ghaemiyeh.com
سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده
عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.
مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰
مشخصات ظاهري : ج.
شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت
شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسيرالقرآن
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي
رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۱۷۴۳
اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »
« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »
« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »
(77 ـ 79/ واقعه)
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقهبندى شده است.
در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 75 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصلهايى تقسيم شد. در اين سرفصلها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقهبندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفتانگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.
تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است.
در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و قطع هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 14 رسيد. در قطع جيبي هر عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 75 جلد رسيد.
از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان» شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.
مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است! هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!
هدف تأليف اين كتاب
هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقهبندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد.
ضرورت تأليف اين كتاب
سالهاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مىآموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دينمان قرار مىگرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مىداديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدساللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مىتوانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مىنمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.
اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقهبندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرةالمعــارف در دستــرس همه ديندوستان قرارگيرد. اين همان انگيزهاى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سورهها و آيات الهى قرآن نمىشود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به
شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.
اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مىتواند براى پىگيرى آنها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)
... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مىشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلىاللهعليهوآله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او، و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد، كه مسلمان شايستهاى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت اسـلام واقعى پرورش دادنـد ... فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!
ليلة القدر سال 1385
سيد مهدى (حبيبى) امين
پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:
1-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش درج كرده و چنين اظهار نموده است:
« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»
2-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:
« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»
3-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:
« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .
تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)
4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي
www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.
5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:
« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:
1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»
6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.
7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.
8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:
« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه » همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.
9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.
علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود و فقظ به ذكر نام و مشخصات آنها اكتفا مي شود:
برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.
حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر ايشان تقديم مي نمايد!
سيد مهدي حبيبي امين
رمضان مبارك 1392
قرآن مجيد، روزگارى از جمعيت عرب را كه به طور اتصال قبل از اسلام واقع شده بود، دوره «جاهليت» نام داده است. اين از آن جهت است كه در آن روزگار به جاى علم، جهــل و به جاى حــق، يك سلسله آراء سفيهانـه و باطل بر آنان حكومت مىكرده است.
قرآن شريف خصوصيـات آن را چنين بيان مىكند:
ـ «يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَالْحَقِّ ظَنَالْجاهِلِيَّةِ ،
ـ «اَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُـونَ؟
ـ آيا حكم زمان جاهليت را مىخواهيد؟» (5/مائده)
ـ « آن دم كه كفــار تعصبى همانند تعصبات دوره جاهليت به قلب خود راه دادند...!»
(26/فتح)
ـ «خــود را ماننــد دوره جــاهليــت اولــى نيــاراييـــد!» (33 / احــــزاب) (1)
جامعه عرب در آن روزگار از طرف جنوب همجوار حبشه بود و مردم حبشه
مسيحى بودند، و از طرف مغرب به امپراطورى روم، كه آنان نيز مسيحى بودند، منتهى مىشد. و از طرف شمال به ايران، كه دين مجوس داشتند، محدود مىشد. در نواحى ديگر، هند و مصر، كه بتپرست بودند. در ميان خود عربها نيز طوايفى از يهود زندگى مىكردند. خود عربها داراى آيين بتپرستى بودند، و اغلب با زندگى قبيلهاى سر مىكردند.
اين اوضاع و شرايط، براى آنان يك جامعه بدوى و بىاساس، مخلوطى از آداب و رسوم يهود ونصارى و مجوس، به وجود آورده بود. مردم نيز در مستى و نادانى و بىخبــرى كاملــى به ســر مىبردنــد.
خداوند متعال در قرآن شريف از آنان چنين ياد كرده است:
ـ «... آنان جز از گمان پيروى نكنند،
و جز انديشه باطل سرمايهاى ندارند!» (36 / يونس)
اين قبايل بيابان گرد زندگى پستى داشتند و پيوسته گرفتار جنگ و غارت و چپاول اموال و تجاوز به ناموس يكديگر بودند. هيچگونه امنيت و امانتدارى و يا صلح و صفايى در بين آنان نبود... آنان كه چنگالى تيزتر داشتند پيش مىافتادند... رياست از آن كسـى بود كه مـىتوانست با زور نـاحيهاى را تـسخير كـند!
در بين «مردان» فضيلت اين بود كه بهتر خونريزى كنند، و تعصب جاهلى داشته باشند و متكبر و مغرور باشند؛ از ستمكاران پيروى نموده و حقوق ستمديدگان را پايمال سازند؛ ظلم و تجاوز كنند و قماربازى و شرابخوارى و زنا بكنند، مردار و خـون و هستـه خرما بخورند...!
«زنان» از مزاياى انسانى محروم بودند، و به هيچ وجه مالك اراده و اعمال خود نبودند. ميراث به آنها نمىرسيد. مردها بىحساب زن مىگرفتند؛ و همانطور كه يهودىها و بعضى بتپرستها عادت داشتند، در عين حال زنها عادت داشتند خود را آرايش كنند و هر كه را دوست دارند، به خود بخوانند.
زنا و بىناموسى در بين آنان رايج بود، و حتى زنهاى شوهردار هم آلوده بودند، و بسا كه در مراسم حج هم با بدن برهنه شركت مىكردند.
«فرزندان» منتسب به پدران مىشدند، ولى هنگام كودكى از ارث محروم بـودنـد، و تنهـا فـرزنـدان كـبير ميـراث را تصـاحب مـىكـردنـد.
از جمله چيزهايى كه به ارث مىبردند زن شخص متوفى بود.
به طور كلى دختران چه صغير و چه كبير، مانند پسران صغير از ارث حقى نداشتند، الا اين كه اگر كسى مىمرد و فرزندان صغيرى از خود باقى مىگذاشت، اشخاص زورمندى سرپرستى اموال يتيم را به عهده مىگرفتند و اموال وى را مىخوردند، و اگر اين فرزند يتيم دختر مىبود، با او ازدواج كرده و اموالش را تصاحب مىكردند، و سپس او را طلاق گفته و رهايش مىكردند. در اين وضع آن دختر نه ثروتى داشت كه سد جوع كند و نه كسى رغبت به ازدواج با او مىكرد تا او را گرفته و خرجش را هم متحمل شود.
مسئله غصب حقوق ايتام از بزرگترين حوادث شايع بين آنان بود، چه آنكه دائما دست به گريبان جنگها و غارتها و چپاول بودند، و طبعا قتل و كشتار زياد و ماجراى يتيمان بىسرپرست تكرار مىشده است.
ازبدبختىهاىبزرگ فرزندان يكى هم اينبودكه سرزمينهاىخراب و اراضى بىآب و علف به سرعت گرفتار قحطى مىشد و كار به جايى مىرسيد كه مردم از ترس فقر و تنگدستــى فرزندان خود را مىكشتند.
در قرآن مجيد ذكر اين مورد در آيه 151 سوره انعام رفته، و در آيه 8 سوره تكوير خبر داده كه آنها دختران را زنده به گور مىكردند، و در آيه 17 سوره زخرف مىفرمايد كه بزرگترين خبر ناگوار براى عرب جاهلى اين بود كه به او خـبـر دهـند زنـش دختـر زائيـده است!
از نظر «حكومت» در اطراف شبيه جزيره عربستان، گرچه شاهانى حكومت مىكردند كه تحتالحمايه همسايگان زورمند و نزديك خود بودند، مثل ايران براى نواحى شمال، و روم براى نواحى مغرب، و حبشه براى نواحى مشرق، الا اينكه قسمتهاى مركزى مانند مكه و يثرب و طائف و غيره در وضعيتى به سر مىبردند كه شبيه جمهورى بوده ولى جمهورى هم نبوده است، و قبايل در بيابانها و حتى گاهى هم در شهرها توسط رؤساى قبيله اداره مىشدند، و گاهى هم اين وضع تبديل بـه حكـومت پـادشاهـى مـىشده است.
اين هرج و مرج عجيبى بوده است كه در بين هر جمعى از آنان به صورتى جلوه مىكرده، و در هر ناحيهاى از سرزمين شبه جزيره عربستان يا آداب و رسوم عجيب و عقايد خرافى آنان به وضعى در مىآمد.
گذشته از اين، همه آنها گرفتار بلاى بزرگ بىسوادى بودند. تعليم و تعلم حتى در شهرهاى آنان وجود نداشته است، تا چه رسد به عشاير و قبايل! تمام اين احوال و
اعمال و عادات و رسوم كه براى آنان ذكر كرديم از امورى هستند كه از آيات قرآن و خطابهايى كه متوجه آنها شده، به خوبى استفاده مىشود. عبارتى كه همه اين امور را مىرساند، همان عبارت «جاهليت» است كه قرآن مجيد اين دوره را بدان نامگذارى كرده است.(1)
عرب از همان قديمالايام در شبه جزيره عربستان زندگى مىكرد، سرزمينى بى آب و علف و خشك و سوزان، و بيشتر سكنه اين سرزمين قبايل صحرانشين و دور از تمدن بودند، و زندگىشان با غارت و شبيخون اداره مىشد.
عرب از يك سو، يعنى از طرف شمال شرقى به ايران، و از طرف شمال به روم، و از ناحيه جنوب به بلاد حبشه، و از طرف غرب به مصر و سودان متصل بود؛ و به همين جهت عمده رسومش رسوم توحش بود. در بين آن رسوم بعضا اثرى از آداب روم و ايـران و هنـد و مـصر قـديم نيـز ديده مىشد.
مسئله پرستش در عرب اين چنين بود كه همه اقوام عرب، چه مردشان و چه زنشان، بت مىپرستيدند، و عقايدى كه درباره بت داشتند شبيه عقايدى بود كه «صابئين» درباره ستاره و ارباب انواع داشتند. چيزى كه هست، اصنام عرب بر حسب اختلافى كه قبايل در هواها و خواستهها داشتند، مختلف مىشد.
ستارگان و ملائكه را به خيال اينكه دختران خدايند، مىپرستيدند. از ملائكه و ستاره، صورتهايى در ذهن ترسيم كرده و بر طبق آن صورتها، مجسـمههايى مـىساختنـد كه از سنگ يا چوب بود.
هواها و افكار مختلفشان بدانجا رسيد كه «بنى حنيفه» به طورى كه از ايشان نقل شده، بتى از خرما و كشك و روغن و آرد درست كرده و سالها آن را پرستيدند، و آنگاه كه دچار قحطسالىشدند خدايشان را خوردند. شاعرى در اينباره چنين سروده: - قبيله بنى حنيفه در قحطى، از گرسنگى پروردگار خود را خوردند، و نه از پروردگار خود حذر كردند، و نه از سوء عاقبت اين كار پروا نمودند! بسا مىشد كه مدتى سنگى را مىپرستيدند، ولى همين كه به سنگى زيباتر مىرسيدند سنگ اول را دور انداخته و سنگ دومى را خداى خود مىساختند. و اگر چيزى پيدا نمىكردند براى پرستش مقدارى خاك جمع كرده و گوسفند شيردهى را مىآوردند و شيرش را روى خاك مىدوشيدند، و از آن گل بتى مىساختند و بلافاصله اطراف همان بت طواف مىكردند!
1) الميــــزان ج: 7، ص: 253
كشورهاى مجاور عرب جاهلى را روم و ايران و حبشه و هند و ديگران تشكيل مىدادند، كه قرآن به طور اختصار درباره آنان صحبت كرده است. از بين آنان كسانى كه اهل كتاب بودند، يعنى يهود و نصارى، و آنها كه در حكم اهل كتاب بودند، اجتماعشان در سايه ديكتاتورى و قلدرىهاى فردى پادشاهان و رؤسا و امرا و كارگزاران آنها، اداره مىشد، و طبعا جامعه آنان به دو طبقه تقسيم مىگرديد: يك طبقه فرمانرواى خودمختار كه با جان و مال و عرض مردم بازى مىكردند، و يك طبقه ديگر محكوم و برده و ذليل بودند، و جان و مال و آبرويشان در امان نبود. آنها از خود آزادى اراده نداشتنــد، مگر آنكه اراده آنهــا با اراده فرمانروايشـان منطبق مىگشت.
«طبقه حاكم» احيانا نيز جلب نظر علماى دين و كارگزاران شريعت را هم كرده و با آنان مىساختند، و پايگاه دل و فكر مردم را هم تصرف مىكردند، و بدين ترتيب در حقيقت بر دين و دنياى مردم حكومت مىكردند، و هر طور كه مىخواستند در امر دين توسط زبان و قلــم دانشمندان، و در امر دنيــا با شمشير و تازيانه حكمرانى مىكردند.
«طبقه محكوم» هم بين خود از نظر قدرت و ثروت بر دو دسته تقسيم مىشدند ـ در عين حالى كه بر طبق مثل معروف «النّاسِ عَلى دِينَ مُلُوكُهُمْ،» اصولاً روشهاى يك ملت همان روشها و سنتهايى است كه پادشاهان اجرا مىكنند، و آيين خود مىدانند - يك دسته ثروتمندان عياش، و دسته ديگر ناتوان و بردگان، و همين طور يك دسته خداى منزل و دسته ديگر يعنى زن و فرزند بندگان آنان؛ يك دسته مردان، كه در تمام شئون زندگى آزادى عمل و اراده داشتند، و دسته ديگر بانوان، كه از همه چيز محـروم و پيـرو حرف مردان و خدمتگزاران بىاراده آنان بودند.
اين واقعيتهاى تاريخى از آيات قرآنى زير استفاده مىشود:
و آن اين است كه جز خدا را عبادت نكنيم،
و چيزى را شريك وى قرار ندهيم،
و بعضى از ما ديگــرى را به جاى خدا به ربـوبيت نگيريـد...!» (64 / آلعمران)
(همين آيه را پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در نامهاى كه به هرقل امپراطور روم فرستاد، ذكر كرد، و گويا به پادشاهان مصر و حبشه و ايران و نجران هم آن را نوشته
1) الميـــزان ج: 4، ص: 94. بحث تاريخى
است.)
دسته دسته و قبيله قبيله قرارتان داديم،
تا يكديگر را بشناسيد،
گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست.» (13 / حجرات)
آيه زير در سفــارش به ازدواج با دوشيزگــان و كنيـزان چنين مىفرمايـد:
ـ «بعضـى از شما از بعضــى ديگر هستيد (يعنــى همه از يك جنــس هستيد،) پس آنـان را با اذن اهلشــان به نكــاح خــود در آوريد!» (25 / نساء)
زن يا مرد،
ضايع نمىگذارم،
بعض شما از بعض ديگر (و از يك جنسيد!)» (195 / آلعمران)
ايــنهــا و سايــر آياتــى در قــرآن هســت كــه واقعيــتهــاى تــاريخــى گفتــهشده را به طوركلى نشان مىدهند.
اما «غير اهل كتاب» يعنى بتپرستان و كسانى كه در حكم آنان بودند، وضعيتى بدتر از اهل كتاب داشتند، و آياتى كه مشتمل استدلالاتى عليه آنان مىباشد، از هرزگى و زيانكارى آنان در تمام شئون زندگى پردهبردارى نموده است.
در آيـه 109 سوره انبياء مىفرمايد:
وارث زمين بندگان صالح من خواهند بود!
همانا در اين قرآن تبليغى براى عبادتكنندگان هست!
نفرستاديم تو را مگر آنكه براى اهلعالم رحـمت بـاشى!
بـگو:
آيا تسليم او خواهيد شد؟
اگر روى گـــردانيـدنـد، بگــو كـه مـن شمـا را بــه راه راســت آگـــاه كــــردم!»
و در آيه 19 سوره انعام مىفرمايد:
تا شمــا و هــر كــه را كه اين قــرآن بــه او برســد، انــذار كنــم!»(1)
1) الـميــزان ج: 7، ص: 257
«ما جَعَلَ اللّهُ مِـنْ بَحيـرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصيلَةٍ وَ لا حامٍ... !» (103 / مائده)
قرآن شريف از آداب و احكام زمان جاهليت اعراب نمونههايى نقل مىكند كه برخى از سـردمداران آنها از طـرف خـود جعل كـرده و آن را به اديان الهى نسبت داده بودند.
از اين رسوم كه در جامعه آن روز متداول بود و مردم آن را رعايت مىكردند، يكى مورد زير است كه در مورد چارپايان به كار مىبردند:
آيه شريفه مىفرمايد:
(103 / مائده)
اصناف چهارگانه چارپايانى هستند كه مردمان عصر جاهليت براى آنها احتراماتــى قائل بودهانــد، و به همين منظور احكامى براى آنها جعل كــرده بودند. در ايــن آيــه شـريفـه، خـداىتعـالــى مىفـرمايــد: « ايـن احكــام از ناحيــه من نيست!»
اين نفى، در حقيقت، نفى خود آن چارپايان نيست، بلكه نفى احكام و مشروعيت آن احكـام است كـه در جـاهليت تشريـع كـرده بودند.
اين احكــام به خاطــر اين جعــل شــده بود كه يك نحــوه احتــرام براى آنهــا قائــل شونــد و رعايـت حـال آنهـا را بكننــد و نــوعــى آزادى بــه آنهــا بــدهنــد.
از اين چهار صنف، سه تاى آن از جنس شتر (بحيره و سائبه و حامى) و يكى گوسفند (وصيله) مىباشد.
بَحيره: ماده شترى بود كه پنج شكم زائيده و شكم پنجم آن نر بود. رسم اين بود كه گوشهاى اين بچه شتر پنجمى را پاره كرده و شكاف فراخى مىدادند. رسمشان اين بود كه بر پشت آن سوار نمىشدند و آن را نمىكشتند، و از باب احترام از هيچ آب و علفــى منع نمىكردند. پيادگان هر چه هم خسته مىشدند، بر پشت آن سوار نمىشدند.
سائِبَه: شترى بود كه به دست خود نذر مىكردند و از خدمت معاف مىكردند،
سائبه را اغلب براى جلب رضايت بتها آزاد مىكردند، و هر چيزى كه براى بت نذر مىكردند آن را به خدام بتكده مىدادند و آنها نيز شتران و ساير منافع و نذورات را بهمصرف ابن سبيلها (مسافران درمانده) و ساير فقرا مىرساندند.
وَصيلَه: وصيله از جنس گوسفند است. رسم مردم جاهليت چنان بود كه هرگاه گوسفندى بره ماده مىزائيد آن را نگه مىداشتند و اگر نر مىزائيد آن را وقف براى بتهاى خود مىكردند. هرگاه دوقلو مىزائيد و يكى نر و ديگرى ماده بود هر دو را وقف مىكردند، و بره نر را به اين اعتبار كه در احترام با توأم خود وصل شده «وَصـيلَه» مىناميدند و ذبحش نمىكردند.
حامى: شتر نر را مىگفتند، و عرب را رسم چنين بوده كه اگر ماده شترى از صلب و نطفه شتر نرى ده شكم بچه مىآورد آن شتر را مبارك مىشمردند، بر آن سوار نمىشدند، از هيچ آب و علفى منعش نمىكردند.
اختلافى در اين آداب و رسوم به نسبت سليقههاى اقوام و قبايل مختلف وجود داشت، ولى به هر تقدير آيه شريفه در اين مقام است كه خداى تعالى را منزه از جعـل چنيـن احكامى كـرده باشد، و اينگـونه احـكام را كـه مردم خرافـى از پيش خود براى اين چهار صنف از چارپايان تراشيده و به خدا نسبت مىدادند، از خداى سبحان سلب نمايد!(1)
« وَ اِذا بُشِّــرَ اَحَـدُهُـمْ بِـالاُنْثـى ظَـلَّ وَجْـهُــهُ مُسْـوَدّا... !» (58 و 59 / نحل)
قرآن كريم نقل مىكند كه در عصر جاهليت وقتى به مرد خانه مژده مىآوردند كـه همسرت دختـر آورده، رويـش از خشـم سيـاه مىشـد، و خشم خود را فرو مىبرد.
يعنى از بدى مژدهاى كه آورده شده، و از فشار افكار عمومى كه آن را بد مىپنداشتند، پنهان گشته و به فكر فرو مىرفتند، كه آيا نگهش دارند و ذلت و خوارى دختردارى را تحمل كنند و يا زنده زنده در خاك پنهانش سازند، همچنانكه عادت همهشان درباره دختران متولد شده اين بود!
به طورى كه گفتهاند: قبل از اينكه همسرشان بزايد، چالهاى مىكندند و آماده مىساختند، و همين كه مىفهميدند فرزندشان دختر است، در آن چاله انداخته و رويش را خاك مىريختند، تا زير خاك جان بدهد. اين عمل را از ترس فقر دختران مرتكب
1) الميــزان ج: 11، ص: 265
مىشدند كه مبادا در اثر ندارى مجبور شوند به كسـى كه هـمشأن آنـان نيست، شـوهر كند.
اولين بارى كه اين رسم غلط عملى شد، در واقعه جنگ بنى تميم با كسراى ايران بود، كه در آن جنگ عدهاى از زنان قبيله اسير لشكر كسرى شدند، و به اسيرى به دربار كسرى بردند، و در آنجا دختران را به عنوان كنيز نگه داشتند و پس از مدتى كه ميان دو طرف صلح برقرار شد، بنى تميم اسيران خود را مطالبه كردند، و دربار كسرى آنان را مخير كرد كه مىخواهند به قبيله خود بروند و يا در دربار بمانند. عدهاى از دختران از برگشتن به قبيله خوددارى نمودند و مردان قبيله غضبناك شدند و تصميم گرفتند از اين پس اگر دختردار شدند زنده زنده دفنشان كنند، و همين كار را كردند، و قبايل ديگر نيز از آنها يادگرفتند، و كمكم جريان در همهجا منتشر شد و دختركشى باب گرديد!(1)
« وَ يَجْعَلُونَ لِلّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ...!» (57 تا 60 / نحل)
مشركين پارهاى از آلهه خود را زن مىپنداشتند، و مىگفتند: اينها دختران خدايند، همچنانكه گفته شده قبيله خزاعه و كنانه عقيده داشتند كه ملائكه دختران خدايند.
وثنىهاى برهمنى و بودائى و صابئى الهه بسيارى از ملائكه و جن را مىپرستيدند كه به اعتقاد آنان همه ماده بودند، و معتقد بودند كه دختران خدايند. خداى سبحان هم در قرآن كريم فرموده:
«مــلائكـه را كـه بندگــان خداى رحمان بودنــد، زن مــىپنــداشتنــد!؟» (19 / زخرف)
همچنين قرآن شريف نقل فرموده كه آنها ميان خدا و جنها خويشاوندى قرار دادنـد!؟ (158 / صافـات)
اصل اين اعتقاد قديمى است كه در آراء قدماى وثنيت هند و مصر و بابل و روم وجـود داشتـه است.
اگر در اصول آراء بتپرستان دقت كنيم خواهيم ديد كه اين فرقه ملائكه را كه به زعم آنان منشأ وجوه خير عالمند، و اجنه را كه باز به زعم آنها مرجع شرور عالمند، الهه خود مىپنداشتند و مىپرستيدند، ملائكه را به اميد خيرشان و اجنه را از ترس شرشان!
ايــن مبــادى عالى كه به ظاهــر قــواى كلىانــد به زعم مشركيــن دو قسم
1) الميزان ج: 24، ص: 153
بودهاند: يكى فاعـل و ديگرى منفعـل.
آنگاه مشركين اجتماع اين دو فريق را نكاح و ازدواج مىناميدند. قسم فاعل را پـدر، و قســم منفعــل را مـادر، و حاصــل اجتمــاع آن دو را فرزند مىخواندند.
فرزند را هم دو قسم مىدانستند: يك دسته پسر، و دستهاى ديگر دختر.
بعضــى از الهــه خود را مــادران و دختــران، و يا پـدران و پسـران نام مىنهادند.
پس اگر بعضى از وثنىهاى عرب مىگفتند: ملائكه همهشان دختران خدايند، در اين حرف از قدماى وثنيت تقليد مىكردند، و آن هم تقليدى جاهلانه كه به آراء آنان آشنايى نداشتند. و اينكه خداىتعالى فرمود:
منظور اين است كه دختران را براى خدا قرار مىدادند و براى خودشان هرچه مىخواستند، قرار مىدادند، يعنى پسران را براى خود قرار مىدادند و به همين جهت دختران را زنده به گور مىكردند. حاصل آنكه هر چه براى خود نمىپسنديدند براى خــدا مىپسنديــدنـــد.(1)
«... فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَالْعِلْمِ... !» (83/مؤمن)
خداى تعالى مىفرمايد: «آنها نيز هر وقت رسولانشان معجزات روشن مىآوردند، گـوششـان بـدهـكـار نبود، و سـرگـرم دانـش خـود بـودنـد!»
مراد از دانش جاهليت و كفار قبل از اسلام و كفار امتهاى پيشين، اطلاعاتى است كه از زينت زندگــى دنيا، و فنون و دوز و كلكــى است كه براى به دست آوردن آن داشتند.
در جـاى ديگـر مىفـرمايـد:
ـ «تنها ظاهــرى از زندگــى دنيا مىداننــد،
و اما از آخــرت غافلنـد!» (7 / روم)
ـ «پس، ديگر به اينان مپرداز، كه از ذكر ما روى گرداندهاند،
و به جز زندگى دنيا نمىخواهند،
چون علـمشان هـمين مـقـدار اسـت!» (29 و 30 / نجم)
مراد به فــرح و خوشحالــى آنان از علمــى كه دارند، غــرور و خودپسنـدى
1) الميزان ج: 24، ص: 150
ناشى از زرنگى و علم ظاهرى است، كه در اداره زندگــى خود دارنــد، و خودباختگى در مقابل اين اطلاعــات و زرنگىها باعــث شد كه از معــارف حقيقى كه به وسيلــه رسولان خــدا عرضه مىشود، اعراض كننـد و آن را چيزى نشمارند و مسخره كنند.(1)
«اِنَّ عِـدَّةَ الشُّهُـورِ عِنْـدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا فى كِتبِ اللّهِ...!» (36 و 37 / توبه)
در زمان جاهليت ماههاى ذىالقعده و ذىالحجه و محرم و رجب داراى حرمت بودند و آنها را ماههاى حرام مىناميدند، ولى هر موقع كه مسئلهاى خاص پيش مىآمد حرمت يك از آنها را به ماه بعد منتقل مىكردند، و كارهايى كه در آن ماه بخصوص حــرام بـود، انجــام مىدادنــد.
قرآن مجيد در آيه فوق حرمت ماههاى حرام چهارگانه فوقالذكر را تثبيت فرمود و قانــون تأخير حرمت يكى از اين ماههــا كه از قوانيـن دوره جاهليت بود، لغو اعلام كرد.
خــداى تعالــى مىفرمايـد:
در همان روزى كه آسمانها و زمينرا آفريد در كتاباو چنين بودهاست،
از اين دوازده ماه، چهار ماه حرام است،
و اين است دين قويم!»
و با مشركيـن همگىشان كارزار كنيــد،
همانطــور كه ايشان با همه شمــا سر جنگ دارنــد!
و بدانيد كه خــدا با پرهيزكـاران است!
قانونساختگى نسىء گناهىاست، علاوه بر كفر،
و كسانى كه كافر شدند بهوسيله آن گمراه مىشوند،
يكسال آن ماهها را حرام مىكنند، و يكسالحلال،
تا با عده ماههايى كه خدا حرام كرده مطابق شود!
پس اين عمل باعث مىشود كه حلال كنند چيزى را كه خدا حرام كرده است،
آرى! اعمال بدشان در نظرشان جلوه كرده،
و خداوند قوم كافران را هدايت نمىكند!»
1) الـميـــــــزان ج: 34، ص: 249
كلمه «ماه و سال و هفته» از لغاتى است كه عموم مردم از قديمىترين اعصار آنها را مىشناختند. و چنين به نظر مىرسد كه بعضى از اين اسامى باعث پيدايش بعض ديگر شدهاست. بهطورمسلم، اولانسانبهفصول چهارگانه سال توجهكرده، و سپس به تقسيمـات اين فصــول پى بــرده است.
چهار فصلى كه محسوس انسان است، همان سال شمسى است، ولى مردم سال قمرى را كه محسوستر است و عالم و جاهل مىتواند با نگاه به ماه زمان را تعيين كند، بهتر مىشناسند.
اينكه فرمود:
ناظر است به ماههاى قمرى كه داراى منشأ حسى است، و اسلام چهار ماه از مـاههـاى قمـرى را حـرام دانستـه اسـت.
منظور از اين كه فرمود: « فى كِتابِ اللّهِ!»
دليــل اســت بر اينكــه عــده نامبــرده در آيــه عــدهاى اســت كه هيــچ تغييــر و اختــلافــى در آن راه نــــدارد، چـــون نـــزد خــدا و در كتـاب خــدا دوازده اســت.
دوازده گانه بودن ماه حكمى است نوشته شده در كتاب تكوين!
واضح است كه ماههاى شمسى از قراردادهاى بشرى است، گو اين كه فصول چهارگانه و سال شمسى خود تكوينى است، ولى ماههاى آن صرف اصطلاح است، به خلاف ماههاى قمرى كه يك واقعيت تكوينى است، و به همين جهت آن دوازده ماهى كه داراى اصــل ثابت اســت، همان دوازده ماه قمرى است نه شمسى.
بنابراين، آيهرا مىتوان چنين معناكردكه:
بــه هميــن جهـــت مـىتـــوان گفــــت:
دارد!
كلمه «حرام» به معناى هر چيز ممنوع است. مقصود از آن چهار ماهى كه حرام است به دليل نقلى قطعى ماه ذىالقعده، ذىالحجه، محرم و رجب است (كه جنگ در آنها مـمنـوع شـده اسـت.)
اين تحريم، تحريم تشريعى است، و منظور از اين تحريم اين است كه مردم در اين ماهها از جنگيدن با يكديگر دست بكشند، و امنيت عمومى همه جا حكمفرما شود، تا به زندگى خود و فراهم آوردن وسايل آسايش و سعادت خويش برسند و به عبادت و طاعات خود بپردازند.
اين حرمت از شرايعى است كه ابراهيم عليهالسلام تشريع فرموده بود، و عرب آن را حتى در دوران جاهليـت كه از دين توحيد بيرون بوده، و بت مىپرستيدند، محترم مىداشتند.
در جاهليت قانونى داشتند به نام «نَسىء»، و آن اين بود كه هر وقت مىخواستند اين چهار ماه و يا يكى از آنها را با ماه ديگرى تعويض مىكردند، مثلاً به جاى محرم، صفر را حرام مىكردند، و در محرم كه ماه حرام بود به جنگ و خونريزى مىپرداختند، و اين قـانون را آيـه دوم فـوقالذكر بيان مىكند.
تحريم چهار ماه از ماههاى قمرى، خود دين و قانونى است كه مصالح بندگان را تأمين و تضمين مىكند و خداوند فرموده:
ـ «ذلِــكَ ديــنُ الْقَيِّـــمَ!» (36 / توبــه)
مفهوم آيه اين است كه به خاطر حرام شدن اين چهار ماه از طرف خدا، حرمتش را نگه داريد، و در آنها به خود ستم نكنيد! پس نهى از ظلم كردن در اين چند ماه دليل بر عظمت و مؤكد بـودن احترام آنهاست.
اين نهى با اينكه از نظر لفظى نهى از همه انواع ظلم و معصيتهاست، ولى سياق آيه قـرينه اســت بـر اينكه مقصـود اهـم از آن - نهـى از قتـال و جنگ در اين چند ماه است!
در زمان جاهليت، نزد عرب به «ماه محرم» مىگفتند «صفر اول» و به خود «ماه صفر» مىگفتند: «صفر ثانى» و جنگ را در ماه صفر اول حرام مىدانستند. هر گاه
پيش آمدى مىكرد و مىخواستند در آن ماه جنگ كنند. حرمت آن را به «صفر ثانى» به تأخير مىانداختند، و در «صفر اول» جنگ را انجام مىدادند، و به اين عمـل «نَسىء» مىگفتند.
وقتى اسلام آن عمل را حرام كرد و از «نَسىء» جلوگيـرى فرمود، «صفر اول» معــروف بـه «شهراللّه الحــرام» شـد كه بعدهــا فقط به نام «محرم» مشهور گشت.(1)
از روايات اسلامى بر مىآيد كه عرب نسبت به حرمت ماههاى حرام يعنى رجب و ذىالقعده و ذىالحجه و محرم معتقد بودند، و چون پارهاى از اوقات از نجنگيدن چند ماه پشت سر هم به زحمت مىافتادند، لذا به بعضى از بزرگان قوم «كنانه» مراجعه كردند تا او ماه سوم را برايشان حلال كند، او در يكى از ايام حج در منا در ميان ايشان خطبه مىايستاد و اعلام مىكرد كه من ماه محرم را براى شما حلال نموده و حرمتش را تا رسيدن صفر تأخير مىاندازم. مردم پس از اين اعلام مىرفتند و به كار قتال با دشمنان مىپرداختند، و آنگاه در سال ديگر باز حرمت محرم را بر مىگرداندند و دست از جنگ مىكشيدند، و اين عمل را «نَسىء» مىناميدند.
قبل از اسلام، عرب محرم را «صفر اول» و صفر را «صفر دوم» مىناميدند، و مىگفتند: «صفرين»، همچنانكه به دو ربيع مىگفتند: «ربيعين»، و جمادىها را مىگفتند: «جمـادين». كلمـه «نسـىء» تنها شامـل «صفر اول» مىشد، و از صفر دوم نمىگذشت.
پس از آنكه اسلام حرمت «صفر اول» را امضاء نمود، از آن به بعد آن را «شهر اللّه محرم» ناميدند، چون استعمال اين اسم زياد بود لذا آن را تخفيف داده و گفتند: «محرم» و از آن به بعد اسم صفــر مختص به صفر دوم گرديــد. پس در حقيقــت كلمه «محرم» از اسمهايــى است كه در اسلام پيــدا شده اســت. در روايــات اسلامــى آمـده اســت:
مردى از قبيله بنى كنانه به نام «جُنادة بن عُوْف» و به كنيه «اَبى اَمامه» كارش اين بود كه ماهها را حلال و حرام مىكرد، و چون بر عرب دشوار بود كه سه ماه پشت سر هم دست از جنگ بكشند و به يكديگر غارت نبرند، لذا هر وقت مىخواستند به قومى حمله برند او بر مىخاست و در همان جا مردم را مخاطب قرار داده و مىگفت: من محرم را حلال و به جاى آن صفر را حرام كردم! پس از اين اعلام به قتال و كارزار مىپرداختند، و چون محرم تمام مىشد و صفر مىرسيد، نيزهها را بر زمين گذاشته و دست از جنگ
1) الميـــزان ج: 6، ص: 73
مىكشيدند. سال ديگر باز جناده بر مىخاست و اعلام مىكرد كه من صفر را حلال و محرم را حرام كردم، و بدين وسيله عدد ماههاى حرام را تكميل مىكرد.(1)
آيــه « يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا...!» (37 / توبه) يعنى ديگــران ايشان را گمــراه نمودنــد، دلالت و يا حداقــل اشعار دارد بر اين كه - يك شخــص معين عرب جاهليــت را گمراه نمــوده، و اين رسم غلــط را در ميان آنــان باب كـرده است. كتــب تاريخ هم اين شخص را يك نفــر از قبيلــه «كنانه» ذكــر كرده كه متصــدى اين امــر بـوده است.
آيه «اِنَّمَا النَّسىءُ زِيادَةٌ فِى الْكُفْرِ...!» (37 / توبه) نشان مىدهد، اين عمل از آنجايى كه يك نوع تصــرف در احكام الهى است، و از آنجايــى كه مردمان جاهليــت مشرك و به خاطــر پرستــش بــت، كافــر بودنــد، لذا خداى تعالــى اين عمل آنهــا را زيادتى در كفر ناميــده اسـت.
ضمنا عربها اگر حرمت يكى از ماههاى حرام را به تأخير مىانداختند فقط منظورشــان اين بوده كه دستشــان در قتال با يكديگــر باز باشد، نه اينكه حج و زيارت خانـه خـدا را كه مخصوص به بعضى از آن ماههاست به ماه ديگرى بيندازند.(2)
روايات اسلامى فردى را كه در دين ابراهيم و اسماعيل انحراف ايجاد كرده و رسوم و احكــام جاهليت و بتپرستى را از جانب خــود تشريع و جعل نموده، «عمروبن لحى» مـعـرفى كــرده اسـت.
در مجمع البيان از ابن عباس، از قول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روايت شده كه فرمود: - اولين كسى كه بر مكه مسلط شد و در دين اسماعيل دست انداخت، و بتها و صنمها نصب كرد، همانا «عمروبن لحى بن قمعه بن خندف» بود. و اين همان كسى است كه شكافتن گوش بحيره و نذر كردن سائبه و وصل كردن وصيله و حمايت از حامىرا داير كرد... .
در روايت ديگر است كه فرمود:
«بَحيرَه» مردى از «بَنى مُدلَج» بود.
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله درباره كيفر اين بنيانگذار بتپرستى و رسوم جاهلى در
مكـه فـرموده است:
«وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثيرٍ مِنَ الْمُشْرِكينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكآؤُهُمْ!» (136 تا 145 / انعام)
آيات قرآن مجيد در حكايت از اعتقادات مشركين و بتپرستان، پرده از تاريخ عصر تاريكى و جهالت بشر بـرمىدارد، و آن را چنين به آيندگان نشان مىدهد:
و به خيال خود گفتند: اين سهم خداست، و اين سهم شركاى عبادت ماست!
آنچه كه سهم شركــاى ايشــان است به خدا نمىرســد،
اما آنچــه از خداســت به شركاى آنها مىرســد!
چه بد حكمـى است كه مىكنند؟!
ـ بدينسان شركاى ايشان كشتن فرزندان را به نظر بسيارى از آنان زينت دادند،
تا هلاكشــان كنند و دينشان را برايشــان مشوش سازند،
و اگر خدا مىخواست اين كــار را نمىكردنـد،
پس تو ايشــان را با دروغهايــى كه مىسازنــد واگـذار!
و هيچكس جز آنكه ما خواهيم از آن نخورد،
و اين حيواناتى است كه سوارى بر آنها حرام شده،
و اين حيواناتى است كه هنگام سوارى نام خدا را بر آن ياد نمىكنند،
به خدا افترا مىزنند، و خدا براى آن افتراها كه مىزدهاند سزايشان خواهد داد!
و بر همسران ما حــرام است!
و اگر مــردار باشد همه در آن شريكند!
به زودى، خدا سزاى وصفكردن ناحق ايشانرا مىدهد، كهاو فرزانه و داناست!
و آنچــه را خــدا روزىشان كــرده با افتــرا زدن به خدا حرام شمردند،
به راستى، كه گمــراه شدند، و هدايت يافتگـان نبودند...!»
علاوه بر اينكه مشركين خدايان خود را شريك در اموال خود مىدانستند، و مقدارى از اموال خود را در راه آنها خرج مىكردند، اين بتها با محبوبيتى و واقعيتى كه در دلهاى مشركين داشتند، فرزندكشى را در نظر بسيارى از آنان زينت داده و تا آنجا نفوذ پيدا كرده بودند كه فرزندان خود را به منظور تقرب به آنها براى آنها قربانى مىكردند!!
اين مطلـب را تاريـخ درباره بتپرستان و ستارهپرستان قديم نيز ضبط كرده است.
البته بايد دانست كه اين قربانى غير از «مؤودة»هايى است كه در «بنى تميم» معمـول بوده است، زيـرا «مؤودة» عبـارت از دختـرانى بوده كه زنـده به گور مىشدند.
اين آيات دلالت بر كشتن اولاد، اعم از پسر و دختر، دارند.(1)
«اَفَـرَأَيْتُـمُ الّـلاتَ وَ الْـعُـزّى وَ...؟» (19 تا 23 / نجم)
كلمات «لات و عُزّى و مَنات» نام سه بت است كه معبود عرب جاهلى بودند. قرآن مجيد بعد از آنكه در آيات همين سوره راستگويى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مسجل مىكند، و ثابت مىكند كه سخنان او حقايقى است آسمانى، كه به وى وحى مىشود، و از آن حقانيت نبوتش را نتيجه مىگيرد، نبوتى كه بر اساس توحيد و نفى شركاء پىريزى شـده است. به عنوان نتيجهگيرى به مسئلـه بتهـا مـىپردازد.
«لات و عُزّى و مَنات» كه بتهاى مشركين بودند، و مشركين آنها را تمثالى از ملائكه مىپنداشتند، و ادعا مىكردند كه ملائكه به طور كلى از جنس زنانند، و بعضى از مشركين بعضىاز بتها را تمثالملائكه و بعضى ديگر راتمثالىاز انسانها مىدانستند، چون بتپرستان قائل به الوهيت و ربوبيت خود بتها نبودند، بلكه ارباب آنها كـه همان ملائكــه باشند، مستقـل در الوهيــت و ربـوبيــت و انـوثيــت و شفاعــت مىدانستنـد:
آيا هنوز هم معتقديد كه لات و عزى، و سومى، يعنى منات، اصنام ملائكه،
كه به گمان شما دختران خدايند، رب شما هستند؟!
آيا پسران مال شما و براى خدا دختران است؟ چه تقسيم جائرانه و غير عادلانه!؟
اين بتها هيچ حقيقتى به جز اين ندارند كه نامهايى از طرف شما و پدرانتان بر آنها
1) الميزان ج: 11، ص: 272
نهاده شده، و خداى تعالى هيچ مدركى بر الوهيت آنها نازل نكرده است!
اى پيامبر! اينان جز خيال و پندارى دلخواه پيروى نمىكنند،
با اينكه از ناحيـه پروردگارشان هدايت بر ايشان آمده است...!»
(19 تا 23 / نجم)
در اينكه اين سه بت چه شكلهايى داشتند، و در كجا منصوب بودند، و هر يك معبود كدام طايفه از عرب بودند، و در اينكه چه چيز باعث شد كه آن بت مورد پرستش قرار گيرد؟ قول علما مختلف و متناقض است، به طورى كه به هيچ يك از آنها نمىتـوان اعتمـاد كرد.(1)
1) الـميــــــــزان ج: 37، ص: 74
«وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَقْرَبينَ...!» (214 / شعرا)
ـ «... و خويشــان نزديكت را انــذار كن!»
خداى متعــال در آيه بالا رســول اللّه صلىاللهعليهوآله را فرمــان مىدهد كه دعوت خود را از خويشــان و خانواده خود شروع كند. اگر «عشيره اقربين» يعنى خويشاوندان نزديكتر را اختصاص به ذكر داد، براى افاده و اشاره به اين نكته بود كه در دعوت دينى، خاصه خرجى راه ندارد، و اين دعوت قوم و خويش نمىشناسد، و فرقى ميان نزديكان و بيگانگان نمىگذارد، و مداهنه و سهلانگارى در آن راه ندارد، و چون سنن و قوانين بشرى نيست كه تنها در بيگانگان و ضعيفان اجرا شود، بلكه در اين دعوت حتى خود رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز با امتش فرقى نــدارد، تا چه رسد به اينكه ميان خويشاوندان پيغمبر با بيگانگان فرق بگذارد، بلكه همه را بندگان خدا، و خدا را مولاى همـه مـىداند.
در ادامـه مىفرمايد:
آنان را دور خود جمع كن، و پر و بال رأفت بر ايشانبگستران،
و بهتربيتشان بپرداز،
و اگر نافرمانيت كردند، از عملشان بيزارى جوى!» (214 تا 216 / شعراء)
در روايات اسلامى آمده است كه وقتى اين آيه نازل شد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله
بنىعبدالمطلب را كه در آن روز چهل نفر بودند، دعوت كرد... و پس از صرف غذا انذارشان كرد و فرمود:
من خودم از ناحيه خداى عزوجل به عنوان نذير به سوى شما فرستاده شدهام، اسـلام بيـاوريد و مـرا اطـاعت كنيـد تـا هدايت شويد!
آنگاه فـرمـــــود:
مردم سكوت كردند، و آن جناب سه بار اين سخن خود را تكرار كرد، و در هر سه نوبـت احدى سخــن نگفت به جز علــى، كه در هر نوبـت برخاسـت و گفت: من حاضرم!
و رسولاللّه صلىاللهعليهوآله بعد از بار سوم به آن جناب فرمود: توئى! پس مردم برخاستنـد كه بروند... . (نقلازمجمعالبياناز براء بنعازب)(1)
در مجمع البيان در ذيل آيه: «وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَقْرَبينَ!» از اين عباس روايت آورده كه گفت: وقتى اين آيه نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر بالاى صفا رفت و با بلندترين صوتـش فرياد زد: يك خبر مهم!!
قريش بى درنگ دورش جمع شدند و پرسيدند چه شده است؟ فرمود: - به نظر شما اگر خبرى بدهم كه فردا صبح و يا امروز عصر دشمنى بر سر شما مىتازد، از مــن مىپذيريد يا نه؟ همه گفتنــد: بلى! براى اينكه ما از تو دروغى نشنيدهايـم! فرمود:
خـداى عزوجـل در پاسـخ وى سـوره «تَبَّـتْ يَـدا اَبـى لَـهَبٍ وَ تَـبَّ!» را نـازل فرمود.
(از سعيد بن جبير، از ابن عباس نيز روايت فوق رسيده الا اينكه در آن اشاره به محــل دعوت در بالاى صفــا نشــده است.) در مجمعالبيــان از طــارق محاربــى روايتشده كه گفت:
روزى در حينــى كه من در بازار ذىالمجــاز بودم، ناگهــان به جوانــى برخوردم كـــه صــدا مـىزد:
1) الـميــزان ج: 30، ص: 225
هان اى مردم بگوييد: «لا اِلهَ اِلاّ اللّه ! » تا رستگار شويد!
در اين بين ناگهان به مردى برخوردم كه در عقب سر او مىآمد و به طرف او سنگ مىانداخت، و ديدم كه ساق پا و پشت پاشنــه او را خون انداخته بود، و صدا مـىزد: هـان اى مـردم او كـذاب اســت و گـوش بــه سخنـش ندهيــد!
مـن از اشخـاصى پـرسيدم اين مرد كيست؟ گفتند: محمد است، كه مدعى نبوت است، و آن ابولهب عمـوى اوست كه معتقـد است او دروغ مـىگويد.(1)
«قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ لااَعْبُدُ ما تَعْبُدوُنَ...!» (1 و 2/كافرون)
در اين سوره رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور مىيابد به اينكه برائت خود از كيش وثنيت كافران را علنا اظهار بدارد و خبر دهد كه آنها نيز پذيراى دين اسلام نيستند، پس نه دين او مورد استفاده ايشان قرار مىگيرد، و نه دين آنان آن جناب را مجذوب خود مىكند، پــس نه كفار مىپرستند آنچــه را كه آن جنــاب مىپرستد، و نه تا ابد آن جناب مىپرستد آنچه را كه ايشــان مىپرستند، پس كفــار بايد تا ابــد از سازشكارى و مداهنــه آن جنـاب مـأيـوس بـاشنـــد!
در آيه « قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ!» ظاهرا خطاب به يك طبقه معهود و معين از كفار است، نه تمامى كفار، به دليل اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مأمور كرده از دين آنان بيزارى جويد، و خطابشان كند كه شما هم از پذيرفتن دين من امتناع مىورزيد. با اينكه مىبينيم در چهاردهقرن گذشته ميليونها كافر بهديناسلام درآمدند مىفهميم كه خطاب در آيه به طبقه معينىاز كفار است.
مراد به «آنچه كفار مىپرستيدند،» بتهايى است كه كفار مكه مىپرستيدند، و آيه ايــن معنــى را مىدهــد كه: من ابــدا نمىپرستم آنچه را كه شمــا بتپرستــان امـــروز مىپرستيـد!
عبارت «و شما نخواهيد پرستيد آنچه را كه من مىپرستم!» يك خبر غيبى از اين معناست كه كفار مورد نظر در آينده نيز به دين توحيد در نمىآيند. ايــن دو آيــه، به انضمــام امر «قُلْ - بگو!» در آغاز سوره اين معنى را دست مىدهــد كـه گويا رســول خدا صلىاللهعليهوآله به كفار فرموده است:
ـ پروردگار من مرا دستور داده به اينكه به طور دائم او را بپرستم، و اينكه به شما خبر دهم كه شما هرگز و تا ابد او را نمىپرستيد، پس تا ابد اشتراكى بين من و شما در
1) الـميــــــزان ج: 4، ص: 443
دين واقع نخواهد شد!
آيات زيادى در قرآن هست كه ايمان نياوردن ابدى برخى از كفار را پيشگويى فـرمـوده است، مانند:
«عذاب خدا بر آنان حتمى شده و در نتيجه ديگر ايمان نخواهند آورد!» (7 / يس)
ـ «اِنَّ الَّذيــنَ كَفَرُوا سَــواءٌ عَلَيْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ،
چون ايمان نخواهند آورد!» (6 / بقره)(1)
«قَـدْ نَعْلَـمُ اِنَّــهُ لَيَحْــزُنُــكَ الَّــذى يَقُــولُــــونَ... .» (33 تــا 36 / انعـــام)
خداى تعالى به رسول گرامى خود مىفرمايد:
گرچه اعراض آنان بر تو خيلى گران مىآيد، و لكن تو چه مىدانى آيا مىتوانى زمين را سوراخ كنى و يا نردبامى بر آسمان بگذارى و از آسمان يا از بطن زمين آيهاى برايشان بياورى؟ حاشا! خداست كه اگر بخواهد همه آنان را بر هدايت مجتمع مىسازد! پس زنهار كه از جاهلان باشى! تنها كسانى دعوت تو را مىپذيرنــد كه داراى گوش شنــوا باشند، و امــا مردگــان (همچنان مـرده هستنـد تا آنكه،) خدايشــان محشــور كند و همــه به سـوى او بازگشـت كننـد!»
اين آيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در لغزشهايى كه مشركين درباره امر دعوت وى داشتند، تسليت داده و با وعده حتمى نصرتش دلخوش مىسازد، و بيان مىكند كه دعوت دينى دعوتى است كه بايد در محيط آزاد و با حفظ اختيار اشخاص صورت گيرد، تا هر كه مىخواهد ايمان آورد، و هر كه مىخواهد كفر ورزد!؟
چون دعوت دينى، اساسش بر اختيار است، قدرت و مشيت حتمى الهى در آن دخالت نمىكند، و اشخاص را مقيد و مجبور به قبول نمىسازد، و گرنه خداوند مىتـوانست تمـامى افراد بشر را بر هدايت مجتمـع سـازد!(2)
«وَ اِنْ كادُوا لَيَسْتَفِــزُّونَكَ عَــنِ الَّذينَ اَوْحَيْنــآ اِلَيْـكَ...!» (73 تا 76 / اسرى)
اين آيات گوشهاى از تاريخ دعوت و ايستادگى و شيوه برخورد و رفتار رسول گرامى اسلام را در قبال دشمنان اسلام نشان مىدهد، و همچنين پارهاى از نيرنگهاى مشركين را كه در مقابل قرآن و پيغمبر صلىاللهعليهوآله مىزدند، و پافشارى كه در انكار توحيد و معاد داشتند، يادآور مىشود.
دشمنان اسلام خواسته بودند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نسبت به پارهاى از دستورات با آنان مداهنه كند، و نيز خواستند او را از مكه بيرون كنند. به همين جهت در اين آيات با شديدترين بيان آن جناب را تهديد مىكند كه مبادا به طرف مشركين ولو هر قدر هم اندك باشد، ركون كند، و ايشان را زنهار داده كه اگر آن جناب را از مكه بيرون كنند، هلاكشان فرمايد!
در روايات اسلامى آمده كه مشركين از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله درخواست كردند كه دست از بدگويى خدايان ايشان بردارد، و غلامان و كنيزان تهىدست ايشان را كه مسلمان شــده و به وى گرويدهاند، از خود دور سازد، چون عارشان مىشد با بردگان خود يكجا بنشينند، و آيات خدا را بشنوند، و در چنين مناسبتى آيات فوق نازل شد، و رسول خــدا را چنيــن تذكــر فرمـود:
از آنچه به تو وحى نموديم منحرفت كنند،
تا سيرهاى مخالف آن پيشگيرى، و اعمالى برخلاف آن انجام دهى،
و بدين وسيله افترائــى به ما ببنــدى،
و روش اختــلاف طبقاتــى را روشــى خــداپسندانــه جلــوه دهى! گفتنــد:
(73 / اسراء)
عبارت «لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ،» و اينكه «ركون» به معناى كمترين ميل است، دلالت مىكند بــر ايـنكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نه تنهـا ركون بـه كفـار نكرد، بلكه نزديك به ركون هم نشد!
رسد به اينكه اجابتشان كنى! پس رسول خدا ايشان را اجابت نكرد، و ذرهاى ميل به ايشان ننمود، و نه نزديك بود كه ميلكند!»(74/اسراء)(1)
«وَ اُوحِــىَ اِلَـىَّ هــذَا الْقُــرْءَانُ لاُنْــذِرَكُـمْ بِـه وَ مَــنْ بَلَــغَ!» (19 / انعــام)
در آيه فوق مسئله انذار و هشدار، غايت و نتيجه نزول قرآن كريم قرار گرفته و دعــوت نبوت از طريق ترساندن آغاز گشته است، و اين خود در فهم عامه مردم كارگرتر از تطميع است!
در آيه فوق خداى تعالى بين پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و قوم او كه دو طرف دعوا هستند، واسطه قرار گرفته است.
مىدانيم كه خصومت و طرفيت آن جناب با قومش تنها بر سر مسئله نبوت و رسالت و ادعاى نزول قرآن است. خداى تعالى در اين آيه رسول گرامى خود را دستور مىدهد كه از مشركين بپرسد چه چيزى در مسئله شهادت از همــهچيـز بزرگتر است؟
بدون ترديد بايد گفت: خداى تعالى در تحمل شهادت و خبر يافتن از وقايع جهان و افعـال بندگـان از هـر خبردارى خبردارتر است!
خداى تعالى، سپس حكايت قسمتى از بياناتى را مىفرمايد كه بايد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را به مشركين ايراد فرمايد: «... و اين قرآن به من وحى شده كه شما و هر كه را كه اين قرآن به گوشش بخورد انذار كنم و هشدار دهم...!»
عبارت «... انذار دهم شما و هر كه را كه اين قرآن به گوشش مىخورد!» در آيه فوق به ظاهر نشان مىدهد كه خطابش با مشركين مكه و يا عموم قريش و يا جميع عرب بـاشــد، لكــن دلالــت بــر ايــن هـم دارد كـه رسـالت آن حضـرت عمــومــى و قرآنــش ابدى و جهانى است.
از نظر دعوت اسلام هيچ فرقى بين كسانى كه قرآن را از خود پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مىشنوند و يا كسانى كه از غير او مىشنوند نيست!
قرآن بر هر كسى كه الفاظ آن را بشنود و معنايش را بفهمد، و به مقاصدش پى ببرد، و يا كسى كه برايش ترجمه و تفسير كنند - خلاصه بر هر كسى كه مضامين آن به گوشش بخورد - حجت است!
1) الميزان ج: 25، ص: 292
لازم نيست كتاب يا نامهاى كه به سوى قومى ارسال مىشود حتما به زبان آن قوم باشد، بلكه شرط آن اين است كه اولاً مضامينش شامل آنان بشود، و ثانيا حجت خـود را بر آن قـوم اقامـه كنــد!
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به مردم حبشه و مصر و روم و ايران نامهها نوشت، و حال آنكه زبان آنان غير از زبان قرآن بود.
همچنين عدهاى از قبيل سلمان فارسى و بلال حبشى و صهيب رومى به آن جناب ايمـان آوردنـد، و بسيــارى از يهود كه زبانشان عبرى بود به آن حضـرت گرويدند.(1)
در روايات اسلامى، تاريخ و متن نامههايى كه پيامبر اكرم اسلام صلىاللهعليهوآله به پادشاهان و ملــوك عصر خود نوشتــه، نقل گرديــده است، كه قسمتــى از آن مطالب را از «صحيح بخارى» نقــل مىكنيـم:
1 - نامه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به هرقل قيصر روم
«... پــس هــرقـل نــامــه رســول اللّــه صلىاللهعليهوآله را خواســت و آن را قرائــت كــرد، ديـــد كـه در آن نــوشـتـه شــده:
بسماللّه الرحمن الرحيم
اين نامهاى است از محمد رسول اللّه، به هرقل، بزرگ روم!
درود بر كسى كه پيرو هدايت باشد!
اما بعد،
من تو را به اسلام دعوت مىكنم! اسلام آور تا سالم بمانى!
اگر اسلام آوردى خدا اجر تو را دوبار عطا كند،
و اگر روى گردان شوى، گناه تمام كشاورزان مملكتت بر گردن تو خواهد بود!
اى اهل كتاب! بياييد تا از كلمهاى كه ميان ما و شما يكسان است، پيـروى كنيم:
كه به جـز خداى يكتا را نپرستيم! ... گواهباشيد كه ما تسليم فرمان اوئيم...!»
2 - نامه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به مقوقس بزرگ قبطيان
گفته شده كه نامه پيامبر به مقوقس بزرگ قبطيان نيز مشتمل بر آيه «يا اَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ !»(64/آلعمران) بودهاست.
اخيرا نامهاى كه به خط كوفى نوشته شده و منسوب به پيامبر اسلام
1) الـميـــــــــزان ج: 13، ص: 57
صلىاللهعليهوآله است، پيدا شده، كه شبيه به نامه آن حضرت به هرقل مىباشد، و به وسيله عكسبردارى از آن نسخههايى چاپ شده كه پيش خيلىها يافت مىشود.
آنچه مورخين درباره نامههاى پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله به سلاطين عالم (از قيصر و كسرى و نجاشى،) نوشتهاند، تاريخ نگارش و ارسال آن را سال ششم هجرى ضبط كردهانــد، كه لازمهاش آن است كه آيه فوق در سنه شش يا قبل از آن نازل شده باشد.(1)
آيه 64 سوره آل عمـــران و تحليــل روايتى.
1) الميـــزان ج: 6، ص: 128
كفر در كتاب خدا بر پنج نوع تقسيم شده است:
1 - كفــر ناشــى از انكــار ربوبيــت خدا،
2 - كفر نـاشى از جحــود بـر معــرفـــت،
3 - كفر نعمت،
4 - كـفـــر تــرك دستــــورات الـهـــــى،
5 - كفر برائت.
ايـن اعتقـاد كسـى اسـت كـه مـىگـويـد:
صاحبان اين عقيده دو صنف از «زنادقه» هستند كه به ايشان «دهرى» هم مىگويند، همانهايى هستند كه قرآن كلامشان را حكايت كرده كه گفتهاند:
ـ «جز روزگار كسى ما را نمىكشد!» (24 / جاثيه)
اين دينى است كه دلبخواه براى خود درست كردهاند و گفتارشان خالى از حـقيـقـت و تـحـقـيـق است!
جحود بر معرفت اين است كه كسى با اينكه حق را شناخته و برايش ثابت شده، انكــار كند، كه خـداى عزوجـل دربارهشــان فرموده:
ولى چون ظالم و مغرور بودند، زير بار آن نرفتند!»(14/نمل)
و نيـــز فــرمـــوده:
به زودى پيامبر آخرالزمان مىآيد، و ما را بر شما پيروزى مىبخشد،
ولى همين كه اسلام آمد، بدان كافر شدند،
پس لعنــت خدا بر كافـران باد!» (89 / بقره)
خـداى سبحان دربـاره كفـران نعمت از قـول سليمان نبى عليهالسلام حكايت كرده كه گفت:
كه آيا شكر مىگزارم يا كفران مىكنم؟» (40 / نمل)
در اينباره خداى سبحان مىفرمايد:
كه خون يكديگر مريزيد! و يكديگر را از ديارتان بيرون مكنيد!
شما هم بر اين پيمان اقرار كرديد و شهادت داديد،
آنگاه همين شما يكديگر را كشتيد و از وطن بيرونشان كرديد،
و بر دشمنى آنان و جنايتكارى پشت به پشت هم داديد.
و چون اسيرانتان مىشدند فديه مىگرفتيد،
با اينكه فديه گرفتن و بيرون راندن بر شما حرام بود،
آيا به بعضى احكام كتاب ايمان مىآوريد،
و به بعــض ديگر كفــر مىورزيــد؟ (يعنـى عمل نمىكنيد!)» (84 و 85 / بقره)
در اين آيه منظور از كفر، ترك دستورات خداى عزوجل است، چون نسبت ايمان هم به ايشان داده، هر چند كه اين ايمان را از ايشان قبول نفرموده، و سودمند به حالشان ندانسته است:
به جز خوارى در زندگى دنيا،
و روز قيامـت به سوى شديدتريـن عذاب برمىگردند!
و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيســت!» (85 / بقره)
خداى عزوجل درباره كفر برائت از ابراهيم عليهالسلام حكايت كرده كه گفت:
و ميان ما و شما دشمنى و خشم آغاز شده، و دست از دشمنــى بر نمىداريم،
تا آنكه به خداى يگانه ايمان بياوريد!» (4 / ممتحنه)
كـه در ايــن آيـــه كفــــر بـه معنـــاى بيــــزارى آمـــده اســــت.... (روايت از امام صادق عليهالسلام به نقل از زبيرى در كافى.)(1)
«اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ!» (6 / بقره)
در هر جاى قرآن مجيد كه عبارت «الَّذينَ كَفَرُوا،» آمده، مراد كفار مكهاند كه در اوايل بعثت با دعوت دينى مخالفت مىكردند، مگر آنكه قرينهاى در كلام باشد كه خلاف آن را برساند. در آيه بالا مىفرمايد:
و انكار كردن حق در قلـوبشان جـايگيـر گـشته است.
بـه دليـل اينكه در وصـف حـال آنها مىفرمايد:
معلوم است كسى كه كفر و جحودش سطحى است در اثر انذار و اندرز دست از كفر و جحودش بر مىدارد، ولى كسى كه انذار و عدم انذار براى حالش يكسان است، معلوم است كه كفر و جحودش در دلش ريشهدار گشته است.
منـظـور از ايـن كـفـار كـدام دسـتـه از كـفـارنـد؟
احتمال مىرود منظور بزرگان و سردمداران مشركين قريش و بزرگان مكه باشند، آنهايى كه در امر دين عناد و لجاجت به خرج دادند و در دشمنى با دين خدا از هيچ كوشش و كارشكنى كوتاهى نكردند، تا آنجا كه خداى تعالى در جنگ بدر و ساير غزوات تا آخرين نفرشان را هلاك كرد!(2)
« وَ قـالُـوا قُـلُـوبُنـا فـى اَكِنَّـةٍ... !» (4 تـا 8 / فصلت)
كفار عصر رسولاللّه صلىاللهعليهوآله در قرآن چنين تعريف شدهاند كه:
« بيشتــــرشــان از آن روى گــردانيــده و آن را نمــىشنــونــد، مــىگــوينـــد:
در تعريف دلهاى كفار كه از قول خودشان گفت: «دلهاى ما در غلاف است!» كنايهاى است از اين كه دلهاى ما وضعى به خود گرفته كه به هيچوجه دعوتت به دين توحيد را نمىفهمد، مثل اينكه با روپوشهايى پوشيده شده است كه هيچ منفذى براى راهيافتن و رخنه كـردن چيـزى از خارج در آن نمانده است!
منظــور از «سنگينــى گوشها،» اين اســت كه در گوشهــاى ما سنگينى و كرى پيـدا شــده است و ديگر گـوش مـا از دعوت تـو چـيزى نمىشنود!
«بين ما و تو حجابى است،» يعنى بين ما و تو پردهاى است كه نمىگذارد ما به سوى تو آئيم، پس ما در هيچ يك از خواستههاى تو با تو جمع نمىشويم.
كفار با اين اعلام خود آن جناب را از قبول دعوتش به كلى مأيوس كردند. در بار اول گفتند: دلهاى ما در ظرفى پنهان شده و ديگر هيچ دعوتى در آن رخنه نمىكند، تا ما آن را بفهميــم. و بار دوم گفتنــد: راههاى ورود دعوت تو به دلهاى ما كه دو گوش ما باشد، بسته شده است، و هيچ انذارى و بشارتــى در آن نفوذ نمىنمايد. و نوبت سوم گفتنــد: بين ما و تو حجـاب و حائلـى زده شـده كــه نمىگــذارد ما و تــو يكجا و بر سر يك مسئلــه جمع شويم. و اين خود مأيوس كردن به تمام معناست!
اين نتيجهگيرى بوى تهديد مىدهد، كه وقتى هيچ راهى براى تفاهم بين ما و تو نمانده است، لاجرم تو هر چه مىتوانى بكن، و اعتقادات ما را باطل ساز، ما هم هر تلاشىكه داريم براى ابطالدعوت تو مىكنيم.
در مقام پاسخگويى اين تعليمات به رسولخدا صلىاللهعليهوآله دادهمىشود:
«اى پيــامبــر بــه ايشــان بگـو:
من بشرى هستم مانند شما، و در بين شما معاشرت مىكنم،
آن طور كه خود شما با يكديگر معاشرت مىكنيد، و با شما سخن مىگويم،
آن طور كه خود شما با يكديگر گفتگو مىكنيد،
پس من جنس ديگرى مخالف جنس شما از قبيل فرشته نيستم،
تا بين من و شما حائلى و حجابى باشد، و يا سخنم به گوش شما نرسد،
و يا كلامم به دلهاى شما وارد نشود،
تنها تفاوت من با شما اين است كه به من وحى مىشود،
و آنچه من به شما مىگويم و شما را به سوى آن دعوت مىنمايم، وحيى است كه به من مىشود، و آن اين است كه معبود شما، آن معبودى كه سزاوار پرستــش باشد، يكى است، نه خدايــان متفـرق و گوناگون!
حال كه به جز يك اله بىشريك وجود ندارد، پس به توحيد او قيام كنيد،
و شركاء را از او نفى نماييد، و از او نسبت به شرك و گناهانى كه تاكنون مرتكب شدهايد، طلب مغفرت نماييد!
واى به حال آنان كه شرك مىورزند، همانهايى كه زكات نمىدهند، و نسبت به آخرت كافرند، در مقابل آنها كسانى هستند كه ايمان آورده و اعمال صالح مىكنند، اجرى دارند كه هرگز قطع نمىشود!
بگو راستى شما به خدايــى كفر مىورزيد كه زمين را در دو روز خلق كرد، و براى او شريكها قائل مىشويد،
بااينكه اين خدا رب تمامى عوالم است! و....» (6 تا 9 / فصلــت)
در روايـات اسلامــى از جـابـربــن عبـداللّــه روايــت آوردهانــد كــه گفــــت:
روزى قـريــش دور هم جمــع شــده و گفتنــــد:
همگــى گفتند: ما به جز عتبــه بن ربيعه كســى را داناتــر از خود ســراغ نداريــم. رو بــه عتبــه كردنــد و گفتنـــد:
اى ابو وليد، برخيز و نزد اين مرد برو! عتبه نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: - اى محمد! آيا تو بهترى يا پدرت عبداللّه؟ تو بهترى يا جدت عبدالمطلب؟ رسولخدا صلىاللهعليهوآله هيــچ نگفت. عتبـــه دوبـاره گفت:
اگر پندارى كه نامبردگان از تو بهتر بودند، بايد قبول كنى كه بتپرستى آنان نيز درست بوده است، و تو به ناحق بتها را عيب مىگويى، و اگر پندارى كه تو بهتر از آنان، پس حرف بزن تا بشنويم!
... اگر احتياجاتت فزونى گرفته برايت پول جمع كنيم آن قدر كه از تمام قريش
توانگرتر شوى، و مرد يگانه قريش گردى، و اگر شهوتت گل كرده، بگو تا هر زنى مىخواهى هر چند ده زن برايت بگيريم! رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
ـ «به نام خداى رحمان و رحيم.
اين كتاب نازل شده از ناحيه رحمان و رحيم است،
كتابى است كه آياتش از يكديگر جداست،
كتابى است خواندنى عربى،
براى مردمى كه علم داشته باشند...!»(1 تا 3 / فصلت)
(همچنان آيات اين سوره را خواند تا رسيد به آيه - اگر اعراض كنند بگو شما را انذار مىكنم از صاعقهاى مثل صاعقه عاد و ثمود... !)(13/فصلت)
عتبــه گفت: ديگر بس اســت! آيا غيــر از اينها سخنــى ندارى؟ فرمــود نه! عتبه نــزد قـريـش شـد، پـرسـيـدنـد: چـه خبــر آوردهاى؟ گـفـــت:
من آنچه را احتمال مىدادم شما بخواهيد به او بگوييد همه را گفتم، ديگر چيزى فروگذار نكردم. پرسيدند جوابت را داد؟ گفت:
به آن بتى كه بچههاى قبيله ما آن را نصب كردند، من از گفتار او چيزى نفهميدم، جز اين جمله را كه گفت: « شما را از صاعقهاى مثل صاعقه عاد و ثمود انذار مىكنم!» گفتند: واى بر تو مگر او به غير عربى حرف مىزد كه تو نفهميدى؟ گفت: نه به خدا سوگند عربى حرف مىزد، اما من به جز قضيه عاد و ثمود چيزى از او نفهميدم. (در بعضى از روايات آمده كه او گفت: به خدا سوگند كلامى از او شنيدم كه تاكنون مثل آن را نشنيده بودم، به خدا سوگند، نه شعر بود نه سحر و نه كهانت، و باز به خدا سوگند مىخورم اين كلامى كه من از او شنيدم به زودى موجى در دنبال خواهد داشت!)
درباره اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در پاسخ وليد بن مغيره نيز آيات اول اين سوره را خوانــد، روايات ديگــرى نيز وجود دارد.(1)
«بَلِ الَّذينَ كَفَروُا فى عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ...!» (2 تا 11 / ص)
در سوره «ص» گفتار پيرامون رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اين مطلب دور مىزند كه آن جناب با ذكرى كه از جانب خداى تعالى برايش نازل شده مردم را انذار مىكند، و به سوى توحيد و اخلاص در بندگى خداوند سبحان دعوت مىكند، ولى كفار به عزت خيالى خود مىبالند، و به همين جهت دست از دشمنى با آن جناب بر نمىدارند، و از
1) الميزان ج: 34، ص: 256
پيروى و ايمان به او استكبار مىورزند، و مردم را هم از اينكه به او ايمان بياورند جلوگيرى مىكنند، و به اين منظور سخنانى باطل مىگويند.
اين مـطلب در آيات قرآنى چنين نقل مىشود:
كه متضمن ذكر و يادآورى است،
تو به طور قطع و يقين از انذاركنندگانى!
بلكه آنها كه كافر شدند از قبول اين معنا و پيروى تو امتناع ورزيدند و مخالفت كردند. ما قبل از اين كفار، چه بسا قرنها و امتها كه به كيفر تكذيب پيامبران مرسل و منذر، هلاك كرديم!
و در هنگام نزول عذاب ديگر مجال فرار برايشان نماند، و گفتن واويلا به دردشان نخورد، و هرچه فرياد زدند سودى به حالشان نبخشيد، و هرچه به خداى سبحان استغاثه كردند، فايدهاى نديدند، چون هنگام، هنگام تأخير عذاب و مؤاخذه نبود، و هنگام فرار!»(1تا3/ص)
از آنجايى كه مسلك وثنيت منكر رسالت بشر است، كفار از آمدن منذرى از جنس خودشان تعجب كردند، و او را متهم به سحر نمودند، و گمان كردند كه وى به دروغ قرآن و معارف حقه آن را به خدا نسبت مىدهد.
آنها گـفتند: آيا محمد خدايان را يك خدا كرده است؟
يعنى، پيامبر اسلام الوهيت الهه را باطل كرده و آن را منحصر در يك خدا كرده و مىگويد: لا اِلهَ اِلاّ اللّه!
لذا اشراف كفار قريش نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله جمع شدند و خواستند درباره مشكلى كه آن جناب با دعوت خود به سوى توحيد و ترك خدايان پيش آورده بود، با آن جناب گفتگو كنند، و به نوعى از آن جناب دلجويى نمايند. آن جناب حاضر نشدند به هيچ يك از سخنان آنان تن در دهند، و در نتيجه اشراف به راه افتادند و با يكديگر و با پيروان خود گفتند: برويد و در پايدارى و حمايت از خدايان خود پافشارى و شكيبايى به خرج دهيد!
مشركان خيال مىكردند كه محمد صلىاللهعليهوآله منظور از دعوت به توحيد قصد دارد به مردم آقايى و رياست كند، و دعوت خود را وسيله رسيدن به اين هدف قرار داده اسـت. گـفتند:
ـ ما چنين چيــزى از ديگر ملتهــا نشنيدهايــم، و اين يك امــر خـود ساختـه است!
منظورشان از ملت ديگر، مذهبى است كه ساير ملل و امتهاى معاصر و يا قريب
به عصر آن روز عرب به آن مذاهب متدين بودند، در مقابل ملل اولى كه امم گذشته متدين به آن بودهاند.
كفار مىگفتند: هيچ امتيازى نزد محمد نيست كه به وسيله آن از ما برترى و امتيازى داشته باشد، و به خاطر آن قرآن بر او نازل بشود، و بر ما نازل نگردد. خداوند تعـالى مىفرمايــــد:
ايشان آنچه را كه گفتند از روى ايمان و اعتقاد نبود بلكه هنوز درباره ذكر من يعنى قرآن در شك هستند، و احتمال مىدهند كه حق باشد. و اگر به حقانيت آن معتقد نشدهاند نه بدان جهت است كه قرآن در دلالت كردن بر حقانيت نبوت و آيت بودنش براى آن خفايى داشته و از افاده اين معنا قاصر است، و نمىتواند براى مردم يقين و اعتقاد بياورد، بلكه تعلق دلهاى آنان به عقايد باطل و پافشارىشان بر تقليد كورانه است، كه ايشان را از نظر و تفكر در دلالت آيت الهى و معجزه او بر نبوت بازمىدارد، و در نتيجــه درباره ايــن آيت يعنى قــرآن كريــم در ترديدند، در حالى كه قـــرآن آيتــى معجـــزه اســــــت!
اين سركشى را همچنان ادامه مىدهند تا وقتى كه عذاب را بچشند، آن وقت به حكم اضطرار ناگزير مىشوند اعتراف كنند، همچنانكه اقوام ديگرى كه مثل ايشان بودند بعد از چشيدن عذاب اعتراف كردند.
خـداونـد تعـالــى مىفرمايـــد:
ـ خزينههاى رحمت پروردگارت منحصرا در اختيار خود اوست، و او بهتر مىداند كه رسالتخودرا در چه دودمانى و چهشخصى قراردهد، و چهكسى را مورد رحمت خاصــه خــود قـرار دهد!
ـ آيا ملك آسمانها و زمين از آن مشركان است، و آنها مىتوانند در اين آسمانها و زمين تصرف كنند و جلو نزول وحى آسمانى را بگيرند؟ اگر راستى چنيــن هستند، پس به آسمانهــا عروج كنند، و وسيلــههاى خود را بــه كار زننــد، و جلو وحــى آسمانى را بگيرند!؟
آنان لشكرى شكستخورده هستند، ناچيز و اندك و بىمقدار! و از آن احزابى هستند كه همواره عليه فرستادگان خدا حزب تشكيل مىدادند، و ايشان را تكذيب مىكردند، و عذاب من بر آنان حتمى شد!
پيش از آنها نيز قوم نوح و عاد و فرعون جلاد بودند، با قوم ثمود و قوم لوط و اهل «ايكه» كه آنها دستهها بودند، كه همگى تكذيب پيامبران كردند، و مجازات من بر آنان محقق گشت! اينان جز يك صيحه را كه بازگشت ندارد انتظار نمىبرنـد! گوينـد:
پروردگـارا قبـل از روز رستاخيـز سهم ما را از عذاب بياور!
در تفسير قمى آمده كه وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دعوت خود را ظاهر ساخت، قريش نزد ابوطالب جمعشدند و گفتند:
ابوطالب جريان را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خبر داد و حضرت فرمود:
ابــوطالــب پاســخ آن جنــاب را بــه اطــلاع كفــار رســانيـد، و ايشـــان گفتنــد:
رسـول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
مشركين گفتند:
شگفتا، آيا سيصد و شصت خدا را رها كنيم و يك خدا را بگيريم!؟(1)
دعوتهاى الهى همواره با بتپرستى جنگيده و با آن به مقاومت پرداخته و نداى توحيد در دادهاند، به طورى كه خداى سبحان در داستانهاى دعوت انبياء و رسل مانند نوح و هود و صالح و ابراهيم و شعيب و موسى عليهمالسلام اين مسئله را ذكر كرده است، و در قصههاى عيسى و لوط و يونس عليهمالسلام نيز بدان اشاره كرده و اجمال سخن در اين آيه آمــده است:
1) 1- الميــــزان ج: 33، ص: 290.
ـ «پيش از تو رسولى نفرستاديم مگر به او وحى كرديم، كه خدايى جز من نيست،
پس مرا بپرستيـد!» (25 / انـبياء)
حضرت محمد صلىاللهعليهوآله در دعوت خود با حكمت و موعظه و گفتگو و مجادله به طريق احسن، قوم بتپرست خود را به توحيد فرا خواند. مردم پاسخى جز استهزاء و اذيت به او ندادند، و نسبت به كسانى كه بدو ايمان آورده بودند به تفتين پرداختند، و به بدترين شكــل شكنجهشان كردند، تا مسلمين مجبور شدند مكه را ترك گويند و به حبشه هجرت كنند.
بعدا براى كشتن پيغمبر توطئه كردند، و وى به مدينه هجرت كرد، و بعد از او نيز عدهاى از مؤمنين به مهاجرت پرداختند. ديرى نپاييد كه مشركين با او درگير شدند و به جنگ پرداختند و در «بدر» و «احد» و «خندق» و غزوههاى فراوان ديگر با وى جنگيدند، تا سرانجام خداى تعالى با فتح مكه او را برايشان پيروز گردانيد.
پيغمبر بعد از فتح مكه، خانه كعبه و حرم را از بتها پاك كرد، و بتهايى را كه اطراف كعبه نصب شده بود، شكست. «هُبَل» كه بالاى بامكعبه نصب شده بود، پيغمبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به طرف بام بالا برد، و او بت را بر زمين افكند. اين بت به طورى كه گفتهاند بزرگترين بت آنها بود كه بنا بر آنچه گفتهاند آن را در آستانه در مسجد دفن كردند.
اسلام به شدت عنايت داشت كه ماده بتپرستى را بر كند و دلها را از خواطرى كه مردم را بدان مىكشاند، خالى سازد، و جانها را حتى از آن كه بر گرد آن بگردند و بدان توجه كنند، باز دارد. همه اينها در معارف اصولى و اخلاق كريمه و احكام شرعيهاى كه اسلام مردم را بدان فراخوانده است، ديده مىشوند، و شما مىبينيد كه اسلام اعتقاد حقه را عبارت مىداند از آنكه - جز خدا، خداى ديگرى وجود ندارد، خدا داراى اسماء حسنى، و مالك همه چيز است، و وجود او اصيل و مستقل بالذات و از همه جهانيان بىنياز است، و هرچه غير از اوست از او آغاز مىشود و بدو باز مىگردد، و در همه شئون ذاتى خود، چه در پيدايش و چه در ادامه وجود، به او محتاجند.
ـ اگـر كسى ذات يا صفات يا اعمال يك موجود را به طور مستقل از خدا - نه از ديگــران ـ منتسب به خود آن موجود بداند، از اين بابت مشرك است!
و نيـز اسـلام بـه مـردم دستـور مىدهد:
و نيز:
مردم را از اعتماد به غير خدا، تمايل به ديگران، اطمينان به اسباب ظاهرى و اميــد به غير خدا و عجــب و كبر و چيزهــاى ديگــرى كه موجب استقلال دادن به ديگــران و شـرك به خــدا مىگردد، نهــى مىفرمايــد. و نيــز ملاحظــه مىكنيــد كه:
اسلام از سجده براى غير خدا، درست كردن مجسمه سايهدار، تصوير موجودات ذىروح (با اختلاف فتاوى در مورد حرمت يا جواز مجسمهسازى و تصوير،) و پيروى و گوش دادن به امر و نهى غير خدا، نهى كرده، مگر در صورتى كه پيروى از ديگران به پيــروى از خدا برگــردد، مانند پيــروى از پيغمبــران و پيشوايان دينى، و نيز از بدعت و پيــروى از آن، و همچنيــن گــام گذاشتن در جاى گام شيطان، نهى فرمــوده اســت.
اخبار فراوانى از پيغمبر و ائمه اهل بيت عليهمالسلام رسيده كه شرك را بر دو قسم دانستهاند: «شرك پنهان و شرك آشكار،» و آن داراى مراتب زيادى است كه كسى جز مخلَصان از همگى اين مراتب سالم نمىمانند، و از صداى پاى مورچه بر سنگ صاف در شب تاريك پنهانتر است!
در روايات اسلامى، در كافى، از حضرت صادق عليهالسلام در مورد «قلب سليم» روايــت كــرده كــه: «قلب سليــم، آن قلبــى است كه در حالــى با خــدا روبــهرو شــود، كــه كســـى جــز خـــدا در آن نبــاشـــد.» فــرمـــود:
«هر قلبى كه در آن شرك يا شك وجودداشته باشد، سقوط كرده است!»
«و اينان كه قلب سليم دارند، در دنيا زهد پيشه مىكنند تا دلهايشان براى آخـرت فـراغت يـابد!» و نيـز در روايت آمـده است كه:
«عبادت خدا به طمع بهشت، عبادت اجيران است، عبادت او از ترس آتش عبادت بندگان است، و حق عبادت اين است كه خدا را به خاطر محبت او بپرستند، كه عبادت بـزرگـواران است، و اين مقامى است دست نيافتنى كه جز پاكان بدان نرسند!»
خداى سبحان به پيامبر گرامى خود دستور مىدهد كه براى خود رويه و سيرهاى اتخاذ كند، و در اجتماع بشرى با آن رويه رفتار نمايد:
به سوى كلمهاى كه بين ما و شما يكنواخت است،
بياييد: كه جز خدا را نپرستيم، و چيزى را شريك او نسازيم،
و يكديگر را به جز خدا اربــاب خود نگيريم.
پس اگر روگــردان شدند، بگو: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم!» (64 / آلعمران)
و باز به عقايد بتپرستـى كه داخل در ديـن اهـل كتـاب شده، اشاره كرده مىفرمايد:
(77 / مائده)
و نيز در مذمت اهلكتاب مىفرمايد:
ـ «اينــان هم راهبــان خود را به غير خــدا اربــاب گرفتند، و هم مسيحبن مريم را،
در حالى كه جز به پرستــش خــداى واحــدى مأمــور نشده بودنــد،
زيرا جز او خدايــى نيســت، و از آنچــه شريــك مىآورنــد، منـزه اسـت!» (31 / توبه)
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در اجراى احكام و حدود، بين مردم مساوات برقرار كرد، و طبقات اجتماع، مانند: حاكم و محكوم، رئيس و مرئوس، خادم و مخدوم، غنى و فقير، مرد و زن، شريف و وضيع را به يكديگر نزديك ساخت، كه هيچ كس نسبت بهديگرى حقبزرگى و فخرفروشى و حكومتنداشتهباشد، كهكرامتتنها به تقوى است، و حساب و حكـم مربوط به خدا.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله دارايى را بالسويه تقسيم مىكرد، و نهى مىفرمود كه قوى آنگونه تظاهر به نيروى خود كند كه قلب مردم ضعيف و فروافتاده بشكند و متأثر شوند، و مثلاً ثروتمندان و زمامداران و رؤسا نبايد در برابر فقرا و بيچارگان و رعيت به زيب و زيور و شوكت خود تظاهر كنند.
پيغمبر صلىاللهعليهوآله مانند يكى از افراد مردم مىزيست، و در خوردنى و آشاميدنى و پوشــاك و نشســت و برخاســت و راه رفتــن هيچگونـه امتيازى با ديگران نداشت.(1)
«وَ اِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ حِجابا مَسْتُورا!»
(45/اسرى)
خداوند متعال در قرآن كريم واقعيتى را بيان فرموده كه وقتى پيامبر گرامى اسلام قرآن مىخواند، ميان او و مشركينى كه به آخرت ايمان نداشتند، حجابى معنوى مىافكند
1) الـميــــــــزان ج: 20، ص: 142
كه از فهم آن محجوب مىشدند، و ديگر نمىتوانستند اسم خداى يگانه را بشنوند، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را به رسالت حق بشناسند، و نمىتوانستند به معاد ايمـان بياورند و به حقيقت آن پى ببرند!
آنان نمىتوانستند حقيقت آنچه را كه از معارف قرآن نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود بفهمند، و بدان ايمان بياورند و يا اذعان كنند كه او به راستى فرستاده خداست، كه به حق به سوى ايشان فرستاده شده است!
به همين جهت بود كه وقتى اسم خداى يگانه را مىآورد از او اعراض مىكردند، و در انكـار معـاد پـافشارى مىنمودند و او را مردى جادوشده مىخواندند.
انكار به آخرت جايى براى ايمان به خداى يگانه و رسالت پيغمبران باقى نمىگذارد. كفـر بـه معـاد مستلـزم كفـر بـه همـه اصـول ديـن است. مـىفـرمايـد:
ـ « وقتى تو قرآن مىخوانى،
ما دلهاى ايشان را با پردههايى مىپوشانيم، تا قرآن را نفهمند!
و گوشهايشان را كر و سنگين مىكنيم تا قرآن را به گوش قبول نشنـوند،
و با فهم ايمان صـدق آن را درك نكنند.
ـ البته همه اينهـا كيفر كفر و فسوق ايشان است!
ـ وقتى در قرآن پروردگار خود را با وصف يكتايى ذكر مىكنى و شريك را از او نفى مىكنى، از شنيدن و فهم آن، در حالى كه پشت مىكنند، اعراض مىنمايند.
ـ ما بهتر مىدانيم كه غرض ايشان از اينكه مىآيند تا قرآن خواندن تو را بشوند، چيست؟
و نيز بهتر مىدانيم كه پس از شنيدن آهسته با هم چه مىگويند؟
ستمكاران مىگوينــد:
جز مردى جادوشــده را پيروى نمىكنيــد!
ببين چگونــه برايت مثلها مىزنند؟
چه كنند بدبختها، گمراه شدهاند، و ديگر راهى پيدا نمىكنند!» (45 تا 48 / اسراء)
اين آيه اشعار دارد بر اينكه مشركين نزد وى نمىآمدند تا قرآن به گوششان نخورد، چون از ملامت هم مسلكان خود مىترسيدند، و اگر نزد آن جناب مىآمدند، پنهانى بوده، و حتى يكى از ايشان فرد ديگر را در حال استماع قرآن مىديد، آهسته ملامت مىكرد، زيرا مىترسيد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مؤمنين پى ببرند و بفهمند كه ايـن افـراد دشمننــد. بعضى به بعــض ديگــر مـىگفتنـــد:
ـ «پيروى نمىكنيد مگر مردى جادوشده را...!» (47/اسراء)
زدن اين مثل، اين نكته را مىرساند كه مشركين كارشان به جايى رسيده بود كه
اميدى به ايمان آوردنشان نبود!(1)
« وَ لا يَــزالُ الَّذيــنَ كَفَــرُوا تُصيبُهُـمْ بِما صَنَعُـوا قارِعَةٌ اَوْ...!» (31 / رعد)
دقت در اينكه سوره رعد يك سوره مكى است، و به شهادت مضامين آثارش، و همچنين دقت در حوادثى كه بعد از بعثت و قبل از هجرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رخ داده، و بررسى حوادثى كه بعد از هجرت تا قبل از فتح اتفاق افتاده، اين معنى را روشن مىسازد كه مراد از عبارت «الَّذينَ كَفَرُوا،» همان كفار عرب از اهل مكه و غير ايشان است كه در ابتداى دعوت اسلام آن را رد نموده، و انكار و عناد را به نهايت رسانده بودند، و در برانگيختن فتنه و فساد پافشارى مىنمودند.
خـداى تعـالى در ايـنبـاره مـىفرمـايـد:
به خاطر آنچه كردند، و كفرى كه به رحمان ورزيدند، مىرسد،
يا در نزديكىهاى خانهشان فرود مىآيد،
و همواره بدين حال هستند، تا آنكه آن عذابى كه وعـدهشـان داده، برسد،
چه خدا خلف وعده نمىكند، و گفتارش تغيير نمىپذيرد!»
مقصود از آنان كه مصيبتها بر سرشان آمد، كفار اطراف مكه است، كه جنگها و قتل و غارتها از پايشان در آورد. و مقصود از آنها كه مصايب در نزديكى خانههايشان فرود آمد، اهل مكهاند، كه حوادث ناگوار در پيرامون شهرشان اتفاق مىافتاد، و دودش به چشم آنها مىرفت، و وحشت و اندوه و ساير آثار سوء آن، خواب و آسايش را از ايشان سلب مىنمود. و مقصود از عذابى كه وعدهشان داده، عذاب
شمشير است، كه در روزهاى بدر و احد و ساير غزوات با آن روبهرو شدند!(2)
« وَ قــالَ الَّذينَ كَفَــرُوا لا تَسْمَعُـوا لِهذَا الْقُرْآنِ... !» (26 / فصلت)
اين آيه دلالت مىكند بر نهايت عجز كفار در مبارزه عليه قرآن، بعد از آنكه كفار نتوانستند كلامى مثل آن را بياورند، و يا اقامه برهانى عليه آن بكنند، كارشان در
بيچارگى به اينجا كشيد كه به يكديگر سفارش كنند كه به قرآن گوش ندهند، و هر جا قرآن خوانده مىشود سر و صداهاى بىمعنى در آورند تا صداى قرآن و شخصى كه آن را مىخـوانــد بـه گوش ديگـران نرسد، و در نتيجــه اثرش لغو گردد.
قرآن مجيد سپس پارهاى از عواقب ضلالت آنان، و نتيجه استقامت مسلمانان و پــاداش آخرتى آنان را ذكــر مىكند و مىفرمايد:
و به بدتر از آنچه مىكردند، كيفر مىدهيم!
اين چنين است كه كيفر دشمنان خدا آتش است و در بطن آتش خانهاى جاودانه
دارند، به كيفر اينكه همواره آيات ما را انكار مىكردند...!»
(27 و 28 / فصلت)
سپس بعد از ذكر پاداش استقامت مسلمانان در برابر كفار مىفرمايد:
و عمل صـالـح انجـام مىدهد، و مىگويد:
من به يقين از تسليم شدگانم!» (33 / فصلت)
در اين آيه، خداى تعالى پيامبر گرامى خود را تأييد مىفرمايد به اين كه سخن تو، يعنى دعوت تو، بهترين سخن است. هرچند كه لفظ آيه عموميت دارد ولى منظور در اين آيه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و شامل همه كسانى هم مىشـود كـه بـه سـوى خدا دعوت مىكنند.
چيزى كه هست، چون در بين ايمان داعيان به سوى خدا، ممكن است كسى يافت شود كه به خاطر رسيدن به غرض فاسد به سوى خدا دعوت كند، و معلوم است كه چنين دعوتــى احسنالقول نمىتواند باشد، لذا دنباله جمله اين شرط را اضافه كرد كه «وَ عَمِلَ صالِحا !» به شرطى كه خودش هم عمل صالح كند، چون عمل صالح كشف مىكند از اينكه صـاحبش نيتى صالح دارد.
و نيز از آنجايى كه عمل صالح دلالت بر اعتقاد حق، و التزام به آن ندارد، و اين نيز معلوم است كه سخن آن كسى كه دعوت به سوى خدا مىكند، و عمل صالحى هم دارد، ولى ايمانى به حق نداشته، و التزامى به آن ندارد، احسنالقول نيست! به همين جهت دو جمله گذشته را مقيد به شرطى ديگر كرد، و آن اين است كه «وَ قالَ اِنَّنى مِنَ الْمُسْلِمينَ!» (33 / فصلت) يعنى اعتقاد به اسلام داشته باشد!
پس اگر كسى اعتقاد به اسلام و عمل صالح داشت، و آنگاه به سوى خدا دعوت كرد، سخنش احسنالقول خواهد بود!
لاجرم تو بدىهاى مردم را با بهترين عكسالعمل دفع كن،
تا كسى كه بين تو و او دشمنى هست، چنان از دشمنى دست بردارد كه گويى دوستى
مهربان است، اما اين نصيحت را نمىپذيرند مگر كسانىكه خويشتندارند،
و نيز نمىپذيرد مگر كسى كه بهره عظيمى از سعادت داشته باشد!» (34و35 / فصلت)(1)
«وَ مـا مَنَعَنــا اَنْ نُرْسِــلَ بِالاْيــاتِ اِلاّ اَنْ كَــذَّبَ بِهَـا الاَوَّلُونَ!» (59 / اسرى)
قرآن مجيد در مورد عدم تعذيب و هلاك دنيوى كفار صدر اسلام در آيه فوق خبر مىدهد كه چون مردم - كه آخرينشان مثل اولينشان هستند - به خاطر آن غريزه فسق و فساد كه در ايشان است مستحق آمدن هلاكت و انواع ديگر عذابهاى شديـد هستند، و خداى تعالــى هم درباره قراء اين قضا را رانده كه همه هلاك و يا معذب به عــذاب شديــد شونـد.
همين معنا باعث شد كه خداى تعالى آياتى را كه كفار قريش پيشنهاد مىكنند، نفرستد، چون با در نظر گرفتن اينكه آخرين بشر با اولين او يكسان است، و هرچه اولين را وادار به عصيان كرد، آخرين را هم وادار مىكند، و نيز با در نظر گرفتن اينكه اولين با آمدن آيات پيشنهادىشان باز كفر ورزيدند، هم اين هست كه اينها بعد از ديدن معجزه و آيات پيشنهادى خود ايمان نياورند، و در نتيجه به عذاب شديد ديگرى مبتلا شوند، همچنانكه پيشينيان ايشان شدند، و چون خدا نمىخواهد اين امت را به عذاب عاجل مؤاخذه كند، لذا آيات پيشنهادى كفار را نمىفرستد!
اين خصوصيت امت اسلام از مواردى از كلام خداى تعالى استفاده مىشود و تنها آيه مورد بحث نيست، و خداوند تعالى بر اين قضا رانده كه اين امت را عذاب نكند، مگر بعد از مدتى مهلت!(2)
«مـا يُجـادِلُ فى آياتِ اللّهِ اِلاَّ الَّذينَ كَفَرُوا... .» (4 / مؤمن)
قرآن مجيد در سوره مؤمن از آغاز، مطلب را پيرامون بلندپروازىهاى كفار، و جدال
باطلشان به منظور از بين بردن حقى كه بر آنان نازل شده، مىكشاند، و با تكرار آيات مربوط به خوار و ذليل بودن كفار، و گرفتار شدن آنها به عذاب الهـى، در امتهـاى گذشته، سورت استكبار و جدال آنان را مىشكند.
عذابهاى خواركنندهاى را كه خدا به ايشان وعده داده بود در اين سوره با ذكر نمونهاى از آنچه در آخرت بر سرشان مىآيد، خاطرنشان مىسازد:
ـ «در آيات خدا جدال نمىكنند مگر كسانى كه كافر شدند، پس غوطهور شدنشان در ناز و نعمت تو را مغرور نسازد. قبل از ايشان هم قوم نوح و احزابى كه بعد از ايشان بودند، آيات خدا را تكذيب كردند، و هر امتى قصد جان پيامبر خود كرد، تا او را بگيرند، و با حربه باطل عليه حق مجادله كردند، تا حق را از بين ببرند، و من ايشان را گرفتم، و چه عجيب است عذاب!! و همچنين كلمه عذاب پروردگارت بر آنــان كه كافر شدنــد، حتمى شد، كه بايد اهــل آتـش باشنــد.» (4 تا 6 / مؤمن)
در اين آيات، در مقام جواب دادن از شبههاى است كه ممكن بود به ذهن كسى وارد شود و آن شبهه اين است كه ما مىبينيم هميشه برد با همين كفار است، كه از پذيرفتن حــق استكبار مىورزند، و در آيــات خدا جدال مىكنند، و هيچ گرفتارى هم پيدا نمىكنند، و باطل خود را هم پيش مىبرند؟!
حاصل جواب اين است كه امتهاى گذشته چون قوم نوح و احزاب بعد از ايشان مانند عاد و ثمود و قوم لوط و غيره، از كفار امروز در تكذيب و جدال به باطل قوىتر بودنــد، آنها تا اينجا پيشــروى كردند كه مىخواستند رسول خود را بگيرند و بكشند، ولى عذاب الهى مهلتشان نداد، و اين قضــا در حق همــه كفار رانــده شده است.
پس توهّم اينكه كفار معاصر از خدا پيشى گرفتهاند و اراده خود را عليه اراده خداى سبحان بهكار زدند، توهّمى است باطل!!(1)
«وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ لاَبيهِ وَ قَوْمِهِ اِنَّنى بَراءٌ مِمّا تَعْبُدوُنَ!» (27 تا 30 / زخرف)
آيات سوره زخرف درباره كفر مشركين به رسالت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و تشبث آنان در شرك به ذيل تقليد از پدران بدون هيچ دليل ديگر، صحبت مىكند، و در اين آيات داستان ابراهيم عليهالسلام را ذكر مىكند كه تقليد كردن پدر و قومش را دور انداخت و از آنچه آنان به جاى خداى سبحان مىپرستيدند، بيزارى جست، و از پروردگارش طلب هدايتى كرد كه از فطـرتش سرچشمـــه داشتــه اسـت.
1) الميزان ج: 34، ص: 161
بعد از نقل داستان ابراهيم عليهالسلام اين مسائل را خاطرنشان مىسازد كه قوم او را از چه نعمتهايى برخوردارشان كرد، و چگونه به آن نعمتها كفران كردند، و به كتاب خدا كافر شدند و در آن خوردهگيرىها نمودند و به فرستاده خدا طعنهها زدند، طعنههايى كه به خودشان برمىگردد. سپس آثار اعراض از ياد خدا را ذكر مىكند، و عاقبت اين كار را كه همان شقاوت و خسران است تذكر مىدهد، و آنگاه عطف مىكند به اين كه پيامبر بايد براى هميشه از ايمان آوردن ايشان مأيوس باشد، و سپس تهديدشان مىكند به عذاب، و به پيامبر عزيزش تأكيد مىكند كه به قرآن تمسك جويد، چــون قرآن ذكر او و ذكر قــوم اوست، و به زودى از آن بازخواســت مىشوند، و آنچــه در قــرآن اسـت دين توحيـد است، كه همــه انبيـاء گذشتــه بر آن ديــن بودند:
اى پيامبر! به ياد ايشان بياور آن زمان را كه، ابراهيم از آلهه پدر و قومش بيزارى جست، چون ايشان آلهه خود را تنها به استناد تقليد پدران مىپرستيدند، و هيچ حجت و دليلـى بر آن نـداشتنـد، و ابراهيـم تنهـا به اعتقـاد و نظر خود اتكاء نمود! ابراهيـم گفت:
من از آنچه مىپرستيد بيزارم! به جز آن معبودى كه مرا آفريده، كه به زودى هدايتــم خواهد كرد!
منظــور از نسلى كــه يكتــاپرستــى در آن باقــى گذاشتــه شــده ذريــه و فرزندان ابراهيم عليهالسلام است.
مراد از بقاى كلمه در عقب و ذريه ابراهيم عليهالسلام اين است كه ذريه آن جناب چنان نباشــد كه به كلــى و حتى يك نفر موحــد در آنان باقــى نماند، بلكــه همواره و مادام كه نسل آن جنـاب در روى زميـن باقـى است، افرادى موحد در بين آنان يافت بشود.
«كفـــــــــار گفتنـــــــــد:
پروردگار تواند؟ اين ماييم كه معيشت انسانها در زندگى دنيا را تقسيم مىكنيم!»
(31و32/زخرف)
منظور از بزرگى آن دو مرد به طورى كه از سياق آيه بر مىآيد، بزرگى از حيث مال و جــاه اســت، چــون در نظــر افــراد مادى و دنياپرســت ملاك عظمــت و شرافــت و علــو مقـــام هميــن چيزهــاســت!
در مجمعالبيــان گفته: منظــور از دو مرد عظيــم در يكى از دو شهر، وليدبن مغيره از مكه، و ابامسعود عُرْوَةبن مسعود ثقفى از طائف بوده است.
و بعــض ديگــر گفتهانــد: منظور عتبــه بن ابى ربيعــه، از مكــه و ابن عبدياليــل، از طائـــف بـوده است.
لكن حق مطلب اين است كه اين تطبيقها از خود نامبردگان است، وگرنه مشركين شخص معينى را در نظر نداشتند، و به طور مبهم گفتهاند كه جا داشت يكى از بزرگان مكه و طائف پيامبر بشوند. و اين معنى از ظاهر آيه به خوبى استفاده مىشود.
خداوند متعال جواب داده كه اين مشركين در امر معيشت دنيايى كه در آن زندگى مىكنند، و از رزقش ارتزاق مىنمايند، و خود قطرهاى از درياى بيكران رحمت ماست، هيچ مداخلهاى ندارند، و آن وقت چگونه به خود اجازه مىدهند به تقسيم چيزى مداخله كنند كه هزاران بار از زندگى دنيا مهمتر است، و آن مسئله نبوت است، كه رحمت كبـريايى مـا و كليد سعـادت دائمى بشر و رستگارى جاودانه ايشان است؟(1)
1) الميزان ج: 35، ص: 154
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِالْمُشْرِكينَ...!» (94/حجر)
غــرض ســوره حجــر، در حقيقــت، بيــان مــوضــوع تبليــــغ آشكــار، و امــر به علنـى كردن رسـالت است، و وقتــى به اين آيه مىرسد مىفرمايد:
ـ «حال كه تو مأمور به "صفح جميل" شدى، و خود را به عنوان نذير از عذاب ما، آن عذابى كه بر مقتسمين (پارهپاره كنندگان قرآن،) نازل شد، معرفى نمودى، ديگر مترس، كلمه حق را اظهار، و دعوت خود را علنى كن!»
در ادامه آيه مىفرمايد:
ايــن «مستهزئين» همــان «مقتسمين» هستند كه قبلاً اسمشان در اول آيه برده شد.
خداى تعالــى وقتى دستور مىدهــد كه درنگ مكــن و دعوت به حق را علنى ساز، و از مشركيــن روى برتــاب، بلافاصله مىفرمايد: براى اينكــه ما شــر مستهزئيــن را از تو كفايــت كرديم، و ايشــان را به عــذاب خود هلاك مىسازيم.
و اين مستهزئيــن همانهاينــد كه (با خدا، خدايانــى ديگر اتخــاذ مىكننــد، پس به زودى خواهنــد فهميـد!)
در اين جملــه براى بار دوم اندوه و تنگ حوصلگى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را از استهزاء آنان پيش مىكشد، تا مزيد عنايـت خود را نسبـت به تسليــت و دلخوش
كردن آن جناب و تقويت روحــش برساند.
خداى تعالى در كلام كريم خود، مخصوصا در سورههاى مكى، بسيار آن جناب را تسليت و دلدارى داده است، و اين به خاطر آن صدمات زيادى است كه آن جناب در مكه بـا آن مواجه مىشده است.
در ادامه آيه مىفرمايد:
ـ «ما مىدانيــم سينه تو از آنچه مىگويند، تنگ مىشود، پس به ستايش پروردگارت تسبيح گوى، و از سجدهكنان باش! عبادت پروردگار خويش كن تا حادثه محقق به تو برسد!» (97 تا 99 / حجر)
خداى سبحان به پيامبر گرامى خود سفارش مىفرمايد كه او را تسبيح و حمد گويد، و سجده و عبادت به جاى آورد، و اين مراسم را ادامه بدهد. خداى تعالى اين سفارش را متفرع بر تنگى حوصله از زخم زبانهاى كفار نموده است، معلوم مىشود كه تسبيح و حمد خدا و سجده و عبادت در برطـرف كردن انـدوه و سبــك كردن مصيبــت اثر دارد.
در روايات اسلامى آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از آنكه وحى الهى شروع شد سيزده سال در مكه بماند، و در سه سال اولش مخفيانه دعوت مىكرد، و از ترس اظهار علنى نمىنمود، تا آنكه خداى عزوجل با فرستادن (آيه فوق مأمورش فرمود تا دعوت خود را علنى كند، و از آن روز دعوت علنى شد.
(نقـل از امـام صـادق عليهالسلام در معانى الاخبار.)
همچنيــن امـــام صــادق عليهالسلام فـرمـــوده:
(نقلاز امامصادق عليهالسلام در تفسير عياشى)(1)
«مَــنْ كَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْـدِ ايمانِـه اِلاّ مَــنْ اُكْــرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِــنٌّ بِالاْيمانِ... !»(106 تا 110 / نحل)
تاريخ روزهاى اوليه ظهور اسلام آكنده از شكنجههاى زيادى است كه مؤمنين صدر
1) الميزان ج: 24، ص: 21
اسلام در مكه از قريش مىديدند. چون قريش مكه مؤمنين را آزار مىدادند تا شايد از دينشان برگردند.
آيه فوق ناظر به چنين وقايعى است. چنان انواع شكنجهها را در حق مؤمنين روا مىداشتند كه حتى اتفاق مىافتاد يك فرد مسلمان در زير شكنجه كفار جان مىداد. همچنانكه عمار و پدر و مادرش را شكنجه كردند و پدر و مادرش در زير شكنجه آنها جان دادند، و عمار به ظاهر از دين اسلام بيزارى جست، و بدين وسيله جـان ســـالــم بـه در بــرد.
در ادامه آيه مىفرمايــد:
اين وعده جميلــى است كه خداى سبحــان به مهاجريــن مىدهد كه پس از شكنجههــا مهاجــرت كردند. و در قبــال تهديــدى كــه به كفــار كرده و خســران تمــام را نويدشــان داده، مؤمنيــن را به مغفــرت و رحمــت در قيامــت نويـد مىدهد.
آخر آيه مىرساند كه خدا از آن مسلمانان كه به ظاهر ارتداد جستند، راضى نمىشود، مگر اينكه مهاجرت كنند، و نيز از هجرتشان راضى نمىشود، مگر اينكه بعد از آن جهـاد و صبـر كننـد.
چــون رسول خــدا خواســت به مدينــه مهاجــرت كنــد بــه اصحــابـش فرمود:
بلال مؤذن و خباب و عمار، و زنى از قريش كه مسلمان شده بود، ماندند تا صبح شد. مشركين و ابوجهل ايشان را دستگير كردند. به بلال پيشنهاد كردند كه از دين اسلام برگردد، او قبول نكرد، لاجرم زرهى از آهن در آفتاب داغ كردند و بر تن او پوشاندند، و او همچنان مىگفـت: «احـد! احـد!».
خباب را در ميان خارهاى زمين مىكشيدند. عمار از در تقيه حرفى زد كه همه مشركين خوشحال شدند و او را رها كردند. سميه را ابوجهل به چارميخ كشيده بود و... او
را كشت، ولى بلال و خباب و عمار را رها كردند.
آنها خود را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رساندند و جريان را براى آن جناب تعريف كردند. عمار از آن حرفى كه زده بود سخت ناراحت بود. حضرت فرمـود:
دلت در آن موقعى كه اين حرف را زدى چگونه بود؟ آيا به آنچه گفتى راضى بود، يا نه؟ عرض كرد: - نه! فرمود:
خداى تعالــى اين آيه را نازل فرموده كه «اِلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْيمانِ!» (106 / نحل) پــدر و مــادر عمــار اولين شهيد در اسلام بودند.
صحنه ملاقات شكنجهشدگان با رسولاللّه صلىاللهعليهوآله را روايات بسيارى بيان كردهاند. در مجمعالبيان مىنويسد:
اين آيه درباره جماعتى نازل شد كه به اكراه مجبور شده بودند، و آن جماعت عمار و پدرش ياسر و مادرش سميه، و صهيب و بلال و خباب بودند كه شكنجه شدند، و در آن شكنجــه پــدر و مادر عمــار كشته شدنــد، و عمــار با زبانــش چيــزى بــه آنهــا داد كه راضى شدنــد، و خداى سبحــان جريـان را به رسول گرامىاش خبر داد.
پس وقتى كه جماعتــى به آن جنـاب خبر آوردند كه عمار كافر شد، حضرت فرمود:
وقتى عمار شرفياب شد، در حالى كه گريه مىكرد، حضرت فرمود: - چه حال و چـه خبـر؟ عــرض كـرد:
ـ خبــر بسيار بد آوردم، يا رســول اللّه! زيرا رهايم نكردند تا دست به ساحت تو دراز نمودم و خدايان ايشان را به خير ياد كردم.
رسـول خدا صلىاللهعليهوآله شـروع كـرد اشكهاى عـمار را پاك كردن، در حالى كه مىفرمود:
ـ اگر بار ديگر به تو چنين كردند تو هم همان كار را تكرار كن! پس آيــه فــوق نـازل شـد.(1)
«وَ السَّمــاءِ ذاتِ الْبُــــروُجِ... قُتِـلَ اَصْحـــابُ الاُخْـــدوُدِ...!» (8 / بـــروج)
سوره بروج به سختى كسانى را انذار كرده كه مردان و زنان مسلمان را به جرم
1) الـميـزان ج: 24، ص: 285
اينكه به خدا ايمان آوردهاند، شكنجه مىكنند، نظير مشركين مكه كه با گروندگان به رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين مىكردند، و آنان را شكنجه مىكردند تا از دين اسلام به شرك سابق خود برگردند. بعضى از اين مسلمانان صبر مىكردند، و بر نمىگشتند، ولو شكنجــه بـه هر جا كه خواست برسد. ولى بعضى بر مىگشتند و مرتد مىشدند، و اينها افرادى بودنـد كه ايمانــى ضعيــف داشتنــد و خداى تعالى درباره آنان فرموده:
ـ «بعضــى از مردم كسانىانــد كه مىگويند به خــدا ايمان آوردهايم، ولى همين كه در راه خــدا شكنجه مىشدنــد، فتنه مــردم را نظيــر عــذاب الهــى مىپنــداشتنــد.» (10 / عنكبــوت)
ـ «بعضى از مردم كسانىاند كه خدا را با شرايطى مىپرستند، اگر خيرى به ايشان برسد، دل به آنان مىبندند، و اگر دچار فتنهاى شوند، با صد و هشتاد درجه عقبگرد، بر مىگردند!» (11 / حج)
خداى تعالى در اين آيات اشارهاى به «اصحاب اخدود» مىكند، و با اين مؤمنين را به صبر در راه خدا تشويق مىكند. دنبال داستان اشارهاى هم به سرگذشت لشكريان فرعون و ثمود دارد، و اين مايه دلخوشى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و وعده نصرت به آن جناب و تهـديـد مشركين است:
مراد از «شاهد» در اين آيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، براى اينكه آن جناب امـروز شـاهـد اعمال امـت اســت و فــرداى قيـــامت بـدانچـــه ديـــده شهـــادت مـىدهــد.
كلمه «مشهود» هم قابل انطباق است با شكنجهاى كه كفار به اين مؤمنين مىدادند، و وضعى كه در آخرت به خود مىگيرند، و آنچه در روز قيامت براى اين ظالمان و مـظلـومـان رخ مىدهـد، چـه ثـواب و چـه عقـاب.
در اين آيات مىفرمايد: «قُتِلَ اَصْحابُ الاُخْدوُدِ!»
با اشاره به داستان اخدود، زمينه را براى آيات بعدى كه مىفرمايد: «كـسانـى كـه فتـنـه كـردنـد...،» فـراهـم مىسـازد.
كلمه «اخدود» به معناى شكاف بزرگ زمين است، و اصحاب اخدود جبارانى ستمگر بودند كه زمين را مىكندند و آن را پر از آتش مىكردند، و مؤمنين را به جرم اينكــه ايمان دارند در آن آتش مىانداختند و تا آخرين نفرشان را مىسوزاندند. خداوند متعال در اين آيه اصحــاب اخــدود را لعن مىكند، و از درگاه خود طرد مىنمايد، و
اعمال شنيع آنان را چنين شرح مىدهد:
ـ «اَلنّــارِ ذاتِ الْــوَقُــودِ، اِذْ هُــمْ عَلَيْهــا قُعُــودٌ، وَ هُــمْ عَلــى مــا يَفْعَلُـونَ بِالْمُؤْمِنيـنَ شُهُـودٌ - آتشى كه براى گيراندنش وسيلهاى درست كرده بودند، در حالى كه خودشان براى تماشاى ناله و جان كندن و سوختن مؤمنان بر لبه آن آتش مىنشستند، و خود نظارهگر جنايتى بودند كه بر مؤمنين روا مىداشتند، هيچ تقصيرى از مؤمنى ســراغ نداشتنـد، جـز اينكــه بـه خـدا ايـمـان آورده بـودنـد!»
(1 تا 7 / بــروج)
قرآنمجيد مطلبرا چنين ختممىكند:
«اَحَسِبَالنّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا امَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ؟» (2تا13/عنكبوت)
بعضى از كسانى كه در مكه و قبل از هجرت به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ايمان آورده بودند، از ترس فتنهاى كه از ناحيه مشركين تهديدشان مىكرد، از ايمان خود برگشته بودند، چون مشركين دست از سر مسلمانان بر نمىداشتند، و مرتب آنان را دعوت مىكردند به اينكه از ايمان به آن جناب برگردند، و ضمانت مىدادند كه اگر برگرديد هر ضررى از اين بابت ديديد ما جبران مىكنيم، همچنانكه اگر بر نگرديد بلا به سرتان مىآوريم و آن قدر شكنجهتان مىكنيم تا به كيش ما بر گرديد.
گويا از اين عده كه از ايمان خود رجوع كردهاند كسانى بودهاند كه از ناحيه پدر و مادرشان تهديد و تشويق مىشدند، مانند بعضى از فرزندان مشركين كه آيـات شـريفه سـوره عنكبوت بــدان اشـاره دارد.
در سوره عنكبوت، به طورى كه از اول تا آخرش، و از سياق جارى در سراسرش، استفاده مىشود، غرض خداى تعالى از ايمان مردم تنها اين نيست كه به زبان بگويند ايمان آورديم، بلكه غرض حقيقت ايمان است، كه تندبادهاى فتنهها آن را تكان نمىدهد، و دگرگونى حوادث دگرگونش نمىسازد، بلكه هر چه فتنهها بيشتر فشار بياورد، پابرجا و ريشهدارتر مىگردد.
1) الميزان ج: 40، ص: 151
خداى تعالــى مىفرمـايد:
نه بلكه حتما امتحان مىشوند، تا آنچــه در دل نهـان دارند، بيــرون ريزد،
و معلــوم شود ايمــان اســت يا كفـر!»
پس فتنه و محنت يكى از سنتهاى الهى است كه به هيچوجه و درباره هيچ كس شكسته نمىشود، همان طور كه در امتهاى گذشته از قبيل قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و لوط و شعيب و موسى جريان يافت، و جمعى استقامت ورزيدند و جمعى ديگر هلاك شدند، و در امتهاى حاضــر و آينده نيز جريــان خواهد يافــت و خدا به كسى ظلــم نكـرده و نمىكند، و اين خــود امتهــا و اشخاصنــد كه به خــود ظلــم مىكنند.
پس كسى كه مىگويد: من به خدا ايمان آوردم بايد در برابر ايمانش صبر كند و خداى يگانه را بپرستد و چون قيام به وظايف دينى برايش دشوار و يا غير ممكن شد بايد به ديارى ديگر مهاجرت كند، ديارى و سرزمينى كه در آنجا بتواند به وظيفههاى خود عمل كند، چه زمين خدا وسيع است!
و هرگز نبايد به خاطر ترس از گرسنگى و ساير امور زندگى از مهاجرت چشم بپـوشد، بـراى اينكه رزق بندگان به عهده خداست!
و اما مشركين، كه مؤمنيـن را آزار مىكردند، با اينكه مؤمنين به غير اينكه مىگفتند: ـ «پروردگار ما اللّه است!» و هيچ جرمى مرتكب نشده بودند، آنها هم بايد بدانند كه با اين رفتار خود خدا را عاجز نمىكنند و به ستوه نمىآورند، و نمىتوانند خواست خود را عليه خواست خدا به كرسى بنشانند، بلكه خود اين آزارشان هم كه گفتيم فتنه و آزمايش مؤمنين است، و فتنه و آزمايش خودشان هم هست، و چنان نيست كه از علم و تقدير الهى خارج باشد، بلكه اين خداست كه آنان را در چنين بوتهاى از آزمايش قرار داده و دارد هلاكشان مىكند تا اگر خواست در همين دنيا به وبال آن گرفتارشان كند، و اگر خواست اين عذاب را به تأخير انداخته و در روزى كه به سوى او برمىگردند، و ديگر راهگريزى ندارند، عذاب كند!(1)
«... الْمُقْتَسِميــنَ، اَلَّـذيــنَ جَعَلُــوا الْقُــرانَ عِضيــنَ.» (90 و 91 / حجـــر)
ظاهر آيه قومى را يادآورى مىكند كه در اوايل بعثت عليه بعثت و براى خاموشى
1) الميزان ج: 31، ص: 156
نور قرآن قيام كرده بودند، و آن را پاره پاره مىكردند تا بدين وسيله مردم را از راه خدا بازدارند، و خداوند متعـال عــذاب بر ايشــان نازل كــرده و آنها را هلاك نموده است.
«مُقْتَسِمين» كه در آغاز بعثت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله اقدام به چنين كارى مىكردند طايفهاى از قريش بودند. آنها قرآن را پاره پاره كردند، و عدهاى گفتند كه آن سحر است، و عدهاى ديگر گفتند كه افسانههاى گذشتگان است، و جمعى ديگـر آن را سـاختگـى خـوانـدند.
اينها راه ورودى مكه را قسمت قسمت كردند و در موسم حج هر چند نفرى سر راهى را گرفتند تا نگذارند مردم نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بروند.(1)
«تَـبَّتْ يَـدا اَبـى لَـهَـبٍ وَ تَـبَّ!» (1 تا 5 / لهب)
«بريده باد دو دست ابىلهب، كه توطئههايش باطل خواهد شد، مال و آنچه كسب كرده، دردى از او دوا نخواهد كرد، به زودى وارد آتشى شعلهور شود، با زنش، كه باركش هيزم است، و طنابى تابيده به گردن دارد!»
اين ابولهب، كه مورد نفرين و يا قضاء حق تعالى قرار گرفته است، فرزند عبدالمطلب و عموى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، كه سخت با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دشمنى مىورزيد، و در تكذيب گفتهها و دعوت او و نبوتش، و همچنين در آزار و اذيتش اصرار به خرج مىداد، و در ايـن راه از هيـچ گـفتــهاى و عمـلى فروگـذار نمىكرد.
او همان كسى بود كه وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله او و عشيره اقربين خود را براى اولين بار دعوت كرد، با كمال وقاحت و بىشرمى گفت: تَبا لَكَ!
ســوره لهب گفتار او را به خـودش رد مىكند و مىفرمايد: تباب و خسران بر او باد!
بعضىها گفتهاند كه نام او همين ابولهب بوده است، هر چند كه به شكل كنيه است، ولى بعض ديگر گفتهاند كه كلمه ابولهب كنيه او بوده و نامش عبدالعزى بوده است. بعـض ديگـر گفتـهاند نـام او عبد مناف بوده است.
جالبتر از همه اقوالى كه در پاسخ اين سؤال كه چرا قرآن اسم او را نياورده؟ اين گفتــه است كه: قرآن خواستــه است او را به آتش نسبــت دهد، چون ابولهب اشعارى به انتســاب به آتــش دارد، ماننــد آنكه بگويند ابوالخير، كه رابطــهاى با خيــر دارد.
1) الميـــــزان ج 24، ص: 19
در آيات بعدى هم كه مىفرمايد: «به زودى در آتش زبانهدار مىسوزد!» از آن فهميده مىشود كه معناى «تَبَّتْ يَدا اَبى لَهَبٍ!» هم اين است كه از كار افتاده باد دو دست مرد جهنمى، كه هميشــه ملازم با شعلـــه و زبانـه آن است.
بعضى ديگر گفتهاند كه نام او عبدالعزى بوده است، و اگر قرآن كريم نامش را نبرده، بدين جهت بوده كه كلمه «عبدالعزى» به معناى بنده «عزى» است، و «عزى» نام يكى از بتهاى آن زمان بوده است. خداى تعالى كراهت داشته كه بر حسب لفظ نام عبدى را ببرد كه عبد او نباشد، بلكه عبد غير او باشد، و خلاصه با اينكه در حقيقت عبداللّه است، او را عبدالعزى بخواند، گو اينكه در اسم اشخاص معنا موردنظر نيست، ولى همان طور كه گفتيم قرآن كريم خواست از چنين نسبتى حتى بر حسب لـفـظ خــوددارى كرده باشد.
در مورد زن بولهب مىفرمايد كه به زودى در آتش دوزخ در روز قيامت به همان هيئتــى ممثــل مىگردد كه در دنيــا به خود گرفتــه بود. در دنيــا شاخههــاى خاربن و بوتههاى ديگر را با طنــاب مىپيچيد و حمل مىكرد، و شبانه آنها را بر سر راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىريخت، تا بدين وسيله آن جنــاب را آزار دهــد. در آتــش هم با هميــن حال يعنــى طناب به گــردن و هيــزم به پشـت ممثـل گشته و عذاب مىشود!(1)
«... ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيدا !» (11تا31/مدثر)
ايــن آيــات تهديدى اســت كه خداونــد قــادر در مورد كسانــى كه در روزهاى اول اسلام دســت به استهــزاء و آزار رســول اللّه صلىاللهعليهوآله مىزدنــد، به كــار بــرده اســت. روايــات بسيار زيــادى وارد شــده كه ايــن جملــه تا بيســت آيــه بعدش همه دربــاره «وليــدبــن مغيــــره» نــازل شـده اســـت:
كه احدى با من در خلقت او شركت نداشت،
و بعد از خلقت به بهترين وجهى تدبيرش كردم، مرا با او واگذار!
و بين من و او حايل مشو، كه من او را بس هستم!
من براى او مالى ممدود و گسترده قرار دادم، برايش پسرانى قرار دادم حاضر، كه آنها را پيش روى خود مىبيند كه مىخرامند، و از آنان در رسيدن به هدفهاى خود كمك
1) الميزان ج: 40، ص: 438
مىگيرد، و همه وسايل را برايش فراهم و منظم كردم،
سپس طمع كرد كه مال و فرزندانش را زيادتر كنم، ولى نه! بيشتر كه نمىدهم هيچ،
بلكه به زودى از هر سو دچارش به گرفتارىها مىكنم،
چون او به آيات ما عناد ورزيد!»
بعضى گفتهاند كه وليدبن مغيره بعد از نزول اين آيات رفته رفته مال و اولاد خود را از دسـت داد تـا در آخـر خـودش هـم هلاك شد.
جريان تاريخچه وليدبن مغيره در روايات اسلامى چنين آمده كه وى پيرمردى مجرب از داهيان عرب بود. وى از كسانى بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را استهزاء مىكرد. اين مطلب بر مىگردد به روزهاى اوليه دعوت اسلام در مكه، كه «قمى» در تفسير خود چنين مىنويسد:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجر اسماعيل مىنشست و قرآن مىخواند. روزى قريش كه دور وليدبن مغيره جمع شده بودند، از او پرسيدند:
اى اباعبــدالشمــس اين چيست كه محمــد مىگويد؟ آيا شعــر است، يا كهانــت، و يـا خطابــه؟ او در پاســخ گفــت: بگــذاريــد نزديكــش شــوم و كلامــش را بشنــوم! پس نزد آن جناب رفت و گفت:
اى محمد از اشعارى كه سرودهاى برايم بخوان! حضرت فرمود:
آنچه مىخوانم شعر نيست! بلكه كلامى از خداى تعالى است كه آن را بـراى مـلائـكه و انبيـاء و رسـولان خـود پسنـديده اسـت! وليـد گـفت:
مقـدارى از آن را بـرايم تلاوت كن!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله سوره حم سجده را خواند، و وقتى رسيد به آيه شريفه: «فَاِنْ اَعْرَضُوا فَقُلْ اَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ!» (13 / فصلت) وليد حالش متغير شد و موى سر و صورتش سيخ شد، و بدون اينكه به قريش خبر ببرد كـه چه شد، مستقيما به خانه خود رفت.
قريش نزد ابوجهل شدند و گفتند: اى اباحكم، ابوعبدالشمس از دين خود بيرون شد و به دين محمد گرائيد، مگر نمىبينى كه از آن زمان كه به نزد محمد رفت ديگر نزد ما برنگشت. روزى صبح ابوجهل نزد وليد رفت و گفت: اى عمو، تو ما را سرافكنده و رسوا كردى، و زبان شماتت دشمن را بر سر ما دراز نمودى و به دين محمد گرائيدى! وليد گفت من به دين او نگرائيدم و لكن از او كلامى شنيدم كه از سنگينى و دشوارى پوست بر بدن جمع مىشود. ابوجهل گفت: حال بگو ببينم آيا كلام او خطابه نبود؟ گفت نه، براى اينكه خطابه كلامى متصل و پيوسته است، و كلام او بند بند است، آن هم بند
بندى كه بندهايش شباهتى به هم ندارند.
ابوجهل پرسيد: آيا شعر است؟ گفت: نه، شعر هم نيست، براى اينكه تو خود آگاهى كه من اشعار عرب همه اقسامش را شنيدهام، بسيطش و مديدش و رجزش را، و كلام محمد به هيچوجه نمىتواند شعر باشد. ابوجهل پرسيد: پس چيست؟ وليد گفت: بايد به من مهلت بدهيد تا دربارهاش فكر كنم.
فرداى آن روز قريش به وليد گفتند: اى ابا عبدالشمس نظرت درباره سؤال ما چه شد؟ گفت: شما بگـوييد كـلام محمد سحر است، براى اينكه دل انسان را مسخر مىكند!
خداى تعالى در قرآن كريم درباره او چنين فرمود:
ـ «اِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ، فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ!» (18 و 19/مدثر)
فكرى كرد و اندازهاى گرفت، خدايش بكشد با آن اندازهاى كه گرفت، باز هم خدايش بكشد با آن اندازهاى كه گرفت، آنگاه نظرى كرد، و سپس چهره درهم كشيد، و رويى ترش كرد، خواست بفهماند من بزرگتر از آنم كه زير بار اين سخنان بروم، و در آخر گفت: اين قرآن نمىتواند چيزى به جز سحرهاى قديمى بـاشد، ايــن نيست مگـر سـخن بشر!
وليدبن مغيره همه در اين انديشه بود كه چيزى بگويد كه با آن دعوت اسلام را بـاطل كند و مـردم مـعاند مـثل خودش آن گفته را بپسندند. پيش خود فكر كرد آيا بگويد اين قرآن شعر است، يا بگويد كهانت و جادوگرى است؟ يا بگويد هذيان ناشى از جنون است؟ يا بگويد از اسطورهها و افسانههاى قديمى است؟ بعد از آنكه همه فكرهايــش را كرد اين طور سنجيد كه بگويد: قرآن سحرى از كلام بشر است...! (سَاُصْليــهِ سَقَــرَ! به زودى او را داخــل سقــر مىكنـم!) (26 / مدثر)(1)
«قُلْ لِلَّذينَ امَنُوا يَغْفِروُا لِلَّذينَ لايَرْجُونَ اَيّامَاللّهِ...!»(14/جائيه)
در اين آيه شريفه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله را دستور مىدهد به مؤمنين امر كند كـه از بـدىهاى كفـار چشـمپوشى كنند. اين آيـه شـريفه در مـكه نـازل شده است، در روزهايى كه مؤمنين وقتى به مشركين مستكبر و مستهزئين به آيات خدا مىرسيدند، آنها طعنـه و تـوهينشان بـه رسـول خـدا صلىاللهعليهوآله را تشديد مىكردند.
مؤمنين در قبال اين توهينها عنان اختيار از دست مىدادند و در مقام دفاع از
1) الميزان ج 39، ص: 277
كتاب خدا و فرستاده او بر مىآمدند، و از ايشان مىخواستند كه دست از اين كار بردارند و به خدا و رسولش ايمان بياورند، غافل از اينكه كلمه عذاب عليه آنان حتمى شده، و به زودى به وبال اعمال خود و كيفر آنچه كردهاند، خواهند رسيد.
در قرآن كريم موارد ديگرى نيز وجود دارد كه خداى سبحان چنين دستورتى را به پيامبرگرامىخود داده است، مانند آيات زير در سورههاى مزمل و انعام و معارج و زخرف:
ـ « مرا در خصوص تكذيبكنندگان كه غرور نعمت ايشان را به تكذيب واداشته است، وابگذار، روزكى چند مهلتشان ده،كه نزد ما عذابهايى و دوزخى هست!»(11و 12/ مزمل)
«آنگاه رهاشان كن تا در سخـنان بيهـوده خـود سـرگرم بـاشـند.» (91 / انعام)
«رهاشان كن تا سرگرم چرنديات خود باشند، تا آنكه ديدار كنند آن روزى را كه وعده داده شدهاند!» (42 / معارج)
«از ايشان چشمپوشى كن، و به ايشان سلام بگو، كه به زودى خواهند فهميد!» (89 / زخرف)(1)
«وَ اِنْ كادُوا لَيَسْتَفِزُّونَكَ مِــنَ الاَرْضِ لِيُخْــرِجُـوكَ مِـنْهــا... .» (76 / اسرى)
قــرآن مجيد توطئههايــى را كه مشركيــن عليه رســول اللّه صلىاللهعليهوآله طرح مىكردند در جا به جـاى آيـات خود يــادآور شـده است.
در آيه فوق مىفرمايد:
ـ « مشركين نزديك بود تو را وادار كنند تا از مكه بيرون شوى،
بعد از رفتن تو زمــان زيــادى زنــده نمىماندنــد،
بلكـه پس از مختصرى همه هلاك مىشدند.»
اين سنت، يعنى هلاك كردن مردمى كه پيغمبر خود را از بلاد خود بيرون كنند، سنت خداى سبحان است. اين سنت را به خاطر پيغمبران خود قرار داده و در پايان آيه فرموده كه در سنت ما هيچ تغييرى پيدا نمىكنى!
اين آيه نشان مىدهد كه چنين سنتى را خداوند سبحان قبل از پيامبر اسلام در مورد سايــر پيامبران باب نموده و اجرا كرده است.(2)
حبشه در زمان ظهور پيامبر اسلام داراى سكنه مسيحى بوده و پادشاه آنان نجاشى نام داشت. در روايات اسلامى، تاريخ مسافرت مسلمانان اوليه به حبشه را، تفسير خازنى از قول راويان مختلف چنين نوشته است:
چون جعفر بن ابيطالب با عدهاى از اصحاب پيغمبر صلىاللهعليهوآله به سرزمين حبشه هجرت كرده و آنجا را براى خود مأمنى قرار دادند، و از طرفى هم خود پيغمبر صلىاللهعليهوآله به مدينه هجرت كرده بود، سران قريش در «دارالندوه» جمع شده و گفتند: ما بايد از مسلمانانى كه در حبشه هستند به عنوان خونبهاى كشتههاى خود در بدر قصاص كنيم. اينك مالى براى نجاشى به عنوان هديه بفرستيد تا آنان را به شما تحويل دهد. براى اين كار دو نفر از مردان زيرك و صاحب رأىتان را اختيار كنيد.
پس عمروبن عاص و عمارهبن ابى معيط را با هدايا به سوى نجاشى فرستادند. آن دو از راه دريا به سوى حبشه روانه شدند. چون بر نجاشى وارد شدند، او را سجده كردند و بر او سلام نمودند، سپس گفتند:
چون كار بر او بسيار دشوار شد پسرعموى خود را به سوى تو فرستاد تا دين تو را فاسد كند، و ملك و رعيت تو را از چنگال تو در بياورد. از آنان بترس و آنها را به مـا بسپار تا شرشان را از تو بگردانيم.
اگر صدق گفتار ما را بخواهى نشانهاش اين است كه چون بر تو وارد شوند برايت سجده نمىكنند، و با تحيتى كه مردم به آن تو را تحيت مىگويند، آنان تو را چنان سلام نمىدهند. اينها همه براى نفرتى است كه از دين و آئين تو دارند. گويد: نجاشى مسلمانان را طلب كرد، چون براى ملاقات نجاشى به دم در رسيدند، جعفربن ابيطالب صدا زد:
حزب اللّه از تو اذن مىطلبند كه وارد شوند! نجاشى گفت:
بـه صاحب اين ندا بگوييد دوباره صدا زند! جعفر دوباره همان كلمات را گفت.
نجاشى گفت: آرى در امان خدا و ذمه او وارد شوند!
عمرو عاص به رفيقش گفت: - نشنيدى كه چگونه به كلام «حزب اللّه» تكلم كردند، و پادشاه هم چگونه آنان را پاسخ داد؟ اين پيشآمد بر عمروعاص و رفيقش ناگوار آمد. مسلمانان وارد شـدند لكن بـراى نجاشى سجده نكردند. عمروعاص گفت:
اى پـادشــاه، نديــدى كه تكبــر كردند و براى تو سجــده ننمودنــد؟ نجاشــى بــهمسلمانـــان گفـــت:
چرا برايم سجده نكرديد؟ و به همان شكل كه ديگران مرا تحيت و سلام مىدهند، شما سلام نداديد؟ گفتند:
ما تنها خدايى را كه تو را آفريده و ملك و سلطنت بخشيده سجده مىكنيم. تحيتى كه آن را تذكر دادى وقتى تحيت ما بود كه بتپرست بوديم. اكنون كه خدا برايمان پيغمبر راستگويــى فرستاده، او تحيتــى را به ما آموخته كه مورد رضايت و خوشنودى خداســت! او ســلام گفتــن را به ما يــاد داده كـه تحيـت اهــل بهشت است!
نجاشى دانست كه سخن آنان حق، و همان چيزى است كه در تورات و انجيل مذكور است. سپس گفت: كدام يك از شما بوديد كه ندا كرديد: «حزب اللّه از تو اذن مىخواهد؟» جعفر گفت:
من بودم! اى نجاشى تو يكى از پادشاهان روى زمين و از اهل كتاب هستى. نزد تو سخن گفتن زياد و همچنين ستم كردن روا نباشد. من دوست دارم كه از طرف ياران خود پرسشى كنم و به من پاسخ داده شود. اينك يكى از اين دو نفر را دستور فرما كه ساكت شود و ديگرى به سؤال من پاسخ دهد، تا تو خود گفتگوى ما را بشنوى! عمروعاص به جعفر گفت: آنچه خواهى بگو! جعفر به نجاشى گفت:
از اين دو تن سؤال كن: آيا ما بندهايم يا آزاد؟ نجاشى از آنان پرسيد: اينان بندهاند يا آزاد؟ گفت:
البته آزاد و شريفند! نجاشى گفت: از بنده بودن خلاص شدند. جعفر گفت: - از آنان سؤال بكن، آيا خونى را به ناحق ريختهايم تا از ما قصاص كنند؟
عمـروعـاص گفـت: ابـدا قطـرهاى خـون هـم نريختهاند! جعفر گفت:
بپــرس، آيــا امــوال مــردم را بــه ناحــق بردهايــم تــا اداى آن بــر عهــده مــا باشــد؟ نجاشـــى گفت:
برفرض همكه چنين باشد، و مال زيادى از ايشان برده باشيد من خود آن را ادا مىكنم! عمروعاص گفت: خير، يك قيراط هم از مال كسى نبردهايد! نجاشى گفت: پس از
آنها چه مىخواهيد؟ عمروعاص گفت:
نجاشى گفت: آن دينى كه بر آن بودهايد چه بوده، و دينى كه اينان بدان گرويدهاند چــه مىباشــد؟ جعفـر گفت:
نجاشى گفت: اى جعفر سخن بزرگى گفتى! سپس نجاشى دستور داد ناقوس زدند. صداى ناقوس كه بلند شد، هر قسيس و راهبى بود پيش نجاشى حاضر شدند. نجاشى به آنها گفت:
شما را به خدايى كه انجيل را بر عيسى نازل كرد سوگند مىدهم آيا بين عيسى و روز قيامت پيغمبر مرسلى ديگر سراغ داريد؟ گفتند: آرى! بشارت آن را عيسى داده، و فرموده است:
كسى كه به او ايمان آورد به من ايمان آورده است، و كسى كه به او كافر شود به من كفر ورزيده است! نجاشى به جعفر گفت:
اين مرد به شما چه مىگويد، و به چه امر مىكند، و از چه نهى مىكند؟ جعفر گفت:
بر ما كتاب خدا را قرائت مىكند، به معروف امر مىكند، و از منكر و ناشايست نهى مىكند، ما را به همسايهدارى و صله رحم و نيكويى به يتيمان فرمان مىدهد، امر مىكند كه خداى يگانه را پرستش كنيم، و براى او شريك قائل نشويم!
نجاشى گفت: از آنچه براى شما مىخواند براى من اندكى بخوان! جعفر سوره عنكبوت و سوره روم را براى نجاشى قرائت كرد. اشك از چشمان نجاشى و يارانش جارى شد و همگى گفتند:
باز برايمان بخوان از آن كتاب! جعفر سوره كهف را برايشان خواند. عمرو عـاص خـواست نجاشــى را عليــه آنان بـه غضــب در آورد گفــت:
اينان عيسى و مادرش را دشنام مىدهند. نجاشى گفت: درباره عيسى و مادرش
چه مىگوييد؟ جعفربن ابيطالب مشغول قرائت كردن سوره مريم شد و چون به آياتى رسيد كـه در آنها صحبت مريـم و عيسى شده، نجاشى گفت:
به خدا قسم مسيح بر آنچه شما مىگوييد چيزى نيفزود! سپس روى به جعفر و يـارانش كـرد و گـفت:
برويد، آسوده زندگى كنيد، كه تا در مملكت من هستيد، در امان خواهيد بـــود. سـپـس گـــفـت:
به شما بشارت مىدهم كه در سرزمين من بر حزب ابراهيم مكروهى نخواهد رسيد! عمروعاص گفت:
ـ اى نجاشــى حزب ابراهيــم كيانند؟ گفــت: اين طايفــه و آن كس كه از نزد او به ايــن ديـار آمدهانـد، و كسانى كه پيروشــان باشنــد از حزب ابراهيــم خواهنــد بــود!
مشركين سخن نجاشى را انكار كرده و ادعا نمودند كه ما بر دين ابراهيم هستيم. نجاشى هدايايى كه عمروعاص و رفيقش آورده بودند به آنها رد كرد و گفت: - اين هديهاى كه براى من آوردهايد رشوه است. آن را ببريد كه خدا مرا سلطنت و ملك عطا كرده است، بدون اينكه از من رشوهاى گرفته باشد!
جعفر گويد: ما از نزد نجاشى بيرون آمديم و در كنار او به خوبى و خوشى زنــدگـى مىكـرديـم!(1)
«وَ اِذْ يَمْكُــرُ بِــكَ الَّذيــنَ كَفَرُوا... .» (30 / انفال)
قرآن مجيد در بيان نعمتهايى كه به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مسلمانان ارزانى داشته، كه خود در آن نعمتها دخالتى نداشتهاند، خاطره توطئه قتل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را يادآورى مـىكنـد، و مـىفـرمـايد:
ـ به ياد آر آن روزى را كه كفار قريش براى ابطال دعوت تو به تو مكر كردند و خواستند تو را حبس كنند، و يا بكشند و يا بيرونت كنند. ايشان مكر مىكنند و خداوند هم مكر مىكند، و خدا بهترين مكركنندگان است!
ترديدى كه بين حبس و كشتن و بيرون كردن است، دلالت مىكند بر اينكه كفار قريش درباره امر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و خاموش كردن نور دعوتش كه، يگانه آرزويشان بود، با هم مشورت كردهاند.
1) الميــزان ج: 6، ص: 131
واقعه دارالندوه، و اهميت تاريخى كه اين وقايع دارد و در واقع آغاز هجرت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ساير جريانات مهم تاريخ اسلام از آن واقعه به بعد اتفاق مىافتد، موجب گرديده در روايات اسلامى مفصلاً و با جزئيات كامل نقل گردد.
در تفسيرقمى داردكه سبب نزول آيه 30 سورهانفال آن بود كه وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در مكه دعوت خود را علنى كرد، دو قبيله اوس و خزرج نزد او آمدند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ايشان فرمودند:
ـ آيا حاضريد از من دفاع كنيد و صاحب جوار من باشيد؟ و من هم كتاب خدا را بر شمـا تـلاوتكنـم و ثـواب شمـا در نـزد خـدا بهشت بوده باشد؟
گفتند: آرى! از ما براى خودت و براى پروردگارت هر پيمانى كه خواهى بگير! فرمود:
اوس و خزرج از آن جناب جدا شدند و به انجام مناسك حج پرداختند و آنگاه به منــى بــرگشتنــد. آن ســال با ايشــان جمــع بسيــارى نيـز به حــج آمـده بـودند.
روز دوم ايام تشريق كه شد رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ايشان فرمـود:
آن شب هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه گرد آمدند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ايشـان فـرمود:
از آن ميـان اسعد زراره و بـراء بن زراره و براء بن معرور و عبـداللّه بن حرام گفتند:
حضرت فرمود:
اما آن شرطى كه براى پروردگارم مىكنم اين است كه تنها او را پرستش كنيد، و چيزى را شريك او نگيريد، و آن شرطى كه براى خودم مىكنم اين است كه از من و اهل بيت من به همان نحوى كه از خود و اهل و اولاد خود دفاع مىكنيد، دفاع كنيد! گفتند: پاداش ما در مقابل اين خدمت چه خواهد بود؟ فرمود:
بهشت خواهد بود در آخرت، و در دنيا پاداشتان اين است كه مالك عرب
مىشويد و عجم هم به دين شما در مىآيد، و در بهشت پادشاهان خواهيد بود! گفتند: اينـك راضى هستيم!
حضـــرت فــرمـــود:
از اوس: ابوالهيتم بن تيهان كه از اهل يمن بود، اسيد بن حصين، و سعدبن خيثمه. وقتى اين مراسم به پايان رسيد و همگى با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيعت كردند، ابليس در ميان قريش و طوايف ديگر عرب بانگ برداشت كه - اى گروه قريش، و اى مردم عرب! اين محمد است، و اين بىدينان مدينهاند كه در محل جمره عقبه دارند با وى بر محاربه با شما بيعت مىكنند! فريادش چنان بلند بود كه همه اهل منى آن را شنيدند، و قريش به هيجان آمده و با اسلحه به طرف آن حضرت روى آوردند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم اين صدا را شنيد و به انصار دستور داد تا متفرق شوند. گفتند: يا رسول اللّه اگر دستور فرمائى با شمشيرهاى خود در برابرشان ايستادگى كنيـم. رسـول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
و خداوند اذنم نداده كه با ايشان بجنگم.
گفتند: آيا تو هم با ما به مدينه مىآيى؟ فرمود:
وقتى چشم قريشيان به آن دو افتاد گفتند:
حمـزه در جـوابشـان گـفت:
قريش اين را بديدند و به مكه برگشتند و با خود گفتند كه ايمن از اين نيستيم كه يكى از بزرگان قريش به دين محمد در آيد و او و پيروانش به همين بهانه در «دارالنـدوه» اجتمـاع كنند، و در نتيجـه مرام ما تباه گردد.
قانون قريشيان چنين بود كه كسى داخل «دارالندوه» نمىشد مگر اينكه چهل سال از عمرش گذشته باشد. بىدرنگ در «دارالندوه» مجلس تشكيل دادند و چهل نفر از سران قريش گرد هم جمع شدند. ابليس به صورت پيرى سالخورده در انجمن ايشان در آمد. دربان پرسيد: تو كيستى؟ گفت: من پيرى از اهل نجدم كه هيچگاه رأى صائبم را از شما دريغ نداشتهام، و چون شنيدم كه درباره اين مرد انجمن كردهايد آمدهام تا شما را كمك فكرى بكنم. دربان گفت: اينك در آى! و ابليس داخل شد.
بـعـد از آنكـه جـلسـه وارد شـور شـد، ابـوجهـل گفـت:
گفت: من صلاح مىبينم مردى تروريست از ميان خود انتخاب كنيم تا او را ترور كند. اگر بنىهاشم به خونخواهىاش برخاستند به جاى يك خونبها ده خونبها مىپردازيم! ابليس خبيث گفت: اين رأى ناپسند و نادرستى است! گفتند: چطور؟ گفت: براى اينكه قاتل محمد را خواهند كشت. و آن كدام يك از شماست كه خود را به كشتن دهد؟ آرى اگر محمد كشته شود، بنىهاشم و هم سوگندهاى خزاعى ايشان به تعصب درآمده و هرگــز راضى نمىشوند كه قاتل محمد آزادانه روى زمين راه برود، و قهــرا ميــان شما و ايشـان جنگ درگيـر شـده و در حرمتـان به كشــت و كشتــار وادار خواهيد شد.
يكى ديگر از ايشان گفت: من رأى ديگرى دارم. ابليس گفت: رأى تو چيست؟ گفت: او را در خانهاى زندانى كنيم و قوت و غذايش دهيم تا مرگش برسد، و مانند زهير و نابغه و امرالقيس بميرد.
ابليـس گفــت: ايــن از رأى ابــوجهـل نكـوهيـــدهتـــر و خبيــــثتــــر اســـــت.
گفتنـد: چـه طور؟ گفت: بـراى اينكه بنىهاشم به اين پيشنهاد رضايت نمىدهند، و در يكى از موسمها كه همه اعراب به مكه مىآيند، نزد اعراب استغاثه برده و به كمك ايشـان محمد را از زندان بيرون مىآورند.
يكى ديگر از ايشان گفت: نه، و لكن او را از شهر و ديار خود بيرون كرده و خود به فراغت بتهايمان را پرستش كنيم. ابليس گفت: اين از آن دو رأى نكوهيدهتر است. گفتند: چه طور؟ گفت: براى اينكه شما زيباترين و زبانآورترين و فصيحترين مردم را از شهر و ديار خود بيرون مىكنيد. او را به دست خود به اقطار عرب راه مىدهيد، و او همه را فريفته و به زبان خود مسحور مىكند، يك وقت خبردار مىشويد كه سواره و پياده عرب مكهرا پر كرده و متحير و سرگردان مىمانيد!
به ناچار همگى به ابليس گفتند: پس تو اى پيرمرد بگو كه رأى تو چيست؟
ابليس گفت: جز يك پيشنهاد هيچ علاج ديگرى در كار او نيست. پرسيدند: آن پيشنهاد چيست؟ گفت: آن اين است كه از هر قبيلهاى از قبايل و طوايف عرب يك نفر انتخاب شود، حتى يك نفر هم از بنىهاشم انتخاب شود، و اين عده هر كدام يك كارد و يا آهن و يا شمشيرى برداشته و نابهنگام بر سرش ريخته و همگى دفعتا بر او ضربت وارد كنند، تا معلوم نشود به ضرب كدام يك كشته شده است، و در نتيجه خونش در ميان قريش متفرق و گم شود، و بنىهاشم نتوانند به خونخواهىاش قيام كنند، چون يك نفر از خود ايشان شريك بوده است، و اگر خونبها مطالبه كردند شمـا مىتـوانيد سـه بـرابـرش را هم بدهيد.
گـفـتـنـد: آرى ده بـرابـر هـم مـىدهـيم.
آنگاه همگى رأى پيرمرد نجدى (ابليس) را پسنديده و بر آن متفق شدند و از بنىهاشم ابولهب عموىپيغمبر داوطلب شد.
جبرئيل بهرسول اللّه صلىاللهعليهوآله نازلشد و به وى خبر آورد كه قريش در دارالندوه اجتماع كرده و عليه تو توطئه مىكنند... .
آن شبــى كه قريشيان مىخواستنــد آن حضرت را به قتــل برسانند، اجتماع كرده و بــه مسجـدالحــرام درآمـدنــد و شـروع كردنــد بـه ســوت زدن و كــف زدن و دور خانــه طــواف كــردن... وقتــى خواستنــد بــر آن حضــرت درآمــده و به قتلــش برساننـد، ابولهــب گفت:
به همين منظور آن شب تا صبح اطراف خانه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خوابيدند. از آن سو رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود تا بسترش را بگستردند. آنگاه به على بن ابيطالب عليهالسلام فرمود: جانــت را فداى من كن! عــرض كرد: چشم يا رســول اللّه! فرمــود: در بستــر من بخواب و پتوى مرا بهسر بكش! على عليهالسلام در بستر پيغمبر خدا خوابيد و پتوى آن حضرت را بهسرش كشيد.
آنگاه جبرئيل آمد و دست رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را گرفته و از منزل بيرون برد، و از ميان قريشيان كه همه در خواب رفته بودند، عبور دادند، در حالى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مـىخـوانــد: «وَ جَعَلْنـا مِـنْ بَيْـنِ اَيْديهِـمْ سَـدّا وَ مِــنْ خَلْفِهِــمْ سَدّا فَاَغْشَيْناهُــمْ فَهُـمْ لا يُبْصِـــرُونَ!» (9 / يس)
جبرئيــل گفـت: راه «ثـور» در پيــش گـيـر!
( «ثــور» كوهــى اسـت بر سر راه مِنـى، و از اين جهــت «ثــور - گــاو» مىنامنــد كه كوهانى نظير كوهـان گـاو دارد.) رســول خدا صلىاللهعليهوآله وارد غــار شد و در آنجــا ماند.
وقتى صبح شد، قريش به درون خانه ريخته و يكسره به طرف بستر رفتند. على عليهالسلام از رختخواب پريده و در برابرشان ايستاد و گفت: چه كار داريد؟ گفتند: محمد كجاست؟ گفت: مگر او را به من سپرده بوديد؟ شما خودتان مىگفتيد كه او را از شهر و ديار خود بيــرون مىكنيم. او هم قبل از اينكه شما بيرونش كنيد خودش بيرون رفت. قريش رو به ابولهــب آورده و او را به باد كتــك گرفتند و گفتنــد: اين نقشــه تو بود كه از سر شــب ما را به آن فريــب دادى!
قريش به ناچار راه كوهها را پيش گرفته و هر يك به طرفى رهسپار شدند. در ميان
آنها مردى بود از قبيله خزاعه به نام ابوكرز كه جاى پاى اشخاص را خوب تشخيص مىداد. قريشيان به او گفتند: امروز روزى است كه تو بايد هنرنمايى كنى. ابوكرز به در خانه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و به قريشيان جاى پاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نشان داد و گفت: به خدا سوگند اين جاى پاى مانند جاى پايى است كه در مقام است. (منظور جاى پاى ابراهيــم عليهالسلام در مقام ابراهيـم است.)
ابوبكــر آن شب به طرف منزل رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىآمد. حضرت او را برگردانيده و با خـود به غـار بـرده بـود. ابوكرز گفــت: اين جاى پاى مسلمــا جاى پــاى ابوبكــر و يا جاى پاى پدر اوست. آنگاه گفت شخص ديگرى غير از ابوبكر نيز همراه او بوده است.
و همچنان جلو مىرفت و اثر پاى آن حضرت و همراهش را نشان مىداد تا به در غار رسيد. آنگاه گفت: از اينجا رد نشدهاند، يا به آسمان رفتهاند يا به زمين فرو شدهاند. (چون احتمالنمىداد بهغار رفتهباشند، زيرا خداوند متعال عنكبوتى را مأمور كرده بود تا دهنه ورودى غار را با تار خود بپوشاند. علاوه ملائكهاى به صورت سوارى در ميان قريشيان گفت: - در غار كسى نيست!
قريشيان در درههاى اطراف پراكنده شدند، و خداوند بدين وسيله ايشان را از فرستاده خود دفع فرمود: و آنگاه به رسولگرامى خود اجازه دادتا «هجرت» را آغازكند!)
اين بود شرح ماجراى جلسه مشورتى كفار در دارالندوه مكه براى كشتن پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و شروع مهاجرت آن جناب به مدينه.
آن شب شخص ديگرى هم همراه آن حضرت بوده كه او هند پسر ابى هاله، ربيب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود، كه مادرش خديجه سلام اللّه عليها بوده است. اين مطلب در بعض روايات آمده و در روايت ديگرى رسيده كه ابوبكر و هندبن ابى هاله خواستند همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشند، حضرت به آنها دستور داد تا قبلاً در فلان نقطه از راه غار كه بر ايشان معلوم كرده بود، بروند و در آنجا بنشينند تا آن حضرت برسد. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام در منزل بماند، و او را امر به صبر مىفرمود تا نماز مغرب و عشا را خواند. آنگاه در تاريكى اوايل شب بيرون آمد در حالى كه قريشيان دركمينش بودند، و اطراف خانهاش قدم مىزدند، و منتظر بودند تا نصف شب شود و مـردم بـه خواب روند.
او در چنين وضعى بيرون شد در حالى كه آيه «وَ جَعَلْنا...،» را مىخواند و كفى
خاك در دست داشت، آن را به سر قريشيان پاشيد، و در نتيجه هيچ يك از ايشان او را نديد، و او همچنان پيش مىرفت تا به هند و ابىبكر رسيد، آن دو تن نيز برخاسته و در خدمتش به راه افتادند تا به غار رسيدند، و هند به دستور آن حضرت به مكه برگشت و رسول خـدا صلىاللهعليهوآله و ابوبكر وارد غار شدند.
روايت در ادامه داستان آن شب مىگويد:
از شب بعد يك ثلث گذشت، على عليهالسلام و هندبن ابى هاله به راه افتادند و در غار رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ديدار كردند.
حضرت به هند دستور داد تا دو شتر براى او و همراهش خريدارى كند. ابوبكر عرض كرد: من دو راحله تهيه ديدهام كه با آن به يثرب برويم. فرمود: من آنها را نمىگيرم مگر اينكه قيمتش را از من بستانى. عرض كرد: به قيمت برداريد! حضرت به على عليهالسلام فرمود: قيمت مركبهاى ابوبكر را به او بده، او نيز پرداخت.
آنگاه به على عليهالسلام درباره بدهىها و تعهداتى كه از مردم مكه به عهده داشت، و امانتهايى را كـه بـه وى سپرده بـودند، سفـارشاتى كرد.
قريشيان در ايام جاهليت محمد صلىاللهعليهوآله را «امين» مىناميدند، و به وى امانت مىسپردند، و او را حافظ اموال و متاع خود مىدانستند، همچنين اعرابى كه از اطراف در موسم حج به مكه مىآمدند همين كار را مىكردند. اين معنا همچنان تا ايام رسالت آن حضرت ادامه داشت. در هنگام هجرت امانتهايى نزد آن حضرت گرد آمده بود و لذا به على عليهالسلام فرمود تا همه روز صبح و شام در مسيل مكه جار بزند كه - هر كس در نزد محمد صلىاللهعليهوآله امانتى و يا طلبى دارد بيايد تا من امانتش را بـه او بـدهم!
هميـن روايت اضـافه كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود:
يا على، مردم مكه به تو آسيبى نمىرسانند تا به مدينه نزد من آيى، پس امانات مرا در جلو انظار مردم به صاحبانش برسان، و من فاطمه دخترم را به تو و تو و او را به خدا مىسپارم، و از او مىخواهم كه شما را حفظ كند. سپس فرمود:
براى خودت و براى فاطمهها و براى هر كس كه بخواهد با تو هجرت كند، راحله و مركب خريدارى كن! هجرتكنندگان با على عليهالسلام فاطمه دختر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، فاطمـه بنت اسـد مادر علـى عليهالسلام ، فاطمـه دختر زبير بود.
على عليهالسلام به ياد آن شبى كه در بستر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خوابيده بود، و به ياد آن سه شبىكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در غار بود، اين اشعار را سرود:
بهترين كسى را كه دور خانه كعبه و حجر اسماعيل طواف كرد،
محمد! وقتى ترسيد مبادا نيرنگى به او بزنند،
پروردگار ذوالجلال من او را از مكر دشمن حفظ كرد،
من در بسترش خوابيدم، و مراقــب دشمنان بودم كه كى مرا پـاره پـاره مىكننــد،
در حالى كه خــود را براى كشته شدن و اسير گشتــن آماده كرده بودم،
رسول خدا در غار با ايمنى و آرامش بيتوته كرد،
آرى، در غار و در حفظ خدا و پوشش او بود!
سه روز ايستاد، و آنگاه برايـش مهــار شــد شتـرانى پليد پــا،
شتـرانى كه به هــر سـو راه مىافتادنــد، و بيابان را قطع مىكردند!(1)
1) الميزان ج: 17، ص: 105
«اِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ اِذْهُما فِى الْغـارِ!»
(40 / توبه)
اين آيات آن برهه از تاريخ اسلام را بيان مىكند كه تاريخ هجرت از آن لحظات آغاز مىگردد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله بىيار و بىكس از مدينه بيرون آمده بود و دشمنان قصــد جانــش كــرده بودنــد، ولى خداونــد متعــال با جنــودى كه بـراى كســى قابلرؤيت نبود يارىاش فرمود.
«اگر شما مؤمنين او را يارى نكنيد، بارى خداوند يارى خود را نسبت به او هويدا ساخت، و همه به ياد داريد در آن روزى كه احدى ياور و دافع از او نبود، و دشمنان بىشمار او با هم يكدل و يك جهت براى كشتنش از هر طرف احاطهاش كردند، و او ناگزير شد به اينكه از مكه بيرون رود، و جز يك نفر با او نبود، در آن موقعى كه در غار جاى گرفته و به همراه خود مىگفت: لا تَحْزَنْ!
از آنچه مىبينى اندوهناك مشو كه خدا با ماست! و يارى به دست اوست! در آن موقع خدا چگونه يارىاش كرد، و "سكينت" خود را بر او نازل، و او را با لشكريان نامرئى كه به چشم شما نمىآمدند، تأييد فرمود، و كلمه آنان كه كفر ورزيدند - يعنى آن حكمى را كه بر وجوب قتل او صادر كردند، و دنبالش دست به اقدام زدند - خنثى و مغلوب نمود. آرى، كلمه خدا - يعنى آن وعده نصرت و اظهار دين و اتمام نورى كه به پيغمبرش داد - غالب و برتر است! و خدا عزيز و مقتدرى است كه هرگز مغلوب نمىگردد، و حكيمى است كه هرگز دچار جهل نمىشود، و در اراده و فعلش دچار خبط و اشتباه نمىشود!»
مقصود از «غارى» كه در آيه اشاره شده غار حرا نيست، بلكه غارى است در كوه ثـور كه در چهار فرسخى مكه قرار دارد.
مقصود از «همراه» كه در آيه اشاره رفته، بنا بر قول قطعى «ابوبكر» است. مقصود از بيان «لا تَحْزَن!» حزن و اندوهى است كه از ترس ناشى مىشود، يعنى رسولخدا صلىاللهعليهوآله به همراهش ابوبكر گفت:
ـ « از ترس تنهايــى و غربت و بىكسى ما، و فراوانى و يكدلى دشمنان من، و اينكــه مــرا تعقيــب كردهاند، غم مخــور! كه خداى سبحــان با ماســت، او مرا بـر دشمنــان يــارى مىدهد!»
مقصود از «سكينت» در آيه، اين است كه خداوند سكينت خود را بر رسول گرامى خود نازل، و رسول خويش را به جنودى كه دشمنان نمىديدند، تأييد فرمود، و آن جنود دشمنان را از راههاى مختلفى از وى دفع مىكردند، و آن راههاى مختلف همان عواملى بـود كـه در انصـراف مردم از وارد شدن در غار و دستگير كردن آن جناب مؤثر بود.(1)
در چگونگى خروج رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از مكه به طرف غار ثور، از مجموع روايات اسلامى، چنين برمىآيد كه: (شبى كه قريش قصد جان پيامبر اكرم را كرده بودند و شبانه به خوابگاه آن حضرت حمله بردند و على عليهالسلام را در بستر آن جناب يافتند، صبحگاهان به جستجو و تعقيب رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرداختند. روايت زير نشان مىدهد كه قبل از حمله به خوابگاه آن حضرت، جوانان مسلح قريش اطراف خانه آن حضرت را محاصره كرده و در نظر گرفته بودند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله از ميان آنان رد شده و به طـرف خارج از شهر حركـت كرده است. چگونگى اين جريان را روايت زير بيان مىكند:)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى از منزل بيرون آمد كه قريش درب خانه آن جناب نشسته بودند، لاجرم مشتى از ريگ زمين برداشت و بر سر آنان پاشيد، در حالى كه مىخواند: «يس وَ الْقُــرْآنِ الْحَكيمِ... تا آخر.» آنگاه از ميان آنان گذشت. يكى از آن ميان گفت: منتظر چه هستيد؟ گفتنــد: منتظر محمديم! گفت: به خدا قســم او از ميان شما عبور كرد و رفــت! گفتند: به خـدا قســم مـا او را نديديــم! آنگاه برخاستنــد، در
1) الميــــــــــزان ج: 18، ص: 141
حالى كه خـاكها را از سر خود تكــان مىدادنــد. به خوابگــاه آن حضــرت حملـه بردنـد و او را نيافتند.
بعد از آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله شبانه از خانه بيرون آمد، ابوبكر ديد كه آن حضرت از شهر بيرون مىرود، لذا به دنبالش راه افتاد. صداىحركت ابوبكر بهگوش رسولاللّه صلىاللهعليهوآله رسيد و ترسيــد كه مبادا يكى از دشمنان باشد كه در جستجوى اوست. وقتى ابوبكر اين معنــا را احســاس كرد، شروع كـرد به سرفه كــردن. رسول خدا صلىاللهعليهوآله صداى او را شناخت و به خاطر او ايستاد تا برسد. ابوبكـر به دنبال آن جنـاب بود تا به غار رسيدند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با ابوبكر به غار ثور رفتند و داخل آن شدند. پس از ورود ايشان عنكبوتها تار به در آن غار تنيدند.
صبحگاهان قريش به جستجوى آن حضرت برخاستند، و نزد مردى قيافهشناس از قبيله «بنى مدلج» فرستادند. او جاى پاى آن حضرت را از در منزلش گرفت و همچنان پيش رفت تا به در غار رسيد. دم در غار درختى بود. مرد قيافهشناس گفت: مرد مورد نظر شما از اينجا تجاوز نكرده است. در اينجا بود كه ابوبكر در اندوه شـد، و رسـول خـدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن شب وارد غار شد، خداوند درختى را به امر خود در برابر روى پيغمبرش رويانيد، به طورى كه به كلى آن حضرت را از چشم بينندگان پوشانيد، و عنكبوت را دستور داد تا دم غار در برابر رسول خدا صلىاللهعليهوآله تار تنيد، و با تارهاى خود آن جناب را از بينندگان مستور ساخت، و دو كبوتر وحشى را دستور داد تـا در دهـانه غـار بـايستنـد.
جوانان قريش كه هر يك از دودمانى بودند با چوبدستىها و شمشيرها و چماقها پيدا شدند و همچنان نزديك مىشدند تا آنجا كه فاصلهشان با آن جـنـاب بيـش از چـهـل ذراع نمـانـد.
در آن ميان يكى از ايشان به عجله نزديك شد، و نگاهى به در غار انداخت و برگشت. بقيــه نفرات پرسيدند چرا داخــل غار را جستجــو نكردى؟ گفــت: من يك
جفــت كبوتر وحشى در دهانه غــار ديدم و فهميـدم كه معقول نيست كسى در غار بوده باشد.
يكى ديگر گفت: اين تار عنكبوتى كه من مىبينم اين قدر قديمى است كه گويا قبل از تولدمحمد در اينجا تنيدهشده است!
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و ابوبكر سه روز تمام در غار بودند، تنها علىبن ابيطالب عليهالسلام و عامربن فهميده با ايشان ارتباط داشتند. عامر برايشان غذا مىآورد، و على عليهالسلام تجهيــزات سفر را فراهــم مىنمـود.
على عليهالسلام سه شتر از شتران بحرين خريدارى كرد و مردى دليل و راهنما براى آنان اجير كرد. پس از آنكه پاسى از شب گذشت، على عليهالسلام شتران و راهنما را بياورد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ابوبكر هر يك بر راحله و مركب خويش سوار شدند و به طرف مدينه حركت كردند، در حالى كه قريش به هر سو در جستجوى آن جناب شخصى را گسيل داشتـه بودند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله سه روز در آن غار بماند و بعد از سه روز خداى تعالى اجازه مهاجرتش داد، و فرمود: اى محمد! از مكه بيرون رو كه بعد ابيطالب ديگر تو را در آن ياورى نيست!
رســول خــدا صلىاللهعليهوآله از غار بيــرون آمد، و در راه بــه چوپانــى از قريشيــان برخورد كــه او را «ابــن اريقـط» مىگفتنـد. حضـرت او را نـزد خـود طلبيـد و فرمــود:
اى ابن اريقط! من مىخواهم تو را بر خون خود امين گردانم، آيا حاضر هستى به اين امـانت خيـانت نكنى؟ عرض كرد:
در اين صورت، به خدا سوگند، تو را حراست و حفاظت مىكنم، و احدى را به سوى تو دلالت و راهنمايى نمىكنم. اينك بگو ببينم قصد كجا دارى اى محمد؟ حضرت فرمود:
به طرف يثرب مىروم! گفت: حال كه بدان طرف مىروى، راهى به تو نشان مىدهم كه احدى آن راه را بلـد نيست. فرمود:
پس به نزد على رو، و به وى بشارت بده كه خداوند به من اجازه مهاجرت داد!
اينك اسباب سفر و مركب برايم آماده ساز!
ابوبكر هم گفت: نزد اسماء دخترم برو و به وى بگو براى من دو تا مركب و زاد راه فراهم كند، و داستان ما را به عامربن فهيره اعلام بدار! (عامر بن فهيره قبلاً از غلامان ابوبكــر بود كه بعدا اسلام آورده بــود.) و به وى بگو دو راحلــه مرا با مقــدارى زاد راه بــردارد و بياورد.
ابن اريقط نزد على عليهالسلام آمد و داستان را به عرضش رسانيد. علىبن ابيطالب عليهالسلام زاد و راحله را براى آن حضــرت فرستاد. عامربن فهيره هم زاد و دو راحله ابىبكر را آورد.
رسول خــدا صلىاللهعليهوآله از غار بيرون آمد و سوار شــد. ابن اريقــط آن جناب را از راه نخله كه در ميــان كوههــا به سوى مدينــه امتداد داشت، حركــت داد، و هيچ جا به جاده معمولــى بر نخوردنـد، مگر در قديــد كه در آنجا به منــزل « ام معبد» در آمدند.
سُراقةبن جُعْشَم از مكه به قصد كشتن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيرون آمد، و او را تعقيب كرد، شايد با كشتن آن حضرت در ميان قريش افتخارى به دست آورد. همچنان در تعقيب بود تا آن جناب را پيدا نمود، و آن قدر نزديك شد كه ديگر خاطر جمع شد به هدف خود رسيده است، و لكن به طور ناگهانى چهار پاى اسبش به زمين فرو رفت و بهكلى در زمين پنهان شد.
سُراقه بسيار تعجب كرد، زيرا مىديد زمين آنجا زمين نرمى نيست كه پاى اسب فــرو رود، آن هم تا شكم، بلكه اتفاقـا زمين بسيار سختى است، فهميد كه اين قضيه يك امر آسمانى است، (و اگر دير بجنبد ممكن اســت خودش هـم فرو رود،) لاجرم فرياد زد:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله دعا كرد و اسب او به آسانى رها شد كه گويى پاهايش را با يك گره جوزى بسته بودند. اين سراقه مردى بسيار زيرك و دورانديش بود، و از اين پيشآمد چنين احساس كرد كه به زودى برايش پيشآمد ديگرى روى خواهد كرد، لذا به رسولاللّه صلىاللهعليهوآله عرض كرد كه يك خط امان برايش بنويسد، آن جناب هم وى را اماننامه داد و او برگشــت.
انصــار از بيرون آمــدن رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مكــه خبردار شده بودنــد، و در انتظار رسيدنش دقيقــه شمارى مىكردنــد، تا آنكه در محلــه «قبا» (در آن نقطــهاى كه بعدا مسجد قبا ساخته شد،) او را بديدند، و چيزى نگذشت كه خبر ورودش در همه شهر پيچيــد، و مرد و زن خوشحــال و خندان به يكديگــر بشارتگويــان، به استقبالش شتافتند!(1)
1) الميزان ج: 18، ص: 160. روايات اسلامى
«وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِىالاَرْضِ!» (55 / نور)
اين آيه وعده جميلى است كه به مؤمنين، آنها كه عمل صالح هم دارند، متوجه است. به آنان وعده مىدهد كه به زودى جامعه صالحى مخصوص به خودشان برايشان درست مىكند و زمين را در اختيارشان مىگذارد و دينشان را در زمين متمكن مىسازد و امنيت را جايگزين ترسى كه داشتند، مىكند، امنيتى كه ديگر از منافقين و كيد آنان و از كفار و جلوگيرىهايشان بيمى نداشته باشند، خداى را آزادانه عبادت كننـد و چيـزى را شـريك او قـرار ندهند!
خطاب در اين آيه به عموم مسلمين است، كه در ميان آنان هم منافق هست و هم مؤمن و مؤمنين ايشان نيز دو طايفهاند: يكى كسانى كه عمل صالح مىكنند و يكى آنان كه عمل صالح ندارند، ولى وعدهاى كه در آن آمده مخصوص كسانى است كه هم ايمان داشته باشند و هم اعمالشان صالح است.
آيه مورد بحث از مردمى خبر مىدهد كه بعد از ارث بردن زمين، اجتماعى صالـح تشكيـل مىدهند.
بدون شك آيه شريفه درباره بعضى از افراد امت است، نه همه امت و نه اشخاص معينى از امت و اين افراد عبارتند از كسانى كه مصداق «الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ،» بوده باشند.
مراد از خليفه شدن آنها در زمين نظير استخلاف نياكان و امم گذشته اين است كه اجتماعى صالح از آنان تشكيل دهد كه زمين را ارث ببرند، آن طور كه نياكان و امم گذشته صاحبان قوت و شوكت ارث بردند و اين استخلاف قائم به «مجتمع صالح» ايشان است، نه به افراد معينى از ايشان، همچنانكه در امتهاى قبل از ايشـان قـائم بـه مجتمـع بود.
مراد به تمكين دين مرضى آنان در زمين، اين است كه دين پسنديده ايشان را پاى برجا دارد، به طورى كه اختلافشان در اصول و سهلانگاريشان در اجراى احكام و عمل به فروع آن، متزلزلش نسازد و همواره اجتماعشان از لكه نفاق پاك باشد. مراد به تبديل خوفشان به امنيت اين است كه امنيت و سلام بر مجتمع آنان سايه بيفكند، به طورى كه نه از دشمنان داخلى بر دين و دنياى خود بترسند و نه خارجى و نه از دشمنــى علنــى و نه پنهانى!
مراد به اينكه فرمود: خداى را عبادت مىكنند و چيزى را شريك او نمىگيرند، همان معنايى است كه لفظ به طور حقيقت بر آن دلالت كند و آن عبارت است از اينكه اخلاص در عبــادت عموميت پيــدا كند و بنيان هر كرامتـى غير از كرامت تقوى منهدم گردد!(1)
«وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِىالاَرْضِ!» (55 / نور)
خداى سبحان به كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مىدهند وعده مىدهد كه به زودى جامعهاى بر ايشان تكوين مىكند كه جامعه به تمام معنى صالحى باشد: از لكـه ننـگ كفــر و نفــاق و فســق پــاك باشد، زميــن را ارث بــرد، در عـقايــد افـراد آن و اعمالشان جز دين حق چيزى حاكم نباشــد، ايمن زندگــى كنند، ترســى از دشمنــى داخلــى يا خارجــى نداشتـه باشنـد، از كيد نيرنــگبازان و ظلــم ستمگران و زورگـويــى زورگـويــان؛ آزاد باشنــد!
و اين مجتمع طيب و طاهر با صفاتى كه از فضيلت و قداست دارد هرگز تاكنون در دنيا منعقد نشده است و دنيا از روزى كه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله مبعوث به رسالت گشته تاكنون چنين جامعهاى را به خود نديده است، لاجرم اگر مصداقى پيدا
1) الـميـــــزان ج: 29، ص: 217
كند، در روزگــار مهدى عليهالسلام خواهــد بود، چون اخبار متواتــرهاى كه از رسول خـدا صلىاللهعليهوآله و ائمه اهلبيت عليهمالسلام در خصوصيات آن جناب وارد شده از انعقاد چنين جامعهاى خبر مىدهد، البته اين در صورتى است كه روى سخن را متوجه مجتمع سالم بدانيم، نه تنها حضرت مهدى عليهالسلام ! حق مطلب اين است كه:
ـ اگر واقعا بخواهيم حق معناى آيه را به آن بدهيم، (و همه تعصبات را كنار بگذاريم،) آيه شريفه جز با اجتماعى كه به وسيله ظهور مهدى عليهالسلام به زودى منعقد مىشـود، قـابل انطباق با هيچ مجتمعى ديگر نيست!
در روايات اسلامى، عياشى از علىبن الحسين عليهالسلام روايت كرده كه وقتى اين آيه را تـلاوت مـىكـرد، فـرمـود:
« ايشان، به خدا سوگند، شيعيان ما اهل بيتند، كه خدا اين وعده خود را در حق ايشان به وسيله مردى از ما منجز مىسازد و او مهدى اين امت است و او كسى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله دربارهاش فرمود:
ـ اگر از دنيا نماند مگر يك روز، خدا آن روز را آن قدر طولانى مىسازد تا مردى از عترتم قيام كند، كه نامش نام من است، زمين را پر از عدل و داد كند، آنچنانكه پر از ظلم و جور شده باشد!»(1)
«اَلَّذينَ اِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ...!» (41 / حج)
اين آيه توصيفى است از مؤمنين صدر اسلام، عموم مؤمنين آن روز، بلكه عامه مسلمين تا روز قيامت! خصيصهاى كه در آيه ذكر مىشود، خصيصه هر مسلمانى اسـت، هـر چنـد كـه قـرنهـا بعد بـه وجـود آيـد، يـعنى:
ـ «... همان كسانى كه اگر در زمين استقرارشان دهيم، نماز به پا كنند و زكات دهند و به معـــروف وادارنــد و از منكـر باز دارنـد و سرانجــام همه كارها با خداست!»
پس طبع هر مسلمان، از آن جهت كه مسلمان است، صلاح و سداد است، هر چند احيانا بر خلاف طبعش كارى بر خلاف صلاح انجام دهد!
مراد به تمكين و استقرار آنان در زمين، اين است كه ايشان را در زمين نيرومند كند، به طورى كه هر كارى را كه بخواهد بتوانند انجام دهند و هيچ مانعى يا مزاحمى نتوانـد سد راه آنان شود.
در توصيف آنان مىفرمايد: يكى از صفات ايشان اين است كه اگر در زمين تمكنى
1) الـميــــزان ج: 29، ص: 224
پيدا كنند و در اختيار كردن هر قسم زندگى كه بخواهند آزادى داده شوند، در ميان همه انواع و انحاء زندگى، يك زندگى صالح را انتخاب مىكنند و جامعهاى صالح به وجود مىآورند كه در آن جامعه نماز به پا داشته شود و زكات داده شود و امر به معروف و نهى از منكر اجرا شود!(1)
«وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ الاَرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ!» (105 / انبياء)
«در زبور از پى آن كتاب چنين نوشتيم كه زمين را بندگان صالح من به ارث مىبرند!»
مراد از وراثت زمين اين است كه سلطنت بر منافع از ديگران به صالحان منتقل شود و بـركـات زنـدگى در زمـين مخـتـص ايشـان گـردد.
اين بركات، اگر دنيايى باشد بر مىگردد به تمتع صالحان از حيات دنيوى كه در اين صـورت خـلاصه مفـاد آيـه ايـن مـىشود كه:
در آيه زير نيز خداى تعالى خبر از اين برخوردارى در روى زمين مىدهد:
ـ « خــدا به آن عده از شمــا كه ايمان آورده و عمــل صالح كردنــد، وعده داده كــه به زودى ايشـان را جـانشيــن ديگــران در زميـــن كنــد...!» (تـا آنجا كـه مــىفــرمــايــد:) ـ«تا مرا بپرستند و چيزى شريكم نسازند!» (55/نور)
اگر منظور از اين بركات اخروى باشد، عبارت خواهد بود از مقامات قربى كه در دنيا براى خود كسب كردند، چون اين مقامات هم از بركات زندگى زمينى است، هر چند كه خودش از نعيم آخرت است:
خداى تعالى در آيه 74 سوره زمر از زبان بهشتيان از آن خبر داده و فرموده:
و آيه زير نيز بدان دلالت مىكند كه در سوره مؤمنون آيه 11 فرمود:
و از همين جا معلوم مىشود كه آيه مورد بحث خاص يكى از دو زندگى دنيوى و اخـــروى نيسـت، بلكه هر دو را شامــل مىشـــود.(2)
«وَ الَّذينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضيعُ اَجْرَ الْمُصْلِحينَ!» (170 / اعراف)
به طور كلى هر دينى از اديان كه داراى كتاب است در هر عصرى كه نازل شده باشد، متضمــن طريقه فطرت است. زمين و يا جامعه بشرى فاسد نمىشود مگر با فساد طريقــه فطـرت، آن طريقـهاى كه خداوند متعــال مردم را بر طبــق آن آفريــده اســت.
چيزى كه هست، در هر عصرى، از احكام فطرت، آن مقدارى را متضمن است كه اهل آن عصـر استعداد پذيرفتن آن را دارنـد، قرآن مىفرمايد:
« دين قيم و آن شريعتى كه تمامى حوائج زندگى بشر را بر مىآورد، همان فطرتى است كه خداوند بشر را بر طبق آن خلق كرده است و هيچ تبديلى در خلقت خداوند نيست، اين است آن دين قيـم و لكـن بيشتـر مـردم نمىدانند!» (30 / روم)
«دين در نزد خداونداسلام است!» (19 / آل عمران)
و اسلام و تسليم در برابر خداى سبحان و سنت جاريه او در تكوين و تشريع مبتنى بر تكوين اوست و اين دو آيه به بانگ رسا اعلام مىدارند كه دين خداى سبحان همان تطبيق دادن افراد است زندگى خود را با آنچه كه قوانين تكوينى اقتضاى آن را دارد و غرض از اين تطبيق، اين است كه اين نوع نايل شود به آن مقامى كه حقيقت اين نوع استحقاق رسيدن به آن را دارد و كارش رسد به جايى كه بتوان او را به طور حقيقت انسانى طبيعى و مربى تربيتى ناميد، كه ذاتش و تركيب طبيعيش، اقتضاى آن را دارد و آن چيزى كه واقعيت انسانى طبيعى اقتضاى آن را دارد، خضوع در برابر مبدأ غيبى است، كه وجود و بقــاء و سعادت و توفيــق وى در شئون زندگـى و قوانين حاكمه در
عالم قائم به اوست.
و اين خضوع همان دينى است كه ما آن را اسلام مىناميم و قرآن و ساير كتب آسمانى كه بر انبياء و رسولان خدا نازل شده بشر را به سوى آن دعوت مىكنند! پس اصلاح شئون زندگى بشر و دور كردن هر خرافاتى كه به آن راه يافته و هر تكليف شاقى كه اوهام و اهواء به گردن بشر انداخته، جزو معناى دين است، نه اينكه اثر و خاصيت آن و يا حكمى از احكام آن باشد!
به عبارت ديگر، آن چيزى كه به منطق دين الهى بشر به سوى آن دعوت شده، همانا شرايع و سننى است كه مصالح او را در زندگى دنيوى و اخرويش تأمين مىكند، نه اينكه اول مجموعهاى از معارف و شرايع از پيش خود وضع نموده و سپس ادعا كند كه اين شرايع با مصالح بشر تطبيق نموده و مصالح بشر با آن منطبق است!!!
اين را گفتيم تا كسى توهم نكند كه دين الهى مجموعهاى از معارف و شرايع تقليدى خشك و بىمغزى است كه در كالبدش هيچ روحى جز روح استبداد نيست!
در آيه فوق دست آويختن به كتاب را اصلاح خوانده و مقابل اصلاح فساد در زمين و يـا افسـاد جامعه بشرى است.
كتاب الهى مصالح بشر را متضمن است و اجزاء دستوراتش تمامى مفاسد جامعه بشرى را اصلاح مىكند. اصولاً ما آن كتابى را كتاب الهى مىناميم كه اين طور باشد! و آن دينى را صحيح مىدانيم كه مجموعهاى از قوانين مصلحه باشد، همچنانكه مجموعه قوانيـن مصلحه را دين مىدانيم!
پس دين بشر را جز به اصلاح اعمال و ساير شئون اجتماعى خود دعوت نمىكند. و اگر آن را اسلام و تسليم در برابر خدا نام نهادهاند، براى همين است كه عمل بر طبق دين عمل بر وفق قوانينى است كه نظام خلقت برايش مقرر كرده و تسليم در برابر دين تسليم در برابر خط مشيئى است كه خلقت پيش پايش نهاده و اين تسليم، تسليم در برابر خواست خداى تعالى است!(1)
اجتماع انسانى مانند ساير خصوصيات روحىاش از روز نخست، آن طور كامل نبوده كه ديگر صلاحيت از براى تكامل و ترقى نداشته باشد، بلكه اجتماعات انسانى نيز مانند ساير خصوصيات روحى و ادراكى او هميشه همدوش تكاملات مادى و معنوى انسان رو به جلو رفته و متكامل شده است و دليل ندارد كه ما خاصه اجتماعى بودن
1) الـميــــــــزان ج: 16، ص: 180
انسان را از ميان جميع حالات و خصوصيات ديگرش مستنثى نموده و آن را از همان روز پيدايشش كامل و تام بدانيم، بلكه اين خاصيت نيز مانند تمام امورى كه از دو حالت علم و اراده انسانى منشأ مىگيرند، داراى تكامل تدريجى است.
نخستين اجتماعى كه در روى كره زمين به وجود آمده، اجتماع خانواده است. اين واحد اجتماعى كوچك نتيجه ازدواج است كه از نيرومندترين عوامل تشكيل اجتماع مىباشد زيرا به وجود آمدن آن نياز به بيش از يك نفر دارد. از اجتماع خانواده خصوصيت ديگرى به وجود آمد كه آن را «استخدام» مىناميم.
«استخدام» عبارت از اين است كه انسان با تحميل اراده و بسط سلطه خود، فرد ديگرى را در راه برطرف كردن نيازهاى خود به كار گيرد و از محصول كار او به نفع خويش استفاده كند.
اين معنى كم كم به صورت «رياست» نمودار شد، مانند: رئيس منزل، رئيس فاميل، رئيس قبيله و رئيس ملت. طبعا كسى مىتوانست مقام رياست را اشغال كنــد كه از همـه نيرومندتــر و شجاعتــر و داراى مــال و اولاد زيادتــرى بوده باشــد و فـن حكـومــت و سياســت را بيش از ديگــران بدانـد.
در اوايل امر، انسان به اجتماع با يك نظر مستقل و خاص نگاه نمىكرد، بلكه زندگى اجتماعى او به نفع خواص ديگرى از قبيل استخدام و يا دفاع و غير اينها بوده است. قرآن مجيد مىگويد كه اين انبياء بودهاند كه براى نخستين بار عقربك توجه بشر را به طور تفصيل متوجه اجتماع نموده و مستقلاً حفظ آن را مورد نظر بشريت قرار دادند:
ـ «مردم، ملت واحدى بيش نبودند، سپس متفرق شدند!» (19 / يونس)
ـ «مردم، دسته واحدى بودند و خداوند پيغمبران را براى بشارت و انذار برانگيخت و به حـق كتـابى بـا آنان فــرو فرستــاد تا با آن در مـوارد اختلاف بشر حكم كنند!»
(213 / بقره)
خداوند متعال با اين دو آيه چنين خبر مىدهد:
ـ انسان در قديمىترين روزگار حيات خويش، ملت واحدى بوده است، كه هيچگونه اختلافى بين خودشان ديده نمىشده، ولى كمكم اختلاف و مشاجره ميانشان پديد آمد و خداوند انبياء را برانگيخت تا اينكه بشريت را از تفرق و پراكندگى و اختلاف نجات بخشد و با قوانيــن آسمانى خود وحــدت و يگـانگــى آنها را تأميــن و حفــظ نمايد!
آيه زير دعوت به اجتماع و اتحاد را از حضرت نوح، كه قديمىترين پيغمبر صاحب
شريعت و كتاب است، دانسته و مىفرمايد كه بعد از آن ابراهيم و سپس موسى و بعد عيســى به ايـن امـر اقــدام نمـوده و مـردم را بــه اجتمــاع و اتحـاد دعــوت كردهانــد:
ـ «آئينى براى شما فرستاد كه نوح را به همان سفارش كرده بود و بر تو نيز همان را وحى كرديم و ابراهيم و موســى و عيسى را نيز به همــان سفارش نموديــم، كه دين را به پا داريد! و در آن تفـرقــه نيندازيــد!» (13 / شورى)
طبقه گفته قرآن، كه تحقيقات تاريخى نيز آن را تأييد مىكند، دعوت مستقـل و صـريحـى كه بـه اجتمـاع شـده نخستين بار از طـرف انبيـاء در قـالب ديـن بـوده است.
اين آيه چنين اعلام مىدارد كه مرگ پراكندگى و اختلاف و زنده شدن وحدت و يگانگى، جز در پرتو قدرت دين و ايمان ميسر نيست. و اين دين است كه مىتواند اجتماع صالحى را براى بشر تثبيت و تضمين كند.(1)
«يا اَيُّهَــا الَّذيــنَ آمَنُـوا اصْبِــرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (20 / آل عمران)
عامل وحدت در اجتماعات متمدن عبارت است از وحدت هدف، و هدف عبارت است از بهرهگيرى از مزاياى زندگى دنيا، و سعادت را هم عبارت از همين بهرهمند شـدن از مـزايـاى حيـات مـىدانند.
ولــى اســلام، دامنه حيــات انسانى را منحصر به هميــن زندگى دنيــا ندانستــه و حيــات واقعــى را حيات آخــرت مىداند و معتقــد است كه مؤثر و مفيــد به حــال اين حيــات يك سلسلــه معارف الهى اســت كه همه آنها برگشتــش به توحيــد است.
اسلام عقيده دارد كه اين معارف جز در پرتو يك زندگى اجتماعى صالح و شايسته ميسر نيست، آن چنان زندگى كه مبتنى بر عبادت خدا و خضوع در مقابل او و مبتنى بر اساس عدالت اجتماعى بوده باشد. به اين جهات است كه اسلام عامل تكون اجتماعات بشر و ملاك وحدت آنها را دين توحيد و يكتاپرستى قرار داده و وضع قانون را نيز بر همين اساس توحيد نهاده است و در مرحله قانونگذارى تنها به تعديل ارادهها در اعمال و افعال مردم اكتفا ننموده، بلكه آن را با يك سلسله وظايف عبادى و معارف حقه و اخلاق فاضله تتميم و تكميل فرموده است و ضمانت اجرائى آن را نيز از يك طرف به عهده حكومت اسلامى و از طرف ديگر به عهده خود افراد جامعه گذاشته است، كه با يك
1) الـميـــــــزان ج: 7، ص: 155. مندرج در متن
ترتيب صحيح علمى و عملى و همچنين به نام امر به معروف و نهى از منكر، در اجرا و زنده نگه داشتن احكـام الهـى كوشا باشند.
از مهمترين امورى كه در دين اسلام به چشم مىخورد، ارتباط و به هم پيوستگى كاملى است كه بين اجزاء آن برقرار مىباشد و همين پيوستگى و ارتباط است كه موجب وحدت كاملى بين اجزاء اين دين شده است.
در ديــن اسلام روح توحيــد و يكتاپرستى از هدفهاى اوليه دين به شمار مىرود، به طورى كه روح توحيد در كليه ملكات و فضايل اخلاقــى جارى بوده و روح اخــلاق نيز در كليــه اعمالــى كه مــردم به انجــام آن مكلفنــد، منتشر مىباشــد و با اين ترتيب پيداست كه برگشت جميع مواد دينى اسلامى به توحيد است و توحيد خود در مرحلــه تركيــب و انضمــام، به همــان اخــلاق و وظايــف عملـى برگشــت مىكنــد.
بنابراين پايگاه رفيع عقيده توحيد، اگر از درجه والاى خود فرود آيد، عبارت از اخلاق و عمل خواهد بود. و اخلاق و عمل نيز در سير صعودى خود به همان توحيد و عقيده يكتاپرستى مىرسند.(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (20 / آل عمران)
اسلام، روش اجتماعى و قوانين جارى مملكتى خود را بر اساس اخلاق قرار داده و در تربيت مردم روى موازين اخلاقى مبالغه فراوان نموده است. اسلام، ضمانت اجرائى قوانين را به عهده اين تربيت اخلاقى نهاده است، كه اين ضمانت اجرايى در پنهان و آشكار با آدمى بوده و وظيفه خود را بهتر از هر پاسبان مراقب و بهتـر از هر قـدرتى كـه صميمانه در برقرارى نظم مىكوشد، انجام مىدهد!
اخلاق فاضله در ثبات و دوام خود، احتياج به عاملى دارد كه آن را حفظ و حراست نمايد. اين عامل چيزى جز توحيد نيست. توحيد هم عبارت از اين است كه براى جهان خداى يكتايى است، كه داراى اسماء حسنى است و او موجودات را آفريد تا در سير تكامل افتاده و به سعادت نايل گردند و او دوستدار خير و صلاح است و بدى و فساد در پيشگاه مقدسش مبغوض است، به زودى همگان، به منظور محاكمه، در نقطهاى گـرد خواهنـد آمـد و نيكوكار و بدكار به پاداش اعمال خود خواهند رسيد.
بديهى است كه اگر اين عقيده به معاد در نهاد كسى نباشد، عامل ديگرى وجود
1) الـميــــزان ج: 7، ص: 183
نخواهد داشت كه بتواند بشر را از پيروى هوى و هوس باز دارد و او را در مقام بهره بردن از لذايذ نفسانى، كه مقتضاى طبيعت اوست، متقى و خويشتندار كند.
تنها دژ محكمى كه بشر را از هرگونه خطا و لغزش مىتواند نگهدارى نمايد، دژ توحيد است.
لازمه اعتقاد به مبدأ و معاد اين است كه انسان، در هر كجا و در هر زمان خود را ملزم به نيكوكارى بداند و از بدىها بپرهيزد، خواه كسى بفهمد يا نفهمد، خواه كسى او را مــورد ستايــش قرار دهـد يا ندهـد و خواه كســى باشد كه او را به كار خير وا دارد يــا اينكه از بدىهـا منعــش كنــد، يا نكنــد، چه آنكه او عقيــده دارد كه خدا با اوست و همه چيز را مىداند و هر عملــى را حفــظ مىكند و معتقــد است كه روزى را در پيــش دارد كه هر كس به آن روز بــه پــاداش عمـل خـود، از خوب و بد، خواهـد رسيد!
در منطق اسلام، اساس كار بر پيروى حق و درخواست فرد و پاداش از خدا، قرار داده شده است. در اين منطق، اغراض و هدفهاى دنيوى در درجه دوم از اهميت قرار گرفته است.
اين منطق از نظر عموم و كليت به طورى است كه تمام موارد را شامل مىشود. بنابراين، هر عملى، چه فعل و چه ترك، تنها براى ذات خدا و به نام تسليم در مقابل او و پيروى از حق انجام مىگيرد، همان حقى را كه او (تعالى شأنه،) اراده كرده است و او نگهبــان دانايى است كه نه چرت مىزنــد و نه خوابش مىبــرد و نه ممكن است به جايــى از او پنـاه بـرد. آنچه در آسمـانهــا و زميـن اســت بـر او پوشيــده نيســت!
بنابراين، براى هر كس رقيب و شهيدى است كه اعمال او را مىنگرد، خواه مردم هم او را ببينند يا نه؛ او را ستايش كنند يا نه؛ و خواه قدرت بر مجازاتش داشته باشند يا نه!
كار اين منطق و اين عقيده در پرتو تربيت اسلامى بدانجا رسيده بود كه مردم خود نزد پيغمبر مىآمدند و به گناهان خود اقرار و سپس توبه مىكردند و همين خود را آماده پذيرفتن حدود الهى، از قبيل كشتن و غيره مىنمودند، بدين منظور كه رضـايت الهى را به خود جلب كنند و روحشان از آلودگى پاك شود.
همين حوادث عجيب است كه انسان را از تأثير عميق دين و تبليغات دينى در روح مردم آگاه مىسازد. اثر دين تا آن اندازه است كه مردم حاضر مىشوند به نام دين حتى از زندگى و لذايـذ آن، كه از عزيزترين امور نزد انسان است، بگذرند!(1)
1) الـميزان ج: 7، ص: 185
« وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ اُمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...!»
(104 / آلعمران)
اگر در اجتماعى، دانش و علم نافع و عمل صالحى وجود داشته باشد، براى دوام و پايداريش بايد افراد را از منحرف شدن از راه خير - كه همان اعمال معروف و شناخته شده نزد آنان است - بازدارند. مردم ديگر را هم به طى كردن همان راه خير تشويق نمايند و آن را كه از راه خير و معروف برگشته و در پرتگاه شر و منكر واقع شده، رهايش نكنند و از خطر سقوط نجاتش بخشند.
اين همان دعوتى است كه با تعليم و آموزش و امر به معروف و نهى از منكر شروع مىشود. در آيه فوق خداى تعالى آن را چنين تبيين مىفرمايد:
ـ « از شما مسلمانان بايد گروهى مردم را به خير و صلاح دعوت كنند و مردم را به نيكى امر و از بدى نهى نمايند، اين دسته به حقيقت رستگارانند!»
از اينجا ســرّ اينكه خداى متعال از «خير و شر» تعبير به «معروف و منكر» فرموده، روشن مىگــردد: زيرا اساس و بنيــان كلام الهى بر اساس چنــگ زدن به رشتــه الهى و اتحاد و برادرى نهــاده شده است. واضح است اجتماعى كه راه زندگىاش را چنيــن قــرار داد، اعمــال معــروف و شناختــه شده نزدش همانــا «خير» و منكــرات جز «شر» چيز ديگــرى نخواهد بود.
اگر تعبير به «معروف و منكر» به لحاظ اين نكته نباشد، به ناچار وجه تسميه و نامگــذارى «خير و شــر» به معروف و منكــر، بايد به حسب نظــر دين باشد، نه به لحاظ عمل خارجــى، يعنى ديــن «خير و شر» را به عنوان «معروف و منكر» مىشناسد.
تبليــغ و امر به معروف و نهــى از منكر تماما از امورى هستند كه اگر در جايى واجب شوند، بالطبع واجباتى كفايى خواهنــد بود و اگر تمام افراد يك ملت مأمور انجام آن باشند، پس از حصول غرض، ديگر معناى صحيحــى برايش متصــور نيست. و غــرض هم با اقدام بعـض آن جمعيت حاصــل خواهد شد. پس در هر صورت قيام امــر تبليــغ و امر بـه معــروف و نهـى از منكــر بـه بعـــض افــراد مىبــاشــد نه بــه تمامـــى آنان.(1)
1) الميزان ج: 6، ص: 285
«وَ الَّذينَ هاجَرُوا فِى اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ... .»
(41 تا 44 / نحل)
قرآن مجيد در اين آيات تاريخ هجرت را يادآورى فرموده و مهاجرين در راه خدا را وعــده نيكـو در دنيـا و آخــرت مىدهـــد.
(مهاجرين دو طائفه بودند و در دو نوبت مهاجرت داشتند. مرحله اول، هجرت از مكه به حبشه بود، كه عدهاى از گروندگان به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و به اذن خداى تعالى و رسولش انجام دادند و مدتى در آنجا ايمن از شر مشركين و عذاب و فتنه آنها به سر بردند. هجرت دوم از مكه به مدينه بود كه مؤمنين بعد از هجرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يكى پس از ديگرى بدان شهر مهاجرت نمودند.)
ظاهرا در آيه فوق منظور هجرت دومى، يعنى مهاجرت به مدينه است. مراد از «هاجَرُوا فِى اللّهِ - مهاجرت در خدا،» اين است كه مهاجرت براى كسب رضاى خدا باشد و اين هدف محيط به ايشان باشد و جز آن هدف ديگرى نداشته باشند. مهاجرين در راه خدا و براى دين مهاجرت كردند، تا مجتمعى اسلامى و پاك تشكيل دهند، كه در آن مجتمع جز خدا كسى پرستش نشود و جز عدل و احسان چيزى حكومــت نكند و يا براى اين بــود كه به مجتمعــى وارد شوند و در آن منزل كنندكهوضعش چنين باشد.
پس، اگر از مهاجرتش اميد حسنهاى داشتند و يا وعده حسنهاى داده شدند، آن حسنه همين مجتمع صالح بود و نيز اگر آن شهر را كه بدان مهاجرت كردند، ستودند،
براى اين بود كه جاى تشكيل چنين مجتمعى بود، نه براى اينكه آب و هـوايش خــوب بـوده است.
پس، هدف و غرض حسنهاى كه وعده داده شدند - كه در دنيا به آن برسند - همين مجتمع صالح بوده، چه اينكه مقصود از حسنه شهر باشد و يا حالت حسنهاى كه در آن شهـر بـه خــود مىگيـرنـد!(1)
« ... اَلَّذيــنَ اِنْ مَكَّنّــاهُــمْ فِى الاَرْضِ اَقامُـــوا الصَّلـــوةَ وَ...!» (41 / حــج)
« اگر خدا بعض مردم را به بعض ديگر دفع نمىكرد، ديرها، كليساها، كنشتها و مسجدها، كه نام خدا در آن بسيار ياد مىشود، ويران مىشد! خدا كسانى را كه يارى او كنند، يارى مىكند، كه وى توانا و نيرومند است! همان كسانى كه اگر در زمين استقرارشان دهيم، نماز به پا كنند و زكات دهند، به معروف وا دارند و از منكر باز دارنـد و سـرانجام همـه كـارها بـا خـداست...!»
جامعه صالحى كه براى اولين بار در مدينه تشكيل شد و سپس تمامى شبه جزيره عربستان را فرا گرفت، عالىترين جامعهاى بود كه در تاريخ اسلام تشكيل يافت. جامعهاى بود كه در عهد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در آن نماز به پا مىشد، زكات داده مىشد، امر بهمعروف و نهى از منكر، عملى مىگشت!
اين جامعه، بهطور قطع، شاه فرد و مصداق بارز آيه فوق است.
البته، در تشكيل چنين جامعهاى، انصار عامل مهم بودند، نه مهاجرين و در تاريخ اسلام، در هيچ عهدى سابقه ندارد كه چنين جامعهاى به دست مهاجرين تشكيل يـافته باشد، به طورى كه انصار هيچ دخالتى در آن نداشته باشند.
بلكه تاريخ از افراد مسلمانان صدر اول و مخصوصا مهاجرين از ايشان، افعال زشتى را ضبط كرده كه به هيچوجه نمىتوانيم نام آن را احياء حق و اماته باطل بگذاريم. (كسانى كه توهم كردهاند اين صفت را قرآن مجيد براى مهاجرين زمان رسولاللّه صلىاللهعليهوآله بيان كرده، اشتباه كردهاند، گو اينكه مسئله اخراج از ديار و مظلوميـت مخصوص آنهاست!)(2)
«كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ...!» (110 / آل عمران)
«شما بهترين امتى بوديد كه براى مردم ظاهر گشتيد!
امر به معروف مىكرديد،
و از منكر بـازمىداشتيد،
و به خدا ايمان مىآورديد و... !»
قرآن شريف در آيه شريفه فوق مسلمانان اولى از مهاجرين و انصار را مدح مىكند كه در دوران ابتدايى و غربت اسلام به دين خدا گرويدند و در راه پيشرفت آن كـوشش كـردند. در ادامه آيه مىفرمايد:
لكن آنها اختلاف كردند،
بعضشان مؤمـن و اكثـرشان فـاسقند!»
در روايــــات اســلامــــى دربــــاره مفهـــوم آيــه شـــريفــه از حضــــرت صــادق عليهالسلام نقـــل شـــده كــه فـــرمــود:
نقل از ابى عمر و زبيرى در تفسير عياشى
معناى كلمه امت بر حسب اختلاف موارد مختلف مىشود: يك جا به معناى يك نفر مىآيد، جاى ديگر به معناى عده معدود و جايى هم به معناى همه كسانى است كه به يـك دين ايمان آوردهاند.
اطلاق كلمه « امت محمد«ص»» در عموم مردم كه به دعوت آن جناب ايمان آوردهاند، اطلاقى است نوظهور. به اين معنى كه بعد از نازل شدن قرآن و انتشار دعوت اســلام اين استعمال شايــع شد. و از هر كس مىپرسيد، امت كه هستى؟ مىگفت: از امت محمدم! (صلىاللهعليهوآله!) در جايىكه ابراهيم عليهالسلام دعا مىكند، عرض مىكند:
«رَبَّنــا وَ اجْعَلْنـا مُسْلِمَيْـنِ لَـكَ وَ مِـنْ ذُرِّيَّتِنـا اُمَّـــةً مُسْلِمَـــةً لَـــكَ!» (128 / بقره)
1) الـميــــزان ج: 6، ص: 292
اينجا منظور جز به معناى عده معدودى از آنان كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله ايمان آوردند، نمىتواند باشد، زيرا در اين امت، فرعون صفتانى آمدند و رفتند و هميشه هستند و نيز در ميان امت، دجالهايى هستند كه دستشان به هيچ اثرى از آثار دين نرسيده مگر آنكه آن را محو كردهاند و به هيچ وليى از اولياء نرسيده مگر آنكه او را توهين نمودهاند!!
در تفسير عياشــى از زبيرى، از امـام صادق عليهالسلام روايت آمده كه:
« بـه حضـرتـش عـرض كردم:
بفـرمـاييـد امـت محمـد صلىاللهعليهوآله چه كسانى هستند؟ فرمود:
امت محمد«ص» خصوص بنى هاشمند! عرض كردم: چه دليلى بر اين معنا هست كه امـت محمـد صلىاللهعليهوآله تنهـا اهـل بيت اويند، نه ديگران؟ فرمود:
ـ قول خداى تعالى در قرآن: « وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا اُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ!»
زيرا وقتى خداى تعالى اين دعاى ابراهيم و اسماعيل عليهالسلام را مستجاب فرمود و از ذريه او امتى مسلمان پديد آورد و در آن ذريه، رسولى از ايشان، يعنى از همين امت مبعوث كرد، كه آيات او را براى آنان بخواند و ايشان را تزكيه نموده و كتاب و حكمت بياموزد!
و نيز بعد از آنكه ابراهيم دعاى اولش را به دعاى ديگر وصل كرد و از خدا براى امت، طهارت از شرك و از پرستش بتها درخواست نمود، تا در نتيجه، امر آن رسول در ميان امت نافذ و مؤثر واقع شود و امت از غير او پيروى نكنند، از اينجا مىفهميم آن امامان و آن امت مسلمه، كه محمد صلىاللهعليهوآله در آنان مبعوث شده، به غير از ذريه ابراهيم نيستند، چون ابراهيم درخواست كرد كه:
ـ «خـدايــا، مــرا و فرزندانـم را، از اينكه اصنـام را بپرستيــم دور بــدار!» (35 / ابراهيم)
استدلال امام صادق عليهالسلام در اين روايت بسيار واضح و در نهايت درجه روشنى است. براى اينكه ابراهيم عليهالسلام از خدا خواست تا امت مسلمهاى در ميان ذريهاش به او عطـا كنـد و در آخـر دعايش كه گفت:
ـ «پروردگارا، در ميـان آن امت كه از ذريه مننــد رسولى مبعــوث فرمــا!» (129 / بقره)
فهميده مىشود كه اين امت مسلمه همانا امت محمد صلىاللهعليهوآله است، اما نه امت محمد صلىاللهعليهوآله به معناى آن كسانى كه به او ايمان آوردند، چون اين دو معنا از امت، معنايى است اعم از ذريه ابراهيم و اسماعيل عليهالسلام بلكه امت مسلمهاى كه مورد نظر آيـه اسـت، از ذريـه ابـراهيم بـايد باشد!
از سوى ديگر ابراهيم از پروردگارش درخواست مىكند كه ذريهاش را از ضلالت و
شرك دور بدارد و اين همان «عصمت» است!
و چون مىدانيم كه همه ذريه ابراهيم عليهالسلام معصوم نبودند، زيرا ذريه او عبارت بودند از تمامى عرب «مُضَر» يا خصوص «قريش» كه مردمى گمراه و مشرك بودند. پس معلوم مىشود منظورش از فرزندان من (بُنَىَّ) خصوص اهل عصمت از ذريه است، كه عبارتند از: رسول خدا صلىاللهعليهوآله و عترت طاهرينش عليهمالسلام !
پــس امــت محمــــد صلىاللهعليهوآله هــم تنهــا هميــنهــا هستنــد كــه در دعــاى ابـراهيــم عليهالسلام منظــور بودند.(1)
ص: 152
و آيات و روايات مندرج در متن
«وَ كَــذلِــكَ جَعَلْنـــاكُــــمْ اُمَّـــــةً وَسَطــــا...!» (143 / بقــــره)
قرآن كريم، در نقل واقعه تغيير قبله مسلمين از بيتالمقدس به كعبه، ضمن بيان پاسخ اعتراض يهود، امت اسلام را با تعبير «امت وسط» مىنامد و وظيفه امت وسط بـودن را چنين تبيين مىفرمايد:
1 ـ وسط بودن امت به اين معناست كه ميان رسول و مردم واسطهاند.
2 ـ وسط بودن امت دو نتيجه را به دنبال دارد: يعنى بر مردم شاهد هستند و رسـول بر آنـان شـاهد است، كـه هـر دو نتيجه و لازمه وسط بودن امت است.
آيه شريفه به حسب معنا مرتبط است به آياتى كه دعاى ابراهيم عليهالسلام را حكايت مىكرد و اينكه شهادت از شئون امت مسلمهاى است كه آن جناب از خدا در خواست نمــود، يعنى امتـى مسلمــان و تسليم محض احكــام و اوامر خــدا و اجتبــاء شــده... .
ـ مــراد به شهيد بــودن امت، اين است كه شهــداى نامبــرده كه داراى خصوصيــات مورد نظر باشند، در اين امــت هستند، نه اينكه تك تك مردم اين امت مرتبــه آن شهادت را دارا هستند.
1) الميزان ج: 2،
براى اولياء طاهرين شايسته مىباشد!(1)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِاللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا...!» (103 / آلعمران)
خداوند متعال در اين آيه شريفه وضع اعراب را قبل از ايمان آوردن به دين اسلام متذكر مىشود و آنگاه اشاره به زندگى آنها در دوران جاهليت مىكند و سپس مدنيتى را كه در مـجتمـع صالـح اسـلامى بـه آنها اعطاء فرموده، يادآور مىشود:
و پراكنده نشويد!
و نعمت خدا را بر خود به ياد آريد،
آندم كه دشمن بوديد با همديگر و خدا ميان دلهايتان پيوند داد،
و به موهبت او با هم برادر شديد،
و شما بر پرتگاه آتش به سر مىبرديد، خدا شما را از آن نجات بخشيد!»
مخاطبان اولى اين آيات كسانى بودند كه قبل از نزول آن مسلمان شده و دوران كفـر را در آتـش جنــگهـا و پيكـارهـا بـا يكـديگر بـه سـر بــرده بودنــد.
آنان قبـل از اسـلام نه فراغتى داشتند و نه لذت استراحت در زندگى را چشيده بودند و نه حقيقت امنيت عمومى اجتماع را درك مىكردند، تا اينكه به رشته محكم الهى چنگ زدند و اجتماعى سعادتمندانه تشكيل دادند كه حلاوت و شيرينى نعمـت امنيـت در آن نمـايـان بـود.
در اين آيه مخاطبان را متوجه حال پيشينيان نيز فرموده، اضافه مىكند: - «مثل آنان مباشيد كه متفرق گشتند و اختلاف پيدا كردند!»
حال آنان در اجتماع فاسد جاهليت را كه پيش از ايمان آوردن و متحد شدن در سايه اسلام داشتند، آيه شريفه با عبارت: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ... ـ شمـا بـر پرتگاهى از آتش به سر مىبرديد،» متذكر مىشود.
مراد از «آتش» جنگها و مخاصماتى است كه در آن دوران بين آنها شيوع داشته است و در اجتماعى به سر مىبردند كه اساس آن بر پايه اختلاف و عقايد متشتت نهاده شده بود و اميال نفسانى و زورگويىهاى فردى در آن حكومت كرده و آنها را به پستترين زندگىها سوقمىدادند.
رواياتزيادى در تبيين مفهوم اتحادكلمه و چنگ زدن به رشته الهى از رسول اللّه
1) الـميـــــــــــزان ج: 2، ص: 194
صلىاللهعليهوآله و ائمــه اهــلبيــت عليهمالسلام رسيــده، كه مشهورتــريــن آنهــا را بــه طــور خلاصــه در ايــنجــا نقــل مــىكنيــــم:
رسـول خدا صلىاللهعليهوآله فرمــــود:
بنگـريد كـه چگـونه رفتـار خـواهيد كـرد بـا دو چيـز "گـرانقيمـت"»؟
و طرف ديگرش به دستهاى شماست،
به آن چنگ زنيد كه هرگز گمراه نخواهيد شد!
آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند!
پس بر آن دو پيشى نگيريد كه گمراهخواهيدشد!
و به آنها چيزى نياموزيد زيرا كه از شما داناترند!»
(به نقل طبرانى از زيدبن ارقم درّ منثور)
امـام باقر عليهالسلام فرمود:
كه مردم مأمور به تمسك به آن مىباشند،
همچنانكه خداى تعالى فرموده: "وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا...!"»
(نقل از تفسير عياشى)
حديث ثقلين
اين حديث از روايات متواترى است كه شيعه و سنى بر روايت آن اتفاق كردهاند و بعضـى از علماى حديث راويـان آن را تا 35 نفر از مردان و زنان صحابى شمردهاند.(1)
« اِنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ... لاَياتٍ لاُولِى الاَلْبابِ ...!» (190 تا 199 / آل عمران)
قرآن مجيد از احوال مسلمين اوليه، حال ابرار از مؤمنين را چنين تذكر مىدهد:
و در آيات الهى تفكر مىكنند،
و از آتش دوزخ به خداى رحمن و رحيم پناه مىبرند،
و از خداوند بخشنده آمرزش و بهشت را مسئلت دارند،
1) الـميــزان ج: 6، ص: 283
و خداى تعالى نيز دعاى آنان را مستجاب مىكند،
و آنچه را خواستهاند به آنها مىبخشد!»
از اين آيات به دست مىآيد كه ابرار عقيده به خدا و روز قيامت و نبوت را دارا شده بودند و اين عقايد از راه تفكر و نظر در آيات الهى برايشان پيدا شده بود و اما دستورات مفصل و دقايق و ريزهكارىهاى دين را صرفا از راه ايمان به پيغمبر و تصـديـق نبـوت او پـذيـرفتـه بـودند.
(البته آيات دلالت دارد بر اينكه پيروان حق از اهل كتاب از كفار مستثنى بوده و آنها نيز با مؤمنين هستند!)
وقتى كه ابرار در مقابل رسول خدا صلىاللهعليهوآله اظهار ايمان كردند، پيغمبر آنان را به امورى آگاه كرد و از گناهان و بدىها و مرگ بر كفر بر حذرشان داشت و به امورى از قبيل: مغفرت و رحمت و بهشتى كه خداوند به ابرار از مؤمنين وعده فرموده، ترغيبشان فرمود، پس از اين مراحل آنان از خدا مسئلت نمودند كه گناهانشان را بيامرزد و از بدىهايشان در گذرد و آنان را با ابرار از مؤمنين بميراند و خواستند تا به وعدههايىكه خداوند بهآنان داده و رسول گرامى او آنها را ضمانت نموده، نائل شوند!
آيــات قــرآن شــريــف از ايمــان و تفكــرات آنــان چنيــــن نقـــل مـىكنـــــد:
ـ « در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز،
آيات و نشانههايى است براى صاحبانخرد،
آنان كه ايستاده و نشسته و خوابيده بر پهلو خدا را ياد كنند،
و در خلقت آسمانها و زمينتفكر نمايند و گويند:
منزهى تو! پس ما را از عذاب آتش حفظ فرما!
و ستمگران يــاورى نـخـواهـنـد داشـت!
كه به پروردگارتان ايمان بياوريد! پس ايمان آورديم!
پس گناهان ما را بيامرز! و بدىهاى ما را بپوشان!
و ما را بـا نيكان محشورمان گردان!
ـ پروردگــارا! آنچه را كــه بــه وسيله فرستادگانــت وعده فرمــودى به ما عنايــت كن!
و مــا را در روز قيامــت خــوار و ذليــل مگــردان!
و محققــا تــو خلـف وعــده نمــىكنــى!
ص:123
... پس آنان كه هجرت كردند و از شهر خود خارج شدند و در راه من اذيت كشيدند و جنگ كردند و كشتند و كشته شدند، به طور مسلم بدىهايشان را خواهيم پوشاند!
و ايشان را در بهشتهايــى كــه داراى نهرهــاى روان است، داخل خواهيــم كرد!
و اين پاداشــى است كه خدا به ايشان مىدهــد!
و بهتريــن پاداش نــزد خداســت!» (190 تا 195 / آلعمران)(1)
«يا اَيُّهَا الَّذيـنَ آمَنُـوا!» (104 / بقره)
در اين آيه اولين بار است كه عبارت «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا !» در قرآن كريم به كار رفته و اولين موردى است كه خداى تعالى مؤمنين را با لفظ «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا!» خطاب فرموده است. بعد از اين آيه در 84 مورد ديگر تا آخر قرآن كريم اين خطاب را تـكـرار فـرمـوده است.
در قرآن كريم، خطاب «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا !» تنها مختص به مؤمنين امت اسلام است. امتهاى قبل از اسلام با كلمه «قوم» خطاب و تعبير شدهاند، مانند: قوم نوح و قوم هود. آنها گاهى هم با لفظ «اصحاب» خطاب شدهاند، مانند: اصحاب مدين و اصحاب رس. در خصوص قوم موسى عليهالسلام تعبير «بنىاسرائيل» و «يا بنى اسرائيل» به كار رفته است.
در قرآنكريم، چنانكه دقت شود، مشخص مىشود كه آنچه قرآن شريف از عبارت « الَّذينَ آمَنُوا،» در نظر دارد غير آن معنايى است كه از كلمه «مؤمنين» اراده فرموده است. از برخى آيات فهميده مىشود كه منظور از « الَّذينَ آمَنُوا،» تمامى اهل ايمان به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيستند و چنان نيست كه همه را ولو هر جور كه باشند شامل شود!
منظور از عبارت «الَّذينَ آمَنُوا!» عبارتند از «سّابِقُونَ الاَوَّلُونَ،» يعنى طبقه اول مسلمانان از مهاجر و انصار، كه در عهد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و در روزگار عسرت اسلام به آن جناب ايمان آوردند. پس «الَّذينَ آمَنُوا!» عبارت آبرومند و محترمانهاى است كه همهجا منظــور از آن، طبقه مزبــور هستنــد.
البته، ذكر عبارت فوق در اول يك آيه بر اساس تشريف و احترام است و منافاتى با عموميت تكاليف قرآن و وسعت معنا و مراد آن ندارد، بلكه در عين اينكه به عنوان احتــرام روى سخــن به ايشان كرد، در صــورت وجود قرينــه عموم دارندگــان ايمان
1) الـميــزان ج: 7، ص: 146
را تا روز قيامــت شامل مىشـود. روايات اسلامى در اين زمينه توضيح مىدهند:
«رســـــول اللّـــه صلىاللهعليهوآله فـــرمــــــــــود:
ـ خداىتعالى هيچ آيهاى كه در آن «يا اَيُّهَاالَّذينَ آمَنُوا!» باشد، نازل نفرمود، مگر آنكه «علىبنابيطالب» در رأس آن و امير آن است!»
(نقل از ابن عباس در حليه ابونعيم به نقل درّ منثور)
اين روايت، رواياتى ديگر را كه در شأن نزول آياتى بسيار وارد شده، كه گفتهاند درباره على عليهالسلام و يا اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شدهاند، تأييد مىكند، مانند:
ـ « كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ!» (110 / آلعمران) و آيه:
ـ « لِتَـكُـونُـوا شُهَــداءَ عَلَـى النّاسِ!» (143 / بقـره) و آيـه:
ـ « وَ كُـــونُــوا مَـــعَ الصّــــادِقيــــنَ!» (119 / توبـه)(1)
« وَ السّابِقُــونَ الاَوَّلُــونَ مِنَ الْمُهاجِريــنَ وَ الاَنْصـارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ... .» (100 / توبه)
دربــاره اينكه آيه شريفه كدام گروه از مهاجرين و انصار را تعريف و تمجيد مىكنــد، در بيــن قاريــان و مفسـريــن اختلاف نظــر بوده است. گروهــى گفتهانــد:
ـ «پيشينيــان اول از مهاجر و پيشينيان اول از انصــار و كسانى كه ايشان را بـــــــــــــه نيكويى پيروى كردند!»
ولى برخى آن را طورى خواندهاند كه «تمامى انصار،» را معنى داده است. برخى گفتهاند: « مقصود كسانى هستند كه به دو قبله نماز گزاردهاند،» بعضى ديگر گفتهاند: «مقصود كسانىاند كه بيعت رضوان كرده باشند و بيعت رضوان بيعت در حديبيه است،» و برخى گفتهاند: « مقصود فقـط اهل بدرنـد،» و بعــض ديگــر گفتهانــد: «كسانى كه قبل از هجرت مسلمان شدند.»
براى هيچيكاز اين قولها تأييدى و دليل لفظى در دست نيست. چيزى كه ممكن است تا حدى از لفظ خود آيه استشمام شود و در حقيقت آيه شريفه آن را تا حدى تأييد مىنمايد، اين است كه:
1) الـميــزان ج: 2، ص: 49
دادنــد، زيرا موضــوع با دو وصــف «سابِقُــونَ» و « الاَوَّلُــونَ» بيان شــده است و اسم از اشخــاص و يا عناويــن آنها برده نشــده است و اين خــود اشعار دارد بر اينكه به خاطر هجــرت و نصــرت بوده كه سبقــت و اولويــت اعتبــار شــده اســت.
پس به خاطر اينكه سابقون تمامى كسانى را كه در ميان مسلمين كه از ابتداء طلوع اسلام تا روز قيامت به ايمان سبقت جستند، شامل نشود، كلمه «الاَوَّلُونَ» در آيه آمده تا مختص به مهاجرين و انصار شود و مقصود از سابقون اولون همان طبقه اوليه از مسلمين صدر اسلام باشد.(1)
خداى سبحان، طبقه سوم از اصناف سه گانه را در آيه فوق با عبارت: «وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ!» ذكر فرمود و مقيد نكرد به تابعين عصرى معين و در نتيجه، تمامى مسلمين بعد از سابقون اولون را شامل مىشود.
قهرا مؤمنين به دين اسلام و آنهايى كه راستى مؤمنند و نفاق ندارند، از ابتدا طلوع اسلام تـا روز قيـامت سه دسته شدند:
1 ـ سابقون اولون از مهاجرين
2 ـ سـابقـون اولون از انصـار
3 ـ تــابعيــن ايشـــــان بــه احســان، يعنــى دو طــايفــــه بــالا را بــه احســان (بــه حــق) پيـــروى كننــد.
چون صنف اول و دوم تابع نيستند، پس در حقيقت آنها پيشوا و پيشرو هستند و بقيه مسلمين تا روز قيامت تابعند. و چون طبقه سوم را به «وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ،» تعريف فرموده، معلوم است كه كسانى در نظرند كه با پيروى نيك آن دو طبقه را پيروى كردند، يعنى پيروى به حق، نه به علاقه شخصى يا به خاطر تعصب و همچنين آنها كه در پيروىشان رعايت مطابقت را بكنند، يعنى عمل تابع كمال مطابقت را با عمل متبـوع داشته باشد.
افتخار سابقين اولون هم به اين است كه آنها كسانى بودند كه اساس دين اسلام را استوار كردند و قبل از آنكه بنيانش استوار گردد و بيرقش به اهتزاز در آيد، پايههاى آن را بـه پـا داشتند.
1) الـميــزان ج: 18، ص: 293
فتنهها و شكنجهها شكيبايى كردند و از ديار و اموال خود چشم پوشيدند و به حبشه و مدينه هجرت كردند.
«اِنَّ الَّذينَ ءَامَنُوا وَ هاجَـرُوا وَ جاهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبيلِ اللّهِ وَ...!»
(72 تـا 75 / انفـال)
بر اساس آيه فوق، خداى تعالى بين دو طايفه از مسلمين، يعنى مهاجر و انصار ولايت برقرار كرد و همچنين رشته موالات بين مسلمانان و كفار را به كلى قطع فرمود:
ـ « آنان كه ايمان آوردند و هجرت كردند،
و با مالها و جانهاى خويش در راه خدا جهاد كردند،
و آن كسان كه مهاجران را سكنى دادند و يارى كردند،
ايشانند كه بعضى از آنها اولياى بعض ديگرند،
و آنانكه گرويدند و هجرت نكردند، شما را از ولايت ايشان نصيبى نيست،
تا آنكه هجرت كنند و... .»
مقصود از اين مهاجرين، آن دسته اول از مهاجرينند كه قبل از نزول اين سوره مهاجرت كرده بودند. مراد به «كسانى كه به مسلمانان منزل دادند، و رسول اللّه را يارى كردنـــد،» طايفـــه انصـار است.
مسلمانان در ايام نزول اين آيات منحصر به همين دو طايفه يعنى مهاجر و انصار بودند، مگر عده خيلى كم كه در مكه ايمان آورده و هنوز مهاجرت نكرده بودند. خداوند سبحان بين اين دو طايفه ولايت برقرار فرمود.
اين ولايت معنايى است اعم از ولايت ميراث، ولايت نصرت و ولايت امن. به اين معنى كه حتى اگر يك فرد مسلمان كافرى را امان داده باشد، امانش در ميان تمامى مسلمانان نافذ است، بنابراين همه مسلمانان نسبت به يكديگر ولايت دارند، يك مهاجر ولىّ تمامى مهاجــر و انصــار است، يك انصــارى ولىّ همــه انصــار و مهاجرين است و دليل همه اينها اين استكه ولايت در آيه به طور مطلق ذكر شده است.
خداوند متعال با آيه: « و آنانكه گرويدند و هجرت نكردند،» ولايت را در ميان مؤمنين مهاجرين و انصار و ميان مؤمنين كه مهاجرت نكردند، نفى مىكند و مىفرمايد:
1) الـميزان ج: 18، ص: 293
ميان دسته اول و دسته دوم هيچ قسم ولايتى نيست جز ولايت نصرت و اگر دسته دوم از شما يارى طلبيدند، يارىشان بكنيد، ولى به شرطى كه با قومى سر جنگ داشتهباشند كه بين شما و آن قوم عهد و پيمانى نباشد.
و همچنينخداوندمتعال با آيه: «وَالَّذينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ اَوْلِيآءُ بَعْضٍ...،» خاطرنشان مىســازد كه كفار ولايتشــان در ميان خودشان است و به اهل ايمان تجــاوز نمىكنـد. پــس مؤمنيـــن نمىتواننــد آنـان را دوســت بدارنــد!
آيه با اين عبارت ادامه مىيابد: «... اگر (مسلمانان غير مهاجر را در موقع طلب يارى،) كمك نكنيد فتنه در روى زمين و فساد بزرگ ايجاد مىشود!» كه اين آيه اشاره دارد به مصلحت تشريع ولايت به آن نحوى كه تشريع فرمود.
چون به طور كلى ولايت و دوست داشتن يكديگر از امورى است كه هيچ جامعهاى از جوامع بشرى و مخصوصا جوامع اسلامى، كه بر اساس پيروى حق و گسترش عدالت الهى تأسيس مىشود، از آن خالى نيست و معلوم است كه دوستى كفار، كه دشمن چنين جامعهاى هستند، موجب مىشود افراد اجتماع با آنان خلط و آميزش پيدا كنند و اخلاق و عقايد كفار در بين آنان رخنه يابد و در نتيجه سيره و روش اسلامى كه مبنايش حق است، به وسيله سيره و روش كفر، كه اساسش باطل و پيروى هواست و در حقيقت پرستــش شيطان است، از ميــان آنان رخت بر بنــدد، همچنانكــه در روزگــار خود مـلاحظـه كرديــم كه چنين شــد و صــدق دعـوى ايـن آيـه را به چشم خــود ديـــدم!!!
بالاخره در آيه بعدى:
«كسانى كه بعدا ايمان آوردند و مهاجرت كردند و همپاى شما جهاد كردند،
آنها نيز از شما هستند!»
خداوند متعال مهاجرين بعدى و آنهايى را كه بعد از اين ايمان مىآورند و با طبقه اول همراه شده و به جهاد مىپردازند، به آنان ملحـق فرمـوده و در مسئلـه ولايـت ايشـان را نيز شركت داده است.
خداىمتعال با آيه:
«وَ اُولُوا الاَرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتبِ اللّهِ...!»(6/احزاب)
ولايت ارث را در ميان ارحام و خويشاوندان تشريع مىكند و آن را منحصر در ارحـام مىنمـايد و امـا بقيـه اقسـام ولايت منحصر در ارحام نيست.
اين آيه حكم سابــق را كه عبارت بــود از ارث بردن به سبب عقد برادرى نسخ
مىكند. قبل از اين آيه بعضى در اوايل هجرت رســول اللّه صلىاللهعليهوآله حكــم ارث به «اخوت» را در ميــان مسلمانــان اجــرا مىكردنــد و بعــد از نــزول اين آيــه موقـوف شد.(1)
«لا يَسْتَوِى الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ غَيْرُ اُولِى الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ...!»
(95 تا 100/نساء)
در روزهايى كه مسلمانان گروهى به مدينه هجرت كردند و گروهى در مكه ماندند، همزمان گروههايى در مدينه بودند كه با پيامبر خدا در جنگها شركت مىكردند و گروهى در خانهها مىنشستند و گروههايى نيز بودند كه به حال شرك مانده بودند و نهايتا با مسلمين پيمان زندگى مسالمتآميز بسته بودند؛ در آن روزگار شهر مدينه «دارالاسلام» بود و شهر مكه «دارالكفر» بود و كسانى كه در اين دو شهر اقامت داشتند داراى كيفيتهاى متفاوتى بودند و قرآن شريف در آيات فوق وضع آنان را روشن كرده تا تكليف خود را در قبال خدا و مسلمانان بدانند.
خداوند متعال در اين آيات، مؤمنين، يعنى مدعيان ايمان را، از نظر اقامت در سرزمين مؤمنين يا «دارالايمان» و سرزمين مشركين يا «دارالشرك،» به چند قسم تقسيم كرده و جزاى هر يك از اين چند دسته را به طورى كه مناسب حال آن دسته است، بيان فرموده، بدين منظور كه آنان را بيدار كند و سپس ترغيبشان فرمايد كه به «دارالايمان» هجرت كنند و آنجا اجتماع نمايند و مجتمع اسلامى را نيرو بخشند و متحد شوند و بر كارهاى نيك و پرهيزكارى به يكديگر كمك دهند و كلمه حق را بالا برند و پرچم توحيد را برافرازند و دين را به همگى اعلام كنند.
گــروههـاى مورد خـطـاب آيـات بـه شرح زيـر بـودنـد:
1 - مجاهدين و قاعدين:
هر دو اين دسته كسانى هستند كه در سرزمين اسلامى «دارالاسلام» اقامت دارند. يك دسته از آنها كسانى هستند كه با جان و مال در راه خدا جهاد مىكنند، دسته دوم كسانى هستند كه با عذر و يا بدون عذر (در جايى كه عده كافى براى جهاد آماده بود،) در منـزلهـا مـىنشستنـد و بـه جهـاد نمـىرفتند.
خداوند سبحان به هر يك از اينها وعده خوبى داده، ولى البته از نظر درجه، مجـاهـدين را بـر قاعـديـن برتـرى بخشيـده است.
1) الميزان ج: 17، ص: 231
2 - ساكنيــن شهـر كفـر:
اين دسته كسانى هستند كه در سرزمين شرك اقامت دارند و از روى ظلم و ستم، در راه خدا هجرت نمىكنند. اين دسته جهنمى خواهند بود!
3 - مستضعفيــــــن:
اين عده «مستضعفين» هستند كه در سرزمين كفر ساكنند، ولى نه از راه ظلم و ستم، بلكـه نه چـارهاى دارند و نه راهـى بـراى فرار مىدانند.
ايــن دستــه را هــم انشــاء اللّــه (اگـر خـداونــد بخواهــد!) عفــو خواهــد كـــرد.
4 - مهاجرت ناتمام:
اين عده كسانى هستند كه مستضعف نيستند و به منظور هجرت به طرف خدا و رسول و پناهنده شدن به سرزمين اسلام، از خانههاى خود بيرون آمدهاند، ولى مرگ بـه سـراغ ايشـان آمـده است. اجر اينان هم بر خداست!
مضمــون اين آيات، همــه وقت و همه جا، درباره مسلمانان جارى است، گرچه سبب نــزول اين آيــات اوضــاع و احوالــى بــود كه مسلميــن در عهــد پيغمبر صلىاللهعليهوآله از هنگــام هجــرت بــه مدينه تا فتــح مكــه داشتنــد.
يكى سرزميناسلام، كه عبارت بود از شهرمدينه و حومه آن:
در اينجا يك عده مسلمان وجودداشت كه در دين خود، آزادى داشتند و يك عده هم مشركين و كسان ديگرى بودند كه به واسطه پيمان و امثال آن كارى به مسلمانان نداشتند.
ديگـرى سـرزمين شرك، كه عبارت بود از مكه و حومه آن:
اينها بر بتپرستى ثابتقدم بودند و در امر دين، مزاحم مسلمانان بودند و آنان را به سختى شكنجه مىكردند و فريب مىدادند، كه از دينشان برگردند، ولى اين آيـات بـا ملاك كلـى كـه دارد هميشـه حاكـم بر مسلميـن است.
بدين ترتيب كه مسلمان مؤظف است يا در جايى اقامت كند كه بتواند معالم دين را بياموزد و شعائر دين را اقامه كند و به احكام دين عمل نمايد و يا اگر در سرزمينى است كه نه علم به معارف دين و نه راهى براى عمل كردن به احكام دينى وجود دارد، بايد از آنجا هجرت كند، فرق نمىكند كه آنجا را «دارالاسلام» بنامند يا «دارالكفر»... زيرا امروز اسمها دگرگون شده و از
مسمىهاى خود كنار گرفته و دور شدهاند. دين به صورت يك مطلب نژادى درآمده است. از اسلام تنها نام مانده، اعتقاد به معارف و عمل به احكام اسلام به هيچوجه در اين نامگذارى مراعات نمىشود.
قرآن كريم، اثر را بر حقيقت ـ و نه اسم ـ اسلام بار مىكند و مردم را تكليف بـه اعمـالى مىكنـد كه داراى روح باشـد، نه صورت اسلام!!(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اِذا جـاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ...!» (10 / ممتحنه)
قرآن مجيد اشاره به آن زمانى از تاريخ صدر اسلام دارد كه مسلمانان در مدينه قدرت گرفتهاند و عدهاى به تدريج از مكه به مدينه مىآيند و در بين آنها زنانى نيز از همسرانشان جدا شده و به مدينه مهاجرت مىكنند، كه احتمال مىرود همه آنها به قصد مسلمانى نباشد و برخى حتى مسائل خانوادگى خود را مىخواهند بدين وسيله حل نمايند، لذا دستوراتى در اين زمينه از طرف خداى تعالى به رسول گرامىاش صادر مـىشـود و مىفـرمـايد:
زنانى كه به عنوان اسلام و ايمان از ديار خود هجرت كرده و به سوى شما آمدند،
خدا به صدق و كذب ايمان آنها داناتر است!
شما بايد از آنها تحقيق كنيد و آنها را امتحان بكنيد،
اگر به ايمانشان شناختيد، آنها را بپذيريد و ديگر به شوهران كافرشان بر نگردانيد،
كه هرگز اين زنان مؤمن بر آن شوهران كافر و آن شوهران كافر بر اين زنان مؤمن،
حلال نيستند! ولى مهر و نفقهاى را كه شوهران خرج آنان كردهاند، به آنان بپردازيد،
و باكى نيست كه شما با آنان نكاح كنيد، در صورتى كه مهر و اجرشان را بدهيــد،
و هرگــز متوســل بــه حفاظــت كافــران مشويــد! (يعنــى عهد ازدواج و دوستى و نظايــر آن بـا كـافـــران مـبنديـد!)»
سياق و زمينه اين آيه شريفه چنين دست مىدهد كه بعد از صلح حديبيه نازل شده و در عهدنامههايى كه ميان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مردم مكه برقرار گرديده نوشته شده است
كــه اگر از اهل مكــه مردى ملحق به مسلمانــان شد، مسلمانان موظفند او را به اهل مكــه برگردانند، ولى اگر از مسلمانان مردى ملحق به اهــل مكه شــد، اهل
1) الميزان ج: 9، ص: 85
مكه موظف نيستند او را به مسلمانان برگردانند.
و نيز از آيه شريفه چنين بر مىآيد كه بعضى از زنان مشركين مسلمان شده و به سوى مدينه مهاجرت كرده بودند و همسر مشركشان به دنبال آنها آمده و درخواست كرده بودند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله همسر آنان را برگرداند و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در پاسخ فرموده بود كه آنچه در عهدنامه آمده اين است كه اگر مردى از طرفين به طرف ديگر ملحق شود بايد بر اساس قرارداد عمل شود، ولى در عهدنامه درباره زنان چيزى نيامــده اســت و بــه هميــن مــدرك رســول اللّه صلىاللهعليهوآله آن زن را به شوهــرش نــداد و حتــى مهريــهاى را كــه شوهـر به همســرش داده بــود به آن مــرد بــرگــردانيـــد.
اينها مطالبى است كه از آيه شريفه استفاده مىشود و آيه فوق دلالت بر احكامى مناسب اين مطالب نيز دارد و همچنين آيه شريفه اين زنان را قبل از امتحان و پى بردن به ايمانشان نيز مؤمنان خوانده، از اين جهت بوده كه خود آنان تظاهر به اسلام و ايمان مىكردند.
ضمنا خداى تعالى مىفهماند كه ايمان باعث انقطاع علقه زوجيت بين زن مؤمن و مرد كافر است و همچنين به حكم آيه: « وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ!» (10 / ممتحنه) مردان مسلمان بايد در اولين روزى كه به اسلام در مىآيند زنان كافر خود را رها كنند، چــه اينكه زنان مشـرك باشند و يا يهود و نصارى و يا مجوس! در ادامه آيه مىفرمايد:
ـ «و اگر از شما مهريهاى از همسران كافرتان نزد كفار مانده و از دست رفته باشد،
و همسرانتان به كفار پيوسته باشند،
اگر مؤمنين در جنگ به غنيمتى رسيدند،
مهريه ايــنگـونـه افـراد را بـه همـان مقـدارى كـه از چنگشـان رفته، به آنان بدهند!»
(11 / ممتحنه)
در آيــه 12 سوره مباركه ممتحنه، خداى تعالى شرايط و حكم بيعت زنان مؤمن را كه به سوى رســول اللّه صلىاللهعليهوآله هجرت مىكننــد، تعيين فرمــوده است. در آن، امورى را بر آنـان شـرط كـرده است كـه بعضـى مشتــرك بيـن زنــان و مــردان اســت، ماننـد:
شرك نورزيدن، نافرمانى نكردن از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در كارهاى نيك؛ بعضى ديگر ارتباطش با زنان بيشتر است، مانند:
احتراز جستن از سرقت و زنا و كشتن اولاد و اولاد ديگران را به شوهر نسبت
دادن؛ كه اين امور هر چند به وجهى مشترك بين زن و مرد است و مردان هم مىتوانند چنين جرايمى را مرتكب شوند و لكن ارتباط آنها با زنان بيشتر است، چون زنان به حسب طبع عهدهدار تدبير منزلند و اين زنانند كه بايد عفت دودمان و خانواده را حفظ كننــد و اين زناننــد كه نسل پـاك و فرزندان حلالزاده به وسيله آنان حاصل مىشود.
شرط اول:
اين شرطى است كه هيچ انسانى در هيچ حالى از اين شرط بىنياز نيست!
شـرط دوم:
از سياق آيه استفاده مىشود كه بيشتر منظور سرقت نكردن از شوهران مـــورد عـنـايـت اسـت.
شرط سوم و چهارم:
و چنين نباشد كه از راه زنا حامله شوند،
آن وقت فرزند حرامزاده را به شوهر خود ملحق سازند،
كه اين عمل كـذب و بهتـانى است كـه بـا دست و پاى خود مرتكب شدهاند!
اينشرط غير شرط اولى است كه از زنا جلوگيرى مىكرد.
شرط پنجم:
رســـول خــــــدا صلىاللهعليهوآله را معصيــــــــت نكننـــــــــــد!
نفرموده كه خدا را معصيت نكنند، با اينكه معصيت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و نافرمانى نسبت به آن جناب هم منتهى به نافرمانى خداى تعالى مىشود و اين بدان جهت بوده كه بفهماند: آنچه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مجتمع اسلامى سنت و باب مىكند، براى جامعه اسلامى عملى معروف و پسنديده مىشود و مخالفت با آن در حقيقت تخلف از سنت اجتماعى و بىاعتباركردن آناست.
از ايــن بيــان روشن مىشــود كه عبــارت « معصيت در معــروف،» عبــارتــى است كه هــم شامل « ترك معروف،» از قبيــل: نماز و روزه و زكــات مىشود و هم شــامـــل « ارتكــاب منكــر،» از قبيــل: تبــرج و عشــوهگــرى زنــان، كــه از رســوم جاهليــت اولــى است!(1)
1) الـميـــــــــــزان ج: 38، ص: 132
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
شك نيست كه اسلام تنها دينى است كه اساس آيين خود را خيلى صريح و روشن بر پايه اجتماع قرار داده است. اسلام در هيچ شأنى از شئون خود نسبت به اجتماع بىاعتنـا نبوده است.
اين دين الهى، در گستره بىنهايت اشتغالات انسانى و دستههاى مختلف جنسى و نوعى و صنفى او، كه شمارش آنها از نيروى فكر انسان خارج است، با تمام كثرت فـوقالعـادهاى كه دارند، دخالت نموده و براى هر يك از آنها حكمى مقرر داشته است.
تمام اين احكام و مقررات را نيز در يك قالب اجتماعى بيان داشته و تا آنجا كه ممكن بوده، روح اجتماع را در جميع احكام و مقررات خود تنفيذ نموده است!
نخستين ندايى كه بشر را به سوى اجتماع دعوت كرده و به جامعه يك شخصيت مستقل واقعى داده، نداى آسمانى اسلام است، كه با يك سلسله آيات الهى مردم را بهسوى سعادت حياتاجتماعى و پاكيزگى آن دعوت فرموده است:
ـ «اين است راه من!
آن را پيروى كنيد!
و راههاى ديگر را پيروى مكنيد،
كه موجب تفرقه و پراكندگى شماست!» (52 / انعام)
ـ «به رشته خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد...
بايد جمعى از شما مردم را به خير و نيكى دعوت كنند،
امر به معروف كنند و از منكر باز دارند،
و اينان خود رستگارانند!
مباشيد از آنان كه پس از ادله روشنى كه بر آنان آمد،
پراكنده شدند و راه اختلاف پيمودند!»(103تا105/آلعمران)
ـ «مؤمنين برادر يكديگرند،
پس بين دو برادرتان سازش دهيد!» (100 / حجرات)
ـ «وَ تَعــاوَنُــوا عَلَــى الْبِــرِّ وَ التَّقْــوى!
در نيكــــى و پــرهيــزكــــارى يكديگــر را يـارى كـنيـــد!» (3 / مـائـده)(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
در اين آيــه خــداى تعالـــى جامعــه اسلامى را خطــاب قــرار داده و مىفـرمايد:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد،
بردبارى كنيد و با هم سازش و پيوند كنيد،
و از خدا بترسيــد، باشد كه رستگار شويد!»
صبرى كه با عبارت «صابروا» بدان سفارش شده، صبر و تحمل اجتماعى است. بديهى است كه صبر و تحمل عمومى و همگانى از نظر قدرت و نيرو و اثر بالاتر از صبر و تحمل انفرادى است. در ظرف اجتماع و همكارىهاى اجتماعى است كه قدرتهاى فردى به يكديگر پيوند خورده و نيروى عظيمى را به وجود مىآورد.
به كارگيرى عبارت «رابطوا» مىرساند كه انسان چه در حال آسايش و چه در بلا و سختى لازم است كه قدرتهاى معنوى خود را روى هم ريخته و كليه شئون حياتى خويش را در پرتو يك تعاون و همكارى اجتماعى به سامان برساند.
چون اين همكارىهاى اجتماعى به منظور نيل به سعادت واقعى دنيا و آخرت است، پس از كلمه «رابطوا» بلافاصله جمله «وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ!» آورده شده است. بديهى است كه يك سعادت واقعى و كامل، جز در پرتو همكارى اجتماعى ميسر نيست، چه آنكه در غير اين صورت، اگر هم سعادتى به دست آيد، يك سعادت كامل و همـه جـانبهاى نخواهد بود.
اجتماعى بودن انسان، از مطالبى است كه اثبات آن، احتياج به بحث زيادى ندارد، چه آنكه خاصه «اجتماعى بودن» از فطريات هر فرد است. تاريخ و همچنين آثار
1) الـميـــــــــزان ج: 7، ص: 158
باستانى كه از قرون و اعصار گذشته حكايت مىكند، چنين نشان مىدهد كه انسان هميشه در جامعه و به طور دسته جمعى زندگى مىكرده است.
قرآن در بسيارى از آيات خود، با بهترين طرزى از اين موضوع خبر داده است. در آيه 13 سورهحجرات فرموده:
و دسته دسته و قبيله قبيله قرار داديم،
تا يكـديگـر را بشنـاسيـد!»
در جـاى ديگـر مـىفرمـايد:
و دستهاى را بر دسته ديگر به مراتبى برترى داديم،
تا گروهى گروهى را مسخـر خدمت خود سازند!» (32 / زخـرف)
و خويشى و پيوند ازدواج را بين آنها برقرار نمود!» (54 / فرقان)(1)
«يــا اَيُّهَــا الَّذيـنَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
اسلام در تربيت افراد نوع انسان و راهنمايى او به سوى سعادت حقيقى، رابطه واقعى اى را كه بين فرد و اجتماع وجود دارد، در نظر گرفته است.
خــداىتـعـالـى مـىفـرمـايـد:
پـــس ايــن آفرينـــش را در پيـــونــد خــويشــى و ازدواج قـــرار داد!» (54 / فـــرقـــــان)
« اىمردم! شما را ازيك مرد و زن آفريديم!» (13/حجرات)
« بَعْـضُـكُـــمْ مِــــنْ بَـعْــــــضٍ!» (195 / آلعمـــــران)
رابطه حقيقىاى كه بين فرد و اجتماع برقرار است، موجب اين مىشود كه خواص و آثار فرد در اجتماع نيز پديد آيد و به همان نسبت كه افراد از نيروها و خواص و آثار وجــودى خويش جامعه را بهرهمند مىسازند، اين حالات يك موجوديت اجتماعى نيز پيدا مىنمايند.
و لذا مىبينيم: قرآن براى «ملت،» وجود، اصل، كتاب، شعور، فهم، عمل، طاعت و معصيت اعتبــار فرمــوده و مىگويد:
1) الـميـــــــزان ج: 7، ص: 154
ـ «براى هر ملت، اجل و دورهاى است كه وقتى به پايان رسد،
نه لحظهاى عقب افتند و نه لحظـهاى پـيشى گيـرند!» (34 / اعراف)
«و هر امتى به ســوى كتاب خود خوانــده مىشـــود.» (28 / جاثيه)
«عمــل هر امتــى را در نظــرش زينــت داديـــــم.» (108 / انعام)
«دستــهاى از آنها ملتــــى ميـانـــهرو هـستنـــــد.» (66 / مائده)
«ملتى قائم و برپا، كه آيات خدا را تلاوت كنند.» (113 / آلعمران)
«هر ملتى مىكوشيد تا پيغمبر خود را بگيرند،
و در راه باطل خود با او جدال ورزند، تا حقرا پايمال سازند،
ولى ما آنان را گرفتيم، چگونه بود عقاب!!»(5 / غافر)
حكم به عدل مىشود و كسى ستم نمىشود!» (47 / يونس)
با توجه به اين حقيقت است كه مىبينيم، همان طور كه قرآن به داستانهاى اشخاص اهميـت داده، بـيش از آن بـه تاريـخ ملـتها اهميت داده است. و اين در آن هنگام بوده است كه بشر تاريخى جز ذكر حالات اشخاصى از قبيل پادشاهان و بزرگان، نداشته است.
تاريخنويسان تا بعد از نزول قرآن هيچ توجهى به تاريخ ملتها و اجتماعات نداشتهاند و اين بعد از نزول قرآن بوده كه بعضى از مورخين، از قبيل مسعودى و ابن خلـدون، كـم و بيش تـوجهى به تـاريخ ملتهـا نموده و بـه ذكـر حوادث آن پرداختهاند.
اين همينطور ادامه داشت، تا اينكه در همين اواخر به طور كلى تحول در تاريخ به وجود آمد و تاريخ اشخاص به تاريخ ملتها تبديل گشت.
خلاصه همانطور كه اشاره كرديم، اين رابطه حقيقى كه بين فرد و اجتماع موجود است، موجب يك سلسله قوا و خواص اجتماعى مىگردد، كه از هر جهت، بر قوا و خواص فردى برترى داشته و در صورت تعارض بر آن غالب شده و مقـهـورش مىسـازد.
اسلام بيش از همه اديان و ملل به اجتماع اهميت داده است. اسلام مهمترين دستورات دينىخود را، از قبيل حج و نماز و جهاد و انفاق و بالاخره هرگونه تقواى دينى را، براساس جامعه بنيانگذاشته است.(1)
1) الـميــــــــــــــزان ج: 7، ص: 162
«يــا اَيُّهَــا الَّذيـنَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
ضامن اجرائى احكام اجتماعى اسلام، علاوه بر سازمان حكومتى اسلام، كه موظف به حفظ شعائر عمومى دين و حدود آنهاست و علاوه بر فريضه دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر، كه بر تمام افراد مسلمين واجب است، اين است كه: قرآن هدف عالى اجتماع اسلامى را سعادت حقيقى و قرب و منزلت پيدا كردن نزد خدا، قرار داده است. بديهى است هر اجتماعى، ناچار، داراى يك هدف و غرض مشترك است و اين است غرض و هدف مشترك اجتماع اسلامى از نظر قانونگزار آن!
ميــل وصول به هدف مقدس فوقالذكر، خود يك ضامن اجرائى بزرگ و يك مـراقـب جدى باطنى براى حفظ و اجراى احكام اسلام است.
علاوه بر جهات ظاهرى، حتى تمام زواياى نيمه روشن باطن انسان، براى پليس باطنى روشن و نمودار است، اگرچه احيانا اين دو نيروى بزرگ (پليس باطن - و دعوت به خير) بر رهبران كنونى اجتماعى بشر مخفى مانده است و بدان اهتمام نشان نمىدهند.
اسلام در راه اجراى قوانين خويش، از نيروى اين پليس باطن، حداكثر استفاده را نمــوده است. به همين جهت است كه مىگوييم روش اسلام در اهتمام به اجتماع بر سـاير روشهـا برتـرى دارد!(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
گفته شده: « اگر روش اسلام در پىريزى يك اجتماع صالح، حتى از اجتماعاتى كه به وسيله ملتهاى متمدن پىريزى شده، متقنتر و اساسىتر است، پس چرا اجتماعى كه اسلام پىريزى كرد، جز در مدت بسيار كوتاهى دوام نياورد و نتوانست خود را حفظ كند، تا چه رسد به اينكه جامعههاى قيصر و كسرى را متحول سازد، بلكه در مدت اندكى يك امپراطورى جديد به دنبال حكومت اسلامى به وجود آمد، كه به مراتب از قبلش شنيعتر بود و فجايعش روى گذشته را سفيد كرد. اين درست بر خلاف تمدن غرب است، كه توانسته در امتداد زمان جلو آمده و موجوديت خود را حفظ كند و همين دليل بر اين است كه تمدن غرب مترقىتر و روش اجتماعى آن از نظر اساس محكمتر
1) الـميـــــــــزان ج: 7، ص: 164
است. آنان روش اجتماعى و قوانين موضوعه خود را مبتنى بر اراده و تمايلات ملت نمودهاند و چون اتفاق كلمه يك ملت عادتا محال است، ملاك عمل را اراده اكثريت قرار دادهاند. اما فرضيه دين در دنياى امروز يك فرضيه صد در صد ايدهآلى است كه هيچگاه از مرحله تئورى خارج نشده و نمىتوان پى و اساس يك اجتماع را مبتنى بر آن نمود...؟!»
در پاسخ بايد گفت:
اينكه گفتهاند - روش اجتماعى اسلام در دنياى امروز غير قابل اجراست و تنها سيستم اجتماعى تمدن عصر كنونى است كه در شرايط موجود قابل براى اجرا مىباشد، به اين معنى كه شرايط حاضر جهان هيچگونه سازش و تناسبى با احكام دين اسلام ندارد - مطلبى است مسلم! ولى نتيجهاى كه گرفتهاند از آن به دست نمىآيد، زيرا جمعى روشهايى كه تاكنون بر جوامع حكومت كردهاند، روشهاى ازلى نبودهاند، بلكه همه آنها در زمانى كه شرايط و اوضاع عمومى جهان آماده گسترش و بسطشان نبوده است، قدم به عرصه وجود گذاشته و با عوامل مخالف و روشهاى كهنهاى كه با سرشت افراد آميخته شده بود به مبارزه برخاستهاند و چه بسا كه در آغاز امر در اين مبارزه شكست خورده و عقبنشينى كردهاند ولى باز براى دومين بار و سومين بار مبارزه را از سر گرفتهاند تا اينكه سرانجام پيروزى را به دست آوردهاند و جاى خود را در اجتماعات بشر باز نموده و حكومت خود را مستقر كردهاند و يا آنكه در اثر مساعد نبودن عوامل و شرايط به طور كلى منقرض شده و از بين رفتهاند.
تاريخ نشان مىدهد كه تمام روشهاى دينى و يا دنيوى، حتى روش دموكراسى و نظـام اشتـراكى نيـز ايــن جـريــان مبـارزه و پيـروزى و شـكست را طــى نمودهانــد.
(خواننده گرامى توجه دارد كه اين مقالات، سالها قبل از فروپاشى نظام اشتـراكـى كمـونيستـى در جهـان معـاصـر، نـوشتـه شـده است.)
اشاره به همين معنى است آيه شريفه قرآن كريم كه مىفرمايد:
ـ «قَدْ خَلَــتْ مِنْ قَبْلِكُـمْ سُنَنٌ فَسيـرُوا فِى الاَْرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ!
ـ قبــل از شمــا ملتهايــى بودهاند كه منقــرض شده و از بيــن رفتهاند،
در زميــن گردش كنيــد و ببينيــد كه چگونه بــوده عاقبت كار آنــان كه آيــات الهى را تكذيــب كردهاند!!» (137 / آلعمران)
اين آيه مىفرمايــد: روشهايــى كه همراه تكذيــب آيات الهــى است داراى سرانجــام نيــك نمىباشند!
بنابراين، اگر يك نظام اجتماعى با شرايط و اوضاع موجود زمانى منطبق نباشد،
اين عدم انطباق دليل بر بطلان آن نمىباشد! بلكه اين خود يك ناموس طبيعى است، به اين معنى كه لازم است يك سلسله روشها و سنتهاى غير قابل انطباق با محيط به وجود آيد، تا در اثر فعل و انفعال و تنازع عوامل مختلف و متضاد، راه براى يك سلسله پديدههاى تازه اجتماعى باز شود!
اسلام هم از اين قاعده عمومى مستثنى نبوده و از نظر طبيعى و اجتماعى مانند ساير نظامهاست، بنابراين، وضع اسلام در پيروزى و شكست و تكيه بر عوامل و شرايط عينا مانند ساير مرامهاست و وضعيت اسلام و دين در عصر حاضر (كه بر بيش از يك ميليارد نفر از افراد بشر حكومت كرده و در قلب آنها ريشه دوانيده است،) ضعيــفتـــر از زمــان دعــوت حضـــرت نــوح و ابراهيــم و محمــد صلىاللهعليهوآله نيســـت!!
و ما مىدانيم كه اين رهبران آسمانى، يكه و تنها دعوت خود را، در محيطى كه جز فساد حاكمى بر آن نبوده است، شروع كرده و به تبليغ مرام خود پرداختهاند. مرام آنها كمكم بسط و توسعه پيدا نموده و در جان و سرشت مردم جاى گرفته و روح زندگى و به هـم پيـوستگى پيدا نموده است، تا اينكه در امتداد زمـان تا به امروز جلو آمده است!
پيغمبر گرامى اسلام نيز، در موقعى كه، جز يك مرد و يك زن حامى و پشتيبان نداشت، برنامه تبليغاتى خود را شروع كرد، تا اينكه مردم كمكم و يكى پس از ديگرى به آنان ملحق شدند. آن ايامى بسيار دشوار بود، تا اينكه خداى متعال يارى كرد و آن عده به صورت اجتماع شايستهاى، كه صلاحيت و پرهيزكارى بر آن حاكم بود، متشكل شدند و تا مدتى هم كه خيلى دراز نبود، بر همين حال باقى ماندند، ولى بعد از رحلت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، اين اجتماع صالح، از مسير اصلى خود منحرف شد و فتنههايى پديد آمد!
ولى هميــن جامعه صالح، با محدوديتى كه داشت، توانست در كمتر از نيم قرن دايــره حكومت خــود را تا شرق و غــرب جهان گستــرش دهد و يك تحــول واقعى كـه هنــوز آثـار بـــا اهميــت آن را مــىبينيــم و خواهيــم ديـــد، در تاريــخ بشريت به وجـــود آورد!
از طرف ديگر هم هنوز حكومت كمونيستى شوروى از هم نپاشيده و حتى چنين
تحولاتى به فكر كسى هم نمىرسيده است و اين دليل بر درك عميق آن مرحوم از شايستگى روش اجتماعى اسلام و بيان اين چنينى آن است، كه مورد اعجاب هر دانشمندى است!)
بحثهــاى اجتماعــىاى كه در خصــوص تاريخ نظــرى انجام مىگيــرد، مىتوانــد اين مطلــب را آشكار ســازد كه تحــول عصر حاضــر صرفــا مولــود طلــوع اسلام و روش خــاص آن بـوده است.
تنها عصبيت دينى و يا جهات سياسى است كه بيشتر فضلاى اروپايى را از اقرار به اين حقيقت بازداشته است و آنان از تذكر تأثير عظيم اسلام در جامعه انسانى، طفره رفتهاند، وگرنه ممكن نيست يك بحث كننده مطلع و باانصاف، نهضت تمدن جديد را يك نهضت مسيحى بداند و چنين معتقد باشد كه اين تحول تحت پرچم مسيح و به رهبرى او انجام گرفته است، در صورتى كه مسيح عليهالسلام خود به اين معنى تصريح كرده كه آنچه در نظر من مهم است، روح است نه جسم!! و اصولاً دين مسيح در برنامه كار خود هيچگونه توجهى به امر حكومت نداشته است.
و اين اسلام است كه مردم را به اجتماع و همكارى دعوت نموده و در هر شأن فردى و اجتماعى بـدون اسـتثناء دخـالت كرده است!
با اين ترتيب، آيا ناديده گرفتن اين امتيازات، از طرف علماى غرب، جز به اين منظور بوده كه، از روى ظلم و دشمنى نورانيت اسلام را خاموش ساخته و آتشى را كه در دلها برافروخته، فرو نشانند!؟ آيا جز براى اين است كه سرانجام اسلام را به نام يك مــرام نژادى، كه اثــرى جز ايجاد يك مليت و گروه تازهاى، نداشته است، معرفى كنند؟!!
اسلام صلاحيت خود را در رهبرى بشر به سوى سعادت و يك زندگى پاكيزه به ثبوت رسانيده است. روشى كه داراى چنين صلاحيتى است، نمىتوان آن را يك فـرضيـه غيـرقابـل انطبـاق بر زنـدگى انسـانها نـاميد و اين روش با تـوجه به اينكه هدفش تضمين سعادت حقيقى انسان است، هرگز نااميد از عهدهدار شدن سـرپرستى امـور دنيـوى مـردم، نمـىباشـد! (1)
1) الميزان ج: 7، ص: 165
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا...!» (200 / آل عمران)
شعار اجتماع اسلامى: پيروى كردن حق در فكر و عمل است. شعار اجتماع متمدن عصر حاضر: پيروى كردن از اراده اكثريت است.
اختلاف در شعار، موجب اختلاف در هدف نهايى اجتماع نيز خواهد بود. بنابراين، هدف اجتماع اسلامى، سعادت حقيقى مبتنى بر عقل است. بدين معنى كه مىكوشد: انسان، تعادلى در مقتضيات غرايز و نيروهاى خود برقرار كرده، تا آن اندازه، در اقناع غرايز قدم بردارد كه او را از عبادت، كه وسيله عرفان حق است، باز ندارد. بلكه پرداختن به جسم خود براى وصول به آن مقصد باشد و در پرتو اين تعادل، كه موجب سعـادت قـواى انسانى است، سعادت انسان نيز تأمين شده است.
بايد دانست كه راحتى و آسايش بزرگ هم همين است، گو اينكه ما به سبب مختل شدن تربيت اسلامى، آن طور كه بايد، اين معنى را درك نكردهايم!
اسلام براى وصول به هدف نهايىاى كه براى جامعه خود در نظر گرفته، در تمام قوانين خود، لحاظ جانب عقل را نموده است، آن چنان عقلى كه، پيروى از حق، در سرشت آن نهفته است.
اسلام از هرچه موجب فساد عقل گردد، شديدا جلوگيرى فرموده و ضمانت اجـرايى كليه اعمـال و اخـلاق و معارف اصلى را به عهده خود اجتماع قرار داده است. اين اضافه بر آن وظايفى است كه حكومت در اجراى حدود و تدبير امور سياسى و نظاير آن، دارد.
بديهى است اين روش، در هر صورت، با طبع عامه مردم سازگار نيست و اين مردم دارا و نادار هستند كه در اثر فرو رفتن در هوسها و آرزوهاى خود به مبارزه با اين روش بر مىخيزند، چه آنكه اين روش آزادى آنها را در بهرهمند شدن از لذتها و شهوترانىهـا و درندگىها، سلب مىنمايد.
برطرف كردن اين حالت ممكن نيست مگر بعد از آنكه به موازات ساير تلاشهايى كه جامعه با يك اراده قاطع و پيگير، در راه رفع نيازمندىهاى خود مىكند، تلاشى هم در راه نشر دعوت اسلامى و تربيت صحيح آن انجام دهد و با اين ترتيب، زمينه توسعه روش عالى اسلام را در جامعه مهيا سازد!
هدف جامعه متمدن امروز بهرهبردارى از شئون مادى است. بديهى است كه اين هدف، يك زندگى احساساتى را به دنبال دارد و در اين زندگى است كه انسان هميشه به دنبال تمايلات خود قدم بر مىدارد، خواه موافق با حق و منطبق با موازين عقل باشد يا نه! و خلاصه در جايى پيروى از عقل مىكند كه مخالف با هدف و غرض مادى او نباشد و به همين جهت است كه مبناى وضع قوانين در دنياى امروز اراده و تمايلات اكثريت است.
در يك چنين اجتماعى، ضمانت اجرا، تنها براى همان مواد قانونى است كه مربوط به اعمال مردم است، اما اخلاق و معارف اصلى فاقد ضمانت اجرائى بوده و مردم در اين شئون، از آزادى كامل برخوردار خواهند بود. البته در صورتيكه اين آزادى مزاحم سير و اجراى قانون باشد، محدود شده و هرگونه عملى كه مزاحمتى با قانون داشته باشد، ممنوع مىگردد. لازمه يك چنين زندگى، اين است كه مردم با هواهاى نفسانى و رذايل اخلاقى، خو گرفته و بسيارى از مطالب را، كه دين تقبيح نموده، پسنديده بشمارند و به نام آزادى قانون، با هرگونه فضيلت اخلاقى و معارف عالى انسانيت بازى كنند.
لازمه اين جريان اين است كه، زندگى عقلى مبدل به يك زندگانى احساس و عاطفى شود و امورى را كه عقل فسق و فجور مىداند، به فتواى اميال و احساسات آدمى، تقوى خوانده شده و نام جوانمردى و خوشروئى و خلق نيك به خود گيرند، مانند بسيارى از امورى كه امروزه در اروپا بين مردان و زنان شوهردار و دختران و بين زنان و سگها و بين مردان و اولاد محارمشان، جريان دارد و يا مانند شبنشينىها و مجالس رقص و امور ديگرى كه يك انسان متدين به آداب دينى، حتى از ذكر نام آنها خوددارى مىكند و چــه بسا كه آداب و رسوم دين، در نظر اين قبيل مردم مسخره و خندهآور باشد، همان طور كه آداب و رسوم آنها نيز در نظر مردان دين عجب و مضحكه است.
ايــنهــا همــه در اثــر اختلافــى اســت كــه در طرز تفكــر و نحــوه ادراك ايــن دو دستــه مــوجــود اســت و ايــن اختـلاف خـود نتيجه اختــلاف روش آنهاســـت.
تأمل در اختلاف اين دو روش، علت سازگار بودن تمدن غرب را با ذائقه روحى مردم، روشن مىسازد و نيز روشن مىشود كه چرا روشى را كه دين براى اجتماع تعيين
كرده، موافق با طبع عامه مردم نيست و اين موافق بودن با مذاق عمومى مردم، تنها مخصوص به روش غرب نيست، تا اينكه اثبات مزيتى بر آن باشد، بلكه جميع روشهايى كه از اعصار باستانى تاكنون در ميان بشر معمول شده، چه روشهاى قبل از تمــدن و چه بعــد از آن، اين خصوصيــت را داشتــه و دارند، كه هميشــه مردم آنها را در بـدو امـر بر روشهـاى دينـى، كـه آنـان را به ســوى حــق، دعوت مىكرده، ترجيـــح مىدادند.
اين از جهت خضوعى است كه اصولاً بشر در مقابل بتپرستى مادى دارد و اگر خوب تأمل بكنيم متوجه خواهيم شد كه تمدن كنونى نيز، مخلوطى از همان بتپرستى باستانى است، كه رنگ اجتماعى به خود گرفته و از حالت بسيطى به يك مرحله دقيق فنى، در آمده است.
روش اسلام، كه پيروى از حق را به جاى سازش با تمايلات مردم، ارائه مىدهد، ريشه در آيات قرآنى دارد، آنجا كه خداى تعالى مىفرمايد:
ـ «اوسـت كه رســول خــود را با ديـن حق و به منظور هدايت مردم فرستاد!» (34 / توبه)
ـ «و خـــدا بـــه حـــق حكـــــم مىكنـد!» (20 / مؤمن)
در تــوصــيــــف مــؤمـنـيـــــن مـىفـرمــايــــــد:
و در آيــــه 78 ســـوره زخــــرف مـــىفــرمــايــد:
در اين آيه اعتراف كرده به اينكه حق سازشى با تمايلات اكثريت و هوسهاى ايشان ندارد و سپس لزوم موافقت با اكثريت و هواهاى آنها را به نام اينكه، موجب فساد است، رد نموده و مىفرمايد:
ـ «بلكه با دين حق به سوى آنان آمده و بيشتر آنان از حق كراهت دارند!
اگر حق تابع هوسهاى آنان مىشد،
آسمان و زمين و هر چه در آنهاست فاسد مىگشت!
بلكه آنان را اندرز داديم،
ولى آنان اعراض نموده و روگردان شدند!» (70 و 71 / مؤمنون)
و مــا مىبينيم كه جريان حــوادث و روزافــزون شدن حجــم فســاد، مفــاد اين آيه را تصديق مىكنــد. و باز خـداونـد تعـالــى و تـبارك مىفرمايد:
ـ «بعــد از حــق، جـز گمــراهـى نيســت!
پس بــه كجــا مىرويـــد؟» (32 / يونـــس)
اينكه مىگويند: روش پيروى از اكثريت، يكى از قوانين قطعى طبيعت است، سخنى اســت درست و شكى نيســت كه بروز آثار در طبيعــت به طور غالب است، نه به طور دائم! چيزى كه هست، آنكه اين مطلب نمىتواند لــزوم پيروى حق را ابطال نموده و به مبــارزه با آن برخيــزد، چه آنكــه خــود ايــن نامــوس طبيعى نيز، از مصاديق حــق است و چگونــه ممكن اســت چيزى كه خود مصداق حق است، حق را ابطال كند!؟
آراء و عقايد و نظرات اكثريت، در مقابل اقليت را نمىتوان هميشه حق دانست. اگر آن آراء مطابق با واقع خارج بود حق است و اگر مطابق با واقع عينى نبود، حق نيست و در اين صورت سزاوار نيست كه انسان در مقابل آن خاضع شود و حتما هم خاضع نخواهد شد.
بديهى است كه اگر انسان خود واقع را بفهمد هرگز در مقابل نظر اكثريتى كه برخلاف واقع مىباشد، تسليم نمىشود و اگر هم ظاهرا تسليم شود، اين يك تسليم واقعى نيست، بلكه به واسطه ترس يا حيا و يا جهات ديگر است كه تسليم مىگردد، پس اين تسليم نه به آن جهت است كه اصولاً نظر اكثريت حق و ذاتا واجبالاتباع است! بهترين بيانى كه اين معنى را افاده كرده و مىگويد كه نظر اكثريت هميشه حق و واجبالاتباع نيست اين آيه شريفه قرآن كريم است كه مىفرمايد:
بلكه با دين حق به سوى آنها آمد،
ولى بيشتر آنها از حق كراهت دارند!» (70 / مؤمنون)
و به اين ترتيب روشن شد كه پيروى از نظر و فكر اكثريت، به نام اينكه - اين يك سنـت و ناموس طبيعى است - امرى فاسد است!(1)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقُوا...!» (103 / آل عمران)
از «مشهورات» روايات نيز در اينكه چگونه امت اسلامى فرقه فرقه خواهد شد و از راه و روش رسول خدا صلىاللهعليهوآله و سفارش «ثقلين» دور خواهد افتاد، روايت زير است كه در اكثر كتابهاى حديث و روايت نقل شده است، كه اميرالمؤمنين على
1) الميزان ج: 7، ص: 170
عليهالسلام گفت:
پيروان موسى بعد از او هفتاد و يك فرقه شدند،
يك دسته از آنان اهل نجاتند،
هفتاد فرقه ديگر اهل آتشند!
پيروان عيسى نيز بعد از او هفتاد دو فرقه شدند، كه يك دسته از آنان اهل نجاتند و هفتاد و يك فرقه ديگر اهل آتشند!
به زودى امت من هم بعد از خودم هفتاد و سه فرقه خواهند شد، كه يك فرقه آنها اهل نجاتند و هفتاد و دو فرقه اهل آتش خواهند بود!»
(نقل از امام صادق عليهالسلام از طريق سليمانبن مهران)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
ـ «روز قيامت جماعتى از اصحابم، يا گفت جماعتى از امتم،
به من وارد مىشوند در حالى كه از ورودشان به حوض كوثر مانع مىشوند،
گويم: پروردگارا، اينان اصحاب من هستند!؟
فرمايد: ندانى پس از تو چه كردند؟
آنان به روش جاهليت خود برگشتند،
لذا از ورودشان به حوض كوثر مانع شدند!»
روايات نامبرده و آنچه در زير نقل مىشود، با كثرت و تفاوتى كه دارند، تماما آنچه را كه در آينده اتفاق افتاد و همچنين فتنهها و حوادثى كه پس از رسول اكـرم صلىاللهعليهوآله پيـش آمـد آن را تصـديق كرد!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
و از طريقه آنان حتى يك وجب منحرف نمىشويد،
حتى اگر آنان داخل سوراخ سوسمارى شده باشند، شما هم داخل مىشويد...
شما دستگيرههاى اسلام را يك يك خواهيد شكست!
اول چيـزى كه از آنها مىشكنيـد "امانت" و آخرش "نماز" است!»
(نقل از تفسير قمى و ساير كتب و صحاح)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
حلقه اسلام را از گردن خود بيرون آورده، مگر آنكه بر گردد!
كسى هم كه بميرد و مطيع امام و پيشواى جماعت نباشد،
مردنش مردن جاهليت خواهد بود!»
(نقل از صحيح حاكم از ابن عمر)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
مردنش چون مـردن زمـان جاهليت است!»
ايــن حديث از روايــات مشهـــور شيعه و سنى است.(1)
1- الـميــــزان ج: 6، ص: 283.
«كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ...!» (216 تا 218 / بقره)
در اين فصل، كليات احكام مربوط به تشريع جهاد، كه تأثير آنها در تاريخ اسلام بسيار زياد بوده، بيان مىشود. جزئيات اين احكام و مسائل تفسيرى و فقهى آن در جلدهاى بعدى در موضوع ساختار جامعه و قوانين اسلامى، بيان خواهد شد. آياتى كه واجب بودن جنگ و جهاد را بر مؤمنين تشريع فرموده، چنين شــروع مىشـود:
و حال آنكه بر شما ناگوار و مكروه مىآيد،
لكن چه بسيار مىشود كه چيزى را شما ناگوار شماريد ولى به حقيقت خير و صلاح شما در آن بوده است،
و چه بسيارى چيزى را كه دوست داريد، در واقع شر و فساد شما در آن است!
و خداونـد به مصـالـح امـور دانـاست، و شما نمىدانيد!»
آيــه شريفه دلالت دارد بر اينكه جنــگ و جهاد بر همـه مؤمنــان واجــب است مگر كسانــى كـه مشمـول دليـل استثنـا بـاشند، مـانند آنچه آيـه زيـر بيان مىفرمايد:
مــردم به تصريــح اين آيــه از تكليــف جهــاد كراهــت داشتند، با اينكــه
جهاد يــك تكليــف الهــى است، دليــل مـؤمنيــن را مىتــوان به وجــه زيــر توجيــه كــرد:
جنگ از نظر اينكه موجب مرگ انسانها و رنج بدنها و گرانى و زيانهاى مالى و بالاخره باعث ناامنى و ناراحتى است، طبعا بر مؤمنان هم گران بوده است. با اينكه گروه زيادى از مؤمنين فداكارى و ايثار و شايستگى خود را در جنگهاى بدر و احد و خندق نشان داده بودند، ولى گروهى نيز آدمهاى ضعيف و بيمار دل و منحرف در داخل جرگــه مسلمـانها بودنــد كه در اين وظيفــه بزرگ كنـدى و سهلانگارى مىكردند... .
ولى خداوند متعال، در هر صورت، اين رأى آنها را تخطئه كرده و بيان فرموده كه دعوت و تبليغ در اين مردم شقى و نابكار تأثيرى ندارد، و از بسيارى از ايشان كوچكترين نفعى عايد دين نخواهد شد، و آنان در جامعه انسانى همانند عضو فاسدى هستند كه فسادش به ساير اعضاء سرايت مىكند، و جز بريدن و دور انـداختـن، درمـانـى بـرايـش مـتصـور نيـست.
در اين آيه از پيكار در ماه حرام منع و نكوهش شده، و به عنوان كفر و جلوگيرى از راه خدا معرفى شده است، ولى در عين حال مىفرمايد:
و فتنـه و آشـوب از كشتـار بالاتر است!» (217 / بقره)
از لحاظ تاريخى، اين بيان، دليل وقوع حادثهاى بوده است، كه موجب سؤال از جنگ در ماه حرام شده است، و نيز مىرساند كه قتلى نيز واقع شده است، ولى اين قتل عمدى نبوده است.
اينها قرائنى از خود آيه، كه نشان مىدهد بعضى از مؤمنين در ماه حرام، به قصد انجام وظيفه، بعضى از كافران را به قتل رسانيده بودند، و آنان مؤمنان را بر اين عمل نكوهش و سرزنش مىكردند. اين تصديق داستان «عبداله بن جحش» و همـراهـان اوست كـه جـزئيات آن را در روايـات زير مىخوانيد:
«رسول خدا صلىاللهعليهوآله عبداله بن جحش را در ماه حرام به «نخله» فرستاد، و به او فرمود در آنجا باش تا خبرى از اخبار قريش براى ما بياورى، و او را امر به نبرد نفرمود. پيش از آنكه خبر حركتش را به وى بدهد نامهاى نوشته و به او داد و آنگاه فرمود:
عبدالله حركت كرد و بعد از دو روز طى مسافت نامه را گشود و ديد كه نوشته است:
همراهان با او رفتند تا به «نجران» رسيدند. در آنجا سعد و عتبه شتر خود را گم كرده و در جستجوى آن بر آمدند و از ياران عقب ماندند، بقيه حركت كردند تا به نخله رسيدند. در آنجا با چهار نفر از مكيان برخورد كردند - عمرو حضرمى، حكم بن كيسان، عثمان و مغيره بن عبداله - كه از سفر طائف برگشته و روغن زيتون و نان خورش با خود آورده بودند... .
همراهان عبداله بن جحش با يكديگر تبادل افكار كردند كه چه بايد كرد؟ و آن روز روز آخر جمادى بود. گفتند كه اگر آنها را بكشيد، در ماه حرام كشتهايد، و اگر به حال خـود واگـذاريد همين امشــب به مكه خواهنــد رفـت و از شمـا جلوگيـرى خواهند كرد!
بالاخره رأى همگى بر اين قرار گرفت كه آنان را به قتل برسانند. واقدبن عبداله تيرى به عمرو خضرمى زد و او را از پاى در آورد. عثمانبن عبداله و حكمبن كيسان دستگير شدند ولى مغيره فرار كرد و ديگر بر او دست نيافتند.
آنگاه به مدينه راندند و آنها را نزد پيغمبر بردند. حضرت فرمود: به خدا قسـم من شمـا را به نبـرد در مـاه حـرام امـر نكـردم!
آنگاه اسيران را با بارهايشان نگه داشت و تصرفى در آنها نكرد. ايشان چون اين سخن را از پيغمبر شنيدند از كار خويش پشيمان شدند، و آن را براى خود گناه بزرگى شمردند. و از طرفــى هم مورد سرزنــش و درشتـى برادران مسلمانشان قرار گرفتند.
قريــش همين كه از ماجرا مطلــع شدند گفتند كه محمــد خون حرام ريخته، و مال به نــاروا گرفته، و مردانــى به اسارت بـرده، و حرمــت مـاه حــرام را شكسته است...!
در اين هنگام آيه زير نازل شد و پيغمبر بارها گرفت و اسيران را با گرفتن عوض آزاد كرد:
بگو: جنگ كردن در آن بزرگ، و بازداشتــن از راه خدا و كفــر به او و به مسجدالحــرام و بيــرون كردن مردمش از آن نزد خدا بزرگتر است،
و فتنهاز كشتار بزرگتر است...!» (217/ بقره)
مـسلـمانان گـفتند:
يــا رســولاللّه! مگــر در ماه حرام جنــگ خواهيــم داشــت؟ آيــه نــازل شـــد:
«كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه هجرت كردند و در راه خدا جهاد كردند،
اينان اميد رحمت خدا را دارند، و خدا آمرزگار و مهربان است!» (218 / بقره)
ايشان هشت نفر بودند و نفر نهمى اميرشان عبداله بن جحش بود.»
(نقل از ابن جرير و ابن اسحق و ابن ابى حاتم و بيهقى از
طريق يزيد بن رومان از عروه – در تفسير الدر المنثور)(1)
«وَ قاتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونكُم وَ لا تَعْتَدُوا...!» (190 تا 195 / بقره)
قرآن همواره مسلمانان را در قبال آزار مشركان به خويشتندارى و خوددارى از جنگ سفارش مىكرد، جايى مىفرمود:
دين شما براى شما و دين من براى من!» (سورهكافرون)
مفهوم اين آيه اين بود كه - حالا كه ما و شما هيچكدام معبود ديگرى را نمىپرستيم، پس خوب است كه مزاحم همديگر هم نشويم، دين من براى خودم و آيين شما از آن خـودتان! در جـايى ديگر فـرمود:
نـيــــــز فــــــرمــــــــوده:
از روى حسد، دوست داشتند كه شما را، بعد از ايمان به حالت كفر برگردانند،
پس شما عفو كنيد و در گذريد تا خدا امر خود را بياورد...!» (109 / بقره)
ولى هنگامى كه مشركان مكه آزار و ستم را از حد گذراندند و مسلمانان را فوقالعاده تحت فشار قرار دادند، از طرف خداىتعالى به مسلمين اجازه جنگ و دفاع از حقــوق مشروعه خود صــادر شد، و فـرمـود:
و به واسطه اينكه ستم كشيدهاند، اذن داده شد!
و خدا به يارى ايشان تواناست!
همان كسان كه به ناحق از خانههايشان بيرون رانده شــدنــد...!» (39 و 40 / حجر)
در آيــه 190 تا 195 سوره بقــره، دستور كــارزار با مشركيــن مكــه، براى اولينبار، صادر شـد و فرمود:
در راه خدا كارزار كنيد!
و تجاوز نكنيد،
كه خدا تجاوزكاران را دوست ندارد!
1) الـميــــــــــــــــزان ج: 3، ص: 236
و از آنجا كه شما را بيرون كردند، بيرونشان كنيد!
و فتنه از كشتار سختتر است!
و به نزديك مسجدالحرام كارزار مكنيد، مگر آنها در آنجا به پيكار شما آيند!
پس، اگر با شما جنگيدند، بكشيدشان!
چنين است سزاى كافران!
اگر باز ايستادند، خدا آمرزگار و رحيم است!
با ايشان نبرد كنيد تا فتنهاى نباشد،
و دين از آن خدا شود!
و اگر باز ايستادند، تجاوزى بر ستمكاران نيست!»
آيات فوق حدود و اطراف و لوازم حكم جهاد را به شرح زير بيان مىكنند:
1 - اصل حكم:
« قاتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ... جنگ كنيد در راه خدا!»
2 - نظم و محدوديت آن:
« وَ لا تَعْتَدُوا... تعدى و تجاوز مكنيد!»
3 - تشديد و سختگيرى:
« وَ اقْتُلُوهُـمْ... بكشيدشان هر جا كه يافتيد، و از آنجا كه شمـا را بيـرون كردنـد بيـرونشـان كنيـد!»
4 - محدوديت مكانى:
« وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ... نزد مسجدالحرام جنگ مكنيد!»
5 - امتداد زمانى:
« وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ... تا فتنه از بين نرفته جنگ را ادامه دهيد!»
6 - حكــم قصاص در كــارزار و كشتــار:
«ماه حــرام برابر ماه حرام،
و حرمتها را قصــاص است،
پس اگــر كســى بر شمــا تعــدى كرد،
همانند تعــدى كه بر شمــا كرده بر او تعــدى كنيــد،
و تقــوا ورزيــد، و بــدانيــد كــه خــدا بــا متقيــن اســت!» (194 / بقره)
7 - تجهيز مالى و بودجه جنگ:
« در راه خدا انفاق كنيد،
و خويشتن را با دست خود به هلاكت ميفكنيد،
و نيكوكارى كنيد، كه خدا نيكوكاران را دوست دارد!» (195 / بقره)
تمامــى آيات فوق بر مجــوز نبرد و قتال با مشركين مكه دور مىزند، و هدف واحدى را دنبالمىكند.
البته اين آيات شامل جنگ با اهل كتاب نمىشود، زيرا علت كارزار را برچيده شدن بســاط بتپرستــى و برقرار شدن دين توحيــد و آيين يگانهپرستــى، قرار داده است. با اينكه ايمــان اهل كتاب كفــر است، ولى دينشــان توحيدى اســت، هر چنــد كه به ديــن حـق نگرويدهاند:
حرام خدا را حرام نمىدانند،
و به دين حق نگرويدهاند!» (29/توبه)
ولى اسلام از ايشان به همين ايمان و توحيد ظاهرى قناعت كرده و جنگ با آنان را به منظور غلبه يافتن دين اسلام بر ساير اديان و زيردست شدن ايشان، دستور داده، و لذا موقعى كه «جزيه - ماليات» را پذيرفتند، به جنگ خاتمه داده مىشود.
حـاصل آنكه قرآن مىگـويد:
اسلام، دين توحيد، بر پايه فطرت استوار است، و چنين دينى مىتواند جامعه انسانى را اصلاح كرده و مقرون به سعادت سازد، بنابراين مهمترين و پر ارزشترين حقوق مشروعه انسانيت، برپا داشتن و نگهدارى آن است.
دين حق و آئين يگانهپرستى جز با دفاع و جلوگيرى از تأثير عوامل فساد، باقى و استوار نمىماند. و اين جنگ و جهاد، چه به عنوان دفاع، و چه به عنوان حمله ابتدائى، زنده كننده و باعث حيات اجتماع انسانى است. مبارزه با شرك و دفاع از حق فطــرى انسانيت، به منزله بازگشـت دادن روح به قالب اجتمـاع و زنـده كـردن آن است!
چنين مبارزهاى به وقوع خواهد پيوست، به دست بندگان خالص خدا!
البته بايد در نظر داشت كه آنچه مبلغين مسيحى گفته و آن را دين شمشير و خون و زور و اجبار ناميده، و برخلاف روش ساير پيامبران شمردهاند، يك برداشت غلط از اسلام و احكام آن است.
قرآن كريم احكام اسلام را مبتنى بر حكم صريح و تخلفناپذير فطرت، كه به طور قطع كمال انسانيت در پيروى از آن است، مىداند. فطرت قضاوت مىكند كه تنها پايه استوار قوانين فردى و اجتماعى توحيد و يگانهپرستى است. دفاع و طرفدارى از اين اصل و حفظ و ترويج آن، حق مشروع انسانيت است كه بايد به هر وسيلهاى ممكن شود
استيفـاء گـردد.
اسلام براى استيفاء اين حق، اول به صرف دعوت قناعت كرده و پيروان خود را در قبال اذيت و آزار مشركين به خويشتندارى امر فرموده است. بعد براى بقاء دين و اساس آئين و حفظ جان و مال مسلمين اجازه دفاع داده است. در نهايت، براى دفاع از حق انسانيت و پيروى از قانون فطرت امر به جهاد فرموده است، تا دعوت صحيح به عمل آيد، و تا حجت بر طرف مقابل تمام نشده جنگ را جايز نشمرده است. روش پيامبر گرامى اسلام بهترين گواه اين امر است.
تاريــخ زندگــى و روش سايــر پيامبـران گرامــى خــدا نيز چنيـن بـــوده اســت:
مطالعه تاريخ زندگى پيامبران نخستين مانند نوح و هود و صالح عليهمالسلام نشان مىدهد كه اين بزرگان پيوسته از اطراف و اكناف تحت فشار بودند و هيچگاه مجال جنگ و مبارزهاى برايشان دست نمىداد همچنين، عيسى عليهالسلام مادامى كه در بين مردم و مشغول به دعوت و تبليغ بود، پيروان زيادى كه بتواند با كمك آنها نهضت ايجاد كند، نداشت، و عمده پيشرفت آيين آن حضرت هنگامى بود كه خورشيد اسلام طلوع مىكرد و به دوران مشعلدارى آن خاتمه مىداد، و احكام آن در پشت پـردههـاى نـسـخ مـستـور مـىگـشت.
ولى جمعى از پيامبران كه زمينه را براى مبارزه مساعد مىديدند، به دستور خداىتعالى قيام مىكردند و به نبرد مىپرداختند.
تــورات، داستان جنگهــاى ايشان را نقل كرده، و قرآن مجيد نيز به شرح قسمتى از آنهـــا پرداخته اســت:
(146/آلعمران)
قــرآنمجيــد در بيان داستــان بنى اسرائيــل با عمالقــه از زبــان حضــرت موسى عليهالسلام مـىفـرمـايـد:
به سرزمين مقدسى كه خدا براى شما مقرر كرده درآئيد،
و به پشت برنگرديد، كه زيانكار شويد...!
گفتند:
اىموسى! مادام كه آن گروه آنجا هستند ما هرگز بدان در نخواهيم آمد،
تو و پروردگارت برويد و كارزار كنيد، كه ما همين جا نشستهايم!» (21تا24/مائده)
در داستـان طـالـوت و جـالـــوت مـىفــرمـــايـــد:
كه به پيامبرشان گفتند:
پادشاهى براى ما برانگيز تا در راه خـدا نبرد كنيم!» (246 / بقره)
در داستان حضرت سليمان و ملكه سبأ، از زبان سليمان عليهالسلام مىفرمايد:
بازگرد به سوى ايشان!
ما حتما سپاهيانى كه تابآنهارا نداشته باشند بهسويشان بريم،
و از آنجا خوار و زبون بيرونشانكنيم!» (37/نمل)
و اين تهديد به يك جنگ ابتدايى بوده است.
از اينجا معلوم مىشود كه جنگ در شرايع قبلى بوده، و به طور قطع در بعضى از آنهـا، حتى حمله ابتدايى جايز بوده است.(1)
« اِنَّ الَّذينَ كَفَروُا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ... .» (25 / حج)
اين آيات گوشه ديگرى از تاريخ صدر اسلام را يادآور مىشود، آنگاه كه كفار مشرك، مؤمنين را از ورود به مسجدالحرام جلوگيرى مىكردند، و عوامل مزاحمت آنان را فـراهـم مىساختند.
خداوند مىفرمايد:
كه همان دين اسلام است، باز مىداشتند،
و مؤمنين را از ورود به مسجدالحرام، كه ما آن را معبدى براى مردم قرار داديم،
كه عاكــف و بادى در آن برابرند، جلوگيــرى مىكنند،
از عــذاب اليمشان بچشانيــم،
چون آنها با مــردم با الحــاد و ظلــم مواجــه مىشونــد،
و كســى كه چنيــن باشد، ما از عذابــى دردناكمىچشانيمش!»
مراد از «كسانى كه كافر شدند،» مشركين مكه است، كه به نبوت رسول خدا صلىاللهعليهوآله كفر ورزيدند، و در اول بعثت، يعنى قبل از هجرت، مردم را از اسلام جلوگيرى كردند. مقصود از «سبيل خدا» همان اسلام است، و نيز مؤمنين را از داخل
1) الـميـــــــزان ج: 3، ص: 88
شدن به مسجدالحرام، براى طواف كعبه و نماز خواندن در آن و ساير عبادات، باز مىداشتند. عبارت «يصدون» استمرار در جلوگيرى را مىرساند، و نشان مىدهد كفار به طور مداوم از ورود مسلمانان به مسجدالحرام جلوگيرى مىكردند، و مؤمنين را از راه خدا باز مىداشتند، يعنى آنها را از اداء عبادات و مناسك در كعبه بـاز مـىداشتند، و نمـىگذاشتند كسى هـم از خارج وارد مكه شود.
در اين آيه خداونــد متعال وصفى از مسجدالحرام با اين عبارت مىفرمايد كه: «اَلَّــذى جَعَلْنــاهُ لِلنّـاسِ ـ آن را محــل عبادت مــردم قرار داديــم!»
يعنى اين كه ملك آن را به مردم واگذار نكرديم بلكه مردم مالك اين معنى هستند كه در مسجدالحرام عبادت كنند و كسى نتواند از ايشان جلوگيرى كند!
خداوند متعال مىخواهد بفهماند كه عبادت مردم در مسجدالحرام حق ايشان است، و جلوگيرى ايشان از اين كار تجاوز و تعدى در حق و الحاد به ظلم است، و عبارت «سبيلُ اللّه» اين معنى را افاده مىكند كه جلوگيرى از عبادت در مسجد تعدى به حق اللّه است. در تأييد اين معنى ادامه مىدهد كه « سَواءً الْعاكِفُ فيهِ وَالْبادِ...،» يعنى اهل آن، و خارجىهايى كه داخل آن مىشوند، در اينكه حق دارند در آن مسجد عبادت كننـد، برابرند!
و لازمه عمل حريم و بازدارى مسلمانان از ورود به مسجدالحرام براى عبادت، كيفرى است كه خداوند در آخر آيه مىفرمايد:
خــواهيـم داد!»(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ اِنَاللّهَ مَعَ الصّابِرينَ!» (153تـا157/بقـره)
قبــل از نازل شدن دستور جهــاد و تشريع آن، خداىتعالــى آياتى را به عنوان ايجــاد زمينه فكــرى جهت آمادگى جامعه نوپاى اسلامى آن روز نــازل فرمود، و در آن آيات پيشگويى بلايــى شده بود كه نزديـــك بود مسلمانهــا با آن روبـهرو شوند.
البته اين بلا مانند قحطى و وبا و يا هر بلاى عمومى ديگر نبود، بلكه بلاى عامى بود كه خود مسلمانان خود را بدان نزديك كرده بودند، بلايى است كه به جرم پيروى از دين توحيد و اجابت دعوت حق بدان مبتلا شدند. جمعيت اندكى كه همه دنيا، و مخصوصا قوم و قبيله خود آنان، مخالفشان بودند، و همه مىخواستند نور خدا و كلمه
1) الميزان ج: 28، ص: 237
عدالت و دعوت حق را خاموش و نابود كنند.
دشمنــان براى رسيدن به هــدف خود راه قتال و جنــگ را برگزيــده بودند، زيرا هر راه ديگرى كه رفتــه بودند نتوانستــه بودند مقاومــت مسلمانـان را درهم بشكنند.
از طرف مسلمانان نيز چارهاى جز دفاع متقابل وجود نداشت، زيرا از روزى كه بشر پا به دنيا نهاده اين تجربه را به دست آورده كه براى توسعه حق بايد باطل را از محيط دور ساخت.
آيات فوق به طور اشاره خبر مىدهند كه چنين محنت و بلايى رو به آمدن است. سخن از قتل و جهاد در راه خدا پيش كشيده شده، ولى اين بلا را مانند بلاهاى ديگر مكروه و ناگوار توصيف نكرده، و اين قتال مرگ را نابودى نشمرده، بلكه آن را حياتى معرفى كرده كه مؤمنين با شناخت و معرفت به آن حيات، خود را براى جنگ و قتال آمـاده كنند.
به مؤمنين خبر مىدهد كه بلايى در پيش دارند و اين بلاء امتحانى است كه هرگز به مدارج عالى و رحمت پروردگارى و به اهتداء به هدايتش نمىرسند، مگر آنكه در برابر آن صبر كنند و مشقتهايش را تحمل نمايند.
اين حقيقت را به مؤمنين تعليم مىدهد كه براى رسيدن به اهداف خود از جنگ و قتال از چه كمك بگيرند، مىفرمايد:
كه خــدا با صابــران اســـت!» (45 / بقره)
صبــر، عبــارت اســت از خــوددارى از ناشكيبــى و از دست ندادن امــر تدبيــر، و نماز عبارت است از توجه به ســوى پروردگار، و انقطــاع به سوى كسى كه همه امـور بـــه دســـت اوسـت!(1)
« اُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتِلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا...!» (39 / حج)
آيه فوق اذن جنگ با كفار را به مسلمانان مىدهد. اين اولين آيهاى است كه درباره جهاد نازل شده است، چون مسلمانان مدتها بود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درخواست اجازه مىكردند تا با مشركين قتال كنند، و حضرت به ايشان مىفرمود كه من مأمور به قتال نشدهام و در ايـنباره هيچدستـورى نـرسيـده است.
1) الميزان ج: 2، ص: 239
آنحضرت تا در مكه بود همه روز عدهاى از مسلمانان نزدش مىآمدند كه كتك خورده بودند و يا زخمى شده بودند، و شكنجه ديده بودند، در محضر آن جناب از وضع خود و ستمهايى كه از مشركين مكه، و گردن كلفتهاى آنان مىديدند، شكوه مىكردند، حضرت هم آنها را تسليت مىداد، و امر به صبر و انتظار فرج مىكرد، تا آنكه اين آيـات نـازل شد و در آن اذن دفاع و جهـاد داده شـد.
بعضى از مفسرين آيات ديگرى را به عنوان اولين دستور جهاد تلقى كردهاند، ولى اعتبار عقلى اقتضا مىكند كه همين آيه اولين آنها باشد، براى اينكه صريحا كلمه «اذن» در آن آمده و همچنين در آن زمينهچينى لازم شده، و مردم را براى جهاد تهييج و دلها را تقويت نموده، و با وعده نصرت به طور اشاره و تصريح آنان را ثابتقدم كرده، و رفتـارى را كـه خـداىتعالى بـا اقوام ستمگر گذشته نموده، يـادآور شده است!
همه اينها از لوازم تشريع احكام مهم، و بيان و ابلاغ براى اولين بار آن است، آن هم حكم جهاد كه بناى آن بر اساس فداكارى و جانبازى است، و از دشوارترين احكام اجتماعى اسلام، و مؤثرترين آنها در حفظ اجتماع دينى است.
آرى! ابلاغ چنين حكمى براى اولين بار بسيار احتياج دارد به زمينهچينى، و بسط كـلام، و بيدار كــردن افكار، همچنانكــه در هميـن آيات ايــن روش به كـار رفتـه است.
چـونكه اولاً كـلام را بـا ايـن نكتـه آغـاز كـرده اســت كـه:
سپس به طور صريح اجازه قتال داده، و فرموده:
و در اين آيه ايشان را به وصف صلاحيت ستوده، و آنان را شايسته و قابل براى تشكيل يك مجتمع دينى كه در آن اعمال صالح عملى مىشود، دانسته، و آنگاه رفتار خدا را نسبت به اقوام ستمگر گذشته حكايت كرده، و وعده داده است كه به زودى انتقام ايشان را از ستمگران معاصرشان خواهد گرفت، همان طور كه از گذشتگان گرفت! در اولين آيــه براى مطالب آيــه اصلى كه اذن بر قتــال مىدهد زمينهچينى شده است و مـىفـرمايد:
و شر مشركين را از ايشان دفع مىكند،
چونكه او ايشان را دوست مىدارد،
و مشركين را دوست نمىدارد،
براى اينكه مشركين خيانت كردند.» (38 / حج)
پــس اگر او مؤمنيــن را دوست مىدارد بدين جهت است كه مؤمنين امانت را رعايت و نعمت خداىتعالــى را شكر گذاشتنــد، پس در حقيقت خدا از دين خود (كه امانت نزد مؤمنين است،) دفاع مىكند، و به همين جهت او ولى و مولاى مؤمنين است!(1)
«اُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتِلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا...!» (39 / حج)
« به كسانى كه مورد حمله و نبرد قرار مىگيرند،
و به واسطه اينكه ستم كشيدهاند،
اذن داده شد!
و خدا به يارى ايشان تواناست!
همان كسان كه به ناحق از خانههايشان بـيـرون رانـده شـدنـد...!»
اين آيه نشانگر اجازه مقابله به مثل براى مسلمانان است و مىرساند كه به آنان اجازه داده شده تا با كسانى كه در حق آنها ظلم مىكنند به مقابله بپردازند پس خود عبارت دليل بر اين است كه به چه كارى اجازه داده شده است.
فلسفه اين اجازه هم همين است كه مشركين آغاز به اين عمل كرده بودند و اصولاً خواستار جنگ و نزاع بودند، و مسلمانان را مىكشتند و كتك مىزدند، عبارت «بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا...،» سبب اين امر را صراحت مىبخشد، و همين خود علت اذن را مىفهماند، و مىرساند كه اگر مسلمانان را كه همواره از مشركين توسرى مىخوردند اجـازه قتـال داديـم بـه خاطـر هميـن است كـه ظلـم مىشـدند.
در ادامه آيه اين مظلوميت مؤمنين را بيان مىكند، و مىفرمايد كه چگونه كفار بدون هيچ حقى و مجوزى مسلمانان را از ديار وطنشان مكه بيرون كردند، آن هم نه اين طور كه دست ايشان را بگيرند و از خانه و شهرشان بيرون كنند بلكه آن قدر شكنجه و آزار كردند، و آن قدر براى آنان صحنهسازى نمودند تا آنكه ناگزير شدند با پاى خود شهر و زندگى را رها كردند و در ديار غربت منزل گزيدند، و از اموال و هستى خود چشم پوشيدند، و به فقر و تنگدستى گرفتار شدند، و عدهاىبه حبشه گريختند، و جمعى بعد از هجرت رسولاللّه صلىاللهعليهوآله به مدينه، آنجا رفتند.
1) الميزان ج: 28، ص: 261
دلـيــل اخـــراج آنهـــــا چــه بـــــود؟
دليـل اخراج آنها تنهــا ايـن بود كــه مىگفتند: پروردگــار ما اللّه اســت، نه بتهـا!
اين تعبير اشاره مىكند بـه اينكه مشركيـن آن قـدر نفهـم و منحرف از حق بودند كه اين كلمه حق را از مسلمانان جرم مىدانستند، و همان را مجوز اين مىدانستند كه ايشـان را از وطـن مـألوف و ديـار خـود بيـرون كنند!(1)
«وَ قاتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ...!» (244 تا 252 / بقره)
اين آيه جهاد را واجب مىكند، و مردم را دعوت مىكند به اينكه در تجهيز يكديگر و فراهم نمودن عده و قوه، انفاق كنند.
در اين آيه، و در ساير موارد، فريضه جهاد مقيد به عبارت «فى سَبيلِ اللّهِ،» شده است. اين به خاطر آن است كه به خيال كسى نيايد كه اين وظيفه دينى مهم صرفا براى ايــن تشريع شده كه امتــى بر ساير مردم تسلــط پيدا كــرده، و اراضى آنان را ضميمــه اراضى خــود كند (همــانطــوركه برخــى نويسندگــان تاريخ تمــدن اســلام، چــه جامعــهشنــاســان و چه غيــر ايشــان اينگونــه خيــال كــردهانـــد!)
حال آنكه چنين نيست، و عبارت «فى سَبيلِ اللّهِ!» مىفهماند كه منظور از تشريع جهاد در اسلام براى اين است كه دين الهى كه مايه صلاح دنيا و آخرت مردم است، در عالم سلطه يابد!
در اين آيات مؤمنين را زنهار مىدهد كه مبادا در اين سير خود قدمى بر خلاف دستور خدا و رسولش بردارند، و كلمهاى در مخالفت بگويند، و حتى نفاقى در دل مرتكب شوند، آن طور كه بنى اسرائيل كردند. در ميان اين آيات، داستان طـالوت و جـالوت را بيان مىكند تا نفاقى كه در بنى اسرائيل پيش آمده بود، تكرار نشود - آنان كه در موقع جنگ از رهبرشان نافرمانى كردند ولى عاقبت فقط گروهى انـدك به جنـگ رفتنـد ولـى با امـداد الـهى بر گـروه كثـير پيروز شدند!
خداىتعالى هزينهاى را كه مؤمنين در راه او خرج مىكنند قرض گرفتن خودش ناميده، و اين به خاطر همان است كه مىخواهد مؤمنين را بر اين كار تشويق كند، و هم براى اين است كه انفاقهاى مورد نظر براى خاطر او بوده و نيز براى اين است كه خداى
1) الـميـــــــــــزان ج: 28، ص: 263
سبحان به زودى عوض آن را چند برابر به صاحبانش بر مىگرداند.(1)
«قتِلُـوا الَّـذيــنَ لا يُـؤْمِنُـونَ بِـاللّــهِ وَ لا بِـالْيَـــوْمِ الاْخِــرِ...!» (29 / تـوبه)
قرآن مجيد در آيه زير مسلمين را امر مىكند كه با اهل كتاب جنگ كنند:
در ادامه آيه چگونگى انحراف آنها را از حق، هم در مرحله اعتقاد و هم در مرحله عمل، شرح مىدهد و مىفرمـايد:
و نصــارى گفتنــد: مسيح پسر خداست!؟
ايــن عقيده ايشــان است كه به زبــان هم جارى مىكنند.
آنها در عقيده مانند همان كسانــى شدند كه قبــلاً كفر ورزيــده بودنــد.
خدا ايشــان را بكشد! چگونــه افترائات كفار در ايشــان اثـر مىگذارد!
به جاى خدا، احبار و رهبانان خود را، و مسيح پسر مريم را، پروردگار خود دانستند،
و حال آنكه دستور نداشتند مگر به اينكه معبودى يكتا بپرستند كه جز او معبودى نيست، و او از آنچه كه شريكش مىپندارند منزه است!» (30 و 31 / توبه)
1 - اولين وصفى كه خداوند اهل كتاب را با آن توصيف كرده - ايمان نداشتن بـه خـدا و روز جزاست!
سوالى پيش مىآيد كه - اين توصيف چگونه با آياتى درست در مىآيد كه اعتقاد به الوهيت خدا را به ايشان نسبت مىدهد؟ يا در آيات ديگر اعتقاد به معاد را به ايشان نسبت مىدهد، و آنگاه در اين آيه مىفرمايد كه - ايشان به روز جزا ايمان ندارند!
جواب اين است كه خداىتعالى در كلام مجيدش ميان ايمان به او، و ايمان به روز جزا، هيچ فرقى نمىگذارد، و كفر به يكى از آن دو را كفر به هردو مىداند، و همچنين درباره كسانى كه به خود خدا و بعضى از پيغمبران ايمان آورده و به بعض ديگر ايمـان نياوردهاند، حكـم به «كفر» نمـوده است. (مـانند آيه 150 سوره نساء.)
1) الميزان ج: 4، ص: 127
بنابراين، اهل كتاب هم كه به نبوت پيامبر گرامى اسلام «حضرت محمد بن عبداللّه صلوات اللّه عليه و آله» ايمان نياوردهاند، «كفار حقيقى» حساب مىشوند، ولو اينكه اعتقاد به خدا و روز جزا داشته باشند!
(توجه كنيد كه اين كفر را به لسان «كفر به آيتى از آيات خدا،» كه همان آيت نبوت باشد، نسبت نداده است بلكه به لسان «كفر به ايمان خدا و روز جزا،» نسبت داده است، عينا مانند مشركين بتپرست كه به خدا كفر ورزيدند و وحدانيتش را انكار كردند، هرچند وجودش را اعتقاد داشته و او را معبودى فوق معبودها مىدانستند.)
اهل كتاب، اعتقادشان به خدا و روز جزا هم اعتقادى صحيح نيست و مسئله مبدأ و معاد را بر وفق حق تقرير نمىكنند، مثلاً در مسئله مبدأ كه بايد خدا را از هر شركى برى و منزه بدانند، مسيح و عُزَيْر را فرزند او مىدانند، و در نداشتن توحيد با مشركين فرقى ندارند. همچنين در مسئله معاد، كه يهود قائل به «كرامت» هستند، و مسيحيان قائل به «فديـه» هستند!
2 - دومين وصفى كه براى ايشان كرده، اين است كه ايشان محرمات الهى را حـرام نمىدانند؛
يهــود عدهاى از محرمــات را كه خداونــد در سوره بقره و نساء ذكر مىكند حلال دانستهاند.
مسيحيان خوردن شراب و گوشت خوك را حلال دانستهاند، حال آنكه حرمت اينها در ديـن مـوسى و عيسى و خـاتـم الانـبياء مسلم اسـت!
همچنين اهل كتاب مال مردم خورى را حلال مىدانند كه قرآن مجيد آن را به روحانيون اين دو ملت (احبار و رهبانان) نسبت داده است. (34 / توبه)
3 - سوميــن وصفــى كه خداىتعالـى از اهل كتــاب كرده، مسئلــه ديــن است، كه فرموده آنها دين حق را سنت و روش زندگى خود نمىگيرند!
«دين حق» آن است كه حق اقتضاء مىكند كه انسان آن دين را داشته باشد، و انسان را به پيروى از آن دين وادار مىسازد. وقتى گفته مىشود كه اسلام دين حق است، معنايش اين است كه اسلام سنت تكوين و طريقهاى است كه نظام خلقت مطابق آن است، و فطرت بشر او را به پيروى از آن دعوت مىكند، همان فطرت كه خداوند برآن فطرت انسان را آفريد، و در خلقت و آفريده خدا تبديلى نيست، و اين است دين استوار!!
از آنچه گذشت، خلاصهاش اين مىشود كه اولاً ايمان نداشتن اهل كتاب به خدا و روز جزاء به معناى اين است كه ايشان ايمانى كه نزد خدا مقبول باشد، ندارند! و جرم ندانستن ايشان محرمات خدا و رسول را، معنىاش اين مىشود كه ايشان در تظـاهر بـه
گنـاهـان و منهيـات اسـلام، و آن محرماتى كه تظاهر به آن اجتماع بشرى را فــاســد و زحمـــات حكــومـت حـق حـاكـم بـر آن اجتمـاع را بــىاثـــر و خنثى مىســازد، پـروا و مبالات ندارند!
و تديــن نداشتــن ايشان به دين حــق، معنايش ايــن مىشود كه ايشــان سنــت حق را كه منطبق با نظام خلقـت، و نظام خلقــت منطبق بر آن اســت، پيــروى نمىكنند!
ايــن اوصاف سه گانــه، دليل و حكمت خدا را در امر قتال با اهل كتاب بيان مىكند، و با بيان آن مؤمنين را بر جنــگ با همــه آنان (نه بــا بعضــى از آنها،) تحريك و تشويــق مىنمايــد، و مىفرمايد:
زيرا آنها به خدا و روز جزا ايمان نمىآورند،
ايمانى كه مقبول باشد و از راه صواب منحرف نباشد،
آنها محرمات الهى را حرام نمىدانند،
و به دين حقىكه با نظام خلقت الهى سازگار باشد، نمىگروند،
و كارزار را ادامه دهيد! تا آنجا كه ذليل و زبون و زيردست شما شوند،
و نسبت به حكومت شما خاضع گردند،
و خراجى را كه براى آنها بريدهاند، پرداخت كنند،
تا ذلت خود را در طرز اداى آن مشاهده نمايند،
و از سوى ديگر با پرداخت آن حفظ ذمه و خون خود و اداره امور خويشتن را تأمين نمايند!(1)
جنگهاى صدر اسلام تقريبا همگى جنگهاى دفاعى بودند، و مسلمين قريب پنجاه و دو جنگ با كفار و مشركين عرب يا با يهود اطراف مدينه، و قبايل ديگر، كردهاند، كه آن ها را غزوه و سريه مىگويند.
غزوه، جنگهايى است كه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در آن شخصا حضور داشته است، و سريه جنگهايى است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در آن حضور نداشته است. در ميان اين جنگها مىتوان گفت كه سه مورد زير جنگهاى تهاجمى
1) الـميــــــــزان ج: 18، ص: 71
بوده است كه در اين سه مورد، خداوند متعال دستور قتال و كارزار براى مسلمين صادر فرموده است. در روايات اسلامى حديثى است از امام صادق عليهالسلام به نام «حديث شمشيرها» كه از پدر بزرگوارش نقل كرده و فرموده است:
1 - شمشيرى كه عليه مشركين عرب به كار مىرود، و لزوم به كار بردنش آيــه زيـر اسـت كـه مــىفـرمـايـد:
2 - شمشير دوم، شمشيرى است كه عليه اهل ذمه به كار مىرود و لزوم به كار بردن آن آيه زير است كه مىفرمايد:
وَ لا يَدينُونَ دينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتبَ حَتّى يُعْطُوا الجزيه عن يَدٍ،
وَ هُمْ صغِرُونَ! (29 / توبه)
(ايـن آيـه نـاســخ آيــه « وَ قُــولُـوا لِـلـنّـاسِ حُـسْـنـا!» "83 / بقــره" مـىبـاشــد.)
پس، از اهل كتاب هر كس كه در كشور اسلامى باشد از او پذيرفته نيست مگر - جزيه دادن يا كشته شدن، و در صورت جنگ و قتال، اموالشان غنيمت مسلمين، و زن و بچههايشان اسراى آنان خواهد بود و اگر چنانچه حاضر به پرداخت جزيه شدند البته در آن صــورت بر ما مسلميــن حرام اســت كه اموالشــان را بگيريــم و ايشان را اسير خود سازيم، در اين حالــت مىتوانيـم از آنان زن بگيريــم و با آنـان ازدواج كنيم.
3 - شمشير سوم، در مورد كسانى از اهل كتاب است كه در كشورهايى زندگى مىكنند كه با ما سر جنگ دارند، هم مىتوانيم اسيرشان كنيم و هم اموالشان را بگيريم، ولى نمىتوانيم با زنان ايشان وصلت كنيم. ايشان بين سه چيز اختيار دارند: به كشورهاى اسلامى كوچ كنند، يا جزيه بپردازند، يا آنكه كشته شوند!» (نقل از كافى)(1)
«يآاَيُّهَــا الَّذيــنَ ءَامَنُــوآا اِذا لَقيتُــمْ فِئَـةً فَاثْبُتُــوا وَاذْكُــرُوا اللّهَ كَثيــرا...!»(45 تا 47 / انفال)
در قرآن مجيد نكات مهمى به صورت فرامين نظامى وجود دارد كه در جنگهاى صدر اسلام نازل شده است، كه اين فرامين در فتح و پيروزى آنان مؤثر بوده است. از آن جمله شش فرمان تاريخى است كه در آيات فوق در جنگ بدر نازل گرديده، و رعايت آنهــا را خداوند متعال در جنگهــاى اسلامى در مصــاف با دشمــن بر مسلمين
1) الـميــــــــزان ج: 18، ص: 95
واجــب گردانيــده اســت:
1 - ثبـــــــــــات،
2 - ذكـر كثير خدا،
3 - اطـاعـت خـدا و رســول الـلّـه،
4 - اجتناب از نزاع،
5 - اجتناب از غرور و شادمانى و خودنمائى در حركت به سوى جنگ،
6 - اجتناب از جلوگيرى از راه خدا،
مجموعه اين امور شش گانه، دستور نظامى جامعى است كه هيچ دستور مهم جنگى از آن بيرون نيست. اگر انسان در جزئيات وقايع تاريخى جنگهاى صدر اسلام، كه در زمان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد، از قبيل جنگ بدر و احد و خندق و حنين و غير آن، دقت كامل نمايد، اين معنا برايش روشن مىشود كه سرّ غلبه مسلمين، در آن جا كه غالب شدند، رعايت مواد اين دستورات بوده است، و علت شكست خوردن آنان نيز، هر جا كه شكست خوردند، رعايت نكردن و سهلانگارى در آنها بوده است!
اينــك شرح كامــل آيــات در توضيــح نكات فوق و رموز آن:
خود آيات چنين معنى مىدهد:
1 - « اى كسانى كه ايمان آوردهايد،
وقتى برخورديد به گروهى از دشمن، پس پايدارى كنيــد،
و خــدا را زياد ياد كنيــد و به ياد او باشيــد، باشد كه رستگــار شويــد!» (45 / انفال)
2 - « و فرمانبردارى كنيد خدا و فرستادهاش را،
و نزاع مكنيد كه سست شويد و در نتيجه نيرويتان تحليلرود،
و خويشتندارى كنيد كه خدا با خويشتنداران است!» (46 / انفال)
3 - « و مانند مشركين و آن كسانى مباشيد كه با غرور و خودنمايى از ديار خود خارج شدند، و باز مىداشتند از راه خدا،
و خدا به آنچه مىكنيد محيط است!» (47 / انفال)
عبارت «فَاثْبُتُوا!» فرمان و دستور مطلقى است براى ايستادگى در مقابل دشمن و فرار نكردن. اين فرمان با فرمان بعدى «فَاصْبِرُوا!» فرق دارد، كه در آيه بعدى آمده است، و تكرار آن نيست. در آيه بعدى امر به صبر مىفرمايد - « وَ اصْبِرُوآا اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرينَ!» (46 / انفال)
صبر، نوعى ثبات خاص است، و آن عبارت است از ثبات در مقابل مكروه، هم به قلب - به اينكه دچار ضعف نگشته، و جزع و فزع نكند؛ و هم به بدن - به اينكه كسالت و سهلانگارى ننموده، و از جا در نرود؛ و در مواردى كه عجله پسنديده نيست، شتــــابــزدگــى ننمايــــد.
در مورد آيه فوق، فرمان: «صبر پيشه كنيد، خدا با صابران است!» به اين معنا است كه همواره در برابر مصايب و ناملايمات جنگى، كه دشمن به وسيله آن تهديدتان مىكند، ملازم خويشتندارى بوده، و اكثرا در ذكر خدا و اطاعت او و رسولش، بوده باشيد. حوادث و سنگينى بار اطاعت شما را از جاى نكند و از پاى در نياورد، و لذت معصيت و عجب و تكبر شما را گمراه نسازد!
تأكيدى كه در عبارت فوق وجود دارد براى اين است كه صبر قوىترين ياورى است در شدايد و محكمترين ركنى است در برابر تلون در عزم و سرعت تحول در اراده! و همين صبر است كه به انسان فرصت تفكر صحيح مىدهد، و به منزله خلوتى است كه در هنگام هجوم افكار پريشان و صحنههاى هولانگيز و مصايبى كه از هر طرف روى مىآورد، به انسان فرصت مىدهد كه صحيح فكر كند و رأى مطمئن و صد در صد اتخاذ كنـد. پس خداى سبحان با مردم صابر است!
ذكــر خــدا فرمانــى اســت كه در آيــه « وَاذْكُرُوا اللّــهَ كَثيــرا!» (45 / انفال) صادر شده، و به معناى ياد خــدا در دل و در زبـان است، چه اين هر دو قسـم ذكر است.
معلوم است آن چيزى كه مقاصد آدمى را از يكديگر مشخص و جدا مىكند، آن حالات درونى و قلبى انسان است، حالا چه اينكه لفظ هم با آن حالت مطابق باشد، مثل كلمه «يا شافى!» از مريضى كه از مرض خود به خدا پناه مىبرد، و يا مطابق نباشد، مثل اينكه همان مريض به جاى آن دو كلمه بگويد: «اى خدا!» چون همين «اى خدا!» از مريض به معناى «اى شفادهنده!» است، چون مقتضاى حال و آن احتياجى كه او را به استغاثــه واداشته، شاهـد اين اســت كه مقصــودش از «اى خــدا!» جز ايــن نيســت، و ايـن خـيلى روشـن است.
كسى هم كه به جنگ رفته و با دشمن روبهرو شده، مىداند كه در جنگ خونها ريخته مىشود، و دست و پاها قطع مىگردد. و خلاصه، به منظور رسيدن به هدف بايد از خود گذشت كرد و پيه همه ناملايمات را به تن ماليد، چنين كسى فكرش همه متوجه پيروزى و رسيدن به هدف و غلبه بر دشمنى است كه او را به مرگ و فنا تهديد مىكند،
و كسى كه حالش چنين و فكر و ذكرش اين است، ذكر خدايش هم ذكرى است كه با حالت و فكـرش تنـاسب دارد.
و اين خود بهترين قرينه است بر اين كه مراد از آيه « وَاذْكُرُوا اللّهَ كَثيرا!» اين است كه مؤمن متذكر آن معارفى باشد كه مربوط به اين شأن و اين حالت است، و آن اين است كه خداىتعالى معبود او و پروردگار اوست، و آنكسى است كه مرگ و حيات به دست اوست، و او مىتواند انسان را در اين حال يارى كند، و او سرپرست اوست، و چه سرپرست و ياور خوبى است!
چنين كسى كه پروردگارش وعده نصرت داده و فرموده:
« اگر خدا را يارى كنيد او هم شما را يارى مىكند، و قدمهايتان را استوار مىكند!»
(7/محمد)
و نيز فرموده:
« خداوند اجر آن كس را كه عمل نيكى كند ضايع نمىسازد!»
يقينا به نصرت پروردگارش اطمينان داشته و مىداند كه سرانجام كارزارش به يكى از دو وجه است، كه هر دو نيك است، چون يا بر دشمن غلبه مىكند كه در اين صورت رايت دين را بلند كرده و محيط را براى سعادتمند شدن خود و ديگران مساعد كرده است، و يا كشته مىشود، كه در اين صورت به جوار اوليـاء مقـربين درگاه پروردگارش شتافته است!
اينگونه معارف حقيقى است كه مربوط به حالت يك نفر مجاهد است، و سرانجامش را به سعادت واقعى و كرامت دائمى منتهى مىكند!
اگر در آيه بالا «ذكر» را به «كثير» مقيد كرد، براى اين بود كه در ميدانهاى جنگ هر لحظه صحنههايى تكرار مىگردد كه انسان را به دوستى زندگى فانى و شيرينى زخارف دنيوى علاقمند مىسازد، و شيطان هم با القاء وسوسه خود آن را تأييد مىكند، لذا فرموده: خدا را زياد ياد كنيد تا بدين وسيله روح تقوى در دلها هـر لحظـه تجديد و زندهتر شود!
فرمان سوم مىفرمايد: «اَطيعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهآُ - خدا و رسولش را اطاعت كنيد!»
مراد به اين اطاعت، اطاعت دستوراتى است كه از ناحيه خدا و رسول راجع به امر جهاد و دفاع از حريم دين و بيضه اسلام صادر مىشود، و آيات جهاد و دستورات نبوى مشتمل بر آن است، مانند: دستوراتى درباره اتمام حجت با دشمن در مرحله اول، صادر
شده است، و يا دستوراتى كه تعرض به زن و فرزند دشمن را در حين جنگ منع مىكند، و يا شبيخون زدن به دشمن را اجازه نمىدهد و يا ساير احكام جهاد.
فرمان چهــارم از نــزاع و كشمكــش بين مسلمين جلوگيــرى مىكند و مىفرمايد « وَ لاتَنزَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ!» (46/انفال) يعنىبا نزاع و كشمكش در ميان خود ايجاد اختلاف مكنيد، و به واسطه آن خود را دچار ضعف اراده مسازيد، و عزت و دولت و يا غلبه بر دشمن را از دست مدهيد، چه اختلاف، وحدت كلمه و شوكت و نيروى شما را از بين مىبرد.
در ادامه اين فرمان مىفرمايد: « وَ اصْبِرُوآا اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرينَ - صبر كنيد كه خدا با صابران است!»
فرمان پنجم و ششم با آيه زير صادر شده است كه مىفرمايد:
« و مانند مشركين و آن كسانى مباشيد كه با غرور و خودنمايى
از ديار خود خارج شدند و بازمىداشتند از راه خدا...!»
در اين فرمان، نهى از اتخاذ طريقه مشركين رياكار و مغرور صادر شده كه هم آنان جلوگيران راه خدا بودند و مقصود از آنان مشركين قريش است كه داراى اين صفات بودند. تقدير آيه چنين است كه مىفرمايد:
و مردم را با گفتار و كردار ناپسند خود به ترك تقوى و فرو رفتن در گناهان و خروج از اطاعت اوامر و دستورات خدا دعوت مكنيد،
و بدين وسيله جلوگير راه خدا مباشيد!
كه اگر چنين كنيد زحماتتان بىاثر گشته و نور ايمـان در دلهايتـان خـاموش مىگـردد، و آثار ايمـان از اجـتماعتان رخـت بر مىبندد.
پس اگر بخواهيد زحماتتان ثمربخش باشد،
و در نتيجه شما را به مقصد و هدف برساند،
جز صراط مستقيمى كه دين قويم آن را برايتان فراهم آورده،
و ملت فطرى هموارش كرده، راه ديگرى نداريد،
و خداوند مردم فاسق را به سوى ايدههاى فاسدشان هدايت نمىكند!(1)
هر دويست آيه سوره آل عمران چنان مىنمايد كه يك جا نازل شده باشد، زيرا تمامى آيات آن با يك اسلوب تنظيم شده، و مطالب آنها با يكديگر متناسب، و هدف آنها با هم پيوند كامل دارد.
غرض اصلى اين سوره دعوت نمودن مؤمنان است به اين كه در حمايت دين الهى، توحيد كلمه و اتحاد داشته باشند. آيات آن جا به جا موقعيت خطير و حساس مسلمانان را در برابر يهود و نصارى و مشركين گوشزد مىنمايند، تا آنان عليه اين دشمنان سرسخت، كه هر يك قصد خاموش كردن چراغ روشن اسلام را داشتند، قيام كننـد، و صبـر و ثبات قـدم را شعار خود سازنـد.
روى همين جهت، به نظر مىرسد كه زمان نزول آن در هنگامى بوده كه كار رسولاللّه صلىاللهعليهوآله تا اندازهاى استقرار پيدا كرده، ولى به طور كامل پابرجا نشده است. چــون در آيات آن از «غزوه احد» و « مباهله با نصاراى نجران» و همچنين درباره بعضى از امور مربــوط به «يهود» و وادار نمودن مسلمانان به قيام در برابر «مشركين» و دعوت نمودن آنــان به صبر و ثبــات و مرابطه، تذكراتـى داده شده است.
همــه اينها مؤيد آن است كه زمــان نزول اين سوره در اوقاتــى بوده كه مسلمانان با تمــام قوا به «دفاع دينى» اشتغال داشتند، و در اين راه كوشش مىكردند.
از طرفى در برابر «فتنه يهود و مسيحيان» كه موجب سستى ايمان قلبى مسلمانان مىشد، قيام كرده، و به «مبارزه تبليغاتى» آنان پاسخ مىدادند، و از طرف ديگر با «مشركين عرب» مشغول به زد و خورد شده، و دور از اهل و ديار در حال جنگ و ناامنى به سر مىبـردند.
اين روزها كمكم داشت صيت اسلام در دنيا منتشر مىشد، جهانيان عليه پيشرفت آن قيام كرده بودند. گذشته از يهود و نصارى و مشركين عرب، از طرف ممالك خارجى هم، مانند دو كشور «روم و ايران» و امثال آن، اين مبارزات شروع شده و به جلـو مـىرفت.
لذا، خداوند متعال در اين سوره بعضى از حقايق دينش را به مؤمنين تذكر داده تا قلب آنان را پاكيزه كند، و زنگ شبهات و وساوس شيطانى و تسويلات اهل كتاب را از
1) الـميــــزان ج: 18، ص: 71
دلشان بزدايد. همچنين به آنان روشن ساخته كه خداوند از تدبير ملكش آنى غافل نشده و در برابر اقدامات مخلوقات خود عاجز نيست، و لكن دينش - اسلام - را اختيار كرده و جمعى را هم به سوى آن از راه عادت جارى و سنت دائمى - كه همان سنت علل و اسباب باشد - رهبرى كرده است.
پس مؤمــن و كافــر هر دو بر اســاس سنت اسبــاب جريان دارنــد، و هر يك روزى جلوهگرى و غلبه پيـدا مىكنند، روزى روز كافر است، و روزى ديگر روز مؤمنان، و دنيا دار امتحان و روزگـار عمل است، و هر كس بــه نتيجه اعمال و كردههاى خـــود در سراى ديگـر مىرسـد!(1)
«... وَعداً عَلَيْهِ حَقّا فِىالتَّوْريةِ وَالاِنجيلِ وَالْقُرْآنِ...!» (111/توبه)
خداى متعال در آيه فوق وعدهاى را كه در تورات و انجيل و قرآن به جهادگران راه خود داده، متذكر مىشود:
به اين بها كه بهشت از آنشان باد،
در راه خدا كارزار كنند، بكشند و كشته شوند،
وعده خداست، كه در تورات و انجيل و قرآن، به عهده او محقق است،
و كيست كه به پيمان خويش از خدا وفادارتر باشد؟
به معامله پر سـود خويش كه انجـام دادهايــد شادمان باشيد!
كه اين كاميابى بزرگ است!»
خداى سبحان، در اين آيه به كسانى كه در راه خدا با جان و مال خود جهاد مىكنند، وعده قطعى بهشت مىدهد، و مىفرمايد كه اين وعده را در تورات و انجيل هم داده است، همانطور كه در قرآن مىدهد.
خداوند اين وعده را در قالب تمثيل ريخته و آن را به خريد و فروش تشبيه فرموده است. يعنى خود را خريدار و مؤمنين را فروشنده، و جان و مال ايشان را كالاى مورد معامله، و بهشت را قيمت و بهاء، و تورات و انجيل و قرآن را سند آن خوانده است و چه تمثيل لطيفى به كار برده است!
و در آخــر، مــؤمنيــن را بـه ايـــن معـــاملــه بشــــارت داده، و بــه
1) الميــزان ج:5، ص:6. سوره آل عمران
رستگــارى عظيمـــى تهنيت گفته است.(1)
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ... !» (29/فتح)
« محمــد «ص» رسول خداســت،
و كسانى كه با اويند عليه كفار شديد و بىرحمند،
و در بيــن خود رحيـم و دلـسـوزنـد... !»
كلام خدا در اين صدد است كه مؤمنين به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را توصيف كند و شدت و رحمت را، كه دو صفت متضادند، از صفات ايشان بشمارد.
شدت به كفار را مقيد كرده به رحمت بين خودشان تا توهمى كه ممكن بود بشود دفع شود، و ديگر كسى نپندارد كه شدت و بىرحمى نسبت به كفار باعث مىشود مسلمانان به طور كلى، و حتى نسبت به خودشان هم سنگدل شوند، لذا دنبـال آن فـرمود كـه اينها در بين خود مهربان و رحيمند.
اين آيه كه آخرين آيه سوره فتح است، پيامبر را توصيف مىكند، و آنهايى را كه با اويند بهاوصافى مىستايد كه در تورات و انجيل ستوده است و مؤمنين را كه عملصالح انجام دادهاند، وعده جميل مىدهد:
كه چون زرعى است كه شاخه خود را بيرون آورد،
و آن را نيرومند كند، پس انبوه گردد، و بر ساق خود راست بايستد،
و كشاورزان را خوش آيد،
و كافران را به خشم آورد،
خدا به كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردند آمرزش و پاداش بزرگ وعده داد!» (29 / فتح)
اين آيه به اين نكته اشاره مىكند كه خداىتعالى در مؤمنين بركت قرار داده است، و روز به روز به عده و نيروى آنان افزوده مىشود. به همين جهت بود كه در ادامه كلام فرمـود : تا خداوند به وسيله آنان كفار را به خشم در آورد!(2)
«اَلَـمْ تَرَ اِلَـى الَّـذينَ قيلَ لَهُمْ كُفُّوآا اَيْدِيَكُمْ وَ اَقيمُوا الصَّلوةَ وَ...!» (77 / نساء)
آيه فوق در تاريخ اسلام از دو موقعيت زمانى و از دوگانگى برخورد برخى از مسلمانانىكه داراى ايمانى ضعيف بودند، حكايت مىكند:
برخى از مؤمنين اوليه، قبل از آنكه دستور جنگ و دفاع صادر شود، بر اثر مشاهده تعديات و ستمهايى كه از طرف كفار بر آنان وارد مىشد، تحمل نداشتند، و نمىتوانستند صبر كنند و شمشير نكشند و به مقابله نپردازند، ولى خداىتعالى در آن هنگام دستور داده بود كه از جنگ خوددارى كنند، و به اقامه شعائر دينى از قبيل نماز و زكات بپردازند، تا استخوانبندى و پىريزى دين سخت و محكم گردد، تا بعدا خداوند اذن جهاد با دشمنان صادر كند، زيرا اگر چنين نمىكردند پيكره و اركان و اجـزاء دين از هم مىگسيخت و خراب و متلاشى مىگشت.
آيــات فوق مردم را ملامت مىكنــد كه اينان، همانهايــى هستند كه در جنگ با كفار عجله داشتند، و در آن زمانى كه افراد و قواى جنگــى كافى براى برخــورد با دشمن نداشتند، قــادر به صبر نبودنــد، و نمىتوانستند آزار دشمــن را تحمل كنند، ولى وقتى كه جنــگ برايشان واجب گرديــد، يك عده همانطور كه از خدا مىترسيدند، و بلكه سختتـر، از دشمــن مىترسيدنــد... در حالــى كه دشمنــان نيــز مردمانى مثل خودشان هستنــد. آيات از آنــان چنين نقــل مىكند:
دست نگه داريد، و نماز بخوانيد، و زكات بدهيد،
ولى هنگامى كه براى آنان جنگ واجب شد،
فىالحال يك عده همانطور كه از خدا مىترسند،
و بلكه بيشتر از آن، از مردم مىترسيدند، و مىگفتند:
پروردگارا! چرا براى ما جنگ واجب كردى؟
چرا به ما تا مدت نزديكى مهلت ندادى؟
بگو!
و به شما به اندازه شكاف هسته خرما هم ستم نمىشود!
هركجاكه باشيد مرگ شما را در خواهد يافت، هر چند در برجهاى محكم باشيد!»
(77 و 78/نساء)
آيــات زير نيز در ملامت مسلمانان ضعيف است، و آنان را موعظه مىكند كه اگر
در قرآن تدبـر كنند ايشان را بينا و روشن خواهد كرد:
ولى موقعى كه از پيش تو مىروند،
يك عدهشان شبانــه برخـلاف گفته تو تصميــم مىگيرند،
و خدا تصميمهــاى شبانه اينــان را ثبــت مىكند،
كـه خــدا بــراى وكالــت و سرپرستى كافى است!
چرا در قــرآن تدبر نمىكننــد؟ كه اگر از طرف غيــر خــدا بود اختلافزيادى در آن مىيافتند...
صاحب اين تكليف جز نفس تو نيست،
و مؤمنين را نيز تحريص بر جنگ كن!
اميد است كه خداوند آزار و آسيب كفار را بازدارد،
كه خداوند انتقام و بازجويىاش سختتر و شديدتر است!» (81 تا 85/نساء)
( البته بايد خاطرنشان ساخت كه افرادى كه مورد عتاب در اين آيات هستند غير از منافقينى هستند كه در بين مسلمين بودند.)(1)
«يـآ اَيُّهَــا الَّذيــنَ ءَامَنُــوا لا تَخُـونُــوا اللّـــهَ وَ الرَّسُــولَ...!» (27 / انفال)
در تاريخ اسلام مواردى مشاهده شده كه برخى از مسلمين به اسرار و تصميمات سرى رسولاللّه صلىاللهعليهوآله اطلاع پيدا كرده، و به دلايلى آن را براى مشركين يا دشمنان ديگر فاش كردهاند، و در اين موارد بيشتر اين خيانتها به دليل حفظ اموال و اولاد خود يا منافع همكيشان خويش بوده است.
نظير اين موضوع در روايات اسلامى در دو مورد پيدا مىشود:
يكى در آغاز جنگ بدر، كه لشكر مسلمين درصدد گرفتن راه مال التجاره ابوسفيان بودنــد، و كسى از مسلميـن نامــهاى بــه ابوسفيان نوشتــه و اطلاع داده بــود. مصــداق ديگــرش، جريـان ابى لبابـه بــود كــه اســرار رســول اللّه صلىاللهعليهوآله را براى قبيلـه بنىقريظه فاش كرد.
داستانش اين بوده كه:
« رسول خدا صلىاللهعليهوآله يهود بنى قريظه را بيست و يك شب محاصره
1) الـميـــــــــــــزان ج: 9، ص: 27
كرد، و از آن حضرت درخواست صلح كردند، به همان قرارى كه با برادران يهودىشان در بنىالنضير صلح كرده بود. و آن اين بود كه اجازه دهد از سرزمين خود كوچ كرده و با برادران خود در «اذرعات و اريحات،» كه در سرزمين شام قرار دارد، ملحق شوند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين پيشنهاد را نپذيرفت، و جز اين رضا نداد كه به حكم «سعدبن معاذ» گردن نهند. ايشان براى حكميت ابولبابه را كه دوست و خيرخواه بنى قريظه بود، انتخاب كردند، و پيشنهاد دادند، و خيرخواهى ابولبابه براى اين بود كه زن و فرزند و اموالش در ميـان آن قبيله بودند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابولبابه را نزد ايشان فرستاد، ابولبابه وقتى به ميان آن قبيله آمد، از او پرسيدند رأى تو چيست؟ آيا صلاح مىدانى كه ما به حكم سعدبن معاذ گردن نهيم؟
ابولبابه با دست خود اشاره به گردنش كرد و فهمانيد كه سعد جز به كشتن شما حكم نمىكند، زنهار كه زير بار نرويد! جبرئيل نازل شد و داستان ابولبابه را به رسـول خدا صلىاللهعليهوآله گـزارش داد.
ابولبابه مىگويد: به خدا قسم، هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم كه منتقل شدم به اين كه خدا و رسولش را خيانت كردهام، و همين طور هم شد، يعنى چيزى نگذشت كه آيه مورد بحث نازل شد. ابولبابه خود را با طناب به يكى از ستونهاى مسجد بست و گفت به خدا قسم آب و غذا نمىخورم تا اينكه يا بميرم يا خداوند از تقصيرم بگذرد! هفت روز در اعتصاب غذا بود تا اين كه به حالت بيهوشى افتاد، و خداوند تعالى از گناهش درگذشت. به او گفتند: يا ابولبابه! خدا توبه تو را پذيرفت! گفت: نه به خدا سوگند! خود را از اين ستون باز نمىكنم تا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خودش مرا باز كند!
لذا رسول خدا صلىاللهعليهوآله تشريف آوردند و او را با دست خود باز كردند.
ابولبابه سپس اضافه كرد: از تماميت توبه من اين است كه از اين به بعد از قبيله و قومم و خانههايشان كه در آن خانه اين گناه از من سر زد، قطع رابطه مىكنم، و از اموالىكهدر آنجا دارم مىگذرم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: از تماميت توبه تو بس است اين كه يك سوم اموالت را تصـدق دهى!»
(نقل از امام باقر و امام صادق عليهالسلام - در مجمعالبيان)
ايـن داستـان بعـد از مـدتى از وقـوع جنگ بدر رخ داده است.(1)
1) الـميــــــــزان ج: 17، ص: 100
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الاَنْفالِ...!» (1 / انفال)
ارتبــاط آيات در اين سوره (انفال) و تصريح به داستان جنگ «بدر» كشف مىكند از اين كه اين سوره تمامىاش مربــوط به جنگ بدر اســت، و اندكى پس از آن جنگ نازل شده اســت. حتى ابن عباس هم به طورى كه از وى نقل شــده، اين ســوره را «سوره بدر» ناميده بود. آياتــى از اين سوره، كه معتــرض مسئله غنايــم جنگى است، پنج آيه است كه در سهجاى اين سوره قرار گرفته است، و بر حسب ترتيب آن عبارتنداز:
1 - «از تو از انفــال پرسش مىكنند،
بگـو! انفال مال خدا و رسول است...!» (1 / انفال)
2 - « و بدانيد كه هر آن چيزى كه به غنيمت گرفتهايد،
بىگمان پنج يك آن:
از آن خداست، و از آن رسول، و از آن خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و راهگذران،
اگر به خدا ايمان آوردهايد و بدانچه ما بر بنده خود در روز فرقان
روزى كه دو گروه روى در روى هم آوردند،
نازل كرديم و خدا بر همه چيز تواناست!» (41/انفال)
3 - « براى پيامبرى سزاوار نيست كه اسيرانى داشته باشد، تا در زمين قتل بسيار كنند،
شما متاع دنيا را مىخواهيد، و خدا آخرت را مىخواهد، و خدا عزيز حكيم است!
اگر از خدا كتابى نبود كه در پيش برفت،
البته در آنچه گرفتيد شما را عذاب بزرگى مىرسيد!
پس، از آن چه در جنگ غنيمت گرفتهايد، بخوريد، حلال و پاكيزه،
و از خدا بتـرسيد، بىگمـان خدا آمرزگار مهربان است!» (آيه 67 تا 69)
از آيات استفاده مىشود كه پرسشكنندگان از آن جناب درباره امر اسيران پرسش نمودهاند، و درخواست كردهاند تا اجازه دهد اسيران كشته نشوند بلكه با دادن فديه آزاد گردند. در جواب، ايشـان را مورد عتاب قرار داده است.
از اينكه تجويز كرد خوردن از غنيمت را، و فرمود: « از آن چه در جنگ غنيمت گرفتهايد، بخوريد!» بدست مىآيد كه اصحاب، به طور ابهام، چنين فهميده بودند كه مالك غنيمت و انفال مىشوند، جز اين كه نمىدانستند آيا تمامى اشخاصى كه حاضر در
ميدان جنگ بودهاند، مالك مىشوند؟ و يا تنها كسانى كه قتال كردهاند؟ و آنهايى كه تقاعد ورزيدهاند، از آن بىنصيبند؟ و آيا مباشرين كه از آن سهم مىبرند، به طور مساوى ميانشان تقسيم مىشود، و يا به طور متفاوت؟ مثلاً سهم سوارهها بيشتر از پيادههـا و يا امثـال آن است؟
چون دستور «بخوريد!» مبهم بود باعث شد كه مسلمين در ميان خود مشاجره كنند، و سرانجام به رسول خدا صلىاللهعليهوآله مراجعه نموده و توضيح بپرسند. لذا آيه فوقالذكر نازل شد كه فرمود:
پس، از خدا بترسيد، و ميان خود صلح برقرار كنيد،
و خدا و رسول او را اطاعت كنيد، اگر با ايمان هستيد!» (1/انفال)
با اين آيه كه بعد از سه آيه فوق نازل شده است، ايشان را در استفادهاى كه از عبارت «بخوريد!» كرده بودند و پنداشته بودند كه مالك انفال هم هستند، تخطئه نموده، و ملك انفال را مختص به خدا و رسول كرده، و ايشان را از تخاصم و كشمكش تهى ساخته است.
و وقتى بدين وسيله مشاجرهشان خاتمه يافت، آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را به ايشان ارجاع داد و در ميانشان به طور مساوى تقسيم كرده، و به همان اندازه سهمى براى آن عده از اصحاب كه حاضر در ميدان جنگ نبودند، كنار گذاشت، و ميان كسانى كه قتال كرده و آنهايى كه قتال نكرده بودند، و همچنين ميان سوارگان و پيادگان تفـاوتى نگذاشت.
آنگاه آيه دوم: « بدانيــد هر آنچه كه غنيمت گرفتهايد، بىگمان پنج يك آن از آن خداست و از آن رســول...!» (41 / انفال) به فاصلــه اندكى نازل شد، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله به خاطر امتثـال آن، از آنچــه كه به نفــرات داده بـود، پنــج يك را دوبــاره پس گرفت.
از بررسى آيات روشن شد كه سؤال كنندگان، اين سؤال را وقتى كردند كه پيش خود خيال كرده بودند مالك غنيمت هستند، و اختلافشان در اين بود كه مالك آن كدام طايفه است؟ و يا در اين بود كه به چه نحوى مالك مىشوند؟ و به چه ترتيبى در ميـانشان تقسيـم مىشود؟ و يا در هردو جهت اختلاف داشتهاند.
عبارت « بگو انفال از آن خدا و رسول است...!» جواب پرسش ايشان بود، كه فرمود: انفال ملك كسى از ايشان نيست، بلكه ملك خدا و رسول اوست، كه به هرمصرفى بخواهند مىرسانند. اين بيان ريشه اختلافى را كه در ميان آنها رخنه كرده بود، به كلى
برطرف كرد.
پس، از مجموع سه آيه اين معنا استفاده مىشود كه اصل ملك در غنيمت از آن خدا و رسول است، و خدا و رسول چهار پنجم آن را در اختيار جهادكنندگان گذاشتهاند تا با آن ارتزاق كنند، و آن را تملك نمايند. و يك پنجم آن را به خدا و رسول و خويشاوندان رسول و غير ايشان اختصاص داده است تا در آن تصرف نمايند.
آيه فوق نشان مىدهد كه خداوند تعالى حكم عمومى «انفال» را صادر فرموده، نه تنها حكم غنيمت جنگى را، بنابراين اين يك حكم عمومى است كه هم غنيمت را شامل مىشود، و هم ساير اموال زيادى در جامعه را، از قبيل: سرزمينهاى تخليه شده، دهات متروك، قله كوهها، بستر رودخانهها، خالصهجات پادشاهان، تركه اشخاص بىوارث، و از همه اين انواع، تنها غنيمت جنگى متعلق به جهادكنندگان به دستور پيغمبر است، و مابقى در تحت ملكيت خدا و رسول باقى است!(1)
«اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ الافٍ مِنَالْمَلائِكَةِ مُنْزَلينَ!» (124 و 125 / آل عمران)
خداى متعال در قرآن شريف ضمن بيان تاريخ جنگهاى صدر اسلام، امدادهاى غيبى به وسيله سپاهيان ملائكه و وزش باد و امثال آن را در قبال جهاد و جانفشانى مسلمانان اوليه و پيروزى گروه قليل و بدون تجهيزات به نيروى عظيم و تا دندان مسلح دشمنان اوليه اسلام، شرح داده است.
از آيه شريفه 126 سوره آل عمران استفاده مىشود كه ملائكهاى كه براى كمك مؤمنيــن آمدند، مستقلاً در امر يــارى اثر نداشتنــد، و صرفا اسبــاب ظاهرى بودند، كه بـاعث آرامش قـلب مؤمنين شدند.
امايارىواقعى صرفا از خداىسبحان است، زيرا او عزيزىاستكهمغلوب نمىشود، و حكيمىاست كه جهل در حريم مقدسش راه ندارد.
تا دلهايتــان بدان آرام گيـرد،
و يــارى جز از طـرف خداوند توانـا و حكيــم نخواهـد بــود!» (126 / آلعمران)
1) الـميــــزان ج: 17، ص: 17
در آيات 122 و 125 سوره آلعمران مىفرمايد:
و به فكر سستى افتـادنـد، و حـال آنكه خـداونـد يار و ولـى آنان بود.
خداوند شما را در «جنگ بدر» يارى فرمود، و حال آنكه خوار و زبون بوديد،
پس از خدا بتـرسيد، بـاشد كـه شكر او را بـه جـاى آورده بـاشيـد!
آن دم كه به مؤمنين گفتى:
آيا بس نيست كه پروردگارتان شما را به سه هزار ملائكه نازل شده از آسمان،
يارى مىكند؟ آرى، اگر صبر كرده و تقوى كنيد،
همين لحظه، خداوند شما را به پنج هزار ملائكه نشـانـدار يـارى مـىكنـد...!»
از اين آيات استفاده مىشود كه خداوند متعال در جنگ «بدر» سه هزار ملائكه براى يارى مؤمنين فروفرستاده است. با اينكه در آيه 9 سوره انفال صحبت از هزار فرشته «رديف شده» به ميان آمده است، ولى از عبارت «مُرْدِفين» به معنى «مُتْبِعين» استفاده مىشود كه اين فرشتگان هزار هزار در پى هم رديف بودهاند، و تعداد اصلى آنـان سه هـزار بـوده است.
علاوه بر آن، در همان جنگ بدر، خداوند متعال وعده مشروطى هم به مسلمين داده بود، كه اگر صبر كنند و تقوى پيشه نمايند، خداوند پنج هزار ملائكه «نشاندار» نيز بر آنــان نازل خـواهـد كــرد.
آيه 9 سوره احزاب نشان مىدهد كه خداوند متعال در اين جنگ با نيروهاى غيبى مسلمين را مدد فرمــوده است:
ما باد تند و سپاهيانى كه آن را نديدند، به كمك شما فرستاديم!»
همچنيـن در آيه 26 سـوره توبه مىفرمايد:
ايــن آيه درباره جنــگ «حنين» است و نشــان مىدهد كه ملائكــه الهــى براى امـداد مسلميـن در ايـن جنگ نيز نازل شـدهاند. اما در جنگ اُحد آيات قرآن نشان نمىدهدكه فرشتهاى براى منظور امداد نازل شده باشد.(1)
1) الـميــــزان ج: 7، ص: 12
«وَ اِذْ يَعِدُكُــمُ اللّــهُ اِحْــدَى الطّآئِفَتَيْــنِ اَنَّهــا لَكُــمْ وَ... !» (7 تا 14 / انفال)
ايـن آيات قسمتــى از تاريخ جنــگ بدر، اوليــن جنگ در تاريخ اسلام، را شامل اســت، و سيـاق آيات نشـان مىدهد كه بعـد از پايان يافتــن جنگ مزبور نازل شدهاند:
ـ « به ياد آوريد، آن روزى را،
كه خداوند به شما وعده داد كه با يارى او بر يكى از دو طايفه (عير يا نفير،) غالب شويد،
و شما ميل داشتيد كه آن طائفه، طائفه عير، يعنى قافله تجارتى قريش باشد،
چون نفير يعنى لشكريان قريش، عدهشان زياد بود،
و شما ضعف و ناتوانى خود را با شوكــت و نيــروى آنـان مقايســه مىكرديد،
و لكن خداونــد خلاف ايــن را مىخواست.
خداوند مىخواست تا با لشكريان ايشان روبهرو شويد،
و او شما را با كمى عددتان بر ايشان غلبه بخشد،
و بدين وسيله قضاى او مبنى بر ظهور حق و استيصال كفر،
و ريشهكن شدن ايشان، به كرسى بنشيند!»
خداوند متعال در اين آيه نعمتها و سنتهاى خود را براى ايشان بر مىشمارد، تا چنين بصيرتى به هم برسانند كه بدانند خداى سبحان امرى به ايشان نمىكند، و حكمى بر ايشان نمىآورد، مگر به حق، و در آن مصالح و سعادت ايشان، و به نتيجه رسيدن
مساعى ايشان را در نظر مىگيرد. و وقتى داراى چنين بصيرتى شدند، ديگر در ميان خود اختلاف نمىكنند، و نسبت به آنچه خداوند تعالى براى آنان مقرر داشته و پسنديده، اظهار كراهت نمىنمايند، بلكه امر خود را به او محول مىسازند و او و رسول او را اطـاعـت مىكـننـد!
«عير» قافله چهل نفرى قريش بود كه با مالالتجاره و اموال خود از مكه به شام مىرفت، و همچنين از شام به مكه باز مىگشت، و ابوسفيان هم در ميان ايشان بود. «نفير» لشكر هزار نفرى قريش بود كه لشكر اسلام پس از دست نيافتن به مالالتجاره آنان، در بدر با خود آنان روبهرو شدند.
روايـات اسلامى آغــاز مقابله مسلميــن با قافلـه قريــش را چنيــن شـرح مىكنند:
اصحـاب نيز پسنـديدند. بعضى به عجله حركت كردند، و برخى ديگر به كندى، چــون باور نمىكردنــد كه رســول اللّه صلىاللهعليهوآله از رمــوز جنگى آگاهــى داشته باشــد، لـذا فقــط قافلـه ابــوسفيــان و گــرفتـن غنيمــت را هــدف همــت خــود قــرار دادند.
وقتى ابوسفيان شنيد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله حركت كرده است، «ضمضم بن عمر غفارى» را خبــر داد تا خــود را به مكــه رسانيــده، و به قريش بگويــد كه محمد صلىاللهعليهوآله با اصحابـش متعرض قافلــه ايشان شـده، و به هر نحــو شده، قريــش را حركــت دهد.
آن چه در مكه اتفاق افتاد، و چگونگى جمعآورى نيرو براى مقابله با پيامبر اسلام را روايات اسلامى چنين شرح مىدهند:
ـ ... وقتــى روز ســوم رسيــد، «ضمضم» وارد شــد، در حالــى كــه به صــداى هــر چـــه بلندتــر فريــاد مـــىزد:
ـ اى آل غالب! مالالتجاره! قافله! قافله! دريابيد! گمان نمىكنم كه بتوانيد دريابيد! آرى، محمــد و مشتى بىدينــان از اهل يثــرب حركت كردنــد، و متعرض قافلــه شما شدنــد! آمـاده حركـت شـويـد!
قريش وقتى اين را شنيدند، احدى از ايشان نماند مگر اين كه دست به جيب بردند و پولى جهت تجهيز قشون دادند و گفتند: ـ هر كس حركت نكند خانهاش را ويران مىكنيم!
عباسبن عبدالمطلب، نوفلبن حارث بن عبدالمطلب، و عقيل بن ابيطالب نيز حركت كردند. قريش كنيزان خود را نيز در حالى كه دف مىزدند، حركت دادند.
از آن سو، رسول خدا صلىاللهعليهوآله با سيصد و سيزده نفر بيرون شد، و در نزديكىهاى بـدر يـك نفـر را مـأمــور ديدهبانــى كـرد، تـا وى را از قـريــش خبـر دهـد.
رســول خدا صلىاللهعليهوآله مردى را به نــام «عدى» فرستاد تا برود و از قافله قريش خبرى به دســت آورد. وى برگشــت و به عــرض رسانيد كه در فــلان موضع قافلــه را ديدم.
جبرئيل در اين موقع نازل شد و رسول خدا صلىاللهعليهوآله را خبر داد كه مشركين قريـش تجهيـــز لشـكـر كـــرده و از مكـه حـركــت كـردهانـــد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله قضيه را با اصحاب خود در ميان نهاد و در اين كه به دنبال قافله عيـر و اموال آن راه بيفتند و يا با لشكر قريش مصاف دهند، مشورت كرد.
در جلسه مشورتى اول ابوبكر برخاست و عرض كرد:
ـ يا رسول اللّه! اين لشكر، لشكر قريش است، همان قريش متكبر كه تا بوده كافر بودهاند، و تا بوده با عزت و قدرت زندگى كردهاند، به علاوه، ما از مدينه كه بيرون شديم براى جنگ بيرون نشديم، لذا از نظر قوا و اسلحه آمادگى نداريم! وى گفت:
ـ من اين راه را بلـدم، «عدى» مىگويـد: در فلان جا قافله قريش را ديده است. اگر اين قافله راه خود را پيش بگيرد ما نيز راه خود را پيش بگيريم، درست در سر چاه بـدر بـه يكـديگـر مىرسيـم. حضرت فرمود: بنشين! ابوبكر نشست. عمر برخاست و او نيز كلام ابوبكر را تكرار كرد، و همان نظر را داد. حضرت به او نيز فرمود: بنشين! عمر نشست.
بهدنبال او مقداد برخاست و عرض كرد:
ـ يا رسول اللّه، اين لشكر، لشكر قريش متكبر است، و لكن ما به تو ايمان آورده و تو را تصديق كردهايم، و شهادت دادهايم بر اين كه آنچه كه تو آوردهاى حق است! به خدا سوگند، اگر بفرمائى تا در زبانههاى آتش پر دوام چوب غضا فرو رويم، و يا در انبوه تيغ هراس در آئيم، در مىآئيم، و تو را تنها نمىگذاريم! ما آنچه را كه بنى اسرائيل در جواب موسى گفتند كه: (تو و پروردگارت برو و ما اينجا نشستهايم،) در جـوابت بر زبــان نمـىآوريـم، بلكـه مـىگوئيـــم:
ـ آنجا كه پروردگارت امر فرمــوده برو، ما نيز همــراه توئيــم، و در ركابت مىجنگيــم! رسول خــدا صلىاللهعليهوآله در مقابــل اين گفتـارش جزاى خيرش داد. سپس فرمود:
ـ مردم! شما رأى خود را بگوئيد!
منظورش از مردم «انصار اهل مدينه،» بودند و چون عده انصار بيشتر بود و به علاوه انصار در بيعت «عقبه ـ محلى ميان مكه و منا،» گفته بودند: ما درباره تو هيچ تعهدى نداريم تا به شهر ما مدينه در آئى، ولى وقتى بر ما وارد شدى، البته در ذمه ما خواهى بود، و از تو دفاع خواهيم كرد، همچنانكه از زنان و فرزندان خود دفاع مىكنيم! رســول خدا صلىاللهعليهوآله مىترسيــد منظور ايشــان در آن بيعت اين بــوده باشــد كه ما تنها در شهرمــان از تو دفاع مىكنيــم، و اما اگر در خارج مدينــه دشمنى بر تو حملــه كرد ما در مـورد آن تعهـدى نـداريم. چــون چنين احتمالــى را مىداد خواست تا ببيند آيـا در مثــل چنيـن روزى هـم او را يـــارى مـىكننـد يـا نـه؟
از ميان انصار «سعدبن معاذ» برخاست و عرض كرد:
ـ پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا! ما به تو ايمان آورديم، و تو را تصديق كرديم، و شهادت داديم بر اين كه آنچه بياورى حق و از ناحيه خداست! بنابراين به آنچه كه مىخواهى امر كن تا با دل و جان امتثال كنيم! و آنچه كه مىخواهى از اموال ما بگير، و هر قدر مىخواهى براى ما بگذار!
به خدا سوگند! اگر دستور دهى تا در اين دريا فرو شويم امتثال نموده و تنهايت نمىگذاريم، و از خدا اميدواريم كه از ما به تو رفتارى نشان دهد كه مايه روشنى ديدگانتباشد! پس، بىدرنگ ما را حركتبدهكه بركتخدا همراه ماست! رسول خدا صلىاللهعليهوآله از گفتـار او خوشحـال گشــت و فرمـــود:
ـ حركت كنيــد به بركت خدا! كه خداىتعالــى مرا وعــده داده بر يكى از دو طائفه غلبــه يابيم، و خداونــد وعده خود را خلاف نمىكند. به خدا سوگنــد! گويا
هميـن الساعــه قتلگاه ابى جهــل بن هشــام، عتبه بن ربيعــه، شيبه بن ربيعــه و... را مىبينم!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور حركت داد، و به سوى «بدر» كه نام چاهى بود، روانه شد. قريش نيز از آن سو به حركت درآمدند و غلامان خويش را پيشاپيش فرستادند تا به چاه برسند و آب برگيرند. اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنها را گرفته و دستگير نمودند و پرسيدند شما چهكسانى هستيد؟ گفتند:
ـ ما غلامان و بردگان قريشيم. پرسيدند: قافله عير را كجا ديديد؟ گفتند:
ـ مـا از قـافــلـه اطـلاعـى نــداريـم!
اصحاب ايشان را شكنجه دادند تا بلكه بدين وسيله اطلاعاتى كسب نمايند، در اين موقـع رسول خدا صلىاللهعليهوآله مشغول نمـاز بود، و از نمـاز خود منصــرف گشتــه و فرمــود:
ـ اگر اين بيچارهها واقعا به شما راست بگويند شما همچنان ايشان را خواهيد زد، و اگر يك دروغ بگويند دست از آنـان بر مىداريد؟ پس كتك زدن فايده ندارد.
ناچار اصحاب غلامان را نزد رسولاللّه صلىاللهعليهوآله بردند، حضرت پرسيد:
ـ شمــا كيانيــد؟ عــرض كردنــد: مــا بردگــان قــريشيــم. فرمــود:
ـ قريــش چند نفرنــد؟ عرض كردنـــد: ما از عدد ايشان اطلاعى نداريــم. فرمـود:
ـ در شبانهروز چند شتر مىكشند؟ گفتند: نه الى ده عدد. فرمود:
ـ عدد ايشان نهصـد تا هزار نفر اسـت!
آن گـاه دستـور داد غـلامان را بازداشت كنند.
گرفتارى غلامان به گوش قريش رسيد، بسيار وحشت كردند، و از حركت كردن خود پشيمان شدند. عتبهبن ربيعه، ابوالبخترى پسر هشام را ديد و گفت:
ـ اين ظلم را مىبينى؟به خدا سوگند من جاى پاى خود را نمىبينيم! (نمىفهمم كجا مىروم؟) ما از شهر بيرون شديم تا از اموال خود دفاع كنيم، و اينك مالالتجاره ما از خطر جسته، و حالا مىبينم راه ظلم و تعدى را پيش گرفتهايم! با اينكه به خدا سوگند، هيچ مردم متجاوزى رستگار نشدند، و من دوست مىداشتم اموالى كه در قافله از بنى عبد مناف بود، همه از بين مىرفت، و ما اين راه را نمىآمديـم! ابوالبخترى گفت:
ـ تو براى خودت يكى از بزرگان قريشى، (اين مردم بهانهاى ندارند مگر آن اموالى كه در واقعه نخله از دست دادند، و آن خونى كه از «ابن الحضرمى» در آن واقعه به دست اصحاب محمد ريخته شد،) تو آن اموال و همچنين خونبهاى «ابن الحضرمى» را كه هم سـوگند توست بـه گـردن بگيـر، و مـردم را از ايـن راه بـرگـردان! عتبـه گفـت:
ـ به گردن گرفتم. و هيچ يك از ما مخالفت نداريم، مگر «ابن الحنظليله» يعنى «ابوجهل» كه مىترسم او زير بار نرود. تو نزد او شو، و به او بگو كه من اموال و خون ابن الحضرمى را به گردن گرفتم و چون هم سوگند من بوده، ديهاش با من است! ابوالبخترى مىگويد: من به خيمه ابوجهل رفتم و مطلب رابه وى رساندم. ابوجهل گفت:
ـ عتبه نسبت به محمد تعصب مىورزد، چون او خودش از عبد مناف، و به علاوه پســرش ابوحذيفه در لشكر محمد است، و مىخواهد از اين كار شانه خالى كند، از مردم رو در بايستى دارد، و حاشا كه من بپذيرم! به «لات و عُزّى» سوگند، دست بر نمىدارم تا آنكه ايشــان را تا مدينــه فرارى ندهم و سر جايشان ننشانم، و يا همهشان را اسيــر گرفته و به اسيــرى وارد مكهشــان كنيم، تا داستانشــان زبانـزد عرب شود!
از آن سو، وقتى ابوسفيان قافله را از خطر گذراند، شخصى را نزد قريش فرستاد كه خداوند مالالتجاره شما را نجات داد، لذا متعرض محمد نشويد، و به خانههايتان برگرديد، و او را به عرب واگذاريد، و تا مىتوانيد از مقاتله با او اجتناب كنيد، و اگر بر نمىگرديد بارى كنيزان را برگردانيد!
رسول ابوسفيان در «جُحْفه» به لشكر قريش برخورد، و پيغام ابوسفيان را رسانيد. عتبه خواست از همان جا برگردد، ابوجهل و بنو مخزوم مانع شدند، و كنيزان را از جـحـفـه بـرگـردانيـدند.
اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله وقتى از كثرت قريش خبردار شدند، جزع و فزع كردند، (كه خداوند با نزول آيهاى آنها را تقويت كرد.) وقتى صبح روز بدر شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله اصحاب خود را فراهم آورد، و به تجهيزات آنان رسيدگى كرد.
در لشكر اسلام، دو رأس اسب بود، يكى از زبير بن عوام، و ديگرى از مقداد بن اسود. و هفتــاد شتر بود، كه آنهــا را به نوبت ســوار مىشدند. مثلاً رسول خدا صلىاللهعليهوآله و علىبن ابيطالب عليهالسلام و مرثدبن ابى مرثـد غنوى، به نوبـت بر
شتر مرثد سـوار مىشدند.
در حالى كه در لشكر قريش چهارصد اسب و به روايتــى دويسـت اسب بود.
قريش وقتى كمى اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ديدند، ابوجهل گفت:
ـ اين عدد بيش از خــوراك يك نفر نيستند. ما اگر تنها غلامان خود را بفرستيم ايشان را با دست گرفتــه و اسير مىكنند! عتبهبن ربيعه گفت: شايد در دنبال عدهاى را در كمين نشـانده باشند، و يا قشون امـدادى زير سر داشتـه باشنـد!
لذا قريش عميــربن وهب حجمى را كه سوارهاى شجاع و نترس بود، فرستادند تا اين معنا را كشف كند. عمير اسب خود را به جولان در آورد و اطراف لشكر اسلام را جـولان داد و بـرگشت و چـنين گـفت:
ـ ايشان را نه كمينى است، و نه لشكر امدادى، و لكن شتران يثرب مرگ حتمى را به دوش گرفتهاند، و اين مردم تو گويى لالند، و حرف نمىزنند، بلكه مانند افعى زبان از دهان بيرون مىكنند، مردمى هستند كه جز شمشيرهاى خود پناهگاه ديگرى ندارند، و من ايشان را مردمى نيافتم كه در جنگ پا به فرار بگذارند، بلكه از اين معركه بر نمىگردند تا كشتــه شوند، و كشته نمىشونــد تا به عدد خــود از ما بكشنــد، حالا فكر خودتان را بكنيـد! ابوجهل در جوابـش گفت: دروغ گفتــى! ترس تو را گرفتــه است!
در اين موقع بود كه (آيهاى نازل شد،) و رسول خدا صلىاللهعليهوآله شخصى را نزد ايشان فرستاد كه اى قريش من ميل ندارم جنگ با شما را من آغاز كرده باشم، بنابراين مرا به عرب واگذاريد، و راه خود را پيش گرفته و برگرديد! عتبه اين پيشنهاد را پسنديد و گفت:
ـ هيچ مردى كه چنين پيشنهادى را رد كند رستگار نمىشود! سپس شتر سرخى را سوار شد و در حالى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را تماشا مىكرد ميان دو لشكر جولان داد، و مردم را از جنگ نهى كرد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
ـ اگر نزد كسى اميد خيرى باشد نزد صاحب شتر سرخ است، و اگر قريش او را اطاعت كنند به راه صواب ارشاد مىشوند!
عتبـه بعد از اين جـولان، خطبهاى در برابر مشركين ايراد كرد و در خطبه خود
گفت:
ـ اى گروه قريش، مرا يك امروز اطاعت كنيد و تا زندهام ديگر به حرفم گوش ندهيد!
مردم! محمد، يك مرد بيگانه نيست كه بتوانيد با او بجنگيد،
او پسر عموى شما و در ذمه شماست،
او را به عرب وابگذاريد، و خود مباشر جنگ با او نشويد!
اگر راستگو باشد شما بيش از پيش سرفراز مىشويد،
و اگر دروغگو باشد همان گرگهاى عرب براى او بس اسـت!
ابوجهـل از شنيـدن حرفهاى او به خشــم در آمد و گفت:
ـ همــه اين حـرفها از ترس تـوست كه دلـت را پر كـرده است!
عتبـه در جواب گفت:
ـ ترسو تويى... آيا مثل من كسى ترسوست؟
به زودى قريش خواهند فهميد كه كدام يك از من و تو ترسوتر و پستتر، و كدام مايه فساد قوم خود هستيم!
عتبــه بعد از گفتن حرفهــاى فوق، زره خود را به تــن كرد و به اتفاق برادرش شيبــه و فرزنــدش وليــد به ميدان رفتنــد، و صــدا زدند:
ـ اى محمــد! حريفهاى ما را از قريــش تعيين كن تا با ما پنجــه نرم كنند! سه نفر از انصار از لشكــر اسلام بيرون شدنــد و خود را براى ايشــان معرفى كردند و گفتند:
ـ شما برگرديد و سه نفر از قريش به جنگ ما بيايند! رسول خدا صلىاللهعليهوآله چون اين بديد نگاهى به عبيده بن حارث بن عبدالمطلب كه در آن روز هفتاد سال عمر داشت انداخت و فرمود: ـ عبيده برخيز! سپس نگاهى به حمزه افكند و فرمود:
ـ عمو جان برخيز!
آنگاه نظر به على بن ابيطالب عليهالسلام كه از همه كوچكتر بود انداخت و فـرمود:
ـ على برخيـز! و حق خود را كه خـدا براى شما قـرار داده، از اين قوم بگيريد!
ـ برخيزيد! كه قريش مىخواهد با به رخ كشيدن نخوت و افتخارات خود نور خدا را خاموش سازد، و خدا هر فعاليت و كارشكنى را خنثى مىكند تا نور خود را تمام كند!
آنگاه فرمود: ـ عبيده، تو به عتبه بن ربيعه بپـرداز! و به حمزه فرمود:
ـ حمــزه تو شيبه را در نظــر بگيــر!
و به على عليهالسلام فرمــود:
ـ على تو وليد را درياب!
اين سه نفر به راه افتـادند و در برابر دشمـن قرار گرفتند و گفتند:
ـ و اينك سه حريف شايسته!
عبيده از گرد راه به عتبه حمله كرد و با يك ضربت فرق سرش را شكافت، و عتبه هم شمشيـر به ساق پاى عبيده فرود آورد و آن را قطع كرد، و هر دو به زمين در غلطيدند.
از آن سو، شيبه بر حمزه حمله برد و آن قدر به يكديگر شمشير فرود آوردند تا از كار بفتادند. اما اميرالمؤمنين عليهالسلام چنان شمشير به شانه وليد فرود آورد كه شمشيرش از زيربغل او بيرون آمد و دست وليد را بينداخت. على عليهالسلام مىفرمايد:
ـ آن روز وليد دست راست خود را با دست چپ گرفت،
و آن را چنان به سر من كوفت كه گمان كردم آسمان به زمين افتاد.
حمزه و شيبه دست به گـريبان شدند. مسلميـن فريـاد مىزدند:
ـ يا على مگر نمىبينى آن سگ چطور براى عمويت كمين كرده است؟
على عليهالسلام به عموى خود كه بلند بالاتر از شيبه بود، گفت:
ـ عمو سر خود را بدزد!
حمزه سر خود را در زير سينه شيبه برد و على عليهالسلام با يك ضربت نصف سر شيبه را راند و به سراغ عتبه آمد و او را كه نيمه جانى داشت، بكشت. على و حمزه، عبيده را كه يك پايش را عتبه قطع كرده بــود، نزد رســول اللّه صلىاللهعليهوآله آوردنــد، و عبيده در حضور آن حضـرت اشـك ريخـت و پرسيد:
ـ يا رسول اللّه! آيا من شهيد نيستم؟
حضرت فرمود: ـ چرا، تو اولين شهيد از خانـدان منـى!
ابوجهـل چـــون اين بديد رو بـه قريـش كـرد و گفت:
ـ در جنگ عجله نكنيد، و مانند فرزندان ربيعه غرور به خرج ندهيد، و بر شما باد كه به اهل مدينه بپردازيد، و ايشان را از دم شمشير بگذرانيد، و اما قريش را تا مىتوانيد دستگيركنيدتا ايشان را زنده به مكه ببرم و ضلالت و گمراهىشان را به مردم نشان دهم!
در اين موقع ابليس به صورت «سراقه بن مالك بن جشعم» در آمده و به لشكر قريش گفت: ـ من صاحب جوار شمايم، و به همين خاطر مىخواهم امروز شما را مدد كنم، اينك پرچم خود را به من دهيد تا برگيرم! قريش رأيت خود در جناح چپ لشكر كه
در دست بنى عبداللّه بود به او سپردند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى ابليس را ديد به اصحاب خـود گفت:
ـ چشمهايتان را ببنديد، و دندانهايتان را روى هم بگذاريد! (يعنى به اعصاب خود مسلط شويــد و استوار باشيــد،) آنگاه دستهــا را به آسمان بلنـد كرد و عرض كرد:
ـ بار الها! اگر اين گروه كشته شوند ديگر كسى نيست كه تو را بپرستد!
در همين موقع بود كه حالت وحى به آنجناب دست داد و پس از اينكه به خود آمد، و در حالىكه عرق از روى نازنينش مىريخت، فرمود:
ـ اينــك جبرئيــل اسـت كه هــزار فرشتـه رديفدار به كمــك شمــا آورده اســت!
جنگ بدر در روز جمعه هفدهم ماه رمضان اتفاق افتاده است، و از لحاظ تاريخى در هيجدهمين ماهى بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مدينه تشريف آورده بود، (يكسال و شش ماه بعد از هجرت ... .)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله لشكر خود را بياراست و سپس براى مسلمانان خطبهاى خواند و بعـد از حمد و ثناى پروردگار فرمود:
ـ «اما بعد، پس اينك من شما را به چيزى دعوت و تحريص مىكنم كه خداوند بر آن تحريصتان كرده است، و از چيزهايــى نهىتان مىكنــم كه خداوندتان از آن نهى فرموده است!
ـ آرى، شــأن خداوند عظيــم است، هميشه به حق امــر مىكند، صــدق را دوســت مىدارد، اهــل خيــر را به خاطـر همــان نيكىهايشــان بــه اختــلاف مراتــب نيكىشــان، جــزا مىدهــد، بـه خيــر يــاد مىشونـد، و بــه همــان از يكديگــر برتــرى پيــدا مىكننــد!
ـ و شما اى مردم در منزلى از منزلها و مرحلهاى از مراحل حق قرار گرفتهايد، خداوند از احـدى از شما قبول نمىكنــد مگر آن عملــى را كه صرفــا براى خاطــر او انجــام شده باشـد!
ـ مردم! صبر در مواقــف دشوار و خطرناك از وسائلى است كه خداوند آدمى را با آن وسايل گشايش داده و از اندوه نجات مىدهد، و صبر در اين مواقف شما را به نجات اخروى مىرساند!
ـ در ميان شماست پيغمبر خدا، شما را زنهار مىدهد، و امر مىكند، پس در چنين روزى شرم كنيد از اينكه خداوند به گناه و يا نقطه ضعفى از شما خبردار شود، و به كيفر
آن شما را مورد خشم شديد خود قرار دهد! چه همو مىفرمايد:
ـ لَمَقْتُ اللّــهِ اَكْبَرُ مِـنْ مَقْتِكُمْ اَنْفُسَكُمْ!
ـ خشم خدا بزرگتر است از خشمى كه شما به يكديگر مىگيريد! پس امورى را كه او در كتاب خود به آنها امر فرموده، در نظر بگيريد، و همه را به كار بنديد! دلايل روشنش را از ياد نبريد، مخصوصا اين آيت را كه شما را بعد از ذلت به عزت رسانيد! پس در برابرش اظهار مسكنت كنيد، تا از شما راضى شود، و در اين مواطن خداى خود را امتحان كنيد، و آن شرطى را كه كرده، رعايت كنيد، و ببينيد رحمت و مغفرتى كه در برابرش به شما وعده داده، آيا عملى مىكنــد يا نه؟ و مطمئــن بدانيــد كه اگــر به شرطش وفــا كنيد او نيز به وعــدهاش وفا مىكنــد! چه، وعــده او حــق اســت و قـول او صدق، همچنانكــه عقابــش هم شديــد است!
ـ مردم! جز اين نيست كه قوام من و شما به خداى حى و قيوم است!
اينك ما به سوى او پنــاه مىبريم و به او تكيــه مىكنيم،
و از او مىخواهيــم كه ما را از آلودگىهــا حفــظ كند،
و بر او توكــل مىكنيم،
و بازگشــت ما به سوى اوســت!
ـ خداوند مــرا و مسلميـن را بيامرزد!»
قرآن مجيد امدادهاى غيبىاى را كه از طرف پروردگار عالم بر مسلمين در جنگ بدر نازل شده است، چنين بيان مىفرمايد:
ـ «يـاد آر، آن هنگامــى را كه بــه پروردگارتــان استغاثه مىكرديــد،
و خداوند استغاثه شما را مستجاب كــرد،
و فرمود: من شمــا را به هزار نفــر از ملائكههاى رديفدار كمك خواهــم كرد!
و خداونــد اين وعــده را نــداد مگر بشارتى بر شما بــود،
و شما دلهايتــان قــوى و مطمئن شود،
و هيچ يــارى جز از ناحيــه خـدا نيست!
كه خـدا مقتدرى است حكيم!»
امــداد به فرستادن ملائكه، به منظــور بشارت و آرامــش دلها بود، نه براى اين كه كفــار به دست آنـان هلاك گردند.
اين معنا كلام بعضى از تذكرهنويسان را تأييد مىكند كه گفتهاند: ملائكه براى كشتن كفار نازل نشده بودند، و احدى از ايشان را نكشتند، براى اين كه نصف و يا ثلث
كشتهشدگان را على بن ابيطالب عليهالسلام كشته بود، و مابقى، يعنى نصف و يا دو ثلث ديگر را مابقى مسلمين به قتل رسانده بودند. و منظور از نزول ملائكه تنها و تنها سياهى لشكر و در آميختن با ايشان بوده است، تا بدين وسيله مسلمانان افراد خود را زياد يافتــه و دلهايشان محكم شود و در مقابل دلهاى مشركين مرعوب گردد.
و اين كه فرمود: «يارى فقط از جانب خداست!» بيان انحصار حقيقت و يارى و نصرت در خداىتعالى است و اين كه اگر پيشرفت و غلبه به كثرت نفرات و داشتن نيرو و شوكت بود مىبايستى مشركين بر مسلمانان غلبه مىكردند، كه هم عدهشان بيشتر بود و هم تجهيزاتشان مجهزتر از مسلمين بود. خداوند به عزت خود مسلمانان را يارى داده و به حكمتش يارىاش را به اين شكل و به اين صورت اعمال كرد.
امــداد غيبى عجيب و شگفتآور ديگرى كه در جنگ بدر نازل شد، باران مددبخش و خواب آرامشبخشى بود كه قرآن مجيد آن را چنين يادآورى مىنمايد:
ـ «ياد آر آن هنگام را،
كه افكند بر شما خمار خوابى را،
تا آرامشى باشد از ناحيه او،
و او فرستاد بر شما از آسمان آب را تا با آن تطهيرتان دهد،
و از شما آلودگى شيطان را ببرد، و وسوسههاى پليد را از قلبتان خارج سازد،
و دلهايتان را استوار، و جاى پاهايتان را سفت، و قدمهايتان را محكم گرداند!»
اين نصرت و مدد الهى به وسيله بشارت و آرامش دادن به دلها، همان موقعى بود كه در اثر آرامش يافتن دلها همه به خواب رفتند. معلوم است كه اگر ترس و رعب از بين نرفته بود معقول نبـــود كه در ميدان جنگ خواب بر شما مسلط شود.
خداوند مهربان باران را هم بر شما باراند تا شما را پاكيزه گرداند، و وسوسه شيطان را از دلهايتان بزدايد، تا دلهايتان را قوى و نيرومند سازد. و نيز با فرستادن باران قدمهاى شما را بر سر ريگهاى بيابان استوار ساخت و از ليز خوردن آن جلوگيـرى كرد، تا بدين وسيلـه هم دلهـايتان را قـوى گـردانيد.
ايــن آيــه شريفــه مؤيــد رواياتــى اســت كه مىگوينـــد:
ـ كفار قبل از مسلمين به لب چاه وارد شدند، و مسلمين وقتى پياده شدند كه كفار آب را گرفته بودند و به ناچار در زمين خشك و ريگزار پياده شدند، و چيزى نگذشت كه هم (براى نظافت و تطهير) احتياج به آب پيدا كردند، و هم همگى دچار تشنگى
شدند، و شيطان از موقعيت استفاده كرد و در دلهايشان وسوسه انداخت كه دشمنان آب را گرفتند و اينك شما بدون تطهير نماز مىخوانيد و پاهايتان در ريگها فرو خواهد رفت، لذا خداىتعالى باران را برايشان بباراند تا با آن همه تطهير كردند، و خود را تميز ساختند، و نيز اردوگاه آنان كه ريگزار بود سفت و محكم گرديد، ولى اردوگاه كفار تبديل به گل لغزنده شد.
قـرآن كريـم يادآورى مـىكنـد:
ـ «آن هنگام را كه خداوند وحى فرمود به ملائكه كه، من با شمايم!
پس استوار بداريد كسانىرا كه ايمان آوردهاند!
به زودى در دلهاى آنان كه كافر شدند ترس و وحشت مىافكنيم،
پس شما بالاى گردنها را بزنيد! و از ايشان هر سر انگشت را قطع كنيد!
اين به خاطر آن بود، كه ايشــان با خدا و رسولش مخالفت كردند،
و هر كه با خــدا و رسول او مخالفت كنـد بايد بداند كه خدا شديدالعقــاب است!
اينك، بچشيدش!
و همانــا كافــران راســت عـذاب آتش!»
رســول خــدا صلىاللهعليهوآله بعد از خاتمــه جنــگ بــدر بر ســر كشتههــاى كفار آمده و بـــه ايشــــــان خطـــاب كــــرد:
ـ خداوند به شما جمعيت جزاى شر مىدهد، شما مرا تكذيبكرديد، درحالىكه راستگو بودم، و خيانتم كرديد، درحالىكه امين بودم!
آن گاه متوجه جنازه ابوجهل بن هشام شد و فرمود:
ـ اين مرد در برابر خدا ياغىتر از فرعون بود! فرعون وقتى در درياى نيل غرق مىشد، يقين كرد به اين كه غرق خواهد شد، به وحدانيت خدا اقرار كرد، اما اين مرد با اين كه يقين كرد كه هماكنون كشتـه مىشود، باز متوسل به لات و عزى شد!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز بدر دستور دادند تا لشكريان چاهى حفر كردند و كشتگان را در آن ريختند، مگر اميه بن خلف را كه چون مرد فربهى بود جسدش همان روز باد كرده بود، وقتى خواستند حركتش دهند گوشت بدنش جدا مىشد و
مىريخت.
رســولالله صلىاللهعليهوآله فـرمـود: همان جا كه هست خاك و سنگ رويش بريزيد تا پنهان شود.
آنگــاه بـر سـر چـاه آمـده و كشتـهشـدگان را يـك يـك صــدا زد و فـــرمـــود:
ـ آيا يافتيد آن وعدهاى را كه پروردگارتان مىداد حق بود؟
من آنچه را كه پروردگارم وعدهام داده بود حق يافتم،
چه بد خويشاوندان بوديد براى پيغمبرتان!
مرا تكذيب كرديد، و بيگانگان تصديقم كردند،
مرا از وطنم بيرون كرديد، و بيگانگان منزلم دادند،
با من به قتال برخاستيد، و بيگانگان يارىام كردند!
اصحــاب عرض كردند: ـ يا رســول اللّه! با مردگــان سخــن مىگوييــد؟ فرمــود:
ـ مسلما بدانيد كه ايشان فهميدند كه وعده پروردگارشان حق بود! شما زندگان آنچــه را كه من گفتم بهتــر و روشنتر از اين مردگــان نشنيديد! چيزى كه هست آنهـا نمىتوانند جواب مرا بدهند!
ابوجهل با عمروبن جموح از لشكريان اسلام روبهرو شد، و ضربتى از او خورد. عمرو ضربت را بر ران ابوجهل زد، و ابوجهل هم ضربتى بر دست عمرو زد، و دست او را از بازو جــدا كرد، به طورى كه به پوست آويزان شد. عمرو آن دست را زير پاى خـود قــرار داد و خـود بلند شـد و دستــش را از بـدن خـود جدا كــرد و دور انداخــت.
عبداللّه بن مسعود مىگويد: در ايــن موقع گذار من با ابوجهل افتاد و ديدم كه در خـون خود غلطيده است. گفتم: حمد خـداى را كه ذليلت كرد ابوجهل سر بلند كرد و گفت:
ـ خــداونــد بــرده بــرده زاده ذليــل كــرد، واى بــر تــو، بگــــو ببينــم كــدام طـــرف هزيمـــت شــدنـــد؟ گفتــم:
ـ خدا و رسول شما را هزيمت دادند! و من اينك تو را خواهم كشت! آنگاه پاى خود را روى گردنش گذاشتم تا كارش را بسازم، گفت:
ـ جــاى ناهموار بــالا رفتــى اى گوسفند چران پســت! اين قدر بــدان كه
هيچ دردى كشندهتر از اين نيست كه در چنيــن روزى كشتن من به دســت تو انجام شود! چرا يك نفر از دودمــان عبدالمطلب و يا مـردى از همپيمانهاى ما مباشـر قتل من نشد؟
من كلاه خودى را كه بر سر داشت از سرش كندم و او را كشتم، و سر نحسش را نزد رسولخدا صلىاللهعليهوآله آوردم و عرض كردم:
ـ يــا رســول اللّـــه! بشــارت، كــه سـر ابــوجهــل بــن هشــام را آوردم! حضــرت سجده شكر بهجــاى آورد.
بعد از آنكه عدهاى بر عاص بن سعيد بن العاص حمله بردند و كارى از پيش نرفت، اميرالمؤمنين عليهالسلام بر او حمله برد و از گرد راه به خاك هلاكتش انداخت. از پى او حنظله پسر ابوسفيان با آن جناب روبهرو شد، و حضرت او را هم كشت. بعد از او طعيمه بن عدى بيرون آمد و او را هم كشت. و بعد از او نوفلبن خويلد را كه از شياطين قريش بود، كشت. همچنان يكى را پس از ديگرى كشت تا كشتگانش به عدد نصف همه كشتگان بدر، كه هفتاد نفر بودند، رسيد. يعنى تمامى لشكريان حاضر در جنگ با كمكى كه سه هزار مـلائكــه به ايشان كردنـد، همگــى به انــدازه آن مقدارى كه علــى عليهالسلام به تنهايـى كشته بـود، از كفار كشته شد.
شاعر قريش، اسيد بن ابى اياس، ابياتى دارد كه قريش مشرك را به قتل على عليهالسلام تحريك مىكند، آنجا مىگويد:
ـ در تمامى صحنههايى كه پرچمى افراشته شد شما را ذليل و زبون كرد،
جوان نورسى كه بر اسبان پنج ساله و جنگ ديده غلبه كرد!
براى خدا باد خيرتان، آيا زشت نمىدانيد؟
با اين كه هر آزاد مردى از اين وضع ننگ دارد و شرم مىكند،
اين پسر فاطمه (علىبن ابيطالب) كه نابودتان كرده،
يكى را كشته، يكى را سر بريده، يكى را نابود كرده است؟
اگر خجالت نمىكشيد به او جزيه بدهيد؟! و يا با كمال ذلت با او بيعت كنيد!؟
بيعتى كه هيچ قومى را سود نبخشيده است!؟
كجايند بزرگمردان، و آن همه بزرگان قوم، كه در مشكلات پناهگاههايى بودند؟
كجاست زينت و مايه افتخار ابطح؟ او همه را از بين برد!
يكى را به ضرب دست و ديگرى را به ضرب شمشير!
ضربتى خيرهكننده!
و شمشيرى كه از بريدن چيزى دريغ نكرد!
شهــداى مسلمين در جنــگ بــدر 14 نفر بودند:
شش نفر از مهاجرين و هشت نـفـر از انـصـار،
از مهاجرين:
از قبيله بنىالمطلب بن عبدالمناف ـ عبيده بن حارث (كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بدن او را در صفراء به خاك سپرد.) از بنى زهره ـ عمير بن ابى وقاص، عمير بن عبدود ذوالشمالين (حليفبنىزهره) از بنى عدى ـ عاملبن ابىبكير (حليف بنىسعد) غلام عمربن خطاب ـ فهجع (بعضى گفتهاند او اول كسى بود كه از مهاجرين به شهـادت رسيـد:) از بنـى حـارث بـن فـهـر ـ صفـوان بن بيضـاء
از انصار:
از قبيله بنىعمروبن عوف ـ مبشر بن عبد منذر، سعد بن خيثمه
از قبيـلـه بنـى عـــدى ـ حارثـه بن سراقـه (به قول بعضى او اولين شهيد از انصار بود.)
از بنــى مـالك بــن نجـار ـ عــوف و معـوذ (دو پسـران عفـــراء)
از بنى سلمـه ـ عميربن حمامبن جموح (به قول بعض ديگر او اولين شهيد از انصار بود.)
از بـنـى زريـــق ـ رافــعبـــن مــعـلـى
از بنى حارثبن خزرج ـ يزيدبن حارث
از ابن عباس روايت شده كه «انسه» غـلام رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز در جنگ بدر شهيد شد. روايت شده كه «معاذبن ماعص» در جنگ بدر جراحت برداشت و در مدينه شهيد شد. و نيـز «ابن عبيــدبــن سكـن» در جنـگ بـدر جراحــت برداشـت و بعد شهيـد شد.
هزيمت قريش در هنگام ظهر بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن روز را تا به آخر در «بدر» بماند، و عبداللّه بن كعب را فرمود تا غنيمتها را تحويل بگيرد، و به مدينه حمل كند، و چند نفر از اصحاب خود را فرمود تا او را كمك كنند.
آنگاه نماز عصر را در آنجا خواند و حركت كرد، و هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه به سرزمين «اثيل» رسيد و در آنجا بيتوته فرمود. چون بعضى از اصحابش آسيب ديده بودند، البته جراحاتشان خيلى زياد نبود، «ذكرانبن عبد قيس» را فرمود تا نيمه شب مسلمين را نگهبانى كند، و نزديكىهاى آخر شب بود كه از آنجا بار برگرفت.(1)
1) الـميـــزان ج: 17، ص: 30
«يآ اَيُّهَا الَّذيــنَ ءَامَنُوآا اِذا لَقيتُــمُ الَّذينَ كَفَــرُوا زَحْفا فَلا تُوَلُّوهُمُ الاَدْبارَ...!»
(15 تـا 39 / انـفـال)
اين آيات متضمن نواهى و اوامرى است راجع به جهاد اسلامى، و مربوط و مناسب با جنگ بدر. در آنها اشاره به پارهاى از وقايعى كه در جنگ بدر رخ داده شده، ولى خود آيات بعد از جنگ بدر نازل شده است. نكته مهمى كه آيات به آن اشاره مىكنند، درباره كسانى است كه از جنگ فرار مىكنند:
ـ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد!
وقتى به كفار برخورديد و با آنها براى جنگ تلاقى كرديد،
از ايشان نگريزيد!
كه هر كس در چنين وقتى از ايشان بگريزد، و از ميدان جنگ برگردد،
با غضب خدا برگشته است، و مأواى او جهنم است، كه بد بازگشتگاهى است!
مگر اين كه فرارش به منظور به كار بردن حيلههاى جنگى بوده باشد،
و يا براى اين باشد كه بخواهد به اتفاق رفقايش بجنگد،
كه در ايندو صورت اشكال ندارد!»
خداى متعال در اين سوره مباركه عادى بودن جنگ بدر را نفى مىكند. ـ خيال نكنيد كه استيصال كفار و غلبه شما بر آنها يك امر عادى و طبيعى بود! چگونه ممكن است چنين باشد؟ و حال آن كه عادتا مردمى اندك و انگشتشمار و فاقد تجهيزات جنگى با يك يا دو رأس اسب، و عدد مختصرى زره و شمشير، نمىتوانند لشكرى مجهز به اسبان و اسلحه و مردان جنگى و آذوقه را تار و مار سازند، چون عدد ايشان چند برابر است، و نيروى ايشان قابــل ملاحظه با نيــروى اين عده نيست! وسـايل غلبه و پيروزى همــه با آنهاست، پس قهــرا آنها بايد پيــروز باشند!
پس اينخداىسبحان بودكه بهوسيله ملائكهاى كه نازل فرمود، مؤمنين را استوار و كفار را مرعوب كرد، و با آن سنگريزهها كه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله بهطرفشانپاشيد، فراريشان داد و مؤمنين را بر كشتن و اسير گرفتن آنان تمكن بخشيد، و بدين وسيله كيد
ايشان را خنثــى و سر و صدايشان را خفه كرد.
پس جا دارد اين كشتن و بستن و اين سنگريزه پاشيدن و فرارى دادنها همه به خـداى سبحـان نسبت داده شـود، نـه بـه مؤمنيــن! قـرآن مجيـد ايـن چنيـن مىفرمايد:
ـ «شمــا آنها را نكشتيــد، و لكن خدا آنهـا را كشت!
و تو آن مشــت خاك را نپاشيدى، و لكن خدا پاشيــد!
و براى اين كه مؤمنان را بيازمايد، آزمودنى نيكو از جانب خود،
كه خداوند سميــع و عليــم اســـت!» (17 / انفال)
اين آيه اشاره است به آن مشت ريگى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به طرف مشركين پرتاب كرد. در روايات اسلامى آمده است كه:
ـ جبرئيل در روز بدر به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كرد: مشتى خاك برگير و به طرف دشمن بپاش! رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى دو لشكر روبه رو شدند، به على عليهالسلام فرمود: يك مشت سنگريــزه از اين وادى به من بــده! علــى عليهالسلام از بيابان مشتــى ريگ خاكآلود برداشته و به آنجنــاب داد، حضـــرت آن را به طــرف مشركيـــن پاشيــد، و گفــت:
و هيچ مشركى نماند مگر اين كه از آن مشت خاك ذرهاى به حلق و بينى و چشمش فرو ريخت، و مؤمنين حمله كردند و از ايشان كشتند و اسير كردند و همين مشت خاك سبب شد كه لشكر كفار هزيمت شود. (نقل از ابنعباس)
خداوند متعال در بيان علت اين امر مىفرمايد:
يعنى اگر خداوند ايشان را كشت، و سنگريزه به سويشان پاشيد، براى مصالحى بود كـه در نظـر داشت، و براى ايـن بود كه مؤمنين را به نحوى شايسته امتحان كند، و يا به مؤمنين نعمت شايستهاى ارزانى بدارد، كه عبارت است از نابودى دشمنان و اعتــلاى كلمه توحيد به دست ايشـان و بىنياز شدن آنان از راه به دست آوردن غنيمت!
در رواياتى آمده است كه ابوجهل در جنگ بدر، در موقعى كه دو صف روبهرو شدنــد، گفت: ـ بار الهــا، محمد از ميــان ما بيشتر از ما قطــع رحم كرد، و دينى آورد كـه مـا آن را نمـىشنـــاسيـم، پـس مـا را عـليـه او يـارى كــــن!
خداوندمتعال در آيه زير مشركين را خطاب كرده و مىفرمايد:
ـ « اگر شما اى مشركين طالب فتح هستيد، و از خدا خواستهايد كه شما را در ميان خود و مؤمنين فتح دهد، اينك فتح به مؤمنان آمد!
و خداوند در روز بدر حق را اظهار و آشكار ساخت، و مؤمنين را بر شما غلبه داد!
و شما اگر در اينجا از كيد خود عليه خدا و رسول دست برداريد كه به نفعتان تمام مىشود،
و اگر دست برنداريد و بازگرديد و در صدد نقشه و طرحريزى باشيد، ما نيز بر مىگرديم، و همين بلا را كه ديديد بر سرتان مىآوريم، و باز كيد شما را خنثى مىكنيم، و جمعيت شما كارى برايتان صورت نمىدهد، هر چند هم زياد باشد،
همچنان كه در اين دفعه كارى صورت نداد!
آرى خداوند با مردمان با ايمان است،
و كسى كه خدا با اوست هرگـز مغلوب نمىشود!» (19 / انفال)
ـ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد،
خدا و رسولش را اطاعت كنيد و از او روى مگردانيد، در حالى كه شما مىشنويد،
و مباشيد مانند كسانى كه گفتند: شنيديم ـ و آنها نمىشنوند!
بىگمان بدترين جانوران نزد خدا، كران گنگانند، آن كسان كه نمىانديشند...!»
(20 تا 22 / انفال)
قرآن مجيد در اين آيه اشارهاى دارد به آن عده از اهل مكه كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله ايمان آوردند، ولى دلهايشان از ترديد بيرون نيامده بود، و با مشركين حركت كردند بـراى جنــگ با آن حضـرت، و در بـدر به بلايـى كه بر سرشـان آمـد، دچار گـرديدنـد.
در خبر آمده است كه عدهاى از قريش در همان مكه ايمان آورده بودند، لكن پدرانشان نمىگذاشتند كه از مكه بيرون بيايند و در مدينه به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بپيوندند، و ناچــار با پدرانشان براى شركت در جنگ بدر حركــت كردند و به بدر آمدند، لكن وقتــى در آنجا قلــت مسلمانــان را ديدنــد، از ايمــان خود منصــرف شدنــد و گفتنــد: اين بيچـارهها فريب دينشان را خوردند.
قــرآن مجيد در ادامه آيــات جنــگ بــدر مىفرمايد:
ـ «بپرهيزيـد از فتنهاى كه همه را دربرمىگيرد، نه تنها ستمكــاران شما را،
و بدانيد كه خدا شديــدالعقـاب است!» (25 / انفال)
خداىتعالى در اين آيه مىخواهد همه مؤمنين را از فتنهاى كه مخصوص به ستمكاران از ايشان است، و مربوط به كفار و مشركين نيست، زنهار دهد. و اگر در عين اينكه مختص به ستمكاران از مؤمنين است، خطاب را به همه مؤمنين كرده است، براى اينكه آثار سوء آن فتنه گريبانگير همه مىشود.
هر چند اين فتنه مختص به بعضى از مؤمنين است، فتنهاى است كه تمامى افراد امت بايستى در صدد رفع آن بر آيند، و با امر به معروف و نهى از منكر، كه خدا برايشان واجــب كرده، از شعلهور شدن آتــش آن جلوگيرى به عمل آورند.
گرچه خداىتعالى اين فتنه را به اسم و رسم معرفى نكرده، و آن را به طور سربسته ذكر فرموده، ولى در آيه بعدى مىفرمايد ـ اثر سوء آن تنها دامنگير كسانى كه ظلم كردند، نمىشود، ـ آن را تا اندازهاى توضيح داده، و مىرساند كه فتنه عبارت از اين است كه بعضى از امت با بعضى ديگر اختلاف مىكنند، در امرى كه تمامى امت حقيقت امر را مىفهمند كه كدام است، و لكن يك دسته از قبول آن سرپيچى كرده، و دانسته به ظلم و منكر اقدام مىكنند، آن دسته ديگر هم كه حقيقت امر را قبول كردهاند، آنان را نهى از منكر نمىكنند، و در نتيجه آثار سوءاش دامنگير همه امت مىشود.
از اين كه خداوند تعالى همه امت را از آن زنهار داده معلوم مىشود كه مراد به آن ظلمى است كه اثر سوءاش عمومى است، و چنين ظلمى ناچار بايد از قبيل بر هم زدن حكومت حقه اسلامى و زمام آن را به ناحق به دست گرفتن و يا پايمال كردن احكام قطعى از كتاب و سنت است، كه راجع به حكومت حقه است!
هر چه باشد در فتنههاى واقع شده در صدر اسلام نمونهاش ديده مىشود، بهطورى كه آيه شريفه كاملاً و به طور وضوح بر آن فتنهها منطبق مىگردد، چه فتنههاى نامبرده وحدت دينى اسلام را منهدم كرده، و با ايجاد تفرقه قدرت و شوكت اسلام را درهم شكست، و خونهايى به ناحق ريخت، و باعث اسارت و غارت و هتك نـاموس و حرمتهـا شـد، و كتـاب و سنت متـروك گرديد.
از جمله مفاسد و شومىهاى اين فتنه اين بود كه امت، بعد از آن هم كه به اشتباهات و اعمال زشت خود آگاهى پيدا كردند، نتوانستند از عذاب دردناكى كه اين فتنه به بار آورده بود، خود را نجات دهند!
خواننده بايد به خاطر داشته باشد كه فتنههاى صدر اسلام همه منتهى به «اصحاب بدر» مىشوند، هر چند كه در اين آيه شريفه تمامى مؤمنين را از فتنهاى كه
بعضى از آنها به پا مىكنند، زنهار مىدهد، و اين نيست مگر براى اين كه آثار سوءاش دامن همه را مىگيرد.
در روايات اسلامى آمده است كه مراد به آن «اصحاب جمل» است و طلحه و زبير هر دو از اصحاب جنگ بدر بودند، و اين پيشبينى در جنگ بدر بيـان شد، و در جنـگ جمـل واقعيـت يـافـت:
ـ «به ياد آريــد آن روزى را كه تعــداد شمــا اندك بــود،
و از مستضعفيــن زمين بوديد، و مــىترسيــديــد مــردم شمــا را برباينــد،
پــس شمــا را جــاى داد، و به نصــرت خود شمـا را كمــك كــرد،
و از پـاكيـزههـا روزىتـان داد،
شـايـد شكـرگـزاريـد!» (26 / انفــال)
مراد به آن روزى كه مسلمين در زمين مستضعف بودند، روزگار ابتداى اسلام و قبل از هجرت است كه مسلمين در مكه (در ميان كفار) محصور بودند، و مشركين عرب و رؤساى قريش در صدد ربودن آنها بودند.
مراد به اين كه خداوند متعال فرمود: «شما را جاى داد،» اين است كه شما را در مدينه جاى داد. و مراد به اين كه فرمود: «با نصرت خود يارىتان كرد،» نصرتى است كه خداوندتعالى در جنگ بدر از مسلمين كرد.
و مراد به «رزق پاكيزه،» آن غنيمتهاى جنگى است كه خداوند به ايشان روزى فرمــود، و آن را برايشــان حــلال كرد. احوالى كه خداونــد تعالى در اين آيــه شريفه از مؤمنيــن برشمــرد، و منتهايــى كه دربــاره ايشــان ذكر كرد، هر چنــد مختص به مهاجرين است، و مربوط به انصار نيست، الا ايــن كه مراد در اينجــا منت نهــادن بـر هــر دو طائفــه است، چــون هر دو طائفــه امـــت واحــده و داراى ديــن واحدنــد!
اگر آيه را به تنهايى معنى كنيم و منحصر به جنگ بدر نكنيم، معنايش عمومىتر شده، و شامل همه امت اسلام مىشود، نه تنها مهاجر و انصار، چون اسلام تمامى مسلميـن، و گذشته و آينده ايشان را، به صورت يك امت در آورده است.
پس، واقعهاى كه در اين آيات نقل شده، هر چه باشد، داستان امت اسلام در ابتداى ظهور آن است. و خلاصه امت اسلام است كه در بدو ظهورش از نظر نفرات و نيرو ناچيز بودند، و تا آن حدى كه مىترسيدند مشركين مكه ايشان را به يك حمله كوتاه از بين ببرند، و خداوند متعال آنان را در مدينه جاى داد، و با مسلمان شدن سكنه مدينه عده شان را زياد كرد، و در جنگ بدر و در ساير مبارزاتشان ياريشان نمود، و غنيمتهـا و
انـواع نعمتهـا روزىشان كرد تا شـايد شكرگـزارى كننـد!
بعضــى از مسلمين تصميمات سرى و سياسى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را نزد مشركين فــاش كــرده بودنــد، و خــدا در آيه زيــر اين عمــل را خيانــت دانستــه، و از آن نهـى فرموده، و آن را خيانت به خدا و رسول و مؤمنين اعلام كرده است.
ـ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد،
خيانت مكنيد به خدا و رسول،
و زنهار از اينكه خيانت كنيد امانتهاى خود را، با اينكه مىدانيد!
و بدانيد كه اموال و اولاد شما فتنه و آزمايش است،
و اينكه خداوند، نزد او اجرى عظيم است!» (27و28/انفال)
بعضى امانتها هستند كه خدا و رسول و خود مؤمنين در آن شريكند، و آن عبارت است از امورى كه خداوند متعال به آنها امر مىكند، و رسول خدا صلىالله عليهو آله امر خدا را اجرا مىكند، و مردم از اجراى آن منتفع مىشوند، و مجتمعشان نيرومند مىگردد، مانند: دستورات سياسى، و اوامر مربوط به جنگ و جهاد، و اسرار نظامى، كه اگر افشاء شــود، آرمانهاى دينى عقيم گشته، و مساعى حكومت اسلامى بىنتيجه مىماند، و قهرا حـق خدا و رسول هم پايمال مىشود، و ضررش دامنگير خود مؤمنين هم مىشود.
كـدام عاقـل اســت كـــه بــه خيـانت خــود اقــدام كنــد، و خرابــىهايــى كنــد كــه مىدانـد ضررش جــز به خودش عايــد نمىشـود؟!
موعظه مؤمنين درباره اموال و اولاد، با اين كه قبلاً ايشان را از خيانت به امانتهاى خدا و رسول و امانتهاى خود ايشان نهى كرده بود، براى اين بود كه آن فرد خيانتكار اسرار و تصميمات سرى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را به مشركين گزارش مىداد تا بدين وسيله محبت مشركين را به خود جلب نمايد و در نتيجه اموال و اولادش كه در مكه مانده بـود، از تجـاوز دشمـن مـصـون بمانـد.
منظــور آن فرد خيانتكــار حفظ اموال و اولاد و امثــال آن بــوده است، همچنان كه نظيـرش از «ابى لبانه» سر زد، و اســرار پيامبــر را براى بنــىقريظــه فــاش كـرد.
و اين مؤيد آن روايتى است كه وارد شده، ابوسفيان با مالالتجاره بسيارى از مكه بيــرون آمد، و جبرئيل جريــان را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خبر داد، و سفارش كرد كه با نفرات خود بر سر راه ابوسفيان شده و تصميم خود را نزد كسى اظهار نكند. يكى از
مسلمين منافق از جريان خبردار شد و نامهاى به ابوسفيان نوشت و او را از تصميم رسولاللّه صلىاللهعليهوآله خبردار كـرد.(1)
«... يَــوْمَ الْفُــرْقــــانِ يَــــوْمَ الْتَقَــى الْجَمْعـــانِ... .» (41 و 42 / انفـــال)
از نكـات مهــم جنــگ بـدر، مسئله موضعگيــرى و نحوه قــرار گرفتــن دو لشكر، و اثـرات آن در فتح مسلميــن و شكسـت كفـار مىباشد.
قرآن مجيد، در نقل تاريخ اين واقعه چنين مىفرمايد:
ـ «... روز فرقان، آن روزى بود كه شما در قسمت پايين وادى اردو زده بوديد،
و كفار در قسمت بالاى آن اطراق كرده بودند.
پياده شدن شما در پايين و پياده شدن كفار در بالا با هم جور در آمد،
به طورى كه اگر مىخواستيد قبلاً با كفار قرارداد كنيد كه شما اينجا و آنان آنجا را لشكرگــاه كنند، قطعا اختلافتــان مىشد، و هرگز موفــق نمىشديد كه به اين نحو جبههسازى كنيد.
ـ پس قرار گرفتن شما و ايشان بدين نحو نه از ناحيه شما و به فكر شما بود،
و نه از ناحيه دشمن و به فكر آنها،
بلكه امر شدنى بود كه خداوند بر آن قضا راند!
ـ و اگر اين چنين قضا رانــد براى اين بود كه با ارائــه يك معجزه و دليل روشن حجت خود را تمام كند!
ـ و نيز براى اين بود كه دعاى سابق شما را و آن استغاثهاى را كه از شما شنيد،
و آن حاجتى را كه از سويداى دل شمــا خبر داشت، مستجــاب و برآورده بكنــد!»
مـراد به «يَــوْمُالْفُرْقــان» روز بدر است، چه آن روزى كه خداونــد حــق و باطــل را روبهروى هــم قــرار داد و آن دو را از هــم جــدا كــرد، و بــه تصــرف خـــود حــق را احقاق و با يارى نكردنـــش از باطـل آن را ابطـــال كرد!!!
مراد به عبارت « وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِى الْميعادِ!» (42 / انفال) بيان اين حقيقت است كه برخورد دو لشكر به اين صورت جز خواست خداى سبحان نبوده است، زيرا مشركين با اين كه داراى عِده و عُده بودند و در قسمت بلندى بيابان، در جايى كه آب در دسترسشان بود، و زمين زير پايشان سفت و محكم بود، فرود آمده بودند، و مؤمنين با كمى عدد و ضعف نيرويشان در قسمت پايين بيابان، زمينى ريگزار و بىآب را اردوگاه
1) الميزان خ17.ص:30
كرده بودند، و به قافله ابوسفيان هم نتوانستند دست پيدا كنند، و او قافله را از يك نقطه ساحلى پايين اردوگاه مؤمنين پيش مىراند، و مؤمنين در شرايطى قرار گرفته بودند كه از نظر نداشتن پايگاه چارهاى جز جنگيدن نداشتند، و برخورد مؤمنين در چنين شرايط و پيروزىشان بر مشركين را نمىتوان امرى عادى دانست، و جز مشيت خاص الهى و قدرتنمـايى بر نصـرت و تأييـد مـؤمنين چيز ديگر نمىتواند باشد، و قرآن مىفرمايد:
ـ «خداوند اگر اين قضا را راند كه شما با كفار اين طور تلاقى و برخورد كنيد،
و در چنين شرايطى مؤمنين را تأييد نمود و كفار را بيچاره كرد،
همه براى اين بود كه خود دليل روشنى باشــد بر حقيقت حق و بطلان باطل،
تا هر كس گمراه و هلاك مىشود با داشتن دليل و تشخيص راه از چاه، هلاك شده باشد،
و هر كس هم هدايت و زنده مىشود با دليـل روشـن زنـده شده باشد!» (42 / انفال)(1)
« وَ اِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْملَهُمْ... !» (48 / انـفـال)
از نكات مهمى كه در جنگ بدر تأثير داشته و باعث فريب مشركين گرديده، و قرآن آن را نقل مىكند، نقش شيطان است. آيه قرآنچنين بيان مىكند:
ـ « روز فرقان آن روزى بود كه شيطان رفتارى را كه مشركين در دشمنى با خدا و رسول و جنگ با مسلمين داشتند، و آن رفتار را در آمادگى براى خاموش كردن نور خدا اعمال مىكردند، در نظرشان جلوه داده و براى تشويق و خوشدل ساختن آنان مىگفت: ـ امروز هيچ كسى بر شما غالب نخواهد شد! و من هم خود پناه شمايم، و دشمن شما را از شما دفع مىكنم!
ـ ولى وقتى دو فريق با هم رو به رو شدند، مشركين مؤمنين را، و مؤمنين مشركين را ديدند، او ـ شيطان ـ شكست خورده و با فرار به عقب برگشت، و به مشركين گفت:
من چيـزهايى مىبينـم كه شمـا نمىبينيـد!
مـن ملائكـه را مىبينـم كـه دارنـد بـراى كمك مؤمنين بــا عذابهايى كه شمــا را تهديد مىكنــد، نازل مىشونــد،
من از عذاب خدا مىترسم، كه خـدا شديدالعذاب است!»
از آيه 49 سوره انفال برمىآيد كه جمعى از منافقين و سست ايمانان در جنگ
1) الـميــزان ج: 17، ص: 14
بدر در ميــان مؤمنين بودهانـد:
« اِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هآؤُلاآءِ دينُهُمْ! »
يعنى منافقين، همانان كه ايمان را اظهار و كفر را در دل پنهان مىداشتند و آن كسانى كه در دلهايشان مرض بود، و سست ايمانانى كه دلهايشان خالى از شك و ترديد نبود (اشاره به مؤمنين و از در تحقير آنان،) مىگفتند:
ـ «دين اينان مغرورشان كرده، چه اگر غرور دينىشان نبود به چنين خطر واضحى اقدام نمىكردند، و با اين كه عده كمى هستند و قوا و نفراتى ندارند، هرگز حاضر نمىشدند بـا قــريـش نيـرومنـد و داراى قـوه و شـوكـت مـصـاف دهنـــد!»
خـداوند متعـال در پـاسخ گفتـار منـافـقـيـن مىفرمايد:
ـ « هــركــس به خــدا توكــل كنــد، خداونــد عزيــز و حكيــم اســـت!» (49 / انفــال)
يعنى منافقين خود دچار غرورند و آنها در گفتار خود اشتباه كردهاند، براى اين كه مؤمنين بر خداىتعالى توكل كردهاند، و حقيقت هر تأثيرى را به او نسبت داده، و خود را به نيروى خدا و حول و قوه او تكيه دادهاند، و معلوم است كه كسى كه در امور خود بر خدا توكل كند خداوند كفايتش مىكند، چون او عزيز است و هركس كه از او يارى جويد، يــارىاش مىكند، او حكيم اسـت، و در نهادن هر امرى را در جاى خود به خطا نمىرود!
با توجه به اين كه منافق كسى را گويند كه اظهار اسلام كند ولى در باطن كافر باشد، معنا ندارد كه چنين كسانى در ميان لشكر كفار باشند، پس لاجرم در ميان مسلمين بودند، و عمده اينجاست كه با نفاق درونى در آن روز كه روز سختى بود ايستادگى كردند و بايد ديد عامل اين ثبات و ايستادگى چه بوده است؟ و به چه سبب اين منافقين و آن سست ايمانان در اين صحنه حاضر شدند، و چه شد كه خود را به چنين موقف خطرناك در آوردند؟ چه شركت در اينگونه مواقف تنها كار مردان حقيقت است، كه خدا دلهايشان را براى ايمان آزموده است، و شركت منافقين با اسباب عادى جور در نمىآيد. خلاصه اين كه منافقين چرا در اين صحنه حاضر شدند، و به چه منظورى تا آخرين لحظه با مسلمانان صابر صبر كردند؟ مسئلهاى است كه بايد درباره آن مطالعه بيشترى كرد!
آيه 50 سوره انفال مىفرمايد:
-« اگر مىديدى هنگامى را كه فرشتگان دريابند گروه كافران را و بزنند روىها و
پشتهايشان را و بگويند: بچشيد عذاب سوزان را...!»
از ظاهــر جمله فوق برمىآيد كه ملائكــه هم از جلو كفــار را مىزدنــد و هم از پشت سر، و اين كنايه است از احاطه و تسلط ملائكه و اين كه آنها از همه طرف مىزدند. سياق آيه دلالت دارد بر اين كه مراد به آنهايى كه خداوند سبحان در وصفشان فرموده كه ملائكه جانهايشان را مىگيرند و عذابشان مىكنند همان مشركينـى هستند كه در جنگ بدر كشته شدند.(1)
«ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَكُونَ لَهُ اَسْرى حَتّى يُثْخِنَ فِىالاَرْضِ... !» (67 تا 71/انفال)
مسئله اسرا در جنگ بدر موضوع تاريخى خاصى است كه براى نخستين بار مسلمانان با آن مواجه مىشدند. آناناز كفار اسيرانىگرفتند و آنگاه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله مراجعه كرده و درخواست نمودند تا به قتل آنان فرمان ندهد و در عوض خونبها از آنان بگيرد و آزادشان سازد، تا بدين وسيله نيروى مالى آنان عليه كفار تقويت شود، و بتوانند نواقص خود را بهبود بخشند.
خداىتعالى در آيه فــوق به شدت مسلمانــان را مورد عتاب قرار داده و مىفرمايد:
ـ «هيچ پيغمبــرى را نسزد كه برايــش اسيرانى باشد تا آن زمانــى كه دينش در زمين مستقــر گــردد.
شمــا ســود مــادى را در نظــر داريد، ولى خداونــد آخــرت را مىخواهــد.
و خداونــد، مقتــدرى اســت حكيـــم!
ـ اگر آن قضايــى كه خداوند قبلاً رانده است، نبود،
هر آيينه در آن چه گرفتيد، عذاب بزرگى بـه شمـــا مىرسيـد!»
با وجود اين، خداى متعال پيشنهاد مسلمين را مىپذيرد، و تصرف در غنيمت را كه شامل خونبها نيز مىشود، برايشان مباح مىسازد، و مىفرمايد:
ـ « پس بخوريد (تصرفكنيد) در آنچه غنيمت گرفتهايد، حلال و طيب، و از خدا بپرهيزيد، كه خدا آمرزنده رحيم است!»
سپــس خطاب را جهت تطميــع كفار عوض مىكند و مىفرمايد: در صورتى كه آنها مسلمان شوند وعده نيــك دارند، ولى اگر بخواهند به رسول خدا خيانت كنند، خداونداز آنان بىنيازاست:
ـ « اى پيـامـبر! به آن اسيـرانــى كـه در دسـت تـو اسيرنـد، بگـو:
1) الميزان ج:17، ص: 154
ـ اگر خدا در دلهاى شما خير سراغ مىداشت، بهتر از آنچه مسلمانان از شما گرفتند، به شما مىداد، و شما را مىآمرزيد، و خداوند آمرزنده رحيم است!
و اگر بنا دارند بر تو خيانت كنند، تازگى ندارد، قبلاً هم خدا را خيانت كرده بودند، و او تو را بر ايشان مسلط كرد،
و خداوند داناى شايسته كار است!»
بايد دانست كه سنت جارى در انبياء گذشته همين بوده كه وقتى با دشمنان مىجنگيدند، و بر دشمن دست مىيافتند، مىكشتند، و با كشتن آنان از ديگران زهر چشم مىگرفتند، تا كسى خيال محاربه با خدا و رسولش را در سر نپروراند، و رسم آنان نبود كه از دشمن اسير بگيرند و سپس بر اسيران منت نهاده و يا پول گرفته و آزاد سازند، مگر بعد از آن كه دينشان در ميان مردم مستقر و محكم شده باشد، كه در اين صورت اسيران را نمىكشتند، و با منت نهادن و يا گرفتن بهاء آزادشان مىكردند. همچنان كه در خلال آيتى كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله وحى مىشد، بعد از آن كه كار اسلام بالا گرفت و حكومتش در حجاز و يمن مستقر گرديد، خداوند گرفتن اسير و آزادكردنش را تجويز كرد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله قبل از گرفتن اسراء در اين خصوص مشورتى با مسلمين نكرده بود، و به اين كار هم رضايت نداده بود، و در هيچ روايتى هم نيامده كه آن حضرت قبل از جنگ سفارشى كرده باشد كه اسير بگيرند، بلكه گرفتن اسير خود يكى از قواعد جنگى مهاجرين و انصار بوده است، كه وقتى به دشمن ظفر مىيافتند، از ايشان اسير مىگرفتند، و اسيران خود را برده خود مىكردند، و يا فديه مىگرفتند و آزادشان مىساختنـــد.
در تاريــخ آمده است كه مهاجر و انصار خيلى سعى داشتند در اين كه اسير بيشترى به چنــگ آورند و حتى اسير خود را مىگرفتند و محافظت مىكردند از اين كه مبادا يك مسلمــان ديگر به او آسيبــى برساند، و در نتيجــه از قيمتــش كاسته شود جز علـىبـنابيطـالـب عليهالسلام كه در اين جنـگ بسيـارى را كشت و هيـچ اسيـرى نگـرفـت.
در روايــات اسلامى شــرح اســارت لشكريــان قريــش را چنيــن نقــل كـردهاند:
ـ كشته شدگان از مشركين در روز جنگ بدر هفتاد نفر بودند، از اين هفتاد نفر بيستوهفت نفر را اميرالمؤمنين عليهالسلام بهقتل رسانيد (و حتى يك نفر را هم از ايشان اسير نگرفت.) اسيران اين جنگ نيز هفتاد نفر بودند. از ياران رسول اللّه صلىاللهعليهوآله حتى يك نفر هم اسير نشد. مسلمانان اين اسيران را جمعآورى كرده و همه را با يك طناب بستند و پياده بهراه انداختند... . (نقلاز مجمعالبيان)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز بدر نهى كرد از اين كه ابوالبخترى و احدى از بنى هاشم را به قتل برسانند، لذا اين گروه اسير شدند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فرستاد تا ببيند در ميان اسراء چه كسانى از بنى هاشم هستند. على عليهالسلام همچنان كه اسراء را مىديد به عقيل برخورد، و از قصد راه خود را كج كرد، عقيل صدا زد: آى پسر مادرم على! تو مرا در اينحال ديدى و روى برگرداندى؟
على عليهالسلام نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله برگشت و عرض كرد:
ـ ابوالفضــل را در دســت فلانــى، عقيــل را در دســت فلانـــى، و نوفــل (يعنى نوفلبنحارث) را در دست فلانى اسير ديدم.
حضرت برخاست و نزد عقيل آمد و فرمود:
ـ اى ابايزيد، ابوجهل كشته شد! عقيل عرض كرد:
بنابراين ديگر در استان مكه مدعى و منـازعى ندارى! حضرت فرمود:
ـ «اِنْ كُنْتُمْ اَثْخَنْتُمُ الْقَـوْمِ وَ اِلاّ فَارْكِبُوا اَكْتافِهِمْ... !»
(ظاهرا كنايه از اين است كه بكشيد و گرنه فديه بگيريد!)
سپس عباس را آورده و به او گفتند بايد براى نجات خودت و بـرادرزادهات فديــه بدهى! گفت:
ـ اى محمد، آيا رضايت مىدهى به اين كه براى تهيه كردن پول دست گدايى به سوى قريش دراز كنم؟ حضرت فرمــود:
ـ از آن پولى كه نزد امالفضل گذاشتى و به او گفتى اگر پيشآمدى برايم كرد اين پول را خرج خودت و بچههايت بكن، فديهات را بده! عباس عرض كرد:
برادرزاده! چه كسى شمـا را از اين ماجــرا خبر داد؟ فرمود:
ـ به خدا سوگند، غير از من و امالفضل كسى از اين ماجرا خبر نداشت، شهادت مىدهم كه تو رسول خدا هستى!
اسيران همه فديه دادند و با شرك برگشتند، غير از عباس و عقيل و نوفلبن حارث كه مسلمان شدند. (نقل از امام صادق عليهالسلام در قربالاسناد)
در اين جنگ فديه اسيران اكثرش چهار هزار درهم و اقلش هزار درهم بود، لذا قريش هر كدام كه قدرت مالى بيشترى داشت، فديه بيشترى براى آزاد كردن اسير خود فرستاد، و هر كه كم داشت كمتر.
از جمله كسانى كه براى آزاد كردن اسير خود فديه فرستاد، دختر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله زينب همسر ابىالعاص بن ربيع بود كه براى آزاد شدن شوهرش قلادههاى خود را فرستاد. اين قلادهها جزو جهيزيهاى بود كه مادرش حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام به او داده بـود. و از طرفـى ابوالعاص خـواهـرزاده خـديجـه بـود.
وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله چشمش به آن قلادهها افتاد فرمود:
ـ خــدا رحمت كنـد خديجـه را، اين قلادههـا را او به عنوان جهيزيه به زينب داده بود!
آنگاه دستــور داد ابوالعــاص را آزاد كردند، به شرطى كه همسرش زينب را نزد آن حضرت بفرستد و با آمدنش به نزد آن جنــاب مخالفت نكنــد. ابوالعاص عهد بست كه چنيـن كنـد و به عهــد خود وفـا كرد! (مجمــعالبيــان نقــل از علــىبــن ابراهيـــم)(1)
1) الـميــــــزان ج: 17، ص: 154
« وَ اِذْ غَدَوْتَ مِنْ اَهْلِكَ تُبَوِّىُ الْمُؤْمِنـيـنَ مَقاعِـدَ لِلْقِتالِ...!» (121 / آل عمران)
در اين آيات شريفه، تاريخ غزوه احد ذكر شده و براى يادآورى اشارهاى به امـدادهـاى الهـى در جنـگ بـدر نيز شده است.
(لازم به يادآورى است كه جنگ احد جزو غزوات پيامبر اكرم است، يعنى اين كه در اين جنگ پيامبر گرامى خدا شخصا حضور داشته است. جنگهايى كه پيامبر شخصا شركت نكرده به نام «سريه» ناميده مىشوند.)
آيات فوق آغاز جنگ را بيان مىكند و به جريان حركتهاى مخالف اشاره كرده كه منافقيــن و برخى از مؤمنين سست ايمــان در آغاز و ميـان كارزار از خود نشان دادند:
ـ «ياد آر!
بامدادى را كه به عزم تهيه سنگرهاى نظامى براى مؤمنين،
و انتخاب محل استقرار آنها از ميان بستگان خود خارج شدى!
ـ و خداوند شنواست به آن چه در آنجا گفته شد،
و داناست به آن چه كه قلبها پنهان كرده بودند!»
از عبارت « از ميان بستگانت خارج شدى...،» استفاده مىشود كه ميدان جنگ در همان نزديكىهاى خانه پيامبر بوده است. روى اين اصل بايد گفت آيات به «واقعه جنگ اُحُد» ناظرند. آخر آيه نشان مىدهد كه در جريان جنگ احد يك سلسله گفتگوهايى بين مسلمين واقع شده، و در عين حال از اظهار پارهاى از مطالب هم كه در دلهايشان بود خـوددارى كرده بـودند. در ادامـه مىفرمايد:
ـ «آن دو دسته در اثر ترس به فكر آن افتادند كه سستى از خود نشان دهند،
با اين كه خدا يار آنهاست!
و سزاوار نيست كه شخص مؤمن با آن كه مىداند خدا يار و ولى اوست، بتـرسد،
و ضعـف و زبـونـى بـه خود راه دهـد!
ـ وظيفه مؤمنين است كه امر خود را به خدا واگذار كنند و به او توكل نمايند!
كسى كه به خدا توكل كرد، خدا هم نگهدار او خواهد بود!» (122 / آلعمران)
خداى متعال آيهاى را به عنوان شاهد و نمونه ذكر مىفرمايد تا عتاب و سرزنش خود را نسبت به مؤمنين با نشان دادن موردى كه آنها را در عين زبونى و ضعـف يـارى كرده اسـت، تشـديد نمـايد:
ـ «سزاوار نبود كه از شما مظاهر ضعف و سستى نمودار شود،
و حال آنكه خداوند شما را در جنــگ بدر در عين اينكه ذليل بوديد، يارى كرد،
آن دم كه به مؤمنين گفتى:
ـ آيا بس نيست كه پروردگارتــان شما را به سه هزار فرشتهاى كه از آسمان نازل مىشوند، كمك كند...!» (123 و 124 / آلعمران)
به طور مسلم در آيــات دليلى بر اين كه در جنگ احد ملائكه براى يارى مؤمنين نازل شده باشند وجود نــدارد. اما در جنگ احزاب و جنگ حنين اشاره به نزول ملائكه يا سپاهيانــى كه ديده نمىشونــد، در آيات سوره احــزاب و توبه شده است. از آيه فوق استفاده مىشــود كه خداى متعــال در جنگ بدر سه هزار ملك براى يارى مـؤمنيــن فـروفـرستـاده اســـت.
در روايات اسلامى شرح جزئيات واقعه احد قيد شده است. مطالعه در روايات مختلف شيعه و سنى در اينباره نشان مىدهد كه علت وقوع جنگ احد اين بوده كه قريش بعد ازدادن هفتاد كشته و هفتاد اسير از جنگ بدر به مكه مراجعت كردند. ابوسفيان جمعيت قريش را مخاطب ساخته و گفت:
اين محدوديت تا پايان جنگ احد باقى بود. پسازجنگ احد بود كه اجازه گــريـه و نـدبـه را به زنـان خـود دادند.
در هر صورت طائفه قريش به عزم جنگ با پيغمبر با سه هزار سوار و دو هزار پياده از مكــه خارج شدند و زنــان خود را نيــز به همراه آوردند. فرماندهى قشون قـريـش را ابـوسفيــــان بـــه عهـــده داشـــت.
چون خبر حركت قريش براى جنگ به پيغمبر رسيد ،اصحاب خود را جمع كرد و آنان را تحريص و ترغيب به دفاع و جهاد فرمود. در اين بين منافق مشهور تاريخ صدر اسلام يعنى «عبداللّه بن ابى بن سلول» به پيغمبر پيشنهاد خارج نشدن از مدينه را كرد و گفت: بهتر است در شهر مانده و در كوچههاى تنگ مدينه با آنها بجنگيم. در اين صورت ناچار حتى مردان ضعيف و زنان و بردگان و كنيزان هم در دهانه كوچهها و از پشتبامها به جنگ خواهند پرداخت، و تاكنون سابقه ندارد كه ما داخل حصارها و درون خانههاى خود باشيم و دشمن بر ما پيروز گردد، ولى اتفاقا هر وقت كه به عزم جنگ از خانههاى خود خارج شده و از شهر بيرون رفتهايم، دشمن بر ما پيروز شده و ما شكست خوردهايم.
گروهى ديگر كه مخالف جنگ در داخل شهر بودند، از جمله آنها سعدبن معاذ و چند نفرى از قبيله اوس برخاسته و گفتند:
ـ يا رسول اللّه، تاكنون كسى از عرب قدرت اين كه در ما طمع كند نداشته، در صورتى كه ما مردمى مشرك و بتپرست بودهايم، چگونه در اين موقع كه تو در ميان ما هستى، قدرت طمــع كردن در ما داشتــه باشند، نه حتما بايد از شهر خـارج شـويـم و بـا دشمـن بجنگيم.
ـ اگر كسى از ما كشته شد، شربت شهادت را نوشيده است، و اگر هم كسى نجات يافـت به افتخـار جهاد در راه خـدا نائل شده است! پيـامبر صلىاللهعليهوآله اين پيشنهـاد را پذيرفت.
رسول گرامى خدا پس از تصميم گرفتن در مورد محل مقابله با دشمن، با يك نفر از صحابه خويش براى مهيا كردن ميدان جنگ از شهر خارج شد. در برخى از روايات است كه پس از خروج پيامبر از شهر برخى از پيشنهاددهندگان پشيمان شدند و گفتند: اگــر رسول اللّــه صلىاللهعليهوآله مايل باشد كه در شهــر جنگ كنــد ما هــم موافقيــم. ولى رســول اللّــه صلىاللهعليهوآله فرمـود:
ـ شايسته نيست اين براى پيغمبر كه پس از پوشيدن لباس جنگ آن را از تن در آورد، مگر آن كه جنگ نكند!
عبـداللّه بن ابـى بـن سلـول از همـراهى بـا پيغمبــر خــوددارى نمــود، و جماعتى از طايفــه خزرج نيز از او متابعت كردند. برگشت عبداللّه بن ابى از محلى بين احد و مدينــه به نام «شوط»بوده است.
تعداد همراهان پيامبر اسلام در شروع حركت 1000 نفر بوده است. يك ثلث جمعيت با عبداللّه بن ابى (منافق مشهور) به مدينه برگشتند. دو طايفه « بنو سلمه» از طائفه خزرج و « بنو حارثه» از طائفه اوس، در موقع برگشت عبداللّه بن ابى فكر كردند كه از او پيروى و مراجعت كنند ولى خداوند آنان را نگذاشت و در نتيجه 700 نفر در خدمت رسـول الـلّـه صلىاللهعليهوآله بـاقـى مـاندند.
تعــداد نفرات تحت فرماندهــى ابوسفيان در جنــگ احد به روايتى 3 هــزار سوار و 2 هــزار نفــر پيــاده بودند، و زنان را نيز به همــراه آورده بودنــد تا مــردان از جنگ فرار نكنند. در يك روايت ديگـر تعــداد آنهــا 3 هــزار نفــر ذكــر شــده اســت.
قريش در حركت خود به سوى مدينه، وقتى به كوه «ذوعينين» رسيدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلميــــن از آمــدن كفــار آگاهــى يــافتنــد. روز ورود لشكــر كفــار بــه احد روز چهــارشنبــه بــوده اســت كــه آن روز و دو روز بعــدش را آنجــا مـانــدنــد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بعد از نماز جمعه از شهر خارج مىشود و شب را در احد توقف مىكنـد، و روز شنبـه نيمـه شـوال سـال سـوم هجرت با كفار قريش روبهرو مىشود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از مدينه خارج شده و با لشكر خود به پيشروى ادامه داده و از پيچ «وادى» گذشته به دره احد داخل شدند و براى انتخاب محل مناسب براى استقرار نيرو، كـوه احـد را پشت سر قرار دادنـد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عبداللّه بن جبير را با 50 نفر تيرانداز مأمور نگهبانى
درهاى نمود كه مىترسيد دشمن در آنجا كمين كرده باشد و از پشت سر لشكر اسلام را مورد حمله قرار دهند. حضرت به عبداللّه بن جبير فرمود:
نظر آن حضرت درست بوده زيرا دشمن نيز از موقعيت نظامى دره مزبور استفاده كرده بود. ابوسفيان هم خالدبن وليد را با دويست سوار مأمور مراقبت از آن دره كرده بــود، كه شما در آنجا كميــن كنيد، و وقتى جنگ و مغلوبه شد و دو لشكر به هم ريختند شما از دره خارج شويد و از پشـت سر لشكر اســلام را مورد حملــه قرار دهيد.
در آغاز جنگ، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اصحاب خود را كاملاً مهياى جنگ فرمود و پرچم اسلام را به دست على عليهالسلام داد. انصار حمله خود را به دشمن آغاز كردند، و آنان را شكست سختى دادند، به طورى كه دشمن از برابر لشكر اسلام فرار كرد و سربازان رشيد اسلام آنها را تعقيب كردند.
خالدبن وليــد كه از طرف ابوسفيــان با 200 سوار مأمــور كميــن در دره بود. وقتى شكست قريش را قطعــى ديد خواست از دره خارج شود، و از پشت سر لشكر اســلام را مـورد حملــه قـــرار دهـد، تيـرانــدازان عبـــداللّــه بن جبيــر آنها را مجبـــور به عقبنشينــى كردنـد.
ياران عبداللّه بن جبير متوجه ميدان جنگ شده و مىديدند كه سربازان فاتح اسلام دشمن را شكست دادهاند و از غنايم بهرهمند مىشوند. جريان را به عبداللّه بن جبير تذكر دادند و اضـافه كردند كه اگـر ما در اينجا بمـانيم از غنـايم بىبهـره خواهيم ماند.
عبداللّه به آنان گفت: از خدا بترسيد! مگر دستور رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را نشنيديد كه فرمود در هر صورت از دره جدا نشويد و كمال مراقبت را در حفظ موضع خود در دره بنماييد! تيراندازان سخن او را گوش ندادند و يكى بعد از ديگرى مواضع خود را رها كرده و براى گرفتن غنيمت از دره دور شدند. فقط آنجا عبداللّه بن جبير با 12
تن از يــارانش بـاقـى ماندند.
خالدبن وليد كه اصحاب عبداللّه بن جبير را متفرق ديد، حمله خود را به دره شروع كرد. در اين حمله بود كه بقيه ياران عبداللّه فرارى شده و فقط عده كمى ماندند كه آنان را هم خالــدبن وليــد در مدخل دره به شهــادت رسانيد. و چــون اين مانــع را از سر راه برداشتنــد از دره خارج شــده و از پشت سر لشكـر اسلام را مورد حمله قرار دادند.
به طورى كه گفته شد، در اولين حمله مسلمانان دشمن شكست خورد و پا به فرار گذاشت و سربازان اسلام آنها را دنبال مىكردند. هنوز دره احد از طرف عبداللّهبن جبير و يارانش حفاظت مىشد، و دشمن قادر به حمله از پشت سر لشكريان اسلام نبود.
در گير و دار جنگ، على عليهالسلام پرچمدار لشكر قريش را كه طلحه بن ابى طلحه عبدى از طائفه بنى عبدالدار بود، كشت. و يكى ديگر به نام ابوسعيد بن ابىطلحه پرچم را به دست گرفت، و على عليهالسلام او را هم كشت. و براى سومين بار پرچم قريش را مسافح بن ابى طلحه برداشت و على عليهالسلام بردارنده پرچم قريش را كه همه از طائفه بنى عبدالدار بودند به قتل رسانيد، تا اين كه در آخر يكى از بندگان سياه چهره بنى عبدالدار به نام «صواب» پرچم را بلنــد كــرد و علــى عليهالسلام دست راست او را قطــع كــرد، او هم بلافاصله پرچم را به دســت چــپ گـرفـت و دسـت چپـش را نيـز علــى عليهالسلام با ضــربــهاى برنده قطع كرد.
«صواب» كه دو دست خود را از دست داده بود، پرچم را با بازوهاى خود به سينه چسبانده بود متوجه ابوسفيان شد، و به او گفت: آيا وظيفه خود را نسبت به بنى عبدالدار بهانجام رساندم؟ پساز آنكه گفتارش را با ابوسفيان به پايان رساند على عليهالسلام به او رسيـد و با ضربه شمشيرى كــه بر سرش نواخــت او را بــه درك واصــل كــرد.
بـراى دهميــن بـار پرچم فـرو افتــاد ولـى غمره دختر علقمه كنانيه آن را بلند كرد.
به طورى كه در بالا گفته شد، در زمانى كه لشكر قريش پا به فرار گذاشته بودند و ياران عبداللّه بن جبير مواضع خود را در دره احد در پشت سر لشكر اسلام ترك كرده بودند و براى جمع غنايم پايين آمده بودند، خالدبنوليد حمله خود را به آنان آغاز كرد و پس از شهيد كردن كليه تيراندازان باقى مانده در دره و شهادت عبداللّه بن جبير، از
پـشت سـر بـه لشكريــان اسلام يورش برد.
لشكر شكست خورده قريش همين كه ديدند پرچم قريش به دست غمره برافراشته شــد و از پشت سر نيز خالدبن وليــد حمله خود را آغاز كرده، به ميدان برگشتند و حمله خود را به لشكـر اسـلام شروع كردنـد.
حمله به قدرى سخت بود كه لشكر اسلام به سختى منهزم و متلاشى شد و از هر طرف فرار كردند، و به كوهها پناه بردند. پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله چون فرار اصحاب خود را ديد، كلاه از سر خود برداشته و همى فرمود:
ـ « به سوى من آئيد!
من رسول خدايم!
به كجا فرار مىكنيد!
آيا از خدا و رسولش فرار مىكنيد؟!»
در اين موقع «هند» دختــر عتبه در ميــان لشكريان قريــش فعاليت فوقالعادهاى را شـروع كــرده بــود. او در ميـان سپـاه ايستـاده بـود و اگـر سربازى را مىديــد كه از ميدان جنگ فرار مىكنــد، سرمهدانى را با ميلهاش به طرف او مىبرد و به او مىگفت:
ـ اى زن! بهتر است كه با اين سرمهدان چشمان خود را سرمه كنى! و با اين ترتيب احساسات و غيرت سرباز فرارى را تحريك مىكرد و او را دوباره به جنـگ مسلميـن بر مـىگـردانيـد.
حمزة بن عبدالمطلب، عموى گرامى و رشيد پيامبر خدا در سپاه پيامبر بود و حملات سختى را به قريش مىنمود. همين كه او به طرفى حمله مىكرد، لشكر از مقابلش فرار مىكرد، و حتى يك نفر هم در مقابلش تاب نمىآورد.
هنــد، دختر عتبه، كه مراقب اين جريان بود، با دادن وعده و نويدهايى به غلام جبير بن مطلــع، كه غلامى حبشــى به نام وحشــى بود، او را مأمور غافلگيرى و كـشتـن يكى از سـه نفر (پـيامبر، على يا حمزه،) كرد.
«وحشــى» شهـادت حضـرت حمــزه سيــدالشهـداء را چنيـن تعريـف كـرده است:
ـ چون ديدم كشتن پيامبر از عهده من خارج است، على را هم ديدم كه بسيار متوجه و مراقب خود است، بنابراين به او هم نمىتوانستم طمع كنم، ولى نسبت به حمزه
كمين كرده و او را ديدم كه به سختى لشكريان را متلاشى مىكند، وقتى به من رسيد، و همين كه از كنارم گذشت، به جويى كه آب كنارههاى آن را نامرتب و داراى چين و شكن كرده بود، در اثر برخورد با همين چين و شكنها و فرورفتگىها بود كه حمزه، بدون اين كه متوجه باشد، به زمين خورد، و من از اين موقعيت استفاده كرده بلافاصلـه اسلحـه خود را كشيـدم و او را هـدف قرار دادم.
ـ ضربه من درست به لگن خاصره او اصابت كرد و به قدرى شديد بود كه خاصره او را شكافت و از زير سينهاش خارج شد، و همين ضربه بود كه حمزه را از پاى در آورد و او را به زمين زد. خودم را به او رساندم و شكمش را پاره كردم، و جگر او را بيرون آورده و براى «هند» بردم، و به او گفتم كه اين جگر حمزه است، هند آن را از من گرفت و به دهانش گذاشت و شروع به جويدن كرد، ولى خداوند آن را در دهانش سخت و مانند استخوان نمود و هند آن را از دهـانش خـارج كـرد و بـه طـرفى پـرت نمـود.
(پيغمبــر صلىاللهعليهوآله فرموده كه خداونــد فرشتهاى را مأمــور كرد تا آن را برداشتــه و بـه جـاى خـود بازگـردانـد).
راوىگفته: هند بهسوى حمزهآمد و او را «مثله» كرد، يعنى گوشها و دستها و پاها و بعض اعضاى ديگر بدنش را قطعه قطعه كرد.
لشكر اسلام به سختى شكست خوردند و همه فرار كردند. كسى جز «ابودجانه سماك» پسر خرشد و «على عليهالسلام » در ركاب پيغمبر باقى نماند. هر حملهاى كه از جانب دشمن به سوى پيغمبر گرامى مىشد، على آن را دفع مىكرد، تا اين كه شمشير علـى شكســت، و پيغـمبـر شمشيـر خــود را كه موسـوم بـه «ذوالفقـار» بـود، به علــى داد.
سرانجام پيغمبر صلىاللهعليهوآله به سوى ناحيه احد جايگزين شد، و در آنجا سنگر گرفت. على عليهالسلام در كمال رشادت مىجنگيد، تا اين كه (بنا به نقل علىبن ابراهيم در تفسير خود،) هفتاد زخم بر سر و صورت و بدن و شكم و پاهاى آن حضرت وارد آمد. در همين موقع بود كه جبرئيل نازل شد و عرضه داشت:
اى محمد، اين است معنى مواسات! پيامبر فرمـود:
« او از من اســت و مـن از اويــم!» جبرئيـل گفــت:
« من هم از شمــا دو تايــم!»
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: پيغمبر جبرئيل را بين زمين و آسمان به روى
كرسى اى از طـــلا مشـاهــده كـرد كـه مـىگـويـد:
ـ «لافَتى اِلاّ عَلى لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقار!»
ـ هيچ جوانى مثل على نيست و هيچ شمشيرى مانند ذوالفقار!
در روايت قمى استكه:
ـ باقــى مانــد با پيامبر « نسيبه» دختــر كعب مازينه، و او زنــى بود كه در جنگهاى پيامبر خدا شركت مىكرد و به بستن زخمهاى مجروحين مىپرداخت، و پسرش نيز با او بود. در يكى از حملات، فرزندش ناچار به عقبنشينى شد، و خواست از ميدان جنـگ فرار كند، مـادر خود را به او رسـانيد و گفت:
ـ اى فرزند، به كجا فرار مىكنى، و از كه روى بر مىگردانى، از خدا و رسولش؟ دوباره او را به ميدان جنگ برگردانيد و در ميدان جنگ مردى به او حمله كرد، و او را شهيد كرد! اين مادر رشيد شمشير فرزند را برداشته و به قاتل فرزندش حملهور گرديد و ضربتى بر ران او وارد كرد و او را كشت. پيامبر فرمود:
ـ خداوند تو را بركت دهد اى نسيبه! اين زن سينه خود را سپر قرار داده و از پيغمبر دفـاع مىكـرد، تـا ايـن كـه زخـمهـاى فـراوانـى بـرداشت.
ابن قمئــه كه در لشكر قريــش بود به طرف پيغمبر صلىاللهعليهوآله حمله كرد و مىگفت: محمد را به من نشان دهيد! نجات پيدا نكنــم اگر او نجات پيــدا كند! و ضربتــى به شانه پيامبراكرم زد، و بهگمان اينكه پيغمبر كشته شده با صداى بلندفرياد زد ـ به لات و عزى قسم كه محمـد را كشتم!
در آن روز پيشانى پيامبر شكست، و نيز با تيرى كه مغيره انداخت دندانهاى پيشين حضرت شكست و ثنايايش آسيب ديد!
مهاجر و انصار بعد از آن كه از جنگ فراركرده بودند، دوباره برگشتند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله با كسانـى كه با او بودند مجــددا به دشمن حملــه كردند و دشمن را
پراكنــده ساختند.
در جريان جنگ احد، مشركين به غلبه و پيروزى نهايى كه باعث شكست قطعى مسلمـانان گـردد، نائل نشدند.
تعــداد شهداى سپاه اسلام را در اين جنگ هفتاد نفر ذكر كردهاند كه سيدالشهداى اين جنگ حمزه عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. مشركين عده زيادى از مسلمين را «مثله» كـردنـد، كه بـزرگتـرين آنهــا حمــزه بـود!
1 ـ حمـزه بن عبـدالمطـلببـن هـاشـم،
2 ـ عــبـدالـلّـه بـن جــحـش (اســدى)
3 ـ مصعب بن عمير (اخوبنى عبدالدار)
4 ـ شـمـاس بـن عثـمـان (مـخـزومـى)
از هفتاد شهيد جنگ احد، چهار نفر از گروه كوچك مهاجرين اوليه از اهل مكه بودند كه با پيامبر گرامىاسلام به مدينه هجرتكردند، و در اينجنگ پس از دلاورىهاى فراوان به درجه رفيــع شهـادت نايل شدند.
درباره چگونگى شهادت حضرت حمزه عموى دلاور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در بالا نكاتى تاريخى از روايات نقل كرديم، ولى نكات تاريخى خواندنى ديگر هم در لابهلاى روايات در مورد شهادت انصار رسول اللّه از ميان تازه مسلمانان اهل مدينه به چشم مىخورد كه نمىتوان به سادگى از آن گذشت.
از اين ميان اشاره به خانواده بن وقش شده كه چهار نفر از اين خانواده در راه دين از جـان خود گـذشتهاند: به نامهاى:
ـ ثابتبن وقش، رفاعــهبن وقش، ـ سلمهبن ثابت بن وقش، و عمرو بن ثابتبن وقش.
ازچند خانواده ديگر نيز از هركدام دو يا سه نفر جان باختند، ازجمله:
ـ صيفـىبـن قـيـظـى، و حبـاببن قيـظـى،
ـ حارثبن اوس بن معاذ، و اياسبن اوس،
ـ عمروبن قيس، و قيسبـن عمروبن قيس،
ـ خـارجــهبن زيد بن ابىزهير، و سعدبن ربيعبن عمروبـن ابى زهير،
ـ ايــاسبــن عــدى، مــالــك بــن ايـــاس، و عمـــروبــن ايــــاس،
ـ سليم بن عمرو بن حديــده كه با غلام خود عنتره با هم شهيد شدند.
از ديگـر نكـات تاريخـى هم- قبـر شـدن تعدادى از آنهاست. از جمله:
ـ نعمــان بــن مالــك بــن ثعلبــه، مجــدربــن زيــاد، و عبــاده بــن حسحــاس، كــه اين سه نفــر در يك قبـر دفــن شدنـــد.
همچنيناز طايفه بنى حرام پنج نفر شهيد شدند كه دو تن آنها در يك قبر دفن شدند:
ـ عمروبن جموح، رفاعه بن عمرو، عبدالله بن عمرو، خلادبن عمرو، و ابوايمن (مولى عمرو بن جموح) كه دو تن آنها پدر و پسر در يك قبر دفن شدند: عمرو بن جموح، و عبداللّه بن عمـرو.
از شهداى به يادماندنــى از انصار در اين جنـگ، نامهاى زير نيز به چشم مىخورد:
ـ حنظلهبن ابى عامر (همان شخصى كه بين مسلمين به حنظله «غسيل المـلائكـه» مـشـهـور اسـت.)
ـ عبداللّـه بن جبير بن نعمــان (همان كســى كه فرمانــده تيراندازان مأمور حفاظت از دره احــد بود.)
ـ مالك بن سنان ( از طائفه بنى خدره، كه پدر ابوسعيد خدرى است.)
ـ اوسبـــن ثــــابـــت منـــذر (بـــرادر حســــان بــــن ثابــــت)
ـ انـسبـن نـضـر (عـمـوى انسبـن مالـك غــلام رسـول اللّـه صلىاللهعليهوآله )
( اســامى ايــن شهــدا و بقيه شهداى انصار رسول اللّه از اهالى مدينه، كه در جنگ احد جــان خود را در راه بســط دين خــدا و دفــاع از اسلام نثار كردند، در كتاب «سيرةُالنَّبى» ابن هشام مذكور است.)(1)
ص: 7 و ص: 128
« وَ طائِفَةٌ قَدْ اَهَمَّتْهُـمْ اَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَـقِّ...!» (154 / آل عمران)
قرآن شريف در اين آيه، عقايد گروهى را كه از جنگ احد فرار كردند و شكست را بر مسلميــن تحميــل نمــودنــد، و در عيــن حــال مــدعــى بــودنــد كه اگـر مسلميــن بــر ديــن حقنــد چرا شكســت خــوردنــد، مــورد تحليل قــرار داده و مىفـرمـايـد:
ـ «دستــه ديگــرى كه به فكر جان خود بودند، گمــان ناحق دربــاره خدا داشتنــد،
1) الميزان ج: 7،
همچــون گمـــانهـاى جـاهليـت، و مىگفتنـــد:
ـ آيا ما را در اينامر پيروزى بهرهاى نيست؟
ـ بگو: زمام اين امر همــه در دست خداست! اينــان در پيش خود پنهــان مىداشتنــد آنچه را كه بر تو آشكــار نمىكردند، و مىگفتند:
ـ اگـر مـا را در ايـن پيـروزى نصيبـى بـود نمـىبـايسـت ايـن چـنـيـن كشتـه شـويـم!
ـ به آنها بگـو:
حتى اگر در خانههــاى خود نيــز مىبوديــد،
آنــان كه كشته شدن برايشـان نوشته شـده است،
خــود به قتلگــاه خويــش مـىآمــدنــد...!» (154 / آلعمــران)
آنها، اصولاً دين را از اين جهت پذيرفته بودند كه آن را عامل نيرومند غير قـابل مغلوب شدن، پنداشته بودند. آنها فكر مىكردند كه خداوند در هيچ شرايطى راضى به پيروزى دشمن بر دينش نخواهد بود، ولو آنكه وسايل ظاهرى مساعد با دشمن بوده باشد!
قرآن مجيد مىفرمايد كه اين گروه گمانى درباره خدا داشتند كه بر خلاف حق بوده، و از سنخ افكــار دوره جاهليت محسوب مىشد. اين طائفه گمان كرده بودند كه پارهاى از امور حق مسلم آنان بــوده و امكان نرسيدن به آن نيست، و لذا همين كه مغلـوب شدنــد و عـدهاى از آنـان كشتــه شدند، درباره مطلــب دچـار ترديــد شدنــد و گفتند:
ـ آيا در اين امر (پيروزى) ما را بهرهاى نيست؟
آنها گمان مىكردند كه چون مردمى مسلمان هستند امكان شكست براى آنان نيست. معتقد بودند كه دين حق هرگز مغلــوب نشــده و پيروان آن دچار شكست نخــواهنــد شــد، زيرا خــدا بدون هيچ قيد و شرطى دين خــود را يــارى نموده و خــودش نيــز ايـن وعــده را به آنهــا داده است!
گمان باطل آنها كه از سنخ افكار دوره جاهليت محسوب مىشود به همين بوده است، چه آن كه، بتپرستى زمان جاهليت نيز خدا را پروردگار هر چيزى دانسته و علاوه براى هر نوعى از حوادث مانند رزق و زندگى و مرگ و جنگ و غيره، خدايى قائل بودند، كه تدبير امر همان صنف يا نوع به عهده او بوده است و ارادهاش در حوزه وظيفـهاش نافذ و غير قابــل مغلوبيت بـوده است.
بنابراين، هر كس گمان كند دين مغلوب شدنى نيست، و پيغمبر نيز كه بار گران دين نخستين بار به دوش او گذاشته شده، در دعوت خود شكست نمىخورد، و كشته
نمىشود، و نمىميرد، در حقيقت، گمانى است بر خلاف واقع، و از نوع افكار جاهليت، چه آن كه با اين ترتيب براى خدا شريكى قائل شده است، زيرا گمان او اين است كه پيغمبر رب النوعى است كه امر پيروزى و غنيمت به عهده او واگذار شده است، با اين كه خداى سبحان يگانه است، و زمام تمام امور در دست اوست، براى ديگران در هيچ امرى دخـالتـى نيسـت!
اين تنها خداوند سبحان است كه در نظام آفرينش، ناموس اسباب و مسببات را برقرار فرموده، و هر چه كه سبب آن قوىتر باشد، وقوعش راجحتر خواهد بود ،خواه حق باشد يا باطل، خواه محمد صلىاللهعليهوآله باشد و خواه ابوسفيان، هيچ فرقى بين مؤمن و كافر در اين امر نيست.
البته، خداى سبحان را نسبت به دين و اولياء دين خود عنايت خاصى است، كه در نتيجه اين عنايت، علل و اسباب نظام آفرينش را طورى ترتيب داده كه سرانجام منجر به ظهور دين و آماده شدن گيتى براى پذيرايى از اولياء دين شده و سرانجام نيك هم از آن متقين است!
امر نبوت و دعوت دينى از اين ناموس عمومى مستثنى نيست. هر جا كه اسباب ظاهرى مقتضى غلبه دين بوده، مانند بعضى از غزوات پيامبر گرامى اسلام، پيروزى نصيب مسلمين شده است، و هر جا كه از اوامر پيامبر اكرم خلاف يا سستى مىكردند، و يا بر اثر نفــاق، علل و اسباب پيــروزى از بين مىرفــت، و آنها شكســت مىخوردنـد.
اين در تاريخ اديان ديده مىشود كه طرف مقابل پيامبران اغلب اهل ماديات بودند، و قدرت زياد داشتند، لذا پيامبران شكست مىخوردند، مانند: كشته شدن حضرت زكريا، ذبح شدن حضرت يحيى، مطرود شدن حضرت عيسى، و سرنوشت برخى از انبيـاء مانند آنها.
البته ناگفته نماند كه اگر گاهى ظهور حق متوقف بر نقض نظام عادت (نه نقض نظام نواميس حقيقى،) بود، خداوند متعال با نقض آن دين خود را بر پا نگه داشته و نمىگذارد حجتش باطل گردد و از بين برود.(1)
« وَ لا تَهِنُــــوا وَ لا تَحْـزَنُــــوا وَ اَنْتُــــمُ الاَعْلَــوْنَ اِنْ كُنْتُــمْ مُــؤْمِنيــنَ...»
(139 تا148 / آلعمران)
در جريان جنگ احد، گرچه مشركين به پيروزى نهايى كه باعث شكست قطعى مسلميــن گردد، نائل نشدند، ولى در عيــن حال، آن چه كه در جريــان جنگ بر مسلمين وارد آمد، بسى سختتر و دردناكتر از آن كفار بود، چه آن كه هفتاد تن از بهترين و شجاعتريــن ياران خود را از دســت دادند، و از طرف ديگر، وقوع چنين حادثــه جانگــداز در كنار خانــه و ديارشــان سبـب ضعف و انـدوه آنان گرديده بود.
در اين آيات، قرآن مجيد، دلايل ضعف و اندوه مسلمين را از طرفى مولود تفوق مشركين، و از طرف ديگر به علت آسيب و صدماتى مىشمارد كه به آنان وارد شده بود و در مقابل آن از سنتهاى الهى و مخصوصا از سنت امتحان الهى در جنگها و تحولات روزگار سخن به ميان مىآورد و شرايط پيروزى و شكست در جنگها را بيان مىفرمايد، و از عملكرد مسلمين در جنگ احد تحليل انتقادى به عمل مىآورد، و از آن تعداد مسلمين كه مقاومت كرده و پيامبر را تنها نگذاشته بودند، تحسين مىفرمايـد، و سرانجـام به اين مسئلـه اسـاسى مىرسد كه:
دين يا پيامبر؟
كدام يك بايد مسلمانان را مورد توجه و نظر باشد؟ آيا با مرگ پيامبران دين آنها از بين مىرود؟ يا اين كه اسـاس دين است، و بـا مرگ پيامبرى آيين الهى از بين نمىرود!!
ايمـان، صبــر، تقــوى! آيه فوق چنيــن بيان مىكند كه پيروزى و تفوق شما هيچ قيد و شـرطـى جز ايـمـان نـدارد:
ـ «شما مسلميــن، نه سستى كنيــد، و نه غمگين شويــد، و اگر با ايمــان باشيد، برتر خواهيد بود!» (139/آلعمران)
اگر داراى نيروى ايمان هستيد، شايسته نيست كه اراده شما ضعيف شود، و از پيروز نشدن بر دشمن اندوهناك گرديد، چه آن كه ايمان شما سرانجام شما را به پيروزى نهايى مىرساند، زيرا كه از لوازم ايمان «تقوى» و «صبر» است و تقوى و صبر ملاك هر فتح و پيروزى است!
1) الـميـــزان ج: 7، ص: 81
ص:222
اما آسيبى هم كه به شما رسيد نبايد سبب اندوه و ضعف شما گردد، چه آن كه شما در اين آسيب تنها نبوديد، و دشمن نيز به حد كافى از شما آسيب ديد، بنابراين دشمن هيچگونــه مزيت و برترى بر شمــا پيدا نكــرده، تا موجــب ضعف و انـدوه شما گردد.
نكته مهم آن كه در آيه شريفه خطاب به مؤمنين مىفرمايد:
ايمان شرط پيروزى و برترى است، و اين در حالى است كه مؤمنين ايمان داشتند، ولى در موقع عمل بر طبق مقتضيات ايمان خود عمل نكردند، و صبر و تقوى را كه از لوازم ايمان است، فراموش كردند، و اگر اين دو صفت بزرگ را از دست نداده بودند، ايمـان آنها اثر خـود را مىكرد، و پيروزى نصيبشـان مىشد.
مسلمانان به اين دليل اندوهناك شده بودند كه گمان كرده بودند مشركين بر آنان برترى پيدا كردهاند، لذا خداى تعالى با آيه فوق اين فكر آنها را تخطئه نموده و مىفرمايــد: ملاك برترى با شماست، در صورتى كه ايمان داشته باشيد، نه با مشركين! و مىفرمايد:
ـ «وَ كانَ حَقّا عَلَيْنا نَصْرُالْمُؤْمِنينَ!
ـ اين حق برعهده ماست كه مؤمنين را نصـرت بخشيــم!» (47 / روم)
قرآن مجيد در آيات زير دلايل و عوامل شكست مسلمين در جنگ احد را شرح مىدهــد و مىفرمايـد:
ـ «خدا وعدهاش را درباره شما راست كرد، هنگامى كه به اذن او آنها را كشتيد،
تا اين كه سستى ورزيديد، و در كارتان منازعه كرديد،
و بعد از آن كه آنچه را كه دوست مىداشتيد، به شما نشان داد، نافرمانى كرديد،
و بعضى از شما اراده دنيا و بعض ديگر اراده آخرت داشتيد،
سپس شما را از غلبه بر آنها باز داشت تا امتحانتان كند!
خدا از شما عفو كرد و خدا بر مؤمنان صاحب فضل است!» (152 / آلعمران)
در اين آيات، خداوند متعال صدق وعدههاى خود را تأييد مىنمايد و شكست آنان را در جنگ احـد مربــوط به خود آنها مىدانــد، چه آن كه آنــان در جنــگ از مرز اوامر و دستـورات الهـى كـه پيغمبـر مردم را بـدان دعـوت مىفرمـود، تجـاوز نمـوده بودند.
جميع روايات و همچنين تاريخ متفقند كه در جريان جنگ احد فتح و پيروزى
ص:223
نخست نصيب مسلمين گشت، به طورى كه شمشير در ميان دشمن نهاده و اموالشان را غارت كردند، و اين پيروزى ادامه داشت تا موقعى كه عدهاى از تيراندازان محل مأموريت خود را ترك كردند و براى غارت كردن اموال از درهاى، كه پيغمبر آنها را مأمور نگهبانى آن فرموده بود، خارج گشتند، و در اين موقع بود كه خالدبن وليد و كسانى كه با او بودند، از كمينگاه خارج شده و عبداللّه بن جبير و عده معدودى از تيراندازان اسلام را كه محل مأموريت خود را ترك نكرده بودند، و با عبداللّه باقى مانده بودند، كشتند، و از پشت سر لشكر اسلام را مورد حمله قرار دادند، و مشركين نيز كه متوجه جريان شدند، برگشتند و شمشير در ميان اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله گذاشتند، و هفتاد نفر از آنها را شهيد كردند، و در نتيجه مسلمين كه در آغاز كار پيروز بودند، با اين پيشآمد دچار شكست سختى شدند. قرآن شريف مىفرمايد:
ـ «... تـا ايـن كـه سستـى ورزيـديـد، و در كـارتـان منازعه كرديد... !» (152 / آلعمران)
اين آيه ناظر بر جريانى است كه در بين تيراندازان نگهبان دره به وجود آمد، چه آن كه يك سلسله گفتگوهايى راجع به ترك دره و ملحق شدن به لشكر و بردن غنيمت از كفار، در بين آنان پديد آمد تا اين كه سرانجام امر پيغمبر را مخالفت كردند، و براى بردن غنيمت به ميدان جنگ آمدند.
خــروج آنها از دره مولــود ترس و هراس نبــود بلكه ناشى از طمعى بود كه نسبت بـه بـردن غنيمـت داشتنـد.
عبــارت «منازعه كردن» نشان مىدهد كه تمام آن افراد مخالفت امر پيامبر را نكردند بلكه مطلــب بين آنها مورد منازعــه بود، و عدهاى اصـرار بر ماندن مىكردند.
خداوند تعالى مىفرمايد: پس از آن كه سستى و نزاع و عصيان و اختلاف در ميان شما پديد آمد، خداوند شما را از مشركين بازداشت، تا امتحانتان كند، چه آن كه پديد آمدن اختلاف بزرگترين عامل امتحان است، و مؤمن از منافق و ثابت قدم از سست عنصـر و متلون باز شناخته مىشـود.
قرآن مجيد در آيه ديگر مىفرمايد:
ـ « آيــا آن گــاه مصيبتــى به شمــا وارد آيــد،
صدمــهاى كه دو برابر آن را بر دشمــن وارد كرديــد،
خواهيـد گفـت كــه اين صدمــه از كجا رسيــد؟
بگو كــه آن از ناحيــه خودتــان اسـت...!» (165 / آلعمـران)
قرآن مجيد ضمن آيه فوق به بيان علت نزديكترى كه بر طبق ناموس طبيعى و عادى، باعث شكست و كشته شدن آنان شده، مىپردازد، در حالى كه در آيات ديگرى
ص:224
قبل از اين آيه، مطلب اساسى ديگرى را ذكر فرموده بود كه اصولاً مرگ و حيات در دست خداست، و دور و نزديك بودن از وطن، شتاب به سوى جنگ و جهاد، يا كنارهگيـرى كــردن و فــرار، هيچگونــه اثــرى در سرنوشــت مـرگ و حيـات نــدارد!
در اين آيه مىفرمايد: علت آن شكست همان معصيتى است كه خود ايشان در روز احد مرتكب شدند، كه اولاً مواضع خود را در نگهبانى دره ترك كردند، و سپس عدهاى از آنها از ميدان جنگ فرار نمودند. همين معاصى و سستىها بود كه به حسب سنت قطعى و طبيعى باعث شكست و كشته شدن آنها شده است!
قرآن شريف مىفرمايد:
ـ « و اين است روزگار،
كه آن را براى امتحان در بين مردم مىگردانيم،
تا اين كه خدا مردم با ايمان را معلوم دارد،
و گواهانى از خودتان بگيرد...
تا آنان كه ايمان آوردهاند تصفيه كند،
و كفــار را نابود گرداند!
آيا گمــان مىكنيد كه داخــل بهشت مىشويــد، بدون اين كه ميزان جهاد و صبـر شما معلوم گردد...؟!» (141 تا 143 / آلعمران)
مفهوم آيه اين است كه ايمان بعد از نهان بودن آشكار مىشود، يعنى مظاهر ايمان بروز مىنمايد، و چون اين ظهور ايمان بايد طبق قانون علل و اسباب انجام گيرد، ناچار بايد يكسلسله امورى كه منجر به ظهور ايمان آنها شود، به وقوع پيوندد!
اين «تصفيه ايمان» كه در آيه ذكر شده، از مصالح و حكمتهاى گردش ايام است. خداوند متعال آلودگىهاى كفر و امثال آن را ذره ذره از دل مؤمنين بر طرف مىفرمايد تا اين كه جز ايمان در دل آنان چيزى باقى نماند و خالص براى خدا گردند!
همچنين، اجزاء كفر و شرك و كيد را كم كم از دل كافر محو مىنمايد. تا آن كه سرانجام هيچ باقى نماند. اگر كافر و منافقى داراى صفات حسنهاى نيز باشد امتحانات متوالى سبب بروز خبث باطن و زوال تدريجى فضايل ظاهرىاش مىگردد.
اين است پـارهاى از مصــالــح و حكمتهــاى گردش ايام در بين مردم و عدم استمرار آن در يك جمعيت خاص، و تمــام امــور در دست خداست، و هر چه بخواهد انجــام مىدهــد، و جــز بر طبـق مصـالح عــاليــه عملــى انجام نمىدهد!
ص:225
قرآن شريف گمان داخل شدن در بهشت را بدون امتحان، لازمه همان فكر فاسدى مىدانــد كه مسلمانــان در جنگ احد مىكردنــد، و فكر مىكردنــد كه چــون بر دين حق هستنــد، و حق غير قابل شكســت است، پس هميشــه پيروزى همــراه آنهاست، و دچـار شكست نمىشوند؟!
لازمه اين فكر غلط اين بود كه آنها خيال مىكردند، هر كس به پيغمبر ايمان آورد و داخل حلقه اسلامى شود، هميشه در دنيا با غلبه بر دشمن و بردن غنيمت خوشبخت خواهد بود، و در آخرت نيز با آمرزش و داخل شدن در بهشت سعادتمند خواهد بود! خداوند با آيه شريفه زير نادرستى و فساد فكر آنان را كه گمان داخل شدن در بهشت را داشتهاند، ثابت فرموده است:
ـ «آيا گمان مىكنيــد كه داخل بهشت مىشويــد، بدون آن كه ميزان جهاد و صبرتان معلــوم گردد؟
شمــا بوديد كه قبل از صــدور حكم جهــاد آرزوى مرگ مىكرديــد،
ولى اكنون كه با آن روبــهرو شدهايــد، به تماشاگـرى پرداختهايــد...!»
(142 و 143 / آلعمران)
چه آن كه آنان قبل از وقوع جنگها، آرزوى مرگ و شهادت داشتند و همين كه جنگى پيش مىآمد، و صحنههاى آن را با چشم خود مىديدند، اقدام به جنگ ننموده، و به سوى آرزوى خود نمىشتافتند، بلكه كمال سستى و ضعف را از خود نشان مىدادند، و با روگردان شدن از ميدانهاى جنگ آرزوى خود را فراموش مىكردند. بنابراين، آيا ممكن است صــرف اين آرزو موجب داخل شدن آنها در بهشت شود، بدون اين كه از عهده امتحان برآمــده و از آلودگىهــا پاك شده باشند؟ و آيا لازم نيست كه چنين مردانى در صحنـه زنـدگى امتحان شـده و مـورد آزمايش قرار گيـرند؟
با لحنى كه قرآن شريف از فرار مسلمين در جنگ احد ياد مىكند، صحنه لحظات دشـوارى كه پيامبر خــدا صلىاللهعليهوآله و مدافعين اطراف آن حضرت داشتهاند، مجسم مىشود:
ـ «... هنگامــى كه دور مىشديــد،
و به كسى توجــه نمىكرديــد،
پيامبــر شمــا را از پشت سر مىخواند...!» (153/آلعمران)
ماندن پيامبر در آخر جمعيت دلالت مىكند بر اين كه لشكر اسلام به طورى از اطراف پيامبر پراكنده شده بودند، كه به صورت ستونى طويل در آمده باشند، و نفرات اول
ص:226
آن از پيغمبر دور و نفرات آخر به آن حضرت نزديك بودند، و پيغمبر آنان را به جنگ دعوت مىكرد، ولى هيچ يك از آنان، نه نفرات جلو، و نه نفرات آخر، به آن حضرت توجه نمىكردند، و او را در ميان مشركين تنها گذاشته بودند، و براى اينكه كشته نشوند، از ميــدان جنگ دور مىشدند.
البته تمام جمعيت منهــزم نشده بود و عدهاى در اراده خود پايدار بودند، و نه در آغــاز كار، و نه بعـد از شيوع خبر قتــل پيامبر سستى ننمــوده و رو به فــرار ننهادند.
از عبارت اين كه مىفرمايد: « و پيامبر از دنبال شما، شما را مىخواند،» استفاده مىشود كه خبر قتل پيغمبر بعد از فرار و شكست جمعيت منتشر شده بود، نه قبل از آن.
با توجه به اين كه بيشتر كشتهها در جنگ از انصار بودند، و گويا از مهاجرين بيش از چهار نفر كشته نشده بود، اين مىرساند كه مقاومت و ثبات بيشتر از ناحيه انصار بــوده، و فرار از جنگ نخســت از مهاجرين شــروع شده است. قـرآن مجيد مىفرمايد:
ـ «آنان كه در روز برخورد دو لشكر از شما رو گردان شدند،
بدين جهت بود كه شيطان آنهــا را به سبــب آنچــه كه كسب كــرده بودنــد،
به لغــزش انداخت!» (155 / آلعمران)
ظاهر آيه اين است كه پارهاى از گناهان را كه آنان قبلاً مرتكب شده بودند اين امكان را به شيطـان داد كه آنها را اغـوا كند، و بــه فـرار و پشــت كـردن به جنـگ وادار سازد.
قرآن مجيد متذكر مىشود كه:
ـ «آنان كه خدا و رسولــش را، بعد از رسيدن زخم پاسخ گفتند،
براى آنان كه نيكى كردند از آنـان و پرهيـزكـارى كـردنـد، پــاداشــى بـزرگ اســت.
آنـان كـه مـردم گـفتنــدشـان كـه:
ـ جمــع بر شمـا گرد آمدهانــد،
پس بترسيدشــان!
پس ايمانشــان افــزون شد،
و گفتنــد:
ـ خـدا مـا را بـس اسـت!
و او بـهتـريــن وكـيـــل اســـت...!» (172 و 173 / آلعمران)
مسلمين در واقعه احد هم نافرمانى خدا را كردند كه با فرار از جبهه و جهاد،
ص:227
عصيان خدا را نمودند، و هم نافرمانى پيامبر را نمودند، وقتى كه نگهبانى دره را ترك كردند، و نيز دعوت او را اجابت نكردند، اما در واقعه بعدى، يعنى در آن موقع كه پيغمبر پس از جنگ آنان را براى تعقيب مشركين دعوت كرد، و آنان هم پذيرفتند، و او را اجابت كردند، اين اجابت در آيه فوق به صورت اجابت خدا و رسول، هر دو تلقى شده است.
قرآن مجيـد پشيمـانى و بـرگشت فـراريـان را با آيـه زيـر شـرح مىدهد:
ـ «... پس از اين غم، آرامشى به شما بخشيد،
و اين آرامش دستهاى از شما را فرا گرفت،
و دسته ديگرى كه به فكر جان خود بودند،
گمان ناحق درباره خدا داشتند، گمانهاى جاهليت...!» (154 / آلعمران)
آنان از اين جهت غمناك بودند كه در جنگ سستى نموده و در نتيجه نصرت و پيروزى را از دست داده بودند، خداوند غم پشيمانى را براى آنان فرستاد تا حزنشان برطرف گردد. اين غم كه نعمتى بود الهى، عوض غم و اندوهى بود كه بر آنها به جهت آن چه كه از دست رفته بـود، يا به جهـت امـورى كه بـه آنها اصابت كرده بود، داشتند.
آيه دلالت مىكند كه تنها يك طائفه از آنها به اين حالت آرامش (خواب سبك) نائل شدند، نه همه آنها. اين طائفه همانها بودند كه بعد از منهزم شدن و فرار از ميدان جنگ پشيمان شده و دوبــاره به سوى رســول خــدا صلىاللهعليهوآله برگشتند، و دور آن حضرت حلقـه زدنـد، و مـورد عفــو و رحمــت خـداى متعال قرار گرفتند.
گويا برگشت آنها هم در موقعى بود كه پيغمبر از مشركين جدا شده، و به سوى دره مراجعت كرده بود، و در اين موقع بود كه عدهاى از فراريان متوجه شدند كه خبر قتل پيامبر دروغ بوده است، لذا كم كم به سوى او مراجعت كردند.
اما دسته ديگــر آنهايى هستند كه از مؤمنين بودند (نه از منافقين، كه قبل از جنگ از مسلمين جدا شــده بودند،) كه خداونــد برخلاف طائفه اول آنها را مورد مكرمت قرار نداد، و غم آنان را مبدل به غم پشيمانــى نكرد، و از ايمنــى و آرامشى كه طائفه اول برخوردار شدنــد، برخوردارشان نكرد، زيرا آنها فقط از دين جز استفاده دنيوى در نظر نداشتند، و اصولاً ديـن را از اين جهت پذيرفتــه بودند كه عامل نيرومندى پنداشتــه بودند، و افكــار دوران جاهليــت هنوز در مغزشــان بود. اين دستــه تا زمانى خير دين را مىخواستنــد كه براى آنان خيــرى داشته باشــد، والاّ از دين برگشته و بـه روش نياكان خود برمىگشتند.
اما خداوند هر دو گروه را مىبخشد. اين گروه دومى را هم مورد عفو قرار مىدهد، اما آن اكرام و عنايتى كه شامل گروه اول شد، گروه دوم را مشمول آن قرار نداده
ص:228
است. در روايات اسلامى، از زبير نقل شده كه گفت:
ـ « در آن هنگام كه خود را با رسول خدا مىديدم و ترس فوقالعادهاى همه ما را فراگرفته بود، خداوند هم خواب را بر ما فرو فرستاد، و هيچ كس را نمىديدم مگر اين كه ذقن او به سينهاش رسيده بود. در اين موقع بود كه شنيدم گفتار معتب بن قشير را، و گويا در خواب مىشنيدم، كه مىگويد:« لَوْ كانَ لَنا مِنَ الاَمْرِ شَىْءٌ ما قُتِلْنا هيهُنا!» اين جمله را به خاطر سپردم، و درباره همين جريان است كه خداوند تعالى آيه:« ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِالْغَمِّ اَمَنَةً نُعاسا !» را نازل فرمود تا آنجا كه براى گفته معتب، مىفرمايد: « ما قُتِلْنا ههُنا !» (154 / آلعمران)
از ابــن عبــاس نيز روايــت شـــده كه:
ـ آيه شريفه « اِنَّ الَّذينَ تُوَلُّوا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ... .» (155 / آلعمران) درباره عثمان، رافعبن معلى، و حـارثـهبن زيـد، نـازل شـده است. (نقـل از در منثور)
از ديگر راويان نيز چنين مطلبى بيان شده ولى در بعض آنها اسم ابوحذيفهبن عقبه، وليدبن عقبه، سعد بـن عثمان، و عقبهبن عثمان نيز اضافه شده است.
ولى بايد دانست كه اصولاً ذكر نام عثمان و ديگران در اين روايات از باب ذكر مصداق است، زيرا كه آيه اصولاً درباره تمام كسانى است كه از رسول خدا صلىاللهعليه و آله روگردان شده و عصيان حضرتش را نمودند. و اين كه در روايات نام عثمان به خصوص ذكر شده، از اين جهت است كه عثمان و كسانى كه با او بودند آن قدر عقبنشينى كردند تا به «جلعب» كه نام كوهى در نواحى مدينه است، رسيدند و سه روز در آن جا توقف كرده و سپس به خدمت پيغمبر مراجعت نمودند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله جملـهاى به آنـان فرمود كه مفـادش اين است: به آنجا رفته بوديد و خيلى طول داديد!
روايات اسلامى عموما متذكرند كه از اصحاب پيامبر به استثناى دو نفر از مهاجريــن و هفت نفر از انصار، همگى از پيغمبر روى گردان شده و از جنگ فرار كردند، و در نتيجه مشركيــن به پيامبر اكرم حمله نمودند. در همين حمله و هجوم بود كه آن هفــت نفر انصار در دفاع از پيامبر يكى پس از ديگرى به شهادت رسيدند بهطورىكه حتى يك تن از آنان باقى نماند.
در بعضى روايات است كه باقيماندگان با پيغمبر يازده نفر يا هيجده نفر و يا حداكثــر سى نفر بودنــد. (شايد اختلاف روايات نتيجه اختلاف سطح اطلاع راويان و يـا احيانـا به جهـات ديگـرى بـوده است.)
ص:229
آن چه مطلب را تأييد مىكند، رواياتى است كه جريان دفاع « نسيبه مازنيه» (تنها زن مسلمان در جبهه،) را از پيغمبر نقل مىكند.
در اين روايات است كه در اين ساعت احدى با پيغمبر نبود. اصحابى هم كه فرار نكرده بودند در ميدان مشغول جنگ بودند.
راويان در مورد جنگكنندگان جز به نام « على عليهالسلام » اتفاق ندارند، گو اينكه ممكن است « ابادجانه انصارى، و سماك بن خرشه» نيز اين چنين باشند، الا اينكه همه متذكر شدهاند كه على عليهالسلام نخست با شمشير رسول خدا صلىاللهعليه وآله جنگ مىكرد، و در آن موقع كه اصحاب آن حضرت رو به فرار گذاشتند، على عليهالسلام شخصا عهدهدار حفظ پيامبر گرديد، و با سپر خود تيرها را از آن حضرت دفع مىكرد، و بدن خود را نيز سپر قرار داد تا از كثرت جراحت سنگين شد.
اما بقيه اصحاب، بلافاصله، يا اندكى بعد از آن كه دانستند خبر كشته شدن پيغمبر دروغ بوده است، برگشتند، و به آن حضرت ملحق شوند، اينها همانهايى هستند كه خداونــد تعالى «خواب سبــك ـ نُعاس» را بر آنها مستولى كرد و سرانجام هم خداونــد همه آنها را مورد بخشش و عفو قرار داد.
«كافى» روايتى از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه:
ـ در روز احد على عليهالسلام شصت جراحت برداشت، و پيغمبر به «ام سليم» و «ام عطيه» امر فرمــود كه به مداواى آن حضــرت بپردازند. آن دو چنيــن گفتنــد كه هرجراحتى را كه ما مىبستيم از جاى ديگر خونريـزى شروع مىشد، و ما برجان او مىترسيديم... .
على فرمــود: حمد مىكنم خــداى را كه هيچگاه فـرار ننموده و پشت به جنگ نكردم! و به همين جهت خداوند در دو جا از قرآن از او شكرگــزارى فرمــوده است. (بايد دانســت كه تشكـر خدا براى ثبـات و استقامت على در جنگ بوده نه براى حمد گفتن او.)
خداىتعالى در قرآن مجيد از كسانى كه در جنگ احد ثبات و استقامت ورزيدند، چنين ياد كرده است؛
ـ «...نيست محمد مگر فرستادهخدا،
كه قبل از او هم فرستادگان ديگرى آمده بودند،
آيا اگر او بميرد، يا كشته شود، شما بهراه و روش نياكانخود برمىگرديد؟
و اگر چنينكنيد هيچ ضررى بــه خدا نمىرسد،
و زود باشــد كه خدا پاداش شكرگزاران را عطا مىكند!» (144 / آلعمران)
ص:230
آيه شريف دلالت دارد براينكه در روز احد، عدهاى از مسلمين سستى نكردند و از جنگ باز نايستادند، و در پيشگاه الهى از هيچ چيز فروگذارى نكردند و خدا آنها را به عنوان «شاكرين» ياد فرموده است و نيز تصديق فرموده كه شيطان را راهى بـه آنها نبـوده است، و آنها مـورد طمـع شيطـان قـرار نمـىگيرند.
و اين صفت، نه تنها در جنگ براى آنهاست بلكه وصفى است ثابت و پايدار، كه هيچگاه از آنان جدا نمىشود، و در هيچ جاى قرآن كلمه «شاكرين» بركسى اطلاق نشده، مگر در همين دو مورد كه اولى در آيه بالا بوده و دومى در آيه بعدى كه با عبارت «سنجزى الشاكرين!» از آنها ياد مىكند. (145 / آلعمران)
مسلميــن در روز احــد بعــد از آنكــه جنــگ سختى درگرفت، گمان كردند كه پيغمبر در جريان آن جنگ سخت، كشتــه شده است، پس از اين فكر بود كه از ميدان خارج شده و به جنگ پشت نمودند. روايت و تاريخ نيز اين مطلب را تأييد مىكند، چنانكه «ابــن هــاشــم» در كتـاب «سيــره» چنين روايت كرده كه:
«انــس بن نضر، عموى انس بــن مالك، آمد نزد عمــربن خطاب و طلحــه بن عبيداله، در موقعى كه بين جماعتــى از مهاجــر و انصار قرار داشتند، و اينها جماعتى بودند كه دست از كار جنگ كشيده و به كنارى رفته بودنــد، و به آنها گفت؛ چه چيز شما را از جنگ بازداشته؟ گفتنــد: كشته شــدن پيغمبر!
گفت: بنابراين بعد از مرگ پيغمبر با زندگى چه مىكنيد، و آن را براى چه مىخواهيد؟ بميريد از آن چه رسول خدا بر آن مرد!
پس از اداى ايــن كلمــات به طــرف دشمــن حملـه بـرد و جنـگ كرد تــا شهيــد شــد!»
در هر صورت، اين كنارهگيرى از جنگ و دست روى دست گذاشتن آنان به ما مىفهماند كه ايمان آنها وابسته به شخص پيغمبر بوده است، بدين معنى كه مؤمن بودند تا زمان حيات پيامبر، و اگر پيغمبر از دنيا مىرفت ايمان آنها نيز زايل مىگشت! و اين نيست مگر در اثر اين كه آنها از ايمان اجر و مزد دنيوى مىخواستند، و توجهى به شئون آخرت نداشتند، و براى همين جهت است كه خداوند تعالى آنها را مورد عتاب و سرزنش قرار داده و فرموده است:
ـ «آيــا اگــر پيامبــر بميــرد يــا كشتــه شــود، شمــا به راه و روش نياكــان خود برمىگرديــد؟»
(144 / آلعمــران)
ص:231
آيه شريفه با لحن عتاب و توبيخى كه در آن است معنايش اين مىشود كه محمد صلىاللهعليهوآله نيست مگر رسولى مانند ساير رسل، و شأنى جز تبليغ رسالت ندارد، و مالك هيچ امرى نبوده و زمام امور در دست خداىتعالى است، و دين هم دين خداست، و باقى است به بقاى او ! با اين وصف معنى ندارد كه ايمان شما متكى به حيات و زندگى او باشد، در صورتــى كه از شما چنيــن نمودار گشت كه اگر او بميرد يا كشته شود اقامه دين را تــرك مىكنيد و به رويه گذشتگــان خود برگشــت مىكنيد، يعنى بعد از هـدايـت مجـددا گمراهى را انتخاب مىكنيد!
منظور قرآنشريف از اين رجوع، برگشت از دين است، نه فرار از جبهه، زيرا بين قتل يا موتپيغمبر و بين فرار از جنگ ارتباطى نيست، ارتباطى كه هست، بين موت يا قتل نبى با برگشت به سوى كفر بعد از ايمان است.
به علاوه، ما مىبينيم كه مسلمين در جنگهاى ديگرى مانند «غزوه حنين» و «خيبر» و غير اين دو نيز از لشكر فرار كرده و از جنگ روى گردان شدهاند، و خداوند آنها را به مثل آنچه كه در جنگ احد خطاب نموده، در آن جنگها خطاب نكرده است، پس معلوم مىشود كه مراد برگشت و فرار آنها از جنگ نيست، چه اگر مراد رو گردانى از جنگ بود لازم بود در ساير جنگهايى هم كه مسلمين روگردان از جنگ شده بودند، مخاطب به همين جمله مىشدند، در صورتى كه در جنگ حنين خداوند آنها را طـور ديگـرى مـورد خطـاب قـرار داده و فـرموده است:
ـ « و روز حنيــن، هنگامى كه زياديتــان شما را متعجب ساخــت،
ولى به كار شما نيامد، و از خــدا بىنيازتــان نساخت،
و زميــن با وسعتى كه داشت بر شما تنگ شد و سپس پشت كرده و برگشتيد!»
(25 / توبه)
در روايات اسلامى، در تفسير قمى آمده كه امام عليهالسلام فرمود:
« بيرون آمد رسول خدا در روز احد، و هر كس كه او را در ميدان جنگ به آن حالت مىديد به رفقاى خود كه مىرسيد، مىگفت كه رسول خدا كشته شد، خود را نجات دهيـد! و آن گاه كه بـه مدينه بازگشت نمـودند، خـداوند تعـالى آيه زير را نازل فرمود:
« نيست محمد مگر فرستاده خدا...
اگر او بميرد يا كشته شود،
آيا شما به راه و روش نياكان خود برمىگرديد؟» (144/آلعمران)
در درالـمـنـثــور از ربـيــع روايـت شـده كـه گـفـتـه اسـت:
« اين در روز احد بوده است، در آن هنگام كه قتل و جراحات بسيارى بر لشكر
ص:232
اسلام وارد آمد، و مسلمين پيغمبر خدا را صدا مىزدند و چنين گفته مىشد كه پيغمبر خدا كشتــه شــده اســت! در اين موقــع عــدهاى از مــردم مىگفتنــد كه اگر او پيغمبــر بود كشته نمىشـد!؟
جمعى از بزرگان صحابه چنين گفتند: بجنگيد براى چيزى كه پيغمبر شما براى آن جنگيد، تا خدا شما را فاتح گرداند، و يا اين كه به پيغمبر خود ملحق شويد! چنين ياد شده كه در آن موقع يكى از مهاجرين مردى از انصار را ديد كه در خون خود دست و پا مىزنـد، به او گفــت:
ـ آيا فهميدهاى كه محمد كشته شد؟ آن مرد انصارى جواب داد:
ـ اگر محمــد كشته شد، پس او به آنچــه كه مىخواسـت رسيد، و شمــا براى دفاع از دينتــان بجنگيـد!
در همــان كتاب از «ســدى» روايـت كـــرده كـــه گفتـه است:
« روز احد در ميان مردم چنين انتشار يافت كه پيغمبر كشته شد. بعضى از سنگدلان گفتند: ـ اى كاش قاصدى نزد عبداللّهبنابى (منافق مشهور) مىفرستاديم تا از ابوسفيان براى ما امان بگيرد؟!
ـ و گفتند: اى مردم محمد كشته شد! برگرديد به سوى قوم خود، قبل از آنكه دشمنان شما را بكشند! انسبن نضر چنين اظهار داشت:
ـ اى قــوم اگر هم پيغمبــر كشته شده باشــد، خداى او كشتــه نشـده اســت! بجنگيد براى آنچــه كه محمــد مىجنگيد!»(1)
«يا اَيُّهَــا النَّبِىُّ اتَّقِ اللّـهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ...!» (2 تا 4 / احزاب)
عدهاى از صناديد و رؤساى قريش بعد از جنگ احد به مدينه آمدند، و از رسول خداصلىاللهعليهوآله امان خواستند و درخواست كردند كه آن جناب با ايشان و بتپرستى آنها كارى نداشته باشد، و ايشان هم با او و يكتاپرستى او كارى نداشته باشند. آيه فوق نازل شد كـه نبايد ايشان را اجابت كنى و رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم از اجابت درخواست آنها خوددارى فرمود.
در اين آيه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مأمور كرده به تقوى و پرهيز از خدا، و در آن زمينهچينى شده براى نهى بعدى يعنى نهى از اطاعت كافرين و منافقين. در اين نهى كفار را با منافقين جمع كرده، و از اطاعت هر دو نهى فرموده است. از اين معنا كشف
1) الـميــزان ج: 7، ص: 44
ص:233
مىشود كه كفار از رسول خدا صلىاللهعليهوآله چيزى مىخواستند كه مورد رضاى خداى سبحان نبـــوده اســـت.
منافقين هم كه در صف مسلمانان بودند كفار را تأييد مىكردند و از آن جناب به اصرار مىخواستند كه پيشنهاد كفار را بپذيرد، و آن پيشنهاد امرى بود كه خداى سبحان به علـم و حكمت خود بر خلاف آن فرمان رانده بود و وحى الهى هم بر خلاف آن نـازل شده بــود.
و نيز كشف مىكند كه آن امر، امر مهمى بوده است، كه بيم آن مىرفته كه اسباب ظاهرى بر وفق آن مساعدت نكند، و بر عكس، برخلاف آن كمك كند، مگر آن كه خدا بخواهد جلوى آن اسباب را بگيرد، لذا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مأمور شده است از جانب كفار نسبــت به خواهششان خوددارى كنــد، و آنچه به او وحــى شده متابعــت نمايد، و از كسـى نهـراسد و بـر خـداى بـزرگ تـوكـل نمـايــد!
در روايات اسلامى، در مجمعالبيان، چنين آمده كه:
ـ اين آيات درباره ابى سفيان بن حرب، اكرمه بن ابى جهل، و ابى الاعور سلمى نازل شده است، كه وقتى جنگ احد تمام شد، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله امان گرفتند و سپس به مدينه آمدند و بر عبداللّه بن ابى (منافق مشهور مدينه) وارد شدند، و آن گاه به وسيله ميزبان خود از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رخصت خواستند تا با آن جناب گفتگو كنند. بعد از كسب اجازه به اتفاق ميزبان و عبداللّه بن سعيد بن ابى سرح، و طعمه بن ابيرق، به خدمت آن جناب رفتند و گفتند: يا محمد! تو دست از خدايان ما بردار و «لات و عُزّى و مَنات» را ناسزا مگو، و چون ما معتقد باش كه اين خدايان شفاعت مىكنند كسى را كه آنها را بپرستد، ما نيز دست از پروردگار تو برمىداريم!
اين سخن بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله گران آمد. عمربن خطاب گفت: يا رسول اللّه اجازه بده تا هماكنون گردنشان را بزنيم. فرمود: من به ايشان امان دادهام، ناگزير دستور داد تا از مدينـه بيرونشان كنند.
كفار مورد اشاره در آيه عبارت بودند از: ابوسفيان و ابو اعور سلمى و عكرمه از مكـه، و منافقين مــورد اشاره عبارت بودنــد از: ابن ابى، ابن سعيد، و طعمه، از مسلمانان منافق مدينه.
خداوند تعالى در قرآن شريف در اشاره به مورد بالا مىفرمايد: « ما جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فى جَوْفِه...!» (4 / احزاب) كسى بين دو اعتقاد مخالف و دو رأى متناقض را ممكن نيست جمع كند، و به هردو معتقد باشد توحيد و شرك در يك قلب جمع نمىشود!!(1)
1) الـميزان ج: 32، ص: 119
ص:234
« وَ اِذا جآءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ الاَمْنِ اَوِ الْخَوْفِ اَذاعُوا بِه... .» (83 / نساء)
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بعد از ناراحتىها و محنتهاى جنگ احد، مردم را دعوت مىكرد كه عليه كفار خروج كنند، ولى يك عده بودند كه مردم را درهم مىشكستند، و وادار مىكردنــد كه پيغمبر خدا را يــارى نكنند، و آنهـا را از اجتماع مشركيـن مىترساندند.
خداىتعالــى در آيه فــوق مىفرمايـد:
ـ « وقتى كه مطلبى راجع به ايمنى يا ترس به آنان برسد، آن را فاش مىكنند،
در حالى كه اگر به رسول و زمامداران خود رد مىكردند،
به طور مسلم كسانى كه از ميان آنان استنباط مىكنند، مطلب را خوب مىدانستند،
و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود،
غير از افراد كمى همه از شيطان پيروى مىكرديد!» (83/نساء)
چنين برمىآيد كه موضوع امن و خوفى كه به اطلاع مسلمين مىرسيد يك سلسله اراجيفى بود كه به دست كفار و فرستادگانشان به منظور ايجاد نفاق و اختلاف بين مؤمنين جعل مىشد، و مؤمنين ضعيفالايمان بدون تدبر و بينايى، اين خبر را پخش مىكردند، و در نتيجه اراده مؤمنين تضعيف مىشد، ولى خداوند متعال مسلمانان را از پيـروى افرادى كه اين اخبـار را به منظور رسوا كردن مؤمنين مىآوردند، حفظ فرمود.
آيــه منطبق بــر قضيــه «بـــدر صغــرى» است كه در ســوره آل عمــران
ص:235
نيــز بعد از شـرح تاريـخ جنــگ احـد از آن سخـن رفتــه اســت.
( بعد از جنگ احد، ابوسفيان مسلمانان را وعده جنگ و مقابله مجدد در بدر داده بود، ولى بعد از آن كه شنيد پيامبر با نيروى خود بدان منطقه عازم شده، از وعده خود خلاف كرد، و به جنگ نيامد. اين جنگ را «بدر صغرى» نام دادهاند.)
اينجــا صحبت از ارجاع اخبــار ترس يا امنى است كه بين مردم منتشر شده است، و خداىتعالى دستور مىفرمايد اين اخبــار را به پيغمبـر و زمامداران خــود ارجاع كنند، تــا آنهـا استنبــاط كنند، و صحت و سقــم اخبار را براى مــردم بازگــو كننــد.
مؤمنين به واسطه پخش اخبار در خطر گمراهى بودند و اين خطر چيزى جز خطر مخالفت با پيغمبر نبود، چون اين آيات درباره وجوب پيروى از پيغمبر سخن مىگويد، و مؤيد مطلب آن كه در ادامه آيات خداىتعالى پيامبر گرامى خود را امر به قتال مىفرمايد ولو آنكـه تنها شــود، و بدون هيچ يـــاور و يــارى بماند!
موضوع از اين قرار بود كه ابوسفيان شخصى به نام نعيم بن مسعود الاشجعى را به مدينه فرستاد تا خوف و وحشت را بين مردم بسط دهد و آنان را از رفتن به بدر منصرف و دلسرد سازد. نعيم به مؤمنين خبر مىداد كه ابوسفيان جمعيتها گردآورده و لشكرها تجهيز كرده، بايد از ايشان بترسيد، و خود را در ميدان جنگ عمومى و كشتار نيندازيد! اين حرف در دلهاى مردم تأثير مىكرد، و از اين كه به وعدهگاه خود در بدر بروند تعلل مىكردند، و غير از پيغمبر و پارهاى از نزديكان خصوصى حضرت كسى از تأثير اين حرفها سالم نمانده بود. مردم جز يك عده قليل همگى متزلزل شده بودند، ولى بعدا به همين عده كم پيوستند، و به ميدان جنگ رفتند.
آيات قــرآن شريف دستــور الهى را بر پيامبــر گــرامى خـود چنيــن نقـل مىكند:
ـ « اگر مردم در امر جهاد تعلل و سنگينى كنند، تو خودت به مقابله بپرداز!
و براى تو سخت نباشد كه آنان تثـاقل كرده و با امر خدا مخالفت كردهاند،
چون تكليف ديگران متوجه تو نيست!
تكليف خود تو متوجه توست نه تكليف ديگران!
و فقط وظيفهاى كه در قبال ديگران دارى اين است كه آنان را وادار كنى و ترغيب نمايى. پس خودت شروع به جنگ كن، و مؤمنين را نيز تحريض نما!
اميد است كه خداوند شدت و يأس كافران را بازدارد!» (84 / نساء)
اين آيه دلالت دارد بر اين كه خداوند متعال مردم سنگين و تعلل كننده را خيلى سرزنش كرده است، زيرا سنگينى مردم به جايى رسيده كه خدا پيغمبرش را امر مىكند
ص:236
تا خودش به تنهايى اقدام به جنگ نمايد، و از اين مردم سنگين و كند رو بگرداند، و اصرار نكند كه آنها دعوتش را اجابت كنند، بلكه آنان را به حال خود واگذارد، و دل بر ايشان تنگ ندارد، زيرا تكليفى جز اين ندارد كه وظيفه خودش را انجام دهد، و مؤمنين را تحريـض و تشويق كند، هر كه خواست فرمان برد و هر كه نخواست نبرد!(1)
« اَلَّــذيـنَ اسْتَجــابُــوا لِلّــهِ وَ الرَّسُــولِ مِنْ بَعْــدِ ما اَصابَهُــمُ الْقَــرْحُ... .»(172 تا 175 / آل عمران)
مسلمين كه در واقعه احد نافرمانى خدا و رسولش را كرده بودند، در واقعه بعدى، يعنــى در آن موقع كه پيغمبــر پس از جنگ، آنـان را براى تعقيــب مشركين دعوت كرد، آنان دعـوت پيغمبــر را اجابت كردنــد. قرآن مجيـد از آنهـا اين چنين ياد مىكند:
ـ «آنان كه خدا و رسولش را از بعد رسيدن زخم به آنها اجابت كردند،
براى آنان كه نيكى كردند و پرهيزكارى كردند،
پاداشى بزرگ است!
آنان كه مردم گفتندشان كه جمعيت بر شما گرد آمده، بايد بترسيد،
ايمانشان فزونتر شد و گفتند:
ـ خـدا ما را بس است! و او بهتـرين وكيـل است!»
البته، در اين آيه وعده اجر عظيم به بعض آنان، كه استجابت نموده بودند، داده شده، نه به همهشان، و اين از آن جهت است كه بعض از آن كسانى كه استجابت خدا و رسول را نمودند داراى خلوص عقيده و ايمان كامل بودند، ولى بعضى از آنها داراى اين اخلاص نبودند.
در آن قسمــت از آيه كه اشاره شده به شايعه گرد آمدن جمعيت (كفار) و كسانى كه اين شايعــه را پخش مىكردنــد، نشان مىدهد كه عوامــل و جاسوسهــاى مشركين در داخل لشكر اسـلام بودهاند. از ظاهــر آيه چنين برمىآيــد كه تعــداد آنها بيش از يك نفر بوده است. همين معنــى تأييد مىكنــد كه اين آيــات مربــوط به تعقيبــى است كــه پيغمبــر صلىاللهعليهوآله با اصحـاب خــود بعـد از جنــگ احــد از مشركيــن نمـوده اســت.
در روايات اسلامى، در تفسير قمى، آمده كه پيغمبر مسلمين را به سوى ميعادگاهى كه ابوسفيان، پس از جنگ احد، معين كرده بود، كوچ داد، و شيطان پيروانى
1) الميزان ج: 9، ص: 31
ص:237
را كه در ميان مردم داشت وسوسه نمود تا با تبليغات مسموم خود روحيه مسلمين را تضعيف نمايند و آنها را بترسانند. تبليغات شروع شد و چنين گفتند كه به ما خبر رسيده كه عدهاى از مردم مىخواهند بر شما بتازند و شما را غارت كنند، بترسيد! بترسيد! ولى خداوند تعالى مسلمين را از تأثير اين تبليغات ترسآور حفظ فرمود و لذا مسلمين دعوت خدا و رسول را اجابت نمودند، و براى رسيدن به ميعادگاه همراهى پيغمبر را كرده و با كالاهايى از شهر خارج شدند، و اظهار داشتند كه اگر ابوسفيان را در ميعادگاه ديديم كه به مقصود نايل شدهايم و اگر هم او را نديديم كالاى خود را مىفروشيم! (بدر در آن زمان در واقع يك مركز تجارى بود كه همه ساله مردم براى خريد و فروش به آنجا مىرفتند.)
مسلمين به بدر رسيدند، ولى نه ابوسفيان و نه ياران او هيچكدام به ميعادگاه نيامده بودند. در اين هنگام «ابن حمام» بر پيغمبر و اصحابش گذر كرد و پرسيد: كه اينها كيانند؟ گفتند: پيغمبر خدا و يارانش كه در اينجا به انتظار ابوسفيان و ياران قرشى او مىباشند. ابن حمام از آنجا بگذشت و به قريش برخورد نمود، و آنان را از جريان مستحضر ساخت. ابوسفيان مرعوب شده و به سوى مكه برگشت، و پيغمبر نيز با تفضلات الهى به مدينه مراجعت فرمود.
ايــن غــزوه را «غزوه جيــش سويــق» گويند، و در مــاه شعبان از سال سوم هجـرت اتفــاق افتاده است. مسلمين لشكر ابوسفيان را كه مقــدارى سويق (آرد) با خود داشتنــد، از روى تمسخــر و استهـزاء «جيش سويق يا لشكر آرد» نام نهادند.(1)
1) الميزان ج: 7، ص: 110
ص:238
«يا اَيُّهَــا الَّذيــنَ امَنُوا اذْكُــرُوا نِعْمَــةَ اللّهِ عَلَيْكُــمْ اِذْ جاءَتْكُــمْ جُنُــودٌ... !»
(9 تـا 27 / احــزاب)
در قرآن مجيد، در آياتى از سوره احزاب واقعه جنگ احزاب يا جنگ خندق ذكر شده و بــه دنبالش ماجراى يهــود بنى قريضه آمده است. مىفرمايد:
ـ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد!
به ياد آوريد: نعمتى را كه خدا به شما ارزانى داشت،
روزى كه لشكرها به سوى شما آمد،
و ما بادى و لشكرى، كه شما نمىديديد، بر شما فرستاديم،
و خدا به آنچه مىكنيد بيناست!
روزى كه از نقطه بالا و از پايينتر شما بيامدند،
آن روزى كه چشمها از ترس خيرهماند و دلها بهگلوگاه رسيد،
و درباره خدا به پندارها افتاديد،
در آن هنگام بود كه مؤمنين آزمايش شدند، و سخت متزلزل گشتند...!»
در اين آيات مؤمنين را يادآورى مىكند كه در ايام جنگ خندق چه نعمتها به ايشان ارزانى داشت، ايشان را يارى، و شر لشكر مشركين را از ايشان برگردانيد، با اين كه لشكريانى مجهز، و از شعوب و قبايل گوناگون بودند، از قطفان، از قريش، از احابيش و كنانه، از يهوديان بنى قريظه و بنى النضير، جمع كثيرى آن لشكر را تشكيل داده و مسلمانان را از بالا و پايين احاطه كرده بودند، با اين حال خداىتعالى باد را بر آنان مسلط كرد، و فرشتگانى فرستاد تا بيچارهشان كردند.
ص:239
لشكــرى كه از بالاى سر مسلمانان، يعنى از طرف مشرق مدينه آمدند، قبيله عطفان و يهوديــان بنى قريظه و بنىالنضيــر بودند. لشكــرى كه از پايين مسلمانان آمدند يعنــى از طرف غرب مدينه، قريش و همپيمانان آنان از احابيــش و كنانه بودنــد. وضعيت مسلمانــان را در اين لحظــه خداوند سبحـان چنين توصيف مىكند:
ـ «چشمهـا از ترس خيـره شـدند، و دلهـا بـه گلـوها رسيد!» (101 / احزاب)
اين دو وصف، يعنى كجى چشم و رسيدن جانها به گلو، كنايه است از كمال چيرگى ترس بر آدمى، و مسلمانان در آن روز آن قدر ترسيدند كه به حال جان دادن افتـادند، كه در آن حالت چشم تعادل خود را از دست مىدهد و جان به گلوگاه مىرسد.
منافقين، و كسانى كه بيمار دل بودند، آن روز درباره خدا گمانها كردند: بعضى از آنها گفتند كه كفـار به زودى غلبه مىكنند، و بر مدينه مسلط مىشوند، و بعضى ديگر گفتند كه به زودى اسلام از بين مىرود و اثرى از دين باقى نمىماند، برخى ديگر گفتند كه جاهليت دوباره جان مىگيرد، حتى برخى گفتند كه خدا و رسولش مسلمانان را گول زدند و فريب دادند... از اين قبيل پندارهاى باطل در آن روز بر منافقين و بـيمـاردلان مستولـى بـود.
قرآن مجيد حركات منافقين را در آن روز چنين شرح مىدهد:
ـ « هــمـان روزى كـه مــنـافـقـان و بـيـمـاردلان گــفــتـنـد:
ـ خدا و رسولش جز فريبى به ما وعده ندادهاند!!
روزى كه گروهى از ايشان گفتند:
ـ اى اهل مدينه! ديگر جاى درنگ برايتان نيست، برگرديد!
و عدهاى از ايشان از پيامبر اجازه برگشت خواستند بدين بهانه كه گفتند:
خانههاى ما در و پيكر محكمى ندارد! در حالى كه چنين نبود،
و منظورى جز فرار نداشتند،
به شهادت اين كه اگر دشمن از هر سو بر آنان در خانههايشان در آيد و بخواهد اينان دست از دين بردارند، جز اندكى، بدون درنگ از دين بر مىگردند!
در حالى كه قبلاً با خدا عهد بستند، كه پشت به خدا و دين نكنند!
و خدا از عهد خود بازخواست خواهد كرد!!
بگو، به فرضى هم كه از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد،
ص:240
تازه جز اندكى زندگى نخواهيــد كرد،
بگو، آن كيســت كه شما را از خــدا، اگر بدى شما را بخواهد، نگه دارد؟
و يا جلو رحمــت او را، اگر رحمت شما را بخواهد، بگيــرد؟
نه! به غير خــدا، ولىّ و ياورى براى خود نخواهند جست!
و بدانند كه خدا شناخت چه كسانى از شما امروز و فـردا كردند، و چـه كسانى بودند كه بـه برادران خود گفتند:
ـ نزد ما بياييد و به جنگ نرويد!
اينها جز اندكى به جنگ حاضر نمىشوند!
آنان نسبت به جان خود بر شما بخل مىورزند،
به شهادت اين كه وقتى پاى ترس به ميان مىآيد، ايشان را مىبينى كه وقتى به تو نگاه مىكنند، مانند كسى كه به غشوه مرگ افتــاده، و حدقههايشــان مىچرخــد،
ولى چــون ترس تمــام شــود، با زبانهايــى تيز به شما طعنه مىزنند، و در خير رساندن بخيلانند!
ايشان ايمان نياوردهاند و خدا هم اعمال نيك آنها را حبط و باطل كرده است!
و اين براى خدا آسان است!
پنداشتند احزاب هنوز نرفتهاند، و اگر هم برگردند، دوست مىدارند اى كاش به باديه رفته بودند، و از آنجا جوياى اخبار مىشدند.
و به فرضى هم كه در ميان شما باشند، جز اندكى قتال نمىكنند.
در حالى كه شما مىتوانستيد به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به خوبى تأسى كنيد،
و اين وظيفه هر كسى است كه اميد به خدا و روز جزا دارد،
و بسيار ياد خدا مىكند!» (12 تا 21/احزاب)
خداوند متعال پس از تحليل وضع منافقين و نشان دادن حركات منافقانه و ترس آنها، اشاره به وضع مؤمنين و عكسالعمل آنها در قبال حمله احزاب مىكند و مىفرمايد:
ـ « و چون مؤمنان احزاب را ديدند گفتند:
اين همان وعدهاى است كه خدا و رسولش به ما دادند،
و خدا و رسولش راست گفتند!
و آنها از ديدن احزاب ايمان و تسليمشان فزونتر گشت!
از مؤمنان مردانى هستند كه بر هر چه با خدا عهد بستند،
وفا كردند!
ص:241
بعضىشان عهد خود به پايان بردند،
و شهيد شدند!
و برخى از ايشان چشم به راهند،
كه (شهيد شوند!)
و عهد خويش را هيــچ تغييــرى ندادنــد!
تا خــدا به صادقــان پاداش صدقشــان را بدهــد!
و منافقــان را اگر خواست عذاب كند، و يا بر آنان توبــه كنـد!
خدا آمرزگــار رحيم است!» (22 تا 24 / احزاب)
در آيات فوق نخست تركيب گروه منافقان و مسلمانان بيمار دل را شرح داد. منظور از كسانى كه در دلهايشان مرض هست افراد ضعيفالايمان از خود مؤمنينند نه منافقين اين دسته غير از منافقين هستند كه ظاهرا اظهار اسلام نموده ولى كفر باطنى خود را نگه داشتهاند. خداوند از زبان منافقان مىگويد كه آنها وعده خدا و رسول را فريب خواندند. اين وعده به نظر مىرسد همان وعده فتح و غلبه اسلام بر همه اديان است كه در كلام خداىتعالى فراوان آمده است.
در روايات نيز آمده كه منافقين گفته بودند: محمد صلىاللهعليهوآله به ما وعده مىدهد كه شهرهاى كسرى و قيصر را براى ما فتح مىكند با اين كه جرأت نداريم در خانه خود تا كنار آب برويم!؟ همين منافقين بودند كه به نقل قرآن شريف، وقتى احزاب را ديدند به اهل مدينه گفتند كه يا اهل يثرب شما در اينجا مقام نداريد و ناگزير بايد برگرديد. يعنى معنى ندارد كه در اينجا بمانيد و اقامت كنيد چون در مقابل لشكريان مشركين تاب نمىآوريـد و ناگزير بايد برگرديد!
سپــس، خـداىتعالــى از گـروه ديگــر حكـايت كــرده كــه در دل بيمــارى دارند و ايمانشان سســت است. از رســول خــدا صلىاللهعليهوآله اجازه مراجعت خواستند و بهانه كردند كه خانههاى ما در و ديوار درستى ندارد و ايمن از آمدن دزد و حمله دشمن نيستيم. در جواب اينها مىفرمايد:
ـ « اينها دروغ مىگويند، خانههايشان بدون در و پيكر نيست، بلكه منظورشان از اين بهانهها جز فرار از جهاد نيست!» (13 / احزاب)
اين عده تا آنجا پايدارى در دين دارند كه آسايش و منافعشان از بين نرود، و اما اگر با هجوم دشمن منافعشان در خطر بيفتد، و يا پاى جنگ به ميان بيايد، ديگر پايدارى نمىكنند و بدون درنگ از دين برمىگردند. خداوند متعال بىفايده بودن گريز آنها از جنگ را به عنوان خلاصى و زنده ماندن تخطئه مىكند و مىفرمايد:
ـ «بگــو، اگر از مرگ يا قتال فرار كنيد اين فرار سودى به حالتان ندارد، و جز مدت
ص:242
كوتاهى زنده نمىمانيد، براى اين كه هر كسى بايد روزى بميرد، و هر نفسكشى اجلى معين و حتمــى دارد، كه حتى يك ساعــت عقب يا جلو نمىافتد، پس فرار از جنگ در تأخير اجل هيــچ اثرى نــدارد! ـ به فرضــى هــم كه فــرار از جنــگ در تأخيــر اجل مؤثــر شد، تــازه چه قــدر زندگــى مىكنيــد؟ در چنيــن فرضــى تــازه بهرهمندىتــان از زندگى بسيــار كوتاه و انــدك است، چون بالاخــره تمــام مىشــود.» (16 / احزاب)
خـداىتعالـى بعد از يـادآورى موضوع اجل و ميزان بهرهبردارى از عمر مىفرمايد:
ـ خير و شر همه تابع اراده خداست و بس! هيچ سببى از اسباب از نفوذ اراده خدا جلوگيــر نمىشود، و هيچ كس آدمــى را از اراده خــدا، اگر به شر تعلــق گرفتــه باشــد، نگه نمىدارد، پس حــزم و احتياط اين را اقتضــا مىكند كه انســان توكل به خدا كرده و امور خـود را بـه او محول كند!
خداى متعال مسلمانان و پيامبر اسلام را از احوال منافقين خبر مىدهد كه چگونه سعى در جلوگيرى از شركت مسلمانان در جهاد مىكردند و مسلمانان را تشويق مىكردند كه به جاى رفتن به جبهه پيش آنها بروند.
خداوند تعالى مىفرمايد كه منافقان از شدت ترس هنوز گمان مىكنند كه احزاب، يعنى لشكريان دشمن، فرار نكردهاند، و اگر بار ديگر بعد از فرارشان برگردند منافقين دوست دارند از مدينه بيرون شوند و در باديه منزل گزينند و از آنجا اخبار مربوط به شكست مسلمانان را به دست آورند. مىفرمايد: به فرضى هم كه به باديه نروند و در بين شما مسلمانان بمانند، آنها قتال نمىكنند مگر اندكى، و براى خالى نبـودن عريضه، والاّ بودن منافقان بـا شما فائده زيادى براى شما ندارد!
خداونــد متعال روى سخــن را به طرف مسلمانــان برگردانيــده و مىفـرمــايــد:
ـ «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ...!» (21 / احزاب)
يعنى يكى از احكام رسالت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ايمان آوردن شما، اين است كه به او تأسى كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش! و شما مىبينيد كه او در راه خدا چه مشقتهايى را تحمل مىكند، و چگونه در جنگها حاضر مىشود و جهاد مىكند، آنطــور كه بايد جهــاد كنـد و شمــا نيز بايد از او پيروى كنيد!
ص:243
همانگونــه كه در آيه شريفه به وضــع مؤمنين اشاره شده، بيان شده كه وقتى آنها لشكرهـا را ديدنـد كـه پيـرامون مدينه اطراق كردهاند، گفتند:
ـ «اين همان وعدهاى است كه خدا و رسولش به ما داده است!
و خدا و رسولش راست مىگويند!» (22 / احزاب)
مراد از مؤمنين كسانى هستند كه با خلوص به خدا و رسول ايمان آورده و در ايمان خود بينا و رشد يافته بودند، و خدا و رسولش را تصديق داشتند:
ـ « مِنَالْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدوُااللّهَ عَلَيْهِ،
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ،
وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ،
وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً!»
ـ « از مؤمنيــن كسانى بودند كه صــدق خود را در آن چه با رســول خدا عهد بستــه بودند، بـه ثبـوت رسـانـدنـد! ( و آن عهـد اين بــود كه هر وقت به دشمــن برخوردنــد فرار نكننــد!)
ـ بعضى از مؤمنين در جنگ اجلشان به سر رسيد، يا مردند، يا در راه خدا كشته شدند، و بعضى منتظر رسيدن اجل خود هستند.
ـ اينان از قول خود و عهدى كه بسته بودند هيچ چيز را تبديل نكردند، و خدا نيز مؤمنينى را كه بهعهد خود وفا كردند، بهسبب وفايشان پاداش مىدهد!» (23/احزاب)
سرانجام خداىتعالى كفار را با اندوه و خشمشان برگردانيد، در حالى كه به هيچ آرزويــى نرسيدند، و كارى كرد كه مؤمنين هيچ احتياجى به جنگ و قتال پيدا نكردند، خدا قوى بر اراده خـويش، و عزيــزى است كه هرگز مغلوب نمىشود!
اما در اين جنگ، خداوند متعال آنهايى را هم كه مشركين را عليه مسلمانان يارى مىكردند، يعنى بنى قريظه را كه از اهل كتاب و يهودى بودند از بالاى قلعههايشان پايين آورد، و ترس را در دلهايشان افكند، چنان كه عدهاى را كه همان مردان جنگى دشمن باشد به دست مسلمانان به هلاكت رسانيد، و جمعى را كه عبارت بودند از زنان و كودكان دشمن اسير مسلمانان كرد، و بعد از كشته شدن و اسارت آنان، اراضى و امــلاك و خــانــه و امــوالشان، و سرزمينى را كه مسلمانان تا آن روز قدم در آن ننهاده بودند، به ملك آنان درآورد!(1)
1) الـميـــــزان ج: 32، ص: 137
ص:244
عــدهاى از يهوديــان كه يكى از آنهــا «سلامبن ابــى الحقيــق» و يكى ديگر «حىبن اخطب» بود، با جماعتى از بنىالنضير (يعنى آنهايى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله تبعيدشــان كرده بود،) به مكه رفتند، و قريش را دعوت به جنگ با رسول خدا صلىاللهعليهوآله كردند و گفتنــد كه ما در مدينه به شما كمــك مىكنيم تا مسلمانان را مستأصل سازيم.
قريش به يهوديان گفتند كه شما اهل كتابيد، آن هم كتاب اول «تورات»، شما بگوييد آيا دين ما (جاهليت) بهتر است يا دين محمد؟ يهوديان گفتند كه البته دين شما بهتر است و شمـا به حـق نـزديكتر از اوئيد!
در اينباره آيـه زير نازل شد:
ـ «آيا نمىبينى كسانى را كه مختصر بهرهاى از علم كتاب داشتند،
به جبت و طاغوت ايمان آوردند،
و به كفار گفتند مذهب شما به هدايت نزديكتر از مذهب آنهايى است كه ايمان آوردهاند...
و به هر حال قريــش از اين سخن يهوديــان سخت خوشحال شدند و دعوت آنها را بــا آغــوش بـاز استقبــال كردنــد و براى جنــگ بــا مسلميـن به جمعآورى نفــرات و تجهيــزات پرداختنــد.
از آن سو شنيدند كه يهوديان نامبرده از مكه بيرون شده و مستقيما به غطفان رفتهاند، و مردم آنجا را نيز به جنگ با رسول خدا صلىاللهعليهوآله دعوت كرده و گفتهاند كه اگر شما بپذيريد ما نيز با شما خواهيم بود، همچنانكه اهل مكه نيز با ما در اين باره بيعت كردند.
چيزى نگذشت كه قريش به فرماندهــى ابوسفيان پسر حرب، از مكه: قبيله غطفان به سركردگــى عينيه بن حصين، در تيــره فزاره، و حـــارثبن عوف در قبيله بنى مره، و مسعربن جبلـه اشجعى ســر كـرده در جمعــى از قبيلـه اشجع به حركــت درآمدنـد.
غطفان علاوه بر اين چند قبيله خود، هم سوگندان خود را نيز آماده كرده بود، و
ص:245
نامهاى هم به همسوگندانى كه در قبيله بنى اسد داشتند، نوشته بود، و از بين آن قبيله جمعى به سركردگى طليحه به راه افتادند، چون دو قبيله اسد و غطفان همسوگند بودند.
از ســوى ديگــر، قــريــش هــم به جمعــى از قبيلــه بنى سليــم نامه نوشته بــودنــد و آنهــا نيز به ســركــردگى ابــوالاعــور سلمــى به مدد قريش شتافتند.
همين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از جريان باخبر شد، خندقى در اطراف مدينه حفر كرد. آن كسى كه چنين پيشنهادى را به آن حضرت كرده بود، سلمان فارسى بود، كه تازه به اسلام گرويده بود. اين اولين جنگ از جنگهاى اسلامى بود كه سلمان در آن شركت مىكرد و اين وقتى بود كه سلمان از بردگى آزاد شده بود.
سلمــان به رســول اللّه صلىاللهعليهوآله عرضه داشــت: يا رسول اللّــه! ما وقتى در بلاد خويش يعنى فارس محاصــره مىشويم، پيرامــون شهر خود خندقــى حفر مىكنيم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيشنهــاد سلمان را پذيرفت و سرگرم حفر خندق شدند و خندقى محكم بساختند.
محلـى كه در مدينه خندق حفر شد نامش «مذاذ» بود.
از جمله حوادثى كه در هنگام حفر خندق پيش آمد، و دلالت بر نبوت آن جناب مىكند، جريانى است كه آن را ابوعبداللّه حافظ به سند خود از كثيربن عبداللّه بن عمــروبن عــوف مــزنى، نقـل كرده، كه او مىگويد، پدرم از پدرش نقل كرده است كه:
ـ « رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سالى كه جنگ احزاب پيش آمد، نقشه حفر خندق را طرح كرد، و آن اين طور بود كه هر چهل ذراع (تقريبا بيست متر) را به ده نفر واگذار كرد. مهاجر و انصار بر سر سلمان فارسى اختلاف كردند. آن مىگفت كه بايد با ما باشد، و اين مىگفت كه بايد با ما باشد، چون سلمان مردى قوى و نيرومند بود. انصار گفتند: ـ سلمان از ماست! مهاجرين مىگفتنــد: ـ سلمــان از مــاســت! و رسولاللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: ـ سلمان از ما اهلبيت است!»
ناقل حديث، يعنى عمروبن عوف، مىگويد: من و سلمان و حديقهبن يمان و نعمانبن مقـرن، و شش نفـر ديگـر از انصـار چهـل ذراع را معيـن كرديـم و حفـر كرديـم تا آنجا كه از ريگ گذشتيم و به رگه خاك رسيديم و در آنجا خداىتعالى از
ص:246
شكم خندق صخرهاى بسيار بزرگ و سفيد و گرد نمودار كرد، كه هر چه كلنگ زديم كلنگها از كـار افتـادند ولى آن صخـره تكـان نخورد!
به سلمان گفتم برو بالا و به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله جريان را بگو كه آيا چه دستور مىفرمايد، آيا آن را رها كنيم يا نه؟ چون چيزى به كف خندق نمانده است، چون ما دوست نداريم از نقشهاى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به ما داده تخطى كنيم. سلمان از خندق بالا آمد و جريان را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كه در آن ساعت در قبهاى قرار داشت باز گفت، و عرضه داشت: يا رسول اللّه! سنگى گرد و سفيد در خندق نمايان شده كه همه وسايل آهنى ما را شكست و خود كمترين تكانى نخورد و حتى خراشى هم بر نداشت، نه كم و نه زياد، حال چه دستور مىفرماييد عمل كنيم؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اتفاق سلمان به داخل خندق پايين آمد و كلنگ برگرفت و ضربــهاى به سنگ فرود آورد، و از سنگ جرقهاى برخاست كه دو طرف مدينه از نور آن روشــن شد، گويــى كه چراغــى در دل شــب بسيــار تاريـك، روشن كرده باشند.
رســول اللّه صلىاللهعليهوآله تكبيرى گفت و به دنبال تكبير آن جناب همه مسلمانان تكبير گفتنــد. (آن جناب در تمــام جنگها در هنگام فتــح و پيروزى چنيــن تكبيرى را به زبان جــارى مىساخت! ) بار دوم ضربتــى زد و برقى ديگــر از سنگ برخاســت، و بار ســوم نيز ضربتى زد و برقى ديگر خاست!
سلمان عرضه داشت: پدر و مادرم فدايت، اين برقها چيست كه مىبينم؟ فرمود:
ـ اما اولى نويدى بود مبنى بر اين كه خداى عزوجل به زودى يمن را براى من فتح خواهد كــرد.
و امـا دومى نويــد مىداد كه خداونــد متعال شــام و مغرب را برايم فتح مىكند.
و امــا سومــى نويــدى بود كه خــداىتعالــى به زودى شــرق را برايـم فتــح مىكند!
مسلمانان بسيار خوشحال شدند، و حمد خدا بر اين وعده راست گفتند! راوى سپس مىگويد كه وقتى احزاب يكى بعد از ديگرى رسيدند. از مسلمانان، آنها كه مؤمن واقعى بودند، وقتى لشكرها بديدند گفتند:
ـ اين همان وعدهاى است كه خدا و رسول او به ما دادند،
و خدا و رسول راست گفتند!
ولى آنها كه ايمان واقعى نداشتند و منافق بودند، گفتند:
ص:247
ـ هيچ تعجب نمىكنيد از اين كه اين مرد به شما چه وعدههاى پوچى مىدهد و به شما مىگويد كه من از مدينه قصرهــاى حيره و مدايــن را ديدم. و به زودى اين بــلاد براى شمــا فتح خواهد شد، آن گاه شما را وا مىدارد كه از ترس دشمن دور خود خندق بكنيد، و شما هم از ترس جـرأت نداريد دست بـه آب برويد!
يكـى ديگــر از دلايــل نبــوت كه در اين جنــگ رخ داد جريانــى اســت كه راويان از جــابــربـن عبـداللّــه انصــارى (در صحيــح بخارى) نقــل كردهانــد كه مىگفــت:
در ايام جنگ خندق، روزى به يك رگه بزرگ سنگى برخورديم و به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرضه داشتيم كه در مسير خندق كوهى سنگى است. فرمود: آب به آن بپاشيد تا من بيايم. آن گاه برخاست و بدانجا آمد، در حالى كه از شدت گرسنگى شالى به شكم خود بسته بود. پس كلنگى را گرفته و سه بار «بِسمِ اللّه» گفت و ضربتى بر آن فرود آورد و آن كــوه سنگــى مبــدل به تلى از ريگ شد.
جابر مىگويد: عرضه داشتم: يا رسول اللّه! اجازه بده تا سرى به خانه بزنم. بعد از كســب اجــازه به خانه آمدم و از همسرم پرسيدم كه آيا هيچ طعامى در خانه داريم؟ گفت: تنهـا صـاعى جـو و يك مـاده بز داريم!
دستور دادم جو را دستاس و خمير كند و من خود ماده بز را سر بريدم و پوستش را كندم و به همسرم دادم و خود شرفياب حضور رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شدم و ساعتى در خدمتش نشستم و دوباره اجازه گرفتم و به خانه آمدم و ديدم كه خمير و گوشت درست شده است. باز نزد آن جناب برگشتم و عرض كردم: يا رسول اللّه! ما طعامى تهيه كردهايم. شما با دو نفر از اصحاب تشريف بياوريد!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: ـ چه قدر غذا تهيه كردهاى؟ عرض كردم: ـ يك من جو و يك ماده بز! پس آن جناب به تمـامى مسلمانان خطـاب كرد: ـ برخيـزيد برويم منزل جابر!
من از خجالت به حالى افتادم كه جز خدا كسى نمىداند. و با خود گفتم: خدايا اين همـه جمعيت كجـا و يك مـن نان جو و يك ماده بز؟
پس به خانه رفتم و جريان را گفتم كه الان رسوا مىشويم! رسول خدا صلىاللهعليهوآله تمامى مسلمانان را مىآورد. زن گفت: آيا از تو پرسيدند كه طعامت چه قدر است؟ گفتم: بله، پرسيدند و من هم جواب دادم. زن گفت: پس هيچ غم مخور كه
ص:248
خدا و رسولش به وضع داناترند! چون تو گفتهاى كه تو چه قدر تدارك دارى! از گفته زن اندوه شديدى كه داشتم برطرف شد. در همين بين رسول اللّه صلىاللهعليهوآله وارد خانه شد و همسرم فرمود كه تو تنها چونه به تنور بزن و گوشت را به من واگذار!
زن مرتب چونه مىگرفت و به تنور مىزد و چون پخته مىشد به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىداد و آن جناب آنها را در ظرفى تريد مىكرد و آب گوشت روى آن مىريخت و به ايــن و آن مىداد. اين وضــع را همچنــان ادامــه داد تا تمامـــى مردم سيــر شدند. در آخـر تـنـور و ديـگ پـرتـر از اولـش بـــود!
آنگــاه رسول خــدا صلىاللهعليهوآله به همســر جابر فرمــود: خودت بخــور و بــه همسايگــان هديــه بـده!
ما خورديــم و به تمامــى اقوام و همسايگــان هديــه داديــم!
راويان احاديثگفتهاند: همينكه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله از حفر خندق فارغ شد، لشكر قريش رسيده و بين كوه جرف و جنگل لشكرگاه كرده بودند.
عده لشكريان دشمن به علاوه همسوگندان و تابعانى كه از بنى كنانه و اهل تهـامـه بـا خـود آورده بـودنــد، روى هـم ده هـزار نفر بودند.
از سوى ديگــر قبيله غطفان با تابعيــن خود از اهــل نجد در كنـار احد منزل كردند.
رســول خــدا صلىاللهعليهوآله با مسلمــانــان از شهــر خــارج شــدنــد تا وضــع را رسيدگى كنند، و صلاح در اين ديدند كه در دامنه كوه سلع لشكرگاه بسازند. مجموع نفرات مسلمانان سه هزار نفر بودند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله پشت به آن كوه لشكرگاه كردند، در حــالى كه خنــدق بين او و لشكــر كفر فاصله بــود، و دستور داد تا زنان و كودكان در قلعـههاى مـدينه مـتحصـن شوند.
دشمن خدا «حىبن اخطب نضيرى» به نزد «كعببن اسد قرظى» رفت تا او را با خود همراه سازد، غافل از اين كه كعب با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله معاهده صلح و ترك خصومت دارد. به همين جهت وقتى صداى حىبن اخطب را شنيد درب قلعه را به روى او بست. ابن اخطب اجازه دخول خواست، ولى كعب حاضر نشد در به رويش بگشايد. حى فرياد زد: اى كعب در به رويم باز كن! گفت: واى بر تو اى حى چرا باز كنم، با اين كه
ص:249
مىدانم تو مردى شوم هستى، و من با محمد پيمان دارم، و هرگز حاضر نيستم براى خاطر تو پيمان خود را بشكنم، چون من از او جز وفاى به عهد و راستى نديدهام! كعب گفت: واى بر تو در به رويم بگشا تا برايت تعريف كنم. گفت: من اين كار را نخواهم كرد. حى گفت: از ترس اين كه قاشقى از آشت را بخورم در به رويم باز نكردى؟
با اين سخن كعب را به خشم در آورد، و ناگزير كرد در را باز كند. پس حى گفت: واى بر تو اى كعب! من عزت دنيا را برايت آوردهام. من دريايى بىكران آبرو برايت تهيه ديدهام. من قريش را با همه رهبرانش و غطفان را با همه سرانش برايت آوردهام. با من پيمان بستهاند كه تا محمد را مستأصل و نابود نكنند دست بر ندارند. كعب گفت: ولى به خدا سوگند يك عمر ذلت برايم آوردهاى، و يك آسمان ابر بىباران و فريبگر برايم آوردهاى، ابرى كه آبش را جاى ديگر ريخته و براى من فقط رعد و برق توخالى دارد. برو، و مرا با محمد بگذار! من هرگز عليه او عهدى نمىبندم، چون از او جز صدق و وفا چيزى نديدهام.
اين مشاجره همچنان ادامه يافت و حى مثل كسى كه بخواهد طناب در بينى شتر بيندازد و شتر امتناع ورزد، و سر خود را بالا گيرد، تلاش همى كرد تا آن كه بالاخره موفق شد كعب را بفريبد، اما با اين عهد و ميثاق كه اگر قريش و غطفان نتوانستند به محمد دست يابند، حى وى را با خود به قلعه خود ببرد تا هر چه بر سر خودش مىآيد بر سر او نيز بيايد، با اين شرط كعب عهد خود را با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شكست، و از آن عهد و آن سوابق كه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله داشت، بيزارى جست.
چون خبر عهدشكنى كعب به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسيد، سعدبن معاذ بن نعما بن امرء القيس كه يكى از بنى عبدالاشهل، و در آن روز رئيس قبيله اوس بود، به اتفاق سعدبن عباده، يكى از بنى ساعدة بن كعببن خزرج، رئيس خزرج در آن ايام، و نيز عبداللّه بن رواحه و خوات بن جبير را نزد وى فرستاد تا ببيند اين خبر كه به ما رسيده، صحيح است يا نه؟ و در صورتى كه خبر صحيح باشد و كعب عهد را شكسته بود، در مراجعت به مسلمانان نگويند زيرا اگر به مسلمانان بگويند دچار سستى مىشوند، بلكه تنها به خــود آن حضرت بگويند، آن هم با كنايــه تا مردم بويى نبرنــد، و اگر دروغ بود و كعب همچنــان بر سر پيمان خـود وفادار بود خبرش را علنى در بين مردم انتشار دهند.
اين سه تن به قبيله بنى قريظه رفتند و با كعب رئيس قبيله تماس گرفتند و ديدند كه انحراف بنى قريظه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيش از آن مقدارى است كه به اطلاع آن جناب رساندهاند، و مردم قبيله صريحا به فرستادگان آن جناب گفتند كه
ص:250
هيچ عهد و پيمانى بين ما و محمد نيست! سعدبن عباده به ايشان بد و بىراه گفت و آنها هم به وى گفتند. سعدبن معــاذ به ابن عباده گفــت كه اين حرفها را ول كنــد زيرا بين ما و ايشـان رابطــه سختتــر از بـد و بىراه گفتــن اسـت، يعنى بايد جوابشـان را با شمشيــر داد.
آن گاه به پيش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله برگشتند و گفتند: «عضل و القاره!» (اين دو اسم نام دو نفرند كه در جنگ «برجيع» با چند نفر از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به سركردگى جنيب بن عدى نيرنگ كردند،) و رسول خدا صلىاللهعليه وآله فرمود:
ـ اللّـه اكبـر! اى گـروه مسلمـانـان بـر شمـا مـژده بـاد!
در اين هنگام بلا و ترس بر مسلمين چيره گشت و دشمنان از بالا و پايين احاطهشان كردند به طورى كه مؤمنين در دل خيالها كردند، و منافقين نفاق خود را بر زبان اظهار كردند!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مشركين بيست و چند شب در برابر يكديگر قرار گرفتند ،بدون اين كه جنگى كنند، مگر گاهگاهى به صف يكديگر تير مىانداختند. بعد از اين چند روز چند نفر از سواره نظام لشكر دشمن به ميدان آمدند، و آن عده عبارت بودند از: عمرو بن عبدود، برادر بنى عامر بن لوى، عكرمهبن ابى جهل، ضراربن خطاب هبيره بن ابى وهب و نوفلبن عبداللّه؛ كه بر اسب سوار شدند و به صف بنى كنانه عبور داده و گفتند: آماده جنگ باشيد كه به زودى خواهيد ديد كه چه كسانى دلاورند!
آن گاه به سرعت و با غرور رو به صف مسلمانان نهادند و همين كه نزديك خندق رسيدند گفتند كه به خدا اين نقشه، نقشهاى است كه تاكنون در عرب سابقه نداشته است. لاجرم از اول تا به آخر خندق رفتند تا تنگترين نقطه را پيدا كنند و با اسب از آن عبور نمايند، و همين كار را كردند و چند نفر از خندق گذشتند و در فاصلهاى بين خندق و سلع را جولانگاه خود كردند. على بن ابيطالب عليهالسلام با چند نفر از مسلمانان رفتند و از عبور بقيه لشكر دشمن از آن نقطه جلوگيرى كردند. در آنجا سوارگان دشمن، كه يكى از آنها عمروبن عبدود بود با على عليهالسلام و همراهانش روبهرو شدند.
ص:251
عمروبن عبدود يگانه جنگجوى شجاع قريش بود. او قبلاً هم در جنگ بدر شركت كــرده بود، و چون زخمهاى سنگين برداشته بود، نتوانسته بود در جنگ احد شركت كند، ولـى در اين جنگ شركــت كرد و با پاى خود به قتلگاهـش آمد!
اين مرد با هزار مرد جنگى برابرى مىكرد. او را «فارس و دلاور بلبل» مىناميدند، زيرا روزى از روزها در نزديكىهاى بدر در محلى به نام بلبل با راهزنان قبيله بنى بكر مصادف شد و به رفقايش گفت كه شما همگى برويد و من به تنهايى حريف اينها هستم. پس در برابر صف بنى بكر قرار گرفت و نگذاشت كه به بدر برسند. از آن روز او را «فارس بلبل» خواندنــد. اولين كسى كه از خنـدق پريد همين عمرو و همراهانش بودند.
اسحــاق نوشته كه عمروبن عبــدود آن روز با بانگ بلنــد مبارز طلب همى كــرد. علــى عليهالسلام در حـالى كـه روپوشـى از آهن داشـت برخـاست و گفت:
ـ يا رسول اللّه! مرا نامزد مبارزه در برابر او كن! رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
ـ ايــن مــرد عـمــرو اسـت، بـنـشـيـــن!
بــار ديگر عمــرو بانگ برداشــت كه كيســت با من همــاوردى كنــد؟
ـ آيا در بين شما هيچ مردى نيست كه با من دست و پنجه نرم كند؟ و براى اينكه مسلمانان را سرزنش و مسخره كند، مىگفت:
ـ چهشد آنبهشتىكه مىگفتيد هركس در راه دين كشته شود به آن بهشت مىرسد؟ پسبياييد تا من شما را بهآن بهشتبرسانم!
در اين نوبت باز على عليهالسلام برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه مرا نامزد مبارزهاش كن! باز پيامبر اجازه نداد. بار سوم عمروبن عبدود شروع به رجزخوانى كرد كه ـ من از بس رو در روى جمــع شما فرياد «هَلْ مِنْ مُبارِز؟» زدم صداى خود را كر ساختم و كسى پاسخم نگفت، و من همچنان در موقفــى كه شجاعان هم در آن موقف دچار وحشت مىشوند با كمال جرأت ايستاده و آماده جنگ هستم! راستى سخاوت و شجـاعت در جوانمرد بهترين غريزههاست!
اين بار نيز على عليهالسلام از بين صفوف مسلمين برخاست و اجازه خواست تا به نبرد او برود. حضرت فرمود:
ص:252
آخر او عمرو است! عرضه داشت: هرچند كه عمرو باشد! پس اجازهاش داد و آن جناب به سويش شتافت.
ابن اسحـاق مىگويد: علـى عليهالسلام وقتى به طرف عمـرو مىرفت اين رجز را مىخواند:
ـ «عجله مكن!
كه پاسخگوى فريادت، مردى آمد كه هرگز زبون نمىشود!
مردى كه نيتى پاك و صادق دارد، و داراى بصيرت است!
صدق است كه هر رستگارى را نجات مىبخشد!
من اميدوارم نوحهسرايان را كه دنبال جنازهها نوحه مىخوانند، به نوحهسرايى در مرگت برانگيزم،
آنهم با ضربتى كوبنده، كه اثر و خاطرهاش در همه جنگها باقى بماند!»
(در اينجا غرور به خود راه نداد و چون دلاوران ديگر خدا را فراموش نكرد، و نفرمـود: من چنين و چنان مىكنم، بلكه فرمـود ـ اميدوارم چنين كنم!)
عمرو وقتى از زير آن روپوش آهنى اين رجز را شنيد، پرسيد: تو كيستى؟ فرمود: مـن علـى هستـم! پـرسيـد: پسـر عبـد منـافـى؟ فـرمـود:
ـ پسر ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشمبن عبد منافم!
عمرو گفت: ـ اى برادرزاده، غير از تو كسى مىآمد كه سالارتر از تو مىبود، از عموهايت، چون من از ريختن خون تو كراهتدارم! على عليهالسلام فرمود:
ـ و لكن به خدا سوگند من هيچ كراهتى از ريختن خون تو ندارم!
عمرو از شنيدن اين پاسخ سخت خشمناك شد، و از اسب فرود آمد و شمشير خود را از غلاف كشيد، شمشيرى كه چون شعله آتش بود، و با خشم به طرف على حملهور شــد. على عليهالسلام با سپــر خود به استقبالــش رفت و عمرو شمشير خود را بر سپر او فــرود آورد و دو نيمـش كـرد، و از شكـــاف آن فـرق ســر آن جنــاب را هم شكافــت.
علــى عليهالسلام شمشير خـود را بر رگ گـردن او فـرود آورد و بـه زمينــش انــداخــت!
در روايت حذيفه آمده است كه على عليهالسلام پاهاى عمرو را با شمشير قطع كرد و او به پشت به زمين افتاد، و چون در اين گير و دار غبار غليظى برخاسته بود، هيچ يك از دو لشكر نمىدانستند كه پيروز كدام يك از آن دو نفرند، تا آن كه بانگ على به تكبير « اللهاكبر» بلند شد، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
ص:253
ـ بهآن خدايىكه جانم در دست اوست، على اورا كشت!
اولين كسى كه به سوى گرد و غبار دويد عمربن خطاب بود، كه رفت و برگشت و گفت: يا رسول اللّه! عمرو را كشت!
پس على عليهالسلام سر از بدن عمرو جدا كرد و نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آورد، در حالى كه رويــش از شكرانــه ايـن موفقيـت چون ماه مىدرخشيـد. رســول اللّه به وى فرمــود:
ـ «اى على!
بشارت باد تو را كه اگر عمل امروز تو در يك كفه ميزان،
و عمل تمامى امت در كفه ديگر گذاشته شود،
عمل تو سنگين است،
زيرا هيچ خانهاى از خانههاى شرك نماند مگر آن كه مرگ عمــرو خوارى را در آن وارد كرد،
همچنان كه هيچ خانهاى از خانههاى اسلام نمـاند مگر آن كه با كشتن عمرو عزت را در آن داخل كرد!»
همراهان عمرو، پس از مرگ وى فرار كردند و از خندق پريدند. مسلمين از دنبالشان شتافتند و نوفلبن عبدالعزى را ديدند كه در داخل خندق افتاده است، او را سنگباران كردند. نوفل به ايشان گفت: كشتن از اين بهتر است، يكى از شما پايين بياييد تا با او بجنگم! زبيربن عوام پايين رفت و او را كشت.
ابن اسحاق مىگويد: على عليهالسلام با ضربتى كه به ترقوه او وارد آورد به هلاكتش رسانيــد. مشركيــن به رســول اللّه صلىاللهعليهوآله پيغــام دادند كه مــردار عمرو را به ده هـزار به ما بفـروش. رســول خــدا صلىاللهعليهوآله فرمـــود:
ـ مـردار او مـال شمـا، و مـا از مـردهفـروشـى رزق نمـىخـوريـم!
در اين هنگام علـى عليهالسلام اشعارى سرودكه چند بيت آنرا مىخوانيد:
ـ « او راه سفاهت پيمود، و به يارى بتهاى سنگى برخاست،
من راه صواب رفتم، و پروردگار محمد را يارى كردم،
و در نتيجه با يك ضربت هلاكش كردم، و جيفهاش را چون تنه درخت خرما،
در ميان پستى و بلندىهاى روى زمين رها كردم و رفتم،
و به جامههاى جنگىاش طمع نكردم، و از آن چشم پوشيدم،
با اين كه مىدانستم اگر او بر من دست مىيافت و مرا مىكشت،
ص:254
جامههاى مرا مىبرد!»
حنانبن قيس عرفه تيرى به سوى سعدبن معاذ انداخت و بانگ زد: اين را بگير كه منش فرستادم، و من ابن عرفهام! تير شاهرگ دست سعد را پاره كرد و سعد او را نفرين كرد و گفت: خدا رويت را با آتش آشنا سازد! بار الها! اگر از جنگ با قريش چيزى باقى گذاشتهاى مرا هم باقى گذار تا به جهادى قيام كنم كه محبوبترين جهادها در نظر تو باشد، و با مردمى كه پيامبر تو را اذيت كردند و تكذيب نمودند و از وطنش بيرون كردند، آن طور كه دلم مىخواهد بجنگم، و اگر ديگر جنگى بين ما و آنها باقى نگذاشتهاى همين بريده شدن رگ مرا شهادت من قرار بده، و مرا نميران تا آن كه چشمم را از بنىقريظه روشن كنى!
نعيم بن مسعود اشجعى به خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه! من در حالى كه مسلمان شدهام كه هيچ يك از اقوام و آشنايانم از مسلمان شدنم خبر ندارند، حال هر دستورى مىفرمايى انجام دهم، و با لشكر دشمن به عنوان اين كه من نيز مشرك هستم نيرنگ بزنم. حضرت فرمود: از هر طريقى كه بتوانى جلو پيشرفت كفار را بگيرى مىتوانى، چون جنگ خدعه و نيرنگ است، و ممكن است يك نفر با نيرنگ كــار يـك لـشـكـر را بكنـد!
نعيمبن مسعود بعد از اين كسب اجازه نزد بنى قريظه رفت و به ايشان گفت كه من دوست شمايم، و به خدا سوگند شما با قريش و غطفان فرق داريد، چون مدينه شهر شماست، و اموال و فرزندان و زنان شما در دسترس محمد قرار دارند ولى قريش و غطفان خانه و زندگىشان جاى ديگر است. آنها آمدهاند و به شما وارد شدهاند. اگر فرصتى به دست آورند آن را غنيمت مىشمارند و اگر فرصتى نيافتند و شكست خوردند به شهر و ديار خود بر مىگردند و شما را در زير چنگال دشمنتان تنها مىگذارند، و شما هم خوب مىدانيد كه حريف او نيستيد، پس بياييد و از قريش و غطفان گروگان بگيريد، آن هم از بزرگان ايشان، تا بدين وسيله وثيقهاى به دست آورده باشيد كه شما را تنها نگذارند. بنى قريظه اين رأى را پسنديدند.
از سوى ديگر به طرف لشكـر قريش روانه شد و نزد ابوسفيان و اشراف قريش رفت و گفت: اى گروه قريش! شما واقفيد كه من دوستدار شمايم، و از محمد و دين او فاصله گرفتهام. اينك آمدهام شما را با نصيحتى خيرخواهى كنم، به شرط اين كه به احدى اظهــار مكنيد! گفتنـد: مطمئن باش كه بـه احدى نمىگوييم، و تو در نزد ما
ص:255
متهم نيستى.
گفت: هيچ مىدانيد كه بنى قريظــه از اين كه پيمان خود را با محمد شكستند و به شمــا پيوستند پشيمــان شدهانــد، و نزد محمــد پيغام فرستادهانـد كه براى ايــن كه تو از ما راضى باشى مىخواهيم بزرگان لشكر دشمن را از اين سرزميــن بيرون رانيم، و او قبــول كــرده اســت. پس هوشيار باشيــد كه اگر بنى قريظه نزد شمــا آمدند و چنــد نفــر از شما گروگان خواستند قبول نكنيـد، حتى يك نفر هــم به ايشــان گروگـان ندهيـد، و زنهـار از آنهــا برحـذر بـاشيد!
از آن جا برخاست و نزد بنى غطفان رفت و گفت: اى مردم من يكى از شمايم، و همان حرفهايى را كه به قريش زده بود به آنها نيز گفت.
فردا صبح كه روز شنبه و ماه شوال و سال پنجم هجرت بود، ابوسفيان عكرمه بن ابى جهل را با چند نفر از قريش نزد بنى قريظه فرستاد كه ابوسفيان مىگويد: اى گروه يهــود! آذوقه گوشتــى ما تمام شده و ما در اينجــا از خانه و زندگــى خود دور هستيــم و نمىتوانيم تجديــد قوا كنيم، از قلعههــا بيرون شويــد تا با محمــد بجنگيم!
يهوديــان گفتند: امروز شنبــه است كه ما يهوديــان هيچ كارى را جايز نمىدانيم، و گذشتــه از اينها اصلاً ما حاضر نيستيم در جنگ با محمــد با شما شركت كنيم مگر آن كه از مردان سرشنــاس خود چند نفــر را به ما گروگــان دهيد تا از اين شهر نروند و ما را تنها نگذارند، تا كار محمد را يكسره كنيد!
ابوسفيان وقتى اين پيام را شنيد گفت به خدا نعيم درست مىگفت. لاجرم كسى نزد بنى قريظه فرستاد كه احدى را به شما گروگان نمىدهيم، شما مىخواهيد در جنگ شركت كنيد يا مىخواهيد در قلعه خود بنشينيد!
يهوديــان گفتند: به خدا قسم نعيــم درست گفت! در پاســخ قريش پيغام دادند كه به خــدا سوگنــد با شما در جنــگ شركــت نمىكنيــم مگـر وقتى كه گروگــان بدهيد!
و خداوند قادر متعال بدين وسيله اتحاد بين اين دو لشكر را به هم زد! آن وقت، در شبهاى زمستانى آن روز بادى بسيار سرد بر لشكر كفر مسلط فرمود كه همه را از صحنه جنگ مجبور به فرار ساخت!
محمدبن كعب مىگويد: حذيفهبن اليمان گفت كه به خدا سوگند در ايام خندق
ص:256
آن قدر در فشــار بوديم كه جز خدا كســى نمىتواند از مقدار خستگى و گرسنگى و ترس ما آگــاه شــود. شبــى از شبهــا رســول خــدا صلىاللهعليهوآله برخاســت و مقدارى نمــاز خواند و سپس فرمــود: آيا كسى هست برود و خبــرى از اين قــوم براى ما بياورد، و در عوض رفيـق مـن در بهشت بـاشد؟
حذيفــه اضافه كرد: چون شــدت ترس و خستگــى و گرسنگى به احدى اجازه پاسخ نمىداد، لاجرم حضرت مرا صدا كرد و من كه چــارهاى جز پذيرفتن نداشتم، عــرض كردم: بلــه، يــا رسول اللّــه! فرمود: بــرو، و خبــرى از اين قــوم براى ما بياور، و هيچكارى مكن تا برگردى!
من به طرف لشكرگاه دشمن رفتم و با كمال تعجب ديدم در آنجا نسيم سرد و لشكرى از طرف خداى قادر به لشكر دشمن مسلط شده، و چنان بيچارهشان كرده است كه نه خيمهاى برايشان به جا گذاشته و نه بنايى، و نه آتشى و نه ديگى كه روى اجاقى قرار گيرد! همان طور كه ايستاده بودم و وضع را مىديدم ناگهان ابوسفيان از خيمهاش بيرون آمد و فرياد زد:
ـ اى گروه قريش! هر كس رفيق بغل دستى خود را بشناسد!
مــردم در تاريكى شب از يكديگــر مىپرسيدند كه تو كيستى؟ من پيشدستى كردم و از كسى كه در طــرف راستم ايستاده بــود پرسيدم تو كيستــى؟ گفت كه من فلانىام.
آن گـاه ابـوسفيـان بـه منــزلگـاه خـود رفــت و دوبـــاره بـرگشـــت و صــدا زد:
ـ اى گروه قريش! به خدا ديگر اينجا جاى ماندن نيست! براى اين كه همه چارپايان و مركبهاى ما هلاك شدند، و بنى قريظه هم با ما بىوفايى كردند، و اين باد سرد هم چيـزى براى مـا باقــى نگذاشت، و با آن هيـچ چيزى در جــاى خـود قــرار نمىگيــرد!
آن گاه با عجله سوار بر مركب خود شد و آن قدر دست و پاچه بود كه بند از پاى مركب باز نكرد و بعد از سوار شدن باز كرد. مىگويد:
من با خود گفتم چه خوب است كه همين الان او را با تيرى از پاى در آورم و اين دشمن خدا را بكشم، كه اگر اين كار را بكنم كار بزرگى كردهام. پس زه كمان خود بستم و تير در كمان گذاشتم، ولى همين كه خواستم رها كنم و او را بشكنم، به ياد دستور رسول اللّه صلىاللهعليهوآله افتادم كه فرمود: هيچ كارى صورت مده تا برگردى! لاجرم كمان را به حال اول برگردانده و نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله برگشتم و ديدم
ص:257
همچنان مشغول نماز است. همين كه صداى پاى مرا شنيد ميان دو پاى خود را باز كرد و من بين دو پايش پنهان شدم، و مقدارى از پتويى كه به خود پيچيده بود رويم انداخت و با همين حال، ركوع و سجــده را به جا آورد، و آن گـاه پرسيد: چـه خبر! من جريــان را به عرضـش رساندم.
از سليمــانبـــن صــــرد نقــل شــده كــه گفـــــت:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از پايان يافتن جنگ احزاب فرمود:
ـ ديگـر از اين بـه بعـد كفـار بـه ما حمله نخواهنـد كرد، بلكه ما با ايشــان مىجنگيم!
و هميــن طــور هــم شد، و بعــد از جنــگ احــزاب، ديگــر قـريـش هوس جنگيدن نكــرد و رســول خـــدا صلىاللهعليهوآله با ايشـان جنگيــد تــا آن كـه مكــه را فتـح فــرمــود.(1)
آيه 187 سوره بقره مىفرمايد:
ـ «بخوريـد و بياشاميــد تا خط سفيــد فجر از خط سياهــى براى شمــا پديــدار گــردد!»
قبل از زمان جنگ خندق، خوردن و آشاميدن در شبهاى ماه رمضان بعد از خواب بر مسلمانان اوليه حرام بود. يعنى هر كس نماز عشاء را مىخواند و افطار نكرده مىخوابيد، موقعى كه بيدار مىشد، حرام بود افطار كند، و همچنين آميزش با زنان در شب و روز ماه رمضان ممنوع بود.
از امام جعفر صادق عليهالسلام در تفسير قمى نقل شده كه فرمود:
«مردى از ياران پيامبر گرامى بهنام «خوات بن جبير انصارى» پيرمردى سالخورده و ناتوان بود و در جنگ خندق ماننــد پيامبر صلىاللهعليهوآله روزهدار بود.
(اين «خـوات» برادر «عبـداللّه بن جبيـر» مشهور است كـه در جنگ احد پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله او را با پنجاه نفر از تيراندازان بر سنگرى گماشته بود و فرمان داده بود كه سنگر را خالى نكنند ولى همراهانش از او جدا شدند و فقط 12 نفر با
1) الميزان ج: 22، ص: 148. بحث روايتى
ص:258
او ماندند كه بـالاخره در آنجا به دست مشـركين شهيد شد.)
«خوات» شامگاهان نزد عيالش آمد و غذا خواست، گفتند: مخواب تا غذايى تهيه كنيم. ولى چون خسته بود و آوردن غذا طول كشيد خواب او را در ربود و وقتى بيدار شد به عيالش گفت: امشب افطار بر من حرام شد!
بامدادان با همانحال گرسنگى براىكندن خندق حاضرشد، ولى در اين بين از شدت گـرسنگى بيهوش گرديد و حضرت او را ديده و بر حالش رقت آورد.
و خداىتعالــى آيه فوق را نازل فرمود كه ضمن آن خوردن و آشاميدن بعد از خـواب و آميزش در شب ماه رمضان تـا طلـوع فجـر، جـايز گرديد.(1)
1) الميزان ج: 3، ص: 67. بحث روايتى
ص:259
«اِنّـا فَتَحْنـا لَـكَ فَتْحـا مُبينـا...!» (1 تا 7 / فتـح)
مضامين آيات سوره فتح با فصول مختلفى كه دارد انطباقش با جريان صلح حديبيه، كه در سال ششم از هجرت، اتفاق افتاد، روشن است، و همچنين با ساير وقايعى كه پيرامون اين قضيه اتفاق افتاده است، مانند: داستان تخلف «اعراب بدوى» از شركت در اين جنگ، و نيز جلوگيرى مشركين از ورود مسلمانان به مكه، و نيز بيعتى كه بعضى از مسلمانــان در زير درختــى انجام دادنــد كه تفصيــل آنها در تواريــخ آمـده است.
اين فتح مبينى كه خداوند متعال بدان اشاره مىكند، فتحى است كه خداى تعالى در صلح حديبيه نصيب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود.
تمامى پيشرفتهايى كه اين سوره بدان اشارهاى دارد، از روزى شروع شد كه آنجناب از مدينه به سوى مكه بيرون شد، و سرانجام مسافرتش به صلح حديبيه منتهى گرديد، مانند منت نهادن بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مؤمنين، مدح مؤمنين، خشنودى خدا از بيعت مؤمنين، با وعده جميلى كه به ايشان داده، كه در دنيا به غنيمتهاى دنيـايـى، و در آخـرت بـه بهشت مىرساند.
درضمن مذمت اعراب متخلفكه رسولخدا صلىاللهعليهوآله خواست آنان را به سوى جنگ حركت دهد حاضر نشدند، و همچنين مذمت مشركين از اين كه مانع داخل شدن رسولخدا صلىاللهعليهوآله و همــراهــان آن حضرت به مكه شدند، منافقين نيز در اين ســوره مــذمـت شدهاند.
در اين سوره خداى سبحان رؤياى رسول گرامى خود را بيان مىفرمايد، و اين كه « در پس اين حوادث، خداوند متعال فتحى نزديك قرار داده است، و اوست كه چيزهايى را مىداند كه مردم نمىدانند!» (27 / فتح)
ص:260
اينكه چرا اين صلح يك فتح آشكار است، كه خداوند تعالى آن را به پيغمبرش عطا كرده است، دقت در لحن آيات اسرار آن را روشن مىسازد.
بيرون شدن رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مؤمنين به منظور حج خانه خدا عملى بسيار خطرناك بود، آن قدر كه اميد برگشتن به مدينه عادتا محتمل نبود: «خيال كردند كه رسول و مـؤمنين هرگز به سوى اهل خود برنمىگردند!!» (12 / فتح)
چون مسلمانان عدهاى قليل يعنى 1400 نفر بودند و با پاى خود به طرف قريش مىرفتنــد، قريشى كه داغ جنگ بدر و احد و احــزاب را از آنان در دل داشتند، قريشى كه پيروانــى بسيار داشتند و داراى شوكــت و قوت بودنــد. مسلمانان كجا مىتوانستند حريف لشكـر نيرومنـد مشـركين باشند، آن هـم در داخــل شهــر آنــان؟
و لكن خداى سبحان مسئله را به نفع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مؤمنين و عليه مشركين درست زير و رو كرد، به طورى كه مشركين به اين مقدار راضى شدند كه براى مدت ده سال صلح كنند، با اين كه مؤمنين چنين اميدى از آنان نداشتند، ولى سرانجام چنين شد و صلح كردند به اين كه مدت ده سال جنگ نداشته باشند، و هر يك از قريش به طرف مسلمين رفت، و يا از مسلمين به طرف قريش رفت آزارش ندهند و در امانش بدارند. و نيز رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن سال را به مدينه برگردد، و سال بعد به مكه وارد شود، و مردم مكه شهر را براى سه روز براى ايشان خالى كنند.
و اين سرنوشت روشنترين فتح و پيروزى است، كه خداوند متعال نصيب پيامبرش فرمود، و مؤثرترين عامل براى فتح مكه در سال هشتم هجرى شد، چون جمع كثيرى از مشركين در اين دو سال بين صلح و فتح مكه، اسلام آوردند، و به علاوه، در سال بعد از صلح، يعنى سال هفتم هجرى، مسلمانان قلعه خيبر و قراء اطرافش را هم فتح كردند، و شوكتى بيشتر يافتند، و دامنه اسلام وسعتى روشن يافت، و نفرات مسلمين بيشتر شد، و آوازه آنها منتشر گرديد، و بلاد زيادى را اشغال كردند، آن وقت در سال هشتم هجرى، رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى فتح مكه حركت، در حالى كه به جاى 1400 نفر در صلح حديبيه، تعداد 10 يا 12 هزار نفر لشكر داشت!(1)
«لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ... !» (2 / فتح)
قيام رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به دعوت مردم و نهضتش عليه كفر و وثنيت، از
1) الميزان ج: 36، ص: 87
ص:261
قبل هجرت، و ادامه آن تا بعد از هجرت، و جنگهايى كه بعد از هجرت با كفار مشرك به راه انداخت، عملـى بـود كـه داراى آثـار شـديدى روى كفار داشت، و كينـه آنها را برانگيختـه بود.
اين عمل مصداقى بود براى كلمه «گناه نابخشودنى،» از نظر كفار، و عملى بود حادثه آفرين و دردسر ساز، و معلوم است كه كفار قريش مادام كه شوكت و نيروى خود را محفوظ داشتند، هرگز او را نمىبخشيدند، يعنى از ايجاد دردسر براى آن جناب كوتاهى نمىكردند، و هرگز زوال ملت و انهدام سنت و طريقه خود را، و نيز خونهايى كه از بزرگــان آنها ريخته شده بــود، از ياد نمىبردنــد، و تا از راه انتقام و محو اسم و رســم پيامبــر كينههـاى درونــى خــود را تسكين نمىدادنــد، دستبــردار نبودنــد.
اما خداى سبحان به تصديق آيه فوق كه مىفرمايد:
«ما برايت فتحى نمايان كرديم،
تا خداوند آثار گناهانى كه بدهكار مشركين بودى از دلهاى آنان بزدايد،
چه از گذشته و چه از آينده،
و نعمت خود را بر تو تمام نمايد و به سوى صراط مستقيم رهنمونت شود!
و به نصرتى شكستناپذير يارىات كند!»
عملاً با فتح مكه يا فتح حديبيه، كه آن نيز منجر به فتح مكه گرديد، شوكت و نيروى قريش را از آنان گرفت، و در نتيجه گناهانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در نظــر مشركيــن داشــت پوشـانيد و آن جنــاب را از شـر قـريـش ايمنـى بخشيــد!
مراد از «اتمام نعمت به رسول اللّه،» مقدمهچينى و فراهم شدن زمينه براى تماميت كلمه توحيد است. منظور اين است كه خداوند تعالى جو و افق را براى يك نصرت بزرگ براى او تصفيه مىكند و موانع آن را به وسيله مغفرت گناهان گذشته و آينده او برطرف مىسازد.
هدايت آن جناب بعد از تصفيه جوّ براى پيشرفت او، هدايت به سوى راه مستقيم است، چون اين تصفيه سبب شد تا آن جناب بعد از مراجعت از حديبيه بتواند خيبر را فتــح كند و سلطه دين را در اقطار جزيره گسترش دهد، و در آخر پيشرفتش به فتح مكه و طايف منتهى گردد.
خــداى تعــالى آن جنــاب را نصــرت داد، نصرتى خيرهكننده، كه كمنظير و يا بىنظير بود، چون مكه و طــايــف را بــرايش فتح كرد، و اسلام را در سرزمين جزيره گستــرش داد، و شــرك را ريشــهكن و يهود را ذليل و نصارى را برايش خاضع و مجوس ساكن جزيرةالعرب را بــرايش تسليم ساخت، و خداى تعالى دين مردم را
ص:262
تكميــل و نعمتــش را تمــام نمــود، و اســلام را بــرايشان دينــى پسنديده كرد!(1)
«وَ قاتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ...!» (190/بقره)
«جنــگ كنيـــد در راه خــدا با كسانــى كه با شمــا بجنگنـــد!»
ابن عباس مىگويد: سالى رسول خدا صلىاللهعليهوآله با هزار و چهار صد تن از ياران به قصد عمره از مدينه بيرون آمد، همين كه به حديبيه رسيد مشركان ايشان را از ورود به خانه خدا ممانعت كردند.
مسلمانــان در همان جا قربانى نمــوده و قرارداد صلحــى با مشركان منعقد كردند، مبنى بر اين كه آن ســال را به مدينه برگردند، ولى سال بعد ايشان سه روز خانه خدا را خالــى كنند، تا مسلمانــان طواف كرده و هر كارى كه بخواهند انجام دهند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فورا به مدينه مراجعت فرمود، و سال بعد براى عمره مجهز شد، ولى از پيمانشكنى قريش بيمناك بود، و از طرفى هم خوش نداشت كه در ماه حرام آن هم در حرم خدا با ايشان بجنگد، در اين هنگام آيه فوق نازل شد كه فرمود: ـ در راه خدا بجنگيد، با كسانى كه با شما بجنگند!(2)
«... اين فتح چنان بود كه خداى عزوجل رسول گرامى خود را در رؤيا دستور داده بود كه داخل مسجدالحرام شود، و در آن جا طواف كند، و با سر تراشان سر بتراشد، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين مطلب را به اصحاب خود خبر داد و دستور داد تا با او خارج شوند!
همين كه مسلمانان به ذوالحليفه (مسجد شجره) رسيدند، احرام بستند و قربانى با خود حركت دادند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم شصت و شش قربانى با خود حركت داد، در حالى كه به احرام عمره تلبيه مىگفتند، و قربانيان خود را بى جل و با جل حركت مىدادند. از سوى ديگر، وقتى قريش شنيد كه آن جناب به سوى مكه روان شده است، خالدبن وليد را با دويست سواره فرستادند تا بر سر راه آن جناب كمين كند، و منتظر رسيــدن آن جناب باشد. خالدبن وليــد از راه كوهستــان پا به پــاى لشكــر آن حضــرت مىآمد. در بين راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اصحابش به نماز ايستادند.
ص:263
بلال اذان گفــت و رســول خــدا صلىاللهعليهوآله به نمــاز ايستاد. خالـدبــن وليـد به همراهــان خــود گفت:
ـ اگر همين الان به ايشان كه سرگرم نمازند بتازيم همه را از پاى در خواهيم آورد، و چون من مىدانم كه ايشان نماز را قطع نمىكنند، ولى به نظرم مىرسد كه در اين نماز حمله نكنيم و صبر كنيم تا نماز ديگرشان برسد، كه از نور چشمشان بيشتـر دوست دارنـد، همين كه به نمـاز داخل شدند حمله مىكنيم!
در اين بين جبرئيل امين به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد و دستور نماز خوف را بياورد.
فرداى آن روز، رسول خدا صلىاللهعليهوآله به حديبيه رسيد، و آن جناب در بين راه اعرابى را كه مىديد دعوت مىكرد تا به آن جناب بپيوندند، ولى احدى به وى نمىپيوست، و از در تعجب مىگفتند كه آيا محمد و اصحابش انتظار دارند داخل مسجدالحرام شوند با اين كه قريش با ايشان در داخل شهرشان نبرد كرده و به قتلشان رسانده است، ما يقين داريم كه محمد و اصحابش هرگز به مدينه بر نمىگردند... تا آخر حديث» (نقل از تفسير قمى از امام صادق صلىاللهعليهوآله )
«رسول خدا صلىاللهعليهوآله به عزم مكه بيرون آمد، همين كه به حديبيه رسيد شترش ايستاد، و هرچه وادار به حركت كردند، قدم از قدم بر نداشت، و در عوض زانو به زمين زد. اصحاب پيشنهاد كردند ناقه را بگذارند و بروند، ولى آن حضرت فرمود: اين حيوان چنين عادتى نداشت، و قطعا همان خدا كه فيل ابرهه را از حركت بازداشت، اين شتـر را نيز باز داشته است.
آن گاه عمربن خطاب را احضار كرد تا به سوى مكه بفرستد و از اهل مكه اجازه ورود به مكه را بگيرد، و خودش نيز در آن جا مراسم عمره را انجام دهد و قربانىاش را ذبح كند. عمر عرضه داشت كه من در مكه يك دوست دلسوز ندارم و از قريش بيمناكم، چون خودم با آنان دشمنم ولى شما را به مردى راهنمايى مىكنم كه در مكه خواهان دارد و در نظر اهل مكه عزيزتر از من است، و او عثمانبن عفان است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله تصــديـــق كـــرد.
لاجــرم عثمان را احضار نمود و نزد ابوسفيان و اشراف مكه فرستاد تا به آنان اعــلام دارد كه پيامبــر صلىاللهعليهوآله به منظــور جنگ نيامـده است، بلكه تنهــا منظورش زيارت خانه خداست، چون خانــه خدا در نظر آن جنــاب بسيار معظم است.
ص:264
قريش وقتــى عثمان را ديدند نزد خود نگه داشتند و نگذاشتنــد نزد رســول اللّه صلىاللهعليهوآله برگردد.
از سوى ديگر به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و به مسلمانان رساندند كه عثمان كشته شده است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: حال كه چنين است ما از اينجا تكان نمىخوريم تا با اين مردم بجنگيم. آن گاه مردم را خواند تا بار ديگر با او بيعت كنند. خودش از جاى برخاست و نزد درختى كه آنجا بود رفت، و به آن تكيه كرد و مردم با او بر اين پيمـان بيعت كردند كـه با مشـركين برزمند و فرار نكنند.»
زهرى و عروهبــن زبيـر و مســوربـن مخرمه در روايتــى گفتــهانـــد:
« رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مدينه بيرون آمد، و حدود هزار و چند نفر از اصحابش با او بودند تا به «ذوالحليفه» رسيدند، و در آنجا رسول خدا صلىاللهعليهوآله حسب معمول در حج قرآن و افراد، كفش پارهاى به گردن قربانىهاى خود انداخت و كوهان بعضى از آنها را خــونآلود ساخت، و به نيت عمــره احــرام بست، و شخصــى از قبيله خزاعــه را كه در جنگها پيش قراول او بود از جلو فرستـاد تا از قريش خبر گرفته و وى را آگاه سازد.
همچنان پيش مىرفت تا به غدير اشطاط، كه در نزديكى غسفان است، رسيد، و در آنجا پيش قراول خزاعى او خدمتش رسيد و عرضه داشت: من فاميل كعب بن لويى و
عامربن لويى را ديدم كه داشتند در اطراف لشكر جمع مىكردند، مثل اين كه بنا دارند با تو به جنگ برخيزند، و بر مىخيزند و از رفتن به مكه جلوگيرى مىكنند. حضرت دستور داد لشكر همچنان پيش برانند و لشكر به راه خود ادامه داد تا آن كه در بين راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: طليعه لشكر دشمن به سركردگى خالدبن وليد در غميم است و شما به طرف دست راست خود حركت كنيد!
لشكر همچنان پيش رفت تا به ثنيه رسيد و در آنجا شتر رسول خدا صلىاللهعليهوآله زانو به زمين زد و برنخاست، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود ناقه قصوا خسته نشده است بلكه جلوگيرى او را از حركت جلوگير شده است، همان كسى كه فيل ابرهه را جلوگير شد. آنگاه فرمود: به خدا سوگند هيچ پيشنهادى كه در آن رعايت حرمتهاى خدا شده باشد به من ندهند مگر آن كه مىپذيرم و آن امتياز را مىدهم. آن گاه شتر را هى كرد و شتر از جاى خود برخاست.
مىگويند رسول خدا صلىاللهعليهوآله مسير را عوض كرد و پيش راند تا رسيد به
ص:265
بلندى حديبيه كنار گودالى آب كه مردم در آن دست مىزدند و ترشح مىكردند، ولى نمىشد از آن استفاده كرد. مردم از عطش شكايت كردند و رسول خدا صلىاللهعليهوآله يك چوبه تير از تيردان خــود كشيد و فرمود: اين را در آب آن چــاه بيندازيد، و به خــدا سوگند چيــزى نگذشت كه آب چاه جوشيـدن گرفت و آبى گوارا بالا آمد تا همه لشكريان سيراب شدند.
در همين حال بودند كه بديل بن ورقاء خزاعى با جماعتى از قبيله خزاعه كه همگى مبلغ اسلام و مأمورين رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند، كه در سرزمين تهامه مردم را با نصيحت به اسلام دعوت مىكردند، از راه رسيد، و عرضه داشت كه من فاميل كعببن لوئى را ديدم كه علم و كتل معروف به عوذالمطافيل با خود داشتند و بنا داشتند كه بـا تو كارزار كننـد و نگذارنـد داخل خـانه خدا شوى!
حضرت فرمود: ما به جنگ با آنان نيامدهايم، بلكه آمدهايم عمل عمره انجام دهيم، و قريش هم خوب است دست از ستيز بردارند، براى اين كه جنگ از پايشان در آورد و خسارت زيادى بر ايشان به بار آورد. من حاضرم اگر بخواهند مدتى مقرر كنند كه ما بعد از آن مدت عمره بياييم و با مردم خود برگرديم، و اگر خواستند مانند ساير مردم به دين اسلام در آيند، و اگر اين را هم نپذيرند پيداست كه هنوز سر ستيز دارند، و به آن خدايى كه جانم به دست اوست، بر سر دعوتم آن قدر قتال مىكنم تا رگهاى گردنم قطع شود، و يا خداى سبحان مقدر ديگرى اگر دارد انفاذ كند!
بديل گفت: مـن گفتار شمـا را به ايشـان ابلاغ مىكنم!
بديل اين بگفت و به سوى قريش روانه شد، و گفت: من از نزد اين مرد مىآيم و او چنين و چنان مىگويد. عروهبن مسعود ثقفى گفت: او راه رشدى به شما قريش پيشنهاد مىكنــد، پيشنهادش را بپذيريـد و اجازه دهيد من به ديدنش بروم. قريش گفتند كه برو!
عروه نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و با او گفتگو كرد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله همان مطالبى را كه به بديل فـرمود، بيــان كرد. عروه در اين هنگام گفت:
اى محمد! اگر در اين جنگ پيروز شوى تازه اهل شهر و فاميل خودت را نابود كردهاى، و آيا هيچ كس را سراغ دارى كه قبل از تو در عرب چنين كارى را با فاميل خود كرده باشد؟ و اگر طورى ديگر پيش آمد، يعنى فاميل تو بر تو غلبه كردند، من در لشكر تو قيافههايى مىبينم كه از سر و رويشان مىبارد كه در هنگام خطر پا به فرار مىگذارند. ابوبكر گفت: ـ ساكت باش آيا ما از جنگ فرار مىكنيم و او را تنها مىگذاريم؟
ص:266
عروه پرسيد: اين مرد كيست؟ فرمود: ابوبكر است!
گفــت به آن خدايى كه جانم در دست اوســت اگر نبود يك عمــل نيكى كه با من كــرده بــودى، و هنوز مــن تلافــى آن را در نياوردهام، هر آينــه پاسخــت را مىدادم!
راوى مىگويد: سپس عروهبن مسعود شروع كرد با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله گفتگو كردن، و هرچه مىگفت دستى هم به ريش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىكشيد. مغيره بن شعبه آنجا در بالاى سر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ايستاده بود و شمشيرى هم به دست و كلاه خودى بر سر داشت. وقتى مىديد عروه مرتب دست به ريش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىكشد با دسته شمشير به دست عروه زد و گفت دست از ريش رسولاللّه صلىاللهعليهوآله بكش وگرنه ديگر دستت به طرف تو برنمىگردد، و آن را قطع مىكنم. عروه پرسيد: اين كيست؟ فرمود: مغيرهبن شعبه است.
عروه گفت: اى حيله باز! تو همان نيستى كه خود من در اجراى حيلههايت كمك مىكردم؟ راوى مىگويد: مغيره در جاهليت با يك عده طرح دوستى مىريخت و در آخر همـه آنهــا را بـه نامــردى مىكشـت، و اموالشــان را تصاحــب مىكــرد، آنگاه نزد رسولاللّه صلىاللهعليهوآله آمد و اموال را هم آورد، و عــرض كرد من مىخواهــم مسلمــان شـوم.
حضرت فرمود: اما اسلامــت را قبول مىكنيــم، ولى اموالــت را نمىپذيريم! چون بــا نيـرنــگ و نـامردى بـه دسـت آوردهاى!
آنگاه عروه شروع كرد با گوشه چشم اصحاب آن جناب را ورانداز كردن و ديد كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به محض اين كه دستورى مىدهد اصحاب در امتثالش از يكديگر سبقت مىگيرند، و چون وضو مىگيرد بر سر ربودن قطرات آب وضوى او با يكديگر نزاع مىكننــد، و وقتى مىخواهند با يكديگر حرف بزنند آهسته صحبت مىكنند و از در تعظيم زير چشمــى به او نگاه مىكنند، و به رويش خيره نمىشوند و تند نگاه نمىكنند.
مىگويد، عروه نزد قريش برگشت و گفت:
ـ اى مردم به خدا سوگند من به محضر و دربار سلاطين بار يافتهام، به دربار قيصر و كسرى و نجاشى رفتهام، به همان خدا سوگند كه هيچ پادشاهى تاكنون نديدهام كه مردمش او را مانند اصحاب محمد تعظيم كنند. وقتى او دستورى مىدهد بر سر امتثالش از يكديگر سبقت مىگيرند، و چون وضو مىگيرد براى ربودن آب وضويش يكديگر را مىكشند، و چون مىخواهند صبحت كنند صداى خود را آهسته در مىآورند،
ص:267
و هرگز به رويش خيره نمىشوند، و اين قدر او را تعظيم مىكنند. او پيشنهاد درستى با شمـا دارد پيشنهـادش را بپـذيريد!
مردى از بنى كنانه گفــت: بگذاريد من نزد او بروم، گفتنــد: برو! وقتى آن مرد نزديك شد، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به اصحابــش فرمود: اين كه مىآيد فلانى است، و از قبيلهاى است كه قربانى كعبه را احترام مىكنند و شما قربانىهاى خود را به سويش ببريد. وقتى بردند و صدا به لبيك بلنــد كردند، مرد گفت: سبحــان اللّه! سزاوار نيست ايــن مردم را از خانــه كعبه جلوگيــرى كننــد!
مردى ديگر در بين قريش برخاست و گفت: اجازه دهيد من نزد محمد شوم! نام اين مرد مكرزبن حفص بود. گفتند: برو! همين كه مكرز آمد و نزديك رسول خدا صلىاللهعليهوآله شد حضـرت فـرمود: اين كه مىآيـد مكــرز است، مـردى تـاجــر و بىحـيـا!
مردك شروع كرد با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله صحبت كردن، و در ضمن صحبت سهيلبن عمرو هم از طرف دشمن جلو آمد و رسول خدا صلىاللهعليهوآله از نام او تفأل زد و فرمود: امر شما سهل شد! بيا بين ما و خودت عهدنامهاىبنويس!
آن گاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله علىبن ابيطالب عليهالسلام را صدا زد و به او فرمود:
ـ بـنـويـس! بـِسْـمِ الـلّـهِ الـرَّحْـمــنِ الــرَّحـيـم!
سهيل گفت: به خدا سوگند من نمىدانم رحمان چيست؟ و لذا بنويسيد: ـ باسمك اللهم! مسلمانان گفتند: نه به خدا سوگند نمىنويسيم مگر همان بسماللّهالرحمنالرحيم را. رسـول خـدا صلىاللهعليهوآله فـرمـود:
ـ يا على بنويس، باسمك اللهم. اين نامه حكمـى است كه محمـد رسول اللّه رانده است!
سهيل گفت: اگر ما تو را رسول خدا مىدانستيم كه از ورود در خانه جلوگيرى نمىشديم و با تو جنگ نمىكرديم، بايد كلمه رسول اللّه را پاك كنيد و بنويسيد اين نامه حكمىاستكه محمدبن عبدالله رانده است. حضرت فرمود:
ـ مـن رسـول خـدا هستـم، هـر چنـد شمـا تكـذيـبم كنيد!
آن گاه به على عليهالسلام فرمود: يا على كلمه رسول اللّه را پاك كن. على عرضه داشت: يا رسول اللّه دستم براى پاك كردن آن به فرمانم نيست! رسول اللّه صلىاللهعليه
ص:268
وآله نامه را گرفت و خودش كلمه رسول اللّه را پاك كرد. آنگاه فرمود: بنويس!
ـ اين نوشته معاهدهاى است كه محمدبن عبدالله با عبدالله سهيل بن عمرو مىبندد و بر اين معنا صلح كردند كه تا ده سال ديگر در بين طرفين جنگى نباشد، و مردم در بين هر دو طرف ايمن باشند، و از آزار يكديگر دست بردارند، و نيز بر اين معنا صلح كردند كه هر كس از اصحاب محمد براى حج يا عمره به مكه آمد و يا جهت كسب وارد مكه شد بر جان و مالش ايمن باشد، و هر كس از قريش به مدينه آمد تا از آن جا به مصر و شام برود بر جان و مال خود ايمن باشد، و از اين به بعد سينههاى ما از كينه و نيرنگ پاك باشد، نه ديگر به روى هم شمشير بكشيم، و نه يكديگر را اسير كنيم، اين كه هر كس از دو طرف دوست داشت كه داخل در عقد و بيعت محمد شود آزاد باشد، و هر كس از دو طرف خواست داخل در عقد و بيعت قريش شود آزاد باشد.
خزاعــه از خوشحالــى جست و خيز كردنــد و گفتند ما در عقــد و عهد محمديم! بنــو بكــر بــه جســت و خيــز درآمــدنــد كه مــا در عقــد قريـش و عهــد ايشانيــم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: به شرطى كه مانع ما از زيارت و طواف خانه نشويد! سهيل گفت: به خدا سوگند آيا عرب نمىنشيند و به يكديگر نمىگويد كه قريش را خفـهگيـر كـردند؟
پس موافقت كنيد سال ديگر اين عمره را انجام دهيد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله موافقت كرد و اين را هم نوشتند و سهيل گفت: من هم شرطى دارم و آن اين است كه هر كس از ما بين شما آمد ولو به دين شما باشد به ما برگردانيد، و هر كس از شما به ميان ما آمد ما برگردانيم. مسلمانها سر و صدا كردند كه سبحان اللّه چگونه ممكن است كسى كه از بين مشركين آمـده و مسلمان شـده دوباره به مشركين پس داده شود؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: كسى از بين ما به طرف مشركين برود بگذار برود، خدا او را دور كند، و كسى كه از مشركين بين ما آيد به آنان برگردانيم، زيرا اگر خدا اسلامى واقعى در او سراغ داشته باشد، خودش راه نجاتى براى او فراهم مىكند.
سهيل گفت: شرطى ديگر دارم، و آن اين است كه امسال به مدينه برگردى و از داخل شدن در مكه صرف نظر كنى، و همين كه سال ديگر آمد ما شهر مكه را خالى مىكنيم و شما داخل شويد و سه روز در آن توقف كنيد، آن هم به شرطى كه اسلحه با خود نياوريد، مگر شمشير در غلاف، و آن چه يك سواره بدان محتاج است، و باز به شرطى كه قربانى خود را از اين جلوتر نياوريد، و در همين جا كه از آن
ص:269
جلوگيرى كردهايم، بماننــد. حضـرت فرمــود: ـ باشـد ما در راه خدا قربانــى مىآوريـم و شمــا آن را رد كنيد!!
در اين بين ناگهان ابوجندل بن سهيل بن عمرو در حالى كه پاهايش در زنجير بود از راه رسيد و معلوم شد از پايين مكه بيرون آمده و خود را در بين مسلمانان انداخته است. سهيل گفت: اى محمد اين اولين وفايى است كه بايد به عهد خود كنى و اين شخص را به ما برگردانى! حضرت فرمود: ما كه هنوز عهدنامه را امضا نكردهايم و تعهدى نداريم. سهيلگفت: بهخدا سوگند حالكه چنين شد ديگر ابدا با تو مصالحه نخواهم كرد!
رسـول خدا صلىاللهعليهوآله فـرمـود: پس او را در پنـاه من قـرار بـده! گفت: هرگز قرار نمىدهــم! فرمود: قرار بــده! گفت: هرگز چنيــن كارى نمىكنم! مكرز واسطه شد و گفــت: باشـد، قـرارش مـىدهـيـم، در پـناه تـو بـاشد!
ابوجندل بن سهيل گفت: اى مسلمانان، آيا بعد از اين شكنجهها كه به من دادهاند و با اين كه مسلمان آمدهام مرا به مشركين بر مىگردانيد؟
عمربن خطاب مىگويد: به خدا من از روزى كه مسلمان شدم هيچ روزى مثل آن روز به شك نيفتادم، لاجرم نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شدم و عرضه داشتم: مگر تو پيغمبر هستى؟ فرمود: چرا هستم! گفتم: مگر ما بر حق نيستيم و مگر دشمن ما بر باطل نيست؟ فرمود: چرا، همينطور اســت! گفتم: پس چرا در امر دينمان تن به ذلت بدهيم؟ فرمود: من رسول خدايم، و با اينكه خــدا ياور من است، من او را نافرمانــى نمىكنــم. گفتم: مگر تو نبودى كه به ما مىگفتــى بهزودى داخل بيتالحرام مىشويم و طواف صحيح مىكنيم؟ فرمود: چرا، ولى آيا گفتــم كه همين امســال داخل بيتالحرام مىشويم؟ گفتــم: نه! فرمــود: حــالا هــم مىگويــم كه داخـل مكـه مىشـوى و طواف هم مىكنى!
پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله يك شتر را قربانى كرد، و سر تراش خواست تا سر خود را بتراشــد، و آن گاه زنان مسلمــان از مكه آمدند و خداىتعالـى اين آيــه را نــازل فـرمــود كــه: « اى كسـانى كــه ايمـان آوردهايـد، وقتــى كــه مؤمنـات مهاجــرات نــزد شما آمدند... .» (10 / ممتحنه)
محمدبن اسحاق بن يسار مىگويد: بريده بن سفيان از محمد بن كعب برايم نقل كــرد كه گفت كاتب رسـول خدا صلىاللهعليهوآله در اين عهـدنامـه على بن ابيطالب عليهالسلام به او فرمود:
ص:270
ـ بنويس! اينصلحىاستكه محمدبن عبدالله با سهيل بن عمرو كرده است. در اينجا على عليهالسلام دستش به نوشتن نمىرفت و نمىخواست بنويسد مگر اين كه كلمه رسول اللّه را هم قيد كند و رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
ـ يا علــى، تو خــودت هم يك چنيــن روزى دارى، و چنيــن نامهاى را امضــا مىكنى، در حالى كه مظلوم و ناچار باشى! ناگزيـر على عليهالسلام مطابــق آنچه مشركين گفتند نوشت.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از عقد پيمان صلح حديبيه به مدينه برگشت. چيزى نگذشت كه يك نفر از قريش به نام «ابوبصير» كه مسلمان شده بود از مكه گريخت و در مدينه به محضر رسولاللّه صلىاللهعليهوآله رسيد. قريش دو نفر فرستادند مدينه تا ابوبصير را پس بگيرند. عرضه داشتند: به عهدى كه با ما بستى وفا كن و ابوبصير را به ما برگردان. حضرت ابوبصير را به دست آن دو نفر داد و از مدينه بيرون شدند. آنها همچنان مىرفتند تا به ذوالحليفه رسيدند، و در آن جا پياده شدند تا غذا بخورند و از خرمايى كه داشتند سدجوعى بكنند. ابوبصير به يكى از آنان گفت: چه شمشير خوبى دارى؟ راستى بسيار عالى است. آن مرد شمشيرش را از غلاف برآورد و گفت: بله، خيلى خوب است، و من نه يك بار و نه دو بار آن را آزمودهام. ابوبصير گفت: ببينم چطور است؟ آن مرد شمشيرش را به دست ابوبصير داد و ابوبصير بىدرنگ شمشير را بر او فرود آورد و او را كشت. مرد ديگر از ترسش فرار كرد و خود را به مدينه رسانيد و شروع كرد دور مسجد چرخيدن و دويدن. رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى او را وحشتزده يافت، پرسيد: اين چرا چنين مىكند؟ مرد وقتى نزديك آن جناب شد فرياد زد به خدا رفيقم را كشت و مرا هم خواهد كشت! در اين بين ابوبصير از راه رسيد و عرضه داشت: يا رسول اللّه! خدا به عهد تو وفا كرد! تو عهد كرده بودى مرا به آنان برگردانى كه برگرداندى، و خدا مرا هم از آنان نجات داد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: واى بر مادرش اگر او كس و كارى داشته باشد، آتش جنگ شعلهور مىشود. ابوبصير وقتى اين را شنيد فهميد كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دوباره او را به اهـل مكـه بر مىگردانـد، ناگزير از مدينه بيرون شد، و به محلى به نام سيفالبحر رفت.
ص:271
نفر دوم كه از بين اهل مكه فرار كرد ابوجندل بن سهيل بود. او نيز خود را به ابىبصير رسانيد. از آن به بعد هر كس از مكه فرار مىكرد و به سوى اسلام مىآمد، به ابـوبصيـر مىپيـوست تا بـه تـدريــج داراى جمعيتــى شــدنــد و ابوبصير گفت: به خدا سوگند اگر بشنوم قافلهاى از قريش از مكــه به طــرف شــام حــركت كرده است سر راهش را مىگيرم. او همين كار را كرد و راه بر تمامى كاروانها گرفت و افراد كاروان را بكشت و اموالشان را تصاحب كرد.
قريش سفيرى نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرستاد و آن جناب را به خدا و به حق رحم سوگنــد داد كه نــزد ابوبصيــر و نفراتــش بفرستد و آنــان را از اين كار باز بــدارد. در اين صورت ما هم از برگرداندن فراريان خود صرف نظر مىكنيم. هر كس از ما قريــش مسلمان شــد و نزد شما مسلميــن آمد ايمن اســت. رسول خــدا صلىاللهعليهوآله فرستاد تـا ابـوبصيـر را آوردند.»
در تفسير قمى در حديثى طولانى كه اوايل آن را در اول همين مبحث نقل كرديم مىگويد: امام عليهالسلام فرمود:
« رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از نوشتــن عهدنامه حديبيــه فرمود كه قربانيــان خود را ذبــح كنيد و سرهايتان را بتراشيــد، اصحاب امتنــاع كردند و گفتند: چگونــه قبل از طــواف خانــه و سعــى بين صفــا و مروه قربانى كنيــم؟ حضرت سخت اندوهنـاك شد و اندوه خود را با امسلمه درد دل كرد. ام سلمــه گفت: يا رســول اللّه! شما خودت قربانى كن و سر بتراش! رســول خـدا صلىاللهعليهوآله چنين كــرد، و مردم هم در بين شــك و يقيــن و دودلــى قربانـى كردند!»
(اين معنــا در رواياتى ديگر از طريق شيعه و اهل سنــت نقل شده است. و آن روايتى كه طبرسى آورده خلاصــهاى است از روايتــى كه بخارى و ابوداود و نسائى از مـروان و مسـور نقل كردهاند).
در درّ منثور است كه بيهقى از عروه نقل كرده كه گفت:
«رســول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى از حديبيــه برمىگشت و به طرف مدينــه
ص:272
مىآمــد، مردى از اصحابــش گفت: به خدا ما فتحــى نكرديم! براى ايــن كه ما را از زيــارت خانــه مانـع شدند، و تنها نتيجه كار ما اين شــد كه رسول خــدا صلىاللهعليهوآله در حديبيــه معطل شود و دو نفـر از مسلمـانـان اهـل مكـه را بـه آنـان پـس بـدهد!
اين سخن به گوش رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيد كه بعضى از مردم چنين مىگويند. فرمود: ـ بسيار بد حرفى زدند، زيرا اين صلح بزرگترين فتح براى ما بود كه مشركين با آن همه ناراحتى كه از شما ديدهاند، و خداوند چند نوبت شما را بر آنان ظفر داد، و شما كه در كنار شهر ايشان بوديد سالم با غنيمت و مأجور برگردانيد، و بدون خونريزى از بلادشان دور شديد، و خود آنان تقاضاى صلح كردند، و براى آمدن به نزد شما از خود رغبت نشـان دادنـد. پس اين بـزرگترين فتح بود!
ـ مگر روز احد را فراموش كردهايد كه به منظور فرار از دشمن به بالاى بلندىها مىگريختيد و صداى من تنها به آخرين نفر شما مىرسيد؟ آيا از يادتان رفته در جنگ احزاب، كه از بالاى مدينه و پايين آن به سرتان تاختند و چشمهايتان از شدت ترس از كاسه بيرون مىزد، و دلها تا گلوگاهها رسيده بود، و درباره خداىتعـالى پنـدارها داشتيـد؟! مسلمانان گفتند:
ـ خدا و رسولش درست مىگويند، راستى ماجراى حديبيه فتحى عظيم و از عظيمترين فتوح بود. به خدا سوگند اى پيامبر الهى، ما در آنچه شما فكر كرديد فكر نمىكرديم، و تو از ما به خــدا و به امور داناترى!»
(گزارشها و روايات درباره صلح حديبيه بسيار زياد است، و سوره مباركه فتح در قــرآن مجيــد يادآور اين فتح و نكات اصلى وقايعى است كه آن روزگاران بين مسلمانان اتفـاق مىافتاد).(1)
«اِنَّ الَّــذيـنَ يُبايِعُونَـكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ...!» (10 / فتح)
«به درستى آنهايــى كه با تو بيعــت مىكنند جز اين نيسـت كه با خـدا بيعت مىكنند...!»
كلمه بيعت به معناى نوعى پيمان است كه بيعتكننده خود را مطيع بيعتشونده مىسازد. اين كلمه از بيع گرفته شده است، بيع به همان معناى معروف خود. چون رسم عرب (همچنين در ايران،) اين بود كه وقتى مىخواستند معامله را قطعى كنند
1) الـميــــــزان ج: 35، ص: 259
ص:273
به يكديگر دست مىدادند، و مثل اين كه با اين عمل مسئله نقل و انتقال را نشان مىدادند، چون نتيجه نقل و انتقال كه همان تصرف است، بيشتر به دست ارتباط دارد، لذا دست به دست يكديگر مىزدند، و به همين جهت دست زدن به دست ديگرى در هنگام بذل اطاعت را «مبايقه» يا «بيعت» مىخواندنـد، و حقيقت معنايـش اين بـود كـه بيعتكننده دست خود را به بيعتشونده مىبخشيد.
طرز بيعت گرفتن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را در ضمن روايتى از حضرت امام رضا عليهالسلام چنين نقل مىكنند كه «... مأمون، حضرت رضا عليهالسلام را در جايگاه نشانيد، در حالى كه عمامهاى به سر و شمشيرى حمايل داشت، و آن گاه به پسرش عباس دستور داد كه اولين كسى باشد كه با آن جناب بيعت كند. حضرت رضا عليهالسلام دست مبارك خود را دراز كرد تا بيعت كنند. فرمود: رسولخدا صلىاللهعليهوآله اينطور بيعت مىگرفت. پس مردم آمدند و با حضرت رضا عليهالسلام در حالــى كه دستــش بــالاى دســت مــردم بـود بيعــت كردنــد.» (نقــل از ارشــاد مفيــد)
آيــه فوقالذكر خالى از اشــاره به اين نكته نيست كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در هنگام بيعــت دســت خــود را روى دســت مــردم مىگذاشــت، نه اين كه مــردم دســت روى دست آن جناب بگذارند.
در آيــه فــوق فــرمـوده:
ـ «به درستى آنهايى كه با تو بيعت مىكنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مىكنند...!»
در حقيقت مىخواهد بيعت با رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به منزله بيعت با خداىتعالى بكند، به اين ادعــا كه اين همان است. هر اطاعتــى كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله بكنند، در حقيقت از خدا كردهاند، چون طاعت او طاعت خـداست.
آن گاه اين موضوع را با جمله «يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْديهِمْ!» بيشتر بيان و تأكيد مىكند و مىفرمايد كه دست او دست خداست، و در اين كه كارها و خصايص رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كار خدا و شأن خداست، آيات بسيارى در قرآن عزيز آمده است، مانند: «مَـنْ يُـطِـعِ الـرَّسُـولَ فَـقَــدْ اَطــاعَ اللّـهَ!» (80 / نساء)
سپـس موضوع را به شكستـن چنين پيمانــى منعطــف ساختــه و
ص:274
مىفــرمــايــد:
ـ كسى كه بيعت تو را بشكند ،شكننده بيعت خداست! و به همين جهت جز خودش كسى متضرر نمىشود، همچنانكه اگر وفا كند كسى جز خودش از آن بيعت سود نمىبـرد، چون خدا غنى از همه عالم است!(1)
«لَقَدْ رَضِىَ اللّـهُ عَنِ الْمُؤْمِنيــنَ اِذْ يُبايِعُونَــكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ...!» (18 / فتح)
اين آيات فصل چهارم از آيات سوره فتح است كه در آن شرحى از مؤمنين، كه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به حديبيه رفتند، ذكر نموده است، و رضايت خود را از آنان كه با آن جناب در زير درخت بيعت كردند، اعلام مىدارد، و آن گاه بر آنان منت مىگذارد كه سكينت را بر قلبشان نازل كرده است و به فتحى قريب و غنيمتهايى بسيار نويدشان مىدهد.
و نيز خبرى، كه در حقيقت نويدى ديگر است، مىدهد كه مشركين اگر با شما جنگ كنند فرار خواهند كرد، به طورى كه پشت سر خود را نگاه نكنند، و مىفرمايد آن رؤيايى كه در خواب به پيامبر گرامىاش نشان داد، رؤياى صادقانه بود، و بر حسب آن به زودى داخل مسجدالحرام خواهند شد، در حالى كه ايمن باشند، و سرهاى خود را بتراشند، بدون اين كه واهمهاى كنند، چون خداىتعالى رسول خدا را به هدايت و دين حق فرستاده است تا دين حق را بر همه اديان غلبه دهد، هر چند كه مشركين كراهت داشتـه باشند. مىفرمايد:
ـ «لَقَدْ رَضِىَاللّهُ عَنِالْمُؤْمِنينَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَالشَّجَرَةِ...!»
تحليــل مختصرى درباره اين آيه را با اين مطلب شروع مىكنيم كه «رضايت» مـورد اشاره در آيه چيست و چه كسـانى را شـامـل مىشـود؟
«رضايت» هيئتى است كه در برخورد با هر چيز ملايم عارض بر نفس مىشود، و آن را مىپذيرد، و از خود دور نمىكند. اين كلمه وقتى به خداى سبحان (كه نه نفس دارد و نه دل،) نسبت داده مىشود، مراد به آن ثواب او خواهد بود. پس رضاى خدا به معناى ثواب دادن و پاداش نيك دادن است، نه آن هيئتى كه حادث و عارض بر نفس است، چون خداىتعالى محال است كه در معرض حوادث قرار گيرد. رضايت خدا از صفات فعل خداست نه صفات ذات او.
پس آيه فوق از ثوابى و پاداشى خبر مىدهد كه خداىتعالى در مقابل بيعت
1) الميزان ج: 36، ص: 119
ص:275
مؤمنين در زير درخت به ايشان ارزانى داشته است. بيعت حديبيه در زير درختى به نام «سمره» واقع شد و همه مؤمنينى كه با آن جناب بودند بيعت كردند.
در درّ منثور از سلمه بن اكـوع روايـت آورده كـه گـفت:
« روزى در حالى كه دراز كشيده بوديم تا خواب قيلولهاى بكنيم، منادى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ندا داد: ـ اَيُّهَـا النّـاس، بيعت! بيعت! كـه جبـرئيل اميـن نازل شده!
و ما به عجله پريديم و نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه زير درخت سمره نشسته بود، رفتيم و با آن حضرت بيعت كرديم ....» در همان كتاب از مفضل بن يسار روايت كرده كه گفت:
« به ياد دارم كه در روز شجره رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با مردم بيعت مىكرد و من شاخه درخت سمره را كه فراهم بود، بالا گرفته بودم، و ما چهارصد نفر بوديم، و ما آن روز بر سر جان بيعت نكرديم، بلكه بر اين معنا بيعت كرديم كه فرار نكنيم!»
اين كه مسلمانان در آن روز چهارصد نفر بودند در رواياتى ديگر نيز آمده است، و در بعضى روايات آمده كه هزار و سيصد نفر، و در بعض ديگر هزار و هشتصد نفر گفته شده است. و همچنين در بعضى آمده كه بيعت بر سر فرار نكردن بوده است. در بعض ديگر آمـده كه بيعت بر سـر جان دادن بـوده است.
به دنبال آيه فوق مىفرمايد:
ـ «چوناز نيات درونىشان آگاه بود، و بههمين جهت آرامشى بر آنان نازل كرد، و به عنوان پاداش فتحـى نزديك روزىشان فرمـود!» (18/فتح)
عبـارتـى كـه در قـرآن مجيـد به كار رفته « فَعَلِـمَ مـا فى قُلُوبِهِمْ،» مىباشد، كه مراد از آن حسن نيت و صدق آنان در بيعتشان است، چون عملى مرضى خداىتعالى واقع مىشود كه نيت در آن صدق و خالص باشد، نه اين كه صورتش زيبا و جالب باشد. پس معناى آيه مورد بحث اين است كه خداىتعالى از صدق نيت و خلوص شما در بيعتكردنتان آگاه است.
آيه فوق متفرع است بر جمله قبلى آيه كه فرمود: «خداوند از مؤمنين راضى شد...،» تا كشف كند حقيقت آن رضايت چيست، و دلالت كند بر مجموع امورى كه با تحقق آنها رضايت متحقق مىشود. و آن فتــح نزديك كه خداوند تعالى با غنايم كثيره
ص:276
مژده داد، فتــح خيبــر است و غنايم جنگ خيبــر، (و خداونــد در آنچه اراده مىكند، مسلط و غالب اســت، و نيز آن چه را اراده كند متقن انجام مىدهد، نه جزافى و اتفاقى!)
در روايات اسلامى از «بشر» نقـل كـردهانـد كه رسـول خـدا صلىاللهعليهوآله فـرمود:
ـ «احدى از آنان كه در زير درخت بيعت كردند داخل آتش دوزخ نمىشوند!»
اين روايت را درّ منثور نقل كرده و در روايت ديگرى از ابن عباس آورده كه گفته:
«اين سكينــت تنها به كسانى نــازل شد كه خـدا در آنان وفايى سراغ داشت.»
اين روايت، روايت قبلى را تخصيص مىزند و مىفرمايد: چنان نيست كه همه آنهايى كه بيعت كردند داخل آتش نشوند، بلكه تنها مشمولين سكينت چنين اند. دليلش هم آيه قبل است كه مىفرمايد:
ـ «هركس بيعت شكست، عليهخود شكسته، و هر كس وفا كند به عهدى كه با خدا بر سر آن پيمان بسته، خداىتعالى خيلى زود پاداش عظيمى به او مىدهد.» (10 / فتح)
و از آن بر مىآيد كه بيعتكنندگان در آن روز همه بر بيعت خود وفا نكردند و بعضى بيعت خود را شكستند، چون شرط كرده بود كسانى اجر عظيم دارند كه وفا به عهــد كرده و آن را نشكستنــد، و در نتيجـه خـدا هم از آنـان راضى است!
در ادامــه آيــات خــداى تعالــى مؤمنيــن را چنين وعــده مىدهد:
ـ «وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثيرَةً تَأْخُذوُنَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ...!» (20 / فتح)
مراد از اين غنايم كثيره، كه مؤمنين به زودى آنها را به دست مىآورند، اعم از غنيمتهاى خيبر و غير خيبر است، كه بعد از مراجعت از حديبيه به دست آنان افتاد. غنيمتهاى خيبــر كه با عبــارت «فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ...!» بــدان اشــاره شــده است، از شــدت نزديكـى بـه منـزلـه غنيمتهاى به دست آمـده حساب مىشـود.
قــرآن شريف سپس اشاره مىكند به يك حمايت الهى كه مىفرمايد:
ـ «وَ كَفَّ اَيْدِىَ النّاسِ عَنْكُمْ...،»
يعنى دست شرارت مردم را از شما كوتاه كرد، براى مصالح ناگفتنى، و براى اين كه آيتى باشد براى مؤمنان، و شما را به سوى صراط مستقيم هدايت كند، و غنيمت ديگرى كه هنوز بدان دست نيافتهايد، و خداوند به آن احاطه دارد، و خدا بر هر چيزى قادر است.
بعضى گفتهاند مراد به كلمه «مردم» دو قبيله اسد و غطفان است، كه تصميم
ص:277
گرفتند بعد از مراجعت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از خيبر به مدينه حمله كنند و اموال و زن و بچههاى مسلميــن را به غــارت ببرنــد، و لكن خداىتعالــى وحشتــى در دل آنــان انداخــت، و از اين كار بازشـان داشت.
ـ وَ لِتَكُـونَ ايَةً لِلْمُؤْمِنينَ!
تقدير كلام آيه چنين است كه خداىتعالى مسلمانان را به اين فتح و غنيمتهاى بسيار و ثوابهاى اخروى وعده داد، براى اين كه چنين و چنان شود، و براى اين كه تو آيتى باشى، يعنى علامت و نشانهاى باشى تا آنان را دلالت بر حق كنى و بفهمانى كه پروردگـارشان در وعدهاى كه به پيغمبر خود مىدهد صادق است، و در پيشگويىهايش راستگوست.
سوره فتح مشتمل بر يك عده پيشگويى و اخبار غيبى است، كه همينها هدايت است براى مردم با تقوى، مثل اين كه جلوتر از آن كه مسئله حركت به سوى مكـه پيـش بـيـايـد، فـرمـوده بـود:
ـ « اعراب، آنهايى كه از حركت با تو تخلف كردند، به زودى از در عذرخواهى خواهند گفـت بىسرپرستى امـوال و خانواده مــا را از شركــت در جهــاد بازداشــت... .» (11 / فتح)
و پيش از آنكه غنيمتى به دست آيد فرموده بـود:
ـ « به زودى آنهايى كه از شركت در جهاد تخلف كردند، وقتى كه مىرويد تا غنيمتهاى جنگــى را بگيريـد، خواهنــد گفــت: بگذاريــد ما هم با شما باشيـم...،» و نيــز فرموده بود:
ـ «به اعرابى كه تخلف كردند، بگو: اگر راست مىگوييد به زودى به جنگى ديگر دعوت خواهيد شد، جنگ با مردمى دلاور... .» (15 و 16/فتح)
و همچنيــن در آيــات مورد بحث از به دسـت آمــدن فتــح و غنيمت خبر داده بـود، و در آيــات بعـد فــرمــــود:
ـ « و غنيمت ديگرى كه هنوز بدان دست نيافتهايد و خداوند بدان احاطه دارد... .»
(21/فتح)
و باز بعد از آن مىفرمايد:
ـ «خداوند آن رؤيا را كه به حق راست نمود به رسول خدا، انشاء اللّه به زودى داخل مسجــدالحرام خواهيد شد، در حالى كه از شر كفــار ايمن باشيــد، و سر بتراشيــد، و بدون هيــچ ترسى تقصيـر كنيـد!» (27 / فتح)
در پايان مطالــب راجع به غنايــم چنين فرمــود:
ص:278
ـ «خداونــد به شما غنيمتهــاى ديگر وعده داده كه خــود شما قــادر به دســت آوردن آن نبـوديد، و خـدا به آن تسلط داشــت، و خداونـد بر هر چيـزى قــادر اســت!» (21 / فتح)
پيشگويـى ديگــرى كه خداوند از آن خبــر داد، ناتوانــى كفار در قتــال با مؤمنان بــود. مىفرمايــد:
ـ «اگر كفار با شما جنگ كنند پا به فرار خواهند گذاشت، و ديگر سرپرست و ياورى نخواهند يافت!» (22 / فتح)
اين پيشگويى درباره آغاز جنگ از طرف كفار را منتفى دانسته و مىفرمايد كه كفار هيچ وليّــى كه متولى امورشان باشد، و هيچ يــاورى كه نصرتشان دهد، ندارند، و خلاصــه اينكه نه خودشان ياراى قتال خواهند داشت، و نه كمكى از اعراب، كه ياريشان كنند. و اين پيشگويــى فى نفسه بشارتى است براى مؤمنان، در صورتى كه در ايمان خود صادق و در نياتشــان خالص باشند، بر دشمنــانشان غلبـه مىدهد، و تو هـرگز بـراى سنت خدا تبديلــى نخواهى يافـت. همچنان كه در جاى ديگر مىفرمايد:
ـ «خــدا مقــدر كــرده كـه همــواره مـن و پيامبرانــم پيــروز هستيــم!» (31 / مجادلــه)
و آن چه صدمه و شكست كه مسلمانان در جنگهاى خود ديدند، به خاطر پارهاى مخالفتها بوده كه با خدا و رسولش مرتكب شدند.
ـ «سوگند مىخورم كه: خدا آن رؤيايى را كه قبلاً نشانت داده بود، تصديق كرد، و آن رؤيا اين بود كه: به زودى شما اى مؤمنين داخل مسجدالحرام خواهيد شد، انشاء اللّه، در حالى كه از شــر مشركين ايمن باشيــد، و سرها بتراشيــد، و تقصير بكنيــد، بدون اين كه ترسى از مشركين بر شما باشد.»
سپس دنبــال آيه مىفرمايد:
ـ «آرى او چيزها مىدانست كه شما نمىدانستيد، و به همين جهت قبل از فتح مكه فتحى نزديك (كه همان صلح حديبيه است،) قرار داد!» (27 / فتح)
خداى تعالــى از فوايد و مصالــح داخل مسجد شدن مسلمانها چيزها مىدانست كـه آنهـا نمىدانستنـد، و بـه هميــن جهـت قبــل از داخــل شـدن آنهـا به ايــن وضــع، فتحــى قريــب قــرار داد تا داخــل شـدن آنهـا به اين وضــع ميســر گــردد.
مراد به اين فتح قريب در اين آيه فتح حديبيه است، چون اين فتح بود كه راه را
ص:279
براى داخل شدن مؤمنين به مسجدالحرام، با كمال ايمنى و آسانى، هموار كرد، و اگر اين فتح نبود ممكن نبود بدون خونريزى و كشت و كشتار داخل مسجدالحرام شوند، و ممكن نبود موفق به عمره شوند، و لكن صلح حديبيه و آن شروطى كه در آن گنجانيده شد، اين موفقيت را براى مسلمانان ممكن ساخت كه سال بعد توانستند مـراسم عمره را به راحتى انجام دهند.
سياق آيه اين معنا را مىرساند كه مراد به آن اين است كه شك و ترديد را از بعضى مؤمنين، كه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بودند، برطرف سازد، زيرا مؤمنين خيال مىكردند اين كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در خواب ديده بود كه به زودى داخل مسجدالحرام مىشوند، در حالى كه سرها تراشيده و تقصير هم كردهاند، پيشگويى مربوط به همان سال است، و وقتى به اين قصــد از مدينه به سوى مكــه حركت كردند و مشركيــن جلو آنهــا را در حديبيه گرفتند، و از ورودشان به مسجدالحرام جلوگيرى كردند، دچار شك و ترديد شدنــد، خــداىتعالــى در ايــن آيــه خواستــه ايــن شـك و ترديـد را زايــل ســـازد.
حاصل آيه اين است كه آن رؤياى حقى كه خدا به رسولش نشان داد، درست نشان داد، رؤياى صادقانه بود، لكن اين كه داخل شدن شما در مسجدالحرام و سر تراشيدن و تقصير كردنتان را در آن سال عقب انداخت، براى اين بود كه قبلاً فتح حديبيه را نصيب شما بكند، تا داخل شدنتان به مسجدالحرام ميسر گردد، چون خدا مىدانست در همان سالى كه رؤيا را نشان پيامبر گرامى خود داد، شما نمىتوانستيد بـدون تـرس داخـل مسـجـد شـــويـد.(1)
«سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَاْلاَعْرابِ... .» (11 تا 14/فتح)
آيه فوق از آينده نزديكى خبر مىدهد كه متخلفين از سفر حديبيه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله چه خواهند گفت. از عبارت آيه بر مىآيد كه اين آيات در مراجعت از حديبيه به مدينه و قبل از ورود به شهر نازل شده است. در اين آيات اشاره است به عربهايى كه از يارى رسـول خدا صلىاللهعليهوآله تقاعد ورزيدند، و در سفر حديبيه شركت نكردند.
به طــورى كه گويند، اينها اعــراب و قبايل اطراف مدينه بودند، يعنى قبايل جهينه و مزينه و غفار و اشجع و اسلم و دثــل، كه از آن جنــاب تخلف كردنــد و
1) الميزان ج: 36، ص: 135
ص:280
گفتند: ـ محمد و طرفدارانش به جنــگ مردمى مىروند كه ديــروز در كنــج خانه خــود به دست ايشان كشته دادنــد، و به طور قطع از اين سفر برنمىگردنــد، و ديگر ديار و زن و فـرزنــد خـود را نخواهنــد ديــد!
خداى سبحان در اين آيات به رسول گرامى خود خبر داد كه اينان به زودى تو را مىبينند و از نيامدنشان اعتذار مىجويند كه سرگرم كارهاى شخصى و رسيدگى به اهل و مال بوديم، و از تو مىخواهند كه برايشان طلب مغفرت كنى، ولى خدا آنان را در آن چه مىگويند تكذيب مىكند، و تذكر مىدهد كه سبب نيامدنشان اينها كه مىگويند نبود، بلكه سوءظن بود، و خداوند همچنين خبر مىدهد كه به زودى درخواست لحوق مىكنند تا دوباره به تو ملحق شوند، ولى تو نبايد بپذيرى! چيزى كه هست به زودى دعوتشان خواهى كرد به جنگ قومى ديگر كه اگر اطاعت كردند كه اجر جزيل دارند وگرنه عذابى دردناك در انتظارشان است.
از اين كه طلب استغفار كردند پيداست كه تخلف از جهاد را گناه مىدانستند و نمىخواستند مسئله زن و فرزند و مال و منال را عذر موجهى دانسته و بگويند به خاطر اين عذر، گناه نكردهايم بلكه خواستهاند بگويند علت اين كه اين گناه را مرتكب شدند، علاقـه به زن و فرزنــد و مـال بـوده است.
قرآنمىفرمايد: «اين ها كه مىگويند همه در زبانشان است نه در قلبهايشان.» (11/فتح) و با اين جملــه گفتهها و اعتــذار آنها را تكذيــب مىكند و مىفرمايد: نه گرفتارى مال و اولاد آنان را بازداشــت، و نه اعتنايى به استغفــار تو دارند بلكه اينهــا را مىگويند تا روپوشــى باشــد كه به وسيلــه آن از شر عتــاب و توبيــخ مــردم در امــان باشند!
آن گاه خداوند سبحان علت واقعى تخلف آنها را بيان مىكند و مىفرمايد: تخلف شما از شركت در جهاد براى اشتغال به امور نامبرده نبود بلكه اين بود كه شما پنداشتيد رسول و مؤمنين هرگز از اين جنگ باز نمىگردند، و هر كس در اين سفر شركت كرده به دست قريش، كه آن همه لشكر فراهم آورده و آن همه نيرو و شوكت دارد، كشته خواهد شد. اين بود علت تخلف شما! همين بهانه در دل شماست كه به دست شيطان جلوه داده شده است، و شما هم طبق آن عمل كرديد، و آن اين بود كه از حركت به سوى جهـاد تخلف كنيـد تا مبادا كشته شويد و از بين برويد!
قرآن مجيد در جواب اعتذار اعراب و استناد تمرد آنها از جنگ و جهاد به دليل بىصاحــب بودن مال و اولادشـان، مىفرمايد:
ص:281
ـ «بگو! چه كسى مىتواند جلوگيرى كند از خدا چيزى را وقتى كه بخواهد ضررى به شما برساند، يا اينكه نفعى را اراده نمايد؟» (11/فتح)
خداى سبحان خالق و آمر و مالك و مدبر هر چيز است، و غير او كه ربى نيست، پس هيچ نفع و ضررى نيست جز با اراده و مشيت او. احدى از طرف خدا مالك هيچ چيز نيست تا قاهر بر آن باشد، و از ضرر آن، اگر بخواهد ضرر برساند، جلوگيرى كند، و يا نفع آن را جلب نمايد، اگر خدا ضررش را خواسته باشد، و يا از خيرش جلوگيرى كند، اگر اين قاهر خير آن را بخواهد! و چون چنين است، پس انصراف شما از شركت در لشكر پيغمبر براى يارى دين، و اشتغالتان به آن بهانههايى كه آورديد، شما را از خدا به هيچوجه بىنياز نمىكند، يعنى عذرتان را پذيرفته نمىسازد، نه ضررى از شما دفع مىكند، اگر او ضررتان را خواسته باشد، و نه نفعى به سوى شما جلب مىكند، و يا در جلب آن تعجيل مىكند، اگر او خير شما را خواسته باشد.
دلبستگــى شما در دفع ضرر و جلــب خير به اسباب ظاهرى، كه يكى از آنها اداره و تدبير امور زن و فرزند است، و تـرك يك وظيفه دينــى به اين منظــور، شما را در دفع ضرر و جلب منفعت هيچ سودى نمىدهـد، بلكه امر تابع اراده خداى سبحان است و بس!
(آيه شريفـه در معنـاى آيه زير است كـه مىفرمايد:)ـ «بگو به ما مصيبتــى نخواهد رسيد، جز آن چه را كه خداوند براى ما نوشته و مقـرر فرموده است!» (51 / توبه)
تمسك به اسباب و عدم لغويت آنها هر چند كارى است مشروع، و حتى خدا به آن امر فرموده است، كه بايد تمسك به اسباب ظاهرى جست، ولى اين در صورتى است كه معــارض با امرى مهم نباشد، و چنانچه امرى مهمتر از تدبير امور زندگى پيش آيد، مثلاً دفــاع از دين و كشور، بايد از آن اسباب چشم پوشيد، و به دفاع پرداخت، هر چند كه در اين كــار ناملايماتى هم محتمل باشد، مگر اين كه در اين ميان خطرى قطعى و يقينــى در كار باشــد كه با وجــود آن خطــر ديگــر دفاع و كوشــش مؤثــر نباشد، در آن صـورت مــىشـود دفـاع را تعطيــل كـرد! در ادامــه آيــات فــوق، مىفرمايــد:
ـ «هر كه به خــدا و رسولش ايمان نيــاورده، بداند كه ما براى كافران آتشى آماده كـردهايم!» (13 / فتح)
در اين آيه شريفــه بين ايمان به خدا و ايمان به رسول جمع شده است، و اين براى آن اســت كه بدانــد كفــر به رســول و اطاعـت نكــردن از او كفــر به خدا هم هست!(1)
1) الميزان ج: 36، ص: 125
ص:282
«وَ هُوَ الَّذى كَفَّ اَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ اَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ... !» (24 و 25 / فتح)
خداوند متعال تذكر مىدهــد كه به چــه دليل جنگ حديبيه را به صلح تبديل كرد و رمز ايـن كــار در چـه بـود؟
ـ « او همان خدايى است كه در بطن مكه،
دست كفار را از شما، و دست شما را از ايشان كوتاه كرد،
بعد از آن كه در جنگهاى قبلى شما را بر آنان پيروزى بخشيد،
و خدا بــدانچــه مىكنيد بيناست!
و اما اين كه دست شما را از آنها كوتاه كرد با اين كه اينان همانهايى هستند كه كفر ورزيدند و از ورود شما به مسجدالحرام جلوگيرى كردند، و نگذاشتند قربانىهاى شما به جاى خود برسد، براى اين بود كه خون مردان و زنان مؤمن را كه در بين كفار بودند و شما آنها را نمىشناختيد، حفظ كند، و دست شما به خون آن بى گناهان آلوده نگردد، و در نتيجه بدون آگاهى به آثار سوء آن گرفتار نشويد،
تا خدا هر كه را بخواهد داخل در رحمت خود كند،
وگرنه اگر آن مؤمنين ناشناخته از بين كفار جدا شده بودند،
ما كفار را به عذابى دردناك گرفتار مىكرديم!»
منظــور از اين كه فرمــود: دست هر يك از دو طايفــه را از آزار به يكديگر كوتاه كرد، همــان صلحى است كه در حديبيه واقع شد، چون محل اين كار را «بطن مكه» معرفى كرده، و حديبيه هم در نزديكى مكه و در بطن آن قــرار دارد، و حتى آن قدر اتصــال به مكه دارد كه بعضى گفتهانــد يكى از اراضــى مكه، و از حدود حرم آن است.
و چون هر يك از اين دو طايفه دشمنترين دشمن نسبت به يكديگر بودند، قريش تمامى قدرت خود را در جمعآورى لشگر از داخل شهر خود و از دهاتىهاى اطراف به كار برده بود، و از طرف ديگر مؤمنين هم با رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيعت كرده بودند كه تا آخرين قطره خون خود در برابر دشمن مقاومت كنند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم تصميم گرفته بود با آنان نبرد كند، و خداىتعالى رسول گرامى خود و مؤمنين را بر كفار پيروز كرد، براى اين كه مسلمانان داخل سرزمين كفار شده و به داخل خانه آنها قدم نهاده بودنــد، و در چنين وضعى جز جنگ و خونريزى هيچ احتمال ديگرى نمىرفت، اما خــداى سبحــان دست كفــار را از مؤمنيــن، و دست
ص:283
مؤمنين را از كفــار بازداشت، و در عين حال مؤمنين را بر آنــان پيروزى بخشيــد، و خدا به آنچــه مىكننــد داناست!
مشركين مكه همانهايى بودند كه به خدا كفر ورزيدند و نگذاشتند مسلمين داخل مسجدالحرام شوند و نيز نگذاشتند قربانىهايى كه با خود آورده بودند، به محل قربانى برسد، بلكه آنها را محبوس كردند، چون محل ذبح قربانى و نحر شتران در مكه است، كه قربانيان عمره بايد بدانجا برسد و آنجا قربانى شود، و قربانيان حج در منى ذبح شود، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مؤمنين كه با او بودند به احرام عمـره محـرم شده بـودند، و بدان منظـور قـربانى همراه آورده بودند.
ـ «وَ لَوْلا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ اَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصيبَكُمْ مِنْهُـمْ مَعَـرَّةٌ بِغَيْـرِ عِلْـمٍ... !» (25 / فتح)
ـ اگر مردان و زنان مؤمن ناشناسى در بين مردم مكه نبودند، تا جنگ شما باعث هلاكت آن بىگناهان شود، و در نتيجه به خاطر كشتن آن بىگناهان دچار گرفتارى مىشدند، هر آينه ما دست شما را از قتال اهل مكه باز نمىداشتيم، و اگر بازداشتيم بــراى همين بود كه دست شما به خــون آن مؤمنين ناشناس آلــوده نشود و به جرم آن گرفتــار ناملايمــات نشويــد! براى اين كــه خداونــد هر كه از مؤمنيــن و مؤمنات را بخواهد داخــل در رحمت خود كنــد، مؤمنيــن و مؤمناتى كه در بين كفارند و مشخص نيستنـد، و نيز شمـا را هم از اين كه مبتــلا به گرفتــارى شويــد، حفظ مىكند!
ـ اگر مؤمنين مكه از كفار جدا بودند، ما آنهايى را كه كافر بودند عذاب دردناك مىكرديـم، ولكن از آنجايى كه اين دو طايفه در هـم آميخته بودنـد، عـذابشان نكرديم!
در روايات اسلامى از حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود: ـ « اگر خدا كفارى را كه در پشت پدران مؤمنند، و مؤمنين را كه در پشت پدران كافرند، بيرون مىكشيد، آنوقت كفار حاضر راعذاب مىفرمود!»(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا تَتَّخِذوُا عَدُوّى وَ عَدُوَّكُمْ اَوْلِياءَ...!» (1 تا 9 / ممتحنه)
از زمينه آيات فوق استفاده مىشود كه بعضى از مؤمنين مهاجر در خفا با مشركين مكه رابطه دوستى داشتهاند، و انگيزهشان در اين دوستى جلب حمايت آنان از ارحام و فرزندان خود بوده است كه هنوز در مكه مانده بودند. اين آيات نازل شد و ايشـان
1) الميزان ج: 36، ص: 142
ص:284
را از ايــن عمـل نهـى كـرد.
ـ « هان اى كسانى كه ايمان آورديد،
دشمن من و دشمن خودتان را دوست مگيريد!
آيا مراتب دوستىتان را به ايشان تقديم مىكنيد با اين كه به شريعتى كه براى شما آمده كفر مىورزيد؟
و با اين كه شريعتى است حق؟
و نيز رسول و شما را به جرم اين كه به خدا و پروردگارتان ايمان آوردهايد، بيرون مىكنند؟
ـ اگر براى رضاى من، و جهاد در راه من مهاجرت كردهايد، نبايد آنان را دوست به خود بگيريد، و پنهانى با ايشان مراوده داشته باشيد!
چون من بهتر از هر دانايى مىدانم چـه چيزهايـى را پنهان مىداريــد و چه چيزهايــى را اظهار مىكنيــد،
و هر كس از شمــا چنيــن كنـــد راه مستقيـم را گـم كـرده است!
ـ اين دوستى پنهانى به درد شما نمىخورد،
اگر كفار به شما دست يابند دشمنان شما خواهند بود، و دست و زبان خود را به آزار شما دراز خواهند كرد، و آرزومند اين هستند كه شما هم كافر شويد!
خويشاوند و اولاد شما در روز قيامت به درد شما نمىخورند،
روز قيامت همه اين روابط عاطفى بريده مىشود،
و شما مىمانيد و عملتان،
و خدا بدانچه مىكنيد بيناست!»
رواياتى هم هست كه در شأن نزول آيات وارد شده اين مطلب را تأييد مىكند، چون در آن روايات آمده كه «حاطب بن ابى بلتعه» نامهاى سرى به مشركين مكه فرستاد و در آن از اين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله تصميم دارد مكه را فتح كند به ايشان گزارش داد، و منظورش اين بود كه منتى بر سر آنان گذاشته باشد، تا ارحام و اولادى كه در مكه داشــت از خطر مشركين حفظ كرده باشد. خداىتعالى اين جريان را به پيغمبر گرامىاش خبر داد و اين آيات را فرستاد.
آخر اين آيات اين توهم را هم برطرف مىكند كه كسى خيال نكند دوستى با مشركين به خاطــر حفــظ ارحام و اولاد شرعــا اشكالى نــدارد، ولى آيــه شريفه پاسخ مىدهد كه حفظ ارحام به قيمت عذاب دوزخ تمام مىشود!
سپس خداىتعالى موضوع برائت حضرت ابراهيم عليهالسلام از قوم خود و پدرش را پيش مىكشــد و مىفرمايد: شما از ابراهيــم درس و الگو بگيريد كه اسوه حسنهاى
ص:285
است براى شما مسلمانان!
ـ «شما الگوى خوبى در ابراهيم و همراهان پيرو او داريد،
به يـاد آريد آن زمــان را كه به قــوم خــود گفتنــد:
ـ ما از شما و از آن چه به جاى خدا مىپرستيد، بيزاريم! به شما كافريم،
و از همين امروز براى ابد اعلام قطع رابطه خويشاوندى، و اعلام دشمنى و كينه مىكنيم تا روزى كه به خداى يگانه ايمان آوريد، اين باقى مىماند!
سخنى كه ابراهيم به پدرش گفت و آن اين بود كه:
ـ من تنها مىتوانم برايت از خدا طلب مغفرت كنم و از ناحيه خدا هيچ كار ديگرى نمىتوانم صورت دهم! و همگى گفتند:
ـ پروردگـارا! بر تو توكــل، و به سوى تو انابه نموديم، كه بازگشت به سوى توست!
ـ پروردگارا! تو ما را مايه امتحان و فتنه كسانى كه كافر شدند، قرار مده!
و ما را بيامرز، كه تو عزيز و حكيمى!
ـ شما، البته از ميان شما، آنهايى كه اميدوار به خدا و روز جزايند، همواره در ابراهيم و يارانش الگو داشتهايد،
و اما آنهايى كه از شما هنوز هم كفار را دوست مىدارد، بدانند كه خداىتعالى غنى و حميد است!» (3 و 4 / ممتحنه)
وقتى ابراهيم به پدر خود وعده استغفار داده كه برايش روشن نشده بود كه وى دشمن خداست، و دشمنى با خدا در دلش رسوخ يافته و در شرك ثابت قدم است، بدين جهت اميدوار بوده كه از شرك برگردد و به سوى خدا برگشته و ايمان بياورد، و وقتى برايش معلوم شد كه عداوت با خدا در دلش رســوخ يافته و در نتيجه از ايمانش مأيوس شـــد، از او بيــزارى جسـت.
به دنبال اميد به فتح مكه و ايجاد مودت بين مردم آن سرزمين و مسلمانان مهاجر، خداىتعالى توضيح مىدهد كه:
ـ «خدا با اين فرمانــش كه فرمود دشمن من و دشمن خود را دوست مگيريد، نخواسته است شما را از احسان و معاملــه به عدل با آنهــا كه با شما در دين قتــال نكردند، و از ديارتــان اخراج نكردند، نهى كــرده باشد، براى اين كه احســان به چنيــن كفار خــود عدالتى است از شما، و خداونــد عدالتمــداران را دوسـت مىدارد!»
سپس مشخص مىفرمايد كه:
ـ «تنها از دوستى كسانى نهى كرده كه با شما سر جنگ دارند، و تنها بر سر مسئله دين
ص:286
با شما جنگيدند، و شما را از ديارتان بيرون كردند، و در بيرون كردنتان پشت به پشت هم دادند،
خــدا شمــا را از اين كه آنــان را دوســت بداريــد، نهــى فرمــوده اســت،
و هر كه دوستشــان بـدارد، ستمكار است، و ستمكــار حقيقى هم همينهـا هستند!»
(8 و 9 / ممتحنه)
در روايـات اسلامــى از حضرت امــام جعفر صــادق عليهالسلام نقـل شـده كــه فـرمود:
ـ از محكمترين دستآويزهاى ايمان يكى اين است كه به خاطر خدا و در راه او دوستــى كنــى، و در راه او دشمنــى كنى، و در راه او عطــا كنى، و در راه او از عطا دريغ نمايى!
در تفسيــر قمــى گفته: آيه مــورد بحــث در شأن «حاطببن ابــى بلتعه» نازل شده است. هـر چند كه لفــظ آيه عام اســت و لكن معنــى آن خاص به اين شخص است.
داستان از اين قرار است كه حاطب در مكه مسلمان شد و به مدينه هجرت كرد در حالى كه زنش و خانوادهاش در مكه مانده بودند. از سوى ديگر كفار قريش ترس آن را داشتند كه لشكر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بر سر آنان بتازد لاجرم نزد زن حاطب رفته و از اين خانواده خواستند تا نامهاى به حاطب بنويسند و از وى خبر محمد صلىاللهعليهوآله را بپرسند كه آيا تصميم دارد با مردم مكه جنگ كند يا نه؟
خانواده حاطــب نامهاى به او نوشتنــد و جوياى وضع شدند. او در پاسخ نوشت كه آرى رســول خدا صلىاللهعليهوآله چنين بنايى دارد و نامـه را به دســت زنى به نام صفيــه داد و او نامه را در لاى گيسوان خود پنهان كرد و به راه افتاد. در همين بين جبرئيل نازل شد و رسول خــدا صلىاللهعليهوآله را از ماجــرا با خبر كرد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين على عليهالسلام و زبير بن عوام را به طلب آن زن فرستاد. اين دو تن خود را به او رساندند. اميرالمؤمنين پرسيد: نامه كجاست؟ صفيه گفت: نزد من چيزى نيست. حضرت و زبير زن را تفتيش كردند و چيزى همراه او نيافتند. زبير گفت: حال كه چيزى نيافتيم برگرديم. اميرالمؤمنين فرمود: به خدا سوگند رسول خدا به ما دروغ نگفته است، و جبرئيل هم به آن جناب دروغ نگفته، و او هم به جبرئيل دروغ نمىبندند، و جبرئيل هم به خدا دروغ نمىبندند، و به خدا سوگند
ص:287
اى زن! يا اين است كه نامه را در مىآورى و تحويل مىدهى، و يا سر بريدهات را نزد رسول خدا مىبرم! صفيه گفت: پس از من دور شويد تا در آورم. آن گاه نامه را از لاى گيسوانش در آورد و اميرالمؤمنين نامه را گرفت و نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آورد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حاطب پرسيد: اين چه كارى است؟ حاطب عرضه داشت: يا رسول اللّه، به خدا سوگند، اين كار را از سر نفاق نكردم، و چيزى تغيير و تبديل ندادم، و من شهادت مىدهم به اين كه جز خدا معبودى نيست و اين كه تو رسول بر حق اويى، و لكن اهل و عيالم از مكه به من نوشتند كه قريش با من خوش رفتارى مىكنند و من خواستم در حقيقت حسن معاشرت آنان را با خدمتى تلافى كرده باشم. بعد از اين سخنـان حاطب، خـداىتعالى ايـن آيـه را فـرستـاد كـه:
ـ «اى كسانى كــه ايمان آوردهايـد!
دشمن من و دشمــن خودتــان را به دوستــى مگيريد!
... وَاللّـهُ بِما تَعْمَلُـونَ بَصيرٌ ـ
خداوند به آن چه مىكنيد ناظر و بيناست!» (1 تا 3 / ممتحنه)
خداىتعالى بعد از آن كه مؤمنين را از دوستى كفار منع فرمود، و استوارى اين قطع رابطه را به استوارى برائت ابراهيم خليل اللّه عليهالسلام و يارانش از قوم كافر خود مثال زد، آن گاه مسئله تازهاى را مطرح فرموده و مؤمنين را به آثار فتح مكه بشارت داد و فرمود:
ـ « اميد است خداوند بين شما مؤمنين و آنهايى كه دشمنشان داشتيد مودت برقرار كند!» (7/ممتحنه)
مفهوم آيه ايناستكه خداىتعالى كفار را موفق به اسلام كند همچنان كه در فتح مكه موفقشانكرد. معلوم است وقتى مسلمان شدند آن دشمنى تبديل به مودت خواهد شد، و خداىتعالى قادر براى اين كار است و نيز آمرزگار گناهان بندگان خويش و رحيم به ايشان است، در صورتى كه از گناهان خود توبه كنند و به اسلام در آيند، خداىتعالى از گذشتههايشان مىگذرد. پس بر مؤمنين است كه از خدا اين اميد را داشته باشند و بخواهند كه به قــدرت و مغفـرت و رحمـت خود اين دشمنى را مبدل به دوستى و برادرى كند!(1)
1) الميزان ج: 38، ص: 106
ص:288
« اِذا جــاءَ نَصْرُ اللّـهِ وَ الْفَتْحُ...!»
« وقتـى نصرت و فتـح از ناحيه خدا برسد،
و ببينى كه مردم گروه گروه به دين اسلام درمىآيند!» (1 تا 3 / نصر)
اين سوره بعد از صلح حديبيه، و بعد از نزول سوره فتح، و قبل از فتح مكه نازل شده است. در اين سوره، خداى متعال رسول گرامىاش را وعده فتح و يارى مىدهد، و خبر مىدهد كه به زودى آن جناب مشاهده مىكند كه مردم گروه گروه داخل اسلام مىشوند. دستورش مىدهد كه به شكرانه اين يارى و فتح خدايى، خدا را تسبيح كند و حمد گويد و استغفار نمايد! سوره نصر از مژدههايى است كه خداىتعالى به پيامبر خود داده است، و نيز از ملاحم و خبرهاى غيبى قرآن كريم است.
فتح مكه در حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله و در بين همه فتوحات، ام الفتوحات، و نصرت روشنى بود كه بنيان شرك را در جزيرةالعرب ريشهكن ساخت.
آيات چنين آغاز مىشود:
ـ «وقتى نصرت و فتح از ناحيه خدا برسد،
و ببينى كه مردم گروه گروه به دين اسلام در مىآيند،
به شكرانه آن پروردگارت را حمد و تسبيح گوى،
و درخواست بخشش و استغفار كن،
ص:289
به ياد آر كه او بسيار به ياد بنده خويش است،
و توبهها را مىپذيرد!»
خداىتعالى قبلاً در سوره فتح، پيامبر گرامى خود را وعده داده بود كه ـ اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحا مُبينا ـ و گفته بود كه ما براى تو فتحى روشن مقرر كرديم، تا زمينه براى نصرتى گرانقدر و كوبنده، فراهم گردد، منظور همين فتح و نصر عزيز مكه بود، چون تنها فتحى كه مرتبط با سـوره فتـح و صلح و فتح حديبيه باشد، همان فتح مكه است، كه دو سال بعد از صلح حديبيه اتفاق افتاد.
منظور از داخل شدن اشخاص به دين خدا، به صورت افواج، اين است كه جماعتى بعد از جماعتى ديگر به اسلام در آيند. مراد به دين اللّه همان اسلام است، چون خداىتعالى در آيه 19 سوره آل عمران نيز فرموده كه:
ـ« اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِسْلامُ!»
ـ و خدا غير اسلام را دين نمىداند!
از آنجايى كه اين نصرت و فتح اذلال خداىتعالى نسبت به شرك و اعزاز توحيد اســت، و به عبارتى ديگر اين نصرت و فتح ابطال باطل و احقاق حق بود، مناسب بود كه از جهت اول سخــن از تسبيح و تنزيه خداىتعالى برود، و از جهت دوم كه ـ نعمت بزرگى است ـ سخن از حمد و ثناى او برود، و به همين جهت به آن جناب دستور داد تا خــدا را با حمــد تسبيح گويـد!
در روايات اسلامى، در مجمـع البيان، از مقـاتل روايت كرده كه گفت:
وقتى سوره نصر نازل شد و رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را براى اصحابش قرائت كرد، اصحاب همه خوشحال گشتند، و به يكديگر مژده دادند، ولى وقتى عباس آن را شنيد گريه كرد. رسولخدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: عمو چرا گريه مىكنى؟ عرضه داشت:
ـ من خيال مىكنم اين سوره خبر مرگ تو را به تو مىدهد، يا رسول اللّه! حضرت فرمود: ـ بله اين سوره همان را مىگويد كه تو فهميدى!
رســول خدا صلىاللهعليهوآله بيش از دو سال بعــد از نزول ايــن سوره زندگــى نكرد، و از آن به بعد هم ديگر كسـى او را خنـدان و خوشحـال نديـد.
اين معنا در عدهاى از روايات با عباراتى مختلف آمده است، و بعضى در وجه دلالت سوره بر خبر مرگ آن جناب چنين گفتهاند كه اين سوره دلالت دارد بر اين كه
ص:290
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از انجام رسالات خود فارغ شده و آن چه بنا بود انجام دهد، انجام داده است، و دوران تـلاش و مجاهـداتش به سر رسيـده است ـ هر چيزى كه به كمال رسد بايد منتظـر زوالـش بـود! از ام سلمـه روايت شـده كه گفت:
ـ رســول خــدا صلىاللهعليهوآله در اواخــر عمــرش نمىايستــاد و نمىنشست و نمىآمــد و نمىرفت مگــر اين كه مىگفت:
ـ «سُبْحانَاللّهِ وَ بِحَمْدِه وَاسْتَغْفِرُاللّهَ وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ!»
ما علــت اين معنــا را پرسيديــم، فرمــود: ـ من بدين عمــل مأمور شــدهام! و آنگــاه اين سـوره را مىخـواند
ـ اِذا جاءَ نَصْرُاللّهِ وَالْفَتْحُ ...!(1)
تاريخ فتح مكه ريشه در صلح حديبيه دارد و خداىتعالى نيز همين مژده را به مسلمين داده بود. در مجمعالبيان چنين نقل شده كه:
بعد از آنكه در سال حديبيه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با مشركين قريش صلح كرد، يكى از شرايــط صلح اين بود كه هــر كس و هر قبيلــه عرب بخواهد مىتوانــد داخــل در عهد رسولالله صلىاللهعليهوآله شود، و هر كس و هر قبيله بخواهد مىتواند داخل در عهد قريش گردد. قبيله خزاعه به عهد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله پيوست ولى قبيله بنىبكر در عقد و پيمان قريش در آمـد. بين ايـن دو قبيلـه از قديمالايــام شكـرآب بود.
در اين بين جنگــى ميان بنىبكر و خزاعه اتفاق افتاد و قريش بنىبكر را با دادن سلاح كمك كرد ولى آشكــارا كمك انسانى نـداد، بجــز بعضى افراد از آن جمله «عكرمه بن ابىجهـل، و سهيـلبن عمــرو» كه شبانه و مخفيانــه به كمك بنىبكر رفتند.
لاجرم عمرو بن سالم خزاعى سوار بر مركب خود شد و به مدينه نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شتافت و اين در هنگامى بود كه مسئله فتح مكه بر سر زبانها افتاده بود، و رسولالله صلىاللهعليهوآله در مسجد بين مــردم بود كه عمرو بن سالــم در گزارش واقعــه اين اشعــار را سرود:
ـ بار الهـا! شاهد باش من به محمــد صلىاللهعليهوآله اطلاع دادم، او را به كمــك طلبيدم، و به سوگندهاى غليظى كه نياكان ما، و نياكان او مقدس مىشمردند
1) الـميـــــــــزان ج: 40، ص: 422
ص:291
سوگند دادم كه:
قريــش دربــارهات خلــف وعــده كردنــد، و عهــد مؤكــد تو را نقــض نمودند، و ما را در حال ركـوع و سجود كشتند!
رسـول خـدا صلىاللهعليهوآله فرمـود: ـ اى عمـرو، بـس اسـت!
سپس برخاست و به خانه همسرش سيمونه رفت و فرمود: آبى برايم آماده ساز! آن گاه شروع كرد به غسل و شستشوى خود و مىفرمود:
ـ يــارى نشــوم اگــر بنــى كعــب ـ خـويشـاوندان عمـرو بــن سالـم ـ را يــارى نكنــم!
آن گاه از خزاعه، بديلبن ورقاء با جماعتى حركت كرد و نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمدند و آنها هم آن چه از بنىبكر و قريش كشيده بودند و مخصوصا يارى قريش از بنىبكر را بـه اطـلاع آن حضـرت رسـاندند و به طـرف مكـه بـرگشتند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از پيش خبر داده بود كه گويا مىبينم ابوسفيان از طرف قريش به سوى شما مىآيد تا پيمان صلح حديبيه را تمديد كند و به زودى بديلبن ورقاء را در راه مىبيند. اتفاقا همين طور كه فرموده بود پيش آمد، و بديل و همراهانش ابوسفيان را در عسفــان ديدند كه از طــرف قريش به مدينــه مىرود تا پيمـان را تمديــد و محكـم كند.
همين كه ابوسفيان بديل را ديد پرسيد: از كجا مىآيى؟
گفت: ـ رفته بودم كنار دريا و اين بيابانهاى اطراف!
گفت: ـ مدينه نزد محمد نرفتى؟ پـاسـخ داد: نه!
آنها از هم جدا شدند. بديل به طرف مكه رهسپار شد و ابوسفيان به همراهان خود گفــت: اگر بديل به مدينه رفته باشــد حتما آذوقه شتــرش را از هسته خرمــا داده است. برويم ببينيم شتـرش كجا خوابيده بود؟ رفتند و آنجا را يافتند و پشكل شتر بديل را پيدا كردند و شكافتنــد و ديدند هسته خرما در آن هست. ابوسفيان گفت: به خدا سوگند بديل نزد محمد صلىاللهعليهوآله رفته بود!
ابوسفيان از آنجا به مدينــه آمد و نزد رســول خدا صلىاللهعليهوآله رفـت و عرضــه داشــت:
ـ اى محمد! خون قوم و خويشاوندانت را حفظ كن و قريش را پناه مده،
و مدت پيمان را تمديــد كن! رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
ـ آيا عليــه مسلمانــان توطئه كرديد و نيرنــگ به كار برديــد و پيمــان را شكستيد؟!
ابوسفيان گفــت: نه!
فرمــود: ـ اگر نشكستهايـد ما بر سر پيمان خود هستيم!
ص:292
(در ادامه اين داستان نقل مىكند كه ابوسفيان پس از بيرون آمدن از نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به نزد ابوبكر و عمر بن خطاب و ام حبيبه همسر رسول خدا صلىاللهعليهوآله (دختر ابوسفيان) و حضرت فاطمه زهرا عليها سلام رفت و همين تقاضا را كرد و هيچ كدام روى حرف پيامبر حرفى نزدند و بالاخره نزد على عليهالسلام رفت و از او چارهجويى كرد و على عليهالسلام او را راهنمايى كرد كه برود در مسجد و اعلام كند كه من همه قريش را در پناه خود قرار دادم.)
على عليهالسلام از او خواست كه به مكه برگردد. ابوسفيان پرسيد: اين كار دردى از من دوا خـواهد كرد؟ علـى عليهالسلام فرمود:
ـ به خدا سوگند گمان ندارم و لكن چاره ديگرى برايت سراغ ندارم!
لاجرم ابوسفيان برخاست و در مسجد فرياد زد:
ـ ايها الناس! من قريش را در جــوار خود قرار دادم!
آن گــاه شترش را ســوار شد و به طرف مكــه رفت. وقتى وارد بر قريــش شد پرسيدنــد چه خبر آوردهاى؟ ابوسفيان قصه را گفــت، گفتند:
ـ به خدا سوگند علىبن ابيطالب كارى برايت انجام نداده است جز اين كه به بازىات گرفتــه و اعلامــى كه در بين مسلميــن كردى هيچ فايــدهاى ندارد. ابوسفيــان گفــت: نه به خـدا سوگند، علـى منظورش بــازى دادن من نبــود ولى چــاره ديگــرى نداشتـم!
رســول خدا صلىاللهعليهوآله دستــور داد تا مسلمانــان براى جنگ با مردم مكه مجهز و آمـاده شـونـد. آنگاه عرضـه داشـت:
ـ بار الها! چشم و گوش قريش را از كار ما بپوشان! و از رسيدن اخبار ما به ايشان جلـوگيرى فرما، تا ناگهانى بر سرشان بتـازيم و قريش را در شهرشـان مكه غافلگير سازيم!
(در اين هنگام بود كه حاطببن بلتعه نامهاى به قريش نوشت و به دست آن زنى داد تا به مكه برساند، ولى خبر اين خيانت از آسمان به رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيد و على عليهالسلام را فـرستـاد تـا نامـه را از آن زن بگيـرد. داستان ايـن خيانت در فصل قبل ذكر شده است).
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين جنگ اباذر غفارى را جانشين خود در مدينه قرار داد. در اين زمان ده روز از ماه رمضان گذشته بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله با ده
ص:293
هزار نفر لشكر از مدينه بيرون آمد و اين در سال هشتم هجرت بود. از مهاجر و انصار حتى يك نفر تخلف نكرد.
از سوى ديگر ابوسفيان بن حارثبن عبدالمطلب (پسر عموى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، ) و عبداللّــه بن اميه بن مغيره، در بيــن راه در محلى به نــام «نبيق» رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را ديدنــد و اجازه ملاقات خواستند لكن آن جناب اجازه نداد.
ام سلمــه همسر رسول خــدا صلىاللهعليهوآله در وساطــت و شفاعــت آن دو عرضــه داشت: ـ يا رسولاللّـه! يكى از اين دو پسر عمـوى تو، و ديگرى پسر عمه و داماد توست! فرمود:
ـ مرا با ايشان كارى نيست! اما پسر عمويم هتك حرمتم كرده است. اما پسر عمه و دامادم همان كسى است كه درباره من در مكه آن سخنان را گفته بود!
وقتى خبر اين گفتگو به ايشان رسيد ابوسفيان كه پسر خواندهاى همراهش بود، گفت:
ـ به خدا اگراجازه ملاقاتم ندهد دست اين كودك را مىگيرم و سر به بيابان مىگذارم و آن قدر مىروم تا از گرسنگـى و تشنگـى بميرم!
اين سخن به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسيد حضرت دلش سوخت و اجازه ملاقاتشان داد. هر دو به ديدار آن جناب شتافتند و اسلام آوردند.
چون رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در «مَرُّالظَّهران» بار انداخت، با اين كه اين محل نزديك مكه است، مردم مكه از حركت آن جناب به كلى بىخبر بودند. در آن شب ابوسفيانبن حرب و حكيمبن حزام و بديلبن ورقاء از مكه بيرون آمدند تا خبرى كسـب كنند.
از سوى ديگر، عباس عموى پيامبر (كه هنوز هوادار قريش بود،) با خود مىگفت: پناه بر خدا، خداوند به داد قريش برسد، كه دشمنش تا پشت كوههاى مكه رسيده است و كســى نيست به آنها خبرى بدهــد! به خدا اگر رســول اللّه صلىاللهعليهوآله به ناگهان بر سر قريش بتازد و با شمشير واردمكه شود، قريش تا آخر دهر نابودمىشود!
اينبىقرارى وادارش كردكه همانشب، شبانه بر استر رسولخدا صلىاللهعليهوآله سوار شده و به راه افتد. با خود مىگفت:
ـ بروم در لابهلاى درختهاى اراك اقلاً به هيزمكشى برخورم و يا دامدارى را ببينم، و يا به كسى كه از سفر مىرسد و به طرف مكه مىرود برخورد نمايم، و به او
ص:294
بگويم كه به قريش خبر دهد كه لشكر رسول خدا صلىاللهعليهوآله تا كجا آمده است، بلكه بيايند التماس كنند و امان بخواهند تا آن حضرت از ريختن خونشان صرفنظر كند.
از ايــنجــــا مطلــب را از قــول عبــاس مــىخـــوانيــم:
ـ به خدا سوگند! در لابلاى درختان اراك دور مىزدم باشد به كسى برخورم ناگهان صدايى شنيدم كه چند نفر با هم صبحت مىكردند. خوب گوش دادم صاحبان صدا را شناختم. ابوسفيان مىگفت: به خدا سوگند، هيچ شبى در همه عمرم چنين آتشى را نديدهام! بديل در پاسخش مىگفت: به نظر من اين آتشها از قبيله خزاعه باشد! ابوسفيــان مىگفت: ـ خزاعه پستتــر از اينند كه چنيـن لشكـرى انبــوه فراهــم آورند!
من صــداى او را شناختم و صدا زدم: اى ابا حنظلــه! ـ ابىسفيــان ـ او تا صدايــم را شنيد، شناخت و گفــت: ـ ابوالفضل تويى؟ گفتــم آرى! گفت: لبيــك پدر و مــادرم فداى تو باد! چه خبــر آوردهاى؟ گفتــم: اينك رسول خداســت با لشكــرى آمده كه شما را تاب مقاومــت آن نيست، ده هــزار نفر از مسلميـن است!
پرسيــد: پس مىگويى چه كنم؟ گفتــم: ترك من سوار شو تا نزد آن جناب برويم و از حضرتش برايت امان بخواهم! به خدا قســم اگر آن جناب بر تو دســت يابــد گردنت را مىزند! ابوسفيان بر ترك من و پشت سرم سوار شد و با شتاب استر را به طرف رسولخدا صلىاللهعليهوآله راندم. از هراجاقى و آتشى رد مىشديممىگفتند:
ـ اين عموى رسول اللّه است و سوار بر استر آن جناب است.
همين طور تا به آتش عمربن خطاب رسيديم و عمـر صدا زد:
ـ اى ابوسفيان! حمد خداى را كه وقتى به تو دست يافتيم كه هيچ عهد و پيمانى در بين نداريم!
عمر آن گاه به عجله به طرف رسول خدا صلىاللهعليهوآله دويد. من نيز استر را به شتاب راندم به طورى كه عمر و استر من جلو درب قبه راه را بر يكديگر بستند، و بالاخره عمر زودتر داخــل شد آن طور كه يك پياده كندرو از سواره كندروتر جلو بزند. عمر عرضه داشت:
ـ يا رسول اللّه! اين ابوسفيان دشمن خداست كه خداىتعالى ما را بر او مسلط كرده است، و اتفاقا عهدى و پيمانى هم بين ما نيست، اجازه بده تا گردنش را بزنم! من عرضه داشتم:
ـ يا رسولاللّه! من او را پناه دادهام!
آن گاه بلافاصله نشستم و سر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را به رسم التماس
ص:295
گرفتم و عرضه داشتم: ـ به خــدا سوگنــد، كسى غيــر از من امــروز درباره او سخــن نگويد! ولـى عمـر اصـرار مـىورزيـد. بـه او گفتـم:
ـ اى عمر آرام بگيــر! درست است كه اين مرد چنين و چنان كرده است، ولى هر چه باشد از آل عبد مناف اسـت، نه از عدىبن كعـب (دودمان تــو،) و اگــر از دودمان تو بود من وساطتش را نمىكــردم. عمر گفت:
ـ اى عباس، كوتاه بيا، اسلام آوردن تو آن روز كه اسلام آوردى محبوبتر بود براى من از اين كه پدرم خطاب اسلام بياورد! (مىخواست بگويد: تعصب دودمانى در كار نيست، به شهادت اين كه از اسلام تو خوشحال شدم بيش از آن كه پدرم مسلمان مىشد، اگر مىشد.)
در اينجا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به عمويش عباس فرمود:
ـ فعلاً برو، او را امان داديم، و فردا صبح نزد من بياور!
صبح زود قبل از هر كس ديگر او را نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بردم، همين كه او را ديد فـرمـود: ـ واى بـر تـو اى ابـاسفـيـان!
آيا هنوز وقت آن نشده كه بفهمى جز اللّه معبودى نيست؟!
ابوسفيان عرضه داشت:
ـ پدر و مادرم فداى تو باد! كه چه قدر پايبند رحمى، و چه قدر كريم و رحيم و حليمى! به خدا سوگند، اگر احتمال مىدادم كه با خداىتعالى خداى ديگرى باشد، بايد آن خدا در جنــگ بدر و روز احد يــارىام مىكرد! رســولاللّه صلىاللهعليهوآله فرمـود:
ـ واى بر تو اى اباسفيان! آيا وقت آن نشده كه بفهمى من فرستاده خداىتعالى هستم!
عرضه داشت: پدر و مادرم فدايت شود، در اين مسئله هنوز شكى در دلم هست! عبــاس مىگويد كـه بــه او گفتــم:
ـ واى بر تو! شهادت بده به حق، قبل از اين كه گردنت را بزنند!
ابوسفيان به ناچار شهادت داد!
در اين هنگام رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى عباس برگرد، و او را در تنگه دره نگهدار تا لشكر خدا از پيش روى او بگـذرد، و او قدرت خداىتعالى را ببيند!
من او را نزديك دماغه كوه و تنگترين نقطه دره نگه داشتم، و لشكريان اسلام
ص:296
قبيله قبيله رد مىشد، و او مىپرسيد: اينها كيانند؟ و من پاسخ مىدادم و مىگفتم مثلاً اين قبيله اسلم است و اين جهينه است و اين فلان است، تا در آخر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در كتيبهاى خضراء از مهاجرين و انصار عبور فرمود، در حالى كه نفرات كتبيه آن چنان غرق آهـن شده بـودند كـه جز حدقـه چشم از ايشان پيدا نبود!
ابـوسفيـان پرسيـد: اينها كيـانند اى ابـاالـفـضـل؟ گفـتـم:
ـ اين رسول خدا صلىاللهعليهوآله است كه با مهاجرين و انصار در حركت است! ابوسفيان گفت:
ـ اى اباالفضـل، سلطنت برادرزادهات عظيم شده است! گفتم:
ـ واى بر تــو! اين سلطنت و پادشاهــى نيست، بلكــه اين نبوت اســت!
گفت: بله، حالا كه چنيــن اســت!
(معناى عبــارت ابوسفيان اين بــود كه حالا كه زور اســت من هم مىگويم نبــوت است، وگرنه خــودم بـه آن ايمـــان ندارم!)
حكيمبن حزام و بديلبن ورقاء نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آمدند و اسلام را پذيرفتند، و با آن جناب بيعت كردند. وقتى مراسم بيعت تمام شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن دو را پيشاپيش خــود روانه به سوى قريش كرد تا ايشان را به سوى اسلام دعوت كنند، و اعلام بدارند:
ـ هر كس داخل بر ابوسفيان، كه بالاى مكه است، بشود ايمن است، هر كس داخل خانه حكيم، كه در پايين مكه است، بشود او نيز ايمن خواهد بود، و هر كس هم درب خانه خود را بر روى خود ببندد و دست به شمشير نزند ايمن است!
بعد از آن كه ابوسفيان و حكيمبن حزام از نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيرون آمدند، و به طرف مكه روانه شدند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله زبير بن عوام را به سركردگى جمعى از سواره نظام مهاجرين مأمور فرمود تا بيرق خود را در بلندترين نقطه مكه، كه محلى است به نام «حجون» نصب كند، و فرمود كه از آنجا حركت نكنيد تا من برسم، و وقتى خود آن جناب به مكه رسيد، در همين حجون خيمه زد، و سعدبن عباده را به سركردگى كتيبه انصار در مقدمهاش، و خالدبن وليد را با جماعتى از مسلمانان قضاعه و بنىسليــم، دستــور داد تا به پاييــن مكه بروند و پرچــم خود را در آنجــا و نرسيده به خانههــا نصب كنند.
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به آنان دستور داد كه به هيچوجه متعرض كسى نشوند، و با كسى جنگ نكنند مگر آن كه آنها ابتدا به جنگ كرده باشند، و دستور داد
ص:297
چهار نفر را هر جا كه ديدند به قتل رسانند:
1 ـ عبداللّه بن سعدبن ابى سرح، 2 ـ حويرثبن نفيل، 3 ـ ابن خطل، 4 ـ مقبسبن ضبابه
و نيز دستور داد كه دو نفر مطرب آوازهخوان را هر جا ديدند بكشند. اينها كسانى بودند كه با آوازهخوانىهاى خود رسول خدا صلىاللهعليهوآله را هجو مىكردند. و فرمود: حتى اگر ديدند كه دست به پرده كعبه دارند در همان حال بكشند.
طبق اين فرمان، على عليهالسلام ، حويرثبن نفيل و يكى از دو آوازه خوان را كشت، و آن ديگرى متوارى شد. و نيز مقبسبن ضبابه را در بازار به قتل رسانيد، و ابن خطل را درحالى كه دست به پرده كعبه داشت، پيدا كردند، دو نفر به وى حمله كردند، يكى سعيدبنحريث و ديگرى عماربنياسر، سعيداز عمار سبقتگرفت و او را به قتل رسانيد.
ابوسفيان با شتاب خود را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسانيد و ركاب مركب آن جناب را گرفت و بدان بوسه زد و گفت:
ـ پدر و مادرم به قربانت، آيا نشنيدى كه سعد گفته امروز حمام خون راه مىاندازيم و زنـان را اسـيـر مـىكـنـيـم؟
رســول خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام دستــور داد تا به عجله خود را به سعد برساند و پرچم را كه همواره به دست فرمانداران سپرده مىشد، از او بگيرد، و خودش آن را داخل شهر كند، با رفق و مدارا!
على عليهالسلام پرچم انصار را از سعدبن عباده گرفت، و انصار را همانطور كه حضرت فرموده بود با رفق و مدارا داخل شهر كرد.
بعد از آن كه خود رســول اللّه صلىاللهعليهوآله وارد مكه شد، صناديد قريش داخل كعبه شدند، و به اصطلاح بست نشستند، چـون گمان نمىكردنـد با آن همه جنايات كه مرتكب شـده بودنــد، جـان سالم به در برند.
در اين هنگــام، رســول اللّه صلىاللهعليهوآله وارد مسجدالحــرام شد، و تا جلــو درب كعبه پيــش آمد، و در آنجا ايستــاد، و چنين سخن آغاز كرد:
ـ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ، وَحْدَهُ وَحْدَهُ!
ـ اَنْجَزَ وَعْدَهُ، وَ نَصَرُ عَبْدِهُ!
ـ وَ هَـزَمُ الاَحْــزابَ وَحْـدَهُ!
ص:298
معبودىنيست بهجز اللّه! تنها او، تنها او،
كه وعده خود به كرسى نشاند،
و بنده خود را يارى داد!
و يك تنه همه حزبهاى مخالفش را از ميدان به در برد!
ـ هان اى مردم! هر مال و هر امتياز موروثى و طبقاتى،
و هر خونى كه در جاهليت محترم بود،
زير اين دو پاى من مىريزد!
و من امروز همه آنها را لغو اعلام مىكنم، مگر پردهدارى كعبــه، و سقايــت حاجيــان را، كه اين دو امتيــاز را به صاحبانــش، اگر اهليــت داشتــه باشند، برمىگردانم!
ـ هان اى مردم!
مكه همچنان بلدالحرام است!
چون خداىتعالى آن را از ازل حرمت بخشيده است!
براى احدى قبل از من، و براى خود من، كشتار در آن حلال نبوده است،
تنها براى من، پاسى از روز حليت داده شده است،
و از آن گذشته تا روزى كه قيامت به پا شود، اين بلد شهر حرام خواهد بود!
و گياه و روئيدنىهايش مادام كه سبز باشند، كنده نمىشود،
و درختانش قطع نمىشود! و شكارش مورد تعرض احدى قرار نمىگيرد،
(حتى با اشاره دست و يا سر و صدا فرارى نمىشود.) و كسى نمىتواند گمشدهاى را بر دارد، مگر به منظور اين كه صاحبش را پيدا كند، و گمشدهاش را بدو برساند!
آنگاه فرمود:
ـ هان اى مردم مكه!
همسايگان بسيار بدى بوديد براى پيامبر خدا!
نبوت و دعوتش را تكذيب كرديد، و او را از خود رانديد،
و از وطن مألوفش بيرون كرديد، و آزارش داديد،
و به اين اكتفا نكرديد، و حتى به محل هجرتم لشكر كشيديد،
و با من به قتال پرداختيد، با اين همه جنايات...
برويد! كه شما آزاد شدگانيد!
وقتى اين صدا و اين خبر به گوش كفار مكه، كه تا آن ساعت در پستوى خانهها پنهان شده بودند، رسيد، مثل اين كه سر از قبر بردارند، آفتابى شدند، و همه به اسلام گرويدند! چون مكه با لشكركشى فتح شده بود، قانونا تمامى مردمش جزو غنايم و بردگان اسلام بودند، ولى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله همه را آزاد كرد، از اين جهت از آنان تعبير كرد به آزاد شدگان (طُلَقاء).
ص:299
شاعرى به نام «ابنالزبعرى» شرفياب حضور رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شد و اسلام آورد و آن گاه اين اشعار را خواند:
ـ اى فرستاده معبود يكتا!
زبان من امروز خطاهاى گذشتهام را جبران مىكند!
و آن چه در دوران هلاكت و گمراهىام مرتكب شدهام، امروز تلافى مىكنم!
آن روز در بحبوهه گمراهى بودم، و به پيروى از شيطان مباهات مىكردم،
ولى امروز فهميدم هر كس از راه مستقيم منحرف شــود، انحرافـش به هلاكت او منجــر مىشود، امروز گوشــت تنم، و تك تك استخوانهايــم به پروردگــار ايمــان آوردهانــد،
و جانـم گواهى مىدهــد به اين كه تو پيامبــرى نذير هستى!
ـ حق آمد، باطل را ديگر آغاز نمىكند، و برنمىگرداند!
ـ حق آمد و باطل رفت!
ـ بـاطـل رفتـنـى اسـت!
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز فتح مكه داخل حرم شد، در حالى كه پيرامون خانه كعبه سيصــد و شصت بت كار گذاشتــه بودند. رسول اللّــه صلىاللهعليهوآله با چوبى كه در دست شريف خـود داشت بـه يك يك آن بتهـا مىزد و مىخواند:
ـ جـاءَ الْحَــقُّ وَ مــا يُبْــدِءُ الْبـــاطِـــلُ وَ مـــا يُعيـــدُ!
ـ جــــاءَ الْحَـــــــقُّ وَ زَهَـــــــقَ الْـبــــــاطِــــــــلُ،
ـ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقـــا!
(نقل از ابن مسعود)
از ابن عباس نيز روايت شده كه وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد مكه شد، حاضر نشد داخل خانه خدا شود، در حالىكه بتهاى مشركين در آنجا باشد و دستور داد قبل از ورود آن جناب بتها را بيرون سازند. و نيز مجسمهاى از ابراهيم و اسماعيل عليهالسلام بود كه در دستشــان چوبه ازلام ـ وسيلــهاى براى نوعى قمار بود ـ وجود داشت و رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
ـ خدا بكشد مشركين را! به خدا سوگند، كه خودشان هم مىدانستند كه ابراهيم و اسماعيل هرگز مرتكب قمار ازلام نشدند!
(روايات پيرامون فتح مكه بسيار زياد است، كه بايد به كتب تاريخ و جوامع اخبار مراجعه شود، آن چه در بالا ذكر شد به منزله خلاصهاى بود).(1)
1) الـميــــــزان ج: 40، ص: 426
ص:300
ص:301
«لَقَــدْ نَصَرَكُـمُ اللّهُ فى مَواطِــنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْــنٍ... .» (25 تا 28 / توبه)
قرآن مجيد در ضمن آيات فوق تاريخ جنگ حنين را يادآورى مىكند، و بر مؤمنين منت مىگذارد كه چگونه مانند ساير جنگها نصرتشان داد، آن هم چه نصرت عجيبى كه در حين ضعف و كمى نفرات، به خاطر تأييد پيامبر خود، آيات عجيبى نشان داد و لشكريانى فرستاد كه مؤمنين ايشان را نمىديدند، و سكينت و آرامش خاطر در دل رسول گرامى خود و مؤمنين افكند، و كفار را به دست مؤمنين عذاب كرد!
«حنين» اسم بيابانى است ميان مكه و طائف، كه جنگ معروف حنين در آن جا اتفاق افتاده است. در اين جنگ رسول خدا صلىاللهعليهوآله با قوم «هوازن» و «ثقيف» مصاف داد. روزى بود كه بر مسلمين بسيار سخت گذشت، به طورى كه در اول شكست خوردند و هزيمت كردنــد، و لكن در آخر خداىتعالـى به نصرت خود تأييدشــان فرمود، و در نتيجه غالب گشتند.
قرآن مجيد با عبارت «خدا در مواقف بسيارى شما را يارى كرد...،» تذكر مىدهد كه نصرت الهى لشكريان اسلام را در مواطن متعدد و كثير دستگير شده است. مراد به اين چند موطن، مواطن جنگى است، از قبيل: جنگ بدر، جنگ احد، جنگ خندق، جنگ خيبر، و امثــال آنها.
داستان حنين و متعلقات آن از منتهايى حكايت مىكند كه خداوند متعال بر
ص:302
اهل اسلام نهاده و آنها را يارى فرموده است. در اين جنگ، خداىتعالى در دلهاى مسلمين سكينت ايجاد كرده و با نزول ملائكه، دشمنان اسلام را عذاب فرموده است.
آيات، به طورى كه ملاحظه مىشود، خطاب به عموم مسلمين است، و اين سؤال پيش مىآيد كه در ميان مسلمين گروهى از منافقين، و ضعفاى در ايمان، و گروهى ديگر از دارندگان ايمان صادق به اختلاف مراتب، وجود داشتند، ولى همه مسلمين خطاب نصرت را دريافت كردهاند.
جواب اين است كه، درست است كه همه در يك درجه از ايمان نبودند، لكن همين قدر كه مؤمنين صادقالايمان نيز در ميان آنها بودند، كافى است كه خطاب به طور دسته جمعى شود، چون همين مسلمين با همين درجه اختلاف در مراتب ايمانشان بودند كه در جنگهاى بـدر و احد و خنـدق و خيبر و حنين و غيـر آن شـركت كردند.
آيه شريفه با عبارت «اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ،» مىفهماند كه وضع روحى و غرور مسلمين در ساعات اوليه شروع جنگ چگونه بوده است؟
خداوند متعال به زودى روشنشان كرد كه:
ـ «وَ ضــــاقَــتْ عَلَيْكُــــــمُ الاَرْضُ بِمــــا رَحُبَـــــــتْ...!»
ـ «دشمن چنان شما را احاطه كرد كه زمين با همه فراخىاش آن چنان بر شما تنگ گرديد ديگــر مأمنى كه در آنجا قرار بگيريد، و پناهى كه در آنجا بياساييد و از شر دشمن خــود را نگه داريــد، پيــدا نمىكرديد، و در فرار كردنتان چنان بوديد كه به هيچ چيز ديگر غير از فرار فكر نمىكرديد!» (25 / توبه)
خداى سبحان به سعه رحمتش و منت عظمتش بر آنان منت نهاد و يارىشان كرد و سكينت و آرامش در دلهايشان افكند و لشكريانى كه آنان نمىديدند به كمكشان فرستاد، و كفار را عذاب داد، و مسلمانان را (به طور مجمل، نه قطعى،) وعده مغفرت و ب
ص:303
خشش داد، تا نه فضيلت خوف از دلهايشان بيرون رود، و نه صفت اميد از دلهايشان زايل گردد، بلكه وعده را طورى داد كه اعتدال ميان خوف و رجاء حفظ شود، و ايشان را به تربيت صحيحى كه براى سعادت واقعى آمادهشان سازد، تربيت كند.
وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مكه را فتح كرد، در اواخر رمضان و يا در شوال سال هشتم هجرت با مسلمانان به سوى حنين رفت تا با «هوازن و ثقيف» كارزار كند، چون رؤساى هوازن به سركردگى مالك بن عوف نصرى، با تمام اموال و اولاد حركت كرده و به سرزمين اوطاس آمده بودند تا با آن جناب بجنگنـد.
از جزئيــات روايت زيــر وضع آرايــش و تركيــب لشكر دشمن مشخص مىشود:
«... دريد بن صمه كه رئيس قبيله "جشم" و مردى سالخورده و نابينا بود، همراه هوازن بود "دريد" از ايشــان پرسيد: الان در كــدام وادى هستيــم؟ گفتنـد: به "اوطاس" رسيدهايم. گفت:
دريد گفت: به خدا قسم، مالك براى گوسفندچرانى خوب است، نه براى فرماندهى جنگ! آن گـاه گفت: مالك را نـزد من آريد! وقتى مالك آمد، گفت:
اگر با مردان جنگى پيروز شدى ساير مردان و زنان و كودكان نيز به تو ملحق مىشوند، اگر شكست خوردى در ميان اهل و عيالت رسوا نمىشوى. مالك گفت:
ص:304
دادهاى!»
(از مفــردات روايت فوق تركيب و وضع لشكر دشمن ملاحظه شد. روايتى هم كه ذيلاً نقل مىشــود تركيب و چگونگــى آرايش لشكـر اسلام را بيان مىكند).
رسـول خــدا صلىاللهعليهوآله بزرگتريــن لــواى جنگــى خـود را برافراشتــه و آن را به دست «علىبنابيطالب» عليهالسلام سپرده بود. به هر كاروانى كه با پرچم خود وارد مكه شده بودند فرمود تا با همان پرچم خود و نفرات خود حركت كنند. آن گاه بعد از پانزده روز توقف در مكه، خيمه بيرون زد، و كسى را به نزد صفوان بن اميه فرستاد تا از او صد عدد زره عاريه كند. صفوان پرسيد: عاريه است يا مىخواهيد از من به زور بگيريد؟ حضرت فرمود، بلكه عاريه است، آنهم بهشرط ضمانت! صفوان صد عدد زره به آنجناب عاريه داد و خـودش هم حركت كرد.
از افرادى كه در فتح مكه مسلمان شده بودند دو هزار نفر حركت كردند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى وارد مكه مىشد ده هزار مسلمان همراهش بودند، و وقتى بيـرون رفت دوازده هـزار نفر همراهش بودند.
از ده هزار لشكر اسلام، چهار هزار نفر از انصار، هزار نفر از اسلم، هزار نفر از غفار، هزار نفر از اشجع، و هزار نفر از مهاجرين و طوايف ديگر، و هزار نفـر از جهينه و هـزار نفـر هـم از مزينه بودند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله يك نفر از ياران خود را نزد مالك بن عوف فرستاد، وقتى به او رسيـد، ديــد دارد بـه نفـرات خود مىگـويد:
رســول اللّه صلىاللهعليهوآله نمــاز صبــح را خــوانــد و به طــرف بيــابــان حنيــن سرازير شــد، كه نــاگهــان ستــونهايى از لشكــر هـوازن از چهـار طــرف حــركت كردند.
در همان برخورد اول، مسلمانان قبيله بنوسليم، كه در پيشاپيش لشكر اسلام
ص:305
حركت مىكردند، شكست خوردند، و به دنبال ايشان بقيه سپاه هم، كه به كثرت عدد خـود تكيه كـرده بـودند، پا به فـرار گذاشتند.
تنها علىبن ابيطالب عليهالسلام علمدار سپاه باقى ماند، با يك عده قليل، كه تا آخر پايدارى كردند. بقيه فراريان آن چنان فرار كردند كه وقتى از جلوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله عبور مىكردند، اصلاً به آن جناب توجهى نداشتند.
عباس عموى پيامبر، زمام استر آن جناب را گرفته بود، و فضل پسر عباس، در طرف راست آن حضرت و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب، در طرف چپش، و نوفل بن حارث و ربيعه بن حارث با نه نفر از بنى هاشم، كه دهمين آنها ايمن پسر ام ايمن بود، در پيرامـون آن حضـرت قرار داشتنـد... .
وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرار كردن مردم را بديد به عمويش عباس، كه مردى پر صدا بود، فرمود: از اين تپـه بالا برو و فرياد برآور:
وقتى صداى عباس به گـوش فراريـان رسيـد، برگشتنـد و گفتنـد:
لبيك و لبيك! مخصوصا انصار بدون درنگ بازگشتند، و با مشركين كارزارى كــردنـد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
الان تنور جنگ گرم شد! من بدون دروغ پيغمبرم! من پسر عبدالمطلبم!
چيــزى نگذشت كه نصرت خدا نازل شد، و هوازن به طور فضيحت بارى فرار كردند، و هر كدام به طرفى گريختند و مسلمانان به تعقيب آنها برخاستند.
مالكبن عوف به سرعت هر چه تمامتر گريخت و خود را به درون قلعه طائف انداخت. از لشكريان دشمن نزديك صد نفر كشته شدند، و غنيمت وافرى از اموال و زنــان نصيــب مسلمـانان گـرديد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داد زنان و فرزندان اسير را به طرف «جعرانه» ببرند و در آن جـــا نگهــدارى نمــاينــد.
«بديل بن ورقاء خزاعى» را مأمور نگهدارى اموال كرد. آن حضرت خود به تعقيب فراريان برخاست، و قلعه طائف را براى دستگير ساختن مالك بن عوف (ريشه فساد،)
ص:306
محاصره كرد، و بقيه آن ماه را به محاصره گذرانيد. وقتى ماه ذىالقعده داخل شد از طائف صرف نظر فرمود و به جعرانه آمد، و غنايم جنگ حنين و اوطاس را در ميـــان لشكـــريــان تقسيـــم كــرد.
سعيدبن مصيب مىگويد: مردى كه در صف مشركين بود براى من تعريف كرد كه وقتى ما با اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روبهرو شديم به قدر دوشيدن يك گوسفند در برابر ما تاب مقاومت نياوردند، و بعد از آن كه صفوف ايشان را درهم شكستيم ايشان را به پيش مىرانديم تا رسيديم به صاحب استر ابلق (يعنى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، ) و ناگهان مردمى سفيــدرو را ديــديـم كه بــه مــا گفتنــد:
و ما برگشتيم و در نتيجه همانها كه اسير ما بودند برگشتند و بر ما غلبه كردند، و آن عده مردان سفيدرو همانها بودند. (منظور راوى اين است كه آنها همان ملائكه بودند!)
زهرى مىگويـد:
شنيدم كه شبيه بن عثمان گفته بود كه من دنبال رسول خدا صلىاللهعليهوآله را داشتم و در كمين بودم تا به انتقام خون طلحه بن عثمان و عثمان بن طلحه، كه در جنگ احد كشته شده بودند، او را به قتل برسانم. خداىتعالى رسول خود را از نيت من با خبر كرده بود، پس برگشت و نگاهى به من كرد و به سينهام زد و فرمود: تو را به خدا پناه مىدهم، اى شيبه! من از شنيدن اين كلام بندهاى بدنم به لرزه در آمد. آن گاه به او كه بسيار دشمنش مىداشتم نگريستم و ديدم كه از چشم و گوشم بيشتر دوستش دارم!
پس عرض كردم شهادت مىدهم به اين كه تو فرستاده خدايى، و خداوند تو را به آن چه كـه در دل من بـود خبـر داد!
ابوسعيد خدرىمىگويد:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله غنايم را تنها ميان آن عده از قريش و ساير اقوام عرب تقسيم كرد كه با به دست آوردن غنيمت دلهايشان متمايل به اسلام مىشد، و اما به انصار هيچ سهمى نداد، نه كم و نه زياد!
سعدبن عباده نزد آن حضرت رفت و عرض كرد: يا رسول اللّه! گروه انصار در اين
ص:307
تقسيم كه كردى اشكالى به شما دارند، زيرا همه آنها را به اهل شهر خـودت و به ساير اعراب دادى و به انصار چيزى ندادى؟ حضرت فرمود:
حرف خـودت چيست؟ عرض كـرد: من هم يكـى از انصارم. فرمود:
پس همه قـوم خــودت (انصـار) را در اين محـوطه جمع كن تا جواب همه را بگويم.
سعد همه انصار را جمع كرد و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به ميان آنها تشريف برد و براى ايــراد خطــابـه به پا خــاسـت و نخست حمــد و ثنــاى الهـى را گفت و سپس فرمود:
آيا غير از اين است كه من به ميان شما آمدم در حالى كه همه گمراه بوديد،
و با آمدنم خدا هدايتتان فرمود؟
همه تهيدست بوديد خدا بىنيازتان كرد؟
همه تشنه به خون همديگر بوديد، خداوند ميان دلهايتان الفت برقرار نمود؟
گفتنـد: بلـى! يا رسـول اللّه! فرمود:
حالا جواب مرا مىدهيد يا نه؟ عرض كردند چه جوابى دهيم؟ همه منتها را خدا و رسولش به گردن ما دارند. فرمود:
اگر مىخواستيد جواب بدهيد مىگفتيد: تو هم وقتى به ميان ما آمدى كه اهل وطنت از وطن بيرون كرده بودند، و ما به تو منزل و مأوى داديم،
تو فقير و تهيدست بودى با تو مواسات كرديم،
ترسان از دشمن بودى ايمنت ساختيم، بىيار و ياور بودى، يارىات كرديم!
انصار مجددا به عرض رسـاندند كه همـه منتها از جـانب خدا و رسول اوست!
حـضــرت فـرمـود:
و آن نعمت عظمائى را كه خدا به شما قسمت كرده و بـه دين اسلام هدايتتان فرموده هيـچ در نظـر نمىگيريد!
آيا اى گروه انصار! راضى نيستيد كه يك مشت مردم مادى كوتهفكر شتر و گوسفند سوغاتى ببرند و شما رسول الهى را به سلامت سوغاتى ببريد؟!
به آن خدايى كه جانم در دست اوست،
ص:308
اگر مردم همه به يك طرف بروند، و انصار به طـرف ديگـرى برونـد،
من به آن طـرف مىروم كه انصـار مـىروند!
اگر مسئله هجرت نبود من خود را مردى از انصار مىخواندم!
پروردگــارا! به انصار رحــم كن! و به فرزنــدان و فرزندزادگـان انصار رحم كن!
اين بيان آن چنان در دلهاى انصار اثر گذاشت كه همه به گريه افتادند و محاسن خـود را از اشك چشمـانشـان خيس كـردند و آن گاه عرض كردند:
و نسبت به اين معنا كه قسمت و سهـم ما توحيـد و ولايت تـو شد خوشحـال و مسـروريم!
رسولخدا صلىاللهعليهوآله در روز اوطاس جارزنى را دستورداد تا جار زند كه كسى دست به زن حامله دراز نكند تا بچهاش را بياورد و به ساير زنان نيز دست نيازند تا يك حيضبگذرد!
آنگاه دسته دسته مردم هوازن خود را در جعرانه به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسانيدند تا اسيران خود را بخرند و آزاد سازند. سخنگوى ايشان برخاست و گفت:
يا رسول اللّه! در اين زنان اسير خالهها و دايههاى خودت هستند كه تو را در آغوش خود بزرگ كردهاند، و ما اگر با يكى از دو پادشاه عرب، ابن ابى شمر، يا نعمانبن منذر، روبهرو شده بوديم، و بر سرمان مىآمد آن چه كه در برخورد با تو بر سرمان آمد اميد داشتيم بر ما عطف و ترحم كنند، و تو از هر شخص ديگر سزاوارتر به عطفـى! آن گـاه ابيـاتى را در اين باره خواند. رسـول خـدا صلىاللهعليهوآله پرسيد:
از اموال و اسيران كدام يك را مىخواهيد و بيشتر دوست داريد؟ گفت: ما را ميان اموال و اسيران مخير كردى، و معلوم است كه علاقه ما بيشتر به خويشانمان است، مـا با تـو درباره شتران و گوسفندان گفتگـو نمىكنيم! حضرت فرمود:
از اسيران آن چه سهم بنى هاشم مىشود مال شما، و اما بقيه را بايد با مسلمانان صحبت كنم، و از ايشان خواهش كنم. آن گاه خود شما نيز با ايشان صحبت كنيد و اسلام خود را اظهار نماييد!
بعد از آن كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نماز ظهر را خواند، هوازنىها برخاستند و در برابر صفــوف مسلمين ايستادند و اظهار كردنــد:
ـ ما رسول خدا را در دامن خود شير داديم. در ميان اين اسيران خالهها و دايههاى آنجناب هستند. و ما خود به شرف اسلام مشرف شدهايم. انتظار داريم اسيران
ص:309
ما را به ما ببخشيد! رسـول خدا صلىاللهعليهوآله برخاست و فرمود:
ـ من سهم خودم و سهم بنىهاشم را به ايشان بخشيدم و حال هر كه دوست دارد به طيب خاطر سهم خود را ببخشد، و هر كه دوست ندارد ممكن است بهاى اسير خود را بستـاند، و من حـاضرم بهــاى آن را بدهـــم!
مردم سهم خود را بدون گرفتن بهاء بخشيدند، مگر عده كمى كه درخواست فديه كـردند. آن گاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله شخصى را نزد مالكبن عوف فرستاد كه اگر اسلام بياورى تمام اسيران و اموالت را به تو بر مىگردانم به علاوه صد شتر ماده نيز به تـو مىدهم! مـالك از قلعـه بيرون آمد و شهادتين گفت، و آن جناب اموال و اسيرانش را به عـلاوه صد شتر به او داد، و او را سـرپرست مسلمانان قبيله خود كرد.(1)
نام كسانى كه از سپاه اسلام در روز حنين شهيد شدند به شرح زير است:
ـ از قريش و بنىهاشم: ايمن بنعبيد،
ـ از بنى اسد بن عبدالعزى: يزيدبن زمعه بن اسود بن مطلب بن اسد. (كه اسب او را بـرداشت و در نتيجـه كشتـه شد، آن اسـب را جنـاح مىگـفتند.)
ـ از انصـار: سـراقه بــن حـارث بــن عدى (از خانــدان بنــى عجــــلان)، و ابــوعــامــــر اشعـــرى (از اشعــرىهـا)
كسانى كه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بودند و او را تنها نگذاشتند - سه نفر يا چهار نفر بودنــد - كــه در پــارهاى از روايــات نه نفــر آمــده است، كه دهمــى ايشــان ايمن بـن عبيـد فرزند ام ايمـن است.
بعضى از راويان عدد آنها را هشتاد نفر و بعض ديگر كمتر از صد نفر نوشتهاند. از ميان روايتها، روايت عباس معتبر است كه عدد پايمردان را نه نفر، و دهمى از آنها را «ايمن» دانسته، و اشعارى نيز در اينباره سروده است، كه از اشعار او بر مىآيد وى از ثابت قدمان بوده، و در طول جنگ شاهد جريان بوده است. و هم او بوده كه در ميان فراريان فرياد زده و ايشان را براى پيوستن به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دعوت كرده و در شعرش به اين امر مباهات نموده است:
1) الـميـزان ج: 18، ص: 38
ص:310
به فرار گذاشتند و متوارى شدند، و مرتب كارم اين بود كه چون پسرم فضل مىخواست حمله ديگرى بيفكند و بر مردم بتازد، فرياد بزنم: آهاى پسرم!
مأموريتى كه عباس داشت متناسب با حفظ اين داستان و ساير جزئيات مربوط به آن بوده است. ممكن هم هست عدهاى ديرتر از بقيه مردم پا به فرار گذاشته باشند، و چند لحظه پايدارى كرده و آن گاه فرار كرده باشند. همچنان كه ممكن است اين عده جلوتر از بقيه متنبه شده و برگشته باشند. به يكى از اين دو جهت جزو پايداران و وفاداران به شمار رفته باشند، چون جنگ حنين جنگ عوان بوده يعنى به طول انجاميده اســت، و حملههــاى متعددى در آن واقــع شده اســت، و معلــوم اســت كه حسابها و احصائيههــا در چنين حالتــى مثل حالت صلــح و آرامش دقيق از آب درنمــىآيد.(1)
1) الميزان ج: 18، ص: 67
ص:311
«اَلَّذيــنَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُـمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فى كُلِّ مَرَّةٍ... !» (55 تا 66 / انفال)
آيات فوق در قرآن كريم اشاره به تاريخ جنگها و معاهدات پيامبر اسلام با طوايف يهود اطراف مدينه دارد، طوايف يهودى كه در مدينه و اطراف آن مىزيستند، مانند: طايفه بنى قينقاع، بنىالنضير، و بنىقريظه.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از هجرتش به مدينه با اين طوايف معاهده بست تا آنان در مقام اخلالگرى و مكر برنيايند، و اقوام ديگر را عليه مسلمانان يارى ننمايند، و در عوض در پناه مسلمانان بر دين خود باقى باشند، و جانشان از ناحيه آن حضرت در امان باشد.
يهوديان اينپيمان را شكستند، آن هم نه يك بار و دو بار، بلكه كار به جايى رسيد كه خداوند تعالى دستور قتال با آنانرا صادرفرمود.
پس آنان ايمان نمىآورند، آنان كه تو با ايشان پيمان بستى،
و آن گاه ايشان در هر بار عهد خود را مىشكنند، و نمىپرهيزند!
پس هرگاه در جنگ برايشان دست يافتى چنان بر ايشان بتاز كه به وسيله آن تارومار شود هر كه در پشت سر ايشان است، بلكه متــذكــر شونــد!» (55 تا 57 / انفال)
سياق اين كلام در مقام بيان اين است كه اين گروه (يهوديان) از تمامى موجــودات زنده بدترند، و هيچ شــك و ترديدى در آن نيست. اين كه فرمود: «عِنْدِ اللّهِ
ص:312
اگر اين كلام را به اين معنا كه «يهود بدترين جنبندهاند!» افتتاح كرد براى اين بود كه مقصود از اين فصل زنهار دادن و برحذر داشتن مسلمين از شر ايشان و دفع شر ايشان از مسلمين بوده است و اين كه به دنبال جمله «آنان كه كافر شدند،» فرمود: «و آنان ايمان نمىآورند،» براى اين بود كه برساند يكى از اوصاف آنان كه زاييده كفرشان است، اين است كه ايمان نمىآورند، و ايمان نياوردن از كفر ناشى نمىشود مگر بعد از آن كه كفر در دل رسوخى كرده باشد كه ديگر اميد برطرف شدن آن قطع شده باشد! بنابراين كسىكه وضعش چنيناست ديگر نبايد انتظار داشت كه ايمان در دلش راه يابد، چون كفر و ايمان ضد يكديگرند!
مراد به اين كه فرمود: «در هر بار عهد خود را مىشكنند،» آن چند دفعهاى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با ايشان معاهده بست، يعنى يهوديان عهد خود را مىشكنند، در هر دفعه كه تو با ايشان عهد ببندى، و از خدا در شكستن عهد پروا ندارند، و يا از شما پروا نداشته و از شكستن عهد شما نمىترسند، و اين خود دليل بر اين است كه شكستن عهد از يهوديان چند دفعه تكرار شده است.
مــراد به اين كه فرمود: «تار و مار شود هر كه پشت سر ايشان است!» اين است كه آن چنــان عرصه را بر آنان تنــگ كند كه نفرات پشت سر ايشان عبرت بگيرند، و رعب و وحشــت بر دلهــا چيره شود، و در نتيجــه متفرق گردنـد، و آن اتحــادى كه در اراده رسيدن به هدف شوم خود داشتند، و آن تصميمى كه بر قتال با مسلمين و اطفاى كلمـه حـق گـرفته بـودند، از بين برود!
مراد از عبارت « شايد پند بگيرند،» اميد به اين است كه نسبت به آثار سوء نقض عهد و فساد انگيزى در زمين و دشمنى با كلمه حق، و عاقبت شوم آن تذكر پيدا بكنند، و متوجه شوند كه خداوند مردم تبهكار را به سوى هدفشان هدايت نمىكند، و او نقشههاى خائنان را رهبرى نمىنمايد!
پس آيه شريفه هم به اين معنا اشاره دارد كه بايد با آنان قتال كرد و بعد از غلبه بر ايشان تشديد و سختگيرى كرده و متفرقشان ساخت. و هم به اين كه دنبال سر ايشان كسانى هستند كه در نقض عهد و انتظار دچار شدن حق و اهل حق به مصايب، حالشان هم حال ايشان است!
ص:313
و ترس تو از اين جهت بود كه ديدى آثار آن دارد ظاهر مىشود،
تو نيز عهد ايشان را نزد ايشان بينداز! و آن را لغو كن،
و لغويت آن را به ايشان اعلام هم بكن،
تا شما و ايشان در شكستن عهد برابر هم شويد،
و يا تا اين كه تو در عدالت مستوى و استوار شوى،
چون اين خود از عدالت است كه تو با ايشان معامله به مثل كنى،
چه اگر بدون اعلام قبلى با ايشان به جنگ در آيى،
فـردا مىگويند: خيانت كرده، و خدا خيانتكاران را دوست ندارد!» (58 / انفال)
اين دو آيه دو دستور الهى بود در قتال و جنگ با كسانى كه عهد ندارند، و عهد را مىشكنند، و يا ترس اين هست كه بشكنند، پس اگر دارندگان عهد از كفار بر عهد خود پايدار نباشند، و آن را در هر بار بشكنند، بر ولى امر است كه با ايشان مقاتله نمايد، و بر آنان سختگيرى كند، و اگر ترس اين باشد كه بشكنند و اطمينانى به عهد آنان نداشته باشد، بايد او نيز لغويت عهدرا اعلامكرده و آنگاه به قتال با آنان بپردازد. و قبل از اعلام لغويت آن مبادرت به جنگ نكند، چه اين خود يك نوع خيانت است، و اما اگر عهد بستند و آنرا نشكستند و ترس اينهم كه خيانت كنند در بين نباشد، البته واجب است عهدشان را محفوظ داشته، و احترام كنند.(1)
براى سير در وقايع و حوادثىكه بعد از هجرت رسولاكرم به مدينه، ميان آن حضرت و يهوديان جريان يافته، از روايات و تواريخ اسلامى خلاصهاى به شرح زير جمع آورى گرديده است، كه از نظر خوانندگان عزيز مىگذرد:
ـ ســــابقـه كـــوچ يهـود بـــه مـــدينــه
ـ معاهده و جنگ با قبيله يهـود بنى قينقاع
1) الـميــــــــزان ج: 17، ص: 173
ص:314
ـ معاهده و جنگ با طايفهيهود بنىالنضير
ـ معاهده و جنگ با طايفه يهود بنى قريظه
طوايفى از يهود از دير زمانى از سرزمينهاى خود به حجاز آمده و در آن اقامت گزيده، و در آنجا قلعهها و دژهايى ساخته بودند كه به تدريج نفوسشان، و همچنين امـوالشان زياد شده و مـوقعيت مهمى به دست آورده بودند.
در مجلدات ديگر اين كتاب رواياتى نقل كرديم درباره اين كه در چه زمانى يهوديان به حجاز هجرت كرده بودند، و چه طور شد كه اطراف مدينه را اشغال كردند، و اين كه مردم مدينه را بشارت مىدادند به آمدن رسولى از طرف خدا!
و بعد از آن كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مدينه تشريف آورد، و همين يهوديان را به اسـلام دعـوت فرمود، آنها از پـذيرفتن اسـلام سرباز زدند.
گفتيم آنها منتظر ظهور پيامبر موعود بودند، ولى خيال مىكردند، اين پيامبر از ميان قوم بنى اسرائيل بايد برانگيخته شود، ولى چون ديدند خداوند سبحان آن را از نسل اسماعيل عليهالسلام انتخاب كرد، آنها انتخاب خدا را نپسنديدهاند!! و از قبول دعوت رسولاللّه صلىاللهعليهوآله سرباززدند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با قبايل يهود، كه سه قبيله بودند و در اطراف مدينه سكونت داشتند معاهده بست و لكن هر سه طايفه عهد خود را شكستند.
طايفه بنى قينقاع در جنگ بدر عهد خود را نقض كردند. رسول خدا صلىاللهعليه و آله در نيمه شوال سال دوم هجرت، بعد از بيست و چند روز از واقعه بدر، به سوى آنها لشكر كشيد و آنها به قلعههاى خود پناه بردند، و همچنان تا پانزده روز در محاصره بودند ولى بالاخره ناچار شدند به حكم آن حضرت تن در دهند، و او هر حكمى درباره جان و مال و زن و فرزند آنــان فرمود، بپذيرند.
رسول خــدا صلىاللهعليهوآله هم دستور داد تا همه را كت بسته حاضر كنند. و لكن عبداللّهبن ابى سلــول (منافق مشهور صــدر اسلام،) كه هم سوگنــد آنان بــود، وساطــت كــرد، و در وساطتــش اصرار ورزيــد، و در نتيجــه رسول خــدا صلىالله عليه وآله دستــور داد تــا مدينــه و اطراف آن را تخليـه كننـد.
بنى قينقاع به حكم آن حضرت بيرون شدند، و با زن و فرزندان خود به سرزمين
ص:315
اذرعـات شام كوچ كردند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله اموالشان را به عنوان غنيمت جنگى بگرفت. نفرات آنهــا كه همگى از شجاعتريــن دلاوران يهــود بودند به ششصـد نفر مىرسيد.
طايفه بنى النضير نيز با رسول خدا صلىاللهعليهوآله خدعه كردند، و آن جناب بعد از چند ماه كه از جنگ بدر گذشت، با عدهاى از يارانش به ميان آنان رفت و فرمود كه بايد او را در گرفتن خونبهاى يك يا دو نفر از طايفه كلاب كه به دست عمروبن اميه ضمرى كشته شده بودند، يارى كنند. گفتند:
ـ يــاريــت مىكنيــم، اى ابــوالقــاســم! اينجــا بـاش تا حاجتــت را بــرآوريــم!
آن گاه با يكديگر خلوت كردند و قرار گذاشتند كه از فرصت استفاده كنند و آن حضرت را به قتل برسانند، و براى اين كار عمروبن حجاش را نامزد كردند، كه يك سنگ آسياب را برداشته و آن را از بلندى بر سر آن حضرت بيندازد، و او را خـرد كند. سلام بن مشكـم ايشان را ترساند و گفت:
ـ چنين كارى نكنيــد كه به خدا سوگنــد او از آن چــه تصميم بگيريــد آگــاه است، و به علاوه كه اين كــار خود يك نوع شكستــن عهدى است كه ميان ما و او استوار است!
در اين ميان از آسمان وحى رسيد و رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آن چه بنىالنضير تصميم گرفته بودند، خبردار شد، و از آنجا برخاست و به سرعت به مدينه رفت. اصحابش از دنبال سر به او رسيدند و از سبب برخاستن و رفتن آن حضرت پرسيدند و آن حضرت جريان تصميمگيرى بنىالنضير را برايشان گفت، و آن گاه از مدينه برايشان پيغام فرستاد كه بايد تا چند روز ديگر از سرزمين مدينه كوچ كنند و در آن جا سكونت نكنند، و من اين چند روز را به شما مهلت دادم كه اگر بعد از اين چند روز كسى از شما را در اينجا ببينم گردنش را مىزنم.
منافق مشهــور مدينه، عبداللّهبن ابــى، به ايشان پيغــام فرستاد كه از خانه و زندگى خود كوچ نكنيــد كه من خود دو هزار نفر شمشيرزن دارم و همگى را به قلعههاى شما مىفرستم و تا پاى جــان از شما دفاع مىكننــد، و به عــلاوه، بنى قريظه و هم سوگندهايشــان از بنى غطفــان نيز شمــا را كمك مىكننــد. با ايــن وعده عبــداللّه آنها را خوشدل كرد.
ص:316
لذا رئيس آنها «حَىِبْنِاَخْطَبْ» كسى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرستاد و گفت: ما از ديار خود كوچ نمىكنيم و تو نيز هرچه از دستت برمىآيد بكن! رسولخدا صلىاللهعليهوآله تكبير گفت، و اصحابــش همه تكبيــر گفتند.
آن گاه علــى عليهالسلام را مأمــور كرد تا پرچــم برافروزد و با اصحــاب خيمه بيرون زند و بنــى النضيــر را محاصــره كند. على عليهالسلام قلعههــاى بنىالنضيــر را محاصـره كــرد و عبداللّهبن ابــى كــه ايشــان را فريــب داده بــود كمكشـان نكــرد و همچنيــن بنىقريظــه و هـمسـوگنــدانشـــان از غطفــــان بــه يـــارى ايشـــان نيــامـــدنــد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داده بود نخلستان بنى النضير را قطع كنند و آتش بزنند. اين مطلب بنى النضير را سخت مضطرب كرد، ناچار پيغام دادند كه نخلستان را قطع مكن و اگر آن را حق خودت مىدانى ضبط كن و ملك خودت قرار بده، و اگر آن را ملك ما مىدانى براى ما بگذار!
بعد از چند روزى اعلام كردند: - يا محمد! ما حاضريم از ديار خود كوچ كنيم به شرطى كه تو اموال ما را به ما بدهى!
فـرمود: - نـه، بلكه بيرون رويد و هـر يك به قدر يك بـار شتر از امـوال خود ببريد!
بنى النضير قبول نكردند، و چند روز ديگر ماندند، تا سرانجام راضى شدند، و همان پيشنهاد آن حضرت را درخواست كردند، و حضرت فرمود: نه! ديگر حق نداريد چيزى با خود برداريد، و اگر ما با يكى از شما چيزى ببينيم او را خواهيم كشت!
لذا به ناچار بيرون رفتند، عدهاى از ايشان به «فدك» و «وادىِالْقُرى» كوچ كردند، و عدهاى ديگر به سرزمين شام رفتند. اموالشان ملك خدا و رسول شد و چيزى از آن نصيب لشكريان اسلام نگرديد، و اين داستان در سوره حشر آمده است.
از جمله كيدهايى كه بنىالنضير عليه رسول خدا صلىاللهعليهوآله كردند اين بود كه احزابى از قـريش و غطفـان و سايـر قبـايل را عليـه رسول خدا صلىاللهعليهوآله برانگيختنـد.
طايفه بنى قريظه در آغاز با اسلام بر سر صلح و صفا بودند تا آن كه جنگ خندق روى داد، و «حَىِّ بْنِ اَخْطَبْ» رئيس طائفه بنى النضير سوار شد و به مكه رفت و قريش را عليه رسولخدا صلىاللهعليهوآله تحريككرد و طوايف عرب را برانگيخت، و از آن جمله
ص:317
بنىقريظه بود كه او رسما سوار شد و تا ميان قبيله رفت و مرتب افراد را وسوسه و تحريك كرد و پافشارى نمود، و با رئيس آنها يعنى «كعب بن اسد» در اين باره صحبت كرد تا سرانجام راضىشان كرد كه نقض عهد كنند و با پيامبر خدا بجنگند، به شرطى كه او نيز به كمكشان بيايد و به قلعهشان در آيد و با ايشان كشته شود. حى بن اخطب قبول كرد و به قلعه آنها در آمد. بنى قريظه عهد خود را شكستند و به كمك احزاب كه مدينه را محاصره كرده بودند به راه افتادند و شروع كردند به رسول خدا صلىاللهعليهوآله دشنام دادن و شكـاف ديگرى ايجاد كردن!
بعــد از آنكه رســول خــدا صلىاللهعليهوآله از جنــگ احزاب فارغ شد، جبرئيل وحى نــازل كــرد كه در آن خــداى تعالــى دستــور داده بــود بر سـر بنىقريظــه لشكــر بكشند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله لشكرى ترتيب داد و رايت لشكر را به على عليهالسلام سپرد، و تا قلعههاى بنى قريظــه براند و آنها را بيست و پنج روز محاصره كرد. وقتى كار محاصره بر آنها سخت شد، رئيسشان كعببن اسد به يهود پيشنهاد كرد تا يكى از سه كار را بكنند:
1 ـ اسلام آورده و دين محمد صلىاللهعليهوآله را بپذيريم،
2 ـ فرزندان خود را به دست خود بكشيم و شمشيرها را برداشته و از جان خود دســت شسته و از قلعههــا بيرون شويــم و با لشكــر اسلام مصــاف دهيــم تا بر آنها دست يابيــم يا تا آخريــن نفـر كشتـه شويم،
3 ـ يا اين كه روز شنبه كه مسلمين از جنگ نكردن ما خاطر جمع هستند بر آنان حمله بريم.
بنىقريظه حاضر نشدند هيچ يك از اين سه پيشنهاد رئيس خود را بپذيرند بلكه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيغام فرستادند كه « اَبالُبابَة بْنِ عَبْدُالْمُنْذَر» را به سوى آنها بفرستد تا با او در كار خود مشورت كنند. اين ابى لبابه همواره خيرخواه بنى قريظه بود، چون همسر و فرزند و اموالش در ميان آنان مانده بود.
رســول خدا صلىاللهعليهوآله ابالبابــه را به ميــان آنها فرستاد. وقتى او را ديدند شروع كردند به گريه كردن و گفتند: چه صلاح مىدانــى آيا ما به حكـم محمد صلىاللهعليهوآله تن در دهيم!
ابالبابه به زبان گفت: آرى! ولى بهدست اشاره بهگلويش كرد و فهماندكه اگر به حكم او تن دهيــد تا به آخرين نفرتـان را خواهد كشت.
( ابالبابه خودش بعدها گفته بود كه به خدا سوگند قدم از قدم بر نداشتم مگر
ص:318
آنكه فهميدم به خدا و رسولش خيانت كردم. خداىتعالى داستان او را به وسيله وحى به پيغمبرش خبر داد. ابالبابه از اين كار پشيمان شد و يك سره رفت تا به مسجد رسيد و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و سوگند ياد كرد كه خود را رها نكند تا آن كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را باز كند و يا آن كه در همان جا بميرد. داستان توبه او را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله بردند و حضرت فرمود او را رها كنيد تا خدا توبهاش را بپذيرد. پس از مدتى خداوند توبهاش را پذيرفت و آيهاى در قبولى توبه او نازل فرمود، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را بهدست شريف خود از ستون مسجد باز كرد).
بنى قريظه بالاخره به حكم رسول خدا صلىاللهعليهوآله تن در دادند، و چون با قبيله «اوس» رابطــه دوستى داشتنــد، اوسيان درباره ايشــان نزد رسول خدا صلىالله عليه وآله شفاعت كردند، و كارشــان بدينجا كشيد كه «سعدبن معاذ اوسى» در امرشـان به هرچــه خواست حكم كند. هم ايشان بدين معنــى راضى شدند و هم رســول اللّه ، لذا آن حضرت سعدبنمعاذ را با اينكه مجروح بود، حاضر كرد.
وقتــى سعــدبــن معــاذ دربـــاره ايشــان صحبــت كــرد حضــرت فــرمـــود:
براى سعد موقعيتى پيش آمده كه در راه خدا از ملامت هيچ ملامتگرى نهراسد! سعد حكم كرد:
مردان بنى قريظه كشته شوند - زنان و فرزندانشان اسير شود - و اموالشان مصادره گردد!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله حكم سعد را درباره آنان اجرا كرد، و تا آخرين نفر مردانشان را كه ششصد يا هفتصد، و به قول بعضىها بيشتر بودند، گردن زد، و جز عده كمى از ايشان، كه قبلاً ايمان آورده بودند، نجات يافتند. تنها «عمر بن سعد» جان سالم به در برد كه او هم در قضيــه شكستن عهد داخـل نبود، و وقتى اوضاع را دگرگون يافت پا به فرار گذاشت.
از زنان نيز يك زن كه سنگ آسياب را به سر خلاد بن سويد بن صامت كوفته و او را كشته بود اعدام شد، و مابقى اسير شدند.
رســول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از آن كه از كار يهــود بنى قريظه بپــرداخت هر چه يهودى در مدينه بود بيرون كرد و سپس به جانــب خيبر لشكر كشيـد چون يهوديــان خيبــر در مقام دشمنــى بر آمده و در تحريك احزاب و جمعآورى قبايل
ص:319
عرب عليه اسلام فعاليت زياد كـرده بودند، رسـول خدا صلىاللهعليهوآله در اطــراف قلعههــاى خيبــر بار انداخــت.
پس از چند روزى ابوبكر را با عدهاى از ياران خود به جنگ ايشان فرستاد و ابوبكر كارى صورت نداد و شكست خورد. روز ديگر عمر را با جمعى روانه كرد و او نيز شكست خورد. در اين هنگام بود كه فرمود:
رايت اسلام را به مردى مىدهم كه حملههايش پى در پى است،
و سابقه فرار ندارد و برنمىگردد،
تا آن كه خداوند اين قلعهها را به دست او فتح كند!»
و چون فردا شــد رايت جنــگ را به على عليهالسلام داد و او را به ســوى پيكار با يهوديان روانه ساخت. على عليهالسلام برابر لشكر دشمن برفت و «مَرْحَب» را كه يكّه سوار معروفى بــود به قتـل رسانيد و لشكر دشمن را شكست داد.
لشكر يهود به درون قلعه گريختند و در قلعه را به روى خود استوار كردند. على عليهالسلام درب قلعه را از جاى كند و خداوند متعال قلعه را به دست او به روى لشكريان اسلام گشود! اين واقعه بعد از صلح حديبيه در محرم سال هفتم هجرت اتفاق افتاد. آن گاه رسولخدا صلىاللهعليهوآله يهوديانى را كه باقى مانده بودند نيز از مدينه و از اطراف آن بيرون كرد، و هر قبيلهاى را كه بيرون مىكرد، قبلاً از در خيرخواهى مىفرمود اموالشان را بفروشند و بهاى آن را دريافت نمايند و سبكبار روانه شوند.(1)
1) الميزان ج: 17، ص: 196
ص:320
« هُوَالَّذى اَخْرَجَ الَّذينَ كَفَروُا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ... !» (1 تا 10 / حشر)
قبيله بنىالنضير يكى از قبايل يهود بودند كه در بيرون شهر مدينه منزل داشتند، و بين آنها و رسول خدا صلىاللهعليهوآله عهدى برقرار شده بود كه همواره با هم با مسالمت زندگى كنند، و دشمنان هر يك دشمن ديگرى و دوستان هر يك دوستان ديگرى باشد، ولى بنىالنضيــر اين پيمان را شكستنــد و رسول خــدا صلىاللهعليهوآله دستـور داد تا جلاء وطن كنند.
سوره حشر در قرآن كريم اشاره به داستان اين يهوديان بنى النضير دارد كه بهخاطر نقض پيمانى كه با مسلمين بسته بودند، محكوم به جلاء وطن شدند. سبب نقض عهدشــان اين بود كه منافقــان به آنها وعــده داده بودند كه اگر نقض عهد مسلمين كنند آنها را يارى خواهنــد كرد، ولــى هميـن كه ايشــان نقض عهد كردند، منافقين به وعدهاىكه داده بودند، وفا نكردند.
در اين سوره، سرانجام كار يهود و منافقين را تشبيه كرده به اقوامى كه در قرنهاى نزديك به عصر يهوديان و منافقين، وبال فريبكارىهاى خود را چشيدند، و اينخود شاهد عزت و اقتدار خداست، و نيز اگر دچار عذاب شدند، بدين جهت بوده كه عذابشان بر طبق حكمت و مصلحت بوده، و اين خود شاهد حكمت خداست. در اين سوره، ضمنا موضوع غنيمت بنـىالنضير مطرح شده است.
و او مقتدرى شكستناپذير و حكيم علىالاطلاق است!
او كسى است كه براى اولين بار كافرانى از اهل كتاب را از ديارشان بيرون كرد،
ص:321
با اين كه شما احتمالش را هم نمىداديد!
و مىپنداشتيد دژهاى محكمى كه دارند جلوگير هر دشمن و مانع آن مىشود كه خدا به ايشان دست يابد،
ولى عذاب خدا از راهى كه به فكرشان نمىرسيد، به سراغشان رفت!
و خدا رعب و وحشت بر دلهايشان بيفكند،
چنان كه خانههاى خود را به دست خود و به دست مؤمنين خراب كردند!
پس اى صاحبان بصيرت! عبرت بگيريد!
و اگر نبود كه خدا جلا وطن را براى آنان مقدر كردهبود، هرآينه در دنيا عذابشانمىكرد، و بههرحال در آخرت عذاب آتش دارند، اين بدان جهت است كه ايشان با خدا و رسولش دشمنى كردند،
و هركس با خدا دشمنىكند، همين سرنوشت را دارد!
چون خدا شديدالعقاباست!» (1تا 4 / حشر)
در اوايــل آيات، خداوند تعالــى به اهميت اين جريــان اشاره نمــوده و مىفرمايد: - هيچ احتمالى نمىداديد كه يهوديان دست از وطن خود كشيده و بيرون روند، چون شما تا بوده از اين قبيله قوت و شدت و نيرومندى سابقه داشتيد. خود آنها هم هرگز احتمال چنين امرى را نمىدادند و آنها پيش خود فكر مىكردند قلعههايشان كه بسيار محكم بوده و نمىگذارد خدا آسيبشان برساند، و مادام كه در آن قلعهها متحصن هستند، مسلمانان بر آنان دسترسى و غلبه نخواهند يافت.
در ايــن آيات القاى رعب در دلهاى يهوديان را به خدا نسبت داد. همچنين از لحن آيه استفــاده مىشود كه بنىالنضير فقط يك قلعه نداشتند بلكه چندين قلعه داشتند، چــون فرمود «قلعههايشــان» و نفرمــود: «قلعهشـــان».
آن گاه به فساد پندار آنان و خبط و اشتباهشان پرداخته و مىفرمايد كه خداىتعالى از جايى به سراغشان آمد كه هيچ خيالش را نمىكردند. منظور از آمدن خدا نفوذ اراده او در ميان آنان است.
آيات اشارهاى دارد به تخريب خانههاى يهود به دست خودشان كه به دست مسلميـن نـيفتد، اين از قـوت سيطـرهاى است كـه خـداىتعـالى بر آنـان داشت، براى اين كه خانمانشان را به دست خود آنان، و به دست مؤمنين ويران كرد!
اين كه فرمود: « و به دست مؤمنين!» بدين جهت بود كه خداىتعالى به مؤمنين دستــور داد و آنان را به امتثال دستور و به كرسى نشاندن ارادهاش موفق فرموده بود.
مراد از نوشتن جلاى وطن عليه يهود، به معناى راندن قضاء آن است، و مراد به عذاب دنيوى آنان عذاب انقراض و يا كشته شدن و يا اسير گشتن است.
ص:322
و اگر خداى سبحان اين سرنوشت را براى آنان ننوشته بود كه جان خود را برداشته و جلاء وطن كنند، در دنيا به عذاب انقراض يا قتل يا اسيرى گرفتارشان مىكرد، همان طور كه بنى قريظه را كرد ولى در هر حال در آخرت به عذاب آتش معذبشان خواهد ساخت!
روايت شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داده بودند به اين كه نخلستان بنىالنضير را قطـع كننـد، و هميـن كه دسـت بـه قطع چند درخت زدند يهوديان فرياد زدند، اى محمد، تو همــواره مردم را از فساد نهــى مىكردى، حال ايــن درختــان خرما چه گناهى دارنـد كه قـطع مـىشوند؟
دنبال اين جريان بود كه آيه زير نازل شد و پاسخ آنان را چنين داد كه هيچ درخت خرم و پربارى را قطع نمىكنيد و يا سرپا باقى نمىگذاريد، مگر به اذن خدا! و خدا در اين فرمانش نتايج حقه و حكمت بالغهاى در نظر دارد كه يكى از آنها خوار ساختن فاسقان يعنـى بنـىالنـضيـر است:
و هيچ يك را سر پا نمىگذاريد، مگر به اذنخدا!
و همه اينها براى ايناستكه فاسقانرا كيفر دهد!» (5/حشر)(1)
« اَلَمْ تَرَ اِلَــى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاِخْوانِهِمُ الَّذينَ كَفَروُا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ...؟»
(11 / حشر)
اين آيات به توطئه مشترك منافقين و يهود بنىالنضير عليه حكومت اسلامى اشاره مىكند و فريبكارى منافقين را كه باعث اخراج قوم بنىالنضير از ديار مسلمين گرديد، بازگو مىكند، و مىفرمايد:
اگر مسلمانان شما را از ديارتان بيرون كنند،
ما نيز مطمئنا با شما بيرون خواهيم آمد،
و درباره شما احدى را ابـدا اطـاعت نخـواهيم كرد،
اگر با شمـا جنگ كنند بـه طـور يقين ما يارىتان خواهيم كرد!
اگر بنىالنضير از ديار خود بيرون شوند منافقين با آنان نخواهند رفت،
1) الـميـــزان ج: 38، ص: 55
ص:323
اگر ايشان بجنگند ياريشان نخواهند كرد،
به فرضى هم كه ياريشــان كننــد در وسط كــارزار فرار خواهنــد كرد،
آن وقــت خودشـان هم يــارى نخواهند شد!
آنها از شما مسلمانــان بيشتر از خـدا مىترسنـد، چــون آدمهــاى احمقنــد...!»
خداى متعال در اين آيات كه از اخبار غيبى هستند، و در عصر نزول خود نيز به صحــت رسيدهاند درباره حالات و روحيـات منافقيـن اشارهاى ديگر دارد و مىفرمايد:
اين را دليل فرار منافقين از كارزار ذكر مىكند و مىفرمايد: علت اين كه آنها از ميدان كارزار جنگ خواهند گريخت اين است كه منافقين از شما مسلمانان بيشتر مىترسند تا خدا، و به همين جهت اگر به جنگ شما بيايند در مقابل شما مقاومت نمىآورند. و اين علت را هم با علتى ديگر تعليل مىكند و مىفرمايد: علت بيشتر ترسيدن آنها اين است كه مردمى نادان و احمقند!
يعنى آن طور كه بايد نمىفهمند، و اگر حقيقت امر را مىفهميدند و مىدانستند كه زمام امور همه به دست خداىتعالى است نه به دست غير خدا، حال اين غير خدا چه مسلمانان باشند و چه ديگران، غير از خداى سبحان كسى هيچ خير و شرى و يا نفع و ضــررى را نمىتواند مستقلاً برسانــد، و هر كس در اين باب هر قدرتى دارد خداىتعالـى بـه او داده اسـت و پـس منـافقين نبـايد از شمـا بـيشتـر از خـدا بتـرسنـد!
در آيـه بعـدى اثــر تـرس منافقيــن از مسلميـن را بيـان مىكنـد و هــم اثــر بزدلى يهوديان را، و مىفرمايد:
«بنى النضير و منافقين هر دو طايفه از جنگيدن با شما در فضاى باز خوددارى مىكنند، و جز در قلعههاى محكم و يا از پشت ديوارهاى قلعه با شما كارزار نمـىكننــــد!
شجاعت و دلاورى آنها بين خودشان شديد است،
اما همين كه با شما روبه رو مىشوند، خدا رعبى از شما به دلهايشان مىافكند، و در نتيجه از شما سخت مـىتـرسنــد.
دلهايشان متفرق و متشتت است، و همين عامل قوى براى خوارى و بيچارگى ايشان كافى است! علت آن پراكندگى هم اين است كه مردمى فاقد تعقلاند.
چون اگر تعقل داشتند متحد مىگشتند و آراء خود را يكــى مىكردنـد،
و در آخر سر از توحيد اسـلام درمـىآوردنـد!» (14 / حشر)
ص:324
قرآن مجيد سپس اشاره به مشابهت سرنوشت بنىالنضير با بنى قينقاع فرموده كه آنها هم تيره ديگرى از يهوديان مدينه بودند، و آنها هم بعد از جنگ بدر عهدشكنى كردند و رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنها را از مدينه بيرون كرد، و به سرزمين اذرعات فرستاد. منافقين به آنها هم نيرنگ زدند، وعده دادند كه درباره آنها با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله صحبت كنند و نگذارند آنها را بيرون كند و بنى قينقاع فريب آنها را خوردند و سرانجام از مدينه بيرون شدند و وبال كار خود را چشيدند و در آخرت هم عذابى اليم خواهند داشت! قرآن شريف اين عمل منافقين را به عمل شيطان در فريب انسانها تشبيه كرده و فرموده:
و چون كافر شد، گفت: من از تو بيزارم! من از خدا مىترسم كه ربالعالمين است!
در نتيجه عاقبت آن شيطان و آن انسان كافر اين شـد كه هر دو براى ابد در آتشند،
و همين است كيفر ستمكاران!» (16و17/حشر)
در روايات اسلامى آمده است كه منافقين صدر اسلام كه با يهود رابطه سرى داشتند عبارت بودند از: عبداللّه بن ابى، رفاعهبن تابوت، عبداللّهبن بنتل، اوسبن قيظـى، و بــرادرانشـــان از بنـــىالنضيــــر.
(معلــوم مىشــود منافقيــن مدينــه عــدهاى از همــان بنىالنضيــر بودنــد كــه بــه ظاهر مسلمان شـده بودند و در اين جريان از خويشاوندان يهودى خود حمايت مىكردند.)(1)
در روايت اسلامى نقل شده كه در مدينه سه طايفه از يهوديان زندگى مىكردند: بنىالنضير، بنى قريظه، و بنى قينقاع. اين سه طايفه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيمان بسته بودند كه تا مدتى مــورد احترام بود ولى بعــدا يهوديان آن را شكستنــد. آن چه در زير مىآيــد شرح اين پيمان شكنى و جنگ بين مسلمين و يهوديان در روايات اسلامى است:
در تفسير قمى دليل عهدشكنى يهود را اين دانسته كه روزى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله براى حاجتى نزد رئيس قبيله بنىالنضير، كعب بن اشرف رفته بوده و فرد مزبور بلافاصله توطئهاى براى كشتن آن حضرت طرحريزى نموده بود كه جبرئيل آن خبر را به پيامبر مىرساند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از خروج سريع از نزد او
1) الميزان ج: 38، ص: 77
ص:325
محمدبن مسلمه انصـارى را نزد آنها مـىفرستد و اعلام مىكند كه خداى عزوجل توطئه آنها را بر پيامبر آشكار ساخته و خبر داده است، و لذا چون آنها عهده خود را شكستهاند بايد از سرزميـن مسلميـن بيـرون رونـد يا آماده جنگ باشند.
يهود نخست قبول مىكنند كه خانههاى خود را ترك كنند ولى بر اثر فريبكارى منافق مشهور عبداللّهبن ابى از رفتن خوددارى مىكنند و با پشت گرمى منافق مزبور قلعهها را مستحكم ساخته و جواب رد به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدهند.
پس از آن كه پيامبر قلعههاى آنان را محاصره مىكند منافقين حاضر به همكارى نمىشوند و در نتيجه آنها تصميم به خروج مىگيرند و رسول خدا صلىاللهعليهوآله به هر يك از قلعههــاى ايشان نزديــك مىشد آن قلعــه را خراب مىكردنــد و به قلعـه بعدى منتقل مىشدند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داد درختهاى خرماى آنها را قطع كنند. يهوديان نخست تعهد كردند كه در صورت اجازه دادن به انتقال دارايىهاى خود حاضرند سرزمين مسلمين را ترك كنند، ولى رسول خدا صلىاللهعليهوآله فقط اجازه حمل اموال به اندازه يك بار شتر را دادند و يهود قبول نكردند و چند روزى هم تعلل كردند و زمانى حاضر شدند كه دستـور پيامبـر صادر شده بود كه ديگـر هيچ كس حق ندارد از اموال خود چيزى ببرد.
يهود از قلعههاى خود بيرون شدند. جمعى از ايشان به فدك رفتند و جمعى به وادىالقرى و گروهى به شام. از ابن عباس در مجمع البيان نقل شده كه پيامبر خدا اين يهود را به اذرعات شام گسيلداشت و براى هرسه نفر ايشان يك شتر و يك مشك آب داد.
يهوديــان به اذرعات شام و به اريحــا رفتند مگر دو خانواده از آنان كه يكى خانواده ابى الحقيق و يكى خانواده حىبن اخطــب، كه به خيبــر رفتند، و طايفهاى هم خــود را بهحيــره رساندنــد.
از محمد بن مسلمه روايت شده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله سه شب به يهود مهلت داد تا سرزمين اسلامى را ترك كنند.
محمدبن اسحق گفته كه اين اتفاق بعد از مراجعت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از جنگ احد اتفاق افتاد و فتح بنى قريظه بعد از مراجعت آن حضرت از جنگ احزاب رخ داده است، ولى زهرى مىگويد اخراج بنى النضير شش ماه بعد از واقعه بدر و زمانى اتفاق افتاد كه هنوز جنگ احد واقع نشده بود.
از ابن عباس روايت شده كه اهل قرى عبارت بودند از «بنىالنضير، بنىقريظه»
ص:326
كه در مدينه بودند، و اهل فدك كه سرزمينى است در سه مايلى مدينه، و اهل خيبر و دهات عرنيه و ينبع كه خداىتعالى اختيار اموال آنان را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله سپرد تا به هر نحوى كه خواست در آن حكم كند، و خبر داد كه تمامى اين اموال ملك شخصى اوست و لذا اعتراض عدهاى را بر انگيخت كه چرا اين اموال را تقسيم نمىكند.
باز در مجمعالبيان از ابن عباس نقل شده كه گفت: پس از حادثه بنى النضير پيامبر به انصار فرمود: اگر ميل داريد آن چه از اموال و خانه و زمين داريد با مهاجرين تقسيم كنيد و در غنايم بنىالنضير هم با آنان شريك باشيد، و اگر بخواهيد مىتوانيد مال و خانه و زمين شما مال خودتان باشد و غنايم بنىالنضير تنها در ميان مهاجرين تقسيم گردد، انصار در پاسخ گفتند كه هم اموال و زمينهاى خود را تقسيم مىكنيم و هم غنايم بنىالنضير را به آنان واگذار مىكنيم و از آن سهمى نمىخواهيم.(1)
« وَ ما اَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ... !» (6 / حشر)
پس از آن كه يهود بنىالنضير ميثاق با مسلمين را شكستند و از رعب و وحشتى كه خداى قادر در دلهايشان افكند خانههاى خود را به دست خود و مؤمنين خراب كردند و ترك وطن نمودند، اموال آنان به مسلمين رسيد.
شما بر اموال آنان هيچ اسب و شترى نتاختيد،
لكن اين خداست كه رسولان خود را بر هر كس كه خواهد مسلـط مىكنــد،
كه او بر همه چيــز قــادر است!»
آن چه خداىتعالى از اموال بنىالنضير به رسول خدا صلىاللهعليهوآله برگردانيد و ملك آن را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله اختصاص داد، بدين جهت اختصاص داد، و مسلمانان را در آن سهيم نكرد، كه در گرفتن قلعه آنان مركبى سوار نشدند، و به خاطر اين كه راه مدينه تا قلعه نزديك بود، و پياده بدانجا رفتند. خداىتعالى پيامبران خود را به هر كسى كه بخواهد مسلط مىسازد، و اينك رسول گرامى خود را بر بنىالنضير مسلط ساخت، و در نتيجه غنايم يا اموالى كه از اين دشمنان به دست آمده بود خاص آن جناب قـرار داد تـا هـر كـارى كـه بخـواهـد در آن امـوال بكنـد.
(قــرآن كريم، اين گونه اموال و غنيمتها را «فَيْئى» ناميده كه به معنى «ارجاع» اســت، يعنــى امــر آن امــوال را به رســول خــدا ارجــاع داده و بايــد كه
1) الميزان ج: 38، ص: 69. بحث روايتي
ص:327
زيــر نظر آن جنــاب مصــرف شـود.) آن گاه مصرف اين اموال را قرآن مجيــد چنين تعيين كرد:
از آن خدا و رسول او،
و از آن خويشان رسول و يتيمان و فقيران و مسافر تهيدست است،
تا دست به دست ميان توانگران نگردد،
و هرچه پيامبر به شما دهد آن را بگيريد!
و از هر چه شما را نهىكند، بازايستيد!
و ازخدابترسيد، كه خدا سختعقوبتاست!» (7/حشر)
از ظاهر آيه برمىآيــد كه مىخواهد مــوارد مصــرف «فَيْئى - اموال» را بيان كند، يا فيئى در آيه قبل اين آيه را كه مخصوص بنىالنضيــر بود به همه فيئىهــاى ديگر عموميت دهــد و بفرمايــد نه تنهــا غنايــم بنــىالنضيــر بلكــه همــه فيئىهــا هميــن حكم را دارند، به ترتيب زير:
1 ـ سهم خدا و رسول:
بعضى از اموال «فَيْئى» مخصوص خدا، و قسمتى از آن مخصوص رسول خداست. منظور از اين كه گفتيم مخصوص خداست اين است كه بايد زير نظر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در راه رضاى خدا صرف شود. و آنچه سهم رسولخداست در مصارف شخصى آن جناب مصرف مىشود.
2 ـ سهم ذِىالْقُرْبى:
منظور از «ذىالقرباء» ذىالقرباى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و دودمان آن جناب است.
3 ـ سهم يتيمان:
منظور از يتيمان، يتيمان فقيرند نه مطلق هر كودكى كه پدرش را از دست داده باشد.
ذكر خاص ايتام فقير، جدا از همه انواع مساكين، براى اين است كه اهميت رسيدگى بـه اين طبقـه را برساند. از ائمه اهل بيت عليهمالسلام هم روايت شده كه فرمودهاند: منظور از ذىالقربى، اهل بيت و مراد به ايتام و مساكين و ابن سبيل هم يتاماى اهل بيت و مساكين و ابن سبيل از خصوص اهل بيـت اسـت.
(در ادامه آيه مىفرمايد: حكمى كه ما درباره مسئله اموال كرديم، تنها براى اين بود كه اين گونه اموال و درآمدها دولت ميان اغنياء نشود، يعنى دست به دست ميان آنان
ص:328
نگردد! )
سپس دستور مىدهد كه مسلمانان آن چه را كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اموال به آنان مىدهد - هم چنان كه به هر يك از مهاجرين و بعضى از اصحاب مقدارى داد - بگيرند، و آن چه نداد و آنها را از آن نهى كرد، آنها هم دست بردارند و مطالبه نكنند، و هرگز پيشنهاد نكنند كه همه اموال را در بين مؤمنين تقسيم كند.
اين آيه صرف نظر از سياقى كه دارد، شامل تمامى اوامر و نواهى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىشود، و تنها به دادن يا ندادن سهمى از اموال نيست، بلكه شامل همه اوامرى است كه مىكند و نواهى است كه صادر مىفرمايد، و در پايان با عبارت زير مسلمانان را از مخـالفت دستورات رسول گرامــى خود بر حـذر مىدارد: - « وَ اتَّقُـوا اللّهَ! اِنَّ اللّهَ شَديدُ الْعِقابِ!»
4 ـ سهم فقراى مهاجرين:
فقراى مهاجرين از سهامداران اموال نيستند بلكه از مصاديق مصرف اموال در راه خدا هستند.
بعد از آن كه در آيه قبلى خداى عزوجل امر «فَيْئى - اموال» را به رسول خود ارجاع فرمود، كه او به هر نحو كه بخواهد مصرف كند، آن گاه به عنوان راهنمايى آن جناب، موارد مصرف آن را ذكر فرمود، كه يكى از اين موارد «راه خدا» است، و يكى سهم «رسول» است، و ديگرى سهم «ذوىالقربى، مساكين، يتامى و ابن سبيل» و سپس موارد «راه خدا» و يا بعضى از آن موارد را نام برده و مىفرمايد: يكى از موارد «سبيل اللّه» فقــراى مهاجريــن است كه رســول اللّه صلىاللهعليهوآله هر مقـدار كه مصلحت بداند به آنان بدهد.
روايتى هم كه مىگويد رسول خدا صلىاللهعليهوآله فيئى بنىالنضير را در بين مهاجرين تقسيم كرد و به انصار چيزى نداد، الا به سه نفر از فقراى آنان (ابودجانه سماك ابن خرشه، سهلبن حنيف، و حارثبن صمه)، بايد به اين وجه حمل نموده و بگوييم كه اگر در بين مهاجرين تقسيم كرد نه از باب اين بوده كه مهاجرين سهمدار از فيئى نبودند، بلكه از اين باب بوده كه مصرف در بين آنان مورد رضاى خدا و از مصاديق سبيل اللّه بوده است.
به هر حال، منظور از فقراى مهاجرين كه از ديار و اموالشان بيرون شدهاند،
ص:329
مسلمانانــى هستنــد كه قبل از فتــح مكه به مدينه مهاجــرت كردند و آنــان تنها كسانــى هستند كه كفــار مكــه مجبورشــان كردند از شهر و وطن خود بيــرون شده و خـانـه و امـوال خـود را وابگذارنـد و بـه مدينـةالـرسـول كـوچ كننـد.
در پايان آيه مىفرمايد:
«اُولئِكَ هُمُالصّادِقُونَ ـ اينهايند راستگويان!»
اين عبارت راستگويى مهاجرينى را كه چنين صفاتى داشتهاند، تصديق مىكند، و آنها بودند كه خدا و رسولش را با اموال و جانهاى خود يارى كردند، و اموال خود را در راه خــدا در مكه رهــا كردند و به دنبال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به مدينه آمدند، و آنها بـودند كه با اين كـار از خـدا رزقـى براى دنيـا و رضوانى براى آخرت خود طلب كردند!
در مورد انصار، در آيات بعدى چنين مىفرمايد:
«و آن كسان كه پيــش از مهاجــران، در مدينه جاى ساختند و ايمان را پذيرفتنــد، دوســت مىدارنــد كسانــى را كــه بـه سوىشـان هجـرت مىكننــد.
آنها در دل خود احساس حسد نمىكنند، كه چرا غنايم فقط بين مهاجران تقسيم شد، مهاجران را بر خود مقدم مىدارند، هر چند كه به آن اموال نياز هم داشته باشند،
و هر كه خدا او را از بخل و حرص نگاه بدارد، همو از رستگاران است!»(9/حشر)
با اين كه به شهــادت تاريخ بسيارى از انصار فقير بودند ولى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فقط به سه نفــر از آنهــا بر اساس روايت سهــم داد ولى با اين نيازمنــدى كه انصار داشتند تقسيم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را بدون حتى احساس چشمداشتى در دل خود قبول كردنـد، و خداىتعالى از آنها چنين تعـريف كرد كه:
«يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ اِلَيْهِمْ!»
يعنى مردم مدينه كسانى را كه از مكه به سويشان هجرت مىكنند بهخاطر همينكه از دارالكفر به دارالايمان و به مجتمع مسلمين هجرت مىكنند، دوست مىدارند!(9/حشر)
چه قدر اين مدح گرانقدر است كه خداى سبحان بفرمايد:
ص:330
در پـايـان آيـات مىفــرمـــايـــد:
« و آن كسان كه پس از ايشان آمدند، مىگوينـد:
پـروردگارا! ما را و بـرادران ما را بيـامرز!
بـرادرانى كه در ايمـان بر مـا پيشى گرفتند.
و در دلهاى ما كينهاى منه نسبت به كسانى كه ايمان آوردند!
و تو اى پروردگار ما، بخشاينـده مهـربـانـى!» (10 / حشر)(1)
1) الميزان ج: 38، ص: 61
ص:331
وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از جنگ خندق برگشت و ابزار جنگ را به زمين گذاشت و استحمام كرد، جبرئيل برايش نمودار شد و گفت: در انجام جهاد هيچ عذرى باقى نگذاشتى، حال مىبينم لباس جنگ را از تن خود مىكنى و حال آن كه ما نكندهايم!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از شدت ناراحتى از جاى پريد و فورا خود را به مردم رسانيد كه نمــاز عصر را نخوانند مگر بعد از آن كه بنـى قريظـه را محاصــره كرده باشند.
مردم مجددا لباس جنگ به تن كردند و تا قلعه بنى قريظه برسند، آفتاب غروب كرد، و مردم با هم بگو مگو كردند، بعضى گفتند كه ما گناهى نكردهايم چون رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به ما فرمود كه نماز عصر را نخوانيد مگر بعد از آن كه به قلعه بنى قريظه برسيد و ما امر او را اطاعت كرديم. بعضى ديگر به احتمال اين كه دستور آن جناب منافاتى با نماز خواندن ندارد، نماز خود را خواندند، تا در انجام وظيفه مخالفت احتمالى هم نكرده باشند، ولى بعضى ديگر نخواندند تا نمازشان قضا شد، و بعد از غروب آفتاب كه به قلعه رسيدند نمازشان را قضا كردند، و رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ يك از دو طايفه را ملامت نفرمود. عروه مىگويد:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله علىبن ابيطالب عليهالسلام را به عنوان مقدمه جلو فرستاد و لواء جنگ را به دستش داد و فرمود:
على عليهالسلام از پيش براند، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به دنبالشان به راه
ص:332
افتاد. در بين راه به عدهاى از انصار كه از تيره بنى غنم بودند برخورد كه منتظر رسيدن آن جناب بودند، و چون آن جناب را ديدند خيال كردند كه آن حضرت از دور به ايشان فرمود ساعتى قبل لشكر از اينجا عبور كــرد؟ در پاسـخ گفتند:
دحيه كلبى سوار بر قاطرى ابلغ از اينجا گذشت، در حالى كه پتويى از ابريشم بر پشـت قـاطر انـداختــه بـود! حضرت فرمود:
او دحيهكلبى نبود بلكه جبرئيل بود، كه خداوند او را مأمور بنىقريظه فرموده است تا ايشان را متزلزل كند و دلهايشان را با ترس پر سازد!
مىگويند: على عليهالسلام همچنان برفت تا به قلعه بنى قريظه رسيد، و در آنجا از مردم قلعــه ناسزاها نسبت به رسـول خدا صلىاللهعليهوآله شنيد، پس برگشت تا در راه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را بديد و عرضــه داشــت: يا رســول اللّه! ســزاوار نيست شما نزديك قلعه شويد و بـه ايـن مــردم نـاپـاك نــزديـــك گـرديـد!
حضرت فرمود: مثل اين كه از آنان سخنان زشت نسبت به من شنيدهاى؟ عرضه داشت: بلى، يا رسول اللّه! حضرت فرمود: به محض اين كه مرا ببينند ديگر از آن سخنـان نخواهنــد گفــت! پس بـه اتفــاق نزديك قلعـه آمدنـد و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود:
آيا خدا خوارتان كرد و بلا بر شما نازل فرمود؟
يهوديان گفتند: اى ابوالقاسم، تو مردى نادان نبودى.
پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيست و پنج شب آنان را محاصره كرد تا به ستوه آمدند، و خدا ترس را بر دلهايشان مستولى فرمود. تصادفا بعد از آن كه قريش و غطفان فرار كردنــد، حىبن اخطب (بزرگ خيبريــان) با مردم بنى قريظه داخل قلعه آنها شده بود، و چــون يقيــن كرد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از پيرامون قلعــه برنمىگردد، تا آن كه بـا ايشــان نبـرد كنــد. كعــببــن اسـد بــه ايشـان گفــت:
1 ـ بياييد با اين مرد بيعت كنيم و دين او را بپذيريم، براى اين كه به همه شما روشن شده كه او پيغمبرى است مرسل، و همان شخصى است كه در كتاب آسمانى خود نامش را يافتهايد، كه اگر اين كار را بكنيم، جان و مال و زنانمان محفوظ مىماند و هم دين خدا را پذيرفتهايم!
گفتند: - ما هرگز از دين تورات جدا نخواهيم شد و آن را با دينى ديگر معاوضه
ص:333
نخواهيم كرد! گفت:
2 ـ اين كه اگر آن پيشنهاد را نمىپذيريد، بياييد فرزندان و زنان خود را به دست خود بكشيم، و سپس با محمد نبرد كنيم، و حتى اموال خود را نيز نابود سازيم تا بعد از مـا چيـزى از مـا باقى نماند، تا خدا بين ما و محمد حكم كند. اگر كشته شديم بدون دلواپسى كشته شدهايم، چون نه زنى داريم و نـه فرزندى و نه مالـى، و اگـر غلبه كرديم تهيـه زن و فـرزند آسان است!
گفتند: - آيا مىگويى اين يك مشت بيچاره را بكشيم، آن وقت ديگر چه چيزى در زندگى بدون آنان هست؟ گفت:
3 ـ اگر اين را هم نمىپذيريد بياييد همين امشب كه شب شنبه است، و محمد و يارانش فكر مىكنند كه ما در شنبه نمىجنگيم از اين غفلت آنها استفاده كنيم و به ايشان شبيخون بزنيم!
گفتند: - آيا حرمت شنبه خود را از بين ببريم؟ و همان كارى را بكنيم كه گذشتگــان ما كردند و به آن بلا كه مىدانى دچار شدند؟ و همان بلا بر ما هـم نازل شــود؟ نه هرگز اين كار را نمىكنيم! كعب بن اسد چون ديد هيچيك از پيشنهاداتش قبول نشد، گـفت:
زهرى مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در پاسخ قرظىها كه پيشنهاد كردند يك نفر را حكم قرار دهد، فرمـود: هر يك از اصحاب مرا كه خواستيد مىتوانيــد حكــم خود كنيد!
قرظىها «سعدبن معاذ» را اختيار كدرند و رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز پذيرفت و دستور داد تا هر چه اسلحه دارند در قبه آن جناب جمع كنند و سپس دستهايشان را از پشت بستند و به يكديگر پيوستند و در خانه اسامه بازداشت كردند. آن گاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داد سعدبن معاذ را بياورند.
وقتى معاذ آمد حضرت پرسيد: با اين يهـوديان چه كنيم؟ معاذ گفت:
ص:334
صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود:
در بـعـضـى روايـات آمـده كـه حـضــرت فـرمـود:
در روايات آمده كه موقعى كه بنى قريظه را دست بسته مىبردند نزد رسول صلىاللهعليهوآله به كعب بن اسد گفتند: - هيچ مىبينى با ما چه مىكنند؟ گفت: حالا كه بيچاره شديد اين حرف را مىزنيد؟ چرا قبلاً به راهنمايىهاى من اعتنا نكرديد؟ اى كاش همه جا اين پرسش را مىكرديد و چاره كار خود از خيرخواهان مىپرسيديد! به خدا سوگند دعوتكننده ما دست بردار نيست، و هر يك از شما برود ديگر بر نخواهد گشت، چون به خدا قسـم با پاى خود به قتلگاهش مىرويد!
در اين هنگام حى بن اخطب را نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آوردند، در حالى كه حلهاى فاختــى در برداشت و آن را از هر طرف پاره پاره كرده بود، و مانند جاى انگشت ســوراخ ســوراخ كــرده بــود تــا كســى آن را از تنش بيــرون نكند، و دستهــايش با طنـاب به گردنــش بستــه بـود. هميــن كــه رســول خــدا صلىاللهعليهوآله او را ديــد فرمــود:
من هيچ ملامتى در دشمنى با تو ندارم، و خلاصه تقصيرى در خود نمىبينم،
و اين بيچارگى تو از اين جهت است كه خواستى خدا را بيچاره كنى!
آن گاه فرمود:
اين همان سرنوشت و تقديــرى است كه خدا عليــه بنى اسرائيــل نوشتــه و مقــدر كــرده است!
آن گـاه نشـست، و سـر از بـدن حـىبـن اخـطـب جـدا كـردنـد.
بعداز اعدام جنگجويان عهدشكن بنىقريظه، زنان و كودكان و اموال ايشان را در بين مسلمانان تقسيمكرد، و عدهاى از اسراى ايشان را به اتفاق سعدبن زيد انصارى بـه نجد فرستاد تا به فروش برساند و با پولآن اسب و سلاح خريدارىكنند.
ص:335
اين قسمت از تاريخ را «قمى» در تفسير خود چنين آورده است:
كعــببن اســد را در حالــى كــه دستهايــش را به گردنــش بسته بودنــد آوردنـد و همين كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نظــرش به وى افتـــاد فرمود:
با اين كه او وقتى نزد شما آمد گفت كه من از عيش و نوش زندگى فراخ شام صرف نظر كردهام و به اين سرزمين اخمو كه غير از چند دانه خرما چيزى ندارد، آمدهام، و به آن قناعت كردهام، براى اين كه به ديدار پيغمبرى نايل شوم كه در مكه مبعوث مىشود، و بدين سرزمين مهاجرت مىكند، پيغمبرى است كه به پارهاى نان و خرما قانع است، و الاغ بىپالان سوار مىشود، و در چشمش سرخى، و بين دو شانهاش مهر نبوت است، و شمشيرش را به شانهاش مىگيرد، و هيچ باكى از احدى از شما نمىكند، و سلطنتش تا جايى كه سواره و پياده از پا در آيند، گسترش مىيابد!؟
كعـــــب گفـــــت:
ـ بياييد و گردنش را بزنيد!
مأمورين آمدند و گردنش را زدند. باز در همان كتاب است كه آن جناب يهوديان بنىقريظه را در مدت سه روز صبح و شام اعلام كرد، و مىفرمود: آب را به ايشان بچشانيــد و غــذاى پاكيــزه به ايشان بدهيــد و با اسيران آنهــا نيكى كنيــد، تا آن كه همه را به قتل برسانيد!(1)
1) الميـــــزان ج: 32، ص: 162
ص:336
«سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ اِذَا انْطَلَقْتُمْ اِلى مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونـا نَتَّبِعْكُمْ...!»(15 / فتح)
«شما به زودى روانه جنگى مىشويد كه در آن غنيمتها به دست خواهيد آورد، آن وقت متخلفين خواهند گفت: بگذاريد ما هم به شما بپيونديم!»
اين آيه، خبر از يك آيندهاى ديگر مىدهد، و آن اين است كه مؤمنين به زودى جنگى مىكنند كه در آن جنگ فتح نصيبشان مىگردد، و غنيمتهايى عايدشان مىشود، آن وقت آنهايى كه تخلف كردند پشيمان شده درخواست مىكنند اجازه دهند به دنبالشان به صحنــه جنگ آيند تا از غنيمت بهرهمند شوند، و اين جنگ، جنگ خيبر است، كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مؤمنين از آنجا گذشتند و آن را فتح كردند و غنيمتها گرفتند، و خداىتعالى آن غنايم را به كسانى اختصاص داد كه در سفر حديبيه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بودند، و غير آنها را در آن غنايم شركت نداد. در ادامه آيه به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
ـ «به آنها بگــو دنبال ما نياييــد! اينگونه خداوند از قبل فرموده است!»
همچنين فرمود:
ـ «متخلفيــن بعــد از اين كه درخواســت اتبــاع پذيرفتــه نشد، خواهنــد گفــت: شما به ما حســد مىورزيــد! ولــى بايــد بداننــد كــه جــز انــدكــى فهــم ندارنــد!» (15 / فتــح)
دليل نفهم بودن متخلفين اين است كه گفتار آنها مبنى بر اين كه «شما بر ما حسد مىورزيد،» اصلاً ربطى به كلام رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ندارد و آن جناب از غيب خبرشان داده بود كه خدا از پيش اين چنين خبر داده كه شما هرگز ما را پيروى
ص:337
نمىكنيد، و آنها پاسخ داده بودند كه اولاً شما نمىگذاريد ما پيروىتان كنيم، و اين معنا از ناحيه خداىتعالى نيست، و ثانيا جلوگيرىتان از شركت ما در غنايم براى اين است كه مىخواهيد غنايم را خودتان به تنهايى بخوريد و به ما ندهيد.
و اين پاسخ كــلام كسى است كه نه ايمــان دارد و نه عقل، كسى كه اين قدر قوه تمييز ندارد كه بفهمد رسول خدا صلىاللهعليهوآله معصــوم است و او در هيــچ امرى داخل و خارج نمىشــود مگر به اذن خداىتعالــى، و اگر بخواهيــم حمل به صحــت كنيم، حداقــل اين است كه بگوييم آنها مردمانىساده و كمفهم بودهاند، كه با ادعاى اسلام و ايمان، اين طــور با رسول صلىاللهعليهوآله سخن گـفتـهاند.
در ادامـه آيــــه مـىفـرمــايــــد:
بگو: اگر راست مىگوييد به زودى به جنگى ديگر فراخوانده خواهيد شد،
جنگ با مردمى دلاور، كه بايد يا مسلمان شوند و يا با ايشان بجنگيد!
اگر در آن روز اطاعت كرديد، خداوند اجرى نيك به شما خواهد داد،
و اگر آن روز هم مثــل جنگ قبلـى تخلـف ورزيديـد،
خـداوند به عذابى دردناك معذبتان مــىكنــــد!» (16 / فتــح)
اين گروه كه به جنگ آن ها بايد رفت به نظر مىرسد همه اقوامى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعــــد از فتــح خيبــر با آنها نبــرد كــرد - يعنــى هــوازن، ثقيــف، روم، مــوتــه.
و اين كه خداىتعالـى از پيــش خبــر داد كــه بــه متخلفيــن «بگو: شما مــا را پيروى نخواهيــد كــرد،» ناظــر به پيــروى كــردن از آنهــا در جنــگ خيبــر اســت.
در اين جنگ، خداوند متعال فقط دو انتخاب در مقابل مشركينى كه به جنگ آنها دعوت مىشوند، گذاشته است، يعنى آنها يا بايد مسلمان شوند، يا تن به نبرد بدهند، و شق سوم كه جزيه گرفتن باشد، در آن نيست، زيرا آنان مشركند و جزيه از مشرك قبول نمىشــود، و اين مخصوص اهل كتــاب است. مشرك بايد يا مسلمان شود يا جنگ كند.
در پايان آيات، خداى سبحان كلام خود را با وعده و وعيد براى متخلفين خاتمه مىبخشد: وعده در مقابل اطاعت، وعيد در مقابل معصيت:
ص:338
و اگر روى برگردانيد و نافرمانى كنيد و خارج نشويد،
همان طور كه بار قبلى روى گردانيديد، و در سفرحديبيه خارج نشديد،
آن وقت خدا در دنيا (يا هم در آخرت) شمـا را عذابى دردنــاك مىكنــد!» (16 / فتح)
در ادامه اين آيات خداى تبارك و تعالى جهاد را از معلولين كه جهاد بر ايشان طاقتفرساست به لسان رفع لازمهاش بر مىدارد، يعنى نمىفرمايد آنها حكم جهاد ندارند بلكه مىفرمايد: لازمه آن را كه حرج است ندارند:
چون جهاد بر آنان واجب نيست،
و كسى كه خدا و رسولش را اطاعت كند، خداوند او را در جناتى داخل مىكند كه از دامنه آن نهرها روان است،
و كسى كه اعراض كند، خداوند به عذابى دردناك معذبش مىكند.» (17 / فتح)(1)
همانگونه كه خداوند متعال در سوره فتح مسلمين را خبر از جنگى قريبالوقوع داده بود، اين جنگ بلافاصله بعد از مراجعت از حديبيه و صلح با كفار قريش اتفاق افتاد در مجمعالبيان در داستان فتح خيبر مىگويد:
وقتــى رســول اللّــه صلىاللهعليهوآله از حديبيه به مدينــه آمد، بيســت روز در مدينه ماند و آن گـاه بـراى جنـگ خـيبر خيمـه بيـرون زد.
ابن اسحاق به سندى كه به مروان اسلمى نسبت دارد از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت: با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به سوى خيبر رفتيم. همين كه نزديك خيبر شديم و قلعههـايش از دور پيـدا شـد، رسـول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: بايستيد! مردم ايستادند. فرمود:
اى پروردگار زمينهاى هفتگانه، و آنچه بر پشت دارند!
اى پروردگار شيطانها و آنچه گمراهى كه دارند!
از تو خير اين قريه و خير اهلش و خير آنچه در آن است مسئلت دارم!
و از شر اين محل و از شر اهلش و از شـر آنچه در آن است به تو پناه مىبرم!
آن گاه فرمود: - راه بيفتيد، به نام خدا!
1) الـميــزان ج: 36، ص: 129
ص:329
همچنين از سلمه بن اكوع نقل كرده كه گفت: ما با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به سوى خيبر رفتيــم. شبى در حال حركت بوديــم كه مردى از لشكريــان به عنــوان شوخى به عـامر بـن اكوع گفت: كمـى از آن اشعـارت براى ما نمىخوانى؟
عامر مردى شاعر بود و شروع كرد به سرودن اين اشعـار:
و نه صدقه مىداديم، و نه نماز مىخوانديم،
پس بيامرز ما را!
فدايت باد آن چه كه ما آن را به دست آورديم،
و قدمهاى ما را هنگامى كه با دشمن ملاقات مىكنيم، ثابت فرما!
و سكينت و آرامش را بر ما نازل فرما!
ما به نوبه خود هر وقت به سـوى جنگ دعوت شديم، راه افتاديم،
و رسول خدا هـم به همين كه مـا را دعـوت كنـد، اكتفـا و اعتماد مىكنيم!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد:
عرضه داشتند: عامر است! فرمود: - خدا رحمتش كند!
عمر كه آن روز اتفاقا بر شترى خسته سوار بود، شترى كه مرتب خود را به زمين مىانـداخـت، عــرضــه داشـت:
ـ يا رسولاللّه! عامر به درد ما مىخورد و از اشعارش استفاده مىكنيم، دعا كنيم زنده بماند.
چــون رسول اللّــه صلىاللهعليهوآله دربــاره هــر كسى كــه مىفـــرمــود: خــدا رحمتــش كنــد، در جنـگ كشتـه مىشـد.
مىگويند: همين كه جنگ جدى شد، و دو لشكر صفآرايى كردند، مردى يهودى از لشكر خيبر بيرون آمده و مبارز طلبيد و گفت:
از لشكر اسلام عامر بيرون شد و اين رجز را خواند:
ص:340
لشكر دشمن پيش مىروم!
اين دو تن به هم آويختند، و هر يك ضربتى بر ديگرى فرود آورد، و شمشير مرحب به سپر عامر خورد. عامر از آن جا كه شمشيرش كوتاه بود، ناگزير تصميم گرفت به پاى يهودى بزند. نوك شمشيرش به ساق پاى يهودى خورد، و از بس كه ضربت شديد بــود شمشيــرش در برگشت به زانــوى خودش خــورد و كاســه زانويش را لطمـه زد، و از همـان درد از دنيـا رفـــت. سلمــه مىگــويــد:
عدهاى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىگفتند: عمل عامر بى اجر و باطل شد، چون خودش را كشت. من نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شرفياب شدم و مىگريستم و عرضه داشتم
يك عــده درباره عامر چنيــن مىگويند. فرمــود: چه كسى چنين گفته؟ عرض كردم: چند تن از اصحـاب. حضرت فرمود: دروغ گفتند، بلكــه اجرى دو چنــدان به او مىدهند!
مىگويد: آنگاه خيبر را محاصرهكرديم، و اينمحاصره آن قدر طول كشيد كه دچار مخمصـه شديدى شديم، و سپس خداىتعالى آنجا را براى ما فتح كرد، و آن چنين بود:
رسول خــدا لواى جنگ را به دست عمربن خطاب داد و عدهاى از لشكر با او قيام كرده و جلــوى لشكر خيبر رفتند، ولى چيــزى نگذشت كه عمــر و همراهانش فرار كرده و نزد رســول خدا صلىاللهعليهوآله برگشتنــد، در حالى كه او همراهـان خـود را مىترسانيد و همــراهانـــش او را مىترساندنــد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله دچار درد شقيقه شد، و از خيمه بيرون نيامد، و فرمود: وقتى سرم خــوب شد بيرون خواهم آمد. بعد پرسيد: مردم با خيبر چه كردند؟ جريان عمر را برايــش گفتنـــد، فـرمـود:
سعدبن سهل نقل كردهكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در واقعه خيبر فرمود:
ص:341
مردم آن شب را با اين فكر به صبح بردند كه حضرت فردا رايت را به دست چه كسى مىدهد؟ وقتى صبح شد مردم همگى نزد آن جناب حاضر شدند، در حالى كه هر كس اين اميـد را داشت كه رايت را به دست او بـدهد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
رفتند و آن جناب را آوردند. حضرت آب دهان خود را به ديدگان على عليهالسلام كشيد و در همان لحظه بهبودى يافت، به طورى كه گويى اصلاً درد چشم نداشت. آن گاه رايت را به وى داد. على عليهالسلام پرسيد:
يا رسول اللّه! با آنان قتال كنم تا مانند ما مسلمان شوند؟ فرمود:
بدون هيچ درنگى پيشروى كن تا به درون قلعهشان در آيى،
آن گاه در آنجا دعوتشان كن،
و حقوقى را كه خدا به گردنشان دارد برايشان بيان كن،
براى اين كه به خدا سوگند اگر خداىتعالى يك مرد را به دست تو هدايت كند براى تو بهتر است از اين كــه نعمتهـاى مــادى و گرانبهـايى داشتــه بـاشـى!
سلمـه مىگويد:
از لشكر دشمن مرحب بيرون شد، در حالى كه رجز مىخواند و مىگفت:
از لشكرياناسلام على عليهالسلام به همآوردى او رفت، در حالى كه مىسرود:
من چون شير جنگلم كه ديدنش وحشت اسـت،
و ضربت من مانند كَيْلَ سَنْدَرَة (ترازوي مخصوص وزن اجناس بزرگ و زياد،) است،
كه احتياج به دو بار وزن كــردن نــدارد!
آن گاه از همــان گرد راه با يك ضربــت فرق سر مرحب را شكافت و به خاك هلاكتش انداخت و خيبر به دست او فتح شــد.
(اين روايــت را بخارى و مسلم از قتيبـه بن سعيـد روايــت كردهانــد. مسلم آنرا در صحيـح خــود آورده اســت).
ابوعبــداللّه حافــظ به سند خــود از ابى رافع برده آزاد شده رسول اللّه
ص:342
صلىاللهعليهوآله روايـــت كـرده اســت كــه گـفـت:
ما با على بوديم كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله او را به سوى قلعه خيبر روانه كرد. همين كه آن جناب به قلعه نزديك شد اهل قلعه بيرون آمدند و با آن جناب قتال كردند.
مردى يهودى ضربتى به سپر آن جناب زد، سپر از دست حضرت بيفتاد، ناگزير على درب قلعه را از جاى كند و آن را سپر خود قرار داد. اين درب همچنان در دست على بود و جنگ همى كرد تا آن كه قلعه به دست او فتح شد. آن گاه درب را از دست خود انداخت. به خوبى به ياد دارم كه من با هفت نفر ديگر كه مجموعا هشت نفر مىشديم هر چـه كوشش كرديم كه آن درب را تكـان دهيم و جا به جا كنيم نتوانستيم.
و نيز به سند خود از ليث بن سليم از ابى جعفر محمدبن على روايت كرده كه فرمود:
از طريقى ديگر از جابر روايت شده كه گفت: سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاى اولش برگردانند.
و نيز جابر به سند خود از عبداللّهبنابىليل روايتكردهكه گفت:
علــى عليهالسلام همـواره در گرما و سرمــا قبايى باردار و گــرم مىپوشيــد، و از گـرمــا پـروا نمىكرد. اصحاب من نـزد مـن آمـدند و گـفتنـد:
ما از اميرالمؤمنين چيزى ديدهايم و نمىدانيم تو هم متوجه آن شدهاى يا نه؟ پرسيدم چه ديدهايد؟ گفتند: ما ديديم كه حتى در گرماى سخت با قبايى باردار و كلفت يرون مىآيد، بدون اين كه از گرما پروايى داشته باشد، و برعكس در سرماى شديد با دو تا جامه سبك بيرون مىآيد، بدون اين كه از سرما پروايى كند! آيا تو در اينباره چيزى شنيدهاى؟ من گفتم: نه چيزى نشنيدهام. گفتند: پس از پدرت بپرس شايد او در اين باب اطلاعى داشته باشد، چون او با آن جناب همراز بود. من از پدرم ابىليل پرسيدم، او هم گفت چيزى در اين باب نشنيده است. آنگاه به حضور على عليهالسلام رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و اين سؤال را در ميان نهاد و على عليهالسلام فرمود:
مگـر در جنگ خيبـر نبـودى؟ عـرض كردم: چـرا؟ فـرمود:
ص:343
يادت نيست كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابىبكر را صدا كرد و بيرقى به دستش داد و روانه جنگ يهود كرد و ابوبكر همين كه به لشكر دشمن نزديك شد، مردم را به هزيمت برگردانيد، سپس عمر را فرستاد و لوايى به دست او داد و روانهاش كرد، عمر نيز همين كه نزديك لشكر يهود شد و به قتال نپرداخته، پا به فرار گذاشت.
رســول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: امــروز رايت اســلام را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول نيــز او را دوســت مىدارنــد، و خدا به دســت او كه مــردى كرّار و غيــر فرّار است، قلعــه را فتح مىكنــد. آن گاه مرا خواست و رايــت جنــگ را به دسـت مــن داد و فرمـــود:
از آن به بعد من ديگر گرما و سرمايى نديدم.
(اين مطــالــب از كتــاب دلايلالنبــوه تــأليـف
امام ابـوبكــر لبهقــى نقل شده است.)
طبرسى گويد: بعد از فتح خيبر، رسول خدا صلىاللهعليهوآله مرتب ساير قلعههاى يهود را يكى پــس از ديگرى فتــح كرد، و امــوال را حيازت نمود تا آن كه رسيدند به قلعه وطيح و قلعه سلالم، كه آخرين قلعههاى خيبر بودند، و آن قلعهها را هم فتح نمود، و ده روز و انـدى محـاصـرهشـان كـرد. ابـن اسحـاق گويد:
بعد از آن كه قلعه قموص كه قلعه ابىالحقيق بود، فتح شد، صفيه، دختر حى بن اخطب، و زنى ديگر كه با او بود، اسير شدند. بلال آن دو را از كنار كشتگان يهود عبور داد، و صفيه چون چشمش به آن كشتگان افتاد، صيحه زد و صورت خود بخراشيد، و خاك بر سر خود ريخت. چون رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اين صحنه را ديد فرمود: - اين زن فتنهانگيز را از من دور كنيد! و دستور داد صفيه را پشت سر آن جناب جاى دادند، و خود ردائى به روى او افكند و مسلمانان فهميدند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را براى خود انتخـاب فـرموده است. آن گاه وقتـى از آن زن يهـودى آن وضـع را ديد به بلال فرمود:
از سوى ديگر، صفيه در ايام عروسىاش كه بنا بود به خانه كنانه بن ربيع ابىالحقيق برود، شبى در خواب ديد ماهى به دامنش افتاد، و خواب خود را به همسرش گفت. كنانه گفت: اين خواب تو تعبيرى ندارد جز اين كه آرزو دارى همسر محمد پادشاه
ص:344
حجاز شوى! آن گاه سيلى محكمى به صورتش زد به طورى كه چشمان صفيه از آن سيلــى كبود شد، و آن روزى كــه او را نــزد رســول اللّه صلىاللهعليهوآله آوردنــد اثر كبودى هنوز باقى مانده بــود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيــد: اين كبـودى چشم تو از چيست؟ صفيه جريانرا نقل كرد.
ابن ابى الحقيق شخصى را نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرستاد كه در يك جا جمع شويم و با شما صحبتى دارم و حضرت پذيرفت. ابن ابى الحقيق تقاضاى صلح كرد، بر اين اساس كه خون هر كس كه در قلعهها ماندهاند محفوظ باشد، و متعرض ذريه و اطفال ايشان نيز نشوند، و جمعيت با اطفال خود از خيبر و اراضى آن بيرون شوند، و تنها با يك دست لباس كه به تن دارند، بروند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم اين پيشنهاد را پذيرفت، به شرطى كه از اموال چيزى از آن جناب پنهان نكرده باشند، و گرنه ذمه خدا و رسولش از ايشــان بــرى خــواهــد بــود. ابن ابىالحقيــق پــذيــرفت و بر اين معنا صلح كردند.
مردم فدك وقتى اين جريان را شنيدند پيكى نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرستادند كه به ما اجــازه بده كه بدون جنگ از ديار خود برويم، و جان خود را سالم به در ببريم، و هر چه مال داريم براى مسلمين بگذاريم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم پذيرفت. آن كسى كه بين رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اهل فدك پيــام رد و بدل مىكــرد، محيصه بن مسعود يك از بنى حارثه بود.
بعد از آن كه يهوديان بر اين صلحنامه تن در دادند، پيشنهاد كردند كه اموال خيبر را به ما واگذار كن كه ما به اداره آن واردتريم تا شما، و عوائد آن بين ما و شما به تساوى تقسيم شود. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هم پذيرفت به اين شرط كه هر وقت خواستيم شما را بيرون كنيم اين حق را داشته باشيم. اهل فدك به همين قسم مصالحه كردند، در نتيجه اموال خيبر بين مسلمانان تقسيم شد، چون با جنگ فتح شده بود. ولى املاك فدك خالصـه رسول خدا صلىاللهعليهوآله شد، براى اين كه مسلمانــان در آنجا جنگــى نكــرده بودنـد.
ص:345
بعد از آن كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آرامشى يافت، زينب دختر حارث همسر سلام بن مشكم، برادرزاده مرحب (فرمانده لشكر يهود كه به دست على عليهالسلام كشته شد،) گوسفندى بريان براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله هديه فرستاد. قبلاً پرسيده بودكه آن جناب از كدام عضو گوسفند بيشتر خوشش مىآيد، گفته بودند از پاچه گوسفند، و بدين جهت سمى كه همه جاى گوسفند ريخته بود، در پاچه آن بيشتر ريخت، و آن گاه آن را براى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آورد و جلوى آن حضرت گذاشت.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله پاچه گوسفند را گرفت و كمى از آن در دهان گذاشت و بشر بن براء ابن معرور هم كه نزد آن جناب بود، استخوانى برداشت تا آن را بليسد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمــود: از خــوردن اين غــذا دســت بكشيــد كــه شانــه گوسفنــد بــه من خبــر داد كه اين طعــام مسمـــوم است.
آن گاه زينب را صدا زدند و او اعتراف كرد و پرسيدند: چرا چنين كردى؟ گفت: براى اين كه مىدانــى چه بر سر قوم من آمــد؟ پيش خود فكر كــردم اگر اين مرد پيغمبر باشد از ناحيــه غيب آگاهــش مىكنند و اگر پادشاهــى باشد داغ دلــم را از او گرفتهام.
رســول خــدا صلىاللهعليهوآله از جــرم او گذشــت كرد، و بشر بن بــراء از همــان يك لقمــه كه خــورده بــود درگذشــت. مىگويـد:
در مرضــى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آن مــرض از دنيا رفــت مادر بشــر بن براء وارد شـد بر رســول خدا صلىاللهعليهوآله تا از آن جنــاب عيادت كنــد. رسول خــدا صلىاللهعليهوآله فرمــود:
مسلمانان معتقدند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با اين كه خداىتعالى او را به نبوت گـرامى داشتـه بـود، بـه شهــادت از دنيـا رفـت!(1)
1) الميزان ج: 36، ص: 150
ص:346
جنگ تبوك از جهات دورى راه و استثنايى بودن آن با ساير غزوات پيامبر گرامى خدا تفاوت داشته است. در روايات اسلامى جزئياتى از تدارك و حركت مسلمانان به اين جنگ، و سختىهايى كه متحمل شدهاند، وجود دارد، و مخصوصا از كارشكنى و تعلل منــافقيــن حكــايـتهايى مىكننــد كه در اين مبحث خلاصهاى از آنان نقل خواهد شد.
مقدمات جنگ تبوك چنين آغاز شد كه ييلاقنشينها كه همه ساله از شام به مدينه بر مىگشتند، با خود پشمينه و خواربار مىآوردند، مردمى عوام بودند، در آن ايام در مدينه انتشار دادند كه روميان دارند قشون جمعآورى مىكنند و مىخواهند با لشكرى انبوه با رسولخدا صلىاللهعليهوآله نبرد كنند. گفتند: «هِرْقِل» پادشاه روم با همه لشكريانش حركت كرده و قبايل غَسّان و جُذام و بَهْراء و عامِلَة را هم با خود همداستان نمودهاست و خودش در حِمْـص مانده است و لشكريانش تا بَلْقاء رسيدهاند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى اين معنا را شنيد اصحاب خود را به تبوك، كه يكى از شهرهاى بَلْقاء است، فرستاد، و از آن سو افرادى را به ميان قبايلى كه در اطراف مدينه بودند، و همچنين به مكه و نزد افرادى كه از ميان قبايل خُزاعَه و مَزينَه و جُهَيْنَه مسلمان شده بودند، اعزام كرد، تا آنان را به جهاد تحريك كنند.
آن گاه به لشكريان خود دستور داد تا لواى جنگ را در «ثَنِيَّةُالْوِداع» بيفراشتند، و به افرادى كه توانايى مالى داشتند دستور داد تا به تهىدستان كمك مالى كنند، و هر كس هر چه اندوخته دارد بيرون آورد و انفاق كند. لشكر نيز چنين كردند و با تشويق
ص:347
يكديگر لشكرى نيرومند شدند.
رسـول خـدا صلىاللهعليهوآله به خطبه ايستـاد و بعد از حمـد و ثنـاى پروردگـار، چنيـن فرمود:
راستتريــن گفتارهــا، كتــاب خــدا،
و سـزاوارتريــن سفارشـات، تقـــوى،
و بهتريــن ملتهــا، ملــت ابراهيـــم،
و نيكوترين سنتهــا، سنــت محمــد،
و شريــفتـريــن سخنــان، ذكر خدا،
و بهترين داستانها، همين قرآن است،
و نيكوترين امور، آن امرى است كه عزيمت بر آن راسختر و جدىتر
و بــدتــريـــن امــور، آن امــرى اســت كــه تــازه درآمــد بــاشـد!
نيكوتــريــن هدايــت، هدايـــت انبيـــــاء،
شريفترين كشتگان، آنهايى هستند كه در راه خدا شهيد شده باشند،
و تاريكتريــن كـورىهــا، كـورى ضلالــت بعد از هدايــت اسـت،
و بهتــريــن كــارهــا، آن كــارى اســت كـــه نــافــــعتــر باشــد!
بهتـــريــن هــدايتهــا، آن هـدايتــى است كــه پيـــروى گــــردد،
و بدتريــن كورىهــا، كــورى دل اســـت،
دســت بـــالا (دهنــده) بهتــر از دســت پايين (گيرنـــده) اســــت،
خواستــهاى كــه كــم و بــه قــدر كفــايــت بــاشــد، بهتــر از آن خواستــهاى اســت
كــه زيــاد و بازدارنــده از يــاد خــدا باشـــد،
بدترين معذرتهــا، معــذرت در دم مرگ،
و بدترين ندامتها، ندامت در قيامت است،
پــارهاى مردم كسانىانــد كه به نماز جمعـه نمىآيند، مگر گاه به گاه،
و پارهاى ديگر كسانىاند كه به ياد خدا نمىافتند، مگر بىاراده و نيت،
و از بزرگترين خطاهاى زبان، دروغ،
و بهترين بىنيازىهــا، بىنيازى دل اســت، (سيـرى چشــــم و دل)،
نيكوتـــريــن توشــههـــا، تقــــوى،
و رأس حكمت، تـرس از خداســـت،
و بهتــريـــن چيـــزى كــــه در دل مــــىافتـــد، يقيــــن اســــت؛
ص:348
و شــك و ترديـــد از كفـــر اسـت؛
و دورىكردنازيكديگرعملجاهليت؛
و غــل و غــش از چــرك جهنـــم؛
و مستــــــى اخگــــر آتـــــــــش؛
و سرائيــدن شعر از ابليس است؛
و شراب انبانــه همـــه گناهــان؛
و زنــــان دامهــــاى شيطـــان؛
و جوانى شعبهاى از جنون است؛
و بدترين كسبها رباخـــوارى؛
و بدتريـــن خوردنهــا، خــوردن مــال يتيـــم اســت!
نيك بخت آن كسى است كه از ديگــران پنـــد بگيـرد،
و بدبخت آن كسى است كه در شكم مادر بدبخت باشد،
و هــر يــك از شمــا ســرانجــام در خــانـه چهـار ذراعــى قــرار خــواهيــد گــرفــت،
در هـــر امـرى آخـر آن را بايـــد نگريســت، و مـــلاك هــر امــرى آخــــر آن اســت،
بدترين رباها دروغگويـى اسـت (دروغ ماننــد ربــا نظام زندگــى را مختــل مىســازد!)
هــر آينــدهاى نـــزديـــــك اســــت،
ناســزا گفتن به مؤمن فسق و قتال با او كفر، و خوردن گوشت او از نافرمانى خدا، و حرمت مال او مانند حرمـــت خون اوست،
هر كه به خــدا توكـــل كنـــد، خـــدا او را كفايـــت مىكنــــد،
و هر كه صبر كنــد به پيروزى مىرسد،
و هر كه از جرم ديگران درگذرد، خداوند از جرائم او درمىگذرد،
و هـر كه خشــم خود فرو بــرد خداونــد پاداشـــش مىدهــــد،
و هر كه صبر بر مصيبــت كند، خدا او را عوض مرحمت مىكند،
و هر كه در پى انتشار فضائل خود بر آيد، خداوند در پى رسوائىاش بر خواهد آمد، و هر كه در اينباره سكوتكند، خداوند بهبيشتر ازآنكه خود انتظارداشت. فضائلشراانتشارمىدهد،
و هركه معصيت كند، خدا عذابش دهد!
بار الها! مرا و امت مرا بيامرز!
بار الها! مرا و امت مرا بيامرز!
من از خدا براى خودم و براى شما طلب مغفرت مىكنم!»
مردم وقتى اين خطبه را شنيدند در امر جهاد دلگرم شدند، و همه قبايلى كه آن
ص:349
جناب براى جنگ دستور حركتشان داده بود، حركت كردند، ولى پارهاى از منافقين و غيرمنافقيــــن تقاعـد ورزيدند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به جد بن قيس برخورد و به او فرمود: - اى ابا وهب، آيا براى اين جنگ با ما حركت نمىكنى؟ گويا از ديدن زنان زرد پوست خوددارى نمىتوان كرد؟ عرض كرد: - يا رسول اللّه، به خدا سوگند قوم و قبيله من مىدانند كه هيچ كس در ميان آنان به قدر من زن دوست نيست، و من مىترسم اگر با شما حركت كنم و به اين سفر بيايــم از ديدن زنان رومــى نتوانم خوددارى كنــم، لذا استدعــا دارم مرا مبتــلا مكن، و اجـازه بده در شهر بمانم!
او از سويى به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اين چنين گفت، لكن از سوى ديگر به گروهى از قوم خود گفت: هوا بسيار گرم است، در اين هواى گرم از خانه و زندگى خود بيرون مرويد!
پسرش گفت: آيا خودت فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مخالفت مىكنى بس نيست و اينك مردم را سفارش مىكنى كه گرمى هوا را بهانه كرده و آن جناب را مخالفت كنند. به خدا قسم در همين باره آيهاى خداوند نازل خواهد فرمود كه تا قيام قيامت مردم آن را بخـوانند و تـو رسوا شوى!
اتفاقــا خداىتعالــى آيــه «وَ مِنْهُمْ مَــنْ يَقُـولُ ائْــذَنْ لى...!» (49 / توبه) را فرستاد. آن گــاه جد بن قيس اضافــه كرده بود كه محمد خيال مىكند كه جنگ با روم هم مثــل جنگ با ديگران است، ولى من به خوبــى مىدانــم كه احدى از ايــن مسلميـن از اين جنـگ برنخواهند گشت!
عدهاى هم بودند كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله تخلف كردند كه صاحبان نيت صادقانه و بصيرت در ديــن بودند، و هيــچ شك و ترديدى در عقايدشان رخنه نكرده بود، لكن پيش خود گفته بودند، ما بعـد از آن كه رسـول اللّــه صلىاللهعليهوآله حركــت كردنــد، از دنبال به او ملحـق مىشويـم.
از آن جمله يكى ابوخيثمه بود كه مردى قوى و داراى دو همسر و دو آلاچيق بود. همسران وى آلاچيقهايش را آب پاشى كرده و در آن آب آشاميدنى خنكى فراهم نموده و طعامى تهيه كرده بودند، در همين بين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مسلمانان
ص:350
را دستور حركت داد او سرى به آلاچيق خود زد، و در جواب هواى نفس خود، كه او را به استفاده از آن دعوت مىكرد، گفت:
نه به خدا سوگند! اين انصاف نيست كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اين كه خداىتعالى از گذشته و آينده او عفو فرموده، حركت كند، و در شدت حرارت و گرد و غبار و با سنگينى سلاح راه بپيمايد، و در راه خدا جهاد كند، آن گاه ابوخيثمه، كه مردى نيرومند است، در سايه آلاچيق، و در كنار همسران زيباى خود به عيش و عشرت بپردازد!!؟
نـه بـه خـدا سـوگند، كـه از انصـاف دور اسـت!
اين بگفت و از جا برخاست و شتر خود را آورد و اثاث سفر را بر آن بار كرد و به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ملحق شد. مردم وقتى ديدند سوارى از دور مىرسد به رسولخدا صلىاللهعليهوآله گزارش دادند. حضرت فرمود: بايد ابا خيثمه باشد! ابوخيثمه نزديك شد و جريان كار خود را به عرض رسانيد. حضرت جزاى خير برايش طلب نموده و دعاى خيرش فرمود.
از جمله عقبماندگان از لشكر، ابوذر بود، كه سه روز از رسول خدا صلىاللهعليه وآله تخلف كرد. جريان كار او هم اين بود كه شترش ضعيف و لاغر بود، و در بين راه از پاى در آمد، و ابـوذر نـاگزيـر شد اثاث خــود را از كول شتـر پاييــن آورد، و به دوش خــود بكشــد.
بعــد از سه روز مسلمانــان ديدند مردى از دور مىرسد، به رسول خدا صلىالله عليهوآله گزارش دادند، حضرت فرمود: بايــد اباذر باشد! گفتند: آرى اباذر است! حضرت فرمود:
ابوذر خود را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسانيد در حالى كه ظرفى آب همراه داشت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: آب داشتى و تشنه بودى؟ عرض كرد: بلى! فرمود: چرا؟ عرض كرد: در ميان راه به سنگى گود برخوردم كه در گودى آن آب باران جمع شده بود، وقتى از آن آب چشيدم ديدم آب بسيار گوارايى است، با خود گفتم از اين آب نمىخورم مگر بعد از آنكه رسولخدا صلىاللهعليهوآله از آن آب بياشامد. حضرت فرمود:
ص:351
خدا رحمتت كند،
تو تنها زندگى مىكنى، و تنها هم خواهى مرد،
و تنها هم محشور خـواهى شد، و تنها هـم به بهشت خواهى رفت!
آرى آنان به جنازه تو برمىخورند و تو را غسل و كفن مىكنند،
و بر جنازهات نماز مىخوانند و دفن مىكنند!
در ميان كسانى كه از آن جناب تخلف ورزيدند عدهاى از منافقين بودند و عدهاى هم از نيكان، كه سابقه نفاق از ايشان ديده نشده بود. از آن جمله: كعب بن مالك شاعر، مراره بن ربيع، و هلال بن اميه رافعى. بعد از آن كه خداوند مهربان توبهشان را قبول كــرد، كعـب گفتــه بــود:
« من از خود در عجبم، زيرا هرگز ياد ندارم كه روزى به مثل آن ايامىكه رسولخدا صلىاللهعليهوآله حركت مىكرد، سر حال و نيرومند بوده باشم، و هيچ وقت جز در آن ايام داراى دو شتر نبودم، با خود گفتم فردا به بازار مىروم و لوازم سفر را خريدارى مىكنم و بعدا خود را به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىرسانم. به بازار مىرفتم و لكن حاجت خود را بر نمىآوردم تا آن كه به هلال بن اميه و مراره بن ربيع برخوردم. آن دو نيز از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله تخلف كرده بودند. باز هم متنبه نشدم، و با آن دو قرار گذاشتم فردا به بازار برويم. فردا به بازار رفتيم ولى كارى صورت نداديم. خلاصه در اين مدت كار ما اين بود كه مرتب مىگفتيم فــردا حركــت مىكنيــم، و حركــت نمىكرديــم، تا يك وقــت خبردار شديــم كه رســول اللّـه صلىاللهعليهوآله دارد برمىگــردد.
وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله راه خود را به مدينه نزديك كرد به استقبالش شتافتيم تا او را تهنيت بگوييم كه بحمداللّه به سلامت برگشته است، و لكن با كمال تعجب ديديم كه جواب سلام ما را نداد، و از ما روى گردانيد!
آن گاه متوجه برادران دينى خود شديم و به ايشان سلام كرديم، ايشان هم جواب ما را ندادند. اين مطلب به خانوادههاى ما رسيد، و وقتى به خانه آمديم ديديم زن و بچههاى ما نيز با ما حرف نمىزنند. به مسجد آمديم ديديم احدى نه به ما سلام مىكند و نه هم كلام ما مىشود، لاجرم زنان ما نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله مشرف شدند و به عرض رسانيدند كه شنيدهايم كه شما بر شوهران ما غضب فرمودهايد؟ آيا وظيفه ما هم
ص:352
اين است كه از آنان كنارهگيرى كنيم؟ حضرت فرمود: نه، شما نبايد كنارهگيرى كنيد، و لكـن مواظب بـاشيد با شما زندگى نكنند!»
وقتى كار كعب بن مالك، و دو رفيقش، به اينجا كشيد، گفتند ديگر مدينه جاى ما نيست، زيرا نه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با ما حرف مىزند، و نه احدى از برادران و قوم و خويشان، پس بياييد به بــالاى كوه برويم و به دعــا و زارى بپردازيــم. آخر يا اين اســت كه خــدا از تقصيــرات ما درمـىگـذرد، و يـا آن كه همــان جا از دنيــا مىرويم!
اين سه نفر از شهر بيرون شدند و به بالاى كوه ذباب رفتند و در آنجا به عبادت و روزه پرداختند. زن و فرزندانشان برايشان طعام مىآوردند و بر زمين مىگذاشتند و بــدون اين كه حرفــى بزنند، برمىگشتند. و اين برنامــه تا مدتى طولانــى ادامه داشت.
روزى كعب به آن دو نفر ديگر گفت: رفقا، حالا كه به چنين رسوايى و گرفتارى مبتلا شدهايم، و خدا و رسولش و به پيروى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله خانوادههاى ما و برادران دينىمان بر ما خشم گرفتهاند، و احدى با ما هم كلام نمىشود، ما خود چرا به يكديگر خشم نگيريم، ما نيز مسلمانيم و بايد دستور پيامبر را پيروى كنيم و با يكديگر هم كلام نشويم. اينك هر يك از ما به گوشهاى از اين كوه بالا برويم و سوگند بخوريم كه ديگر با رفيق خود حرفى نزنيم تا بميريم، و يا آن كه خدا از تقصيرمان بگذرد!
مدت سه روز هم بدين منوال گذرانيدند، و يكه و تنها در كوه به سر بردند، حتى طـورى از يكـديگــر كنـاره گـرفتند كـه يكـديگــر را هـم نمـىديدنــد.
پس از سه روز، يعنى در شب سوم رسول خدا صلىاللهعليهوآله در خانه ام سلمه بود كه آيه توبه و مژده مغفرت آن سه نفر نازل شد، و آن آيه اين بود:
«لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلـَى النَّبِـىِّ وَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ... !» (117 / توبه)
امام صادق عليهالسلام فرمود: مقصود از مهاجرين و انصار، ابىذر، ابوخيثمه، و عميربن وهب بود كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله تخلف ورزيده و بعد به وى ملحق شدند. آن گاه درباره آن سه نفر كه آيه:
«وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذينَ خُلِّفُوا...!»
در حقشان نازل گرديده است.
آيه مىفرمايد:
«... حَتّى اِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الاَرْضُ بِما رَحُبَتْ... .» (118 / توبه)
از اين رو زمين با همه فراخىاش بر آنان تنگ شد، كه نه رسول اللّه
ص:353
صلىاللهعليهوآله با ايشان هم كلام مىشد، و نه برادران دينى، و نه زن و فرزندانشان؛ و به همين جهت، مدينه بر آنان تنگ شد و ناگزير از مدينه تار و مار شدند؛ تا خداوند مهربان وقتى ديد به راستى نادم شدهاند، توبــه آنان را قبــول فرمود.(1)
«قُلْـتَ لاآ اَجِدُ مــآ اَحْمِلُكُمْ عَلَيْـهِ تَوَلَّــوْا وَ اَعْيُنُهُـمْ تَفيـضُ مِنَالدَّمْعِ حَزَنا...!»(92 / توبه)
قــرآن مجيد در مقابــل تخلف و تقاعد قاعدين جنگ تبوك و ثروتمندانى كه نه تنها به جبهه نرفتند بلكه ديگــران را نيز از رفتــن منع و سرزنش مىكردند، گروه ديگـرى را تعـريف مىكنـد كه نه تنهـا آماده رفتن به جبهـه بودنــد بلكه بدون داشتــن تجهيزاتى به خدمت پيامبــر گرامــى اسلام مشـرف مىشدنــد و گريــه و نالــه مىكـردنــد كه آنهـا را تجهيـز كند...!
از اين گونه اشخاص قلم تكليف و حكم وجوب جهاد برداشته شد، چون اگر برداشته نشود حرجى و شاق است. همچنين توابع اين وجوب، از قبيل: مذمت در دنيا و عقاب در آخــرت، پاى آنهــا را نمىگيرد، چون در حقيقت توابع مخالفت بر آنها صدق نمىكند.
آنهــا نخــواستــه بــودنــد مانند منافقين با تخلف از امر جهاد و تقاعد ورزيدن كارشكنــى كننــد و روحيه اجتمــاع را فــاســد ســازنــد.
در روايات اسلامــى آمده كه اين آيــه درباره « بَكّائين» نازل شده است و ايشان هفت نفـر بـودند كـه سه تـن از ايشـان يعنى: عبـدالرحمـن بن كعب، علبـه بن يزيد، عمرو بن ثعلبه بن غنمه از بنى النجار؛ سالم بن عمير، هرمى بن عبداله، و عبداللّه بـنعمـر، ابن عـوف، عبداللّه بن مغفل؛ از قبيله مزينه بودند.
اين هفت نفر نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آمدند و عرض كردند:
(نقل از ابوحمزه ثمالى)
ضمنا در روايت آمده كه سپاهيــانى كه در تبــوك همراه رسول خدا
1) الـميـزان ج: 18، ص: 172(روايات اسلامى)
ص:354
صلىاللهعليهوآله بودند سى هزار نفر مىشدند كه ده هزار نفر آنان مركب داشتند. در جنگ تبوك على عليهالسلام به دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مدينه ماند.
در درّ منثور روايت شده كه علىبن ابيطالب عليهالسلام بيرون رفتند تا به ثنيةالوداع رسيـدند، و رسـول خدا صلىاللهعليهوآله مـىخواست بـه تبوك برود و على گريه مىكرد و مىگفت:
رســـول خـــدا صلىاللهعليهوآله فــــرمـــود:
ـ راضــى نيستى كه نسبـــت به من مانند هارون باشى نسبت به موسى؟
و هيچ فرقى در ميـــانــه نبــاشــد مگـــر نبــوت؟!(1)
«يآاَيُّهَــا الَّــذيــنَ ءَامَنُــوا مــا لَكُــمْ ِ...وَ هُــمْ كـارِهُونَ؟» (38 تا 48 / توبه)
جنگ تبوك در تاريخ اسلام، تنها جنگى است كه از اول منافقين در آن تخلف ورزيدنــد و پيغمبر خــدا را يارى نكردنــد، و پيغمبر گرامى نيز آنها را از همراهى لشكــر اسلام، بــراى جلوگيــرى از ايجــاد فتنه در داخـل جبهه مسلميــن، معاف كرد.
قرآن مجيد جريان تخلف منافقين را در جا به جاى اين آيات بيان مىكند، و در
قسمـــت اول مىفـرمايــد:
مگــر از آخــرت به زندگــى دنيا راضـى شدهايد؟
اگر بيرون نياييد، خداوند به عذابى دردناك عذابتان خواهد كرد،
و گروهى غير شما مىآورد!
و شما با تخلف خود او را ضرر نمىزنيد،
و او بر هر چيزى تواناست!» (38 و 39 / توبه)
در اين آيات و آيات بعدش به مؤمنين عتابى شديد و تهديدى سخت شده است. (در دنباله اين آيات خداوند متعال يارى و كمك خود را نسبت به رسول گرامى خود بيان مىفرمايد و جريان اخراج و هجرت پيامبر را يادآورى مىكند كه چگونه كفار قريش او را
1) الـميــزان ج: 18، ص: 275
ص:355
از مكه بيرون كردند و براى قتل او نقشه كشيدند، و او را تا غار ثور دنبال كردند، ولى خداى مستعان او را با جنودى كه براى چشمهاى آنان نامرئى بود، يارى فرمود، و آنها نتوانستند به پيامبر دسترسى پيدا كنند. و اين چنين است يارى خداىتعالى كه رسول گرامى خود را با آن يارى مىكند، حتى اگر كسى از مؤمنين به يارىاش نشتابد!)
سپــس چنين دستــور مىفرمايـد:
و با مالها و جانهاى خود در راه خدا جهـاد كنيــد!
كه اين براى شما بهتر است، اگر مىدانستيد!» (41 / توبه)
سنگين بارى در اين آيه كنايه است از وجود موانعى كه نگذارد انسان براى جهاد در راه خدا بيرون رود، نظير كثرت مشاغل مربوط به امور مالى و بازار و غيره، و يا علاقه فراوان به زن و فرزند و خويشان و دوستان، به حدى كه دورى و جدايى از آنان را در دل انسان مكروه و ناپسند سازد، و همچنين نداشتن زاد و راحله و اسلحه و هر مانع ديگرى كه آدمى را از شركت در جهاد بازدارد.
و در مقابل، مراد از سبكبارى اين است كه هيچ يك از اينها مانع او نشود. پس اين كه فرمود در هر دو حال، با اين كه دو حال متضادند، به سوى جهاد بيرون روند، معنايش اين است كه در هر صورت و در هر دو حال به جهاد برويد، و هيچ بهانهاى را عذر نياوريد، و با مالها و جانهاى خود، يعنى با هر وسيلهاى كه برايتـان ممكـن است، جهاد كنيد!
ادامه آيه، سرزنش و مذمت منافقينى است كه از همراهى كردن با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بـراى جنــگ تبوك تخلــف ورزيـدنــد:
« اگر تو ايشان را به چيزى دعوت مىكردى كه نفع مالى مسلم و نقدى مىداشت، و به دست آوردنش هم آسان بود، به طور مسلم تو را اجابت مىكردند، و با تو بيرون مىآمدند، تا به طمع خود برسند، و غنيمتى را كه وعده داده باشى به چنگآورند و لكن تو ايشان را به سفرى دور و دراز و كارى دشوار دعوت كردى، لذا درباره آن تثاقل ورزيدند.
به زودى، بعد از آن كه از جنگ برگشتيد، و ايشان را در تخلفشان سرزنش كرديد، به خدا سوگند خواهند خورد كه اگر ما استطاعت مىداشتيم با شما مىآمديم.
اينها با اين طريقهاى كه در امر جهاد اتخاذ كردهاند، كه هر وقت آسان و پر درآمد باشــد شركت كننــد، و هر وقــت دور و پر مشقــت بود تخلف ورزند و عذرها و سوگندهاى دروغـيـن بيـاورنـد، خـود را هـلاك خـواهنـد كـرد!
ـ و خــــدا مـــىدانــد كــه در سوگنــدشـــان دروغگــوينــد!» (42 / توبــــه)
ص:356
خداى متعال در قرآن كريم با ذكر معافيت منافقين به وسيله رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرده از چهره زشت نفاق بر مىدارد، و در يك سؤال و جواب، ماهيت پست منافقين، و حكمت و درايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را روشن مىسازد:
چرا پيش از آن كه راستگويان برايت مشخص شوند، و دروغگويــان را بشناسى، اجازهشــان دادى؟
كسانــى كه به خدا و روز جزا ايمان دارنــد براى اين كه با مالهــا و جانهـاى خويش جهاد كننــد از تو اجازه نمىخواهند،
آرى خداوند پرهيزكاران را مىشناسد!
تنها كسانى كه به خدا و روز جزا ايمان ندارند و دلهايشان به شك افتاده و در شك خـود سـرگردانند، از تو اجازه مىخواهند.
اگر بنا داشتند بيرون شوند براى آن جنب و جوشى از خود نشان داده و در صدد تهيه لوازم سفر بر مىآمدند، ولى خدا حركتشان را مكروه داشت، و به همين جهت بازشان داشت،
و گفته شد: با قاعدين بنشينيد!
اگر با شما بيرون شده بودند در كارتان جــز فســاد نمــىافزودنـــد!
و ميان شما اراجيف انتشار مىدادند و فتنهجويى مىكردند و چون در ميان شما زودباوران نيز بودند، و در نتيجه تحت تأثير اراجيف آنها قرار مىگرفتند.
و خدا ستمكاران را خوب مىشناسد!
قبلاً هم فتنهجويى كرده بودند و كارها را بر تو آشفته مىساختند! تا آن كه حق بيامد و امر خدا بر نقشههاى شيطانى آنان، با وجودى كه ايشان كراهت داشتند، غلبه كرد!» (43 تا 48 / توبه)
سياق آيه در صدد بيان اين است كه - دروغگويى آنان روشن است، و با كوچكترين امتحان فاش مىشود. مثلاً اگر اجازه نمىدادى دروغ و رسوايىشان كشف مىشد. منظور از خطابى كه به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شده، تنها و تنها بيان روشنى مطلب و وضوح آن است، و مراد افاده ظهور و وضوح دروغ منافقين است و بس! و اين كه فرمود: چرا به ايشان اجازه دادى؟ معنايش اين است كه اگر اجازه نمىدادى بهتر و زودتر رسوا مىشدنــد، و آنهــا به خاطـر سوء سريـره و فســاد نيت مستحــق اين معنــا بودنــد.
ص:357
متعاقب آيه، دليل اين امر را بيان مىكند، چه از آن آيه بر مىآيد كه اذن ندادن آن جناب فى نفسه مصلحت نداشته است، بلكه مصلحت اذن دادنش بيشتر بوده است، زيرا اگــر اذن نمىداد و منافقيــن را با خود مىبــرد، بقيه مسلمانــان را هم دچار خبال يعنى فساد افكار مىكــرد، و هم اتحاد و اتفاق آنان را مبدل به تفرقه و اختلاف مىنمود.
پس متعين همين بود كه اجازه تخلف بدهد تا با مسلمانان به راه نيفتند و فساد افكار خود را در افكار و عقايد آنان نفوذ ندهند، و ميان آنان تفتين و اختلاف ايجاد نكنند، چون همه مسلمانان داراى ايمان محكم نبودند و بعضى از ايشان ايمانشان سست و دلهايشان مريض و مبتلا به وسواس بود. اين دسته گوشهايشان بدهكار سخنان فـريبنده آنـان، و آمـاده پذيرش وسوسههاى آنان بود.
همه اينها در صورتى بود كه منافقين در رودربايستى گير مىكردند و با مسلمانان به راه مىافتادند، و اگر صريحا اعلام مخالفت مىكردند و علنا فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله را عصيان مىنمودند، كه خود محذور بزرگ ديگرى داشت، و آن اين بود كه علاوه بر ايجـاد دو دستگى، درِ نافرمانى روى ديگران باز مىشد.
ممكن است بعضىها پيش خود تصور كنند اگر در آن ايام كه ايام جنگ تبوك و بحبوحه شوكت و قدرت اسلام و نفوذ كلمه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود، نفاق منافقين تا اين اندازه مشخص و معلوم بود، و افراد آنان تا اين اندازه شناخته شده بودند، مسلمانان فريب تفتينهاى آنانرا نمىخوردند، تا در نتيجهگرفتار اختلاف نمىشدند!؟
لذا مىگـوييـم:
اسلام از نظر ديگران مهابت و شوكت داشت، و ملل ديگر آن روز از شوكت آن هراسيده و از شمشير سپاهيانش به لرزه مىافتادند، و اما مسلمانان، در ميان خود، آن طور كه بايد و شايد از تعاليم اسلام بهرهمند نشده بودند، و به وسيله آن دلهايشان را از مرض نفاق پاك نكرده بودند، و در نتيجه آن طور كه بايد داراى وحدت كلمه و عزم راسخ نشده بودند.
آيات مورد بحث، و آيات بعد از آن تا آخر سوره، شاهد اين گفتار است.
آرى همين مسلمين بودند كه در جنگ احد مرض دلها و نفاق درونى خود را اظهار نموده و با اينكه دشمن در كنار شهر ايشان قرار داشت نزديك ثلث ايشان پشت به جنگ داده و هرچه ديگران نصيحتشان كردند و هر چه الحاح و اصرار ورزيدند به خرجشــان نـرفـت، و هميـن خـود يكـى از عوامـل شكست مسلميـن در آن روز گرديد!
ص:358
خداوند متعال سپس به مدح مؤمنين واقعى پرداخته و عكسالعمل آنها را در مـقـابــل مشكـلات و دشـوارىهـاى جنــگ تبـوك بيـان مىفـرمـايـد:
براى اين كه با مالها و جانهاى خويش جهاد كنند،
از تو اجازه (معافيت از جنگ) نمىخواهند.
اين آيه يكى از علايم نفاق را كه باعث تشخيص مؤمنين از منافقين مىشود، بيان مىكنــد، و آن اين است كه منافق از پيغمبر اجــازه تخلف از جهــاد مىگيــرد، ولى مؤمــن در جهاد در راه خــدا پيشدستــى كرده و هرگــز به تخلــف راضــى نمىشود!
خداوند تعالى در اين دو آيه مىخواهد بفرمايد كه - جهاد در راه خدا، با جان و مال، از لوازم ايمان واقعى و درونى به خدا و روز جزاست، چون چنين ايمانى، آدمى را به تقوى سوق مىدهد، و مؤمن به خاطر داشتن چنين ايمانى نسبت به وجوب جهاد بصيرتى به دست مىآورد، و همين بصيرت نمىگذارد كه در امر جهاد تثاقل و كاهلى كند، تـا چه رسد به اين كه از ولـى امـر خود اجازه تخلف و معـافيت از جهـاد بخواهد!!
در پايان آيات، خداىتعالى در شناخت منافقين و معرفى آنها چنين تأكيد مىفرمايد:
« قسم مىخورم كه منافقين، به طور مسلم، از پيش از اين جنگ (جنگ تبوك) خواهان فتنه و محنت و اختلاف كلمه و تفرقه در اجتماع شما بودند،( همچنانكه در جنگ احد، عبداللّهبن ابى سلول يك ثلث از جمعيت سپاهيان شما را از صحنه جنــگ به طـرف مدينه برگردانيـد، و از يـارى رسـول اللّــه صلىاللهعليهوآله دريــغ ورزيـد! )
آرى، همين منافقين هستند كه همواره امور را براى تو دگرگونه مىساختند و نعل وارونه مىزدند، و مردم را به مخالفت تو دعوت، و بر معصيت تخلف از امر جهاد تحريك مىكردند، و يهوديان و مشركان را بر قتال با مسلمانان بر مىانگيختند، و در ميان مسلمين جاسوسى و خرابكارىهاى ديگر مىكردند - تا آنكه حق، آن حقى كه بايد پيروى شود - بيامد، و امر خدا و آن چه كه از دين مىخواست پيروز گشت و بر خواستهاىشيطانى كافران غالب آمد!» (48/توبه)
ص:359
در روايات اسلامى آمده كه سر كرده اين منافقان - عبداللّه بن ابى، عبداللّه بن نبتل، و رفاعه بن زيد بن تابوت - بود كه از بزرگان منافقين و از كسانى بودند كه عليه اسلام و مسلمين همـواره توطئهچينى مىكردند. (نقلاز درمنثور)(1)
«يَـحْـذَرُ الْـمُـنـافِـقُـونَ...!» (64 تا 74 / تـوبـه)
اين آيات قرآن يك خصوصيت ديگرى از خصوصيات منافقين و زشتى ديگرى از زشتكارىها و جرايم آنان را ذكر مىكند، كه همواره سعى داشتند با پرده نفاق روپـوش روى آن بينـدازند و كمـال مراقبت را داشتند كه مبادا از پرده بيرون بيفتد، و سورهاى از قرآن دربــاره آن نــازل شــود، و نقشـه شـوم آنــان را نقــش بر آب كنـد:
كه از آن چه در دلهايشان نهفتـه است، خبـر دهد.
و اگر از ايشان بپرسى كه چه داشتيد مىكرديد؟
به طور مسلم خواهند گفت: داشتيم تفريــح و بازى مىكرديــم، بگــو!
عذر نياوريد كه بعد از ايمانتان كافر شديد!
اگر از طايفهاى از شما بگذريم، بارى طايفه ديگرتان را بهخاطر اين كه گناه پيشه بودند، عذاب خواهيم كرد!
مردان و زنان منافق بعضى از بعض ديگرند، و مردم را به كار زشت وا مىدارند، و از كار نيك نهى مىكنند، و دستهاىخود را از انفاق در راه خدا بازمىدارند. خدا را فراموش كردهاند، خدا هم ايشان را فراموش كرده است،
آرى منافقان فاسقانند!
خدا به مردان و زنان منافق و به كفار وعده آتش جهنم داده است، كه جاودانه در آنند، و همان برايشان بس است، خدا لعنتشان كرده، و عذابى دارند كه جاودانه است...!» (64 تا 68 / توبه)
اين آيات نشان مىدهد كه اولاً منافقين جمعيتى زياد بودهاند و طايفه به طايفه و گروه به گروه، و اين گروهها با يك باند ديگرى از منافقين ارتباط داشتهاند. آنها همه دعوى مسلمانى و ايمان داشتند، حتى آن روزى كه زبان به كلمه كفر باز كردند و كفر درونى خود را بيرون ريختند.
1) الـميــــــــــــزان ج: 18، ص: 148
ص:360
آيات فوق همچنين دلالت دارد بر اين كه همه منافقين براى پياده كردن نقشهاى كه با هم ريخته بودند، فعاليت مىكردند، و در موقع طرح آن به كفر خود تصريح كرده و تصميم بر امر بزرگى گرفته بودند، كه خداىتعالى ميان آنان و انجام تصميمشان حايل شــد، و اميدشان را نااميـد كرد و نقشههايشــان و فعاليتهايشــان همه خنثـى گرديد.
آيات بيانگــر اين هستند كه پارهاى از حركات و عمليات كه از تصميم خطرناك ايشــان حكايــت كنــد از ايشــان ســر زده بــود، كه وقتى بازخواســت شدند، كــه چه كــارى بود كه مىكرديد، بهانه آوردهانــد به عــذرى كه بدتــر از گنــاه بوده است.
آيات بعد از اين دلالت دارند بر اين كه اين واقعه در ايامى اتفاق افتاده بود، كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مدينه براى رفتن به جنگ تبوك خيمه بيرون زد، و بدان سفر رفت و هنوز برنگشته بود.
خلاصه، از آيات فوق، اين قسمت از تاريخ نفاق در اسلام و توطئه آنها روشن مىگردد، كه جماعتى از كسانى كه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيرون آمدند، توطئهچينى كردند كه آسيبى به آن حضرت برسانند، و در همين موقع بود كه به كلمات كفرآميزى كه كفر ايشان را بعد از اسلام آوردن، ثابت مىكرد، به زبان آورده، و آن را مخفى مىداشتند، و آن گاه تصميم گرفتند نقشهاى كه براى كشتن رسول خدا صلىالله عليهوآله چيدهاند پياده كنند، و يا بدون خبر بر سرش بريزند و يا به نحوى ديگر حضرتش را به قتل برسانند. خداوند كيد ايشــان را باطل و آنهــا را رسوا كــرد، و پـرده از روى اسـرار خطرناكشان برداشت.
بعـد از آن كه مـورد بـازجويـى قـرار گـرفتند، گفتند:
خداىتعالى به زبان پيغمبرش مورد عتابش قرار داد كه شما خدا را مسخره و آيات او و پيغمبرش را استهزا مىكنيد، آن گاه تهديدشان مىكند كه اگر توبه نكنند، عذاب خواهند داشت، و پيغمبــرش را امر مىكنــد تا به جهاد عليه ايشان و عليه كفار قيام كند.
در روايـات اســلامى (در مجمـعالبيان) نقـل شده كه:
« اين آيه درباره دوازده نفر نازل شده كه در عقبه كمين كرده بودند تا وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مراجعت از تبوك بدان جا مىرسد، بر سرش بتازند و از پايش در آورند، و لكــن جبرئيل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را از جريان خبردار كرد، و دستور داد افرادى را بفرستند تا بـا تازيانــه به سر و صــورت شتـران آنــان بزننـــد.
ص:361
در آن موقع عمار ياسر زمام مركب رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مىكشيد، و حذيفه آن را از عقب مـىراند و حضـرت به خذيفه فرمود:
بزن به سر و صورت مركبهاى ايشان! عرض كرد:
من هيچ يك از ايشان را نمىشناسم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود كه اينها فلانى و فلانى هستند، و همه آنها را اسم برد. حذيفه عرض كرد: چرا نمىفرستيد آنها را بكشند! فرمود:
ـ دوست ندارم فردا عرب بگويد:
همينكه قدرتى به دست آورد ياران خود را بكشت.»(1)
« فَــرِحَ الْمُخَلَّفُــونَ بِمَقْعَدِهِــمْ خِلافَ رَسُــولِ اللّــهِ... .» (81 تا 87 / توبه)
منافقين نه تنها از عدم همراهى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در جنگ تبوك اظهار خوشحالى مىكردند بلكه سعى مىكردند ديگران را از يارى رسول اللّه صلىاللهعليه وآله بازدارند، و دستآويز مخـالفتهـا و تـوطئههــايشــان گرمـى هــوا و مشكلات دورى راه و امثــال آن بــود.
قرآن مجيد اين صحنهها را چنين بيان كرده اسـت:
« به جا ماندگان، و آنهايى كه به جهاد نرفتند، پس از حركت رسول اللّه از تخلف كردن خود شادمان شدند، و كراهت داشتند كه با مالها و جانهاى خود در راه خدا جهاد كنند، و گفتند:
در اين گرما بيرون نرويد!
بگــو! گرمــاى آتش جهنــم سختتــر است، اگـر مىفهميـديـد!» (81 / توبه)
منافقين به ديگران تلقين مىكردند و مىگفتند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را يارى نكنند، و زحمات آن جناب را در حركت دادن مردم به سوى جهاد خنثى كنند. خداى تعالى آن جنـاب را دستور مىدهد كه چنيـن جوابشان دهد كـه:
ـ قُــلْ نــارُ جَهَنَّــمَ اَشَــدُّ حَــــرّا!
يعنى اگر فرار از حرارت و تقاعد ورزيدن شما را از گرما نجات مىدهد، بارى، از حرارتى شديدتر از آن يعنى حرارت دوزخ نجات نمىدهد، و اين فرار از حرارت گرماى آسان تابستان شما را دچار آن حرارت شديد مىسازد.
در آيه بعــدى خداىتعالــى از نتيجــه اين خوشحالىشــان ياد كـرده و
1) الميزان ج: 18، ص: 217
ص:362
مىفرمايد:
لازم است در دنيا كمتر بخندند و خوشحالىكنند
و در آخرت بسيار بگريند و اندوهناك شوند!»(82/توبه)
يعنى آثار اعمال آنها موجب اين شد كه بايد كم بخندند و بسيار بگريند. در واقع، آن كارها كه كردند دو اثر به جاى گذاشت، يكى راحتى و خوشحالى در چند روز مختصرى كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله تخلف كرده بودند، و يكى ذلت و خوارى در نزد خدا و رسول و همه مؤمنين در مابقى عمر و زندگى دنيا، و حرارت آتش دوزخ در قيامت و بعد از مرگ!
آيـه بعدى خطــاب به رســـول اللّه صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
سپس رسول گرامى خود را دستور مىدهد كه:
چه ايشــان به خــدا و رسولــش كافر شدند و به حالــت فسق مردنــد...
چون سـورهاى نازل شود كه:
توانگران آنها از تو اجازه مىخواهند و مىگويند:
راضى شدهاند كه قرين زنان و زمينگيران باشند!
و خدا بر دلهايشان مهر زده، و در نتيجه نمىفهمند...
به زودى همين كه به سوى ايشان بازگرديد برايتان به خدا سوگند مىخورند تا از ايشان صرف نظر كنيد،
و شما از ايشان صرفنظر كنيد كه ايشان پليدند،
و جايشان به كيفر آن چه مىكردند، جهنم است!
برايتان سوگند مىخورند كه از ايشان راضى شويد،
به فرضى هم كه شمــا راضى شويــد،
خدا از مــردم فاســق راضى نمىشود!!» (84 تا 96 / توبه)
اين آيات نهى مىكند رسول خدا صلىاللهعليهوآله را از اين كه نماز ميت بخواند
ص:363
براى كسى كه منافق بوده باشد، و از اين كه كنار قبر آنها بايستد، زيرا آنها كفر ورزيدند و فاسق شدند، و بر همين فسق خود نيز مردند!
از همه اين موارد بر مىآيد كه كسى كه به خاطر احاطه و استيلاى كفر در دلش فاقد ايمان به خدا گشت، ديگر راهى به سوى نجات ندارد، و همچنين استغفار جهت منافقين و نماز خواندن بر جنازههاى ايشان و ايستادن در كنار قبور آنها و طلب مغفرت كردن، لغــو و بىنتيجـه اسـت!
از اين جا مىتوان فهميد كه در صدر اسلام، رسول گرامى خدا بر جنازه مؤمنين نماز مىخوانده اســت، و در كنار قبــور آنها مىايستــاد و طلب مغفرت و دعا مىكرد.
در روايات اسلامى (در درّ منثور) آمده است كه جنگ تبوك آخرين جنگى بود كه رسـول خدا صلىاللهعليهوآله در آن شركــت جست، و آن را غــزوه حر و غـزوه عسره نيز ناميدهاند.
در روايت ديگر آمده كه: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله در شدت حرارت به سوى جنگ تبوك بيرون شـد. مـردى از بنـى سلمـه خطـاب بـه مـردم كـرده و گفـت: در ايـن شـدت گـرما از شهر و خانههاى خود بيرون نرويد. خداوند در پاسخش آيهاى نازل كرد و فرمود: « بگو آتش جهنم حرارتش شديدتر است!»(1)
«لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِىِّ وَ الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ فـى ساعَةِ الْعُـسْرَةِ!»
(117 / توبه)
در روايات اسلامــى (در مجمعالبيــان) آمده كه اين آيــه در واقعه جنــگ تبوك و آن شدايــدى كــه مسلمانــان در آن جنگ ديدنــد، نازل شــده اســت، كه حتــى بعضى از ايشان تصميم گرفتنـد برگردند، ولى لطـف خدا ايشـان را دستگيــرى كـــرد.
در آن جنگ هر ده نفر از مسلمانان يك شتر داشتند، و به نوبت يكى پس از ديگرى بر آن سوار مىشدند، و آذوقهشان هم آرد جو با سبوس، و تعدادى خرماى كرم خورده، و روغن گنديده بود، و چند نفرى از ايشان مختصر خرمايى كه داشتند در ميان خود بدين طريق مورد استفاده قرار مىدادند كه وقتى گرسنگى به ايشان فشار مىآورد، يك دانه خرما را هر يك به دهان گذاشته و مىمكيد تا مزه آن را احساس كند، و آن گاه در مىآورد و به ديگرى مىداد، و همچنين تا به آخر آن را دهان گذاشته، و يك جرعه
1) الميزان ج: 18، ص: 270
ص:364
آب روى آن مىخوردند، تا مىماند هستهاش.
خداوند متعال در اين آيه قسم ياد مىكند به اين كه به رحمت خود به سوى رسول خــدا صلىاللهعليهوآله و مهاجريـن و انصـار و (نيز آن سه تن كه تخلــف كرده بودنــد،) بازگشــت.
اما، بازگشت خدا بر مهاجر و انصار براى اين بود كه ايشان در ساعت عسرت دست از رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر نداشتند. و مقصود از ساعت عسرت همان ايامى است كه رسول خــدا صلىاللهعليهوآله به سوى تبوك حركت مىكرد، و مهاجرين و انصار نخست دل بعضى از ايشان دچار لغــزش گرديد، و از حق گريزان شد، و چون دنباله آن لغزش را نگرفتند و به هــواى نفس گــوش ندادنــد و حركــت كردنــد، لذا خداونــد از ايشــان درگذشت، كه او به ايشان رئــوف و مهربــان اسـت!
اما، بازگشت از آن سه نفر، از اين قرار بود كه وقتى كارشان به سختى كشيد و زمين به همه فراخىاش برايشان تنگ شد، و ديدند كه احدى از مردم با ايشان حرف نمىزند و سلام و عليك نمىكند، و حتى زن و فرزندشان هم با ايشان حرف نمىزنند، آن وقت يقين كردند كه جز خدا و توبه به درگاه او هيچ پناهگاهى نيست، و خدا از ايشان درگذشــت، و به رحمت خويــش به ايشان بازگشت فرمود تا ايشان توبه كننـد و او قبول نمايد!
(شايد غرض اصلى آيــه بيان گذشت خدا از آن سه تن متخلف بود و گذشت از مهاجر و انصار، و حتى گذشــت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله صرفــا به منظور دلخوشى همان سه نفر ذكر شده است، تا از آميــزش و خلط با مردم خجالــت نكشند، و احساس كنند كه فرقــى ميان آنــان و ساير مردم نيســت، و ايشان و همه مــردم در يك جهت شركت دارنــد، و آن جهت اين است كه خدا به رحمت خود از همه آنها در گذشته است، و در ايــن معنــا ايشــان كمتــر از سايـريـن و سايريــن بالاتــر از ايشــان نيستنــد.)
در دنباله آيه خداوندتعالى مىفرمايد:
و در مواقع خطر در جنگهــا و در سختىهاى سفر تركش گوينــد،
و خود سرگرم لذايذ زندگـــى بـاشـنـد!» (120 / توبه)
اين آيه، حق تخلف از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را از اهل مدينه و اعرابى كه در اطراف آن هستند، سلب مىكند، و سپس خاطر نشان مىسازد كه خداوند در مقابل
ص:365
اين سلب حق برايشان در برابر مصيبتى كه در جهاد ببينند، از قبيل گرسنگى و عطش و تعب، و در برابر سرزمينى كه بپيمايند، و بدان وسيله كفار را به شدت خشم دچار سازند، و يا هر بلايى كه بر سر آنان بياورند، يك عمل صالح در نامه عملشان مىنويسد:
و همچنين هر وادى را كه بپيمايند،
براى آنان نوشته مىشود،
و نزد خدا محفوظ مىماند،
تا به بهتـرين پاداش جزا داده شوند!» (121 / توبه)(1)
«امِنُوا بِاللّــهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَنْفِقُـوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فيهِ...!» (7 / حديد)
در اين آيات، خداى سبحان دستور مؤكد مىدهد كه مسلمين در راه خدا و مخصــوصــا در جهــاد انفــاق كننـد.
با ديگـران بـرابـر نيستنــد،
و آنــان درجــهاى عظيمتــر دارنــد...!» (10 / حديد)
هميــن خــود مؤيــد آن قــولــى اســت كه مىگويــد آيــه شريفــه در جنــگ تبــوك نــازل شـده اسـت:
و آن كسان كه ايمان آوردند و انفاق كردند در راه خدا،
آنها را پاداشى بزرگ باشد!» (7 / حديد)
در آيه بعدى مىفرمايد:
بايد بدانيد كه انفاق بدون ايمــان به خدا ارزشــى و اجــرى ندارد،
آن انفـاق اجــر و ارزشى دارد كه توأم با ايمان باشد!» (7 / حديد)
آيـه بعـدى مـىفـرمايد:
و از شما، آنان كه قبل از فتح انفاق كردند و پيكار نمودند، با ديگران برابر نيستند،
1) الـميـــــــــــــــزان ج : 18، ص: 343
ص:366
آنان درجه عظيمترى دارند،
تا كسانى كه بعد از فتح انفاق نمودند و كارزار كردند.
البته خدا به هر دو طايفه وعده احسان داده است،
و خدا به آنچه مىكنيد خبير است!» (10 / حديد)
مىخواهد بفرمايد بين اين دو طايفه تساوى نيست، و اين دو طايفه عبارتند از كسانى كه قبل از جنگ انفاق كردند و در جنگ هم شركت كردند؛ و كسانى كه بعد از پايان جنگ انفاق كردند.
فتحى كه بدان در آيات اشاره شده، به طورى كه گفتهاند، فتح مكه يا فتح حديبيه است. و اين كه قتال را عطف بر انفاق كرده، خالى از اين اشاره و بلكه دلالت نيست كه مــراد به انفــاق در راه خدا، كــه در آيات مــردم را به انجام آن تشويق فـرمـوده، انفـاق در جهــاد اسـت!
و گويا آيه شريفه در اين مقام است كه اين معنا را بيان كند كه در انفاق در راه خدا هر چــه قدر بيشتـر عجله شود نـزد خدا محبوبتر است و منزلت و اجرش بيشتر است.
و خلاصه، آيه شريفه در مقام تربيت انسانهاست، و مىخواهد توصيه نمايد به عمل خير، و از آن جمله توصيه مىكند به اين كه انفاق را به خاطر اين كه خير است و مــرضــى خــدا، دوست بــدارنــد و در آن عجله كنند، و چون مردرندانى نباشند كه صبــر مىكننــد تا وقتــى كه پيروزى قطعــى شــد، آن وقت دســت به جيب ببرند.(1)
1) الـميـــــــــزان ج: 37، ص: 313
ص:367
ص:368
«بَرآءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ اِلَى الَّـذينَ عهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ...!» (1 تا 16/توبه)
يكى از مقاطع مهم تاريخ اسلام با نزول سوره توبه و آيات مشهور به « آيات بَرائت» آغاز مىگردد. اين آيات بعد از مراجعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از جنگ تبوك (كه در سال نهم هجرت اتفاق افتاد،) نازل گرديد. قبل از اين تاريخ، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مكــه را فتح كرده بود، ولى دستورى از جانــب خداىتعالى درباره مشركين و كفارى كه با مسلميــن معاهــده و پيمــان بسته بودند، صــادر نشده بــود، تا آن كـه ايـن آيـات نـازل گـرديـد و اعلام فرمود:
پس، شما اى مشركين!
چهار ماه آزادانه در زمين سير كنيد، (پيمانتان معتبر است!)
و بدانيد كه شما عاجزكنندگان خدا نيستيد،
و اين كه خدا خواركننده كافران است!
و اين آيات اعلامى است از خدا و رسولش به مردم در روز «حج اكبر» كه:
خدا و رسولش بيزارند از مشركين!
حال اگر توبه كرديد، كه توبه برايتان بهتر است، و اما اگر سرپيچيديد، پس بدانيد كه شما ناتوانكننده خدا نيستيد!
ص:369
و تو اى محمد!
كسانى را كه كفر ورزيدند به عذاب دردناكى بشارت ده!
مگر آن كسانى از مشركين، كه شما با آنها عهد بستهايد و آنها به هيچوجه عهد شما را نشكستهاند، و احدى را عليه شما پشتيبانى و كمك نكردهاند،
عهد اينان را تا سرآمد مدتش بايد استوار بداريد!
كه خدا پرهيزكاران و متقين را دوست مىدارد!
پس وقتى ماههاى حرام تمام شد، مشركين را هر جا يافتيد بكشيد و دستگيرشان كنيد و محاصرهشان كنيد، و بر آنها در هر كمينگاهى بنشينيد،
پس اگر توبه كردند و نماز به پا داشتند و زكات دادند راهشان را باز گذاريد و رهايشان سازيد،
بىگمان خدا آمرزگار رحيم است...!»
وقتى اين آيات نازل شد، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آن را به ابوبكر داد تا به مكه ببرد و در منى و در روز عيد قربان، به مردم قرائت كند. ابوبكر به راه افتاد و بلافاصله جبرئيل نازل شد و دستور آورد كه:
«اين مأموريت را از ناحيه تو جز مردى از خاندان خودت نبايد انجام دهد!»
رســول خدا صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنيــن عليهالسلام را به دنبال ابوبكر فرستاد، و آن جناب در محل «روحاء» به وى رسيد و آيــات نامبرده را از او گرفــت و روانه شد. ابوبكر به مدينه بازگشــت و عــرض كرد: يا رســول اللّه! چيزى درباره من نــازل شد؟ فرمــود:
وقتى على عليهالسلام به مكه رسيد كه بعد از ظهر روز قربانى بود كه روز «حج اكبر» همان است. حضرت در ميان مردم برخاست و (در حالى كه شمشيرش را برهنه كرده بود،) به خطبه ايستاد و فرمـود:
اى مردم! من فرستاده رسول خدايم به سوى شما، و اين آيات را آوردهام:
« بَرآءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُـولِهِ اِلَى الَّذينَ عهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ فَسيحُوا فِى الاَرْضِ اَرْبَعَـةَ اَشْهُرٍ...!»
ص:370
از اين پس كسى لخت و عريان اطراف خانه كعبه طواف نكند، نه زن و نه مرد،
و نيز هيچ مشركى ديگر حق ندارد بعد از امسال به زيارت بيايد،
و هر كس از مشركين با رسول خدا عهدى بسته است مهلت و مدت اعتبار آن تـا سرآمد هميـن چهـار مـاه است!
(مقصودآن عهدهايىاستكه ذكر مدت در آنها نشدهاست و اما آنهايى كه مدتدار بودند تا آخر مدتش معتبر بوده است.
يعنى بيست روز از ذىالحجه و تمامى ماه محرم و صفر و ربيعالاول و ده روز از ربيع الثانى... اين مهلت چهار ماههاى است كه خداوند تعالى به مشركين داد كه به طور ايمن آمد و شد بكنند و كسى معترض آنها نمىشود و مىتوانند هر چه را كه به نفع خود تشخيص دادند انجام دهند، كه بعد از اتمام اين مهلت ديگر هيچ مانعى نيست از اين كـه آنها را بكشند، نه حـرمت حـرم و نـه احتـرام مـاههاى حـرام.)
سيــره رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قبل از نزول اين ســوره، اين بود كه جز با كسانى كه به جنگ او بـرمـىخـاستنـد، نمـىجنگيـد و ايــن روش بــه خـاطـر ايـن بـــود كـه قبـــلاً خــداىتعالــى چنيــن دستــور داده بــود:
در اين صورت خداوند براى شما تسلطى بر ايشان قرار نداده است!» (90 / نساء)
تا آن كه سوره برائت نازل شد و مأمور شد به اين كه مشركين را از دم شمشير بگذراند، چه آنها كه سر جنگ دارند و چهآنها كه كنارند، مگر آن كسانى كه در روز فتح مكه براى مدتى با آن حضرت معاهده بستند - مانند صفوان بن اميه و سهيل بن عمرو - كه به فرمان سوره برائت چهار ماه مهلت يافتند، كه اگر بعد از اين مدت باز به شرك خود باقى ماندند، آنان نيز محكوم به مرگند.
مفاد آيه برائت صرف تشريع نيست، بلكه متضمن انشاء حكم و قضايى است بر برائت از مشركين زمان نزول آيه. خداوند متعال قضا رانده به اين كه از مشركين، كه شما با آنان معاهده بستهايد، امان برداشته شود، و اين برداشته شدن امان گزافى و عهدشكنى نيست، چون خداوند تعالى بعد از چند آيه، مجوز آن را چنيـن بيـان فـرموده است:
چون اكثرشــان فاســق گشتــه و مراعــات حرمــت عهــد را نكردهاند و آن را شكستهانــد!»
(8 / توبه)
ص:371
به همين جهت، خداوند، لغو كردن عهد را به عنوان مقابله به مثل، براى مسلمانان نيـز تجـويز كـرده و مىفـرمايد:
و لكن، با اينكه دشمن عهدشكنى كرده است، خداوند متعال راضى نشد كه مسلمانان بدون اعلام لغويت، عهد آنان را بشكنند، بلكه دستور فرمود نقض خود را به ايشان اعلام كنند، تا ايشان به خاطر بىاطلاعى از آن به دام نيفتند. آرى، خداوند تعالى با اين دستور خود مسلمانان را حتى از اين مقدار خيانت هم منع فرمود.
و اگر آيه مورد بحث مىخواست شكستن عهد را حتى در صورتى كه مجوزى از ناحيه كفار نباشد، تجويز كند، مىبايستى ميان كفار عهدشكن و كفار وفادار به عهد، فـرقـى نباشد، و حال آن كه در دو آيه بعد كفـار وفادار به عهد را استثنـا كرده و فرمود:
و ايشان عهد شما را به هيچوجه نشكستــه باشنــد و احــدى را عليــه شما پشتيبانــى نكرده باشنــد، عهد چنيــن كسانــى را تا سر رسيـد مـدت به پـايان ببـريد،
كـه خـدا پرهيـزكــاران را دوســت مـىدارد!» (4 / توبه)
و نيز راضى نشد به اين كه مسلمانان بدون مهلت، عهد كفار عهدشكن را بشكنند، بلكه دستــور داد كه تا مدتــى معين ايشان را مهلت دهند تا در كار خود فكر كنند، و فـردا نگـوينـد شمـا مـا را دفعتـا غـافلگيـر كرديد!
بنابراين خلاصه مفاد آيـه چنيـن مىشـود كه:
اين كه قرآن مجيد مردم را دستور داد كه در چهار ماه سياحت كنند، كنايه از اين است كه در اين مدت از ايام سال ايمن هستند، و هيچ بشرى متعرض آنان نمىشود، و مىتوانند هر چه را كه به نفع خود تشخيص دادند، انجام دهند زندگى يا مرگ! در آخر آيه خداوند نفع مردم را در نظر گرفته و مىفرمايد:
و بــا استكبــار ورزيـدن خـود را دچـار خــزى الهـــى ننمـوده و هــلاك نكننــد!» (3 / توبــه)
و با بيان اين كه:
« اين آيات اعلامى است از خدا و رسولش به مردم در روز «حج اكبر» كه:
خدا و رسولش بيزارند از مشركين!»
ص:372
خداوند متعال خطاب را متوجه تمام مردم مىكند، نه تنها مشركين، تا همه بدانند كه خدا و رسول از مشركين بيزارند، و همه براى انفاذ امر خدا - كشتن مشركين بعداز انقضاى چهار ماه - خود را مهيا سازند.
قرآن مجيد در آيه:
«اِلاَّ الَّذينَ عهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ...!»
گروهى را كه عهد نشكسته بودند، استثنا فرمود. اين استثنا شدگان عبارت بودند از مشركينى كه با مسلمين عهدى داشتند و نسبت به عهد خود وفادار بودند، و آن را نه به طور مستقيم و نه به طور غيرمستقيم، نشكسته بودند، كه البته عهد چنين كسانى را واجب است محتـرم شمردن، و تا سرآمـد مـدت آن را به انجام بردن!
نقض عهد مستقيم كه در آيه بدان اشاره شده، مانند كشتن مسلمانان و امثال آن بـود كه اتفـاق مىافتاد.
نقض عهد غير مستقيم نظير كمك نظامى كردن به كفار عليه مسلمانان بود، مانند مشركين مكه كه بنىبكر را عليه خزاعه كمك كردند، چون بنىبكر با قريش پيمان نظامى داشتند و خزاعه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ؛ و چون رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با بنىبكر جنگيد، قريش قبيله نامبرده را كمك كردند و با اين عمل خود پيمان حديبيه را كه ميان خود و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بسته بودند شكستند، و همين معنى خود يكى از مقدمات فتح مكه در سال ششم هجرى شد.
قــرآن مجيــد در آيــه:
«فَــاِذَا انْسَلَــخَ الاَشْهُــرُ الْحُــرُمُ فَــاقْتُلُوا الْمُشْرِكيــنَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُــمْ،
وَ خُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُــمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ...!» (5 / توبه)
چنــديــن نكتــــه را متــذكــر مـىشـــود:
دستور اول: هر جا كه مشركين را يافتيد بكشيد!
اين جمله نشاندهنده برائت و بيزارى از مشركين است، و مىخواهد احترام را از جانهاى كفار برداشته و خونشان را هدر سازد، و بفرمايد: بعد از تمام شدن آن مهلت ديگر هيچمانعى نيست از اينكه آنانرا بكشيد، نه حرمت حرم و نه حرمت ماههاى حرام، بلكه هروقت و هركجا كه آنان را ديـدى بايد به قتلشان برسـانيد! تشريع اين حكم براى
ص:373
اين بوده كه كفار را در معرض فنا و انقراض قرار دهد و به تدريج صفحه زمين را از لوث وجودشان پاك سازد، و مردم را از خطرهاى معاشرت و مخالطت با آنان نجات بخشد.
هر كدام از عبارات آيه، مانند: « بكشيد هر جا كه مشركين را يافتيد!» و «دستگيرشان كنيد!» و «محاصرهشان كنيد!» و «در كمينشان بنشينيد!» بيان يك نوع از راهها و وسايل نابود كردن افراد كفار و از بين بردن جمعيت آنان و نجات دادن مردم از شر ايشان است - اگر دست به ايشان يافت و توانست ايشان را بكشد، كشته شوند؛ اگر نشد، دستگير شود؛ اگر اين هم نشد، در همان جايگاههايشان محاصره شوند و نتوانند بيرون آيند و با مردم آميزش و مخالطه كنند؛ و اگر معلوم نشد در كجا پنهان شدهاند، در هر جا كه احتمال رود كمين بگذارد، تا بدين وسيله دستگيرشان نمـوده و يـا بـه قـتلشان فـرمـان دهـد و يا اسيرشان كند!
دستور دوم: بازگشتكنندگان به توحيد را رها سازيد!
قرآن مجيد اضافه مىكند - اگر با ايمان آوردن از شرك به سوى توحيد برگشتند، و با عمل خود شاهد و دليلى هم بر بازگشت خود اقامه نمودند، به اين معنى كه، نماز خواندند و زكات دادند، و به تمامى احكام دين شما كه راجع به خلق و خالق است ملتزم شدند، در اين صورت رهاشان سازيد!
دستور سـوم: پناهجويان براى دريافت معارف دين را مهلت دهيد!
قرآن مجيد حكم پـنـاهجـويـان بـراى دريـافـت معارف اسلامى را مـتــذكـر مـىشــود و مـىفــرمـايـد:
آن گاه او را به مأمن خويش برسان!
و اين به خاطر آن است كه ايشان مردمى نادانند!» (6 / توبه)
اين جمله در خلال آيات مربوط به برائت و سلب امنيت از مشركين آمده، ولى بيان آن واجب بود، زيرا اساس اين دعوت حق و وعد و وعيدش و بشارت و انذارش و لوازم اين وعد و وعيد، يعنى عهد بستن و يا شكستن، و نيز احكام و دستورات جنگى آن، همه و همه، هدايت مردم است. و مقصود از همه آنها اين است كه مردم را از راه ضلالت به سوى رشد و هدايت برگرداند، و از بدبختى و نكبت شرك به سوى سعادت توحيد رهنمون شود.
وقتى مشركى پناه مىخواهد تا از نزديك دعوت دينى را بررسى كند و اگر آن را حق يافت و حقانيتش برايش روشن شد، پيروى كند، واجب است او را پناه دهند تا كلام الهى را بشنود و در نتيجه پرده جهـل از روى دلش كنـار رود و حجت خدا برايش تمام
ص:374
شود! اگر با نزديك شدن و شنيدن باز هم در گمراهى و استكبار خود ادامه داد و اصرار ورزيد، البته جزو كسانى خواهد شـد كه در پناه نيامده و امان نيافتهاند.
اين دستورالعملها از ناحيه قرآن و دين قويم اسلام نهايت درجه رعايت اصول فضيلت و حفظ مراسم كرامت و گسترش رحمت و شرافت انسانيت است!
اين آيه از آيات محكم است و نسخ نشده و بلكه قابل نسخ نيست، زيرا اين معنا از ضروريات مذاق دين و ظواهر كتاب و سنت است كه خداوند متعال قبل از اين كه حجت بر كسى تمام شود، او را عقاب نمىكند، و مواخذه و عتاب هميشه بعد از تمام شدن بيان است، و از مسلمات مذاق دين است كه جاهل را با اين كه در مقام تحقيق و فهميدن حق و حقيقت برآمده، دست خالى بر نمىگرداند و تا غافل است مورد مؤاخذه قرار نمىدهد، بنابراين بر اسلام و مسلمين است به هر كس از ايشان امان بخواهد تا معارف دين را بشنود، و از اصول دعوت دينى آنها اطلاع پيدا كند، امان دهند تا اگر حقيقت بر وى روشن شد، پيروىاش كند.
مادام كه اسلام، اسلام است، اين اصل قابل بطلان و تغيير نيست، و آيه محكمى است كه تا قيـامت قابل نسخ نمىباشد!
ولى آيه پناه دادن به پناهجويان را وقتى واجب كرده كه مقصود از پناهنده شدن، مسلمان شدن و يا چيزى باشد كه نفع آن عايد اسلام گردد، و اما اگر چنين غرضى در كار نباشد، آيه شريفه دلالت ندارد كه چنين كسى را بايد پناه داد.
آيه شريفه دلالت دارد بر اين كه اعتقاد به اصل دين بايد به حد علم يقينى برسد، و اگر به اين حد نرسد، يعنى اعتقادى آميخته با شك و ريب باشد، كافى نيست، هر چند به حد ظن راجح رسيده باشد!
و اگر در اصول اعتقادى دين مظنه و تقليد كافى بود، ديگر جا نداشت در آيه مورد بحث دستور دهد پناه جويان را پناه دهند تا اصول دين و معارف آن را به عقل خود درك كنند، زيرا براى مسلمان شدن ايشان راهى ديگر كه عبارت است از تقليد وجود داشت، پس معلوم مىشود تقليد كافى نيست و كسى كه مىخواهد مسلمان شـود بايـد در حـق و بـاطل بودن دين بحث و دقت به عمل آورد.
( روايات اسلامى به كار رفته در مبحث فوق از بحث روايتى مندرج در صفحه 250جلد 17 الميزان ـ 40 جلدى ـ خلاصه گرديده است. مشروح روايات در اين زمينه در صفحات250 تا 283 جلد مذكور ثبت است.)(1)
1) الميزان ج 18، ص 217
ص:375
در امر ابلاغ آيات برائت نكته مهمى كه از طرف راويان احاديث نيز مورد بحث و گفتگوى فراوان قرارگرفته، بازپس گرفتن وظيفهابلاغ از ابوبكر و سپردنآنبهعلى عليهالسلام ، و تحليلهاى راجع به اين مهم است. روايات بسيار از راويان متعدد با برخى اختلاف نظرهــا در اين زمينه وارد شــده كه در اينجا براى نمونه روايتى را كه از ابنعبـاس نقـل شــده، مىآوريم.
عبـارت ابـن عباس چنين است:
«بعد از آن كه سوره برائت تا نه آيهاش نازل شد، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ابىبكر را به سوى مكه گسيل داشت تا آن آيات را بر مردم بخواند. جبرئيل نازل شد و گفت: - غير از تو، و يا مردى از تو، اين آيات را نبايد برساند! لذا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين فرمود:
نـاقـه غضباى مرا ســوار شو و خودت را به ابىبكـر برسان و برائت را از دست او بگير!»
ابــن عباس گويد: وقتــى ابوبكر به نــزد رسولاللّه صلىاللهعليهوآله بازگشت با نهايت اضطــراب پرسيد:
يا رسول اللّه، تو خودت مرا درباره اين امر كه همه گردن مىكشيدند بلكه افتخار مأموريت آن نصيبشان شود، نامزد فرمودى، پس چه طور شد وقتى براى انجامش روانه شدم مرا برگرداندى؟ فرمود:
امين وحى الهى بر من نازل شد و از ناحيه خدا اين پيغام را آورد كه هيچ پيامى را از ناحيه تو جز خودت يا مردى از خودت نبايد برساند، و على از من است و از من نبايد بـرسانـد جـز على!
آنچه از بررسى روايات مختلف و نظر راويان بر مىآيد دو نكته اصلى و اساسى قابل استفاده است:
حقيقت اول - اين كه فرستادن على عليهالسلام براى بردن آيات برائت و عزل كردن ابىبكر به خاطر امر و دستور خدا بوده و جبرئيل نازل گرديده و گفته است:
حقيقت دوم - اين كه دستور الهى در مورد ابلاغ آيات الهى به وسيله على عليهالسلام عموميت دارد، و اين حكم در هيچ يك از روايات مقيد به برائت يا شكستن عهد نشده است، و خلاصه، در هيچ يــك از آنها نيامده كه - يا رسول اللّه جز تو يا كسى از تو برائت و يا نقض عهد را به مشركيــن نمىرسانى... يعنى اطــلاق روايات را
ص:376
نبايد مقيد كــرد به مــورد خــاص بلكه دستور الهــى در مورد ابــلاغ آيات الهــى به وسيلــه علــى عليهالسلام عموميت دارد، ماننــد موارد زير:
اين كه - على عليهالسلام در مكه علاوه بر حكم برائت، حكم ديگرى را نيز ابلاغ كرد، و آن اين بود كه هر كس عهدى با مسلمين دارد و عهدش محدود به مدتى است تا سررسيد آن مدت عهدش معتبر است و اگر محدود به مدتى نشده تا چهار ماه ديگر عهدش معتبر خواهد بود. آيات برائت نيز بر اين مطلب دلالت دارد.
اين كه - حكــم ديگرى را نيــز ابلاغ فرمود، و آن اين بود كه هيچ كس حق ندارد از اين به بعد برهنه در اطراف كعبه طواف كند. اين نيــز يك حكم الهى بود كه آيه شريفه: «يا بَنـى ادَمَ خُــذوُا زينَتَكُــمْ عِنْــدَ كُــلِّ مَسْجِــدٍ...!» بر آن دلالـت دارد. (31 / اعــراف)
اين كه - حكمى ديگر ابلاغ فرمود، و آن اين كه از بعد امسال ديگر هيچ مشركى حق نــدارد به طواف يا زيــارت خانه خدا بيايــد. اين حكم هم مدلول آيه شريفه:
«يآاَيُّهَا الَّذينَ ءَامَنُوآ اِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَــلا يَقْرَبُــوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا...!» (28 / تــوبـــه) مــــىبـاشــد.
به هرحال، آنچه لازم است گفته شود اين است كه رسالت على عليه السلام منحصرا راجع به رساندن آيات برائت نبود، بلكه هم راجع به آن بود، و هم راجع به سه يا چهار حكم قرآنى ديگر و همه آنها مشمول گفته جبرئيل است كه گفت: - از تو پيامى نمىرساند مگر خودت يا مردى از خودت!
يكــى از روايــات اهل تسنــن كه «درّ منثور» آن را از ابوهريره نقل كرده كه او گفت:
« من با على عليهالسلام بودم آن موقعىكه رسولخدا «ص» روانهاشكرد. آرى رسولاللّه صلىاللهعليهوآله او را به چهــار پيغام فرستاد:
اول، اين كه ديگر هيچ برهنه حق ندارد طواف كند.
دوم، اين كه از امسال به بعد هيچگاه مسلمانــان و مشركين يك جا جمــع نخواهند شــد.
سوم، اين كه هر كس ميان او و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عهدى هست تا سرآمد مدتش معتبر است.
چهارم، اين كه خدا و رسولش از مشركين بيزارند!»
تــحــلـيـل روايــات:
از آن چه نقل شد، و از روايات مختلف ديگر به خوبى بر مىآيد كه آن چه در
ص:377
اين همه روايات، داستان فرستادن على عليهالسلام به اعلام برائت و عزل ابىبكر از قول جبرئيل آمده، اين است كه جبرئيل گفت:
و همچنين جوابى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ابوبكر داد، در همه روايات اين بوده كه:
به هر حال معلوم شد كه آن وحى و اين كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله مطلق است و مختص به اعلام برائت نيست، بلكه شامل تمام احكام الهى مىشود. هيچ دليلى، نه در متون روايات و نه در غير آن، يافت نمىشود كه به آن دليل بگوييم كلام و وحى مزبور مختص به اعلام برائت بوده است. همچنين مسئله منع از طواف عريان، و منع از حج مشركين در سنوات بعد، و تعيين مدت عهدهاىمدتدار و بىمدت: همهاينها احكام الهى بــوده كـه قرآن مجيد آنها را بيان فرموده است.
پس، رواياتى كه از ابوهريره و ديگران نقل شده كه آنها را ابىبكر دستور مىداد و ابوهريره جار مىزد و على عليهالسلام جار مىزد، يا وقتى على صدايش مىگرفت ابوهريره جار مىزد معناى معقولى ندارد، زيرا اگر اين معنى جايز بود چرا براى ابوبكر جايز نباشد و چرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابوبكر را عزل كرد؟
همچنين توجيهاتى كه بعضى از مفسرين در اين زمينه كردهاند و كاملاً از اصل مطلب دور افتادهاند و يا خداى ناكرده اغراض شخصى خود را در قالب تفسير آيات و روايات گنجاندهاند، مانند صاحبالمنار!
(براى تفصيل اين بحث به صفحه 271 تا 276 جلد 17 الميزان ـ 40 جلدى ـ مراجعه شود).
رد توجيهات روايات بىپايه:
نكته ديگرى كه روايات را مفسرين به نفع اغراض شخصى توجيه كردهاند، اين است كه گفتهاند: در آن سال ابوبكر اميرالحاج بود و على عليهالسلام در زير نظر او ابلاغها را مىرساند.
بايد توجه داشت كه بحث در مسئله امارت حج در سال نهم هجرى دخالت زيادى در فهم كلمه وحى، يعنى: « لا يُؤَدّى عَنْكَ اِلاّ اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ مِنْكَ!» ندارد. چون امارت حجاج، چه اين كه ابىبكر متصدى آن بوده يا على عليهالسلام ، چه اين كه دلالت بر افضليت بكند يا نكند، يكى از شئون ولايت عامه اسلامى است، و وحى مزبور مطلبى كاملاً جداگانه است!
ص:378
مسئله امارت مسئلهاى است كه امير مسلمانان و زمامدار ايشان بايد در امور مجتمع اسلامى دخالت كند، و احكام و شرايع دينى را به اجرا گذارد، ولى مسئله وحى و معارف الهى و مواد وحيى كه از آسمان درباره امرى از امور دين نازل مىشود، زمامدار در آن حق هيچگونه دخالت و تصرفى را ندارد!
تصرف و مداخله در امور اجتماعى در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله تصدىاش در دست خود آن حضرت بود، يك روز ابوبكر و يا على عليهالسلام را به امارت حاج منصوب مىكرد، و روزى ديگر «اسامه» را امير بر ابىبكر و عموم مسلمانان و صحابه گردانيد، و يك روز «ابن ام مكتوم» را امير مدينه قرار داد با اين كه در مدينه كسانى بالاتر از او بودند!!
اين گونه انتخابات تنها دلالت بر اين دارد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله اشخاص نامبرده را براى تصدى فلان پست صالح تشخيص مىداد و چون زمامدار بود و به صلاح و فساد كار خـود وارد بوده است.
اما وحى آسمانى، كه متضمن معارف و شرايع است، نه رسول اللّه صلىاللهعليه وآله در آن حق مداخلهاى دارد، و نه كسى غير او، و ولايتى كه بر امور مجتمع اسلامى دارد، هيچگونه تأثيرى در وحى ندارد. او نه مىتواند مطلق وحى را مقيد و مقيدش را مطلق كند، و نه مىتواند آن را نسخ و يا امضاء كند، و يا با سنتهاى قومى و عادت جارى تطبيق دهد، و به اين منظور كارى را كه وظيفه رسالت اوست به خويشاوندان خود واگذار كند!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از آن كه مكه را فتح كرد، در آن سال از زيارت مشركين جلوگيرى نفرمود، تا اين كه آيات برائت نازل شد و زيارت مشركين و همچنين سنت عريان شدن در طواف را منع كرد.
از سنتهاى زيارتى مشركين يك اين بود كه اگر با لباس وارد مكه مىشدند و با آن لباس دور خانه خدا طواف مىكردند، ديگر آن لباس را به تن نمىكردند، و بايد آن را صدقه مىدادند. لذا براى اين كه به اصطلاح «كلاه شرعى» درست كنند، و بدين وسيله لباسهاى خود را از دست ندهند، قبل از طواف از ديگران لباس را عاريه يا كرايه مىكردند و بعد از طواف به صاحبانشان برمىگرداندند. در اين ميان اگر كسى به لباس عاريه و كرايهاى دست نمىيافت و خودش هم تنها يك دست لباس همراهش بود، براى آن كه لباسش را از دست ندهد، ناچار برهنه مىشد و لخت به طواف كعبه مىپرداخت...!
ص:379
(نقل از تفسير قمى)(1)
«يآاَيُّهَا الَّذينَ ءَامَنُوآا اِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا...!»(28 / توبه)
از سال نهم هجرت، يعنى سالى كه حضرت على بن ابيطالب عليهالسلام سوره برائت را به مكه برد و براى مشركين خواند، و اعلام كرد كه هيچ مشركى حق طواف و زيارت ندارد، و نيز كسى حق ندارند با بدن عريان طواف كند، تاريخ منع ورود مشركين بـه مـسـجـدالحـرام آغـاز مـىگـردد.
بعــد از اعلام برائت، بيش از چهــار ماه مهلتى براى مشركين نماند، و بعد از انقضاى اين مدت عموم مشركين مگر عــده معدودى، همه به ديــن اسلام درآمدنــد و آن عده هم از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مسجدالحرام پيمانى گرفتند، و آن جناب براى مدتى مقرر مهلتشــان داد. پس در حقيقــت بعد از اعــلام برائت تمامــى مشركيــن در معرض قبول اسلام قرار گرفتند.
نهى از ورود مشركين به مسجدالحرام به حسب فهم عرفى امر به مؤمنين است به اين كه نگذارند مشركين داخل مسجدالحرام شوند، و از اين كه حكم آيه علت اين امر را «نجس» بودن مشركين بيان فرموده، معلوم مىشود يك نوع «پليدى» براى مشركين، و نوعى «طهارت و نزاهت» براى مسجدالحرام اعتبار فرموده است، و اين اعتبار هرچه باشد غيراز مسئله اجتناب از ملاقات كفار است با رطوبت!
خداوند متعال با عبارت « وَ اِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً...،» مردمى را كه مىترسيدند با اجراى اين حكـم بـازارشان كساد شود، هشدار داده و مىفرمايد:
اين وعده حُسنى كه خداىتعالى براى دلخوش كردن سكنه مكه و آن كسانى كه در موسم حج در مكه تجارت داشتند داده، اختصاص به مردم آن روز مكه ندارد، بلكه مسلمانان عصر حاضر را نيز شامل مىشود. ايشان را نيز بشارت مىدهد به اينكه در برابر
1) الـميـــــــــــــزان ج 17، ص 250
ص:380
انجام دستورات دين، از هر چه بترسند خداوند از آن خطر ايمنشــان مىسازد! و مطمئن بدانند كه كلمه اسلام، اگر عمل شود، هميشه تفوق دارد، و آوازهاش در هـر جـا رو بـه انتشـار است، همچنـان كه شـرك رو بـه انقراض است!(1)
«ما كانَ لِلنَّبِىِّ وَالَّذينَ امَنُوآ اَنْ يَسْتَغْفِروُا لِلْمُشْرِكينَ وَلَوْ كانُوآ ااُولى قُرْبى...!»
(113 / توبه)
با بيان اين آيه شريفه، قرآن مجيد چنين قدغن مىكند كه رسول اللّه صلىالله عليه وآله و كسانى كه ايمان آوردهاند بعد از آن كه با بيان خداوندى دستگيرشان شد كه مشركين دشمنان خدايند و مخلد درآتش، ديگر حقندارند براىآنان استغفاركنند هرچند كه ازنزديكانشان باشند!
حكم در اينآيه عمومىاست، يعنى اگر در اينآيه حكم بهوجوب تبرىاز دشمنان خدا و حرمت دوستى با آنان شده، اين حكم اختصاص به يك نحو دوستى و يا دوستى با يك عده معين نيست، بلكه هم انحاء دوستى را شامل مىشود، نه تنها استغفار براى آنان را!
همچنين همه دشمنان خدا را شامل مىشود نه تنها مشركين را!
پس، كفــار و منافقيــن و هر اهل بدعتــى كه منكر آيات خــدا باشنـد و يا نسبت به پارهاى از گناهانكبيره، از قبيل محاربه با خدا و رسول، اصرار داشته باشند، نيز مشمول اينآيه هستند!(2)
ص:381
از همــان اوايل هجرت رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مدينه آثار دسيسهها و توطئههاى منافقين ظاهر شد. سوره بقره كه شش ماه بعد از هجرت نازل شده است، به شرح اوصــاف آنها پرداخته و در سورههــاى ديگر به دسيسههــا و انواع كيــد آنها اشاره شــده است، نظير كنارهگيــرى آنها از لشكــر اسلام در جنــگ احد، كه عده آنهـا تقريبـا ثلـث لشكـريـان بـود.
از ساير دسايس آنها مىتوان از پيمان بستنشان با يهود و تشويق آنان به لشكركشى عليه مسلمين، ساختن مسجد ضرار، منتشر كردن داستان افك و تهمت به عايشه، فتنهانگيزى در ماجراى سقايت در كناره چاه بنى المصطلق، داستان عقبه و امثال آن... كارشان به جايى رسيد كه خداىتعالى به مثل آيه سوره احـزاب تهـديـدشـــان فــرمــــود:
قرآن كريم درباره منافقين اهتمام شديد ورزيده و مكرر آنها را مورد حمله قرار داده و زشتىهاى اخلاقى و دروغها و خدعهها و دسيسهها و فتنههايشان را به رخشان كشيده است، فتنههايى كه عليه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مسلمانان به پا كردند. در سورههاى زيادى در قرآن مسائل مربوط به منافقان ذكر گرديده است، از آن جمله است:
ص:382
سورههاى بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، فتح، حديد، حشر، منـافقـون و تحـريم... .
خداىتعالى در مواردى از كلام مجيدش منافقين را به شديدترين وجه تهديد كرده به اين كه در دنيا مُهر بر دلهايشان زده و بر گوش و چشمان آنها پرده افكنده است. نورشان را از آنها مىگيرد و در ظلمتها رهايشان مىكند، به طورى كه ديگر راه سعادت خود را نبينند. در آخرت در درك اسفل و آخرين طبقات آتش جايشان مىدهد!
ايــن نيست مگر به خاطر مصائبى كه اين منافقين بر سر اسلام و مسلمين آوردند، و چــه كيــدهــا و مكرهــا كه نكردنــد؟! و چه توطئههــا و دسيسههــا كه عليــه اســلام طرح ننمودنــد؟ و چه ضربههايى كه حتــى مشركين و يهــود و نصارى مثل آن را بـه اسلام وارد نياوردند؟
براى پى بردن به خطرى كه منافقين براى اسلام داشتند همين كافى است كه خداىتعالى به پيامبر گرامىاش خطاب مىكند كه از اين منافقين بر حذر باشد، و مراقب باشد تا بفهمد از چه راههاى پنهانى ضربات خود را بر اسلام وارد مىسازند. آن جا كه مىفرمايد:
«هُـمُ الْـعَـدُوُّ ، فَـاحْذَرْهُمْ!»
«آنها دشمنــان خطـرنـــاكنــد، از ايشــان بــرحــذر بـــاش!!» (4 / منــافقــــون)
در آغاز جنگ احد، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با اصحاب خود مشورت كرد كه چه طور است شما مسلمانان در مدينه بمانيد و كفار را واگذاريد تا هر جا كه دلخواهشان بود، پياده شوند. اگر در همان جا (يعنى كنار شهر مدينه،) ماندند، معلوم است كنار شهر مدينه جاى ماندن ايشان نيست، و اگر خواستند داخل شهر شوند آن وقت دست به شمشير زده و بـا آنـان كـارزار كـنيم؟
عبداله بن ابىبن سلول، منافق، مرحباگويان از جاى برخاست و در ميان اصحاب فرياد زد: همين رأى را بگيريد!
و در مقابل او آنهايى كه خدا دلهايشان را علاقهمند به شهادت كرده بود، برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه! ما را به سوى دشمنان حركت ده تا گمان نكنند ما از آنها ترسيدهايم! عبداله بن ابى مخالفت كرد و گفت:
ص:383
دشمنى بهسوى ما نيامد مگر اينكه ما بر آنها پيروز شدهايم... .
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با هزار نفر از اصحاب خود حركت كرد، و ابن مكتوم را جانشين خود ساخت، تا در غياب او در نماز بر مردم امامت كند. هنوز لشكر اسلام به احد نرسيده بود كه عبداله بن ابى يك سوم جمعيت را از رفتن به جنگ منصرف ساخت، و اين عده عبارت بودند از يك تيره از قبيله خزرج به نام بنوسلمه، و تيرهاى از اوس به نام بنى حادثه. عبداله بهانه اين شيطنت را اين قرار داد كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به حرف او اعتنا نكرد و گوش به حرف ديگران داد. (نقل از قصص قرآن ص 477)
پس از پايانيافتن مسئله نصب اميرالمؤمنين على عليهالسلام به خلافت (در غدير خم،) منافقين كه همه آرزوهايشان اين بود رسول خدا صلىاللهعليهوآله از دنيا برود و كار امت مختل بماند تا بين اصحاب كشمكش پيدا شود، از مسئله خلافت على عليهالسلام ناراحت شده و در صدد كشتن پيغمبر گرامى برآمدند، لكن خداىتعالى، كه او را وعده فرموده بود تا از شر دشمنان محفوظ بدارد، حبيب خود را كفايت فرمود و از سوءقصدىكه درباره وى داشتند، نجاتش بخشيد!
داستان بدين ترتيب اتفاق افتاد كه وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله عازم شد از غدير خم به طرف مدينه حركت كند، گروهى از منافقين زودتر حركت كردند و به عقبه «هرشى» رسيدند و خود را پنهان كردند و هميانهاى خود را پر از ريگ ساختند و منتظر عبور رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از آن محل ماندند تا وقتى خواست از آنجا عبور كند هميانها را از بالا به طرف جاده رها كنند تا شايد بديــن وسيله ناقه آن حضــرت را رم دهنــد و حضرت به زميــن بيفتد و او را به قتــل برساننـد.
حذيفه گويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله من و عمار ياسر را نزد خود طلبيد و به عمار فرمود تو ناقه را از عقب بران، و به من فرمود تو هم مهار ناقه را محكم نگه دار! من مهار ناقه را در دست داشتم و مىكشيدم و مىرفتيم تا نيمه شب به بالاى عقبه (تنگه كوه) رسيديم، كه ناگهان هميانهايىپر از ريگ از بالاى كوه به طرف تنگه پرتاب شد و شتر رسولاللّه صلىاللهعليهوآله رم كــرد. حضرت فرمـود: - اى ناقه آرام باش كه باكى بر تو نيست!
حذيفه گويد: من گفتم: يا رسولاللّه، اين جماعت كيانند؟ فرمود:
ـ اينها منافقين دنيا و آخرتند!
در آنموقع برقى ساطع گشت كه من همه آنها را ديدم. نه تن از آنها قريشى و
ص:384
پنج تن از طـــوايـــف ديگـر بـودنـد.
پيغمبر اكرم وقتى از تنگه سرازير مىشد كه سپيده صبح دميد و آن حضرت پياده شد و وضو ساخت و منتظر آمدن اصحاب گرديد. و آن چهار تن نيز به نماز حاضر شدنـد. و حضـرت فرمود: هيچ كس حق نجوى ندارد...! (نقل از قصص قرآن ص 658)(1)
روايات بسيارى، كه حتى به حد استفاضه رسيده، حاكى است كه عبداله بن ابى بن سلول و همفكرانش، منافقينى بودند كه امور را عليه رسول خدا صلىاللهعليهوآله واژگونه مىكردند، و همـواره در انتظـار بـلايى بـراى مسلمانان بودند. و مؤمنين همه آنها را مىشناختند.
عده آنها يك سوم مسلمانان بود، و همانهايى بودند كه در جنگ احد از يارى مسلمانان مضايقه كردند و خود را كنار كشيدند و در آخر به مدينه برگشتند، در حالى كه مىگـفتند: - اگر مىدانستيم قتالى واقع مىشود با شما مىآمديم!
و از همين جاست كه بعضى نوشتهاند حركت نفاق از بدو وارد شدن اسلام به مـدينـه شروع و تا نـزديكـى رحلـت رسـول اللّه صلىاللهعليهوآله ادامه داشت.
اين سخنى است كه جمعى از مفسرين گفتهاند، و لكن با تدبر و موشكافى حوادثى كه در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد، و فتنههايى كه بعد از رحلت آن حضرت رخ داد، و با در نظر گرفتن طبيعت اجتماع فعال آن روز، خلاف نظريه فوق ثابت مىشود:
اولاً - هيچ دليل قانع كنندهاى در دست نيست كه دلالت كند بر اين كه نفاق منافقين در ميان پيروان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حتى آنهايى كه قبل از هجرت ايمان آورده بودند، رخنه نكرده باشد. و دليلى كه ممكن است در اينباره اقامه شود (كه هيچ دلالتى ندارد،) اين است كه منشأ نفاق ترس از اظهار باطن يا طمع خير است، و پيامبر و مسلمانان آن روز كه در مكه بودند و هنوز هجرت نكرده بودند، قوت و نفوذ كلمه و دخل و تصرف آن چنانى نداشتند كه كسى از آنها بترسد، و يا طمع خيرى از آنها داشته باشد، و بدين منظور، در ظاهر مطابق ميل آنان اظهار ايمان كنند و كفر خود را پنهان دارند، چون خود مسلمانان در آن روز توسرى خور و زيردست صناديد قريش بودند، و مشركين مكه يعنى دشمنان سرسخت آنان و معاندين حق هر روز يك فتنه و عذابى درست مىكردند. در چنين جوى هيچ انگيزهاى براى نفاق تصور نمىشود!!
1) الميزان ج38،ص222.تحليل تاريخ
ص:385
به خلاف، بعد از هجرت كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مسلمانان ياورانى از اوس و خزرج پيدا كردند و بزرگان و نيرومندان اين دو قبيله پشتيبان آنان شدند، و از رسول خدا صلىاللهعليهوآله دفاع نمودند، همانطور كه از جان و مال و خانواده خود دفاع مىكردند، و اسلام به داخل تمامى خانههايشان نفوذ كرده بود، و به وجود همين دو قبيله عليه عده قليلى كه هنوز به شرك خود باقى بودند، قدرتنمايى مىكرد، و مشركين جرأت علنى كردن مخالفت خود را نداشتند، به همين جهت براى اين كه از شر مسلمانان ايمن بمانند به دروغ اظهار اسلام مىكردند، در حالى كه در باطن كافر بودند، و هر وقت فرصت مىيافتنــد عليه اسلام دسيسه و نيرنگ به كار مىبردند.
جهت اين كه گفتيم اين دليل درست نيست، اين است كه علت و منشأ نفاق منحصر در ترس و طمع نيست تا بگوييم هر جا مخالفين انسان نيرومند شدند، و يا زمام خيرات به دست آنها افتاد، از ترس نيروى آنان، و به اميد خيرى كه از ايشان به انسان مىرسد، نفاق مىورزد، و اگر گروه مخالف چنان قدرتى و چنين خيرى نداشت، انگيزهاى براى نفاق پيدا نمىشود، بلكه بسيار منافقينى را مىبينيم كه در مجتمعات بشرى دنبال هر دعوتى مىروند، و دور هر داعى را مىگيرند، بدون اين كه از مخالف خود، هر قدر هم نيرومند باشد، پروايى بكنند. و نيز اشخاصى را مىبينيم كه در مقام مخالفت با مخالفين خود بر مىآيند، و عمرى را با خطر مىگذرانند، و به اميد رسيدن به هدف خود بر مخالفت خود اصرار هم مىورزند، تا شايد هدف خود را كه رسيدن به حكومت است، به دست آورند، و نظام جامعه را در دست بگيرند، و مستقل در اداره آن باشند، و در زمين علو كنند! رسول خدا صلىاللهعليهوآله از همان اوايل دعوت فرموده بود:
و معلوم است كه اثر نفاق در همه جا واژگون كردن امور و انتظار بلا براى مسلمانــان و اسلام، و افساد در مجتمــع دينى نيست، اين آثــار نفاقى اســت كه از ترس و طمع منشأ گرفته باشــد و اما نفاقــى كه ما احتمالش را داديم اثرش اين است كه تا بتوانــد اســلام را تقويــت كنند و به تنور داغــى كه اســلام برايشان داغ كــرده، نان بچسبانند!
و به همين منظور و براى داغتر كردن آن، مال و جاه خود را فداى آن كنند، تا بدينوسيله امور نظم يافته و آسياى مسلمين به نفع شخصى آنان به چرخش در آيد. بله،
ص:386
اين گونه منافقين، وقتى دست به كارشكنى و نيرنگ و مخالفت مىزنند كه ببينند دين جلو رسيدن به آرزوهايشان را كه همان پيشرفت و تسلط بيشتر بر مردم است، مىگيرد، كه در چنين موقعى دين خدا را به نفع اغراض شخصى فـاسد خـود تفسير مىكنند.
و نيز ممكن است، بعضى از آن ها كه در آغاز، بدون هدفى شيطانى مسلمان شدهاند در اثر پيشامدهايى درباره حقانيت به شك بيفتند و در آخر از دين مرتد شوند و ارتداد خود را از ديگران پنهان بدارند، همچنان كه لحن آيه شريفـه:
«ذلِكَ بِاَنَّهُمْ امَنُوا ثُمَّ كَفَروُا...،» (3/منافقون) و آيه:
«يآ اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِه فَسَوْفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوْمٍ...،» (54 / مائده) امكــان چنين ارتــداد و چنين نفاقى را نشان مىدهد.(1)
و نيز آن افراد از مشركين مكه، كه در روز فتح ايمان آوردند، چگونه ممكن است اطمينانى به ايمان صادق و خالص آنها داشت؟ با اينكه به حكم بديهى همه كسانى كه حوادث سالهاى دعوت را مورد دقت قرار دادهاند، مىدانند كه كفار مكه و اطرافيان مكه، و مخصوصا صناديد قريش، هرگز حاضر نبودند به پيامبر ايمان بياورند، و اگر اسلام آوردند به خاطر آن لشكر عظيمى بود كه در اطراف شهر اطراق كرده بودند، و از ترس شمشيرهاى كشيده شده بر بالاى سرشان بود! و چگونه ممكن است بگوييم در چنين ظرفى نور ايمان در دلهايشان تابيد و نفوسشان داراى اخلاص و يقين گشت، و از صميــم دل و با طوع و رغبت ايمان آوردند، و ذرهاى نفاق در دلهايشان راه نيافت؟!!(2)
استمرار نفاق تنها تا نزديكى رحلت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نبود، و چنان نبود كه در نزديكىهاى رحلت نفاق منافقين از دلهايشان پريده باشد!
بله، تنها اثرى كه رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله در وضع منافقين داشت، اين بود كه ديگر وحيى نبود تا از نفاق آنان پرده بردارد! علاوه بر اين، با انعقاد خلافت، ديگر انگيزهاى بـراى اظهار نفاق باقى نماند، ديگر براى چه كسى مىخواستند دسيسه و توطئه كنند!!؟
آيا اين متوقف شدن آثار نفاق براى اين بود كه بعد از رحلت رسول خدا
ص:387
صلىاللهعليهوآله تمامى منـافقيـن مـوفق به اسـلام واقعـى و خلـوص ايمان شدند؟
آيا صناديد نفاق از مرگ آن جناب چنان تأثرى يافتند كه در زندگى آن جناب آن چنـان متـأثر نشده بودند؟؟
و يا براى اين بود كه بعد از رحلت يا قبل از آن، با اولياء حكومت اسلامى زد و بند سرى كردند و چيزى دادند و چيزى گرفتند؟ اين را دادند كه ديگر آن دسيسهها كه قبل از رحلت داشتند نكنند، و اين را گرفتند كه حكومت آرزوهايشان را برآورده سازد؟ و يا بعد از رحلت، مصالحهاى تصادفى بين منافقين و مسلمين واقع شد، و همه آن دو دسته يك راه را برگزيدند، و در نتيجه تصادم و برخوردى پيش نيامد؟!
شايد اگر به قدر كافى پيرامون حوادث آخر عمر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دقت كنيم، و فتنههاى بعد از رحلت آن جناب را درست بررسى نماييم، به جواب شافى و كافى اين چند سؤال برسيم!
(توجه! منظور از طرح اين سؤالها تنها اين بود كه به طور اجمال راه بحث را نشان داده بـاشيم!)(1)
«وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لى وَ لا تَفْتِنّى...!» (49 تا 57 / توبه)
قرآن مجيد در آيات بسيارى چهرههاى زشت منافقين صدر اسلام را آشكار ساخته است. قسمتى از اين صفات و اعمال منافقان براى ثبت در تاريخ در چند آيه زير مضبوط است:
ولى بايد بدانند كه به فتنه افتادهاند،
و جهنم محيط به كافران است!
اگر تو را پيشآمد خيرى برسد غمگينشان مىسازد، و اگر مصيبتى به تو برسد، گويند: ما از پيش احتياط خود را كرديم و با خوشحالى برگردند.
كه او مولاى ماست، و مؤمنان بايـد به خدا توكل كنند!
قطعا نه!
ولى ما دربــاره شما انتظار داريــم كه خدا به وسيلــه عذابى از جانــب خود و يــا به دست
1) الميزان ج 38، ص 227. تحليل تاريخي
ص:388
ما جانتــان را بگيــرد! پــس منتظــر بــاشيــد، كــه مــا هــم بــا شمــا انتظــار مــىكشيــم!
كه شما گروهى عصيان پيشهايد!
مانع قبول شدن انفاق ايشان جز اين نبود كه ايشان خدا و پيغمبر او را منكــر بودند،
و جز به حالــت ملالت به نمــاز (جماعت) نمىآيند،
و انفاق جز به اكراه نمىكننــد!
امــوال و اولادشــان تــو را به شگفت نيــاورد،
فقط خــدا مىخواهد به وسيله آن در زندگــى دنيا عذابشان كند،
و جانشــان به حال كفــر در آيد!
به خدا سوگند مىخورند كه از شمايند، ولى آنان از شما نيستند،
بلكه گروهى هستند، كه از شما مىترسند!
اگر پناهگاه يا نهانگاه يا گريزگاهى مىيافتند،
شتابان بدان سوى رو مىكردند...!»(49تا57/توبه)
منـافقيـن از ايـن كـه گـفتند: « مـرا بـه فـتنه مينـداز!» از يك جـهت معنى مىدهد كه:
« به من اجازه بده به جنگ نيايم، و مرا با بردن در صحنه جهاد به فتنه مينداز،
و با بر شمردن غنيمتهاى نفيس جنگى اشتهاى نفسانى مرا تحريك مكن،
و مرا فريب مده!»
و از جهت ديگر معنــى مــىدهــــد كــــه:
«اجــازه بــده مــن حركــت نكنــم و مرا گرفتــار ناملايماتــى كه مىدانــم در ايــن جنــگ هست، مبتـلا مساز!»
خداىتعالــى در جواب اين پيشنهـاد آنها مىفرمايد:
يعنى اينها به خيال اين هستند كه از فتنه احتمالى احتراز مىجويند، در حالى كه سخــت در اشتباهنــد و غافلنــد از اين كه كفر و نفاق و سوء سريرهاى كه دارند و ايــن پيشنهادشان از آن حكايت مىكنــد، فتنه است! غافلنــد از اين كه شيطــان آنها را در فتنــه افكنده و فريب داده و دچــار هلاكت كفــر و ضلالــت و نفــاق ساخته است!
تازه، اين خسارت دنيايى است، در آخرت نيز جهنم بر كافران احاطه خواهند كرد، همان طور كه در دنيا فتنه به آنان احاطه داشت!(1)
1) الـميـــــــزان ج 18، ص 183
ص:389
«اِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ...!» (1 تا 8 / منافقون)
«اى رسول ما!
چون منافقون رياكار نزد تو آمدند و گفتند كه ما به يقين و حقيقت گواهى مىدهيم كه تو رسول خدايى!
فريب مخور! خدا مىداند كه تو رسول اويى!
و خدا گواهى مىدهد كه: منافقون سخن به مكر و خدعه و دروغ مىگويند!
قسمهاى دروغ خود را سپر جان خويش، و مايــه فريــب مردم قرار دادهانــد،
تا بدين وسيلــه راه خدا را به روى خلــق ببندند،
بدانيد اى اهـل ايمان! كـه آنچه آنها مىكنند، بسيار بد مىكنند!»
اين سوره وضع منافقان را توصيف مىكند، و آنان را به شدت عداوت با مسلمين محكوم ساخته و رسول خدا صلىاللهعليهوآله را دستور مىدهد تا از خطر آنان بر حذر باشد! مؤمنين را هم نصيحت مىكند به اين كه از كارهايى كه سرانجام آن نفاق است بپرهيزنــد، تا به هلاكت نفــاق دچار نگردند و كارشــان به آتــش دوزخ منجـر نگردد!
آيات فوق حكايت اظهار ايمان منافقين است كه گفتند شهادت مىدهيم كه تو حتما رسول خدايى. چون اين گفتار ايمان به حقانيت دين است، كه وقتى شكافته شود، ايمان به حقانيت هر دستورى است كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آورده است، و ايمان به وحدانيت خداىتعالى و به معاد است و اين همان ايمان كامل است.
و اين كه فرمود: « خداوند مىداند كه تو رسول اويى!» تثبيتى از خداىتعالى نسبت به رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، با اين كه وحى قرآن به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كافى در تثبيت رسالت آن جناب بود، ولى با وجود اين به اين تثبيت تصريح كرد، براى اين بود كه قرينهاى صريح بر كاذب بودن منافقين باشد، از اين جهت كه بدانچه مىگويند معتقد نيستند، هرچند كه گفتارشان يعنى رسالت آن جناب صادق است. پس منافقين كه در گفتارشان كاذبند به كذب مخبرى كاذبند، نه به كذب خبرى!
خدا مهر بر دلهايشان نهاد تا هيـچ درك نكنند.» (3/منافقون)
از ظاهر آيه به نظر مىرسد كه منظور از ايمان آوردن اوليه منافقين اظهار شهادتين باشد، اعم از اين كه از صميم قلب و ايمان درونى باشد، و يا نوك زبانى و بدون ايمان درونى. و كافر شدند به اين دليل كه اعمال نظير استهزاء به دين خدا و يا رد بعضى
ص:390
از احكــام آن را مرتكب شدند و نتيجــهاش خروج ايمان از دلهايشان بوده است، اگر واقعا ايمـــان داشتـهانـد!
دليل نفهمـى و عدم تفقه منافقين را اين دانستـه كه دلهايشـان را خداونـد متعال مهر زده است، و اين نتيجهگيرى دلالت دارد بر اين كه مهر به دل خوردن باعث مىشود ديگر دل آدمى حق را نپذيرد، و پس چنين دلى براى هميشه مأيوس از ايمان و محروم از حق است.
مهر به دل خوردن، يعنى همين كه دل به حالتى در آيد كه ديگر پذيراى حق نباشد، و حق را پيروى نكند، پس چنين دلى قهرا تابع هواى نفس مىشود. بايد دانست كه خداىتعالى ابتدا مهر بر دل كسى نمىزند، بلكه اگر مىزند به عنوان مجازات است، چون مهر بر دل زدن گمراه كردن است، و اضلال جز بر سبيل مجـازات بـه خداىتعـالى منسـوب نمـىشود.
سپس خطاب را عمومى كرده و مىفرمايد:
اگر سخن گويند بس كه چربزبانند بهسخنهايشان گوش مىدهى،
ولى ايناناز درون مثل چوبىخشك بر ديوارند،
هر صدايى را بشنوند آن را زيان خود پندارند،
اىرسول! اينان بهحقيقت دشمنان هستند،
از ايشان برحذر باش!
خدايشان بكشد، چه قدر به مكر و دروغ از حق باز مىگردند!» (4 / منافقون)
چون منافقين همواره سعى دارند ظاهر خود را بيارايند، و فصيح و بليغ سخن گوينــد، لـذا به مردم مىفهمانــد كه منافقين چنيــن وضعى به خود مىگيرنــد، ظاهرى فريبنــده و بدنى آراستــه، به طورى كه هر كس به آنــان برخــورد از ظاهرشــان خوشش مىآيد و از سخنان فصيحشان لذت مىبرد، و دوست مىدارد كه به آن گوش دهــد، بس كه گفتارشـان را شيرين مىكنند، و نظمى فريبنده بدان مىدهند.
اما خداوند متعال مثل آنان را به چوبى خشك تشبيه كرده كه به چيزى تكيه داشته باشد، مانند اشباح بىروح، كه مانند چوب هيچ خيرى و فائدهاى بر آنها مترتب نيست، چون درك و فهم ندارند!
ترس منافقين از اين بابت است كه كفر را در ضمير خود پنهان مىدارند، و از مؤمنين مخفى مىكنند، و در نتيجه يك عمر با ترس و دلهره و وحشت به سر مىبرنــد، مبادا كه دستشــان رو شود و مــردم به باطنشان پى ببرند، به همين جهت هر صــدا و
ص:391
صيحه كه مىشنونــد خيال مىكننــد عليه ايشــان اسـت.
خـداوند تعالى آنها را بدترين دشمنان معرفى مىكند و مىفرمايد:
يعنى ايشان در عداوت مسلمانان به حد كاملند و از اين جهت بدترين دشمنان هستند، كه در واقع دشمن هستند و در ظاهر آدمى آنها را دوست خود مىپندارد.
معلوم است كه اين پيشنهاد وقتى به آنان داده مىشده كه فسقى يا خيانتى مرتكب مىشدنــد و مردم از آن باخبر مىگشتند.
سپــس خداونــد تعالى به رســول گرامــى خــود مىفــرمــايــد:
«وَ اِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَاِنْ اَصابَتْكُمْ مُصيبَةٌ قالَ... !» (72 تا 76 / نساء)
آيات فوق نمايانگر زمانى از تاريخ اسلام است كه بر مؤمنين سختى شديدى حكومت مىكرد. (ظاهرا در ربع دوم اقامت رسولگرامى در مدينه،) اعراباز هرطرف براى خاموش كردن نور خدا و ويران كردن بنــاى دين در تكاپو بودند. پيغمبر اسلام با مشركين مكه و طاغوتهاى قريش در جنگ بود. دستجــات مسلمانان را به اقطــار جزيرةالعرب روانــه مىكرد و پايههــاى ديـن را در ميــان پيروان خود بلنــد و استــوار مىساخت.
در اين زمان، در ميان مسلمين عدهاى از منافقين بودند كه قوت و شوكتى داشتند، و در جنگ احد معلوم شد كه تعداد آنان نيز از نصف مؤمنين زياد كمتر نبوده است. (يعنى وقتى پيامبر با هزار نفر به جنگ رفت، سيصد نفر از منافقين با عبداله بن ابى برگشتنـد، و هفتصـد نفر باقى ماند.)
پيامبر اكرم هميشه در معرض تبهكارى آنان بود و آنها زحمت زيادى را به وى تحميل مىكردند و جلو مؤمنين را مىگرفتند. در آن زمان برخى از مؤمنين مردمى دهنبين و داراى قلوب مريض بودند.
1) الـميزان ج 38، ص 205
ص:392
يهود نيز در اطرافشان عليه مؤمنين فتنه و جنگ راه مىانداختند. اعراب مدينه كه از قديم براى آنها احترام قائل بودند و بزرگشان مىداشتند، آنها از اين اطمينان سوء استفاده مىكردند و سخنان باطل و گمراه كننده به خورد مؤمنين مىدادند، تا ارادت راستين آنها سلب شود، و جديتشان كمتر گردد. از طرف ديگر مشركين را تقويت روحى و تشجيع مىنمودند و به بقاء كفر و فتنهانگيزى در ميان مؤمنين تشويق مـىكــردنـد.
بيان داستان منافقين در اين آيات بمانند تكميل راهنمايى مؤمنين و راهنمونى بر وضع حاضرشان است تا بر حقيقت كار خود واقف گردند و از مرضى كه به داخلشان نفوذ كرده و به همگان رسيده است، برحذر باشند، و بدين وسيله حيله دشمنان را خنثى سازند.
هيچ دسته يا ملتى را صفحه گيتى تا به امروز به ما نشان نداده كه تمام افراد آن بدون استثناء مؤمن و استوار و پاكنهاد باشند، (مگر واقعه تاريخى كربلا،) لذا در ميان مؤمنين صدر اسلام هم مانند ساير جماعات بشرى، منافق و بيمار دل و تابع هوا، و نيز پاك باطن، وجود داشته است، لكن اغلب مردم ما به مسلمانان صدر اسلام حسن ظن دارند و فكر مىكنند كه هر كسى كه پيامبر اسلام را ديده و گرويده لابد از هر لحاظ آراسته مىباشد، ولى خطابهاى تند قرآن مجيد اين حسن ظن را برطرف مىكند! امتياز مسلمانان صدر اسلام، جامعه فاضله آنان بود، كه پيشآهنگى چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله داشتند، كه نور ايمان را بر آن جامعه تابانده بود، و سيطره دين را محكم مىداشت، ولى از نظر اجتماعى، در ميان افراد جامعهشان صالح و طالح هر دو موجود بودند كه قرآن كريم از حالات و صفات آنان در آيات آخر سوره فتح تعريف كرده است. در آيات فوق خداوند تعالى چنين بيان فرموده است:
ادامه آيات، تشويق بر جهاد و بدگويى سست روشان مىباشد كه در بالا گذشت، و ضمنا تجديد مطلعى براى ترغيب به جهاد در راه خداست، و بيان اين كه پيكارگر راه خدا به يكى از دو عاقبت نيك خواهد رسيد: كشته شدن در راه خدا، يا پيروزى بر دشمن! و به هر صــورت پاداش خـود را مىبرد.
قســم ســومــى را - يعنــى فــرار را - ذكــر ننمــوده، يعنــى كــه
ص:393
مجاهــد راه خدا هرگز فرار ندارد!(1)
«اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذينَ تَوَلَّوْا قَوْما غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِم...؟» (14 / مجادله)
اين آيات سرگذشت دستهاى از منافقين را ذكر مىكند كه با يهوديان دوستى و مودت، و با خدا و رسولش دشمنى داشتند. ايشان را به خاطر همين انحراف مذمت نموده و به عذاب و شقاوت تهديد مىكند، تهديدى بسيار شديد، و در آخر آيه به عنوان حكمى قطعى و كلى مىفرمايد: ايمان به خدا و روز جزا نمىگذارد انسانى با دشمنان خدا و رسولش دوستى كند، حال اين دشمنان هر كه مىخواهند باشند، و سپس مؤمنين را مدح مىكند به اين كه از دشمنان دين بيزارند، و ايشان را وعده ايمان مىدهد، ايمانى مستقر در روح و جانشان، ايمانى از ناحيه خدا، و نيز وعده بهشت و رضوان!
منظور از قومى كه خدا بر آنان غضب فرموده، و منافقين آنان را دوست خود مىگيرند، يهود است، كه دربارهشان خداوند تعالى در قرآن شريف فرموده:
بعضى از ايشان را به صورت ميمــون و خوك مسخ كرد،
و بعضى را پرستندگان طاغوت كرد!» (60 / مائده)
سپس، قرآن مجيد منافقين را مذبذبينى مىخواند كه وقتى به مسلمانان مىرسند اظهار مسلمانى مىكنند و وقتى يهود را مىبينند اظهار دوستى با آنها مىكنند، و بهخاطر سرگردانىشان بين كفر و ايمان، نه از مسلمانان هستند و نه از يهود:
«سرگردان بين دو گروه، نه به سوى اينان، نه به سوى آنان!» (نساء / 143)
و اين صفــت منافقيــن بر حســب ظاهــر حالشــان است وگرنــه واقعيــت حـالشــان ايـن اســت كـه آنها ملحــق به يهـودنــد، چـون خـداىتعــالــى فرمــوده:
ص:394
«وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الاَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ اَهْلِالْمَدينَةِ... !»(101تا106/توبه)
قرآن مجيد به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مسلمانان صدر اسلام خاطر نشان مىسازد كه:
« از جمله اعرابى كه در پيرامون شما هستند، منافقين هستند،
كه در كار نفاق تمرين و ممارست يافتهاند،
از اهل مدينه هم منافقين هستند كه بر نفاق عادت كردهاند.
و تو اى رسولاللّه! آنها را مىشناسى، و ما هم مىشناسيم!
و به زودى در دو نوبت عذابشان مىكنيم،
آن گاه به سوى عذاب بزرگ باز خواهند گشت!
گذشته از منافقين فوق در مدينه و اطراف آن،
پارهاى ديگر از اعراب هستند كه مانند آن دسته منافق نيستند،
و لكن به گناه خود اعتراف دارند.
اينان اعمالشان از نيك و بد محفوظ است. يك عمر نيك مىكنند و يك عمل زشت مرتكب مىشوند و اميد مىرود كه خداوند از گناهشان درگذرد،
كه خدا آمرزنده مهربان است!»
( اين وعده به خاطر ايجاد اميد به رستگارى در دلهاى آنان است كه يكسره از رحمت پروردگار مأيوس نگردند و در ميان خوف و رجا باشند، بلكه جانب رجاء قـوىتر گـردد! ) خـداوند تعالـى بـه پيـامبر گـرامى خـود دستـور مىدهـد:
از اموال آنها صدقه بگيرد و ايشان را پاك و اموالشان را پر بركت كند.
( از سنت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله چنين به يادگار رسيده كه آن جناب در برابر كسى كه زكات مىداد چنين دعا مىكرد كه: ـ خـــدا بـه مـالــت خيـــر و بركــت مــرحمـت فــرمــايــد!)
خداىتعالى مىفرمايد: - « اِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ! » (103 / توبه)
يعنى نفوس ايشان به دعاى تو سكونت و آرامش مىيابد. و اين خود نوعى تشكر از مساعى ايشان است.(1)
1) الميزان ج 18، ص 302
ص:395
« لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِى الْمَدينَةِ....»
(60 و 61 / احــزاب)
خداوند متعال در اين آيه تكليف نهايى مسلمين را با منافقين عصر پـيـامـبر كـه در مـديـنه مـشكـل آفـريـنى مـىكـردنـد، يـكسـره كـرده و مـىفـرمـايد:
و كسانى كه اخبار و شايعات دروغين در مردم انتشار مىدهند،
تا از آب گلآلود اغراض شيطانى خود را به دست آورند
و يا حداقل در بين مسلمانان دلهره و اضطراب پديد آورند،
تو را مأمور مىكنيم تا عليه ايشان قيام كنى و نگذارى در مدينه در جوار تو زندگىكنند،
بلكه از اين شهر بيرونشان كنى و جز مدتى كم مهلتشان ندهى!»
و منظــور از اين مدت كــم، فاصله بيــن مأمور شدن و مأموريت را انجام دادن اسـت. سپـس مـىفـرمـــايـد:
در حالى كه اين سه طايفه هر جا كه يافت شوند، ملعون باشند،
و خونشان براى همه مسلمانان هدر باشد!
هر وقت قومى به راه فسادانگيزى و ايجاد فتنه افتادند، و خواستند تا به منظور استفادههاى نامشروع، و يا حداقل دق دلى، در مردم اضطراب افكنند، تا در طغيان و سركشى بدون مانع باشند، ما آنان را به همين طريق گرفتيم!
و تو هرگز دگرگونى در سنت خدا نخواهى يافت،
پس در شما امت همان جارى مىشود،
كـه در امتهاى قبـل از شما جارى شد!» (60 تا 62 / احزاب)
در روايــات اسلامــى آمده كه منافقيــن كه ظاهرا مسلمــان شده بودنــد و در مدينــه زندگــى مىكردند، همواره به رســول اللّه صلىاللهعليهوآله زخــم زبان مىزدنــد و چون آن جناب مىخواســت به جنگى بــرود در بيــن مردم مسلمانــان انتشـار مىدادند كه:
و مسلمانان اندوهناك مىشدند، و نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله شكايت
ص:396
مىكردند. خداىتعالى در آيه فوق دستور داد جز اندكى از ايشان همه را از مدينه بيرون كنند. (نقل از تفسير قمى)(1)
«وَ مِنْهُـمُ الَّـذيــنَ يُـؤْذوُنَ النَّبِــىَّ وَ يَقُولُـونَ هُوَ اُذُنٌ... !» (61 و 63 / توبه)
منافقين در صف مؤمنان صدر اسلام بودند و از توهين و توطئه عليه پيامبر گرامى اسلام كوتاه نمىآمدند. خداوند متعال در قرآن كريم چهره زشت و اعمال منافقانه آنان را با نزول وحى به پيامبر گرامى خود خبر مىداد، و فاش مىكرد، و پيامبر نيز با خوانــدن آيات نازل شده مــردم را از نيات پليــد و اعمال پســت آنان آگـاه مىساخت.
اين آيات در قرآن شريف ضبط است تا در همه ادوار تاريخ چهره منافقين شناخته شود:
او دهنبين است!
بگو! براى شما دهن بين خوبى است:
به خدا ايمان دارد، و مؤمنان را تصديق مىكند، و براى ايمانداران شما رحمت است!
و كسانى كه پيغمبر را اذيت كنند، عذابى المانگيز دارند!
براى شما، به خدا قسم مىخورند تا شما را از خويش راضى كنند،
و شما فريبشان را نخوريد، زيرا اگر ايمان داشتند بهتر و سزاوارتر از اين بود،
چون خدا و پيغمبر او را راضى مىكردند.
مگر نمىدانند كه هركس با خدا و پيغمبرشمخالفت كند،
سزاى او جهنم است كه جاودانه در آن افتد و اين رسوايى بزرگى است!»
در روايات اسلامى (در تفسير قمى) آمده است كه: عبداله بن نبتل، يكى از منافقين، همــواره نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىآمــد و فرمايشات آن جناب را مىشنيد و براى منافقين نقل مىكرد، و به اصطلاح سخنچينى مىكرد، خداىتعالى جبرئيل امين را فرستــاد و به آن جناب گفت: اى محمد! مــردى از منافقين نمامــى مىكند و مطالب تو را براى منافقيــن مىبرد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: او كيست؟ گفت: مرد روسياهى است كه ســرش پر موســت و با دو چشمــى نگاه مىكنــد كه گويى دو تا ديگ است، و با زبان شيطان حرف مىزند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را صدا زد، و او قسم خورد كه من چنين كارى را
1) الـميــزان ج 32، ص 224
ص:397
نكردهام. حضرت فرمود: - مـن از تو قبول كـردم، ولى تو ديگر اين كار را مكن!
آن مرد دوباره نزد رفقاى خود برگشت و گفت: محمد مردى دهنبين است. خدا به او خبر داده بود كه من عليه او سخنچينى مىكنم، و اخبار او را براى شما مىآورم، و او از خدايش قبول كرده بود، ولى وقتى گفتم كه من چنين كارى را نكردهام، از من هم قبول كرد. و بدين جهت خداوند در آيه فوق كه نازل فرمود، اشاره كرد كه:
و حرفهاى شما را هم در آن چه عذر مىآوريد مىپذيرد،
ولى در باطن تصديق ندارد،
و اگر براى مؤمنين ايمان مىآورد،
و از آن مؤمنين آن كسانى است كه به زبان اقرار به ايمان مىكنند،
و لكن اعتقـادى بـه گفتـه خـود نـدارنـد!» (61 / توبـه)(1)
«وَالَّذيــنَ اتَّخَذوُا مَسْجِــدا ضِـرارا وَ كُفْــرا وَ تَفْريقــا بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ وَ... .»(107 / توبه)
اين آيات، اعمال عده ديگرى از منافقين را يادآور مىشود كه مسجد ضرار را ساخته بودند، و وضع آنها را با وضع مؤمنين، كه مسجد قبا را ساخته بـودنـد، مـقـايـسـه مـىكـند.
خداوند متعال در اين آيه، غرضى را كه اين طائفه از منافقين از ساختن مسجد داشتند، بيان داشته، و فرموده است كه مقصودشان از اين عمل اين بوده كه به ديگران ضرر بزنند، و كفر را ترويج دهند، و ميان مؤمنين تفرقه افكنند، و پايگاهى داشته باشند تا در آنجا عليه خدا و رسولش كمين گرفته و از هر راه كه ممكن شود دشمنى كنند. به طور مسلم، اغراض نامبرده مربوط به يك اشخاص معين بوده، و اين آيه راجع به يك جريان تاريخى و واقعه خارجى نازل شده، و آن داستان به طورى كه از روايات مورد اتفاق بر مىآيد، چنين بوده است:
جماعتى از بين عمروبن عوف مسجد قبا را ساختند و از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله درخواست كردند تا در آنجا نماز بخواند، و به اصطلاح آن جا را افتتاح نمايد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم مسجـد را افتتاحكرد و در آنجا به نماز ايستاد.
بعد از اين جريان، عدهاى از منافقين بنى غنم به ابن عوف حسد برده و در كنار مسجد قبا مسجد ديگرى ساختند تا براى نقشهچينى عليه مسلمين پايگاهى داشته
1) الميزان ج 18، ص 198
ص:398
باشند، و مؤمنين را از مسجد قبا متفرق سازند، و نيز در آنجا متشكل شده، و در انتظار لشكر روم كه ابى عامر راهب قول داده بود به راه بيندازد، بنشينند، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را از مدينه بيرون كنند.
پس از آن كه مسجد را بنا كردند، نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمدند و خواستند تا آن جناب به آن مسجد آمده و آن را با خواندن نماز افتتاح نمايد، و ايشان را به خير و بركت دعا كند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن روز عازم جنگ تبوك بود و لذا وعده داد كه پس از مراجعت به مدينه خواهد آمد. پس اين آيات نازل شد:
و به انتظار كسى كه از پيش با خدا و رسولش ستيزه كرده بود، ساختند،
و قسم خوردند كه جز نيكى منظورى ندارند،
حال آن كه خدا گواهى مىدهد كه آنها دروغ گويانند!
هرگز در آن مايست!
مسجدى كه از نخستين روز بنيان آن بر اساس پرهيزكارى نهاده شده،
سزاوارتر است كه در آن بايستى،
در آنجا مردانى هستند كه دوست دارند پاكيزهخويى كنند،
و خدا پاكيزهخويان را دوست مىدارد!
آيا آن كه بناى خود بر پرهيزكارى خدا و رضاى او نهاده، بهتر است؛
يا آن كس كه بناى خويش بر لب سيلگاهى نهاده كه فروريختنى است،
كه با آن در آتش جهنم سقوط كند؟
خدا قوم ستمكار را هدايت نمىكند!
بنيانى كه ساختهاند همواره مايه اضطراب دلهاى ايشــان است،
تا وقتى كه دلهايشان پــاره پــاره شود و خــدا داناى شايسته كار است!»
(107 تا 110 / توبه)
چون مسجد ايشان به منظور ضرر زدن به مسجد قبا و ترويج كفر به خدا و رسول، و تفرقه ميان مؤمنينى كه در مسجد قبا جمع مىشدند، و كمين گرفتن براى رسيدن ابى عامر راهب، محارب خدا و رسول، ساخته شده بود، لذا خداىتعالى از ايشان خبر داد كه قسم خواهند خورد بر اين كه ما مقصودى از ساختن اين مسجد نداشتيم، مگر اين كه كار نيكى كرده باشيم، يعنى با زياد كردن مساجد تسهيلاتى براى مؤمنين فراهم آورده باشيم، و مؤمنين همه جا به مسجد دسترسى داشته باشند، آن گاه گواهى داده بر اين كه دروغ مىگويند.
در روايات اسلامى آمده كه وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله از سفر تبوك
ص:399
برگشت، اين آيات نازل شد، و وضع مسجد ضرار را روشن نمود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله عاصم بن عوف عجلانى و مالك بن دخشم، كه از قبيلـه بنى عمـرو بـن عـوف بـود، فـرستاد و به ايشان فرمود:
در روايت ديگرى آمده كه عمار ياسر و وحشى را فرستاد و آن دو آتشش زدند. و دستــور داد تــا جاى آن را خاكروبــهدان كنند و كثافــات محـل را در آنجا بريزند!(1)
« وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَــدَ اللّهَ لَئِــنْ اتينا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ...!» (75 تا 79 / توبه)
اين آيات، اعمال طايفه ديگر از منافقين را يادآور مىشود، كه از حكم صدقات تخلف ورزيده و از دادن زكات سر پيچيدند، و با اين كه قبلاً مردمى تهيدست بودند و با خدا عهد كرده بودند كه اگر خداىتعالى از فضل خويش بىنيازشان كند، حتما تصدق دهند و از صالحان باشند، ولى بعد از آن كه خداىتعالى توانگرشان ساخت، بخل ورزيدند و از دادن زكـات دريـغ كـردند.
و نيز طائفهاى از منافقين را ياد مىكند كه توانگران با ايمان را زخم زبان زده و ملامت مىكردند كه چرا مال خود را مفت از دست مىدهند و زكات مىپردازند، و تهيدستان زكات دهنده را زخم زبان مىزدند و مسخره مىكردند كه خدا چه احتياجى به اين صدقه ناچيز شما دارد. خداوند همه اين طوايف را منافق خوانده است و به طور قطـع حكـم كـرده كـه ايشان را نيامرزد:
كه اگر خدا از كرم خود به ما عطا كند، به طور قطع زكات مىدهيم،
و از شايستگان خواهيم بود. و همين كه خدا از كرم خويش عطايشان كرد،
بدان بخل ورزيده و روى بگرداندند در حالى كه اعراضگران هم بودند.
خدا به سزاى آن خلف وعدهاى كه كردند، و اين كه دروغ مىگفتند،
تا روزى كه ديدارش مىكنند در دلهايشان نفاق انداخت.
مگر نمىدانند كه خدا نهان ايشان و راز گفتنهايشان را مىداند؟
و مگر نمىدانند كه خدا علامالغيوب است؟
كسانى كه به مؤمنين راغب به خير، كه بيش از استطاعــت خويش نمىيابنــد،
1) الـميــــزان ج 18، ص 324
ص:400
در كار صدقه دادن عيب مىگيرنــد و تمسخرشان مىكنند،
خدا تمسخرشــان را تلافــى مىكنــد،
و ايشان راسـت عذابـى دردناك...!» (75 تا 79 / توبه)
از معناى آيات مىتوان فهميد:
اثــر اين كه بخــل كردند و از دادن صدقات دريــغ ورزيدند، اين شــد كه نفــاق را در دلهايشان جايگزيــن كرد، به طـورى كه تا روز مرگشان در دلهايشان باقى بماند.
اگــر ايــن بخــل و دريــغ سبب نفــاق ايشــان گرديــد به سبب اين بــود كه بــا اين عمــل هم وعــده خـدا را تخلف كردند، و هـم بر دروغگـويى خــود باقــى ماندنــد.
اين آيــه دلالت دارد بر اينكه:
1 - خلف وعده و دروغ در سخن از علل نفاق و نشانههاى آن است.
2 - بعضى از نفاقها هست كه بعد از ايمان به دل راه مىيابد، همچنان كه بعضى از كفرها بعد از ايمان مىآيند، و آن را «ارتداد» مىنامند.
3 - چه بسا گناه كه كار آدمى را به تكذيب آيات خدا بكشاند، و اين تكذيب هميشه باطنى نيست، و چه بسا كه آدمى را وادار كند علنا كفر بگويد، كه اگر به اينجا رسيد، كفر است، و اگر در دل نهفته ماند، نفـاق است!(1)
«وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِى الصَّدَقتِ... .» (58 تا 60 / توبه)
قرآن مجيد در آيات زير يكى ديگر از اعمال منافقين صدر اسلام را براى ثبت در تاريخ بيان مىكند كه چگونه به عملكرد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ايراد مىگرفتند و چهره زشت خود را علنى مىساختند:
اگر عطايشان دهند راضى شوند، اگر از آن عطاشان ندهند خشمگين مىشوند،
چه مىشد اگر به عطاى خدا و پيغمبر او رضا مىدادند؟
و مىگفتند: خدا ما را بس است!
و زود باشد كه خدا از كرم خويش به ما عطا كند و نيز رسول او،
و ما به خدا اميد داريم!
1) الـميــــــــزان ج 18، ص 324
ص:401
زكات فقط از آن فقرا، تنگدستان، عاملان آن، و از آن آنها كه جلب دلهايشان بايد كرد، و براى آزاد كردن بندگان، و وامداران، و صرف در راه خدا، و به راه مانـدگان است!
و اين قرارى است از جانب خدا، و خدا داناى شايسته كار است...!»
منافقين، رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در امر صدقات عيبجويى مىكردند. و اين خردهگيرىشان براى اين بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آن صدقات به ايشان نمىداد، و اين به جهت آن بود كـه استحقاق نداشتند، يا به هر جهت ديگر صلاح نمىديد.
در روايـات اسلامى (در درّ منثور از ابىسعيد خدرى) روايت شده كه:
« در زمانى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مشغول بود، غنيمتى را تقسيم مىكرد، ناگهان ذوالخويصره تميمى از راه رسيد و گفت: يا رسول اللّه! عدالت به خرج بده! حضرت فرمود:
واى بر تــو اگر من عدالــت به خرج ندهــم، چه كســى به خرج خواهــد داد؟ عمربن خطاب گفـت: يا رسـول اللّه! اجـازه بـده گردنــش را بـزنم! حضــرت فــرمــود:
رهايش كن! او دار و دستهاى دارد كه شماها نماز و روزههايتان را در مقابل نماز و روزه آنها هيچ و ناچيز مىپنداريد، لكن با همه اين عبادتها آن چنان از دين بيرون مىروند كه تير از كمان بيرون رود، به طورى كه نه از پر آن و نه از آهن پيكان و نه از برآمدگى سر آن، و بالاخره از هيچ نقطه آن اثرى باقى نماند، و همه از هدف گذشته باشند. از آنان مردى سياه است كه يكى از دو پستانش مانند پستان زنان و يا مانند يك گوشت آويزان است و وقتى مردم را دچار تفرقه و اختـلاف مىبيننـد، خروج مىكنند... .
ابوسعيد مىگويد:
در روايت ديگر (در تفسير قمى) آمده كه:
« اين آيــه در موقعى نازل شد كه صدقــات از اطراف جمعآورى شده و به مدينه حمل شــد، ثروتمنــدان همه آمدند به خيال ايــن كه از اين صدقات سهمــى
ص:402
مىبرند، ولــى وقتــى ديدنــد كــه رســول اللّه همــه را بــه فقــرا داد، شــروع كردنــد به حرف مفت گفتـن و خـرده گـرفتـن، و گـفتند:
خداوند متعــال آيات فوق را نــازل، و خود صدقــات را تفسير نمــود، و توضيح داد كه اين صدقــات را چه كسانــى بايد بپردازند و به چه كسانى بايد داده شود... .»(1)
« اَلَّذيــنَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُــمْ فَاِنْ كانَ لَكُــمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِ قالُوآا اَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ...؟»
(141 تـا 146 / نسـاء)
قرآن شريف در تاريخ صدر اسلام نشانههاى زيادى از اعمال مؤمنينى كه نفاق در دل آنان ريشه دوانده بود، و در داخل جامعه اسلامى، با دورويى و ريا و نفاق اخلال مىكردند، به دست مىدهد. اين آيات صفت ديگرى از صفات منافقين را ذكر كرده است:
و اگر كافرين بهرهاى داشتند، مىگويند: مگر شما را به غلبه وانداشتيم، و از مؤمنان باز نداشتيم؟ پس، خدا روز قيامت بين شما حكم خواهد كرد،
و هرگز خدا راهى براى كافرين عليه مؤمنين قرار نداده است!
منافقين با خدا نيرنگ مىزنند، در حالى كه خدا نسبت به ايشان نيرنگ زن است! و هرگاه به نماز ايستند با كسالت مىايستند، و به مردم نمايش مىدهند، و جز اندك از خدا ياد نمىكنند! بين ايمان و كفر در ترديدند! نه به سوى اين دسته، و نه به سوى آن دسته،
و هر كس را خدا گمراه كند، هرگز راهى براى او نخواهى يافت!
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! كافران را به جاى مؤمنان دوست مگيريد!
مگر مىخواهيد براى خدا عليه خودتان دليل روشن قرار دهيد؟
منافقين در پايينترين درجه آتش هستند،
و هرگز برايشان ياورى نخواهى يافت،
مگر كسانى كه توبه كنند و خودشان را اصلاح نمايند و دينشان را براى خدا خالص كنند، اينـان همـراه مـؤمنانند،
1) الـميــــــــــزان ج 18، ص 191
ص:403
و بـه زودى خدا به مؤمنين اجر عظيمى عطا خواهد كرد!»
اين منافقين رابطه اتصال بين دو دسته مؤمنين و كفار را حفظ كرده بودند، و هر دو دسته را مىدوشيدند و از هر دستهاى كه وضع و حال خوبى داشت، استفاده مىكردند.
آيات نهى مىكنند از اين كه مؤمنين به دوستى كفار پيوندند و دوستى مؤمنين را ترك كنند. آن گاه، خداى سبحان با بيم شديدى كه متوجه منافقين مىكند، علت نهى را بيان، و اين كار، يعنى پيوستن آنها به كافران و بريدن از مؤمنان را، نفاق مىشمارد، و مؤمنين را مىترساند كه در آن نيفتند!
آيه شريفه، براى عدهاى از منافقين، كه استثنا شدهاند، اوصاف متعدد و دشوارى را ذكر كرده كه ريشهها و عروق نفاق جز بدين اوصاف خشك نمىشود. اول، سخـن از توبه گفته، ولى فرموده:
« وَ مِـنَ النّــاسِ مَنْ يَقُــولُ امَنّــا بِاللّهِ وَ بِالْيَــوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ...!» (8 تـــا20 / بـقـره)
اين آيات اوصاف منافقين را بيان مىكند، و با آوردن مثالى، تجسم وضع آنان را در ظلمات كور نفاق عيان مىسازد:
منافقين، مثل كسى را مانند كه در ظلمتى كور قرار گرفته است، به طورى كه خير را از شر، راه را از چاه، مفيد را از مضر تشخيص نمىدهد. براى برطرف شدن آن ظلمت متوسل به يك وسيله روشنايى مىشود، يا آتشى روشن مىكند كه با آن اطراف خود را ببيند، و چون آتش را روشن مىكند و پيرامونش روشن مىشود، خدا به وسيلهاى از وسايل كه دارد، مانند: باد و باران يا امثال آن، آتش او را خاموش مىكند، و دوباره به همان ظلمت گرفتار مىشود، و بلكه اين بار ميان دو ظلمت قرار مىگيرد، يكى ظلمت تاريكى، و يكى ديگر ظلمت حيرت و بىاثر شدن اسباب!
اين حال منافقين است، كه به ظاهر دم از ايمان مىزنند، و از بعضى فوائد دين برخوردار مىشوند، زيرا خود را مؤمن قلمداد كردهاند: از مؤمنين ارث مىبرند، و با آنان ازدواج مىكنند، و از اين قبيل منافع برخوردار مىشوند. اما همين كه مرگ آنها، يعنى
1) الـميــزان ج 9، ص 182
ص:404
آن موقعى كه هنگام برخوردارى از تمامى آثار ايمان است، فرا مىرسد، خداىتعالى نور خود را از ايشان مىگيرد، و آن چه به عنوان دين انجام دادهاند - تا به اجتماع بقبولانند كه ما مسلمانيم - باطل نموده، و در ظلمت قرارشان مىدهد كه هيچ چيز را درك نكنند، و در ميان دو ظلمت قرار مىگيرند، يكى ظلمت اصلىشان، و يكى ظلمتـى كـه اعمـالشان بـه بـار آورده اســت! مثال ديگــرى در آيـه 19 بقــره مىزنــد:
در اين آيه، خداوند تعالى حال منافقين را با آن مثل مجسم مىكند كه آنان اظهار ايمان مىكنند ولى در دل كافرند. به اين بيان كه آنها به كسى مىمانند كه دچار رگبار تؤام با ظلمت شده است، ظلمتى كه پيش پايش را نمىبيند، و هيچ چيز را از ديگر چيزها تميز نمىدهد، ناگزير شدت رگبار او را وادار به فرار مىكند، ولى تاريكى نمىگذارد قدم از قدمش بردارد، و از سوى ديگر، رعد و صاعقه هولانگيز هم از هر سو دچار وحشتش كرده، قرارگاهى نمىيابد جز اين كه از برق آسمان استفاده كند، و اما برق آسمان هم يك لحظه است، و دوام و بقا ندارد، همين كه يك قدم برداشت برق خاموش مىشود، و دوباره در تاريكى فرو مىرود.
اين حال و روز منافق است كه ايمان را دوست ندارد، اما از روى ناچارى بدان تظاهر مىكند، چون اگر نكند به اصطلاح نانش آجر مىشود، ولى چون دلش با زبانش يكسان نيست، و دلش به نور ايمان روشن نگشته، لذا راه زندگيش آن طور كه بايد روشن نمىباشد. و معلوم است كه كسى كه مىخواهد به چيزى تظاهر كند كه ندارد، لايزال پتهاش روى آب مىافتد، و همواره دچار خطا و لغزش مىشود، و يك قدم با مسلمانان و به عنــوان يك فرد مسلمان راه مىرود، اما خــدا رسوايش مىكنــد و دوباره مىايستد!
و اگر خــدا بخواهد اين ايمــان ظاهرى را هم از او مىگيرد كه از همان روز اول رسوا شود و مسلمـانان فريبش را نخـورند، (اما خدا چنين چيزى را نخواسته است!)(1)
« فَما لَكُمْ فِى الْمُنافِقينَ فِئَتَيْنِ...؟» (88 تا 91 / نساء)
اين آيات، جريانى از وقايع جنگهاى اسلام را يادآورى مىكند كه با طايفهاى از مشركين (مشركين منافق) اتفاق افتاده است. از تحليل آيات بر مىآيد كه آنها درباره عدهاى از مشركيـن نازل شده كه در بـرابر مـؤمنين اظهار ايمان كردند و آنگاه به مقر اصلى خود برگشتند و با مشركين در شرك، شركت جستند، و در نتيجه براى مسلمانان شك پديد آمد و نظراتمختلفى درباره آنان ابراز شد.
1) الميزان ج 1، ص 105
ص:405
گروهــى معتقد بودند كه بايد با آنها جنــگ كرد و ديگــران منع مىكردنــد و به نفــع آنان وسـاطت مىكـردند كه اينــان متظاهــر بـه ايماننـد.
خداوند متعال در اين آيات واجب مىكند كه اين عده از مشركين بايد مهاجرت كنند و به سوى مسلمين آيند و يا براى جنگ آماده شوند. مؤمنين را نيز از وساطت و شفاعت در حق آنان برحذر مىدارد:
و هر كس شفاعت بـد كنـد خـودش از آن بهـرهمنـد خـواهـد شد.
... چرا شما درباره منافقين دو دسته شديد؟
در حالى كه خداوند آنان را به واسطه كارهاى بدى كه كردند دوباره به گمراهى برگردانيده است. شما مىخواهيد كسانى را كه خدا گمراه كرده است هدايت كنيد؟
هر كس را كه خدا گمراه كند، ديگر هيچ راهى براى او نخواهى يافت!
اينان دوست مىدارند همانطور كه خودشان كافر شدند، شما هم كافر شويد، تا مثل هم باشيد.
حالا كه چنين است، شما هم مادامى كه در راه خدا هجرت نكنند،
از آنان براى خود دوست مگيريد، و اگر روگردان شدند، ايشان را بگيريد و هر جا پيدا كرديد بكشيد! و از ايشان براى خود يار و ياور اتخاذ نكنيد،
مگر آن كسانى كه با آن قومى كه ميان شما و ميــان آنها پيمانى هست، پيونــد دارند،
يا كسانــى كه به سوى شما آيند،
در حـالى كه سينههايشـان از جنــگ كــردن با شما يا با قـوم خــود تنگ شــده اسـت.
چنان كه خدا مىخواست همينها را بر شما مسلط مىكرد،
كه در اين صورت مسلما با شمــا مىجنگيدند، بنابراين، اگر از شما دورى گزيدند و با شما به جنگ نپرداختند، و با شما مسالمــت برگزيدند، خداوند هيچ راهــى براى شما عليــه آنان قـرار نداده است!
بهزودى شما با جماعتى برخورد خواهيد كرد كه هم شما و هم قوم خود را امان خواهند داد، ولى هروقت آنان را بهطرف فتنه برگردانند، برمىگردند.
پس، اگر از شما كناره نگرفتند، و با شما بهطور مسالمتآميز رفتار نكردند، و دست از شما برنداشتند، آنانرا بگيريد، و هركجا ديديد بكشيد!
اينها هستند كه ما براى شما سلطه واضحى عليه آنان قرار دادهايم!»
(85تا91/ نساء)(1)
1) الـميـــــــــــــــزان ج 9، ص 45
ص:406
«اِنَّ الَّذيــنَ ارْتَدُّوا عَلى اَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى...!» (25 / محمد)
قرآن مجيد درباره يك گروه ديگر از افرادى كه در صدر اسلام با كفار خصوصيتى پيدا كرده بودند، در آيه فوق شرح مىدهد، و مىفرمايد:
شيطان اين عمل زشت را در نظرشان زينت داده،
و به آمالى كاذب آرزومندشان ساخته است.
اين بدان جهت گفتيم كه اين بيماردلان به كفارى كه از آيات خدا كراهت دارند، گفتند:
مرتدين نامبرده قومى از منافقين بودهاند كه با كفار سر و سرى داشتهاند، و قرآن آن اسـرار را در اينجا حكايت كرده و مىفرمايد: -« وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ !» (26 / محمد)
در آيـات بالا گفتگوى مرتدين را با كفار ذكـر فرموده است، كه گفتند:
و بدين وسيله به ايشان وعده اطاعت مىدهند و از اين كه اطاعت خود را مقيد مىكنند به «برخى از امور،» پيداست كه مردمى بودهاند كه نمىتوانستند صريح و پوست كنده حرف بزنند، چون خود را در ظاهر به اطاعت مطلق از كفار در خطر مىديدند، لذا به طور سرى به كفار قول مىدهند كه در پارهاى از امور يعنى تا آن حدى كه برايشان خطرى نباشد، از آنها اطاعت كنند، و آن گاه اين سر خود را مكتوم داشتـه و در انتظـار فرصت بهترى مىنشينند.
اما اينكه اينافراد چهكسانى بودندكه مرتدين بهآنان وعدهاطاعت مىدادند، برخى از مفسرين گفتهاند كه يهوديان بودند كه به منافقين از مسلمان وعده مىدادند و مىگفتند كه اگر كفر خود را علنى كنيد ما يارىتان مىكنيم، ولى از ناحيه لفظ آيه دليلى نيست، لذا بايد بگوييم شايد قومى از منافقين بودهاند، نه يهود.
خـداىتعالى مىفرمايد:
و به صورت و پشتشان مىكوبنــد؟
براى اين مىكوبنــد كه: همــواره دنبـال چيزى هستند كه خدا را به خشم مىآورد و از هرچه مايــه خشنـودى خداست، كراهت دارنــد.
ص:407
خدا هم اعمالشان را حبط و باطل مىكند!» (27 و 28/ محمد)
در ادامه آيه، قرآن مجيد اشاره مىكند به احاطه خداى سبحان بر اعمال و نيات بيمـاردلان و مـىفـرمـايـد:
-«آيا اين بيماردلان پنداشتهاند كه: خدا كينههاى درونىشان را بيرون نمىكند؟!»
(29/محمد)
منظور از افراد بيماردل اشخاص ضعيفالايمان است، و شايد كسانى باشند كه از اول با ايمانى ضعيف اسلام آوردهاند و سپس به سوى نفاق متمايل شده و سرانجام به سـوى كفـر بـرگشتهاند.
دقت در تاريخ صدر اسلام اين معنا را روشن مىكند كه مردمى از مسلمانان كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله ايمان آوردند، چنين وضعى را داشتند، همچنانكه قومى ديگر از ايشان از همان روز اول تا آخر عمرشان منافق بودهاند، و بنابراين تعبير از منافقين دسته اول بـه مؤمنين به مـلاحظه اوايـل امـرشان بوده است.
سپـس خطـاب بـه پيـامبر گرامـى خـود مىفرمايد:
و معرفى مىكنيم و علامتهايشان را مىگوييم تا آنان را بشناسى،
تو به زودى آنان را از طرز سخن گفتن خواهى شناخت،
چون سخن ايشان كنايهدار و تعريضگونه است!»
ـ وَ اللّـــهُ يَعْلَــــمُ اَعْمـــالَكُــــــمْ! (30 / محمــد)
آيــات را بـا ايـن مـضـمـون پـايـان مـىدهــد كـه:
و اطلاع دارد كه مقصود و نيت شما از آن اعمال چيست!
و به چه منظورى آن را انجام مىدهيد،
و بر طبق آن نيات، مؤمنين را پاداش و غير مؤمنين را كيفر مىدهد!
خدا مىخواهد شما را بيازمايد،
تا معلومتان شود مجاهدين در راه خدا و صابران بر مشقت تكاليف الهيه چه كسانى هستند!» (30 و 31 / محمد)(1)
1) الميزان ج 36، ص 71
ص:408
«وَ يَقُـولُ الَّـذينَ امَنُـوا لَـوْلا نُزِّلَتْ سُورَةٌ...؟» (20 / محمد)
بعضى از مؤمنين از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىپرسيدند كه چرا سورهاى نازل نمىشود؟ آنها بدين وسيله اظهار رغبت مىكردند به اين كه سورهاى جديد نازل شود و تكاليفى تازه بياورد تا امتثالش كنند و لكن وقتى سورهاى محكم (روشن و بدون تشابه،) نازل شد، كه در آن مأمور به جهاد و جنگ شدند، افراد ضعيفالايمان چنان از شدت ترس به آن حضرت نگريستند كه گويى آدم محتضر به اطرافيان خود مىنگرد! اين گروه از مؤمنان كه ايمان آنها ضعيف توصيف شده، غير از منافقين هستند، چون آيه صريح است كه اظهاركنندگان نامبرده كه آن حرفها را زدند، مؤمنين بودند، نه منافقين. خـــداىتـعـالى در پـايـان آيــه مـىفــرمــايـد:
آن گـاه مـوضـوع را بـاز تـر كـرده و مىفرمايد:
وگرنه معناى اين كه گفتند: سمعا و طاعتا!
كه در جاىخود سخنى درست است، اينبود كه بر ما اعتماد كنند،
و وقتى فرمانى از جـانب خدا داده مىشود،
خدا را تصديق كنند، كه اگر چنين مىكردند، برايشان بهتر بود!» (21 / محمد)
سپس قرآن شريف خطاب خود را به همه بيماردلان بر مىگرداند كه از رفتن به جهاد در راه خدا بهانهجويى مىكردند، و مىفرمايد:
كه يكى از آنها جهــاد در راه خداســت، اعــراض نماييد؟
و در نتيجــه دست به فساد در زميــن بزنيد و با قتــل و غــارت و هتــك عرض و براى كســب جيفه دنيا قطــع رحم كنيــد؟» (22 / محمد)
مىخواهد بفرمايد كه در صورت اعراض از دستور خدا توقع همه اين انحرافها از شما مىرود. در اين ضمن به توصيف مفسدين فى الارض و قطعكنندگان رحـم پرداختـه و مىفرمايد:
چون در واقع ديده آدمــى كـور نمىشود،
ص:409
بلكه دلهايــى كه در سينههاست كور مىشود!» (23 و 24 / محمد)(1)
« وَ مِنْهُــمْ مَنْ يَسْتَمِـعُ اِلَيْكَ حَتّى اِذا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِكَ قالُوا...!» (16 / محمد)
در اين آيات نيز قرآن مجيد متعرض حال كسانى شده كه منافق و بيماردل هستند، و بعد از ايمان به كفر برمىگردند. اين افراد وقت قرآن خواندن پيامبر اكرم و بياناتى كه در اصول معارف و احكام دين بيان مىفرمود، غرق در كبر و غرور و پيروى هواها بودند، و اين هواها نمىگذاشت سخن حق را بفهمند، همچنان كــه در ســوره نـسـاء مـىفـرمـايـد:
(78 / نساء)
خداوند متعــال اين گــروه را چنيــن تعريــف مىكنــد كــه:
«اينان كسانــىاند كه خدا بر دلهايشــان مهر نهــاده اسـت و آنها پيـرو هـواهـاى خـود شـدهانـــد!» (16 / محمد)
از اين معرفى بر مىآيد كه در حقيقت معنــاى پيروى نفس و هوا، امارت و فرماندهى طبع بر قلب و عقل است، پس قلبى كه محكــوم طبع نباشد، بر طهــارت فطرى و اصلى خود باقىمانده باشد، در فهم معارف دينى و حقايق الهى درنگ و لنگى ندارد!(2)
«اَلاَعْرابُ اَشَدُّ كُفْرا وَ نِفاقا...!» (97 / توبه)
فرزندان اسماعيل را «عرب» گويند، و لكن لفظ «اعراب» براى عربهاى باديهنشين اسم شده است. خداىتعالى در قرآن شريف وضع باديه نشينهاى صدر اسـلام را چنيـن بيـان مـىفـرمـايد:
اعراب باديهنشين، به خاطر دورى از تمدن و محروميت از بركات انسانيت از قبيل علــم و ادب، زمختتر و سنگدلتــر از ساير طبقاتنــد. به همين جهت از هر طبقه ديگرى به نفهميــدن و ندانستن حدودى كه خدا نازل فرمود، و معــارف اصلى و احكام
ص:410
فرعى از واجبــات و مستحبــات و حـــلال و حـرامهــا، سـزاوارتــرنــد!
در مقابل اين گروه از باديهنشينها، خداىتعالى گروهى ديگر را تمجيد مىكند و مىفرمايد:
و او را به يگانگى مىستايند، و به او شرك نمىورزند،
و به روز جزا ايمان دارند، و حساب و جزا را تصديق مىكنند،
و انفاق در راه خدا، و توابع آن را كه همان درود و دعاى رسول به خير و بركت باشد،
همه را وسيلههاى تقرب به درگاه پروردگار مىدانند!
و خداوند وعده داده كه ايشان را داخل رحمت خود كند،
براى اين كه خداوند آمرزشكار گناهان،
و مهربان با بنـدگان و اطـاعتكـاران است!» (99 / توبه)(1)
«يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذينَ امَنُوا انْظُروُنا...!» (13 / حديد)
از سياق آيه چنين بر مىآيد كه منافقين و منافقات در روز قيامت در ظلمتى هستند كه از هر سو احاطهشان كرده و مانند خيمهاى آنها را در بر گرفته است. و نيز بر مىآيد كه مردم در آن روز مجبور به رفتن به سوى خانه جاودان خود هستند. چيزى كه هست مؤمنين و مؤمنات اين مسير را با نور خود طى مىكنند، نورى كه پيشاپيش ايشان و به سوى سعادتشان در حركت است، و در نتيجه راه را مىبينند، و هر جا نور رفت مىروند تا به مقامات عالى خود برسند. و اما منافقين و منافقات كه فرو رفته در ظلمتند، نمىتوانند راه خود را طى كنند، و نمىدانند به كدام سوى بروند!
نكته مهمى كه از آيه استفاده مىشود اين است كه اين دو طايفه كه يكى غرق در نـور و ديگـرى غـرق در ظلـمت است، در قيـامت بـا هـم هستند.
منافقين، همان طور كه در دنيا با مؤمنين و در بين آنان بودند، و بلكه مردم آنها را جــزو مؤمنين مىشمردنــد، در قيامت نيز با مؤمنيــن هستند.
1) الميزان ج 18، ص 291
ص:411
اما مؤمنين و مؤمنات پيش مىروند، و به سوى بهشت راه خود را در پيش مىگيرند، ولى منافقين و منافقات در ظلمتى كه از هر سو احاطهشان كرده، عقب مىمانند، و از مؤمنين و مؤمنات درخواست مىكنند، قدرى مهلتشان دهند و در انتظارشان باشند تا ايشان هم برسند، و مختصرى از نور آنان را گرفته و راه پيش پاى خود را با آن روشن سـازند، ولى به آنان گفته مىشود:
يعنى كار از كــار گذشته و دستتــان به جايــى بند نيست!
بين مؤمنين و مؤمنات و منافقين و منافقات ديوارى كشيده مىشود كه اين دو طايفه را از هم جدا كند و مانع ارتباط آنان باشد.
در اين كه اين ديوار چيست؟ برخى از مفسرين گفتهاند: اعراف است. ديوار مزبور درى دارد. و اين در حقيقت تشبيهى است از حالى كه منافقين در دنيا داشتند. چون منافقين در دنيا با مؤمنين ارتباط داشتند و قطع رابطه نكرده بودند، و با اين كه ارتباط داشتند، در عين حال با حجابى خود را از مؤمنين پنهان كرده بودند.
باطن ديـوار رحمت و ظـاهر ديـوار از نـاحيه ديـوار عذاب است.
اين ديوار محيط به مؤمنين است، و مؤمنين در داخل ديوار و منافقين در خارج آن قرار دارند.
و اين كه ديوار مزبور داخلش كه به طرف مؤمنين است طورى است كه مشتمل بر رحمت است، و ظاهرش كه به طرف منافقين است، مشتمل بر عذاب است، با وضعى كه ايمان در دنيا دارد، مناسب است، چون ايمان هم در دنيا نظير همان ديوار آخرت، براى اهل اخلاص از مؤمنين نعمت و رحمت بود، و از داشتن آن شادى و مسرت مىكردند، و لذت مىبردند، و همين ايمان براى اهل نفاق عذاب بود، و از پذيرفتنش شانه خالى مىكردند، و اصلاً از آن ناراحت و متنفر بودند:
جواب مىدهند: - چرا بوديد، و لكن شما خود را فريب داديد و هلاك كرديد!
چون همواره در انتظار گرفتارىها براى دين و متدينين بوديد،
و در حقانيت دين شك داشتيد،
و آرزوى اين كه به زودى نور دين خاموش مىشود شما را مغرور كرد،
تا آن كه مرگتان در گرفت،
و بالاخره شيطان شما را به خدا مغرور كرد!» (14 / حديد)(1)
1) الـميـزان ج 37، ص 325
ص:412
«... اَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعا وَ يُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأسَ بَعْضٍ...»
«بگو! اى محمد!
خدا قادر است بر اينكه برانگيزد بر شما عذابى از بالاى سرتان و يا از زير پايتان،
و يا گروه گروه كند شما را، و بچشاند به بعضى از شما آزار بعضى ديگر را!
ببين چگونه مىگردانيم آيات خود را، شايد ايشان بفهمند!
و قوم تو تكذيب كردند عــذاب را، و آن حق است!
بگو من بر شما وكيل نيستم!
از براى هر وعده و وعيدى وقتى مقرر است، زود باشد كه بدانيد!» (65 تا 67 / انعام)
از ظاهر آيات فوق بر مىآيد كه مىخواهد دستهبندىهايى كه بعد از رحلت رسولاللّه صلىاللهعليهوآله پيش آمد، پيشگويى كند، همان دستهبندىهايى كه باعث شد مذاهب گوناگونى در اسلام پديد آيد، و هر فرقهاى درباره مذهب خود عصبيت و حميت جاهليت را اعمــال نمايــد و آن همه جنگهــاى خونين و برادركشىهــا راه انداختــه شود و هر فرقــهاى فرقـه ديگــر را مهدورالــدم و بيرون از حريــم دين و بيضــه اسلام بداند!
در آيات فوق دو عبارت «گروه گروه كردن،» و «چشاندن عذاب بعضى به بعض ديگر،» هركدام اشاره بهيك عذاب است و مفهوم آيه چنين است:
ص:413
و به آنان بگو: عاقبت رويهاى كه پيش گرفتهايد تا چه اندازه وخيم است، چه خداىتعالى مىتواند شما را به سوء عاقبت دچار نمايد، و عذابى بر شما نازل كند كه از آن مفرى نداشته باشيد، و ملجائى كه به آن پناهنده شويد، نيابيد! و آن عذاب آسمانى اســت يا زمينى، يا اين اسـت كه شما را به جان هم اندازد، و به دست خودتان نابود كند!
بدبختانه در بين همه مردم جهان و آيندگان، اولين قومى كه اتحاد مسلمين را نقض كرد، همان خود قوم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود كه با مخالفت و اعراض خود، راه را براى مخالفت سايرين هموار كردند، و به زودى خواهند فهميد كه چه كردند؟
البته، مسئله تكذيب اختصاص به قوم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نداشت، بلكه قوم يهود و ساير امم، چه در حيات آن جناب و چه بعد از آن، مخالفت و تكذيب نمودند، و البته مخالفتهاى همه در نزول عذابى كه از آن تحذير شده بودند، اثر هم داشت، با اين حال مىبينيم، تنها از قوم آن جناب اسم برد، و اين به خوبى مىفهماند كه مىخواهد بفرمايد: مخالفت قوم توست كه راه را براى مخالفت سايرين باز مىكند!
دقت و بحث درباره اوضاع جامعه اسلامى، اين حقيقت را تأييد مىكند كه - آنچه بر سر امت اسلام آمد، و آن انحطاطى كه در حيثيت، و ضعفى كه در قوا، و پراكندگى كه در آراء و عقايد پديد آمد، تنها و تنها به خاطر مشاجرات و كشمكشهايى بود، كه در همان صدر اول و بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله در گرفت. اگر ريشه آن مشاجرات را هم سراغ بگيريم، خواهيم ديد كه آن نيز زاييده حوادث اول هجرت، و حوادث اول هجـرت زاييده حوادث قبل از هجرت بود!
خلاصه، ريشه همه اين بدبختىها، كه بر سر امت اسلام آمد، همان سرپيچىهايى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از قوم خود ديد!
اين نافرمانان، هر چند پيرامون لواى دعوت اسلامى انجمن شدند، و پس از ظهور و غلبه كلمه حق در سايه آن آرميدند، ولى افسوس كه به شهادت بيشتر آيات قرآن مجيد، جامعه پاك دينى، حتى يك روز هم خود را از لوث منافقين، پاك و مبرا نديد! مگر مىتوان اين مطلب را ناديده گرفت، و وجود منافقانى را كه عدهشان هم نسبت به جامعـه آن روز عـده قابل مـلاحظهاى بـود، بىاثر دانست؟
مگر ممكن است بنيه چنين جامعهاى از آثار شوم چنين منافقينى سالم مانده و از شر آن جان به سلامت برده باشد؟
ص:414
حاشا! رسول خدا صلىاللهعليهوآله با آن عظمتى كه داشت، نتوانست آنان را اصلاح كند و جامعه آن روز هم نتوانست آن عده را در خود هضم نمايد، و به اجزاء صالحى تبديلشان سازد، تا چه رسد به جامعه بعد از رحلت آن جناب؟
معلوم است كه با رحلت آن جناب، اين آتش، كه تا آن روز زير خاكستر نهفته بود، بدون اين كه ديگر كسى از اشتعالش جلوگير باشد، هر دم گسترش شعله و زبانهاش بيشتر مىشود، همان طورى كه شد!!!
اين كه فرمود: -
« از بـراى هر وعـده و وعيدى وقتـى مقـرر است،
و زود باشد كه بدانيد!» (67 / انعام)
تهديد صريحى است از وقوع عذاب حتمى!
اما اين كه چه طور قرآن مجيد در تهديد مسلمين و خبر دادن از وقوع عذاب و تفرقه كلمه آنان، خطاب را متوجه مشركين كرده است، دليلش اين است كه همه بدبختىهاى مسلمين را همين مشركين باعث شدند، آرى در اين گونه آثار مردم امــت واحده و عينا ماننــد يك تن واحد هستنــد، كه انحــراف يك عضــو آن ساير اعضا را مبتلا مىســازد. در خود قرآن مجيــد آيات بسيارى اين مطلب را تأييد مىكند.
بسيارى از آيات قرآن هست كه همه از وقوع عذابهايى خبر مىدهند كه امت به جرم گناهكارى خود دچار آن شده و سپس عنايت الهى شامل حالشان گشته است. معلوم است كه گناه گذشتگان اين سوء عاقبت را براى امت به بار آورده است، و آينـدگان را امـروز گـرفتار سـاختـه اسـت!
متأسفانــه، با اين كه بحث و دقــت در اين گونــه آيات ضرورى است، لكن مفسرين و اهل بحـث در اطراف آنها بحث ننموده و سرسرى گذشتهاند.
تعداد اين آيات در قرآن مجيد بسيار است كه اهميت فراوانى از لحاظ ارتباط با سعادت دنيا و آخرت امت، دارند.(1)
«وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَرْضِ ما لَها مِنْ قَـرارٍ...!»
(26 / ابراهيم)
مقصود از كلمه خبيثه، شرك به خداست، كه به درخت خبيثى تشبيه شده كه از جاى خود كنده شده باشد، و در نتيجه اصل ثابت و قرار و آرام، يا جاى معينى نداشته
1) الميزان ج 13، ص 216
ص:415
باشد، و چون خبيث است جز شر و ضرر اثر ديگرى به بار نمىآورد!
در روايات اسلامى، مثل اين شجره خبيث را مثل بنى اميه دانستهاند. از جمله، در روايات اهل سنت، ابن مردويه از عايشه روايت كرده كه او به مروان ابن حكم گفت: - من از رسـول اللّه شنيـدم كـه بـه پـدرت و جدت مىفرمود:
در روايات شيعه، در مجمعالبيان، از ابىالجارود از امام محمد باقر عليهالسلام نقل كرده كه فـرمـود: - عبـارت «كَشَـجَـرَةٍ خَـبيثَـةٍ !» مثـل بنـى اميـه است!
تفسيــر نويسان از قبيل طبرى و ديگران از سهل بن ساعد، و عبداله بن عمر، و يعلــى بن مره، و حسين بن علــى، و سعيد بن مسيــب نقل كردهانــد كه منظــور از آيه:
« وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرانِ...!» (60 / اسرى)
درباره آيه فوق روايات اهل سنت و شيعه تأييد مىكند كه مراد به رؤيا در اين آيه خوابى است كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله درباره بنى اميه ديد، و شجره ملعونه، شجـره ايـن دودمـان ملعـون اسـت. آيـه چنيـن مىفـرمـايد:
پروردگارت احاطه به مردم دارد،
و ما آن رؤيا كه به تو نشان داديم،
جز به منظور آزمايش مردم قرارش نداديم،
همچنين شجرهاى كه در قرآن لعن شده،
كه تخويفشان مىكنيم،
ولى هر چه مىكنيم، جز بيشتر شدن طغيانشان نتيجه نمىدهد، آن هم چه طغيان بزرگى!» (60/ اسرى)
1) الـميـــــــــــزان ج 26، ص 80
ص:416
تحليل آيه:
1 - خداى سبحان بيان نكرده كه آن رؤيا، كه به پيغمبر خود ارائه داده، چه بوده؟ و در ساير آيات قران نيز چيزى كه آن را تفسير كند نيامده است.
2 - همچنين، شجره ملعونه معلوم نيست كه چيست؟ كه خداوند تعالى آن را فتنه مردم قرار داده است. و در قرآن كريم شجرهاى به چشم نمىخورد كه خداوند اسمش را برده و سپس آن را لعنت كرده باشد. (حتى شجره زقوم را كه نام برده و به فتنه توصيف كرده، آن را لعن نكرده است. و صرف اين كه در جهنم سبز مىشود و مايه عذاب ستمگران است باعث لعن آن نشده است).
از سياق آيات، پارهاى از جزئيات اين دو موضوع (يعنى رؤياى پيامبر و شجره ملعـونـه در قرآن،) را مىتوان استفاده كـرد.
1 - آيات قبلى بيان مىكرد كه بشريت، آخرش مانند اولش، در بىاعتنايى به آيات خدا و تكذيب آن است، و مجتمعهاى انسانى به تدريج، قرنى بعد از قرن ديگر، قريهاى بعد از قريه ديگر عذاب خداى را مىچشند، كه يا عذاب هلاكت است و يا عذابى كمتـر از آن.
2 - آيات بعدى داستان ابليس و تسلط عجيب او را بر اغواى بنى آدم بيان مىكند.
آيات فوقالذكر همه در يك سياق هستند، و از اين وحدت سياق بر مىآيد كه داستان رؤيا و شجره ملعونه دو امر مهمى است كه يا به زودى در بشريت پيدا مىشود، و يا آنكه در ايام نزول قرآن پيدا شده و مردم را دچار فتنه كرده و فساد را در آنان شايع ساخته و طغيان و استكبار را در آنان پرورش داده است.
همچنين با توجه به اين كه در آخر آيه مىفرمايد: « تخويفشان مىكنيم ولى هر چه مىكنيم جز بيشتر شدن طغيانشان نتيجه نمىدهد، آن هم چه طغيان بزرگى!» و در اول آيه فرموده: « به تو گفتيم كه پروردگارت احاطه به مردم دارد،» همين موضوع را تأييد مىكند.
با در نظر گرفتن آن چه كه گفته شد، اين را نيز در نظر بگيريم كه خداى سبحان شجره نامبرده را به وصف « ملعونه در قرآن،» توصيف فرموده است، و از اين به خوبى بر مىآيد كه قرآن كريم مشتمل بر لعن آن است، و لعن آن شجـره الان هـم در ميـان لـعنتهـاى قـرآن مـوجـود اسـت.
حال ببينيم در قرآن شريف چه چيزهايى لعن شده است:
ص:417
1 - در قـرآن ابليـس لعـن شده است،
2 - در قـرآن يهـود لعـن شـده است،
3 - در قرآن مشركين لعن شده است،
4 - در قرآن منـافقين لعـن شده است.
5 - و همچنين مردمى ديگر به عناوينى ديگر لعن شدهاند: مثل كسانى كه با حالت كفر بميرند، و يا آيات نازله خدا را كتمان كنند، و يا خدا و رسول را آزار نمـايند، و امثال اين عناوين. در آيه مورد بحث شجره به اين لعنتها وصف شده است:
شجره، همچنان كه به درختهاى ساقهدار اطلاق مىشود، همچنين به اصول و ريشههايى كه از آنها شاخههاى فرعى جوانه مىزند، اطلاق مىشود، مانند ريشـههـاى مذهبى و اعتقـادى!
در زبان عرب شجره مباركه به ريشه و دودمان مبارك گفته مىشود. رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرموده: - من و على از يك شجرهايم!
اگر در اين مسئله دقت زياد بكنيم اين معنا برايمان روشن خواهد شد كه شجره ملعونه يكى از همان اقوام ملعونه در كلام خداىتعالى هستند، كه صفات شجره را دارنــد، يعنى از يك ريشه منشعب شــده و نشو و نما كرده و شاخههايى شدهاند، و مانند درخت بقايى يافته و ميوهاى دادهاند، و دودمانى هستند كه امت اسلام به وسيله آن آزمـايــش شـده و مـىشــونــد!
و چنين صفاتى جز بر يكى از سه دسته از آنها كه شمرديم، تطبيق نمىكند: مشـركين، منافقين، و اهل كتاب.
بقا و نشو و نماى آنها يا از راه زاد و ولد است - و هر خانواده از ايشان كه در ميان مردمى زندگى مىكنند دين و دنياى آن مردم را فاسد كرده و دچار فتنهشان مىسازند
وقتــى بنا شد شجره ملعونــه به طور مسلــم يكى از سه فرقــه باشد، حال ببينيم از اوضــاع و احــوال زمــان رســول اللّــه صلىاللهعليهوآله و زمــان نــزول آيــه چه مىفهميــم؟
به طور مسلم، در آن زمان از مشركين و اهل كتاب، يعنى يهود و نصارى، قومى
ص:418
كه چنين صفتى داشته باشند، ظهور نكرد - نه قبل از هجرت و نه بعد از هجرت - زيرا تاريخ نشان مىدهد كه خداوند تعالى مسلمين را از شر اين دو طايفه ايمن كرده و استقلال داده بود، و در آيه شريفه: « امروز مأيوس شدند كفار از دين شما، از آنها نترسيد و از من بترسيــد!» (3 / مائده) استقلال مسلمين را اعلام فرموده بود.
وقتى اوضاع و احوال صدر اسلام با مصداق بودن مشركين و اهل كتاب سازگار نشد، قهرا باقى مىماند فرقه سوم، يعنى منافقين، كه در ظاهر مسلمان بودند، و تظاهر به اسلام مىكردند و در ميان مسلمانان يا از راه فاميلى و يا از راه پيروزى عقيده و مسلك، بقا و دواميافته و در اعصار بعدى هم فتنه مسلمانان شدند.
آرى! جاى هيچ ترديدى نيست كه سياق آيه اشاره به ارتباطى دارد كه در ميان دو فقره آيه فوق برقرار است، مخصوصا با دقت در اين كه قبل از اين دو فقره احاطه خدا به مردم را بيان كرده، و بعدا تخويف و انذار آنها را اعلام كرده و گفته است كه جز افزايش طغيان آنها نتيجه نداده است. پس ارتباط اين چند فقره با يكديگر اين معنا را به خوبى روشن مىسازد كه آيه شريفه در صدد بيان و اشاره به يك امر است كه خداى سبحان به آن احاطه دارد و خطرى است كه موعظه و تخويف از آن نكاسته، بلكه بيشترش مىكند!
با در نظر گرفتن اين جهات، معلوم مىشود، كه خداى سبحان، شجره ملعونه را در عالم خواب به رسول گرامى خود نشان داده، و آن گاه در قرآن بيان فرموده، كه: آن شجرهاى كه در رؤيا نشانت داديم، و پارهاى از رفتارشان را در اسلام برايت ارائه كرديم، فتنه اسلام خواهد بود!!
پس حاصل آيه اين شد كه:
در روايات اسلامى (در درّ منثور) روايت شده كه سهلبن سعد گفت:
از ابن عمــر روايت شده كه رســول خدا صلىاللهعليهوآله فرمـود:
ص:419
است.
از يعلى بنمـره روايت شده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود:
از عـايشه روايت شده كـه روزى بـه مروان حكم گفت:
در تفسيـر برهـان از ابـىهريره روايت كـرده كه گفت:
در تفاسير شيعه نيز از ائمه معصومين در اين معنا روايت زياد است. اين كه در بعضى روايات اسم بنى اميه و در بعضى اسم ديگران با بنى اميه ذكر شده صحيح است، و اين امر اختصاص به بنى اميه ندارد، و مانند آن چه در تفسير آيه 26 سوره ابراهيم آمــده: شجــره خبيثــه دو طايفــه از قريش هستنــد كه از همه طوايــف فاسقترند!(1)
1) الميزان ج 25، ص 234
ص:420
از آيات بسيارى بر مىآيد كه مراد به اهل كتاب، يهود و نصارى هستند، اما آيه 17 سوره حج دلالت دارد، (يا حداقل اشعار دارد،) بر اين كه مجوس هم اهل كتابند. در آيه نامبرده و در ساير آياتى كه صاحبان اديان آسمانى را مىشمارد، مجوس در رديف آنان، و در مقابل مشركين، به شمار آمده است:
صابئين هم يك دسته از مجوس بودهاند كه به دين يهود متمايل شده و دينى ميـان اين دو ديـن براى خـود درست كردند.
هر يك از يهود و نصارى و مجوس، به دليل آيه 29 سوره توبه: « مِنَ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ» ماننــد مسلمين، امــت واحــد و جداگــانــهاى هستند، هر چنــد ماننــد مسلمين در پــارهاى عقايد به شعب و فرقههاى مختلفى متفرق شده و به يكـديگـر مشتبـه شـده باشنـد.(1)
«وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكـاتِ حَتّـى يُـؤْمِـنَّ...!» (221 / بقره)
در اسلام، مسئله «شرك» مشركين و «كفر» كفار، از بزرگترين مسائل مطرح
1) الميزان ج 18، ص 70
ص:421
شده در قـرآن مىباشد.
براى روشن شدن اين نكته كه چه كسى در قاموس قرآن مشرك است و چه كسى كافر، و آيا با كدام يك از اين طبقات مىتوان ازدواج كرد، و آيا اهل كتاب مانند يهودىها و مسيحىها مشركند يا كافر، يا اصولاً در چه شرايطى صاحبان كتاب و اديان از شرك و كفر برى هستند، و يا اعتقادات انحرافى تا چه حدى آنها را به مرحله كفر و شرك مىكشاند؟ مباحثى است كه در تاريخ اسلام و قرآن مورد بحث زيادى قرار گرفته است.
در تحليل آيه فوق نخست به شرح اين مطلب اساسى مىپردازيم:
الف: شرك چيست و مشرك كيست؟
«مشرك و مشركــات،» يعنى زن و مردى كه به خدا شرك مىورزند. شرك هم ماننــد ايمــان و كفــر بـه حســب آشكــار و پنهــان بودنــش مراتــب مختلفــى دارد:
1 - « شرك آشكار،» قائل شدن به تعدد خدا، پرستش بنده و شفيعان، از نـمـونــهاى شـرك آشـكـار اسـت.
2 - « شرك خفىتر از شرك آشكار،» شرك خفىتر از شرك آشكار، شرك اهل كتاب است كه نبوت خاصه را انكار كردند - به خصوص كسانى كه گفتند: مسيح پسر خداست، يا آنهايى از يهود كه گفتند: عُزير پسر خداست، يا آنهايى كه گفتند: ما پسـران و دوستـان خـداييم!
3 - « شرك بسيار خفى،» خفىتر از شرك اهل كتاب، قائل شدن به استقلال اسباب در تأثير، و اعتماد بر آنهاست.
4 - « آخرين مرحله شرك خفى،» مىرسد به شركى كه جز مُخلَصين از آن رهـايى نمىيابند، و آن « غفلت از خدا،» و التفات و توجه به غير اوست!
همه اينها شرك است! ولى اطـلاق فعـل، غير از اطلاق وصف است. (يعنى گفتن اين كه فلانى شرك ورزيد، غير از اين است كه بگويند فلانى مشرك است).
چنانكه كفر ورزيدن بر ترك كردن فرايض اطلاق مىشود، ولى تارك فرايض را كافر نمىگويند! كسى كه فريضه حج را ترك كند « كافر به حج،» گفته مىشود، ولى «كـافـر» به طـور مطـلق گفته نمىشود.
ص:422
ب: عدم اطلاق شرك به اهل كتاب
اطلاق «مشركين» در قرآن كريم بر اهل كتاب معلوم نيست، به خلاف «كافرين،» و در جاهايى كه مصداقش معلوم است منظور غير اهل كتاب است، مانند آيه 1 سوره بينه: « لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَروُا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ مُنْفَكّينَ حَتّى تَأْتِيَهُـمُ الْبَيِّنَـةُ...!» كه عنـوان مشـركيـن در آن آيـه، غير از اهـل كتـاب است.
در آيات زير نيز مراد از مشركين، غير اهل كتاب است:
1 - « مشركان پليدند، پس نزديك مسجدالحرام نشوند!» (28 / توبه)
2 - « چگــونــه بـــراى مشــركــان پيمــانــى بــاشــد...؟» (7 / توبه)
3 - « بــا مشركيــن همــه بــا هــــم كــــارزار كـنيـــد...!» (36 / توبه)
4 - « مشــركيــن را هــر جــا كــه يــافتيــد، بكشيـــد...!» (5 / توبــه)
ظاهر آيه مورد بحث نيز كه فرموده: « با مشركات ازدواج نكنيد مگر اينكه ايمان بياورند،» انحصار حرمت، به ازدواج با زنان و مردان مشرك، يعنى بتپرست است، نه اهل كتاب!
ج: حليت خوراك اهل كتاب، و ازدواج با زنان آنها
آيــه 5 ســـــوره مـــائـــده مــــىفــرمــايــــــد:
و خوراك كسانى كه كتاب به ايشان داده شده براى شما حلال است،
و خوراك شما هم براى ايشان حلال است،
و زنان پاكدامن از مؤمنات و زنان پاكدامن ازكسانىكه پيش از شما به ايشان كتاب داده شده است... !»
اين آيه مختص زنان اهل كتاب است. در اين آيه طعام اهل كتاب و زنهـاى پـاكـدامـنشـان را بـراى مـؤمـنيـن حـلال كـرده اسـت.
گويى دلهاى مؤمنين پس از آن همه تشديد و سختگيرى كاملى كه در معاشرت و آميزش و ارتباط با اهل كتاب، از شرع ديدهاند، درباره حلال بودن غذاى اهل كتاب قدرى دچار اضطراب و تردد است، براى رفع اين معنى جريان حلال بودن «طيبات» بهطوركلى را هم بدان ضميمه ساخته تا بفهمند كه غذاى آنان هم از نوع ساير «طيبات» حلال است، و بدين وسيله ناراحتى و ترديدشان برطرف گشته و دلهايشان آرامش يابد. پيوند زنان عفيف مؤمن به زنان عفيف اهل كتاب در جمله: « وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ
ص:423
الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذينَ اُوتُو الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ...،» نيز از همين نوع پيوند است. منظور از جمله « وَ طَعامُ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ...،» بيان حلال بودن غذاى اهل كتاب براى مسلمانان به طور حكمى مستقل، و بيان حلال بودن غذاى مسلمانان براى اهل كتاب به طور يك حكم مستقل ديگرى نيست، بلكه منظور بيان يك حكم است و آن ثبوت حليت و برداشتن حرمت از طعام است، بيان اين كه منعـى در ميـان نيسـت تـا بـه يكــى از دو طـرف تعلـق يـابـد.
ولى اين حليت شامل آن غذاهايشان كه چون گوشت خوك «تذكيه»پذير نيستند، و يا تذكيهپذيرند ولى آنان تذكيه و ذبح شرعى نكردهاند، مثلاً نام خدا را بر آن نبردهاند، و يا ساير شرايط كشتار شرعى را به كار نبستهاند، نخواهد بود.
خداوند سبحان اين محرمات را در چهار آيه سوره بقره و مائده و انعام، فسق و پليد و گناه ناميده است! و اين دور از ساحت قدس الهى است كه آنچه را پليد و گناه و فسق نـاميده، منت گذاشته با جمله « اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ...!» حلال فرمايد!
اين كه در متعلق حكم، وصف آورده و فرموده: زنان عفيف از آنان كه كتاب داده شدهاند، و نفرموده: زنان عفيف از يهود و نصارى، و حتى نفرموده: زنان عفيف از اهل كتاب، اشارهاى به علت حكم دارد، لسان آيه هم لسان منتگذارى است و مقام هم مقـام تخفيف و آسانگيرى است، پس معنى آيه چنين مىشود كه:
اين قسمت هم ناگفته نماند كه آيه مباركه، زنان عفيف اهل كتاب را بدون هيچگونه قيدى (يعنى ازدواج دائم يا منقطع،) براى مؤمنين حلال نموده است و تنها اجرت دادن و اين كه لذت به طور پارسايى باشد، نه به طور زنا و رفيقگيرى، به عنوان شرط حليت مزبور ذكر شده است، و در نتيجه هر گونه ازدواج با آنان، چه به طور دائم و چه منقطع صحيح و جايز است.
د: هشدار در معاشرت و آميزش با اهل كتاب
در پايان آيه، خداىتعالى هشدارى مىدهد كه:
ص:424
اين جمله متمم بيان سابق و در مقام هشدار مؤمنين از خطرى است كه ممكن است با تسامح در اوامر الهى و سهلانگارى درباره كفار متوجه ايشان شود، خداوند كه غذاى اهل كتاب و زنان عفيفشان را براى مؤمنين حلال كرد براى تخفيف و تسهيل كارشان، و ايــن كه وسيلهاى براى نشــر تقوى و سرايــت اخلاق پاك اسلامى از مسلمانان به ساير فرقهها بشود، و در نتيجه ايشان را به طرف دانش سودمند و كار خوب سوق دهد.
ايــن است هدف از اين حليت، نه اينكه وسيلهاى براى سقوط در دامان هواها و افتادن به وادى هوسها و افراط در محبــت و عشق شهوات گشته و در نتيجه سبب تسلط اخلاق آن فرقههاى گمراه بر اخلاق مسلمانان شده و فسادشان بر صلاح مسلمانــان غلبه كند، و هــرج و مــرج شده و مؤمنين به قهقرى برگردند، و در نتيجه اين منت الهـى فتنه و مصيبتى مهلك، و ايــن تخفيــف كه نعمت بود نقمت و بلايى شود!!
بدين مناسبت، خداوند متعال مؤمنين را، پس از بيان حليت طعام و زنان عفيف اهل كتاب، بيدارباش داده كه در استفاده از اين نعمت الهى طورى افراط و بىقيدى به كار نبندند كه به كفر ايمان و ترك اركان دينى و اعراض از حق بينجامد، كه اين موجب هدر رفتن اعمال بوده و به زيانكارى آخرت مىكشد!
ه : حرمت ازدواج با زنان كافر
قرآن در آيه 10 سوره ممتحنه ازدواج با زنـان كافر را تحريم مىكند:
در اين آيه، عنوان «زنان كافر» اعم از مشركات است. و شامل اهل كتاب هم مىشود، زيرا «كافر به حسب نامگذارى،» شامل اهل كتاب هم مىشود، به طورى كه نبودن آن در مـوردى مـوجب ايـن است كه عنـوان « مـؤمن» در آن مورد صادق باشد.
بر اساس ظاهر اين آيه، هرگاه مردى ايمان آورد، و زنش «كافر» باشد، نمىتواند بـه همـان زوجيت سـابق اكتفـا كنـد، مگـر آن كه زنش هم ايمـان بياورد.
حكمت تحريم ازدواج با زنان و مردان مشرك، اين است كه آنها اعتقادشان باطل است و در گمراهى سير مىكنند، از اين جهت ملكات رذيلهاى كه كفر و نافرمانى را در نظرها جلوه مىدهد و جلو چشمها را از ديدن حق و حقيقت مىگيرد، در ايشان رسوخ كرده، و در گفتار و كردارشان دعوت به شرك و رهنمايى به هلاكت را ثابت نموده است، عملاً آنها با گفتار و كردار خويش دعوت به دوزخ مىكنند.
ص:425
اين دستور عدم ازدواج با مشركات به مناسبت اين است كه از آميزش مؤمنان با كسانى كه نزديكى با آنها انسان را از خدا دور مىسازد، جلوگيرى كند.
خداىتعـالى مىفرمايد:
« اِنَ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ... .» (174 / بقره)
خداى متعال در قرآن كريم، از اهل كتاب و مخصوصا از علماى آنها مواردى نقل مىكند كه با پنهان كردن آيات كتاب آسمانى خود، احكام شرعى آن را نيز تغيير دادند:
و با كتمان آن مبلغ اندك به دست مىآورند،
آنها آنچه مىخورند جز آتش نيست، كه به شكم خود مىفرستند،
و خدا روز قيامت با آنها سخن نخواهد گفت و تزكيهشان نخواهد كرد،
و آنها عذابى دردناك خواهند داشت!»
اين آيه شريفه تعريضى است به اهل كتاب، چون در ميان آنان بسيار چيزها در عبادات و غيره بوده، كه خدا حلالش كرده بود، ولى بزرگان و رؤساى آنان حرامش كـرده بودند. و كتابى هم كه نزد ايشان بود آن اشياء را تحريم نمىكرد.
اگر بزرگان ايشان احكام خدا را كتمان مىكردند براى اين بود كه رزق و رياست و مقام و جاه خود را زيادتر كنند. مىفرمايد:
همين مبلغ اندك عبارت است از خوردن آتش،
و فرو بردن آن در شكم خـود،
و بالاخـره اختيار ضلالت بر هدايت!
و آن جرمــى كه از ايشان بيشتــر به چشم مىخــورد و روشنتر است، اين است كه بر اين كــار خــود ادامـه مىدهنـد، و بــر آن اصــرار مىورزنـد:
1) الـميــزان ج 3، ص 294 و ج 10، ص 5
ص:426
« وَ الَّذينَ ءَاتَيْنهُمُ الْكِتبَ يَفْرَحُونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ... .» (63 / رعد)
تاريخ اثبات كرده كه در زمان توقف رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در مكه و قبل از هجرت، يهوديان از نبوت آن جناب خرسند بودند، و در مقام عناد بر نيامده بودند. آيه فوق مىفرمايد:
از اين قرآن كه به تو نازل شده، شادمانند،
ولى دستههاى مخالف كسانىهستند كه، بعضى از آن را انكار مىكنند... .»
ظاهرا مراد از اهل كتاب در اين آيه يهود و نصارى و يا اين دو طايفه با مجوس است. چون معهود از اطلاقات قرآن همين است. اما اين كه مىفرمايد: اهل كتاب خوشحالى مىكنند از اين كه قرآن به تو نازل شده، جهتش اين است كه اين سوره مكى است و آنها هنوز به عناد در برابر قـرآن برنخاسته بودند.
آن عنادى كه اهل كتاب را واداشت تا آن همه حوادث شوم را به بار بياورند، همه بعد از هجرت بود، و حتى در اوايل هجرت هم جمعى از ايشان دعوت اسلام را پذيرفتند و بر نبوت حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله شهادت دادند، و شهادت دادند كه اين همان پيغمبرى است كـه در كتـابهاى آنان بشـارت بـه آمـدنش داده شده است.
قرآن شريف همين معنا را از ايشان حكايت كرده و مىفرمايد:
(10 / احقاف)
و اما نصارى، قومى از ايشان نيز در آن روزگار بر دين حق بودند، و هيچگونه عنادى نسبت به دعوت اسلام نشان ندادند. مانند: قومى از نصاراى حبشه، بهطورىكه در داستــان هجرت مسلميــن به حبشه نقل شــده است. و همچنين جمعى از غير مردم حبشه، همچنان كه قرآن كريم درباره آنان فرموده: «كسانى كه قبل از قرآن كتابشان داديم، به قرآن ايمان مىآورند،» و نيز فرموده: « از قوم موسى كسانى بودند كه به حق هدايــت و به او بــاور مىكردنــد.» (52 / قصص و 160 / اعراف)
و همچنين مجوس آن روز هم در انتظار بعثت و فرج خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله، و ظهور دينى كه حق و عدالت را گسترش دهد، به سر مىبردند، و مانند
1) الـميــزان ج 2، ص 410
ص:427
مشركين با حق دشمنى و عناد نمىورزيدند.
قــرآن مجيــد سپــس تغييــر رويــه اهلكتاب را نسبــت به اســلام نشــان مىدهد و مىفرمايد:
آن چه اهل كتاب از آيات قرآن انكار مىكردند آياتى بود كه دلالت دارد بر توحيد، و نفى تثليث، و نفى ساير عقايد باطله و معارف و احكام تحريف شده اهل كتاب. در آيه بعدى خداوند متعــال ادعاهاى بىمورد و درخواستهاى اهل كتاب را متذكر شــده و مىفــرمــايد:
بر تو نيز قرآن را نازل كرديم، به زبان خــودت،
و در حالى كه مشتمل بر حكم الهى (يا حاكم بين مردم،) است،
و تو اگر خواستهاى اهل كتاب را پيــروى كنى، و مانند ايشــان طمع بدارى كه به غير قــرآن آيت ديگرى بر تو نازل شود، و يا با ايشان مداهنــه نموده و به پارهاى از احكام منسوخ يا تحريف شده ايشان متمايل شوى، ما تو را به عقوبت مىگيريــم،
و در آن وقت اســت كه به غير خدا دادرسى نخواهى يافت،
و كسى تو را از عذاب خدا نجات نتواند داد.» (37 / رعد)(1)
« لَتَجِدَنَّ اَشَــدَّ النّاسِ عَــداوَةً لِلَّذينَ ءَ امَنُوا الْيَهُودَ وَ... .» (82 تا 86 / مائده)
خداوند متعال در قرآن كريم مواضع سه قوم و ملت از ملل بزرگ عصر پيامبر اسلام را به عنوان مدرك تاريخى جالب براى ضبط در تاريخ اديان، در آيه فــوق، بيان مىفرمايد:
1 – يهود، و عداوت شديد نسبت به مؤمنين
خداوند متعال در آيات فوق، پس از بيان خرافاتى كه اهل كتاب اسم دين بر آنها نهاده بودند، خرافاتى هم كه مختص هر يك از اديان يهود و نصارى بود، آنها را
1) الميزان ج 22، ص 289
ص:428
جداگانه شرح داد...،
مانند، عقيدهيهود بر: «بسته بودن دست خدا،»
و عقيـده نصارى بر: «خــدا بـودن مــسـيـح.»
و آن گاه براى اين كه كلام در ايفاى منظور بليغ و رسا و كامل شود نمونهاى هم از حال مشركين بر حال آن دو طايفه افزود تا شنونده حال و عقايد و رفتار اين سه ملت را كه بزرگترين ملتهاى روى زمين هستند، مشاهده كرده و با احوال و عقايد و رفتار مسلمين مقايسه كنند، تا حقانيت معارف اسلام را به خوبى درك كرده و بدانند كه يهود و نصارى و وثنىها از نظر دورى و نزديكى به اسلام يكسان نيستند. يهود و مشركين شديدترين عداوت را نسبت به اسلام دارند، ولى مسيحيان موضعشان از آنان بسيار ملايمتر است.
2 - مسيحيان، دوستترين مردم نسبت به مؤمنين
قـرآن شـريف دربـاره مـوضـع مسيحيـان مـىفرمـايد:
و اين براى اين جهت است كه ملت نصارى، داراى قسيسها و رهبانها هستند،
و اصولاً مردمى هستند كه تكبر نمىورزند!
و وقتى مىشنوند قرآنى را كه به رسول اللّه نازل شده،
مىبينى كه چشمهايشان از اشك پر مىشود،
براى اين كه آنها حق را شناختهانــد و از اين جهــت دلهايشان نــرم و اشكشــان جارى مىشـود و مىگويند:
پس ما را هم در سلك كسانى بنويس كه شهادت به حقانيت دين دادند!
چه خواهد بود براى ما اگر ايمان به خدا، و به آن چه از حق به سوى ما نازل شده، بياوريم، كه خداوند ما را در سلك مردم صالح در آورد؟!
در نتيجه اين رفتارشان، و به پاس اين گفتارشان، خداوند بهشتهايى پاداششان داد كه از زير آن نهرها روان است و آنان در آن بهشتها خالد و جاودانند.
و اين پاداش، پاداش نيكوكاران است!» (82 تا 85 / مائده)
3 - دليل نزديكى مسيحيان به مسلمانان
دليــل اين كه خداوند مسيحيان را از جهت دوستى با اسلام نزديكترين ملتها معرفــى فرمود ايــن اســت كــه از اين ملــت، عده بيشتــرى به اســلام گرويدنــد و به رســول اللّه صلىاللهعليهوآله ايمــان آوردنـد.
ص:429
البته اين سؤال پيش مىآيد كه از يهود و مشركين نيز عده زيادى به دين اسلام گرويدنــد، مانند عبداله بن سلام با اصحاب يهودىاش، از يهود؛ و عده قابل ملاحظهاى از كفار و مشركيــن: كه مجموعا ملت مسلمــان امروز را تشكيــل مىدهند، ولى چرا فقــط مسيحيــان مورد مهـر و تعريــف الهى قرار گرفتهانــد؟ جــواب ايــن اســت كه:
نحوه اسلام آوردن اين چند ملت مختلف بوده است. مثلاً نصارى بدون مبارزه، بلكــه پس از تشخيص حقانيــت اسلام، با كمال شيفتگى و شوق به اسلام گرويدهاند، در حالــى كه هيچ اجبــار و اكراهــى در كارشان نبود و مىتوانستنــد با جزيــه دادن به دين خود ادامه بدهنـد و لكن اسـلام را بر دين خــود ترجيــح دادند و ايمــان آوردند.
به خلاف مشركين كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از ايشان جزيه نپذيرفت، و چيزى جز اسلام آوردن از ايشان قبول نكرد.
پس عده مشركين كه ايمان آوردند دلالت بر حسن اسلام آنها ندارد، زيرا آنها پس از آن همه آزار و شكنجه كه به پيامبر اسلام روا داشتند، و آن همه جفا و قساوت و بىرحمــى كه نسبت به مسلمين روا داشتنــد، بالاخره اسلام آوردنـد. و همچنين يهود:
4 - مواضع يهود و نصارى بعد از پيامبر
رفتار و عكسالعملهاى متفاوتى كه يهود و مشركين از يك طرف و نصارى از طرف ديگر در زمان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از خود نشان دادند، همان را پس از آن حضرت نيز داشتند، افرادى كه از ملت مسيح در قرون گذشته به ميل و رغبت دعوت اسلام را قبـول كـردند، بسيـار زياد و بىشمـار بـودند.
برعكس افرادى كه از يهود و مشركين در آن مدت طولانى به دين اسلام گرويدند بسيار كم و انگشتشمارند.
همين ادامه داشتن برخوردهاى مختلف آنان در قرون متمادى و طولانى خود شاهد و گـواه مـحكمـى است بـر صـدق دعـوى قــرآن!
ص:430
5 - تحليلى بر مواضع مسيحيان
در آيات فوق خداىتعالى دليل نزديكى نصارى به اسلام را چنين بيان فرموده است:
عامل اول، زيادى محبت و انس مسيحيان نسبت به مسلمين، كه در ساير ملل مـورد اشـاره نبـوده است.
عامل دوم، كه در ساير ملل نيست، اين است كه در بين نصارى علماء زيادند. - عامل سوم، اين كه در بين آنها زهاد و پارسايان فراوانند.
عـامل چهارم، اينكـه ملت نـصارى مردمى متكبر نيستند.
همين سه عامل آخرى است كه كليد سعادت آنان و مايه آمادگىشان براى سعادت و خوشبختى است.
از لحاظ دين، عامل سعادت اين است كه انسان عمل صالح را بتواند تشخيص دهد، و بعد آن را انجام دهد، يا بهتر بگوييم: سعادت زندگى به داشتن ايمان و اذعان به حق و سپس عمل برطبقآن است.
بنابراين، انسان، اول احتياج به علمى دارد كه بتواند حقيقت دين را تشخيص دهد. موانع اين تشخيص همان استكبار است كه بايد از خود زايل كند. سپس جامعهاى است كه در آن اگر مردانى دانشمند باشند كه به حق عمل كنند، فرد نيز به آنها تأسى جويد، و آخر از همه اين كه افراد آن جامعه در برابر حق خاضع باشند و تكبر نورزند!
اما خداىتعالى نزديكى نصارى را به پذيرفتن دعوت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، كه دعوت حق دينى بود، از همين جهت دانسته كه نصارى در درجه اول رجال دانشمندى به نام كشيش، و همچنين مردانى، كه به حق عمل كنند به نام رهبان، داشتند، و در درجه سوم، مردمش هم متكبر و بيزار از حق نبودهاند. دانشمندانى داشتند كه مرتب مردم را به عظمت حق و به معارف دين آشنا مىكردهاند. زهادى داشتهاند كه گفتار دانشمندان و دستوراتشان را به كار مىبستند، و بدين وسيله عظمت پروردگار و اهميت سعادت دنيوى و اخروى مردم را عملاً به آنان نشان مىدادهاند. و در خود اين ملت هم اين خصلت بوده كه از قبول حق استنكاف و ننگ نداشتهاند.
به خلاف يهود - كه گرچه در آنان هم «احبار» بوده است و لكن چون نوع مردم يهود به مــرض تكبر دچــار بودند همين رذيلــه آنان را به لجاجــت و دشمنــى واداشتهاند و در نتيجه ســد راه آمادگىشان براى پذيرفتن حق شده است. و همچنين مشركين كه نه تنهــا داراى آن رذيلــه بودهاند بلكــه رجال علمى و مــردان زاهــد را
ص:431
هم نداشتهاند.
همه گفتار و افعالى كه خداوند سبحان در آيه فوق از نصارى نقل مىكند در حقيقت، تصديق و گواه مطلبى است كه قبلاً فرموده بود، و آن اين كه نصارى نسبت به يهود به مردم با ايمان نزديكترند، و محبتشان نيز بيشتر است، و نيز وجود علم نافع و عمل صالح و خضوع در برابر حق را در بين آنان تحقيق و بررسى مىكند، و نيز مىفهماند كه همه اين مزايا براى اين بوده كه در ميان آنان كشيشها و رهبانها زيادند، و خـودشان مردمى بىتكبرند!
البته، عموميتى كه درباره مسيحيان در آيه وجود دارد، درباره مردمى بوده كه نبوت حضرت خاتم النبيين را قبول داشته و در انتظار بعثت او بودهاند، و تا زمانى كه اين مردم رفتار خود را تغيير ندادهاند مدح و تعريف آيه در حقشان صادق است، همانگونه كه در هر جاى قرآن شريف از مسلمين ستايش به عمل آمده، آنان نيز تا وقتى مورد ستايش آن آياتند كه فضايل مسلمين صدر اسلام را در خود نگه دارند، وگرنه آيه در مدحشان نخواهد بود!!(1)
« يآ اَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جآءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثيرا مِمّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَالْكِتابِ...!»
(15 تا 19 / مائده)
قرآن كريم اهل كتاب را دعوت مىكند كه به پيامبر الهى اسلام و كتاب آسمانى او ايمــان بياورند. در آيه زير خداىتعالــى پيامبر گرامى خــود را به آنان معرفى مىكند.
فرستاده ما سوى شمــا آمده تا برايتــان چيزهايــى را كه از كتاب مخفى مىكرديد، آشكار ســازد و از بسيارى مىگــذرد؛
به راستــى كه شما را از طرف خدا نور و كتــاب روشنــى آمــده است، كه به وسيلــه آن، خداوند پيــروان رضايــت خود را به راههــاى سلامــت هدايــت مىكنــد،
و به اذن خويــش از تاريكىها به نورشــان مىبرد و بــه راهــى راســت رهنمونشـــان مىشــود...!»
در آيه زير نيز اين مطلب را ادامه مىدهد:
1) الـميـــــزان ج 11، ص 134
ص:432
فرستاده ما در دوران فترت پيامبران براى شما آمده و برايتان روشن مىكنــد كه نگوييد: نويد دهنــده و بيمرسانى به ما نيامد!
همانا، شما را نويدآور و بيمرسان آمد و خدا بر هرچيز تواناست!» (19 / مائده)
در آيه اول آن قسمت از مخفىكارىهاى اهل كتاب كه پيامبر اسلام بيان فرموده - چيزهايى است از قبيل: آيات نبوت خود، و بشارتهايى كه انبياء پيشين بدان داده بودند:
كه در تورات و انجيل نزد خود نوشته مىيابند، پيروى مىكنند...!» (157 / اعراف)
همانگونــه كه پسران خــود را مىشناسنـد!» (146 / بقره)
و در ميان خود با هم مهرباننـد...
ايــن است وصــف آنها در تــورات اما وصــف آنها در انجيل...!» (29 / فتح)
و علاوه بر مطالب بالا، پيامبر الهى اسلام حكم «رجم» را كه يهود نهان كرده بودند، و در آن باره بزرگنمايى مىكردند، روشن فرمود:
اين حكم هنوز هم در تورات در «اصحاح» و «سفر تثنيه» برايشان معروف مىباشد.
اما قسمتــى كه پيامبر اسلام عفــو نموده و كارى بدان نداشته است، موارد بسيــارى اســت كه آنــان نهــان مىكــردنــد. گــواه ايــن مطلــب اختلافات فاحشــى اســت كه در تــورات و انجيـل اســـت:
تورات فعلى، در قسمت توحيد و نبوت مطالبى دارد كه نمىتوان به خدا نسبت داد، مانند جسم بودن خدا، ورود خدا در مكان معين، و نظير اينها... و اقسام كفريات و فسقها و لغزشهايى كه به پيامبران بزرگ نسبت مىدهد. و نيز معاد را كه اساس اديان بوده و هيچ دينى بدون معاد نمىتواند برپا باشد، به طور كلى از تورات حذف كردهاند.
و در انجيلهايى كه در دست است، خصوصا انجيل يوحنا، عقايد شرك و بتپرستــى ترويج شده است!(1)
1) الـميـزان ج 10، ص 67
ص:433
« تَعالَوْا اِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ اَلاّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللّهَ وَ...!» (64 / آلعمران)
اين خطابى است كه به «اهل كتاب» به طور عموم شده است، دعوتى كه با عبارت «تَعالَوْا اِلى كَلِمَةٍ...،» شروع شده، در حقيقت دعوتى است كه به اجتماع بر معناى كلمه، يعنى عمل كردن به آن شده است!
يعنى، اهل كتاب را به كلمه «اَلاّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللّهَ!» دعوت كرده است. و اين همانا دعوتى است كه به توحيد عملى (ترك نمودن پرستش غير خداوند،) نموده است، نه آن كه تنها به اعتقاد وحدت و يكتايى خدا باشد.
اما در آيه شريفه تنها به گفتن «الاّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللّهَ!» براى قطع نمودن ماده شرك (شركى كه لازمه اعتقاد تثليث يا اتخاذ پسر و امثال آن باشد،) قناعت نكرده است، بلكه آن را با عبارت: «وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئا ! » و عبارت: « وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضا اَرْبابا ! » همراه ذكر نموده تا بدان وسيله «ماده شرك» را ريشهكن سازد، و مجرد نام گذاشتن عبادتى به عنوان «عبادت خدا» موجب اختصاص آن عبادت به خداى سبحان نمىگردد، مگر آن كه اعتقاد انسانى از شرك خالص شود، و ضمير او از عقايد و آرايى كه از اصل شرك زاييده شده، پاكيزه گردد! زيرا اگر ضمير و باطن آدمى از آنها خالص نباشد، پرستش شود - هر چند در ظاهر نام آن عبادت را مخصوص يكى از شريكان نمايند - در واقع بر اساس شـرك روييده و عينــا يك نحو عبــادت غير خداونــدى خواهــد بود.
«فَـاِنْ تَـوَلَّوْا فَقُولُـوا اشْهَدُوا بِاَنّـا مُسْلِمُونَ!»
پس اگر روى گرداندند و قبول نكردند،
بگو، شاهد باشيد كه ما مسلمان و تسليم فرمان اوييم!» (64 / آلعمران)
در اينجا استشهاد مىكند كه پيغمبر گرامى خدا و پيروانش بر دينى كه پيش خدا مرضى و پسنديده است - يعنى دين اسلام - بوده و تسليم فرمان خدايند... اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّـهِ الاِسْلامُ! (19 / آلعمران)
از جنبه تاريخى در روايات اسلامى آمده است:
رســول اللّه صلىاللهعليهوآله مسيحيـان وفـد نجـران را طلــب كـرده و بــه آنــان فـــرمـــود:
ص:434
«يا اَهْـلَ الْكِتــابِ تَعالَوْا اِلى كَلِمَــةٍ سَواءٍ بَيْنَنــا وَ بَيْنَكُــمْ اَلاّ نَعْبُــدَ اِلاَّ اللّــهَ وَ...!
اى اهل كتاب!
بياييد از كلمهاى كه ميان ما و شما يكسان است (كلمه توحيد) پيروى كنيم:
و چيزى را با او شريك قرار ندهيم!
و بـرخى بـرخى ديگـر را بـه جـاى خـدا بـه ربـوبيت نـپـذيـريـم...!»
در بعض روايات ديگر دارد كه:
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يهوديان مدينه را به آن دعوت نمود تا به ناچار «جزيه» را قبول كردند. روشن است كه دعوت هر دو گروه اهل كتاب به كلمه توحيد منافاتى با آن ندارد كه آيه ابتدا درباره دعوت مسيحيان نجران نازل شده باشد.(1)
« ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ اَيْنَ ما ثُقِفُوا...!» (112 / آلعمران)
اهل كتاب به حسب حكم شريعت اسلام ذليل و خوارند، مگر داخل در ذمه اسلام (حبل من اللّه!) و يا تحت امان مسلمين (حبل من الناس!) قرار گيرند. منظور از عبارت «زدن خوارى بر آنان!» حكم تشريعى خداوند بر ذلت آنان مىباشد نه حكم تكوينى، و مقصـود از آن ذلتى اســت كه از آثار آن «جزيــه» مىباشد، كه يك ذلـت تشريعى است.
بعضى از مفسرين گفتهاند كه اين آيه در مقام تشريع حكم نيست، بلكه اخبار از يك امر تكوينى مىكند، يعنى خبر مىدهد كه قضاى حتمى الهى، يهوديان را خوار گردانيده است، چنانكه يهوديان پيش از اسلام نيز جزيه ده مجوسيان و بعض شعبههـاى ايشـان در تحت قـدرت و نفـوذ نصارى بودهاند.
اين معنى گرچه فى نفسه اشكالى ندارد، بلكه بقيه آيه هم مؤيد آن مىتواند باشد، زيرا در آن توضيح مىدهد كه آن چه بر سر آنها آمد به خاطر گناهان و نتيجه كردار خودشان بود، لكن لازمه آن اختصاص دادن آيه شريفه به طايفه يهود خواهد بود با اين كه اختصاصى در لفظ آيه نيست. آيه شريفه مىفرمايد:
و اگر با شما بجنگند به شما پشت مىكنند، سپس يارى نشوند،
هر كجا يافت شوند ذلت و خوارى بر آنان مسلم است!
1) الـميــزان ج 6، ص 94
ص:435
مگر به رشتهاى از جانب خدا (چون دادن جذيه،) يا از جانب مردم (مانند در امان بودن،) چنگ زنند.
آنان قرين خشم و غضب خداوندى شدند، و مسكنت بر آنان مقرر شد!
زيرا آيههاى خدا را انكار مىكردند و پيغمبران را به ناحق مىكشتند،
بدان جهت كه عصيان كردند و تجاوز پيشه بودند!
همه اهل كتاب يكسان نيستند:
طايفهاى از آنان در دل شب تلاوت آيات خدا را مىكنند، و به سجده مشغولند،
اينان به خدا و روز جزا ايمان دارند، و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند و به نيكوكارى و اعمال خير مىشتابند،
اينان به حقيقت از صالحانند!
در برابر خوبىهايى كه مىكنند، هرگز ناسپاسى نبينند!
زيرا كه خدا به حال پرهيزكاران آگاه است،
اما، آنها كه كافرند،
امــوال و اولادشان در قبــال خدا سودشان نمىدهد،
آنان اهل جهنم، و در آن هميشه جاودانند!»(111تا116/آلعمران)
خداىتعالى در ادامه آيات فوق مؤمنين را از اين كه با اهل كتاب دوستى صميمانه ايجاد كنند، و آنها را همراز خود قرار دهند، سخت پرهيز مىدهد و مىفرمايد: شما به كتابهاى آسمانى آنها هم ايمان داريد ولى آنها به كتاب آسمانى شما ايمان ندارند و گروهى از آنها منافقانه عمل مىكنند و در مقام خاموش كردن چــراغ هدايت اســلام برآمدهاند.
از سراسر آيــه شريفه استفاده مىشــود كه در امنيت بــودن از مكــر و حيله آنان، مشروط به صبــر و شكيبايــى و داشتن تقوا است.(1)
«مِنَ الَّذيــنَ اُوتُـوا الْكِتبَ حَتّى يُعْطُــوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَــدٍ وَ هُمْ صغِــرُونَ...!»(29 / تـوبه)
«جزيه» به معناى خراجى است كه از اهل ذمه گرفته مىشود، و بدين مناسبت آن را جزيه ناميدهاند كه در حفظ جان ايشان به گرفتن آن اكتفاء مىشود.
حكومت اسلامى جزيه را بدين سبب مىگيرد كه هم ذمه ايشان را حفظ كند و هم خونشان را محترم شمارد، و هم به مصرف اداره ايشان برساند. قرآن مجيد در آيه فوق
1) الـميــزان ج 6، ص 301
ص:436
چنيـن دستـور مىدهـد:
تا با دست خود و به ذلت جـزيه بپـردازند!»
آن چه در صدر آيه از اوصاف سه گانه اهل كتاب به عنوان دليل و حكمت و مجوز قتال و جنگ با ايشان ذكر شده، و از اين كه بايد - در كمال ذلت جزيه بپردازند - چنين بر مىآيد كه مراد به ذلت ايشان خضوع در برابر سنت اسلامى و تسليـم در برابـر حكـومت عـادله مجتمع اسلامى است.
مقصود اين است كه مانند ساير جوامع نمىتوانند در برابر جامعه اسلامى صفآرايى و عرض اندام كنند، و آزادانه در انتشار عقايد خرافى و هوى و هوس خود به فعاليت بپردازند، و عقايد و اعمال فاسد و مفسد مجتمع بشرى خود را رواج دهند، بلكه با تقديم دو دستى جزيه، همواره خوار و زيردست باشند.
پس آيه شريفه ظهور دارد در اين كه مراد از ذلت ايشان اين است، نه اين كه مسلمين و يا زمامداران اسلام، ايشان را توهين و بىاحترامى نمايند و يا مسخرهشان كننـد، زيـرا ايـن معنـا بـا وقار اسلامى سازگار نيست.
هدف اخذ جزيه از اهل كتاب براى اين نبوده كه مسلمين و اولياء ايشان را از ثروت اهل كتاب برخوردار سازد، و وسايل شهوترانى و افسار گسيختگى را براى آنان فراهم نمايد، و آنان را در فسق و فجور به حد پادشاهان و رؤسا و ميلياردرهاى ملتها برساند.
بلكه غرض دين، در اين قانون، اين بوده كه حق و شيوه عدالت و كلمه تقوى را غالب ساخته؛ و باطل و ظلم و فسق را زيردست قرار دهد، تا در نتيجه نتواند بر سر راه حق عرض اندام كند، و هوى و هوس در تربيت صالح و مصلح دينى راه نيابد و با آن مزاحمت نكند، و در نتيجه يك عده پيرو دين و تربيت دينى، و عده ديگر پيرو تربيت فاسد هوى و هوس نگردند، و در نظام بشرى دچار اضطراب و تزلزل نشود، و در عين حال اكراه هم در كار نيايد، يعنى اگر فردى و يا اجتماعى نخواستند زير بار تربيت اسلامى بروند، و از آن خوششان نيامد، مجبور نباشند و در آنچه اختيار مىكنند و مىپسندند، آزاد باشند، اما به شرط اين كه اولاً توحيد را دارا باشند، و به يكى از سه كيش: يهوديت، نصرانيت، و مجوسيت معتقد باشند، و در ثانى تظاهر به مزاحمت با قوانين و حكومت
ص:437
اسلام ننمايند.
اين منتها درجه عدالت و انصاف است، كه دين حق درباره ساير اديان مراعات نموده، و گرفتن جزيه را هم براى حفظ ذمه و پيمان از ايشان، و اداره به نحو احسن خود آنان، قرار داده است، و هيچ حكومتى، چه حق و چه باطل، از گرفتن جزيه گريزى ندارد، و نمىتواند جزيـه نگيرد.
در روايات اسلامى از زهرى (در درّ منثور) نقل شده - رسول خدا صلىاللهعليه وآله ،از مجوسيان هجر، از يهوديان و از نصاراى يمن جزيه گرفت. ميزان جزيه آنان از هر شخـص بالغ يك دينار بود.(1)
1) الـميــزان ج 18، ص 78
ص:438
«وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ اَهْلِالْكِتابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ... !» (69/آلعمران)
قرآن مجيد در آيه فوق مواضع اهل كتاب و كوشش آنها در اخلال و خرابكارى در امــر دعــوت پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام را شـرح داده و مىفـرمـايـد:
«گروهى از اهل كتاب دوست دارند شما را گمراه كنند، با اين كه به حقيقت جز خـود را گـمـراه نمـىكننـد، ولـى نـمىفـهـمند!
اى اهل كتاب! چرا به آيات الهى كافر مىشويد، با اين كه خودتان آن را مشاهده مىكنيد؟
اى اهل كتاب! چرا حق را در شكل باطل اظهار مىكنيد، و حق را پنهان مىداريد، بـا ايــن كـه خـودتان مـىدانيد؟!»
در آيه شريفه، خداوند متعال، «اِضْلال» اهل كتاب را به خود آنها نسبت داده، زيرا اولين فضيلت آدمى ميل به «حق» و پيروى آن است، بنابراين وقتى آنها دوست مىدارنــد كه مردم را از حق به ســوى باطل منحرف كننــد، اين دوست داشتن از احوال نفس آنهاست، و در عين حال از رذايل و معاصى است. روى اين اصــل، اين دوســت داشتن خود يك نوع گمراهــى است، كه نفهميده بر نفــس خود روا داشتهانــد!
علاوه بر ميل باطنى آنان به گمراهى مؤمنين، در خارج هم القاء شبهاتى كرده و مىخواستند از مؤمنين افرادى را گمراه كنند، در اين صورت از لحاظ قرآن و واقعيت،
ص:439
آنها ابتدا خود را گمراه كردهاند.
از تصريح قرآن به شهادت اهل كتاب در عبارت: «و خودتان شاهد هستيد!» استفاده مىشود كه موضوع انكارشان « نبوت رسول اللّه» بوده است، زيرا تنها علايم و نشانههاى رسول گرامى اسلام بود كه در تورات و انجيل ذكر شده بود و مورد شهـادت آنـان قـرار داشـت!
در آيه فوق، خداىتعالى عتاب را شامل همه اهل كتاب نموده، در حالى كه موضوع نامبرده از كردارهاى بعض افراد آنان بوده است، جهتش اين است كه همگى از نظر اصل و نسل و صفات قلبى مشابه بوده، و افعالى كه از بعض آنان صادر شده، مورد رضايت ديگران هم قرار گرفته است!(1)
«يا اَيُّهَــا الَّذيـنَ امَنُــوا لا تَقُولُــوا راعِنـا وَ قُولُــوا انْظُرْنــا وَ اسْمَعُــوا...!» (104و 105/بقره)
در تاريخ اسلام، هيچ زمانى نشده كه قوم يهود به نحوى از انحاء برخوردى زشت با اين دين نشان ندهد، كه نشانگر خصومت باطنى، و توطئههاى رهبران مذهبى آنان نباشد. نمونهاى را كه قرآن مجيد نقل مىكند نشان مىدهد كه اين خصومتهاى تحقيرآميز و بخلهاى بىمزه ناشى از آن بوده كه دوست نداشتند كتاب آسمانى به مسلـمـانان نـازل شـود...!؟
هر وقت خواستيد از پيامبر خود درخواست بكنيد كه «شمردهتر» سخن گويد تا مطالب را بهتر حفظ كنيد، كلمه «راعنا» به كار نبريد، چون اين تعبير در اصطلاح يهود نوعى ناسزاست.
چون يهوديان با گفتن اين عبارت پيامبر خدا را مسخره مىكنند.
شما بگوييد: «اُنظرنا» و نيكو گوش فرا دهيد!
و كافران را عذابى اليم است!
نه آنها كه از اهل كتاب كافر شدند، و نه مشركين،
هيچ يك دوست ندارند از ناحيه پروردگارتان كتابى برايتان نازل شود،
ولى خداوند رحمت خود را به هر كس كه بخواهد اختصاص مىدهد!
و خدا صـاحب فضلـى عظيـم است!»
در اين آيه نهــى شده از گفتن عبــارت «راعِنا» و گفتن آن را «كفر» شمرده
1) الـميـزان ج 6، ص 107
ص:440
است. ايــن كلمه در بيــن يهوديــان يك قســم نفريــن و فحش بــوده و معنايش اين بوده كه: «بشنو خدا تو را كَر كند!»
اتفاقا مسلمانان وقتى كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله را درست ملتفت نمىشدند، به خاطر اين كه ايشان گاهى به سرعت صحبت مىكرد، از ايشان خواهش مىكردند كمى شمردهتر صحبت كند، كه آنان متوجه بشوند، و اين خواهش خود را با كلمه «راعنا ! » كه عبارتى كوتــاه است ادا مىكردنــد. معنــاى ايــن كلمــه « مراعت حــال مـا كــن!» اســت، ولــى همانطوركه گفتيــم، اين كلمــه در بين يهود يك نــوع ناســزا بود.
يهوديان از اين فرصت كه مسلمانان هم مىگفتند - راعنا، راعنا - استفاده كرده، وقتـى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىرسيدنــد، مىگفتند: راعنــا! و به ظاهـر وانمــود مىكردنـد كه منظـورشــان رعـايــت ادب اســت، ولى منظـور واقعىشــان ناسزا بود.
خداىتعالى براى بيان منظور واقعى آنها آيه « مِنَ الَّذينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ...،» (46 / نساء) را فرستاد، و چون منظور واقعى يهود روشن شد، در آيه مورد بحث مسلمانان را نهى فرمود از اين كه ديگر كلمه «راعِنا» را به كار برند. بلكه به جاى آن فرمود، چيز ديگرى بگويند: مثل « اُنْظُرْنا !» يعنى - اندكى مهلت بده!
در آيه بعدى مىفرمايد: علت اين كه دوست نمىدارند كتابى بر شما نازل شود، اين است كـه چون آنها قبلاً اهـل كتاب بودنـد، و دوست نمـىداشتند كتابى بر مسلمانان نازل شود، چون نازل شدن كتاب بر مسلمانان باعث مىشد ديگر يهود تنها اهليت كتاب نداشته باشند، و اين اختصاص از بين برود، و ديگران نيز اهليت و شايستگى آن را به دست آورند.(1)
« كُــلُّ الطَّعــامِ كــانَ حِــلاًّ لِبَنــى اِسْراآئيــلَ اِلاّ... .» (93 تا 95 / آلعمران)
يهود عصر پيامبر اكرم «ص» در مدينه همواره مىكوشيدند دستآويزى جهت ايجاد شبهه در دين اسلام، بين مسلمانان آن عصر، پيدا كنند و به توطئههاى خود عليه دعوت الهى پيامبر گرامى اسلام ادامه دهند.
يكى از اين دستآويزها اين بود كه: چگونه پيامبر اسلام غذاهاى ممنوع در دين موسى را حلال كرده است؟ قرآن مجيد بار ديگر حقايق تاريخى دين يهود را متذكر شده
1) الـميـــــــــــزان ج 2، ص 54
ص:441
و مىفرمايد:
مگر آن چه را اسرائيل پيش از نزول تورات، بر نفس خود حرام كرد.
اى رسول ما! بگو:
كسانى كه بعد از اين حجت بر خدا دروغ بندند به حقيقت ستمكارند!
بگو: خدا راست گويد:
اكنون از ملت حنيف ابراهيم (يعنى اسلام) پيروى كنيد،
ابراهيمى كه هرگز از مشركان نبـوده اســت!» (93 تا 95 / آلعمران)
بايد دانست كه يهود اصولاً منكر نسخ احكام شريعتها مىباشند، و حتى عليرغم اين كه در تورات حلال بودن بعضى از اغذيه، كه يعقوب پيامبر بر نفس خود حرام كرده بود، ذكر شده است، آن را كتمان مىدارند! و روى همين عقيده خود بين مسلمانان نيز ايجاد شبهه مىكردند كه دين اسلام و پيامبر آن با اين كه مدعى است دينش همان دين ابراهيم است، چگونه چيزهايى را كه تورات حرام شمرده، محمد در شريعت خود حلال مىداند؟
(البته، پيشداورى يهود در مورد دين ابراهيم عليهالسلام نيز اين بود كه ابراهيم به عقيده آنها يهودى بوده و محكوم به احكام تورات بوده است!)
القاء شبهه يهود به شخص رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مستقيما بيان نمىشد بلكه آنها هنگام برخورد با مسلمانان و مؤمنين آن عصر به آنان القاء مىكردند، و به اعتقاد خود نيز (كه نسخ را در شريعت جايز نمىدانستند،) نسخ حرمت غذاها را به وسيله پيــامبـر اسـلام مسئـلـه شبههسـاز قـرار داده بـودنـد.
خــداى متعال در پاســخ آنان آيات بالا را نــازل فرمود و به رسول اكرم خود تعليــم داد كه بگويد:
اگر از آوردن تــورات و تـــلاوت آن امتنــاع كردند،
پس بايــد اعتراف كننــد كه بر خــدا دروغ بستــهاند و ستمكاراننــد!
بگــو:
كه همان دين حنيف ابراهيم است!» (93 تا 95 / آلعمران)
ص:442
قرآن شريف خاطر نشان مىسازد كه دليل حرام بودن بعض طعامها به بنىاسرائيـل، در تورات، صرفــا به خاطر ظلمــى بوده كه آنها مرتكـب شده بودند!(1)
«لَقَــدْ سَمِــعَ اللّــهُ قَــوْلَ الَّذيــنَ قالُــوآ اِنَّ اللّـهَ فَقيــرٌ وَ نَحْنُ اَغْنِيــآءٌ... .» (181 / آلعمران)
وقتى آياتى نظير « مَنْ ذَا الَّذى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا...،» (245 / بقره) و امثال آن بر پيامبر گرامى خدا نازل مىشد، و يا وقتى يهود مىديد كه مؤمنين در فقر و فاقه هستند، به طور تعرضآميز مىگفتند كه اگر پروردگار مؤمنان غنى بود به ايشان كمك مىكرد، و بىنيازشان مىساخت، پس خدايشان فقير است، و اين ما هستيم كه بـىنيازيم! در آيــات اشـاره شده خـداونــد متعـال مىفرمايـــد:
«خدا شنيد گفتار كسانىرا كه مىگفتند:
خدا نيازمند و ما بىنيازيم!
بهزودى گفتار آنان را با كشتارى كه به ناحق از انبياء نمودند، ثبت خواهيم كرد،
و گوييم: - بچشيد عذاب سوزان را!
بگو كه قبل از من پيامبرانى با بيّنه و دليل و آنچه درخواست مىكرديد، آمدند،
پس چـرا آنها را كشتيد، اگر راستگو هستيد؟!» (181 تا 183 / آلعمران)
مراد از پيامبران قبل كه به دست بنى اسرائيل كشته شدند، امثال زكريا و يحيى هستند، كه از انبياء بنى اسرائيل بودند.
اين كه خداوند تعالى در اين آيه گفتار ناهنجار آنان را همدوش و همراه گناهان ديگرشان، يعنى كشتن انبياء، ذكر فرموده، از اين جهت است كه گناه اين سخن، از نظـر عظمت و بزرگـى، هم رديف گناه ديگرشان كه كشتن انبياء الهى است، مىباشد!(2)
در بحث از روايات راجع به قرآن و اخبار معلوم شده كه روايات اسرائيليه يا به اصطلاح مشهور «اسرائيليات» كه يهود داخل در روايات ما كرده است، و همچنين نظاير آن، غالبا در مسائل اعتقادى است، نه فقهى!
به منظور تشخيص روايات راست از دروغ، دستور صريح يا نزديك به صريح است
ص:443
كه آنها را به قرآن عرضه كنند، تا راست از دروغ و حق از باطل معلوم گردد. معلوم است كه اگر در روايات دسيسه و دستبردى شده باشد، تنها در اخبار مربوط به فقه و احكام نيست، بلكه اگر دشمن داعى به دسيسه در اخبار داشته، داعـىاش در اخبـار مربـوط به اصـول و معـارف اعتقـادى و قصص انبياء و امم گـذشتــه، و همچنين در اوصـاف مبدأ و معاد قوىتر و بيشتر بوده است.(1)
«وَاتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ... .» (102 / بقره)
در روايات نقل شده در تاريخ سعيد بن جرير و خطيب از نافع، كه نافع آنها را مستقيما از «پسر عمر» نقل كرده، نكاتى درباره «هاروت و ماروت» (دو فرشته بابل كه خداوند در آيه فوق از آنها ياد كرده است،) و همچنين مطالبى درباره مسخ شدن «زهره» (دخترى به صورت ستاره زهره در آسمان،) آورده شده، كه «علامه بزرگوار صاحب الميزان،» را وادار كرده بحث تحقيقى مفصلى در اين زمينه را به نفوذ خرافات يهــود در احاديث صدر اسلام، اختصاص دهد، كه ذيلاً خلاصهاى از آن را نقل مىكنيم:
... درباره هاروت و ماروت و ستاره زهره علاوه بر روايت پسر عمر، قريب به اين معنا، در بعضى از كتب شيعه نيز از امام باقر عليهالسلام (بدون ذكر سند،) روايت شده است. «سيوطى» هم قريب به اين معنا را درباره هاروت و ماروت و زهره، طى نزديك به بيست و چند حديث آورده كه ناقلان آن تصريح كردهاند به اين كه سند برخى از آنها صحيح است؟! و در آخر سندهاى آنها عدهاى از صحابه از قبيل ابنعباس، ابنمسعود، علىبنابيطالب عليهالسلام ، ابى درداء، عمر، عايشه، و ابن عمر قرار دارند.
ولى! با همه اين احوال، داستان، داستانى است خرافى، كه به ملائكه بزرگوار خدا نسبت دادهاند، ملائكهاى كه خداىتعالى در قرآن كريم تصريح فرموده به قداست ساحت و طهارت وجود آنان از شرك و معصيت، آن هم غليظترين شرك و زشتترين معصيت!!!
چون در بعضى از روايات نسبت پرستش بت، قتل نفس، زنا، و شرب خمر به آن دو فرشتــه داده شده اســت. و به ستــاره «زهره» نسبت مىدهد كه زنى زناكار بوده و مسـخ شده است!!!
اين خود مسخرهاى خندهآور است!!! ستاره زهره، ستارهاى است آسمانى كه در آفرينش و طلوعش پاك است. خداىتعالى در آيه « اَلْجَوارِ الْكُنَّس» (16 / تكوير) به وجود آن سوگند ياد كرده است. علاوه بر اين، علم هيئت جديد هويت اين ستاره را كشف
1) الـميـــــــزان ج 23، ص 159
ص:444
كرده، و اين كه از چند عنصر تشكيل شده، و حتى مساحت و كيفيت و ساير شئون آن چه قدر و چگونه مىباشد.
پس ايــن قصه، مانند آن چه در روايــت مورد بحث آمده، به طورى كه گفتهاند مطابق خرافاتى است كه يهود براى «هاروت و ماروت» درست كرده است. و باز شبيه به خرافاتــى است كه يونانيــان قديــم دربــاره ستارگــان ثابــت و سيــار داشتهاند.
پس از اينجا براى هر دانشپژوهى ريزبين روشن مىشود كه احاديث از اين قبيل كـه در مطاعـن انبيـاء و لغـزشهاى آنها، وارد شده، از دسيسههاى يهود خالى نيست!
و اين موضوع كشف مىكند كه يهود تا چه پايه و با چه دقتى خود را در ميان اصحاب حديث در صدر اسلام جا زده و تا توانسته با روايات آنها به هر جور كه بخواهد بازى كند و خلط و شبهه در آن بيندازد. (البته ديگران نيز يهود را در ايـن خيـانـتهـا كمـك كـردهانـد!)
پيامبر گرامى خدا براى شناخت حديث و روايت صحيح از ناصحيح، به عموم مسلمانان، « معيارى» را داده است، كه بايد با آن معيار و محك كلى، معارفى را كه به عنوان كلام آن حضرت، يا كلام يكى از اوصياء او، روايت مىشود، بشناسند و بفهمند كه آيا از دسيسههاى دشمن است، و يا به راستى كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله و جـانشينـان اوسـت. و آن ايـن است كه:
اگر موافق با كتاب خدا بود، آن را بپذيريد،
و اگر مخالف بود رهايش كنيد!»
بعضى از مردم، مخصوصا اهل عصر ما، كه فرو رفته در مباحث و علوم مادى و مرعوب از تمدن جديد غربى هستند، در مورد «حديث و روايت» از آن طرف افتادهاند. بدين معنى كه روايات جعلى را بهانه قرار داده و به كلى آن چه به نام روايت و سنت رسول خـدا صلىاللهعليهوآله ناميده مىشود، طرح كرده و زير سؤال بردهاند!
در مقابل اينها بعضى از «اخباريون» و اصحاب حديث و حروى مذهبان و ديگران هستند كه افراط را از طرف مقابل مرتكب شدهاند، يعنى نام هر مطلبى كه حديث و روايت باشد، بدون تحقيق و چشم بسته، پذيرفتهاند!
هـر دو طـايـفـه در خـطـا دسـت كـمـى از هـم نـدارنـد زيـرا:
ص:445
1 - اگر كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى معاصرينش، و منقول آن براى ما، كه در آن عصر نبودهايم، حجيت نداشته باشد، در امر دين سنگ روى سنگ قرار نمىگيرد، و اصولاً اعتمادى به سخنانى كه براى انسان نقل مىشود، و پذيرفتن آن را فطرت انسان تـوصـيـه مىكـنـد، از بيـن مــىرود!
2 - اما بهانهاى كه دسته دوم عنوان كردهاند، يعنى مسئله نفوذ دسيسه و جعل در روايات دينى، بايد دانست كه اين امر مختص به مسائل دينى نيست، و تازگى هم ندارد، زيرا اجتماع همواره بر اساس همين منقولات مخلوط از دروغ و راست مىچرخد. در مسائل اجتماعى، دروغ و جعليات بيشتر است، چون دست سياستهاى كلى و شخصى بيشتر با آنها بازى مىكند!
لذا اخبار و احاديث را با محك خاصى كه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به ترتيب مذكور در بالا تعيين فرموده است، بايد بسنجيم. و آن هم به وسيله اهل فن و علماى دين؛ زيرا قرآن كتابى است كه نه تنها باطل در آن راه نمىيابد، بلكه به وسيله قرآن باطلهايى كه ممكـن است اجـانب در بيـن مسلمـانان نشـر دهنـد، نيـر دفـع مىشـود!(1)
«فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ...!» (61 / آلعمران)
در روايات اسلامى مشاهده مىشود علاوه بر مباهله پيامبر اسلام با مسيحيان نجران، در مورد عيسىبن مريم، و دعوت آنان به اسلام واقعى و خوددارى آنان، دستور مباهلهاى كه در آيه فوق از طرف خداىتعالى صادر شده، شامل اقوام غير مسيحى نيز بوده است.
(در درمنثــور به نقل از ابن جريـر از علباء بن احمر اليشكرى، روايت شده كه گفت:)
چون آيه فوق نازل شد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كسى به سوى فاطمه و على فرستاد تا با دو فرزند خويش حسن و حسين حاضر شوند، و يهود را هم طلبيد كه با آنـان مباهلـه و ملاعنه (لعن) كننـد، جـوانى از يهوديان به قوم خود گفت:
واى بر شما آيا ديروز را فراموش كردهايد كه برادرانتان به صورتهاى ميمون و گراز مسخ شدند؟ مبادا كه مباهله كنيد! يهوديان از مباهله دورى جستند.
روايت فوق مؤيد آن است كه در آيه مباهله ذكر عبارت « فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ - هر
1) الـميــزان ج 2، ص 26
ص:446
كس در اين مورد با تو محاجه كند...،» مىرساند كه حكم مباهله براى غير داستان عيسى بن مريم نيز ثابت است.
بنابراين، قصهاى كه روايت بالا آن را بيان نمود، داستان ديگرى است كه بعد از داستان « وفد نجران » و دعوت مسيحيان براى مباهله واقع شده، و يهود هم طبق دستور آيـه شريفه به مبـاهله دعوت شده است.(1)
«قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّا لِجِبْريلَ...!» (97 تا 99 / بقره)
قرآن مجيد، يكى ديگر از ايرادات بنى اسرائيلى يهود عصر اول اسلام را كه بهانه براى عدم گرايش خود به دين اسلام قرار دادند، نقل مىكند. اين دعوى زمانى اتفاق مىافتد كه هيچ بهانهاى ديگر براى عدم قبول اسلام از طرف علماى يهود نمانده است، و تنها اينكه نزول قرآن به وسيله «جبرئيل امين،» فرشته وحى الهى را ايراد دانستهاند... .
آيــه قـرآن چنيـن بيـان مـىفـرمـايـد:
قرآن كتابى است كه كتب آسمانى قبل از خود را گواهى مىكند، و براى كسانى كه بدان ايمان آوردهاند هدايت و بشارت است!
كسى كه دشمن خدا و ملائكه و رسولان خدا، و جبرئيل و ميكائيل است، بايد بداند كه خدا هم دشمن كافران است!
آياتى كه به تو نازل كرديم روشن و صريح است،
و كسى جز فاسقان بدان كفر نمىورزند!»
سياق آيات فوق دلالت دارد بر اين كه آيه شريفه در پاسخ از سخنى نازل شده كه يهود گفته بودند. آن اين بود كه ايمان نياوردن خود را بر آن چه به رسول الهى اسلام نازل شده، تعليل كرده بودند به اين كه ما با جبرئيل كه براى تو وحى مىآورد، دشمن هستيم!
شاهد بر اين كه چنين حرفى را يهود زده بودند اين است كه خداى سبحان درباره قـرآن و جبـرئيـل با هـم در اين دو آيـه سخـن گفتـه اسـت.
پاسخى كه خداىتعالى در آيات فوق داده، اين است كه:
1 - جبرئيل از پيش خود قرآن نمىآورد، بلكه به اذن خدا بر قلب تو
1) الـمـيـزان ج 6، ص 76
ص:447
نازل مىكند. پس دشمنى يهود با جبرئيل نبايد باعث شود كه از كلامى كه بـه اذن خـدا مـىآورد، اعـراض كـنند!
2 - قرآن كتابهاى برحق و آسمانى قبل از خودش را تصديق مىكند، و معنا ندارد كه كسى به كتابى ايمان بياورد، و به كتابى كه آن را تصديق مىكند، ايمان نياورد!
3 - قرآن مايه هدايت كسانى است كه به وى ايمان بياورند.
4 - قرآن بشارت است، و چگونه ممكن است شخص عاقل از هدايت چشم پوشيده، و بشارتهاى آن را به خاطر اين كه دشمن آن را آورده، ناديده بگيرد؟
قرآن كريم با بيان پاسخى به بهانههاى بنى اسرائيلى يهود عصر اول اسلام، ضمنا پرده از معاريفى والا بر مىدارد، و كيفيت انجام وظيفه ملائكه وحى را در اين آيات و در آيات مانند آن چنين روشن مىسازد:
جز امتثال اوامر خدا كارى ندارد،
مثل ميكائيل و ساير ملائكه كه همگى بندگان مكرم خدايند،
و خدا را در آنچه امر مىكند، نافرمانى نمىكننـد،
و هر دستـورى صـادر كنـد، انجام مىدهند.
سپس خداى سبحان برخورد پيامبران خود را نيز چنين شرح مىدهد: - رسولان از ناحيه خود كارهاى نيستند،
هر چه دارند به وسيله خدا، و از ناحيه اوست،
خشم آنها، و دشمنىشان، همه به خاطر خداست!
پس هر كس با خدا و ملائكه او و پيامبرانش، جبرئيلش و ميكائيلش دشمنى كند،
خدا دشمن اوست!
پس، همان طور كه جبرئيل در نازل كردن قرآن هيچ استقلالى ندارد، و تنها مأمورى است مطيع، همچنين در گرفتن وحى و رساندنش به رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم استقلالى ندارد، بلكه قلب گرامى رسول خدا صلىاللهعليهوآله خودش ظرف وحى خداست، نه اين كه جبرئيل در آن قلب دخل و تصرفى كرده باشد. جبرئيل صرفا مأمور رساندن است!(1)
«قُــلْ مَـــنْ كــانَ عَــدُوّا لِجِبْــريـــلَ...!» (97 تا 99 / بقره)
روايات اسلامى شرح چگونگى تحقيقات روحانيون يهود از واقعيت دين اسلام و
1) الـميـــــزان ج 2، ص 18
ص:448
تطبيق احوال پيامبر آن با پيشگويىهاى تورات را شرح مىدهند، و جزئيات نشستى را كـه در اين زمينه در مدينـه النبى صـورت گـرفته، چنيـن نقـل مـىكنند:
روايت كنند كه چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد مدينه شد، ابن صوريا و جماعتى از يهود اهـل فدك نزد آن جناب آمـدند و پرسيدند:
اى محمد، خواب تو چگونه است؟ چون درباره خواب پيامبرى كه در آخر زمان مىآيد چيزى شنيدهايم. فرمود:
ديدگانم به خـواب مـىروند، ولـى قلبم بيدار است. گفتند:
درست گفتى اى محمد! حال بگو: فرزند از پدر است يا از مادر؟
فرمود: - استخوانهـا و اعصاب و رگهايش از مرد است،
و اما گوشت و خون و ناخن و مـويـش از زن اسـت.
گـفتنـد:
ايـن نيـز درسـت گـفتـى اى مـحمـد! حـال بگـو بـدانـيـم:
چه مىشود كه وقتى فرزند شبيه به عموهايش مىشود ولى به دايىهايش شباهت بههم مىرساند و يا وقتى فرزندى به دائىهايش شباهت بهم مىرساند، ولى هيچ شباهتى به عموهــايش نــدارد؟ فرمود:
از نطفه زن و مرد هر يك بر ديگرى غلبه كند، فرزند به خويشان آن طرف شبـاهـت پيـدا مـىكنـد. گـفتند:
اى محمــد، اين نيز درســت گفتى. حال از پروردگــارت بگــو كه چيســت؟ (اينجا خداى سبحـان سـوره « قُـلْ هُـوَ اللّـهُ اَحَدٌ ! » را تا به آخر نازل فرمود.)
ابن صوريا گفت: يك سؤال ديگر مانده، اگر جوابم بگويى به تو ايمان مىآورم و پيـروىات مىكنم. بگو ببينم:
فرمود: - جبرئيل!
ابن صوريا گفت: اين دشمن ماست. چون جبرئيل همواره براى جنگ و شدت و خونريزى نازل مىشود. ميكائيل خوب است، كه همواره براى رفع گرفتارىها و آوردن خوشىها نازل مىشود. اگر فرشته تو ميكائيل بود ما به تو ايمان مىآورديم!(1)
(نقل از ابن عباس در مجمعالبيان)
1) الـميـــزان ج 2، ص 21
ص:449
« تَرى كَثيرا مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذينَ كَفَرُوا... .» (80 و 81/ مائده)
يهود با كفار عليه مسلمانان ايجاد رابطه دوستى كرده بودند: قرآن مجيد مىفرمايد:
«بسيارى از آنها را مىبينى كه دوست مىدارند كسانى را كه كافر شدند،
چه بد توشهاى است كه به دست خود براى خود پيش فرستادند!
خود باعث شدند خداوند بر آنان خشم گرفته،
و در نتيجه در عذاب جاودانه به سر برند،
اينان اگر به خدا و به نبى او و به آن چه به نبى نازل شده، ايمان مىآوردند،
هرگز كفار را دوست نمىگرفتند،
و لكن اكثر آنها فاسقند!»
يهود اگر قدر دينخود را مىشناخت، هرگز ازآن دست برنمىداشت و آن را لگدكوب تجاوزات خود نمىكرد، و در نتيجــه متدينين به دين خود را كه همه اهل توحيدند دوست مىداشتند و از آنان كه به كفــر گرائيدهاند بيــزارى مىجستنـد.
به شهادت حس و وجدان، هر قوم و ملتى دشمنان دين خود را دشمن مىدارند و اگر قومى دشمنان دين خود را دوست بدارند، معلوم است كه از دين خود دست برداشتهاند، لذا اينچنين قومى را بايد دشمن دين خود شمرد.
خــداونــد تعالى در حــق آنــان فرمـــوده:
همان ولايت كفار از روى هواى نفس است.
و خداوند بر آنان خشم كرده، و در عذاب ابدى معذبشان مىكند!» (80 / مائده)
اگر اهل كتاب به خدا و نبى او محمد صلىاللهعليهوآله و قرآنى كه بر او نازل شده ايمان مىآوردند، و يا به پيغمبر خود و كتابى كه به او نازل شده، مثلاً موسى و توراتش ايمان مىداشتند، هرگز كفار را دوست نمىگرفتند، و لكن عده بسيارى از آنان فاسـق و سـرپيـچ از ايمانند!(1)
1) الميزان ج 11، ص 134
ص:450
«يآ اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى اَوْلِيآءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِيآءُ بَعْضٍ...!»
(51 / مائده)
قرآن مجيد مسلمانان را به شدت از اختلاط و دوستى يهود و نصارى بـر حـذر داشـته و مىفــــرمـايـد:
بعض آنها دوستان بعض ديگرند،
هر كه از شما با ايشان دوستى كند، او از ايشان است،
خداوند مردم ستمگر را هدايت نمىكند،
آنان را كه در دلهايشان مرضى هست، مىبينى كه در دوستى اينان مىشتابند...!»
خداىتعالى در اين آيات مؤمنين را از دوستى و آميزش روحى با يهود و نصارى برحذر داشته و آنان را شديدا تهديد نموده است. اين نهى به خاطر جذب روحى و ارتبـاط جانها، كه بـاعث تـأثير و تأثر و همرنگى اخلاقى است، مىباشد.
خداىتعالى به طور اخبار غيبى و پيشگويى قرآنى اشارهاى به عاقبت اين دوستى، يعنى منهدم شدن اساس روش دينى، كرده و گوشزد نموده، كه خداوندتعالى به زودى عدهاى را بر مىانگيزد تا قيام به امر دين كرده، و اساس دين را به بناى اصلى آن بر گردانند!
مفهوم «ولايت» يك نوع نزديك شدن به چيزى است به طورى كه موانع و پردههاى ميان آن دو در جهتـى كـه باعث نزديكى است، برداشته شود.
اگر نزديكى در كمك و يارى است، «ولىّ» آن كسى خواهد بود كه هيچ مانع و رادعى او را از يارى كسى كه به او نزديك شده، باز ندارد، و اگر در جهت انس معاشرتى و محبت، كـه همـان جـذب شدن روحى است، باشد، «ولىّ» آن محبوبى خواهد بود كه انسان نتـواند در برابر اراده و خواسته او خود را نگه دارد.
و اگر نزديكى در جهت نسبت است. «ولىّ» آن كسى خواهد بود كه مثلاً ارث مىبرد و چيـزى مانـع ارث بـردن او نباشد.
و اگر نزديكى در جهت اطاعت و فرمانبردارى است، «ولىّ» آن كسى خواهد بود كه به هـر چه بخـواهد و اراده كنـد، دستور دهـد و حكم نمايد!
خداىتعالى در آيه فوق، كه دستور مىدهد يهود و نصارى را اولياء خود نگيريد،
ص:451
هيچگونه قيدى براى ولايت ذكر نمىكند، و دستور مطلق است.
و از آيه بعدى بيشتر مشخص مىشود كه منظور از «ولايت» در آيه نوعى دوستـى و نـزديكــى منـافـقـانـه اسـت.
خداوند سبحان مىفرمايد: كسى كه كتاب صحيح و دين حق را مسخره كند و بازيچه گيرد، بيشتر لازم است كه از او پرهيز شود و از معاشرت و دوستى و اختلاط با او اجتناب شود! قرآن شريف مىفرمايد:
منظور از اين ولايت، ولايت محبت است، كه مستلزم نزديكى جانهاى ايشان و جذب روحهايشان است، و باعث اجتماع عقايدشان بر پيروى هوى و سركشى از حق و پذيرش آن، و اتحادشان بر خاموش كردن نور خدا، و يارى و كمك كردنشان يكديگر را در برابر پيامبر گرامى اسلام و مسلمين، مىباشد، به طورى كه همهشان چون يك روح و داراى يك مليت هستند.
البته واقعا وحدت ملى ندارند ولى اين مطلب آنان را به طرف اتفاق و وحدت سوق داده و همه را در برابـر مسلمـانـان چـون يك دست واحـد مـىكنـد.
دو طايفه - يهود و نصارى - با همه فاصلهها و دشمنىهاى سختشان، در مقابل اسلام يكى مىشوند، و بعضى بعض ديگر را كمك مىكنند و با هم متحد مىشوند: يهود نصارى را دوست مىگيرد و نصارى يهود را، و بعض يهود بعض ديگر يهود را، و بعض نصارى بعض ديگر از نصارى را، كه قبلاً با هم دشمن بودند.
اگــر هدف شما اين است كه با كمك عــدهاى از دوستان يهود و نصارى به هدف خود برسيــد و بر بعض ديگــر از آنــان غالــب شويــد، به ايــن هدف نمىرسيــد، زيرا بعض آنها دوستان بعض ديگرند و شما را بر خودشان ترجيح و غلبــه نمىدهند.
هر كه از شما ايشان را دوست بگيرد او هم بعض آنان خواهد بود، گرچه در ظاهر از مؤمنيــن باشد. كمترين چيزى كه از اين به دست مىآيد اين است كه اينان به راه هدايتى كه همان ايمــان است، نمىرونــد، بلكه به راهــى مىروند كه يهــود و نصــارى انتخاب كردهاند و همه جا به دنبــال آنان هستنــد. و خداوند متعال بدين جهت الحاق آنهارا به يهـود و نصـارى بـا اين جمله علت آورده كه:
«اِنَّ اللّـــهَ لا يَـهْــدِى الْـقَـــــوْمَ الظّـالِـميــــــنَ!
خدا مردم ستمكار را هدايت نمىكند!» (51 / مائده)(1)
1) الـميــــــزان ج 10، ص 252
ص:452
«يـآ اَيُّهَـا الَّذينَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَكُمْ هُزُوا وَ لَعِبا... اَوْلِيآءَ... .»
(57 تا 66 / مـائده)
قــرآن مجيد با اين آيات ماهيــت آن عده از اهل كتــاب و كفار را كــه با تحقير دين اسلام، صفــات زشــت و پليد خود را نشــان مىدهند، به مسلمانــان مىشناسانــد و از دوستى آنها، كه باعث القاى روحيه آنها در مسلمانان مىشــود، نهــى مىفرمايـد:
اينان وقتى شما اذان مىگوييد آنر ا وسيله تفريح خود گرفته و بازيچهاش مىپندارند و اين براى ايناست كه مردمى بىخبرند!
بگو! اى اهــل كتــاب! آيا ما را در اين عمل، كه به خــدا و آنچه از طرف خــدا به ما و به مــردم قبل از ما نــازل شده و ايمــان آوردهايــم، سرزنش و عيبجويى مىكنيــد؟ و آيا جز ايــن اسـت كه بيشترتــان فاسقيــد؟!
بگو! حالا كه اين كارها در نظر شما بد است مىخواهيد از كسانى خبرتان دهيم كه از جهت سرانجام و پاداش خيلى بدتر از صاحبان اين عمل باشند؟ آنان كه خداوند به صورت ميمونها و خوكها مسخشان كرده است! همان كسان كه پرستش طاغوت كردند! آرى اگر ما از در ممـاشات مؤمنين را هم بـد فرض كنيم، بـارى ايشـان بـدتر و از راه حق منحرفترند!
وقتى نزد شما مىآيند مىگويند ما ايمانآوردهايم و حال آنكه آمدنشان به خدمت تو، با كفر، و رفتنشان هم با كفر بودهاست و خدا داناتر است به نفاقى كه دارند و آن را كتمان مىكنند!
بسيارى از آنها را مىبينى كه علاوه بر نفاق درونىشان در گناه و دشمنى و در رشوهخوارى از يكـديگر سبقت مـىگيـرند، راستى چه اعمال بدى است كه مرتكب مىشوند؟
چــرا علماى يهود و نصــارى ملت خود را از گفتــارهاى گنــاه (تحريــف كتاب و گفتــار غيرحق،) و رشـوهخوارى بازنمىدارند؟
راستى چه رفتار بدى است كه مىكنند!»(1)
1) الـميــــزان ج 11، ص 45
ص:453
« فَقُلْ تَعالَــوْا نَدْعُ اَبْناءَنـا وَ اَبْناءَكُمْ وَ... ثُمَّ نَبْتَهِلْ...!» (61 تا 63 / آلعمران)
قرآن شريف در آيات سوره آل عمران پس از شرح زندگى و نحوه تولد حضرت مسيح عليهالسلام تعليمات خاصى را به پيامبر اكرم خود حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله جهت مباحثه با مسيحيان عصر خود ارائه داده است.
تاريــخ اين مذاكرات و مباحثــات به سنه ششم هجرى يا قبل از آن تاريخ مىرسد. در اين تاريخ گروهى از بزرگان مسيحيــان ساكن عربستــان از سرزمين وفد نجران به مدينــه آمــده بودنـد تا با پيامبــر اسلام درباره دعــوى و دعوتــش مباحثــه كنند.
در تاريخ اسلام، اين ماجرا به دليل كشيده شدن نتيجه مباحثات به بنبست، و توافق طرفيــن براى احراز حقانيت خود از طريق دعا و نفرين، به «مباهله» مشهور شده است.
«مباهله» در اصل به معنى «لعنت» بوده و سپس در دعا و مسئلتى كه با اصرار توأم باشد استعمال شده است. در آيه فوق عبارت « فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبين!» اشاره به قطعى بودن دعا و مردود نشدن آن دارد، چون تفكيك حق از باطل از آن طـريـق روشن مىشـود.
مراد از قرار دادن «لعنت خدا» بر تمامى كاذبها، كاذبينى است كه در دو طرف محاجه قرار گرفتهاند. يك طرف پيغمبر اكرم خدا با اهل بيتش، و طرف ديگر
ص:454
مسيحيانىكه براى احتجاج آمده بودند.
هدف از آمدن نصاراى نجران به مدينه براى مبارزه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و احتجاج با آن حضرت درباره عيسى بن مريم عليهالسلام بود. چون ادعاى اين كه عيسى بنده و فرستاده خداست قيـام به شخص حضرتش داشت، و وابستـه بـه وحيى بود كه او ادعا مىكرد.
البته، هدف اصلى آنها منكوب كردن شخص پيامبر اكرم بود زيرا فقط به اين دليل نيامده بودند كه پيامبر اسلام اعتقاد به بندگى عيسى مسيح را اعلام مىكرد، بلكه جهت اصلى آمدنشان موضوع دعوت نمودن پيامبر اسلام آنان را به عقيده توحيدى خود بود، كه بر طبق وحى الهـى آنـان را دعوت مـىنمود. چون رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىفرمود:
ولى مسيحيان ادعا داشتند: عيسى خود خداست، يا او پسر خداست، و يا اين كه خدا سـومين از سـه نفـر (اقـانيم ثـلاثه) است.
در كيفيت انجام مباهله، در تفسير عياشى، از امام صادق عليهالسلام به نقل از جد بزرگوارش اميرالمؤمنين عليهالسلام ، نقل شده كه فرمود:
« دو نفر از علماى مسيحيان نجران به مدينه آمدند و با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله راجـع به عيسـى گفتگو كـردند. خـداىتعالـى آيـه:
پس حضرت به منزل تشريف برد و على و حسن و حسين و فاطمه عليهالسلام را همراه خود بيرون آورد، در حالى كه دستش را با انگشتان باز شده به سوى آسمان بلند كرده بود، و عالم نصرانى را با همراهانشان به مباهله طلبيد...!»
حضرت صادق عليهالسلام فرمود:
«پدرم طرز مباهله را چنين شرح داد كه: (دو طرف انگشتانشان را داخل انگشتان يكـديگــر نمـوده و كف دســت را به سوى آسمــان بلنــد كــرده و نفريــن مىكننــد.)
آن دو مسيحى چون رسولاللّه صلىاللهعليهوآله را بدان حال مشاهده كردند، يكى ديگرى را گفت:
ص:455
مـا را كفـايت كنـد! پس از مباهلـه خـوددارى كـردند و منصـرف شـدند.»
خداى متعال در آيات زير به پيامبر گرامى خود چنين دستور مىدهد:
«پس هر كس درباره عيسى (بعد از آنكه به واسطه وحى به احوال او آگاهى يافتى،) با تـو مجادلـه كند، بگو:
بياييد، ما و شما، با فرزندان و زنان خود مباهله كنيم (يعنى در حق يكديگر نفرين نماييم،) تا لعن و عذاب خدا را بر هر طرف كه دروغگو باشد، وارد سازيم!
اين داستان، به حقيقت، سخن حق است و جز آنخداى يكتا، خدايى نيست!
خداست كه بر همه كارها توانا و به همه حقايق داناست،
اگر روى برگرداندند، پس خـدا به بـدكاران داناست!» (61 تا 63 / مائده)
اين بيان، علاوه بر اين كه، وحى و كلام الهى است، داراى برهان و دليل علمى روشن نيز مىباشد، و آن مثال تولد عيسى و آدم است.
يعنى چنانكه طرف مباحثه، هر چند در وحى آسمانى بودن آن ترديد كند، از جهت برهـان علمـى بودنش نمـىتواند تـرديدى بكند.
قرآن شريف با پيشگويى لجاجت مسيحيان و رسوايى حاصله از امر مباهله براى آنان، آيات اين فصـل را چنيـن به پايان مىبرد:
(نه آن چه نصارى درباره آن ادعا مىكنند.)
اگر روى گرداندند، پس خدا داناست بر كار «مفسدين»!» (62 و 63 / آلعمران)
چون غرض از انجام «مباهله و محاجه» اظهار حق است، بنابراين كسى كه تن به آن مىدهد، مىداند كه خداى سبحان ولى حق است، و راضى به از بين رفتن او نخواهد شد، و عاقلانه نيست كه از آن روى بگرداند، ولى اگر مردمى از آن روى گرداندند و حاضر به ظهــور حق نشدند، معلوم مىشود كه مردمى لجوجند و طالب روشن شدن حق نيستند!
آخرين آيه نازل شده در اين مطلب روشن مىســازد كه صفت «فسادانگيزى» در نفوس مسيحيان طرف مباهله رسوخ پيدا كرده، و در قلــب آنان ريشه دوانده بود.
ص:456
ايــن نشانــه آن اســت كه در آينــده نزديك به مباهلــه پشت خواهنــد كرد و بهواسطه آن صفــت روى گردان مىشونـــد.
اتفاقـا همچنـان شد، و عمـل آنها گفتـار خـداونـدى را در آيـه فـوق تصـديق كرد!
تفصيــل ايـــن قسمــت از تـاريــخ را از تفسيــر قمــى بــا بيـــان حضــرت امــام صــــادق عليهالسلام نقــل مـــىكنيــــم:
«... چون نصاراى نجران كه بزرگشان «اهتم و عاقب و سيد» بود به جانب رسولاللّه صلىاللهعليهوآله آمدند، وقتنمازشان رسيد و بهعادت خود مشغول ناقوس زدن شدند و به نماز ايستادند. اصحاب بهحضرتگفتند:
آيا روا باشد كه اينـان در مسجـد تـو چنيـن كننـد؟ فرمود:
آنها را واگذاريد! چون از نماز فـارغ شدند متوجه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شدند و گفتند:
به چهدعوت مىكنى؟ حضرت فرمود:
به شهادت لا اله الا اللّه، و اين كه من رسول اويم! و عيسى بنده مخلوقى است كه غذا مىخورد و مىآشاميد، و هم از او حدث صادر مىشد! گفتند:
اگر چنين است، پس پدر او كيست؟ وحى بر پيغمبر نازل شد و دستور رسيـد كـه بـگـويـد:
درباره آدم چـه مىگوييد؟ آيـا آدم بنـده و مخلوق بود يا نه؟ گفتند: آرى! فرمود:
پدر او كيست؟
در اين موقع بزرگان مسيحى مات و مبهوت شدند و پاسخـى نتـوانستند بدهند. پس خداىتعالى آيات مباهله سوره آل عمران را نازل فرمود. سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
با من مباهله كنيد! اگر من راستگو بودم لعنت الهى بر شما نازل شود، و اگر كاذب بودم لعنت الهى مرا فرا گيرد! گفتند:
بـه انـصـاف سـخـن گـفـتـى!
براى مباهله وعده نهادند و به سوى خانههايشان رفتند. چون به منزلهاى خود رسيدند، رؤساى آنان «سيد و عاقب و اهتم» گفتند: اگر محمد با قوم خود براى مباهله
ص:457
آمد با او مباهله مىكنيم، ولى اگر تنها با اهل بيتش آمد با او مباهله نمىكنيم، زيرا اهل بيتش را به چنان خطرى عظيمى نخواهد انداخت، مگر اين كه صادق باشد.صبــح كه شد، موقع قرار رسيــد، ديدند محمــد صلىاللهعليهوآله در حالى كه همراه او يك مرد و يــك زن و دو پسـر اسـت، مـىآيـد، پـرسيدنـد: اينها كيـاننـد؟ گـفتنـد:
داستــان را چنـان ديدنــد همگــى متفــرق شــدنـد و از مباهلــه رو گرداندنــد و به رسولاللّه صلىاللهعليهوآله عـرضه داشتنـد: ما را از مباهله معـاف دار كه ما تو را راضى مىكنيم!
پس حضـرت با آنان به دادن جزيـه (مـاليات) مصـالحه فـرمود...!»(1)
«فَقُــلْ تَعالَوْا نَــدْعُ اَبْناءَنــا وَ اَبْناءَكُــمْ وَ... ثُمَّ نَبْتَهِـلْ...!» (61 / آل عمران)
قرآن شريف در آيه فوق به طور صريح دعوت و مباهله را به فرزندان و زنان طـرفين نيز مـربوط ساخته است:
و سپس در حق يكديگر نفريــن نمــاييـم،
تـا لعــن و عـذاب خـدا را بر هـر طـرف كه دروغگـو بــاشـد وارد سازيـم!»
پر واضح است كه موضوع مباهله، گرچه به ظاهر مانند احتجاجى است كه بين رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ومردان نصارى واقع شده، لكن فرزندان و زنان را هم در «دعوت» وارد ساخته است، تا دلالت بيشترى بر صدق شخص «داعى» يعنى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و اطمينانش به دعوت خويش نمايد.
رسول اكرم خدا براى مباهله با نصارى جز «على و فاطمه و حسن و حسين» عليهمالسلام كسى ديگرى را حاضر نفرمود.
ايـن مطلــب مورد اتفــاق تمام مفسريــن و اهــل حديــث و تاريخنويســان اســت.
يعنى براى مباهله تنها به خود و على كه مصداق «اَنْفُسَنا» بودند، و به حسن و حسينكه مصداق «اَبْنائَنا» محسوب مىشدند، و به فاطمه عليهاالسلام كه مصداق «نِسائَنا» بود، اكتفـا فرمــود، و امتثـال امر الهـى را هم بـدان وسيلـــه انجام داد.
1) الـميــــــــــــــزان ج 6، ص 58
ص:458
كسانى كه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله براى مباهله همراه شدند، يعنى على و فاطمه و حسن و حسين عملاً همگى در موضوع «دعوى» و همچنين در موضوع «دعوت» شركت داشتند، و اين خود بزرگترين منقبت اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد.
چون پيامبر اسلام، از بين تمام مردان و زنان و فرزندان «امت» على و فاطمه و حسنين را مخصوص به اسم « اَنْفُسْ، و نِساء و اَبْناء،» فرموده است.
منظور رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از آوردن «على و فاطمه و حسنين،» جنبه نمونهاى نداشته است.
حضرتش در مقام امتثال امر الهى جز يك مرد و يك زن و دو فرزند نياورد، معلوم مىشود كه در اين مقام براى امتثال امر، كس ديگرى را پيدا نكرد، تا با آوردن آنها امر را عملى سازد، زيرا مؤمنين به لحاظ مجرد ايمان خود در موضوع مباهله نصيبى نداشتهاند، و در واقع نصارى نيز با آنان طرف حساب نبودهاند، چون طرف محاجه و مباهله شخص رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بوده است. در واقع، نبايستى كسى جز خود او متعرض موضوع مباهله گردد، و نبايد كسى ديگرى را در معـرض بلايى قـرار دهد كه در صورت كذب بودن ادعايش دامنگير مىشد!
لكن از اين كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آن عده مشخص را همراه خود برد، روشن مىشود كه «دعوى» چنان كه به آن حضرت قيام داشت، به آن عده نيز قائم بوده است!
يعنى، تنها آن يك مرد و يك زن و دو فرزند بودند كه مصداق آيه شريفه «اَنْفُسَنا وَ نِسائَنا وَ اَبْنائَنا،» بـودند و كس ديگرى وجود نداشت!(1)
رسولانى كه از طرف نصاراى نجران به مدينه آمده بودند، شصت نفر مىشدند كه آنها را «وفد نجـران» مىگفتنـد. چهـارده نفـر از آنـان از اشـراف نجران بودند.
سه نفر از اين چهارده نفر، كسانى بودند كه مرجع اصلى كارهايشان بودند:
1 - «عاقب» كه نامش عبدالمسيح و سمت اميرى قوم را داشت، صاحب مشورت آنان محسوب مىشد، بهطورى كه از رأيش تخطى نمىكردند.
2 - «سيد» كه اسمش «ايهم» و معتمد اصلى و پناهگاه و فريادرس آنان شمرده مىشد، و همچنين «صاحب رحل» يعنى مسئول رخت و اسباب و وسايل سفرى آنان
1) الميزان ج 6، ص 58
ص:459
بود.
3 - «ابوحارثه بن علقمه» كه «اسقف» و پيشواى بزرگ دينى آنان حساب مىشد. او در بين نصارى به قدرى مقام داشت كه ملوك و پادشاهان روم به خاطر علم و دانشش ثروت هنگفتى به او داده بودند و كليساهاى متعددى به نام او ساخته بودند. او تمام كتب دينى آنان را از حفظ داشت.
اين عده شصت نفرى در هيأت مردان «بلحرث بن كعب» وارد مدينه شده و داخل مسجد پيغمبر شدند، و آن وقتى بود كه پيغمبر اسلام نماز عصرش را با مسلمانان در مسجـد انجـام داده بود.
اين رسولان به قدرى ظاهر شوكتآميزى داشتند و جامههاى ديبا و همچنين حلههاى قيمتى پوشيده بودند كه بعضى از اصحاب كه در آن موقع آنها را ديده بودند، گفتند: ما رسولانى به زيبايى آنان نديده بوديم!
هنگامىكه وارد مسجد شدند، وقت نماز مذهبىشان رسيد به عادت خود ناقوس زده و به نماز ايستادند. اصحاب پيغمبر خواستند ممانعتكنند و نگذارند آنها نماز بخوانند، حضرت فرمود به آنها كارى نداشته باشيد. آنها مشغول نماز شدند و مشرق را قبله خودقراردادند و نمازشانرا خواندند. پسازنماز « سيد و عاقب» متوجه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله شدنــد و با آن حضــرت آغــاز سخن كردنــد. حضــرت بـه آن دو فرمــود:
اسلام اختيار كنيد و در پيشگاه الهى تسليم شويد! آن دو اظهار داشتند:
ما پيش از تو اسلام اختيار كرده و مسلمان شدهايم! (كنايه از آن كه دين مـا كـه ديـن نصـرانى است همانا اسـلام واقعـى مىباشـد.)
حضـرت فرمـود:
شما چگونه مسلمانيد با اينكه كارهايتان خود شاهد عدم تسليم به حضرت ربوبى است؟ - زيــرا اولاً براى خدا فرزنـد قائـل شـدهايد و عيسى را پسر خـدا مىدانيد
ديگــر آن كه عبادت صليــب مىكنيد و گوشت خــوك مىخوريــد، با اينكه تمــام اينها مخالـف با ادعــاى شمـاست؟
سخنان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به اينجا كه رسيد همگى آنان در مقام اعتراض بر آمدند و گفتنـد: - اگر عيسـى پسر خدا نيست پس پدرش كه بوده است؟ حضرت فرمود:
ص:460
فـرمـود:
آيا اينطور نيست كه خداى ما قيم به هر چيزى بوده و حفظ و روزى موجودات با اوست؟ گفتند: ـ چرا همينطوراست؟ فرمود:
آيا عيسى از اين اوصاف مذكور چيزى داشته؟ عرضه داشتند: نه!
فرمود:
فرمود:
آيا مىدانيد كه خداى ما همان است كه عيسى را در شكم مادرش همان طور كه مىخواست صورتگرى كرده، و آن خدايى است كه نه مىخورد، و نه مىآشامد، و نه محل صــدور حدث است؟ گفتند:
هميــنطـور است! فـرمود:
آيا چنين نيست كه عيسى را مادرش مانند اطفال ديگر در شكم حمل كرده و بعد مانند مادرهاى ديگر او را زاييده است؟ و عيسى پس از ولادت چون اطفال ديگر تغذى كرده و خوردن و آشاميدن داشتـه و از او حــدث واقع مىشد؟ گفتند: چنين بود!
فرمود:
(نقل از كلبى، و محمدبن اسحق، و ربعبن انس، در مجمعالبيان)
1) الميزان ج 5، ص 24. روايات اسلامي
ص:461
ص:462
در قرآن مجيد بيش از سيصد آيه هست كه مردم را به «تفكر و تذكر و تعقل،» دعوت كرده است. قرآن به پيامبر گرامى خدا چگونگى به كار بردن استدلالهايى را ياد مىدهد كه براى اثبات حقى و يا از بين بردن باطلى به كار مىرود.
خداى متعال در قرآن، و حتى در يك آيه نيز بندگان خود را امر نفرموده كه نفهميده به قرآن و يا به هر چيزى كه از جانب اوست، ايمان آورند، و يا راهى را كورانه بپيمايند! حتى قوانين و احكامى كه براى بندگان خود وضع كرده و عقل بشرى به تفصيل ملاكهاى آنها را درك نمىكند، و نيز به چيزهايى كه در مجراى احتياجات قـرار دارد، علت آورده است.
اين ادراك عقلى، يعنى راه فكر صحيح كه قرآن بدان حواله مىدهد، و آنچه از حق و خير و نفع كه امر مىكند، و باطل و شر و ضررى كه نهى مىكند، همه را بر آن مبتنى مىسازد، همان است كه ما به عنوان «خلقت و فطرت» مىشناسيم كه تغيير و تبديل نداشته، و حتى دو نفر در آن نزاع و اختلاف ندارند!
آيـات آسـمـانى زيـر نشـانگـر ايـن حـقيقتنـد:
«آيا دانايان با نادانان يكسـاننـد؟» (9 / زمـر)
«آيـا كسـى كه مرده بود و ما زندهاش كرديم و برايش نورى قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود، مانند كسى است كه مثلش در تاريكىها بوده، از آن بيرون نـمـىشـود؟» (122 / انعـام)
«همــانــا ايــن قـرآن به آنچه صوابتــر اســت، هدايــت مىكنـــد!» (9 / اســـرى)
ص:463
درجاتى بالا مىبرد.» (11/مجادله)
در اين بحث، به طور اجمال نظرى به تاريخ تفكر اسلامى، و راهى را كه ملت مسلمان، با همه اختلافات قومى و مذهبى، رفتهاند، مىاندازيم؛ و كارى به حقانيت و يا فساد خود اين مذاهب نداريم، فقط حوادثى را كه بر «منطق قرآن» گذشته، متعرض مىشويم، و آن را حـاكم در مـوافقت و مخـالـفت قرار مىدهيم:
قرآن كريم با منطق خود درباره روشى كه براى تمام شئون زندگى انسانى تجويز نموده، سخن مىگويد، و در اينباره هيچگونه قيد و شرطى نياورده، و تمام جوانب زندگى انسانى را مورد «قانون» قرار داده است.
بشر، به صورت فردى يا اجتماعى، داراى هر شكل و نژاد و حال و مكان و زمان، از حكم قرآن بيرون نيست، و قرآن در تمام جهات زندگيش از «اعتقادات» و «اخلاق» و «كار» مداخله مىكند.
بنابراين، قرآن با تمام «علوم» و «صنايع» و آن چه كه به جوانب زندگى انسانى مـربـوط اسـت، اصطـكـاك دارد.
از آياتى كه به «تفكر، تذكر و تعقل» دعوت مىكند، معلوم است كه قرآن به طور جدى مردم را به طرف «دانش» و «ترك جهل» دعوت مىكند تا درباره «هر چيز» يعنى تمام آنچه كه مربوط به آسمانها و زمين و گياه و حيوان و انسان در جهان ما و جهان ملائكه و شيطانها و لوح و قلم و... مىباشد، تفكر كنند، و از اين راه خدا را بشناسند. و همچنين چيزهايى را بدانند كه به نحوى به «سعادت زندگى اجتماعى انسانى» از اخلاقيات و اديان و حقوق و احكام اجتماع، ارتباط دارند.
قرآن راه تفكر فطرى را، كه خود فطرت هم به ناچار ما را به طرف آن مىبرد، تصديق مىكند!
قرآن شريف، «برهان و جدل و موعظه» - صناعت منطقى - را به كار مىبرد، و مردم را نيز بدان دعوت مىكند. در واقعياتى كه از حدود كار و عمل بيرون است، از مردم مىخواهد برهان به كار برند، و در غير آن، مسلمات و قضايايى كه چون گفتار بزرگان موجب عبرت گرفتن است، استعمال نمايند.
از طرفى قرآن، در بيان مقاصد خود، روش پيامبر صلىاللهعليهوآله را معتبر دانسته، و بر مردم لازم كرده كه به آن حضرت اقتداء و تأسى نمايند. مردم نيز چون
ص:464
شاگردى روش علـمـى پيامبـر صلىاللهعليهوآله را تـقـليـد مـىنمـودنـد.
مردم در زمان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله (منظور زمانى است كه آن حضرت در مدينه بودند،) با تعليم اسلامى آشنا شده بودند. از اين نظر خيلى به حال انسانهاى اوليه كه مـىخـواستنـد علـوم و صنـاعـات را فـرا گيـرند، شبـاهت داشتند.
آنها با كمال علاقهاى كه به تحصيل و نوشتن داشتند، به طور ساده و غيرفنى، مشغول بحثهاى علمى شدند، و در مرحله نخست، به حفظ و قرائت قرآن و احاديث پيامبر و نقلآنها - بدون اينكه نوشتندر كار باشد - همت گماشتند.
اندكى مباحث كلامى در ميان خود داشتند، و مناظرههايى هم با برخى از ارباب ملل اجنبى، خصوصا يهود نصارى - كه قبايلى از آنها در جزيرهالعرب و حبشه و شـام بودنـد - به عمل مىآوردند. آغـاز «علم كلام» از همين جا پايهگذارى مىشود.
البته آنها بـه روايت اشعـار هم كـه يك روش عربى و قومى آنها بود، اشتغال داشتند، ولى اسلام به آن اهميت نداده است. نه قرآن، شعر و شعرا را حتى با كلمهاى مـدح نمـوده، و نـه احـاديث پيـامبر در آن بـاره سفـارشى كرده است!
زمانى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رحلت فرمود جريان خلافت آن حضرت بدانجا كشيد كه همه مىدانند و اختلاف در اينباره هم دردى به دردهاى موجود افزود.
قرآن در زمان خليفه اول، پس از جنگ «يمامه» و شهادت عدهاى از حافظين قرآن جمعآورى شد.
در زمان خلافت او، كه تقريبا دو سال بود، و سپس در عهد خليفه دوم، به همان طور بود. آوازه اسلام هرچند منتشر شده و به حدى وسعت گرفته بود كه مسلمانان در عهد خليفه دوم به فتوحات بسيارى رسيدند، لكن اشتغال به اين فـتـوحـات آنان را از دقـت در ميـدان فـكـر، و تعـقـيـب ارتـبـاط علـوم و ارتـقـاء درجـه در آن راه، بازداشت، يا اينكه آنان همان سطح علمى را كه داشتند، كافى دانستـه و خود را محتاج توسعه و بسط آن نمىديدند.
و علم و كمال هم يك چيز محسوس نيست كه ملتى درباره ملت ديگر ببيند، مگر اينكه به صنعت ارتبـاط پيدا كند و اثرش در برابر حواس ظاهر شـود، و عمـوم آن را بفهمند.
ص:465
اين فتوحات پى در پى، بزرگترين غريزه غرور و نخوت عرب جاهلى را، كه در دوران پيامبر آرام گرفته بود، بيدار كرد، و به فعاليت واداشت، و روح ملتهاى استعمارى و ستمگر در آنان ريشه دوانده و كم كم جايگزين گرديد!
تقسيم ملت مسلمان آن روز به دو دسته «عرب» و «موالى،» و رفتار نمودن معاويه (حاكم آن روز شام،) ميان مسلمانان به رفتار شاهان روم، و امور زياد ديگرى كه تاريخ درباره لشكريان مسلمانان، ضبط كرده، همه گواه اين مطلب است، و اينها هم امورى نفسانى و روحى است كه در سير علمى و خصوصا تعليمات قرآنى تأثير دارد.
چيزى كه آنان از سير علمى حاضر داشتند اين بود كه همچنان به قرآن، اشتغال داشتند، و مصحفهاى متعددى كه به «زيد» و «ابى» و«ابن مسعود» و ديگران منسوب بـود، در ميـانشـان رواج داشـت.
«حديث» در اين زمان ميان مسلمانان رواج خوبى داشت و كاملاً ضبط و نقل مىشد، تـا آنجا كه عمر برخى از صحابه را از نقل حديث منع نمود تا جلوى زيادى آن را بگيرد.
عدهاى از «اهل كتاب» به اسلام وارد شدند، و اهل حديث مقدارى زيادى از اخبار كتابهاى آنان و حكايات پيامبران و ملتهايشان را گرفته و به آن احاديثى كه از پيامبر گرامى اسـلام داشتنـد، آميختنـد.
«وضع و جعل حديث» هم زياد شد. حتى امروز هم در احاديث مقطوع و بى سند كه از صحابه و شاگردان آنها در صدر اول، نقل مىشود، مقدار زيادى از آن جعليات ديده مىشود، كه قرآنشريف، با ظاهر الفاظ خود، آنهارا رد مىكند!
به طـور كلـى سـه عامـل بـاعث جعـل و وضـع حديث شـد:
1 - مقام و مرتبه بزرگى كه مردم براى مصاحبت پيامبر صلىاللهعليهوآله و حفظ حديثى از آن حضرت معتقد بودند، و احترام خاصى كه به صحابه آن حضرت و شاگردانش قائل بودند، اين باعث شد كه مردم به دنبال حديث بروند، و حتى از اهل كتاب كه تازه مسلمان شده بودند، حديث بگيرند، و به همين جهت، رقابت شديدى هم ميان اهل حديث براى گرفتـن مقام تقدم و افتخارات افتاده بود.
2 - حرص زيادى كه آنان بر حفظ و نقل حديث داشتند، نگذاشت كه اخبار را تنقيح كنند، و در معنايش دقت نمايند، و خصوصا به كتاب خدا، كه اصلى است، كه پايههاى دين روى آن بنا شده، و فروع دين از آن الهام مىگيرد، عرضه بدارند، با اينكه
ص:466
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله - در روايت صحيحى - فرموده بود: « به زودى دروغگويان بر من زياده مىشود...،» و امثال اين حديث.
و اين فرصتى شد كه احاديث جعلى درباره صفات و اسماء و افعال خداوند ميانشان رواج بگيرد، و اخبارى دروغين، كه لغزشهايى به پيامبران بزرگ، و نسبتهاى ناروايى به پيامبــر ما صلىاللهعليهوآله ، و خرافاتى درباره خلقــت و آفرينش و حكايــات ملتهاى گذشتــه، و تحريف قــرآن مجيـد، و چيزهــاى ديگرى كه دست كمــى از مطالــب تــورات و انجيل در اين باره ندارد، پيدا شود.
در آن هنگام قرآن و حديث تقدم و عمل را ميان خود تقسيم كرده بودند.
تقـدم اسمى و رسمى را قرآن داشت، ولـى عمل كردن خاص حديث بود!
بنابراين، خيلى نگذشت كه قرآن عملاً متروك شد، و اين روش، يعنى اعراض از عرضه داشتن حديث بر قرآن، همچنان ميان اين ملت مسلمان، عملاً تا به امــروز مـانــده است، گرچه زبانــى انكــار مىكننـــد: و پيامبــر فرمـود:
«خدايــا همانــا مردم من اين قــرآن را متــروك و مهجــور نمودهانــد!» (30 / فرقــان)
آرى تنها افرادى بسيار كم دست به دست روش درست را نگه داشتهاند و همين تسامح عينا يكى از اسباب باقى ماندن بسيارى از خرافات قبيلگى قديم در ميان ملتهاى اسلامى، حتى پس از اسلام آوردن آنها مىباشد، و البته مرض مرض مىآورد!
3- جرياناتى كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خلافت پيش آمد، باعث اختلاف آراء عموم مسلمانان درباره اهل بيت آن حضرت شد. برخى واله و شيداى آنان شدند و تنها به آنان اعتماد كردند و عدهاى از آنان و از مقام علمىشان درباره قرآن روگرداندند و دستهاى هم كمال عداوت و بغض را درباره آنان نشان دادند، با اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله با جملاتى كه هيچ مسلمانى شك در صحت و دلالت آن جملات ندارد، دستور داده بود مردم از آنان ياد بگيرند، نه اينكه يادشان بدهند. اينان اعلم از ديگران به كتاب الهى هستنـد، و تذكـر داد كـه ايشان در تفسيـر و فهم قرآن خطا نمىكنند!
آنحضرت در حديث «ثقلين» كه از روايات متواتراست،فرمود:
كتاب خدا، و عترت من!
و اين دو هيچگاه از هم جدا نمىشوند، تا در حوض ـ كوثر ـ بهمن وارد شوند...!»
در بــرخــى نـقـلهـاى ايـن حـديـث فــرمــود:
ص:467
و در كلام ديگرش كه بـه طور مستفيض نقل شده است، فرمود:
محروم ماندن مردم از احاديث خاندان نبوت، كه نزديكترين افراد به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و صديقترين گويندگــان حديث بودند، بزرگتريــن لطمهاى بــود كه در علــم قرآن و راه تفكرى كه بدان دعوت مىنمود، وارد شد. و يكى از گواهان اين مطلب كمى و قلت احـاديثـى است كـه از اهـل بيت عليهمالسلام نقل شده است!
شما وقتى بهآنمقام و احترامىكه علمحديث در دورانخلفا داشت و آنحرص و ولع شديدىكه مردم به گرفتن حديث داشتند، بنگريد و آن گاه تمام احاديثى را كه از حضرت على و حسن و حسين، خصوصا درباره تفسير قرآن كريم، نقل كردهاند، به دقت تتبع نمـوده و بشمريد، چيز عجيبى ملاحظه خواهيد كرد:
خود صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله كه اساسا چيز قابل ذكرى از على عليهالسلام نقل نكردهاند.
تــابعيــن و شاگــردان آنــان هم تمام احاديثــى كه از آن حضــرت نقــل كردهانــد، در تمـام قـرآن از صـد روايــت تجـــاوز نـمىكنـد!
احاديثــى هم كه از امــام حسن عليهالسلام نقل كردهاند شايد به ده روايت نرسد! از حسين عليهالسلام هم اساسا چيز قابل ذكرى نقل نكردهاند!
با اين كه رواياتى كه در تفسير قرآن وارد شده، به قدرى زياد است كه بعضى تنها از راه عامه به هفـده هزار حديث رساندهاند. (اين مطلب را «سيوطى» در «اتقان» گفته و تذكـر داده است كه همين عدد تعداد روايات كتاب تفسير خود او «ترجمان القرآن» و تلخيصش «در منثور» مىبـاشد.)
در روايات فقهى هم عينا همين نسبت داير مىباشد. (يكى از اهل تتبع گفته در روايات فقهى به دو حديث از حسين عليهالسلام برخورده است!) آيا علت اين جريان، اعراض مردم از اهل بيت و ترك ايشان بود؟ يا آن كه مردم احاديثى از آنان گرفتند، ولى در دولت اموى كه از اهل بيت رو گرداندند، مخفى شد، و از بين رفت؟ نمىدانيم!
ولى، كنارهگيرى على عليهالسلام و شركت نكردن آن حضرت در جمع قرآن از اول تا آخر، و همچنين تاريخ زندگانى امام حسن و حسين احتمال اول را تقويت مىكند.
كار احاديث عمومى على عليهالسلام به جايى رسيد كه برخى انكار كردهاند كه خطبههاى كتاب «نهجالبلاغه» از آن حضرت باشد، ولى در امثال خطبه «بتراء» زيادبن
ص:468
ابيه، و قصايد «خمريات» يزيد، حتى دو نفر هم اختلاف ندارند!!!
اهل بيت عليهمالسلام همين طور مظلوم بودند و احاديثشان همچنان متروك ماند، تا اين كه امــام محمد باقر عليهالسلام و امام جعفربــن محمدالصادق عليهالسلام ، در دورانــى كه دولت اموى و عباسى به همديگر گرفتــار و اهل بيت در آرامش و فرصت بودند، احاديث پدرانشان را كه از بيـن رفته بود، روشــن كردند، و آثار متــروك مانــده آنان را تجديــد نمودند.
لكن، احاديث اين دو بزرگوار، و ساير ائمه اطهار عليهالسلام از پدران و پسران آن دو نيز چون احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله از جعل و دست بردن سالم نماند، كه اين دو بزرگوار، همين مطلب را صريحا در كلام خود ذكر فرمودند، و عدهاى را چون «مغيرهبن سعيد» و «ابنابى الخطاب» و امثــال آنان را به عنــوان «جاعلين» و «واضعين» معرفـى نمودند.
بعضى از ائمه عليهالسلام روايات زيادى را كه از آنان و از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىشد، تكذيب فرمودند، و اصحاب و شيعيان خود را امر كردند كه احاديث منقول از ايشان را به قرآن عرضه دارند، و آنچه را كه با قرآن موافق است اخذ نمايند، و آنچه را كه با قرآن مخالــف است، كنار بگذارند!
لكن مردم (جز عده بسيار كمى،) عملاً اين دستور را در احاديث اهل بيت و خصوصا در غير احاديث فقهى رعايت نكردند و به همان روش رفتند كه عامه درباره احاديث پيامبـر صلىاللهعليهوآله به كار مىبردند.
و عدهاى هم افراط نموده، و حجيت ظاهر قرآن را انكار نمودند، ولى احاديث كتابهايى از قبيل «مصباح الشريعه» و «فقهالرضا» و «جامعالاخبار» را كه (سندشان معلوم نيست،) حجت دانستند.
اين افراط به جايى رسيد كه برخى گفتند: حديث مفسر قرآن است، هر چند با دلالتهاى صريح قرآن مخالفت داشته باشد!!! و اين عقيده هم تراز عقيده بعضى از عامه است كه گفتهاند: حديث مىتواند قرآن را نسخ كند!!!
شايد حال ظاهر ملت مسلمان در نظر ديگران همان است كه بعضىشان گفتهاند: «اهل سنت قرآن را گرفته و عترت پيامبر را رها كردند، و بالنتيجه قرآن را هم رها كردند، زيرا پيامبر گرامى فرموده بود: «اين دو از هم جدا نمىشوند!» پس ملت مسلمان قرآن و عترت (كتاب و حديث) را اساسا ترك كردهاند!»
اين روش حديث، يكى از عواملى بود كه باعث انقطاع علوم اسلامى - علوم دينى و ادبى - از قرآن شد، با اين كه همه چون فروع و ميوههاى اين درخت پاكند، كه
ص:469
«ريشهاش ثابت و فرعش در آسمان بوده، و هر زمان به اذن خدايش ميوه مىدهد!» (24 و 25 / ابراهيم)
اگر براى روشن شدن اين مطلب درباره اين علوم دقيقا مطالعه فرماييد، مىبينيد كه اين علوم دينى طورى تنظيم يافتهاند كه به هيچ وجه به قرآن احتياج ندارند، به طورى كه شخص متعلم مىتواند تمام اين علوم را از - صرف و نحو و بيان و لغت و حديث و رجال و درايه و فقه و اصول - فرا گيرد و به آخر برسد، و آن گاه متخصص در آنها بشود، و مـاهر شـده و در آنها اجتهـاد كند، ولى اساسا قرآن نخـواند، و جلـدش را هم باز نكند!
در حقيقت، براى قرآن چيزى جز تلاوت كردنش براى كسب ثواب و يا بازوبندى فرزندان، كه از حوادث روزگار حفظشان كند، چيزى نمانده است! (اين مطلب بايد مـايـه عبـرت بـاشـد!)
ص:470
آن چه در پايان فصل اول گفته شد وضع بحث قرآن و حديث در زمان عمر بود، اما محيط بحثهاى كلامى در آن دوره خيلى وسعت گرفته بود، چون فتوحات وسيع مسلمانان طبعا باعث اختلاط مسلمانان با ساير ملتها و اديان گرديد كه در آنها «دانشمندان و كشيشان و اسقفها و احبار و بطريقها،» بودند كه درباره اديان و مذاهب بحث مىكردند، و در نتيجه بحثهاى كلامى بالا گرفت، ولى كتابى در اينباره نگاشته نشد. تأليفات كلامى بعد از اين عصر شروع مىشود.
در زمان عثمان هم جريان به همين منوال بود، و با آن انقلابى كه مردم درباره خلافت داشتند، كارى انجام نشد، و تنها توانست مصحفها را جمع نمايند و فقط يك مصحف را رواج دهد.
در زمان خلافت حضرت على عليهالسلام هم كه گرفتار اصلاح اجتماع فاسد و اختلافات مسلمـانان، و بـه دنبال آن جنگهـاى پياپى بود، هميـنگونه ادامه يافت.
لكن على عليهالسلام علم نحو را وضع كرد، و كلياتش را به « ابوالاسود دئلى» كه از اصحابش بود، املاء فرمود، و او را مأمور جمعآورى جزئيات قواعد نحو كرد، ولى خود نتوانست بيش از آن مقدار كارى كند، جز اين كه خطابهها و احاديثى ايراد فرمود كه مواد معارف دينى و گرانبهاترين اسرار قرآنى را در بر دارد. يك سلسله احتجاجها و استدلالهاى كلامى نيز داشت كه در كتابهاى بزرگ حديث ضبط است.
ص:471
جريان قرآن و حديث در زمان معاويه و امويين و عباسيين، پس از آن تا تقريبا اوايل قرن چهارم هجرى، كه آخر دوران ائمه دوازده گانه اهل بيت است، نيز همين طور بود، و در راه بحث از قرآن و حديث، چيز مهمى اتفاق نيفتاد، جز اين كه در عهد معاويه كمال كوشش به عمل آمد تا نام اهل بيت عليهمالسلام و آثارشان محو شود!!!
در اين زمان جعل حديث هم زياد شد، و حكومت دينى اسلامى هم به سلطنت استبـدادى، و روش اسـلامى بـه قـدرت امـپـراطـورى تغيـيـر يـافـت! در زمان عمر بن عبدالعزيز دستور داده شد كه احاديث را بنويسند - اهل حديث تا آن وقت احاديث را نمىنوشتند، و تنها با حافظه خود كار مىكردند.
در اين دوران ادبيات عرب به حد نهايت رواج گرفت. شروع آن از زمان معاويه بود كه خيلى شعر را ترويج مىكرد. پس از او ساير اموىها و عباسىها نيز همين طور بودنــد و چه بسا كه براى يك بيت شعر و يا يك نكته ادبى صدها و هزاران دينار صله مىدادند!
مردم هم به شعر و نقل آن، و قضاياى عرب، و حوادث روزهاى معروف آن رو آوردند. آنها از اين راه اموال زيادى كسب كردند، و بنى اميه هم با رواج آنها و پول دادن در برابر آنها براى تحكيم موقعيت خود در مقابل بنى هاشم، و آنگاه بنى عباس در مقابل بنى فاطمه كار مىكردند. آنان در احترام علماى وقت هم كمال كوشش را به كار مىبردند، تا بدان وسيله بر مــردم مسلط شده و هرچــه مىخواهند به دوششان بـار كنند!
نفوذ شعر و ادب در اجتماع علمى به جايى رسيد كه بسيارى از علما در مسائل عقلى و يا بحثهاى علمى چه بسا به يك شعر شاعر، و يا به يك مثل رايج تمسك جسته و همان را حاكم در مسئله قرار مىدادند! و چه بسا مقاصد نظرى خود را مبتنى بر مسائل لغوى مىكردند، و لااقل ابتدا درباره نام موضوع بحث، يك بحث لغوى انجام مىدادند، و سپس وارد در اصل بحث مىشدند. اينها همه چيزهايى است كه در منطق و سير علمى بحثكنندگان تأثيرات عميقى داشت.
در آن ايام بحثهاى كلامى رواج گرفت، و كتابها و رسالهها نوشته شد و طولى
ص:472
نكشيد كه به دو دسته بزرگ «اشاعره» و «معتزله» تقسيم شدند. البته اصول گفتههايشان در زمان خلفا، بلكه در زمان خود پيامبر گرامى هم مطرح بود، چنانكه مناظراتى كه از على عليهالسلام درباره جبر و تفويض، قدر و استطاعت، و امثال آن نقل شده، و روايـاتى كه در اينباره از پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شده، آن را نشـان مىدهد.
امتياز اين دو دسته در آن زمان، روى امتياز دو مسلك اساسى بود:
«معتزله» احكام استقلالى عقل را بر ظواهر دينى مقدم مىداشتند، و حسن و قبح عقلى و بطلان ترجيح بىمرجح، و قبح تكليف به غير مقدور، و اختيار و تفويـض، و... را پذيرفتند.
«اشاعره» ظواهر دينى را بر احكام عقلى مقدم داشته و خوب و بد عقلى را انكار مىكردند، و ترجيح بى مرجح را پذيرفتند، و اختيار را انكار نمودند، و قائل به جبر شدند، و كلام خدا را هم قديم مىدانستند... و ساير چيزهايى كه در كتابهايشان ضبط است.
آن گاه فنى ترتيب دادند و اصطلاحاتى ابداع كردند و مسائلى اضافه كردند، و در برابر فلاسفه، در مباحثى كه به نام «امور عامه» دارند، ايستادگى نمودند. البته، اين مرحله بعد از اين بود كه كتابهاى فلسفى به عربى ترجمه و تدريس آنها ميان مسلمانان انتشار يافت.
اين درست نيست كه بعضـى گفتهاند: علم كلام و يا انشعاب آن به معتزلى و اشعرى، پس از انتقال فلسفه به عرب بوده است، دليل گفته ما وجود عمده مسائل آنها در روايـات است.
«معتزله» از اول پيدايش آن تا اوايل دوران خلفاى عباسى - اوايل قرن سوم - دائما جمعيتشان رو به تزايد مىرفت و شوكت و ابهتشان زياد مىشد، و سپس راه انحطاط و سقوط در پيش گرفتند، تا آن جا كه سلاطين «ايوبى» آنان را از هم پاشيده و منقرض كردند. در زمان ايوبيان به قدرى مردم به جرم اعتزال كشته شدند كه تعداد آنها را جز خدا نمىداند!! آن گاه محيط بحث كلامى براى اشاعره صاف شد، و با اين كه فقهايشان ابتدا آن را گناه مىدانستند، بدون معارض توغل در آن نمودند و تا امروز هم رواج دارد.
«شيعه» در بحثهاى كلامى سابقه قديمى دارد. اولين بار پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه اكثر بحثكنندگان شيعى از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، مانند: سلمان فارسى، ابىذر، مقداد، عمار، عمروبن الحمق و... و كسانى هم از تابعين،
ص:473
چون: رشيد، كميل، ميثم، و ساير هواخواهان على عليهالسلام ، كه به دست بنى اميه از بين رفتند؛ بحثهاى كلامى مىنمودند.
دوباره، در زمان امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهالسلام ريشه دوانده و كارشان قوت گرفت، و به بحث و تأليف كتابها و مقالات پرداختند، و دائما زير بار ستم حكومتها و آزار و اذيت آنان، در كمال جديت به كار خود اشتغال داشتند، تا آن كه در دولــت «آل بويه» - حدود قرن چهارم هجرى - امنيت نسبى يافتند، و سپس مجددا دچار اختنــاق و ستــم شدند، تا آن كه با ظهــور دولت صفــوى در ايران - در اوايل قــرن دهم هجرى - راه همــوار شــد و تا امروز بههمان وضع باقى ماند.
سيماى بحثهاى كلامى شيعه بيش از اشاعره به معتزله شبيه بود. بدين جهت گاهى برخى عقايد، چون عقيده «حسن و قبح» و مسئله «ترجيح بىمرجح» و مسئله «قدر» و مسئله «تفويض» به هم آميخته و مخلوط گشت. به همين دليل برخى پنداشتهاند كه شيعه و معتزله در بحث كلامى چون دو اسب مسابقه بوده و هر دو به يك راه مىروند! ولى خيلى اشتباه كردهاند، اصولى كه از امامان اهل بيت عليهالسلام نقل شده، و همانها پيش شيعه اعتبار دارد، به هيچ وجه با مذاق معتزله سازش ندارد.
به هر حال «فن كلام» يك فن شريف است كه از معارف حقه دينى دفاع مىكند، لكن دانشمندان كلامى مسلمان در راه بحث، حسن انتخاب نداشته و ميان احكام عقلى تميز نــداده و به طورى كه خواهد آمد، «حق» را به «مسلميات» خلط نمودهاند.
در اين دوران، علوم پيشينيان، يعنى منطق و رياضيات و طبيعيات و الهيات و طب و حكمت عملى به عربى ترجمه و نقل شد. بدين ترتيب كه قسمتى از آنها در دوران بنىاميه ترجمه شده بود، و سپس در اوايل دوران بنى عباس تكميل شد. صدها كتاب از زبانهاى يونانى و رومى و هندى و فارسى و سريانى به لغت عرب ترجمه شد، و مردم هم استقبال نمودند، و علوم مختلف را مورد بحث و درس قرار دادند، و طولى نكشيد كه خـود نظريههاى مستقلى پيدا كردند، و كتابها و مقالاتى نوشتند.
اين جريان علماى وقت را خشمناك ساخت، خصوصا اين كه مىديدند كفار (يعنى دهرىها و طبيعيون و مانوىها و امثال آنها،) به مسائل مسلم دين حمله مىكنند، و مسلمانان فلسفه خوان دين و دينداران را مورد اعتراض قرار مىدهند، و به اصول اسلام و مبانى شرع انور اهانت مىكنند - مرضى چون نادانى نيست!
از چيزهايى كه علما را سخت ناراحت مىكرد، مسائلى بود كه روى فرضيات
ص:474
دانشمندان هيئت و طبيعيات مبتنى شده بود، و به اصطلاح «اصلهاى موضوعى» چون مبانى هيئت بطلميوسى، از قبيل: مسئله افلاك، و اين كه آنها طبيعت پنجمى هستند، و پاره شدن و التيام آنها محال است... افلاك و موجودات فلكى شخصا و عنـاصر عالم نوعشان قديمىاند، و انواع از قديم بودهاند، و امثال اينها.
اين مسائل در فلسفه برهانى نشده بود، و تنها به طور «اصل موضوعى» ذكر مىشد، لكن فلسفه خوانهاى نادان آنها را در زمره مسائل برهانى مىآوردند.
دهرىها و امثال آنها، كه در آن زمان خود را به فلسفه مىبستند، چيزهاى ديگرى از مزخرفات خود، چون عقيده «تناسخ» و «انكار معاد» و خصوصا «معاد جسمانى» را بدان مسائل اضافه كرده بودند، و به ظواهر دين حمله برده و طعن مىزدند. و گاهى هم بعضى از آنها مىگفتند: دين مجموعهاى از وظايف تقليدى است كه انبياء براى تربيت عقلهاى بسيط و ساده آوردهاند، ولى فيلسوف، كه با علوم واقعى سر و كار دارد، از انبيـاء و مطالبشان بىنيــاز است؟! اينان در راه استــدلال گامهاى تنـدى برمىداشتند.
نفوذ و حمله طبيعيون و فلسفه خوانهاى آن عصر باعث شد كه فقها و متكلمين آنان را دور كردند و با استدلال و مبارزه و بيزارى و تكفير، و هر وسيلهاى كه امكان داشت، آنان را بكوبند، تا اينكه عظمت آنها را درهم شكسته و جمعيتشان را پراكنده ساخته و كتابهايشان را از بين بردند. و نزديك بود كه فلسفه اساسا منقرض شود، تا دوباره «معلم دوم ابونصر فارابى»متوفى سنه 339، و آنگاه«شيخ الرئيس ابوعلى حسينبن عبداللّه بن سينا» متوفى سنه 428، و سپس ساير مشاهير فلسفه چون «ابوعلىبن مسكويه» و «ابن رشد اندلسى» و... آن را تجديد نمودند، و پس از آن فلسفه گاهى قــوت مىگرفت و گاهى ناتــوان مىشد، و در هر حــال فلسفه خوانهـا كم بودند.
فلسفه گرچه ابتدا به عرب انتقال يافت لكن جز چند نفر معدود از قبيل «كندى» و «ابن رشد» در ميان عربها شهرت فلسفه پيدا نكرد، و بالاخره در ايران استقرار يافت و متكلمين مسلمان، گرچه با فلسفه مخالفت ورزيده و فلسفهدانها را شديدا مورد حمله قرار مىدادند، لكن بيشترشان منطق را پذيرفته، و مقالات و كتابها درباره آن نوشتند، زيـرا آن را با راه فطـرى استـدلال مـوافـق مـىديـدنـد.
لكن، همان طور كه اشاره شد، در به كار بردن منطق اشتباهى كرده و حكم
ص:475
تعاريف و حدود واقعى و اجزاى آن را در مفهومات اعتبارى هم آوردند، و برهان را در قضاياى اعتبارى، كه تنها جاى قياس جدلى است، به كار بردند.
اينان در موضوعات كلامى، چون «حسن و قبح، ثواب و عقاب، حبط و فضل اعمال،» پاى جنس و فصل را ميان كشيده و با اين كه به «حد» اصلاحى مربوط نيستند، درباره «حد» آنها سخن مىگويند، در مسائل اصولى و كلامى فروع دين دست به «ضرورت» و «امتناع» مىزنند، و در حقيقت، حقايق را براى امور اعتبارى استخدام مىكنند، و چيزهايى كه به خداىتعالى ارتباط دارد برهانهايى به اين طور مىآورند كه بر خدا چنين واجب است و چنان قبيح است. و در حقيقت اعتباريات را بر حقايق حاكميت داده و نامش را برهان مىگذارند، و واقعا چيزى جز قياس شعرى نيست. كار افراط در اين قسمت به جايى رسيد كه بعضىشان گفتند: خداوند برتر از اين است كه در حكم و كار خود اعتبار را كه حقيقتش همان وهم است، به كار برد، و هر چه به طور تكوينى كند، و هر قانونى وضع كند، همه چيزهاى واقعى و حقيقى هستند. ديگرى گفته است: خدا تواناتر از آن است كه حكمى نمايد و سپس نتواند برهانى بر آن اقامه كند، به ناچار برهان شامل تكوينيات و قوانين وضعى هر دو بوده، و همه قلمرو برهان مىباشند.
و گفتههاى ديگر كه از مصيبتهاى علم و دانشمندان است، مصيبت بالاتر اين كه به ناچـار بايد در كتابهـاى علمى اين گفتههـا را ذكر كـرد و دربـارهاش بحث نمـود!!!
در همان دوران ميان مسلمانان صوفيگرى پيدا شد. البته، تصوف در عهد خلفا هم اصلى داشت كه در لباس زهد جلوه مىنمود، و آن گاه در اوايل دوران بنىعباس كه مردانى چون «بايزيد و جنيد و شبلى و معروف و...» پيدا شدند، متصوفه كـاملاً ظاهر شـده و تجلى كردند.
اينها معتقدنـد كه راه حقيقــت كمال انسانى و دستيابــى به حقيقــت معارف، تنها واردشدن در «طريقت» كــه نوعى «رياضت شرعى» براى يافتن حقيقت است، مىباشد.
قسمت عمده اينان چه شيعـه و چه سنــى خود را به علــى عليهالسلام منتســب مىدارنـد.
و نظر به اينكه اينها كرامتهايى ادعا مىكردند و حرفهايى مىزدند كه با
ص:476
ظواهر دين و حكم عقل سازش نداشت و مىگفتند كه ظواهر دين هم همين معانى صحيح را مىگويد و ديده ظاهربينان توانايى فهمش را ندارند، اين حرفها بر فقها و عموم مسلمانان گران آمده و آنان را مردود نمودند، و از آنان بيزارى جسته و تكفيرشان كردند، و چه بسا كارشان به حبس و تازيانه و كشته شدن و بر سر دار رفتـن و تبعيـد هم كشيد.
و همه براى اين بود كه ايشان صاف و پوستكنده مطالبى مىگفتند كه اسرار شريعت مىناميدند، با اين كه اگر مطلب چنين بود و گفته آنان مغز حقيقت و ظواهر دينى چــون پوستى بر آنها بوده و اظهار آنها لازم بود، خود آورنده شرع به اين كار سزاوارتــر بود! بر او لازم بود حــال اين اسرار را مراعــات نموده و ماننــد اينها برملا سازد، و اگر اين اسرار چيز حــق و درستى نيســت كه پس از حـق جز گمراهى چيســت؟
اينان در ابتداى كار حدود فعاليت و نشان دادن اعتقادشان در طريقت از لفظ و صحبتهاى زبانى تجاوز نمىكرد، ولى بعدا كه كمى در دلها جا گرفتند، پس از قرن سوم هجرى، كتابها و مقالاتى نوشتند و بعدا جلوتر آمده و عقايد خود را درباره «حقيقت» و «طريقت» هر دو صريحا اظهار داشته و در اقطار عالم كلمات منظوم و منثـور خود را منتشـر سـاختند.
اين گروه به طور فزايندهاى افراد و نيرو اضافه مىكردند و در دلهاى عامه مردم بيشتر جاى مىگرفتند، تا اين كه در دو قرن ششم و هفتم به كمال وجاهت و محبوبيت خود رسيدند و سپس راه سقوط پيش گرفتند و كارشان سست گرديد و مردم از آنها روى گردان شدند.
اولين علت انحطاط صوفيگرى اين واقعيت شد كه هر قسمت از قسمتهاى زندگى كه به حال عامه مردم ارتباطى داشته باشد، وقتى مردم زياد اقبال نمودند و با حرص و ولع به سويش شتاب كردند، جمعى از غير اهل، به منظور سودجويى و جلب اقبال مردم، به آن لباس در مىآيند، و صورت آنها را به خود مىگيرند و از اين راه فسادى در آن مىافكنند و در نتيجه مردمرا از آن متنفر مىكنند.
دومين علت سقوط آنها اين بود كه عدهاى از رؤساى آنها گفتند كه راه معرفت نفس راه تازهاى است كه شارع دين در قوانين خود بيان نداشته است، ولى يك راه است كه خدا آن را مىپسندد، چنانكه رهبانيت نصارى را كه خدا بر آنها وضع نكرده بود، پسنديد و فرمود:
ص:477
ما آن را برايشان ننوشته بوديم،
جز طلب رضايت خداوند، و آنها بهشايستگى آن را رعايت ننمودند.» (27 / حديد)
اكثريتشان نيز اين گفته را از آنان پذيرفتند، و اين خود فرصتى بدانها داد كه براى سلوك و طريقت، رسوم و آدابى كه از شرع اسلام معهود نبود، وضع كنند، و در نتيجه دائمـا سنتى تازه وضع مىشد و سنت شرعى ديگر ترك مىشد!
سرانجــام اين بدعتگذارىها به جايى رسيد كه «شريعت» در طرفى و «طريقت» در طرف ديگر قرار گرفت و طبعا به ارتكاب محرمات و ترك واجبات و شعائر دينى كشيده شد. تكاليــف شرعى را برداشتنــد و «قلندرى» و نظير آن پيدا شد. از تصوف جز گدايى و ترياككشى و استعمال بنگ چيـزى باقى نماند، و همينها موجب فنا گرديد.
آنچه قرآن و حديث (كه حكم عقل را نشان مىدهند،) در اينباره حكم مىكند اين است كه عقيده اين كه زير ظواهر شرع حقايقى نهفته كه باطن آنهاست، عقيده درستى است، و عقيده اين كه بشر هم راهى به رسيدن آن حقايق دارد، اعتقاد صحيحى است، لكن راه تنها همان به كار بردن صحيح و استعمال درست ظواهر دينى در معانى خودش مىباشد. حاشا كه در شرع باطنى باشد كه ظاهر بدان راهنمايى نكند! و تنها عنوان و راه باطن باشد!
و اين نشدنى است كه در شرع چيز ديگرى نزديكتر از آنچه شارع بيان كرده است، باشد، از آن غفلت كرده و يا تسامح نموده، و يا به جهتى از آن اعراض كرده باشـد! خـداوند سبحان مىفرمايد:
خلاصه اينكه اينها سهراه بحثاز حقايق و كشف آنها هستند:
ظواهر دينى، راه بحث عقلى، و راه تصفيه نفس! و هر يك را عدهاى از مسلمانان اتخاذ كرده و ميانشان نزاع و دعواها پيدا شده است، و اجتماع اين روشها، همچون زاويههاى مثلث مىباشد كه چون مقدار يكى را اضافه كنند از دو تاى ديگر به نـاچار كـاسته مىشود، و برعكس...!
بحثهاى تفسيرى هم به اقتضاى اختلاف مشربهاى مفسرين مختلف شده
ص:478
است. بدين معنى كه نوعا نظريههاى علمى بر قرآن تحميل شده است، با اين كه بايد برعكس باشد!
قرآن قسمتهاى درست هر يك از اين راهها را قبول دارد و تصديق مىكند. و اين نشدنى است كه در شرع باطن درستى باشد كه با ظاهر نسازد، و حاشا كه باطن يا ظاهر حقى بـاشد كه بـرهان كـامل و صحيـح آن را دفع كند، و متناقض باشد.
بدين جهت عدهاى از دانشمندان با مشربهاى مختلف خود خواستهاند به مقدار بضاعت علمى خود ميان «ظواهر دينى» و «عرفان» تلفيق داده و جمع كنند - مانند: «ابنعربى، عبـدالـرزاق كاشانـى، ابن فهـد، شهيـد دوم، و فيـض كـاشـانى».
و عدهاى ديگر خواستهاند ميان «فلسفه» و «عرفان» را جمع كنند - مانند: «ابونصر فارابى، شيخ شهابالدين سهروردى صاحب اشراق، و شيخ صائنالدين محمد تركه». و عدهاى ديگر چون «قاضى سعيد» و غيره خواستهاند ميان «ظواهر دينى» و «فلسفه» را جمع كنند. و برخى ديگر خواستهاند ميان همه اينها را جمع كنند - مانند: «ابن سينا» در كتابهاى تفسيرى و غيرتفسيرى خود، و «صدر المتألهين شيرازى» در كتابها و مقالات خود، و عدهاى ديگر پس از او.
ولــى با همــه اينها بــاز هم ايــن اختــلاف ريشــهدار به جــاى خود مانــده و ايــن كوششهاى زياد براى ريشهكن كردن اختلافات، خود اختــلاف را ريشهدارتر كــرده و آتــش را افـروختهتــر نمـوده اســت!
شما هر يك از صاحبــان اين فنون را ببينيد ملاحظه مىكنيد كه ديگران را به نادانى و يا كفر و سستى عقيــده و نظريه نسبت مىدهنــد، و عامه مردم هم از همهشان بيزارى مىجويند! اينها همه براى اين است كه ملت اسلامــى در روز اول از دعوت قــرآن به «تفكر اجتماعــى» سرپيچـى نمودند:
همگى به ريسمان خدا چنگ زنيــد و متفـرق نشــــويــــد!» (103 / آل عمـران)
(در اين زمينـه درد و سخـــن بسيـار اســت...
ـ پــروردگارا ! ما را به چيــزى كه بـاعث رضايــت تو باشــد، راهنمايــى كــن!
و سخنهــاى مــا را بــر حــق جمــــع فـــرمـــا!
و از جانب خـود به ما ولى و ياورى عطا كن!)
«كسانى كه آيــات ما را تكذيب كردنــد كر و كورانى در ظلمتنــد! كسى را كه خدا بخواهــد
ص:479
گمراه مىكنـد، و كسى را كه بخواهــد به راه راســت قرارش مىدهــد!» (39 / انعام)
حضرت امـام جعفـر صـادق عليهالسلام مىفـرمـايد:
«اين آيه ردّى بر قدريه از اين امت است، كه خداوند در روز قيامت با صابئين و نصارى و مجوس محشورشان مىكند، مىگويند:
رسول خدا فرموده:
مسئله «قدر» از مسائلى است كه در صدر اسلام مورد بحث قرار گرفته بود. بعضىها منكر آن شده و مىگفتند: - « اراده پروردگار هيچگونه تعلقى به اعمال بندگان ندارد.» و معتقد بودند كه: - « اراده و قدرت آدمى در كارهايى كه مىكند، مستقل است. در حقيقت آدمــى خـالق مستقل اعمال خويش است.»
شيعه و سنى روايتكردهاندكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
(دارندگان عقيده مزبور براى اعمال آدمى خالقى را اثبات مىكردند كه همان خود آدمى است، و خداىتعالى را خالق غير اعمال مىدانستند. و اين همان عقيدهاى است كه مجوسها دارند. چه آنان نيز قائل به دو خدا بودند: يكى خالق خير، و ديگرى خالق شرّ).
در اين باب روايات ديگرى از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و ائمه اهل بيت وارد شده كه اثبات مىكند «قدر» هست، و مشيت و اراده خداوند در اعمال بندگان نافذ است، همچنانكه قــرآن شريف هم هميــن معنا را اثبات مىكند.
ولى «معتزله» كه همان منكرين «قدر» هستند، اين روايت را تأويل نموده و مىگوينــد: مــراد رسول اللّــه صلىاللهعليهوآله كسانى است كه قــدر را اثبــات مىكنند و مانند مجـوس خير و شـر را به خالقى غير انسان نسبت مىدهند.
ازآنچه گذشت اين معنى به دست آمد كه جمع ميان اين كه قدر در كار نيست
ص:480
و ميان اينكه براى آدمى مشيت و قدرت نيست، جمع بين دو قول متنافى است: زيرا گفتن اينكه قدر در كار نيست، ملازم است با قول به استقلال آدمى در مشيت و قدرت و گفتن اينكه قدر هست، ملازم است با قول به نفى استقلال قدرت.
با اين حال چه طور ممكن است كسى منكر قدر شود، و در عين حال منكر مشيت و اراده آدميان هم باشد؟
بنابرايــن، آن دو نسخهاى كه جمــع كرده بود بيــن قول به نفى قدر و انكار مشيت و قــدرت از آدميان صحيح نيست، و گويا كسانى كه تفسير مزبــور را استنساخ كــردهانــد، عبارت اصلى را تحريــف نموده، و در اثر نفهميــدن معنــى روايت، عبارت «لا قــدر» را درست نوشته و مابقى را تغيير دادهاند:
( بحث در مكـاتب فلسفـى و كلامى مستقـلاً در بخشها و مجلـدات ديگر خواهد آمد.)
افراط و تفريط در عقايد تفويضىها و جبرىها، كه در صدر اسلام يكهتاز ميدان بحث در اطراف معارف اسلامى بودند، بسيار است. انحراف در مسئله مورد بحث هم از اشتباهات همين دو طايفه است، چه اين دو طايفه در اثر تعصبهاى مذهبى به وجه عجيبى در دو طـرف افراط و تفريط قــرار گرفتند.
«مفوضه» قائل شدند به اين كه «مصالح و مفاسد» و «حسن و قبح» از امور واقعى هستند، و بلكه حقايقى هستند ازلى و ابدى و تغييرناپذير. حتى به اين هم اكتفاء نكرده و گفتند: اين امور بر همه چيز، حتى بر خداى سبحان حكومت دارد، و ساحت مقدس پروردگار نيز در كارهاى تكوينى و تشريعى خويش محكوم به اين امور است!!!
و اين امور چيزهايى را براى خداىتعالى واجب مىكند و چيزهاى ديگر را بر او حرام مىكند. معتزليان با اين رأى فاســد خود، خــداى را از سلطنت مطلقهاش كنار زدند و مالكيت على الاطلاقش را ابطال كردند!!
در مقابل آنان، طايفه «جبرىها» همه اين سخنان را انكار كردند، و از آن طرف افتادند و گفتند كه «حسن و قبح» نه تنها واقعيت ندارد بلكه حتى از امور اعتبارى هم نيستند، و «حسن» در هر كارى تنها عبارت است از اين كه مورد امر قرار گيرد، همچنان كه «قبح» در هر كار عبارت است از اين كه مورد نهى قرار گرفته باشد. و در عالم چيزى به نام «حسن و قبح» وجود ندارد، و اصلاً غايت و غرضى در كار عالم نيست، نه در آفرينش آن، و نه در شرايع و احكام دينى آن!!!
به اين هم اكتفا نكردند و گفتند: آدمى هيچ كارى از كارهاى خود را مالك نيست، و در هيچ يك از آنها اختيارى از خود ندارد، بلكه كارهاى او هم به مثل خودش مخلوق خدايند! همچنان كه طايفه اولى در مقابل اين طايفه مىگفتند: به طور كلى
ص:481
كارهاى انسان مخلوق خود اوست، و خداىتعالى را در آن هيچگونه مالكيت و اختيارى نيست، و قـدرتش بـدان تعلـق نمـىگيـرد!!
ايــن دو مذهب، به طورى كه ديديــد، يكى در طرف افــراط و ديگرى در طرف تفريــط قرار دارنــد و حقيقت امر نه بدان شورى است و نه بدين بىنمكــى! بلكه حقيقت مطلب اين است كه اين امور هر چند امورى اعتبارى هستند و لكن ريشه حقيقى دارند!(1)
₸
1) الـميـــــــزان ج 13، ص 168. بحث تاريخي