را به تو گفتم به همه شیعیان من امر کنی تا آنان نیز به آن عمل کنند. و بر تو باد به صبر و شکیبایی و انتظار فرج [ فرزندم مهدیعلیه السلام]؛ همانا رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "بهترین اعمال امّت من، انتظار فرج [ فرزندم مهدیعلیه السلام] است."»
حضرت عسکریعلیه السلام سپس فرمود: «همواره شیعیان ما در غم واندوه به سر خواهند برد تا این که فرزندم [ مهدیعلیه السلام] ظاهر گردد؛ چرا که رسول خداصلی الله علیه وآله امّت خویش را به قیام او بشارت داده و فرموده است: او با قیام خود زمین را پر از عدل و داد خواهد نمود؛ همچنان که پر از ظلم و جور شده باشد.»
آنگاه حضرت عسکریعلیه السلام به علیّ بن بابویه قمّی فرمود:(371) «ای شیخ مورد
اعتماد من و ای ابوالحسن! من تو را و جمیع شیعیانم را به صبر و خویشتنداری سفارش مینمایم! پس تو سفارشها و وصیّتهای من را به آنان برسان و به آنان بگو: خداوند میفرماید: "زمین [ و حکومت بر روی آن] ملک خداوند است و او حکومت آن را به هر کس از بندگان خود بخواهد میدهد و عاقبت نیک برای پرهیزکاران خواهد بود." سلام من و رحمت خدا و برکات او بر تو و بر همه شیعیان ما باد؛ همانا او ما را کافی خواهد بود و او نیکو وکیل و مولی و یاوری است برای ما.»
یکی از دشمنان سرسخت اهلبیت به نام احمد بن عبیداللَّه بن خاقان، مسؤول خراج قم میگوید: روزی در حضور پدرم بودم که در آن روز به مردم اجازه ورود داده بود تا حوائج و خواستههای خود را مطرح کنند. ناگهان دربانان وارد شده و گفتند: «ابومحمّد، ابن الرّضا میخواهد وارد شود.»
پدرم با صدای بلند گفت: «اجازه ورود بدهید.» من تعجّب کردم که چگونه اینها جسارت ورزیده و شخصی را با کُنیه در حضور پدرم اسم بردند، در حالی که از هیچکس جز خلیفه یا ولیعهدش با کُنیه اسم نمیبردند. در این حال جوان بسیار زیبا و خوشاندام و خوشلباس و با هیبت و جلالت خاصّی وارد شد و پدرم بلند شد و به استقبال او رفت و با وی معانقه نمود و صورت و سینه او را میبوسید و روبهروی او نشسته و مرتّب با او سخن میگفت و جمله فدایت گردم را مرتّب تکرار میکرد. من به شدّت تعجّب کردم که این چه کسی است؟ در این حال نگهبان وارد شد و گفت: «موفّق میآید.» و پدرم دستور داد که نگهبانان او را به گونهای محافظت کنند که موفّق او را نبیند و با او وداع و خداحافظی و معانقه نمود. من به نگهبانان
گفتم: «وای بر شما، این چه کسی بود که شما از او با کُنیه در حضور پدرم یاد کردید و پدرم اینطور با او رفتار کرد؟»
گفتند: «این آقا علوی میباشد و نامش حسن بن علیّ معروف به ابن الرّضا است.» من تعجّبم افزون گردید و از آن روز تاکنون در مورد او با اضطراب و تفکّر به سر میبردم. شب که شد بعد از نماز که پدرم معمولاً به رفع گرفتاری مردم میپرداخت نزد پدرم نشستم، پرسید: «آیا حاجتی داری؟»
گفتم: «اگر اجازه بدهید یک سؤالی دارم.» اجازه داد. من پرسیدم: «ای پدر! این آقا که امروز با او چنین رفتار کردی و مرتّب میگفتی: "جانم فدایت" و آنهمه تجلیل و احترام از او به عمل آوردی چه کسی بود؟» پدرم گفت:
«فرزندم! او پیشوای رافضیان حسن بن علیّ معروف به ابن الرّضا بود.» سپس سکوت کرد و پس از لحظاتی گفت: «فرزندم! اگر خلافت از بنیعبّاس خارج گردد هیچکس از بنیهاشم سزاوارتر از او برای خلافت نیست. ای کاش پدرش را میدیدی که چقدر بزرگوار و فاضل و عظیم القدر بود.»
سپس گوید: من از آن روز به بعد از هر کس که در مورد او تحقیق کردم از دوست و دشمن همه از فضائل و مناقب و عظمت او سخن میگویند.(372)
امام عسکریعلیه السلام در زندان معتمد عبّاسی به سر میبرد امّا طولی نکشید که آزاد شد و دلیل آن این بود که قحطسالی شدیدی در سامرا پیدا شد و خلیفه دستور داد که مردم برای طلب باران از شهر خارج شوند. مردم سه روز از شهر بیرون رفتند و دعا کردند ولی باران نیامد. روز چهارم جاثلیق مسیحی با نصاری و رهبانان همگی از شهر خارج شده و یکی از راهبان دست به دعا برداشت که باران شروع شد. روز دوّم
و سوّم نیز همین عمل تکرار شد و مردم شگفتزده شده و حتّی برخی به دین خود شکّ نموده و متمایل به مسیحیّت شدند. خلیفه از این امر نگران شد و دستور داد که امام عسکریعلیه السلام را از زندان آزاد کنند و چارهجویی کرد و گفت: «امّت پیامبرصلی الله علیه وآله را دریاب که بیچاره شدند.»
حضرت فرمود: «آنها را دعوت کن که از شهر خارج شوند.» خلیفه گفت: «باران که نیازی نیست، چرا خارج شوند؟» حضرت فرمود: «برای زائل کردن شکّ آنها.» و لذا خلیفه دستور داد که جاثلیق و رهبانان و مسیحیان خارج شوند.
حضرت عسکریعلیه السلام نیز با جمع کثیری از مسلمین خارج شدند. مسیحیان طبق روال خود برای طلب باران ایستادند و راهب دست خود را به آسمان بلند کرد و رهبانان دیگر نیز دست بلند کردند که ناگهان ابری در آسمان ظاهر شد.
امام عسکریعلیه السلام دست راهب را گرفت و آنچه را که در بین انگشتان خود قرار داده بود بیرون آورد و آن را در پارچهای پیچید و فرمود: «حال دعا کنید که باران بیاید.» ابرها کنار رفتند و خورشید ظاهر شد و مردم به شدّت شگفتزده شدند. خلیفه گفت: «ای ابومحمّد این چیست؟»
حضرت فرمود: «این استخوان پیامبر خداست که اینها به آن دست یافتهاند و تجربه کردند که اگر این استخوان را زیر آسمان بگیرند باران خواهد آمد و لذا به این وسیله این چند روز باران آمد.»
امام عسکریعلیه السلام با این عمل خویش، شبهه و شکّ را از دل مردم زدود و خلیفه و مردم خوشحال شدند و خلیفه دستور داد که یاران آن حضرت را نیز از زندان آزاد نمایند. و امام عسکریعلیه السلام از آن روز به بعد عظمت و کرامت خاصّی در بین مردم پیدا کرد.(373)
اسحاق کِنْدی یکی از فلاسفه بزرگ زمان، در عراق زندگی میکرد و شروع به تألیف کتابی به نام «تناقضات موجود در قرآن» نمود. یکی از شاگردان وی به محضر حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام وارد شد. حضرت فرمود: «آیا یک مرد رشیدی پیدا نمیشود که استاد شما کِندی را از این عمل باز بدارد؟»
عرض کرد: «ما شاگردان او هستیم، چگونه میتوانیم به کار او اعتراض کنیم؟»
حضرت فرمود: «اگر من چیزی را به تو بگویم، به او خواهی گفت؟» عرض کرد: «بله خواهم گفت.»
حضرت فرمود: «نزد او برو و مدّتی با او ملاطفت کن و خوب با وی انس بگیر. وقتی که کاملاً با یکدیگر مأنوس شدید به وی بگو:
"من از شما یک سؤال دارم." آنگاه بگو: "آیا کسی که قرآن را فرستاده است ممکن است که مرادش غیر از آن چیزی باشد که شما گمان مینمایید؟" او خواهد گفت: "بله ممکن است که چنین باشد." آنگاه به او بگو: "چه میدانید؟ شاید آنچه را که خداوند اراده کرده غیر از آن چیزی باشد که شما گمان کردهاید؟"»
آن مرد نزد کندی رفته و با وی انس گرفت و سخن امام عسکریعلیه السلام را به وی گوشزد کرد. کندی مدّتی فکر کرد و سپس گفت: «تو را سوگند میدهم که از چه کسی این سخن را فرا گرفتی؟» گفت: «بر خاطر خودم خطور کرد.»
کندی گفت: «خیر، این چیزی نیست که مثل تو بتواند به آن راه یابد. بگو که از چه کسی آموختی؟» او گفت: «ابومحمّد حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام به من آموخت.»
کندی گفت: «الآن درست گفتی. این سخن باید از شخصی مثل او و خانهای مانند خانه او خارج گردد.» سپس آتشی افروختند و کتابش را در آتش انداخت.(374)
صاحب جنّات الخلود و کمال الدّین و تمام النّعمة نقل کردهاند که دعای ذیل مربوط به حضرت عسکریعلیه السلام است:
«یا عَزیزَ الْعِزِّ فی عِزِّهِ، یا عَزیزاً عزَّنی بِعِزِّکَ وَ أَیِّدْنی بِنَصْرِکَ وَ أَبْعِدْ عَنّی هَمَزاتِ الشَّیاطینِ، وَ ادْفَعْ عَنّی بِدَفْعِکَ، وَ امْنَعْ عَنّی بِمَنْعِکَ، وَ اجْعَلْنی مِنْ خِیارِ خَلْقِکَ، یا واحِدُ یا أَحَدُ، یا فَرْدُ یا صَمَدُ.»
سپس فرمود: «هر کس این دعا را بخواند خداوند او را با من محشور خواهد نمود و از آتش دوزخ نجات خواهد یافت گر چه آتش بر او واجب شده باشد.»(375)
صاحب جنّات الخلود سپس گوید: بهترین دعای حضرت عسکریعلیه السلام «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» بود که هنگام شروع هر کاری آن را میخواند و میفرمود: «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم به اسم اعظم خدا نزدیکتر از سیاهی چشم به سفیدی آن میباشد و فضل آن قابل احصا و شماره نیست.»
ایزد از بحر ولایت گهر آورده برون
یا که از برج امامت قمر آورده برون
ای سپهر نبوی گشت عیان خورشیدی
که ز خفاش و شأن دیده در آورده برون
با فروغ حسنی نرگس زیبا از بطن
پسری ثانی والا پدر آورده برون
به تماشای گل عسکری و نرگس بین
ماهی از آب و مه از چرخ سر آورده برون
زطلوع رخ آن حجّت دین جان بشر
مرغ بیبال و پری بود پر آورده برون
گو تو بر عیسویان حق زفلک عیسی را
به تماشای رخش جلوهگر آورده برون
بوالبشر تا به وجودش بکند فخر خدای
گلی از گلشن خیرالبشر آورده برون
ایزد از دامن نرگس پی ارشاد بشر
آخرین قائد فرخ سیر آورده برون
تا شود هادی گم گشته حق از عالم غیب
خضر فرخنده پی راهبر آورده برون
ز آستین کرم از بهر بپاداری دین
دست حق حجت ثانی عشر آورده برون
ای صبا گو به یشوعا که حق از نرگس تو
بهتر از زاده مریم پسر آورده برون
(آهی) از محکمه عدل خداوند حکیم
بهر اصلاح بشر دادگر آورده برون(376)
سامره یک آسمان توحید دارد در بغل
سامره یک کعبه امّید دارد در بغل
سامره دو ماه و دو خورشید دارد در بغل
سامره ماهی که نتوان دید دارد در بغل
فرشیان در عرش میگردند گِرد حائرت
روح میگیرند از فیض دعای زائرت
ای قرار دل که دل شد بیقرارت یا حسن
جان خوبان جهان یکسر نثارت یا حسن
ماه نرگس بوسه گیرد از مزارت یا حسن
روح، مرغ کوچکی در شاخسارت یا حسن
دَه ولی اللَّه اعظم را سرور سینهای
یک جمال و چارده خورشید را آیینهای
خاک راه زائرت از مشک و عنبر بهتر است
ریگ صحرایت ز لعل و دُرّ و گوهر بهتر است
مهر تو از کلّ نعمتهای داور بهتر است
مدح تو از جان شیرینم به پیکر بهتر است
هر که بودم هر که هستم یا امام عسکری
خویشتن را بر تو بستم یا امام عسکری
گر چه خارم سر بر آوردم ز بستان شما
با عنایات شما گشتم ثناخوان شما
رنگ و بو بگرفتم از باغ و گلستان شما
این من و دست تهی این لطف و احسان شما
تا ثناخوان شمایم سرفراز عالمم
دست بوسِ میثم دار ولایت، «میثمم»(377)
تسلیت ای حجّت ثانیعشر یابن الحسن
زود بود از بهر تو داغ پدر یابن الحسن
قلب بابت از شرار زهر دشمن آب شد
سوخت جسم و جانش از پا تا به سر یابن الحسن
کودک شش ساله بودی بر پدر خواندی نماز
ریختی از چشم خود خون جگر یابن الحسن
زود گَرد بیکسی بر ماه رخسارت نشست
زود کردی جامه ماتم به بر یابن الحسن
قرنها چشم تو گریان است بر جدّت حسین
لحظه لحظه ریختی اشک بصر یابن الحسن
طفل بودی پیش چشمت چشم بابا بسته شد
تو نگه کردی و او زد بال و پر یابن الحسن
مخفی از چشم همه، چشم تو بر بابا گریست
سوختی چون شمع سوزان تا سحر یابن الحسن
قرنها فریاد زهرا مادرت آید به گوش
از مدینه بین آن دیوار و در یابن الحسن
یوسف زهرا بیا با ما بگو آخر چرا
تربت زهراست مخفی از نظر یابن الحسن
ای سرشک چارده معصوم از چشمت روان
ای زده هجر تو بر دلها شرر یابن الحسن(378)
رهبران
معصوم
ولادت امام زمانعلیه السلام در شب پانزدهم ماه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج در سامرّا واقع شده است. مادر آن حضرت دختر یشوعا، فرزند قیصر روم و از فرزندان حواریّین عیسیعلیه السلام است و نسب او به شمعون وصیّ حضرت عیسیعلیه السلام میرسد. ملیکه، مادر امام زمانعلیه السلام، چون اسیر شد برای این که شناخته نشود نام خود را نرجس گذارد و چون به سبب حمل فرزند خود نورانیّت و جلایی در او پیدا شد او را صیقل گفتند.(379)
درباره کیفیّت ولادت امام زمانعلیه السلام از حکیمه خاتون دختر حضرت جوادعلیه السلام روایت شده که گوید: حضرت عسکریعلیه السلام مرا خواست و فرمود: «عمّه جان! امشب نزد ما افطار کن؛ چرا که این شب، شب پانزدهم ماه شعبان است و خدای تبارک و تعالی در این شب حجّت خود را که حجّت روی زمین است ظاهر خواهد نمود.» حکیمه میگوید: گفتم: «مادر او [ از بین همسران و کنیزان] که خواهد بود؟»
فرمود: «نرجس.» گفتم: «فدای شما شوم! به خدا سوگند، من اثر حملی در او نمیبینم.» فرمود: «همین است که میگویم.»
حکیمه میگوید: من وارد خانه حضرت عسکریعلیه السلام شدم و چون سلام کردم و نشستم، نرجس خاتون آمد و کفشهای مرا از پاهایم خارج نمود و گفت: «ای سرور
من، حال شما چگونه است؟» گفتم: «شما سرور و سیّده من و اهل بیت من هستید.» پس او این سخن را نپذیرفت و گفت: «ای عمّه! اینچنین نیست.»
پس من گفتم: «عزیزم! نزدیک است خدای تبارک و تعالی در این شب به تو فرزندی بدهد که در دنیا و آخرت آقای همه مردم باشد.»
پس او نشست و از این خبر احساس حیا نمود. و من بعد از فراغ از نماز عشاء افطار کردم و خوابیدم و نیمه شب بیدار شدم و مشغول نماز شب گردیدم و چون از نماز شب فارغ گردیدم، دیدم او در خواب است و اثر حمل و زایمانی از او دیده نمیشود. پس مشغول تعقیب شدم و سپس خوابیدم و باز از وحشت بیدار شدم و دیدم او بیدار شده و به نماز شب مشغول گردیده است. پس شکّی در دل من رخ داد [ که ولادت آن فرزند موعود چه شد؟] تا این که حضرت عسکریعلیه السلام از داخل اتاق صدا زد: «عمّه! شتاب مکن که امر خدا نزدیک است.»
پس من آیات سوره سجده و یس را قرائت نمودم، ناگهان دیدم نرجس خاتون به طور وحشتناکی از خواب بیدار شد و من پریدم و او را در بغل گرفتم و گفتم: «نام خدا را بر زبان جاری کن، آیا چیزی را احساس میکنی؟» فرمود: «آری، ای عمّه!» پس من گفتم: «کاملاً آماده باش، این نشانه همان خبری است که من به شما دادم.»
حکیمه سپس میگوید: ناگهان من و نرجس برای چند لحظه از خود بیخود شدیم و چون من به خود آمدم احساس کردم که آقایم حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام قدم به دنیا گذارده و چون ساتر را کنار زدم دیدم او در حال سجده است و مواضع سجده را روی زمین قرار داده است. پس او را برگرفتم و دیدم پاک و پاکیزه است و هیچ آلودگی که در نوزادهای دیگر دیده میشود در او نیست. ناگهان حضرت عسکریعلیه السلام با صدای بلند فرمود: «عمّه! فرزندم را بیاور.»
پس من آن نوزاد عزیز را به دست او دادم و آن حضرت او را روی دست گرفت و زبان خود را در دهان او گذارد و دست بر گوش و چشم و مفاصل بدن او کشید و فرمود: «عزیزم! سخن بگو!» پس حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام فرمود: «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ
وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ.» سپس بر امیرالمؤمنین و امامان دیگر تا پدر خود درود و صلوات فرستاد و پس از آن چیزی نفرمود.
پس حضرت عسکریعلیه السلام فرمود: «عمّه جان! بیا او را بگیر و نزد مادرش ببر تا بر مادر خود سلام کند و سپس او را نزد من بیاور.» پس من رفتم و او را گرفتم و به دست مادرش دادم و او بر مادر خود نیز سلام کرد و من باز او را آوردم و مقابل حضرت عسکریعلیه السلام گذاردم و آن حضرت فرمود: «عمّه جان! هفت روز دیگر باز نزد ما بیا.»
حکیمه میگوید: من رفتم و صبح روز بعد آمدم تا بر حضرت عسکریعلیه السلام سلام کنم و چون به جستجوی مولای خود حضرت بقیّة اللَّه رفتم او را نیافتم. گفتم: «فرزند برادر، فدای شما شوم! آقای من چه شد؟»
فرمود: «عمّه جان! ما او را همانند مادر موسیعلیه السلام به خدا سپردیم.» و چون روز هفتم رسید باز آمدم و سلام کردم و نشستم و فرزند برادرم [ حضرت عسکریعلیه السلام ]فرمود: «عمّه! فرزندم را بیاور.» و چون او را به دست پدر دادم همان کاری که روز اوّل کرده بود باز انجام داد و زبان خود را در دهان او گذارد، مانند این که به او شیر و یا عسل میدهد. سپس فرمود:
«عزیزم! سخن بگو!» پس آن نوزاد فرمود: «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّه.» و سپس بر حضرت محمّد صلوات اللَّه علیه و امیرالمؤمنین و ائمّه دیگر تا پدر خود صلوات و درود فرستاد و این آیه را تلاوت نمود: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ * وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُم مَّا کانُوا یَحْذَرُونَ»(380).
و در روایت دیگری آمده که حکیمه خاتون گوید: پس از گذشت چهل روز، من باز بر حضرت عسکریعلیه السلام وارد شدم و دیدم مولایم حضرت صاحب الزّمانعلیه السلام در
داخل خانه راه میرود و تاکنون جمالی زیباتر و سخنی فصیحتر از جمال و سخن او ندیده و نشنیده بودم. پس حضرت عسکریعلیه السلام به من فرمود: «این مولود، مورد عنایت خداوند است.» گفتم: «ای مولای من! چهل روز بیش از سنّ او نگذشته و من این آثار را در او میبینم؟» حضرت عسکریعلیه السلام تبسّم نمود و فرمود:
«عمّه جان! مگر نمیدانی ما امامان در هر روز به اندازه یک سال رشد میکنیم؟» پس من برخاستم و پیشانی او را بوسیدم و بازگشتم و چون روز دیگر برای ملاقات با آن مولود مبارک رفتم او را نیافتم. پس به حضرت عسکریعلیه السلام گفتم: «مولای من چه شد؟» فرمود: «ما او را همانند مادر موسی به خدا سپردیم.»(381)
از محمّد بن عثمان عمری روایت شده که گوید: هنگامی که حضرت مهدی صلوات اللَّه علیه متولّد گردید، نوری از بالای سر مبارک او به آسمان ساطع شد و او مقابل پروردگار خود سجده نمود و سپس سر خود را از سجده برداشت و فرمود:
«أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلّا هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلّا هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ، إِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ.»
سپس گوید: ولادت حضرت مهدیعلیه السلام در شب جمعه واقع شد و چون به دنیا آمد ختنه شده بود و من از حکیمه خاتون شنیدم که گفت: «مادر او نرجس نیز خون نفاس ندید و این روش همه مادران ائمّهعلیهم السلام است.»(382)
روایت شده که نامهای از سوی حضرت عسکریعلیه السلام به دست احمد بن اسحاق بن عبداللَّه قمّی رسید و در آن نامه به خطّ مبارک حضرت عسکریعلیه السلام - که توقیعات آن حضرت با همان خطّ نوشته میشد - نوشته شده بود:
«وُلِدَ الْمَوْلُودُ فَلْیَکُنْ عِنْدَکَ مَسْتُوراً وَ عَنْ جَمیعِ النَّاسِ مَکْتُوماً فَإِنَّا لَمْ نُظْهِرْ عَلَیْهِ إِلَّا الْأَقْرَبَ لِقَرابَتِهِ وَ الْمَوْلی لِوَلایَتِهِ أَحْبَبْنا إِعْلامَکَ لِیَسُرَّکَ اللَّهُ بِهِ کَما سَرَّنا وَالسَّلامُ.»
یعنی: «آن مولود به دنیا آمد و تو آن را از همه مردم پنهان بدار؛ چرا که ما این
خبر را جز برای نزدیکان و موالیان خود آشکار نمیسازیم و دوست داشتیم تو را از آن با خبر کنیم تا خداوند قلب تو را شاد نماید، چنان که قلب ما را شاد نمود.»(383)
روایت شده که در قم یک منجّم یهودی بود و مردم او را در محاسبه حاذق میدانستند، پس احمد بن اسحاق او را احضار نمود و به او گفت: «مولودی در تاریخ معیّنی به دنیا آمده، طالع او را بگیر و وضعیت او را تعریف کن.»
پس آن منجّم طالع آن مولود(384) را گرفت و درباره او به احمد بن اسحاق قمّی گفت: «نجوم نشان نمیدهد که چنین مولودی مربوط به تو باشد. این مولود جز پیامبر و یا وصیّ پیامبر نیست. نجوم دلالت میکند که او مالک دنیا و شرق و غرب و دریا و صحرا و کوهها و بیابانها خواهد شد و احدی روی زمین نمیماند جز آن که دین او را میپذیرد و ولایت او را قبول میکند.»(385)
و از ابینصر خادم نقل شده که گوید: من خدمت صاحب الزّمان [ هنگامی که در گهواره بود] رسیدم و او به من فرمود: «برای من صندل احمر را بیاور.» و چون آن را آوردم، فرمود: «آیا مرا میشناسی؟» گفتم: «آری، شما مولا و فرزند مولای من هستی.» فرمود: «سؤال من در اینباره نبود.» گفتم: «توضیح بفرمایید.» فرمود: «من خاتم اوصیا هستم و به سبب من بلا از اهل من و شیعیانم برطرف میشود.»(386)
در کتاب اثبات الوصیّه آمده که چون حضرت مهدیعلیه السلام به دنیا آمد امام عسکریعلیه السلام فرمود: «خداوند به وسیله ملکی او را بر سرادق عرش برد تا در پیشگاه عظمت او قرار گرفت و خداوند به او فرمود: مرحباً بک، همانا من به وسیله تو عطا میکنم، و به وسیله تو میبخشم، و به وسیله تو عذاب میکنم.»(387)
مؤلّف گوید: ما در کتاب «دولة المهدیعلیه السلام» از کتب شیعه و اهل سنّت روایات فراوانی را در اینباره ذکر نمودیم و نام کتابها و عدد روایاتی که درباره حضرت مهدیعلیه السلام نقل نمودهاند را بیان کردیم و آیات فراوانی که درباره آن حضرت نازل شده را نیز با تفسیر شیعه و اهل سنّت آوردیم. در این کتاب نیز برای تبرّک به برخی از روایات معتبره در کتب شیعه اشاره میکنیم و متن این روایات را نیز در پاورقی ذکر مینماییم.
1- مرحوم صدوق با سند خود از جابر جعفی نقل نموده که گوید:(388)من از جابر بن عبداللَّه انصاری شنیدم که میگفت: هنگامی که خداوند بر رسول خداصلی الله علیه وآله آیه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» را نازل نمود، من به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کردم: «یا رسول اللَّه! ما اطاعت از خدا و اطاعت از رسول خدا را دانستیم، امّا اطاعت از أولی الأمر را ندانستیم، أولی الأمر کیانند که خداوند اطاعت آنان را قرین اطاعت شما نموده است؟» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«ای جابر! آنان خلفا و جانشینان و ائمّه مسلمین بعد از من هستند؛ اوّل آنان علیّ بن ابیطالب و سپس حسن و حسین و علیّ بن الحسین و محمّد بن علی است که در تورات به باقر معروف است و تو ای جابر او را درک خواهی نمود و چون او را ملاقات نمودی سلام من را به او برسان، و بعد(389)از محمّد بن علیّ، جعفر بن محمّد
صادق و سپس موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علیّ بن محمّد و حسن بن علیّ و سپس کسی که نام او نام من است و کنیه او کنیه من است و او حجّت خدا روی زمین و بقیّة اللَّه در بین بندگان او خواهد بود، او فرزند حسن بن علیّ خواهد بود و او کسی است که خداوند نام خود را در شرق و غرب زمین به واسطه او آشکار خواهد ساخت.»
سپس فرمود: «او کسی است که از شیعیان و اولیای خود غایب میشود و بر اعتقاد به امامت او باقی نمیماند مگر کسی که خداوند قلب او را بر ایمان آزموده باشد.»
جابر میگوید: گفتم: «یا رسول اللَّه! آیا در آن زمان [ زمان غیبت] شیعیان از وجود حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام بهرهای میبرند؟»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «سوگند به خدایی که مرا به نبوّت مبعوث نمود، آنان در آن زمان از او بهرهمند میشوند و از نور ولایت او استفاده میکنند همانگونه که از خورشید هنگامی که پشت ابر قرار دارد بهره میگیرند.»
سپس فرمود: «ای جابر! آنچه برای تو گفتم از اسرار پوشیده و علوم پنهانی خداوند است و تو نیز باید آن را از مردم پنهان بداری، مگر کسانی که اهل آن باشند.»
2- مرحوم صدوق با سند خود از امام صادق، از پدرانش، ازامیرالمؤمنینعلیهم السلام، از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود:(390)
«هنگامی که مرا [ برای معراج] به آسمان بردند، از سوی خداوند عزّوجلّ به من چنین وحی شد: ای محمّد! من توجّهی به روی زمین [ و اهل آن] نمودم و از بین آنان تو را برگزیدم و پیامبر خود قرار دادم و برای تو نامی از نامهای خودم را قرار دادم، همانا من "محمود" و ستوده هستم و تو نیز "محمّد" میباشی.
و بار دوّم به اهل زمین توجّه نمودم و از بین آنان علیّعلیه السلام را برگزیدم و او را وصیّ و خلیفه و داماد و پدر ذریّه تو قرار دادم و برای او نیز نامی از نامهای خویش را انتخاب نمودم، او علیّ است و من علیّ أعلی هستم، و فاطمه و حسن و حسین را از نور شما آفریدم. سپس ولایت شما را بر ملائکه عرضه نمودم و هر کدام آنان پذیرفتند به درگاه من مقرّب شدند.
ای محمّد! اگر بندهای [ به قدری] مرا عبادت کند که از پا درآید و مانند مشک پوسیده کهنه شود و چون مرا ملاقات میکند منکر ولایت شما باشد هرگز او را ساکن بهشت نخواهم نمود و زیر سایه عرش من جای نخواهد داشت.
ای محمّد! آیا دوست میداری فرزندان خود را ببینی؟ گفتم: "آری، یا ربّ!" پس از طرف خداوند خطاب آمد: سر خود را بالا
کن و چون من سر خود را(391)بالا نمودم نور علیّ و فاطمه و حسن و حسین و علیّ بن الحسین و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علیّ بن محمّد و حسن بن علیّ و حجّة بن الحسن که در وسط آنان ایستاده بود و مانند ستاره درخشان جلوه مینمود را دیدم پس گفتم: "خدایا، اینها کیانند؟" فرمود:
اینان امامان بعد از تو هستند و آن که ایستاده، کسی است که حلال مرا حلال خواهد نمود و حرام مرا حرام خواهد نمود و من به وسیله او از دشمنان خود انتقام خواهم گرفت، و او سبب نجات و راحتی اولیای من میشود و او کسی است که قلوب شیعیان تو را از ظلم ظالمین و انکار منکرین و کافرین شفا میبخشد و لات و عزّی [ و جبت و طاغوت] را از قبرهایشان خارج میکند، در حالی که بدنهای آنان تازه است، پس آنان را آتش میزند. و در آن زمان بلا و فتنه مردم نسبت به آن دو سختتر از فتنه گوساله و سامری [ زمان موسیعلیه السلام] خواهد بود»
3- عبداللَّه بن عبّاس گوید:(392)رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند توجّهی به اهل زمین نمود و مرا از بین آنان برای پیامبری برگزید و سپس توجّهی دیگر نمود و از بین آنان علیّ[ علیه السلام] را برای امامت برگزید و مرا امر کرد تا او را برادر و وصیّ و خلیفه و وزیر خود قرار دهم. بنابر این علیّعلیه السلام از من است و من از علیّ هستم و او همسر دختر من و پدر دو فرزند من حسن و حسین است.(393)
[ ای مردم!] آگاه باشید که خداوند تبارک و تعالی من و علیّ و فرزندانم حسن و حسینعلیهم السلام را حجّتهای خود بر مردم روی زمین قرار داده است و از صلب حسین [ نیز ]امامانی قرار داده که آنان به امر نگهبانی و حفظ شریعت من قیام خواهند نمود و وصیّت مرا درباره این امّت حفظ خواهند کرد و نهمین آنان قائم اهل بیت من و مهدی امّت من است.
او در شمایل و گفتار و افعال بیش از همه مردم به من شباهت دارد. او بعد از غیبت طولانی و حیرت گمراه کنندهای قیام خواهد نمود و چون قیام کند امر خدا را افشا و دین خدا را ناصر است و به واسطه ملائکه عالم را پر از قسط و عدل میکند همانگونه که پر از ظلم و جور شده باشد.»
4- مرحوم صدوق با سند خود از جابر بن عبداللَّه انصاری نقل نموده که گوید:(394) در آن هنگام که رسول خداصلی الله علیه وآله در بیماری پایان عمر خود بود، ناگهان دیدم فاطمه زهراعلیها السلام بر بالین پدر چنان صدای گریهاش بلند شد که رسول خداصلی الله علیه وآله سر مبارک بالا نمود و نگاهی به او کرد و فرمود:
«میوه دلم! عزیزم! فاطمه! برای چه گریه میکنی؟» فاطمهعلیها السلام صدا زد: «از بیپناهی بعد از شما میترسم.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «عزیزم! گریه مکن، ما اهل بیتی هستیم که خداوند هفت خصلت و فضیلت به ما عطا نموده و به احدی قبل از ما(395)و بعد از ما این
خصلتها را عطا نکرده و نخواهد کرد:
خاتم پیامبران و محبوبترین مخلوق خدا از ماست و او پدر تو است؛
بهترین اوصیا و محبوبترین آنان از ماست و او شوهر تو است؛
شهیدان ما بهترین شهیداناند و محبوبترین آنان نزد خداوند حمزه است و او عموی تو است؛
و از ماست آن شهیدی که خداوند دو بال در بهشت به او میدهد و با ملائکه در بهشت پرواز مینماید و او جعفر طیّار پسر عمّ تو است؛
5 . و از ماست دو سبط این امّت و آنها فرزندان تو حسن و حسین هستند؛
و زود است که خداوند از صلب حسین نه امام خارج نماید و آنان امنای خدا و معصوم و پاک هستند [ و فرزندان تو میباشند]؛
و از ماست مهدی این امّت تا چون هرج و مرج در دنیا رخ دهد و فتنهها ظاهر شود و راههای حقّ بسته شود و مردم همدیگر را غارت کنند و نه بزرگ به کوچک رحم کند و نه کوچک به بزرگ احترام نماید، خداوند در چنین زمانی او را برانگیزد و او نهمین فرزند تو از صلب حسین است که قلعههای ضلالت و گمراهی را فتح میکند و قلبهای غافل و بسته را میگشاید و برای احیای دین در آخرالزّمان قیام میکند همانگونه که من در اوّل زمان قیام نمودم، او زمین را پر از عدل و داد میکند همانگونه که پر از ظلم و جور شده باشد.»
5- مرحوم صدوق با سند خود از محمود بن لبید نقل نموده که گوید:(396)
پس از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله حضرت فاطمه صلوات اللَّه علیها نزد قبور شهدای احد میآمد و کنار قبر عموی خود حضرت حمزه مینشست و گریه میکرد. در یکی از روزها من نزد قبر حضرت حمزه رفتم و دیدم او کنار آن قبر گریه میکند، پس صبر کردم تا ساکت شد و نزد او رفتم و بر او سلام کردم و گفتم: «ای سیّده زنان عالم! به خدا سوگند، شما با گریههای خود بندهای قلب مرا پاره کردید!»
فرمود: «ای أبا عمرو! حقّ دارم چنین گریه کنم؛ چرا که بهترین پدرها را از دست دادهام. و اشتیاق من به رسول خداصلی الله علیه وآله زیاد است.» سپس این شعر را انشاء نمود:
إِذا ماتَ یَوْماً مَیِّتٌ قَلَّ ذِکْرُهُ
وَ ذِکْرُ أَبی مُذْ ماتَ وَ اللَّهِ أَکْثَرُ
من گفتم: «ای مولای من، سؤالی از شما دارم که سینه من را گرفته و مضطربم نموده است.» فرمود: «سؤال خود را بگو.» گفتم: «آیا رسول خداصلی الله علیه وآله قبل از رحلت از دنیا بر امامت علیّ بن ابیطالبعلیه السلام تصریح نمود؟»
فرمود: «واعجبا! مگر شما قصّه غدیر خم را فراموش کردید؟» گفتم: «غدیر خم را انکار نمیکنم، لکن میخواهم بدانم پدرت برای شما در اینباره چه فرمود؟»
فاطمهعلیها السلام فرمود: «خدا را گواه میگیرم که از او شنیدم که میفرمود:(397)
علی بهترین کسی است که من جانشین خود بین شما قرار میدهم و اوست امام و خلیفه بعد از من و پس از او دو فرزندم حسن و حسین امام و خلیفه من بر شما هستند و سپس نه امام از صلب حسین خلیفه من و امامان شایسته بر شما خواهند بود که اگر از آنان پیروی کنید آنان هدایت یافته و هادی شما خواهند بود و اگر با آنان مخالفت کنید تا قیامت بین شما اختلاف باقی خواهد بود.»
گفتم: «ای مولای من! پس برای چه علیّعلیه السلام از حقّ خود کنارهگیری کرد؟»
فاطمهعلیها السلام فرمود: «ای ابا عمرو! رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: مَثَل امام [ مَثَل علیعلیه السلام] مَثَل کعبه است، مردم باید نزد او بروند، او نباید نزد مردم برود.»
سپس فاطمهعلیها السلام فرمود: «آگاه باشید، به خدا سوگند، اگر مردم حقّ [ امامت] را به اهل آن واگذارده بودند و از عترت پیامبر خود پیروی کرده بودند، هرگز دو نفر از این امّت اختلاف پیدا نمیکردند و امامت به یکایک از فرزندان پیامبرصلی الله علیه وآله منتقل میشد تا به دست قائم ما نهمین فرزند حسینعلیه السلام میرسید.
و لکن این امّت کسانی را که خدا شایسته این مقام ندانسته بود مقدّم نمودند و کسانی را که خدا مقدّم نموده بود کنار زدند [ و از آنان پیروی نکردند]، آنان پس از به خاک سپرده شدن پیامبر خداصلی الله علیه وآله با میل و شهوت و رأی فاسد خود برای این امّت امام انتخاب کردند، هلاکت باد آنان را! آیا به سخن خدا گوش فرا ندادند(398)که فرمود:
«وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ»؟ آری، این آیه را شنیده بودند و لکن همانگونه که خداوند میفرماید: «فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدُورِ». یعنی: چشمها میدید و گوشها میشنید و لکن دلها و قلبها کور شده بود [ و دیگر حقّ را نمیپذیرفت]؛ چرا که آنان سفره آمال و آرزوهای دنیایی خود را گسترده بودند و مرگ را [ در اثر نفاق ]فراموش کرده بودند. عذاب و هلاکت خدا بر آنان باد، به سبب انکارشان همانا خداوند اعمالشان را [ به همین علّت] تباه نمود.»
سپس فرمود: «خدایا، من به تو پناه میبرم از نقصان بعد از زیاده [ و از فساد بعد از صلاح].»
مؤلّف گوید: مقصود حضرت فاطمهعلیها السلام این بوده که مردم بعد از هدایت و نور اسلام به تاریکی و ضلالت رفتند.
6- مرحوم صدوق با سند خود از محمّد بن همام از ابوهریره نقل نموده که گوید:(399) من خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله بودم و ابوبکر و عمر و فضل بن عبّاس و زید بن حارثه و عبداللَّه بن مسعود نیز بودند، ناگهان حسین بن علیعلیه السلام وارد شد. رسول خداصلی الله علیه وآله او را گرفت و بوسید و فرمود: «خرقه خرقه ترقّ عین بقّه»، [ و با این الفاظ با او بازی کرد] و لبهای خود را بر لبهای او گذارد و فرمود: «خدایا، من این فرزندم را دوست میدارم پس تو نیز او را دوست بدار و هر که او را دوست میدارد(400)تو او را
دوست بدار.»
سپس به او فرمود: «ای حسین! تو امام و فرزند امام و پدر نه امام شایسته هستی.» عبداللَّه بن مسعود عرض کرد: «آن امامانی که فرمودید در صلب حسین هستند کیانند؟» رسول خداصلی الله علیه وآله سر به زیر انداخت و پس از لحظاتی سر مبارک خود را بلند نمود و فرمود: «ای عبداللَّه مسعود! سؤال بزرگی کردی و لکن [ من همین اندازه] به تو خبر میدهم.» و دست خود را روی شانه امام حسین گذارد و فرمود:
«از صلب این فرزند من، فرزند مبارکی خارج خواهد شد که او همنام جدّش علیعلیه السلام است و او را عابد و نور الزّهاد مینامند و از صلب این عابد فرزندی خارج میشود که نام او نام من است و از همه مردم به من شبیهتر میباشد. او علم را میشکافد شکافتنی و به حقّ سخن میگوید و به درستی امر میکند و خداوند از صلب او کلمه حقّ و زبان صدق را خارج مینماید.» عبداللَّه بن مسعود گفت:
«یا رسول اللَّه! اسم او چیست؟» فرمود: «او را جعفر صادق مینامند؛ چرا که او در گفتار و عمل صادق است و کسی که او را امام به حقّ نداند و به او توهین کند مانند این است که به علیّ بن ابیطالب توهین نموده باشد و کسی که او را ردّ کند [ و امامت او را نپذیرد] مانند این است که علیّ را ردّ نموده باشد و کسی که علیّ را رد کند [ و امامت او را نپذیرد] مانند این است که مرا ردّ کند [ و نبوّت مرا نپذیرد].»
ابوهریره میگوید: سپس حسّان بن ثابت [ شاعر رسول خداصلی الله علیه وآله] وارد(401)شد و
درباره رسول خداصلی الله علیه وآله اشعاری را سرود و سخن در اینجا پایان یافت. و چون روز بعد فرا رسید رسول خداصلی الله علیه وآله نماز را با ما خواند و داخل اتاق عایشه شد و من و علیّ بن ابیطالبعلیه السلام و عبداللَّه بن عبّاس نیز وارد شدیم و عادت رسول خداصلی الله علیه وآله این بود که اگر کسی سؤال میکرد پاسخ میداد و گرنه خود شروع به سخن مینمود. پس من شروع به سخن نمودم و گفتم: «یا رسول اللَّه! پدر و مادرم فدای شما باد! آیا نام بقیّه خلفای خود را از صلب حسینعلیه السلام بیان نمیکنید؟» فرمود:
«آری ای ابوهریره! و خدا از صلب جعفر، فرزند پاک و آراستهای خارج خواهد نمود و او مردی موزون و میانهقامت و همنام موسی بن عمران است.» ابن عبّاس گفت: «یا رسول اللَّه! پس از او کیست؟» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «از صلب موسی فرزند او علیّ معروف به رضا خارج خواهد شد. او موضع علم و معدن حلم است.»
سپس فرمود: «پدرم فدای آن کسی [ یعنی حضرت رضاعلیه السلام] که در سرزمین غربت کشته میشود. و از صلب علیّ فرزند او محمّد محمود، پاکترین و نیکوترین مردم، خَلقاً و خُلفاً میباشد، و از صلب محمّد فرزند او علیّ خارج خواهد شد، او طاهر الحسب و صادق اللّهجه میباشد و از صلب علیّ فرزند او حسن خارج خواهد شد و او میمون و مبارک و پاک و ناطقِ از طرف خداوند است و پدر حجّت(402)الهی [ یعنی امام زمانعلیه السلام] است و از صلب او قائم ما اهل البیت خارج
خواهد شد و اوست که زمین را پر از عدل و قسط میکند همانگونه که پر از ظلم و جور شده باشد و در اوست هیبت موسی و حکم داوود و بهای عیسی.»
سپس رسول خداصلی الله علیه وآله این آیه را تلاوت نمود: «ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ»، پس علیّ بن ابیطالبعلیه السلام عرض کرد: «یا رسول اللَّه! پدر و مادرم فدای شما باد! آیا کسانی که نام بردید را برای من معرّفی نمیکنید؟» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اینها نامهای اوصیای بعد از تو و عترت طاهره و ذریّه مبارکه است.»
سپس فرمود: «سوگند به خدایی که جان محمّد در دست اوست، اگر بندهای دو هزار سال بین رکن و مقام خدا را عبادت کند و چون در قیامت مرا ملاقات نماید منکر ولایت و امامت آنان باشد خداوند او را از صورت وارد آتش میکند، هر که خواهد باشد.»
7- مرحوم صدوق باسند خود از حضرت عبدالعظیم حسنی نقل نموده که گوید:(403) خدمت مولای خود حضرت امام هادیعلیه السلام رسیدم و چون چشم آن حضرت به من افتاد فرمود: «مرحباً بک یا أباالقاسم! حقّاً تو ولیّ ما هستی.» گفتم: «ای فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله! میخواهم دین خود را بر شما عرضه کنم که اگر مرضیّ و(404)پسندیده
بود، بر آن ثابت بمانم تا خدای عزّوجلّ را ملاقات نمایم.»
فرمود: «بگو، ای اباالقاسم!» گفتم: «اعتقاد من این است که میگویم: خدای تبارک و تعالی یکی است و مثل و مانندی ندارد - نه به این معنا که چیزی نیست و نه این معنا که مانند مخلوق خود باشد - بلکه او نه جسم است و نه صورت و نه عرض و نه ماهیّت و نه جوهر، بلکه او آفریننده جسمها و صورتها و خالق اعراض و جواهر است. او پروردگار و مالک و جاعل و محدث هر چیزی است.
و میگویم: حضرت محمّد بن عبداللَّه بنده و رسول خدا و خاتم پیامبران است و تا قیامت پیامبری بعد از او نیست و دین و شریعت او خاتم ادیان و شرایع است و تا قیامت شریعتی بعد از شریعت او نخواهد بود.
و میگویم: امام و خلیفه و ولیّ امر مسلمانان، بعد از پیامبر خداصلی الله علیه وآله امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالبعلیه السلام است و پس از او امام حسن و امام حسین و سپس علیّ بن الحسین و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و سپس شما امام و مولای من هستید.»
امام هادیعلیه السلام فرمود: «و بعد از من فرزندم حسن بن علیّ امام خواهد بود و [ لکن] چگونه خواهد بود حال مردم نسبت به جانشین او؟» گفتم:(405) «مولای من! مگر
در زمان او چه خواهد شد؟» فرمود: «او غایب خواهد بود، شخص او را کسی نمیبیند، و حرام است نام او برده شود تا قیام کند. او زمین را پر از عدل و داد نماید، پس از آن که پر از ظلم و جور شده باشد.»
گفتم: «من به آنچه شما درباره امام دوازدهم فرمودید اقرار نمودم. و میگویم: کسانی که ولایت و امامت آنان را پذیرفته باشند ولیّ خدا هستند و دشمنانشان نیز دشمنان خدا هستند و اطاعت از این امامان اطاعت از خداست و نافرمانی از آنان نافرمانی از خداست.
و میگویم: معراج رسول خداصلی الله علیه وآله و سؤال قبر و بهشت و دوزخ و صراط و میزان حقّ است و قیامت برپا خواهد شد و شکّی در آن نیست و خداوند مردم را پس از مرگ در قیامت محشور خواهد نمود.
و میگویم: واجبات اسلام بعد از ولایت، نماز، زکات، روزه، حجّ، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر است.»
پس حضرت هادیعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، این همان دینی است که خداوند برای بندگان خود به آن راضی شده است و تو بر آن ثابت باش، خدا تو را به سخن حقّ در دنیا و آخرت ثابت بدارد.»
8- محدّث قمّی در کتاب انوار البهیّة از صقر بن ابیدلف نقل نموده که گوید:(406) از
حضرت جوادعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «امام بعد از من فرزندم علیّ است، امر او امر من است و سخن او سخن من است و طاعت او طاعت من است، و امام بعد از او فرزند او حسنعلیه السلام است که امر او امر پدر اوست و سخن او سخن پدر اوست و اطاعت از او اطاعت از پدر اوست.»
سپس حضرت جوادعلیه السلام سکوت نمود. پس من گفتم: «ای فرزند رسول خدا! امام بعد از حسن بن علیعلیه السلام کیست؟» پس آن حضرت گریه شدیدی کرد و فرمود: «امام بعد از حسن بن علیّ فرزند او قائم به حقّ و منتظَر میباشد.» گفتم: «ای فرزند رسول خدا! برای چه او را قائم میگویند؟»
فرمود: «چون او هنگامی قیام میکند که نام او مرده [ و فراموش شده] و بیشتر علاقهمندان و معتقدین به امامت او مرتدّ شدهاند.» گفتم: «برای چه او را منتظَر میگویند؟» فرمود: «برای این که غیبت او طولانی میشود و مؤمنان مخلص انتظار قیام او را میکشند و اهل شکّ منکر وجود او میشوند و منکرین او قیامش را به استهزا و مسخره میگیرند و آنان که اهل نجوم و شناختن حوادث از ستارگان هستند او را تکذیب مینمایند و آنان که در آمدن او شتاب میکنند هلاک میشوند و آنان که اهل تسلیم هستند نجات مییابند.»
9- شیخ مفید از امام باقرعلیه السلام از جابر بن عبداللَّه انصاری نقل نموده که جابر گوید:(407) «وارد خانه فاطمهعلیها السلام دختر رسول خداصلی الله علیه وآله شدم و دیدم مقابل آن بانو لوحی
بود که در آن نامهای امامان و اوصیای پیامبرصلی الله علیه وآله از فرزندان فاطمهعلیها السلام نوشته شده بود. پس من شماره نمودم و دیدم نام دوازده نفر از فرزندان فاطمهعلیها السلام در آن نوشته شده است و آخرین آنان حضرت قائم آل محمّدعلیهم السلام بود و در بین آنان سه نفر محمّد و چهار نفر علیّ دیده میشد.»
همانگونه که گذشت، حضرت عسکریعلیه السلام فرزند خود حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام را به برخی از شیعیان و غیرشیعیان نشان دادند تا حجّت خدا شناخته شود و کسی نتواند وجود مبارک او را انکار نماید. از سویی، برخی از این دیدارها همراه با اعجاز بوده و برای دوستان و شیعیان نورانیّت ایجاد کرده و برای دیگران حجّت بوده است. در اینجا به برخی از آنها که در کتب معتبر شیعه آمده اشاره میکنیم.
شیخ طوسیرحمه الله با سند خود از محمّد بن احمد انصاری نقل نموده که گوید:(408) گروهی از مفوّضه [ یعنی اهل غلوّ که میگویند: خداوند امور عالم را به امامعلیه السلام واگذار نموده] و گروهی از مقصّره [ یعنی کسانی که منکر ولایت تکوینی امامعلیه السلام هستند]، شخصی را به نام کامل بن ابراهیم مدنی خدمت حضرت عسکریعلیه السلام فرستادند [ تا با آن حضرت در مورد اختیارات امامعلیه السلام مناظره نماید].
کامل گوید: من پیش خود گفتم: چون خدمت حضرت عسکریعلیه السلام میرسم، نسبت به اعتقاد خود [ که بهشت نخواهد رفت جز کسی که(409)معرفت او به امامعلیه السلام
همانند من باشد] سؤال خواهم نمود، و چون داخل خانه مولایم حضرت عسکریعلیه السلام شدم دیدم آن حضرت لباس سفید و زیبایی به تن دارد. پیش خود گفتم: «ولیّ و حجّت خدا اینگونه لباس میپوشد و به ما میفرماید با برادران خود مواسات کنیم و ما را از پوشیدن چنین لباسهایی نهی میکند؟»
پس حضرت عسکریعلیه السلام به من تبسّم نمود و لباس خود را کنار زد و من دیدم لباس سیاه خشن و درشتی زیر لباس خود پوشیده است. و به من فرمود: «این را برای خدا پوشیدم و این را برای شما [ و حفظ آبروی خود] پوشیدم.»
پس من سلام کردم و مقابل دری که پردهای بر آن آویخته بود نشستم. ناگهان بادی وزید و گوشهای از آن پرده کنار رفت و نگاه من به کودک خردسال چهار سالهای افتاد که مانند پاره ماه نورانی بود، و چون به من فرمود: «ای کامل بن ابراهیم»، بدنم به لرزه درآمد و گفتم: «لبیّک یا سیّدی!» سپس [ آن کودک رو به من نمود و] فرمود: «آمدهای نزد ولیّ خدا و حجّت و باب الهی که از او بپرسی آیا جز امثال تو کسی به بهشت میرود یا نمیرود؟»
گفتم: «آری، به خدا سوگند، میخواستم چنین سؤالی بپرسم.» فرمود: «اگر چنین باشد، به خدا سوگند، کم کسی داخل بهشت خواهد شد.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، عدّهای وارد بهشت میشوند که به آنان حقّیه میگویند.»(410)
گفتم: «مولای من! حقّیه کدامند؟» فرمود: «آنان کسانی هستند که چون علیعلیه السلام را دوست میدارند به حقّ علیعلیه السلام سوگند یاد میکنند، در حالی که حقّ او و فضل او را نمیشناسند.»
پس لحظاتی سکوت نمود و باز فرمود: «تو آمدهای نسبت به عقیده مفوضّه [ که میگویند: خدا کارها را به امام واگذار نموده] سؤال کنی.»
سپس فرمود: «آنان دروغ میگویند، بلکه قلوب ما ظرف مشیّت خداست و هر چه را او بخواهد و مشیّت او باشد ما نیز میخواهیم و خداوند در قرآن فرموده است: «وَ ما تَشاؤُونَ إِلّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ».» سپس پرده به جای خود بازگشت و من نتوانستم آن را کنار بزنم و حضرت عسکریعلیه السلام تبسّم کرد و نگاهی به من نمود و فرمود: «ای کامل! دیگر برای چه نشستهای؟ مگر حجّت خدا بعد از من پاسخ تو را نداد؟» پس من برخاستم و خارج شدم و پس از آن دیگر امام خود را ندیدم.
قنبری فرزند یکی از دوستان و موالیان حضرت رضاعلیه السلام میگوید: رشیق حاجب به من گفت: معتضد عبّاسی دستور داد: من و دو نفر دیگر سوار بر اسب شویم و چیزی با خود نداشته باشیم و به دنبال یکدیگر حرکت کنیم و به سامرّا برویم و محلّه و خانهای را به ما معرّفی نمود و گفت: «بر در آن خانه غلام سیاهی ایستاده است و شما ناگهان وارد آن خانه شوید و هر کس را در آن خانه دیدید سر او را برای من بیاورید.»
پس ما وارد سامرا شدیم و همانگونه که معتضد گفته بود بر در آن خانه غلام سیاهی را دیدیم که در دست او تکّهای بود و آن را میبافت. از او سؤال کردیم: «این خانه از کیست و چه کسی در آن ساکن است؟» او گفت: «صاحب خانه، داخل خانه است.» و به خدا سوگند او التفات و توجّهی به ما نکرد.
پس همانگونه که معتضد گفته بود ما وارد خانه شدیم و دیدیم خانه بسیار زیباست و پردهای بر اتاق آن آویخته شده که بسیار متمیّز است و مثل آن که تاکنون دستی به آن نرسیده است. پس پرده را عقب زدیم و اتاق بزرگی را دیدم که بر روی آب قرار گرفته و در انتهای آن حصیری پهن بود که روی آب قرار داشت و آقای بسیار زیبا و صاحب هیبتی بر روی آن ایستاده و مشغول نماز بود. او هرگز توجّهی به ما نکرد. پس یکی از همراهان من به نام احمد بن عبداللَّه دوید و خود را در آب انداخت تا خود را به آن آقا برساند، لکن غرق شد و دست و پا میزد که من دست خود را دراز کردم و او را نجات دادم و او بیهوش افتاد.
سپس رفیق دیگر من نیز خود را در آب انداخت او نیز مانند رفیق خود غرق شد و من او را نجات دادم. پس من مبهوت ماندم و از صاحب بیت معذرت خواهی نمودم و گفتم: «از خداوند و شما معذرت میخواهم. به خدا سوگند، من آگاهی نداشتم و نمیدانستم مرا به کجا فرستادهاند و اکنون به درگاه خداوند توبه مینمایم.» پس او هیچ توجّهی به ما نکرد و مشغول نماز بود و ما وحشت نمودیم و بازگشتیم و معتضد منتظر ما بود و گفته بود هر ساعتی که ما بازگشتیم حاجب ما را اجازه ورود بدهد.
پس نیمههای شب بر او وارد شدیم و از ما سؤال کرد: «چه شد؟» و چون ما قصّه خود را برای او گفتیم برآشفت و گفت: «وای بر شما! آیا این خبرها را قبل از این که به من بگویید به دیگری گفتهاید؟» گفتیم: «خیر.» پس معتضد سوگند یاد کرد و گفت: «فرزند زنا هستم اگر بشنوم این سخنان را به کسی گفته باشید و شما را نکشم.»
پس ما تا معتضد زنده بود این قصّه را به کسی نگفتیم تا او مرد و پس از مرگ او
برای دیگران گفتیم.(411)
عبداللَّه بن سوره میگوید: از سرور که مرد عابد و کوشای در عبادت بود در اهواز شنیدم که گفت: من به سنّ سیزده و یا چهارده سالگی رسیده بودم و گنگ بودم و نمیتوانستم سخن بگویم. پس پدرم و عمویم مرا نزد وکیل حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام - شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رضی اللَّه عنه - بردند و از او خواستند که از امام زمانعلیه السلام بخواهد آن حضرت درباره من دعا کنند تا خداوند زبان من را باز نماید. پس وکیل آن حضرت ابوالقاسم حسین بن روح از ناحیه مقدّسه پیام آورد که آقا فرمودند: «شما باید به کربلا بروید و امام حسینعلیه السلام را زیارت کنید تا خداوند حاجت شما را برآورده نماید.»
سرور میگوید: پس از شنیدن پیام آقا من با پدر و عموی خود به کربلا رفتیم و غسل کردیم و به زیارت امام حسینعلیه السلام مشغول شدیم. ناگهان پدرم و عمویم مرا صدا زدند و من بیاختیار با زبان فصیح گفتم: «لبیّک!» پس پدرم و عمویم تعجّب نمودند و گفتند: «به سخن آمدی؟» گفتم: «آری.» عبداللَّه بن سوره میگوید: این مرد گنگ جهوریّ الصّوت نبود یعنی صدای او درشت نبود [ امّا هنگامی که زبان او باز شد با صدای بلند و درشت در جواب پدر و عموی خود گفت: لبیّک].(412)
مرحوم صدوق با سند خود از معاویة بن حکیم و محمّد بن أیّوب بن نوح و محمّد بن عثمان عمری رضوان اللَّه علیهم نقل نموده که گویند: حضرت أبو محمّد عسکریعلیه السلام فرزند خود حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام را در منزل خود بر ما عرضه نمود - و ما چهل نفر بودیم - و فرمود: «این است خلیفه من و امام شما بعد از من و شما باید از او اطاعت کنید و به اختلاف رو نیاورید که هلاک خواهید شد.»
سپس فرمود: «آگاه باشید که پس از این او را نخواهید دید.» پس ما از نزد امام عسکریعلیه السلام خارج شدیم و پس از چند روز آن حضرت از دنیا رحلت نمود.(413)
مرحوم صدوق از احمد بن اسحاق قمّی نقل نموده که گوید: من بر حضرت عسکریعلیه السلام وارد شدم و میخواستم درباره جانشین و امام بعد از او سؤال نمایم. پس آن حضرت آغاز به سخن نمود و فرمود:
«ای احمد بن اسحاق! خدای تبارک و تعالی از زمانی که آدمعلیه السلام را آفریده، زمین را خالی از حجّت نگذارده و تا قیامت نیز خالی از حجّت نخواهد بود و به واسطه او بلا را از اهل زمین برطرف مینماید و باران رحمت خود را فرو میفرستد و برکات زمین را خارج میکند.»(414)
من گفتم: «ای فرزند رسول خدا! امام و خلیفه بعد از شما کیست؟» پس آن حضرت برخاست و داخل اتاق شد و چون خارج گردید من دیدم فرزندی مانند ماه شب چهارده بر شانه اوست که سنّ او به نظرم سه سال بیش نبود، پس فرمود:
«ای احمد بن اسحاق! اگر کرامت تو نزد خدا و نزد ما نمیبود من فرزندم را به تو نشان نمیدادم، همانا او همنام رسول خداصلی الله علیه وآله است و کنیه او نیز کنیه آن حضرت است.» سپس فرمود: «این فرزند من زمین را پر از عدل و داد خواهد نمود بعد از آن که پر از ظلم و جور شده باشد.»
آنگاه فرمود: «ای احمد بن اسحاق! مَثَل این فرزند من، مَثَل خضر و مَثَل ذیالقرنین است. سوگند به خدا که او غیبتی خواهد نمود و در زمان غیبت او کسی از هلاکت نجات نمییابد مگر آن که خداوند قلب او را بر ایمان ثابت نگهدارد و توفیق دعا و انتظار فرج به او بدهد.»
احمد بن اسحاق میگوید: به امام عسکریعلیه السلام گفتم: «مولای من! آیا نشانهای برای من بیان میکنید که قلب من مطمئن شود؟» ناگهان دیدم آن فرزند عزیزعلیه السلام با زبان فصیح فرمود: «أَنَا بَقِیَّةُ اللَّهِ فی أَرْضِهِ وَ الْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدائِهِ فَلا تَطْلُبْ أَثَراً بَعْدَ عَیْنٍ یا أَحْمَدَ بْنَ إِسْحاقَ.» یعنی: «من بقیة اللَّه روی زمین و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستم. ای احمد بن اسحاق! نشانهای بعد از آنچه دیدی طلب مکن.»(415)
احمد بن اسحاق میگوید: پس من با شادی از نزد حضرت عسکریعلیه السلام خارج شدم و روز بعد باز خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: «حقّاً شما دیروز به من لطف کردید و من بسیار خشنود شدم، اکنون بفرمائید: سنّت حضرت خضر و ذی القرنین درباره فرزند شما چیست؟» فرمود: «طول غیبت اوست.» گفتم: «ای فرزند رسول خدا! آیا غیبت او طولانی میشود؟»
فرمود: «آری، به خدا سوگند، به قدری غیبت او طولانی خواهد شد که بیشتر مردم از اعتقاد به امامت او برمیگردند و کسی باقی نمیماند مگر آنان که خداوند میثاق ولایت ما را از آنان گرفته باشد و ایمان را در قلب آنان ثابت نموده باشد و مورد تأیید خداوند باشند.»
سپس فرمود: «این امر خدا و سرّ خدا و غیب الهی است. پس آنچه را شنیدی نگهدار و از مردم پنهان کن و خدا را شاکر باش تا فردای قیامت در علّیّین با ما باشی.»
علّامه مجلسی میگوید: پدرم به من خبر داد و گفت: در زمان ما مرد صالح و شریفی بود که به او امیراسحاق استرآبادی میگفتند. او چهل مرتبه پیاده به حجّ رفته بود و بین مردم معروف بود که او طیّ الأرض دارد. پس در یکی از سالها او به اصفهان آمد و من نزد او رفتم و در مورد طیّ الأرض او سؤال کردم. او گفت:
«علّت این مسأله این بوده که من در یکی از سالها همراه حجّاج به طرف بیت اللَّه حرکت کردم و چون به محلّی رسیدیم که نه منزل و یا هفت منزل تا مکّه فاصله داشت، من از قافله عقب ماندم، به قدری که قافله از چشم من دور شد و من راه را
گم کردم و متحیّر ماندم و تشنگی بر من غلبه نمود و از حیات خود ناامید شدم، پس صدا زدم: "یا صالح! یا أباصالح! أرشدونا إلی الطّریق یرحمکم اللَّه."
و چون این سخنان را گفتم از دور شبحی را دیدم و چون دقّت کردم فوری به من نزدیک شد و دیدم جوانی گندمگون و زیبا با لباسهای نیکوست و به نظرم آمد او از اشراف و بزرگان عرب است. پس دیدم بر شتری سوار است و ظرف آبی در دست دارد. بر او سلام کردم و او به من پاسخ داد و فرمود: "تشنه هستی؟" گفتم: "آری." پس ظرف آبی را به دست من داد و نوشیدم.
سپس فرمود: "میخواهی به قافله خود برسی؟" گفتم: "آری." پس مرا ردیف خود سوار نمود و به طرف مکّه حرکت کرد و عادت من در بیابانها این بود که هر روز حرز یمانی را میخواندم و چون شروع به خواندن نمودم در برخی از قسمتها میفرمود: "اینگونه بخوان." پس مدّت کمی گذشت و به من فرمود:
"اینجا را میشناسی؟" پس من نگاه کردم دیدم در ابطح [ بالای مکّه] هستم. فرمود: "پیاده شو." و چون پیاده شدم از چشم من غایب گردید و آن ساعت فهمیدم که او حضرت مهدیعلیه السلام بوده است. تأسّف خوردم که از او جدا شدم و او را نشناختم و پس از هفت روز قافله به مکّه رسید و چون آنان بعد از ناامیدی مرا در مکّه دیدند من مشهور به طیّ الأرض شدم.»(416)
مؤلّف گوید: ما در کتاب «دولة المهدیعلیه السلام» چهل مورد از ملاقاتهای آن حضرت را با شیعیان و غیر شیعیان که بیشتر آنها دارای پیامهای مفید دیگری نیز بود بیان نمودیم، خوانندگان محترم میتوانند به آن کتاب مراجعه فرمایند.از اینرو، در اینجا به همین اندازه بسنده مینماییم و به مباحث دیگری میپردازیم.
شیخ صدوقرحمه الله از عثمان بن سعید عمری [ یکی از وکلای امام زمانعلیه السلام] نقل نموده که گوید: من خدمت حضرت عسکریعلیه السلام بودم که شخصی از آن حضرت درباره حدیثی که از پدران او نقل شده و فرمودهاند: «زمین تا قیامت بدون امام و حجّت نخواهد بود و کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مردن او مردن زمان جاهلیّت خواهد بود»، سؤال نمود.
حضرت عسکریعلیه السلام فرمود: «شکّی در این حدیث نیست، همانگونه که در روشنایی روز شکّی نیست.» گفته شد: «ای فرزند رسول خدا! امام و حجّت خدا بعد از شما کیست؟» فرمود: «فرزندم - م ح م د - او امام و حجّت خدا بعد از من میباشد و هر کس بمیرد و او را نشناخته باشد مردن او مردن جاهلیّت خواهد بود.»
سپس فرمود: «آگاه باشید غیبتی برای او خواهد بود که افراد نادان را متحیّر مینماید و افراد منحرف در آن زمان هلاک میشوند و کسانی که برای قیام او تاریخی تعیین میکنند دروغگو هستند.»
آنگاه فرمود: «او قیام خواهد نمود و مثل این که من پرچمهای سفیدی را در نجف کوفه بالای سر او در حرکت میبینم.»(417)
مرحوم صدوقرحمه الله با سند خود از منصور بن یونس نقل نموده که گوید: امام
صادقعلیه السلام فرمود: «ای منصور! مسأله قیام حضرت مهدیعلیه السلام بعد از ناامیدی و به طور ناگهانی رخ میدهد.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، قیام او رخ نخواهد داد تا مردم خوب و بدشان شناخته شود و به طور کامل آزموده شوند و شقاوت شقیّ و سعادت سعید روشن گردد.»(418)
مرحوم صدوقرحمه الله ایضاً با سند خود از امام صادقعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «صاحب این امر [ یعنی آخرین امام از ما اهل البیت] در غیبت به سر خواهد برد [ و غیبت او طولانی خواهد بود] و در آن زمان دینداری [ و بر آیین حقّ باقی ماندن ]مانند این است که کسی با دست خود شاخه تیغ را از بالا به پایین بخراشد.»
سپس امامعلیه السلام با دست مبارک خود اشاره نمود و فرمود: «برای صاحب این امر غیبتی [ طولانی] خواهد بود و هر بندهای باید [ در زمان غیبت او] از خدا بترسد و [ برای نجات خود] به دین خویش تمسّک کند.»(419)
مرحوم صدوقرحمه الله نیز از کتاب غیبت نعمانی از اصبغبن نباته نقل نموده(420) که گوید: امیرالمؤمنینعلیه السلام [ به شیعیان خود یک دستور العمل کلّی داد] و فرمود: «شما همانند زنبور عسل میباشید که هر پرندهای او را ضعیف میشمارد و اگر پرندگان میدانستند که در باطن زنبور عسل چیست و چه برکاتی دارد او را(421)ضعیف و ناچیز
نمیشمردند.» سپس فرمود: «شما نیز در ظاهر با این مردم [ یعنی اهل سنّت ]معاشرت کنید و لکن با اعمال و قلوبتان از آنان جدا باشید.»
تا این که فرمود: «سوگند به خدایی که جان من در اختیار اوست، به آنچه دوست میدارید نخواهید رسید [ و فرج فرزندم نخواهد رسید] تا این که به یکدیگر آب دهن بیاندازید و یکدیگر را کذّاب بدانید و عدد شما به قدری کم شود که مانند سرمه داخل چشم و نمک در طعام شوید و مَثَل شما [ در طول زمان] مانند کسی است که طعام و غذای خود را پاکیزه کند و فاسد آن را دور بریزد و در جای خود گذارد و پس از مدّتی باز نزد آن رود و ببیند باز مقداری از آن فاسد گردیده است. پس فاسد آن را دور ریزد و بقیّه را در جای خود قرار دهد و همینگونه پس از هر مدّتی به آن سر زند تا این که کمی از آن باقی بماند. شما نیز همواره چنین خواهید شد تا کمی از شما باقی بماند [ یعنی همواره در اثر فتنههای آخرالزّمان از شما کاسته میشود تا کمی از شما باقی بماند.]»
ما در کتاب دولة المهدی و کتاب انتظارمهدی علامات و نشانههای حتمی و غیرحتمی قیام حضرت مهدیعلیه السلام را به تفصیل بیان نمودیم و در اینجا فقط به یک روایت در مورد نشانههای حتمیّه قیام آن حضرت اشاره مینماییم و توجّه دوستان اهل بیتعلیهم السلام را به نکته بسیار عجیبی که در روایات آمده لازم میدانیم و آن این
است که معصومعلیه السلام میفرماید: «اگر شیعیان ما نشانههای قیام حضرت مهدیعلیه السلام را ندانند گرگها و درّندگان آنان را خواهند ربود و گمراهشان خواهند کرد.»
مرحوم صدوقرحمه الله از ابوبصیر نقل نموده که گوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «فدای شما شوم! قیام حضرت مهدیعلیه السلام در چه زمانی خواهد بود؟» فرمود: «ای ابوبصیر! ما اهل بیتی هستیم که وقت و زمانی را برای قیام او تعیین نمیکنیم؛ چرا که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "کذب الوقّاتون."»
سپس فرمود: «پنج نشانه قبل از قیام او رخ خواهد داد: 1- ندای آسمانی در ماه رمضان؛ 2- خروج سفیانی؛ 3- خروج خراسانی؛ 4- قتل نفس زکیّه؛ 5 - خسف بالبیداء.» سپس فرمود: «ای ابوبصیر! جز این نیست که باید نزدیک قیام حضرت مهدیعلیه السلام طاعون سفید و طاعون سرخ رخ دهد.» ابوبصیر میگوید: گفتم: «فدای شما شوم! طاعون سفید و طاعون سرخ چیست؟»
فرمود: «طاعون سفید مرگی است که مردم به سبب آن [ مانند سیل از بین میروند و] میمیرند، و طاعون سرخ شمشیر است [ یعنی جنگهایی که بین آنان رخ میدهد].»
سپس فرمود: «حضرت مهدیعلیه السلام قیام نخواهد نمود تا در شب بیست و سوّم ماه رمضان از آسمان ندا شود و نام او برده شود.» گفتم: «چگونه به او ندا میشود؟» فرمود: «او را با نام و نام پدر صدا میزنند و گفته میشود:
"ای مردم! آگاه باشید که این محمّد بن الحسن، قائم آل محمّدصلی الله علیه وآله است، به سخن او گوش فرا دهید و از او اطاعت کنید." و این ندا و صیحه را هر موجود صاحب روحی میشنود و هر که در خواب بوده بیدار میشود و به صحن خانه خود میرود و عروسان حجله نیز این ندا را میشنوند و از حجله خود بیرون میآیند و آن ندا و صیحه از ناحیه جبرئیلعلیه السلام خواهد بود.»(422)
مرحوم صدوقرحمه الله با سند خود از محمّد بن مسلم ثقفی نقل نموده که گوید:(423) از امام باقرعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «قائم ما را خداوند به سبب رعب و ترسی که در دل دشمنانش میاندازد یاری میکند و او را با تأییدات خود کمک مینماید و زمین برای او در هم پیچیده میشود [ و راهها برای او نزدیک میگردد] و گنجهای زمین برای او آشکار میشود و حکومت او شرق و غرب عالم را میگیرد و خداوند دین خود را به وسیله او حاکم میکند، گرچه مشرکان را خوش نیاید [ و به برکت آن وجود مبارک] همه خرابیهای روی زمین آباد میگردد و حضرت روح اللَّه عیسی بن مریمعلیه السلام از آسمان فرود میآید و پشت سر او نماز میخواند.»
محمّد بن مسلم میگوید: به امام باقرعلیه السلام عرض کردم: «ای فرزند رسول خدا! قائم شما کی خواهد آمد؟»
فرمود: «هنگامی که مردها خود را شبیه به زنها بکنند و زنها خود را شبیه به مردان نمایند و هنگامی که مردها به مردها اکتفا کنند [ یعنی لواط نمایند] و زنها به زنها اکتفا کنند [ یعنی مساحقه نمایند] و هنگامی که زنها بر زینهای اسبها سوار شوند [ احتمال میرود که مقصود راننده بودن آنان باشد]، و هنگامی که شهادت دروغ پذیرفته شود و شهادت به عدل و حقّ مردود(424)گردد و هنگامی که مردم از
خونریزی باکی نداشته باشند و اهل زنا و ربا شوند و هنگامی که مردم از اشرار فرار کنند از ترس زبانشان، و هنگامی که سفیانی از شام و یمانی از یمن قیام نمایند و هنگامی که سرزمین بیدا اهل خود را فرو برد و هنگامی که جوانی از آل محمّدصلی الله علیه وآله به نام "محمّد بن الحسن النّفس الزّکیّه" کشته شود و هنگامی که صیحه و ندایی از آسمان شنیده شود که حقّ با حضرت مهدیعلیه السلام و شیعیان اوست و در آن هنگام قائم ما خروج خواهد نمود و چون قیام کند پشت خود را به کعبه دهد و سیصد و سیزده نفر گرد او جمع شوند و اوّل سخن او این آیه شریفه باشد: «بَقِیَّةُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»، سپس گوید: "من بقیّة اللَّه و حجّت خدا و خلیفه او بر شما در روی زمین هستم"؛ پس احدی بر او سلام نمیکند مگر آن که میگوید: "السّلام علیک یا بقیّة اللَّه فی أرضه"، و چون جمعیّت او به ده هزار نفر رسد قیام خواهد نمود و چون قیام نماید هیچ معبودی و صنمی و بتی روی زمین باقی نمیماند مگر آن که آتشی آن را نابود خواهد کرد و آنچه گفته شد پس از غیبت طولانی خواهد بود تا معلوم شود چه کسانی در زمان غیبت او به خدا ایمان دارند و از او اطاعت مینمایند.»
در روایات زیادی معصومین ماعلیهم السلام - از زمان رسول خداصلی الله علیه وآله تا زمان حضرت عسکریعلیه السلام - سفارش نمودهاند که شیعیان دعای فرج بخوانند و منتظر قیام حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام باشند، بلکه خود آن بزرگوار نیز فراوان به دوستان و شیعیان
خود با واسطه و بدون واسطه سفارش به دعای فرج و انتظار فرج نموده است. حتّی در برخی از ملاقاتهای خود گلایه نموده است که برای فرج من کمتر دعا میشود.
روشن است که دعای فرج و انتظار فرج، سازنده و نگهدارنده مؤمن خواهد بود. از اینرو، در روایتی آمده که دعای فرج برای مؤمن فرج است. و ما در کتاب دولة المهدیعلیه السلام به تفصیل، روایات مربوط به این موضوع را بیان نمودیم و در اینجا نیز به برخی از آن روایات اشاره میکنیم.
مرحوم صدوق با سند خود از امام باقرعلیه السلام از پدرانش، از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «بهترین عبادت [ برای شیعیان] انتظار فرج است.»(425)
صاحب کتاب محاسن نیز از امام صادقعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «هر کدام از شما شیعیان اگر منتظر قیام حضرت مهدیعلیه السلام باشد و بمیرد مانند کسی خواهد بود که در خیمه مخصوص آن حضرت کنار امام خود باشد.» امام صادقعلیه السلام سپس اندکی سکوت نمود و فرمود: «بلکه مانند کسی خواهد بود که در کنار آن حضرت با شمشیر خود جهاد نماید.» سپس فرمود: «بلکه به خدا سوگند، مانند کسی خواهد بود که در رکاب رسول خداصلی الله علیه وآله به شهادت رسیده باشد.»(426)
عمّار ساباتی گوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «آیا عبادت خدا در زمان یکی از شما که در زمان دولت باطل به سر میبرید و در انزوا و پنهانی هستید بهتر است و یا عبادت خدا در زمان ظهور دولت حقّ با امام آشکار؟» امام صادقعلیه السلام فرمود: «ای
عمّار! به خدا سوگند، همانگونه که صدقه پنهانی بهتر از صدقه آشکار است، عبادت شما نیز در زمان تقیّه و پنهانی با امام مستور در زمان دولت باطل افضل و بهتر خواهد بود؛ چرا که شما در زمان دولت باطل از دشمنانتان هراس دارید.»(427)
شیخ طوسی از جابر نقل نموده که گوید: من با عدّهای از شیعیان پس از انجام مناسک حجّ در مدینه خدمت امام باقرعلیه السلام رسیدیم و در هنگام وداع و خداحافظی به آن حضرت عرض کردیم: «ای فرزند رسول خدا! ما را نصیحت بفرمایید.» امام باقرعلیه السلام فرمود: «باید افراد قوی و توانا به ضعیفان کمک کنند و اغنیا نیز به فقرا توجّه نمایند و هر کدام از شما از برادر دینی خود خیرخواهی کند، همانگونه که برای خود خیرخواهی میکند، و بر شما واجب است که اسرار ما را از دشمنانتان پنهان بدارید و آنان را برگردن ما مسلّط نکنید و آنچه از ما به شما میرسد اگر با قرآن موافق بود بپذیرید وگرنه رها کنید و اگر چیزی برای شما مشتبه گردید توقّف کنید و علم آن را از ما سؤال کنید تا ما برای شما شرح دهیم، همانگونه که از ناحیه خداوند برای ما شرح داده شده است، و اگر شما همانگونه که ما برای شما بیان نمودهایم عمل کنید و از گفتههای ما تخلّف ننمایید سعادتمند خواهید بود، و اگر یکی از شما قبل از قیام قائم ما از دنیا برود شهید خواهد بود و اگر قائم ما را درک کند و در رکاب او به شهادت برسد پاداش دو شهید خواهد داشت واگر کسی در زمان قیام قائم ما در کنار آن حضرت دشمنی از دشمنان او را بکشد پاداش بیست شهید خواهد داشت.»(428)
اسرار غیبت حضرت بقیّة اللَّه عجّل اللَّه فرجه الشّریف در روایات و سخنان معصومینعلیهم السلام به طور متفرّق بیان شده است و ما آنها را در کتاب دولة المهدیعلیه السلام جمع نمودیم و در اینجا نیز به بخشی از آنها اشاره میکنیم:
مرحوم صدوق از سعید بن جبیر نقل نموده که گوید: من از حضرت زین العابدینعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «در قائم ما شش سنّت و خصلت از خصلتهای پیامبران گذشته وجود دارد: از آدم و نوحعلیهما السلام طول عمر، و از ابراهیمعلیه السلام پنهان بودن ولادت و کنارهگیری از مردم، و از موسیعلیه السلام خوف و غیبت [ طولانی]، و از عیسیعلیه السلام اختلاف مردم درباره او، و از ایّوبعلیه السلام فرج و گشایش بعد از بلا، و از محمّدصلی الله علیه وآله قیام با شمشیر.»(429)
عبداللَّه بن فضل هاشمی گوید: از امام صادقعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «برای حضرت مهدیعلیه السلام غیبتی [ طولانی] خواهد بود و چارهای از آن نیست و اهل باطل درباره آن حضرت گرفتار شکّ و تردید میشوند.» گفتم: «فدای شما شوم! برای چه او غایب میشود؟» فرمود: «ما اجازه بیان اسرار آن را نداریم.» گفتم: «حکمت غیبت او چیست؟» فرمود: «حکمت غیبت او حکمت غیبتهای پیامبران گذشته است و وجه حکمت آن ظاهر نمیشود مگر پس از ظهور آن حضرت چنان که وجه حکمت کارهای حضرت خضر بر موسیعلیهما السلام ظاهر نشد مگر پس از سوراخ کردن کشتی
و کشتن آن جوان و ساختن آن دیوار و جدا شدن موسی از خضرعلیهما السلام.» سپس فرمود: «ای پسر فضل! غیبت امام زمانعلیه السلام امری الهی و سرّی از اسرار و غیبی از غیبهای اوست و ما چون خدای خود را حکیم میدانیم آن را تصدیق میکنیم و میدانیم که همه کارهای او از روی حکمت است، گرچه وجه آن برای ما روشن نشده باشد.»(430)
صاحب احتجاج از اسحاق بن یعقوب نقل نموده که گوید: توقیع و پیامی از ناحیه مقدّسه امام زمانعلیه السلام توسط محمّد بن عثمان عمری به ما رسید و در آن توقیع نوشته شده بود: «خداوند سؤال از غیبت من را با آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ» پاسخ داده است و شما بدانید که هیچکدام از پدران من نبوده مگر آن که بیعت یکی از طاغوتها به گردن او بوده است، جز من که چون قیام نمایم بدهکار بیعت هیچ طاغوتی نیستم.
و امّا کیفیّت استفاده از من در زمان غیبت همانند استفاده از خورشید است هنگامی که ابر آن را پوشانده باشد و من برای اهل زمین، امان [ از هلاکت] خواهم بود چنان که ستارگان برای اهل آسمانها امان خواهند بود. پس شما از سؤالاتی که سودی برای شما ندارد خودداری کنید و برای دانستن چیزی که وظیفه [ دانستن] آن را ندارید خود را به زحمت نیندازید و فراوان برای فرج من دعا کنید، چرا که دعای فرج برای شما فرج خواهد بود. والسّلام علیک یا إسحاق بن یعقوب و علی من اتّبع الهدی.»(431)
دعاهای فراوانی از حضرت بقیة اللَّهعلیه السلام برای برآورده شدن حاجات و برطرف شدن مشکلات و اندوهها وارد شده است و برادر گرامی جناب شیخ جواد قیّومی، دعاهای آن حضرت را در کتاب شریف صحیفة المهدی نقل نموده است، ما نیز در این کتاب به مختصری از آنها اشاره مینماییم:
«یا نُورَ النُّورِ، یا مُدَبِّرَ الْأُمُورِ، یا باعِثَ مَنْ فِی الْقُبُورِ، وَ اجْعَلْ لی وَ شیعَتی مِن الضّیقِ فَرَجاً وَ مِنَ الْهَمِّ مَخْرَجاً، وَ أَوْسِعْ لَنَا الْمَنْهَجَ، وَ أَطْلِقْ لَنا مِنْ عِنْدِکَ ما یُفَرِّجُ، وَ افْعَلْ بِنا ما أَنْتَ أَهْلُهُ یا کَریمُ.»(432)
ابیالحسن بن ابیبغل کاتب گوید: من از ابیمنصور بن صالحان مسؤولیّتی به عهده گرفتم و از او هراس پیدا کردم و خود را پنهان نمودم تا این که او به جستجوی من فرستاد و مرا ترساند و من شب جمعهای به زیارت موسی بن جعفرعلیه السلام رفتم، ناگهان آقایی را دیدم که مشغول زیارت بود و به من فرمود:
«ای اباالحسن بن ابیبغل! چرا از دعای فرج غافلی؟» گفتم: «مولای من! دعای فرج کدام است؟» فرمود: «دو رکعت نماز میخوانی و میگویی:
"یا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمیلَ وَ سَتَرَ الْقَبیحَ، یا مَنْ لَمْ یُؤاخِذْ بِالْجَریرَةِ، وَ لَمْ یَهْتِکِ السِّتْرَ، یا عَظیمَ الْمَنِّ، یا کَریمَ الصَّفْحِ، یا حَسَنَ التَّجاوُزِ، یا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ، یا باسِطَ الْیَدَیْنِ بِالرَّحْمَةِ، یا مُنْتَهی کُلِّ نَجْوی، یا غایَةَ کُلِّ شَکْوی، یا عَوْنَ کُلِّ مُسْتَعینٍ، یا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها، یا رَبَّاهْ (ده مرتبه)، یا سَیِّداهْ (ده مرتبه)، یا مَوْلاهْ (ده مرتبه)، یا غایَتاهْ (ده مرتبه)، یا مُنْتَهی رَغْبَتاهْ (ده مرتبه)، أَسْأَلُکَ بِحَقِّ هذِهِ الْأَسْماءِ، وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ
الطَّاهِرینَعلیهم السلام إِلّا ما کَشَفْتَ کَرْبی، وَ نَفَّسْتَ هَمّی، وَ فَرَّجْتَ غَمّی، وَ أَصْلَحْتَ حالی."
و پس از آن هر دعایی میخواهی بخوان و حاجت خود را بگو، سپس طرف راست صورت خود را به زمین گذار و بگو: "یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ، یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اکْفِیانی فَإِنَّکُما کافِیایَ، وَ انْصُرانی فَإِنَّکُما ناصِرایَ." سپس طرف چپ صورت خود را بر زمین گذار و صد مرتبه بگو: "أَدْرِکْنی"، و این جمله را زیاد تکرار کن و سپس بگو: "الْغَوْثَ الْغَوْثَ"، تا نفس تو تمام شود و سپس سر از سجده بردار، خداوند با کرم خود ان شاء اللَّه حاجت تو را برآورده خواهد نمود.»(433)
در مراز کبیر مرحوم ابن مشهدی رضوان اللَّه علیه آمده که امام صادقعلیه السلام فرمود: «در زمان غیبت امام مهدیعلیه السلام، هر کس چهل روز صبحگاه این دعا را بخواند، از یاران حضرت مهدیعلیه السلام خواهد بود و اگر قبل از قیام آن بزرگوار بمیرد خداوند او را از قبر خارج خواهد نمود و از یاران آن حضرت خواهد بود.»
سپس فرمود: «خداوند به هر کلمهای از این دعا، هزار حسنه به او میدهد و هزار گناه از او محو مینماید.»(434)
مؤلّف گوید: دعاهای حضرت مهدی و معصومین دیگرعلیهم السلام فراوان است و در کتب سیّد و مزار کبیر و بحار و مفاتیح الجنان و کتابهای دیگر علما بیان شده و ما برخی از آنها را در کتاب «انتظار مهدیعلیه السلام» بیان نمودیم، مراجعه شود.
امشب رسد از سامره بوی گل نرگس
گلها همه چشماند به سوی گل نرگس
بگرفته همه خوی به خوی گل نرگس
نرگس زده لبخند به روی گل نرگس
گم گشته در انوار الهی کره خاک
صوت صلوات است که سر برده به افلاک
تا دوست زند خنده و تا خصم شود کور
گردیده زمین بر سر گردون طبق نور
هم سامره سینا شده هم بیت وِلا طور
ریزد عوض گل به زمین بال و پر حور
خورشید رخ مهدی، سر زد شب نیمه
بر چهره گل انداخته لبخند حکیمه
روید گل توحید ز کوه و چمن امشب
یوسف شده از مصر، مقیم وطن امشب
یعقوب شنیده است بویِ پیرهن امشب
مهدی زده لبخند به روی حسن امشب
خیزید و ببینید گلستان حسن را
در دست حسن لاله بستان حسن را
خیزید که از پاره دل گل بفشانید
وز کوثر نور آتش دل را بنشانید
بر منتظران این خبر خوش برسانید
کامشب شب قدر است همه قدر بدانید
با نور نوشتند به پیشانی خورشید
ماهی که جهان منتظرش بود درخشید
این صورت توحید و یا آیت نور است
این قامت طوباست و یا نخله طور است
داود نبی را به لب آیات زبور است
یا بر لب مهدی سخن از روز ظهور است
گوشِ همه بر زمزمه یا ربِ مهدیست
ای منتظران مژده که امشب شب مهدیست
ای منتظران یافته غم خاتمه امشب
تبریک که روشن شده چشم همه امشب
بشکفت به شوق و شعف و زمزمه امشب
گل از گل لبخند بنیفاطمه امشب
مرغان بهشتی شده آواره مهدی
گردند به دور و برِ گهواره مهدی
مهدی است که احیاگر قانون حسین است
مهدیاستکهشمشیرشمدیونحسیناست
او وارث پیراهن گلگون حسین است
واللَّه قسم منتقم خون حسین است
بر پرچمش این نقش عیان با خط نور است
ای منتظران مژده که هنگام ظهور است
این یوسف زهراست که سوی وطن آید
این ماه دلآراست که در انجمن آید
این جان جهان است که اینک به تن آید
بر منتظران پاسخ یابن الحسن آید
خیزید حضور پسر فاطمه امشب
لبّیک بگویید به مهدی همه امشب
بوی نفس حجّت ثانیعشر آید
ای شب حرکت کن که به زودی سحر آید
ای صبح بیا تا شب هجران به سرآید
خورشید بنیفاطمه از کعبه برآید
عیسی ز فلک بازآ، ما صبر نداریم
تا پشت سر یار نمازی بگذاریم
ای احمد ثانی ز حرا جلوهگری کن
ای وارث پیغمبر، پیغامبری کن
تنها پسر زهرا ما را پدری کن
این قافله گم شده را راهبری کن
در هجر شبان، اشکفشان این رمه تا کی
دوران فراق پسر فاطمه تا کی
ای غصّه اسلام هم آغوش تو، مهدی
ای ناله خاموشان در گوش تو، مهدی
ای پرچم ثاراللَّه بر دوش تو، مهدی
ای خون دل و اشک بصر نوش تو، مهدی
ای موسی عمران چه شود تا به مصافی
چون سینه دریا دل فرعون شکافی
ای نام تو ذکر خوش شام و سحر ما
ای خاک رهت مادر ما و پدر ما
ای باغ تو را لاله ز خون جگر ما
ما منتظر استیم و تویی منتظَر ما
بازآ که چراغ همه رخسار تو باشد
«میثم» صله شعرش دیدار تو باشد(435)
الا ای جان ما جانان ما از ما جدا تا کی
گلوی شیعه پر باشد ز بغض بیصدا تا کی
فراز نی سر خونین مصباح الهدی تا کی
بر آرد ناله یابن الحسن خون خدا تا کی
بیا از نو قیامت کن
به انس و جان زعامت کن
بر انسانها امامت کن
کرامت کن کرامت کن
اغثنا یابن زهرا العجل الغوث ادرکنا
بیا این صد هزاران پور عمران محو و مدهوشت
بیا ای درد مظلومان به هر دوران هم آغوشت
بیا ای بانگ عاشوراییان پیوسته در گوشت
بیا ای پرچم سرخ حسینی بر سر دوشت
ولیّ قادر منّان
امید عترت و قرآن
فروغ دیده انسان
به تیغ حیدری بستان
ز بوسفیانیان داد سلحشوران عاشورا
شرف، ایمان، حقیقت، دین، ولایت بر تو مینازد
جوانمردی، محبّت، دین، امامت بر تو مینازد
ملایک، حور، انسان، بلکه خلقت بر تو مینازد
علی، زهرا، محمّد، کلّ عترت بر تو مینازد
کتاب اللَّه مستحکم
امین اللَّه در عالم
امام عیسی مریم
نگاهی جانب «میثم»
که طبعش دم به دم گردد به اوصاف شما احیا(436)
لالههای نرگس! امشب باغ را زینت کنید
باغ را زینت کنید از باغبان دعوت کنید
با گل دامان نرجس لحظهای خلوت کنید
تا سحر با آن نگار نازنین صحبت کنید
صورت حقّ جستجو در آن نکوسیرت کنید
با امام عصر یکبار دگر صحبت کنید
اهل مجلس باز وصف ماه مجلس بشنوید
بوی یاس از نرگس دامان نرگس بشنوید
نرجسا! ماه هزاران انجمن آوردهای
آفتاب حسن حیِّ ذوالمنن آوردهای
لاله سرخ حسینی بر حسن آوردهای
باز در عالم خلیل بتشکن آوردهای
یوسف کنعان ما را در وطن آوردهای
یا که بر یعقوب بوی پیرهن آوردهای
بر تو و فرزندت ای پاکیزه مادر آفرین
از خدا و احمد و زهرا و حیدر آفرین
این مسیح آفرینش پیشتر از آدم است
این چراغ طور بینش این فروغ عالم است
این کلام اللَّه اعظم این کتاب محکم است
این مسیحای مسیحا این امام مریم است
این صفا، این مروه، این حجر، این حرم، این زمزم است
این امید انبیا از بوالبشر تا خاتم است
این تمام چارده معصوم در یک صورت است
این نه یک نوزاد این پیر تمام خلقت است
نرجس! امشب خلق را در وجد و شور آوردهای
یک قمر نه چارده خورشید نور آوردهای
سِرّ ده فرمان موسی را ز طور آوردهای
مصحف و انجیل و تورات و زبور آوردهای
مصطفی را از حرا یا غار ثُور آوردهای
بر تمام انبیا وجد و سرور آوردهای
جان عالم باد قربانت که مهدی زادهای
ای سلام از حیِّ سبحانت که مهدی زادهای
یا محمّد! نقش جاء الحقّ به بازویش ببین
ذوالفقار حیدری در تیغ ابرویش ببین
یک جهان توحید در چشم خدا جویش ببین
روی خود روی خدا در مصحف رویش ببین
صوت قرآن بشنو و لعل سخن گویش ببین
خلق خود در خلق و خوی خویش، در خویش ببین
اوست نوزادی که بر عالم امامت میکند
قائم است و با قیام خود قیامت میکند
ای اسرائیلیان! موساست این، موساست این
این مسیحیّون! هماناحضرت عیساست این
ای مسلمانان عالم بر همه مولاست این
ای تمام اهل دنیا! مصلح دنیاست این
ای همه ایرانیان! از دوده کسراست این
ای همه سادات عالم! یوسف زهراست این
ای شب هجران! سپاه صبح میآید ز دور
شیعیان آماده نزدیک است ایّام ظهور
مهدی آمد تا لوای عدل را برپا کند
مهدی آمد تا جهان را جنّة الأعلی کند
مهدی آمد تا گره از کار عالم وا کند
مهدی آمد تا دوباره معجز موسی کند
او زمین را از عدالت سینه سینا کند
او همه فرعونیان را غرق، در دریا کند
یوسف گم گشته، بوی پیرهن آید از او
بیتبر، کار خلیل بتشکن آید از او
یا اما منتقم ای یوسف زهرا بیا
ای شب تاریک را صبح جهان آرا بیا
ای یگانه وارث خونهای عاشورا بیا
ای صدای انتقام زینب کبری بیا
آفتاب فاطمه از آن سوی صحرا بیا
ای شبان ما به بین حال دل ما را بیا
گرگِ آدمخوار دم از حقّ آدم میزند
چنگ بر دلهای مظلومان عالم میزند
یوسف زهرا ببین آنان که زهرا را زدند
جای عرض تسلیت امّ ابیها را زدند
تا قیامت پیروان خطّ مولا را زدند
علم و دین و دانش و ایمان و تقوا را زدند
نور و قدر و کوثر و یاسین و طاها را زدند
فاش گویم کلّ مظلومان دنیا را زدند
شیعه میسوزد هماره، شیعه میگرید مدام
تا ز فریاد تو برخیزد خروش انتقام
صبر کن یا فاطمه فریاد واویلا نزن
طایر جان امیرالمؤمنین پرپر نزن
یا علی از ناله، چاه کوفه را آذر مزن
یا حسین از نوک نی آتش به خشک و تر نزن
زینب کبری دگر از دیدن جسم برادر دم نزن
چاک بر پیراهن خود پای طشت زر، نزن
میرسد روزی که عترت را شود روشن دو عین
خیزد از مهدی صدای یا لثارات الحسین
ای گریبان چاک صبح جمعه بر دیدار تو
ای همه یوسف رخان گمگشته بازار تو
ای گناه ما هماره باعث آزار تو
ای مسیح آسمانی فردی از انصار تو
ای شرار خشم حقّ در تیغ آتشبار تو
ای سرشک چشم زهرا بر گل رخسار تو
قلب شیعه بیقرار توست یابن العسکری
فاطمه چشم انتظار توست یابن العسکری
یوسف گم گشته تو، کنعان همه عالم، بیا
ای یگانه منجی ذرّیه آدم بیا
ناخدا! بهر خدا در این محیط غم بیا
ای گرامی زاده پیغمبر خاتم بیا
بیتو گشته آفرینش خیمه ماتم بیا
ای نثار مقدمت خون دل «میثم» بیا
تا تو از ما غایبی برپاست در هر انجمن
ناله یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن(437)
چه خوش است اگر ببینم عرفات و کربلا را
حرم عزیز زهرا، شب مشعر و منی را
چه نکوتر ار ببینم رخ یار را در آنجا
که توان به روی او دید جلوات کبریا را
چه خوش است اگر بپوشم به بدن لباس احرام
به حرم روم بخوانم به زبان دل خدا را
به خدای کعبه سوگند همه حجّ من حسین است
به دو صد منی نه بخشم عرفاتِ کربلا را
عرفات باشد آنجا که خدای حقّ تعالی
به حسین خود ببخشد همه جرم ماسوا را
عرفات باشد آنجا که حسین شست با خون
به جلال کبریایی رخ کبریا نما را
عرفاتْ کویِ مهدیست عرفاتْ رویِ مهدیست
چه شود به یک تماشا بدهد مراد ما را
گل فاطمه کجایی تو تمام حجّ مایی
چه شود دمی نمایی تو جمال دل ربا را
تو مقام را مقامی تو به چار رکن رکنی
تو حرم کنی حرم را تو صفا دهی صفا را
به تبسّمت سلامم حَرَم خدا حرامم
که بگردم و نبینم مه طلعتت نگارا
همه حجّ ما بود این که به یک نگاه شیرین
به روی خدا نمایت نگریم آشکارا
نگهی به چشم «میثم» که کند دمی نگاهت
که نگاه پاک باید به رخ تو شهریارا(438)
گفتم این جمعه یار میآید
باغ دل را بهار میآید
گفتم این جمعه فرج است
مصلح روزگار میآید
گفتم این جمعه منتظر باشم
که به سر انتظار میآید
گفتم این جمعه آفتاب امید
از دل کوهسار میآید
گفتم این جمعه ذوالفقار به دست
شیر پروردگار میآید
گفتم این جمعه یوسف زهرا
سوی شهر و دیار میآید
صبح روز ظهور نزدیک است
چه نشستید یار میآید
پرچم سرخ کربلا بر دوش
وارث ذوالفقار میآید
باغبان با هزار خون جگر
سوی این لالهزار میآید
گلبن وحی میشود خُرّم
نخل «میثم» به بار میآید(439)
بخوان دعای فرج را که یار میآید
نسیم رحمت پروردگار میآید
بخوان دعای فرج را که ماه منتظران
چو مهر از افق انتظار میآید
بخوان دعای فرج را که میدهند نوید
به شهر دل شدهگان شهریار میآید
بخوان دعای فرج را با سپیده صبح
امید مردم امّیدوار میآید
بخوان دعای فرج را که یادگار علی
گرفته بر کف خود ذوالفقار میآید
بخوان دعای فرج را که در خزان فراق
نسیم روحفزای بهار میآید
بخوان دعای فرج را که آفتاب حرم
طلوع کرده و از کوهسار میآید
بخوان دعای فرج را که صبح دولت وصل
زده سپیده و گوید که یار میآید
بخوان دعای فرج را که آرزوی حسین
ز کعبه با جگر داغدار میآید
بخوان دعای فرج را بخوان بخوان «میثم»
که آن قرار دل بیقرار میآید(440)
کعبه زیباست به شرطی که تو در کعبه درآیی
به حرم تکیه دهی روی به عالم بنمایی
دیده بر گل ننهم تا گل روی تو ببینم
دل به جنّت ندهم تا تو زمن دل بربایی
حاجی آن است که مُحرم شود و دُور تو گردد
زائر آن است که یک دم تو بر او رخ بنمایی
حجر الأسود و حجر و حرم و مروه و مسعی
همه چشماند نگارا که تو از راه بیایی
کعبه کعبه است اگر دور جمال تو بگردد
مروه مروه است، به چشمش تو اگر پای بسایی
به حرم کار ندارم که دلم دور تو گردد
به صفا نیست صفا بیقدم تو، تو صفایی
خواستم تا که دعایی کنم از بهر ظهورت
چه دعایی کنم ای یوسف زهرا تو دعایی
به خدا کعبه بدون تو غریب است به کعبه
تو مگر از دل او زنگ غریبی بزدایی
به همین بیت قسم صاحب این بیت تو هستی
ای دلت عرش الهی تو همان بیت خدایی
«میثم» از درد فراق تو همی نالد و گوید
تو به هر زخم طبیبی تو به هر درد دوایی(441)
اگر آن شاه دینپرور نوازد خاطر ما را
به تشریف قدومش خوش بر افشانیم جانها را
ز مهر ناتمام ما جناب اوست مستغنی
به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را
من از آن نور روزافزون که مهدی داشت دانستم
که مدّتها شود غائب، نتابد رایگان ما را
حدیث از شوق آن شه گوی و سرّ غیبتش کم جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را
به یک غارت که آوردند خیل لشکر شوقش
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
برون از بهر نظم دین که در پای تو افشاند
زمین درهای دریا را، فلک عقد ثریا را
ز قول اهل دعوی تلخکامم فیض کی باشد
که مهدی در حدیث آرد لب لعل شکر خوارا
ای فروغ شرع و دین از روی رخشان شما
آبروی طاعت از مهر محبّانِ شما
عزم دیدار تو دارد، جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید، چیست فرمانِ شما؟
خاک شد سرها بسی در انتظار مقدمت
اندرین ره کُشته بسیارند قربانِ شما
ای شهنشاه بلند اختر خدا را همّتی
تا ببوسم همچو گردون خاک ایوانِ شما
ای شفیع عاصیان وی دستگیر مذنبان
در قیامت دست عجز ما و دامانِ شما
با صبا همراه بفرست از پیامت، شمهای
بو که بوئی بشنوم از علم و عرفانِ شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند
گوش جان ما و الفاظ دُرافشانِ شما
کس به دور غیبتت طرفی نبست از علم و فضل
به که نفروشد دانائی به نادانِ شما!
ای صبا با همنشینان امام ما بگو
کی سر حقّ ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم از بساط قرب، همّت دور نیست
بنده شاه شمائیم و ثناخوان شما
کار فیض از دست رفت آن شاه را آگه کنید
زینهار ای محرمان، جان من و جان شما
میکنم از دل دعائی بشنو و آمین بگو
روزی ما باد یارت عیش دوران شما
یا رب که کارها همه گردد به کام ما
نور حضور خویش فروزد امام ما
ما باده محبت او نوش کردهایم
ای بیخبر ز لذّت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آنکه از این باده زنده شد
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
ای باد اگر به کوی امام زمان رسی
زینهار عرضه دار به پیشش پیام ما
گو همّتی بدار که مخمور فرقتیم
شاید بر آید از مِیِ وصلِ تو کام ما
گر اشک در ره تو فشانیم دانهها
باشد که مرغ وصل کند میل دام ما
فیضت ز هر چهار طرف میکند سلام
پیکی کجاست تا برساند سلام ما
به ملازمان مهدی که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز فریب دیو مردم، به جناب او پناهم
مگر آن شهاب ثاقب نظری کند سها را
چو قیامتی دهد رو که به دوستان نمائی
برکات مصطفی را، حرکات مرتضی را
تو بدان شمائل و خو که ز جد خویش داری
به جهان درافکنی شور، چو کنی حدیث ما را
دل دشمنان بسوزی چو عذار برفروزی
تن دوستان سراسر، همه جان شود خدا را
چه شود اگر نسیمی ز در تو بوی آرد
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را
به خدا اگر به فیضت اثری رسد زفیضت
گذرد ز آسمانها بدرد حجابها را
صبا به لطف بگو ختم آل طاها را
که فرقت تو بزاری بسوخت دلها را
قرار خاطر ما هم تو میتوانی شد
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
برون خرام ز مغرب که تیره شد آفاق
ز رسم خویش بگردان طلوع بیضا را
بیا بیا که حضور تو مرده زنده کند
ز آسمان به زمین آورد مسیحا را
بیا که صبر نمانده دگر به هیچ دلی
به وصل گل برسان بلبلان شیدا را
خوش آن زمان که به نور تو راه حقّ سپریم
طریق و منزل و مقصد یکی شود ما را
نهد به پایِ تو سر، فیض و جان کند تسلیم
گذشت قطره ز مستی چو دید دریا را
دل میرود ز دستم صاحب زمان خدا را
بیرون خرام از غیب، طاقت نماند ما را
ای کشتی ولایت، از غرق ده نجاتم
باشد که باز بینم، دیدار آشنا را
ای صاحب هدایت، شکرانه ولایت
از خوان وصل بنواز، مهجور بینوا را
مست شراب شوقت، این نغمه میسراید:
هات الصّبوح حیّوا، یا أیّها السّکارا
آنکو شناخت قدرت، هرگز نگشت محتاج
این کیمیای مهرت، سلطان کند گدا را
آئینه سکندر، کی چون دل تو باشد
با آفتاب تابان، نسبت کجا سها را
در کوی حضرت تو، فیض ار گذر ندارد
دربارگاه شاهان، ره نیست هر گدا را
منم که مهر نبیّ و ولی پناه من است
دعای نایب حقّ ورد صبحگاه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمد اللَّه
گدای خاک ره دوست پادشاه من است
ز وصل او نشکیبم گرم به تیغ زنند
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
به حال من نظری میکن ای امام زمان
که التفات تو کفّاره گناه من است
مرا ز دنیی و عقبی غرض وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است
بر آستان شما رو نهادهام زان روی
فراز مسند خورشید تکیهگاه من است
ز موجهای حوادث مرا چه باک ای فیض
چو مهر حیدر و اولاد او پناه من است
و گرنه ذکر حقّم بر زبان خروشی نیست
بدل محبّت این قوم عذرخواه من است
بیا امام که بنیاد عمر بر باد است
بیا که قصر امل سخت سستبنیاد است
غلام همّت آنم که جز محبّت تو
زهر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است
شنیدهاید که در حقّ دوستان علی
سروش هاتف غیبم چه مژدهها داد است
که ای ولی ولی خدا و عترت او
نشیمن تو نه این کنج محنتآباد است
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاده است
حکایتی کنمت بشنو و شناسا شو
که این حدیث ز پیر شریعتم یاد است:
مجو طهارت مولد ز دشمنان علی
که حمل مادر این قوم از دو داماد است!
یکی پدر دگر ابلیس هر دو کرده دخول
از اختلاط دو آب آن عدوی من زاد است
به پای خود به جهنّم رود عدو تو مگوی
که بر من و تو درِ اختیار نگشاد است
حسد چه میبری ای دشمن علی بر فیض
ولای آل نبی روزی خداداد است
ما را امام هست و یارا چه حاجت است
خورشید هست نور ثریا چه حاجت است
ای حضرت امام به سرّی که با خدای
داری دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه شرع، خودآ، ما بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنّا چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است
حقّ داند و تو نیز که با ما چه میرود
در غیبت شما به تقاضا چه حاجت است
فیض ار چه محرم است به جان مخلص شماست
مهر شما چو نیست به تقوی چه حاجت است
روضه خلد برین قربت اهل البیت است
مایه محتشمی خدمت اهل البیت است
آنچه زر میشود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیائی است که در صحبت اهل البیت است
آن که پیشش بنهد تاج تکبّر خورشید
کبریائیست که در حشمت اهل البیت است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بیتکلّف بشنو دولت اهل البیت است
قصر فردوس جزای عمل ظاهر نیست
که خصوص از جهت شیعت اهل البیت است
کلماتی که به آن توبه آدم پذرفت
نامها و لقب و کنیت اهل البیت است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
سبب بود جهان عصمت اهل البیت است
فیض اگر آب حیات ابدی میطلبی
منبعش پیروی سنّت اهل البیت است
شد دین خراب این همه فسق جهار چیست
مهدی کجاست گو سبب انتظار چیست
از جور و ظلم خانه ایمان خراب شد
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موئی است ای امام
موئی شدیم از غم تو اختیار چیست
ما روز و شب دو دست دعا برگرفتهایم
تا در میانه خواسته کردگار چیست
تفسیر آب زندگی و روضه ارم
جز مهر آل و طاعت پروردگار چیست
این یک دو دم ز عمر غنیمت شمار فیض
غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
ببین به جای که بنشستهای چه بیداد است
به کام تا نرساند مرا هوای امام
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
اگر چه شوق حضورش خراب کرد مرا
مقام رتبه من زین خرابی آباد است
حدیث سرِّ نهان کو چراست نهان
دقیقهایست که هیچ آفریده نگشاده است
در انتظار توأم حرف خلد رفت از یاد
اسیر شوق تو از هر دو عالم آزاد است
منال فیض ز بیداد هجر دوست که دوست
تو را نصیب همین کرده است و این داد است
دل سراپرده محبت اوست
دیده آئینهدار طلعت اوست
سر و جانم فدای خاک رهش
تن زارم برای خدمت اوست
تا «نُریدُ نَمُنّ» حقّ فرمود
گردنم زیر بار منّت اوست
همه کس بر طهارتش شاهد
همه عالم گواه عصمت اوست
جبرئیل امین در آن درگاه
پردهدار حریم حرمت اوست
هر کسی را غمی و ما و غمش
فکر هر کس به قدر همّت اوست
فیض را بهره گر ز تقوی نیست
سینهاش مخزن محبّت اوست
کس نیست که او منتظر وصل شما نیست
جان نیست که آن خاک ره آل عبا نیست
حقّ معرفتِ مهرِ شما در دل ما کاشت
این شدّت شوق و شعف از جانب ما نیست
کس نیست که آن قدر شما را نشناسد
در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست
دل تیره شد از ظلمت شبهای فراقت
باز آی که بیمهر رخت نور و ضیا نیست
بازآ که نمانده است ز اسلام مگر نام
در روی زمین بیتو به جز جور و جفا نیست
در هجر تو گر فیض بمیرد چه توان کرد
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
در صومعه و خانقه و خلوت و مسجد
جائی نتوان یافت که دستی به دعا نیست
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در پردهای هنوز و صدت عندلیب هست
مردیم از فراق تو ای عیسی زمان
آیا ز خوان وصل تو ما را نصیب هست
هر جا روم خیال تو در دیده من است
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
هر چند دورم از تو که دور از تو کس مباد
لیکن امید وصل توام عنقریت هست
دوری ز خدمت تو ز نقصان شوق ماست
دردا که درد نیست و گرنه طبیب هست
اظهار شوق این همه از فیض هرزه نیست
هم قصه غریب و حدیث عجیب هست
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
یعنی ز ما به مهدی هادی پیام بر
گو روز و شب دعا و ثنا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبت شمال و سبا میفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود به فدا میفرستمت
ای دل بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا میفرستمت
ای فیض، جان به تحفه به نزدیک او ببر
بشتاب هان به وصل و لقا میفرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زینجا به آشیان بقا میفرستمت
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پائی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه مولای زمان
که من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم انوار هدایت آثار
گر فتد عکس تو بر لعل نگینم چه شود
یک نفس جلوه کنی تا که به مرآت رخت
صورت و سیرت جدِّ تو ببینم چه شود
چون به دل مهر تو دارم منگر نیک و بدم
گر چنانم چه بود یا که چنینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه به امید و اسف
تا از آنم چه به پیش آید و اینم چه شود
عمرت ای فیض گر اینسان گذرد روز به روز
دانم از پیش که احوال نسیمم چه شود
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانم(442) یا جان ز تن برآید
بنمای رو که جانها گردد فدای رویت
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
هر قوم راست راهی، شاهی و قبله گاهی
مائیم و درگه تو تا جان ز تن برآید
از کوی خویش بفرست سوی امیدواران
بوئی چو بوی رحمان کان از یمن برآید
از حسرت وصالت جان دادم و ندیدم
یا رب از این سعادت کی کام من برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
یارا به حقّ مهدی گوئید ذکر خیرش
هر جا که فیض نامش در انجمن برآید
نَفَس بادِ صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
یعنی این تیره شب غیبتِ مهدی روزی
از دم صبح حضورش لمعان خواهد شد
عالم ار پیر شد از جور و ستم باکی نیست
از قدوم شه دین امن و امان خواهد شد
مشکلاتی که به دلها شده عمری است گره
حلّ آنها همه در لحظه آن خواهد شد
دانش کسبی صد ساله این مدّعیان
نزد علمش به مثل برگ خزان خواهد شد
این اباطیل و اکاذیب که شایع شده است
همه را حضرت او محوکنان خواهد شد
طعنه بر حقّ چه زنی ای که به باطل غرقی
تو به این غرّه مشو نوبت آن خواهد شد
فیض اگر در قدم حضرت او جان بخشد
زین جهان تا به جنان رقصکنان خواهد شد
اگر آن نائب رحمان زدرم باز آید
عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
دارم امید خدایا که کنی تأخیری
در اجل تا به سرم تاج سرم باز آید
گر نثار قدم مهدی هادی نکنم
جوهر جان به چه کار دگرم باز آید
آن که فرق سر من خاک کف پایش باد
پادشاهی بکنم گر به سرم باز آید
کوس نو دولتی از بام سعات بزنم
گر ببینم که شه دین ز درم باز آید
میروم در طلبش کوی به کو دشت به دشت
شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید
فیض نومید مشو در غم هجران و منال
شاید ار بشنود آه سحرم باز آید
به کوی مهدی هادی گذر توانی کرد
هوای نفس ز سر گر به در توانی کرد
تو غرق معصیتی در مقام آسایش
به کوی عصمت او کی گذر توانی کرد
به عزم دیدن رویش به راه تقوی پوی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
ز مخلصان حقیقی نهفته نیست رخش
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
ز مهر رویش اگر بر تو پرتوی افتد
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
گدائی درِ آل پیمبر اکسیری است
گر این عمل بکنی خاک، زر توانی کرد
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
یک دم چه میشود که زما یاد آورند
آنان که پنج وقت به او اقتدا کنند
پنهان زدشمنان چه شود گر رهم دهند
خیر نهان کسان ز بهر خدا کنند
معلوم نیست وقت حضورش چو بر کسی
هر کس حکایتی به تصوّر چرا کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدّعی
باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
در دست کس چو نیست حصول لقای او
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
حالی درون پرده ز مهرش زنند لاف
از آن زمان که پرده بر افتد چها کنند
گر طالب لقای امامی به علم کوش
اهل نظر معامله با آشنا کنند
وصل امام فیض میّسر نمیشود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود
دوست را چاره به جز مرهم رحمت نبود
خیره آن دیده که گریان نبود در غم تو
تیره آن دل که در او شمع محبّت نبود
دولت از مهدی هادی طلب و سایه او
هر که را عدل نباشد فر دولت نبود
پادشاهی نرسد جز نبی و عترت او
زآنکه عصمت دگری را و طهارت نبود
دانش اندوز و ادب ورز که در مجلس او
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
فیض از نائب حقّ در ره حقّ همّت خواه
که در این عصر جز او صاحب همّت نبود
گفتم کیم به طلعت تو شادمان کنند؟
گفت آن زمان که وقت شود فکر آن کنند
گفتم که چیست سرّ نهان بودن شما؟
گفت این حکایتی است که با نکتهدان کنند
گفتم که جان دهند و رضای شما خرند
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم ز گفتوگوی شما شاد میشوم
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم مسیح بهر چه آید زآسمان؟
گفتا که اقتدا به امام زمان کنند
گفتم چو از جهان بروم من چه سود از آن؟
گفتا که رجعتی است که پیر و جوان کنند
گفتم که دوستان تو رجعت چرا کنند؟
گفتا که تا معاونت مستعان کنند
گفتم همیشه فیض، دعای تو میکند
گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند
رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
پیام مهدی هادی رسید خوش باشید
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
شب فراق بسازید با ستمکاران
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
به قسط و عدل جهان را چو ما بیارائیم
ز جور بر ورق آن رقم نخواهد ماند
سروش هاتف غیبم بشارتی خوش داد
که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای فیض انتظار فرج
به نامه تو از این به رقم نخواهد ماند
چه انتظار و چه غم هین ز هاتف غیبم
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که من
زدهام فالی و فریادرسی میآید
کس ندانست که منزلگه آن دوست کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
از ظهور برکاتش نه منم خرّم و بس
عیسی اینجا به امید نفسی میآید
همه اعیان جهان چشم به راهش دارند
هر عزیزی ز پی ملتمسی میآید
فیض دارد سر آن کو به رهت جان بازد
هر کس اینجا به امید هوسی میآید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گوئیا خوش که هنوزش نفسی میآید
بیا که رایت آن نائب الاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش اکنون زند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون شود که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شود ایمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور
ز قعر چاه برآمد به اوج جاه رسید
صبا بگو که چها بر سرم ز فرقت تو
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روی تو جانا بدین اسیر فراق
همان رسید که ز آتش به روی کاه رسید
به هر که هر چه رسید از سعادت و اقبال
ز یمن ورد شب و درس صبحگاه رسید
ز یمن ورد شب و درس صبحگاهی فیض
شناخت آل نبی و به عزّ و جاه رسید
بهر مهر تو به فردوس براتم دادند
وز جهنّم به ولای تو نجاتم دادند
در شب هجر تو بودم چو خضر در ظلمات
تا که از چشمه شوق آب حیاتم دادند
سرخوش از دوستی آل پیمبر گشتم
باده از جام تجلیّ صفاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
یعنی از نور ولاشان لعماتم دادند
من همان روز ز اسلام شدم برخوردار
که به دل نور ولای حضراتم دادند
گر شدم عالم و عارف به ولاشان چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
فیض از اهل نجات است یقین میدانم
گو چرا زآنکه در این شیوه ثباتم دادند
وقت آشوب جهان شد العیاذ
فتنه آخر زمان شد العیاذ
میرسد دجال اعور الحذر
نوبت دجالیان شد العیاذ
ممتلی شد عالم از ظلم و ستم
راز سفیانی عیان شد العیاذ
قتل نفس محترم خواهد شدن
این سخن در نصّ بیان شد العیاذ
از پی هم فتنهها خواهد رسید
نک زمان امتحان شد العیاذ
فیض را یا رب نگهدار از فتن
ور نه کارش در زیان شد العیاذ
ای خرّم از نوید قدومت بهار عمر
پژمرد در مفارقتت لالهزار عمر
این یکدو دم که دولت دیدار ممکنست
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
گیریم عمر خویش ز سر در زمان تو
روز فراق را که نهد در شمار عمر
از دیده گر سرشک چو باران رود رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزکار عمر
بگذشت بیامام زمان روزگار ما
بر بیسعادتی است همانا مدار عمر
بگذشت دور آل نبی همچو نوبهار
گوئی به خواب بود مرا روزگار عمر
پیش از وجود ما بگذشتند اهلبیت
بیچاره فیض هیچ ندید از گذار عمر
مهدی آخر زمان آید به دوران غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
بیحضورش چند روزی دور گردون گر گذشت
دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نِهای زاسرار غیب
باشد اندر پرده حکمتهای پنهان غم مخور
چون امید وصل او هر لحظه هست و ممکن است
در فراقش صبر کن با درد هجران غم مخور
حال ما در فرقت پیغمبر و اولاد او
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
فیض اگر سیل فنا بنیاد هستی بر کند
کشتی آل نبی داری ز طوفان غم مخور
در جهان گر از حضورش دور باشی فیضیا
روز موعودش رسد دستت به دامان غم مخور
بیا امام که آئین احمد آید باز
بیا امام که روی نبی نماید باز
بیا امام که از دست رفت ملّت و دین
بیا امام که شرع محمّد آید باز
بیا بیا که نمانده است شرع را رمقی
مگر ز روی تو در وی روان درآید باز
بیا امام که درهای علم را بستند
به یمن مقدم خیرت مگر گشاید باز
بیا امام که دلهای خلق زنگ گرفت
مگر به صیقل لطف شما زداید باز
به پیش آینه دل هر آنچه میدارم
به جز خیال لقایت نمینماید باز
بمرد فیض ز شوق تو ای امام زمان
بیا که در تن این مرده جان درآید باز
ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
بر این فقیر قصه آن محتشم بخوان
با این گدا حکایت آن پادشا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر فتد
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو
جانها در انتظار قدوم تو سوختند
پیغامی از وصول خود ای خوش لقا بگو
ما بیخبر به راز سرا پرده خفا
با مخلصان خود خبر ما مضی بگو
دلهای مرده را ز دم خویش زنده کن
از مصطفی حدیث کن از مرتضی بگو
از مغرب خفا بدرآ همچو آفتاب
در جلوه ظهور رموز خفا بگو
جانپرور است قصّه مهدی صبا برو
رمزی از او بپرس حدیثی بیا بگو
آن کس که گفت خاک ره او نه توتیاست
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
ای فیض اگر هوای امامست در سرت
از سر هوس به در کن و ترک هوا بگو
ارواح در ازل به سرا پرده بقا
بودند متّحد همه بر ذروه علا
این جان ما که هست در این خاکدان غریب
آسوده بود در حرم پاک کبریا
آزاده بود از پس و پیش زمان و وقت
فارغ ز احتجاب حضور مکان و جا
از تن اثر نبود در اطوار آب و گل
از دل خبر نه از اثر آتش و هوا
بودیم غرق نور مجرّد ز قید تن
بودیم در حضور منزّه ز اختفا
از باده ظهور لقای حبیب مست
فارغ ز خویش و محو در اطوار کبریا
مدهوش حسن ساقی خمخانه الست
بیهوش نشأه مِیْ بیساغر بلی
اوّل کسی که جلوه نمود از حجاب غیب
بگشود بر رخش درِ ایجاد را خدا
قفل از در خزانه به نامش گشوده شد
گردید جلوه گر ز سراپرده خفا
نور محمّد و علی و اهلبیت بود
در کار آفرینش از ایشان شد ابتدا
از چارده ولیّ مسمّی به هفت اسم
سبع المثانئی که ز قرآن نشد جدا
از مخزن حقایق ارواح رو نمود
انوارشان یکی نه و نی هم ز هم جدا
یک نور بود گشته در اشباح چارده
بگرفته جا به عرش برین بیشتر زجا
پیدا شد از اشعّه انوار پاکشان
ارواح شیعه صف زده در عرش جابهجا
در شیعه قدیم نبیّون و سابقون
در شیعه حدیث پسینان اولیا
آنگه سماء و ارض و ملائک پدید شد
هر یک گرفته جای خود از عرش تا ثری
اوّل کسی که حمد و ثنای خدای گفت
تسبیح و حمد صانع بیچون و بیچرا
نور محمّدی به زبان فصیح
آن چارده بدند از ایشان شد ابتدا
پس اهلیت جمله به تسبیح آمدند
سفتند دُرّ حمد خداوند کبریا
بودند در سپاس منزّه ز حرف و صوت
بودند در ستایش بیزحمت هجا(443)
رهبران
معصوم
پس از بیان شرح حال معصومینعلیهم السلام، لازم دیدم به طور مختصر، احوال طاغوتهای زمان هر کدام از معصومینعلیهم السلام را نیز معرّفی نمایم تا خوانندگان محترم آگاهی بیشتری از مظلومیّت رهبران معصومعلیهم السلام و از سختیها و موانع پیش روی آنان حاصل کنند، البتّه هدف نگارنده تنها بیان حقایق تاریخی است و با خود عهد نموده حقایق را همانگونه که در کتب حدیث و تاریخ ثبت شده بیان کند. امید که پویندگان راه حقّ به معرفت بیشتری نسبت به پیشوایان خویش نایل شوند، و در معنای اجتناب و پرهیز از طاغوت و طاغوتیان که در آیه «وَ الَّذینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ...»(444)، و آیه «وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ...»(445)، و آیه «وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ...»(446) بیان شده است دقّت بیشتری بنمایند؛ چرا که بزرگترین مشکل مسلمانان بلکه همه امّتهای پیشین همین بوده است، و اگر پیروان مکتب پیامبرانعلیهم السلام از ولیّ خدا اطاعت مینمودند و از طاغوتهای زمان خود دوری میجستند، گرفتار بلا و تفرقه و ظلم و ستم ستمگران و طواغیت نمیشدند، و اکنون نیز ضعیف و ناتوان نبودند.
طاغوت، در اصطلاح قرآن و حدیث، به معنای شیطان و یا هر معبودی جز خداست و نیز هر کسی که مانع از راه خدا و دین الهی باشد به او طاغوت گفته میشود. طاغوت از طغیان گرفته شده است. علیّ بن ابراهیم قمّی در تفسیر خود گوید: «مقصود از طاغوت [ و طواغیت] غاصبین حقّ آل محمّدعلیهم السلام هستند.»
نام ابوسفیان، «صخر» و او فرزند «حرب» است. مادر او «صفیّه»، دختر «مزن هلالیّه» است. ابوسفیان ده سال قبل از «عام الفیل» به دنیا آمد. وی، در تمام عمر خود با رسول خداصلی الله علیه وآله در جنگ و آزار و ستیز و دشمنی بود. هیچ فتنهای در قریش رخ نداد جز آن که او رئیس و منشأ آن بود. او تمام کوشش خود را برای جنگ با اسلام و مبارزه با رسول خداصلی الله علیه وآله انجام داد تا این که پس از فتح مکّه چون شمشیر بالای سر او قرار گرفت، به ناچار و در ظاهر مسلمان شد و پس از مسلمان شدن نیز از منافقین و دشمنان خطرناک پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله و مسلمین بود. در جنگ طائف یک چشم او به زخم تیر نابینا شد و چشم دیگر او نیز در جنگ یرموک کور شد و در جنگ هوازن، او و پسرش معاویه را رسول خداصلی الله علیه وآله جزء «مؤلفّة قلوبهم» دانستند و یکصد شتر و چهل اوقیه نقره به هر کدام دادند و پسر دیگرش حنظله در طلیعه جنگ بدر به دست امیرالمؤمنینعلیه السلام روانه دوزخ شد.
فرزندان ابوسفیان: معاویه، عمر، عتبه، صخره، هند، رمله، آمنه، امّ حبیبه، جویریه، امّ الحکم، حنظله، عنبسه، محمّد، زیاد، یزید، رملة الصّغری و میمونه میباشند. البتّه در خصوص معاویه و یزید و رملة الصّغری و میمونه، جز ابوسفیان، دیگران نیز مدّعی فرزندی آنان بودهاند، ولی در نهایت آنان به ابوسفیان ملحق و به او نسبت داده شدند. [ این مسأله به سبب زناهای زمان جاهلیّت بوده است]. در آن زمان کفّار و مسلمانان یکدیگر را به این علّت هجو [ و تحقیر] میکردند و حسّان بن ثابت در هجو ابوسفیان گفته است:
و لستَ من المعشر الأکرمین
و لا عبد شمس و لا نوفل
و لیس أبوک بساق الحجیج
فاقعد علی الحسب الأرذل
و لکن هجین منوط بهم
کما نوّطت حلقة المحمل
محدّث بزرگوار قمّی گوید: این اشعار به خبث ولادت و فساد نسب او تصریح دارد؛ چرا که شاعر او را از عبدشمس نفی نموده است. سپس گوید: حال ابوسفیان در نفاق و دشمنی با خانواده رسالت برای همه روشن است و نیازی به نگارش ندارد و قرآن او را «شجره ملعونه» نامیده و مورّخین عامّه و خاصّه در کتب خود ثبت نمودهاند، و در فرمان معتضد عبّاسی اشاره شده است که چون عثمان بر مسند خلافت مستقرّ شد، عدّهای از بنیامیّه با شادمانی گرد او جمع شدند و درِ خانه را از بیگانگان بستند و ابوسفیان فریاد کرد: «آیا جز بنیامیّه کسی در اینجا هست؟»
و چون به او گفتند: «کسی جز آنان در اینجا نیست»، ابوسفیان گفت: «یا بنیأمیّه تلقّفوها تلقّف الکرّة فوالّذی یحلف به أبوسفیان ما من عذابٍ و لا حسابٍ و لا جنّةٍ و لا نارٍ و لا بعث و لا قیامة»؛ یعنی: «ای بنیامیّه! شما باید خلافت را همانند توپ در میدان بازی از یکدیگر بربایید و به دست بگیرید. سوگند به آن که ابوسفیان به او سوگند یاد میکند، [ مراد او بتهای لات و عزّی میباشد] عذابی و حسابی و بهشتی و آتشی و قیامتی و نشوری در پیش نیست.»
عثمان چون این کلمات را شنید، هراسان شد که نکند مسلمانان این سخنان را بشنوند و فتنهای برپا شود و بر او بشورند. از اینرو، گفت تا ابوسفیان را از مجلس بیرون کنند.
معروف است که بیهقی و زمخشری روایت کردهاند و ابن ابیالحدید نیز نقل کرده که روزی ابوسفیان بر الاغی سوار بود و معاویه افسار آن را در دست داشت و برادرش یزید از عقب میراند و چون چشم رسول خداصلی الله علیه وآله به آنان افتاد فرمود: «لعن اللَّه الرّاکب و القائد و السّائق».(447)
بالجمله، حال ابوسفیان بر هر شخص منصف و متتبّعی روشن است؛ گر چه
اهل سنّت، طبق اعتقاد خود که میگویند: «تمام صحابه عادل هستند»، لعن او را جایز نمیدانند، [ لکن از آنچه گذشت] و گفته خود ابوسفیان به عبّاس عموی رسول خداصلی الله علیه وآله که گفت : «لقد أصبح ملک ابن أخیک عظیماً»، و سخن او هنگامی که کور شده بود: «هاهنا رمینا محمّداً و قتلنا أصحابه»، و سخن او هنگامی که بلال بر بالای کعبه اذان میگفت و شهادت به رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله میداد: «لقد أسعد اللَّه عتبه بن ربیعة إذ لم یشهد هذا المشهد»، ظاهر میشود که او همواره در کفر و الحاد خود باقی بوده و مسلمان نبوده است چه رسد عادل باشد.(448)
ابن عبّاس میگوید: به خدا سوگند، ابوسفیان ایمان نداشت و منافق بود. سپس گوید: روزی ما در مجلسی نشسته بودیم و ابوسفیان نابینا بود و صدای اذان بلند شد و چون مؤذّن گفت: «أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّهصلی الله علیه وآله»، ابوسفیان گفت: «آیا بزرگی در این مجلس نیست؟» و چون به او گفته شد: «خیر»، ابوسفیان گفت: «ببینید این مرد هاشمی [ یعنی رسول خداصلی الله علیه وآله ]نام خود را کجا قرار داده است؟»
پس امیرالمؤمنینعلیه السلام به او خطاب نمود و فرمود: «خدا چشمان تو را بیمار نماید، ای ابوسفیان! خدا او را در چنین مقامی قرار داده و فرموده است : «وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ»(449).» ابوسفیان گفت: «خدا چشم کسی را که گفت در اینجا بزرگی نیست بیمار نماید.»
عجیب این است که اهل سنّت ابوسفیان را مسلمان میدانند و ابوطالبعلیه السلام را کافر میشمارند؛ لعنوا بما قالوا.(450)
همانگونه که گذشت ابوسفیان، تا آخر عمر گمراه و مورد لعنت رسول خداصلی الله علیه وآله بود. رسول خداصلی الله علیه وآله او و فرزندش معاویه و فرزند دیگرش یزید را، در حالی که یکی
سوار بر اسب بود و دیگری قائد و سوّمی سایق بود، لعنت نمود.(451)
ابن عبّاس میگوید: هنگامی که در جنگ احد مسلمانان شکست خوردند و رسول خداصلی الله علیه وآله بالای کوه احد رفت، ابوسفیان گفت: «ای محمّد! یک روز به یک روز»؛ یعنی شما در جنگ بدر ما را شکست دادید و امروز ما شما را شکست دادیم.
رسول خداصلی الله علیه وآله به مسلمانان فرمود: «پاسخ او را بدهید.» مسلمانان به او گفتند: «ما با شما یکسان نیستیم؛ چرا که کشتههای شما در آتشند و کشتههای ما در بهشتاند.» ابوسفیان گفت: «لنا عزّی و لا عزّی لکم.» رسول خداصلی الله علیه وآله به اصحاب خود فرمود: «به او بگویید: "اللَّهُ مَوْلانا وَ لا مَوْلا لَکُمْ."» ابوسفیان گفت: «أعل هبل». رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «بگویید: "اللَّهُ أَعْلی وَ أَجَلُّ."»(452)
ابوسفیان، هنگام فتح مکّه، از ترس شمشیر، در ظاهر مسلمان شد و گرنه هرگز به رسول خداصلی الله علیه وآله ایمان نیاورد. صاحب اعلام الوری گوید: عبّاس بن عبدالمطّلب هنگام فتح مکّه به ابوسفیان گفت: «به خدا سوگند، اگر مسلمان نشوی و شهادتین نگویی و یگانگی خدا و رسالت محمّدصلی الله علیه وآله را نپذیری گردن تو را میزنند.»
پس ابوسفیان گفت: «فإنّی أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و إنّک رسول اللَّه»، و این صرف گفتار زبان او بود. از اینرو، به عبّاس گفت: «پس من با لات و عزّی چه کنم؟»(453)
روزی رسول خداصلی الله علیه وآله ابوسفیان را از مدّت عمر او با خبر نمود. ابوسفیان گفت: «من شهادت میدهم که تو راستگو هستی.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «آری، با زبانت، نه با قلبت.»
ابن عبّاس میگوید: به خدا سوگند، ابوسفیان جز منافق نبود؛ چرا که ما در مجلس نشسته بودیم و ابوسفیان نیز که آن زمان نابینا بود بین ما بود. ناگهان صدای مؤذّن بلند شد و چون گفت: «أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه»، ابوسفیان گفت: «آیا باکی
نیست از سخن گفتن من؟» پس یکی از اهل مجلس گفت: «باکی نیست.» و چون ابوسفیان مطمئن شد، گفت: «چقدر مقام این برادر هاشمی بالا رفته که نام خود را کنار نام خدا قرار داده است؟»
پس امیرالمؤمنینعلیه السلام به او فرمود: «خدا چشم تو را نابود کند، مگر نمیدانی خدا نام او را بالا برده و فرموده است: «وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ»؟» ابوسفیان گفت: «خدا چشم کسی که به من گفت باکی از سخن گفتن نیست نابود نماید.»(454)
از اینرو، رسول خداصلی الله علیه وآله در هفت موضع ابوسفیان را لعنت نمود.(455)
روشنترین دلیل برای عدم ایمان ابوسفیان و نفاق او این است که چون عثمان به خلافت رسید، ابوسفیان که کور بود، مقابل جمعی به او گفت: «ای بنیامیّه! شما باید خلافت را همانند توپ میدان بازی به دست یکدیگر بدهید.» سپس گفت: «سوگند به آن چیزی که ابوسفیان به آن سوگند یاد میکند [ یعنی، بت لات و عزّی]، من همواره امید داشتم که خلافت به دست شما بیاید و شما به دست فرزندان خود بدهید.» و در نقل دیگری آمده که در پایان سخن خود گفت: «به خدا سوگند، نه بهشتی در پیش است، نه دوزخی.»(456)
ابوسفیان منافق همانگونه که گذشت مورد لعنت خدا و از شجره ملعونه است و او ابوسفیان بن صخر بن حرب بن امیّه است، و امّا ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطّلب، پسر عموی رسول خداصلی الله علیه وآله و برادر رضاعی آن حضرت است و حلیمه سعدیه مدّتی او را شیر داده و قبل از بعثت، همبازی آن حضرت بوده و علاقه شدیدی رسول خداصلی الله علیه وآله به او داشته است، لکن بعد از بعثت رسول خداصلی الله علیه وآله، او با آن حضرت دشمنی نمود و هنگام فتح مکّه او و فرزندش جعفر مسلمان شدند.
شیخ طبرسی گوید: ابوسفیان بن حارث و عبداللَّه بن ابیامیّة بن مغیره، بین مکّه و مدینه آن حضرت را ملاقات کردند و چون اجازه ورود خواستند، رسول خداصلی الله علیه وآله به آنان اجازه ورود نداد. پس امّ سلمه برای او وساطت نمود و چون پذیرفته نشد، ابوسفیان بن حارث گفت: «به خدا سوگند، اگر اجازه ورود به من ندهد، من دست فرزند خویش را میگیرم و در بیابانها میگردم تا از تشنگی و گرسنگی هلاک شوم.» و چون این خبر به رسول خداصلی الله علیه وآله رسید به آنان ترحّم نمود و اجازه ورود داد و آنان مسلمان شدند و اسلام آنان نیکو بود.
بعضی گفتهاند: او از خجالت، مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله سر خود را پایین میانداخت تا این که امیرالمؤمنینعلیه السلام به او فرمود: «باید بروی مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله بایستی و بگویی: «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئینَ»(457)، تا او از تو راضی شود؛ چرا که او از یوسف با گذشتتر است.» و چون چنین کرد، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «لا تَثْریبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ»(458).»(459)
ابوجهل، که نام او عمرو بن هشام بن مغیره مخزومی است، سختترین دشمن اسلام و رسول خداصلی الله علیه وآله و به «فرعون قریش» معروف است. از دشمنیهای او نسبت به رسول خداصلی الله علیه وآله این است که او چندین بار تصمیم گرفت «سطیح» را که بشارت به وجود مبارک رسول خداصلی الله علیه وآله و نبوّت او داده بود بکشد. چندین مرتبه نیز تصمیم گرفت که در حال سجده سنگی بر سر آن حضرت بکوبد و خداوند از او جلوگیری نمود. و یک بار که سنگی به دست گرفته بود تا به آن حضرت پرتاب کند، سنگ به دست او چسبیده و به رسول خداصلی الله علیه وآله اصابت نکرد.(460)
روزی ابوجهل پیامبر خداصلی الله علیه وآله را در کنار کوه صفا دید و به او ناسزا گفت و او را
آزرد. و آن حضرت پاسخی به او نداد و به طرف منزل رفت. و ابوجهل به مسجدالحرام آمد و در محفل قریش داخل شد. ناگهان، حمزة بن عبدالمطّلب از شکار بازگشت. کنیز عبداللَّه بن جزعان به او گفت: «ای کاش ساعتی پیش بودی و میدیدی که ابوجهل در همین محلّ چقدر به برادرزادهات ناسزا گفت و او را آزار نمود؟» پس حمزه به خشم آمد و با همان حال وارد مسجدالحرام شد و چون ابوجهل را بین قریش دید او را بر زمین زد و با کمان شکاری خود سخت بر سر او کوبید به گونهای که سر او را شکست. سپس گفت: «آیا تو به محمّدصلی الله علیه وآله ناسزا میگویی؟ اکنون من به او ایمان آوردهام، اگر قدرت داری با من ستیزه کن.»(461)
صاحب مناقب از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «هر چیزی به نبوّت و پیامبری من اعتراف نمود جز ابوجهل و قریش.»(462)
ابوجهل، همانگونه که از کنیه او پیداست، در جهل و دشمنی و ستیز خود با اسلام و رسول خداصلی الله علیه وآله باقی ماند تا در جنگ بدر به حال کفر هلاک گردید.(463)
مؤلّف گوید: حمایت حضرت حمزه از رسول خداصلی الله علیه وآله، سبب اسلام و موفّقیّت او گردید و نام او به نیکی باقی ماند و نام ابوجهل همواره همراه لعنت و دوری از رحمت خدا برده میشود. از عجایب این است که ابوجهل نامهای به رسول خداصلی الله علیه وآله نوشت و او را تهدید [ به آزار و کشتن] نمود، و رسول خداصلی الله علیه وآله به اصحاب خود فرمود: «ابوجهل مرا به آزار و گرفتاری و... تهدید میکند، در حالی که خدای ربّ العالمین به من نوید پیروزی و یاری میدهد.»(464)
هنگامی که ابوجهل کشته شد، رسول خداصلی الله علیه وآله درباره او فرمود: «او در مقابل خدا سرکشتر از فرعون بود؛ چرا که فرعون چون یقین به هلاکت خود نمود ایمان آورد و یگانگی خدا را پذیرفت، لکن ابوجهل چون یقین به هلاکت نمود بت لات و
عزّی را صدا زد.»(465)
به امام باقرعلیه السلام گفته شد: «مردم گمان کردهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرموده است: خدایا، اسلام را به وسیله ابوجهل و یا عمر عزیز کن.» امام باقرعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، رسول خداصلی الله علیه وآله هرگز چنین چیزی را نفرموده است و هرگز خداوند دین خود را به وسیله بدترین مخلوق خود یاری نمیکند، بلکه خداوند دین خود را به وجود مبارک حضرت محمّدصلی الله علیه وآله عزیز نمود.»
در تفسیر آیه شریفه «إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ * طَعامُ الْأَثیمِ»(466) آمده که این آیه درباره ابوجهل نازل شده است. یکی از صفات ابوجهل، همانند، سایر فرعونهای معاصر معصومینعلیهم السلام این است که او مبتلای به ابنه بوده است و اهل سنّت نیز این خصلت را برای او نقل کردهاند.(467)
نام ابولهب، عبدالعزّی و یا عبدمناف بن عبدالمطّلب بن هاشم است. او یکی از عموهای پیامبر خداصلی الله علیه وآله و از بتپرستان آن زمان و سختترین دشمن پیامبر اسلام و مسلمانان بوده است. همسر او نیز از دشمنان آشکار آن حضرت بوده و همواره این دو مشغول جنگ و تکذیب و مخالفت با رسول خداصلی الله علیه وآله و آیین او بودهاند. او همسایه پیامبرصلی الله علیه وآله بوده و کثافات و نجاسات را بر در خانه آن حضرت میریخته است. همسر او نیز [ امّ جمیل ]خار و خاشاک بر سر راه آن بزرگوار میریخته و اسرار و اخبار او را به کفّار اطّلاع میداده است.
ابولهب در جنگ بدر با مشرکین همراه نشد و شخصی را به جای خود فرستاد و چون مشرکین در آن جنگ مغلوب شدند، حسرت میخورد و پس از چند روز به
بیماری عدسه - که مسری و بسیار تنفّرآمیز بود - مبتلا گردید و در مکّه از دنیا رفت و جنازه او را فرزندان و خویشانش رها کردند تا متعفّن شد و سپس او را کنار دیواری انداختند و از دور سنگ بر روی او ریختند تا پنهان شد.
او تنها کسی است که قرآن او را نفرین نموده و همسر او را نیز به زشتی یاد کرده و فرمود است: «تَبَّتْ یَدا أَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ * ما أَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کَسَبَ * سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ * وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ * فی جیدِها حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍ»(468).
او بعضی از اوقات از آزار دادن رسول خداصلی الله علیه وآله خودداری مینمود و مردم را نیز از آزار به او منع میکرد، لکن مردم را از ایمان و پیروی از آن حضرت برحذر میداشت. و این آیه درباره او نازل شده است: «وَ هُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ یَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلّا أَنْفُسَهُمْ»(469)، و همچنین آیه «فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللَّهِ أُولئِکَ فی ضَلالٍ مُبینٍ»(470) درباره او نازل شده است.
روزی رسول خداصلی الله علیه وآله مردم را جمع نمود و به آنان فرمود: «بگویید: "لا إلا إلّا اللَّه" و به رسالت من اقرار نمایید.» پس ابولهب به آن حضرت گفت: «هلاکت باد تو را! آیا برای این کار ما را دعوت نمودی؟» و خداوند در پاسخ او سوره تبّت را نازل نمود.(471)
طارق محاربی میگوید: من رسول خداصلی الله علیه وآله را در بازار ذی المجاز دیدم که حلّه قرمزی بر دوش داشت و میفرمود:
«ای مردم! بگویید: "لا إله إلّا اللَّه" تا رستگار شوید.» و ابولهب را دیدم که او را دنبال کرد و سنگ بر او زد و زانوها و پشت پای او را خونآلود نمود و گفت: «ای مردم! از او پیروی نکنید، او کذّاب و دروغگو است.»(472)
ابیّ بن خلف از بزرگان و رؤسای قریش در زمان جاهلیّت بوده است. او در آغاز دعوت نبویصلی الله علیه وآله یکی از سران کفّار و مشرکین عرب و از دشمنان سرسخت پیامبر خداصلی الله علیه وآله به شمار میرفته و بیش از همه مشرکین به آن حضرت آزار میداده و از مستهزئین و منکرین پیامبر و آیین او بوده است. او همواره رسول خداصلی الله علیه وآله را تهدید به قتل میکرد. و از کسانی است که همراه عدّهای از مشرکین در هجوم به خانه آن حضرت در «لیلة المبیت»، یعنی شب هجرت رسول خداصلی الله علیه وآله به مدینه و خوابیدن امیرالمؤمنینعلیه السلام در بستر آن حضرت، مشارکت داشت.
ابیّ بن خلف در سال سوّم هجرت با مشرکین و ابوسفیان در احد به جنگ با پیامبر خداصلی الله علیه وآله آمد. بعضی گفتهاند: او در جنگ بدر پیامبر خداصلی الله علیه وآله را در شعب منطقه سرف تعقیب نمود و میگفت: «نجات نیابم اگر بگذارم تو نجات یابی.» و چون به آن حضرت نزدیک شد، پیامبر خداصلی الله علیه وآله با حربه حارث بن صحه ضربهای به گردن او زد و او هلاک شد.(473)
هنگامی که پیامبر خداصلی الله علیه وآله مردم را به اسلام دعوت مینمود ابیّ بن خلف با عدّهای از مشرکین نزد او آمدند و گفتند: «اگر ملکی همراه تو میبود و برای مردم سخن میگفت و مردم او را میدیدند ما به تو ایمان میآوردیم.» و آیه 8 سوره انعام در همین خصوص نازل شده است: «وَ قالُوا لَوْلا أُنزِلَ عَلَیْهِ مَلَکٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَکاً لَقُضِیَ الْأَمْرُ».
روز دیگری او و عدّهای از مشرکین، درحالیکه رسولخداصلی الله علیه وآله مشغول خواندن قرآن بود، نزد او آمدند و به همدیگر گفتند: «نمیدانیم او چه میگوید، جز این که او اسطورهها و بافتههای پیشینیان را میگوید.» پس آیه 25 سوره انعام درباره آنان نازل شد: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فی آذانِهِمْ وَقْراً».
روز دیگری ابیّ بن خلف استخوان پوسیدهای را نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آورد و گفت: «آیا تو فکر میکنی خداوند این استخوان پوسیده را زنده میکند؟» پس آیه 78 سوره یس درباره او نازل شد: «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِی الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ * قُلْ یُحْییهَا الَّذی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ».
روزی نیز نزد آن حضرت آمد و گفت: «ای محمّد! آیا تو گمان میکنی این استخوان پوسیده باز زنده میشود؟» پس آیه 3 سوره ق نازل شد: «أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً ذلِکَ رَجْعٌ بَعیدٌ». و در نوبت دیگری در پاسخ همین سؤال، آیه 77 سوره یس درباره او نازل شد: «أَوَلَمْ یَرَی الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ»، و آیات دیگری نیز درباره او نازل شده که جای ذکر آنها نیست.(474)
همانگونه که امروزه قدرتهای بزرگ اقلیّتهای جامعه را با مبارزه منفی، مانند محاصره اقتصادی، تحت فشار قرار میدهند تا شاید بتوانند آنان را از پا در بیاورند و به اهداف خود برسند، در ابتدای دعوت پیامبر خداصلی الله علیه وآله نیز قریش، یعنی مشرکین مکّه، مسلمانان را که هنوز عدّهای نداشتند تحت فشار قرار دادند.
روشن است که در چنین موقعیّتی اگر وحدت کلمه و استقامت و ایمان و اعتقاد به هدف وجود داشته باشد، اینگونه فشارها نمیتواند آن اقلیّت متّحد و مؤمن را از پا درآورد و ضعیف نماید. تنها در صورتی متزلزل خواهند شد که ایمان و اتّحاد و پایبندی به آرمان و مکتب خود را از دست بدهند.
بزرگان مکّه که غالباً مشرک و بتپرست بودند، چون در مبارزه فرهنگی در مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله و یاران او شکست خورده بودند و از راه تهدید و پرخاشگری و آزار به مسلمانان نیز کاری از پیش نبرده بودند و مشاهده میکردند که هر روز
عدّهای از مردم مکّه به اسلام میگروند، ناچار عهدنامهای به خط منصور بن عکرمه و امضای سران قریش مکتوب نمودند و در داخل کعبه آویزان کردند و سوگند یاد نمودند که قریش تا دم مرگ به آن پایبند باشند. مواد آن عهدنامه به قرار زیر بود:
1- هر گونه خرید و فروش و معامله با مسلمانان و اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله ممنوع است.
2- هر گونه ارتباط و معاشرت و رفاقت با آنان اکیداً ممنوع است.
3- هیچ کس حقّ ندارد با مسلمانان ارتباط ازدواج و زناشویی برقرار نماید.
4- در تمام حوادث و پیش آمدها مشرکین [ یعنی قریش] باید از مخالفان (محمّدصلی الله علیه وآله) طرفداری نمایند.
عهدنامه، پس از امضای همه سران قریش، جز «مطعم بن عدیّ»، به اجرا گذارده شد. از سویی، حضرت ابوطالبعلیه السلام - یگانه حامی رسول خداصلی الله علیه وآله - بنیهاشم را دعوت نمود و به آنان دستور داد همگی از مکّه خارج شوند و به شعب ابوطالب که در میان کوههای اطراف مکّه بود و خانههای محقّر و سایبانهای مختصری داشت کوچ کنند. سپس افرادی را در نقاط مرتفع به عنوان دیدهبان گماشت تا آنان را از هر گونه خطر و حمله باخبر سازند.(475)
این محاصره سه سال به طول انجامید و بنیهاشم و پیروان پیامبرصلی الله علیه وآله به حدّی در سختی واقع شدند که نالههای جگرخراش فرزندان آنان به گوش مردم مکّه میرسید. کار به جایی رسید که جوانان و مردان و زنان با یک دانه خرما در شبانه روز زندگی میکردند و گاهی یک دانه خرما را دو نیم میکردند و دو نفر از آن استفاده مینمودند.
در طول این سه سال، بنیهاشم فقط در ماههای حرام میتوانستند از شعب ابوطالب خارج شوند و به تجارت و داد و ستد بپردازند و معاش خود را تأمین
نمایند. رسول خداصلی الله علیه وآله نیز تنها در همین چهار ماه حرام به ارشاد و هدایت مردم و معرّفی آیین خود میپرداخت. در این چهار ماه نیز سران قریش غالباً به بازار میآمدند و اگر مسلمانی میخواست چیزی را خریداری کند آنان قیمت بیشتری را پیشنهاد میکردند تا مسلمانان قدرت خرید آن را نداشته باشند و ابولهب بیش از دیگران ایجاد مزاحمت مینمود. او فریاد میکرد و میگفت:
«ای مردم! قیمتها را بالا ببرید تا پیروان محمّدصلی الله علیه وآله قدرت خرید پیدا نکنند.» و خود برای تثبیت قیمت، اجناس را به قیمت بیشتری خریداری میکرد.(476)
همانگونه که گذشت، قریش و مشرکین مکّه طبق عهدنامه خود کار را بر مسلمانان سخت کردند و آنان را از نظر غذا و امکانات زندگی تحریم کرده و در فشار قرار دادند و اطراف شعب ابوطالب و بالای بلندیها و سر راهها دیدهبان گذارده بودند تا کسی برای مسلمانان خوار و بار نبرد. و لکن گاه و بیگاه حکیم بن حزام برادر زاده خدیجه، و ابوالعاص بن ربیع و هشام بن عمر، نیمههای شب مقداری گندم و خرما را تا نزدیک شعب میآوردند و سپس افسار شتر را رها میکردند و شتر با بار خود به داخل شعب میرفت.
این وضعیّت بود تا این که ناله فرزندان و کودکان و وضع رقّتبار مسلمانان گروهی را تحت تأثیر قرار داد و از امضای عهدنامه سخت پشیمان شدند. هشام بن عمر نزد زهیر بن ابیامیّه که نوه دختری عبدالمطّلب بود رفت و گفت: «آیا سزاوار است که تو غذا بخوری و بهترین لباسها را بپوشی و خویشاوندان تو برهنه و گرسنه باشند؟ به خدا سوگند، اگر تو درباره خویشان ابوجهل چنین کاری میکردی او هرگز اجازه چنین کاری را به تو نمیداد.» عدّه دیگری نیز مانند مطعم بن عدیّ و ابوالبختری و... با او هماهنگ شدند و همگی بامدادان در مسجد الحرام حاضر
شدند و در جلسه قریش مشارکت نمودند و زهیر بن ابیامیّه گفت: «این ننگی است که قریش برای همیشه به دامن خود زده است.» سپس گفت: «ما باید امروز این عهدنامه ظالمانه را پاره کنیم؛ چرا که وضع دلخراش فرزندان هاشم همه را ناراحت کرده است.»
ابوجهل گفت: «این خواسته هرگز عملی نخواهد شد و پیمان قریش محترم است.» از سویی، زمعه به یاری زهیر برخاست و گفت: «باید عهدنامه پاره شود و ما از آغاز نیز به چنین چیزی راضی نبودیم.» و پس از او نیز عدّه دیگری که خواهان شکسته شدن این پیمان بودند، سخنان زهیر را تأیید کردند و ابوجهل احساس کرد که این گروه در غیاب او چنین تصمیمی را گرفتهاند، از اینرو، سکوت نمود و مطعم فرصت را غنیمت شمرد و فوری به محلّ صحیفه و عهدنامه رفت تا آن را پاره کند. ناگاه دید صحیفه را موریانه خورده و از آن فقط قسمت «بسمک اللَّه» - که قریش همیشه نامههای خود را با آن آغاز میکردند - باقیمانده است.(477)
ابوطالبعلیه السلام چون جریان نابودی عهدنامه را مشاهده کرد، خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و قصّه را به او منتقل نمود و با مشورت و نظر آن حضرت مسلمانان از داخل شعب خارج شدند و به منازل خود رفتند.(478)
این اعجاز نیز سبب هدایت و بیداری قریش نشد، بلکه بر عناد و کفر آنان افزود و بعضی گفتهاند: «باز بنیهاشم به شعب بازگشتند [ و تا مدّتی که محاصره باقی بود و به وسیله هشام نقض نشده بود در آنجا ماندند].»(479)
آنچه گفته شد، نمونههایی بود از برخورد ظالمانه قریش در برابر دعوت رسول گرامی اسلامصلی الله علیه وآله و سرانجام، محاصره اقتصادی در نیمه رجب سال دهم بعثت به پایان رسید. البتّه این تنها آزار قریش به آن حضرت نبود، بلکه آنان برای ضایع کردن
شخصیّت پیامبر خداصلی الله علیه وآله و جلوگیری از نهضت بزرگ آسمانی او آزارهای دیگری نیز به او روا داشتند، مانند این که او را [ ساحر و کذّاب و مفتری و شاعر و مجنون و ]«ابتر» نامیدند. و عاص بن وائل سهمی همواره به مردم میگفت: «از او دور شوید، او مردی عقیم است و اگر بمیرد دعوت او خاموش میشود.» تا این که سوره مبارکه کوثر درباره او نازل شد و خداوند وعده کوثر به آن حضرت داد و نسل او فراوان گردید و نسل دشمن او - عاص بن وائل - منقطع شد.(480)
مؤلّف گوید: سزاوار بود قریش و مشرکین مکّه با مشاهده اخلاق شریف رسول خداصلی الله علیه وآله و سوابق کرامت و امانتداری او نزد آنان و نشانهها و معجزاتی که از او دیدند به او ایمان میآوردند، لکن خصلت تکبّر و سرکشی سران قریش و حسد آنان نسبت به آن حضرت، بزرگان آنان را از این توفیق بازداشت.
دیگر مردم مکّه نیز از ترس سران شرک، مانند ابولهب و ابوجهل و ابوسفیان، به آن حضرت ایمان نیاوردند، با این که به حقّانیّت او پی برده بودند. از اینرو، حارث بن نوفل بن عبدمناف خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و گفت: «ما میدانیم شما در آنچه میگویی و ما را از آن بیم میدهی راستگو هستی و لکن اگر ما نبوّت و پیامبری تو را بپذیریم سران شرک ما را از سرزمین خود بیرون میکنند». و آیه 57 سوره قصص در پاسخ او نازل شد که خداوند میفرماید: «وَ قالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدی مَعَکَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنا أَ وَ لَمْ نُمَکِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً یُجْبی إِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا»؟
یعنی: «قریش و مشرکین مکّه به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتند: اگر ما از تو پیروی کنیم [ و به تو ایمان بیاوریم، سران و بزرگان قریش] ما را از سرزمین خود اخراج خواهند نمود. [ و خداوند در پاسخ آنان به رسول خود فرمود: ای رسول من! در پاسخ آنان بگو: ]مگر ما حرم خود را [ از هر فتنه و آشوبی] برای آنان ایمن نساختیم و
نعمتهای گوناگون خود را از هر سو روزی آنان نکردیم؟»
با توجّه به آنچه گفته شد، خداوند با بعثت رسول خودصلی الله علیه وآله حجّت را بر اهل مکّه تمام نمود و آنان باید به نبوّت و پیامبری رسول خداصلی الله علیه وآله ایمان میآوردند و سختیها را تحمّل میکردند؛ همانگونه که مسلمانان تحمّل نمودند و چون فشار اهل مکّه بر آنان زیاد شد، با دستور رسول خداصلی الله علیه وآله به حبشه هجرت کردند و در آنجا در کنار نجّاشی، سلطان حبشه بودند تا رسول خداصلی الله علیه وآله به مدینه هجرت نمود و آنان از حبشه به مدینه بازگشتند.
ابن هشام و طبری میگویند: هنگامی که کار بر یاران رسول خداصلی الله علیه وآله در مکّه سخت شد و مشرکین آنان را به شدّت آزار دادند، آنان از رسول خداصلی الله علیه وآله کسب تکلیف نمودند. رسول خداصلی الله علیه وآله به آنان فرمود: «اگر به سرزمین حبشه هجرت نمایید در آنجا پادشاهی است که به احدی ظلم و ستم نمیکند و آن سرزمین محلّ صدق و درستی است. پس به آنجا بروید تا خداوند فرجی برای شما بفرستد و از این سختیها نجات یابید.»(481)
پس مسلمانان به حبشه رفتند، و قریش به جستجوی رسول خداصلی الله علیه وآله برخاستند و چند روز راه مدینه را که در شمال مکّه بود کنترل کردند، در حالی که در آن چند روز رسول خدا در جنوب مکّه در غار ثور بودند و چون خسته و ناامید شدند ردیابهای مکّه را که جای پای همه را میشناختند آوردند و جای پای آن حضرت را تا غار ثور ردیابی نمودند و چون دیدند بر در غار عنکبوت تار تنیده و لانه پرنده در آن قرار دارد از دخول به غار خودداری کردند و ناامید شدند و به خانههای خود بازگشتند و رسول خداصلی الله علیه وآله پس از چند روز به طرف مدینه هجرت نمودند و در مدینه تشکیل حکومت دادند و اسلام را به اطراف عالم منتشر ساختند.
مرحوم شیخ طوسی، در کتاب امالی، از هند بن ابیهاله و ابیرافع و عمّار بن یاسر نقل نموده که همگی گویند: خداوند به وسیله حضرت ابوطالبعلیه السلام از پیامبر خود نگهداری مینمود و تا ابوطالب زنده بود کسی نمیتوانست آزاری به آن حضرت برساند و چون ابوطالب از دنیا رحلت نمود، مردم قریش فرصت را غنیمت شمردند و سخت آن حضرت را آزار دادند تا جایی که فرمود: «ای عمو! خدا تو را جزای خیر بدهد، چه زود ما با نبودن تو به آزار این مردم مبتلا شدیم.» و پس از یک ماه حضرت خدیجه نیز از دنیا رفت و اندوه رسول خداصلی الله علیه وآله دو چندان شد؛ به گونهای که آثار غربت و اندوه در صورت مبارک او دیده شد.
از سویی، بزرگان قریش و مشرکین در دار النّدوه جمع شدند و درباره از بین بردن و قتل رسول خداصلی الله علیه وآله با یکدیگر مشورت نمودند. برخی گفتند: «او را در داخل اتاقی محبوس میکنیم تا مرگ او برسد.» این گفته عاص بن وائل و امیّه و ابیّ، فرزندان خلف بود. لکن به آنان گفته شد: «این نظر درستی نیست؛ چرا که دوستان و خویشان او میآیند و از او حمایت میکنند. از سویی، ماههای حرام میرسد و شما نمیتوانید به چنین کاری ادامه بدهید.»
پس عتبه و شیبه و ابوسفیان گفتند: «او را بر شتری چموش میبندیم و در بیابان رها میکنیم تا از بین برود.» این نظر نیز پذیرفته نشد، و بعضی گفتند: «ممکن است شتر، او را سالم به جایی برساند و او با زبان سحرآمیز و بیان شیرین خود مردم را دعوت کند و او را بپذیرند و با شما به جنگ برخیزند و شما هلاک شوید.»
پس ابوجهل گفت: «نظر من این است که از قبایل دهگانه عرب، هر کدام یک نفر انتخاب شود و شبانه با شمشیرهای خود بر او حمله کنند و خون او بین ده قبیله پخش شود و بنیهاشم ناچار به گرفتن دیه شوند و کار او تمام شود.» این نظر را همه آنان پذیرفتند و توصیه نمودند کسی آن را فاش نکند تا هنگامی که اجرا شود، در
حالی که جبرئیلعلیه السلام خبر حیله آنان را زودتر به رسول خداصلی الله علیه وآله رسانده بود و این آیه درباره آنان نازل شده بود: «وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکِرینَ»(482).
و رسول خداصلی الله علیه وآله پس از نزول این آیه، امیرالمؤمنینعلیه السلام را طلب نمود و فرمود: «جبرئیل این آیه را اکنون بر من آورده و میگوید: قریش برای کشتن من اجتماع نمودهاند، و من امشب باید به غار ثور بروم و تو را در بستر خویش به جای خود بخوابانم، نظر تو چیست؟»
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «آیا با خوابیدن من در بستر شما، جان شما محفوظ میماند؟» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «آری.» پس امیرالمؤمنین تبسم نمود و سجده شکر کرد و این نخستین سجده شکری بود که انجام گرفت و چون سر از سجده برداشت، به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: «همه چیز من فدای شما باد! به آنچه مأمور شدهای عمل کن. همانا من با توفیق خدا به این وظیفه عمل خواهم نمود.»
پس رسول خداصلی الله علیه وآله به امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «باید همان برد و روانداز حضرمی من را روی خود قرار دهی تا گمان کنند من در بستر خوابیدهام». امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «چنین خواهم کرد.» پس رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: «بدان که خداوند بندگان و اولیای خود را به اندازه ایمانشان آزمایش میکند و سختترین بلا را به پیامبران و نزدیکان آنان میدهد و خداوند من و تو را امتحان نمود، همانگونه که ابراهیم و اسماعیل را امتحان کرد. پس صبر پیشه کن که رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.»
سپس رسول خداصلی الله علیه وآله امیرالمؤمنینعلیه السلام را در آغوش خود گرفت و از محبّتی که به او داشت گریه کرد و علیعلیه السلام نیز از فراق رسول خداصلی الله علیه وآله گریه نمود.
پس رسول خداصلی الله علیه وآله ابوبکر و هند بن ابیهاله را خواست و فرمود: «برای من در
بین راه دیدهبانی کنید تا من به غار ثور برسم.»
سپس وصایای خود را به علیعلیه السلام نمود و او را امر به صبر کرد و نماز مغرب و عشا را خواند و در تاریکی شب از خانه خارج شد، در حالی که دیدهبانهای قریش اطراف منزل او منتظر رسیدن نیمه شب بودند.
پس رسول خداصلی الله علیه وآله از بین آنان خارج شد و این آیه را خواند: «وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ»(483)، و مشتی از خاک برداشت و به صورت آنان پاشید و آنان او را ندیدند و از آنان دور شد تا به ابوبکر و هند رسید و با آنان به طرف غار ثور رفت و چون وارد غار شد و نیمههای شب رسید، مشرکین قریش به گمان این که رسول خداصلی الله علیه وآله در بستر خود خوابیده، به خانه او حمله کردند و نزدیک اذان صبح وارد خانه شدند. ناگهان دیدند علیّ بن ابیطالبعلیه السلام با شمشیر برهنه مقابل آنان حاضر شد و بر خالد بن ولید بن مغیره که قبل از دیگران داخل خانه شده بود حمله کرد و گلوی او را گرفت و خالد مانند شتری که نعره بکشد نعره زد. سپس علیعلیه السلام با شمشیر خالد، بر آنان حمله نمود و آنان از مقابل او فرار کردند و چون او را نظاره کردند و دیدند او علیّ بن ابیطالبعلیه السلام است، گفتند: «ما را با تو کاری نیست، رفیق تو کجاست؟» فرمود: «اطّلاعی از او ندارم.» در حالی که میدانست خداوند پیامبر خودصلی الله علیه وآله را نجات داده و او در غار ثور پنهان شده است. پس قریش بازگشتند و به دنبال رسول خداصلی الله علیه وآله رفتند [ و همانگونه که گذشت او را نیافتند] و رسول خداصلی الله علیه وآله به مدینه هجرت نمود.(484)
مؤلّف گوید: با توجّه به آنچه گذشت، دشمنان رسول خداصلی الله علیه وآله تنها ابوسفیان و ابولهب و ابوجهل نبودند، بلکه همه مشرکین مکّه و مدینه و منافقینی که از مکّه با آن حضرت به مدینه هجرت نمودند و یا منافقینی که در مدینه بودند و همچنین ملّت یهود و برخی از نصارا و... دشمنان او بودند و بین یاران و اصحاب او نیز کسانی
بودند که بیش از هر دشمنی به او آزار روحی رساندند و او فرمود: «ما أوذی نبیّ مثل ما أوذیت»؛ یعنی: «هیچ پیامبری به اندازه من آزار ندید.»
نخستین کسی که پس از رسول خداصلی الله علیه وآله لباس خلافت را به ناحقّ بر تن نمود و خود را خلیفه رسول خداصلی الله علیه وآله دانست، عبداللَّه بن عثمان بن عامر بن کعب بن سعد بن تیم بن مرّة بن کعب بن لویّ معروف به ابوبکر بن ابیقحافه بود.
او در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر سال 6136 پس از هبوط آدمعلیه السلام هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود، به مسند خلافت نشست و دو سال و نزدیک به چهار ماه خلافت نمود و در شب سه شنبه، بیست و دوّم جمادی الثّانی سال سیزدهم هجری در سن 63 سالگی از دنیا رفت.
مورّخ امین و معتمد عندالفریقین، علیّ بن حسین مسعودی گوید: یهودیان، زهری داخل غذا نمودند و به او و حارث بن کلده دادند و حارث کور شد و ابوبکر مریض شد و پس از پانزده روز مرد و در حالت احتضار گفت:
«ای کاش سه کار را انجام نداده بودم: 1- ای کاش، خانه فاطمهعلیها السلام را تفتیش نکرده و به آن هجوم نبرده بودم؛ 2- ای کاش، از لشکر اسامه تخلّف نکرده بودم؛ 3-ای کاش، اشعث بن قیس را رها نکرده بودم و او را کشته بودم؛ چرا که او همواره با اسلام در جنگ و دشمنی بود.»(485)
او پس از رسیدن به خلافت به پدر خود ابوقحافه - که در طائف بود - چنین نوشت: «از سوی خلیفه رسول اللَّه به ابیقحافه: مردم به من راضی شدند و اکنون من خلیفة اللَّه هستم و اگر نزد ما بیایی برای تو بهتر خواهد بود.» و چون ابوقحافه نامه او را قرائت نمود، به فرستاده او گفت: «برای چه علیعلیه السلام را نپذیرفتند؟» او گفت:
«علیعلیه السلام جوان بود و بسیاری از قریش و غیرقریش را [ در جنگها] کشته بود و ابوبکر سنّ بیشتری داشت.» ابوقحافه گفت: «اگر معیار سنّ باشد، من سزاوارتر از او خواهم بود.»
سپس گفت: «آنان درباره حقّ علی ظلم کردهاند؛ چرا که رسول خداصلی الله علیه وآله برای او بیعت گرفت و ما را امر نمود که با او بیعت کنیم.» سپس در پاسخ نامه ابوبکر نوشت:
«از سوی ابوقحافه به ابیبکر، امّا بعد: همانا نامه تو به دست من رسید و آن را نامه احمقی یافتم که سخنان او متناقض است. تو یک بار میگویی: "من خلیفة اللَّه هستم." و یک بار میگویی: "خلیفه رسول اللَّه هستم." و یک بار میگویی: "مردم به من راضی شدند." من به تو هشدار میدهم که تو وارد امر خطرناکی شدهای که اگر اکنون از آن خارج نشوی در قیامت نمیتوانی از آن خارج شوی و سبب ندامت تو و ملامت نفس لوّامه تو خواهد بود، و امور را راه خروج و ورودی است و تو خوب میدانی چه کسی سزاوارتر به خلافت است. پس خدا را به یاد بیاور و حقّ را به صاحب آن بازگردان که این برای تو آسانتر و سالمتر خواهد بود.»(486)
تنها کسی که در زمان پدر خود به خلافت رسید، ابوبکر بود. پدر او، عثمان، معروف به ابوقحافه، در سال سیزدهم یا چهاردهم هجری، در زمان خلافت عمر، در سنّ نود و نه سالگی از دنیا رحلت نمود.
ابوبکر دارای سه پسر به نامهای عبداللَّه و عبدالرّحمان و محمّد، و دو دختر به نامهای عایشه و اسماء ذات النّطاقین بوده است، و تنها فرزند صالح او محمّد بوده که او را عابدترین قریش مینامیدند؛ چرا که او اهل عبادت و زهد و تربیت شده امیرالمؤمنین علیعلیه السلام بود و در ایّام خلافت معاویة بن ابیسفیان، به دست معاویة بن خدیج، و به امر عمرو بن عاص در فتح مصر کشته شد و بدن او را در پوست الاغی کرده و سوزاندند.(487)
سلیم بن قیس هلالی گوید: من از عبدالرّحمن بن غنم ازدی ثمالی، پدر زن معاذ بن جبل، که مردی فقیه بود و او را بزرگترین فقیه شام میدانستند، شنیدم که گفت: معاذ بن جبل با بیماری طاعون مرد و من هنگام مرگ نزد او بودم و کسی جز من در کنار او نبود و مردم سرگرم طاعون بودند و من در هنگام مرگ و احتضار از او شنیدم که میگفت: «وَیْلٌ لی! وَیْلٌ لی!» یعنی: «وای بر من! وای بر من!» پس من پیش خود گفتم: «اهل طاعون در هنگام مرگ هذیان و سخنان عجیبی میگویند.» به او گفتم: «آیا هذیان میگویی، خدا تو را رحمت کند؟»
معاذ گفت: «من هذیان نمیگویم.» گفتم: «پس برای چه میگویی: "ویلٌ لی ویلٌ لی"؟» معاذ گفت: «به علّت این که ولایت دشمن خدا را پذیرفتم و با ولیّ خدا دشمنی کردم.» گفتم: «مقصود تو کیست؟»
معاذ گفت: «مقصود من پذیرفتن ولایت ابوبکر و عمر و تقدیم آنان بر خلیفه رسول خداصلی الله علیه وآله و وصیّ او علیّ بن ابیطالبعلیه السلام است.» به او گفتم: «هذیان میگویی؟»
معاذ گفت: «ای ابن غنم! به خدا سوگند، من هذیان نمیگویم، اکنون رسول خداصلی الله علیه وآله و علیعلیه السلام مقابل من قرار دارند و میگویند: "ای معاذ! ما به تو و یارانت ابوبکر و عمر و ابوعبیده و سالم که گفتید: اگر رسول خداصلی الله علیه وآله بمیرد و یا کشته شود هرگز نخواهیم گذارد خلافت به علیعلیه السلام برسد، بشارت عذاب میدهیم."»
پس من به معاذ گفتم: «این قصّه در چه زمانی واقع شد؟» معاذ گفت: «ما در حجّة الوداع [ پس از ماجرای غدیر خم] با یکدیگر پیمان بستیم و صحیفهای مکتوب نمودیم که بر علیعلیه السلام بشوریم و تا زنده هستیم نگذاریم هرگز او به خلافت دست یابد. هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود، من به آنان گفتم: "من قوم خود انصار را قانع خواهم نمود و شما قریش [ و مهاجرین] را قانع کنید." و من
قبل از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله بشیر بن سعد و اسید بن حضیر را نیز در این مسأله قانع نموده بودم و آنان با من بیعت کرده بودند.»
عبدالرّحمن بن غنم گوید: من باز به معاذ گفتم: «ای معاذ! هذیان میگویی!» و او جوابی به من نداد و گفت: «صورت من را روی خاک گذار.» و چون چنین کردم همواره معاذ "ویلٌ لی ویلٌ لی" میگفت تا از دنیا رحلت نمود.
عبدالرّحمن بن غنم گوید: «من این سخنان را بر احدی جز دو نفر نگفتم و از گفتههای معاذ وحشت نمودم تا این که به حجّ رفتم و با کسی که ابوعبیده و سالم، غلام ابیحذیفه را هنگام مرگ دیده بود ملاقات نمودم، او به من گفت: "آنان نیز مانند معاذ بدون هیچگونه تفاوتی هنگام مرگ این سخنان را به زبان جاری نمودند."»
سلیم بن قیس میگوید: من سخنان ابن غنم را به طور کامل برای محمّد بن ابیبکر گفتم، او گفت: «از من نادیده بگیر [ و کتمان کن]، من نیز شهادت میدهم که پدر من ابوبکر نیز هنگام مرگ همین سخنان را به زبان جاری نمود و عایشه گفت: پدرم هذیان میگوید.»
محمّد بن ابیبکر میگوید: پیش از آن، من با عبداللَّه بن عمر نیز ملاقات نمودم و چون گفتم: «پدرم هنگام مرگ میگفت: "ویلٌ لی ویلٌ لی..."، او نیز گفت: "از من نادیده بگیر [ و کتمان کن]، به خدا سوگند، پدر من نیز مانند پدر تو همین سخنان را هنگام مرگ بدون کم و کاست بر زبان جاری نمود."»
محمّد بن ابیبکر گوید: «عبداللَّه بن عمر چون میدانست من به امیرالمؤمنین علیعلیه السلام علاقهمند هستم ترسید که این سخنان را به او منتقل نمایم. از اینرو، گفت: پدرم هنگام مرگ هذیان میگفت.»
پس من خدمت امیرالمؤمنینعلیه السلام رسیدم و چون او را از گفتههای پدرم و گفتههای عبداللَّه عمر از پدرش هنگام مرگ آگاه نمودم، امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «من سخنان پدر عبداللَّه و پدر تو و ابوعبیده و سالم و معاذ را از کسی که راستگوتر از تو و
ص :259
از ابن عمر بود شنیدهام.» گفتم: «یا امیرالمؤمنین! او که بود؟» فرمود: «او از کسانی است که همواره به من خبر میدهد.» پس من مقصود او را یافتم و گفتم: «راست میگویید ای امیرالمؤمنین! جز این که من فکر میکردم از انسانی این اخبار به شما رسیده است، در حالی که پدرم هنگامی که این سخنان را میگفت احدی جز من در کنار او نبود... .»(488)
هنگامی که ابوبکر از دنیا رحلت نمود، مطابق وصیّت او، عمر بن خطّاب نیز به ناحقّ بر مسند خلافت رسول خداصلی الله علیه وآله تکیه زد و ده سال و شش ماه و چهار شب خلافت نمود و در روز چهارشنبه، بیست و ششم ذی الحجّه سال بیست و سوّم هجری به دست فیروز، غلام مغیرة بن شعبه، معروف به ابولؤلؤ، کشته شد و او را در کنار ابوبکر دفن کردند، و سنّ او همانند ابوبکر هنگام مرگ شصت و سه سال بود. او نخستین کسی بود که نام خود را امیرالمؤمنین نهاد و نخستین کسی که او را به این نام ملقّب نمود ابوموسی اشعری بود.
فرزندان او عبداللَّه، عاصم، زید، عبدالرّحمن اکبر، عبدالرّحمن اصغر، فاطمه، حفصه، و دختران دیگری بودهاند که نامشان برده نشده است. در ایّام خلافت عمر، در سال چهاردهم هجری، ابوعبیده، پدر مختار ثقفی، و ابوقحافه، پدر ابوبکر، وفات کردند و در همان سال عمر دستور نماز تراویح را داد و گفت نافلههای ماه رمضان را به جماعت بخوانند. [ و این یکی از بدعتهای او بود و مرحوم سیّد شرف الدّین عاملی، بدعتهای او را در کتاب «النصّ و الإجتهاد» جمعآوری نموده است].
در زمان خلافت عمر در سال چهاردهم هجری شام فتح شد و در سال شانزدهم هجری، اهواز و جلولا فتح شد، و در سال هفدهم هجری، تستر و شوش
فتح گردید، و در سال هجدهم هجری قحطی بزرگی همراه با طاعون در شام واقع شد و بیست و پنج هزار نفر هلاک شدند. بلال حبشی، مؤذّن رسول خداصلی الله علیه وآله نیز در همان سال از دنیا رحلت نمود.
روایت شده که بلال از بیعت با ابوبکر امتناع ورزید و عمر گریبان او را گرفت و به او گفت: «ای بلال! آیا پاداش ابوبکر که تو را آزاد نمود این بود که با او بیعت نکنی؟» بلال گفت: «اگر ابوبکر مرا برای خدا آزاد نموده است باید مرا برای خدا آزاد گذارد و اگر برای خدا مرا آزاد نکرده من امتناعی از غلامی او ندارم، و امّا مسأله بیعت با او، من به خود اجازه نمیدهم با کسی بیعت کنم که رسول خداصلی الله علیه وآله او را خلیفه و جانشین خود قرار نداده است، و کسی را که آن حضرت جانشین و خلیفه خود قرار داد ما با او بیعت نمودهایم و بیعت او تا قیامت به گردن ما خواهد بود.»
پس عمر به او گفت: «ای بیپدر! تو نباید در مدینه بمانی.» از اینرو، بلال به شام هجرت کرد و در آن جا از دنیا رحلت نمود و در باب الصّغیر دفن گردید.
ابوبصیر از امام صادق یا امام باقرعلیهما السلام نقل نموده که فرمود: «بلال بنده صالح خدا بود و پس از رسول خداصلی الله علیه وآله گفت: "من برای احدی اذان نخواهم گفت." و از آن زمان جمله «حیّ علی خیر العمل» از اذان حذف شد.»
در زمان خلافت عمر، در سال نوزدهم هجری، در حرّه آتش بارید و عمر امر به تصدّق نمود. در همین سال، عمر به حجّ رفت و در سال بیستم هجری، مصر به دست عمرو بن عاص فتح گردید و اسکندریه نیز فتح گردید. و در سال بیست و یکم هجری نهاوند به دست ابوموسی اشعری فتح شد و در همین سال نیز دینور و همدان فتح گردید و نیز فتح بلاد عجم در زمان یزدجرد شروع شد و اصفهان نیز فتح گردید، و در سال بیست و دوّم هجری فتح آذربایجان واقع شد و بعضی گفتهاند: در سال هیجدهم هجری همدان و ری و جرجان و قزوین و زنجان و قومس و خراسان و بلخ و برخی از شهرهای دیگر فتح گردید. واللَّه العالم.(489)
عمر بن خطّاب در پایان عمر خود خلافت را در میان شش نفر به صورت شورا تعیین نمود و مدّت آن را سه روز قرار داد و آن شش نفر امیرالمؤمنین علیعلیه السلام، عثمان، طلحه، زبیر، سعد و عبدالرّحمن بن عوف بودند. پس از درگذشت عمر تا سه روز کار خلافت در اثر شورا به تأخیر افتاد تا این که روز چهارم اوّل ماه محرّم سال بیست و چهارم هجری قمری، عثمان نیز به ناحقّ لباس خلافت را بر تن نمود و نزدیک به دوازده سال خلافت او به طول انجامید و در اواخر سال سی و پنجم هجری قمری، عصر روز چهارشنبه کشته شد.
روزی که عثمان از دنیا رفت، نزد خازن او از اموال شخصی وی یکصد و پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم بود، و قیمت املاک او هنگام مرگ در وادی القری و حنین به یکصد هزار دینار میرسید و اسبهای زیاد و شترهای بیشماری از او باقی ماند.
در ایّام خلافت او عدّهای [ از خویشان و غیرخویشان او] صاحب ثروتهای کلان شدند، مانند زبیر بن عوام که خانههای قیمتی بنا کرد و پس از وفاتش اموال او پنج هزار دینار و هزار اسب و هزار بنده و هزار کنیز و اموال زیاد دیگری بود. طلحه نیز اموال فراوانی به دست آورد که غلّه [ و گندم] عراق او در هر روز به هزار دینار و بیشتر میرسید. عبدالرّحمن بن عوف نیز دارای اموال فراوانی شد. او یکصد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و چون از دنیا رحلت نمود یک چهارم قیمت اموال او به هشتاد و چهار هزار [ دینار یا درهم ]رسید، و همینگونه بود اموال سعد بن ابیوقّاص و زید بن ثابت و غیر ایشان از اقارب عثمان؛ چرا که عثمان به خویشان خود از بنیامیّه اموال زیادی بخشید.
واقدی میگوید: ابوموسی اشعری مال فراوانی را از بصره برای عثمان فرستاد و عثمان تمام آن اموال را بین خانواده و فرزندان خود تقسیم نمود، به گونهای که
زیاد با دیدن آن منظره گریان شد.
و نیز روایت شده که عثمان سیصد دینار به حکم بن عاص و یکصد هزار درهم به سعید بن عاص بخشید و مردم او را در این عمل سرزنش نمودند. بخشش شتران زکات به حارث بن حکم و عطاهای او به مروان حکم و دامادهای او و دیگران معروف است.
صاحب استیعاب گوید: از عثمان سه زن و یا چهار زن بماند و سهم ارث هر کدام از ثمن ترکه عثمان به هشتاد و سه هزار دینار رسید.
در نهایت، از عثمان خلافهایی ظاهر شد که برای مردم گران آمد، مانند شکنجههایی که به عبداللَّه مسعود و عمّار یاسر داد و ابوذرّ را از مدینه به ربذه تبعید کرد [ و آن مرد صالح خدا در بیابان همراه زن و فرزندانش غریبانه از دنیا رحلت نمود].
یکی از اعمال ننگین او که به مرگ او منتهی شد این بود که مردم مصر نزد او آمدند و از استاندار خود عبداللَّه بن ابیسرح که مرد ستمگری بود شکایت نمودند و عثمان، محمّد بن ابیبکر را استاندار مصر نمود و او را با مصریان به مصر فرستاد و چون مصریان در بین راه قاصدی را دیدند که از سوی عثمان به مصر میرود او را تفتیش نمودند و نامهای از عثمان نزد او یافتند که به عبداللَّه أبیسرح نوشته بود: «محمّد بن ابیبکر را بکش و همراهان او را سر و ریش بتراش و به زندان بیفکن.» و برخی را نوشته بود به دار بیاویز و اعدام کن.
مصریان چون این نامه را خواندند به مدینه بازگشتند و با [قبایل مخالف عثمان مانند ]قبیله بنیزهره و هذیل و بنیمخزوم و قبیله غفّار و همپیمانان آنان که هواخواه عبداللَّه بن مسعود و عمّار یاسر و ابوذرّ بودند همدست شدند و اطراف خانه عثمان را محاصره کردند و آب را از او منع کردند. و چون این خبر به امیرالمؤمنینعلیه السلام رسید، آن حضرت سه مشک آب برای او فرستاد و چهل و نه روز مدّت محاصره به طول انجامید و آخر الأمر محمّد بن ابوبکر با دو نفر دیگر از بام
وارد خانه عثمان شدند. محمّد ریش عثمان را گرفت، لکن ضربتی به او نزد و بازگشت، ولی آن دو نفر دیگر بر او آویختند و او را به هلاکت رساندند و چون همسر او این منظره را دید به بام خانه رفت و فریاد کشید که امیرالمؤمنین را کشتند و چون مردم رسیدند عثمان کشته شده بود.
این ماجرا در بیست و هفتم ذیحجّه سال سی و پنج هجری واقع شد و تا سه روز بدن عثمان روی زمین بود [ و کسی او را دفن نمیکرد]، و پس از سه روز او را در خارج مدینه در محلّی به نام «حشّ کوکب» [ و بعضی گفتهاند: در گورستان یهود ]دفن کردند.
درباره مدّت عمر او اختلاف زیادی است و از شصت و دو سال تا نود سال نقل شده است.
فرزندان عثمان را چنین شماره نمودهاند: عبداللَّه اکبر، عبداللَّه اصغر، ابان، خالد، سعید، ولید، مغیره، عبدالملک، امّ ابان، امّ سعید، امّ عمر و عایشه. ابان مردی احول و ابرص بود و ولید مردی شراب خوار و بیباک بود و گفته شده که او هنگام کشته شدن عثمان مست بوده است.
در ایّام خلافت عثمان، در سال بیست و پنج هجری قمری، اسکندریّه و افریقیّه و برخی از مناطق دیگر فتح شد و در سال بیست و پنج هجری قمری عثمان برای عمره به مکّه رفت و دستور توسعه مسجدالحرام را داد، و در سال بیست و نه هجری قمری عثمان به حجّ رفت و نماز دو رکعتی را چهار رکعت خواند [ و بدعت گذارد]، و در همین سال دستور توسعه مسجد النّبیصلی الله علیه وآله را نیز داد. در سال سیام هجری قمری دستور داد قرآنها را جمع کنند و چند قرآن بنویسند و به کوفه و بصره و شام و مکّه و یمن و بحرین به هر کدام یک نسخه بفرستند.
در سال سی و دو هجری قمری عبّاس، عموی پیامبرصلی الله علیه وآله و ابوذرّ غفاری و عبدالرّحمن بن عوف و عبداللَّه مسعود وفات نمودند و در سال سی و سه هجری قمری مقداد بن اسود کندی رضوان اللَّه علیه در منطقه جرف که یک فرسخی مدینه
است وفات نمود و او را در بقیع دفن کردند و مقداد یکی از ارکان اربعه است. و رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند مرا به محبّت آنان امر نموده است و مقداد یکی از آن چهار نفر است که بهشت مشتاق آنان است.»
شیخ کشّی درباره آنان از امام باقرعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «إِرْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله إِلّا ثَلاثَ نَفَرٍ: سَلْمانٌ وَ أَبُوذَرٍّ وَ الْمِقْدادُ.» قالَ الرَّاوی: فَقُلْتُ: عَمَّارٌ؟ قالَ: «کانَ جاصَ جَیْصَةً [ أی جالَ جَوْلَةً].» ثُمَّ رَجَعَ ثُمَّ قالَ: «إِنْ أَرَدْتَ الَّذی لَمْ یَشُکَّ وَ لَمْ یَدْخُلْهُ شَیْءٌ فَالْمِقْدادُ.»
یعنی: «مردم بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله از دین خود برگشتند و مرتد شدند، مگر سه نفر: سلمان و ابوذرّ و مقداد.» راوی گفت: «عمّار چه شد؟» امام باقرعلیه السلام فرمود: «او اضطرابی پیدا کرد و سپس به حقّ بازگشت [ و ولایت علیعلیه السلام را پذیرفت].» تا این که فرمود: «اگر میخواهی بدانی چه کسی شکّ پیدا نکرد و در اعتقاد خود ثابت ماند، او مقداد بود.»(490)
معاویه به حسب ظاهر فرزند هند و پدر او ابوسفیان است، لکن اهل تحقیق او را فرزند ابوسفیان نمیدانند، بلکه او را فرزند غیر مشروع میشمارند.
راغب اصفهانی در کتاب محاضرات و ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغة از ربیع الأبرار زمخشری نقل کردهاند که گوید: معاویه به چهار نفر نسبت داده میشود: 1- مسافر بن ابیعمرو؛ 2- عمّارة بن ولید بن مغیرة؛ 3- عبّاس؛ 4- صباح.
ابوسفیان مردی بسیار زشت و کوتاه قد بود و صباح که نوکر ابوسفیان بود جوانی خوشسیما بود و هند با او الفتی داشت و او را به خویشتن دعوت نمود و با وی در آویخت. علمای انساب نیز گفتهاند: عتبة بن ابیسفیان نیز از صباح است، و نیز گفتهاند: چون هند به معاویه باردار شد، کراهت داشت که وی را در خانه زایمان کند و کنار کوه اجیاد رفت و در آنجا وضع حمل نمود. از اینرو، حسّان در شعر خود به معاویه اشاره مینماید و میگوید:
لمن الصبیّ بجانب البطحاء
فی الترب ملقیً غیر ذی مهدٍ
علّامه حلّی رضوان اللَّه تعالی علیه نیز از کلبی نسّابه که از ثقات و علمای اهل سنّت است نقل کرده، و ابن روزبهان ناصبی نیز پذیرفته که معاویه فرزند چهار نفر بوده است: 1- عمّار؛ 2- مسافر؛ 3- ابوسفیان؛ 4- مرد دیگری که نام او برده نشده است. مادر معاویه [ هند] نیز از ذوات الأعلام [ و صاحب پرچم فحشا] بوده و بیشتر شهوت او در غلامان سیاه انجام میشده است و هر گاه فرزند سیاهی از او متولّد میشده او را میکشته است، و حمامه که از جدّات معاویه است نیز در سوق المجاز دارای پرچم فحشا بوده و در زنا به نهایت رسیده بوده است و از این طریق نسب ابوسفیان نیز معلوم میشود.
سبط بن جوزی، در تذکره، به طور مبسوط این معنا را از کتاب کلبی در ذیل سخن امام حسنعلیه السلام که به معاویه فرمود: «و لقد علمت الفراش الّذی وُلدتَ علیه»، نقل نموده است.
با توجّه به آنچه گفته شد، عجیب این است که ابوبکر و عمر و عثمان حکومت شام را به معاویه محوّل نمودند و او در زمان خلافت ابوبکر و عمر و عثمان والی شام بود و در احداث بدعتها و احیای سنّت کسرا و قیصر و استبداد به جایی رسید که روزی عمر به او گفت: «أنت کسری العرب.»
امیرالمؤمنین علیعلیه السلام هنگام خلافت ظاهری خود، معاویه را که به ظلم و طغیان و فسق و عصیان معروف بود تأیید نفرمود و او را از امارت شام عزل نمود. از اینرو، معاویه به بهانه انتقام خون عثمان با آن حضرت به جنگ و محاربه برخاست و سالها با امام زمان خود جنگید. و پس از شهادت امیرالمومنینعلیه السلام، معاویه به جنگ با امام حسنعلیه السلام مشغول شد که آن حضرت نیز در اثر بیوفایی یارانش ناچار به صلح گردید.
معاویه بیست سال قبل از خلافت ظاهری امیرالمؤمنینعلیه السلام و بیست سال پس از آن بر شام حکومت نمود.
یکی از اخبار غیبیّه و اعجازآمیز امیرالمؤمنینعلیه السلام این بود که به معاویه نوشت: «رسول خداصلی الله علیه وآله به من خبر داد که "روزی باشد که محاسنت به خون سرت خضاب گردد." و تو ای معاویه، بعد از من سلطنت امّت را به دست خواهی گرفت و فرزند من حسنعلیه السلام را با مکر و حیله به وسیله سم کشنده خواهی کشت و پس از تو یزید با همدستی پسر زیاد (یعنی عبیداللَّه) فرزند دیگرم حسینعلیه السلام را خواهد کشت و پس از تو دوازده نفر از فرزندان ابوالعاص و مروان بن حکم، طبق فرموده رسول خداصلی الله علیه وآله که در خواب دید "بوزینهها بر منبر او بالا رفته و مردم را به جاهلیّت باز میخوانند"، حکومت خواهند نمود... .»
علّامه حلّی در کتاب نهج الحقّ و ابن روزبهان ناصبی در اعترافات خود از رسول
خداصلی الله علیه وآله نقل نمودهاند که آن حضرت همواره معاویه و ابوسفیان را لعنت میکرد و میفرمود: «اللّعین بن اللّعین، الطّلیق بن الطّلیق»، و میفرمود: «إِذا رَأَیْتُمْ مُعاوِیَةَ عَلی مِنْبَری فَاقْتُلُوهُ.» یعنی «هنگامی که معاویه را بالای منبر من دیدید او را بکشید.»(491)
مؤلّف گوید: از آنچه گذشت روشن گردید که طاغوت زمان امام حسنعلیه السلام نیز معاویه بوده و در نهایت نیز معاویه آن حضرت را به شهادت رسانده است و حوادث بین معاویه و امام حسنعلیه السلام، همانگونه که بخشی از آن گفته شد، در تاریخ ثبت شده است. و تردیدی نیست که این شجره ملعونه یعنی ابوسفیان و معاویه و یزید ایمان نداشتند بلکه مسلمان نیز نبودند، همانگونه که یزید گفت:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء و لا وحی نزل
معاویه نیز چون شنید مردم در اذان میگویند: «أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه»، گفت: «همه آمدند و رفتند و چیزی از آنان باقی نماند، و لکن نام این هاشمی در هر شبانه روز بالای منارهها برده میشود و من این نام را دفن خواهم نمود.[و اللَّه إلّا دفناً دفناً].»(492)
محدّث قمّی در کتاب تتمّة المنتهی میفرماید: در زمان معاویه شعرا از دور و نزدیک مطاعن و پلیدیهای معاویه و زیاد و عمرو بن عاص و مغیره را بیان نموده و آنان را از دهات، یعنی فتنهگرهای ماهر و حیلهگرهای روزگار، دانستهاند و یکی از شعرا درباره آنان گفته است:
من العرب العرباء قد عدّ أربع
دهاة فما یؤتی لهم بشبیهِ
معاویة عمرو بن عاصٍ مغیرة
زیادٌ هو المعروف بابن أبیهِ
و این چهار حرامزاده در دشمنی و عداوت امیرالمؤمنینعلیه السلام، متّحد و متّفق الکلمه بودند. زیاد کسی است که شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام را در بصره و کوفه دست و پا برید و کور کرد و میل در چشم آنان فرو برد و آنان را کشت. او نخستین کسی
است که قتل صبر، یعنی کشتن با شکنجه را شروع کرد و عبدالرّحمن بن حسّان را به جرم دوستی امیرالمؤمنینعلیه السلام زنده به گور نمود و او اوّل کسی است که سبّ و دشنام به امیرالمؤمنینعلیه السلام را در عراق ترویج و تشدید نمود.
همانگونه که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هنگامی که معاویه را بر منبر من دیدید او را بکشید»، امیرالمؤمنینعلیه السلام نیز فرمود:
«سَیَظْهَرُ عَلَیْکُمْ رَجُلٌ رَحْبُ الْبُلْعُومَ مُنْدَحِقُ الْبَطْنِ یَأْکُلُ ما یَجِدُ وَ یَطْلُبُ ما لا یَجِدُ فَاقْتُلُوهُ وَ لَنْ تَقْتُلُوهُ أَلا وَ إِنَّهُ سَیَأْمُرُ بِسَبّی وَ الْبَرائَةِ عَنّی.»
یعنی: «زود باشد که مردی بر شما حاکم شود که دارای حلقومی وسیع و شکمی بزرگ باشد که هر چه را بیابد میخورد و هر چه را نیابد طلب میکند [ و سیر نخواهد شد]، و شما باید او را بکشید و هرگز او را نخواهید کشت و او شما را امر خواهد نمود که به من دشنام دهید و از من بیزاری بجویید.»
ابن ابیالحدید گوید: «زیاد میخواست اهل کوفه را به لعن و بیزاری از امیرالمؤمنینعلیه السلام اجبار نماید و هر که قبول نکند او را بکشد و خانه او را خراب نماید و خداوند او را مهلت نداد و در همان روزی که این تصمیم را گرفت مبتلای به طاعون گردید و پس از سه روز به دوزخ واصل شد و این واقعه در ایّام حکومت معاویه بود.»(493)
این بود حال زیاد، پدر عبیداللَّه، و امّا حال عبیداللَّه و مادرش مرجانه، پس بدان که مادر او از زناکاران معروف و صاحب پرچم بوده و در اشعار به آن اشاره شده است؛ چنان که سراقه باهلی شاعر میگوید:
لعن اللَّه حیث حلّ زیاداً
و ابنه و العجوز ذات البعول
و مقصود از عجوز ذات البعول، یعنی پیرزن صاحب چندین شوهر، مرجانه، مادر عبیداللَّه است.(494)
معاویه در پایان عمر خود برای فرزند خویش، یزید، از مردم بیعت گرفت و او را ولیّعهد خود نمود و چون از دنیا رفت یزید بر مسند قدرت و حکومت نشست و سه سال و نه ماه خلافت او به طول انجامید.
سیوطی، از علمای اهل سنّت، ولادت او را در سال بیست و پنجم و یا بیست و ششم هجری قمری دانسته است و مطابق قول مشهور، او در شب چهارم ربیع الأوّل سال شصت و چهارم هجری به درکات دوزخ شتافت و در محلّی به نام حوّارین مدفون شد. [ و بعضی گفتهاند: بدن او را اسب در بیابان روی زمین کشید و چیزی از او باقی نماند].
شاعری در توصیف او گفته است:
یا أیّها القبر بحوّارینا
ضمنتَ شرّ النّاس أجمعینا
از اهل بیت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله اخباری وارد شده که قاتل حسینعلیه السلام زنازاده است و آن شامل یزید و ابن زیاد و عمر سعد و شمر میشود و همه اینان حرامزاده بودهاند.
یزید در دوران زندگی خود همواره اهل سگبازی و میمونبازی و شرابخواری و قماربازی بوده و از هتک حرمت به قوانین اسلام و کشتن ذریّه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و هتک حرمت زنهای مهاجر و انصار و توهین به حرم شریف نبویصلی الله علیه وآله و ریختن خون اهل مدینه و توهین به بزرگان صحابه و خراب کردن کعبه و سوزاندن پرده آن، که هر کدام در جای خود ثبت شده، باکی نداشته است و همه مردم از احوال او مطّلع بودهاند.
مورّخ امین مسعودی میگوید: «و کان یسمّی یزید السّکران الخمیر.»
ابن جوزی در رساله تجویز لعن یزید میگوید: گروهی از اهل مدینه به شام
رفتند و چون بازگشتند، آشکارا یزید را دشنام دادند و گفتند: «قدمنا من عند رجل لیس له دین یشرب الخمر و یغرف بالطّنابیر و یلعب بالکلاب.» یعنی: «ما از نزد کسی آمدیم که دین نداشت و اهل شراب و طنبور بود و سگبازی میکرد.»
عبداللَّه بن حنظله درباره یزید میگفت: «یزید مردی است که به مادر و دختر و خواهر خود تجاوز میکند و همواره شراب مینوشد و نماز نمیخواند.»
در کتاب مروج الذّهب آمده که یزید پس از کشتن امام حسینعلیه السلام بر بساط شراب نشست و زنان آوازهخوان را گفت برای او آوازه غنا بخوانند و ابن زیاد را در طرف راست خود نشاند و رو به ساقی شراب نمود و گفت:
إسقنی شربةً تروّی مشاشی
ثمّ صل فأسق مثلها ابن زیاد
صاحب السرّ و الأمانة عندی
و لتسدید مغنمی و جهادی(495)
محدّث قمّی سپس گوید: اخبار در مذمّت و نکوهش یزید فراوان است، و سیوطی، که یکی از علمای بزرگ اهل سنّت است، در کتاب تاریخ الخلفا از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «لا یَزالُ أَمْرُ أُمَّتی قائِماً بِالْقِسْطِ حَتّی یَکُونَ أَوَّل مَن یثلمه رَجُلٌ مِنْ بَنیأُمَیَّة یُقالُ لَهُ یَزید.»
ابوالدرداء نیز نقل کرده که گوید: سمعت النّبیّصلی الله علیه وآله یقول: «أوّل من یبدّل سنّتی رجل من بنیأمیّة یقال له یزید.»(496)
بالجمله، یزید سه سال و نه ماه حکومت کرد. در سال اوّل خلافت و حکومت خود در کربلا حضرت سیّدالشّهدا و عدّهای از عزیزان و یاران آن حضرت را [ با سختترین وضعیت و با لب تشنه] به شهادت رساند، و در سال سوّم که سال شصت و سه هجری بود، چون مردم مدینه عامل یزید، عثمان بن محمّد بن ابیسفیان، را با مروان حکم و سایر امویّین از مدینه بیرون کردند و آشکارا یزید را سبّ و لعن نمودند و گفتند: «کسی که قاتل فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله است و با محارم
خود زنا میکند و نماز نمیخواند و...، لیاقت خلافت رسول خداصلی الله علیه وآله را ندارد»، و با عبداللَّه بن حنظله غسیل الملائکه بیعت کردند، یزید مسلم بن عقبه را که معروف به مسلم مجرم و مسرف بود، با لشکری به مدینه فرستاد و او عدّه زیادی از اهل مدینه را کشت و سه روز لشکر خود را آزاد گذارد تا به اموال و نوامیس مردم تجاوز نمودند و در مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله زنا کردند و اسبها را وارد مسجد مدینه کردند و پیوسته از مردم کشتند تا روضه و مسجد پیامبرصلی الله علیه وآله پر از خون شد و به قبر رسول خداصلی الله علیه وآله رسید و کشتهها به بیش از ده هزار نفر رسید. سپس مردم را به بیعت و عبودیّت یزید امر کردند و هر کس نمیپذیرفت او را میکشتند.
در اخبار الدّول آمده که یزید در ماه ربیع الأوّل سال شصت و چهار هجری به بیماری ذات الجنب در حوّران هلاک شد و او را در باب الصّغیر دمشق دفن کردند و قبر او اکنون مزبله است و عمر او به سی و هفت سال رسید و خلافتش سه سال و نه ماه بیش نبود.(497)
غزالی که خود را سرچشمه علم و عمل میداند و مدّعی وصول و رسیدن به اقصی مراتب معرفت و علم و دانش است، در کتاب آفات اللّسان از جلد سوّم احیاء العلوم، میگوید: «لعن یزید جایز نیست و کشتن سیّد الشّهداء مانع از ترحّم به او نمیشود؛ چرا که یزید مسلمان است و نسبت قتل امام حسینعلیه السلام به او و یا رضایت به قتل آن حضرت به او مصداق سوء ظنّ به یک مسلمان است و آن به حکم کتاب و سنّت حرام است. از سویی، قریب به چهار صد سال از واقعه کربلا گذشته و کسی یقین به چنین چیزی ندارد و با عدم علم باید به او حسن ظنّ داشته باشیم، و بر فرض که ثابت شود او قاتل و یا راضی به قتل و یا آمر به قتل بوده، موجب کفر او
نمیشود و تواند بود که قاتل بعد از قتل توبه کرده باشد و لعن کافر و قاتل بعد از توبه جایز نیست، و هر که او را لعنت کند فاسق و معصیتکار خواهد بود و گیرم لعن او جایز باشد، ترک آن، یعنی سکوت و خودداری از آن، گناه نیست و اگر کسی در تمام عمر شیطان را لعنت نکند مؤاخذه نخواهد داشت و اگر لعن کند مورد سؤال خواهد بود و از کجا معلوم میشود که او دور از رحمت الهی است و اخبار به لعن او تخرّص به غیب است، جز آن که کسی با حال کفر مرده باشد.»
سپس گوید: «امّا ترحّم بر یزید جایز است، بلکه مستحبّ است و داخل در عموم "اللّهمّ اغفر للمؤمنین و المؤمنات" است و یزید مؤمن بوده است.»
مؤلّف گوید: این حاصل سخن این عالم سنّی است، و همانگونه که گذشت، بر هر عاقلی روشن است که یزید خود اقرار به کفر و انکار دین و نبوّت و معاد کرده است و سخن این عالم سنّی از روی تعصّب است و اینگونه افراد اگر جز این بگویند با اعتقاد و اعمال پیشینیانشان سازگار نخواهد بود، و ما در بحث امامت در اوّل این کتاب به آن اشاره نمودیم و برای توجّه خوانندگان محترم در اینجا نیز به برخی از افعال و اقوال یزید که دلالت روشنی برای اثبات کفر او دارد اشاره مینماییم.
از اشعاری که دلالت بر کفر او دارد، اشعار او در وصف شراب است که از شدّت علاقه او به شراب حکایت میکند:
شمیشة کُرمٍ برجها قَعر دُنّها
و مشرقها السّاقی و مغربها فمی
فإن حَرمُت یوماً علی دین أحمَدَ
فخذها علی دین المسیح بن مریم(498)
مورّخین گفتهاند: یزید، اهل بیت امام حسینعلیه السلام را به مجلس خود وارد نمود و مقابل آنان به این اشعار که دلیل کفر اوست تمثّل جست:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء و لا وحیٌ نزل
لست من خِندَفَ إن لم أنتقم
من بنیأحمد ما کان فعل
لیت أشیاخی ببدرٍ شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأسل
لأهلّوا و استهلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزید لا تشل(499)
و از دیوان یزید نیز نقل شده و سبط بن جوزی شهادت به آن داده و در کتب مقاتل نیز معروف است که بعد از ورود اهل بیتعلیهم السلام به شام و رسیدن به محلّه جیرون که در نزدیکی مسجد اموی است، یزید این دو بیت را انشاد نمود:
لَمَّا بَدَتْ تِلْکَ الرُّؤُسُ وَ أَشْرَقَتْ
تِلْکَ الشّمُوسُ عَلی رُبی جَیْرُونِ
صاحَ الْغُرابُ فَقُلْتُ: صِحْ أَوْ لا تَصِحْ
فَلَقَدْ قَضَیْتُ مِنَ النَّبِیِّ دُیُونی(500)
و از اشعار اوست اشعاری که از بزم شراب و غناخوانی ستایش نموده و اذان اسلام و بهشت و حورالعین را به مسخره گرفته است و میگوید:
معشر النّدمان قوموا
و اسمعوا صوت الأغانی
و اشربوا کأس مُدامٍ
و اترکو ذکر المعانی
شغلتنی نغمة العیدان
عن صوت الأذانِ
و تعوّضت عن الحور
عجوزاً فی الدنانِ(501)
ابن جوزی، در رساله «ردّ بر متعصّب عنید» گوید: «از عمر سعد و عبیداللَّه زیاد تعجّب نیست [ که خون فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله را ریختند]، لکن تعجّب از یزید و پستی اوست که با چوب خیزران بر لب و دندان فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله زد و دستور داد مدینه را غارت کردند، در حالی که چنین چیزی نسبت به غیر مسلمان جایز نیست، و آیا در شرع مقدّس اسلام صحیح است که بدنهای آل پیامبرصلی الله علیه وآله دفن نشود؟!»
سپس گوید: «آیا ضرری بر یزید وارد میشد اگر به سر امام حسینعلیه السلام احترام میکرد و بر او نماز میخواند؟ و آیا اگر با چوب خیزران بر لبان او نمیزد چه
میشد؟ در حالی که او به مقصود خود رسیده بود، جز آن که این اعمال نتیجه کینههای زمان جاهلیّت او بود.»(502)
و از کتاب فتاوای کبیر که از اصول معتمده اهل سنّت است روایت شده که یزید روز عاشورا با خون امام حسینعلیه السلام سرمه کشید تا چشم او روشن گردد: «اکتحل یزید یوم عاشوراء بدم الحسینعلیه السلام و بالأثمد لیقرّ عینیه.»(503)
هنگامی که عبداللَّه ابن زبیر در مکّه قدرت به دست آورده بود، مختار به او گفت: «من در کوفه کسانی را میشناسم که اگر مرد صاحب ارفاق و صلاحیّتی بر آنان امیر شود از آنان لشکر عظیمی فراهم خواهد شد که تو به وسیله آنان میتوانی بر لشکر شام غلبه کنی.» ابن زبیر گفت: «آنان کیانند؟» مختار گفت: «شیعیان هاشمی هستند.» ابن زبیر گفت: «من تو را بر این کار اختیار کردم.»
پس مختار به کوفه آمد و پیوسته بر شهدای کربلا گریه میکرد و مردم را به خونخواهی از آنان دعوت مینمود. گروهی گرد او جمع شدند و قدرتی به دست آورد و وارد دارالإماره کوفه شد و عامل ابن زبیر را بیرون کرد و بر اهل کوفه مسلّط گردید و اموال بیت المال را بین مردم تقسیم کرد و از اطاعت ابن زبیر خارج گردید. وی، شروع به کشتن قاتلین امام حسینعلیه السلام نمود و بسیاری از آنان را کشت. از جمله، عبیداللَّه بن زیاد و عمر بن سعد و شمر و سنان و بزرگان لشکر عمر سعد را [ توسّط ابراهیم بن مالک اشتر] از گوشه و کنار پیدا نمود و همه آنان را با سختترین وضع به هلاکت رساند.(504)
مؤلّف گوید: ما قیام مختار را در کتاب امام الشّهدا رقم زدیم و نیاز به تکرار آن نیست.
عبداللَّه بن زبیر چون از بیعت با یزید امتناع نمود و به مکّه رفت، یزید پس از فراغت از کشتن امام حسینعلیه السلام و واقعه حرّه و غارت مدینه، لشکری را به تعقیب او فرستاد، [ و لکن ]هنگامی که لشکر یزید با او مشغول جنگ بود، یزید به درکات جهنّم شتافت و عبداللَّه در مکّه بدون مزاحم گردید و ادّعای خلافت نمود و عدّهای با او بیعت نمودند. و چون فیالجمله خلافت او مستقرّ گردید، کعبه را بازسازی کرد، تا این که حجّاج از سوی عبدالملک بن مروان با لشکری به مکّه آمد و او را کشت و کعبه را همانگونه که در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله بود بازسازی نمود.
خلاصه سخن این که، عبداللَّه زبیر اهل عداوت و دشمنی با امیرالمؤمنین و اهل بیت اوعلیهم السلام بود. او چهل روز خطبه خواند و در خطبههای خود به جای صلوات بر محمّد و آل محمّد، آنان را سبّ نمود.
سعید بن جبیر میگوید: عبداللَّه بن عبّاس نزد ابن زبیر رفت، ابن زبیر به او گفت: «تویی که مرا به پستی و بخل نسبت میدهی؟» ابن عبّاس گفت: «آری، من از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: "از اسلام خارج است کسی که سیر باشد و همسایهاش گرسنه باشد."» ابن زبیر گفت: «ای ابن عبّاس! من چهل سال است که دشمنی شما اهل بیت را در دل گرفتهام... .»(505)
و امّا حجّاج بن یوسف ثقفی: او یکی از استانداران عبدالملک بن مروان بود. و در دوران حکومت ولید در سال نود و پنج هجری قمری در شهر واسط که از بناهای خود او بود به دوزخ شتافت و در همان محلّ او را دفن کردند و اکنون اثر قبری از آن ملعون نمانده، جز لعنت دایم اهل آسمانها و زمین که تا قیامت برای او پیوسته خواهد بود.
ابن خلکان میگوید: حجّاج به بیماری آکله شکم مبتلا گردید و چون به طبیب گفتند او را معاینه کند، طبیب گوشتی را بر سر نخی بست و داخل حلق او نمود و
ساعتی صبر کرد و چون بیرون آورد دید کرمهای زیادی به آن چسبیده است. علاوه بر آن، خداوند بیماری زمهریر را نیز بر او مسلّط نمود؛ به گونهای که کورههای آتش را نزدیک او میآوردند و پوست بدن او میسوخت و احساس نمیکرد و چون از بیماری خود به حسن بصری شکوه نمود، حسن بصری به او گفت:
«من تو را از آزار [ و کشتن] بندگان صالح خدا نهی کردم و تو لجاجت نمودی و بندگان خدا را کشتی.» حجّاج گفت: «من نمیگویم تو برای من از خدا فرجی طلب کنی، لکن میگویم: از او بخواهی که مرگ مرا زودتر برساند.» پس حسن بصری گریه کرد و حجّاج پانزده روز اینگونه بود تا به دوزخ واصل شد. لعنت خدا بر او باد.(506)
هنگامی که یزید بن معاویه در ماه ربیع الأوّل سال شصت و چهار هجری قمری به هلاکت رسید، فرزند او معاویه [ دوّم] جایگزین او شد و مدّت چهل روز در شام حکومت نمود و پس از آن بالای منبر رفت و خطبهای خواند و روش پدران خود را یاد نمود، و طبق نقل روایات کامل بهایی، بر جدّ و پدر خود لعنت نمود و از اعمال آنان بیزاری جست و گریه شدیدی کرد و خود را از خلافت خلع نمود. مروان حکم که در آن جلسه حاضر بود، برخاست و گفت: «اگر طالب خلافت نیستی، امر خلافت را به شورا واگذار، هم چنان که عمر بن خطاب چنین کرد.»
معاویه در پاسخ گفت: «من حلاوت و شیرینی خلافت را نچشیدم، برای چه خود را گرفتار وزر و وبال آن کنم؟» بعضی گفتهاند: او این سخن را هنگام مرگ، که بنیامیّه از او خواستار تعیین خلیفه شدند، گفت. سپس از منبر به زیر آمد و در خانه خود نشست و مشغول گریه بود. مادرش به او گفت: «ای کاش، خون حیض میشدی و به دنیا نمیآمدی و من چنین سخنان و چنین روزی را از تو نمیدیدم.» او گفت: «ای مادر! واللَّه، دوست میداشتم که چنین میشدم و به دنیا نمیآمدم و قلاده این امر را بر گردن خود نمیافکندم. آیا من وزر و وبال این خلافت را به دوش بگیرم و بنیامیّه به حلاوت و شیرینی آن برسند؟ چنین چیزی نخواهد شد.»
و چون معاویة بن یزید خود را از خلافت خلع نمود، بنیامیّه معلّم و استاد او عمر بن مقصوص را مقصّر دانستند و به او گفتند: «تو او را به دوستی علیعلیه السلام و دشمنی با بنیامیّه تربیت کردهای.» او گفت: «چنین نیست، بلکه خوی باطنی او این است.» پس او را گرفتند و زنده به گور کردند. و معاویة بن یزید پس از بیست و پنج روز یا چهل روز، دنیا را وداع نمود و بعضی گفتهاند او را مسموم نمودند و سنّ او
هنگام مرگ بیست و دو سال بود. و با مرگ او، دولت بنیامیّه منقرض شد و به مروان و آل مروان منتقل گردید.(507)
چون خلافت از آل ابوسفیان به آل حکم و مروانیان منتقل شد، مروان حکم نخستین خلیفه مروانی بود که حکومت و خلافت را تصاحب نمود. او سختترین دشمن اهل البیتعلیهم السلام بود و او را «ابن الطّرید» میگفتند و ملقّب به «وزغ» و مشهور به «خیط باطل» بود؛ چرا که قامتی بلند داشت و دارای اضطراب قامت بود و از زمان عثمان تا آخر عمر خود، پیوسته در اخفای فضائل امیرالمؤمنینعلیه السلام و افترای بر آن حضرت کوشا بود.
پدر او، حکم بن ابیالعاص - عموی عثمان بن عفّان - نیز دشمن رسول خداصلی الله علیه وآله بود و پیوسته و آشکارا با آن حضرت اظهار دشمنی میکرد و رسول خداصلی الله علیه وآله او و اهل بیتش را طرد نموده بود؛ چرا که در کوچهها پشت سر رسول خداصلی الله علیه وآله راه میرفت و حرکتهای ناشایستهای میکرد و از روی استهزا از حرکات آن حضرت تقلید مینمود و بدن خود را حرکت میداد و رسول خداصلی الله علیه وآله چون او را دید فرمود: «فکذلک فلتکن»؛ یعنی: «این چنین بمان.» و از نفرین آن جناب او مبتلای به بیماری اختلاج و تشنّج گردید و تا زنده بود چنین بود. از اینرو، آن حضرت او را طرد نمود و به طایف فرستاد.
حذیفة بن یمان از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «إِذا رَأَیْتُمْ مُعاوِیَةَ بْنَ أَبیسُفْیانَ عَلَی الْمِنْبَرِ فَاضْرِبُوهُ بِالسَّیْفِ وَ إِذا رَأَیْتُمُ الْحَکَمَ بْنَ الْعاصَ فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ تَحْتَ أَسْتارِ الْکَعْبَةَ.» و مروان با پدرش حَکَم در طایف بود تا رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود و عثمان پس از رحلت آن حضرت از او نزد ابوبکر و عمر شفاعت نمود و پذیرفته نشد و چون نوبت خلافت به او رسید، مروان و پدر او حکم را به مدینه
بازگرداند و یکصد هزار درهم از بیت المال به او داد و نیز خمس افریقیّه را که یکصدهزار دینار بود در یک مجلس به مروان داد و فدک را نیز به او اهدا نمود و نیز خراج بازار مدینه را که رسول خداصلی الله علیه وآله برای مسلمانان صدقه قرار داده بود به حارث بن حکم داد و مروان را به وزارت و کتابت اسرار خود مخصوص نمود. مروان در ایّام خلافت عثمان فتنههای خطرناک و بدعتهای عجیبی ایجاد نمود و آخر الأمر سبب قتل عثمان گردید.
اهل سنّت، کاغذ قتل محمّد بن ابیبکر را که به مهر عثمان مهمور بود و به دست غلام خاصّ او برای عبداللَّه بن ابیسرح والی مصر نوشته شده بود، به مروان نسبت میدهند و میگویند: «عثمان از چنین عمل باطلی بری بود و چنین چیزی را نمیتوان به او نسبت داد.»(508)
عبدالملک در شب یکشنبه اوّل ماه رمضان سال شصت و پنج هجری قمری پس از مرگ پدر خود مروان بر تخت سلطنت و خلافت غاصبانه نشست و پیش از آن پیوسته ملازم مسجد بود و قرآن میخواند و او را «حمامة المسجد» مینامیدند، و چون خبر خلافت به او رسید مشغول تلاوت قرآن بود. پس قرآن را بر هم نهاد و گفت: «سَلامٌ عَلَیْکَ، هذا فِراقُ بَیْنی وَ بَیْنِکَ.»
راغب در محاضرات، پس از نقل این قضیّه، گفته است: عبدالملک میگفت: «من قبلاً از کشتن یک مورچه هراس داشتم و اکنون حجّاج برای من مینویسد فئام (یعنی جمیّعت فراوانی) را کشته و در من هیچ اثر نمیکند.»
از تاریخ سیوطی نقل شده که مردی از یهود به نام یوسف، که عالم به همه کتابهای آسمانی بود، مسلمان شد و چون از خانه مروان عبور کرد، گفت: «وای بر امّت محمّدصلی الله علیه وآله از اهل این خانه!» گفته شد: «تا کی امّت مبتلای به ایشان میباشد؟»
او گفت: «تا زمانی که پرچمهای سیاه از جانب خراسان بیرون آید.» و مراد او سلطنت بنیعبّاس بود. این یوسف قبلاً صدیق عبدالملک بود. روزی دستی به شانه عبدالملک زد و گفت: «هنگامی که به خلافت میرسی از خدا بترس نسبت به امّت محمّدصلی الله علیه وآله.» عبدالملک گفت: «این چه سخنی است که میگویی؟ من کجا و خلافت کجا؟» یوسف یهودی باز به او گفت: «اتّق اللَّه فی أمرهم».
سیوطی نیز نقل کرده که چون یزید بن معاویه برای جنگ با ابن زبیر لشکر به مکّه فرستاد، عبدالملک گفت: «پناه به خدا میبرم، آیا کسی به حَرَم خدا لشکرکشی میکند؟» پس یوسف یهودی دستی بر شانه او زد و گفت: «لشکر تو به سوی مکّه بیشتر خواهد شد.»
آری، عبدالملک مردی بخیل و فتّاک و خونریز بود و عمّال او نیز چنین بودند. عمّال او در عراق، حجّاج و در خراسان، مهلّب بن ابیصفره، و در مدینه، هشام بن اسماعیل، و در مصر، عبداللَّه فرزند او، و در مغرب، موسی بن نصیر، و در یمن، محمّد بن یوسف برادر حجّاج، و در جزیره، محمّد بن مروان بودند و همه آنان ستمگر و خیانتکار و خونریز بودند و حجّاج از همه آنان خطرناکتر بود.(509)
ولید بن عبدالملک روز چهاردهم شوّال سال هشتاد و شش هجری قمری، پس از رحلت پدر خود عبدالملک و بیعت مردم با او به حکومت و خلافت رسید. او مردی جبّار و عنید و ظلوم و قبیح المنظر و قلیل العمل بود. او در روز شنبه، نیمه جمادی الأولی سال نود و شش هجری قمری در شام به دوزخ واصل شد و مدّت حکومتش نه سال و هشت ماه و دو شب بود و عمر او به چهل و سه سال رسید.
در اخبار الدّول آمده که عمر بن عبدالعزیز گوید: «چون ولید را در لحد نهادم، دیدم پاهای خود را بر زمین میکوبد و دستهای او را دیدم که به گردنش غل کرده بودند.»(510)
چون ولید دنیا را وداع نمود، مردم با برادر او، سلیمان بن عبدالملک، بیعت نمودند و او بر خلاف برادرش ولید، مردی فصیح بود؛ مانند خالد و عبداللَّه، پسران یزید بن معاویه، و از برای خالد و سلیمان در باب فصاحت قصّه لطیفی است که اکنون جای بیان آن نیست.
سلیمان بن عبدالملک همواره جامههای قیمتی و لطیف میپوشید و جامع اموی را که ولید بنا کرده بود به اتمام رساند. او نمازها را در اوایل اوقات میخواند، در حالی که خلفای بنیامیّه آخر وقت میخواندند. سلیمان مردی اکول و پرخور بود و گفته شده که هر روز یکصد رطل شامی غذا میخورد.
مورّخ امین، مسعودی، نقل کرده که او هر روز یکصد رطل عراقی غذا میخورد [ و رطل عراقی یکصد و سی درهم است که عبارت از شصت و هشت مثقال صیرفی و ربع مثقال میباشد]، و گاهی جوجه مرغ برای او کباب میکردند و همین که سیخهای کباب را نزد او میآوردند صبر نمیکرد تا سرد شود و با آستین لباس قیمتی خود گوشتها را از سیخ میکشید و با آن حرارت میخورد.
و در تاریخ نیشابور نقل شده که سلیمان در یک صبحگاه چهل مرغ پخته و چهارصد تخم مرغ و هشتاد و چهار قلوه با پیهای آن با هشتاد گرده نان را خورد و چون طعام آوردند، به عادت همیشه طعام را نیز خورد. برخی گفتهاند مرگ او نیز به واسطه همین پرخوری بوده است. مدّت حکومت او دو سال و هشت ماه و پنج شب بود و عمر او به سی و نه و یا چهل و پنج سال رسید.(511)
در سال نود و نه هجری قمری، سلیمان بن عبدالملک از دنیا رفت و طبق وصیّت او عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید. سلیمان بن عبدالملک در وصیّتنامه خود نوشته بود: «عمر بن عبدالعزیز [ پس از من] خلیفه است و پس از او یزید بن عبدالملک خلیفه خواهد بود.»
چون این وصیّتنامه قرائت شد، عمر بن عبدالعزیز در آخر مجلس نشسته بود و چون شنید که او را برای خلافت تعیین نمودهاند گفت: «إِنَّا للَّهِِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ». پس مردم شتافتند و دست و بازوی او را گرفتند و بالای منبر بردند و او بر پلّه دوّم منبر نشست و اوّل کسی که با او بیعت نمود یزید بن عبدالملک بود و سپس سایر مردم با او بیعت نمودند. تا این که برخاست و خطبهای خواند و گفت:
«ای مردم! پدران و اصول ما و فرزندان آنان دنیا را وداع نمودند و ما را نیز بقایی
نیست و مردم کلّاً در این دنیا هدف فنا هستند و هر جرعه که مینوشند همراه بلایی است و هر لقمه که میخورند غصّههایی به همراه دارد. به هیچ نعمتی نمیرسند جز این که نعمت دیگری را از دست میدهند و هر روزی از عمر آنان میگذرد یک روز به اجل خود نزدیک میشوند.» سپس به عامل خود در مدینه نوشت: «ده هزار دینار بین فرزندان علیعلیه السلام پخش کن.»
مسعودی از بلاغت او نقل کرده که به یکی از عمّال خود نوشت: «قد کثر شاکوک و قلّ شاکروک فإمّا اِعتدلتَ و إمّا اِعتزلت و السّلام»؛ یعنی: «تو را شاکی فراوان و شاکر اندک است؛ یا عدالت پیشه کن و یا از مسند حکومت کنار رو، و السّلام.»
بالجمله، عمر بن عبدالعزیز مردی وجیه و اهل عبادت و نجیب بود و رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «فی کُلِّ حَیٍّ نَجیبٌ إِلّا فی بَنیأُمَیَّةَ.» یعنی: «هر قومی را نجیب و انسان شایستهای باشد جز بنیامیّه که هیچکدام شایسته و نجیب نخواهند بود.»
عمر بن عبدالعزیز اعدل بنیمروان بود و چون بر خلافت مستقرّ شد، عمّال بنیامیّه را عزل نمود و افراد صالح و خیراندیش را به جای آنان گماشت و دستور داد ضیافتخانهای برای فقرا و در راه ماندهها بنا کنند و برای در راه ماندگان سهمی تعیین نمود، و از کارهای نیک او این بود که فدک را به اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله بازگرداند، در حالی که عثمان آن را به مروان داده بود.
او به اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله و آل علیعلیه السلام احسان میکرد و متعرّض آنان نمیشد و از کارهای نیک او این بود که سبّ امیرالمؤمنینعلیه السلام را که معاویه تأسیس نموده بود و تا آن زمان ادامه داشت، منع کرد و دستور داد در خطبهها به جای سبّ به آن حضرت آیه شریفه «رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقُونا بِالْإیمانِ وَ لا تَجْعَلْ فی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذینَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّکَ رَؤُفٌ رَحیمٌ»(512)، و آیه «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ
إیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ»(513) را بخوانند.
سیره ظاهری عمر بن عبدالعزیز از سایر بنیامیّه [ و بنیمروان و بنیعبّاس ]امتیاز ویژهای داشت، و به همین علّت، دو نفر از بزرگان علمای شیعه، مانند سیّد رضیّ و فرد دیگری، از مذمّت او خودداری نمودهاند؛ گر چه عموم علمای شیعه او را غاصب خلافت و امامت میدانند و میگویند: «چه گناهی بالاتر از غصب خلافت و امامت است؟ و در آن زمان خلافت و امامت حقّ حضرت باقر العلوم امام پنجمعلیه السلام بوده و عمر بن عبدالعزیز آن را غصب نموده است.» [ از اینرو، از امام سجّاد و یا دیگری از ائمّهعلیهم السلام نقل شده که فرمود: «عمر بن عبدالعزیز را مردم در روی زمین ستایش میکنند و ملائکه آسمان او را لعنت مینمایند.»]
بالجمله، عمر بن عبدالعزیز در ماه رجب سال 101 هجری قمری در دیر سمعان، از نواحی شهر حمّص، از دنیا رحلت نمود و خلافت او دو سال و پنج ماه و پنج روز، و عمر او سی و نه سال بوده است و هنگامی که بنیعبّاس مردههای بنیامیّه را از گورستان بیرون میآوردند و آتش میزدند متعرّض قبر او نشدند و عدّهای از شعرا مانند فرزدق و کثیر غرّه و سیّد رضیرحمه الله درباره او مرثیه گفتهاند و مطلع قصیده سیّد رضی در مرثیه او این است:
یابن عبدالعزیز لو بکت العین
فتیً من أمیّةَ لبکیتک(514)
در دهه آخر ماه رجب سال 101 که عمر بن عبدالعزیز از دنیا رحلت نمود، یزید بن عبدالملک به خلافت و حکومت رسید و تا مدّت چهل روز به سیره عمر بن عبدالعزیز عمل کرد. آنگاه چهل نفر از مشایخ و بزرگان شام نزد او آمدند و سوگند
یاد کردند که خلفا را در آخرت حساب و عقابی نیست. از اینرو، یزید دست از سیره عمر بن عبدالعزیز برداشت.
گفته شده که او علاقه شدیدی به یک کنیز آوازه خوان به نام «حبابه» داشت و پیوسته با او در عیش و عشرت بود و چون حبابه مرد از مرگ او بسیار اندوه پیدا کرد و عیش او بلکه عقل او دگرگون شد و مدّتی اجازه نداد مرده حبابه را دفن کنند و پیوسته او را میبوسید تا آن که بدن او متعفّن گردید و مردم او را ملامت نمودند. سپس اجازه داد تا او را دفن کنند، ولی در کنار قبر او اقامت نمود و پس از پانزده روز از مرگ حبابه یزید نیز مرد. [ لعنت خدا بر او و بر پدران او باد.]
ابوحمزه خارجی، گاهی بنیمروان را یاد میکرد و زشتیها و مثالب آنان را بیان مینمود و چون به یزید بن عبدالملک میرسید میگفت: «یزید حبابه را طرف راست خود نشاند و سلامه را طرف چپ خود نشاند و گفت: "میخواهم از شادی پرواز کنم"، پس پرواز نمود و به لعنت خدا و عذاب الیم واصل گردید.» یزید بن عبدالملک بیست و پنج شعبان سال 105 هجری در بلقای دمشق مرد و او را در کنار باب الصّغیر دفن کردند. او سی و هفت سال عمر کرد و خلافت او چهار سال و یک ماه و دو روز بود.(515)
هنگامی که یزید بن عبدالملک در سال 105 هجری از دنیا رحلت نمود، مردم برادرش هشام بن عبدالملک را به جای او نشاندند. او مردی لوچ و احول و غلیظ و درشتخو و حریص و بخیل بود. برای خود از اموال بیت المال به قدری اندوخته نمود که هیچکدام از خلفا به این اندازه اندوخته نکردند. او به قدری اهل تجمّل بود که در سفر حجّی جامههای او را سیصد شتر حمل میکردند و چون مرد، ولید بن یزید احتیاط کرد و اموال او را صرف کفن و دفن او نکرد، بلکه با مال قرضی و
عاریهای او را تجهیز نمود.
در اخبار الدّول آمده که بین هشام و ولید منافرت و جدایی بود. از اینرو، ولید احتیاط نمود و بدن هشام را غسل نداد و کفن نکرد تا این که بدن او گندید.
بالجمله، هیچ زمانی بر مردم سختتر از زمان هشام نبود. گفته شده که در بین خلفای بنیامیّه و بنیمروان سه نفر در امور سیاسی و شیطنت بینظیر بودند: اوّل معاویة بن ابیسفیان، دوّم عبدالملک بن مروان، و سوّم هشام بن عبدالملک، و منصور دوانیقی در امور سیاسی از هشام تقلید میکرد.(516)
قیام زید بن علی بن الحسینعلیهم السلام و شهادت او به دست هشام
زید بن علی بن الحسینعلیهما السلام روزی بر هشام وارد شد و اهل مجلس او جایی برای نشستن به زید ندادند و هشام او را تحقیر نمود و گفت: «تو فرزند کنیزی هستی.» زید گفت: «این عیب نیست و فرزند از ناحیه مادر پست نمیشود. از سویی، مادر اسماعیل کنیز بود و خداوند او را پیامبر خود قرار داد.»
سپس گفت: «تو من را به مادر تحقیر میکنی، در حالی که من فرزند علی و فاطمهعلیها السلام هستم.» سپس زید تصمیم قیام گرفت، لکن امام باقرعلیه السلام با قیام او مخالف بود و او را از این تصمیم برحذر داشت.
امام باقرعلیه السلام به برادر خود، زید، فرمود: «اعتماد بر اهل کوفه شایسته نیست؛ چه، آنان اهل مکر و خیانت هستند و در کوفه جدّ تو امیرالمؤمنینعلیه السلام شهید شد و به عموی تو امام حسنعلیه السلام زخم زدند و پدرت امام حسینعلیه السلام را اهل کوفه شهید کردند و در کوفه ما را دشنام دادند.» سپس آینده دولت بنیمروان را برای زید بیان نمود، و در نهایت، زید نپذیرفت و از تصمیم خود بازنگشت تا این که امام باقرعلیه السلام به زید فرمود: «ای برادر! من میترسم که تو را در کناسه کوفه به دار بیاویزند.» سپس با او
وداع نمود و فرمود: «دیگر همدیگر را ملاقات نخواهیم کرد.»
در نهایت، زید آماده قیام شد و پس از ملاقات با هشام وارد کوفه گردید و علما و اشراف کوفه با او بیعت کردند و قیام او شروع شد. از سویی، یوسف بن عمر ثقفی، عامل عراق، با دستور هشام آماده جنگ با او شد، همین که جنگ شروع شد، اصحاب زید خیانت کردند و بیعت خود را شکستند و فرار کردند و زید با جمعیّت کمی باقی ماند و جنگ سختی کرد تا شب فرا رسید و لشکریان هشام دست از جنگ کشیدند و زید زخم زیادی برداشته بود و تیری در پیشانی او مانده بود و چون حجّامی را از روستاهای اطراف برای بیرون کشیدن آن تیر آوردند و او تیر را بیرون کشید، در همان ساعت، زید به شهادت رسید.
پس جنازه او را در میان جوی آبی دفن کردند و از آن حجّام پیمان گرفتند که این خبر را آشکار نسازد، لکن حجّام نزد یوسف ثقفی رفت و قبر زید را معرفی نمود. پس یوسف قبر زید را شکافت و جنازه او را خارج کرد و سر او را جدا نمود و برای هشام فرستاد و هشام دستور داد بدن زید را برهنه کنند و به دار بیاویزند. و در کناسه کوفه [ همانگونه که امام باقرعلیه السلام خبر داده بود]، به دار آویخت، و به همین قضیّه اشاره نموده یکی از شعرای بنیامیّه، و به آل ابوطالب و شیعیان میگوید:
صَلَبْنا لَکُمْ زَیْداً عَلی جِذْعِ نَخْلَةٍ
وَ لَمْ أَرَ مَهْدِیّاً عَلَی الْجِذْعِ یُصْلَبُ
و بعد از زمانی هشام به یوسف دستور داد بدن زید را به آتش بسوزاند و خاکسترش را به باد دهد.(517)
هشام بن عبدالملک در سال 125 قمری به دوزخ واصل شد و همان روز برادر او ولید پلید بر مسند حکومت تکیه زد. او مردی خبیث السّیره و ملحد و بیدین و
معروف به فسق و فجور بود و حتّی به ظواهر اسلام ملتزم نبود و پیوسته به شرب خمر و غنا و لهو و لعب و انواع فسق و فجور و مجالس معصیت اشتغال داشت و هیچکدام از بنیامیّه در شرابخواری مانند او نبودند. او دستور داد که حوضی را پر از شراب کنند و گاهی که طرب و شادی او افزون میشد خود را در آن حوض میافکند و چندان شراب مینوشید که اثر آن در آن حوض نمودار میشد.
در کتاب تاریخ خمیس و اخبار الدّول آمده که روزی ولید کافر به خانه آمد و چون دید دخترش با دایهاش نشسته، بر زانوی وی نشست و بکارت دختر خود را ازاله نمود و دایه به او گفت: «آیا دین مجوس پیشه کردهای؟» و ولید این شعر را خواند:
من راقب النّاس مات غمّاً
و فاز باللّذّة الجسورِ
ابن ابیالحدید هنگامی که اخبار احمقان عرب را شماره میکند، میگوید: روزی سلیمان، برادر ولید، در مجلسی گفت: «خدا برادرم ولید را لعنت کند، او مرد فاجری بود و مرا نیز تکلیف به فاحشه و عمل لواط نمود.»
و در کتب اهل سنّت آمده که یک شب چون مؤذّن اذان صبح را گفت، ولید برخاست و شراب خورد و با کنیز خود که او هم مست بود در آویخت و با او نزدیکی کرد و سوگند یاد نمود که امروز امام جماعت مردم جز این کنیز نباشد. پس لباس خود را به او پوشانید و آن کنیز را در حال مستی و جنابت به مسجد فرستاد تا بر مردم نماز بخواند.
در اکثر کتابها، مانند حیات الحیوان دمیری و ادب الدّین و الدّنیا ماوردی آمده که روزی ولید پلید به قرآن تفأّل نمود و این آیه آمد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنیدٍ»(518). پس قرآن را بر هم گذارد و آن را در جایی قرار داد و چندان تیر به آن زد تا پارهپاره شد و این اشعار را خواند:
تُهَدِّدُنی بِجَبَّارٍ عَنیدٍ
فَها أَنَا ذاکَ جَبَّارٌ عَنیدٌ
إِذا ما جِئْتَ رَبَّکَ یَوْمَ حَشْرٍ
فَقُلْ یا رَبِّ مَزَّقَنِی الْوَلیدُ
و در مروج الذّهب آمده که ولید کفر خود را افشا نمود و گفت:
تَلَّعَبَ بالخلافة هاشمیّ
بلا وحی أتاه و لا کتاب
فقل للَّه یمنعنی طعامی
و قل للَّه یمنعنی شرابی(519)
یزید بن ولید در شب جمعه بیست و سوّم جمادی الآخر سال 126 هجری قمری به خلافت رسید و مردم شام ولید را از خلافت خلع نمودند و با یزید بیعت کردند. آنگاه یزید فرمان قتل ولید را صادر نمود و گفت: «هر کس سر او را برای من بیاورد یکصد هزار درهم به او جایزه میدهم.» پس یاران او به قریه بحراء دمشق رفتند و اطراف ولید را گرفتند. ولید گفت: «اکنون من همانند عثمان شدهام.»
پس او را کشتند و سر او را برای یزید آوردند و یزید دستور داد سر او را در دمشق گرداندند و سپس بر دیوار شهر آویختند، و چون خلافت برای یزید مستقرّ گردید، او همانند عمر بن عبدالعزیز به عبادت و عدالت پرداخت. و مردم او را «ناقص» میگفتند؛ چرا که حقوق لشکریان خود را کم کرده بود و عبارت معروف: «النّاقص و الأشجّ أعدلا بنیمروان» اشاره به او و عمر بن عبدالعزیز است.
یزید، نخستین خلیفهای بود که مادر او کنیز بود و بنیامیّه از چنین چیزی هراس داشتند؛ چرا که شنیده بودند سلطنت آنان به دست خلیفهای که مادرش کنیز است از بین خواهد رفت. مدّت خلافت یزید پنج ماه و دو شب بود و در روز اوّل ذیالحجّه سال 126 قمری در دمشق از دنیا رفت و نزدیک باب الصّغیر او را دفن کردند، و عمر او چهل سال و یا چهل و شش سال بود.(520)
و چون یزید ناقص از دنیا رفت، برادرش ابراهیم حکومت را به دست گرفت و چهار ماه و یا دو ماه و ده روز حکومت کرد و در این مدّت نیز حکومت برای او مستقرّ نشد و در دوران کوتاه خلافت او هرج و مرج و اختلاف حاکم بود و مردم یک هفته او را به عنوان خلیفه سلام میدادند و یک هفته به او اعتنایی نمیکردند؛ چنان که شاعر عصر او گفته است:
نبایع إبراهیم فی کلّ جمعةٍ
ألا إنّ أمراً أنت والیه ضائع
و بدین وضعیّت بود تا این که مروان بن محمّد [ مروان حمار] خروج نمود و از جزیره وارد دمشق شد و به جنگ او شتافت، و ابراهیم چون قدرتی نداشت و دولت او مستقرّ نشده بود فرار کرد و مروان بر او مسلّط شد و او را کشت و جسدش را به دار آویخت، و از آن زمان سلطنت مروانیان رو به ضعف و نابودی گذارد تا این که مروان کشته شد و دولت بنیمروان به بنیعبّاس منتقل گردید و حضرت باقرعلیه السلام در ایّام ابراهیم و یا ولید از دنیا رحلت نمود.(521)
مروان بن محمّد روز دوشنبه چهاردهم صفر سال 127 قمری، بعد از کشته شدن ابراهیم، به خلافت رسید و مردم با او بیعت کردند. او معروف به مروان حمار بود و سبب این لقب، همانگونه که در اخبار الدّول آمده، کثرت صبر او بر شداید و مکاره در جنگها بوده است؛ چنان که گفته میشود: «فلان أصبر من حمارٍ فی الحروب»، و در اوایل سال 132 قمری کشته شد و مدّت خلافت او پنج سال و ده روز و یا پنج سال و سه ماه بود.(522)
مؤلّف گوید: شایسته است در پایان شرح حال خلفای غاصب بنیامیّه و بنیمروان که آنان نیز از بنیامیّهاند به برخی از آیات و اخباری که در مذمّت و شقاوت آنان وارد شده است و علمای اهل سنّت نگاشتهاند اشاره شود. خداوند در آیه 60 سوره إسرا میفرماید:
«وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتی أَرَیْناکَ إِلّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلّا طُغْیاناً کَبیراً»؛
یعنی: «[ ای رسول من] آنچه ما در خواب به تو نشان دادیم، جز امتحانی برای مردم نبود و نیز برای معرّفی شجره ملعونه در قرآن بود و ما آنان را میترسانیم تا به خود بیایند، و لکن این ترساندن برای آنان جز طغیان بزرگ و سرکشی نیفزاید.» مقصود از شجره ملعونه طبق روایات طرفین بنیامیّه هستند.
فخر رازی در تفسیر کبیر خود، از سعید بن مسیّب نقل نموده که رسول خداصلی الله علیه وآله در خواب دید بنیامیّه بر منبر او همانند بوزینهها جست و خیز میکنند، و از این خواب اندوهگین گردید [ تا این که سوره مبارکه قدر بر او نازل شد و خداوند او را به شب قدر بشارت داد].
ابن ابیالحدید، از امالی ابوجعفر محمّد بن حبیب آورده که عمر بن خطّاب به کعب الأحبار یهودی گفت: «آیا در اخبار شما آمده که خلیفه [ این پیامبرصلی الله علیه وآله ]کیست؟» او گفت: «خلافت بعد از پیامبر [ اسلام] به دشمنان او میرسد که پیامبرصلی الله علیه وآله با آنان جنگ کرد و آنان با او جنگ کردند.» پس عمر گفت: «إنّا للَّه و إنّا إلیه راجعون»، و سپس روی خود به عبّاس نمود و گفت: «از رسول خداصلی الله علیه وآله شبیه این کلام را شنیدم که میفرمود: «لَیَصعدَنَّ بنوأمیّة علی منبری و لقد رأیتهم فی منامی ینزون علیه نزو القردة و فیهم أنزل: «و ما جعلنا الرّؤیا الّتی...».»
یعنی: «هر آینه بنیامیّه بر منبر من بالا خواهند رفت و من در خواب دیدم که
بوزینهها بر منبر من جست و خیز میکنند و آیه «و ما جعلنا الرّؤیا...» درباره آنان نازل گشت.»
و از رساله مفاخره بنیهاشم و بنیامیّه جاحظ نقل شده که گفته: «بنیهاشم را عقیده آن است که شجره ملعونه بنیامیّه هستند.»
و از عمره ابن بطریق نیز نقل شده که آیه «الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَةَ اللَّهَ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ * جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ»(523) مربوط به بنیامیّه است.(524)
پس از دوران بنیامیّه و بنیمروان، حکومت بنیالعبّاس شروع شد و نخستین حاکم بنیعبّاس، ابوالعبّاس سفّاح بود. او در روز جمعه، سیزدهم ربیع الأوّل و یا نیمه جمادی الثّانی سال 132 هجری قمری لباس خلافت بر تن نمود و مردم با او بیعت نمودند و سپس به مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله رفت و روز جمعه بر بالای منبر ایستاده خطبه خواند و صدای مردم بلند شد که سنّت رسول خداصلی الله علیه وآله را احیا نمودی؛ چرا که خلفای بنیامیّه نشسته خطبه میخواندند.
همانگونه که در اخبار الدّول آمده، پس از بیعت با سفّاح، عدّه بیشماری از بنیامیّه کشته شدند و سفّاح امر کرد تا قبرهای آنان را شکافتند و مردگانشان را بیرون آوردند و سوزاندند و از آن پس به جستجوی بنیامیّه برآمدند و هر که را یافتند کشتند جز اطفال شیرخوار و کسانی که به اندلس فرار کردند و کشتههای بنیامیّه را در راهها ریختند تا سگها آنان را بخورند و پایمال مردم شوند.
سفّاح، مردی مهربان و رؤوف بود و هنگام طعام از همه حالات گشادهروتر و خوشحالتر بود و چون دولت سفّاح و عبّاسیّه با کوشش ابومسلم خراسانی به روی کار آمد، سفّاح ابومسلم را آسیبی نرساند، بلکه او را احترام میکرد تا این که سفّاح وفات نمود و منصور به جای او نشست و ابومسلم بیست و پنجم شعبان سال 137 قمری در «رومیة المدائن» به امر منصور کشته شد. ابومسلم نیز مردی سفّاک و خونریز بوده؛ و شمار کشتههای او که با شکنجه کشته شده بودند به ششصد هزار نفر رسیده بود.
سفّاح چهار سال و نه ماه خلافت کرد و در روز یکشنبه، دوازدهم ذیحجّه سال 136 قمری در انبار مدینه که خود بنا کرده بود دنیا را وداع نمود و سی و سه
سال یا سی و دو سال از عمر او گذشته بود.
امیرالمؤمنینعلیه السلام در یکی از خطبههای خود به خلافت بنیامیّه و انتقال آن به بنیعبّاس اشاره نموده و از برخی از اوصاف خلفای بنیعبّاس مانند رأفت سفّاح و فتّاکی و خونریزی منصور و استقرار و طولانی شدن حکومت رشید و دانایی مأمون و دشمنی شدید متوکّل [ بااهل البیتعلیهم السلام] و کشته شدن منتصر به دست او و کثرت زحمت و رنج معتمد از جنگ با صفّار و غیره خبر داده است و این اخبار در ضمن خطبه شریفه آن حضرت است که میفرماید:
«وَیْلٌ هذِهِ الْأُمَّةِ مِنْ رِجالِهِمْ الشَّجَرَةِ الْمَلْعُونَةِ الِّتی ذَکَرَها رَبُّکُمْ تَعالی أَوَّلُهُمْ خَضْراءُ وَ آخِرُهُمْ هَزْماءُ ثُمَّ تَلی بَعْدَهُمْ أَمْرُ أُمَّةِ مُحَمَّدٍصلی الله علیه وآله رِجالٌ أَوَّلُهُمْ أَرْأَفُهُمْ وَ ثانیهِمْ أَفْتَکُهُمْ وَ خامِسُهُمْ کَبْشُهُمْ وَ سابِعُهُمْ أَعْلَمُهُمْ وَ عاشِرُهُمْ أَکْفَرُهُمْ یَقْتُلُهُ أَخَصَّهُمْ بِهِ وَ خامِسَ عَشَرَهُمْ کَثیرُ الْعَناءِ قَلیلُ الْغَناءِ، سادِسَ عَشَرَهُمْ أَقْضاهُمْ لِلذِّمَمِ وَ أَوْصَلُهُمْ لِلرَّحِمِ کَأَنّی أَری ثامِنَ عَشَرَهُمْ تَفْحَصُ رِجْلاهُ فی دَمِهِ بَعْدَ أَنْ یَأْخُذَهُ جُنْدُهُ بِکَظَمِهِ مِنْ وُلْدِهِ ثَلاثُ رِجالٍ سیرَتُهُمْ سیرَةُ الضَّلالِ، الثَّانی وَ الْعِشْرُونَ مِنْهُمُ الشَّیْخُ الْهَرِمُ، تَطُولُ أَعْوامُهُ...»
و در آخر خطبه به کشته شدن معتصم در بغداد و زوال دولت بنیعبّاس اشاره نموده و می فرماید: «السَّادِسُ وَ الْعِشْرُونَ مِنْهُمْ یُشَرِّدُ الْمُلْکُ مِنْهُ.» تا این که فرمود: «لَکَأَنّی أَراهُ عَلی جِسْرِ الزَّوْراءِ قَتیلاً «ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ یَداکَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلّامٍ لِلْعَبیدِ».»(525)
تعبیر آن حضرت از معتصم به بیست و ششم، شاید به این علّت باشد که او بیست و ششمین حاکم مستقلّ و بزرگ دولت بنیعبّاس بوده؛ چه، آن که عدّهای از آنان خلافت برایشان مستقرّ نشد و مغلوب و مقهور بودند و جز اسم خلافت چیزی عاید آنان نشد، و یا این که معتصم بیست و ششمین فرزند عبّاس بوده است. واللَّه العالم.
این خطبه را قطب المحدّثین و وجیه عندالفریقین شیخ أجلّ، محمّد بن شهرآشوبرحمه الله در مناقب ایراد نموده است که وفات او بیش از پنجاه سال قبل از خلافت معتصم واقع شده است.(526)
سفّاح در روز دوازدهم ذیحجّه سال 136 قمری، قبل از رحلت از دنیا، از مردم برای برادر خود، ابوجعفر منصور، بیعت گرفت و منصور در آن روز امیرالحاج بود و در مکّه به سر میبرد و پس از حجّ به کوفه آمد و در محلّ هاشمیّه بر تخت سلطنت نشست و مردم باز عموماً با او بیعت نمودند، و از عجایب این است که ولادت منصور در ذیحجّه سال 95 واقع شد و خلافت او نیز در ذیحجّه انجام گرفت و وفات او نیز در روز ششم ذیحجّه سال 158 هجری در راه مکّه در بئر میمون واقع شد.
جنازه او در قبرستان حجون مدفون گردید و مدّت خلافت او نزدیک به بیست و دو سال بود و عمر او به شصت و سه سال رسید و چون از دنیا رفت ششصد هزارهزار درهم و چهارده هزارهزار دینار از او به جای ماند، و با این حال از انفاق مال خود بخیل بود و به این علّت او را دوانیقی میخواندند که با عمّال و صنّاع خود بر دوانیق محاسبه میکرد و در امور سیاسی، همانگونه که گذشت، از هشام بن عبدالملک تقلید مینمود.
منصور نخستین کسی است که به احکام نجوم عمل کرد و منجّمین را گرد خود جمع نمود و اوّل کسی است که کتابهای سریانی و عجمی را برای او به عربی ترجمه کردند؛ مانند اقلیدس و کلیله و دمنه، و شهر بغداد به امر منصور بنا گردید.
مسعودی گفته که در هر روز پنجاه هزار کارگر در آن شهر مشغول به کار بودند.
امیرالمؤمنینعلیه السلام از بنای بغداد مکرّر خبر داده و فرموده است: «وَ تُبْنی مَدینَةٌ یُقالُ لَهَا الزَّوْراءُ بَیْنَ دِجْلَةَ وَ دُجَیْلٍ وَ الْفُراتِ فَلَوْ رَأَیْتُمُوها مُشَیَّدَةً بِالْجِصِّ وَ الْآجُرِّ مُزَخْرَفَةً بِالذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ»، إلی أن قال: «تَوالَتْ عَلَیْها مُلُوکُ بَنِی الشَّیْصَبانِ أَرْبَعَةٌ وَ عِشْرُونَ مَلَکاً عَلی عَدَدِ سِنِی الْکَدیدِ فَأَوَّلُهُمُ السَّفَّاحُ وَ الْمِقْلاصُ وَ الْجَمُوحُ...»(527)
منصور در ایّام خلافت خود، بسیاری از آل ابوطالب را شهید کرد و بعضی را احضار کرد و تازیانه بر آنان زد و برخی را هزار تازیانه زد، و بسیاری از طالبیّین در ایّام منصور از ترس او مخفی و متواری شدند.(528)
مؤلّف گوید: امیرالمؤمنینعلیه السلام در خطبه فوق فرمود: «أَلا وَ إِنّی ظاعِنٌ عَنْ قَریبٍ [ یعنی أرتحل] وَ مُنْطَلِقٌ إِلَی الْمَغیبِ، فَارْتَقِبُوا الْفِتْنَةَ الْأَمَوِیَّةَ وَ الْمَمْلَکَةَ الْکَسْرَوِیَّةَ وَ إِماتَةَ ما أَحْیاهُ اللَّهُ، وَ إِحْیاءَ ما أَماتَهُ اللَّهُ، وَ اتَّخَذُوا صَوامِعَکُمْ بُیُوتَکُمْ، وَ عَضُّوا عَلی مِثْلِ جَمْرِ الْغَضا [ عضّ به و علیه: أمسکه بأسنانه ای اصبروا علی بلیّة عظیمة] وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثیراً فَذِکْرُهُ أَکْبَرُ لَوْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.» ثُمَّ قالَ: «وَ تُبْنی مَدینَةٌ... .»
و در ادامه خطبه امیرالمؤمنینعلیه السلام در پاسخ شخصی بنام عامر بن کثیر که گفت: «یا امیرالمؤمنین! شما ائمّه کفر را برای ما روشن کردید، پس ائمّه حقّ را نیز بیان فرمایید.» فرمود: «آری این عهدی است که رسول خداصلی الله علیه وآله به من سپرده و فرموده است: "خلافت حقّ دوازده امام خواهد بود که نه نفر آنان از فرزندان حسین من میباشند و من چون به معراج رفتم نام آنان را در ساق عرش مشاهده نمودم."»(529)
همانگونه که گذشت، منصور دوانیقی روز ششم ذیحجّه سال 158 قمری در راه مکّه به دوزخ واصل شد و در همان روز، در ماه ربیع، برای پسرش محمّد بن
عبداللَّه منصور، معروف به مهدی عبّاسی، از مردم بیعت گرفت. آن روز محمّد در بغداد بود و چون خبر خلافت به او رسید، بعد از دو روز به منبر رفت و خطبهای خواند و باز از مردم برای خود بیعت گرفت و همه مردم با او بیعت نمودند.
ولادت او در سال 127 قمری بود و در سال 167 قمری از بغداد به بلاد دینور رفت تا از آب و هوای خرّم آن استفاده کند و در نهایت در قریه رزین سبذان در بیست و سوّم محرّم سال 169 قمری وفات نمود و هارون الرّشید بر او نماز خواند و در همان جا او را دفن کرد. مدّت خلافتش ده سال و یک ماه و نیم بود و عمرش به چهل و سه سال رسید.
دمیری گوید: «مهدی عبّاسی مردی جواد و خوش خلق و ممدوح و رعیّت شناس بود. او اموال پدرش منصور را که وقت مرگ به صد هزارهزار درهم و شصت هزارهزار دینار رسیده بود، همه را بین مردم پخش نمود.»
صاحب مروج الذّهب از فضل بن ربیع نقل نموده که روزی شریک بن عبداللَّه بن سنان نخعی بر مهدی عبّاسی وارد شد، مهدی به او گفت: «باید یکی از سه کار را انجام دهی: یا منصب قضاوت را بپذیری و یا فرزندان من را تعلیم دهی و یا یک نوبت از غذای من بخوری.» شریک بن عبداللَّه چون چارهای از پذیرفتن یکی از آن سه چیز را نداشت، به ناچار با خود گفت: «خوردن یک نوبت طعام آسانتر باشد.» پس مهدی عبّاسی به طبّاخ خود دستور طعام مخصوصی را داد و چون طعام آماده شد و شریک از خوردن آن فارغ گردید، قیّم مطبخ به مهدی عبّاسی گفت: «ای امیرالمؤمنین! لیس یُفلح الشّیخ بعد هذه الأکلة أبداً»؛ یعنی: «ای امیر! این شیخ با خوردن این غذا هرگز رستگار نخواهد شد.» فضل بن ربیع گوید: «به خدا سوگند، شریک پس از آن طعام، منصب قضاوت و تعلیم فرزندان مهدی عبّاسی را نیز پذیرفت [ و یک نوبت غذای مهدی، سبب شد که از هیچ چیزی پرهیز نکند].»(530)
در روز بیست و سوّم محرّم سال 169 قمری که مهدی عبّاسی وفات نمود، خلافت به پسرش موسی هادی منتقل شد و هارون الرّشید، برادر هادی، برای او از مردم بغداد و غیره بیعت گرفت و قاصدی به طرف موسی هادی که در جرجان بود فرستاد و هادی به بغداد بازگشت و عموم مردم با او بیعت نمودند. موسی هادی در ایّام خلافت خود میخواست برادر خویش رشید را از ولایتعهدی خلع نماید و آن را به پسر خود، جعفر واگذارد که مرگ او رسید و خواسته او انجام نگرفت. موسی هادی در شب چهاردهم یا هیجدهم ربیع الأوّل سال 170 قمری وفات نمود و عمر او قریب به بیست و پنج سال رسیده بود.(531)
در صبح همان شب که موسی هادی از دنیا رفت، مردم با برادرش هارون الرّشید در مدینة السّلام بغداد بیعت کردند. آن شب، شب چهاردهم یا هیجدهم ربیع الأوّل سال 170 هجری قمری بود. عجیب آن بود که در آن شب سه حادثه رخ داد: 1- وفات خلیفه، موسی هادی؛ 2- انتقال خلافت به برادرش هارون الرّشید؛ 3- ولادت مأمون الرّشید.
هارون بیست و سه سال و چند ماه خلافت نمود و در شب شنبه، سوّم جمادی الآخر سال 193 قمری در طوس در قریه سناباد به دوزخ واصل گردید و قبر او در بقعه مبارکه رضویّه پشت سر امام رضاعلیه السلام واقع شده(532) و مدّت عمرش چهل و چهار سال و چهار ماه بود.
چون هارون بر مسند خلافت نشست، یحیای خالد برمکی را وزیر خویش قرار داد و چون نسل برامکه را هارون نابود کرد، به امر موسی بن جعفرعلیه السلام، علیّ بن یقطین وزیر هارون الرّشید شد. علیّ بن یقطین نزد حضرت کاظمعلیه السلام منزلتی بزرگ داشت و آن حضرت به او نوید بهشت داد و در چند حدیث آمده که امامعلیه السلام فرمود:
«ضمنت لعلیّ بن الیقطین أن لا تمسّه النّار أبداً.»
و در روایتی آمده که چون علیّ بن یقطین به طرف موسی بن جعفرعلیهما السلام میرفت آن حضرت به اصحاب خود فرمود: «هر که دوست دارد یکی از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله را ببیند به علیّ بن یقطین نگاه کند.» مردی گفت: «پس او از اهل بهشت است؟» امام کاظمعلیه السلام فرمود: «من شهادت میدهم که او از اهل بهشت است.»
داوود رقّی میگوید: روز عید قربان خدمت موسی بن جعفرعلیهما السلام بودم و آن حضرت ابتدای به سخن نمود و فرمود: «من در وقتی که در موقف عرفات بودم یاد علیّ بن یقطین بودم و او پیوسته در نظر من و قلب من بود و از خاطرم جدا نشد تا از عرفات به مشعر رفتم.»
و روایت شده که یک سال در عرفات دیدند یکصد و پنجاه نفر را علیّ بن یقطین به حجّ اعزام نموده و همه آنان از مال او حجّ بهجا آوردند.
احادیث در فضیلت علیّ بن یقطین فراوان است و روایت شده که چون حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام به عراق آمد، علیّ بن یقطین از منصب وزارت و ابتلای به مصاحبت هارون شکوه نمود و امام کاظمعلیه السلام به او فرمود: «إِنَّ للَّهِِ تَعالی أَوْلِیاءَ مَعَ أَوْلِیاءِ الظَّلَمَةِ لِیَدْفَعَ بِهِمْ عَنْ أَوْلِیائِهِ وَ أَنْتَ مِنْهُمْ یا عَلِیُّ.»
یعنی: «خداوند در کنار پیروان سلاطین ستمگر، اولیا و دوستانی دارد که به وسیله آنان بلا را از دوستان خود برطرف میکند و تو از آنان هستی.»
هنگامی که خلافت به هارون الرّشید رسید او آل برامکه، یعنی خالد بن برمک و یحیی برمک و جعفر برمک و محمّد بن یحیی برمک و موسی بن یحیی برمک، را به مقامات بلند و وزارت خود رفعت داد و امور مملکت و رعیت را به ایشان سپرد و آل برامکه بینهایت کامیاب شدند تا این که گفته شد: «إنّ أیّامهم عروس و سرور دائم لا یزول.» و اینگونه بودند تا سال 189 قمری فرا رسید، در آن سال طالع ایشان
دگرگون شد و ستاره سعدشان غروب نمود؛ چرا که خدا انتقام خون امام کاظمعلیه السلام را از آنان گرفت.
ابن خلکان برمکی گوید: علّت [ ظاهری] نابودی برامکه این بود که هارون به خاطر علاقهای که به جعفر بن یحیای برمکی داشت، خواهر خود، عبّاسه را به عقد او درآورد، مشروط به آن که جعفر با او خلوت نکند و تنها نزد هارون همدیگر را ملاقات نمایند.
از سویی، عبّاسه علاقه زیادی به مضاجعه با جعفر داشت و جعفر نمیپذیرفت تا عبّاسه مادر جعفر را با عطایای زیادی بفریفت و او به فرزند خود گفت: «من کنیز بسیار زیبا و با کمالی را برای تو خریداری میکنم تا تو از او بهره زیادی ببری.» آنگاه جعفر عاشق آن کنیز شد و از مادر پیاپی مطالبه او را می کرد تا مادر او گفت: «امشب آن کنیز را برای تو آماده میکنم.» سپس عبّاسه را خبر نمود که امشب وصال تو با پسرم انجام خواهد گرفت و جعفر چون از نزد هارون به خانه آمد و حالت مستی داشت عبّاسه را نشناخت و با او هم بستر شد.
چون کار تمام شد، عبّاسه به جعفر گفت: «حیله دختران ملوک را چگونه دیدی؟» جعفر معنای سخن او را نفهمید و عبّاسه حیله خود را برای او بیان نمود و جعفر به خود آمد و گفت: «مرا به قیمت ارزانی فروختی و در خطر بزرگی انداختی.»
عبّاسه از جعفر حمل برداشت و چون مدّت حمل به پایان رسید و فرزند پسری از او متولّد شد، فرزند را به دایهای سپرد و به مکّه فرستاد.
هارون از این ماجرا خبر نداشت تا این که زبیده، چون از یحیی بن خالد دلتنگی داشت، این خبر را به هارون رساند و هارون پس از تحقیقات و روشن شدن امر برای او با حیلههای ظریفی یاسر خادم را گفت تا گردن جعفر را بزند. آنگاه به او گفت: «ای یاسر! فلان و فلان را حاضر کن.» و چون آنان را احضار نمود، به آنان گفت: «گردن یاسر را بزنید؛ چرا که من نمیتوانم قاتل جعفر را ببینم.» هارون سپس بقیّه برامکه را به حبس انداخت و دودمان آنان برچیده شد.
تفصیل ماجرا زیاد است، باید به مطوّلات مراجعه شود. بالجمله مدّت دولت برامکه هفده سال و هفت ماه و پانزده روز بیشتر نبود و ماجرای نابودی و نکبت آنان را شعرا به شعر درآوردند و گفتند:
یا أیّها المغترّ بالدّهر
و الدّهر ذو صرف و ذوغدر
لا تأمن الدّهر و صولاته
و کن علی الدّهر علی حذرِ
إن کنت ذاجهل بتصریفه
فانظر إلی المصلوب بالجسرِ(533)
روز شنبه سوّم جمادی الأولی سال 193 هجری قمری، هارون الرّشید به هلاکت رسید و مردم با فرزند او محمّد امین بیعت نمودند. محمّد امین در آن وقت در بغداد بود و مردم قاصدی را با خاتم خلافت و عصا و برد رسول خداصلی الله علیه وآله که نزد هارون بود با تعجیل تمام برای محمّد فرستادند. قاصد روز پانزدهم جمادی الأولی به بغداد رسید و مردم بغداد نیز با او بیعت کردند؛ چرا که هارون در زمان خلافت خود او را ولیعهد خویش قرار داده بود و پس از او مأمون را ولیعهد نموده بود، در حالی که محمّد شش ماه از مأمون کوچکتر بود.
همین که هیجده روز از خلافت امین گذشت، تصمیم گرفت برادر خود مأمون را از خلافت خلع کند و خلافت بعد از خود را برای فرزند خویش موسی ناطق قرار دهد. وزرای او این کار را صلاح ندیدند و امین برای دفع برادر خود مأمون لشکری به سوی خراسان فرستاد و چون لشکر او به خراسان رسید مأمون نیز لشکری آماده کرده بود و با آنان درگیر شد و لشکر امین مغلوب شدند و رئیس آنان علیّ بن عیسی کشته شد و مأمون نیز برادر خود امین را از خلافت خلع نمود و لشکری برای دفع امین به بغداد فرستاد و با برادر خود وارد جنگ شد و مردم زیادی در بغداد کشته
شدند و برخی از اصحاب امین دست از یاری او برداشتند و لشکر او مغلوب شد. امین از فرمانده لشکر برادر خود پناهندگی خواست. او به امین پناه داد، لکن چند نفر از سوی مأمون آمدند و او را محاصره نموده و سر از بدن او جدا کردند و برای مأمون فرستادند. کشته شدن او در بیست و پنجم محرّم سال 198 هجری قمری واقع شد.
چون سر امین را نزد مأمون آوردند، دستور داد آن سر را در صحن خانه او بر چوبی نصب کردند و لشکر خود را عطای بسیار داد و به هر کس عطایی میداد میگفت: «باید بر سر امین لعنت کنی.» و مردم بر سر امین لعنت میکردند و جایزه میگرفتند، تا این که مردی از عجم چون جایزه خود را گرفت و گفتند سر را لعنت کن، او گفت: «لعن اللَّه هذا و لعن اللَّه والدیه و أدخلهم فی کذا و کذا من أمّهاتهم»؛ یعنی: خدا این سر را با پدر و مادرش لعنت کند و آنان را وارد [ دوزخ نماید]. پس مأمون دستور داد سر برادر را خوشبو کنند و به بغداد بفرستند و با بدن او دفن نمایند.
محمّد امین سی و سه سال و سیزده روز عمر کرد و مدّت خلافتش تا وقت کشته شدن پنج سال بود و در این مدّت مشغول لهو و لعب و لذّت و طرب بود تا مبتلا به محاصره و جنگ با برادر خود شد. از اینرو، متعرّض آل ابوطالب نشد و در دوران او حادثهای برای آنان رخ نداد و سبب زوال ملک او غرور و فرو رفتن در لذّتها و ساز و طرب بود؛ چنان که بعضی از شعرا به این معنا اشاره کرده و گفتهاند:
إذا غدا مَلِکٌ باللّهو مشتغل
فاحکم علی مُلکِهِ بالوَیلِ و الحَرْبِ
أما تری الشّمسَ فی المیزان هابِطةٌ
لَمّا غَدا و هُو بُرجُ اللّهو و اللَّعبِ(534)
پس از کشته شدن محمّد امین، مردم بغداد برادر او مأمون را به خلافت پذیرفتند و با او بیعت کردند و در منابر نام او را بردند و او را نجم بنیعبّاس گفتند؛ چرا که او از دانشمندان بود و از علوم اسلامی و نجوم و حکمت بهره وافی داشت و علم فلسفه را بسیار دوست میداشت و پیوسته مجالسی برای مناظرات و مقالات تشکیل میداد و اظهار تشیّع میکرد، و یکی از ندما و خواصّ او، یحیی بن اکثم خراسانی بود که قبلاً در بصره قاضی بود و گفته شده که او اهل لواط بوده و فرزندان مردم بصره را فاسد کرده بود و مردم از او به مأمون شکایت نمودند و مأمون او را از قضاوت عزل نمود و شاعری درباره او گفت:
یا لیت یحیی لم یَلِدْهُ أکْثَمُهُ
و لم تطأ أرضَ العِراقِ قَدَمُهُ
ألوطُ قاضٍ فی العراق نَعلَمُهُ
أیُّ دَواةٍ لم یَلقِهِ قَلَمُهُ
وَ أَیُّ شَعبٍ لَم یَلجِهُ أَرْقَمُهُ
روزی مأمون به یحییبن اکثم گفت: ای ابا محمّد! این شعر از کیست؟
قاضٍ یری الحدّ فی الزّنا و لا
یری علی من یلوط من یأس
یحیی بن اکثم گفت: قائل این شعر ابن ابینعیم است که قبل از این بیت گفته است:
أمیرنا یرتشی و حاکمنا
یلوط و الرّأس شرّ ما رأسٍ
قاضٍ یری الحدّ فی الزّنا و لا
یری علی من یلوط من بأسٍ
ما أحسب الجور ینقضی و
علی الأمّة والٍ من آل عبّاس
و دیگری گفته است:
متی تصلح الدّنیا و یصلح أهلها
و قاضی قضاة المسلمین یلوط
پس مأمون ساعتی سر خجلت به زیر افکند و دستور داد تا ابن أبینعیم شاعر را به جانب سِند تبعید کردند. بالجمله، یحیی بن اکثم به کثرت لواط معروف و متجاهر بود و نقل شده که مأمون برای او چهارصد بچّه بسیار زیبا آماده کرده بود و این قاضی بیحیا پرده حیا دریده بود و از آنان التذاذ میبرد، تا جایی که شعرا برای این عمل او را هجو نمودند و اشعاری در مذمّت او سرودند. [ استغفراللَّه من کتابة هذه الحشویات]
و بالجمله خلافت مأمون قریب به بیست و یک سال طول کشید و شروع خلافت او حدود سال 196 هجری قمری بود.
او مردی شجاع و قوی القلب و بصیر در جنگ و مبارزه بود و در سال 199 قمری در کوفه علیه مأمون الرّشید قیام نمود و مردم را دعوت به بیعت برای محمّد بن ابراهیم بن اسماعیل بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علیّ بن ابیطالبعلیهما السلام نمود و پیروزیهایی به دست آورد؛ از سویی منصور بن مهدی، حسن بن سهل و هرثمة بن اعین و سندی بن شاهک را به جنگ ابوالسّرایا فرستاد و ابوالسّرایا کشته شد. و محمّد بن جعفرعلیه السلام قیام نمود.(535)
در همان زمانی که ابوالسّرایا در کوفه قیام کرده بود، محمّد، فرزند امام صادقعلیه السلام نیز در مدینه قیام کرد و مردم با او بیعت نمودند. محمّد بن جعفر را «دیباجه» میگفتند و این به سبب جمال و بها و کمال او بود. او مردی شجاع و با سخاوت و قوی القلب و عابد بود و پیوسته یک روز روزه میگرفت و یک روز افطار میکرد و هر روز که از منزل خارج میشد، جامه خود را به برهنهای میداد و در هر روزی گوسفندی میکشت و مردم را ضیافت میکرد.
پس با لشکری از مدینه به مکّه رفت و با هارون بن مسیّب، والی مأمون در مکّه، جنگ سختی کرد و عدّه زیادی از لشکر هارون کشته شدند.
هارون بن مسیّب از حضرت رضاعلیه السلام خواست تا او محمّد بن جعفر را به صلح دعوت نماید و محمّد بن جعفر از صلح امتناع نمود و آماده جنگ شد تا این که
هارون لشکری فرستاد و محمّد و همراهان او را محاصره کردند و تا سه روز از آب و غذا ممنوع شدند و عدّهای از اصحاب محمّد بن جعفر دست از یاری او برداشتند. ناچار محمّد عبا و نعلین پوشید و به خیمه هارون بن مسیّب رفت و از او امان طلبید و هارون او را امان داد و به دستور هارون طالبیین، یعنی اصحاب محمّد بن جعفر را بستند و در محملهای بدون سرپوش نشاندند و به خراسان فرستادند، و چون مأمون محمّد بن جعفر را دید، او را اکرام کرد و جایزه داد و او با مأمون بود تا در خراسان وفات نمود و مأمون در تشییع جنازه او شرکت نمود و بر او نماز خواند و او را در قبر گذارد و گفت: «او رحم من بود و دویست سال قطع رحم شده بود.» سپس قرضهای محمّد را که نزدیک به سی هزار دینار بود پرداخت کرد.(536)
مؤلّف گوید: مأمون عدّه زیادی از فرزندان فاطمهعلیها السلام را کشت که به برخی از آنان اشاره میشود:
1- محمّد بن محمّد بن زید بن علیّ بن الحسینعلیه السلام؛
2- حسن بن حسن بن زید بن علیّ بن الحسینعلیه السلام؛
3- حسین بن اسحاق بن حسین بن زید بن علیّ بن الحسینعلیه السلام؛
4- محمّد بن حسین بن حسن بن علیّ بن الحسینعلیه السلام
5 - علیّ بن عبداللَّه بن جعفر بن ابیطالب؛ و همه اینها در ایّام حرکت ابوالسّرایا کشته شدند؛
6- عبداللَّه بن جعفر بن ابراهیم بن جعفر بن حسن مثنّی که در ایّام مأمون به جانب فارس بیرون شد و عدّهای از خوارج او را کشتند؛
7- محمّد بن عبداللَّه بن حسن بن علیّ بن الحسینعلیه السلام؛ معروف به ابن افطس که پدرش در ایّام رشید به دست جعفر برمکی کشته شد و معتصم برادر مأمون او را با شربت سمی شهید نمود؛
8 - سیّد آل ابیطالب حضرت علیّ بن موسی الرّضا صلوات اللَّه علیه که در ایّام مأمون در ماه صفر سال 203 قمری به دست مأمون با سمّ کشندهای به شهادت رسید، در حالی که او حجّت خدا و امام زمان و واجب الإطاعه همه مردم بود. و مأمون برای او از مردم بیعت ولایتعهدی گرفته بود.(537)
در سال 200 هجری قمری مأمون رجاء بن ابیالضّحّاک و یاسر خادم را به مدینه فرستاد تا حضرت رضاعلیه السلام را به مرو احضار نمایند. آنان آن حضرت را [ در ظاهر] با احترام کامل به مرو [ و خراسان] احضار نمودند. چون حضرت رضاعلیه السلام وارد مرو گردید، مأمون آن حضرت را تکریم و تعظیم فراوان نمود و خواصّ اولیا و اصحاب خود را جمع کرد و به آنان گفت: «ای مردم! من در آل عبّاس و آل علی تأمّل نمودم و هیچکس را از علیّ بن موسی افضل و احقّ به امر خلافت ندیدم.»
سپس رو کرد به حضرت رضاعلیه السلام و گفت: «من میخواهم خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما تفویض نمایم.»
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «اگر خلافت را خداوند برای تو قرار داده است جایز نیست که به دیگری ببخشی و خود را از آن معزول نمایی و اگر خلافت از تو نیست، تو را اختیار آن نیست که به دیگری تفویض نمایی.» مأمون گفت: «البتّه لازم است که شما آن را قبول نمایی.»
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «من به رضا و اختیار خود هرگز قبول نخواهم نمود.» و این سخن تا مدّت دو ماه بین آنان مطرح بود و هر چه او مبالغه میکرد حضرت رضاعلیه السلام - چون هدف او را میدانست - امتناع مینمود و چون مأمون از پذیرفتن او مأیوس شد، به آن حضرت گفت:
«اگر خلافت را نمیپذیری پس ولایتعهدی مرا بپذیر تا بعد از من خلافت از آن تو باشد.» امامعلیه السلام فرمود: «پدرانم مرا خبر دادهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرموده است: من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا به وسیله زهر شهید خواهند نمود و ملائکه آسمان و زمین بر من گریه خواهند کرد و در سرزمین غربت در پهلوی هارون الرّشید مدفون خواهم شد.»
پس مأمون از شنیدن این سخنان گریان شد و گفت: «تا من زندهام چه کسی میتواند تو را بکشد و یا آزاری به تو وارد کند.» امامعلیه السلام فرمود: «اگر بخواهم میتوانم گفت که چه کسی مرا شهید خواهد نمود.»
مأمون گفت: «هدف شما از این سخنان این است که ولایتعهدی مرا قبول نکنی تا مردم بگویند تو دنیا را ترک نمودهای؟» امامعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، من از روزی که خدایم آفریده دروغ نگفتهام و ترک دنیا برای دنیا نکردهام و من مقصود تو را میدانم.» مأمون گفت: «مقصود من چیست؟»
امامعلیه السلام فرمود: «غرض و مقصود تو آن است که مردم بگویند: علیّ بن موسی الرّضا ترک دنیا نکرده بود، بلکه دنیا او را ترک کرده بود و اکنون که دنیا برای او میسّر شده به طمع خلافت ولایتعهدی را پذیرفت.»
مأمون در غضب شد و گفت: «پیوسته سخنان تند و ناگواری را در برابر من میگویی و از سطوت و قدرت من ایمن شدهای؟ به خدا سوگند، اگر ولایتعهدی مرا نپذیری گردنت را خواهم زد.»
امامعلیه السلام فرمود: «البتّه خداوند نفرموده است که من خود را در هلاکت اندازم. هر گاه چنین است قبول میکنم، مشروط به آن که کسی را نصب و یا عزل ننمایم و رسمی را تغییر ندهم و چیزی را احداث نکنم و از دور بر بساط خلافت نظر نمایم.»
پس مأمون این شرایط را پذیرفت و حضرت رضاعلیه السلام دست به سوی آسمان برداشت و فرمود: «خدایا، تو میدانی که مرا اکراه کردند و از روی ضرورت و ناچاری ولایتعهدی مأمون را پذیرفتم. پس تو مرا مؤاخذه مکن؛ همچنان که دو
پیامبر خود یوسف و دانیال را مؤاخذه نکردی هنگامی که از ناحیه پادشاه زمان خود چنین ولایتی را پذیرفتند. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو. خدایا، تو به من توفیق ده تا دین تو را برپا دارم و سنّت پیامبر تو را زنده نمایم. تو نیکو مولا و نیکو یاوری برای من هستی.» سپس با چشم گریان و غم و اندوه ولایتعهدی مأمون را پذیرفت.
همانگونه که از تاریخ شرعیّه شیخ مفید ظاهر میشود، روز دیگر - که روز ششم ماه رمضان بود - مأمون مجلس با شکوهی ترتیب داد و در کنار خود برای آن حضرت کرسی مخصوص و دو بالش بزرگ قرار داد و همه اشراف و سادات و علما را جمع نمود و نخست به فرزند خود عبّاس گفت تا با آن حضرت بیعت نماید و سپس سایر مردم بیعت نمودند، و بدرههای زر آوردند و مأمون جوایز بسیاری به مردم بخشید و خطبا و شعرا خطبهها و قصاید خود را در شأن امامعلیه السلام ایراد کردند و جایزه گرفتند و مأمون دستور داد تا در مجالس و منابر نام آن حضرت را با عظمت و احترام بیان کنند و سکّههای دراهم و دنانیر را به نام و لقب شریف آن حضرت مزیّن نمایند و در همان سال در مدینه بر منبر رسول خداصلی الله علیه وآله خطبه خوانده شد و در دعای به آن حضرت گفته شد: «وَلِیُّ عَهْدِ الْمُسْلِمینَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیَّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبیطالِبٍعلیهم السلام».
سپس مأمون دختر خود، امّ حبیبه، را به آن حضرت تزویج نمود و دختر دیگر خود امّ الفضل را نیز برای حضرت جوادعلیه السلام نامزد کرد. در تعدادی از روایات آمده که چون امام هشتم ولایتعهدی مأمون را پذیرفت، همه شعرا در اشعار خود او را ستودند و از مأمون جایزه گرفتند، مگر ابونواس شاعر که ساکت مانده بود و چون مأمون او را عتاب کرد که تو شیعه مذهب هستی و شاعر فرید زمان خود میباشی، برای چه در مدح او چیزی نگفتی؟
ابونواس این اشعار را سرود:
قیلَ لی: أَنْتَ أَوْحَدُ النَّاسِ طُرّاً
فی فُنُونٍ مِنَ الْکَلامِ النَّبیهِ
لَکَ مِنْ جَوْهَرِ الْکَلامِ بَدیعٌ
یُثْمِرُ الدُّرَّ فی یَدَیْ مُجْتَنیهِ
فَعَلی مَا تَرَکْتَ مَدْحَ ابْنِ مُوسی
وَ الْخِصالَ الَّتی تَجَمَّعْنَ فیهِ
قُلْتُ: لا اَسْتَطیعُ مَدْحَ إِمامٍ
کانَ جِبْریلُ خادِماً لِأَبیهِ
قصرت ألسن الفصاحة عنه
و لهذا القریض لا یحتویهِ
پس مأمون گفت تا حقّهای از لؤلؤ آوردند و دهان او را پر از لؤلؤ نمود.(538)
محدّث قمّیرحمه الله گوید: مأمون در ظاهر حضرت رضاعلیه السلام را تکریم و تعظیم بسیار میکرد، امّا در باطن با شیطنت بر طریقه نفاق و دشمنی با آن حضرت معامله مینمود و مصداق آیه شریفه «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ»(539) بود، بلکه او سختترین دشمنان آن حضرت بود و پیوسته کاسههای زهر به کام آن بزرگوار میریخت و او «شیطان الفقهاء و فقیه الشّیاطین» بود، و در همان روزی که با آن حضرت بیعت نمودند، آزار روحی آن بزرگوار شروع شد.
یکی از خواصّ آن حضرت میگوید: در همان روز، من خدمت او بودم و از ولایتعهدی او خرسند شده بودم. پس آن حضرت مرا طلبید و آهسته به من فرمود: «خشنود مباش که این کار به اتمام نخواهد رسید و اینگونه نخواهد ماند.»
و در حدیث حسن بن جهم آمده که مأمون علمای بلاد و فقهای اطراف را جمع کرد که با امامعلیه السلام مباحثه و مناظره نمایند تا شاید او از پاسخ آنان ناتوان شود و آن حضرت بر همه آنان غالب شد و همه آنان اقرار به فضیلت و مقام والای او نمودند، و چون امامعلیه السلام از آن مجلس حرکت نمود و به طرف منزل خود رفت، من در خدمت او بودم و خدا را شکر کردم و گفتم: «خدا مأمون را مطیع شما کرد.» حضرت فرمود:
«ای پسر جهم! فریب این احترامها را مخور؛ چرا که به همین زودی مأمون مرا با زهر شهید خواهد نمود. این خبری است که از پدران من به من رسیده است و تو باید این خبر را پنهان بداری و تا من زندهام به کسی نگویی.»
امامعلیه السلام از برخوردهای منافقانه مأمون زجر میکشید و نمیتوانست اظهار کند و آخر کار چنان کار بر او سخت شد که از خداوند درخواست مرگ نمود.
یاسر خادم گوید: «در هر جمعه که امامعلیه السلام از نماز جمعه باز میگشت، در همان حالت غبار آلودگی و عرق، دست به دعا بلند میکرد و میفرمود: "خدایا، اگر نجات علیّ بن موسی الرّضا در مرگ اوست در همین ساعت مرگ او را برسان." و پیوسته در غم و اندوه بود تا از دنیا رحلت نمود.»
محدّث قمی سپس میگوید: آیا هیچ عاقل دانایی میتواند بپذیرد که مأمونِ دنیاپرست برای خدا به امام هشتمعلیه السلام احترام مینموده و از روی حقیقت میخواسته خلافت و یا ولایتعهدی را به امامعلیه السلام واگذار کند؟ در حالی که او برای همین خلافت و ریاست دستور میدهد برادرش امین را با کمال بیرحمی بکشند و سرش را برای او بیاورند و چند روز سر او را در صحن خانه خود بر چوبی نصب میکند و به جنود و لشکریان خود میگوید: «برخیزید و بر این سر لعنت کنید و جایزه بگیرید.» آیا چنین کسی امام رضاعلیه السلام را از مدینه به خراسان میآورد که خلافت و یا ولایتعهدی را به او تفویض نماید؟ در حالی که خلافت برای او عزیزترین چیزهاست و خود گفته است: «الملک عقیم.»
آری، به جرأت میتوان گفت که مأمون هرگز میل نداشت که از حضرت رضاعلیه السلام فضیلت و منقبتی ظاهر شود. به دلیل این که او آن حضرت را امر به نماز عید فطر نمود و چون دید مردم فریفته او شدهاند، دستور داد از بین راه باز گردد و نماز عید را دیگری اقامه نماید.
شیخ صدوق از احمد بن علی روایت نموده که گوید از ابوالصّلت هروی پرسیدم: «چگونه مأمون با آن اکرام و محبّتی که نسبت به حضرت رضاعلیه السلام روا میداشت و او را ولیعهد خود قرار داده بود راضی شد که آن حضرت را به قتل برساند؟» ابوالصّلت گفت: «مأمون به این علّت حضرت رضاعلیه السلام را گرامی میداشت که بزرگواری و فضیلت او را میدانست و ولایتعهدی را به این علّت به او تفویض
نمود که مردم او را راغب به دنیا بدانند و محبّت او از دلها خارج گردد، و چون دید این کار سبب محبّت و علاقه بیشتر مردم به او گردید، علمای بلاد از یهود و نصارا و مجوس و دهریّین و دیگران را جمع کرد تا شاید بر او غالب شوند و در او ناتوانی پیدا شود و از پاسخ آنان عاجز بماند و اعتقاد مردم نسبت به او سست گردد، و چون این تدبیر نیز کارساز نشد و او بر همه آنان غالب گردید و آنان اقرار به فضیلت و جلالت او کردند و همه دانستند که خلافت حقّ اوست، خشم و حسد مأمون بر او غالب گشت. از سویی، حضرت رضاعلیه السلام در سخنان خود با مأمون مداهنه و تقیّهای نمینمود و در اکثر مجالس با مأمون با صراحت سخن میفرمود و این کینه مأمون را تشدید میکرد و سبب شد که مأمون به قتل او راضی شود.»(540)
همانگونه که در شرح حال حضرت رضاعلیه السلام گذشت و آن حضرت اشاره فرموده بودند که مأمون الرّشید به وسیله ماهی هلاک میگردد، در سال 218 قمری که مأمون به جنگ اهل روم رفته بود، در محلّی به نام عین بدیدون کنار آب بسیار سرد و شفّافی که دارای ماهیان زیبایی بود نزول نمود و به غوّاصان گفت تا برای او یک ماهی صید کنند و چون صید نمودند ماهی از دست او در آب پرید و از آن آب بر بدن او ریخته شد و به همان سبب هلاک گردید.
او در پایان عمر خود گفت: «مرا به جای بلندی ببرید که یک بار دیگر نگاهی به لشکر و خدم و رعیّت خود بنمایم.» و چون نگاهی به لشکریان خود نمود، گفت: «یا من لا یزول ملکه اِرحم من قد زال ملکه»؛ همانگونه که پدرش هارون نیز در وقت مرگ خود گفت: «ما أَغْنی عَنّی مالِیَهْ * هَلَکَ عَنّی سُلْطانِیَهْ»(541).
پس مأمون را به خوابگاه خود برگردانیدند و زبان او از کار افتاد و چشم هایش
بزرگ و سرخ شد و پیش از مردن زبانش گشوده شد و گفت: «یا من لایموت ارحم من یموت.» این بگفت و به دوزخ واصل گشت. مرگ او در روز پنج شنبه هشتم و یا هفدهم رجب سال 218 قمری واقع شد و جنازه او را به طرف طوس بردند و در آن جا به خاک سپردند و ابوسعید مخزومی درباره او گفت:
هل رأیت النّجوم أغنت عن المأ
مون شیئاً و ملکه المأنوس
خلّفوه بعرصتی طرطوسی
مثل ما خلّفوا أباه بطوس
عمر مأمون هنگام هلاکت، چهل و نه سال بود و مدّت خلافتش بیست و یک سال بود، و چنان که گذشت، چهار ماه آن را با برادرش محمّد امین در جنگ بود.(542)
او در روز پنج شنبه هفدهم رجب سال 218 هجری قمری که مأمون از دنیا رفت به خلافت رسید. نام او محمّد و به قولی ابراهیم، و مادرش ماریه، دختر شبیب و خواهر ریّان بن شبیب بود. معتصم مردی شجاع و ستمگر و بیباک بود و از علم و ادب بهرهای نداشت. نقل شده که پادشاه روم نامهای به معتصم نوشت و او را تهدید نمود. معتصم چون از نامه او مطلع شد به کاتب خود گفت: در پاسخ او بنویس:
«بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم. أمّا بعد: فقد قرأت کتابک و سمعت خطابک و الجواب ما تری لا ما تسمع و سیعلم الکفّار لمن عقبی الدّار.»
معتصم به احداث بناهای جدید و به تعمیر بناها علاقه زیادی داشت و از بناهای او شهر سامرّا میباشد. صاحب قاموس میگوید: هنگامی که معتصم شروع به بنای سامرّا نمود، بر لشکر او این بنا گران آمد و چون به اتمام رسید و لشکر او به آنجا منتقل شدند همه آنان از دیدن آن شهر خشنود گشتند و به همین علّت آن شهر «سرّ من رأی» نامیده شد.
در سال 219 قمری در پنجم ذیحجّه و یا در سال 220 در آخر ذیقعده حضرت امام محمّد تقی صلوات اللَّه علیه در بغداد [ توسّط معتصم به شهادت رسید و ]از دنیا رحلت نمود و در پشت سر جدّش موسی بن جعفرعلیهما السلام مدفون شد. در سبب شهادت آن حضرت اختلاف است. برخی گفتهاند همسر او امّ الفضل دختر مأمون او را مسموم نمود [ و برخی همانگونه که در شرح حال آن حضرت گذشت، گفتهاند معتصم عبّاسی او را مسموم نمود. اللَّه العالم].
معتصم در سال 219 قمری ابوجعفر محمّد بن قاسم حسینی علوی را که از
صالحین و نوادههای حضرت زین العابدینعلیه السلام بود دستگیر و اسیر و زندانی نمود.
یکی از کسانی که به دست معتصم شهید شد، عبداللَّه بن حسین بن عبداللَّه بن اسماعیل بن عبداللَّه بن جعفر بن ابیطالب بود. معتصم او را به جرم امتناع از پوشیدن لباس سیاه که شعار بنیعبّاس بود زندانی کرد و او در زندان شهید شد.
معتصم در سال 227 قمری، در دوازدهم ربیع الأوّل، وفات نمود، ولادتش در ماه هشت از سال 178 و خلافتش هشت سال و هشت ماه و هشت روز طول کشید. او هشتمین خلیفه عبّاسی و هشتمین اولاد عبّاسی بود و هشت پسر و هشت دختر داشت و هشت هزار دینار و هیجده هزار هزار درهم و هشت هزار اسب و هشت هزار استر و به همین عدد شتر و مملوک و کنیز از او باقی ماند و فتوحات او هشت و قصرهای او هشت و او را هشتی میگفتند.(543)
در روز دوازدهم ربیع الأوّل سال 227 قمری معتصم از دنیا رفت و مردم با فرزندش واثق بیعت نمودند. واثق مردی اکول و پرخور و پیوسته مشغول خوردن و نوشیدن بود و امور مملکت را به دست ابن ابیداود و محمّد بن عبدالملک سپرده بود. وی، بر خویشان خود و مردم، عطوف و مهربان بود و اهل علم و دانش را دوست میداشت و از اهل تقلید، یعنی پیروی کورکورانه، نفرت داشت و دوست میداشت که به همه علوم دست یابد. از این رو، پیوسته علمای اهل سنّت و غیر آنان مانند بختیشوم و ابن ماسویه و میخائیل و فضلای هر فنّی نزد او میآمدند.
دمیری نقل کرده که واثق به جماع علاقه زیادی داشت و از طبیب خود داروی قوّت باه طلب نمود. طبیب به او گفت: «کثرت جماع بدن را مهدوم و نابود میکند. من چنین چیزی را بر شما صلاح نمیدانم.» واثق گفت: «چارهای از آن نیست.»
پس طبیب دستور داد گوشت درنّده را هفت مرتبه با سرکه شراب بجوشانند و بعد از خوردن شراب به اندازه سه درهم تناول کند. پس واثق از گفته طبیب تجاوز نمود و در خوردن آن معجون زیاده روی کرد و در مدّت کوتاهی به بیماری استسقا مبتلا گردید. اطبا گفتند: «باید شکم او شکافته شود و او را در تنور تافتهای که به آتش زیتون سرخ شده باشد بنشانند و سه ساعت به او آب ندهند.» و چون چنین کردند واثق پیوسته استغاثه مینمود و طلب آب میکرد تا این که آبلههایی در بدنش پیدا شد که مانند خربزه بزرگ بود و چون او را از تنور خارج کردند، پیوسته میگفت: «مرا به تنور باز گردانید و گر نه خواهم مرد.» و چون او را داخل تنور کردند صدایش خاموش شد و ورمهای او منفجر گردید و آبی از آنها خارج و بدنش سیاه گردید و بعد از ساعتی هلاک شد. پس جامهای بر او کشیدند و مشغول به بیعت با متوکّل
شدند و از واثق غافل گردیدند تا این که از بستان خانه موشهایی آمدند و چشمان واثق را بیرون آوردند و کسی نفهمید تا هنگامی که او را غسل دادند.
بالجمله، مرگ واثق در بیست و چهارم ذیحجّه سال 232 قمری در سامرّا واقع شد و مدّت عمر او سی و چهار سال و مدّت خلافتش پنج سال و نه ماه و سیزده روز بود.(544)
چون واثق از دنیا رفت، برادرش متوکّل در سال 222 قمری بعد از دویست سال از وفات عبّاس بن عبدالمطّلب و بعد از یکصد سال از خلافت سفّاح [ ابوالعبّاس] به خلافت رسید. چون خلافت او مستقرّ شد [ همانند عمر بن خطّاب ]دستور داد مباحثه و استدلال و مسائل علمی ترک شود. بر عکس معتصم و واثق، محدّثین را گفت تا فقط همان سنّت [ دایر ]و جماعت را برای مردم بیان کنند و مردم را به تقلید و تسلیم وا بدارند و در دوران حکومت او لهو و لعب و هزلیات و طرب و مجالس خوشگذرانی، به ویژه در مجالس خود متوکّل فراوان شد.
چون چند ماه از خلافت او گذشت، بر وزیر خود، محمّد بن عبدالملک زیّات، خشم نمود و اموال او را گرفت و او را میخکوب کرد. به طوری که سرهای میخها در باطن تنور بود. وی، هر کسی را میخواست شکنجه کند، امر میکرد آن تنور را با هیزم زیتون سرخ کنند و سپس او را در آن تنور میانداختند تا به وسیله آن میخها و تنگی مکان به سختترین وضعی شکنجه شود و بمیرد. متوکّل دستور داد تا محمّد بن عبدالملک را در همان تنور افکندند و محمّد چهل روز در آن تنور معذّب بود و در پایان عمر و هلاکت خود کاغذ و دواتی خواست و این دو بیت را برای متوکّل فرستاد:
هی السّبیل فمن یوم إلی یومٍ
کأنّه ما تریک العین فی نومٍ
لا تجزعنّ رویداً إنّها دول
دنیا تنقل من قومٍ إلی قوم ٍ
روزی که نوشته او به متوکّل رسید، دستور داد او را از تنور بیرون آورند. چون نزد تنور رفتند، او مرده بود. متوکّل در ایّام خلافت خود برای سه فرزند خویش: منتصرباللَّه و معتزّ باللَّه و مستعین باللَّه از مردم بیعت گرفت و شاعر درباره او چنین گفت:
یا بیعة مثل بیعة الشّجرة
فیها لکلّ الخلائق الخیرة
أکدّها جعفر و صیّرها
إلی بنیه الثّلاثة البررة
متوکّل مردی خبیث السّیره بود و دشمنی خاصّی با علیّ بن ابیطالب و فرزندان اوعلیهم السلام داشت و به هر بهانهای آنان را میگرفت و پیوسته اذیّت مینمود. فتح بن خاقان وزیر او نیز چنین بود و در دوران هیچ کدام از خلفای بنیعبّاس این اندازه آزار به فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله نرسید که در دوران او رسید. او عمر بن فرح رخجی را والی مدینه و مکّه نموده بود و عمر مردم را از احسان به آل ابیطالب منع میکرد، به گونهای که اگر میفهمید کسی کمتر احسانی به آنان نموده او را عقوبت و عذاب مینمود. مردم ناچار از رعایت و احترام به فرزندان امیرالمؤمنینعلیه السلام دست برداشتند تا جایی که زنهای علویّه با لباسهای کهنه و پاره زندگی میکردند و یک لباس سالم نداشتند که در آن نماز بخوانند و کار به جایی رسیده بود که عدّهای از آنان فقط یک پیراهن داشتند و چون میخواستند نماز بخوانند به نوبت به یکدیگر میدادند و پس از نماز از تن خارج میکردند و با چرخ ریسی زندگی میکردند تا این که متوکّل هلاک شد و منتصر به جای او نشست و او با آل ابوطالب مهربان بود و اموالی برای آنان فرستاد تا بین آنان پخش کردند.(545)
یکی از خباثتهای متوکّل و دشمنی او با فرزندان امیرالمؤمنینعلیه السلام این بود که مردم را از زیارت قبر امیرالمؤمنین و امام حسینعلیهما السلام منع میکرد و میکوشید تا آثار این قبور را محو نماید و زمین آن را شخم و شیار نماید و کشت کند و در راههای منتهی به این قبور دیدهبانهایی گماشته بود که هر کس به زیارت این قبور برود او را عقوبت کنند و بکشند.
ابوالفرج، از احمد بن جعدوشا که زمان متوکّل را درک نموده، روایت کرده که گوید: علّت تصمیم متوکّل برای تخریب قبر امام حسینعلیه السلام این بود که قبل از خلافت او یکی از زنهای آوازهخوان، کنیزان خود را برای متوکّل میفرستاد که برای او هنگام شرابخواری آوازه بخوانند و چون متوکّل به خلافت رسید به آن زن آوازهخوان پیغام داد که کنیزان خود را برای او بفرستد. پس گفتند: «او برای زیارت امام حسینعلیه السلام به کربلا رفته است.» و چون از کربلا بازگشت و یکی از کنیزان خود را برای متوکّل فرستاد، متوکّل به او گفت: «این ایّام کجا رفته بودید؟»
آن کنیز گفت: «با خانم خود به سفر حجّ رفته بودیم.» متوکّل گفت: «در ماه شعبان به حجّ رفته بودید؟» کنیز گفت: «به زیارت امام حسینعلیه السلام رفته بودیم.» پس متوکّل از شنیدن این سخن در غضب شد و گفت: «کار زیارت قبر حسینعلیه السلام به جایی رسیده که زیارت او را حجّ مینامند.» و دستور داد خانم او را زندانی کردند و اموال او را گرفت و به یکی از یاران خود به نام دیزج که در باطن مردی یهودی بود گفت به کربلا برود و قبر شریف امام حسینعلیه السلام را خراب کند و جای آن را شخم بزند و اثری از آن باقی نگذارد و زوّار آن حضرت را مجازات نماید.
مورّخ امین، مسعودی، میگوید: این حادثه در سال 236 هجری قمری رخ داد و دیزج کارگران زیادی را به کربلا برد و هیچ کدام جرأت تخریب قبر امام حسینعلیه السلام را نداشتند تا این که دیزج بیلی به دست گرفت و قسمت بالای قبر شریف را خراب کرد و پس از او بقیه کارگران، آن قبر شریف را خراب نمودند.
ابوالفرج گوید: هیچ کس را جرأت بر این کار نبود و دیزج عدّهای از یهودیان را آورد تا این عمل را انجام دادند. ابوالفرج گفته است: متوکّل تا دویست جریب از اطراف قبر امام حسینعلیه السلام را شخم نمود و آب بر آن جاری کرد و در اطراف آن به مسافت هر میل نگهبانی قرار داد تا هر کس به زیارت آن قبر شریف بیاید او را بگیرند و نزد متوکّل ببرند و متوکّل او را مجازات نماید.(546)
محمّد بن حسین اشنانی گوید: مدّتی بر من گذشت و من از ترس متوکّل به زیارت قبر امام حسینعلیه السلام نرفتم و آخر الأمر شوق زیارت آن حضرت مرا واداشت که به هر طریق من باید به زیارت امام خود بروم؛ گر چه در راه زیارت آن حضرت کشته شوم. پس با مرد عطاری همسفر شدم و به زیارت آن حضرت رفتیم. روزها پنهان میشدیم و شبها راه میرفتیم تا به منطقه غاضریّه رسیدیم و نیمه شب از راهی که نگهبانان ما را نمیدیدند خود را به قبر شریف امامعلیه السلام رساندیم. پاسبانان را خواب ربوده بود و چون به قبر مطهّر رسیدیم دیدم صندوق قبر را کنده و سوزانده بودند و آب بر موضع قبر جاری کرده بودند، پس ما خود را روی آن زمین انداختیم و زیارت نمودیم و از قبر آن حضرت بوی خوشی شنیدیم که تا کنون چنین بوی خوشی را نشنیده بودیم. پس من به رفیق عطّار خود گفتم: «این چه بوی خوشی است؟»
او گفت: «به خدا سوگند، من تا کنون چنین بوی خوشی را استشمام نکرده بودم.» پس ما با قبر شریف آن حضرت وداع کردیم و علاماتی در اطراف قبر در زیرزمین نصب نمودیم و این بود تا متوکّل هلاک شد. پس ما با عدّهای از آل ابوطالب و شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام به زیارت آن قبر رفتیم و آن علامات را بیرون آوردیم و قبر شریف امام حسینعلیه السلام را در همان محلّ بنا نمودیم.
عالم بزرگوار و محدّث فقیه و فاضل قمّی، در کتاب اربعین حسینیّه میفرماید: از کتاب مناقب و کامل التّواریخ و ارشاد القلوب و امالی طوسی و کامل الزّیارات استفاده
میشود که در ایّام خلافت هارون الرّشید زیارت امام حسینعلیه السلام در میان شیعه و سنّی دایر شده بود و حتّی زنها به زیارت آن حضرت می رفتند، و این مسأله هارون را به وحشت انداخته بود که مبادا مردم به اولاد امیرالمؤمنینعلیه السلام رغبت نمایند و خلافت از بنیعبّاس به پیروان علیعلیه السلام منتقل شود. از این رو هارون الرّشید به عامل خود در کوفه - موسی بن عیسی عبّاسی - دستور داد قبر امام حسینعلیه السلام و ساختمانهای اطراف آن را خراب کند و زمین آن را کشت نماید. پس او چنین کرد و حتّی درخت سدری که در کنار قبر شریف امامعلیه السلام بود قطع نمود و از ریشه درآورد که علامتی برای آن قبر نباشد.
چون این خبر به جریر بن عبداللَّه رسید، تکبیر گفت و تعجّب نمود؛ چرا که رسول خداصلی الله علیه وآله سه مرتبه فرموده بود: «لعن اللَّه قاطع السّدرة.» سپس گفت: «من اکنون معنای این حدیث را فهمیدم.»
خلفای عبّاسی دیگر، بعد از هارون، متعرّض قبر شریف امام حسینعلیه السلام نشدند تا این که متوکّل به خلافت رسید و در سال 227 قمری به او خبر دادند که مردم اطراف کوفه به زیارت قبر امام حسینعلیه السلام میروند و در آنجا اجتماع مینمایند. پس متوکّل لشکری آماده کرد و به کربلا رفتند و قبر آن حضرت را خراب نمودند و مردم را متفرّق ساختند، لکن باز مردم در موسم زیارت اجتماع نمودند و از کشته شدن باکی نداشتند و گفتند: «اگر همه ما کشته شویم باکی نداریم و بازماندگان ما به زیارت امام حسینعلیه السلام خواهند آمد.» چون برخی از داستانها را به متوکّل نوشتند، متوکّل از انقلاب عراق ترسید و سرداری را به کوفه فرستاد و به او نوشت: «بگو: من مأمور [ تخریب] قبر نبودم.» از اینرو، باز مردم کوفه و اطراف جمع شدند و قبر مطهّر را ساختند و در کربلا بناهایی برپا کردند و بازار بزرگی اطراف آن قبر تهیّه نمودند و زوّار آن حضرت روز به روز زیاد شدند.
این بود تا در سال 247 قمری باز متوکّل لشکری فرستاد و فرمانده آن اعلام کرد: «ذمّه خلیفه بیزار است از کسی که به زیارت کربلا برود.» و تمام اراضی کربلا را
آب بست و کشت نمود و گاهی آب نرفت و گاهی گاوها از شخم باز ایستادند و گاهی قبر مطهّر در بین آسمان و زمین معلّق گردید و گاهی تیرهای غیبی به کارگران و بیل به دستان میرسید، لکن موافق آیه شریفه «وَ ما تُغْنِی الْآیاتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ»(547)، سبب عبرت آنان نمیشد و دست از کار بر نمیداشتند، بلکه این آثار بر بغض و کینه و دشمنی متوکّل میافزود.
تا آن که دیزج ملعون قبر مطهّر را بشکافت و بوریای تازهای که بنیاسد هنگام دفن آورده بودند را دید که هنوز به همان حالت باقی است و بدن مطهر امامعلیه السلام بر روی آن قرار دارد، لکن به متوکّل نوشت: «قبر را باز نمودم و چیزی را نیافتم.»
پس از متوکّل، خلفای دیگر، متعرّض این قبر نشدند، مگر مسترشد عبّاسی و پسرش راشد که خزانه و اوقاف کربلا را گرفتند و هر دو به مکافات عمل خود مبتلا شدند.
متوکّل ملعون هفده مرتبه قبر شریف امام حسینعلیه السلام را خراب نمود و باز به صورت اوّل برگشت تا آن که در سال 369 قمری عضدالدّوله دیلمی آمد و برای قبر امیرالمؤمنین و امام حسینعلیهما السلام بقعه و رواق و بنای جدیدی برپا نمود. او معمارها و بنّاها را از اطراف جمع نمود و برای هر دو مشهد بنای عالی و زیبایی ساخت.(548)
محدّث قمّی سپس گوید: در روایات از امیرالمؤمنین و ائمه دیگرعلیهم السلام آمده که این نور خاموش نخواهد شد، هر چند سلاطین جور در محو آن بکوشند. مرحوم صدوق از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل نموده که فرمود:
«کَأَنّی بِالْقُصُورِ قَدْ شُیِّدَتْ حَوْلَ قَبْرِ الْحُسَیْنِعلیه السلام وَ کَأَنّی بِالْمَحامِلِ تَخْرُجُ مِنَ الْکُوفَةِ إِلی قَبْرِ الْحُسَیْنِعلیه السلام وَ لا تَذْهَبُ اللَّیالی وَ الْأَیَّامُ حَتّی یُسارَ إِلَیْهِ مِنَ الْآفاقِ وَ ذلِکَ عِنْدَ انْقِطاعِ مُلْکِ بَنیمَرْوانَ.»
دمیری، نوشته است: متوکّل امیرالمؤمنینعلیه السلام را دشمن میداشت و تنقیص مینمود. روزی نام آن حضرت را برد و طبق عادت همیشه خود به آن بزرگوار جسارت نمود، در حالی که فرزند او منتصر باللَّه در آن مجلس حاضر بود و چون این سخنان را از پدر خود شنید متغیّر و خشمگین شد و متوکّل او را شتم نمود و این شعر را انشاد کرد:
غضب الفتی لإبن عمّه
رأس الفتی فی حرامه
پس منتصر در صدد کشتن او برآمد و چهار نفر از غلامان خاصّ متوکّل را برای کشتن او تعیین نمود و در یکی از شبها که متوکّل در قصر خود با ندیمان خویش مشغول به شرابخواری بود و به حال مستی رفته بود، منتصر دستور داد تا بغاء صغیر داخل قصر شد و ندیمان را مرخصّ کرد و همگی بیرون رفتند جز وزیر متوکّل، فتح بن خاقان که بیرون نرفت. آنگاه غلامانی که منتصر برای کشتن متوکّل آماده کرده بود با شمشیرهای برهنه وارد قصر متوکّل شدند و بر او هجوم بردند. فتح بن خاقان فریاد کرد: «آیا میخواهید امیرالمؤمنین را بکشید؟» و خود را روی متوکّل انداخت و غلامان شمشیرهای خود را بر او فرود آوردند و خون هر دو را ریختند و سپس بیرون رفتند و با منتصر بیعت نمودند و کشته شدن متوکّل، شب چهارشنبه سوّم و یا چهارم شوّال سال 247 هجری قمری واقع شد. مدّت خلافتش چهارده سال و دو ماه و عمر او به چهل و یک سال رسیده بود.(549)
مؤلّف گوید: گرچه منتصر باللَّه از خلفای غاصب بود و او نیز از کسانی بود که حقّ حضرت هادیعلیه السلام را غصب نموده بود، لکن امید میرود که دفاع او از امیرالمؤمنینعلیه السلام سبب نجات او شود. و العلم عنداللَّه و اللَّه رؤوف بالعباد.
در صبح همان شب که متوکّل کشته شد، فرزند او منتصرباللَّه به جای پدر نشست و آن روز، سوّم و یا چهارم شوال سال 247 هجری قمری بود. منتصرباللَّه هنگام رسیدن به خلافت، بیست و پنج سال داشت و در آن روز عموم مردم با او بیعت نمودند و مکان بیعت همان قصر معروف جعفری بود که متوکّل بنا کرده بود و در همان قصر کشته شد.
مسعودی نقل کرده که منتصر مردی رؤوف و عطوف بر اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله بود و بر عکس پدرش متوکّل، به فرزندان امیرالمؤمنینعلیه السلام احسان میکرد و هرگز آزاری به آنان نمیرساند. او احدی را از زیارت قبر امام حسینعلیه السلام منع نکرد و دستور داد فدک را به فرزندان امام حسن و امام حسین ردّ کنند و اوقاف امیرالمؤمنینعلیه السلام و فرزندان او را آزاد نمود و برای علویّین مدینه اموالی را فرستاد تا بین آنان پخش کنند.
بالجمله، منتصر مردی صبور و عاقل و کثیر المعروف و راغب در عمل خیر و با سخاوت و ادیب و عفیف و ملتزم به مکارم اخلاق و انصاف و حسن معاشرت بود و در این فضائل از همه خلفا سبقت گرفته بود و عامّه و خاصّه به او رغبت داشتند. او در ایّام خلافت خود برادرانش معتزّ و ابراهیم را که متوکّل برای آنها از مردم بیعت گرفته بود از خلافت عزل کرد.
در روز پنجم ربیع الثّانی سال 248 قمری که منتصر باللَّه از دنیا رفت، پسر عمّش احمد بن محمّد بن معتصم، ملقّب به مستعین باللَّه، به جای او نشست و سه سال و نه ماه خلافت نمود و سپس خود را از خلافت خلع نمود. نقل شده که مستعین مردی زن دوست و کثیر الجماع و اهل تبذیر اموال بوده است و در اواخر
خلافت خود به بغداد آمد و در منزل محمّد بن عبداللَّه بن طاهر مستقرّ شد و در حقیقت در آن خانه محصور بود و قدرت امر و نهی نداشت؛ چنان که شاعر گفته است:
خلیفة فی قفصٍ بین وصیف و بغا
یقول ما قالا له کما یقول الببغّا(550)
از سویی، دوستان او در سامرا برای بیعت با معتزّ باللَّه و جنگ با مستعین اجتماع نمودند. پس مردم در یازدهم محرم سال 251 قمری با معتزّ بیعت نمودند و معتزّ بر تخت خلافت مستقرّ شد و از سایر مردم نیز بیعت گرفت و عدّهای را به جنگ مستعین باللَّه در بغداد فرستاد و مردم از نیمه ماه صفر سال 251 قمری با اهل بغداد جنگ کردند تا معتزّ قوّت گرفت و مستعین ضعیف شد. محمّد بن واثق نیز که با مستعین بود، به جانب معتزّ میل نمود و محمّد بن عبداللَّه بن طاهر نامهای به معتزّ نوشت و از او خواست تا با مستعین صلح نماید و او را از خلافت خلع نماید و شرایطی برای صلح مقرّر گشت و در روز سوّم محرّم سال 252 قمری مستعین خود را از خلافت خلع نمود و مدّت خلافت او تا زمان خلع خود سه سال و هشت ماه و بیست و هشت روز بود.
سپس معتزّ او را به سامرا طلبید، و پیش از آن که وارد سامرا شود، سعید حاجب را به استقبال او فرستاد و فرمان قتل او را صادر کرد و سعید در قاطون، نزدیک سامره، او را ملاقات کرد و از محمل بیرون آورد و تازیانههایی بر او زد. آن گاه روی سینه او نشست و سر از بدنش جدا کرد و جسد او را میان راه رها نمود و سرش را برای معتزّ برد و معتزّ در آن وقت مشغول شطرنج بازی بود و پس از فراغ از بازی مقداری به سر او نگاه کرد و سپس گفت تا آن را دفن کنند. مستعین در ششم شوّال سال 252 قمری به قتل رسید و عمر او به سی و پنج سال رسیده بود و در ایّام خلافت او عدّهای از آل ابوطالب خروج کردند و کشته شدند.(551)
وی، روز پنج شنبه سوّم محرم سال 252 قمری که مستعین باللَّه، پسر عموی او، خود را از خلافت خلع نمود، بر کرسی خلافت نشست و در روز دوشنبه بیست و هفتم رجب سال 255 قمری خود را از خلافت خلع نمود و بعد از شش روز کشته شد و مدّت خلافتش چهار سال و شش ماه و چند روز بود و از زمان بیعت اهل بغداد با او، مدّت خلافتش سه سال و هفت ماه بود و مدّت عمر او به سی و چهار سال رسید و در ایّام خلافت او حضرت ابوالحسن هادی امام دهمعلیه السلام به شهادت رسید و در روز دوشنبه بیست و ششم جمادی الثّانی سال 254 قمری، هنگامی که جنازه آن حضرت را تشییع میکردند، از کنیزی شنیده شد که میگوید: «ما ذا القینا فی یوم الإثنین قدیماً و حدیثاً»؛ یعنی: «ما چه کشیدیم از نحوست روز دوشنبه از قدیم الأیّام [ نسبت به رحلت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله] تا این زمان [ که باز امام هادیعلیه السلام به شهادت رسید].»
و ترکها چون دیدند که معتزّ پیوسته برای کشتن آنان حیله میکند و میخواهد آنان را نابود کند، همگی متّفق شدند که او را از خلافت خلع نمایند و در روز مبعث سال 255 قمری اطراف معتزّ را گرفتند و او را فراوان سرزنش کردند و از او مطالبه اموال نمودند و مدیر این کار صالح بن وصیف بود که با کمک اتراک دیگر به این کار همّت گماشت.
دمیری گوید: صالح دستور داد تا اتراک در حجره معتزّ ریختند و او را بیرون کشیدند و در آفتاب گرم روی پا او را نگه داشتند و معتزّ از گرمی زمین گاهی یک پای خود را بالا میکرد و چون بیتاب میشد پای دیگر را روی زمین میگذاشت و پیوسته او را میزدند و میگفتند: «خود را از خلافت خلع کن.» و او امتناع میکرد تا این که بیچاره شد و خود را از خلافت خلع نمود. پس صالح ترکی سه روز او را از آب منع کرد و پس از آن او را داخل سردابی نمود تا هلاک گردید. بعضی گفتهاند:
آب جوش به او حقنه نمودند و یا او را داخل گرمابهای کردند و از آب او را منع کردند تا نزدیک به هلاکت رسید. پس آب شوری و یا آب برفی برای او آوردند و چون نوشید هلاک شد و مرگ او در دوّم شعبان سال 255 قمری واقع شد. واللَّه العالم.(552)
او در آخر رجب سال 255 قمری بر کرسی خلافت مستقرّ شد و زهد در دنیا را پیش گرفت و از شهوترانی و خوشگذرانی خودداری نمود و غنا و ساز و طنبور و شرابخواری را حرام کرد و زنهای آوازهخوان را از خود دور نمود و سگبازی و منکرات را کنار گذارد و عدل و داد را در میان مردم ظاهر ساخت و قبّهای برای خود ساخت که چهار در داشت و پیوسته در آن قبّه مینشست و عامّه و خاصّه را راه میداد و از مظلومین دادرسی میکرد و هر جمعه به مسجد جامع میرفت و خطبه میخواند و میگفت: «من حیا میکنم از خدای متعال که در میان بنیعبّاس شخصی مثل عمر بن عبدالعزیز که از بنیامیّه بود وجود نداشته باشد.»
علما و فقها نزد او منزلتی رفیع داشتند و احسان فراوانی به آنان مینمود. او دستور داد ظروف طلا و نقره را شکستند و تبدیل به دینار و درهم نمودند و صورتهایی را که خلفا در مجالس خود کشیده بودند محو نمود و فرشهایی که در شریعت اسلام حکم به اباحه آنها نشده بود را برچید و دستور داد برای مخارج خود هر روزی قریب به یکصد درهم بیشتر خرج نکنند، در حالی که خلفای قبل از او روزی ده هزار درهم خرج میکردند و فدک را به فرزندان فاطمهعلیها السلام باز گرداند و همواره روزها روزه و شبها به عبادت مشغول بود.
گفته شده که او جبّهای از پشم داشت و شبها میپوشید و خود را مغلول میکرد و به عبادت میایستاد و کلمات امیرالمؤمنینعلیه السلام را که نوف بکّالی از آن حضرت روایت نموده با خطّ خود نوشته بود و شبها میخواند و گریه میکرد.
ابن ابیالحدید گوید: امیرالمؤمنینعلیه السلام اتاقی داشت به نام بیت القصص که مردم مطالب و مسائل خود را مینوشتند و در آن میریختند تا امیرالمؤمنینعلیه السلام بخواند و پاسخ بدهد و تنها کسی که در این عمل به او اقتدا کرد مهتدی باللَّه بود.
بالجمله، چون مهتدی باللَّه بر خلاف خلفای پیشین بنیعبّاس عمل نمود، عدالت او بر امرا و جنود وی گران آمد؛ چرا که آنان با رفاه و تجمّل و خوشگذرانی زندگی کرده بودند. از اینرو، برای او حیله نمودند و در نهایت او را به قتل رساندند. هنگامی که او را احاطه کرده بودند و قصد کشتن او را داشتند به او گفتند: «این چه روشی است که تو مردم را به آن واداشتهای؟» او میگفت: «من میخواهم به سیره رسول خداصلی الله علیه وآله و اهل بیت او و خلفای راشدین رفتار کنم.» به او گفتند: «آن زمان مردم اهل زهد و راغب به آخرت بودند و اکنون که مردم چنین نیستند و از آخرت چیزی نمیدانند و جز دنیا هدفی ندارند نمیتوانند بر این سیره عمل کنند.» و از این کلمات با او گفتند و در نهایت خنجرها را کشیدند و بر او زدند و پسر عمّ او، از خشمی که بر او داشت خنجری بر گردن او زد و چون خون او جوشش نمود دهان خود را بر آن گذارد و تمام آن را مکید تا شکمش پر شد، آن گاه از روی او برخاست و گفت: «امروز از خون مهتدی سیراب شدم، چنان که قبلاً از شراب سیراب شدم.»
چون مهتدی کشته شد، پشیمان شدند و گریه و ناله سردادند؛ چرا که مهتدی مردی زاهد و اهل عبادت بود. این ماجرا در روز شانزدهم رجب سال 256 قمری رخ داد.
لکن در روایت وارد شده که سبب قتل او آن بود که او حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام را محبوس کرده بود و قصد کشتن او را داشت. از این رو، خداوند عمر او را قطع نمود و اتراک با کمک مردم بر سر او ریختند و او را به هلاکت رساندند؛ چرا که او مایل به روش معتزله و جبریّه بود؛ چنان که در کتاب اثبات الوصیّة آمده است.
علّامه مجلسی در بحار، در پایان حدیث فوق چنین نقل کرده: «و کان المهتدی
قد صحّح العزم علی قتل أبیمحمّد صلوات اللَّه علیه فشغله اللَّه بنفسه حتّی قتل و مضی إلی ألیم عذاب اللَّه.»(554)
هنگامی که مهتدی کشته شد، پسر عمّش معتمد به جای او نشست، شروع خلافت او در ماه رجب سال 256 قمری و رحلت او از دنیا نیز در هیجدهم ماه رجب سال 279 قمری و مدّت خلافتش بیست و سه سال و مدّت عمرش چهل و هشت سال بود و در بغداد دفن شد. [ و بعضی گفتهاند امام عسکریعلیه السلام به دست معتمد عبّاسی به شهادت رسید].
در ایّام معتمد حوادث زیادی رخ داد. او در ایّام خلافت خود مشغول لذّت و خوشگذرانی بود تا این که برادرش ابواحمد موفّق امور مملکت را به دست گرفت و معتمد در هیچ امری دخالت نمیکرد و از خلافت جز اسمی نداشت و چون موفّق از دنیا رفت، پسرش احمد معتضد به جای او نشست. او نیز بر عموی خود غلبه نمود و معتمد حال محرومیّت خود را در دو بیت ذیل خبر داده است:
الیس من العجائب أنّ مثلی
یری ما قلّ ممتعاً علیه
و تؤخذه باسمه الدّنیا جمیعاً
و ما من ذاک شیءٌ فی یدیه
معتضد باللَّه در روز وفات عموی خود، معتمد، بر تخت سلطنت نشست و آن در هیجدهم رجب سال 279 هجری قمری بود. در ایّام او فتنهها آرام گرفت و جنگها بر طرف شد و نرخها پایین آمد و راه شرق و غرب مفتوح و اموال فراوانی در خزینه دولت جمع شد.
معتضد مردی بسیار بخیل و بیرحم و خونریز و سفّاک بود و مردم را به
سختترین وضعی میکشت و مثله میکرد و از آن لذّت میبرد. نقل شده که چون بر یکی از غلامان خود خشم مینمود، دستور میداد که گودالی بکنند و نصف بالای آن شخص را داخل آن گودال میکرد و اطراف او را خاک میریخت تا جانش از پاییناش خارج شود.
و یا هر گاه بر یکی از مردم خشم میکرد دستور میداد سوراخهای بدن او را با پنبه محکم ببندند، آن گاه بر مقعد او دم بگذارند و در آن بدمند تا آن که بدن او باد کند و بزرگ شود و سپس میگفت تا سوراخ دبر او را محکم با پنبه مسدود کنند و سپس دو رگ بالای ابروهای او را میشکافتند و آن بیچاره مانند شتر بزرگ میشد و به تدریج جانش از بالای ابروهایش خارج میگردید.
بیشتر رغبت و شهوت معتضد در جماع و علاقه به زنها بود و بنا و ساخت و ساز را دوست میداشت. نقل شده که او قصری بنا کرد معروف به ثریّا و چهار صد هزار دینار مصرف آن نمود و طول آن قصر سه فرسخ بود.
معتضد در شب دوشنبه بیست و سوّم ربیع الثّانی سال 289 قمری، چهار ساعت از شب گذشته بود که در قصر حسنی در بغداد مسموم شد و هلاک گردید. مدّت خلافت او نه سال و نه ماه و دو روز، و مدّت عمرش چهل سال و یا چهل و شش و یا چهل و هفت سال بوده است و او را سفّاک ثانی میگفتند؛ چرا که او مملکت بنیعبّاس را پس از کهنه شدن تجدید نمود.(555)
هنگامی که معتضد به هلاکت رسید، فرزندش مکتفی باللَّه در رقّه بود. پس وزیر معتضد، قاسم بن عبداللَّه، برای مکتفی باللَّه از مردم بیعت گرفت و پس از یک ماه مکتفی به بغداد آمد و در قصر حسنی نشست و دستور داد مطمورههایی که معتضد برای شکنجه کردن مردم ساخته بود خراب کردند و زمین آنها را به صاحبانش
که معتضد از آنان به زور گرفته بود بازگردانند و زندانیان را رها نمود و اموال بسیاری به ایشان داد و قلوب رعیّت را با این شیوه به خود مایل نمود و آنان دعاگوی او شدند، لکن در پایان خلافت خود، همانند پدرش ظلم به مردم را شروع کرد و زمینهای آنان را گرفت و قصری در شماسیّه بنا نمود و مردم او را نفرین کردند و هنوز قصر او تمام نشده بود که عمرش به پایان رسید و در سال 295 هجری قمری در آخر شوّال و یا سیزدهم ذیقعده در سی و یک سالگی هلاک شد و مدّت خلافتش شش سال و هفت ماه و بیست و دو روز بود.(556)
هنگامی که مکتفی باللَّه هلاک شد، برادرش جعفر، معروف به مقتدر باللَّه، به جای او نشست. او وزیران زیادی را تعیین مینمود و پس از مدّت کوتاهی آنان را عزل میکرد. در ایّام خلافت او علما و محدّثین زیادی از دنیا رحلت نمودند و ارکان بیت اللَّه در آب غرق شد و عدّهای از بنیهاشم و سادات کشته شدند. در زمان او، منصور حلّاج که ادّعای بابیّت حضرت بقیة اللَّهعلیه السلام را میکرد با فتوای فقها و دستور مقتدر کشته شد. به جز منصور حلّاج، عدّه دیگری، مانند ابومحمّد شریعی و محمّد بن نصیر نمیری و احمد بن هلال کرخی و محمّد بن علیّ بن بلال و شلمغانی نیز مدّعی بابیّت بودهاند و هر کدام آنان ابتدا میگفتند: «ما وکلای امام هستیم.» و عوام را به سوی خود جذب میکردند و پس از آن اعتقادات کفرآمیز خود را اظهار میداشتند. تفصیل احوال مدّعیان بابیّت در کتاب غیبت شیخ طوسی و مجلّد سیزدهم بحار قدیم رقم خورده است؛ مراجعه شود.
در سال 320 هجری قمری، مونس خادم با مقتدر جنگ نمود و بیشتر لشکر مونس خادم بربری بودند. همین که دو لشکر مقابل یکدیگر صف کشیدند، مردی از بربریها حربهای به مقتدر زد و او را هلاک نمود و سر از بدن او جدا کرد و بر نیزهای
زد و لباسهای مقتدر را از بدن او بیرون آورد تا این که مردم بدن او را با گیاه پوشاندند و او را دفن کردند. مقتدر هیجدهمین خلیفه عبّاسی است و مدّت خلافتش نزدیک به بیست و پنج سال بود و سنّ او قریب به سی و هشت سال بود و در سنّ سیزده سالگی به خلافت رسید و هیچ خلیفهای از او کوچکتر نبوده است، و امیرالمؤمنینعلیه السلام در اخبار غیبیّه خود از او خبر داده و فرموده است:
«کَأَنّی أَری ثامِنَ عَشَرَهُمْ تَفْحَصُ رِجْلاهُ فی دَمِهِ بَعْدَ أَنْ یَأْخُذَهُ جُنْدُهُ بِکَظَمِهِ مِنْ وُلْدِهِ ثَلاثَ رِجالٍ سیرَتُهُمْ سیرَةُ الضَّلالِ.» [ و مراد از سه فرزند او، راضی و متّقی و مطیع میباشند که هر سه، خلیفه شدند؛ چنان که خواهد آمد.(557)
روز بیست و هشتم شوّال سال 320 هجری قمری، پس از مقتدر باللَّه، قاهر باللَّه بر مسند خلافت نشست. چون خلافت او مستقرّ شد، آل مقتدر را دستگیر نمود و آنان را در عذاب و شکنجه قرار داد. او فرزند مکتفی باللَّه، برادرزاده خود را در اتاقی حبس نمود و در آن را با آجر و گچ مسدود کرد تا مرد، و سیّده، مادر مقتدر را گرفت و کتک زد و او را از پا حلقآویز کرد تا این که بولش بر صورتش جاری شد و به همین حال بود تا مرد.
قاهر باللَّه مردی متلوّن المزاج و دگرگون و سختدل و بیرحم بود و همواره حربهای همراه داشت. او مونس خادم را با جماعتی از اهل دولت خود هلاک نمود تا این که حیلهای برای او اندیشیدند و در روز پنجم جمادی الأوّل سال 322 هجری قمری به خانه او ریختند و او را گرفتند و چشمانش را کور نموده و از خلافت خلع کردند و مدّت خلافتش یک سال و شش ماه و شش روز بود.
از یکی از اهالی بغداد نقل شده که گوید: در مسجد جامع منصوریّه در بغداد
نماز میخواندم، ناگاه مرد نابینایی را دیدم که جبّه کهنهای بر دوش داشت که از کهنگی روی آن رفته بود و آستر آن باقی مانده بود و میگفت: «ای مردم! به من تصدّق کنید، همانا من دیروز امیرالمؤمنین بودم و امروز از فقرای مسلمین هستم.» پرسیدم: «او کیست؟» گفتند: «این قاهر باللَّه عبّاسی است [ و برای عبرت گرفتن عاقل همین بس].»
هنگامی که قاهر باللَّه در روز پنجم جمادی الأولی سال 322 قمری از خلافت خلع شد، روز ششم آن ماه، مردم با راضی باللَّه بیعت کردند. راضی باللَّه، مردی ادیب و شاعر و ظریف و با سخاوت بود و به اهل مجلس خود احسان میکرد و بوی خوش بسیار استعمال مینمود و به احوال مردم آگاه بود. او ندمای بسیاری داشت و از کارهای نیک او این بود که فدک را به ورثه فاطمهعلیها السلام بازگرداند و تا زمان راضی باللَّه، نه مرتبه فدک غصب شد و سپس به فرزندان فاطمهعلیها السلام بازگردانده شد.
علّامه حلّیرحمه الله، در کتاب نهج الحق، از ابوهلال عسکری در کتاب اخبار الأوائل نقل نموده که گوید: نخستین کسی که فدک را به ورثه فاطمهعلیها السلام بازگرداند عمر بن عبدالعزیز بود، [ بعد از آن که معاویه آن را به مروان حکم و عمر بن عثمان و یزید بخشیده بود]، و پس از عمر بن عبدالعزیز، باز فدک غصب شد تا این که صفّاح ردّ کرد، و باز غصب شد و مهدی عبّاسی ردّ کرد، و باز غصب شد و مأمون ردّ کرد، و بعضی گفتهاند: پس از آن باز غصب شد و واثق باللَّه ردّ کرد، و باز غصب شد و منتصر باللَّه ردّ کرد، و باز غصب شد و معتمد ردّ کرد، و باز غصب شد و معتضد ردّ کرد، و باز غصب شد و راضی باللَّه به فرزندان فاطمهعلیها السلام باز گردانید. در ایّام خلافت راضی باللَّه، سلطنتهای ملوک الطّوایفی رخ داد و تنها بغداد برای راضی باللَّه باقی ماند و ارکان دولت عبّاسی متزلزل شد و راضی شش سال و یازده ماه و سه روز خلافت کرد و در روز دهم ربیع الأوّل سال 329 هجری قمری به بیماری عطش
مبتلا شد و علّت آن این بود که زیاد جماع میکرد و به همین علّت مرد و در رصافه مدفون شد.(558)
همان روزی که راضی باللَّه درگذشت، متّقی باللَّه به جای او نشست و مدّت خلافتش نزدیک به چهار سال بود و در سال 357 هجری قمری وفات کرد. هنگام خلافت او، ابوالوفاء تورون ترکی بر او غلبه کرد و از متّقی باللَّه جز اسمی باقی نماند. ناچار برای ناصر الدّولة، حسن بن عبداللَّه بن حمدان، و برادرش سیف الدّولة، علیّ بن عبداللَّه، نوشت: «مرا از چنگ تورون خلاص کنید تا تدبیر مملکت را به شما تفویض نمایم.»
بالجمله، تورون بر بغداد غلبه کرد و متّقی باللَّه را با وزیر او علیّ بن مقله گرفت و اموالش را غارت نمود و با مستکفی باللَّه بیعت کرد و چشمان متّقی را کور نمود و سلطنت را به دست مستکفی داد و این ماجرا در روز سوّم صفر سال 233 قمری واقع شد.
هنگامی که متّقی باللَّه از خلافت معزول شد، مستکفی به جای او نشست و به تورون ترکی که خلافت را برای او آماده کرده بود خلعت بخشید و تدبیر امور را به او واگذارد و نزدیک به یک سال و نیم خلافت کرد و در روز بیست و سوّم شعبان سال 334 قمری، احمد بن بویه دیلمی او را گرفت و چشمانش را کور کرد و از خلافت خلعش نمود و در نهایت در سال 343 قمری در خانه معزّ الدّوله وفات کرد.
در بیست و سوّم سال 334 هجری قمری که مستکفی از خلافت خلع شد، مردم با مطیع للَّه بیعت کردند و در دوران او وقایع زیادی رخ داد تا این که در سال 363 قمری به بیماری فالج مبتلا شد و زبانش از کار افتاد و خود را از خلافت خلع نمود و خلافت را به پسرش عبدالکریم، معروف به «طائع للَّه» تسلیم کرد و خود در سال 364 قمری در دیر عاقول از دنیا رفت. او در این مدّت طولانی که خلافت کرد مرجع امر و نهی نبود و تدبیر مملکت به دست معزّ الدّولة از آلبویه بود و معزّ الدّوله روزی یکصد دینار برای مخارج او تعیین نموده بود، و سلطنت آلبویه و دولت دیالمه از همین جا شروع شد.(559)
پس از دیالمه صفویّه حکومت کردند و حکومت آنان بیش از دویست و بیست سال به طول انجامید و در این مدّت آنان مذهب شیعه جعفری را ترویج نمودند و اوّل آنان شاه اسماعیل صفوی بود که نسبش منتهی میشود به صفّی الدّین ابیالفتح اسحاق اردبیلی موسوی و نسبت او منتهی میشود به حمزة بن موسی الکاظمعلیه السلام.(560)
مؤلف گوید: هدف از نگارش احوال خلفا و سلاطین که اکثر آنان هدفی جز دنیا و شهوات نفسانی نداشتهاند، نخست، برای توجّه کردن به مشکلات و مصایبی است که ائمّه معصومینعلیهم السلام و علمای شیعه جعفری با آنان داشتهاند، و ثانیاً، برای عبرت گرفتن از احوال آنان است.
و السّلام علی من اتّبع الهدی و صلوات اللَّه علی محمّد و آله الطّاهرین و الحمد للَّه ربّ العالمین. تمّت فی آخر ربیع الأوّل سنة 1430 الهجریّه القمریّه. صلوات اللَّه و سلامه علی هاجرها و علی آله و أهل بیته و لعنة اللَّه علی أعدائهم أجمعین.
1- الحجّ و الزّیارة، عربی.
2- آداب حجّ و زیارت حرمین شریفین، فارسی.
3- میزان الحقّ یا حقیقت مظلوم، فارسی - عربی.
4- آیات الفضائل یا فضائل علیعلیه السلام در قرآن، عربی - فارسی.
5- دولة المهدیعلیه السلام یا حکومت امام زمان عجّل اللَّه فرجه الشّریف، فارسی - عربی.
6- اسوة النّساء، بانوی نمونه عالم، فارسی - عربی.
7- امام الشّهداء و سالار شهیدان، فارسی - عربی.
8- انتظار مهدیعلیه السلام و نشانههای ظهور، فارسی - عربی.
9- شهید خراسان و پناه شیعیان، فارسی - عربی.
10- عاشقان کربلا، زیارات عتبات عالیات عراق.
11- آیین همسرداری و آداب زندگی در اسلام، فارسی - عربی.
12- بشارتهای معصومینعلیهم السلام، فارسی - عربی.
13- مژدههای رحمت در قرآن همراه خطبه غدیر، فارسی - عربی.
14- محرّمات اسلام، فارسی - عربی.
15- ماههای رحمت، ترجمه کتاب «فضائل الأشهر الثّلاثة» مرحوم صدوق، فارسی - عربی.
16- امام صادقعلیه السلام، ترجمه کتاب «الإمام الصّادقعلیه السلام» از مرحوم علّامه مظفّر، فارسی.
17- پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله، ترجمه کتاب «مناقب آل ابیطالبعلیه السلام» تألیف علّامه ابن شهرآشوب.
18- واجبات اسلامی، فارسی و عربی.
19- پیامهای قرآنی، یکصد و ده پیام نورانی قرآن.
20- رهبران معصومعلیهم السلام.
21- راه خداشناسی.
22- خطبه غدیر با ترجمه فارسی.
23- بشارتهای مهدویّت، فارسی - عربی.
24- در پناه قرآن.
25- فتنههای آخر الزّمان، فارسی - عربی.
26- راه بهشت.
27- اخلاق و سیره محمّدیصلی الله علیه وآله.
...................) Anotates (.................
أنوار البهیّة / 70.
أنوار البهیّة / 70 - 71.
ارشاد: 2 / 179، أنوار البهیّة / 71.
سیر أعلام النبلاء: 6 / 264، أنوار البهیّة / 72.
شرح نهج البلاغة حدیدی: 5 / 105، فلاح السّائل / 23، بحارالأنوار: 47 / 186، أنوار البهیّة / 75.
کشف الغمّة: 2 / 369، أنوار البهیّة / 71.
أنوار البهیّة / 72.
بحارالأنوار: 47 / 16.
مناقب: 3 / 396.
بحارالأنوار: 47 / 28.
همان: 47 / 72.
یس / 12.
بحارالأنوار: 47 / 103، مناقب: 3 / 354.
بحارالأنوار: 47 / 137، مناقب: 3 / 365.
بحارالأنوار: 47 / 141، کشف الغمّة: 2 / 376.
کشف الغمّة: 2 / 426، بحارالأنوار: 47 / 145.
بحارالأنوار: 47 / 23.
بحارالأنوار: 47 / 60 .
کافی: 1 / 98، ارشاد: 2 / 199، توحید / 253، کشف الغمّة: 2 / 175، إعلام الوری: 1 / 542 .
إعلام الوری: 1 / 554 ، ارشاد مفید: 2 / 201، کشف الغمّة / 177، کافی: 1 / 63 .
نور / 39.
کتاب اختصاص / 190، تفسیر برهان: 3 / 140، بحارالأنوار: 47 / 239.
قال الصّادق علیه السّلام: «إن قدرت علی أن لا تخرج من بیتک فافعل، فإنّ علیک فی خروجک أن لا تغتاب و لا تکذب و لا تحسد و لا ترائی و لا تتصنّع و لا تداهن. ثمّ قال: نعم صومعة المسلم بیته یکفّ فیه بصره و لسانه و نفسه و فرجه.» و قال الشّاعر:
رغیف خبز یابسٍ تأکله فی زاویة
و کفّ ماءٍ باردٍ تشربه فی ساقیة
و غرفة ضیّقة نفسک فیها خالیة
أو مسجد بمعزلٍ عن الوری فی ناحیة
تتلو به صحیفة مستدثراً ببادیة
خیر من التیجان فی قصر و دارٍ عالیة
یا حسنها موعظة فأین أذن واعیة أنوار البهیّة / 73.
أنوار البهیّة / 74.
تحف العقول / 263.
سأله علیه السّلام رجل: أن یعلّمه ما ینال به خیر الدّنیا و الآخرة و لا یطوّل علیه، فقال علیه السّلام: «لا تکذب.»
وقال علیه السّلام: «برّوا آبائکم یبرّکم أبناؤکم، و عفّوا عن نساء النّاس تعفّ نساؤکم.» تحف العقول / 264.
و قال علیه السّلام: «إنّ اللَّه علم أنّ الذّنب خیر للمؤمن من العجب، و لو لا ذلک ما ابتلی اللَّه مؤمناً بذنب أبداً.» المصدر / 267.
و قال علیه السّلام: «المعروف کاسمه و لیس شیء أفضل من المعروف إلّا ثوابه و المعروف هدیّة من اللَّه إلی عبده، و لیس کلّ من یحبّ أن یصنع المعروف إلی النّاس یصنعه، و لا کلّ من رغب فیه یقدر علیه، و لا کلّ من یقدر علیه یؤذن له فیه، فإذا منّ اللَّه علی العبد جمع له الرغبة فی المعروف و القدرة و الإذن فهناک تمّت السّعادة و الکرامة للطّالب و المطلوب إلیه.» المصدر / 267.
و قال علیه السّلام: «لیس لإبلیس جند أشدّ من النّساء و الغضب.» المصدر / 268.
تحف العقول / 269.
همان / 271.
کافی: 1 / 393، ارشاد مفید: 2 / 180.
همان / 85 ، التنبیه و الإشراف / 260.
أنوار البهیّة / 84 ، مشکاة الأنوار طبرسی / 75.
رعد / 21.
مقنعه مفید / 474.
همان.
مقنعه مفید / 474.
همان.
أنوار البهیّة / 86 ، مقنعه مفید / 474.
فعم الاناء: امتلأ.
الواصب: الدائم. أنوار البهیّة / 86 .
إعلام الوری: 1 / 546 .
همان، ارشاد مفید: 2 / 209.
بحارالأنوار: 94 / 281 عن مهج الدّعوات / 229.
بحارالأنوار: 94 / 283، مهج الدّعوات / 229.
بحارالأنوار: 94 / 284، مهج الدّعوات / 233.
مفاتیح الجنان، بخش احراز ائمّه علیهم السّلام.
خلاصهای از حیوة الحیوان: 2 / 103.
مجموعه ورام، مترجم: 2 / 434.
سفینة البحار: 1 / 349، بصائر الدّرجات: ج 5 باب 11، ص 243، شماره 3.
مدینة المعاجز: 5 / 314.
بحارالأنوار: 47 / 123 شماره 172.
اثبات الهداة، مترجم: 5 / 340.
بحارالأنوار: 11 قدیم / 107.
نخل میثم: 4 / 444.
نخل میثم.
نخل میثم.
نخل میثم.
أنوار البهیّة / 87 ، إعلام الوری: 2 / 6 .
إعلام الوری: 2 / 6 ، محاسن: 2 / 314، کافی: 1 / 379، ارشاد: 2 / 215.
أنوار البهیّة / 88 ، محاسن: 2 / 418.
ارشاد: 2 / 219، کافی: 1 / 310.
ناقب المناقب / 171، أنوار البهیّة / 88 .
آل عمران / 34.
توحید صدوق / 275.
إعلام الوری: 2 / 36، ارشاد: 2 / 244، مناقب: 4 / 324.
إعلام الوری: 2 / 36، ارشاد مفید: 2 / 244، کشف الغمّة: 2 / 236، فصول المهمّة / 242.
أنوار البهیّة / 91 - 92.
روضة الواعظین / 216، أنوار البهیّة / 92.
أنوار البهیّة / 92، عیون: 1 / 95، بحارالأنوار: 48 / 220.
عیون: 2 / 98، بحارالأنوار: 48 / 210.
تاریخ بغداد: 13 / 29، دلائل الإمامه طبری / 310.
عیون: 2 / 84 .
أنوار البهیّة / 93.
همان.
أنوار البهیّة / 94.
همان / 84 .
إعلام الوری: 2 / 26، ارشاد: 2 / 234، تاریخ بغداد: 13 / 28، وفیات الأعیان: 5 / 308.
ارشاد: 2 / 234، إعلام الوری: 2 / 27، تاریخ بغداد: 13 / 31.
مناقب آل ابیطالب: 3 / 431، بحارالأنوار: 48 / 143، امالی مرتضی: 1 / 275.
أنوار البهیّة / 90، تحف العقول / 301.
همان.
أنوار البهیّة / 90، تحف العقول / 301.
أنوار البهیّة / 90، تحف العقول / 303.
أنوار البهیّة / 91.
تحف العقول / 302.
همان / 304.
بقرة / 34.
تحف العقول / 304، 412.
همان.
همان / 305.
همان.
همان / 302.
تحف العقول / 302.
أنوار البهیّة / 94.
أنوار البهیّة / 94.
أنوار البهیّة / 95.
اعلام الوری: 2 / 337.
اعلام الوری: / 34.
أنوار البهیّة / 97.
همان.
همان / 99.
أنوار البهیّة / 100، کافی: 1 / 281.
کامل الزّیارات / 281، أنوار البهیّة / 101.
بحارالأنوار: 99 / 1، أنوار البهیّة / 101.
أنوار البهیّة / 101.
بحارالأنوار: 99 / 2.
همان.
الکنی و الألقاب: 2 / 150، الکواکب الدّریة / 208.
أنعام / 84 - 85 .
اعیان الشّیعة: 4 / 49، بحارالأنوار: 12 / 274.
مدینة المعاجز / 394.
مکاسب شیخ انصاری، تحقیق اربعین، قاضی طباطبائی / 46.
کشف الغمّة: 3 / 21، ارث شیخ مفید / 313، اعلام الوری طبرسی / 294، اصول کافی: 1 / 285.
بحارالأنوار: 48 / 85 .
بحارالأنوار: 94 / 317 و 338، مهج الدّعوات / 268.
جنّات الخلود.
نخل میثم: 4 / 463.
نخل میثم: 4 / 465.
نخل میثم.
زمزمههای جاویدان / 138.
همان / 142.
دیوان مفتقر / 328.
أنوار البهیّة / 103.
عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 2 / 31، أنوار البهیّة / 103.
توبة / 36.
جنّات الخلود.
همان.
عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 2 / 22، أنوار البهیّة / 104.
أنوار البهیّة / 104.
بحارالأنوار: 49 / 90، أنوار البهیّة / 104.
همان.
بلد / 11.
بلد / 14.
أنوار البهیّة / 105.
أنوار البهیّة، کافی: 4 / 23.
کافی: 8 / 230، أنوار البهیّة / 106.
همان / 107.
أنوار البهیّة / 107.
أنوار البهیّة / 107.
کافی: 8 / 257، أنوار البهیّة / 107.
أنوار البهیّة / 108.
أنوار البهیّة / 109.
تحف العقول / 325.
تحف العقول / 325.
همان / 326.
همان / 329.
همان / 331.
تحف العقول / 331.
همان / 329.
عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 1 / 150.
مهج الدّعوات / 41، بحارالأنوار: 94 / 343.
یوسف / 55 .
عیون أخبار الرّضا علیه السّلام: 1 / 151.
أنوار البهیّة / 115.
أنوار البهیّة / 116.
همان.
همان.
أنوار البهیّة / 116.
آل عمران / 154.
أحزاب / 38.
عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 1 / 269 - 270.
همان / 269.
أنوار البهیّة / 117.
همان / 118.
أنوار البهیّة / 118.
مروج الذّهب: 3 / 256، أنوار البهیّة / 118 - 120.
رَبَعَ بالمکان: قرّ و اطمأنّ به.
عیون أخبار الرّضا علیه السّلام: 1 / 280 - 281.
کافی: 4 / 584 .
کافی: 4 / 584 .
همان: 4 / 585 .
کافی: 4 / 585 .
همان.
أنوار البهیّة / 121.
همان.
أنوار البهیّة / 121.
همان / 122.
أنوار البهیّة / 122 - 123.
بحارالأنوار: 48 / 321، عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 1 / 286.
همان.
کافی: 3 / 477.
عیون: 2 / 64.
عیون: 2 / 64 ، جنّات الخلود.
طه / 121.
أنبیاء / 87 .
یوسف / 24.
ص / 24.
أحزاب / 37.
آل عمران / 33.
فجر / 16.
یوسف / 24.
سوره ص / 26.
أحزاب / 37.
همان.
عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 1 / 195.
بقرة / 260.
أعراف / 155.
بقرة / 55 .
المناقب: 2 / 406.
عیون أخبار الرّضا علیه السّلام: 2 / 239.
یوسف / 55 .
وفاة الإمام الرّضا علیه السّلام، نوشته مقرّم / 39.
اصول کافی: 1 / 490، ارشاد / 336.
کشف الغمّة مترجم: 3 / 147.
صف / 8 .
جلاء العیون / 732.
فرائد السمطین: 2 / 212.
هود / 7.
یونس / 99 - 100.
احتجاج طبرسی: 2 / 409 - 413.
مناقب ابن شهر آشوب: 4 / 341.
علل الشّرایع، ص 237، باب 173، شماره 1.
عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 1 / 294، بحارالأنوار: 49 / 239.
جنّات الخلود.
نخل میثم: 4 / 474.
نخل میثم: 4 / 493.
نخل میثم: 4 / 488.
نخل میثم.
کافی: 1 / 411، ارشاد مفید: 2 / 273.
مناقب: 4 / 379.
کافی: 1 / 411، ارشاد: 2 / 273.
اعلام الوری: 2 / 91.
کافی: 1 / 411، ارشاد: 2 / 273.
عیون المعجزات / 108، بحارالأنوار: 50 / 15.
جنّات الخلود.
ارشاد: 2 / 295.
جنّات الخلود.
اعلام الوری: 2 / 96، کافی: 1 / 411، ارشاد مفید: 2 / 289 و... .
مریم / 12.
کافی: 1 / 413، ارشاد: 2 / 292، اثبات الوصیّه / 184.
مناقب: 4 / 389، بحارالأنوار: 50 / 63، اعلام الوری: 2 / 100.
اعلام الوری: 2 / 98.
عیون المعجزات / 11، موسوعة الإمام الجواد علیه السّلام: 1 / 59 .
ارشاد مفید: 2 / 279، الخرایج: 2 / 900، بحارالأنوار: 50 / 23، کافی: 1 / 321، کشف الغمّة: 3 / 145.
کافی: 1 / 322، بحارالأنوار: 47 / 266.
أنوار البهیّة / 125.
نور / 32.
ارشاد مفید: 2 / 288، مناقب: 4 / 390، فصول المهمّة / 270.
ارشاد مفید: 2 / 289، کشف الغمّة: 2 / 370، کافی: 1 / 411 و 416.
ارشاد: 2 / 259، بحارالأنوار: 50 / 13.
تحف العقول / 335.
تحف العقول / 337.
همان.
همان / 335.
أنوار البهیّة / 133.
أنوار البهیّة / 133.
همان.
همان.
همان.
همان.
همان.
ارشاد: 2 / 298، أنوار البهیّة / 134.
بحارالأنوار: 50 / 6 .
بحارالأنوار: 50 / 5 عن تفسیر العیّاشی: 1 / 319.
أنوار البهیّة / 135، موسوعة الإمام الجواد علیه السّلام: 1 / 38.
جلاء العیون / 747، نور الأبصار / 188.
سل أبابکر هل هو راض عنّی فإنّی راضٍ عنه؟
ولقد خلقنا الإنسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن أقرب إلیه من حبل الورید.» ق / 16.
إنّ مثل أبیبکر و عمر فی الأرض کمثل جبرئیل و میکائیل فی السّماء.
إنّهما سیّدا کهول أهل الجّنة.
إنّ عمر سراج أهل الجنّة.
إن السّکینة تنطق علی لسان عمر.
انّ لی شیطاناً یعترینی فاذا ملت فسدّونی.
لو لم أبعث لبعث عمر.
و إذا أخذنا من النّبیّین میثاقهم و منک و من نوح.
کنت نبیّا و آدم بین الماء و الطّین.
اللَّه یصطفی من الملائکة رسلاً و من النّاس.
لو نزل العذاب لما نجی منه إلّا عمر.
احتجاج طبرسی: 2 / 249.
اثبات الهداة: 6 / 177، اصول کافی: 1 / 496.
رجال کشی / 487، اختبار معرفة الرّجال: 6 / 582، الأنوار البهیّه / 126.
جنّات الخلود، الأمان سیّد بن طاوس / 81 .
نخل میثم.
نخل میثم: 4 / 502 .
زمزمههای جاویدان / 155.
نخل میثم: 4 / 512 .
إعلام الوری: 2 / 109، مناقب: 4 / 401.
أنوار البهیّة / 126.
أنوار البهیّة / 136، دلائل الإمامة طبری شیعی / 410.
اعلام الوری: 2 / 118، خرائج: 2 / 675 ، مناقب: 4 / 407، بحارالأنوار: 50 / 137.
اعلام الوری: 2 / 119، خرائج: 2 / 672 ، بحارالأنوار: 50 / 137.
شعراء / 277.
کافی: 1 / 417، ارشاد مفید: 2 / 302، اعلام الوری: 2 / 120، بحارالأنوار: 50 / 198.
اعلام الوری: 2 / 118، خرائج: 2 / 673 ، بحارالأنوار: 50 / 137.
مناقب: 4 / 410، اعلام الوری: 2 / 125.
ارشاد مفید: 2 / 309، روضة الواعظین نیشابوری / 245، کشف الغمّة: 2 / 382، اعلام الوری: 2 / 125.
کافی: 1 / 417، ارشاد: 2 / 311، مناقب: 4 / 411.
أنوار البهیّة / 147، مناقب ابن حمزه طوسی / 556 ، خرایج قطب راوندی: 1 / 417.
بحارالأنوار: 5 / 211، أنوار البهیّة / 147.
غلب الرّجال: أی قویّهم.
بحارالأنوار: 50 / 211.
هود / 65 .
أنوار البهیّة / 149، بحارالأنوار: 50 / 147.
بحارالأنوار: 50 / 204، مناقب آل ابیطالب: 3 / 518 ، نظم دررالسّمطین للزّندی الحنفی / 241.
نظم دررالسّمطین / 241، لسان المیزان: 2 / 513 ، مناقب آل ابیطالب: 3 / 518 ، بحارالأنوار: 50 / 204.
أنوار البهیّة / 150.
أنوار البهیّة / 150، بحارالأنوار: 50 / 207.
أنوار البهیّة / 150.
أنوار البهیّة / 151 - 150، امالی طوسی / 280، بحارالأنوار: 92 / 156 و ج 99 / 59 ، مستدرک السّفینة: 4 / 361.
أنوار البهیّة / 143.
همان.
همان.
بحارالأنوار: 13 / 92 و ج 68 / 134، امالی صدوق / 107.
أنوار البهیّة / 143، بحارالأنوار: 75 / 368.
همان.
بحارالأنوار: 75 / 369.
همان: 75 / 370.
بقرة / 148.
کمال الدّین: 2 / 377.
بقرة / 264.
قصص / 20.
کلمه طیّبه / 254، مناقب ابن شهر آشوب: 4 / 403.
اثبات الهداة مترجم: 6 / 218.
اثبات الهداة مترجم: 6 / 226.
اثبات الهداة مترجم: 6 / 249.
ترجمه اثبات الوصیّة / 430.
ترجمه اثبات الوصیّة / 452.
جنات الخلود، عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 2 / 64 .
بحارالأنوار: 92 / 162.
نخل میثم: 4 / 516 .
نخل میثم: 2 / 537 .
نخل میثم.
دیوان مفتقر / 151.
زمزمههای جاویدان / 160.
اعلام الوری: 2 / 131.
أنوار البهیّة / 151.
اعلام الوری: 2 / 131، کافی: 1 / 420، ارشاد مفید: 2 / 313 و... .
اعلام الوری: 2 / 131، کافی: 1 / 420.
إعلام الوری: 2 / 131، مناقب ابن شهر آشوب: 2 / 209، فصول المهّمة / 290، کفایة الاثر / 162.
أنوار البهیّة / 151 - 152، کمال الدّین / 507 .
خرائج و جرائح: 2 / 902، أنوار البهیّة / 152.
این شخص غیر از بهلول عاقل، دانشمند فرزانه و شیعه برجسته حضرت کاظم علیه السّلام است که برای فرار از منصب قضاوت دستگاه هارون الرّشید به اشاره حضرت کاظم علیه السّلام خود را به جنون و دیوانگی زد تا از ورود به دستگاه قضایی معاف گردد و آلوده به آن همه ظلم و ستم موجود در نظام هارونی نگردد.
مؤمنون / 115.
صواعق محرقه ابن حجر / 124، جواهر العقدین / 355، وسیلة المال / 246.
کافی: 1 / 262، ارشاد مفید: 2 / 314، غیبت طوسی / 198 و 163، اثبات الوصیّة / 208.
کافی: 1 / 262، ارشاد مفید: 2 / 315، مناقب: 4 / 422.
أنوار البهیّة / 152.
همان.
أنوار البهیّة / 153.
همان.
أنوار البهیّة / 154.
همان.
أنوار البهیّة / 154.
همان / 158.
أنوار البهیّة / 158.
همان / 159.
تحف العقول / 357.
تحف العقول / 361.
همان.
همان.
همان / 363.
تحف العقول / 363.
همان.
همان.
همان / 364.
همان.
همان.
تحف العقول / 358.
اعلام الوری: 2 / 131، مناقب ابن شهر آشوب: 2 / 209، الفصول المهمّة / 290.
أنوار البهیّة / 162.
غیبت شیخ طوسی / 272، أنوار البهیّة / 166.
أنوار البهیّة / 167، بحارالأنوار: 50 / 334، ارشاد مفید: 2 / 336.
مزار کبیر / 41، مزار مفید / 203.
مقنعه مفید / 487، أنوار البهیّة / 168.
کشف الغمّة: 3 / 325، أنوار البهیّة / 168.
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم الحمد للَّه ربّ العالمین و العاقبة للمتّقین و الجنّة للموحّدین و النّار للملحدین و لا
عدوان إلّا علی الظّالمین و لا إله إلّا اللَّه أحسن الخالقین و الصّلاة علی خیر خلقه محمّد و عترته الطّاهرین.
أمّا بعد: أوصیک یا شیخی و معتمدی و فقیهی أبا الحسن علیّ بن الحسین القمّیّ وفّقک اللَّه لمرضاته و جعل من صلبک أولاداً صالحین برحمته 1- بتقوی اللَّه 2- و إقام الصّلاة 3- و إیتاة الزّکاة فإنّه لا تقبل الصّلاة من مانع الزّکاة 4- و أوصیک بمغفرة الذّنب 5 - و کظم الغیظ 6 - و صلة الرّحم 7- و مواساة الإخوان 8- و السّعی فی حوائجهم فی العسر و الیسر 9- و الحلم عند الجهل 10- و التّفقّه فی الدّین 11- و التّثبّت فی الأمور 12- و التّعاهد للقرآن 13- و حسن الخلق 14- و الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر، قال اللَّه تعالی: «لا خیر فی کثیر من نجواهم إلّا من أمر بصدقة أو معروف أو إصلاح بین النّاس»، 15- و إجتناب الفواحش کلّها 16- و علیک بصلاة اللّیل فإنّ النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله أوصی علیّاً علیه السّلام فقال: یا علیّ علیک بصلاة اللّیل علیک بصلاة اللّیل علیک بصلاة اللّیل و من إستخفّ بصلاة اللّیل فلیس منّا، فاعمل بوصیّتی و أمر جمیع شیعتی بما أمرتک به حتّی یعملوا علیه 17- و علیک بالصّبر 18- و إنتظار الفرج فإنّ النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله قال: أفضل أعمال أمّتی إنتظار الفرج و لا یزال شیعتنا فی حزن حتّی یظهر ولدی الّذی بشّر به النّبیّ صلّی
اللَّه علیه و آله أنّه یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً فاصبر یا شیخی و معتمدی أبالحسن و أمر جمیع شیعتی بالصّبر "فإنّ الأرض للَّه یورثها من یشاء من عباده و العاقبة للمتّقین" و السّلام علیک و علی جمیع شیعتنا و رحمة اللَّه و برکاته و حسبنا اللَّه و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النّصیر.» أنوار البهیّة / 161، بحارالأنوار: 50 / 317.
کافی: 1 / 421، ارشاد مفید / 318، بحارالأنوار: 50 / 327.
الفصول المهمّة مالکی / 286، نور الأبصار / 195، الصّواعق المحرقة / 206.
مناقب ابن شهر آشوب: 2 / 459.
جنّات الخلود، کمال الدّین و تمام النّعمة / 267.
زمزمههای جاویدان / 164.
نخل میثم: 4 / 538 .
نخل میثم: 2 / 546 .
أنوار البهیّة / 169.
قصص / 5 - 6 . أنوار البهیّة / 170، کمال الدّین / 424.
أنوار البهیّة / 171، غیبت طوسی / 237.
أنوار البهیّة / 171، مدینة المعاجز / 37.
أنوار البهیّة / 172، کمال الدّین / 434.
یعنی حضرت بقیة اللَّه علیه السّلام.
أنوار البهیة / 172، بحارالأنوار: 18 / 23.
همان.
أنوار البهیّة ، 172، کمال الدّین / 441.
روی الصّدوق باسناده عن جابر الجعفی قال: سمعت جابر بن عبداللَّه یقول: لمّا أنزل اللَّه عزّوجلّ علی نبیّه صلّی اللَّه علیه و آله: «یا أیّها الّذین آمنوا أطیعوا اللَّه و أطیعوا الرّسول و أولی الأمر منکم»، قلت: یا رسول اللَّه
عرفنا اللَّه و رسوله فمن أولوا الأمر الّذین قرن اللَّه طاعتهم بطاعتک؟ قال: هم خلفائی یا جابر و أئمّة المسلمین بعدی أوّلهم علیّ بن أبیطالب ثمّ الحسن ثمّ الحسین ثمّ علیّ بن الحسین ثمّ محمّد بن علیّ المعروف فی التّوراة بالباقر و ستدرکه یا جابر فإذا لقیته فاقرأه منّی السّلام، ثمّ الصّادق جعفر بن محمّد ثمّ موسی بن جعفر ثمّ علیّ بن موسی ثمّ محمّد بن علیّ ثمّ علیّ بن محمّد ثمّ الحسن بن علیّ ثمّ سمیّی و کنیّی حجّة اللَّه فی أرضه و بقیّته فی عباده ابن الحسن بن علیّ ذاک الّذی یفتح اللَّه تعالی ذکره علی یدیه مشارق الأرض و مغاربها ذاک الّذی یغیب عن شیعته لأولیائه [ و أولیائه] غیبة لا یثبت فیها علی القول بإمامته إلّا من امتحن اللَّه قلبه للإیمان. قال: فقال جابر: یا رسول اللَّه فهل ینتفع الشّیعة به فی غیبته؟ فقال صلّی اللَّه علیه و آله: إی و الّذی بعثنی بالنّبوّة إنّهم لینتفعون به و یستضیئون بنور ولایته فی غیبته کانتفاع النّاس بالشّمس و إن جلّلها السّحاب، یا جابر هذا مکنون سرّ اللَّه و مخزون علمه فاکتمه إلّا عن أهله. أنوار البهیّة / 172، کمال الدّین / 253.
و باسناده عن الصّادق علیه السّلام عن آبائه عن أمیرالمؤمنین علیه السّلام قال: قال رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله: لمّا أسری بی إلی السّماء أوحی إلیّ ربّی جلّ جلاله فقال: یا محمّد إنّی اطّلعت إلی الأرض إطّلاعة فاخترتک منها فجعلتک نبیّاً و شققت لک إسماً من أسمائی فأنا المحمود و أنت محمّد ثمّ اطّلعت الثّانیة فاخترت منها علیّاً و جعلته و صیّک و خلیفتک و زوج إبنتک و أبا ذریّتک و شققت له إسماً من أسمائی فأنا العلیّ الأعلی و هو علیّ و جعلت فاطمة و الحسن و الحسین من نورکما ثمّ عرضت ولایتهم علی الملائکة فمن قبلها کان عندی من المقرّبین، یا محمّد لو أنّ عبداً عبدنی حتّی ینقطع و یصیر کالشَنّ البالی ثمّ أتانی
جاحداً لولایتهم ما أسکنته جنّتی و لا أظلّته تحت عرشی، یا محمّد أتحبّ أن تراهم؟ قلت: نعم یا ربّ فقال عزّوجلّ: إرفع رأسک فرفعت رأسی فإذا أنا بأنوار علیٍّ و فاطمة و الحسن و الحسین و علی بن الحسین و محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علیّ و علیّ بن محمّد و الحسن بن علیّ و الحجّة بن الحسن القائم فی وسطهم کأنّه کوکب درّیّ. فقلت: یا ربّ من هؤلاء؟ قال: هؤلاء الأئمّة و هذا القائم الّذی یحلّ حلالی و یحرّم حرامی و به أنتقم من أعدائی و هو راحة لأولیائی و هو الّذی یشفی قلوب شیعتک من الظّالمین و الجاحدین و الکافرین فیخرج اللّات و العزّی طریّین فیحرقهما، فلفتنة النّاس بهما یومئذٍ أشدّ من فتنة العجل و السّامریّ. أنوار البهیّة / 173، کمال الدّین / 252.
روی صاحب کتاب کفایة الأثر عن عبداللَّه بن عبّاس قال: قال رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله: إنّ اللَّه تبارک و تعالی إطّلع إلی الأرض إطّلاعة فاختارنی منها فجعلنی نبیّاً ثمّ اطّلع الثّانیة فاختار منها علیّاً فجعله إماماً ثمّ
أمرنی أن أتّخذه أخاً و وصیّاً و خلیفةً و وزیراً فعلیّ منّی و أنا من علیّ و هو زوج إبنتی و أبو سبطیّ الحسن و الحسین ألا و إنّ اللَّه تبارک و تعالی جعلنی و إیّاهم حججاً علی عباده و جعل من صلب الحسین أئمّة یقومون بأمری و یحفظون وصیّتی، التّاسع منهم قائم أهل بیتی و مهدیّ أمّتی أشبه النّاس بی فی شمائله و أقواله و أفعاله لیظهر بعد غیبةٍ طویلة و حیرةٍ مضلّة فیعلی أمر اللَّه و یظهر دین اللَّه و یؤیّد بنصر اللَّه و ینصر بملائکة اللَّه فیملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً. أنوار البهیّة / 173، کمال الدّین / 257.
و بأسناده عن جابر بن عبداللَّه الأنصاری قال: کان رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله فی الشّکاة الّتی قبض فیها فإذا فاطمة عند رأسه قال: فبکت حتّی ارتفع صوتها فرفع رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و اله طرفه إلیها فقال:
حبیبتی فاطمة ما الّذی یبکیک قالت: أخشی الضّیعة من بعدک قال: حبیبتی لا تبکین فنحن أهل بیت قد أعطانا اللَّه سبع خصال لم یعطها أحداً قبلنا و لا یعیطها أحداً بعدنا، منّا خاتم النّبیّین و أحبّ المخلوقین إلی اللَّه عزّوجلّ و هو أبوک، و وصیّنا خیر الأوصیاء و أحبّهم و هو بعلک، و شهیدنا خیر الشّهداء و أحبّهم إلی اللَّه و هو عمّک، و منّا من له جناحان فی الجنّة یطیر بهما مع الملائکة و هو إبن عمّک، و منّا سبطا هذه الأمّة و هما إبناک الحسن و الحسین و سوف یخرج اللَّه من صلب الحسین تسعة من الأئمّة أمناء معصومون، و منّا مهدیّ هذه الأمّة، إذا صارت الدّنیا هرجاً و مرجاً و تظاهرت الفتن و تقطّعت السّبل و أغار بعضهم علی بعض فلا کبیر یرحم صغیراً و لا صغیر یوقّر کبیراً فیبعث اللَّه عزّوجلّ عند ذلک مهدیّنا التّاسع من صلب الحسین یفتح حصون الضّلالة و قلوباً غفلا، یقوم بالدّین فی آخر الزّمان کما قمت به فی أوّل الزّمان، و یملأ الأرض عدلاً کما ملئت جوراً. أنوار البهیة / 174، بحارالأنوار: 36 / 307، تاریخ دمشق: 42 / 130.
و بأسناده عن محمود بن لبید قال: لمّا قبض رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله کانت فاطمة صلوات اللَّه علیها تأتی قبور الشّهداء و تأتی قبر حمزة و تبکی هناک فلمّا کان فی بعض الأیّام أتیت قبر حمزة رحمه اللَّه فوجدتها صلوات اللَّه علیها تبکی هناک فأمهلتها حتّی سکنت فأتیتها و سلّمت علیها و قلت: یا سیّدة النّسوان قد واللَّه قطعت أنیاط قلبی من بکائک! فقالت: یا أبا عمرو یحقّ لی البکاء فلقد أصبت بخیر الاباء رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله واشوقاه إلی رسول اللَّه ثمّ أنشأت علیها السّلام تقول:
إذا مات یوماً میّت قلّ ذکره و ذکر أبی مذ مات و اللَّه أکثر
قلت: یا سیّدتی إنّی سائلک عن مسألة تتلجلج فی صدری؟ قالت: سل قلت: هل نصّ رسول اللَّه قبل وفاته علی علیّ بالإمامة؟ قالت: واعجبا أنسیتم یوم غدیر خمّ؟! قلت: قد کان ذلک و لکن أخبرینی بما أشیر إلیک، قالت: أشهد اللَّه تعالی لقد سمعته یقول:
علیّ خیر من أخلفه فیکم و هو الإمام و الخلیفة بعدی و سبطای و تسعة من صلب الحسین أئمّة أبرار لئن اتّبعتموهم وجدتموهم هادین مهدیّین، و لئن خالفتموهم لیکون الإختلاف فیکم إلی یوم القیامة. قلت: یا سیّدتی فما باله قعد عن حقّه؟ قالت: یا أبا عمرو لقد قال رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله: مَثَل الإمام مَثَل الکعبة إذ یؤتی و لا یأتی [ أو قالت: مَثَل علیّ].
ثمّ قالت: أما و اللَّه لو ترکوا الحقّ علی أهله و اتّبعوا عترة نبیّه لما اختلف فی اللَّه اثنان و لورثها سلف عن سلف
«و ربّک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة»؟ بل سمعوا و لکنّهم کما قال اللَّه سبحانه: «فإنّها لا تعمی الأبصار و لکن تعمی القلوب الّتی فی الصّدور»، هیهات بسطوا فی الدّنیا آمالهم و نسوا آجالهم «فتعساً لهم و أضلّ أعمالهم» أعوذ بک یا ربّ من الحور بعد الکور.» [ قال الجوهری: نعوذ باللَّه من الحور بعد الکور أی من النّقصان بعد الزّیادة و قیل: من فساد أمورٍ بعد صلاحها]. أنوار البهیّة / 174، کفایة الأثر، للقمیّ / 198.
روی الصّدوق بأسناده عن محمّد بن همام عن أبیهریرة قال: کنت عند النّبیّ و أبوبکر و عمر و الفضل بن العبّاس و زید بن حارثه و عبداللَّه بن مسعود إذ دخل الحسین بن علیّ علیهما السّلام فأخذه النّبیّ صلّی اللَّه
علیه و آله و قبّله ثمّ قال: خرقه خرقه ترقّ عین بقّه، و وضع فمه علی فمه و قال: «اللّهمّ إنّی أحبّه فأحبّه و أحبّ من یحبّه، یا حسین أنت الإمام إبن الإمام أبو الأئمّة تسعة من ولدک أئمّة أبرار.» فقال له عبداللَّه بن مسعود: ما هؤلاء الأئمّة الّذین ذکرتهم فی صلب الحسین؟ فأطرق ملیّاً ثمّ رفع رأسه فقال: «یا عبداللَّه سألت عظیماً و لکنّی أخبرک إنّ إبنی هذا - و وضع یده علی کتف الحسین علیه السّلام - یخرج من صلبه ولد مبارک سمّی جدّه علیّ یسمّی العابد و نور الزّهاد، و یخرج اللَّه من صلب علیّ ولداً اسمه اسمی أشبه النّاس بی یبقر العلم بقراً و ینطق بالحقّ و یأمر بالصّواب و یخرج اللَّه من صلبه کلمة الحقّ و لسان الصّدق».
فقال له ابن مسعود: فما إسمه یا رسول اللَّه؟ قال: «یقال له: جعفر، صادق فی قوله و فعله الطّاعن علیه کالطّاعن علی علیّ و الرّادّ علیه کالرّادّ علیّ». ثمّ دخل حسّان بن ثابت و أنشد فی رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله شعراً و انقطع الحدیث، فلمّا کان من الغد صلّی بنا رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله ثمّ دخل بیت عایشة و دخلنا معه: أنا و علیّ بن أبیطالب و عبداللَّه بن العبّاس و کان من دأبه صلّی اللَّه علیه و آله إذ سئل أجاب و إذا لم یسأل ابتدأ، فقلت له: بأبی أنت و أمّی یا رسول اللَّه تخبرنی بباقی الخلفاء من صلب الحسین علیه السّلام؟
قال: «نعم یا أبا هریرة و یخرج اللَّه من صلب جعفر مولوداً نقیّاً طاهراً إسمه رَبَعة [ میانه قامت] سمیّ موسی بن عمران». ثمّ قال له ابن عبّاس: ثمّ من یا رسول اللَّه؟ قال: «یخرج من صلب موسی علیّ إبنه یدعی
قال أبو علی محمّد بن همام: العجب کلّ العجب من أبیهریرة إنّه یروی مثل هذه الأخبار ثمّ ینکر فضائل أهل البیت علیهم السّلام.
و بأسناد عن عبدالعظیم الحسنی قال: دخلت علی سیّدی علیّ بن محمّد فلمّا بصر بی قال: «مرحباً بک یا
أباالقاسم أنت ولیّنا حقّاً.» قال: فقلت له: یابن رسول اللَّه إنّی أرید أن أعرض علیک دینی فإن کان مرضیّاً ثبت علیه حتّی ألقی اللَّه عزّوجلّ.»
فقال: «هاتِ یا أباالقاسم.» فقلت: إنّی أقول: إنّ اللَّه تبارک و تعالی واحد لیس کمثله شیء خارج من الحدّین حدّ الإبطال و حدّ التّشبیه و إنّه لیس بجسمٍ و لا صورةٍ و لا عرضٍ و لا جوهرٍ بل هو مجسّم الأجسام و مصوّر الصّور و خالق الأعراض و الجواهر و ربّ کلّ شیءٍ و مالکه و جاعله و محدثه و إنّ محمّداً عبده و رسوله خاتم النّبیّین لا نبیّ بعده إلی یوم القیامة و إنّ شریعته خاتمة الشّرایع و لا شریعة بعده إلی یوم القیامة.
فقال علیه السّلام: و من بعدی الحسن إبنی فکیف للنّاس بالخلف من بعده؟ قال: قلت: و کیف ذلک یا مولای؟ قال: لأنّه لا یری شخصه و لا یحلّ ذکره بإسمه حتّی یخرج فیملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً. قال: فقلت: أقررت و أقول: إنّ ولیّهم ولیّ اللَّه و عدوّهم عدوّ اللَّه و طاعتهم طاعة اللَّه و معصیتهم معصیة اللَّه، و أقول: إنّ المعراج حقّ و المسألة فی القبر حقّ و إنّ الجنّة حقّ و النّار حقّ و الصّراط حقّ و المیزان حقّ و إنّ السّاعة آتیة لا ریب فیها و إنّ اللَّه یبعث من فی القبور، و أقول: إنّ الفرائض الواجبة بعد الولایة: الصّلاة و الزّکاة و الصّوم و الحجّ و الجهاد و الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر، فقال علیّ بن محمّد علیه السّلام: یا أباالقاسم هذا واللَّه دین اللَّه الّذی ارتضاه لعباده فأثبت علیه ثبّتک اللَّه بالقول الثّابت فی الحیاة الدّنیا و فی الآخرة. أنوار البهیّة / 176، امالی الصّدوق / 419.
عن الصقر بن أبیدلف قال: سمعت أبا جعفر محمّد بن علیّ الرّضا علیه السّلام یقول: «الإمام بعدی ابنی علیّ أمره أمری و قوله قولی و طاعته طاعتی و الإمام بعده إبنه الحسن علیه السّلام أمره أمر أبیه و قوله قول أبیه و طاعته طاعة أبیه.» ثمّ سکت فقلت له: یابن رسول اللَّه فمن الإمام بعد الحسن علیه السّلام؟ فبکی بکاءً شدیداً ثمّ قال: «إنّ من بعد الحسن إبنه القائم بالحقّ المنتَظر.» فقلت له: یا بن رسول اللَّه و لم سمّی القائم؟ قال: «لأنّه یقوم بعد موت ذکره و ارتداد أکثر القائلین بإمامته.» فقلت له: و لم سمّی المنتظر؟ قال: «إنّ له غیبة یکثر أیّامها و یطول أمدها فینتظر خروجه المخلصون و ینکره المرتابون و یستهزئ به الجاحدون و یکذب فیها الوقّاتون و یهلک فیها المستعجلون و ینجو فیها المسلّمون.» أنوار البهیّة / 177، کمال الدّین / 378.
روی الشّیخ المفید عن أبیجعفر علیه السّلام عن جابر بن عبداللَّه الأنصاری قال: دخلت علی فاطمة بنت رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و بین یدیها لوح فیه أسماء الأوصیاء و الأئمّة من ولدها فعددت اثنی عشر إسماً آخرهم القائم من ولد فاطمة صلوات اللَّه علیها ثلاثة منهم محمّد و أربعة منهم علیّ علیهم السّلام. أنوار البهیّة / 177، ارشاد مفید: 2 / 346.
روی الشّیخ باسناده عن محمّد بن أحمد الأنصاری قال: وجّه قوم من المفوّضه و المقصّرة کامل بن إبراهیم
المدنی إلی أبیمحمّد علیه السّلام [ لیناظره فی أمرهم]، قال کامل: فقلت فی نفسی أسأله لا یدخل الجنّة إلّا من عرف معرفتی و قال بمقالتی، قال فلمّا دخلت علی سیّدی أبیمحمّد علیه السّلام نظرت إلی ثیابٍ بیاضٍ ناعمةٍ علیه فقلت فی نفسی: ولیّ اللَّه و حجّته یلبس النّاعم من الثّیاب و یأمرنا نحن بمواساة الإخوان و ینهانا عن لبس مثله، فقال متبسّماً: «یا کامل!» و حَسَر ذراعیه فإذا مسح أسود خشن علی جلده، فقال: «هذا للَّه و هذا لکم.»
فسلّمت [ فخجلت ]و جلست إلی باب علیه ستر [ مسبّل] مرخی فجائت الرّیح فکشفت طرفه فإذا أنا بفتیً کأنّه فلقة قمر من أبناء أربع سنین أو مثلها فقال لی: یا کامل بن إبراهیم؛ فاقشعررت من ذلک و ألهمت
قلت: یا سیّدی و من هم؟ قال: «قوم من حبّهم لعلیّ یحلفون بحقّه و لا یدرون ما حقّه و فضله»، ثمّ سکت علیه السّلام عنّی ساعةً، ثمّ قال: «و جئت تسأله عن مقالة المفوّضة؟ کذبوا بل قلوبنا أوعیة لمشیّة اللَّه فإذا شاء شئنا واللَّه یقول: "و ما تشاؤن إلّا أن یشاء اللَّه"»، ثمّ رجع السّتر إلی حالته فلم استطع کشفه، فنظر إلیّ أبومحمّد علیه السّلام متبسّماً فقال: «یا کامل ما جلوسک قد أنبأک بحاجتک الحجّة من بعدی»، فقمت و خرجت و لم أعاینه بعد ذلک. أنوار البهیّة / 178، غیبت شیخ طوسی / 246.
أنوار البهیّة / 178، غیبت طوسی / 248.
فی أنوار البهیّة: قال أبوعبداللَّه ابن سورة: سمعت سروراً و کان رجلاً عابداً مجتهداً لقیته بالأهواز غیر أنّی نسیت نسبه یقول: کنت أخرس لا أتکلّم فحملنی أبی و عمّی فی صبائی - و سنّی إذ ذاک ثلاث عشرة أو أربع عشرة - إلی الشّیخ أبیالقاسم بن روح رضی اللَّه عنه فسألاه أن یسأل الحضرة أن یفتح اللَّه لسانی فذکر الشّیخ ابوالقاسم بن روح إنکم أمرتم بالخروج الی الحائر، قال سرور: فخرجنا أنا و أبی و عمّی الی الحیر فاغتسلنا و زرنا. قال: فصاح بی أبی و عمّی: یا سرور! فقلت بلسان فصیح: لبیّک، فقالا لی: ویحک تکلّمت؟ فقلت: نعم. قال أبوعبداللَّه ابن سورة و کان سرور هذا رجلاً لیس بجهوریّ الصّوت. أنوار البهیّة / 181، غیبت طوسی / 309.
روی الصّدوق بأسناده عن محمّد بن معاویة بن حکیم و محمّد بن أیّوب بن نوح و محمّد بن عثمان العمری رضی اللَّه عنهم قالوا: «عرض علینا أبومحمّد الحسن بن علیّ صلوات اللَّه علیه إبنه علیه السّلام و نحن فی منزله و کنّا أربعین رجلاً»، فقال: «هذا إمامکم من بعدی و خلیفتی علیکم أطیعوه و لا تتفرّقوا من بعدی فتهلکوا فی أدیانکم أما إنّکم لا ترونه بعد یومکم هذا.» قالوا: «فخرجنا من عنده فما مضت إلّا أیّام قلائل حتّی مضی أبومحمّد صلوات اللَّه علیه.» أنوار البهیّة / 181، کمال الدّین / 435.
و روی الصّدوق عن أحمد بن إسحاق قال: دخلت علی أبی محمّد الحسن بن علی علیه السّلام و أنا أرید أن أسأله عن الخلف بعده، فقال لی مبتدئاً: «یا أحمد بن إسحاق! إنّ اللَّه تبارک و تعالی لم یخلو الأرض منذ خلق آدم و لا یخلو إلی یوم القیامة من حجّة للَّه علی خلقه، به یدفع البلاء عن أهل الأرض و به ینزل الغیث و به یخرج برکات الأرض.» قال: فقلت: یابن رسول اللَّه فمن الإمام و الخلیفة بعدک؟ فنهض علیه السّلام فدخل البیت ثمّ خرج و علی عاتقه غلام کان وجهه القمر لیلة البدر و من أبناء ثلث سنین، فقال:
«یا أحمد بن إسحاق لو لا کرامتک علی اللَّه و علی حججه ما عرضت علیک ابنی هذا، إنّه سمیّ رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و کنیّه الّذی یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً، یا أحمد بن إسحاق مَثَله فی هذه الأمّة مَثَل الخضر علیه السّلام و مَثَله کَمَثَل ذی القرنین، واللَّه لیغیبنّ غیبةً لا ینجو فیها من الهلکة إلّا من یثبته اللَّه علی القول بإمامته و وفّقه للدّعاء بتعجیل فرجه.»
قال أحمد بن إسحاق: فخرجت مسروراً فرحاً فلما کان من الغد عدت إلیه فقلت له: یابن رسول اللَّه لقد عظم سروری بما أنعمت علیّ فما السنّة الجاریة فیه من الخضر و ذی القرنین؟ فقال: «طول الغیبة یا احمد.» فقلت له: یابن رسول اللَّه و إنّ غیبته لتطول؟ قال: «إی و ربّی حتّی یرجع عن هذا الأمر أکثر القائلین به و لا یبقی إلّا من اخذ اللَّه عهده بولایتنا و کتب فی قلبه الإیمان و أیّده بروح منه، یا أحمد بن إسحاق هذا أمر من أمر اللَّه و سرّ من سرّ اللَّه و غیب من غیب اللَّه فخذ ما آتیتک و اکتمه و کن من الشّاکرین تکن معنا غداً فی علّیّین.» أنوار البهیّة / 182، کمال الدّین / 384.
بحارالأنوار: 52 / 175.
روی الشّیخ الصّدوق بأسناده عن أبی علی بن همام قال: سمعت محمّد بن عثمان العمری رضی اللَّه عنه قال: سمعت أبی یقول: سئل أبو محمّد الحسن بن علیّ صلوات اللَّه و سلامه علیه و أنا عنده: عن الخبر الّذی روی عن آبائه صلوات اللَّه علیهم: «إنّ الأرض لا تخلو من حجّة اللَّه علی خلقه إلی یوم القیامة، و إنّ من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة»؟ فقال علیه السّلام: «إنّ هذا حقّ کما أنّ النّهار حقّ.» فقیل له: «یابن رسول اللَّه فمن الحجّة والإمام بعدک؟» فقال: «إبنی - م ح م د - وهو الإمام والحجّة بعدی، من مات و لم یعرفه مات میتة جاهلیّة، أما أنّ له غیبة یحار فیها الجاهلون ویهلک فیها المبطلون ویکذب فیها الوقّاتون، ثمّ یخرج فکأنّی أنظر إلی الأعلام البیض تخفق فوق رأسه بنجف الکوفة.» أنوار البهیّة / 185، کمال الدّین / 409.
و بأسناده عن منصور قال: قال أبوعبداللَّه علیه السّلام: «یا منصور إنّ هذا الأمر لا یأتیکم إلّا بعد یأس، لا و اللَّه حتّی تمیّزوا، لا و اللَّه حتّی تمحّصوا لا و اللَّه حتّی یشقی من یشقی و یسعد من یسعد.» أنوار البهیّة / 186، الفقیه: 4 / 501 .
و بأسناده عن أبیعبداللَّه علیه السّلام قال: «إنّ لصاحب هذا الأمر غیبة المتمسّک فیها بدینه کالخارط للقتاد» ثمّ قال: هکذا بیده، ثمّ قال: «إنّ لصاحب هذا الأمر غیبة فلیتّق اللَّه عبد ولیتمسّک بدینه.» أنوار البهیة / 186، کمال الدّین / 343.
روی الصّدوق عن النّعمانی بأسناده عن ابن نباتة عن أمیرالمؤمنین علیه السّلام أنّه قال: «کونوا کالنّحل فی
الطّیر لیس شیء من الطّیر إلّا و هو یستضعفها و لو علمت الطّیر ما فی أجوافها من البرکة لم یفعل بها ذلک، خالطوا النّاس بألسنتکم و أبدانکم و زایلوا بقلوبکم و أعمالکم فوالّذی نفسی بیده ما ترون ما تحبّون حتّی یتفل بعضکم فی وجوه بعض و حتّی یسمّی بعضکم بعضا کذّابین و حتّی لا یبقی منکم - أو قال: من شیعتی - إلّا کالکحل فی العین و الملح فی الطّعام و سأضرب لکم مثلاً و هو مَثَل رجل کان له طعام فنقّاه و طیّبه ثم أخله بیتاً و ترکه فیه ما شاء اللَّه ثمّ عاد إلیه فإذا هو قد أصاب طائفةً منه السّوس فأخرجه و نقّاه و طیّبه و أعاده و لم یزل کذلک حتّی بقیت رِزْمَة [ یعنی یک وعده طعام] کرزمة الأندر [ خوشهای از گندم] لا یضرّه السّوس شیئاً و کذلک أنتم تمیّزون حتّی لا یبقی منکم إلّا عصابة لا تضرّه الفتنة شیئاً.» أنوار البهیّة / 186، کتاب الغیبة للنّعمانی / 26.
أنوار البهیّة / 187، غیبت نعمانی / 289.
روی الصّدوق رحمه اللَّه بأسناده عن محمّد بن مسلم الثّقفی قال: سمعت أبا جعفر علیهالسّلام یقول: «القائم منّا منصور بالرّعب مؤیّد بالنّصر تطوی له الأرض و تظهر له الکنوز و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب و یظهر اللَّه عزّوجلّ به دینه و لو کره المشرکون فلا یبقی فی الأرض خراب إلّا عمّر و ینزل روح اللَّه عیسی بن مریم علیه السّلام فیصلّی خلفه.»
قال: فقلت له: یابن رسول اللَّه متی یخرج قائمکم؟ قال: «إذا تشبّه الرّجال بالنّساء و النّساء بالرّجال، و اکتفی الرّجال بالرّجال و النّساء بالنّساء، و رکب ذوات الفروج السّروج، و قبلت شهادة الزّور، و ردّت شهادة العدل و استخفّ النّاس بالدّماء و ارتکاب الزّنا و أکل الرّبا و اتّقی الأشرار مخافة ألسنتهم، و خرج السّفیانی من الشّام و الیمانی من الیمن، و خسف بالبیداء، و قتل غلام من آل محمّد بین الرّکن و المقام إسمه محمّد بن الحسن النّفس الزّکیّه، و جاءت صیحة من السّماء بأنّ الحقّ فیه و فی شیعته، فعند ذلک خروج قائمنا، فإذا خرج أسند ظهره إلی الکعبة و اجتمع إلیه ثلثمأة و ثلاثة عشر رجلاً، فأوّل ما ینطق به هذه الآیة "بقیّة اللَّه خیر لکم إن کنتم مؤمنین"، ثمّ یقول: أنا بقیّة اللَّه و حجّته و خلیفته علیکم، فلا یسلّم علیه مسلّم إلّا قال: السّلام علیک یا بقیّة اللَّه فی أرضه، فإذا اجتمع إلیه العقد و هو عشرة آلاف رجل خرج، فلا یبقی فی الأرض معبود دون اللَّه عزّوجلّ من صنم و وثنٍ و غیره إلّا وقعت فیه نار فاحترق، و ذلک بعد غیبةٍ طویلةٍ لیعلم اللَّه من یطیعه بالغیب و یؤمن به.» أنوار البهیّة / 190، کمال الدّین / 329.
روی الصّدوق باسناده عن الباقر عن آبائه علیهم السّلام قال: «قال رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله: أفضل العبادة إنتظار الفرج.» أنوار البهیّة / 187، کمال الدّین / 287.
و روی البرقی عن أبیعبداللَّه علیه السّلام قال: «من مات منکم و هو منتظر لهذا الأمر کان کمن هو مع القائم علیه السّلام فی فسطاطه»، قال: ثمّ مکث هنیئةً، ثمّ قال: «لا بل کمن قارع معه بسیفه»، ثمّ قال: «لا و اللَّه إلّا کمن استشهد مع رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله.» أنوار البهیة / 187، بحارالأنوار: 52 / 126.
أنوار البهیّة / 187.
روی الشّیخ طوسی عن جابر قال: دخلنا علی أبیجعفر محمّد بن علیّ علیهما السّلام و نحن جماعة بعد ما قضینا نسکنا فودّعناه و قلنا له: أوصنا یابن رسول اللَّه! فقال: «لیعن قویّکم ضعیفکم و لیعطف غنیّکم علی فقیرکم ولینصح الرّجل أخاه کنصحه لنفسه و اکتموا أسرارنا و لا تحمّلوا النّاس علی أعناقنا و انظروا أمرنا و ما جائکم عنّا فإن وجدتموه فی القرآن موافقاً فخذوا به و إن لم تجدوه موافقاً فردّوه، و إن اشتبه الأمر علیکم فقفوا عنده و ردّوه إلینا حتّی نشرح لکم من ذلک ما شرح لنا، فإذا کنتم کما أوصیناکم لم تعدوا إلی غیره فمات منکم میّت قبل أن یخرج قائمنا کان شهیداً و من أدرک قائمنا فقتل معه کان له أجر شهیدین، و من قتل بین یدیه عدوّا لنا کان له اجر عشرین شهیدا.» أنوار البهیّة / 187، امالی طوسی / 231.
روی الصّدوق عن سعید بن جبیر قال: سمعت سیّد العابدین علیّ بن الحسین علیه السّلام یقول: «فی القائم منّا سنن من سنن الأنبیاء علیهم السّلام: سنّة من آدم و سنّة من نوح و سنّة من إبراهیم و سنّة من موسی و سنّة من عیسی و سنّة من أیّوب و سنّة من محمّد صلّی اللَّه علیه و آله فأمّا من آدم علیه السّلام و من نوح علیه السّلام فطول العمر، و أمّا من إبراهیم علیه السّلام فخفاء الولادة و اعتزال النّاس، و أمّا من موسی علیه السّلام فالخوف و الغیبة، و أمّا من عیسی علیه السّلام فاختلاف النّاس فیه، و أمّا من أیّوب علیه السّلام فالفرج بعد البلوی، و أمّا من محمّد صلّی اللَّه علیه و آله فالخروج بالسّیف.» أنوار البهیّة / 189، کمال الدّین / 322.
أنوار البهیّة / 189.
فی الإحتجاج عن إسحاق بن یعقوب إنّه ورد علیه من النّاحیة المقدّسة علی ید محمّد بن عثمان رضی اللَّه عنه: «و أمّا علّة ما وقع من الغیبة فإنّ اللَّه عزّوجلّ یقول: "یا أیّها الّذین آمنوا لا تسئلوا عن أشیاء إن تبد لکم تسؤکم"، إنّه لم یکن أحد من آبائی إلّا وقعت فی عنقه بیعة لطاغیة زمانه و إنّی أخرج حین أخرج و لا بیعة لأحد من الطّواغیت فی عنقی، و أمّا وجه الإنتقاع بی فی غیبتی فکاالإنتفاع بالشّمس إذا غیّبتها عن الأبصار السّحاب و إنّی لأمان لأهل الأرض کما أنّ النّجوم أمان لأهل السّماء فأغلقوا أبواب السّؤال عمّا لا یعنیکم و لا تتکلّفوا علی ما قد کفیتم و أکثروا الدّعاء بتعجیل الفرج فإنّ ذلک فرجکم و السّلام علیک یا إسحاق بن یعقوب و علی من اتّبع الهدی.» أنوار البهیّة / 190، کمال الدّین / 485.
جنّات الخلود، صحیفة المهدی / 162.
صحیفة المهدی / 166، فرج المهموم سیّد بن طاوس / 246.
مزار محمّد بن المشهدی / 663 ، صحیفة المهدی / 166، مصباح الزّائر / 235، بحارالأنوار: 86 / 284.
نخل میثم: 4 / 548 .
نخل میثم: 4 / 554 .
نخل میثم: 4 / 555 .
نخل میثم: 4 / 575 .
همان: 4 / 576 .
نخل میثم: 4 / 576 .
نخل میثم: 4 / 583 .
نسخه ک: جانان.
از کتاب شوق مهدی، مرحوم فیض.
زمر / 17.
بقرة / 257.
نساء / 60 .
احتجاج: 1 / 349، بحارالأنوار: 33 / 208.
شرح نهج البلاغة حدیدی: 15 / 175.
شرح / 4.
احتجاج: 1 / 349.
بحارالأنوار: 18 / 99.
همان: 20 / 44.
همان: 21 / 128.
بحارالأنوار: 18 / 108.
همان: 31 / 520 .
همان: 31 / 197.
یوسف / 91.
همان / 92.
سفینة البحار: 4 / 191.
بحارالأنوار: 18 / 52 و 204 و ج 17 / 227.
سیره ابن هشام: 1 / 313.
بحارالأنوار: 18 / 64، سفینة البحار: 1 / 718.
سفینة البحار: 1 / 718، بحارالأنوار: 19 / 257 و 337.
بحارالأنوار: 19 / 265.
بحارالأنوار: 19 / 273.
دخان / 43 و 44.
بحارالأنوار: 8 / 312، سفینة البحار: 1 / 720.
سوره مسد / 1 - 5 . اعلام القرآن / 56 .
أنعام / 26.
زمر / 22.
اسباب النّزول سیوطی، آخر تفسیر جلالین / 635.
مناقب آل ابیطالب: 1 / 49 - 51 ، و رواه عنه فی البحار: 18 / 202.
اعلام القرآن / 60 .
اعلام القرآن / 62 و 63 .
سیره ابن هشام: 1 / 350.
تاریخ طبری: 2 / 79.
سیره ابن هشام: 1 / 374، تاریخ طبری: 2 / 79.
سیره ابن هشام: 1 / 374.
تاریخ یعقوبی: 2 / 19.
مفاتیح الغیب / 30، تفسیر سوره کوثر.
لو خرجتم إلی أرض الحبشة، فإنّ بها ملکاً لا یُظلم عنده أحدٌ و هی أرض صدقٍ، حتّی یجعل اللَّه لکم فرجاً ممّا أنتم فیه.» سیره ابن هشام: 1 / 321، تاریخ طبری: 2 / 70.
أنفال / 30.
یس / 9.
بحارالأنوار: 19 / 58 .
ایضاح، فضل بن شاذان / 161.
بحارالأنوار: 29 / 96.
تتمة المنتهی / 4.
کتاب سلیم بن قیس هلالی / 222.
تتمة المنتهی / 5 .
تتمة المنتهی / 6 .
خلاصه تتمة المنتهی / 29.
خلاصه تتمة المنتهی / 34.
تتمة المنتهی / 61 .
همان / 62 .
النّصایح الکافیة / 78.
همان / 140.
تتمة المنتهی / 35 - 42.
تتمة المنتهی / 42.
روضة الواعظین نیشابوری / 191.
بحارالأنوار: 45 / 199.
معالم المدرستین: 3 / 20.
تتمة المنتهی / 44 - 47.
همان.
همان / 49.
تتمة المنتهی / 51 .
تتمة المنتهی / 75.
تتمة المنتهی / 48.
تتمة المنتهی / 53 .
تتمة المنتهی / 57 - 58 .
تتمة المنتهی / 76.
تتمة المنتهی / 76 - 77.
حشر / 10.
نحل / 90.
تتمة المنتهی / 78.
تتمة المنتهی / 80 .
تتمة المنتهی / 83 .
تتمة المنتهی / 88 / 89 ، شرح نهج البلاغة ابن ابیالحدید: 15 / 238.
ابراهیم / 15.
تتمة المنتهی / 90، الصّحیح من السّیره: 1 / 43.
تتمة المنتهی / 96.
تتمة المنتهی / 96.
همان.
ابراهیم / 28 و 29.
تتمة المنتهی / 106.
مناقب: 2 / 110.
مناقب: 2 / 102، بحارالأنوار: 41 / 222، تتمة المنتهی / 113.
بحارالأنوار: 36 / 354 و ج 52 / 267.
تتمة المنتهی / 114.
بحارالأنوار: 36 / 355.
تتمة المنتهی / 147.
تتمة المنتهی / 161.
دعبل خزاعی شاعر اهل البیت علیهم السّلام در اینباره گفت:
أَری أُمَیَّةَ مَعْذُورینَ إِنْ غَدَرُوا
وَ ما أَری لِبَنِی الْعَبَّاسِ مِنْ عُذْرٍ
قَوْمٌ قَتَلْتُمْ عَلَی الْإِسْلامِ أَوَّلَهُمْ
حَتّی إِذَا اسَتَمْکَنُوا جازُوا عَلَی الْکُفْرِ
إِرْبَعُ بِطوُسٍ عَلی قُرْبِ الزَّکِیِّ بِهِ
إِنْ کُنْتَ تَرْبَعُ مِنْ طینٍ عَلی وَطَرٍ
قَبْرانِ فی طُوسٍ خَیْرُ النَّاسِ کُلِّهِمْ
وَ قَبْرُ شَرِّهِمْ هذا عَلَی الْعِبَرِ
ما یَنْفَعُ الرِّجْسَ مِنْ قُرْبِ الزَّکِیِّ وَ لا
عَلَی الزَّکِیِّ بِقُرْبِ الرِّجْسِ مِنْ ضَرَرٍ
هَیْهاتَ کُلُّ امْرِئٍ رَهْنٌ بِما کَسَبَتْ
لَهُ یَداهُ وَ خُذْ ما شِئْتَ أَوْ تَذَرْ
تاریخ دمشق: 17 / 260، عیون أخبار الرضا علیه السّلام: 1 / 281.
تتمة المنتهی / 177 - 181.
تتمة المنتهی / 182 - 186.
تتمة المنتهی / 187 - 192.
تتمة المنتهی / 197.
تتمة المنتهی / 197.
تتمة المنتهی / 202.
منافقون / 4.
تتمة المنتهی / 204.
حاقة / 28 و 29.
تتمة المنتهی / 217.
تتمة المنتهی / 221.
تتمة المنتهی / 231.
تتمة المنتهی / 232.
تتمة المنتهی / 239.
یونس / 101.
تتمة المنتهی / 240 - 241.
تتمة المنتهی / 238.
یعنی: طوطی.
تتمة المنتهی / 245.
تتمة المنتهی / 251.
تتمة المنتهی / 251.
تتمة المنتهی / 254.
تتمة المنتهی / 269.
تتمة المنتهی / 278.
تتمة المنتهی / 280.
تتمة المنتهی / 292.
تتمة المنتهی / 306.
تتمة المنتهی / 342.