ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهری بابادی، محمدرضا، 1354 -
عنوان و نام پدیدآور : مبانی، پیشینه و ادله اثباتِ مباحث به هم پیوسته «ولایت الهیه» ، «حکومت اسلامی » و «ولایت فقیه » / نویسنده محمدرضا طاهری
مشخصات نشر : مشهد: انتشارات قدس رضوی، 1393 .
مشخصات ظاهری : 5ج؛ 19/5×11 س م.
شابک : 9- 108 - 299 - 600 - 978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه .
مندرجات : ج. 1.دین و سیاست. -ج. ۲. تعریف ولایت و... .- ج. 3. ادلۀ اثبات ولایت و... .
-ج. 4 شبهات رایج. -ج. 5. تطبیق ویژگی های روایی ولی فقیه.
موضوع : ولایت فقیه
شناسه افزوده : مؤسسۀ انتشاراتی قدس رضوی
رده بندی کنگره : BP 8/223 / ط 18 م 2 1393
رده بندی دیویی : 45 / 297
شماره کتابشناسی ملی: 3678711
مبانی، پیشینه و ادلۀ اثباتِ مباحث بههمپیوستۀ
«ولایت الهیه»، «حکومت اسلامی» و
«ولایت فقیه»
در اقوال فقهای شیعه
با تکیۀ بیشتر بر اقوال مراجع عظام و علمای اعلام معاصر:
حضرت امامخمینی(قدسسره)
حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای(مدظلهالعالی)
استاد شهید آیتالله مرتضی مطهری(رضواناللهتعالیعلیه)
حضرت آیتاللهالعظمی مکارمشیرازی(دامتبرکاته)
حضرت آیتاللهالعظمی سبحانی(دامتبرکاته)
حضرت آیتاللهالعظمی جوادی آملی(دامتبرکاته)
حضرت آیتاللهالعظمی مصباح یزدی(دامتبرکاته)
علامه محمدتقی جعفری(رضواناللهتعالیعلیه)
و...
جلد چهارم
شبهات رایج
رهیافت اعتقادی؛ ولایت فقیه
ویژه استادان
پاسخ گویی به سوالات دینی
رهیافت 22 ، ولایت فقیه (جلد چهارم)
تهیه و تدوین: ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
تنظیم و تولید: ادارۀ تولیدات فرهنگی
طرح جلد: گرافیک آسمان
صفحه آرا: محمود کریم پور
ویراستار: انسیه غلامرضاپور و اکرم حلّاج
تیراژ: 2000 نسخه
نوبت چاپ: اول 1393
نشانی: حرم مطهر امام رضا (ع) صحن جمهوری اسلامی،
ادارۀ پاسخ گویی به سؤالات دینی
تلفن: 32020 - 0511 دورنگار: 32240602 - 051
رایانامه: eppasokh(علیهم السلام)aqrazavi.org
مقدمه: 9
پیشگفتار: 11
شبهۀ اول: طاغوت بودن همۀ پرچم های پیش از ظهور 13
گوشه ای از بیانات علمای عظام در حمایت از نظام جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت ولایت فقیه 35
شبهۀ دوم: تزیینی بودن نقش مردم در حکومت اسلامی 38
اصول جمهوریّت 85
مفهوم انتخاب در جهان امروز 86
پذیرش فقهای منصوب 89
بیعت با امام یا امامت جمهوری 89
حاکمیت 134
شبهۀ سوم؛ نظریۀ رهبریِ شورایی 178
4 . شبهۀ چهارم؛ در سازوکار تشخیص ولیِّ فقیه 200
قال الرضا (علیه السلام): رحم الله عبدا أحیا أمرنا فقلت له: وکیف یحیی أمرکم؟ قال: یتعلم علومنا ویعلمها الناس... (1)
عبد السلام می گوید از امام رضا (علیه السلام) شنیدم می فرمود: خداوند مورد رحمت قرار دهد هر آنکه امر ما را احیا و زنده می کند. به ایشان گفتم: چگونه امر شما احیاء می شود؟ فرمودند: علوم ما را فراگیرد و آن را به مردم تعلیم دهد....
اداره پاسخگویی به مسائل دینی مفتخر است در راستای رسالت این اداره مبنی بر اشاعه فرهنگ تشیع و پاسخگویی به سوالات مردم در این حوزه گسترده ازدین، محتوای پیش رو را به اساتید فرهیخته تقدیم نماید.
در این نوشتار تلاش کرده ایم علاوه بر دادن اطلاعات و محتوای غنی، پاسخی مناسب با محتوایی یکسان نیز در اختیار استادان قرار دهیم تا از تعدد جواب و تشویش خاطر مراجعین و سوال کنندگان جلوگیری شود.
تلخیص کتاب های تخصصی موجود در این حوزه و جمع بندی جواب ها و بی نیازکردن استادان از رجوع به منابع پرشمار در هنگام پاسخگویی، از اهداف اصلی تهیه و تنظیم این قبیل نوشتارهاست.
برای رسیدن به این مهم،کارگروهی از استادان و کارشناسان فرهیختۀ
1) شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۵۷ ، ح ۶۹
این ادارۀ موضوع پیشنهادی را موشکافانه بررسی می کنند و محصول تلاش خویش را به داوری و نظارت هیئت علمی می گذارند.
این مجموعه کتاب ها در چهار دسته موضوعی تدوین و ارائه می شود: رهیافت احکام، رهیافت اعتقادی، رهیافت تربیتی، و رهیافت ترکیبی (مرکب از هر سه موضوع).
بی شک بررسی دقیق و نگاه نقادانه شما فرهیخته گران قدر، ما را در جهت بهبود کیفی این مجموعه یاری خواهد کرد.
جبهه خضوع به درگاه قدسی احدیث می ساییم که توفیق خدمت در بارگاه سراسر نور و ملکوتی حضرت رضا (علیه السلام) را ارزانی مان فرمود. امید است بتوانیم به پاس این افتخار و با استعانت از محضر آن امام همام (علیه السلام) به مصداق روایت نورانی فوق، جرعه ای از علم و معرفت حقیقی را نوشیده، و به تشنگان راستین آن بنوشانیم.
اداره پاسخ گویی به سوالات دینی
امامباقر(علیه السلام) فرمودهاند: «بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْسٍ: عَلَی الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَةِ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَةِ.» (1)
نیز، در بیان نورانی اماممهدی(عج) آمده است: «...وَ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَی رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ... .». (2)
توجهدادن به امر خطیر ولایت و حکومت دینی از واقعیتهایی است که در قرآن کریم، بهاجمال و در کلام اهلبیت(علیهم السلام)، بهصورت مفصلتر و باصراحتِ بیشتر موج میزند. ایشان از شیعیان و پیروان خویش توقع دارند که در تمام زمینههای مرتبط با دینداری بهویژه بحث ولایت، اهلِ فهم و بصیرت باشند؛ این مهم در کلام فقهای شیعه، بهویژه اقوال مراجع عظام و علمای اعلام معاصر، تجلی و وضوح بیشتری یافته است.
بایسته و شایسته است که مبلغان و نخبگان دینی، آنچنانکه در کلام مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) عنوان شده است، در کِسوت افسران جنگ نرم عقیدتی، برای پاسداری از حریم عقیدتی شیعه و پاسخگوییِ شبهات، به تدارک و ارائۀ خوراک فکری و روحی متقَن و منطبق با فضای فکر و اندیشۀ مخاطبانشان اقدام کنند.
این تلاش ارزشمند، انشاءالله، موجب زدودن شبهات، بصیرتافزایی (افزایش قدرت تشخیص راه از بیراهه)، صیانت از مرزهای عقیدتی، تداوم حرکت در طریقِ مستقیم ولایت و نجات در دنیا و آخرت و سعادت فرد و جامعه خواهد شد.
در مجموعۀ پیشِ رو، سعی شده است که اقوال مراجع عظام و علمای اَعلام معاصر، حول محور مباحث ولایتفقیه، گردآوری، دستهبندی و موضوعگذاری شود؛ بهگونهایکه به بهترینوجه بتوان از آنها استفاده کرد.
امید است در راه تحقق آرمانهای اسلام عزیز، قدمی برداشته و به این سبب، در پیشگاه خداوند متعال، حدّاقلِ شکر نعمت زندگی در فضای وجودی ولایت را بهجای آورده باشیم.
این مجموعه، با همت سرور گرامی جناب حجتالاسلام والمسلمین طاهری تنظیم شده است؛ خداوند بر توفیقات ایشان بیافزاید.
یکی از شبهات و اشکالاتی که مخالفان ولایت فقیه مطرح میکنند؛ طرح روایاتی است که خروج هر پرچمی قبل از قیام امامزمان(علیه السلام) را نامشروع معرفی میکند.
در این بخش، برآنیم که ادلّۀ مدعیان این نظریه را بهدقت بررسی کنیم.
بعد از شهادت امامحسین(علیه السلام)، قیامهای متعدّدی صورت گرفت که همۀ آنها به ادعای بازپسگیری حق اهلبیت(علیهم السلام)، نوای «هل من ناصر» سر دادند؛ ولی بسیاری از آنها در واقع نیّتی غیر از این را در سر میپروراندند و تنها در ظاهر، چنین ادعایی داشتند؛ ازاینرو از حضرات معصومین(علیهم السلام) در بارۀ برخی از آن قیامها دستور به سکوت و همراهینکردن و در برخی از موارد حتی نهی از قیام رسیده است؛ از جملۀ آن قیامها میتوان به قیام ابومسلم یا قیام حسن مثنّی (آلِحسن) اشاره کرد که در زمان امامصادق(علیه السلام) صورت گرفت.
زمان امامصادق(علیه السلام) که دوران صدور این روایات است، ازآنجهت حائز اهمیت است که در آن، انتقال قدرت از بنیامیه به بنیعباس و انقراض حکومت بنیامیه و نیز قیامهای متعددی در این راستا صورت گرفت؛ ازاینرو،
افراد مختلفی با گرایشهای خاص خود، جهتِ گرفتن اجازه، تأیید، حمایت و در برخی مواقع بیعت، نزد امامصادق(علیه السلام) میآمدند. این دیدارها و استفسارها به صدور روایاتی که موضوع بحث است، منجر شده است.
در روضۀ کافی بهنقل از معلّیبنخنیس چنین آمده است: «در زمانیکه سیاهپوشان [طرفداران ابومسلم خراسانی] ظهور کردند، پیش از ظهور بنیعباس، من نامههایی از عبدالسلامبننعیم و سدیر و جمع دیگری برای امامصادق(علیه السلام) بردم که در آن نامهها به آن حضرت نوشته بودند که: ‘ما پیشبینی کردهایم [و] مقرّر میدانیم که امر خلافت به شما خواهد رسید. اینک خودتان چه نظری دارید؟ ’حضرت(علیه السلام) نامهها را به زمین کوبید و فرمود: ‘وای بر شما، وای بر شما! من امام این جماعت نخواهم بود. آیا اینان نمیدانند که برای رسیدنِ ما به خلافت باید سفیانی کشته شود؟’»(1)
اما علتِ این رفتار آن حضرت(علیه السلام) چیست؟
امامصادق(علیه السلام) در پاسخ به کسانیکه بدونِ رعایت لوازم قیام، نیرو و سلاح جمعآوری میکردند، میفرمودند: «در مسئلۀ جان، آزمایشکردن معنا ندارد؛ چراکه پس از کشتهشدن، دیگر جانی
1) محمدبنیعقوب کلینی، روضۀ کافی، ص379: «رفتار امامصادق(علیه السلام) با پیشبینیکنندگان خلافت ایشان.»
وجود ندارد تا انسان در کارهای بعدی خود، کارآزمودهتر شود»؛(1)پس باید از همان ابتدای کار، قیام، حسابشده انجام گیرد تا انسان جانش را فدای احساسات نکند.
پس از بررسی کامل پیرامون این دسته از روایات معلوم میشود که شخصِ طرفِ خطاب امام(علیه السلام) که حضرت(علیه السلام) به او دستور سکوت میدادهاند، از افراد پاکطینت، ولی احساساتی بوده که هر ساعتی، میخواسته قیام صورت گیرد! امام به چنین شخصی دستور میدهند که فعلاً برود در خانه بنشیند و قدم از قدم برندارد تا زمانیکه وقتش فرا رسد.
«سدیر صیرفی» و «عبدالسلامابننعیم» و بعضی از دوستان دیگر، همینکه دیدند لشکر ابومسلم خراسانی پیدا شد، خوشحال شده و خیال کردند چهبهتر که این لشکر به خانۀ امامصادق(علیه السلام) هدایت شوند و آن حضرت، قیام حضرت مهدی(علیه السلام) را به عهده گرفته، کار را یکسره کنند؛ بنابراین نامهای به آن بزرگوار(علیه السلام) نوشته و تقاضا میکنند که لشکری مهیّا است؛ خوب است قیام کنید. حضرت(علیه السلام) نامۀ آنان را به زمین زده و میفرمایند: «من امام اینها نیستم و شما نیز در کار عجله نکنید که هرچیزی برای خود وقتی
1) محمدبنیعقوب کلینی، الکافی، ج8، ص214: «وَ اللهِ لَوْ کَانَتْ لِأَحَدِکُمْ نَفْسَانِ یُقَاتِلُ بِوَاحِدَةٍ یُجَرِّبُ بِهَا ثُمَّ کَانَتِ الْأُخْرَی بَاقِیَةً فَعَمِلَ عَلَی مَا قَدِ اسْتَبَانَ لَهَا وَ لَکِنْ لَهُ نَفْسٌ وَاحِدَةٌ إِذَا ذَهَبَتْ فَقَدْ وَ اللَّهِ اللهِ ذَهَبَتِ التَّوْبَةُ فَأَنْتُمْ أَحَقُّ أَنْ تَخْتَارُوا لِأَنْفُسِکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ آتٍ مِنَّا فَانْظُرُوا عَلَی أَیِّ شَیْءٍ تَخْرُجُونَ تَخْرُجُونَ.»
دارد.»(1)این فرمایش، یعنی اگر منظورتان این است که من به نام مهدی موعود(علیه السلام) قیام کنم، آن علائمی دارد؛ از جمله اینکه مهدی موعود(علیه السلام)، قاتل سفیانی است؛ هرگاه دیدید آن شرایط مهیا شد، شما نیز بیایید.
حضرت صادق(علیه السلام) ابومسلم را بهخوبی میشناخت که او چهکاره است؛ او قبلاً در خراسان برای ابراهیم عباسی تبلیغ میکرد و پس از کشتهشدن ابراهیم برای ابوالعباس سفّاح بیعت میگرفت و اینک لشکر عظیم برای سفّاح فراهم کرده است نه برای امامصادق(علیه السلام)؛ لیکن این دوستانِ مخلص ولی ناآگاه به اوضاع، خیال میکردند آنها طرفداران اهلبیت پیغمبرند و اگر امامصادق(علیه السلام) بخواهد، آنان خود را در اختیار حضرت قرار میدهند؛ بنابراین خیال میکردند که حضرت صادق(علیه السلام) فرصت خوبی را از دست داده و لشکر بسیاری را از اطراف خود پراکنده نموده است. این نوع شتابزدگی یا از احساسات سرچشمه میگیرد و یا از بیاطلاعی از اوضاع.»(2)
«از جمله حوادث دیگری که در زمان امامصادق(علیه السلام) رخ داد، قیام محمدبنعبداللهبنحسن میباشد. چنانچه در ارشاد مفید از مقاتل الطالبین ابوالفرج نقل شده است که:
«عبد اللّهبنحسن، مجلسی ترتیب داد و در آن بنیهاشم را برای بیعت با فرزندش محمد دعوت کرد که در آن مجلس سفّاح و
منصور دوانقی نیز حضور داشتند. در آن مجلس عبداللهبنحسن خطبهای خواند و پس از حمد و ثنای الهی اینچنین گفت: «همه میدانید که این پسرم محمّد همان مهدی موعود(علیه السلام) است، پس همگان با او بیعت کنیم» و سپس به سراغ امامصادق(علیه السلام) فرستاد و حضرت در آن مجلس حضور پیدا کرد. عبداللهبنحسن ابتدا به حضرت احترام شایانی نمود و در کنار خویش جای داد و سپس اظهار کرد که همه با فرزندم بیعت کردهاند؛ شما نیز بیعت کنید! حضرت در جواب فرمود: «اگر منظورتان این است که پسرت محمد، همان مهدی موعود آلمحمد(علیهم السلام) است و امروزه او باید آن قیام جهانی را آغاز نماید، صحیح نیست؛ چراکه نه پسرت آن مهدی موعود(علیه السلام) است و نه زمانِ آن مهدی فرا رسیده است؛ ولی اگر مقصود این است که میخواهید برای خدا غضب کنید و از باب امربهمعروف و نهیازمنکر قیام نمایید، مانعی ندارد و من نیز با شما هستم؛ ولی با پسرت محمد بیعت نمیکنم؛ بلکه خودت که پدرش هستی و شیخ قبیلۀ مایی رهبری قیام را به عهده گیر و من نیز با شما همکاری خواهم کرد.
وقتی عبداللهبنحسن دید امامصادق(علیه السلام) با پسرش، به نام مهدی موعود(علیه السلام) بیعت نمیکند و مهدویت او را رد میکند، سخت ناراحت شد و گفت: «تو خود بهتر میدانی که مطلب غیر از این است و به خدا سوگند، تو را خدا از غیب آگاه نساخته است؛ ولی حسدت نسبت به فرزندم تو را
بر این سخنان واداشته است!(1)»(2)
اینگونه از وقایع تاریخی یا احادیث، سبب شده که برخی از افراد ناآگاه، با مطرحکردن شبهه، اینطور وانمود کنند که قیام انقلاب اسلامی که به استقرار حکومت اسلامی در ایران منجر شد، بهجهت آنکه پیش از خروج سفیانی و ظهور حضرت حجت(علیه السلام) صورتگرفته، ازجمله مصادیق قیام طاغوتی است که ازطرفِ معصومان(علیهم السلام) بهشدت نهی شده است؛ بنابراین حکومتی که هماکنون تشکیل شده است، نامشروع است.
ابنابیعبدون از پدرش روایت کرده است که: وقتی زیدبنموسیبنجعفر (زیدالنار) را برای اینکه در بصره خانههای اولاد عباس را سوزانیده بود؛ گرفته و نزد مأمون آوردند، مأمون جرم او را به برادرش علیبنموسیالرضا(علیه السلام) بخشید و به آن جناب عرض کرد: «یا اباالحسن! اگر برادر تو رفت و کرد آنچه کرد، زیدبنعلی نیز پیش از او رفت و کشته شد و اگر تو نزد من قرب و منزلت نداشتی، هرآینه او را میکشتم؛ زیرا این عملی که مرتکب شده، عمل کوچکی نیست.» حضرت رضا(علیه السلام) به آن ملعون فرمودند: «...برادر من (زید) را با زیدبنعلی(رحمة الله علیه) قیاس مکن؛ زیرا که او از علمای آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و برای رضا و خوشنودی خداوند غضب و با دشمنان خدا جهاد کرد تا اینکه در راه خدا کشته شد. پدر بزرگوارم
موسیبنجعفر(علیه السلام) برای من حدیث کرد که از پدر بزرگوارش جعفربنمحمدبنعلی(علیه السلام)، شنیده بود که میفرمود: ‘خداوند رحمت کند عمّ من زید را که مردم را به پسندیدۀ از آلمحمد دعوت کرد و اگر ظفر یافته بود و فتح کرده بود، البته وفا میکرد به آنچه مردم را به آن میخواند و وقتی که میخواست خروج کند، با من در این باب مشورت کرد. من به او گفتم: ای عمّ بزرگوار! اگر راضی میشوی که تو را در کنّاسۀ کوفه بکشند و جسدت را بر سرِ دار کِشند، خروج کن!’ پس چون خروج کرد، جعفربنمحمدبنعلی(علیه السلام) فرمود: ‘وای بر کسیکه آواز او را بشنود و او را اجابت نکند!’» مأمون عرض کرد: «یا اباالحسن! آیا از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در حق کسیکه به غیرِحق، ادعای امامت کند، وعدۀ عذاب نرسیده است؟» حضرت رضا(علیه السلام) فرمودند: «زیدبنعلی(رحمة الله علیه) ادعای باطلی نکرد و دربارۀ این مطلب، نهایت ترس از خدا و پرهیزکاری را داشت؛ بلکه به مردم گفت: ‘ای مردم! من شما را به پسندیدۀ از آلرسول دعوت میکنم’ و مقصود او خودش نبود؛ چراکه او به اینکه برادرش مستحق امامت است، معرفت داشت و وعدۀ عذابی که ازطرفِ پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده است، در حق کسی است که ادعا کند خداوند او را امام قرار داده و بعد از آن، مردم را به غیر دین خدا دعوت کند و با اینکه خودش علم ندارد و چیزی نمیفهمد، مردم را گمراه کند و از دین بیرون برَد؛ زیرا آنها را وامیدارد که به امامت او اقرار کنند و سوگند
به خداوند که زید از کسانی بود که مخاطب آیۀ شریفۀ )وَ جاهِدُوا فِی اللهِ حَقَّ جِهادِهِ( بوده و مصداق این آیه، آن بزرگوار بوده است؛ چراکه آن جناب، در راه خداوند جانفشانی کرد.»(1)
ابتدا در نقض این تفکر (نامشروعبودن هر قیامی قبل از قیام امامزمان(علیه السلام))، به بیان برخی اسناد تاریخی میپردازیم که براساس آنها، امام معصوم(علیه السلام) به فرد قیامکننده، اجازۀ قیام داده و با حمایت از آنها، قیامشان را تأئید کردهاند؛ همچنین به روایاتی اشاره میکنیم که حاوی خبر از قیامهایی است که در آینده رخ خواهد داد و توسط آن حضرات(علیهم السلام) تأیید شده است.
ازجمله افراد موثقی که با هدف بازپسگیری حقّ آلالله بر حکام جور خروج کرد و در این راه شهید شد، «زیدبنعلیبنالحسین(علیهم السلام)» است. «پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سالها پیش از آنکه زیدبنعلی (علیهماالسلام) چشم بر این دنیا بگشاید، آمدنش را نوید داده بود.»(2)
حضرت آیتاللهالعظمی مکارم
1) نک: عیون أخبار الرضا(علیه السلام)، ترجمۀ آقانجفی، ج1، ص191.
2) نک: زندگانی حضرت سجاد و اماممحمدباقر(علیهماالسلام)، ص132: «حذیفةبنیمان گفت: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهی به زیدبنحارثه کرده و فرمود: ‘همنامِ این است؛ کسیکه در راه خدا کشته شده، به دار آویخته میشود و مظلوم از خانوادۀ من است... .’»
شیرازی(حفظهاللهتعالی) دربارۀ ایشان مینویسند: «بعد از امامباقر(علیه السلام)، افضل اولادِ امامسجاد(علیه السلام) بوده است. فردی عالم، عابد، متقی، بخشنده و شجاع که با شمشیر به اقامۀ امربهمعروف و نهیازمنکر پرداخت و این قیامش به اذن و اجازۀ امامسجاد(علیه السلام) بوده و حضرت از فعل او باخبر و راضی بوده است.(1)علامه مرحوم مجلسی دربارۀ ایشان چنین فرمودهاند که: ‘اخبار و روایات دلالت بر مکانت و جلالت وی دارد و اینکه دعوی و قیام او بهجهت حق بوده و بزرگان از علما و اصحاب، اقرار به بلندی جایگاه و مکانت او دارند.’(2)»(3)
در جلالت مقام زید و در تأیید قیامش همین بس است که امامصادق(علیه السلام) دربارۀ عموی خود، زید، چنین فرمودهاند: «سوگند به خدا، عمویم زید همانند کسانیکه در رکاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی و حسن و حسین(علیهم السلام) نبرد کردند و به شهادت رسیدند، شهید شد؛ سوگند به خدا، به شهادت رسید.» (4)
از فضیلبنیسار روایت شده است: «صبح روزی نزد زیدبنعلی رفتم که در آن روز در کوفه خروج کرده بود... پس از آنکه او را به قتل رسانیدند، رو به مدینه آمدم. چون به مدینه رسیدم، به خدمت حضرت ابیعبدالله(علیه السلام) رفتم و چون بر آن جناب داخل شدم، فرمود: ‘چه کردند به زید، عمّ من؟’
1) تنقیح المقال (رجال المامقانی)، حالات زید.
2) محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج4، ص205.
3) ناصر مکارم شیرازی، نفحات القرآن، ج10، ص57.
4) عیون اخبارالرضا(علیه السلام)، ج1، ص252: «مَضَی وَ اللهِ عَمِّی شَهِیداً کَشُهَدَاءَ اسْتُشْهِدُوا مَعَ رَسُولِ اللهِ وَ عَلِیٍّ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْهِمْ.»
گریه گلویم را گرفت. فرمود: ‘او را کشتند؟’ عرض کردم: ‘بلی؛ به خدا او را کشتند.’ فرمود: ‘او را به دار کشیدند؟’ عرض کردم: ‘بلی؛ به خدا قسم که او را به دار کشیدند.’ ...آن جناب شروع کرد به گریهکردن و اشکهای چشم او چون مروارید به دو طرف صورتش جاری شد؛ پس از آن فرمود: ‘ای فضیل! تو با عمّ من زید در قتال و جهاد با اهلِشام حاضر بودی؟’ عرض کردم: ‘بلی!’ فرمود: ‘تو چند نفر از ایشان را کشتی؟’ عرض کردم: ‘شش نفر.’ فرمود: ‘شاید در قتل ایشان و استحقاق آنها شکی داشته باشی؟’ پس از آن جناب شنیدم که فرمود: ‘خداوند مرا در این خونها شریک کند! به خدا قسم که عمّ من و اصحابش با شهادت از دنیا رفتند؛ مثل شهدایی که در رکاب علیبنابیطالب(علیه السلام) و اصحاب آن جناب جانفشانی کردند.’(1)»(2)
یکی از آن افرادی که در دوران ولایت اهلبیت(علیهم السلام) علیه خلفای بنیعباس قیام کرد، شهید فخ یعنی حسینبنعلیبنحسن مثلث است. در اصول کافی دربارۀ او چنین آمده است: «عبداللهبنمفضل [می] گوید: چون حسینبنعلی(علیهماالسلام)کشته شده، او در فخ خروج کرد و مدینه را به تصرف در آورد. موسیبنجعفر(علیهماالسلام) را برای بیعت طلب کرد؛
حضرت تشریف آورد و به او فرمود: ‘پسرعمو، به من تکلیفی مکن؛ [مثل] آنچه پسرعمویت (محمدبنعبدالله) به عمویت امامصادق(علیه السلام) کرد تا از من چیزی سر زند که نمیخواهم؛ چنانکه از امامصادق(علیه السلام) چیزی سر زد که نمیخواست. [مقصود، سخنان درشتی است که میان آنها ردوبدل شد و اخباری که امام(علیه السلام) به او فرمودند.]’
حسین به آن حضرت(علیه السلام) عرض کرد: ‘مطلبی بود که من به شما عرض کردم؛ اگر خواهی در آن وارد شو و اگر نخواهی، شما را بر آن مجبور نمیکنم؛ خدا یاور است’؛ سپس خداحافظی کرد.
ابوالحسن موسیبنجعفر(علیهماالسلام) هنگام خداحافظی به او فرمودند: ‘پسرعمو! تو کشته خواهی شد؛ پس نیکو جنگ کن [و ضربت را جدّی بزن]؛ زیرا این مردم فاسقاند؛ اظهار ایمان میکنند و در دل مشرکاند. )و إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ(؛ من مصیبت شما جماعت را (خویشانم را) بهحساب خدا میگذارم.’ سپس حسین خروج کرد و کارش به آنجا رسید که رسید؛ یعنی همگی کشته شدند، چنانچه آن حضرت(علیه السلام) فرموده بودند.»(1)
در کتاب گرانسنگ الحیاة دربارۀ این شهید والامقام چنین آمده است: «حسینبنعلی حسنی، از بزرگان و مؤمنان مجاهد بر ضدّ طاغوتیگری و ستمکاری است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بیش از 160 سال پیش از قیام وی، او را ستوده است و
1) نک: محمدبنیعقوب کلینی، اصول کافی، ترجمۀ سیدجواد مصطفوی، ج2، ص187.
امامصادق(علیه السلام)، از او با تجلیل یاد کرده و پیش از شهادت وی در شهادتگاه او نماز خوانده است.»(1)
امامموسیکاظم(علیه السلام)، پس از کشتهشدن او فرموده است:
«...مضی و الله مسلما صالحا صوّاما قوّاما آمراً بالمعروف، ناهیاً عن المنکر...»؛(2)...به خدا سوگند، مسلمانی شایسته بود، پیوسته روزهدار و شببیدار و نمازگزار و آمرِ به معروف و ناهیِ از منکر... .
نیز از امام جواد(محمّدبنعلیّبنموسیالرضا)(علیه السلام) روایت شده است که فرمود: «لم یکن لنا بعد الطّف مصرع أعظم من فخّ»؛(3)پس از واقعۀ عاشورا، برای ما آلمحمّد، کشتاری (قتلِعامی) بزرگتر از واقعۀ فخ روی نداده است.
ابوالفرج اصفهانی، دربارۀ بخشندگی و رسیدگی او به کار نیازمندان، از قول علیّبنحسین حضرمی چنین آورده است: «از حسنابنهذیل شنیدم که میگفت: ‘باغی متعلّق به حسینبنعلی (شهید فخ) را به چهلهزار دینار فروختم. او پولها را همان دم درِ خانۀ خود پخش کرد و چیزی از آن مبلغ به اهلِ خانۀ وی نرسید؛ مشتمشت به من میداد تا برای فقیرانِ اهلِمدینه ببرم.’»(4)
1) مقاتل الطالبین، ص302؛ بحار الأنوار، ج 48، ص170؛ سفینة البحار، ج1، ص275؛ الکافی، ج1، ص 275.
2) مقاتل الطالبین، ص302؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج 48، ص170؛ محدث قمی، سفینة البحار، ج1، ص275.
3) مقاتل الطالبین، ص302؛ بحار الأنوار، ج 48، ص170؛ محدث قمی، سفینة البحار، ج1، ص275.
4) الحیاة، ترجمۀ احمد آرام، ج5، ص214.
از دیگر قیامهایی که امامان شیعه تأیید کردند، قیام یحییبیزیدبنعلیبنالحسین است که علاقهمندان میتوانند به منابع تاریخی دراینباره مراجعه فرمایند.
علاوهبر قیامهایی که در دوران اهلبیت(علیهم السلام) روی داد و ازطرفِ آن بزرگواران تأیید شده بود، قیامهای آخرالزمانیِ بسیاری نیز در روایاتِ ائمۀ اطهار(علیهم السلام) یاد شده که تأیید و امضای آن بزگواران را داشته است. قیامی از قم، از همین دست است؛ چنانکه از امامکاظم(علیه السلام) روایت شده است که مردی حقطلب از قم به پا خواهد خواست و آن حضرت(علیه السلام) قیام او و یارانش را تأیید کرده و فرموده اند: «رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ قُمَّ یَدْعُو النَّاسَ إِلَی الْحَقِّ یَجْتَمِعُ مَعَهُ قَوْمٌ کَزُبَرِ الْحَدِیدِ لَا تُزِلُّهُمُ الرِّیَاحُ الْعَوَاصِفُ وَ لَا یَمَلُّونَ مِنَ الْحَرَبِ وَ لَا یَجْبُنُونَ وَ عَلَی اللهِ یَتَوَکَّلُونَ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین؛(1)مردی از اهل قم، مردم را به حق دعوت خواهد کرد. مردمیکه مانند پارههای آهن هستند و تندبادهای حوادث آنها را متزلزل نمیکند و از جنگ خسته نمیشوند و نمیترسند و بر خدا توکل میکنند، در اطراف او اجتماع میکنند و عاقبت خیر با پرهیزکاران است.»(2)
1) محدث قمی، سفینة البحار، ج2: ذیل لغت «قم»؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج51، ص87.
2) نک: بحار الأنوار، ج65، ص14: در بحار الأنوار بهنقل از کتاب شریف بشارة المصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم)، روایتی از پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که ویژگیهای معنوی این قیامکننده و قوم او بیان شده است که شیعیان آخرالزمانی امیرالمؤمنین(علیه السلام) خوانده شدهاند. در این روایت، آنان «جانفشانان عاشق روحالله» نامیده شدهاند: «عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ أَقْبَلَ أَبُو بَکْرٍ وَ عُمَرُ وَ الزُّبَیْرُ وَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ جَلَسُوا بِفِنَاءِ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) فَخَرَجَ إِلَیْهِمُ النَّبِیُّ(صلی الله علیه و آله و سلم) فَجَلَسَ إِلَیْهِمْ فَانْقَطَعَ شِسْعُهُ فَرَمَی بِنَعْلِهِ إِلَی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ(علیه السلام) ثُمَّ قَالَ إِنَّ عَنْ یَمِینِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ قَوْماً مِنَّا عَلَی مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ وُجُوهُهُمْ مِنْ نُورٍ وَ ثِیَابُهُمْ مِنْ نُورٍ تَغْشَی وُجُوهُهُمْ أَبْصَارَ النَّاظِرِینَ دُونَهُمْ قَالَ أَبُو بَکْرٍ مَنْ هُمْ یَا رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) فَسَکَتَ فَقَالَ الزُّبَیْرُ مَنْ هُمْ یَا رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) فَسَکَتَ فَقَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ مَنْ هُمْ یَا رَسُولَ اللهِ فَسَکَتَ فَقَالَ عَلِیٌّ(علیه السلام) مَنْ هُمْ یَا رَسُولَ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَالَ هُمْ قَوْمٌ تَحَابُّوا بِرَوْحِ اللهِ عَلَی غَیْرِ أَنْسَابٍ وَ لَا أَمْوَالٍ أُولَئِکَ شِیعَتُکَ وَ أَنْتَ إِمَامُهُمْ یَا عَلِیُّ.»
ازجمله قیامهایی که اهلبیت(علیهم السلام) تأیید کردهاند، قیام آخرالزمانیِ سید حسنی، پیش از قیام قائمآلمحمد(روحیوارواحالعالمینلمقدمهالفداء) است، چنانکه شیخعباس قمی(رحمة الله علیه) در کتاب معروف خود منتهیالامال چنین بیان میکند: «و آن جوان (جوانمرد)(1)خوشصورتی است که ازطرفِ دیلم و قزوین (منطقۀ مرکز ایران) خروج نماید... و او ظاهراً از اولاد حضرت امامحسنمجتبی(علیه السلام) باشد و دعوی بر باطل ننماید و دعوت بر نفس خود نکند؛ بلکه از شیعیان خُلّص ائمۀ اثنیعشر(علیهم السلام) و تابع دین حق باشد و دعوی نیابت و مهدویت نخواهد نمود؛ لکن مطاع و بزرگ و رئیس خواهد بود و در گفتار و در کردار موافق است با شریعت مطهرۀ حضرت خاتمالنبیین(صلی الله علیه و آله و سلم) و در زمان خروج او کفر و ظلم، عالم را فرا گرفته باشد و مردم از دست ظالمان
1) در بعضی منابع، «فتی» به جوانمرد ترجمه شده است؛ ازجمله: تفسیر البرهان، ج2، ص456: «سلیمانبنجعفر همدانی روایت میکند که امامصادق(علیه السلام) به من فرمود: ‘ای سلیمان! فتی چه کسی است؟’ عرضه داشتم: ‘فدایتان گردم، فتی در نزد ما بهمعنی جوان است.’ حضرت به من فرمود: ‘آیا ندانستهای که تمام اصحاب کهف، پیر بودند؛ ولی خداوند آنها را بهوسیلۀ ایمانشان فتیه نامیده است؟ ای سلیمان! کسیکه به خدا ایمان بیاورد و متقی و پرهیزکار باشد، او فتی (جوانمرد) است.’»
و فاسقان در اذیت باشند و جمعی از مؤمنین نیز مستعد باشند از برای دفع ظلم ظالمین.
در آن حال، سید حسنی استغاثه نماید از برای نصرت دین آلمحمد(علیهم السلام)؛ پس مردم او را اعانت نمایند؛ خصوصاً گنجهای طالقان (منطقۀ مرکزی ایران) که از طلا و نقره نباشد؛ بلکه مردان شجاع و قویدل و مسلح و متکامل که بر مرکبهای خاکیرنگ سوار باشند، در اطراف او جمع گردند و جمعیت او زیاد شود و او همچون سلطان عادل در میان ایشان حکم و سلوک نماید و کمکم بر اهل ظلم و طغیان غلبه نماید و از مکان خود تا کوفه، زمین را از لوث وجود ظالمین و کافران پاک کند و چون با اصحاب خود وارد کوفه شود، به او خبر میدهند که حضرت حجتالله مهدی آلمحمد(علیهم السلام) ظهور نموده است... ؛ پس سید حسنی با اصحاب خود خدمت آن حضرت مشرف میشوند [و] از آن حضرت مطالبۀ دلایل امامت و مواریث انبیا مینماید.
حضرت صادق(علیه السلام) میفرماید: ‘به خدا قسم که آن جوان، آن حضرت را میشناسد و میداند که او بر حق است؛ و لکن مقصودش این است که حقیقت او را بر مردم و اصحاب خود ظاهر نماید؛ پس آن حضرت دلایل امامت و مواریث انبیا [را] از برای او ظاهر نماید. در آن وقت، سید حسنی و اصحابش به آن حضرت بیعت خواهند نمود... .’»(1)
از این دست قیامها که تأیید شده از طرف امامان شیعه میباشند، نمونههای دیگری نیز
1) عباس قمی، منتهی الامال، ج2، ص590و591.
وجود دارد که از آن دسته میتوان به قیام یمانی، قیام سید خراسانی و قیام سید حسینی(1)اشاره کرد که بهمنظور اطلاع از چگونگی واقعه و تأییدات اهلبیت(علیهم السلام) دربارۀ ایشان، میتوان به کتب ملاحم و فتن و مصادر تاریخی مربوط به دوران پیش از ظهور رجوع کرد.(2)
پس از مشاهدۀ این مصداقها که نقضی بر ادعای کلی شبههافکنان است، به رفع آن میپردازیم.
ابتدا لازم است منظور امام معصوم(علیه السلام) در این روایات، تبیین شود تا علاوهبر رفع این تناقض ظاهری، برای تشخیص صحیح یا ناصحیح هر قیامی که قبل از ظهور حضرت حجت(ارواحنالهالفدا) صورت میگیرد، ملاکی به دست آید: «هر قیامی از هرکسی، گرچه علیه طاغوت باشد، ممدوح و موردِتأیید نیست؛ بلکه قیامکنندهای که عدّهای را دور خود جمع کرده [و] علیه ظلم و فساد قیام میکند، باید واجد
1) نک: سیداسدالله هاشمی شهیدی، زمینهسازان انقلاب جهانی حضرت مهدی(علیه السلام)، چ1، ص427تا518: مؤلف کتاب با بررسی روایات سیدِ حسنی، سید حسینی و سید خراسانی آشکار میکند که این عناوین، تعابیر مختلف و صفات گوناگونی از یک نفرند و او همان کسی است که پرچم قیام در ایران را به امامزمان(علیه السلام) میسپارد.
2) برای نمونه نک: محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج46، ص185 و ج52، ص210؛ علی کورانی، عصر ظهور؛ میرجهانی، نوائب الدهور فی علائم الظهور؛ مرتضی مطهری، امامت و رهبری، ص194تا196.
شرایط رهبری بوده یا به نمایندگی و اذن و اجازۀ چنین شخصی قیام نماید؛ پس اگر کسی دارای علم، عدالت و صداقت نباشد و مردم را بهسوی خود دعوت نماید و قصدش آن باشد که حاکم طاغوتی را سرنگون کرده و خود جایگزین او گردد، درحالیکه او نیز حقّ خلافت و امارت را در شرع مقدس ندارد؛ اینچنین قیامی، قطعاً موردتأیید نبوده و نباید در آن شرکت نمود.
در زمان امامصادق(علیه السلام)، قیامهایی علیه بنیامیّه یا بنیعباس انجام میگرفت و افرادی مردم را دعوت به قیام میکردند. اصحاب امامصادق(علیه السلام)، از حضرت نسبت به شرکت در چنین قیامهایی کسب تکلیف مینمودند. حضرت در جواب میفرمود: ‘اگر کسی از آلپیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قیام کرد و شما را به کمک و یاری طلبید، شما بنگرید که آن شخص هدفش از قیام چیست و برای چه و به رهبری چه کسی قیام کرده؟ هر قیامی را با قیام زیدبنعلیبنالحسین(علیه السلام) مقایسه نکنید و نگویید قیام زید موردِتأیید بود، پس هر قیامی موردِتأیید است! چراکه زید، مردی عالم و صادق بوده و مردم را به خود دعوت نمیکرده؛ بلکه به رضای از آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت مینمود و اگر در این راه پیروز میشد، به وعدهاش وفا میکرد؛ یعنی حق را به امام معصوم(علیه السلام) واگذار نموده و خود شخصاً داعیهای نداشت.’ سپس فرمود: ‘اگر کسانی مثل زید باشند، خوب است؛ امّا آنانکه امروزه قیام میکنند، هنوز که هیچقدرتی ندارند و
پرچمی به نام آنان افراشته نشده است، گوش به سخن ما نداده و ما را نافرمانی میکنند؛ چهرسد به روزی که صاحب قدرت و پرچم گردند.’(1)
یعنی چنین افرادی که نه خود واجد شرایط رهبری و قیاماند و نه حاضرند سخن امام معصوم(علیه السلام) را گوش کنند؛ گرچه شعارشان مثل شعار زید است، ولی در عمل برخلاف آن عمل میکنند.
باز در این زمینه، روایتی در وسائلالشیعه(2)نقل شده که از آن بهخوبی استفاده میشود که قیامکنندگان باید واجد شرایط رهبری باشند؛ ازجمله باید اعلم ناس بوده و در تشخیص احکام خدا از قرآن و سنّت، سرآمد دیگران باشند.(3)شخصی به نام عبدالکریمبنعتبه میگوید:
در مکّه در محضر امامصادق(علیه السلام) نشسته بودیم که ناگاه عدّهای از معتزله وارد شده و گفتند: ‘چون بنیامیّه به جان هم افتاده و ولید حاکم
1) محمدبنیعقوب کلینی، الکافی، ج8، ص214: «عَنْ عِیصِ بْنِ الْقَاسِمِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(علیه السلام) یَقُولُ عَلَیْکُمْ بِتَقْوَی اللهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ انْظُرُوا لِأَنْفُسِکُمْ... فَانْظُرُوا عَلَی أَیِّ شَیْءٍ تَخْرُجُونَ وَ لَا تَقُولُوا خَرَجَ زَیْدٌ فَإِنَّ زَیْداً کَانَ عَالِماً وَ کَانَ صَدُوقاً وَ لَمْ یَدْعُکُمْ إِلَی نَفْسِهِ إِنَّمَا دَعَاکُمْ إِلَی الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ(علیهم السلام) وَ لَوْ ظَهَرَ لَوَفَی بِمَا دَعَاکُمْ إِلَیْهِ إِنَّمَا خَرَجَ إِلَی سُلْطَانٍ مُجْتَمِعٍ لِیَنْقُضَهُ فَالْخَارِجُ مِنَّا الْیَوْمَ إِلَی أَیِّ شَیْءٍ یَدْعُوکُمْ إِلَی الرِّضَا مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ(علیهم السلام) فَنَحْنُ نُشْهِدُکُمْ أَنَّا لَسْنَا نَرْضَی بِهِ وَ هُوَ یَعْصِینَا الْیَوْمَ وَ لَیْسَ مَعَهُ أَحَدٌ وَ هُوَ إِذَا کَانَتِ الرَّایَاتُ وَ الْأَلْوِیَةُ أَجْدَرُ أَنْ لَا یَسْمَعَ مِنَّا إِلَّا مَعَ مَنِ اجْتَمَعَتْ بَنُو فَاطِمَةَ مَعَهُ... .»
2) محمدبنحسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج11، باب 9، ح2.
3) در کتابهای قبلیِ همین مجموعه، بهتفصیل بیان شد که براساس روایات وارده، «اعلم ناس» در استنباط حکم الهی «در امور سیاست و حکومت» مدّ نظر است، نه اعلم در ابواب فقه فردی، نظیر آنچه در مرجعیت معتبر است. بهعنوان نمونه به خطبۀ امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهجالبلاغه، ص248، خطبۀ173 مراجعه فرمایید که حضرت(علیه السلام) ملاک محقبودن فرد برای تصدی امر حکومت را اعلمیت به امر خدا در امور حکومت بیان داشته و فرمودهاند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللهِ فِیه»؛ هرچند ادامۀ روایتی که گفته شد نیز کاشف از همین امر است.
و خلیفه را کشتهاند، ما تصمیم گرفتهایم که بر شخصی که دارای عقل و دین و منتسب به رسول خداست؛ یعنی محمدبنعبداللهبنالحسن، بیعت کنیم و بیعت کردهایم؛ لذا اینک از شما نیز که طرفداران بسیاری دارید، تقاضا میکنیم که با او بیعت کنید.’
حضرت در پاسخ آنان پس از حمد و ثنای الهی و سخنانی دیگر، از آنان پرسید: ‘اگر شما قیام کرده و بر اهلِکتاب یا بر مجوس یا بر مشرکین و بتپرستان پیروز گردید، با آنان چگونه رفتار خواهید کرد؟’
آنان در پاسخ حضرت گفتند که چنین و چنان خواهیم کرد و در پاسخشان همۀ کفار را یکسان بهحساب آورده و گفتهاند با همه یکسان برخورد خواهیم نمود. حضرت فرمود: ‘شما این احکام را از چه کسی آموختهاید؟’ گفتند که: ‘مردم اینچنین میگویند.’ حضرت فرمود: ‘از خدا بترسید! کسیکه میخواهد قیام کند و زمام امور مسلمین را در دست گیرد و مردم را به خود دعوت کند، باید داناترین مردم بوده و در بین مردم اعلم از او نباشد؛ وگرنه آن شخص، هم خود گمراه بوده و هم باعث گمراهی و دردسر مردم خواهد بود.’ سپس از پدرش امامباقر(علیه السلام)، ایشان هم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرد که اینچنین فرمود: ‘من ضرب النّاس بسیفه و دعاهم الی نفسه و فی المسلمین من هو اعلم منه فهو ضال متکلّف؛(1)کسیکه شمشیر کشد و مردم را به خود بخواند،
1) محمدبنحسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج11، باب 9، ح2.
درحالیکه در میان مسلمین داناتر از او وجود داشته باشد، پس او گمراه و بهزحمتاندازنده است.’
بنابراین میتوان اینگونه جمعبندی کرد که قیامهایی که در دوران ائمه(علیهم السلام) صورت میگرفت، دوگونه بود: قسمی موردِتأیید اهلبیت(علیهم السلام) و قسم دیگر که چون دارای شرایط لازم نبوده است، موردِرضایت ایشان نبود. قیامهایی از قبیل قیام زیدبنعلیبنالحسین(علیه السلام) و یحییبنزید و حسین شهیدِ فخ، موردِ رضایت و تأیید ائمۀ اطهار(علیهم السلام) بود؛ چراکه آنان برای خدا غضب کرده و بهخاطر امربهمعروف و نهیازمنکر قیام کرده بودند و درصورت پیروزی، حق را به صاحب حق، یعنی ائمۀ اطهار(علیهم السلام) میرساندند؛ ولی قیامهایی همانند قیام بنیعباس و ابومسلم خراسانی علیه بنیامیه و قیام محمدبنعبداللهبنالحسن و قیام برادرش ابراهیمبنعبدالله علیه منصور دوانیقی و قیام زیدالنّار برادر حضرت رضا(علیه السلام) علیه بنیعباس، موردِ رضایت و تأیید ائمۀ طاهرین(علیهم السلام) نبود؛ گرچه ازنظر ظاهر، بعضی از آنها همان شعار زیدبنعلیبنالحسین(علیه السلام) را میدادند؛ یعنی مردم را به رضای از آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت میکردند؛ ولی در عمل، آنچنان نبودند؛ بلکه مقصودشان از مرضیّ از آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) خودشان بوده و خود، داعیۀ رهبری امت اسلامی را داشتهاند و میدانیم که براساس نظر شیعه، فرقی بین بنیامیه و بنیعباس با زیدالنار و مأمون عباسی در اینکه
حکومتشان مصداق حکومت طاغوت باشد، نیست؛ زیرا معیار طاغوتیبودن یک حکومت، آن است که فرمانروای آن حکومت، ازطرفِ خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) تأیید و امضا نشده باشد و اینان هیچکدام ازطرفِ خدا و رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) برای این منصب، نصب نشده بودند.
پس اگر روایاتی از آن امامان معصوم(علیهم السلام) باتوجهبه شرایط زمان آن حضرات صادر شده است که به اصحاب خود دستور میدادند که در خانه بنشینید و قدم از قدم برندارید و در این قیامها شرکت نکنید و سکوت و قعود را پیشۀ خود قرار دهید، ما نباید آن روایات را دلیل بر محکومیت هر قیامی بدانیم و هر صدای مظلومانهای را که علیه ظالمی بلند شده، در گلو خفه کنیم؛ چراکه امامصادق(علیه السلام) مثلاً به سدیر صیرفی فرموده است که ‘خانهنشین باش! و در هیچ قیامی شرکت نکن که این قیامها محکوم به شکست و صاحب آن طاغوت است’؛ بلکه باید دید قیامی که صورت میگیرد، چه نوع قیامی است و از ناحیۀ چه کسانی رهبری میشود؟ اگر قیامی است مثل قیام زید و یحیی و حسین شهید فخ، نهتنها نباید آن را محکوم کرد؛ بلکه باید به آن پیوست و از آن حمایت کرد؛ گرچه آن قیام به پیروزی نهایی نرسد؛ زیرا با اینگونه قیامها، حجّت بر مردم تمام شده و چهرۀ کریهِ حکومت طاغوتی بر مردم روشن میگردد؛ وگرنه اگر همه سکوت اختیار کنند، موضوع بر مردم مشتبه شده، باطل را حق و احکام خلاف اسلام را، حکم اسلامی میپندارند.
اما اگر قیامی همانند قیام بنیعباس یا قیام سادات حسنی بود، باید آن را طرد کرد و در آن شرکت نکرد؛ چون قصد قیامکنندگان این است که حاکمی را به سقوط کشانده، حاکم دیگری که همانند آن است را جایگزین آن نمایند. نظیر حرکتهایی که از ناحیۀ بعضی از گروهکها علیه طاغوت انجام میگرفت که امامخمینی(رحمة الله علیه) و یاران صدیقش از همان ابتدای نهضت، مردم را از رفتن به اطراف آنان منع میکردند؛ چراکه اگر آنان موفق میشدند و زمام امور را در دست میگرفتند، از شاه و عمّالش بدتر عمل میکردند؛ زیرا نه از جهت دینی بهتر از طاغوت بودند و نه در روش سیاسی.»(1)
روشن شد که شبههای که برخی دربارۀ انقلاب اسلامی مطرح میکنند و میخواهند آن را بهمثابه قیامی نامشروع جلوه دهند که پیش از قیام حضرت حجت(علیه السلام) صورت گرفته و بدینوسیله ولایت فقیه که محور نظام است را، همان صاحب پرچم طاغوت معرفی کنند، اشکالی بس نابجا و نابخردانه است؛ چراکه اولاً حضرات معصومین(علیهم السلام) تمامی قیامهای پیش از ظهور حضرت حجت(علیه السلام) را نامشروع ندانستهاند؛ بلکه حتی به حمایت از برخی از آنها پرداختهاند که نمونههایی از آن بیان شد؛ ثانیاً در تشخیص قیام
1) حبیبالله طاهری، تحقیق پیرامون ولایت فقیه، ص241تا243.
صحیح از ناصحیح، آن ذوات مقدس(علیهم السلام) برای رهپویان طریق سعادت، ملاک و شاخص ارائه کردهاند که با توجه و تأمل در آن میتوان به حق یا باطلبودن هر قیامی حکم کرد.
با مروری بر اهداف و ویژگیهای انقلاب اسلامی ایران مییابیم که این قیام، تمام آن ملاکهایی که اهلبیت(علیهم السلام) دربارۀ قیام صحیح و تأییدشدۀ خودشان بیان کردهاند را دارد؛ یعنی اقامهکنندۀ این انقلاب، اولاً فردی آگاه و فقیهی جامعالشرایط برای ادارۀ یک حکومت بوده است؛ ثانیاً وی مردم را بهسوی خود فرا نمیخواند و هدفش اقامۀ دین حق و زمینهسازی برای حکومت جهانی حضرت مهدی(علیه السلام) و واگذاری پرچم این نظام به آن حضرت بوده است.
علمای آگاه نیز با بهرهمندی از دانش استنباط از منابع دین، همواره بر ضرورت تشکیل نظامی مبتنی بر مبانی مستحکم ولایت فقیه در دوران غیبت تأکید کرده، با حمایتهای همهجانبۀ خود، تحقّق این آرمان تاریخی شیعه را بسترسازی کردهاند.
پس از شکلگیری نظام شکوهمند اسلامی نیز پیوسته، بر وجوب حفاظت از نظام جمهوری اسلامی تأکید و همگان را بر دفاع و حمایت از حکومت الهی فقیه تحریض کردهاند. به
نمونههای زیر توجه فرمایید که تنها بخش کوچکی از انبوه چنین توصیههایی است:
(1)جعفر سبحانی، ولایت فقیه؛ کانون عزت و اقتدار، ج4، ص321، بیانات ایشان در دیدار با مسئولان اجرایی دوّمین همایش بینالمللی دکترین مهدویت، نشر شجرۀ طیبۀ صالحین. (2)حضرت آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی): «این انقلاب حاصل خون شهدا و یادگار امام راحل است و ما باید برای حفظ آن و خنثیکردن توطئۀ دشمنان وحدت کلمه داشته باشیم»؛(3)چراکه «حفظ نظام اسلامی، از اهمّ واجبات است.»(4) (5)بهنقلاز: 8901260535http://www.farsnews.com/newstext.php?nn(صلی الله علیه و آله و سلم)، 26فروردین89. (6)حضرت آیتاللهالعظمی نوری همدانی(حفظهاللهتعالی): «نظام مقدس اسلامی ثمرۀ خون شهیدان و مجاهدتهای ایثارگران و جانبازان بسیاری است... بزرگترین
1) حضرت آیتاللهالعظمی سبحانی(حفظهاللهتعالی): «ولایت فقیه پرتویی از ولایت امامزمان(رحمة الله علیه) است و دشمنان برای ضربهزدن به نظام و ولایت فقیه به سراغ ولایت کبری رفتهاند.»
3) ناصر مکارم شیرازی، ولایت فقیه؛ کانون عزت و اقتدار، ج4، ص321، نشر شجرۀ طیبۀ صالحین.
4) ناصر مکارم شیرازی، حیات پُربرکت، ص193.
5) حضرت آیتاللهالعظمی صافی گلپایگانی(حفظهاللهتعالی): «هرکجا که میتوانید، این نظام را با اینهمه شهید، از انحرافات نجات دهید تا استقامت نظام باقی بماند و تضعیف نشود. قوّت نظام و حکومت اسلامی وقتی است که دین پابرجا بوده و جلوی مفاسدِ بزرگتر گرفته شود.»
امربهمعروف، حفظ نظام اسلامی است. نظام اسلامی ایران، واسطۀ بین قیام سیدالشهدا(علیه السلام) و حضرت مهدی(عجلاللهتعالیفرجهالشریف) است.»(1)
(2)بهنقل از: http://www.marjaeyat.com/fa/pages/?cid(صلی الله علیه و آله و سلم)1311، 25مهر1388. (3)حضرت آیتاللهالعظمی جوادی آملی(حفظهاللهتعالی): «این نظام، نه بهآسانی بهدست آمده و نه بهآسانی برمیگردد. اگر معاذالله کوچکترین آسیبی ببیند، تمام لعنتهای گذشته دامنگیر ما میشود. این امانت الهی است. بر همۀ ما واجب عینی است که این نظام را حفظ کنیم. کاری که باعث تضعیف این نظام است، باعث تفرقه است، باعث نفاقافکنی میشود، باعث طمع بیگانه است؛ این کار حرام عینی است... . اینچنین نیست که اگر کسی دارای رهبر خوب بود، بگوید کشور حفظ میشود. رهبر اگر علیابنابیطالب(علیه السلام) هم باشد، مادامیکه مردم عاقل نباشند، کشور به مشکل برمیخورد. داشتن رهبر خوب، نیمی از قضیه است؛ پس مبادا بگوییم ما یک رهبر خوب داریم و همین کفایت میکند.»(4)
1) حسین نوری همدانی، ولایت فقیه؛ کانون عزت و اقتدار، ج4، ص322، نشر شجرۀ طیبۀ صالحین.
2) حضرت آیتاللهالعظمی علوی گرگانی(حفظهاللهتعالی): «عشق و محبت به امام(رحمة الله علیه) تضمینکنندۀ حفظ نظام اسلامی است. تلاش کنید تا ملت و مملکت خود را در برابر دشمنان اسلام حفظ نمایید.»
4) عبدالله جوادی آملی، ولایت فقیه؛ کانون عزت و اقتدار، ج4، ص321، نشر شجرۀ طیبۀ صالحین سازمان بسیج مستضعفین، بهنقل از: 103109http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid(صلی الله علیه و آله و سلم)، 19بهمن1388.
یکی دیگر از ادعاهایی که در ردّ مباحث ولایت فقیه مطرح میشود، ادعای نفیشدن نظر و خواست مردم درصورت پذیرش ولایت فقیه است. مدعیان این نظریه، سعی دارند ولایت فقیه را نقطۀ مقابل آزادی و حق تعیین سرنوشت مردم برای خود وانمود کنند و نقش مردم را در چنین نظامی، صوری و تزیینی و در حد حمایت و دفاع و نه تأثیرگذاریِ حضور فعال و تعیینکنندهشان در حرکت نظام، قلمداد نمایند.
این در حالی است که براساس آموزههای دین اسلام، هدف حکومت اسلامی، هدایت و بسترسازی تکامل و تعالی انسانهاست و این هدایت، جز با خواست و اراده و تمایل افراد جامعۀ اسلامی تحقق نخواهد یافت؛ ازاینروست که به خواست و ارادۀ مردم در عالیترین سطح در ساخت نظام اسلامی توجه شده است.
این اهتمام تا به آنجاست که علت بسیاری از رد یا قبولها در پذیرش حاکمیت و مدیریت جامعۀ اسلامی توسط ائمۀ معصومین(علیهم السلام) نیز اقبال و خواست و رأی مردم زمانشان برشمرده شده است؛ حال آنکه بیشک حاکمیت مشروع، تنها با حضور آن بزرگواران بر مسند حکومت تحقق مییافت؛ ازاینروست که نقش و ارادۀ مردم بهعنوان دیگر پایۀ مشروعیت حکومت اسلامی شناخته شده است. ادلّه و تفصیل این بحث، در ادامه خواهد آمد.
«در بینش اسلامی، ولایت متعلق به خداست؛ ...هیچکس بر کس دیگری ولایت ندارد. ولایت مال خداست. اگر خدای متعال برای این ولایت، مجرایی مشخص کرد و روشن کرد، این مجرا میشود همان مجرای الهی و موردِقبول و قابلِاتّباع که این مجرا را خدای متعال مشخص کرده است؛ در اسلام مشخص شده است.»(1)
«پرسش اساسیِ مشروعیت این است که حاکمان حق، فرماندهی خویش را از کجا و براساس کدام موازین و ضابطهها بهدست میآورند و مردمان با چه ملاکهایی، تکلیف فرمانبری خود را توجیه میکنند؟ هر قدرتی برای ایجاد رضایتمندی در اطاعت و مشروع و بحقنمودن خویش، میبایست توجیهها و دلایل قابلِدرک و موردِقبول مردمان [را] برگزیند و ارائه دهد تا بتواند با کمترین مقاومت و درنتیجه کمترین اعمال زور، بیشترین و عمیقترین اطاعتها را از فرمانبردارانش دریافت کند. مشروعیت، حاکمیت را انسانی جلوه میدهد و به آن، لطافت میبخشد.»(2)
مشروعیت، در علوم مختلفی بهکار میرود و در هرکدام، مفهومی خاص دارد:
«اصطلاح مشروعیت (Legitimacy) از قدیمالایام در فلسفه و کلام سیاسی، موردِتوجه قرار گرفته و از قرن نوزدهم در جامعهشناسیِ سیاسی، یکی از شاخههای علوم سیاسی، مطرح گردیده است. فلسفه، کلام و فقه سیاسی به مسائل هنجاری، باید[ها]ونبایدهای حقوقی و ارزشی در حوزۀ سیاست میپردازند؛ برایناساس، مشروعیتی که در این شاخهها از علوم سیاسی موردِ بحث قرار میگیرد، ‘مشروعیت هنجاری’ نام دارد.»(1)
«مشروعیت در فلسفۀ سیاسی، بهمفهوم حقّانیت میباشد که در مقابل آن، غصب(2)قرار دارد. در فلسفۀ سیاسی این سؤال اساسی مطرح میشود که چه نوع حکومتی حق است؟ چهکسی حق حکومت دارد؟ بهعبارتِدیگر، چه نوع حکومتی مشروعیت دارد؟ برایناساس، مشروعیت از مقبولیت قابلِانفکاک است و به تفسیری که از ‘حقّانیت’ در فلسفۀ سیاسی ارائه میشود، بستگی دارد.»(3)
«مشروعیت بهمعنی قانونیبودن است؛ لذا اگر حکومتی در شکلگیری و بقا، براساس قوانین وضعشده یا هنجارهای قانونی بوده باشد، دارای پشتوانۀ مشروعیت خواهد بود.»(4)
گاه مشروعیت را به کارآیی درازمدت نظام
سیاسی تعریف میکنند و ملاک حقانیت را در توانمندی حکومت در ایجاد رشد اقتصادی و رفاه و امنیّت دانسته و اظهار میدارند:
«مشروعیت، حاصل کارآیی و قاطعیت نظام سیاسی در درازمدت است. بهعبارتی مشروعیت نظام سیاسی را در محققنمودن تدریجی توقّعات مردم در ایجاد آسایش و امنیت خلاصه میکنند.»(1)
«قدرت برای آنکه بتواند ثبات و تداوم حاصل کند، باید بهوسیلۀ اصول و قواعد، ایجاد هنجارهای لازم و رسم خطوط رفتاریِ توجیهشده، ‘مشروعیت’ یابد. استقرار قدرت، زمانی تحقق پذیر است که بتواند برای خود ‘حقانیت’ یا ‘پذیرش اجتماعی’ دستوپا کند؛ لذا تداوم این استقرار و نهاییشدن آن، یکی از عوامل حقانیت بوده و ایجاب میکند که قدرت در قالب حقوق شکل بگیرد و قوام یابد؛ بنابراین، قدرت در فرآیند
استقرار، خودبهخود بهسوی حقوقیکردن عملکردهای خود پیش میرود و ضمن تحمیل قواعد رفتاری بر فرمانروایان، چارهای ندارد جز آنکه محدودیتهایی را که ناشی از طبع نظمآفرین حقوق است، تحمل کند. پس، حقوق چه فطری، چه موضوعه، ابزار ‘حقانیتسازی’ قدرت است.»(1)
گروهی نیز «مشروعیت حکومت را، مقولهای ارزشی و هنجاری دانسته»؛(2)بنابراین مباحث مربوط به مشروعیت را از موضوعات جامعهشناسی میدانند. سیمور مارتین لیپست در کتاب خود آورده است: «مشروعیت، توانایی هر نظام در ایجاد و حفظ این باور است که نهادهای سیاسی موجود، برای جامعه مناسبترین است.» ازنظر او «مشروعیت بهمعنای ظرفیت نظام سیاسی برای ایجاد و حفظ اعتقاد بهاین اصل است که نهادهای سیاسی موجود در جامعه از صحت عمل برخوردار بوده و تأسیس نهادهای مزبور بهمنظور رفع نیازهای جامعه میباشد. مشروعیت نظامهای سیاسی معاصر بیشتر معلول موفقیت آنها در حلوفصل اختلافات درونی سیستمها و ازمیانبردن تفرقه در جامعه است.»(3)
«مشروعیت، مصدر جعلی از کلمۀ مشروع است و مشروع، یعنی هر چیزی که شرع آن را روا و جایز دانسته باشد؛(1)بنابراین، مشروعیت بهمعنای ‘مطابقت با شرع’ و ‘روا و جایز ازنظر شرع’ معنی میشود.»(2)
«شیخ طوسی(رحمة الله علیه) از بزرگان اندیشه و حکمت، در مورد مشروعیت حاکم و حکومت، بر این نظر است که حکومتهای ناعادل و غیربرخوردار از ‘منشأ الهی’ نامشروع است و مسلمانی که با اراده و اختیار و بیهیچشرطی با آنان همکاری کند در ظلموستم آنان شریک میباشد.(3)
محقق نراقی در مورد مبنای مشروعیت، اذعان میدارد که: منبع همۀ قدرتها در جهان هستی ازجمله قدرت سیاسی، خداوند است؛ چراکه براساس بینش اسلامی همۀ جهان مُلک خداوند است و هیچکس حق حاکمیت بر دیگری را ندارد؛ مگر آنکه از سوی خداوند اجازه داشته باشد.(4)
شهید ثانی براساس خاستگاه و منشأ حکومت که وی حقیقت آن را در ‘حاکمیت الله’ دانسته به حکومت مشروع و مطلوب براساس خاستگاه الهی و حکومت نامشروع و نامطلوب متکی بر غیر حاکمیت الله توجه میکند.(5)
1) ابنمنظور، لسان العرب، ج8، ص175: «ما سنّ الله من الدین و امر به؛ آنچه خدا آن را در دین، سنّت قرار داده و به آن امر فرموده است.»
2) علی خالقی، مشروعیت قدرت، ص21.
3) ابوجعفر حمدبنحسنبنعلی طوسی (شیخ طوسی)، المبسوط، ج4، ص70.
4) احمدبنمحمدمهدیالنراقی، عوائد الایام، ص522.
5) محمدرضا کریمی، حقایق الایمان، ص156.
بدین ترتیب روشن میشود که راجعبه مشروعیت حکومت از دیرباز علما و اندیشوران نامی جهان اسلام، نظری قاطع و اجماعی داشته باشند.»(1)
از جمعبندیِ دیدگاههای علما دراینخصوص، درمییابیم که «مشروعیت حکومت در منابع و فرهنگ اسلامی، بهمعنیِ عناصری است که وجودِ آنها در یک حکومت، موجب تأیید و امضای شرع بر آن نظام حکومتی است.» به دیگر بیان، مشروعیت، پاسخ این پرسش است که اگر حکومتی واجدِ چه ویژگیهایی باشد، شرع مقدس تأیید میکند؟
«جمهوری اسلامی دو جزء دارد: جمهوری است یعنی مردمی است؛ اسلامی است یعنی بر پایۀ ارزشهای الهی و شریعت الهی است. مردمی است یعنی مردم در تشکیل این نظام، در بر روی کار آوردن مسئولان این نظام نقش دارند، پس مردم احساس مسئولیت میکنند؛ مردم برکنار نیستند. مردمی است یعنی مسئولان نظام از مردم و نزدیک به مردم باشند، خوی اشرافیگری، خوی جدایی از مردم، خوی بیاعتنایی و تحقیر مردم در آنها نباشد... دوران جمهوری اسلامی یعنی دوران حاکمیت آن کسانیکه از مردماند، با مردماند، منتخب مردماند، در کنار مردماند، رفتارشان
1) محمدرضا کریمی والا، مقارنۀ مشروعیت حاکمیت در حکومت علوی و حکومتهای غیردینی، ص33.
شبیه رفتار مردم است. این، معنای مردمی است. مردمی است یعنی باید به عقاید مردم، به حیثیت مردم، به هویت مردم، به شخصیت مردم، به کرامت مردم اهمیت گذاشته بشود. اینها مردمی است.»(1)
12- «آنچه مهم است ضوابطی است که در این حکومت باید حاکم باشد که مهمترین آنها عبارت است از اینکه اولاً متکی به آرای ملت باشد بهگونهای که تمامی آحاد ملت در انتخاب فرد یا افرادی که باید مسئولیت و زمام امور را در دست بگیرند، شرکت داشته باشند و دیگر اینکه در مورد این افراد نیز خط مشی سیاسی و اقتصادی و سایر شئون اجتماعی و کلیۀ قواعد و موازین اسلامی مراعات شود. در این حکومت بهطور قطع باید زمامداران امور دائماً با نمایندگان ملت در تصمیمگیریها مشورت کنند و اگر نمایندگان موافقت نکنند، نمیتوانند بهتنهایی تصمیمگیرنده باشند. افرادی که بهعنوان نمایندگان یا مسئولین دولت در جمهوری اسلامی انتخاب میشوند، شرایطی دارند که با رعایت آن شرایط حقیقتاً نمایندگان واقعی مردم انتخاب میشوند، نه نمایندگان طبقۀ خاصی که به ضرر اکثریت ملت عمل کنند. خطوط اصلی در قانون اساسی این حکومت را اصول مسلم اسلام که در قرآن و سنت بیان شده تشکیل میدهد.»(2)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «ما خواستار جمهوری اسلامی هستیم. جمهوری، فرم و شکل حکومت را تشکیل میدهد و اسلامی یعنی محتوای آن فرم، قوانین الهی است.»(1)
«حکومت بایستی جوری باشد که هم مظهر دین باشد، هم مظهر عواطف و خواست و ارادۀ مردم باشد؛ با این دشمناند؛ این را نمیخواهند؛ آنی که باهاش مبارزه میکنند، این است و اصلاً مسئلۀ ولایت فقیه و رهبری در قانون اساسی، معنایش این دو چیز است در حقیقت: یعنی نماد و تجسّم دین و نماد و تجسّم حضور مردم؛ این دو چیز است. این (ولایت فقیه) وقتی که در یک جامعهای وجود داشته باشد، این دو معنا تأمین شده است.»(2)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «حکومت ‘جمهوری اسلامی’ مورد نظر ما، از رویّۀ پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامعلی(علیه السلام) الهام خواهد گرفت و متکی به آرای عمومی ملت خواهد بود و شکل حکومت با مراجعه به آرای ملت تعیین خواهد گردید.»(3)
14- امام خمینی(رضوان الله علیه): «ما هم که حکومت اسلامی میگوییم، میخواهیم یک حکومتی باشد که هم دلخواه ملت باشد و هم حکومتی باشد که خدای تبارک و تعالی نسبت به او گاهی بگوید
که اینهایی که با تو بیعت کردند، با خدا بیعت کردند ‘انَّما یُبایعُون الله’(1)یک همچو دستی حاکم باشد که بیعت با او بیعت با خدا باشد... دست او را دست خدا بداند: ظلالله باشد؛ یدالله باشد؛ حکومت، حکومت الهی باشد. ما حکومتی را که میخواهیم، یک همچو حکومتی میخواهیم. آرزوی ما این است که یک همچو حکومتی سرِ کار بیاید که تخلف از قانون الهی نکند... ما میخواهیم یک حکومت الهی باشد، موافق میل مردم، رأی مردم و موافق حکم خدا. آن چیزی که موافق با ارادۀ خداست، موافق میل مردم هم هست. مردم مسلماناند، الهی هستند.»(2)
«ارزشهایی که ما در انقلاب برای آنها میخواهیم تلاش کنیم و کارمان برای آنهاست، دو مبنا و پایه دارد: مکتب و مردم. مکتب بدون مردم متصوّر نیست؛ چون مکتب ما مکتبی نیست که از مردم جدا بشود. اصلاً این یک فریب است که ما بیاییم اسلام را از نفع و خیل مردم جدا کنیم و بگوییم مردم و سرنوشت آنها را رها کنید و به دین و خدا و اسلام بچسبید! این، همان اسلامِ تحریف شدهاست. این، همان چیزی است که امام(رحمة الله علیه) از اول شروع مبارزه با آن جنگید. بسیاری از آدمهای خوب و عالِم، حرف امام را در این راه فهمیدند و البته بعضی از متحجّران و نادانها هم تا آخر نفهمیدند و هنوز هم بعضی این حقیقت را نمیفهمند. تفکر اسلامی، از خیل
مردم و برای مردمبودن جدا نیست. هرچیزی که شما دیدید بهنظرتان اسلامی است، اما از صلاح مردم مجرد است، بدانید در شناخت و فهم اینکه آن اسلام است، اشتباه میکنید یا در فهم خود آن شئ، محققاً اشتباهی وجود دارد؛ پس پایۀ ارزشهای اسلامی و انقلاب ما، بر دو پایۀ مکتبی و مردمی است.»(1)
«در بینش اسلامی، ولایت متعلق به خداست؛ یعنی هیچ احدی بر دیگری ولایت ندارد. این که زیدی که بنده باشم، به عمروی که شما باشید، بگوید؛ آقا! شما باید آنجور که من میگویم عمل کنید؛ نه! این را در اسلام نداریم.
هیچکس بر کس دیگری ولایت ندارد. ولایت مال خداست. اگر خدای متعال برای این ولایت مجرایی مشخص کرد و روشن کرد، این مجرا میشود همان مجرای الهی و مورد قبول و قابل اتّباع، که این مجرا را خدای متعال مشخص کردهاست؛ در اسلام مشخص شدهاست.
قانون و اجرا بایستی با معیارهای خدایی و با مقررات الهی باشد؛ یعنی با احکام اسلامی یا با احکام مشخص یا با کلیات و آنچه که از اسلام دانسته شده و فهمیده شدهاست، منطبق باشد و
1) سخنرانی رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی، در آستانۀ یازدهمینسالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران، 9بهمن68.
معارض نباشد. افرادی هم که مجری هستند، مشخصات و خصوصیاتی دارند؛ باید عادل باشند، فاسق نباشند ـ خصوصیاتی که در قانون اساسیِ ما متجسّد شده ـ و قانون اساسی هم همان شکل اجرایی و دالان عبور به سمت آن چیزی است که ولایت الهی برای ما ترسیم میکند.»(1)
«در منطق اسلام، ادارۀ امور مردم و جامعه، با هدایت انوار قرآنی و احکام الهی است. در قوانین آسمانی و الهی قرآن، برای مردم شأن و ارج معین شدهاست؛ مردم هستند که انتخاب میکنند و سرنوشت ادارۀ کشور را بهدست میگیرند. این مردمسالاری، راقیترین نوع مردمسالاریای است که امروز دنیا شاهد آن است؛ زیرا مردمسالاری در چارچوب احکام و هدایت الهی است. انتخاب مردم است، اما انتخابی که با قوانین آسمانی و مبرای از هرگونه نقص و عیب، توانستهاست جهت و راه صحیحی را دنبال کند.
...امتیاز نظام اسلامی در این است که این چارچوب، احکام مقدس الهی و قوانین قرآنی و نور هدایت الهی است که بر دل و عمل و ذهن مردم پرتوافشانی و آنها را هدایت میکند. مسألۀ هدایت مردم یکی از مسائل بسیار مهمی است که در نظامهای سیاسی رایج دنیا بهخصوص در نظامهای غربی نادیده گرفته شدهاست. معنای هدایت مردم این است که بر اثر تعلیم و تربیت درست و راهنمایی مردم به سرچشمههای
1) بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی(مدظلهالعالی)، در اولین دیدار با نمایندگان مجلس هشتم، 21خرداد87.
فضیلت، کاری بشود که خواست مردم در جهت فضایل اخلاقی باشد و هوسهای فاسدکنندهای که گاهی به نام آراء و خواست مردم مطرح میگردد، از افق انتخاب مردم دور شود. امروز شما ملاحظه میکنید در بسیاری از دموکراسیهای غربی، زشتترین انحرافات، انحرافات جنسی و امثال آن، بهعنوان اینکه خواست مردم است، صبغۀ قانونی پیدا میکند و رسمی میشود و به اشاعۀ آن کمک میگردد. این، غیبت عنصر معنوی و هدایت ایمانی را نشان میدهد. در نظام اسلامی یعنی مردمسالاری دینی مردم انتخاب میکنند، تصمیم میگیرند و سرنوشت ادارۀ کشور را بهوسیلۀ منتخبان خودشان در اختیار دارند؛ اما این خواست و انتخاب و اراده در سایۀ هدایت الهی، هرگز به بیرون جادۀ صلاح و فلاح راه نمیبرد و از صراط مستقیم خارج نمیشود. نکتۀ اصلی در مردمسالاری دینی این است.»(1)
16- امام خمینی(رضوان الله علیه): «به حرفهای آنهایی که برخلاف مسیر اسلام هستند و خودشان را روشنفکر حساب میکنند و میخواهند ولایت فقیه را قبول نکنند، گوش ندهید. اگر چنانچه فقیه در کار نباشد، ولایت فقیه در کار نباشد، طاغوت است. یا خدا یا طاغوت. یا خداست یا طاغوت، اگر به امر خدا نباشد، رئیسجمهور با نصب فقیه نباشد، غیر مشروع است، وقتی غیر مشروع شد، طاغوت
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، پس از مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری آقای سیدمحمد خاتمی، 11مرداد80.
است، اطاعت او، اطاعت طاغوت است، واردشدن در حوزۀ او واردشدن در حوزۀ طاغوت است. طاغوت وقتی از بین میرود که به امر خدای تبارک و تعالی یک کسی نصب بشود. شما نترسید از این چهار نفر آدمی که نمیفهمند اسلام چه است، نمیفهمند فقیه چه است، نمیفهمند که ولایت فقیه یعنی چه؟! آنها خیال میکنند که یک فاجعه به جامعه است. آنها اسلام را فاجعه میدانند نه ولایت فقیه را. آنها اسلام را فاجعه دانند؛ ولایت فقیه فاجعه نیست؛ ولایت فقیه، تبع اسلام است.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «قدرت مقننه و اختیار تشریع در اسلام به خداوند متعال اختصاص یافتهاست. شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است. هیچکس حق قانونگذاری ندارد و هیچ قانونی جز حکم شارع را نمیتوان به مورد اجرا گذاشت. به همین سبب، در حکومت اسلامی بهجای ‘مجلس قانونگذاری’، که یکی از سه دسته حکومتکنندگان را تشکیل میدهد، ‘مجلس برنامهریزی’ وجود دارد که برای وزارتخانههای مختلف در پرتو احکام اسلام برنامه ترتیب میدهد و با این برنامهها کیفیت انجام خدمات عمومی را در سراسر کشور تعیین میکند.»(2)
«شاخص مهم دیگر مکتب سیاسی امام بزرگوار ما پاسداری از ارزشهاست، که مظهر آن را امام
بزرگوار در تبیین مسئلۀ ولایتفقیه روشن کردند. از اول انقلاب اسلامی و پیروزی انقلاب و تشکیل نظام اسلامی، بسیاری سعی کردهاند مسئلۀ ولایتفقیه را نادرست، بد و برخلاف واقع معرفی کنند؛ برداشتهای خلاف واقع و دروغ و خواستهها و توقعات غیرمنطبق با متن نظام سیاسی اسلام و فکر سیاسی امام بزرگوار. اینکه گاهی میشنوید تبلیغاتچیهای مجذوب دشمنان این حرفها را میپراکنند، مربوط به امروز نیست؛ از اول، همین جریانات و دستآموزها و تبلیغات دیگران این حرفها را مطرح میکردند... این مسئولیت بسیار حساس و مهم، به نوبۀ خود، هم از معیارها و ضابطههای دینی و هم از رأی و خواست مردم بهره میبرد؛ یعنی ضابطههای رهبری و ولایتفقیه، طبق مکتب سیاسی امام بزرگوار ما، ضابطههای دینی است؛ مثل ضابطۀ کشورهای سرمایهداری، وابستگی به فلانجناح قدرتمند و ثروتمند نیست. آنها هم ضابطه دارند و در چارچوب ضوابطشان انتخاب میکنند؛ اما ضوابط آنها این است؛ جزو فلانباند قدرتمند و ثروتمندبودن که اگر خارج از آن باند باشند، ضابطه را ندارند. در مکتب سیاسی اسلام، ضابطه اینها نیست؛ ضابطه، ضابطۀ معنوی است. ضابطه عبارت است از: علم، تقوا و درایت. علم، آگاهی میآورد؛ تقوا، شجاعت میآورد؛ درایت، مصالح کشور و ملت را تأمین میکند؛ اینها ضابطههای اصلی است برطبق مکتب سیاسی اسلام. کسیکه در آن مسند حساس قرار گرفتهاست، اگر یکی از این ضابطهها
از او سلب شود و فاقد یکی از این ضابطهها شود؛ چنانچه همۀ مردم کشور هم طرفدارش باشند، از اهلیت ساقط خواهد شد. رأی مردم تأثیر دارد؛ اما در چارچوب این ضابطه. کسیکه نقش رهبری و نقش ولیّ فقیه را بر عهده گرفته، اگر ضابطۀ علم یا ضابطۀ تقوا یا ضابطۀ درایت از او سلب شد؛ چنانچه مردم او را بخواهند و به نامش شعار هم بدهند، از صلاحیت میافتد و نمیتواند این مسئولیت را ادامه دهد. از طرف دیگر کسیکه دارای این ضوابط است و با رأی مردم که بهوسیلۀ مجلس خبرگان تحقق پیدا میکند، یعنی متصل به آراء و خواست مردم انتخاب میشود، نمیتواند بگوید من این ضوابط را دارم؛ بنابراین مردم باید از من بپذیرند. ‘باید’ نداریم! مردم هستند که انتخاب میکنند. حق انتخاب، متعلق به مردم است. ببینید چقدر شیوا و زیبا ضوابط دینی و ارادۀ مردم ترکیب یافتهاست؛ آن هم در حساسترین مرکزی که در مدیریت نظام وجود دارد. امام این را آورد.»(1)
«اوایل بعثت، نمایندگان قبیلۀ بسیار معروفی نزد پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و گفتند: ما حاضریم با تو بیعت کنیم؛ اما مشروط بر اینکه جانشینی خودت را به ما بدهی! این را در تواریخ معتبر نقل کردهاند و داستان نیست.(2)پیغمبر در پاسخ
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در مراسم پانزدهمین سالگرد ارتحال امامخمینی(رحمة الله علیه)، 14خرداد83.
2) ابنهشام، السیرة النبویة، ج1، ص424؛ ابناثیر، الکامل، ج2، ص93: «پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نزد قبایل میرفت و دین خود را بیان مینمود ... روزی نزد قبیله بنیعامربنصعصعه رفت و دین خود را آشکار نمود. یکی از آنها (بیحرةابنفراس) به حضرت گفت: اگر ما از تو پیروی کنیم و تو بر مخالفین پیروز شوی آیا بعد از تو ما جانشین باشیم؟ حضرت فرمودند: این امر با خداست و هرجاکه خود صلاح بداند قرار میدهد.»
آنها فرمود: نه؛ ‘هذا امر سماوی’ این را من قبول نمیکنم؛ چون مسألهی جانشینی دست من نیست؛ یک مطلب آسمانی است و من در آنباره نمیتوانم تصمیم بگیرم.»(1)
«وقتی ولایت فقط از آنِ خداوند متعال باشد و ولایت احدی درست نباشد، مگر در امتداد ولایت خداوند...، باید که نصب امام و حاکم عالی امت مسلمان، توسط خداوند سبحان، بهنحو عام یا خاص باشد و بدون آن، ولایت احدی از مردم مشروعیت نخواهد داشت... .
)وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ(؛(2)و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت میکردند و انجام کارهای نیک و برپاداشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم و تنها ما را عبادت میکردند.»(3)
در تفسیر اطیبالبیان آمده است: «جاعل خلافت باید همان کسی باشد که منصب خلافت را اعطاء میکند؛ یعنی خلیفۀ خدا باید ازطرف خدا به خلافت نصب شده باشد؛ چنانکه آیات زیر مؤید این مطلب است: )اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ((4)و در خطاب به حضرت ابراهیم(علیه السلام)
میفرماید: )إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً((1)و به حضرت داود میفرماید: )یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً[(2).»(3)
مفسران، بطلان نظریاتی را که انتخاب امام و جانشین پیغمبر را به رأی مردم واگذار کردهاند، باتوجهبه مفاد این آیات اثبات می کنند.
آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی) نیز دراینباره مینویسند: «حاکم در عالم، فقط خداست و هرکسی هم بخواهد حکومت کند، باید به فرمان و اذن الهی باشد؛ این را توحید حاکمیّت که یکی دیگر از شاخههای توحید است، مینامند.
بنابراین مشروعیّت تمام حکومتها، حتّی حکومت پیامبران، باید از سوی خداوند تأیید شود. اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه حکومتی تشکیل میدهد، به اذن و فرمان خداوند است. اگر علی(علیه السلام) در کوفه دست به تشکیل حکومت میزند، به فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و به اذن الهی است. حکومت ائمه(علیهم السلام) نیز چنین بوده است.
حکومت ولیّ فقیه در زمان ما نیز مشمول همین حکم است. طبق روایت امامزمان(علیه السلام) و سایر معصومان(علیهم السلام)، ولیّ فقیه در عصر غیبت، حکومت را به دست میگیرد؛ بنابراین مشروعیّت حکومت ولیّ فقیه از ناحیۀ خداوند است.»(4)
«... آنکسیکه این معیارها را دارد و از تقوا و صیانت نفس و دینداری کامل و آگاهی لازم برخوردار است، آنوقت نوبت میرسد به قبول ما، اگر همین آدم را با همین معیارها، مردم قبول نکردند، باز مشروعیّت ندارد. چیزی به نام حکومت زور در اسلام نداریم. این منشأ حاکمیت است، منشأ الهی. این معیارها را هم خدا معین کرده و حکومت خدا در نظام اسلامی با حکومت مردم آمیخته است؛ لذا ما میگوییم جمهوری اسلامی.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «از حقوق اولیه هر ملتی است که باید سرنوشت و تعیین شکل و نوع حکومت خود را در دست داشته باشد.»(2)
18- امام خمینی(رضوان الله علیه): «اسلام به ما اجازه نداده است که دیکتاتوری بکنیم. ما تابع آرای ملت هستیم. ملت ما هرطور رأی داد، ما هم از آنها تبعیت میکنیم. ما حق نداریم؛ خدای تبارک و تعالی به ما حق نداده است؛ پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزی را تحمیل بکنیم. بله! ممکن است گاهی وقتها ما یک تقاضایی از آنها بکنیم؛ تقاضای متواضعانه،
تقاضایی که خادم یک ملت از ملت میکند؛ لکن اساس این است که، مسئله دست من و امثال من نیست و دست ملت است.»(1)
«قبول مردم و پذیرش مردم، شرط در حاکمیت است و این همان چیزی است که در قانون اساسی جمهوری اسلامی در مورد حتی رهبر مورد نظر بوده است و بر روی آن فکر شده و تصمیمگیری شده. رهبر بر طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی، آن مجتهدِ عادلِ مدیرِ مدبرِ صاحب نظرِ صاحب بصیرتی است که مردم او را شناخته باشند به مقام مرجعیت تقلید، از او تقلید کنند و به او گرایش پیدا کنند و رو بیاورند.
اگر مردم چنینکسی را نشناختند، خبرگان امت جستجو میکنند، چنینکسی را پیدا میکنند، به مردم معرفی میکنند. باز در اینجا هم اولاً خبرگان، نمایندگان مردماند؛ ثانیاً خود مردم بعد از معرفی خبرگان او را میپذیرند، بعد او میشود امام. ...و لذا شما امروز در کشور جمهوری اسلامی که پرتویی از حاکمیت اسلام در آن هست، میبینید مردم در همۀ صحنهها حضور دارند.»(2)
«در منطق اسلام، ادارۀ امور مردم و جامعه، با هدایت انوار قرآنی و احکام الهی است. در قوانین آسمانی و الهی قرآن، برای مردم شأن و ارج معین شده است؛ مردم هستند که انتخاب میکنند و سرنوشت ادارۀ کشور را بهدست میگیرند. این
مردمسالاری، راقیترین نوع مردمسالاریای است که امروز دنیا شاهد آن است؛ زیرا مردمسالاری در چارچوب احکام و هدایت الهی است. انتخاب مردم است؛ اما انتخابی که با قوانین آسمانی و مبرای از هرگونه نقص و عیب، توانسته است جهت و راه صحیحی را دنبال کند.
...در نظام اسلامی (مردمسالاری دینی)، مردم انتخاب میکنند [و] تصمیم میگیرند و سرنوشت ادارۀ کشور را بهوسیلۀ منتخبان خودشان در اختیار دارند؛ اما این خواست و انتخاب و اراده در سایۀ هدایت الهی، هرگز به بیرون جادۀ صلاح و فلاح راه نمیبرد و از صراط مستقیم خارج نمیشود؛ نکتۀ اصلی در مردمسالاری دینی این است.»(1)
«بهنظر ما ‘مردم’ اصل قضایا و همهکاره هستند. در تفکّر اسلامی و برداشت اسلامی، اندیشۀ خدامحوری با اندیشۀ مردممحوری هیچ منافاتی ندارد؛ اینها برروی هم قرار میگیرند. اوّلاً تا مردم متدیّن و معتقد به دینی نباشند، حکومت دینی در آن کشور اصلاً بهوجود نمیآید و جامعۀ دینی شکل نمیگیرد؛ بنابراین، وجود حکومت دینی در یک کشور، بهمعنای تدیّن مردم است؛ یعنی مردم این حکومت را خواستند، تا این حکومت بیاید. وقتیکه ما میگوییم حکومت دینی که جمهوری اسلامی هم براساس احکام و تعالیم الهی است؛ آیا معنایش این است که مردم هیچکارهاند؟ نه. اگر مردم با حاکمی بیعت
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) پس از مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری آقای سیدمحمد خاتمی، 11مرداد80.
نکنند و او را نخواهند، ولو امیرالمؤمنین(علیه السلام) باشد، او سرِ کار خواهد آمد؟ در جمهوری اسلامی که نقش مردم واضح است.
در تفکّر دینی، اساس حاکمیت دین و نفوذ دین و قدرت دین، در اعمال آن روشهای خودش برای رسیدن به اهدافش به چیست؟ تکیۀ اصلی به چیست؟ به مردم است. تا مردم نخواهند، تا ایمان نداشته باشند، تا اعتقاد نداشته باشند، مگر میشود؟!
پیامبر را اگر مردم مدینه نمیخواستند و در انتظار او نمینشستند و بارها سراغش نمیرفتند، مگر به مدینه میآمد و جامعۀ مدنی تشکیل میشد؟ پیامبر که با شمشیر نرفت مدینه را بگیرد. کما اینکه فتوحات اسلامی تا آنجایی که درست انجام گرفته است... رزمندگان اسلام رفتند آن مانع را که قدرت حکومت فاسد و ظالم آن محل بود، از سرِ راه برداشتند؛ مردم خودشان از رزمندگان استقبال کردند...؛ بنابراین، خواست و اراده و ایمان مردم حتّی بالاتر از این، عواطف آنها، پایۀ اصلی حکومت است؛ این نظر اسلام است و ما هم به همین معتقدیم. در قانون اساسی جمهوری اسلامی، همین نکته به یک شکل معقول و منطقی و قانونی گنجانده شده است... در قانون اساسی، توزیع قدرت بهنحو منطقی و صحیح وجود دارد و همۀ مراکز قدرت هم، مستقیم یا غیرمستقیم با آراءِ مردم ارتباط دارند و مردم تعیینکننده و تصمیمگیرنده هستند و اگر مردم حکومتی را نخواهند، این حکومت در واقع
پایۀ مشروعیّت خودش را از دست داده است. نظر ما دربارۀ مردم این است.»(1)
«نظام جمهوری اسلامی نظامهای انتصابی قدرتها را نسخ کرد و انتخاب مردم را در مدیریت کشور دارای نقش کرد. این حق آحاد ملت است که بتوانند انتخاب کنند و در تعیین مدیر کشور دارای نقش باشند. از سوی دیگر وظیفه هم هست؛ به این خاطر که این شرکت میتواند روح نشاط و احساس مسئولیت را همیشه در جامعه زنده نگه دارد... انتخابات فقط یک وظیفه نیست، فقط یک حق هم نیست؛ هم حق شماست، هم وظیفۀ عمومی است.»(2)
«این بیعتِ چندینبارۀ مردم با نظام جمهوری اسلامی و وفاداری هوشمندانه و شجاعانۀ آنان به اصل مترقی ولایت فقیه، مسئولیت خطیر و سنگین منتخبان معتمد آنان... را به آنان یادآوری میکند و الطاف و تأییدات الهی را در پیمودن مسیر حیاتی این نظام در برابر آن مجسم میسازد.»(3)
20- امام خمینی(رضوان الله علیه): «اینجا آراء ملت حکومت میکند. اینجا ملت است که حکومت را در دست دارد. این ارگانها را ملت تعیین کرده است و تخلّف از حکم ملت برای هیچیک از ما جایز نیست و امکان ندارد.»(4)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در جلسۀ پرسشوپاسخ با مدیران مسئول و سردبیران نشریات دانشجویی، 04اسفند77.
2) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در صحن جامع رضوی، 1فروردین84.
3) پیام رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، بهمناسبت افتتاح چهارمین دورۀ مجلس خبرگان رهبری، 1اسفند85.
4) سیدروحالله موسوی خمینی، صحیفۀ امام(رحمة الله علیه)، ج14، ص165.
امام خمینی(رضوان الله علیه): «برحسب حق شرعی و حق قانونی ‘ناشی از آراء اکثریت قاطع قریببهاتفاق ملت ایران...’ جنابعالی(1)را مأمور تشکیل دولت موقت می نمایم.»(2)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «اگر مردم به خبرگان رأی دادند تا مجتهد عادلی را برای رهبری حکومتشان تعیین کنند، وقتی آنها هم فردی را تعیین کردند تا رهبری را به عهده بگیرد، قهراَ او مورد قبول مردم است. در این صورت او ولیّ منتخب مردم میشود و حکمش نافذ است.»(3)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «ماهیت جمهوری اسلامی این است که با شرایطی که اسلام برای حکومت قرار داده است، با اتکا به آرای عمومی ملت، حکومت تشکیل شده و مجری احکام اسلام باشد.»(4)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «وقتی مردم یک خدمتگزاری را نخواستند باید کنار برود.»(5)
«آن بخش انتخاب مردم، یکی از دو بخش مردمسالاری دینی است که البته آن، هست. مردم بایستی بخواهند، بشناسند، تصمیم بگیرند و انتخاب کنند تا تکلیف شرعی دربارۀ آنها منجر شود. بدون شناختن و دانستن و خواستن، تکلیفی نخواهند داشت.»(6)
1) اشاره به آقای بازرگان.
2) سیدروحالله موسوی خمینی، صحیفۀ نور، ج5، ص27.
3) سیدروحالله موسوی خمینی، صحیفۀ نور ، ج21، ص129.
4) سیدروحالله موسوی خمینی، صحیفۀ نور، ج3، ص105.
5) سیدروحالله موسوی خمینی، صحیفۀ امام(رحمة الله علیه)، ج5، ص244.
6) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران، 12آذر79.
«امیرالمؤمنین(علیهالصّلاةوالسّلام) با اینکه خود را بهلحاظ واقع منصوبِ پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و صاحب حق واقعی برای زمامداری میداند، آن وقتیکه کار به رأی مردم و انتخاب مردم میکشد، روی نظر مردم و رأی مردم تکیه میکند؛ یعنی آن را معتبر میشمارد و بیعت در نظام اسلامی یک شرط برای حقانیت زمامداری، زمامدار است.
اگر یک زمامداری بود که مردم با او بیعت نکردند؛ یعنی آن را قبول نکردند، آن زمامدار خانهنشین خواهد شد و مشروعیت ولایت و حکومت به بیعت مردم وابسته است یا بگوییم مشروعیت زمامداری و حکومت به بیعت مردم وابسته است.
آن وقتیکه بعد از قتل عثمان مردم آمدند اطراف خانۀ امیرالمؤمنین(علیه السلام) را گرفتند؛ امیرالمؤمنین(علیه السلام) خطاب به مردم نفرمود که شما چهکارهاید؟ رأی شما چه تأثیری دارد؟ فرمودند: ‘دعونی والتمسوا غیری’؛ وقتی میخواست استنکاف کند از قبول خلافت و زمامداری، به مردم گفت من را رها کنید به سراغ دیگری بروید؛ یعنی ارادۀ شما، خواست شما، انتخاب شماست که تعیینکننده است؛ پس از من منصرف بشوید به سراغ دیگری بروید.
در مکاتباتی که امیرالمؤمنین(علیه السلام) با معاویه در پیش از جنگ صفین داشتند و استدلال میکردند، هرکدام یک دلیل، یک استدلالی در نامۀ خود میآوردند. هم معاویه به یک چیزهایی استدلال
میکرد تا روش سیاسی خودش را توجیه کند، هم امیرالمؤمنین(علیه السلام) استدلالهایی میکردند. آنجا یکی از جملاتی که امیرالمؤمنین(علیه السلام) بهکار برده و احتمال میدهم بیش از یک بار هم امیرالمؤمنین(علیه السلام) این را بهکار برده، این است که ‘انه بایعنی القوم الذی بایعوا ابابکرٍ و عمر’؛ یعنی تو چرا در مقابل من میایستی و تسلیم نمیشوی؟ درحالیکه همان مردمی که با ابوبکر و عمر بیعت کرده بودند و تو بهخاطر بیعت آن مردم خلافت آنها را قبول داری، همان مردم با من هم بیعت کردند؛ این یعنی مشروعیت دادن به رأی مردم و بیعت مردم، این یک اصل اسلامی است.»(1)
«میبینیم که علی(علیه السلام) از این فرصت که پس از 25 سال برای او فراهم شده است، بلافاصله در صدد بهرهبرداری، برنمیآید؛ بلکه آنقدر در پذیرش خلافت امتناع میکند تا احراز نماید، ‘شرط اعمال ولایت که پذیرش مردم و رضایت آنان است، فراهم آمده’ و لذا در ابتدا به آنان هشدار میدهد که بدانید اگر مرا برگزینید، آنچنانکه میدانم بر شما حکومت خواهم کرد و به سخن ملامتگران گوش نخواهم سپرد. این هشدار بدانجهت است که مردم بدانند در چه وادی گام میگذارند تا در نتیجه، ابراز رضایت آنان از روی علم و آگاهی باشد؛ نه از روی احساسات مقطعی و هیجانات زودگذر؛ چراکه چنین رضایتی ارزشمند نیست.
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در خطبههای نماز جمعۀ تهران، 22خرداد66.
بهراستی اگر در اعمال ولایت، رضایت مردم شرط نبود، آنگاه بر چه اساسی میشد این کار امیرالمؤمنین(علیه السلام) را تبیین نمود؟»(1)
«گذشته از این، حتی ‘با دقت در تاریخ زمان رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) میتوان دریافت که برای علی(علیه السلام) این امکان وجود داشت که از بیعت با ابوبکر همچنان خودداری ورزد و از اوضاع آشفتۀ آن روزگار به نفع خویش بهرهبرداری کند؛ چراکه افراد زیادی نسبت به آنچه در سقیفه گذشته بود، معترض بودند. بعضی از این افراد در منزل فاطمه(علیها السلام) گرد آمدند تا از رهبری و جانشینی امیرالمؤمنین(علیه السلام) حمایت کنند.’(2)
بسیاری از این افراد، بزرگانی بودند که بیعتنکردنشان با خلیفه، سهم زیادی در تضعیف موقعیت سیاسی او داشت و هریک از آنان میتوانست جماعتی را نیز با خود همراه کند. کافی بود که علی(علیه السلام) با درایتی که داشت، رهبری این حرکت را بهدست گیرد و زمینۀ خلافت خود را فراهم کند؛ چنانکه عباس عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز بهصراحت به آن حضرت(علیه السلام) پیشنهاد کرده
1) محمدجواد ارسطا، «اهتمام به آرای عمومی و دید مردم در نگاه علی(علیه السلام)»، مجله حکومت اسلامی، ش17، ص112.
2) ابنعبدربه، العقد الفرید، ج3، ص64؛ اصغر قائدان، تحلیلی بر مواضع سیاسی علیبنابیطالب(علیه السلام)، ص60: «از این گروه میتوان اشخاص زیر را نام برد: ابوذر، سلمان، مقداد، عمار، حذیفةبنیمان، خزیمةبنثابت، ابوالهیثمالتیهان، فضلبنعباس، قثمبنعباس، دحیةبنخلیفة، براءبنعازب، بریدة اسلمی (که از شیعیان مذهبی علی(علیه السلام) بودند) زبیربنعوام، طلحةبنعبیدالله، عباس و عبداللهبنعباس [که از حامیان سیاسی آن حضرت بودند] و گروه دیگری از مخالفان و شیعیان علی(علیه السلام) نیز بودند که در خانۀ حضرت زهرا(علیها السلام) حضور نداشتند؛ همچون قیسبنسعدبنعباده، سهلبنحنیف، عثمانبنحنیف، مالک اشتر نخعی، ابوایوب انصاری، عدیبنحاتم طایی، ابیبنکعب، ابیسعید خدری و عبداللهبنمسعود.
[و] «گفت: ‘امدد یدک ابایعک فیقول الناس: عمّ رسول الله بایع ابنَ عمّ رسول الله، فلا یختلف علیک اثنان’؛(1)دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم که در این صورت، مردم خواهند گفت: عموی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با پسر عموی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کرده؛ آنگاه حتی دو نفر نیز درمورد تو اختلاف نخواهند کرد.
ولی امیرالمؤمنین(علیه السلام) از قبول این پیشنهاد خودداری کرد. امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این رفتار، دستور پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را اطاعت نموده که به آن حضرت(علیه السلام) فرموده بود: ‘یَا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ لَکَ وَلَاءُ أُمَّتِی فَإِنْ وَلَّوْکَ فِی عَافِیَةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَیْکَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ و إِنْ اخْتَلَفُوا عَلَیْکَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِیه’؛(2)ای پسر ابوطالب! ولایت بر امت من از آن تو است؛ پس اگر در سلامتی [و آرامش] پذیرای ولایت تو شدند و به [حکومت] تو رضایت دادند، ادارۀ امور آنان را بر عهده بگیر و اگر درمورد تو اختلاف کردند، آنان را به خودشان واگذار.
مطابق این حدیث، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) ولایت را به طور صریح از آنِ علی(علیه السلام) میداند؛ لکن درخصوص اعمال ولایت و به اجرا گذاشتن این حق الهی، به آن حضرت دستور میدهد که تا زمانیکه مردم پذیرای حکومتش نشدهاند، از بهدستگرفتن قدرت و حکومت خودداری نماید و تأکید میفرماید که اگر مردم در مورد تو اختلاف کردند، آنان را بهحال خودشان واگذار.»(3)
«در تأیید این مطلب که از حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و سیرۀ علی(علیه السلام) بهدست آمد، میتوان به روایات متعددی که بیشتر آنها از امیرالمؤمنین است، استناد نمود؛ به برخی از آنها اشاره میکنیم:
مطابق این نقل، امیرالمؤمنین(علیه السلام) بهصراحت میفرماید که در حکومت بر جامعه، فقط کسی حق اعمال ولایت دارد که مردم او را به این سمت برگزیده باشند. واضح است که در اینجا سخن از ثبوت ولایت نیست تا آنکه عبارت فوق را بهمعنای اعطای ولایت از سوی مردم بدانیم و آنگاه در صدد توجیه و تأویل آن برآییم؛ بلکه سخن از اعمال ولایت و تصدی امور مسلمین است و امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: هیچکس مجاز به
1) ابناثیر، الکامل، ج3، ص193.
تصدی حکومت نیست؛ مگر اینکه موردِرضایت مردم باشد و این دقیقاً مطابق همان سخن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است که به علی(علیه السلام) فرمود: ‘فَإِنْ وَلَّوْکَ فِی عَافِیَةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَیْکَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِم.’(1)
مهاجرین و انصار در صدر اسلام بهعنوان کسانیکه در مهبط وحی و در کنار پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) میزیستند و با احکام و معارف اسلامی، آشنایی بیشتری داشتند، از سوی دیگر مسلمانان شناخته شده و موردقبول بودند و لذا در هنگام تعیین خلیفه، مردم از سایر نقاط به مدینه میآمدند و از مهاجرین و انصار میپرسیدند که چهکسی را بهعنوان خلیفۀ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برگزیدند. براساس این اعتماد عمومی، آنان همچون اهل خبرهای بودند که مردم در کارهای مهم به ایشان مراجعه میکردند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز بر این عمل، صحّه گذاشته، تعیین خلیفه را برعهدۀ مهاجرین و انصار دانستهاند. اصولاً باوجود کثرت جمعیت مسلمین و پراکندگی آنان در سطح سرزمین پهناور اسلامی، اگر بنا میشد که همۀ مسلمانان در تعیین زمامدار رأی داده و نظر خود را ابراز کنند، این کار هیچگاه به سامان نمیرسید. چنانکه علی(علیه السلام) در خطبۀ 172 نهجالبلاغه میفرمایند: ‘وَ لَعَمْرِی لَئِنْ کَانَتِ الْإِمَامَةُ لَا تَنْعَقِدُ حَتَّی یَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ مَا فَمَا إِلَی ذَلِکَ سَبِیلٌ وَ لَکِنْ أَهْلُهَا یَحْکُمُونَ عَلَی مَنْ غَابَ عَنْهَا ثُمَّ لَیْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَخْتَار’؛ به جان خودم سوگند! اگر امامت و رهبری امت چنین باشد که تا زمانیکه همۀ مردم حاضر نشدهاند، منعقد نگردد، هرگز صورت نگرفته و راهی برای انعقاد آن نخواهد بود؛ ولی کسانیکه اهل آن هستند [همچون مهاجرین و انصار] بر آنان که هنگام تعیین رهبر حاضر نیستند، حکم میکنند؛
در نتیجه آنکس که حاضر بوده، اجازۀ برگشت ندارد و آنکه غایب بوده، نمیتواند دیگری را [بهعنوان رهبر] اختیار کند.
36- نتیجه آنکه میزان اهتمام علی(علیه السلام) به خواست عمومی مردم در مرحلۀ تعیین رهبر، بهاندازهای است که ‘رضایت مردم’ را شرط جواز اعمال ولایت میداند؛ بدینمعنی که اگرچه برای داراشدن
1) نهجالبلاغه، خطبۀ 3.
ولایت، وجود شرایط و خصوصیاتی در شخصی لازم است و اعطا کنندۀ ولایت خداوند متعال است که بدون واسطه [دربارۀ معصومین(علیهم السلام)] یا با واسطه [دربارۀ فقهای جامعالشرایط) آن را به یک شخص اعطا میکند؛ لکن چنین شخصی برای جواز اعمال ولایت خود، به شرط دیگری نیز احتیاج دارد و آن، ‘پذیرش مردمی’ است؛ البته مردم شرعاً موظفاند فرد واجد شرایط را بهعنوان والی خود برگزینند و لذا اگر عمداً برخلاف این وظیفه رفتار کنند، در نزد خداوند، مسئول و معاقب خواهند بود.
38- امامحسین(علیه السلام) نیز فقط زمانی به درخواست مردم کوفه پاسخ مثبت داد و بهسوی آنان حرکت کرد که رضایت عمومی آنان را احراز نمود و اصولاً برای همین احراز اراده و خواست عمومی مردم
1) محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج44، ص40.
بود که مسلمبنعقیل را بهسوی آنها فرستاد. آن حضرت در نامهای خطاب به مردم کوفه به این حقیقت تصریح کرده چنین نوشت: ‘...وَ إِنِّی بَاعِثٌ إِلَیْکُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی فَإِنْ کَتَبَ إِلَیَّ أَنَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ وَ ذَوِی الْحِجَا وَ الْفَضْلِ مِنْکُمْ عَلَی مِثْلِ مَا قَدِمَتْ بِهِ رُسُلُکُمْ وَ قَرَأْتُ فِی کُتُبِکُمْ، أَقْدَمُ عَلَیْکُمْ وَشِیکاً؛ إِنْ شَاءَ الله... .’(1)»(2)
اشکالی که ممکن است از نقل این قبیل روایات [که مشروعیت حکومت را به مردم نسبت میدهد] پیش آید، این است که روایات ذکر شده، با دستۀ دیگری از روایات که در آنها امیرالمؤمنین(علیه السلام) و یا دیگر ائمۀ هدی(علیهم السلام) حکومت را حق خویش دانستهاند، تناقض ظاهری دارد. از این دسته روایات، میتوان به این چند مورد اشاره کرد:
1) الارشاد فی معرفة حججالله علیالعباد، ج2، ص39: «دانستم، سخن بیشتر شما این بود که: برای ما امام و پیشوایی نیست پس بهسوی ما بیا، شاید خداوند بهوسیلۀ تو ما را بر حق و هدایت گرد آورد و من هماکنون برادرم و پسر عمویم و آنکس که مورد اطمینان و وثوق من در میان خاندانم میباشد [یعنی] مسلمبنعقیل را بهسوی شما گسیل داشتم، تا اگر مسلم برای من نوشت که رأی و اندیشۀ گروه شما و خردمندان و دانایانتان همانند سخن فرستادگان شما و آنچه من در نامههاتان خواندم میباشد، انشاءالله بهزودی بهنزد شما خواهم آمد.»
2) محمدجواد ارسطا، «اهتمام به آرای عمومی و دید مردم در نگاه علی(علیه السلام)»، مجلۀ حکومت اسلامی، ش17، ص112.
مُحَمَّدٍ ص مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لَا یُسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبَداً هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیَقِینِ إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایَةِ وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ الْآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَی أَهْلِهِ وَ نُقِلَ إِلَی مُنْتَقَلِه»؛(1)کسی را با خاندان رسالت نمیشود مقایسه کرد و آنان که پروردۀ نعمت هدایت اهلبیت پیامبراند، با آنان برابر نخواهند بود. عترت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اساس دین و ستونهای استوار یقین میباشند. شتابکننده، باید به آنان بازگردد و عقبمانده باید به آنان بپیوندد؛ زیرا ویژگیهای حقّ ولایت به آنها اختصاص دارد و وصیّت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به خلافت مسلمین و میراث رسالت، به آنها تعلّق دارد. هماکنون [که خلافت را به من سپردید] حق به اهل آن بازگشت و دوباره به جایگاهی که از آن دور مانده بود، بازگردانده شد.
2. همچنین پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) که برای گرفتن بیعت با ابوبکر نزد حضرت رفتند نیز به این حق تصریح کرده فرمودند: «أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ بِأَنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْکُمْ أَمَا کَانَ الْقَارِئُ مِنْکُمْ لِکِتَابِ اللهِ الْفَقِیهُ فِی دِینِ اللهِ الْمُضْطَلِعُ بِأَمْرِ الرَّعِیَّةِ وَ اللهِ إِنَّهُ لَفِینَا لَا فِیکُم فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَی فَتَزْدَادُوا مِنَ الْحَقِّ بُعْداً وَ تُفْسِدُوا قَدِیمَکُمْ بِشَرٍّ مِنْ حَدِیثِکُم»؛(2)به خدا سوگند که خداوند حکمی را تعیین نموده و پیغمبر او داناتر است و شما خود به این امر واقفید که ما اهلبیت(علیهم السلام) به تصدّی
امر خلافت از شما سزاوارتریم، آیا عالم به کتاب خدا و فقیه در دین او و خلاصه وارد به امور رعیّت در میان شما است؟! به خدا قسم که فقط در میان ماست نه شما؛ پس از هوی و هوس پیروی مکنید که در این صورت بیشازپیش از حقیقت دور گشته و گذشتۀ خود را با بدی جدیدتان تباه خواهید ساخت.
در پاسخ به این اشکال، میتوان به تفاوت دقیقی اشاره کرد که بین مشروعیت «حاکم» و مشروعیت «حکومت» در بیان بزرگان دین وجود دارد: «در دوران نبوت و در دوران امامت که حاکم جامعۀ اسلامی از سوی خدا تعیین شده، مردم نقش ندارند. مردم چه بدانند، چه ندانند؛ چه بخواهند، چه نخواهند، پیغمبر امام و پیشوای جامعه است؛
1) نهجالبلاغه، خطبۀ 74.
رهبر و حاکم مردم است؛ البته اگر مردم دانستند و پذیرفتند، این حاکمیتِ حقیقی و این حاکمیتِ حقوقی جنبۀ واقعی هم پیدا میکند؛ اما اگر مردم ندانستند، نشناختند یا نپذیرفتند آنکسیکه به حق حاکم مردم است، از منصب حکومت برکنار میماند، اما حاکم او است؛ لذا ما معتقدیم در دوران ائمۀ معصومین(علیهم السلام) با اینکه آنها در جامعه بهعنوان حاکم شناخته نشده بودند و پذیرفته نشده بودند؛ اما همۀ شئون حاکم متعلق به آنها بود و لذا بود که تلاش هم میکردند، فعالیت هم میکردند و ما در مورد زندگی ائمه(علیهم السلام) ازجمله در مورد زندگی امامصادق(علیه السلام) از روی شواهد و قرائنِ تردیدناپذیر میدانیم که این بزرگواران تلاش میکردند تا حکومت را که متعلق به آنها و از آنِ آنها است، قبضه کنند.»(1)
22- امام خمینی(رضوان الله علیه): «اگر یکی از فقیهان زمان به تشکیل حکومت توفیق یافت، بر سایر فقها لازم است که از او پیروی کنند و چنانچه امر تشکیل دولت اسلامی جز با هماهنگی و اجتماع همۀ آنان میسّر نباشد، بر همگی آنان واجب است که مجتمعاً بر این امر اهتمام ورزیده، در صدد تحقق آن برآیند و اگر این امر، اصلاً برای آنان امکان عملی نداشت، منصب ولایت از آنان ساقط نمیشود و همچنان بر جایگاه خود باقی هستند؛ اگرچه از تشکیل حکومت معذورند.»(2)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در خطبۀ نماز جمعه، 14مرداد62.
2) سیدروحالله موسوی خمینی، کتاب البیع، ج2، ص624: «فاقامة الحکومة و تشکیل أساس الدولة الاسلامیّة من قبیل الواجب الکفائیّ علی الفقهاء العدول. فإن وفّق أحدهم لتشکیل الحکومة یجب علی غیره الاتباع و إن لم یتیسّر إلّا باجتماعهم یجب علیهم القیام مجتمعین و لو لم یمکن لهم ذلک أصلًا لم یسقط منصبهم و إن کانوا معذورین فی تأسیس الحکومة.»
درنتیجه «شرط رضایت عمومی، فقط مربوط به تصدی حکومت است، نه هرگونه اعمال ولایتی از سوی معصومین(علیهم السلام)؛ بنابراین قبل از تحصیل رضایت عمومی، اعمال ولایتهایی که بهحدّ تصدی حکومت نمیرسد، همچون اقامۀ امور حسبیه در اموری مانند اموال و اشخاص بیسرپرست، قضاوت در میان اصحاب دعوا و امور دیگری از این قبیل، مانعی نداشته [و] مجاز میباشد؛ ولی برای تشکیل حکومت اسلامی و بهدستگرفتن قدرت سیاسی، مطابق روایاتی که نقل شد، الزاماً باید شرط پذیرش مردمی وجود داشته باشد.
نتیجه آنکه باید بین این بیان و آنچه بعضی از نویسندگان ابراز داشتهاند که حتی اعطای ولایت به بعضی از ائمه(علیهم السلام) نیز توسط مردم، از راه بیعت با آنان صورت میگرفته است، فرق گذاشت؛ زیرا دیدگاه مزبور، علاوهبر آنکه با روایات فراوانی که بر جعل منصب ولایت برای ائمه(علیهم السلام) از سوی خداوند دلالت میکند، منافات دارد؛ با ماهیت بیعت در صدر اسلام نیز سازگار نمیباشد؛ چراکه بیعت در آن زمان، فقط برای تأیید و تقویت حکومت، انجام میشده و بههیچوجه عاملی برای اعطای ولایت و جعل منصب نبوده است. درحالیکه مطابق آنچه در این مقاله اثبات گردید، هیچیک از دو اشکال فوق لازم نخواهد آمد و بر این اساس،
بیعت فقط در مرحلۀ اعمال ولایت نقش خواهد داشت؛ نه در مرحلۀ ثبوت ولایت.
ولایت فقیه [نیز] استمرار حکومت معصومین(علیهم السلام) است. در زمان غیبت که تشکیل حکومت اسلامی به رهبری معصوم(علیه السلام) ممکن نیست، کسی که شبیهترین افراد به او است، یعنی فقیه جامعالشرایط عهدهدار ادارۀ حکومت میشود؛ لذا میزان اختیارات حکومتی امام معصوم(علیه السلام) با ولیّ فقیه فرقی ندارد؛ چراکه اقامۀ حکومت، نیاز دائمی تمامی جوامع و ازجمله جامعه اسلامی است و این نیاز در زمان غیبت و حضور یکسان است؛ بنابراین اختیارات حاکم اسلامی نیز باید در هر دو زمان یکسان باشد.
بر این اساس، همان دلایلی که به رأی مردم در مرحلۀ اعمال ولایت توسط معصوم(علیه السلام) اعتبار بخشیده بود، در مورد حکومت ولیّ فقیه نیز همین اثر را خواهد داشت؛ لذا جواز اعمال ولایت توسط فقیه جامعالشرایط، فقط در سطح حکومت، نه در سطوح پایینتری همچون امور حسبیه، متوقف بر رضایت عمومی و پذیرش مردمی است. بعضی از فقهای معاصر به این مسأله تصریح کردهاند که در رأس آنان حضرت امامخمینی(رحمة الله علیه) قرار دارد. نمایندگان معظمله در دبیرخانۀ ائمۀ جمعۀ سراسر کشور از ایشان بهشرح زیر استفتا کردهاند:
باسمهتعالی. حضرت آیتاللهالعظمیامامخمینی رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی؛ پس از اهدای سلام و تحیت؛ در چه صورت فقیه
جامعالشرایط بر جامعۀ اسلامی ولایت دارد؟
نمایندگان حضرتعالی در دبیرخانۀ ائمۀ جمعۀ سراسر کشور
و امام در جواب مرقوم کردهاند:
باسمهتعالی. ولایت در جمیع صور دارد؛ لکن تولّی امورِ مسلمین و تشکیل حکومت، بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین که در قانون اساسی هم از آن یاد شده است و در صدر اسلام تعبیر میشده به بیعت با ولیّ مسلمین.
روحاللهالموسویالخمینی(1)
ملاحظه میشود که حضرت امام(رحمة الله علیه) در ابتدای پاسخ نوشتهاند که ‘ولایت در جمیع صوَر دارد’؛ این عبارت ناظر به مقام ثبوت ولایت است که رأی مردم در تحقق آن هیچ دخالتی ندارد؛ اما برای آنکه تصور نشود که این عبارت اطلاق دارد و شامل مرحلۀ اعمال ولایت نیز میشود، با آوردن کلمۀ لکن، استدراک کرده و به مسئلۀ تولّی امور مسلمین پرداختهاند.
‘تولی امور مسلمین’ که همان تصدی امور آنان و اعمال ولایت است، شامل امور مختلفی همچون امور حسبیه و قضاوت و تشکیل حکومت میشود. آیا در تمام این موارد، ولیّ فقیه به رأی مردم نیاز دارد؟ پاسخ حضرت امام(رحمة الله علیه) آن است که تولّی امور مسلمین، [فقط] درخصوص تشکیل حکومت، متوقف بر رأی مردم است؛ بنابراین با آوردن عطف تفسیری تعبیر کردهاند: ‘تولّی امور مسلمین و تشکیل حکومت بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین.’
1) سیدروحالله موسوی خمینی، صحیفۀ امام(رحمة الله علیه)، ج20، ص459.
قسمت آخر کلام امام(رحمة الله علیه) که نوشتهاند: ‘در صدر اسلام تعبیر میشده به بیعت با ولیّ مسلمین’، اِشعار [نه دلالت] به این مطلب دارد که از دیدگاه ایشان، تولّی معصومین(علیهم السلام) نیز نسبت به امور مسلمانان متوقف بر رأی اکثریت آنها بوده است و اصولاً هم باید چنین باشد؛ زیرا حضرت امام(رحمة الله علیه) در موارد متعددی به یکسانی ولایت فقیه جامعالشرایط و ائمۀ معصومین(علیهم السلام) درخصوص ادارۀ حکومت تصریح کرده و نوشتهاند: ‘فللفقیه العادل جمیع ما للرسول و الائمه(علیهم السلام) مما یرجع الی الحکومة و السیاسة’(1)و ‘ان للفقیه جمیع ما للامام(علیه السلام) الّا اذا قام الدلیل علی ان الثابت له(علیه السلام) لیس من جهة ولایته و سلطنته بل لجهات شخصیة’(2)و دلیلی نیز ارائه ندادهاند که مقتضی فرق بین معصوم(علیه السلام) و ولیّ فقیه در ناحیۀ تولّی امور مسلمین باشد؛ بنابراین علیالقاعده باید هر دو مورد را دارای یک حکم دانست؛ چنانکه کلام ایشان هم در قسمت آخرِ استفتاء، ناظر به آن است.»(3)
«در اسلام مردم یک رکن مشروعیتاند، نه همۀ پایۀ مشروعیت. نظام سیاسی در اسلام علاوهبر رأی و خواست مردم، بر پایۀ اساسی دیگری هم
که تقوا و عدالت نامیده میشود، استوار است. اگر کسیکه برای حکومت انتخاب میشود، از تقوا و عدالت برخوردار نبود، همۀ مردم هم که بر او اتفاق کنند، ازنظر اسلام این حکومت، حکومت نامشروعی است؛ اکثریت که هیچ... امیرالمؤمنین(علیهالصلاةوالسلام) امام دادگران عالم و مظهر تقوا و عدالت است؛ وقتی بعد از قتل عثمان در خانهاش ریختند تا ایشان را به صحنۀ خلافت بیاورند، حضرت نمیآمد و قبول نمیکرد؛ البته دلیلهایی دارد که بحث بسیار مهم و پرمعنایی است. بعد از قبول هم فرمود: ‘لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللهُ عَلَی الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَی کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَی غَارِبِهَا’؛(1)اگر وظیفۀ من با توجه، قبول، بیعت و خواست مردم بر من مسجل و منجز نمیشد که در مقابل ظلم بایستم و با تبعیض مبارزه و از مظلوم دفاع کنم، باز هم قبول نمیکردم؛ یعنی امیرالمؤمنین(علیه السلام) میگوید من قدرت را بهخاطر قدرت نمیخواهم. حالا بعضیها افتخار میکنند: ما باید برویم تا قدرت را به دست بگیریم! قدرت را برای چه میخواهیم؟ اگر قدرت برای خود قدرت است، وزر و وبال است؛ اگر قدرت برای مبارزه با ظالم در همۀ ابعاد ظلم و ستم، داخلی، اجتماعی و
1) نهجالبلاغه، خطبه3: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعتکنندگان نبود و یاران حجّت را بر من تمام نمیکردند، و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته... .»
اقتصادی که حادترینش است، میباشد، خوب است؛ بنابراین، پایۀ مشروعیت حکومت فقط رأی مردم نیست؛ پایۀ اصلی تقوا و عدالت است؛ منتها تقوا و عدالت هم بدون رأی و مقبولیت مردم کارآیی ندارد؛ لذا رأی مردم هم لازم است. اسلام برای رأی مردم اهمیت قائل است. فرق بین دموکراسی غربی و مردمسالاری دینی که ما مطرح میکنیم، همینجاست.»(1)
«در این شرایط، شما میخواهید نظریۀ سیاسی اسلام و نظام جمهوری اسلامی، یعنی مردمسالاری دینی را به دنیا معرفی کنید. جمهوری، یعنی مردمسالاری؛ اسلامی، یعنی دینی. بعضی خیال میکنند ما که عنوان مردمسالاری دینی را مطرح کردیم، حرف تازهای را به میدان آوردیم؛ نه! جمهوری اسلامی یعنی مردمسالاری دینی. حقیقت مردمسالاری دینی این است که یک نظام باید با هدایت الهی و ارادۀ مردمی اداره شود و پیش برود. اشکال کار نظامهای دنیا این است که یا هدایت الهی در آنها نیست، مثل به اصطلاح دموکراسیهای غربی که ارادۀ مردمی علیالظاهر هست، اما هدایت الهی را ندارند یا اگر هدایت الهی را دارند یا ادعا میکنند که دارند؛ ارادۀ مردمی در آن نیست؛ یا هیچکدام نیست، که بسیاری از کشورها اینگونهاند؛ یعنی نه مردم در شئون کشور دخالت و رأی و ارادهای دارند، نه هدایت الهی وجود دارد. جمهوری اسلامی، یعنی
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار استادان و دانشجویان قزوین، 26آذر82.
آنجایی که هدایت الهی و ارادۀ مردمی توأم با یکدیگر در ساخت نظام تأثیر میگذارند. بر این نظریه، هیچگونه خدشه و اشکالی در بحثهای دانشگاهی و محافل تحقیقاتی وارد نمیشود؛ اما اگر شما بخواهید حقانیت این نظریه را برای مردم دنیا ثابت کنید، در عمل باید ثابت کنید. چالش عمدۀ نظام جمهوری اسلامی این است.»(1)
«در مردمسالاری دینی و در شریعت الهی این موضوع مطرح است که مردم باید حاکم را بخواهند، تا او مورد قبول باشد و حق داشته باشد که حکومت کند. ای کسیکه مسلمانی! چرا رأی مردم معتبر است؟ میگوید چون مسلمانم؛ چون به اسلام اعتقاد دارم و چون در منطق اسلام، رأی مردم بر اساس کرامت انسان پیش خدای متعال معتبر است. در اسلام هیچ ولایت و حاکمیتی بر انسانها مقبول نیست؛ مگر اینکه خدای متعال مشخص کند. ما هرجا که در مسائل فراوان فقهی که به ولایت حاکم، ولایت قاضی یا به ولایت مؤمن که انواع و اقسام ولایات وجود دارد، ارتباط پیدا میکند، شک کنیم که آیا دلیل شرعی بر تجویز این ولایت قائم هست یا نه، میگوییم نه! چرا؟ چون اصل، عدم ولایت است. این منطق اسلام است. آن وقتی این ولایت مورد قبول است که شارع آن را تنفیذ کرده باشد و تنفیذ شارع به این است که آن کسیکه ولایت را به او میدهیم، در هر مرتبهای از ولایت، باید
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در اجتماع بزرگ مردم شهرستان کاشان و آران و بیدگل، 20آبان80.
اهلیت و صلاحیت؛ یعنی عدالت و تقوا داشته باشد و مردم هم او را بخواهند. این منطق مردمسالاری دینی است که بسیار مستحکم و عمیق است. یک مؤمن میتواند با اعتقاد کامل این منطق را بپذیرد و به آن عمل کند؛ جای شبهه و وسوسه ندارد.»(1)
«نباید اشتباه شود. این مردمسالاری به ریشههای دموکراسی غربی مطلقاً ارتباط ندارد. این یک چیز دیگر است. اولاً، مردمسالاری دینی دو چیز نیست؛ اینطور نیست که ما دموکراسی را از غرب بگیریم و به دین سنجاق کنیم تا بتوانیم یک مجموعۀ کامل داشته باشیم؛ نه! خود این مردمسالاری هم متعلق به دین است. مردمسالاری هم دو سر دارد که من در یک جلسۀ دیگر هم به بعضی از مسئولان این نکته را گفتم. یک سر مردمسالاری عبارت است از اینکه: تشکل نظام به وسیلۀ اراده و رأی مردم صورت گیرد؛ یعنی مردم نظام را انتخاب میکنند، دولت را انتخاب میکنند، نمایندگان را انتخاب میکنند، مسئولان اساسی را بهواسطه یا بیواسطه انتخاب میکنند؛ این همان چیزی است که غرب ادعای آن را میکند و البته در آنجا این ادعا واقعیت هم ندارد. بعضیکسان لجشان میگیرد از اینکه ما بارها تکرار میکنیم که ادعای دموکراسی در غرب، ادعای درستی نیست. خیال میکنند که یک حرف تعصبآمیز است؛ درحالیکه
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار استادان و دانشجویان قزوین، 26آذر82.
نه! این حرف، حرف ما نیست؛ تعصبآمیز هم نیست؛ ناشی از ناآگاهی هم نیست؛ متکی بهنظرات و حرفها و دقتها و مثالآوردنهای برجستگان ادبیات غربی است. آنها خودشان این را میگویند. بله، در تبلیغات عمومی، آنجایی که با افکار عمومی سر و کار دارند، اعتراف نمیکنند. آنجا میگویند آراء مردم وجود دارد و هرچه هست، متکی به رأی و خواست مردم است؛ اما واقعیت قضیه این نیست. خودشان هم در سطوح و مراحلی به این معنا اعتراف میکنند؛ در نوشتههایشان هم هست و ما هم از این قبیل اعترافها را فراوان دیدهایم؛ امروز هم که شما در کشور ایالات متحدۀ امریکا نمونهاش را میبینید؛ این بهاصطلاح مردمسالاری است. ما آن را نمیگوییم. آن بخش انتخاب مردم، یکی از دو بخش مردمسالاری دینی است که البته آن هست. مردم بایستی بخواهند، بشناسند، تصمیم بگیرند و انتخاب کنند تا تکلیف شرعی دربارۀ آنها منجز شود. بدون شناختن و دانستن و خواستن، تکلیفی نخواهند داشت. در قانون اساسی ترتیبی داده شدهاست که حضور و اراده و رأی و خواست مردم را با جهتگیری اسلامی، در همۀ ارکان نظام، ظهور و بروز میدهد. این نظام مستحکم، انتخاب مردمی، مجلس مردمی و دولت مردمی که بر پایۀ اسلام بود، مانع نفوذ دشمن شد.»(1)
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار اقشار مختلف مردم، بهمناسبت 19دیماه سالروز قیام مردم قم، 19دی80.
«نظام جمهوری اسلامی، نظامهای انتصابیِ قدرتها را نسخ کرد و انتخاب مردم را در مدیریت کشور دارای نقش کرد. این حق آحاد ملت است که بتوانند انتخاب کنند و در تعیین مدیر کشور دارای نقش باشند. از سوی دیگر وظیفه هم هست؛ به این خاطر که این شرکت میتواند روح نشاط و احساس مسئولیت را همیشه در جامعه زنده نگه دارد... انتخابات فقط یک وظیفه نیست، فقط یک حق هم نیست؛ هم حق شماست، هم وظیفۀ عمومی است.»(1)
«امام به مردم اعتماد داشتند. انقلاب که پیروز شد، امام میتوانستند اعلان کنند که نظام ما، یک نظام جمهوری اسلامی است، از مردم هم هیچنظری نخواهند، هیچکس هم اعتراضی نمیکرد، اما این کار را نکردند. دربارۀ اصل نظام و کیفیت نظام، رفراندم راه انداختند و از مردم نظر خواستند، مردم هم گفتند جمهوری اسلامی و این نظام تحکیم شد. برای تعیین قانون اساسی، امام میتوانست یک قانون اساسی مطرح کند، همۀ مردم، یا یک اکثریت قاطعی از مردم هم یقیناً قبول میکردند. میتوانست عدهای را معین کند و بگوید اینها بروند قانون اساسی بنویسند، هیچکس هم اعتراض نمیکرد، اما امام این کار را نکرد. امام انتخابات خبرگان را به راه انداختند... .»(2)
آیتاللهالعظمی موسوی خلخالی
(حفظهاللهتعالی) در تبیین این بحث می فرمایند: «در اسلام، حقّ حاکمیّت در مراحل سهگانه، قوّه مقنّنه و اجرائیه و قضائیه، به ولیّ امر یعنی رسولالله(صلی الله علیه و آله و سلم) و سپس امامان و سپس نایبالامام داده شده؛ بلکه میتوان گفت نقش ولیّ امر در تشریع احکام، فقط نقش تبلیغ ازطرفِ خداست.
اکنون باید دید که این اصل اسلامی چگونه با مفهوم جمهوریّت که بهمعنای انتقال حقّ حاکمیّت از مردم است، تطبیق میکند و این دو مفهوم با هم قابل جمع است و باید دید آیا اسلام حقّ انتخاب رهبر را به مسلمانان داده است یا نه؛ ولی قبل از بررسی تفکّر اسلامی دربارۀ جمهوریّت، لازم است به طرز تفکّر جهانی دربارۀ مفهوم آن نگاهی بیندازیم.
حکومتهای جمهوری در جهان امروز بر سه اصل مبتنی است:
الف. قدرت تشریع، یعنی قانونگذاری و آن در اختیار وکلای مجلس و احیاناً رئیسجمهور است و معمولاً از آن به (قوّۀ مقنّنه) تعبیر میشود؛
ب. قدرت اجرا که با هیئت وزراست (قوّۀ مجریه)؛
ج. قدرت قضایی (قوّه قضائیه).
استقلال هرکدام از این سه قدرت از یکدیگر؛
انتقال تمام این قدرتها از ملّت به مراکز گفتهشده، ازطریقِ انتخاب.
«انتخاب» لفظ عربی و بهمعنای برگزیدن است و جز این هیچ مفهوم دیگری ندارد. آری، انتخاب همیشه برای هدفی انجام میگیرد؛ از باب مَثل: انتخاب انگشتر برای بهدستکردن و انتخاب زن برای ازدواج و انتخاب معلّم برای درسخواندن و امثال آن و انتخابنمودن وکلای مجلس و یا رئیسجمهور نیز برای هدفی صورت خواهد گرفت و آن هدف جز این نیست که حکم و فرمان او را مردم بپذیرند و این عمل در حقیقت عهد و پیمانی بیش نیست و این کار در اسلام سابقۀ اساسی دارد و بهعنوان ‘بیعت’ معمول و متعارف بوده است.
‘بیعت’ در اسلام نقش اساسی داشت؛ زیرا بدون آن پیشرفت حکومت اسلامی از جنبۀ مردمی در هیچ عصر و زمانی ممکن نبود و در حقیقت بیعت همان معنای انتخاب را دارد که اگر بهصورت جمعی تحقّق یافت، معنای جمهوری را میدهد و امتیاز بیعت در اسلام بر انتخابات مردمی این است که اگر بیعت با کسی صورت میگرفت که از طرف خدا نیز انتخاب شده بود، دارای دو جنبه بود: حکومت الهی و حکومت مردمی.
در قرآن کریم از انتخاب الهی به ‘اصطفاء’ یاد شده است: قالالله تعالی: )إِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیم(؛(1)خداوند آدم و نوح و آلابراهیم را برای رسالت برگزید.
و نیز تحت عنوان ‘اختیار [کردن]’ آمده است؛
1) آلعمران، 33.
چنانچه خدای عزیز به جناب موسی فرمود:
)وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِما یُوحی(؛(1)من تو را اختیار کردم، پس به وحی گوش فرا ده!
از انتخاب و تعهد مردم در قرآن کریم بهعنوان ‘بیعت’ تعبیر شده است؛ قوله تعالی: )اِنَّ الَّذینَ یُبایِعُونَکَ اِنَّما یُبایِعُونَ اللّهَ یَدُ اللّهِ فَوْقَ اَیْدیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَاِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ اَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللّهَ فَسَیُؤْتیهِ اَجْراً عَظیما(؛(2)آنها که با تو (ای محمّد!) بیعت میکنند، هر آینه با خدا بیعت میکنند، دست خدا بالای همۀ دستهاست، پس کسیکه نقض [بیعت] کند، به زیان خود نقض نموده و هرکسکه در عهد با خدا وفادار باشد به او پاداش بزرگ خواهد داد.
در آیۀ دیگر دربارۀ خصوص ‘بیعت رضوان’ چنین میفرماید: )لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ اِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَة(؛(3)خداوند از مؤمنین راضی شد که با تو در زیر درخت [در حدیبیه] بیعت میکنند.
در اسلام، بلکه پیش از آن، بیعت برای انتخاب زمامدار صورت میگرفت و احیاناً در پیشامدهای مهم که تجدید عهد و پیمان لازم و ضروری تشخیص داده میشد؛ تجدید بیعت میکردند و حدود اقدام و تعهدات افراد نیز مشخص میشد که تا چه مرحله باید ایستادگی کنند. در ‘بیعت رضوان’ برخی گفتهاند که بیعت افراد با رسول
خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در[خصوص] جنگ با قریش، تا حدّ مرگ بوده؛ ولی برخی تا حدّ فرارنکردن از میدان جنگ ذکر کردهاند. بههرحال، بیعت یک نوع انتخاب مقرون به تعهد و پیمان است و بیعتکننده، تعهد میکند که تا پایان کار، وفادار بماند. ریشۀ لغوی آن از ‘بیع’ است؛ بهمعنای عهد و پیمان که پس از انتخاب ثمن و مثمن صورت میگیرد و از این روی، در میان اعراب مرسوم بوده، پس از گفت و شنود در خرید و فروش، خریدار و فروشنده دست یکدیگر را بهعنوان تنجیز و حتمیشدن معامله و پایدارماندن به آن میفشردند و لذا این عملِ مصافحه (باهم دستدادن) در مورد بیعت با زمامداران نیز رسم شد... خلاصۀ گفتار آنکه ‘انتخاب’ و ‘بیعت’ دارای یک مفهوم میباشند و یا آنکه بیعت، لازم لاینفک انتخاب است؛ یعنی ابتدا انتخاب میکند و سپس بیعت و در نتیجه از هم جدا نیستند و انتخابات کنونی در دنیا همین است و بس؛ به این ترتیب که انتخاب رئیسجمهور بهمعنای برگزیدن اوست برای بستن عهد و پیمان ضمنی که فرمانش را انجام دهند و قانون مصوّب او را قبول کنند و این همان مفهوم بیعت در اسلام است؛ هرچند که خلیفه، واقعاً دارای حکومت الهی نبوده باشد؛ بلکه اصولاً باید گفت: کلّیۀ مراحل حکومت اسلامی که از آن به ‘حکومت خدا بر مردم’ تعبیر میشود تا ترکیب با پذیرش مردم [انتخاب خلقی] پیدا نکند؛ هرگز به مرحله فعلیّت در نخواهد آمد؛ بلکه لزوم تحقّق این ترکیب در تمام مراحل قوس صعودی،
ضروری و حتمی است، به این معنا که تا ولایت نایب امام و بلکه خود امام و پیغمبر، حتّی ذات اقدس ربوبی در جامعهای مورد قبول و پذیرش [انتخاب عمومی] واقع نشود؛ هرگز آن جامعه، جامعۀ اسلامی نیست و آن حکومت، حکومت الهی نخواهد بود و مسئلۀ بیعت با امام و پیغمبر، بلکه موضوع عهد و میثاق توحیدی با عموم خلق که در قرآن کریم به آن اشاره شده است، روشنکنندۀ حقیقت جمهوریّت در اسلام است.
شاهد گویا بر ضرورت پذیرش خلق در نفوذ حکومت اسلامی، مطلبی است که در روایات اهلبیت(علیهم السلام) دربارۀ ‘حاکمیّت فقها’ به این عبارت رسیده است: ‘فَارْضَوا بِه حَکَماً فَاِنّی قَدْ جَعَلْتُه عَلَیْکُم حاکِماً’؛(1)حکومت [و قضاوت] او را قبول کنید؛ زیرا من او را حاکم بر شما قرار دادم. از فرمودۀ امام چنین استفاده میشود که در پیشرفت حکومت فقیه، علاوه بر منصب الهی که از طرف امام به او واگذار شده است، مردم نیز باید او را بپذیرند و این جز انتخاب مردمی چیز دیگری نیست که اگر در سطح عموم صورت گرفت، بهنام «جمهوری» نام گذارده میشود.
‘امامت’ تا بهصورت ‘جمهوری’ در نیاید، به حکومت اسلامی نمیرسد، برای مثال حکومت
1) الاحتجاج علی أهل اللجاج، ج2، ص356.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) را بعد از کشتهشدن عثمان باید درنظر گرفت تا معلوم شود که نهتنها جمهوریّت در اسلام بیسابقه نبوده؛ بلکه رکن اساسیِ حکومت اسلامی است؛ امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) با اینکه دارای مقام امامت و حقّ حاکمیّت خدایی بود، ولی این حقّ بهمدّت 25 سال به مرحلۀ اجرا در نیامد؛ زیرا مخالفین اختیار حکومت را در دست گرفته و مانع خلافت آن حضرت شدند و مدت 25 سال، علی(علیه السلام) کنارهگیری کرد؛ ولی پس از انقلاب مسلمین علیه عثمان و کشتهشدن او، مردم بهطور بیسابقهای به گرد علی(علیه السلام) اجتماع نموده و از او خواستند که زمام امور را به دست گیرد و این عمل مردم جز انتخاب اکثریّت چیز دیگری نبود و بهوسیلۀ بیعت اکثریت بهعنوان خلیفه، عنوان حقّ حاکمیّت مردمی نیز به آن حضرت داده شد تا آنجا که خود او فرمود: این انتخاب برای من مسئولیّت سنگینی بهبار آورد که ناچار شدم حکومت را قبول کنم و فراموش نمیکنیم که علی(علیه السلام) قبل از آن، مقام ولایت شرعی و حقّ حاکمیت الهی را دارا بود؛ ولی به مرحلۀ فعلیّت نرسید تا مردم انتخابش نموده و با او بیعت کردند و مسئولیّت جدیدی بهعهدۀ آن حضرت گذاردند.
برای توضیح بیشتر به سخنان خود علی(علیه السلام) دراینباره توجه میکنیم:
در ‘خطبۀ شقشقیه’، این موضوع را با نقل بهمعنا، چنین شرح میدهد: «پس از مرگ دو خلیفۀ اسبق، عثمان زمام امور را به دست
گرفت... تا آنکه عثمان به دست مردم کشته شد. ناگهان مردم به دور من جمع شدند و از من درخواست قبول بیعت نمودند. اجتماع مردم آنقدر زیاد بود که همچون یال کفتار که بر گردنش بریزد و همچون گلههای گوسفند که گرد هم آیند، مینمودند تا آنکه نزدیک بود از فشار مردم، حسنین زیر دست و پا بروند و از کثرت جمعیّت عبا از دوشم افتاد و بالاخره من قبول بیعت کردم و چون قیام به امر نمودم، گروه هایی [ناکثین، مارقین و قاسطین] بر علیه من شورش کردند و فسخ بیعت نموده، گویا سخن خدا را نشنیده بودند. آری، شنیده بودند؛ ولی دنیا در نظر ایشان جلوه کرد و آخرت را فراموش کردند! به خدایی که دانه را شکافت و انسان را خلق کرد، اگر نبود آن جمعیت مردم که درخواست بیعت کردند و نبود قیام حجّت خدا با وجود یار و ناصر و اینکه خدا از علما عهد و پیمان گرفته است که بر ظلم ظالم و بیچارگی مظلوم صبر نکنند؛ هرآینه زیر بار خلافت نمیرفتم و شتر خلافت را به حال خود رها میکردم.’
از این سخنان علی(علیه السلام) بهخوبی پیداست که از انتخاب مردم، احساس مسئولیّت تازهای کرد و لذا بهناچار قبول حکومت نمود و نیز در پایان سخن از آن دستهها که شورش کردند، گله میکند و آنان را بهشدّت محکوم نموده که چرا پس از آنکه مرا مسئول حکومت کردید، مخالفت نمودید؟! و این همان حقّ تکوینی است که مردم داشتند و به علی(علیه السلام) واگذار کردند؛ یعنی
حکومت خلقی. از اینجا به این مطلب میرسیم که جمهوری اسلامی، در حقیقت بهمعنای جمع دو انتخاب و نقطۀ تلاقی دو قدرت الهی و خلقی و موجب تضاعف دو مسئولیت خدایی و مردمی خواهد بود؛ بلکه میتوان گفت که اساساً معنای ‘بیعت’ در اسلام، همان انتخاب مردمی است که معنای جمهوری را میدهد و موضوع بیعت در تمام دورانهای اسلامی از زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و در عهد خلفای اسبق و بنیامیّه و بنیالعبّاس معمول و متعارف بوده؛ با این تفاوت که خلیفه یا واقعاً ولیّ امر بوده یا آنکه خود را چنین میدانسته [است]؛ ولی درعینحال تا مورد انتخاب عموم، تحت عنوان ‘بیعت’ قرار نمیگرفت، به مقام حکومت اسلامی نمیرسید. باز برای مثال، داستان بیعت غدیر خم را با علی(علیه السلام) میتوان در نظر گرفت. به این معنا که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با اینکه در حضور دهها هزار جمعیّت مسلمانان، در بیابان غدیر خم، اعلان ولایت علی(علیه السلام) را نمود، مکرراً اقرار از مردم گرفت تا ایشان اعتراف به ولایت او کنند و به این مقدار هم اکتفا نکرد و دستور داد تا خیمهای بر پا کنند و علی(علیه السلام) در آن بنشیند و مردم یکایک با او بیعت کنند و دست انتخاب و پذیرش برای «ولایت» به او بدهند و در ردیف اولین افرادی که با او دست بیعت دادند، خلفای اسبق، ابوبکر و عمر بودند که در آن روز، مقام ولایت او را رسماً پذیرفتند و به این ترتیب ولایت الهیِ علی(علیه السلام)، صورت مردمی به خود گرفت؛ هرچند پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) این بیعت نقض شد و
مردم از عهد و انتخاب روز غدیر، روگرداندند و به این ترتیب حکومت مردمی علی(علیه السلام) منتقض شد و پس از مرگ عثمان، مجدّداً با آن حضرت تجدید بیعت نمودند و دو مرتبه حکومت مردمی برای آن حضرت مستقر گردید و زمام امور را به دست گرفت.»(1)
«در رأس نیروهای اجرایی کشور، رئیسجمهور قرار دارد که بهوسیلۀ امام، رأی مردم نسبت به او تنفیذ میشود؛ یعنی در حقیقت، از سوی امام منصوب میشود. مردم در میان کسانیکه شایستۀ ریاست جمهوری هستند، یک نفر را انتخاب میکنند و امام، رأی مردم را تنفیذ میکنند؛ یعنی اگر امام تنفیذ نکند، این شخص، رئیسجمهور نیست. امام فقیه عادل و ولیِّ امر مسلمین، دربارۀ بالاترین مقام اجرایی کشور، سررشتهدار امور است.
در قوۀ مقننه، امام شش نفر فقهای شورای نگهبان را نصب میکند و این بهمعنای حضور امام در قانونگذاری کشور است که اگر امام در قانونگذاری کشور حضور نداشته باشد، قانونگذاری زیر نظر ولیّ فقیه انجام نگرفته است؛ همچنانکه امام، بالاترین مقامات قوۀ قضائیه را نصب میکند؛ یعنی در قوۀ قضائیه هم، حضور امام همهکاره است.
1) سیدمهدی موسوی خلخالی، حاکمیت در اسلام، ص648.
رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کل کشور، دو مقامی هستند که همۀ مسائل قضایی کشور به آنها ارتباط پیدا میکند و این دو نفر در حقیقت نوّاب امام، نائبان امام و منصوبان اماماند؛ یعنی حضور امام را تأمین میکند.»(1)
«مسئول در نظام جمهوری اسلامی، مأمور در نظام جمهوری اسلامی، مأمور ‘مِنَ الله’ است؛ امر او ازطرف خداست. البته این فکری که در بعضیها رایج است که هرکس رئیس چهار تا آدم در یک اطاق است، میگوید من ولیِّ فقیه تو هستم و بهعنوان ولایت فقیه به آنها دستور میدهد؛ این حرف مفت است؛ ولیّ فقیه یک نفر است؛ اما سیستم، نظام، نظام ولایتفقیه است؛ یعنی مشروعیت ما به آنجا منتهی میشود؛ مشروعیت الهی است. باید هرچه ممکن است، خودمان را بهمعنای حقیقی امامت نزدیک کنیم.»(2)
«حاکم اسلامی، حق دارد مالیات بگذارد و حاکم اسلامی، آن کسی است که با ولایت خود و با بیّنات ادارۀ جامعه که از پیغمبر و امام دارد، میتواند این حقوق را از مردم بگیرد؛ البته بعضیها این فکر در ذهنشان بود، بعضی از علما و برادران عزیز و بزرگوارمان که آیا امام در اینجا، این حق را دارند یا دولت اسلامی و کارگزاران دولت هم این حق را دارند؟ که البته شکی نیست که ما این حقوق را برای امام قائل هستیم؛ اما دولت
اسلامی و دستگاههای اسلامی، مگر غیر از مجرای ولایت فقیه هستند؟ امروز در جامعۀ اسلامی ما، در جمهوری اسلامی، دولت و رئیسجمهور و دستگاه قضایی و شورای نگهبان و بقیۀ دستگاههای کارگزار مملکت، جدای از امام نیستند؛ جدای از ولایت فقیه نیستند؛ و الا اگر ما از ولایت فقیه بریده باشیم، جدا باشیم، اعتباری نداریم اصلاً؛ وجودمان یک وجود بیدلیلی است. ولیّ فقیه برای اعمال ولایتِ خود در جامعۀ اسلامی، بازوهایی دارد؛ مجاریای دارد؛ این مجاری و این بازوها را قانون اساسی معین کرده [است]. یکی از این مجاری، دستگاه قضایی است؛ یکی از این مجاری، شورای نگهبان است؛ یکی از این مجاری، دولت جمهوری اسلامی است و کارگزاران دولت هستند. از این مجاری، امام استفاده میکند، کارهای اجتماع را انجام میدهد. ولیّ فقیه و امام مسلمین که امور جنگ و صلح و ادارۀ جامعه و مسائل اقتصادی و مسائل فرهنگی و غیره و غیره همه در اختیار او است، خودش شخصاً که مباشر همۀ این امور نیست... .»(1)
«آنچه که امروز در جامعۀ اسلامی، به همین شکلی که دستگاه قانونگذاریِ مملکت، دارد اجرا میکند و قانون میگذارد و دستگاه اجراکنندۀ مملکت، آن را اجرا میکند، اینها همهاش احکام حکومت ولیّ فقیه است. مالیاتی که امروز طبق قانون وضع میشود، مقررات صادرات و وارداتی که طبق قانون وضع میشود، تمام قوانینی که در
1) بیانات مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی)، در خطبۀ نماز جمعه، 7دی63.
مجلس شورای اسلامی میگذرد، همۀ آنچه که در حوزۀ اختیارات دولت هست و دولت آن را وضع میکند و اجرا میکند، همۀ آنچه که در حوزۀ دستگاه قضایی هست و دستگاه قضایی آنها را وضع میکند یا اجرا میکند، همۀ اینها مظاهر حاکمیت ولایت فقیه است. این در حقیقت، بهخاطر مشروعیّتِ ولایت فقیه هست که این همه مشروعیت پیدا میکند. در جامعۀ اسلامی، تمام دستگاهها چه دستگاههای قانونگذار، چه دستگاههای اجراکننده، اعم از قوۀ اجرائیه و قوۀ قضائیه، مشروعیّتشان بهخاطر ارتباط و اتصال به ولیّ فقیه است و الّا بهخودیخود، حتی مجلس قانونگذاری هم حق قانونگذاری ندارد. معنای قانون وضعکردن در مجلس شورای اسلامی چیست؟ معنای قانون وضعکردن این است که محدودیتهایی را در زندگی مردم بر طبق یک مصالحی ایجاد میکنند. خب! یک چنین کاری، بنابر مبانی فقهیاسلامی و بنابر اصل ولایت فقیه، برای هیچکس جایز نیست و از هیچکس مشروع نیست؛ مگر ولیّ فقیه. یعنی درحقیقت، قانونگذاری هم اعتبارش به اتکاء به ولایت فقیه است. قوۀ مجریه هم اعتبارش به اتکاء و امضاءِ تنفیذ ولیّ فقیه است؛ که اگر ولیّ فقیه اجازه ندهد و تنفیذ نکند و امضا نکند، تمام این دستگاههایی که در مملکت مشغول کار هستند، چه قانونگذاری، چه اجرائیات، کارهایشان بدون دلیل و بدون حق است و واجبالاطاعه و الزامی نیست. بهخاطر ارتباط و اتصال به ولیّ فقیه
هست که اینها همه مشروعیّت پیدا میکنند. در حقیقت، ولایت فقیه، مثل روحی است در کالبد نظام.
بالاتر از این من بگویم، قانون اساسی در جمهوری اسلامی که ملاک و معیار و چارچوب قوانین است، اعتبارش بهخاطر قبول و تأیید ولیّ فقیه است و الا خبرگان، 50 نفر، 60 نفر، 100 نفر از هر قشری، چه حقی دارند دور هم بنشینند، برای مردمِ مملکت و مردم جامعه، قانون وضع کنند؛ قانون اساسی وضع کنند؟! اکثریت مردم چه حقی دارند که امضا کنند قانون اساسی را و برای همۀ مردم این قانون را لازمالاجرا بکنند. آن کسیکه حق دارد قانون اساسی را برای جامعه قرار بدهد؛ او ولیّ فقیه است؛ او همان امام اسلامی است و دستگاهی است که حاکمیت الهی را از طریق وراثت پیغمبر و وراثت ائمۀ معصومین، در اختیار دارد. او چون به خبرگان دستور داد که بنشینند قانون اساسی بنویسند و او چون امضا کرد قانون اساسی را، قانون اساسی شد قانون. حتی اصل نظام جمهوری اسلامی، مشروعیّتش بهعنوان یک حکم ازطرف ولیّ فقیه است... درحقیقت ولایت و حاکمیت ولیّ فقیه، ولایت و حاکمیت فقه اسلامی است؛ ولایت و حاکمیت دین خداست. ولایت و حاکمیت ملاکها و ارزشهاست؛ نه ولایت و حاکمیت یک شخص؛ یعنی خود ولیّ فقیه هم بهعنوان یک شخص موظف است که از آنچه که حکم ولیّ فقیه است، اطاعت کند و تبعیت کند. بر همه واجبالاطاعه است احکام ولیّ فقیه، حتی
بر خود ولیّ فقیه. این یک چنین گسترۀ بسیار وسیع و عظیمی را، دامنۀ ولایت فقیه داراست، که منتهی هم میشود به ولایت خدا. یعنی چون ریشۀ ولایت فقیه، ولایت الهی است، ریشۀ آن ولایت پیغمبر است و همان چیزی است که از پیغمبر و اوصیاء معصومینش و اوصیاء معصومین به علمای امت، فقهای امت، آن کسانیکه دارای این شرایط هستند، منتقل شد؛ لذاست که دارای یک چنین سعۀ اختیاراتی است؛ این معنای ولایت فقیه در جامعۀ اسلامی است؛ البته اگر ولیّ فقیه بخشی از این اختیارات را به کسی یا دستگاهی داد، آن شخص یا آن دستگاه، دارای آن اختیاری که ولیّ فقیه به او داده خواهد بود؛ همچنانیکه طبق قانون اساسی، اختیاراتی را دستگاهها دارند انجام میدهند، فراتر از آن هم اگر اختیار خاصی را ولیّ فقیه به یک دستگاهی، به دولت، به یک وزارتخانه، به یک شخص، به یک بنیاد، به یک دستگاه، تنفیذ کند و بدهد آن اختیار متعلق به آن شخص یا به آن دستگاه خواهد بود، اما در حقیقت، اختیار واقعی و ولایت واقعی و حقِ واقعی یا به تعبیری وظیفۀ واقعی، متعلق به شخص ولیّ فقیه است. این پایه و قاعدۀ این بحث است که البته در زمینههای گوناگون و اطراف این اصل و محور اساسی، بحثهای متعددی وجود دارد.»(1)
«مشروعیت سایر نهادهای موجود در حکومت نیز، مستند به حکم ولیّ فقیه است. مشروعیت ولایت سیاسی فقیه، مبدأ مشروعیت سایر
1) بیانات مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی) در خطبههای نماز جمعه، 2بهمن66.
نهادهای موجود در ساختار حکومت میگردد؛ زیرا اگر تنفیذ ولیّ فقیه نباشد، همۀ نهادهای درون حاکمیت، دچار بحران مشروعیت میشوند...؛ بنابراین، شأن و جایگاه ولایت فقیه در نظام سیاسی شیعه بسیار بااهمیّت است؛ زیرا مبدأ مشروعیت تمامی ارکان نظام سیاسی است. براساس همین مبنا در قانون اساسی جمهوری اسلامی، که مبتنی بر ولایت فقیه است، قانون اساسی و ریاست جمهوری، پس از رأی مردم باید مورد تنفیذ و امضای رهبر قرار گیرد؛ زیرا صرف اینکه عدهّای قانونی را نوشتند و اکثر مردم به آن رأی مثبت دادند، لزوم اطاعت شرعی را بهدنبال نمیآورد، مگر آنکه صاحب ولایت از ناحیۀ شریعت آن را تنفیذ کند و مطابقت آن را با شرع گواهی دهد. به همین ترتیب، مشروعیت اوامر و نواهی رئیسجمهور و دولت نیز منوط به تنفیذ رهبر است؛ زیرا رأی مردم به رئیسجمهور، او را صاحب ولایت شرعی بر حکمرانی نکرده است.»(1)
آیتاللهالعظمی جوادی آملی(حفظهاللهتعالی) در این رابطه میفرمایند: «فقیه عادل، متولی و مسئول همۀ ابعاد دین در عصر غیبت امام معصوم(علیه السلام) است و شرعیت نظام اسلامی و اعتبار همۀ مقررات آن، به او بر میگردد و با تأیید و تنفیذ او مشروعیت مییابد.»(2)
شهید آیتاللهالعظمی بهشتی(رحمة الله علیه) نیز در اینباره می فرمایند: «شورای انقلاب را امام تعیین کردند.
مشروعیت شورای انقلاب مستقیماً از طریق نصب امام بود ؛اگر ملت به اینها اعتماد داشت، بیشتر از طریق اعتمادش به امام بود. بهخصوص که آن اولها اسمی هم گفته نمیشد [روی مصالح امنیتی و مصالح دیگر] دولت موقت تشکیل شد، با پیشنهاد شورا و نصب امام. مشروعیت دولت موقت ازطریق امام بود و امت این مشروعیت را داد؛ اما از طریق امام و امام مشروعیت را داد؛ اما هماهنگ با امت».(1)
آیتاللهالعظمی مصباح یزدی(حفظهاللهتعالی) هم، مشروعیت قانون را به تأیید رهبری مشروط کرده و میفرمایند: «قانون بهخودیخود هیچ اعتباری ندارد حتّی اگر همۀ مردم به آن رأی داده باشند... . اگر ما قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی ایران را معتبر می دانیم، نه به لحاظ این است که قانون اساسی یک کشور است و درصد زیادی از مردم هم به آن رأی داده اند؛ بلکه به این دلیل است که این قانون اساسی به امضا و تأیید ولیّ فقیه رسیده و ولیّ فقیه کسی است که به اعتقاد ما منصوب از جانب امامزمان(علیه السلام) است و امامزمان(علیه السلام) نیز منصوب از جانب خداست و همانطورکه حضرت در مقبولۀ عمربنحنظله فرمود: ردکردن حکم ولیّ فقیه ردکردن حکم امام معصوم(علیه السلام) است و ردکردن حکم امام معصوم(علیه السلام) نیز رد کردن حکم خداست و اگر غیر از این باشد و امضا و تأیید ولیّ فقیه در کار نباشد؛ قانون اساسی ارزش و اعتبار ذاتی برای ما ندارد
1) محمد بهشتی، راستقامتان جاوادنه تاریخ اسلام، ص395.
و اگر احیاناً بر پایبندی به آن بهعنوان مظهر میثاق ملّی تأکید میشود؛ به جهت آن است که ولیّ فقیه به قانون اساسی مشروعیت بخشیده و مشروعیت، از ولیّ فقیه به قانون اساسی سرایت کرده نه آن که قانون اساسی به ولایت فقیه وجهه و اعتبار داده باشد.»(1)
این بحث را با کلام آیتاللهالعظمی محیالدین حائری شیرازی(حفظهاللهتعالی) به پایان میبریم: «...رئیسجمهور منصوب از رهبر است؛ رهبر، منتخب خبرگان و خبرگان منتخب مردم. پس رئیسجمهور با این سلسلهمراتب منتخب مردم میشود؛ رسماً و قبلاً بهوسیلۀ آراء مردم به مقام شأنیت و اهلیت رسیده بود؛ [بنابراین] رأی مردم، رأی تمایل بود. رسمیت و مشروعیت و نفاذ، نتیجۀ نصب ولیّ فقیه است؛ [چراکه] ‘مَجَارِیَ الْأُمُورِ وَ الْأَحْکَامِ عَلَی أَیْدِی الْعُلَمَاء.’(2)»(3)
در این قسمت به رابطۀ مردم و حکومت میپردازیم که در دو بخش درخورِبررسی است: بخش اوّل شناخت وظایف مردم در ایجاد و پاسداری از حکومت اسلامی و دوم بررسی وظایف حکومت اسلامی در قبال مردم و نظام اسلامی.
در حکومت اسلامی همانگونه که وظایفی برعهدۀ حکومت اسلامی است، وظایفی نیز برعهدۀ مردم نهاده شده است. در این قسمت، وظایف مردم در قبال حکومت اسلامی، واکاوی و دربارۀ آن بحث میشود.
امام خمینی(رضوان الله علیه): «هرکسی، هرجمعیتی، هراجتماعی، حق اوّلیاش این است که خودش انتخاب بکند یک چیزی را که راجع به مقدرات مملکت خودش است.»(1)
24- «امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: ‘...وَ الَّذی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ وَ ما أَخَذَ اللهُ عَلَی الْعُلَماءِ أَنْ لا یُقارُّوا عَلی کِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لأَلْقَیْتُ حَبْلَها عَلی غارِبِها وَ لَسَقَیْتُ آخِرَها بِکَأْسِ أَوَّلِها و لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیاکُمْ هذِه ازْهَدَ عِنْدی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ’؛(2)سوگند به آنکه بذر را بشکافت و جان را بیافرید، اگر حضوریافتن بیعتکنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدی من با وجودِ یافتن نیروی مددکار تمام نمیشد...، زمام حکومت را رها میساختم و از پی آن نمیگشتم.»(3)
«قانون و اجرا بایستی با معیارهای خدایی و با مقررات الهی باشد؛ یعنی با احکام اسلامی یا با احکام مشخص یا با کلیات و آنچه که از اسلام دانسته شده و فهمیده شدهاست، منطبق باشد و معارض نباشد. افرادی هم که مجری هستند، مشخصات و خصوصیاتی دارند؛ باید عادل باشند، فاسق نباشند، خصوصیاتی که در قانون اساسیِ ما متجسّد شده و قانون اساسی هم همان شکل اجرایی و دالان عبور بهسمت آن چیزی است که ولایت الهی برای ما ترسیم میکند.
خب! مسئلۀ اقلیت و اکثریت هم یک ضرورت است؛ اگرچه ما در اسلام به این صورت چیزی نداریم که آنجایی که آراء مختلف شد، اکثریت را بر اقلیت ترجیح دهیم؛ لکن یک چیز ‘لا بُدّ مِنه’ ای است که در مسائل گوناگون بشری پیش میآید. وقتی پنج نفر دربارۀ یک چیزی تصمیمگیری میکنند، اگر سه نفر بر این امری که به سرنوشت پنج نفر ارتباط دارد اتفاق نظر کردند، آن دو نفر قاعدتاً باید تسلیم بشوند؛ این هم یک چیز عقلاییِ روشنی است که اسلام اینها را تصویب و امضاء کردهاست.
بنابراین ولایتی که امروز شما دارید؛ قانونگذاری، ولایت است، یک ولایت الهی است؛ ریشه در ولایت الهی دارد؛ برخاسته و پدید آمده از ولایت الهی است. این مردمسالاری دینی که ما میگوییم، معنایش این است؛ یعنی نمایندۀ مجلس شورای اسلامی از این طریقی که در قانون اساسی برای مجاری اعمال ولایت الهی معین
شده، یک ولایتی پیدا کردهاست که این شد یک تکلیف؛ بنابراین آنچه که در مجلس شورای اسلامی تصویب میشود، برای منِ شخصی و نوعی واجبالاتّباع است و بایستی بر طبق او عمل کنم. این مبنا، مبنای اسلامی است... .
تفکر اسلامی بر مبنای یک پایۀ محکم، برخاسته از ولایتِ الله، با شیوۀ مشخص و تدوین شدۀ در قانون اساسیِ جمهوری اسلامی که خدای متعال به انسانها حق داده که یک حقی را به کسی بسپرند، بنا شده که بگویند آقا! شما بیا برای ما این کارها را انجام بده. مردم هم این حق را در آراء خودشان در مجلس، در ریاست جمهوری، در آن چیزهایی که به آراء مردم وابسته است، به افراد میدهند؛ بنابراین پایۀ مردمسالاری دینی این است؛ یعنی یک پایۀ اصیل و عمیق که حقیقتاً مورد اعتقاد است.»(1)
«در مردمسالاری دینی و در شریعت الهی این موضوع مطرح است که مردم باید حاکم را بخواهند، تا او مورد قبول باشد و حق داشته باشد که حکومت کند. ای کسیکه مسلمانی، چرا رأی مردم معتبر است؟ میگوید: چون مسلمانم؛ چون به اسلام اعتقاد دارم و چون در منطق اسلام، رأی مردم بر اساس کرامت انسان پیش خدای متعال معتبر است.»(2)
«در قانون اساسی ترتیبی داده شدهاست
که حضور و اراده و رأی و خواست مردم را با جهتگیری اسلامی، در همۀ ارکان نظام، ظهور و بروز میدهد. این نظام مستحکم، انتخاب مردمی، مجلس مردمی و دولت مردمی که بر پایۀ اسلام بود، مانع نفوذ دشمن شد.»(1)
«جمهوری اسلامی، یعنی آنجایی که هدایت الهی و ارادۀ مردمی توأم با یکدیگر در ساخت نظام تأثیر میگذارند. بر این نظریه، هیچگونه خدشه و اشکالی در بحثهای دانشگاهی و محافل تحقیقاتی وارد نمیشود؛ اما اگر شما بخواهید حقانیت این نظریه را برای مردم دنیا ثابت کنید، در عمل باید ثابت کنید. چالش عمدۀ نظام جمهوری اسلامی این است.»(2)
توضیح اینکه بعد از ارتحال پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) با وجود نصوص و تصریحات فراوان آن حضرت بر اینکه امامت و خلافت بعد از ایشان برعهدۀ
علی(علیه السلام) بود و در وجود وی تبلور مییابد، برنامۀ سقیفه شکل گرفت و موجب انحراف خلافت از مسیر اصلی خود گردید. علی(علیه السلام) که در زمان رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بههمراهی بعضی از اصحاب به غسل و تجهیز آن حضرت اشتغال داشت، پس از آنکه از بیعت مردم با ابوبکر آگاه شد در صدد تحصیل حق مسلّم خود برآمد تا چنین پنداشته نشود که وی اعتقادی به حقانیت خود نداشته و لذا در این خصوص اقدامی نکرده است، از این رو بود که آن حضرت بههمراه همسرش فاطمه زهرا(علیها السلام) به خانههای انصار رفته از آنان یاری میطلبید. فاطمه(علیها السلام) نیز آنان را به یاری امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرا میخواند؛ لیکن آنان در جواب میگفتند: ای دختر رسول خدا، کار بیعت با این مردم اتمام یافته است، چنانچه پسرعمویت زودتر از ابوبکر از ما بیعت میخواست، به یقین کسی را با او برابر نمیکردیم و جز او را نمیپذیرفتیم. علی(علیه السلام) پاسخ میداد: شگفتا! انتظار داشتید جنازۀ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را بدون انجام کفن و دفن میان خانه بگذارم و برای بهدستآوردن حکومتی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بهجا مانده بود، به نزاع و کشمکش بپردازم؟ فاطمه(علیها السلام) نیز میگفت: ابوالحسن آنچه سزاوار بود، عمل کرد و وظیفۀ خود را انجام داد. آنان نیز کاری کردند که خدا از آنان بازخواست خواهد کرد.»(1)
1) اصغر قائدان، تحلیلی بر مواضع سیاسی علیبنابیطالب(علیه السلام)، ص83 ؛ بهنقل از: ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج6، ص13.
خلیفۀ سوم به نزد علی(علیه السلام) آمده و با اصرار فراوان خواستند با آن حضرت بیعت کنند، فرمود: ‘دَعُونِی وَ الْتَمِسُوا غَیْرِی... وَ اعْلَمُوا أَنِّی إِنْ أَجَبْتُکُمْ رَکِبْتُ بِکُمْ مَا أَعْلَمُ وَ لَمْ أُصْغِ إِلَی قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ الْعَاتِبِ وَ إِنْ تَرَکْتُمُونِی فَأَنَا کَأَحَدِکُمْ وَ لَعَلِّی أَسْمَعُکُمْ وَ أَطْوَعُکُمْ لِمَنْ وَلَّیْتُمُوهُ أَمْرَکُم؛(1)مرا واگذارید و شخص دیگری را برای این مسئولیت انتخاب کنید... و بدانید که اگر من دعوت شما را اجابت کنم، براساس آنچه خود میدانم بر شما حکومت خواهم کرد و به گفتۀ این و آن و سرزنش افراد گوش نخواهم داد؛ ولی اگر مرا واگذارید، من نیز همانند یکی از شما هستم و شاید من شنواترین و مطیعترین شما باشم، نسبت به کسیکه حکومت خویش را به وی بسپارید.’
بدونشک امام معصوم(علیه السلام) از مبالغه و مجامله و تعارفات غیرواقعی و گزافگویی منزه است؛ بنابراین وقتی میفرماید به سراغ دیگری بروید و بدانید که اگر مرا واگذارید و شخص دیگری را به حکومت بر خود برگزینید، نسبت به او از همه شما شنواتر و مطیعتر خواهم بود، حقیقت را بیان میکند.
تأمل در این قطعۀ زیبای تاریخی، گویای آن است که یک امام معصوم(علیه السلام) که در زمان خود، تنها کسی است که دارای ولایت الهی میباشد و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در مواضع متعدّدی بر این مقام او تأکید کرده است، باوجود ظلمهای فراوانی که در حق او روا داشته شده و به سکوتی طولانی در
1) نهجالبلاغه، نامۀ 92.
طی 25 سال، بهگونهای دردناک، خار در چشم و استخوان در گلو، مجبور گشته است؛ اینک که مردم به او روی آوردهاند، آن را یک فرصت طلایی برای خود نمیشمرد؛ بلکه در صدد آگاهیدادن به مردم بر میآید تا رضایت و انتخاب آنان از روی علم باشد.»(1)
علی(علیه السلام) در یکی از نامههای خود به این حقیقت اشاره کرده میفرماید: «و ان العامة لم تبایعنی لسلطان غالب و لا لعرض حاضر»؛(2)توده مردم به خاطر قدرت و زور و حادثهای ناگهانی با من بیعت نکردند.
علی(علیه السلام) فرمود: ‘این کار را انجام ندهید؛ چراکه من وزیر شما باشم، بهتر از این است که امیرتان باشم. گفتند: نه به خدا سوگند، ما دست بر نخواهیم داشت تا با تو بیعت کنیم.’ حضرت فرمود: ‘فَفِی الْمَسْجِدِ إِنَّ بَیْعَتِی لَا تَکُونُ خَفِیّاً وَ لَا
تَکُونُ إِلَّا عَنْ رِضَا الْمُسْلِمِینَ’؛(1)پس [مراسم بیعت] در مسجد باشد؛ چراکه بیعت من مخفی نیست و جز با رضایت مسلمانان عملی نمیباشد.»(2)
بیعت به راه افتادند و افراد علیل و دردمند از جا حرکت کردند و دختران نوجوان از شوق، بدون روبند برای بیعت شتافتند.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «تبعیت از رسول اکرم(علیه السلام) هم، بهحکم خدا است که میفرماید: )و اطیعُوا الرَّسول(؛ از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پیروی کنید. پیروی از متصدیان حکومت یا ‘اولیالامر’ نیز به حکم الهی است، آنجاکه میفرماید: )أَطیعُوا اللهَ وَ أَطیعُوا الرَّسولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ((2).»(3)
«امروز در دنیای اسلام این مطلب میان مسلمانها پذیرفته شده است که اگر کسی )اولی الامر منکم( بود؛ یعنی از خود مردم، از میان مردم، دارای قدرت حاکمیت شد، اطاعت او واجب است؛ یعنی ‘اطاعت از پیغمبر’ را بهعنوان ‘حاکمیت مسلمانها’ منتقل کردهاند به افراد دیگری در جامعۀ بشری، به شکلهای مختلف؛ البته بعضی ممکن است از برادران اهلسنت، عقاید افراطی دراینمورد داشته باشند و تصور کنند که این حاکم هرجور بود؛ فاسق بود؛ فاجر بود؛ وابسته بود؛ بیدین بود، اطاعت او هم واجب است؛ لکن مسلماً عدۀ زیادی از مسلمانها، مسلمانان اهلسنت، برادران سنّی ما معتقد
هستند بر اینکه حکومت اسلامی که متعلّق به پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود، این به انسانهایی با یک شرایط عادی و معمولی و بدون فسق و الحاد و فجور منتقل خواهد شد.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «واجب است اطاعت کنید از اولیالامر... بر شما واجب است به حکم اسلام، که تبعیت کنید و بهحکم قرآن، بهحسب رأی علمای خودتان، بهحسب رأی مشایخ خودتان. شما اگر چنانچه مسلِم هستید، چرا تبعیت از قرآن نمیکنید؟ چرا بهحسب آنطوری که علمای شما استفاده [کردهاند] از آیۀ شریفۀ )أَطیعُوا اللهَ وَ أَطیعُوا الرَّسولَ وَ أُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ((2)اطاعت نمیکنید؟ شما در صورت مسلمان هستید، در ظاهر اظهار اسلام میکنید؛ بهحسب واقع مسلِم نیستید.»(3)
26- امام خمینی(رضوان الله علیه): «من باید یک تنبّه دیگری هم بدهم و آن اینکه من که ایشان را حاکم کردم، یک نفر آدمی هستم که بهواسطۀ ولایتی که از طرف شارع مقدس دارم، ایشان (نخستوزیر) را قرار دادم... ایشان را که من قرار دادم، واجبُالاِتِّباع است، ملت باید از او اتّباع کند. یک حکومت عادی نیست؛ یک حکومت شرعی است؛ باید از او اتّباع کنند. مخالفت با این حکومت
مخالفت با شرع است، قیام بر علیه شرع است. قیام بر علیه حکومتِ شرع، جزایش در قانون ما هست؛ در فقه ما هست و جزای آن بسیار زیاد است. من تنبه میدهم به کسانیکه تخیل این معنی را میکنند؛ که کارشکنی بکنند یا اینکه خدای نخواسته یک وقت قیام بر ضد این حکومت بکنند. من اعلام میکنم به آنها که جزای آنها بسیار سخت است؛ در فقه اسلام. قیام بر ضد حکومت خدایی، قیام بر ضد خداست؛ قیام بر ضد خدا کفر است.»(1)
«بالاخره ولیِّ فقیه از امام معصوم(علیه السلام) که بالاتر نیست، امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: ‘لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ... لأَلْقَیْتُ حَبْلَها عَلی غارِبِها»؛(2)بنابراین باید وجود ناصر باشد؛ بایستی افراد بیایند، بخواهند. وقتی خواستند، اگر تکلیفی برعهدۀ آن حاکم، آن تکلیف منجّز خواهد شد؛ مجبور است که عمل بکند و اِلاّ آن تکلیف، اگر بر او تکلیفی باشد، تکلیف منجّزی نخواهد بود. اینجاست که نقش مردم، نقش مهمی است. هرکسیکه دغدغۀ مردم را دارد، باید برای این بخش فکر بکند، کاری کند که مردم به ایمان و تبعیت و اطاعتِ ‘عن قلب’(3)کشانده بشوند؛ چون این کارِ مشکلی نیست؛ وقتی مردمی هستند مثل مردم ما، مردم مؤمن، دینباور، معتقد
به مبانی، حاضر برای فداکاری در این راه.»(1)
علامه حسینی طهرانی(رحمة الله علیه) دراینباره مینویسند: «اوّلین حقّی که والی، یعنی دولت اسلام (ولایت فقیه) بر مردم دارد، حقّ فرمانبرداری است و در تاریخ اسلام آن را ‘حق بالسمع والطّاعة’ میگویند و این هم از روایات پیغمبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته شده است که فرمودند: باید که امّت بالسّمع والطّاعة، از والی و فرمانده اطاعت کند.
عبادةبنولید در کتاب موطّا، مالک (نویسندۀ این کتاب) روایتی دارد که پیغمبر آن را بهعنوان حقّ شنوایی و فرمانبرداری در سختی و آسانی، در نشاط و بدحالی تعبیر فرمودند؛ یعنی امّت از والی باید اطاعت کند و این از آیۀ قرآن گرفته شده است: )إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنینَ إِذا دُعُوا إِلَی اللهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ((2)
این است و جز این نیست که قول مؤمنان، در زمانیکه آنها را به خدا و رسول دعوت کنند، برای اینکه میان آنها حکم کند، این است که بگویند: ‘سَمِعنَا و أطَعنَا’؛ گوش محض هستیم و اطاعت محض هستیم. ‘و أُولَئک هُمُ المُفلحونَ’؛ بنابراین، اصل، اطاعت امّت از والی طبق این آیۀ شریفۀ قرآن است.»(3)
ضرورت تبعیت از حاکم اسلامی، در کلام آیتالله روحانی(رحمة الله علیه) نیز انعکاس یافته است:
«چنانکه حاکم همانکسی باشد که خداوند او را حاکم قرار داده است و او امر به معصیت نکند، اطاعت از او واجب است. آیۀ کریمۀ )أَطیعُوا اللهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم((1)دلیل روشن این مطلب است. در این آیۀ کریمه، قطع نظر از اطاعت خدا به اطاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اولیالامر هم امر شده است... اطاعت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اولیالامر غیر از عمل به احکام شرعی است، مانند نماز؛ زیرا عمل به احکام، اطاعت خدا است؛ اطاعت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اولیالامر عبارت است از: عملکردن به دستورات آنان در ادارۀ امور مملکتی و نظام اجتماعی.
... ابوامامه روایت میکند که: )أَطِیعُوا وُلَاةَ أَمْرِکُمْ تَدْخُلُوا جَنَّةَ رَبِّکُم(؛(2)شنیدم پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید: ای مردم! اطاعت بنمایید کسانی[را] که ولی امر شما هستند [کسیکه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) او را ولی امر بداند، همان است که خدا او را حاکم قرار داده است] و در سایۀ این اطاعت داخل بهشت میشوید.
صدوق(رحمة الله علیه) از امامصادق(علیه السلام) روایت میکند که فرمود: ‘الْمُحَمَّدِیَّةُ السَّمْحَةُ إِقَامُ الصَّلَاةِ وَ إِیتَاءُ الزَّکَاةِ وَ صِیَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ حِجُّ الْبَیْتِ الْحَرَامِ وَ الطَّاعَةُ لِلْإِمَامِ وَ أَدَاءُ حُقُوقِ الْمُؤْمِن’؛(3)شریعت سهل و آسان محمدی عبارت است از: بهپاداشتن نماز، دادن زکات و روزهگرفتن در ماه رمضان و حج
بیتاللهالحرام و طاعت رهبر و پیشوا و ادای حقوق مؤمنین. ابوحمزه از امامباقر(علیه السلام) روایت میکند که بعد از آنکه از آن حضرت سؤال شد: حق امام و پیشوا بر مردم چیست؟ فرمود: ‘حَقُّهُ عَلَیْهِمْ أَنْ یَسْمَعُوا لَهُ وَ یُطِیعُوا قُلْتُ فَمَا حَقُّهُمْ عَلَیْهِمْ قَالَ یَقْسِمَ بَیْنَهُمْ بِالسَّوِیَّةِ وَ یَعْدِلَ فِی الرَّعِیَّةِ’؛(1)حق امام بر مردم این است که به حرف او گوش بدهند و فرمانبردار او باشند.
میگوید: سؤال کردم: حق مردم بر امام چیست؟ فرمود: ثروتهای عمومی را حیفومیل نکند و به هرگونه که میل او باشد، تقسیم نکند؛ بلکه بهنحو مساوی تقسیم کند و نسبت به آحاد ملت به عدالت رفتار نماید.
عبدالاعلی از امامصادق(علیه السلام) روایت میکند که فرمود: ‘السَّمْعُ وَ الطَّاعَةُ أَبْوَابُ الْخَیْرِ السَّامِعُ الْمُطِیعُ لَا حُجَّةَ عَلَیْهِ وَ السَّامِعُ الْعَاصِی لَا حُجَّةَ لَهُ وَ إِمَامُ الْمُسْلِمِینَ تَمَّتْ حُجَّتُهُ وَ احْتِجَاجُهُ یَوْمَ یَلْقَی اللهَ عَزَّ وَ جَل’؛(2)گوشدادن و فرمانبردارینمودن موجب رویآوردن خیرات است و به خیر نمیرسد شخص، مگر با اطاعت. شخص مطیع، حجّت بر علیه او نیست؛ [و شخص] غیر فرمانبردار، در روز قیامت حجّت ندارد بر ترک اطاعت و امامِ مسلمین با اصدار فرامین، حجّت و احتجاجش با مردم تمام است؛ در وقت ملاقات با خدا.
حضرت امیر(علیه السلام) در خطبهای چنین میفرماید: ‘أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ جَعَلَکُمْ فِی الْحَقِّ جَمِیعاً سَوَاءً
أَسْوَدَکُمْ وَ أَحْمَرَکُمْ وَ جَعَلَکُمْ مِنَ الْوَالِی وَ جَعَلَ الْوَالِیَ مِنْکُمْ بِمَنْزِلَةِ الْوَلَدِ مِنَ الْوَالِدِ وَ الْوَالِدِ مِنَ الْوَلَدِ فَجَعَلَ لَکُمْ عَلَیْهِ إِنْصَافَکُمْ وَ التَّعْدِیلَ بَیْنَکُمْ وَ الْکَفَّ عَنْ فَیْئِکُمْ فَإِذَا فَعَلَ مَعَکُمْ ذَلِکَ وَجَبَتْ عَلَیْکُمْ طَاعَتُهُ فِیمَا وَافَقَ الْحَق’؛(1)خدا جمیع بشر را در حقوق، یکسان قرار داده... حق شما بر والی، آن است که انصاف و برابری بین شما معمول دارد... درصورتیکه چنین کرد، واجب است بر شما اطاعت او در آنچه موافق حق است.
اساساً اگر اطاعت واجب نباشد، هرجومرج لازم میآید و چنانچه حاکم به معصیت حکم کرد، اطاعت او واجب نیست؛ زیرا قطع نظر از آنکه در روایات، اطاعت مقید شده است به حکم موافق حق، روایت متواتره از ائمۀ معصومین(علیهم السلام) رسیده است که فرمودهاند: ‘لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ’؛(2)طاعت هیچ مخلوقی درصورتیکه امر به معصیت خدا بکند، واجب نیست.»(3)
«تشکیل مجالس مقننه به شکل فعلی در کشورهای اسلامی در یک قرن اخیر رایج شده؛ ولی در اصل، اسلام منادی و پیشروی برپایی حکومتهای مردمی و شورایی در چارچوب وحی و قوانین الهی است. پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به فرمان الهی )وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر((4)در مهمات
حکومتی اسلام مشورت میفرمودند و حتی در صورت غلبۀ رأی جمع، بر نظر مبارک ایشان، در مواردی به نظر اصحاب عمل میکردند. شاید بتوان گفت که این امر یکی از رموز پیشرفت سریع و بیسابقۀ مسلمین در آغاز تاریخ اسلام بوده است.»(1)
«اسلام در ضمن اینکه احکام الهی و ارادۀ الهی را در هدایت و صلاح انسانها دارای کمال تأثیر میداند، ارادۀ انسان، حضور انسان و حضور آحاد مردم را هم در همۀ کارها پیشبینی کرده است. یک نمونۀ آن همین مسئلۀ شوراست. خدای متعال در علائم مؤمنین میفرماید: )وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُم(؛(2)کارهایشان را با مشورت انجام میدهند؛ البته مشورت، با شکلهای مختلفی ممکن است انجام گیرد؛ این [شوراهای اسلامی شهر و روستا] هم، یک شکل از اشکال مشورت است.»(3)
استاد شهید مطهری(رحمة الله علیه) در ضرورت بحث مشورت مینویسند: «در دستورات دین مقدس اسلام به مشورت توصیۀ اکیدی شده؛ خصوصاً در کارهای اجتماعی. اولًا خود قرآن میفرماید: )وَ الَّذینَ اسْتَجابوا لِرَبِّهِمْ وَ اقامُوا الصَّلوةَ وَ امْرُهُمْ شوری بَیْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقونَ(؛(4)آنها که
دعوت الهی را پذیرفته و نماز را بهپا داشتهاند و کارهای خود را با مشورت حلوفصل میکنند و از روزیهایی که به آنها دادهایم، انفاق میکنند.
یکی از مختصات اهلِایمان را این مطلب قرار میدهد که کارهاشان را با شور و همفکری صورت میدهند؛ آن را همردیف نماز و انفاق قرار داده [است]. دربارۀ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید: )فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْرِ(؛(1)نسبت به مردم عفو و گذشت داشته باش، برای آنها دعا و استغفار کن و در کارها با آنها مشورت کن.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با آنکه پیغمبر بود و با آنکه مردم توقع نداشتند که او رأی و عقیده و نظر آنها را بخواهد و دخالت دهد؛ او خودش برای آنکه مردم را تحقیر نکرده باشد، برای آنکه به مردم شخصیت بدهد و شخصیت آنها را محترم بشمارد، برای اینکه دستورالعمل امت باشد برای همیشه، با آنها مشورت میکرد و از آنها نظر میخواست.
داستان مشورت نظامی در جنگ خندق و نظردادن سلمان فارسی که در ایران در اینگونه مواقع دور شهر خندق میکَنند و به این وسیله از خود دفاع میکنند و پذیرفتن رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نظر سلمان را، معروف است.
سخن امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در آن خطبه(2)همینکه به اینجا رسید که فرمود: یک نفر در هر
مقام و هردرجهای باشد، مقامش در دین و در نزد خدا هرچه باشد، مافوق همکاری با دیگران نیست؛ افراد دیگر هم هراندازه در چشمها حقیر و بیقدر نمایند، این حق از آنها سلب نمیشود که به همکاری دعوت بشوند؛ سخن که به اینجا رسید، یکی از مستمعین مثل اینکه تهییج شد و تحتتأثیر احساسات خود قرار گرفت، از جا حرکت کرد و از آن حضرت تشکر و ثنای بلیغی کرد.
بعد از حرفهای او دومرتبه حضرت به سخن درآمد و جملههایی فرمود. از آن جملهها من امشب فقط یک نکته را که باز در مورد حق است و مکمّل مطالب گذشته است، عرض میکنم. آن نکته این است که حضرت آمادگی خود را برای شنیدن هرنوع انتقادی و عرضهداشتن پیشنهادهای اصلاحی ذکر میکند و میگوید: با من به تعارف و رودرواسی و مجامله رفتار نکنید، هرچه بهنظرتان میرسد؛ بگویید. فرمود: ‘وَ لا تُخالِطونی بِالْمُصانَعَةِ وَ لا تَظُنّوا بِیَ اسْتِثْقالًا فِی حَقٍّ قیلَ لی وَ لَا الِتماسَ اعْظامٍ لِنَفْسی، فَانَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ انْ یُقالَ لَهُ اوِ الْعَدْلَ انْ یُعْرَضَ عَلَیْهِ کانَ الْعَمَلُ بِهِما اثْقَلَ عَلَیْهِ’؛(1)با من با تعارف و تملّق و رودرواسی رفتار نکنید. گمان نبرید که گوش من برای شنیدن انتقاد و عرضهشدن اینکه مقتضای حق این است که چنین و چنان باشی، سنگین است. بدانید آنکس که شنیدن انتقاد و تذکرات و سخن حق بر گوشش ثقیل است، عمل بر طبق حق بر او سنگینتر خواهد بود. علامت
1) نهجالبلاغه، خطبۀ216.
اهل حق و اهل عدل این است که از تذکرات و انتقادات پروا ندارند.
این جمله را برای این فرمود که قبلاً آن مرد برخاسته بود و از آن حضرت مقداری ثنا و ستایش کرده بود. خواست به مردم بفهماند که گمان نکنید من خوشم میآید که از من تعریف کنید؛ بنای کار را بر مصانعه و مجامله بگذارید؛ نه، برعکس؛ انتظار من اظهارنظرهای صریح و خیرخواهانه است در کارها: ‘فَلا تَکُفّوا عَنْ مَقالَةٍ بِحَقٍّ اوْ مَشْوَرَةٍ بِعَدْلٍ’؛(1)مبادا از تذکرات بجا و از مشورتدادنها مضایقه کنید.
اینکه میگویند حکومت علی(علیه السلام) عالیترین مظهر دموکراسی بود، روی همین جهات بود؛ خودش با آنکه امام است و قدرتهای مادی و معنوی را در اختیار دارد، به مردم پَروبال میدهد، آنها را بر انتقاد و اعتراض تشجیع میکند.»(2)
آیتالله مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی) نیز در تفسیر نمونه به این بحث پرداخته و فرموده اند: «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از آغاز جنگ ‘احد’ در چگونگی مواجهه با دشمن، با یاران خود مشورت کرد و نظر اکثریت بر این شد که اردوگاه، دامنۀ احد باشد و دیدیم که این نظر، محصول رضایتبخشی نداشت. در اینجا این فکر بهنظر بسیاری میرسید که در آینده، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نباید با کسی مشورت کند. قرآن به این طرز تفکر پاسخ میگوید و دستور میدهد که باز هم با آنها مشورت کن،
هرچند نتیجۀ مشورت در پارهای از موارد، سودمند نباشد؛ زیرا ازنظرِ کلی که بررسی کنیم، منافع آن رویهمرفته بهمراتب بیش از زیانهای آن است و اثری که در آن برای پرورش فرد و اجتماع و بالابردن شخصیت آنها وجود دارد، از همۀ اینها بالاتر است.
اکنون ببینیم پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در چه موضوعاتی با مردم مشورت میکرد. گرچه کلمۀ ‘الامر’ در ‘وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ’(1)مفهوم وسیعی دارد و همۀ کارها را شامل میشود؛ ولی مسلم است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز در احکام الهی با مردم مشورت نمیکرد؛ بلکه در آنها صرفاً تابع وحی بود؛ بنابراین موردِمشورت، تنها طرز اجرای دستورات و نحوۀ پیادهکردن احکام الهی بود و بهعبارت دیگر، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در قانونگذاری، هیچوقت مشورت نمیکرد و تنها در طرز اجرای قانون، نظر مسلمانان را میخواست و لذا گاهی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پیشنهادی را طرح میکرد، مسلمانان نخست سؤال میکردند که آیا این یک حکم الهی است؟ و یک قانون است که قابلِاظهارنظر نباشد؟ یا مربوط به چگونگی تطبیق قوانین میباشد؟ اگر از قبیل دوم بود، اظهار نظر میکردند و اگر از قبیل اول بود، تسلیم میشدند. چنانکه در جنگ بدر، لشکر اسلام طبق فرمان پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میخواستند در نقطهای اردو بزنند. یکی از یاران بهنام«حباببنمنذر» عرض کرد: ای رسول خدا! این محلی را که برای
1) آلعمران، 159.
لشگرگاه انتخاب کردهاید، طبق فرمان خدا است که تغییر آن جایز نباشد یا صلاحدید خود شما میباشد؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: فرمان خاصی در آن نیست. عرض کرد: اینجا به این دلیل و آن دلیل، جای مناسبی برای اردوگاه نیست؛ دستور دهید لشکر از این محل حرکت کند و در نزدیکی آب برای خود محلی انتخاب نماید. پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نظر او را پسندید و مطابق رأی او عمل کرد. آنگاه، قرآن در ادامه میافزاید: بههنگام تصمیم نهایی باید توکل بر خدا داشته باشی: )فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ((1)
هماناندازه که بههنگام مشورت، باید نرمش و انعطاف بهخرج داد، در موقع اتخاذ تصمیم نهایی، باید قاطع بود؛ بنابراین، پس از برگزاری مشاوره و روشنشدن نتیجۀ مشورت، باید هرگونه تردید، دودلی و آراء پراکنده را کنار زد و با قاطعیت تصمیم گرفت و این همان چیزی است که در آیۀ فوق از آن تعبیر به عزم شده و آن تصمیم قاطع میباشد. قابلِتوجه اینکه: در جملۀ بالا، مشاوره بهصورت جمع ذکر شده [است]: )وَ شاوِرْهُمْ(؛ ولی تصمیم نهایی تنها به عهدۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و بهصورت مفرد ذکر شده [است]: )عَزَمْتَ(. این اختلافِ تعبیر، اشاره به یک نکتۀ مهم میکند و آن اینکه: بررسی و مطالعۀ جوانب مختلف مسائل اجتماعی، باید بهصورت دستهجمعی انجام گیرد، اما هنگامیکه طرحی تصویب شد، باید برای اجرای آن، ارادۀ واحدی به کار افتد. در غیر
1) آلعمران، 159.
این صورت، هرجومرج پدید خواهد آمد؛ زیرا اگر اجرای یک برنامه، بهوسیلۀ رهبران متعدد، بدون الهامگرفتن از یک سرپرست صورت گیرد، قطعاً مواجه با اختلاف و شکست خواهد شد؛ به همین جهت، در دنیای امروز نیز مشورت را بهصورت دستهجمعی انجام میدهند؛ اما اجرای آن را به دست دولتهایی میسپارند که تشکیلات آنها زیر نظر یک نفر اداره میشود.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «باید همۀ زنها و هم مردها در مسائل اجتماعی، مسائل سیاسی وارد باشند و ناظر باشند، هم به مجلس ناظر باشند، هم به کارهای دولت ناظر باشند، اظهار نظر بکنند.
ملت باید الان همه ناظر امور باشند؛ اظهار نظر بکنند در مسائل سیاسی، در مسائل اجتماعی، در مسائلی که عمل میکند دولت؛ استفاده بکنند [، انتقاد بکنند]، اگر یک کار خلاف دیدند.»(2)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «ملت وظیفه دارد که در جمهوری اسلامی پشتیبانی از دولتها[یی] بکند که به خدمت ملت هستند؛ اگر دولتی را دید که خلاف میکند، ملت باید به او تودهنی بزند.»(3)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «آگاهی مردم و مشارکت و نظارت
و همگامی آنها با حکومت منتخب خودشان، خود بزرگترین ضمانت حفظ امنیت در جامعه میباشد.»(1)
حضرت آیتاللهالعظمی جوادی آملی(حفظهاللهتعالی) دراینباره میفرمایند: «اسلام برای اینکه نظام الهی از هر گزندی محفوظ بماند؛ مردم را نیز بهعنوان ناظر ملی موظف کرده است و اینگونه نیست که مردم، فقط مشمول قانون باشند و دیگر هیچ سِمتی نداشته باشند. اسلام، مردم را ناظرِ حُسن اجرای قانون دینی و الهی قرار داده ]است].»(2)
نقش نظارت مردمی در کلام آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی) چنین انعکاس یافته است: «مردم بهعنوان حامیان حکومت و بازوهای دولت اسلامی و نیز بهعنوان نظارت و امربهمعروف و نهیازمنکر و نصیحت و ارشاد، در حکومت نقش دارند.»(3)
ایشان در جای دیگر مینویسند: «کارهای مهمّ اجتماعی، بدون حضور مردم در صحنههای اجتماعی، امکانپذیر نمیباشد. بدینجهت مشارکت مردم در امور اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و حتّی نظامی، لازم و ضروری است و برای جلب مشارکت مردم، نفوذ در دلها و محبوبیّت اجتماعی موردِنیاز میباشد.»(4)
استاد شهید مطهری(رحمة الله علیه) نیز میگویند: «آنچه
میتواند جلوی استبداد را بگیرد، شعور و آگاهی سیاسی و اجتماعی مردم و نظارت آنها بر کار حاکم است.»(1)
«جوهر اصلی در مکتب امام بزرگوار ما، رابطۀ دین و دنیاست؛ یعنی همان چیزی که از آن به مسئلۀ دینوسیاست و دینوزندگی هم تعبیر میکنند. امام در بیان ارتباط دین و دنیا، نظر اسلام و سخن اسلام را بهعنوان مبنا و روح و اساس کار خود قرار داده بود. اسلام، دنیا را وسیلهای در دست انسان برای رسیدن به کمال میداند. ازنظر اسلام، دنیا مزرعۀ آخرت است. دنیا چیست؟ در این نگاه و با این تعبیر، دنیا عبارت است از انسان و جهان. زندگی انسانها، تلاش انسانها، خرد و دانایی انسانها، حقوق انسانها، وظایف و تکالیف انسانها، صحنۀ سیاست انسانها، اقتصاد جوامع انسانی، صحنۀ تربیت، صحنۀ عدالت؛ اینها همه میدانهای زندگی است. به این معنا، دنیا میدان اساسی وظیفه و مسئولیت و رسالت دین است.
دین آمده است تا در این صحنۀ عظیم و در این عرصۀ متنوع، به مجموعۀ تلاش انسان شکل و جهت بدهد و آن را هدایت کند.
دین و دنیا در این تعبیر و به این معنای از دنیا، از یکدیگر تفکیکناپذیرند. دین نمیتواند غیر از
1) مرتضی مطهری، مجموعهآثار، ج24، ص50.
دنیا عرصۀ دیگری برای ادای رسالت خود پیدا کند. دنیا هم بدون مهندسیِ دین و بدون دستِ خلاق و سازندۀ دین، دنیایی خواهد بود تهی از معنویت، تهی از حقیقت، تهی از محبت و تهی از روح. دنیا یعنی محیط زندگی انسان بدون دین، تبدیل میشود به قانون جنگل و محیط جنگلی و زندگی جنگلی. انسان در این صحنۀ عظیم باید بتواند احساس امنیت و آرامش کند و میدان را بهسوی تعالی و تکامل معنوی باز نماید. در صحنۀ زندگی باید قدرت و زور مادی ملاک حقانیت بهحساب نیاید. در چنین صحنهای، آنچه میتواند حاکمیت صحیح را بر عهده بگیرد، جز دین چیز دیگری نیست. تفکیک دین از دنیا به این معنی، یعنی خالیکردن زندگی و سیاست و اقتصاد از معنویت؛ یعنی نابودکردن عدالت و معنویت. دنیا بهمعنای فرصتهای زندگی انسان، بهمعنای نعمتهای پراکندۀ در عرصۀ جهان، بهمعنای زیباییها و شیرینیها، تلخیها و مصیبتها، وسیلۀ رشد و تکامل انسان است. اینها هم ازنظر دین ابزارهایی هستند برای اینکه انسان بتواند راه خود را بهسوی تعالی و تکامل و بروز استعدادهایی که خدا در وجود او گذاشتهاست، ادامه دهد. دنیای به این معنا، از دین قابلِتفکیک نیست. سیاست و اقتصاد و حکومت و حقوق و اخلاق و روابط فردی و اجتماعی به این معنا، از دین قابلِتفکیک نیست؛ لذا دین و دنیا در منطق امام بزرگوار ما مکمل و آمیخته و درهم تنیدۀ با یکدیگر است و
قابلِتفکیک نیست. این، درست همان نقطهای است که از آغاز حرکت امام تا امروز، بیشترین مقاومت و خصومت و عناد را از سوی دنیاداران و مستکبران برانگیخته است؛ کسانیکه زندگی و حکومت و تلاش و ثروت آنها مبتنی بر حذف دین و اخلاق و معنویت از جامعه است.»(1)
«نظام جمهوری اسلامی، نظامهای انتصابی قدرتها را نسخ کرد و انتخاب مردم را در مدیریت کشور دارای نقش کرد. این حق آحاد ملت است که بتوانند انتخاب کنند و در تعیین مدیر کشور دارای نقش باشند. از سوی دیگر وظیفه هم هست؛ به این خاطر که این شرکت میتواند روح نشاط و احساس مسئولیت را همیشه در جامعه زنده نگه دارد... انتخابات فقط یک وظیفه نیست، فقط یک حق هم نیست؛ هم حق شماست، هم وظیفۀ عمومی است.»(2)
30- امام خمینی(رضوان الله علیه): «ما بنای بر این نداریم که یک تحمیلی به ملتمان بکنیم و اسلام به ما اجازه نداده است که دیکتاتوری بکنیم. ما تابع آرای ملت هستیم. ملت ما هرطوری رأی داد ما هم
از آنها تبعیت میکنیم. ما حق نداریم، خدای تبارک و تعالی به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزی را تحمیل بکنیم.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «ما خواهان استقرار یک جمهوری اسلامی هستیم و آن حکومتی است متکی به آرای عمومی. شکل نهایی حکومت با توجه به شرایط و مقتضیات کنونی جامعه ما توسط خود مردم تعیین خواهد شد.»(2)
«در انقلاب اسلامی ایران، چند خصوصیت مهم وجود داشت که همه منطبق بر حرکت اسلامی صدر اول بود:
... دوم آنکه برای تحقق این هدف، از تودههای مؤمن و آگاه و دردمند و فداکار و نه از احزاب و گروهها و سازمانهای سیاسی نیروی انسانیِ لازم گرفته شد و رهبر حکیم، نصرت را پس از توکل به خدا، از نیروی لایزال مردم جستجو کرد و در سایۀ مجاهدت پانزدهساله، جنود رحمان را از بندگان خدا بهوجود آورد و در راه خدا به حرکت درآورد: ‘هوالّذی ایّدک بنصره وبالمؤمنین’.»(3)
32- امام خمینی(رضوان الله علیه): «بدون پشتیبانی مردم نمیشود کار کرد و پشتیبانی هم به این نیست که مردم اللهاکبر بگویند. این پشتیبانی نیست؛ پشتیبانی این است که همکاری کنند.»(4)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «...همینطور شرکتدادن مردم را در امور، این را کراراً گفتم، شما هم خودتان گفتید که یک کشوری را که بخواهید اداره بکنید، یک دولت تا شرکت مردم نباشد نمیشود اداره صحیح بشود. وقتی بنا شد که مردم شرکت کردند در کارها، شما شرکت دادید مردم را، آنهایی که الان خدمت میکنند و سابق هم خدمت کردند به شما، به ما، به همه، به اسلام و شما را رساندند به اینجا، آنها را کنار نگذارید، رد نکنید، آنها را وارد کنید در کار.»(1)
استاد شهید مطهری(رحمة الله علیه) به تعلیل ریشۀ توجه دین به آزادی انسان در امور اجتماعی پرداخته و مینویسند: «احتیاجات بشر در آب و نان و جامه و خانه خلاصه نمیشود. یک اسب یا یک کبوتر را میتوان با سیر نگهداشتن و فراهمکردن وسیلۀ آسایش تن، راضی نگه داشت؛ ولی برای جلب رضایت انسان، عوامل روانی به هماناندازه میتواند مؤثر باشد که عوامل جسمانی. حکومتها ممکن است ازنظر تأمین حوائج مادی مردم یکسان عمل کنند، درعینحال ازنظر جلب و تحصیل رضایت عمومی یکسان نتیجه نگیرند؛ بِدان جهت که یکی حوائج روانی اجتماع را برمیآورد و دیگری برنمیآورد.
یکی از چیزهایی که رضایت عموم بدان بستگی دارد این است که حکومت با چه دیدهای به تودۀ مردم و به خودش نگاه میکند؛ با این چشم که آنها برده و مملوک و خود مالک و صاحب اختیار
1) سیدروحالله موسوی خمینی، صحیفۀ نور، ج19، ص239.
است؟ یا با این چشم که آنها صاحب حقاند و او خود تنها وکیل و امین و نماینده است؟ درصورت اول هرخدمتی انجام دهد، از نوع تیماری است که مالک یک حیوان برای حیوان خویش انجام میدهد و درصورت دوم از نوع خدمتی است که یک امین صالح انجام میدهد. اعتراف حکومت به حقوق واقعی مردم و احتراز از هرنوع عملی که مُشعر بر نفی حق حاکمیت آنها باشد، از شرایط اولیۀ جلب رضا و اطمینان آنان است.»(1)
ایشان در جای دیگر میفرمایند: «بشر اگر بخواهد رشد پیدا کند، باید در کار خودش آزاد باشد؛ در انتخاب خودش آزاد باشد. شما بچهتان را تربیت میکنید، خیلی هم علاقهمند هستید که او آنطوریکه دلتان میخواهد از آب دربیاید؛ ولی اگر همیشه از روی کمال علاقهای که به او دارید در تمام کارها از او سرپرستی کنید؛ یعنی مرتب به او یاد بدهید، فرمان بدهید که این کار را بکن، از اینجا برو، اگر میخواهد چیزی بخرد همراهش بروید، همواره به او دستور بدهید که این را بخر، آن را نخر؛ محال است که این بچۀ شما یک آدم باشخصیت از آب دربیاید. در حدودی برای شما لازم است بچهتان را هدایت کنید و در حدودی هم لازم است او را آزاد بگذارید؛ یعنی هم هدایت و هم آزادگذاشتن. وقتی این دو با یکدیگر توأم شد، آنوقت بچۀ شما اگر یک استعدادی هم داشته باشد، ممکن است که یک بچۀ با تربیت کاملی از آب درآید.
1) مرتضی مطهری، مجموعهآثار، ج16، ص441.
در یکی از کتابهای حیوانشناسی خواندم که بعضی از پرندگان [بهروش خاصی پرواز را به بچههایشان یاد میدهند.] گویا کرکس را مثال زده بود. نوشته بود این حیوان وقتی میخواهد پرواز را به بچهاش یاد بدهد، بعد از اینکه این بچه پر درآورد، یعنی جهازش ازنظر جسمانی کامل شد؛ ولی چون هنوز پرواز نکرده، پروازکردن را بلد نیست، او را با نوک خودش برمیدارد، میاندازد روی بال خودش و پرواز میکند. یک مقدار که بالا رفت، یکدفعه این بچه را رها میکند. او به حکم اجبار شروع میکند به پَروبالزدن؛ ولی پَروبالهای نامنظم؛ گاهی بالا میرود، گاهی پایین؛ گاهی افقی میرود، گاهی عمودی. مادر هم مراقب و مواظب اوست تا وقتیکه احساس میکند خسته شده که اگر او را نگیرد، سقوط میکند؛ آنوقت او را میگیرد و دومرتبه روی بال خود میگذارد. باز مقداری او را میبرد و ضمناً به او ارائه میدهد که اینطور باید حرکت کرد و بال زد. همینکه رفع خستگیاش شد، دومرتبه آزادش میگذارد. باز مدتی پَروبال میزند و همینطور مدتها بچۀ خودش را اینطور تربیت میکند تا پروازکردن را به او یاد بدهد؛ یعنی راهنمایی را با ‘به خود واگذاشتن’ توأم میکند تا آن بچه پروازکردن را یاد بگیرد.
بسیاری از مسائل اجتماعی است که اگر سرپرستهای اجتماع، افراد بشر را هدایت و سرپرستی نکنند، گمراه میشوند؛ اگر هم بخواهند ولو با حسن نیت تا چهرسد به اینکه سوء نیت
داشته باشند، به بهانۀ این که مردم قابل و لایق نیستند و خودشان نمیفهمند و لیاقت ندارند، آزادی را از آنها بگیرند، این مردم تا ابد بیلیاقت باقی میمانند. مثلاً انتخابی مانند انتخاب وکیل مجلس میخواهد صورت بگیرد. ممکن است شما که در فوق این جمعیت قرار گرفتهاید، حُسن نیت هم داشته باشید و واقعاً تشخیص شما این باشد که خوب است این ملت فلانفرد را انتخاب کند و فرض میکنیم واقعاً هم آن فرد شایستهتر است؛ اما اگر شما بخواهید این را به مردم تحمیل کنید و بگویید شما نمیفهمید و باید حتماً فلانشخص را انتخاب کنید، اینها تا دامنۀ قیامت، مردمی نخواهند شد که این رشد اجتماعی را پیدا کنند. باید آزادشان گذاشت تا فکر کنند، تلاش کنند، آنکه میخواهد وکیل شود، تبلیغات کند، آنکسی هم که میخواهد انتخاب کند، مدتی مردّد باشد که او را انتخاب کنم یا دیگری را، او فلانخوبی را دارد، دیگری فلانبدی را دارد. یک دفعه انتخاب کند، به اشتباه خودش پی ببرد، باز دفعۀ دوم و سوم تا تجربیاتش کامل شود و بعد آن، ملت بهصورت ملتی در بیاید که رشد اجتماعی دارد. و الّا اگر به بهانۀ اینکه این ملت رشد ندارد و باید به او تحمیل کرد، آزادی را برای همیشه از او بگیرند؛ این ملت تا ابد غیر رشید باقی میماند. رشدش به این است که آزادش بگذاریم؛ ولو در آن آزادی، ابتدا اشتباه هم بکند. صدبار هم اگر اشتباه کند، باز باید آزاد باشد.
مَثَلش مَثَل آدمی است که میخواهد به
بچهاش شناگری یاد بدهد. بچهای که میخواهد شناگری یاد بگیرد، آیا با درسدادن و گفتن به او ممکن است شناگری را یاد بگیرد؟ اگر شما انسانی را ده سال هم ببرید سر کلاس، پیوسته به او بگویید: اگر میخواهی شناگری را یاد بگیری، اول که میخواهی خودت را در آب بیندازی به این شکل بینداز؛ دستهایت را اینطور بگیر، پاهایت را اینطور؛ بعد دستهایت را اینطور حرکت بده، پاهایت را اینطور، امکان ندارد که او شناگری را یاد بگیرد. باید ضمن اینکه قانون شناگری را به او یاد میدهید، رهایش کنید برود داخل آب و قهراً در ابتدا چنددفعه میرود زیر آب؛ مقداری آب هم در حلقش خواهد رفت؛ ناراحت هم خواهد شد؛ ولی دستور را که میگیرد، ضمن عمل، شناگری را یاد میگیرد؛ و الّا با دستورِ فقط، بدون عمل، آنهم عملِ آزاد، ممکن نیست شناگری را یاد بگیرد؛ یعنی حتی اگر او را ببرید در آب ولی آزادش نگذارید و همواره روی دست خودتان بگیرید، او هرگز شناگر نمیشود. اینها هم یک سلسلهمسائل است که اصلاً بشر را باید در این مسائل آزاد گذاشت تا بهحد رشد و بلوغ اجتماعی لازم برسد.»(1)
آیتاللهالعظمی جوادی آملی(حفظهاللهتعالی) نیز دراینخصوص مطلبی زیبا دارند. این بزرگوار فرمودهاند: «حکومت اسلامی، هیچگاه بدون خواست و ارادۀ مردم متحقق نمیشود و تفاوت اساسیِ حکومت اسلامی با حکومتهای جابر در
1) مرتضی مطهری، مجموعهآثار، ج24، ص390.
همین است که حکومت اسلامی، حکومتی مردمی است و بر پایۀ زور و جبر نیست؛ بلکه براساس عشق و علاقۀ مردم به دین و حاکم اسلامی صورت میپذیرد... اینگونه نیست که مردم، فقط مشمول قانون باشند و دیگر هیچسِمتی نداشته باشند... . مردمی که در بخش قانونگذاری و در حوزۀ نبوت و امامت معصوم و در بخش حاکمیت و ولایت و رهبری، پذیرای حق میباشند، در مسائل اجرایی، تشخیصشان حجت است و با حضور و رأی آزادانه و اندیشمندانه، در سرنوشت خود سهیم هستند و برای رفع مشکلات و تأمین نیازهای خود، افرادی را بهعنوان وکیل انتخاب مینمایند و به مجلس شورای اسلامی یا به مجلس خبرگان و مانند آن میفرستند؛ بنابراین، در نظام دینی و اسلامی، دو نوع رأی اکثریت محترم و معتبر است؛ یکی در مقام اجرا و عمل و دیگری در مقام تشخیص قانون الهی که توسط وحی و دین ارائه گردیده است. کسانیکه خود توانایی تشخیص قانون دینی را ندارند، قانونشناسان را با رأی اکثریت تعیین میکنند و قانونشناسان، با رأی اکثریت خود، قانون الهی را میشناسند.»(1)
«سَر دیگر قضیۀ مردمسالاری این است که حالا بعد از آنکه من و شما را انتخاب کردند؛ ما در قبال آنها وظایف جدی و حقیقی داریم.
1) عبدالله جوادی آملی، ولایت فقیه؛ ولایت فقاهت و عدالت، ص82.
بعضی دوستان این روایات را از نهجالبلاغه و غیر نهجالبلاغه جمع کردند که البته مجال نیست که من همۀ آنها را بخوانم؛ دو سه نمونهاش را میخوانم. ‘إِیَّاکَ وَ الْمَنَّ عَلَی رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ التَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللهِ وَ النَّاس.’(1)میفرماید: نه سَر مردم منت بگذارید که ما این کارها را برای شما کردیم یا میخواهیم بکنیم؛ نه آنچه را که برای مردم انجام دادید، دربارهاش مبالغه کنید؛ مثلاً کار کوچکی انجام دادید، آن را بزرگ کنید و نه اینکه وعده بدهید و عمل نکنید. بعد فرمود: اگر منت بگذارید، احسانتان باطل خواهد شد. مبالغه، نور حق را خواهد برد؛ یعنی همانمقدار راستی هم که وجود دارد، آن را در چشم مردم بیفروغ خواهد کرد. اگر خلف وعده کنید، ‘یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللهِ وَ النَّاس’؛(2)در نظر مردم و در نظر خدا این مقت و گناه است. ‘قَالَ اللهُ تَعَالَی: )کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُون(3)(.(4)هرچند اینها کلام امیرالمؤمنین(علیهالصلاةوالسلام) خطاب به مالک اشتر است؛ اما خطاب به ما هم هست.»(5)
1) نهجالبلاغه، نامۀ 53: «مبادا هرگز با خدمتهایی که انجام دادی، بر مردم منّت گذاری یا آنچه را انجام دادهای، بزرگ بشماری یا مردم را وعدهای داده؛ سپس خلف وعده نمایی! منّتنهادن، پاداش نیکوکاری را از بین میبرد و کاری را بزرگشمردن، نور حق را خاموش کرده و خلاف وعده عملکردن، خشم خدا و مردم را بر میانگیزاند.»
2) نهجالبلاغه، نامۀ 53.
3) صف، 3: «خداوند سخت به خشم میآید که چیزی بگویید و بهجای نیاورید.»
4) نهجالبلاغه، نامۀ 53.
5) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران، 12آذر79
«نظام اسلامی، نظامی است که مسئولان، خدمتگزارِ مردم و برای مردماند؛ هرنوع جدایی بین مسئولان و مردم محکوم است.»(1)
«نقطۀ محوری همین مسئولیت هم رعایت حدود و حقوق مردم، رعایت عدالت در میان مردم، رعایت انصاف در قضایای مردم و تلاش برای تأمین امور مردم است. برای حاکم اسلامی، حوایج و نیازهای مردم اصل است. چند روز قبل از این، بنده در صحبتی به مسئولان کشور همین را گفتم. یک روی مسئلۀ مردمسالاری این است که مردم مسئولان را انتخاب میکنند. آن روی دیگر این است که وقتی مسئولان بر سرِ کار آمدند، همۀ همّتشان رفع نیازهای مردم و کار برای آنهاست. این معنا در کلمات امیرالمؤمنین(علیه السلام) موج میزند. در نامه به مالک اشتر از آن حضرت نقل شدهاست: ‘مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللهِ کَانَ اللهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ کَانَ للهِ حَرْبا’؛(2)اگر کسی به مردم ظلم کند، خدا طرف حساب اوست؛ خدا وکیلمدافع بندگان مظلوم در مقابل اوست؛ اصطلاحاً خصم اوست؛ ‘و کان للَّه حربا’؛ او درحال جنگ و مقابله با خداست. البته فرق نمیکند؛ اگرچه امیرالمؤمنین(علیه السلام) این نامهها را خطاب به استاندارانش مالک اشتر، اشعثبنقیس، عثمانبنحنیف و دیگران نوشتهاست؛ اما همۀ ردههای مسئول که کاری
در دستشان هست، مشمول این خطاب هستند.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «کوشش کنید که پایگاه ملّی برای خودتان درست کنید، این به این است که گمان نکنید که شما صاحب مقام هستید، منصب هستید و باید به مردم فشار بیاورید. هر چه صاحب منصبِ ارشد باشد، باید بیشتر خدمتگزار باشد، مردم بفهمند که هر درجهای که این [منصب] بالا میرود با مردم متواضعتر میشود. اگر یک همچوکاری شد و یک چنین توجهی به مسائل شد و یک همچوعبرتی از تاریخ برای ما شد، هر قوهای پایگاه ملّی پیدا میکند و پایگاه ملّی حافظ اوست.»(2)
آیتاللهالعظمی سبحانی(حفظهاللهتعالی) به این موضوع پرداخته، مینویسد: «حاکم در حکومت اسلامی آنچنان نیست که به هرطوری شده، زمام امور جامعه را به دست بگیرد و هرطوری که دلش بخواهد امرونهی کند و به قدرت و اقتدارش تکیه زده، بین مردم فرمان براند؛ بلکه حاکم در حکومت اسلامی در برابر خدا اولاً و در برابر مردم ثانیاً، مسئولیت سنگینی دارد.»(3)
آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی) نیز در تشریح آن میفرمایند: «تفاوت بین روشهای سیاسی، از تفاوت دیدگاهها در مسئلۀ حکومت ناشی میشود. آنها که حکومت را برای
حفظ منافع شخصی یا گروهی میطلبند، سیاستی در خور آن دارند و آنها که حکومت را برای حفظ ارزشها میخواهند، سیاستی هماهنگ با آن دارند. توضیح اینکه در گذشته، حکومتهای دیکتاتوری بر محور افراد دور میزد و یک فرد قلدر زورمند و خودکامه، برای تأمین منافع شخصی خویش در جهت مال و مقام، با تکیه بر زور، بر مردم یک ناحیه یا یک کشور مسلّط میشد؛ افرادی را به کار میگرفت که در حفظ قدرت او بکوشند و اصولی را محترم میشمرد که به تقویت پایههای حکومت او کمک کنند.
در دنیای مادی امروز، گرچه شکل حکومتها تغییر یافته، ولی ماهیت آنها با گذشته تفاوت چندانی ندارد؛ هرچند در این راه گروهها مطرحاند. مثلاً در کشورهای بزرگ صنعتی دنیای امروز، احزابی تشکیل میشود که هرکدام، حافظ منافع گروه معیّنی میباشد؛ سپس از هر وسیلهای برای جلب آرای بیشتر و دستیابی به حکومت بهره میگیرند و هنگامیکه به حکومت رسیدند افرادی را به کار میگیرند که قدرت آنها را تحکیم کند و اصولی را به کار میبندند که منافع مادی گروهی آنها را تضمین نماید. این متن کار حکومتها است؛ هرچند در حاشیۀ آن گاهی مسائلی مانند حقوق بشر و آزادی انسانها و گاه مسائل اخلاقی مطرح میشود؛ ولی هم خودشان و هم سایر مردم میدانند که اینها هرگز جدّی نیست و در تعارض با منافع گروهی، کمرنگ و بیرنگ میشود. به همین دلیل، هرگاه یکی از
مخالفانشان کمترین تخلّفی از حقوق بشر مرتکب شود و بهاصطلاح پای خود را پسوپیش بگذارد، داد و فریاد آنها بلند میشود؛ اما اگر دوستانشان؛ یعنی حامیان منافعشان، همهروز و همیشه این حقوق را پایمال کنند، موردِاعتراض قرار نمیگیرند! در برابر این نوع حکومت، حکومت انبیا و اولیاءالله است که نه بر محور منافع فرد دور میزند و نه منافع گروه معیّنی؛ بلکه اساس و پایۀ آن بر حفظ ارزشهای والای انسانی گذارده شده است.
گروه اوّل باصراحت میگویند که اخلاق و سیاست با یکدیگر جمع نمیشود؛ بنابراین فرمانروایی که خویشتن را ملزم به رعایت اصول اخلاقی میداند، در حقیقت مغز سیاسی ندارد و هرگز حاکمیتش دوام نخواهد یافت. هدف وسیله را توجیه میکند و هرآنچه در راه نیل به هدف دستاویز قرار گیرد، نیک شمرده میشود؛ درحالیکه پیشوای گروه دوم میگوید: انّما بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق؛ من تنها برای تکمیل ارزشهای اخلاقی مبعوث شدهام.
بدیهی است اصولی که بر سیاست گروه اوّل حاکم است، با اصول سیاسی شناخته شده از سوی گروه دوم، کاملاً متفاوت؛ بلکه در تعارض است. گروه اوّل بهشهادت تاریخ بهآسانی همۀ ارزشها را در پای حکومت خود قربانی کنند و گروه دوم، بارها و بارها حکومت و قدرت خود را فدای حفظ ارزشها کردند.»(1)
1) ناصر مکارم شیرازی، پیام امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) ، ج2، ص455.
استاد شهید مطهری(رحمة الله علیه) با ارائۀ نمونههای تاریخی، مینویسند: «امیرالمومنین(علیه السلام) در نامهای که به عامل آذربایجان مینویسد، چنین میفرماید: ‘وَ انَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَ لکِنَّهُ فی عُنُقِکَ امانَةٌ وَ انْتَ مُسْتَرْعیً لِمَنْ فَوْقَکَ. لَیْسَ لَکَ انْ تَفْتاتَ فی رَعِیَّةٍ ...’؛(1)مبادا بپنداری که حکومتی که به تو سپرده شده است یک شکار است که به چنگت افتاده است؛ خیر، امانتی بر گردنت گذاشته شده است و مافوق تو، از تو رعایت و نگهبانی و حفظ حقوق مردم را میخواهد. تو را نرسد که به استبداد و دلخواه در میان مردم رفتار کنی.
در بخشنامهای که برای مأمورین جمعآوری مالیات نوشته است، پس از چند جمله موعظه و تذکر میفرماید: ‘فَانْصِفُوا النّاسَ مِنْ انْفُسِکُمْ وَاصْبِروا لِحَوائِجِهِمْ، فَانَّکُمْ خُزّانُ الرَّعِیَّةِ وَ وُکَلاءُ الْامَّةِ وَ سُفَراءُ الْائِمَّةِ ’؛(2)به عدل و انصاف رفتار کنید؛ به مردم دربارۀ خودتان حق بدهید؛ پُرحوصله باشید و در برآوردن حاجات مردم، تنگ حوصلگی نکنید که شما گنجوران و خزانهداران رعیت و نمایندگان ملت و سفیران حکومتید.
در فرمان معروف، خطاب به مالک اشتر مینویسد: ‘وَ اشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِیَّةِ وَالَمحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ وَ لا تَکونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضاریاً تَغْتَنِمُ اکْلَهُمْ، فَانَّهُمْ صِنْفانِ: إمّا اخٌ لَکَ فِی الدّینِ
أوْ نَظیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ’؛(1)در قلب خود استشعار مهربانی، محبت و لطف به مردم را بیدار کن! مبادا مانند یک درنده که دریدن و خوردن را فرصت میشمارد رفتار کنی که مردمِ تو یا مسلماناند و برادر دینی تو و یا غیرمسلماناند و انسانی مانند تو. ‘وَ لاتَقولَنَّ انّی مُؤَمَّر امُرُ فَاطاعُ، فَانَّ ذلِکَ ادْغالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَکَةٌ لِلدّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغَیْر’؛(2)و مگو من اکنون بر آنان مسلّطم؛ از من فرماندادن است و از آنها اطاعتکردن؛ که این، عین راهیافتن فساد در دل و ضعف در دین و نزدیکشدن به سلب نعمت است.
در بخشنامۀ دیگری که به سران سپاه نوشته است، چنین میفرماید: ‘فَانَّ حَقّاً عَلَی الْوالی أنْ لا یُغَیِّرَهُ عَلی رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نالَهُ وَ لا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ وَ إنْ یَزیدَهُ ما قَسَمَ اللهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبادِهِ وَ عَطْفاً عَلی اخْوانِهِ’؛(3)لازم است والی را که هرگاه امتیازی کسب میکند و به افتخاری نائل میشود، آن فضیلتها و موهبتها او را عوض نکند؛ رفتار او را با رعیت تغییر ندهد؛ بلکه باید نعمتها و موهبتهای خدا بر او، او را بیشتر به بندگان خدا نزدیک و مهربانتر گرداند.
در بخشنامههای علی(علیه السلام) حساسیت عجیبی نسبت به عدالت و مهربانی به مردم و محترمشمردن شخصیت مردم و حقوق مردم مشاهده میشود که راستی عجیب و نمونه است.
در نهجالبلاغه سفارشنامهای (وصیتی) نقل شده که عنوان آن ‘لمن یستعمله علی الصدقات’ است؛ یعنی برای کسانی است که مأموریت جمعآوری زکات را داشتهاند. عنوان حکایت میکند که اختصاصی نیست؛ صورت عمومی داشته است؛ خواه بهصورت نوشتهای بوده است که در اختیار آنها گذاشته میشده است و خواه سفارش لفظی بوده که همواره تکرار میشده است. دستورها این است: ‘به راه بیفت، براساس تقوای خدای یگانه! مسلمانی را ارعاب نکنی؛ طوری رفتار نکن که از تو کراهت داشته باشند؛ بیشتر از حقی که به مال او تعلق گرفته است، از او مگیر. وقتیکه بر قبیلهای که بر سر آبی فرود آمدهاند وارد شدی، تو هم در کنار آن آب، فرود آی؛ بدون آنکه به خانههای مردم داخل شوی. با تمام آرامش و وقار، نه بهصورت یک مهاجم، بر آنها وارد شو و سلام کن، درود بفرست بر آنها، سپس بگو: بندگان خدا، مرا ولیِّ خدا و خلیفه او فرستاده است که حق خدا را از اموال شما بگیرم؛ آیا حق الهی در اموال شما هست یا نه؟ اگر گفتند: نه، بار دیگر مراجعه نکن؛ سخنشان را بپذیر و قول آنها را محترم بشمار. اگر فردی جواب مثبت داد، او را همراهی کن؛ بدون آنکه او را بترسانی و یا تهدید کنی؛ هرچه زر و سیم داد، بگیر. اگر گوسفند یا شتر دارد که باید زکات آنها را بدهد؛ بدون اجازۀ صاحبش داخل شتران یا گوسفندان مشو، که بیشتر آنها از اوست. وقتیکه داخل گلۀ شتر یا رمۀ گوسفندی
شدی، بهعنف و شدت و متجبّرانه داخل مشو’(1)تا آخر این وصیّتنامه که مفصّل است؛ بهنظر میرسد همیناندازه کافی است که دیدِ علی را بهعنوان یک حکمران، دربارۀ مردم، بهعنوان تودۀ محکوم روشن سازد.»(2)
«هدف نهایی از این همه جنجالهایی که از اول تاریخ بوده است؛ یعنی آمدن پیامبران، مبارزات فراوان، دو صف شدن حق و باطل، جنگها، نبردها، درگیریها، صبرها بر مشکلات، تلاش عظیم اهل حق، حتی تشکیل حکومت اسلامی و استقرار عدل اسلامی تکامل و کمال انسان و نزدیکشدن او به خداست. همهچیز، مقدمۀ این است.»(3)
«تمام آثار و گفتار آن بزرگوار [امامحسین(علیه السلام)] و نیز گفتاری که دربارۀ آن بزرگوار از معصومین رسیدهاست، این مطلب را روشن میکند که غرض، اقامۀ حق و عدل و دین خدا و ایجاد حاکمیت شریعت و برهمزدن بنیان ظلم و جور و طغیان بودهاست. غرض، ادامۀ راه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر پیامبران بودهاست که: ‘یَا وَارِثَ آدَمَ صَفْوَةِ اللهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ نُوحٍ نَبِیِّ
اللهِ...’(1)و معلوم است که پیامبران هم برای چه آمدند: )لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ(.(2)اقامۀ قسط و حق و ایجاد حکومت و نظام اسلامی.»(3)
«امروز اگر سخن از آزادی و کرامت بشر میرود، اگر حقوق انسان در جوامع مطرح میشود، اگر عدالت و رفع تبعیض همچنان در دنیا یک شعار جذاب است، اگر مبارزۀ با فساد و مفسدان و مبارزۀ با ظلم و توجه به ایثار و فداکاری در راه حق در چشم بشریت جذاب و شیرین است، بهخاطر این است که این مفاهیم را پیغمبران، این مردان خدا، به تاریخ عرضه کردند و آنها را در اختیار بشریت قرار دادند؛ بنابراین مردان خدا تاریخ را متحول میکنند. آنها با امید به خدا و با خشیت از پروردگار، ناممکنها را ممکن میکنند... امام بزرگوار ما از زمرۀ چنین مردانی بود.»(4)
«مردم از اعماق وجودشان نظام اسلامی را میخواهند؛ منتها از این نظام اسلامی توقعاتی دارند و این توقعات باید برآورده شود. این توقعات، بحق هم هست؛ توقع عدل و رفاه و پیشرفت در امور زندگی و برطرفشدن مشکلات و کمشدن شکافهای طبقاتی و برخوردارنشدن عزیزان، بیجهت در میدان سیاست و ادارۀ کشور
1) من لایحضرهالفقیه، ج2، ص604: «درود بر تو ای وارث حضرت آدم برگزیدۀ خدا، سلام بر تو ای وارث حضرت نوح پیغمبر خدا.»
2) حدید، 25: «تا مردم قیام بهعدالت کنند.»
3) سخنرانی رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با اعضای جامعۀ روحانیت مبارز و مجمع روحانیون مبارز تهران، علما و ائمۀ جماعت و جامعۀ وعاظ تهران و اعضای شورای هماهنگی سازمان تبلیغات اسلامی در آستانۀ ماه محرم، 11مرداد68.
4) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در مراسم شانزدهمین سالگرد ارتحال امامخمینی(رحمة الله علیه)، 14خرداد84.
را دارند. این توقعات، توقعات درستی است؛ همین چیزهایی است که اسلام به ما و مردم یاد داده؛ اینها تعلیمات اسلامی است. رفتار بزرگان صدر اسلام و کسانیکه الگوی مردم و الگوی ما هستند، برای ما نقل شده؛ این جزو فرهنگ ملت ما در طول سالهای متمادی است. ما باید به این توقعات عمل کنیم؛ حتی اگر لازم است، باید بر خودمان سخت بگیریم و فشار بیاوریم تا بتوانیم آنچه را که بر عهدۀ ماست، انجام دهیم و انشاءالله بر مشکلات فائق آییم. مردم نظام را دوست دارند؛ ما هستیم که وظیفه داریم طبق موازین نظام اسلامی در همۀ بخشها عمل کنیم.»(1)
«امام ما را به راهی هدایت کرد، هدفهایی را برای ما تعریف کرد، شاخصهایی را در میانۀ راه به ما معرفی کرد تا راه را گم نکنیم. فقط در صورت پیمودن این راه است که ما میتوانیم به حیاتِ طیبه برسیم و طعم آن را بچشیم؛ یعنی میتوانیم کابوس فقر و عقبافتادگی را از جامعه و ملت خودمان دور کنیم؛ میتوانیم آرزوی دیرین بشر؛ یعنی عدالت را تحقق ببخشیم؛ میتوانیم به تحقیرشدن ملتهای مسلمان خاتمه دهیم؛ میتوانیم طمع قدرتهای استکباری را قدرتمندانه، نه با تملق و اظهار ذلت، از خودمان قطع کنیم؛ میتوانیم اخلاق و تقوا و ایمان را، هم در رفتار فردی خود و هم در برنامههای کلان
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار اعضای مجلس خبرگان، 13اسفند81.
کشور حاکم کنیم؛ میتوانیم آزادی را که نعمت بزرگ خداست، با همۀ برکاتی که در آن هست، بهدست بیاوریم؛ اینها هدفهای امام است. حرکت امام و انقلاب امام و نظامی که او معمار آن بود، برای تحقق این هدفها بهوجود آمدهاست. پس راه امام، راه ایمان و راه عدالت و راه پیشرفت مادی و راه عزت است. ما پیمان بستهایم که این راه را ادامه دهیم و بهتوفیق الهی ادامه خواهیم داد. امام این راه را بهروی ما باز کرد و این هدفها را برای ما تعریف کرد.»(1)
«حضرت دربارۀ اینکه چرا حاکم و فرمانده و عهدهدار کار حکومت شده، تصریح میکند که برای هدفهای عالی؛ برای اینکه حق را برقرار کند و باطل را از میان ببرد. فرمایش امام این است که خدایا، تو میدانی ما برای بهدستآوردن منصب و حکومت قیام نکردهایم؛ بلکه مقصود ما نجات مظلومین از دست ستمکاران است. آنچه مرا وادار کرد که فرماندهی و حکومت بر مردم را قبول کنم، این بود که ‘خدای تبارک و تعالی از علما تعهد گرفته و آنان را موظف کرده که بر پرخوری و بهرهمندی ظالمانه ستمگران و گرسنگی جانکاه ستمدیدگان سکوت ننمایند’ یا میفرماید: ‘اللّهُمّ، إِنّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الّذی کانَ مِنّا مُنافَسَةً فِی سُلْطانٍ و لَا الْتِماسَ شَیْء مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ’؛(2)خدایا، تو خوب میدانی
که آنچه از ما سر زده و انجام شده، رقابت برای بهدستگرفتن قدرت سیاسی، یا جستوجوی چیزی از اموال ناچیز دنیا نبوده است و بلافاصله دربارۀ اینکه پس او و یارانش به چه منظور کوشش و تلاش میکردهاند، میفرماید: ‘وَ لکِنْ لِنَرُدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دینِکَ، نُظْهِرَ الْإصلاحَ فِی بِلادِکَ فَیَأْمَنَ الْمَظلوُمُونَ مِنْ عَبادِکَ و تقامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِکَ’؛(1)بلکه برای این بود که اصول روشن دینت را بازگردانیم و به تحقق رسانیم و اصلاح را در کشورت پدید آوریم؛ تا درنتیجه آن بندگان ستمدیدهات ایمنی یابند و قوانین [یا قانون جزای] تعطیل شده و بیاجرا ماندهات بهاجرا درآید و برقرار گردد.»(2)
«...پس قدم بعدی تشکیل حکومت است؛ اما تشکیل حکومت، هدف نیست. نکتۀ اساسی اینجاست. تشکیل حکومت برای تحقق آرمانهاست. اگر حکومت تشکیل شد؛ ولی در جهت تحقق آرمانها پیش نرفت، حکومت منحرف است. این یک قاعدۀ کلی است؛ این معیار است. ممکن است تحقق آرمانها سالهایی طول بکشد؛ موانع و مشکلاتی بر سر راه وجود داشته باشد؛ اما جهت حکومت، جهت و سَمتگیری این قدرتی که تشکیل شدهاست، حتماً باید بهسمت آن هدفها و آرمانها و آرزوهایی باشد که شعار آن داده شدهاست و داده
میشود و در متن قرآن و احکام اسلامی وجود دارد. اگر در آن جهت نبود، بلاشک حکومت منحرف است. معیار، این است که عدالت اجتماعی و نظم متکی بر قانون بهوجود آید و مقررات الهی همهجا مستقر شود؛ چنانچه مقررات الهی مستقر شد؛ نظم متکی به اسلام بهوجود آمد و عدالت اجتماعی تحقق پیدا کرد، هنوز یک هدف متوسط یا درواقع یکی از مراحل راه، طی شدهاست. مرحلۀ بعد آن است که مردمی که در این نظام، بهآسودگی، بیدغدغه و با برخورداری از عدل زندگی میکنند، برای تخلق به اخلاق حسنه، فرصت و شوق پیدا کنند. این، آن چیزی است که من خواستم امروز روی آن تکیه کنم و میخواهم این نکته را عرض کنم که بعد از تشکیل حکومت، این هدف است؛ بلکه بعد از تشکیل نظام عادلانه و استقرار عدالت اجتماعی و حکومت واقعاً اسلامی، هدف این است. این، هدف بعدی است.»(1)
«هدف از قبول مناصب دولتی در نظام جمهوری اسلامی و نظام اسلامی چه باید باشد؟ هدف باید اجرای عدالت، تأمین آسایش مردم، فراهمکردن زمینۀ جامعۀ انسانی برای شکفتن استعدادها، برای تعالی انسانها و برای هدایت و صلاح بنیآدم باشد. وقتیکه در نظر امیرالمؤمنین(علیهالصلاةوالسلام) هدف این شد، آنگاه این بیاناتی که از آن بزرگوار میشنویم، همه معنا پیدا میکند...»(2)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «تمام عبادات وسیله است؛ تمام ادعیه وسیله است؛ همه وسیلهای برای این است که انسان این لبابش(1)ظاهر بشود. آنکه بالقوه است و لب انسان است به فعلیت برسد و انسان بشود آدم. انسانِ بالقوه بشود یک انسان بالفعل، انسانِ طبیعی بشود یک انسان الهی که همه چیزش الهی باشد. هرچه میبیند، حق ببیند. انبیا هم برای همین آمدهاند. انبیاء نیامدهاند حکومت درست کنند، حکومت را میخواهند چه کنند این هم هست؛ اما نه این است که انبیاء آمدهاند که دنیا را اداره کنند، حیوانات هم دنیا دارند، کار خودشان را اداره میکنند؛ البته بسط عدالت، همان بسط صفت حق تعالی است برای اشخاصی که چشم دارند. بسط عدالت هم میدهند، عدالت اجتماعی هم به دست آنهاست، حکومت هم تأسیس میکنند، حکومتی که حکومت عادله باشد؛ لکن مقصد این نیست، اینها همه وسیله است که انسان برسد به یک مرتبۀ دیگری که برای آن انبیاء آمدهاند.»(2)
«پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نظامی را بهوجود آورد که خطوط اصلی آن چندچیز بود: ...خط اصلی دوم، عدالت مطلق و بیاغماض بود، عدالت در قضاوت، عدالت در برخورداریهای عمومی و نه خصوصی، چیزهایی که متعلق به همۀ مردم
است و باید بین آنها با عدالت تقسیم بشود؛ عدالت در اجرای حدود الهی، عدالت در مناصب و مسئولیتدهی و مسئولیتپذیری؛ البته عدالت، غیر از مساوات است، اشتباه نشود.
گاهی مساوات، ظلم است. عدالت، یعنی هرچیزی را بهجای خود گذاشتن و به هرکسی حق او را دادن. او عدل مطلق و بیاغماض بود. در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، هیچکس در جامعۀ اسلامی از چارچوب عدالت خارج نبود.»(1)
«عدالت اجتماعی... یک امر اجتماعی محض و مربوط به حکومت، سیاست و شیوۀ فرمانروایی در جامعه است.»(2)
«حاکم اسلامی در قبال مسائل مهم جامعه، در مقابل فقر مردم، در مقابل تبعیض و شکافهای اجتماعی، در مقابل اخلاق و معنویت مردم، در قبال حفظ استقلال کشور و حفظ آزادی مردم در آن حدودی که اسلام مقرر کردهاست، مسئول است. اینها مسئولیتهاست و چون اسلام این را خواسته و این به مردم تعلیم داده شدهاست و مردم ما به اسلام اعتقاد دارند؛ لذا توقعشان از مسئولان امر در کشور در هر ردهای این است که به این مسئولیتها عمل کنند و آنچه را که بهعنوان وظیفه برعهدۀ آنهاست، انجام دهند. کارآمدی حکومت به این معناست. اگر مردم این کارآمدی را در مسئولان کشور مشاهده کنند، اعتقادشان
به آنها و به نظام اسلامی و اسلام روزبهروز بیشتر خواهد شد. دشمنان اسلام و بلندگوهای تبلیغاتی دنیا بهطور دائم این را تکرار میکنند که مردم با اسلام و نظام اسلامی مشکل دارند؛ درحالیکه مردم خودشان این نظام اسلامی را بهوجود آوردند و خودشان تا امروز آن را حفظ کردهاند. مردم با نظام اسلامی هیچ مشکلی ندارند؛ آنها با تبعیض و فقر و فساد و عدم رعایت ضوابط در بخشی از تشکیلات اداری کشور درخصوص مدیران جامعه مشکل دارند. مردم با افراد مشکل دارند، نه با نظام اسلامی.»(1)
عزیزان من، تلاش ما حکومت حق و عدل است؛ تلاش برای ایجاد عدالت است. شاید در اسلام در موردِمسائل اجتماعی، هیچچیز بهقدر عدالت، موردِتوجه قرار نگرفته است. شما ببینید در موردِظهور حضرت بقیةاللهالاعظم (ارواحنافداه وعجلاللهفرجه)، در بیشتر روایات و ادعیه و زیاراتی که دربارۀ آن بزرگوار است و اسمی از آن بزرگوار است، بهدنبال مسئلۀ ظهور و قیام آن حضرت، ‘یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْما’(2)هست. خدا به وسیلۀ او، زمین را پر از قسط و عدل میکند؛ البته خدا به وسیلۀ امامزمان(علیه السلام)، زمین را از دین خودش هم پر میکند؛ اما آن چیزی که در دعا و زیارت و روایت گفته میشود، ‘یملأ الارض به الدین’، دینالحق
نیست؛ مگر در بعضی از جاها که تعبیراتی هست متعلق ‘یملأ’، قسط و عدل، عدالت، دادگری و انصاف است. چرا؟ چون بشر بیشتر از همهچیز، از ظلم و بیدادگری رنج میبرد. این حکومت در راه عدالت حرکت کرده و در راه عدالت هم حرکت میکند؛ قوامش هم به عدالت است.»(1)
«هدف پیامبران، اقامۀ قسط است: )لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ(.(2)اصلاً پیامبران آمدند تا اقامۀ قسط کنند. البته، اقامۀ قسط یک منزل در راه است و هدف نهایی نیست؛ لیکن آنها که آمدند، کار اولشان این است که اقامۀ قسط کنند و مردم را از شر ظلم و جور طاغیان و ظالمان نجات دهند.»(3)
«عدالت خواستۀ یک جماعت خاصی از مردم یا اهل یک کشور و اهل یک ملت نیست؛ عدالت خواستۀ طبیعی و تاریخی همۀ آحاد بشر در طول تاریخ بشریت است. همان چیزی است که بشر تشنة آن است و جز در حکومت انبیاء عظام الهی ـ آنهایی که به حکومت رسیدند ـ یا اولیاء برجسته مثل امیرالمؤمنین، عدالت به معنای واقعی کلمه اجرا نشدهاست.»(4)
«حکومت معنایش چیست؟ حکومت معنایش
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در خطبههای نماز جمعۀ تهران، 12بهمن75.
2) حدید، 25: «تا مردم قیام به عدالت کنند.»
3) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار با مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی، در آستانۀ یازدهمینسالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران، 9بهمن68.
4) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار اقشار مختلف مردم بهمناسبت میلاد حضرت علی(علیه السلام)، 26تیر87.
این است که انسان حقی را احقاق کند؛ عدل را بر پا بدارد. امیرالمؤمنین(علیهالصلاةوالسلام) در آن صحبتی که معروف است و همه شنیدهاید، فرمودند: این حکومت بهقدر این کفش یا بند این کفش برای من ارزش ندارد. بعد فرمودند: ‘إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلا’(1)مگر اینکه حقی را اقامه کنم. در این راه انسان هرچه بکشد و هرچه زحمت تحمل کند و هرچه اضافه کار کند و هرچه شب بیخوابی بکشد و هرچه از آن امکاناتی که بهطور معمول افراد جامعه دارند، محروم بماند؛ حقش است، جا دارد و انسان در این صورت ضرر نکرده است. باز از امیرالمؤمنین(علیهالصلاةوالسلام) نقل شدهاست که در یکی از خطبهها میفرماید: حاضرم، مضمون این است، در راه اینکه اقامۀ حقی کنم و ابطال باطلی کنم، بر روی خارهای سخت کشانده شوم. بههرحال، این آن چیزی است که مبنای کار ماست و باید به آن توجه داشته باشید.»(2)
34- امام خمینی(رضوان الله علیه): «استعمارگران به دست عمّال سیاسی خود، که بر مردم مسلّط شدهاند، نظامات اقتصادی ظالمانهای را تحمیل کردهاند و بر اثر آن مردم به دو دسته تقسیم شدهاند: ظالم و مظلوم. در یک طرف، صدهامیلیون مسلمان گرسنه و محروم از بهداشت و فرهنگ قرار گرفتهاست و در
36- طرف دیگر، اقلیتهایی از افراد ثروتمند و صاحب قدرت سیاسی، که عیاش و هرزهگرد و فاسدند. مردم گرسنه و محروم کوشش میکنند که خود را از ظلم حکام غارتگر نجات بدهند، تا زندگی بهتری پیدا کنند و این کوشش ادامه دارد؛ لکن اقلیتهای حاکم و دستگاههای حکومتی جائر مانع آنهاست. ما وظیفه داریم مردم مظلوم و محروم را نجات دهیم. ما وظیفه داریم پشتیبان مظلومین و دشمن ظالمین باشیم. همین وظیفه است که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در وصیت معروف به دو فرزند بزرگوارش تذکر میدهد و میفرماید: ‘وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا.’(1)علمای اسلام موظفاند با انحصارطلبی و استفادههای نامشروع ستمگران مبارزه کنند و نگذارند عدۀ کثیری گرسنه و محروم باشند و در کنار آنها ستمگران غارتگر و حرامخوار در ناز و نعمت به سر ببرند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: من حکومت را به این علت قبول کردم که خداوند تبارک و تعالی از علمای اسلام تعهد گرفته و آنها را ملزم کرده که در مقابل پرخوری و غارتگری ستمگران و گرسنگی و محرومیت ستمدیدگان ساکت ننشینند و بیکار نایستند: ‘أما وَ الَّذی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ وَ ما أَخَذَ اللهُ عَلَی الْعُلَماءِ أَنْ لا یُقارُّوا عَلی کِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لأَلْقَیْتُ حَبْلَها عَلی غارِبِها وَ لَسَقَیْتُ آخِرَها بِکَأْسِ أَوَّلِها و لَأَلْفَیْتُمْ
1) نهجالبلاغه، خطبۀ 47: «با ستمکار در پیکار باشید و ستمدیده را یار.»
دُنْیاکُمْ هذِه ازْهَدَ عِنْدی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ’؛(1)سوگند به آنکه بذر را بشکافت و جان را بیافرید، اگر حضوریافتن بیعتکنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدی من با وجود یافتن نیروی مددکار تمام نمیشد و اگر نبود که خدا از علمای اسلام پیمان گرفته که بر پرخوری و غارتگری ستمگران و گرسنگی جانکاه و محرومیت ستمدیدگان خاموش نمانند، زمام حکومت را رها میساختم و از پی آن نمیگشتم و دیدید که این دنیاتان و مقام دنیاییتان، در نظرم از نَمی که از عطسۀ بُزی بیرون میپرد، ناچیزتر است.
امروز چطور میتوانیم ساکت و بیکار بنشینیم و ببینیم عدهای خائن و حرامخوار و عامل بیگانه به کمک اجانب و به زور سرنیزه ثروت و دسترنج صدهامیلیون مسلمان را تصاحب کردهاند و نمیگذارند از حداقل نعمتها استفاده کنند؟ وظیفۀ علمای اسلام و همۀ مسلمانان است که به این وضع ظالمانه خاتمه بدهند و در این راه، که راه سعادت صدهامیلیون انسان است، حکومتهای ظالم را سرنگون کنند و حکومت اسلامی تشکیل دهند.»(2)
آیتاللهالعظمی جوادی آملی(حفظهاللهتعالی) ریشههای قرآنی این بحث را تشریح میفرمایند: «قرآن کریم حضرت داود پیامبر(علیه السلام) را بهعنوان مجاهد نستوه و رهبر انقلاب و زمامدار عصر
خویش معرفی نمود؛ )وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوت((1)و او را از کتابی به نام ‘زبور’ برخوردار میداند؛ )وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً((2)وی را پیشوای اهل تسبیح دانسته، کوهها و پرندگان را همنوا با او، تسبیحگوی خدا میشمارد؛ )وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْر((3)و او را همچون پسرش، حضرت سلیمان(علیه السلام)، از علم خاص الهی متنعم میداند؛ )وَ لَقَدْ آتَیْنا داوُدَ وَ سُلَیْمانَ عِلْما((4)و از منطق و زبان پرندگان آگاه میشمارد؛ )وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَ قالَ یا أَیُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْر((5)و او را صاحب قدرت معنوی و اهل ‘اوب’ و رجوع مکرر به درگاه خدا معرفی مینماید؛ )وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّاب(.(6)خدای سبحان، آنگاه که وی را به اوصاف راستین خلیفةاللهی ستود و کمالهای انسان نورانی را برای او اثبات نمود، فرمود: )یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَق(؛(7)یعنی ای داود، ما تو را خلیفۀ خود در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم براساس حق حکومت کن. از این کریمه روشن میشود که رهبر جامعۀ اسلامی که نمونۀ سالکان کوی کمال میباشد، خلیفۀ خداست و خود به مقام منیع خلافت الهی نائل میگردد و آنگاه حکومت اسلامی را تشکیل
میدهد و حاکمیت قانون خدا را تحقق میبخشد و از فروع آن مقام، ‘به عدلوداد حکمنمودن’ و حقوق متقابل انسانها را رعایتکردن و از آنان حمایتنمودن است.»(1)
شهید مطهری(رحمة الله علیه) نیز در تبیین جایگاه عدالت در منظومۀ معارف دینی مینویسند: «عدالت یکی از مسائلی است که بهوسیلۀ اسلام حیات و زندگی را از سر گرفت و ارزش فوقالعاده یافت. اسلام به عدالت، تنها توصیه نکرد و یا تنها به اجرای آن قناعت نکرد؛ بلکه عمده این است که ارزش آن را بالا برد. بهتر است این مطلب را از زبان علی(علیه السلام) در نهجالبلاغه بشنویم. فرد باهوش و نکتهسنجی از امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) سؤال میکند: ‘الْعَدْلُ افْضَلُ أمِ الْجودُ؟(2)آیا عدالت شریفتر و بالاتر است یا بخشندگی؟’ موردِسؤال دو خصیصۀ انسانی است. بشر همواره از ستمگریزان بوده است و همواره احسان و نیکی دیگری را که بدون چشمداشتِ پاداش انجام میداده، موردِتحسین و ستایش قرار داده است. پاسخ پرسش بالا، خیلی آسان بهنظر میرسد جود و بخشندگی از عدالت بالاتر است؛ زیرا عدالت رعایت حقوق دیگران و تجاوزنکردن به حدود و حقوق آنهاست، اما جود این است که آدمی با دستِ خود، حقوق مسلّم خود را نثار غیر میکند. آنکه عدالت میکند، به حقوق دیگران تجاوز نمیکند یا حافظ حقوق دیگران است از تجاوز و متجاوزان و اما آنکه جود
میکند، فداکاری مینماید و حقّ مسلّم خود را به دیگری تفویض میکند؛ پس جود بالاتر است. واقعاً هم اگر تنها با معیارهای اخلاقی و فردی بسنجیم، مطلب از این قرار است؛ یعنی جود بیش از عدالت معرف و نشانۀ کمال نفس و رقاء(1)روح انسان است... .
ولی علی(علیه السلام) برعکس نظر بالا جواب میدهد. علی(علیه السلام) به دو دلیل میگوید: عدل از جود بالاتر است؛ یکی اینکه: ‘الْعَدْلُ یَضَعُ الْامورَ مَواضِعَها وَ الْجودُ یُخْرِجُها مِنْ جَهَتِها’؛(2)عدل جریانها را در مجرای طبیعی خود قرار میدهد؛ اما جود جریانها را از مجرای طبیعی خود خارج میسازد؛ زیرا مفهوم عدالت این است که استحقاقهای طبیعی و واقعی، در نظر گرفته شود و به هرکس مطابق آنچه بهحسب کار و استعداد لیاقت دارد، داده شود؛ اجتماع حکم ماشینی را پیدا میکند که هرجزء آن در جای خودش قرار گرفته است و اما جود، درست است که ازنظر شخص جودکننده که ‘ما یملک’(3)مشروع خویش را به دیگری میبخشد، فوق العاده باارزش است، اما باید توجه داشت که یک جریان غیر طبیعی است؛ مانند بدنی است که عضوی از آن بدن بیمار است و سایر اعضا موقتاً برای اینکه آن عضو را نجات دهند، فعالیت خویش را متوجه اصلاح وضع او میکنند. ازنظر اجتماعی، چهبهتر که اجتماع چنین اعضای
بیماری را نداشته باشد تا توجه اعضای اجتماع به جای اینکه به طرف اصلاح و کمک به یک عضو خاص معطوف شود، بهسوی تکامل عمومی اجتماع معطوف گردد. دیگر اینکه: ‘الْعَدْلُ سائِسٌ عامٌّ وَ الْجودُ عارِضٌ خاصٌّ’؛ عدالت قانونی است عام و مدیر و مدبری است کلی و شامل که همۀ اجتماع را در بر میگیرد و بزرگراهی است که همه باید از آن بروند، اما جود و بخشش یک حالت استثنائی و غیر کلی است که نمیشود رویش حساب کرد. اساساً جود اگر جنبۀ قانونی و عمومی پیدا کند و کلیت یابد، دیگر جود نیست. علی(علیه السلام) آنگاه نتیجه گرفت: ‘فَالْعَدْلُ اشْرَفُهُما وَ افْضَلُهُما’؛(1)پس از میان عدالت و جود، آن که اشرف و افضل است، عدالت است.
اینگونه تفکر دربارۀ انسان و مسائل انسانی، نوعی خاص از اندیشه است، براساس ارزیابی خاصی. ریشۀ این ارزیابی، اهمیت و اصالت اجتماع است. ریشۀ این ارزیابی، این است که اصول و مبادی اجتماعی، بر اصول و مبادی اخلاقی تقدّم دارد؛ آن یکی اصل است و این یکی فرع؛ آن یکی تنه است و این یکی شاخه؛ آن یکی رکن است و این یکی زینت و زیور. ازنظر علی(علیه السلام) آن اصلی که میتواند تعادل اجتماع را حفظ کند و همه را راضی نگه دارد؛ به پیکر اجتماع، سلامت و به روح اجتماع، آرامش بدهد؛ عدالت است. ظلم و جور و تبعیض، قادر نیست حتی روح خود ستمگر و روح آن کسیکه به نفع او ستمگری میشود،
1) نهجالبلاغه، حکمت 437.
راضی و آرام نگه دارد؛ تا چه رسد به ستمدیدگان و پایمالشدگان. عدالت بزرگراهی است عمومی که همه را میتواند در خود بگنجاند و بدون مشکلی عبور دهد؛ اما ظلم و جور، کوره راهی است که حتی فرد ستمگر را به مقصد نمیرساند.»(1)
امام خمینی(رضوان الله علیه): «رژیم اسلامی مثل رژیمهای مکتبهای مادی نیست؛ مکتبهای مادی تمام همتشان این است که مرتع درست بشود؛ تمام همت، این است که منزل داشته باشند، رفاه داشته باشند؛ آنهایی که راست میگویند؛ اسلام مقصدش بالاتر از اینهاست. مکتب اسلام یک مکتب مادی نیست، یک مکتب مادیمعنوی است. مادیت را در پناه معنویت، اسلام قبول دارد، معنویات، اخلاق، تهذیب نفس. اسلام برای تهذیب انسان آمدهاست، برای انسانسازی آمدهاست. همۀ مکتبهای توحیدی برای انسانسازی آمدهاند. ما مکلفیم انسان بسازیم.»(2)
«پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برای چه میآید؟ پیغمبر برای به تکاملرساندن انسان میآید؛ برای تخلّقدادن انسانها به اخلاق الله میآید؛ برای کاملکردن و بهاتمامرساندن مکارم اخلاق میآید و آنچه که مضمون احادیث است: ‘بُعِثْتُ
لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاق’ پیغمبر برای ساختن انسانها میآید؛ برای بهقوامرساندن این مایهای که نامش انسان است، میآید.
اکنون باید دید که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از چه راهی و از چه وسیلهای برای ساختن انسان استفاده میکند و چگونه انسانها را میسازد؛ آیا مدرسه درست میکند؟ مکتب فلسفی درست میکند؟ صومعه و جایگاه عبادت درست میکند؟
پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای ساختن انسان، ‘کارخانۀ انسانسازی’ درست میکند. پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ترجیح میدهد که ده سال، بیست سال، دیرتر موفق بشود، اما آنچه میسازد، یک انسان و دو انسان و بیست انسان نباشد؛ بلکه میخواهد کارخانۀ انسانسازی درست کند که بهطور خودکار، انسان کاملِ پیغمبرپسند تحویل بدهد. پس پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای ساختن انسانها و بهقوامآوردن مایۀ انسان، از کارخانۀ انسانسازی استفاده میکند، کارخانۀ انسانسازی چیست؟ کارخانۀ انسانسازی، جامعه و نظام اسلامیاست. آن پیچ و نقطۀ اساسی توجه و تکیۀ حرف اینجاست؛ همه میگویند پیغمبر میخواهد انسان بسازد؛ همه میگویند پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای تعلیم و تربیت میآید و همه این را میفهمند؛ آنچه که با دقت باید فهمید، این است که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) یکییکی گوش انسانها را نمیگیرد که به یک کنج خلوتی ببرد و در گوششان زمزمۀ مِهر خدا را بنوازد؛ پیغمبرها مکتب علمی و فلسفی تشکیل نمیدهند تا یک مشت شاگرد درست کنند،
این شاگردان را بفرستند تا مردم را در اقطار عالم هدایت کنند؛ پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) کارش از این مسائل محکمتر، استوارتر و ریشهدارتر است. چهکار میکند؟ یک کارخانهای که از آن کارخانه جز انسان بیرون نمیآید، میسازد و آن کارخانه، جامعۀ اسلامی است.»(1)
«اگر یک جامعه بخواهد رشد کند و اخلاق صحیح اسلامی را در خود بهوجود آورد، محتاج همین روش است. شاید در چند آیۀ قرآن که ‘یزکیهم’ پس از ‘یعلمهم’ یا قبل از آن بیان شدهاست، مراد از تزکیه در این آیات همین مطلب باشد؛ یعنی پاککردن و طاهرکردن و پیراستهکردن مردم؛ مثل طبیبی که به مریض خود فقط نمیگوید این کار را بکن و این کار را نکن؛ بلکه او را در محل مخصوصی قرار میدهد و آنچه را که او لازم دارد، به او میدهد و میخوراند و آنچهکه برای او مضر است، از او باز میگیرد. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) چنین وضعیت و روشی را در طول بیستوسه سال نبوت دنبال میکردند؛ مخصوصا در ده سالی که در مدینه زندگی میکردند و دوران حاکمیت اسلام و تشکیل حکومت اسلامی بود.»(2)
«ما وظیفه داریم مردم خودمان را هدایت بکنیم؛ هدایت، ریاست در جامعۀ اسلامی، ریاست مادی محض و صرف نیست؛ ادارۀ امور زندگی
مردم، همراه با هدایت است. تاآنجاییکه میتوانیم، باید راه هدایت مردم را باز کنیم و مردم را هدایت کنیم. خیلی از ابزارهای هدایت در اختیار دستگاههای حکومتی است؛ حالا یک نمونهاش صداوسیماست و نمونههای فراوان دیگر هم دارد؛ یک نمونه وزارت ارشاد است، یک نمونه وزارت علوم است، یک نمونه وزارت آموزشوپرورش است؛ اینها همه دستگاههای خدماتیِ هدایتی است. ما از اینها چگونه استفاده میکنیم؟ باید در جهتی حرکت کنیم که مردم، متدیّن بار بیایند، متدیّن عمل بکنند؛ به مبانی دینی معتقد بشوند؛ عملاً پایبند بشوند؛ جهتگیری ما در همۀ زمینهها باید این باشد».(1)
«امتیاز نظام اسلامی در این است که این چارچوب، احکام مقدس الهی و قوانین قرآنی و نور هدایت الهی است که بر دل و عمل و ذهن مردم پرتوافشانی و آنها را هدایت میکند. مسئلۀ هدایت مردم یکی از مسائل بسیار مهمی است که در نظامهای سیاسی رایج دنیا، بهخصوص در نظامهای غربی، نادیده گرفته شدهاست. معنای هدایت مردم این است که بر اثر تعلیم و تربیتِ درست و راهنمایی مردم به سرچشمههای فضیلت، کاری بشود که خواست مردم در جهت فضایل اخلاقی باشد و هوسهای فاسدکنندهای که گاهی به نام آراء و خواست مردم مطرح میگردد، از افق انتخاب مردم دور شود. امروز شما
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در دیدار اعضای هیئت دولت، 18شهریور88.
ملاحظه میکنید در بسیاری از دموکراسیهای غربی، زشتترین انحرافات، انحرافات جنسی و امثال آن، بهعنوان اینکه خواست مردم است، صبغۀ قانونی پیدا میکند و رسمی میشود و به اشاعۀ آن کمک میگردد. این، غیبت عنصر معنوی و هدایت ایمانی را نشان میدهد. در نظام اسلامی، یعنی مردمسالاری دینی، مردم انتخاب میکنند، تصمیم میگیرند و سرنوشت ادارۀ کشور را بهوسیلۀ منتخبان خودشان در اختیار دارند؛ اما این خواست و انتخاب و اراده در سایۀ هدایت الهی، هرگز به بیرون جادۀ صلاح و فلاح راه نمیبرد و از صراط مستقیم خارج نمیشود. نکتۀ اصلی در مردمسالاری دینی این است.»(1)
آیتاللهالعظمی جوادی آملی(حفظهاللهتعالی) نیز مثل همیشه، نگاه قرآن به این موضوع را باز میشناسانند: «قرآن کریم در آغاز سورۀ ابراهیم(علیه السلام)، هدف نزول قرآن را که همان هدف والای رسالت و غرض اصیل حکومت اسلامی میباشد، چنین ترسیم مینماید: )الر، کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلی صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمید(؛(2)قرآن کتابی است که ما آن را بهسوی تو فروفرستادیم تا مردم را از هر تیرگی و تاریکی بِرهانی و آنان را به نور برسانی؛ البته این رهانیدن از ظلمتها و رساندن به نور، به دستور و اجازۀ پروردگار آنان
میباشد و راه نورانیشدن مردم، همانا پیمودن راه راستِ خداوند عزیز و نفوذناپذیر و پیروز بر هر چیز است؛ که آن خداوند، عزیز [و] حمید و شایستۀ هرگونه ثناست.
دوری از خداوند که ‘هستی محض’ و ‘کمال صرف’ است، تیرگی است و جدایی از او که نور تام است، جز تاریکی نیست و تنها مبدئی که توان بیرونآوردن انسان از تیرگی و رهاندن او از تاریکی را دارد، همانا ‘نور بالذات’ و خداوندی است که نور آسمانها و زمین میباشد و ازاینرو، در آیةالکرسی، ولایت این امر را فقط به خود نسبت داده، چنین فرمود: )اللهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّور(.(1)و اگر در آیۀ موردِبحث، نورانیساختن مردم را به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) اِسناد داد، برای این است که انسان کامل، خلیفۀ خداست و خلیفه، کار مستخلفٌٌعنه را انجام میدهد و چون انجام این کار توسط آن حضرت از راه خلافت و نیابت است نه اصالت؛ لذا در آیۀ مزبور، اخراج از ظلمتها بهسوی نور، به اذن خدا مقید شده است. غرض آنکه؛ هدف والای رسالت و نزول وحی که همان حکومت الهی است، نورانینمودن جامعۀ انسانی است و انسان نورانی، از گزند تیرگی هوا و آسیب تاریکی هوس مصون و از وسوسه و دسیسه و مغالطه، محفوظ خواهد بود و چنینانسانی که از جهت اندیشه، از تباهی توهم و تخیل و هرگونه مغالطه آزاد است و از جهت عمل، از آلودگیِ هرگونه شهوت و غضب پاک میباشد،
1) بقره، 257.
شایستۀ خلافت خداست؛ بنابراین، هدف مهم تأسیس نظام اسلامی مبتنی بر وحی و نبوت، همانا خلیفةاللهشدن انسان است و در چنین جامعهای، خطمشی انسانِ نورانی، بسیار روشن میباشد و او با نور الهی که بهرۀ وی گشته، حرکت میکند و زندگی مینماید؛ چنانکه خداوند فرمود: )وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشی بِهِ فِی النَّاس»؛(1)«وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِه((2)
سیرۀ آموزندۀ انسانِ نورانی آن است که در عین رعایت ادب و پاسداری از حرمت انسانیت دیگران، هیچ انسانی را شایستۀ ستایش و پرستش نمیداند و نیز در عین زیبادیدن نظام کیهانی و تحسین سراسر گیتی، هیچ موجود سپهری یا زمینی را شایستۀ تکریمِ عبادی ندانسته، برای آن قداست پرستش قائل نیست و بلکه تمام عالم و آدم را نشانۀ خدای بینشان دانسته، برای آنها ارزشی بیش از نشانهبودن معتقد نیست؛ چنانکه انسان کامل یعنی حضرت علیبنابیطالب(علیه السلام) در معرفی اینگونه از انسانهای نورانی چنین میفرماید: ‘عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ وَ وَضُعَ [صَغُرَ] مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِم’(3).»(4)
«زمامدار حکومت اسلامی، عهدهدار تأمین علم و دانش شهروندانِ قلمرو حکومت خود میباشد و آیاتی مانند )هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ
وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبین(،(1)بیانگر آن است. مشکل اساسی جامعه در جاهلیت جدید یا کهن، همانا ندانستن اصول ‘تمدن ناب’ یا عملنکردن به آن، در فرض دانستن است؛ یعنی جهالت و ضلالت، دو عامل قطعی انحطاط جامعۀ جاهلی است و مهمترین هدف حکومت اسلامی در بخش فرهنگ بهمعنای جامع، جهالتزدایی و ضلالتروبی است تا با برطرفشدن جهل و نادانی، علم و کتاب و حکمت جایگزین آن گردد و با برطرفگشتن ضلالت و گمراهی اخلاقی و انحراف عملی، تزکیه و تهذیب روح، جانشین شود و لذا در آیۀ مزبور و مانند آن که اهداف و برنامههای زمامداران اسلامی مطرح میشود؛ جهلزدایی توسط تعلیم و ضلالتروبی توسط تزکیه، از شاخصههای اصلی آن قرار گرفته است و آیۀ مذکور، جامعۀ اُمّی و نادان و بیسواد را به فراگیری دانش تشویق میکند، تا از امّیبودن بِرهند و به عالِم و آگاهشدن برسند و نیز جامعۀ گمراه و تبهکار را به طهارت روح فرا میخواند تا از بزهکاری برهد و به پرهیزکاری و وارستگی باریابد؛ البته مردم آگاه و وارسته، توان تأسیس مدینۀ فاضله و حفظ آن را خواهند داشت.»(2)
«امنیت مقولهای است که هم کاملاً واقعی و ملموس و هم بسیار گستردهاست. وقتی امنیت
وجود دارد، ممکن است کسی آن را احساس نکند؛ مثل سلامتی که وقتی هست، شما آن را احساس نمیکنید؛ اما به مجرد اینکه خدای نکرده سرتان درد گرفت، آنگاه میفهمید که سلامتی یعنی چه؟! فرمود: ‘الصِّحَّةُ وَ الْفَرَاغُ نِعْمَتَانِ مَکْفُورَتَان’.(1)به مجرد اینکه گوشههایی از امنیت مخدوش شود، اثر آن در زندگی مردم، منعکس میگردد؛ بنابراین امنیت، کاملاً عینی و واقعی است و با ذهنیات نمیشود آن را تأمین کرد. این فلسفهبافیهای ذهنیای که گاهی مشاهده میشود، باب محافل روشنفکری یا حداکثر باب جلسات کارشناسی است که بنشینند راجعبه ابعاد ذهنی یک مسئله بحث کنند، مردم واقعیت امنیت را میخواهند؛ آن هم در همان پهنۀ گسترده؛ یعنی امنیت در محیط کار، در خانه، برای بچههایشان در مدرسه، برای بچههایشان در میدان فوتبال، امنیت برای جادهها، روستاها، شهرها و خیابانها. تأمین امنیت، باری کاملاً سنگین و بسیار جدّی است و اینبار متوجه شماست.»(2)
معنای امنیت اجتماعی این است که مردم در محیط کار و زندگی خود، احساس خوف و تهدید و ناامنی نکنند. این مسئله، خیلی مهم است. خداوند متعال در مقام منتگذاردن بر قریش میفرماید: )فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَیْتِ،
الَّذی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ(؛(1)یعنی ‘امنیت دادن’ را بهعنوان یکی از دو نعمت، موردِتأکید قرار میدهد.»(2)
«امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نامۀ معروف خود، فرمان معروف خود به مالک اشتر، فرموده: ‘فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللهِ حُصُونُ الرَّعِیَّةֹِ؛(3)[نیروهای نظامی] حصار ملتاند؛ حصار کشوراند. حصار نقشش چیست؟ ایجاد امنیت برای مردم. وقتی یک ارتش و یک سازمان مسلح این مسئولیت را برای خود اساسیترین محور تصمیمگیری و سازندگی بداند، آنوقت خیلی وضع فرق خواهد کرد.»(4)
«از مهمترین وظایف کلی زمامداران، آن است که در وجوه مختلف فردی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و اعتقادی برای مردمان ‘امنیت’ فراهم کنند و بهگونهای برنامهریزی و اقدام کنند که همگان و نه گروهی خاص، به رفاه و آسایش دست یابند و مستضعفان و ستمدیدگان که پیوسته از امنیتهای لازم برای شکوفایی استعدادهایشان محروم بودهاند، از حقوق انسانی خویش بهرهمند شوند.»(5)
1) قریش، 4: «پس [بشکرانۀ این نعمت بزرگ،] باید پروردگار این خانه را عبادت کنند؛ همان کسکه آنها را از گرسنگی نجات داد و از ترس و ناامنی ایمن ساخت.»
2) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار جمعی از اعضای نیروی انتظامی، کارکنان سازمان تأمین اجتماعی، سازمان بهزیستی و اساتید و دانشجویان دانشگاهها، 29تیر73.
3) نهجالبلاغه، خطبۀ53: «پس سپاهیان به فرمان خدا، رعیت را دژهای استوارند.»
4) بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی(مدظلهالعالی) در دیدار با ارتش، 27فروردین82.
5) مصطفی دلشاد تهرانی، دولت آفتاب؛ اندیشه سیاسی و سیرۀ حکومتی علی(علیه السلام)، ص190.
استاد شهید مطهری(رحمة الله علیه) در تبین جایگاه امنیت در منابع دینی میفرمایند: «[امیرالمومنین علی(علیه السلام)] در آن فرمانی که به مالک اشتر نوشته است، جملهای دارد که عین آن در اصول کافی هم هست؛ به او میفرماید: «مالک، تو باید بهگونهای حکومت کنی که مردم تو را بهمعنی واقعی تأمینکنندۀ امنیتشان و نگهدارِ هستی و مالشان و دوستِ عزیز خودشان بدانند؛ نه یک موجودی که خودش را بهصورت یک ابوالهول درآورده و همیشه میخواهد مردم را از خودش بترساند، با عامل ترس میخواهد حکومت کند. بعد فرمود: من این جمله را از پیغمبر ‘غَیرَ مَرَّةٍ’ [یعنی نه یک بار بلکه مکرر] شنیدم که:‘لَنْ تُقَدَّسَ امَّةٌ حَتّی یُؤْخَذَ لِلضَّعیفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَعْتَعٍ’؛(1)پیغمبر فرمود: هرگز امتی، جامعهای، به مقام قداست، [یعنی] مقامی که قابل تقدیس و تمجید باشد که بشود گفت این جامعه، جامعۀ انسانی است، نمیرسد؛ مگر آنوقت که وضع به این منوال باشد که ضعیف، حقش را از قوی بدون لکنت کلمه بگیرد؛ وقتی ضعیف در مقابل قوی میایستد؛ لکنتی در بیانش وجود نداشته باشد.
این جمله شامل دو مطلب است: یکی این که مردم بهطورکلی روحیۀ ضعف و زبونی را از خود دور کنند و در مقابل قوی [، هراندازه قوی باشد،] شجاعانه بایستند، لکنت به زبانشان نیفتد، ترس نداشته باشند که ترس از جنود ابلیس است و دیگر اینکه اصلاً نظامات اجتماعی، باید طوری باشد
1) نهجالبلاغه، خطبۀ53.
که در مقابل قانون، قوی و ضعیفی وجود نداشته باشد؛ پس علی(علیه السلام) میگوید در برنامۀ حکومت اسلامی ما، ‘فَیَأْمَنَ الْمَظْلومونَ مِنْ عِبادِکَ’؛(1)خدایا بندگان ستمدیده تو در امنیت قرار گیرند، چنگال ستمگر را قطع کنیم.»(2)
در نامهای که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به معاویه مینویسد، میفرماید:
«و الواجب فی حکم الله و حکم الاسلام علی المسلمین بعد ما یموت امامهم او یقتل، ضالاً کان او مهتدیا، مظلوماً کان او ظالماً، حلال الدم او حرام الدم، الّایعملوا عملاً و لایحدثوا حدثاً و لایقدّموا یداً و لارجلاً و لایبدئوا بشیء قبل أن یختاروا لأنفسهم اماماً عفیفاً عالماً عارفاً بالقضا و السنة یجمع امرهم و یحکم بینهم و یأخذ للمظلوم من الظالم حقّه و یحفظ اطرافهم و یجبی فیئهم و یقیم حجتهم و یجبی صدقاتهم.»(3)
در این نامه، آن حضرت با جملۀ ‘یأخذ للمظلوم من الظالم حقه’، به امنیت داخلی و با جملۀ ‘و یحفظ اطرافهم’، به امنیت خارجی اشاره فرموده است و آن را از اموری دانسته است که جز با وجود
1) نهجالبلاغه، خطبۀ131.
2) مرتضی مطهری، مجموعهآثار، ج24 ص113.
3) سلیمبنقیس، اسرار آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم)، ، ج2، ص752، نشر الهادی؛ محمدباقر مجلسی، بحار الأنوار، ج33، ص144: «حکم واجب خدا و اسلام بر مسلمانان این است که پس از آنکه پیشوایشان بمیرد یا کشته شود، چه گمراه بوده و چه هدایتیافته، ستمدیده باشد یا ستمگر، حلالخون یا حرامخون، اقدام به هیچ کاری نکنند و حادثهای پدید نیاورند و دست و قدمی به جلو نگذارند و هیچ عملی را پیش نیندازند؛ قبل از آنکه رهبری با عفت، دانشمند، پرهیزکار، دانای به قضاوت و سنّت برای خود برگزینند تا او امورشان را سامان داده و بینشان به داوری بنشیند و حق مظلوم از ظالم ستاند و مرزهای آن را پاسداری کند و ثروتهای عمومی آنان و زکاتهایشان را جمع کرده و منطق و فرهنگ آنان را اقامه و از آن صیانت کند.»
دولت و زمامدار، محقق نمیشود.
این موضوع گرچه خود حقّی از حقوق عمومی است؛ ولی پس از تصدّی دولت، ایفای آن بهعنوان ادای حق عمومی و تکلیفی الهی و وظیفۀ دولت بهشمار میرود.
امیرمؤمنان(علیه السلام) در ردِّ منطق خوارج میفرماید: ‘هولاء یقولون: لا امرة الا للّه و انّه لابدّ للناس من امیر برّ او فاجر، یعمل فی إمرته المؤمن یستمتع فیها الکافر و یبلغ الله فیها الاجل و یجمع به الفیء و یقاتل به العدوّ و تأمن به السبل و تؤخذ به للضعیف من القوّی حتی یستریح برّ یستراح من فاجر’.(1)
از دیدگاه علی(علیه السلام)، ناامنی مقولهای است که با آنارشیسم و عدم وجود دولت آمیخته و دولت و امنیّت، رابطهای ساختاری و ماهوی دارند؛ بهگونهای که برای تحقّق آن، چارهای از وجود دولت نیست؛ حتی اگر زمامدار فرد یا گروهی فاسد و فاجر باشند و آنچه بهعنوان آثار دولت و زمامدار در این خطبه آمده است، رابطهای مستقیم یا غیرمستقیم با مسئلۀ امنیت دارد.»(2)
1) نهج البلاغه، ترجمۀ فیضالاسلام، ص125، خطبۀ 40؛ نهج البلاغه، ترجمۀ صبحیصالح، ص82، خطبۀ 40: «آنان میگویند: امارت جز برای خداوند نیست؛ درحالیکه مردم ناچارند امیری داشته باشند؛ نیکوکار باشد یا بدعمل تا مؤمن در سایۀ حکومت او بر انجام وظایفش قیام کرده و کافر به زندگی خود بپردازد و خداوند به هرکس عمر تعیینشدهاش را عطا کند [و کُشتوکشتار موجب اجلهای زودرس نشود] و ثروت مردم بهوسیلۀ او گردآوری شده و با دشمن نبرد شود و راهها امنیت یابند و حق مظلوم از ستمگر گرفته شود تا اینکه انسانهای نیک در راحتی بهسر برند و از ناحیۀ بدکاران ایمن شوند.»
2) سیدمهدی موسوی کاشمری، جایگاه امنیت در نظام اسلامی، ص146.
«در نظام اسلامی، رفع فقر و محرومیت، در شمار هدفهای طراز اول است و پایبندی به اصول انقلاب، بدون مجاهدت در راه نجات مستضعفان و محرومان، سخنی بیمعنی و ادعایی پوچ است».(1)
«حکومت هم در جامعه مسئولیتهایی دارد... چهارمی هم رفاه و آبادی زندگی آنهاست که البته این رفاه که میگوییم... تربیتهای اخلاقی و معنوی، مسئلۀ علم و ترویج تحقیق و اینها تویش هست؛ اینها جزء آن چیزهایی است که در داخلِ این مندرج است. رفاه اجتماعی هم بدون اینها، امروز و هیچوقت بهوجود نمیآمده [است].»(2)
«ما برای پیادهکردن اسلام، کار زیادی پیش روی خود داریم... ما بهخاطر ایجاد رفاه و زندگی شایستۀ انسانی برای این ملت بزرگ و فداکار، کارها و تکالیف زیادی بردوش داریم.»(3)
«اسلام به همان اندازه که به معنویت مردم، به اعتلای روحی و معنوی مردم اهمیت میدهد، به گشایش زندگی مردم، به پیشرفت رفاه مردم، به اینکه در جامعه هیچکس دست نیازی بهسمت
1) پیام رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، بهمناسبت اولین سالگرد ارتحال حضرت امامخمینی(رحمة الله علیه)،10خرداد69.
2) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی(مدظلهالعالی) در دیدار مدیران صداوسیما، 15بهمن81.
3) سخنرانی رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی)، در دیدار با فضلا، طلاب و اقشار مختلف مردم قم، بهمناسبت سالگرد قیام نوزدهم دیماه، 19دی69.
دیگران دراز نکند و نیازی نداشته باشد، به آن هم اهمیت میدهد. اگر بخواهیم جامعه به این سطح از بهبود مادی و رفاه مادی برسد، نیروهای جامعه همه به شکل درهمتنیده، در کنار هم، در خدمت هم باید قرار بگیرند.»(1)
یکی از اسنادی که در تبیین اهداف حکومت اسلامی موردِتوجه علما و کارشناسان دینی قرار دارد، نامۀ امیرالمؤمنین(علیه السلام) به مالک اشتر است. شهید مطهری(رحمة الله علیه) با اشاره به فرازی از این نامه، مینویسند: «علی(علیه السلام) در نامهای که به مالک اشتر نوشته است، وقتیکه هدفهای او را برای حکومت ذکر میکند که تو چه وظیفهای داری، ازجمله میگوید: ‘وَ اسْتِصْلاحَ اهْلِها وَ عِمارَةَ بِلادِها»؛(2)انسانها را اصلاح کنی و شهرها را عمران نمایی.’»(3)
علامه محمدتقی جعفری(رحمة الله علیه) نیز دراینباره میگویند: «زمامدار اسلامی بایستی کمال اهمیت را به آبادکردن زمین و آمادهکردن دیگر وسایل تولید آن، برای بهرهدهی هرچه عالیتر قائل شود و به همین ملاک، زمامدار اسلامی بایستی نظارت و اهمیت شدید را دربارۀ تصحیح و تنظیم هرگونه وسایل تولید مواد زندگی مردم به کار ببندد، اعم از کارخانجات و انواع دستگاههای ماشینی که امروزه همۀ شئون زندگی بشری را احاطه کرده است.»(4)
همچنین «همۀ همت زمامداران باید در جهت اصلاحگری و بهسامانکشاندن اوضاع اقتصادی، اجتماعی، حقوقی، فرهنگی و سیاسی قرار گیرد و با فراهمکردن زمینههای اصلاح، دست به اصلاح و عمران و آبادی بزنند و همۀ امور را به سامانی درست بیاورند. علی(علیه السلام) در اینباره فرموده است: ‘اللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِی سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاسَ شَیْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَکِنْ ... نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِی بِلَادِکَ’؛(1)خدایا تو میدانی که جنگ و درگیری ما برای بهدستآوردن قدرت و حکومت و دنیا و ثروت نبود؛ بلکه میخواستیم... در سرزمینهای تو اصلاح را ظاهر کنیم، تا بندگان ستمدیدهات در امنوامان زندگی کنند و قوانین و مقررّات فراموششدۀ تو بار دیگر اجراء گردد.»(2)
آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی) نیز درخصوص این روایت میافزایند: «وَ نُظْهِرَ الْاصْلاحَ فی بِلادِکَ، خیلی جملۀ عجیبی است! ‘نُظْهِرَ’ یعنی آشکار کنیم. اصلاحِ نمایان و چشمگیر، اصلاحی که روشن باشد، در شهرهایت بهعمل آوریم. آنقدر این اصلاح، اساسی باشد که [تشخیص آن] احتیاج به فکر و مطالعه نداشته باشد؛ علائمش از در و دیوار پیداست. بهعبارت دیگر سامان به زندگی مخلوقات تو دادن، شکمها را سیرکردن، تنها را پوشانیدن، بیماریها را معالجهکردن، جهلها را از
میانبردن، اقدام برای بهبود زندگی مادی مردم؛ زندگی مادی مردم را ساماندادن.
امام(علیه السلام) در این فراز از خطبه در حقیقت، اهداف حکومت الهی؛ ازجمله حکومت خود را بیان میفرماید و با تعبیرات بسیار جالب و حساب شده، درسهای فراموشنشدنی به همۀ حاکمان مؤمن و مخلص میدهد و در ادامۀ این سخن، اهداف چهارگانۀ خودش را برای پذیرش حکومت بیان میدارد که سرمشق و درس بزرگی است برای همۀ حاکمان آزاده و باایمان و حقپرست. [ایشان(علیه السلام)] عرضه میدارد: ‘[پروردگارا، تو میدانی که] اگر حکومت را پذیرفتیم، بهخاطر این بود که نشانههای محوشده دینت را بازگردانیم و برپا سازیم و اصلاحات را در شهرهای تو آشکار کنیم، تا بندگان ستمدیدهات [از ظلم ظالمان] ایمن گردند و حدود و قوانین تعطیل شدهات اقامه و اجرا شود.’
درواقع امام(علیه السلام) در این چهار جمله، که به پیشگاه خداوند بهعنوان انگیزههای اصلی پذیرش بیعت، عرضه میدارد، هم اشاره به برنامههای معنوی و ارزشی حکومت مینماید و هم برنامههای مادی و ظاهری.
در درجۀ اوّل باید نشانههای دین که مسیر راه مردم را بهسوی خدا مشخص میکند و بر اثر حکومتهای خودکامه محو شده است بهجای خود بازگردد، آنگاه اصلاحات در تمام شئون اجتماعی اعم از سیاسی و اقتصادی و اخلاقی آشکار شود و چنگال ظالمان از گریبان مظلومان جدا شود و حدود الهی اجرا گردد؛ بهگونهای که
ستمدیدگان احساس امنیّت و آرامش کنند.
بهیقین اگر هدف حکومتها انجام این امور چهارگانه باشد، سعادت معنوی و مادی بر سر جامعه سایه خواهد افکند و اگر هدف آنها بهدستآوردن مقام و اموال و ثروتها باشد، جز فساد و ظلم و تعطیل حدود الهی و محو اخلاق و دین نتیجهای نخواهد داشت و این درسی است برای همۀ مسلمین در تمام قرون و اعصار.
این امور همان است که قرآن مجید بهعنوان اهداف بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تشکیل حکومت اسلامی بیان فرموده، در یکجا تعلیم و تهذیب و نجات از گمراهی آشکار را هدف بعثت میشمارد )هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمّیّینَ رَسُولًا مّنْهُمْ یَتْلُواْ عَلَیْهِمْ ءَایَاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلّمُهُمُ ا لْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِی ضَللٍ مُّبِینٍ((1)
و در جای دیگر اقامۀ قسط و عدالت نتیجۀ قیام انبیاء ذکر میکند )لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ا لْکِتَابَ وَا لْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ((2)
و نیز در آیۀ دیگر میفرماید: )الَّذِینَ إِن مَّکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُواْ الصَّلوةَ وَ ءَاتَوْاْ الزَّکوةَ وَ أَمَرُواْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْاْ عَنِ الْمُنکَرِ و لِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ(؛(3)همان کسانیکه هرگاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را برپا میدارند و زکات میدهند و امربهمعروف و نهیازمنکر میکنند و پایان همۀ کارها از آن خداست».(4)
پس از آنکه با تبیین فلسفۀ ولایت فقیه و مطالعۀ ادلۀ آن، روشن شد که درصورت وجود فقهای متعدد واجد شرایط در یک زمان، تنها یکی از آنان مسئولیت رهبری جامعۀ اسلامی و حکومت دینی را برعهده خواهد داشت و دیگر فقها در مسایل سیاسی و حکومتی به تبعیت از وی ملزم هستند؛ گروهی این نظریه را مطرح کردند که «چه اشکال دارد که رهبری، شورایی شود و شورایی مرکب از فقهای عادل، امر رهبری را برعهده گیرند؟!»
در پاسخ این پرسش، باید گفت: درست است که مشورت پیش از انجام کارها و تصمیمگیری کارشناسانه، چنانکه در خلال مباحث گذشته دیدیم، امری پسندیده و معقول است و شرع اسلام و قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز آن را تأیید و بر آن تأکید کرده است؛(1)ولی اگر در همان دلایل نقلی و عقلیِ مسئلۀ شورا دقت شود، بهخوبی روشن میشود که انجام شوراییِ کارها، هرگز به این معنا نیست که در همۀ مراحلِ آن، حتی در مرحلۀ اظهارنظر قطعی و تصمیمگیری نهایی، بهویژه در سطح کلان آن نیز بهصورت شورایی عملکردن، پسندیده و معقول باشد؛ بلکه مراد این است که کارها توسط عقل جمعی مسلمانان
1) 1. پیشبینی شوراها و مجامع مشورتی گوناگون در ساختار نظام جمهوری اسلامی، مبیّن این اهتمام است: وجود مجمع تشخیص مصلحت نظام، شورای عالی انقلاب فرهنگی، ارائۀ نظرات کارشناسی توسط مجلس شورای اسلامی و کارگروههای کارشناسی تخصصی فعال در دفتر مقام معظم رهبری(مدظلهالعالی)، قالبها و ابزارهای مناسبی برای تحقق این مأموریت خطیرند.
[که کارشناسان و خبرگان از میان آنها نمایانگر افکار جمعیاند]، با شورا و مشورت و کاوش و تحقیق، بررسی و ارزیابی شوند و درنهایت برای تصمیمگیری نهایی به مرکز ثقل تصمیمگیری که رهبری است، ارائه شود و او تصمیم قطعی را اعلام کند؛ نهاینکه همۀ اعضایِ طرفِ مشورت، در این مرحله هم باید نظر دهند.
در اینجا با تفصیل بیشتری، ادلۀ مطرحکنندگان این نظریه و پاسخهای ارائهشده را بررسی میکنیم.
«ازنظر پیشینۀ تاریخی، ولایت شورایی، در متون اسلامی بیسابقه است. در دیدگاه اهلسنّت، تنها در یک مورد، شورا تشکیل شد(1)که آن هم برای تعیین رهبر بود و نه برای اداره و تدبیر امور... دربارۀ رهبری شورایی، متون فقهی شیعه تا پیش از استقرار جمهوری اسلامی ایران، همگی ساکتاند [و هیچ فقیهی پیش از آن، به طرح این ایده نپرداخته است.]»(2)
«پس از انقلاب، در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، [مصوب 1358ش،] برای اوّلینبار شورای رهبری متشکل از سه یا پنج مرجع واجد شرایط رهبری، با شرایطی، بهرسمیت شناخته میشود؛(3)البته در یکی از کتب فقهی جدید،
رهبری شورایی، بهعنوان تنهاشکل حکومت اسلامی در عصر غیبت معرفی شده است.»(1)
«در متون فقهی گذشتگان، مواردی یافت میشود که شباهتهایی ظاهری؛ البته با ماهیتی متفاوت؛ با این نظریه داشته باشد؛ ازجمله در اندیشۀ فقهی علامه حلی(رحمة الله علیه) آمده که میتوان برای یک شهر، قضات متعدد در نظر گرفت. داوران متعدد برای یک شهر، در قالب یکی از سه شکل قابلتصوّر است:
هریک مستقلاً به قضا بپردازند و بهشکل عام استغراقی(2)برای هریک از ایشان، داوری در تمامی شهر جایز باشد؛
شهر را به نواحی مختلف تقسیم کنند و داوری در هر ناحیه را به یک قاضی بسپارند؛ بهطوریکه هریک در منطقۀ نفوذ دیگری، حق دخالت نداشته باشند؛
داوری هریک، مشروط به اتفاقِنظر با دیگری باشد.»(3)
«نظریهپردازان ولایت شورایی، علاوهبر تمسک به ادلۀ نقلی [که در آینده به آن خواهیم پرداخت]، به دلیل عقلی نیز رو آوردهاند. آنان در فرض وجود فقها و مراجع متعدد، پنج راهحل را برای تعیین رهبر و فقیه حاکم شمردهاند و از این پنج راهحل، تنها پنجمین آن را صواب و بیاشکال دانستهاند.(4)
این راهحلهای پنجگانه عبارت است از:
امر هر فقیهی نسبتبه مقلدان خودش نافذ باشد: اشکال این فرض، اختلال نظام و هرجومرج است.
امر فقیهی نامعیّن از میان فقها نسبت به تمامی مردم، نافذ باشد: این فرض نیز محال است؛ چون نامعین، در مرحلۀ ثوبت و اثبات محال است.
امر فقیهی معیّن مثل اعلم، نسبت به تمامی مردم نافذ باشد: اشکال این فرض آن است که اولاً فقیه تعیینشده، ترجیح بلامرجح است؛ ثانیاً اعلمیت علاوهبر آنکه فاقد دلیل است، هم در ضابطۀ اعلمیت و هم در تعیین و تشخیص مصداق اعلم، آنقدر تفاوت نظر وجود دارد که مسئله را با مشکلات فراوان روبهرو میکند؛ ثالثاً هر فقیهی که خود را اعلم میداند، حق خود میداند که در حکومت دخالت کند؛ زیرا ازطرف شارع، منصوب است و دلیلی که مسقِط ولایت او باشد یا ولایت او را تخصیص زند، ثابت نیست؛ درنتیجه، مشکل اختلاف نظام و هرجومرج، مجداً رخ مینماید.
حکم فقیه منتخب، نافذ باشد؛ همانطورکه در مثال کفاره، مکلّف، حق تخییر و انتخاب دارد: اشکال این فرض، آن است که به هرجومرج و اختلال نظام خواهد انجامید؛ زیرا هر دسته از مردم، فقیهی را انتخاب میکنند و انتخابهای گوناگون، ضررِ نوعی و هرجومرج بهدنبال دارد.
اگر کسی بگوید: ‘فقیه منتخب اکثریت، حکمش نافذ است’، در پاسخ باید گفت: ‘هرگز
رأی اکثریت مردم، در عرض احکام شرعی قرار نمیگیرد و مشروعیتآور نیست. رأی اکثریت، در طول قوانین شرعی است؛ بنابراین، اگر از ادلۀ شرعی استفاده شود که رهبری شورایی است و رأی اکثریت فقها معتبر و لازمالاتباع است، در این صورت نوبت به انتخاب اکثریت نمیرسد. افزون بر آن، ادله ولایت فقیه و سخن فقها در باب ولایت فقیه، مطلق است و ولایت او را به انتخاب اکثریت مقید نکردهاند.’
حضرت آیتاللهالعظمی سیدکاظم حائری(حفظهاللهتعالی) در ردّ استدلالات صاحبان این نظریه مینویسند: «مفاد ادلۀ ولایت فقیه، عام استغراقی است، نه عام مجموعی؛ یعنی، فردفردِ فقهای جامعالشرایط، منصوباند، نه آنکه ولایت و حق زمامداری برای مجموعۀ آنها جعل شده باشد... پس نظریۀ شورایی، نوعی تصرّف در ظهور ادله است که نیازمند قرینه میباشد... .
در طول تاریخ اسلام و در عصر اهلبیت(علیهم السلام)
1) مصطفی جعفر پیشهفرد، چالشهای فکری نظریه ولایت فقیه، ص84.
که رژیمهای گوناگونی، به اقتدار رسیدهاند، حکومتها فردی بوده است. اهلبیت(علیهم السلام) هم که با حکومتها به مخالفت پرداخته و به تبیین اندیشۀ امامت پرداختهاند، اشکالهای فراوانی را در اثبات نامشروعیت حکومتها مطرح کردهاند؛ ولی هرگز متعرض ‘فردیبودن’ این دولتها نشده و شرط شوراییبودن رهبری را عنوان نکردهاند.»(1)
حضرت آیتالله خوشوقت(رحمة الله علیه) نیز در این رابطه میفرمایند: «در اسلام هیچ پستی در ادارۀ شئون اسلام، شورایی نبوده است؛ نه پیامبری، نه امامت، نه مرجعیت تقلید.» (2)
http://www.khobreganrahbari.com/modules.php?name(صلی الله علیه و آله و سلم)News&file(صلی الله علیه و آله و سلم)article&sid(صلی الله علیه و آله و سلم)174
از اینرو حضرت آیتالله العظمی مظاهری(حفظهاللهتعالی)، در رابطه با رهبری شورایی میفرمایند: «اگر دلیلی بر فساد آن [رهبری شورایی] نداشتیم، جز اینکه در ادیان الهی(3)در نبوت و ولایت هیچ مثل و سابقهای ندارد و پروردگار عالم در هیچ زمانی شورای رهبری و زعامت نصب نفرموده است، کافی بود.»(4)
آیتالله امینی(حفظهاللهتعالی)، با اشاره به جلسۀ خبرگان «انتخاب رهبری بعد از رحلت امام»، به مهمترین اشکال این نظریه تصریح
1) سیدکاظم حائری، ولایة الأمر فی عصر الغیبه، ص240تا241.
2) آیتالله خوشوقت، بهنقل از پایگاه اطلاعرسانی مجلس خبرگان رهبری:
3) بهعنوان مثال، در تاریخ انبیا، با آنکه حضرت لوط(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) نیز پیامبر خدا بودند؛ ولی از رهبری و امامت حضرت ابراهیم(علیه السلام) تبعیت میکردند و حضرت هارون(علیه السلام) نیز تابع حضرت موسای کلیم(علیه السلام) بودند.
4) آیتالله مظاهری(حفظهاللهتعالی)، به نقل از: http://noorportal.net/951/1746/3812/3813.aspx
و میفرمایند: «رهبری شورایی وجه شرعی هم نداشت. اتفاقاً من در آن جلسهای که برای شرط مرجعیت خدمت امام رسیدم، پس از صحبتهای متفرقه عرض کردم: ‘اجازه بدهید ما که در کمیسیون هستیم، رهبری شورایی را حذف کنیم؛ چون مأخذ شرعی ندارد.’»(1)
http://www.noormags.com/View/Magazine/ViewPages.aspx?numberId(صلی الله علیه و آله و سلم)7561&ViewType(صلی الله علیه و آله و سلم)0&PageNo(صلی الله علیه و آله و سلم)146
حضرت آیتاللهالعظمی مصباح یزدی(حفظهاللهتعالی) نیز در این رابطه میفرمایند: «والی و حاکم حکومت اسلامی، همیشه و در همۀ زمانها یک نفر است. حضرت ولی عصر(علیه السلام) هم که ظهور مینمایند، ولایت فقها سلب میشود. در زمان حضرت علی(علیه السلام) هم، امامحسن و امامحسین(علیهماالسلام) ولایت بر مردم نداشتند.
امامحسین(علیه السلام)، زمان اماممجتبی(علیه السلام)، بههنگام بیعت قیسبنسعد با امامحسن(علیه السلام) به وی فرمود: ‘یَا قَیْسُ إِنَّهُ إِمَامِی یَعْنِی الْحَسَنَ(علیه السلام)؛(2)ای قیس، او [یعنی امامحسن(علیه السلام)] امام و رهبر من است.’»(3)
http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID(صلی الله علیه و آله و سلم)4432&id(صلی الله علیه و آله و سلم)31638
تنهادلیل نقلی که مدعیان رهبری شورایی به آن استناد میکنند، آیات و روایات مشورت و شوراست؛ ازجمله آیۀ شریفۀ )وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ(
1) آیتالله امینی(حفظهاللهتعالی)، بهنقل از:
2) بحار الأنوار، ج44، ص61: «فَقَالَ یَا حَسَنُ قُمْ فَبَایِعْ فَقَامَ فَبَایَعَ ثُمَّ قَالَ لِلْحُسَیْنِ(علیه السلام) قُمْ فَبَایِعْ فَقَامَ فَبَایَعَ ثُمَّ قَالَ یَا قَیْسُ قُمْ فَبَایِعْ فَالْتَفَتَ إِلَی الْحُسَیْنِ(علیه السلام) یَنْظُرُ مَا یَأْمُرُهُ فَقَالَ یَا قَیْسُ إِنَّهُ إِمَامِی یَعْنِی الْحَسَنَ(علیه السلام)»
3) پاسخ به شبهات ولایت فقیه:
یا روایت نبوی که آن حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودهاند: «هیچگاه شخصی با دیگری مشورت نمیکند؛ مگر آنکه به راه نیک راهنمایی میشود.»
با کمی دقت در شأن نزول و آیات قبل و بعد این آیۀ شریفه، آشکار میشود که در این آیه و مشابه آن، شیوۀ رهبری شورایی، ِتأیید نشده است و تنها بر توجه به نظر دیگران و دخالتدادن مردم در تصمیمگیریها تأکید شده است. در ادامۀ این فراز از آیۀ 159 سورۀ آلعمران که طی آن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در برخی امور عرفی [که در آنها فرمانی از وحی نرسیده است]، مأمور به مشورت با مسلمانان شده، آمده است: )...فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ(؛ یعنی با آنان در امور مشورت کن؛ اما هرگاه تصمیمگرفتی، پس بر خدا توکل کن [و بر آن کار اقدام نما].
حضرت آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی(حفظهاللهتعالی)، ذیل این آیۀ شریفه مینویسند: «در جملۀ بالا، مسئلۀ مشاوره بهصورت جمع ذکر شده [: وَ شاوِرْهُمْ]؛ ولی تصمیم نهایی تنها بهعهدۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و بهصورت مفرد ذکر شده [: عَزَمْتَ]. این اختلاف تعبیر، اشاره به یک نکتۀ مهم میکند و آن اینکه: بررسی و مطالعۀ جوانب مختلف مسائل اجتماعی، باید بهصورت دستهجمعی انجام گیرد؛ اما هنگامیکه طرحی تصویب شد، باید برای اجرای آن، ارادۀ واحدی بهکار افتد؛ در غیر این صورت هرجومرج پدید خواهد آمد؛ زیرا اگر اجرای یک برنامه بهوسیله رهبران متعدد، بدون الهامگرفتن از یک سرپرست
صورت گیرد، قطعاً مواجه با اختلاف و شکست خواهد شد و به همین جهت در دنیای امروز نیز مشورت را بهصورت دستهجمعی انجام میدهند؛ اما اجرای آن را بهدست دولتهایی میسپارند که تشکیلات آنها زیر نظر یک نفر اداره میشود.»(1)
ایشان در ماجرای ملکۀ سبأ نیز از آیات سورۀ سلیمان استفاده میکنند و میفرمایند: «از این ماجرا روشن میشود که برنامههای شورایی چنان نیست که همیشه به حق منتهی شود؛ چراکه در اینجا عقیدۀ اکثریت اطرافیان او این بود که توسل به نیروی نظامی مقدم است؛ درحالیکه عقیدۀ ملکۀ سبأ برعکس آن بود و در پایان ماجرا میبینیم که حق با او بوده است و میتوان گفت که این نوع مشورت، غیر از آن است که امروز در میان ما رایج است. ما نظریۀ اکثریت را معیار قرار میدهیم و حق تصمیمگیری را برای آنها قائل هستیم؛ درحالیکه در این نوع مشورت، حق تصمیمگیری با رهبر جمعیت است و مشاورین، تنها اظهار نظر میکنند.»(2)
یَتَّفِقُ فِعْلُهُمَا وَ تَدْبِیرُهُمَا... ؛(1)اگر گفته شود: چرا جایز نیست در یک عصر و یک زمان، دو رهبر و دو پیشوا روی زمین باشد؟ در جواب میگوییم: به چند علّت؛ ازجمله اینکه امام واحد و پیشوای منفرد در فعل و تدبیرش یکنواخت و بهدور از تعارض عمل میکند؛ اما دو رهبر و دو ولیّ، فعل و تدبیرشان با هم متّفق نیست؛ چه آنکه تابهحال دیده نشده [است که] دو نفر ازنظر قصد و اراده، کلاً با هم اتّفاق داشته باشند.
پس اگر تبعیت از هر دو لازم باشد و هر دو اختلاف نظر داشته باشند، مشاجره و فساد به جامعه راه مییابد و اگر از یک نفر اطاعت شود، از اطاعت دیگری سر باز زده شده است و اگر نیمی از مردم از یکی و نصف دیگر از فرد دوم اطاعت کنند، غیر از اختلاف اجتماعی، همۀ مردم هم معصیت و نافرمانی کردهاند... .
دوم آنکه، واجبالاطاعهبودن هر دو، سبب تضییع حقوق و احکام و حدود الهی میگردد؛ زیرا هریک از طرفین دعوا، به رهبر موردِعلاقۀ خود رجوع میکند و هریک از دو رهبر هم ممکن است برخلاف حکم دیگری نظر دهد.
سوم آنکه، اگر گفته شود امرونهی آنکسی مقدم است که قبلاً حکم کرده باشد، میگویم: با فرض اینکه هردو، هم صلاحیت ذاتی و هم صلاحیت رهبری دارند؛ چرا حق تقدم با اوّلی باشد؟ و چرا دومی بعد صدور حکم اوّلی نتواند مخالفت کند؟! و لذا اگر این فرض را هم بپذیریم، حدود و
1) شیخ صدوق(رحمة الله علیه)، عللالشرایع، ج1، ص254.
حقوق الهی باطل میشود.
چهارم آنکه، اگر گفته شود هردو در چنین مواردی ساکت باشند تا کشمکش و درگیری ایجاد نشود، میگویم: بالاخره یکی از آن دو که حق میگوید، با سکوتش حکم خدا و حدود الهی را مسکوت گذاشته است.’(1)
از لحن سؤال و جواب روایت، استفاده میشود که تعدّد رهبر، خواه بهنحو استقلال و خواه بهنحو شورایی، مردود است؛ زیرا علّت آن؛ یعنی اختلاف نظر و عدم تمرکز در تصمیمگیری، در هردو وجود دارد.
این مجموعه از روایات، هرچند ظاهراً درموردِ امام معصوم است؛ ولی باتوجهبه علت ذکرشده در آنها که از اختلاف رأی و نظر سخن میگوید، میتوان به طریق اُولی به غیرِمعصوم نیز آن را سرایت داد.»(2)
«در تحفالعقول از امیرالمومنین علی(علیه السلام) روایت شده که فرمودند: ‘الشِّرْکَةُ فِی الْمُلْکِ تُؤَدِّی إِلَی الِاضْطِرَاب؛(3)شراکت در حکومت، موجب اضطراب و تزلزل است.’ رهبری شورایی، موجب اضطراب، تشتت و خلل در اداره امور خواهد شد.»(4)
در انتهای روایت مقبوله، عمربنحنظله از امامصادق(علیه السلام) میپرسد که: «اگر دو نفر با ویژگیهایی که برای حاکم اسلامی تعیین شده، وجود داشته باشند و شیعیان به هر دوی آنها
رضایت داشته باشند، چه باید کرد؟»
حضرت میتوانستند در اینجا پیشنهاد رهبری شورایی را طرح و نتیجۀ مشورت آن دو فقیه را ملاک عمل، معرفی کنند؛ اما میفرمایند: «حکم آنکسی را بپذیرید که از دیگری عادلتر، فقیهتر، صادقتر و باورعتر است و به قول فقیهِ دیگر التفات نکنید»؛ حتی پس از آنکه راوی عنوان میکند که هر دوی آنها ازنظر عدالت و مقبولیت، در یک سطحاند و هیچ یک بر دیگری برتری ندارد، باز حضرت ویژگیهای دیگری را طرح میفرمایند و تا چهار مرتبه پس از این نیز که راوی سؤال را جلو میبرد، چنین راهکاری را ارائه نمیفرمایند.
«منظور از شورا، انتخاب یک مجموعه است که یکی مدیریتش قوی باشد، دیگری علمش، دیگری سیاستش و دیگری تدبیرش؛ اگر آن که مدیریتش یا سیاستش بهتر بود، میتوانست دیگران را بالا بکشد، خوب بود؛ اما این اتفاق نمیافتد؛ این مجموعه باید با هم حرکت کند و چون ضعیف نمیتواند همپای قوی حرکت کند،
1) وسائلالشیعة، ج15، ص352.
قوی مجبور خواهد شد خود را با ضعیف همقدم کند.»(1)
http://www.tebyan.net/hawzah/alookat_hawzah/hawzah_politics/vilayatfagih/2009/6/6/93983.html
«عقل و منطق، مؤید رهبری واحد است، نه رهبری جمعی و شورایی؛ زیرا اگر امر تصمیمگیریِ نهایی به جمع واگذار شود، چهبسا ادارۀ امور سیاسیِ نظام مختل و اوضاع نابسامان میشود. چون ممکن است در برخی مواقع اکثریت قاطع، بر یک رأی اجتماع نکنند و هرکدام رأیی غیر از دیگری داشته باشند؛ بنابراین شورا در نظام اسلامی بهعنوان بازوی متفکر مدیریت و رهبری عمل میکند و هرگز نباید اصل مدیریت و رهبریِ جامعه به شورا واگذار شود.»(2)
«رهبری شورایی، برخلاف سیرۀ عقلا و متشرّعه است... تدبیر و ادارۀ سیاسی جامعه، به وحدت تصمیمگیری نیازمند است و تعدد و تکثر، بهویژه در مواقع حساس، به تعطیلی مصالح میانجامد.»(3)
«هماکنون، در مسائل بحرانی، قاطعیت رهبری است که مشکلات را حل میکند. شورا تا جلسه تشکیل دهد و بحث کند، کار از کار خواهد گذشت.»(4)
http://www.noormags.com/View/Magazine/ViewPages.aspx?numberId(صلی الله علیه و آله و سلم)7561&ViewType(صلی الله علیه و آله و سلم)0&PageNo(صلی الله علیه و آله و سلم)146
حضرت آیتالله خوشوقت(رحمة الله علیه) در بیان مفاسد این نظریه میافزایند: «اگر شورایی باشد، ممکن
است بینشان اختلاف بیفتد، اگر حکم صادر کردند، سست تلقی می شود؛ بنابراین مسئلۀ شورای رهبری، اصلاً نباید مطرح شود.»(1)
http://www.khobreganrahbari.com/modules.php?name(صلی الله علیه و آله و سلم)News&file(صلی الله علیه و آله و سلم)article&sid(صلی الله علیه و آله و سلم)174
«گاهی اوقات آقایان، از مواردی مثل ‘مجلس شورای اسلامی’، ‘مجمع تشخیص مصلحت نظام’ و سایر شوراهایی که در نظام جمهوری اسلامی وجود دارند و در آنها تصمیمگیری میشود، شاهد مثال میآورند. این نوع نهادها، مسئول رایزنی مشورتی برای بهدستآوردن ماهیت یک امر قانونی و مقرّرات و دستورالعمل هستند؛ اما اگر تصمیمگیری نهایی بهصورت شورایی باشد، همیشه اختلاف پیش میآید؛ این دیگر بحث فقهی و علمی نیست؛ بلکه یک بحث سیاسی و اجتماعی است.»(2)
http://www.jahannews.com/vdccp1q0.2bqep8laa2.html
تنها مثال مدیریت شورایی در طول انقلاب، شورای عالی قضایی است. آیتاللهالعظمی یزدی(حفظهاللهتعالی) رئیس اسبق قوۀ قضائیه دراینرابطه میفرمایند: «نمونهای که حضرت امام دستور دادند در قانون اساسی دربارۀ آن بازنگری شود، شورای عالی قضایی بود. در این
شورا چون مقرر شده بود که کارها بهصورت مشورتی اداره شود. اصلاً کار پیش نمیرفت و حتی در جابهجایی رئیس دادگستری یا نصب و عزل یک قاضی در یک شهرستان، شورا باید تشکیل جلسه میداد و اغلب بحثها روی زمین میماندند و نمیشد آنها را اداره کرد؛ بنابراین امام یکی از نکاتی را که تصریح کردند و در مقدمۀ بازنگری قانون اساسی هم هست، این است که شورای عالی قضایی از حالت شورایی در بیاید و مسئولیت به یک نفر داده شود... . شورای عالی قضایی بهمدت ده سال بهصورت شورایی کار کرد؛ اما حضرت امام متوجه شدند که این شیوه، قابل ادامه نیست و لذا تصریح فرمودند که این نکته را اصلاح کنید و این مسئولیت را بهصورت متمرکز در آورید. تمرکز قوۀ قضائیه ازجمله مواردی است که در متن نامۀ امام بوده و در بازنگری قانون اساسی هم کمیسیونی روی آن کار کرد و درنهایت هم مصوب شد... .»(1)
http://www.jahannews.com/vdccp1q0.2bqep8laa2.html
«ممکن است افراد پس از تحقیق در موردِفقیه اعلم و بعد از مراجعه به خبرگان به نتایج مختلفی برسند و درنتیجه، هریک از مرجعی تقلید کنند. تعدّد مراجع در احکام فردی خللی به بار نمیآورد؛ اما در مسائل اجتماعی که رابطۀ افراد با یکدیگر
1) آیتاللهالعظمی یزدی(حفظهاللهتعالی) در مصاحبه با روزنامۀ جوان، بهنقل از:
مطرح است، چندگانگی دیدگاهها خصوصاً در مسائل کلان و سرنوشتساز، مشکلآفرین خواهد بود و چهبسا باعث هرجومرج و حتی اختلال در نظام زندگی اجتماعی بشود؛ بنابراین ضرورت دارد در عرصۀ اجتماعی، یک دیدگاه در کشور حاکم گردد که اولاً از سوی فقیه آشنا به مسائل سیاسی و اجتماعی ارائه شده باشد و ثانیاً دارای رسمیت باشد و ثالثاً صاحب آن دیدگاه، از سوی تعداد قابلِتوجهی از مجتهدان خبره بهعنوان اعلم در مسائل اجتماعی معرفی گردیده باشد؛ لذا مبنای تصمیمگیری در مسائل کشور و حل معضلات و اجرای احکام اسلامی همین دیدگاه رسمی قرار میگیرد.»(1)
http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID(صلی الله علیه و آله و سلم)4433&id(صلی الله علیه و آله و سلم)31611
مرحوم آیتالله سیدحسین بُدَلا(رحمة الله علیه) که عضو هیأت استفتای بسیاری از مراجع تقلید معاصر بود، دراینباره میگویند: «وقتی مراجعات اجتماعی مرحوم بروجردی و استفتاء از ایشان فزونی گرفت، جلسۀ استفتائی تشکیل دادند. این جلسه بهصورت مستمر در منزل ایشان تحت عنوان ‘جلسه استفتائات’ ترتیب مییافت که بنده هم در آن شرکت میکردم و ریاست آن را آقای فاضل بهعهده داشتند.
1) حضرت آیتاللهالعظمی مصباحیزدی، به نقل از:
ابتدا در جلسۀ بیرونی، استفتائات ایشان تنظیم میشد و بعد آن را به اندرون میبردیم و به ایشان ارائه میکردیم؛ اگر موردِتصویب ایشان قرار میگرفت، در همانجا فردی... جواب سؤال را مینوشت و مهر میزد؛ اما اگر حاصل تحقیقات ما احتیاج به تجدیدنظر داشت، طبعاً جواب به تأخیر میافتاد.
میبینیم که هیئت استفتاء، بازوی مشورتی مرجع تقلید است که او را در صدور فتوا و درنظرگرفتن همۀ جوانب موضوع یاری میکند؛ اما آنچه که مرجع تقلید باتوجهبه مبانی فکری خود بِدان میرسد، ضمانت اجرایی و اهمیت عملی دارد و تلقی شوراییبودن این هیأت و رأیگیری بین اعضاء هنگام صدور فتوا، یک برداشت نادرست است. تصمیمات هیـئت استفتاء، بدونِ تأیید مرجع تقلیدِ مافوق، هیچگونه ضمانت اجرایی و حجیّت و اعتبار شرعی ندارد.»(1)
البته بحث شورای فقاهت مدتهاست در حوزههای علمیه مطرح است و صاحبنظران بسیاری آن را طرح و برای تحقّق آن تلاش کردهاند؛ بهعنوان نمونه، شهید مطهری(رحمة الله علیه) در لزوم مشورتهای فقهی میگویند: «پیشنهاد دیگری هم دارم که عرض میکنم و معتقدم این مطالب هراندازه گفته شود، بهتر است... و آن موضوع همکاری و همفکری بین دانشمندان طراز اوّل و صاحبنظران هر رشته است. در دنیای
1) هفتاد سال خاطره از آیتالله سیدحسین بدلا، چ1، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1378، ص155.
امروز، دیگر فکر فرد و عمل فرد ارزش ندارد؛ از تکرَوی کاری ساخته نیست. علما و دانشمندان هر رشته دائماً مشغول تبادلِنظر با یکدیگرند؛ محصول فکر و اندیشۀ خود را در اختیار سایر اهلنظر قرار میدهند. ...اگر شورای علمی در فقاهت پیدا شود و اصل تبادلِنظر بهطور کامل جامۀ عمل بپوشد، گذشته از ترقی و تکاملی که در فقه پیدا میشود، بسیاری از اختلاف فتواها از بین میرود.»(1)
مرحوم طالقانی نیز پیشنهاد شورای فقاهت را چنین مطرح میکنند: «پیشنهاد میشود که شورای فتوایی به ریاست یک یا چند تن از علمای بزرگ و موردِقبول عامه، در یکی از مراکز علمی در هر ماه یا چند ماه یک بار تشکیل شود و مسائل اختلافی و موضوعات روز یا بهاصطلاحِ روایت، حوادث واقعه در شورای مزبور مطرح گردد و از مجتهدین اطراف و شهرستانها دعوت شود تا موارد ابتلا و نظر خود را با دلایلی که دارند، ابراز دارند و ضمناً این مسائل را در حوزۀ علمیۀ خود ضمن درس برای طلاب، به بحث گذارند؛ سپس نتیجۀ آرا اعلام گردد. این عمل موافق نقلی است که از حضرت صادق(علیه السلام) رسیده که هر سال فقها و شاگردان خود را در مِنا جمع میکرد و مسائلی را برای آنها مطرح میفرمود.»(2)
http://www.shahrvandemrouz.com/content/7895/default.aspx
شهید آیتالله مصطفی خمینی(رحمة الله علیه) نیز دربارۀ اجتهاد جمعی و شورایی مینویسند: «در دوران ما باید توجه تام به مشارکت علمی داشت... تبادلِنظر و مشارکت در آراء فقهی را بهای فراوان باید داد تا مردم گرفتار اختلاف و مفاسد واقعی نشوند... به سبب همین عدمِمشارکت و دوری از تبادلِ نظر میبینیم که برخی از فقها در طول زندگانی علمی خویش، چقدر تبدّل رأی دارند. برایناساس، نشستن در کُنج خانه و فتوادادن براساس اندیشههای فردی، باوجود مشکلات علمی عصر و معضلات فنی بسیار، روشی عقلایی نیست.»(1)
http://www.dadsara.ir/portals/0/majle/2/gozareshe%20vije.pdf
اما حتی این هماندیشی فقهی، بهمعنای تصمیمگیری جمعی در صدور فتوا نیست. حضرت آیتالله حکیم(رحمة الله علیه) دراینباره مینویسند: «اگر منظور از اجتهادِ جمعی، سپردن کار اجتهاد به بحث و بررسی و تأمل یک گروه باشد، کار درستی است و بیتردید رأی صادره را به واقعیت نزدیکتر میسازد و از سعی و کوششِ فردی بهتر است و تلاش صورتگرفته عمیقتر و رساتر خواهد بود؛ لذاست که میتوان گفت: کسانیکه پس از بحث و بررسی و دقتِنظر با همگنان و طلاب فاضل خود به اجتهاد میپردازند، مسلماً و البته چنانچه مرجّحات دیگری وجود نداشته باشد، به واقعیت موضوع نزدیکتر خواهند بود؛ ولی اگر مراد از اجتهاد جمعی، ‘فتوای جمعی’
1) سیدروحالله موسوی خمینی، تحریرات فی الاصول، ج2، ص524، به نقل از:
باشد که بهنظر من بیمعناست؛ زیرا فتوا، به رأیِ شرکتکنندگان در این جمع باز میگردد و کمی یا زیادی تعداد آن، نمیتواند ملاکی برای بهتربودنِ رأی و کشف واقعیت امر باشد.»(1)
http://www.taghrib.org/farsi/nashat/esdarat/kotob/farsi/books/mosahebeconf15/mosahebeh-hakim.htm
پس «اعتبار نظر جمع» در صدور حکم در مسائل فقهی فردی، قابلِقبول نیست؛ چهرسد به مدیریت کلان جامعه که موضوع کار ولیِّ فقیه است.
جمعبندی این بحث را از زبان حضرت آیتاللهالعظمی یزدی(حفظهاللهتعالی) بشنوید: «مبنای صددرصد قطعی علمی و فقهی ما این است که فقط یک نفر میتواند حاکم باشد؛ البته آن یک نفر باید عدالت کامل و ویژگیهای شخصیتی برای تصمیمگیری و مدیریت صحیح را داشته باشد، از نظرات مشورتی دیگران هم بهره میبرد؛ اما تصمیم نهایی را اوست که میگیرد و حضور چندنفر در رهبری کشوری که براساس مبانی اسلامی اداره میشود، بهنظر من برخلاف مبنای صددرصد و قطعی اسلام است. الگو و مثال روشن دراینباره، پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) هستند که خودشان حاکم بودند؛ البته با افراد دیگر مشورت میکردند؛ اما حاکمیت با خودشان بود.
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) غیر از آنکه پیامبر بودند، حاکم
1) به نقل از:
اسلامی هم بودند و البته در مسائل با دیگران مشورت میکردند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) هم خود حاکم بودند و همچنین است درمورد ِسایرِ ائمه(علیهم السلام)؛ اگر فرصت حاکمیت پیش میآمد.
در دوران غیبت کبری که یک فقیه برای ادارۀ امور حکومت اسلامی تعیین میشود، خبرگان یکی از آنها را در اولویّت قرار میدهند و میتوان گفت فردی را در میان کسانیکه حق دارند حکومت را در دست بگیرد، برمیگزینند؛ اما هنگامیکه وی انتخاب شد و تعیّن پیدا کرد، همۀ تصمیمات نهایی مربوط به اوست. نکتۀ دقیقی که بر آن تأکید میکنم، این است که حتی خبرگانی که آن فرد خاص را از میان فقهای دیگر انتخاب میکنند، [یعنی] مدیریت و اعلمیّت و آگاهی وی را نسبت به زمان و مسائل اجتماعی و سیاسی و فقهی تشخیص میدهند؛ بعد از آنکه رهبری به فرد موردِنظر تعیّن پیدا کرد، موظف به اطاعت از او هستند و آن مصداق، بر کل سیستم حکومت اسلامی، حتی بر خبرگانی که او را انتخاب کردهاند و بالاتر از آن، حتی بر مجلس خبرگان حاکمیت دارد؛ همچنانکه بر تمامی اجزای دیگر.
تمام کسانی که به ولایت فقیه معتقدند، این اصل را قبول دارند؛ مگر اینکه کسی
اصل ولایت فقیه را قبول نداشته باشد و بگوید که در زمان غیبت، وظیفۀ فقها صرفاً عملکردن به ضروریات عملی است و حاکمیت ندارند و درموردِ حاکمیت باید منتظر بمانیم تا خود حضرت بیایند؛ ولی وقتی اصل ولایت را قبول کردیم، مبنا همین بحثی است که مطرح کردم؛ بنابراین اگر در برابر فکر رهبری شورایی اقدامی شده، بیشتر بهخاطر آن است که مخالف اصول قطعی اسلامی است.
... این بدان معنا نیست که رهبر نباید با کسی مشورت کند؛ چون مشورت از وظایف هر فردی، منجمله رهبر است؛ اما در مقام تصمیمگیری نهایی، قطعاً باید تصمیمگیری واحدی وجود داشته باشد.
اکثر مراجع تقلید، جلسهای به نام شورای استفتاء دارند؛ یعنی وقتی از آنها سوال جدیدی میشود، با چند نفر که با این موضوعات آشنا هستند، موضوع را به بحث میگذارند؛ اما در پایان، خود آن مرجع است که تصمیم میگیرد... .
فقیه کسی است که ملکۀ استنباط داشته باشد؛، نه اینکه بلافاصله بتواند به سؤالی پاسخ بدهد. من بارها دیدهام که وقتی سؤالی را نزد مرجعی مطرح میکنید، میگویند مطالعه میکنیم و پاسخ میدهیم یا خودشان به پاسخ میرسند و یا آن را با متخصصان امر به بحث میگذارند؛ اما مبانی و مدارک روشن است.»(1)
http://www.taghrib.org/farsi/nashat/esdarat/kotob/farsi/books/mosahebeconf15/mosahebeh-hakim.htm
1) به نقل از:
دستۀ دیگر از شبهات، حول موضوع سازوکار انتخاب ولیّ و حاکم اسلامی مطرح میشود؛ یعنی پس از آنکه مشخص شد در دوران غیبت، ادارۀ امور حکومت و اجرای قوانین سیاسی، اقتصادی، نظامی، اجتماعی، فرهنگی و... اسلام برعهدۀ فقیه جامعالشرایط است، این سؤال مطرح میشود که: «با چه فرآیند و سازوکاری میتوان به فردی با این ویژگیها دست یافت و او را ولیِّ فقیه قطعی و حاکم مرضیِّ پروردگار در دوران غیبت دانست؟»
ممکن است سؤال شود: «در این انتخاب، نقش مردم چیست و آیا ورود مردم به عرصۀ این گزینش باعث تقویت آن میشود یا ناخواسته به انحراف آن منتهی خواهد شد؟» یا بپرسند: « جایگاه فقهای امت و اعضای مجلس خبرگان در این فرآیند چیست؟»
دهها سؤال دیگر نیز در این عرصۀ موضوعی مطرح است...
در کنار این مباحث، طرح شبهاتی مثل «شبهۀ دور» در گزینش و نظارت بر عملکرد ولیِّ فقیه نیز ضرورت پرداخت دقیقتر به این مبحث را دوچندان کرده است.
«ولایت فقیه بهمعنای ولایت و حکومت یک شخص نیست؛ حکومتِ یک معیار و در واقع یک شخصیت است. معیارهایی وجود دارد که این معیارها در هرجایی تحقق یابد، این خصوصیت
را میتواند پیدا کند که در جامعه به وظایفی که برای ولیِّ فقیه معیّن شده، رسیدگی کند.
بهنظر من به این نکته باید توجه و افتخار کرد که برخلاف همۀ مقررات عالم در باب حکومت که در قوانین آنها حاکمیتها یک حالت غیرقابلِخدشه دارند، در نظام اسلامی، آن کسیکه بهعنوان ولیِّفقیه مشخص میشود، چون اساساً مسئولیت او مبتنی بر معیارهاست؛ چنانچه این معیارها را از دست داد، بهخودیخود ساقط میشود. وظیفۀ مجلس خبرگان، تشخیص این قضیه است. اگر تشخیص دادند، میفهمند که بله، ولیِّ فقیه ندارند. تا فهمیدند که این معیارها در این آقا نیست، میفهمند که ولیِّ فقیه ندارند؛ باید بروند دنبال یک ولیِّ فقیه دیگر. محتاج نیست عزلش کنند؛ خودش منعزل میشود. بهنظر ما این نکتۀ خیلی مهمی است.»(1)
«در انتخاب دستگاه اجرایی و رئیس قوّۀ مجریه، مردم خودشان دخالت میکنند. حتّی در انتخاب رهبر، با اینکه رهبری یک منصب الهی است و تابع ملاکهای الهی و معنوی و واقعی است، باز مردم نقش دارند؛ کمااینکه مشاهده کردید، مجلس خبرگان که نمایندگان مردماند، مینشینند کسی را معین و انتخاب میکنند. اگر همان کسیکه مجلس خبرگان انتخاب کرد، موردِقبول مردم نباشد، باز رهبریِ او، جا نخواهد افتاد. پس آحاد و عامۀ مردم، علاوهبر اینکه
1) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در جلسۀ پرسشوپاسخ با مدیران مسئول و سردبیران نشریات دانشجویی، 4اسفند77.
بهصورت غیرمستقیم از طریق مجلس خبرگان، رهبر را معین میکنند، مستقیماً هم نسبتبه شخص رهبر، نظر و تصمیم دارند و نظر و تصمیم و خواست و ارادۀ آنهاست که درحقیقت یک رهبر را رهبر میکند و به او امکان تصرف و قدرت امرونهی و قبضوبسط میدهد.»(1)
«در موردِشخص [ولیّ] و تشخیص مصداق و اینکه این فرد آیا اصلاً فقاهت دارد؟ عدالت دارد؟ شرایط دارد؟ یا در دَوَران امر بین زید و عمرو، این مقدم است یا او؟ اینها طبیعتاً چیزهایی نیست که شرع مستقیماً وارد بشود؛ شرع مقدس معیارهایی دست مردم میدهد و مردم در این زمینهها عمل میکنند.»(2)
«یک مرحله، مرحلۀ تعیین این عناوین با یک مُعَنوَن(3)خارجی است؛ تعیین مصداق است برای این مفاهیم. خب بدیهی است که در این مرحله نمیشود گفت مردم نقش ندارند. یعنی هیچ دلیلی بر اینکه ما بگوییم مردم در این زمینه نقشی ندارند، وجود ندارد؛ منتهی ازآنجاییکه شناخت این عناوین و مُعَنونِ به این عناوین، احتیاج به مقدمات دارد، هرکسی بدون این مقدمات وارد این مرحله بشود، جز ضلالتِ خود و خطایِِ خود و دیگران، ورود او تأثیری نخواهد داشت؛ بنابراین اینجا مسئلۀ خبرگان مطرح میشود.
قانون اساسی تکلیف این مرحله را معین کرده؛ مردم خبرگانی را برای این کار معین میکنند که وظیفۀ خبرگان تعیین مصداق این مفاهیم است؛ البته تعیین مصداق هم خودش داستانها دارد. ممکن است یک وقت مصداق متعدد باشد، در بین اینها بایستی انتخاب کرد. این هم خودش موازینی دارد، معیارهایی دارد، طبعاً خبره باید وارد این قضیه بشود؛ بنابراین مردم در این مرحله، که تطبیق مفهوم با مصداق و تعیین مُعَنون به این عناوین هست نقش دارند، منتهی نقش بالواسطه. مراجعه میکنند به کسیکه او صاحب تشخیص در این قضیه است و البته امین است و او این کار را میکند و الّا اگر بنا باشد این کار را از دست خبرگان خارج کنند و مسئلۀ هَمَجی(1)بشود، مسئلهای بشود که با غوغا بشود آن را درست کرد، همهچیز به هم خواهد ریخت و آن معیارها بهکلی نابود خواهد شد.»(2)
پیشتر گذشت که «ولیِّ فقیه علاوه بر ‘فقاهت’ باید از دو ویژگی مهمّ دیگر یعنی ‘عدالت و تقوا’ و ‘کارآیی در مقام مدیریت جامعه’ نیز برخوردار باشد که این ویژگی اخیر (کارآمدی در مقام مدیریت جامعه)، خود مشتمل بر مجموعهای از چندین ویژگی است...؛ بنابراین تنها معیار
درموردِ ولیِّ فقیه، فقاهت نیست؛ بلکه ترکیبی از معیارهای مختلف لازم است و برای تشخیص ولیِّ فقیه باید مجموع این ویژگیها و شرایط را لحاظ کرد و با نمرهدادن به هریک از آنها معدل مجموع امتیازات را در نظر گرفت. نظیر اینکه اگر بخواهیم مثلاً فردی را برای ریاست دانشگاه تعیین کنیم، یک معیار را در نظر نمیگیریم؛ بلکه چندین معیار برای ما مهم است. معیارهایی از قبیل داشتن مدرک عالی، سابقۀ تدریس، سابقۀ کار اجرایی و مدیریتی، مقبولیت نزد اعضای هئیت علمی و اساتید و دانشجویان میتوانند از مهمترین ملاکهای چنین انتخابی باشند. اگر ما این ویژگیها را برای رئیس دانشگاه شرط دانستیم افراد مختلفی مطرح میشوند که در میان آنان مثلا کسی است که سابقه علمی و تدریسش بیشتر است؛ اما سابقۀ اجرایی زیادی ندارد؛ دیگری سابقۀ اجرایی و مدیریتی خوبی دارد؛ ولی ازنظر پایه علمی در حدّ اوّلی نیست و فرد دیگری که هم سابقۀ کار اجرایی و هم پیشینه و سوابق علمی ممتازی دارد؛ امّا بهلحاظ عدم قدرت در برقراری ارتباط و تعامل با دیگران، مقبولیت چندانی نزد اعضای هیئت علمی و اساتید و دانشجویان ندارد. روشن است که در اینجا برای انتخاب بهترین فرد باید کسی را پیدا کنیم که ضمن دارابودن حدّ نصاب هریک از این شرایط، در مجموع و معدل آنها بالاتر از دیگران قرار بگیرد.
دربارۀ ولیِّ فقیه نیز مسئله به همین صورت است؛ یعنی اوّلا باید کسی باشد که حدّ نصاب
همه این سه شرط [فقاهت، تقوا، کارآیی در مقام مدیریت جامعه] را داشته باشد و ثانیاً در مجموع امتیازاتی که از این سه ملاک کسب میکند از دیگران برتر و بالاتر باشد. با این حساب، اگر مثلاً شخصی فقیه هست و در مقام مدیریت امور اجتماعی نیز فرد کارآمدی است؛ امّا تقوا ندارد یا فقیه هست و تقوا هم دارد؛ امّا ازنظر قدرت مدیریت حتّی نمیتواند خانوادۀ پنج نفری خودش را بهدرستی اداره کند، چنین افرادی اصولاً از دایرۀ کاندیداهای اولیۀ مقام ولایت فقیه خارجاند؛ اگرچه اعلم و افقه فقها و مجتهدین حاضر هم باشند؛ چراکه گفتیم برای احراز این مقام، داشتن حدّ نصاب هر سه شرط الزامی است. پس درواقع میتوان گفت سؤال از ولایت فقیه یا افقه را میتوان در سه فرض زیر مطرح کرد و پاسخ گفت:
منظور این باشد که فردی در استنباط احکام شرعی از منابع و قدرت اجتهاد، برتر و بالاتر از همۀ فقهای موجود است؛ ولی دو شرط دیگر [تقوا و کارآمدی در مقام مدیریت جامعه] یا یکی از آنها را بهکلّی فاقد است. از بحث پیشین روشن شد که چنین فردی اصولاً فاقد صلاحیت اولیه برای احراز این مقام است؛
منظور این باشد که فردی ضمن برخورداری از سه شرط فقاهت، تقوا و کارآمدی در مقام مدیریت جامعه، نمره و توانش در فقاهت بالاتر از سایرین است. باتوجّهبه بحثی که طرح شد، روشن میشود که این فرد ازنظر صلاحیت ابتدایی برای احراز مقام ولایت فقیه مشکلی ندارد؛ امّا باید دید آیا در مجموع امتیازات
و با درنظرگرفتن تمامی معیارها آیا فردی بهتر و شایستهتر از او وجود دارد یا خیر؟
آنچه که امروزه عملاً در ساختار سیاسی نظام جمهوری اسلامی که مبتنی بر ولایت فقیه است، اعمال میشود؛ این است که برای مشخّصشدن و تعیین ولیِّ فقیه، این مجلس خبرگان رهبری است که تصمیم میگیرد و نظر میدهد. در اینجا میخواهیم این مسئله را از منظر علمی و نظری بررسی کنیم تا معلوم شود آیا این راهکار بر مبنای یک منطق علمی و استدلالی انتخاب شده و اجرا میشود یا اینکه مبنای علمی و نظری درست و روشنی ندارد.»(1)
«برای تعیین و مشخّصشدن ولیِّ فقیه، در مقام فرض و تصوّر میتوان فروض مختلفی را برای مسئله در نظر گرفت که ازجملۀ آنها میتوان به ‘تعیین ازطریق رأی مستقیم مردم’ [و] ‘تعیین توسط ولیِّ فقیه و رهبر قبلی’ [و] ‘تعیین توسّط
1) محمدتقی مصباح یزدی، مردمسالاری دینی و نظریۀ ولایت فقیه، ص129تا131.
خبرگان’ اشاره کرد؛ البتّه فرضهای دیگری نیز وجود دارد؛ امّا شاید مهمترین آنها ازنظر امکان پذیرش آسانتر و برخورداری از پشتوانۀ نسبتاً منطقی و استدلالی پذیرفتنی تر، این سه فرض باشد: 1. تعیین ازطریقِ رأی مستقیم مردم و انتخابات عمومی؛ 2. تعیین توسط خبرگان؛ 3. تعیین از جانب ولیِّ فقیه و رهبر قبلی.
از میان این سه نیز، دو فرض اوّل در بحثها و نظریات بیشتر مطرح است. بههرحال بهگمان ما با روشنشدن درجۀ اعتبار و ارزش هریک از این سه نظریه و مباحث دربارۀ آنها، نقد و تحلیل سایر نظریات نیز میسّر خواهد شد و نیازی به نقد و بررسی سایر فرضها نداریم.»(1)
ابتدا، «دو نظریۀ تعیین از طریق رأی مستقیم مردم و تعیین توسط خبرگان را که اساسیتر است، بررسی میکنیم. برای ورود به بحث، با ذکر یک مثال شروع میکنیم: فرض کنید میخواهیم بهترین استاد ریاضی کشور را معرّفی کنیم و جایزۀ ویژهای به وی اعطا کنیم. سؤال این است که راه منطقی و صحیح این کار چیست؟ آیا برای شناسایی و انتخاب استاد نمونۀ ریاضی کشور باید در سطح شهر راه بیفتیم و طیّ یک آمارگیری تصادفی از همۀ اقشار مردم جامعه، از طلافروش و رفتگر و فرشفروش و رانندۀ اتوبوس شرکت واحد
1) محمدتقی مصباح یزدی، مردمسالاری دینی و نظریۀ ولایت فقیه، ص132.
گرفته تا خانمهای خانهدار و کشاورزان و دانشجو و متخصّص مغزواعصاب سؤال کنیم و نظر آنها را جویا شویم و از آنان بپرسیم: ‘استاد نمونه و برتر ریاضی در سطح کشور چهکسی است؟’ بسیار روشن است که اوّلاّ این روش، غیرعلمی و نابجاست و نتایج این آمارگیری هرچه باشد، فاقد هرگونه اعتبار و ارزش است و ثانیاً اصولاً اگر افرادی که این سؤال از آنان پرسیده میشود، اگر آدمهای منطقی و منصفی باشند، پاسخ خواهند داد: ‘این مسئله در تخصّص من نیست و از پاسخدادن به آن معذورم.’
شکّی نیست که برای انتخاب استاد نمونه ریاضی کشور، کسی از این روش استفاده نمیکند و اگر هم بکند غیرِقابلقبول و مردود است. بدیهی است که توان و تخصّص یک استاد ریاضی را کسی میتواند ارزیابی کند که خودش با ریاضیات سروکار دارد و اهل این رشته است و آنچه در نمونههایی شبیه به این، عمل میشود به این صورت است که صاحبنظران و متخصّصان مربوط نظر میدهند؛ مثلاً در این مثال، ابتدا در هر دانشگاهی اساتید ریاضی آن دانشگاه، بهترین استاد را از میان خودشان معرفی میکنند و اگر در یک شهر بیش از یک دانشگاه وجود دارد، باز اساتید معرفیشده و منتخب دانشگاههای یک شهر، از میان خودشان یک نفر را معرفی میکنند و باز در سطح استان، اساتید منتخب شهرها جمع میشوند و از میان خودشان یک نفر را معرفی میکنند و مثلاً سی استاد از سی استان
کشور به این ترتیب معرفی و انتخاب میشوند و باز اینها هم بین خودشان مشورت و گفتوگو میکنند و درنهایت، از میان این جمع سینفری، یک نفر را بهعنوان استاد منتخب و نمونۀ کشور معرفی میکنند؛ البته ممکن است در این مرحله یا مراحل قبلی، یک هیئت داوران مرکّب از چند تن از استادان برجستۀ رشتۀ ریاضی، کار انتخاب را انجام دهند یا تفاوتهای جزئی دیگری بتوان برای اجرای این روش در نظر گرفت؛ امّا بههرحال در همۀ آنها، روش کلّی یکی است و آن این است که «صاحبنظران و متخصّصان رشته ریاضی» هستند که نقش اصلی و اساسی را در «تعیین استاد نمونۀ ریاضی» کشور ایفا میکنند.
آیا حقیقتاً برای انتخاب استاد نمونۀ ریاضی کشور، این روش نزد عقل مقبول است یا این روش که همۀ مردم از بیسواد و باسواد، دانشگاهی و غیردانشگاهی، متخصّص و غیرمتخصّص و خلاصه هر قشری جمع شوند و رأی بدهند که استاد نمونۀ ریاضی کیست؟
درموردِ تعیین ولیِّ فقیه هم ماهیّت کاری که میخواهد انجام بگیرد این است که میخواهیم «فقیه نمونه و برتر» انتخاب کنیم؛ فقیهی که در مجموع، از حیث سه ویژگی فقاهت و تقوا و کارآمدی در مقام مدیریت جامعه، شایستهتر و اصلح از دیگران باشد.
سؤال این است که راه انتخاب چنین فقیهی کدام است و چهکسی صلاحیت دارد نظر بدهد این فقیه برتر و اصلح کیست؟ آیا راه درست و
منطقی آن این است که این مسئله را به رفراندوم عمومی بگذاریم و با انجام یک انتخابات سراسری، مستقیماً از همۀ مردم نظر بخواهیم؟ یا اینکه روش صحیح و علمی این کار آن است که به متخصصان مربوط که در اینجا همان فقها هستند، مراجعه کنیم و از آنان بخواهیم شایستهترین فرد برای تصدّی این مقام را از میان خودشان انتخاب کنند؟ اگر در تعیین استاد نمونۀ ریاضی کشور، مراجعه به آرای عمومی و برگزاری انتخابات روش صحیحی نیست [که نیست]؛ بلکه باید اساتید ریاضی کشور در اینباره نظر بدهند، برای تعیین فقیه نمونه و اصلح نیز راه معقول و درست این است که فقها نظر بدهند کدام فقیه از دیگران شایستهتر است و مراجعه به آرای عمومی و رأی مستقیم مردم، در این مسئله نمیتواند ملاک باشد و آنچه که در حال حاضر در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز وجود دارد و عمل میشود همین است که تعیین رهبری و ولیِّ فقیه برعهدۀ مجلس خبرگان است؛ ‘خبرگانی که همگیِ آنان اهلِ فقه و فقاهت’ اند و سالیان متمادی در این رشته کار کرده و عمر خویش را صرف کردهاند.
امّا این خبرگانی که درنهایت میخواهند ولیِّ فقیه را معیّن کنند، خودشان به دو طریق ممکن است انتخاب شوند: یکی اینکه در هر شهری که چند فقیه وجود دارد آنان از میان خودشان یک نفر را که شایستهتر میدانند معرفی میکنند و در مرحلۀ بعد در سطح استان چنین انتخابی
صورت بگیرد و درنهایت عدّهای به این ترتیب برای مجلس خبرگان معرفی شوند. راه دیگر این است که در هر استان یا در هر شهری، این افراد را ازطریق انتخابات عمومی تعیین کنیم؛ زیرا باتوجّهبه اینکه معمولاً تعداد فقها و افرادی که در حدّ اجتهاد باشند، زیاد نیست و گاهی در یک شهر حتّی یک نفر هم که در این حدّ باشد یافت نمیشود؛ لذا درست است که عموم مردم خودشان متخصّص در فقه و اجتهاد نیستند؛ امّا باتوجهبه اینکه تعداد این افراد در هر شهر یا هر استان بسیار اندک است، میتوانند با کمی تحقیق و پرسوجو بفهمند [که] چه فرد یا افرادی شایستگی بیشتری از دیگران دارند.
نظیر اینکه بخواهیم بهترین متخصّص قلب را در یک شهر یا یک استان پیدا کنیم؛ که گرچه خودمان متخصّص قلب نیستیم؛ امّا میتوانیم با مراجعه به پزشکان و متخصّصان و تحقیق از راه بیمارانی که به آنها مراجعه کردهاند، مشکل را حل کنیم.
تا اینجا معلوم شد که برای مشخّصشدن و تعیین رهبر و ولیِّ فقیه، از بین دو راهکار، یکی مراجعه مستقیم به آرای مردم و دیگری تعیین توسّط خبرگان، راهکار منطقی و علمی قابلِدفاع همین راهکار دوّم یعنی تشخیص و تعیین توسّط خبرگان است.»(1)
1) محمدتقی مصباح یزدی، مردمسالاری دینی و نظریۀ ولایت فقیه، ص133تا136.
«امّا نسبت به راهکار تعیین رهبر بعدی توسّط رهبر قبلی، باید بگوییم که گرچه ممکن است این راه عملاً با ضریب اطمینان نسبتاً بالا و قابلِتوجّهی به یک انتخاب درست و مطلوب منجر شود [زیرا باتوجّهبه احاطه و بصیرتی که رهبر قبلی نسبت به افراد و شخصیتهای برجستۀ علمی و سیاسی کشور و توانمندیهای آنان دارد، میتواند با مقداری تأمّل و تفحّص در بین چندتن از برجستهترینهای آنان، یک نفر را که در مجموع واجد صلاحیتهای بیشتری است شناسایی و به مردم معرّفی کند]؛ امّا یکیدو اشکال مهم دربارۀ آن بهنظر میرسد. یکی اینکه راه را برای تبلیغات سوء و مسموم دشمنان باز میکند که در سطح افکار عمومی داخل و خارج کشور تصویر یک حکومت استبدادی را از نظام ولایت فقیه ترسیم و ما را به دیکتاتوری متهم کنند.
اشکال دیگر این روش، آن است که ممکن است رهبر را در این مسئله به رعایت مسائل عاطفی و خویشاوندی و ملاحظه منافع فردی یا گروهی متّهم کنند؛ همانگونه که حتّی دربارۀ شخصیّتی نظیر پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز چنین اتّهامی از سوی برخی مسلمانان و غیر مسلمانان مطرح شد، که چون حضرت علی(علیه السلام) داماد او بوده است؛ لذا وی را انتخاب کرده و این همه به او اهمیّت داده است؛ بنابراین بهرغم نتایج خوب و مثبتی که تعیین رهبر بعدی توسّط رهبر قبلی ممکن است
بههمراه داشته باشد؛ امّا بهدلیل برخی ملاحظات جانبی، سزاوار است که از آن صرفنظر کنیم.
نتیجۀ کلی این است که از میان سه راهکار: 1. تعیین رهبر و ولیِّ فقیه از طریق رأی مستقیم مردم و 2. تعیین رهبر و ولیِّ فقیه از طریق خبرگان واجد صلاحیت و 3. تعیین رهبر و ولیِّ فقیه توسّط رهبر قبلی، راهکار بهینه و معقول و منطقی عبارت از «تعیین رهبر توسّط خبرگان واجد صلاحیت» است و با دقّت و تأمّل در بحثی که پیرامون ارزیابی این سه روش داشتیم، تکلیف روشهای دیگری هم که ممکن است در این رابطه مطرح شود نیز مشخص میگردد و نیاز به بحث مستقلّی ندارد.»(1)
سؤال دیگر این است که «آیا اعضای مجلس خبرگان رهبری را منصوب میکنند و یا کسیکه واجد ویژگیهای رهبری است را تشخیص داده و به مردم معرفی میکنند؟» به تعبیر دیگر، «تعیین نمایندگان مجلس خبرگان رهبری از جانب مردم و بعد هم تعیین رهبر بهوسیلۀ این نمایندگان برمبنای کشف است یا نصب؟»
حضرت آیتاللهالعظمی مصباح یزدی(حفظهاللهتعالی) این مطلب را توضیح میدهند: «براساس تفکّر اسلامی، همۀ انسانها عبد و مملوک خدا هستند؛ آن هم نه ملک اعتباری و قراردادی که براساس جعل و اعتبار بهوجود آمده
1) محمدتقی مصباح یزدی، مردم سالاری دینی و نظریه ولایت فقیه، ص138.
باشد؛ بلکه ملک حقیقی؛ یعنی حقیقتاً هیچجزء از وجود ما از آن خودمان نیست و هستی ما تماماً از اوست و هیچ چیز حتّی یک سلّول هم که متعلّق به خودمان باشد و ما آن را بهوجود آورده باشیم، نداریم. از طرف دیگر، عقل هر انسانی درک میکند که تصّرف در ملک دیگران بدون اجازۀ آنان مجاز نیست و کاری ناپسند و نارواست و شاهدش هم این است که اگر کسی در آنچه که متعلّق به ماست [مثل خانه و ماشین و کفش و لباس و ...] بدون اجازه و رضایت ما تصّرف [کند] ناراحت میشویم و فریادمان بلند میشود و معتقدیم در حقّ ما ستم شده است. این قضاوت براساس همان قاعدۀ عقلی است که هرکسی میفهمد که تصّرف در ملک دیگران ناروا و ناپسند است؛ بنابراین، اگر از طرفی همۀ عالم و ازجمله همۀ انسانها، ملک حقیقی خداوند هستند و تمام هستی و ذرّات وجود آنها متعلّق به خداوند است و از خود چیزی ندارند و از طرف دیگر هم عقل تصدیق میکند که تصرّف در ملک دیگران کاری ناروا و ناپسند و ظالمانه است؛ بنابراین هیچ انسانی حقّ تصرّف، نه در خود و نه در دیگران را، بیاذن و اجازۀ خداوند ندارد و بدیهی است که لازمۀ حکومت، گرفتن و بستن و زندانکردن و جریمهکردن و مالیاتگرفتن و کشتن و اعدام و خلاصه انواع تصرّفها و ایجاد محدودیتهای مختلف در رفتارها و زندگی افراد و مردم جامعه است؛ بنابراین حاکم باید برای این تصرّفات، از مالک حقیقی انسانها که کسی غیر از خداوند
نیست، اجازه داشته باشد وگرنه تمامی تصرّفات او براساس حکم عقل، ناروا و ظالمانه و غاصبانه خواهد بود. براساس ادلّهای که در دست داریم، خداوند این اجازه و حق را به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) بعد از ایشان داده است:
)النبّیّ اولی بالمؤمنین من انفسهم(؛ پیامبر نبست به مؤمنان از خودشان به آنان سزاوارتر (مقدّمتر) است.
)اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم(؛ خدا را فرمان برید و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و صاحبان امر و فرمانتان را اطاعت کنید.
همچنین براساس ادّلۀ اثبات ولایت فقیه، در زمان غیبت چنین حقّی به فقیه جامعالشرایط داده شده و از جانب خدا و امامزمان(علیه السلام) برای حکومت نصب شده است و ازطرفی دیگر، دلیلی در دست نداریم که این حق به دیگران و ازجمله به آحاد مردم و افراد یک جامعه و مسلمانان هم داده شده باشد.
البتّه این نصب، نصب عام است؛ یعنی فرد خاصّی را معیّن نکردهاند؛ بلکه صفاتی بیان شده که در هر فردی یافت شود او برای این کار صلاحیت دارد؛ امّا چون روشن است که یک حکومت با چند حاکم مستقّل سازگار نیست و در صورت وجود چند حاکم مستقل، دیگر یک حکومت نخواهیم داشت، ناچار باید یک نفر از میان آنان انتخاب شود.
این انتخاب درواقع نظیر دیدن هلال ماه است که اوّل ماه را ثابت میکند و نظیر تعیین مرجع
تقلید است. توضیح اینکه: ما بهعنوان مسلمان مکلّفیم که ماه رمضان را روزه بگیریم؛ امّا برای اینکه بدانیم ماه رمضان شده یا نه، باید رؤیت هلال کنیم و ببینیم آیا هلال شب اوّل ماه در آسمان دیده میشود؟ اگر هلال ماه رؤیت شد، آنگاه کشف میکنیم که ماه رمضان شده و باید روزه بگیریم. در اینجا اینگونه نیست که ما به ماه رمضان مشروعیت بدهیم؛ یعنی ماه رمضان را ماه رمضان کنیم؛ بلکه در خارج یا هلال شب اوّل ماه واقعاً وجود دارد یا واقعاً وجود ندارد، اگر هلال ماه وجود داشته باشد، ماه رمضان هست و اگر نباشد ماه رمضان نیست. آنچه ما دراینمیان انجام میدهیم و به عهدۀ ما گذاشته شده، تنها کشف این مسأله است که آیا هلال ماه وجود دارد یا نه؟
و یا در مسئلۀ تقلید، ما معتقدیم هر مسلمانی که خودش متخصّص در استنباط و شناسایی احکام دین نیست باید از کسیکه چنین تخصّصی را دارد، که همان مجتهد است، تقلید کند. در این مسئله هم وقتی کسی بهدنبال تعیین مرجع تقلید برای خودش میرود، اینطور نیست که میخواهد به مرجع تقلید مشروعیت بدهد و او را مجتهد کند؛ بلکه آن شخص قبل از تحقیقِ ما واقعاً مجتهد هست و یا واقعاً مجتهد نیست و صلاحیت برای تقلید ندارد. ما با تحقیق فقط میخواهیم کشف کنیم که آیا چنین صلاحیتی در او وجود دارد یا ندارد؛ بنابراین، کار ما «خلق و ایجاد» آن صلاحیت نیست؛ بلکه کشف و شناسایی آن است.
در موردِولیّ فقیه هم مسئله به همین ترتیب است؛ یعنی با نصب عام از ناحیۀ خداوند و امامزمان(علیه السلام) فقیه حقّ حاکمیت پیدا کرده و مشروعیت دارد و ما فقط کارمان این است که این حقّ حاکمیت را که واقعاً و در خارج و قبل از تحقیق ما وجود دارد، کشف و شناسایی نماییم. با این بیان معلوم میشود که تعیین نمایندگان مجلس خبرگان رهبری از جانب مردم و بعد هم تعیین رهبر بهوسیلۀ این نمایندگان، حقیقت و ماهیتش چیزی غیر از آنچه گفتیم، یعنی کشف و شناسایی فردی که واجد صلاحیت و مشروعیت برای منصب ولایت فقیه و رهبری است نخواهد بود. بنابراین، هم اصل مشروعیت ولیِّ فقیه و هم تعیین او بهنوعی منتسب به امامزمان(علیه السلام) است.
... این مسئله نظیر کشف و شناسایی مرجع تقلید است که در آن مورد هم شخص خاصّی برای تقلید معیّن نشده؛ بلکه یک سری ویژگیهای عام بیان شده و هرکس دارای چنین ویژگیهایی باشد مرجعیت او موردِقبول و رضای خدا و امامزمان(علیه السلام) خواهد بود.»(1)
دربارۀ «مجلس خبرگان» و رابطۀ آن با «ولیِّ فقیه و رهبری» مسائلی وجود دارد که ازجملۀ آنها اشکال دور است که دربارۀ رابطه بین مجلس
1) محمدتقی مصباح یزدی، نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه، ص71.
خبرگان و رهبر مطرح شده و گفته میشود: «از یک طرف مجلس خبرگان رهبر را تعیین میکند؛ درحالیکه اعتبار خود این خبرگان و کار آنها به رهبر باز میگردد و این دور است و دور باطل است.»
توضیح اینکه: کسانیکه میخواهند برای مجلس خبرگان نامزد و در نهایت انتخاب شوند، باید صلاحیت آنها توسّط شورای نگهبان بررسی و تأیید شود؛ بنابراین اعضای مجلس خبرگان درواقع اعتبار خود را از شورای نگهبان کسب میکنند و اگر شورای نگهبان صلاحیت آنها را تأیید نکند، هرچه هم تعداد آرای آنان در صندوقهای رأی زیاد باشد موجب اعتبار و عضویت آنان در مجلس خبرگان نمیشود. از طرف دیگر، اعضای شورای نگهبان نیز اعتبارشان را از ناحیۀ رهبر کسب کردهاند؛ زیرا براساس قانون اساسی، انتخاب فقهای شورای نگهبان بر عهدۀ رهبر و ولیِّ فقیه است. پس اگر نظرات شورای نگهبان اعتبار دارد و نافذ است بهدلیل آن است که منتخب رهبر هستند. با این حساب میتوانیم بگوییم اگر اعتبار اعضای مجلس خبرگان به امضای شورای نگهبان است و اعتبار شورای نگهبان نیز به امضای رهبر است؛ بنابراین، اعتبار مجلس خبرگان درحقیقت با یک واسطه، بستگی به امضای رهبر دارد و این رهبر و ولیِّ فقیه است که به مجلس خبرگان و کار آن اعتبار میبخشد: یعنی ولیّ فقیه اعتبار میبخشد به شورای نگهبان و شورای نگهبان اعتبار
میبخشد به مجلس خبرگان.
از این طرف نیز کار مجلس خبرگان عبارت از: انتخاب و تعیین رهبر و ولیِّ فقیه است و با امضاء و رأی مجلس خبرگان است که ولایت فقیه و رهبری اعتبار پیدا کرده و حقّ حاکمیت پیدا میکند و بدین ترتیب دور فلسفی پیشآید؛ یعنی تا مجلس خبرگان رأی نداده باشد، حکم و نظر ولیّ فقیه اعتبار ندارد و از طرف دیگر خود مجلس خبرگان را نیز مادامیکه ولیِّ فقیه بهطور غیر مستقیم [با یک واسطه و از طریق شورای نگهبان] امضا نکرده باشد، نظر و رأی آن [که همان تعیین رهبری است] اعتباری ندارد و این همان رابطۀ دوری است که در فلسفه و منطق به اثبات رسیده که باطل و محال است.
«قبل از اینکه به پاسخ این اشکال بپردازیم، باید متذکّر شویم که ریشۀ این اشکال درواقع مربوط به بحثی است که در مباحث فلسفۀ سیاست و در موردِنظامهای دموکراسی و مبتنی بر انتخابات مطرح شده است. در آنجا این بحث و این اشکال مطرح شده که اعتبار قوانین و مقرّراتی که در یک نظام دموکراتیک توسّط مجالس نمایندگان یا دولت وضع میشود بر چه اساس است؟ و پاسخ ابتدایی هم که داده میشود، این است که اعتبار آن براساس رأی مردم است؛ یعنی چون مردم به این نمایندگان یا به این حزب و دولت رأی دادهاند؛ بنابراین قوانین و مقرّرات موضوعه توسّط
آنها اعتبار پیدا میکند.
رأی مردم اعتبار میبخشد به قوانین و مقرّرات وضعشده توسّط مجلس و دولت؛ امّا بلافاصله این سؤال به ذهن میآید که بههنگام تأسیس یک نظام دموکراتیک و در اوّلین انتخاباتی که میخواهد برگزار شود و هنوز مجلس و دولتی وجود ندارد و تازه میخواهیم از طریق انتخابات آنها را معیّن کنیم؛ خود این انتخابات نیاز به قوانین و مقرّرات دارد؛ اینکه آیا زنان هم حقّ رأی داشته باشند یا نه؛ حداقلّ سنّ رأیدهندگان چه مقدار باشد؛ حدّاقل آرای کسبشده برای انتخابشدن چه مقدار باشد؛ آیا اکثریت مطلق ملاک باشد یا اکثریت نسبی یا نصف بهعلاوه یک یا یکسوم آرای مأخوذه؛ نامزدها ازنظرِ سنّ و میزان تحصیلات و سایر موارد باید واجد چه شرایطی باشند و دهها مسئله دیگر که باید قوانین و مقرّراتی برای آنها در نظر بگیریم و بسیار روشن است که هریک از این قوانین و مقرّرات و تصمیمی که دربارۀ چگونگی آن گرفته میشود، میتواند بر سرنوشت انتخابات و فرد یا حزبی که در انتخابات پیروز میشود و رأی میآورد تأثیر داشته باشد. در کشورهای غربی [یا لااقل در بسیاری از آنها] که پیشگامان تأسیس نظامهای دموکراتیک در یکیدو قرن اخیر شناخته میشوند، زنان در ابتدا حقّ رأی نداشتند و انتخابات بدون حضور زنان برگزار میشد و این احتمال قویّا وجود دارد که اگر از ابتدا زنان حق رأی میداشتند ما امروز نام افراد و احزاب و شخصیتهای دیگری را در
تاریخ سیاسی بسیاری از کشورهای غربی مشاهده میکردیم. تا همین اواخر نیز در کشور سوئیس که دارای بیش از بیست ‘کانتون’ مستقل است در بسیاری از کانتونهای آن، زنان حقّ رأی نداشتند. با تغییر حداقلّ سنّ لازم برای شرکت در انتخابات از 16 به 15 سال، در کشورهایی نظیر کشور ما که نزدیک به هفتاد درصد جمیعت را جوانان تشکیل میدهند، احتمال قوی میرود که وضعیت انتخابات و افراد و گروههایی که حائز اکثریت آرا میشوند، بهکلّی دگرگون شود. اکنون سؤال این است که در اوّلین انتخاباتی که در هر نظام دموکراسی برگزار میشود و هنوز نه دولتی و نه مجلسی در کار است، برای سن و جنسیّت افراد شرکتکننده و یا دربارۀ شرایط نامزدهای انتخابات و میزان آرایی که برای انتخابشدن نیاز دارند و مسائل مشابه دیگری که مربوط به برگزاری انتخابات است؛ چه مرجعی و براساس چه پشتوانهای باید تصمیم بگیرد؟ در اینجا تأکید میکنیم که توجّه داشته باشید؛ اگر برای اولین دولت و اولین مجلسی که بر سر کار میآید، نتوانیم پاسخ درست و قانعکنندهای بدهیم، تمامی دولتها و مجلس قانونگذاری که پس از این اولین دولت و مجلس در یک کشور روی کار میآیند؛ زیر سؤال خواهند رفت و اعتبار و مشروعیت آنها مخدوش خواهد شد؛ زیرا دولت و مجلس دوّم براساس قوانین و مقرّرات مصوّب دولت و مجلس اوّل تشکیل میشود؛ دولت و مجلس سوّم براساس قوانین و مقرّرات مصوّب
دولت و مجلس دوّم تشکیل میشود؛ دولت و مجلس چهارم براساس قوانین و مقرّرات مصوّب دولت و مجلس سوّم تشکیل میشود و به همین صورت ادامه پیدا میکند و بدیهی است که اگر اشکال مذکور دربارۀ دولت و مجلس اوّل حل نشود و اعتبار آنها تثبیت نگردد، اعتبار تمامی دولتها و مجالس قانونگذاری بعدی تا آخر، زیر سؤال خواهد رفت.»(1)
«برای حلّ این اشکال، برخی از نظریهپردازان و دانشمندان علوم سیاسی گفتهاند ما بالاخره چارهای نداریم که انتخابات اوّل را بر مبنای یکسری قوانین و مقرّرات برگزار کنیم. بهعنوان مثال فرض کنید انتخاباتی را براساس این قوانین و مقرّرات برگزار میکنیم:
الف. حداقلّ سنّ رأیدهندگان 16 سال است؛
ب. زنان حقّ انتخابشدن و انتخابکردن ندارند؛
ج. دربارۀ نامزدهای انتخاباتی هیچسطح خاصّی از تحصیلات و مدرک علمی معتبر نیست؛
د. حدّاقل آرای لازم برای انتخابشدن، یکسوم کلّ آرای مأخوذه است؛
هـ. حدّاقلّ سنّ انتخابشوندگان 20 سال است.
پس از آنکه انتخابات را براساس این قوانین و
1) محمدتقی مصباح یزدی، مردمسالاری دینی و نظریۀ ولایت فقیه، ص139و140.
مقرّرات برگزار کردیم و اوّلین دولت و مجلس را تشکیل دادیم، آنگاه این اوّلین دولت و مجلس تصویب میکند که این انتخابات برگزار شده با همین قوانین و مقرّرات معتبر است و بدین صورت این اوّلین انتخابات، وجهه و پشتوانۀ قانونی و معتبر پیدا میکند؛ البتّه برای انتخابات بعد باید این اوّلین دولت و مجلس تصمیمگیری کند که ممکن است همین قوانین و مقررّات را ابقاء کند و ممکن هم هست برخی یا همۀ آنها را تغییر دهد؛ ولی بالاخره بهطریقی که بیان شد، مشکل اوّلین انتخابات و اعتبار قانونی آن حل میشود.
بسیار روشن است که این پاسخ، پاسخ صحیحی نیست و مشکل را حل نمیکند؛ زیرا سؤال ما دربارۀ همین اوّلین دولت و مجلس است که میخواهد به دولتها و مجالس بعدی و قوانین و مقررات مصوّب آنها اعتبار بدهد؛ درحالیکه خودش براساس انتخاباتی بر سرِ کار آمده که آن انتخابات براساس یکسری قوانین و مقرّراتی برگزار شده که آن قوانین و مقرّرات، دیگر مصوّب هیچ دولت و مجلس منتخب مردمی نیست و اینکه همین دولت و مجلس بخواهد به انتخاباتی که براساس آن روی کار آمده اعتبار و مشروعیت ببخشد، چیزی نیست جز همان رابطۀ دوری که در ابتدا اشاره کردیم.
بههرحال این اشکالی است که بر تمامی نظامهای مبتنی بر دموکراسی وارد میشود و هیچ پاسخ منطقی و قانعکنندهای هم ندارد و به همین دلیل هم تقریباً تمامی نظریهپردازان فلسفۀ
سیاست و اندیشمندان علوم سیاسی، بهخصوص در دوران معاصر، این اشکال را پذیرفتهاند؛ ولی میگویند چارهای و راهی غیر از این نیست و برای تأسیس یک نظام دموکراتیک و مبتنی بر آرای مردم، گریزی از این مسأله نیست و هیچ راه حلِّ عملی برای این مشکل وجود ندارد.»(1)
«در موردِاشکال دوری هم که دربارۀ رابطۀ مجلس خبرگان با رهبری و ولیِّ فقیه مطرح میشود، یک پاسخ میتواند این باشد که: «همانگونه که این مشکل در تمامی نظامهای مبتنی بر دموکراسی وجود دارد؛ ولی معهذا موجب نشده دست از دموکراسی بردارند و به فکر نظامهایی از نوع دیگر باشند، وجود چنین مشکلی در نظام ولایت فقیه هم نباید موجب شود ما اصل این نظام را مخدوش بدانیم؛ وگرنه باید تمامی حکومتها و نظامهای دموکراتیک قبلی و فعلی و آینده جهان را نیز مردود شمرده و نپذیریم.
امّا واقعیت این است که این اشکال دور فقط بر نظامهای دموکراسی وارد است و نظام مبتنی بر ولایت فقیه، اساساً از چنین اشکالی مبرّاست و در اینجا هیچ دوری وجود ندارد. دلیل آن هم این است که ولیِّ فقیه اعتبار و مشروعیت خود را از جانب خدای متعال و نه از ناحیۀ مردم، کسب میکند و قانون و فرمان خدای متعال نیز
1) محمدتقی مصباح یزدی، مردمسالاری دینی و نظریۀ ولایت فقیه، ص140.
همانطورکه قبلاً اشاره کردهایم، اعتبار ذاتی دارد و دیگر لازم نیست کسی یا مرجعی به فرمان و قانون خداوند اعتبار بدهد؛ بلکه براساس مالکیّت حقیقی خدای متعال نسبت به همۀ هستی، خداوند میتواند هرگونه تصرّف تکوینی و تشریعی که بخواهد دربارۀ هستی و تمامی موجودات اعمال کند؛ یعنی در نظام مبتنی بر ولایت فقیه آنچه در ابتدای تأسیس نظام اتفاق میافتد به این صورت است: خدای متعال اعتبار میبخشد به ولیِّ فقیه و دستورات او اعتبار میبخشد به مجلس و دولت.
مغالطهای که در واردکردن اشکال دور به رابطۀ میان ولیِّ فقیه و خبرگان وجود دارد در آنجاست که میگوید: ‘ولیِّ فقیه اعتبارش را از مجلس خبرگان کسب میکند’؛ درحالیکه اعتبار خود خبرگان به امضای ولیِّ فقیه و از طریق تأیید توسّط شورای نگهبان است که خود این شورا اعتبارش را از رهبر گرفته است و پاسخ آن هم همانطورکه گفتیم این است که ‘اعتبار ولیِّ فقیه از ناحیۀ خبرگان نیست؛ بلکه به نصب ازجانب امام معصوم(علیه السلام) و خدای متعال است’ و خبرگان درحقیقت رهبر را نصب نمیکنند؛ بلکه طبق آنچه که قبلاً توضیح دادیم، نقش آنان ‘کشف’ رهبر منصوب به نصب عام ازجانب امامزمان(علیه السلام) است؛ نظیر اینکه وقتی برای انتخاب مرجع تقلید و تعیین اعلم بهسراغ افراد خبره و متخصّصان میرویم و از آنها سؤال میکنیم، نمیخواهیم آنان کسی را به اجتهاد یا
اعلمیّت نصب کنند. آن فرد در خارج و درواقع یا مجتهد هست یا نیست یا اعلم هست یا نیست؛ اگر واقعاً مجتهد یا اعلم است، تحقیق ما باعث نمیشود از اجتهاد یا اعلمیّت بیفتد و اگر هم واقعاً مجتهد و اعلم نیست، تحقیق ما باعث نمیشود اجتهاد و اعلمیّت در او بهوجود بیاید. پس سؤال از متخصّص فقط برای این منظور است که از طریق شهادت آنان، برای ما کشف و معلوم شود که آن مجتهد اعلم [که قبل از سؤال ما خودش در خارج وجود دارد] کیست. در اینجا هم خبرگان رهبری، ولیِّ فقیه را به رهبری نصب نمیکنند؛ بلکه فقط شهادت میدهند آن مجتهدی که به حکم امامزمان(علیه السلام) حقّ ولایت دارد و فرمانش مطاع است، این شخص است.»(1)
«جواب دیگری هم که میتوانیم بدهیم (جواب سوّم) این است که بهطور مثال، بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امامخمینی(رحمة الله علیه) اوّلین شورای نگهبان را تعیین فرمودند و آن شورای نگهبان صلاحیّت کاندیداهای مجلس خبرگان رهبری را تأیید کردند و آنان انتخاب شدند؛ امّا این مجلس خبرگان، کارش تعیین رهبر بعدی است و بنابراین دوری در کار نیست.(2)
1) محمدتقی مصباح یزدی، مردمسالاری دینی و نظریۀ ولایت فقیه، ص143.
2) بیانات رهبر معظم انقلاب(مدظلهالعالی) در جلسۀ پرسشوپاسخ دانشگاه تربیت مدرس، 12شهریور77: «این شبهۀ دوْری هم که گفتهاند، حرف غلطی است؛ بهخاطر اینکه این شورای نگهبان را رهبریِ فعلی که معین نکرده؛ رهبریِ قبل معین کردهاند. این خبرگانی هم که میآیند، نمیخواهند که رهبریِ فعلی را انتخاب کنند؛ رهبری بعد را انتخاب خواهند کرد. این چه دوری است؟ اگر این رهبری فوت کند یا به هر دلیل دیگری کنار برود، آنوقت رهبریِِ بعد را آنها انتخاب خواهند کرد و الّا رهبر فعلی را که نمیخواهند انتخاب کنند؛ بنابراین هیچ دوری نیست.»
بله، اگر اینگونه بود که امامخمینی(رحمة الله علیه) با یک واسطه [شورای نگهبان] مجلس خبرگان رهبری را تأیید کرده بودند و درعینحال همین مجلس خبرگان، امام را به رهبری تعیین کرده بود، این کار، دور بود. این نظیر آن است که ما ابتدا شمع روشنی داشته باشیم و با این شمع، کبریتی را روشن کنیم و با آن کبریت شمع دیگری را روشن کنیم که اینجا دور نیست. بله اگر اینطور باشد که روشنی شمع الف از کبریت گرفته شده در همان حال روشنی کبریت نیز از شمع الف حاصل شده باشد در این صورت دور میشود و هیچیک از شمع و کبریت روشن نخواهند شد.
ممکن است کسی بگوید در همان مجلس خبرگان اوّل اینطور است که گرچه آغاز و شروع رهبری امامخمینی(رحمة الله علیه) ربطی به مجلس خبرگان ندارد؛ امّا ادامۀ رهبری ایشان، بستگی به تشخیص و تأیید و شهادت همین مجلس خبرگان دارد؛ بنابراین، اشکال دور نسبت به ابتدای رهبری ایشان وارد نیست؛ امّا دربارۀ ادامۀ رهبری امامخمینی(رحمة الله علیه) اشکال دور پیش میآید؛ زیرا ادامۀ رهبری ایشان به تأیید مجلس خبرگان است؛ درحالیکه این مجلس خبرگان خود، اعتبارش را از امامخمینی(رحمة الله علیه) گرفته است و این دور است.
پاسخ این اشکال هم این است که این مسئله نظیر این است که ابتدا شمع الف روشن باشد (روشنیِ اوّل) و کبریتی را با آن روشن کنیم و بعد شمع الف خاموش شود و با همین کبریتی که از
شمع الف روشن شده بود دوباره آن شمع را روشن کنیم (روشنی دوّم) که در اینجا دوری پیش نخواهد آمد؛ زیرا آنچه که روشنی کبریت به آن وابسته بود؛ روشنی اوّل شمع بود و آنچه به روشنی کبریت وابسته است، ادامۀ روشنی شمع الف و روشنی دوّم آن است و این دور نیست.
در بحث ما هم اینطور است که امامخمینی(رحمة الله علیه) شورای نگهبان را تعیین کردند و آن شورا صلاحیت کاندیداهای مجلس خبرگان را امضا کرده؛ ولی آنچه که مجلس خبرگان پس از انتخاب و تشکیل، امضاء میکند، ادامۀ رهبری امامخمینی(رحمة الله علیه) است و به دوران قبل از این (روشنی اوّلِ شمع الف) کاری ندارد و اعتبار آن دوران به تأیید مجلس خبرگان اوّل نیست؛ بلکه بهواسطۀ نصب عام از ناحیۀ امامزمان(علیه السلام) است و با این حساب دوری در کاری نیست.
خلاصه اینکه اشکال دور درواقع مربوط به نظامهای مبتنی بر دموکراسی و تفکّر مردمسالاری است و این اشکال را از آنجا گرفته و خواستهاند بر نظریۀ ولایت فقیه نیز وارد کنند؛ امّا حقیقت این است که این اشکال بر نظامهای دموکراتیک وارد است و هیچ پاسخ مقبول و معقولی ندارند و مفرّی از آن وجود ندارد؛ ولی در موردِنظام مبتنی بر ولایت فقیه، با تحقیقی که کردیم، معلوم شد این اشکال مندفع است و بههیچوجه وارد نیست.»(1)
1) محمدتقی مصباح یزدی، مردمسالاری دینی و نظریۀ ولایت فقیه، ص146و147.