ghaemiyeh.com
سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده
عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.
مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰
مشخصات ظاهري : ج.
شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت
شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسيرالقرآن
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي
رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۱۷۴۳
اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »
« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »
« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »
(77 ـ 79/ واقعه)
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است
كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقهبندى شده است.
در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 77 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصلهايى تقسيم شد. در اين سرفصلها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقهبندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفتانگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.
تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است. آخرين مجلد منتخبي خلاصه از 21 جلد قبلي است.
در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و
قطع هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 22 رسيد. در قطع جيبي هر عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 77 جلد رسيد.
از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان» شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نـظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.
مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است!
هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!
هدف تأليف اين كتاب
هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقهبندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد!
ضرورت تأليف اين كتاب
سالهاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مىآموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دينمان قرار مىگرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مىداديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدساللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مىتوانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مىنمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.
اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقهبندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرةالمعــارف در دستــرس همه ديندوستان قرارگيرد. اين
همان انگيزهاى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سورهها و آيات الهى قرآن نمىشود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.
اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مىتواند براى پىگيرى آنها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)
... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مىشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلىاللهعليهوآله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او،
و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد،
كه مسلمان شايستهاى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت
اسـلام واقعى پرورش دادنـد ...!
فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!
ليلة القدر سال 1385
سيد مهدى (حبيبى) امين
پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:
1-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:
« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .
تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)
2-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش معرفي كرده و چنين اظهار نموده است:
« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»
3-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:
« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»
4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي
www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.
5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:
« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:
1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»
6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.
7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.
8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:
« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه» همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.
9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.
علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود.
در حال حاضر هم –
مولف همه اين 22 جلد را در سايت خود تحت عنوان « معارف قرآن در الميزان» در دو نسخه PDF و WORD در اينترنت جهت مطالعه و دانلود و كپي برداري قرار داده كه با جستجو در «گوگل» اين سايت قابل مشاهده است.
در اين زمينه قبلاَ موسسه قرآني تفسير جوان نسخه هاي جيبي آن را كه در 77 جلد تحت عنوان « تفسير علامه يا تفسير موضوعي الميزان» تهيه شده در سايت « www.Tafsirejavan.com » خود قرارداد تا همگان سريعا به آن دسترسي داشته باشند.
اخيرا نيز موسسه قرآني قائميه «www.Ghaemiyeh.com » در شهر اصفهان از 77 جلد مزبور در سايت خود با شيوه بسيار جامع و با فهرست ديجيتالي استفاده كرده كه علاوه بر نسخه PDF از چند فرمت ديگر نيز امكاناتي براي سهولت دانلود و كپي برداري فراهم آورده است!)
برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.
حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر ايشان تقديم مي نمايد!
سيد مهدي حبيبي امين
رمضان مبارك 1392
بسم الله الرحمن الرحيم
با ياد خدا و تسبيح و حمد نعمت هاي جميل او !
محققين جواني كه علاقه دارند در قرآن كريم تحقيق و از مطالب آن بهره بگيرند، معمولا معني آيات را از ترجمه آنها پيدا مي كنند ولي عموما با مشكل درك مفاهيم آنها مواجه مي شوند و لازم مي بينند كسي براي آنها توضيح دهد كه آيه مورد نظر براي چه منظور يا هدفي نازل شده و مي خواهد چه بگويد؟
كتاب حاضر سريع ترين راه درك مفاهيم و هدف نزول آيات قرآني را براي ما تدارك ديده است. بدين معني كه مفسر بزرگ و مورد اعتماد قرآن عـــــلامه فقيد، آيت الله طباطبائي بزرگوار ( كه رحمت خدا بر او و آبا و ابنائش باد!) آنچه را كه يك محقق جوان براي درك مفاهيم آيات شريف قرآن كريم بدان نياز دارد در الميزان، در شروع تفسير هر يك از مجموعه آيات يا در شروع سوره ها تحت عنوان « بيان آيات» آماده ساخته است و ما در اين كتاب مطالب الميزان را خلاصه كرده و طبقه بندي نموده ايم.
اين كتاب طوري طراحي شده كه بر اساس رديف سوره ها و آيات قرآن مانند يك كتاب مرجع عمل مي كند. شما مي توانيد به آن مراجعه و آيه مورد نظر را به سهولت پيدا كنيد.
مجموعه آياتي كه آيه مورد نظر در بين آنهاست مشخص شده است، نشان مي دهد مفهوم واقعي آيه مورد نظر چه بوده است و هدف نزول آن مجموعه از آيات و همچنين سوره مورد نظر چيست؟ و وقتي هدف نزول آيه روشن شد، درك معناي واقعي و مفهوم آيه بهتر و بيشتر روشن مي گردد.
جلد اول اين كتاب بيان اهداف سوره ها و آيات قرآن كريم را از اول قرآن تا پايان سوره رعد و جلد دوم از سوره ابراهيم تا پايان قرآن را در بر دارد. (امين)
خداي تعالى در اين سوره به بنده خود ياد مىدهد كه چگونه حمدش گويد و چگونه سزاوار است ادب عبوديت را در مقامى كه مىخواهد اظهار عبوديت كند، رعايت نمايد. اين ظاهر را جمله « الحمد لله!» نيز تاييد مي كند، براى اينكه حمد توصيف است و خداى سبحان خود را از توصيف واصفان از بندگانش منزه دانسته و در كلام مجيدش هيچ جا اين اطلاق را مقيد نكرده و هيچ جا عبارتى نياورده كه حكايت كند حمد خدا را از غير خدا، بجز عدهاى از انبياء مخلصش، كه از آنان حكايت كرده كه حمد خدا گفتهاند.
و اما غير اين موارد هر جا سخن از حمد حامدان كرده، حمد ايشان را با تسبيح جفت كرده، بلكه تسبيح را اصل در حكايت قرار داده و حمد را با آن ذكر كرده است. تمامى موجودات با حمد خود او را تسبيح مىگويند! براى اينكه غير خداي تعالى هيچ موجودى به افعال جميل او و به جمال و كمال افعالش احاطه ندارد، همچنانكه به جميل صفاتش و اسماءش كه جمال افعالش ناشى از جمال آن صفات و اسماء است، احاطه ندارد، بنا بر اين، مخلوق خدا به هر وضعى كه او را بستايد، به همان مقدار به او و صفاتش احاطه يافته است و او را محدود به حدود آن صفات دانسته و به آن تقدير اندازه گيرى كرده و حال آنكه خداي تعالى محدود بهيچ حدى نيست، نه خودش و نه صفات و اسمائش و نه جمال و كمال افعالش، پس اگر بخواهيم او را ستايش صحيح و بى اشكال كرده باشيم، بايد قبلا او را منزه از تحديد و تقدير خود كنيم و اعلام بداريم كه پروردگارا! تو منزه از آنى كه به تحديد و تقدير فهم ما محدود شوى!
پس اينكه در آغاز سوره حمد فرمود:« الحمد لله!» تا به آخر، ادب عبوديت را مىآموزد و تعليم مىدهد كه بنده او لايق آن نبود كه او را حمد گويد و فعلا كه مىگويد، به تعليم و اجازه خود او است، او دستور داده كه بندهاش بگويد:
« الحمد لله رب العالمين!»
اين سوره اصلا براى عبادت درست شده و در قرآن هيچ سورهاى نظير آن
1) الميزان ج : 1 ص : 32
ديده نمي شود!
منظورم از اين حرف چند نكته است:
اول اين كه سوره مورد بحث از اول تا به آخرش كلام خدا است، اما در مقام نيابت از بندهاش، اين كه بندهاش وقتى روى دل متوجه بسوى او مي سازد و خود را در مقام عبوديت قرار مي دهد، چه مي گويد.
دوم اينكه اين سوره به دو قسمت تقسيم شده، نصفى از آن براى خدا و نصفى ديگر براى بنده خدا است.
نكته سوم اين كه اين سوره مشتمل بر تمامى معارف قرآنى است و با همه كوتاهيش به تمامى معارف قرآنى اشعار دارد، چون قرآن كريم با آن وسعت عجيبى كه در معارف اصوليش و نيز در فروعات متفرعه بر آن اصول هست، از اخلاقش گرفته تا احكام و احكامش از عبادات گرفته تا سياسات و اجتماعيات و وعدهها و وعيدها و داستانها و عبرتهايش، همه و همه بياناتش به چند اصل بر مىگردد و از آن چند ريشه جوانه مىزند: اول توحيد ، دوم نبوت ، سوم معاد و فروعات آن، چهارم هدايت بندگان به سوى آنچه مايه صلاح دنيا و آخرتشان است. اين سوره با همه اختصار و كوتاهيش، مشتمل بر اين چند اصل مي باشد و با كوتاهترين لفظ و روشنترين بيان، به آنها اشاره نموده است .
ذكر بسم الله در سوره حمد راجع به غرضى است كه در خصوص اين سوره هست و آن معنائى كه از خصوص اين سوره به دست مىآيد و از ريخت اين سوره برمىآيد حمد خدا است! اما نه تنها به زبان، بلكه به اظهار عبوديت و نشان دادن عبادت و كمك خواهى و در خواست هدايت!
پس كلامى است كه خدا به نيابت از طرف بندگان خود گفته، تا ادب در مقام اظهار عبوديت را به بندگان خود بياموزد!
و اظهار عبوديت از بنده خدا همان عملى است كه مىكند و قبل از انجامش بسم الله مىگويد و امر مهم همين كارى است كه اقدام بر آن كرده، پس ابتدا به نام خداى سبحان هم راجع به او است و معنايش اين است:
1) الميزان ج : 1 ص : 27
خدايا! من به نام تو عبوديت را براى تو آغاز مىكنم!
پس بايد گفت: متعلق « باء» در بسم الله سوره حمد ابتداء است، در حقيقت مىخواهيم اخلاص در مقام عبوديت و گفتگوى با خدا را به حد كمال برسانيم و بگوئيم پروردگارا حمد تو را با نام تو آغاز مىكنم تا اين عملم نشان تو را داشته باشد و خالص براى تو باشد!
ممكن هم هست همانطور كه قبلا گفتيم متعلق آن فعل « ابتداء» باشد و معنايش اين باشد كه خدايا من خواندن سوره و يا قرآن را با نام تو آغاز مىكنم!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ!»
كلام خدا با « بسم الله» آغاز شده است. از آنجائي كه كلام، خود فعلى است از افعال، ناگزير داراى وحدتى است. وحدت كلام به وحدت معنا و مدلول آن است، پس لا جرم كلام خدا از اول تا به آخرش معناى واحدى دارد. آن معناى واحد غرضى است كه به خاطر آن غرض، كلام خود را به بندگان خود القاء كرده است!
آن معناى واحدى كه غرض از كلام خداي تعالى است، چيست؟
از آيه: « قد جاء كم من الله نور و كتاب مبين، يهدى به الله - از سوى خدا به سوى شما نورى و كتابى آشكار آمد، كه به سوى خدا راه مىنمايد...!» و آياتى ديگر، كه خاصيت و نتيجه از كتاب و كلام خود را هدايت بندگان دانسته، فهميده مي شود كه: آن غرض واحد هدايت خلق است!
پس در حقيقت هدايت خلق با نام خدا آغاز شده:
خدائى كه مرجع همه بندگان است، خدائى كه رحمان است و به همين جهت راه و مسير رحمتش را براى عموم بندگانش چه مؤمن و چه كافر بيان مىكند، آن راهي كه خير هستى و زندگى آنان در پيمودن آن راه است!
خدائى كه رحيم است و به همين جهت سبيل رحمت خاصهاش را براى خصوص مؤمنين بيان مىكند، آن سبيلى كه سعادت آخرت آنان را تامين نموده و به ديدار پروردگارشان منتهى مىشود!
و در جاى ديگر از اين دو قسم رحمتش، يعنى رحمت عامه و خاصهاش خبر داده و فرموده:
« و رحمتى وسعت كلشىء، فساكتبها للذين يتقون - رحمتم همه چيز را فرا
1) الميزان ج : 1 ص : 26
گرفته، بزودى همه آن را به كسانى كه تقوى پيشه كنند اختصاص مىدهم!»
اين ابتداء به نام خدا نسبت به تمامى قرآن بود، كه گفتيم غرض از سراسر قرآن يك امر است و آن هدايت است، كه در آغاز قرآن اين يك عمل با نام خدا آغاز شده است!
اين نام شريف بر سر هر سوره تكرار شده است. نخست بايد دانست كه خداى سبحان كلمه« سوره» را در كلام مجيدش چند جا آورده است، از آنها مىفهميم كه هر يك از اين سورهها طائفهاى از كلام خدا است، كه براى خود و جداگانه، وحدتى دارند، نوعى از وحدت، كه نه در ميان ابعاض و افراد يك سوره هست و نه ميان سورهاى و سورهاى ديگر.
از اينجا مىفهميم كه اغراض و مقاصدى كه از هر سوره به دست مىآيد مختلف است. هر سورهاى غرضى خاص و معناى مخصوصى را ايفاء مىكند، غرضى را كه تا سوره تمام نشود آن غرض نيز تمام نمىشود، بنا بر اين جمله« بسم الله...!» در هر يك از سورهها راجع به آن غرض واحدى است كه در خصوص آن سوره تعقيب شده است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الم! ذَلِك الْكتَب لا رَيْب فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ! الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ ممَّا رَزَقْنَهُمْ يُنفِقُونَ! وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بمَا أُنزِلَ إِلَيْك وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِك وَ بِالاَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ! أُولَئك عَلى هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ وَ أُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ...!» (1تا5/بقره)
از آنجائي كه اين سوره به تدريج و بطور متفرق نازل شده، نمىتوان غرض واحدى كه مورد نظر همه آياتش باشد در آن يافت، تنها مىتوان گفت: كه قسمت عمده آن از يك غرض واحد و چشمگير خبر مىدهد و آن عبارتست از بيان اين
حقيقت كه عبادت حقيقى خداى سبحان به اين است كه بنده او به تمامى كتابهائي كه او به منظور هدايت وى و بوسيله انبيائش نازل كرده، ايمان داشته باشد و ميان اين وحى و آن وحى، اين كتاب و آن كتاب، اين رسول و آن رسول، فرقى نگذارد!
در اين سوره علاوه بر بيان حقيقت نامبرده، كفار و منافقين تخطئه و اهل كتاب ملامت شدهاند كه چرا ميان اديان آسمانى و رسولان الهى فرق گذاشتند؟
و در هر فرازى به مناسبت عدهاى از احكام از قبيل برگشتن قبله از بيت المقدس بسوى كعبه، احكام حج، ارث، روزه و غير آن را بيان نموده، به فرازى ديگر پرداخته است .
و در اين آيات نوزدهگانه كه حال مؤمنين و كفار و منافقين را بيان مىكند، از اوصاف معرف تقوى، تنها پنج صفت را ذكر مىكند و آن عبارتست از:
ايمان به غيب، اقامه نماز، انفاق از آنچه خداى سبحان روزى كرده، ايمان به آنچه بر انبياء خود نازل فرموده و به تحصيل يقين به آخرت!
دارندگان اين پنج صفت را باين خصوصيت توصيف كرده: كه چنين كسانى بر طريق هدايت الهى و داراى آن هستند! اين طرز بيان بخوبى مىفهماند كه نامبردگان بخاطر اينكه از ناحيه خداى سبحان هدايت شدهاند، داراى اين پنج صفت كريمه گشتهاند، سادهتر اين كه ايشان متقى و( داراى پنج صفت نامبرده نشدهاند مگر به هدايتى از خداي تعالى!)
آنگاه كتاب خود را چنين معرفى مىكند كه: هدايت همين متقين است:
« لا ريب فيه هدى للمتقين!»
پس مىفهميم كه هدايت كتاب، غير آن هدايتى است كه اوصاف نامبرده را در پى داشت و نيز مىفهميم كه متقين، داراى دو هدايتند، يك هدايت اولى كه بخاطر آن متقى شدند و يك هدايت دومى كه خداى سبحان به پاس تقوايشان بايشان كرامت فرمود!
آن وقت مقابله بين متقين كه گفتيم داراى دو هدايتند، با كفار و منافقين درست مي شود، چون كفار هم داراى دو ضلالت، و منافقين داراى دو كورى هستند، يكى ضلالت و كورى اول، كه باعث اوصاف خبيثه آنان از كفر و نفاق و غيره شد، دوم ضلالت و كورىاى كه ضلالت و كورى اولشان را بيشتر كرد، اولى را بخود آنان نسبت داد و دومى را بخودش، كه بعنوان مجازات دچار ضلالت و كورى بيشترىشان كرد!
پنج صفتى كه خداي تعالى آنها را زمينه هدايت قرآنى خود قرار داده، صفاتى است كه فطرت سالم در آدمى ايجاد مىكند و در آيات مورد بحث به دارندگان چنين
فطرتى وعده مي دهد كه بزودى بوسيله قرآنش ايشان را هدايت مىكند، البته هدايتى زائد بر هدايت فطرتشان، پس اعمال پنجگانه نامبرده، متوسط ميان دو هدايتند، هدايتى سابق بر آن اعمال، و هدايتى لا حق به آنها و اعتقاد صادق و اعمال صالح ميان دو هدايت واسطهاند، بطوريكه اگر بعد از هدايت فطرت ، آن اعتقاد و آن اعمال نباشد ، هدايت دومى دست نمىدهد!
« إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سوَاءٌ عَلَيْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ! خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصرِهِمْ غِشوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ!»
منظور از كفار در آيه فوق احتمال مىرود صناديد و سردمداران مشركين قريش و بزرگان مكه باشند، آنهائي كه در امر دين عناد و لجاجت بخرج داده و در دشمنى با دين خدا از هيچ كوشش و كارشكنى كوتاهى نكردند، تا آنجا كه خداي تعالى در جنگ بدر و ساير غزوات تا آخرين نفرشان را هلاك كرد.
« وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاَخِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِينَ...!»
در اين آيات وضع منافقين را بيان مىكند. در آيه:« مثلهم كمثل الذى استوقد نارا...!» با آوردن مثلى، وضع منافقين را مجسم ساخته، مىفرمايد منافقين مثل كسى مي مانند كه در ظلمتى كور قرار گرفته، بطوريكه خير را از شر، راه را از چاه و نافع را از مضر، تشخيص نمي دهد و براى بر طرف شدن آن ظلمت، دست به اسباب روشنى مىزند، آتشى روشن كند، كه با آن اطراف خود را به بيند، يا وسيلهاى ديگر و چون آتش روشن مي كند و پيرامونش روشن مي شود خدا بوسيلهاى از وسائل كه دارد، باد، يا باران يا امثال آن، آتشش را خاموش كند و دو باره به همان ظلمت گرفتار شود، بلكه اين بار ميان دو ظلمت قرار گيرد، يكى ظلمت تاريكى، يكى هم ظلمت حيرت و بى اثر شدن اسباب!
« يَأَيهَا النَّاس اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ...!»
در اين آيه مردم را بسوى بندگى خود دعوت مي كند، تا به متقين ملحق شوند و دنبال كفار و منافقين را نگيرند. اين مطالب را در طول پنج آيه مورد بحث آورده است.
هر چند سياق آيات از اول سوره بمنظور بيان حال منافقين و كفار و متقين بود و مي خواست حال هر سه طائفه را بيان كند، لكن خداى سبحان، از آنجائي كه در اول آيات خطاب را متوجه هر سه كرد و همه مردم را بسوى پرستش خود دعوت نمود، قهرا مردم در مقابل اين دعوت به دو قسم تقسيم شدند، پذيرنده و نپذيرنده، چون بطور كلى دعوت از حيث اجابت و عدم اجابت به غير از اين دو طائفه تقسيم نمىپذيرد و مردم در برابر آن مؤمنند يا كافر، اما در منافق سخن از ظاهر و باطن بميان مىآيد، وقتى شخصى منافق شناخته مي شود كه زبان و دلش يكسان نباشد و در نتيجه مردم در دعوت نامبرده يا زبان و قلبشان با هم آن را مىپذيرند و بدان ايمان مىآورند و يا هم با زبان و هم با قلب آنرا انكار مىكنند و يا آنكه به زبان مىپذيرند و با قلب انكار مىكنند، شايد بهمين جهت بود كه در آيه مورد بحث و آيه بعدش مردم را دو دسته كرد و منافقين را نام نبرد، و نيز بهمين جهت بجاى عنوان متقين عنوان مؤمنين را ذكر كرد.
« إِنَّ اللَّهَ لا يَستَحْىِ أَن يَضرِب مَثَلاً مَّا بَعُوضةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ كفَرُوا فَيَقُولُونَ مَا ذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كثِيراً وَ يَهْدِى بِهِ كَثِيراً وَ مَا يُضِلُّ بِهِ إِلا الْفَسِقِينَ...!»
آيه شهادت مي دهد بر اين كه يك مرحله از ضلالت و كورى دنبال كارهاى زشت انسان بعنوان مجازات در انسان گنه كار پيدا مي شود و اين غير آن ضلالت و كورى اولى است كه گنهكار را به گناه وا داشت ، چون در آيه مورد بحث مىفرمايد:
« و ما يضل به الا الفاسقين - خدا با اين مثل گمراه نمي كند مگر فاسقان را!»
اضلال را اثر و دنباله فسق معرفى كرده ، نه جلوتر از فسق ، معلوم مي شود اين مرحله از ضلالت غير از آن مرحلهاي است كه قبل از فسق بوده و فاسق را به
فسق كشانيده است- دقت بفرمائيد!
اين را نيز بايد دانست كه هدايت و اضلال دو كلمه جامعي هستند كه تمامى انواع كرامت و خذلاني كه از سوى خدا بسوى بندگان سعيد و شقى مىرسد شامل مي شود!
« كَيْف تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كنتُمْ أَمْوَتاً فَأَحْيَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ...!»
در اين آيه حقيقت انسان را و آنچه را كه خدا در نهاد او بوديعه سپرده، بيان مىكند، ذخائر كمال، وسعت دائره وجود او و آن منازلى كه اين موجود در مسير وجود خود طى مىكند، يعنى زندگى دنيا ، سپس مرگ، بعد از آن زندگى برزخ، سپس مرگ، بعد زندگى آخرت و سپس بازگشت به خدا و اين كه اين منزل آخرين منزل در سير آدمى است، خاطر نشان مي سازد .
در خلال اين بيان پارهاى از خصائص و مواهب تكوين و تشريع را، كه خداوند تعالى آدمي را بدان اختصاص داده، بر مىشمارد.
« وَ إِذْ قَالَ رَبُّك لِلْمَلَئكَةِ إِنى جَاعِلٌ فى الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَ تجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسفِك الدِّمَاءَ وَ نحْنُ نُسبِّحُ بحَمْدِك وَ نُقَدِّس لَك قَالَ إِنى أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ ...!»
اين آيات متعرض آن فرضى است كه بخاطر آن انسان بسوى دنيا پائين آمد و نيز حقيقت خلافت در زمين و آثار و خواص آنرا بيان مىكند، اين مطلب بر خلاف سائر داستانهائي كه در قرآن آمده، تنها در يكجا آمده است و آن همين جا است.
« وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَئكَةِ اسجُدُوا لاَدَمَ فَسجَدُوا إِلا إِبْلِيس أَبى وَ استَكْبرَ وَ كانَ مِنَ الْكَفِرِينَ!»
اين آيات منظور اصليش بيان خلافت انسان و موقعيت او و چگونگى نازل شدنش به دنيا و مآل كار او از سعادت و شقاوت است.
« وَ قُلْنَا يَئَادَمُ اسكُنْ أَنت وَ زَوْجُك الجَْنَّةَ وَ ُكلا مِنْهَا رَغَداً حَيْث شِئْتُمَا وَ لا تَقْرَبَا هَذِهِ الشجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظلِمِينَ...!»
سياق آيه بخوبى مىرساند كه منظور اصلى از خلقت آدم اين بوده كه در زمين سكونت كند، چيزي كه هست راه زمينى شدن آدم همين بوده كه نخست در بهشت منزل گيرد و برتريش بر ملائكه و لياقتش براى خلافت اثبات شود و سپس ملائكه مامور بسجده براى او شوند و آنگاه در بهشت منزلش دهند و از نزديكى به آن درخت نهيش كنند و او به تحريك شيطان از آن بخورد و در نتيجه عورتش و نيز از همسرش ظاهر گردد و در آخر به زمين هبوط كنند .
از اين ريخت و سياق بخوبى بر مىآيد: كه آخرين عامل و علتى كه باعث زمينى شدن آن دو شد، همان مسئله ظاهر شدن عيب آن دو بود و عيب نامبرده هم به قرينهاي كه فرموده:« بر آن شدند كه از برگهاى بهشت بر خود بپوشانند...!» همان عورت آن دو بوده و معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همه تمايلات حيوانى است چون مستلزم غذا خوردن و نمو نيز هستند!
« يَبَنى إِسرءِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتىَ الَّتى أَنْعَمْت عَلَيْكمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّىَ فَارْهَبُونِ...!»
خداى سبحان در اين آيات عتاب ملت يهود را آغاز كرده و اين عتاب در طى صد و چند آيه ادامه دارد و در آن نعمتهائى را كه خدا بر يهود افاضه فرمود و كرامتهائى را كه نسبت به آنان مبذول داشت و عكس العملى كه يهود به صورت كفران و عصيان و عهدشكنى و تمرد و لجاجت از خود نشان داد، بر مىشمارد و با اشاره به دوازده قصه از قصص آنان تذكرشان مي دهد: قصه نجاتشان از شر آل فرعون و شكافته شدن دريا و غرق شدن فرعونيان، قصه ميعاد در طور، قصه گوسالهپرستى آنان بعد از رفتن موسى به ميقات، قصه مامور شدنشان به كشتن يكديگر، داستان تقاضاشان از موسى كه خدا را به ما نشان بده تا علنى و آشكارا او را ببينيم و به كيفر همين پيشنهادشان دچار صاعقه شدند و دوباره زنده گشتند، تا آخر داستانهائي كه در
اين آيات بدان اشاره شده و سر تا سر آن پر است از عنايات ربانى و الطاف الهى .
و نيز به يادشان مىآورد: آن ميثاقها كه از ايشان گرفت و ايشان آنها را نقض كرده و پشت سر انداختند و باز گناهانى را كه مرتكب شدند و جرائمى را كه كسب كردند و آثاري كه در دلهاشان پيدا شد، با اينكه كتابشان از آنها نهى كرده بود و عقولشان نيز بر خلاف آن حكم مىكرد، بيادشان مىاندازد و يادآوريشان مىكند كه بخاطر آن مخالفتها چگونه دلهاشان دچار قساوت و نفوسشان در معرض شقاوت قرار گرفت و چگونه مساعيشان بى نتيجه شد!
« وَ استَعِينُوا بِالصبرِ وَ الصلَوةِ وَ إِنهَا لَكَبِيرَةٌ إِلا عَلى الخَْشِعِينَ! الَّذِينَ يَظنُّونَ أَنهُم مُّلَقُوا رَبهِمْ وَ أَنهُمْ إِلَيْهِ رَجِعُونَ!»
استعانت به معناى طلب كمك است و اين در وقتى صورت مىگيرد كه نيروى انسان به تنهائى نمىتواند مهم و يا حادثهاى را كه پيش آمده بر وفق مصلحت خود بر طرف سازد.
اين كه فرموده: از صبر و نماز براى مهمات و حوادث خود كمك بگيريد، براى اين است كه در حقيقت ياورى بجز خداى سبحان نيست، در مهمات ياور انسان مقاومت و خويشتن دارى آدمى است، باينكه استقامت بخرج داده، ارتباط خود را با خدا وصل نموده، از صميم دل متوجه او شود و بسوى او روى آورد.
اين همان صبر و نماز است، اين دو بهترين وسيله براى پيروزى است، چون صبر هر بلا و يا حادثه عظيمى را كوچك و ناچيز مىكند و نماز كه اقبال بخدا و التجاء به او است، روح ايمان را زنده مىسازد و به آدمى مىفهماند: كه بجائى تكيه دارد كه انهدام پذير نيست و به سببى دست زده كه پاره شدنى نيست!
« يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ ! وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تجْزِى نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنهَا شفَعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنهَا عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنصرُونَ!»
پادشاهى و سلطنت دنيوى از هر نوعش كه باشد و با جميع شئون و قواى
مقننه و قواى حاكمه و قواى مجريهاش، مبتنى بر حوائج زندگى است و اين حاجت زندگى است كه ايجاب مىكند چنين سلطنتى و چنين قوانينى بوجود آيد، تا حوائج انسان را كه عوامل زمانى و مكانى آن را ايجاب مىكند بر آورد.
به همين جهت چه بسا مي شود كه متاعى را مبدل به متاعى ديگر و منافعى را فداى منافعى بيشتر و حكمى را مبدل به حكمى ديگر مىكنند، بدون اينكه اين دگرگونيها در تحت ضابطه و ميزانى كلى در آيد.
بر همين منوال مسئله مجازات متخلفين نيز جريان مىيابد، با اينكه جرم و جنايت را مستلزم عقاب مي دانند، چه بسا از اجراء حكم عقاب بخاطر غرضى مهمتر، كه يا اصرار و التماس محكوم به قاضى و تحريك عواطف او است و يا رشوه است، صرفنظر كنند، يا مجرم پارتى و شفيعى نزد او بفرستد، تا بين او و خودش واسطه شود!
و عواملى ديگر نظير عوامل نامبرده، كه احكام و قوانين حكومتى را از كار مىاندازد. اين سنتى است جارى و عادتى است در بين اجتماعات بشرى .
در قرآن كريم تمامى اين آراء واهيه و پوچ و اقاويل كاذبه و بى اساس ابطال شده، خداى عز و جل در بارهاش فرمود:
« و الامر يومئذ لله - امروز تنها مؤثر خداست!» و نيز فرموده:
« و رأوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب - عذاب را مىبينند و دستشان از همه اسباب بريده مي شود!»
و همچنين آياتى ديگر، كه همه آنها اين حقيقت را بيان مىكند، كه در موطن قيامت، اثرى از اسباب دنيوى نيست و ارتباطهاى طبيعى كه در اين عالم ميان موجودات هست، در آنجا بكلى منقطع است.
اين خود اصلى است كه لوازمى بر آن مترتب مي شود و آن لوازم بطور اجمال بطلان همان عقائد موهوم و خرافى است، آنگاه قرآن كريم هر يك از آن عقائد را بطور تفصيل بيان نموده و پنبهاش را زده است، از آن جمله مسئله شفاعت و پارتى بازى است، كه در باره آن مىفرمايد:
« بپرهيزيد از روزى كه احدى بجاى ديگرى جزاء داده نمي شود و از او شفاعتى پذيرفته نيست و از او عوضى گرفته نمي شود و هيچ كس از ناحيه كسى يارى نمىگردند!» و نيز فرموده:
« يوم لا بيع فيه و لا خلة و لا شفاعة!»
« روزي كه در آن نه خريد و فروشى است و نه رابطه دوستى!»
« يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا!»
« روزي كه هيچ دوستى براى دوستى كارى صورت نمىدهد!»
« وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ ...!»
ظاهر آيات شريفه و ما قبل آن اين است كه اين خطابها و انواع تعديها و گناهانى كه از بنى اسرائيل در اين آيات شمرده، همه آنها به همه بنى اسرائيل نسبت داده شده، با اينكه مي دانيم آن گناهان از بعضى از ايشان سر زده و اين براى آن است كه بنى اسرائيل جامعهاى بودند، كه قوميت در آنها شديد بود، چون يك تن بودند، در نتيجه اگر عملى از بعضى سر مىزد، همه بدان راضى مي شدند و عمل بعضى را به همه نسبت مي دادند و گر نه همه بنى اسرائيل گوساله نپرستيدند و همه آنان پيغمبران خداى را نكشتند و همچنين ساير گناهان را همگى مرتكب نشدند.
« إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ النَّصرَى وَ الصبِئِينَ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ عَمِلَ صلِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ!»
در اين آيه مسئله ايمان تكرار شده و منظور از ايمان دومى بطوريكه از سياق استفاده مي شود، حقيقت ايمان است و اين تكرار مىفهماند: كه مراد از:«الذين آمنوا،» در ابتداى آيه كسانى هستند كه ايمان ظاهرى دارند و به اين نام و به اين سمت شناخته شدهاند، بنا بر اين معناى آيه اين مي شود: اين نامها و نامگذاريها كه داريد، از قبيل: مؤمنين ، يهوديان ، مسيحيان و صابئيان، اينها نزد خدا هيچ ارزشى ندارد، نه شما را مستحق پاداشى مىكند و نه از عذاب او ايمن مي سازد!
اين مطلب در آيات قرآن كريم مكرر آمده ، كه سعادت و كرامت هر كسى دائر مدار و وابسته به عبوديت است، نه به نامگذارى، پس هيچ يك از اين نامها سودى براى صاحبش ندارد و هيچ وصفى از اوصاف كمال، براى صاحبش باقى نمىماند و او را سود نمىبخشد، مگر با لزوم عبوديت! آيات قرآن تصريح دارد بر اين كه كرامت و سعادت مربوط به حقيقت است ، نه بظاهر!
« وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَقَكُمْ وَ رَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطورَ خُذُوا مَا ءَاتَيْنَكُم بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا مَا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ...!»
از سياق آيه، كه اول پيمان گرفتن را و امر به قدردانى از دين را ، ذكر نموده و در آخر آيه ياد آورى آنچه در كتابست خاطر نشان كرده و مسئله ريشه كن كردن كوه طور را در وسط اين دو مسئله جاى داده، بدون اين كه علت اين كار را بيان كند، بر مىآيد: كه مسئله كندن كوه، براى ترساندن مردم به عظمت قدرت خدا است، نه براى اينكه ايشان را مجبور بر عمل به كتابي كه داده شدهاند بسازد و گر نه اگر منظور اجبار بود ديگر وجهى براى ميثاق گرفتن نبود .
« أَ فَتَطمَعُونَ أَن يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَسمَعُونَ كلَمَ اللَّهِ ثُمَّ يحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ...!»
سياق اين آيات، مخصوصا ذيل آنها، اين معنا را دست مي دهد: كه يهوديان عصر بعثت، در نظر كفار و مخصوصا كفار مدينه، كه همسايگان يهود بودند، از پشتيبانان پيامبر اسلام شمرده مي شدند، چون يهوديان ، علم دين و كتاب داشتند و لذا اميد به ايمان آوردن آنان بيشتر از اقوام ديگر بود و همه ، توقع اين را داشتند كه فوج فوج به دين اسلام در آيند و دين اسلام را تاييد و تقويت نموده ، نور آنرا منتشر و دعوتش را گسترده سازند .
و لكن بعد از آنكه رسول خدا «ص» به مدينه مهاجرت كرد، يهود از خود رفتارى را نشان داد ، كه آن اميد را مبدل به ياس كرد و بهمين جهت خداى سبحان در اين آيات مىفرمايد: آيا انتظار داريد كه يهود به دين شما ايمان بياورد، در حالي كه يك عده از آنان بعد از شنيدن آيات خدا و فهميدنش، آن را تحريف كردند و خلاصه كتمان حقايق و تحريف كلام خدا رسم ديرينه اين طائفه است، پس اگر نكول آنان را از گفتههاى خودشان مىبينند و مىبينيد كه امروز سخنان ديروز خود را حاشا مىكنند، خيلى تعجب نكنيد .
« وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَقَ بَنى إِسرءِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلا اللَّهَ وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسناً وَ أَقِيمُوا الصلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكوةَ ثمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلا قَلِيلاً مِّنكمْ وَ أَنتُم مُّعْرِضونَ...!»
اولين آيه با نظم بديعى كه دارد، در آغاز با سياق غيبت آغاز شده و در آخر با سياق خطاب ختم مي شود، از سوى ديگر، در آغاز ميثاق را كه به معناى پيمان گرفتن است و جز با كلام صورت نمىگيرد، ياد مىآورد و آنگاه خود آن ميثاق را كه چه بوده؟ حكايت مىكند. اين حكايت را نخست با جمله خبرى:« لا تعبدون الا الله ...!» و در آخر با جمله انشائيه:« و قولوا للناس حسنا...!» حكايت مىكند .
نكته ديگري كه در آيه رعايت شده، اين است كه در طبقاتي كه امر به احسان به آنان نموده، ترتيب را رعايت كرده، اول آن طبقهاى را ذكر كرده، كه احسان به او از همه طبقات ديگر مهمتر است و بعد طبقه ديگري را ذكر كرده، كه باز نسبت بساير طبقات استحقاق بيشترى براى احسان دارد، اول پدر و مادران را ذكر كرده، كه پيداست از هر طبقه ديگرى به احسان مستحقترند، چون پدر و مادر ريشه و اصلى است كه آدمى به آن دو اتكاء دارد و جوانه وجودش روى آن دو تنه روئيده، پس آن دو از ساير خويشاوندان به آدمى نزديكترند .
بعد از پدر و مادر، ساير خويشاوندان را ذكر كرده و بعد از خويشاوندان، در ميانه اقرباء، يتيم را مقدم داشته، چون ايتام بخاطر خوردسالى و نداشتن كسي كه متكفل و سرپرست امورشان شود، استحقاق بيشترى براى احسان دارند- دقت بفرمائيد!
« وَ لَمَّا جَاءَهُمْ كِتَبٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُصدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَ كانُوا مِن قَبْلُ يَستَفْتِحُونَ عَلى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُم مَّا عَرَفُوا كفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلى الْكَفِرِينَ...!»
قبل از بعثت ، كفار عرب متعرض يهود مي شدند و ايشان را آزار مىكردند و يهود در مقابل، آرزوى رسيدن بعثت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآلهوسلّم مىكردهاند و مىگفتهاند: اگر پيغمبر ما كه تورات از آمدنش خبر داده مبعوث شود و نيز بگفته تورات به مدينه مهاجرت كند ، ما را از اين ذلت و از شر شما اعراب نجات مي دهد .
و از كلمه«كانوا» استفاده مي شود اين آرزو را قبل از هجرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم همواره مىكردهاند، به حدى كه در ميان همه كفار عرب نيز معروف شده بود، ولي چون بيامد آن كسى كه وى را مىشناختند، يعنى نشانيهاى تورات كه در دست داشتند با او منطبق ديدند ، به آن جناب كفر ورزيدند.
« بئسما اشتروا،» اين آيه علت كفر يهود را با وجود علمى كه به حقانيت اسلام داشتند ، بيان مىكند ، و آن را منحصرا حسد و ستم پيشگى مي داند. حسد بر آنان چيره گشت و استكبار و پلنگ دماغى جلوگيرشان شد از اين كه به وى ايمان بياورند ، لذا به وى كفر ورزيده، گفتههاى سابق خود را انكار كردند، همانطور كه به تورات خود كفر ورزيدند و كفرشان به اسلام ، كفرى بالاى كفر شد!
« قُلْ إِن كانَت لَكمُ الدَّارُ الاَخِرَةُ عِندَ اللَّهِ خَالِصةً مِّن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْت إِن كنتُمْ صدِقِينَ...!»
آيات بالا به التزام دلالت مي كرد بر اينكه يهوديان مدعى نجات در آخرتند و ديگران را اهل نجات و سعادت نمي دانند و نجات و سعادت خود را هم مشوب به هلاكت و شقاوت نمي دانند، چون به خيال خود جز ايامى چند معذب نمي شوند و آن ايام هم عبارتست از آن چند صباحى كه گوساله پرستيدند .
لذا خداي تعالى با خطابى با ايشان مقابله كرد كه دروغگوئى آنان را در دعويشان ظاهر سازد، خطابي كه خود يهود بدون هيچ ترديدى آن را قبول دارد و آن اين است كه به رسول گراميش دستور مي دهد به ايشان بگويد: اگر خانه آخرت از آن شما است آرزوي مرگ كنيد و به خانه خود وارد شويد!!
مراد از خانه آخرت سعادت در آخرت است براى اينكه وقتى كسى مالك خانهاى شد، به هر نحو كه خوشش آيد و دوست بدارد در آن تصرف مىكند و به بهترين وجه دلخواه و سعادتمندانهترين وجه وارد آن مي شود!
« أَ وَ كلَّمَا عَهَدُوا عَهْداً نَّبَذَهُ فَرِيقٌ مِّنْهُم بَلْ أَكْثرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ...!»
اين آيه به مخالفت يهود با حق و حقيقت اشاره مىكند، كه از در دشمنى با حق، بشارتهاى تورات به آمدن پيامبر اسلام را كتمان كردند و به پيامبرى كه تورات
آنان را تصديق مي كرد ايمان نياوردند!
« وَ اتَّبَعُوا مَا تَتْلُوا الشيَطِينُ عَلى مُلْكِ سلَيْمَنَ وَ مَا كفَرَ سلَيْمَنُ وَ لَكِنَّ الشيَطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاس السحْرَ وَ مَا أُنزِلَ عَلى الْمَلَكينِ بِبَابِلَ هَرُوت وَ مَرُوت وَ مَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتى يَقُولا إِنَّمَا نحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَينَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ مَا هُم بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ مَا يَضرُّهُمْ وَ لا يَنفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشترَاهُ مَا لَهُ فى الاَخِرَةِ مِنْ خَلَقٍ وَ لَبِئْس مَا شرَوْا بِهِ أَنفُسهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ!»
آيه شريفه - البته با رعايت سياقى كه دارد – مي خواهد يكى ديگر از خصائص يهود را بيان كند و آن متداول شدن سحر در بين آنان است و اينكه يهود اين عمل خود را مستند به يك و يا دو قصه مىدانند، كه ميان خودشان معروف بوده و در آن دو قصه پاى سليمان پيغمبر و دو ملك بنام هاروت و ماروت در ميان بوده است.
پس بنا بر اين كلام عطف است بر صورتى كه ايشان از قصه نامبرده در ذهن داشتهاند و مي خواهد آن صورت را تخطئه كند و بفرمايد جريان آنطور نيست كه شما از قصه در نظر داريد ، آرى يهود بطوريكه قرآن كريم از اين طائفه خبر داده ، مردمى هستند اهل تحريف و دست اندازى در معارف و حقايق ، نه خودشان و نه احدى از مردم نمي توانند در داستانهاى تاريخى به نقل يهود اعتماد كنند .
به هر حال از آيه شريفه بر مىآيد كه سحر در ميانه يهود امرى متداول بوده و آنرا به سليمان نبي نسبت مي دادند، چون اينطور مىپنداشتند، كه سليمان آن سلطنت و ملك عجيب را و آن تسخير جن و انس و وحش و طير را و آن كارهاى عجيب و غريب و خوارقى كه مي كرد، بوسيله سحر كرد!
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَقُولُوا رَعِنَا وَ قُولُوا انظرْنَا وَ اسمَعُوا وَ لِلْكفِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ!»
در اين آيه نهى شديدى شده از گفتن كلمه «راعنا !» مسلمانان وقتى كلام رسول خدا را درست ملتفت نمي شدند، بخاطر اينكه ايشان گاهى بسرعت صحبت مىكرد، از ايشان خواهش مىكردند: كمى شمردهتر صحبت كنند، كه ايشان متوجه
بشوند و اين خواهش خود را با كلمه «راعنا !» كه عبارتى كوتاه است اداء مىكردند، چون معناى اين كلمه (مراعات حال ما بكن!) است، ولى اين كلمه در بين يهود يك رقم ناسزا بود.
يهوديان از اين فرصت كه مسلمانان هم مي گفتند: (راعنا- راعنا) استفاده كرده، وقتى به رسولخدا (ص) مىرسيدند، مىگفتند: (راعنا !) بظاهر وانمود مىكردند كه منظورشان رعايت ادب است، ولى منظور واقعيشان ناسزا بود و لذا خداى تعالى براى بيان منظور واقعى آنان، اين آيه را فرستاد و چون منظور واقعى يهود روشن شد، در آيه مورد بحث مسلمانان را نهى كرد از اينكه ديگر كلمه (راعنا) را بكار نبرند و بلكه بجاى آن چيز ديگر بگويند، مثلا بگويند: (انظرنا !) يعنى كمى ما را مهلت بده!
منظور از كافرين در آيه فوق كسانى است كه از اين دستور سرپيچى كنند، و اين يكى از مواردى است كه در قرآن كريم كلمه كفر، در ترك وظيفه فرعى استعمال شده است.
در اين آيه اولين موردى است كه خداي تعالى مؤمنين را با لفظ:« ايها الذين آمنوا!» خطاب مىكند كه بعد از اين مورد در هشتاد و چهار مورد ديگر تا آخر قرآن اين خطاب را كرده است كه منظور از جمله:« الذين آمنوا!» اشخاص خاصى است و آن اشخاص عبارتند از سابقون اولون، يعنى طبقه اول مسلمانان از مهاجر و انصار، كه در عهد رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و در روزگار عسرت اسلام به آنجناب ايمان آوردند!
« مَا نَنسخْ مِنْ ءَايَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بخَيرٍ مِّنهَا أَوْ مِثْلِهَا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ...! »
اين آيه مربوط به مسئله نسخ است و معلوم است كه نسخ به آن معنائى كه در اصطلاح فقها معروف است ، يعنى به معناى( كشف از تمام شدن عمر حكمى از احكام،) اصطلاحى است كه از اين آيه گرفته شده و يكى از مصاديق نسخ در اين آيه است و همين معنا نيز از اطلاق آيه استفاده مي شود.
از نظر آيه نامبرده نسخ باعث نمي شود كه خود آيت نسخ شده بكلى از عالم هستى نابود گردد، بلكه حكم در آن عمرش كوتاه است، چون به وضعى وابسته است كه با نسخ ، آن صفت از بين مىرود و آن صفت صفت آيت و علامت بودن است، پس خود اين صفت به ضميمه تعليل ذيلش كه مىفرمايد:« مگر نمي دانى كه خدا بر هر
1) الميزان ج : 1 ص : 376
چيز قادر است!» بما مىفهماند كه مراد از نسخ از بين بردن اثر آيت ، از جهت آيت بودنش مي باشد ، يعنى از بين بردن علامت بودنش ، با حفظ اصلش ، پس با نسخ اثر آن آيت از بين مىرود و اما خود آن باقى است، حال اثر آن يا تكليف است و يا چيزى ديگر .
« أَمْ تُرِيدُونَ أَن تَسئَلُوا رَسولَكُمْ كَمَا سئلَ مُوسى مِن قَبْلُ وَ مَن يَتَبَدَّلِ الْكفْرَ بِالايمَنِ فَقَدْ ضلَّ سوَاءَ السبِيلِ... !»
سياق آيه اول دلالت دارد بر اينكه بعضى از مسلمانان كه به رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم ايمان آورده بودند، از آنجناب سؤالهائى نظير سؤالهاى يهود از حضرت موسى كردهاند و لذا خداى سبحان در اين آيه ايشان را سرزنش مىكند ، البته در ضمنى كه يهود را توبيخ مىكند بر آن رفتاري كه با موسى و ساير انبياء بعد از او كردند، روايات هم بر همين معنا دلالت دارد .
« وَ قَالُوا اتخَذَ اللَّهُ وَلَداً سبْحَنَهُ بَل لَّهُ مَا فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ كلٌّ لَّهُ قَنِتُونَ! بَدِيعُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ إِذَا قَضى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ !»
سياق چنين مي رساند: مراد از گويندگان اين سخن، يهود و نصارى هستند كه يهود مىگفت: عُزير پسر خداست و نصارى مىگفت: مسيح پسر خداست، چون در آيات قبل نيز روى سخن با يهود و نصارى بود.
منظور اهل كتاب در اولين بار كه اين سخن را گفتند، يعنى گفتند خدا فرزند براى خود گرفته، اين بوده كه از پيغمبر خود، احترامى كرده باشند، همانطور كه در احترام و تشريف خود مىگفتند:« نحن ابناء الله و احباؤه - ما فرزندان و دوستان خدائيم!» و ليكن چيزى نگذشت كه اين تعارف، صورت جدى بخود گرفت و آن را يك حقيقت پنداشتند و لذا خداى سبحان در دو آيه مورد بحث، آن را رد نموده ، بعنوان اعراض از گفتارشان فرمود:« بلكه آسمان و زمين و هر چه در آن دو است از خداست...!»
« وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ...!»
در اين آيه مشركين و كفار را ملحق به اهل كتاب مىكند و مىفرمايد: « آنها كه نمىدانند گفتند: چرا خدا با خود ما سخن نمىگويد؟ و يا معجزهاى بخود ما نميدهد؟ آنها هم كه قبل از ايشان بودند- يعنى يهود و نصارى- همين حرف را زدند چون در ميان اهل كتاب يهوديان همين حرف را به پيغمبر خدا موسى«ع» زدند، پس اهل كتاب و كفار در طرز فكر و در عقائدشان مثل هم هستند، آنچه آنها مىگويند، اينها هم مي گويند و آنچه اينها مي گويند آنها نيز مىگويند:« تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ...!» طرز فكرهاشان يك جور است!
« وَ لَن تَرْضى عَنك الْيهُودُ وَ لا النَّصرَى حَتى تَتَّبِعَ مِلَّتهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الهُْدَى وَ لَئنِ اتَّبَعْت أَهْوَاءَهُم بَعْدَ الَّذِى جَاءَك مِنَ الْعِلْمِ مَا لَك مِنَ اللَّهِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصِيرٍ... وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تجْزِى نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنهَا عَدْلٌ وَ لا تَنفَعُهَا شفَعَةٌ وَ لا هُمْ يُنصرُونَ!»
بعد از آن خطابها و توبيخها كه از يهود و نصارى كرد، روى سخن به رسول خود كرده كه اين يهوديان و مسيحيان كه تاكنون در باره آنها سخن مىگفتيم هرگز از تو راضى نمي شوند مگر وقتى كه تو به دين آنان درآئى، دينى كه خودشان به پيروى از هوى و هوسشان تراشيده و با آراء خود درست كردهاند .
لذا در رد اين توقع بيجاى آنان ، دستور مي دهد به ايشان بگو:« ان هدى الله هو الهدى - هدايت خدا هدايت است، نه من درآورىهاى شما!» مىخواهد بفرمايد: پيروى ديگران كردن، بخاطر هدايت است و هدايتى بغير هدايت خدا نيست و حقى بجز حق خدا نيست تا پيروى شود و غير هدايت خدا - يعنى اين كيش و آئين شما - هدايت نيست ، بلكه هواهاى نفسانى خود شماست كه لباس دين بر تنش كردهايد و نام دين بر آن نهادهايد .
حال ببين كه در اين يك آيه چه اصولى ريشهدار از برهانى عقلى نهفته شده و با همه اختصار و كوتاهيش ، چه وجوهى از بلاغت بكار رفته و در عين حال چقدر بيان آن سليس و روان است !
« وَ إِذِ ابْتَلى إِبْرَهِيمَ رَبُّهُ بِكلِمَتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنى جَاعِلُك لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتى قَالَ لا يَنَالُ عَهْدِى الظلِمِينَ!»
اين آيه به فرازى ديگر شروع شده و آن ذكر پارهاى از داستانهاى ابراهيم عليهالسلام است كه نسبت به آيات مربوط به قبله و تغيير آن از بيت المقدس بطرف كعبه بمنزله مقدمه و زمينه چينى است، همچنين نسبت به ايات راجع به حج و بياني كه در خلال آن در باره حقيقت دين حنيف اسلامى و مراتب آن به ميان آمده، مرتبه اول بيان اصول معارف اسلامى و مرتبه دوم اخلاق و مرتبه سوم احكام فرعيه كه همه اينها بطور اجمال در آن آيات آمده است.
آيات نامبرده اين معنا را نيز در برگرفته كه خداي تعالى ابراهيم عليهالسلام را بچند خصيصه اختصاص داده ، يكى به امامت و يكى به بناى كعبه و ديگر بعثتش براى دعوت به دين توحيد!
« وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْت مَثَابَةً لِّلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتخِذُوا مِن مَّقَامِ إِبْرَهِيمَ مُصلًّى وَ عَهِدْنَا إِلى إِبْرَهِيمَ وَ إِسمَعِيلَ أَن طهِّرَا بَيْتىَ لِلطائفِينَ وَ الْعَكِفِينَ وَ الرُّكع السجُودِ...!»
شروع آيات اشاره به تشريع حج و نيز مامن بودن خانه خدا و مثابت، يعنى مرجع بودن آن دارد.
« وَ مَن يَرْغَب عَن مِّلَّةِ إِبْرَهِيمَ إِلا مَن سفِهَ نَفْسهُ وَ لَقَدِ اصطفَيْنَهُ فى الدُّنْيَا وَ إِنَّهُ فى الاَخِرَةِ لَمِنَ الصلِحِينَ...!»
مقام اصطفاء عينا همان مقام اسلام است، شاهد بر آن آيه:« اذ قال له ربه: اسلم! قال: اسلمت لرب العالمين!» است. اصطفاء ابراهيم در زمانى بود كه پروردگارش به او گفت: اسلام آور! و او هم براى خداى رب العالمين اسلام آورد!
خداي تعالي كلام ابراهيم را اينطور حكايت مىكند كه گفت:« من اسلام آوردم براى رب العالمين!» با اينكه جا داشت بگويد:« پروردگارا من اسلام آوردم براى تو!»
آنچه پروردگار به او فرموده، سرّى بوده كه پروردگارش با او در ميان نهاده و در مقامى نهاده كه مقام خلوت بوده است. در جمله:« و چون پروردگارش به او گفت!» هر چند از يك لطف خاصى حكايت مىكند، كه مقتضايش آزادى ابراهيم در گفتگو است و ليكن از آنجا كه ابراهيم عليهالسلام هر چه باشد بالأخره بنده است و طبع بنده ذلت و تواضع است، لذا ايجاب مىكند كه خود را در اين مقام آزاد و رها نبيند، بلكه در عوض ادب حضور را مراعات كند، چون در غير اين صورت در حقيقت خود را مختص به مقام قرب و متشرف به حظيره انس حساب كرده، در حالي كه ادب بندگى اقتضاء مي كند او در همان حال هم خود را يكى از بندگان ذليل و مربوب ببيند و در برابر كسى اظهار ذلت كند كه تمامى عالميان در برابرش تسليم هستند، پس نبايد مىگفت:« اسلمت لك - من تسليم توام!» بلكه بايد مىگفت:« اسلمت لرب العالمين - تسليم آنم كه همه عالم مربوب و تسليم اويند!»
اصولا كلمه اسلام و تسليم و استسلام، هر سه يك معنا را مىدهند و آن اين است كه كسى و يا چيزى در برابر كس ديگر حالتى داشته باشد كه هرگز او را نافرمانى نكند و او را از خود دور نسازد. اين حالت اسلام و تسليم و استسلام است.
اسلام انسان براى خداى تعالى وصف رام بودن و پذيرش انسان است، نسبت به هر سرنوشتى كه از ناحيه خداى سبحان برايش تنظيم مىشود، چه سرنوشت تكوينى، از قدر و قضاء و چه تشريعى از اوامر و نواهى و غير آن، به همين جهت مي توان گفت: مراتب تسليم بر حسب شدت و ضعف وارده بر انسان و آسانى و سختى پيش آمدها، مختلف مىشود، آنكه در برابر پيشآمدهاى ناگوارتر و تكاليف دشوارتر تسليم مىشود، اسلامش قوىتر است، از اسلام آن كس كه در برابر ناگوارىها و تكاليف آسانترى تسليم مىشود، پس بنا بر اين اسلام داراى مراتبى است!
« وَ قَالُوا كونُوا هُوداً أَوْ نَصرَى تهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَهِيمَ حَنِيفاً وَ مَا كانَ مِنَ الْمُشرِكِينَ...!»
خداى تعالى بعد از آنكه بيان كرد: دين حق كه اولاد ابراهيم از اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان وى بر آن دين بودند اسلام بود و خود ابراهيم هم آنرا دين حنيف خود داشت، اينك در اين آيه نتيجه مىگيرد كه اختلاف و انشعابهائى كه در بشر پيدا شده، دستهاى خود را يهودى و دستهاى ديگر مسيحى خواندند، همه ساختههاى هوى و هوس خود بشر است و بازيگريهائى است كه خود در دين ابراهيم
1) الميزان ج : 1 ص : 467
كردهاند و دشمنىهائى كه با هم داشتند به حساب خدا و دين او گذاشتند .
در نتيجه طائفههاى مختلف و احزابى دينى و متفرق گشتند ، رنگ هوى و هوسها و اغراض و مطامع خود را به دين خداى سبحان يعنى دين توحيد زدند ، با اينكه دين بطور كلى يكى بود ، همچنانكه معبودى كه به وسيله دين عبادت مىشود يكى است و آن دين ابراهيم است و بايد مسلمين به آن دين تمسك جويند و شقاق و اختلاف اهل كتاب را پيروى ننموده ، آن را براى خود اهل كتاب بگذارند!
يهود گفتند: بيائيد همه يهودى شويد ، تا هدايت يابيد ، نصارى هم گفتند: بيائيد مسيحى شويد ، تا همه راه يابيد! منشا اين اختلاف دشمنى با يكديگرشان بود.
« قل بل ملة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين!» مىفرمايد: بگو بلكه ملت ابراهيم را پيروى مىكنيم، كه فطرى است و ملت واحدهاي است كه تمامى انبياء شما از ابراهيم گرفته تا بعد از او همه بر آن ملت بودند و صاحب اين ملت يعنى ابراهيم از مشركين نبود!
« سيَقُولُ السفَهَاءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّاهُمْ عَن قِبْلَتهِمُ الَّتى كانُوا عَلَيْهَا قُل لِّلَّهِ الْمَشرِقُ وَ الْمَغْرِب يهْدِى مَن يَشاءُ إِلى صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ...!»
اين آيات اگر مورد دقت قرار گيرد، آياتى است زنجيروار ، منتظم و مترتب بر هم كه داستان قبله شدن كعبه براى مسلمين را بيان مىكند.
قبل از اين آيات، داستان ابراهيم عليهالسلام خاطر نشان مي شد، كه نسبت به مسئله قبله جنبه توطئه و زمينه چينى داشت ، آيه مورد بحث توطئه دوم است و نيز مي خواهد جواب از اعتراض ماجراجويانى را كه مي خواهند حادثهاى سوژه آفرين پيش آيد، تا مشغول جدال و بگو مگو شوند ، به رسول خود تعليم دهد.
در آيات قبل زمينه مسئله قبله را چيده بود سرگذشت ابراهيم و كرامتهائى كه در درگاه خدا داشت و كرامت فرزندش اسماعيل، دعاى آن دو بزرگوار براى كعبه، مكه، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم، امت مسلمان و نيز بنا كردن خانه كعبه و ماموريتشان در خصوص تطهير خانه براى عبادت را ذكر فرموده بود .
معلوم است كه برگشتن قبله از بيت المقدس به كعبه، از بزرگترين حوادث دينى و اهم احكام تشريعي است، كه مردم بعد از هجرت رسول خدا«ص» به مدينه با آن روبرو شدند ، آرى در اين ايام اسلام دست به انقلابى ريشهدار مىزند و معارف و حقايق خود را نشر مي دهد. معلوم است كه يهود و غير يهود در مقابل اين انقلاب ،
1) الميزان ج : 1 ص : 476
ساكت نمىنشينند ، چون مىبينند اسلام يكى از بزرگترين مفاخر دينى آنان را كه همان قبله ايشان بود ، از بين مىبرد ، قبلهاى كه ساير ملل بخاطر آن تابع يهود و يهود در اين شعار دينى متقدم بر آنان بودند .
علاوه بر اينكه اين تحويل قبله باعث تقدم مسلمانان و دين اسلام مىشود چون توجه تمامى امت را يكجا جمع مىكند و همه در مراسم دينى به يك نقطه رو مىكنند و اين تمركز همه توجهات به يك سو ، ايشان را از تفرق نجات مي دهد هم تفرق وجوهشان در ظاهر و هم تفرق كلمهشان در باطن، مسلما قبلهشان كعبه تاثيرى بيشتر و قوىتر دارد ، تا ساير احكام اسلام ، از قبيل طهارت و دعا و امثال آن و يهود و مشركين عرب را سخت نگران مىسازد ، مخصوصا يهود را كه به شهادت داستانهائى كه از ايشان در قرآن آمده ، مردمى هستند كه از همه عالم طبيعت جز براى محسوسات اصالتى قائل نيستند و براى غير حس كمترين وقعى نمىگذارند مردمى هستند كه از احكام خدا آنچه مربوط به معنويات است ، بدون چون و چرا مىپذيرند ، ولى اگر حكمى در باره امرى صورى و محسوس از ناحيه پروردگارشان بيايد ، مانند قتال و هجرت و سجده و خضوع و امثال آن ، زير بارش نمىروند و در مقابلش به شديدترين وجهى مقاومت مي كنند .
سخن كوتاه اينكه خداى تعالى هم خبر داد كه بزودى يهود بر مسئله تحويل قبله اعتراض خواهند كرد ، لذا به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم تعليم كرد كه چگونه اعتراضشان را پاسخ گويد تا ديگر اعتراض نكنند!
« فَاذْكُرُونى أَذْكُرْكُمْ وَ اشكرُوا لى وَ لا تَكْفُرُونِ!»
بعد از آن كه خداى تعالى بر پيامبر اسلام و امت مسلمان منت نهاد ، نخست پيامبر بزرگوار را كه از خود مردم بود بسوى ايشان گسيل داشت و اين خود نعمتى بود كه با هيچ مقياسى اندازهگيرى نمي شود ، نعمتى كه منشا هزاران نعمت شد - و فهماند خدا از ياد بندگانش غافل نيست - آرى خدا بشر را از اينكه بسوى صراط مستقيم هدايت كند و به اقصى درجات كمال سوق دهد ، فراموش نكرده بود .
در مرحله دوم قبله را كه مايه كمال دين و توحيد در عبادت و تقويت فضائل دينى و اجتماعيشان بود ، تشريع فرمود، اينك در اين آيه متفرع بر آن دو نعمت ، دعوتشان مىكند: به اين كه بياد او باشند و شكرش بگذارند ، تا او هم در مقابل ياد بندگان به عبوديت و طاعت ، ايشان را به دادن نعمت ياد كند و در پاداش شكرگزارى و كفران
1) الميزان ج : 1 ص : 509
نكردن ، نعمتشان را بيشتر كند .
آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه ذكر قلبى هم براى خود مراتبى دارد ، از اينجا روشن مىشود اينكه بعضى گفتهاند : ذكر بمعناى حضور معنا است در نفس ، سخنى است درست ، براى اينكه حضور داراى مراتبى است .
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا استَعِينُوا بِالصبرِ وَ الصلَوةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصبرِينَ!»
« وَ لا تَقُولُوا لِمَن يُقْتَلُ فى سبِيلِ اللَّهِ أَمْوَت بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لَكِن لا تَشعُرُونَ!»
« وَ لَنَبْلُوَنَّكُم بِشىْءٍ مِّنَ الخَْوْفِ وَ الْجُوع وَ نَقْصٍ مِّنَ الأَمْوَلِ وَ الأَنفُسِ وَ الثَّمَرَتِ وَ بَشرِ الصبرِينَ!»
« الَّذِينَ إِذَا أَصبَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا للَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَجِعُونَ!»
« أُولَئك عَلَيهِمْ صلَوَتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولَئك هُمُ الْمُهْتَدُونَ!»
اين پنج آيه در سياق متحد و جملاتش از نظر لفظ در يك سياق و از نظر معنا هم بيكديگر مرتبطند، اول آنها به آخر نظر دارد و آخرش به اولش، از اينجا فهميده مي شود كه اين پنج آيه يكباره نازل شده نه در چند هنگام.
و سياق آن داد مىزند كه قبل از نازل شدن دستور جهاد و تشريع آن نازل شده ، چون در اين آيات از بلائى پيشگوئى شده كه بعدها مسلمانان با آن روبرو مىشوند و مصائبى را بزودى مىبينند ، البته نه هر بلا و مصيبت ، بلكه بلاى عمومى كه چون ساير بليات معمولى و هميشگى نيست .
بلائى كه در آيات مورد بحث از آن سخن رفته ، هر بلاى عمومى نيست، وبا و قحطى نيست، بلكه بلائى است عام كه خود مسلمانان خود را بدان نزديك كردهاند.
در آيات مورد بحث بطور اشاره خبر مي دهد كه: چنين محنتى و بلائى رو به آمدن است ، چون در آيات ، سخن از قتال و جهاد در راه خدا كرده، چيزى كه هست اين بلا را به وصفى معرفى كرده كه ديگر چون ساير بلاها مكروه و ناگوار نيست و صفت سوئى در آن باقى نمانده و آن اين است كه اين قتال مرگ و نابودى نيست ، بلكه حيات است و چه حياتى!! پس اين آيات مؤمنين را تحريك مىكند كه خود را براى قتال آماده كنند و به ايشان خبر مي دهد كه بلا و محنتى در پيش دارند ، بلائى كه هرگز به مدارج تعالى و رحمت پروردگارى و به اهتداء و به هدايتش نمىرسند ، مگر آنكه در برابر آن صبر كنند و مشقتهايش را تحمل نمايند و به ايشان اين
1) الميزان ج : 1 ص : 515
حقيقت را تعليم مي دهد كه بايد براى رسيدن به هدف از قتال استمداد بگيرند ، مىفرمايد: از صبر و نماز استعانت بجوئيد ، از صبر كه عبارتست از خوددارى از جزع و ناشكيبائى و از دست ندادن امر تدبير و از نماز كه عبارت است از توجه بسوى پروردگار و انقطاع بسوى كسي كه همه امور بدست او است! آرى:« ان القوة لله جميعا - نيرو همهاش از خداست!»
الميزان ج : 1 ص : 578
« إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ!»
اين آيه اشاره دارد به اينكه صفا و مروه دو محل است كه به علامت الهى نشاندار شده و آن علامت، بندگان خداى را بسوى خدا دلالت مىكند و خدا را بيادشان مىآورد و از اينكه صفا و مروه را در مقابل همه موجودات اختصاص داده به اينكه از شعايرند با اينكه تمامى موجودات آدمى را بسوى آفريدگارش دلالت مىكند، فهميده مي شود كه مراد از شعائر، شعائر و آيتها و نشانههاى تكوينى نيست كه تمامى موجودات آن را دارند بلكه خداى تعالى آن دو را شعائر قرار داده و معبد خود كرده، تا بندگانش در آن موضع وى را عبادت كنند، در نتيجه دو موضع نامبرده علاوه بر آن دلالتى كه همه كائنات دارند، به دلالت خاصى بندگان را بياد خدا مىاندازد، پس شعيره بودن صفا و مروه خود دلالت دارد بر اينكه خدا براى اين دو موضع عبادت خاصى مقرر كرده است.
« إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ ...!»
اختلافهاى دينى و انحراف از جاده صواب، معلول ستمكارى علماء بوده كه مطالب كتاب را براى مردم نگفتند و يا اگر گفتند، تاويلش كردند و يا در آن دست انداخته تحريفش نمودند.
1) الميزان ج : 1 ص : 584
« أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ!» اين جمله كيفر كسانى را بيان مىكند كه آنچه هدايت و آيات كه خدا نازل كرده بود، كتمان كردند و آن كيفر عبارت است از لعنتى از خدا و لعنتى ديگر از هر لعنت كننده است. اينكه هم لعنت خدا و هم لعنت لعنت كنندگان را مطلق آورد، دلالت دارد بر اينكه تمامى لعنتهايى كه از هر لعنت كننده سر بزند، متوجه ايشان است.
« وَ إِلَهُكمْ إِلَهٌ وَحِدٌ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ...!»
اين آيات كه مسئله توحيد را خاطر نشان مي كند، همه در يك سياق و در يك نظم قرار دارند و بر مسئله نامبرده اقامه برهان نموده، شرك و سرانجام امر آن را بيان مىكند! جمله:« الهكم اله واحد!» با همه كوتاهيش مىفهماند كه: الوهيت مختص و منحصر به خداي تعالى است و وحدت او وحدتى مخصوص است ، وحدتى است كه لايق ساحت قدس اوست!
« يَأَيُّهَا النَّاس كلُوا مِمَّا فى الأَرْضِ حَلَلاً طيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطوَتِ الشيْطنِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ...!»
خطاب در آيه، متوجه عموم مردم است كه آنچه در زمين هست برايشان حلال است و مي توانند بخورند و پاى بند احكام خرافى قديم نباشند .
اين جمله اباحهاى عمومى و بدون قيد و شرط را آماده مي كند ، چيزى كه هست جمله:« و لا تتبعوا خطوات الشيطان...!» مي فهماند كه در اين ميان چيزهاى ديگرى هم هست كه نامش خطوات شيطان است و مربوط به همين اكل حلال طيب است و اين امور ، يا مربوط به نخوردن بخاطر پيروى شيطان است و يا خوردن بخاطر پيروى شيطان است و چون تا اينجا معلوم نكرد كه آن امور چيست؟ لذا براى اينكه ضابطهاى دست داده باشد كه چه چيزهائى پيروى شيطان است؟ كلمه سوء و فحشاء و سخن بدون علم را خاطر نشان كرد و فهماند كه هر چيزى كه بد است، يا فحشاء است يا بدون علم حكم كردن است ، پيروى از آن ، پيروى شيطان است!
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كلُوا مِن طيِّبَتِ مَا رَزَقْنَكُمْ وَ اشكُرُوا للَّهِ إِن كنتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ! إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيرِ اللَّهِ فَمَنِ اضطرَّ غَيرَ بَاغٍ وَ لا عَادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ...!»
اين جمله خطابى است خاص به مؤمنين ، كه بعد از خطاب قبلى كه به عموم مردم بود قرار گرفته ، پس از قبيل انتزاع خطابى از خطابى ديگر است، گويا از خطاب جماعتى كه پذيراى نصيحت نيستند ، منصرف شده و روى سخن به عده خاص كرده كه دعوت داعى خود را اجابت مىگويند ، چون به او ايمان دارند .
التفاتى كه بين دو خطاب واقع شده ناشى از تفاوتى است كه در افراد مخاطب است ، چون از دارندگان ايمان بخدا اين توقع مىرفت كه دعوت را بپذيرند به همين جهت عبارت قبلى:« ما فى الارض حلالا طيبا!» را به عبارت:« طيبات ما رزقناكم!» عوض كرد ، تا وسيله شود ، بعد از آن از ايشان بخواهد تنها خدا را شكر گويند ، چون مردمى موحد بودند و بجز خداى سبحان كسى را نمىپرستيدند .
عين اين نكته باعث شد بفرمايد:« ما رزقناكم- آنچه ما روزيتان كرديم!» و نفرمايد:« ما رزقتم - آنچه روزى شدهايد!» و يا « ما فى الارض - آنچه در زمين است!» و يا تعبير ديگر نظير اينها ، تا اشاره و يا دلالت كند بر اينكه خدا در نظر آنان معروف و به ايشان نزديك و نسبت به آنان مهربان و رئوف است .
« لَّيْس الْبرَّ أَن تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لَكِنَّ الْبرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ وَ الْمَلَئكةِ وَ الْكِتَبِ وَ النَّبِيِّينَ وَ ءَاتى الْمَالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكِينَ وَ ابْنَ السبِيلِ وَ السائلِينَ وَ فى الرِّقَابِ وَ أَقَامَ الصلَوةَ وَ ءَاتى الزَّكَوةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَهَدُوا وَ الصبرِينَ فى الْبَأْساءِ وَ الضرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولَئك الَّذِينَ صدَقُوا وَ أُولَئك هُمُ الْمُتَّقُونَ!»
اين خود دأب قرآن در تمامى بياناتش است كه وقتى مي خواهد مقامات معنوى را بيان كند، با شرح احوال و تعريف رجال دارنده آن مقام ، بيان مي كند و به بيان مفهوم تنها قناعت نمي كند.
جمله:« و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر...!» تعريف ابرار و بيان حقيقت
حال ايشان است كه هم در مرتبه اعتقاد تعريفشان مىكند و هم در مرتبه اعمال و هم اخلاق، در باره اعتقادشان مي فرمايد:« من آمن بالله!» و در باره اعمالشان مي فرمايد:« اولئك الذين صدقوا!» و در باره اخلاقشان مي فرمايد:« و اولئك هم المتقون!»
از رسولخدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم روايت شده كه هر كس به اين آيه عمل كند ايمان خود را به كمال رسانده باشد!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُتِب عَلَيْكُمُ الْقِصاص فى الْقَتْلى الحُْرُّ بِالحُْرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الأُنثى بِالأُنثى فَمَنْ عُفِىَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شىْءٌ فَاتِّبَاعُ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدَاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسنٍ ذَلِك تخْفِيفٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِك فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ!»
« وَ لَكُمْ فى الْقِصاصِ حَيَوةٌ يَأُولى الأَلْبَبِ لَعَلَّكمْ تَتَّقُونَ!»
آيه شريفه در اينكه خطاب را متوجه خصوص مؤمنين كرده، اشاره است به اينكه حكم قصاص مخصوص جامعه مسلمين است و كفارى كه در كشورهاى اسلامى بعنوان اهل ذمه زندگى مىكنند و غير آنان از كفار، مشمول آيه نيستند و آيه از كار آنها ساكت است!
« و لكم فى القصاص حيوة يا اولى الالباب، لعلكم تتقون!» اين جمله به حكمت تشريع قصاص اشاره مي كند. حاصل معناى اين جمله اين است كه عفو هر چند تخفيفى و رحمتى است نسبت به قاتل( و رحمت خود يكى از فضائل انسانى است!) و لكن مصلحت عموم تنها با قصاص تامين مي شود، قصاص است كه حيات را ضمانت مي كند نه عفو كردن و ديه گرفتن و نه هيچ چيز ديگر! و اين حكم هر انسان داراى عقل است و اينكه فرمود:« لعلكم تتقون!» معنايش اين است كه بلكه شما از قتل بپرهيزيد! و اين جمله به منزله تعليل است براى تشريع قصاص.
لطايف و شيوائي و بلاغت اين آيه شريفه:
آيه شريفه، همه كلمات بليغي را كه در اين باب از طرف حكما و گويندگان در تاريخ بشر گفته شده بود، از ياد برد و همه را عقب زد، زيرا جمله:« و لكم فى القصاص حيوة - در قصاص براى شما حيات است!» از همه آن كلمات كوتاهتر و تلفظش آسانتر است، علاوه در اين جمله، كلمه قصاص معرفه يعنى با الف و لام آمده و كلمه حيات نكره ، يعنى بدون الف و لام آمده است تا دلالت كند بر اينكه نتيجه قصاص و بركات آن ، دامنهدارتر و عظيمتر از آن است كه با زبان گفته شود .
1) الميزان ج : 1 ص : 655
و باز با همه كوتاهيش ، نتيجه قصاص را بيان كرده و حقيقت مصلحت را ذكر كرده ، كه حيات است و همين كلمه حيات حقيقت آن معنائى را كه نتيجه را افاده مي كند متضمن است.
« كُتِب عَلَيْكُمْ إِذَا حَضرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْت إِن تَرَك خَيراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَلِدَيْنِ وَ الأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقاًّ عَلى الْمُتَّقِينَ... !»
لسان اين آيه، لسان وجوب است نه استحباب، چون در قرآن كريم هر جا فرموده: فلان امر بر فلان قوم نوشته شده، معنايش اين است كه اين حكم يا سرنوشت، قطعى و لازم شده است. مؤيد آن، جمله آخر آيه است كه مي فرمايد:« حقا...!» چون كلمه حق ، نيز مانند كتابت اقتضاى معناى لزوم را دارد!
لكن از آنجا كه همين كلمه را مقيد به:« متقين» كرده دلالت بر وجوب را سست مىكند، براى اينكه اگر وصيت تكليفى واجب بود، مناسبتر آن بود كه بفرمايد:« حقا على المؤمنين!» و چون فرموده:« ... على المتقين!» مي فهميم اين تكليف امرى است كه تنها تقوى باعث رعايت آن مي شود و در نتيجه براى عموم مؤمنين واجب نيست ، بلكه آنهائى كه متقى هستند به رعايت آن اهتمام مي ورزند!
بعضى از مفسرين گفتهاند: اين آيه بوسيله آيات ارث( كه تكليف مال ميت را معين كرده ، چه وصيت كرده باشد و چه نكرده باشد،) نسخ شده و به فرضى كه اين سخن درست باشد، وجوبش نسخ شده نه استحباب و اصل محبوبيتش و شايد تقييد كلمه حق به كلمه:« متقين!» هم براى افاده همين غرض باشد.
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُتِب عَلَيْكمُ الصيَامُ كَمَا كُتِب عَلى الَّذِينَ مِن قَبْلِكمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ...!»
سياق اين سه آيه دلالت دارد بر اينكه:
اولا هر سه با هم نازل شدهاند. آيات سهگانه مورد بحث به هم متصل و نظير كلام واحدى است كه يك غرض را دربردارد و آن غرض عبارت است از بيان وجوب روزه ماه رمضان!
ثانيا دلالت دارد بر اينكه قسمتى از گفتار اين سه آيه به منزله زمينهچينى
براى قسمت ديگر آن است.
يعنى دو آيه اول به منزله مقدمه است براى آيه سوم، چون در آيه سوم تكليفى واجب مىشود كه صاحب كلام ، اطمينان ندارد از اينكه شنونده از اطاعت آن سرپيچى نكند، براى اينكه تكليف نامبرده تكليفى است كه بالطبع براى مخاطب ، شاق و سنگين است!
حكم روزه كه عبارت است از محروميت نفوس از بزرگترين مشتهيات و مهمترين تمايلاتش، يعنى خوردن و نوشيدن و جماع ، كه چون محروميت از آنها ثقيل بر طبع و مصيبتى براى نفس آدمى است! در توجيه حكمش ناگزير از اين است كه قبلا براى شنوندگان - با در نظر گرفتن اينكه عموم مردمند و بيشتر مردم عوام و پيرو مشتهيات نفسند - مقدمهاى بچيند و دلهاشان را علاقهمند بدان سازد ، تا تشنه پذيرش آن شوند ، بدين جهت است كه آيه:« كتب عليكم الصيام!» تا آخر دو آيه كه مشتمل بر هفت فقره است و خبر مىدهد از اينكه بعدها چنين حكمى انشاء مىشود!
« يا ايها الذين آمنوا ...!» اينگونه خطاب:« اى كسانى كه ايمان آوردهايد!» به منظور توجه دادن مردم به صفت ايمانشان است و گرنه مىفرمود:« اى مردم!» ليكن خواست بفهماند با توجه به اينكه داراى ايمانيد بايد هر حكمى را كه از ناحيه پروردگارتان مىآيد بپذيريد ، هر چند كه بر خلاف مشتهيات و ناسازگار با عادات شما باشد!
« وَ إِذَا سأَلَك عِبَادِى عَنى فَإِنى قَرِيبٌ أُجِيب دَعْوَةَ الدَّاع إِذَا دَعَانِ فَلْيَستَجِيبُوا لى وَ لْيُؤْمِنُوا بى لَعَلَّهُمْ يَرْشدُونَ!»
اين آيه در افاده مضمونش بهترين اسلوب و لطيفترين و زيباترين معنا را براى دعا دارد:
اولا : اساس گفتار را بر تكلم وحده( من چنين و چنانم!) قرار داده ، نه غيبت( خدا چنين و چنان است!) و نه سياقى ديگر نظير غيبت و اين سياق دلالت دارد بر اينكه خداى تعالى نسبت به مضمون آيه كمال عنايت را دارد!
ثانيا : تعبير فرموده به:« عبادى – بندگانم!» و نفرمود:« ناس – مردم!» و يا تعبيرى ديگر نظير آن و اين نيز عنايت ياد شده را بيشتر مىرساند!
ثالثا : واسطه را انداخته و نفرموده( در پاسخشان بگو چنين و چنان!) بلكه فرمود:« چون بندگانم از تو سراغ مرا مىگيرند من نزديكم!»
1) الميزان ج : 2 ص : 41
رابعا : جمله:« من نزديكم!» را با حرف « ان» كه تاكيد را مىرساند مؤكد كرده و فرموده:« فانى قريب- پس به درستى كه من نزديكم!»
خامسا : نزديكى را با صفت بيان كرده و فرموده:« نزديكم!» نه با فعل( من نزديك مىشوم!) تا ثبوت و دوام نزديكى را برساند!
سادسا : در افاده اينكه دعا را مستجاب مىكند تعبير به مضارع آورد نه ماضى ، تا تجدد اجابت و استمرار آن را برساند!
سابعا : وعده اجابت يعنى عبارت:« اجابت مىكنم دعاى دعا كننده را!» مقيد كرد به قيد:« اذا دعان - در صورتى كه مرا بخواند!» با اينكه اين قيد چيزى جز خود مقيد نيست ، چون مقيد خواندن خدا است و قيد هم همان خواندن خدا است و اين دلالت دارد بر اينكه دعوت داعى بدون هيچ شرطى و قيدى مستجاب است نظير آيه:« ادعونى استجب لكم!»
اين هفت نكته همه دلالت دارد بر اينكه خداى سبحان به استجابت دعا اهتمام و عنايت دارد .
از طرفى در اين آيه با همه اختصارش هفت مرتبه ضمير متكلم:« من!» تكرار شده و آيهاى به چنين اسلوب در قرآن منحصر به همين آيه است!
اينكه فرموده:« و اذا سئلك عبادى عنى فانى قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان!» همانطور كه متعرض حكم مساله اجابت دعا است متعرض بيان علل آن نيز هست و مىفهماند علت نزديك بودن خدا به بندگان همين است كه دعا كنندگان بنده اويند و علت اجابت بىقيد و شرط دعاى ايشان همان نزديكى خدا به ايشان است و بىقيد و شرط بودن اجابت دعا ، مستلزم بىقيد و شرط بودن دعا است، پس تمامى دعاهائى كه خدا براى اجابت آن خوانده مىشود مستجاب است!
البته در اينجا نكتهاى است كه نبايد از نظر دور داشت و آن اينكه خداى تعالى وعده:« اجيب دعوة الداع!» خود را مقيد كرده به قيد:« اذا دعان ...!» و چون اين قيد چيزى زائد بر مقيد نيست ، مىفهماند كه دعا بايد حقيقتا دعا باشد ، نه اينكه مجازا و صورت آن را آوردن! وعده اجابت هر چند مطلق و بىقيد و شرط است، اما اين شرط را دارد كه داعى حقيقتا دعا كند و علم غريزى و فطريش منشا خواستهاش باشد، خلاصه قلبش با زبانش موافق باشد ، چون دعاى حقيقى آن دعائى است كه قبل از زبان سر ، زبان قلب و فطرت كه دروغ در كارش نيست آن را بخواهد نه تنها زبان سر ، كه به هر طرف مىچرخد ، به دروغ و راست و شوخى و جدى و حقيقت و مجاز !
« أُحِلَّ لَكمْ لَيْلَةَ الصيَامِ الرَّفَث إِلى نِسائكُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَ أَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكمْ كُنتُمْ تخْتَانُونَ أَنفُسكمْ فَتَاب عَلَيْكُمْ وَ عَفَا عَنكُمْ فَالْئَنَ بَشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا مَا كتَب اللَّهُ لَكُمْ وَ كلُوا وَ اشرَبُوا حَتى يَتَبَينَ لَكُمُ الْخَيْط الأَبْيَض مِنَ الخَْيْطِ الأَسوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصيَامَ إِلى الَّيْلِ وَ لا تُبَشِرُوهُنَّ وَ أَنتُمْ عَكِفُونَ فى الْمَسجِدِ تِلْك حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوهَا كَذَلِك يُبَينُ اللَّهُ ءَايَتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ!»
آيه شريفه دلالت مىكند بر اينكه قبل از نزول اين آيه حكم روزه اين بوده كه در شب روزه، زناشوئى هم حرام بوده و با نازل شدن اين آيه حليت آن تشريع و حرمتش نسخ شده است.
كلمه « ابتغاء» به معناى طلب كردن است و منظور از « طلب كردن آنچه خدا نوشته است،» طلب فرزند است، كه خداى سبحان آن را نوشته و مقرر كرده، كه نوع انسانى اين كار را از راه جماع انجام دهد و جنس بشر را با تجهيز شهوت و اشتياق به مباشرت مفطور بر اين عمل كرده و به اين وسيله ايشان را مسخر و رام در مقابل اين عمل نموده است!
البته كمتر كسى در حين عمل توجه به فرزنددار شدن دارد، بيشتر منظورشان شهوترانى است( غافل از اينكه خداى تعالى در بين اين دو سنگ آرد خود را مىگيرد و قضاى خود را به كرسى مىنشاند!) همچنانكه افراد منظورشان از اكل و شرب لذت بردن از غذا است و غافلند از اينكه اين جذبه و رابطه بين انسان و غذا را خدا قرار داده ، تا زندگى بشر بقا يافته ، بدنش نمو كند ، اين همان تسخير الهى است!
« وَ لا تَأْكلُوا أَمْوَلَكُم بَيْنَكُم بِالْبَطِلِ وَ تُدْلُوا بِهَا إِلى الحُْكامِ لِتَأْكلُوا فَرِيقاً مِّنْ أَمْوَلِ النَّاسِ بِالاثْمِ وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ!»
اين آيه شريفه به منزله بيان و شرح است براى آيه شريفه:« خلق لكم ما فى الارض جميعا!» و اگر اموال را اضافه كرد به ضميرى كه به مردم بر مىگردد و فرمود:« اموالتان» براى اين بود كه اصل مالكيت را كه بناى مجتمع انسانى بر آن مستقر شده ، امضا كرده و محترم شمرده باشد!
اينكه حكم:« مخوريد مال خود به باطل!» را مقيد كرد به قيد:« بينكم»
دلالت دارد بر اينكه مجموعه اموال دنيا متعلق است به مجموعه مردم دنيا ، منتها خداى تعالى از راه وضع قوانين عادله اموال را ميان افراد تقسيم كرده ، تا مالكيت آنان به حق تعديل شود و در نتيجه ريشههاى فساد قطع گردد، قوانينى كه تصرفات بيرون از آن قوانين هر چه باشد باطل است!
« و تدلوا بها الى الحكام لتاكلوا فريقا من اموال الناس !» مجموع آيه كلام واحدى است، كه يك غرض را افاده كند و آن نهى از مصالحهاى است كه راشى و مرتشى بر سر خوردن مال مردم مىكنند و مال مردم را بين خود تقسيم نموده حاكم يك مقدار از آن را كه راشى به او مي دهد بگيرد و خود راشى هم يك مقدار ديگر را، با اينكه مىدانند اين مال باطل است و حقى در آن ندارند!
« يَسئَلُونَك عَنِ الأَهِلَّةِ قُلْ هِىَ مَوَقِيت لِلنَّاسِ وَ الْحَجّ وَ لَيْس الْبرُّ بِأَن تَأْتُوا الْبُيُوت مِن ظهُورِهَا وَ لَكِنَّ الْبرَّ مَنِ اتَّقَى وَ أْتُوا الْبُيُوت مِنْ أَبْوَبِهَا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكمْ تُفْلِحُونَ!»
صدر و ذيل آيه شريفه تنها مىخواهد يك حكم را بيان كند: اين ماهها اوقاتى است كه براى اعمال شرعى تعيين شده و تجاوز از آن اوقات به اوقات ديگر جايز نيست مثلا حج را نبايد در غير ماههايش و روزه را در غير ماه رمضان و ساير وظائف را در غير موعد مقرر انجام داد، كه در اين صورت به منزله وارد شدن به خانه است از غير دروازه آن!
تقطيع و تكه تكه كردن زمان به دو صورت ممكن است، يكى بر حسب حركت ساليانه زمين به دور خورشيد ، كه از آن چهار فصل درست مىشود و يكى هم بر حسب حركت ماه به دور زمين. چون اين تقطيع بايد طورى باشد كه همه مردم حتى عوام آنان نيز بتوانند به آسانى از حساب آن سردرآورند ، لذا ماههاى قمرى را نام برد ، كه هر انسان داراى ادراك صحيح و حواس مستقيم آن را مىفهمد، چون ماه و طلوع و غروب آن را هر سال دوازده بار مشاهده مىكند به خلاف خورشيد كه برجهايش ديدنى نيست.
پس ماههاى قمرى اوقاتى هستند كه مردم امور دين و دنياى خود را با آن تعيين مىكنند و مخصوصا در امور دينى مساله حج را معين مىكنند كه در ماههاى معلومى انجام مىشود و اينكه از ميان همه عبادات حج را دوباره نام برد ، گويا از اين جهت بوده كه خواسته است زمينه را براى آيات بعدى كه حج را به بعضى از ماهها
1) الميزان ج : 2 ص : 79
اختصاص مىدهد فراهم سازد .
« وَ قَتِلُوا فى سبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِب الْمُعْتَدِينَ...!»
سياق آيات شريفه دلالت دارد بر اينكه همه يكباره و با هم نازل شده و اينكه همه يك غرض را ايفا مىكنند و آن عبارت است از فرمان جنگ براى اولين بار با مشركين مكه!
فعل« يقاتلونكم» معرفى دشمن است. مراد از جمله:« الذين يقاتلونكم!» يعنى كسانى كه حالشان حال قتال با مؤمنين است و كسانى كه در مكه چنين حالى را داشتهاند همان مشركين مكه بودند .
علاوه بر اينكه آيات پنجگانه همه متعرض بيان يك حكم است ، با حدود و اطرافش و لوازمش به اين بيان كه جمله:« و قاتلوا فى سبيل الله!» اصل حكم را بيان مىكند و جمله:« لا تعتدوا ...!» حكم نامبرده را از نظر انتظام تحديد مىكند و جمله «و اقتلوهم ...!» از جهت تشديد آن را تحديد مىنمايد و جمله:« و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام ...!» آن را از جهت مكان و جمله:« و قاتلوهم حتى لا تكون فتنة ...!» از جهت زمان و مدت تحديد مىنمايد و جمله:« الشهر الحرام ...!» بيان مىكند كه اين حكم جنبه قصاص در جنگ و آدمكشى و خلاصه معامله به مثل دارد، نه جنگ ابتدائى و تهاجمى و جمله:« و انفقوا ...!» مقدمات مالى اين قتال را فراهم مىكند ، تا مردم براى مجهز شدن انفاق كنند!
پس به نظر نزديك چنين مىرسد كه نزول هر پنج آيه در باره يك امر بوده باشد و آن تشريع قتال با مشركين مكه است كه ، سر جنگ با مؤمنين داشتند!
«قتال» به معناى آن است كه شخصى قصد كشتن كسى را كند ، كه او قصد كشتن وى را دارد و در راه خدا بودن اين عمل به اين است كه غرض تصميم گيرنده اقامه دين و اعلاى كلمه توحيد باشد ، كه چنين قتالى عبادت است كه بايد با نيت انجام شود و آن نيت عبارت است از رضاى خدا و تقرب به او ، نه استيلا بر اموال مردم و ناموس آنان .
پس قتال در اسلام جنبه دفاع دارد، اسلام مىخواهد به وسيله قتال با كفار از حق قانونى انسانها دفاع كند، حقى كه فطرت سليم هر انسانى آن را براى انسانيت قائل است!
1) الميزان ج : 2 ص : 86
« وَ أَتِمُّوا الحَْجَّ وَ الْعُمْرَةَ للَّهِ ...!»
اين آيات در حجة الوداع يعنى آخرين حجى كه رسول خدا «ص» انجام داد نازل شده و در آن حج تمتع تشريع شده است .
حج تمتع در سال آخر عمر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم تشريع شد.
عمل عمره عملى ديگر است و آن عبارت است از رفتن به زيارت خانه كعبه، از مسير يكى از ميقاتها، طواف و نماز آن، سعى بين صفا و مروه و تقصير.
اين حج و عمره دو عبادتند كه جز با قصد قربت تمام نمىشوند، به دليل اينكه فرموده:« و اتموا الحج و العمرة لله - حج و عمره را براى خدا تمام كنيد...!»
« وَ مِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُك قَوْلُهُ فى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ يُشهِدُ اللَّهَ عَلى مَا فى قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ...!»
اين آيات مردم را از حيث نتايج صفاتشان تقسيم مىكند ، همچنانكه آيات قبلى يعنى از آيه:« فمن الناس من يقول ربنا آتنا ...!» به بعد مردم را از حيث اصل صفاتشان تقسيم مىكرد، كه يا طالب دنيايند و يا طالب آخرت. آيات مورد بحث از حيث نتيجه دنياطلبى و عقبىطلبى كه در اولى نفاق و در دومى خلوص در ايمان است تقسيم مىكند. تناسب اين آيات با مساله حج تمتع بر كسى پوشيده نيست .
بعضى از مردمند كه وقتى با تو سخن مىگويند ، طورى وانمود مىكنند كه افرادى حقپرستند ، جانب حق را رعايت مىكنند، به صلاح خلق عنايت دارند، پيشرفت دين و امت را مىخواهند ، در حالى كه دشمنترين مردم نسبت به حقند و دشمنيشان با حق از هر دشمن ديگر شديدتر است . اين منافق شديد الخصومه وقتى دستش برسد و داراى قدرتى شود و رياستى به دست آرد ، سعى مىكند فساد را در زمين بگستراند.
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ادْخُلُوا فى السلْمِ كافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطوَتِ الشيْطنِ إِنَّهُ لَكمْ
عَدُوٌّ مُّبِينٌ...!»
اين آيات هفت آيه كامل است، كه راه تحفظ و نگهدارى وحدت دينى در جامعه انسانى را بيان مىكند و آن اين است كه مسلمانان داخل در سلم شوند و تنها آن سخنانى كه قرآن تجويز كرده بگويند و آن طريقه عملى را كه قرآن نشان داده پيش گيرند، كه وحدت دينى از بين نمىرود و سعادت دو سراى انسانها رخت برنمىبندد و هلاكت به سراغ هيچ قومى نمىرود ، مگر به خاطر خارج شدن از سلم ، و تصرف در آيات خدا و جابجا كردن آنها ، كه در امت بنى اسرائيل و امتهاى گذشته ديگر ديده شد و به زودى نظير آن هم در اين امت جريان خواهد يافت ولى خداى تعالى اين امت را وعده نصرت داده و فرموده:« الا ان نصر الله قريب!»
از آنجائى كه خطاب به خصوص مؤمنين شده ، آن سلمى هم كه به سويش دعوت كرده به معناى تسليم در برابر خدا و رسول شدن است و امرى است متعلق به مجموع امت و به فرد فرد آنان ، پس هم بر يك يك مؤمنين واجب است و هم بر مجموع آنان، پس سلمى كه بدان دعوت شدهاند عبارت شد از تسليم شدن براى خدا، بعد از ايمان به او.
مراد از پيروى خطوات شيطان ، پيروى او در تمامى دعوتهاى او به باطل نيست، بلكه منظور پيروى او است در دعوتهائى كه به عنوان دين مىكند و باطلى را كه أجنبى از دين است زينت داده و در لفافه زيباى دين مىپيچد و نام دين بر آن مىگذارد و انسانهاى جاهل هم بدون دليل آن را مىپذيرند. علامت شيطانى بودن آن اين است كه خدا و رسول در ضمن تعاليم دينى خود نامى از آن نبرده باشند .
و از خصوصيات سياق كلام و قيود آن اين معنا نيز استفاده مىشود ، كه خطوات شيطان تنها آن گامهائى از شيطان است ، كه در طريقه و روش پيروى شود و اگر فرض كنيم كه اين پيروى كننده مؤمن باشد - كه طريقه او همان طريقه ايمان است لا جرم طريقه چنين مؤمنى طريقه شيطانى در ايمان است، وقتى بر هر مؤمنى دخول در سلم واجب باشد ، قهرا هر طريقى كه بدون سلم طى كند خطوات شيطان و پيروى از آن پيروى از خطوات شيطان خواهد بود .
از آيه شريفه استفاده مىشود كه اسلام تمامى احكام و معارفى را كه مورد حاجت بشر است و صلاح مردم را تامين مىكند تكفل كرده است!
« سلْ بَنى إِسرءِيلَ كَمْ ءَاتَيْنَهُم مِّنْ ءَايَةِ بَيِّنَةٍ وَ مَن يُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا
1) الميزان ج : 2 ص : 164
جَاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شدِيدُ الْعِقَابِ...!»
مىفرمايد: اين بنى اسرائيل در پيش روى شما هستند، اين امتى است كه خداى تعالى كتاب و حكم و نبوت و ملكشان داد و از طيبات روزيشان كرد و از ساير امتهاى معاصرشان برتريشان داده بود، از ايشان بپرس كه چقدر آيت روشن و معجزات هويدا برايشان فرستاديم، خوب در وضعشان بنگر، كه چه بودند و چه شدند؟ و در آخر كلمات را از جائى كه داشت تغيير داده و تحريف كردند و به خاطر دشمنى كه با هم داشتند در قبال خدا و آياتش و كتابش امورى ديگر از پيش خود ساختند و خدا به خاطر شركى كه در ايشان پيدا شد به شديدترين وضعى عقابشان كرد و دچار اختلاف و تشتت آرائشان ساخت ، تا يكديگر را جويدند و آقائيشان از دست برفت و سعادتشان تباه شد و دچار عذاب ذلت و مسكنت در دنيا و عذاب خزى و خوارى در آخرت شدند ، در حالى كه ديگر ياورى نداشتند .
و اين سنت جاريه از ناحيه خداى سبحان اختصاص به قومى و ملتى ندارد، هر كس نعمت خدا را تغيير دهد و از مجرايش منحرف كند، خدا عقابش مىكند و چقدر شديد العقاب است!
« كانَ النَّاس أُمَّةً وَحِدَةً فَبَعَث اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشرِينَ وَ مُنذِرِينَ وَ أَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَب بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَينَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اخْتَلَف فِيهِ إِلا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَت بَغْيَا بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدِى مَن يَشاءُ إِلى صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ!»
اين آيه سبب تشريع اصل دين را بيان مىكند، كه چرا اصلا دينى تشريع شده و مردم مكلف به پيروى آن دين شوند؟ و در نتيجه بينشان اختلاف بيفتد، يك دسته به دين خدا بگروند، دستهاى ديگر كافر شوند.
اين معنا را اينطور بيان كرده: كه انسان - اين موجودى كه به حسب فطرتش اجتماعى و تعاونى است - در اولين اجتماعى كه تشكيل داد يك امت بود ، آنگاه همان فطرتش وادارش كرد تا براى اختصاص دادن منافع به خود با يكديگر اختلاف كنند، از اينجا احتياج به وضع قوانين كه اختلافات پديد آمده را برطرف سازد پيدا شد و اين قوانين لباس دين به خود گرفت و مستلزم بشارت و انذار و ثواب و عقاب گرديد و براى اصلاح و تكميلش لازم شد عباداتى در آن تشريع شود ، تا مردم از آن راه تهذيب گردند و به منظور اين كار پيامبرانى مبعوث شدند و رفته رفته آن اختلافها در دين راه يافت ، بر سر معارف دين و مبدأ و معادش اختلاف كردند و در نتيجه به
1) الميزان ج : 2 ص : 167
وحدت دينى هم خلل وارد شد ، شعبهها و حزبها پيدا شد و به تبع اختلاف در دين اختلافهائى ديگر نيز در گرفت. اين اختلافها بعد از تشريع دين به جز دشمنى از خود مردم ديندار هيچ علت ديگرى نداشت ، چون دين براى حل اختلاف آمده بود ، ولى يك عده از در ظلم و طغيان خود دين را هم با اينكه اصول و معارفش روشن بود و حجت را بر آنان تمام كرده بود مايه اختلاف كردند .
پس در نتيجه اختلافها دو قسم شد ، يكى اختلاف در دين كه منشاش ستمگرى و طغيان بود ، يكى ديگر اختلافى كه منشاش فطرت و غريزه بشرى بود ، اختلاف دومى كه همان اختلاف در امر دنيا باشد باعث تشريع دين شد و خدا به وسيله دين خود ، عدهاى را به سوى حق هدايت كرد و حق را كه در آن اختلاف مىكردند روشن ساخت و خدا هر كس را بخواهد به سوى صراط مستقيم هدايت مىكند .
پس دين الهى تنها و تنها وسيله سعادت براى نوع بشر است و يگانه عاملى است كه حيات بشر را اصلاح مىكند ، چون فطرت را با فطرت اصلاح مىكند و قواى مختلف فطرت را در هنگام كوران و طغيان تعديل نموده ، براى انسان رشته سعادت زندگى در دنيا و آخرتش را منظم و راه ماديت و معنويتش را هموار مىنمايد ، اين بود يك تاريخ اجمالى از حيات اجتماعى و دينى نوع انسان ، اجمالى كه از آيه شريفه مورد بحث استفاده مىشود و اگر آن را به تفصيل بيان نكرد ، در حقيقت به تفصيلى كه در ساير آيات آمده اكتفا نموده است .
« أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلِكُم مَّستهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتى يَقُولَ الرَّسولُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا مَعَهُ مَتى نَصرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصرَ اللَّهِ قَرِيبٌ!»
« ام حسبتم ان تدخلوا الجنة ...!» در اين جمله آنچه را كه آيات سابق بر آن دلالت مىكرد تثبيت مىكند و آن اين بود كه دين يك نوع هدايت خدائى است، براى مردم هدايتى است به سوى سعادتشان در دنيا و آخرت و نعمتى است كه خداوند بشر را به آن اختصاص داده است .
پس بر انسانها واجب است در برابر آن تسليم شوند و با وجود آن ديگر گامهاى شيطان را پيروى نكنند و در اين هدايت اختلاف نيندازند و دوا را به صورت دردى جديد در نياورند و بوسيله پيروى هوا و به طمع زخرف دنيا نعمت خداى
1) الميزان ج : 2 ص : 235
سبحان را با كفر و عذاب معاوضه ننمايند كه اگر چنين كنند غضبى از ناحيه پروردگارشان به ايشان مىرسد ، همانطورى كه به بنى اسرائيل رسيد ، چون آنها هم نعمت پروردگار را بعد از آنكه در اختيارشان قرار گرفت تغيير دادند آرى خدا با بنى اسرائيل عداوت خاصى نداشت ، اين سنت دائمى خدا است كه فتنهها پيش آورد و احدى از مردم به سعادت دين و قرب رب العالمين نمىرسد مگر با ثبات و تسليم .
« يَسئَلُونَك مَا ذَا يُنفِقُونَ قُلْ مَا أَنفَقْتُم مِّنْ خَيرٍ فَلِلْوَلِدَيْنِ وَ الأَقْرَبِينَ وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكِينِ وَ ابْنِ السبِيلِ وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ!»
اين آيه سؤال و جوابى است كه جواب آن طبق اسلوب حكمت داده شده ، براى اينكه سؤال از جنس و نوع انفاقات كردهاند، كه از چه جنسى و چه نوعى انفاق كنند و اين سؤال بىشباهت به لغو نيست، براى اينكه هر كسى مىداند كه انفاق با چه چيز انجام مىشود( با انواع مال!) پس جا داشت بپرسند به چه كسى انفاق كنيم ، و بهمين جهت سؤال ايشان را پاسخ نداده ، جواب را از سؤال صحيحى داد كه آنها نكرده بودند، يعنى بيان حال و انواع كسانى كه بايد به ايشان انفاق كرد، تا هم جوابى داده باشد و هم تعليمشان كرده باشد كه چگونه سؤال كنند .
آيه شريفه در عين حال جنس مورد انفاق را هم بيان كرده و با دو جمله بطور اجمال متعرض آن نيز شده، اول با كلمه:« من خير!» و دوم با جمله:« و ما تفعلوا من خير فان الله به عليم!» پس آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه آن چيزى كه بايد انفاق شود مال است ، حال هر چه مىخواهد باشد ، چه كم و چه زياد و اينكه اين عمل عمل خيرى است و خدا بدان آگاه است و ليكن ايشان بايد مىپرسيدند به چه كسى انفاق كنند و مستحق انفاق را بشناسند. مستحقين انفاق عبارتند از والدين، اقربا ، ايتام ، مساكين و ابن السبيل .
« كُتِب عَلَيْكمُ الْقِتَالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ وَ عَسى أَن تَكْرَهُوا شيْئاً وَ هُوَ خَيرٌ لَّكمْ وَ عَسى أَن تُحِبُّوا شيْئاً وَ هُوَ شرٌّ لَّكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لا تَعْلَمُونَ...!»
اين آيات دلالت دارند بر اينكه جنگ و قتال بر تمامى مؤمنين واجب است، چون خطاب متوجه مؤمنين شده ، مگر كسانى كه دليل آنها را استثنا كرده باشد ، مانند آيه:« ليس على الاعمى حرج و لا على الاعرج حرج و لا على المريض حرج...!» و
آيات و ادله ديگر .
« يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ...!»
قبل از ظهور دين مقدس اسلام يكى از اين عادات زشت و شايع در بين مردم مىگسارى بود، كه شارع اسلام به تدريج تحريم آن را شروع كرد. اين مطلب با تدبر در آيات مربوط به اين تحريم كه مىبينيم چهار بار نازل شده كاملا به چشم مىخورد. بار اول فرموده:" قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ، وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ...!"(32/اعراف) و اين آيه در مكه نازل شده، و بطور كلى هر عملى را مصداق اثم باشد تحريم كرده و ديگر نفرموده كه شرب خمر هم مصداق اثم است و اينكه در آن اثمى كبير است. احتمالا اين همان جهت است خواسته است رعايت سهولت و ارفاق را كرده باشد، چون سكوت از اينكه شراب هم اثم است خود نوعى اغماض است، هم چنان كه آيه شريفه:" وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً...!"(67/نحل) نيز اشاره به اين اغماض دارد (چون شراب را در مقابل رزق نيكو قرار داده) و گويا مردم با اينكه صراحتا بفرمايد شراب حرمتى بزرگ دارد، دست بردار نبودند، تا آنكه آيه شريفه:" لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى!"(42/نسا) در مدينه نازل شد و تنها از مىگسارى در بهترين حالات انسان و در بهترين اماكن يعنى نماز در مسجد نهى كرده است. سپس آيه سوره بقره كه مورد بحث ما است نازل شد و فرمود:" يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ، قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ، وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما" و اين آيه بعد از آيه سوره نسا نازل شد و دلالت بر تحريم هم دارد، براى اينكه در اينجا تصريح مىكند بر اينكه شرب خمر اثم است و در سوره اعراف بطور صريح بيان مىكند كه هر چه مصداق اثم باشد خدا از آن نهى كرده است.
آن گاه دو آيه سوره مائده نازل شد، و فرمود:" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ، فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ! إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ، وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ، فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ" (90و91/مائده)
از ذيل اين دو آيه بر مىآيد كه مسلمانان بعد از شنيدن آيه سوره بقره هنوز از مىگسارى دست بردار نبودند، و به كلى آن را ترك نكرده بودند، تا اين دو آيه نازل شد، و در آخرش فرمود حالا ديگر دست بر مىداريد يا خير؟.
1) الميزان ج : 2 ص : 287
« وَ لا تَنكِحُوا الْمُشرِكَتِ حَتى يُؤْمِنَّ وَ لأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيرٌ مِّن مُّشرِكَةٍ وَ لَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَ لا تُنكِحُوا الْمُشرِكِينَ حَتى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيرٌ مِّن مُّشرِكٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكُمْ أُولَئك يَدْعُونَ إِلى النَّارِ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَ يُبَينُ ءَايَتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ!»
ظاهر آيه شريفه كه مىفرمايد:« و لا تنكحوا المشركات...!» تنها مىخواهد ازدواج با زن و مرد بتپرست را تحريم كند ، نه ازدواج با اهل كتاب را .
« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحِيضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّى يَطْهُرْنَ فَإِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ! نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ!»
اسلام در مساله حيض زنان راه وسط را اتخاذ كرده، راهى ميانه در بين تشديد تمامى كه يهود اتخاذ كرده و در بين اهمال مطلقى كه نصارا پيش گرفتهاند و آن راه ميانه اين است كه مردان در هنگام عادت زنان از محل ترشح خون نزديكى نكنند و تمتعات غير اين را مىتوانند ببرند.
جمله:« فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمُ اللَّهُ !» بطور كنايه مي فهماند: بعد از پاك شدن و يا غسل كردن زن، نزديكى كردن با او جايز است. اين ادبى است الهى و لايق به قرآن كريم! و اگر امر نامبرده را مقيد كرد به قيد «أَمَرَكُمُ اللَّهُ!» براى اين بود كه آن ادب را تكميل كرده باشد چون عمل جماع در نظر بدوى امرى است لغو و لهو، لذا آن را مقيد كرد به امر خدا و با اين قيد از امورى قرارش داد كه خدا تكويناً به آن امر كرده، تا دلالت كند بر اينكه جماع يكى از امورى است كه تماميت نظام نوع انسانى هم در حياتش و هم در بقايش منوط به آن است، پس سزاوار نيست چنين امرى را بازيچه قرار داد، بلكه بايد از ديدگاه يكى از اصول نواميس تكوينيش نظر كرد.
" نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ، فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ !"
حاصل كلام در معناى آيه اين است كه نسبت زنان به جامعه انسانى نسبت كشتزار است به انسان كشتكار، همانطور كه كشتزار براى بقاى بذر لازم است و اگر نباشد بذرها به كلى نابود مىشود و ديگر غذايى براى حفظ حيات و ابقاى آن
نمىماند، همچنين اگر زنان نباشند نوع انسانى دوام نمىيابد و نسلش قطع مىشود!
مراد از اينكه فرمود:" قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ...!" تقديم عمل صالح و تقديم اولاد به اين اميد است كه اولاد نيز افرادى صالح براى جامعه باشند، و مراد از جمله:" وَ اتَّقُوا اللَّهَ ...!" تقوا به صورت عمل صالح در خصوص نزديكى با حرث است و خلاصه مىخواهد بفرمايد در نزديكى با زنان از حدود خدا تعدى نكنيد و پاس حرمت خدا را بداريد و محارم خدا را هتك مكنيد و مراد از جمله:" وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلاقُوهُ ...!" تشويق به تقوا و شكافتن معناى آن است، مىفرمايد از روز لقاى اللَّه و سوء حساب بترسيد!
« وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ...!»
هر كس سوگند بخورد كه ديگر به همسرش نزديك نشود، حاكم شرع چهار ماه صبر مىكند، اگر برگشت و حق همسرش را ادا كرد، يعنى با او هم بسترى نمود و كفاره شكستن قسم خود را داد، كه او را عقاب نمىكند و اگر تصميم گرفت طلاقش دهد و طلاقش داد كه باز عقابى ندارد چون طلاق هم گريزگاه ديگرى است از عقاب، و خداى شنواى دانا است!
« وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ وَ لا يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي أَرْحامِهِنَّ إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذلِكَ إِنْ أَرادُوا إِصْلاحاً وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ...!»
اين آيات در باره احكام طلاق و عده و شير دادن زن مطلقه به فرزند خود و در خلالش بعضى از احكام نماز است.
« أَ لَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ خَرَجُوا مِن دِيَرِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضلٍ عَلى النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يَشكرُونَ!»
اين آيه بدون مناسبت با آيات بعدى خود كه متعرض فريضه قتال است
نيست، چون قتال نيز باعث مىشود كه مردمى بعد از مردن زنده شوند.
امر در اين آيه شريفه، امر تكوينى است و منافاتى ندارد كه مرگ اين گروه از مجراى طبيعى واقع شده باشد و جمله:« ثم احياهم!» تا حدى دلالت دارد بر اينكه خداى تعالى زندهشان كرده تا زندگى كنند و بعد از زنده شدن مدتى زندگى كردهاند. جمله بعدش هم كه مىفرمايد:« ان الله لذو فضل على الناس ...!» اشعارى بر اين معنا دارد، چون زنده كردن وقتى فضل مىشود كه زنده شده چند صباح ديگر زنده بماند!
« وَ قَتِلُوا فى سبِيلِ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سمِيعٌ عَلِيمٌ...!»
اتصال روشنى كه در بين اين آيات به چشم مىخورد، ارتباطى كه ميان مساله قتال و مساله ترغيب در قرض الحسنه و نيز ارتباطى كه ميان اين دو مساله با سرگذشت طالوت و داود و جالوت هست، اين نكته را به ما مىفهماند كه اين آيات يك باره نازل شده و منظور از آن، بيان دخالتى است كه قتال در شؤون حيات و پديد آوردن روحيه پيشرفت امت در حيات دينى و دنيائيش دارد و اهل قتال را به سعادت حقيقيشان مىرساند .
آرى، خداى سبحان در اين آيات فريضه جهاد را بيان نموده و مردم را دعوت مىكند به اينكه در تجهيز يكديگر و فراهم نمودن نفرات و تجهيزات، انفاق كنند و اگر اين انفاق را قرض دادن به خدا خوانده، چون انفاق در راه خدا است، علاوه بر اينكه اين تعبير هم تعبيرى است سليس و هم مشعر به قرب خدا، مىفهماند انفاق كنندگان نزديك به خدا هستند بطورى كه با او دادوستد دارند .
آنگاه داستان طالوت و جالوت و داوود را خاطر نشان مىكند ، تا مؤمنين كه مامور به قتال با دشمنان دين هستند عبرت بگيرند و بدانند كه حكومت و غلبه همواره از آن ايمان و تقوا است ، هر چند كه دارندگان آن كم باشند و خوارى و نابودى از آن نفاق و فسق است ، هر چند كه صاحبانش بسيار باشند ، براى اينكه بنى اسرائيل كه اين داستان مربوط به ايشان است مادام كه در كنج خمود و كسالت و سستى خزيده بودند مردمى ذليل و تو سرى خور بودند ، همينكه قيام كرده و در راه خدا كارزار نمودند ، كلمه حق را پشتيبان خود قرار دادند ، هر چند كه افراد صادق ايشان در اين دعوى اندك بودند و اكثرشان وقتى جنگ حتمى شد فرار كردند، دوم اينكه سر اعتراض بر طالوت را باز نمودند، سوم اينكه ، از آن نهرى كه مامور بودند
1) الميزان ج : 2 ص : 428
ننوشند، نوشيدند، چهارم اينكه ، به طالوت گفتند ما حريف جالوت و لشگر او نمىشويم ولى مع ذلك خدا ياريشان كرد و بر دشمن پيروزيشان داد و دشمن را به اذن خدا فرارى دادند و داوود، جالوت را به قتل رساند و ملك و سلطنت در بنى اسرائيل مستقر گرديد و حيات از دست رفته آنان دو باره به ايشان بازگشت و بار ديگر سيادت و قوت خود را باز يافتند.
همه اين موفقيتها جز به خاطر آن كلامى كه ايمان و تقوا به زبانشان انداخت نبود و آن كلام اين بود كه وقتى با جالوت و لشگرش برخوردند گفتند:
« ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين!»
اين ماجرا عبرتى است كه اگر همه مؤمنينى كه در هر عصر مىآيند آن را نصب العين خود قرار داده و راه گذشتگان صالح را پيش بگيرند، بر دشمنان خود غلبه خواهند كرد ، البته مادام كه مؤمن باشند .
« تِلْك الرُّسلُ فَضلْنَا بَعْضهُمْ عَلى بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن كلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضهُمْ دَرَجَتٍ وَ ءَاتَيْنَا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَتِ وَ أَيَّدْنَهُ بِرُوح الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِن بَعْدِهِم مِّن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَت وَ لَكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنهُم مَّنْ ءَامَنَ وَ مِنهُم مَّن كَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ...!»
سياق اين دو آيه خيلى از سياق آيات قبل كه امر به جهاد و تشويق به انفاق مىكرد دور نيست، چون در آخر آن آيات، داستان جنگ طالوت را آورده تا مؤمنين از آن عبرت بگيرند و آن قصه با جمله:« و انك لمن المرسلين ...!» خاتمه يافت و دو آيه مورد بحث هم با جمله:« تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض!» آغاز شده و سپس به مساله جنگ در امتهاى انبياى بعد از آن حضرات بر مىگردد .
و نيز در داستان قبلى يعنى قصه طالوت مىفرمود:« ا لم تر الى الملا من بنى اسرائيل من بعد موسى ... !» و قيد: « من بعد موسى،» را ذكر نموده ، دو باره به دعوت و تشويق به انفاق برگشت و فرمود: انفاق كنيد قبل از اينكه روزى فرا رسد كه ... پس همه اينها اين احتمال را تاييد مىكند كه دو آيه مورد بحث، ذيل آيات سابق بوده و همه با هم نازل شدهاند .
و سخن كوتاه آنكه: آيه شريفه، در مقام رد و دفع توهمى است كه چه بسا به ذهن برسد و آن توهم اين است كه رسالت ، خصوصا از اين جهت كه همراه با معجزاتى روشن است كه بر حقانيت آن دلالت مىكند ، بايد بلاى جنگهاى خانمان
1) الميزان ج : 2 ص : 468
برانداز را از بين ببرد ، نه اينكه خود رسالت ، آتش جنگ را برافروزد ، حال يا از اين جهت بايد از بين ببرد كه غرض خداى سبحان از ارسال رسولان و دادن معجزات به ايشان ، اين است كه مردم را به سوى سعادت دنيوى و اخرويشان هدايت كند ، پس براى بدست آمدن اين غرض ، بايد آنان را از قتال باز داشته ، ديگر اجازه چنين عملى را ندهد و همه را در راه هدايت جمع و متحد سازد و حال آنكه مىبينيم بعد از انبيا باز هم جنگها و مشاجرات در ميان امتهاى آنان ادامه دارد و مخصوصا بعد از انتشار دعوت اسلام كه اتحاد و اتفاق از اركان و اصول احكام و قوانين آن است ، چرا بايد هنوز اين درگيرىها در اين امت پديد آيد ؟
و يا از اين جهت بايد از بين ببرد كه مگر غير از اين است كه فرستادن رسولان و آوردن معجزات روشن ، براى دعوت به سوى حق است و براى اين است كه ايمان در دلها پديد آيد؟ ايمان هم از صفات قلب است و نمىشود آن را با زور در دلها ايجاد كرد، پس فايده قتال چيست؟ و بعد از استقرار نبوت و پا گرفتن دعوت دينى ديگر جنگ چه معنا دارد ؟
در آيه مورد بحث، خداى تعالى چنين پاسخ مىدهد كه قتال معلول اختلافى است كه امتها خودشان پديد مىآورند، چون اگر اختلافى نباشد كار اجتماعات به جنگ نمىكشد .
پس علت به وجود آمدن جنگها در بين مردم ، اختلاف آنان است و اگر خدا مىخواست، يا به كلى نمىگذاشت اختلافى پديد آيد و در نتيجه ، جنگ هم پديد نمىآمد و يا بعد از پيدا شدن اين علت آن را خنثى مىكرد، ليكن خداى سبحان آنچه را كه ما مى خواهيم ، انجام نمىدهد چون تابع خواست ما نيست ، او هر چه بخواهد مىكند و يكى از چيزهائى را كه خواسته ، اين است كه جلوى علتها را نگيرد و امور عالم طبق سنت العلل و الاسباب جريان يابد ، اين اجمال و خلاصه پاسخى است كه از آيه استفاده مىشود!
« اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَّهُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِى يَشفَعُ عِندَهُ إِلا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطونَ بِشىْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلا بِمَا شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ لا يَئُودُهُ حِفْظهُمَا وَ هُوَ الْعَلىُّ الْعَظِيمُ!»
حاصل آن معنايى كه از آيه استفاده مىشود اين است كه خداى تعالى كه
1) الميزان ج : 2 ص : 500
هيچ معبودى به جز او نيست، تمام حيات و زندگى مال اوست و او قيوميتى مطلق دارد، قيوميتى كه هيچ عاملى آن را دستخوش ضعف و سستى نمىسازد و به همين جهت وقتى مىخواهد اين معنا را تعليل كند با دو نام مقدس" على" و" عظيم" تعليل مىكند و مىفهماند كه خدا به خاطر علو مقامى كه دارا است مخلوقات به او نمىرسند تا به وسيلهاى در وجود او سستى و در كار او ضعفى پديد آورند و به خاطر عظمتش از كثرت مخلوقات به تنگ نيامده و عظمت آسمانها و زمين طاقتش را طاق نمىسازد، و جمله:" وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ !" خالى از دلالت بر حصر نيست و تا حدى از آن بر مىآيد كه مىخواهد علو و عظمت را منحصر در خدا كند و اين حصر، يا حصر حقيقى است كه حق هم همين است، براى اينكه علو و عظمت، خود از كمالات است و حقيقت هر كمالى از آن او است و يا حصرى ادعايى است، كه چون مقام، مقام تعليل بود احتياج پيدا شد كه بطور ادعا، علو و عظمت را منحصر در خدا كند، تا آسمانها و زمين در قبال علو و عظمت خداى تعالى از علو و عظمت ساقط شود.
در اين آيه شريفه چند صفت از صفات خداى سبحان ذكر شده: 1- اينكه معبودى جز او نيست، 2- اينكه او حى و قيوم است، 3- اينكه هيچ عاملى از قبيل چرت و خواب با تسلط خود، قيوميت او را از كار نمىاندازد، 4- اينكه او مالك آنچه در آسمانها و زمين است مىباشد، 5- اينكه كسى بدون اذن او حق شفاعت در درگاه او ندارد!
در ذكر اين صفات رعايت ترتيب شده است، نخست وحدانيت خدا در الوهيت آمده و بعد قيوميت او، چون قيوميت بدون توحيد تمام نمىشود و سپس مساله مالكيت او نسبت به آسمانها و زمين را آورد تا تماميت قيوميت او را برساند، چون قيوميت وقتى تمام است كه صاحب آن مالك حقيقى آسمانها و زمين و موجودات بين آن دو باشد.
« لا إِكْرَاهَ فى الدِّينِ قَد تَّبَينَ الرُّشدُ مِنَ الغَىِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ استَمْسك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انفِصامَ لَهَا وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ...!»
اين آيه شريفه يكى از آياتى است كه دلالت مىكند بر اينكه مبنا و اساس دين اسلام شمشير و خون نيست و اكراه و زور را تجويز نكرده ، پس سست بودن سخن عدهاى از آنها كه خود را دانشمند دانسته ، يا متدين به اديان ديگر هستند و يا به هيچ ديانتى متدين نيستند و گفتهاند كه: اسلام دين شمشير است و به مساله
1) الميزان ج : 2 ص : 522
جهاد كه يكى از اركان اين دين است استدلال نمودهاند، معلوم مىشود!
در جمله:« لا اكراه فى الدين!» دين اجبارى نفى شده است، چون دين عبارت است از يك سلسله معارف علمى كه معارفى عملى به دنبال دارد و جامع همه آن معارف ، يك كلمه است و آن عبارت است از اعتقادات، اعتقاد و ايمان هم از امور قلبى است كه اكراه و اجبار در آن راه ندارد ، چون كاربرد اكراه تنها در اعمال ظاهرى است ، كه عبارت است از حركاتى مادى و بدنى و اما اعتقاد قلبى براى خود ، علل و اسباب ديگرى از سنخ خود اعتقاد و ادراك دارد و محال است كه مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد و يا مقدمات غير علمى ، تصديقى علمى را بزايد .
خداى تعالى دنبال جمله:« لا اكراه فى الدين!» جمله:« قد تبين الرشد من الغى!» را آورده ، تا جمله اول را تعليل كند و بفرمايد كه چرا در دين اكراه نيست، حاصل تعليل اين است كه اكراه و اجبار - كه معمولا از قوى نسبت به ضعيف سر مىزند - وقتى مورد حاجت قرار مىگيرد كه قوى و ما فوق( البته به شرط اينكه حكيم و عاقل باشد و بخواهد ضعيف را تربيت كند،) مقصد مهمى در نظر داشته باشد، كه نتواند فلسفه آن را به زير دست خود بفهماند( حال يا فهم زير دست قاصر از درك آن است و يا اينكه علت ديگرى در كار است،) ناگزير متوسل به اكراه مىشود و يا به زيردست دستور مىدهد كه كورانه از او تقليد كند و ... و اما امور مهمى كه خوبى و بدى و خير و شر آنها واضح است و حتى آثار سوء و آثار خيرى هم كه به دنبال دارند، معلوم است، در چنين جائى نيازى به اكراه نخواهد بود ، بلكه خود انسان يكى از دو طرف خير و شر را انتخاب كرده و عاقبت آن را هم( چه خوب و چه بد،) مىپذيرد و دين از اين قبيل امور است، چون حقايق آن روشن و راه آن با بيانات الهيه واضح است و سنت نبويه هم آن بيانات را روشنتر كرده پس معنى رشد و غى روشن شده و معلوم مىگردد كه رشد در پيروى دين و غى در ترك دين و روگردانى از آن است ، بنابر اين ديگر علت ندارد كه كسى را بر دين اكراه كنند .
و آن قتال و جهادى كه اسلام مسلمانان را به سوى آن خوانده ، قتال و جهاد به ملاك زورمدارى نيست ، نخواسته است با زور و اكراه دين را گسترش داده و آن را در قلب تعداد بيشترى از مردم رسوخ دهد ، بلكه به ملاك حق مدارى است و اسلام به اين جهت جهاد را ركن شمرده تا حق را زنده كرده و از نفيسترين سرمايههاى فطرت يعنى توحيد دفاع كند و اما بعد از آنكه توحيد در بين مردم گسترش يافت و همه به آن گردن نهادند ، هر چند آن دين ، دين اسلام نباشد ، بلكه دين يهود يا نصارا باشد ، ديگر اسلام اجازه نمىدهد مسلمانى با يك موحد ديگرى نزاع و جدال
كند!
به عبارتى ديگر در آيه شريفه، جمله:« لا اكراه فى الدين!» اينطور تعليل مىشود كه چون حق روشن است ، بنا بر اين قبولاندن حق روشن ، اكراه نمىخواهد!
« أَ لَمْ تَرَ إِلى الَّذِى حَاجَّ إِبْرَهِيمَ فى رَبِّهِ أَنْ ءَاتَاهُ اللَّهُ الْمُلْك...!»
اين آيات در بر دارنده معناى توحيد است و بهمين جهت بىارتباط با آيات قبل نيست و احتمال دارد با همان آيات يكجا نازل شده باشد. اين كسى كه با ابراهيم در خصوص پروردگار ابراهيم بحث و محاجه مىكرده پادشاه معاصر او يعنى نمرود بود و بنا به گفته تاريخ و روايات يكى از سلاطين بابل قديم بوده است.
« مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَلَهُمْ فى سبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَت سبْعَ سنَابِلَ فى كلِّ سنبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضعِف لِمَن يَشاءُ وَ اللَّهُ وَسِعٌ عَلِيمٌ... !»
سياق اين آيات از اين جهت كه همه در باره انفاق است و مضامين آنها به يكديگرارتباط دارد اين را مىفهماند كه همه يك باره نازل شده و اين آيات مؤمنين را تحريك و تشويق به انفاق در راه خدا مىكند.
نخست براى زياد شدن و بركت مالى كه انفاق مىكنند مثلى مىزند ، كه يك درهم آن هفتصد درهم مىشود و چه بسا كه خدا بيشترش هم مىكند. سپس براى انفاق ريائى و غير خدائى مثلى مىآورد تا بفهماند كه چنين انفاقى بركت و بهرهاى ندارد! در مرحله سوم مسلمانان را از انفاق با منت و اذيت نهى مىكند ، زيرا كه منت و اذيت اثر آن را خنثى مىكند و اجر عظيمش را حبط نموده و از بين مىبرد! سپس دستور مىدهد كه از مال پاكيزه خود انفاق كنند ، نه اينكه از جهت بخل و تنگ نظرى هر مال ناپاك و دور انداختنى را در راه خدا بدهند!
آنگاه موردى را كه بايد مال در آن مورد انفاق شود ذكر مىكند كه عبارت است از فقرائى كه در راه خدا از هستى ساقط شدهاند! در آخر اجر عظيمى كه اين انفاق نزد خداى تعالى دارد بيان مىكند .
و سخن كوتاه اينكه: آيات مورد بحث ، مردم را دعوت به انفاق مىكند و در مرحله اول، جهت اين دعوت و غرضى را كه در آن است بيان نموده و مىفرمايد : هدف از اين كار بايد خدا باشد نه مردم، در مرحله دوم صورت عمل و كيفيت آن را تبيين كرده كه بايد منت و اذيت به دنبال نداشته باشد، در مرحله سوم وضع آن مال را بيان مىكند كه بايد طيب باشد نه خبيث، در مرحله چهارم مورد آن را كه بايد فقيرى باشد كه در راه خدا فقير شده و در مرحله پنجم اجر عظيمى كه در دنيا و آخرت دارد بيان نموده است .
« الَّذِينَ يَأْكلُونَ الرِّبَوا لا يَقُومُونَ إِلا كَمَا يَقُومُ الَّذِى يَتَخَبَّطهُ الشيْطنُ مِنَ الْمَس ذَلِك بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَوا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا فَمَن جَاءَهُ مَوْعِظةٌ مِّن رَّبِّهِ فَانتَهَى فَلَهُ مَا سلَف وَ أَمْرُهُ إِلى اللَّهِ وَ مَنْ عَادَ فَأُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ...! »
اين آيات در مقام تاكيد حرمت ربا و تشديد بر رباخواران است، نه اينكه بخواهد ابتداء ربا را حرام كند، چون لحن تشريع لحن ديگر است، آن آيهاى كه مىتوان گفت حرمت ربا را تشريع كرده آيه زير است كه مىفرمايد:« يا ايها الذين آمنوا لا تاكلوا الربوا اضعافا مضاعفة و اتقوا الله لعلكم تفلحون!»
از سياق آيه بر مىآيد مسلمانان از آيه سوره آل عمران كه ايشان را نهى مىكرده منتهى نشده بودند و از ربا خوارى دست بر نداشته بودند و بلكه تا اندازهاى همچنان در بينشان معمول بود ، لذا خداى سبحان در اين سوره نيز براى بار دوم به آنان دستور مىدهد كه از ربا خوارى دست بردارند و آنچه از ربا كه در ذمه بدهكاران مانده نگرفته و مطالبه ننمايند!
قبل از آنكه آيه سوره آل عمران نازل شود سوره روم نازل شده بود ، چون سوره روم در مكه نازل شده ، در آنجا مىفرمايد:« و ما اتيتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عند الله و ما آتيتم من زكوة تريدون وجه الله فاولئك هم المضعفون!» از اينجا اين معنا روشن مىشود كه مساله ربا خوارى از همان اوائل بعثت رسول خدا و قبل از هجرت عملى منفور بود، تا آنكه در آيه سوره آل عمران صريحا تحريم و سپس در آيه سوره بقره( يعنى همين آيات مورد بحث،) در باره آن تشديد شده است.
علاوه بر اينكه حرمت ربا بنا به حكايت قرآن كريم در بين يهود معروف بوده ،
1) الميزان ج : 2 ص : 625
چون قرآن كريم مىفرمايد:« و اخذهم الربوا و قد نهوا عنه...،» و نيز آيهاى كه قرآن مجيد از يهوديان ، نقل مىكند كه مىگفتند:« ليس علينا فى الاميين سبيل!» اشارهاى به اين معنا دارد با در نظر گرفتن اينكه قرآن كريم كتاب يهود را تصديق كرده و در مورد ربا نسخ روشنى ننموده ، دلالت دارد بر اينكه ربا در اسلام حرام بوده است .
و اين آيات يعنى آيات مورد بحث با آيات قبلش كه در باره انفاق است، بىارتباط نيست ، همچنانكه از جمله:« يمحق الله الربوا و يربى الصدقات!» و جمله:« و ان تصدقوا خير لكم!» كه در ضمن اين آيات آمده ، اين ارتباط فهميده مىشود همچنانكه در سوره روم و آل عمران نيز مساله ربا مقارن با مساله انفاق و صدقه واقع شده است بعلاوه دقت در آيات نيز اين ارتباط را تاييد مىكند زيرا ربا خوارى درست ضد و مقابل انفاق و صدقه است ، چون ربا خوار ، پول بلا عوض مىگيرد و انفاقگر پول بلاعوض مىدهد و نيز آثار سوئى كه بر ربا خوارى بار مىشود درست مقابل آثار نيكى است كه از صدقه و انفاق به دست مىآيد، آن ، اختلاف طبقاتى و دشمنى مىآورد و اين بر رحمت و محبت مىافزايد ، آن خون مسكينان را به شيشه مىگيرد و اين باعث قوام زندگى محتاجان و مسكينان مىشود آن اختلاف در نظام و نا امنى مىآورد و اين انتظام در امور و امنيت .
خداى سبحان در اين آيات در امر ربا خوارى شدتى به كار برده كه در باره هيچ يك از فروع دين اين شدت را به كار نبرده است مگر يك مورد كه سختگيرى در آن نظير سختگيرى در امر ربا است ، و آن اين است كه : مسلمانان ، دشمنان دين را بر خود حاكم سازند و اما بقيه گناهان كبيره هر چند قرآن كريم مخالفت خود را با آنها اعلام نموده و در امر آنها سختگيرى هم كرده و ليكن لحن كلام خدا ملايمتر از مساله ربا و حكومت دادن دشمنان خدا بر جامعه اسلامى است و حتى لحن قرآن در مورد زنا و شرب خمر و قمار و ظلم و گناهانى بزرگتر از اين ، چون كشتن افراد بىگناه ، ملايمتر از اين دو گناه است .
و اين نيست مگر براى اينكه فساد آن گناهان از يك نفر و يا چند نفر تجاوز نمىكند و آثار شومش تنها به بعضى از ابعاد زندگانى را در بر مىگيرد و آن عبارت است از فساد ظاهر اجتماع و اعمال ظاهرى افراد ، به خلاف ربا و حكومت بىدينان كه آثار سوئش بنيان دين را منهدم مىسازد و آثارش را به كلى از بين مىبرد و نظام حيات را تباه مىسازد و پردهاى بر روى فطرت انسانى مىافكند و حكم فطرت را ساقط مىكند و دين را به دست فراموشى مىسپارد!
جريان تاريخ نيز اين نظريه قرآن را تصديق كرده و شهادت مىدهد كه امت اسلام از اوج عزت به پائينترين درجه ذلت نيفتاد و مجد و شرفش به غارت نرفت و فاقد مال و عرض و جان خود نشد، مگر وقتى كه در امر دين خود سهلانگارى كرد و دشمنان دين را دوست خود گرفته ، زمام امر حكومت خود را به دست ايشان سپرد و كارش به جائى رسيد كه نه مالك مرگ خود بود و نه مالك زندگىاش ، نه اجازه مىيافت تا بميرد و نه فرصت پيدا مىكرد تا از مواهب و نعمتهاى زندگانى برخوردار گردد ، لذا دين از ميان مسلمانان رخت بر بست و فضائل نفسانى از ميان آنان كوچ نمود .
رباخواران به جمع كردن اموال و انباشتن ثروت پرداختند و در راه به دست آوردن جاه و مقام با يكديگر مسابقه گذاشتند و همين باعث به راه افتادن جنگهاى جهانى شد و جمعيت دنيا به دو دسته تقسيم گرديده و رو بروى هم ايستادند ، يك طرف ثروتمندان مرفه و طرف ديگر استثمار شدگان بدبختى كه همه چيزشان به غارت رفته بود و اين جنگهاى جهانى بلائى شد كه كوهها را از جاى كند و زلزله در زمين افكند انسانيت را تهديد به فنا كرد و دنيا را به ويرانهاى تبديل نمود:
« ثم كان عاقبة الذين اساؤا السوآى!»
آرى عاقبت كسانى كه بد كردند همان بدى بود!
آنچه قرآن كريم در باب رباخوارى و سرپرستى دشمنان دين فرموده از پيشگوئىهاى قرآن است!
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُّسمًّى فَاكتُبُوهُ ...!»
اين دو آيه دلالت دارند بر قريب بيست حكم از اصول احكام قرض و رهن و غير آن دو.
« لِّلَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ وَ إِن تُبْدُوا مَا فى أَنفُسِكمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُم بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَن يَشاءُ وَ يُعَذِّب مَن يَشاءُ وَ اللَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ!»
مىخواهد بفرمايد آنچه در آسمانها و زمين است، كه از آن جمله، شما انسانها و اعمال شما است و آنچه كه دلهاى شما كسب مىكند همه و همه ملك خدا است و
خدا محيط به شما و مسلط و مشرف بر اعمال شما است و براى او هيچ تفاوتى ندارد كه شما اعمالتان را علنى انجام دهيد و يا پنهانى ، هر جور انجام دهيد ، خداوند شما را به آن محاسبه مىكند!
« ءَامَنَ الرَّسولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كلٌّ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ مَلَئكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسلِهِ لا نُفَرِّقُ بَينَ أَحَدٍ مِّن رُّسلِهِ وَ قَالُوا سمِعْنَا وَ أَطعْنَا غُفْرَانَك رَبَّنَا وَ إِلَيْك الْمَصِيرُ! لا يُكلِّف اللَّهُ نَفْساً إِلا وُسعَهَا لَهَا مَا كَسبَت وَ عَلَيهَا مَا اكْتَسبَت رَبَّنَا لا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطأْنَا رَبَّنَا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصراً كَمَا حَمَلْتَهُ عَلى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَ لا تُحَمِّلْنَا مَا لا طاقَةَ لَنَا بِهِ وَ اعْف عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنَا وَ ارْحَمْنَا أَنت مَوْلَانَا فَانصرْنَا عَلى الْقَوْمِ الْكفِرِينَ!»
گفتار در اين دو آيه خلاصه مطالبى است كه غرض خود سوره بقره بود و آن بيان اين معنا است كه حق عبادت خداى تعالى اين است كه عبد، به تمامى آنچه او به زبان پيامبرانش بر بندگانش نازل كرده ايمان آورد، بدون اينكه ميان پيامبران او فرقى بگذارند و اين غرض، همان غرضى است كه آيه اولى تا كلمه:« من رسله» ايفا نموده و در سوره قصص هم مخالف اين دستور را از بنى اسرائيل حكايت مىكند كه با اينكه انواعى از نعمتها از قبيل كتاب و نبوت و ملك و غير آن را به ايشان داده بود ، آنان اين نعمتها را با عصيان و تمرد و شكستن ميثاقها و كفر ، تلافى كردند. اين همان معنائى است كه ذيل آيه اول و همه آيه دوم به آن اشاره نموده، مىفرمايد: بايد بندگان براى اجتناب از آنها به خدا پناه ببرند، بنا بر اين، آخر آيه به اولش و خاتمهاش به آغازش برمىگردد .
از اينجا خصوصيت مقام بيان در اين دو آيه روشن مىشود، توضيح اينكه خداى سبحان سوره را با صفتى شروع كرد كه واجب است هر فرد با تقوائى متصف به آن صفت بوده باشد و آن صفت عبارت است از اينكه بر بنده خدا واجب است از عهده حق پروردگار برآيد .
مىفرمايد: بندگان با تقواى او ، به غيب ايمان دارند و نماز را بپا مىدارند ، و از آنچه خدا روزيشان كرده انفاق مىكنند و به آنچه بر پيامبر اسلام و ساير رسولان نازل كرده ، ايمان مىآورند و به آخرت يقين دارند!
و به دنبال چنين صفتى است كه خدا آنان را مورد انعام قرار داده و هدايت قرآن را روزيشان كرد.
1) الميزان ج : 2 ص : 678
دنبال اين مطلب به شرح حال كفار و منافقين پرداخت و سپس بطور مفصل ، وضع اهل كتاب و مخصوصا يهود را بيان كرد و فرمود كه خداى تعالى با هدايت كردن آنان بر ايشان منت نهاد و با انواعى از نعمتها گراميشان داشت و مورد عنايات عظيمى قرار داد ، ولى در مقام تلافى ، جز با طغيان و عصيان نسبت به خدا و كفران نعمتها و انكار او و رسولانش و دشمنى با فرشتگانش و تفرقه انداختن ميان رسولان و كتب او بر نيامده و عكس العملى نشان ندادند.
خداى تعالى هم همانگونه با آنان مقابله كرد ، كه با تكاليفى دشوار و احكامى سخت ، از قبيل به جان هم افتادن و يكديگر را كشتن و به صورت ميمون و خوك مسخ شدن و با صاعقه و عذاب آسمانى معذب نمودن ، محكومشان نمود!
سپس در خاتمه سوره ، به همين مطالب برگشته ، بعد از بيان وصف رسول و مؤمنين به او مىفرمايد : اينها بر خلاف آنان هستند ، اينان هدايت و ارشاد خدا را تلقى به قبول و اطاعت كرده ، به خدا و ملائكه و كتب و رسولان او ايمان آوردند ، بدون اينكه ميان هيچ يك از پيامبران فرق بگذارند و با اين طرز رفتار ، موقف خود را كه همانا موقف بندگى است كه ذلت عبوديت و عزت ربوبيت بر آن احاطه دارد ، حفظ كردند ، چون مؤمنين در عين اينكه به تمام معنا دعوت حق را اجابت كردهاند ، به اين مطلب اعتراف دارند كه از ايفاى حق بندگى و اجابت دعوت خدا عاجزند ، چون اساس و پايه هستيشان بر ضعف و جهل است .
به همين جهت گاهى از تحفظ نسبت به وظائف و مراقبت از آن كوتاهى مىكنند ، يا فراموش مىكنند ، يا دچار خطا مىشوند و يا در انجام واجبات الهى كوتاهى نموده ، نفسشان با ارتكاب گناهان به ايشان خيانت مىكند و ايشان را به ورطه غضب و مؤاخذه خدا نزديك مىسازد ، همانطور كه اهل كتاب را قبل از ايشان به آن نزديك ساخت ، از اين جهت به ساحت مقدس خدا و به عزت و رحمت او پناه مىبرند از اينكه ايشان را در صورت خطا و نسيان مؤاخذه فرمايد! درخواست مىكنند به خاطر خطا و نسيان ما را به تكاليف دشوار مكلف مفرما و به عذابهائى كه طاقتش را نداريم معذب مدار و ما را عفو كن و بيامرز و بر قوم كفار پيروز كن!
پس اين است آن معنائى كه آيات مورد بحث در صدد بيان آن هستند و بطوريكه ملاحظه مىفرمائيد ، همين معنا موافق با غرضى است كه آن را دنبال كرده است.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ! الم! اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ ! نَزَّلَ عَلَيْك الْكِتَب بِالْحَقِّ مُصدِّقاً لِّمَا بَينَ يَدَيْهِ وَ أَنزَلَ التَّوْرَاةَ وَ الانجِيلَ ! مِن قَبْلُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَ أَنزَلَ الْفُرْقَانَ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِئَايَتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شدِيدٌ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انتِقَامٍ! إِنَّ اللَّهَ لا يخْفَى عَلَيْهِ شىْءٌ فى الأَرْضِ وَ لا فى السمَاءِ ! هُوَ الَّذِى يُصوِّرُكمْ فى الأَرْحَامِ كَيْف يَشاءُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ !» (1تا6/آل عمران)
سوره آل عمران، اين مقصود را دنبال مىكند كه مؤمنين را به توحيد كلمه بخواند، تشويقشان كند تا هر چه زودتر يك پارچه شوند و خود را براى مقابله با دشمنان يعنى يهود و نصارا و مشركين آماده سازند. بايد در مقابل ناملايماتى كه مىبينند صبر كنند، زيرا موقعيتى بس خطرناك دارند، چون دشمنان مشغول جمعآورى نيرو هستند و در خاموش كردن نور خدا با دست و دهان خود يكدل و يك جهت شدهاند .
اين احتمال خيلى به ذهن نزديك مىرسد كه سوره آل عمران همهاش يكباره نازل شده باشد، براى اينكه آياتش كه دويست آيه است ظهورى روشن در بهم پيوستگى و انسجام دارد و از اول تا به آخر متناسب با هم است و پيداست كه همه اغراض آنها بهم مربوط است و به همين جهت اين احتمال از هر احتمالى ديگر بنظر قوىتر مىآيد، كه بگوئيم اين سوره وقتى به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نازل شده كه تا حدودى دعوتش جا افتاده بود براى اينكه در بين آياتش، هم سخنى از جنگ احد و واقعه مباهله و نفرين كردن با نصاراى نجران و يادى از كار يهود ديده مىشود و هم تحريكى نسبت به مشركين است .
و نيز مسلمانان را به صبر مىخواند و دستور مىدهد تا يكديگر را به صبر سفارش كنند و دست به دست يكديگر داده وحدتى تشكيل دهند و همه اينها مؤيد اين معنا است كه سوره مورد بحث، در روزگارى نازل شده كه مسلمانان، مبتلا به دفاع از حوزه دين بودند، دفاعى كه براى آن، همه قوا و اركان خود را بسيج كرده بودند .
1) الميزان ج : 3 ص :3
از يك طرف در اثر فتنهجوئيهاى يهود و نصارا در داخل جمعيت خود ، با درگيريها و فتنه و آشوبها روبرو بودند ، فتنههائى كه تشكل آنان را سست مىكرد ، بايد براى خاموش كردن آشوبهاى آنان قسمت عمدهاى از وقت خود را صرف احتجاج و بگومگوى با آنان كنند. از سوى ديگر با مشركين درگير بودند و بايد با آنها بجنگند و هميشه در حال آماده باش بوده و لحظهاى امنيت نداشته باشند، چون در آن ايام اسلام در حال انتشار بوده و آوزاهاش همه جا را پر كرده بود و مردم دنيا چه يهودش و چه مسيحيش و چه مشركش همه عليه اسلام قيام كرده بودند .
از پشت سر اين سه طايفه دو امپراطورى بزرگ آن روز دنيا يعنى روم و ايران و غيره نيز چنگ و دندان نشان مىدادند .
خداى سبحان در اين سوره از حقايق و معارفى كه بشر را به سوى آنها هدايت فرموده آن مقدارى را كه باعث دلگرمى مؤمنين است يادآور مىشود تا مؤمنين ، هم دلخوش شوند و هم آلودگى شبهات و وساوس شيطانى و تسويلات اهل كتاب از دلهاشان زايل شود و هم برايشان روشن گردد كه خداى تعالى هرگز از تدبير ملك خود غافل نبوده و خلق او را عاجز نكردهاند و اگر دين خود را تشريع نموده و جمعى از بندگانش را بسوى آن دين هدايت نموده ، همه بر طبق طريقه و عادت جاريه و سنت دائمى خود بوده و آن سنت عبارت است از سنت علل و اسباب پس مؤمن و كافر هم طبق همين سنت علل و اسباب زندگى مىكنند ، يك روز دنيا به كام كافر و روزى ديگر به كام مؤمن است، چون دنيا ميدان امتحان است و امروز روز عمل و فردا روز جزا است!
« هُوَ الَّذِى أَنزَلَ عَلَيْك الْكِتَب مِنْهُ ءَايَتٌ محْكَمَتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَبِ وَ أُخَرُ مُتَشبِهَتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشبَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَ مَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَ الرَّسِخُونَ فى الْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ كلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَ مَا يَذَّكَّرُ إِلا أُولُوا الأَلْبَبِ...!»
خداى تعالى در آيه نخست، فرستادن كتاب بر خاتم الانبيا «ص» را انزال خوانده، انزال به معناى فرو فرستادن يكپارچه است. علت اين تعبير اين بوده كه مقصود، بيان پارهاى از اوصاف و خواص مجموع كتاب نازل است نه اوصاف اجزاى آن!
و يكى از اوصاف مجموع كتاب اين است كه اين كتاب مشتمل است بر آيات محكم و آيات متشابه، كه برگشت قسمت دوم( متشابهات) به قسمت اول (
1) الميزان ج : 3 ص : 28
محكمات) است و به وسيله آنها ، آيات متشابه شرح و تبيين مىشود.
در آيه مورد بحث، منظور از احكام محكمات، صراحت و اتقان اين آيات است و مىخواهد بفرمايد آيات محكم مانند آيات متشابه هيچ تشابهى در آنها نيست و خواننده بدون ترديد و اشتباه به معنايش پى مىبرد، نه اينكه العياذ بالله معنايش اين باشد كه بعضى از آيات قرآن معنادار است و بعضى ديگر سست و بىمعنا است چون خداى عزوجل در سوره هود آيه اول تمامى آيات قرآن را محكم و متقن خوانده و فرموده:« كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير!»
چيزى كه هست از آنجائى كه دنبال جمله:« احكمت آياته!» فرموده:« ثم فصلت!» مىفهميم كه مراد از احكام، حالى است از حالات تمامى آيات كتاب، مىخواهد بفرمايد قرآن كريم قبل از نزول، امرى واحد بوده و هنوز دستخوش تجزى و تبعض نشده بود، در آن موقع آياتش متعدد نبود( و وقتى قرار شد نازل شود يعنى در خور فهم بشر گردد داراى آيات و اجزا شد. مترجم.)
پس كلمه احكام در آيه سوره هود وصف تمامى كتاب است و در آيه مورد بحث وصف بعضى از آيات نسبت به بعضى ديگر است چون معناى بعضى از آيات قرآن روشن است و تشابهى در آنها نيست و بعضى ديگر اينطور نيست .
« إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَن تُغْنىَ عَنْهُمْ أَمْوَلُهُمْ وَ لا أَوْلَدُهُم مِّنَ اللَّهِ شيْئاً وَ أُولَئك هُمْ وَقُودُ النَّارِ... !»
مسلمانان در روزهائى كه سوره آل عمران نازل مىشد مبتلا به توطئهگرى هاى منافقينى بودند كه در داخل جماعتشان رخنه كرده بودند، يك عده ساده لوح هم وجود داشتند كه آنچه را منافقين و يا دشمنان اسلام به منظور واژگونه كردن امور و تباه ساختن دعوت اسلام شايع مىكردند باور نموده و دچار وسوسه مىشدند .
اين گرفتاريهاى مسلمين از داخل بود، گرفتاريهائى هم از خارج داشتند و آن اين بود كه همه دنيا كه يا مشرك بودند و يا يهود و يا نصارا ، عليه دعوت اسلام قيام كرده بودند و براى خاموش كردن نور دين و ابطال دعوت مسلمين و بى اثر كردن تلاشهاى آنان دست به دست هم داده ، به هر وسيله ممكن( قلماً و قدماً) تمسك مىكردند.
غرض اين سوره دعوت مسلمين است به توحيد كلمه و صبر و ثبات، تا از اين راه امورشان اصلاح شود و فسادهائى كه در داخل اجتماعشان هست و هجومهايى كه
1) الميزان ج : 3 ص : 136
از خارج به ايشان مىشود ، رفع گردد .
آيات قبل، از آنجا كه مىفرمود:« هو الذى انزل عليك الكتاب ... ان الله لا يخلف الميعاد!» اشارهاى بود به منافقين و آنهائى كه دلهايشان مبتلا به زيغ و انحراف بود و مسلمانان را دعوت مىكرد به اينكه در آنچه از معارف دينى درك كردهاند ثبات قدم به خرج دهند و در آنچه هم درك نكردهاند و بر ايشان مشتبه است ايمان و تسليم داشته باشند، هر چند كه كنه و حقيقت آنرا نفهميده باشند و خاطر نشان مىساخت كه هر فتنهاى گريبان مسلمين را بگيرد و نظام سعادتشان را مختل سازد از ناحيه پيروى متشابهات و تاويل كردن آيات خدا است، كه اگر چنين كنند دينى كه براى هدايت آنان نازل شده ، همان دين ، وسيله ضلالت و بدبختيشان مىشود و اجتماعشان مبدل به افتراق شده و نظامشان مختل مىگردد .
و اما در اين آيات به بيان حال مشركين و كفار پرداخته و مىفرمايد: بزودى شكست خواهند خورد و نمىتوانند خداى را به ستوه بياورند و در طغيان خود پيروز نمىشوند!
بنا بر اين بيان، آيات مورد بحث همانطور كه از مضامينش پيداست متعرض حال كفار است ، همچنان كه آيات بعد از اين چند آيه ، متعرض حال اهل كتاب از يهود و نصارا است.
« إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الاسلَمُ وَ مَا اخْتَلَف الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب إِلا مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيَا بَيْنَهُمْ وَ مَن يَكْفُرْ بِئَايَتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سرِيعُ الحِْسابِ...!»
اين آيات در بيان حال اهل كتاب است كه آخرين طوائف سهگانهاى است كه گفتيم در اين سوره به شرح حال آنان مىپردازد و مقصود مهم و اصلى از ذكر طوائف نامبرده، همين طايفه است و قسمت عمده اين سوره در باره همين طايفه يعنى يهود و نصارا نازل شده و يا بالاخره به ايشان مربوط مىشود .
« ان الدين عند الله الاسلام ...!»
دين نزد خداى سبحان يكى است و اختلافى در آن نيست و بندگان خود را امر نكرده مگر به پيروى از همان دين و بر انبياى خود هيچ كتابى نازل ننموده مگر در باره همان دين و هيچ آيت و معجزهاى به پا نكرده مگر براى همان دين كه آن دين عبارت است از اسلام ، يعنى تسليم حق شدن و به عقيدههاى حق معتقد گشتن و اعمال حق انجام دادن و به عبارتى ديگر: آن دين واحد عبارت است از تسليم شدن در
1) الميزان ج : 3 ص : 187
برابر بيانى كه از مقام ربوبى در مورد عقائد و اعمال و يا در مورد معارف و احكام صادر مىشود!
و اين بيان هر چند به طورى كه در قرآن حكايت شده در شرايع رسولان و انبياى او از نظر مقدار و كيفيت مختلف است، ليكن در عين حال از نظر حقيقت چيزى به جز همان امر واحد نيست ، اختلافى كه در شريعتها هست از نظر كمال و نقص است ، نه اينكه اختلاف ذاتى و تضاد و تنافى اساسى بين آنها باشد و معناى جامعى كه در همه آنها هست عبارت است از تسليم شدن به خدا در انجام شرايعش و اطاعت او در آنچه كه در هر عصرى با زبان پيامبرش از بندگانش مىخواهد .
« قُلِ اللَّهُمَّ مَلِك الْمُلْكِ تُؤْتى الْمُلْك مَن تَشاءُ وَ تَنزِعُ الْمُلْك مِمَّن تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشاءُ بِيَدِك الْخَيرُ إِنَّك عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ!»
« تُولِجُ الَّيْلَ فى النَّهَارِ وَ تُولِجُ النَّهَارَ فى الَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّت مِنَ الْحَىِّ وَ تَرْزُقُ مَن تَشاءُ بِغَيرِ حِسابٍ!»
اين دو آيه خيلى با آيات قبل كه در باره اهل كتاب و مخصوصا يهود بود بىارتباط نيست، چون اين دو آيه مشتمل است بر تهديد يهود به عذاب دنيا و آخرت و يكى از عذابها همين است كه خدا ملك را از ايشان سلب كرد و ذلت و مسكنت را تا روز قيامت بر آنان حتمى نمود و نفسشان را قطع كرد و استقلال در زندگى و سرورى را از ايشان سلب كرد!
علاوه بر اينكه غرض اين سوره به بيانى كه در آغاز گذشت اين بود كه بفهماند خدا قائم بر خلق عالم و تدبير آن است، پس مالك ملك او است و او است كه ملك را به هر كس بخواهد مىدهد، هر كه را بخواهد عزت مىبخشد. كوتاه سخن آنكه تنها كسى كه به هر كس بخواهد خير دهد مىتواند بدهد او است و تنها او است كه ملك و عزت و هر چيز ديگر را از هر كس بخواهد مىگيرد ، پس مضمون دو آيه مورد بحث خارج از غرض سوره نيست.
در اين آيه خداوند رسول گرامى خود را امر مىكند به اينكه به خدائى پناهنده شود كه تمامى خيرها به طور مطلق به دست او است و قدرت مطلقه خاص او است، تا از اين ادعاهاى موهومى كه در دل منافقين و متمردين از حق( از مشركين و اهل كتاب) جوانه زده و در نتيجه گمراه و هلاك شدهاند، نجات يابد! آرى اينان براى خود ملك و عزت فرض كردند و خود را بىنياز از خدا پنداشتند و خدا آنجناب و هر
1) الميزان ج : 3 ص : 200
كس ديگر را امر مىكند به اينكه نفس خود را در معرض افاضه خدا، كه مفوض هر خير و رازق بىحساب هر روزى خوار است، قرار دهد!
« لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَفِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك فَلَيْس مِنَ اللَّهِ فى شىْءٍ إِلا أَن تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَ يُحَذِّرُكمُ اللَّهُ نَفْسهُ وَ إِلى اللَّهِ الْمَصِيرُ...!»
مقام آيات مقام تعرض حال اهل كتاب و مشركين و تعريض برايشان است، پس بين اين آيات و آيات قبل ارتباط هست، در نتيجه مراد از كافرين در اين آيات نيز اعم از اهل كتاب و مشركين است.
اگر از دوستى و اختلاط روحى با كفار نهى مىكند، از دو طايفه نهى مىكند و اگر مراد از كفار تنها مشركين باشند، بايد گفت آيات متعرض حال آنان است و مردم را دعوت مىكند به اينكه مشركين را رها نموده به حزب خدا متصل شوند و خدا را دوست بدارند و رسول او را اطاعت كنند!
غالبا ولايت مستلزم تصرف يك دوست در امور دوست ديگر است، يك ولى در امور مولى عليه( يعنى كسى كه تحت سرپرستى او است،) دخالت مىكند، تا پاسخگوى علاقه او نسبت به خودش باشد، يك مولى عليه اجازه دخالت در امور خود را به وليش مىدهد ، تا بيشتر به او تقرب جويد ، اجازه مىدهد چون متاثر از خواست و ساير شؤون روحى او است ، پس تصرف محبوب در زندگى محب ، هيچگاه خالى از حب نيست .
در نتيجه اگر ما كفار را اولياى خود بگيريم خواه ناخواه با آنان امتزاج روحى پيدا كردهايم ، امتزاج روحى هم ما را مىكشاند به اينكه رام آنان شويم و از اخلاق و ساير شؤون حياتى آنان متاثر گرديم و آنان مىتوانند در اخلاق و رفتار ما دست بيندازند! دليل بر اين معنا آيه مورد بحث است كه جمله:« من دون المؤمنين،» را قيد نهى قرار داده و مىفرمايد مؤمنين كفار را اولياى خود نگيرند در حالى كه با ساير مؤمنين دوستى نمىورزند، كه از اين قيد به خوبى فهميده مىشود كه منظور آيه اين است كه بفرمايد اگر تو مسلمان اجتماعى و به اصطلاح نوع دوست هستى ، بايد حداقل مؤمن و كافر را به اندازه هم دوست بدارى و اما اينكه كافر را دوست بدارى و زمام امور جامعه و زندگى جامعه را به او بسپارى و با مؤمنين هيچ ارتباطى و علاقهاى نداشته باشى، اين بهترين دليل است كه تو با كفار سنخيت دارى و از مؤمنين جدا و بريدهاى و اين صحيح نيست پس زنهار بايد از دوستى با كفار اجتناب كنى!
1) الميزان ج : 3 ص : 235
در آيات كريمه قرآن هم نهى از دوستى با كفار و يهود و نصارا مكرر آمده و ليكن موارد نهى مشتمل بر بيانى است كه معناى اين نهى را تفسير مىكند و كيفيت ولايتى را كه از آن نهى فرموده تعريف مىكند.
وقتى يك فرد مؤمن نسبت به كفار ولايت داشته باشد و اين ولايت قوى هم باشد ، خود به خود خواص ايمانش و آثار آن فاسد گشته و بتدريج اصل ايمانش هم تباه مىشود و به همين جهت است كه در دنبال آيه مورد بحث اضافه كرد:« و من يفعل ذلك فليس من الله فى شىء!» و سپس اضافه كرد:« الا ان تتقوا منهم تقية!» در جمله اول فرمود كسى كه چنين كند هيچ ارتباطى با حزب خدا ندارد و در جمله دوم، مورد تقيه را استثنا كرد ، چون تقيه معنايش اين است كه مؤمن از ترس كافر اظهار ولايت براى او مىكند و حقيقت ولايت را ندارد!
« إِنَّ اللَّهَ اصطفَى ءَادَمَ وَ نُوحاً وَ ءَالَ إِبْرَهِيمَ وَ ءَالَ عِمْرَنَ عَلى الْعَلَمِينَ...!»
از اينجا آيات راجع به قصص عيسى بن مريم عليهماالسلام و مطالب مربوط به آن قصص خالى از خرافاتى كه به اين قصص چسباندهاند آغاز مىشود و در اين آيات عليه اهل كتاب احتجاج شده و دو آيه اول رابط بين آيات قبل با آيات بعد است، چون آيات قبل هم متعرض حال اهل كتاب بود .
« فَمَنْ حَاجَّك فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَك مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمْ وَ نِساءَنَا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنفُسنَا وَ أَنفُسكُمْ ثُمَّ نَبْتهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَت اللَّهِ عَلى الْكذِبِينَ...!»
مضمون آيه كه دعوت به مباهله است ، نتيجهگيرى و تفريع بر تعليم الهى است كه در دو آيه قبل خاطر نشان نموده ، فرمود:« ذلك نتلوه عليك - اين داستان عيسى بر تو تعليم كرديم از آيات ما و ذكر حكيم است!» و در آيه بعدش مطلب را با جمله:« حق از ناحيه پروردگار تو است، پس از مرددين مباش!» تاكيد و ختم كرد و در آيه مورد بحث آن تعليم الهى را با بيانى واضحتر بيان مىكند و چه بيانى روشنتر از مباهله!
« قُلْ يَأَهْلَ الْكِتَبِ تَعَالَوْا إِلى كلِمَةٍ سوَاءِ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكمْ أَلا نَعْبُدَ إِلا اللَّهَ وَ لا نُشرِك بِهِ شيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشهَدُوا بِأَنَّا مُسلِمُونَ...!»
اين آيات بيان مرحله دوم از حالات اهل كتاب - عموما - و نصارا را - خصوصا - آغاز نموده و ملحقاتى مربوط به اين غرض چون در سابق متعرض مرحله اول يعنى بيان حال عموم اهل كتاب شده، در اين آيات دو باره متعرض حال عموم اهل كتاب مىشود ، اما با لسان و نظمى ديگر ، غير از آن نظمى كه در سابق داشت ، در اين آيات و آيات ملحق به آن كه بعدا مىآيد بر حسب مناسبتى كه با خصوصيات بيانات داشته ، مسائل متفرقهاى را ايراد مىكند ، مانند آيه:« قل يا اهل الكتاب لم تكفرون بايات الله ...!» و آيه:« قل يا اهل الكتاب لم تصدون عن سبيل الله!» و متعرض حال نصارا و ادعاهائى كه درباره عيسى دارند شده و مىفرمايد:« ما كان لبشر ان يوتيه الله الكتاب ...!» و در آياتى بسيار و متفرق ، متعرض امورى شده كه مربوط به مؤمنين است ، نظير دعوتشان به اسلام و اتحاد و پرهيز از ولايت كفار و گرفتن محرم اسرارى از غير مؤمنين .
« مَا كانَ لِبَشرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَب وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَاداً لى مِن دُونِ اللَّهِ وَ لَكِن كُونُوا رَبَّنِيِّينَ بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَب وَ بِمَا كُنتُمْ تَدْرُسونَ...!»
قرار گرفتن اين آيات به دنبال آيات مربوط به داستان عيسى عليهالسلام اين معنا را مىرساند كه گوئى اين آيات فصل دوم از احتجاج و استدلال بر پاكى ساحت مسيح از عقائد خرافى است كه اهل كتاب يعنى نصارا نسبت به او دارند و گويا خواسته است بفرمايد: عيسى آنطور كه شما پنداشتهايد نيست ، او نه رب است و نه خودش ربوبيت براى خود قائل شده است!
« وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَقَ النَّبِيِّينَ لَمَا ءَاتَيْتُكم مِّن كتَبٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جَاءَكمْ رَسولٌ مُّصدِّقٌ لِّمَا مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنصرُنَّهُ قَالَ ءَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذَلِكُمْ إِصرِى
قَالُوا أَقْرَرْنَا قَالَ فَاشهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُم مِّنَ الشهِدِينَ...!»
اين آيات بىارتباط با آيات قبل نيست، سياق آن و سياق آيات قبل هم يكى است و سخن با همان وحدتش جريان دارد و خلاصه اينكه اين آيات دنباله همان آيات است گوئى خداى تعالى بعد از آنكه بيان كرد كه اهل كتاب در علمى كه به كتاب داشتند و در دينى كه خدا به ايشان داده بود همواره اخلال و سنگ اندازى مىكردند و كلمات خدا را جابجا مىنمودند و مىخواستند به اين وسيله حقايق را بر مردم مشتبه سازند و بين پيامبران تفرقه انداخته و بگويند: ما آن پيامبر را قبول داريم ولى اين( يعنى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم) را قبول نداريم و نيز بعد از اينكه اين تهمت را نفى كرد، كه پيغمبرى از پيامبران چون موسى و عيسى عليهماالسلام دستور داده باشد كه خود او و يا غير او را مثلا يكى از پيامبران را و يا ملائكه را ارباب خود بگيرند، همانطور كه نصارا به صراحت و بىرودربايستى مىگويند، عيسى خداست و همانطور كه از ظاهر كلام يهود چنين چيزى استفاده مىشود اينك در اين آيات ، تخطئه يهود و نصارا را شدت بخشيده و مىفرمايد: نه تنها آن دو بزرگوار چنين چيزى را نگفته بودند بلكه نمىتوانستند بگويند، براى اينكه خداى تعالى از تمامى انبيا پيمان گرفته كه به همه پيامبران ايمان آورند - چه پيغمبران قبل از خودشان و چه بعد از ايشان - و او را يارى كنند ، به اين معنا كه هر پيغمبرى، پيغمبران قبل از خود را تصديق كند و مردم را به آمدن پيغمبران بعد از خودش بشارت دهد .
همانطور كه عيسى عليهالسلام، پيامبر قبل از خود يعنى موسى را تصديق كرد و به آمدن پيامبر بعد از خودش يعنى محمد صلىاللهعليهوآلهوسلّم بشارت داد و همچنين خداى تعالى از انبياء پيمان گرفت ، كه از مردم و امت خود پيمان بگيرند و حداقل آنان را شاهد بر خودشان قرار دهند .
و در دو آيه بعد بيان مىكند كه اين همان اسلام است كه حكمش در همه آسمانها و زمين گسترش مىيابد و در چهار آيه بعد به رسول گرامى خود دستور مىدهد كه خود آن جناب نيز طبق اين پيمان عمل نموده و آنرا قبول كند و در نتيجه هم به خدا ايمان بياورد و هم به تمامى احكامى كه خداى تعالى بر انبياى خود نازل كرده است .
« إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَ هُدًى لِّلْعَلَمِينَ! فِيهِ ءَايَت بَيِّنَتٌ مَّقَامُ إِبْرَهِيمَ وَ مَن دَخَلَهُ كانَ ءَامِناً وَ للَّهِ عَلى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ استَطاعَ إِلَيْهِ سبِيلاً وَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنىٌّ عَنِ الْعَلَمِينَ!»
1) الميزان ج : 3 ص : 541
اين دو آيه، به يك شبهه ديگر يهود پاسخ مىدهد، شبههاى كه باز از جهت نسخ بر مؤمنين وارد مىكردند و آن شبهه در مساله قبله و برگشتن آن از مسجد الاقصى به مسجد الحرام پيش آمد. برگشتن قبله يكى از امور مهمى بود كه تاثيرهاى عميقى - هم مادى و هم معنوى - در زندگى اهل كتاب و مخصوصا يهود گذاشت .
علاوه بر اينكه با عقيده آنان به محال بودن نسخ سازگار نبود، به خاطر همين جهات، بعد از آمدن حكم قبله و برگشتن آن به طرف مكه تا مدتهاى مديد مشاجره و بگومگوى آنان با مسلمين به درازا كشيد .
و آنچه از آيه مورد بحث بر مىآيد اين است كه يهوديان در القاى شبهه ، هم شبهه نسخ را پيش كشيده بودند و هم شبهه انتساب حكم به ملت ابراهيم را .
در نتيجه حاصل شبهه آنان اين مىشود كه چگونه ممكن است ، در ملت ابراهيم مكه قبله شود با اينكه خداى تعالى در اين ملت ، بيت المقدس را قبله كرده و آيا اين سخن غير از نسخ چيز ديگرى است؟ با اينكه نسخ در ملت حقه ابراهيم محال و باطل است .
آيه شريفه جواب داده كه كعبه قبل از ساير معابد براى عبادت ساخته شده چون اين خانه را ابراهيم ساخت و بيت المقدس را سليمان بنا نهاد كه قرنها بعد از ابراهيم بوده است!
« قُلْ يَأَهْلَ الْكِتَبِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِئَايَتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ شهِيدٌ عَلى مَا تَعْمَلُونَ...!»
اين آيات بطورى كه ملاحظه مىكنيد با اتصالى كه در سياق دارد، دلالت دارد بر اينكه اهل كتاب( البته طايفهاى از ايشان ، يعنى يهود و يا طايفهاى از يهود،) كفر به آيات خدا داشتهاند و مؤمنين را از راه خدا باز مىداشتهاند، به اين طريق كه راه خدا را در نظر مؤمنين كج و معوج جلوه داده و راه ضلالت و انحراف را در نظر آنان ، راه مستقيم خدا جلوهگر مىساختند . براى مؤمنين القاى شبههها مىكردند، تا به اين وسيله حق را كه راه آنان است ، باطل و باطل خود را حق جلوه دهند .
اين آيات به دنبال همان بيانات مىخواهد يهود و يا طايفهاى از ايشان را توبيخ كند كه چرا القاى شبهه مىكنند؟ و چرا مؤمنين را در دينشان دچار سرگيجه مىسازند؟ و نيز مىخواهد مؤمنين را تحذير كند ، از اينكه يهوديان را در دعوتشان اطاعت كنند و بفهماند كه اگر اطاعت كنند كارشان به كفر به دين حق مىانجامد و نيز مىخواهد ترغيب و تشويقشان كند به اينكه متمسك بخدا گردند ، تا به سوى
1) الميزان ج : 3 ص : 562
صراط ايمان راه يافته هدايتشان دوام بپذيرد!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لا تمُوتُنَّ إِلا وَ أَنتُم مُّسلِمُونَ! وَ اعْتَصِمُوا بحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا ...!»
اين آيات را مىتوان تتمه دو آيه قبل دانست كه به مؤمنين خطاب مىكرد از اهل كتاب و فتنه انگيزيهاى آنان برحذر باشند و نيز مىفرمود: شما پيامبرى داريد كه اعتصام به حق را برايتان ممكن مىسازد، پس زنهار گمراه مشويد و در حفره مهالك ساقط نگرديد.
اين آيات علاوه بر اينكه گفتيم به آيات قبل ارتباط دارد، جنبه الكلام يجر الكلام را هم دارد، بدون اينكه سياق سابق را، يعنى تعرض به حال اهل كتاب را تغيير دهد، بلكه هنوز آن سياق را محفوظ نگه داشته است ، به دليل اينكه بعد از نه آيه دو باره سخن از اهل كتاب را پيش مىكشد و مىفرمايد:« لن يضروكم الا اذى... !»
الميزان ج : 3 ص : 592
« لَن يَضرُّوكمْ إِلا أَذًى وَ إِن يُقَتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الأَدْبَارَ ثُمَّ لا يُنصرُونَ! ...!»
اين آيات كريمه توجه و انعطاف به هدفى دارد كه آيات قبل متعرض آن بود و آن بيان حال اهل كتاب و مخصوصا يهوديان بود كه به آيات خدا كفر ورزيده و خود را گمراه و مؤمنين را از راه خدا بازداشتند و آيات دهگانهاى كه گذشت ، از باب الكلام يجر الكلام، در بين اين دو دسته آيات قرار گرفته بود، پس اتصال آيات مورد بحث با آيات دهگانه قبل به حال خود باقى است.
مراد از ضرب ذلت بر اهل كتاب اين است كه خداى تعالى حكم تشريعى به ذلت آنان كرده، به دليل اينكه دنبال ضرب ذلت مىفرمايد:« اينما ثقفوا - هر جا كه يافت شوند!» چون معناى ظاهر اين جمله اين است كه مؤمنين هر جا ايشان را ديدند و بر آنان مسلط شدند ، چنين و چنان كنند!
و اين تعبير با ذلت تشريعى كه يكى از آثارش جزيه گرفتن است ، مناسبت دارد. در نتيجه برگشت معناى آيه به اين مىشود كه اهل كتاب به حسب حكم شرع اسلامى ذليلند، مگر اينكه يا داخل در ذمه اسلام شوند و يا امانى از مردم مسلمان به نحوى از انحاء ايشان را حفظ كنند!
1) الميزان ج : 3 ص : 567
« وَ إِذْ غَدَوْت مِنْ أَهْلِك تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَعِدَ لِلْقِتَالِ وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ...!»
از اينجا سياق آيات سياقى ديگر شده و به مطلبى كه در آغاز سوره ذكر شده بود برگشته، در آنجا مؤمنين را به موقعيت و موقف دشوارى كه دارند هشدار مىداد و نعمتهائى را كه به ايشان ارزانى داشته بود( از قبيل: ايمان و نصرت و كفايت شر دشمنان را،) به يادشان مىآورد و رموزى را تعليمشان مىداد كه به وسيله آن به مقصد شريفشان برسند و به دستوراتى هدايتشان كرد كه سعادتشان را هم در زندگى و هم بعد از مردن تامين كند .
در اين آيات داستان جنگ احد نيز آمده و اما آياتى كه اشارهاى به داستان جنگ بدر دارد در حقيقت ضميمهاى براى تكميل داستان جنگ بدر است و جنبه شاهد براى آن قصه دارد ، نه اينكه مقصود اصلى طرح داستان بدر باشد.
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَأْكلُوا الرِّبَوا أَضعَفاً مُّضعَفَةً وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ...!»
آيات فوق، بشر را به سوى خير دعوت و از شر و بدى نهى مىكند و در عين حال اتصالش به ما قبل و همچنين به ما بعدش كه شرح داستان جنگ احد را مىدهد، محفوظ است، آرى آيات بعد نيز مربوط به اين داستان است ، حال مؤمنين در آن روز را بيان مىكند، حال و خصال مذمومى را كه خداى سبحان آن را از مؤمنين نمىپسندد ، حال و خصالى كه باعث آن وهن و ضعف و علت معصيت خدا و نافرمانى رسولش گرديد ، پس آيات مورد بحث در حقيقت تتمه آياتى است كه در باره جنگ احد نازل گرديده است .
پس خصوص اين آيات نهگانه براى ترغيب و تهديد مؤمنين است ، آنان را ترغيب مىكند به اينكه به سوى خيرات يعنى انفاق در راه خدا در دو حال دارائى و ندارى و كظم غيظ و عفو از مردم ، بشتابند كه جامع همه آنها منتشر شدن احسان و خير در جامعه و صبر در تحمل آزارها و بديها و گذشت از بدرفتاريها است! ، پس تنها طريقى كه حيات جامعه به وسيله آن محفوظ مىماند و استخوانش محكم شده و روى پاى خود مىايستد همين طريق است يعنى طريقه انفاق و احسان كه از لوازم آن ترك ربا است و به همين جهت مطالب نامبرده در آيات مورد بحث را با نهى از ربا
خوارى آغاز فرمود و در حقيقت اين نهى جنبه زمينه چينى براى دعوت به احسان و انفاق را دارد .
خداى تعالى مسلمين را تشويق و ترغيب مىكند كه از پروردگارشان به خاطر گناهان و زشتىها منقطع نگردند و اگر احيانا عملى كردند كه مورد رضاى پروردگارشان نيست ، اين نقيصه را با توبه و برگشتن بسوى او تدارك و تلافى كنند ، بار دوم و بار سوم هم همين طور بدون اينكه كسالت و سستى از خود نشان دهند!
خداى سبحان در اولين بار كه مىخواهد مساله جهاد را تشريع كند كلياتى از جهاد را بيان نموده مىفرمايد:« كتب عليكم القتال!» و در اين آيات مؤمنين را به جهاد امر نموده، مىفهماند كه اين عمل بر آنان واجب شده ، آنگاه داستان جنگ بدر را به عنوان اولين مشقى كه شاگرد نوشته تحويل مىگيرد و عيبهاى آن را گوشزد نموده مشقى ديگر به نام جنگ احد به او مىدهد ، باز عيبهاى آن را مىگيرد و همچنان ادامه مىدهد تا امت مسلمان در انجام اين تكليف ، بى عيب و ماهر شود.
همچنين خداى تعالى سرگذشت انبياى گذشته و امتهاى آنان را درس مىدهد ، نقاط ضعف و خطا و انحراف آنها را بيان مىكند و حق مطلب و آنچه كه صحيح است معين نموده از امت اسلام مىخواهد تا آن طور عمل كنند و آن سرگذشت غلط گيرى شده را دستور العمل خود قرار دهند . در آيات مورد بحث نيز همين روش به كار رفته است، در آيه 137 همين سوره هشدار مىدهد كه گذشتگانى بودهاند و چنين و چنان كردهاند و در آيه 146 روشنتر سخن گفته، مىفرمايد آنها هم قتال و كارزار داشتهاند و شما نيز بايد آماده كارزار شويد!
« وَ لا تَهِنُوا وَ لا تحْزَنُوا وَ أَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ...!»
اين آيات به طورى كه ملاحظه مىكنيد تتمه آيات سابق است، كه با آيه: « يا ايها الذين آمنوا...!» آغاز شد، همچنان كه آيات سابق با اوامر و نواهيش زمينه چينى بود براى اين آيات، كه منظور اصلى از آن اوامر و نواهى و از آن ثناها و مذمتها را در بر دارد .
در دو آيه: « و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين! ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله ...!» دلالتى هست بر اينكه علت وهن و اندوه مسلمانان در جنگ احد اين بوده كه ديدهاند عدهاى مجروح شدهاند و كفار قوىتر از ايشان بوده و بر آنان مسلط بودهاند. به خاطر ديدن اين وضع بوده كه مسلمانان آن
1) الميزان ج : 4 ص : 37
روز دچار سستى و اندوه شدند.
و اگر علو مسلمانان را مشروط كرد به ايمان، با اينكه خطاب به مسلمانان با ايمان است ، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه هر چند مخاطبين مسلمان و مؤمن بودند و ليكن به مقتضاى ايمانشان عمل نكردند و صفاتى چون صبر و تقوا كه داشتن آن مقتضاى ايمان است نداشتند و گرنه اثر خود را مىبخشيد و در اين جنگ ضربه نمىخوردند و آن آسيبها را نمىديدند .
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكمْ عَلى أَعْقَبِكُمْ فَتَنقَلِبُوا خَسرِينَ! بَلِ اللَّهُ مَوْلَاكمْ وَ هُوَ خَيرُ النَّصرِينَ...!»
اين آيات تتمه آياتى است كه در باره جنگ احد نازل شده و در آن مؤمنين تشويق و ترغيب شدهاند به اينكه جز پروردگار خود، كسى را اطاعت نكنند، چون مولايشان و ناصرشان او است و خود مؤمنين را شاهد مىگيرد بر اينكه هر چه وعده داده به وعدهاش وفا كرده و تذكر مىدهد كه فرارى شدن مؤمنين و يارى رسول نكردنشان در جنگ احد تنها از ناحيه خودشان بود، اين خودشان بودند كه از دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نسبت به نگهبانى از آن دره سرباز زدند و تازه خداى تعالى از جرمشان گذشت ، چون او غفور و حليم است!
بعيد نيست كه از سياق آيات استفاده شود كه گويا كفار بعد از داستان جنگ احد و در روزهائى كه اين آيات نازل مىشده يكى يكى مؤمنين را مىديدند و اين مطلب را به عنوان خيرخواهى به آنان القا مىكردند كه مثلا جنگ با كفار قريش در احد اشتباه بوده و از اين به بعد بطور كلى اين كار صلاح نيست و كوتاه سخن اينكه به مؤمنين چيزهائى مىگفتند كه در آينده حاضر به قتال نشوند و نيز مطالبى در ميان مىآوردهاند كه باعث نزاع و تفرقه و تشتت كلمه و اختلاف بين آنان شود .
و چه بسا كه جمله آخر اين آيات كه مىفرمايد:« الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم ... ذلكم الشيطان يخوف اولياءه فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤمنين!» اين استفاده را تاييد كند .
« سنلقى فى قلوب الذين كفروا الرعب بما اشركوا بالله ...!» اين آيه وعدهاى است به مؤمنين و مايه دل خوشى آن است به اينكه خداى تعالى بزودى از طريق رعب و وحشتى كه از آنان بر دل كفار مىاندازد ياريشان خواهد كرد و همانطورى كه در روايات شيعه و سنى آمده ، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم مساله رعب را يكى از
1) الميزان ج : 4 ص : 63
خصايص خود دانسته، از خصايصى كه خداى تعالى در بين همه انبيا عليهمالسلام تنها به آن جناب داده و به وسيله آن ، او را يارى و دشمنانش را از بين برده است!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَكُونُوا كالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قَالُوا لاخْوَنِهِمْ إِذَا ضرَبُوا فى الأَرْضِ أَوْ كانُوا غُزًّى لَّوْ كانُوا عِندَنَا مَا مَاتُوا وَ مَا قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذَلِك حَسرَةً فى قُلُوبهِمْ وَ اللَّهُ يحْىِ وَ يمِيت وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ...!»
اين آيات نيز تتمه آياتى است كه در خصوص جنگ احد نازل شده و اين آيات متعرض مساله ديگرى است كه براى مسلمين پيش آمد و آن عبارت بود از تاسف و حسرتى كه از كشته شدن جنگجويانشان و بزرگانشان در دلشان پر شده بود.
آيات مورد بحث خطا و خبطى را كه باعث اين اسف و حسرت شد بيان مىكند و سپس به امر ديگرى اشاره مىكند كه زائيده آن أسف و حسرت بود و آن عبارت بود از سوء ظن به رسول خدا(صلىاللهعليهوآلهوسلّم) و اينكه آن جناب، باعث شد كه مسلمانان گرفتار آن حسرت و أسف شوند و در آن مهلكه بيفتند. اين معنا از گفتار آنان استفاده مىشود. اگر رودربايستى نبود صريحا مىگفتند رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم آنان را به كشتن داد .
و آيات مورد بحث بيان مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به احدى خيانت نمىكند و اين شان او نيست، بلكه او كه فرستادهاى از ناحيه خداى تعالى است، شريف النفس و كريم الاصل و عظيم الخلق است و به رحمتى از خداى تعالى داراى خوئى نرم است، از خطاكاران مردم عفو مىكند، برايشان استغفار مىنمايد و در امور، به دستور خداى تعالى با ايشان مشورت مىكند و خدا با فرستادن چنين پيامبرى بر آنان منت نهاده تا از ضلالت به سوى هدايت خارجشان كند!
« أَ وَ لَمَّا أَصبَتْكُم مُّصِيبَةٌ قَدْ أَصبْتُم مِّثْلَيهَا قُلْتُمْ أَنى هَذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنفُسِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ...!»
اين آيات ادامه و تتمه آياتى است كه در خصوص جنگ احد نازل شده و در آن متعرض حال عدهاى از منافقين شده ، كه جماعت مؤمنين را در هنگام بيرون شدن از مدينه به سوى احد تنها گذاشتند و در اين آيات پاسخ آن گفتارى هم كه در باره كشتگان داشتند داده و حال به شهادت رسيدگان را وصف مىكند و مىفرمايد:
كه اين طايفه بعد از شهادتشان در مقام قرب الهى متنعم هستند و به بازماندگان بشارت مىدهند كه چنين مقام و منزلتى در انتظار شما نيز هست!
بعد از آنكه مؤمنين را نهى كرد از اينكه مثل كفار نباشند و بر كشتگان خود حسرت و اندوه نخورند، به اين بيان كه مرگ و زندگى تنها به دست خدا است، نه به دست ايشان تا بگويند اگر چنين نمىكرديم چنان نمىشد و اگر به دشمن نزديك نمىشديم و از شهر بيرون نمىرفتيم و يا اگر اصلا حاضر به جنگ نمىشديم اينطور نمىشد، اينك در اين آيه همان مطلب را با بيان سبب نزديكش كه به حكم سنت اسباب باعث پديد آمدن شد شرح داده و مىفرمايد: سبب آن مصائب، نا فرمانى تيراندازان بود ، كه مراكز خود را خالى كردند و تازه بعد از خالى كردن نيز ، از در معصيت پشت به قتال نمودند و خلاصه كلام اينكه سبب آن نا فرمانى و سرپيچى از دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم كه فرمانده اين جنگ بود و اين نا فرمانى باعث فشل و تنازعشان در امر و در آخر سبب شكستشان گرديد و اين خود سنتى است طبيعى و عادى!
« الَّذِينَ استَجَابُوا للَّهِ وَ الرَّسولِ مِن بَعْدِ مَا أَصابهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسنُوا مِنهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ...!»
اين آيات هم مربوط به آيات جنگ احد است.
اگر در مورد كساني كه دعوت خدا را اجابت كردند، هم نام خدا را برد و هم نام رسول را ، با اينكه در اين مقام مىتوانست به ذكر يكى از آن دو اكتفا كند ، براى اين بود كه در داستان جنگ احد متخلفين هم نا فرمانى خدا را كردند و هم نا فرمانى رسول را ، اما نا فرمانى خدا براى اينكه خداى تعالى آنان را از فرار از جنگ نهى كرده بود و به جهاد امرشان فرموده بود و آنان جهاد نكردند و بر عكس فرار نمودند و اما نا فرمانى رسول را كردند ، براى اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به آن عده تيرانداز دستور داده بود از جاى خود حركت نكنند و مركز خود را خالى ننمايند و آنان نا فرمانى كردند و نيز وقتى كه بلنديهاى كوه را پيش گرفته بودند و رسول صلىاللهعليهوآله وسلّم از آخرشان صداشان مىزد، گوش به سخنش ندادند، به همين جهت در داستان آيات مورد بحث بدان جهت كه دعوت خدا را اجابت كردند هم نام خدا را برد و هم نام رسول را و گويا فرموده در اين داستان مثل داستان احد كه خدا و رسول را نا فرمانى كرده بودند عمل نكردند بلكه دعوت خدا و رسول را اجابت نمودند.
1) الميزان ج : 4 ص : 97
« وَ لا يحْزُنك الَّذِينَ يُسرِعُونَ فى الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَن يَضرُّوا اللَّهَ شيْئاً يُرِيدُ اللَّهُ أَلا يجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فى الاَخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ...!»
اين آيات با آيات قبلى كه در باره جنگ احد نازل شده بود ارتباط دارد و گويا همه آنها و مخصوصا چهار آيه اولش جزء همان آيات و تتمه آنها است ، چون مهمترين مطلبى كه در اين آيات به چشم مىخورد مساله ابتلا و امتحان الهى بر بندگان است و بنابر اين آيات مورد بحث به منزله پايان و نتيجه گيرى از آيات احد است و اين معنا را بيان مىكند كه سنت ابتلا و امتحان سنتى است كه خواه نا خواه جارى مىشود ، هيچ فردى از افراد بشر نمىتواند از آن بگريزد( نه كافر و نه مؤمن) پس خداى سبحان هر دو طايفه را مبتلا مىكند تا آنچه در باطن اين دو طايفه است بيرون بريزد و كافر براى آتش خالص شود و در بين مؤمنين هم خبيث از طيب جدا گردد.
« لَّقَدْ سمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نحْنُ أَغْنِيَاءُ سنَكْتُب مَا قَالُوا وَ قَتْلَهُمُ الأَنبِيَاءَ بِغَيرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذَاب الْحَرِيقِ...!»
اين آيات مرتبط به ما قبل است، چون آيات سابق همهاش در اين مقام بود كه مردم را براى جهاد با جان و مال خود در راه خدا برانگيزاند و تشويق كند و از سستى و فشل و بخل بر حذر بدارد و اين معانى كاملا با آيات مورد بحث كه سخن از گفتار يهوديان دارد مرتبط است، چون يهوديان گفته بودند خدا فقير است و ما همه اغنيائيم و از اين گذشته امور را عليه مسلمين واژگونه مىكردند و آيات خداى را تكذيب مىنمودند و آنچه خدا از ايشان به عنوان پيمان گرفته بود كه براى مردم بيان كنند بيان نكردند ، بلكه در مقابل ، سرپوش روى آن گذاشته و انكار و كتمانش كردند ، اينها است مطالبى كه در اين آيات آمده كه هم از نظر آنچه گفتيم مرتبط با آيات قبل است و هم از اين جهت كه خود مايه تقويت قلوب مؤمنين ، در برابر استقامت و صبر و ثبات گشته و هم بر انفاق در راه خدا تشويقشان مىكند .
« إِنَّ فى خَلْقِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلَفِ الَّيْلِ وَ النهَارِ لاَيَتٍ لأُولى الأَلْبَبِ! الَّذِينَ
يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكرُونَ فى خَلْقِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْت هَذَا بَطِلاً سبْحَنَك فَقِنَا عَذَاب النَّارِ...!»
اين آيات به منزله خلاصهگيرى از بيان حال مؤمنين و مشركين و اهل كتاب است كه شرح حالشان در اين سوره آمده بود ، به اين بيان كه مىفرمايد حال ابرار نيكان از مؤمنين ذكر خداى سبحان و تفكر در آيات او و پناه بردن به دامن او از عذاب آتش و در خواست مغفرت و جنت است ، خداى تعالى هم خواستهشان را بر آورد و به زودى نيز بر مىآورد( اين حال عمومى ايشان است!) و اما كسانى كه كافر شدند حالشان اين است كه در دنيا در ميان متاعى قليل مىلولند و در آخرت جايگاهى آتشين دارند .
پس وضع مؤمنين را نبايد با وضع كفار مقايسه كرد ، دسته سوم اهل كتابند كه از كفار استثنا شدهاند، البته نه همه آنها بلكه افرادى كه از حق پيروى مىكنند كه چنين كسانى با مؤمنين هستند.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنهَا زَوْجَهَا وَ بَث مِنهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِى تَساءَلُونَ بِهِ وَ الأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً !»(1/نساء)
بطورى كه از همين آيه( كه اولين آيه اين سوره است،) بر مىآيد سوره نسا در مقام بيان احكام زناشوئى است، از قبيل اينكه: چند همسر مىتوان گرفت، با چه كسانى نمىتوان ازدواج كرد و ... و نيز در مقام بيان احكام ارث است و در خلال آياتش امورى ديگر نيز ذكر شده ، نظير احكامى از نماز ، جهاد ، شهادات ، تجارت و غيره و مختصرى هم در باره اهل كتاب سخن رفته است .
و مضامين آياتش شهادت مىدهد بر اينكه اين سوره در مدينه و بعد از هجرت نازل شده و از ظاهر آنها بر مىآيد كه يك باره نازل نشده است ، هر چند كه غالب آيات آن بىارتباط به هم نيستند .
و اما آيه مورد بحث با چند آيه بعدش كه متعرض حال يتيمان و زنان است فى نفسه به منزله زمينه چينى براى مسائل ارث و محارم است كه بزودى متعرض آن
1) الميزان ج : 4 ص :212
خواهد شد و اما عدد زوجات كه در آيه سوم از آن سخن رفته هر چند كه مساله زوجات از امهات مسائل سوره است اما آيه شريفه به عنوان طفيلى و استفاده از كلام ذكر شده ، كلامى كه گفتيم جنبه مقدمه و زمينه چينى دارد .
در آيه:« يا ايها الناس اتقوا ربكم ...!» مىخواهد مردم را به تقوا و پروا داشتن از پروردگار خويش دعوت كند ، مردمى كه در اصل انسانيت و در حقيقت بشريت با هم متحدند و در اين حقيقت بين زنشان و مردشان، صغيرشان و كبيرشان، عاجزشان و نيرومندشان، فرقى نيست، دعوت كند تا مردم در باره خويش به اين بىتفاوتى پى ببرند تا ديگر مرد به زن و كبير به صغير ظلم نكند و با ظلم خود مجتمعى را كه خداوند آنان را به داشتن آن اجتماع هدايت نموده آلوده نسازند ، اجتماعى كه به منظور تتميم سعادتشان و با احكام و قوانين نجات بخش تشكيل شده ، مجتمعى كه خداى عز و جل آنان را به تاسيس آن ملهم نمود ، تا راه زندگيشان را هموار و آسان كند همچنين هستى و بقاى فرد فرد و مجموعشان را حفظ فرمايد .
« وَ ءَاتُوا الْيَتَمَى أَمْوَلهَُمْ وَ لا تَتَبَدَّلُوا الخَْبِيث بِالطيِّبِ وَ لا تَأْكلُوا أَمْوَلَهُمْ إِلى أَمْوَلِكُمْ إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً...!»
اين آيات، هم تتمه آيات قبل است و هم توطئه و مقدمه است كه در ابتداى سوره آمده تا زمينه را براى بيان احكام ارث( مسائل مهمى از احكام ازدواج از قبيل تعدد زوجات و اينكه چند طايفه محرمند و نمىشود با آنان ازدواج كرد!) فراهم سازد .
اين دو باب از بزرگترين و باعظمتترين ابواب قوانين حاكمه در جامعه انسانى است. از همين جا روشن مىشود كه چرا و به چه عنايت براى بيان اين احكام در اول سوره، آن زمينه چينى را كرد و بدون مقدمه مساله انتشار نسل بشر از يك زن و مرد را پيش كشيد، آنگاه به بيان احكامى پرداخت كه مربوط به اجتماع انسانى است، احكامى كه اصول و فروع اجتماع بشر بستگى به آن دارد، آرى ، منصرف كردن مردم از سنتهاى غلط اجتماعى كه بدان عادت كرده و افكارشان با آن پرورش يافته، گوشت و خونشان با آن روئيده، نياكانشان بر آن سنتها مردهاند و اخلاقشان بر آن نمو و رشد نمودهاند، كارى است دشوار و در نهايت دشوارى .
پس تشريع احكام نامبرده، نيازمند به آن مقدمه و زمينه چينى بود تا بتدريج افكار را متوجه غلط بودن سنتهاى جاهليشان بكند و اين معنا وقتى روشن مىشود كه خواننده محترم در وصف و حالتى كه عالم بشريت عموما و عالم عربى خصوصا( كه
1) الميزان ج : 4 ص : 238
سرزمينشان محل نزول قرآن بود،) در آن دوره داشت، دقت و تامل كند، آنگاه برايش روشن مىگردد كه چرا احكام نامبرده را بدون مقدمه بيان نكرد و چرا قرآن در همه احكام خود طريقه تدريج را طى نموده و آياتش به تدريج نازل گرديده است!
« لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَك الْوَلِدَانِ وَ الأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَك الْوَلِدَانِ وَ الأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثرَ نَصِيباً مَّفْرُوضاً ...!»
از اين آيه قانون احكام ارث آغاز مىشود و آيات قبل جنبه مقدمه براى اين تشريع را داشت و قبل از بيان تفصيلى و تك تك مسائل آن، بيانى اجمالى و مجموعى آورد تا به منزله قاعده كلى بوده باشد و بفهماند كه بعد از ثبوت ولادت يك فرد از فردى ديگر و يا خويشاونديش با او ، ديگر كسى بطور ثابت و دائم از ارث محروم نيست و ديگر مثل ايام جاهليت اطفال صغير ميت و زن او از ارث محروم نيست و علاوه بر اثبات اين قاعده مردم را تحذير هم كرد از اينكه يتيمان مردم را از ارث محروم نكنند كه بى بهره كردن يتيم از ارث مستلزم آن است كه ساير ورثه ، اموال آنان را به ظلم بخورند و در جاى ديگر اين نهى را تشديد كرده بود و با اين بيانات مساله رزق دادن يعنى دادن سهمى از اموال ميت به خويشاوندان و ايتام و مساكين را در صورتى كه هنگام تقسيم ارث حاضر باشند ، بيان كرد و فرمود : به اينان هر چند وارث نيستند سهمى از مال بدهيد!
در آيه شريفه: «للرجال نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون ...!» حكمى كلى و سنتى جديد تشريع شده كه در اذهان مكلفين غير مانوس و نا آشنا است چرا كه مساله وراثت، آنگونه كه در اسلام تشريع شده، هيچ نظيرى نداشته است بلكه عادات و رسوم بر اين جارى بود كه عدهاى از وراث ، محروم از ارث باشند و اين مرام آنقدر رايج بود كه گوئى يك طبيعت ثانوى براى مردم به وجود آمده است ، بطورى كه اگر خلاف آن را مىشنيدند عواطفشان تحريك مىشد( البته عواطف كاذبى كه در اين مورد داشتند!»
بعد از آنكه استخوانبندى دين محكم شد و حكومت دين روى پاى خود ايستاد، توارث بين ارحام را تشريع كرد، اسلام قانون ارث را زمانى تشريع كرد كه عدهاى كافى از مؤمنين آن تشريع را با بهترين وجه لبيك گفتند .
بعد از تاسيس آن قاعده مىفرمايد:« و للنساء نصيب مما ترك الوالدان و الاقربون!» اين جمله نيز مانند جمله قبلى تاسيس قاعده است و نيز مانند آن عام
1) الميزان ج : 4 ص : 312
است و شائبه هيچ تخصيصى در آن نيست ، در نتيجه شامل همه زنان مىشود، بدون هيچ تخصيصى و يا تقييدى .
« وَ الَّتى يَأْتِينَ الْفَحِشةَ مِن نِّسائكمْ فَاستَشهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِّنكمْ فَإِن شهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فى الْبُيُوتِ حَتى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْت أَوْ يجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سبِيلاً...!»
آيه شريفه در باره زنا نازل شده است.
كلمه فاحشه به معناى طريقه شنيعه است، ولى استعمالش در عمل شنيع زنا شايع شده است. از لحن آيه شريفه فهميده مىشود كه حكمش دائمى نيست و بزودى نسخ مىشود چون مىفرمايد:« او يجعل الله لهن سبيلا - و يا خدا راه علاجى برايشان قرار دهد!»
« إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السوءَ بجَهَلَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ فَأُولَئك يَتُوب اللَّهُ عَلَيهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكيماً! وَ لَيْستِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السيِّئَاتِ حَتى إِذَا حَضرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْت قَالَ إِنى تُبْت الْئََنَ وَ لا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كفَّارٌ أُولَئك أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَاباً أَلِيماً!»
مضمون اين دو آيه بى ارتباط با آيات قبلش نيست، چون اين دو آيه نيز با ذكر توبه ختم شده، پس ممكن است كه اين دو با آن دو يك باره نازل شده باشد، البته در عين حال دو آيه آن مضمونى مستقل از مضمون دو آيه ديگر دارد و مشتمل است بر يكى از حقايق عاليه اسلام و از تعاليم مترقى قرآنى و آن عبارت است از حقيقت توبه و آثار و احكامش .
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا يحِلُّ لَكُمْ أَن تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً وَ لا تَعْضلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا ءَاتَيْتُمُوهُنَّ إِلا أَن يَأْتِينَ بِفَحِشةٍ مُّبَيِّنَةٍ وَ عَاشرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِن كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسى أَن تَكْرَهُوا شيْئاً وَ يجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيراً كثِيراً...!»
در اين آيات به مسائل مربوط به زنان كه قبلا در آن سخن داشت برگشته بعضى ديگر از آن مسائل را بيان مىكند و اين آيات در عين حال مشتمل بر جمله: « وعاشروهن بالمعروف فان كرهتموهن فعسى ان تكرهوا شيئا و يجعل الله فيه خيرا كثيرا !»
نيز هست كه مضمونش اصلى است قرآنى ، براى زندگى اجتماعى زن!
« حُرِّمَت عَلَيْكمْ أُمَّهَتُكُمْ وَ بَنَاتُكُمْ وَ أَخَوَتُكمْ وَ عَمَّتُكُمْ وَ خَلَتُكُمْ وَ بَنَات الأَخ وَ بَنَات الأُخْتِ وَ أُمَّهَتُكمُ الَّتى أَرْضعْنَكُمْ وَ أَخَوَتُكم مِّنَ الرَّضعَةِ وَ أُمَّهَت نِسائكمْ وَ رَبَئبُكمُ الَّتى فى حُجُورِكم مِّن نِّسائكُمُ الَّتى دَخَلْتُم بِهِنَّ فَإِن لَّمْ تَكُونُوا دَخَلْتُم بِهِنَّ فَلا جُنَاحَ عَلَيْكمْ وَ حَلَئلُ أَبْنَائكمُ الَّذِينَ مِنْ أَصلَبِكمْ وَ أَن تَجْمَعُوا بَينَ الأُخْتَينِ إِلا مَا قَدْ سلَف إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَّحِيماً...!»
اين آيات، آيات محكمهاى است كه محرمات در باب ازدواج و آنچه را كه در اين باب حلال است بر مىشمارد .
آيه قبل از اين كه حرمت ازدواج با زن پدر را بيان مىكرد، هر چند به حسب مضمون جزء اين آيات بود، الا اينكه چون از ظاهر سياقش بر مىآيد كه تتمه آيات سابق است، لذا ما آنرا جزء آن دسته آيات مورد بحث قرار داديم، علاوه بر اينكه از نظر معنا نيز ملحق به آن آيات بود .
و به هر حال آيات مورد بحث همانطور كه گفتيم در مقام بيان تمامى اقسام ازدواجهاى حرام است و در حرام بودن آنها هيچ تخصيصى و يا تقيدى نياورده، ظاهر جمله:« و احل لكم ماوراء ذلكم - جز اينها كه بر شمرديم همه برايتان حلال است!» كه بعد از شمردن محرمات آمده، نيز همين است، كه محرمات نامبرده بدون هيچ قيدى حرامند و در هيچ حالى حلال نمىشوند .
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَأْكلُوا أَمْوَلَكُم بَيْنَكم بِالْبَطِلِ إِلا أَن تَكُونَ تجَرَةً عَن تَرَاضٍ مِّنكُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنفُسكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً...!»
اين آيه شبه اتصالى به آيات قبل دارد، چون مشتمل است بر نهى از خوردن مال به باطل، آيات سابق مشتمل بود بر نهى از خوردن مهر زنان از راه سختگيرى و تعدى، پس در حقيقت در اين آيه از يك مساله خصوصى به مسالهاى كلى انتقال حاصل شده است .
« إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً!»
اين آيه بى ارتباط به ما قبلش نيست، چون در آيات قبل نيز سخن از معاصى رفته بود. از آيه شريفه دو چيز استفاده مىشود: اول اينكه گناهان دو نوعند: صغيره و كبيره، دوم اينكه گناهانى كه طبق آيه شريفه خدا از آن مىگذرد به دليل مقابله، گناهان صغيره است.
هيچ ترديدى نيست در اينكه آيه شريفه در مقام منت نهادن بوده و نويدى است كه با عنايتى لطيف و الهى به گوش مؤمنين مىرسد، كه اگر از بعضى گناهان اجتناب كنند خداى عز و جل از بعضى ديگر گناهانشان در مىگذرد، پس نبايد پنداشت كه اين آيه شريفه مؤمنين را در ارتكاب گناهان صغيره جرأت مىدهد، چرا كه معنايى براى چنين توهمى نيست، چون هيچ ترديدى در اين نيست كه آيه شريفه از ارتكاب گناهان كبيره نهى مىكند و ارتكاب صغيره از اين جهت كه مرتكبش به آن بىاعتنا است، خود مصداقى از مصاديق گناه كبيره است و آن عبارت است از طغيانگرى و ناچيز شمردن دستور خداى سبحان، كه نه تنها گناهى كبيره است، بلكه از بزرگترين گناهان به حساب آمده است.
آرى آيه شريفه در چنين مقامى نيست، بلكه مىخواهد به انسانى كه خلقتش بر اساس ضعف و جهالت است و چون جهل و هوا بر او غلبه دارد هيچگاه خالى از ارتكاب گناهان نيست، وعده تكفير بدهد و بفرمايد تو اى انسان كه همواره دستخوش كورانهاى هوا و شهوتى اگر بتوانى خود را از ارتكاب كباير كنترل كنى من وعده مىدهم كه از گناهان كوچكت صرفنظر كنم، پس زمينه آيه همان زمينهاى است كه آيات توبه دارد، و بشر را به سوى توبه دعوت مىكند!
« وَ لا تَتَمَنَّوْا مَا فَضلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضكُمْ عَلى بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا اكتَسبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ ممَّا اكْتَسبنَ وَ سئَلُوا اللَّهَ مِن فَضلِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيماً... !»
اين آيات مربوط به آيات گذشتهاى است، كه متعرض احكام ارث و احكام نكاح بود، در اين آيات آن احكام را تاكيد مىكند و بعضى از احكام كلى را هم نتيجه مىگيرد، احكامى كه پارهاى از خللهايى كه در معاشرت بين مردان و زنان رخ مىدهد را ، اصلاح مىكند.
« وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشرِكُوا بِهِ شيْئاً وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْسناً وَ بِذِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ
الْمَسكِينِ وَ الجَْارِ ذِى الْقُرْبى وَ الجَْارِ الْجُنُبِ وَ الصاحِبِ بِالْجَنبِ وَ ابْنِ السبِيلِ وَ مَا مَلَكَت أَيْمَنُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يحِب مَن كانَ مخْتَالاً فَخُوراً...!»
هفت آيه است كه در آن مسلمين را تشويق و تحريك بر احسان و انفاق در راه خدا نموده و در ازاى آن وعده جميل داده و ترك آن را كه يا به انگيزه بخل است و يا به انگيزه انفاق در راه خود نمايى است، مذمت كرده است - آرى كسى هم كه به عنوان خود نمايى انفاق مىكند انفاق در راه خدا را ترك كرده است!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَقْرَبُوا الصلَوةَ وَ أَنتُمْ سكَرَى حَتى تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلا عَابِرِى سبِيلٍ حَتى تَغْتَسِلُوا وَ إِن كُنتُم مَّرْضى أَوْ عَلى سفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنكُم مِّنَ الْغَائطِ أَوْ لَمَستُمُ النِّساءَ فَلَمْ تجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صعِيداً طيِّباً فَامْسحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُواًّ غَفُوراً !»
آياتى كه متعرض مساله شراب شده پنج طايفه است و اگر اين پنج طايفه را پهلوى هم بگذاريم، اين معنا به دست مىآيد كه آيه مورد بحث بعد از آيه شريفه: « تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا،» و آيه شريفه:« قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم !» و قبل از آيه شريفه:« يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما!» و نيز پيش از آيه شريفه:« يا ايها الذين آمنوا انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه!» نازل شده و آيه سوره مائده، آخرين آيهاى است كه در باره شراب نازل شده است .
وقوع آيه مورد بحث بين آيات قبل و آيات بعدش در حقيقت به منزله جمله معترضه آوردن در بين دو سنخ مطلب است.
« أَ لَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِّنَ الْكِتَبِ يَشترُونَ الضلَلَةَ وَ يُرِيدُونَ أَن تَضِلُّوا السبِيلَ...!»
اين آيات متعرض حال اهل كتاب است، ستمكاريها و خيانتهايى را كه آنان در دين خدا كردند تفصيل مىدهد. روشنترين طايفهاى كه اين آيات با وضع آنان تطبيق مىكند يهودند و اين آيات سياقى واحد و متصل دارد. خلاصه كلام اين كه از آيات مورد بحث بر مىآيد، يهوديان به مؤمنين اظهار مودت و خيرخواهى مىكردهاند
و از اين راه آنان را فريب مىدادهاند، مثلا به بخل و خوددارى از انفاق وادار مىكردند، تا از اين راه نگذارند زحمات مؤمنين به نتيجه برسد و قدمى به سوى تقدم و تعالى بردارند، اين آن چيزى است كه از ظاهر آيه بر مىآيد و لازمه اين كه در شان يهود و دوستان و هم رازهاى يهود نازل شده باشد، نيز همين معنا است چون ثمره دوستى و سر و سرّ داشتن با يهود همين بود كه به وسيله تحريفات يهود از راه منحرف شوند و هر جا كه آنها بروند، آنان نيز بروند.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسولَ وَ أُولى الأَمْرِ مِنكمْ فَإِن تَنَزَعْتُمْ فى شىْءٍ فَرُدُّوهُ إِلى اللَّهِ وَ الرَّسولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ ذَلِك خَيرٌ وَ أَحْسنُ تَأْوِيلاً...!»
در اين آيات مردم را تشويق و تحريك مىكند، به اين كه خدا را اطاعت كنند و رسول و اولى الامر را نيز اطاعت كنند و بدين وسيله ريشههاى اختلاف و مشاجره و نزاع را قطع نموده، هر جا كه با يكديگر درگير شدند مساله را به خدا و رسولش ارجاع دهند و از نفاق بپرهيزند، چنين نباشند كه به ظاهر اظهار ايمان كنند ولى وقتى خدا و رسول بعد از ارجاع مساله مورد اختلاف به ضرر يكى حكم كرد، ناراحت شوند و كفر باطنيشان از اين كه تسليم حكم خدا شوند بازشان بدارد و نيز تشويق مىكند به اين كه تسليم اوامر خدا و رسول باشند و هم چنان اين مطالب را دنبال مىكند، تا برسد به آياتى كه دعوت به جهاد مىكند و حكم جهاد را روشن مىسازد و به كوچ كردن از وطن در راه خدا مىپردازد، پس همه اين آيات مؤمنين را براى جهاد در راه خدا تجهيز مىكند و نظام داخليشان را منظم مىسازد.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا خُذُوا حِذْرَكمْ فَانفِرُوا ثُبَاتٍ أَوِ انفِرُوا جَمِيعاً...!»
به طورى كه ملاحظه مىكنيد اين آيات در مقايسه با آيات قبل به منزله ذى المقدمة نسبت به مقدمه است. سادهتر بگويم آن آيات سخن از اطاعت خدا و رسول و اولى الامر داشت تا در اين آيات غرض از آن اطاعت را كه صبر در مقابل جهاد در راه خدا است بيان كند و معلوم است كه تحريك مؤمنين بسوى جهاد جز اين كه مردم مطيع خدا و رسول و اولى الامر باشند، به نتيجه نمىرسد مخصوصا در ايامى كه اين آيات نازل مىشده مؤمنين در محنتى شديد قرار داشتند، چون نزول اين آيات در ربع
دوم از مدت اقامت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در مدينه بوده، كه دشمنان دين از هر طرف هجوم آوردند، تا نور خدا را خاموش سازند و بنيان دين را كه در حال بالا رفتن بود براندازند.
از سوى ديگر اطراف شهر مدينه و پيرامون مسلمانان آن جا، قبايلى از يهود بودند، كه دائما براى مؤمنين دردسر ايجاد مىكردند و با آنان مىجنگيدند و همين يهوديان و منافقين ، مشركين را عليه مسلمانان تشجيع مىكردند و در مقاومت عليه مسلمين دلخوش مىساختند و در بقا و ادامه بر كفر و جمود خود تشويق نموده و وادارشان مىكردند تا بيشتر به آزار مسلمانانى كه در مكه بودند بپردازند .
بنا بر اين مىتوان گفت كه اين آيات مثل اين كه در همين مقام است ، كه كيد يهوديان عليه مسلمين را خنثى كند و آثار القائات آنان بر مؤمنين را از بين ببرد.
« أَ لَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ قِيلَ لهَُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ فَلَمَّا كُتِب عَلَيهِمُ الْقِتَالُ إِذَا فَرِيقٌ مِّنهُمْ يخْشوْنَ النَّاس كَخَشيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشدَّ خَشيَةً وَ قَالُوا رَبَّنَا لِمَ كَتَبْت عَلَيْنَا الْقِتَالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنَا إِلى أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتَعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ وَ الاَخِرَةُ خَيرٌ لِّمَنِ اتَّقَى وَ لا تُظلَمُونَ فَتِيلاً...!»
اين آيات متصل به آيات قبل مىباشند و همه يك سياق دارند و يك هدف را تعقيب مىكنند. اين آيات مشتمل است بر استشهاد به وضع طائفهاى ديگر از مؤمنين كه ايمانشان ضعيف است و در آن اندرز و تذكرى هم هست به اينكه دنيا ناپايدار و نعمتهاى آخرت پايدار و دائمى است و نيز در اين آيات حقيقتى از حقائق قرآنى را در خصوص حسنات و سيئات بيان فرموده است .
« وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذَا بَرَزُوا مِنْ عِندِك بَيَّت طائفَةٌ مِّنهُمْ غَيرَ الَّذِى تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُب مَا يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِض عَنهُمْ وَ تَوَكلْ عَلى اللَّهِ وَ كَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً ...!»
(81تا84/نساء)
اين آيات بىارتباط به ما قبلش نيست، گويا بقيه گفتارى است كه در آيات قبل در ملامت مسلمانان ضعيف الايمان داشت و فائده اين تتمه اندرز آنان است ، اندرز به نصايحى كه بصيرتشان مىدهد، البته اگر بخواهند تدبر نموده و داراى بصيرت بشوند!
« مَّن يَشفَعْ شفَعَةً حَسنَةً يَكُن لَّهُ نَصِيبٌ مِّنهَا وَ مَن يَشفَعْ شفَعَةً سيِّئَةً يَكُن لَّهُ كِفْلٌ مِّنْهَا وَ كانَ اللَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ مُّقِيتاً...!»
اين آيات متصل به آيات قبل است و اتصالش از اين جهت است كه همه اين هفت آيه درباره امر قتال با طائفهاى از مشركين يعنى مشركين دو چهره و منافق سخن مىگويد. اگر در اين آيات دقت شود روشن مىگردد كه درباره كسانى از مشركين نازل شده كه چون به مسلمانان بر مىخوردند اظهار ايمان مىكردند و چون به محل خود برمىگشتند با مشركين در شرك آنان شركت مىنمودند و در نتيجه درباره جنگيدن با آنان دچار ترديد مىشدند، مسلمانان نيز درباره قتال با اينگونه افراد مردد بودند! خداى سبحان در اين آيات فرمان داده كه بايد يا مهاجرت كنند و يا قتال، و مؤمنين را از اينكه در حق آنان شفاعت كنند بر حذر مىدارد !
ملحق به اين طائفه قومى ديگرند كه در اين آيات به آنان فرمان مىدهد بايد يا تسليم شوند و يا آماده جنگ گردند ، چون در اين آيات سخن صلح رفته و دو جمله در دو آيه آورده: يكى بيانگر حال شفاعت و ديگرى بيانگر حال تحيت!
« وَ مَا كانَ لِمُؤْمِنٍ أَن يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلا خَطئاً وَ مَن قَتَلَ مُؤْمِناً خَطئاً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُّسلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ إِلا أَن يَصدَّقُوا فَإِن كانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَ إِن كانَ مِن قَوْمِ بَيْنَكمْ وَ بَيْنَهُم مِّيثَقٌ فَدِيَةٌ مُّسلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ وَ تحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شهْرَيْنِ مُتَتَابِعَينِ تَوْبَةً مِّنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكيماً! وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَلِداً فِيهَا وَ غَضِب اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً...!»
چون آيه در مقابل آيه بعدى قرار دارد كه مىفرمايد:« و من يقتل مؤمنا متعمدا ... !» و مراد از نفى در جمله مورد بحث نفى اقتضاء است، مىخواهد بفرمايد: در مؤمن بعد از دخولش در حريم ايمان و قرقگاه آن، ديگر هيچ اقتضائى براى كشتن مؤمنى مثل خودش وجود ندارد ، هيچ نوع كشتن مگر كشتن از روى خطا!
آيه مورد بحث با اين حال در مقام آن است كه بطور كنايه از كشتن مؤمن به عمد نهى تشريعى كند و بفرمايد خداى تعالى هرگز اين عمل را مباح نكرده و تا ابد نيز مباح نمىكند و او كشتن مؤمن، مؤمن ديگر را تحريم كرده، مگر در يك صورت و
آن صورت خطا است، چون در اين فرض - كه قاتل قصد كشتن مؤمن ندارد يا بدين جهت كه اصلا قصد كشتن را ندارد و يا اگر قصد دارد به اين خيال قصد كرده كه طرف كافرى است جائز القتل كه در مورد كشتن او هيچ حرمتى تشريع نشده است .
« لا يَستَوِى الْقَعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيرُ أُولى الضرَرِ وَ المُْجَهِدُونَ فى سبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فَضلَ اللَّهُ المُْجَهِدِينَ بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ عَلى الْقَعِدِينَ دَرَجَةً وَ ُكلاً وَعَدَ اللَّهُ الحُْسنى وَ فَضلَ اللَّهُ الْمُجَهِدِينَ عَلى الْقَعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً ...!»
غرض از جمله مورد بحث ترغيب و تحريك مسلمانان بر قيام به امر جهاد است ، تا مسلمين در رفتن به جهاد شتاب نموده ، از يكديگر سبقت بگيرند!
دليل ديگر بر اينكه مراد اين معنا است اين است كه خداى سبحان اولى الضرر ( بيماران و نابينايان و امثال آنان) را استثناء كرده ، سپس حكم كرد به اينكه قاعدون و مجاهدين يكسان نيستند، با اينكه اولى الضرر در مساوى نبودنشان با مجاهدين در راه خدا مانند قاعدينند .
« وَ إِذَا ضرَبْتُمْ فى الأَرْضِ فَلَيْس عَلَيْكمْ جُنَاحٌ أَن تَقْصرُوا مِنَ الصلَوةِ إِنْ خِفْتُمْ أَن يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّ الْكَفِرِينَ كانُوا لَكمْ عَدُوًّا مُّبِيناً...!»(101تا104/نساء)
در اين آيات نماز خوف و نماز شكسته در سفر تشريع شده و منتهى مىشود به ترغيب مؤمنين به اينكه مشركين را تعقيب كنند و در جستجوى آنان باشند.
اين آيات مرتبط و متصل به آيات قبل است، چون سخن از نماز خوف دارد كه مربوط به ميدانهاى جنگ است و سخن از شكستن نماز در سفر دارد كه آن نيز بى ارتباط با جنگ نيست، چون جهاد غالبا مستلزم مسافرت است ، آيات قبل هم درباره جهاد سخن مىگفت و متعرض شؤون مختلف آن بود .
« إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْك الْكِتَب بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَينَ النَّاسِ بمَا أَرَاك اللَّهُ وَ لا تَكُن لِّلْخَائنِينَ خَصِيماً...!»
آنچه دقت و تدبر در اين آيات به ما افاده مىكند اين است كه اين آيات سياقى واحد دارند و در يك زمينه سخن دارند و آن توصيه به عدل در داورى و نهى
از اين كه قاضى در قضاى خود به يكى از دو طرف دعوى متمايل بشود و حاكم در حكم راندنش به سوى مبطلين گرايش يابد و بر صاحبان حق جور كند، حال مبطل هر كه مىخواهد باشد و محق هر كه مىخواهد باشد!
و اين معنا را با اشاره به پارهاى از حوادثى كه در زمان نزول اين آيات رخ داده و سپس بحث پيرامون حقايق دينيهاى كه مربوط به آن حوادث است بيان مىكند و نتيجه مىگيرد كه پس مؤمنين بايد ملتزم به آن حقايق دينى باشند و آن را رعايت كنند. به مؤمنين هشدار مىدهد كه دين خدا در واقع يك حقيقت است ، نه صرف اسم و مردم وقتى از منافع آن برخوردار مىشوند كه به راستى متلبس به دين و متصف به ديندارى باشند و صرف اينكه خود را متدين نام بگذارند آن منافع را به ايشان عايد نمىسازد .
و ظاهرا آن حادثه و قصه همان است كه جمله:« و من يكسب خطيئة او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا!» بدان اشاره دارد، چون از اين آيه استفاده مىشود كه در آن روز گناهى از قبيل دزدى و قتل نفس يا اتلاف مال مردم يا اضرار به مردم و يا گناهى نظير اينها كه مرتكبش مىتواند آن را به گردن ديگران بيندازد اتفاق افتاده بود و منظور مرتكب اين بوده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم را در حكم كردن به اشتباه بيندازد و مثلا مردى بىگناه را مجازات كند ولى خداى تعالى آن جناب را از اشتباه حفظ كرده است .
و ظاهرا همين داستان نيز مورد اشاره آيات اول مورد بحث بوده باشد ، آنجا كه مىفرمايد:« و لا تكن للخائنين خصيما !» و آنجا كه مىفرمايد:« يستخفون من الناس!» و آنجا كه مىفرمايد:« ها انتم هؤلاء جادلتم عنهم!» چون خيانت هر چند ظاهرش آن خيانتهائى است كه در امانتها و سپردهها واقع مىشود و ليكن سياق آيه شريفه:« ان الله لايحب من كان خوانا اثيما يستخفون من الناس ...!» چنين دست مىدهد كه مراد از خيانت، آن قسم خيانتى است كه در سرقت و امثال آن تحقق مىيابد .
به اين عنايت كه مؤمنين تن واحدى فرض شده و اموال مؤمنين ، اموال آن يك تن فرض شده ، بطورى كه اگر مال يكى به سرقت برود ديگران مسؤولند و ديگران بايد رعايت احترام مال او را بكنند و در حفظ و حمايت آن اهتمام بورزند و بنا بر اين عنايت اگر بعضى از اين تن واحد به مال بعض ديگر تعدى كند در حقيقت به خود تعدى و خيانت كرده است .
و بنا بر اين، تدبر در آيات شريفه اين معنا را به ذهن نزديك مىكند كه گويا
قصه مورد نظر آيه، سرقتى بوده كه از بعضى مؤمنين سر زده و داستان به اطلاع رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم رسيده و سارق براى دفاع از خود يك فرد بىگناهى را متهم ساخته و خويشاوندان دزد واقعى اصرار ورزيدهاند كه به نفع آنان حكم بفرمايد و مبالغه كردهاند در اينكه حكم را به نفع آنان و عليه متهم تغيير دهند و در نتيجه اين آيات نازل شده و متهم را از تهمتى كه به وى زدهاند تبرئه نموده است .
و از اين آيات حجت بودن رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و عصمتش و حقائقى ديگر نيز استفاده مىشود كه بيانش ( درجاي خود در الميزان) آمده است.
« وَ يَستَفْتُونَك فى النِّساءِ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكمْ فِيهِنَّ وَ مَا يُتْلى عَلَيْكمْ فى الْكِتَبِ فى يَتَمَى النِّساءِ الَّتى لا تُؤْتُونَهُنَّ مَا كُتِب لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَن تَنكِحُوهُنَّ وَ الْمُستَضعَفِينَ مِنَ الْوِلْدَنِ وَ أَن تَقُومُوا لِلْيَتَمَى بِالْقِسطِ وَ مَا تَفْعَلُوا مِنْ خَيرٍ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً...!»
گفتار در اين آيات در حقيقت برگشت به مطالب اول سوره است كه آنجا نيز سخن در امور زنان بود، مسائل ازدواج و اينكه ازدواج با چه كسانى حرام است و مسائل ارث و غيره را بيان مىكرد، در اينجا نيز به همان مسائل پرداخته شده و آنچه سياق به ما مىفهماند اين است كه اين آيات بعد از آن آيات نازل شده و اينكه مردم بعد از شنيدن آن آيات در امر زنان از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم سؤالهائى كرده بودند، چون در آيات اول سوره رسوم ريشهدار عرب را لغو و باطل اعلام كرده و آنچه مردم جاهليت از حقوق زنان در اموال و در معاشرتها پايمال كرده بودند را احياء كرده بود و جاى آن داشت كه سؤال كنند و توضيح بخواهند .
خداى تعالى رسول گرامى خود را دستور داد تا در پاسخشان بگويد كه: احكامى كه در شريعت او به نفع زنان و به ضرر مردان تشريع شده فتاوائى است آسمانى و احكامى است الهى و خود آن جناب در تشريع آنها هيچگونه دخالتى نداشته و نه تنها در تشريع اين احكام دخالت ندارد بلكه در تشريع هيچ حكمى ديگر و از آن جمله تشريع احكام مربوط به ايتام زنان هيچ دخالتى ندارد و باز اين تنها نيست بلكه خداى تعالى بطور كلى در باره ايتام دستورشان داده كه به قسط و عدالت رفتار كنند!
آنگاه چند حكم از احكام اختلافى بين زن و شوهر را كه مورد ابتلاء عموم است بيان فرموده است.
1) الميزان ج : 5 ص : 156
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُونُوا قَوَّمِينَ بِالْقِسطِ شهَدَاءَ للَّهِ وَ لَوْ عَلى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَلِدَيْنِ وَ الأَقْرَبِينَ إِن يَكُنْ غَنِياًّ أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلى بهِمَا فَلا تَتَّبِعُوا الهَْوَى أَن تَعْدِلُوا وَ إِن تَلْوُا أَوْ تُعْرِضوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً!»
در اين آيه( كه غرض از آن بيان حكم شهادت است!) قبل از پرداختن به اصل غرض صفت قوام بالقسط را آورد، براى اين بوده كه خواسته است مطلب را به تدريج بيان كند، از بالا گرفته در دائره وسيعى حكم عمومى قيام به قسط را بيان كند ، آنگاه به اصطلاح عوام به مساله مورد غرض گريز بزند ، چون اين مساله يكى از فروعات آن صفت است، پس گويا فرموده:« كونوا شهداء لله - گواهانى در راه خدا باشيد!» و اين براى شما ميسر نمىشود مگر بعد از آنكه قوامين به قسط باشيد، ناگزير بايد نخست قوامين به قسط شويد تا بتوانيد گواهانى براى خداى تعالى بوده باشيد .
در جمله:« شهداء لله!» مىفرمايد: گواهانى باشيد و اين گواهيتان براى خدا باشد، يعنى در شهادت خود غايت و هدفى به جز رضاى خداى تعالى نداشته باشيد و معناى براى خدا بودن شهادت اين است كه شهادت مصداق پيروى حق و به خاطر اظهار حق و زنده كردن حق باشد!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ءَامِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ الْكِتَبِ الَّذِى نَزَّلَ عَلى رَسولِهِ وَ الْكتَبِ الَّذِى أَنزَلَ مِن قَبْلُ وَ مَن يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلَئكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسلِهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ فَقَدْ ضلَّ ضلَلا بَعِيداً...!»
در اول آيات شريفه مؤمنين را با اينكه ايمان آوردهاند دستور مىدهد براى بار دوم ايمان بياورند و اينكه گفتيم براى بار دوم ايمان بياورند به خاطر دو قرينه بود، قرينه اول اينكه متعلق ايمان دوم را بطور تفصيل شرح مىدهد و مىفرمايد:« به خدا و رسول او و كتاب او ايمان بياوريد ...!» و قرينه دوم اين است كه تهديد كرده كه اگر به تك تك اين جزئيات و تفاصيل ايمان نياوريد به ضلالتى بعيد گمراه شدهايد! پس معلوم مىشود كه مراد از ايمان اول ايمان بطور اجمال و سر بسته و در بسته است و مراد از ايمان دوم ، ايمان به تفاصيلى است كه در آيه بيان نموده و حاصل مضمون آيه اين است كه مؤمنين بايد ايمان سربسته و اجمالى خود را بر تك تك اين جزئيات
بگسترند، براى اينكه اين جزئيات معارفى هستند كه به يكديگر مرتبط و وابستهاند و هر يك مستلزم بقيه است .
يكى از مصاديق نفاق اين است كه مؤمنى كه اظهار ايمان مىكند روش و مسيرى را پيش بگيرد كه در آخر منتهى شود به رد بعضى از آن معارف و احكام، مثلا از مجتمع مؤمنين كنار بكشد و به طرف مجتمع كفار نزديك گردد و آنها را دوست خود بگيرد و خردهگيرىهائى كه آنان به دين و اهل ايمان دارند تصديق كند و يا اعتراض و استهزائى كه آنان نسبت به حق و اهل حق دارند بپذيرد و به همين جهت بوده كه خداى تعالى بعد از اين آيه متعرض حال منافقين شده و آنان را به عذاب اليم تهديد كرده است.
« لا يحِب اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلا مَن ظلِمَ وَ كانَ اللَّهُ سمِيعاً عَلِيماً...!»
اينكه فرمود: خدا سخن زشت به جهر گفتن را دوست نمىدارد كنايه است از اينكه در شريعتى كه تشريع فرموده، اين عمل را نكوهيده شمرده، حال چه نكوهيده به حد حرمت و چه اينكه زشتى آن به حد حرمت نرسد و از حد كراهت و اعانه تجاوز نكند! ليكن كسى كه مورد ظلم شخصى يا اشخاصى قرار گرفته، مىتواند در مورد خصوص آن شخص و يا اشخاص و در خصوص ظلمى كه به وى رفته، سخن زشت و با صداى بلند بگويد ( و همين خود قرينه است بر اينكه چنين كسى نمىتواند هر چه از دهانش بيرون بيايد به او نسبت دهد و حتى آيه شريفه دلالت ندارد بر اينكه نمىتواند بدىهاى ديگر او را كه ربطى به ظلمش ندارد به زبان بياورد بلكه تنها مىتواند با صداى بلند ظلم كردنش را بگويد و صفات بدى از او را به زبان آورد كه ارتباط با ظلم او دارد.)
« إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُوا بَينَ اللَّهِ وَ رُسلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُوا بَينَ ذَلِك سبِيلاً...! »
اين آيات، انعطاف و توجهى به حال اهل كتاب كرده، حقيقت كفر آنان را بيان مىكند و عدهاى از مظالم و گناهان و سخنان فاسدشان را شرح مىدهد:
منظور از اين كفار كه به خدا و پيامبران او كفر
مىورزند، اهل كتاب يعنى يهود و نصارا است كه يهود به موسى ايمان مىآورند ولى به عيسى و محمد عليهما السلام كفر مىورزند و نصارا به موسى و عيسى عليهما السلام ايمان دارند ولى به محمد صلىاللهعليهوآلهوسلّم كفر مىورزند و اين دو طائفه مىپندارند كه به خدا و به بعضى از رسولان او كفر نورزيده، تنها به بعضى ديگر از رسولان او كفر ورزيدهاند، در حالى كه در آيه مورد بحث بطور مطلق فرموده: اينها به خدا و همه رسولان خدا كفر ورزيدهاند!
« يَسئَلُك أَهْلُ الْكِتَبِ أَن تُنزِّلَ عَلَيهِمْ كِتَباً مِّنَ السمَاءِ فَقَدْ سأَلُوا مُوسى أَكْبرَ مِن ذَلِك فَقَالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصعِقَةُ بِظلْمِهِمْ ثُمَّ اتخَذُوا الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَت فَعَفَوْنَا عَن ذَلِك وَ ءَاتَيْنَا مُوسى سلْطناً مُّبِيناً...!»
اين آيات سؤالى را كه اهل كتاب از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم كردهاند بازگو مىكند و آن اين بوده كه خداى تعالى كتابى را از آسمان بر خود آنان نازل كند، چون آنها با نزول قرآن به وسيله وحى جبرئيل آن هم آيه آيه و تكه تكه قانع نشده بودند و خواستند تا كتابى در بسته مانند مرغى از هوا به سوى آنان پائين آيد و سپس به جواب آنان پرداخته مىفرمايد:« از موسى بزرگتر از اين را خواستند، بدو گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده كه صاعقه آنان را به خاطر ظلمشان بگرفت، با اين حال باز ايمان نياورده، بعد از آن همه معجزه، گوساله را خداى خود گرفتند و ما از اين ظلمشان نيز درگذشتيم و به موسى دليلى قاطع و روشن داديم!»
« يَأَيهَا النَّاس قَدْ جَاءَكُمُ الرَّسولُ بِالْحَقِّ مِن رَّبِّكُمْ فَئَامِنُوا خَيراً لَّكُمْ وَ إِن تَكْفُرُوا فَإِنَّ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً...!»
بعد از آنكه از پيشنهاد اهل كتاب و درخواستشان مبنى بر اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم كتابى از آسمان بر ايشان نازل كند پاسخشان داد و بيان كرد كه رسول او هر چه آورده به حق آورده و از ناحيه پروردگارش آورده و كتابى كه از ناحيه پروردگارش آورده، حجتى است قاطع كه هيچ شكى و ترديدى در آن نيست، اينك در اين آيات نتيجه گيرى كرده كه پس قرآن حق دارد تمامى بشر را دعوت كند به سوى رسول اسلام و كتاب او !
خطاب در اول آيات عمومى است و همه اهل كتاب و غير اهل كتاب را و يا به عبارت ديگر تمامى بشر را مورد خطاب قرار داده است و مضمون آن متفرع و نتيجه گيرى از بيانى است كه قبلا در باره اهل كتاب داشت و اگر خطاب را عمومى كرد
براى اين بود كه نه شايستگان براى اين دعوت و براى ايمان به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم منحصر در اهل كتاب بودند و نه رسالت رسول خدا اختصاص به قومى خاص داشت!
« يَستَفْتُونَك قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكمْ فى الْكَلَلَةِ إِنِ امْرُؤٌا هَلَك لَيْس لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصف مَا تَرَك وَ هُوَ يَرِثُهَا إِن لَّمْ يَكُن لهََّا وَلَدٌ فَإِن كانَتَا اثْنَتَينِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ ممَّا تَرَك وَ إِن كانُوا إِخْوَةً رِّجَالاً وَ نِساءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظ الأُنثَيَينِ يُبَينُ اللَّهُ لَكمْ أَن تَضِلُّوا وَ اللَّهُ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيمُ!»
از اين آيه شريفه سهام و يا به عبارتى فريضههاى كلاله يعنى خويشاوندان پدرى و مادرى و يا پدرى تنها را بطورى كه سنت آن را تفسير كرده بيان مىكند، همچنانكه بر حسب بيان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم آيه اول سوره سهام كلاله مادرى را بيان مىكرد، دليل بر اين معنا اين است كه سهام و فريضههائى كه در اينجا آمده بيشتر از سهامى است كه در آنجا آمده و از اين آيات استفاده مىشود كه سهام مردان از سهام زنان بيشتر است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّت لَكُم بهِيمَةُ الأَنْعَمِ إِلا مَا يُتْلى عَلَيْكُمْ غَيرَ محِلى الصيْدِ وَ أَنتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ يحْكُمُ مَا يُرِيدُ... ! »
(1تا3/مائده)
اگر در آيات اين سوره، آيات اول و آخر و وسطش دقت كنيم و در مواعظ و داستانهائى كه اين سوره متضمن آنها است تدبر كنيم، خواهيم دريافت كه غرض جامع از اين سوره دعوت به وفاى به عهدها و پايدارى در پيمانها و تهديد و تحذير شديد از شكستن آن و بى اعتنائى نكردن به امر آن است و اينكه عادت خداى تعالى به رحمت و آسان كردن تكليف بندگان و تخفيف دادن به كسى كه تقوا پيشه كند و ايمان آورد و باز از خدا بترسد و احسان كند جارى شده، نيز بر اين معنا جارى شده كه نسبت به كسى كه پيمان با امام خويش را بشكند و گردنكشى و تجاوز آغاز نموده
از بند عهد و پيمان در آيد و طاعت امام را ترك گويد و حدود و ميثاقهائى كه در دين گرفته شده بشكند ، سختگيرى كند .
و به همين جهت است كه مىبينى بسيارى از احكام حدود و قصاص، داستان مائده زمان عيسى عليهالسلام، كه از خدا خواست مائدهاى از آسمان براى او و يارانش بيايد، داستان دو پسران آدم و اشاره به بسيارى از ظلمهاى بنى اسرائيل و پيمانشكنىهاى آنان در اين سوره آمده است. در آياتى بر مردم منت مىگذارد كه دينشان را كامل و نعمتشان را تمام كرد و طيبات را بر ايشان حلال و خبائث را بر ايشان حرام كرد و احكام و دستوراتى بر ايشان تشريع كرد كه مايه طهارت آنان است و در عين حال عسر و حرجى هم نمىآورد .
مناسب با زمان نزول اين سوره نيز تذكر اين مطالب بوده، براى اينكه اهل حديث و تاريخ اتفاق دارند بر اينكه سوره مائده آخرين سوره از سورههاى مفصل قرآن است، كه در اواخر ايام حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم بر آن جناب نازل شده، در روايات شيعه و سنى هم آمده كه در مائده ناسخ هست ولى منسوخ نيست، چون بعد از مائده چيزى نازل نشد تا آن را نسخ كند و مناسب با اين وضع همين بود كه در اين سوره به حفظ پيمانهائى كه خداى تعالى از بندگانش گرفته و خويشتن دارى در حفظ آنها سفارش كند!
« يَسئَلُونَك مَا ذَا أُحِلَّ لهَُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطيِّبَت وَ مَا عَلَّمْتُم مِّنَ الجَْوَارِح مُكلِّبِينَ تُعَلِّمُونهُنَّ ممَّا عَلَّمَكُمُ اللَّهُ فَكلُوا ممَّا أَمْسكْنَ عَلَيْكُمْ وَ اذْكُرُوا اسمَ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سرِيعُ الحِْسابِ...!» ( 4و5/مائده)
در آيه اول سؤالى است مطلق و كلى و جوابى هم كه از آن داده شده عمومى و مطلق است و در آن ضابطهاى كلى براى تشخيص حلال از حرام است داده و آن اين است كه حلال آن چيزى است كه تصرف در آن - البته نه هر تصرف بلكه تصرفى كه هر عاقلى غرض از آن چيز را همان تصرف مىداند، از قبيل خوردن نان نه خفه كردن كودكى به وسيله نان - امرى طيب و معقول شمرده شود .
و اگر طيبات را مطلق آورد اين اطلاق نيز براى اين است كه بفهماند معتبر در تشخيص طيب از خبيث فهم متعارف عموم مردم است ، نه فهم افراد استثنائى كه يا از پارهاى خبائث لذت مىبرند و يا از پارهاى طيبات دچار تهوع مىشوند، پس هر چيزى كه فهم عادى عموم مردم آن را طيب بداند آن طيب است و هر چيزى هم كه
1) الميزان ج : 5 ص : 323
طيب شد حلال است.
و اگر حليت و طيب بودن را بفهم متعارف انسانها واگذار كرديم از پيش خود نكرديم ، بلكه همانطور كه گفتيم از اين جهت بود كه هيچ مطلقى شامل فرد غير متعارف نمىشود و اين مساله در فن اصول ثابت شده است .
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلى الصلَوةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلى الْمَرَافِقِ وَ امْسحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَ أَرْجُلَكمْ إِلى الْكَعْبَينِ وَ إِن كُنتُمْ جُنُباً فَاطهَّرُوا وَ إِن كُنتُم مَّرْضى أَوْ عَلى سفَرٍ أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنكُم مِّنَ الْغَائطِ أَوْ لَمَستُمُ النِّساءَ فَلَمْ تجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صعِيداً طيِّباً فَامْسحُوا بِوُجُوهِكمْ وَ أَيْدِيكُم مِّنْهُ مَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكم مِّنْ حَرَجٍ وَ لَكِن يُرِيدُ لِيُطهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكمْ تَشكُرُونَ...!»
آيه اول از اين آيات متعرض حكم طهارتهاى سهگانه يعنى غسل، وضو و تيمم است، آيه بعدش جنبه متمم و يا مؤكد حكم آن را دارد، البته در بيان حكم طهارتهاى سهگانه يك آيه ديگر هست كه در سوره نساء قرار دارد و آن آيه زير بود كه مىفرمود:« ... و لا جنبا الا عابرى سبيل حتى تغتسلوا و ان كنتم مرضى او على سفر او جاء احد منكم من الغائط او لمستم النساء فلم تجدوا ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم و ايديكم ان الله كان عفوا غفورا !» و آيه سوره مائده از آيه سوره نساء روشنتر و گوياتر و نسبت به جهات حكم شاملتر است!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُونُوا قَوَّمِينَ للَّهِ شهَدَاءَ بِالْقِسطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكمْ شنَئَانُ قَوْمٍ عَلى أَلا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَب لِلتَّقْوَى وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ...!»
اتصال اين آيات به آيات قبل روشن است و هيچ غبارى بر آن نيست ، چون يك سلسله خطابهائى است به مؤمنين كه در آنها كلياتى از امور مهم دنيائى و آخرتى، فردى و اجتماعى آنان را بيان مىكند .
« يَأَهْلَ الْكتَبِ قَدْ جَاءَكمْ رَسولُنَا يُبَينُ لَكُمْ كثِيراً مِّمَّا كنتُمْ تخْفُونَ مِنَ الْكتَبِ وَ يَعْفُوا عَن كثِيرٍ قَدْ جَاءَكم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كتَبٌ مُّبِينٌ...!»
خداى تعالى بعد از آنكه مساله پيمان گرفتن از اهل كتاب بر اينكه رسولان او
را يارى و تعظيم و احكام او را حفظ كنند، خاطر نشان كرد و نيز بعد از آنكه مساله نقض پيمان را ذكر كرد، اينك در اين آيات آنان را دعوت فرموده به اينكه به فرستادهاى كه او فرستاده و به كتابى كه او بر وى نازل كرده ايمان بياورند چيزى كه هست اين دعوت را با زبان معرفى رسول و كتاب و استدلال بر اينكه آن رسول و كتاب حقند و اتمام حجت عليه آنان بيان كرده است.
علاوه بر تعريف و اقامه بينه و استدلال و اتمام حجت، اين آيات مطلب ديگرى را نيز متعرض شده و آن رد گفتار بعضى از مسيحيان است، كه گفتهاند: مسيح پسر خدا است و رد گفتار بعضى از يهوديان كه گفتهاند: ما يهوديان پسران و دوستان خدائيم!!
« وَ إِذْ قَالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يَقَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنبِيَاءَ وَ جَعَلَكُم مُّلُوكاً وَ ءَاتَاكُم مَّا لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِّنَ الْعَلَمِينَ...!»
اين آيات بى ربط با آيات قبل و بدون اتصال به آنها نيست براى اينكه آيات قبل بطورى كه ملاحظه كرديد سخنى از سر پيچى اهل كتاب در قبول دعوت اسلام داشت، اين آيات نيز به پارهاى از ميثاقهائى كه از اهل كتاب گرفته شده بود اشاره دارد و آن ميثاق اين بود كه با خدا پيمان بستند كه نسبت بدانچه موسى مىگويد مطيع محض باشند، ولى در برابر موسى جبهه گيرى نموده، بطور صريح دعوتش را رد كردند و خداى تعالى در كيفر اين گناهشان به عذاب تيه و سرگردانى كه خود عذابى از ناحيه خدا بود گرفتار نمود!
« وَ اتْلُ عَلَيهِمْ نَبَأَ ابْنىْ ءَادَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاَخَرِ قَالَ لأَقْتُلَنَّك قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ...!»
اين آيات از داستان پسران آدم خبر مىدهد و سبب پديد آمدن آنرا حسد دانسته، مىفرمايد حسد كار آدمى را به جائى مىكشاند كه حتى برادر برادر خود را بنا حق به قتل برساند و آنگاه كه فهميد از زيانكاران شده پشيمان مىگردد، پشيمانىاى كه هيچ سودى ندارد.
اين آيات به همين معنا مربوط به گفتار در آيات قبل است كه در باره بنى اسرائيل مىفرمود استنكافشان از ايمان به فرستاده خدا و امتناعشان از قبول دعوت
حقه جز به خاطر حسد و ستمگرى نبود، آرى همه اينها آثار شوم حسد است، حسد است كه آدمى را وادار مىكند برادر خود را بكشد و سپس او را در آتش ندامت و حسرتى مىاندازد كه راه فرار و نجاتى از آن نيست ، پس بايد كه اهل عبرت از اين داستان عبرت گرفته در حس حسادت و سپس در كفرى كه اثر آن حسادت است اصرار نورزند!
« إِنَّمَا جَزؤُا الَّذِينَ يحَارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسولَهُ وَ يَسعَوْنَ فى الأَرْضِ فَساداً أَن يُقَتَّلُوا أَوْ يُصلَّبُوا أَوْ تُقَطعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُم مِّنْ خِلَفٍ أَوْ يُنفَوْا مِنَ الأَرْضِ ذَلِك لَهُمْ خِزْىٌ فى الدُّنْيَا وَ لَهُمْ فى الاَخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ...!»
اين آيات خالى از ارتباط با آيات قبل نيست، براى اينكه آيات قبل كه داستان برادركشى فرزندان آدم را نقل مىكرد و مىفرمود به همين جهت بر بنى اسرائيل نوشتيم كه چنين و چنان، گو اينكه ارتباط مستقيمش با مطالب قبل بود كه پيرامون حال و وضع بنى اسرائيل سخن مىگفت و گو اينكه در آن آيات بطور صريح نه يك حد شرعى بيان شده بود و نه يك حكم الهى و ليكن بطور ضمنى و يا به عبارتى به ملازمه با آيات مورد بحث كه بيانگر حد شرعى مفسدين و دزدان است ارتباط دارد .
« يَأَيُّهَا الرَّسولُ لا يحْزُنك الَّذِينَ يُسرِعُونَ فى الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قَالُوا ءَامَنَّا بِأَفْوَهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ هَادُوا سمَّعُونَ لِلْكذِبِ سمَّعُونَ لِقَوْمٍ ءَاخَرِينَ لَمْ يَأْتُوك يحَرِّفُونَ الْكلِمَ مِن بَعْدِ مَوَاضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هَذَا فَخُذُوهُ وَ إِن لَّمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَن يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِك لَهُ مِنَ اللَّهِ شيْئاً أُولَئك الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَن يُطهِّرَ قُلُوبَهُمْ لهَُمْ فى الدُّنْيَا خِزْىٌ وَ لَهُمْ فى الاَخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ...!»
اين آيات داراى اجزائى مرتبط به هم بوده و همه يك زمينه و يك سياق دارند كه از آن بر مىآيد در باره طائفهاى از اهل كتاب نازل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را در پارهاى از احكام تورات و اينكه آيا اين حكم از تورات است و يا نيست حَكَم قرار داده بودند و اميد داشتند كه آن جناب حكمى بر خلاف حكم تورات كند تا بهانهاى به دست آورند و از حكم تورات فرار كنند و لذا به يكديگر مىگفتند: اگر بر طبق ميل شما حكم كرد آنرا بگيريد و اگر همان حكم تورات را كرد از او بر حذر باشيد!
و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم آنان را به حكم تورات ارجاع داد، به همين جهت اهل كتاب از آن جناب اعراض كردند.
و نيز از سياق آيات بر مىآيد كه در آن ميان طائفهاى از منافقين بودند كه به هر طرف كه اهل كتاب متمايل مىشدند آنها نيز به همان سوى متمايل مىشدند و منظورشان اين بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را وادار سازند تا بر طبق هواى دل آنان حكمى بكند و در مسالهاى كه براى اهل كتاب پيش آمده بود طرفدارى از اقوياء كند و خلاصه همان رسم جاهليت را به كار گيرد.
اين آيات در عين اينكه در باره داستانى شخصى نازل شده بياناتش مستقل است و مقيد به آن قصه نيست و اين خود از مشخصات آيات قرآنى است كه هر چند در باره شان نزول معينى نازل شده باشد و سبب خاصى از حوادث واقعه، زمينه نزول آن آيات باشد مع ذلك آن سبب خاص به عنوان مصداقى از مصاديق بسيار تلقى شده كه بعدها نيز تحقق مىيابد و اين بدان جهت است كه قرآن كريم در باره عصر نزولش و مردم آن عصر نازل نشده كتابى است جهانى و دائمى، مقيد به زمان و مكان خاصى نيست و به قوم يا حادثه خاصى اختصاص ندارد ، همچنانكه در آن آمده:« ان هو الا ذكر للعالمين!»
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيهُودَ وَ النَّصرَى أَوْلِيَاءَ بَعْضهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَ مَن يَتَوَلهَُّم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظلِمِينَ...!»
سير اجمالى در اين آيات آدمى را در باره اتصال آنها به ما قبلش و نيز به ما بعدش كه مىفرمايد:« انما وليكم الله و رسوله ...!» و نيز اتصال آن دو آيه به ما بعدش كه مىفرمايد:« يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا الذين اتخذوا دينكم هزوا ...!» و نيز اتصال آنها به آيه:« يا ايها الرسول ...!» دچار ترديد و توقف مىكند .
اما چهار آيه مورد بحث كه به يهود و نصارا تذكر مىدهد و ما اين را مىدانيم كه قرآن كريم در آياتى كه در مكه نازل شده هيچ صحبتى از يهود نكرده، چون آن روز احتياج و سر و كارى با اين دو طائفه نبوده و تنها در آيات مدنى سخن از اين دو طائفه رفته است، آن هم در آياتى كه در اول هجرت نازل شده، چون در اوائل هجرت بود كه مسلمانان ناگزير بودند با يهوديان معاشرت و آميزش داشته باشند و يا با آنان پيمان و عهد ببندند و يا تنها در مقام دفع كيد و مكر يهود بوده باشند ولى هيچ تماس و اصطكاكى با نصارا نداشتند مگر در نيمه آخر ده سال توقف آن جناب در
1) الميزان ج : 5 ص : 601
مدينه و بعيد نيست چهار آيه مورد بحث در اين مدت نازل شده باشد و شايد مراد از كلمه فتح در اين آيات فتح مكه باشد، ليكن احتمال قابل اعتماد اين است كه سوره مائده در سال حجة الوداع و بعد از فتح مكه نازل شده باشد .
بنا بر اين يا مراد از كلمه فتح ، فتح ديگرى غير از فتح مكه است و يا اينكه اين آيات قبل از فتح مكه و قبل از نزول همه سوره نازل شده است .
سؤال ديگرى كه در اين آيات هست اين است كه آيا آيه چهارم كه مىفرمايد:« يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم ... !» متصل به سه آيه قبل از خودش است؟ و سؤال ديگر اينكه اين گروهى كه احتمال مىرفته كه از دين خود مرتد شوند و آيه به عنوان پيشگوئى از ارتداد آنها خبر مىدهد چه كسانى بودهاند؟ سؤال چهارم اينكه منظور از آن طائفهاى كه خداى تعالى وعده آمدنشان را داده كيانند؟ هر يك از اين سؤالها بر ابهام آيه مىافزايد و رواياتى كه در شان نزول آمده، در اين باره بسيار مختلف است و آن روايات چيزى جز نظريه شخصى مفسرين سلف نبوده، همچنانكه غالب روايات شان نزول همين وضع را دارند و اين اختلاف شديد نيز خودش باعث ابهام بيشتر آيه و مايه اضطراب ذهن آدمى در فهم آيه شده است .
ابهام ديگرى بر همه آن ابهامها اضافه كن و آن اين است كه همه مىدانيم كه تعصبهاى مذهبى تا چه حد در اظهار نظرها دخالت مىكرده و شواهدى از اين دخالتها در روايات و كلمات مفسرين سلف و خلف در الميزان از نظر خواننده گذشت.
و آنچه كه بعد از تدبر در اين آيات به دست مىآيد اين است كه همانطور كه گفتيم اجزاى اين آيات به يكديگر متصل است، ولى بريده از ما قبل و ما بعد است و آيه چهارم از متممات غرضى است كه مقصود افاده و بيان آن است، چيزى كه هست بايد در فهم معناى آن بارى به هر جهت كردن و مسامحه روا داشتن پرهيز كرد و مانند بسيارى از مفسرين در اظهار نظر مسامحه روا نداشت، آن هم در آيهاى كه به بيانى كه مىآيد صفات و خصوصيات قومى ذكر شده و نام و نشانهاى آن قوم آمده .
آنچه بطور اجمال از اين آيات به دست مىآيد اين است كه خداى سبحان در اين آيات مؤمنين را از اينكه يهود و نصارا را اولياى خود بگيرند، بر حذر داشته و با شديدترين لحن تهديدشان مىكند و در يك پيشگوئى به آينده امر امت در اثر اين موالات و دوستى با دشمنان خبر مىدهد و مىفرمايد كه اگر چنين كنيد بنيه روش دينى خود را از دست مىدهيد و آن وقت است كه خداى تعالى مردمى ديگر برمىانگيزد كه قائم به امر دين شوند و بنيه دين را بعد از انهدام به حالت اصلى و
اوليش بر گردانند!
« إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَكِعُونَ!»
روايات بسيارى از طريق اماميه و هم از طريق خود اهل سنت هست كه همه دلالت دارند بر اينكه اين دو آيه در شان على بن ابيطالب عليهالسلام وقتى كه در نماز انگشتر خود را صدقه داد، نازل شده است!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتخَذُوا دِينَكمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِّنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب مِن قَبْلِكمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ...!»
اين آيات از دوستى كفار و اهل كتابى كه خدا و آيات خدا را استهزا مىكنند نهى مىكند و زشتيها و صفات پليد آنان و عهدشكنيشان را نسبت به خدا و مردم بر مىشمرد و در ضمن مردم مسلمان را به رعايت عهد و پيمان تحريك نموده و نقض عهد و پيمانشكنى را مذمت مىكند و با اينكه ممكن است شان نزول آنها مختلف باشد ليكن همه داراى يك سياقند.
« يَأَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْت رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يهْدِى الْقَوْمَ الْكَفِرِينَ!»
در اين آيه دو نكته بطور روشن بيان شده يكى دستوري است كه خداى تعالى به رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم داده است( البته دستور أكيدى كه پشت سرش فشار و تهديد است!) به اينكه پيغام تازهاى را به بشر ابلاغ كند! و يكى هم وعدهاى است كه خداى تعالى به رسول خود داده كه او را از خطراتى كه در اين ابلاغ ممكن است متوجه وى شود نگهدارى كند!
آيه شريفه از يك امر مهمى - كه يا عبارتست از مجموع دين و يا حكمى از احكام - آن كشف مىكند .
و آن امر هر چه هست امرى است كه رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم از
تبليغ آن مىترسد و در دل بنا دارد آن را تا يك روز مناسبى تاخير بيندازد، چه اگر ترس آن جناب و تاخيرش در بين نبود حاجتى به اين تهديد نبود كه بفرمايد:« و ان لم تفعل فما بلغت رسالته!»
آيه كشف مىكند: آن حكم، حكمى است كه مايه تماميت دين و استقرار آن است، حكمى است كه انتظار مىرود مردم عليه آن قيام كنند و در نتيجه ورق را برگردانيده و آنچه را كه رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم از بنيان دين بنا كرده منهدم و متلاشى سازند و نيز كشف مىكند از اينكه رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم هم اين معنا را تفرس مىكرده و از آن انديشناك بوده و لذا در انتظار فرصتى مناسب و محيطى آرام ، امروز و فردا مىكرده كه بتواند مطلب را به عموم مسلمين ابلاغ كند و مسلمين هم آن را بپذيرند .
و در چنين موقعى اين آيه نازل شده است و دستور فورى و أكيد به تبليغ آن حكم داده است!
در آيه شريفه رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم مامور به تبليغ حكمى شده كه تبليغ و اجراى آن مردم را به اين شبهه دچار مىكند كه نكند رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم اين حرف را بنفع خود مىزند، چون جاى چنين توهمى بوده كه رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم از اظهار آن انديشناك بوده، از همين جهت بوده كه خداوند امر أكيد فرمود كه بدون هيچ ترسى آنرا تبليغ كند و او را وعده داد كه اگر مخالفين در صدد مخالفت بر آيند آنها را هدايت نكند!
اين مطلب رواياتى را كه هم از طرق عامه و هم از طرق اماميه وارد شده است تاييد مىكند، چون مضمون آن روايات اين است كه آيه شريفه در باره ولايت على عليهالسلام نازل شده و خداوند رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم را مامور به تبليغ آن نموده و آن جناب از اين عمل بيمناك بوده كه مبادا مردم خيال كنند وى از پيش خود پسر عم خود را جانشين خود قرار داده است و به همين ملاحظه انجام آن امر را به انتظار موقع مناسب تاخير انداخت تا اينكه اين آيه نازل شد، ناچار در غدير خم آنرا عملى كرد و در آنجا فرمود:
« من كنت مولاه فهذا على مولاه!»
« هر كه من مولاى اويم اين - على بن ابيطالب - نيز مولاى اوست!»
« قُلْ يَأَهْلَ الْكِتَبِ لَستُمْ عَلى شىْءٍ حَتى تُقِيمُوا التَّوْرَاةَ وَ الانجِيلَ وَ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم
1) الميزان ج : 6 ص : 90
مِّن رَّبِّكُمْ وَ لَيزِيدَنَّ كَثِيراً مِّنهُم مَّا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك طغْيَناً وَ كُفْراً فَلا تَأْس عَلى الْقَوْمِ الْكَفِرِينَ...!»
در اين آيات اين معنا را بيان مىكند كه وسيله اقامه دين صحيح كه همان دين فطرت است بازگشت به سوى خدا و حفظ ارتباط به حضرت او و قطع رابطه نكردن با اوست!
در اين آيات به يهود و نصارا اعلام خطر شده است كه بزودى دچار اين مصيبت مىشوند و نيز به آنان خبر مىدهد كه نخواهند توانست تورات و انجيل و ساير كتب آسمانى شان را اقامه و احيا كنند!
اتفاقا تاريخ هم اين مطلب را تصديق كرده و نشان داده كه اين دو ملت همواره به جرم بريدن رشته ارتباط با خدا دچار تشتت مذاهب و دشمنى و بغضاى بين خودشان بودهاند!
در آيه:« فاقم وجهك للدين حنيفا!» و آيات ديگرى از اين سوره، مسلمانان را هم از اينكه روش اهل كتاب را پيش گرفته و از خداى تعالى بريده و بازگشت به سويش را ترك كنند زنهار مىدهد!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تحَرِّمُوا طيِّبَتِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يحِب الْمُعْتَدِينَ!»
اين سه آيه و تعدادى از آياتى كه بعد از آنها واقع شدهاند، يعنى حدود صد و اندى از آيات اين سوره در مقام بيان پارهاى از احكام فرعى هستند و اين آيات مجموعا نظير جمله معترضهايست كه در بين دو دسته از آياتى واقع شدهاند كه متعرض داستانهاى مسيح عليهالسلام و مسيحيان است .
و اين آيات چون طوايف متفرقهاى هستند و در باره احكام مختلفى نازل شدهاند، از اين جهت مىتوان گفت هر كدام براى خود مستقلاند و در فهمانيدن مدلول خود تمام و غير مربوط به ما بقى آياتاند، بنا بر اين مشكل است گفته شود كه همه آنها يكدفعه نازل شدهاند و يا با بقيه آيات سوره نازل شدهاند، زيرا مضامين اين آيات طورى است كه نمىتوان بين آنها ارتباط بر قرار كرد، تا بتوان آنرا شاهد اين حرف قرار داد. در اين سه آيه نيز مطلب از همين قرار است.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّمَا الخَْمْرُ وَ الْمَيْسرُ وَ الأَنصاب وَ الأَزْلَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشيْطنِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ...!»
اين آيات همگى در مقام بيان احكام شراب هستند و در بعضى از آنها قمار و در بعضى ديگر انصاب و ازلام هم علاوه شده است. اگر دو آيه:« يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما !» و آيه:« يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون!» با آيه:« قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم!» و آيه مورد بحث تا جمله:« انتم منتهون!» همه به هم منضم و يكجا در نظر گرفته شوند سياقهاى مختلفشان اين معنا را مىرساند كه شارع مقدس شراب را بتدريج تحريم فرموده است!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشىْءٍ مِّنَ الصيْدِ تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمَاحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يخَافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدَى بَعْدَ ذَلِك فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ...!»
اين آيات در باره حكم شكارهاى دريايى و صحرايى در حال احرام، نازل شده است.
« قُل لا يَستَوِى الْخَبِيث وَ الطيِّب وَ لَوْ أَعْجَبَك كَثرَةُ الْخَبِيثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ يَأُولى الأَلْبَبِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ!»
اين آيه آيهاي است مشتمل بر يك مثال كلى كه خداوند آن مثال را براى بيان خصوصيتى كه براى دين حق است در بين ساير اديان و رفتار مردم نسبت به دين حق و دين باطل بكار برده است و آن خصوصيت اين است كه اعتبار در هر جا با حق است و لو اينكه اهل حق و جمعيت آن كم و معدود باشند و در برابر خير و سعادت بايد تسليم شد، هر چند بيشتر مردم مخصوصا اقويا از آن گريزان و روىگردان باشند!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَسئَلُوا عَنْ أَشيَاءَ إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسؤْكُمْ وَ إِن تَسئَلُوا عَنهَا حِينَ يُنزَّلُ الْقُرْءَانُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللَّهُ عَنهَا وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ!»
اين آيه مؤمنين را نهى مىكند از اينكه از چيزهايى سراغ بگيرند و مطالبى را بپرسند كه اگر برايشان آشكار شود ناراحت مىشوند، گر چه از بيان اينكه از چه كسى
بپرسند ساكت است، ليكن از اينكه بعدا مىفرمايد:« و ان تسئلوا عنها حين ينزل القرآن تبد لكم!» و همچنين از اينكه در آيه بعد مىفرمايد:« قد سالها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كافرين!» بدست مىآيد كه مقصود سؤال از رسول الله «ص» است و نيز گر چه در آيه روى سخن به مؤمنين عصر رسول الله «ص» و غرض، نهى از سؤالات معينى است، ليكن از علتى كه از آيه براى نهى استفاده مىشود بدست مىآيد كه آيه، سؤالات غير مورد غرض را كه مشمول عفو خداوند شدند نيز شامل مىشود و در نتيجه سؤال از هر چيزى كه خداى تعالى دريچه اطلاع از آن( با اسباب عادى) را بروى بشر بسته است ممنوع شده است، زيرا خطرى كه در سؤال از اينگونه امور است منحصر در سؤالات اصحاب رسول الله«ص» نيست، پرسش از روز مرگ خود، مثلا و يا روز مرگ دوستان و عزيزان يا پرسش از زوال ملك و عزت، هميشه مظنه هلاكت و بدبختى است و چه بسا همان جستجو و بدست آوردن مطلب خود باعث هلاكت و بدبختى شود، آرى نظامى كه خداى تعالى زندگى بشر بلكه جميع عالم كون را به آن نظام منتظم ساخته نظامى است حكيمانه، از روى حكمت است كه امورى را براى آدميان آشكار و امور ديگرى را نهان داشته است و دست و پا كردن براى اخفاى آنچه ظاهر و اظهار آنچه مخفى است باعث اختلال نظامى است كه گسترده شده است!
« مَا جَعَلَ اللَّهُ مِن بحِيرَةٍ وَ لا سائبَةٍ وَ لا وَصِيلَةٍ وَ لا حَامٍ وَ لَكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْترُونَ عَلى اللَّهِ الْكَذِب وَ أَكْثرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ...!»
اينها اصناف چهارگانه انعامى هستند كه مردمان جاهليت براى آنها احتراماتى قائل بودهاند و به همين منظور احكامى براى آنها جعل كرده بودند، اينك در اين آيه شريفه خداى تعالى مىفرمايد: اين احكام از ناحيه من نيست!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا عَلَيْكُمْ أَنفُسكُمْ لا يَضرُّكُم مَّن ضلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ!»
اين آيه نهى مىكند مؤمنين را از اينكه به كار هدايت گمراهان پرداخته و از هدايت خويش بازمانده و در حقيقت در راه نجات مردم خود را به هلاكت بيندازند.
البته، دعوت به خدا و امر به معروف و نهى از منكر چون خود يكى از شؤون
بخود پرداختن و راه خدا پيمودن و وظيفه الهى را انجام دادن است، تعارضي با اين آيه ندارد!
ازجمله:« گمراهان بشما ضرر نمىرسانند!» مي توان اين معنا را استفاده كرد كه كفار هيچ وقت نمىتوانند به جامعه اسلامى پرداخته و آن را بصورت جامعه غير اسلامى در آورند، بعبارت ديگر ممكن است معناى آيه اين باشد كه: شما اى مسلمين هدايت خود را حفظ كنيد و بدانيد كه گمراهان هيچوقت نمىتوانند با قوه قهريه خود مجتمع اسلامى شما را به يك مجتمع غير اسلامى تبديل كنند!
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا شهَدَةُ بَيْنِكُمْ إِذَا حَضرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْت حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنكُمْ أَوْ ءَاخَرَانِ مِنْ غَيرِكُمْ إِنْ أَنتُمْ ضرَبْتُمْ فى الأَرْضِ فَأَصبَتْكُم مُّصِيبَةُ الْمَوْتِ تحْبِسونَهُمَا مِن بَعْدِ الصلَوةِ فَيُقْسِمَانِ بِاللَّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لا نَشترِى بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ كانَ ذَا قُرْبى وَ لا نَكْتُمُ شهَدَةَ اللَّهِ إِنَّا إِذاً لَّمِنَ الاَثِمِينَ...!»
سه آيه اول راجع به شهادت است و آيه آخرى هم از نظر معنى بىارتباط با آنها نيست.
« إِذْ قَالَ اللَّهُ يَعِيسى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكرْ نِعْمَتى عَلَيْك وَ عَلى وَلِدَتِك إِذْ أَيَّدتُّك بِرُوح الْقُدُسِ ...!»
اين دو آيه و همچنين آيات بعدى كه داستان نزول مائده را حكايت مىكند و نيز آيات بعد از آن كه متضمن خبرى است از خداوند به عيسى بن مريم «ع» به اينكه بزودى خداوند از او از اينكه چرا نصارا او و مادرش را براى خود دو معبود اتخاذ كردند باز خواست مىكند همگى با غرضى كه افتتاح اين سوره به منظور ايفاى آن بوده مرتبط هستند و آن غرض دعوت به وفاى به عهد و شكر نعمت و تحذير از عهدشكنى و كفران نعمتهاى الهى است ، همين مطالب است كه آخر سوره را با اول آن مربوط ساخته و وحدت سياق را در سراسر سوره حفظ كرده است.
« إِذْ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ يَعِيسى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَستَطِيعُ رَبُّك أَن يُنزِّلَ عَلَيْنَا مَائدَةً مِّنَ
السمَاءِ قَالَ اتَّقُوا اللَّهَ إِن كنتُم مُّؤْمِنِينَ...!»(112تا115/مائده)
اين آيات، داستان نزول مائده را بر مسيح و يارانش ياد آورى مىكند، گر چه تصريح ندارد به اينكه چنين مائدهاى نازل شده، ليكن از اينكه آيه آخرى مشتمل است بر وعده قطعى و بدون قيد به اينكه نازل خواهد كرد و از اينكه خداى متعال همانطورى كه خودش خود را وصف كرده، تخلف در وعده نمىكند، استفاده مىشود كه چنين مائدهاى نازل كرده است.
« وَ إِذْ قَالَ اللَّهُ يَعِيسى ابْنَ مَرْيَمَ ءَ أَنت قُلْت لِلنَّاسِ اتخِذُونى وَ أُمِّىَ إِلَهَينِ مِن دُونِ اللَّهِ قَالَ سبْحَنَك مَا يَكُونُ لى أَنْ أَقُولَ مَا لَيْس لى بِحَقٍ إِن كُنت قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فى نَفْسى وَ لا أَعْلَمُ مَا فى نَفْسِك إِنَّك أَنت عَلَّمُ الْغُيُوبِ...!»
غرض از نظم و نسق اين آيات بيان اعترافاتى است كه عيسى عليهالسلام به زبان خود نموده و وضع زندگى دنيوى خود را حكايت كرده باشد كه حق او نبوده در باره خود ادعائى كند كه حقيقت ندارد، چه او در برابر چشم خدا بوده، چشمى كه نه خواب دارد و نه كم ديد مىشود و اينكه او ذرهاى از آنچه خداوند برايش تحديد و معين نموده تجاوز نكرده است، چيزى جز آنچه مامور به گفتنش بوده نگفته و كارى جز آنچه خداوند مامور به انجامش نموده نكرده است و آن كار همان شهادت است، خداوند هم او را در اين اعترافات و در آنچه كه در باره حق ربوبيت خدا و عبوديت بندگان ذكر نموده تصديق فرموده است، به اين بيان آيات مورد بحث منطبق مىشود بر غرضى كه به خاطر آن اين سوره نازل شده است و آن غرض عبارتست از بيان حقى كه خداوند براى خود به گردن بندگان قرار داده و آن وفاى به عهدى است كه با خداى خود بستهاند و اينكه نبايد آن عهد را بشكنند، يعنى نبايد از روى لاقيدى و بىبندوبارى شانه از زير بار تكاليف تهى سازند و هر چه بخواهند بكنند و هر جا بخواهند آزادانه بچرند، چنين حقى از طرف خداى تعالى به آنان داده نشده و خودشان هم قادر به رسيدن به اين آرزو نيستند، اين است آن غرضى كه اين سوره از اول تا به آخر آن را بيان مىكند!
1) الميزان ج : 6 ص : 345
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ جَعَلَ الظلُمَتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبهِمْ يَعْدِلُونَ ! هُوَ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُّسمًّى عِندَهُ ثُمَّ أَنتُمْ تَمْترُونَ! وَ هُوَ اللَّهُ فى السمَوَتِ وَ فى الأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ!» (1تا3/انعام)
غرضى كه اين سوره در مقام ايفاى آن است همان توحيد خداى تعالى است البته توحيد به معناى اعم و اينكه اجمالا براى انسان پروردگارى است كه همان او پروردگار تمام عالميان است، از او است ابتداى هر چيز و به سوى او است بازگشت و انتهاى هر چيز، پروردگارى كه به منظور بشارت بندگان و انذار آنان پيغمبرانى فرستاد و در نتيجه بندگان مربوبش به سوى دين حق او هدايت شدند.
اين است اجمال آن چيزى كه اين سوره در مقام اثبات آن است، زيرا بيشتر آياتش به صورت استدلال عليه مشركين و مخالفين توحيد و نبوت و معاد است، البته مشتمل بر اجمالى از وظايف شرعى و محرمات دينى نيز مىباشد.
در ثنايى كه در اين سه آيه هست، اشارهاى نيز به معارف حقيقىاي كه دعوت دينى متكى بر آن است شده و آن معارف در حقيقت به منزله ماده شريعت است و به سه نظام تفكيك مىشود:
1- نظام عمومى خلقت كه آيه اولى به آن اشاره مىكند .
2- نظامى كه خصوص انسان از جهت وجود دارد و آيه دوم مشتمل بر آنست.
3- نظام عمل انسان كه آيه سوم به آن اشاره مىكند!
پس آنچه كه از مجموع اين سه آيه به دست مىآيد عبارتست از ثناى بر پروردگار بدان جهت كه عالم كبيرى را ايجاد فرمود كه انسان در آن زندگى مىكند و عالم صغيرى را كه همان وجود خود انسان است و محدود است از جهت آغازش به گل و از طرف انجامش به اجل مكتوب، ايجاد فرمود و ثنا بر اينكه بر آشكار و نهان آدمى و تمامى اعمال او آگاهى دارد!
1) الميزان ج : 7 ص :3
« وَ مَا تَأْتِيهِم مِّنْ ءَايَةٍ مِّنْ ءَايَتِ رَبهِمْ إِلا كانُوا عَنهَا مُعْرِضِينَ...!»
اين آيات اشاره است به تكذيب مشركين و كفار و پافشاريشان در انكار حق و استهزاء شان به آيات خداوند سبحان و نيز موعظه و انذار و جوابى است بر پارهاى از ياوههائى كه در انكار حق صريح به هم بافتند .
« قُل لِّمَن مَّا فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ قُل لِّلَّهِ كَتَب عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيَمَةِ لا رَيْب فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ...!»
اين آيات از جمله آياتى است كه با مشركين در امر توحيد و معاد احتجاج مىكند، دو آيه اول آن متضمن برهان بر معاد و بقيه كه پنج آيه است به طورى كه خواهيد ديد در باره توحيد به دو نحو اقامه برهان مىنمايد.
« قُلْ أَى شىْءٍ أَكْبرُ شهَدَةً قُلِ اللَّهُ شهِيدُ بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِىَ إِلىَّ هَذَا الْقُرْءَانُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ أَ ئنَّكُمْ لَتَشهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ ءَالِهَةً أُخْرَى قُل لا أَشهَدُ قُلْ إِنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَحِدٌ وَ إِنَّنى بَرِىءٌ ممَّا تُشرِكُونَ...!»
اين آيات احتجاج مىكند بر مساله وحدانيت خداى تعالى از راه وحى و حال آنكه اين مساله عقلى و از مسائلى است كه عقل از طرق مختلفى به آن راه دارد و ليكن صرف اين جهت باعث نمىشود كه نتوان آنرا از طريق وحى صريح قطعى هم اثبات نمود، مگر غرض از برهان عقلى، جز تحصيل يقين چيز ديگرى است؟
وقتى غرض از آن تحصيل يقين به وحدانيت خدا باشد و بر حسب فرض، وحى الهى هم قطعى و غير قابل ترديد باشد چه مانعى دارد كه همان وحى برهان بر وحدانيت خدا قرار گيرد آنهم وحيى چون قرآن كه اساسش متكى بر تحدى است!
« وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّب بِئَايَتِهِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظلِمُونَ...!»
در اين آيات مظالم مشركين و انحرافاتى را كه در اصول عقايد پاك يعنى
توحيد، نبوت و معاد داشتند براي رسول الله«ص» بيان مىفرمايد.
« قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُك الَّذِى يَقُولُونَ فَإِنهُمْ لا يُكَذِّبُونَك وَ لَكِنَّ الظلِمِينَ بِئَايَتِ اللَّهِ يجْحَدُونَ...!»
اين آيات رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را در لغزشهائى كه مشركين در باره امر دعوت وى داشتند تسليت داده و با وعده حتمى نصرتش ، دلخوش مىسازد و بيان مىكند كه دعوت دينى دعوتى است كه بايد در محيط آزاد و با حفظ اختيار اشخاص صورت گيرد، تا هر كه مىخواهد ايمان آورد و هر كه مىخواهد كفر ورزد و چون دعوت دينى اساسش بر اختيار است، قدرت و مشيت حتمى الهى در آن دخالت نمىكند و اشخاص را مجبور به قبول نمىسازد و گرنه خداوند مىتوانست تمامى افراد بشر را بر هدايت مجتمع سازد!
« وَ قَالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ ءَايَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلى أَن يُنزِّلَ ءَايَةً وَ لَكِنَّ أَكثرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ...!»
در اين آيات در خصوص امر توحيد و معجزه نبوت احتجاجات گوناگونى شده است.
« قُلْ إِنى نهِيت أَنْ أَعْبُدَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ قُل لا أَتَّبِعُ أَهْوَاءَكمْ قَدْ ضلَلْت إِذاً وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُهْتَدِينَ...!»
اين آيات تتمه احتجاجاتى است كه در سابق عليه مشركين بر مساله توحيد و معارف مربوط به آن از نبوت و معاد شده بود.
« وَ إِذْ قَالَ إِبْرَهِيمُ لأَبِيهِ ءَازَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصنَاماً ءَالِهَةً إِنى أَرَاك وَ قَوْمَك فى ضلَلٍ مُّبِينٍ...!»
اين آيات بيان عالىترين و كاملترين مصداق ايمان و قيام به دين فطرت و
نشر عقيده توحيد و پاكى از شرك و دوگانگى است و اين همان هدف مقدسى است كه ابراهيم براى آن قيام نمود و در روزگارى كه مردم سنت توحيد را كه نوح و انبياى بعد از او گوشزدشان كرده بودند از ياد برده و دنيا در تيول وثنيت درآمده بود براى روشن كردن آن احتجاج كرد، پس اين آيات با حجتهائى كه در آنها بر دين فطرت اقامه شده در حقيقت براى مزيد بينائى رسول خدا است نسبت به ادلهاى كه در همين سوره و قبل از اين آيات خدا به او تلقين نمود و در چهل جا فرموده: اينطور بگو و چنين استدلال كن، كه متجاوز از بيست تاى از آن گذشت!
« وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسحَقَ وَ يَعْقُوب كلاًّ هَدَيْنَا وَ نُوحاً هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَ مِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَ سلَيْمَنَ وَ أَيُّوب وَ يُوسف وَ مُوسى وَ هَرُونَ وَ كَذَلِك نجْزِى الْمُحْسِنِينَ...!»
اين آيات در عين اينكه سياقش سياق بيان توحيد فطرى است، اين معنا را نيز مىرساند كه عقيده به توحيد در قرون گذشته در ميان مردم محفوظ بوده و عنايت خاص الهى و هدايتش نگذاشته كه اين مطلب ، در يك جاى از سلسله متصل بشريت بطور كلى از بين برود - به قول عوام حق و حقيقت باريك شدنى هست و ليكن قطع شدنى نيست - آرى ، عنايتى كه پروردگار متعال به دين خود دارد اين دين را از اينكه يكباره دستخوش هواهاى شيطانى شيطانصفتان گردد و بكلى از بين رفته و در نتيجه غرض از خلقت عالم باطل شود حفظ فرموده است.
« وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ ...! »
« وَ هَذَا كِتَبٌ أَنزَلْنَهُ مُبَارَكٌ مُّصدِّقُ الَّذِى بَينَ يَدَيْهِ وَ لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَ مَنْ حَوْلهََا وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلى صلاتهِمْ يحَافِظونَ...!»
در اين آيات در باره قرآن عليه اهل كتاب كه مىگفتند:« ما انزل الله على بشر من شىء!» احتجاج شده است .
نخست، كلام را با ذكر محاجه با اهل كتاب افتتاح نموده و سپس اين معنا را خاطرنشان مىسازد كه شديدترين ظلمها شرك به خدا و افتراى بر او و يا انكار نبوت پيغمبران واقعى و يا ادعاى چيزى است كه حقيقت نداشته باشد مثل همين كه گفتهاند:« سانزل مثل ما انزل الله!»
آنگاه سرانجام كار اينگونه ستمگران را در دم مرگ در آن موقعى كه ملائكه
قبض روح ، دست به كار كشيدن جان آنان مىشوند ذكر نموده و در آخر آيات ادله توحيد خداى تعالى و پارهاى از اسماى حسنى و صفات علياى او را ذكر مىكند .
« اتَّبِعْ مَا أُوحِىَ إِلَيْك مِن رَّبِّك لا إِلَهَ إِلا هُوَ وَ أَعْرِض عَنِ الْمُشرِكِينَ...!»
اين آيات مانند آيات قبل راجع به توحيد است!
« أَ فَغَيرَ اللَّهِ أَبْتَغِى حَكَماً وَ هُوَ الَّذِى أَنزَلَ إِلَيْكمُ الْكِتَب مُفَصلاً وَ الَّذِينَ ءَاتَيْنَهُمُ الْكِتَب يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنزَّلٌ مِّن رَّبِّك بِالحَْقِّ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْترِينَ..!»
اين آيات مشتملند بر اينكه نبايد جز خدا را حَكَم گرفت و به حُكمش گوش داد در حالى كه خداى متعال احكام خود را به تفصيل در كتاب خود بيان فرموده و مشتملند بر نهى از پيروى و فرمانبردارى از بيشتر مردم زيرا فرمانبردارى از بيشتر مردم كه پيروى ظن و تخمين مىكنند گمراه كننده است .
و در آخر آيات بيان مىكند كه مشركين - كه اولياى شياطينند - با مؤمنين در باره خوردن مردار مجادله مىكنند و در اين آيات به خوردن آنچه به نام خدا ذبح شده امر و از آنچه به نام خدا ذبح نشده نهى شده است و اينكه آنچه خدا فرموده و براى بندگان خود پسنديده همين است!
« أَ وَ مَن كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشى بِهِ فى النَّاسِ كَمَن مَّثَلُهُ فى الظلُمَتِ لَيْس بخَارِجٍ مِّنهَا كَذَلِك زُيِّنَ لِلْكَفِرِينَ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ...!»
آنچه از اولين آيه به ذهن ساده و بسيط تبادر مىكند اينست كه مثلى است كه براى هر مؤمن و كافرى زده شده، زيرا انسان قبل از آنكه هدايت الهى دستگيريش كند شبيه ميتى است كه از نعمت حيات محروم است و حس و حركتى ندارد و پس از آنكه موفق به ايمان شد و ايمانش مورد رضايت پروردگارش هم قرار گرفت مانند كسى است كه خداوند او را زنده كرده و نورى به او داده كه با آن نور مىتواند هر جا كه بخواهد برود و در پرتو آن نور راه خود را از چاه و خيرش را از شر و نفعش را از ضرر تميز دهد، منافع و خيرات را بگيرد و از ضرر و شر احتراز كند .
به خلاف كافر كه مثلش مثل كسى است كه در ظلمت و تاريكى محض به سرمىبرد و راه نجات و مفرى پيدا نمىكند، كافر زندگى و مرگش و همچنين در عوالم بعد از مرگش همه در ظلمت است، در زندگى خير را از شر و نفع را از ضرر تشخيص نمىدهد
« وَ يَوْمَ يحْشرُهُمْ جَمِيعاً يَمَعْشرَ الجِْنِّ قَدِ استَكْثرْتُم مِّنَ الانسِ وَ قَالَ أَوْلِيَاؤُهُم مِّنَ الانسِ رَبَّنَا استَمْتَعَ بَعْضنَا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِى أَجَّلْت لَنَا قَالَ النَّارُ مَثْوَاكُمْ خَلِدِينَ فِيهَا إِلا مَا شاءَ اللَّهُ إِنَّ رَبَّك حَكِيمٌ عَلِيمٌ...!»
اين آيات سرپرستى و ولايتى را كه برخى از ستمگران بر برخى ديگر به اذن خدا دارند - مانند ولايت شياطين بر كفار - تفسير مىكند و بيان مىكند كه اين كار از خداى تعالى ظلم نيست، به شهادت اينكه خود ستمگران و كفار به زودى در قيامت اعتراف مىكنند به اينكه اگر معصيت كردند و يا به خداوند شرك ورزيدند به سوء اختيار خودشان بوده و اين خود آنان بودند كه با شنيدن نداى الهى و هشدارش نسبت به عذاب قيامت، مغرور زندگى دنيا شدند و راه ظلم را پيش گرفتند و ستمگران هم رستگار نخواهند شد .
و اينكه قضاى الهى با كفر و ظلم آنان موافق است سبب نمىشود كه كفر و ظلمشان به خودشان نسبت داده نشود.
« وَ جَعَلُوا للَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الأَنْعَمِ نَصِيباً فَقَالُوا هَذَا للَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هَذَا لِشرَكائنَا فَمَا كانَ لِشرَكائهِمْ فَلا يَصِلُ إِلى اللَّهِ وَ مَا كانَ للَّهِ فَهُوَ يَصِلُ إِلى شرَكائهِمْ ساءَ مَا يَحْكمُونَ...!» (136تا150/انعام)
اين آيات عليه مشركين در باره عدهاى از احكام حلال و حرام كه در خوردنيها ميان مشركين داير بوده احتجاج نموده حكم خدا را در آنها بيان مىكند!
« قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكمْ عَلَيْكمْ أَلا تُشرِكُوا بِهِ شيْئاً وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْسناً وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلَدَكم مِّنْ إِمْلَقٍ نحْنُ نَرْزُقُكمْ وَ إِيَّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَوَحِش مَا ظهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطنَ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْس الَّتى حَرَّمَ اللَّهُ إِلا بِالْحَقِّ ذَلِكمْ وَصاكُم بِهِ لَعَلَّكمْ تَعْقِلُونَ...!»
اين آيات محرماتى را بيان مىكند كه اختصاص به شريعت معينى از شرايع الهى ندارد و آن محرمات عبارت است از:
شرك به خدا ، ترك احسان به پدر و مادر ، ارتكاب فواحش و كشتن نفس محترمه بدون حق كه از آن جمله است كشتن فرزندان از ترس روزى، نزديك شدن به مال يتيم مگر به طريق نيكوتر، كمفروشى ، ظلم در گفتار، وفا نكردن به عهد خدا و پيروى كردن از غير راه خدا و بدين وسيله در دين خدا اختلاف انداختن!
شاهد اينكه محرمات مذكور عمومى است و اختصاصى به يك شريعت ندارد - اين است كه مىبينيم قرآن كريم همانها را از انبيا عليهمالسلام نقل مىكند كه در خطابهايى كه به امتهاى خود مىكردهاند از آن نهى مىنمودهاند.
از اين هم كه بگذريم اگر مساله را دقيقا مورد مطالعه قرار دهيم خواهيم ديد اديان الهى هر چه هم از جهت اجمال و تفصيل با يكديگر اختلاف داشته باشند، هيچ يك از آنها بدون تحريم اين گونه محرمات معقول نيست تشريع شود و به عبارت سادهتر ، معقول نيست دينى الهى بوده باشد و در آن دين اينگونه امور تحريم نشده باشد حتى آن دينى كه براى سادهترين و ابتدايىترين نسل بشر تشريع شده است!!
« هَلْ يَنظرُونَ إِلا أَن تَأْتِيَهُمُ الْمَلَئكَةُ أَوْ يَأْتىَ رَبُّك أَوْ يَأْتىَ بَعْض ءَايَتِ رَبِّك يَوْمَ يَأْتى بَعْض ءَايَتِ رَبِّك لا يَنفَعُ نَفْساً إِيمَنهَا لَمْ تَكُنْ ءَامَنَت مِن قَبْلُ أَوْ كَسبَت فى إِيمَنهَا خَيراً قُلِ انتَظِرُوا إِنَّا مُنتَظِرُونَ...!»
اين آيات مشركينى را كه از پيروى صراط مستقيم استنكاف مىورزند و در دين خدا متفرق مىشوند تهديد مىكند و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را از آنان تبرئه مىنمايد و كسانى را كه نيكى مىكنند به جزاى نيك وعده و نويد مىدهد و جزاى روز قيامت را امرى منجز معرفى مىكند .
« قُلْ إِنَّنى هَدَاني رَبى إِلى صرَطٍ مُّستَقِيمٍ! دِيناً قِيَماً مِّلَّةَ إِبْرَهِيمَ حَنِيفاً وَ مَا كانَ مِنَ الْمُشرِكِينَ!»
« قُلْ إِنَّ صلاتى وَ نُسكِى وَ محْيَاى وَ مَمَاتى للَّهِ رَب الْعَلَمِينَ!»
« لا شرِيك لَهُ وَ بِذَلِك أُمِرْت وَ أَنَا أَوَّلُ المُْسلِمِينَ...!»
اين آيات آخر سوره است و مشتمل است بر هدفى كه رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم در دعوت اين سوره داشته و اينكه به آنچه دعوت مىكرده عامل نيز بوده و نيز مشتمل است بر خلاصه دلايلى كه در اين سوره عليه عقيده شرك اقامه شده است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! المص! كِتَبٌ أُنزِلَ إِلَيْك فَلا يَكُن فى صدْرِك حَرَجٌ مِّنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَ ذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ...!» (1و9/اعراف)
اين سوره مشتمل است بر مجموع مطالبى كه سورههاى ابتدا شده به حروف مقطعه« الم و ص » مشتمل بر آن است. برداشت كلام در اين سوره چنين است كه گويا عهدى را كه خداوند از آدميان گرفته كه او را بپرستند و چيزى را شريك او قرار ندهند مبناى كلام قرار داده و آنگاه از سير تاريخى اين عهد كه بر حسب مسير انسانيت در امم و قرون گذشته نموده است بحث مىكند.
چون اكثر امم گذشته اين عهد را شكسته و آن را از ياد بردند و در نتيجه وقتى پيغمبرى در بين آنان مبعوث مىشده و آيات و معجزاتى مىآورده كه آنان را به ياد عهد خود بيندازد تكذيب مىكردند و جز عده كمى به وسيله آن آيات متذكر نمىشدند .
عهد الهى كه در حقيقت اجمالى است از تفصيل دعوتهاى دينى الهى، در طبيعت انسانهاى مختلف از جهت اختلافى كه در استعداد قبول و رد آن دارند و همچنين از جهت اختلاف اماكن و اوضاع و احوال و شرايطى كه به نفوس آنان احاطه دارد مختلف مىشود. در بعضى از نفوس پاك كه بر اصل فطرت باقى ماندهاند هدايت به سوى ايمان به خدا و آيات او را نتيجه مىدهد و در بعضى ديگر كه هميشه اكثريت را تشكيل مىدهند و مردمى پست و مستغرق در شهوات دنيايند خلاف آن را ، كه همان كفر و طغيان و سرپيچى است نتيجه مىدهد و همين معنى باعث مىشود كه مؤمنين مورد الطاف خاص الهى قرار گرفته و در دنيا موفقيت و نصرت و فتح و در آخرت نجات از آتش و بهرهمندى از بهشت و لذايذ گوناگون آن نصيبشان گردد و در مقابل ، كفار مورد غضب و لعنت خدا قرار گرفته به عذابهاى ناگهانى كه همگى را
1) الميزان ج : 8 ص :
هلاك ساخته و نسلشان را قطع مىكند دچار مىشوند:« فجعلناهم احاديث و مزقناهم كل ممزق!» تازه اين عذاب دنياىشان است و عذاب آخرت بيچارهكنندهتر است و در آن عذاب كسى يارى نمىشود!
اين است آن سنتى كه خداوند آن را در بين بندگان خود اجراء كرده و از اين پس نيز اجراء مىكند. شرح جزئيات همين سنت براى مردمى كه ايمان به خدا ندارند انذار است، چون غرض از شرح آن واداشتن آنان به ايمان به خدا و آيات او است. همين شرح و بيان، نسبت به مردم با ايمان يعنى آنان كه به طور اجمال علم به پروردگار خود و به مقام ربوبى او دارند تذكر و يادآورى آيات خدا و تعليم معارف دينى او و معرفت به خدا و اسماى حسنى و صفات علياى او و نيز شناسايى سنت جارى پروردگار در دنيا و آخرت است .
از آيه شريفه:« لتنذر به و ذكرى للمؤمنين!» هم اين معنا استفاده مىشود و از آن به خوبى بر مىآيد كه غرض اديان همين دو معنا است: انذار غير مؤمنين و يادآورى مؤمنين!
بر اين اساس مىتوان گفت: اين سوره بنا بر اينكه همه آن در مكه نازل شده باشد، روى سخن در آن با مشركين مكه و تعداد اندكى كه به رسول الله صلىاللهعليهوآلهوسلّم ايمان آورده بودند خواهد بود و از خود آيات آن نيز اين معنا ظاهر مىشود، براى اينكه غالبا در اول يا آخر آيات آن عموم مردم را انذار نموده و اقامه حجت و موعظه كرده و يا با ذكر داستان آدم و ابليس و داستانهاى نوح ، هود ، صالح ، لوط ، شعيب و موسى عليهالسلام وسيله عبرتشان را فراهم ساخته است .
و اين بيان در عين اينكه براى اكثريت مردم انذار است، براى مؤمنين يادآورى و تذكر است، چون همين بيانات آنان را به ياد تفاصيل و جزئياتى از معارف مربوط به مبدء و معاد و آيات الهى مىاندازد كه اجمال ايمان خود آنان مشتمل بر آن است .
در اينجا بايد خاطر نشان سازيم كه اين سوره قسمت عمده و مقدار قابل ملاحظهاى از معارف الهى را متضمن است، از آن جمله وصف ابليس و لشكرش، وصف قيامت و ميزان، اعراف و عالم ذر و ميثاق و وصف مردم با ايمانى كه هميشه به ياد خدايند و نيز از آن جمله ذكر عرش و تجلى پروردگار و اسماى حسناى او و بيان اين حقيقت كه براى قرآن تاويلى است.
و نيز متضمن مجملاتى است از واجبات و محرمات مانند:« قل امر ربى بالقسط!» و آيه:« انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن!» و آيه: « قل من
حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق!»
«وَ لَقَدْ مَكَّنَّكمْ فى الأَرْضِ وَ جَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَيِش قَلِيلاً مَّا تَشكُرُونَ...!»
اين آيات ابتداى خلقت انسان و صورتبندى او و ماجراى آن روز آدم و سجده ملائكه و سرپيچى ابليس و فريب خوردن آدم و همسرش و خروجشان از بهشت و ساير امورى را كه خداوند براى آن دو مقدر كرده بود بيان مىفرمايد.
« يَبَنى ءَادَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكمْ لِبَاساً يُوَرِى سوْءَتِكُمْ وَ رِيشاً وَ لِبَاس التَّقْوَى ذَلِك خَيرٌ ذَلِك مِنْ ءَايَتِ اللَّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ...!»
در اين آيات و همچنين آيات قبل از آن كه راجع به داستان سجده و بهشت بود خطابهايى است كه اگر مورد دقت قرار گيرد و آنگاه در مقابل خطاباتى قرار داده شود كه در آيات راجع به همين قصه در ساير سورهها مخصوصا در سوره طه است و اين معنا هم ملاحظه شود كه سوره طه در مكه نازل شده و داستان سجده و بهشت آن اجمالى است از آنچه كه در اين سوره و در سوره بقره است كه در مدينه نازل شده، بدست خواهد آمد كه اين خطابات يعنى خطاب يا بنى آدم تعميم خطابهاى خصوصى است كه در آن آيات به خود آدم شده است .
بلكه به بيانى كه قبلا گفته شد، اصل داستان مربوط به آدم است و در اين آيات به عموم فرزندان او تعميم يافته است .
و اين چهار خطاب كه با قول« يا بنى آدم!» شروع شده، سه موردش راجع به تحذير از فتنه شيطان و خوردن و نوشيدن و لباس مىباشد و تعميم مطلبى است كه خداوند آن را در سوره طه بدينگونه ذكر فرموده است:« يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى! ان لك ان لا تجوع فيها و لا تعرى! و انك لا تظما فيها و لا تضحى!» و خطاب چهارم نيز تعميم اين قول خدا:« فاما ياتينكم منى هدى!» مىباشد .
احكامى كه در اينجا به طور اجمال ذكر شده شرايع الهىاي است كه بدون استثنا در جميع اديان الهى وجود داشته است و نيز خواهيم ديد كليه مقدراتى كه انسان نسبت به سعادت و شقاوت و امثال آن دارد همه منتهى به اين داستان مىشود و در حقيقت آنچه از اينگونه مقدرات براى بشر پيش مىآيد حاصلى است كه از كشت
آن روز درو مىشود و آن داستان ريشه اين شاخ و برگها و فهرست اين تفاصيل است!
« فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّب بِئَايَتِهِ أُولَئك يَنَالهُُمْ نَصِيبهُم مِّنَ الْكِتَبِ حَتى إِذَا جَاءَتهُمْ رُسلُنَا يَتَوَفَّوْنهُمْ قَالُوا أَيْنَ مَا كُنتُمْ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ قَالُوا ضلُّوا عَنَّا وَ شهِدُوا عَلى أَنفُسِهِمْ أَنهُمْ كانُوا كَفِرِينَ...!»
آيه اولى تفريع و استخراج از آخرين خطاب عام:« يا بنى آدم...!» است، نظير تفريعاتى كه پس از هر كدام از خطابهاى عام قبلى ذكر شد و آيات بعدى همه راجع به پيامدهاى دروغ بستن به خدا و عواقب وخيم تكذيب آيات او و همچنين بيان آثارى است كه بر ايمان به خدا و عمل صالح مترتب مىشود، الا دو آيه آخر كه در آن دو به اول كلام برگشت شده و با ذكر مساله نزول كتاب، حجت را بر آنان تمام كرده است .
« إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض فى سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ استَوَى عَلى الْعَرْشِ يُغْشى الَّيْلَ النهَارَ يَطلُبُهُ حَثِيثاً وَ الشمْس وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسخَّرَتِ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الخَْلْقُ وَ الأَمْرُ تَبَارَك اللَّهُ رَب الْعَلَمِينَ...!»
اين آيات يگانگى رب العالمين را به دو طريق تاكيد مىنمايد: يكى از اين راه كه خداى تعالى كسى است كه آسمانها و زمين را آفريده و امور آن را به نظام احسنى كه جميع اجزاء و اطراف آن را به هم مرتبط مىسازد تدبير مىنمايد ، پس او به تنهايى رب العالمين است!
يكى هم از اين راه كه خداى تعالى آن كسى است كه براى جميع خلايق روزى فراهم نموده و انواع ميوهها و غلات و هر رزق ديگرى را به عجيبترين و لطيفترين وجهى آفريده و اين خود دليل بر اين است كه پروردگار ديگرى براى عالم نيست!
« لَقَدْ أَرْسلْنَا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَقَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ إِنى أَخَاف عَلَيْكُمْ عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ...!»
« وَ إِلى عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ...!»
اين آيات با ذكر داستان نوح عليهالسلام و اينكه چگونه مردم را به توحيد و ترك شرك دعوت مىنمود و قومش او را انكار نموده، بر شرك خود اصرار مىورزيدند و اينكه چگونه خداوند طوفان را بر ايشان مسلط نمود و همه را تا به آخر هلاك ساخت و نوح و گروندگان به وى را نجات داد، تعقيب و دنباله آيات قبلى است كه آن نيز راجع به دعوت به توحيد و نهى از شرك به خداى سبحان و تكذيب آيات او بود و به منظور تكميل همين بيان، داستان عده ديگرى از انبياء از قبيل هود، صالح، شعيب، لوط و موسى عليهماالسلام را نيز ذكر مىفرمايد .
« وَ إِلى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صلِحاً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ قَدْ جَاءَتْكم بَيِّنَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ هَذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكمْ ءَايَةً فَذَرُوهَا تَأْكلْ فى أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسوهَا بِسوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ...!»
ثمود يكى از امتهاى قديمى عرب بوده كه در سرزمين يمن در احقاف مىزيستهاند و خداوند متعال شخصى از خود آنان را به نام صالح در ميانشان مبعوث نمود. صالح عليهالسلام قوم خود را كه مانند قوم نوح و هود مردمى بتپرست بودند به دين توحيد دعوت نمود و فرمود:« يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره!»
« وَ لُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفَحِشةَ مَا سبَقَكُم بهَا مِنْ أَحَدٍ مِّنَ الْعَلَمِينَ...!»
حضرت لوط از پيروان شريعت ابراهيم عليهالسلام بوده، به خلاف هود و صالح كه از پيروان شريعت نوح عليهالسلام بودند.
لوط از بستگان ابراهيم عليهالسلام بوده و آن حضرت او را به سوى اهل سدوم و اقوام مجاور آنان فرستاد، تا آنان را كه مشرك و از بتپرستان بودند، به دين توحيد دعوت كند .
« وَ إِلى مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شعَيْباً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ قَدْ جَاءَتْكم بَيِّنَةٌ مِّن رَّبِّكمْ فَأَوْفُوا الْكيْلَ وَ الْمِيزَانَ وَ لا تَبْخَسوا النَّاس أَشيَاءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فى الأَرْضِ بَعْدَ إِصلَحِهَا ذَلِكمْ خَيرٌ لَّكُمْ إِن كنتُم مُّؤْمِنِينَ...!»
اول اين آيات عطف است بر داستان نوح «ع»، شعيب «ع» نيز مانند نوح و ساير انبياى قبل از خود دعوت خويش را بر اساس توحيد قرار داده بود.
« وَ مَا أَرْسلْنَا فى قَرْيَةٍ مِّن نَّبىٍ إِلا أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْساءِ وَ الضرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضرَّعُونَ...! وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيهِم بَرَكَتٍ مِّنَ السمَاءِ وَ الأَرْضِ وَ لَكِن كَذَّبُوا فَأَخَذْنَهُم بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ...!»
اين آيات مربوط و متصل به آيات قبلاند، براى اينكه مطالبى را كه در آن آيات در باره امتهاى گذشته بود خلاصه كرده و در باره همه آنها مىفرمايد: اين امتها از اين جهت منقرض شدند كه بيشتر افرادشان فاسق و از زى عبوديت بيرون بودند و به عهد الهى و آن ميثاقى كه در روز اول خلقت از آنان گرفته شده بود وفا نكردند، در نتيجه سنتهاى الهى كه ذيلا توضيح آن را خواهيم داد يكى پس از ديگرى در باره آنان جريان يافت و منتهى به انقراضشان گرديد:
آرى ، خداى سبحان هر پيغمبرى را كه به سوى امتى از آن امتها مىفرستاد به دنبال او آن امت را با ابتلاى به ناملايمات و محنتها آزمايش مىكرد، تا به سويش راه يافته و به درگاهش تضرع كنند و وقتى معلوم مىشد كه اين مردم به اين وسيله كه خود يكى از سنتهاى نامبرده بالاست متنبه نمىشوند سنت ديگرى را به جاى آن سنت بنام سنت مكر جارى مىساخت و آن اين بود كه دلهاى آنان را بوسيله قساوت و اعراض از حق و علاقمند شدن به شهوات مادى و شيفتگى در برابر زيبائيهاى دنيوى مهر مىنهاد .
بعد از اجراى اين سنت، سنت سوم خود يعنى استدراج را جارى مىنمود و آن اين بود كه انواع گرفتاريها و ناراحتىهاى آنان را بر طرف ساخته زندگيشان را از هر جهت مرفه مىنمود و بدين وسيله روز به روز بلكه ساعت به ساعت به عذاب خود نزديكترشان مىكرد، تا وقتى كه همهشان را به طور ناگهانى و بدون اينكه احتمالش را هم بدهند به ديار نيستى مىفرستاد، در حالى كه در مهد امن و سلامت آرميده و به علمى كه داشتند و وسايل دفاعيى كه در اختيارشان بود مغرور گشته و از اينكه پيشامدى كار آنها را به هلاكت و زوال بكشاند غافل و خاطر جمع بودند!
خداى تعالى در اين آيات علاوه بر خلاصهگيرى از آيات قبل يك حقيقت خالى از هر شائبهاى را هم خاطر نشان ساخته و در جمله:« و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء ...!» بدان اشاره نموده است و آن حقيقت عبارت
1) الميزان ج : 8 ص : 245
است از چيزى كه معيار و مدار اساس نزول نعمت و نقمت بر آدميان است!
« ثُمَّ بَعَثْنَا مِن بَعْدِهِم مُّوسى بِئَايَتِنَا إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلايهِ فَظلَمُوا بهَا فَانظرْ كَيْف كانَ عَقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ! وَ قَالَ مُوسى يَفِرْعَوْنُ إِنى رَسولٌ مِّن رَّب الْعَلَمِينَ...!»
اين آيات با بيان داستان موسى بن عمران عليهماالسلام شروع شده و از جزئيات آن يعنى آمدنش به نزد فرعون و ادعايش بر اينكه خداوند مرا به سوى تو رسالت داده تا نجات بنى اسرائيل را از تو بخواهم و آن دو معجزه را كه خداوند در شب طور به وى كرامت فرموده، ذكر مىكند .
اين خصوصيات فهرست آن مطالبى است كه در اين آيات ذكر شده و در آيات بعدى اجمالى از بقيه داستان آنجناب در ايامى كه در مصر در ميان بنى اسرائيل مىزيسته و عذابهايى كه بر قوم فرعون نازل شده و نجات بنى اسرائيل و داستان نزول تورات و گوسالهپرستى بنى اسرائيل و داستانهاى متفرقه و عبرتانگيز ديگرى از بنى اسرائيل را ذكر مي كند .
موسى عليهالسلام سومين پيغمبر اولى العزم و صاحب سومين كتاب آسمانى و سومين شريعت است، گو اينكه شريعتهاى خدايى همه يكى هستند و تناقض و تنافى در بين آنها نيست، الا اينكه از نظر اجمال و تفصيل و كمى و زيادى فروع مختلفند چون سير بشر از نقص بسوى كمال تدريجى و استعداد قبول معارف الهى در هر عصرى با عصر ديگر مختلف است، وقتى اين سير به پايان رسيد و بشر از نظر معرفت و علم به عالىترين موقف خود رسيد آن وقت است كه رسالت نيز ختم شده و كتاب خاتم انبياء و شريعتش در ميان بشر براى هميشه مىماند و ديگر بشر انتظار آمدن كتاب و شريعت ديگرى را ندارد. و اگر امروز با اينكه خاتم پيغمبران صلوات الله عليه مبعوث شده و آخرين كتاب آسمانى را آورده و در عين حال بشر به مرحلهاى كه مىبايست از كمال برسد، نرسيده براى اين است كه دين اسلام آنطور كه بايد در مجتمعات بشرى گسترش نيافته و گر نه بشر مىتواند با بسط دائره دين و بررسى حقايق معارف آن رو به كمال گذاشته و به تدريج مراحل علم و عمل را يكى پس از ديگرى طى كند .
در اينجا ناگفته نگذاريم كه گر چه، اين گونه داستانهاى قرآنى را داستان موسى و نوح و داستان هود و يا صالح مىناميم ولى در حقيقت اين داستانها داستان اقوام و مللى است كه اين بزرگواران در ميانشان مبعوث شدهاند، چون در اين داستانها
1) الميزان ج : 8 ص : 265
جريان حال آن اقوام و رفتارى كه با پيغمبران خود كردهاند و سرانجام انكارشان و اينكه عذاب الهى همهشان را از بين برده و منقرضشان نمود ايراد شده و لذا مىبينيم تمامى اين داستانها به آياتى ختم شده كه كيفيت نزول عذاب و هلاكت آنان را بيان مىكند.
غرض از اين آيات بيان حال مردم از حيث قبول عهد الهى و رد آن است تا براى مردم و مخصوصا امت اسلام انذار و مايه عبرت بوده باشد . بطور كلى سورههايى كه اولش الف - لام - ميم آمده در يك غرض مشتركند و آن همين انذار و تذكر مردم است!
« وَ قَالَ المَْلأُ مِن قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فى الأَرْضِ وَ يَذَرَك وَ ءَالِهَتَك قَالَ سنُقَتِّلُ أَبْنَاءَهُمْ وَ نَستَحْىِ نِساءَهُمْ وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قَهِرُونَ! قَالَ مُوسى لِقَوْمِهِ استَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصبرُوا إِنَّ الأَرْض للَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ...!»
اين آيات مشتمل است بر اجمال آنچه كه بين موسى و فرعون( در ايامى كه موسي عليهالسلام در ميان قوم فرعون به سر مىبرده،) جريان يافته و آن خاطراتى را كه وى پس از دعوت آنان به دين توحيد و نجات دادن بنى اسرائيل داشته و آن معجزاتى را كه يكى پس از ديگرى برايشان آورده تا آنجا كه خدا او و بنى اسرائيل را نجات داده و فرعون و لشكريانش را غرق كرده و سرزمين مبارك و مشارق و مغارب آن را در اختيار او و قومش گذاشته خاطر نشان مي سازد.
الميزان ج : 8 ص : 297
« وَ جَوَزْنَا بِبَنى إِسرءِيلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلى أَصنَامٍ لَّهُمْ قَالُوا يَمُوسى اجْعَل لَّنَا إِلَهاً كَمَا لهَُمْ ءَالِهَةٌ قَالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تجْهَلُونَ...!»
در اين آيات شروع مىشود به نقل پارهاى از داستانهاى بنى اسرائيل و حوادثى كه بعد از خلاصى از اسارت فرعونيان، برايشان پيش آمد.
و اينكه گفتيم پارهاى براى اين است كه قرآن كريم در اين آيات تنها آن حوادثى را نقل كرده كه با غرض منظور نظر در آيات قبل تناسب دارد و آن غرض بيان اين جهت بود كه هيچ وقت دعوت دينى متوجه به قومى نشد مگر اينكه اكثريت آن قوم را كسانى تشكيل دادند كه به آن دعوت كافر و عهد خداى را ناقض بودند و
1) الميزان ج : 8 ص : 282
خداوند مؤمنين ايشان را به مزيد كرامت خود و كافرين ايشان را به عذاب شديدش اختصاص داد، اينك در اين آيات داستان عبور بنى اسرائيل از دريا و درخواستشان از موسى مبنى بر اينكه موسى عليهالسلام جهت ايشان بتى درست كند تا آن را عبادت كنند و داستان گوسالهپرستى و در ضمن آن مساله نزول تورات را بيان مىكند .
« وَ اخْتَارَ مُوسى قَوْمَهُ سبْعِينَ رَجُلاً لِّمِيقَتِنَا فَلَمَّا أَخَذَتهُمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَب لَوْ شِئْت أَهْلَكْتَهُم مِّن قَبْلُ وَ إِيَّىَ أَ تهْلِكُنَا بمَا فَعَلَ السفَهَاءُ مِنَّا إِنْ هِىَ إِلا فِتْنَتُك تُضِلُّ بهَا مَن تَشاءُ وَ تهْدِى مَن تَشاءُ أَنت وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَ ارْحَمْنَا وَ أَنت خَيرُ الْغَفِرِينَ...!»
در اين آيات چند فصل ديگر از داستانهاى بنى اسرائيل آمده و در آن بسيارى از آيات و معجزاتى كه خداوند بر آنان نازل كرده بود ذكر شده و نيز خاطر نشان شده است كه بنى اسرائيل نسبت به اين آيات كه همه به منظور هدايت ايشان به راه حق و به سوى تقوا نازل شده بود كفر ورزيده و ستم كردند!
« وَ إِذْ قِيلَ لَهُمُ اسكُنُوا هَذِهِ الْقَرْيَةَ وَ كلُوا مِنْهَا حَيْث شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطةٌ وَ ادْخُلُوا الْبَاب سجَّداً نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئََتِكمْ سنزِيدُ الْمُحْسِنِينَ...!»
در اين آيات چند قسمت ديگر از داستانهاى بنى اسرائيل و نافرمانىهاى ايشان نقل شده كه بخاطر نقض عهدى كه كردند خداوند به عقوبت گرفتارشان كرده است و از ستمگران كسانى برايشان مسلط كرده كه شكنجهشان دادهاند ، اين حال اسلاف ايشان بوده از اين اسلاف و نياكان بنى اسرائيل نسلهايى به وجود آمدند كه آيات خدا را به بهاى اندكى فروخته و در امر دين بىاعتنايى كردند ، مگر عده كمى كه از حق نگذشتند .
« وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّك مِن بَنى ءَادَمَ مِن ظهُورِهِمْ ذُرِّيَّتهُمْ وَ أَشهَدَهُمْ عَلى أَنفُسِهِمْ أَلَست بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلى شهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَمَةِ إِنَّا كنَّا عَنْ هَذَا غَفِلِينَ!»
اين آيات مساله پيمان گرفتن از بنى نوع بشر بر ربوبيت پروردگار را ذكر مىكند و خود از دقيقترين آيات قرآنى از حيث معنا و از زيباترين آيات از نظر نظم و
اسلوب است!
« وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانسلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشيْطنُ فَكانَ مِنَ الْغَاوِينَ...!»
اين آيات داستان ديگرى از داستانهاى بنى اسرائيل را شرح مىدهد و آن داستان بلعم بن باعورا است. خداى تعالى پيغمبر خود رسول اكرم صلوات الله عليه را دستور مىدهد كه داستان مزبور را براى مردم بخواند تا بدانند صرف در دست داشتن اسباب ظاهرى و وسايل معمولى براى رستگار شدن انسان و مسلم شدن سعادتش كافى نيست ، بلكه مشيت خدا هم بايد كمك كند و خداوند ، سعادت و رستگارى را براى كسى كه به زمين چسبيده و يكسره پيرو هوا و هوس گشته و حاضر نيست به چيز ديگرى توجه كند، نخواسته است، زيرا چنين كسى راه به دوزخ مىبرد .
آنگاه نشانه چنين اشخاص را هم برايشان بيان كرده و مىفرمايد: علامت اينگونه اشخاص اين است كه دلها و چشمها و گوشهايشان را در آنجا كه به نفع ايشان است بكار نمىگيرند و علامتى كه جامع همه علامتها است اين است كه مردمى غافلند .
« وَ للَّهِ الأَسمَاءُ الحُْسنى فَادْعُوهُ بهَا وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فى أَسمَئهِ سيُجْزَوْنَ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ...!»
اين آيات متصل به آيات قبلى و به منزله تجديد بيان آن چيزى است كه كلام در آيات قبلى بدان منتهى گرديد. آيات مورد بحث به همان مطلبى اشاره مىكند كه كلام سابق بدان منتهى گرديد و آن اين بود كه حقيقت معناى اينكه هدايت و اضلال از خدا است اين است كه او بشر را به اسماء حسناى خود دعوت كرده و باعث شد مردم دو فريق شوند يكى آن عدهاى كه هدايت خدا را قبول كردند و يكى آن افرادى كه نسبت به اسماء او الحاد ورزيده و آيات او را تكذيب كردند و خداوند ايشان را به كيفر تكذيبشان بسوى دوزخ سوق مىدهد، همچنانكه در آخر كلام سابق فرموده:« و لقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الانس ...!» و اين سوق دادن را بوسيله استدراج و املاء انجام مىدهد .
« يَسئَلُونَك عَنِ الساعَةِ أَيَّانَ مُرْساهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبى لا يجَلِّيهَا لِوَقْتهَا إِلا هُوَ ثَقُلَت فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ لا تَأْتِيكمْ إِلا بَغْتَةً يَسئَلُونَك كَأَنَّك حَفِىٌّ عَنهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ...!»
در اين دو آيه اين معنا روشن مىشود كه علم به زمان وقوع قيامت از غيبهايى است كه مختص به خداى تعالى است و كسى جز خدا از آن اطلاعى ندارد و بطور كلى هيچ دليلى در تعيين وقت و حدس وقوع آن نيست، پس قيامت بپا نمىشود مگر ناگهانى و در اين بيان با ذكر بعضى از اوصاف قيامت به حقيقت آن اشاره شده است .
« هُوَ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنهَا زَوْجَهَا لِيَسكُنَ إِلَيهَا فَلَمَّا تَغَشاهَا حَمَلَت حَمْلاً خَفِيفاً فَمَرَّت بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا اللَّهَ رَبَّهُمَا لَئنْ ءَاتَيْتَنَا صلِحاً لَّنَكُونَنَّ مِنَ الشكِرِينَ...!»
زمينه كلام در اين آيات همان زمينهاى است كه در ساير آيات اين سوره بود و آن عبارت بود از بيان ميثاقهاى نوع انسانى و اينكه اغلب و اكثر افراد اين نوع آن ميثاقها را شكستند!
« خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِض عَنِ الجَْهِلِينَ...!»
اين آيات آخر سوره است و در آنها مجددا غرضى را كه سوره بخاطر ايفاء آن نازل شده ذكر نموده يعنى به پيغمبرش دستور مىدهد به اينكه سيره حسنه و رفتار ملايمى را اتخاذ كند كه دلها را متوجه آن سازد تا نفوس بدان بگرايند و نيز تذكر و در آخر ذكر را هم توصيه مىكند .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَسئَلُونَك عَنِ الأَنفَالِ قُلِ الأَنفَالُ للَّهِ وَ الرَّسولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصلِحُوا ذَات بَيْنِكمْ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ...!»(1تا6/انفال)
از سياق آيات اين سوره بدست مىآيد كه اين سوره در مدينه و بعد از واقعه جنگ بدر نازل شده، به شهادت اينكه پارهاى از اخبار اين جنگ را نقل مىكند و مسائل متفرقهاى در باره جهاد و غنيمت جنگى و انفال و در آخر امورى را مربوط به هجرت ذكر مىنمايد.
« وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطائفَتَينِ أَنهَا لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيرَ ذَاتِ الشوْكةِ تَكُونُ لَكمْ وَ يُرِيدُ اللَّهُ أَن يحِقَّ الْحَقَّ بِكلِمَتِهِ وَ يَقْطعَ دَابِرَ الْكَفِرِينَ...!»
اين آيات اشاره به داستان بدر مىكند كه اولين جنگ در اسلام است و ظاهر سياق آيات چنانچه به زودى روشن خواهد شد اين است كه بعد از پايان يافتن واقعه نازل شده باشد.
در آيه نخست مي فرمايد: بياد آريد زمانى را كه خداوند به شما وعده مىدهد( غلبه بر يكى از دو طائفه عير و نفير را، ) خداوند در اين آيه نعمتها و سنتهاى خود را براى ايشان برمىشمارد تا چنين بصيرتى بهم برسانند كه خداى سبحان امرى به ايشان نمىكند و حكمى بر ايشان نمىآورد مگر بحق و در آن مصالح و سعادت ايشان و به نتيجه رسيدن مساعى ايشان را در نظر مىگيرد و وقتى داراى چنين بصيرتى شدند ديگر در ميان خود اختلاف نكرده و نسبت به آنچه كه خداوند براى آنان مقدر كرده و پسنديده اظهار كراهت ننموده بلكه امر خود را به او محول نموده و او و رسول او را اطاعت مىكنند .
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الأَدْبَارَ...!»
اين آيات متضمن نواهى و اوامرى است راجع به جهاد اسلامى و مربوط و
مناسب با داستان جنگ بدر و نيز مردم را تشويق و تحريك مىكند بر ترس از خدا و زنهار مىدهد از مخالفت خدا و رسول او و اينكه مردم خود را در معرض غضب خداى سبحان درآورند. در آنها اشاره به پارهاى از وقايع كه در جنگ بدر رخ داده و منتهايى كه خداوند بر مؤمنين نهاده، نيز مىكند!
« وَ إِذْ يَمْكُرُ بِك الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوك أَوْ يَقْتُلُوك أَوْ يخْرِجُوك وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيرُ الْمَكرِينَ...!»
منظور از عذاب كه در آيه نفى شده، عذاب آسمانى موجب استيصال است، كه اين امت را مانند عذاب ساير امم شامل مىشود، اما خداوند سبحان در اين آيه اين چنين عذاب را از اين امت مادام كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم زنده و در ميان آنان است و همچنين بعد از درگذشت آنجناب مادام كه امت استغفار مىكنند نفى كرده است .
و از جمله:« و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون!» به ضميمه آياتى كه اين امت را وعده عذابى مىدهد كه ميان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و امت حكم مىنمايد مانند آيات:« و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون...!» برمىآيد كه براى اين امت در آينده روزگارى است كه استغفار از آنان منقطع گشته و ديگر مؤمنى خدا ترس كه استغفار كند نمىماند و در چنان روزگارى خداوند آنان را عذاب مىكند!
« وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شىْءٍ فَأَنَّ للَّهِ خُمُسهُ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَ الْيَتَمَى وَ الْمَسكِينِ وَ ابْنِ السبِيلِ إِن كُنتُمْ ءَامَنتُم بِاللَّهِ وَ مَا أَنزَلْنَا عَلى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَ اللَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ ..!»
اين آيات مشتمل است بر بيان وجوب دادن خمس غنيمت، استقامت در برابر دشمن، اندرز آنان و بيان پارهاى از نكبتها كه خداوند دشمنان دين را بدان مبتلا كرده، بيچاره شدنشان به مكر الهى و اينكه خداوند در بين آنان همان سنتى را معمول داشته كه در ميان قوم فرعون و كسانى كه پيش از ايشان بودند بخاطر تكذيب آيات و جلوگيرى از راه او معمول داشته است .
« إِنَّ شرَّ الدَّوَاب عِندَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ!»
« الَّذِينَ عَهَدت مِنهُمْ ثمَّ يَنقُضونَ عَهْدَهُمْ فى كلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لا يَتَّقُونَ...!»
آيات فوق احكام و دستوراتى است در باره جنگ و صلح و معاهدات جنگى و نقض آن و غيره.
صدر آيهها قابل انطباق بر طوايف يهودى است كه در مدينه و اطراف آن مىزيستهاند، چون رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم بعد از هجرتش به مدينه با اين طوايف معاهده بست بر اينكه آنان در مقام اخلالكارى و مكرش برنيامده و كسى را عليه او كمك نكنند و در عوض بر دين خود باقى بوده و جانشان از ناحيه آن حضرت در امان باشد. يهوديان اين پيمان را شكستند، آن هم نه يك بار و دو بار، تا آنكه خداوند دستور جنگ با آنان را داد و كارشان به آنجا كشيد كه همه مىدانيم.
« مَا كانَ لِنَبىٍ أَن يَكُونَ لَهُ أَسرَى حَتى يُثْخِنَ فى الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَض الدُّنْيَا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الاَخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ...!»
خداوند در اين آيات مسلمانانى را كه در جنگ بدر شركت داشتند بدين جهت مورد عتاب قرار داده كه از كفار اسيرانى گرفتند و آنگاه از رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم درخواست كردند كه به قتل آنان فرمان ندهد و در عوض خونبها از آنان بگيرد و آزادشان سازد تا بدين وسيله نيروى مالى آنان عليه كفار تقويت يافته و نواقص خود را اصلاح كنند.
هر چند خداوند بشدت مسلمانان را عتاب كرد ولى پيشنهادشان را پذيرفت و تصرف در غنيمت را كه شامل خونبها نيز مىشود برايشان مباح كرد .
در آخر آيات بياني است كه گويا كفار را تطميع نموده و در صورتى كه مسلمان شوند وعده نيك مىدهد و اگر بخواهند به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم خيانت كنند خداوند از آنان بى نياز است!
« إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فى سبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ
ءَاوَوا وَّ نَصرُوا أُولَئك بَعْضهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ لَمْ يهَاجِرُوا مَا لَكم مِّن وَلَيَتهِم مِّن شىْءٍ حَتى يهَاجِرُوا وَ إِنِ استَنصرُوكُمْ فى الدِّينِ فَعَلَيْكمُ النَّصرُ إِلا عَلى قَوْمِ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنهُم مِّيثَقٌ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ...!»
اين آيات سوره انفال را ختم مىكند و به يك معنا برگشت معناى آن به آياتى است كه سوره به آن افتتاح مىشد و در آن موالات ميان مؤمنين را واجب نموده، مگر اينكه بعضى مهاجرت بكنند و بعضى تخلف كنند و رشته موالات ميان آنان و كفار بكلى قطع گردد.
« بَرَاءَةٌ مِّنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ إِلى الَّذِينَ عَهَدتم مِّنَ الْمُشرِكِينَ...!» (1تا16/توبه)
اين آيات، آغاز دستهاي از آيات است كه به نام سوره توبه و يا برائت ناميده شده است. آيات اين سوره بر خلاف ساير سورهها كه اواخرش همان منظورى را افاده مىكند كه اوائلش افاده مىكرد، داراى غرض واحدى نيست.
اول اين سوره مربوط به بيزارى از كفار است و قسمتى از آن مربوط به قتال با مشركين و قتال با اهل كتاب و يك قسمت مهمى از آن در باره منافقين صحبت مىكند و آياتى از آن مسلمانان را به قتال تحريك مىكند و عدهاى متعرض حال كسانيست كه از جنگ تخلف ورزيدند و آياتى مربوط به دوستى و ولايت كفار است، آياتى راجع به زكات است و همچنين مطالبى ديگر، ليكن مىتوان گفت قسمت معظم آن مربوط به قتال با كفار و آيات راجع به منافقين است.
« مَا كانَ لِلْمُشرِكِينَ أَن يَعْمُرُوا مَسجِدَ اللَّهِ شهِدِينَ عَلى أَنفُسِهِم بِالْكُفْرِ أُولَئك حَبِطت أَعْمَلُهُمْ وَ فى النَّارِ هُمْ خَلِدُونَ...!»
حاصل مضمون اين آيات اين است كه اعمال بندگان وقتى مرضى خداوند و نزد او جاودانه مىماند كه از روى حقيقت ايمان به او و فرستادهاش و همچنين ايمان
به روز جزا باشد و گر نه حبط شده صاحبش را بسوى سعادت رهبرى نخواهد كرد و معلوم است كه از لوازم ايمان حقيقى ، انحصار دادن ولايت است به خدا و رسول او!
« لَقَدْ نَصرَكمُ اللَّهُ فى مَوَاطِنَ كثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَينٍ إِذْ أَعْجَبَتْكمْ كَثرَتُكمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنكمْ شيْئاً وَ ضاقَت عَلَيْكمُ الأَرْض بِمَا رَحُبَت ثمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ...!»
اين آيات به داستان جنگ حنين اشاره نموده و بر مؤمنين منت مىگذارد كه چگونه مانند ساير جنگها كه در ضعف و كمى نفرات بودند آنها را نصرت داد، آن هم چه نصرت عجيبى! و بخاطر تاييد پيغمبرش آيات عجيبى نشان داد، لشكريانى فرستاد كه مؤمنين ايشان را نمىديدند و سكينت و آرامش خاطر در دل رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و مؤمنين افكند و كفار را بدست مؤمنين عذاب كرد!
در ميان اين آيات آيهاي است كه ورود مشركين را در مسجد الحرام ممنوع و تحريم كرده و فرموده بعد از امسال نبايد به مسجد الحرام نزديك شوند و آنسال، سال نهم هجرت بود، همانسالى كه على عليهالسلام سوره برائت را به مكه برد و طواف در اطراف خانه را در حال برهنگى و وارد شدن مشركين را در مسجد الحرام ممنوع اعلام نمود!
« قَتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاَخِرِ وَ لا يحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكتَب حَتى يُعْطوا الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَ هُمْ صغِرُونَ...!»
اين آيات مسلمين را امر مىكند به اينكه با اهل كتاب كه از طوايفى بودند كه ممكن بود جزيه بدهند و بمانند و ماندنشان آنقدر مفسده نداشت كارزار كنند. در ضمن از انحرافشان از حق در مرحله اعتقاد و عمل ، امورى را ذكر مىكند.
« إِنَّ عِدَّةَ الشهُورِ عِندَ اللَّهِ اثْنَا عَشرَ شهْراً فى كتَبِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض مِنهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِك الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظلِمُوا فِيهِنَّ أَنفُسكمْ وَ قَتِلُوا الْمُشرِكينَ كافَّةً كمَا يُقَتِلُونَكُمْ كافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ!»
« إِنَّمَا النَّسىءُ زِيَادَةٌ فى الْكفْرِ يُضلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يحِلُّونَهُ عَاماً وَ يحَرِّمُونَهُ عَاماً
لِّيُوَاطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سوءُ أَعْمَلِهِمْ وَ اللَّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكفِرِينَ!»
در اين دو آيه حرمت ماههاى حرام يعنى ذى القعده، ذى الحجه، محرم و رجب بيان شده و حرمتى كه در جاهليت داشت تثبيت گرديده و قانون تاخير حرمت يكى از اين ماهها كه از قوانين دوره جاهليت بود لغو اعلام شده و نيز مسلمين مامور شدهاند بر اينكه با همه مشركين كارزار كنند.
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا مَا لَكمْ إِذَا قِيلَ لَكمُ انفِرُوا فى سبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلى الأَرْضِ أَ رَضِيتُم بِالْحَيَوةِ الدُّنْيَا مِنَ الاَخِرَةِ فَمَا مَتَعُ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا فى الاَخِرَةِ إِلا قَلِيلٌ...!»
اين آيات متعرض حال منافقين و بيان پارهاى از اوصاف و علامتهاى آنان و تلخىهائى كه اسلام از كيد و مكر ايشان ديد و مسلمين از نفاق ايشان كشيدند، مىباشد.
در مقدمه آن، مؤمنين را مورد عتاب قرار مىدهد كه چرا از جهاد شانه خالى مىكنند و داستان يارى خدا را از پيغمبرش به رخ آنان مىكشد، كه با آنكه بى يار و بى كس از مكه بيرون آمد چگونه خداى تعالى نصرتش داد!
« وَ مِنْهُم مَّن يَقُولُ ائْذَن لى وَ لا تَفْتِنى أَلا فى الْفِتْنَةِ سقَطوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطةُ بِالْكفِرِينَ...!»
اين آيات، گفتارى در باره منافقين مىباشد و نيز بيان حال آنان را كه در آيات قبلى بود دنبال نموده ، پارهاى از حركات و حرفهاى آنان را نقل نموده ، مطالبى خاطرنشان مىسازد كه از خبث اوصاف باطنى و فساد اعتقادات آنان - كه بر اساس ضلالت استوار گشته - پرده بر مىدارد .
« يحْذَرُ الْمُنَفِقُونَ أَن تُنزَّلَ عَلَيْهِمْ سورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِمَا فى قُلُوبهِمْ قُلِ استهْزِءُوا إِنَّ اللَّهَ مخْرِجٌ مَّا تحْذَرُونَ...!»
اين آيات به ذكر يك خصوصيت ديگرى از خصوصيات منافقين و زشتى ديگرى از زشتيها و جرائم آنان مىپردازد كه همواره سعى داشتند با پرده نفاق آن را
بپوشانند. آنان كمال مراقبت را داشتند كه مبادا آن زشتى از پرده بيرون بيفتد و سورهاى از قرآن در باره آن نازل شود و نقشه شوم آنان را نقش بر آب كند .
اين آيات خبر مىدهد از اينكه منافقين جمعيتى معتنابهى بودهاند، چون مىفرمايد:« ان نعف عن طائفة منكم نعذب طائفة - اگر ما از طائفهاى از شما بگذريم طائفه ديگرى از شما را عذاب خواهيم كرد!»
و نيز دلالت دارد بر اينكه منافقين با يك باند ديگرى از منافقين ارتباط داشتهاند ، چون مىفرمايد:« المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض - مردان و زنان منافق با يكديگر ارتباط دارند!» و نيز دلالت دارد بر اينكه همه ادعاى مسلمانى و ايمان داشتند، حتى آن روزى كه زبان به كلمه كفر باز كردند و كفر درونى خود را بيرون ريختند ، چون آيه:« قد كفرتم بعد ايمانكم...!» بخوبى بر اين معنا دلالت دارد.
و نيز برمىآيد همه براى پياده كردن نقشهاى كه با هم ريخته بودند فعاليت مىكردند و در موقع طرح آن به كفر خود تصريح كرده و تصميم بر امر بزرگى گرفته بودند، كه خداى تعالى ميان آنان و انجام تصميمشان حائل شد و اميدشان نااميد و نقشهها و فعاليتهايشان خنثى گرديد. اين معنا را از آيه:« و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا...!» بخوبى مىتوان فهميد .
و نيز برمىآيد كه پارهاى از حركات و عمليات كه از تصميم خطرناك آنها حكايت كند از ايشان سرزده بود، كه وقتى بازخواست شدند اين چه كارى بوده كه كرديد بهانه آوردهاند به عذرى كه بدتر از گناه بوده و اين معانى را از آيه:« و لئن سالتهم ليقولن انما كنا نخوض و نلعب...!» مىتوان استفاده كرد: آيات بعد از اين آيه در يك سياق متصل و مربوط بهم ، دلالت دارند بر اينكه اين واقعه در ايامى اتفاق افتاده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم براى رفتن به جنگ تبوك از مدينه خارج شده و هنوز برنگشته بود، اين معنا را از آيه:« فان رجعك الله الى طائفة منهم...!» و آيه:« سيحلفون بالله لكم اذا انقلبتم اليهم...!» مىتوان فهميد .
با اين معنا، انطباق اين آيات با روايت عقبه روشنتر از روايات ديگرى است كه داستانهاى ديگرى براى شان نزول اين آيات نقل مىكند.
« وَ مِنهُم مَّنْ عَهَدَ اللَّهَ لَئنْ ءَاتَانَا مِن فَضلِهِ لَنَصدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصلِحِينَ...!»
اين آيات طائفه ديگر از منافقين را يادآور مىشود كه از حكم صدقات تخلف ورزيده و از دادن زكات سرپيچيدند، با اينكه قبلا مردمى تهى دست بودند و با خدا
1) الميزان ج : 9 ص : 471
عهد كرده بودند كه اگر خداى تعالى به فضل خود بى نيازشان سازد حتما تصدق دهند و از صالحان باشند، ولى بعد از آنكه خداى تعالى توانگرشان ساخت بخل ورزيده و از دادن زكات دريغ نمودند .
و نيز طائفه ديگرى از منافقين را ياد مىكند كه توانگران با ايمان را زخم زبان زده ، ايشان را ملامت مىكردند كه چرا مال خود را مفت از دست مىدهند و زكات مىپردازند و تهى دستان را زخم زبان زده ، مسخره مىكردند( كه خدا چه احتياج به اين صدقه ناچيز شما دارد!) و خداوند همه اين طوائف را منافق خوانده و بطور قطع حكم كرده كه ايشان را نيامرزد!
« فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلَف رَسولِ اللَّهِ وَ كَرِهُوا أَن يجَهِدُوا بِأَمْوَلهِِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فى سبِيلِ اللَّهِ وَقَالُوا لا تَنفِرُوا فى الحَْرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشدُّ حَرًّا لَّوْكانُوا يَفْقَهُونَ...!»
اين آيات قابل ارتباط و اتصال به آيات قبل هست، چون همان غرضى را كه آن آيات دنبال مىكرد اين آيات دنبال مىكند.
« الأَعْرَاب أَشدُّ كفْراً وَ نِفَاقاً وَ أَجْدَرُ أَلا يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللَّهُ عَلى رَسولِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ...!»
در اين آيات هم، گفتار در پيرامون همان غرضى است كه آيات قبلى متعرض آن بود، در اينجا وضع اعراب را نسبت به كفر و نفاق و ايمان بيان مىكند، البته در خلال آنها آيه صدقه نيز آمده است.
« وَ الَّذِينَ اتخَذُوا مَسجِداً ضِرَاراً وَ كفْراً وَ تَفْرِيقَا بَينَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصاداً لِّمَنْ حَارَب اللَّهَ وَ رَسولَهُ مِن قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلا الْحُسنى وَ اللَّهُ يَشهَدُ إِنهُمْ لَكَذِبُونَ...!»
اين آيات عده ديگرى از منافقين را يادآور مىشود كه مسجد ضرار را ساخته بودند و وضع ايشان را با وضع مؤمنين كه مسجد قبا را ساخته بودند مقايسه مىكند.
« إِنَّ اللَّهَ اشترَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسهُمْ وَ أَمْوَلهَُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَتِلُونَ فى سبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فى التَّوْرَاةِ وَ الانجِيلِ وَ الْقُرْءَانِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاستَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِى بَايَعْتُم بِهِ وَ ذَلِك هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ...!»
اين آيات در باره مطالب گوناگونى است كه يك غرض واحدى ، همه را به هم مرتبط و به آن غرضى كه آيات قبلى در مقام بيان آن بود مربوط مىسازد ، زيرا اين آيات در پيرامون جنگ و جهاد است .
بعضى از آنها مؤمنين مجاهد را مدح نموده و وعده جميل داده است و بعضى از آنها از محبت و دوستى با مشركين و طلب مغفرت جهت ايشان نهى مىكند.
بعضى ديگر از آنها دلالت بر گذشت خداى تعالى از آن سه نفرى دارد كه در جنگ تبوك تخلف ورزيدند ، بعضى ديگر اهل مدينه و اطراف آن را مامور مىكند به اينكه با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم هر جا كه خواست براى قتال بيرون رود بيرون روند و از آنجناب تخلف نكنند .
بعضى ديگر مردم را دستور مىدهد كه از هر طائفه عدهاى بكار تفقه در دين و آموختن معارف آن پرداخته ، پس از مراجعت به سوى قوم خود در ميان آنان به تبليغ دين بپردازند!
و بعضى از آنها حكم مىكند به اينكه بايد با كفار همجوار كارزار كنند!
« وَ إِذَا مَا أُنزِلَت سورَةٌ فَمِنْهُم مَّن يَقُولُ أَيُّكمْ زَادَتْهُ هَذِهِ إِيمَناً فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا فَزَادَتهُمْ إِيمَناً وَ هُمْ يَستَبْشِرُونَ!»
آيات سوره برائت با اين چند آيه ختم مىشود و اين آيات حال مؤمنين و منافقين در موقع نزول سوره قرآنى را بيان مىكند و بدين وسيله نشانه ديگرى از نشانههاى نفاق را شرح مىدهد كه با آن مؤمن از منافق تشخيص داده مىشود و آن اين است كه در موقع نزول قرآن به يكديگر مىگويند: اين آيه ايمان كدامتان را زياد كرد؟ و يا به يكديگر نگاه مىكنند و مىگويند مبادا كسى شما را ببيند!
و در آخر رسول گرامى خود را به وصفى توصيف مىكند كه دلهاى مؤمنين به وى متمايل شود و او را دستور مىدهد به اينكه اگر مردم از او روى گردانيدند بر خدا توكل جويد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الر! تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الحَْكِيمِ! أَ كانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنَا إِلى رَجُلٍ مِّنهُمْ أَنْ أَنذِرِ النَّاس وَ بَشرِ الَّذِينَ ءَامَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِندَ رَبهِمْ قَالَ الْكفِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسحِرٌ مُّبِينٌ...!» (1تا10/يونس)
اين سوره مباركه - همانطور كه از آياتش پيداست - در مكه نازل شده و از سورههائى است كه نزول آن در اوائل بعثت بوده و اين سوره بطورى كه از پيوستگى و اتصال آيات كريمهاش پيداست يكباره نازل شده است .
غرض اين سوره، يعنى آن هدفى كه سوره براى بيان آن نازل شده، عبارت است از تاكيد مردم به التزام به توحيد! اين تاكيد را از راه بشارت و انذار انجام داده است. گويا اين سوره بعد از آنكه مشركين، مساله وحى را انكار كردند و قرآن را سحر خواندند نازل شده و ادعاى آنان را به اين بيان رد كرده كه: قرآن كتابى است آسمانى و نازل شده به علم خداى تعالى و آنچه از معارف توحيد كه در آن است از قبيل وحدانيت خداى تعالى و علم و قدرت او، اينكه خلقت منتهى به او است، سنتهاى عجيبى كه در خلقت عالم دارد، اينكه خلق همگى با اعمالشان به سوى او بر مىگردند و در برابر آنچه كردهاند جزاء داده مىشوند - خير باشد جزاى خير داده مىشوند و شر باشد جزاى شر - همه و همه امورى است كه آيات آسمان و زمين بر آن دلالت دارد و عقل سالم نيز به سوى آن راهنمائى مىكند .
پس ، همه اينها معانى و معارفى است حق! و معلوم است كه كلامى كه بر چنين معارفى دلالت مىكند كلام حكيم است و سحر باطلى كه با عباراتى شيرين و فريبنده زينت شده نمىتواند حاكى از چنين معارفى باشد .
دليل بر آنچه گفتيم اين است كه خداى تعالى سوره مورد بحث را با گفتار در باره تكذيب دشمنان نسبت به قرآن كريم آغاز نموده و فرموده:« ا كان للناس عجبا ان اوحينا ... قال الكافرون ان هذا لساحر مبين!» و با لحنى چون:« و اتبع ما يوحى اليك!» ختم فرموده است و آن آغاز و اين انجام را در خلال آيات آن نيز چند بار تذكر داده، يكجا فرموده:« و اذا تتلى عليهم آياتنا...!» و جاى ديگر فرموده:« و ما كان هذا
1) الميزان ج : 10 ص :3
القرآن ان يفترى من دون الله ...!» و جاى ديگر فرموده:« يا ايها الناس قد جاءتكم موعظة ...!» و نيز فرموده:« فان كنت فى شك مما انزلنا اليك ...!»
پس همينكه مىبينيم اين مطلب، يعنى سخن از حقانيت قرآن در چند جاى سوره تكرار شد و در اول و آخر آن آمده، بايد بفهميم كه زمينه و اساس آيات اين سوره همان پاسخگوئى و رد انكار كفارى است كه وحى بودن قرآن را انكار مىكردند ، و به همين جهت است كه باز مىبينيم تهديدهائى كه در اين سوره آمده - كه قسمت عمده سوره است - در باره مكذبين آيات خدا از اين امت است، اينها هستند كه تهديدشان كرده است به قضاء بين آنان و بين پيامبرشان( صلوات الله عليه) و فرموده:« اين قضاء، سنتى است كه خداى تعالى در بين هر امتى با پيغمبرش جارى كرده است!»
و نيز مىبينيم كه سوره مورد بحث را با تعقيب همين جريان ختم نموده ، بطورى كه گوئى بيان حقيقت نامبرده از مختصات اين سوره است .
بنابر اين جا دارد كه ما سوره يونس را به سوره انذار و قضاء عدل بين رسول خدا صلى الله عليه و آله و بين امتش معرفى كنيم. اتفاقا سوره با همين قضاء ختم شده، آنجا كه خطاب به رسول گرامى خود فرموده:« و اصبر حتى يحكم الله و هو خير الحاكمين!»
« وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشرَّ استِعْجَالَهُم بِالْخَيرِ لَقُضىَ إِلَيهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا فى طغْيَنهِمْ يَعْمَهُونَ...!»
بعد از آنكه در آيات قبل دو اصل از اصول دعوت حقه اسلام يعنى توحيد و معاد را يادآور شد و از طريق عقل فطرى بر آن دو اصل استدلال كرد و چند خبر هم از عاقبت ايمان و سرانجام كفر به آن دو اصل را بيان نمود، اينك در اين آيات دو سؤال را مطرح نموده و از آن پاسخ مىدهد: يكى اينكه چرا خداى تعالى منكرين اين دو اصل را با اينكه در ضلالت و كور دلى خود ادامه مىدهند و سر به طغيان بر مىآورند اينقدر مهلتشان مىدهد؟ و سؤال دوم اينكه علت ضلالت و طغيان آنان چيست( و با اينكه توحيد و معاد به طريق عقل فطرى ثابت است چرا آن را نمىپذيرند؟)
در پاسخ از اين دو سؤال مىفرمايد: جواب آن روشن است و جاى ابهامى در آن نيست، چون فرستادگان خداى تعالى در هر زمانى آن را براى مردم با ادلهاى
1) الميزان ج : 10 ص : 25
روشن بيان كردهاند، چيزى كه هست شيطان اعمال اين اسرافگران را در نظرشان زينت داده و در نتيجه از ياد قيامت غافلشان ساخته است و با اينكه انبياء بارها به يادشان آورده بودند باز آن را از ياد بردند .
و اما اينكه چرا خداى تعالى مهلتشان مىدهد و در نزول عذاب بر آنان عجله نمىكند؟ جوابش اين است كه مىخواهد آنان را امتحان كند تا آنچه در باطن نهفته دارند به صورت گناه بيرون بريزند ، چون دنيا دار ابتلاء و امتحان است!
« وَ إِذَا تُتْلى عَلَيْهِمْ ءَايَاتُنَا بَيِّنَتٍ قَالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْءَانٍ غَيرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِن تِلْقَاى نَفْسى إِنْ أَتَّبِعُ إِلا مَا يُوحَى إِلىَّ إِنى أَخَاف إِنْ عَصيْت رَبى عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ...!»
در اين آيات احتجاجهائى آمده كه خداى تعالى آنها را به رسول گرامى خود تلقين فرموده، تا آن جناب با آن احتجاجها گفتههاى كفار را در باره كتاب خدا و يا عقائدشان را در باره خدايان خود و يا پيشنهادهاى نابجاى آنان را، رد سازد!
« لِّلَّذِينَ أَحْسنُوا الْحُسنى وَ زِيَادَةٌ وَ لا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَترٌ وَ لا ذِلَّةٌ أُولَئك أَصحَب الجَْنَّةِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ...!»
اين آيات مطالبى جديدى را بيان مىكند كه برگشت آنها به ذكر سزاى اعمال و برگشتن همه خلايق به سوى خداى حق است، البته در آيات سابق نيز اشارهاى به اين مطالب بود. در اين آيات يگانگى خداى تعالى در ربوبيت اثبات شده است!
« قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السمَاءِ وَ الأَرْضِ أَمَّن يَمْلِك السمْعَ وَ الأَبْصرَ وَ مَن يخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يخْرِجُ الْمَيِّت مِنَ الْحَىِّ وَ مَن يُدَبِّرُ الأَمْرَ فَسيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلا تَتَّقُونَ...!»
« قُلْ هَلْ مِن شرَكائكم مَّن يَبْدَؤُا الخَْلْقَ ثمَّ يُعِيدُهُ قُلِ اللَّهُ يَبْدَؤُا الخَْلْقَ ثمَّ يُعِيدُهُ فَأَنى تُؤْفَكُونَ!»
« قُلْ هَلْ مِن شرَكائكم مَّن يهْدِى إِلى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يهْدِى لِلْحَقِّ أَ فَمَن يهْدِى إِلى
الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لا يهِدِّى إِلا أَن يهْدَى فَمَا لَكمْ كَيْف تحْكُمُونَ...!»
اين آيات حجتهائى است قاطع بر ربوبيت خداى تعالى و رسول گرامى خود را دستور مىدهد كه اين حجتها را عليه مشركين اقامه نمايد .
« وَ مَا كانَ هَذَا الْقُرْءَانُ أَن يُفْترَى مِن دُونِ اللَّهِ وَ لَكِن تَصدِيقَ الَّذِى بَينَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتَبِ لا رَيْب فِيهِ مِن رَّب الْعَلَمِينَ...!»
در اين آيات به مطالب اول سوره برگشته، كه قرآن را معرفى مىكرد و مىفرمود: قرآن كتابى است نازل از ناحيه خداى تعالى و هيچ شكى در آن نيست و نيز در اين آيات دليل اين معنا را تلقين مىكند و اين آيات به آيات قبل كه مىفرمود:« قل هل من شركائكم من يهدى الى الحق قل الله يهدى للحق ...!» اتصال دارد و ما در آنجا گفتيم كه يكى از مراحل هدايت خداى تعالى به سوى حق همين است كه مردم را از طريق وحى به انبيايش و نازل كردن كتابهائى بر آنان ، خلق را به سوى دين حق، آن دينى كه خودش براى خلقش مىپسندد، هدايت فرمايد، مانند كتابهائى كه بر نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد صلىاللهعليهوآلهوسلّم نازل فرموده و اين آيات آن كتابها را يادآور شده ، اقامه حجت مىكند بر اينكه قرآن يكى از آن كتابها است كه به سوى حق هدايت مىكند. به همين جهت با يادآورى قرآن اشارهاى هم به آن كتابها نموده فرموده:« و لكن تصديق الذى بين يديه و تفصيل الكتاب لا ريب فيه من رب العالمين!» و در آخر آيات به ذكر مساله حشر ، كه يكى از مقاصد اين سوره است و قبلا نيز سخن از آن رفته بود برگشت شده است.
« وَ إِمَّا نُرِيَنَّك بَعْض الَّذِى نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّك فَإِلَيْنَا مَرْجِعُهُمْ ثمَّ اللَّهُ شهِيدٌ عَلى مَا يَفْعَلُونَ...!»
اين آيات از سنتى الهى خبر مىدهند كه همواره در ميان خلقش جارى است و آن اين است كه خداى سبحان ، با قضايى حق قضاء رانده و تقديرى كرده كه نه رد مىشود و نه تبديل و آن اين است كه به سوى هر امتى رسولى گسيل بدارد تا رسالتها و پيامهايش را به آن امت برساند، آنگاه خودش بين آن رسول و آن امت حكم فصل كند! يعنى آن پيامبر و گروندگان به او را حفظ نموده منكرين را كه نبوت
آن پيامبر را تكذيب مىكنند هلاك فرمايد!
در اين آيات بعد از بيان آن سنت، رسول گرامى خود صلىاللهعليهوآلهوسلّم را دستور داده كه به امتش خبر دهد كه آنچه در امتهاى گذشته جارى شده بود در اين امت نيز جارى خواهد شد و اين امت هيچگونه امتياز و استثنايى از اين كليت ندارد، چيزى كه هست رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در آنچه كه خداى تعالى تلقينش كرده چيزى براى پاسخ از سؤال مشركين كه پرسيده بودند وقت عذاب كى است بيان نفرموده و تنها اين را فرموده كه قضاى الهى حتمى است و اين امت( نيز مانند ساير امتها ) عمر و اجلى دارد، همانطور كه يك فرد از انسان عمرى دارد و بعد از تمام شدن عمرش اجلش فرا مىرسد و اما اينكه زمان نزول آن اجل كى است بطور عجيبى مبهم گذاشت و هيچ اشارهاى به آن نفرمود.
و ما در الميزان در تفسير آيه:« و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون!»(/انفال) گفتيم كه اين آيه خالى از اشعار و اشاره به اين معنا نيست كه امت اسلام بعد از رحلت رسول خدا چيزى نمىگذرد كه نعمت استغفار از آنان گرفته مىشود و آن وقت است كه عذاب بر آنان نازل مىشود. در سوره انفال آنچه در اينجا مبهم ذكر شده توضيح داده و اين خبر كه امت اسلام چنين و چنان مىشود يكى از اخبار غيبى قرآن كريم است!
« يَأَيهَا النَّاس قَدْ جَاءَتْكُم مَّوْعِظةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَ شِفَاءٌ لِّمَا فى الصدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ...!»
در اين آيات به اوصاف قرآن كريم و صفات كريمه آن برگشته و به دنبالش مطالبى متفرق آمده كه با آيات قبل كه مربوط به غرض سوره بود مرتبط است و نيز در آن، كلماتى در موعظت و حكمت و استدلال بر اثبات مطالبى گوناگون و كلماتى در اوصاف اولياء الله و بشارت به آنان آمده است.
« وَ اتْلُ عَلَيهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ يَقَوْمِ إِن كانَ كَبرَ عَلَيْكم مَّقَامِى وَ تَذْكِيرِى بِئَايَتِ اللَّهِ فَعَلى اللَّهِ تَوَكلْت فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضوا إِلىَّ وَ لا تُنظِرُونِ... !»
اين آيات اجمالى از داستان نوح عليهالسلام و رسولان بعد از آن جناب - تا
زمان موسى و هارون عليهماالسلام - را بيان نموده و به ذكر معاملهاى كه خداى سبحان با امتهائى كه رسولان خود را تكذيب كردند، مىپردازد و فرموده كه آن امتها را هلاك و مؤمنين به انبياء را نجات داد! و غرض از بيان اين سرگذشت اين است كه اهل تكذيب، از اين امت عبرت بگيرند.
« ثُمَّ بَعَثْنَا مِن بَعْدِهِم مُّوسى وَ هَرُونَ إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلايهِ بِئَايَتِنَا فَاستَكْبرُوا وَ كانُوا قَوْماً مجْرِمِينَ..!»
خداى تعالى بعد از ذكر داستانى از نوح عليهالسلام و اجمالى از داستان انبياء بعد از نوح و قبل از موسى عليهالسلام در آيات قبل ، اينك در اين آيات رشته سخن را به داستان موسى و برادر و وزيرش، هارون و سرگذشتى كه با فرعون و درباريانش داشتند كشيده و در عين اينكه داستان را بطور اختصار و كوتاه آورده، با سياقى آورده كه همه فصول آن با سرگذشت رسول اسلام و دعوتش از فرعونصفتان قومش و طاغيان قريش منطبق است و به فهرستى از سرگذشت رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم و مسلمين كه ذيلا ايراد مىشود اشاره دارد:
1-ايمان نياوردن طاغيان قريش 2 - ايمان آوردن ضعفاى قريش و غير قريش كه تحت شكنجه آن طاغيان بودند 3 - ناگزير شدن جمعى از مسلمانان ضعيف به اينكه از شهر و وطن خود كوچ كنند 4 - هجرت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم با جمعى از مؤمنين به مدينه طيبه 5 - تعقيب مؤمنين به وسيله فرعونصفتان اين امت و درباريان آنان 6 - هلاكت آن فراعنه به كيفر گناهانشان 7 - منزل دادن خداى تعالى مؤمنين را به بركت اسلام در منزلگاهى صدق 8 - روزى دادن به آنان از طيبات 9 – اختلاف كردن مؤمنين بعد از آنكه حق برايشان معلوم گشت 10 - اينكه خداى تعالى به زودى در بين آنان داورى خواهد كرد!
پس، بنا بر اين همه موارد مذكور تصديق آن اسرارى است كه خداى سبحان در اين آيات به پيامبرش سپرده و به زودى امتش با تاويل آن اسرار و خارجيت آنها روبرو خواهد شد!
« فَإِن كُنت فى شكٍ مِّمَّا أَنزَلْنَا إِلَيْك فَسئَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكتَب مِن قَبْلِك لَقَدْ
جَاءَك الْحَقُّ مِن رَّبِّك فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْترِينَ...!»
اين آيات متضمن استشهادى است بر حقانيت معارفى كه در مورد مبدأ و معاد و در باره قصص انبياء و امتهاى آنان، در اين سوره نازل شده، كه از جمله آن انبياء نوح و موسى و پيغمبران بين آن دو و امتهاى آنان است، كه داستان آنان را كه اهل كتابهاى آسمانى در آن كتابها - كه قبل از نزول قرآن بر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم- نازل شده بود خوانده بودند، بطور اجمال ذكر كرده است .
آنگاه بيانى آورده كه به منزله خلاصهگيرى از بيانات سابق است و آن اين است كه آنان به هيچ وجه مالك نفس خود نخواهند شد كه به دلخواه خود به خدا ايمان بياورند مگر آنكه خداى تعالى اذن دهد و خدا به كسى اذن مىدهد ايمان آورد كه خودش مهر بر دل وى نزده باشد و پليدى را بر او مسلط نكرده باشد و گرنه كسى كه كلمة الله( اراده و مشيت خدا) عليه او محقق شده ديگر به خدا و آيات او ايمان نخواهد آورد، تا زمانى كه عذاب را ببيند، در آن هنگام ايمان مىآورد ، ولى ديگر چه سود!
« قُلْ يَأَيهَا النَّاس إِن كُنتُمْ فى شكٍ مِّن دِينى فَلا أَعْبُدُ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ وَ لَكِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِى يَتَوَفَّاكُمْ وَ أُمِرْت أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ...!»
اين آيات، آيات آخر سوره يونس است كه در آن خلاصه بيانات سوره آمده و اشارهاى اجمالى به مساله توحيد ، معاد و نبوت نيز نموده است. خداوند در اين آيات رسول گرامى خود را دستور مىدهد كه از قرآن پيروى كند و منتظر آن باشد كه خداى عز و جل بين او و امتش حكم كند!
1) الميزان ج : 10 ص : 194
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الر! كِتَبٌ أُحْكِمَت ءَايَتُهُ ثمَّ فُصلَت مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ...!» (1تا4/هود)
اين سوره همانطور كه از آغاز و انجامش و از زمينهاى كه همه آياتش دارد بر مىآيد در اين مقام است كه غرض آيات قرآنى را با همه كثرت و تشتتى كه در آنها است بيان نموده از مضامين همه آنها خلاصهگيرى كند و خاطر نشان مىسازد كه اساس و جان تمامى معارف مختلفى كه آيات قرآنى متضمن آن است يك حقيقت است:
اگر قرآن كريم سخن از معارف الهى دارد و اگر در باره فضايل اخلاقى سخن مىگويد و اگر احكامى در باره كليات عبادات و معاملات و سياسات و ولايتها تشريع مىكند و اگر از اوصاف خلايقى از قبيل: عرش، كرسى، لوح، قلم، آسمان، زمين، فرشتگان، جن، شيطانها، گياهان، حيوانات و انسان سخن به ميان مىآورد و اگر در باره آغاز خلقت و انجام آن حرف مىزند و بازگشت همه را نخست به سوى فنا و سپس به سوى خداى سبحان مىداند و خبر از روز قيامت و قبل از قيامت، يعنى از عالم قبر و برزخ مىدهد و از روزى خبر مىدهد كه همه براى رب العالمين و به امر او بپا مىخيزند و همه در عرصهاى جمع گشته سؤال و بازخواست و حساب و سنجش و گواهى گواهان را مىبينند و در آخر بين همه آنان داورى شده گروهى به بهشت و جمعى به دوزخ مىروند، بهشت و دوزخى كه داراى درجات و دركاتى هستند و نيز اگر بين هر انسانى و بين عمل او و نيز بين عمل او و سعادت و شقاوت او و نعمت و نقمت او و درجه و دركه او و متعلقات عمل او از قبيل وعده و وعيد و انذار و تبشير از راه موعظه و مجادله حسنه و حكمت رابطه برقرار دانسته و در باره آن رابطهها سخن مىگويد، همه اينها بر آن يك حقيقت تكيه دارد و آن حقيقت چون روح در تمامى آن معارف جريان يافته و آن يك حقيقت، اصل و همه اينها شاخه و برگ آنند، آن حقيقت، زير بنا و همه اينها كه دين خدا را تشكيل مىدهند بر آن پايه بنا نهاده
1) الميزان ج : 10 ص :199
شدهاند و آن يك حقيقت عبارت است از توحيد حق تعالى، البته توحيدى كه اسلام و قرآن معرفى كرده و آن اين است كه انسان معتقد باشد به اينكه خداى تعالى رب همه اشياى عالم است و غير از خداى تعالى در همه عالم ربى وجود ندارد و اينكه انسان به تمام معناى كلمه تسليم او شود و حق ربوبيت او را اداء كند و دلش جز براى او خاشع نگشته، بدنش جز در برابر او خضوع نكند، خضوع و خشوعش تنها در برابر او - جل جلاله – باشد!
و اين توحيد، اصلى است كه با همه اجمالى كه دارد متضمن تمامى تفاصيل و جزئيات معانى قرآنى است، چه معارفش و چه شرايعش و به عبارتى اصلى است كه اگر شكافته شود همان تفاصيل مىشود و اگر آن تفاصيل فشرده شود به اين اصل واحد برگشت مىكند .
پس، اين سوره همه معارف قرآنى را نخست در اين چهار آيه اول بطور اجمال ذكرنموده، سپس در طول سوره به تفصيل آن مىپردازد، البته آن تفصيل را در قالب انذار و تبشير ريخته، انذار و تبشيرى كه با ذكر سنت جارى خدا در بندگان و ايراد اخبار امتهاى گذشته و داستان اقوام نوح و هود و صالح و لوط و شعيب و موسى و سرنوشتى كه استكبار از پذيرفتن دعوت الهى و نيز افساد در زمين و اسراف در اين فساد انگيزى دارد صورت گرفته و نيز به توصيف وعدههاى الهى براى مؤمنين و صاحبان اعمال صالح و توصيف تهديدهائى كه خدا به طبقه كفار و تكذيبگران آياتش داده، پرداخته و در خلال اين مسائل امور ديگرى از معارف الهى راجع به توحيد، نبوت و معاد نيز خاطر نشان شده است .
« أَلا إِنهُمْ يَثْنُونَ صدُورَهُمْ لِيَستَخْفُوا مِنْهُ أَلا حِينَ يَستَغْشونَ ثِيَابَهُمْ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ...!»
اين آيات پارهاى از رفتار و گفتار مشركين در رد بر نبوت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآلهوسلّم و نيز رفتار و گفتارى كه در رد كتاب نازل بر آن حضرت داشتهاند را حكايت نموده و از آنها با ذكر دليل و حجت پاسخ مىدهد.
از جمله رفتار ناپسندشان اين بوده كه به خداى تعالى بى حرمتى مىكردند و از جمله گفتارهاى باطلشان اين بوده كه مىگفتند: چرا آن عذابى كه ما را بدان تهديد مىكنى نازل نمىشود؟ و چرا با اين پيامبر گنجى نازل نشد؟ و يا چرا همراه او
1) الميزان ج : 10 ص : 216
فرشتهاى نيامد؟ و يا گفتند: اين قرآن را وى به دروغ به خدا نسبت مىدهد .
البته در اين آيات پارهاى معارف ديگر نيز خاطر نشان شده است!
« أَ فَمَن كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِّنْهُ وَ مِن قَبْلِهِ كِتَب مُوسى إِمَاماً وَ رَحْمَةً أُولَئك يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَن يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَك فى مِرْيَةٍ مِّنْهُ إِنَّهُ الحَْقُّ مِن رَّبِّك وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ...!»
از ظاهر اين آيات برمىآيد كه در زمينه دلخوش كردن رسول خدا صلىالله عليهوآلهوسلّم و تقويت ايمان آن جناب به كتاب خدا و تاكيد بصيرتش نسبت به وظيفهاش سخن دارد . پس سياق كلام در اين آيات سياق خطاب به رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم است، همانطور كه در آيات قبل، تا آنجا كه مشركين متهمش كردند به دروغ بستن به خدا، روى سخن به آن جناب بود.
بعد از نقل آن اتهام باز روى سخن به آن جناب كرد كه عليه مشركين تحدى كن و بگو: اگر راست مىگويند ده سوره مثل قرآن بياورند و به خدا افترا ببندند! و در آخر به آن جناب امر مىكند به اينكه دلخوش بدارد و بر علمى كه نسبت به خدائى بودن قرآنش دارد ثبات به خرج دهد، يعنى بداند كه او بر حق است و به خدا افتراء نبسته، پس از اينكه اكثر مردم( مشركين) از پذيرفتن دعوتش اعراض مىكنند دل چركين نباشد و در ايمان و علم خود دچار ترديد نگردد!
« وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ إِنى لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ...!»
در اين آيات متعرض قصص انبياء عليهمالسلام شده و نخست داستان نوح را آورده و بعد از آن سرگذشت جماعتى از انبياء بعد از نوح عليهالسلام را ذكر كرده مانند هود و صالح و ابراهيم و لوط و شعيب و موسى عليهالسلام.
داستان نوح را به چند فصل تقسيم كرده كه در فصل اول، احتجاجهايى را كه نوح عليهالسلام با قوم خود در مساله توحيد داشته آورده، چون بطورى كه خداى تعالى در كتاب مجيدش ذكر كرده، آن جناب اولين پيغمبرى است كه براى دين توحيد بر عليه بتپرستى قيام كرده است.
در مساله توحيد، بيشتر احتجاجهايى كه قرآن كريم از آن جناب نقل كرده، از باب مجادله« بالتى هى احسن!» مجادله به بهترين طريق مىباشد .
البته بعضى از آن احتجاجها جنبه موعظه و اندكى از آنها جنبه حكمت داردكه متناسب با تفكر انسانهاى اولى و با فكر ساده قديميان و مخصوصا ساده انديشىهايشان در مسائل اجتماعى مىباشد.
« وَ أُوحِىَ إِلى نُوحٍ أَنَّهُ لَن يُؤْمِنَ مِن قَوْمِك إِلا مَن قَدْ ءَامَنَ فَلا تَبْتَئس بِمَا كانُوا يَفْعَلُونَ...!»
اين آيات تتمه داستان نوح عليهالسلام است و مشتمل بر چند فصل است، مثلا فصلى در اينكه آن جناب به قوم خود خبر داد كه عذاب بر آنان نازل مىشود و فصلى ديگر در اينكه خداى سبحان به وى دستور داد كشتى درست كند و فصلى ديگر در اينكه عذاب كه عبارت بود از طوفان، چگونه نازل شد و فصلى در داستان غرق شدن پسرش و فصلى در قصه نجات يافتن خود و همراهانش، ليكن در عين اينكه مشتمل بر چند فصل است همه فصولش به وجهى به يك فصل برگشت مىكند و آن عبارت است از فصل قضا و حكمى كه خداى سبحان بين آن جناب و قوم كافرش كرد!
« وَ إِلى عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ إِنْ أَنتُمْ إِلا مُفْترُونَ...!»
اين آيات، داستان هود پيغمبر عليهالسلام و قوم او يعنى قوم عاد اول را بيان مىكند و آن جناب اولين پيغمبر بعد از نوح عليهالسلام است كه خداى تعالى در كتاب مجيدش نام مىبرد و از كوشش او در اقامه دعوت حقه و قيامش بر عليه بتپرستى تشكر مىكند و در چند جا از كلام مجيدش بعد از شرح داستان قوم نوح ، داستان قوم هود كه همان قوم عاد است و نيز قوم ثمود را ذكر مىكند.
« وَ إِلى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صلِحاً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ هُوَ أَنشأَكُم مِّنَ الأَرْضِ وَ استَعْمَرَكمْ فِيهَا فَاستَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبى قَرِيبٌ مجِيبٌ... !»
اين آيات كريمه داستان صالح پيغمبر عليهالسلام و قوم او را كه همان قوم ثمود بودند شرح مىدهد و صالح عليهالسلام سومين پيغمبرى است كه به دعوت
توحيد و عليه وثنيت قيام كرد و ثمود را به دين توحيد خواند و در راه خدا آزارها و محنتها ديد تا آنكه سرانجام خداى عز و جل بين او و قومش اين چنين حكم كرد كه قومش را هلاك ساخته و او و مؤمنين به او را نجات دهد!
« وَ لَقَدْ جَاءَت رُسلُنَا إِبْرَهِيمَ بِالْبُشرَى قَالُوا سلَماً قَالَ سلَمٌ فَمَا لَبِث أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ...!»
اين آيات، داستان بشارت يافتن ابراهيم عليهالسلام به اينكه صاحب فرزند خواهد شد را در بردارد و اين در حقيقت به منزله زمينه چينى است براى بيان داستان رفتن ملائكه نزد لوط پيغمبر براى هلاك كردن قوم او ، چون اين داستان در ذيل آن داستان آمده و در دنباله داستان بشارت يافتن ابراهيم عليهالسلام بيانى آمده كه قصه هلاك كردن قوم لوط را توجيه و بيان مىكند و آن اين جمله است: « انه قد جاء امر ربك و انهم آتيهم عذاب غير مردود!»
« وَ لَمَّا جَاءَت رُسلُنَا لُوطاً سىءَ بهِمْ وَ ضاقَ بهِمْ ذَرْعاً وَ قَالَ هَذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ...!»
اين آيات داستان عذاب قوم لوط را بيان مىكند و مىتوان گفت كه به يك حساب تتمه آيات قبلى است كه داستان نازل شدن ملائكه و وارد شدن آنان بر ابراهيم عليه السلام و بشارت دادن به ولادت اسحاق را ذكر مىكرد چون بيان آن مطالب در واقع زمينه چينى بود براى بيان عذاب قوم لوط .
« وَ إِلى مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شعَيْباً قَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ وَ لا تَنقُصوا الْمِكيَالَ وَ الْمِيزَانَ إِنى أَرَام بخَيرٍ وَ إِنى أَخَاف عَلَيْكمْ عَذَاب يَوْمٍ محِيطٍ...!»
اين آيات، داستان شعيب عليهالسلام و قوم او را كه همان اهل مدين باشند مىسرايد، اهل مدين بتها را مىپرستيدند و بيمارى كمفروشى در بين آنان شايع و فسادهاى ديگر نيز در ميان ايشان رايج شده بود، خداى سبحان شعيب عليهالسلام را به سوى آنان مبعوث كرد و آن جناب قوم مدين را به سوى دين توحيد و كيل و وزن به سنگ تمام و عادلانه و ترك فساد در زمين دعوت نموده، بشارتها داد و اندرز كرد و در موعظه آنان سعى بليغ نمود تا جايى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرمود:
شعيب عليهالسلام خطيب انبياء بود .
ليكن جز با رد و عصيان جوابى به او ندادند و حتى تهديدش كردند كه تو را سنگسار مىكنيم و يا گفتند: تو را از ديار خود تبعيد مىكنيم! آزار و اذيت او و عده كمى كه به او ايمان آورده بودند را به نهايت رساندند و نمىگذاشتند مردم به او ايمان بياورند و راه خدا را به روى مردم مىبستند.
به اين رفتار خود ادامه دادند تا آنجا كه جناب شعيب عليهالسلام از خدا خواست تا بين او و آنان حكم نموده و آنان را هلاك كند!
« وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا مُوسى بِئَايَتِنَا وَ سلْطنٍ مُّبِينٍ...!»
اين آيات به داستان موسى كليم الله عليهالسلام اشاره دارد و نام آن جناب در قرآن كريم بيش از ساير انبياء برده شده يعنى نزديك به صد و سى و چند جاى قرآن اسمش برده شده و در سى و چند سوره به داستانهايش اشاره شده است و قرآن كريم اعتناى بيشترى به شرح زندگى آن حضرت نسبت به ساير انبياء دارد، منتهى چيزى كه هست خداى تعالى در خصوص اين سوره سخن از آن جناب را بطور مجمل آورده و به اشارهاى اجمالى اكتفاء نموده است .
« ذَلِك مِنْ أَنبَاءِ الْقُرَى نَقُصهُ عَلَيْك مِنهَا قَائمٌ وَ حَصِيدٌ...!»
در اين آيات به داستانهاى قبل بازگشت نموده و نظرى اجمالى و كلى در آنها نموده و سنت خدا را در ميان بندگانش خلاصه مىكند و آثار شومى را كه شرك به خدا براى امم گذشته ببار آورد و آنان را به هلاكت در دنيا و عذاب جاودانه آخرت مبتلا نمود برمىشمارد تا عبرتگيران عبرت گيرند!
« فَلا تَك فى مِرْيَةٍ مِّمَّا يَعْبُدُ هَؤُلاءِ مَا يَعْبُدُونَ إِلا كَمَا يَعْبُدُ ءَابَاؤُهُم مِّن قَبْلُ وَ إِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِيبهُمْ غَيرَ مَنقُوصٍ...!»
پس از آنكه داستانهاى امتهاى گذشته و سرانجام شرك و فسق و لجبازى و انكار آيات خدا و استكبارشان را از قبول حق كه انبياى آنان بدان دعوت مىكردند،
براى پيغمبر گراميش تفصيل داد خاطرنشان مىسازد كه چگونه رفتارشان ايشان را به هلاكت و عذاب استيصال و در آخرت و روزى كه اولين و آخرين يكجا جمع مىشوند به عذاب دائمى دوزخ مبتلا مىسازد و پس از آنكه در آيات گذشته آن تفصيلات را خلاصه نموده، اينك در آيات مورد بحث به پيغمبرش دستور مىدهد كه او و هر كه پيرو اوست از آن داستانها عبرت گيرند و براى خود كسب يقين كنند، كه شرك و فساد در زمين آدمى را جز به سوى هلاكت و انقراض رهنمون نمىشود، لاجرم مىبايستى دست از طريق عبوديت برنداشته، خويشتن دارى و نماز را شعار خود سازند و بر ستمكاران ركون و اعتماد نكنند كه اگر چنين كنند آتش آنان را خواهد گرفت و ديگر جز خدا ياورى نخواهند داشت!
« وَ ُكلاً نَّقُص عَلَيْك مِنْ أَنبَاءِ الرُّسلِ مَا نُثَبِّت بِهِ فُؤَادَك وَ جَاءَك فى هَذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظةٌ وَ ذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ...!»
اين آيات غرضى را كه سوره هود در صدد بيان آن است براى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم خلاصه مىكند و به او خبر مىدهد كه سوره مذكور بيان كننده حق كلام در باره مبدأ و معاد و سنت جارى خدا در ميان بندگانش مىباشد.
پس در حقيقت اين سوره براى آن حضرت جنبه تعليم حق و نسبت به مؤمنين جنبه موعظه و تذكر را دارد، همچنانكه نسبت به كفار كه از ايمان به خدا استنكاف مىورزند جنبه اتمام حجت را دارد، پس به ايشان آخرين حجت خود را برسان و بگو هر چه مىخواهيد بكنيد ما هم هر چه به نظرمان رسيد مىكنيم، تا ببينيم چگونه سنت خدايى آنطور كه خودش بيان داشته جريان مىيابد و چگونه مصلحين را سعادتمند و مفسدين را بدبخت مىكند .
و در آخر، آن حضرت را به عبادت خدا و توكل بر او توصيه مىكند، زيرا امر، همهاش به دست او است!
1) الميزان ج : 11 ص : 94
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الر! تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الْمُبِينِ!»
«إِنَّا أَنزَلْنَهُ قُرْءَناً عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ!»
«نحْنُ نَقُص عَلَيْك أَحْسنَ الْقَصصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْك هَذَا الْقُرْءَانَ وَ إِن كنت مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَفِلِينَ!» (1تا3/يوسف)
غرض اين سوره بيان ولايتى است كه خداوند نسبت به بندهاش دارد، البته آن بندهاش كه ايمان خود را خالص و دلش را از محبت او پر كرده و ديگر جز به سوى او به هيچ سوى ديگرى توجه نداشته باشد!
آرى، چنين بندهاى را خداوند خودش عهدهدار امورش شده، او را به بهترين وجهى تربيت مىكند و راه نزديك شدنش را هموار و از جام محبت سرشارش مىكند، آنچنان كه او را خالص براى خود مىسازد و به زندگى الهى خود زندهاش مىكند، هر چند اسباب ظاهرى همه در هلاكتش دست به دست هم داده باشند، او را بزرگ مىكند هر چند حوادث او را خوار بخواهند، عزيزش مىكند هر چند نوائب و ناملايمات روزگار او را به سوى ذلت بكشاند و قدر و منزلتش را منحط سازد.
خداوند اين غرض را در خلال بيان داستان يوسف تامين نموده و در هيچ سورهاى از قرآن كريم هيچ داستانى به مانند داستان يوسف بطور مفصل و از اول تا به آخر نيامده است. علاوه، در اين سوره غير از داستان يوسف داستان ديگرى هم نيامده و سورهاى است مخصوص به حضرت يوسف عليهالسلام!
در جملهاى كه بعد از رؤياى يوسف و تعبير پدرش آورده و فرموده:
« لقد كان فى يوسف و اخوته آيات للسائلين!»
اشعار به اين معنا دارد كه گويا اشخاصى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم داستان يوسف و يا مطلبى را سؤال كرده بودند كه با اين داستان ارتباط داشته و اين اشعار مؤيد آن رواياتى است كه مىگويد قومى از يهود، مشركين مكه را وادار كردند تا نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم شده از سبب انتقال بنى اسرائيل به مصر پرسش
1) الميزان ج : 11 ص :98
كنند - چون بنى اسرائيل فرزندان يعقوب بودند كه خود ساكن سرزمين شام بودند - مشركين هم اين سؤال را در ميان نهادند و در جوابشان اين سوره نازل شد .
بنا بر اين، غرض اين سوره، بيان داستان يوسف عليهالسلام و داستان آل يعقوب است. خداوند با بيان اين داستان غرض عالى از آن را استخراج كرده است و آن مساله ولايت خداى تعالى نسبت به بندگان مخلص است كه در ابتداء و خاتمه اين سوره بطور چشمگيرى منعكس است!
« إِذْ قَالَ يُوسف لأَبِيهِ يَأَبَتِ إِنى رَأَيْت أَحَدَ عَشرَ كَوْكَباً وَ الشمْس وَ الْقَمَرَ رَأَيْتهُمْ لى سجِدِينَ...!»
اين آيات رؤياى يوسف را - كه در خواب ديد و تعبير خوابى كه پدرش يعقوب نمود و نهى كرد از اينكه براى برادرانش تعريف كند - خاطرنشان مىسازد و اين خواب بشارتى بوده كه خداى سبحان به يوسف داده تا مادهاى روحى براى تربيت او بوده باشد و او را در راه ولايت و تقرب به خدا آماده سازد.
اين آيات به منزله مدخلى است بر داستان آن جناب.
خداوند در ابتداء و شروع به تربيت يوسف، رؤيايى به او نشان داد و در داستانش هم ابتدا از آن رؤيا خبر مىدهد و اين بدان جهت بوده كه از همان آغاز تربيت دورنماى آينده درخشان او و ولايت الهى كه خداوند او را بدان مخصوص مىكند به وى نشان داده باشد، تا براى او بشارتى باشد كه همواره در طول زندگى و تحولاتى كه مىبيند در مد نظرش بوده باشد و در نتيجه مصيبتهايى كه مىبيند و شدائدى كه با آنها روبرو مىگردد به ياد آن دورنما بيفتد و نفس را به خويشتن دارى و تحمل آن مشقات راضى كند!
اين بود حكمت اينكه خداوند خصوص اولياء خود را به آينده درخشانشان و مقام قربى كه براى آنان در نظر داشته بشارت داده است و از آن جمله فرموده:
« الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون - تا آنجا كه مىفرمايد: لهم البشرى فى الحيوة الدنيا و فى الآخرة!»
« لَّقَدْ كانَ فى يُوسف وَ إِخْوَتِهِ ءَايَتٌ لِّلسائلِينَ...!»
از اينجا شروع به داستان مىشود، در حقيقت بشارتى كه قبلا داده بود عنوان
مقدمهاى را داشت كه بطور اجمال اشاره به سرانجام قصه مىنمود.
آيات مورد بحث فصل اول داستان را متضمن است، كه همان مفارقت يوسف از يعقوب و بيرون شدنش از خانه پدر تا پابرجا شدنش در خانه عزيز مصر .
البته در خلال اين احوال، به چاه انداختن برادران و بيرون شدنش به دست مكاريان و فروخته شدنش و حركتش به سوى مصر نيز اشاره دارد.
« وَ لَمَّا بَلَغَ أَشدَّهُ ءَاتَيْنَهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذَلِك نجْزِى الْمُحْسِنِينَ...!»
اين آيات داستان يوسف را در آن ايامى كه در خانه عزيز بود بيان مىكند كه نخست مبتلا به محبت همسر عزيز و مراودهاش با وى و دعوتش به سوى خود شد و سپس مبتلا شد به عشق زنان شهر نسبت به وى و اينكه او را به سوى خود مىخواندند و اين خود بلاى بزرگى بود كه در خلال آن عفت نفس و طهارت دامن او معلوم گشت و عفتش مورد تعجب همه واقع شد و از اين عجيبتر عشق و محبتى بود كه او نسبت به پروردگارش مىورزيد .
« ثُمَّ بَدَا لهَُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُا الاَيَتِ لَيَسجُنُنَّهُ حَتى حِينٍ...!»
اين آيات متضمن قسمتى از داستان آن جناب است و آن، داستان به زندان رفتن و مدتى در زندان ماندن اوست كه مقدمه تقرب تام او به دربار پادشاه مصر شد و سرانجام عزيز مصر گرديد!
و در ضمن با بيان عجيبى دعوتش را به دين توحيد در زندان ، نقل نموده و بيان مىكند كه براى اولين بار خود را معرفى كرد كه از دودمان ابراهيم و اسحاق و يعقوب است!
« وَ قَالَ الْمَلِك إِنى أَرَى سبْعَ بَقَرَتٍ سِمَانٍ يَأْكلُهُنَّ سبْعٌ عِجَافٌ وَ سبْعَ سنبُلَتٍ خُضرٍ وَ أُخَرَ يَابِستٍ يَأَيهَا الْمَلأُ أَفْتُونى فى رُءْيَىَ إِن كُنتُمْ لِلرُّءْيَا تَعْبرُونَ...!»
اين آيات داستان خارج شدن يوسف عليهالسلام از زندان و رسيدنش به مقام عزيزى مصر و اسبابى را كه در اين سرنوشت دخالت داشت بيان مىكند و در آن آمده كه پادشاه مصر براى بار دوم تهمتى را كه به وى زده بودند رسيدگى نموده و برائت و
پاكى او را معلوم مىسازد .
« وَ جَاءَ إِخْوَةُ يُوسف فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنكِرُونَ...!
فصل ديگرى از داستان يوسف عليهالسلام است كه در چند آيه خلاصه شده و آن عبارت از آمدن برادران يوسف نزد وى، در خلال چند سال قحطى است تا از او جهت خاندان يعقوب طعام بخرند و اين پيشامد - مقدمهاى شد كه يوسف بتواند برادر مادرى خود را از كنعان به مصر نزد خود بياورد، و اين برادر، همان است كه با يوسف مورد حسادت برادران واقع شد و برادران در آغاز داستان گفتند:« ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا و نحن عصبة...!» و بعد از آوردن او، خود را به سايرين نيز معرفى نموده، سرانجام يعقوب را هم از باديه كنعان به مصر منتقل ساخت .
و اگر در ابتداى امر، خود را معرفى نكرد براى اين بود كه مىخواست اول برادر مادريش را احضار نمايد تا در موقعى كه خود را به برادران پدريش معرفى مىكند او نيز حاضر باشد و در نتيجه صنع خداى را نسبت به آن دو و پاداشى را كه خداوند به آن دو در اثر صبر و تقواشان ارزانى داشت مشاهده كنند و بعلاوه وسيلهاى براى احضار همه آنان باشد .
و اين پنج آيه متضمن آمدن فرزندان يعقوب به مصر و نقشهاى است كه يوسف براى احضار برادر مادرى خود كشيد، كه اگر بار ديگر محتاج به طعام شدند تا او را نياورند طعام نخواهند گرفت، ايشان نيز پذيرفتند.
« فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قَالُوا يَأَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحَفِظونَ...!»
اين آيات داستان برگشتن برادران يوسف را بسوى پدرشان و راضى كردن پدر به اينكه برادر يوسف را براى گرفتن طعام بفرستد و نيز بازگشتن ايشان را بسوى يوسف و بازداشت كردن يوسف برادر خود را با حيلهاى كه طرح كرده بود بيان مىفرمايد.
« قَالَ بَلْ سوَّلَت لَكُمْ أَنفُسكُمْ أَمْراً فَصبرٌ جَمِيلٌ عَسى اللَّهُ أَن يَأْتِيَنى بِهِمْ جَمِيعاً
إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكيمُ...!»
اين آيات، داستان گفتگوى پسران يعقوب با پدر را بيان مىكند كه بعد از مراجعت سفر دوم خود از مصر به كنعان داستان بازداشت شدن برادر مادرى يوسف را به پدر گفتند و او دستور داد تا بار ديگر به مصر برگشته از يوسف و برادرش جستجو كنند و در آخر، يوسف خود را براى ايشان معرفى نمود .
« اذْهَبُوا بِقَمِيصى هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبى يَأْتِ بَصِيراً وَ أْتُونى بِأَهْلِكمْ أَجْمَعِينَ...!»
در اين آيات، داستان يوسف عليهالسلام خاتمه مىپذيرد و اين آيات متضمن دستور يوسف عليهالسلام است كه برادران را وادار مىكند تا پيراهنش را به منزل پدر برده و به روى او بيفكنند و او را در حالى كه ديدگانش بهبودى يافته با همه خاندانش به مصر بياورند و ايشان نيز چنين كردند و در آخر يوسف به ديدار پدر و مادر نايل آمد.
و اينكه فرمود:« وَ أْتُونى بِأَهْلِكمْ أَجْمَعِينَ!» فرمانى است از يوسف عليهالسلام به اينكه خاندان يعقوب، از خود آن جناب گرفته تا اهل بيت و فرزندان و نوهها و نتيجههاى او همه از دشت و هامون به شهر مصر درآمده و در آنجا منزل گزينند .
« وَ مَا أَكثرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصت بِمُؤْمِنِينَ...!»
اين آيات، خاتمه سوره يوسف است و در آن اين معنا را خاطرنشان مىسازد كه ايمان كامل كه همان توحيد خالص باشد مقام عزيز و فضيلت كميابى است كه جز تعداد اندكى از مردم به آن نمىرسند و اما اكثر مردم ايمانآور نيستند، هر چند كه تو( اي رسول خدا !) به ايمان ايشان حريص باشى و همه طاقت و توان خود را صرف كنى! و آن اقليتى هم كه ايمان مىآورند، ايمانشان آميخته به شرك است، پس براى ايمان محض و توحيد خالص باقى نمىماند مگر تعداد اندكى از مردم! و اين توحيد خالص همان راهى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و همچنين پيروانش با بصيرت بدان دعوت مىكردند و خدا هم ناصر او و نجات دهنده مؤمنين پيرو او از مهالك است و از مهالكى كه توحيد و ايمانشان را تهديد مىكند و از عذاب استيصال و ريشه كنى كه( وعده داده بود،) بزودى گريبانگير مشركين شده مستاصل و
منقرضشان مىكند، نجاتشان مىدهد همچنانكه سنت خدا در باره انبياى گذشتهاش هم بطورى كه از داستانهايش برمىآيد چنين بوده است.
و در داستانهاى ايشان عبرت، بيان حقيقت و هدايت و رحمت است براى مؤمنين!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! المر! تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ وَ الَّذِى أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك الْحَقُّ وَ لَكِنَّ أَكْثرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ...!» ( 1تا4/رعد)
غرض اين سوره بيان حقيقت قرآنى است كه بر رسول خدا صلىاللهعليه وآلهوسلّم نازل شده و اينكه اين قرآن معجزه و آيت رسالت است و اما اينكه كفار آن را آيت و معجزه نشمرده و به عنوان تعريض بر آن گفتند: چرا آيتى از ناحيه پروردگارش نازل نشد؟ گفتارشان مردود است و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نبايد به آن اعتنا كند و ايشان هم سزاوار نيست كه چنين سخنى بگويند!
دليل بر اين معنا هم آيه ابتداى سوره است كه مىفرمايد:« و الذى انزل اليك من ربك الحق و لكن اكثر الناس لا يؤمنون!» و آيه آخر سوره است كه مىفرمايد: «و يقول الذين كفروا لست مرسلا قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم!» و نيز جمله:« لو لا انزل عليه آية من ربه!» است، كه مكرر از ايشان حكايت شده .
و خلاصه بيان اين است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را مخاطب قرار مىدهد به اينكه اين قرآن كه بر تو نازل شده حق است، حقى كه مخلوط به باطل نيست، زيرا آنچه كه اين قرآن بدان دعوت مىكند توحيدى است كه آيات تكوينى از قبيل بپاداشتن آسمانها، گستردن زمين، تسخير آفتاب و ماه و ساير عجايبى كه خدا در تدبير آسمانها و زمين و غرايبى كه در تقدير آنها بكار برده ، همه بر آن دلالت دارند .
و نيز دليل ديگر بر حقانيت آن، اخبار و آثار گذشتگان است كه رسولان با بيناتى بسويشان آمدند و ايشان كفر ورزيده و تكذيبشان كردند و خدا هم ايشان را به گناهانشان بگرفت، اين است آنچه كه اين كتاب مشتمل بر آن است و همين خود
1) الميزان ج : 11 ص :386
آيتى است كه بر رسالت تو دلالت مىكند .
و اينكه گفتيم تعريضشان به قرآن مردود است، دليلش اين است كه اولا تو شانى بجز انذار مردم ندارى و اينطور نيست كه هر وقت هر كارى بخواهى بكنى بتوانى تا آنكه از تو معجزاتى دلبخواه خود تراشيده به مثل اين كلمات بر تو تعريض كنند .
و ثانيا هدايت و اضلال هم آنطور كه ايشان پنداشتهاند در وسع آيات و معجزات نيست تا انتظار داشته باشند با آوردنت معجزهاى كه ايشان پيشنهاد كردهاند هدايت شوند و از ضلالت برهند، زيرا هدايت و ضلالت به دست خداست، او است كه بر اساس نظامى حكيمانه هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مىكند.
و اما اينكه گفتند:« لست مرسلا - تو فرستاده خدا نيستى!» در جوابشان همين يك دليل براى تو كافى است كه خدا در كلام خود به رسالت تو شهادت داده، و معارف حقهاى كه در قرآن تو است شاهد آن است .
از جمله حقايق باهر و واضحى كه در خصوص اين سوره آورده، حقيقتى است كه جمله:« و انزل من السماء ماء ...!» و جمله:« الا بذكر الله تطمئن القلوب!» و جمله:« يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب!» و جمله:« فلله المكر جميعا!» متضمن آن است!
« وَ إِن تَعْجَب فَعَجَبٌ قَوْلهُُمْ أَ ءِذَا كُنَّا تُرَباً أَ ءِنَّا لَفِى خَلْقٍ جَدِيدٍ أُولَئك الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبهِمْ وَ أُولَئك الأَغْلَلُ فى أَعْنَاقِهِمْ وَ أُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ!»
اين دو آيه عطف بر پارهاى از حرفهايى است كه مشركين در رد دعوت و رسالت مىگفتند، از آن جمله گفته بودند: چطور ممكن است آدمى بعد از مردن و خاك شدنش بار ديگر زنده شود؟ و نيز گفته بودند: چرا پس آن عذابى كه ما را از آن مىترساند نازل نمىشود و اگر او راست مىگويد پس چرا به اين وعدهاش عمل نمىكند؟ آنگاه پس از نقل گفتههاى ايشان جوابشان را مىدهد!
«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنزِلَ عَلَيْهِ ءَايَةٌ مِّن رَّبِّهِ إِنَّمَا أَنت مُنذِرٌ وَ لِكلِّ قَوْمٍ هَادٍ...!»
اين آيات متعرض گفتار كفار است كه گفتند:« لو لا انزل عليه آية من ربه!» و
آن را با اين بيان رد مىكند كه رسول خدا «ص» بجز پيغمبرى انذار كننده نيست كه خداوند او را بر اساس سنتى كه دارد - كه در همه قرون مردم را بسوى حق هدايت مىكند - بسوى شما فرستاده، آنگاه دنباله همين پاسخ را تعقيب مىكند .
« أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَسالَت أَوْدِيَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السيْلُ زَبَداً رَّابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فى النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِك يَضرِب اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْبَطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَب جُفَاءً وَ أَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاس فَيَمْكُث فى الأَرْضِ كَذَلِك يَضرِب اللَّهُ الأَمْثَالَ...!»
بعد از آنكه در ذيل آيات قبل حجت را عليه مشركين تمام نمود و آنگاه فرق ميان حق و باطل را و فرق ميان كسانى كه آنرا مىگيرند و كسانى كه طالب اينند بطور وضوح بيان نموده و فرموده:« قل هل يستوى الاعمى و البصير ام هل تستوى الظلمات و النور!» اينك در اين آيات شروع مىكند به بيان تفصيلى فرق ميان دو طريق، يعنى طريق حق، كه همان ايمان به خدا و عمل صالح است و طريق باطل كه عبارت از شرك و عمل زشت است! و همچنين فرق تفصيلى ميان اهل آن دو طريق، يعنى مؤمنين و مشركين و اينكه طايفه اول را سلامت و خانه آخرت نصيب است و بهره طايفه دوم لعنت و سرانجام بد است و اينكه خدا روزى را براى هر كس كه بخواهد گسترش مىدهد و براى هر كه بخواهد محدود مىنمايد!
سرآغاز همه اين مطالب را با مثالى شروع كرده كه وضع حق و باطل و اثر خاص هر يك از آن دو را روشن مىسازد، آنگاه كلام را بر اساس آن مثل ادامه داده ، وصف حال دو طريق و دو فريق را بيان مىكند.
« وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا أُنزِلَ عَلَيْهِ ءَايَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشاءُ وَ يهْدِى إِلَيْهِ مَنْ أَنَاب!»
« الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ تَطمَئنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئنُّ الْقُلُوب...!»
بار ديگر به گفتار كفار برمىگردد، كه گفتند:« لو لا انزل عليه آية من ربه!» يعنى چرا از ناحيه پروردگارش آيتى بر او نازل نشد كه ما ببينيم و با ديدنش هدايت شويم و از شرك بسوى ايمان بگرائيم؟ خداوند پاسخ مىدهد به اينكه هدايت و ضلالت اثر آيت و مستند به آن نيستند، بلكه مستند به خود خدايند، خداست كه هر كه را
بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مىكند!
و سنت او بر اين جريان يافته كه كسانى را هدايت نمايد كه بسوى او بازگشت كنند و داراى قلبى باشند كه بياد او آرامش و اطمينان داشته باشد، اين دستهاند كه داراى سرانجام نيك و عاقبت خيرند و كسانى را گمراه كند كه به آيات واضحه و روشن او كفر بورزند، كه ايشان راست عذاب در دنيا در حالى كه عذاب آخرتشان دشوارتر است و بغير از خدا هم كسى نگهدار ندارند!
اگر بدون مشيت او هدايت امكان داشت ديگر چه وسيلهاى بهتر از معجزهاى مانند قرآن؟ و اينكه مىبينيد با بودن اين معجزه روشن هم عدهاى هدايت نيافتهاند، خود بهترين شاهد است بر اينكه امر هدايت بدست خداست و او نخواسته است كسانى هدايت شوند كه ضلالت بر ايشان نوشته شده و خود فرموده:« و من يضلل الله فما له من هاد - كسانى را كه از اهل كفر و مكر، خداوند گمراهشان كرده باشد ديگر هدايت شدنى نيستند!»
« وَ الَّذِينَ ءَاتَيْنَهُمُ الْكِتَب يَفْرَحُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْك وَ مِنَ الأَحْزَابِ مَن يُنكِرُ بَعْضهُ قُلْ إِنَّمَا أُمِرْت أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لا أُشرِك بِهِ إِلَيْهِ أَدْعُوا وَ إِلَيْهِ مَئَابِ...!»
اين تتمه آيات سابق است و در آن باز هم گفتار كفار را كه گفته بودند:« لو لا انزل عليه آية من ربه!» تعقيب مىكند.
« وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَست مُرْسلاً قُلْ كفَى بِاللَّهِ شهِيدَا بَيْنى وَ بَيْنَكمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَبِ!»
اين آيه، آخرين آيه سوره رعد است و با حرف و گفتار در آن را عطف بر كلامى مىكند كه در ابتداء سوره آورده و فرموده بود:« و الذى انزل اليك من ربك الحق و لكن اكثر الناس لا يؤمنون!» و اين سومين باري است كه بر منكرين حقيقت كتاب الله حمله نموده و استشهاد مىكند به اين كه خداوند و آنها كه علم به اين كتاب دارند بر رسالت خاتم النبيين گواهند!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الر! كتَبٌ أَنزَلْنَهُ إِلَيْك لِتُخْرِجَ النَّاس مِنَ الظلُمَتِ إِلى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِرَطِ الْعَزِيزِ الحَْمِيدِ...!» (1تا5/ابراهيم)
آيات كريمه اين سوره، پيرامون اوصاف قرآنى كه بر پيغمبر اسلام صلوات الله عليه نازل شده بحث مىكند و آن را با اوصاف زير معرفى مىنمايد:
اين كتاب، آيت و معجزه و نشانه رسالت آن جناب است و مردم را از ظلمتها به سوى نور بيرون مىكشد و به راه مستقيم خدا راهنمائيشان مىكند، خدايى كه عزيز و حميد است، يعنى غالب و قاهرى است كه هرگز مغلوب كسى نمىشود و غنى و بى نيازى است كه هرگز محتاج كسى نمىگردد، خدايى كه در كارهاى خدائيش جميل است، يعنى براى مردم جز خوبى و نعمت منظورى ندارد!
وقتى خدا منعم و غالب و بى نياز و پسنديده كار باشد، بر مردم كه منعم عليه او هستند لازم است كه دعوت او را لبيك گويند، تا در نتيجه از نعمتهايى كه او به ايشان ارزانى داشته برخوردار شوند و آن نعمتها به سعادتشان تمام شود.
و نيز لازم است كه از غضب او بر حذر باشند، زيرا پر واضح است كه عذاب خدائى كه هم قوى است و هم بى نياز مطلق، شديد خواهد بود، چرا كه او مىتواند از وجود بندگانش چشم پوشيده، همه را دستخوش هلاكت نمايد و به ديار عدم بفرستد و از نو خلق و بندگان ديگرى بيافريند همچنانكه همين عمل را در امم گذشته انجام داده است .
آرى ، تمامى موجودات ريز و درشت و زمينى و آسمانى اين عالم ، با زبان حال ، گوياى اين حقيقتند كه رب العزة و ولى حميد تنها او است و رب ديگرى غير از او نيست .
اين خلاصه و برداشتى بود از آيات اين سوره كه با آيه زير كه مىفرمايد: «هذا بلاغ للناس و لينذروا به و ليعلموا انما هو اله واحد و ليذكر اولوا الالباب!» ختم مىشود.
1) الميزان ج : 12 ص :3
« وَ إِذْ قَالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اذْكرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكمْ إِذْ أَنجَاكُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَسومُونَكُمْ سوءَ الْعَذَابِ وَ يُذَبحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَ يَستَحْيُونَ نِساءَكمْ وَ فى ذَلِكم بَلاءٌ مِّن رَّبِّكمْ عَظِيمٌ...!»
اين آيات، مشتمل بر ذكر پارهاى از نعمتها و نقمتهاى خدا است كه هر كدام در روز معينى رخ داده است.
از ظاهر سياق اين آيات بر مىآيد كه همه اين آيات غير از آيه:« و اذ تاذن ربكم ...!» نقل كلام حضرت موسى عليهالسلام است، كه موسى بن عمران عليهماالسلام در اين آيات، مردم خود را به پارهاى از ايام خداى سبحان كه به مقتضاى عزت مطلقهاش، نعمتها و يا عذابهايى فرستاده و هر كدام را به مقتضاى حكمت بالغهاش در جاى خود فرستاده تذكر مىدهد و به يادشان مىآورد!
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِالحَْقِّ إِن يَشأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بخَلْقٍ جَدِيدٍ...!»
اين آيات، مردم را به مساله خداشناسى تذكر مىدهد، ولى خطاب در آنها همه متوجه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است كه يكى پس از ديگرى مىفرمايد: « ا لم تر ... ، ا لم تر ... ، ا لم تر - آيا نمىبينى؟»
خداى تعالى در اين آيات، اين معنا را تذكر مىدهد كه اين عالم بر اساس حق، خلق شده و تمامى انسانها به زودى مبعوث مىشوند و آنهايى كه در زندگى دنيا، زندگيشان بر اساس حق بوده و به حق ايمان آورده و به آن عمل كردهاند به سعادت و بهشت نائل مىشوند و آنهايى كه زندگيشان بر اساس باطل بوده، يعنى باطل را پرستيده و شيطان را پيروى كردند و طاغيان مستكبر را اطاعت نمودند، چون فريب عزت و قدرت ظاهرى آنان را خوردند، چنين افرادى در آخرت قرين شقاوت خواهند بود و همانهايى كه اينها پيرويشان مىكردند از اينها بيزارى مىجويند و شيطانهاى انسى و جنى كه معبود اينها قرار گرفته بودند، اظهار بيگانگى مىكنند و برايشان معلوم مىشود كه عزت و حمد ، همه از خدا بوده است!
آنگاه اين معنا را تذكر مىدهد كه تقسيم كردن مردم به دو قسم، از اين جهت است كه سلوك و رفتار آنان دو قسم بوده است، يكى سلوك هدايت و يكى سلوك ضلالت،
آن كسى كه اولى را دارد، مؤمن و آن كس كه دومى را گرفته ظالم است، انتخاب دوگانه از قدرت و اختيار خداوند بيرون نبوده و هر چه بخواهد مىكند و عزت و حمد مخصوص اوست! سپس وضع امتهاى گذشته را كه به خاطر كفران نعمت خداى عزيز و حميد دچار هلاكت و انقراض شدند، خاطرنشان ساخته، انسانها را بخاطر ظلم و كفران نعمت خدا كه تمام عالم وجود را پر كرده و آنها را نمىتوان احصاء نمود، عتاب مىفرمايد.
« وَ إِذْ قَالَ إِبْرَهِيمُ رَب اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ ءَامِناً وَ اجْنُبْنى وَ بَنىَّ أَن نَّعْبُدَ الأَصنَامَ...!»
اين آيات بعد از تذكرى كه در آيات گذشته يعنى از آيه:« و اذ قال موسى لقومه اذكروا نعمة الله عليكم اذ انجيكم من آل فرعون ... !» به بعد مىداد، براى بار دوم نعمتهايى را تذكر مىدهد و نخست نعمتهايى را كه خداى سبحان به عموم بندگان مؤمنش - كه همان بنى اسرائيل از ولد ابراهيم باشند - داده يادآورى مىكند و سپس نعمتهاى ديگرش را كه به دودمان ديگر از نسل ابراهيم يعنى فرزند اسماعيل ارزانى داشته خاطرنشان مىسازد و آن نعمتها عبارت است از همان چيزهايى كه ابراهيم عليهالسلام در دعاى خود از خداى تعالى درخواست نموده و گفته بود:« رب اجعل هذا البلد آمنا ...!» كه يكى از آنها طلب توفيق بر اجتناب از بتپرستى و يكى نعمت امنيت مكه و يكى تمايل دلها به سوى اهل مكه و يكى برخوردارى آنان از ميوهها و غير آن است و همه آنها بدين جهت كه عزيز و حميد بودن خدا را اثبات كند ، خاطر نشان شده است!
« وَ لا تَحْسبنَّ اللَّهَ غَفِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظلِمُونَ إِنَّمَا يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشخَص فِيهِ الأَبْصرُ...!»
بعد از آنكه در آيات قبل بشر را انذار نمود و بشارت داد و به صراط خود دعوت نمود و فهمانيد كه همه اينها بخاطر اين است كه خدا عزيز و حميد است، اينك در آيه اول از آيات مورد بحث آن مطالب را به آيهاى ختم نموده كه در حقيقت جواب از توهمى است كه ممكن است بعضى فكر كنند كه اگر اين حرفها درست است و راستى اين دعوت، دعوت نبوى و از ناحيه پروردگارى عزيز و حميد است، پس
چرا مىبينيم اين ستمكاران همچنان سرگرم تمتعات خويشند؟ و چرا آن خداى عزيز و حميد ايشان را به ظلمشان نمىگيرد؟ و به دهان متخلفين از دعوت اين پيغمبر و مخالفين او لجام نمىزند؟ اگر آن خدا ، خدايى غافل و بى خبر از اعمال ايشان است و يا خدايى است كه خودش وعده خود را خلف مىكند و پيغمبران خود را كه وعده نصرتشان داده بود يارى نمىنمايد كه چنين خدايى قابل پرستش نيست .
در آيه مزبور از اين توهم جواب داده كه: نه خداى تعالى از آنچه ستمكاران مىكنند غافل نيست و وعدهاى را هم كه به پيغمبرانش داده خلف نمىكند و چگونه غافل است و خلف وعده مىكند با اينكه او داناى به مكر و عزيزى صاحب انتقام است، بلكه اگر آنها را به خشم خود نمىگيرد براى اين است كه مىخواهد عذابشان را براى روز سختى تاخير بيندازد و آن روز جزاست. علاوه بر اينكه در همين دنيا هم آنها را عذاب خواهد كرد، همچنانكه امتهاى گذشته را هلاك نمود .
و آنگاه سوره مورد بحث را به آيه زير كه جامعترين آيات نسبت به غرض اين سوره است ختم نموده و فرموده است:« هذا بلاغ للناس و لينذروا به و ليعلموا انما هو اله واحد و ليذكر اولوا الالباب!»
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الر! تِلْك ءَايَت الْكتَبِ وَ قُرْءَانٍ مُّبِينٍ...» (1تا9/حجر)
اين سوره پيرامون استهزاء كفار به رسول خدا «ص» سخن مىگويد كه نسبت جنون به آنجناب داده و قرآن كريم را هذيان ديوانگان خوانده بودند .
پس در حقيقت در اين سوره رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را تسلاى خاطر داده و وى را به صبر و ثبات و گذشت از آنان سفارش مىكند و نفس شريفش را خوشحال و مردم را بشارت و انذار مىدهد .
در اين سوره آيه:« فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين ...!» قرار دارد كه با يك مساله تاريخى در باره شروع دعوت اسلامى قابل انطباق است و آن مساله اين است كه رسول خدا «ص» در اول بعثت، دعوت خود را علنى نكرد و تا مدت سه و يا
1) الميزان ج : 12 ص :137
چهار و يا پنج سال پنهانى دعوت مىنمود، زيرا اوضاع آن قدر نامساعد بود كه اجازه چنين اقدامى نمىداد، لذا در اين مدت آحادى از مردم را كه احتمال مىداد دعوتش را قبول كنند ملاقات مىكرد و دعوت خود را پنهانى با آنان در ميان مىگذاشت تا آنكه خداى تعالى با آيه مذكور اجازهاش داد تا دعوتش را علنى كند .
از جمله آيات برجستهاى كه در اين سوره واقع شده و حقايق بسيار مهمى از معارف الهى را در بر دارد آيه:« و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم!» و آيه:« انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون!» است .
« وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا مِن قَبْلِك فى شِيَع الأَوَّلِينَ...!»
بعد از آنكه داستان استهزاء كفار به كتاب خدا و پيغمبرش و معجزه آمدن ملائكه را كه به عنوان آيت رسالت اقتراح و پيشنهاد كردند، ذكر نمود، اينك در دنبالش سه دسته از آيات را آورده كه در ابتدائش كلمه« و لقد» بكار رفته است . يكى آيه:« و لقد ارسلنا من قبلك ...!» است و يكى آيه:« و لقد جعلنا فى السماء بروجا!» و سوم آيه:« و لقد خلقنا الانسان من صلصال!»
در اولى اين معنا را بيان كرده كه استهزاء عادت و سنت جارى مجرمين است و اينها ايمان آور نيستند ، هر چند كه هر قسم آيتى برايشان بياورى!
در دومى اين معنا را كه اگر كسى بخواهد ايمان بياورد به قدر كفايت، آيات آسمانى و زمينى هست!
در سومى اين معنا را كه اختلاف ميان نوع بشر به ايمان و كفر و ضلالت از چيزهايى است كه خداوند در روز آغاز خلقتشان تقدير و تعيين نمود، از همان ابتداء خلقت آدم را خلق كرد و آن ماجراى ميان او و ملائكه و ابليس در امر سجود پيش آمد .
« وَ لَقَدْ جَعَلْنَا فى السمَاءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّهَا لِلنَّظِرِينَ...!»
بعد از آنكه خداى سبحان اعراض مشركين از معجزه قرآن و پيشنهادشان را در باره معجزه ديگرى كه عبارت بود از آمدن ملائكه بيان كرد و همچنين جواب از آن را كه ممتنع و مستلزم نابودى ايشان است بداد، اينك در اين آيات تعدادى از آيات و
معجزات زمين و آسمان را كه بر توحيد دلالت مىكند بر مىشمارد ، تا اگر عقل داشته باشند عبرت بگيرند و حجت بر مجرمين تمام شود .
و در اين آيات از معارف حقيقى و اسرار الهى مطالب بلند و دقائق بسيارى گنجانده شده است.
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الانسنَ مِن صلْصلٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسنُونٍ...!»
اين بيست و سه آيه، سوم از آياتى است كه به دنبال آغاز سوره كه در باره استهزاى كفار به كتاب خدا و پيغمبرش و درخواست آيتى غير قرآن بود ايراد مىشود.
در اين آيات خداى سبحان آغاز خلقت جن و انس و دستور دادنش به ملائكه و ابليس كه بر او سجده كنند و سجده ملائكه و امتناع ابليس را كه از جن است و رجم او و گمراهى بنى آدم به دست او و به كرسى نشستن قضاى خدا در سعادت متقين و شقاوت گمراهان ، را بيان مىكند!
« نَبئْ عِبَادِى أَنى أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ! وَ أَنَّ عَذَابى هُوَ الْعَذَاب الأَلِيمُ ! وَ نَبِّئْهُمْ عَن ضيْفِ إِبْرَهِيمَ...!»
بعد از آنكه خداى تعالى پيرامون استهزائى كه مشركين به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و كتاب نازل بر او و همچنين پيرامون اقتراح آنان كه بايد ملائكه را بياورد و اينكه اگر ملائكه را هم بياورد ايمان نخواهند آورد، با روشنترين بيان بحث فرمود، اينك در اين آيات شروع به نصيحت آنان نموده، در دو آيه اول بشارت و انذار مىدهد و آنگاه با ذكر داستانى كه جامع هر دو جهت است - يعنى داستان ميهمانان ابراهيم عليهالسلام كه براى او بشارت آورده بودند، آن هم بشارتى كه هيچ انتظارش را نداشت و براى قوم لوط عليهالسلام عذاب آورده بودند، آن هم عذابى كه از شديدترين عذابها بود - مطلب را تاييد فرمود.
و سپس با اشارهاى اجمالى به داستان اصحاب ايكه كه قوم شعيب عليهالسلام بودند و اصحاب حجر كه مردم و قوم صالح عليهالسلام بودند تاييد ديگرى كرد.
« وَ مَا خَلَقْنَا السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنهُمَا إِلا بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الساعَةَ لاَتِيَةٌ فَاصفَح
الصفْحَ الجَْمِيلَ...!»
در اين آيات غرضى كه در آيات قبلى بود خلاصه مىشود، غرض از آن آيات اين بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را به قيام بر انجام ماموريت و رسالت خود و اعراض و گذشت از جفاهاى مشركين دعوت كند و تسلاى خاطر دهد كه از آنچه مىگويند غمگين و تنگ حوصله نگردد، زيرا قضاى حق بر اين رانده شده كه مردم را به اعمالشان در دنيا و آخرت و مخصوصا در روز قيامت - كه هيچ شكى در آن نيست - سزا دهد، همان روزى كه احدى را از قلم نمىاندازد و به اندازه يك ذره هم از خير و شر كسى را بدون كيفر و پاداش نمىگذارد و با در پيش داشتن چنين روزى، ديگر جاى تاسف خوردن بر كفر كافران باقى نمىماند، چون خدا بدان دانا است و به زودى جزاى اعمالشان را مىدهد و نيز جاى تنگ حوصلگى و اندوه نيست ، چون به خداى سبحان مشغول گشتن مهمتر و واجبتر است!
در اينجا خداى سبحان مساله اعراض و گذشت از كفارى را كه او را مسخره مىكردند تكرار كرده - همان كفارى كه در ابتداى سوره ذكرشان گذشت - و همچنين سفارش فرموده بود كه به تسبيح و حمد و عبادت خداى خود بپردازد و خبر داده بود كه خود او شر كفار را از او مىگرداند، اينك در اين آيات هم همين را تكرار مىكند كه به كار رسالت خود مشغول باشد. در همين جا سوره پايان مىپذيرد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَستَعْجِلُوهُ سبْحَنَهُ وَ تَعَلى عَمَّا يُشرِكُونَ! يُنزِّلُ الْمَلَئكَةَ بِالرُّوح مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَن يَشاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنذِرُوا أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنَا فَاتَّقُونِ...!» (1تا21/نحل)
اگر به دقت در اين سوره نظر كنيم ظن قوى پيدا مىشود كه صدر اين سوره از آياتى است كه در روزهاى آخر توقف رسول خدا «ص» در مكه در نزديكىهاى مهاجرتش به مدينه نازل شده است و اين آيات، چهل آيه اول آن است، كه خداى سبحان در قسمتى از آن انواع نعمتهاى آسمانى و زمينى را كه مايه حيات انسانى
1) الميزان ج : 12 ص :296
است و انسان در معاشش از آن بهرهمند مىشود خاطر نشان فرموده و از راه نظام متقن و تدبير يك نواختى كه در آنها است بر وحدانيت خود در ربوبيت استدلال فرموده است .
و در قسمتى ديگر، احتجاج مىكند بر بطلان پندارهاى مشركين و بى ثمر بودن مساعى ايشان و اينكه به زودى كيفر ايشان را مىدهد، همچنانكه امتهاى گذشته را كه مثل اينان بودند كيفر داد و به زودى در روز قيامت در حق آنان فصل قضاء مىكند .
خداى سبحان اين آيات را با جمله:« اتى امر الله فلا تستعجلوه سبحانه و تعالى عما يشركون!» افتتاح نموده و آيات احتجاج را بر تقديس و تنزيه و تسبيحى كه در آنست متفرع كرد و از اين تفريع چنين فهميده مىشود كه غرض عمده از آيات صدر سوره اين است كه از نزديك بودن امر الهى خبر دهد و هشدار دهد كه به زودى بر آنان نازل مىشود و نيز در اين تفريع تهديدى است بر مشركين كه از در استهزاء مىگفتند: پس چرا عذابى كه مىگويى نازل نمىشود تا ما را تهديد نمايد و نيز با جمله:« فاعفوا و اصفحوا حتى ياتى الله بامره!» مؤمنين را بشارت مىدهد بر اينكه به زودى حق بر باطل غلبه نموده و توحيد بر شرك و ايمان بر كفر ظفر مىيابد، اين فهرست آن مطالبى است كه با دقت در آيات صدر سوره استفاده مىشود.
غرض سوره خبر دادن به نزديك شدن امر خداست كه عبارت است از: غلبه دين حق بر كفار، كه خداى تعالى اين معنا را با بيان اينكه: تنها خداى تعالى اله معبود است نه ديگرى چون تدبير عالم مانند خلقتش قائم به او است و نيز همه نعمتها به او منتهى مىگردد و هيچ يك از آنها مصنوع غير او نيست نتيجه مىگيرد پس واجب است همان خدا به تنهائى عبادت شود .
و همچنين با بيان اينكه: دين حق از خدا است پس واجب است كه غير دين او دينى و قانونى ديگر تشريع نشود و باز با بيان امورى از دين الهى، توضيح مىدهد .
اين، آن غرضى است كه معظم آيات اين سوره آن را دنبال نموده و با بيانهاى مختلفى تعقيب مىنمايد، در ضمن بيان اين غرض ، آياتى هم هست كه مساله هجرت و پارهاى مطالب مناسب با آن را ايراد مىنمايد.
« إِلَهُكمْ إِلَهٌ وَحِدٌ فَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ قُلُوبهُم مُّنكِرَةٌ وَ هُم مُّستَكْبرُونَ....!»
اين آيات، قسمت دوم از آيات صدر سوره است، قسمت اولش متضمن بيان
1) الميزان ج : 12 ص : 330
توحيد ربوبيت و اقامه حجت عليه مشركين و انذار آنان به آوردن عذاب و تنزيه خداى سبحان از شرك ايشان بود.
و اين قسمت يعنى قسمت دوم، متضمن مطالبى است كه مناسب با آن بيان است از قبيل بيان عيبهاى مشركين و صفات بد آنان، كه همه ناشى از انكار توحيد است و مانند سخنان باطل و استكبارشان در برابر خدا و استهزاء آيات او و انكار حشر و نيز متضمن بيان بطلان اين سخنان و تهديد ايشان است به آمدن عذاب دنيوى و هشدارشان از عذاب روز مرگ و روز قيامت و نيز حقايقى ديگر .
« وَ الَّذِينَ هَاجَرُوا فى اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فى الدُّنْيَا حَسنَةً وَ لأَجْرُ الاَخِرَةِ أَكْبرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ...!»
دو آيه اول اين آيات داستان هجرت را يادآورى نموده و به مهاجرين در راه خدا وعده نيكويى در دنيا و آخرت مىدهد و ما بقى آيات، داستان شرك مشركين و تشريع احكام بدون اذن خدا را كه كار مشركين بود تعقيب و بر حسب معنا جواب مفصلى است به گفتار مشركين كه دعوت نبوى به ترك عبادت آلهه و ترك تشريع احكام را امرى محال مىدانستند و مىگفتند:« لو شاء الله ما عبدنا ...!»
مراد از مهاجرت در خدا اين است كه مهاجرت براى كسب رضاى خدا باشد و اين هدف محيط به ايشان باشد و جز آن هدف ديگرى نداشته باشند!
مهاجرين در راه خدا براى دين مهاجرت كردند كه مجتمعى اسلامى و پاك تشكيل دهند كه در آن مجتمع جز خدا كسى پرستش نشود و جز عدل و احسان چيزى حكومت نكند و يا براى اين بود كه به مجتمعى وارد شوند و در آن منزل كنند كه وضعش چنين باشد، پس اگر از مهاجرتشان اميد حسنهاى داشتند و يا وعده حسنهاى داده شدند آن حسنه همين مجتمع صالح بود و نيز اگر آن شهر را كه بدان مهاجرت كردند، ستودند براى اين بود كه جاى تشكيل چنين مجتمعى بوده نه براى اينكه آب و هوايش خوب بوده، پس هدف و غرض از حسنهاى كه وعده داده شدند كه در دنيا به آن برسند همين مجتمع صالح بوده چه اينكه مقصود از حسنه شهر باشد و يا حالت حسنهاى كه در آن شهر به خود مىگيرند .
« وَ اللَّهُ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَحْيَا بِهِ الأَرْض بَعْدَ مَوْتهَا إِنَّ فى ذَلِك لاَيَةً لِّقَوْمٍ
يَسمَعُونَ...!»
رجوعى است بعد از رجوع به شمردن نعمتهاى الهى و نتيجه گرفتن توحيد و نتيجه گرفتن بعث از اين آيات و اشارهاى است به مساله تشريع ، كه عبارت است از نبوت!
« وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطونِ أُمَّهَتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السمْعَ وَ الأَبْصرَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشكُرُونَ...!»
اين آيات، تعدادى ديگر از نعمتهاى الهى را بر مىشمارد و سپس كلام را معطوف به سوى نتيجهاى مىكند كه آن نتيجه، حق محض در مساله وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و در مساله بعثت در قيامت و در مساله نبوت و شرايع عينا مانند دسته قبلى آيات است كه در آنها نيز برداشت سخن بهمين منوال بود!
« إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاحْسنِ وَ إِيتَاى ذِى الْقُرْبى وَ يَنْهَى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنكرِ وَ الْبَغْىِ يَعِظكُمْ لَعَلَّكمْ تَذَكَّرُونَ...!»
اين آيات برخى از احكام را كه با اسلام قبل از هجرت سازگار است و مايه اصلاح حال عمومى اجتماع است مانند نهى از فحشاء و منكر و ستم و آنچه ملحق به آن است مانند امر به سركشى از خويشاوندان و نهى از شكستن عهد و سوگند ذكر مىكند و نيز مطالب ديگرى را يادآورى مىكند كه مناسب اينها باشد و آن را اثبات كند .
« مَن كفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعْدِ إِيمَنِهِ إِلا مَنْ أُكرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطمَئنُّ بِالايمَنِ وَ لَكِن مَّن شرَحَ بِالْكُفْرِ صدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضبٌ مِّنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ...!
در اين آيات عليه كفارى كه بعد از ايمان به خدا كافر گشته و مرتد شدند تهديد نموده و مهاجرين را كه در جهاد خود دچار زحمت گشته و در راه خدا صبر كردند وعده جميل داده و متعرض حكم تقيه نيز شده است.
« وَ ضرَب اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَت ءَامِنَةً مُّطمَئنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِّن كلِّ مَكانٍ
فَكفَرَت بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَقَهَا اللَّهُ لِبَاس الْجُوع وَ الْخَوْفِ بِمَا كانُوا يَصنَعُونَ...!»
اين دسته از آيات، تتمه احكامى را بيان مىكند كه در آيات قبل بود، در اين آيات خوردنيهاى حرام و حلال را بيان نموده از تحريم و تحليل بدعتى و بدون اذن خدا نهى مىكند و نيز پارهاى از احكام را كه براى يهود تشريع شده بود و سپس نسخ شد ذكر نموده، در حقيقت مساله نسخ كه در آيه:« و اذا بدلنا آية مكان آية...!» گذشت عطف نموده و اين معنا را خاطر نشان مىسازد كه: آنچه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نازل شده دين ابراهيم است كه بر اساس اعتدال و توحيد بنا شده و آن احكام طاقتفرسا كه در دين يهود بود از دين او برداشته شده است .
و در آخر امر به عدالت در مجازات و دعوت به صبر و احتساب نموده و با وعده جميل به نصرت و كفايت براى كسانى كه تقوى پيشه نموده و احسان كنند آن را خاتمه مىدهد .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ! سبْحَنَ الَّذِى أَسرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسجِدِ الْحَرَامِ إِلى الْمَسجِدِ الأَقْصا الَّذِى بَرَكْنَا حَوْلَهُ لِنرِيَهُ مِنْ ءَايَتِنَا إِنَّهُ هُوَ السمِيعُ الْبَصِيرُ!»
(1/اسري)
اين سوره پيرامون مساله توحيد و تنزيه خداى تعالى از هر شريكى كه تصور شود مىباشد و با اينكه در اين مورد بحث مىكند، اما مساله تسبيح خدا را بر مساله حمد و ثناى او غلبه داده و بيشتر به قسم دوم پرداخته است، همچنان كه ابتداى آن را با جمله:« سبحان الذى اسرى بعبده ...!» شروع كرده و در خلال سوره هم پى در پى تسبيح او را تكرار نموده، يك جا فرموده:« سبحانه و تعالى عما يقولون!» و جايى ديگر فرموده:« قل سبحان ربى!» و يا فرموده:« و يقولون سبحان ربنا ...!» و حتى در آيهاى كه سوره به آن ختم مىشود نيز معناى تسبيح خداى را متذكر گرديده و او را بر تنزهش از داشتن شريك و ولى و اتخاذ فرزند ستوده و فرموده است: « و قل الحمد لله الذى لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا!»
1) الميزان ج : 13 ص :3
سوره مورد بحث هدفى را دنبال مىكند كه آن عبارت است از تسبيح خداى تعالى، اين سوره مطلب را با اشاره به داستان معراج رسول خدا صلىاللهعليه وآلهوسلّم و سير آن حضرت از مسجد الحرام به مسجد اقصى( كه همان بيت المقدس باشد و بنائى است مرتفع «هيكل» كه داوود و سليمان عليهماالسلام براى بنى اسرائيل بنا نمودند و خدا آن را خانه مقدس ايشان قرار داد،) شروع نموده و متذكر شده است.
آنگاه كلام را به مناسبت، به مقدرات بنى اسرائيل كشانده، از عزت و ذلت آنان و اينكه خداوند در هر روزگارى كه او را اطاعت مىكردند سربلندشان مىكرده و هر وقت كه از در عصيان در مىآمدند ذليل و خوارشان مىساخته، سخن گفته و نيز كيفيت نزول كتاب بر آنان و پيرامون دعوت آنان به توحيد و نفى شرك توضيح داده است .
سپس به همين مناسبت كلام را به وضع اين امت معطوف ساخته، كه بر اين امت نيز كتاب نازل كرده پس اگر اطاعت كنند اجر مىبرند و اگر عصيان بورزند عقاب مىشوند و ملاك كار ايشان مانند آنان به همان اعمالى است كه مىكنند و به طور كلى با هر انسانى بر طبق عملش معامله مىكنند و سنت الهى در امتهاى گذشته نيز بر همين منوال بوده است .
پس آنگاه حقايق مهم و بسيارى از معارف مربوط به مبدأ و معاد و شرايع عامه از اوامر و نواهى و غير آن را بيان مىكند .
و از آيات برجسته، در اين سوره آيه شريفه:« قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ايا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى - بگو چه خدا را بخوانيد و چه رحمان را ، به هر نامى كه بخوانيد براى او است اسماى حسنى!» و نيز آيه:« كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا - هر يك از طايفه مؤمن و غير مؤمن را از عطاء پروردگارت مدد مىرسانيم و عطاء پروردگار تو ممنوع نيست!» و نيز آيه:« و ان من قرية الا نحن مهلكوها - و هيچ قريهاى نيست مگر آنكه ما هلاك كننده آنيم!» و همچنين آيات ديگر، است .
« وَءَاتَيْنَا مُوسى الْكِتَب وَ جَعَلْنَهُ هُدًى لِّبَنى إِسرءِيلَ أَلا تَتَّخِذُوا مِن دُونى وَكيلاً...!»
از ظاهر سياق اين آيات كه در صدر سوره قرار دارند چنين برمىآيد كه در مقام بيان اين معنا است كه سنت الهى در امتها و اقوام مختلف انسانى همواره بر اين
1) الميزان ج : 13 ص : 44
بوده است كه ايشان را به راه بندگى و توحيد هدايت نموده و رسيدن به آن را برايشان ممكن ساخته و ايشان را در پذيرفتن و نپذيرفتن مخير نموده است، نعمتهاى دنيا و آخرت را در اختيارشان قرار داد و ايشان را به همه رقم اسبابى كه در اطاعت و معصيت بدان نيازمندند مسلح و مجهز ساخت تا اگر اطاعت و احسان كنند به سعادت دنيا و آخرت پاداششان دهد و اگر گناه و عصيان ورزند به نكال و خوارى در دنيا و عذاب آخرت كيفرشان كند .
بنا بر اين مىتوان گفت كه هفت آيه مذكور به منزله مثالى است كه كيفيت و چگونگى جريان اين سنت عمومى را در بنى اسرائيل مجسم مىسازد، بدين شرح كه خدا بر پيغمبرشان كتاب نازل كرد و آن را هدايتى قرار داد تا به وسيله آن به سوى خدايشان راه يابند و در آن كتاب چنين پيشگوئى كرد كه به زودى ترقى نموده و در اثر همان ترقى، طغيان و تباهى خواهند ورزيد و خداوند با مسلط نمودن دشمن، بر آن قوم ، انتقام سختى از آنان خواهدگرفت و خوارشان خواهد ساخت و دشمن آنقدر از ايشان بكشد و اسير كند تا آن كه غرور و طغيانشان فروكش نموده دوباره به سوى اطاعت خدا برمىگردند، در آنوقت خدا هم به نعمت و رحمت خود برگشته باز سرو سامانى به ايشان خواهد داد، باز براى بار دوم طغيان خواهند ورزيد و خدا هم به عذاب خود برمىگردد .
از اين بيان اين نتيجه به دست مىآيد كه آيات هفتگانه مورد بحث به منزله توطئه و زمينهچينى براى بيان جريان همين سنت است در امت اسلام و در حقيقت اين چند آيه نظير جمله معترضه است ميان آيه اول و آيه نهم.
« إِنَّ هَذَا الْقُرْءَانَ يهْدِى لِلَّتى هِىَ أَقْوَمُ وَ يُبَشرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصلِحَتِ أَنَّ لهَُمْ أَجْراً كَبِيراً...!»
آيات سابق از سوره اسري، جريان سنت الهى را در هدايت انسان به سوى حق و دين توحيد خاطرنشان مىكرد و خلاصه آن سنت اين بود كه خداوند هر كس را كه دعوت حق را اجابت كند در دنيا و آخرت سعادتمند گرداند و هر كه را كه به حق كفر ورزيده و از امر او سرپيچى نمايد در دنيا و آخرت عقاب كند .
و اگر نزول تورات و حوادثى را كه بعد از آن، براى بنى اسرائيل پيش آمده، ذكر فرمود از باب تطبيق حكم كل اين سنت بر افراد و مصاديق آن بود.
و اين دسته از آيات جريان همان سنت را در اين امت خاطر نشان مىسازد و
1) الميزان ج : 13 ص : 61
مىفرمايد كه به همان نحو كه در امت موسى عليهالسلام جريان يافت در اين امت نيز جريان مىيابد، آنگاه نتيجه مىگيرد كه پس بايد از شرك اجتناب ورزيده و همواره ملازم طريق توحيد باشند!
« وَ قَضى رَبُّك أَلا تَعْبُدُوا إِلا إِيَّاهُ وَ بِالْوَلِدَيْنِ إِحْسناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَك الْكبرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاهُمَا فَلا تَقُل لهَُّمَا أُفٍ وَ لا تَنهَرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلاً كرِيماً... !»
اين آيات بعضى از كليات دين را ذكر مىكند و در حقيقت دنباله آيه شريفه:« ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم ...!» است .
« أَ فَأَصفَاكمْ رَبُّكم بِالْبَنِينَ وَ اتخَذَ مِنَ الْمَلَئكَةِ إِنَثاً إِنَّكمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيماً...!»
در اين آيات مساله توحيد و سرزنش مشركين دنبال شده است كه چگونه خدايانى براى خود درست كردهاند و ملائكه كرام را زنانى پنداشتهاند و چگونه با آمدن قرآن و ادله توحيد آن، باز هم متنبه نشده و آيات قرآنى را نمىفهمند و در عوض فرستاده ما را و مساله بعث و نشور را مسخره مىكنند و سخنان زشتى در باره خدا مىگويند و همچنين مطالبى ديگر .
« قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشف الضرِّ عَنكُمْ وَ لا تحْوِيلاً...!»
در اين آيات در باره مساله توحيد به گونه ديگرى احتجاج شده و ربوبيت خدايانى كه مشركين مىپرستيدند ابطال گرديده و حاصلش اين است كه بتها قادر به رفع گرفتاريها و برداشتن آنها از پرستش كنندگان خود نيستند، بلكه آنها در احتياج به خداى سبحان مانند خود بتپرستانند، كه همواره در جستجوى وسيلهاى به درگاه خدا هستند و رحمت او را اميدوار و از عذاب او بيمناكند!
و مساله گرفتاريها و هلاكتها و عذابها همه به دست خداى تعالى است و او در كتاب خود نوشته كه هر قريهاى را قبل از روز قيامت هلاك كند و يا به عذاب شديدى مبتلا سازد، در بين امتهاى گذشته هم همين معنا را اعمال كرده، براى هر امتى آيات و معجزات خود را مىفرستاده و چون كفر مىورزيدند و آن را تكذيب
مىكردند دنبالش عذاب انقراض آور را مىفرستاده ولى در امت آخرين از آوردن آن معجزات كه دنبالش عذاب استيصال است خوددارى كرد .
آرى خداوند چنين خواست كه رفتار ايشان را با هلاكت تلافى نكند، چيزى كه هست اصل فساد در ميان آنان رو به پيشرفت است و به زودى شيطان همهشان را گمراه مىكند، آن وقت است كه وعده خدا در باره آنان محقق گشته و خدا هلاكشان مىسازد و اين امرى است شدنى!
« رَّبُّكُمُ الَّذِى يُزْجِى لَكمُ الْفُلْك فى الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِن فَضلِهِ إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً...!»
اين آيات در مقام تكميل نمودن آيات قبلى است و مساله استجابت دعا و كشف ضر را كه آيات قبل، از بتها و خدايان مشركين نفى مىكرد در باره خداى سبحان اثبات مىنمايد.
اينكه احتجاج مزبور با آيه:« يوم ندعوا كل اناس بامامهم ...!» ختم شده و با آن اشاره به اين معنا كرده كه اين هدايت و ضلالتى كه مورد بحث بود در آخرت نيز ملازم انسان است و نشاه آخرت مطابق نشاه دنيا است، هر كه در دنيا بينا باشد در آخرت هم بينا است و هر كه در اينجا كور باشد آنجا هم كور و بلكه گمراهتر است!
« وَ إِن كادُوا لَيَفْتِنُونَك عَنِ الَّذِى أَوْحَيْنَا إِلَيْك لِتَفْترِى عَلَيْنَا غَيرَهُ وَ إِذاً لاتخَذُوك خَلِيلاً...!»
اين آيات گوشهاى از نيرنگهاى مشركين را كه به قرآن و به پيغمبر صلىاللهعليهوآلهوسلّم زدند و تعدى و پافشارى كه در انكار توحيد و معاد كردند يادآور شده، در همين باره عليه ايشان احتجاج و استدلال مىكند .
آرى آنها خواسته بودند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نسبت به قسمتى از دستورات، با آنان مداهنه كند و نيز خواستند او را از مكه بيرون كنند.
به همين جهت در اين آيات به شديدترين بيان آن جناب را تهديد مىكند كه مبادا به طرف مشركين و لو هر قدر هم اندك باشد ميل پيدا كند و ايشان را هشدار داده كه اگر آن جناب را از مكه بيرون كنند هلاكشان فرمايد .
در اين آيات توصيه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم به نماز و توسل به درگاه پروردگار در آغاز كلام و هم در انجام آن و نيز اعلام به ظهور حق آمده است!
« وَ نُنزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظلِمِينَ إِلا خَساراً ...!»
در اين آيات براى دومين بار به مساله معجزه بودن قرآن اشاره مىكند و مجددا آن را آيت و معجزه نبوت معرفى مىكند و نيز رحمت و بركتش مىخواند.
در اين آيات مىخواهد اين جهت را بيان كند كه قرآن شفا و رحمت است و به عبارت ديگر اصلاح كننده كسى است كه خود نفسى اصلاح طلب داشته باشد و گر نه همين قرآن نسبت به ستمكاران خسارت و زيان است و با اينكه اين قرآن معجزه نبوت است، معجزههاى ديگر از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم مىخواهند و آنگاه جوابشان را مىدهد و البته غير آنچه گفته شد ملحقاتى هم در اين آيات آمده كه از آن جمله پرسش از چگونگى روح و جواب از آن است.
« وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسى تِسعَ ءَايَتِ بَيِّنَتٍ فَسئَلْ بَنى إِسرءِيلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنى لأَظنُّك يَمُوسى مَسحُوراً...!»
در اين آيات وضع رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و معجزه قرآنش و اعراض مشركين از آن جناب و طلب نمودن معجزاتى بيهوده تشبيه شده به وضع موسى عليهالسلام و معجزات نبوتش و اعراض فرعون از آن معجزات و نسبت سحر به وى دادن و پس از تشبيه مجددا به وصف قرآن كريم و سبب نزول تدريجى آن و نيز به بيان معارفى ديگر مىپردازد .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِى أَنزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتَب وَ لَمْ يجْعَل لَّهُ عِوَجَا...!» (1تا8/كهف)
اين سوره با انذار و تبشير دعوت مىكند به اعتقاد حق و عمل صالح
همچنانكه از دو آيه اولش هم بوى اين معنا استشمام مىشود و نيز از آيه آخر سوره كه مىفرمايد: « فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا !»
در اين سوره مساله نفى فرزند داشتن خدا مورد عنايت و توجه زيادى واقع شده است نظير اينكه مىبينيم تهديد و انذار را به كسانى اختصاص مىدهد كه براى خدا فرزند قائل شدهاند، يعنى بعد از آنكه مىفرمايد:« لينذر باسا شديدا من لدنه!» مجددا مىفرمايد:« و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا !»
پس در اين آيه روى سخن با دوگانه پرستان است، كه قائل به فرزندى ملائكه و جن و مصلحين بشر براى خدا هستند و همچنين خطاب به نصارى است كه قائل به فرزندى مسيح براى اويند و بعيد نيست كه روى سخن به يهود هم باشد ، چون خود قرآن از يهود نقل كرده كه گفتهاند عُزير پسر خدا است .
بعيد نيست كسى بگويد كه غرض از نزول اين سوره بيان سه داستان عجيب است كه در قرآن كريم جز در اين سوره ذكر نشده، يكى قصه اصحاب كهف و ديگرى داستان موسى و آن جوانى كه در راه به سوى مجمع البحرين ديدار نمود و سوم حكايت ذى القرنين و آنگاه از اين سه داستان در غرض سوره كه اثبات نفى شريك و تشويق بر تقوى و ترس از خدا است استفاده كند .
« أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً ...!»
اين آيات داستان اصحاب كهف را ذكر مىكند كه يكى از سه سؤالى است كه يهود به مشركين ياد دادند تا از رسول خدا (ص) بپرسند و بدين وسيله او را در دعوى نبوتش بيازمايند.
سياق آيات سهگانهاى كه داستان مزبور با آنها شروع شده اشعار به اين دارد كه قصه كهف قبلا به طور اجمال در بين مردم معروف بوده، مخصوصا اين اشعار در سياق آيه:« أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً !» بيشتر به چشم مىخورد و مىفهماند كه نزول اين آيات براى تفصيل قضيه است كه از جمله: « نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ ...!» شروع مىشود.
و وجه اتصالش به آيات قبل اين است كه با اشاره به اين داستان و اينكه جاى تعجب در آن نيست همان مطالب گذشته را تاييد مىكند، كه اگر خداى تعالى
1) الميزان ج : 13 ص : 336
موجودات روى زمين را در نظر بشر جلوه داده و دلهاى آدميان را مجذوب آنها نموده تا بدانها ركون و اطمينان كنند و توجه خود را بدانها معطوف دارند، همه به منظور امتحان است. و همچنين اگر پس از گذشتن اندك زمانى همه آنها را با خاك يكسان نموده، از نظر انسان مىاندازد و به صورت سرابى جلوه مىدهد، همه و همه آياتى است الهى نظير آيتى كه در داستان اصحاب كهف هست، كه خدا خواب را بر آنان مسلط نمود و در كنج غارى سيصد سال شمسى به خوابشان برد و وقتى بيدار شدند جز اين به نظرشان نرسيد كه يا يك روز در خواب بودهاند و يا پارهاى از روز پس مكث هر انسان در دنيا و اشتغالش به زخارف و زينتهاى آن و دلباختگىاش نسبت به آنها و غفلتش از ماسواى آن، خود آيتى است نظير آيتى كه در داستان اصحاب كهف است. همانطور كه آنها وقتى بيدار شدند خيال كردند روزى و يا پارهاى از روز خوابيدهاند، انسانها هم وقتى روز موعود را مىبينند خيال مىكنند يك روز و يا پارهاى از يك روز در دنيا مكث كردهاند!
پس آيت اصحاب كهف در بين ساير آيات الهى پيشامدى نوظهور و عجيب نيست، بلكه داستانى است كه همه روزه و تا شب و روزى هست، تكرار مىگردد.
« وَ اتْلُ مَا أُوحِىَ إِلَيْك مِن كتَابِ رَبِّك لا مُبَدِّلَ لِكلِمَتِهِ وَ لَن تجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً...!
در اين آيات رجوع و انعطافى به ما قبل هست به آن جائى كه گفتار قبل از داستان اصحاب كهف بدانجا منتهى گرديد، يعنى به تاسف خوردن و ناشكيبائى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم از اينكه چرا مردم ايمان نمىآورند و به كتابى كه برايشان نازل شده نمىگروند و چرا دعوت حقه او را قبول نمىكنند .
آيات مورد بحث عطف بدانجا است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را تسليت مىداد به اينكه سراى دنيا بلاء و امتحان است و آنچه زينت دارد به زودى به صورت خاك خشك در مىآيد، پس ديگر سزاوار نيست به خاطر اين مردم خود را ناراحت كنى و دلتنگ شوى كه چرا دعوتت را نمىپذيرند و به كتاب خدا ايمان نمىآورند .
آنچه بر تو واجب است صبر و حوصله كردن با اين مشت فقرائى است كه ايمان آوردهاند و مدام پروردگار خود را مىخوانند و هيچ توجهى به اين توانگران كافر كيش كه همواره به ثروت خود و زينت حيات دنيايشان مىبالند ندارند، چون مىدانند
1) الميزان ج : 13 ص :414
اين زينتها به زودى به صورت خاكى خشك مبدل مىشود، لذا همواره دنياداران را به سوى پروردگارشان مىخوانند ، و ديگر كارى به كارشان ندارند .
هر كه مىخواهد ايمان بياورد و هر كه مىخواهد كفر بورزد، چيزى به عهده رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نيست، آنچه وظيفه او است كه بايد در مواجهه با آنان رعايت كند اين است كه در صورت ايمان آوردن، با شادمانى و در صورتى كه ايمان نياورند، با تاسف با آنان مواجه نشود، بلكه همان ثواب و عقاب خداى را تذكر دهد!
« وَ اضرِب لهَُم مَّثَلاً رَّجُلَينِ جَعَلْنَا لأَحَدِهِمَا جَنَّتَينِ مِنْ أَعْنَبٍ وَ حَفَفْنَهُمَا بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنَا بَيْنهُمَا زَرْعاً !»
اين آيات متضمن دو مثل است كه حقيقت ملكيت آدمى را نسبت به آنچه در زندگى دنيا از اموال و اولاد - كه زخارف زندگىاند و زينتهاى فريب دهنده و سريع الزوالاند و آدمى را از ياد پروردگارش غافل و مشغول مىسازند و واهمه او را تا حدى مجذوب خود مىسازد كه به جاى خدا به آنها ركون و اعتماد مىكند و به خيالش مىقبولاند كه راستى مالك آنها است - بيان مىكند و مىفهماند كه اين فكر جز وهم و خيال چيز ديگرى نيست، به شهادت اينكه وقتى بلايى از ناحيه خداى سبحان آمد همه را به باد فنا گرفته براى انسان چيزى جز خاطرهاى كه بعد از بيدارى از عالم رؤيا به ياد مىماند و جز آرزوهاى كاذب باقى نمىگذارد .
« وَ يَوْمَ نُسيرُ الجِْبَالَ وَ تَرَى الأَرْض بَارِزَةً وَ حَشرْنَهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنهُمْ أَحَداً...!»
اين آيات متصل به آيات قبل است و در پى همان آيات سير مىكند و به بيان اينكه اين اسباب ظاهرى و زخارف فريبنده دنيوى كه زينت حيات هستند به زودى زوال و نابودى بر آنها عارض مىشود مىپردازد و براى انسان روشن مىكند كه مالك نفع و ضرر خويش نيست و آنچه براى انسان مىماند همان عمل او است كه بر طبقش كيفر و يا پاداش مىبيند .
در اين آيات ابتدا ، مساله قيام قيامت مطرح شده و بيان مىفرمايد كه هر انسانى تك و تنها بدون اينكه كسى به غير از عملش همراه او باشد محشور مىگردد و سپس مساله امتناع ابليس از سجده بر آدم و فسقش نسبت به امر پروردگار را ذكر
مىكند كه پيروانش او و ذريه او را اولياى خود مىگيرند و به جاى خدا او را كه دشمن ايشان است سرپرست خود اتخاذ مىكنند .
آنگاه دو باره مساله قيامت را عنوان مىكند كه در آن روز خداوند خود پيروان شيطان و نيز شيطانها را كه شريك خدايش گرفته بودند احضار مىكند ، در حالى كه رابطه ميان آنان قطع شده باشد .
و در آخر آياتى چند در خصوص وعده و وعيد آمده و مجموع آيات از نظر هدف با آيات قبل متصل است.
« وَ إِذْ قَالَ مُوسى لِفَتَاهُ لا أَبْرَحُ حَتى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضىَ حُقُباً...!»
در اين آيات داستان موسى و برخوردش در مجمع البحرين با آن عالمى كه تاويل حوادث را مىدانست براى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم تذكر مىدهد و اين چهارمين تذكرى است كه در اين سوره دنبال امر آن جناب به صبر در تبليغ رسالت تذكار داده مىشود تا هم سرمشقى باشد براى استقامت در تبليغ و هم تسليتى باشد در مقابل اعراض مردم از ذكر خدا و اقبالشان بر دنيا و هم بيانى باشد در اينكه اين زينت زودگذر دنيا كه اينان بدان مشغول شدهاند متاعى است كه رونقش تا روزى معين است، بنا بر اين، از ديدن تمتعات آنان به زندگى و بهرهمندىشان به آنچه كه اشتهاء كنند دچار ناراحتى نشود، چون در ماوراى اين ظاهر يك باطنى است و در ما فوق تسلط آنان بر مشتهيات ، سلطنتى الهى قرار دارد!
پس ، گويا يادآورى داستان موسى و عالم براى اشاره به اين است كه اين حوادث و وقايعى هم كه بر وفق مراد اهل دنيا جريان مىيابد، تاويلى دارد كه به زودى بر ايشان روشن خواهد شد و آن وقتى است كه مقدر الهى به نهايت اجل خود برسد و خداى اذن دهد تا از خواب غفلت چندينساله بيدار شوند و براى يك نشاة ديگرى غير نشاة دنيا مبعوث گردند .
آن عالمى كه موسى ديدارش كرد و خداى تعالى بدون ذكر نامش به وصف جميلش او را ستوده و فرموده:« عبدا من عبادنا اتيناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما!» اسمش ( در روايات) خضر يكى از انبياء معاصر موسى بوده است.
« وَ يَسئَلُونَك عَن ذِى الْقَرْنَينِ قُلْ سأَتْلُوا عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكراً...!»
اين آيات راجع به داستان ذو القرنين است و در خلال آن پيشگويىهايى از قرآن نيز به چشم مىخورد.
« قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالأَخْسرِينَ أَعْمَلاً ! الَّذِينَ ضلَّ سعْيهُمْ فى الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يحْسبُونَ أَنهُمْ يحْسِنُونَ صنْعاً...!»
اين آيات ششگانه به منزله استنتاج از آيات گذشته در اين سوره است كه دلباختگى مشركين را نسبت به زينت حيات دنيا و ركون و اطمينان به اوليائى غير از خدا و ابتلاءشان به تاريك بينى و ناشنوائى و آثار اينها در سوء عاقبت را شرح مىداد و علاوه بر اينكه از آن آيات نتيجهگيرى مىكند، تمهيد و مقدمهاى است نسبت به آيه آخر سوره كه مىفرمايد:« قل انما انا بشر مثلكم...!»
« قُل لَّوْ كانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِّكلِمَتِ رَبى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كلِمَت رَبى وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً !»
اين آيه بيان مستقلى است براى وسعت كلمات خداى تعالى و اينكه كلمات او نابودى پذير نيست و به همين جهت بعيد نيست كه تنها نازل شده باشد نه در ضمن آيات قبل و بعدش ، ليكن اگر در ضمن آيات ديگرى نازل شده باشد آن وقت مربوط به تمامى مطالبى است كه در اين سوره مورد بحث قرار گرفته است.
آيه شريفه در اينكه در جائى قرار گرفته كه غرض سوره استيفاء شده و بيانش تمام گشته و مثالهايش زده شده نظير گفتار كسى مىماند كه خيلى حرف زده و در آخر گفته باشد حرفهاى ما تمامى ندارد لذا به همين مقدار كه گفتيم اكتفاء مىكنيم - و خدا داناتر است!
« قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشرٌ مِّثْلُكمْ يُوحَى إِلىَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَحِدٌ فَمَن كانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صلِحاً وَ لا يُشرِك بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَا !»
اين آيه آخرين آيه سوره است كه غرض از بيان سوره را خلاصه مىكند و در آن اصول سهگانه دين را كه توحيد و نبوت و معاد است جمع كرده است.
جمله:« انما الهكم اله واحد!» مساله توحيد را و جمله:« انما انا بشر مثلكم يوحى الى!» و جمله:« فليعمل عملا صالحا ...!» مساله نبوت را و جمله:« فمن كان يرجوا لقاء ربه!» مساله معاد را متعرض است.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ! كهيعص! ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّك عَبْدَهُ زَكرِيَّا !»
(1تا15/مريم)
غرض اين سوره به طورى كه در آخرش بدان اشاره نموده مىفرمايد:« فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين و تنذر به قوما لدا ...!» بشارت و انذار است ، چيزى كه هست همين غرض را در سياقى بديع و بسيار جالب ريخته نخست به داستان زكريا و يحيى و قصه مريم و عيسى و سرگذشت ابراهيم و اسحاق و يعقوب و ماجراى موسى و هارون و داستان اسماعيل و حكايت ادريس و سهمى كه به هر يك از ايشان از نعمت ولايت داده - كه يا نبوت بوده و يا صدق و اخلاص - اشاره كرده ، آنگاه علت اين عنايت را چنين بيان فرموده كه اين بزرگواران خصلتهاى برجستهاى داشتهاند از آن جمله نسبت به پروردگارشان خاضع و خاشع بودند و ليكن اخلاف ايشان از ياد خدا اعراض نموده به مساله توجه به پروردگار به كلى بىاعتناء شدند و به جاى آن دنبال شهوت را گرفتند به همين جهت به زودى حالت غى را كه همان از دست دادن رشد است ديدار مىكنند مگر آنكه كسى از ايشان توبه كند و به پروردگار خود بازگشت نمايد كه او سرانجام به اهل نعمت مىپيوندد .
سپس نمونههايى از لغزشهاى اهل غى و زورگوييهاى آنان و آراى خارج از منطقشان از قبيل نفى معاد و به خدا نسبت پسردارى دادن و بت پرستيدن و آنچه كه از لوازم اين لغزشها است از نكبت و عذاب را خاطر نشان مىسازد.
بنا بر اين، مىتوان گفت بيان اين سوره شبيه به بيان مدعيى است كه براى اثبات دعوى خود مثالهايى مىآورد .
پس اين سوره با ذكر چند مثال آغاز و با گرفتن نتيجهاى كلى از آن مثلها ،
1) الميزان ج : 14 ص :3
كه مورد نظر بوده ، خاتمه يافته است .
پس اين سوره، مردم را به سه طائفه تقسيم مىكند:
1 - آنهائى كه خدا انعامشان كرد كه يا انبياء بودند و يا اهل اجتباء و هدايت!
2 - اهل غى، يعنى آنهائى كه مايه و استعداد رشد خود را از دست دادند!
3 - آن كسانى كه توبه نموده و ايمان آوردند و عمل صالح كردند كه به زودى به اهل نعمت و رشد مىپيوندند .
و آنگاه ثواب توبه تائبين و مسترشدين و عذاب غاويان كه همنشينان شيطان و از اولياى اويند - را تذكر مىدهد.
« وَ اذْكُرْ فى الْكِتَبِ مَرْيمَ إِذِ انتَبَذَت مِنْ أَهْلِهَا مَكاناً شرْقِيًّا...!»
در اين آيات از داستان يحيى به داستان عيسى عليهالسلام نقل كلام شده و ميان اين دو داستان شباهت تمامى هست، چون ولادت هر دو بزرگوار به طور خارق العاده صورت گرفته و اين هر دو در كودكى حكم و نبوت داده شدند، او هم خبر داد كه مامور به احسان به مادر شده و جبار و شقى نيست و بر خود در روز ولادتش و روز مرگش و روز مبعوث شدنش سلام داده، اين نيز همين مطالب را گفته و قرآن از وى نيز نقل كرده و شباهتهاى ديگرى نيز داشتهاند و يحيى عليهالسلام نبوت عيسى عليهالسلام را تصديق كرده و به وى ايمان آورد!
« وَ اذْكُرْ فى الْكِتَبِ إِبْرَهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَّبِياًّ...!»
اين آيات به پارهاى از داستان ابراهيم عليهالسلام اشاره مىكند و آن عبارت است از احتجاجش با پدر در باره بتها، با حجت و هدايت فطرى و معرفت يقينى كه خدايش داده بود و نيز داستان كنارهگيرى از پدر و از مردم و خدايانشان و اينكه خداوند به او اسحاق و يعقوب را داد و به كلمه باقيه در نسلش اختصاص داد و براى او و اعقاب او ياد خيرى در آيندگان گذاشت كه تا روزگارى هست نامش را به نيكى ببرند.
« وَ اذْكُرْ فى الْكِتَبِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مخْلَصاً وَ كانَ رَسولاً نَّبِيًّا...!»
در اين آيات جمع ديگرى از انبياء و برخى از موهبتها و رحمتهايى را كه
به ايشان اختصاص داده ذكر مىكند و آنان عبارتند از موسى ، هارون ، اسماعيل و ادريس عليهماالسلام.
« أُولَئك الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ مِن ذُرِّيَّةِ ءَادَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ وَ مِن ذُرِّيَّةِ إِبْرَهِيمَ وَ إِسرءِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنَا وَ اجْتَبَيْنَا إِذَا تُتْلى عَلَيْهِمْ ءَايَت الرَّحْمَنِ خَرُّوا سجَّداً وَ بُكِيًّا...!»
در سابق كه در باره غرض اين سوره بحث كرديم گذشت كه آنچه از سياق آن بر مىآيد اين است كه مىخواهد بيان كند كه عبادت خداى تعالى - يعنى دين توحيد - دين اهل سعادت و رشد است، دين انبياء و اولياء است و تخلف از طريقه ايشان، يعنى ضايع كردن نماز و پيروى شهوات، پيروى راه ضلالت است و كسى كه چنين كند گمراه است ، مگر آنكه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد .
پس آيات و مخصوصا سه آيه اول آن متضمن خلاصه غرض سوره است و اين خلاصهگيرى را به صورت استنباط از داستانهاى وارده در سوره بيان كرده است و تفاوت اين سوره با ساير سورهها همين است كه در ساير سورههاى طولانى غرض از سوره را به عنوان برائت استهلال در ابتداى آن و نيز به عنوان حسن الختام در آخر آن بيان مىكند ، ولى در اين سوره اين غرض را در وسط آن بيان كرده است .
« وَ مَا نَتَنزَّلُ إِلا بِأَمْرِ رَبِّك لَهُ مَا بَينَ أَيْدِينَا وَ مَا خَلْفَنَا وَ مَا بَينَ ذَلِك وَ مَا كانَ رَبُّك نَسِيًّا !»
اين دو آيه نسبت به آيات قبل و بعد از آن به منزله جمله معترضهاند و سياق اين دو شهادت مىدهد كه كلام در آن، كلام فرشته وحى است و اما به وحى قرآنى و از ناحيه خداى سبحان، چون نظم آن بدون شك نظمى است قرآنى و اين نظريهاى است كه روايت وارده به طرق مختلفه از اهل سنت و به نقل مجمع از ابن عباس آن را تاييد مىكند و آن روايت اين است كه وقتى جبرئيل در نزول خود تاخير كرد رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم از او پرسيد چرا دير كردى؟ جبرئيل به وحى الهى گفت:« و ما نتنزل الا بامر ربك ... هل تعلم له سميا!»
« وَ يَقُولُ الانسنُ أَ ءِذَا مَا مِت لَسوْف أُخْرَجُ حَياًّ...!»
از اينجا به بعد، دو باره بر سر مطلب قبل از دو آيهاى كه گفتيم به منزله جمله معترضه است بر مىگردد و در حقيقت از اينجا دنباله جمله:« فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوة و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا!» تعقيب مىشود و بعضى از سخنانى كه از باب غى و ضلالت زدند براى نمونه ذكر مىشود و از همه آن سخنان تنها سه تا نقل شده يكى سخنى كه در باره معاد زدند و يكى پيرامون نبوت و يكى پيرامون مبدء .
در اين آيات، يعنى از جمله :« و يقول الانسان ... و نذر الظالمين فيها جثيا!» كه هفت آيه است، حكايت سخن ايشان در استبعاد از قيامت و پاسخ از آن نقل شده و آثار سوء و وبالى كه در سخن ايشان است خاطر نشان مىسازد!
« وَ إِذَا تُتْلى عَلَيْهِمْ ءَايَتُنَا بَيِّنَتٍ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ ءَامَنُوا أَى الْفَرِيقَينِ خَيرٌ مَّقَاماً وَ أَحْسنُ نَدِيًّا !»
اين آيات فصل دوم از كلماتى است كه قرآن كريم از كفار نقل كرده و حاصلش اين است كه دعوت نبويه رسول خدا را به اين صورت رد كردهاند كه: هيچ سودى به حال كسى كه به او بگرود ندارد و اگر اين دعوت حق مىبود مىبايستى دنياى گرونده را كه سعادت زندگى در آن است اصلاح كند، ساختمانهاى رفيع و اثاث البيت نفيس و جمال و زينتى به ايشان بدهد و اين كفر ما كه خير دنيا را به ما رسانده خيلى بهتر از ايمان مؤمنين است، كه وضعشان را به آن فلاكت كشانده، نه حالى و نه مالى برايشان گذاشته، به زندگى سختى دچارشان كرده و همين خود دليل است بر اينكه حق با كفر ما است، حقى كه به هيچ وجه نبايد با ايمان مؤمنين معاوضه شود .
آنگاه خداوند از گفتار آنها پاسخ مىدهد به اينكه« و كم اهلكنا ...!» كه چه بسيار مثل شما صاحبان عيش را ما هلاك كرديم و اينكه:« قل من كان فى الضلالة - هر كه در ضلالت پافشارى كند بر خداست كه او را گمراهتر سازد!» و سپس پاسخ خود را تعقيب مىكند به بيان حال كسانى كه فريب گفتار آنان را خوردهاند.
« وَ اتخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ ءَالِهَةً لِّيَكُونُوا لهَُمْ عِزًّا...!»
اين آيات، فصل سوم از اعتقادات كفار را نقل مىكند و آن عبارت است از شرك به خدا با برگزيدن خدايانى ديگر و اينكه گفتهاند: خدا فرزند گرفته و پاسخ از آنها.
« فَإِنَّمَا يَسرْنَهُ بِلِسانِك لِتُبَشرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَ تُنذِرَ بِهِ قَوْماً لُّدًّا !»
« وَ كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّن قَرْنٍ هَلْ تحِس مِنهُم مِّنْ أَحَدٍ أَوْ تَسمَعُ لَهُمْ رِكْزَا !»
اين دو آيه، سوره را خاتمه مىدهد و خداى سبحان در آن تنزيل حقيقت قرآن را بيان مىكند( كه آن حقيقت بلندتر از آن است كه فهم عادى بدان دسترسى يابد و يا غير پاكان آن را لمس كنند!) به اينكه تا مرتبه ذكر به لسان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نازل شده و مىفرمايد كه هدف از اين سهولت اين است كه متقين از بندگان خداى را بشارت و قوم سخت سر و خصومت پيشه را با آن انذار نمايد ، آنگاه انذار آنان را با ياد آورى هلاكت قرون گذشته خلاصه فرمود .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ! طه ! مَا أَنزَلْنَا عَلَيْك الْقُرْءَانَ لِتَشقَى...!»(1تا8/طه)
غرض اين سوره تذكر و يادآورى از راه انذار است كه آيات انذار آن بر آيات تبشيرش غلبه دارد و اين غلبه به خوبى به چشم مىخورد، داستانهايى را ذكر مىكند كه به هلاكت طاغيان و تكذيب كنندگان آيات خدا منتهى مىشود و حجتهاى روشنى را متضمن است كه عقل هر كس را ملزم به اعتراف به توحيد خداى تعالى و اجابت دعوت حق مىكند و به يادآورى آينده انسان از احوال قيامت و مواقف آن و
حال نكبت بار مجرمين و خسران ظالمين منتهى مىگردد.
اين آيات - به طورى كه از سياقش بر مىآيد - با نوعى تسليت از رسول خدا شروع مىشود، تا جان شريف خود را در واداشتن مردم به قبول دعوتش به تعب نيندازد، زيرا قرآن نازل نشده براى اينكه آن جناب خود را به زحمت بيندازد، بلكه آن تنزيلى است الهى كه مردم را به خدا و آيات او تذكر مىدهد تا شايد بيدار شوند و غريزه خشيت آنان هوشيار گردد، آنگاه متذكر شده به وى ايمان بياورند و تقوى پيشه كنند، پس او غير از تبليغ وظيفه ديگرى ندارد، اگر مردم به ترس آمدند و متذكر شدند كه هيچ و گر نه يا عذاب استيصال و خانمان برانداز منقرضشان مىكند و يا اينكه به سوى خداى خود برگشت نموده در آن عالم به وبال ظلم و فسق خود مىرسند و اعمال خود را بدون كم و زياد مىيابند و به هر حال نمىتوانند با طغيان و تكذيب خود خداى را عاجز سازند .
يكى از آيات برجسته اين سوره آيه شريفه:« الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى!» است كه با همه كوتاهيش مساله توحيد را با همه اطرافش متضمن است!
« وَ هَلْ أَتَاك حَدِيث مُوسى...!»
در اين آيات داستان موسى عليهالسلام را شروع كرده، در اين سوره چهار فصل از اين داستان ذكر شده:
اول : چگونگى برگزيدن موسى به رسالت در كوه طور ، كه در وادى طوى واقع است و مامور كردنش به دعوت فرعون .
دوم : با شركت برادرش او را به دين توحيد دعوت كردن و بنى اسرائيل را نجات دادن و اقامه حجت و آوردن معجزه عليه او .
سوم : بيرون شدنش با بنى اسرائيل از مصر و تعقيب فرعون و غرق شدنش و نجات يافتن بنى اسرائيل .
چهارم : گوسالهپرستى بنى اسرائيل و سرانجام كار ايشان و كار سامرى و گوسالهاش .
اينكه آيات مورد بحث به چه وجهى متصل به ما قبل مىشود؟ وجه اتصالش اين است كه آيات ما قبل مساله توحيد را خاطر نشان مىساخت، اين آيات نيز با وحى توحيد آغاز شده و با همان وحى يعنى كلام موسى كه گفت:« انما الهكم الله الذى لا اله الا هو ... !» و نيز كلام ديگرش در باره هلاك فرعون و طرد سامرى ختم
1) الميزان ج:14 ص:186
مىشود، آيات قبلى نيز با اين تذكر آغاز مىشد كه قرآن مشتمل است بر دعوت حق و تذكر كسانى كه بترسند و با مثل اين آيه ختم مىشد كه:« الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى!»
« قَالَ فَمَن رَّبُّكُمَا يَمُوسى...!»
اين آيات فصل ديگرى از داستان موسى عليهالسلام است، كه در آن رفتن موسى و هارون نزد فرعون و تبليغ رسالتشان مبنى بر نجات بنى اسرائيل را بيان مىكند، البته جزئيات جريان را هم خاطر نشان كرده، از آن جمله مساله معجزه آوردن و مقابله با ساحران و ظهور و غلبه حق بر سحر ساحران و ايمان آوردن ساحران و اشارهاى اجمالى به بيرون بردن بنى اسرائيل و شكافته شدن آب دريا و تعقيب كردن فرعون و لشگريانش، موسى و بنى اسرائيل را و سر انجام غرق شدن فرعون ، مىباشد .
« يَبَنى إِسرءِيلَ قَدْ أَنجَيْنَكم مِّنْ عَدُوِّكمْ وَ وَعَدْنَكمْ جَانِب الطورِ الأَيْمَنَ وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السلْوَى...!»
در اين آيات آخرين فصل از آنچه از سرگذشت موسى عليهالسلام در اين سوره آمده ايراد شده است و در آن خداى تعالى جملهاى از منتهاى خود را بر بنى اسرائيل مىشمارد، مانند اينكه از قبطيان نجاتشان داد و در طرف راست طور ميعادى برايشان معين كرد و من و سلوى برايشان نازل فرمود، آنگاه اين فصل را با داستان سامرى و گمراه كردنش مردم را به وسيله گوسالهپرستى، خاتمه داده است و اين قصه متصل است به داستان ميعاد در طور .
البته منظور اصلى از اين فصل بيان تعرض بنى اسرائيل است نسبت به غضب خدا كه با گوساله پرستى خود متعرض غضب الهى شدند و به همين جهت داستان را با حرف عطف واو نياورد و مانند بقيه مسائل به اشاره برگزار نكرد، بلكه اين قصه را مفصل بيان نمود.
« كَذَلِك نَقُص عَلَيْك مِنْ أَنبَاءِ مَا قَدْ سبَقَ وَ قَدْ ءَاتَيْنَك مِن لَّدُنَّا ذِكراً ...!»
اين آيات در دنباله داستان موسى عليهالسلام قرار دارد كه به منظور انذار مردم ، ايشان را با ياد آورى هولهاى روز قيامت تهديد مىكند!
« وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إِلى ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسىَ وَ لَمْ نجِدْ لَهُ عَزْماً...!»
در اين آيات داستان داخل شدن آدم و همسرش در بهشت و بيرون شدنشان به وسوسهاى از شيطان و حكمى كه خداى تعالى در اين موقع راند كه دينى تشريع نموده سعادت و شقاوت بنى نوع آدمى را منوط به پيروى هدايت او و اعراض از آن نموده بيان مىكند .
و اين داستانى كه نام برديم در چند جاى قرآن آمده ، ولى در اين سوره با كوتاهترين عبارت و زيباترين بيان ايراد شده است، به طورى كه ذيل آن شهادت مىدهد عمده عنايت در آن بيان همان حكمى است كه گفتيم به تشريع دين و ثواب و عقاب رانده، همچنانكه تفريع بعدش هم كه فرموده:« و كذلك نجزى من اسرف و لم يؤمن بايات ربه ...!» اين معنا را تاييد مىكند .
بله ارتباط مختصرى هم به آيات قبل دارد كه در باره توبه مىفرمود:« و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى!» چون در اين آيات متعرض توبه آدم شده است .
« وَ كَذَلِك نجْزِى مَنْ أَسرَف وَ لَمْ يُؤْمِن بِئَايَتِ رَبِّهِ وَ لَعَذَاب الاَخِرَةِ أَشدُّ وَ أَبْقَى...!»
اين آيات، متفرقاتى است از وعد و وعيد، حجت و حكمت و تسليت خاطر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم، كه همه آنها مربوط به آيات گذشته در اين سوره و نتيجه آنها است .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! اقْترَب لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فى غَفْلَةٍ مُّعْرِضونَ...!»
(1تا 15/انبيا)
غرض اين سوره گفتگو پيرامون مساله نبوت است كه مساله توحيد و معاد را زير بناى آن قرار داده، نخست داستان نزديك بودن روز حساب و غفلت مردم از آن و نيز اعراضشان از دعوت حقى كه متضمن وحى آسمانى است را ذكر مىكند، كه ملاك حساب روز حساب همينها است .
و سپس از آنجا به موضوع نبوت و استهزاء مردم منتقل مىشود، نبوت خاتم انبيا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و نسبت ساحر به وى دادن و كلماتش را هذيان و خودش را مفترى و شاعر خواندن را ذكر مىكند، آنگاه گفتار آنان را با ذكر اوصاف كلى انبياى گذشته به طور اجمال رد نموده مىفرمايد: پيغمبر اسلام نيز همان گرفتاريها را بايد ببيند، چون آنچه اين مىگويد همان است كه آن حضرات مىگفتند!
پس از آن، داستان جماعتى از انبيا را براى تاييد گفتار اجمالى خود مىآورد و سخنى از موسى و هارون، سرگذشتى از ابراهيم و اسحاق و يعقوب و لوط و شرحى از نوح و داوود و سليمان و ايوب و اسماعيل و ادريس و ذو الكفل و ذو النون و زكريا و يحيى و عيسى مىآورد.
آنگاه با ذكر يوم الحساب و آنچه كه مجرمين و متقين در آن روز كيفر و پاداش مىبينند بحث را خلاصهگيرى مىكند و مىفرمايد: سرانجام نيك از آن متقين خواهد بود و زمين را بندگان صالحش ارث مىبرند و آنگاه مىفرمايد كه اعراضشان از نبوت به خاطر اعراضشان از توحيد است و به همين جهت بر مساله توحيد اقامه حجت مىكند همانطور كه بر مساله نبوت اقامه نموده و از آنجايى كه اين سوره به دليل سياقش و به اتفاق مفسرين در مكه نازل شده تهديد و وعيد در آن ، از بشارت و وعده بيشتر است .
« وَ مَا خَلَقْنَا السمَاءَ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنهُمَا لَعِبِينَ...!»
اول اين آيات علت عذاب فرستادن به قراى ظالمه را به بازيچه نبودن خلقت توجيه مىكند و مىفرمايد: خدا با ايجاد آسمان و زمين و ما بين آن دو نخواسته است بازى كند تا ايشان هم بدون هيچ دلواپسى سرگرم بازى با هواهاى خود باشند، هر چه مىخواهند بكنند و هر جور خواستند بازى كنند بدون اينكه حسابى در كارهايشان باشد، نه چنين نيست بلكه خلق شدهاند تا راه به سوى بازگشت به خدا را طى كنند و در آنجا محاسبه و بر طبق اعمالشان مجازات شوند، پس بايد بدانند كه بندگانى مسؤولند كه اگر از رسم عبوديت تجاوز كنند بر طبق آنچه حكمت الهى
1) الميزان ج : 14 ص : 361
اقتضا مىكند مؤاخذه مىشوند و خدا در كمينگاه است .
و چون اين بيان بعينه حجت بر معاد نيز هست لذا دنبالش وجهه سخن را متوجه مساله معاد كرده، بر آن اقامه حجت نمود و در سايه آن متعرض مساله نبوت نيز گرديده چون نبوت از لوازم وجوب عبوديت و آن هم از لوازم ثبوت معاد است پس مىتوان گفت كه دو آيه اول اين آيات به منزله رابط بين سياق آيات قبل و بعد است.
و اين آيات در اثبات معاد بيانى بديع آورده و تمامى احتمالاتى كه منافى با معاد است به طورى كه خواهيد ديد نفى كرده است.
« وَ مَا جَعَلْنَا لِبَشرٍ مِّن قَبْلِك الْخُلْدَ أَ فَإِين مِّت فَهُمُ الخَْلِدُونَ...!»
اين آيات تتمه كلامى است كه در اين سوره پيرامون مساله نبوت آورد ، در اين آيهها پارهاى كلمات مشركين در باره رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را آورده، جواب مىدهد مثل اينكه گفته بودند او به زودى مىميرد و ما از دست او راحت مىشويم و يا از در استهزاء گفته بودند: اين است كه خدايان شما را بد مىگويد و يا به عنوان مسخره كردن مساله بعث و قيامت گفته بودند: اين وعدهاى كه مىدهيد چه وقت است اگر راست مىگوييد؟ كه خداى عز و جل پاسخ هر يك را داده تا خاطر خطير رسول گراميش را تسلي داده باشد .
« وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسى وَ هَرُونَ الْفُرْقَانَ وَ ضِيَاءً وَ ذِكْراً لِّلْمُتَّقِينَ...!»
بعد از آنكه در آيات گذشته به مقدار وافى پيرامون مساله نبوت بحث كرد و آن را مبتنى بر مساله معاد نمود اينك در اين آيات به داستانهاى جمعى از انبياى گرامى كه به سوى امتها گسيل داشته و به حكمت و شريعت تاييد فرموده و از شر ستمكاران نجات داده اشاره مىفرمايد تا در عين اينكه براى مطالب گذشته مثلهايى است حجت تشريع را تاييد نموده و مشركين را انذار و تخويف و مؤمنين را بشارت داده باشد. از جمله انبيا موسى و هارون و ابراهيم و لوط و اسحاق و يعقوب و نوح و داوود و سليمان و ايوب و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل و ذا النون و زكريا و يحيى و عيسى كه هفده نفرند نام برده كه از اين هفده نفر هفت نفر را در اين آيات كه مورد بحث ما است آورده و بقيه را در آيات بعد از آن، در اين آيات نخست موسى و هارون را و سپس ابراهيم و اسحاق و يعقوب و لوط را كه قبل از موسى و هارون زندگى
مىكردهاند نام برده و آنگاه داستان نوح را ذكر كرده كه وى از آن چهار نفر هم جلوتر مىزيسته .
« وَ دَاوُدَ وَ سلَيْمَنَ إِذْ يحْكمَانِ فى الحَْرْثِ إِذْ نَفَشت فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كنَّا لحُِكْمِهِمْ شهِدِينَ...!»
اين آيات شرح حال جمعى ديگر از انبيا را ذكر كرده و آنها عبارتند از داوود ، سليمان ، ايوب ، اسماعيل ، ادريس ، ذو الكفل ، ذو النون ، زكريا ، يحيى و عيسى .
در آن رعايت ترتيب زمانى و انتقال از لاحق به سابق را نكرده است - همچنانكه در آيات قبلى هم رعايت نكرده بود - و در اين ميان به پارهاى از نعمتهاى بزرگى كه به بعضى از آنان انعام فرموده بود اشاره نموده و نسبت به بعضى ديگرشان تنها به ذكر نامشان اكتفا نموده است.
« إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكمْ فَاعْبُدُونِ...!»
در اين آيات به مضمون اول سوره برگشت شده، زيرا در آن آيات بيان مىفرمود كه براى بشر معبودى است واحد و آن معبود همان كسى است كه آسمانها و زمين را خلق فرموده و لذا بايد او را از طريق نبوت و پذيرفتن دعوت انبيا بپرستند و با پرستش وى آماده حساب يوم الحساب شوند و نبوت جز به يك دين دعوت نمىكند و آن دين توحيد است ، همچنانكه موسى و قبل از او ابراهيم و قبل از وى نوح و همچنين انبيا قبل از نوح و بعد از موسى - مانند ايوب و ادريس و غير آن دو از پيامبرانى كه اساميشان و پارهاى از انعامهايى كه خدا به ايشان كرده و در قرآن كريم آمده - همه به آن دعوت مىكردند.
پس ، بشر امتى است واحده و داراى ربى واحد و آن خداى عز اسمه است!
و دين واحد و آن دين توحيد است كه در آن تنها خدا عبادت مىشود!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيُّهَا النَّاس اتَّقُوا رَبَّكمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ الساعَةِ شىْءٌ عَظِيمٌ! يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضعَت وَ تَضعُ كلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَى النَّاس سكَرَى وَ مَا هُم بِسكَرَى وَ لَكِنَّ عَذَاب اللَّهِ شدِيدٌ!» (1و2 / حج)
اين سوره مشركين را مخاطب قرار داده، اصول دين و انذار و تخويف را به ايشان خاطر نشان مىسازد، همچنانكه در سورههاى نازل شده قبل از هجرت مشركين مورد خطابند. اين سوره سياقى دارد كه از آن بر مىآيد مشركين هنوز شوكت و نيرويى داشتهاند.
در اين سوره مؤمنين را به امثال نماز ، حج ، عمل خير ، اذن در قتال و جهاد مخاطب قرار داده است.
آيات سوره حج داراى سياقى است كه مىفهماند مؤمنين جمعيتى بودهاند كه اجتماعشان تازه تشكيل شده و روى پاى خود ايستاده و مختصرى عده و عده و شوكت به دست آوردهاند.
با اين بيان به طور قطع بايد گفت كه اين سوره در مدينه نازل شده، چيزى كه هست نزول آن در اوايل هجرت و قبل از جنگ بدر بوده است .
و غرض سوره بيان اصول دين است، البته با بيانى تفصيلى كه مشرك و موحد هر دو از آن بهرهمند شوند .
و نيز فروع آن، ولى بيانش در فروع به طور اجمال است و تنها مؤمنين موحد از آن استفاده مىكنند، چون تفاصيل احكام فرعى در روزگارى كه اين سوره نازل مىشده هنوز تشريع نشده بود و به همين جهت در اين سوره كليات فروع دين از قبيل نماز و حج را بيان كرده است .
و از آنجايى كه دعوت مشركين به اصول دين توحيد از طريق انذار صورت مىگرفته و نيز وادارى مؤمنين به اجمال فروع دين به لسان امر به تقوى بوده و قهرا سخن از روز قيامت به ميان آمده، لذا گفتار را در آن فراز بسط داده و در آغاز سوره ،
1) الميزان ج : 14 ص :476
زلزله روز قيامت - كه از علامتهاى آن است و به وسيله آن زمين ويران شده و كوهها فرو مىريزد - را خاطر نشان ساخته است!
« وَ مِنَ النَّاسِ مَن يجَدِلُ فى اللَّهِ بِغَيرِ عِلْمٍ وَ يَتَّبِعُ كلَّ شيْطنٍ مَّرِيدٍ...!»
اين آيات اصنافى از مردم را معرفى مىكند و مىفرمايد: بعضى مصّر بر باطل و مجادله كننده در برابر حقند و بعضى در باره حق متزلزلند و بعضى ديگر مؤمنند و در باره هر صنفى وصف الحالى ذكر مىكند: دسته اول و دوم را گمراه دانسته و گمراهيشان را بيان مىكند و از بدى سرانجامشان خبر مىدهد و صنف سوم را راه يافته در دنيا و متنعم در آخرت مىداند!
« إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ الصبِئِينَ وَ النَّصرَى وَ الْمَجُوس وَ الَّذِينَ أَشرَكوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَمَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ شهِيدٌ...!»
بعد از آنكه در آيات سابق اختلاف مردم و خصومت آنان را در باره خداى سبحان نقل كرد كه يكى تابع پيشوايى گمراه كننده است و ديگرى پيشوايى است گمراه كننده كه بدون علم در باره خدا جدال مىكند و يكى ديگر مذبذب و سرگردانى است كه خدا را در يك صورت مىپرستد و در ساير صور به شرك قبلى خود بر مىگردد و ديگرى به خداى سبحان ايمان دارد و عمل صالح مىكند، اينك در اين آيات مىفرمايد كه خدا عليه ايشان شهادت مىدهد و به زودى در روز قيامت ميان آنان داورى مىكند در حالى كه همه خاضع و مقهور او هستند و در برابر عظمت و كبرياى او به سجده در مىآيند، سجده حقيقى - و لو اينكه بعضى از اينان يعنى آنهائى كه عذاب بر آنان حتمى شده بر حسب ظاهر از سجده امتناع كنند - آنگاه اجر مؤمنين و كيفر غير مؤمنين را بعد از فصل قضاء در قيامت بيان مىكند .
« إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصدُّونَ عَن سبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسجِدِ الْحَرَامِ الَّذِى جَعَلْنَهُ لِلنَّاسِ سوَاءً الْعَكِف فِيهِ وَ الْبَادِ وَ مَن يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادِ بِظلْمٍ نُّذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ...!»
اين آيات مزاحمت و جلوگيرى كفار مشرك از ورود مؤمنين به مسجد الحرام را ذكر مىكند و تهديدى كه به ايشان نموده نقل مىكند و اشارهاى دارد به تشريع
حج خانه خدا براى اولين بار در عهد ابراهيم و ماموريت او به اينكه حج را در ميان مردم اعلام بدارد و نيز پارهاى از احكام حج را بيان مىكند.
« إِنَّ اللَّهَ يُدَفِعُ عَنِ الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا يحِب كلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ...!»
اين آيات متضمن اذن مؤمنين به قتال با كفار است و به طورى كه گفتهاند: اولين آيهاى است كه در باره جهاد نازل شده، چون مسلمانان مدتها بود از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم درخواست اجازه مىكردند كه با مشركين قتال كنند و حضرت به ايشان مىفرمود: من مامور به قتال نشدهام و در اين باب هيچ دستورى نرسيده است و تا در مكه بود همه روزه عدهاى از مسلمانان نزدش مىآمدند كه يا كتك خورده بودند و يا زخمى شده بودند و يا شكنجه ديده بودند و در محضر آن جناب از وضع خود و ستمهايى كه از مشركين مكه و گردنكلفتهاى آنان مىديدند شكوه مىكردند، حضرت هم ايشان را تسليت داده، امر به صبر و انتظار فرج مىكرد تا آنكه اين آيات نازل شد كه در آنها فرمود:« اذن للذين يقاتلون ... !»
در اين آيات صريحا كلمه اجازه آمده و علاوه در آن زمينهچينى شده و مردم را بر جهاد تهييج و دلها را تقويت و با وعده نصرت به طور اشاره و تصريح آنان را ثابت قدم نموده و رفتارى را كه خدا با اقوام ستمگر گذشته نموده يادآور شده است. همه اينها از لوازم تشريع احكام مهم و بيان و ابلاغ براى اولين بار آن است، آن هم حكم جهاد كه بناى آن بر اساس فداكارى و جانبازى است و از دشوارترين احكام اجتماعى اسلام و مؤثرترين آنها در حفظ اجتماع دينى است .
آرى ابلاغ چنين حكمى براى اولين بار بسيار احتياج دارد به زمينهچينى و بسط كلام و بيدار كردن افكار، همچنانكه در همين آيات اين روش به كار رفته است، چونكه اولا كلام را با اين نكته كه خدا مولاى مؤمنين و مدافع ايشان است افتتاح نموده، سپس به طور صريح اجازه قتال داده و فرموده كه: شما تاكنون مظلوم بوديد و قتال تنها راه حفظ اجتماع صالح از ظلم ستمگران است و در اين جمله ايشان را به وصف صلاحيت ستوده و آنان را شايسته و قابل براى تشكيل يك مجتمع دينى كه در آن اعمال صالح عملى مىشود دانسته، آنگاه رفتار خداى را نسبت به اقوام ستمگر گذشته حكايت كرده و وعده داده كه به زودى انتقام ايشان را از ستمگران معاصرشان خواهد گرفت ، همانطور كه از گذشتگان گرفت!
1) الميزان ج : 14 ص : 538
« وَ الَّذِينَ هَاجَرُوا فى سبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسناً وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيرُ الرَّزِقِينَ...!»
اين آيات غرض سابق را تعقيب نموده ، ثواب كسانى را كه هجرت كرده و سپس در جهاد در راه خدا كشته شدند و يا مردند بيان مىكند، البته در خلال اين بيان جملاتى هم در تحريك و تشويق به جهاد و در وعده نصرت آمده، مانند جمله: «ذلك و من عاقب بمثل ما عوقب به ثم بغى عليه لينصرنه الله...!»
و اين آيات خصوصيتى دارند كه در هيچ جاى قرآن كريم اين خصوصيت نيست و آن اين است كه اين هشت آيه كه پشت سر هم قرار دارند هر يك با دو اسم از اسماى حسناى الهى ختم مىشوند مگر اسم جلاله كه آن نيامده است!
در نتيجه اگر ضمير هو را هم اسم بدانيم، شانزده اسم در اين هشت آيه آمده است:
1 - هو 2 - خير الرازقين 3 - عفوّ 4 - غفور 5 - سميع 6 - بصير 7 - على 8 - كبير 9 - لطيف 10 - خبير 11- غنى 12 - حميد 13 - رؤوف 14 – رحيم 15 – عليم 16 – حليم!
و در آيه نهم آمده كه او زنده مىكند و مىميراند و نيز او حق است و ملك آسمان و زمين از او است و اين در معناى چهار اسم است: محيى ، مميت ، حق و مالك يا ملك كه با اين چهار اسم بيست اسم از اسماى خداى تعالى كه با لطيفترين و بىسابقهترين وجهى در اين 9 آيه به كار رفته است.
« لِّكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنَا مَنسكاً هُمْ نَاسِكوهُ فَلا يُنَزِعُنَّك فى الأَمْرِ وَ ادْعُ إِلى رَبِّك إِنَّك لَعَلى هُدًى مُّستَقِيمٍ...!»
اين آيات رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را دستور مىدهد به دعوت و اينكه حقايقى از دعوت خود و اباطيل شرك را بيان كند، آنگاه مؤمنين را دستور مىدهد به فعل خير كه خلاصه شريعت است و مراد از آن اين است كه خدا را بندگى نموده، عمل خير انجام دهند و در آخر امر به جهاد در راه خدا مىكند و با همين دستور سوره را ختم مىنمايد!
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ! الَّذِينَ هُمْ فى صلاتهِمْ خَشِعُونَ...!»
(1تا11/مومنون)
در اين سوره بر ايمان به خدا و روز قيامت دعوت شده و فرقهايى كه ميان مؤمنين و كفار هست شمرده شده است . صفات پسنديده و فضائلى كه در مؤمنان و رذائل اخلاقى و اعمال زشتى كه در كفار هست ذكر شده و به دنبالش مژدهها و بيمها داده كه بيمهاى آن متضمن ذكر عذاب آخرت و بلاهاى دنيايى است .
بلاهايى كه امتهاى گذشته را به خاطر تكذيب دعوت حق از بين برد و منقرض ساخت و از دوران نوح عليهالسلام گرفته از هر امتى نمونهاى ذكر كرده، تا به عيسى عليهالسلام رسيده است.
« وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الانسنَ مِن سلَلَةٍ مِّن طِينٍ...!»
بعد از آنكه خداى سبحان رستگارى مؤمنين را به خاطر اوصافى كه دارند بيان فرمود، به شرح خلقتشان و نعمتهايى كه به آنان ارزانى داشته كه چگونه تدبير امورشان را كرده و تدبير خود را با خلقت خود توأم ساخته، مىپردازد تا معلوم شود اوست رب انسان و رب هر موجود ديگر و بر همه واجب است كه تنها او را بپرستند و شريكى برايش نگيرند!
« وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَقَالَ يَقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكم مِّنْ إِلَهٍ غَيرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ ...!»
خداى عز و جل بعد از آنكه نعمتهاى بزرگ خود را براى مردم برمىشمارد به دنبال آن در اين آيات بشر را دعوت مىكند به توحيد در عبادت ، آنهم از طريق رسالت و در ضمن اجمالى از طرز دعوت انبياء از زمان نوح تا عيسى بن مريم
عليهماالسلام را نقل كرده، ولى نام يك يك آنان را نبرده ، تنها نام نوح كه اولين قيام كننده بود دعوت به توحيد است و نام موسى و عيسى عليهماالسلام را كه آخرين ايشانند برده و نام بقيه را مبهم گذاشته است.
چيزى كه هست خاطرنشان كرده كه دعوت انبيا متصل به هم بوده و پشت سر هم قرار داشته و نيز فرموده كه مردم جز به كفر اجابت نكردند و جز به انكار آيات خدا و كفران نعمتهاى او عكس العمل نشان ندادند!
« أَ يحْسبُونَ أَنَّمَا نُمِدُّهُم بِهِ مِن مَّالٍ وَ بَنِينَ...!»
اين آيات متصل به جملهاى است كه در آخر آيات قبل بود و مىفرمود: «فذرهم فى غمرتهم حتى حين!» و وجه اتصال اين است كه بعد از آنكه در دنباله داستان انبياء فرمود دين خدا يكى بود و مردم آن را پاره پاره نموده و هر جمعيتى به داشتن يك قسمت از آن خوشحال شدند و آنگاه ايشان را تهديد به عذاب معينى كرد كه پس از رسيدن آن مدت معين هيچ گريزى از آن نيست و اخطار فرمود كه در همان غمرات جهل خود ، به هر طور كه مىخواهند خود را آماده عذاب بكنند ، كه به زودى آنان را از همه اطراف فرا خواهد گرفت .
اينك در اين آيات ايشان را به اشتباهى كه داشتهاند متنبه نموده و مىفرمايد : اگر ما در مال و اولاد به ايشان توسعه داديم، خيال نكنند كه خواستهايم خير ايشان را زودتر به ايشان برسانيم، چون اگر خير بود ، توانگران و مترفين ايشان را به عذاب خود دچار نمىكرديم ، بلكه اين عمل ما ، براى بيشتر عذاب كردن ايشان است . طرف مقابل آنها مومنون هستند و مسارعت در خيرات آن اعمال صالحى است كه خداوند به مؤمنين توفيق انجام آن را داده است و نيز ثمرات آن است كه همان اجر جزيل و ثواب عظيم در دنيا و آخرت است در نتيجه مؤمنين در اعمال صالح سرعت مىگيرند و خدا هم در فراهم نمودن اسباب براى آنان سرعت مىگيرد .
« وَ هُوَ الَّذِى أَنشأَ لَكمُ السمْعَ وَ الأَبْصرَ وَ الأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَّا تَشكُرُونَ...!»
بعد از آنكه كفار را به عذاب شديدى بيم داد كه مفرى از آن نيست و همه عذرهاى آنان را كه ممكن بود بدان اعتذار جويند رد نمود و بيان نمود كه تنها سبب
كفر ايشان به خدا و روز قيامت پيروى هواى نفس و كراهت پيروى از حق است، اينك در اين فصل از آيات همان بيان را با اقامه حجت بر توحيد خدا در ربوبيت و بر بازگشت خلق به سوى او و ارائه آياتى روشن و غير قابل انكار تتميم فرموده است .
پس از آن، به رسولش اعلام مىدارد كه به خدا پناه ببرد از اينكه مشمول آن عذابهايى گردد كه كفار از آن بيم داده شدهاند و نيز از وساوس شيطانها و اينكه به سر وقت او آيند همانطور كه به سر وقت كفار رفتند، به خدا پناه برد!
« حَتى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْت قَالَ رَب ارْجِعُونِ...!»
اين آيات عذاب آخرتى را كه در خلال آيات قبل به مشركين وعده داد به طور مفصل بيان مىكند و آغاز آن را از روز مرگ تا قيامت و از قيامت تا ابديت معرفى مىكند و اين معنا را خاطر نشان مىسازد كه زندگى دنيا كه ايشان را مغرور كرده و از آخرت باز داشته، بسيار ناچيز و اندك است( اگر بخواهند بفهمند!) و در آخر اين آيات كه آخر سوره است سوره را با خطابى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم ختم مىكند و در آن خطاب به وى دستور مىدهد كه از او درخواست كند همان چيزى را كه خودش از بندگان مؤمن خود و رستگاران در آخرت حكايت كرده بود و آن اين بود كه گفتند:« رب اغفر و ارحم و انت خير الراحمين - پروردگارا بيامرز و رحم كن كه تو بهترين رحم كنندگان هستى!» اتفاقا سوره را هم با مساله رستگارى همين طائفه افتتاح كرده و فرموده بود كه اينها وارث بهشتند!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! سورَةٌ أَنزَلْنَهَا وَ فَرَضنَهَا وَ أَنزَلْنَا فِيهَا ءَايَتِ بَيِّنَتٍ لَّعَلَّكمْ تَذَكَّرُونَ...!» (1تا10/نور)
غرض اين سوره همان است كه سوره با آن افتتاح شده و آن بيان پارهاى از احكام تشريع شده و سپس پارهاى از معارف الهى مناسب با آن احكام است، معارفى
كه مايه تذكر مؤمنين مىشود .
« إِنَّ الَّذِينَ جَاءُو بِالافْكِ عُصبَةٌ مِّنكمْ لا تحْسبُوهُ شرًّا لَّكُم بَلْ هُوَ خَيرٌ لَّكمْ لِكلِّ امْرِىٍ مِّنهُم مَّا اكْتَسب مِنَ الاثْمِ وَ الَّذِى تَوَلى كِبرَهُ مِنهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ...!»
اين آيات به داستان افك اشاره مىكند. از آيات بر مىآيد كه به بعضى از خانواده رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم نسبت فحشاء دادند و نسبت دهندگان چند نفر بوده و داستان را در ميان مردم منتشر كرده و دست به دست گرداندهاند و نيز به دست مىآيد كه بعضى از منافقين يا بيماردلان در اشاعه اين داستان كمك كردهاند ، چون به طور كلى اشاعه فحشاء در ميان مؤمنين را دوست مىداشتند و لذا خدا اين آيات را نازل كرده و از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم دفاع فرمود .
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيرَ بُيُوتِكمْ حَتى تَستَأْنِسوا وَ تُسلِّمُوا عَلى أَهْلِهَا ذَلِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ...!»
در اين آيات احكام و شرايعى كه متناسب و مناسب با مطالب گذشته است تشريع شده است.
« اللَّهُ نُورُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشكَوةٍ فِيهَا مِصبَاحٌ الْمِصبَاحُ فى زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِن شجَرَةٍ مُّبَرَكةٍ زَيْتُونَةٍ لا شرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتهَا يُضىءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسسهُ نَارٌ نُّورٌ عَلى نُورٍ يهْدِى اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشاءُ وَ يَضرِب اللَّهُ الأَمْثَلَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيمٌ !»
اين آيات متضمن مقايسه مؤمنين به حقيقت ايمان با كفار است، مؤمنين را به داشتن اين امتيازات معرفى مىكند كه به وسيله اعمال صالح هدايت يافته و به نورى از ناحيه پروردگارشان راه يافتهاند كه ثمرهاش معرفت خداى سبحان و سلوك و راهيابى به بهترين پاداش و نيز به فضل خداى تعالى است، در روزى كه پرده از روى دلها و ديدههايشان كنار مىرود .
به خلاف كفار كه اعمالشان ايشان را جز به سرابي بدون حقيقت راه نمىنمايد و در ظلماتى چند طبقه و بعضى روى بعض قرار دارند و خدا براى آنان
نورى قرار نداده، نور ديگرى هم نيست كه با آن روشن شوند .
اين حقيقت را به اين بيان ارائه داده كه خداى تعالى داراى نورى است عمومى ، كه با آن آسمان و زمين نورانى شده و در نتيجه به وسيله آن نور ، در عالم وجود ، حقايقى ظهور نموده كه ظاهر نبود.
و بايد هم اين چنين باشد، چون ظهور هر چيز اگر به وسيله چيز ديگرى باشد بايد آن وسيله خودش به خودى خود ظاهر باشد، تا ديگران را ظهور دهد و تنها چيزى كه در عالم به ذات خود ظاهر و براى غير خود مظهر باشد همان نور است .
پس خداى تعالى نورى است كه آسمانها و زمين با اشراق او بر آنها ظهور يافتهاند، همچنان كه انوار حسى نيز اين طورند، يعنى خود آنها ظاهرند و با تابيدن به اجسام ظلمانى و كدر، آنها را روشن مىكنند، با اين تفاوت كه ظهور اشياء به نور الهى عين وجود يافتن آنها است، ولى ظهور اجسام كثيف به وسيله انوار حسى غير از اصل وجود آنها است .
در اين ميان نور خاصى هست كه تنها مؤمنين با آن روشن مىشوند و به وسيله آن به سوى اعمال صالح راه مىيابند و آن نور معرفت است كه دلها و ديدههاى مؤمنين در روزى كه دلها و ديدهها زير و رو مىشود، به آن روشن مىگردد و در نتيجه به سوى سعادت جاودانه خود هدايت مىشوند و آنچه در دنيا برايشان غيب بود در آن روز برايشان عيان مىشود .
خداى تعالى اين نور را به چراغى مثل زده كه در شيشهاى قرار داشته باشد و با روغن زيتونى در غايت صفا بسوزد و چون شيشه چراغ نيز صاف است، مانند كوكب درى بدرخشد و صفاى اين با صفاى آن، نور على نور تشكيل دهد و اين چراغ در خانههاى عبادت آويخته باشد، خانههايى كه در آنها مردانى مؤمن، خداى را تسبيح كنند، مردانى كه تجارت و بيع ايشان را از ياد پروردگارشان و از عبادت خدا باز نمىدارد!
اين مثال، صفت نور معرفتى است كه خداى تعالى مؤمنين را با آن گرامى داشته، نورى كه دنبالش سعادت هميشگى است و كفار را از آن محروم كرده و ايشان را در ظلماتى قرار داده كه هيچ نمىبينند .
اين آيات چنان نيست كه به كلى با آيات قبلى اجنبى باشد، بلكه وجه اتصالى با آنها دارد، چون آيات قبل كه احكام و شرايع را بيان مىكرد بدينجا خاتمه يافت كه:« و لقد انزلنا اليكم آيات مبينات و مثلا من الذين خلوا من قبلكم و موعظة للمتقين!» كه در آن گفتگو از بيان شد و معلوم است كه بيان به معناى اظهار حقايق
معارف و در نتيجه تنويرى است الهى .
علاوه بر اين در آيه مذكور كلمه آيات آمده بود و آيات همان قرآن است كه خداى تعالى در چند جا آن را نور خوانده، مانند آيه:« وانزلنا اليكم نورا مبينا!»
« وَ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسولِ وَ أَطعْنَا ثُمَّ يَتَوَلى فَرِيقٌ مِّنهُم مِّن بَعْدِ ذَلِك وَ مَا أُولَئك بِالْمُؤْمِنِينَ ...!»
اين آيات وجوب اطاعت خدا و رسولش صلىاللهعليهوآلهوسلّم را بيان مىكند و مىفهماند كه اطاعت رسول صلىاللهعليهوآلهوسلّم از اطاعت خدا جدا نيست و بر هر مسلمان واجب است كه به حكم و قضاى او تن در دهد، كه روگردانى از حكم و قضاى او نفاق است و در آخر صالحان از مؤمنين را وعده جميل و كفار را تهديد و بيم مىدهد .
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لِيَستَئْذِنكُمُ الَّذِينَ مَلَكَت أَيْمَنُكمْ وَ الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا الحُْلُمَ مِنكمْ ثَلَث مَرَّتٍ مِّن قَبْلِ صلَوةِ الْفَجْرِ وَ حِينَ تَضعُونَ ثِيَابَكُم مِّنَ الظهِيرَةِ وَ مِن بَعْدِ صلَوةِ الْعِشاءِ ثَلَث عَوْرَتٍ لَّكُمْ لَيْس عَلَيْكمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُنَاحُ بَعْدَهُنَّ طوَّفُونَ عَلَيْكم بَعْضكمْ عَلى بَعْضٍ كَذَلِك يُبَينُ اللَّهُ لَكُمُ الاَيَتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ...!»
اين آيات بقيه احكامى كه گفتيم در اين سوره آمده بيان مىكند و سوره با همين آيات ختم مىشود و در آن اشاره است به اينكه خداى سبحان آنچه تشريع مىكند به علم خود مىكند و به زودى حقيقت( و مصالح واقعى احكامش) براى مردم در روزى كه به سويش باز مىگردند روشن مىشود!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! تَبَارَك الَّذِى نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَلَمِينَ
نَذِيراً ! الَّذِى لَهُ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُن لَّهُ شرِيكٌ فى الْمُلْكِ وَ خَلَقَ كلَّ شىْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً ! وَ اتخَذُوا مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لا يخْلُقُونَ شيْئاً وَ هُمْ يخْلَقُونَ وَ لا يَمْلِكُونَ لأَنفُسِهِمْ ضرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَيَوةً وَ لا نُشوراً !» ( 1تا3/ فرقان)
غرض اين سوره بيان اين حقيقت است كه دعوت رسول خدا صلىاللهعليه وآلهوسلّم دعوتى است حق و ناشى از رسالتى از جانب خداى تعالى و كتابى نازل شده از ناحيه او و نيز در اين سوره چند نوبت پشت سر هم ايرادهايى كه كفار بر نبوت آن جناب از ناحيه خدا و بر نازل بودن كتابش از جانب خدا كردهاند ، دفع شده و در اين دفع عنايتى بالغ به كار رفته است.
و چون بيان اين غرض مستلزم احتجاج بر مساله توحيد و نفى شريك و بيان پارهاى از اوصاف قيامت و صفات پسنديدهاى از مؤمنين بود، لذا به اين مسائل نيز پرداخته، ولى همه اين بيانات را با لحن انذار و تخويف ايفاء نمود، نه تبشير و تشويق .
« وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلا إِفْكٌ افْترَاهُ وَ أَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ ءَاخَرُونَ فَقَدْ جَاءُو ظلْماً وَ زُوراً...!»
اين آيات طعنههايى را كه مشركين به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و درباره قرآن كريم زدهاند حكايت نموده، جواب مىدهد.
« وَ قَالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا لَوْ لا أُنزِلَ عَلَيْنَا الْمَلَئكَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنَا لَقَدِ استَكْبرُوا فى أَنفُسِهِمْ وَ عَتَوْ عُتُوًّا كَبِيراً...!»
اين آيات اعتراض ديگرى را از مشركين بر رسالت رسول حكايت نموده كه خواستهاند با آن اعتراض، رسالت وى را رد كنند و حاصل اعتراضشان اين است كه اگر ممكن باشد كه از جنس بشر بدان جهت كه بشر است شخصى رسول شود و ملائكه بر او وحى خداى سبحان بياورد و رسول خدا را ببيند و با او از راه وحى سخن بگويد، بايد ساير افراد بشر نيز بدان جهت كه بشرند داراى اين خصايص بگردند، پس اگر آنچه او ادعاء مىكند حق باشد بايد ما و يا بعضى از ما نيز مانند او باشيم، آنچه را او مدعى ديدنش است ببينيم و آنچه او درك مىكند ما نيز درك بكنيم .
خداى سبحان چنين پاسخ داده كه به زودى ملائكه را خواهند ديد، ولى نه
در اين نشاه بلكه در نشاهاى ديگر! و اين جواب در معناى آيه:« ما ننزل الملائكة الا بالحق و ما كانوا اذا منظرين!» مىباشد و در اين آيات اشاره به مابعد از مرگ و به روز قيامت است.
« وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْءَانُ جُمْلَةً وَحِدَةً كذَلِك لِنُثَبِّت بِهِ فُؤَادَك وَ رَتَّلْنَهُ تَرْتِيلاً ...!»
در اين آيات، طعنه ديگرى كه كفار به قرآن كريم زدهاند نقل شده و آن اين است كه چرا قرآن يكباره نازل نشد؟ و از آن پاسخ داده شده است.
« وَ إِذَا رَأَوْك إِن يَتَّخِذُونَك إِلا هُزُواً أَ هَذَا الَّذِى بَعَث اللَّهُ رَسولاً...!»
اين آيات پارهاى از صفات كفار نامبرده را كه به كتاب و رسالت طعنه مىزدند و منكر توحيد و معاد بودند بر مىشمارد، البته آن صفاتى كه با سنخ اعتراضات و بى انديشه سخن گفتن آنها تناسب دارد، مانند استهزاء به رسول و پيروى از هواى نفس و پرستش چيزهايى كه سود و زيانى برايشان نداشت و نيز استكبارشان از سجده براى خداى سبحان .
« وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشونَ عَلى الأَرْضِ هَوْناً وَ إِذَا خَاطبَهُمُ الْجَهِلُونَ قَالُوا سلَماً...!»
اين آيات صفات بر جسته و ستودهاى از مؤمنين را در مقابل صفات ناستودهاى كه براى كفار شمرده بر مىشمارد، كه جامع آن صفات در مؤمنين اين است كه: مؤمنين پروردگار خود را مىخوانند و پيامبر او و كتابى را كه او بر آن پيامبر نازل كرده تصديق مىنمايند و خلاف آن صفات در كفار اين است كه: كفار رسالت پيامبر خداى را تكذيب مىكنند و از دعوت او اعراض مىنمايند و پيرو هواى نفس مىشوند و به همين مناسبت آيات مورد بحث با آيه:« قل ما يعبؤا بكم ربى لو لا دعاؤكم فقد كذبتم فسوف يكون لزاما ! » ختم مىشود كه ختم سوره نيز هست.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! طسم! تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الْمُبِينِ! لَعَلَّك بَخِعٌ نَّفْسك أَلا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ ...!» (1تا9/شعرا)
غرض از اين سوره، تسليت خاطر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است از اينكه قومش او را و قرآن نازل بر او را تكذيب كرده بودند و او آزرده شده بود و همين معنا از اولين آيه آن كه مىفرمايد:« تلك آيات الكتاب المبين!» بر مىآيد .
آرى كفار قريش يك بار او را مجنون خواندند، بار ديگر شاعر و اين آيات علاوه بر تسليت خاطر آن جناب، مشركين را تهديد مىكند به سرنوشت اقوام گذشته و به اين منظور چند داستان از اقوام انبياى گذشته يعنى موسى و ابراهيم و نوح و هود و صالح و لوط و شعيب عليهماالسلام و سرنوشتى كه با آن روبرو شدند و كيفرى كه در برابر تكذيب خود ديدند نقل كرده است تا آن جناب از تكذيب قوم خود دل سرد و غمناك نگردد و نيز قوم آن جناب از شنيدن سرگذشت اقوام گذشته عبرت بگيرند .
اين سوره از سورههاى پيشين مكى است، يعنى از آنهايى است كه در اوايل بعثت نازل شده به شهادت آيه:« و انذر عشيرتك الأقربين!» كه مىدانيم مشتمل بر ماموريت آن جناب در اول بعثت است و در اين سوره واقع است و چه بسا از قرار گرفتن آيه مزبور در اين سوره و آيه:« فاصدع بما تؤمر!» در سوره حجر و مقايسه مضمون آن دو با يكديگر تخمين زده شود كه اين سوره جلوتر از سوره حجر نازل شده است .
« وَ إِذْ نَادَى رَبُّك مُوسى أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظلِمِينَ...!»
در اين آيات به داستانهايى از اقوام انبياى گذشته شروع كرده تا روشن شود
كه قوم خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآلهوسلّم نيز همان راهى را مىروند كه قوم موسى و هارون و ابراهيم و نوح و هود و صالح و لوط و شعيب رفته بودند و به زودى راه اينان نيز به همان سرنوشتى منتهى مىشود كه آن اقوام ديگر بدان مبتلا شدند، يعنى بيشترشان ايمان نمىآورند و خدا ايشان را به عقوبت دنيايى و آخرتى مىگيرد .
دليل بر اينكه آيات در مقام به دست دادن چنين نتيجهاى است اين است كه در آخر هر داستانى مىفرمايد:« و ما كان اكثرهم مؤمنين! و ان ربك لهو العزيز الرحيم!» همچنان كه در داستان خاتم الأنبياء صلىاللهعليهوآلهوسلّم بعد از ختم كلام و حكايت اعراض قومش در آغاز سوره فرمود:« و ما كان ...!» پس معلوم مىشود كه آيات در مقام تطبيق داستانى بر داستان ديگر است .
و همه براى اين است كه خاطر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم تسليت يافته، حوصلهاش از تكذيب قومش سر نرود و بداند كه تكذيب قوم او امرى نو ظهور و تازه نيست بلكه همه اقوام انبياى گذشته نيز همين رفتار را داشتند و از قوم خود انتظارى جز آنچه امتهاى گذشته در مقابل انبياى خود داشتند نداشته باشد!
و در ضمن، قوم آن جناب را هم تهديد مىكند به سرنوشتى كه امتهاى گذشته به خاطر تكذيب پيغمبرشان دچار شدند. مؤيد اين معنا اين است كه در آغاز نقل داستان ابراهيم عليهالسلام فرمود: « و اتل عليهم نبا ابراهيم - داستان ابراهيم را بر ايشان بخوان!»
« وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْرَهِيمَ...!»
اين آيات بعد از پايان دادن به داستان موسى عليهالسلام به مهمترين خبر مربوط به ابراهيم عليهالسلام اشاره مىكند، كه با فطرت سالم و پاك خود عليه قومش كه همگى به اتفاق كلمه بت مىپرستيدند، به حمايت از دين توحيد و پرستش خداى سبحان قيام نموده، از مردم وطنش بيزارى جست و از دين حق دفاع نمود و گذشت بر او آنچه كه گذشت، كه همه آيت و معجزه بود، ولى بيشتر قوم او نيز ايمان نياوردند، كه در آخر آيات مورد بحث بدان اشاره مىفرمايد .
« كَذَّبَت قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسلِينَ...!»
اين آيات بعد از داستان موسى و ابراهيم«ع» كه دو نفر از پيامبران اولو العزم
بودند، شروع مىكند به داستان نوح كه اولين پيامبر اولو العزم و از بزرگان انبياء است و اجمال آنچه بين آن جناب و قومش گذشته ، نقل مىكند كه در آخر به نجات نوح و همراهانش و غرق اكثر مردم انجاميده است!
« كَذَّبَت عَادٌ الْمُرْسلِينَ...!»
اين آيات به داستان هود عليهالسلام و قومش كه همان قوم عاد بودند اشاره مىكند. قوم عاد مردمى از عرب بسيار قديم و عرب اوائل( يعنى اوائل پيدايش اين نژاد) بودند، كه در احقاف از جزيرة العرب زندگى مىكردند و داراى تمدنى مترقى و سرزمينهايى خرم و ديارى معمور بودند، به جرم اينكه پيامبران را تكذيب كرده، به نعمتهاى الهى كفران ورزيده و طغيان كردند، خداى تعالى به وسيله بادى عقيم هلاكشان ساخته و ديارشان را ويران و دودمانشان را خراب كرد .
« كَذَّبَت ثَمُودُ الْمُرْسلِينَ ...!»
اين آيات به اجمال به داستان صالح عليهالسلام و قومش اشاره مىكند و صالح نيز يكى از انبياى عرب است، كه قرآن كريم تاريخ او را بعد از هود مىداند.
« كَذَّبَت قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسلِينَ...!»
اين آيات به داستان لوط پيغمبر عليهالسلام كه بعد از صالح عليهالسلام مىزيسته اشاره مىكند.
« كَذَّب أَصحَب لْئَيْكَةِ الْمُرْسلِينَ....!»
در اين آيات، اجمالى از داستان شعيب عليهالسلام كه يكى از پيامبران عرب است ذكر كرده و اين داستان آخرى از هفت داستانى است كه در اين سوره آمده است.
« وَ إِنَّهُ لَتَنزِيلُ رَب الْعَلَمِينَ...!»
اين آيات به مطالبى اشاره مىكند كه به منزله نتيجهاى است كه از داستانهاى هفتگانه استخراج شود و هم توبيخ و تهديدى است براى كفار عصر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم!
و نيز در اين آيات از نبوت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم دفاع شده و احتجاج شده به اينكه نام او در كتابهاى آسمانى گذشتگان برده شده و علماى بنى اسرائيل از آن پيشگوئيها اطلاع دارند و نيز از كتاب آسمانى آن جناب، يعنى قرآن كريم دفاع شده به اينكه: اين كتاب از القاآت شيطانها و اقاويل شعراء نيست .
ذكر معارف مربوط به توحيد در ربوبيت و معاد
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ! طس! تِلْك ءَايَت الْقُرْءَانِ وَ كتَابٍ مُّبِينٍ! هُدًى وَ بُشرَى لِلْمُؤْمِنِينَ...!» (1تا6/نمل)
بطورى كه از آيات صدر سوره و پنج آيه آخر آن بر مىآيد غرض اين سوره اين است كه مردم را بشارت و انذار دهد و به همين منظور ، مختصرى از داستانهاى موسى ، داود ، سليمان ، صالح و لوط عليهماالسلام را به عنوان شاهد ذكر نموده و در دنبال آن پارهاى از اصول معارف مانند وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و مانند معاد را ذكر نموده است .
« إِذْ قَالَ مُوسى لأَهْلِهِ إِنى ءَانَست نَاراً سئَاتِيكم مِّنهَا بخَبرٍ أَوْ ءَاتِيكُم بِشهَابٍ قَبَسٍ لَّعَلَّكمْ تَصطلُونَ...!»
اين آيات، ابتداى داستانهاى پنجگانهاى است كه گفتيم در اين سوره به عنوان استشهاد براى مطالب صدر سوره از قبيل تبشير و انذارى كه در آنها ذكر مىكند مىباشد و در سه داستان اول از آن پنج داستان يعنى در داستان موسى و داوود و سليمان، جهت وعده را بر جهت وعيد غلبه داده و در دوتاى ديگر جانب وعيد، بيشتر رعايت شده است.
« وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُدَ وَ سلَيْمَنَ عِلْماً وَ قَالا الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِى فَضلَنَا عَلى كَثِيرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ...!»
اين آيات پارهاى از داستانهاى داوود و سليمان«ع» را بيان مىنمايد و عجايبى از اخبار سليمان و سلطنتى كه خدا به وى داده بود نيز ذكر مىكند.
« وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا إِلى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صلِحاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ فَإِذَا هُمْ فَرِيقَانِ يخْتَصِمُونَ...!»
اين چند آيه، اجمالى از داستان صالح پيغمبر و قومش را آورده و در آن جانب تهديد و انذار بر جانب بشارت و نويد غلبه دارد و اين معنا را در سابق نيز ، خاطرنشان كرديم.
« قُلِ الحَْمْدُ للَّهِ وَ سلَمٌ عَلى عِبَادِهِ الَّذِينَ اصطفَى ءَاللَّهُ خَيرٌ أَمَّا يُشرِكُونَ...!»
در اين آيات از داستانهايى كه خداى سبحان به منظور ارائه نمونهاى از سنت جارى و رايج خود در نوع بشر از نظر هدايت قبلا ذكر كرده بود كه: چگونه راه سعادت را به ايشان نشان مىداده و راه يافتگان از ايشان به سوى صراط مستقيم را با رساندن به مقام اصطفاء و با نعمتهايى عظيم ، گرامى مىداشته و آنان را كه به وى شرك مىورزيدند و از ياد او اعراض مىكردند به عذاب انقراض و بلاهايى الم انگيز مبتلا مىكرده است، منتقل شده به حمد و سلام بر بندگان مصطفايش ، آن بندگان كه به مقام اصطفاء رسيدند ، منتقل است به بيان اين نكته كه: تنها ذات اقدس او مستحق عبوديت است ، نه غير او از خدايانى كه شريكش كردند .
آنگاه دنباله كلام را به مساله توحيد و اثبات معاد و آنچه مناسب آن از معارف
حقه گوناگون است كشانده است. پس مىتوان گفت: سياق آيات اين سوره، شبيه به سياق آيات سوره مريم است ، كه بيانش در همانجا آمده است.
« وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيهِمْ أَخْرَجْنَا لهَُمْ دَابَّةً مِّنَ الأَرْضِ تُكلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاس كانُوا بِئَايَتِنَا لا يُوقِنُونَ...!»
اين آيات فصل سابق را تمام مىكند و به مساله بعث و پارهاى از ملحقات به آن ، از قبيل امورى كه در قيامت و قبل از قيامت رخ مىدهد اشاره مىكند و سوره را با همان مطلبى ختم مىنمايد كه با آن آغاز شده بود و آن مساله انذار و بشارت است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ طسم! تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الْمُبِينِ! نَتْلُوا عَلَيْك مِن نَّبَإِ مُوسى وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ...!»(1تا3/قصص)
غرض اين سوره وعده جميل به مؤمنين است، مؤمنينى كه در مكه قبل از هجرت به مدينه عده اندكى بودند كه مشركين و فراعنه قريش ايشان را ضعيف و ناچيز مىشمردند و اقليتى كه در مكه در بين اين طاغيان در سختترين شرايط به سرمىبردند و فتنهها و شدايد سختى را پشت سر مىگذاشتند، خداى تعالى در اين سوره به ايشان وعده مىدهد كه به زودى بر آنان منت نهاده و پيشوايان مردم قرارشان مىدهد و آنان را وارث همين فراعنه مىكند و در زمين مكنتشان مىدهد و به طاغيان قومشان آنچه را كه از آن بيم داشتند نشان مىدهد .
به همين منظور براى اين مؤمنين اين قسمت از داستان موسى و فرعون را خاطرنشان مىسازد كه موسى را در شرايطى خلق كرد كه فرعون در اوج قدرت بود و بنى اسرائيل را خوار و زيردست كرده بود كه پسر بچههايشان را مىكشت و زنانشان را زنده مىگذاشت.، آرى خداوند در چنين شرايطى موسى را آفريد و مهمتر آنكه او را در دامن دشمنش يعنى خود فرعون پرورش داد، تا وقتى كه به حد رشد رسيد، آنگاه او
را از شر فرعون نجات داد و از بين فرعونيان به سوى مدين روانهاش نمود و پس از مدتى به عنوان رسالت دوباره به سوى ايشان بر گردانيد، با معجزاتى آشكار تا آنكه فرعون و لشكريانش تا آخرين نفر را غرق كرده و بنى اسرائيل را وارث آنان نمود و تورات را بر موسى نازل فرمود ، تا هدايت و بصيرت براى مؤمنين باشد .
و عين همين سنت را در ميان مؤمنين به اسلام جارى خواهد كرد و ايشان را به ملك و عزت و سلطنت خواهد رسانيد و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را دوباره به وطن باز خواهد گردانيد .
آنگاه از اين داستان منتقل مىشود به بيان اين كه در حكمت خدا لازم است كه از جانب خودش كتابى نازل كند، تا دعوت حق آن جناب نيز كتاب داشته باشد!
« وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَينِ يَقْتَتِلانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَ هَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاستَغَثَهُ الَّذِى مِن شِيعَتِهِ عَلى الَّذِى مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشيْطنِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ...!»
اين آيات فصل دوم از داستان موسى عليهالسلام را بيان مىكند و در آن، قسمتى از حوادث را كه بعد از رسيدنش به حد بلوغ پيش آمده و به بيرون شدنش از مصر و رفتنش به سوى مدين انجاميد ، ذكر مىفرمايد.
« وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسى رَبى أَن يَهْدِيَنى سوَاءَ السبِيلِ...!»
اين آيات فصل سوم از داستان موسى عليهالسلام است، در اين داستان بيرون شدنش از مصر به طرف مدين را آورده كه بعد از كشتن قبطى از ترس فرعون رهسپار آنجا شد و در آنجا با دختر پيرمردى كهن سال ازدواج كرد و در قرآن كريم نام آن پيرمرد نيامده، ليكن در روايات امامان اهل بيت عليهمالسلام و پارهاى از روايات اهل سنت آمده كه او شعيب ، پيغمبر مدين بوده است.
« فَلَمَّا قَضى مُوسى الأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ ءَانَس مِن جَانِبِ الطورِ نَاراً قَالَ لأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنى ءَانَست نَاراً لَّعَلى ءَاتِيكُم مِّنْهَا بخَبرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِّنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصطلُونَ...!»
آيات فصل ديگرى از داستان موسى عليهالسلام است كه در آن، اجمالى از حركت آن جناب با خانوادهاش از مدين به طرف مصر و مبعوث شدنش به رسالت به سوى فرعون و قوم او، براى نجات دادن بنى اسرائيل و تكذيب آنان رسالت وى را و سرانجام غرق شدنشان را در دريا آورده، تا آنكه در آخر داستانش منتهى مىشود به نزول تورات، كه گويا منظور از بيان قصه همين قسمت آخر است.
« وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسى الْكتَب مِن بَعْدِ مَا أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الأُولى بَصائرَ لِلنَّاسِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لَّعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ...!»
خداى سبحان وقتى داستان موسى را بيان كرده خبر داده كه: چگونه مردمى زير دست و برده و ضعيف و زير شكنجه فرعونيان را بر آن ياغيان خونخوار و طاغيان تبهكار پيروز كرد!
خداى سبحان بعد از ذكر اين ماجرا، روى سخن را متوجه كتابهاى آسمانى – كه متضمن دعوت به دين توحيد است و بدان وسيله حجت بر خلق تمام مىشود و هم حامل تذكرهايى براى مردم است - نموده و مىفرمايد: خداى سبحان تورات را كه در آن بصيرتها و هدايت و رحمت براى مردم بود، بر موسى نازل كرد تا شايد از يادآورى قرون گذشته و هلاكت امتهاى گذشته به جرم نافرمانىها، متذكر شوند و از نافرمانى خدا دست بردارند .
و نيز قرآن را بر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نازل كرد و در آن داستانها از موسى بياورد، تا با نقل كردن آن انذار كند مردمى را كه قبل از او نذير نداشتند، چون به خاطر كفرشان و فسوقشان در معرض نزول عذاب و گرفتار شدن به مصيبت قرار گرفته بودند و اگر اين كتاب را نازل نمىكرد و دعوت را ابلاغ نمىكرد، هر آينه آن وقت مىگفتند: « پروردگارا چرا رسولى به سوى ما نفرستادى ، تا آيات تو را پيروى كنيم!» و حجت ايشان عليه خدا تمام بود .
« وَ قَالُوا إِن نَّتَّبِع الهُْدَى مَعَك نُتَخَطف مِنْ أَرْضِنَا أَ وَ لَمْ نُمَكِّن لَّهُمْ حَرَماً ءَامِناً يجْبى إِلَيْهِ ثَمَرَت كلِّ شىْءٍ رِّزْقاً مِّن لَّدُنَّا وَ لَكِنَّ أَكثرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ...!»
اين آيات عذر ديگر از بهانههاى مشركين مكه را در ايمان نياوردن به كتاب خدا بيان مىكند!
خداى تعالى بعد از چند جواب در رد بهانه هاي مشركين به داستان قارون اشاره مىكند كه زمين او را با خانهاش در خود فرو برد .
« إِنَّ قَرُونَ كانَ مِن قَوْمِ مُوسى فَبَغَى عَلَيْهِمْ وَ ءَاتَيْنَهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصبَةِ أُولى الْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا يحِب الْفَرِحِينَ...!»
حال و وضع قارون درست حال و روز مشركين را مجسم مىكند و چون كفر او ، كارش را به آن عاقبت زشت كشانيد، پس مشركين نيز بترسند از اينكه مثل آنچه كه بر سر قارون آمد، بر سرشان بيايد!
خداى تعالى از مال دنيا آن قدر به او روزى داده بود كه سنگينى كليد گنجينههايش مردان نيرومند را هم خسته مىكرد و در اثر داشتن چنين ثروتى خيال مىكرد كه او خودش اين ثروت را جمعآورى كرده، چون راه جمعآورى آن را مىدانسته و خودش فكر بوده و حسن تدبير داشته، اين فكر او را مغرور نمود، پس از عذاب الهى ايمن و خاطر جمع شد و زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح داده و در زمين فساد برانگيخت، خداى تعالى هم او و خانه او را در زمين فرو برد، نه آن خوش فكرى و حسن تدبيرش ، مانع از هلاكت او شد و نه آن جمعى كه دورش بودند!
« إِنَّ الَّذِى فَرَض عَلَيْك الْقُرْءَانَ لَرَادُّك إِلى مَعَادٍ قُل رَّبى أَعْلَمُ مَن جَاءَ بِالهُْدَى وَ مَنْ هُوَ فى ضلَلٍ مُّبِينٍ...!»
اين چند آيه، آيات آخر اين سوره است و در آن به رسول خدا صلىاللهعليه وآلهوسلّم وعده جميل مىدهد كه به زودى بر او منت نهاده و قدر و منزلتش را بلند مىكند و نفوذ كلمهاش مىدهد و دينش را بر ساير اديان برترى مىبخشد و امنيت و سلامتى را بر او و مؤمنين به او گسترش مىدهد، همان طور كه اين كار را در باره موسى و بنى اسرائيل كرد و در حقيقت آيات قبل هم كه داستان موسى عليهالسلام را بيان مىكرد براى بيان همين نكته بود.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الم! أَ حَسِب النَّاس أَن يُترَكُوا أَن يَقُولُوا ءَامَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ...!» (1تا13/عنكبوت)
غرض سوره عنكبوت به طورى كه از اول و آخرش و سياق جارى در سراسرش استفاده مىشود، اين است كه: غرض خداى تعالى از ايمان مردم تنها اين نيست كه به زبان بگويند ايمان آورديم، بلكه غرض، حقيقت ايمان است كه تندباد فتنهها آن را تكان نمىدهد و دگرگونى حوادث، دگرگونش نمىسازد، بلكه هر چه فتنهها بيشتر فشار بياورد، پا بر جا و ريشهدارتر مىگردد .
پس غرض سوره اعلام اين معنا است كه مردم خيال نكنند به صرف اينكه بگويند ايمان آورديم دست از سرشان برمىدارند و در بوته آزمايش قرار نمىگيرند، نه، بلكه حتما امتحان مىشوند، تا آنچه در دل نهان دارند ظاهر شود و معلوم شود ايمان است يا كفر: پس خدا حتما بايد معلوم كند آن كسانى را كه در دعوى ايمان راست مىگويند و آنهايى كه در اين دعوى دروغگويند.
پس فتنه و محنت يكى از سنتهاى الهى است كه به هيچ وجه و در باره هيچ كس از آن گذشت نمىشود، همان طور كه در امتهاى گذشته از قبيل قوم نوح ، عاد ، ثمود ، قوم ابراهيم ، لوط ، شعيب و موسى جريان يافت و جمعى استقامت ورزيده و جمعى ديگر هلاك شدند و در امتهاى حاضر و آينده نيز جريان خواهد داشت و خدا به كسى ظلم نكرده و نمىكند ، اين خود امتها و اشخاصند كه به خود ظلم مىكنند.
« وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فَلَبِث فِيهِمْ أَلْف سنَةٍ إِلا خَمْسِينَ عَاماً فَأَخَذَهُمُ الطوفَانُ وَ هُمْ ظلِمُونَ...!»
در اين آيات به هفت داستان از انبياى گذشته و امتهاى آنان اشاره مىكند كه ايشان عبارتند از: نوح ، ابراهيم ، لوط ، شعيب ، هود ، صالح و موسى عليهالسلام
كه خداى تعالى همه امتهاى آنان را با فتنههايى كه برايشان پيش آورد، بيازمود، جمعى از آنان نجات يافته و جمعى ديگر هلاك شدند، چيزى كه هست در باره سه امت اول، هم نجات را ذكر كرده و هم هلاكت را و در باره چهار امت آخرى تنها هلاكت را ذكر فرموده است.
« مَثَلُ الَّذِينَ اتخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنكبُوتِ اتخَذَت بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْت الْعَنكبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ ...!»
اين آيات متضمن دنبالهاى است براى داستانهايى كه از امتهاى سابق نقل فرمود و آن مثلى است كه خداى سبحان براى معبودهاى موهوم آنان آورده، مىفرمايد: اينگونه اعتقادات خرافى آنان آن قدر بى اساس و سست بنياد است كه خلقت آسمانها و زمين به بانگ بلند به فساد آن فرياد مىزنند و اعلام مىكنند كه بغير از خدا ولى و سرپرستى ندارند و اين اعلام عالم خلقت همان است كه اين كتاب كريم اعلام مىدارد .
« يَعِبَادِى الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّ أَرْضى وَسِعَةٌ فَإِيَّىَ فَاعْبُدُونِ...!»
در اين آيات روى سخن را متوجه مؤمنان نمود كه مشركين آنان را در مكه ناتوان كردند و تهديد به فتنه و عذابشان نمودند، ايشان را دستور مىدهد صبر كنند و بر خداى تعالى توكل كنند و اگر امر ديندارى بر ايشان مشكل شد و نتوانستند در وطن واجبات دينى را اقامه كنند، از وطن چشم پوشيده مهاجرت نمايند و درباره معيشت خود نگرانى نداشته باشند، زيرا رزق همه بندگان به عهده خدا است و او روزيشان را مىدهد، اگر مهاجرت بكنند، همچنان كه در وطن روزيشان مىداد،روزي شان را مي دهد .
« وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ سخَّرَ الشمْس وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنى يُؤْفَكُونَ ...!»
در اين آيات ضد و نقيض گويىهاى مشركين را كه در عقايد دارند و در فصل سابق صحيح آن عقايد به مؤمنين عرضه شد و به آن ايمان آوردهاند، ذكر مىكند.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الم! غُلِبَتِ الرُّومُ ...!» (1و19 سوره روم)
اين سوره با وعدهاى از خدا آغاز شده و آن اين است كه: به زودى امپراطورى روم كه در ايام نزول اين سوره از امپراطورى ايران شكست خورد، بعد از چند سال بر آن امپراطورى غلبه خواهد كرد و بعد از ذكر اين وعده ، منتقل مىشود به وعدهگاه اكبر كه قيامت و يوم الوعدش گويند، روزى كه تمامى افراد و اقوام در آن روز به سوى خدا بازمىگردند ، آنگاه به استدلال بر مساله معاد پرداخته ، سپس كلام را به آيات ربوبيت معطوف مىدارد و صفات خاصه خدا را برمىشمارد و در آخر، سوره را با وعده نصرت به رسول گرامىاش ختم مىكند و در فرا رسيدن اين وعده تاكيد بليغ نموده و مىفرمايد:« صبر كن كه وعده خدا حق است و كسانى كه يقين ندارند تو را در كارت سست نسازند!» و در چند آيه قبل نيز فرموده بود:« و كان حقا علينا نصر المؤمنين - يارى ما براى مؤمنين حقى است بر ما !»
پس معلوم شد كه غرض سوره وعده دادن قطعى خدا به يارى دين است ، و اگر قبل از بيان اين غرض ، مساله وعده غلبه روم را در چند سال بعد ذكر كرد ، براى اين است كه مؤمنين وقتى ديدند كه وعده غلبه روم عملى شد ، يقين كنند كه وعده ديگر خدا نيز عملى خواهد شد و نيز يقين كنند كه وعده آمدن قيامت هم ، مانند ساير وعدههايش عملى مىشود ، آرى عقل هر عاقلى حكم مىكند كه وقتى خداى تعالى دو تا از وعدههايش را عملى كرد ساير وعدههايش نيز عملى مىشود و بايد از خطرهايى كه وعده آن را مىدهد بر حذر بود.
« وَ مِنْ ءَايَتِهِ أَنْ خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنتُم بَشرٌ تَنتَشِرُونَ...!»
در اين فصل عدهاى از آيات را كه بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت دلالت مىكند ، ذكر فرموده و در آن به امتزاج و آميختگى خلقت با تدبير، نيز
اشاره شده، تا بدين وسيله روشن گردد كه ربوبيت به معناى مالكيت تدبير و الوهيت به معناى معبود بودن به حق، مخصوص خدا است و كسى جز خدا مستحق آن نيست!
« وَ هُوَ الَّذِى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَ لَهُ الْمَثَلُ الأَعْلى فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ...!»
در اين آيات روش استدلال را از راه شمردن آيات به استدلال به صفات فعلى خدا تغيير داد، كه آنها را تا آخر سوره در چهار فصل بيان مىفرمايد، در هر فصل چند صفت از صفات فعل كه مستلزم وحدانيت خدا و معاد است ، ذكر مىكند.
« اللَّهُ الَّذِى خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكمْ ثُمَّ يحْيِيكُمْ هَلْ مِن شرَكائكُم مَّن يَفْعَلُ مِن ذَلِكُم مِّن شىْءٍ سبْحَنَهُ وَ تَعَلى عَمَّا يُشرِكُونَ...!»
در اين آيات با افعال خاص به خدا و به عبارتى با اسماى افعال خدا استدلال كرده بر بطلان شركاء و نفى ربوبيت و الوهيت آنها و نيز استدلال كرده است بر مساله معاد.
« اللَّهُ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّيَحَ فَتُثِيرُ سحَاباً فَيَبْسطهُ فى السمَاءِ كَيْف يَشاءُ وَ يجْعَلُهُ كِسفاً فَترَى الْوَدْقَ يخْرُجُ مِنْ خِلَلِهِ فَإِذَا أَصاب بِهِ مَن يَشاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ يَستَبْشِرُونَ...!»
اين آيات سومين فصل از سوره است كه از راه افعال خداى تعالى ، بر اصول عقايد استدلال مىكند و يا به عبارتى ديگر اسامى افعال خدا را مىشمارد و غرض عمده از آن ، احتجاج بر مساله معاد است!
و از آن جا كه عمده انكار و لجاجت مشركين متوجه به معاد است و انكار آن مايه لغويت احكام و شرايع است و در نتيجه مساله توحيد هم لغو مىشود، لذا دنبال احتجاج بر مساله معاد، رسول گرامىاش را از تاثير دعوتش در آنان مايوس نموده و دستور مىدهد تنها به دعوت كسانى بپردازد كه در نفسشان استعداد ايمان و صلاحيت اسلام و تسليم شدن در برابر حق باشد!
« اللَّهُ الَّذِى خَلَقَكُم مِّن ضعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضعْفاً وَ شيْبَةً يخْلُقُ مَا يَشاءُ وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ...!»
اين آيات فصل چهارم از آيات سوره است كه از نظر مضمون نظير آيات قبل است و سوره با آن خاتمه مىيابد .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الم ! تِلْك ءَايَت الْكِتَبِ الحَْكِيمِ! هُدًى وَ رَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ...!» (1تا11/لقمان)
غرض اين سوره - به طورى كه آغاز و انجام آن و نيز سياق تمامى آيات آن اشاره مىكند - دعوت به توحيد و ايقان و ايمان به معاد و عمل به كليات شرايع دين است. از ابتداى سوره پيداست كه در باره بعضى از مشركين نازل شده، كه مردم را از راه خدا و شنيدن قرآن، به وسيله تبليغاتى دروغ جلوگيرى نموده، مىخواستند مساله خدا و دين را از ياد مردم ببرند.
پس اين سوره نازل شد تا اصول عقايد و كليات شرايع حق را بيان نمايد و در برابر احاديث سرگرم كننده آنان مقدارى از داستان لقمان و مواعظش را ايراد كرده است.
« وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَنَ الحِْكْمَةَ أَنِ اشكُرْ للَّهِ وَ مَن يَشكرْ فَإِنَّمَا يَشكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنىٌّ حَمِيدٌ...!»
در اين آيات اشاره شده به اينكه به لقمان حكمت داده شد و چند حكمت نيز از او در اندرز به فرزندش نقل شده و در قرآن كريم جز در اين سوره نامى از لقمان نيامده و اگر در اين سوره آمده، به خاطر تناسبى است كه داستان سراسر حكمت او با داستان خريدار لهو الحديث داشته، چون اين دو نفر در دو نقطه مقابل هم قرار دارند،
يك فرد انسان آن قدر دانا و حكيم است كه كلماتش راهنماى همه مىشود و در مقابل ، فرد ديگرى يافت مىشود كه راه خدا را مسخره مىكند و براى گمراه كردن مردم اين در و آن در مىزند، تا لهو الحديثى جمع آورى نمايد!
« أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سخَّرَ لَكُم مَّا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ وَ أَسبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظهِرَةً وَ بَاطِنَةً وَ مِنَ النَّاسِ مَن يجَدِلُ فى اللَّهِ بِغَيرِ عِلْمٍ وَ لا هُدًى وَ لا كِتَبٍ مُّنِيرٍ...!»
در اين آيات به ما قبل داستان لقمان برگشته كه آيات وحدانيت خدا و نداشتن شريك و ادله آن را ذكر نمود و بدين جا منتهى شد، كه فرمود:« هذا خلق الله فارونى ما ذا خلق الذين من دونه بل الظالمون فى ضلال مبين!»
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الم! تَنزِيلُ الْكتَبِ لا رَيْب فِيهِ مِن رَّب الْعَلَمِينَ...!»
(1تا14/سجده)
غرض اين سوره بيان مبدأ و معاد و اقامه برهان بر اين مساله است و نيز دفع شبهههايى كه در باره اين دو مساله در دلها خلجان مىكند و در ضمن به مساله نبوت و كتاب نيز اشاره مىنمايد و امتيازى كه دو گروه مؤمنين حقيقى به آيات خدا و فاسقان خارج از زى عبوديت، از يكديگر دارند بيان مىكند و نيز به دسته اول وعده ثوابى مىدهد كه از تصور هر متصور بيرون است و به دسته دوم وعيدى مىدهد و به انتقام شديدى تهديد مىكند كه عبارت است از عذاب اليم و ابدى در قيامت و عذابى كوچكتر از آن كه در دنيا به زودى خواهند چشيد و در آخر ، سوره را با تاكيد آن وعيد و دستور به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم كه تو نيز منتظر باش آنچنان كه آنان منتظرند ، ختم مىكند .
« إِنَّمَا يُؤْمِنُ بِئَايَتِنَا الَّذِينَ إِذَا ذُكرُوا بهَا خَرُّوا سجَّداً وَ سبَّحُوا بحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لا
يَستَكْبرُونَ... !»
اين آيات بين مؤمنين واقعى و به حقيقت معناى ايمان و بين فاسقان و ظالمان فرق مىگذارد و آثار و لوازم هر يك را بيان نموده سپس ظالمان را به عذاب دنيا تهديد مىكند و رسول گرامىاش را دستور مىدهد كه منتظر باشد تا فتح و پيروزى فرا رسد، آنگاه سوره مورد بحث ختم مىشود .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيهَا النَّبىُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِع الْكَفِرِينَ وَ الْمُنَفِقِينَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً...!» (1تا8/احزاب)
اين سوره مشتمل است بر معارف، احكام، قصص، عبرتها و مواعظى چند و از آن جمله مشتمل است بر داستان جنگ خندق و اشارهاى هم به داستان يهوديان بنى قريظه دارد.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسلْنَا عَلَيهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْهَا وَ كانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً...!»
در اين آيات، داستان جنگ خندق و به دنبالش سرگذشت بنى قريظه را آورده و وجه اتصالش به ماقبل اين است كه در اين آيات نيز در باره حفظ عهد و پيمانشكنى گفتگو شده است.
« يَأَيهَا النَّبىُّ قُل لأَزْوَجِك إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا وَ زِينَتَهَا فَتَعَالَينَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسرِّحْكُنَّ سرَاحاً جَمِيلاً...!»
اين آيات مربوط به همسران رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم است كه اولا به ايشان تذكر دهد كه از دنيا و زينت آن جز عفت و رزق كفاف بهرهاى ندارند، البته اين در صورتى است كه بخواهند همسر او باشند و گرنه مانند ساير مردمند و سپس ايشان
را خطاب كند كه متوجه باشند در چه موقفى دشوار قرار گرفتهاند و به خاطر افتخارى كه نصيبشان شده چه شدايدى را بايد تحمل كنند، پس اگر از خدا بترسند، خداوند اجر دو چندانشان مىدهد و اگر هم عمل زشتى كنند ، عذابشان نزد خدا دو چندان خواهد بود .
آنگاه ايشان را امر مىكند به عفت و اينكه ملازم خانه خود باشند و چون ساير زنان خود را به نامحرم نشان ندهند و نماز بگزارند و زكات دهند و از آنچه در خانههايشان نازل و تلاوت مىشود از آيات قرآنى و حكمت آسمانى ياد كنند و در آخر، عموم صالحان از مردان و زنان را وعده مغفرت و اجر عظيم مىدهد .
« وَ مَا كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضى اللَّهُ وَ رَسولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لهَُمُ الخِْيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَقَدْ ضلَّ ضلَلاً مُّبِيناً ...!»
قسمتي از اين آيات در باره داستان ازدواج رسول خدا صلىاللهعليهوآله وسلّم با همسر زيد است همان زيدى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم او را به عنوان فرزند خود پذيرفته بود و بعيد نيست كه آيه اولى هم از باب مقدمه و توطئه براى آيات بعدش باشد .
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً ! وَ سبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً...!»
اين آيات مؤمنين را به ذكر و تسبيح دعوت نموده و به ايشان بشارت و وعده جميل مىدهد و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را با صفات كريم خود خطاب نموده و به او دستور مىدهد كه به مؤمنين بشارت دهد و كفار و منافقين را اطاعت نكند.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِنَتِ ثُمَّ طلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سرِّحُوهُنَّ سرَاحاً جَمِيلاً...!»
اين آيات احكام متفرقى را متضمن است كه بعضى از آنها مخصوص رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم و همسرانش و بعضى ديگر مربوط به عموم مسلمانان است.
« يَسئَلُك النَّاس عَنِ الساعَةِ قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ اللَّهِ وَ مَا يُدْرِيك لَعَلَّ الساعَةَ تَكُونُ قَرِيباً...!»
اين آيات در باره ساعت، يعنى قيامت، سخن مىگويد و پارهاى از آنچه بر سر كفار خواهد آمد و عذابهايى كه خواهند ديد، بيان مىكند و مؤمنين را دستور مىدهد به اينكه سخن سنجيده و منطقى بگويند و وعدهشان مىدهد به وعدههايى جميل و در آخر ، سوره را با ذكر مساله امانت ختم مىكند .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الحَْمْدُ للَّهِ الَّذِى لَهُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ وَ لَهُ الحَْمْدُ فى الاَخِرَةِ وَ هُوَ الحَْكِيمُ الْخَبِيرُ...!» ( 1تا 9/سبا)
اين سوره پيرامون اصول سهگانه اعتقادات، يعنى توحيد و نبوت و قيامت بحث مىكند. بعد از بيان آنها كيفر كسانى را كه منكر آنهايند و يا القاى شبهه در باره آنها مىكنند، بيان نموده، آن گاه از راههاى مختلف آن شبههها را دفع مىكند، يك بار از راه حكمت و موعظه، بار ديگر از راه مجادله.
و از بين اين سه اصول بيشتر به مساله قيامت اهتمام مىورزد، هم در اول كلام آن را ذكر مىكند و تا آخر سوره چند بار ديگر هم متعرض آن مىشود.
« وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُدَ مِنَّا فَضلاً يَجِبَالُ أَوِّبى مَعَهُ وَ الطيرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الحَْدِيدَ...!»
اين آيات به پارهاى از داستانهاى داوود و سليمان و نعمتهايى كه به ايشان موهبت فرموده بود، اشاره مىكند، سپس به داستان سباء اشاره مىكند.
وجه اتصال اين داستانها به آيات قبل ، كه در باره معاد بحث مىكرد ، اين است كه خدا مدبر امور بندگان خويش است ، ولى از آنجايى كه بندگان او در دنيا فرو رفته در انواع نعمتهاى مادى هستند ، لذا معلوم نمىشود كه كدام يك شكر منعم خود را بجا آوردند و كدام يك كفران نمودند و چون در نشاه دنيا امتيازى بين اين دو
طائفه نيست ، پس بايد حتما نشاه ديگر باشد ، تا در آنجا كفور از شكور ممتاز گردد .
« قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكونَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ فى السمَوَتِ وَ لا فى الأَرْضِ وَ مَا لهَُمْ فِيهِمَا مِن شِرْكٍ وَ مَا لَهُ مِنهُم مِّن ظهِيرٍ...!»
اين آيات بيانگر مساله توحيد است و پيرامون آن احتجاج مىكند.
« وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَن نُّؤْمِنَ بِهَذَا الْقُرْءَانِ وَ لا بِالَّذِى بَينَ يَدَيْهِ وَ لَوْ تَرَى إِذِ الظلِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَبهِمْ يَرْجِعُ بَعْضهُمْ إِلى بَعْضٍ الْقَوْلَ يَقُولُ الَّذِينَ استُضعِفُوا لِلَّذِينَ استَكْبرُوا لَوْ لا أَنتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ...!»
اين آيات فصل ديگرى است از سوره ، كه در باره مساله نبوت و فروعات آن سخن مىگويد و سخنانى را كه مشركين در باره اين مساله گفتهاند نقل مىكند و در خلال آن آنچه در روز مرگ و يا روز قيامت بر سر آنان مىآيد، خاطر نشان مىسازد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الحَْمْدُ للَّهِ فَاطِرِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلَئكَةِ رُسلاً أُولى أَجْنِحَةٍ مَّثْنى وَ ثُلَث وَ رُبَعَ يَزِيدُ فى الخَْلْقِ مَا يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ...!» (1/فاطر)
غرض اين سوره بيان اصول سهگانه دين است ، يعنى يگانگى خداى تعالى در ربوبيت و رسالت رسول خدا و معاد و برگشتن به سوى او ، كه در اين سوره بر اين سه مساله استدلال شده و خداى تعالى براى اين منظور عدهاى از نعمتهاى بزرگ آسمانى و زمينى را مىشمارد و تدبير متقن امر عالم را به طور عموم و امر انسانها را به طور خصوص به رخ مىكشد .
و قبل از شمردن اين نعمتها و شروع به استدلال ، اشارهاى اجمالى به اين معنا مىكند كه: گشودن در رحمت و بستن آن و افاضه نعمت و امساك آن منحصرا
كار خداى تعالى است و مىفرمايد:« ما يفتح الله للناس من رحمة فلا ممسك لها ... خدا در هر رحمتى را كه به سوى مردم باز كند كسى نيست كه آن را ببندد...!»
و باز قبل از اينكه اين اشاره اجمالى را بكند ، به واسطههايى اشاره مىكند كه رحمت و نعمت را از خداى تعالى گرفته، به خلق مىرسانند و آنان ملائكه هستند، كه واسطههاى بين خدا و خلقند و به همين جهت مىبينيم سوره فاطر با يادآورى اين وسائط شروع مىشود.
« مَّا يَفْتَح اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلا مُمْسِك لَهَا وَ مَا يُمْسِك فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِن بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ... !»
بعد از آنكه در آيه قبلى به وضع ملائكه، كه واسطههايى بين خالق و خلقند در رساندن نعمت به خلق اشارهاى فرمود، اينك در اين آيات به خود نعمتها اشاره كلى نموده مىفرمايد: عموم نعمتها از خداى سبحان است ، نه غير او ، پس تنها رازق خدا است و احدى در رازقيت ، شريك او نيست ، آن گاه از طريق رازقيت استدلال كرده بر ربوبيت و سپس بر مساله معاد و اينكه وعده خدا ، به بعث و عذاب دادن كفار و آمرزش مؤمنين صالح ، حق است. البته در اين آيات ، تسليتى هم براى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم هست!
« وَ اللَّهُ الَّذِى أَرْسلَ الرِّيَحَ فَتُثِيرُ سحَاباً فَسقْنَهُ إِلى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الأَرْض بَعْدَ مَوْتهَا كَذَلِك النُّشورُ...!»
در اين آيات، چندين احتجاج است بر وحدانيت خداى تعالى در الوهيت و اين احتجاجها را بعد از شمردن چند نعمت آسمانى و زمينى كه انسان از آنها متنعم است و جز خدا كسى خالق و مدبر امر آن نعمتها نيست، بيان نموده، در خلال بحث اشارهاى هم به مساله قيامت دارد.
« يَأَيهَا النَّاس أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنىُّ الْحَمِيدُ!»
بعد از آنكه براى مشركين بيان كرد كه خلقت و تدبير مستند به خداى تعالى
است و نتيجه گرفت كه رب ايشان همان خدا است و تنها مالك اوست، نه آلههاى كه به جاى او مىپرستند، پس آلهه، مالك چيزى نيستند تا آنكه مدبر آن چيز باشند، اينك در اين آيات ، شروع كرده همان مطلب را با بيانى آميخته با وعده و وعيد افاده كند. خلاصهاش اين است كه خدا از ايشان بىنياز و ايشان محتاج خدايند، پس او مىتواند ايشان را به كيفر اعمالى كه كردند از بين ببرد و اگر خواست خلقى جديد بياورد .
آنگاه خطاب را متوجه رسول گرامى خود مىكند، خطابى كه حاصلش اين است كه: اين مؤاخذه و نابود كردن ما ، شامل نمىشود مگر تنها همينهايى را كه تكذيب مىكنند و اما مؤمنين كه انذار تو در آنان اثر مىكند، با مشركين فرقى روشن دارند و پيامبر نذيرى است مانند نذيران گذشته و حال آنان را دارد، بنا بر اين اگر او را تكذيب مىكنند، انبياى گذشته را تكذيب كردند و همانطورى كه خداى تعالى تكذيب كنندگان از امت آنان را به اخذ شديدى بگرفت، مكذبين اين امت را هم خواهد گرفت!
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَتٍ مخْتَلِفاً أَلْوَنهَا وَ مِنَ الْجِبَالِ جُدَدُ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مخْتَلِفٌ أَلْوَنهَا وَ غَرَابِيب سودٌ...!»
در اين آيات آيتهايى ديگر كه دلالت بر توحيد مىكند برمىشمارد و در ضمن به داستان كتاب منتقل شده، در باره حقانيت آن و اينكه از ناحيه خدا نازل شده، سخن گفته است.
اين آيه حجت ديگرى است بر مساله توحيد، به اين بيان كه خداى سبحان آب را بوسيله بارانها از آسمان نازل مىكند و اين خود قوىترين عامل براى روييدن نباتات و ميوههاست و اگر بيرون آمدن ميوهها از مقتضاى همين آمدن باران بود، بايد همه ميوهها به يكرنگ باشند، چون آب باران يكى است و حال اينكه مىبينيم الوان مختلفى دارند، پس همين اختلاف الوان دلالت مىكند بر اينكه تدبير الهى دست اندر كار اين رنگآميزى است.
« هُوَ الَّذِى جَعَلَكمْ خَلَئف فى الأَرْضِ فَمَن كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ لا يَزِيدُ الْكَفِرِينَ كُفْرُهُمْ عِندَ رَبهِمْ إِلا مَقْتاً وَ لا يَزِيدُ الْكَفِرِينَ كُفْرُهُمْ إِلا خَساراً ...!»
اين آيات نخست بر مساله توحيد خدا در ربوبيت احتجاج مىكند و سپس بر
نبودن شريكى براى خدا در ربوبيت احتجاج مىكند و آنگاه مشركين را بر نقض عهد و سوگند و كارهاى زشتى كه مرتكب مىشدند سرزنش مىكند و در آخر اين معنا را مسجل مىسازد كه هيچ كس و هيچ چيز نمىتواند خدا را عاجز كند و اگر خدا به افرادى از اين ستمكاران مهلت مىدهد، براى مدتى معين است، همين كه مدتشان سرآمد به آنچه مستحقند جزا مىدهد. با اين بيان سوره خاتمه مىيابد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يس! وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ! إِنَّك لَمِنَ الْمُرْسلِينَ! عَلى صِرَطٍ مُّستَقِيمٍ...!» (1تا12/يس)
غرض اين سوره بيان اصول سهگانه دين است ، چيزى كه هست نخست از مساله نبوت شروع كرده، حال مردم را در قبول و رد دعوت انبيا بيان مىكند و مىفرمايد كه: نتيجه دعوت حق انبياء، احياى مردم است و اينكه آنان در راه سعادت واقع شوند و حجت را بر مخالفين تمام كند و به عبارت ديگر تكميل هر دو دسته مردم است، عدهاى را در طريق سعادت و جمعى را در طريق شقاوت!
آنگاه اين سوره بعد از بيان مساله نبوت، منتقل مىشود به مساله توحيد و آياتى چند از نشانههاى وحدانيت خدا را برمىشمارد و سپس به مساله معاد منتقل شده، زنده شدن مردم را در قيامت براى گرفتن جزا و جداسازى مجرمين از متقين را بيان نموده سپس سرانجام حال هر يك از اين دو طايفه را توصيف مىكند .
و در آخر دوباره به همان مطلبى كه آغاز كرده بود برگشته ، خلاصهاى از اصول سهگانه را بيان و بر آنها استدلال مىكند و سوره را ختم مىنمايد. .
از آيات برجسته و بسيار علمى اين سوره آيه:« انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون! فسبحان الذى بيده ملكوت كل شىء و اليه ترجعون!» است، پس اين سوره شانى عظيم دارد، چون هم متعرض اصول سهگانه است و هم شاخههايى كه از آن اصول منشعب مىشود .
روايات هم از طريق شيعه و سنى آمده كه فرمودند: براى هر چيزى قلبى است و قلب قرآن سوره يس است!
1) الميزان ج : 17 ص :88
« وَ اضرِب لهَُم مَّثَلاً أَصحَب الْقَرْيَةِ إِذْ جَاءَهَا الْمُرْسلُونَ...!»
اين آيات مثلى است مشتمل بر انذار و تبشير كه خداى سبحان آن را براى عموم مردم آورده كه در آن به رسالت الهى و تبعات و آثار دعوت به حق اشاره مىكند كه عبارت است از مغفرت و اجر كريم براى هر كس كه ايمان آورد و پيروى ذكر( قرآن) كند و از رحمان بغيب خشيت داشته باشد و نيز عبارت است از عذاب اليم براى هر كس كه كفر بورزد و آن دعوت را تكذيب كند.
و نيز به وحدانيت خداى تعالى و مساله معاد و برگشت همه مردم به سوى او اشاره مىنمايد .
« وَ ءَايَةٌ لهَُّمُ الأَرْض الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنَهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنهَا حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكلُونَ...!»
بعد از آنكه داستان اهل قريه( انطاكيه) و سرانجام امرشان را در شرك و تكذيب رسولان الهى بيان كرد و آنان را در برابر بىاعتنايى به مساله رسالت توبيخ نموده و به نزول عذاب بر آنان تهديد كرد - همان طور كه عذاب بر تكذيب كنندگان از امتهاى گذشته نازل شد - و نيز خاطرنشان ساخت كه همگى حاضر خواهند شد و به حسابشان رسيدگى شده جزا داده مىشوند!
چند آيت از آيات خلق و تدبير الهى را به رخشان مىكشد، آياتى كه بر ربوبيت و الوهيت خداى تعالى دلالت دارد و به روشنى دلالت مىكند بر اينكه خدا، يگانه است و هيچ كس در ربوبيت و الوهيت با او شريك نيست، آنگاه مجددا ايشان را در اينكه به آيات و ادله وحدانيت خدا و به معاد نظر نمىكنند و از آن روى گردانند و حق را استهزاء نموده و به فقرا و مساكين انفاق نمىكنند، توبيخ مىنمايد!
« وَ يَقُولُونَ مَتى هَذَا الْوَعْدُ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ ...!»
در اين آيات بطور تفصيل كيفيت قيام قيامت و احضار خلق براى حساب و جزا و پاداشى كه به اصحاب جنت مىدهد و كيفرى را كه به مجرمين مىدهد ، شرح
مىدهد.
« وَ لَوْ نَشاءُ لَطمَسنَا عَلى أَعْيُنهِمْ فَاستَبَقُوا الصرَط فَأَنى يُبْصِرُونَ...!»
اين آيات خلاصهاى از معانى سابق است كه در سياقى ديگر بيان شدهاند و در ضمن كفار را به عذاب تهديد نموده و به اين نكته نيز اشاره مىكند كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلّم فرستاده خداست و كتاب او ذكر و قرآن است ، نه او شاعر است و نه كتابش شعر .
و در آخر به خلقت چارپايان اشاره نموده و با آن بر مساله توحيد و معاد احتجاج مىكند.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الصفَّتِ صفًّا! فَالزَّجِرَتِ زَجْراً! فَالتَّلِيَتِ ذِكْراً! إِنَّ إِلَهَكمْ لَوَحِدٌ...!» (1تا11/صافات)
در اين سوره بر مساله توحيد احتجاج شده و مشركين مخالف توحيد را تهديد نموده و مؤمنين خالص را بشارت مىدهد و سرانجام كار هر يك از دو طايفه را بيان مىكند. سپس نام عدهاى از بندگان مؤمن خود را كه بر آنان منت نهاده و وعده داده كه بر دشمنانشان غالب و پيروز كند ، ذكر مىكند و در خاتمه سوره بيانى ايراد مىفرمايد كه به منزله خلاصهگيرى از غرض سوره است ، يعنى تنزيه خدا و سلام بر بندگان مرسل و حمد خداى تعالى در برابر رفتار نيكى كه با ايشان كرده است.
« بَلْ عَجِبْت وَ يَسخَرُونَ...!»
در اين آيات استهزايى كه كفار به آيات خدا مىكردند و پارهاى از سخنان ايشان كه بر اساس كفر و انكار معاد مىگفتهاند و ردى كه از سخنان ايشان شده، حكايت شده است و در رد آنان به تقرير مساله بعث پرداخته و بيان كرده كه كفار در آن روز چه
شدتى و چه عذابهاى گوناگونى دارند و خداوند چگونه بندگان مخلص خود را با نعمتها و كرامتهاى خود گرامى مىدارد .
و نيز چگونگى بحث و جدال دوزخيان با يكديگر را نقل مىكند كه در روز قيامت چه سخنانى بين آنان رد و بدل مىشود و سخنانى را هم كه بين اهل بهشت با خودشان و يا با بعضى از اهل آتش رد و بدل مىشود ذكر كرده است.
« وَ لَقَدْ ضلَّ قَبْلَهُمْ أَكثرُ الأَوَّلِينَ ...!»
اين آيات غرض سياق سابق را كه متعرض شرك و تكذيب كفار به آيات خدا بود و ايشان را به عذابى اليم تهديد مىكرد تعقيب نموده، مىفرمايد: بيشتر امتهاى گذشته نيز ضلالتى شبيه ضلالت اينان را داشتند، رسولان خدا را كه ايشان را انذار مىكردند تكذيب نمودند، همانطورى كه اينان تكذيب مىكنند. آنگاه به عنوان شاهد داستانهايى از نوح، ابراهيم، موسى، هارون، الياس، لوط و يونس عليهماالسلام مىآورد. آنچه كه در آيات مورد بحث آمده داستان نوح و خلاصه داستان ابراهيم عليهالسلام است .
« وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى مُوسى وَ هَرُونَ...!»
اين آيات خلاصهاى است از داستان موسى و هارون عليهماالسلام، البته اشارهاى هم به داستان الياس عليهالسلام دارد و نعمتها و منتهايى را كه خداى تعالى بر آنان ارزانى داشته، برمىشمارد و نيز بيان مىكند كه چگونه دشمنان تكذيبگر آنان را عذاب كرد، چيزى كه هست در اين آيات جانب رحمت و بشارت بر جانب عذاب و انذار غلبه دارد .
« وَ إِنَّ لُوطاً لَّمِنَ الْمُرْسلِينَ...!»
اين آيات خلاصهاى است از داستان لوط عليهالسلام و سپس يونس عليهالسلام كه خدا او را مبتلا كرد به شكم ماهى، به كيفر اينكه در هنگام مرتفع شدن عذاب - كه مقدمات نزولش رسيده بود - از قوم خود اعراض كرد.
« فَاستَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّك الْبَنَات وَ لَهُمُ الْبَنُونَ...!»
در اين آيات متعرض عقايد كفار شده كه در باره خدايان خود كه يا ملائكه و يا جن بودند، چه عقايدى داشتند و چگونه ملائكه را دختران خدا ناميده و براى جن قائل به نسبت و خويشاوندى با خدا شدند.
خداى تعالى در اين آيات به فساد عقيده ، آنان اشاره نموده ، سپس رسول گرامى خود را بشارت مىدهد به اينكه به زودى او را يارى مىكند و مشركين را تهديد مىكند به اينكه به عذاب مبتلايشان مىسازد. آنگاه سوره مورد بحث را با تقديس و منزه بودن خدا از داشتن شريك و نيز با سلام بر همه رسولان و حمد خدا كه رب العالمين است، ختم مىنمايد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! ص! وَ الْقُرْءَانِ ذِى الذِّكْرِ...!» (1تا16/ص)
در اين سوره گفتار پيرامون رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم دور مىزند و اينكه آن جناب با ذكرى از ناحيه خدا كه بر او نازل شده مردم را انذار مىكند و به سوى توحيد و اخلاص در بندگى خداى تعالى دعوت مىكند.
رسول گرامى خود را امر به صبر نموده و سرگذشت بندگان اواب خود را در يك فصل به يادش مىآورد و آنگاه عاقبت كار مردم با تقوى و سرانجام طاغيان را در فصلى خاطرنشان مي سازد.
سپس آن جناب را دستور مىدهد به اينكه ماموريت خود را در انذار انجام دهد و مردم را به سوى توحيد دعوت كند .
و نيز در فصلى ديگر مىفرمايد: كه خدا از همان روز نخست كه به ملائكه امر كرد تا براى آدم سجده كنند و شيطان امتناع كرد ، اين قضاى حتمى را راند كه سرانجام پيروان شيطان و خود او به آتش منتهى شود!
« اصبرْ عَلى مَا يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ...!»
خداي تعالي در اين آيات رسول گرامى خود را امر به صبر مىكند وسفارش مىفرمايد ياوهگويىهاى كفار او را متزلزل نكند و عزم او را سست نسازد و نيز سرگذشت جمعى از بندگان اواب خدا را به ياد آورد كه همواره در هنگام هجوم حوادث ناملايم ، به خدا مراجعه مىكردند! از اين عده نام نه نفر از انبياى گرامى خود را ذكر كرده كه عبارتند از : داوود، سليمان، ايوب، ابراهيم، اسحاق، يعقوب، اسماعيل، اليسع و ذو الكفل عليهماالسلام كه ابتدا نام داوود را آورده و به قسمتى از داستانهاى او اشاره مىفرمايد.
« وَ وَهَبْنَا لِدَاوُدَ سلَيْمَنَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ...!»
اين آيات راجع به دومين داستان از قصص بندگان اواب است كه خداى تعالى آن را براى پيغمبرش بيان نموده و دستورش مىدهد به اينكه صبر پيشه سازد و در هنگام سختى به ياد اين داستان بيفتد!
« وَ اذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوب إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنى مَسنىَ الشيْطنُ بِنُصبٍ وَ عَذَابٍ...!»
اين آيات متعرض سومين داستانى است كه رسول خدا «ص» مامور شده به ياد آنها باشد و در نتيجه صبر كند و آن عبارت است از: داستان ايوب پيغمبر «ع» و محنت و گرفتاريهايى كه خدا برايش پيش آورد تا او را بيازمايد و سپس رفع آن گرفتاريها و عافيت خدا و عطاى او را ذكر كرده و سپس دستور مىدهد تا ابراهيم و پنج نفر از ذريه او از انبيا را به ياد آورد!
« هَذَا ذِكْرٌ وَ إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسنَ مَئَابٍ ...!»
اين آيات فصل ديگرى است از كلام كه در آن سرانجام كار متقين و طاغيان را بيان نموده متقين را بشارت داده و كفار را انذار و تهديد مىكند!
« قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلا اللَّهُ الْوَحِدُ الْقَهَّارُ...!»
اين آيات آخرين فصل از فصول سوره ص است كه مشتمل بر چند نكته است: اول آن كه به پيامبر«ص» دستور مىدهد كه انذارهاى خود را و دعوت به سوى توحيد را به مردم ابلاغ فرمايد!
و ديگر اين كه ابلاغ كند كه اعراض از حق و پيروى شيطان كار آدمى را به عذاب دوزخ منتهى مىسازد، عذابى كه خداوند قضايش را در حق شيطان و پيروان او رانده است! در همين جاست كه اين سوره خاتمه مىيابد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! تَنزِيلُ الْكِتَبِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ...!»(1تا10/زمر)
از خلال آيات اين سوره برمىآيد كه مشركين معاصر رسول خدا «ص» از آن جناب درخواست كردهاند كه از دعوتش به سوى توحيد و از تعرض به خدايان ايشان صرف نظر كند و گر نه نفرين خدايان گريبانش را خواهد گرفت، در پاسخ آنان اين سوره كه به وجهى قرين سوره ص است ، نازل شده و به آن جناب تاكيد كرده كه دين خود را خالص براى خداى سبحان كند و اعتنايى به خدايان مشركين نكند و علاوه بر آن به مشركين اعلام نمايد كه مامور به توحيد و اخلاص دين است ، توحيد و اخلاصى كه آيات و ادله وحى و عقل همه بر آن تواتر دارند. خداى سبحان در خلال سوره چند نوبت كلام را متوجه اين مساله مىسازد.
آنگاه به استدلال بر يكتايى خدا در ربوبيت و الوهيت پرداخته ، هم از طريق وحى و هم از طريق برهان عقلى و هم از راه مقايسه بين مؤمنين و مشركين ، آن را اثبات مىكند. مقايسه مزبور مقايسهاى لطيف است! چند نوبت مؤمنين را به بهترين اوصاف ستوده و به پاداشهايى كه به زودى در آخرت دارند بشارت مىدهد و هر جا سخن از مشركين به ميان آورده - علاوه بر وبال اعمالشان، كه در دنيا گريبانشان را مىگيرد، وبالى نظير آن وبالها كه به ساير امتهاى گذشته به كيفر تكذيب آيات خدا
رسيد و آن عبارت بود از خوارى در دنيا كه البته عذاب آخرت قابل مقايسه با آن نيست - ايشان را به خسران و عذاب آخرت بشارت مىدهد .
به همين منظور در اين سوره - و مخصوصا در آخرش - روز قيامت را به روشنترين اوصافش وصف كرده است.
« قُلْ إِنى أُمِرْت أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مخْلِصاً لَّهُ الدِّينَ...!»
در اين آيات به نوعى به آغاز كلام برگشت شده، رسول خدا «ص» را دستور مىدهد به مردم ابلاغ كند كه اگر ايشان را به توحيد و اخلاص دين براى خدا مىخواند ، بدان جهت است كه او مامور از طرف خداست ، و نيز مامور شده است كه خود او هم مانند سايرين به اين دعوت پاسخ مثبت دهد ، چيزى كه هست اين فرق را با سايرين دارد كه او بايد اولين كس باشد به اسلام آوردن و تسليم در برابر آنچه به سويش دعوت مىكند و خلاصه به چيزى دعوت كند كه خودش قبل از دعوت ديگران به آن ايمان داشته باشد حال چه اينكه مردم دعوتش را بپذيرند و يا آن را رد كنند!
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السمَاءِ مَاءً فَسلَكَهُ يَنَبِيعَ فى الأَرْضِ ثُمَّ يخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مخْتَلِفاً أَلْوَنُهُ ثمَّ يَهِيجُ فَترَاهُ مُصفَرًّا ثُمَّ يجْعَلُهُ حُطماً إِنَّ فى ذَلِك لَذِكْرَى لأُولى الأَلْبَبِ...!»
در اين آيات به همان احتجاجى كه در آغاز سوره بر ربوبيت خداى تعالى مىشد، برگشت شده و نيز پيرامون هدايت راه يافتگان و ضلالت گمراهان و مقايسه بين اين دو گروه و سرانجام كار هر يك از آن دو، سخن مىرود و نيز بيان مىشود كه هدايت قرآن به چه معنا است!
« وَ لَئن سأَلْتَهُم مَّنْ خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلْ أَ فَرَءَيْتُم مَّا تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ إِنْ أَرَادَنىَ اللَّهُ بِضرٍ هَلْ هُنَّ كشِفَت ضرِّهِ أَوْ أَرَادَنى بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكَت رَحْمَتِهِ قُلْ حَسبىَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكلُ الْمُتَوَكلُونَ...!»
در اين آيات حمله ديگرى به مشركين شده و بر يگانگى خداى تعالى در ربوبيت و عدم صلاحيت شركاء براى ربوبيت احتجاج شده است! و نيز اين معنا خاطرنشان گشته كه شفاعتى كه مشركين براى شركاى خود قائلند و كسى به جز
خدا مالك آن نيست. در اين آيات امور ديگرى مربوط به دعوت به توحيد از قبيل موعظه و انذار و تبشير نيز آمده است.
« قُلْ يَعِبَادِى الَّذِينَ أَسرَفُوا عَلى أَنفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوب جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ...!»
در اين آيات رسول خدا «ص» را دستور مىدهد كه مشركين را به اسلام و به پيروى از آنچه خدا نازل كرده دعوت كند و از عواقب اسرافشان بر نفس خود، يعنى از حسرت و ندامت روزى كه حسرت و ندامت سود نمىدهد برحذر دارد ، آرى چگونه سود مىدهد با اينكه در دنيا از پذيرفتن حق ، استكبار ورزيدند .
و نيز به يادشان بياورد كه در آن روز متقين رستگارى و نجات و كفار خسران و آتش دارند. در لسان اين آيات لحن رأفت و رحمت به خوبى مشاهده مىشود!
« اللَّهُ خَلِقُ كلِّ شىْءٍ وَ هُوَ عَلى كلِّ شىْءٍ وَكِيلٌ...!»
فصلى است از آيات سوره زمر كه سوره با آن ختم مىشود و در آن خلاصهاى از آنچه از ادله مزبور در سوره استنتاج مىشود بيان كرده و سپس رسول خدا«ص» را مامور مىكند كه مشركين را مخاطب قرار دهد و بگويد: پيشنهادى كه عليه او كردند مبنى بر اين كه آن جناب هم خدايان ايشان را بپرستد ، جز جهل به مقام خداى تعالى منشاى نداشته و تذكرشان دهد كه هم به او و هم به ساير انبياى قبل از او وحى شده كه اگر شرك بورزند ، اعمالشان بىنتيجه مىشود!
سپس خداى تعالى نظام بازگشت به سوى خود را كه همان تدبير معاد خلق است ، ذكر نموده و با بيانى جامع و كافى كه بيش از آن تصور ندارد ، توضيح داده و سوره را با حمد خود ختم مىكند .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! حم! تَنزِيلُ الْكِتَبِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ...!» (1تا6/غافر)
اين سوره پيرامون بلندپروازيهاى كفار و جدالشان به باطل به منظور از بين بردن حقى كه بر آنان نازل شده ، سخن مىگويد و لذا مىبينيم كه آيات آن يكى پس از ديگرى متعرض جدال آنان و پاسخ دادن به جدالشان مىشود و با اين تكرار، سورت استكبار و جدال آنان را از راه به رخ كشيدن عذابى كه امم گذشته به جرم تكذيب گرفتار آن شدند مىشكند و به همين منظور عذابهاى خوار كنندهاى را كه خدا به ايشان وعده داده، با ذكر نمونهاى از آنچه در آخرت بر سرشان مىآيد خاطر نشان مىكند و سخنان باطلشان را با حجتهايى كه گوياى وحدانيت خدا در ربوبيت و الوهيت است ، به كلى مردود مىسازد و رسول گرامى خود را امر به صبر نموده هم آن جناب و هم همه مؤمنين را وعده نصرت مىدهد!
و نيز آن جناب را امر مىكند به اينكه به كفار اعلام كند كه تسليم پروردگار خويش است و دست از پرستش او برنخواهد داشت ، تا به كلى از آن جناب مايوس گردند .
« الَّذِينَ يحْمِلُونَ الْعَرْش وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسبِّحُونَ بحَمْدِ رَبهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَستَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا رَبَّنَا وَسِعْت كلَّ شىْءٍ رَّحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَ اتَّبَعُوا سبِيلَك وَ قِهِمْ عَذَاب الجَْحِيمِ...!»
در اين آيات به آغاز كلام برگشت كرده ، به آنجا كه مىفرمود: نازل كردن كتاب و به پا خاستن دعوت به منظور مغفرت و قبول توبه جمعى و عقاب جمعى ديگر است، در اين آيات خاطر نشان مىسازد كه مردم در مقابل اين دعوت دو جورند: يك طايفه آنهايند كه ملائكه حامل عرش خدا و طواف كنندگان پيرامون آن برايشان استغفار مىكنند و آنان عبارتند از: توبه كنندگان كه به سوى خدا بر مىگردند و راه او را پيروى مىكنند و نيز صلحا از پدران و همسران و ذريه ايشانند و دسته دوم عبارتند از كسانى كه به جرم كفر ورزيدن به توحيد ، اهل عذابند .
« هُوَ الَّذِى يُرِيكُمْ ءَايَتِهِ وَ يُنزِّلُ لَكُم مِّنَ السمَاءِ رِزْقاً وَ مَا يَتَذَكرُ إِلا مَن يُنِيب...!»
در اين آيات بر مساله توحيد احتجاج شده و بعد از آنكه مردم را به دو دسته تقسيم مىكند: يكى آنهايى كه به سوى خدا رجوع مىكنند و راه او را پيروى مىنمايند و يكى هم آنهايى كه آيات او را تكذيب نموده و در مقابل آن به باطل جدال
مىكنند ، آنگاه اين طايفه را انذار مىفرمايد .
« أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فى الأَرْضِ فَيَنظرُوا كَيْف كانَ عَقِبَةُ الَّذِينَ كانُوا مِن قَبْلِهِمْ كانُوا هُمْ أَشدَّ مِنهُمْ قُوَّةً وَ ءَاثَاراً فى الأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبهِمْ وَ مَا كانَ لَهُم مِّنَ اللَّهِ مِن وَاقٍ...!»
در اين آيات كفار را موعظه مىفرمايد كه به آثار امتهاى گذشته و داستانهاى ايشان مراجعه كنند و در آنها نظر نموده و عبرت بگيرند و بدانند كه قوت اقوياء و استكبار مستكبران روزگار و مكر مكاران ، خدا را عاجز نمىكند و به همين منظور از باب نمونه پارهاى از قصص موسى و فرعون را ذكر مىكند و در آن قصه مؤمن آل فرعون را مىآورد.
« فَاصبرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ استَغْفِرْ لِذَنبِك وَ سبِّحْ بحَمْدِ رَبِّك بِالْعَشىِّ وَ الابْكرِ...!»
در اين آيات به عنوان نتيجه گيري از جدال موسي«ع» با فرعون، پيامبر گرامى خود را دستور مىدهد كه صبر پيشه خود كند و هشدار مىدهد كه وعده خدا به نصرت او حق و نيرنگها و جدال به باطل مردم و استكبارشان از قبول دعوت او به زودى باطل گشته، تمامى تلاشهايشان جز عليه خودشان، نتيجه نمىدهد. بنا بر اين، كفار نمىتوانند خدا را عاجز سازند و به زودى قيامت موعود بپا گشته ، با ذلت و خوارى بدرون جهنم در مىآيند .
« اللَّهُ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الَّيْلَ لِتَسكُنُوا فِيهِ وَ النَّهَارَ مُبْصِراً إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضلٍ عَلى النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكثرَ النَّاسِ لا يَشكُرُونَ...!»
در اين آيات براى بار دوم به آيات توحيد كه در اول سوره بود و با آيه:« هو الذى يريكم آياته...!» آغاز مىشد و يگانگى خداى تعالى در ربوبيت و الوهيت را اثبات مىكرد ، برگشت شده است .
« أَ لَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ يجَدِلُونَ فى ءَايَتِ اللَّهِ أَنى يُصرَفُونَ...!»
در اين آيات براى بار پنجم به مساله آنهايى كه در آيات خدا مجادله مىكنند برگشت شده و متعرض سرانجام كار آنان مىشود، آنگاه به رسول خدا «ص» امر مىفرمايد كه صبر كند و وعدهاش مىدهد كه يارىاش خواهد كرد و دلگرمش مىكند به اينكه وعده خدا حق است!
« اللَّهُ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَنْعَمَ لِترْكبُوا مِنهَا وَ مِنهَا تَأْكلُونَ...!»
در اين آيات براى چندمين بار به ذكر پارهاى از آيات و ادله توحيد برگشت نموده مردم را به عبرتگيرى از حال امتهاى گذشته ، كه هلاك شدهاند و از سنتى كه در بين آنها جارى ساخته ، ارجاع مىدهد .
و آن سنت اين است كه نخست در بين هر امتى رسولى مبعوث مىكند و سپس بين آن رسول و امتش قضاء مىراند و آن قضاء بالاخره به خسران كفار از آنان منجر مىشود و در اينجا سوره خاتمه مىيابد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! حم! تَنزِيلٌ مِّنَ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ...!» (1تا12 /فصلت)
اين سوره پيرامون اعراض كفار از كتابى كه بر آنان نازل شده ، يعنى از قرآن كريم ، سخن مىگويد. غرض اصلى سوره اين است و به همين جهت ملاحظه مىكنيد كه يك قسمت از اين سوره در باره همين مساله است و از همان ابتداى سوره اين معنا را خاطرنشان مىسازد و بعد از هر چند آيه يك بار همان را متعرض مىشود.
لازمه اعراض مشركين از كتاب خدا انكار اصول سهگانه دين است كه اساس دعوت حقه اسلام را تشكيل مىدهد و آن عبارت است از وحدانيت خدا ، نبوت خاتم الانبياء «ص» و معاد! و چون چنين لازمهاى در كار بود ، لذا در باره اين سه اصل مفصل سخن مىگويد و در ضمن بشارت و انذار مىدهد.
« فَإِنْ أَعْرَضوا فَقُلْ أَنذَرْتُكمْ صعِقَةً مِّثْلَ صعِقَةِ عَادٍ وَ ثَمُودَ...!»
اين آيات هم متضمن انذار به عذاب دنيوى است كه قوم عاد و ثمود به كيفر كفرشان به پيغمبران و انكارشان به آيات خدا به آن مبتلا شدند و هم عذاب اخروى كه به زودى دشمنان خدا از اهل جحود كه كلمه عذاب در حقشان محقق شده به آن مبتلا مىشوند و در آن اشارهاى هم به اين معنا هست كه چگونه خداوند در دنيا گمراهشان كرد و چگونه در آخرت اعضاى بدنشان را به زبان مىآورد .
« وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسمَعُوا لهَِذَا الْقُرْءَانِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكمْ تَغْلِبُونَ...!»
در اين آيات به ايمان نياوردن كفار به قرآن كريم كه در صدر سوره آمده بود ، برگشت شده و متعرض نقشههايى شده كه آنان به منظور ابطال حجت قرآن مىكشيدند.
در اين آيات بين كفار و مؤمنين با استقامت مقابله شده ، كفار و پارهاى از عواقب ضلالت آنان را ، از يكسو و مؤمنين با استقامت و پارهاى از پاداشهاى آخرتى ايشان را ، از سوى ديگر آورده و نيز متعرض مطالب متفرقه ديگرى مىشود.
« إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فى ءَايَتِنَا لا يخْفَوْنَ عَلَيْنَا أَ فَمَن يُلْقَى فى النَّارِ خَيرٌ أَم مَّن يَأْتى ءَامِناً يَوْمَ الْقِيَمَةِ اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ...!»
در اين آيات بار ديگر به مساله قرآن و كفر مشركين بدان - با اينكه آياتش روشن و مقامش بلند است - برگشت شده و بىانصافىها و كوتاهىهايى كه در باره آن كردند و تهمتهايى كه به آورندهاش زدند و لجبازيهايى كه در برابر حق نموده و كفرى كه نسبت به آيات آن ورزيدند و آثار و توابعى كه اين رفتارهايشان داشت، برشمرده و سوره را پايان مىدهد.
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! حم! عسق! كَذَلِك يُوحِى إِلَيْك وَ إِلى الَّذِينَ مِن قَبْلِك اللَّهُ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ...!» (1تا6/شوري)
اين سوره پيرامون مساله وحى سخن مىگويد كه خود نوعى تكلم از ناحيه خداى سبحان با انبياء و رسل او است، مساله وحى موضوعى است كه در اين سوره محور كلام قرار گرفته است.
و اما مطالب ديگر از قبيل آيات توحيد و صفات مؤمنين و كفار و سرانجامى كه هر يك از اين دو فريق دارند و بازگشتشان به خداى سبحان در روز قيامت نيز در اين سوره آمده ليكن منظور اولى سوره نيست .
« وَ كَذَلِك أَوْحَيْنَا إِلَيْك قُرْءَاناً عَرَبِيًّا لِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَ مَنْ حَوْلهََا وَ تُنذِرَ يَوْمَ الجَْمْع لا رَيْب فِيهِ فَرِيقٌ فى الجَْنَّةِ وَ فَرِيقٌ فى السعِيرِ...!»
اين آيات فصل دوم از آيات اين سوره است كه در آن نيز مساله وحى را معرفى مىكند، چيزى كه هست در اين آيات وحى را از نظر نتائجى كه مترتب بر آن است معرفى مىكند. در اين فصل مىفرمايد: غرض از وحى انذار مردم است و مخصوصا انذارى كه مربوط به روز قيامت است ، روزى كه همه مردم در آن جمع مىشوند و گروهى به سوى بهشت و گروهى ديگر به سوى آتش مىروند، چون اگر مردم به چنين روزى تهديد و انذار نشوند ، دعوت دينى به نتيجه نمىرسد و تبليغ دينى سودى نمىبخشد.
آنگاه اين نكته را بيان مىكند كه دو دسته شدن مردم چيزى است كه مشيت خداى سبحان به آن تعلق گرفته و به همين منظور دين را براى مردم تشريع كرده و از راه وحى مردم را از روز جمع انذار نموده ، چون او ولى مردم است و آنها را بعد از مردن زنده مىكند و بين آنان در آنچه اختلاف مىكردند حكم مىفرمايد.
آنگاه رشته كلام به مساله توحيد ربوبيت كشيده مىشود و اينكه به جز
خداى تعالى ربى نيست، چون صفاتى كه رب بايد داشته باشد مختص به خداست!
« شرَعَ لَكُم مِّنَ الدِّينِ مَا وَصى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِى أَوْحَيْنَا إِلَيْك وَ مَا وَصيْنَا بِهِ إِبْرَهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبرَ عَلى الْمُشرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يجْتَبى إِلَيْهِ مَن يَشاءُ وَ يهْدِى إِلَيْهِ مَن يُنِيب...!»
اين آيات فصل سوم از آياتى است كه وحى الهى را تعريف مىكند. فصل اول در باره خود وحى بود و فصل دوم در باره اثرش و اين فصل آن را از نظر مفاد و محتوى تعريف مىكند.
محتواى وحى عبارت است از دين الهى واحدى كه بايد تمامى ابناء بشر به آن يك دين بگروند و آن را سنت و روش زندگى خود و راه به سوى سعادت خود بگيرند .
البته در اين فصل به مناسبت ، اين را نيز بيان مىكند كه شريعت محمدى جامعترين شرايعى است كه از ناحيه خدا نازل شده و نيز اختلافهايى كه در اين دين واحد پيدا شده از ناحيه وحى آسمانى نيست، بلكه از ناحيه ستمكارى و ياغىگريهايى است كه عدهاى با علم و اطلاع در دين خدا به راه انداختند و نيز در آيات اين فصل فوائد ديگرى است كه بطور ضمني به آنها اشاره شده است.
« اللَّهُ الَّذِى أَنزَلَ الْكِتَب بِالحَْقِّ وَ الْمِيزَانَ وَ مَا يُدْرِيك لَعَلَّ الساعَةَ قَرِيبٌ...!»
اين آيات فصل چهارمى است از آيات سوره، كه وحى را تعريف مىكند به اينكه آن دينى كه به وسيله وحى نازل شده به صورت كتابى است كه براى مردم نوشته شده و ميزانى است كه در قيامت با آن، اعمالشان سنجيده مىشود و بر طبق آن جزاء داده مىشوند و جزاء حسن خود نوعى رزق است، آنگاه رشته سخن به ثواب و عقابى كه روز قيامت دارند كشيده شده است . در اين فصل آيه مودت و آياتى مناسب با آن نيز آمده است.
« وَ لَوْ بَسط اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فى الأَرْضِ وَ لَكِن يُنزِّلُ بِقَدَرٍ مَّا يَشاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرُ بَصِيرٌ...!»
صدر اين آيات متصل است به داستان رزق دادن خدا به بندگان. يكى از بزرگترين رزقها ، دينى است كه خداى سبحان در اختيار بندگانش گذاشته و با در نظر داشتن اين نكته گفتار اين فصل داخل در گفتار فصل گذشته مىشود كه در باره وحى سخن مىگفت و به طور كلى آيات اين سوره براى بيان آن ريخته شده ، بعد از هر چند آيه يكبار برگشته به همان غرض اشاره مىكند .
آنگاه پارهاى از آيات و دلائل توحيد را كه مربوط به رزق است - مانند خلقت آسمانها و زمين، منتشر كردن جنبندگان در آسمان و زمين، خلقت كشتىها كه در دريا در حركتند، دادن فرزندان ذكور و اناث، يا يكى از آنها را به هر كه بخواهد و ندادن هيچ يك از آنها را به هر كه بخواهد - ذكر مىكند!
آنگاه مىفرمايد بعضى از رزقها هست كه تنها در دنيا مىدهد و به همه مىدهد و آن رزقى است كه با فناى دنيا فانى مىشود و بعضى ديگرش مخصوص مؤمنين است كه در آخرت مىدهد و آن بهترين رزق و پايدارترين رزق است، از همين جا به مناسبت ، به ذكر صفات مؤمنين منتقل شده ، حسن عاقبت آنان را بيان مىكند و نيز به اوصاف قيامت و عاقبت ستمكاران منتقل مىشود و شرح مىدهد كه در قيامت با چه هولها و وحشتها و عذابها روبرو مىشوند .
از اينها گذشته در خلال آيات، اجمالى از پارهاى احكام را بيان نموده، انذار و تخويفى هم مىكند و به حق دعوت نموده و به حقايق و معارف بسيارى اشاره مىنمايد.
« وَ مَا كانَ لِبَشرٍ أَن يُكلِّمَهُ اللَّهُ إِلا وَحْياً أَوْ مِن وَرَاى حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسولاً فَيُوحِىَ بِإِذْنِهِ مَا يَشاءُ إِنَّهُ عَلىٌّ حَكيمٌ...!»
اين آيات آخرين فصلى است كه خداى سبحان در اين سوره در باره وحى و تعريف آن بيان نموده و در اين فصل وحى و سخن گفتن خدا با بندگانش را به سه قسمت تقسيم مىكند: به وسيله وحى يا از پس پرده و حجاب و يا به وسيله ارسال رسول كه به اذن خود هر چه بخواهد به آن رسول وحى مىكند .
آنگاه مىفرمايد: پيامهاى خود را به اين طريق بر رسول خدا «ص» وحى مىكند و آنچه از ناحيه خداى تعالى به آن جناب وحى شده قبل از وحى در نفس آن جناب سابقه نداشته، يعنى آن جناب به هيچ يك از معارفى كه به وى وحى شده قبلا آگاهى نداشت و اين وحى است كه نورى است الهى و خداى تعالى هر يك از بندگان
1) الميزان ج : 18 ص : 106
خود را بخواهد به اين هدايت اختصاص مىدهد و او را مورد وحى خود قرار مىدهد و به دنبالش هر يك از بندگان را بخواهد به وسيله پيامبرش و به اذن خود هدايت مىفرمايد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! حم! وَ الْكِتَبِ الْمُبِينِ! إِنَّا جَعَلْنَهُ قُرْءَناً عَرَبِيًّا لَّعَلَّكمْ تَعْقِلُونَ! وَ إِنَّهُ فى أُمِّ الْكِتَبِ لَدَيْنَا لَعَلىٌّ حَكِيمٌ...!» (1تا 14/زخرف)
اين سوره بطورى كه آغاز و انجام آن و نيز مطالبى كه بين اين آغاز و انجام فاصله شده، جز چند آيه، شهادت مىدهد، در مقام انذار و هشدار دادن بشر است. در اين سوره اين معنا را خاطر نشان مىسازد كه سنت الهى بر اين جريان يافته كه انبياء و رسولانى برگزيند و كتاب و ذكرى بر آنان نازل كند و هيچگاه اسراف و افراط مردم در قول و فعلشان او را از اين كار باز نمىدارد ، بلكه همواره رسولان و انبيايى فرستاده و استهزاء كنندگان و تكذيب كنندگان ايشان را هلاك نموده و سپس به سوى آتشى جاودانه سوق داده است!
در اين بيان نخست مساله ارسال رسل را به طور اجمال ذكر مىكند و سپس از بين آنان ابراهيم و سپس موسى و آنگاه عيسى«ع» را نام مىبرد و مطالبى از اسراف كفار نقل نموده، از آن جمله يكى از مهمترين گفتار آنان را كه مىگفتند خداى سبحان فرزند گرفته و ملائكه دختران او هستند ذكر مىكند!
و اين بدان جهت است كه نسبت به خصوص اين عقيده و رد آن عنايت داشته و به همين جهت آن را مكرر نقل مىكند و جواب مىگويد و گويندگان آن را به عذاب تهديد مىكند ، البته در اين سوره حقايق متفرق ديگرى نيز هست .
« وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً إِنَّ الانسنَ لَكَفُورٌ مُّبِينٌ...!»
اين دسته از آيات، قسمتى از اقوال و عقايد كفار را كه اسراف و كفر به نعمت منشا آن بود حكايت مىكند ، مثل اينكه مىگفتند خدا فرزند دارد و ملائكه دختران خدايند و اين را دليل بر ملائكهپرستى خود مىگرفتند و آيات مورد بحث بعد از
حكايت اين اقوال آن را رد مىكند .
« وَ إِذْ قَالَ إِبْرَهِيمُ لأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنى بَرَاءٌ مِّمَّا تَعْبُدُونَ...!»
از آنجا كه رشته كلام از رسالت رسول و كفر مشركين به رسالت و تشبث ايشان(در شرك) به ذيل تقليد از پدران و بدون هيچ دليل ديگر انجاميد، دنبالش داستان ابراهيم عليهالسلام را ذكر مىكند كه تقليد كردن از پدر و قومش را دور انداخته، از آنچه آنان به جاى خداى سبحان مىپرستيدند بيزارى جست و از پروردگارش طلب هدايتى كرد كه از فطرتش سرچشمه مىگرفت.
بعد از نقل داستان ابراهيم اين مسائل را خاطر نشان مىفرمايد كه از چه نعمتهايى برخوردارشان كرد و آنها چگونه آن نعمتها را كفران كردند و به كتاب خدا كافر شدند و در آن خردهگيريها نمودند و به فرستاده خدا طعنهها زدند، طعنههايى كه به خودشان بر مىگردد و سپس آثار اعراض از ياد خدا را ذكر مىكند و عاقبت اين كار را كه همان شقاوت و خسران است تذكر مىدهد و آنگاه عطف مىكند بر آن اين را كه پيامبر بايد براى هميشه از ايمان آوردن ايشان مايوس باشد و سپس تهديدشان مىكند به عذاب!
و به پيامبر عزيزش تاكيد مىكند كه به قرآن تمسك جويد، چون قرآن ذكر او و ذكر قوم او است و به زودى از آن بازخواست مىشوند و آنچه در قرآن است دين توحيد است كه همه انبياء گذشته بر آن دين بودند!
« وَ لَقَدْ أَرْسلْنَا مُوسى بِئَايَتِنَا إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلايهِ فَقَالَ إِنى رَسولُ رَب الْعَلَمِينَ...!»
در اين آيات برايشان مثلى از داستانهاى موسى عليهالسلام و فرعون و قومش آورده كه خدا او را با معجزات و آيات باهرهاش به سوى ايشان گسيل داشت و آنان بر آن آيات خنديدند و مسخره كردند و فرعون براى قومش احتجاج كرد و به آنان خطاب نمود كه من بهتر از موسى هستم، براى اينكه ملك مصر از آن من است كه اين نهرها از دامنه آن جارى است، با اين حرفها عقل مردم را دزديد و آنان اطاعتش كردند و سرانجام كارشان و استكبارشان بدينجا كشيد كه خدا از ايشان انتقام گرفته غرقشان كرد .
« وَ لَمَّا ضرِب ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُك مِنْهُ يَصِدُّونَ...!»
بعد از آنكه در آيات قبل از اشاره به داستان موسى عليهالسلام فارغ شد، اينك در اين آيات به داستان عيسى عليهالسلام اشاره مىكند و قبل از هر چيز مجادله مردم با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم در باره عيسى عليهالسلام را ذكر نموده سپس از آن پاسخ مىدهد.
« هَلْ يَنظرُونَ إِلا الساعَةَ أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشعُرُونَ...!»
در اين آيات دو باره به انذار قوم برگشته ، از قيامت تخويفشان مىكند و نيز به مآل حال پرهيزكاران و مجرمين و ثواب و عقابشان در قيامت اشاره مىفرمايد.
« أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبرِمُونَ...!»
در اين آيات به سخنان قبل برگشت شده و در آن كفار را در برابر اينكه عليه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم نقشه مىكشند توبيخ نموده تهديدشان مىكند به اينكه خداى تعالى هم عليه ايشان كيد خواهد كرد .
و نيز در اين آيات اعتقاد مشركين را بر اينكه خدا فرزند دارد نفى نموده و بطور كلى شريك داشتن خدا را رد و ربوبيت مطلقه خدا را به تنهايى اثبات مىكند و در آخر ، سوره را با تهديد و وعيد ختم مىكند!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! حم! وَ الْكتَبِ الْمُبِينِ! إِنَّا أَنزَلْنَهُ فى لَيْلَةٍ مُّبَرَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنذِرِينَ! فِيهَا يُفْرَقُ كلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ...!» (1 تا 8/دخان)
غرض سوره در يك كلمه خلاصه مىشود و آن اين است كه مىخواهد كسانى
را كه به كتاب خدا شك دارند از عذاب دنيا و عذاب آخرت انذار كند و اين غرض را در اين سياق بيان مىكند كه: قرآن كتابى است روشن كه از ناحيه خدا نازل شده بر كسى كه او به سوى مردم گسيل داشته ، تا انذارشان كند و به اين منظور نازل كرده تا رحمتى از او به بندگانش باشد و در بهترين شب نازل كرده ، شب قدر كه در آن شب هر امرى بطور خللناپذيرى تقدير مىشود.
چيزى كه هست مردم - يعنى كفار - در باره آن خود را به شك مىاندازند و با هوى و هوس خود بازى مىكنند و به زودى عذابى دردناك در دنيا از هر سو ايشان را احاطه مىكند، آنگاه به سوى پروردگار خود برمىگردند و خداوند بعد از فصل قضاء و محاسبه دقيق با عذابى جاودانه از ايشان انتقام مىگيرد .
آنگاه براى آنان مثالى در خصوص عذاب دنيوى مىآورد و آن داستان موسى عليهالسلام است كه به سوى قوم فرعون و براى نجات بنى اسرائيل گسيل شد و فرعونيان او را تكذيب كردند و خداوند به همين جرم در دريا غرقشان كرد .
سپس براى عذاب دومشان كه آن را انكار مىكردند ، يعنى بازگشت به خدا در روز فصل قضا( قيامت) چنين اقامه حجت مىكند كه : قيامت آمدنى است ، چه بخواهند و چه نخواهند!
و در آخر پارهاى از اخبار قيامت را و آنچه بر سر مجرمين مىآيد و آنچه از انواع عذاب به آنها مىرسد، برشمرده، قسمتى هم از ثوابهايى را كه به متقين مىرسد كه حاصل جمعش عبارت است از حياتى طيب و مقامى كريم ، بيان مىكند!
« بَلْ هُمْ فى شكٍ يَلْعَبُونَ...!»
بعد از آنكه در آيات قبل فرمود: قرآن كتابى است مبين كه در بهترين شب بر رسول خدا«ص» نازل شد، تا رحمت خدا و انذارى از سوى وى باشد ، اينك در اين آيات ترديد مشركين را در حقانيت قرآن يادآور شده تهديدشان مىكند به عذاب دنيا و عذاب روز قيامت و به همين منظور داستان فرستادن موسى به سوى فرعون را برايشان مثل مىآورد كه فرعون و قومش او را تكذيب كردند و خداى تعالى غرقشان كرد .
و اين قصه خالى از اين اشاره نيست كه خداى تعالى به زودى با بيرون كردن ياغيان قريش از مكه، رسولش و مؤمنين را از شر آنها نجات مىدهد و سپس سران قريش را كه به تعقيب رسول خدا«ص» و مؤمنين برمىخيزند هلاك مىنمايد .
1) الميزان ج : 18 ص : 205
« إِنَّ هَؤُلاءِ لَيَقُولُونَ...!»
بعد از آنكه كفار را به عذاب دنيوى و سپس به عذاب اخروى انذار و تهديد كرد و در عذاب دنيوى به ماجراى قوم فرعون تمثل جست كه موسى از طرف پروردگارش به رسالت به سويشان گسيل شد و مردم او را تكذيب كردند و در نتيجه غرق گشته و منقرض شدند ، اينك در اين آيات به عذاب اخروى آنان پرداخته و انكار معاد را از ايشان حكايت مىكند كه معتقد بودند به اينكه بعد از مرگ اولى ديگر حياتى نيست و آنگاه بر اثبات معاد احتجاج مىكند و برهان اقامه مىنمايد و سپس به پارهاى از عذابهاى آخرت كه به زودى مجرمين بدان مبتلا مىشوند و نيز به پارهاى از نعمتهاى دائمى كه متقين به آن مىرسند اشاره مىكند ، و در اينجاست كه سوره با تذكر همان مطلبى كه با آن آغاز شده بود يعنى نزول كتاب به منظور تذكر خلق و دستور به انتظار كشيدن رسول خدا«ص» خاتمه مىيابد .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! حم! تَنزِيلُ الْكِتَبِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ...!»
(1تا13/جاثيه)
غرض اين سوره دعوت عموم بشر است به دين توحيد ، و پرهيز از عذابى كه از آن انذار مىكند .
سوره، نخست با مساله توحيد آغاز مىشود و سپس به تشريع شريعت براى رسول خدا«ص» و اينكه بر آن جناب و بر عامه بشر لازم است از آن پيروى كنند اشاره نموده ، مىفرمايد: چون در پيش روى خود روزى را دارند كه در آن روز بر طبق اعمال صالحى كه انجام دادهاند از ايمان و پيروى شريعت و بر طبق گناهانى كه كردهاند از اعراض از دين و غيره محاسبه خواهند شد .
آنگاه پيشامدهايى را كه هر يك از اين دو طايفه در قيامت دارند ذكر مىكند . البته در خلال اين بيانات انذار شديد و تهديد سختى به مستكبرين دارد كه از آيات خدا اعراض مىكنند و نيز به كسانى كه هواى نفس خود را معبود خود گرفتهاند و
خدا آنان را گمراه كرد در عين اينكه به گمراهى خود عالم بودند ، هشدار مىدهد .
از لطائفى كه در اين سوره آمده بيان معناى نوشتن نامه اعمال و استنساخ آن است!
« قُل لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذِينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِى قَوْمَا بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ...!»
بعد از آنكه آيات و دلايل وحدانيت خداى تعالى را ذكر نمود و در ضمن آنها تا اندازهاى به مساله معاد اشاره نمود و نيز مساله نبوت را در خلال ذكر تنزيل كتاب و تهديد استهزاء كنندگان ذكر فرمود ، اينك در اين آيات تشريع شريعت براى رسول خدا «ص» را ذكر مىكند و براى اينكه مطلب مربوط به ما قبل شود، دو مقدمه مىآورد:
يكى اينكه مؤمنين بايد متعرض حال كفار منكر معاد نشوند، زيرا خداى تعالى خودش ايشان را مجازات خواهد فرمود، چون اعمال چه خوب و چه بدش مورد بازپرسى قرار خواهد گرفت و علت تشريع شريعت هم همين است .
دوم اينكه انزال كتاب و حكم و نبوت امرى نوظهور نيست، چون خداى تعالى به بنى اسرائيل نيز كتاب و حكم و نبوت داد و معجزات روشنى برايشان اظهار كرد ، كه با آن معجزات ديگر جاى شكى در دين خدا باقى نماند ، چيزى كه هست علماى بنى اسرائيل از راه ستم و ياغىگرى در آن دين اختلاف راه انداختند كه به زودى خداى تعالى بين آنان داورى خواهد كرد .
آنگاه بعد از ذكر اين دو مقدمه مساله تشريع شريعت براى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را بيان نموده و آن جناب را دستور مىدهد تا از شريعت خود پيروى كند و از پيروى هوى و هوسهاى مردم جاهل دورى نمايد .
« هَذَا بَصئرُ لِلنَّاسِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّقَوْمٍ يُوقِنُونَ...!»
بعد از آنكه به مساله تشريع شريعت براى رسول خدا «ص»اشاره كرد و فرمود كه آن جناب را بر شريعتى از أمر يعنى شريعت اسلام قرار داديم ، اينك در اين آيات به اين معنا اشاره مىكند كه شريعت اسلام بصيرتهايى براى مردم است ، كه با آن تشخيص مىدهند كه چه راهى از راههاى زندگى را طى كنند تا به حيات طيب در
دنيا و سعادت زندگى آخرت برسند و نيز شريعت اسلام هدايت و رحمتى است براى مردمى كه به آيات خدا يقين دارند .
و نيز به اين نكته اشاره مىكند كه آنچه مرتكبين گناهان را وادار مىكند كه از پيروى شريعت سرباز زنند ، انكار معاد است ، آنها خيال مىكنند كه با افراد متشرعى كه پابند به دين خدا هستند ، در زندگى و مرگ يكسانند و براى پايبندى به شريعت هيچ اثرى قائل نيستند ، لذا فكر مىكنند چرا به خاطر پيروى از شريعت خود را به زحمت اندازيم و بدون جهت مقيد نموده ، بار سنگين اعمال صالح را به دوش بكشيم؟ به همين جهت خداى تعالى بر بطلان پندار آنان و اثبات معاد اقامه برهان مىكند و سپس به شرح جزئيات پرداخته شمهاى از پاداشهاى صالحان و عقابهاى طالحان و منكرين و مجرمين را بيان نموده و سوره را با حمد و تسبيح خدا ختم مىكند!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! حم! تَنزِيلُ الْكِتَبِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ...!»
(1تا 14/احقاف)
غرض اين سوره انذار مشركينى است كه دعوت به ايمان به خدا و رسول و معاد را رد مىكردند و اين انذار مشتمل است بر عذاب اليم براى كسانى كه آن را انكار نموده، از آن اعراض كنند و به همين جهت اين سوره با اثبات معاد آغاز شده و در اين آيات احتجاج بر يگانگى خدا و بر نبوت نيز شده و اشارهاى هم به هلاكت قوم هود و قريههاى پيرامون مكه رفته است و به اين وسيله مردم را انذار مىكند .
و نيز از آمدن چند نفر از طائفه جن نزد رسول خدا «ص» خبر مىدهد كه بعد از شنيدن آياتى از قرآن به آن جناب ايمان آورده ، به نزد قوم خود بازگشتند ، تا ايشان را انذار كنند .
« وَ وَصيْنَا الانسنَ بِوَلِدَيْهِ إِحْسناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصلُهُ ثَلَثُونَ شهْراً حَتى إِذَا بَلَغَ أَشدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سنَةً قَالَ رَب أَوْزِعْنى أَنْ أَشكُرَ
نِعْمَتَك الَّتى أَنْعَمْت عَلىَّ وَ عَلى وَلِدَى وَ أَنْ أَعْمَلَ صلِحاً تَرْضاهُ وَ أَصلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى إِنى تُبْت إِلَيْك وَ إِنى مِنَ الْمُسلِمِينَ...!»
در اين فصل از آيات به طور مفصل شرح مىدهد و مىفرمايد: مردم دو دستهاند: يك دسته تائبين هستند كه همواره به سوى خدا رجوع دارند و در برابر او تسليمند و ايشان كسانىاند كه اعمال نيكترشان قبول مىشود و از گناهانشان در مىگذرند و جزو اصحاب جنتند.
دسته ديگر خاسران و زيانكارانند كه همان سرنوشتى كه امتهاى گذشته از جن و انس بدان گرفتار شدند در باره اينان نيز حتمى شده است .
آنگاه طائفه اول را به كسى مثل زده كه ايمان به خدا دارد و تسليم او و نيكوكار به والدين خويش است و همواره از خدا مىخواهد تا شكر بر نعمتهايش را به او الهام كند ، نعمتهايى كه به خودش داده و نعمتهايى كه به پدر و مادرش ارزانى داشته و نيز مىخواهد كه عمل صالح و اصلاح ذريهاش را به وى الهام كند!
و طائفه دوم را به كسى مثل زده كه عاق پدر و مادرش باشد ، وقتى او را به سوى ايمان به خدا و روز جزاء مىخوانند مىگويد: اين حرفها جزو خرافات كهنه و قديمى است و به اين اكتفاء ننموده پدر و مادر را تهديد مىكند كه ديگر از اين حرفها نزنند .
« وَ اذْكُرْ أَخَا عَادٍ إِذْ أَنذَرَ قَوْمَهُ بِالأَحْقَافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِن بَينِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلا تَعْبُدُوا إِلا اللَّهَ إِنى أَخَاف عَلَيْكمْ عَذَاب يَوْمٍ عَظِيمٍ...!»
در اين آيات به دو داستان اشاره مىكند: يكى از قوم عاد و هلاكت ايشان و در ضمن اشاره به هلاكت قراى پيرامون مكه و يكى هم از ايمان آوردن قومى از جن ، كه خداى تعالى به سوى رسول خدا«ص» متوجهشان كرد و با شنيدن قرآن ايمان آوردند و براى انذار به سوى قوم خود برگشتند .
و منظور از نقل اين دو داستان اين است كه هر كس بخواهد از سرگذشت آنان عبرت بگيرد و آيات فوق تنها مربوط به داستان اول است.
« وَ إِذْ صرَفْنَا إِلَيْك نَفَراً مِّنَ الْجِنِّ يَستَمِعُونَ الْقُرْءَانَ فَلَمَّا حَضرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا
فَلَمَّا قُضىَ وَلَّوْا إِلى قَوْمِهِم مُّنذِرِينَ...!»
اين آيات داستان دومى را بعد از داستان قوم عاد بيان مىكند تا امت اسلام از آن عبرت گيرد، اگر بگيرد و در اين آيات به مشركين طعنه مىزند كه چگونه به آن جناب و به كتابى كه بر او نازل شده كفر ورزيدند با اينكه كتاب مزبور به زبان خود آنان نازل شده و خوب مىدانند آيتى معجزه است و با اين حال آن را از نوع كتابهاى بشرى معرفى مىكنند و به آن كتابها تشبيه مىنمايند و با اينكه جن وقتى بدان گوش فرا دادند ايمان آوردند و به سوى قوم خود برگشتند تا آنان را هم انذار كنند .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صدُّوا عَن سبِيلِ اللَّهِ أَضلَّ أَعْمَلَهُمْ...!»
(1 تا 6/محمد)
اين سوره كفار را به اوصاف خبيثه و اعمال زشتى كه از خصائص ايشان است توصيف مىكند و مؤمنين را با صفات طيب و اعمال نيكى كه دارند مىستايد ، آنگاه آثار صفات مؤمنين را كه نعمت و كرامت است و آثار صفات كفار را كه نقمت و خوارى است، بر مىشمارد.
و خلاصه در اين سوره بين دو طائفه مقايسه شده، هم بين صفات و اعمالى كه در دنيا دارند و هم بين آثارى كه در آخرت مترتب بر اعمال آنان مىشود .
و در اين ميان بعضى از احكام جهاد و قتال را بيان مىكند.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن تَنصرُوا اللَّهَ يَنصرْكُمْ وَ يُثَبِّت أَقْدَامَكمْ...!»
سياق اين آيات همان سياقى است كه آيات قبل داشتند.
« وَ مِنهُم مَّن يَستَمِعُ إِلَيْك حَتى إِذَا خَرَجُوا مِنْ عِندِك قَالُوا لِلَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مَا ذَا قَالَ ءَانِفاً أُولَئك الَّذِينَ طبَعَ اللَّهُ عَلى قُلُوبهِمْ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ ...!»
سياق اين آيات طبق سياق آيات قبلى جريان يافته و در آن متعرض حال كسانى
شده كه منافق و بيمار دلند و بعد از ايمان به كفر برمىگردند .
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمَلَكمْ...!»
خداى تعالى بعد از آنكه حال كفار را بيان كرد و بيان حال بيماردلان و تثاقل آنان در امر قتال و حال مرتدين ايشان را بر آن بيان اضافه كرد، اينك در اين آيات روى سخن را به مؤمنين برگردانده و بر حذرشان مىدارد از اينكه مثل آن كفار و آن منافقين و آن مرتدين باشند و با مشركين سازش نموده به سوى آنان متمايل شوند، در نتيجه تابع روشى شوند كه خدا را به خشم مىآورد و يا همانند منافقان از خوشنودى خدا كراهت داشته باشند و در نتيجه عملشان حبط گردد .
البته در اين آيات ايشان را با ترغيب و ترهيب و تطميع و تخويف ، موعظه هم مىكند و با اين بيانات سوره خاتمه مىيابد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِنَّا فَتَحْنَا لَك فَتْحاً مُّبِيناً...!» ( 1تا7/فتح)
مضامين آيات اين سوره با فصول مختلفى كه دارد انطباقش بر قصه صلح حديبيه كه در سال ششم از هجرت اتفاق افتاد روشن است و همچنين با ساير وقايعى كه پيرامون اين قصه اتفاق افتاد، مانند داستان تخلف اعراب از شركت در اين جنگ و نيز جلوگيرى مشركين از ورود مسلمانان به مكه و نيز بيعتى كه بعضى از مسلمانان در زير درختى انجام دادند كه تاريخ و روايات، تفصيل آنها را آورده اند.
پس غرض سوره بيان منتى است كه خداى تعالى به رسول خدا نهاده و در اين سفر فتحى آشكار نصيبش فرموده و نيز منتى كه بر مؤمنين همراه وى نهاده و مدح شايانى است كه از آنان كرده و وعده جميلى است كه به همه كسانى از ايشان داده كه ايمان آورده و عمل صالح كردهاند!
« إِنَّا أَرْسلْنَك شهِداً وَ مُبَشراً وَ نَذِيراً...!»
اين چند آيه، فصل دوم از آيات سوره است كه در آن خداى سبحان پيامبر خود را از در تعظيم و تكريم چنين معرفى مىكند كه او را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاده ، اطاعت او اطاعت خدا و بيعت با او بيعت با خدا است!
« سيَقُولُ لَك الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَعْرَابِ شغَلَتْنَا أَمْوَلُنَا وَ أَهْلُونَا فَاستَغْفِرْ لَنَا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْس فى قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَن يَمْلِك لَكُم مِّنَ اللَّهِ شيْئاً إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضراًّ أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعَا بَلْ كانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرَا...!»
اين آيات فصل سومى است از آيات سوره و در آن متعرض حال عربهايى است كه از يارى رسول خدا «ص» تقاعد ورزيدند و در سفر حديبيه شركت نكردند و به طورى كه گفتهاند آنها اعراب و قبائل اطراف مدينه بودند، يعنى جهينه، مزينه، غفار، اشجع، اسلم و دئل كه از امر آن جناب تخلف كرده و گفتند: محمد و طرفدارانش به جنگ مردمى مىروند كه ديروز در كنج خانه خود به دست ايشان كشته دادند و بطور قطع از اين سفر برنمىگردند و ديگر ديار و زن و فرزند خود را نخواهند ديد.
خداى سبحان در اين آيات به رسول گرامىاش خبر داد كه اينان به زودى تو را مىبينند و از نيامدنشان اعتذار مىجويند كه سرگرم كارهاى شخصى و رسيدگى به اهل و به مالها بوديم و از تو مىخواهند برايشان طلب مغفرت كنى، ولى خدا آنان را در آنچه مىگويند تكذيب مىكند و تذكر مىدهد كه سبب نيامدنشان، چيزى است غير از آنچه كه اظهار مىكنند و آن سوء ظنشان است و خبر مىدهد كه به زودى درخواست مىكنند تا دوباره به تو بپيوندند و تو نبايد بپذيرى، چيزى كه هست به زودى دعوتشان خواهى كرد به جنگ قومى ديگر، اگر اطاعت كردند كه اجرى جزيل دارند و گر نه عذابى دردناك در انتظارشان هست!
« لَّقَدْ رَضىَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَك تحْت الشجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فى قُلُوبهِمْ فَأَنزَلَ السكِينَةَ عَلَيهِمْ وَ أَثَبَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً...!»
اين آيات فصل چهارم از آيات سوره است كه در آن شرحى از مؤمنين كه با رسول خدا «ص» به حديبيه رفتند ذكر نموده و رضايت خود را از آنان كه با آن جناب در زير درخت بيعت كردند اعلام مىدارد آنگاه بر آنان منت مىگذارد كه سكينت را بر قلبشان نازل كرده و به فتحى قريب و غنيمتهايى بسيار نويدشان مىدهد و نيز خبرى كه در حقيقت نويدى ديگر است مىدهد كه مشركين اگر با شما جنگ كنند فرار خواهند كرد، به طورى كه پشت سر خود را نگاه نكنند.
و مىفرمايد آن رؤيايى كه در خواب به پيامبرش نشان داد رؤياى صادقه بود و بر حسب آن ، به زودى داخل مسجد الحرام خواهند شد، در حالى كه ايمن باشند و سر خود را بتراشند، بدون اينكه از كسى واهمهاى كنند، چون خدا رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده تا دين حق را بر همه اديان غلبه دهد ، هر چند كه مشركين كراهت داشته باشند!
« محَمَّدٌ رَّسولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعاً سجَّداً يَبْتَغُونَ فَضلاً مِّنَ اللَّهِ وَ رِضوَناً سِيمَاهُمْ فى وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السجُودِ ذَلِك مَثَلُهُمْ فى التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فى الانجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شطئَهُ فَئَازَرَهُ فَاستَغْلَظ فَاستَوَى عَلى سوقِهِ يُعْجِب الزُّرَّاعَ لِيَغِيظ بهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ مِنهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيمَا!»
اين آيه خاتمه سوره است و پيامبر را توصيف مىكند و نيز آنهايى را كه با اويند به اوصافى مىستايد كه در تورات و انجيل ستوده و مؤمنين را كه عمل صالح انجام دادهاند وعده جميل مىدهد .
اين آيه متصل به آيه قبل است، چون در آن آيه مىفرمود كه او رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده است.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَينَ يَدَىِ اللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سمِيعٌ عَلِيمٌ...!» (1تا10/حجرات)
اين سوره مشتمل بر مسائلى از احكام دين است ، احكامى كه با آن سعادت زندگى فردى انسان تكميل مىشود و نظام صالح و طيب در مجتمع او مستقر مىگردد .
بعضى از آن مسائل ادب جميلى است كه بايد بين بنده و خداى سبحان رعايت شود و پارهاى آدابى است كه بندگان خدا بايد در مورد رسول خدا «ص» رعايت كنند ، كه در پنج آيه اول سوره آمده است.
بعضى ديگر آن، احكام مربوط به مسائلى است كه مردم در برخورد با يكديگر در مجتمع زندگى خود بايد آن را رعايت كنند .
قسمتى ديگر مربوط به برترىهايى است كه بعضى افراد بر بعض ديگر دارند و تفاضل و برترى افراد از اهم امورى است كه جامعه مدنى انسان با آن منتظم مىشود و انسان را به سوى زندگى توأم با سعادت و عيش پاك و گوارا هدايت مىكند و با آن بين دين حق و باطل فرق مىگذارد و مىفهمد كدام دين حق است و كدام از سنن اجتماعى قومى است!
و در آخر، سوره را با اشاره به حقيقت ايمان و اسلام ختم نموده ، بر بشريت منت مىگذارد كه نور ايمان را به او افاضه فرموده است .
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا يَسخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسى أَن يَكُونُوا خَيراً مِّنهُمْ وَ لا نِساءٌ مِّن نِّساءٍ عَسى أَن يَكُنَّ خَيراً مِّنهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنفُسكمْ وَ لا تَنَابَزُوا بِالأَلْقَبِ بِئْس الاسمُ الْفُسوقُ بَعْدَ الايمَنِ وَ مَن لَّمْ يَتُب فَأُولَئك هُمُ الظلِمُونَ...!»
بيان احكام مربوط به روابط اجتماعي و اخلاقي اسلام از قبيل نفي استهزا و دشنام و غيره.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! ق! وَ الْقُرْءَانِ الْمَجِيدِ! بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقالَ الْكافِرُونَ هذا شَيْءٌ عَجيبٌ...!» (1تا14/ق)
اين سوره مساله دعوت اسلام را بيان مىكند و به آنچه در اين دعوت است اشاره مىكند، يعنى انذار به معاد و انكار مشركين به معاد و تعجبى كه از آن داشتند
كه بعد از مردن و بطلان شخصيت آدمى و خاك شدنش چگونه دوباره زنده مىشود و به همان صورت و وضعى كه قبل از مرگ داشت برمىگردد؟ آنگاه تعجب آنان را رد مىكند به اين كه علم الهى محيط به ايشان است و كتاب حفيظ كه هيچ يك از احوال خلقش و هيچ حركت و سكون آنها - چه خردش و چه كلانش - از قلم آن كتاب نيفتاده نزد او است. آنگاه اين منكرين را تهديد مىكند به اينكه اگر به راه نيايند بر سرشان همان خواهد آمد كه بر سر امتهاى گذشته و هلاك شده آمد .
و آنگاه براى بار دوم باز به علم و قدرت خداى تعالى پرداخته از راه تدبيرى كه در خلقت آسمانها و آراستن آن با ستارگان بى حركت و با حركت و تدابير ديگرى كه به كار برده و نيز تدبيرى كه در خلقت زمين به كار برده و آن را گسترده و كوههاى ريشه دار در آن جايگزين ساخته گياهان نر و ماده در آن رويانيده و نيز به اينكه آب را از آسمان فرستاده و ارزاق بندگان را تامين نموده و زمين را با آن آب زنده كرده است ، علم و قدرت او را اثبات مىكند .
و نيز به همين منظور به بيان حال انسان مىپردازد كه از اولين روزى كه خلق شده و تا زنده است در تحت مراقبت شديد و دقيق قرار دارد ، حتى يك كلمه در فضاى دهانش نمىآورد و از اين بالاتر يك خاطره را در دلش خطور نمىدهد و نفسش آن را وسوسه نمىكند ، مگر آنكه همهاش را ثبت مىكنند!
و آنگاه بعد از آنكه مرد با او چه معامله مىشود و بعد از زنده شدنش براى پس دادن حساب، همچنان در تحت مراقبت هست تا آنكه از حساب فارغ شود، يا به آتش در آيد اگر از تكذيب كنندگان حق باشد و يا به بهشت و قرب پروردگار اگر از متقين باشد .
و كوتاه سخن آنكه: زمينه گفتار در اين سوره مساله معاد است و يكى از آيات برجسته آن آيه:« لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد!» و يكى ديگر آيه:« يوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد!» و يكى هم آيه:« لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد!» است.
و در اين آياتى كه نقل كرديم به طور اجمال به مساله معاد و اينكه مشركين آن را امرى بعيد مىپنداشتند اشاره شده و نخست جوابى اجمالى با تهديد مىدهد و سپس به طور مفصل از آن جواب داده ، باز براى بار دوم تهديد مىكند .
« أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الأَوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ...!»
1) الميزان ج : 18 ص : 513
آيه اولى از اين آيات تتمه حجتى است كه در آخر آيات قبلى بر علم و قدرت خداى تعالى اقامه كرده بود و آن حجت عبارت بود از خلقت آسمانها و زمين و آنچه در آن دو از خلائق و تدابير است، آن تدبيرهايى كه كاملترين تدبيرها و تمامترين تدبيرها است!
همه اين مذكورات مربوط مىشد به خلقت نخستين و نشاه نخستين، آنگاه اين حجت را تكميل كرد با اشاره به اين جهت كه: آيا مگر ما از آن خلقت نخستين خسته شديم؟ و از آن نتيجه مىگيرد كه آن خدايى كه قادر بود عالم را بدون الگو و براى اولين بار خلق كند ، قادر است كه در نشاهاى ديگر با خلقتى جديدش بيافريند ، و همان علمى كه در خلقت نخستين داشت ، در خلقت دوم نيز دارد ، چون هر دو در خلقت مثل همه ، وقتى برايش يكى از اين دو خلقت ممكن باشد ، دومى هم ممكن است و براى خلقت دومش مانند اولش نمونهاى نمىخواهد ، جز اينكه بگويد باش و همين كافى است كه عالم بار ديگر موجود شود! آنگاه از بيان گذشته اعراض مىكند و مىفرمايد: با اينكه هر دو خلقت مثل هم است ، باز هم در باره خلقت جديد در شكند؟!
سپس اشاره مىكند به خلقت نخستين انسان و اينكه خدا حتى خطورات قلبى او را مىداند و رقبائى بر او گمارده تا با دقيقترين وجه مراقبتش كنند، آنگاه سكرات مرگ او را مىگيرد و بعد از آن يا داخل بهشت مىشوند و يا داخل آتش .
بعد براى بار دوم به سرگذشت اقوام گذشته كه آيات خدا و معاد را تكذيب كردند و دچار خشم الهى و عذاب انقراض گشتند ، با اينكه از شما مردم نيرومندتر بودند ، اشاره نموده ، مىفرمايد: همان خدايى كه آنان را آنطور كيفر داد قادر است شما را نيز كيفر كند!
« فَاصبرْ عَلى مَا يَقُولُونَ وَ سبِّحْ بحَمْدِ رَبِّك قَبْلَ طلُوع الشمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ...!»
اين آيات خاتمه سوره است ، كه در آن رسول خدا «ص»را دستور مىدهد كه در برابر آنچه مىگويند و نسبتهايى كه مىدهند - مثلا مىگويند سحر و جنون و شعر است - صبر كن! و نيز در مقابل لجبازيها و استهزايى كه نسبت به معاد و برگشتن به سوى خداى تعالى دارند، حوصله به خرج ده و پروردگار خود را با تسبيح عبادت كن و منتظر روز قيامت باش كه با يك صيحه آغاز مىشود و كسانى را كه از خداى نديده مىترسند با قرآن تذكر بده !
1) الميزان ج : 18 ص : 539
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الذَّرِيَتِ ذَرْواً ! فَالحَْمِلَتِ وِقْراً ! فَالجَْرِيَتِ يُسراً ! فَالْمُقَسمَتِ أَمْراً ! إِنمَا تُوعَدُونَ لَصادِقٌ! وَ إِنَّ الدِّينَ لَوَقِعٌ...!» (1تا19/ذاريات)
دعوت پيامبر اسلام همواره لبه تيزش به طرف وثنيت بود، كه ايشان را به توحيد در ربوبيت مىخواند و مىخواست به آنها بفهماند كه خداى تعالى تنها رب آنان و رب تمامى عالم است!
اين دعوتش از دو طريق بود ، يكى از راه بشارت و نويد و يكى از راه انذار و تهديد كه مخصوصا بر اين انذار بيشتر تكيه داشت و انذارش به دو چيز بود: يكى عذاب دنيا كه اقوام و ملل گذشته را به جرم تكذيب منقرض ساخت و يكى هم عذاب آخرت كه عذابى است جاودانه! و در پيشبرد دعوت، همين انذار مؤثر و عمده بود، چون اگر حساب و جزاى روز قيامت نباشد، ايمان به وحدانيت خدا و نبوت انبياء لغو و بى اثر است! همچنان كه مشركين به همين منظور خداى آسمان و زمين را با خدايان دروغين معاوضه كردند و شديدا با اصول سهگانه توحيد و نبوت و معاد مخالفت و انكار مىورزيدند .
آرى مىخواستند با انكار معاد و اصرار در اينكه چنين چيزى نيست و مسخره كردن آن به هر راهى كه ممكن باشد خود را از قيد و بند آزاد كنند ، چون آنها هم اين قدر مىفهميدند كه اگر بتوانند اصل سوم يعنى معاد را باطل كنند آن دو اصل ديگر خود به خود باطل مىشود .
اين سوره متعرض مساله معاد و انكار مشركين نسبت به آن است و با اين مساله ختم مىشود.
اما نه از اين جهت كه خود معاد را اثبات كند ، همچنان كه در مواردى از كلام مجيدش، معاد بدان جهت كه معاد است مورد نظر قرار گرفته ، بلكه از اين جهت متعرض آن شده كه روز جزاء است و كسى كه وعده آن را داده خداى تعالى است و خداى تعالى هم يگانه رب ايشان است و وعده او صدق است و در آن شكى نيست .
و به همين منظور وقتى رشته كلام به احتجاج بر مساله معاد مىكشد، بر مساله توحيد احتجاج مىكند و آيات بيرونى - از زمينى و آسمانى - و آيات درونى را به
1) الميزان ج : 18 ص :544
رخ مىكشد .
و عذابهايى كه با آن عذابها امتهاى گذشته را به دنبال دعوت به توحيد عقوبت كرد - وقتى دعوت انبيا را نپذيرفتند و نبوتشان را تكذيب كردند - ذكر مىكند و اين نيست مگر براى همين منظور كه با اثبات توحيد ، روز جزاء را كه خداى واحد وعده داده اثبات كند ، خدايى كه هرگز خلف وعده نمىكند ، از سوى ديگر روز جزاء را اثبات كند كه دعوت نبويه از آن خبر داده( دعوتى كه هرگز دروغ و فريب در آن وجود ندارد!) تا در نتيجه راهى براى انكار معاد برايشان باقى نماند و نتوانند از راه انكار معاد مساله توحيد و نبوت را هم لغو جلوه دهند، كه بيانش گذشت.
اين سوره هر چند همه آياتش برجسته است ، اما يكى از برجستهترين آياتش آيه شريفه:« و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون!» است.
و اين نوزده آيهاى كه از اول سوره در اينجا آورديم، در حقيقت آغاز گفتار است و در آن خاطرنشان مىسازد اين وعدهاى كه داده شدهاند وعدهاى است حق و صدق و انكارشان نسبت به آن و لجبازيشان در انكار آن به جز تخمين و احتمال دليلى ندارد، آنگاه به توصيف روز جزاء مىپردازد كه متقين در آن روز چه وصفى دارند، و منكرين چه حالى .
« وَ فى الأَرْضِ ءَايَتٌ لِّلْمُوقِنِينَ ...!»
اين آيات به تعدادى از نشانههاى دلالت كننده بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و نيز برگشت امر تدبير در آسمان و زمين و مردم و ارزاق آنان به خداى سبحان، اشاره مىكند كه لازمه آن اين است كه چنين خدايى مىتواند از طريق رسالت، دينى را بفرستد و نه تنها مىتواند بلكه واجب است كه بفرستد و لازمه اين وجوب آن است كه بر خلايق هم لازم است كه دعوت نبوى را در آنچه كه دين او متضمن آن است از وعده بعث و جزا تصديق كنند و قبول كنند كه آنچه آن حضرات وعده مىدهند صدق است و دين كه همان روز جزا است واقع شدنى است!
خصوصيت اين سوره همين است كه در سلوك احتجاج بر اثبات معاد ، به توحيد نيز مىپردازد.
« كَذَلِك مَا أَتى الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّن رَّسولٍ إِلا قَالُوا ساحِرٌ أَوْ مجْنُونٌ...!»
اين آيات خاتمه سوره است و در آن به همان مطالبى كه سوره با آن آغاز شده بود برگشت شده، كه همان انكار معاد مشركين و معارضه با مقام رسالت با سخنانى مختلف بود و سپس ايشان را به روز موعود تهديد مىكرد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الطورِ ! وَ كِتَبٍ مَّسطورٍ...!»( 1 تا 10/ طور)
غرض اين سوره تهديد و انذار كسانى است كه هر آيتى را تكذيب نموده و همواره با حق عناد مىورزند و مىخواهد اينگونه كفار را به عذابى كه براى روز قيامتشان آماده كرده بيم دهد و به همين منظور با سوگندهايى غليظ، از وقوع چنين عذابى و تحقق آن در قيامت خبر مىدهد و مىفرمايد: عذاب آن روز ، ايشان را رها نخواهد كرد تا بر آنان واقع شود و هيچ گريزى از آن ندارند .
سپس پارهاى از صفات آن عذاب و آن ويل را كه عذابى است عمومى و جدا ناشدنى بيان مىكند و در مقابل ، قسمتى از نعمتهاى اهل نعيم آن روز را كه همان متقين هستند شرح مىدهد، همانهايى كه در دنيا در ميان اهل خود به شفقت رفتار مىكردند و خدا را به ايمان مىخواندند و به يكتايى مىستودند .
و آنگاه شروع مىكند به توبيخ مكذبين، كه نسبتهاى ناروايى به رسول خدا«ص» و به قرآن و دين حقى كه بر آن جناب نازل شده مىدادند .
در پايان ، سوره را با تكرار همان تهديدها ختم نموده ، رسول گرامى خود را دستور مىدهد به اينكه پروردگار خود را تسبيح گويد!
« فَوَيْلٌ يَوْمَئذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ...!»
اين آيات نشانه كسانى را كه اين عذاب بر سرشان مىآيد بيان مىكند، عذابى كه در آن و در وقوعش هيچ شكى نمىتوان كرد و حال آن اشخاص را در آن روز بيان مىكند و غرض اصلى اين سوره همين است - همچنان كه قبلا هم خاطر نشان كرديم - اما اينكه در اين ميان نامى هم از متقين مىبرد و شرح حالى از آنان بيان مىكند از باب تطفل است و مىخواهد انذار و تهديد كفار را تاكيد كند .
« فَذَكرْ فَمَا أَنت بِنِعْمَتِ رَبِّك بِكاهِنٍ وَ لا مجْنُونٍ...!»
بعد از آنكه از عذاب روز قيامت خبر داد كه به زودى تكذيب كنندگان آيات خداى را خواهد گرفت، در حالى كه مردم متقى در بهشتها با چشمى روشن و دلى خرسند قرار دارند، اينك در اين آيات به رسول گراميش دستور مىدهد دعوت خود را همچنان ادامه دهد و تذكر خود را متوقف نسازد و اشاره مىكند به اينكه آن جناب صلاحيت اقامه دعوت حقه را دارد و اين تكذيب كنندگان در تكذيب او و رد دعوتش هيچ عذرى ندارند و آنچه را كه عذر براى آنان تصور مىشود همه را نفى كرده و آن عذرها، شانزده عذر است كه بعضى از آنها مربوط به رسول خدا«ص» است ، كه اگر موجه باشد معنايش اين است كه : آن جناب صلاحيت براى پيروى ندارد ، عذرهايى است كه از قبول سخن او جلوگيرى مىكند ، مانند اينكه آن جناب كاهن، يا جن زده يا شاعر و يا دروغپرداز بر خدا باشد و يا خواسته باشد با دعوتش مردم را سرگرم كند و قسمتى ديگر از آنها مربوط به خود تكذيبكنندگان است ، مثل اينكه ايشان بدون خالق به وجود آمده باشند و يا خود ، خالق خويشتن باشند و يا عقلشان حكم كند به اينكه بايد دعوت آن جناب را تكذيب كنند و از اين قبيل عذرهايى ديگر و آيات مورد بحث علاوه بر رد اين اعذار ، كفار را بر تكذيبشان شديدا توبيخ مىكند .
« فَذَرْهُمْ حَتى يُلَقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِى فِيهِ يُصعَقُونَ...!»
اين آيات، سوره را ختم مىكند و در آن رسول خدا«ص» را دستور مىدهد كه مكذبين را به حال خودشان واگذارد و متعرض ايشان نشود و در برابر حكم پروردگار خود صبر كند و او را با حمد تسبيح گويد!
و در عين حال در بين اين مطالب مكذبين را تهديد مىكند به همان عذابى كه در آغاز سوره با آن تهديد مىكرد و آن عبارت بود از عذابى واقع كه دافعى برايش نيست و در اين آيات، يك تهديد ديگر هم بر آن تهديد اضافه كرده براى ستمكاران!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَى...!» ( 1تا18/نجم)
غرض اين سوره يادآورى اصول سهگانه اسلام، يعنى وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت، معاد و نبوت است، ولى اول به مساله نبوت پرداخته، وحيى را كه به رسول خدا«ص» شده تصديق و توصيف نموده، آنگاه متعرض مساله توحيد مىشود و بتها و شركاى مشركين را به بليغترين وجهى نفى مىكند، آنگاه به مساله سوم پرداخته و وضع منتهى شدن خلقت و تدبير عالم به خداى تعالى و زنده كردن مردگان و خنداندن و گرياندن و اغناء و اقناء و تعذيب و دعوت و انذار را توصيف نموده، گفتار را با اشاره به مساله معاد و امر به سجده و عبادت ختم مىكند.
آياتى كه از اين سوره آوردهايم فصل اول از فصول سهگانه آيات سوره است آياتى است كه وحيى را كه به رسول خدا«ص» مىشود تصديق و توصيف مىكند، ليكن در اينجا روايات بسيار زيادى از ائمه اهل بيت عليهمالسلام صادر شده كه به صراحت فرمودهاند: مراد از اين آيات اين نيست كه مطلق وحى را بيان و توصيف كند، بلكه مراد بيان يك قسم وحى است و آن وحى بطور مشافهه و رو در رو است، كه در شب معراج خداى سبحان با رسول گراميش داشت .
پس اين آيات مىخواهد داستان معراج را بيان كند و ظاهر آيات هم خالى از تاييد اين روايات نيست و از كلمات بعضى از اصحاب از قبيل ابن عباس و انس و ابى سعيد خدرى و غير ايشان - به طورى كه از ايشان نقل شده - نيز همين معنا استفاده مىشود و بنا بر همين معنا گفتار مفسرين جريان يافته، هر چند كه در تفسير مفردات و جملات اين آيات اختلافى شديد دارند .
« أَ فَرَءَيْتُمُ اللَّت وَ الْعُزَّى...!»
اين آيات قسمتى از آيات فصل دوم سوره است، كه گفتيم در سه فصل خلاصه مىشود ، خداى تعالى در اين آيات به مساله بتها و بتپرستىها پرداخته به شديدترين وجه ريشه اين ادعا را مىزند كه بتها به زودى ايشان را شفاعت مىكنند
و در اين آيات اشارهاى هم به مساله معاد كه از مطالب فصل سوم سوره است دارد.
« أَ فَرَءَيْت الَّذِى تَوَلى...!»
سياق نه آيه از آيات اول اين فصل رواياتى را كه در شان نزول وارد شده تصديق مىكند در آن روايات آمده كه مردى از مسلمانان اموال خود را در راه خدا انفاق كرد، مردم او را سرزنش كردند كه انفاق در راه خدا هم حدى دارد و او را از فناى مالش زنهار داده و از گرفتار شدن به فقر ترساندند و به او كه زير بار نمىرفت گفتند: اگر ترك انفاق گناه داشت به گردن ما ، آن مرد هم پذيرفت و ديگر انفاق نكرد و به مناسبت اين واقعه آيات نهگانه مذكور نازل شد.
در اين آيات حق مطلب در مساله ربوبيت و الوهيت را روشن كرده مىفرمايد: خلقت و تدبير تنها از آن خدا است و تمامى آن به خدا منتهى مىشود و خداى سبحان هر چه خلق كرده و تدبير نموده طورى خلق و تدبير كرده كه نشاهاى ديگر را دنبال داشته باشد، تا در آن نشاه جزاى كافر و مؤمن و مجرم و متقى را بدهد و لازمه چنين خلقتى تشريع دين است، بايد بندگان را به تكاليفى مكلف كند و كرده و شاهدش هم همين است كه امتهاى گذشته را كه يكى پس از ديگرى آمدند و زير بار دين و تكاليف او نرفتند هلاك كرد ، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و مؤتفكه!
آنگاه بعد از نقل اين داستانها از صحف انبياى گرامى خاطر نشان كرده كه اين نذير - رسول خدا «ص»- هم از همان نذيران امتهاى گذشته است و اينكه قيامت نزديك است و سپس در آخر سوره روى سخن را متوجه به ايشان نموده كه براى خدا سجده و عبادت كنيد .
از جمله آيات برجستهاين سوره آيه شريفه:« و ان الى ربك المنتهى!» و آيه شريفه:« و ان ليس للانسان الا ما سعى!» است.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! اقْترَبَتِ الساعَةُ وَ انشقَّ الْقَمَرُ ...!» ( 1تا8/قمر)
اين سوره به جز دو آيه از آخرش كه متقين را وعده بهشت و حضور در نزد
خداى تعالى مىدهد بقيه آياتش يكسره مربوط به انذار و تهديد است، نخست در اين سوره به معجزه شق القمر اشاره مىكند، كه رسول خدا «ص»آن را به خاطر مطالبه قومش آورد و سپس مىفرمايد كه: همان قوم او را ساحر خواندند و نبوتش را تكذيب نموده همچنان هواهاى نفسانى را پيروى كردند ، با اينكه خبرهاى تكان دهندهاى از اخبار روز قيامت و از داستانهاى امم منقرضه در گذشته بگوششان خورد .
آنگاه دوباره به نقل پارهاى از آن داستانها بر مىگردد ، اما پيداست كه با خشم و عتاب آنها را نقل مىكند و بد حاليشان در روز قيامت هنگام بيرون شدن از قبرها و حضورشان را براى حساب خاطرنشان مىسازد.
سپس به داستانهايى از قوم نوح ، عاد ، ثمود ، قوم لوط و دودمان فرعون و عذابهاى دردناكى كه به خاطر تكذيبشان پيامبران را بر سر آنان آمد، پرداخته، مىفرمايد: قوم پيامبر اسلام نزد خدا عزيزتر از آنان نيستند و ايشان هم مانند آنها نمىتوانند خدا را عاجز سازند و در آخر همانطور كه گفتيم سوره را با بشارت به متقين ختم مىكند .
از جمله آيات برجستهاش آيات راجع به قدر است كه در آخر سوره قرار دارد!
« كَذَّبَت قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَ قَالُوا مجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ...!»
در اين آيات به پارهاى از حوادث گذشته كه در آن اندرز هست اشاره شده و از ميان اين دسته از اخبار سرگذشت قوم نوح و عاد و ثمود و قوم لوط و آل فرعون را اختصاص به ذكر داد و مشركين عرب را با ياد آن اقوام تذكر داد و بار ديگر اجمالى از آنچه سابقا از وضع آنان و سرانجام امرشان بيان كرده بود تذكر مىدهد، تا بدانند در اثر تكذيبشان به آيات خدا و فرستادگان او چه عذاب اليم و عقابهايى در پى دارند ، تا آيه شريفه« و لقد جاءهم من الانباء ما فيه مزدجر !» را بيان كرده باشد.
و به منظور اينكه تقرير داستانها و نتيجهگيرى از آنها را تاكيد كرده باشد و شنوندگان بيشتر تحت تاثير قرار گرفته و اين اندرزها بيشتر در دلها جاىگير شود، دنبال هر يك از قصهها اين جمله را تكرار كرد كه:« فكيف كان عذابى و نذر!» و همين تاكيد را با ذكر غرض از انذار و تخويف دو برابر نموده، فرمود:« و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر !»
1) الميزان ج : 19 ص : 106
« أَ كُفَّارُكمْ خَيرٌ مِّنْ أُولَئكمْ أَمْ لَكم بَرَاءَةٌ فى الزُّبُرِ...!»
اين آيات به منزله نتيجهگيرى از مطالب و اخبار عبرتانگيزى است كه جلوتر آن را مكرر ذكر كرده بود و آن اخبار نخست راجع به قيامت بود و بار دوم راجع به داستان امتهاى هالك بود، پس در حقيقت اين آيات در درجه اول انعطافى به اخبار امتهاى هالكه دارد و در نتيجه خطابى است به قوم رسول خدا«ص» كه كفار شما بهتر از كفار امتهاى طاغى و جبار گذشته نيستند و همانطور كه خداى تعالى آنها را به ذلت بارترين وجه هلاك كرد، اينان را نيز هلاك مىكند و كفار شما برائتى از آتش دوزخ ندارند و چنين مدركى برايشان نوشته نشده ، تا با كفار امتهاى گذشته فرق داشته باشند ، عده و عده شان هم در جلوگيرى از عقاب خدا سودى به حالشان نخواهد داشت .
در درجه دوم به اخبار مربوط به قيامت كه در سابق گذشت انعطاف دارد، مىفرمايد: اگر همچنان مرتكب جرم شوند و دعوت تو را تكذيب كنند، بلاى قيامتشان عظيمتر و تلختر خواهد بود و در آخر اشارهاى به منزلگاه متقين در آن روز نموده ، سوره را ختم مىكند.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الرَّحْمَنُ! عَلَّمَ الْقُرْءَانَ! خَلَقَ الانسنَ! عَلَّمَهُ الْبَيَانَ!»
( 1تا 30/الرحمن)
اين سوره در اين مقام است كه خاطر نشان سازد كه خداى تعالى عالم و اجزاى آن از قبيل زمين و آسمان و خشكىها و درياها و انس و جن را طورى آفريده و نيز اجزاى هر يك را طورى نظم داده كه جن و انس بتوانند در زندگى خود از آن بهرهمند شوند و قهرا عالم به دو قسمت و دو نشاه تقسيم مىشود، يكى نشاه دنيا كه به زودى خودش با اهلش فانى مىشود و يكى ديگر نشاه آخرت كه هميشه باقى است و در آن نشاه سعادت از شقاوت و نعمت از نقمت متمايز مىگردد.
با اين بيان روشن مىشود كه عالم هستى از دنيايش گرفته تا آخرتش نظامى واحد دارد، تمامى اجزا و ابعاض اين عالم با اجزا و ابعاض آن عالم مرتبط است و اجزاى عالم هستى اركانى قويم دارد، اركانى كه يكديگر را اصلاح مىكنند، اين جزء، مايه تماميت آن جزء ديگر و آن مايه تماميت اين است!
پس آنچه در عالم هست چه عينش و چه اثرش از نعمتها و آلاى خداى تعالى است و به همين جهت پشت سر هم از خلايق مىپرسد و با عتاب هم مىپرسد كه:« فباى الاء ربكما تكذبان - كداميك از آلاى پروردگارتان را تكذيب مىكنيد؟» و اين خطاب عتابآميز در اين سوره سى و يك مرتبه تكرار شده است .
و باز به همين مناسبت است كه اين سوره با نام رحمان آغاز گرديد ، كه صفت رحمت عمومى و همگانى خداست ، رحمتى كه مؤمن و كافر و دنيا و آخرت را در بر دارد و در آخر نيز، سوره با آيه:« تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام!» ختم مىشود..
در قرآن كريم اين تنها سوره است كه بعد از بسم الله با يكى از اسماى خداى عز و جل آغاز شده است.
در مجمع البيان از امام موسى بن جعفر از آباى گرامىاش عليهمالسلام از رسول خدا«ص» روايت آورده كه فرموده : براى هر چيزى عروسى و جلوهگاه حسنى
هست و عروس قرآن سوره الرحمن است!
« سنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ...!»
اين آيات فصل دوم از آيات سوره است، كه نشئه دوم جن و انس را توصيف مىكند ، نشئهاى كه به سوى خدا بر مىگردند و به جزاى اعمال خود مىرسند و آلاء و نعمتهايى را كه خدا در آن نشئه به ايشان ارزانى مىدارد بر مىشمارد ، همچنان كه در فصل گذشته نشاه اول را توصيف مىكرد، آلاى خدا در آن نشاه را بر مىشمرد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ..!» ( 1تا 10/ واقعه)
اين سوره، قيامت كبرى را كه در آن مردم دوباره زنده مىشوند و به حسابشان رسيدگى شده جزا داده مىشوند شرح مىدهد ، نخست مقدارى از حوادث هول انگيز آن را ذكر مىكند، حوادث نزديكتر به زندگى دنيايى انسان و نزديكتر به زمينى كه در آن زندگى مىكرده، مىفرمايد: اوضاع و احوال زمين دگرگون مىشود و زمين بالا و پايين و زير و رو مىگردد، زلزله بسيار سهمگين زمين كوهها را متلاشى و چون غبار مىسازد، آنگاه مردم را به طور فهرستوار به سه دسته سابقين و اصحاب يمين و اصحاب شمال ، تقسيم نموده، سرانجام كار هر يك را بيان مىكند.
آنگاه عليه اصحاب شمال كه منكر ربوبيت خداى تعالى و مساله معاد و تكذيب كننده قرآنند كه بشر را به توحيد و ايمان به معاد دعوت مىكند استدلال نموده، در آخر گفتار را با يادآورى حالت احتضار و فرا رسيدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه مىدهد .
« أُولَئك الْمُقَرَّبُونَ ! فى جَنَّتِ النَّعِيمِ...!»
اين آيات حال و وضعى كه هر يك از سه طايفه (مقربون، اصحاب يمين و اصحاب شمال) در قيامت دارند شرح مىدهد.
« نحْنُ خَلَقْنَكُمْ فَلَوْ لا تُصدِّقُونَ...!»
بعد از آنكه رشته كلام خداى سبحان منتهى شد به بيان عاقبت امر طوايف سهگانه ، كه آخرين ايشان اصحاب شمال بود و فرمود: عاملى كه ايشان را به چنين سرنوشتى سوق داد يكى شكستن عهدى بود كه در ازل سپرده بودند كه به مراسم عبوديت قيام كنند و ديگرى تكذيب بعث و جزا بود و نيز بعد از آنكه رسول گرامى خود را دستور داد به اينكه گفتار آنان را با تقرير بعث و جزا و بيان كيفرها و پاداشهاى قيامت رد كند ، اينك در اين آيات ايشان را بر سر اينكه معاد و جزا را انكار كردند توبيخ مىكند ، به اينكه آورنده خبر بعث و جزا خدا است ، كه آفريدگار ايشان و مدبر امر ايشان و كسى است كه مرگ و ايجاد بعد از مرگ را برايشان مقدر كرده ، او مىداند كه از آغاز خلقتشان تا منتها اليه امرشان چه حوادثى بر آنان جريان مىيابد و نيز توبيخ مىكند به اينكه آن كتابى كه ايشان را از معاد خبر مىدهد قرآن كريم است ، كه از بازيچه دست شيطانها و اولياى گمراه آنان مصون است!
سپس دوباره بر سر سخن شده حال طوايف سهگانه را يك بار ديگر بيان مىكند و خاطر نشان مىسازد كه اختلاف احوالى كه اين طوايف دارند، از روز مرگشان شروع مىشود. در اينجا سوره خاتمه مىيابد.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! سبَّحَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ...!» (1تا6/حديد)
غرض اين سوره تحريك و تشويق مؤمنين به انفاق در راه خداست، همچنان كه تكرار امر صريح به اين معنا در خلال آياتش اشعار بدان دارد. در تشويق مردم به اين عمل همين بس كه انفاق مردم را قرض دادن آنان به خداى عز اسمه دانسته و معلوم است كه خداى عز و جل عالىترين و مقدسترين و بهترين مطلوبست، او هرگز خلف وعده نمىكند و او وعدهشان داده كه اگر به وى قرض بدهند مضاعف و چند برابر بر مىگرداند و نيز وعده داده كه در عوض انفاقشان اجرى كريم و بسيار زياد بدهد .
و نيز اشاره كرده به اينكه اين انفاق منشاش تقوا و ايمان به رسول است و اثر آمرزش گناهان و داشتن دو برابر از رحمت و ملازمت با نور و بلكه ملحق شدن به صديقين و شهداء در نزد خداى سبحان است .
در خلال آيات سوره معارفى هم راجع به مبدأ و معاد آمده و دعوت به تقوا و اخلاص ايمان و زهد دارد و نيز مشتمل بر مواعظى است.
چون تشويق و تحريك مردم به انفاق و اينكه انفاق قرض دادن به خدا است اين توهم را ايجاد مىكند كه مگر خدا به مال ما محتاج است ، لذا از همان آغاز سخن يعنى اولين كلمه سوره مساله نزاهت خدا از احتياج را خاطر نشان نموده، فرموده: آنچه در زمين و آسمانها است خدا را تسبيح مىگويند و نيز عدهاى از اسماى حسناى خدا را كه رساننده اين نزاهت است ذكر كرد و همه سورههايى كه با تسبيح خدا آغاز شده ، يعنى سوره حشر ، صف ، جمعه و تغابن كه بعضى با كلمه سبح و بعضى ديگر با كلمه يسبح آغاز شدهاند، نظير سوره مورد بحث است .
1) الميزان ج : 19 ص :249
« ءَامِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ أَنفِقُوا مِمَّا جَعَلَكم مُّستَخْلَفِينَ فِيهِ فَالَّذِينَ ءَامَنُوا مِنكمْ وَ أَنفَقُوا لهَُمْ أَجْرٌ كَبِيرٌ...!»
در اين آيات دستور مؤكد مىدهد به اينكه مسلمين در راه خدا و مخصوصا در جهاد انفاق كنند و از آيه شريفه:« لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح...!» به خوبى برمىآيد كه دستور مذكور در مورد جهاد مؤكدتر است و همين خود مؤيد آن قولى است كه مىگويد: آيه شريفه« امنوا بالله و رسوله و انفقوا ...!» در جنگ تبوك نازل شد .
« أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا أَن تخْشعَ قُلُوبهُمْ لِذِكرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الحَْقِّ وَ لا يَكُونُوا كالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب مِن قَبْلُ فَطالَ عَلَيهِمُ الأَمَدُ فَقَست قُلُوبهُمْ وَ كَثِيرٌ مِّنهُمْ فَسِقُونَ...!»
اين قسمت از آيات سوره همان هدف و غرضى را دنبال مىكند كه قسمت قبلى دنبال مىكرد و آن تشويق و ترغيب به ايمان به خدا و رسول او و انفاق در راه خدا بود ، البته در ضمن ، مؤمنين را عتاب مىكند كه چرا بايد علائم و نشانههايى از قساوت قلب از ايشان بروز كند و به منظور تاكيد در تحريك و تشويق به انفاق درجه انفاقگران نزد خدا را بيان نموده و با اين لحن دستور به انفاق مىدهد:« كه : هان ! بشتابيد به مغفرت و جنت...!» و نيز دنيا و اهل دنيا را كه بخل مىورزند و مردم را هم به بخل مىخوانند مذمت مىكند .
و در خلال آيات، ناگهان سياق را كه مخصوص مسلمانان بود به سياقى تغيير داده كه شامل مسلمين و اهل كتاب هر دو بشود.
« لَقَدْ أَرْسلْنَا رُسلَنَا بِالْبَيِّنَتِ وَ أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَب وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاس بِالْقِسطِ وَ أَنزَلْنَا الحَْدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شدِيدٌ وَ مَنَفِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصرُهُ وَ رُسلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌ...!»
خداى تعالى پس از اشاره به قساوتى كه دلهاى مؤمنين را فرا گرفته و در
نتيجه در امتثال تكاليف دينى و مخصوصا انفاق در راه خدا كه مايه قوام امر جهاد است تثاقل ورزيدند و آنگاه ايشان را به اهل كتاب تشبيه كرد كه در اثر طولانى شدن مهلت خدا به آنان دلهايشان دچار قساوت گرديد، اينك در اين آيات غرض الهى از فرستادن رسولان و نازل كردن كتاب و ميزان همراه ايشان را بيان كرده، مىفرمايد: غرض از اين ارسال رسل و انزال كتب اين بود كه انبيا مردم را به عدالت عادت دهند، تا در مجتمعى عادل زندگى كنند و آهن را نازل كرد تا بندگان خود را در دفاع از مجتمع صالح خود و بسط كلمه حق در زمين بيازمايد، علاوه بر منافع ديگرى كه آهن دارد و مردم از آن بهرهمند مىشوند .
آنگاه فرمود كه نوح و ابراهيم عليهالسلام را فرستاد و نبوت و كتاب را در ذريه آن دو بزرگوار قرار داد و يكى پس از ديگرى رسولانى گسيل داشت و اين سنت همچنان در تمامى امتها استمرار يافت و نتيجه كار همواره اين بود كه عدهاى از مردم راه حق را يافته، اكثريتى از ايشان فاسق شدند و سپس سوره را با دعوت مردم به اين معنا ختم مىكند كه ايمان خود را تكميل كنند، تا از رحمت خدا دو چندان عايدشان گردد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! قَدْ سمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتى تجَدِلُك فى زَوْجِهَا وَ تَشتَكِى إِلى اللَّهِ وَ اللَّهُ يَسمَعُ تحَاوُرَكُمَا إِنَّ اللَّهَ سمِيعُ بَصِيرٌ ...!» (1تا6/مجادله)
اين سوره متعرض مطالب گوناگون از احكام و آداب و صفات است .
قسمتى از آن مربوط به حكم ظهار است، قسمتى هم مربوط به نجوى و بيخ گوشى سخن گفتن است، قسمتى هم مربوط به آداب نشستن در مجلس و قسمتى راجع به اوصاف كسانى است كه با خدا و رسولش مخالفت مىكنند و يا با دشمنان دين دوستى مىورزند و كسانى را كه از دوستى با آنان احتراز مىكنند معرفى نموده، به وعدهاى جميل در دنيا و آخرت دلخوش مىسازد!
« أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ مَا يَكونُ مِن نجْوَى ثَلَثَةٍ إِلا هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لا خَمْسةٍ إِلا هُوَ سادِسهُمْ وَ لا أَدْنى مِن ذَلِك وَ لا أَكْثرَ إِلا هُوَ مَعَهُمْ
أَيْنَ مَا كانُوا ثمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيَمَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيمٌ...!»
اين آيات راجع به نجوى و پارهاى آداب مجالست است.
« أَ لَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِب اللَّهُ عَلَيهِم مَّا هُم مِّنكُمْ وَ لا مِنهُمْ وَ يحْلِفُونَ عَلى الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ...!»
اين آيات سرگذشت دستهاى از منافقين را ذكر مىكند كه با يهوديان دوستى و مودت و با خدا و رسولش دشمنى داشتند و ايشان را به خاطر همين انحراف مذمت نموده ، به عذاب و شقاوت تهديد مىكند ، تهديدى بسيار شديد و در آخر به عنوان حكمى قطعى و كلى مىفرمايد: ايمان به خدا و روز جزا نمىگذارد انسانى با دشمنان خدا و رسولش دوستى كند ، حال اين دشمنان هر كه مىخواهند باشند و سپس مؤمنين را مدح مىكند به اينكه از دشمنان دين بيزارند و ايشان را وعده ايمان مىدهد، ايمانى مستقر در روح و جانشان، ايمانى از ناحيه خدا و نيز وعده بهشت و رضوان مىدهد .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! سبَّحَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ...!» ( 1تا10/حشر)
اين سوره به داستان يهوديان بنى النضير اشاره دارد كه بخاطر نقض پيمانى كه با مسلمين بسته بودند محكوم به جلاى وطن شدند و نيز به اين قسمت از داستان اشاره دارد كه سبب نقض عهدشان اين بود كه منافقان به ايشان وعده دادند كه اگر نقض عهد كنيد ما شما را يارى مىكنيم، ولى همين كه ايشان نقض عهد كردند ، منافقين به وعدهاى كه داده بودند وفا ننمودند.
در ضمن اين اشارات مطالبى ديگر نيز در اين سوره آمده و از آن جمله مساله حكم غنيمت بنى النضير است.
از آيات برجسته اين سوره هفت آيه آخر آن است كه خداى سبحان در آنها بندگان خود را دستور مىدهد به اينكه از طريق مراقبت نفس و محاسبه آن آماده ديدارش شوند و عظمت كلام و جلالت قدر خود را در قالب بيان عظمت ذات
مقدسش و اسماى حسنى و صفات عليايش ، بيان مىفرمايد .
« أَ لَمْ تَرَ إِلى الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لاخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَبِ لَئنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصرَنَّكمْ وَ اللَّهُ يَشهَدُ إِنهُمْ لَكَذِبُونَ...!»
اين آيات به حال منافقين و وعدههايى كه به مردم بنى النضير دادند كه اگر با مسلمين بجنگيد كمكتان مىكنيم و اگر بيرون برويد با شما مىآييم و نيز به خلف وعدهشان اشاره مىكند.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَت لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ...!»
مضمونى كه اين آيات شريفه دارد به منزله نتيجهاى است كه از آيات سوره گرفته مىشود .
بر كسى كه ايمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است كه پروردگار خود را به ياد آورد و او را فراموش ننمايد و ببيند چه عملى مايه پيشرفت آخرت او است و به درد آن روزش مىخورد كه به سوى پروردگارش برمىگردد .
و بداند كه عمل او هر چه باشد عليه او حفظ مىشود و خداى تعالى در آن روز به حساب آن مىرسد و او را بر طبق آن محاسبه و جزا مىدهد ، جزائى كه ديگر از او جدا نخواهد شد .
و اين همان هدفى است كه آيه:« يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد...!» دنبال نموده، مؤمنين را وادار مىكند كه به ياد خداى سبحان باشند و او را فراموش نكنند و مراقب اعمال خود باشند ، كه چه مىكنند ، صالح آنها كدام و طالحش كدام است ، چون سعادت زندگى آخرتشان به اعمالشان بستگى دارد .
و مراقب باشند كه جز اعمال صالح انجام ندهند و صالح را هم خالص براى رضاى خدا به جاى آورند و اين مراقبت را استمرار دهند و همواره از نفس خود حساب بكشند و هر عمل نيكى كه در كردههاى خود يافتند خدا را شكرگزارند و هر عمل زشتى ديدند خود را توبيخ نموده، نفس را مورد مؤاخذه قرار دهند و از خداى تعالى طلب مغفرت كنند .
ذكر خداى تعالى به ذكرى كه لايق ساحت عظمت و كبريائى او است يعنى ذكر خدا به اسماى حسنى و صفات علياى او كه قرآن بيان نموده تنها راهى است كه انسان را به كمال عبوديت مىرساند، كمالى كه انسان ، ما فوق آن ، ديگر كمالى ندارد! و اين بدان جهت است كه انسان عبد محض و مملوك طلق براى خداى سبحان است و غير از مملوكيت چيزى ندارد، از هر جهت كه فرض كنى مملوك است و از هيچ جهتى استقلال ندارد .
همچنان كه خداى عز و جل مالك او است از هر جهت كه فرض شود و او از هر جهت داراى استقلال است و معلوم است كه كمال هر چيزى خالص بودن آنست ، هم در ذاتش و هم در آثارش، پس كمال انسانى هم در همين است كه خود را بندهاى خالص و مملوكى براى خدا بداند و براى خود هيچگونه استقلالى قائل نباشد و از صفات اخلاقى به آن صفتى متصف باشد، كه سازگار با عبوديت است ، نظير خضوع و خشوع و ذلت و استكانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناى خداى عز و جل و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر كند ، نه هر چه خودش خواست و در هيچ يك از اين مراحل دچار غفلت نشود، نه در ذاتش و نه در صفاتش و نه در افعالش .
و همواره به ذات و افعالش نظير تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد و داشتن چنين نظرى دست نمىدهد مگر با توجه باطنى به پروردگارى كه بر هر چيز شهيد و بر هر چيز محيط و بر هر نفس قائم است، هر كس هر چه بكند او ناظر عمل او است و از او غافل نيست و فراموشش نمىكند .
در اين هنگام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مىكند ، همچنان كه فرموده :« الا بذكر الله تطمئن القلوب!» و در اين هنگام است كه خداى سبحان را به صفات كمالش مىشناسد ، آن صفاتى كه اسماى حسنايش حاكى از آن است و در قبال اين شناسايى صفات عبوديت و جهات نقصش برايش آشكار مىگردد ، هر قدر خدا را به آن صفات بيشتر بشناسد خاضعتر، خاشعتر، ذليلتر، فقيرتر و حاجتمندتر مىشود .
و معلوم است كه وقتى اين صفات در آدمى پيدا شد ، اعمال او صالح مىگردد و ممكن نيست عمل طالحى از او سر بزند ، براى اينكه چنين كسى دائما خود را حاضر درگاه مىداند و همواره به ياد خداست ، همچنان كه خداى تعالى فرموده:« و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و لا تكن من الغافلين! ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون!»
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُم مِّنَ الْحَقِّ يخْرِجُونَ الرَّسولَ وَ إِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَداً فى سبِيلى وَ ابْتِغَاءَ مَرْضاتى تُسِرُّونَ إِلَيهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ وَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضلَّ سوَاءَ السبِيلِ...!» (1تا9/ممتحنه)
اين سوره متعرض مساله دوستى مؤمنين با كفار است و از آن به سختى نهى مىكند، هم در ابتداى سوره متعرض آن است و هم در آخرش و در خلال آياتش متعرض احكامى در باره زنان مهاجر و بيعت زنان شده است.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا جَاءَكمُ الْمُؤْمِنَت مُهَجِرَتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَنهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلى الْكُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لهَُّمْ وَ لا هُمْ يحِلُّونَ لهَُنَّ وَ ءَاتُوهُم مَّا أَنفَقُوا وَ لا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَا ءَاتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصمِ الْكَوَافِرِ وَ سئَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَ لْيَسئَلُوا مَا أَنفَقُوا ذَلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ...!»
سياق و زمينه اين آيه شريفه چنين مىرساند كه بعد از صلح حديبيه نازل شده است. در عهدنامههايى كه بين رسول خدا «ص» و مردم مكه برقرار گرديده نوشته شده است كه اگر از اهل مكه مردى ملحق به مسلمانان شد ، مسلمانان موظفند او را به اهل مكه برگردانند ، ولى اگر از مسلمانان مردى ملحق به اهل مكه شد اهل مكه موظف نيستند او را به مسلمانان برگردانند .
و نيز از آيه شريفه چنين برمىآيد كه يكى از زنان مشركين مسلمان شده و به سوى مدينه مهاجرت كرده و همسر مشركش به دنبالش آمده و درخواست كرده كه رسول الله«ص» او را به وى برگرداند و رسول خدا«ص» در پاسخ فرموده : آنچه در عهدنامه آمده اين است كه اگر مردى از طرفين به طرف ديگر ملحق شود بايد چنين و چنان عمل كرد و در عهدنامه در باره زنان چيزى نيامده و به همين مدرك رسول الله«ص» آن زن را به شوهرش نداد و حتى مهريهاى را كه شوهر به همسرش داده بود
به آن مرد برگردانيد .
اينها مطالبى است كه از آيه استفاده مىشود و آيه شريفه دلالت بر احكامى مناسب اين مطالب نيز دارد، البته احكام مربوط به زنان.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! سبَّحَ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ...!» ( 1تا 9/صف)
اين سوره ، مؤمنين را ترغيب و تحريك مىكند بر اينكه در راه خدا جهاد نموده ، با دشمنان دين او كارزار نمايند و خبر مىدهد كه اين دين نورى است درخشان از جانب خداى سبحان كه كفار اهل كتاب مىخواهند آن را با دهان خود خاموش كنند ، ولى خدا نور آن را تمام مىكند ، هر چند كه كافران كراهت داشته باشند و دين خود را بر تمامى اديان غلبه مىدهد هر چند كه مشركين نخواهند!
و اين پيغمبرى كه به وى ايمان آوردهاند فرستادهاى است از طرف خداى سبحان ، او را فرستاده تا هدايت باشد و دين حق را به شما برساند و اين همان است كه عيسى بن مريم«ع» بنى اسرائيل را به آمدنش بشارت داد .
پس بر مؤمنين است كه كمر همت بر اطاعتش ببندند و آنچه امر مىكند امتثال كنند و در راه خدا جهاد نموده، خدا را در دينش يارى كنند، تا خداى تعالى به سعادت آخرتشان رسانيده ، ياريشان كند و در دنيا فتح و پيروزى نصيبشان كند و بر دشمنانشان غالب و مسلط نمايد و نيز بر مؤمنين است كه هرگز آنچه را كه خود عمل نمىكنند به ديگران نگويند و در آنچه وعده مىدهند تخلف ننمايند ، كه اين گونه اعمال ايشان را مستوجب خشمى از خدا نموده ، رسول را آزار مىدهد و اين خطر را هم دارد كه خدا دلهايشان را منحرف سازد ، همان طور كه با قوم موسى «ع» چنين كرد ، چون با اينكه مىدانستند آن جناب رسول خدا به سوى ايشان است ، مع ذلك آزارش دادند و خدا مردم ستمكار را هدايت نمىكند .
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا هَلْ أَدُلُّكمْ عَلى تجَرَةٍ تُنجِيكم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ...!»
اين آيات مؤمنين را به ايمان به خدا و رسول او و به جهاد در راه خدا دعوت نموده و آنان را به مغفرت و جنت در آخرت و نصرت و فتح در دنيا وعدهاى جميل مىدهد و ايشان را دعوت مىكند به اينكه نسبت به وعده نصرت خدا و تاييد او اعتماد كنند. اين دو معنايى كه گفتيم غرض نهايى سوره است و مطالبى كه در آيات قبلى بود جنبه زمينهچينى براى اين دو معنا را داشت .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يُسبِّحُ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ المَْلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ...!» ( 1تا 8 /جمعه)
اين سوره به بيانى كاملا انگيزنده ، مسلمين را وادار مىكند كه نسبت به نماز جمعه اهتمام بورزند و آنچه در به پاداشتنش لازم است فراهم سازند ، چون نماز جمعه از شعائر بزرگ خدا است كه تعظيم و اهتمام به امر آن ، هم دنياى مردم را اصلاح مىكند و هم آخرتشان را و خداى تعالى بيان اين مطلب را با تسبيح و ثناى بر خود آغاز كرد كه در ميان قومى امى رسولى از خود آنان مبعوث كرد تا آيات او را بر آنان بخواند و با اعمال صالح و اخلاق پاك تزكيه شان كند و كتاب و حكمتشان بياموزد و به همين منظور كتاب خدا و معارف دينش را به بهترين وجهى بر آنان و افرادى كه به آنان ملحق مىشوند و نسلهاى بعد از آنان تحميل كرد و زنهارشان داد از اينكه مثل يهود نباشند كه خداى تعالى تورات را بر آنان تحميل كرد ، ولى آنان آن را حمل نكردند و به معارف آن معتقد نشدند و به احكامش عمل نكردند ، در نتيجه مانند الاغى شدند كه بارش كتاب باشد .
و در آخر به عنوان نتيجه دستور مىدهد كه وقتى بانك نماز جمعه بلند مىشود بازار و دادوستد را رها نموده ، به سوى ذكر خدا بشتابند و نيز افرادى را كه خلاف اين دستور عمل مىكنند و رسول خدا «ص» را در حالى كه مشغول خطبه نماز است رها نموده ، به سوى دادوستد مىروند ، سرزنش مىكند و اين رفتار را نشانه آن مىداند كه اين گونه افراد معارف كتاب خدا و احكامش را نپذيرفتهاند .
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا نُودِى لِلصلَوةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا
الْبَيْعَ ذَلِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ...!»
اين آيات وجوب نماز جمعه و حرمت معامله را در هنگام حضور نماز تاكيد نموده ، درضمن كسانى را كه در حال خطبه نماز آن را رها نموده ، به دنبال لهو و تجارت مىروند عتاب نموده ، عملشان را عمل بسيار ناپسند مىداند .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِذَا جَاءَك الْمُنَفِقُونَ قَالُوا نَشهَدُ إِنَّك لَرَسولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّك لَرَسولُهُ وَ اللَّهُ يَشهَدُ إِنَّ الْمُنَفِقِينَ لَكَذِبُونَ...!» ( 1تا8/منافقين)
اين سوره وضع منافقين را توصيف مىكند و آنان را به شدت عداوت با مسلمين متهم ساخته ، رسول خدا «ص» را دستور مىدهد، تا از خطر آنان برحذر باشد و مؤمنين را نصيحت مىكند به اينكه از كارهايى كه سرانجامش نفاق است بپرهيزند، تا به هلاكت نفاق دچار نگردند و كارشان به آتش دوزخ منجر نشود.
« يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تُلْهِكمْ أَمْوَلُكُمْ وَ لا أَوْلَدُكمْ عَن ذِكرِ اللَّهِ وَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك فَأُولَئك هُمُ الْخَسِرُونَ...!»
در اين چند آيه مؤمنين را تذكر مىدهد به اينكه از بعضى صفات كه باعث پيدايش نفاق در قلب مىشود بپرهيزند ، يكى از آنها سرگرمى به مال و اولاد و غافل شدن از ياد خداست و يكى ديگر بخل است .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يُسبِّحُ للَّهِ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الأَرْضِ لَهُ الْمُلْك وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ...!» (1تا10/تغابن)
اين سوره از نظر سياق و نظم شبيه به سوره حديد است و گويى خلاصهاى از آن است و غرض سوره اين است كه مؤمنين را تشويق و تحريك كند به اينكه در راه
خدا انفاق كنند و غرض ديگرش اين است كه ناراحتىها و تاسفهايى كه در اثر هجوم مصائب در دلهاشان نشسته برطرف سازد و نويد دهد كه اگر در راه ايمان به خدا و جهاد در راه او و انفاق در آن راه مشقاتى را متحمل مىشوند ، همه به اذن خدا است!
آياتى كه در صدر سوره واقع شده جنبه مقدمه و زمينهچينى براى بيان اين غرض را دارد، در آن آيات بيان مىكند كه اسماى حسنى و صفات علياى خدا اقتضا مىكند كه براى بشر بعث و بازگشتى فراهم سازد ، تا همه به سويش برگردند و در آن بازگشت اهل ايمان و عمل صالح به سوى بهشت جاودان هدايت شوند و اهل كفر و تكذيب به سوى آتش ابدى رانده شوند ، پس اين مطالب مقدمه چينى است براى آيات بعد كه مىفرمايد: بايد خدا و رسول را اطاعت كنيد و بر مصائب و نيز در برابر انفاق در راه خدا خويشتندار باشيد ، بدون اينكه از منع موانع متاثر و از ملامت شماتتگران بيمى به خود راه دهيد!
« مَا أَصاب مِن مُّصِيبَةٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ مَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يهْدِ قَلْبَهُ وَ اللَّهُ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيمٌ...!»
در اين آيات به بيان غرض سوره شروع نموده است ، چون آياتى كه گذشت گفتيم همه جنبه مقدمه و زمينهچينى را دارد و غرض سوره وادارى مردم به انفاق در راه خدا و صبر در برابر مصائبى است كه در خلال مجاهدات در راه او مىبينند .
در ميان همه اين اغراض اول مساله مصيبتها و صبر در برابر آنها را ذكر فرموده تا ذهن شنونده براى تاثر از سفارشات بعدى به انفاق آمادهتر و صافتر گردد و ديگر عذرى باقى نماند!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيهَا النَّبىُّ إِذَا طلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتهِنَّ وَ أَحْصوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكمْ لا تخْرِجُوهُنَّ مِن بُيُوتِهِنَّ وَ لا يخْرُجْنَ إِلا أَن يَأْتِينَ بِفَحِشةٍ مُّبَيِّنَةٍ وَ تِلْك حُدُودُ اللَّهِ وَ مَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظلَمَ نَفْسهُ لا تَدْرِى لَعَلَّ اللَّهَ يحْدِث بَعْدَ ذَلِك أَمْراً...!» ( 1تا7/طلاق)
اين سوره مشتمل بر بيان كلياتى از احكام طلاق است و به دنبال آن مقدارى اندرز
و تهديد و بشارت.
« وَ كَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ عَتَت عَنْ أَمْرِ رَبهَا وَ رُسلِهِ فَحَاسبْنَهَا حِساباً شدِيداً وَ عَذَّبْنَهَا عَذَاباً نُّكْراً ...!»
اين آيات موعظه و تهديد و بشارت است و با اين اندرزها توصيه به تمسك به احكام خدا را تاكيد مىكند و يكى از آن احكام همان احكام طلاق و عده است و در قرآن كريم هيچ توصيهاى در باره هيچ حكمى به قدر احكام راجعه به زنان تاكيد نشده و اين نيست مگر به خاطر اينكه دنبال اين احكام و اين توصيهها خبرى هست .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيهَا النَّبىُّ لِمَ تحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَك تَبْتَغِى مَرْضات أَزْوَجِك وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ..!» ( 1تا9/تحريم)
اين سوره با داستانى كه بين رسول خدا «ص»و بعضى از همسرانش اتفاق افتاد، آغاز شده و آن اين بود كه به خاطر حادثهاى پارهاى از حلالها را بر خود حرام كرد و بدين سبب در اين آيات آن جناب را مورد عتاب قرار مىدهد كه چرا به خاطر رضايت بعضى از همسرانت، حلال خدا را بر خود حرام كردى و در حقيقت و به طورى كه از سياق بر مىآيد عتاب متوجه همان همسر است و مىخواهد رسول گرامى خود را عليه آن همسر يارى كند .
بعد از نقل اين داستان مؤمنين را خطاب مىكند به اينكه جان خود را از عذاب آتشى كه آتشگيرانهاش انسان و سنگ است نگه بدارند و بدانند كه به جز اعمال خود آنان به ايشان جزايى نمىدهند، جزايشان خود اعمالشان است و معلوم است كه هيچ كس نمىتواند از عمل خود بگريزد پس هيچ كس از اين جزا خلاصى ندارد، مگر پيغمبر و آنهايى كه به وى ايمان آوردند، آنگاه بار ديگر رسول خدا«ص» را به جهاد با كفار و منافقين خطاب مىكند . در آخر، سوره را به آوردن مثلى ختم مىكند، مثلى از زنان كفار مثلى از زنان مؤمنين.
« ضرَب اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَاَت نُوحٍ وَ امْرَأَت لُوطٍ كانَتَا تحْت عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صلِحَينِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنهُمَا مِنَ اللَّهِ شيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلا النَّارَ مَعَ الدَّخِلِينَ...!»
اين آيات كريمه متضمن دو تا مثل است يكى مثلى كه خدا به وسيله آن حال كفار را مجسم مىكند و يكى هم مثلى كه بيانگر حال مؤمنين است، مثل اول وضع كفار را در شقاوت و هلاكت روشن نموده ، بيان مىكند كه اگر چنين شدند به خاطر خيانتى بود كه به خدا و رسولش كردند و سرانجام خيانت به خدا و رسول همين است، از هر كس كه مىخواهد سر بزند ، هر چند از كسى سر بزند كه وابسته و متصل به انبيا باشد و مثل دومى بيانگر اين حقيقت است كه سعادت و رستگارى مؤمنين هم تنها به خاطر ايمان خالصشان به خدا و رسول و قنوتشان و حسن اطاعتشان بوده و اتصال و خويشاوندى كه با كفار داشتند ضررى به حالشان نداشت ، پس معلوم مىشود ملاك كرامت نزد خدا تنها و تنها تقوى است و بس .
براى مجسم كردن اين معنا نخست حال اين طايفه اول را به حال دو تا زن تاريخ مثل مىزند كه هر دو همسر دو پيامبر بزرگوار بودند، دو پيامبرى كه خداى تعالى عبد صالحشان ناميده - و چه كرامتى بزرگتر از اين - و با اين حال اين دو زن به آن دو بزرگوار خيانت كردند و در نتيجه فرمان الهى رسيد كه با ساير دوزخيان داخل دوزخ گردند ، پس اين دو زن همسر و هم بستر دو پيامبر بزرگوار بودند ، اما همسرى آنان سودى به حالشان نبخشيد و بدون كسب كمترين امتيازى در زمره هالكان به هلاكت رسيدند .
طايفه دوم را به دو زن ديگر تاريخ مثل مىزند، يكى همسر فرعون است، كه درجه كفر شوهرش بدانجا رسيد كه در بين مردم معاصر خود( با كمال بىشرمى و جنون) فرياد زد: رب اعلاى شما منم! اما اين همسر به خدا ايمان آورد و ايمانى خالص آورد و خداى تعالى او را نجات داد و داخل بهشتش كرد و قدرت همسرى چون فرعون و كفر او نتوانست به ايمان وى خدشهاى وارد سازد ، دومى مريم دختر عمران است ، مريم صديقه و قانته كه خدايش به كرامت خود گراميش داشت و از روح خود در او بدميد .
در اين تمثيل تعريض و چوبكارى سختى به دو همسر رسول خدا «ص» شده ، كه آن دو نيز به آن جناب خيانت كردند و سر او را فاش ساخته ، عليه او دست به
1) الميزان ج : 19 ص : 574
دست هم دادند و اذيتش كردند و مخصوصا وقتى مىبينيم سخن از كفر و خيانت و فرمان( داخل دوزخ شويد!) دارد، مىفهميم كه اين تعريض تا چه حد شديد است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! تَبَرَك الَّذِى بِيَدِهِ الْمُلْك وَ هُوَ عَلى كلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ...!»
( 1تا 14/ملك)
غرض اين سوره بيان عموميت ربوبيت خداى تعالى براى تمامى عالم است، در مقابل مسلك وثنىها كه معتقدند براى هر يك از نواحى عالم ربى جداگانه است كه يا از خيل فرشتگان است و يا از مخلوقات ديگر و خداى عز و جل رب همه عالم نيست ، بلكه تنها رب آن ارباب است و بس .
به همين جهت در اين سوره بسيارى از نعمتهاى الهى از خلقت و تدبير را نام مىبرد ، چون در حقيقت ذكر اين نعمتها استدلالى است بر ربوبيت عامه الهى!
به همين مناسبت است كه سخن را با كلمه تبارك آغاز كرده ، چون اين كلمه به معناى كثرت صدور بركات از ناحيه خداى عز و جل است و نيز مكرر جناب ربوبى را به صفت رحمان كه مبالغه در رحمت است مىستايد ، چون رحمت ، همان عطيه در قبال استدعاى حاجتمند است و در اين سوره سخنى هم از انذار و تهديد آمده و در آخر به مساله حشر و قيامت منتهى مىگردد .
مضامين آيات آن به دو مساله خلاصه مىشود: يكى دعوت به اينكه يگانگى او در ربوبيت را بپذيرند و دوم اينكه به معاد معتقد شوند!
« هُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَرْض ذَلُولاً فَامْشوا فى مَنَاكِبهَا وَ كلُوا مِن رِّزْقِهِ وَ إِلَيْهِ النُّشورُ...!»
در اين آيات پشت سر هم، نشانههاى تدبير الهى را ذكر مىكند ، تدبيرى كه ربوبيت آن جناب را اثبات مىنمايد و اين نشانهها را با انذار و تخويف ذكر نموده ، مىفرمايد: « هو الذى جعل لكم الأرض ذلولا!» دنبالش مىفرمايد: « أ و لم يروا الى الطير...!» كه بعد از انذار در آيه:« الذى خلق الموت و الحيوة..!» و آيه:« الذى خلق سبع سموات ... !» و آيه:« و لقد زينا ...! » قرار گرفته است.
« قُلْ هُوَ الَّذِى أَنشأَكمْ وَ جَعَلَ لَكمُ السمْعَ وَ الأَبْصرَ وَ الأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَّا تَشكُرُونَ...!»
اين آيات نشانههاى ديگرى از ربوبيت خداى تعالى را به مشركين تذكر مىدهد تا به وسيله آن به وحدانيت خدا در خلقت و تدبير رهنمونشان شود و در آن مطالب را توأم با تخويف و تهديد بيان مىكند ، همچنان كه گفتيم همه سوره اينطور است ، چيزى كه هست بايد اين را در نظر بگيريم كه خداى تعالى بعد از آنكه در جمله:« بل لجوا فى عتو و نفور!» به لجاجت و عناد آنان در باره حق اشاره كرد ، سياق را از خطاب به آنان برگردانيد و روى سخن از ايشان برتافته خطاب را متوجه رسول خدا«ص» كرد و فرمود: حالا تو با آنان سخن بگو! بگوششان بخوان! آيات و نشانههاى ربوبيت من در خلقت و تدبير را كه همه بر يگانگى من در ربوبيت دلالت دارند به يادشان بياور! و از عذاب من انذارشان كن:« قل هو الذى ...! قل هو الذى ذرأكم ...! قل انما العلم ...! قل أ رأيتم ان اهلكنى الله ...! قل هو الرحمن ...! قل ا رأيتم ان أصبح ماؤكم غورا ...!» كه در همه اين آيات مىفرمايد: تو بگو چنين و چنان!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! ن! وَ الْقَلَمِ! وَ مَا يَسطرُونَ! مَا أَنت بِنِعْمَةِ رَبِّك بِمَجْنُونٍ! وَ إِنَّ لَك لأَجْراً غَيرَ مَمْنُونٍ! وَ إِنَّك لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ...!» (1تا33/قلم)
اين سوره رسول خدا«ص» را به دنبال تهمتهاى ناروايى كه مشركين به وى زده و او را ديوانه خوانده بودند ، تسليت و دلدارى مىدهد و به وعدههاى جميل و پاسدارى از خلق عظيمش دلخوش مىسازد و آن جناب را به شديدترين وجهى از اطاعت مشركين و مداهنه با آنان نهى نموده ، امر اكيد مىكند كه در برابر حكم پروردگارش صبر كند!
« إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ عِندَ رَبهِمْ جَنَّتِ النَّعِيمِ...!»
اين آيات دنباله تهديدهايى است كه در باره تكذيبگران رسول خدا«ص»
ص:321
كرده بود و عذاب آخرتى آنان را به اين بيان مسجل مىسازد كه مردم با تقوى در بهشتهاى نعيم هستند و اينكه تكذيبگران و متقين يكسان نيستند، پس نمىتوانند اميد كرامتى از خدا داشته باشند و چون مجرمند آنچه هم از نعمتهاى دنيا در اختيار دارند استدراج و املاء است نه نعمت و كرامت و نيز در اين آيات رسول خدا «ص» را امر مىكند به اينكه در برابر حكم پروردگارش صبر كند و اين امر را تاكيد مىنمايد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الحَْاقَّةُ! مَا الحَْاقَّةُ ! وَ مَا أَدْرَاك مَا الحَْاقَّةُ...!»
(3تا 12/الحاقه)
اين سوره مساله حاقه يعنى قيامت را به ياد مىآورد، در اينجا قيامت را حاقه ناميده، در جاى ديگر قارعه و واقعه خوانده است و در اين آيات سخن را در سه فراز سوق داده، در فصلى به طور اجمال سرانجام امتهايى را ذكر مىكند كه منكر قيامت بودند و خداى تعالى آنان را به اخذى رابيه( عقوبتى شديد) بگرفت .
و در فصلى اوصاف حاقه را بيان مىكند و اينكه در آن روز مردم دو گروهند ، يكى اصحاب يمين و يكى اصحاب شمال ، يكى اهل سعادت و ديگرى اهل شقاوت!
و در فصل سوم در راستى و درستى خبرها و سخنان قرآن تاكيد نموده ، آنها را حق اليقين معرفى مىكند!
« فَإِذَا نُفِخَ فى الصورِ نَفْخَةٌ وَحِدَةٌ...!»
اين آيات فصل دومى است كه حاقه را با پارهاى از نشانيها و مقدماتش و شمهاى از وقايعى كه در آن روز رخ مىدهد معرفى مىكند .
« فَلا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ...! »
اين دسته از آيات ، فصل سوم از آيات سوره است كه مطالب سابق مربوط به
ص:322
حاقه را به لسان تصديق قرآن تاكيد مىكند، تا با تصديق قرآن حقانيت خبرهايى كه از مساله قيامت داد ثابت شود .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! سأَلَ سائلُ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ...!» (1تا18/معارج)
آنچه سياق اين سوره دست مىدهد اين است كه مىخواهد روز قيامت را توصيف كند به آن عذابهايى كه در آن براى كفار آماده شده، از همان آغاز ، سخن از عذاب دارد.
سؤال سائلى را حكايت مىكند كه از عذاب الهى كفار پرسيده و اشاره مىكند به اينكه اين عذاب آمدنى است و هيچ مانعى نمىتواند از آمدنش جلوگير شود و نيز عذابى است نزديك ، نه دور كه كفار مىپندارند ، آنگاه به صفات آن روز و عذابى كه براى آنان تهيه شده پرداخته ، مؤمنين را كه به انجام وظائف اعتقادى و عملى خود مىپردازند استثنا مىكند.
« إِنَّ الانسنَ خُلِقَ هَلُوعاً ...!»
اين آيات به اولين سبب و انگيزهاى كه انسان را به رذيله اعراض از ياد خدا و به جمع اموال و گنجينه كردن آن و در آخر دچار آتش خالد شدن وامىدارد اشاره مىكند ، آتشى كه فرمود:« لظى، نزاعة للشوى!» و آن سبب عبارت است از حالتى در انسان به نام هلع - شدت حرص- كه حكمت الهى اقتضا كرد آدمى را به اين صفت بيافريند، تا به وسيله اين صفت به آنچه مايه خير و سعادتش مىباشد هدايت شود ، چيزى كه هست اين خود انسان است كه اين مايه سعادت خود را مايه بدبختى خود مىسازد و به جاى اينكه در راه سعادت خود صرف كند ، در راه بدبختى خود صرف مىكند و همين مايه سعادت خويش را مايه هلاكت دائمى خود مىكند، مگر كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح مىكنند، كه در جنات از عزت و احترام برخوردارند .
ص:323
« فَمَا لِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَك مُهْطِعِينَ...!»
بعد از آنكه در فصل اول از آيات اين سوره در ذيل داستان درخواست عذاب بيان كرد كه عذابى واقع شدنى دارند، كه هيچ دافعى از آن نيست و آن عذاب آتشى است « متلظى» و « نزاعة للشوى» كه هر اعراضگر و هر كسى را كه مال جمع مىكند و گنجينه مىسازد به سوى خود مىكشد.
و نيز بعد از آنكه در فصل دوم از آن آيات ملاك گرفتارى آنان به اين بدبختى را ذكر كرد و فرمود كه: ملاك آن اين است كه انسان مجهز به غريزه هلع و غريزه حب خير براى خويش است و اين غريزهها او را به پيروى هواى نفس مىكشاند و وادار مىكند در برابر هر حقى كه با آن مواجه مىشود استكبار كند و از اين راه به آتش جاودانهاش مبتلا مىكند، آتشى كه به جز صالحان و معتقدين به روز جزا و ترسندگان از عذاب پروردگار ، كسى از آن نجات نمىيابد .
اينك در اين فصل از آيات - كه فصل سوم است - روى سخن را به همان كفار نموده مثل كسى كه از رفتار آنان به تعجب آمده ، سخن مىگويد ، چون ايشان دورادور رسول خدا «ص» را گرفته چپ و راست او را احاطه كردهاند و از او جدا نمىشوند ، اما با دلهايى متفرق و با چشم ظاهرى به آن جناب اقبال نمودهاند ، ولى دلهايشان از آن جناب اعراض دارد، لذا رسول گرامى خود را مخاطب قرار داده مىفرمايد: چرا اينان اينطورند؟ آيا يك يك اينان انتظار دارند در عين اينكه كافرند داخل در جنت نعيم شوند؟ با اينكه خداى سبحان مقدر فرموده با جنت خود به جز افراد مؤمن را كه خود استثنا كرده كسى را گرامى ندارد، آيا اينها با اين توقعشان مىخواهند از خدا سبقت بگيرند و او را عاجز سازند؟ و حكم او را نقض و تقدير او را باطل سازند؟ حاشا كه بتوانند، زيرا خدايى كه آنان را از نطفهاى خوار و بىمقدار آفريده قادر است از همين نطفه كه آنان را آفريده كسانى بهتر از ايشان بيافريند، كسانى كه او را بپرستند و داخل جنتش شوند .
و در آخر اين فصل رسول گرامى خود را دستور مىدهد به اينكه خصام و بگومگوى با آنان را تعطيل كند و آنان را به حال خودشان وا گذارد، تا همچنان به لجبازى و سرگرمى خود مشغول باشند، تا آن روزى را كه وعده رسيدنش داده شده ديدار كنند!
1) الميزان ج : 20 ص : 27
ص:324
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ! إِنَّا أَرْسلْنَا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ أَنْ أَنذِرْ قَوْمَك مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ...!»(1تا24/نوح)
اين سوره اشاره مي كند به رسالت نوح به سوى قومش و به اجمالى از دعوتش و اينكه قوم او اجابتش نكردند و در آخر به پروردگار خود شكوه نمود و نفرينشان كرد و براى خود و پدر و مادر خود و هر مرد و زنى كه با ايمان داخل خانهاش شود استغفار كرد و به اينكه در آخر عذاب بر آن قوم نازل شده ، همگى غرق شدند!
« مِّمَّا خَطِيئَتهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يجِدُوا لهَُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصاراً...!»
اين آيات داستان هلاكت قوم نوح و تتمه نفرين آن جناب عليه ايشان را حكايت مىكند.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! قُلْ أُوحِىَ إِلىَّ أَنَّهُ استَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الجِْنِّ فَقَالُوا إِنَّا سمِعْنَا قُرْءَاناً عجَباً ...!» ( 1تا17/جن)
اين سوره به داستان چند نفر از طايفه جن اشاره مىكند كه صوت قرآن را شنيدند و ايمان آورده ، به اصول معارف دين اقرار كردند. از اين اشاره تسجيل نبوت رسول خدا«ص» نتيجهگيرى مىشود و نيز اين سوره به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و مساله معاد هم اشاره مىكند .
« وَ أَنَّ الْمَسجِدَ للَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً ...!»
در اين آيات مساله نبوت تسجيل شده و مساله وحدانيت خداى تعالى و
ص:325
مساله معاد را به عنوان نتيجه از داستان جن ذكر مىكند.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيهَا الْمُزَّمِّلُ ! قُمِ الَّيْلَ إِلا قَلِيلاً ! نِّصفَهُ أَوِ انقُص مِنْهُ قَلِيلاً! أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْءَانَ تَرْتِيلاً...!» ( 1تا 19/مزمل)
اين سوره رسول خدا«ص» را امر مىكند به اينكه نماز شب بخواند، تا به اين وسيله آماده و مستعد گرفتن مسؤوليتى گردد كه به زودى به او محول مىشود و آن قرآنى است كه به وى وحى خواهد شد و دستورش مىدهد در برابر حرفهاى بيهودهاى كه دشمنان مىزنند و شاعر و كاهن يا ديوانهاش مىخوانند صبر كند و به نحوى پسنديده از آنان كنارهگيرى نمايد و در اين آيات تهديد و انذارى هم به كفار شده و حكم صبر را به همه مؤمنين تعميم داده، در آخر تخفيفى را كه براى رسول خدا «ص» و مؤمنين قائل شده ذكر مىكند .
اين سوره از نخستين سورههايى است كه در اول بعثت نازل شده است.
« إِنَّ رَبَّك يَعْلَمُ أَنَّك تَقُومُ أَدْنى مِن ثُلُثىِ الَّيْلِ وَ نِصفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائفَةٌ مِّنَ الَّذِينَ مَعَك وَ اللَّهُ يُقَدِّرُ الَّيْلَ وَ النهَارَ عَلِمَ أَن لَّن تحْصوهُ فَتَاب عَلَيْكمْ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسرَ مِنَ الْقُرْءَانِ عَلِمَ أَن سيَكُونُ مِنكم مَّرْضى وَ ءَاخَرُونَ يَضرِبُونَ فى الأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضلِ اللَّهِ وَ ءَاخَرُونَ يُقَتِلُونَ فى سبِيلِ اللَّهِ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسرَ مِنْهُ وَ أَقِيمُوا الصلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ وَ أَقْرِضوا اللَّهَ قَرْضاً حَسناً وَ مَا تُقَدِّمُوا لأَنفُسِكم مِّنْ خَيرٍ تجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ هُوَ خَيراً وَ أَعْظمَ أَجْراً وَ استَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمُ!»
سخن در اين آيه شريفه براى تخفيف دادن به دستورى است كه در اول سوره به شخص رسول خدا«ص» داد و در آيه:« ان هذه تذكرة ...!» در وسط سوره آن دستور را به عموم مؤمنين تعميم داد و آن عبارت بود از پرداختن به نماز شب و تهجد! در اين آيه مىخواهد بفرمايد:
خدا از مؤمنين اكتفا كرد به هر مقدارى كه بتوانند از قرآن تلاوت كنند، پس آيه شريفه مىخواهد دستور اول سوره را تخفيف دهد، نه اينكه آن را نسخ نموده از قيام در دو ثلث شب و يا نصف آن و يا ثلث آن منع كند .
ص:326
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! يَأَيهَا الْمُدَّثِّرُ! قُمْ فَأَنذِرْ ...!»(1تا7/مدثر)
اين سوره مشتمل بر مطالب زير است:
اول اينكه رسول خدا «ص» را دستور مىدهد به اينكه مردم را انذار كند و اين دستور را با لحنى و در سياقى بيان كرده كه از آن پيداست جزو دستورهاى اوائل بعثت است .
دوم اينكه اشاره مىكند به عظمت شان قرآن و جلالت قدرش.
سوم اينكه كسانى را كه منكر قرآن شوند و نسبت سحر به آن دهند تهديد و كسانى را كه از دعوت قرآن سربتابند مذمت كرده است.
آنچه يقينى و مسلم است اين است كه اين سوره در اوائل بعثت نازل شده و جزو اولين سورههاى قرآنى است و آيات هفتگانهاى كه در اين فصل آورديم متضمن امر به انذار و ساير لوازم انذار است، كه خداى تعالى به آن سفارش فرموده است.
« فَإِذَا نُقِرَ فى النَّاقُورِ...!»
در اين آيات شريفه به طعنه زنندگان به قرآن كه آن را سحر مىخواندند و بعضى از حقائق آن را استهزاء مىكردند ، تهديد شديدى شده است .
« َكلا وَ الْقَمَرِ ...!»
در اين آيات قرآن كريم از تهمتهايى كه بدان زده شده تنزيه گرديده و اين معنا مسجل گشته كه قرآن يكى از آيات كبراى حق است و در آن انذار تمامى بشر است و در پيرويش آزادى نفوس از گروگان اعمال است، اعمالى كه او را به سوى سقر مىكشاند!
« فَمَا لهَُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ...!»
ص:327
در اين آيات نتيجهگيرى از وعد و وعيدهاى گذشته را به صورت تعجب از اعراض كفار از تذكرات قرآن و تنفرشان از حق صريح بيان كرده ، گويا فرموده : وقتى جريان بدين قرار است عقلا واجب مىشود كه دعوت حق را اجابت نموده ، به وسيله تذكرات قرآن متذكر شود ، پس بسيار عجيب است كه چطور باز هم از اين تذكر روى بر مىتابند ، نه ، نه ، علت اصلى اين است كه اينان به رسالت ايمان ندارند و تكتكشان توقع دارند كه كتابى از خدا بر يك يك آنان نازل گردد ، نه ، بلكه علت اين است كه از آخرت ترس ندارند و در نتيجه از وعيد و تهديدهاى قرآن متنبه نمىشوند .
آنگاه روى سخن را به خود آنان كرده، مجددا آن تذكره را بر آنان عرضه مىكند و در قبول و رد آن مخيرشان نموده ، تا اگر خواستند قبول كنند و اگر خواستند رد كنند ، ليكن بايد بدانند كه در اين خواستن مستقل نيستند و نمىتوانند با خواست خود خداى سبحان را عاجز سازند و به همين جهت نمىتوانند متذكر شوند ، مگر وقتى كه خدا بخواهد و حكم قدر به طور قطع در ميان آنان نيز جارى است .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَمَةِ! ...» (1تا15/قيامت)
بيان اين سوره پيرامون مساله قيامت كبرى دور مىزند ، نخست از وقوع روز قيامت خبر مىدهد و در مرحله دوم آن روز را يكبار با ذكر چند نشانه و بار ديگر با اجمالى از سرگذشت انسان در آن روز توصيف مىكند ، و خبر مىدهد كه اولين قدم در سير به سوى قيامت مرگ است و در مرحله سوم سوره را با استدلال بر قدرت خداى تعالى بر اعاده عالم ختم نموده، اثبات مىكند همانطور كه خداى تعالى بر خلقت نخستين عالم قادر بود همچنين بر خلقت بار دوم آن ، كه همان قيامت است قادر است!
« لا تحَرِّك بِهِ لِسانَك لِتَعْجَلَ بِهِ...!»
اين آيات تتمه صفات روز قيامت است ، البته از اين نظر كه مردم در آن روز چه حالى دارند و اينكه مردم در آن روز دو طايفهاند، طايفهاى كه چهرهاى شكفته و
ص:328
دلى شاد دارند و طايفهاى ديگر كه چهرهاى درهم كشيده و دلى نوميد از نجات دارند و اشاره مىكند به اينكه آغاز اين تقسيم از زمان احتضار شروع مىشود! و سپس اشاره مىكند به اينكه انسان را آزاد و رها نمىگذارند، همان خدايى كه او را در آغاز آفريد قادر است بار ديگر او را زنده كند و در اينجا سوره ختم مىشود .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! هَلْ أَتى عَلى الانسنِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شيْئاً مَّذْكُوراً...!» ( 1 تا 22/ دهر)
اين سوره در آغاز، خلقت انسان را بعد از آنكه نامى از او در ميان نبود خاطرنشان مىسازد و سپس مىفرمايد كه خداى تعالى او را به راهى كه تنها راه اوست هدايت كرد ، حال يا اين انسان شكر هدايتش را مىگزارد و يا كفران مىكند. آنگاه مىفرمايد براى كافران انواعى از عذاب و براى ابرار الوانى از نعمت آماده كرده ، و اوصاف آن نعمتها را در طى هجده آيه شرح مىدهد و همين دليل است بر اينكه مقصود اصلى هم بيان همين جهت بوده است.
پس از بيان اوصاف آن نعمت ، روى سخن را به رسول گرامى خود نموده مىفرمايد : قرآن نازل شده از ناحيه اوست ، و مايه تذكر بشر است ، پس بايد كه در برابر حكم پروردگار خود صابر باشد و هوا و هوسهاى كفار را پيروى نكند و بايد كه پروردگار خود را صبح و شام به ياد بياورد و براى او شبها به سجده بيفتد و شبى طولانى تسبيح گويد .
« إِنَّا نحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْك الْقُرْءَانَ تَنزِيلاً...!»
بعد از آنكه خداى سبحان جزاى أبرار را بيان كرد و فرمود كه در برابر صبرى كه در راه خدا كردند چه پاداشها از نعيم مقيم ابدى و ملك عظيم برايشان تهيه ديده ، اينك در اين فصل از سوره خطاب را متوجه رسول گرامى خود نموده و او را امر مىكند به اينكه باز هم در برابر حكم پروردگارش صبر كند و اين گنهكاران كافر و علاقهمندان به زندگى زودگذر دنيا را كه از آخرت روى گردانده به دنيا چسبيدهاند
ص:329
اطاعت نكند، نه مشركين را و نه ساير كفار را و نه منافقين و هواپرستان را و اينكه همواره به ياد نام پروردگارش باشد و براى او سجده كند و مستمرا او را تسبيح گويد، آنگاه همين فرمان را براى همه امت عموميت داده ، مىفرمايد:« ان هذه تذكرة فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا !»
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الْمُرْسلَتِ عُرْفاً ...!» ( 1تا 15/مرسلات)
اين سوره يوم الفصل كه همان روز قيامت است را خاطر نشان ساخته ، خبر از وقوع آن را تاكيد مىكند و اين تاكيد خود را با تهديد شديدى به منكرين آن و انذار و تبشير به ديگران توأم نموده، جانب تهديد را بيش از ساير مطالب تاكيد مىكند، براى اينكه مىبينيم ده مرتبه مىفرمايد:« ويل يومئذ للمكذبين - واى در آن روز بر تكذيبگران!»
« أَ لَمْ نهْلِكِ الأَوَّلِينَ...!»
اين آيات حجتهايى است كه بر يگانگى خداى تعالى در ربوبيت دلالت مىكند، أدلهاى است كه به حكم آن بايد يوم الفصلى باشد و در آن مكذبين به جزاى خود برسند و نيز به كيفرهايى كه براى آنان تهيه شده و به نعمت و كرامتى كه براى مردم با تقوى آماده شده اشاره مىكند و سوره را با توبيخ و مذمت منكرين كه از عبادت خدا و ايمان به گفتار او استكبار مىورزند، ختم نموده است.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! عَمَّ يَتَساءَلُونَ! عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ...!» (1تا16/نباء)
اين سوره متضمن خبر از آمدن يوم الفصل و صفات آن و استدلال بر حقيقت آن و ترديدناپذيرى آن است و از اينجا آغاز مىشود كه مردم از يكديگر از خبر قيامت
ص:330
مىپرسند، آنگاه در سياق جواب و با لحنى تهديدآميز مىفرمايد: به زودى از آن آگاه خواهند شد و سپس براى ثبوت آن به اين دليل استدلال مىكند كه نظام مشهود در عالم با تدبير حكيمانهاى كه در آن است، بهترين و روشنترين دلالت را دارد بر اينكه بعد از اين نشئه دنياى متغير و فنا پذير ، نشئه ثابت و باقى هست و به دنبال اين خانهاى كه در آن عمل هست و جزا نيست ، خانهاى هست كه در آن جزا هست و عمل نيست ، پس در اين ميان روزى هست كه نظام جارى در اين عالم از آن خبر مىدهد .
سپس آن روز را با ذكر حوادثش توصيف مىكند كه مردم همگى در آن احضار مىشوند و همه يكجا جمع مىگردند ، طاغيان به سوى عذابى دردناك و متقين به سوى نعيمى مقيم منتقل مىشوند و در آخر، كلام را با يك جمله تهديدآميز ختم مىكند!
« إِنَّ يَوْمَ الْفَصلِ كانَ مِيقَتاً ...!»
اين آيات يوم الفصل را كه در جمله:« كلا سيعلمون!» به طور اجمال بدان اشاره كرده بود توصيف نموده، شرح مىدهد كه در آن روز به طاغيان و متقيان چه مىگذرد و در آخر ، سوره را با تهديدى كه به منزله نتيجه است ختم مىكند .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ النَّزِعَتِ غَرْقاً...!» (1تا41/نازعات)
در اين سوره خبرهاى مؤكدى از وقوع قيامت آمده و از طريق تدبير ربوبى كه نتيجهاش تقسيم شدن مردم به دو طايفه بهشتى و دوزخى است، بر وقوع آن استدلال كرده و در آخر با اشاره به اينكه از رسول خدا«ص» مىپرسيدند كه قيامت چه وقت است؟ و با پاسخ به اين سؤال سوره را ختم مىكند.
« يَسئَلُونَك عَنِ الساعَةِ أَيَّانَ مُرْساهَا ...!»
ص:331
در اين چهار آيه متعرض سؤال مشركين از زمان قيام قيامت شده ، آن را رد مىكند ، به اينكه علم به آن نزد احدى نيست و كسى به جز خداى تعالى از آن خبر ندارد و خداى تعالى علم به آن را به خود اختصاص داده است.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! عَبَس وَ تَوَلى...!» ( 1تا16/عبس)
غرض سوره، عتاب هر كسى است كه ثروتمندان را بر ضعفاء و مساكين از مؤمنين مقدم مىدارد، اهل دنيا را احترام مىكند و اهل آخرت را خوار مىشمارد، بعد از اين عتاب رشته كلام به اشاره به خوارى و بىمقدارى انسان در خلقتش و اينكه در تدبير امورش سراپا حاجت است و با اين حال به نعمت پروردگار و تدبير عظيم او كفران مىكند كشيده شده و در آخر سخن را با ذكر قيامت و جزاء و تهديد مردم خاتمه مىدهد.
« قُتِلَ الانسنُ مَا أَكْفَرَهُ ...!»
در اين فصل نخست انسان را نفرين مىكند و از اينكه در كفر به ربوبيت رب خود اصرار و مبالغه مىورزد تعجب مىكند و آنگاه به حدوث و بقاى او اشاره نموده مىفهماند كه انسان نه مالك چيزى از آفرينش خويش است و نه مالك چيزى از تدبير امورش، بلكه خداى سبحان است كه او را از نطفهاى بىمقدار آفريده و سپس اندازهگيرىاش كرد و آنگاه راه را برايش آسان ساخت و در آخر هم او است كه وى را مىميراند و به قبر داخلش مىكند و هر وقت كه بخواهد دوباره زندهاش مىسازد .
پس خداى سبحان يگانه رب و خالق و مدبر امر او است، آن هم نه تنها در حدوثش بلكه در بقايش و تا آخرين لحظه هستىاش مدبر او است، ولى اين انسان كفرانگر ، فرمان او را نمىبرد و به هدايت او مهتدى نمىشود .
و اگر انسان تنها و تنها به طعامى كه مىخورد نگاه كند ، كه يكى از مظاهر تدبير خدا و مشتى از درياى رحمت او است، آن وقت به تدبير وسيع پروردگارش و
ص:332
لطيف صنع او پى مىبرد ، آنچنانكه عقلش مبهوت شود و هوشش از سر بدر رود ، در حالى كه نعمتهاى خدا تنها طعام نيست و در اين ميان نعمتهاى ديگرى است كه از حيطه شمار بيرون است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِذَا الشمْس كُوِّرَت...!»(1تا14/تكوير)
اين سوره روز قيامت را با ذكر پارهاى از مقدمات و نشانيهاى آن و پارهاى از آنچه در آن روز واقع مىشود متذكر و يادآور مىشود و آن روز را چنين توصيف مىكند كه : روزى است كه در آن عمل انسان هر چه باشد كشف مىگردد و سپس قرآن را توصيف مىكند به اينكه از القاآتى است كه رسولى آسمانى كه فرشته وحى است آن را به رسول خدا«ص» القاء كرده و از القاآت شيطانى نيست و رسول خدا هم ديوانه نيست كه شيطانها او را دست انداخته باشند .
« فَلا أُقْسِمُ بِالخُْنَّسِ ...!»
اين آيات در مقام منزه داشتن رسول خدا«ص» از جنون است - كه مشركين آن جناب را بدان متهم كرده بودند - و نيز منزه داشتن قرآنى كه آورده از مداخله شيطان است، مىفرمايد: قرآن او كلام خداى تعالى است كه ملك وحى آن را به وى القاء مىكند، ملكى كه هرگز در رسالت خود خيانت نمىكند و نيز قرآن او هشدارى است كه به اذن خدا هر كسى را كه بخواهد راه راست را بيابد هدايت مىكند .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِذَا السمَاءُ انفَطرَت...!» ( 1تا19/انفطار)
اين سوره روز قيامت را با بعضى از علامتهاى متصل به آن تحديد مىكند و
ص:333
خود آن روز را هم به بعضى از وقايعى كه در آن روز واقع مىشود معرفى مىكند و آن اين است كه در آن روز تمامى اعمالى كه انسان خودش كرده و همه آثارى كه بر اعمالش مترتب شده و بوسيله ملائكه حفظه كه موكل بر او بودهاند محفوظ مانده ، در آن روز جزاء داده مىشود .
اگر اعمال نيك بوده با نعيم آخرت و اگر زشت بوده و ناشى از تكذيب قيامت بوده ، با دوزخ پاداش داده مىشود ، دوزخى كه خود او افروخته و جاودانه در آن خواهد زيست. آنگاه دوباره توصيف روز قيامت را از سر مىگيرد ، كه آن روزى است كه هيچ كسى براى خودش مالك چيزى نيست و امر در آن روز تنها براى خداست.
اين سوره از آيات برجسته قرآن است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَيْلٌ لِّلْمُطفِّفِينَ...!» ( 1تا21/مطففين)
اين سوره با تهديد مرتكبين كمفروشى در كيل و وزن آغاز شده و كمفروشان را تهديد مىكند به اينكه در يوم عظيم كه روز قيامت است براى جزا مبعوث مىشوند. اين مطلب را با تفصيل جريانى كه در آن روز بر سر فجار و ابرار مىآيد خاتمه مىدهد.
« إِنَّ الأَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍ ...!»
در اين آيات تا حدودى جلالت قدر ابرار و عظمت مقام آنان نزد خداى تعالى و خرمى زندگى در بهشتشان را بيان نموده، مىفرمايد: اين ابرار كه امروز مورد استهزاء و طعنه كفارند ، به زودى به كفار خواهند خنديد و عذابى را كه به ايشان مىرسد تماشا خواهند كرد .
ص:334
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِذَا السمَاءُ انشقَّت...!» ( 1تا25/انشقاق)
اين سوره به قيام قيامت اشاره نموده ، بيان مىكند كه براى انسان سيرى است به سوى پروردگارش ، او در اين مسير هست تا پروردگارش را ديدار كند و خداى تعالى به مقتضاى نامه عملش به حسابش برسد. در اين آيات اين مطالب را تاكيد مىكند و آيات مربوط به تهديدش از آيات بشارتش بيشتر است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ السمَاءِ ذَاتِ الْبرُوج...!» (1تا22/بروج)
اين سوره مشتمل بر انذار و بشارت است و در آن به سختى كسانى را انذار كرده كه مردان و زنان مسلمان را به جرم اينكه به خدا ايمان آوردهاند شكنجه مىكنند ، نظير مشركين مكه كه با گروندگان به رسول خدا«ص» چنين مىكردند ، آنان را شكنجه مىكردند تا از دين اسلام به شرك سابق خود برگردند ، بعضى از اين مسلمانان صبر مىكردند و برنمىگشتند و لو شكنجه به هر جا كه خواست برسد و بعضى برگشته مرتد مىشدند و اينها افرادى بودند كه ايمانى ضعيف داشتند.
خداى سبحان در اين آيات قبل از اين مطالب اشارهاى به اصحاب اخدود مىكند و اين خود تشويق مؤمنين به صبر در راه خداى تعالى است، دنبال اين داستان اشارهاى هم به سرگذشت لشكريان فرعون و ثمود دارد و اين مايه دلخوشى رسول خدا«ص» و وعده نصرت به آن جناب و تهديد مشركين است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ السمَاءِ وَ الطارِقِ! وَ مَا أَدْرَاك مَا الطارِقُ ! النَّجْمُ الثَّاقِب...!» ( 1تا17/طارق)
در اين سوره مردم را به معاد انذار كرده و استدلال كرده به اطلاق قدرت و سخن را با تاكيد ايفاء نموده و ضمنا به حقيقت آن روز اشاره مىكند و سوره را با تهديد كفار ختم مىنمايد.
ص:335
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! سبِّح اسمَ رَبِّك الأَعْلى! الَّذِى خَلَقَ فَسوَّى! وَ الَّذِى قَدَّرَ فَهَدَى...!» ( 1تا19/اعلي)
در اين آيات به توحيد خداى تعالى امر شده ، توحيدى كه لايق به ساحت مقدس او باشد و نيز به تنزيه ذات متعاليهاش از اينكه نام مقدسش با نامى ديگر ذكر شود و يا چيزى كه بايد به او مستند شود بغير او نسبت دهند ، مثلا كسى ديگر را در خلقت و تدبير و رزق شريك او بدانند و به رسول خدا«ص» وعده تاييد مىدهد، تاييد به وسيله علم و حفظ و نيز وعده مىدهد كه او را از آسانترين طريق و مناسبترين راه موفق به تبليغ و دعوت بفرمايد .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ! هَلْ أَتَاك حَدِيث الْغَشِيَةِ...!» ( 1تا26/غاشيه)
سوره غاشيه سوره انذار و بشارت است و غاشيه همان روز قيامت است كه بر مردم از هر سو احاطه پيدا مىكند و در اين سوره قيامت را با شرح حال مردم توصيف مىكند از اين جهت كه به دو دسته تقسيم مىشوند سعيدها و شقىها و هر طائفهاى در جايى كه برايشان آماده شده مستقر مىگردند يكى در بهشت و ديگرى در دوزخ و رشته كلام بدينجا كشيده مىشود كه رسول خدا«ص» را دستور مىدهد كه مردم را تذكر دهد به اينكه مقام ربوبى چه فنونى از تدبير در اين عالم بكار برده، فنونى كه هر يك دلالت دارد بر ربوبيت او براى همه عالم و براى خصوص ايشان و اينكه بازگشتشان به سوى او و حسابرسى اعمالشان با او است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الْفَجْرِ! وَ لَيَالٍ عَشرٍ! وَ الشفْع وَ الْوَتْرِ..!» (1تا30/فجر)
ص:336
در اين سوره تعلق به دنيا بدان جهت كه طغيان و كفران به دنبال دارد ، مذمت شده و اهل دنيا را به شديدترين عذاب دنيا و آخرت تهديد نموده، روشن مىسازد كه انسان به خاطر كوتاه فكريش خيال مىكند اگر خدا به او نعمتى داده به خاطر آن است كه نزد خدا كرامت و احترامى دارد و آنكه مبتلا به فقر و فقدان است، به خاطر اين است كه در درگاه خدا خوار و بىمقدار است، ولى به خاطر پندار غلطش هر فساد و طغيانى را مرتكب مىشود و آن پندار غلط را روپوش و رفوى خطاهاى خود مىكند و دومى هم به خاطر آن پندار غلطش كفر مىگويد( و به هر ذلتى تن مىدهد،) و حال آنكه امر بر او مشتبه شده ، بلكه اگر قدرت و ثروت دارد و اگر مبتلا به فقر و تنگى معاش است، همه به منظور امتحان الهى است ، تا روشن كند چه چيز از دنيايش براى آخرتش از پيش مىفرستد .
پس قضيه به آن صورت كه انسان توهم مىكند و به زبان هم جارى مىسازد نيست ، بلكه به صورتى است كه به زودى در قيامت كه حساب و جزا به پا مىشود ، روشن مىسازد كه آنچه به او رسيد چه فقر و ناتوانى و چه ثروت و قدرت همه امتحان بود ، كه او مىتوانست از دنيايش براى آخرتش گرفته ، از پيش بفرستد، ولى نفرستاد و عذاب آخرت را بر ثوابش ترجيح داد، پس از ميان همه مردم دنيا كسى به سعادت زندگى آخرت نمىرسد، مگر نفس مطمئنه و كسى كه دلش به پروردگارش گرم است و تسليم امر او است و در نتيجه بادهاى سهمگين گرفتاريها ، او را از جاى نمىكند و در او تغيير حالت پديد نمىآورد و اگر ثروتمند شد طغيان نمىكند و اگر فقير شد كفران نمىورزد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! لا أُقْسِمُ بهَذَا الْبَلَدِ...!» ( اتا20/بلد)
اين سوره بيانگر اين حقيقت است كه خلقت انسان بر اساس رنج و مشقت است ، هيچ شانى از شؤون حيات را نخواهى ديد كه توام با تلخىها و رنجها و خستگىها نباشد ، از آن روزى كه در شكم مادر روح به كالبدش دميده شد ، تا روزى كه از اين دنيا رخت بر مىبندد هيچ راحتى و آسايشى كه خالى از تعب و مشقت باشد نمىبيند و هيچ سعادتى را خالص از شقاوت نمىيابد ، تنها خانه آخرت است كه راحتىاش آميخته با تعب نيست!
1) الميزان ج : 20 ص :482
ص:337
بنا بر اين ، چه بهتر به جاى هر تلخى و ناكامى و رنج ، سنگينى تكاليف الهى را تحمل كند، در برابر آنها صبر نمايد صبر بر اطاعت و بر ترك معصيت و در گسترش دادن رحمت بر همه مبتلايان كوشا باشد ، كسانى را از قبيل ايتام و فقرا و بيماران و امثال آنها كه دچار مصائب شدهاند مورد شفقت خود قرار دهد ، تا جزو اصحاب ميمنه شود و گرنه آخرتش هم مثل دنيايش خواهد شد و در آخرت از اصحاب مشئمه خواهد بود كه نار مؤصده مسلط بر آنان است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الشمْسِ وَ ضحَاهَا...!» ( 1تا 15/شمس)
حاصل مضمون اين سوره اين است كه: انسان - كه با الهام خدايى تقوا را از فجور و كار نيك را از كار زشت تميز مىدهد - اگر بخواهد رستگار شود بايد باطن خود را تزكيه كند و آن را با پرورشى صالح بپروراند و رشد دهد ، با تقوا بيارايد و از زشتىها پاك كند و گر نه از سعادت و رستگارى محروم مىماند، هر قدر بيشتر آلودهاش كند و كمتر بيارايد محروميتش بيشتر مىشود و آنگاه به عنوان شاهد داستان ثمود را ذكر مىكند كه به جرم اينكه پيامبرشان حضرت صالح را تكذيب كرده ، ناقهاى را كه مامور به حمايت از آن بودند بكشتند ، به عذاب استيصال و انقراض مبتلا شدند و با نقل اين داستان به اهل مكه تعريض و توبيخ مىكند!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الَّيْلِ إِذَا يَغْشى...!» ( 1تا21/ليل)
غرض اين سوره تهديد و انذار است و اين هدف را از اين راه دنبال مىكند كه به انسانها بفهماند مساعى و تلاشهايشان يك جور نيست ، بعضى از مردمند كه انفاق مىكنند و از خدا پروا دارند و وعده حسناى خدا را تصديق مىكنند و خداى تعالى هم در مقابل، حياتى جاودانه و سراسر سعادت در اختيارشان مىگذارد و بعضى ديگرند كه بخل مىورزند و به خيال خود مىخواهند بى نياز شوند و وعده حسناى خدايى را تكذيب مىكنند و خداى تعالى هم آنان را به سوى عاقبت شر راه مىبرد.
ص:338
در اين سوره اهتمام و عنايت خاصى به مساله انفاق مالى شده است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الضحَى! وَ الَّيْلِ إِذَا سجَى! مَا وَدَّعَك رَبُّك وَ مَا قَلى...!» (1تا11/ضحي)
بعضى گفتهاند: چند روزى به رسول خدا «ص» وحى نشد ، به طورى كه مردم گفتند خدا با او وداع كرده ، در پاسخشان اين سوره نازل شد و خداى تعالى به اين وسيله آن حضرت را شاد كرد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! أَ لَمْ نَشرَحْ لَك صدْرَك...!» ( 1تا8/انشراح)
در اين سوره رسول خدا«ص» را امر مىكند به اينكه كمر خدمت در راه خدا ببندد و به سوى او رغبت كند و به اين منظور نخست منتهايى كه بر او نهاده تذكر مىدهد.
« بِّسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ! وَ طورِ سِينِينَ! وَ هَذَا الْبَلَدِ الأَمِينِ...!» ( 1تا8/تين)
اين سوره مساله بعث و جزا را ياد آور شده ، مطلب را از راه خلقت انسان در بهترين تقويم و سپس اختلاف افراد انسان در بقا بر فطرت اولى و خارج شدن از آن و در نتيجه تنزلش تا اسفل سافلين را بيان نموده، در آخر خاطر نشان مىكند كه به حكم حكمت الهى واجب است كه بين دو طايفه در دادن جزا فرق گذاشت و پاداش هر دو نبايد يكسان باشد.
ص:339
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! اقْرَأْ بِاسمِ رَبِّك الَّذِى خَلَقَ...!»(1تا19/علق)
در اين سوره رسول خدا صلىاللهعليهوآلهوسلّم را امر مىكند به اينكه قرآن را كه به وحى خدا نازل مىشود تلقى كند .
اين سوره اولين سورهاى است كه از قرآن نازل شده و سياق آياتش آنچنان به هم ارتباط دارد كه بتوان گفت يكباره نازل شده است.
« بِّسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِنَّا أَنزَلْنَهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ...!» ( 1تا5/قدر)
اين سوره نزول قرآن در شب قدر را بيان مىكند و آن شب را تعظيم نموده از هزار ماه بالاتر مىداند، چون در آن شب ملائكه و روح نازل مىشوند!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَبِ وَ الْمُشرِكِينَ مُنفَكِّينَ حَتى تَأْتِيهُمُ الْبَيِّنَةُ...!» (1تا8/بيّنه)
اين سوره رسالت محمد بن عبد الله خاتم النبيين« صلوات الله عليه» را براى عوام از اهل كتاب و مشركين مسجل مىكند و به عبارتى سادهتر براى عموم اهل ملت و غير اهل ملت و باز سادهتر بگويم: براى عموم بشر تسجيل مىكند و مىفهماند كه آن جناب از ناحيه خدا به سوى عموم بشر گسيل شده و اين عموميت رسالت آن جناب مقتضاى سنت الهى، يعنى سنت هدايت است! و بر عموميت دعوت آن جناب استدلال كرده ، به اينكه دعوت آن حضرت متضمن صلاح مجتمع انسانى است ،
ص:340
عقايد و اعمال افراد و جوامع را صالح مىسازد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِذَا زُلْزِلَتِ الأَرْض زِلْزَالهََا...!» (1تا8/زلزال)
در اين سوره سخن از قيامت و زنده شدن مردم براى حساب و اشاره به بعضى از علامتهايش رفته، كه يكى زلزله زمين و يكى ديگر سخن گفتن آن از حوادثى است كه در آن رخ داده است.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الْعَدِيَتِ ضبْحاً...!» (1تا11/عاديات)
اين سوره در باره ناسپاسى انسان و كفران نعمتهاى پروردگارش و حب شديدش نسبت به خير سخن مىگويد و نتيجه مىگيرد با اينكه دوستدار خير خلق شد و با اينكه خير را تشخيص مىدهد، اگر انجام ندهد حجتى بر خدا ندارد ، بلكه خدا بر او حجت دارد و به زودى به حسابش مىرسد!
« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ! الْقارِعَةُ ! مَا الْقارِعَةُ ! وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ...!»
(1تا11/قارعه)
اين سوره تهديد به عذاب قيامت و بشارت به ثواب آن است، ولى جانب تهديدش بر بشارتش مىچربد.
ص:341
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! أَلْهَاكُمُ التَّكاثُرُ...! » (1تا8/تكاثر)
اين سوره مردم را به شدت توبيخ مىكند بر اينكه با تكاثر ورزيدن و مسابقه گذاشتن در جمع مال و اولاد و ياوران با يكديگر از خداى تعالى و از سعادت واقعى خود بىخبر مىمانند، از تبعات و آثار سوء خسرانآور اين سرگرمى غفلت مىورزند و ايشان را تهديد مىكند به اينكه به زودى نتيجه سرگرمىهاى بيهوده خود را مىدانند و مىبينند و به زودى از اين نعمتها كه در اختيارشان گذاشته شده بود تا شكرش را بجاى آورند بازخواست مىشوند كه چرا در شكرگزارى خدا خود را به نادانى زديد و به كارهاى بيهوده سرگرم كرديد و چرا نعمت خدا را با كفران مقابله نموديد؟
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَ الْعَصرِ! إِنَّ الانسنَ لَفِى خُسرٍ! إِلا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ تَوَاصوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصوْا بِالصبرِ!» ( 1تا3/عصر)
اين سوره تمامى معارف قرآنى و مقاصد مختلف آن را در كوتاهترين بيان خلاصه كرده است!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! وَيْلٌ لِّكلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ ...!» (1تا9/همزه)
اين سوره تهديد شديدى است به كسانى كه عاشق جمع مالند و مىخواهند با مال بيشتر خود بر سر و گردن مردم سوار شوند و بر آنان كبريايى بفروشند و به همين جهت از مردم عيبهايى مىگيرند كه عيب نيست!
ص:342
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! أَ لَمْ تَرَ كَيْف فَعَلَ رَبُّك بِأَصحَبِ الْفِيلِ...!»(1تا5/فيل)
در اين سوره به داستان اصحاب فيل اشاره مىكند كه از ديار خود به قصد تخريب كعبه معظمه حركت كردند و خداى تعالى با فرستادن مرغ ابابيل و آن مرغان با باراندن كلوخهاى سنگى بر سر آنان هلاكشان كردند و به صورت گوشت جويدهشان درآوردند.
اين قصه از آيات و معجزات بزرگ الهى است، كه كسى نمىتواند انكارش كند، براى اينكه تاريخنويسان آن را مسلم دانسته و شعراى دوران جاهليت در اشعار خود از آن ياد كردهاند.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! لايلَفِ قُرَيْشٍ...!» ( 1تا 4/قريش)
اين سوره بر قريش منت مىگذارد كه خداى تعالى با اين دفاعى كه از مكه كرد شما را در انظار، مورد احترام قرار داد تا بتوانيد با امنيت كامل بدون اينكه راهزنان متعرض شما شوند كوچ تابستانى و زمستانى خود را به منظور تجارت انجام دهيد، آنگاه دعوتشان مىكند به توحيد و عبادت رب بيت!
مضمون اين سوره نوعى ارتباط با سوره فيل دارد و لذا بعضى از اهل سنت گفتهاند سوره فيل و ايلاف يك سورهاند و ليكن حق مطلب آن است كه دليلى كه بر آن استناد كردهاند، وحدت را نمىرساند . از همه اينها گذشته رواياتى كه دلالت بر جدايى اين دو سوره دارد و اينكه بين آن دو بسم الله قرار دارد متواتر است!
ص:343
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ! أَ رَءَيْت الَّذِى يُكَذِّب بِالدِّينِ...!»(1تا7/ماعون)
اين سوره تهديد كسانى است كه خود را مسلمان معرفى كردهاند ولى متخلق به اخلاق منافقينند، از قبيل سهو از نماز و ريا كردن در اعمال و منع ماعون(زكات و كمك مالي،) كه هيچ يك از اينها با ايمان به روز جزا سازگارى ندارد .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِنَّا أَعْطيْنَك الْكَوْثَرَ...!» (1تا3/كوثر)
در اين سوره منتى بر رسول خدا «ص» نهاده به اينكه به آن جناب كوثر داده و اين بدان منظور است كه آن جناب را دلخوش سازد و بفهماند كه آن كس كه به وى زخم زبان مىزند كه اولاد ذكور ندارد و اجاق كور است، خودش اجاق كور است.
اين سوره كوتاهترين سوره قرآن است.
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! قُلْ يَأَيهَا الْكفِرُونَ...!» (1تا6/كافرون)
در اين سوره رسول خدا «ص» را دستور مىدهد به اينكه برائت خود از كيش وثنيت آنان را علنا اظهار داشته ، خبر دهد كه آنها نيز پذيراى دين وى نيستند، پس نه دين او مورد استفاده ايشان قرار مىگيرد و نه دين آنان آن جناب را مجذوب خود مىكند، بنابر اين نه كفار مىپرستند آنچه را كه آن جناب مىپرستد و نه تا ابد آن جناب مىپرستد آنچه را كه ايشان مىپرستند ، پس كفار بايد براى ابد از سازشكارى و مداهنه آن جناب مايوس باشند!
ص:344
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! إِذَا جَاءَ نَصرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ...!» (1تا3/نصر)
در اين سوره خداى تعالى رسول گراميش را وعده فتح و يارى مىدهد و خبر مىدهد كه به زودى آن جناب مشاهده مىكند كه مردم گروه گروه داخل اسلام مىشوند و دستورش مىدهد كه به شكرانه اين يارى و فتح خدايى، خدا را تسبيح كند و حمد گويد و استغفار نمايد .
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! تَبَّت يَدَا أَبى لَهَبٍ وَ تَب...!»(1تا5/تبت)
اين سوره تهديد شديدى است به ابو لهب، تهديدى است به هلاكت خودش و عملش، تهديدى است به آتش جهنم براى خودش و همسرش!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ!
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ! اللَّهُ الصمَدُ! لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ! وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كفُواً أَحَدُ!»
(1تا4/اخلاص)
اين سوره خداى تعالى را به احديت ذات و بازگشت ما سَوىَ الله در تمامى حوائج وجوديش به سوى او و نيز به اينكه احدى نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال شريك او نيست مىستايد و اين توحيد قرآنى، توحيدى است كه مختص به خود قرآن كريم است و تمامى معارف( اصولى و فروعى و اخلاقى) اسلام بر اين اساس پىريزى شده است .
ص:345
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! قُلْ أَعُوذُ بِرَب الْفَلَقِ...!»(1تا5/فلق)
در اين سوره خداي تعالي به رسول گرامى خود دستور مىدهد كه از هر شر و از خصوص بعضى شرور به او پناه ببرد!
« بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ! قُلْ أَعُوذُ بِرَب النَّاسِ...!» (1تا6/ناس)
در اين سوره رسول گرامى خود را دستور مىدهد به اينكه از شر وسواس خناس، به خدا پناه ببرد!
₸