ghaemiyeh.com
سرشناسه : شعراني، ابوالحسن، ۱۲۸۱ - ۱۳۵۲
عنوان و نام پديدآور : تفسير نور علي نور تعليقات علامه شعراني بر روضالجنان و روحالجنان/به كوشش محسن صادقي،عباسعلي مردي.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمي فرهنگي دارالحديث، سازمان چاپ و نشر، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهري : ۲ج.
فروست : مجموعه آثار كنگره بزرگداشت شيخ ابوالفتح رازي؛ ۹؛ ۱۰.
شابك : ۴۰۰۰۰ ريال ؛ ۴۰۰۰۰ ريال(ج.۱،چاپ اول)
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري
يادداشت : كتاب حاضر شرحي بر كتاب " روضالجنان و روحالجنان " ابوالفتح رازي معروف به تفسير ابوالفتوح رازي ميباشد.
موضوع : ابوالفتوحرازي، حسينبنعلي، قرن ۶ق . روضالجنان و روحالجنان -- نقد و تفسير
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۶ق. -- نقد و تفسير
شناسه افزوده : صادقي، محسن، ۱۳۴۲ -
شناسه افزوده : مردي، عباسعلي، ۱۳۵۲ -
شناسه افزوده : ابوالفتوحرازي، حسينبنعلي، قرن ۶ق . روضالجنان و روحالجنان. شرح
رده بندي كنگره : BP۹۴/۵/الف۲ر۹۰۴۲۲۵ ۱۳۸۴
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۷۳
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۶۵۸۳۴
[مقدمه علامه شعرانى]شرح حال مؤلّف و تأليف اوسپاس خداوند را كه نعمتش از شماره افزون است و شكرش از حدّ قدرت ما بيرون، به حجاب عزّت از ادراك عقل دور و به لطف و رحمت به بندگان نزديك، رهنماى خرد، كلام اوست و آرامش دل پيام او و رامش جان، ذكرِ نام او. به عجز خويش اقرار داريم كه نتوانيم شكر نعمت او گزاريم. اگر دست ما نگيرد همگى از دست برويم و اگر پاى ما استوار ندارد جملگى از پاى درآييم. اوست كه به حكمتْ اين جهان را بيافريد و انسان را خليفه خود گردانيد و جهان را بدو سپرد و كليد خرد به دست او داد كه از گنج هستى راز بگشايد و به قدر طاقت بشرى از سرّ حكمت او آگاه گردد. كه فرمود: «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» (1)و فرمود: «الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الاْءِنْسان * عَلَّمَهُ الْبَيانَ» (2). از او توفيق طاعت خواهيم و صدق نيّت و مزيد قربت. به مقرّبان درگاه او توسل جوييم كه هاديان راهند و برگزيدگان اِله؛ أعني محمد مصطفى و خاندان پاك او. درود نامعدود بر روانشان باد مِن الآن إلى يوم التَّناد وهَدانا بهم إلى سَبيل الإرشاد و جَعَلَنا مِن خِيار مَواليهم الأمجاد. هركس خرد را به كار بندد و به نظر خردهبين در آسمان و زمين نگرد، داند كه اين دستگاه با عظمت به خود پديد نيامده و به بخت و اتفاق موجود نگشته، آنكه آن را آفريد بيهوده نيافريد. جهان را غايتى است كه سوى آن جهان است و مقصودى كه به جانب آن روان، انسان را كمالى است و سعادتى و خداى از او چيزى خواسته و براى او وظايفى مقرر كرده است. اگر انسان، معلول آب و خاك و باد بود و عاقبت و معاد او فنا و فساد، از عذاب آخرت ايمن بود و در دنيا آزاد؛ امّا عالم ديگرى است كه مبدأ حيات و خرد و فكر است و ما از آن عالميم و بايد بدان جا بازگرديم، ناچار ما را توشه راه بايد و كالايى كه در آن جهان به كار آيد و اگر خداى تعالى پيغمبران نفرستاده بود و مردم را راه ننموده، نمىدانستيم براى حيات باقى چه بايد آماده ساخت و به چه عمل بايد پرداخت؟ انسان عاقل اگر همه نعمت و ثروت و دولت اين جهان را براى خويش فراهم ببيند، امّا نداند پس از مرگ مآل او چيست، آيا فانى مىشود يا باز زنده است به زندگى ديگر و آيا در آن جهان سعيد است يا شقى، اين نعمت بر او ناگوار باشد، مانند كسى كه مىبرندش به جايى و نمىداند براى نعمت و منصب مىبرند يا شكنجه و عذاب و كشتن و نابود كردن. اى خواننده عزيز! زنهار به هوش باش تا بيهوده عمر تلف نكنى و فريب شهوت نخورى و از آخرت باز نمانى. كلام الهى را راهنماى خودگير و آن را موجب سعادت خود شمار، از خداى بخواهيم كه ما و تو را در راه خير استوار دارد و از انحراف و ضلالت حفظ كند، بحقّ محمد و آله. انسان را چه لازمتر از آنكه پيام الهى را بخواند و مقصود خداوند را بداند، اراده او را درباره خود دريابد، بكوشد تا مراد الهى را انجام دهد؛ پس هيچ چيز براى ما لازمتر از فهم قرآن نيست كه پيام خداست و معجزه پيغمبر و راهنماى معاد و تكليف انسان در اين جهان. آرامش دل آن گاه است كه بدانيم خدا از ما خشنود است و اراده او را انجام دادهايم و اضطراب خاطر آن وقت كه ندانيم چه مىكنيم و به كجا مىرويم. پس خواننده اين كتاب هر كس هست بداند كه اگر از قرآن و ياد خدا اعراض كند و نداند پس از مرگ مآل او به چيست، لذت و ثروت و دولت دنيا بر او گوارا نبود و پيوسته در غم و اندوه باشد كه «مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى» (3). بارى، از تفاسير قرآن كه طايفه محقّه شيعه اثنا عشريه نوشتهاند به عربى كتاب مجمع البيان مشهورتر است و در فارسى كتاب منهج الصادقين و تفسير شيخ ابوالفتوح رازى (عليه الرحمه)؛ و چون كتب سابقين را بى تعليق حواشى و توضيح مطالبْ خواندن و دانستن دشوار است كه اصطلاحات هر زمان چيز ديگر است و علوم متداول در هر عصر مختلف و فكر و استعداد مردم متباين، لغات و عبارات كه در زمانى متداول و معروف است در عهد ديگر غير مألوف است و علوم و اصطلاحاتىِ هر عصرى رايج بوده، در عهد ديگر متروك. ما چندى پيش تعليقاتى بر كتاب مجمع البيان نوشتيم كه اكثر آنها با نسخه مصحّح به طبع رسيده و مرغوب گرديد، اهل علم بدان اقبال نمودند. و خواستيم تفسير فارسى نيز با حواشى و تعليقات و توضيحات منتشر گردد تا عامّه مردم از آن بهرهمند شوند، ابتدا بر تفسير منهج الصادقين توضيحاتى افزوديم بيشتر در اصول مبدأ و معاد و رفع شبهات و توجيه مبهمات، بحمداللّه به طبع رسيد و در خاطر اهل نظر مطبوع افتاد. اميد است اين بنده را ذُخرى باشد و اجرى و خواننده را تنبّهى و ذكرى، دوستان را راهنماى مسائل و عقده گشاى مشاكل، و التوفيق من الله. اكنون از خداى توفيق مىخواهم تا تفسير شيخ ابوالفتوح رازى را هم به قدر مقدور تصحيح كرده و اشعار آن را معرب و ترجمه نماييم و پارهاى نكات و تحقيقات دينى و ادبى و تاريخى به رسم تعليق بر كتاب بيفزاييم و اميدواريم كه به توفيق حق در اين امر خير به بيش از آنچه همّت ماست نايل شويم. و پيش از شروع مختصرى از شرح حال مؤلّف اين تفسير، شيخ ابوالفتوح (عليه الرحمه) و مزاياى اين كتاب بياوريم؛ چون مردم عهد ما به تاريخ رجال علم، بيش از خود علم توجّه دارند؛ چنان كه از فهم فلسفه عدول كرده به تاريخ فلسفه مىپردازند. اگر آن را هم دشوار ديدند و از تفكر در اقوال و عقايد و ادلّه و احتجاجات عاجز گشتند از تاريخ فلسفه اعراض و به تاريخ فلاسفه و حفظ اسامى كتب اكتفا كنند و اين كه در كدام كتابخانه چه نسخه از فلان كتاب موجود است و طول و عرض كتاب چقدر است و اگر اين زحمت را هم درخور توانايى خويش نديدند به دست آوردن مدارك علم و دانشنامه قناعت مىكنند و همچنين تاريخ ادبيات و تاريخ ادوار فقه و تاريخ نجوم و غير آن. و امّا طلاّب مدارس قديم به علم بيشتر توجّه داشتند و از تاريخ علم، بلكه از تاريخ علما و اسامى آنان آگاه نبودند، و ميان اين افراط و تفريط حدّ وسطى اختيار بايد كرد كه خيرالأمور أوساطها. بارى، اينك شرح حال مؤلّف به اندازهاى كه دسترس بدان يافتم:
. .
. .
شرح حال مؤلّف و خاندان اوخاندان شيخ جمال الدين ابوالفتوح حسين بن على بن محمد بن احمد رازى و پدران وى در نيشابور بودند و جدّ او ابو احمد بن حسين از نيشابور به رى آمد و مؤلّف خود در تفسير سوره فتح، آيه «هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ...» (1)گويد: بديل بن ورقاء خزاعى از پدران ماست (2)و هم در تفسير آيه «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيل اللّهِ» (3)گويد: نافع بن بديل بن ورقاء الخزاعى از پدران ماست (4)و اين نافع و بديل از صحابه كرام رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبودند و شرح حال آنان در كتب سِيَر رسول صلىاللهعليهوآله و كتب معرفة الصحابه مانند اسد الغابه و الاصابه و استيعاب مستوفا آمده است، حاجت به نقل آن نيست و از اين جهت مؤلّف را به خزاعى وصف كردهاند. پس خاندان او اصلاً عرب بودند، امّا در عجم پرورش يافته و فارسى زبان شده بودند. كتبى كه ذكر مؤلّف كرده و شرح حال او را آوردهاند و در دست ماست از جمله فهرست شيخ منتجب الدين على بن عبدالله بن حسن بن حسين بن بابويه است كه شاگرد مؤلّف بود و فهرست او در بحار الانوار در تهران به طبع رسيده است. و ديگر كتاب معالم العلماء تأليف شيخ ابو جعفر محمد بن على بن شهر آشوب سروى مازندرانى كه او نيز شاگرد مؤلّف بود. در كتاب مجالس المؤمنين تأليف قاضى نورالله ششترى (عليه الرحمه) نيز شرح حالى از او آمده است. در كتاب روضات الجنات مير محمد باقر خوانسارى و كتاب مستدرك از حاجى ميرزا حسين النورى، در خاتمه، ذكر مؤلّف و تأليفات او هست و محقق دانشمند سيّد محمد كاظم بن محمد يوسف طباطبائى تبريزى در مقدّمه چاپ اوّل ترجمهاى نوشته است و مرحوم قزوينى در خاتمه طبع اوّل اين تفسير از كتاب نزهة القلوب حمدالله مستوفى و كتاب حديقة الشيعه فوايدى نقل كرده و متأخّر از متقدّم روايت آورده و ما بدانها اشارتى خواهيم كرد، إنشاءالله تعالى. از اجداد و نياكان شيخ ابوالفتوح صاحب ترجمه كه علماى رجال به خصوص نام بردهاند، يكى ابوبكر احمد بن حسين بن احمد خزاعى است، نزيل رى، شاگرد سيّدمرتضى و سيّد بن زهره (5)و شيخ ابوجعفر طوسى (عليهم الرحمه)، و از مؤلّفات اوست امالى الحديث در چهار جلد و كتاب عيون الاحاديث و روضه در فقه و سنن و مفتاح در اصول و غير ذلك و در فهرست شيخ منتجب الدين كتاب مناسك بر اين افزوده است. (6)تاريخ وفات او را ننوشتند؛ امّا فرزندش عبدالرحمان را ابن حجر گويد: در ۴۴۵ درگذشت (7)و اگر او پيش از فرزندش وفات يافته، بر حسب غالب عادات، معاصرِ سيّد مرتضى و مقدّم بر شيخ ابو جعفر طوسى است؛ چون شيخ طوسى در سال ۴۶۰ رحلت كرد و سيّد مرتضى در ۴۳۵ و حق آن است كه وفات عبدالرحمان در سال ۴۴۵ صحيح نيست، چنان كه خواهيم گفت. يكى ديگر از بزرگان اين خاندان به قول شيخ منتجب الدين، ابو محمد عبدالرحمان فرزند ابوبكر احمد بن حسين سابق الذكر است و او را به مفيد نيشابورى وصف كرده گويد: شيخ اصحاب ما بود در رى و حافظ و واعظ آنان، در اطراف بلاد سفر كرد و به شرق و غرب رفت و احاديث از اهل سنّت و شيعه بسيار شنيد. از مؤلّفات وى سفينة النجاة است در مناقب اهل بيت و ديگر العلويات الرضويات، أمالى، عيون الأخبار. و مختصرى چند در مواعظ و آداب، او هم مانند پدر خود نزد سيَّدَين رضى و مرتضى و شيخ طوسى علم آموخت و نيز از ابن برّاج و سلاّر و شيخ كراجكى دانش فرا گرفت. (8)انتهى. اين مرد ميان عامّه نيز معروف است. وى را در رجال حديث ذكر كردهاند؛ از جمله سمعانى و حافظ ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان و نصّ عبارت وى اين است پس از ذكر نام و نسب: سمع من هناد النسفي وابن المهتدي وابن النقور ورحل إلى الشام والحجاز وخراسان، روى عنه عمر بن إبراهيم الزيدي وأحمد بن عبدالوهاب الصيرفي وغيرهما. قال ابن السمعاني: طالعت عدّة من أماليه بالري فرأيت فيها مجلساً أملاه في إسلام أبي طالب وكان شيعياً إلاّ أنه كان مكثراً من الحديث وله به الشغف. وقال يحيى بن أبي طي: كان من أعلم الناس بالحديث و أبصرهم به و برجاله ويقال كان في مجلسه أكثر من ثلاثة آلاف محبرة وكان إذا قيل له هذا الحديث في الصحيحين. قال: وروى عن المكسورين والله لو أنصف الناس ما سلم منهما إلاّ القليل. قال: وماسئل عن حديث إلاّ وعرف صحّته من سقمه وكان يقول أحفظ مائة ألف حديث وكان يقول لو كان لي سلطان يشدّ على يدي لأسقطت خمسين ألف حديث يعمل بها ليس لها أصل ولا صحّة. قال الذهبي في تاريخ الإسلام: هذا الكلام كلام مَن في قلبه غلّ على الإسلام وأهله وكان غالياً في التشيّع. مات سنة خمس وأربعين وأربع مائة. (9)انتهى. حاصل آنكه مردى حافظ بود و مىگفت: صد هزار حديث ازبر دارم و در مجلس او سه هزار رُوات بود كه حديث او را مىنوشتند و مىگفت: اگر قدرتى داشتم پنجاه هزار حديث را از اعتبار خارج مىكردم، از آنها كه مردم بدان عمل مىكنند و اصل ندارد و هر حديثى كه مىپرسيدند صحّت و سقم آن را مىدانست و هرگاه كسى مىگفت: فلان حديث در صحيح مسلم و بخارى است؟ مىگفت: آرى، در مكسورين، يعنى در آن دو كتاب شكسته ناصحيح هست و سوگند به خدا اگر مردم انصاف دهند از احاديث آن دو جز اندكى سالم نماند. تا آنكه گويد: در سال ۴۴۵ درگذشت. و به نظر ما اين تاريخ صحيح نيست؛ چون شيوخ وى همه پس از اين تاريخ درگذشتند؛ مثلاً هناد نسفى در سال ۴۶۵ و ابن النقور در سال ۴۷۰ و شيخ طوسى در سال ۴۶۰ و ابن برّاج در ۴۸۱ درگذشت. پس نسخه لسان الميزان مصحّف است يا ابن حجر اشتباه كرده. و يكى از شاگردان او به نصّ لسان الميزان، عمر بن ابراهيم زيدى متوفا به سال ۵۳۹ است كه تولد او در كوفه به سال ۴۴۲ بود، سه سال پيش از تاريخ وفات صاحب ترجمه به قول ابن حجر و اگر عمر بن ابراهيم در بيست سالگى او را درك كرده باشد، بايد عبدالرحمانِ مفيد در سال ۴۶۲ زنده باشد در عراق، زيرا عمربن ابراهيم در كوفه بود و نقل نكردند به رى يا خراسان آمد. دليل ديگر آنكه شيخ ابوالفتوح صاحب تفسير از وى روايت كرده است به نقل شيخ منتجب الدين كه گويد: خبر دادند به كتب او جماعتى از جمله سيّد مرتضى و سيّد مجتبى ابنا الداعى الحسنى و برادرزاده او شيخ ابوالفتوح و اگر عبدالرحمانِ مفيد در سال ۴۴۵ وفات كرده باشد ممكن نيست شيخ ابوالفتوح او را ملاقات كرده و از او روايت كند مگر به واسطه، و اگر كسى گويد: به جاى ۴۴۵ درسال ۴۸۵ درگذشت، به صواب نزديكتر باشد، الاّ آنكه ملاقات و شاگردىِ او سيّد رضى را صحيح نخواهد بود؛ چون سيّد در سال ۴۰۶ درگذشت، امّا پدرش ابوبكر احمد ممكن است سيّد رضى را درك كرده باشد و صاحب روضات هم در روايت عبدالرحمان مفيد از سيّدين گويد: بالإسناد روايت كرده است؛ (10)يعنى به واسطه. بالجمله شاگرد سيّد رضى بودن و استادىِ عمر بن ابراهيم زيدى كردن و وفات درسال ۴۴۵ با هم جمع نخواهد شد؛ امّا مرحوم قزوينى تاريخ وفات را صحيح دانسته است با آن همه قراين بر عدم صحّت آن و صاحب روضات حاجى ميرزا حسين نورى را تخطئه كرده. يكى از مشايخ عبدالرحمان مذكور ـ چنان كه منتجب الدين گفته است ـ قاضى ابن برّاج است، شاگرد شيخ طوسى و او در ۴۳۸ از خدمت شيخ به طرابلس رفت و قاضى آن جا بود تا در سال ۴۸۱ درگذشت. و سلاّر بن عبدالعزيز به قول سيوطى متوفا در ۴۴۸ و به قول رياض در ۴۶۳ درگذشت و او هم از مشايخ عبدالرحمانِ مفيد است و كراجكى در ۴۴۹ رحلت نمود. ديگر از علماى خاندان ابوالفتوح جدِّ او ابوسعيد بن محمد بن احمد بن حسين بن احمد است، برادرِ عبدالرحمانِ موصوف به مفيد سابق الذكر و او حافظ و ثقه بود، از مؤلّفات وى در فهرست شيخ منتجب الدين الروضة الزهرا است و كتاب الاربعين عن الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين، كتاب منى الطالب فى ايمان ابى طالب، كتاب المولى، الفرق بين المقامين و تشبيه على بذي القرنين (11)و خود شيخ ابوالفتوح در تفسير از كتاب الروضة الزهراء نقل كرده است (12)در تفسير آيه «يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ» (13)در سوره آل عمران چنان كه مرحوم حاجى ميرزا حسين نورى در مستدرك گفته است. (14)و در معالم العلماى ابن شهرآشوب بر مؤلّفات وى كتاب التفهيم فى بيان التقسيم، الرسالهالواضحة فى بطلان دعوى الناصبة ، مالابد من معرفته، افزوده است. ديگر از علماى اين خاندان ابوالفتوح محسن بن حسين بن احمد، عمّ محمد بن احمد بن حسينِ سابق، و شيخ منتجب الدين فرمايد: او حافظ، ثقه و واعظ بود و از اوست الامالى، كتاب السير، كتاب اعجاز القرآن، كتابى در شرحِ من كنت مولاه. (15)
.
1) .فتح (۴۸): ۲۵.
2) .روض الجنان، ج ۱۷، ص ۳۵۴.
3) .آل عمران (۳): ۱۶۹.
4) .روض الجنان، ج ۵، ص ۱۴۸.
5) .در مقدّمه طبع اوّل چنين آمده است و صاحب روضات سيدَين گفته است، ناقل از آن سيّد مرتضى و ابن زهره فهميده است.
6) .فهرست منتجب الدين، ص ۳۲، ش ۱.
7) .لسان الميزان، ج ۳، ص ۴۰۵، ش ۱۵۹۵.
8) .فهرست منتجب الدين، ص ۷۵، ش ۲۱۹.
9) .لسان الميزان، ج ۳، ص ۴۰۴ ـ ۴۰۵، ش ۱۵۹۵.
10) .روضات الجنات، ج ۲، ص ۳۱۵.
11) .فهرست منتجب الدين، ص ۱۰۲، ش ۳۶۱.
12) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۱۹.
13) .آل عمران (۳): ۴۲.
14) .رك: خاتمة المستدرك، ج ۳، ص ۷۴.
15) .معالم العلماء، ص ۱۵۱، ش ۷۷۴.
فهرست .
. .
. .
. .
ترجمه مؤلّف رحمهاللهشيخ جمال الدين ابوالفتوح حسين بن على بن محمد بن احمد بن ابراهيم بن الفضل بن شجاع بن هاشم خزاعى رازى، (1)نسب او چنان كه خود در تفسير گفته است به نافع بن بديل بن ورقا مىرسد و نافع و بديل هر دو از صحابه رسول صلىاللهعليهوآله بودند، چنان كه گذشت. تاريخ تولد و وفات او را ننوشتند؛ امّا از مشايخ و شاگردان او توان دانست به تقريب كه در چه زمان مىزيست. يكى از شاگردان او محمد بن على بن شهر آشوبِ معروف است و نام مؤلّف را در معالم العلماء آورده گويد: شيخ من ابوالفتوح بن على رازى مؤلّف كتاب روح الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن به زبان فارسى است؛ امّا عجيب تفسيرى است. و ديگر از تأليفات او شرح شهاب است. (2)و ابن شهر آشوب در سال ۵۸۸ در ۲۲ رمضان در حلب درگذشت و همان جا مدفون گرديد. و ديگر از شاگردان او شيخ منتجب الدين على بن عبيدالله است كه نسب وى به حسين بن بابويه برادر شيخ صدوق مىرسد و او از بزرگان علما و مشاهير محدّثين شيعه است و در رى مىزيست. رافعى از علماى شافعى شاگرد او بود و در سال ۵۸۴ كتاب اربعين را بر وى قرائت كرده است و او را به تديّن و عدم تعصّب ستوده و ستايش بسيار كرده است. ولادت شيخ منتجب الدين در ۵۰۴، وفاتش پس از ۵۸۵ است و از هشتاد سال افزون عمر يافت. و رافعى گويد: در ۵۲۲ يا ۵۲۳ اجازه گرفت. بارى، شيخ منتجب الدين فهرستى تأليف كرده است حاوى اسامى علماى پس از شيخ طوسى تا عهد خود و اين فهرست در آغاز مجلّد ۲۵ بحار بتمامه مندرج است (3)و هم شيخ حرّ عاملى همه آن فهرست را در كتاب امل الآمل آورده درباره مؤلّف گويد: عالم و واعظ و مفسّر و متديّن بود. تصانيفى كرده است؛ از جمله تفسير روض الجنان (تصحيف روح الجنان) در بيست مجلّد و روح الاحباب و روح الالباب فى شرح الشهاب، هر دو كتاب را بر او قرائت كردم. (4)يعنى مرا اجازه روايت آن داد. و بسيارى ديگر از علماى ما شاگرد شيخ ابوالفتوح بوده از او اجازه روايت داشتند؛ مانند سيّد شرف شاه افطسى و على بن قطب راوندى و غيرهم كه از اجازات و فهارس معلوم مىگردد و فايدهاى در نقل آن نيست. يكى از معاصرين شيخ ابوالفتوح، عبدالجليل قزوينى رازى صاحب كتاب معروف به النقض است كه به سعى فاضل نحرير آقاى سيّد جلال الدين محدّث به طبع رسيده است و او اين كتاب را در حدود ۵۶۶ تأليف كرده است و نام ابوالفتوح رازى را آورده گويد: او تفسيرى نوشت بيست مجلّد و همه طوايف طالب و راغب آنند. (5)و از اين عبارت مستفاد مىگردد كه درسال ۵۵۶ تفسير او پايان يافته و ميان مردم منتشر بود. اما مشايخ مؤلّف (رحمهم اللّه) چنان كه در مستدرك الوسائل آورده است: (6)۱. شيخ ابوالوفا عبدالجباربن عبدالله بن على مقرى رازى، شاگرد شيخ ابوجعفر طوسى است و سلسله اجازات از شيخ طوسى غالباً به او منتهى مىشود. او را تأليفاتى است به زبان فارسى و عربى و در رى مدرسهاى داشت و در سال ۴۵۵ از شيخ طوسى اجازه روايت كتاب تبيان گرفت و در سال ۵۰۳ در رى حيات داشت؛ چنان كه مستدرك از كتاب مهج على بن طاووس نقل كرده است. ۲. از مشايخ او شيخ ابوعلى حسن بن محمد فرزند شيخ طوسى (عليه الرحمه) است كه او را مفيد ثانى مىگفتند و در مستدرك گويد: از كتاب بشارة المصطفى معلوم مىگردد كه او در سال ۵۱۵ زنده بود (7)و در لسان الميزان گويد: ابوعلى در حدود سال ۵۰۰ از دنيا رفت (8)و چون ابوعلى سفر به ملك ايران نكرده است، بلكه در زمان پدرش در بغداد بود و پس از آن منتقل به نجف اشرف شدند، بايد شيخ ابوالفتوح در عراق خدمت او رسيده و اجازه گرفته باشد پيش از سال ۵۰۰ هجرى. ۳. سوم از مشايخ مؤلّف، والد او شيخ على بن محمد است كه تاريخ وفات او به دست نيامد و هر جا مؤلّف از جدّش محمد بن احمد روايت كرده است به توسط والد خود روايت كرده. چنان به نظر مىرسد كه جدّ مؤلّف پيش از آنكه او در خور اجازه و اخذ حديث باشد از دنيا رفته است. ۴. عمّ والدش ابو محمد عبدالرحمان بن احمد كه شرح حال وى به تفصيل گذشت. چنان كه در فهرست شيخ منتجب الدين است مؤلّف اين كتاب وى را دريافت و از او روايت كرد؛ امّا جدّش محمد را درنيافت و پيش از اين گفتيم ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان وفات ابو محمد را در سال ۴۴۵ نوشته است (9)و اين تاريخ به چند دليل صحيح نيست از جمله روايت مؤلّف از وى، چون مشايخ مؤلّف همه در حدود پانصد درگذشتند. پس مؤلّف خود در پانصد هجرى جوان بوده است يا كهل در اواسط سن و اگر از عمّ والد خود ابو محمد روايت كرده و او هم در ۴۴۵ درگذشته باشد، بايد مؤلّف در پانصد، پيرمردى سال خورده باشد بيش از هفتاد ساله و از بسيارى از مشايخ خود سالمندتر، و قراين ديگر هم ذكر كرديم در شرح حال وى. ۵ . از مشايخ مؤلّف قاضى عمادالدين ابو محمد حسن بن محمد بن احمد استرآبادى است و او قاضى رى بود و ابن شهرآشوب در معالم العلماء در ضمن ترجمه نجم الدين جعفر بن نما روايت مؤلّف را از قاضى مذكور از احمد بن على بن قدامه (متوفاى ۴۸۶) از سيّد مرتضى (رحمهم الله) نقل كرده است (10)و قاضى عماد الدين از مشايخ ابن شهر آشوب و شيخ منتجب الدين نيز هست. ۶. ششم از مشايخ مؤلّف از غير شيعه اماميه زمخشرى معروف به جارالله ابوالقاسم محمود بن عمر حنفى معتزلى است، چنان كه خود در چند جاى تفسير نامبرده در تفسير سوره يس آيه «الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً» (11)گويد: شيخ ما ابوالقاسم محمود عمرِ زمخشرى گفت. (12)و زمخشرى چنان كه ابن خلكان گويد: در ۴۶۷ متولد شده و در ۵۳۸ در جرجانيه خوارزم وفات يافت (13)و ما نمىدانيم مؤلّف كجا زمخشرى را دريافت و از او علم فرا گرفت. آيا زمخشرى به رى آمد يا مؤلّف به بخارا رفت؟ به هر حال، در اين كه نزد زمخشرى ادب آموخت شبههاى نيست؛ امّا به نظر مىرسد كه زمخشرى چندان مقدّم بر مؤلّف نبود و در سن تقريباً نزديك به يكديگر بودند و زمخشرى تفسير كشّاف را در سال ۵۲۸ به پايان آورد هنگامى كه مجاور مكه مكرمه بود و مؤلّف هم اين تفسير را تقريباً در همان سنوات تأليف كرده است و مجمع البيان نيز در حدود همان سنوات تأليف شده و هيچ يك تفسير كشّاف را نديده بودند و از آن نقل نكردند. نتيجه از تأمّل در مشايخ و تلاميذ مؤلّف آن است كه شاگردان وى، آنچه وفاتشان به دست آمد، در اواخر مائه ششم در گذشتند؛ مثلاً در ۵۸۵ و ۵۹۰ و مشايخ وى در اوايل مائه ششم مثل ۵۱۰ و ۵۱۵ و به قاعده وفات مؤلّف بايد در اواسط مائه مزبوره باشد، مثلاً در حدود سال ۵۵۰ و تولد او در نيمه آخر مائه پنجم واللّه العالم. معاصر شيخ طَبْرِسى صاحب مجمع البيان و به يك واسطه يا دو واسطه از شيخ ابوجعفر طوسى روايت مىكند. و فاضل نحرير سيّد جلال الدين محدّث (أيّده الله) اجازه ابوالفتوح (عليه الرحمه) را در سنه ۵۵۲ از صاحب رياض براى حقير نقل كردند. پس رحلت او متأخّر از اين تاريخ است و دو نسخه ناقص از تفسير او در كتابخانه آستانه قدس رضوى عليهالسلامموجود است يكى به تاريخ ۵۵۷ و ديگرى ۵۸۲ كه از نسخه ديگرى كه در تاريخ ۵۵۶ نوشته بوده است استنساخ شده و از اين دو نسخه معلوم نمىشود مؤلّف در تاريخ مزبور در حال حيات بوده است يا در گذشته. واللّه العالم. قاضى نورالله ششترى در كتاب مجالس المؤمنين گويد: قدوة المفسّرين الشيخ ابوالفتوح الحسين بن على بن احمد الخزاعي الرازي رحمهالله از اعلام علماى تفسير و عظماى ادباى انام است. از خاندان فضل و بزرگى و اولاد امجاد بديل بن ورقاء الخزاعى است، از كبار صحابه و اكابر خزاعه بوده و سابقاً در مجلس طوايف مؤمنين و مجلس صحابه مخلصين شرح اخلاص بنى خزاعه خصوصاً عبدالله و محمد و عبدالرحمان پسران بديلمذكور و جان سپارى ايشان در حرب صفين در ركاب حضرت امير المؤمنين عليهالسلام مسطور گشته. و جد او خواجه امام ابوسعيد كه مصنف كتاب مرسوم به الروضه الزهراء فى مناقب الزهراء است، از اعلام زمان خود بوده. و عم او (14)شيخ فاضل ابو محمد عبدالرحمان بن احمد بن حسين نيشابورى رحمهاللهاز مشاهير روزگار است. و بالجمله مآثر فضل و مساعى جمليه او در تفسير كتاب كريم و ابطال تأويلات سقيم مخالفان اثيم و تعسّفاتِ نامستقيم مبتدعانِ رجيم بر همگنان مخفى نيست. و از تفسير فارسى او ظاهر مىشود كه معاصر صاحب كشّاف بوده و بعضى اشعار صاحب كشاف به او رسيده؛ اما كشاف به نظر او نرسيده. و اين تفسير فارسى در رشاقت تحرير و عذوبت تقرير و دقت نظر بى نظير است. فخرالدين رازى اساس تفسير كبير خود را از آن جا اقتباس نموده و جهت دفع توهم انتحال بعضى از تشكيكات خود را بر آن افزوده. در مطاوى اين مجالس پر نور، شطرى از روايات و لطايف نكات و اشارات او مسطور است. و او را تفسيرى عربى هست كه در خطبه تفسير فارسى به آن اشاره نموده؛ امّا تا غايت به نظر مطالعه فقير نرسيده. و شيخ عبدالجليل رازى در بعضى از مصنّفات خود ذكر شيخ ابوالفتوح نموده و گفته كه خواجه امام ابوالفتوح رازى مصنّف بيست مجلّد است از تفسير قرآن و در موضع ديگر گفته كه خواجه امام ابوالفتوح رازى بيست مجلّد تفسير قرآن اوست كه ائمه و علماى همه طوايف طالب و راغبند آن را. و ظاهراً اكثر آن مجلّدات (15)از تفسير عربى او خواهد بود؛ زيرا نسخه تفسير فارسى او چهار مجلّد است كه هر كدام به قدر هزار بيت باشد و شايد كه هشت مجلّد نيز سازند. پس باقى آن مجلّدات از تفسير عربى او خواهد بود. وفقنا الله لتحصيله و الاستفادة منه بمنه وجوده. از بعضى ثقات مسموع شده كه قبر شريفش در اصفهان واقع است ـ والله تعالى أعلم. (16)انتهى. و در مقدّمه چاپ اوّل سخن قاضى را نقل كرده و بر دو موضع اعتراض نموده است: يكى آنكه بيست جلد همين تفسير فارسى است به نص شيخ منتجب الدين و ابن شهر آشوب. ديگر آنكه قبرى كه در اصفهان به نام قبر شيخ ابوالفتوح معروف بود از شيخ ابوالفتوح عجلى شافعى متوفا به سال ۶۰۰ است نه از ابوالفتوح مفسر شيعى. و اين بنده كاتب سطور گويد: مراد قاضى رحمهالله را از اين كه تفسير فخر رازى مقتبس از تفسير ابوالفتوح است ندانستم؛ چون تفسير فخر رازى هيچ گونه شباهت به تفسير ابوالفتوح ندارد و غرض تفسير مفاد قرآن كريم است و تحقيق آن چه فهم آيات الهى بر آن توقف دارد و در تفسير امام اين غرض چنان كه بايد مراعات نشده بر خلاف تفسير ابوالفتوح. و مطالب نيكو گر چه در تفسير رازى بسيار است، امّا نه مربوط به تفسير قرآن است و هر يك در محل مناسب در كتابى كه براى آن تأليف كردهاند بهتر و مشروحتر آمده و گفتهاند: در تفسير امام فخر همه چيز هست غير تفسير و ظريفى گفته است: بيهوده سخن بدين درازىتفسير كبير فخر رازىامّا بايد گفت: از خواندن تفاسير شيعه فايده كامل برده و از آن سخت متأثر شده، گاه بى اختيار مطالب شيعه را كه بر خلاف عقايد اشاعره و مذهب خودِ امام است به مقتضاى ذوق و فطرت خويش برگزيده و ذكر كرده است؛ مثلاً در تفسير «مالِكِ يَوْم الدِّينِ» گويد: ناچار بايد ميان نيكوكار و بدكار فرقى باشد و اين ظاهر نشود مگر در روز جزا، چنانكه خداى تعالى فرمود: «لِيَجْزِيَ الَّذِينَ أَساؤا بِما عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ الَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى» (17)و باز فرمود: «أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجّارِ» (18)و قال: «إِنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى» (19). و بدان كه چون كسى ظالم را بر مظلوم مسلط كند، آن گاه انتقام از ظالم نكشد يا براى ناتوانى اوست يا نادانى يا براى آنكه از ظلم او راضى است و اين سه صفت بر خداى تعالى محال است. پس واجب است براى مظلومان از ظالم انتقام كشد و چون اين انتقام در دنيا نيست، واجب است در سراى آخرت باشد بعد از دنيا. (20)انتهى مترجماً ملخّصاً. و اين عبارت مطابق مذهب اشاعره نيست كه چيزى را بر خداى تعالى واجب ندانند و به حسن و قبح عقلى معتقد نباشند و آنچه امام گفته مطابق مذهب شيعه و مأخوذ از كتب و تفاسير ايشان است. و در ضمن تفسير همين آيه گويد: اگر گويند: مالك چيز غير موجود معقول نيست و يوم الدين هنوز نيامده چگونه خداوند خويش را به «مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ» وصف كرد؟ در جواب گوييم: اين سخن صحيح است، امّا چون قيامت حقّ است و اخلال به آن در حكمت جايز نيست، قيامت را مانند امر موجود و حاصل قرار داد و نيز هر كس بميرد قيامت او در همان وقت حاصل شود. پس قيامت اكنون هست و سؤال از ميان نرود. (21)اين سخن نيز موافق مذهب شيعه است نه اشاعره. در مقدّمه چاپ اوّل، صفحه پنج گويد: ابن حمزه در كتاب ايجاز المطالب فى ابراز المذاهب و در كتاب هادى الى النجاة من جميع المهلكات ـ در هر دو كتاب ـ مىگويد كه در شهر رى بودم كهشيخ ابوالفتوح رازى صاحب تفسير به موجب وصيتش در جوار مرقد امام زاده واجب التعظيم حضرت عبدالعظيم الحسنى مدفون گشت. پس به نيّت حج متوجّه مكه معظّمه شدم در وقت برگشتن، گذارم به اصفهان افتاد در چُنْبُلان (22)و بعضى محلات ديگر آن شهر مردم را ديدم به زيارت شيخ ابوالفتوح عجلى شافعى اصفهانى و حافظ ابونعيم كه پدر استاد اوست و شيخ يوسف كه جدّ شيخ ابونعيم است و شيخ على بن سهل و امثال ايشان كه سنّى و ا ز مشايخ صوفيه بودند مىرفتند كه شيعه شهر رى و نواحىاش هزار يك به زيارت عبدالعظيم نمىرفتند. و مولانا احمد اردبيلى در كتاب حديقة الشيعه ـ كه منسوب به ايشان است ـ نقل كرده كه مرا گذار به اصفهان افتاد، ديدم مردم اين بلده شيخ ابوالفتوحِ عجلىِ شافعىِ اصفهانى را شيخ ابوالفتوح رازى كرده بودند و به اين بهانه به عادت پدران خود قبر آن سنّى صوفى را زيارت مىكردند. پس، از اين بيان معلوم مىشود كه قبر شيخ ابوالفتوح همان است كه در مزار حضرت عبدالعظيم (عليه السلام والتكريم) (23)انتهى. اوّلِ عبارت كه از ابن حمزه نقل شده هم از حديقة الشيعه است و از چند جهت در صحّت آن ترديد داريم: يكى آنكه ابونعيم اصفهانى را ابن خلكان در وفيات الاعيان نام برده و نسب او را تا نخستين كس از اجداد او كه اسلام آورد ذكر كرده است (24)و او مهران نام داشت و در ميان اجداد او يوسف نام يافت نمىشود و شيخ يوسف كه جدّ شيخ ابونعيم است در نقل مزبور صحيح نيست. ديگر آنكه ابونعيم در سال ۴۰۳ درگذشت و فرزندش البته در مائه پنجم وفات يافته، ممكن نيست ابوالفتوح عجلى كه در آخر مائه ششم در سال۶۰۰ از دنيا رفت شاگردىِ او كرده باشد. ديگر اين كه ابن حمزه وفات شيخ ابوالفتوح را در رى دريافت. پس به نيّت حج متوجّه مكه شد و به اصفهان بازگشت و در اصفهان ديد مردم به زيارت قبر ابوالفتوح عجلى مىروند؛ يعنى مدتى پس از وفات ابوالفتوح عجلى به اصفهان رسيده وفات ابوالفتوح عجلى را درنيافت. پس حج ابن حمزه متأخّر از سال ۶۰۰ بود و آن وقت اگر زنده بود از هفتاد سال متجاوز داشت؛ زيرا هنگام وفات ابوالفتوح رازى در حدود سال ۵۵۰ اقلاً بيست ساله بود با آنكه از عبارت وى كه گويد: «پس به نيّت حج متوجّه مكه شدم» چنان به ذهن مىرسد كه حج رفتن او اندكى پس از وفات ابوالفتوح رازى بود در حدود سنه ۵۵۰ و اين تناقضات را با تكلّف مىتوان توجيه كرد. ديگر آنكه نمىدانيم ابن حمزه كيست؟ به قول صاحب روضات وى نصير الدين ابوطالب عبدالله بن حمزة بن عبدالله طوسى است شاگرد شيخ ابوالفتوح و كتابى از او در امل الآمل و فهرست شيخ منتجب الدين نام نبردهاند و كسى كتاب ايجاز المطالب و هادى الى النجاة را به او نسبت نداده است غير حديقة الشيعه و بعيد است ابن حمزه پس از سال ۶۰۰ زنده بوده تا قبر ابوالفتوح عجلى را ديده باشد، چون خود شيخ منتجب الدين در سال ۵۸۵ درگذشت و بيش از هشتاد سال داشت و ابن حمزه با او هم طبقه يا مقدّم بر او بود. در روضات از ميرزا عبدالله افندى صاحب رياض روايت كرده است كه سيّد جلال الدين محمد غياث بن محمد كتاب ايجاز المطالب فى ابراز المذاهب و كتاب هادى الى النجاة من جميع المهلكات را به اين ابن حمزه نسبت داده است و هم صاحب رياض گويد: كتاب حديقة الشيعه ملاّ احمد اردبيلى را سيّد جلال الدين محمد بن غياث بن محمد تلخيص كرد. و از كلام او معلوم مىگردد: اين كتاب حديقة الشيعة كه امروز متداول و در دست ماست از محمد بن غياث بن محمد است و نسبت دو كتاب مذكور را به ابن حمزه از وى نقل كرد نه از ملاّ احمد اردبيلى؛ چون محتمل است او هنگام تلخيص قصه ابن حمزه را افزوده باشد و در روضات گويد: اصل كتاب حديقة الشيعه را از مؤلّف ديگر مقدّم بر ملاّاحمد اردبيلى ديدهاند. (25)بارى، كتاب حديقة الشيعه به صورت فعلى از مقدّس اردبيلى نيست و از گفتههاى اهل فن چنان نتيجه بايد گرفت كه اين كتاب را يكى از مؤلّفان آغاز دولت صفوى يا اواخر دولت گوركانيان در شرح حال پيغمبر صلىاللهعليهوآله و دوازده امام عليهمالسلام نوشته است شبيه روضة الشهداءِ ملاّ حسين كاشفى و زينة المجالس و چند كتاب فارسى ديگر در مناقب ائمه اثنا عشر عليهمالسلام كه عبارت آن فصيح و شيرين است؛ امّا روايات ضعيف بسيار دارد. و نام ملا احمد اردبيلى و زبدة البيان در اين كتاب از آن جا آمد كه نسخهاى از اين حديقه در تصرف ملاّ احمد اردبيلى بوده در حاشيه آن توضيحاتى نوشته است و ناسخان پس از آن، جزءِ متن كردند و باز محمد بن غياث بن محمد آن را تلخيص كرده است وگرنه آن اخبار ضِعاف و بى اصل را با عبارت فارسى فصيح نمىتوان به عالمى مدقّق نسبت داد كه اصلاً آذربايجانى بود و در نجف اشرف پرورش يافت و ما هرگز احتمال نمىدهيم محقق اردبيلى تأليف ديگرى را انتحال كند و چون با آن علم و تقوا و شهرت و قبول عامّه و جاه و عزّت كه داشت، حاجت نبود كتابى ضعيف را به خويش نسبت دهد. و عجيبتر آنكه گويد: مرا گذر به اصفهان افتاد، ديدم كه مردم آن بلده شيخ ابوالفتوح عجلى شافعى را شيخ ابوالفتوح رازى نام كرده بودند و به اين بهانه به عادت پدران خويش قبر آن سنّى صوفى را زيارت مىكردند، اگرچه از مردم آن ديار امثال اين كردار دور نيست؛ زيرا ايشان پنجاه ماه زياده از ديگران نسبت به حضرت شاه ولايت ناشايست و ناسزا گفتهاند و در اين زمان كه مذهب شيعه به قدر قوّتى گرفته ايشان هم چنان مانند پدران چندان محبّتى به شاه مردان ندارند. انتهى. اين اعتراضِ غيرِ وارد بر اهل اصفهان البته از مثل ملاّ احمد اردبيلى صاحب آيات الأحكام و شرح ارشاد سخت بعيد است. مردى به آن درجه فضل و علم مىداند كه اگرمردم شهرى اشتباه كنند و قبر سنّى را قبر شيعى بدانند، دليل بر سوء سريرت آنان نيست و اشتباه قبر چنانكه گفتيم براى قاضى نورالله ششترى نيز رخ داد و هيچ كس توهّم سوء سريرت درباره او نكند. ملاّ احمد اردبيلى معاصر شاه عباس بزرگ است كه اصفهان پايتخت او بود، چگونه مردم اصفهان در عهد او محبّتى به شاه مردان نداشتند؟ و اين بنده محرّر اين سطور، در سفرى كه به زيارت آستانه حضرت على بن موسى الرضا (عليه آلاف التحيّة والثناء) مشرّف شدم، چند روز در شهر دامغان بودم و مشاهده كردم مردم آن جا قبرى را به نام بكير بن اعين برادرزاده ابن اعين از اصحاب حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام زيارت مىكردند. در مجلسى از علما و صلحاى آن جا گفتم: بكير بن اعين هرگز به دامغان نيامد و در بلاد عرب از دنيا رفت و ابن بكير دامغانى يكى از علماى تفسير اهل سنّت است و آن را به شباهت اسمى بكير بن اعين پنداشتهايد و مىدانستم اين اشتباه هرگز دليل سوء سريرت اهل دامغان و ميل آنان به تسنّن نيست. و يكى از علماى آن جا گفت: براى زيارت بكير، احتمال كافى است و فواتح ما به روح بكير بن اعين مىرسد، گرچه اين قبر او نباشد. و در روضات گويد: بسيار بعيد است كتاب حديقة الشيعه به اين زبان فارسى فصيح از كسى باشد كه همه عمر در نجف اشرف به سر برده كه آن جا زبان همه عربى است (26)و همين مضامينِ كتاب حديقه را با اندك تغيير در ديباچه، در كتب يكى از شيعه متقدّم ديدهاند ـ واللّه العالم. و با اين همه تفاصيل و ضعف كتاب حديقه و بى اعتبارى آن، قبر شيخ ابوالفتوح رازى در جوار حضرت عبدالعظيم است، نه در اصفهان. براى آنكه مسكن او در رى بود و در آن شهر مىزيست و قبر او در ميان مردم رى معروف و متواتر بوده است، اگرچه بر اهل اصفهان مخفى بود. و نيز در نزهة القلوب حمدالله مستوفى از مزارات رى يكى قبر شيخ ابوالفتوح را شمرده است و اين كتاب در قرن هشتم تأليف شده و شرط تواتر خبر آن نيست كه همه اهل عالم بدانند، بلكه تواتر دربين مردم يك شهر و يك محله و يك طايفه كافى است، چنانكه همه مردم تهران نمىدانند قبر شيخ دوريستى از علماى بزرگ شيعه در درشت است؛ امّا اهل درشت و اطراف آن مىدانند ـ والله العالم. در كتاب مستدرك در خاتمه جلد سوم (صفحه ۴۸۷) از رياض العلماءِ ميرزا عبدالله افندى نقل كرده است كه شيخ ابوالفتوح در شرح شهاب در شرح قول پيغمبر صلىاللهعليهوآله «إن الله ليؤيّد هذا الذين بالرجل الفاجر» گويد كه: من در روزگار جوانى مجلسى داشتم در خان معروف به خان علان و مردم را به من اقبال عظيم بود. گروهى از ياران من رشك بردند و نزد والى سعايت كردند، والى مرا از مجلس گفتن باز داشت و همسايهاى داشتم از كارمندان حكومت و ايّام عيد بود و به رسم و عادت خود مىخواست به شراب بنشيند؛ چون حكايت منع مرا شنيد كار خويش رها كرد و بر نشست و والى را بياگاهانيد كه مردم رشك بر من برده و بر من دروغ بستهاند و از نزد والى بازگشت و بر درِ سراى من آمد و مرا بيرون برد و بر منبر نشانيد و خود تا پايان مجلس بنشست. پس با مردم گفتم: اين است مصداق آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند اين دين را به دست مرد فاجر تقويت مىدهد. (27)انتهى. و البته شيخ ابوالفتوح اين سخن را در همان مجلس و در حضور آن مرد نگفت؛ چون بر خلاف آداب معاشرت و دستورِ نهى از منكر است مرد غير معاند را در حضور جماعت به گناه سرزنش كردن، بلكه پس از آن مجلس، وقت مناسب يافت. براى بيان اعجاز كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله قصه را نقل كرد و نام صاحب قصه را نگفت و خداى تعالى بسيار باشد كه به دست فاجران و كافران رنجى از مسلمانان دور كند و دشمنى را بردارد و آن گاه كه مأيوس از چاره باشند و از ظلم ستم كاران به ستوه آيند، گروهى فاجر فرستد كه بتازند و ستمگر را آواره سازند و به بحر محيط اندازند «وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّهِ» . (28)ربما تكره النفوس من الأمـــــــــــــرله فرجة كحل العقال (29)مرحوم ميرزا محمد خان قزوينى در خاتمة الطبعِ چاپ اوّل اين تفسير در ترجمه حال مؤلّف رحمهالله و تفسير او فصلى مشبع آورده است. و چون منقولات او از كتبى است كه در دست ما نيز هست و ما از اصل آن كتب نقل كرديم، احتياج به تكرار آن نيست مگر بعضى نكات و فوايد استنباطى ايشان كه مورد نظر بود در اينجا ذكر مىكنيم: در ذيل صفحه ۶۱۹ گويد: روايت شيخ ابوالفتوح مؤلّف كتاب از مفيد نيشابورى ابومحمد عبدالرحمان كه عمّ والد اوست صحيح نيست، چون مؤلّف او را درك نكرد و حاجى ميرزا حسين نورى در مستدرك اشتباه كرده و مفيد را از مشايخ مؤلّف شمرده است به اعتماد نسخه فهرست شيخ منتجب الدين كه در ضمن نام مفيد گويد: «أخبرنا بكتبه جماعة منهم السيّدان المرتضى والمجتبى ابنا الداعي الحسني وابن أخيه الشيخ الإمام أبو الفتوح الخزاعي عنه (رحمهم الله تعالى). و مرحوم قزوينى گويد: كلمه «عنه» پس از كلمه «خزاعى» زايد و غلط است و در نسخه چاپى فهرست، يعنى آنكه در بحار آورده كلمه «عنه» موجود نيست، امّا در كتاب امل الآمل سهواً ناسخ زياد كرده. و اعتماد مرحوم قزوينى در تخطئه صاحب مستدرك بر قول ابن حجر است كه تاريخ وفات مفيد نيشابورى را در سال ۴۴۵ نوشته است (30)و اين تاريخ پيش از تولد ابوالفتوح رازى است و ما پيش از اين گفتيم كه تاريخ وفات مفيد كه ابن حجر آورده صحيح نيست و قراين بر عدم صحت آن آورديم و باز در اينجا گوييم: شيخ منتجب الدين درباره سيّد مرتضى و مجتبى ابنا الداعى گويد: من ايشان را ديدم و بر آنها قرائت كردم و آنها همه مرويات عبدالرحمان مفيد نيشابورى را براى من روايت كردند. (31)و اين دو سيّد شريف مرتضى و مجتبى معاصر و هم طبقه شيخ ابوالفتوح رازى بودند و شيخ منتجب الدين گويد: آنها مفيد نيشابورى را ديدند و كتب او را براى من روايت كردند. (32)پس شيخ ابوالفتوح نيز بايد او را ديده باشد و چون شيخ منتجب الدين در مائه ششم مىزيست، سيّدين را هم در مائه ششم ملاقات كرد و بر آنها قرائت نمود؛ مثلاً در حدود ۵۳۰ و اگر وفات مفيد نيشابورى در سال ۴۴۵ صحيح باشد بايد سيّدين قبل از اين تاريخ او را ملاقات كرده باشند و خودشان هم در سلك رجال بوده و عمرى بيش از صد سال يافته باشند. پس با ضميمه قراين ديگر بايد گفت: وفات مفيد در سال ۴۴۵ ـ چنانكه ابن حجر در لسان الميزان گفته ـ صحيح نيست و اعتراض مرحوم قزوينى بر علما وارد نمىباشد. باز مرحوم قزوينى در ذيل صفحه ۶۱۹ بر صاحب روضات الجنات اعتراض نموده و او را تخطئه كرده است در اين عبارت كه درباره مفيد نيشابورى گويد: «يروي بالإسناد عن مشايخ أبيه الثلاثة المتقدّمين» (33)و گويد: بالإسناد را صاحب روضات بىسبب به اجتهاد خود افزوده است و مفيد نيشابورى بلاواسطه از مشايخ پدر خويش روايت كرد، چون شيخ منتجب الدين گويد: مفيد نيشابورى بر سيّد مرتضى و برادرش سيّد رضى و شيخ ابى جعفر طوسى قرائت كرد. (34)و ما در اين باب همان گوييم كه درباره اعتراض او بر صاحب مستدرك گفتيم؛ چون وفات مفيد نيشابورى در سال ۴۴۵ صحيح نيست و به قراينى كه پيش از اين گفتيم بعيد است مفيد نيشابورى، هم سيّد رضى متوفى به سال ۴۰۶ را درك كرده و هم شاگردانى مانند عمر بن ابراهيم زيدى متولد به سال ۴۴۲ و متوفا به سال ۵۳۹ داشته باشد و اگر نگوييم: شيخ منتجب الدين در اينجا عبدالرحمان را به پدرش ابوبكر احمد كه از شاگردان سيّد مرتضى و سيّد رضى است اشتباه كرد؛ چون بسيار بعيد است چنين اشتباه به وى نسبت دهيم، لابد بايد بگوييم: قرائت او بر شيخ و سيّدين رحمهماالله به اِسناد بود، چنانكه در روضات گويد و شايد شيخ متنجب الدين به وضوح آن اعتماد كرد. و به هر حال، اعتراض مرحوم قزوينى بر صاحب روضات صحيح نيست و بهترين محمل براى توجيه كلام فهرست همان است كه روضات گفت و بسيار تكلّف خواهد بود اگر بگوييم: مفيد نيشابورى در حدود سال ۳۹۰ متولد شد و در حدود سنّ بلوغ خود سيّد رضى را در اواخر عمر وى در سال ۴۰۵ ملاقات كرد. پس از آن عمر طولانى ـ بيش از نود سال ـ يافت و در حدود سال ۴۸۰ كه اواخر عمر او بود سيّدين مرتضى و مجتبى ابنا الداعى و شيخ ابوالفتوح رازى كه آن وقت طفلى نو رسيده بودند او را ديدند و اجازه گرفتند و شيخ منتجب الدين متولد در سال ۵۰۵ ايشان را در حدود ۵۲۵ مثلاً ملاقات كرد و بدين تكلّف روايت بلاواسطه مفيد نيشابورى را از سيّد رضى توجيه كنيم. امّا صاحب روضات نخواست به اين تكلّفات ملتزم شود و روايت او را بالاسناد گفت و از شيخ منتجب الدين بعيد نيست ذكر وسايط نكند، چنانكه درباره سيّد فخرالدين شميلة بن محمد بن هاشم الحسينى گويد: او عالم صالح بود، كتاب شهاب قاضى ابى عبد الله محمد بن سلامه قضاعى را براى ما روايت كرد (35)و معلوم است كه روايت او بىواسطه از محمد بن سلامة ممكن نيست مگر به تكلّف و قطعا ميان سيّد فخرالدين شميله و قاضى قضاعى واسطهاى موجود است و شيخ منتجب الدين نگفت كتاب او را با واسطه روايت كرد يا بىواسطه و قطعاً با واسطه بود و واسطه را حذف كرد و بعيد نيست واسطه ميان مفيد نيشابورى و سيّد رضى را هم حذف كرده باشد. مرحوم قزوينى در صفحه ۶۲۰ آن جا كه سخن ذهبى را از لسان الميزان نقل كرد درباره مفيد نيشابورى، كه گفت: در دل او نسبت به اسلام و مسلمين كينه باشد (36)در ذيل صفحه گويد: تعصب مفرط ذهبى نسبت به شيعه و هرچه راجع به شيعه است معروف است و هر جا در مؤلفات او ذكرى از ايشان به ميان مىآيد غالباً با جمله لا بارك اللّه فيهم يا لارعاهم اللّه ونحو ذلك همراه است. و اين بنده محرّر اين سطور گويد: در مجالس المؤمنين قاضى نور الله در ضمن ترجمه امير جمال الدين عطاء الله المحدّث الدشتكى الشيرازى شرحى از تعصّب ذهبى بلكه نصب او آورده است؛ (37)مثلاً ذهبى در شرح حال احمد بن ازهر نيشابورى گويد: علماى رجال مدح و توثيق او كردهاند و درباره او سخنى زشت نگفتند مگر اين كه نزد عبدالرزاق از معمر روايتى است از او در فضايل على عليهالسلام كه دل من شهادت به بطلان آن مىدهد (38)و امير نسيم الدين فرزند سيّد مرقوم در حاشيه آن نوشته است حكم به بطلان بودن حديث به مجرّد شهادت قلب نزد ناقدان حديث صحيح نيست و آن دلى كه شهادت به بطلان روايت درباره فضايل على عليهالسلام بدهد دل شيطان مزوّرى است يا محل وسوسه شيطان. و هم ذهبى درباره خالد بن عبدالله قسرى گويد: صدوق و راستگو بود؛ امّا ناصبى و كينه على عليهالسلام در دل داشت و ستمكار بود. ۳۹ و مير نسيم الدين مبارك شاه در حاشيه آن نوشت: حاشا وكلاّ، دروغگوترين مردم بود و ستمكارترين ستمكاران و كسى كه على عليهالسلام را دشنام دهد و در او قدح كند، ظاهر آن است كه دين ندارد. پس اهليت روايت چگونه دارد. و گويا شدّت انحراف ذهبى و دشمنى او با آل على او را بر آن داشت كه خالد را به صدق ستايد ـ والله الهادي. و خالد بن عبدالله قسرى از امراى معاويه بود، در جنگ صفين با اميرالمؤمنين عليهالسلام مقاتله كرد. و باز ذهبى در احوال سعيد بن عمير اين حديث را به اِسناد از ابن عمير روايت كرده كه حضرت رسالت فرمودند: «يا علي أنا أخوك في الدنيا والآخرة»، آن گاه حكم كرد كه اين حديث موضوع است ۴۰ و جناب مير در حاشيه آن نوشته است: «كلاّ وحاشا بل هو حديث من طرق كثيرة قبح الله وجه من حكم بوضع الأحاديث الصحيحة لسوء مذهبه؛ يعنى خداى زشت گرداناد روى كسى كه حكم به وضع احاديث صحيح مىكند براى بدى مذهب او كه خارجى است يا ناصبى». و اين حديث را ترمذى در جامع خود روايت كرده است و گويد: هذا حديث حسن غريب وأخرجه الحاكم وصحّحه رغماً لأنف الذهبي الناصبي. انتهى. و از اين قبيل چند مورد آورده است، به همين اكتفا كرديم. باز مرحوم قزوينى در ذيل صفحه ۶۲۴ درباره عبارت حديقة الشيعه كه پيش از اين گذشت گويد: اين عبارت دلالت بر آن دارد كه وفات شيخ ابوالفتوح رازى پيش از ابوالفتوح عجلى بود با آنكه از حديقة الشيعه چنانكه اشاره كرديم معلوم نمىشود تاريخ وفات آنها كدام مقدّم بود و كدام مؤخّر، بلكه ظاهر عبارت، عكس آن است؛ چون پس از مشاهده دفن ابوالفتوح رازى به مكه رفت و چون به اصفهان آمد، ديد مردم به زيارت قبر ابوالفتوح عجلى مىروند و كسى كه تاريخ وفات ابوالفتوح عجلى را از خارج نداند تصور مىكند ابوالفتوح عجلى سالها پيش از ابوالفتوح رازى از دنيا رفته و قبرش مزار بوده است. و هم مرحوم قزوينى گويد: ابن حمزه وفات هر دو ابوالفتوح را درك كرده با آنكه از عبارت حديقه معلوم مىشود او وفات ابوالفتوح عجلى را در اصفهان نديد، بلكه ديد مردم زيارت قبر او مىروند.
.
1) .اين سلسله نسب، مأخوذ از لسان الميزانِ ابن حجر عسقلانى است.
2) .فهرست منتجب الدين، ص ۱۰۱ـ۱۰۲، ش ۳۶۰.
3) .در چاپ جديد بحارالانوار، ج ۱۰۲، ص ۲۰۰ ـ ۲۹۴ آمده است.
4) .فهرست منتجب الدين، ص ۴۸، ش ۷۸.
5) .النقض، چاپ اوّل، ص ۵۱؛ چاپ دوم، ص ۴۱.
6) .رك: خاتمة المستدرك، ج ۳، ص ۷۳ به بعد.
7) .خاتمة المستدرك، ج ۳، ص ۱۲۵.
8) .لسان الميزان، ج ۲، ص ۲۵۰، ش ۱۰۴۶.
9) .لسان الميزان، ج ۳، ص ۴۰۵، ش ۱۵۹۵.
10) .اين مطلب را در معالم العلماء نيافتيم.
11) .يس (۳۶): ۸۰ .
12) .روض الجنان، ج ۱۶، ص ۱۷۰.
13) .وفيات الأعيان، ج ۵ ، ص ۱۷۳، ش ۷۱۱.
14) .عم پدر او بود نه عم خود او.
15) .يعنى بيست مجلّد مجموع تفسير عربى و فارسى است.
16) .مجالس المؤمنين، ج ۱، ص ۴۸۹ ـ ۴۹۰.
17) .نجم (۵۳): ۳۱.
18) .ص (۳۰): ۲۸.
19) .طه (۲۰): ۱۵.
20) .مفاتيح الغيب، ج ۱، ص ۲۴۰.
21) .مفاتيح الغيب، ج ۱، ص ۲۴۵.
22) .قبرستانى است كه مردم اصفهان چملون مىگويند و اكنون آن را خراب كرده و باغى براى تفريح و تفرج ساختهاند.
23) .روض الجنان، ج ۱، مقدمه مصححان، ص سى و دو ـ سى و سه.
24) .وفيات الأعيان، ج ۱، ص ۹۱، ش ۳۳.
25) .روضات الجنات، ج ۱، ص ۸۳ .
26) .رك: روضات الجنات، ج ۱، ص ۸۳ .
27) .خاتمة المستدرك، ج ۳، ص ۷۳.
28) .حج (۲۲): ۴۰.
29) .شعر از امية بن ابى صلت است، لسان العرب، ج ۲، ص ۳۴۱: «فرج».
30) .لسان الميزان، ج ۳، ص ۴۰۵، ش ۱۵۹۵.
31) .فهرست منتجب الدين، ص ۱۰۶، ش ۳۸۵ و ۳۸۶.
32) .روضات الجنات، ج ۲، ص ۳۱۵.
33) .فهرست منتجب الدين، ص ۷۵، ش ۲۱۹.
34) .فهرست منتجب الدين، ص ۷۰، ش ۱۹۲: «السيد فخر الدين شميلى...».
35) .مجالس المؤمنين، ج ۱، ص ۵۲۹ ـ ۵۳۲ .
36) .ميزان الاعتدال، ج ۱، ص ۸۲ ، ش ۲۹۴.
37) .ميزان الاعتدال، ج ۱، ص ۶۳۳، ش ۲۴۳۶.
38) .ميزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۵۴، ش ۳۲۴۷.
. .
يادداشت دبير علمى كنگرهشهر رى، يكى از پايگاههاى كهن تشيّع و مَهد رشد و بالندگى عالمانى چون كلينى، صدوق، ابوالفتوح رازى و... بوده است. طرح گراميداشت بزرگان و عالمان رى، از نيمه دوم سال ۱۳۸۰، در دستور كار آستان حضرت عبدالعظيم عليهالسلام و مؤسسه علمى ـ فرهنگى دارالحديث قرار گرفت. نخستين همايش از اين سلسله، در بهار ۱۳۸۲ با برپايى كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليهالسلامآغاز شد و اكنون، دومين همايش از اين سلسله، به بزرگداشت شيخ ابوالفتوح رازى رحمهالله مفسّر قرن ششم هجرى، اختصاص دارد. دبيرخانه علمى كنگره بزرگداشت شيخ ابوالفتوح رازى، از نيمه دوم سال ۱۳۸۲ و پس از برگزارى كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام با اهداف زير، كار خود را آغاز كرد: ۱ . معرّفى و بزرگداشت شخصيت علمى و معنوى شيخ ابوالفتوح رازى؛ ۲ . تحقيق و پژوهش در ميراث به جا مانده از آن مفسّر و دانشمند كمنظير؛ ۳ . شناخت جايگاه و تأثير تفسير ابوالفتوح بر تفاسير شيعه و اهل سنّت؛ ۴ . ترويج معارف قرآنى و حديث اهل بيت عليهمالسلام. محصولات علمى كنگره كه در اين بيست ماه به ثمر رسيدهاند و هنگام برپايى كنگره عرضه مىشوند، از اين قرارند: يك . مجموعه آثار كنگره ۲۰ جلد دو . ويژهنامههاى مجلات ۴ مجلّه سه . خبرنامه كنگره ۴ شماره چهار . لوح فشرده متن تفسير ابوالفتوح و مجموعه آثار كنگره گزارش اجمالى اين چهار محور به قرار زير است: يك. مجموعه آثار كنگره مجموعه آثار كنگره كه به صورت مكتوب در بيست مجلّد عرضه مىگردد، در نُه حوزه، بدين شرح ساماندهى شدهاند:
.
۱ . مجموعه مقالات كنگره۴ جلداز مجموع هفتاد مقاله رسيده به كنگره، ۴۳ مقاله پس از ارزيابى علمى برگزيده شدهاند كه در سه موضوع به چاپ مىرسند: الف) روش تفسيرى ابوالفتوح رازى (۲۱ مقاله)۲ جلد ب) مباحث كلامى در تفسير ابوالفتوح رازى (۱۰ مقاله)۱ جلد ج) گوناگون (شامل: فقه و اصول، كتابشناسى و...) (۱۲ مقاله)۱ جلد
۲ . شناختنامه ابوالفتوح رازى ۳ جلدآنچه درباره شيخ ابوالفتوح رازى و تفسير وى در لابهلاى كتابها و يا به صورت مقاله و رساله تدوين يافته بسيار است. مجموع اين اطلاعات و تحليلها، در سه مجلّد، بدين ترتيب، سامان يافته است: الف) شناختنامه ابوالفتوح رازى (علوم قرآن در تفسير روض الجنان)۱ جلد ب) شناختنامه ابوالفتوح رازى (شرح حال)۱ جلد ج) شناختنامه ابوالفتوح رازى (كتابشناسى و نسخهشناسى)۱ جلد
۳. تصحيح كتاب «تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى» تأليف دكتر عسكر حقوقى۳ جلدكاملترين اثرى كه تاكنون درباره تفسير ابوالفتوح رازى نگارش يافته، كتاب سه جلدى مرحوم دكتر عسكر حقوقى است كه قريب به پنجاه سال از تأليف و چهل سال از انتشار آن مىگذرد و تاكنون نيز تجديد چاپ نشده است. تصحيح علمى اين كتاب، با استخراج مصادر اقوال و ارجاع پانوشتها به چاپ جديد تفسير، و ويرايش و صفحهآرايى جديد، بخشى از كارهايى است كه بر روى اين اثر انجام شده است.
.
۴ . نمايه موضوعى و فهرستهاى فنّى تفسير ابوالفتوح رازى۳ جلداز آنجا كه سه چاپ اوّل ۱ تفسير ابوالفتوح، داراى فهرستهاى فنّى نيست و چاپ اخير (آستان قدس رضوى) نيز نمايه موضوعى ندارد و فهرستهاى هر جلد آن به تفكيك و در پايان همان جلد چاپ شده است، تهيه نمايه موضوعى و فهرستهاى فنّى جهت استفاده از اين گنجينه معارف قرآنى امرى ضرورى مىنمود. بدين جهت، با استفاده از محقّقان بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى و برخى فضلاى قم، مجموعه «نمايه موضوعى و فهرستهاى فنّى» در سه جلد، بدين شرح آماده شد: الف) نمايه موضوعى۱ جلد ب) فهرستهاى عمومى و فنى۱ جلد ج) فهرست اشعار فارسى و عربى۱ جلد
۵ . تفسير پژوهى ابوالفتوح رازى۱ جلدجايگاه بلند تفسير ابوالفتوح رازى سبب شده است كه تاكنون پانزده پاياننامه كارشناسى ارشد و دكترى و كتاب مستقل درباره آن تدوين شود. گزارش تفصيلى و علمى از اين پاياننامهها و كتابها و استخراج نكات بديع علمى و آراى نو در آنها، بُنمايه و اساس اين كتاب است.
۶ . زندگىنامه ابوالفتوح رازى۱ جلدگرچه درباره شيخ ابوالفتوح رازى در لابهلاى كتابهاى تراجم و تفسير، شرح حالهايى آمده، اما تاكنون درباره وى، اثرى مستقل و قابل استفاده براى عموم در دسترس نبوده است. اين زندگىنامه به انگيزه معرّفى ابوالفتوح و تفسير او (روض الجنان) براى فارسىزبانان (بويژه جوانان و دانشجويان) است.
.
۷ . بازنويسى داستانهاى تفسير ابوالفتوح۲ جلدتفسير ابوالفتوح، حاوى داستانهاى بسيار است كه مرحوم دكتر عسكر حقوقى، اكثر آنها را در يك جلد در قطع وزيرى در كتاب خود آورده است. با توجّه به سازندگى داستان، مجموعهاى از اين قصهها كه حاوى مطالب اخلاقى و معنوى (بويژه در ضمن شرح احوال پيامبران و پيشوايان دينى) است، گزينش و براى استفاده بهتر جوانان، با نثر امروزين، بازنويسى شده است. اين مجموعه در دو جلد در قطع رقعى عرضه مىگردد.
۸ . مأخذشناسى ابوالفتوح رازى و تفسير وى۱ جلداين كتاب، حاوى گزارشى اجمالى است از مجموعه آنچه درباره ابوالفتوح و تفسير وى در قالب كتاب، مقاله، پاياننامه و يا ضمن كتابها، به فارسى، عربى و برخى زبانهاى اروپايى، تاكنون عرضه شده است.
۹ . حواشى علاّمه شعرانى بر تفسير ابوالفتوح۲ جلدعلاّمه ميرزا ابوالحسن شَعرانى، حواشى عالمانه و سودمندى بر تفسير ابوالفتوح دارد كه چون در ضمن يكى از چاپهاى پيشين منتشر شده، مهجور مانده است. مجموعه اين حواشى، استخراج گرديده، و مصادر اقوال علامه شعرانى تخريج شده و همراه با فهارس فنى با عنوان تفسير نورٌ على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان در قالب دو جلد پر برگ و بار عرضه مىگردد.
دو . ويژهنامههاى مجلاّت علمىبر اساس پيگيريها و توافقهاى به عمل آمده از سوى دبيرخانه علمى كنگره، مجلات: ۱. پژوهشهاى قرآنى، ۲. بيّنات، ۳. آينه پژوهش، ۴. علوم حديث، همزمان با برپايى كنگره، يك شماره خود را ويژه «ابوالفتوح رازى و تفسير وى» عرضه مىكنند.
سه . خبرنامه كنگرهتاكنون دو شماره از اين خبرنامه به چاپ رسيده و دو شماره ديگر نيز در دست تهيه است كه يك شماره پيش از برگزارى كنگره و يك شماره نيز در روز برگزارى آن، عرضه مىشود.
.
چهار . تهيه لوح فشرده (CD) حاوى متن تفسير ابوالفتوح و محصولات علمى كنگرهاين لوح فشرده، با مشاركت مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى آماده و همزمان با برپايى كنگره عرضه مىشود. *** در پايان، از همه فرهيختگان و دانشوران، سازمانها و نهادهاى علمى ـ پژوهشى و دستاندركاران امور اجرايى كه در به ثمر رسيدن اين همايشْ سهم داشتهاند، سپاسگزارى مىشود، بويژه از: توليت محترم آستان حضرت عبدالعظيم عليهالسلام و رياست محترم مؤسسه علمى ـ فرهنگى دارالحديث، شوراى عالى سياستگذارى و شوراى علمى كنگره، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى، مديران عالى آستان حضرت عبدالعظيم عليهالسلام ، مديران و محققان مركز تحقيقات دارالحديث ، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، دانشكده علوم حديث. مهـدى مهـريـزى دبير كميته علمى تابستان ۱۳۸۴
.
. .
پيشگفتاردرآمدسپاس خداى را كه بردارنده اين ايوان است و گسترنده اين شادروان است، آراينده آن به آفتاب و ماه و ستارگان است، و دارنده اين پيغامبران و امامان است. و درود بر رسول او كه سيد پيغمبران و ختم مرسلان است و بر اهل البيت او كه ستارگان زمين و پيشوايان ديناند، و بر ياران او بزرگان و اخيار از مهاجر و انصار. (1)شيخ ابوالفتوح رازى از مفسران بزرگ شيعه در سده ششم هجرى و تفسير او رَوضُ الجنان و رَوح الجَنان نخستين تفسير فارسىِ شيعى و بلكه به حق مىتوان گفت اين تفسير مهمترين تفسير كامل شيعى به زبان پارسى از آغاز تاكنون است. شيخ ابوالفتوح رازى تقريباً معاصر امين الاسلام طَبْرِسى صاحب مجمع البيان بوده (2)و طبق يك تقسيمبندى از طبقه ششم مفسران شيعه محسوب مىشود. (3)خاندان شيخ ابوالفتوح و پدران وى در نيشابور بودند و جدّ او ابو احمد بن حسين از نيشابور به رى آمد. و چنان كه خود در تفسير آيه ۲۵ سوره فتح مىگويد، بديل بن ورقاء خزاعى و نافع بن بديل ورقاء خزاعى، دو تن از صحابه رسول خدا صلىاللهعليهوآله، از اجداد ايشانند. بنابراين خاندان ابوالفتوح اصالتاً عرب بودهاند، اما در ايران نشو و نما كرده و فارسى زبان شدهاند. يكى از امتيازات تفسير ابوالفتوح جامعيت و توجه به جنبههاى ادبى، كلامى، حِكْمى، تاريخى، فقهى، اصولى، روايى و اخلاقى است. اين تفسير همچنين از جهت ادبى و زبانى داراى اهميت است. كلمات فارسى ناب و اصيلى كه در آن به كار رفته امروزه مىتواند راهگشاى اديبان و زبان شناسان در واژهگزينى و معادليابى براى واژههاى بيگانه باشد. امتياز ديگر اين تفسير اين است كه به مناسبت از وعظ و ارشاد در هر فرصتى كوتاهى نكرده (4)و به آن پرداخته است؛ مثلاً داستان آدم و توبه او (روض الجنان، ج ۱، ص ۲۲۹). همچنين در اخلاق و زهد و آداب از اقوال مشايخ صوفيه و عرفا بسيار نقل كرده است. در زمينه قصص انبيا نيز پر بار است و عمدةً از كتاب عرائس المجالس ثعلبى نقل مىكند. (5)
.
1) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱.
2) .رك: طبرسى و مجمع البيان، حسين كريمان، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۶۱، ج ۲، ص ۲۰۸ ـ ۲۲۹، «مقايسه تفسير ابوالفتوح با مجمع البيان».
3) .تاريخ تفسير قرآن كريم، حبيب الله جلاليان، چاپ اول، اسوه، ۱۳۷۲، ص ۲۰۶.
4) .التفسير و المفسرون، محمد هادى معرفت، مشهد، دانشگاه رضوى، ج ۲، ص ۴۰۱.
5) .قرآن پژوهى، بهاء الدين خرمشاهى، تهران، نشر مشرق، ۱۳۷۲، ص ۱۸۸ ـ ۱۹۰.
منابع شرح حال ابوالفتوح رازىدو تن از شاگردان ابوالفتوح، يعنى ابن شهرآشوب مازندرانى در معالم العلماء و منتجب الدين در فهرست خود، شرح حال او را نوشتهاند. همچنين قاضى نور الله شوشترى در مجالس المؤمنين به شرح حال ابوالفتوح پرداخته است. نيز مرحوم محدث نورى در خاتمه مستدرك شرح حال ابوالفتوح را آورده است. محمد خان قزوينى در خاتمة الطبع چاپ اولِ تفسير شرح حالى دراز دامن پرداخته و جنبههاى مختلف تفسير و مفسّر را باز نموده است. همچنين علامه شعرانى در مقدمه چاپ دوازده جلدى تفسير به شرح حال نسبتاً مفصل از او پرداخته و مواردى از نظريات علامه قزوينى را به نقد كشيده است. آقاى دكتر عسكر حقوقى هم موضوع رساله دكترى خود را ابوالفتوح رازى و تفسير او قرار داده و علاوه بر آن در كتابى سه جلدى با عنوان تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى به تفصيل به شرح حال ابوالفتوح و واكاوى تفسير او پرداخته است. تعليقات مرحوم محدث ارموى در تعليقات نقض نيز در باز نمودن ابهاماتى از شرح حال ابوالفتوح اهميت دارد. اما در اين ميان هنوز جاى يك پژوهش همه جانبه درباره شيخ ابوالفتوح رازى و تفسيرش خالى است. در سالهاى اخير نيز چندين مقاله درباره شيخ ابوالفتوح رازى و تفسير او نگاشته شده كه بعضى از آنها حايز اهميتند. از جمله مقاله «طبرى و ابوالفتوح» نوشته دكتر محمد جعفر ياحقى، كه در يادنامه طبرى (تهران، وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامى، ص ۳۱۹ ـ ۳۳۳) چاپ شد و مقاله «ترجمه آيات تفسير طبرى و تفسير ابوالفتوح رازى» نوشته دكتر محمد مهدى ناصح كه آن هم در يادنامه طبرى (ص ۲۹۹ ـ ۳۱۷) چاپ شده است. دكتر آذرتاش آذرنوش نيز در كتاب گران ارج خود تاريخ ترجمه از عربى به فارسى، بخشى را به ترجمه ذيل آيات در تفسير شيخ ابوالفتوح اختصاص داده است. مقاله جناب حجة الاسلام محمد حسن خزاعى ويراستار چاپ بيست جلدى روض الجنان با عنوان «دقت ابوالفتوح رازى در معانى واژهها و مقايسه آنها با تبيان شيخ طوسى و مجمع البيان طبرسى»، كه در مجله مشكات (س ۱۳۷۴، ش ۴۸، ص ۲۰۵ ـ ۲۱۶) چاپ شده هم قابل دقت و تأمّل است.
.
چاپهاى تفسير روض الجنان۱. پنج جلد، رحلى، ج ۱ و ۲ به تصحيح محمد كاظم صبورى طباطبائى تبريزى معروف به ملك الشعرا: ۱۳۲۳ ق؛ ج ۳ تا ۵ به تصحيح سيد نصرالله تقوى با مقدمه (خاتمة الطبع) علامه قزوينى: ۱۳۱۳ ـ ۱۳۱۵ ش. ۲. ده جلد، به اهتمام استاد مهدى الهى قمشهاى: ۱۳۲۰ ـ ۱۳۲۲ ش. ۳. دوازده جلد به همراه يك جلد فرهنگ قرآن با عنوان نثر طوبى، با مقدمه و حواشى و تصحيح علامه ابوالحسن شعرانى با همكارى على اكبر غفارى، ۱۳۴۷ ش. ۴. بيست جلد، به كوشش و تصحيح دكتر محمد جعفر ياحقّى و دكتر محمد مهدى ناصح، چاپ بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى. بىشك بهترين چاپ اين كتاب، همان چاپ بيست جلدى بنياد پژوهشهاى آستان قدس است؛ چرا كه در تصحيح آن از نسخههاى فراوانى استفاده كردهاند و چاپ نسبتاً قابل قبولى ارايه دادهاند. گرچه هنوز تا رسيدن به يك متن نزديك به قلم مؤلف و يك تصحيح انتقادى از اين كتاب راه باقى است.
.
فصل اوّل : احوال و آثار علامه شعرانىعلامه ميرزا ابو الحسن شعرانى از عالمان وارسته و متقى و مخلص و پرتلاش، نويسندهاى توانا، مدرسى خستگىناپذير، بىاعتنا به زخارف دنيا، و عشق به خدا و دين سراسر وجودش را فراگرفته بود. در حكمت، رياضيات، نجوم و هيئت، ادبيات، تاريخ فقه و اصول و حديث و تفسير دستى توانا و سهمى وافر داشت و در همه يا بيشتر اين رشتهها تدريس كرد و يا آثار قلمى بر جاى نهاد و نكاتى نو آورد. افزون بر اينها به زبانهاى فرانسه، عبرى و تركى مسلط بود و به زبان انگليسى نيز آشنايى داشت. صفاى باطن، طهارت روح، تواضع و بى آلايشى و بىادعايى مزيد بر اينها شده و از او انسانى نمونه ساخته بود. و از سوى ديگر منيع الطبع، قلهسان، سخت كوش و بلند همت بود. امروزه در حوزههاى علوم دينى كمتر كسى است كه به اندازه او در ادبيات عربى دست داشته باشد تا چه رسد به رياضيات و نجوم و... . موجز نويس و داراى قلمى سنگين بود و از تكرار مكررات و «تسويد مبيّضات» بيزار بود. او خود در آغاز ترجمه و شرح تبصره المتعلمين علامه حلى گفته است: چنين گويد ابوالحسن بن محمد المدعو بالشعرانى (عفى عنه) كه مدتى از عمر خويش كه در فنون علوم دينى از معقول و منقول مصروف مىگرديد هنگام مطالعه كتب از تفاسير و احاديث و اصول و فروع نكاتى لطيف به خاطر مىرسيد و در وقت ثبت مىشد تا آنكه به توفيق خدا بسيارى از آنها به رسم تعليق در حواشى بعضى كتب ضبط گرديد... و مناسب ديديم بعضى نكات فقهى نيز جايى فراهم گردد و تأليف مستقل را براى گنجانيدن آن مناسب نيافتم؛ چون در تأليف بايد به استنساخ مطالب موجود و تكرار مكرر پرداخت. كتب موجود را نيز ديدم غالباً فروع بسيار دارد با مطالب غير محتاج اليه و جزئيات و تفاصيل ملال آور كه به كار خواص اهل فن مىآيد نه عامه مردم... اما ناچار حاشيه بايد بر متنى معلّق شود، ضمناً كتاب تبصره علامه را ديدم جامع همه ابواب فقه است و عمده احكام، بى زوايد و فروعى كه به كار نمىآيد، مناسب دانستم كه آن را به عبارت فصيح فارسى با حفظ اصطلاح فقها، ترجمه كنم... و اگر قيدى لازم بود بر آن افزايم و نكات منظور در آن آميزم. و بدينگونه از تكرار مكررات و تطويل بلا طائل پرهيز كرد و هم كتاب سودمندى مانند تبصره را به فارسى روان ترجمه كرد و هم نكات مورد نظر خويش را در آن گنجاند. او در پايان اين اثر گويد: ... اگر اختيار با من بود اذن نمىدادم كسى مطالب اين كتاب را براى نفع دنيا و تحصيل مال و جاه بخواند؛ چون دنيا اشرف از دين نيست و غايت هر عمل بايد اشرف از عمل باشد و خداى ناكرده كسى كه دين را براى دنيا آموزد، دنيا را اشرف از دين مىداند. در اينجا به اين تذكر تنبّه آفرين ايشان گوش جان مىسپاريم كه فرمود: آخرين نصيحت آنكه علم بىتقوا و ورع را به چيزى نشمرند و سخن علماى دين را سست نگيرند و تعظيم آنان را چه مرده و چه زنده موجب مزيد توفيق دانند. ... و من فرصت را اينجا غنيمت مىشمرم و طلاب علوم دينى را كه مانند خود من به كمال علم نرسيدهاند بر حذر مىدارم كه هرگز سوءظن به بزرگان علماى دين نبرند كه كمترين كيفر اين عمل محروميت از فيض علوم آنهاست. زهى شقاوت كه كسى به بزرگان علماى دين بدبين باشد و سخنان آنان را به بى اعتنايى نگرد. اگر يكى از علما را بينى كه بر كلام ديگرى انگشتى نهد و خرده گيرد براى آن است كه حقيقت را بيش از همه چيز دوست دارند و اگر كسى سهوى يا خطايى كرده است ـ كه بايد بر كلامش نكته گرفت ـ براى آن است كه معصوم نبود و در مطلبى چنان كه بايد، دقت نكرد و زود بگذشت و آن سهو در كلامش ماند كه اگر باز بار ديگر نظر مىكرد اصلاح مىفرمود. (1)در سال ۱۳۷۲ مصادف با بيستمين سال خاموشى اين بزرگمرد، نگارنده توفيق داشت با همكارى و هميارى بعضى دوستان و سروران چون حضرات آقايان حاج سيد باقر خسروشاهى و حاج شيخ رضا مختارى يادنامهاى براى گرامى داشت ايشان به عنوان ويژهنامه مجله نور علم (ش ۵۰ ـ ۵۱) منتشر كند. البته در تجليل از اين عالم وارسته حق تقدم با جناب دكتر قوامى است كه در سال ۱۳۴۸ به مناسبت چهلمين روز درگذشت ايشان جزوهاى با عنوان چهره درخشان منتشر كرد. و اين نخستين شرح حال علامه شعرانى محسوب مىشود. اخيراً نيز يادنامهاى با عنوان فرزانه ناشناخته به همت مؤسسه بوستان كتاب قم منتشر شده كه ـ گذشته از ويرايش ناقص و مغلوط بودن بعضى مقالات آن ـ كارى بزرگ و قابل تقدير است. درباره علامه شعرانى ناگفتهها بسيار است و مناسب است شرح حالى در خور و شامل همه ابعاد وجودى و آثار مكتوب ايشان سامان داده شود. اما براى خالى نبودن عريضه شرح حالى كه دوست نويسنده و فاضل ما حضرت آقاى حاج سيد ابوالحسن مطلبى (دامت توفيقاته) براى يادنامه پيشگفته (ش ۵۱ ـ ۵۲ مجله نور علم) تدوين كرد و در آنچا چاپ شده را با اندكى تصرف و تلخيص، در اينجا مىآوريم.
.
1) .برگرفته از نور علم، ش ۵۰ ـ ۵۱، سرمقاله به قلم آقاى رضا مختارى.
. .
تبارنامهآية الله حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى فرزند مرحوم حاج شيخ محمد، فرزند مرحوم آخوند ملاّ غلامحسين، فرزند مرحوم مولى ابوالحسن مجتهد، فرزند ملا ابوالقاسم بن عبدالعزيز بن محمد باقر بن نعمت الله تهرانى و از نوادگان آخوند ملاّ فتح الله كاشانى صاحب تفسير منهج الصادقين بودند و جدّ مادرى ايشان مرحوم آقا ميرزا ابراهيم نوّاب (طاب ثراه)، صاحب كتاب فيض الدموع و تأليفات ديگر بوده است.
زندگى و استادانآية الله شعرانى به سال ۱۳۲۰ ق در تهران از دودمانى پاك، شريف و در مهد علم و فضيلت و تقوا زاده شد و از اوان كودكى به تحصيل دانش پرداخت، ابتدا قرآن و تجويد و زبان عربى را از پدر بزرگوار خويش آموخت، سپس به مدرسه فخريّه، معروف به مدرسه خان مروى، در تهران راه يافت و شاطبيّه را در قرائت و كتب متداول حوزوى را نزد علماى تهران فرا گرفت، آنگاه به قم عزيمت كرد و در سال ۱۳۴۶ هنگامى كه والدشان وفات كرد، رهسپار نجف اشرف شد و در محضر درس محدث فاضل و متقى سيد ابوتراب خوانسارى شركت كرد و در رشتههاى مختلف علمى مشارٌ بالبنان گرديد و سپس به تهران بازگشت و تا پايان عمر دست از اشتغال به تدريس، تحقيق، تأليف و تتبع بر نداشت. مهمترين اساتيد علامه شعرانى در فقه و اصول و فلسفه و نجوم و رجال و حديث عبارتند از: حكيم محقق ميرزا محمود قمى متخلص به «رضوان» كه استاد، بيشترين بهرههاى علمى را در علوم عقلى و فلسفى از ايشان بردهاند؛ مرحوم ميرزا طاهر تنكابنى، حاج شيخ عبدالنبى نورى، حكيم هيدجى، ميرزا مهدى آشتيانى، سيد ابوتراب خوانسارى، حاج آقا بزرگ ساوجى، شيخ مسيح طالقانى، اديب لواسانى، شيخ محمد رضا قمشهاى و ميرزا على اكبر يزدى. و علوم رياضى از هيئت و نجوم و عمل به اسطرلاب و استخراج از زيج و غير آن را نزد پدر خود و ميرزا حبيب الله مشهور به ذوالفنون فرا گرفتند.
.
شاگردانآية اللّه شعرانى در طول حيات پربار علمى خويش شاگردان بزرگى پروريد كه هر كدام در پستهاى دينى و علمى خود موقعيتى بسزا داشته و دارند و اكنون گرمى برخى از درسهاى حوزههاى علوم دينى مرهون دست پروردگان و شاگردان برجسته آن فقيد سعيد است. در ذيل با پوزش از اينكه قادر به احصاى تمامى شاگردان آن عالم فرزانه نيستيم نام تنى چند از آنان را به شمارش مىآوريم. آيات و حجج اسلام و اساتيد گرانقدر حضرات آقايان: مرحوم ميرزا هاشم آملى (پيش از رفتن به نجف)، عبدالله جوادى آملى، سيد محمد باقر حجتى، حسن حسن زاده آملى، محمد خوانسارى، مرحوم سيد حسن سادات ناصرى، احمد سيّاح، سيد عباس شجاعى، مرحوم عماد الدين شهرستانى، سيد رضى شيرازى، مرحوم على اكبر غفارى، قوامى واعظ، مهدى محقق، آقا كمال مرتضوى، سيد محمد حسن مرتضوى، مرحوم سيد حسن ميرخانى، مرحوم محمد على ناصح، مهدى نوائى، على اكبر وحيد.
.
گزارهاى از حيات علمىآية الله شعرانى در مقدمه ترجمه نفس المهموم نگاشتهاند: چون عهد شباب به تحصيل علوم و حفظ اصطلاحات و رسوم بگذشت و اقتداءً بأسلافى الصالحين من عهد صاحب منهج الصادقين از هر علمى بهره بگرفتم و از هر خرمنى خوشه برداشتم، گاهى به مطالعه كتب ادب از عجم و عرب و زمانى به دراست اشارات و اسفار و زمانى به تتبّع تفاسير و اخبار، وقتى به تفسير و تحشيه كتب فقه و اصول و گاهى به تعمّق در مسائل رياضى و معقول، تا آن عهد به سر آمد. لَقَدْ طُفْتُ في تِلْكَ المعاهِدِ كُلِّهاوَسَرَّحْتُ طَرْفي بَيْنَ تِلكَ المعالمِ ساليان دراز شب بيدار و روز در تكرار هميشه ملازم دفاتر و كراريس و پيوسته مرافق اقلام و قراطيس بودم. ناگهان سروش غيب در گوش اين ندا داد كه علم براى معرفت است و معرفت بذر عمل و طاعت؛ و طاعت بى اخلاص نشود و اين همه ميسّر نگردد مگر به توفيق خدا و توسل به اوليا، مشغولى تا چند؟ علم چندان كه بيشتر خوانىچون عمل در تو نيست نادانى (1)نويسنده چهره درخشان گويد: يكى از علماى شيعه كه خود در رشتههاى مختلف علمى، حوزه درسى دارد و داراى دقت نظر است حضرت آية الله شعرانى را خواجه نصير عصر معرفى مىكرد و مىگفت هيئتِ فلاماريون را از فرانسه به فارسى ترجمه كردند و براى جمعى در مدرسه عالى سپهسالار [مدرسه عالى شهيد مطهرى] كه يكى از آنها خودم بودم درس مىگفتند و اين دانشمند اضافه مىكند كه در زمان مرحوم مدرّس (اعلى الله مقامه) سيّد حسن مدرّس دستور داد آية الله شعرانى در مدرسه عالى سپهسالار رياضى تدريس بفرمايند و نقل شد در مروى فلسفه تدريس مىفرمودند. (2)همو مىافزايد: يكى از اساتيد عاليقدر كه اخيراً در دانشكده الهيات تدريس مىكرد و بدرود حيات گفت به نگارنده گفت: آقاى شعرانى قولى است كه جملگى برآنند. و نقل شد كه در دوران عمر ـ جز مقدارى از آن را ـ تا يكِ بعد از نيمه شب به مطالعه و تحقيق و نگارش مىپرداختند چنانكه خودشان هم به عبارت ديگر نگاشتهاند و در اين قسمت اخير به خاطر بيمارى آن مرحوم، مطالعات و زحمات نسبتاً كم شده بود ولى ادامه داشت و سعى داشتند در احياى معارف دين مقدّس اسلام و مذهب حقّه جعفرى اثنا عشرى به هيچ وجه كوتاهى ننموده و كمال جدّيت را بنمايند و در حدود سى سال در منزل و خارج از منزل، حوزه درس داشتند و سطوح را بتمامها خصوصاً جلدين كفاية الاصول مرحوم استاد المحققين حضرت آية الله العظمى آخوند ملا كاظم خراسانى را تدريس مىفرمودند... و فقط اسفار اربعه صدرالمتألهين شيرازى رحمهالله را شبها در منزل تدريس مىنمودند و ممكن بود گاهى در اثر تقاضاى طالبان فضيلت، درسى اضافه شود؛ زيرا تا آنجا كه در خور استطاعت ايشان بود اگر براى استفاضه در رشتههاى مختلفه علمى و فنونى كه در آن تبحر داشتند به ايشان مراجعه مىشد دست ردّ به سينه كسى نمىگذاشتند. (3)به گفته صاحب چهره درخشان (ص ۱۱ ـ ۱۶) اشتغالات علمى علامه شعرانى را پس از ادراك حوزه علميه تهران، قم و نجف و بازگشت ايشان به تهران در سه محور مىتوان خلاصه كرد:
.
الف) تبليغايشان رهبرى روحانى قلب پايتخت كشور شيعه يعنى امامت جماعت مسجد ملا ابوالحسن ـ جدّشان ـ معروف به مسجد حوض نزديك بازار تهران را به عهده داشتند كه خود مرحوم ملا ابوالحسن مجتهد تهرانى آن را از املاك شخصى خود نقشه برداشته و به طورى كه نقل كردند ساخته است. در اين مسجد اعتقادات و احكام و اخلاق و معارف دينى را خود ايشان و نيز گويندگان مذهبى براى مردم بيان مىكردند و مرحوم شعرانى براى تجديد بناى مسجد خيلى زحمت كشيدند تا به صورت فعلى درآمد.
.
ب) تدريس ۱آية الله شعرانى به قدرى مطالب عالى علمى را تنزّل مىدادند تا همگان بتوانند از مواهب دانش كه خدا نصيب ايشان كرده بهرهمند گردند و شاگردان آن عالم عالىقدر با مثالهايى كه به خود استاد اختصاص داشت مطالب علمى را به خوبى درك مىكردند و اين نه تنها در حوزههاى درسى بود بلكه درس تفسير سيّارى شروع كرده بودند كه جنبه تبليغى نيز داشت و پس از نماز جماعت مىآمدند و ايشان را از مسجد مىبردند در آن جلسه سيّار كه اهل فضل نيز شركت داشتند. شبهات افراد را پاسخ قاطع داده، با مثالهاى مناسب بيان مىكردند و راستى كه استاد اگر از نظر شخصى، يك نفر ولى از حيث شخصيت و ديدگاه خرد هزاران بيش بود: از شمار دو چشم يك تن كموز شمار خرد هزاران بيش
ج) تأليفآنچه آيندگان دست مايه قضاوت درباره آگاهى و ميزان دانش يك شخص قرار مىدهند نوشتهها و انديشههايى است كه از او بر جاى مانده است و در مورد علامه شعرانى و در اهميت آثار گرانسنگ قلمى ايشان به اين كلام از استاد آية الله حسنزاده آملى بسنده مىكنيم كه فرمودند: «آثار آية الله شعرانى را بايد در عداد كرامت به حساب آورد». آنچه در ذيل آمده فهرستى است از آن آثار جاويدان كه عمدةً از كتاب چهره درخشان نقل مىكنيم: ۱. اصطلاحات فلسفى (فلسفه اولى يا مابعد الطبيعة). تهران، كتابخانه و چاپخانه دانش، ۱۳۱۶، ۴۵ صفحه، رقعى، كتابى است مشتمل بر مهمترين اقوال فلاسفه اروپا در الهيات و تجرد نفس و تطبيق اصطلاحات آن. ۲. تجويد قرآن مجيد. تهران، كتابفروشى اسلاميه، ۱۳۵۱، ۸۴ صفحه، جيبى. كه يكى از بهترين و مفيدترين تجويدهاست كه براى قرآن مجيد نوشته شده است. (1)۳. تحقيق و تصحيح جامع الرّواة كه به امر حضرت آية الله العظمى بروجردى (اعلى الله مقامه) پس از زحمات و دقت كامل استاد به زيور طبع آراسته گرديد. ۴. ترجمه الامام على صوت العدالة الانسانيه با انتقاد از لغزشهاى نويسنده آن. ۵ . ترجمه رساله علوم و صناعات فارابى (ناتمام). ۶. ترجمه نفس المهموم مرحوم محدث متبحر حاج شيخ عباس قمى (اعلى الله مقامه) به نام دمع السّجوم كه احاطه استاد را در طرز ترجمه و تحقيق در تاريخ نشان مىدهد و در مقدمه خواندنى آن نوشتهاند: «من اين كتاب را براى ذخيره معادم نگاشتم». و در آن علم داشتن امام را به جريان شهادت در كربلا در پاورقى صفحه ۸۸ بيان مىفرمايند. و خودشان نوشتهاند: «چون ديدم بهترين كتاب است كه در تاريخ كربلا تاكنون نوشته شده آن را ترجمه كردم». و اظهار نظرهاى ايشان در اين كتاب نشان مىدهد كه تنها در كتب استدلالى مقام علمى نشان داده نمىشود بلكه از چشمه علم در همه جا دانش مىجوشد و عالم وقتى سكوت كند درياى عميق و وقتى تكلم كند و يا قلم به دست بگيرد درياى مواج است. ۷. ترجمه و شرح دعاى عرفه امام حسين عليهالسلام كه با كتاب فيض الدموع مرحوم بدايع نگار چاپ شده است. ۸ . ترجمه و شرح مفصل صحيفه كامله سجاديه به فارسى كه با پنجاه صفحه ملحقات چاپ شده است. ۹. ترجمه و شرح منظومه مرحوم حاجى سبزوارى به فارسى (ناتمام). ۱۰. تصحيح كتاب ابى الجعد يا مسند الرضا يا صحيفة الرضا عليهالسلام به روايت شيخ طبرسى؛ اين كتاب همراه با نثر اللئالى و طب الأئمة به امر آية الله العظمى بروجردى رحمهالله، در سال ۱۳۷۷ ق به چاپ رسيد. ۱۱. تصحيح و حواشى مفيد بر تفسير صافى در ۲ جلد. ۱۲. تعليقات عالمانه بر شرح اصول كافى ملا صالح مازندرانى در ۱۲ جلد. ۱۳. تعليقات بر وسائل الشيعه از جلد شانزدهم تا بيستم. ۱۴. تعليقات و حواشى و مقدمه بر تفسير كبير منهج الصادقين اثر ملا فتح الله كاشانى در ۱۰ جلد. فارسى. ۱۵. تعليق و حواشى كتاب وافى مرحوم فيض كاشانى در سه جلد. ۱۶. تعليقاتى بر زيج بهادرى كه البته تعليقات آن اندك است اما شاگرد برجسته و وارسته ايشان حضرت استاد آية الله حسن زاده آملى يك دوره كامل آن را شرح كردهاند. ۱۷. تعليقات بر كتاب محمد پيامبر و سياستمدار تأليف مونت گومرى وات. ۱۸. تعليقه و مستدرك تشريح الافلاك در اشاره به هيئت جديد موافق با زيج هندى. تهران، اسلاميه، ۱۳۷۸ ق، ۲۸ + ۳ صفحه. ۱۹. تصحيح جلد اول و سوم نفائس الفنون و عرائس العيون با مقدمه و حاشيه. ۲۰. حاشيه رسائل شيخ اعظم انصارى (عليه الرحمه) به فارسى. ۲۱. چند كتاب مستقل فقهى به فارسى درباره طهارت، صلات، اطعمه، و ديات. ۲۲. حاشيه بر ارشاد القلوب ديلمى؛ اين كتاب پيشتر يكى از متون درسى حوزه در فن اخلاق به شمار مىرفت؛ از اين رو مرحوم شعرانى آن را احيا و تصحيح كرد و بر آن حواشى سودمندى نگاشت. ۲۳. حاشيه بر مجمع البيان در ده جلد با تصحيح و اعراب اشعار و توضيح آنها. ۲۴. حاشيه كبيره بر قواعد. ۲۵. راه سعادت (اثبات نبوت خاتم الانبيا و حقانيت دين اسلام)، تهران، كتابفروشى صدوق، ۱۳۹۱ ق، ۳۰۰ ص، رقعى. اين كتاب در ردّ شبهات معاندين دين و مخصوصاً يهود و نصارا است و در آن تسلط استاد به زبان عبرى نشان داده مىشود. در مقدمه اين كتاب آمده است: علماى ما پيش از اين هم كتب بسيار تأليف كردهاند مانند مفتاح النبوه همدانى و سيف الامه فاضل نراقى و اظهار الحق علامه هندى و نصرة الدين حاجى كريم خان كرمانى و منقول الرضا فى رد اليهود تأليف ميرزا محمد رضا كه از احبار يهود بود و اسلام آورد، و انيس الاعلام از فخر الاسلام كه او نيز از كشيشان نصارا بود و به دين اسلام درآمد و كتب ديگر كه ذكر آنها موجب تطويل است. اما مردم عهد ما را همت مطالعه كتابهاى بزرگ و طولانى نيست و نسخ و تجديد طبع آنها غالباً دشوار است و مردم غالباً با عبارات ساده و مختصر مأنوسترند و از كتب طولانى و عبارات مغلق ملول مىشوند، لذا من مهمات مباحث آن كتب را برگزيده با مطالب بسيار ديگر در اين مختصر آوردم و در هر باب به يكى دو مطلب قناعت كردم تا ملال نياورده و خواننده بدان رغبت كند و آن را راه سعادت ناميدم، نفع الله به و بأمثاله. ۲۶. رساله در شرح شكوك الصلاة من العروة الوثقى. ۲۷. رسالهاى در درايه. (2)۲۸. رسالهاى در اعتقادات، مانند اعتقادات صدوق و مفصلتر از آنكه در ابتداى شرح اصول كافى چاپ شده است. ۲۹. شرح تبصره علاّمه حلّى (اعلى الله مقامه) كه متن فقهىِ مستقل، عالى و با ديدى جديد و نو از نظر مسائل روز به فارسى است در دو جلد. ۳۰. شرح تجريد در علم كلام به فارسى كه شرح الشرح است و بيان دو عالم بزرگ خواجه نصيرالدين طوسى و شاگرد عاليقدرش علامه على الاطلاق (قدّس سرّهما). ۳۱. شرح كفايه در اصول بر طريقه قال ـ اقول كه با عبارات واضح و روشن بر تفسير مقاصد آن اكتفا شده است. ۳۲. فقه فارسى مختصر كه به صورت تعليمات دينى منتشر شده است. ۳۳. كتاب المدخل الى عذب المنهل در اصول كه اخيراً به همت آية الله استادى چاپ شده است. ۳۴. كتابى در تراجم (چاپ نشده). ۳۵. چاپ متجاوز از ۶۰ نوع قرآن به قطعهاى مختلف كه با دقت نظر استاد در خود آيات و ترجمه آنها و تصحيح و اعراب گذارى و رسم الخط طبق منابع معتبر. ۳۶. مقدمه بر كتاب وقايع السنين والاعوام مرحوم سيد عبدالحسين خاتون آبادى، تهران، اسلاميه، ۱۳۵۲. ۳۷. مقدمه و تصحيح منتخب التواريخ مرحوم ملا هاشم خراسانى. ۳۸. مقدمه و تصحيح و تحقيق كشف الغمه و شرح حال مؤلّف آن على بن عيسى اربلى. ۳۹. مقدمه و تصحيح و تعليقات بر روضة الشهداء تأليف ملا حسين واعظ كاشفى، چ ۴، تهران، اسلاميه، ۱۳۷۱، ۴۴۰ صفحه. ۴۰. مقدمه و حواشى محققانه بر اسرار الحكم مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى در يك جلد (تهران، ۱۳۸۰ ق، كتابفروشى اسلاميه). ۴۱. مقدمه و حواشى و تصحيح تفسير ابوالفتوح كه استاد دامن همت به كمر زدند و در اين تفسير كلمهاى غير مفهوم از نثر و نظم، عربى، فارسى، آيه، روايت و آنچه در تفسير بود باقى نگذاشتند مگر اينكه اشكال آن را برطرف كرده و در ۱۲ جلد طبع و نشر گرديد. ۴۲. مناسك حج مشتمل بر واجبات حج تمتع و عمره و اقسام حج كه با حواشى ۹ نفر از مراجع تقليد چاپ و منتشر شد. ۴۳. نثر طوبى يا دائرة المعارف لغات قرآن مجيد به ترتيب حروف تهجّى كه جامع و بىنظير است و چنين خدمتى سابقه نداشته است. دو جلد در يك مجلد، ج ۱، ۳۵۸ ص؛ ج ۲، ۶۰۴ ص. وزيرى. تهران، كتابفروشى اسلاميه. ۴۴. هيئت فلاماريون كه از فرانسه به فارسى ترجمه كردهاند و احاطه استاد را به زبان علمى فرانسه نشان مىدهد.
مؤلّفات شيخ ابوالفتوح رازىمعروف ترين مؤلّفات شيخ ابو الفتوح رازى همين تفسير شريف است و نام آنروح الجنان و روح الجنان است؛ يعنى نسيم خوش بهشت و جان دل. و چون بىشكل و اعراب نويسيم دو كلمه مشابه باشند و در آن توهّم تكرار رود و اين جناسى شيرين و صنعتى دل نشين است از صنايع بديع كه آن مرد اديب و باذوق چنين نام عجيب براى اين تفسير عجيب برگزيده است و سليقه به كار برده نظير آنكه تأليفى ديگر كرده است در شرح شهاب الأخبار به نام روح الأحباب و روح الألباب يعنى خوشى و آسايش دوستان و جان خردها. و رَوْح اوّل در نام هر دو كتاب به فتح «راء» است و سكون «واو»، هم به معناى آسايش آمده است و هم به معناى باد نرم و روح. دوم به ضمّ «راء» به معناى جان است و جِنان اوّل به كسر «جيم» جمع «جَنّة» و جَنان دوم به فتح «جيم» به معناى دل. و به تصرف بعض ناسخان نام تفسير در بعض كتب تصحيف شده و روض الجنان نوشتند، چون از لطف اين جناس بى خبر بودند و روح الجنان را تكرار پنداشتند و اين گونه تصحيف از ناسخان بسيار اتفاق افتد كه كلمه غير مأنوس را به كلمه مأنوس تبديل مىكنند و از تكرار كلمه هر چند لازم باشد احتراز مىجويند و من خود از مكتوبات خويش بسيار ديدهام. و در رجال ابوعلى مسمى به منتهى المقال در نام حسين بن على بن محمد آن را روض الجنان و روح الجنان آورده است به نقل از فهرست شيخ منتجب الدين (3)و در باب كُنى چون ذكر ابوالفتوح كرده روح الجنان و روح الجنان به نقل از معالم العلماء ابن شهر آشوب، (4)و در امل الآمل هم چنين به نقل از دو كتاب، (5)و صحيح همان است كه در معالم العلماء گفته است و در فهرست شيخ منتجب الدين تصحيف راه يافته؛ چنانكه در بعضى نسخ آن اصلاً كلمه روح الجنان را حذف كرده و به روض الجنان اكتفا كردند و مقصود كاتب اين بوده كه لفظ جنان تكرار نشود، وظيفه اهل حديث آن است كه هرچه بينند مطابق همان نقل كنند و وظيفه اهل نظر و اجتهاد آن است كه بهمقتضاى قواعد تعادل و تراجيح آنكه به نظرشان اقوى و اولى است انتخاب نمايند. و از آنچه گفتيم سرّ آنكه در بعض كتب معاصرين نام اين تفسير را روض الجنان نوشتند معلوم شد ديگر از تأليفات شيخ ابوالفتوح چنانكه اشاره كرديم شرح شهاب است و شهاب خود تأليف قاضى ابى عبدالله محمد بن سلامة بن جعفر بن على بن حكمون قضاعى مغربى متوفى به سال ۴۵۴ است، مشتمل بر كلمات قصار حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و آن را جماعتى از عامّه و خاصّه شرح كردند و اين مرد از شيعه اسماعيليه و به عهد فاطميين، قاضى مصر بود و ظاهراً شرح شيخ ابوالفتوح به زبان عربى است؛ چون اصل در كتبى كه شيخ منتجب الدين و ابن شهر آشوب نسبت به علما مىدهند، آن است كه به زبان عرب باشد مگر به خلاف آن تصريح كنند. بعضى گويند: شيخ را تفسيرى است به زبان عربى در بيست مجلّد و خود مؤلّف در آغاز تفسير فارسى خود وعده تفسيرى داده است به زبان عرب، امّا گويا بدان موفق نگشته و اين وعده را نتوانست به انجام رساند و دو شاگردش شيخ منتجب الدين و ابن شهر آشوب اشارتى بدان نكردهاند و ظاهراً همان وعده مؤلّف سبب اشتباه شده است. در روضات الجنات از صاحب قول رياض تأليف كتابى به نام حسنيه كنيزك حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام و كتاب يوحناى مسيحى به وى نسبت مىدهد و هيچ يك از اين دو را دو شاگرد وى نام نبردند. كتاب حُسنيه با كتاب حلية المتقين مرحوم مجلسى (عليه الرحمه) به طبع رسيده است و آن قصه كنيزكى است كه در مجلس هارون با علماى عصر خود در چند علم بحث كرد و بر همه غالب آمد و در كتاب الف ليله [ و ليل ] شبيه آن قصه هست و كتاب يوحنا را فعلاً در دست ندارم و امّا به خاطر هست كه قصه نصرانى يوحنا نام ديدهام به زبان عربى و او مسلمان شده بود، خواست يكى از چهار مذهب اهل اسلام را انتخاب كند و با علماى هر يك به مباحثه پرداخت و در هر مذهب عيبى يافت، هيچ يك را نپسنديد تا عالم شيعى را ملاقات كرد و تقرير مذهب از او خواست، او مذهب خود بگفت نصرانى مذهب شيعه را از آن عيوب مبرّا ديد و اختيار كرد. نظير آن كتابى ديگر به سيّد بن طاووس نسبت مىدهند كه نصرانيى به نام عبدالمحمود مسلمان شده بود همان اتفاق براى او افتاد. اين گونه قصههاى منحول براى بيان مذاهب و احتجاج بر صحت آن از قديم معمول بود. در زمان ائمه ما عليهمالسلام مردى به نام ابان بن ابى عياش كتابى تأليف كرده است از زبان سليم بن قيس هلالى يكى از اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام كه با بسيارى از صحابه رسول صلىاللهعليهوآله ملاقات كرد و از آنها چيزها پرسيد و خبرها شنيد و در ضمن ادلّهاى بر معتقدات شيعه در آن گنجانيده است. و در عهد ما يكى از علماى عراق موسوم به شيخ جواد بلاغى رحمهاللهكتابى تأليف كرده است به نام الرحلة المدرسيه و قصه مباحثه مسلمان و نصرانى است در مسائل دين از قول يكى سخنى مىآورد و ديگرى جواب مىدهد. و كتاب ديگرى به نام گفتار خوش يارقلى از ديگرى. و اين گونه قصص را در عهد ما رمان دينى مىگويند. به هر حال، نسبت كتاب حسنيه و يوحنا به مؤلّف مشكوك است.
.
1) .رساله شماره يك و دو در شماره ۵۰ ـ ۵۱ مجله نور علم و نيز در كتاب فرزانه ناشناخته باز چاپ شده است.
2) .اين رساله براى نخستين بار در شماره ۵۱ ـ۵۲ مجله نور علم چاپ و نيز در كتاب فرزانه ناشناخته باز چاپ شده است.
3) .منتهى المقال، ج ۳، ص ۶۳، ش ۹۰۸.
4) .منتهى المقال، ج ۷، ص ۲۲۲، ش ۳۷۱۱.
5) .امل الآمل، ج ۲، ص ۹۹، ش ۲۷۱؛ ج ۲، ص ۳۵۶، ش ۱۱۱۱.
. .
. .
در اصطلاحات خاص مؤلّف و عصر اومؤلّف رحمهالله را در اين كتاب اصطلاحات خاص است كه در عصر او ميان مردم متداول بود و مردم عصر ما بدان انس ندارند و پيش از شروع در مطالعه بهتر است بدان توجّه كنند. از جمله جمع مخاطب را به صورت مفرد آورده است. ما در اين زمان چون با يك تن خطاب كنيم، گوييم: رفتى و چون با گروهى خطاب كنيم، گوييم: رفتيد. همچنين گفتى و گفتيد، زدى و زديد و مؤلّف در بسيارى مواضع در خطاب با جمع به جاى گفتيد، گفتى و به جاى رفتيد، رفتى مىگويد و آيات قرآن را هم چنين ترجمه مىكند؛ مثلاً «وأنتم تعملون» : و شما مىدانى «وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ» (1): و اگر مىباشى در شك «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا» و «لَمْ تَفْعَلُوا» (2): اگر نكنى و خود نكنى و غير ذلك. ديگر فعل ماضى متكلم معالغير در زبان فارسى مانند رفتيم و گفتيم و كرديم و در كتاب تفسير شيخ ابوالفتوح رحمهالله و بعض كتب ديگر قديم به صورت رفتمانى و گفتمانى و كردمانى آمده است و اين صيغه بيشتر در شرط استعمال مىشود و نظير آن هنوز در قم و كرمانشاه و بعض شهرهاى ديگر در زبان عامّه مستعمل است الاّ آنكه گويند: رفتيمان و گفتيمان و حرف «ياء» در آخر آن نياورند. يكى از اصطلاحات خاص اين كتاب «انزله كردن» است به جاى نازل كردن و وحى و فرود آمدن كتاب آسمانى، چنانكه فرمايد: خداى تعالى فلان آيه انزله كرد و فلان سوره يا تورات را بر موسى عليهالسلام انزله كرد و هكذا. ديگر آنكه ما هميشه كلمه ميان را با حرف «در» استعمال مىكنيم و در اين تفسير و بسيارى از كتب قديم با كلمه «از» استعمال كردهاند: مثل از ميان زمين و آسمان پانصد سال راه است. «ب» و «با» براى صيرورت، يعنى بيان حالت دوم در زمان ما مستعمل نيست و در عهد مؤلّف بود، ما گوييم: پادشاه فلان را حاكم كرد، و در تفسير گويد: «او را به حاكم كرد» و در مسخ بنى اسرائيل به صورت بوزينه فرمايد: «با كپى كرد ايشان را» و كپى بوزينه است و ما در مِثْل اين گوييم: كپى كرد يا بوزينه كرد و حرف «با» را نياوريم و گفت: «كوه صفا را بارز كند» إلى غير ذلك. مؤلّف فعل مجهول عربى را بيشتر به صورت فعل منسوب به جماعت مجهول ترجمه مىكند، مثل ضُرِبَ (زده شد) مىگويد: زدند و قُتِلَ (كشتند) و قيلَ (گويند) «إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا» : (چون گويند ايشان را بگرويد) و گاه به صورت مجهول ترجمه كرده است؛ مانند «أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ» : (مهيّا شده براى كافران). حرف «را» كه در زمان ما خاصّ مفعولٌ به است، در كتب پيشين مانند اين تفسير پس از مفعولٌله نيز مىآورند؛ مثلاً ما مىگوييم: «زيد را گفتم» و «كتاب را خواندم» و آنها مىگفتند «زدم تأديب را» يعنى براى تأديب و در گلستان در هر دو معنا آمده است. گويد: دولت جاويد يافت هر كه نكو نام زيست كز عقبش ذكر خير زنده كند نام را (3)«نام را» در اين بيت مفعولٌ به است. و گويد: حكمت محض است اگر لطف جهان آفرين خاص كند بندهاى مصلحت عام را ۴يعنى براى مصلحت عام و مفعولٌ له است. و به جاى «لام» حرف جر در عربى استعمال كنند: پشت دو تاى فلك راست شد از خرمىتا چو تو فرزند زاد مادر ايام را ۵يعنى زاده شد براى مادر ايّام. و در ترجمه «إنّا للّه» فرمايد: «ما خداراييم». و گاه با حرف «را» كلمه «براى» نيز آورند و بين آن دو جمع كنند و در اين تفسير گويد: «حمل بر عموم كردن اولىتر بود براى كثرت فايده را» (ج ۱، صفحه ۳۸۸) و پس از مستشفى هم استعمال شده است (ج ۱، صفحه ۳۹۶) «همه خلايق بشنوند مگر جن و انس را». نهاد به معناى وضع چنانكه گويد: اين جمله بر نهاد استفهام است؛ يعنى به وضع استفهام و به معناى پرسش. مثلاً گويد: «شايد تو اين كار كرده باشى»؛ يعنى آيا تو كردهاى بر نهاد استفهام. ديگر از اصطلاحات قديم حذف «نون» مصدر است و در عصر ما كمتر استعمال مىشود؛ مانند كرد و خورد؛ يعنى كار كردن و خوردن و آمد و شد؛ يعنى آمدن و رفتن؛ امّا در آن عصر بيشتر بود؛ مانند آنكه شاعرى گويد: چون توانستم ندانستم چه سودچونكه دانستم توانستم نبوديعنى توانستنم نبود و مؤلّف گويد: «از جمله ياد كرد من شما را به رحمت آن است كه» (ج ۱، صفحه ۳۷۱) يعنى از جمله ياد كردن من، و گاه باشد كه «دال» رانيز حذف كنند؛ چنانكه سعدى گويد: خور و خواب و خشم و شهوتشغب است و جهل و ظلمتو اين سماعى است، همه جا نتوان گفت؛ مثلاً «كر» به جاى كردن صحيح نيست، گرچه خور به جاى خوردن صحيح است. چند در غير معناى استفهامى، يعنى اندازه و مقدار مثلاً هم چند، يعنى هم اندازه و دو چند فلان يعنى دو برابر آن، «باع دو چندارش است»، يعنى دو برابر آن است. كلمه ابن را كه به معناى پسر است بسيار از ميان دو اسم مىافكنند؛ مثلاً مؤلّف به جاى محمد بن مسلم گويد: محمد مسلم و به جاى سعيد بن جبير، سعيد جبير و به جاى سفيان بن عيينه، سفيان عيينه و اين استعمال در عصر ما هم ميان عامّه مردم رايج است گرچه در كتابت كمتر آورند. «إمّا» و «أو» دو حرف است در عربى براى ترديد و گويند: إمّاذا و إمّاذاك، يا اين و يا آن، همچنين إمّا تأتينى أو آتيك (يا تو نزد من آى يا من نزد تو آيم) و مؤلّف رحمهالله اين دو حرف را در جمله فارسى بسيار به كار برده است. إنما يعنى اين است و جز اين نيست يا همين است و بس. سواء يعنى مساوى است. «سواء اگر به نيّتش سوگند باشد و اگر نباشد»، يعنى مساوى است حكم آنچه نيّت سوگند كند و چه نيّت نكند. عند به معناى نزد چنانكه گويد: «عند آن موسى عليهالسلام گفت»، يعنى در آن وقت. أحسب يعنى گمان دارم و معتقدم (ج ۱، ص ۳۴۰) أحسب كه چنين است، يعنى فرض كرديم كه چنين است شما را چه سود؟ ديگر از استعمالات اين كتاب «دليل مىكند» به معناى دلالت مىكند. «مادام» به معناى هميشه. خوار به معناى آسان و اين كلمه در بعض نواحى عراق عجم نيز استعمال مىشود. ها گرفتن به معناى گرفتن در بسيارى از روستاها مستعمل است. بجاردن: آماده كردن. دشخوار: دشوار. بيران: ويران. بر سرى: به علاوه. و امثال آنكه إن شاءالله در محل خود شرح خواهيم داد. ديگر باز بر سر فعل علامت تكرار و عود مثل «زنانتان شوهر باز كردند»، يعنى شوهر تازه كردند و «باز جاى بنهند»؛ يعنى بار ديگر در همان جاى بگذارند و لغات بسيارى به كار رفته كه ما در ذيل هر صفحه معناى آن را نوشتهايم و چون كمتر مكرر مىشود ذكر آن در مقدّمه لازم نيست.
.
برخى از فضايل نفسانىصفحات محدود اين مقال گنجايش ترسيم سيماى اخلاقى مرحوم علامه شعرانى را ندارد و اطلاعات ما در اين خصوص نيز ـ چون بخشهاى ديگر ـ اندك و ناقص است؛ اما توصيههاى اخلاقى آن عالم فرزانه به طلاب علوم دينى گواه است كه آن بزرگوار راهى را كه فراروى طلاب نهاده، خود آن را طى كرده است؛ چون سخنى كه از دل برآيد بر دل نشيند و آنچه در پى مىآيد تنها گوشههايى از «جاريهاى اعماقِ» وجودى آن عالم سترگ است:
الف) زهدعلاّمه شعرانى با اينكه از نظر علمى مقامى رفيع داشت و با آن همه تأليف و تتبّع و فعاليتهاى علمى شخصيتى بسيار آزاده و رهيده از قيود و شؤون ساختگى برخى از همرديفان خود بود و با سادگى و بىپيرايگى تمام كه يكى از نشانههاى آن گيوهاى بود كه همواره به پا داشت در نهايت زهد و تنگدستى و بىاعتنايى به اعتبارات دنيايى و به دور از بازار مريد و مرادى، روزگار پر بركت خود را در گوشهاى از شهر بزرگ تهران به سر مىآورد. و بالاخره ـ به گفته آية الله سيد رضى شيرازى ـ «زندگى ايشان از راه حقوق بازنشستگى و تأسيس يك كتابفروشى اداره مىشد». (1)
.
1) .روزنامه جمهورى اسلامى (دوشنبه ۲۱ ديماه ۱۳۷۱).
ب) احتياط و ميانهروىاستاد على اكبر غفارى، يكى از شاگردان مرحوم شعرانى در اين باره مىگويد: از نظر اخلاقى آنچه از آقاى شعرانى در نظرم هست، مردى بود خيلى محتاط؛ در تصرف يك پولى يا مالى ولو كتابى كه به ايشان مىدادند؛ يادم مىآيد آقاى محدث ارموى كه روزى صحبت آقاى شعرانى پيش آمد مىگفت مرد بزرگوارى است، واقعاً متقى است، از جهت اينكه من يك مقدار از اين كتاب نقض را به اداره اوقاف فروخته بودم و چون آقاى شعرانى در آنجا نظارتى داشت فكر مىكردم كه حتماً يك جلدش را به آقاى شعرانى دادهاند. بعد از چند ماه در مجلسى از آقاى شعرانى سؤال كردم شما كتاب نقض را ديديد؟ اشكالى، عيبى به نظرتان نرسيد؟ گفت: من نگرفتم، كتاب نقض ندارم. گفتم: مگر در اداره به شما ندادند؟ گفت: من مال آنجا را تصرف نمىكنم چون آنها حقوق به اصطلاح موقوف عليهم را رعايت نمىكنند، وقفنامه و اين حرفها را اينها سرشان نمىشود. من به هيچ مالى از آنجا دست نمىزنم، مرحوم ارموى گفت: من خودم كتاب نقض را براى ايشان فرستادم. من (آقاى غفارى) خودم يادم مىآيد گاه وقتى مىخواستم به ايشان سهمى بدهم خيلى مختصر بود ايشان مىگفت: به چه مناسبت به من سهم مىدهى؟ مناسبتش را معين كن؛ اگر سهم است من بدانم بايد چكار بكنم يعنى تصرف نمىكرد، عموماً متكى بود به اينكه خودش كار كند و از درآمد خودش استفاده كند اين احتياطهايش بود كه هم اساتيدم كه با ايشان معاشرت و رفت و آمد داشتند نقل مىكردند و هم خودم مىديدم. خيلى مقتصدانه رفتار مىكرد، بى مهابا كتاب نمىخريد....
ج) آزاد انديشىيكى از عوامل توفيق و پيشرفت مرحوم علامه شعرانى آزاد انديشى او و پرهيز از جمود فكرى بود. او هر كتابى كه در دسترسش قرار مىگرفت و احساس مىكرد از مايهاى برخوردار است مطالعه مىكرد و به مذهب نويسنده آن كارى نداشت و چون ميزان شناخت حق و باطل در دستش بود امور علمى و محكم آن را مىپذيرفت و باقى را به كنار مىنهاد. وى حتى براى آگاهى از نظريات علماى ديگر اديان دو زبان عبرى و فرانسوى را به نيكى فرا گرفت و همه رشتههاى علوم را در حد خود به طرزى شايسته آموخت و از همه آنها در جهت ترويج و تبيين معارف قرآن و اهلبيت پيغمبر عليهمالسلام بهره جست. به يك رشته خاص وابستگى و سرسپردگى نداشت، آنچنان نبود كه نسبت به يك شاخه از علوم همچون حكمت يا رياضى يا طب تعصبى دردآلود پيدا كند و آن را تنها ملاك حق و باطل قرار دهد. او راه را يافته بود و وسيله سنجش حق و ناحق را نيز در دست داشت و مىدانست كه بى شبههترين و بىشائبهترين طريق به سوى كمال هستى همانا گام زدن در رهگذر معارف ائمه اطهار عليهمالسلام است.
.
د) ژرفنگرىبخشى از توفيقات علامه شعرانى را مىتوان رهين ژرف نگرى او دانست. وى از كنار مطالب به سادگى نمىگذشت، تا در بطن يك مسأله به كاوش نمىپرداخت و آن را با شواهد و قرائن بررسى نمىكرد آرام نمىگرفت، اين سماجتِ پسنديده علمى باعث شده بود تا ظرايف و نكات ارزندهاى را از لابهلاى تاريخ و حديث و قرآن و ديگر رشتهها بيرون كشد. در تمامى حاشيههايى كه بر كتب زده يا تأليفاتى كه از خود به جاى نهاده اين دقايق پرمايه را مىتوان مشاهده كرد؛ به عنوان نمونه زمانى كه به ترجمه كتاب نفس المهموم مرحوم محدث قمى اهتمام مىورزد، وقتى به اختلاف روايات در مورد روز واقعه عاشورا مبنى بر اينكه دوشنبه بوده يا جمعه بر مىخورد خود به حساب مىنشيند و با استفاده از زيجها روز دوشنبه را برمىگزيند. (1)
ه) نبوغ فكرىنبوغ و قوت فكر علامه شعرانى چنان بود كه خود برخى از آلات رياضى و نجوم را اختراع كرد، حضرت استاد آية الله حسن زاده آملى در اين باره مىنويسد: يكى از آلات رياضى براى تعيين سمت قبله به طرزى بديع و مبتنى بر قواعد رياضى نجومى صنعتى است كه مرحوم استادم آية الله علامه ذوالفنون حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى (رفع الله تعالى درجاته) اختراع نموده است. از اين صحيفه قبلهيابى فقط خواص، كه آشناى به فن هستند، مىتوانند استفاده كنند. در اختراع آن حدّت نظر و قوت فكر به كار برده است آنچنانكه موجب شگفتى ارباب فن است. خود آن صحيفه منحصر به فرد و معمول و مصنوعِ دستِ مباركِ آن جناب در نزد راقم محفوظ است، و چنين در نظر دارم كه در شرح آلات مذكور تصنيفى تدوين كنم، اگر توفيق اين امر خطير را يافتم شرح اين صحيفه و بيان ترسيم و نحوه اختراع و دستور اعمال آن نيز به تفصيل بيان خواهد شد، هو الموفق المؤيد. (2)
.
و) طبع شعرعلاّمه شعرانى از ذوق ادبى و قوه شاعرى نيز بهرهاى وافر داشت و هر گاه از رويدادهاى زمانه دلش به درد مىآمد غم خود را در كالبد شعر فرو مىريخت تا اثر آن را از دل بزدايد. در اينباره، گفتارى از استاد آية الله حسن زاده آملى را نقل مىكنيم: وقتى برسيم به گفتههايش نظماً و نثراً ـ گرچه از اشعار ايشان چيزى به چاپ نرسيده است، در هيچ كتابى از اشعارش چيزى ننوشته است ـ به اشعارش كه رجوع مىكنيم. و به غير اشعارش در نوشتههاى ديگرش نگاه مىكنيم مىبينيم آن جناب تا چه اندازه از اوضاع و احوال زمانش ناله مىكند و با چه بياناتى از زمان خودش، كه چقدر در شكنجه و رنج بودند و چه چيزها مىديدند و نمىتوانستند كه منكرات را برتابند اينها اوليايى بودند، بزرگانى بودند، بندگان خدا را مىديدند كه آن نهالها به سوى تباهى مىروند، رنج مىبردند، نمىتوانستند جلوگيرى كنند. گاهگاهى از روى آن سوز و گدازِ ايمانى و روحانى به گفتن اشعار، خودشان را تسلّى مىدادند. مثلاً در يك قصيدهاى كه به استقبال از شاه نعمت الله ولى سروده است در آنجا گفتارش را تا بدين عبارت مىكشاند: بر سر كار مملكت يك مشتجاهل نابكار مىبينم از سليمان به باد خواهد رفتملك، من آشكار مىبينم مست از باده غرور و فريبهمه را در خمار مىبينم مادران را تمام چون لاله با دل داغدار مىبينم شاهد و شيخ و منعم و درويش مستمند و فقار مىبينم خلق را گرچه نيست راه اميد باز اميدوار مىبينم گر شود كار اين جهان اصلاح از خداوندگار مىبينم هرچه هست از خداست جز او را بنده اسباب كار مىبينم گرچه شعرانى آتشين طبع است سخنش آبدار مىبينم و چند قصيده و غزل و قصايدى در مدح حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام، در مدح حضرت خاتم انبيا و همچنين راجع به غدير خم و قصائد و غزليّات ديگرى دارد كه هيچ يك از آنها به طبع نرسيده است. مسمطى هم دارد درباره غدير خم اما از خودشان چيزى نمىفرمودند كه من طبع شعر و شاعرى دارم (رضوان الله تعالى عليه). غرضم اين است كه در بسيارى از جاها نظماً و نثراً از زمان خودش و مردم زمانش و تبهكارىهايى كه در آن روزگار مىشد و گروهى دين خدا و اهل الله را به بازى گرفته بودند شكايت كرده و به قلم آورده است كه موارد شاهد در اين باره بسيار داريم.
روش تفسير شيخ ابوالفتوح رحمهاللهتفسير شيخ ابوالفتوح رازى (عليه الرحمه) از جهت فصاحت لفظ و لطف عبارت بر همه تفاسير فارسى شيعه رجحان دارد با اين كه مؤلّف اصلاً نژاد عرب است؛ چون خاندان او ساليان دراز در بلاد عجم زيسته و او خود در ادب زبان فارسى از نظم و نثر تبحر كامل داشت، كتاب او از بزرگترين نمونههاى نثر فصيح فارسى است و آن لطف تحرير و عذوبت بيان كه در آن است در تفاسير ديگر نيست و اگر عبارت او براى مردم زمان ما اندكى غيرمأنوس باشد، به اندك ممارست مأنوس مىگردد، چنانكه نثر و نظم آن عهد حتى اشعار فردوسى براى آنها كه ممارست ندارند چندان دلپذير نيست. در ادب و بيان و صرف و نحو و لغت و امثال آن غايت جهد به كار برده و منتهاى تحقيق به عمل آورده است و هيچ جهت فروگذار نكرده آن اندازه شواهد از اشعار عرب و امثال كه براى بيان لغات و قواعد عربيّت آورده در هيچ يك از تفاسير مانند كشّاف و تفسير طبرى نياوردهاند. البته احتياج مفسر به عربيّت بيش از ساير علوم است و فهم قرآن بيش از همه چيز توقف بر مهارت در ادب دارد و براى فهم قرآن بود كه صرف و نحو و لغت و ساير علوم عربيّت پديد آمد و مدوّن گشت؛ چنانكه علوم ادبى در هيچ زبان بدين سعت و تفصيل نيست كه در زبان عربى. تفسير كشّاف با آنكه مؤفش زمخشرى استاد بزرگ فنّ است به اندازه تفسير شيخ ابوالفتوح تحقيق لغوى و ادبى ندارد و شواهد اين كتاب چند برابر شواهد كشّاف است و مؤلّف خود به استادى زمخشرى اقرار دارد و او را از مشايخ و اساتيد خود شمرده است، با اين حال، در عربيّت از كشّاف درگذشته مگر آنكه نكات معانى و بيان در تفسير كشّاف بيش از همه تفاسير است و تفسير ابوالفتوح، بلكه مجمع البيان هم از جهت علم بلاغت به پاى كشّاف نمىرسد؛ چنانكه كشّاف در ساير نكات ادبى بدين دو نمىرسد. پارهاى تفاسير هست كه در نحو و عربيت بيش از اين تفسير مبالغه كردند؛ امّا نه در چيزى كه فهم قرآن بر آن متوقف باشد و در حقيقت از تفسير بيگانه است. مؤلّف در علم كلام طريق توسط پيموده است و روش قدما را برگزيده. تفسير رازى در علم كلام و عقليات بيش از ساير تفاسير مداخله نموده، امّا غالباً از حدّ تفسير پاى بيرون نهاده است و تشكيكات و مجادلات خارج از مدلول آيات كه در تفسير بدانها نياز نيست هم آورده است. مفسر بايد به آنچه از لفظ قرآن مستفاد مىگردد اكتفا كند و اگر دو آيه در ظاهر متناقض به نظر آيد، رفع تناقض نمايد و توجيه صحيح آن را بگويد و اگر شبهه عقلى بر مفاد ظاهر آيه باشد، آن را جواب دهد و هرچه بيش از اين باشد از حدّ تفسير خارج است. علما گفتهاند: كسى كه متصدّى تحقيق حقايق وجود گردد از چهار طريقه بيرون نيست. پيش از اسلام فيلسوفان بودند اشراقى و مشّائى و در اسلام متكلمان و عرفا. متكلم و فليسوف مشّائى از راه عقل و استدلال حقيقت مىجويند و اشراقيان و عرفا از راه كشف و شهود و ذوق. و مسلمانان صدر اوّل، اصطلاحات متكلمان را به كار نمىبردند و گرد جدل نمىگشتند و شبهات را دنبال نمىكردند. آنچه از پيغمبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام مىشنيدند تصديق مىكردند؛ چون مطابق عقل بود، اگر حقيقتِ چيزى را نمىفهميدند به خدا و رسول وا مىگذاشتند و مفسران صدر اسلام نيز از مسائل علم كلام چيزى نگفتند. پس از آن بحث كلامى پديد آمد و در صفات واجب و جبر و تفويض و اين كه كلام او قديم است يا حادث و امثال آن سخن گفتند و خلاف كردند وبا يكديگر محاجّه نمودند و از آيات قرآن دليل بر مذهب خود آوردند و مفسران ناچار شدند مدلول آيات را در اين مباحث بيان كنند؛ امّا سخنان فلاسفه چون ميان اهل كلام متداول گشت، آنچه را باطل دانستند رد كردند و هر جا تعبير فلاسفه را نپسنديدند تغيير دادند و به اصطلاح علم كلام درآوردند؛ مثلاً فلاسفه مىگفتند: خداى تعالى علم به جزئيات دارد به وجه كلى نه به وجه جزئى، متكلمان از اين تعبير سخت كراهت داشتند، گفتند: خدا تعالى سميع است و بصير، يعنى مىشنود و مىبيند نه به آلت چشم و گوش، بلكه علم به مبصرات و مسموعات دارد و اين تعبير با تعبير فلاسفه در معنا يكى است؛ امّا نزد اينان پسنديده است و تعبير فلاسفه پسنديده نيست و ديگر فلاسفه مىگفتند: عالم حادث ذاتى است و قديم زمانى، متكلمين اين عبارت را نپسنديدند؛ چون گروه مردم از اين سخن، نفى واجب مىفهمند و هزار يك آنان فرق ميان حادث زمانى و حادث ذاتى نمىگذارند. و نيز فلاسفه مىگفتند: «الواحد لا يصدر عنه إلاّ واحد؛ از خداى يگانه غير يك چيز صادر نشود» و آن عقل اوّل است و همه چيز از عقل اوّل به وجود آيد و اين تعبير را متكلمان ما نپسنديدند و مناسب فهم مردم نديدند، گفتند: خداوند تعالى اشرف موجودات را پيش از ديگران مىآفريند و هم گفتند: شايد خداى تعالى چيزى را به واسطه چيز ديگر، مثلاً اشيا را به واسطه ملائكه در وجود آورد يا ابر را به سبب باد براند و مريض را به دوا شفا دهد. بارى، متكلمين روشى داشتند در اصول دين: به دليل عقلى تمسك مىكردند كه موجب يقين باشد يا به روايات متواتر و از ظن و خبر واحد و ظواهر ظنّى احتراز مىجستند و همين طريقه را شيخ ابوالفتوح رحمهالله و اكثر مفسران ما برگزيدند، مانند شيخ طوسى رحمهالله در تبيان و طبرسى در مجمع البيان. در عهد صفويه يا اندكى پيش از ايشان، طريقه متكلمان تغيير يافت و چون پادشاهان صفوى خود صوفى بودند و از راه تصوف به ملك و دولت رسيدند، رواج تصوف ميان مردم از آنچه پيشتر بود بيشتر شد و سخنان آنان اعتبارى تمام يافت و از جهتى اخبار اهل بيت عليهمالسلام بيشتر ميان علما منتشر گشت. و ديگر آنكه علماى شرع كه تا آن عهد از فلسفه و علوم عقلى احتراز مىجستند به حكمت رغبت كردند؛ چنانكه مجتهدين شرعى همه حكيم بودند و از جهتى علم كلام را كه مقتبس از اصول اشاعره يا معتزله است وافى به حلّ اسرار دين نديدند؛ چون نه به وحى و الهام نزديك بودند و نه از مشكات انوار ائمه عليهمالسلام اقتباس نور مىنمودند. نه به رياضت، راهى با خدا گشوده و نه به نور علم و عقل راه يافته، سخنان بيهوده بسيار آوردند و در اصول عقايد توجيهات نامعقول كردند؛ مثلاً گويند: خالق اصول نعمتهاست، مانند وجود و حيات و ساير فروع، كار خود انسان است و عجب است كه مؤلّف نيز بدين عقيده تصريح فرموده است. و باز معتزله گويند: خداى تعالى اشيا را از عدم به وجود آورد و چون به وجود آمدند در بقا حاجت به خالق ندارند: «ولو جاز على الواجب العدم لما ضرّ عدمه وجود العالم» (1)و امثال اين. و اهل تحقيق دانند اصول اشاعره و معتزله براى حل مشكلات و اخبار اهل بيت پيغمبر اكرم كافى نيست و سخنان بزرگان دين را نيز با اصول آنان حل نمىتوان كرد؛ مثلاً در اخبار است كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله ملائكه را مىديد و در عرض ديوار مسجد بهشت را مشاهده مىفرمود و سؤال و جواب مردگان را با نكيرين مىشنيد و ديگران نمىديدند و نمىشنيدند و اصول علم كلام از حل اين امور عاجز است. و هم در روايات ما آمده است كه حضرت صادق عليهالسلام به يكى از اصحاب حوض كوثر را بيرونِ دروازه مدينه نشان داد. و نيز وارد است كسى را كه بر دار آويزند هوا بر او فشار مىآورد؛ مانند قبر و همان جا عذاب و ثواب مىبيند. و وارد است كه چون شهيد از اسب بر زمين بيفتد هنوز در خون خود مىغلطد كه حورالعين او را در بر گيرند. و وارد است كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله با اجساد اهل بدر در قليب سخن گفت. و آنها جواب دادند و وارد است كه هم اكنون بهشت و جهنم آفريده شدهاند و بهشت در آسمان است. و وارد است كه اعمال انسان مجسّم مىشود به صورت جسمانى و در آخرت آن را در ترازو مىكشند و اين امور و امثال آن را با اصول اشاعره و معتزله حل نمىتوان كرد و انكار يا تأويل نمىتوان نمود و اينان معناى تجرّد روح و تجسّم عمل و تمثّل ملائكه و ترتيب وجود و منازل آن را نمىدانند و از شرح اخبار توحيد عاجزند. بارى، معارف و اصول دين طريقه ديگرى يافت و بزرگان دين مانند ميرداماد و شيخ بهاءالدين و صدرالمتألّهين و شاگردانش اساسى نو نهادند و ميان شرع و حديث و اصول علم كلام خاصه اصول مذهب شيعه و سخنان بزرگان عرفا و حكماى اشراق و مشّاء جمع كردند و از هركس آنچه حق ديدند فرا گفتند. و از اين جهت اصول اينان بر كلام متقدّمين رجحان دارد؛ امّا بعض مسائل آنان نزديك به ذهن غالب مردم نيست. در اخلاق و آداب تفسير شيخ ابوالفتوح (عليه الرحمه) از اخبار و آثار و سخنان مشايخ صوفى و اشعار و كلمات قصار بزرگان بسيار آورده است و در قصص انبياى گذشته از عرائس ثعلبى فراوان نقل كرده و چون اخبار ضعيف در عرائس بسيار است و اعتماد بر آن نيست خواننده اين تفسير را شگفت آيد كه مردى عالم مانند مؤلّف كه اعتماد بر روايت غير ائمه معصومين عليهمالسلام را مطلقاً جايز نمىداند حتى اگر از صحاح سته آنان باشد، چگونه از كتابى ضعيف از كتب اهل سنّت نقلِ روايت مىكند. امّا از چند جهت او را مصيب بايد شمرد: يكى آنكه غالب وقايع به وجه مختلف روايت شده و خواننده مىداند چون قضيه را به چند گونه روايت كنند، هيچ يك را اعتبار نباشد و مراد، نقل قدر مشترك است. دوم اين كه قصص و حكايات انبياى گذشته منشأ حكمى از احكام شرعى نيست و از آن حلال و حرام استنباط نمىشود و ناقل آن را براى شنيدن نقل مىكند نه براى اعتقاد به صحّت آن. سوم آنكه روايت قصص هر چند ضعيف، بلكه كاذب باشد چون متضمن پند و نصيحت و عبرت بود جايز است و از حكايات كليله و دمنه و صادح و باغم و مرزبان نامه كه براى تعلم و ادب آوردهاند پستتر نيست الاّ آنكه خواننده بايد بداند آنچه در ضمن تفسير آيه قرآن آورند مانند خود قرآن صحيح و معتمد نيست و تفسير امام فخر رازى بر ساير تفاسير از اين جهت رجحان دارد كه از امثال اين قصص اندك آورده است. مؤلّف اقوال مفسران معروف مانند ابن عباس و قَتاده و سُدّى و مجاهد و ديگران را نقل كرده و هيچ يك را غالباً ترجيح نداده است مگر آنكه يكى عامتر باشد و پيوسته گويد: تعميم اولى است، يعنى آيه را طورى تفسير كردن كه خاصِ يك تن و يك قوم و يا واقعه نباشد. و آنچه در تفسير قرآن از اهل بيت عليهمالسلام وارد است نيز بيان كرده است و از اقوال مشايخ صوفيه و عرفا در اخلاق و زهد و تهذيب بسيار آورده و ما در جاى ديگر گفتهايم: علماى پيشين از اقوال صوفيه احتراز نمىجستند و علت آن را بيان كرديم كه چرا به اهل تصوف خوش بين بودند، يعنى متصوفانى كه از حدود شرع تجاوز نمىكردند.
.
1) .رك: كشف المراد، ص ۱۱۸.
ز) دانشمندى ذوفنوناستاد گرانقدر حضرت آية الله حسن زاده آملى درباره تبحر علامه شعرانى در علوم متعدد مىفرمايد: آقاى شعرانى ذوالفنون بودند. بنده همه اساتيدم را به تبحر در فنون مثل ايشان نديدم... يكى از كتابهاى دوره شفا علم موسيقى است. دانستن موسيقى كه گناه نيست... مرحوم آقاى شعرانى موسيقى هم مىدانست. (1)فرانسه را به اندازه عربى مىدانست و مسلط بود. آن لحن شيرينش هيچ گاه از خاطرم نمىرود گاهگاهى از ايشان عبارتى مىپرسيدم كه: آقا اين عبارت را چطور بايد معنى كرد؟ ايشان ديكسيونر را مىگرفت ـ دندان نداشت و چند تا از دندانهايش ريخته بود ـ اين الفاظ فرانسه را با آن دندانهاى ريختهاش خيلى شيرين و جالب مىخواند. گاهگاهى هم من مختصر تبسمى مىكردم. تركى خوب مىدانست و تلفظ مىكرد. انگليسىاش خوب بود اما نه مثل فرانسهاش. فرانسهاش خيلى قوى بود. عبرى را مىدانست كتابهاى عبرى را هم داشت، خودش به من گفت كه من عبرى را پيش يك ملاى يهودى خواندهام. در علوم دينى و فقه و اصول و روايت و تفسير آثار قلمى ايشان يكى از ديگرى غنىتر، يكى از ديگرى مهمتر، يكى از ديگرى پختهتر است. حواشى وافىاش مگر كم است؟ تعليقه بر شرح ملا صالح مازندرانى بر كافى تعليقهاى كه كمتر از خود شرح نيست، كمّاً و كيفاً، چه دريايى است، كتاب راه سعادتش، نفايس الفنون. يكى دو تا نيست. جناب علامه شعرانى در ادبيات قلم توانايى داشت، فارسى را خيلى سنگين و قوى و فصيح مىنوشت. در رياضيات عاليه، در نجوم. من بارها اين مطلب را به عرض رساندهام در ميان علماى روحانى ما در عصر خودم، بنده كسى را به تبحر در رياضيات از ايشان بهتر و برتر نديدم. (2)استاد گرانمايه حضرت آية الله جوادى آملى درباره تبحر و تسلط استادشان، مرحوم شعرانى، مىفرمايند: مرحوم آقاى شعرانى در طبيعيات خيلى ماهر بود. ايشان مثالهايى را هم كه ذكر مىكند، يا هندسى است يا طبيعى، يا طبى و مانند آن، اگر چه ممكن است مثال در اصل آن بحث نقش نداشته باشد ولى وقتى طلبه مىبيند كه اين مثال را استاد خوب بيان نكرد آن حُسن قبول را درباره گفتههاى استاد از دست مىدهد و احياناً بعضى از اين ظرافتهاست كه از راه مَثَل مىتواند مشكل مُمَثّل را حل بكند. نوع مثالهايى كه ديگران به كمك يك مسأله ساده عرفى القا مىكردند، مرحوم شعرانى با مسائل طبيعى و رياضى و امثال ذلك، القا مىكرد. مرحوم آقاى شعرانى در اين بخشها خيلى مسلط و قوى بود، لذا طبيعيات اشارات را حضور ايشان خوانديم. مرحوم آقاى شعرانى در رياضيات هم خيلى مسلط بودند و علاقه شديدى هم به رياضيات و طبيعيات داشتند و اين درسها را بايد حتماً مطالعه مىكردند و مىگفتند، ولى براى آن درسها اگر توفيق مطالعه هم پيدا نمىكردند باز مسلط بودند. فكر، فكر رياضى و طبيعى بود. لذا شرح چغمينى را هم خدمت ايشان خوانديم. مقدارى از مقدمه زيج بهادرى را هم خدمت ايشان خوانديم. تا وقتى كه از تهران به قم آمديم و متأسفانه ادامه آن بحثهاى طبيعى و رياضى هم قطع شد. (3)
.
. .
ح) بلند همتىآية الله شعرانى لحظههاى عمر را غنيمت مىدانستند و با همتى بلند و ستودنى و بى وقفه، حتى در روزهاى تعطيل، اوقات شريفشان صرف علم و فضيلت و خدمت، تدريس، تحقيق و تأليف مىگرديد. حضرت آية الله حسنزاده آملى، يكى از شاگردان برجسته ايشان، در اين باره مىفرمايند: خدمت ايشان كه بودم، در سال، تعطيلى نداشتيم. بنده يادم نمىرود كه سال بر ما گذشت و دو روز تعطيل كرديم. يكى روز عاشورا، يكى روز شهادت حضرت امام مجتبى عليهالسلام و بقيه روزها را درس خوانديم. ايشان خودشان شايق بودند چه بسا براى من پيش آمده بود كه بين الطلوعين خدمت ايشان مىرفتم و گاه مىديدم كه اذان ظهر مىگويند و عجيب بود حوصله ايشان، و آن بزرگوارى و قوت و قدرت روحى و ايمانى ايشان و الاّ با بنيه عادى وفق نمىدهد. يكى از خاطرات خوشى كه از محضر شريف ايشان دارم، اين است كه: يك زمستان كه برف خيلى سنگينى آمده بود من از حجره (مدرسه مروى) بيرون آمدم، برف را نگاه كردم و مردد بودم كه به كلاس درس بروم يا نروم. اگر نمىرفتم، دليل بر تنبلى من و عدم عشق و شوق من بود به هر حال تصميم گرفتم بروم. رفتم تا در خانه ايشان در سه راه سيروس، خواستم در بزنم. با آن برف سنگين كه آمده بود خجالت كشيدم. مدتى ايستادم كه كسى بيرون بيايد، اما كسى نيامد. ديدم وقت درس هم دارد مىگذرد. در هر صورت در زدم. آقازاده ايشان در را باز كرد، وارد شدم و رفتم ديدم ايشان مشغول نوشتن هستند. با انفعال وارد شدم. سلام كردم و به محض نشستن عذرخواهى كردم. گفتم: آقا در اين برف مزاحم شدم، مىخواستم نيايم. گفتند: چرا؟ گفتم: در اين برف نمىخواستم مزاحم بشوم. گفتند: مگر شما كه از مدرسه مروى تا اينجا مىآمديد، گداها در راه ننشسته بودند و گدايى نمىكردند؟ گفتم: چرا، گفتند: امروز آنها بودند يا نبودند؟ گفتم: چرا بودند امروز كه روز كسب و كار آنهاست. ايشان گفتند: خوب آنها كه تعطيل نكردند، ما چرا تعطيل كنيم؟ (1).
.
1) .همان، ش پنجم، (مرداد ۶۳)، ص ۵ ـ ۶، با اندكى تلخيص؛ مجله حوزه، شماره ۲۱، ص ۲۵.
ط) آشنايى با زبانهاى خارجىزبان عامل مهم و مؤثر در انتقال علوم و تبادل افكار است و هيچ محقق و دانشمندى از فراگيرى آن بى نياز نيست. و از سويى جهانشمولى اسلام ايجاب مىكند كه عالم مسلمان به زبان مخاطبانش حتى المقدور آشنا باشد و زبان ديگر ملل را بداند. آية الله شعرانى با درك اين مهم به زبانهاى فرانسوى، تركى، انگليسى، و عبرى تسلط كافى داشت.
فرزندان (1)از مرحوم آية الله شعرانى هشت فرزند به جاى مانده كه فرزندان ذكور آن مرحوم عبارتند از آقايان: ۱. محمد شعرانى متولد ۱۳۲۰ در تهران كه در سال ۱۳۳۹ از دبيرستان دارالفنون تهران ديپلم گرفتند و از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ تحصيلات خود را در هامبورگ آلمان گذراندند و در رشته صنايع چوب و جنگل به دريافت درجه مهندسى؛ و در رشته كامپيوتر به دريافت تخصص در قسمتهاى مختلف برنامه ريزى، و رياضيات كامپيوتر نائل آمدند. ۲. احمد شعرانى متولد ۱۳۲۳ در تهران كه بخشى از تحصيلات خود را در آلمان، رشته ساختمان طى كردند. ۳. محمد شعرانى متولد ۱۳۳۴ در تهران كه در دانشكده فنى تبريز در رشته الكترونيك تحصيل كردهاند. ۴. على شعرانى متولد ۱۳۳۸ در تهران كه تحصيلات دبيرستانى را كه در دبيرستان مروى سپرى كردهاند.
.
1) .اطلاعات اندك و ناقص ما در اين بخش مربوط به حدود ۳۰ سال قبل است و از چهره درخشان برگرفته شده و طبعاً فرزندان و خلف صالح آن بزرگوار ممكن است به مدارج علمى بالاترى دست يافته باشند و از اين بابت اگر قصورى رخ داده بر ما خواهند بخشيد.
وفاتآية الله شعرانى در اواخر عمر دچار ضعف و نقاهت و بيمارى قلب و ريه شدند و زير نظر طبيب بودند و چون بيماريشان شدت يافت براى معالجه به آلمان رفتند و در بيمارستانى در شهر هامبورگ بسترى شدند ليكن معالجات سودى نبخشيد و شب يكشنبه هفتم شوال المكرم ۱۳۹۳ (۱۲/۸/۵۲) سى و پنج دقيقه بعد از ۱۲ نيمه شب در بيمارستان بدرود زندگى گفتند و روز چهارشنبه جنازه به تهران حمل شد و قبل از ظهر روز پنجشنبه تشييع جنازه گرديد و در جوار حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلامروبهروى باغ طوطى، مقبره خانوادگى زمردى به خاك سپرده شد (اعلى الله مقامه و رفع فى فراديس الجنان اعلامه). (1)
نسخ اصل تفسيردر خاتمه طبع اوّل تفسير گويد: در كتابخانه آستانه مقدّس حضرت رضا عليهالسلامنسخه تفسير كاملى است در دو مجلّد به شماره ۱۲۹ و ۱۳۰ به خطّ دو كاتب و هر دو به خطّ نستعليق خوش در سال ۹۴۷ و ۹۴۹ نوشته شده، جلد اوّل كه در سال ۹۴۹ به انجام رسيده است، تا آخر سوره توبه است و جلد دوم در ۹۴۷ از سوره يونس تا آخر قرآن و نسخه كتابخانه سلطنتى از روى اين دو جلد نوشته شده است در سال ۱۳۰۷ و ۱۳۰۹ و در چهار مجلّد تجليد شده و چاپ اوّل از روى آن به طبع رسيده است. و در كتابخانه آستان قدس چند نسخه ديگر ناقص هست كه دو نسخه آن بسيار قديم است: يكى از اواسط سوره احزاب تا آخر سوره فتح كه تاريخ كتابت آن روز يكشنبه پنجم ربيع الاوّل ۵۵۶ است به قلم حيدر بن محمد بن اسماعيل بن سليمان بن ابراهيم الاردلانى النيشابورى. و نسخه ديگر از اوايل سوره مزمّل است تا آخر قرآن و تاريخ كتابت آن روز يكشنبه ۲۴ جمادى الآخره ۵۵۷ است به قلم ابوزيد بن بندار بن محمد بن حسينابن حسن بن محمد بن يونس براوستانى مقم سسده من سابوبه و دو كلمه آخر را بىنقطه نوشتهاند. و اين دو نسخه يا در عهد صاحب كتاب نوشته شده است يا اندكى پس از رحلت او. محرّر اين سطور گويد: نسخ خطّى تفسير ابوالفتوح بسيار نيست و دو سه نسخه كه ما ديدهايم بسيار مغلوط است و خود اين بنده نسخه ناقص خطّى دارم، كتابت آن در حدود سال ۹۰۰ و آن هم مغلوط است و نسخههاى چاپ شده آن نيز درست تصحيح نشده، خصوصاً اشعار عربى آن را ممسوخ باشد گفت. و ما آنچه توانستيم در تصحيح مضايقه نكرديم گرچه وقت بسيار مصرف كرده و تتبّع بسيار نموديم. هرجا كه مشتبه بود به مدارك اصلى مراجعه كردم و اشعار را در مظانّ خود از كتب ادب و شواهد مانند ديوان حماسه ابوتمام و شرح خطيب تبريزى و اغانى ابوالفرج اصفهانى و خزانة الادب عبدالقادر بغدادى و شعراء النصرانيه از لويس شيخو و المضنون على غير اهله زنجانى و الامالى از سيّد مرتضى و هم از ابوعلى قالى و الشعر و الشعراء لابن قتيبه و الكتاب سيبويه و كامل مبرّد و كتب تفاسير و سِيَر و لغت و غير ذلك كه اِحصاى آن در اينجا فايده ندارد. و روايات مفسران را از منابع خويش جستوجو كرديم و اميدواريم به فضل و توفيق خداوند تعالى اين نسخه ما بهترين نسخ مطبوعه باشد و ضمناً ترجمه اشعار را در ذيل صفحه نوشتيم به تلخيص نه لفظ به لفظ و گاهى فوايدى غير ترجمه افزوديم و لغات فارسى غير مأنوس كه در زمان ما متداول نيست تفسير كرديم و اگر روايتى و خبرى در متن كتاب بود كه آن را ضعيف مىدانستيم يا فتواى فقهى كه موافق عقيده ما نبود يا جزئيات مسائل ديگر كه نمىپسنديديم و صحيح نمىشمرديم و بالجمله هر مطلبى كه مطابق عقيده و رأى ما نبود خود را ملزم به ذكر آن نديديم و بيشتر توجّه به توضيح و شرح متن بوديم و سكوت خود را علامت رضايت به معنا و تصحيح مضمون متن قرار نداديم و از خوانندگان عزيز تمنّا داريم هر جا به غلط و سهو اشتباه واقف شوند، چه در تصحيح متن و چه در توضيح حواشى، ما را معذور دارند كه انسان معصوم از خطا نيست به جز آنكه قولش حجّت باشد و از تنبيه بر آن زياده متشكر مىشويم. و در خاتمه اين مقدّمه از مدير مكتبه اسلاميه حضرت آقاى حاج سيّد كتابچى و اخوان ايشان بى نهايت تقدير و تشكر مىكنيم كه اقتداءً باسلافهم خصوصاً مرحوم مغفور حاج سيّد احمد كتابچى (تغمّده الله برحمته) در طبع و نشر كتب دينى و اعتقادى به بهترين صورت از بذل مال و صرف عمر دريغ ندارند و طلباً لمرضات الله وترويجاً لآثار الائمه عليهمالسلام در آن مىكوشند. وفّقهم الله وإيّانا لكلّ أمر خير بحقّ محمد وآله. وأنا العبد الحاج ابوالحسن بن محمد المدعوّ بالشعراني (عفي منه) علامه شعرانى در پايان جلد سوم كتاب نيز چند صفحه به عنوان «تذكار لازم» بدين شرح آورده است: بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحيم چون جلد اول و دويم اين تفسير شريف منتشر گشت چند تن از دوستان كه به نيكى فطرت خويش، نه از لياقت حقير، حسن ظنى داشتند، نامههايى محبتآميز نگاشته و از تصحيح و ترجمه ابيات و اعراب آن اظهار رضايت فرمودند و براى تكميل فوايد چند پيشنهاد نيك نمودند كه از انجام آن به عللى عذر خواستيم و براى آنكه حمل بر تقصير نشود به بيان عذر خويش در چند مورد مبادرت ورزيديم. از جمله، يكى از خوانندگان مرقوم داشته است كه در ترجمه ابيات شواهد، بهتر بود همه جا اول لغات غريب را تفسير، آنگاه همه شعر را ترجمه مىكرديم چنانكه در بعضى ابيات بدين طريق عمل شده است. و من عذر خواستم كه خواننده چون اهل فضل و ادب باشد، از ترجمه، معنى لغات غريب را استنباط خواهد كرد و ديگران مطلقا آن قسمت از تفسير كه مشتمل بر دقائق علمى و ادبى است [را] نمىخوانند و بهمعانى و قصص اكتفا مىكنند و بيش از اين تطويل حواشى مناسب نبود. يكى از دوستان نوشته است: عبارت اين تفسير به شيوه قديم نثر فارسى است، بهتر آن بود كه به عبارت عصرى تبديل مىشد. و اين توقع را نامناسب ديدم چون در عبارات ديگران تصرف و تغيير جايز نيست و من خود عبارت آن عصر را بهتر از شيوه نثر امروز مىپسندم و آنكه غير مأنوس باشد به اندك ممارست مأنوس مىگردد. ديگرى گويد: در اين تفسير و ساير تفاسير نيز روايت ضعيف بسيار است كاش آنها را در حواشى معين مىفرموديد كه موجب گمراهى نشود. در جواب گفتيم: گمراهى در اصول دين است اگر كسى به خلاف واقع معتقد باشد، مانند جبر و تفويض و تجسم و عدل و امامت. و در اين تفسير سخن ضعيف در اين مسائل مطلقا نيافتم؛ اما ساير قصص و حكايات، مانند آنكه كشتى نوح چند ذرع بود و از چه چوب ساخته شد؟ و سنگ حضرت موسى عليهالسلام از كجا به دست او آمد؟ و چشمهها چگونه از آن تراويد؟ و سگ اصحاب كهف چه نام داشت؟ و امثال آن چيزى نيست كه از دانستن و ندانستن آن خللى در دين لازم آيد و كسى كه معتقد به خلاف واقع شود، گمراه باشد يا حديث ضعيفى را صحيح پندارد يا صحيحى را ضعيف شمارد، خداوند در قيامت از او مؤاخذه كند و اگر مثلا ماهى يونس، او را در بحر فارس برده و كسى گمان برد وى را به بحر الروم برد، خداوند او را بر اين عقيده باطل عقاب فرمايد با اين حال اگر روايتى را به قرينه قطعى غير صحيح دانستيم بدان اشارت كرديم. ديگر از نكات لازم آنكه گاهى ابيات شواهد و عبارات ديگر كه در اين تفسير آمده است در كتب ديگر به صورت ديگر آمده، و اختلاف در روايات اشعار بسيار است آن را حمل بر تصحيف نبايد كرد. در ترجمه اشعار به حفظ اصل معنى و سلاست الفاظ و روشنى مقصود بيشتر توجه داشتيم و چون با ترجمه تحت اللفظ مراعات اين امور ممكن نيست از آن اجتناب ورزيده و حتى المقدور كوشيدم مفاد هر كلمه عربى در عبارت فارسىگنجانيده شود. و خود تعجب مىكردم چرا ترجمه متن قرآن در تفسير به شيوه عهد مؤلّف نيست و نقل لفظ به لفظ به شيوه عهد صفوى و تبديل حروف غير مستقله به معانى اسم مستقل عبارت وى را سنگين و خشن كرده است و تصور تحريف مىكردم تا نسخه بسيار قديم و معتبر به دست آمد متعلق به جناب دانشمند و اديب فاضل آقاى كى استوان (وفقه الله لمرضاته) كه از غايت لطف و مرحمت بى دريغ در اختيار اين بنده گذاشتند و از اين جهت منّتى عظيم دارند بر من و بر خوانندگان، و اين نسخه از اواسط سوره آل عمران است تا مقدارى از سوره مائده، و ترجمههاى آن را ملاحظه كردم، نظر خود را در تحريف نسخههاى جديد صائب ديديم و ترجمه آن را با ترجمههاى مطبوعه سنجيدم فرق بسيار داشت. و ترجمه قرآن در اين قسمت مطابق نسخه ايشان است. اينك از اختلاف ترجمه چند مثال مىآوريم: در اوايل سوره مائده آيه وضو را در نسخ جديد چنين ترجمه كردهاند: اى آنان كه گرويديد، هنگامى كه برپا شويد به سوى نماز، پس بشوئيد رويهاتان را، و دستهاى خود را تا مرفقها، و مسح كنيد به سرهاى خود و پايهاى خود تا دو كعب، و اگر بوده باشيد جُنب؛ پس غسل كنيد و اگر بوده باشيد بيمار يا بر سفرى يا بيايد يكى از شما را از غائط الى آخره. و در نسخه قديم جناب آقاى كى استوان چنين است: اى آنان كه بگرويدهاى، چون برخيزى به نماز، بشوئيد رويهايتان و دستهايتان تا بأرشنه، و مسح كنى بر سرهايتان و پايهايتان تا به كعبها، و اگر باشى جنب، غسل بكنى و اگر باشى بيماران يا بر سفر يا آيد يكى از شما به حاجت گاه الخ. و ترجمه مرفق به أرشنه فايدتى است كه از ترجمه جديد فوت شده است. و كلمه ارشنه را گرچه در برهان قاطع و امثال آن نيافتيم، اما ارش كه در آن عهد واحد طول بود و از انگشتان تا آرنج را مىگفتند، مؤيد آن است. همچنين ترجمه غائط ـ كه به معنى باغ يا زمين پست است ـ به حاجت گاه نيز از فوايدى است كه در ترجمه جديد مستفاد نمىشود. مثال ديگر، ترجمه «وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» در نسخ جديد چنين است: و بترسيد خدا را به درستى كه خدا دانا است به حقيقت سينهها. و در نسخه قديم چنين است: بترسى از خداى كه خدا دانا است به آنچه در دلها است. ناسخ جديد آن را غلط پنداشت و گمان برد اگر «إنَّ» را «به درستى كه» ترجمه نكند در عبارت خلل است و «ذاتِ الصُّدُورِ» را به حقيقت سينهها ترجمه كرد؛ چون ذات به معنى حقيقت است و صدر به معنى سينه؛ اما مفاد عبارت عربى از اين جمله فارسى مفهوم نمىگردد و معنى جمله همان است كه در نسخه جناب آقاى كى استوان مرقوم افتاده است. اين نسخه گرچه در ترجمه آيات با نسخ جديد فرق بسيار دارد؛ اما در عبارت متن تفسير كاملا مطابق است و تحريف عمدى در نسخ جديد به عمل نيامده است، مگر سهو كاتب، كه نسخه قديم هم از آن مصون نيست؛ اما گاهى كاتب متعصب شيعى منقبت عظيم در عبارت يكى از مخالفان ديده و دريغ آمدش آن را منسوب به غير ائمه عليهمالسلام دارد، تغيير داد و تحريف كرد چنانكه در صفحه ۴۳۵ از همين جلد در ذيل تفسير آيه «حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً» عبارت نسخه قديم چنين است: عكرمه گفت: مراد به پيغمبران محمّد مصطفى است صلىاللهعليهوآله و به صديقان ابوبكر صديق و به شهدا عمر و عثمان و على و به صالحان باقى صحابه الى آخره. و عكرمه ـ قائل اين قول مذهب ـ شيعه نداشت و از او عجب نباشد اين گونه تفسير كند؛ اما كاتب نسخه جديد شيعى متعصب بود دريغ آمدش چنين مدحى درباره خلفا گفتن. آن را تغيير داد چنانكه در صفحه مذكور گذشت. عوام مردم اين گونه تحريفات بسيار كنند چون حفظ حقوق ديگران را اگر مانع مقصد خويش بينند واجب نمىشمارند بلكه اين گونه خيانت را امر خير و خدمت به دين مبين و مرضى خداوند دانند. و در خاتمه ذكر اين نكته لازم است كه عدد آيات در همه مصاحف مطابق يكديگر نيست و آن شمارهها كه جناب آقاى غفارى مصحح كتاب (وفقه الله لمرضاته) در متن قرآن در اين تفسير اختيار كردند مطابق با كشف الايات متداول است كه به جلد اول منضم گرديده است و ممكن است با عددى كه مؤلّف معين فرموده، مطابق نباشد، چنانكه در اول سوره بقره صفحه ۵۹ از جلد اول پنج شماره در متن قرآن مطابق چهار آيه به تعيين مؤلّف است و آن را حمل بر تقصير يا قصور نبايد كرد. خداى تعالى همه را به راه خير هدايت فرمايد و توفيق سعادت دهد تا در آنچه رضاى او است بكوشيم. و در خاتمه از ساعيان در نشر آثار خير و مآثر بزرگان دين عموماً و به خصوص جناب آقاى حاج سيد اسماعيل كتابچى، مدير مكتبه و مطبعه اسلاميه، و اخوان گرام ايشان (زاد الله فى توفيقاتهم) غايت تشكر بايد داشت. از بذل مال و صرف وقت و همت بى دريغ ايشان نهايت امتنان بايد نمود كه اقتداء بأسلافهم مفاخر گذشتگان را زنده نگاه مىدارند. والحمد للّه على هذه النعمة، والصلاة على الرسول والطاهرين من ولده واهل بيته والصالحين من تابعيه واتباعه الى يوم الدين. حرره الاحقر أبوالحسن المدعو بالشعرانى
.
1) .چهره درخشان، ص ۱۷، به تلخيص و اندكى تصرف.
فصل دوم : چند نمونه از تعليقات عالمانه علامه شعرانىمجموعهاى كه پيش رو داريد شامل حدود سه هزار تعليقه بر تفسير روض الجنان در موضوعات متنوع علمى از جمله كلام، حكمت، فقه، اصول، تاريخ، حديث، لغت، ادبيات فارسى، ادبيات عربى، بلاغت و... است. در اين فصل نمونهاى از اين تعليقات در هر يك از موضوعات مىآوريم:
نقد تفسير روض الجنانعلامه شعرانى بسيارى از روايات و اقوالى را كه شيخ ابو الفتوح نقل كرده شرح مىدهد و عبارات عربى آنها را ترجمه مىكند و در بسيارى موارد با نگاه عالمانه و نقادانه آنها را جرح و تعديل نموده است. به چند نمونه آن توجه كنيد: ۱. مؤلف ذيل آيه ۲۲ سوره بقره درباره آفرينش آسمان داستانى به اين شرح نقل مىكند: راويان اخبار روايت كردهاند كه: چون خداى (تعالى) خواست تا آسمان و زمين بيافريند، جوهرى سبز بيافريد چند هفتِ آسمان و هفتِ زمين، آنگه به نظر هيبت بدان جوهر نگريد، از ترس خداى (عزَّوجلّ) گداخته شد، آبى گشت لرزان. آنگه فرمان داد تا از آن آب بخارى و دودى برآمد، از آن دود يك آسمان بيافريد. و خداى تعالى از بهشت گاوى بفرستاد كه او را چهل هزار سُرُو بود و چهل هزار دست و پاى. و آن فريشته قدم بر سَنام آن گاو نهاد، قدمش نيك قرار نگرفت... . (1)علامه شعرانى هم ذيل آن، البته با توجيه عمل ابو الفتوح در نقل اين داستان، مىنويسد: اين عبارت نقل عملِ كسى است كه در ضمن كار تجربه آموزد و از اول نداند چه بايد كرد و خداى تعالى چنين نيست. و حديث البته ضعيف است و مطلق خبر واحد در اين ابواب قابل اعتماد نيست و مؤلّف براى تصوير عظمت خلق پروردگار نقل كرده است. (2)۲. همچنين هنگامى كه مؤلف در ذيل آيه ۱۰۲ سوره بقره حكايتى نقل كرده است كه در آن نسبت گناه به فرشتگان داده شده است، (3)مىنويسد: اين حكايات ضعيف است ونسبت معصيت به فرشتگان جايز نيست و آمدن ملائكه به زمين و شهوت رانى كردن و امثال آن مشتمل بر پند و عبرت نيز نمىباشد. مؤلّف براى آنكه تفسيرش از قول مفسّران خالى نباشد آورده است. والله العالم. (4)۳. مؤلف در ذيل آيه ۹۶ سوره آل عمران در مورد فاصله بناى مسجد الحرام و بيت المقدس روايتى به اين شرح نقل مىكند: ابوذر غفارى روايت كند از رسول عليهالسلام كه او را پرسيدند از اوّل مسجدى كه در زمين ساختند براى عبادت، گفت: مسجد الحرام بود، و آنگه بيت المقدّس. گفتند: اى رسول الله! چه مدّت بود ميان ايشان؟ گفت: چهل سال... . (5)علامه شعرانى در ذيل آن در حاشيه مىنويسد: اين روايت ضعيف است؛ زيرا كه ميان حضرت ابراهيم عليهالسلامكه بناى كعبه نهاد و حضرت داود عليهالسلام كه آغاز ساختمان بيت المقدس كرد نزديك هزار سال است. (6)۴. مؤلف ذيل آيه ۱۹۵ سوره آل عمران سخن گفتن بهشت را تأويل به سخن گفتن خازنان بهشت كرده، گويد: عبدالله بن عمرو روايت كرد از رسول عليهالسلام كه گفت: حق تعالى فرداى قيامت بفرمايد تا بهشت بيارايند و چونان كه عروس را بر داماد عرض كنند، او را بر خلايق عرضه كنند. او گويد: يعنى خازنان او ـ كجايند آنان كه ايشان در ره من جهاد كردند... . (7)علامه شعرانى تأويل را بر خلاف ظاهر مىداند و قياس آخرت به دنيا را صحيح نمىداند: تأويلى است بر خلاف ظاهر. چون فرمود بهشت خود سخن مىگويد و مؤلّف گويد بهشت خود سخن نمىگويد بلكه خازنان بهشت سخن مىگويند، و علت تأويل آن است كه بهشتِ آخرت را قياس به باغهاى دنيا كرد. و صحيح آن است كه تأويل نكنيم چون قياس آخرت به دنيا صحيح نيست و شايد در آن عالم بهشت خود سخنگوى باشد. (8)۵ . مؤلف در ذيل آيه ۱۷ سوره هود مىگويد: يك روز اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: بر منبر كوفه: بپرسى مرا از پيش آنكه مرا نيابى، كه علم از ميان پهلوهاى من موج مىزند اگر راه يابد، و الا مرا نپرسى از هيچ گروهى باغى و ديگرى هادى، و الا خبر دهم شما را به هادى ايشان و باغى اشان و سايق ايشان و قايد ايشان تا به روز قيامت. ابن الكوّا بر پاى خاست، گفت: ما ادّعى مِثْلَهُ نَبىٌّ ولا وَصىٌّ؛ چنين دعوى هيچ پيغامبر نكرد و هيچ وصىّ پيغامبر. اميرالمؤمنين گفت: غرض تو علم نيست، تعنّت است، گفت: دستور باش تا سؤال كنم؟ گفت: سَلْ تَفَقُّهاً ولا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً؛ چيزى كه پرسى بر سبيل تفقّه بپرس و بر سبيل تعنّت مپرس. وَسَلْ عَمّا يَعْنيك؛ و چيزى بپرس كه تو را به كارآيد، گفت: جز چيزى نمىپرسم كه مرا به كار است، گفت: بپرس. گفت: اخْبِرنى ما... «الذّاريات ذَرْوًا» (9)، قال تلك الرّياحُ... . گفت: خبر ده مرا من قوله تعالى: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً» (10)، گفت: اهل حروراءاند، يعنى خارجيان. گفت: خبر ده مرا از مجرّة، قال: اَشْراجُ السَّماءوَمنها هَبَطَ الْماءُ المُنْهَمِرُ. (11)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: در بحار از كتاب الغارات ابراهيم الثقفى اين حديث را روايت كرده و به جاى شراج، شرج به صيغه مفرد آورده است و شرج مجراى آب است از كوهسار به دشت. و در روايت آمده است كه آبى از مجراى سيل شراج الحره مىآمد زبير به مردى انصارى در آن اختلاف كردند پيغمبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: با زبير تو آن را حبس كن تا به پايه ديوار رسد آنگاه براى انصارى رها كن. (12)و در روايت است كه بستگان معاويه با اهل مدينه در شرج حره مقاتله كردند و در اينجا گويد مجره يعنى كهكشان مجراى سيل آسمان است، يعنى اين خط سفيد در ميان ستارگان مانند مجراى سيل است در زمين سنگلاخ چنان كه ما آن را به راه كاه كشان اعنى برندگان كاه تشبيه مىكنيم. در بحار گويد: ريزش آب در زمان طوفان نوح از آن بود و البته بايد گفت اين زياده از راويان است و الحاق به روايت شده و يكى از آنان ذهنش به طوفان نوح رفته و آن را ملحق كرده است و ديگرى باز تصرفى بيش از اين كرده و گويد: مجره اثر شكافى است كه در زمان نوح در آسمان پديد آمد و باز به هم پيوست. بارى اميرالمؤمنين عليهالسلام مجره را تشبيه به مجراى آب كرده و هر كس چيزى فهميده و در نقل به معنى شبهاتى پديد آمده است. (13)۶ . مؤلف در ذيل آيه ۲۸ سوره كهف مىگويد: عبد اللهِ عبّاس گفت: آيت در عيَيْنة بن حِصْن الفزارىّ آمد كه او بهنزديك رسول آمد پيش از آنكه ايمان آورد جماعتى درويشان بهنزديك رسول بودند، چون: سلمان پارسى و عمّار و خبّاب و عامر ابن فُهَيْرَه و مِهْجع و صُهيب. (14)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: سوره كهف به اتفاق مكى است و سلمان فارسى در مدينه پس از هجرت حضرت خدمت پيغمبر مشرف گرديد؛ پس اين روايت صحيح نيست. (15)
.
1) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۵۵.
2) .روح الجنان، ج ۱، ص ۹۹. مطابق تعليقه شماره ۵۰ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۲، ص ۸۳ .
4) .روح الجنان، ج ۱، ص ۲۷۴. مطابق تعليقه شماره ۱۴۴ اين مجموعه.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۴۰.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۱۴. مطابق تعليقه شماره ۶۸۰ اين مجموعه.
7) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۲۲.
8) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۹۵. مطابق تعليقه شماره ۸۰۲ اين مجموعه.
9) .ذاريات (۵۱): ۱.
10) .المبسوط، ج ۸ ، ص ۸۸ .
11) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۴۸ـ۲۵۰.
12) .بحارالانوار، ج ۵۵ ، ص ۹۲ ـ ۹۳، ح ۱۳؛ الغارات، ج ۱، ص ۱۷۸ ـ ۱۷۹.
13) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۵۷ ـ ۲۵۸. مطابق تعليقه شماره ۱۶۵۳ اين مجموعه.
14) .روض الجنان، ج ۱۲، ص ۳۴۶.
15) .روح الجنان، ج ۷، ص ۳۳۰. مطابق تعليقه شماره ۲۰۵۷ اين مجموعه.
. .
. .
. .
نقل مواعظ و اقوال صوفيه!شيخ ابو الفتوح رازى در ذيل بسيارى از آيات، جابهجا، به موعظه پرداخته و در بسيارى از موارد از مشايخ صوفيه، گاهى با بردن نام آنها و گاهى بدون نام، مطالبى نقل كرده است. مرحوم شعرانى هم در توجيه اين كار ابو الفتوح برآمده و چند جا توضيحاتى داده است: ۱. در ذيل آيه ۱۳۹ سوره بقره مؤلّف «فصلى در اخلاص از كلام علما و مشايخ» ترتيب داده است، (1)و علامه شعرانى در حاشيه چنين مىگويد: مؤلّف از نقل كلام مشايخ صوفيه احتراز نمىجست؛ چون بسيارى از آنان شيعى و متشرّع بودند و سخنان عالى گفتند. و تنفّر از آن صوفى روا است كه از حدود شرع پاى فراتر نهد و بدان مقيّد نباشد. (2)۲. نيز مؤلف در ذيل آيه ۲۸۶ سوره بقره مىنويسد: يكى از جمله صالحان نام او خبّاب گفت: به مجلس ذوالنّون مصرى حاضر آمدم در فُسطاط مصر، حَزْر كردم حاضران را كه هفتاد هزار مرد بودند. او در محبّت خداى سخن گفت، يازده جنازه برگرفتند [از مجلس او]. (3)علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: پيش از اين گفتيم مؤلّف كتاب از گفتار مشايخ صوفيه بسيار در اين تفسير آورده است؛ چون در آن عهد تنفر علماى شرع از تصوف و احتراز متصوفه از علماى شرع مانند عهد ما نبود و هر چه متضمن عبرت و موعظه و تعليم راه خدا و تذهيب نفس باشد روايت مىكردند از هر كس، و سخن از عشق حقيقى و محبت خدا هم مخالفت مذاق اهل شرع نيست. (4)۳. مؤلف در ذيل آيه ۴۶ سوره رحمن مىنويسد: «ابراهيم ادهم گفت: سالى به حج مىرفتم...». (5)و علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: چنانكه گفتيم، مؤلف سخنان نيكو را از مشايخ صوفيه نقل مىكند و آن نفرت كه پس از دوران صفويه از متصرفه در ميان خلق پديد آمد به سياست مخالفان آنان پديد آمد و پيش از آن به اين شدت نبود و مَساوى اعمال ايشان مانند مَساوى و عيوب ساير طوايف ذكر مىشد. (6)۴. مؤلف در ذيل آيه ۱۵۹ سوره آل عمران مىگويد: ... بهلول مجنون را گفتند: بنده كى متوكّل باشد؟ گفت: آنگه كه از خلق غريب شود و به حق قريب، و حاتِم أصمّ را گفتند: حدّ توكّل تو كجاست؟ گفت: بناى آن بر چهار چيز است... . (7)علامه شعرانى در حاشيه درباره بهلول مىنويسد:«بهلول از عقلاءِ مجانين معروف است، معاصر هارون بود و صوفيه او را از بزرگانِ خود مىشمارند». (8)و درباره حاتم بن علوان اصم مىنويسد: «او از مردم بلخ است و معاشر شقيق بلخى بود و در سال ۲۳۷ درگذشت». مرحوم شعرانى در ادامه حاشيه مىنويسد: اگر گويى: مؤلّف چرا از مشايخ صوفيه روايت كرده است؟ گوييم: همه آن مردمى كه صوفيه از مشايخ خود مىشمارند بدعت گذار نبودند بلكه آنان حضرت امام محمد باقر عليهالسلام و امام جعفر صادق عليهالسلام و ديگر ائمه رانيز از مشايخ خود شمرند. ديگر آنكه سخن حق را از هر كس بايد فرا گرفت كه «الحكمة ضالّة المؤمن»؛ چنان كه اصوليان و محدثين و علماى عربيت و قرائت اصطلاحات از اهل سنت گرفتهاند، مثل صحيح و موثق و ضعيف و اجازه و مسند و مرسل و مناوله و وجاده و مدابجه و غير ذلك. به هر حال، صوفيان در عهد مؤلّف چنان منفور نبودند كه در عهد ما؛ چون بدعت در اين عهد بيشتر است. (9)۵ . مؤلف در ذيل آيه ۲۰۰ سوره آل عمران مىنويسد: « ... وقالَ سرىّ السَّقطىّ: اِصْبِرُوا على الدين رجاءَ السَّلامَةِ». (10)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: سرى بن مغلس سقطى خالِ جنيدِ بغدادى است. او از مشايخ صوفيه است و در سال ۲۵۱ در بغداد درگذشت و گويند مردم را به كسب و طلب رزق دعوت مىكرد و از سؤال و قبول هديه منع مىنمود و مىگفت دين را مايه كسب قرار ندهيد. گويند مرض سعال داشت، كسى حبّ سرفه براى او فرستاد، به هديه نپذيرفت و گفت من مردم را نهى مىكنم از اين كه روزى به دين طلب كنند، چگونه خود چنين كنم. و اين جمله را گفتيم تا بدانند معنى سلوك و تصوف ترك حرفه و كار نيست. و هم از سخنان او است كه دل فقير چگونه به نور الهى روشن شود و حال آنكه شكم را از مال تاجران حرام خوار و ظلمه و رشوه گيران پر مىكنند. راستى كه سالك طريق حق اگر راستگوى باشد دوست خدا است و ظلمه بدترين دشمنان خدا. او چگونه خود را نزد دشمن ذليل كند. ما گوييم اين همه مناسب آن عهد است و اما به عهد ما مدعيان تديّن و تهذيب و تقوا خود متصدّى ظلم و خودشان خراج ستانند. (11)
.
1) .روض الجنان، ج ۲، ص ۱۹۰.
2) .روح الجنان، ج ۱، ص ۳۴۵. مطابق تعليقه شماره ۱۶۹ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۵۹؛ عبارت داخل قلاب در چاپ مشهد نيست.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۳۱. مطابق تعليقه شماره ۵۶۶ اين مجموعه.
5) .روض الجنان، ج ۱۸، ص ۲۷۱.
6) .روح الجنان، ج ۱۰، ص ۴۰۰. مطابق تعليقه شماره ۲۷۴۸ اين مجموعه.
7) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۲۹.
8) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۳۱. مطابق تعليقه شماره ۷۴۰ اين مجموعه.
9) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۳۱. مطابق تعليقه شماره ۷۴۱ اين مجموعه.
10) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۳۰.
11) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۰۱. مطابق تعليقه شماره ۸۰۸ اين مجموعه.
. .
ناسخ و منسوخمؤلف در زمينه «نسخ آيات» نظر خاصى دارد و چندين جا در تعليقات نكاتى را متذكر شده است: ۱. مؤلف در ذيل آيه ۲۴۱ سوره بقره مىگويد: «وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ» ، سعيد بن الْمُسَيَّب گفت: اين آيت منسوخ است بِقَوْلِه تَعالى: «فنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ» ، و بهنزديك ما اعتبار كنند اگر هر دو آيت به يك جا آمده باشند مخصوص بود و منسوخ نبود، و اگر آن آيت پيش از اين آمده باشد اين منسوخ بود... . (1)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: بعض اهل حديث در ناسخ و منسوخ قرآن مبالغه كرده و چنان آن را بزرگ مىدارند و تهويل مىكنند كه قرآن را اعتبار نماند و حديث را ترويج كنند. گويند از بس در قرآن ناسخ و منسوخ است و محكم و متشابه و عام و خاص، به ظاهر آن تمسّك نمىتوان كرد. و جواب آن را علما در كتب اصول گفتهاند. و ما در اينجا گوييم: ناسخ در قرآن هست و منسوخ در قرآن نيست و هر آيه كه در قرآن موجود باشد حكم آن منسوخ نشده غير همين آيه و دو آيه ديگر كه مشهور و متواتر است و موجب اشتباه كسى نخواهد شد. هر چه در شريعت، حكمِ منسوخ باشد پيش از نسخ در قرآن نبوده است، بلكه به سنت ثابت شده و به قرآن مرتفع گرديده است. (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۱۰۱ سوره نساء نسخ قرآن با سنت را جايز نمىشمارد، (3)مرحوم شعرانى نيز در توضيح و تأييد مؤلف گويد: به مذهب مؤلّف اين تفسير و بسيارى از علماى ما به خبر واحد عمل نمىتوان كرد نه در اصولالدين و نه در فقه. و جماعتى عمل به آن را در فقه جايز مىشمارند و در اصولالدين جايز نمىدانند. و حق آن است كه نسخ قرآن به خبر واحد جائز نيست، هرچند خبر واحد حجت باشد؛ چون ائمه عليهمالسلام به ما دستور دادند هر خبر مخالف قرآن ديديم آن را رد كنيم. (4)
[مقدمه تفسير]روض الجنان: فصل، در اقسام معانى قرآن و بيان تفسير او كه چند وجه باشد ... اكنون بدان كه درست شده است به روايات صحيح كه تعاطىِ تفسيرِ قرآن نشايد كرد و اقدام كردن بر بيان و شرح آن، الاّ به اخبار و آثار از رسول عليهالسلام و از ائمّه حق؛ چه قول ايشان نيز مسند باشد به رسول خدا (عليه وعلى آله السلام) . و به رأى خود تفسير نشايد كردن؛ چه از طريق خاص و عام اين خبر روايت كردهاند كه، رسول عليهالسلام گفته است: مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأيِهِ وَاَصابَ الْحَقَّ فَقَدْ اَخْطَأ؛ هر كه تفسير قرآن كند به رأى خود، و قول او به اتّفاق موافق حق باشد، او مُخطى است. (5)۱. علامه شعرانى: تفسير به رأى آن است كه مقصود از آيه معلوم نباشد و بخواهيم آن را معلوم كنيم؛ نه چنانكه عوامِ اهل حديث پنداشتهاند. (6)روض الجنان: فصل، در اقسام قرآن بدان كه اقسام قرآن از شش وجه بيرون نيست: «مُحْكم» است و «مُتَشابه»، و «ناسخ» و «منسوخ» و «خاص» و «عام». ... امّا حدِّ «ناسخ» و حقيقت او، هر دليلى باشد شرعى كه دليل كند بر زوال مثل حكم ثابت به نصّ اوّل در مستقبل روزگار بر وجهى كه اگر نه آن بودى ثابت بدى به نصّ اوّل با تراخىاش از او. براى آن گفتيم دليل شرعى، كه اگر دليل عقلى پيدا شود بر زوال مثل حكم ثابت به نصّ در مستقبل، آن را نسخ نخوانند. نبينى كه مكلّف چون عاجز شود يا عقلش زايل شود، عبادات از او ساقط گردد به دليل عقل، و آن را ناسخ نخوانند، و براى آن گفتيم كه: به زوالِ مثل حكم، و نگفتيم بر زوال حكم، براى آنكه اگر نفس به آنچه بدو امر كرده باشد منسوخ كند بَدا باشد، و بَدا بر خداى تعالى روا نبود. (7)۲. علامه شعرانى:بعضى اهل حديث از متأخّرين گويند بداء در دين شيعه هست و به علماء سابق طعن و ردّ بسيار زدند؛ حتى خواجه نصيرالدين طوسى را كه در نقد المحصل انكارِ بداء كرده نسبت به جهل دادهاند كه از احاديث آل محمد صلىاللهعليهوآلهبىخبر بود. با اين حال، ما هر يك از علماء بزرگ را كه مىشناسيم بداء را انكار كرده، حتى اهل حديث هم آن را به وجهى تأويل كرده است و نزاع آنها با علما به نزاع لفظى راجع مىشود. (8)روض الجنان: فصل، در نامهاى قرآن و معانى آن بدان كه: خداى تعالى اين كتاب را در قرآن به چند نام برخواند: «قرآنـ»ش خواند و «فرقان» و «كتاب» و... . و... قَتاده مىگويد: اصل او [كلمه «قرآن»] «مِنْ قَرَاْتُ الشَّىْءَ» اِذا جمَعْتَهُ وَضَمَمْتَ بَعْضَهُ إلى بَعْض»، و اصل او از جمع باشد، چنانكه عمرو بن كلثوم گفت: ذِراعَي عَيْطَلٍ أدْماءَ بِكْرٍهِجانِ اللّوْنِ لَمْ تَقْرَأ جَنِينااَىْ لَمْ تَضُمَّ رَحِمَها على جَنينٍ، يعنى رحم خود بر هيچ بچّه جمع نكرد. وصف شترى مىكند كه هرگز بار نگرفت. (9)۳. علامه شعرانى: العَيطَل: الطَويل العُنُق. الأدماء: البَيضاء. و اين بيت از معلّقات سبع است؛ يعنى: دو ذراع شترى دراز گردن و سفيد، فرزند نياورده و سپيد رنگ كه رحم او بر جنين فراهم نگشته است. (10)روض الجنان: و «كتاب» به معنى مكاتبت سيّد باشد بندهاش را، في قوله تعالى «وَ الَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ مِمّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ فَكاتِبُوهُمْ...» (11)، و اين مصدر «فاعل» باشد به معنى «مُفاعَلَه»، چون: جدال، و خصام، و قتال، به معنى «مُجادله»، و «مُقاتله»، و «مُخاصمه» و اصل او جمع باشد، من قولهم: «كَتَبْتُ الْبَغْلَةَ اِذَا جَمَعْتَ بَينَ شَفْرَتيها بِحَلْقَةٍ» (12). ۴. علامه شعرانى: حلقه بر فرج استر مىبستند تا دو جانب آن از هم دور نگردد و حيوان نر به او مواقعت نتواند كرد. (13)روض الجنان: فصل در ثواب خواننده قرآن ... بعضى زنان رسول صلىاللهعليهوآله روايت كنند كه گفت: حَمَلَةُ الْقُرْآنِ هُمُ الْمَحْفُوفُونَ بِرَحْمَةِ الله تَعالى... ولمُستمِع آيَةٍ مِنْ كِتاب اللّهِ تَعالى خَيْرٌ مِنْ ثَبيرٍ ذَهَباً (14). ۵. علامه شعرانى: بزرگترين كوه مكه و آن بر وزن «امير» باشد، و اهل مشعر چون ببينند آفتاب بر اين كوه افتد به منى روند. (15)روض الجنان: خبرى ديگر، ابو سَعيد خُدْرىّ روايت كند از رسول صلىاللهعليهوآله كه گفت: روز قيامت منبرهايى از نور بنهند و نزديك هر منبرى شترى از شتران بهشت بدارند، آنگه منادى از قِبَل رَبّ العزّه ندا كند: كجااند حاملان كتاب خداى تعالى؟ بر اين منبرهاى نورنشينى كه شما را ترس و اندوهى نيست تا خداى تعالى حساب خلقان بكند. آنگه ايشان را بر آن شتران نشانند و به بهشت برند. (16)۶. علامه شعرانى: يعنى نشينيد. و چون ابدان اهل قيامت بسيار لطيف است بر نور توانند نشست. (17)
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۲۸.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۷۲. مطابق تعليقه شماره ۴۲۹ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۶ ، ص ۸۳ .
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۴۸۲. مطابق تعليقه شماره ۹۱۸ اين مجموعه.
5) .روض الجنان، ج ۱، ص ۳ و ۵ .
6) .روح الجنان، ج ۱، ص ۳.
7) .روض الجنان، ج ۱، ص ۵ ـ ۶.
8) .روح الجنان، ج ۱، ص ۴.
9) .روض الجنان، ج ۱، ص ۸ ـ ۹.
10) .روح الجنان، ج ۱، ص ۶.
11) .نور (۲۴): ۳۳.
12) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۰.
13) .روح الجنان، ج ۱، ص ۷.
14) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۷ و ۱۹.
15) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۱.
16) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۰.
17) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۲.
جمع و تدوين قرآندر مورد جمع و تدوين قرآن علامه شعرانى نظرش اين است كه سورههاى قرآن را خودِ پيغمبر صلىاللهعليهوآلهبه دستور جبرئيل مرتب كرد و مؤيد آن اين است كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به بعضى سورهها با نام آنها اشاره مىكرد. مؤلف ذيل آيه ۲۸۱ سوره بقره مىنويسد: ... ابوصالح روايت كند از عبداللهِ عبّاس كه گفت: چون آيت فرود آمد، جبريل عليهالسلامگفت، خداى تَعالى مىفرمايد كه: اين آيت بر سر دويست و هشتاد آيت از سورة البقرة بنه... . (1)علامه شعرانى در حاشيه چنين توضيح مىدهد: تأييدِ آن مىكند كه سورههاى قرآن را خود پيغمبر صلىاللهعليهوآله به دستور جبرئيل مرتب كرد. و بقره همين اندازه آيه داشت كه هست و اين معنى در احاديث متواتر است كه پيغمبر صلىاللهعليهوآلهنام سورههاى قرآن را مىبرد و اسامه را بر لشكرى امير ساخت، چون سوره بقره از حفظ داشت و در قرآن كريم است «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» (2)يا «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ» (3). و اينكه بعضى اهل حديث گويند قرآن آيات متفرقه بود بعد از رحلت آن حضرت جمع كردند صحيح نيست، شايد سورهها را در مصحف جمع كردند نه آيات را در سور. (4)
.
ترجمه آيات قرآن در تفسير روض الجناننظر علامه شعرانى در مورد ترجمه ذيل آيات در تفسير ابو الفتوح اين است كه كاتبان در اين ترجمهها بسيار تصرف كردهاند و كلمات نامأنوس را تبديل به كلمات مأنوس كردهاند: ۱. در آيه زير «اُعدّت»، «بجاراند» ترجمه شده به اين شرح: «وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ» (1)؛ و بشتابيد به آمرزش از خدايتان و بهشتى كه پهناى آن آسمان و زمين بود كه بجاراند براى پرهيزگاران. (2)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: «بجاردن» را به معنى آماده كردن بسيار استعمال كرده است و بايد دانست كاتبان و ناسخان در ترجمههاى زير خط قرآن تصرف بسيار كردهاند و هر چه سخن سست و عبارات غلط و لغات نادرست در ترجمه ديده شود از شيخ ابوالفتوح نيست. (3)۲. نيز آيه ۱۵۸ سوره آل عمران چنين ترجمه شده است: «وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لاَإِلَى اللّهِ تُحْشَرُونَ» ؛ و اگر بميريد يا كشته شويد هر آينه وا خداى گرد آورند شما را. (4)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: كاتبان فارسى زبان خويشتن را در هر گونه تصرف مجاز مىدانند و هر لفظ غير مأنوس را به كلمه ديگر مأنوس تبديل مىكنند با آنكه تصرف در سخن و كتاب ديگران مانند تصرف در مال و جان آنها جايز نيست. ترجمههاى فارسى زير آيات كه در نسخ تفسير ابوالفتوح (عليه الرحمة) آمده همه مسخ شده است، چون خود عبارت قرآن را پيش نظر داشتند مىتوانستند در ترجمه تغيير دهند.از جمله در ترجمه اين كلمه را (واخداى) نپسنديدند و به كلمه ديگر (سوى حكم خدا) تبديل كردند و نيز عبارت «درشت خوى سطبر دل» را در ترجمه «فَظّا غَليظَ القلب» به «زشت خوى سخت دل» تغيير دادند و ما را دسترسى به عبارت اصلى شيخ ابوالفتوح نبود جز مقدارى از آنكه از روى نسخه قديمى دو جزءِ كتاب متعلق به جانب آقاى كى استوان (وفقه الله تعالى) تصحيح كرديم و اين نسخه چون قديمى است به ترجمههاى آن اعتماد بيشتر بود. (5)
.
1) .آل عمران (۳): ۱۳۳.
2) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۶۲ ـ ۶۳ ؛ در چاپ مشهد «نهادهاند» ضبط شده است.
3) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۸۴. مطابق تعليقه شماره ۷۱۸ اين مجموعه.
4) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۱۸؛ در چاپ مشهد «و اگر بميريد يا بكشند شما را، با خداى جمع كنند شمارا» ضبط شده است.
5) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۲۲. مطابق تعليقه شماره ۷۳۲ اين مجموعه. همچنين علامه شعرانى در ابتداى نثر طوبى درباره ترجمه آيات در تفسير ابو الفتوح مطالبى آورده كه قابل دقت و تأمل است.
قرائت و رسم الخط قرآنمؤلف در بسيارى موارد درباره وجوه قرائت آيات و رسم الخط قرآن بحث كرده است. علامه شعرانى هم حواشى بسيارى در اين مورد دارد كه چند مورد آن را در اينجا مىآوريم: ۱. مؤلف در ذيل آيه ۳۸ سوره مائده مىنويسد: قَولُهُ: «وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ...» سيبويه گفت نصب اينجا در عربيت بهتر باشد و كذلك و قوله: «الزّانِيَةُ وَ الزّانِي» و در شاذ عيسى بن عمر به نصب خواند و اين خلاف آن است كه قراء بر اويند و رفع او بر ابتداست و خبر او فأقْطَعُوا است... . (1)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: فقهاى اسلام گويند: اگر در قرآن وجهى در عربيت جايز باشد اما قرّاء نخوانده باشند و قرائت آن متواتر نباشد جايز نيست. بعض علماى متأخر كه آن را جايز شمردهاند قولشان معتمد نيست و به مخالفت آنان اعتنا نبايد كرد؛ چون قول كسى را كه در علمى بصيرت ندارد در هيچ مذهب و هيچ صناعت معتبر نشمردهاند و شايد كسى اهل لغت و نحو و طب و نجوم و غير آن نباشد و لغت غلطى را صحيح پندارد و استعمال كند يا ماضى را به جاى مستقبل يا دواى مفيدى را مضر داند يا زهره را نزديكتر از ماه شمارد، قول آنان را در اقوال نبايد شمرد. همچنين كسى كه از قاعده قرائت و علم قرآن بى بهره است، اگر تجويز كند قرآن را مطابق علم نحو بدون تواتر از قرّاء و نقل آن مىتوان خواند، قول او معتبر نيست. (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۹۵ سوره نحل مىنويسد: «إِنَّما عِنْدَ اللّهِ» ؛ كه آنچه بهنزديك خداست شما را بهتر است از ثواب خداى (جلّ جلاله) اگر شما دانى. و «ما» موصوله است براى آنكه «ما» از «إنَّ» جدا بايد نوشتن كه اسم است و آنجا كه «ما» كافّه بُوَد و حرف باشد پيوسته نويسند، فَرْقاً بَيْنَهُما، وَهذا مِنْ عِلم الخطِّ. (3)و علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: اما در رسمالخط قرآن تعبد و متابعت نسخ اوليه قرآن واجب است واين نكته را مراعات نبايد كرد، مثلاً «انما» درهمه جاى قرآن بايد موصول نوشته شود مگر در «إِنَّ ما تُوعَدُونَ لاَتٍ» (4)در سوره انعام كه قرآنهاى قديم از زمان پيغمبر صلىاللهعليهوآلهكه مقطوع نوشته بودند و بايد متابعت كرد و در اين آيه نحل چون مصاحف از آن عهد هر دوگونه نوشته شده براى ما هر دو وجه جايز است. وحكم در هر كلمه كه به ما متصل شود مانند أينما و كلّما و بئسما و حيثما همين است كه متابعت بايد كرد. و عجب آنكه «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» در آيه ۱۰۹ بقره متصل است «أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمِيعاً» در آيه ۱۴۲ همان سوره منفصل به فاصله يك ورقه و دليلى جز متابعت ندارد. (5)۳. مؤلف در ذيل آيه ۳۹ سوره حج مىنويسد: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ» ؛ دستورى دادند آنان را كه كالزار مىكنند. مدنيان و بصريان خواندند، و از كوفيان عاصم: «اَذِنَ»، به فتح «الف» اضافة الى الله تعالى، اَىْ اَذِنَ اللّهُ، و باقى قرّاء خواندند عَلى الفعل المجهول به ضمّ «الف». (6)و علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: سهوى است از ناسخان كتاب يا تصرفى از آنان در عبارت؛ چون عاصم و مدنيان و بصريان به ضمّ الف خواندند و ديگر قرّاء به فتح آن، عكس آنچه در اينجا مذكور است. (7)۴. مؤلف در ذيل آيه ۱۳ سوره سبأ مىنويسد: «اعْمَلُوا آلَ داوُدَ» ، گفت: عمل صالح كنى اى آل داود بر سبيل شكر؛ و نصب او مفعولله است دون مفعول به. «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» ، آنگه گفت: از بندگان من كم اند كه شكر كنند. جمله قّرا به فتح «يا» خواندند از عِبادى، مگر حمزه كه او به اِرسال «يا» خواند. (8)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: يكى از آنجايها كه «ياء» متكلم بر دو وجه قرائت شده است اين كلمه است و در هر جا كه به يك وجه قرائت كردند وجه ديگر جايز نباشد به اتفاق علما. و گروهى در زمان ما كه دراين امور بصيرت ندارند گويند هرچه در عربيت جايز است بدان قرائت توان كرد اگر چه هيچ يك از قراء نخوانده باشند. بنا به رأى اينان، هر «ياء» متكلم را ـ و العياذ بالله ـ به دو وجه قرائت توان كرد. (9)۵ . مؤلف در ذيل آيه ۲۰۷ سوره بقره مىنويسد: «كسائى در همه قرآن امالت كند «مَرْضاتِ اللّهِ» خواند». (10)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: ... من خود در حاشيه كتاب مجمع البيان در ذيل اين آيه نوشتهام كه مرضات در مصاحف به تاء نوشته شده است براى متابعت مصاحف عهد نبى صلىاللهعليهوآلهتا خط قرآن از آن صورت كه بود متغيّر نگردد و توهم تصحيف در قرآن نرود و كسائى تنها اين كلمه را اماله كرده است و به ها وقف نموده و ديگران به «تاء» وقف كردند. انتهى مترجما. (11)۶ . مؤلف در ذيل آيه ۲۳۳ سوره بقره مىنويسد: و ابان روايت كند از عاصم: لا تُضارِرْ والِدَةٌ، و فكّ ادغام و كسر «را» بر آنكه اسناد فعل با والده باشد. (12)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: عاصم از قراء سبعه است كه قرائت آنان متواتر است و خواندن آن به اجماع جايز وليكن چون اين قرائت از عاصم متواتر نيست و از شواذ محسوب است قرائت آن جايز نيست. و از اينجا معلوم گرديد كه همه آنچه از هفت قارى مشهور روايت شده است متواتر نباشد و شواذّ آنها مانند شواذّ ديگران است. (13)
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۶۹ ـ ۳۷۰.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۹۸. مطابق تعليقه شماره ۱۰۶۱ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۱۲، ص ۸۸ .
4) .انعام (۶): ۱۳۴.
5) .روح الجنان، ج ۷، ص ۱۴۰. مطابق تعليقه شماره ۱۸۸۴ اين مجموعه.
6) .روض الجنان، ج ۱۳، ص ۳۳۵.
7) .روح الجنان، ج ۸ ، ص ۱۰۰. مطابق تعليقه شماره ۲۲۱۰ اين مجموعه.
8) .روض الجنان، ج ۱۶، ص ۵۱ .
9) .روح الجنان، ج ۹، ص ۲۰۲. مطابق تعليقه شماره ۲۴۹۳ اين مجموعه.
10) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۵۷.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۴۹. مجمع البيان، ج ۲، ص ۳۰۱. مطابق تعليقه شماره ۳۱۰ اين مجموعه.
12) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۰.
13) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۴۶. مطابق تعليقه شماره ۳۹۶ اين مجموعه.
سوره فاتحة الكتابروض الجنان: و در خبر بعثت چنين آمد كه: اوّل سورت كه از قرآن فرو آمد، اين سورت بود. ابُو مَيْسره عمرو بن شُرَحْبيل روايت كند كه: رسول صلىاللهعليهوآله عادت داشتى كه برفتى و تنها بر كوه حِراء بنشستى و در آلاء و نعماء حق تعالى تأمّل مىكردى. يك روز بر عادت خود نشسته بود، سايهاى بر رسول (عليه الصَّلاة والسّلام) افتاد. بر نگريد تا خود چيست! شخصى را ديد پرها باز كرده همه روى آسمان بپوشيده و ندا مىكرد: السّلام ُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدُ! اِقْرَأْ؛ بخوان. و رسول گفت: من پيش از آن اين آواز شنيده بودم به چند بار، و كسى را نمىديدم. ترسيدم كه مبادا كه مرا در عقل تخليطى باشد. خديجه را مىگفتم كه حال چنين است... . (1)۷. علامه شعرانى: بعض علما اين روايت را به اين تفصيل نمىپذيرند؛ چون پيغمبر صلىاللهعليهوآله نبايد در وحى و جبرئيل شك كند و احتمال تخليط در عقل خويش دهد. و اين گمان شايد براى خديجه يا ديگرى اتفاق افتاده باشد؛ چون پيغمبر را بدان حال ديد و قصه از او شنيد نزد پسر عمّ خويش رفت و قصّه بگفت. (2)روض الجنان: ... و اين سورت بخشيده است ميان خداى تعالى و بنده. (3)۸. علامه شعرانى: يعنى اين سوره قسمت شده است ميان خدا و بنده. (4)روض الجنان: ... كودكى از كودكان ايشان در كُتّاب اين سورت بخواند. (5)۹. علامه شعرانى: كُتّاب به صيغه مبالغه مكتبخانه است؛ چنانكه سعدى گويد: «پيرانه سر آمدم به كُتّاب». ۶
.
آيَةُ التَّسمِيَة۱. «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
روض الجنان: خالد بن الوليد با لشكرى به زير حصن حيره فرو آمد و گفت: مردى عاقل را به من فرستى تا با او سخنى گويم. عبدالمسيح بن نُفَيلَة الغَسّاني را بر او فرستادند، و او از جمله معمّران بود. چون بيامد، خالد دروى نگريد، گفت: مِنْ أيْنَ أقصى أَثَرِكَ اَيُّهَا الشَّيخُ؟ قال: مِنْ ظَهْرِ أبي، قال: مِنْ أينَ خَرَجْتَ؟ فقال: مِنْ بَطْنِ اُمّى. قال: علامَ أَنْتَ؟ قال: عَلَى الاَرض. قال: فيم اَنْتَ؟ قال: في ثِيابى. قالَ: ابنُ كَمْ اَنْتَ؟ قال: ابْنُ رَجُلِ واحدٍ... . (1)۱۰. علامه شعرانى: دو سؤال اول از قبيله و نژاد او است و سؤال سيم و چهارم از اينكه بنا بر صلح و تسليم دارى يا جنگ و در سؤال پنجم «ابن كم أنت»؛ يعنى چند سالهاى؟ (2)روض الجنان: [در بيان ادله اثبات آيه بودن بسمله اوايل سورهها از جمله مىگويد: ]طريقى ديگر اعتبارى آن است كه، اين آيت از چهار وجه بيرون نيست: يا براى اوّل سوره نبشتند... . (3)۱۱. علامه شعرانى: يعنى خودِ ناسخان نوشتند بى آنكه از آسمان فرود آمده باشد، مانند «سورة فلان و هي مدينة أو مكّية» كه مردم بالاى هر سوره مىنويسند، در آن زمان هم صحابه براى آنكه معيّن باشد اولِ سوره از اينجا است نوشتند. و اين احتمال صحيح نيست براى آنكه در اولِ برائت ننوشتند. (4)روض الجنان: [در بيان يكى ديگر از ادله اثبات جزء قرآن بودنِ آيه بسمله ـ به ويژه در سوره حمد ـ مىگويد:] وجهى ديگر آن است كه: «أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ...» ، آيتى شمرند و ابتدا به «غَيْرِ» كنند، نيكو نباشد در علم نحو. (5)۱۲. علامه شعرانى: يعنى به كلمه غير در «غَيْرَ الْمَغْضُوبِ» ابتدا نشايد كرد؛ چون يا مجرور است چنانكه قرائت مشهور است ـ يا منصوب. (6)روض الجنان: ابراهيم بن يزيد گفت: عمرو بن دينار را گفتم فضل رَقاشىّ مىگويد: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ، نه از قرآن است. گفت: چه دلير است بر خداى تعالى، أَىْ سُبْحانَ اللّهِ! من از سعيدِ جُبَير شنيدم كه او گفت از عبداللهِ عبّاس شنيدم كه از رسول صلىاللهعليهوآله شنيدم كه گفت: علامت آنكه من بدانستمى كه سورت تمام شد، آن بودى كه جبريل عليهالسلامبيامدى، و در اوّل سورت ديگر «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» آوردى به من. (7)۱۳. علامه شعرانى: چون «بسم الله» را از آسمان جبرئيل فرود آورد، پس از قرآن است و بايد تلاوت شود. (8)روض الجنان: أُمِّ سَلَمه (رحمة الله عليها) گفت: رسول صلىاللهعليهوآله چون نماز كردى، قرائت چنين خواندى: «بِسْمِ اللهِ الرّحْمنِ الرَّحيمِ * اَلْحَمْدُ لِلّهِ ربِّ الْعآلمينَ، الرَّحْمنِ الرَّحيمِ * مالكِ يَوْمِ الدّينِ» ، يعنى آيت آيت مقطّع كردى و به هر سر آيتى وقفى كردى تا آنگه كه هفت آيت بشمرد عددِ اعراب. (9)۱۴. علامه شعرانى: يعنى با انگشت هفت آيه بشمرد و مانند عرب عقدِ انامِل كرد. (10)روض الجنان: اگر گويند: اسم را اشتقاقش از «سُمُوّ» باشد، چه معنى دارد كه معنى «سِمَت» بر اسم مَخيل است كه اسم مسمّى را علامت باشد؟ (11)۱۵. علامه شعرانى: يعنى در كلمه «اسم» معنى سمة كه علامت است ـ مندرج است و به خيال متبادر مىشود. (12)روض الجنان: ابن دُرسْتَوَيْهْ گفت: «الله»، خداى (جلّ و عزّ) به مثابه اسم علم است. و ابن كَيْسان گفت: لقب است، و قول ايشان به معنى متقارب است، و لقب درست نيست براى آنكه لقب بر خداى تعالى روا نبود، لقب بر آن روا بود كه غيبت و حضور بر او روا بود، چه لقب در غيبت، بدل اشارت است در حضور. درست آن است كه از اسماء مفيده است... (13). ۱۶. علامه شعرانى: كذا و كلمه صحيح كه به جاى كلمه «مفيده» واقع بوده نمىدانيم، اما به قرينه مىفرمايد: «الله» در اصل عَلَم نبوده و معنى جنسى داشته است اما در اصطلاح خاصْ براى نام خدا گرديده و مانند عَلَم شده است. و محتمل است كه در نسخه اصل «از اسماء مشتقّه» بوده، تصحيف شده. (14)روض الجنان: اين اقوال اهل لغت است از طريق اشتقاق. فامّا از طريق تحقيق معنى، اين لفظ در اصطلاح: «الله»، نام ذاتى است قادر بر اصول نعم چون با مكلّفان بكند از ايشان مستحق عبادت گردد. و بر اين قاعده مرجع او با قادرى باشد و از صفات نفس بود، و براى آن بر اين قدر قناعت نكردند كه اهل لغت گفتند كه: «اله» مستحقّ عبادت بود كه بر اين قول در لايزال اله بود و در ازل اِله نبود، چه در ازل مستحقِّ عبادت نبود. پس قادرى در آورند تا شامل بود ازل و لايزال را، و تعليق قادرى به اصول نعم براى آن كردند كه جز قديم تعالى، بر آن قادر نيست. و ديگر استحقاق عبادت بر اين باشد، ولابد حدود اصطلاحى را نسبت بايد به مواضعه اهل لغت، آنگه به حسبِ دليل زيادت و نقصان مىكنند و تغيير و تبديل. (15)۱۷. علامه شعرانى: يعنى: قيد كردند قادر بر اصول نعم نه هر قادرى، به دو علت: يكى آنكه غير خداى تعالى قادر بر اصول نعم نيست. ديگر آنكه استحقاق عبادت كسى دارد كه بر اصول نعم قادر باشد. مطلب ديگر آنكه معنى اصطلاحى بايد با لغت تناسب داشته باشد، آن گاه در اصطلاح قيودى بر آن زياده يا از آن نقصان كنند. (16)روض الجنان: روا داشتمانى. ۱۷ ۱۸. علامه شعرانى: يعنى: روا داشتيم. و در بعضى شهرها نظير اين مستعمل است، چنانكه در كرمانشاه و قم گويند: داشتيمان، رفتيمان. ۱۸
.
1) .روض الجنان، ج ۱، ص ۴۱ و ۴۲.
2) .روح الجنان، ج ۱، ص ۲۴.
3) .روض الجنان، ج ۱، ص ۴۵.
4) .روح الجنان، ج ۱، ص ۲۶.
5) .روض الجنان، ج ۱، ص ۴۶.
6) .روض الجنان، ج ۱، ص ۴۷.
7) .روح الجنان، ج ۱، ص ۲۷.
8) .روح الجنان، ج ۱، ص ۲۷.
9) .روض الجنان، ج ۱، ص ۵۳ .
10) .روح الجنان، ج ۱، ص ۳۱.
11) .روض الجنان، ج ۱، ص ۵۵ .
12) .روح الجنان، ج ۱، ص ۳۳.
13) .روض الجنان، ج ۱، ص ۵۷ .
14) .روح الجنان، ج ۱، ص ۳۵.
15) .روض الجنان، ص ۵۹ .
16) .روح الجنان، ج ۱، ص ۳۶.
پاسخ به شبهات روزجدا از توضيحات ذيل تفسير براى شرح و احياناً نقد بعضى اقوال، گاهى علامه شعرانى نكاتى را توضيح مىدهد كه ناظر به مسائل روز و در واقع پاسخ به برخى شبهات مطرح شده است. ۱. مؤلف در ذيل آيه ۴۰ سوره مائده مىگويد: «يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ» آن را كه خواهد عذاب كند و آن را كه خواهد بيامرزد. در اوّل اعني در باب عذاب استحقاق معتبر است به ادلّه عقل و اجماع امّت كه از روى حكمت جز آن را نخواهد كه عقاب كند كه مستحقّ باشد و عقاب نامستحق نخواهد. (1)علامه شعرانى در حاشيه به بيان حكمت حدّ سرقت پرداخته و محاسن حد شرعى سرقت به حبس و مضرّات زندانى كردن سارق را بر شمرده است: اين همه تأكيد براى دفع توهم ملاحده و منكران دين اسلام است كه بعيد مىشمارند براى اندكى مال دست مردى ناقص شود و به حكمت پروردگار در حدّ سرقت ايراد مىكنند. از اين جهت ملاحظه شود كه عطوفت كاذب و سستى ايمان در اكثر ممالك اسلامى و تقليد نصارا آنان را از اجراى حكم الهى باز مىدارد و به جاى آن چند حكم درباره دزد مجرى مىدارند كه مؤيّد فساد و مروّج دزدى است؛ از جمله آنان را حبس مىكنند و مردم بايد به دادن ماليات مصارف معيشت او را بر عهده گيرند. ديگر آنكه دزدان در زندان تبادل فكر مىكنند و نوآموزان از استادان فن دزدى ياد مىگيرند و كامل مىشوند. سيم آنكه زن و فرزند آنها كه غالبا فقير و بىسرپرست مىمانند در كوچهها آواره و به فساد و دزدى مجبور مىشوند. چهارم آنكه دزدان را كه آزاد كردهاند و مدت زندان به سر آمد اجازه كسب و كار نمىدهند و چاره ديگر غيرِ دزدى ندارد. (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۶۳ سوره مائده گويد: ... در خبر است كه خداى تعالى وحى كرد به يُوشَع بن نون كه: من از قوم تو صد هزار آدمى را هلاك خواهم كردن، چهل هزار صالح و نيكان و شصت هزار بدان. يُوشع گفت: بار خدايا! دانم كه بدان مستحقّ هلاكند، نيكان را چرا هلاك خواهى كردن؟ گفت: ... براى آنكه ايشان براى خشم من خشم نگرفتند و به آن فاسقان مؤاكله و مشاربه و مخالطه كردند. (3)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: مردمان عهد ما را تنبيهى بزرگ است كه فاسقان بسيارند و مردم صالح از آنها پرهيز نمىكنند بلكه از معاشرت آنان فخر و مباهات دارند. و نهى از منكر آن است كه اگر بتواند فاسقان را به پند و موعظه به صلاح آورد و اگر نااميد باشد ترك معاشرت كند تا قبح عمل خود را بهتر بدانند. (4)۳. مؤلف در ذيل آيه ۱۶۲ سوره انعام گويد: آنگه گفت: بگوى اى محمّد «إِنَّ صَلاتِي» كه نماز من. «وَنُسُكِي» ، در او سه قول گفتند: سعيد جبير و مجاهد و قتاده و سُدّى و ضحّاك گفتند مراد ذبيحه است كه براى حج و عمره كشى و حسن بصرى گفت: مراد دين است. زجّاج و جُبّايى گفتند: عِبادَتي، و قول اوّل از روى لغت قريبتر است و بر توسّع در دگر عبادات استعمال كنند. (5)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: در زمان ما گروهى بدين آيه متمسّك شده و ذبح حيوان را به عنوان نذر يكى از اوليا حرام مىدانند، چنان كه براى امامزادگان نذر مىكنند. و تصور وجه سخن و استدلال آنان براى من واضح نيست؛ زيرا كه اگر ذبيحه با شرايط شرعى بكشند و روى به قبله بسم الله بگويند علتى براى حرمت آن تعقل نمىشود، هرچند نذر كند آن را در مكان معيّن ذبح كند براى اطعام گروهى خاص به طورى كه عمل وى در آن مكان براى اطعام آن گروه رجحان داشته باشد. و همچنان كه عقيقه براى مولود نيست، كشتن گوسفند براى اطعام مجاورين يا زائرين امامزاده نيز عبادت امامزاده محسوب نمىشود. (6)۴. مؤلف در ذيل آيه ۱۲ سوره حجرات مىنويسد: ... ابوقلابه گفت: ابو محجن الثَّقفيّ خمر مىخورد او و اصحابش. عمر آنجا بگذشت، تجسُّس كرد واقف شد بر آن. در سراى شد. ابومحجن حاضر بود با يك مرد. گفت: يا اميرالمؤمنين خطا كردى. گفت: چه خطا كردم؟ گفت: دو خطا يكى تجسُّس ـ و خداى تعالى گفت: «وَ لا تَجَسَّسُوا» ، و دگر بى دستورى در سراى من آمدى ـ و خداى تعالى مىگويد: «لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها» ، (7)عمر گفت: چه مىگويى؟ گفت: اينكه شنيدى، زيد بن ثابت و عبدالله بن اَرْقم حاضر بودند گفتند: يا اميرالمؤمنين چنين است كه او گفت تاوان برماست. (8)و علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: يعنى غرامت گناه و تقصير از ماست. در شرع اسلام تتبع گناه نبايد كرد، بلكه اگر اتفاقاً از كسى گناهى ديده شود منع بايد كرد وحد بايد زد. و در رسم سياستمداران امر برخلاف اين است، حتى در ممالك نصارا آنچه را جرم و گناه شناسند مأموران در مورد سوءِظن به تحقيق و تفتيش مىپردازند وحتى به حبس و شكنجه از متهم اقرار مىگيرند. و به نظر مىرسد در اسلام در اتهام به قتل نيز اگر آثار جرم در قاتل ديده شود و ولىّ دم بداند او قاتل است غير از پنجاه قسامه تضييق ديگرى بر او نمىتواند كرد واگر نداند او قاتل است خود قسامه هم نمىتواند بخورد. (9)
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۷۷ـ ۳۷۸.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۰۴. مطابق تعليقه شماره ۱۰۶۷ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۷، ص ۴۹ ـ ۵۰ .
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۶۷. مطابق تعليقه شماره ۱۱۰۹ اين مجموعه.
5) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۱۱۳ـ۱۱۴؛ عبارت داخل قلاب در چاپ مشهد نيامده است.
6) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۰۸. مطابق تعليقه شماره ۱۳۰۹ اين مجموعه.
7) .نور (۲۴): ۲۷.
8) .روض الجنان، ج ۱۸، ص ۳۳ ـ ۳۴؛ در چاپ مشهد به جاى «تاوان»، «تابان» ضبط شده است.
9) .روح الجنان، ج ۱۰، ص ۲۵۶. مطابق تعليقه شماره ۲۶۶۴ اين مجموعه.
. .
۳۱۲. «الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ * الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
روض الجنان: وهب بن مُنَبّه مىگويد: خداى تعالى را، هيجده هزار عالم است، دنيا يك از آن است، و آنگه عمارت دنيا به اضافت با خرابش چنان است كه خيمهاى در بيابانى. (1)۱۹. علامه شعرانى: «با خرابش» يعنى آبادى دنيا نسبت به خرابى آن بسيار اندك است و دنيا نسبت به هيجده هزار عالم هيچ و ما به اين اندك دل بستهايم. (2)
.
دقتهاى تاريخى و نقد اقوالعلامه شعرانى در مواردى با توجه به روايتهاى تاريخى و گاهى با مقايسه نقلها با تاريخ ولادت و وفات افراد، مطالب ابوالفتوح را نقد مىكند. ۱. مؤلف در ذيل آيه ۲ سوره توبه مىگويد: رسول عليهالسلام گفت: لا نُصِرْتُ اِنْ لَمْ اَنْصُرْكُمْ؛ مرا يارى مكنادا اگر شما را يارى نكنم. و برخاست و ساز كرد و به جانب مكّه رفت و مكّه بگشاد و اين سال هشتم بود از هجرت. و پيش از آن رسول عليهالسلام به غزات تبوك بود و منافقان اراجيف افگنده بودند. (1)علامه شعرانى در حاشيه چنين توضيح مىدهد: بايد دانست كه غزوه تبوك پس از فتح مكه بود. و در كتاب تصحيفى راه يافته است. (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۶ سوره بنى اسرائيل مىگويد: ... حذيفة بن اليمان گفت: در قصه اين آيات، من قوله: «قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ» اِلى قوله: «وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً» ، (3)كه رسول صلىاللهعليهوآله گفت: چون بنى اسرائيل تعدّى و ظلم از حد ببُردند و پيغامبران را كشتن گرفتند، خداى تعالى مَلِك پارس بُخت نصّر را بر ايشان مسلّط كرد و مُلك و پادشاهى او هفتصد سال بود، بيامد با لشكرى بسيار به در بيت المقدس فرو آمد و آن را حصار داد و بگشاد و هفتاد هزار مرد را بر خون يحيى زكريّا بكشت و اهل بيت المقدّس را برده كرد و آن شهر به غارت داد و سلب و حُلىّ بيت المقدس بياورد در آن صد هفتاد هزار گردون گران بار از مالها و حُلى ايشان، از آنجا بياورد. (4)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: اين قصه صحيح نيست، حتى ثعلبى در قصص الانبيا كه از نقل اباطيل و اراجيف باك ندارد اين قصه را باطل شمرده و گويد: يحيى بن زكريا سالهاى بسيار پس از بخت نصّر به دنيا آمد. (5)۳. مؤلف در ذيل آيه ۱۹۷ سوره بقره مىنويسد: ... اين بگفت و برفت چنان كه من به گرد او نرسيدم. در سوداى آن فتادم تا اين كودك چه كسى است؟ گفت: ديگر نديدم او را تا به ميان ركن و مقام رسيدم، او را ديدم ايستاده و خلايق بر او جمع شده، و او را از حلال و حرام و مسايل و احكام مىپرسيدند و او جواب مىداد. من گفتم: اين كودك كيست؟ گفتند: نمىدانى؟ اين زين العابدين علىّ بن الحسين است. من گفتم: سُبْحانَ اللّهِ! اينت زهد و توكّل، و اينت علم و بيان! «اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ...» (6)، از اين چه عجب دارى! خادمانْ را چون در خدمت خانه ايشان حقيقتى بود، بركت آن به اعقاب ايشان برسد تا در حقّ ايشان جنس اين بود. (7)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: مخفى نماناد كه حضرت امام زين العابدين عليهالسلام آن هنگام كه هفت يا هشت ساله بود هنوز حضرت امام حسن و پدرش سيد الشهدا عليهماالسلام حيات داشتند، يعنى در سنه پنجاه و اند ازهجرت و عبداللّه بن مبارك آن زمان را درنيافت، در اواخر قرن دوم هجرى مىزيست. و بعضى به جاى حضرت زين العابدين حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلامگفتهاند. (8)۴. مؤلف در ذيل آيه ۳ سوره ص مىنويسد: و «مناص»، مصدر است به منزلت مقام، و در جز اينجاى شايد كه موضع بود. عبداللهِ عبّاس گفت: كفّار مكّه چون قتال كردندى و كار سخت شدى بر ايشان، گفتند: مَناص يعنى؛ بگريزى. چون روز بدر عذاب به ايشان فرود آمد، بر عادت گفتند: مناص، خداى تعالى آيت فرستاد «وَ لاتَ حِينَ مَناصٍ» . (9)و علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: اين تفسير با آنكه يقين داريم سوره ص مكى است و جنگ بدر پس از هجرت به نظر صحيح نمىرسد، و حديث ابوطالب مؤيد آن است كه در مكه نازل شد. (10)۵ . مؤلف در ذيل آيه ۲۷ سوره رحمن مىنويسد: «ذُو الْجَلالِ وَ الاْءِكْرامِ» ؛ خداوند بزرگوارى و گرامى كردن بندگان. محمّد بن كعب الْقُرَظىِّ گفت: يك روز رسول عليهالسلام بر سبيل امتحان كعب الأَحبار را گفت: يا كَعْب! «ذُو الْجَلالِ وَ الاْءِكْرامِ» ، «اكرام» مىدانيم، «جلال» چه باشد؟... (11)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: اين سخن كه رسول صلىاللهعليهوآله از كعب الاحبار معنى جلال را پرسيد غلط است چون علماى رجال و سير اتفاق كردند كه كعب پس از رحلت آن حضرت به مدينه آمد و اسلام آورد و اصلاً آن حضرت را نديده بود. (12)۶ . مؤلف ذيل آيه ۱۶ سوره حديد مىنويسد: «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا» ، گفت: وقت نيامد؟ كلبيّ و مقاتل گفتند: آيت در منافقان آمد پيش از هجرت، و سبب آن بود كه سلمان را گفتند: ما را خبر ده از آنچه در تورات ديدهاى از عجايب... . (13)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: قول مقاتل از دو جهت غلط است: يكى آنكه پيش از هجرت سلمان خدمت پيغمبر صلىاللهعليهوآلهنرسيد. ديگر آنكه يهودى نبود و با تورات ارتباط نداشت. (14)۷. مؤلف در ذيل تفسير سوره نصر مىنويسد: ... و رسول عليهالسلام گفته بود كه: كس را نكشند الاّ مقاتل را يا قاتل را يا جماعتى مستهزيان را و تنى چند را كه مُرتد شده بودند، مِنْهُم: عبدالله بن سعد بن ابى سرح. او به حمايت عثمان رفت. عثمان بيامد و او را بياورد و در حقّ او شفاعت كرد. رسول عليهالسلامسر در پيش افگند و آنگه گفت: كس نيست در ميان شما كه اين را بكشد؟ سعد مُعاذ گفت: يا رسول الله! چشم من در چشم تو بود تا اشارت كنى تا من او را بكشم گفت: ندانى كه پيغابران خاينة الأعين نباشند، و اشارت به چشم. (15)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: ظاهراً سعدبن معاذ سهو است، چون وى در جنگ بنى قريظه از دنيا رفت، و صحيح سعدِ عباده است. (16)۸ . مؤلف در ذيل آيه ۲۴۹ سوره بقره مىگويد: عبداللهِ عبّاس گفت: تابوت و عصاى موسى در بُحَيْره طَبَريّه است در درياى طبرستان... (17). علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: درياى طبرستان زايد است از ناسخين كتاب يا از يكى از روات كه پنداشت بُحيره طبريه همان درياى طبرستان است، آن را به اين تفسير كرد. و بحيره طبريه در فلسطين است و درياى طبرستان در شمال مازندران. (18)
۴. «مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ»
روض الجنان: اكنون بدان كه معنى مالك قادرى باشد بر تصرف در آنچه او را باشد كه تصرّف كند بر وجهى كه كس را نباشد كه او را از آن منع كند و عاجز را وصف نكنند به آنكه مالك است، براى آنكه مرجع معنىِ اين اسم با قادرى است. (19)۲۰. علامه شعرانى: «قادرى» يعنى قدرت و «ياء» مصدرى فارسى را به قادر ملحق كرده است. (20)
۶. «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»
روض الجنان: نوّاس بن سَمْعان روايت كند از رسول صلىاللهعليهوآله كه او گفت: خداى تعالى مَثَلى بزد صراط مستقيم را، و بر دو كناره آن صراط بارهاى است، درها بروى گشاده، و بر آن درها پردهها فرو گذاشته... . (21)۲۱. علامه شعرانى: يعنى بر دو طرف راه ديوار بلندى است و در آن ديوار درها كه از آن بيرون توان رفت و بر هر درى پردهاى آويخته است. (22)
۷. «صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ»
روض الجنان: «الّذين» اگرچه معرفه است و «غَيْر» نكره است، براى آنكه نه معرفتى است مستقلّ بنفسه فى التّعريف و محتاج است به صفت، چنانكه اسم نكره به صفت بعضى تعريف و تخصيص در او شود. (23)۲۲. علامه شعرانى: يعنى كلمه «الذين» اگرچه معرفه است اما تعريف او مانند اعلام به نفس لفظ نيست بلكه به واسطه صله است. پس شبيه به نكره است كه به واسطه وصف اندكى تخصيص در او پيدا مىشود و از اين جهت «غير» كه نكره است صفت براى «الذين» مىآورند. (24)روض الجنان: و مذهب شافعى آن است كه: امام را مستحبّ است كه چون «الحمد» بخواند، آمين بگويد جز كه بلند نبايد گفت. (25)۲۳. علامه شعرانى: ... در خلاف گويد: «شافعى و اصحاب او گويند: امام را مستحب است چون از قرائت حمد فارغ شود آمين بگويد به اخفات». (26)روض الجنان: و اين مذهب عطا و احمدِ حنبل و داود و اسحاق است، و ابوحنيفه و سُفيان ثورى و مالك را دو قول است: يكى همچنين كه گفتيم، و ديگر آنكه: امام را نبايد گفتن، امّا مأموم را ببايد گفتن. (27)۲۴. علامه شعرانى: اين دو [ابو حنيفه و سفيان ثورى] هم گويند امام به اخفات آمين گويد پس عطف بر داود و اسحاق است؛ الاّ آنكه در خلاف تصريح به استحباب نكرده. ۲۸ روض الجنان: و طريقى اعتبارى اين است كه آن كس كه در نماز فاتحه خواند يا بر وجه قرائت خواند با بر وجه دعا؛ اگر بر وجه دعا خواند، به اتّفاق نمازش باطل بود، و اگر بر وجه قرائت خواند، شرع و عرف مانع است از آنكه عقيب قرائت آمين گويند، چنانكه عقيب ساير آيات كه در قرآن هست متضمّن دعا، و به اجماع در آن جا آمين نشايد گفتن. ديگر آنكه رسول صلىاللهعليهوآله گفت: اِنَّ هذِهِ الصَّلاةَ لايَصْلُحُ فيها شَىْءٌ مِنْ كَلامِ الادميّينَ، و به اتّفاق اين نه كلام خداست، كلام آدميان است. پس ترك بايد كردن از اين وجوه. ۲۹ ۲۵. علامه شعرانى: اگرچه اين دو طريق اعتبارى ضعيف است اما اجماع كافى است. و حقّ آن است كه مىتوان قرآن را به نيت قرآن خواند و هم در مثل «إِيّاكَ نَعْبُدُ» و «اهْدِنَا الصِّراطَ» قصد تعبّد و دعا كرد؛ چون اين الفاظ را صرف براى لقلقه لسان به ما تلقين نكردند بلكه نماز گزار در نماز بايد سعى كند در «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ» راستگو باشد و دعاى «اهْدِنَا» را با حضور قلب گويد. و حكايت كلام ديگرى منافى دعا نيست؛ مثلاً اگر كسى اين بيت را در مقام دعا گويد بر وى صادق آيد كه شعر سعدى خواند: اى بار خداى عالم آراىبر بنده پير خود ببخشاى ۳۰اما اينكه «آمين» كلام آدميّين است در حواشى وافى نوشتهايم. ۳۱
.
1) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۶۹.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۵۲. مطابق تعليقه شماره ۱۵۰۵ اين مجموعه.
3) .بنى اسرائيل (۱۷): ۸ .
4) .روض الجنان، ج ۱۲، ص ۱۶۳.
5) .روح الجنان، ج ۷، ص ۱۹۰. مطابق تعليقه شماره ۱۹۲۶ اين مجموعه.
6) .انعام (۶): ۱۲۴.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۷ـ ۱۱۸.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۲۲. مطابق تعليقه شماره ۲۸۱ اين مجموعه.
9) .روض الجنان، ج ۱۶، ص ۲۵۵.
10) .روح الجنان، ج ۹، ص ۳۵۲. مطابق تعليقه شماره ۲۵۶۶ اين مجموعه.
11) .روض الجنان، ج ۱۸، ص ۲۵۹.
12) .روح الجنان، ج ۱۰، ص ۳۹۴. مطابق تعليقه شماره ۲۷۴۵ اين مجموعه.
13) .روض الجنان، ج ۱۹، ص ۲۴.
14) .روح الجنان، ج ۱۱، ص ۴۴. مطابق تعليقه شماره ۲۷۶۵ اين مجموعه.
15) .روض الجنان، ج ۲۰، ص ۴۴۸.
16) .روح الجنان، ج ۱۲، ص ۲۰۰. مطابق تعليقه شماره ۲۹۳۱ اين مجموعه.
17) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۶۸.
18) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۰۰. مطابق تعليقه شماره ۴۶۵ اين مجموعه.
19) .روض الجنان، ج ۱، ص ۷۶.
20) .روح الجنان، ج ۱، ص ۴۶.
21) .روض الجنان، ج ۱، ص ۸۵ و ۸۶ .
22) .روح الجنان، ج ۱، ص ۵۳ .
23) .روض الجنان، ج ۱، ص ۸۸ .
24) .روح الجنان، ج ۱، ص ۵۴ .
25) .روض الجنان، ج ۱، ص ۹۰.
26) .روح الجنان، ج ۱، ص ۵۶ .
27) .گلستان سعدى، ص ۱۰۸، باب دوم، حكايت ۴۶.
. .
. .
دقتهاى ادبىگاهى علامه شعرانى با توجه به قوانين علم نحو و ديگر علوم ادبى تفسير ابو الفتوح را نقد كرده است. ۱. مؤلف ذيل آيه ۲۰ سوره يوسف مىگويد: «بِثَمَنٍ بَخْسٍ» ، اى باخِسٍ، و هُوَ مِنْ بابِ رَجُلٌ صَوْمٌ وعدْلٌ؛ به بهاى اندك، آنگه آن را شرح داد كه: درمى چند شمرده بود، و در عدد و مبلغ آن علما خلاف كردند: عبداللهِ عبّاس و عبداللهِ مسعود و قتاده و سدّى گفتند: بيست درم بود، ... بعضى اهل معانى گفتند: زير ده درم بود براى آنكه «دراهم» آن را گويند زير ده باشد تا به ده، چون بر ده بيفزايد درْهَماً گويند... . (1)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: اين سخن به نظر صحيح نمىرسد؛ چون اين فرق وقتى است كه عدد مذكور باشد. گويند «تسعة دراهم» و «أحد عشر درهما». اما اگر عدد نباشد جمع بر هر كثرت اطلاق مىشود. قال الله تعالى: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ» (2)گفتند اين مواطن هشتاد بود. (3)۲. مؤلف در ذيل آيه ۲۲۱ سوره بقره مىنويسد: مفَضَّل گفت: اصل نكاح جماع بود، پس به كثرت استعمال در عقد نيز استعمال كردند... . (4)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: بيشتر لفظ غير قبيح را براى معنى قبيح استعاره آورند نه بالعكس چنان كه وطى به معنى گام نهادن و مقاربت نزديك شدن و امثال آن. پس نمىتوان گفت نكاح در اصل براى وطى بوده پس از آن در عقد استعمال كردند. (5)
سوره بقره«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
روض الجنان: وَهْبِ مُنَبّه گفت: هر كه او سورة البقرة و آل عمران بخواند، نام او از عجيبا تا به غريبا برسد. گفتند: عجيبا و غريبا چه باشد؟ گفت: عجيبا زمين هفتم است، و غريبا عرش ربّ العالمين. (6)۲۶. علامه شعرانى: به نظر مىرسد كه در دو كلمه عجيبا و غريبا تصحيف است و دو كلمه غير مأنوس بوده، ناسخان به دو كلمه مأنوس تبديل كردند. و در بعض كتب لغت آمده است كه «عروبا» آسمان هفتم است. (7)روض الجنان: [مؤلّف پس از نقل روايتى به نقل از ابوهريره درباره جوانى كه چون حافظ سوره بقره بود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله او را به اميرى لشكر گماشت، مىگويد:] يا عجب! اگر جوانى سورتى داند كه پيران ندانستند، استحقاق امارت يافت بر ايشان. پس جوانمردى كه بيرون از آنكه جمله سور قرآن داند، و داند كه در قرآن محكم كدام است و متشابه كدام، ناسخ كدام و منسوخ كدامْ و مجمل كدام و مفصّل كدام، و بيرون از آن، از تورات و انجيل و زبور حكم كند در ميان اهلش، عجب باشد اگر مستحقّ امارت و امامت بود! (8)۲۷. علامه شعرانى: حفظ اين منقولات برابر علم امير المؤمنين عليهالسلام به اسرار توحيد و دقائق عرفان وحقائق علوم آخرت چون قطرهاى است از دريا. و از علم ناسخ و منسوخ و مجمل و مبيّن و امثال آن اندكى ناقص و محرّف از غير امير المؤمنين عليهالسلام نيز نقل كردهاند، اما از توحيد و معارف همان ناقص را از ديگر صحابه و تابعين نقل نكردند. (9)
.
1) .روض الجنان، ج ۱۱، ص ۳۳.
2) .توبه (۹): ۲۵.
3) .روح الجنان، ج ۶، ص ۳۵۶. مطابق تعليقه شماره ۱۷۳۰ اين مجموعه.
4) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۲۳.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۹۹. مطابق تعليقه شماره ۳۵۰ اين مجموعه.
6) .روض الجنان، ج ۱، ص ۹۲.
7) .روح الجنان، ج ۱، ص ۵۷؛ قاموس المحيط، ص ۱۴۶.
8) .روض الجنان، ج ۱، ص ۹۳.
9) .روح الجنان، ج ۱، ص ۵۸ .
تأملات كلامىمؤلف جابهجا مسائل كلامى را مطرح كرده و علامه شعرانى هم توضيحاتى در ذيل آنها آورده و احياناً آنها را نقد كرده است: ۱. مؤلف در ذيل آيه ۲۵ سوره ابراهيم مىنويسد: ... اهل اشارت گفتند: وجه حكمت در تشبيه اسلام و ايمان به درخت از آنجاست كه درخت تمام نباشد الاّ به سه چيز: عِرقى ثابت و اصلى قايم و فرعى عالى، همچونين ايمان و اسلام به سه چيز تمام شود: تصديقٌ بِالْقَلْبِ، و اقرارٌ باللّسانِ، و عمَلٌ بِالاَركانِ، بيانش حديث رضا عليهالسلام از پدرش از پدرانش عليهمالسلام از اميرالمؤمنين از رسول عليهالسلام كه گفت: الإيمانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ واِقرارٌ بالّلسانِ وعَمَلٌ بِالاَركانِ. (1)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: چنانكه گفتيم ايمان در مذهب شيعه و اكثر اهل سنت همان اقرار قلبى است و اقرار به زبان دليل آن است و عمل به اركان جزء ايمان نيست و بارها مؤلف تحقيق اين معنى كرده است. و مقصود از اين عبارت نه آن است كه فاسق كافر باشد يا منزلتى ميان ايمان و كفر بلكه چون مؤمن عمل نكند فايده كامل از ايمان نبرده، مانند آنكه گويند: مالدارِ بخيل فقير است. (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۷۹ سوره شعراء بعد از نقل كرامات اهل ذوق و تصوف مىگويد: اين حكايت و امثال اين بهنزديك اهل تصوّف از كرامات باشد، و بهنزديك ما اگر درست بود معجز بود كه خداى تعالى اظهار كند بر دست بعضى صالحان چون داند كه در آن لطفى خواهد بود يا بعضى مكلّفان را. مذهب علم الهدى (رَحْمَةُ الله عليه) اين است. (3)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: خلاف است ميان جماعتى از معتزله و اشاعره كه ظهور كرامت از اولياء خدا و صالحان ممكن است يا ممكن نيست، بيشتر معتزله جايز نمىدانند و آنچه در اين باب نقل است مانند طعام حضرت مريم و آوردن عرش بلقيس از آصف تكميل معجزه پيغمبرى مىشمارند و ديگران آن را ممكن مىدانند؛ چنانكه خواجه نصيرالدين و علامه حلى در تجريد و شرح آن اختيار آن كردند. (4)۳. مؤلف در ذيل آيه ۴۰ سوره نساء مىگويد: ... و دليل بر اين آن است كه: در خبر لفظ مظلمه گفت و مقابله مظلمه به عوض باشد، و ثواب عمل كسى به كسى ندهند و بر فعل كسى ديگرى را عقاب نكنند... . (5)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: اگر گويى: نماز و حجّ استيجارى چگونه است كه ثواب عمل زنده را براى مرده نويسند، گوييم: ثواب عمل زنده براى زنده است و آنچه خداوند تعالى به مرده دهد تفضّل است نه استحقاق؛ چنان كه اگر وصى و وارث به وصيت عمل نكنند عقاب بر همان است كه تخلّف كرده نه ميّت. و بر اين اجماعِ اهل عدل است. (6)
۱. « الم »
روض الجنان: اهل اشارت گفتند: «الف» أنا، «لام» لى، «ميم» مِنّي. به «الف» اشارت به آن كرد كه همه منم. به «لام» اشارت به آن كرد كه همه مراست. به «ميم» اشارت به آن كرد كه همه از من است. (7)۲۸. علامه شعرانى: در تفسير منهج الصادقين نكاتى در اين حروف مقطّعه آورده است كه در جاى ديگر مجموع نديدهام. البته رجوع به آن كتاب شود. (8)
۳. «الَّذِينَ يُؤمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»
روض الجنان: امّا «غيب»، هر چه مُغَيّب باشد از چشمها و مصوّر باشد در دلها. (9)۲۹. علامه شعرانى: عالم غيب در مقابل عالم شهادت است، چنانكه فرمود: «عالِم الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» . (10)و اصل ايمان و تديّن آن است كه انسان معتقد باشد غير اين عالم ماده محسوس عالم ديگراست و موجود ديگر، تا به خدا و فرشتگان و روح و قبر و قيامت اقرار كند. (11)روض الجنان: راوى خبر گويد كه: يك روز رسول صلىاللهعليهوآله صحابه را گفت: دانى كه از مؤمنان كه فاضلتر است؟ گفتند: فرشتگان. گفت: ايشان چنيناند، و نه ايشان را مىخواهم. گفتند: پيغمبران. گفت: ايشان چنيناند، و نه ايشان را مىخواهم. گفتند: يا رسول اللّه! كيستند ايشان؟ گفت: جماعتى كه از پس من باشند تا به آخر زمان، مرا نديده و سخن من ناشنيده و معجزات من ناديده، ورقى مُغلق (12)بينند و سوادى بر بياضى، بر آن كار كنند. ايشان فاضلترين اهل ايمانند. آنگه برخواند: «الَّذِينَ يُؤمِنُونَ بِالْغَيْبِ» (13). ۳۰. علامه شعرانى: در عهد قديم كتابها را مىبستند و قفل مىكردند و مهر مىزدند چنانكه در مقدمه صحيفه كامله سجاديه است كه حضرت ابى عبدالله عليهالسلام«فَاستخْرَجَ منها صحيفةً مُقْفَلَةً مَختومةً فَنظَر إلى الخاتَمِ وقَبّلَهُ وبَكى، ثمّ فَضّه و فَتَح القفلَ ثمّ نشر الصحيفةَ» و ما شرح آن را در ذيل صفحه ۸ از شرح و ترجمه صحيفه نوشتهايم. (14)روض الجنان: اكنون بايد كه نماز كُن، متأنّى باشد، و حدود او نه دارد، و شرايط او ظاهراً و باطناً به جاى آرد، چنانكه آن كس كه چوب بر آتش راست كند، چه اگر تأنّى نكند و پيش از وقت بجنباند بشكند، و اگر بسيار بر آتش رها كند بسوزد، بر وفق آنچه شرع فرموده است تا نماز او عبادت باشد. (15)۳۱. علامه شعرانى: افتاده دارد بدين مضمون كه «نماز را هم بايد به جاى آورد». (16)روض الجنان: «نَفَقْ»، سَرَبى باشد در زيرزمين كه آن را راهى باشد به جايى. (17)۳۲. علامه شعرانى: سَرَب جاده و راه زير زمينى است. ۱۸
.
1) .روض الجنان، ج ۱۱، ص ۲۷۱ ـ ۲۷۲.
2) .روح الجنان، ج ۷، ص ۲۳. مطابق با تعليقه شماره ۱۸۱۴ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۱۴، ص ۳۳۱.
4) .روح الجنان، ج ۸ ، ص ۳۴۵. كشف المراد، ص ۴۷۶. مطابق تعليقه شماره ۲۳۳۹ اين مجموعه.
5) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۶۷.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۹۲. مطابق تعليقه شماره ۸۷۴ اين مجموعه.
7) .روض الجنان، ج ۱، ص ۹۷.
8) .روح الجنان، ج ۱، ص ۶۰. منهج الصادقين، ج ۱، ص ۵۸ ـ ۶۵.
9) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۰۳.
10) .توبه (۹): ۹۴.
11) .روح الجنان، ج ۱، ص ۶۴.
12) .در چاپ مشهد «معلّق» آمده است.
13) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۰۴.
14) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۰۵.
15) .روح الجنان، ج ۱، ص ۶۶، يعنى جمله به اين صورت بايد باشد:«... و اگر بسيار بر آتش رها كند بسوزد [نماز را هم بايد به جاى آورد]، بر وفق آنچه شرع فرموده است...».
16) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۰۷.
17) .روح الجنان، ج ۱، ص ۶۶.
. .
مسائل اصول فقهمؤلف گاهى در ذيل آيات به مسائل اصول فقه اشاره كرده و علامه شعرانى آن را بيشتر توضيح داده است: از جمله مؤلف در ذيل آيه ۱۳ سوره نحل به مسأله استعمال لفظ در بيش از يك معنا كه در اصول فقه مطرح شده اشاره كرده است: «مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ» ، نصب او بر حال است از مفعول و رفع «الوانُه» به مُختْلفاً است، لانَّ اسمَ الفاعلِ يَعمَلُ عَمَلَ الفِعْل. به الوان و انواع مختلف كه يك با يك نماند. «الوان» شايد تا حمل كنند بر حقيقت و شايد تا حمل كنند بر انواع و شايد كه حمل كنند بر هر دو وجه بهنزديك ما، چه لفظ به يك عبارت توان كردن از دو معنى مختلف و از حقيقت و مجاز و اين مسألهاى است از اصول الفقه كه يُعبَّر باللّفظةِ الواحِدةِ عَنِ المَعنَيَيْنِ المُختَلِفَيْنِ و عَنِ الحقيقةِ وَالمجاز. (1)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: اين مسأله در اصول فقه است كه آيا مىتوان لفظ مشترك را در بيش ازيك معنى استعمال كرد يا جايز نيست؟ در صورتى كه اجتماع آنها ممكن باشد مانند دوش در فارسى كه مشترك است هم شب گذشته را از آن مىخواهند وهم دوش به معنى منكب و پشت شانه و سعدى گويد: آن سيل كه دوش تا كمر بودامشب بگذشت خواهد از دوشدوش در مصرع اوّل به معنى گذشته است و ممكن نيست از آن معنى منكب خواست اما در مصرع دويم هر دو ممكن است و سعدى هر دو را خواسته: هم شب گذشته و هم منكب. از علماى اصول آنها كه در ادب مهارت دارند جايز مىشمارند و آنها كه در ادب ضعيفند و به قياس و عقل اعتمادشان بيشتر است جايز نمىدانند و استعمال در حقيقت و مجاز هم بر اين قياس. و صاحب اين كتاب همه را جايز مىداند. (2)
۴. «... وَ بِالاْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ»
روض الجنان: و «يقين»، هر علمى باشد مستدرك. (3)۳۳. علامه شعرانى: يقين علمى را گويند كه بعد از شك حاصل شود. (4)روض الجنان: اگر گويند: نه معنى اين داخل است، فى قوله: «اَلَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» ، اينجا تكرار كردن چه معنى دارد؟ جواب از دو وجه باشد: يكى آنكه، آن جا اجمال كرد و بر سبيل جُمله گفت، و اينجا تفصيل داد، چه اوّل مُجمل است و اين معيّن. (5)۳۴. علامه شعرانى: چون اوّل مجمل بود و به تعيينْ نام آخرت در آن مذكور نبود، چون به تعيين نام برد از اجمال بيرون آمد. (6)
۷. «... وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ ...»
روض الجنان: و «غشاوت»، غطا و پوشش بود، يعنى پوششى كه با آن حق را نمىبينند. و غاشيه زين از اينجا گويند كه پوشش زين باشد. ۷ ۳۵. علامه شعرانى: در عهد مؤلّف اشراف و اعيان زينهاى مُرَصَّع داشتند و براى حفظ آن جامه با كمال تكلّف آماده كرده بودند و آن را غاشيه مىگفتند چون از اسب پياده مىشدند نوكرى كه غاشيه را بر دوش داشت روى زين مىكشيد و آن را مىپوشيد. ۸
.
فوايد تفسيرىفوايد تفسير علامه شعرانى هم در تعليقات كم نيست، نگاه نقادانه و عالمانه ايشان در بسيارى از حواشى هويداست: ۱. مؤلف در ذيل آيه ۹۲ سوره نحل مىنويسد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها» ؛ گفت مباشى چنانكه آن زن كه ريسمان خود را تاب باز دهد پس از آنكه محكم كرده باشد. و در قوّت دو قول گفتند: يكى آنكه به معنى ابرام و إحكام است، يكى آنكه: القوّة؛ الطّاقة مِنَ الحبل، يك تَوْ از رسن را قوّت خوانند جمعها: القوى. كلبى و مُقاتل گفتند: اين زنى بود كم خرد از قريش او را ريطه بنت عمرو گفتند و هو عمرو بن سعد بن كعب بن زيد بن مناة بن تميم، و لقب او جُعَل بود. او دوكى بكرده بود مقدار يك ارش، نهكى در سر آن كرده به مقدار انگشتى و بادريسهاى بزرگ در خورِ آن در او افگنده و پشم و موى رشتى به آن و پرستاران را فرمودى تا از آن مىرشتندى از بامداد تا نماز پيشين، چون نماز پيشين بودى بفرمودى تا آنچه رشته بودندى تاب بازدادندى. خوى و عادت او بر اين بود... . (1)علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: قول صحيحتر در تفسير آن است كه اشاره به زنى خاص و معهود نيست؛ چون غالب مفسران اين زن را به تعيين نمىشناختند و خداوند تعريف به مجهول نمىكند بلكه مَثَل زد خداوند شكستن عهد را به باز كردن ريسمان پس از رشتن. چنانكه مثل زد كلمه طيبه را به شجره طيبه و كلمه خبيثه را به شجره خبيثه نه درختى معهود وخاص و مَثَل زد صدقه در راه خدا را به دانه كشته كه هفت خوشه برآورد، در هر يك صد دانه نه آنكه دانه خاص بدين صفت در خارج موجود باشد. اما جماعتى از مفسرين پيوسته جزئيات و مشخصات و ماديات را به از كليات و مجردات درك مىكنند و همه چيز را بر طبع خود حمل بر يك فرد معهود مى كنند و مؤلّف قول آنها را نقل كرده است. (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۱۷۷ سوره بقره مىنويسد: اهل تأويل در سبب نزول آيت خلاف كردند. حسن بصرى وقتاده و ربيع گفتند: سبب نزول آيت آن بود كه، جهودان در نماز روى به مغرب كردندى و ترسايان به مشرق. (3)علامه شعرانى نيز در حاشيه مىگويد: گرچه اين سخن در ميان مفسّران معروف است، اما معنى آن را در نيافتيم؛ چون ترسايان روى به مشرق نمىكنند و يهود هم روى به مغرب ندارند در عبادت، و بيت المقدس نسبت به بلاد ما غربى است و نسبت به مدينه شمالى و مسلمانان در آن هنگام كه بيت المقدس قبله بود روى به شمال مىايستادند. البته يهود هم اگر روى به جانب بيت المقدس مىكردند روى به شمال مىايستادند. (4)۳. مؤلف ذيل آيه ۴ سوره مائده مىنويسد: ... «اُحِلُّ لَكُمُ الطّيّباتُ» بر شما حلال كردهاند از ذبايح آنچه حلال و پاك است و مراد به طيّبات محلّلات است... . (5)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: اما اين گونه جواب مشتمل بر دور است و صحيح نيست؛ كسى پرسد: چه چيز براى ما حلال است؟ جواب دهند: آنچه حلال است براى شما حلال است. (6)۴. مؤلف در ذيل آيه ۳۱ سوره مائده مىگويد: «فَبَعَثَ اللّهُ غُراباً...» چون قابيل به كار درماند، خداى تعالى دو كلاغ بفرستاد تا با يكديگر جنگ كردند و يكى ديگر را بكشت، آنگه بيامد و به چنگال زمين بر رفت و او را در آن جا نهاد و خاك با سر او كرد... . (7)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: از آيه قرآن معلوم نمىگردد كلاغى كلاغ ديگر را كشت بلكه زمين را مىكند، گويى چيزى پنهان كرده را مىجست، و اين عادت كلاغ است. (8)۵ . مؤلف در ذيل آيه ۲۸۶ سوره بقره مىنويسد: ... و بعضى دگر گفتند: مراد به «اضر» ثقل است؛ بار خدايا بار گران در تكليف بر ما منه چنانكه بر آنان نهادى كه پيش ما بودند، و آنْ آن بود كه در اخبار مىآيد كه: خداى تعالى در شبان روز پنجاه نماز بر امّت موسى نهاد، و ايشان را به زكات ربع مال فرمود دادن، و چون جامهشان پليدى رسيدى ببايستى بريدن و نمازشان جز در مسجد روا نبودى، و چون آب نيافتندى، تيمّم روا نبودى ايشان را. و چون گناهى بكردندى، علامت آن گناه بر روى ايشان پديد آمدى. و چون در سراى به معصيتى مشغول شدندى، بر در آن سراى به خطّى روشن پيدا شدى كه: فلانان در اين سراى فلان كار مىكنند، و اين قول عطا و مالك بن انس و مورَّج و قُتيبى و ابن الانبارىّ است. (9)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: اين روايت به عقل نزديكتر از آن است كه گوشت تن خود را به مقراض مىبريدند. و به گمان من «قطعوه» يعنى جماعت بنى اسرائيل زن يا مرد نجس را از جماعت خود بيرون و قطع علاقه مىكردند، در مسجد و جماعت راه نمىدادند و با آنها در يك خانه نمىماندند و معاشرت نمىكردند؛ چنانكه هنوز با زن حائض چنين رفتار مىكنند. آنگاه بعضى روات نقل به معنى كرده است چنانكه به عقلش رسيده. (10)
۸ . «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ...»
روض الجنان: «وَ مِنَ النّاسِ» ، «مِن» تبعيض است، و «ناس» اسم جنس است و «لام» در او تعريف جنس است. و اين اسمى واحد است مر جماعت مصوّر را به اين صورت. (11)۳۶. علامه شعرانى: يعنى به صورت آدمى. (12)روض الجنان: در خبر است كه: خداى تعالى چون آدم را بيافريد در بهشت مىگشت تنها، دلش تنگ شد، خداى تعالى خواب بر او افگند... . (13)۳۷. علامه شعرانى: اول كسى كه براى عمل جراحى بيهوش كرد جبرئيل بود، و در محل خود خواهيم گفت در اين حكايت شك و اختلاف است. (14)
۹. «...وَ مَا يَشْعُرُونَ»
روض الجنان: و اصل «شِعْر» علم بود به امرى دقيق، و شعر از اينجاست. و موى را شَعْر از اينجا گويند. (15)۳۸. علامه شعرانى: كه موى باريك و دقيق است. ۱۶
.
1) .روض الجنان، ج ۱۲، ص ۸۵ .
2) .روح الجنان، ج ۷، ص ۱۳۸. مطابق تعليقه شماره ۱۸۸۱ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۲، ص ۳۰۷.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۸. مطابق تعليقه شماره ۲۰۰ اين مجموعه.
5) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۵۱.
6) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۱۰. مطابق تعليقه شماره ۹۸۴ اين مجموعه.
7) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۴۴.
8) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۸۰. مطابق تعليقه شماره ۱۰۵۲ اين مجموعه.
9) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۵۷ ـ ۱۵۸.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۳۰. مطابق تعليقه شماره ۵۶۴ اين مجموعه.
11) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۱۸.
12) .روح الجنان، ج ۱، ص ۷۴.
13) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۱۸.
14) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۲۱.
15) .روح الجنان، ج ۱، ص ۷۶.
۱۰. «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مرَضاً...»
روض الجنان: ... و وجهى ديگر آن است كه، خداى تعالى افعالى كرد با ايشان كه ايشان عند آن بايست تا به ايمان و طاعت نزديك شوند، ايشان در كفر بيفزودند، خداى با خود حواله كرد از آن جا كه آن فعل او بود كه ايشان عند آن ازدياد كردند، چنانكه در حقِّ سُورت گفت: «وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ * وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ...» (1)در اين آيات زيادت ايمان را و زيادت كفر را حوالت با سورت كرد، و معلوم است به ضرورت كه سورت، ايمان و كفر نيفزايد؛ بل ايشان ايمان و كفر افزايند و لكن چون عند نزول سورت بود، با سورت حوالت كرد. و اين آيات هم در حقّ منافقان است در آخر سوره التّوبه ... . و مانند اين قوله تعالى حكاية عَنْ نوح عليهالسلام: «فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلاّ فِراراً» (2)و مثله: «فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي...» (3). ۳۹. علامه شعرانى: معنى آن است كه گاه فعلى را نسبت به فاعلى مىدهند كه در حقيقت فاعل نيست بلكه مصاحب فعل است، مانند سوره قرآنكه ايمان و كفر كسى را زياد نمىكند بلكه خود مردم وقت نزول سوره ايمان و كفر خود را زياد مىكنند؛ چون ايمان و كفر اختيارى است و موجب ثواب و عقاب، پس فاعل آن خود مكلّف است. (4)
۱۳. «...قالُوا أَ نُؤمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لايَعْلَمُونَ»
روض الجنان: و از اين كار را خداى تعالى زنان و اطفال را سُفَهاء خواند، في قوله:
.
قصص قرآنعلامه شعرانى در حاشيه تفسير آيه «وَ لا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً» (1)با اشاره به فلسفه ذكر قصص در قرآن در حاشيه مىنويسد: طريقه قرآن ـ چنانكه گفتيم ـ در نقل حكايات اقتصار بر موضع عبرت است نه تفاصيل وجزئيات و مردم قصه دوست مىخواهند در حكايت تفاصيل آن را بدانند و براى يافتن آن به هر وسيله دست فرا مىبرند و بسا دروغ و غلو و مبالغه كه عادت مردم جاهل است در حكايات داخل مىكنند كه سود ندارد، بلكه گاهى زيان دارد؛ چون صورت دين و حكايات دينى را در نظر بسيارى زشت مىكند وموجب گمراهى مىشود؛ مثلاً بلندى قامت عوج بن عنق و بزرگى بساطِ سليمان عليهالسلام و اَشكال عجيبه يأجوج و مأجوج و نشستن ديو بر ملك و تخت حضرت سليمان، و عاشق شدن حضرت داود به زن سرهنگ خود اوريا، وتوسل براى كشتن او و آمدن هاروت و ماروت به زمين و زنا كردن با فاحشه زهره نام و مسخ شدن آن به صورت ستاره وامثال اين امور بسيار از حرص مردم به تفاصيل حكايات وسؤال از غير امام وپيغمبر برخاسته است. و در اين آيه خداوند نهى فرمود پيغمبر را به نمايندگى امت كه در اين امور از كسى سؤال نكنند و آنچه به كار عبرت نمىآيد در صدد تحقيق آن نباشند از جمله عدد اصحاب كهف كه سه بود يا پنج يا هفت. و موضع عبرت نگاهداشتن خدا است جماعتى را در خوابْ مدتى طويل به خرق عادت كه مدت آن هم بر ما مجهول است. اما مردم هفت تن گفتند و نام آنها معين كردند و زمان خواب رفتن و بيدار شدن و سلطان هر دو وقت را و رنگ سگ ونام او، نام كوه وغار وى و ساير چيزها كه دليل بر صحت آن نيست و فايدهاى بر دانستن آن مترتب نى، جز آميختن قول كسانى كه معصوم از خطا نبودند واختلاف بسيار داشتند وتناقض بى شمار با كلام خداوند صادق كه «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» (2). بارى درباره اصحاب كهف به مفاد قرآن اكتفا بايد كرد و در روايت ضعيف و قول غير معصوم ترديد بايد داشت. (3)
«وَ لا تُؤتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِياماً» . (4)۴۰. علامه شعرانى: مؤلّف گاهى «از اين كار» گويد به معنى بدين علت و سبب. (5)روض الجنان: «وَ لكِنْ لايَعْلَمُونَ» ؛ ولكن نمىدانند. حقيقت «علم»، معنيى باشد كه اقتضاى سكون نفس كند و از قبيل اعتقاد باشد، و از حقّ او آن است كه معتقد بر وفق اعتقاد باشد و اگرچه در حد نبايد آوردن، چه در حدّ لفظى باشد كه بدو كشف و ابانت افتد محدود را از نامحدود. (6)۴۱. علامه شعرانى: يعنى شرط علم آن است كه موافق واقع باشد. و گفتهاند علم تصديق ثابت جازم مطابق واقع است. و مؤلّف گويد علم بايد مطابق واقع باشد اما در تعريف نبايد اين قيد را آورد چون هر كس هر اعتقاد دارد آن را موافق واقع مىداند و هرگز نمىتواند تصور كند مطابق واقع نيست و اگر چنين تصورى براى او حاصل شود او در شك است نه عالم. پس به اين قيد نمىتواند تشخيص دهد اعتقاد او چيست مگر ديگرى كه بر اعتقاد او واقف شود و آن را مخالف واقع بيند، بگويد آن علم نيست چنانكه دهريه به اعتقاد جازم مىگفتند خدا و عالم آخرت وجود ندارد، خداوند فرمود: «ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ يَظُنُّونَ» (7): و حق اين است كه اين قيد را در تعريف مىتوان آورد و سبب امتياز محدود از غير محدود مىشود منتها نزد غير معتقد. و كلام مصنّف مأخوذ از ذريعه سيد مرتضى است. (8)
۱۴. «وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا»
روض الجنان: «لقاء»، از معنى رؤيت در هيچ نباشد. (9)۴۲. علامه شعرانى: يعنى لقاء به معنى رؤيت به هيچ وجه استعمال نشده است. (10)
.
1) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۲۴. نساء (۴): ۵ .
2) .روح الجنان، ج ۱، ص ۷۸.
3) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۲۴.
4) .جاثيه (۴۶): ۲۴.
5) .روح الجنان، ج ۱، ص ۷۹.
6) .كهف (۱۸): ۲۲. روض الجنان، ج ۱۲، ص ۳۳۷.
7) .فصّلت (۴۱): ۴۲.
8) .روح الجنان، ج ۷، ص ۳۲۱. مطابق با تعليقه شماره ۲۰۴۹ اين مجموعه.
9) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۲۵.
10) .روح الجنان، ج ۱، ص ۷۹.
ذوالقرنين كيست؟در ميان مفسران درباره ذوالقرنين چندين نظر وجود دارد. نظر علامه شعرانى اين است كه ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است و چند دليل براى آن ذكر كرده است: ذوالقرنين لقب اسكندر مقدونى است و مشهور نزد مفسرين همين است و امام رازى گويد: كسى كه به شرق و غرب و شمال عالم رفته و همه را تسخير كرده باشد اگر غير اسكندر بود او هم مانند اسكندر معروف مىشد و همه مىشناختند با آنكه كسى جز وى بدين عمل معروف نيست. و ابوريحان بيرونى نقل كرده است كه ذوالقرنين ابوكرب حميرى بود وليكن جهانگيرىِ وى افسانهاى است بى اصل و ثمر. و گويند عمر بن خطاب معتقد بود ذوالقرنين يكى از فرشتگان خداست و شايد علت آن بود كه قرآن نمىخواند و فكرش متوجه چيزهاى ديگر بود. و نويسنده اين حواشى گويد: يكى از ادله قول مشهور سؤال يهود است؛ چون آنان ابوكرب را نمىشناختند اما اسكندر نزد آنان معروف بود و در كتب تاريخ خود اخبار وى را نوشته بودند؛ چون او به بيت المقدس آمد، عالم بزرگ يهود را با حرمت و تعظيم پذيرفت و دين آنها را آزاد گذاشت و اجازه داد در شهرهاى خود به همان احكام و شريعت تورات عمل كنند و قوانين دولتى يونانيان براى آنها لازم نباشد. از اين جهت اسكندر را بزرگ مىداشتند اگر چه پس از وى جانشينان او با يهود بدرفتارى كردند. و دليل ديگر بر قول مشهور آنكه خداوند نقل اخبار انبيا مىكند يا كسانى كه مانند انبيا در نشر خير و آداب واخلاق تأثير بسيار داشتند، و از انبيا گذشته هيچ يك از پادشاهان جهان آن اندازه مؤثر نبود و در تأديب وتهذيب وتعليم علوم آن كوشش نكرد كه اسكندر كرد. (1)
۱۵. «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»
روض الجنان: و «استهزاء» و «سُخْريّت»، بهنزديك عرب عيب باشد، قال الله تعالى: «إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها...» (2)، أىْ يُعابُ. (3)۴۳. علامه شعرانى: ... به نظر مىرسد كه [اين تعبير] خود جواب مستقلى است. و خلاصه آنكه گاه استهزا در لغت عرب به معنى عيب گرفتن آمده است و «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» يعنى خداى را بر آنها عيب مىگيريد. (4)روض الجنان: زبانيگان در ايشان رسند و ايشان را با راه دوزخ برند و در دوزخ اندازند. (5)۴۴. علامه شعرانى: يعنى زبانيهها و مأموران دوزخ. چون در فارسى «هاى» آخر اسماء را چون به الف و نون جمع بندند تبديل به گاف كنند مانند بندگان و رفتگان، مؤلّف «هاى» آخر زبانيه را مبدّل به گاف كرده است. (6)
۱۷. «... فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ...»
روض الجنان: «اَضاءَ» هم لازم هست و هم متعدّى، يقول: أضاءَ الْقَمَرُ الظُلمَةَ، وأضاء الْقَمَرُ به معنى ضاء، و ضاءَ يَضُوءُ ضَوْءاً اِلاّ لازم نباشد. (7)۴۵. علامه شعرانى: «ضاءَ» ثلاثى مجرد پيوسته لازم است. (8)روض الجنان: قال الله تعالى: «لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً» (9)، و «مَحالَه»، جَهره بود براى آنكه گردد. (10)۴۶. علامه شعرانى: جَهره چرخى است كه نسّاجان به وسيله آن نخ ريسمان بر ماسوره پيچند. ۱۱
.
1) .روح الجنان، ج ۷، ص ۳۷۰. مطابق تعليقه شماره ۲۰۸۱ اين مجموعه.
2) .نساء (۴): ۱۴۰.
3) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۲۷.
4) .روح الجنان، ج ۱، ص ۸۱ .
5) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۲۸؛ در چاپ مشهد «زبينكان» ضبط شده است.
6) .روح الجنان، ج ۱، ص ۸۲ .
7) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۳۸.
8) .روح الجنان، ج ۱، ص ۸۸ .
9) .كهف (۱۸): ۱۰۸.
10) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۳۹.
روششناسى تفسير ابو الفتوحگاهى مؤلف در ذيل آيات قصههاى عجيب و غريب از آفرينش زمين و آسمان و داستانهاى پيامبران نقل مىكند و علامه شعرانى نقل آنها را از باب اينكه مؤلف مىخواسته تفسيرش از اين اقوال خالى نباشد و يا اين داستانها مشتمل بر حكمت و موعظه است، دانسته است. ۱. مؤلف در ذيل آيه ۶ سوره طه مىگويد: عبداللهِ عبّاس گفت: زمين بر پشت ماهى است، و ماهى بر روى آب است، و طرفى ماهى كه سرو دنبال اوست در زير عرش ملتقى اند به هم آمده. و زير دريا سنگى سبز هست كه سبزى آسمان از اوست، و آن سنگ آن است كه خداى تعالى در سورت لقمان گفت: «فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ... » ، (1)و آن سنگ بر سُرُوى گاوى است و پايهاى گاو برثرى نهاده است، وزير ثَرى كس نداند تا چيست مگر خداى تعالى. و آن گاو دهن باز كرده است چون درياها همه يكى شود در شكم آن گاو شود و درياها خشك شود. (2)علامه شعرانى چنين مىنويسد: اين سخنان را نه براى آن نقل مىكنند كه خود بدان معتقدند يا خواننده را بدان معتقد سازند بلكه تا كتاب از اقوال مشهوره خالى نباشد و رسم علماى اسلام است در هر علم از توحيد و فقه و اصول و تفسير و حديث اقوال باطل را نقل مىكنند تا مردم نپندارند در نقل خيانتى كردند و چيزهايى كه نپسنديدند به سليقه خود از دين حذف كردند. و شايد حق همان بود كه حذف كردند. (3)۲. مؤلف در ذيل آيه ۵۲ سوره شعراء مىنويسد: «وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى» ، حق تعالى گفت: ما وحى كرديم به موسى كه، بندگان مرا ببر به شب كه فرعون بر پى شما بيايد. ابن جريج گفت: در اين آيت خداى تعالى امر كرد به موسى كه، بنى اسرائيل را بفرماى تا هر چهار خانهاى شوند با خانهاى شوند، و در هر سراى كه اينان باشند برهاى بكشند، و در سراى به خونِ او خون آلود كنند كه من فرشتگان را خواهم فرستادن تا كودكان آل فرعون را هلاك كنند، و علامت ايشان اين است و در سرايى نشوند كه بر در آن سراى اثر خون باشد. آنگه بفرماى تا آرد بسريشند، و همچنين فطير بپزند تا زود باشد، آنگه تو با بنى اسرائيل برو تا به كنار دريا تا من بفرمايم كه چه بايد كردن. موسى عليهالسلامهمچنين كرد. چون در روز آمدند، فرعون گفت: بنگر تا موسى چون كرد! مالهاى ما بستدند و فرزندان ما را بكشتند. آنگه بفرمود سرير او از شهر بيرون بردند و بر اثر ايشان لشكرى را گسيل كرد هزار هزار و پانصد هزار پادشاه مُسَوّر را كه در دست دستورنجن زرّين داشتند، و با هر پادشاهى هزار مرد بودند... . (4)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: يك ميليون پادشاه در يك عصر موجود نيست، بلكه در چند قرن هم، اما اين سهو نساخ نيست بلكه ترجمه عرائس ثعلبى است: «ألف ألف و خمسمأة الف ملك مسور مع كلّ ملك ألف رجل» (5)و آن را از ابن جريج نقل كرده است. و اين گونه مبالغات غير معقول در گفتار آنان بسيار است و ثعلبى و مؤلف به مقتضاى امانت در نقل سخن مفسران مشهور را خواه صحيح باشد و خواه غلط بىتغيير روايت كردند و متعهد صحت سخن هيچ كس نشدند و خيانت هم نكردند وچيزى را كه آنها گفته بودند ناگفته نگذاشتند و نپوشيدند و مردم مجبور نيستند كلام غير معصوم را قبول كنند. (6)۳. مؤلف در ذيل آيه ۳۵ سوره نمل مىنويسد: ... سليمان عليهالسلام گفت: كيست كه اين بداند سفتن؟ انسيان ندانستند و نه جنّيان... . آنگه گفت: كيست كه ريسمان در اين مهره سفته كشد؟ كرمكى سفيد گفت: من تمام كنم، آنگه رشته در دهن گرفت و از اينجانب در رفت و به دگر جانب برون آمد. سليمان گفت: چه خواهى؟ گفت: از خداى بخواه تا روزى من از ميوهها كند، گفت: كرده شد... . (7)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: از ضعف بعضى اين سخنان عجب نبايد داشت، چون روايت از امام نيست و مؤلف براى آنكه از گفته پيشينيان چيزى فرو نگذاشته باشد آن را نقل كرده. و به قرائن گذشته معلوم گرديد كه وى به همه آنچه ثعلبى و ديگران در اين قصص روايت كردند اعتماد نداشت. (8)۴. مؤلف در ذيل آيه ۱ سوره ذاريات مىنويسد: ... موسى برگشت و مىگفت: اى خدايى كه روزى خلقان به امر تو است، يكى را باران مىبايد و يكى را آفتاب، و يكى را باد مىبايد و يكى را هواى ساكن آرميده، و تو خداوند همه را مراد بدهى و به حسب مصلحت روزى به هر يك رسانى چنانكه تو دانى. (9)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: از اين خبر معلوم مىگردد كه علماى ما در سند اخبار قصص چرا مساهله مىكردند، چون آنچه متضمن حكمت و تعليم و موعظه بود براى فايدهاش مىآوردند و اگر در اصل حكايت مناقشه بود در آن تعليم مناقشه نبود. وعاقلان مىدانند مقصود اصلى از نقل حكايات عبرت و موعظه است و موعظه حق است، اگرچه وقوع حكايات مشكوك بود و در اثبات آن اصرار نداشتند. (10)۵ . مؤلف در ذيل آيه ۱۹۸ سوره بقره مىنويسد: ... پس براى تذلّل و خضوع حاجّ و صبر ايشان بر وقوف در اين روز در اين مَوْقف [عرفه ]اين نامها بر روز و بر جاى نهادند. (11)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: اين اختلاف در وجه تسميه عرفه دليل است كه مؤلّف گفتار مفسران را براى اعتماد و اعتقاد بدان روايت نمىكرد بلكه براى آنكه كتاب از گفتار آنان خالى نباشد. و دانستن آنكه عرفه را چرا عرفه گفتند از ضروريات نيست و اگر ندانيم كدام از اين روايات صحيح است هم مقصّر نيستيم و شايد هيچ يك درست نباشد و تسميه را علتى ديگر بود. (12)۶ . مؤلف در ذيل آيه ۱۲ سوره مائده مىنويسد: «... و روايتى ديگر آن است كه او [عوج ]در زمين بغى و طغيان از حدّ ببرد...». (13)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: اين حكايات درباره عوج و بزرگى قوم او از ثعلبى است (14)نه از ائمه معصومين عليهمالسلام و مرحوم مجلسى (عليه الرحمه) هم بر خلاف قاعده خويش در بحار الانوار آن را از ثعلبى روايت كرده است (15)تا كتابش از اين حكايات خالى نباشد. اختلاف روايت دليل آن است كه مؤلّف به صحت هيچ يك معتقد نيست و آن را براى اعجاب نقل كرد؛ چون اين گونه قصص غريب در ذهن مردم مىماند خواه صحيح و خواه باطل و مىخواهند تفصيل آن را بدانند و چون به كتب تفسير مراجعه كنند و نيابند كتاب را ناقص دانند. و علماى سلف (رضوان الله عليهم) در هر علم اقوال ضعيف و باطل را نقل مىكردند و در فقه و كلام و حديث و غير آن. و اين اقوال متناقض كه مؤلّف در اين كتاب از مفسرين آورده معتقد به صحت همه آنها نبوده است. و اين كه بعض اهل زمان ما گويند نبايد اقوال ضعيف را در كتب نقل كرد صحيح نيست بلكه امانت علما مقتضى آن است كه همه چيز را نقل كنند و باب تحقيق را باز گذراند. (16)۷. مؤلف در ذيل آيه ۲۶ سوره مائده مىگويد: ... و حشويان اصحاب حديث در اين خبر آوردند كه چون ملك الموت عليهالسلامآمد تا جان موسى بردارد، گفت: اجابت كن خداى را، موسى تپنجه بر روى او زد و يك چشم او كور كرد... . (17)و علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: بايد دانست روش علماى اسلام در تحقيق مسائل و مطالب آن است كه هر قول و عقيده اگر چه باطل باشد و سست و واهى آن را نقل مىكنند و علت بطلان آن را مىگويند، اگر چه در تفسير قرآن باشد. و عوام مردم معتقدند كه بايد سخنان ضعيف و باطل را نگفت و ننوشت و به آنكه صحيح و حق است اكتفا كرد. وليكن اين طريق پسنديده نيست، زيرا كه سبب شبهه مىشود. و مردم متأخّر مىگويند متقدّمان به غلط بدون علت يا به عمد بسيارى از گفتههاى پيغمبر و ائمه را از ميان بردند و شايد حق در آن بود كه حذف كردند. از اين جهت، علما همه گفتهها را ضبط كردند تا همه كس بيند و توهم باطل نكند. و اگر در عهد عثمان مصاحف ديگر را نمىسوزانيدند اين همه اوهام باطل و مبالغهآميز در تحريف به وجود نمىآمد و همه مىديدند اختلاف آن مصاحف با مصحف موجود بسيار ناچيز است. (18)
۲۰. «يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ ...»
روض الجنان: ... خطف ربودن باشد و پرستك را خُطّاف گويند و چاه جوى را خطّاف گويند، و جمع هر دو «خَطاطيف» بود. (19)۴۷. علامه شعرانى: آهن سر كجى است كه محور چرخ چاه بر آن مىگردد. و در برهان قاطع گويد چوبى است كه بر گردن گاو مىنهند هنگام شيار. (20)
۲۲. «...وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الَّثمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»
روض الجنان: «وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» ، در او دو قول گفتهاند: قولى آنكه به «سَماء» ابر خواست، و گفتهاند كه خداى تعالى اين ابر را چون جامهاى يا چيزى كه در آب نهى نشْف كند آفريد. ابر به دريا فرو شود و برآيد و در هوا متراكم شود، باد بر او آيد و آن را بيفشارد. (21)۴۸. علامه شعرانى: ابر خود بخار است نه آنكه چيزى مانند جامه به دريا فرو رود و آب بردارد، و بخار چون متراكم شود ابر باشد و باز مبدّل به باران شود. و حاج ملا هادى در منظومه گويد: رَطب من الأجسام حين سُخِنابُخر و اليابس منها دُخِنا للزمهريران بخار لقِيافماطِر السحاب إن لم يقويابالجمله، ابر مانند همين مه است كه گاه بر زمين مىافتد و ما خود بارها در كوهستانها ديدهايم ابر ما را فرو گرفت. (22)روض الجنان: و قولى ديگر آن است كه: مراد به «سَماء»، آسمان است و آب باران از آسمان مىآيد... و اين قول درستتر است براى آنكه، لفظ قرآن بر حقيقت مانده است، و بر قول اوّل مجاز باشد، (23)و كتاب خداى را (جل جلاله) تا بر حقيقت حمل شايد كردن، بر مجاز حمل نبايد كردن. (24)۴۹. علامه شعرانى: چون دليل حسى و قرائن عقلى قائم شده است بر اينكه باران از ابر مىريزد، و اگر لفظ سماء را در قرآن حمل بر مطلق بلندى كنيم خلاف قاعده زبان نكردهايم. (25)روض الجنان: راويان اخبار روايت كردهاند كه: چون خداى ـ تعالى ـ خواست تا آسمان و زمين بيافريند، جوهرى سبز بيافريد چند هفت آسمان و هفت زمين، آنگه به نظر هيبت بدان جوهر نگريد، از ترس خداى (عزَّوجلّ) گداخته شد، آبى گشت لرزان. آنگه فرمان داد تا از آن آب بخارى و دودى برآمد، از آن دود يك آسمان بيافريد. و خداى تعالى از بهشت گاوى بفرستاد كه او را چهل هزار سُرُو بود و چهل هزار دست و پاى. و آن فريشته قدم بر سَنام آن گاو نهاد، قدمش نيك قرار نگرفت... . (26)۵۰. علامه شعرانى: اين عبارت نقل عملِ كسى است كه در ضمن كار تجربه آموزد و از اول نداند چه بايد كرد و خداى تعالى چنين نيست. و حديث البته ضعيف است و مطلق خبر واحد در اين ابواب قابل اعتماد نيست و مؤلّف براى تصوير عظمت خلق پروردگار نقل كرده است. (27)روض الجنان: در خبر هست كه: چون بوى يكى از ايشان به دوزخيى رسد، همه اعضاى او از يكديگر جدا گردد، و هرگز دمى چندِ شترى، و هر دنبالى چند نيزهاى، بر هر دنبالى سيصد و شصت بند باشد. در هر بندى سيصد و شصت فَرَق زهر باشد، هر فرقى سيصد و شصت قُلَّه، كه به يك قُلّه از آن همه اهل زمين هلاك شوند. (28)۵۱. علامه شعرانى: «فَرَق» پيمانهاى است و «قُلّه» كوزه بزرگى است و دو قلّه در مذهب شافعى كر است و بر هر شتر دو كوزه بار مىكردند و بايد كژدم از شتر دنيا بزرگتر باشد تا اين همه زهر در آن جاى گيرد. و وَهب بن مُنبّه راوى اين روايت از علماى اهل كتاب بوده، شايد اين را از كتب آنها روايت كرده است. (29)روض الجنان: و سَلَمه كُهَيل روايت كند از عبدالله مسعود كه: خداى تعالى بهشت در آسمان هفتم آفريده است امروز و دوزخ در زمين هفتم، چون فانى كند آنجا باز آفريند كه او خواهد. (30)۵۲. علامه شعرانى: يعنى در قيامت كه زمين و آسمان را فانى كند بهشت و دوزخ را در محلّ ديگر آفريند هر جا كه خواهد. و اين روايات همه از ثعلبى است و ضعيف است، (31)اما مقصود بيان عظمت ملك خدا است كه البته بيش از آن است كه در انديشه ما گنجد. و گفت دوزخ در زمين هفتم است و در بعضى روايات از جانب يسارِ عرش است. و پيغمبر صلىاللهعليهوآله چون به آسمان رفت بهشت و دوزخ را آنجا ديد. و در سوره « ص » دوزخ را هم از ملأ اعلى شمرده است، چنانكه اول ذكر مخاصمه اهل آنجا فرموده و پس از آن گويد: «ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلى إِذْ يَخْتَصِمُونَ» . (32)و هر يك به اعتبارى صحيح است، چنانكه در جاى خود واضح شود. (33)روض الجنان: «فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْداداً» «اَنْداد»، جمع «ند» باشد، هم مثل باشد و هم ضدّ باشد، و كلمه از اضداد است... با خداى تعالى مثل فرو مياريد، يا ضدّ فرو مداريد. مراد به هر دو انبازى است در عبارت، يعنى با خداى تعالى شريك مگوييد. (34)۵۳. علامه شعرانى: يعنى آيه قرآن را به هر دو توان ترجمه كرد: براى خداى تعالى مثل قرار ندهيد يا ضد قرار ندهيد. مرجع هر دو به اين است كه شريك براى او ثابت نكنيد. ۳۵ روض الجنان: به خداى بر تو. ۳۶ ۵۴. علامه شعرانى: عبارتى است مترجَم از عربى؛ يعنى تو را سوگند به خدا مىدهم كه بگويى. ۳۷
.
1) .لقمان (۳۱): ۱۶.
2) .روض الجنان، ج ۱۳، ص ۱۳۱.
3) .روح الجنان، ج ۷، ص ۴۴۸. مطابق تعليقه شماره ۲۱۲۹ اين مجموعه.
4) .روض الجنان، ج ۱۴، ص ۳۱۸ ـ ۳۱۹.
5) .عرائس المجالس، ص ۱۷۴.
6) .روح الجنان، ج ۸ ، ص ۳۳۶. مطابق تعليقه شماره ۲۳۳۶ اين مجموعه.
7) .روض الجنان، ج ۱۵، ص ۴۲.
8) .روح الجنان، ج ۸ ، ص ۴۰۱. رك: عرائس المجالس، ص ۲۸۲ ـ ۲۸۳. مطابق تعليقه شماره ۲۳۸۲ اين مجموعه.
9) .روض الجنان، ج ۱۸، ص ۹۰ ـ ۹۱.
10) .روح الجنان، ج ۱۰، ص ۲۹۲. مطابق تعليقه شماره ۲۶۸۵ اين مجموعه.
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۲۵.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۲۷. مطابق تعليقه شماره ۲۸۷ اين مجموعه.
13) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۹۹.
14) .رك: عرائس المجالس، ص ۲۱۳ـ۲۱۴.
15) .بحار الانوار، ج ۱۳، ص ۱۸۶ـ۱۸۹، تتميم ۲.
16) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۴۵. مطابق تعليقه شماره ۱۰۱۸ اين مجموعه.
17) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۴.
18) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۴. مطابق تعليقه شماره ۱۰۳۹ اين مجموعه.
19) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۴۷.
20) .روح الجنان، ج ۱، ص ۹۳. برهان قاطع، ص ۳۷۱.
21) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۵۴.
22) .روح الجنان، ج ۱، ص ۹۸.
23) .قول اول در شماره قبل آمده است.
24) .روح الجنان، ج ۱، ص ۹۹.
25) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۵۵.
26) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۵۸.
27) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۰۱.
28) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۵۹.
29) .عرائس المجالس، ص ۷.
30) .ص (۳۸): ۶۹.
31) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۰۲.
32) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۵۹ ـ ۱۶۰.
33) .روض الجنان، ج ۱، ص ۱۶۷.
34) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۰۷.
. .
. .
۲۵. «وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»
روض الجنان: در اخبار چنين مىآيد كه: جويهاى بهشت بر روى زمين مىرود، چنانكه متفرّق نمىشود بى حايلى. و چهار جوى: آب، و مَى، و شير، و انگبين، به يك جاى مىرود كه آميخته نشود. گفتند: صادق عليهالسلام مىگفت اين خبر. ملحدى بشنيد، گفت: عقل اين حديث چگونه پذيرد كه چهار مايع به يك جاى باشند و مختلط نشوند!... . (1)۵۵. علامه شعرانى: رسم ملاحده است كه حكم ماده را در همه عوالم جارى مىكنند براى آنكه به موجودى غير مادى قائل نيستند. (2)
.
۲۸. «...وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»
روض الجنان: در خبرى مىآيد كه: رسول عليهالسلام گفت: چون مرده را در گور نهند، دو فريشته مىآيند تا به گورِ او فرو شوند، و خداى تعالى او را زنده كند تا به صدر و سينه، و حيات با او دهد و حواسّ درست، و او را از خداى بپرسند و از پيغامبر و از امامان. اگر جواب دهد و جواب به صواب دهد، او را گويند: نَمْ نَوْمَةَ الْعَرُوسِ؛ بَخُسب چنانكه عروس در خوابگاه خود بخسبد. و آن دو فريشته در گور او بر پرّند و گور بر او فراخ كند، مَدَّ الْبَصَر... . (1)۵۶. علامه شعرانى: و بسيار باشد كه شقى را در جوار سعيد دفن كنند و چون قبر سعيد را اين گونه فراخ كنند قبر شقى در ضمن قبر سعيد نيفتد و سعيد از عذاب شقى متألّم نگردد؛ زيرا كه هر يك عالمى دارند جداگانه مخصوص به خود؛ مانند دو نفر كه در يك فراش خفته يكى خواب نيك مىبيند و يكى خواب بد؛ و اگر ما قبر سعيد را بشكافيم و بهشت نبينيم يا قبر شقى را و آتش نيابيم، علت همين است كه آنها در عالم ديگرند و ما در عالم ديگر چنانكه خود آنها از هم خبر ندارند و ما هم از آنها خبر نداريم. (2)
۲۹. «...ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»
روض الجنان: ... و آسمان هفتم از دُرّ سپيد بيافريد، و نام او «رفيع» است، در آن جا خداى را تعالى هفتصد هزار فريشته است، هر يك از ايشان چندان زيردستان دارند از فريشتگان كه عدد قطره باران و ريگ بيابان و برگ درختان. (3)۵۷. علامه شعرانى: پيش از اين گفت: ملائكه هر آسمان دو برابر آسمان زيرين است و اينجا از ده برابر نيز در گذشته. اما روايت ضعيف است و مؤلّف روايت مخالف آن را نيز نقل كرده تا خواننده بداند روايت آنها براى اعتماد و اعتقاد نيست بلكه براى آنكه از گفتههاى مفسران خالى نباشد. و حق اين است كه آسمانها رنگ ندارد و در نهايت شفافى است و لطافت چنانكه با اين همه مسافت ستارگان را در آسمان هشتم مشاهده مىكنيم. (4)
.
ادبيات فارسىعلامه شعرانى در ادبيات فارسى هم دستى دارد و گاهى نكاتى را توضيح مىدهد، مثلاً: ۱. مؤلف در ذيل آيه ۳۷ سوره شعراء مىگويد: «به تو آرند هر جادوى دانا را». (1)و علامه شعرانى در حاشيه چنين توضيح مىدهد: «جادو خود به معنى ساحر است و جادوگر صحيح نيست». (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۸۱ سوره قصص مىنويسد: ... همه بگريختند و جز دو كس با او [قارون] نماندند. موسى عليهالسلامگفت: يا اَرْضُ خُذيهِمْ؛ اى زمين بگير ايشان را، تا به زانو به زمين فرو شدند، دگر باره گفت: يا اَرْضُ خُذيهِمْ؛ اى زمين بگير اينان را، تا به كمر بست به زمين فرو شدند... . (3)و علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: «كمر» در اصل لغت فارسى چيزى است كه برميان مىبندند و آنجاى از تن را كه كمر بر او بسته مىشود ميان گويند، و كمر گفتن آن مجاز است به علاقه حال و محل. و اگر حقيقت خواهيم بايد كمرگاه گفت، يعنى جاى بستن كمر يا كمر بست و كمربند و امثال آن. (4)
شأن نزولبه نظر علامه شعرانى بسيارى از روايات شأن نزول معتبر نيست. ۱. مؤلف در ذيل آيه ۱۸۷ سوره بقره مىنويسد: سهل بن سَعد گفت: در آيت «مِنَ الْفَجْرِ» نبود، به اوّل صحابه رسول بيشتر به شب دو رَسَن پيش خود بنهادندى و اعتبار مىكردندى، خداى تَعالى براى بيان بفرستاد: «مِنَ الفَجْرِ» . (5)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: به نظر بعيد مىرسد كه خداوند اول بهترين عبارت را ادا نفرمايد تا چون بيند مردم به اشتباه مىافتند آن را اصلاح كند. و اعتبار به بسيارى از روايات شأن نزول نيست به دليل آنكه در آن اختلاف دارند و درست آن است كه بگوييم خداوند از اول عبارتِ تام فرمود. (6)۲. مؤلف در ذيل آيه ۵۸ سوره مائده مىنويسد: ... خداى تعالى از گفتِ ايشان اين آيت بفرستاد و رد كرد برايشان اين آيت «وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَى اللّهِ» . (7)و علامه شعرانى در حاشيه مىنويسد: آيه در سوره فصّلت مكى است و تشريع اذان در مدينه بود. پس نزول آيه هنگام تشريع اذان به نظر صحيح نمىرسد مگر آنكه گوييم پيغمبر صلىاللهعليهوآلهدر آن هنگام اين آيه قرائت كرد. (8)
۳۱. «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»
روض الجنان: ... و قولى ديگر آن است كه: خداى تعالى آدم را خبر داد به نامهاى چيزها و بر آنچه دانست كه اصطلاح خواهند كردن اهل هر لغتى بر آن، و اگرچه اصطلاحى مقدّم نبوده باشد. (9)۵۸. علامه شعرانى: اين سخنان را رجما بالغيب گفتند، چون كه عقل انسانى به تحقيق وقايع گذشته راه ندارد مگر به نقل صحيح. اگر بگوييم لغت را پيش از حضرت آدم وضع كردند تا آدم آن را ياد گرفت يا او را اِخبار كردند از وضع لغات در مستقبل به توسط اولاد آدم، هر دو را بىدليل گفتهايم. و مىتوان گفت مراد آن است كه آدم را مستعدّ كلام و سخن آفريديم و او را ملهم كرديم تا لغت وضع كرد، مانند: «خَلَقَ الاْءِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَيانَ» . (10)روض الجنان: «ثُمَّ عَرَضَهُمْ» ؛ پس عرضه كرد آن را بر فريشتگان. خلاف كردند در آنكه اسماء عرضه كرد يا مُسمّيات. بعضى گفتند ـ و اين يك روايت است از قَتاده و عبداللهِ عبّاس ـ كه: نامها عرضه كرد، يعنى آن نامها كه خداى او را بياموخت، يعنى سؤال كرد فريشتگان را بر وجه امتحان از آن نامها... . (11)۵۹. علامه شعرانى: يعنى براى سؤال فرشتگان نامها را گفت و معنى آن را از فرشتگان خواست، چنانكه ما بپرسيم از ديگرى كه فرش چه معنى دارد. و بعضى گويند: مراد سؤال از خواص ومنافع اشياء است و صناعات و استخراج معادن و غير آنكه ملائكه نتوانستند. (12)روض الجنان: ...و قول دوم يك روايت است از عبداللّهِ عباس، و آن قول مُجاهد و حسن بصرى است كه: عرْض مُسَمّيات و اشياء كرد، و براى آن «عَرَضَهُمْ» گفت، و اگر چه بيشتر ناعاقل بودند به ضمير عقلا كه تغليب داد عقلا را بر ناعاقلان، چنانكه تغليب دهند مذكّر را بر مؤنّث، و اگرچه در عدد بيشتر باشد مؤنّث. و اين قول درستتر است براى ظاهر را كه «هُمْ» بر اسماء نيوفتد الاّ بر مجاز. (13)۶۰. علامه شعرانى: «أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤلاءِ» صريح است در قول دويم؛ زيرا كه گفت اسم اينها را به من بگوييد و نگفت مسمّاى اسامى را. و اگر كسى سؤال كند: ملائكه همان اسم كه مىدانستند چرا نگفتند؛ زيرا كه ايشان سخن مىگفتند و با خدا و آدم تكلّم كردند و تكلّم بى آنكه نام اشياء را بدانند ممكن نيست، گوييم: تكلّم ملائكه و سخن آن به نحوى ديگرى است غير سخن بنى آدم. و اگر گويى شايد ملائكه يك لغت داشتند و آدم چند زبان مىدانست و سؤال از نام اشياء كرد به زبانهاى ديگر، گوييم: برخلاف ظاهر است، چون آيه قرآن دلالت بر آن دارد كه ملائكه نام هيچ يك از اشياء نمىدانستند و آدم مىدانست نه آنكه آدم بيشتر مىدانست و ملائكه كمتر. و تعليم اسماء همان است كه در جاى ديگر فرمود: «عَلَّمَهُ الْبَيانَ» (14)و حكما گويند: «الإنسان حيوان ناطق» و نطق فصل مميّزِ انسان است. (15)روض الجنان: ...آنگه اسپى از مشكِ اَذْفَر بيافريد، و او را دو پر داد از دو مرجان، و فرمود آدم را تا بر آن جا نشست و در آسمانها مىگرديد و بر افواج فريشتگان سلام مىكرد و مىگفت: السّلامُ عَلَيْكُم و رَحْمَةُ اللّهِ يا مَلا ئِكَةَ اللهِ! ايشان در جواب مىگفتند: وَعَلَيْك السّلام وَرَحْمَةُ اللهِ وبَرَكاتُه يا خَليفَةَ اللّهِ! (16)۶۱. علامه شعرانى: از جمله آيات و روايات معلوم مىگردد كه ملائكه با آدم سخن مىگفتند و سخن گفتن بى دانستن اسماء اشياء ممكن نيست چنانكه گفتيم و اگر سخن آنان مانند سخن ما باشد آنها هم اسم چيزها را مىدانستند. پس سخن گفتن آنها تفهيم معنى است. ۱۷
.
1) .روض الجنان، ج ۱۴، ص ۳۱۶.
2) .روح الجنان، ج ۸ ، ص ۳۳۴. مطابق تعليقه شماره ۲۳۳۴ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۱۵، ص ۱۷۶.
4) .روح الجنان، ج ۸ ، ص ۴۸۸. مطابق تعليقه شماره ۲۴۱۳ اين مجموعه.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۵۶ .
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۸۱ . مطابق تعليقه شماره ۲۳۸ اين مجموعه.
7) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۹ ـ ۴۰. فصلت (۴۱): ۳۳.
8) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۶۰. مطابق تعليقه شماره ۱۱۰۲ اين مجموعه.
9) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۰۲.
10) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۳۰. رحمن (۵۵): ۳ ـ ۴.
11) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۰۳.
12) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۳۱.
13) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۰۳.
14) .رحمن (۵۵): ۴.
15) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۰۵.
16) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۳۳.
جواز تغيير عبارت در رواياتعلامه شعرانى استشهاد به متن روايات و به كلمات و حروف و تقديم و تأخير آنها را جايز نمىداند، چرا كه بر خلاف الفاظ و تعبيرات قرآن، حفظ الفاظ روايات و ضبط آنها در ميان راويان واجب نبوده است. مؤلف در ذيل آيه ۲۶۷ سوره بقره مىگويد: ... قَيْس بن ابي غَرْزة الْغِفارىّ گفت: ما را در عهد رسول عليهالسلام در مدينه سمسار خواندندى. رسول عليهالسلام آمد و ما را نامى نهاد از آن بهتر، گفت: يا معشر التُّجار؛ اى جماعت بازرگانان! هذا الْبَيْعُ يَحْضُرُهُ اللغو والْكِذْبُ والْيَمينُ فَشُوبُوهُ بالصَّدَقَةِ؛ اين بيع را لغو و دروغ و سوگند در وى شود، آن را با صدقه به يك جا برآميزى. (1)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: در اسد الغابه از داود طيالسى عبارت پيغمبر صلىاللهعليهوآله را چنين آورده است: «يا معشَر التجّار انه يخالط بيعكم هذا الحلف فشوبوه بالصدقة». (2)غرض من از نقل آن بود كه تا اين حد نقل به معنى را با تغيير عبارت جايز مىدانستند و كسى از مسلمين اينگونه تغيير را منكر نشمرده است تا مرد نامجرّب و غير مطّلع نپندارد حفظ الفاظ روايت و ضبط آن مانند قرآن واجب است و مىتوان به هر كلمه و حرف و تقديم و تأخير و فتح و ضمّ آن استشهاد كرد. در قرآن به تمام حروف و خصوصيات عمل او احتجاج بايد كرد و در روايات صحيح به حاصل مضمون. (3)
.
ذلت ابدى يهودعلامه شعرانى در مواردى به ذلت ابدى يهود و نقد حكايات ايشان پرداخته است: ۱. مؤلف در ذيل آيه ۵۵ سوره آل عمران مىنويسد: ... خلاف كردند في معنى قولِهِ: «فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا» كه اين «فَوْقيّت» به چيست؟ بعضى گفتند: به حجّت، و بعضى گفتند: به مملكت و قهر و غلبه. و از اينجاست كه پادشاهى در روميان است كه ترسايان باشند، و در جهودان نيست، و جهودان مادام مقهور و مغلوب باشند... (1). و علامه شعرانى در حاشيه مىگويد: اكنون هم كه دولتى دارند قائم به نصارا است. و اين خبرِ قرآن از اخبار غيبى است، تا كنون آنچه ديدهايم مؤمنان به حضرت عيسى عليهالسلامكه مسلمانان يا مسيحيانند بر كفار بت پرست يا يهود تفوّق داشتند و اينها زير دست آنان بودند و خداى وعده داده است كه تا قيامت هم چنين باشد و خداى نفرموده كه نصارا بر مسلمانان غالب باشند. (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۵۲ سوره شعراء مىنويسد: روض الجنان: «وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى» ، حق تعالى گفت: ما وحى كرديم به موسى كه، بندگان مرا ببر به شب كه فرعون بر پى شما بيايد. ابن جريج گفت: در اين آيت خداى تعالى امر كرد به موسى كه، بنى اسرائيل را بفرماى تا هر چهار خانهاى شوند با خانهاى شوند، و در هر سراى كه اينان باشند برهاى بكشند، و در سراى به خونِ او خون آلود كنند كه من فرشتگان را خواهم فرستادن تا كودكان آل فرعون را هلاك كنند، و علامت ايشان اين است و در سرايى نشوند كه بر در آن سراى اثر خون باشد. (3)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: فرشتگان خداى كه مأمور قبض روح بندگان اويند خانه همه كس را بىنشان مىشناسند؛ چنانكه مىبينيم در هر خانه اجل كسى فرا رسد وارد مىشوند و قبض روح مىكنند. و اين قصه از حكايات يهود است كه به معنى ملائكه وافعال آنان آشنا نبودند و گمان مىكردند آنها نيز مانند انسانند. و حق آن است كه موسى عليهالسلام براى توشه راه فرموده بره بكشند و فطير بردارند. (4)
۳۳. «قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ...»
روض الجنان: اگر گويند: فريشتگان از چه دانستند كه آدم را در آن خبر كه داد راستيگر است، و آن اسماء آن چيزهاست بر وفق راستى؟ گوييم: لابد باشد از آنكه خداى تعالى، عَلَمى از اَعْلام مُعجز با آن مقرون بكند كه فريشتگان عند آن صدق دعوى آدم بدانند در آنچه گفت. (5)۶۲. علامه شعرانى: چون ملائكه ديدند آدم از معانى به الفاظ تعبير مىكند و اصوات مختلفه كاشف از ما فى الضمير قرار داده، تصديق حكمت پروردگار كردند در خلق آدم و اين نياز به معجز ندارد. شبهت از آن برخاسته كه مردم ملائكه را مانند انسانى فرض كنند با تكلّم انسان با آنكه آنها موجود ديگرند و از عالم ديگر. (6)
.
حكم وجوب و حرمت در وظايف اخلاقىعلامه شعرانى نظر كسانى كه در وظايف اخلاقى حكم وجوب و حرمت را روا نمىدارند را رد مىكند و چند آيه در تأييد نظر خود مىآورد. مؤلف در ذيل آيه ۳۲ سوره نساء مىنويسد: ضحاك گفت: روا نباشد كه كسى تمنّاى حال كسى كند، نبينى كه حق تعالى چگونه حكايت كرد از آنان كه تمنّاى مثل حال قارون كردند «يا لَيْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِيَ قارُونُ» (1)، آنگه چون او را و اموال او را خسف كردند بر آن تمنّا پشيمان شدند، چنان كه خداى تعالى از ايشان باز گفت: «وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكانَهُ بِالْأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اللّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنا لَخَسَفَ بِنا...» (2). (3)علامه شعرانى نيز در حاشيه مىگويد: بسيارى از مردم گويند در وظايف اخلاقى حكم وجوب و حرمت نيست. و اين آيه رد ايشان است؛ چون اگر تمنّاى مثل مال قارون حرام نبود متمنّى سزاوار خسف عذاب نمىگشت. و در تأييد اينْ آيات بسيار است مثل قوله تعالى «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ * إِلاّ مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (4). و مانند «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُو?'c۷دَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْو?لاً» (5). و لكن اعمال ظاهر كه بر جوارح پيدا است هر كس بيند مىداند مرتكب آن معصيت كرده و حكم به فسق او مىكند. اما عمل قلبى چون پيدا نيست مرتكب را در انظار مردم آلوده جلوه نمىدهد. (6)
۳۴. «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ ...»
روض الجنان: و سجده سَهْو هم چهار جاى بايد كردن:... و هر كه يك سجده رها كند از دو ركعت باز پسين به سهو، و يادش نيايد تا آن ركوع كه از پس آن بود بكند از پس آنكه سلام باز دهد، قضاى آن سجده باز كند و دو سجده سهو بكند. (7)۶۳. علامه شعرانى: و علماى متأخر در تشهّد فراموش شده نيز سجده سهو را واجب دانند. (8)روض الجنان: و امّا سجده شكر، مستحبّ است و در اواخر نماز از فرايض و سنن، چه در اخبار اهل البيت عليهمالسلام چنين آمد كه: عَلاماتُ الْمُؤْمِنِ خَمْسٌ: صَلاةُ الاْءحدى وَالْخَمْسينَ وَزِيارَةُ الأربعين وَالتَّخَتُّمُ فِى الْيَمينِ وتَعْفيرٌ الْجَبينِ وَالْجَهْرُ بِبِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، گفت: علامت مؤمن پنچ چيز است... . (9)۶۴. علامه شعرانى: علامت اگر يافت شود دليل ايمان باشد و اگر يافت نشود دليل مخالفت نباشد. مثلاً دست بسته نماز خواندن علامت سنّى بودن است. و تنوين علامت اسم است و نبودن آن دليل اسم نبودن نيست اما دست باز علامت شيعى نيست چون علامت نبايد جامع باشد و همه افراد را فرا گيرد و اين پنج كه شمردند هيچ يك از اهل سنت نكنند و اگر در كسى ديده شود شيعى است نه آنكه هر پنج در هر شيعى جمع باشد. (10)روض الجنان: اگر گويند، نه خداى تعالى گفت: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ» ، گفت: من فريشتگان را گفتم آدم را سجده كنى، ايشان سجده كردند مگر ابليس، اگر ابليس فريشته نباشد مأمور نبوده باشد به سجده آدم؟ جواب گوييم: اجماع امّت است كه ابليس مأمور بود به سجده... . (11)۶۵. علامه شعرانى: قول خداى تعالى «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ» حكايت گذشته است و در آن وقت كه امر كرد به سجود لفظ ملائكه نياورد بلكه فرمود: «اسْجُدُوا» خطاب به حاضرين و ابليس از حاضرين بود و هنگام حكايت به نام ملائكه اكتفا فرمود تغليبا و نام ابليس به خصوص را نياورد. (12)روض الجنان:... و مذهب ما آن است كه: مؤمن حقيقى كه خداى تعالى از او ايمان داند، كافر نشود براى منع دليلى، و آن دليل آن است كه اجماع امت است كه مؤمن مستحقّ ثواب اَبَد بود، و كافر مستحقّ عقاب اَبَد، و جمع بين الاستحقاقين بر سبيل تأبيد محال بود، چه استحقاق در صحّت و استحالت تَبَع وصول باشد... . ۱۳ ۶۶. علامه شعرانى: يعنى اگر وصول به چيزى ممكن باشد استحقاق آن هم ممكن است و اگر وصول به آن محال باشد استحقاق آن هم محال است؛ مثلاً نتوان گفت فلان براى عبادت مستحقّ مقام نبوت است چون وصول به اين مقام پس از خاتم انبياء صلىاللهعليهوآلهمحال است. ۱۴
.
1) .قصص (۲۸): ۷۶.
2) .قصص (۲۸): ۸۲ .
3) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۴۳.
4) .شعراء (۲۶): ۸۸ ـ ۸۹ .
5) .اسراء (۱۷): ۳۶.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۷۶. مطابق تعليقه شماره ۸۶۵ اين مجموعه.
7) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۰۹.
8) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۳۵.
9) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۳۶.
10) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۱۲.
11) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۳۸.
12) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۱۳.
دشوارترين آيه قرآن از جهت اعرابعلامه شعرانى مشكلترين آيه از جهت اعراب را آيه ۱۰۷ سوره مائده مىداند و در حاشيه تفسير اين آيه (1)مىنويسد: در مجمع البيان گويد: «اين آيه با آنكه پيش از اين گذشت از مشكلترين آيات قرآن است در اعراب و معنى و حكم و در هيچ يك از مظانّ تحقيق چيزى پرفايدهتر و عميقتر و جامعتر از آنچه خود در اينجا آوردم نيافتهام. و بالله التوفيق». (2)و هم در همان كتاب مجمع البيان از قول زجّاج آورده است كه دشوارترين مواضع قرآن در اعراب اين آيه است. (3)و نويسنده اين حواشى گويد: رسالهاى در دست دارم، توفيق اتمام آن را از خداوند مىخواهم در وجوه اعراب آيه و ترجيح هر يك بر ديگرى و فوايد فقهى كه از هر يك مستفاد مىگردد. و شرح اين موضع از تفسير به كار دانشمندان خردهبين مىآيد و بيشتر خوانندگان را از تفصيل آن ملالت افزون گردد. لذا از بيان آن خوددارى كرديم. (4)
۳۵. «وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ ...»
روض الجنان: «الْجَنَّةَ» ؛ خلاف كردند كه اين كدام بهشت است. بعضى مفسّران گفتند: بستانى بود از بستانها، و بهشت خلد نَبُود و اين قول ابوالقاسم بلخى است و ابومسلم بحر اصبهانى، (5)و اين درست نيست، درست آن است كه: بهشت خلد بود، و براى «لام» تعريف معنى خُلد و باقى و مانند اين الفاظ نه آن است كه واجب باشد كه فانى نشود، بل چون خداى تعالى فنا بيافريند، فانى شود.* پس خداى تعالى عين آن باز آفريند، چه اِعادت عَيْن باقيات صحيح باشد از قادر الذّات بر مذهب درست. (6)** ۶۷. علامه شعرانى: * اين سخن را ديگر علما و متكلمان نپذيرند چنانكه خواجه نصيرالدين طوسى در تجريد گويد: «و اثبات الفناء غير معقول؛ لأنّه إن قام بذاته لم يكن ضدّاً وكذا إن قام بالجوهر» (7)، و دليلى چند پس از آن آورده است. (8)۶۸. ** در شرح تجريد علامه قدسسره است كه عدم و فنا به معنى تفرّق اجزا باشد نه آنكه اشياء نيست شوند مطلقا. و اعاده آنها به معنى جمع و فراهم گشتن آخر است و قصه حضرت ابراهيم عليهالسلام و زنده ساختن مرغان را كه نمونه زنده كردن در قيامت است شاهد آورده كه اجزاء بدن آنها را متفرّق ساخت و بر كوهها نهاد و باز فراهم كرد و اصلاً معدوم نشد و در صدر كلام گويد: «المحقّقون على امتناع إعادة المعدوم». (9)روض الجنان: علما خلاف كردند كه ايشان مَنْهى از خوردن از آن درخت بودند يا از پيرامون آن گشتن. درست آن است كه: ايشان را منع كه كردند، از خوردن كردند، و اين بر سبيل مبالغه فرمود خداى تعالى، چنانكه يكى از ما گويد: نگر تا گردِ فلان كار نگردى! يعنى آن كار نكنى. و اين لفظ صورت نَهْى دارد و معنى امر است، چنانكه: اِعْمَلُوا ما شثئْتُمْ...، صورت امر دارد و معنى نهى است. پس معنىِ وَلا تَقْرَبَا، آن است كه: اُتْرُكا وَاهْجُرا. و براى آن گفتيم كه امر از حكيم بر دو وجه باشد: به واجب و به مندوب، و مراد اينجا امر به مندوب است. (10)۶۹. علامه شعرانى: يعنى براى آن گفتيم امر است نه نهى كه امر از حكيم بر دو وجه است و شايد مندوب باشد و ممكن است پيغمبرى امر مندوب را ترك كند اما نهى ممكن است از حرام باشد يا مكروه و هر دو فى الجمله قبيح است و پيغمبران را جايز نيست مرتكب مكروه شوند. (11)روض الجنان: ...از امير المؤمنين على عليهالسلام روايت كردند كه او گفت: درخت كافور بود. كَلبى گفت: درخت علم بود، يعنى عِلمِ خير و شرّ. (12)۷۰. علامه شعرانى: تفسيرى بعيد است گرچه در تورات همين مذكور است. گويى تا مدتى آدم و حوا از خير و شر خبر نداشتند و آدم كه به وى تعليم اسماء كردند و از ملائكه در علمْ درگذشت مانند حيوان قبح كشف عورت را نمىدانست. و اين تفسير مناسب قول كسى است كه آدم را كنايه از نوع انسان داند نه يك مرد خاص و گويد نوع انسان وقتى مانند حيوان در جنگلها مىزيست و از خوب و بد خبر نداشت و كشف عورت بر وى قبيح نبود، وقتى به تدريج از خير و شر باخبر گشت «بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» (13)؛ عورت آنها بر آنها آشكار شد و اين دانستن آغاز بدبختى و زحمت او گشت و «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ» را هم نسبت به نوع انسان گويند. و اينها همه تأويل بر خلاف ظاهر و برخلاف اقوال اهل تفسير است. و در تفسير منسوب به عسكرى عليهالسلامآمده است كه اين درخت علمِ آل محمد عليهمالسلامبود. (14)روض الجنان: مُهان و مُوَبَّخ. (15)۷۱. علامه شعرانى: اهانت و توبيخ شده. (16)
.
1) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۹۳.
2) .مجمع البيان، ج ۳، ص ۲۶۰.
3) .مجمع البيان، ج ۳، ص ۲۵۷.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۶۰. مطابق تعليقه شماره ۱۱۵۸ اين مجموعه.
5) .رك: بررسى آراء و نظرات تفسيرى ابومسلم اصفهانى، ص ۸۹.
6) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۱۸.
7) .كشف المراد، ص ۴۵۴.
8) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۲.
9) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۲. رك: كشف المراد، ص ۵۴۴ ـ ۵۴۵ ، مسأله ۳ وقوع عدم و كيفيت آن.
10) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۱۹.
11) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۳.
12) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۲۰.
13) .اعراف (۷): ۲۲.
14) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۳. تفسير الإمام الحسن العسكرى عليهالسلام، ص ۲۲۱.
15) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۲۲.
16) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۵.
تفسير علمى قرآنعلامه شعرانى گاهى به تفسير و تطبيق آيات با علوم طبيعى و علوم روز كرده كه امروزه به آن «تفسير علمى قرآن» اطلاق مىشود. ۱. مؤلف در ذيل آيه ۱۲ سوره نحل مىگويد: «وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» ؛ و مسخّر بكرد براى شما شب و روز و آفتاب و ماه و ستارگان تا براى منافع شما مىگردد به علم او به مصالح شما. و قوله: «مُسَخَّراتٌ» ، نصب بر حال است از مفعول... «إِنَّ فِي ذلِكَ» ؛ در اين آياتى و دلالاتى هست عاقلان را. (1)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: اين آيات ترغيب در علوم طبيعى است؛ خصوصاً در حال حيوان و نبات و فوايد و حكمى كه خداوند در آنها به كار برده است تا از آن به خالق پى برند. و اگر گويى: بسيارى از اصحاب اين علوم شاكّند، گوييم: توجه بسيار به صنعت آنان را از صانع باز داشته و همه كس چنين نيست. (2)۲. مؤلف در ذيل آيه ۷ سوره طلاق مىگويد: «يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ» ، يعني صُلْبَ الرَّجُلِ وترائبَ الْمرْأَةٍ، آبى كه بيرون آيد از پشت مرد و سينه زن. (3)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: آيه قرآن بر اين تخصيص دلالت ندارد و اطباى قديم در منى زن خلاف كردند و اهل عصر ما گويند آن تخم كوچك كه از زن جدا مىشود و ماده فرزند است از اجزاى رحم است نه از سينه. بنابراين مراد از آيه آن است كه نطفه مرد از درون شكم ميان پشت و سينه كه جاى احشا و مكان قاذورات است بيرون مىآيد چنانكه فرمود: «مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً» (4)؛ يعنى از ميان سرگين و خون، شيرپاك و گوارا بيرون مىآيد. و اين از عجايب آيات است. (5)۳. مؤلف در ذيل آيه ۸۸ سوره نمل مىنويسد: قوله: «وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً» ؛ و تو بينى يا محمّد كوههاى جامد، يعنى ايستاده و ثابت. «وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ» ؛ آنگه آن همچنان رود كه ابر رود تا به روى زمين افتد و باز راست شود... . قُتَيبى گفت: معنى آن است كه تو پندارى كه اين كوهها ايستاده است، و آن رونده باشد، و هر چيز كه بزرگ بود چنين نمايد به خيال چون كشتى كه اهل كشتى پندارند كه ايستاده است و آن رونده باشد. (6)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: بعضى مردمان زمان ما گويند اين آيه دلالت بر حركت زمين دارد. و اين مسائل از آنها نيست كه پيغمبران براى بيان آن مبعوث شوند. (7)
.
حكم ظاهرى و حكم واقعى در قصه موسى و خضردر داستان حضرت موسى و خضر عليهماالسلام نكات ظريفى وجود دارد كه علامه شعرانى به يكى از آن نكات اشاره كرده است. مؤلف در ذيل آيه ۸۲ سوره كهف مىگويد: ... عكرمه گفت: آن گنج مالى بود، و اَبُودردا روايت كرد از رسول عليهالسلامكه او گفت: زر و سيم بود. «وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً» ؛ و پدرشان صالح بود. گفتند نام او كاشح بود، و گفتند: هفتم پدرشان بود كه صالح بود، و او مردى سيّاح بود، محمّد بن المُنكدر گفت: خداى تعالى به صلاح مردى صالح نگاه دارد فرزندش را، و فرزند فرزندش را، و آن سرايى كه او در آنجا باشد، و همسايگانى كه پيرامن سراى او باشند. (1)علامه شعرانى هم در حاشيه مىگويد: اين حكايت از موسى عليهالسلام خاصّ قرآن است و در تورات و ساير كتب يهود و نصارا نيست و موسى عليهالسلام صاحب شريعت و فقه بود و خداوند او را بدين واقعه از مرتبه فقه و شريعت آگاه ساخت تا تنبيهى باشد براى اتباع وى كه به فقه ننازند و خضر را در علم برتر از وى نهاد، چنانكه در صدر قصه گذشت. و چنانكه معلوم است مبناى فقه غالباً بر سه اصل عمده است: اوّل حرمت نفوس كه احكام قصاص و ديات بر آن مبتنى است. دويم حرمت مال مردم كه احكام بيع ومعاملات مطلقاً مبنى بر آن است. سيم احترام عمل ديگران كه احكام اجاره و جعاله و حرمت تسخير بندگان خدا وجبر و قهر آنان ناشى از آن است. و خضر هر سه اصل را نقض كرد: غلامى بىگناه را كشت و كشتى را هنگام خطر شكست و خود و موسى را به كار بىاجرت براى ناكسان مشغول ساخت و از فقه غير ابواب عبادت ونكاح را باقى نگذاشت تا بدانند بالاتر از فقه نيز علمى هست؛ چون فقه براى نظم ظاهر زندگى دنيوى است و چون بشر از غيب خبر ندارد خداوند براى آنان شريعت فرستاد وحكم شريعت بر ظاهر نهاد نه بر واقع، پس آنكه از واقع آگاه است مقامش برتر است از آنكه تنها ظاهر داند الا آنكه مردم طاقت تحمل حكم وى را ندارند. و اگر اتفاقاً كسى بر حقيقت آگاه گردد و حكم ظاهر فقه برخلاف آن باشد بايد متابعت واقع كند و معاملهاى كه به عقد ظاهر موافق حكم شرع صحيح واقع شود وتو بدانى صاحب آن راضى نيست بر تو حرام است و آنكه بر تو اعتماد كند در گزيدن بهترين متاع و ارزانترين قيمت و تو رعايت صلاح اونكنى بهاى آنكه مىستانى بر تو مباح نيست كه«غبن المسترسل سحت»، (2)و زنى كه به لفظ گويد به نكاح دائم تو در آمدم وتو بدانى به دوام نكاح راضى نيست هم برتوحرام است، و چون بدهكار باشى به كسى كه او نداند اصل يا مقدار آن را و تو بدانى و نگويى و به اندك مالى صلح كنى باز بر تو حرام است و غير ذلك صحت ظاهرى براى جاهل به واقع است. (3)
.
ماهيت جندرباره جن و ماهيت آن علامه شعرانى مطالبى از تفسير غرايب القرآن نيشابورى نقل كرده است. مؤلف در ذيل آيه ۱ سوره جنّ مىگويد: قولُهُ تعالى: «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ» ؛ بگوى اى محمّد كه وحى كردند به من كه گروهى از جنيّان گوش به آواز من كردند كه من قرآن مىخواندم و بشنيدند و گفتند: ما قرآنى عجب مىشنويم. مفسّران گفتند: اينان نه كس بودند از جنيّان نصيبين كه گوش با قرائت رسول كردند... . (1)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: تحقيقات علمى بزرگان علما غالباً در تفاسير فارسى نيامده است؛ چون تفسير فارسى را براى عامه نوشتهاند به قصص و حكايات اكتفا كرده و گاهى احكام فقه و ادب را نيز افزودهاند. اما در تفاسير عربى همه گونه مطلب علمى هست خصوصاً در تفسير امام فخررازى و نيشابورى. از جمله اقوال علماى اسلام در باره جن و شياطين، نيشابورى گويد: آنان از موجودات مجردند نه جسمانى و نه متحيز و اگر هم جسم لطيف باشند لازم نيست ضعيف باشند و كار سخت نتوانند و دليل وجود آنان قول انبيا است عليهمالسلام. و نيز گويند: جنيان اصلاً مجردند مانند انسان و شايد تعلق به اجزاء عنصرى گيرند مانند آتش و آن آتش كه جن از آن خلق شده جسم اثيرى و لطيف باشد. و گويد: خلاف است كه شياطين و جن دو نوعند يا يك نوعند با اختلاف عوارض: اشرارشان را شيطان گويند و معتدلان را جن. و الله العالم. (2)
۳۶. «فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ»
روض الجنان: ... ايشان از آن درخت بخوردند، بادى در آمد و تاج از سر ايشان بربود و حُلّه از ايشان بكند، و ايشان برهنه ماندند و مكْشُوف الْعَوْرة. (3)۷۲. علامه شعرانى: در تورات آمده است كه چون از درختِ دانستنِ نيك و بدخوردند دانستند برهنهاند و از برهنگى شرم نمودند و خود را در عقب درخت پنهان مىكردند. تا در پناه برگ درختان خود را از بيننده پنهان دارند. و اينها صحيح نيست چنانكه گفتيم. (4)روض الجنان: «متاع»، تمتّع باشد، و برخوردارى از متاع دنيا از اينجاست، و نكاح مُتْعَه از اينجاست، و مُتْعَةُ الْمُطَلَّقَةٍ الَّتي لَمْ يُفْرَضْ لَها صَداقٌ، فى قوله: «وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ» . (5)۷۳. علامه شعرانى: زنى را كه بىتعيين مهر عقد كنند و بىدخول طلاق دهند متعه بايد داد؛ يعنى مالى به فراخور حال شوهر، اگر فقير باشد كمتر و اگر غنى باشد بيشتر. (6)روض الجنان: در خبر آوردهاند كه: در عهد ابوبكر ابى قُحافه، مردى بيامد گفت: من نذرى كردهام كه حينى با اهل خود سخن نگويم، مرا چند گاه با او سخن نبايد گفتن؟ گفت: تا به قيامت. گفت: از كجا گفتى؟ گفت، من قوله تعالى: «وَ مَتاعاً إِلى حِينٍ» .* برخاست بهنزديك عمر آمد، گفت: چنين حالى است، من چندگاه سخن نگويم با او. گفت چهل سال. گفت: از كجا گفتى؟ گفت: من قوله تعالى: «هَلْ أَتى عَلَى الاْءِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ» (7). بهنزديك عثمان آمد و گفت: تو چه گويى در اين چنين حالى؟ گفت: بر و با او يك سال سخن مگو. گفت: از كجا گفتى؟ گفت، من قوله تعالى: «تُؤتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها» (8). بهنزديك على عليهالسلام آمد، گفت: چه گويى؟ گفت: اگر بامداد نذر كردى، شبانگاه سخن توانى گفت، و اگر شبانگاه نذر كردى، بامداد سخن توانى گفت، گفت: از كجا گفتى؟ گفت، قوله تعالى: «فَسُبْحانَ اللّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ» (9).** مرد برخاست شادمانه و مىگفت: «اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالاتِه...» ، (10)و بهنزديك ما هر كه نذر كند كه حينى روزه دارد، تا شش ماه روزه دارد، لِقَوْله تعالى: «تُؤتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ...» ، براى آنكه به هر شش ماه درخت با برآيد،*** و آنچه از اين كمتر است، من قوله: «حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ» ، در روزه صورت نبندد. (11)۷۴. علامه شعرانى: * مراد قسم است، چون نذر به امثال اين عمل تعلّق نمىگيرد. (12)۷۵. ** لفظ مطلق را در نذر و قسم حمل بر اقلّ مسمّى توان كرد، چنانكه اگر نذر كند مالى در راه خدا بدهد كمترين مقدار كافى است. (13)۷۶. *** يعنى به ميوه آيد. و به قاعده بايد اندك مدّتى كه «حين» بر او صادق آيد ـ مثلاً سه روز ـ كافى باشد چون قصد ناذر تكرار روزه بوده است چند روز وگرنه يك روز كافى مىبود. و از اين كه در قرآن بر شش ماه اطلاق شد دليل انحصار نيست چنانكه بر بيشتر و كمتر هم اطلاق شده است. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۱۹، ص ۴۴۲.
2) .روح الجنان، ج ۱۱، ص ۲۸۴. مطابق تعليقه شماره ۲۸۳۷ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۲۳.
4) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۵.
5) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۲۴ ـ ۲۲۵. بقره (۲): ۲۳۶.
6) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۶.
7) .انسان (۷۶): ۱.
8) .ابراهيم (۱۴): ۲۵.
9) .روم (۳۰): ۱۷.
10) .انعام (۶): ۱۲۴.
11) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۲۵ـ۲۲۶.
12) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۶.
13) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۴۷.
آيا ضحى و انشراح در واقع يك سورهاند؟مؤلف درباره سوره ضحى و انشراح مىگويد: بدان كه اخبار اصحاب ما چنان است كه اين دو سورت [ضحى و انشراح] يكى است و ميان ايشان فصل نكنند به «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ، براى تعلّق بعضى به بعضى از جهت معنى. (1)علامه شعرانى مىنويسد: بيشتر علماى ما گويند «بِسْمِ اللّه» را نيز بايد گفت؛ چون نقل آن متواتر است. و به عقيده ما در قرآن موجود تحريف راه نيافته و آن مصحفى كه «بسم الله» ندارد و گويند مصحف أبىّ بن كعب بوده به تواتر نقل نشده است و اطمينان به نقل آحاد نداريم و ندانسته را جايز نيست بردانسته ترجيح دهيم و قرائت متواتر را ترك كنيم و اگر در نماز به يكى اكتفا نبايد كرد منافى با وجود «بسم الله» نيست. (2)
.
فلسفه احكاممؤلف در ذيل آيه ۲ سوره نور مىنويسد: و حكم زنا ثابت شود به يكى از دو چيز: امّا به اقرار فاعل. و دوم، به گواهى چهار گواه مسلمان عدل آزاد كه در يك مجلس بر او گواهى دهند به زنا در فرج و معاينه عضو در عضو كَالْميل فى المُكْحُلَة. اگر گواهى نه بر اين وجه دهند، به گواهى ايشان حكم زنا ثابت نشود، و ايشان را حدّ مفترى بايد زدن، هر يكى را هشتاد تازيانه. (1)علامه شعرانى هم در حاشيه گويد: با اين شرايط هرگز زنا ثابت نمىشود؛ چون مرد و زن كار در خفيه مىكنند جايى كه يك تن فاسق هم نيست تا به چهار عادل چه رسد، ولكن مقصود از حدّ تعظيم قباحت فعل است گرچه مجازات واقع نشود. (2)
حكمت چيست؟مؤلف در ذيل آيه ۱۲ سوره لقمان مىگويد: «وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ» ، آنگه گفت: ما لقمان را حكمت داديم، يعنى عمل و علم و فهم و اصابت و سِداد رأى. (3)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: خداوند به اين آيه براى مسلمانان بيان كرد كه حكمت نعمتى است بزرگ كه خداوند به هر كس ندهد و كسى كه لايق آن باشد نعمت بزرگى به او داده است وعقل و فهم كه بدان چيزها را بداند و حقايق اشياء را دريابد مذموم نيست. اگر گويى: اهل شرع از حكمت مذمت مىكنند، گوييم: محال است مسلمان در مقابل نصّ قرآن سخنى مناقضِ آن گويد و اگر كسى از عقل و حكمت مذمّت كند در حقيقت مخالفت قرآن كرده است. و اگر گويى: مراد از اين حكمت احكام شريعت است، گوييم: صحيح نيست؛ زيرا كه لقمان پيغمبر نبود و آنچه مىگفت به وحى نمىگفت بلكه به فهم و عقل مىگفت. و اگر گويى: بعضى به متابعت عقل طبيعى و دهرى شدند، گوييم آن به متابعت وهم است نه عقل. (4)
۳۷. «فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ»
روض الجنان: و در شرع، توبه پشيمانى باشد بر گناه گذشته و عزم بر آنكه با سر مانند آن نشود براى قبحش را يا براى وجه قبحش را، على خلاف فيه (5). ۷۷. علامه شعرانى: «با سر آن نشود» يعنى بدان نپردازد و ما گوييم به سر آن كار نرود. و شرط توبه آن است كه از عمل قبيح اجتناب كند براى قبحش. پس كسى كه از زنا اجتناب كند براى شرم يا از قمار اجتناب كند براى آنكه خوب استاد نيست و نزد حريف رسوا مىشود توبه نكرده است. (6)روض الجنان: و معنى قبول خداى تعالى توبه ايشان را ضمان خداى بود ثواب آن طاعت را، و مراد به قوله: «فَتابَ عَلَيْهِ» در آيت اين است، چه عقاب در حقّ پيغامبران عليهمالسلامثابت نشود تا به اسقاط حاجت باشد. و بهنزديك ما، توبه اِسقاط عقاب نكند، بل خداى تعالى اِسقاط كند عقاب را عند توبه، به تفضّل. و نزديك معتزله، بر خداى واجب بود قبول توبه به معنى اسقاط عذاب. (7)۷۸. علامه شعرانى: اگر قبول توبه واجب باشد در همه اديان، و براى همه، در هر زمان واجب است. (8)روض الجنان: امّا قول آن كس كه گويد كه: توبه امتناع بود از گناه پس از آنكه ارتكاب كرده باشد، و چون درست باشد كه امتناع كند از بعضى معاصى با اقدام بر بعضى مُبْتدءاً، چرا درست نيايد كه امتناع كند از بعضى معاصى كه كرده باشد با اصرار بر بعضى پس از آنكه كرده باشد؟ ۹ ۷۹. علامه شعرانى: معنى اين است كه اگر كسى از بعضى معاصى مانند زنا امتناع كند اگرچه اصرار كند بر غيبت بر او عقاب زنا نباشد، پس توبه از زنا با اصرار بر غيبت از كسى كه پيش از اين هم زنا كرده باشد صحيح است... . ۱۰
.
1) .روض الجنان، ج ۱۴، ص ۶۶ ـ ۶۷.
2) .روح الجنان، ج ۸ ، ص ۱۶۹. مطابق تعليقه شماره ۲۲۵۳ اين مجموعه.
3) .روض الجنان، ج ۱۵، ص ۲۸۳.
4) .روح الجنان، ج ۹، ص ۶۸. مطابق تعليقه شماره ۲۴۴۶ اين مجموعه.
5) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۳۰.
6) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۵۰.
7) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۳۱.
8) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۵۱.
پيامبران اولوالعزمدر مورد پيامبران اولوالعزم بين مفسران اختلاف و درباره آن چند نظر وجود دارد، اما علامه را نظر بر آن است كه همه پيامبران صاحب عزم و نيت راسخ و شكيب بودند. مؤلف در ذيل آيه ۳۵ سوره احقاف مىگويد: «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ» ، آنگه امر كرد رسول را به صبر كردن، گفت: صبر كن چنانكه صبر كردند پيغامبران اولواالعزم. خلاف كردند در آنكه پيغامبران اولواالعزم كه بودند: ابن زيد گفت: همه پيغامبران اولواالعزم بودند و هيچ پيغامبر نبود خداى را والاّ اولوالعزم بود... . بعضى ديگر گفتند: همه پيغامبران اولواالعزم بودند الاّ يونس كه در او عجلهاى وحدتى بود... . كلبى گفت: اولواالعزم آناناند كه، ايشان را قتال فرمودند و ايشان به تيغ بيرون آمدند و جهاد كردند. بعضى ديگر گفتند: مراد به اولواالعزم، دوازده پيغامبراند از بنى اسرائيل كه ايشان را به شام فرستادند، امّت در ايشان عاصى شدند، سخت آمد بر ايشان. آنگه كافران برايشان مستولى شدند و ايشان را بكشتند. و گفتند، شش پيغامبر بودند: نوح و هود و صالح و لوط و شعيب و موسى عليهمالسلام. و ايشاناند كه خداى تعالى قصّت ايشان در سورة الاعراف به نَسق بگفت، گفت: اصحاب شرايع بودند پنج پيغامبر: نوح بود و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد (صلى الله عليه وآله وعليهم) مقاتل گفت: شش پيغامبر بودند: نوح بود كه او بر رنج قوم صبر كرد، و ابراهيم بود كه بر آتش صبر كرد، و اسحاق بود كه بر ذبح صبر كرد، و يعقوب بود كه بر فراق فرزند صبر كرد، و يوسف بود كه بر بلاى چاه و زندان صبر كرد، و ايّوب بود كه بر بلاى بيمارى صبر كرد. حسن بصرى گفت: چهار كس بودند: ابراهيم و موسى و داود و عيسى. امّا عزم ابراهيم آن بود كه او را خداى تعالى گفت: «... اَسْلِمْ...» ، او گفت: «...أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ» . (1)آنگه او را ابتلا كردند در مال و نفس و فرزند و وطن، به همه وفا كرد و در همه صادق آمد. امّا موسى عليهالسلامعزم او آن بود كه، او را گفتند: «... اِنّا لَمُدْرَكُونَ» (2)، او گفت: «...كَلاّ إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ» . (3)و امّا عزم داود آن بود كه، بر خطيئت خود چندان بگريست كه پيرامن او گياه برست. و امّا عيسى، عزم او آن بود كه، در دنيا خشتى بر خشتى ننهاد و گفت: دنيا معبّر است و گذرگاه، به او ببايد گذشتن و عمارتش نبايد كردن، چنان است كه حق تعالى گفت رسول را كه: صبر كن چنانكه اولواالعزم كردند؛ در صدق، چون ابراهيم باش، و در وثوق چون موسى باش، و در خشوع چون داود باش، و در زهد چون عيسى باش. قتاده گفت: نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بودند. (4)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: بر هيچ يك از اين اقوال دليل واضح و قرينه صحت نياوردند، و درست همان است كه پيغمبران همه صاحب عزم و نيت راسخ وصبر و شكيب بودند، چنانكه قول اول است. و اين اقوال همه تكلّف باشد. (5)
۳۸. «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً...»
روض الجنان: مجاهد گويد: آدم از زمين هند به چهل سال چهل حج كرد پياده، و به هر منزل كه فرود آمد امروز آبادانى است. و چون به زمين آمد، عصايى داشت از درخت مُورْد بهشت، بالاى آن ده گز، از او به موسى عليهالسلام رسيد... . (6)۸۰. علامه شعرانى: بيشتر مفسران اين بهشت را بهشت خلد دانند كه در آسمان است و آدم از آنجا به زمين آمد و چنانكه در جاى ديگر گفتهايم همه موجودات از آن عالم فرود آمدهاند، مثل «أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ» (7)و چهارپايان را هم فرمود ما فرو فرستاديم و خلقت همه در سير نزولى اين است. (8)
۳۹. «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِاياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»
روض الجنان: و «خُلُود»، به نوعى عرف دليل دوام كند، چنانكه گويند: لا خُلُودَ لِلدُّنْيا، اَىْ لا دَوام لَها وَاَهْل الْجَنَّة مُخَلَّدُونَ فيها؛ اَىْ دائِمُونَ. والاّ، در وضع لغت عبارت بود از مدّت دراز، چنانكه گويند: خُلِّدَ فُلانٌ السِّجْنَ اِذا حُبسَ مدَّةً طويلَةً، و اگرچه دايم نباشد، و مِنْهُ قَوْلُه تَعالى: «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ...» ، (9)ومِنْهُ قَوْلُهُمْ: فُلانٌ مُخْلِدٌ اِذا كانَ بَطَىْءَ الشَّيْبِ. و اين شرح براى آن داده مىشود تا در جاى ديگر كه آيد در ذكر فُسّاق اهل صلات اصحاب وعيد تمسّك نكنند بدو. (10)۸۱. علامه شعرانى: اصحاب وعيد كسانى را گويند كه مسلمان را به ارتكاب معصيت كافر شمارند و مذهب ما آن است كه ايشان مؤمنند و فاسق، و آياتى كه خلود در آتش براى آنها مقرر داشتند مراد زمان بسيار است نه دوام. (11)
.
1) .بقره (۲): ۱۳۱.
2) .شعراء (۲۶): ۶۱.
3) .شعراء (۲۶): ۶۲.
4) .روض الجنان، ج ۱۷، ص ۲۸۳ ـ ۲۸۵.
5) .روح الجنان، ج ۱۰، ص ۱۷۵. مطابق تعليقه شماره ۲۶۲۸ اين مجموعه.
6) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۳۴ـ۲۳۵.
7) .حديد (۵۷): ۲۵.
8) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۵۳.
9) .اعراف (۷): ۱۷۶.
10) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۳۵.
11) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۵۴.
منزلت زنانمؤلف در ذيل آيه ۱۲۷ سوره اعراف مىنويسد: فرعون جواب داد كه: «سَنُقَتِّلُ اَبْناءَهُمْ» ... و براى آنكه قوت موسى عليهالسلامديده بود و علوّ كلمه او دانسته كه به او چيزى نتواند كردن، گفت: هم با سر آن كار شويم كه به اوّل مىكرديم از كشتن پسران بنى اسرائيل و رها كردن دختران، چه آن سالها كه او را خبر دادند كه در اين سال مولودى آيد كه ملك تو بر دست تو بشود. او بفرمود تا كودكان نرينه را مىكشتند ـ چنانكه قصّه آن برفت ـ و براى آن زنان را گفت رها كنيم اينجا تا كسانى باشند كه ايشان را خدمت كنند، و ايشان از شرّ ايشان ايمن باشند كه زنان را شوكت كارزار نباشد. (1)علامه شعرانى در حاشيه توضيح مىدهد: از قديمترين امم كه تاريخ آنان را مىدانيم زنان را شغل ديگر بوده است و مردان را شغل ديگر و سياست و جنگ و امور عامه مردم پيوسته به دست مردان بود نه زنان و استمرار اين قاعده دليل آن است كه حكمى است طبيعى و تغييرپذير نيست مگر در قبائل بدوى و وحشى كه فساد و صلاح عادات و رسوم در زندگى آنان تأثيرى ندارد. (2)
۴۳. «وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكوةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعِينَ»
روض الجنان: رسول عليهالسلام گفت: امّا نماز پيشين* بدانى كه خداى را (جلّ جلاله) در ميان آسمان دنيا حلقهاى است** كه هرگه كه آفتاب بدان حلقه بيرون شود، هرچه در آسمان و زمين است خداى را تسبيح كند، و درهاى آسمان برگشايند، و دعا در آن وقت اجابت كنند، خداى تعالى خواست تا اُمّت من در آن در آن خير مُشارك باشند.*** و امّا نماز ديگر آن ساعت است كه: ابليس آدم را وسوسه كرد... . (3)۸۲. علامه شعرانى: * نماز پيشين نماز ظهر است. (4)۸۳. ** اين حلقه را در اصطلاح علمى دائره نصف النهار گويند اگرچه نسبت به هر جاى زمين مختلف است اما در يك معنى شريكند كه همه جا روز بدان نصف مىشود. (5)۸۴. *** نماز ديگر نماز عصر است. (6)روض الجنان: مراوغه. (7)۸۵. علامه شعرانى: مراوغه غلطيدن در خاك است. (8)روض الجنان: اگر گويند: آن علوم چيست كه چون مُجتمع شود آن را عقل خوانند؟ گوييم اوّل علم است به خود و احوال خود... دگر علم بود به انتفاء آنكه ادراكش نمىكند با سلامت احوالش... ۹ . ۸۶. علامه شعرانى: اگر كسى چيزى را ادراك نكرد دليل بر آن نخواهد بود كه آن چيز موجود نيست، چنانكه ما عذاب قبر و ملائكه را ادراك نمىكنيم و همه اينها هستند، مگر آنكه قيد كنيم چيزى قابل ادراك يك حاسّه را از همان حاسّه درك نكرديم آن چيز نيست. ۱۰
.
چشم زخممؤلف در ذيل آيه ۶۹ سوره يوسف مىنويسد: ... و مصر را چهار دروازه بود، ايشان پراگنده شدند و به هر چهار دروازه در مصر شدند، چنانكه يعقوب فرموده بود. «ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَيْءٍ» ؛ از خداى تعالى هيچ غنا نكرد آن دخول ايشان از درهاى پراگنده مگر حاجتى كه در دل يعقوب بود كه آن حاجت روا شد، و آن شفقت پدران بود بر فرزندان و ترس و انديشه او از چشمِ بد. (1)علامه شعرانى در حاشيه درباره چشم زخم گويد: در روايات صحيحه آمده است كه «العين حقّ» ؛ چشم زدن درست است و آيه «وَإِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا» (2)هم دليل آن است و حكما نيز وجه آن را بيان كردهاند و در اشارات أبوعلى سينا مذكور است. و اينكه جاهلان چشم زخم را از خرافات مىپندارند صحيح نيست. (3)
مدت خواب اصحاب كهفمؤلف در ذيل آيه ۱۰ سوره كهف مىنويسد: گفتند: اكنون بيايى تا امشب با غارى شويم و آنجا بخسپيم، و فردا تدبير خود سازيم. آن شب در غار شدند و بخفتند و خداى تعالى خواب بر ايشان مستمر كرد تا سيصد و نه سال بخفتند و كس راه با ايشان نبرد... . (4)علامه شعرانى در حاشيه توضيح مىدهد: بنابر آنكه ۳۰۹ سال در قرآن براى مدت خواب آنان است وخداوند تعالى تصديق فرموده. و چنانكه گفتيم نصارا گويند ۱۵۰ سال يا ۱۵۷ سال خفتند و قول آنان اعتبار ندارد و ۳۰۹ سال در قرآن هم منقول از جماعتى است و حق آن است كه مدت خواب آنان معلوم نيست. (5)
۴۵. «وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ...»
روض الجنان: و در «صلات» دو قول گفتند: يكى دعا و ديگر نماز. و حمل بر نماز كردن اولىتر بود، چه عُرف شرع اين لفظ از اصل وَضع ببرده است و محقّق كرده به اين افعال مخصوص. (6)۸۷. علامه شعرانى: يعنى افعال مخصوص را معنى حقيقى آن قرار داده است. (7)روض الجنان: و گفتهاند: ظنّ از افعالى است كه به معنى شَىْء و ضدّ باشد به معنى ظنّ و علم بود، و گفتهاند: چون در علم به كار برند مجاز بود، و اين قول قريب است به صواب براى آنكه از اطلاق لفظ ظنّ عِلْم ندانند تا قرينهاى نباشد. و قرينه در آيت آن است كه: آيت وارد است مورد مَدْح، و مدح نباشد آن را كه در بعث و نشور شاكّ باشد.* و حدّ ظنّ آن باشد كه به قوى كند بهنزديك آنكه اين معنى در او حال باشد، كه متعلّق معنى چنان است با آنكه روا دارد كه بر خلاف آن است. (8)** ۸۸. علامه شعرانى: * اين شك اعم از ظن است و از اين سخن معلوم گرديد كه ظن در اصول دين به اتفاق محققان معتبر نيست و بعضى اهل حديث گويند در ايمان بهظن قوى اكتفا مىتوان كرد و در حقّ اليقين مرحوم مجلسى بابى در آن ايراد كرده است. (9)۸۹. ** ترجمه عبارت ذريعه سيد مرتضى است: «فامّا الظنّ فهو ما يقوى كون ما ظنّه على ما تناوله الظنّ وإن جوّز خلافه»؛ (10)يعنى ظن آن است كه قوى باشد در نظر انسان كه آنچه ظن او به آن تعلّق گرفته مطابق واقع است، اگرچه خلاف آن را هم روا دارد. ۱۱
.
1) .روض الجنان، ج ۱۱، ص ۱۱۴.
2) .قلم (۶۸): ۵۱ .
3) .روح الجنان، ج ۶، ص ۴۱۲. مطابق تعليقه شماره ۱۷۶۶ اين مجموعه.
4) .روض الجنان، ج ۱۲، ص ۳۱۷ ـ ۳۱۸.
5) .روح الجنان، ج ۷، ص ۳۰۶. مطابق تعليقه شماره ۲۰۳۰ اين مجموعه.
6) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۵۶.
7) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۶۸.
8) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۵۹.
9) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۶۹.
10) .الذريعه، ج ۱، ص ۲۳.
قبلهعلامه شعرانى متخصص در رياضيات و هيئت و نجوم بود و در تعليقات عالمانه خويش جابهجا نكاتى را تذكر داده يا نقد كرده است. در مورد جهت قبله نيز مطالبى آورده است. مؤلف ذيل آيه ۱۴۴ سوره بقره مىنويسد: ... و دگر آنكه: اتفاق مسلمانان است كه اگر روى به جانبى كند از جوانب، و اگر همه طرفى و كنارى باشد نمازش درست بود. اكنون بدان كه: تعيين قبله مختلف است به اختلاف احوال حاضران. كعبه قبله آن كس است كه او در مسجد الحرام باشد، و مسجد قبله آن كس است كه بيرون مسجد بود در حرم، و حرم قبله آن كس است كه بيرون حرم بود از چهار جانب. و اهل عراق روى به ركن عراقى كنند، و اهل يمن روى به ركن يمانى كنند، و اهل شام روى به ركن شامى كنند، و اهل غرب روى به ركن غربى كنند، اين مذهب ماست. و جمله فقيهان مخالفند ما را. (1)علامه شعرانى هم در حاشيه مىنويسد: اتفاق مسلمانان نسبت به كعبه معظّمه است نه نسبت به مسجد؛ زيرا كه اگر چنان مقابل مسجد بايستد كه مواجه كعبه نباشد نماز صحيح نيست. كسى كه بيرون مسجد نزديك آن بايستد برابر گوشه مسجد چنانكه مقابل كعبه نباشد نمازش باطل است و بيرون حرم نسبت به حرم همچنين. پس مناط قبله كعبه است با آنكه در قرآن مسجدالحرام را نام برد اما اجماع مسلمانان از صدر اسلام و عمل آنان دليل آن است كه مراد از آن كعبه است. دو عبارت كه نسبت به مذهب ما داد با يكديگر مخالفند؛ چون اگر واجب باشد اهل عراق روى به ركن عراقى كنند و ركن عراقى در كعبه است، كافى نيست روى به حرم كنند بى آنكه متوجه كعبه باشند، پس مناط قبله كعبه است نه حرم. و علماى متأخر گويند قبله براى نزديك عين كعبه است و براى دور جهت آن است و جهت كعبه عبارت از آن است كه چون عين كعبه را ندانند همه آن سمتها كه احتمال وجود كعبه در آن مىرود جهت است و نماز روى به همه آن سمتها صحيح است و آن حد كه يقين داريم سمت كعبه نيست از جهت خارج است. و حق آن است كه واجب اصلى استقبال عين كعبه است و جهتْ واجب اضطرارى است. لذا هر چه مىتوان در جهت تضييق بايد كرد پس اگر احتمال سمت كعبه را در چهار انگشت محصور توان كرد يك شبر را جهت قرار ندهد. و هكذا. (2)
۴۶. «الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ»
روض الجنان: «وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ» تكرار نباشد، چه اگر لِقاء بر مصير حمل كنند، مصير و مرجع هر دو يكى باشد، و رجوع بازگشتن باشد.* اگر گويند چگونه گفت: راجعون و «راجع» آن را گويند كه جايى بوده باشد، و از آن جا بيامده پس به آن جا شود، و ايشان هرگز به قيامت نبودهاند تا آن جا باز شوند؟ جواب آن است كه: ايشان در دنيا هم در قبضه قدرت خداى بودند، و اگر چه فرمان خداى نمىبردند در بعضى احوال، و خداى تعالى به نوعى مصلحت تعجيل عقوبت ايشان نمىكرد چون با فنا شوند، و خداى تعالى ايشان را باز آفريند با تصرّف خداى شوند پس از آنكه به فنا از تصرّف او برفته باشند. (3)** ۹۰. علامه شعرانى: * چون لقاء پروردگار در جمله پيش به معنى مرگ است و برگشتن به سوى او به معنى بازگشتن به تصرّف او، اين دو تكرار نيست برخلاف آنكه لقاء را به صيرورت تفسير كنيم. (4)۹۱. ** محققان گويند: چنانكه خداوند مبدأ المبادى است و همه از او پديد آمدند، بازگشت همه بدو است چون غايت الغايات است. و اين معنى در قرآن كريم بسيار مكرر شود و تأويل او به تدريج معلوم گردد. (5)
.
۴۹. «وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ ...»
روض الجنان: و آل شخص باشد، و اصل كلمه از اَوْل باشد و آن رجوع بود. و فرعون نام پادشاه عمالقه است... و ايشان جماعتى اند از عرب. (1)۹۲. علامه شعرانى: يعنى عمالقه جماعتى هستند از عرب و چند سلسله از فراعنه مصر عرب بودند و آنها را يونانيان هكسوس گويند يعنى چوپانان. (2)روض الجنان: و اين فرعون يوسف عليهالسلام بر دست يوسف ايمان آورد، و در عهد يوسف بمرد، از پسِ او پادشاهى به قابُوس بن مُصْعَب رسيد... و نسب او اَلْوَليد بن مُصْعَب بن الرَّيان بن اَراشة بن شروان بن عمروبن قاران بن عملاق بن لاوذبن سام بن نوح عليهالسلام، اين فرعونِ موسى بود. (3)۹۳. علامه شعرانى: اين نام و نسب از امام معصوم روايت نشده و سند آن معلوم نيست، و نام فرعون زمان ولادت موسى عليهالسلام در تورات رعمسيس است. والله العالم. (4)روض الجنان: خداى تعالى قضا چنان كرد كه هارون در سال اَمن و عَفْوزاد، و به يك سال مه از موسى بود. (5)۹۴. علامه شعرانى: يعنى يك سال از موسى بزرگتر بود و «مِه» به كسر ميم بزرگ است در مقابل «كِه» يعنى كوچك و سعدى گويد: چو از قومى يكى بيدانشى كردنه كِهْ را منزلت مانَد نه مِهْ را (6)روض الجنان: چپد درها بسته است. (7)۹۵. علامه شعرانى: چنان به نظر مىرسد كه لغتى است در چفت يعنى بست و زنجير پشت در؛ زيرا كه در فارسى فاء به پ و تاء به دال تبديل مىشود. مانند سفيد و سپيد و اسفند و اسپنت و تنبوره و دنبوره. (8)روض الجنان: قول رسول عليهالسلام: اُخْبُرْ تَقْلِهِ. (9)۹۶. علامه شعرانى: باخبر شو و آن را دشمن دار؛ يعنى اگر از باطن مردم خبردار شوى آنان را دشمن دارى. ۱۰
.
1) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۶۹.
2) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۷۷.
3) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۷۷.
4) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۷۱.
5) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۷۹. گلستان سعدى، ص ۸۸ ، باب دوم، حكايت ۵ .
6) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۷۲؛ در چاپ مشهد «چَند» ضبط شده است.
7) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۷۹.
8) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۷۴.
9) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۸۱.
فصل سوم : شيوه كار و چند نكتهچنان كه در فصل اول آمد، كتاب روض الجنان مشهور به تفسير شيخ ابوالفتوح رازى تاكنون چهار چاپ خورده است و آنچه موضوع سخن ماست چاپ سوم اين كتاب است. مرحوم علامه شعرانى علاوه بر تصحيح اين كتاب ـ با توجه به اينكه نسخههاى مصحَّح و متعددى هم در اختيارش نبوده ـ تعليقات ارزشمند و عالمانهاى بر آن افزوده است. نكتههايى كه بعضى از آنها خود موضوع مقالات ارزشمندى مىتواند باشد؛ نكتههاى تفسيرى، فقهى، كلامى، حديثى، فلسفى، تاريخى، رياضى، هَيَوى، جغرافى، لغوى و... حاوى مطالبى بكر كه بعضى در توضيح مطالب شيخ ابوالفتوح كارساز است و بعضى ديگر در نقد آراى او، همچنين همه اشعار عربى كتاب را ـ كه بسيار نيز هست ـ ترجمه و شرح كرده و درباره سرايندگان آنها مطالبى آورده است. بارى، در چاپ اخير اين كتاب كه به همت بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى در بيست جلد سامان يافته، اين تعليقات نيامده است. لذا كنگره بزرگداشت شيخ ابوالفتوح رازى به بنده پيشنهاد كرد اين تعليقات را تنظيم كنم تا در ضمن مجموعه آثار كنگره مزبور منتشر شود. روال كار در تنظيم اين مجموعه به اين صورت است كه ابتدا تعليقات علامه شعرانى ويرايش شد و منابع آيات و احاديث و نقل قولهاى ايشان تخريج شد. سپس بخشى از متن تفسير كه مرتبط با تعليقات بود در بالاى هر تعليقه قرار گرفت تا اين مجموعه خود مستقلاً و بدون مراجعه به اصل كتاب قابل استفاده باشد. همچنين مقدمه پر برگ و بارى كه علامه شعرانى بر چاپ ۱۲ جلدى خود نوشته بود پس از ويرايش و تخريج اقوال در ابتداى كتاب قرار گرفت. در خاتمه اين فصل تذكر چند نكته لازم است: ۱. نام مجموعه را نورٌ على نور گذاشتيم، چرا كه تفسير شيخ ابوالفتوح رازى به منزله نورى است و تعليقات علامه شعرانى نور ديگرى است كه بر آن نور تابيده است و نورٌ على نور شده است. ۲. مجموعه به ترتيب سورههاى قرآن تنظيم شد و آيات مورد بحث در هر تعليقه آورده شد. ۳. مراد از «چاپ مشهد» در اين مجموعه، چاپ بيست جلدى رَوضُ الجِنان و رَوحُ الجَنان به تصحيح دكترمحمد جعفر ياحقى و دكتر محمد مهدى ناصح است كه در بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى چاپ و منتشر شده است. و مراد از «چاپ علامه شعرانى»، چاپ ۱۲ جلدى با تصحيح و تعليقات و توضيحات مرحوم علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى و همكارى مرحوم على اكبر غفارى با عنوان رَوحُ الجِنان و رُوحُ الجَنان است. ۴. يكى از شاهكارهاى علامه شعرانى در تعليقات تفسير ابوالفتوح رازى، ترجمه و توضيح و اعراب دقيق اشعار است. در چاپ مشهد، ترجمه اشعار با استفاده از تعليقات شعرانى در پايان هر يك از مجلدات بيست گانه آمده است و كنگره بزرگداشت ابوالفتوح رازى قصد دارد فهرست كاملى از اين اشعار را در يك جلد چاپ كند. در اين فهرست، ترجمههاى ذيل آنچه در چاپِ مشهد آمده هم درج مىشود. به اين لحاظ ما در مجموعه حاضر هيچ كدام از ترجمه و توضيحات اشعار را نياوردهايم. البته نگارنده معترف است كه نياوردن توضيحات و ترجمههاى اشعار نقص فاحشى براى اين مجموعه است؛ چرا كه علامه شعرانى علاوه بر ترجمه اشعار، توضيحات مفيدى راجع به شعرا و محتواى اشعار آورده است. اما كار كنگره درآوردن ترجمه اشعار موجب شد ما ـ على رغم ميل باطنى ـ از آوردن ترجمه و توضيحات اشعار خوددارى كنيم. ۵ . گاهى متن مورد نظر در روض الجنان طولانى بود يا متنِ تقطيع شده ابهام داشت، كه در اين صورت متن طولانى را تلخيص كرده و داخل قلاب آورديم و يا براى رفع ابهام و ارتباط متن با تعليقات شعرانى مطالبى داخل قلاب افزوديم. بنابراين عبارتهاى داخل قلاب از نگارنده است. ۶. به چند دليل عبارات متن تفسير را از چاپ مشهد انتخاب كرديم نه از چاپ علامه شعرانى: الف) چون در چاپ مشهد از نسخههاى متعددى استفاده شده، متن پاكيزهتر و بىعيبترى ارايه شده است. ب) در نتيجه بسيارى از حواشى علامه شعرانى كه احياناً مربوط به نسخ مغلوطى بوده كه از آنها استفاده مىكرده، بى فايده و بى موضوع شده و ما نيز اين گونه حواشى را نياورديم. ج) در بسيارى از موارد، مصححانِ محترم چاپ مشهد با توجه به چاپ علامه شعرانى و تعليقات ايشان متن خود را تصحيح كردهاند يا اينكه در پانوشت تذكر دادهاند كه در چاپ علامه شعرانى چنين است. در اين گونه موارد نيز از آوردن تعليقات علامه شعرانى خوددارى كرديم. البته گاهى در مواردى اندك در متن از چاپ شعرانى استفاده شد و در پاورقى تذكر داده شد كه چاپ مشهد نيز چنين است و اين در جايى بود كه تعليقه مرحوم شعرانى كمكى به تصحيح متن مىكرد. ۷. بعضى تعليقات مرحوم شعرانى كه در آنها لغتى معنا شده بود يا مراد از عبارتى روشن شده بود، و با اندكى دقت يا مراجعه به كتب لغت مراد مؤلف مشخص مىشد، براى پرهيز از تطويل و حجيم شدن كتاب، حذف شد. ۸ . در مواردى نيز لغتى بارها ذيل آيات مختلف معنا شده بود كه در اين گونه موارد، به جز بار اول، بقيه موارد حذف شد. ۹. مراد از روض الجنان در پاورقىها، تفسير شيخ ابوالفتوح چاپ مشهد و مراد از روح الجنان چاپ مرحوم شعرانى است؛ چرا كه آن مرحوم نام صحيح تفسير را همان رَوحُ الجِنان و رُوح الجَنان مىداند. (1)۱۰. تعليقات علامه شعرانى شماره گذارى شد تا اولاً ارجاع به آنها آسان باشد و ثانياً در «فهرست موضوعى» از آنها استفاده شود و به جاى شماره صفحه به شماره تعليقه اشاره شود. ۱۱. مبناى تجزيه اين مجموعه در دو جلد، چاپ بيست جلدى مشهد بوده است؛ بدين صورت كه تا پايان جلد دهم اين چاپ در جلد اوّلِ تفسير نورٌ على نور و از آغاز جلد يازدهم تا پايان جلد بيستم در جلد دوم آورده شد. شايان ذكر است كه مؤلف نيز تفسير را در بيست جلد قرار داده است. ۱۲. در مورد شماره آيات قرآن نيز مبناى شماره گذارى، چاپ بيست جلدى روض الجنان است كه بر مبناى قرآنهاى رايج يعنى رسم عثمان طه مرتب شده كه البته در چاپ علامه شعرانى شماره آيات اندكى با چاپ مشهد متفاوت است. ۱۳. در پايان اين مجموعه چند فهرست تنظيم و گنجانده شد: ۱. فهرست موضوعى كه شامل همه موضوعات تعليقههاى علامه شعرانى به ترتيب الفبايى است. ۲. فهرست لغات و تركيبات شامل لغات و تركيباتى كه علامه شعرانى در تعليقات ترجمه و توضيح داده است. البته فهرستهاى ديگرى چون فهرست كسان، جايها و معصومان و پيامبران عليهمالسلام و فهرست منابع و مآخذ هم تنظيم شد كه ملاحظه مىكنيد. * * * در پايان از همه كسانى كه در تهيه و تنظيم اين كتاب يارى كردند تشكر و قدردانى مىكنم؛ بخصوص دوست فاضل و ارجمندم جناب مستطاب جناب آقاى عباسعلى مردى كه در همه مراحل كمك كار بنده بودند؛ جناب رفيق شفيق و قديم ما حضرت آقاى حاج شيخ رضا مختارى (دامت توفيقاته) هم از هيچ كمكى كوتاهى نكردند. همچنين از دبير علمى كنگره حضرت آقاى حاج شيخ مهدى مهريزى و مسؤول دبيرخانه كنگره، دوست گرامى و فاضلم حضرت مستطاب جناب آقاى حاج شيخ على اكبر زمانىنژاد كه با عنايت ايشان اين اثر در مجموعه آثار كنگره قرار گرفت، تشكر و قدردانى كنم. آقاى جواد قربانى حروف زنى كتاب و آقاى شيخ محمود ملكى و شيخ محمد عباس زاده و محمد يوسفى نمونه خوانى و تنظيم بعضى از فهرستهاى كتاب را برعهده داشتند و فاضل و شاعر معاصر جناب آقاى سيد حيدر بيات هم در يافتن مآخذ بعضى از اشعار ما را يارى دادند كه از همه ايشان تشكر مىكنم. محسن صادقى قم، مؤسّسه كتابشناسى بزرگ شيعه برگ ريزانِ ۸۴
۵۰ . «وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ»
روض الجنان: و «نَظَر»، به معنى رحمت باشد، في قوله: «وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ...» ، اَىْ لا يَرْحَمُهُمْ. و گفتهاند: اين از قسمت اولى است براى آنكه يَنْظُرُ في حالِهِ اَوَّلاً فَيَعْرِفُ حالَهُ فَيَرْحَمُهُ فى الشّاهِدِ، در شاهد از ما يكى در حال ديگرى نگرد حالش مختلّ بيند، بر او رحمتش آيد. و در حقّ خداى تعالى بر مجاز بود چيز را به نام آنچه طريق اوست با خوانده باشد. (2)۹۷. علامه شعرانى: هر معنى را به نام آنچه طريق او است بخوانند مجاز باشد خواه در حقّ خداى تعالى و خواه در حقّ ديگران، مثلاً بهشت گوييم و از آن عبادت خواهيم يا دوزخ و از آن گناه. و سعدى گفت «كه شهوت آتش است از وى بپرهيز»؛ يعنى شهوت طريق آتش است. (3)روض الجنان: ... و اين وجوه سَره است. (4)۹۸. علامه شعرانى: سره به معنى نيكو است و ناسره به معنى بد، و حافظ گويد: يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكردآنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود (5)روض الجنان: و قصّه آيت و حديث ساختن گوساله آن است كه، راويان اخبار و اهل سِيَر گفتند: چون خداى تعالى فرعون را هلاك كرد و مُلك و مِلْك او به ميراث به بنى اسرايل داد... . (6)۹۹. علامه شعرانى: در صورتى كه بگوييم بنى اسرائيل به مصر باز گشتند وگرنه ملك فرعون به بنى اسرائيل نرسيد و نظير آن رسيد. (7)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: نامش [=سامرى] موسى بن ظفر بود و زرگر بود و از اهل باجرمى بود. ۸ ۱۰۰. علامه شعرانى: باجرمى به الف مقصوره در آخر آن و فتح جيم موضعى است در جزيره شمال عراق. ۹
.
1) .رك: مقدمه مرحوم شعرانى بر تفسير ابوالفتوح رازى كه در اين مجموعه هم آوردهايم.
2) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۸۲.
3) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۸۷. گلستان سعدى، ص ۱۷۶، باب هشتم در آداب صحبت.
4) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۸۷. ديوان حافظ، ص ۱۴۳، غزل شماره ۲۱۱.
5) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۸۵.
6) .روح الجنان، ج ۱، ص ۱۸۹.
7) .روض الجنان، ج ۱، ص ۲۸۵؛ در چاپ مشهد «جاجرمى» ضبط شده است.
۵۲ . «ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»
روض الجنان: ... يعنى توبه ايشان قبول كرديم چون توبه كردند. و آيت دليل مىكند بر آنكه خداى تعالى به قبول توبه متفضّل است. (1)۱۰۱. علامه شعرانى: يعنى قبول توبه واجب نيست، اگر خدا خواست قبول مىكند و اگر نخواست نمىكند. (2)
.
۵۴ . «... يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ»
روض الجنان: ... حق تعالى ابرى تاريك برآورد و نِزْمى تا جهان تاريك شد، ايشان تيغها برآهختند و در يكديگر نهادند و يكديگر را كشتن گرفتند، پسر پدر را و برادر برادر را مىكشت... و بسيارى را بكشتند موسى و هارون را رحمت آمد، بگريستند و دعا و تضرّع كردند و گفتند: يا ربّ هَلَكَتْ بَنوا اسرائيل؛ بار خدايا بنى اسرائيل هلاك شدند، اَلْبَقِيَّةَ الْبَقِيَّة، بار خدايا اين بقيّت را كه ماند به ما بخش. خداى تعالى دعاى ايشان اجابت كرد و فرمان داد تا آن تاريكى گشاده شد و روشنايى پديد آمد، بشمردند هفتاد هزار مرد كشته بودند. (1)۱۰۲. علامه شعرانى: در تورات اين قصه مذكور است الا آنكه گويد سه هزار تن كشته شدند. (2)
۵۶ . «ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»
روض الجنان: «ثُمَّ بَعَثْناكُمْ» ، «ثُمّ» حرف مهلت و تراخى باشد. و «بَعْث»، به چند معنى آمد: بعث زنده كردن باشد، و از خواب بيدار كردن، و برانگيختن بر كارى به معنى حثّ و تحريض و فرستادن، و معنى نصب كردن باشد. (3)۱۰۳. علامه شعرانى: در تفسير المنار از شيخ محمد عبده نقل كرده است كه مراد از اين بعث كثرت نسل است پس از موت جماعتى به صاعقه. ولى بسيار بعيد و برخلاف ظاهر آيه است و اگر در موت تأويل مىكرد كه پس از مشرف شدن به مرگ شما را نجات داديم مناسبتر مىنمود چنانكه بيمار سخت را چون بهبودى حاصل شود گويند مرده بود و زنده شد. و اين هم برخلاف ظاهر قرآن است و بى دليل نمىتوان قرآن را بدان تأويل كرد. (4)روض الجنان: «مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ» ، يعنى زنده كرديم شما را از پس مرگتان. پس صاعقه ايشان بر قرينه «بَعَثْناكُمْ» مرگ است، و صَعْقِ موسى به قرينه «فَلَمّا أَفاقَ» ، بىهوشى است تا بدانند كه حال موسى در اين باب مخالف حال ايشان بود. و موت بر مذهب درست معنى نيست. (5)۱۰۴. علامه شعرانى: مقصود متكلّمان از «معنى» در اين موارد آن صفت موجود است كه در عرف حكما كيف گويند، مانند علم و قدرت. پس موت و حيات نسبت به هم عدم و ملكهاند نه ضدّين. (6)
.
۵۷ . «وَ ضَلَلْنَا عَلَيْكُم الغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى...»
روض الجنان: «اظل» زير توته شتر باشد. (1)۱۰۵. علامه شعرانى: اظل به صيغه تفضيل زير سپل شتر يعنى كف پاى آن است. (2)روض الجنان: مفسّران خلاف كردند در «سَلْوى»: عبداللهِ عبّاس گفت: مرغى بود ساننج را ماند. (3)۱۰۶. علامه شعرانى: ساننج بر وزن نارنج مرغكى باشد سياه و كوچك و ضعيف. از برهان قاطع. و در تحفه گويد: سلوى ظاهرا مرغى است مانند سمانى يعنى بلدرچين و آن را به تركى يلوه گويند و در تنكابن لسه بال نامند. (4)
.
۵۸ . «...وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ...»
روض الجنان: و سعيدِ جُبَيْر گفت: مراد به حطّه استغفار است كه به استغفار حطِّ گناه باشد، و نصب را در عربيّت وجهى باشد، و وجه او مصدر بود از فعلى محذوف ولكن نخواندهاند. (1)۱۰۷. علامه شعرانى: اگر وجهى بر حسب قواعد عربى جايز باشد اما قرّاء نخوانده باشند جايز نيست ما قرائت كنيم به اتفاق علماى اسلام. (2)
۶۱. «...أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ...»
روض الجنان: «اهْبِطُوا مِصْراً» ، هُبُوط، به زمين نشيب فرو شدن باشد، و نقيض او صُعُود بود. و مراد به مِصْر، شهرى از شهرهاست. (3)۱۰۸. علامه شعرانى: اگر مصرِ معروف باشد مراد از امر حقيقتِ طلب نيست، مقصود آنكه يا بايد به ذلت خدمت راضى شويد در شهر مصر و هر چه خواهيد بخوريد يا به عزت باشيد و قناعت كنيد چنانكه با فرزندت گويى: اگر ادب نياموزى خود را آماده فقر كن. و از آيه ۵۹ سوره شعراء معلوم مىگردد خداوند ملك و ثروت فرعونيان را به بنى اسرائيل داد پس آنان به مصر بازگشتند، و مشهور آن است كه چون از مصر بيرون آمدند در زمين تيه و پس از آن در زمين شام بودند و به مصر باز نگشتند. و بعضى گويند در تفسير شعراء كه فرعونيان در شام نيز ثروت ومال داشتند، چون در آن عهد شام نيز جزء قلمرو مصر بود و بنى اسرائيل يك بار فرعون را گرفتند. و در تفسير المنار از يوسيفوس مؤرخ يهودى يونانى نقل مىكند كه بنى اسرائيل يك بار فرعون را منهزم ساختند و او به حبشه گريخت و موسى عليهالسلام سيزده سال در مصر حكومت كرد، آنگاه فرعونيان به مصر بازگشتند و حضرت موسى عليهالسلام با قومش بار دوم از مصر خارج شدند و باز نگشتند. (4)
.
۶۲. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآْخِرِ...»
روض الجنان: كلبى گفت: [صابئين] جماعتى اند ميان جهودى و ترسايى، ميان سر بتراشند و خود را خَصىّ بكنند. (1)۱۰۹. علامه شعرانى: نه همه آنان؛ زيرا كه اگر چنين مىكردند نسل آنان برافتاده بود بلكه اين عادت فى الجمله ميان آنها بود و آن را زهد و عبادت مىشمردند. (2)روض الجنان: سؤال كردند و گفتند: «مَن آمَنَ بِالله» يا راجع است به «انَّ الذينَ امَنُوا» ، يا به آنچه از پسِ اوست. اگر راجع است با اوّل، مؤمن چگونه ايمان آرد؟ و اگر راجع بود با دگر اصناف از جهودان و ترسايان و صابيان، به چه دليل تخصيص افتد؟ (3)۱۱۰. علامه شعرانى: اين آيه دفع توهّم يهود و بعض امم ديگر است كه دين را مانند نژاد قابل تغيير ندانند و يهوديان امت ديگر را چون خود نمىپذيرند هرچند به موسى عليهالسلام ايمان آرند. اما مسيحيان و مسلمانان هر كس را ايمان آورد او را از خود مىشمارند و فرقى ميان نژادها نمىگذارند و مسلمانان كه از اين رسم امم و اديان خبر ندارند و از مضمون آيه تعجب مىكنند. ۴
.
۶۳. «وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ...»
روض الجنان: ... چون خداى (جلّ جلاله) تورات بر بنى اسرايل فر وفرستاد، و در آن جا آصار و اَثْقال و تكاليف شاقّ بود، بنى اسرايل آن را احتمال نكردند و نمىپذيرفتند، و چون مىپذيرفتند وفا نمىكردند، خداى (جلّ جلاله) بر سبيل تهديد و وعيد و اِعذار و اِنذار بفرمود جبريل را تا كوهى به مقدار لشكرگاه ايشان به طول و عرض يك فرسنگ در يك فرسنگ بر كند از جايگاه، و بر بالاى سرِ ايشان مُعَلّق بداشت به مقدار قامت مردى. (1)۱۱۱. علامه شعرانى: در تفسير المنار به تكلّف آن را توجيه كرده است كه مردان در دامنه كوه بودند و نتق به معنى كتاب زلزله است، پس كوه مىلرزيد و آنها مىترسيدند كه سنگ جدا شود و بر آنها افتد. و يكى از علماى اهل كتاب در تفسير حديث خودشان گويد: شريعت مانند كوهى بر سر آنان قرار گرفت و خداوند گفت آن را بگيريد و عمل كنيد؛ يعنى كوه استعاره براى تورات است. و قول مشهور ظاهر است هر چند يك فرسنگ مبالغه باشد. و در ميان بنى اسرائيل معجزات كونيه بسيار بود. (2)روض الجنان: [بقوّة...] ابن بحر* گفت: مراد آن است كه بالْقَبُول، ابوعلى گفت: به قدرتى كه خداى تعالى شمار را داده است. و در آيت دليل است بر آنكه قدرت قبل الفعل باشد، براى آنكه امر به فعل قبلِ فعل باشد، و خداى تعالى خبر داد كه: قدرت پيش امر است، پس قدرت به دو دَرَج پيش از فعل باشد. (3)** ۱۱۲. علامه شعرانى: * ابو مسلم محمد بن بحرِ اصفهانى از بزرگان معتزله است و كتابى در تفسير دارد. (4)۱۱۳. ** متكلّمين گويند قدرت قبل از فعل است. و در كافى چند روايت آمده كه قدرت با فعل است و چون خبر واحد است و مخالف عقل، علماى ما بر آن اعتماد نكردند. (5)
.
1) .روض الجنان، ج ۱، ص ۳۱۹.
2) .روح الجنان، ج ۱، ص ۲۱۳.
3) .روض الجنان، ج ۱، ص ۳۲۰.
4) .روح الجنان، ج ۱، ص ۲۱۴. از كتاب تفسير ابومسلم اصفهانى (۲۵۴ ـ ۳۲۲ ق) ظاهراً نسخهاى به جا نمانده است. اما آقاى سيد محمدرضا غياثى كرمانى نظريات تفسيرى او را از لابهلاى تفاسير جمعآورى كرده و با عنوان بررسى آرا و نظرات تفسيرى ابومسلم اصفهانى چاپ كرده است، (چاپ اول: قم، انتشارات حضور، ۱۳۷۸).
5) .روح الجنان، ج ۱، ص ۲۱۴.
۶۵. «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ»
روض الجنان: خطاب در اين آيت و جمله آيات مقدّم با اهل كتابِ عهدِ رسول است (صلَوات الله عَلَيْه وعَلى آله) و مراد پدران ايشان، چنانكه برفت در آياتى كه پيش از اين است. گفت: بدانستهاى حال آنان كه اِعتدا كردند. (1)۱۱۴. علامه شعرانى: از اين آيه كريمه معلوم مىگردد كه يهوديان عهد پيغمبر اين حكايت را مىدانستند اما امروز از آن خبر ندارند و نه تورات و نه احاديث آنان چنين قصهاى روايت نكرده. و مانند اين بسيار است، از جمله «عزيز ابن الله» كه امروز سخت انكار دارند اما يهوديان عصر پيغمبر در آن شهر بدان معتقد بودند. و در ساير امم نظير اين هست در زمانى حكايت مشهور است و زمانى نيست تنها در كتاب مسطور بود؛ نظير حكايت سلامان و ابسال ابو على بن سينا در اشارات نامبرده و بدان تمثيل كرده و شارح آن خواجه نصير الدين طوسى از آن خبر نداشت، گويد پس از بيست سال بر آن واقف شدم. (2)روض الجنان: با كپى كرد ايشان را. (3)۱۱۵. علامه شعرانى: كپى بوزينه است كه عوام زمان ما ميمون گويند. (4)روض الجنان: مجاهد گفت معنى [كونوا قردة خاسئين] آن است كه: اَذِلاّءَ صاغِرينِ، ذَليل و مَهين (5). ۱۱۶. علامه شعرانى: به مذهب مجاهد، چنانكه طبرى و ديگران نقل كردند، اصحاب سبت در معنى مسخ شدند نه در جسم و صورت، يعنى ذليل و پست و بيچاره گشتند. اما اين تفسير برخلاف مشهور است. (6)
.
۶۷. «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ»
روض الجنان: و در «هُزُواً» ، سه قرائت است و همچنين در «كُفْواً» . «هُزْؤاً» و «كُفْؤاً» به تخفيف. (1)۱۱۷. علامه شعرانى: به تخفيف، يعنى به سكون عين الفعل، و تثقيل ضمّه دادن آن است. (2)روض الجنان: اكنون اهل علم خلاف كردند در آنكه خداى تعالى ايشان را ذبح بقره فرمود هرچه باشد، يا ذبح بقرى كه موصوف باشد به اين جمله صفات... و با اين جمله هيچ شبهت نماند در آنكه مراد خداى تعالى جز گاوى نباشد جامع جمله اين صفات را. (3)۱۱۸. علامه شعرانى: قول اول كه از معتزليان و اصحاب حديث روايت كرد يعنى اول هر گاو مىكشتند كافى بود، پس از آن بر خود سخت گرفتند و خداوند هم قيد زياده كرد. در روايات ما نيز وارد شده است اما چون روايت آحاد است مؤلّف آن را دليل قرار نداد. (4)
.
۶۸. «... قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ...»
روض الجنان: و «عوان» نصف بود، نه جوان جوانِ و نه پيرِ پير، ميان هر دو. (1)۱۱۹. علامه شعرانى: «عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ» ؛ يعنى گاو نه پير است و نه جوان بلكه عوان بين اين دو حالت است. (2)
۷۱. «قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها قالُوا الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها...»
روض الجنان: ... جواب دادند ايشان را كه: اين گاوى مىبايد، «لا ذَلُولٌ» ؛ نه كار شكسته. (3)۱۲۰. علامه شعرانى: امروز ما به جاى كار شكسته مىگوييم كار كشته، يعنى ماهر. (4)روض الجنان: «تُثِيرُ الْأَرْضَ» ، مِنْ أَثَرْتُ التُّرابَ باشد چون خاك باز شيارند. (5)۱۲۱. علامه شعرانى: باز شيارند يعنى شيار كنند و خاك پراكنده سازند. (6)روض الجنان: ...گفتند: «الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ» ، اكنون حق آوردى، يعنى جمله صفات روشن كردى چنانكه اشتباه زايل شد. و اين دليل است بر آنكه ايشان مأمور بودند به كشتن گاوى موصوف به جمله اين صفات، كه چون صفات تمام بشنيدند و بدانستند، گفتند: «الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ» ، و اگر مراد از آن بودى كه گاوى بكشى، هر گاوى كه باشى به اول كه شنيدند كه: «أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً...» ، گفتند: «الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها» . (7)۱۲۲. علامه شعرانى: چنانكه گفتيم در روايت از طريق شيعه هم چنين وارد است و چون روايت واحد است مؤلّف چند جا برخلاف آن فرمود و خداوند لجاجت ندارد و به سؤالى كه سائل در آن معذور است او را عقاب نمىكند. (8)
.
۷۳. «فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ الْمَوْتى...»
روض الجنان: «فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها» ؛ گفتيم اكنون چون اين گاو بكشى بعضى از اين گاو كشته بر اين مرد كشته زنى. مفسّران در آن بعض خلاف كردند. عبد اللهِ عباس گفت: آن استخوان بود كه بهنزديك غُرضوف* باشد،... سعيد جبير گفت: دم غَزَه بود. (1)** ۱۲۳. علامه شعرانى: * غضروف و غرضوف هر دو صحيح است و فارسى كركرانك. (2)۱۲۴. ** دمغزه به فارسى بيخ دم است كه آن را به عربى عجب الذَنَب گويند. (3)
۷۶. «وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا...»
روض الجنان: حُلفاء. (4)۱۲۵. علامه شعرانى: حلفاء جمع حليف، هم سوگند است. ۵
.
۷۸. «وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاّ أَمانِيَّ ...»
روض الجنان: و بعضى اعراب ابن دأب را گفت. (1)۱۲۶. علامه شعرانى: محمد بن دأب يكى از راويان حديث است معروف به دروغگويى. (2)
۷۹. «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ»
روض الجنان: «لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ» ؛ كتابت مىنويسند به دست خود... و اين براى تأكيد باشد و مبالغه در اضافت فعل با فاعلش. (3)۱۲۷. علامه شعرانى: يعنى «به دست خود»، براى تأكيد است؛ چون البته نوشتن به غير دست نتواند بود. (4)روض الجنان: چون رسول عليهالسلام هجرت كرد و از مكّه به مدينه آمد، جهودان نعت و صفت او شنيده بودند. چون بديدنش گفتند: همانا اين آن پيغمبر است كه نعت او در تورات نوشته است. بهنزديك احبار و رؤسا آمدند و ايشان را گفتند: اين آن پيغمبر است كه در آخرالزّمان بخواهد آمدن. ايشان گفتند: حاشا و كَلاّ! و تورات بياوردند و آن سطرها و ورقها كه نوشته بودند و تحريف كرده و بگردانيده عرض كردند و برايشان تلبيس كردند و ايشان را از راه بيفگندند. قديم (جلَّ جَلالُهُ) تهديد كرد ايشان را و گفت: «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُم يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ» . (5)۱۲۸. علامه شعرانى: اگر آن احبار تسلط بر همه يهوديان جهان داشتند و سخن و عمل آنها در همه جا جارى بود همه نسخههاى تورات را تحريف مىكردند، اما آنها قومى اندك بوده و تنها به يهوديان ده خود نشان مىدادند. (6)روض الجنان: «وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ» ...امّا كسب كه مجبّره مىگويند نامعقول است. ۷ ۱۲۹. علامه شعرانى: از اينجا احتجاج با اشاعره است كه گويند انسان هر چه اطاعت يا معصيت كند آن را خداى تعالى بر دست او جارى كرده است جبرا و كسب از بنده است و معنى كسب را ندانستند. بهترين حد آن است كه گفتند تو كه كننده كارى آنكه به قدرت تو باشد كسب است و آنكه به قدرت خدا باشد خود عمل است. و مؤلّف جواب مىدهد آنچه به قدرت بنده است آيا احداث فعل است يا كسب فعل؟ اگر احداث فعل به قدرت بنده است آن قول ما است و اگر گويند كسب آن است كه كسب فعل به قدرت بنده باشد اين تعريف ناقص است و كسب را به كسب تحديد كردن دور و مصادره باشد. ۸
.
۸۰ . «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاّ أَيّاماً مَعْدُودَةً...»
روض الجنان: با خويشتن تمنّاى محال كردند كه: «لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاّ أَيّاماً مَعْدُودَةً» ؛ گفت: دوزخ به ما نرسد الاّ روزى چند شمرده آنگه منقطع شود از ما. (1)۱۳۰. علامه شعرانى: چنانكه گفتيم گاه باشد در ميان فرقهاى از طوائف و امم عقيده و قصهاى معروف باشد كه نزد فرقه ديگر و در زمان ديگر و جاى ديگر نباشد، مانند معنى كسب و اختلاف در آنكه در عصر مؤلّف مشهور بود و امروز كسى از اين خلاف خبر ندارد. اين سخن از يهود نيز مانند «عُزَيْر ابن الله» ميان يهود مدينه معروف بود، و اگر امروز از يهود پرسى انكار مىكنند. (2)
.
۸۳ . «...وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ ...»
روض الجنان: و در خبر هست كه: چون ابتداى اسلام بود و اوّلِ هجرت بود، رسول عليهالسلام از مكّه به مدينه آمده بود و مسجد بنا كرده، ستونى است كه آن را حنّانه خوانند. رسول عليهالسلام بر آن ستون تكيه كردى و براى صحابه خطبه كردى بر پاى استاده. چون مسلمانان بيشتر شدند و عدد وعدّت بسيار شد، دستورى خواستند و گفتند: ما را خوش نيست كه ما نشسته و تو بر پاى استاده ما را خطبه مىكنى. دستور باش ما را تا براى تو منبرى سازيم تا بدان جا خطبه كنى؟ گفت: روا باشد، اين منبر كه امروز هست بساختند. رسول عليهالسلام آن روز از در مسجد در آمد و آهنگ منبر كرد و نزديك ستون حنّانه نرفت، منبر سه پايه بود، پا بر پايه اوّل نهاد و گفت: آمين، و بر دوم نهاد و سوم همچنين، و كس را نديدند كه دعا مىكرد. (1)۱۳۱. علامه شعرانى: چون مردم فرشتگان را نمىبينند و پيغمبر صلىاللهعليهوآله مىديد. و از اينجا توان دانست كه شرط ديد فرشتگان به تابش نور از جسم غير شفاف و دخول نور در جليديه چشم و رفتن به ملتقى العصبتين نيست، و اگر چنين بود همه مىديدند. (2)روض الجنان: «وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً» ... اهل حجاز حُسْناً خوانند على المصدر، و حَمْزه و كسائي و خَلَف حَسَناً على النَّعْت بفتح الْحاء و السّين، اَىْ قَوْلاً حَسَناً. (3)۱۳۲. علامه شعرانى: اهل حجاز از قرّاء سبعه ابن كثير مكى است و نافع مدنى، و غير اهل حجاز هم بعضى چنين خواندند، مانند عاصم كوفى كه قرائت او مشهور است. (4)
.
۸۵ . «...وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالاْءِثْمِ وَ الْعُدْوانِ...»
روض الجنان: «تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ» اهل كوفه به تشديد خواندند اينجا و در تحريم، و تقديرُهُ: تَتَظاهَرُونَ، يك «تا» را قلب كردند با «ظا»، پس ادغام كردند. و باقى قُرّاء به تخفيف خواندند. (1)۱۳۳. علامه شعرانى: عبارت كتاب دلالت بر خلاف مقصود دارد؛ چون اهل كوفه عاصم و كسائى و حمزه به تخفيف خواندند و باقى قراء «تظاهرون» به تشديد. يا سهو است و يا تصحيف. (2)روض الجنان: اَنَفَه. (3)۱۳۴. علامه شعرانى: يعنى غيرت و تعصّب. (4)
۸۷ . «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ ...»
روض الجنان: «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ» ؛ ما بداديم موسى را كتاب، يعنى تورات. «وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ» ، يعنى اَلْبَعْنا مِنَ الْقَفا، يُقال: قُفاهُ يَقْفُوهُ اِذا تَبِعَهُ، وقَفّاهُ غيْرَهُ اِذا اَتْبَعَهُ، قالَ اللهُ تَعالى: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ...» ، قال اُمَيّهُ بْنُ اَبى الصَّلْتِ: قالَتْ لَهُ اُخْتُهُ قُصّيهِ عَنْ جُنُبٍوَكَيْفَ تَقْفُوا ولا سَهْلٌ ولا حَزَنٌ (5)۱۳۵. علامه شعرانى: چون صندوق حضرت موسى عليهالسلام در آب مىرفت نه در زمين نرم يا درشت. و اميّه بن ابى الصلت از حنفا بود و اشعار او بيشتر در خداشناسى و قصص انبيا و بهشت و دوزخ و امثال اينها است اما به پيغمبر صلىاللهعليهوآله ايمان نياورد با آنكه در زمان آن حضرت بود. (6)روض الجنان: ومِنْهُ قَوْلُ النَّبىّ عليهالسلام: اَلاَرْواحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَما تعارَفَ مِنْها ائْتَلَفَ وَما تَناكَرَمِنْها اخْتَلَفَ، يعنى ذَوى الاَْرْواح. مراد به ارواح در خبر ذوى الاَرْواحند على حَذْفِ الْمُضافِ وَقامَةِ الْمُضافِ اِلَيْهِ مَقَامه، كَقَوْلِهِ، تعالى: «وَسْئَلِ الْقَرْيَةَ...» ، و اين از باب فُعْلٍ و فِعْلٍ باتّفاقِ الْمَعْنى باشد اَعْني روح در اين قسمت ريح بود جز كه تا در هوا بود ريح خوانند او را، چون به حيوانات پيوندد روحش خوانند. (7)۱۳۶. علامه شعرانى: روح مجرد است و غير جسمانى، الاّ آنكه عوام را دشوار است تصور مجرد كردن و بهترين تمثيل براى آنان باد است كه خود ديده نمىشود و آثار آن مرئى است. همچنين مجردات ديده نمىشوند و آثار آنها مرئى است، و اگر كسى پندارد كه جان انسانى حقيقةً باد است در مجارى عروق، سخت به خطا رفته و اگر گويد نظير باد است كه خود ديده نمىشود صحيح گفته است و تنظير نيكو كرده. و روح در اصطلاح اطبا بخارى است داراى مزاج خاص و سخن از آن نداريم. و بهتر آن است كه روح را تشبيه به نور آفتاب كنيم كه چون بر در و ديوار تابد روشن كند و اگر ديوار خراب شود نور بماند و فانى نشود چنانكه قوام نور به آفتاب است نه به ديوار، قوام روح به عالم اعلى است و امر خدا، نه بدن. (8)
.
۸۸ . «وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلاً ما يُؤمِنُونَ»
روض الجنان: «وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ» ؛ گفتند، يعنى جهودان كه: دلهاى ما غُلْف است. جمله قُرّاء به سكونِ «لام» خواندند مگر ابن مُحَيْصِنْ كه او در شاذّ خواند: غُلُف، به ضمّ «لام». (1)۱۳۷. علامه شعرانى: ابن مُحَيصِن از قرّاء مكه است و قرائت او از قرائتهاى شاذّه است. (2)روض الجنان: «بَلْ لَعَنَهُمُ اللّهُ بِكُفْرِهِمْ» ، ... يعنى خداى تعالى ايشان را براناد و دور كناد از رحمت. و لفظ خبر است، شايد كه معنى دعا بود و شايد كه خبر بود، و «دعا عليهم» بهتر است. (3)۱۳۸. علامه شعرانى: يعنى نفرين باشد بهتر است. و به نظر ما در اين آيه چون «فَقَلِيلاً ما يُؤمِنُونَ» خبر است و تفريع بر لعنت شده، پس لعنت هم خبر باشد بهتر است از آنكه نفرين باشد. (4)
.
۹۷. «قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ ...»
روض الجنان: قَوْلُهُ تَعالى: «قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ» ، عبداللهِ عبّاس گفت، سبب نزول آيت آن بود كه: حبرى از اَحْبار جهودان نام او عبداللهِ صوريا بيامد و با رسول عليهالسلام مناظره كرد و او را از چند مسأله پرسيد، چون جواب بيافت و حجّت بر او متوجّه شد، گفت: كدام فريشته به تو مىآيد از آسمان؟ رسول عليهالسلام گفت: آن فريشته كه به جمله پيغامبران آمدى، جبريل. پسر صوريا گفت: او دشمن ماست، اگر به جاى او ميكايل بودى ما ايمان آوردمانى. (1)۱۳۹. علامه شعرانى: سخن خاصّ مردى يا جماعتى است نه از اعتقادات ضرورى يهود كه همه بدان معتقد باشند، مانند آنكه جماعتى از مسلمانان زينت كردن و طعام نيكو خوردن را حرام مىدانستند و خدا فرموده: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ» . (2)
.
۹۸. «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ»
روض الجنان:... و ميكائيل على وزن ميكاعيل قرائت اهل مكّه است. و ميكائل على وزن ميكاعِل قرائت اهل مدينه است، و ميكال على وزن مفعال قرائت اهل بصره است. (1)۱۴۰. علامه شعرانى: و هم قرائت حفص است از كوفيان و همين قرائت مشهور است. (2)
۱۰۲. «...وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ...»
روض الجنان: «يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ» ؛ مردمان را جادوى مىآموختند، بدان كه سحر حيلتى باشد كه وجه آن پوشيده بود جنس آنكه مُشَعْبدان كنند و جنس آنكه سَحَرَه فرعون كردند از آنكه عصاها مُجَوّف كردند و رسنها از اديم بدوختند مار پيكر و اژدها پيكر، و ميانه آن پر از زيبق كردند و زير زمين مُجوّف كردند و آتش برافروختند، و وقت چاشتگاه آفتاب گرم شد گرماى آتش وگرماى آفتاب از زير و بالا اثر كرد، حبال و عصىّ از آن جيوه به جنبش درآمد. (3)۱۴۱. علامه شعرانى: مؤلّف گويد: هيچ مؤثر نيست جز اسباب مادى و ساحر آن را مىپوشاند. و حق آن است كه سحر تأثير نفوس است از قبيل چشم زخم، و اين معجزه نيست نظير غيب گويى از راه استخاره و تأويل خواب كه قادح در اعجاز غيب گويى انبيا نيست. و ما در حاشيه وافى در باب حدود در معنى سحر شرحى آوردهايم. (4)روض الجنان: امّا انواع سحر، و آنكه گفتند: نوعى از او آن باشد كه مردم را بگرداند از صورتى به صورتى، يا با حيوانى ديگر كند، و احداث الوان و اجسام و چيزهايى كه در مقدور قادر به قدرت* نباشد، اعتقاد جواز آن كفر است براى آنكه قدْح كند در اختصاص قديم تعالى به قادرى به اجسام و اعراض مخصوصه، و نيز قَدْح كند در معجزات انبيا عليهمالسلام. و آنچه گفتند از چشم افساى** و آنكه مردم را چيزى نمايد به خلاف راستى، اين همه باطل است و روا نشايد داشت براى آنكه مؤدّى بود با سفسطه و آنكه ما را به مدركات و مشاهدات وثاقت نباشد. (5)۱۴۲. علامه شعرانى: * قادر دو قسم است: يكى قادر بالذات كه صفت قدرت او عين ذات او است و آن خداى تعالى است؛ و ديگر قادر به قدرت كه صفت قدرت زايد بر ذات او است. و چنين قادر البته نتواند كسى را از صورتى به صورتى بگرداند. (6)۱۴۳. ** چشم بندى و تردستى و آنكه چيزى نمايد برخلاف حقيقت، «شعبده» است و مؤلّف انكار آن كرده است. اما حق آن است كه ساحران اين كار مىكنند و اگرچه وثاقت به مدركات و مشاهدات باقى نماند و اعتماد بر حس نبايد كرد. (7)روض الجنان: [مؤلّف حكايتى نقل كرده كه در آن نسبت گناه به فرشتگان داده شده است.] (8)۱۴۴. علامه شعرانى: اين حكايات ضعيف است و نسبت معصيت به فرشتگان جايز نيست و آمدن ملائكه به زمين و شهوت رانى كردن و امثال آن مشتمل بر پند و عبرت نيز نمىباشد. مؤلّف براى آنكه تفسيرش از قول مفسّران خالى نباشد آورده است. والله العالم. ۹
.
. .
۱۰۵. «ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لاَ الْمُشْرِكِينَ...»
روض الجنان: «وَ لاَ الْمُشْرِكِينَ» ، در محلّ جرّ است عَطْفاً على «اَهْلِ الْكِتابِ» و به معنى عطف است على «الَّذينَ كَفَرُوا» و در محلّ رفع است، و نظير اين آيت در اعراب قَوْلُهُ تَعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفّارَ أَوْلِياءَ...» (1)، جز كه در اين آيت هر دو خواندهاند، هم جرّ و هم نصب، و در آيت ما جز جرّ نخواندهاند، و اگر به رفع خوانده بودندى در عربيت روا بودى، جز آن است كه قرائت موقوف بر سماع و روايت باشد. (2)۱۴۵. علامه شعرانى: به اجماع علماى اسلام، قرآن سماعى است و اگر وجهى بر حسب قواعد زبان عربى جايز باشد و آن را به نقل نشنيده باشيم قرائت بدان وجه جايز نيست. (3)روض الجنان: اين بدا باشد، و اين بر خداى تعالى روا نيست. (4)۱۴۶. علامه شعرانى: در حاشيه صفحه ۴ از اين كتاب گذشت (5)كه اهل حديث بدا را جايز مىشمارند. و گفتيم كه اعتبار به قول آنان نيست حتى آنكه خود ايشان قول خود را تأويل مىكنند. و براى تحقيق بدا و اطلاع بر اقوال مجتهدين غير اخبارى رجوع به كتب اصول فقه شود در قضيه ابراهيم عليهالسلام و مأمور شدنش به ذبح فرزند در باب نسخ. والله العالم. (6)روض الجنان: و آنچه لفظ و حكم منسوخ است، آن است كه در اخبار آمده است: كانَ مِمّا اَنْزَلَ اللّهُ اَنَّ عَشَرَ رَضَعاتٍ يُحَرِّمْنَ، آنگه منسوخ شد به پانزده رضَعه و تلاوت نيز منسوخ شد، و اين هر دو در اخبار آحاد است و بر او قطع نيست*. اَمّا نَسْخُ الشّىْءِ قَبْلَ فِعْلِه روا باشد، ولكِنْ قَبْلَ وَقْتِ فِعْلِهِ روا نباشد بهنزديك ما**. (7)۱۴۷. علامه شعرانى: * يعنى نسخ تلاوت ـ چه حكم را نسخ كند و چه نكند ـ در روايت آحاد وارد شده است و يقين بدان نداريم، شايد اصلاً هيچ نسخ تلاوت نباشد. (8)۱۴۸. ** و آنكه ترك فعل كرد تا نسخ شد معصيت نكرده است؛ چون به فرض واجب مضيّق نبود. (9)
.
۱۰۶. «... أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»
روض الجنان: «...أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» ، استفهام به معنى تقرير است، نمىدانى؟ يعنى مىدانى كه خداى بر همه چيزى قادر است. و «شَىْءٍ»، در آيت مخصوص است به معدوم دون موجود، براى آنكه آنچه در وجود آمد از مقدورى برفت. (1)۱۴۹. علامه شعرانى: اين سخن نزد حكماى الهى صحيح نيست؛ زيرا كه وجود ممكن در بقا و استمرار وجود هم نيازمند به واجب است كه او را نگاه دارد. (2)روض الجنان: ابُو هُرَيْرَه روايت كند كه رسول عليهالسلام گفت: قيامت بر نخيزد تا مدينه هرقل ـ يعنى روم ـ نگشايند. (3)۱۵۰. علامه شعرانى: مدينه هرقل ـ يعنى قسطنطنيه ـ را سلطان محمد ثانى معروف به فاتح از سلاطين عثمانى گشود، و در زمان مؤلّف هنوز گشوده نشده بود. اما در هنگام فتح قسطنطنيه دجّال ظاهر نشد و بايد راوى سهوا روايت دجال را به خبر فتح قسطنطنيه آميخته باشد. (4)
.
۱۱۵. «...فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ...»
روض الجنان: فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ. عطا و قتاده گفتند: سبب نزول آيت آن بود كه چون نجاشى فرمان يافت، جبريل آمد و گفت: خداى مىفرمايد كه بر برادرتان نجاشى نماز كنيد، و نجاشى روى به بيت المقدّس كردى. گفتند: ما چگونه بر كسى نماز كنيم كه روى به قبله ما نكردى؟ خداى تعالى اين آيت بفرستاد. (1)۱۵۱. علامه شعرانى: آيه به ظاهر مناسب تخصيص قبله به جانب كعبه نيست، بلكه مناسب آن است كه گويند به هر جانب نماز روا بود، از اين جهت بعضى گفتند اين آيه تخصيص به نافله دارد و بعضى آنكه هنگام ضرورت و ندانستن قبله است و بعضى آنكه ردّ توهمِ آنها است كه قبله را منحصر در بيت المقدس پنداشتند؛ خداوند گويد كه او در جهتى معين نيست و قبله تعبّد است به هر جانب كه او فرمايد. (2)
۱۲۴. «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ»
روض الجنان: چون تمام كرد امامت بر سرى خلعت قيام به آن و تمام آن ساخت گفت: چون بر سرى از تكليف پيغمبرى تو را امتحان كردم وفا كردى تو را به جزاى آن بر سرى از پيغامبرى امامتت دهم تا پيغامبرى امام باشى. (3)۱۵۲. علامه شعرانى: يعنى به اضافه و به علاوه و معنى عبارت اين است: چون كلمات خدا را تمام كرد خداوند هم امامت را علاوه كرد و گفت چون علاوه بر تكليف پيغمبرى تو را به چيز ديگر امتحان كردم و تو وفا كردى تو را به پاداش اين تكليف امامت دادم علاوه بر نبوت. (4)روض الجنان: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي» اِنْ كانُوا صالحين لِذلِكَ؛ بار خدايا از فرزندان من بعضى را امام كن اگر صلاحيت دارند، براى آنكه نشايد كه ابراهيم بر اطلاق دعايى كند كه ايمن نباشد كه ردّش كنند خصوصاً به محضر قوم كه بس مُؤدّى بود با نفرت از او. (5)۱۵۳. علامه شعرانى: اگر پيغمبر در حضور منكران دعا كند و دعاى او مستجاب نشود موجب وهن او و نفرت مردم است از او و اينجايز نيست. ۶
.
۱۲۵. «...وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى ...»
روض الجنان:... چون مدّتى برآمد و اسماعيل بزرگ شد، و هاجر فرمان يافت، و جرهميان آن جا فرود آمدند، و اسماعيل عليهالسلام از ايشان زنى خواست و با خانه برد، ابراهيم عليهالسلام از ساره دستورى خواست تا بيايد و اسماعيل را ببيند. ساره گفت: رواست برو، به شرط آنكه از اسب فرو نيايى، و او ندانست كه هاجر مانده نيست. (1)۱۵۴. علامه شعرانى: يعنى از دنيا رفته است و اگر مىدانست از دنيا رفته اجازه مىداد ابراهيم آن جا بماند. (2)روض الجنان: خَلوق در او مالى و خوشبوى كنى. (3)۱۵۵. علامه شعرانى: خَلوق به فتح خاء عطرى است. (4)
.
۱۲۶. «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الَّثمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النّارِ...»
روض الجنان: و دست زدنى كه در او زيان كنند. (1)۱۵۶. علامه شعرانى: دست زدن كنايه از معامله است. (2)روض الجنان: در نصب او [قليلاً] دو وجه گفتهاند: يكى آنكه صفت مصدرى باشد محذوف، و يكى آنكه صفت ظرفى باشد محذوف، مَتاعاً قَليلاً اَوْ زَماناً قليلاً. (3)۱۵۷. علامه شعرانى: «متاعا» مصدر است و «زمانا» ظرف است. (4)روض الجنان:... و اوّل كس كه حدود حرم پيدا كرد ابراهيم عليهالسلام بود. (5)۱۵۸. علامه شعرانى: در تفسير محمد عبده گويد: بانى نخستين خانه كعبه حضرت ابراهيم است به مقتضاى آيه كريمه و آنچه دلالت دارد بر سبقت كعبه بر او، و اينكه آدم عليهالسلام حجّ خانه كرد از ساختههاى قصّاصين است و حديثى صحيح در آن نيامده والله العالم. و قصاصان در عصر اول به منزله نقّالان و معركه گيران عهد ما هستند. (6)
۱۲۷. «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا...»
روض الجنان: وليث بن مُعاذ روايت كند از رسول عليهالسلام كه او گفت: اين خانه يكى است از پانزده خانه: هفت در آسمانها، و هفت در زيرزمينها، يكى از برابر يكى، و هر يكى را جرمى هست چند جِرْم اين خانه اگر بيوفتد، بعضى بر بعضى آيد. (7)۱۵۹. علامه شعرانى: اگر گويى: يا زمين گردد يا آسمان و به هر حال هميشه خانه آسمانى محاذى خانه زمين نيست، در جواب گوييم: آن خانه آسمانى تجرد مثالى دارد و جاى ملائكه و به گردش آسمان مادى يا زمين مادى از محاذات خارج نمىشود. و هر موجود عالم مادى در محاذات خود نظيرى دارد در عالم مثال و عالم عقل، و نظير آن در اين جهان نور آفتاب است كه از پنجره بر فرش خانه تابيده و چون فرش را از جاى خود به هر طرف بكشى نور آفتاب بر جاى خود مىماند. (8)روض الجنان:آنگه بيامد و بر جاى خانه كعبه چندان كه اساس آن است بخفت چون طوقى، ابراهيم عليهالسلام رسم بر زد و بر آن رَسْم بنا كرد. (9)۱۶۰. علامه شعرانى: رسم رنگ عمارت است كه معماران يا گچ يا زغال يا غير آن روى زمين مىكشند. و اين روايت بر فرض صحت معنى آن معلوم نيست. و از تشبيه باد به صورت مار عجب نبايد داشت، چون معنى نامرئى رابه صورت مرئى تشبيه مىكنند، از قبيل تشبيه كشف و الهام به نور دل و علم به آب و شير. ۱۰
.
۱۲۸. «رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ»
روض الجنان:... و عبداللهِ عمر روايت كند از رسول عليهالسلام كه او گفت: جبريل بيامد و دست ابراهيم گرفت و او را به منا برد و آن جا نماز پيشين و ديگر و شام و خفتن و بامداد بكرد، آنگاه او را به عرفات آورد، و چون نماز پيشين درآمد، نماز پيشين و ديگر بكرد، و به موقف بداشت او را تا شب درآمد، و آنگاه او را به مُزْدلفه آورد و آنجا نماز شام و خفتن بكرد به جمع. (1)۱۶۱. علامه شعرانى: اگر اين روايت صحيح باشد اين پنج نماز كه در شرع اسلام است در شريعت ابراهيم نيز بود. و بسيار بعيد مىنمايد، و شايد عبدالله عمر قياس كرد و چنان دانست كه در هر قومى پنج نماز است. و نماز پيشين ظهر و نماز ديگر نماز عصر و نماز شام نماز مغرب و نماز خفتن نماز عشاء است. (2)روض الجنان:... محمّد بن اسحاق گفت: عبداللهِ زُبير پرسيد از عبيدِ عميرِ ليثى: كه ابراهيم مردم را چگونه به حج خواند؟ گفت: به بام خانه برآمد و روى به يمن كرد و مردم را با خدا و حجّ خانه خدا خواند، و جوابش دادند كه: لبّيك لبّيكَ. آنگه روى به مشرق كرد و همچونين دعوت كرد، جواب شنيد كه: لَبّيْكَ لَبَّيْكَ. و روى به مغرب كرد همچونين و بخواند و جواب شنيد، و روى به شام كرد و بخواند و جواب يافت*... چون روز شد، نماز بامداد بگزارد و روى به نَمِرَه** آورد و آنجا مقام كرد و قيلوله كرد. (3)۱۶۲. علامه شعرانى: * محال نيست آن را به خواندن محسوس و نداى جسمانى تفسير كنيم. و بهتر آن است كه گوييم بنا را ساخت و مانند ساير انبيا كه مردم جهان را الى آخر الدهر به دين دعوت مىكنند دعوت كرد و آنها اجابت كردند. (4)۱۶۳. ** مسجدى است در اولِ عرفات از جانب منى. ۵ روض الجنان: «إِنَّكَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ» ؛ تو خداونديى كه قبول توبه بكنى از تايبان و برايشان رحمت كنى، و در آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى متفضّل است به قبول توبه. ۶۱۶۴. علامه شعرانى: به مذهب ما قبول توبه بر خدا واجب نيست؛ اگر خواست قبول مىكند و اگر نخواست توبه كسى را قبول نمىكند. ۷
.
. .
۱۲۹. «رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ...»
روض الجنان: «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ» ؛ آيات تو برايشان خواند، يعنى از قرآن، و ايشان را حكمت آموزد، يعنى شريعت و گفتهاند: تأويل متشابه آموزد ايشان را، و گفتهاند: مراد به حكمت سنّت است. (1)۱۶۵. علامه شعرانى: در جاى ديگر گفتهايم متبادر از كتاب آن است كه وحى باشد از طرف خدا و مطالب آن را تعبّدا بايد پذيرفت. و حكمت آنچه عقل بدان راه دارد و پيغمبر صلىاللهعليهوآله بسيار دليل عقلى بر معارف آورد و عقول مردم را هدايت كرد بلكه در خود كتاب ترغيب به تعقل فرمود. و كتاب مقدم بر حكمت است در ذكر و تعلم، چون تا قرآن نيامد عقول مردم پرورش نيافت و مؤخر است؛ چون تا عقل نباشد كتاب سود ندارد. (2)
۱۳۲. «وَ وَصّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ...»
روض الجنان: «بَنِيهِ» ، پسرانش را، و آن هشت پسر بودند: اسماعيل و مادرش هاجر بود، و اسحاق و مادرش ساره بود، و مدين و مداين و يَقْشان و زمْران و يشبق و شوح، و مادر اينان جمله قطور بنت يقطن الكنعانيّه بود، ابراهيم او را از پسِ وفات ساره به زنى كرد، و مهين فرزندان او اسماعيل بود و آنگاه اسحاق، و آنگاه اينان بودند. قولُهُ: «يَعْقُوبُ» ، و تقدير اين است كه: وصّى بِها اَيْضاً يَعْقُوبُ بَنيه؛ و يعقوب نيز پسران خود را اين وصيّت كرد. عبداللهِ عبّاس گفت: يعقوب را براى آن يعقوب خواندند كه ولادت او به عقب ولادت عيص بود برادرش، و اسحاق را اين دو فرزند بودند: يكى عيص و يكى يعقوب و به روايتى آن است كه: يعقوب و عيص هم شكم بودند، و مادر اوّل به عيص بار بنهاد و يعقوب بر اثر او، قابِضاً على عَقبِه؛ پاشنه او در دست گرفته. و گفتند: يعقوبش براى آن خوانند كه عقبش بسيار بود، و او را دوازده پسر بودند: روبيل و او فرزند مهين بود و شَمعون و لاوا، و يهودا، و ريالون، يَسْجُر، و دان، و تقتالى، و جاد و اُشُر، و يوسف و بنيامين. (3)۱۶۶. علامه شعرانى: اسامى اولاد ابراهيم و اولاد يعقوب عليهماالسلام مطابق تورات ذكر شده و ما در صفحه ۳۲۳ از جزء اوّل تفسير منهج الصادقين نيز نقل كردهايم و صحيح به جاى «روبيل»، «روبين» است. (4)
.
۱۳۵. «...قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»
روض الجنان: محمّد بن اسحاق گويد: يعقوب دختر خال خود را «لَيّا» بنت «ليّان» به زنى كرد، و از او شش پسر آورد. چون «ليّا» فرمان يافت، يعقوب، خواهر او راحيل را به زنى كرد و از او يوسف و بنيامين آورد، و دو سر پوشيده داشت چهار فرزند از ايشان آورد، اين دوازده سبط بودند. و به روايتى، ديگران هر دو فرزند از مادرى بودند ـ وَاللهُ اَعْلَم. (1)۱۶۷. علامه شعرانى: شش پسر از لياه و دو پسر از راحيل مجموع هشت پسر مىشود و چهار پسر از دو كنيزك داشت كه همه دوازده پسر شدند. و سرپوشيده كنيز است. (2)
.
۱۳۸. «صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً...»
روض الجنان: و بر اين معنى است قول رسول صلىاللهعليهوآله: كلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ على الْفِطْرَةِ فَاَبَواهُ يُهَوِّدانِهِ وَيُنَصِّرانِهِ، گفت: هر مولد كه بزايد بر فطرت اسلام، مادر و پدر او را جهود يا ترسا كنند. (1)۱۶۸. علامه شعرانى: در فطرت انسان هر كسى نيكى كند محبوب خدا است و سعادتمند و هر كه بدى كند شقى و مبغوض حق شود. و اين دين اسلام است و يهود گويند سعادت خاصّ اولاد اسرائيل است و هر كس هر چه عبادت كند مانند اين طائفه محبوب حق نخواهد شد. و نصارا گويند عمل نيك و بد سبب نجات يا هلاك نيست بلكه همه هالكاند و كشته شدن حضرت مسيح موجب نجات انسان شد. و البته اين دو عقيده فطرى بشر نيست، اما عقيده اسلام فطرى است و همه كس آن را آسان مىپذيرد. (2)روض الجنان: فصل در اخلاص از كلام علما و مشايخ... . (3)۱۶۹. علامه شعرانى: مؤلّف از نقل كلام مشايخ صوفيه احتراز نمىجست؛ چون بسيارى از آنان شيعى و متشرّع بودند و سخنان عالى گفتند. و تنفّر از آن صوفى روا است كه از حدود شرع پاى فراتر نهد و بدان مقيّد نباشد. (4)
۱۴۲. «سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما وَلاّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها...»
روض الجنان:... سُدّى گفت: مراد منافقانند و جهودان كه چون رسول عليهالسلام روى از بيت المقدّس با مسجد الحرام كرد طعن زدند و گفتند: اِشْتاق الرَّجُلُ اِلى بَلَدِهِ وَمَوْلِدِهِ؛ محمّد را تاسه مكّه مىباشد كه شهر و مَوْلد اوست، براى آن روى در نماز به او كرد. (5)۱۷۰. علامه شعرانى: «تاسه» به معنى شوق و رغبت، لغت فارسى است. و معانى ديگر دارد كه اينجا مراد نيست. (6)
.
۱۴۳. «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً...»
روض الجنان: [مؤلّف ذيل «وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً» روايتى نقل كرده مبنى بر اينكه شهادت يك تن قرشى كفايت از دو شاهد مىكند.] (1)۱۷۱. علامه شعرانى: چون حجيت اين خبر ثابت نشده است كسى را نديديم از فقهاى ما كه گويد شهادت قرشى اگر يك تن باشد بايد پذيرفت. برحسب اصول و قواعد فقه، قريش و غير قريش در حكم شهادت يكسانند مگر آنكه يكى معصوم باشد. (2)
۱۴۴. «...فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ...»
روض الجنان:... نگاه كن به قول اصمّ و حسن بصرى، و هر دو معتزلىاند. (3)۱۷۲. علامه شعرانى: حسن بصرى معتزلى نبود، بلكه واصل بن عطا شاگرد او اصل اعتزال است براى مخالفت در مسألهاى كه از حلقه حسن جدا شد و كنار ستون ديگر مسجد بصره نشست و حسن گفت: «اِعتَزَلَ عَنّا»، و نام اعتزال از آنجا بر ايشان بماند. (4)روض الجنان: ... و دگر آنكه: اتفاق مسلمانان است كه اگر روى به جانبى كند از جوانب، و اگر همه طرفى و كنارى باشد نمازش درست بود.* اكنون بدان كه: تعيين قبله مختلف است به اختلاف احوال حاضران. كعبه قبله آن كس است كه او در مسجد الحرام باشد، و مسجد قبله آن كس است كه بيرون مسجد بود در حرم، و حرم قبله آن كس است كه بيرون حرم بود از چهار جانب.** و اهل عراق روى به ركن عراقى كنند، و اهل يمن روى به ركن يمانى كنند، و اهل شام روى به ركن شامى كنند، و اهل غرب روى به ركن غربى كنند، اين مذهب ماست.*** و جمله فقيهان مخالفند ما را. (5)۱۷۳. علامه شعرانى: * اتفاق مسلمانان نسبت به كعبه معظّمه است نه نسبت به مسجد؛ زيرا كه اگر چنان مقابل مسجد بايستد كه مواجه كعبه نباشد نماز صحيح نيست. (6)۱۷۴. ** كسى كه بيرون مسجد نزديك آن بايستد برابر گوشه مسجد چنانكه مقابل كعبه نباشد نمازش باطل است و بيرون حرم نسبت به حرم همچنين. پس مناط قبله كعبه است با آنكه در قرآن مسجدالحرام را نام برد اما اجماع مسلمانان از صدر اسلام و عمل آنان دليل آن است كه مراد از آن كعبه است. (7)۱۷۵. *** دو عبارت كه نسبت به مذهب ما داد با يكديگر مخالفند؛ چون اگر واجب باشد اهل عراق روى به ركن عراقى كنند و ركن عراقى در كعبه است، كافى نيست روى به حرم كنند بى آنكه متوجه كعبه باشند، پس مناط قبله كعبه است نه حرم. و علماى متأخر گويند قبله براى نزديك عين كعبه است و براى دور جهت آن است و جهت كعبه عبارت از آن است كه چون عين كعبه را ندانند همه آن سمتها كه احتمال وجود كعبه در آن مىرود جهت است و نماز روى به همه آن سمتها صحيح است و آن حد كه يقين داريم سمت كعبه نيست از جهت خارج است. و حق آن است كه واجب اصلى استقبال عين كعبه است و جهتْ واجب اضطرارى است. لذا هر چه مىتوان در جهت تضييق بايد كرد پس اگر احتمال سمت كعبه را در چهار انگشت محصور توان كرد يك شبر را جهت قرار ندهد. و هكذا. (8)روض الجنان: و بهنزديك ما اهل عراق را تياسرى بايد كردن اندك. ۹ ۱۷۶. علامه شعرانى: مراد تياسر از قبله است كه مردم آن عهد ملتزم بودند، يعنى آن قبلهاى كه مىبينيد مردم بدان سوى نماز مىكنند از آن متياسر شويد نه آنكه اگر قبله حقيقى به دست آمد از آن به چپ منحرف شويد. ۱۰
.
. .
۱۴۴. «...وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا يَعْمَلُونَ»
روض الجنان:... آنگه گفت: «وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» ؛ گروهى از ايشان حق مىدانند و پنهان مىكنند، و اين جماعتى رؤساى ايشان [=يهوديان ]بودند به طمع رياست و طُعْمهاى كه ايشان را بود از عامّه، اين پنهان مىداشتند و جماعتى اندك بودند، چه بر جماعت بسيار روا نبود كتمان آنچه دانند. (1)۱۷۷. علامه شعرانى: خواجه نصيرالدين طوسى آيتى از تورات درباره نبوت حضرت خاتم انبيا در كتاب نقد المحصل آورده و بدان تمسّك كرده است كه پيغمبرى از ميان برادران ايشان مانند تو مبعوث مىكنم براى ايشان و كلام خود را به دهان او مىگذارم پس هر چه بگويم به آنها خواهد گفت و انسانى كه سخن مرا نشنود از او مؤاخذه خواهم كرد. و اين آيه در سفر پنجم تورات موسوم به سفر تثنيه، فصل ۱۸، آيه ۱۸ است. و نصارا گويند مراد به اين پيغمبر مسيح است (انجيل يوحنا ۱: ۲۱) و اين صحيح نيست؛ زيرا كه وقتى مردم عهد حضرت مسيح از حضرت يحيى پرسيدند آيا تو مسيحى؟ گفت: نيستم. گفتند: كيستى؟ آيا ايليايى؟ گفت: نيستم. گفتند: آن پيغمبرى؟ جواب داد: نه. پس اين پيغمبر موعود حضرت موسى غيرِ مسيح بوده. (2)
.
۱۵۰. «...فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»
روض الجنان: «وَ لَعَلَّكُمْ [تَهْتَدُونَ]» ، در لَعَلَّ شش لغت است: عَلَّ و لَعَلَّ و لَعَلَّنْ و عَنَّ و رَعَنَّ و لَعاً. (1)۱۷۸. علامه شعرانى: در قاموس يازده لغت در لعلّ آورده است (2)و چهار لغت اول مذكور در اين كتاب غير مصحّف است و در دو لغت اخير اطمينان نداريم. (3)
۱۵۱. «...وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ»
روض الجنان: « ... وَ يُعَلِّمُكمْ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَة...» ... و نيز حكمت، يعنى سنّت و شريعت. (4)۱۷۹. علامه شعرانى: حكمت چيزى است كه عقل وجه آن را بداند و تصديق كند و كتاب اعم است از آنكه تعبدى باشد و جهت آن را بدانى يا ندانى. و پيغمبر صلىاللهعليهوآلهعقليات را به تنبيه و تعليم القا فرمود و شرعيات را به تعبد و تكليف. مثلاً در توحيد فرمود: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا» (5)و فرمود در علم واجب: «أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُو اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» (6). و امر كرد به تدبر در آسمان و زمين و خلق اشياء؛ يعنى ترغيب كرد در فرا گرفتن علم نجوم و هيئت و تشريح و طب و علوم طبيعى و فلسفه و غير ذلك. (7)
.
۱۵۴. «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتٌ...»
روض الجنان:علما در تفسير آيت و احوال شهدا خلاف كردند. عبداللهِ عبّاس و حسنِ بصرى گفتند: ايشان زندهاند بأرْواحِهمْ واَجْسادِهِمْ، بامداد و شبانگاه روزى به ايشان مىرسد، و ايشان خرّماند به آنچه خداى به ايشان مىدهد، چنانكه در دگر آيت فرمود: مِنْ قَوْلِهِ: «يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ» . و بعضى دگر گفتند: ارواح ايشان زنده باشند، و روزى برايشان عرض مىكنند به بامداد و شبانگاه، چنانكه بر ارواح آل فرعون آتش عرضه مىكنند، في قَوْلِهِ: «النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا...» (1)، و علما و محقّقان بيشتر بر قول اوّلند. و امّا در اخبار لفظ ارواح آمد* چنانكه روايت كرد عبداللهِ عبّاس كه رسول عليهالسلام در ذكر شهداى اُحد گفت: اَرْواحُهُمْ في اَجْوافِ طَيْرٍ خُضْرٍ تَرِدُ اَنْهارَ الْجَنَّةِ وتَأْكُلُ مِنْ ثِمارِها وتَأوي إلى قَناديلَ مِنْ ذَهَبٍ في ظِلِّ الْعَرْشِ، گفت: ارواح ايشان در حوصله مرغان سبز باشد.** كه از جويهاى بهشت آب خورند و از ميوههاى بهشت خورند، و با قنديلهاى بهشت شوند كه آويخته در سايه عرش،... . (2)۱۸۰. علامه شعرانى: * اعتماد بر همين بايد كرد كه در اخبار وارد شده است؛ زيرا كه اجساد شهدا و غير شهدا بايد در قيامت زنده شوند و پيش از آن حيات ظاهرى ندارند. (3)۱۸۱. ** اين روايت در اخبار ما تكذيب شده است. و فرمودند روح مؤمن شريفتر از آن است كه در چينهدان مرغ قرار گيرد بلكه در بدنى است همانند بدن خود. (4)روض الجنان: و بعضى ديگر گفتند: مراد به حيات ايشان آن است كه، ذكر ايشان و نام ايشان در دنيا بماند، و به مثابت آن باشد كه زنده باشند. و ظاهر آيت دليل قول اوّل مىكند كه حق تعالى مىگويد: «بَلْ اَحْياءٌ» ، و معنى آن است كه: بَلْ هُمْ اَحْياءٌ، و در دگر آيت تصريح كرد به ذكر آنكه: روزى مىخورند، شادمانهاند به آنچه خداى به ايشان مىدهد، و اين لايق نباشد به روح بى جسم. (5)۱۸۲. علامه شعرانى: در تفسير بيضاوى گويد: در اين آيه دلالت است بر آنكه ارواح جوهرند قائم به ذات خود غير آنچه حس مىشود اعنى غير بدن و پس از بدن باقى مىماند با صفت ادراك و جمهور صحابه و تابعين بر اين قولند و آيات و سنن بر آن دلالت دارد. و بنابراين تخصيص شهدا براى آن است كه به خداوند تعالى نزديكترند و به حجت و كرامت آنها بيشتر. (6)انتهى. و ما گوييم: صحابه و تابعين و ساير علماى منقول اصطلاح جوهر مجرد و امثال آن را به كار نمىبردند اما عمل و رفتار و عقايدشان دلالت بر آن دارد كه روح را جوهر مستقل مىدانند، چون همه براى مردگان خيرات مىكردند و قرآن مىخواندند و در روايات ترغيب به آن شده و هيچ كس با بدن مردگان معامله زنده نمىكرد؛ پس براى او نوعى حيات ديگر قائل بودند. مثلاً قبر را گرم نمىكنند كه مرده در زمستان سرما نخورد يا غذا براى او در قبر نمىگذارند و باز معتقدند خداوند بكرة و عشيّا به آنها غذا مىدهد پس مقر بودند نوع غذاى آنها طور ديگر است و معتقد بودند كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله سعدِ معاذ را ديد با حورى معانقه مىكند و خودشان نمىديدند پس حيات او را نوع ديگر غيرِ حياتِ دنيوى مىدانستند. وهكذا. ۷
.
. .
۱۵۵ ـ ۱۵۶. «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الَّثمَراتِ... * قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»
روض الجنان:... آنگه گفت: چون ابوسَلَمه بمرد، من گفتم: در ميان مسلمانان از ابُوسَلَمه بهتر كجا باشد؟ (1)۱۸۳. علامه شعرانى: ابوسلمه نخستين كس بود كه از مكه هجرت كرد به مدينه و افضل از او كسى نيست. (2)روض الجنان: و ابُوهُريره روايت كند كه رسول عليهالسلام گفت: چون دوال نعل يكى از شما بگسلد، بايد تا اسْترجاع كند و از خداى عوضش بخواهد، كه اگر خداى ميسّر نكند ميسّر نشود، آنگه او بى برگ بماند. (3)۱۸۴. علامه شعرانى: برگ هر گونه اثاث و لباس و مال باشد كه غالباً انسان با خود دارد. (4)روض الجنان: [مؤلّف به نقل از ذوالنونِ مصرى داستان زنى را نقل مىكند كه چند فرزند خود را از دست داده و در گورستانى بر سر قبر آنها جزع مىكرد...]. (5)۱۸۵. علامه شعرانى: خداوند تعالى براى حفظ انواع حيوان و انسان محبت فرزند را در دل پدر و مادر قرار داده و فقدان آنها را سخت و دردناك نموده تا در حفظ فرزند بكوشند. پس اصل جزع براى مصلحت خدا و حفظ فرزند است اگر مصلحت برگردد و خداوند بقاى فرزند را نخواهد جزع نبايد كرد. (6)روض الجنان: بعضى علما گفتند: «وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ» ، اين نقصان مال منع ايشان از فدك است، تا زهرا عليهاالسلام مىگويد: بلى كانَتْ لنا فَدَكُ مِنْ جميع ما اَظَلَّها الْفَلَكُ فَسَخَتْ بِها نُفُوس قَوْمٍ وَشَحَّتْ بِها نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرينَ. ۷ ۱۸۶. علامه شعرانى: اين كلام در نهج البلاغه در ضمن نام اميرالمؤمنين عليهالسلامبه عثمان بن حنيف است. ۸
.
۱۶۳. «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ»
روض الجنان:قَوْلُهُ: «وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ» ، «اِله»، فِعال باشد به معنى مفعول، كَالْكِتابِ والحِسابِ، يعنى معبود شما، يعنى مستحقّ عبادت از شما، چه لفظ «اِله» مشتق از الاهَتْ است، و آن عبادت بود ـ چنانكه بيان كرديم في آيَةِ التَّسْمِيَةِ. و خطاب به اين آيت با جمله مكلّفان است. حق تعالى گفت: معبود شما و خداى شما كه استحقاق عبادت دارد به خلق اصول... . (1)۱۸۷. علامه شعرانى: متكلّمان قديم گويند خداوند خالق اصول نعم است و به مذهب حكما و متكلّمان اخير او خالق همه چيز است از اصول و فروع، مؤثرى غيرِ او نيست و هر چه جز او بينى معدّند به مشيت و تأثير او و همچنانكه حق تعالى مؤثر در حدوث است مؤثر در بقا است، و معد را تمثيل كنند به آنكه مردى چيزى را روى آتش بگرداند و آتش آن را گرم كند، گرم كننده آتش است و آن مرد معد. (2)روض الجنان: و معنى آنكه ما گوييم: خداى يكى است، بر چهار وجه بود: يكى آنكه مثلى و نظيرى و كُفوى ندارد، چنانكه گويند: فُلانٌ فَريدُ عَصْرِهِ وَواحِدُ دَهْره، كسى را كه در فنّ خود بى نظير باشد. دوم آنكه منفرد بود به الهيّت و استحقاق عبادت. سوم آنكه تجزّى و تبعيض بر او روا نباشد. چهارم آنكه در صفات ذات منفرد است از قديمى و ديگر صفات. (3)۱۸۸. علامه شعرانى: به اصطلاح متكلّمان، هر چيزى غير از صفات عارضه صفتى دارد كه ذات او است و در اصطلاح حكما ماهيت گويند به معنى اعم، اگر دو چيز مثل هم باشند در صفت ذات مشتركند و اگر ضدّ هم باشند در صفت ذات مباينند. ۴
.
۱۶۴. «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمواتِ وَالْأرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ...وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماء... لاَياتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»
روض الجنان: چون ما نظر كنيم در اختلاف احوال او، ما را دليل باشد بر حدوث او، و حدوث او ما را دلالت باشد بر احتياج او به مُحْدثى قادر... . (1)۱۸۹. علامه شعرانى: اين طريقه متكلّمان قديم است كه گويند علت احتياج اشياء به آفريننده حدوث آنها است. اما متكلّمان اخير مانند خواجه نصيرالدين طوسى و علامه حلى رحمهماالله گويند: علت احتياجْ امكان است نه حدوث و در اين باب با حكما موافقت كردند. (2)روض الجنان: «وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ» ، آنگه نعمت به باران نه چندان است كه تفصيل توان دادن، چه حق تعالى خود مبالغت تمام فرمود چون گفت كه: زمين مرده به آن زنده كنم. و آنچه خداى تعالى فرود آرد آب از آسمان، بعضى گفتند: مراد سحاب است لانَّهُ يُظلُّكَ، بر بالاى ماست كه ما را سايه مىكند. و اولىتر است كه بر آسمان حمل كنند تا حقيقت باشد. (3)۱۹۰. علامه شعرانى: اين سخن و اين حمل صحيح نيست؛ زيرا كه باران از ابر فرود مىآيد نه از آسمان و آياتى چند بر آن دلالت دارد مانند «فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ» (4)؛ يعنى باران را بينى از خلل ابر متراكم بيرون آيد. و مثل « اللّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثِيرُ سَحاباً فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَيِّتٍ» (5)الى غير ذلك. و آيات قرآن بعضى تفسير بعض ديگر مىكند. (6)روض الجنان: «لاَياتٍ» ؛ دلالاتى و علاماتى هست، «لِقَوْمٍ يَعْقِلُون» ؛ آنان را كه عاقل باشند. (7)۱۹۱. علامه شعرانى: اين آيه شامل تمام علوم طبيعى است؛ چون در آسمان و زمين تدبّر كنى علم سماء والعالم وهيئت از آن فراهم گردد؛ چون اين علوم همان است كه مردم در خلقت آسمان و زمين تدبّر كردند و نتيجه تدبّر خود را نوشتند، و آنچه در باد و ابر و باران تدبّر كردند علم كائنات جو بود و از تفكر در حيوان و نبات و انسان كه يكى از آنها است علم مواليد پديد آمد و امثال ذلك. و اگر مخالفان علوم عقلى گويند اين علوم را كه از پيش مدوّن شده ترك بايد كرد و به دستور قرآن تدبّر و تفكر را از سرگرفت باز همان علوم مدوّن مىشود. (8)
.
۱۶۵. «... الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ...»
روض الجنان: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ» عبداللهِ عبّاس گفت: اَثْبَتُ واَدْوَمُ، گفت: براى آنكه مشركان چون بتى پرستيدندى، مدّتى پس از آن يكى ديگر نكوتر بديدندى، آن را رها كردندى و اين را پرستيدندى. مؤمنان خداى را پرستند و بر خداى بَدَل نگيرند، از اين كار گفت: اَشَدُّ حُبًّا لِلّه، يعنى دايمتر و ثابتتر. (1)۱۹۲. علامه شعرانى: از اين آيه معلوم مىگردد كه دوستى نسبت به خداوند تعالى صحيح و معقول است و عشق هم مرتبه شديدِ محبت است و هر جا تصورِ كمال شود دوستى از لوازم آن است چنانكه مردمْ عالم را دوست دارند براى كمال علم و عادل را دوست دارند براى عدالت و حاتم را دوست دارند براى سخا؛ و چون هر كمالى در خداى تعالى است بايد او را از همه چيز بيشتر دوست دارند. (2)روض الجنان:... و گفتهاند: براى آنكه دوستى كافر بت را به تقليد بود، و دوستى مؤمن خداى را به دليل. و گفتهاند: براى آنكه ايشان بتان را مصنوع دانستند، و اينان بتان را صانع. و گفتهاند: براى آنكه ايشان از بتان مقابله در محبّت نديدند، و اينان از خداى به مقابله محبّت خود از او محبّت ديدند في قَوْلِهِمْ: «يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ» ...، و دوستى تو آن را كه تو را دوست دارد، نه بر آن حدّ بود كه آن را كه تو را دوست ندارد. (3)۱۹۳. علامه شعرانى: اگر گويى: مردم عبادت مىكنند اما مقابله محبت را از خداوند نسبت به خود ادراك نمىكنند و عبادت آنها مانند عبادت بت پرستان است چون هر دو جواب معبود را نمىشنوند و اظهار محبت مىكنند و مقابله محبت را از طرف محبوب در نمىيابند، گوييم: آنها اهل ظاهرند اما اهل باطن و سير و تهذيب نفس جواب الهى را مىشنوند به طرق بسيار؛ مثلاً به اجابت دعوات چند بار مكرر چنانكه يقين مىكنند خداى تعالى به دعاى آنها عنايت فرموده است يا به رؤياهاى صالحه و بشارتها به زبان اوليا و كشف معانى كه بى عبادت و توجه از كشف آن عاجز بودند و امثال آن. و اينها براى سالك مبتدى است و اما منتهى خود محبت الهى را واضح مىيابد. (4)
.
۱۶۹. «إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»
روض الجنان: «وَ الْفَحْشاءِ» قيل: هُوَ الزِّنا؛ زناست، و اين قول سُدّى است. و گفتهاند: هر معصيت كه عظيم و فاحش باشد آن فحشاست، و گفتهاند: «سُوء» آن گناه است كه از او حدّ واجب نيايد، و «فَحْشاء» آن است كه بدو حدّ واجب باشد. و روا بود كه مصدر بود، كَالْبَأْساء واللّأْواء و گفتهاند: فَعْلائى است كه آن را افعل نيست، كَالْعَذراءِ وَالْحَسْناءِ. (1)۱۹۴. علامه شعرانى: وزن فعلاء اگر صفت باشد شرط آن است كه افعل از آن مستعمل باشد، افعل وصفى مانند احمر نه تفضيلى. اما اگر فعلاء اسم باشد يا مصدر باشد استعمال ممكن است هرچند افعل وصفى از آن مستعمل نباشد الا آنكه «امرأة حسناء» گفتهاند با آنكه احسن وصفى از آن استعمال نشده، و گويند حسناء اسم است نه وصف. (2)
.
۱۷۰. «...أَ وَ لَوْ كانَ آباؤهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ»
روض الجنان: «وَ لا يَهْتَدُونَ» اِلى شىْءٍ مِنَ الشَّرائعِ؛ و راه يافته نبودند به هيچ چيز از باب شرعيّات. (1)۱۹۵. علامه شعرانى: يعنى نه معقول مىدانستند و نه منقول و بايد متابعت كسى كرد كه يكى از اين دو بداند. (2)روض الجنان: معروف كلام ايشان در باب مقلوب، قَوْلُهُمْ: طَلَعَتِ الشِّعْرى وانْتَصَبَ الْعُودُ عَلَى الحِرْباء، و معنى آن است كه: انْتَصَبَ الْحِرْباءُ عَلَى الْعُود. (3)۱۹۶. علامه شعرانى: يعنى ستاره شَعرى طلوع كرد و حرباء بر چوب بايستاد. حرباء حيوانى است عاشق آفتاب، چون بامداد خورشيد برآيد او روى به خورشيد كند و همچنان با او روى بگرداند تا به غروب رسد و طلوع شعرى پس از خفاء آن در تابستان بوده است و به عهد ما چون آفتاب در برج اسد باشد شعرى مخفى است. (4)
.
۱۷۳. «إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللّهِ...»
روض الجنان:اما پوست مردار بهنزديك ما حرام بود و پليد باشد و به دباغه پاك نشود، و بهنزديك فقها به دباغه پاك شود، و آنچه از مردار پاك بود و حلال باشد انتفاع به او پشم است و موى و پر، چون ببرّند و بنه كنند و استخوان است و دندان و سم و سر و هرشه و شير و خايه چون پوست بالايين پوشيده باشد، و چون نباشد نشايد. (1)۱۹۷. علامه شعرانى: «سُرو» به معنى شاخ است اما «هرشه» را معنى مناسب در لغت نيافتيم و در استعمالات نديديم و دور نيست به معنى مايه پنير باشد كه به عربى «انفحه» گويند؛ چون بسيارى از فقها آن را از ميته استثناء كردهاند. و در برهان هرشه را به معنى لبلاب و عشقه آورده است. (2)روض الجنان: و بهنزديك ما فرقى نباشد ميان خوك آبى و ميان خوك بيشه در باب تحريم. (3)۱۹۸. علامه شعرانى: نه در نجاست، چون خوك آبى و هر حيوان آبى جز ماهى حرام است اما نجس نيست. (4)
۱۷۴. « ...أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ...»
روض الجنان: «أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّارَ» ؛ ايشان آنانند كه فردا قيامت به عقوبت آنچه امروز خوردهاند از اين طعمه جز آتش دوزخ نخورند. اين قولى است. (5)۱۹۹. علامه شعرانى: يعنى آتش خوردن در قيامت قولى است نه اين كه در دنيا آتش مىخورند. اما بنابر آنكه اعمال مجسّم گردد و آتش اخروى صورت حقيقى همين اعمال دنيوى است كه آنجا ظاهر مىشود، چنانكه فرمود: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً» (6)و همچنين آيه «فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (7)، احتياج به اين توجيه و تأويلها كه مؤلّف فرمودند نيست؛ يعنى عين همان بهاى اندك كه مىخوردند در حقيقت آتش است و در قيامت پرده مادى برداشته مىشود و آن را مىبيند. (8)
.
۱۷۷. «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ... وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا...»
روض الجنان: اهل تأويل در سبب نزول آيت خلاف كردند. حسن بصرى وقتاده و ربيع گفتند: سبب نزول آيت آن بود كه، جهودان در نماز روى به مغرب كردندى و ترسايان به مشرق. (1)۲۰۰. علامه شعرانى: گرچه اين سخن در ميان مفسّران معروف است، اما معنى آن را در نيافتيم چون ترسايان روى به مشرق نمىكنند و يهود هم روى به مغرب ندارند در عبادت و بيت المقدس نسبت به بلاد ما غربى است و نسبت به مدينه شمالى و مسلمانان در آن هنگام كه بيت المقدس قبله بود روى به شمال مىايستادند. البته يهود هم اگر روى به جانب بيت المقدس مىكردند روى به شمال مىايستادند. (2)روض الجنان: مجاهد و ضحّاك و عطا و سُفيان گفتند: سبب نزول آيت آن بود كه مردى بيامد و رسول را عليهالسلام گفت: يا رسول الله! ما البِرُّ؟ برّ چه باشد؟ خداى تعالى اين آيت فرستاد، و اين آنگه بود كه قبله هنوز قرار نگرفته بود، و هر كجا كه خواستندى روى فراز كردندى لقوله تعالى: «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» (3)...، باز نمود كه اين قدر عبادت كه شما مىكنى گاه متوجّه به مشرق و گاه به مغرب. (4)۲۰۱. علامه شعرانى: روى به مشرق و مغرب كردن نشانه خوبى انسان نيست تا شرايط آيه محقّق نشود و آيه بنابراين تفسير دلالت ندارد بر آنكه قبله يهود مغرب و قبله نصارا مشرق است. (5)روض الجنان: وجوه و اقسام عهد گفته شد، و اينجا مراد عقد است و ميثاق و نذر و سوگند، از آن كه در شرع واجب است به آن وفا كردن يا مستحبّ و مسْنون* براى آنكه مورد آيت بر سبيل مدح است، و مدح بر فعل واجب و مندوب باشد، و عهدى و بيعتى كه با رسول عليهالسلام كردند در اين باب داخل بود، و خداى (جلّ جلاله) چنانكه مدح كرد وفا كننده به عهد را، ذمّ كرد، آنان را كه عهد بشكافند و به عهد وفا نكنند في قولِهِ: «الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ...» ، (6)و في قولِهِ: «وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ ... لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ» (7). آنگه گفت: من تو را از عهد بخواهم پرسيدن** في قوله: «إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤلاً» . (8)۲۰۲. علامه شعرانى: * يعنى آن عهد و نذرى كه به عملِ واجب يا مستحب تعلّق گيرد واجب است وفا كردن، اما بر فعلِ مكروه و حرام ـ بلكه مباح ـ واجب نيست. (9)۲۰۳. ** به ظاهر مراد وجوب است، الاّ آنكه جماعتى گويند وعده و شروط ابتدايى واجب الوفا نيست و ما آن را درست نمىدانيم. پس اگر كسى را وعده داديم چيزى بدهيم واجب است وفا كردن به وجوب تكليفى نه آنكه حقّ وضعى آورد و به حق الناس بتوان او را تقاص كرد واقامه دعوى نمود. (10)روض الجنان: جماعتى را ديد تن درست جوان در گوشه مسجدى نشسته و هر يكى پوستين مسلمانى پيش گرفته. (11)۲۰۴. علامه شعرانى: يعنى به غيبت و بدگويى مسلمانى مشغول است و سعدى گويد: «تو نيز اگر خفتى به كه در پوستين خلق افتى» (12)و نيز: از من بگوى حاجى مردم گزاى راكو پوستين خلق به آزار مىدرد حاجى تو نيستى شتر است از براى آنكبيچاره خار مىخورد و بار مىبرد (13)روض الجنان: اِشْتَدّي اَزْمَةُ تَتَفَرَّجي. (14)۲۰۵. علامه شعرانى: «اشتدى أزمة تنفرجى» حديث است يعنى سخت شو اى قحطى تا گشاده شوى چون سختى به غايت رسد گشايش پديد آيد و عبارت فارسى هم ظاهرا مثلى است در آن عهد كه معروف بود و در زمان ما معروف نيست چون گرماى تابستان به غايت رسد آغاز سرما بود و ما به جاى آن گوييم: تا پريشان نشود كار به سامان نرسد. ۱۵ روض الجنان: ز باد و كوه ندانيش در مصاف بدانكچو باد حملهبر است و چو كوه حملهپذير ۱۶۲۰۶. علامه شعرانى: چنان معتقد شوى كه او باد است و كوه است؛ زيرا كه هنگام حمله مانند باد است و هنگام ثبات مانند كوه، برخلاف ديگران كه هنگام حمله مانند كوه ثابتند و هنگام ثبات مانند باد گريزان. ۱۷
.
1) .روض الجنان، ج ۲، ص ۳۰۷.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۸.
3) .بقره (۲): ۱۱۵.
4) .روض الجنان، ج ۲، ص ۳۰۸.
5) .بقره (۲): ۲۷.
6) .احزاب (۳۳): ۷۵ ـ ۷۶.
7) .روض الجنان، ج ۲، ص ۳۱۹.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۵.
9) .روض الجنان، ج ۲، ص ۳۲۲ـ۳۲۳.
10) .گلستان سعدى، باب دوم، حكايت هفتم.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۷. گلستان سعدى، ص ۱۵۹، باب هفتم، حكايت ۱۲.
12) .روض الجنان، ج ۲، ص ۳۲۷.
13) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۱.
14) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲.
. .
. .
۱۷۸. «...فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ...»
روض الجنان: ... و اصل «عَفْو» ترك باشد، و منه قوله عليهالسلام: اَحْفوا الشوارِبَ وَاعفوا الِلّحى. (1)۲۰۷. علامه شعرانى: موى پشت لب را كوتاه كنيد و موى زَنَخ را رها كنيد. (2)روض الجنان: دليل به صحّت مذهب درست، قَوْلُهُ: «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ» . (3)۲۰۸. علامه شعرانى: مذهب درست را صريحا تقرير نفرمود، آن است كه ولىِّ خون مخيّر نيست بلكه يك حق دارد و آن قصاص است، اما ديه گرفتن موقوف بر رضاى قاتل است و عفو كردن صرف نظر از حق. (4)روض الجنان: به حمايت قبيله، منيع شدى. (5)۲۰۹. علامه شعرانى: يعنى قوى و نيرومند. (6)
۱۸۳. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ...»
روض الجنان: وصيام، مصدر صام باشد، چنانكه قيام مصدر قامَ. و صَوْم همين معنى دارد، و او در لغت امساك بود... . و در شرع عبارت بود از امساكى مخصوص بر وجهى مخصوص، و از اسماى مخصوصه باشد. (7)۲۱۰. علامه شعرانى: يعنى اسمى بود عام شامل هر امساك و در شرع به بعض انواع امساك اختصاص يافته است. (8)روض الجنان:... هر كه از امر بگشت خود را بكشت، در اين سراى رانده لعنتاند. و در آن سراى رانده قطيعتاند كه: «اخْسَؤا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ» (9)، برانى اينان را چنانكه سگان را رانند، اگرچه از بنى اسد باشد، منش چنان رانم كه بنى كلب را. اين عبارت كه «اِخْسَؤُا» سگ را گويند، آنكه فرمان مرا در ايمان مخالفت كند يا چو سگ باشد يا خود سگ باشد، اينجا چو سگ باشد كه: «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ...» ، (10)آن جا خود سگ باشد كه: «اِخْسؤُا فِيها» . (11)۲۱۱. علامه شعرانى: در دنيا انسان باشند شبيه سگ و در آخرت حقيقةً سگ باشند، چون باطن در آن عالم ظاهر شود. (12)روض الجنان: «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا» ، مذهب جماعتى فقها آن است كه: كنايت از عِتْق، عِتْق باشد، و از كنايات عِتْق آن است كه سيّد بنده را به نام آزادان برخواند، اگر گويد: يا فلان، و نام آزادان بود آزاد شود. حق تَعالى تو را به نام خود برخواند، اميد است كه علامت آزاديت باشد از دوزخ. (13)۲۱۲. علامه شعرانى: مؤمن يكى از نامهاى خداوند تعالى است. (14)روض الجنان: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ» ، رنج به خود حوالت نكرد. مثال ديگر اين را، آنچه در حقّ بيگانگان بود از شراب قطيعه گفت: «وَ سُقُوا ماءً حَمِيماً» (15). ۲۱۳. علامه شعرانى: يعنى فراق از قرب الهى و دورى از معرفت حق كه مظهرآن ماء حميم است. (16)روض الجنان: و آنچه حَفَظَه نوشتند مبدّل كنم: «فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ...» ، (17)آنچه من بر خود نوشتم كس آن را محو و بدل نكند: «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ الَّذي...» (18)، «لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ» . (19)۲۱۴. علامه شعرانى: نكته بزرگى است، در نوشته ديگران چيزى هست مكروه انسان و آن تغييرپذير است و اما نوشته خدا كه رحمت است تغييرپذير نيست. (20)روض الجنان: «عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ» ، مجاهد و قتاده گفتند. اهل كتابند، و روا بود كه وجه تشبيه از جهت وجوب بود، يعنى چنانكه بر شما واجب كردم بر ايشان واجب كردم. (21)۲۱۵. علامه شعرانى: البته اين قول صحيح است؛ زيرا كه در وقت و مدت و ساير شرايط روزه دين اسلام با دين آنان مخالف است و قول حسن بصرى و شعبى صحيح نيست. ۲۲ روض الجنان: در او انواع عذاب پديد كردم از صغار. ۲۳ ۲۱۶. علامه شعرانى: صغار ذلت است. ۲۴
.
1) .روض الجنان، ج ۲، ص ۳۳۷.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۷.
3) .روض الجنان، ج ۲، ص ۳۳۹.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۷.
7) .مؤمنون (۲۳): ۱۰۸.
8) .اعراف (۷): ۱۷۶.
9) .روض الجنان، ج ۳، ص ۴.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۸.
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۵ .
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۹.
13) .روض الجنان، ج ۳، ص ۶. محمّد (۴۷): ۱۵.
14) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۹.
15) .فرقان (۲۵): ۷۰.
16) .ق (۵۰): ۲۹.
17) .روض الجنان، ج ۳، ص ۷. انعام (۶): ۳۴.
18) .روح الجنان، ج ۲، ص ۵۰ .
19) .روض الجنان، ج ۳، ص ۷.
20) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰؛ در چاپ مشهد «مَغار» ضبط شده است.
21) .روح الجنان، ج ۲، ص ۵۱ .
. .
۱۸۴. «أَيّاماً مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ...»
روض الجنان: عبداللهِ عمر روايت كند از رسول عليهالسلام كه او گفت: نَحْنُ اُمَّةٌ اُمّيَّةٌ لا نَكْتُبُ ولا نَحْسُبُ، الشَّهْرُ هكَذا وهكذا عَقَدَ بِيَدِهِ، گفت: ما اُمّتى اُمّييم، كتابت ننويسيم و حساب نكنيم، ماه چنين باشد و چنين باشد، و انگشت يك بار به سى روز زد، و يك بار به بيست و نه. (1)۲۱۷. علامه شعرانى: اگر گويى براى آنها كه كتابت و حساب مىدانند هم ماه سى يا بيست و نه روز است، وجه اختصاص به امت اُمى چيست؟ گوييم: شايد مراد آن باشد كه اختيار ماه شمسى نكرديم كه مبنى بر حساب است و غالبا از سى مىگذرد و ماه قمرى را اختيار كرديم كه به حساب حاجت ندارد به رؤيت هلال ثابت مىشود و ايرانيان قبل از اسلام كه همه ماهها را سى روز مىگرفتند چون در حساب و نجوم ماهر نبودند آغاز سالشان از اول بهار مقدم مىافتاد و از عهد يزدگرد تا زمان ما بسيار تغيير كرده است. اما پس از اسلام كه از علوم بهره يافتند تاريخ جلالى را اختراع و انتخاب كردند كه مطابق حساب است و ماه قمرى مبنى بر رؤيت هلال است و متوقف بر حساب نيست، لذا براى همه امم مفيد است. (2)روض الجنان: و شرط مسافر تا روزه بگشايد آن است كه سفرِ او طاعت بود يا مباح... و اگر سفر او تجارت بود براى زيادت مال نمازش تمام بايد كردن و روزه ببايد گشادن. (3)۲۱۸. علامه شعرانى: موافق روايتى است و مشهور آن است كه نماز را هم شكسته بخواند. (4)روض الجنان: ده كس آنند كه ايشان را در سفر روزه بايد داشتن و نماز تمام كردن: آنكه سفر او معصيت باشد، و آنكه سفر او كمتر از هشت فرسنگ باشد، و آنكه سفر او صيد لَهْو و بَطَر باشد،* و آنكه سفر او بيش از حَضَر باشد، و حدس آن بود كه در هيچ شهر ده روز مقام نكند. و مُكارى و ملاّح و شبان، و آن كس كه در اِمارت خود گردد از شهرى به شهرى، و آن كس كه در تجارت گردد از بازارى به بازارى و مقام ده روزش نباشد، و بَدَوى كه در باديه مىگردد. (5)** ۲۱۹. علامه شعرانى: * اگر صيد لهو را حرام دانيم قسمى از سفر معصيت است و اگر حرام ندانيم قسمى على حده است. (6)۲۲۰. ** هفت كس اخير از اقسام كثير السفرند. براى توضيح آنها را جداگانه نام برده است و جامع همه آن است كه چون سفر طارى بر حال كسى و خلاف عادت او باشد شكسته كند و اگر عادى او باشد و بناى او بر سفر بود گويى وقتى در سفر است در خانه خود است و به سبب سفر امرى برخلاف عادت عارض او نگشته، بايد تمام كند. و هر كس سه بار متوالى از وطن خود بيرون رود و در ميان اين سفرها ده روز در وطن نماند در سفر سيم تمام كند و بعضى گويند در سفر دويم هم تمام كند. پس هر كس ده روز اقامت كند و سفر بر وى طارى شود بشكند و چون ميان دو سفر به كمتر از ده روز بماند آن سفر عارض نباشد و تمام كند. و جماعتى از علماى عصر ما گويند تا حرفه كسى سفر نباشد در سفر تمام نكند و بنابراين كسانى هستند خانه آنها چهار فرسنگ يا بيشتر از محل شغلشان دور است و هر روز مىروند و مىآيند بايد تقصير وافطار كنند. و بنابر آنكه ما گفتيم بايد تمام كنند مگر ده روز بمانند. (7)روض الجنان: و «اُخَر» لا ينصرف است، و سبب منع صرف او صفت است و عدل كه او معدول است عن اُخْرَيات. (8)۲۲۱. علامه شعرانى: در مجمع البيان گويد: معدول است از الاُخر با الف و لام چون نظاير آن مانند الصغر والكبر بى الف و لام استعمال نمىشود. (9)وبالجمله اُخر جمع اُخرى است و اُخرى مونث آخر و مؤنث افعل التفضيل بايد با الف و لام باشد يا «من» وگرنه هميشه به صورت مذكر است. (10)روض الجنان: بالْعاجِزِ عَنِ الصِّيام. (11)۲۲۲. علامه شعرانى: يعنى بتواند به دشوارى. (12)روض الجنان:... و «فِديه» يك بار باشد از فعل فِدا، و اين كه در زبان مردمان هست كه فَدَيْتُكَ، يعنى من در عوض تو بادام. (13)۲۲۳. علامه شعرانى: بادام به فارسى دعا است يعنى من عوض تو باشم. و در زمان ما الف دعا را در صيغه غايب استعمال مىكنند و گويند «چنين بادا» اما در متكلم يا مخاطب مستعمل نيست و در عهد مؤلّف مستعمل بوده. (14)روض الجنان: ... مُضَيَّق و مُخَيَّر و مُرَتَّب... و مُخَيَّر چهار است: روزه اَذى حَلْقِ الرَّاْس... . ۱۵ ۲۲۴. علامه شعرانى: اشاره است به قوله تعالى: «فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ» . ۱۶
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۲.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۵۳ .
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۵؛ در چاپ مشهد «نبايد گشادن» ضبط شده است.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۵۵ .
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۶.
6) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۶.
7) .مجمع البيان، ج ۲، ص ۲۷۳.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۵۶ .
9) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۸.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۵۶ .
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۹.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۵۷ .
13) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۱.
14) .روح الجنان، ج ۲، ص ۵۸ . بقره (۲): ۱۹۶.
. .
. .
۱۸۵. «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ ...»
روض الجنان: و در خبر است كه: چون شب اوّل ماه رمضان باشد، حق تعالى فرمان دهد تا بادى از زير عرش بجهد كه آن را مبشّره خوانند، بر درختان بهشت آيد،... حق تعالى فرمود تا درهاى بهشت برگشايند و درهاى دوزخ دربندند و جبريل را فرمود تا مرَده شياطين را بند برنهاد و در قعر درياها انداخت تا روزه امّت محمّد برايشان تباه نكنند. (1)۲۲۵. علامه شعرانى: البته مراد شياطينى است كه متعرّض صالحان گردند، وگرنه كفار و فجّار را شيطان در ماه رمضان هم رها نكند. (2)روض الجنان: عَطِيَّه گفت: عبداللهِ عبّاس را پرسيدم، گفت خداى تَعالى مىگويد: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ» ، چون قرآن ماه رمضان فرود آمد، به دگر ماهها چه آمد؟ گفت: خداى قرآن در ماه رمضان در شب قَدْر از لَوْح المحفوظ به آسمان دنيا فرستاد به بيت الْعِزّة... (3). ۲۲۶. علامه شعرانى: قرآن كلام خدا است و دلالت بر معانى مخصوص دارد و آنكه در بيت العزّه قرآن بر وى فرود آمد البته موجود عاقلى است مدرك معنى و الفاظ قرآن. يعنى فرشتهاى است در آسمان دنيا و آن آسمانى است نزديكتر به عالم محسوس مادى؛ چون آسمانها بسيارند و آنكه از همه نزديكتر به اين جهان است آسمان دنيا نامند. و ملكى در آنجا قرآن را يك جا فرا گرفت و از آن آسمان نجم نجم يعنى نوبت به نوبت و به تدريج بر پيغمبر صلىاللهعليهوآله نازل مىشد. اما سرّ اينكه چرا بايد اول به آسمان دنيا آيد و چرا يكسره از لوح محفوظ بر پيغمبر صلىاللهعليهوآله نازل نگشت بر ما معلوم نيست و شايد پيمودن عوالم متوسط بين عالم جسمانى و مجرداتِ ملأ اعلى از لوازم هر وجودى است كه از آن عالم به عالم محسوس آيد. و از اين معنى لازم نيايد كه آن فرشته در آسمان دنيا افضل از خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله بود؛ چون انسان كامل خليفه حق است و از هر موجود برتر و فرشتگان عمّال اويند در ملكوت. (4)روض الجنان: و محتمل است اين لفظ [هدى] لطف را و بيان را و دلالت را. (5)۲۲۷. علامه شعرانى: در هدى سه احتمال است: يكى آنكه به معنى بيان باشد، دوم آنكه به معنى لطف باشد، سيم آنكه به معنى دلالت باشد. (6)روض الجنان: ابوجعفر يزيد بن الْقَعْقاع. (7)۲۲۸. علامه شعرانى: مدنى است از قرّاء عشره، نه از سبعه. (8)روض الجنان: ابوبكر و رُوَيس خوانند: «وَلِتُكَمِّلُوا الْعِدَّةَ». (9)۲۲۹. علامه شعرانى: مقصود، ابوبكر بن عياش راوىِ عاصم است. (10)روض الجنان: اِقْلِبْ وَقَدْ اَصَبْتَ؛ برگردان تا مصيب باشى، فَاِنْ لَمْ تَقْلِبُ قُلِبْتَ وَ اِذا قَلَبْتَ فَقَدْ اَصَبْتَ. (11)۲۳۰. علامه شعرانى: يعنى اگر سخن خود را برنگردانى و همچنين كه اكنون هستى بر آن باقى باشى و جبر را نسبت به خدا دهى تو را برگردانند و چون تو را برگردانند مصيبت به تو رسد. (12)روض الجنان: ... قولى ديگر آن است كه تا عدد ايّامى كه در بيمارى و سفر روزه گشاده باشى نگاه دارى به تمام و كمال تا قضا كنى آن را به مانند آن، و اين قول بيشتر مفسّران است، و در آيت دليل نيست نزد اصحاب عدد. (13)۲۳۱. علامه شعرانى: اصحاب عدد گروهى از حشويه اصحاب حديثند كه گويند هميشه ماه رمضان سى روز است و هرگز بيست و نه روز نباشد. و اين آيه بنا بر قول اول دليل صحت قول اصحاب عدد نيست چون فرمود عده ماه را كامل كنيد. يعنى اگر سى روز است كامل كنيد و اگر بيست و نه روز است كامل كنيد و معنى آن نيست كه حتما سى روز كامل كنيد چون شهر بر ۳۰ و ۲۹ هر دو اطلاق مىشود و اطلاق دليل حقيقت است اما محاسبان نجوم پيش از استخراج رؤيت هلال ماه رمضان را مطلقا سى روز مىگيرند و شعبان را بيست و نه تا رؤيت هلال را استخراج كنند، آنگاه موافق استخراج گيرند هر چه برآيد. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۶.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۶۱.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۰.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۶۳.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۱.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۶۴.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۵.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۶۶.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۶۷.
10) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۷.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۶۸.
12) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۸.
13) .روح الجنان، ج ۲، ص ۶۹.
. .
. .
۱۸۶. «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدّاعِ إِذا دَعانِ ...»
روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: سبب نزول آيت آن بود كه جهودان گفتند: يا محمّد! خداى دعاى ما چگونه شنود؟ و تو مىگويى از اينجا تا به آسمان پانصد ساله راه است، و كثافت هر آسمانى پانصد ساله راه و همچنين هفت آسمان است، خداى تعالى آيت فرستاد. (1)۲۳۲. علامه شعرانى: اصل اين سخن را كه از آسمانى تا آسمان ديگر پانصد سال راه است و ثخن هر آسمان پانصد سال از كتاب تلمود كه از احاديث يهود است نقل كردهاند و كلام ابن عباس به نظر ما صحيح نمىرسد امّا بعيد نيست كه بعضى عوام يهود كه خدا را جسمى مىدانستند در آسمان، سؤال كنند خداى تعالى دعاى ما را چگونه مىشنود. (2)روض الجنان: «وكانَ اللهُ وَلامكانَ» ؛ و خدا بود و مكان نبود. «أَيّنَ الأَيْنَ فَلا أيْنَ لَهُ» ؛ مكان به مكان كرد و او را مكان نيست. (3)۲۳۳. علامه شعرانى: يعنى مكان را امكان كرد و حرف «با» در اينجا براى صيرورت است و مؤلّف بسيار استعمال كرده است چنانكه در مقدمه گفتيم براى بيان حالت دوم حرف «با» مىآورد و اينجا بيان حالت وجود است يعنى از عدم. حاصل آنكه خداى تعالى مكان ندارد و استدلال از راه محال بودن دور است؛ چون اگر خداى تعالى محتاج به مكان باشد بايد مكان پيش از او موجود باشد و چون خالق مكان است مكان بعد از او است، پس مكان محتاج است به خدا و خدا محتاج به مكان و اين دور است و محال. (4)روض الجنان: ...بسيار چيزها باشد كه خداى تعالى مصلحت در آن داند كه عند دعا دهد، و اگر دعا نكنند مصلحت نبود. پس دعا شرط باشد در حسن و صلاح او. (5)۲۳۴. علامه شعرانى: دعا از اسباب روحانى است، مانند آنكه كسب از اسباب ظاهرى رزق است. و لازم اسباب ظاهرى و روحانى است كه غالبا مطلوب از آن حاصل مىگردد و گاهى حاصل نمىشود الاّ آنكه انسان به همه شرايط روحانى احاطه ندارد و عالم به آن نيست تا آن را تحصيل كند. و يكى از موانع استجابت سوء ظن به خداى تعالى است و اين كه از صميم قلب نخواهد. و ديگر آنكه غالبا طلب محال مىكنند و چون حاصل نشود در دعا سست مىگردند. و حق آن است كه چون كسى به راستى توجه به حق كند و امرى ممكن از او بخواهد از صميم قلب و با حسن ظن البته مستجاب مىگردد و همت مردان خدا را در تأثير انكار نمىتوان كرد و محيى الدين در فتوحات گفته است: «العارف يخلق بهمّته» الى آخره؛ يعنى عارف به همت خود چيزها در خارج ايجاد مىكند كه وجودش بسته به توجه او است، چون همت از آن بگرداند نابود گردد. ابوعلى بن سينا نيز فصلى در سرّ استجابت دعا آورده است. (6)روض الجنان: و «دعا»، خواندن باشد كه: يا فُلان، و طلب فعل باشد ـ چنانكه بگفتيم. (7)۲۳۵. علامه شعرانى: يعنى دعا دو معنى دارد: يكى خواندن كسى و ديگر چيزى خواستن از او. (8)روض الجنان: ابراهيمِ اَدْهم را گفتند: ما بالُنا نَدْعُو فَلا نُجابُ؛ چرا ما دعا مىكنيم اجابت نمىآيد؟ گفت: براى آنكه شما خداى را بشناختى، و طاعتش نمىدارى، و پيغامبر را بشناختى و متابعت او نكردى، و قرآن بدانستى و بر آن كار نمىكنى، و نعمت خداى مىخورى و شكرش نمىگزارى، و بهشت بدانستى و طلب نكردى، و دوزخ بشناختى و از او بنگريختى، و شيطان را بشناختى و مخالفتش نكردى، و مرگ را بشناختى و ساز او بنكردى، و مردگان را بنگريدى و عبرت برنگرفتى، و عيب خود رها كردى و به عيب مردم مشغول شدى، دعاى شما را كى اجابت كنند! ۹ ۲۳۶. علامه شعرانى: اينها همه صفات اهل دنيا است كه جز به تأثير علل مادى معتقد نيستند و خداى تعالى را هم يكى از علل مادى مىشمارند. و آنكه غرق در دنيا است توجه به حق ندارد، چون محبت دنيا و خدا در يك دل جمع نمىگردد، پس دعاى آنان مستجاب نگردد. ۱۰
.
. .
۱۸۷. «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالاْنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلا تَقْرَبُوها...»
روض الجنان: رسول عليهالسلام گفت: هيچ زنى نباشد كه در خانه شوهر چيزى برگيرد و بنهد، و غرض او صلاح شوهر باشد، والا خداى تعالى او را حسنهاى بنويسد و سَيّئهاى بسترد و درجهاى به رفيع كند. (1)۲۳۷. علامه شعرانى: بسترد از ستردن يعنى پاك كردن و محو ساختن. (2)روض الجنان: سهل بن سَعد گفت: در آيت «مِنَ الْفَجْرِ» نبود، به اوّل صحابه رسول بيشتر به شب دو رَسَن پيش خود بنهادندى و اعتبار مىكردندى، خداى تَعالى براى بيان بفرستاد: «مِنَ الفَجْرِ» . (3)۲۳۸. علامه شعرانى: به نظر بعيد مىرسد كه خداوند اول بهترين عبارت را ادا نفرمايد تا چون بيند مردم به اشتباه مىافتند آن را اصلاح كند. و اعتبار به بسيارى از روايات شأن نزول نيست به دليل آنكه در آن اختلاف دارند و درست آن است كه بگوييم خداوند از اول عبارتِ تام فرمود. (4)روض الجنان: عبدالله بن أَوْفى گفت: با رسول عليهالسلام بودم در بعضى سفرها، و رسول عليهالسلام روزه داشت. چون آفتاب فرو شد، مرا گفت: اِجْدَحْ لي؛ براى من پارهاى پستْ تر كن... . (5)۲۳۹. علامه شعرانى: پست به كسر پاء فارسى آن است كه به عهد ما قاووت گويند؛ آردى است كه آب يا شكر يا روغن و عسل بر آن ريزند و خورند و قوّت آن بيش از آرد پخته است. (6)روض الجنان: و «حدَّ» در لغت بر معانى آمد، حَدَّ منع بود، يُقالُ: حَدَّهُ عَنْ كَذا اِذا مَنَعَهُ، و «حدّ»، حَدِّ سراى بود... . (7)۲۴۰. علامه شعرانى: تعريف اعم به اخص است؛ يعنى حد سرا و خانه و باغ و بوستان و نظاير آن چنانكه در حد زانى صريحا فرمود و جز او، و تعميم داد. (8)روض الجنان:... و حديد آهن بود، و حَدّاد آهنگر بود و زندانبان، و منه المثل: تقيس الملائكة بالحدّادين. (9)۲۴۱. علامه شعرانى: در مجمع بحارالانوار و نهايه ابن اثير اين سخن را نسبت به حديث داد كه چون ابوجهل نوزده تن زبانيه جهنم را اندك شمرد پيغمبر صلىاللهعليهوآله اين كلام فرمود، (10)يعنى قياس مىكنى فرشتگان را به زندان بانان. (11)روض الجنان: مَعازِف. ۱۲ ۲۴۲. علامه شعرانى: يعنى آلات لهو. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۵۴ .
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۷۹.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۵۶ .
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۸۱ .
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۵۷؛ در چاپ مشهد «پِشتتر» ضبط شده است.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۸۲ .
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۶۰.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۸۴ .
9) .النهاية فى غريب الحديث، ج ۱، ص ۳۴۰.
10) .روض الجنان، ج ۳، ص ۶۲.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۸۵ .
. .
۱۸۸. «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكّامِ...»
روض الجنان: مال مردم به باطل مخورى، آنگه بر سرى آنچه بتوانى به دهن حاكم باز نهى. (1)۲۴۳. علامه شعرانى: بر سرى يعنى علاوه بر اين... . (2)
۱۸۹. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ»
روض الجنان: ثَعْلَبة بن غَنم الاَْنصارىّ، از رسول عليهالسلام پرسيدند كه: يا رسُولَ الله! اين هلال اوّل پديد آيد باريك و صئيل بود، آنگه مىافزايد تا تمام شود. باز دگر باره مىكاهد تا باريك شود، اين چيست؟ (3)۲۴۴. علامه شعرانى: سؤال از فايده و غايت اين تغيير شكل است نه علت طبيعى آن؛ زيرا كه ذهن مؤمنان عرب توجه به علل طبيعى نداشت و مىدانستند كه همه چيز را خداوند تعالى به قدرت خود مىكند. پس پرسيدند كه خداوند براى چه هر ماه ماه را بزرگ مىنمايد باز خرده مىكند و باز بزرگ مىنمايد، و اين بدان ماند كه چيزى را بشكند باز درست كند باز بشكند وهكذا إلى غير النهاية و در اين عمل فايدتى نباشد. و اگر كسى در سؤال مردم ديندار دقت كند ـ چنانكه گفتيم ـ بر وى واضح شود كه در هزار يك سؤال آنان از علت فاعلى نيست؛ مثلاً مىپرسند چرا آب چشم شور است و چرا دست پنج انگشت دارد و چرا انسان مريض مىشود و چرا خدا باد سخت مىفرستد و چرا گاهى قحطى مىشود و زلزله مىآيد؟ و اگر فوايد آن را بگويى قانع مىشوند چون جواب سؤال خود را شنيدهاند. مثلاً بگويى چشم پيه است و بايد در آب نمكين باشد تا فاسد نشود و قحطى و بلا براى تنبيه مردم است. و اگر در جواب آنها علت طبيعى زلزله و قحطى را بگويى قانع نمىشوند. (4)روض الجنان: چنانكه طرفى برفت. (5)۲۴۵. علامه شعرانى: يعنى مختصرى پيش از اين گفتيم. (6)
.
۱۹۱. «...وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتّى يُقاتِلُوكُمْ...»
روض الجنان: و مُقاتل حيّان گفت، قولُهُ: «وَاَقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ» ، فى الْحِلّ والْحَرم اين منسوخ است... (1). ۲۴۶. علامه شعرانى: مقاتل بن حيان غير از مقاتل بن سليمان است و چون مطلق گويند دويم مراد است. (2)روض الجنان: واصل «فِتْنه» اختبار بود. (3)۲۴۷. علامه شعرانى: يعنى آزمايش. (4)
.
۱۹۵. «وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ...»
روض الجنان: «وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ» ، امر است از خداى تعالى جمله مُكلّفان را به انفاق مال، و در عموم اين، داخل زكات و صدقه و انواع بِرّ و نفقه باشد آن كس كه نفقهيش بر او واجب بود. و سبيل خداى، طاعت اوست از باب حجّ و جهاد، و در عموم آيت داخل بود هرچه از باب خير بود از عمارت مساجد و پل و رَباط و اصلاح راهها و معاونت مساكين و شفقت بر يتيمان. (1)۲۴۸. علامه شعرانى: رباط منزلى است كه در مرز كشور كفار مىساختند تا مرزنشينان مسلح در آنجا نشينند و از حمله كفار آگاه گردند و نگهبانى كنند. (2)روض الجنان:... امّا در وجوب عمره خلاف كردند: مذهب ما و مذهب شافعى بر قول حديث او. (3)۲۴۹. علامه شعرانى: شافعى دو فتوا دارد قديم و جديد و اين بر قول جديد اوست و حديث اينجا به معنى جديد است. (4)
۱۹۶. «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤسَكُمْ حَتّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ...»
روض الجنان: «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ» امر كرد به عمره همچنانكه به حجّ... (5). ۲۵۰. علامه شعرانى: ابوبكرِ جصّاص از حنفيه به تكلّف عجيبى گويد اين آيه دلالت بر وجوب شروع در عمره و حج نمىكند بلكه اگر شروع كرد بايد تمام كند. و به هر حال اجماع اماميه كافى است. (6)روض الجنان: مردى از سعيدِ جُبير پرسيد كه: عمره فريضه است يا سنّت؟ گفت: فريضه است. مرد گفت: شعبى مىگويد كه: عمره سنّت است، گفت: شعبى دروغ مىگويد و اين آيت بخواند ـ و اخبار در اين معنى بسيار است. (7)۲۵۱. علامه شعرانى: دو مسأله است شبيه به هم و بعضى اين دو را يكى پندارند: مسأله اول اين است كه مؤلّف اينجا آورده و ميان علماى اسلام خلاف است. ابوحنيفه و اهل عراق عمره را مستحب مىدانند و شيعه اماميه و شافعى واجب و به قول ابوحنيفه جايز است مسلمان به مكّه رود و حج اِفراد به جا آورد بى عمره مفرده و به قول شافعى بايد عمره مفرده را هم به جا آورد. مسأله دوم ميان متأخّران و اهل عصرِ ما متداول و محل خلاف است كه اگر كسى استطاعت حج ندارد اما استطاعت عمره مفرده دارد بايد مستقلاً براى عمره به مكه رود يا واجب نيست؟ و محققان گويند واجب نيست و آن عمره را كه طايفه اماميه بالاجماع واجب مىدانند آن است كه به تبع استطاعت حج به مكه رود، اگر تمتع بر او واجب باشد بى عمره نخواهد بود و غير تمتع از او صحيح نيست و اگر از حاضران مسجدالحرام باشد واجب است به حج تنها اكتفا نكند. و اگر عمره واجب باشد بنا به معنى كه متأخّران گويند بايد نائب حج كه از جانب ديگرى به مكه مىرود عمره مفرده براى خود به جا آورد و كسى كه در ماه ربيع الاول مثلاً بتواند به مكه رود و عمره به جا آورد و برگردد و باز در ذى الحجه به حج تمتع رود واجب است برود و اگر كسى استطاعت عمره تنها داشت و وفات يافت از تركه او استنابت عمره واجب باشد و اينها هيچ يك صحيح نيست. (8)روض الجنان: بدان كه حجّ سه گونه است: تمتّع و اِفراد و قِران. و افراد و قران فرض آن كس باشد كه از حاضران مسجدالحرام باشد، و حدّ او آن بود كه از خانه او تا به مسجد الحرام بيشتر از دوازده ميل نباشد از چهار جانب. (9)۲۵۲. علامه شعرانى: مشهور در اين زمان شانزده فرسنگ است كه چهل و هشت ميل باشد. (10)روض الجنان:... آنچه سنّت است آواز برداشتن است به لبّيك، و استلام اركان، و به مِنا رفتن، و سنگ انداختن است، و سر تراشيدن يا تقصير كردن... . (11)۲۵۳. علامه شعرانى: اين سه به قول مشهور واجب. (12)روض الجنان: و قِران آن بود كه جمع كند از ميان حجّ و عُمْره، و اين مذهب ابُوحنيفه است و اصحابش. (13)۲۵۴. علامه شعرانى: از عبارت متن چيزى افتاده است، گويا اصل چنين بوده كه «افضل قِران باشد و اين مذهب ابوحنيفه است»، چون به مذهب او قِران افضل است و به مذهب شافعى حج اِفراد و به مذهب ما و احمد تمتّع براى كسى كه هر سه از او روا باشد. و بايد دانست كه حج تمتّع را همه مذاهب اسلام جايز مىدانند و آنكه محل خلاف است عدول از حج اِفراد است به تمتع و در شرح لمعه و ساير كتب فقه بدان تصريح كردهاند. (14)و مجلسى رحمهالله گفته است: مخالف چون به تمتع معتقد نيست چون تمتع به جا آورد از او صحيح نباشد. (15)روض الجنان: [در مورد قربانى] بهرى گفتند: گوسفندى بود، و هو قول على عليهالسلام... قول اوّل درست باشد. (16)۲۵۵. علامه شعرانى: قول اول قول على عليهالسلام كه گوسفندى كافى است و واجب نيست گاو يا شتر. و علت درستى اين قول آنكه هدى عام است و شامل گوسفند مىشود و تخصيص به گاو و شتر بى دليل است. و اگر گويى مرغ يا بيضه را هم هدى توان گفت و عمل به عام كردن اگر واجب باشد مرغ هم توان هدى كرد، طبرى جواب داده است: اگر در مرغ خلاف بود و كسى آن را تجويز كرده بود ما هم تجويز مىكرديم به عموم آيه وليكن اتفاق است بر آنكه بايد از انعام باشد. و تفسير اين آيه در اين كتاب اقتباس از طبرى است. (17)روض الجنان: و «هَدْى» جمع است و واحدش هَدْية باشد. ابوعُبَيْدَه گفت از ابوعمرو، و گفت: اين را نظير نيست مگر جَدْيَةُ السَّرجِ، و الْجَمْعُ جَدْىٌ،* و اگر گويند من باب: تمْرَةٌ و تَمرٌ باشد بعيد نبود. (18)** ۲۵۶. علامه شعرانى: * «جَدْيه» و «جديّة» بر وزن «تمرة» و «عطيه» به معنى نمد زين است كه به فارسى «ادرم» يا «تكلتو» گويند. و جمع جديه به تخفيف جدا است به قول جوهرى به وزن فرس و به قول بعضى جدى بر وزن فلس و اين نظير ندارد. (19)۲۵۷. ** يعنى اگر بگوييم هدى جمع هديه نيست بعيد نبود، چنانكه تمر جمع تمره نيست، بلكه تمر اسم جنس است و تمره واحد آن. (20)روض الجنان: يعنى تا آنگه كه هدى بكشد و به آن جا رسد كه صلاحيت اَكْل و اِنْتفاع دارد به گوشتش، چنانكه رسول عليهالسلام گفت در گوشتى كه به صدقه به بريره دادند، رسول عليهالسلام بنخورد، بَريرَه گفت: يا رسول الله! اين مرا هست اكنون؟ گفت: آرى. گفت: اكنون من به هديّه پيش تو آوردهام، رسول عليهالسلام گفت: قَرِّبُوهُ فَقْد بَلَغَ مَحِلَّهُ، اَىْ بَلَغَ مَوْضعاً يُحِلُّ لي اَكْلُهُ؛ به جايى رسيد كه مرا بشايد خوردن، هديّه گشت پس از آنكه صدقه بود... (21). ۲۵۸. علامه شعرانى: بريره بر وزن كبيره ميوه درخت اراك است و نام آزاد كرده عايشه بود. و از اين روايت توان دريافت كه صدقه چون ملك فقير باشد بر سيد هاشمى روا نيست و به اباحه از ملك فقير بيرون نمىرود مگر آنكه به صيغه لفظى از ملك خود خارج كند تا عنوان صدقه از آن برداشته شود. (22)روض الجنان:... رسول عليهالسلام دلتنگ شد و در خيمه اُمّ سَلَمه شد و گفت: يا اُمّ سَلَمَه! ديدى كه اينان چه كردند! سه بار فرمودم كه هدى بكشى و سر بتراشى، فرمان نبردند! اُمّ سَلَمَه گفت: يا رسول الله! تو بيرون رو و هدى خود بكش و حلاّق خود را بخوان تا سر تو بتراشد، و به ايشان هيچ مگو. رسول عليهالسلام از خيمه به درآمد و با كس سخن نگفت تا هَدْى خود بكشت، و حلاّق را بخواند و سر بتراشيد و تقصير بكرد، صحابه كه آن ديدند در افتادند و هركسى هدى خود بكشت، و بعضى سر بعضى مىتراشيدند و دلتنگ و غمناك بودند به جهت آنكه در فرمان رسول عليهالسلام توقّف كرده بودند. (23)۲۵۹. علامه شعرانى: اين سخن دلالت بر آن ندارد كه رسول صلىاللهعليهوآله وجه تدبير نمىدانست و ام سلمه او را آموخت. و اگر مفاد روايت اين باشد صحت آن را انكار مىكنيم چون راوى از قصد آن حضرت در رفتن به خيمه اُمّ سلمه آگاه نبود و از اين كه خود رسول صلىاللهعليهوآله از اين تدبير غافل بود هم خبر نداشت. (24)روض الجنان: قولى دگر آن است كه انسِ مالك روايت كرد كه؛ رسول عليهالسلام لبّيك زد به حجّه و عُمره و آن را قارن نام نهاد*. قولى دگر آن است كه جابرِ عبداللهِ انصارى وابوسعيد خُدْرِىّ روايت كردند كه: سالى صحابه با رسول به حجّ بودند، لَبّيك بزدند به حجّ، رسول عليهالسلام گفت: نيّت با عمره گردانى.** حلال شوى، پس احرام به حج فراگيرى، و اين مانند آن است كه ما گوييم. قولى دگر آن است كه عبداللهِ عبّاس و عبداللهِ عمر و سعيد بن مُسيّب و عطا گفتند: آن باشد كه در ماههاى حجّ احرام فرا گيرد به عمره، آنگه حلال شود، پس احرام فراگيرد به حجّ ـ و اين به عينه مذهب ماست در مُتْعه حجّ. (25)*** ۲۶۰. علامه شعرانى: * معنى قول انس آن است كه تمتع بالعمرة إلى الحج داخل كردن عمره است در حج به يك احرام. و اين معنى از ظاهر آيه سخت دور است. (26)۲۶۱. ** يعنى عدول به عمره كنيد حج را و اين همان متعه است كه اهل سنت جايز نمىدانند و گويند عمر نهى كرد. (27)۲۶۲. *** مذهب ما در تمتع و مذهب همه مسلمانان است كه از اول نيت عمره تمتع كند و پس از عمره مُحِل شود و باز احرام حج از سر گيرد. و نيز جايز مىدانيم براى كسى كه ابتدا نيّت حج مفرد كرد آن را عدول به عمره تمتع كند و اهل سنت جايز نمىدانند. و فرق ميان آنها نظير فرق كسى است كه اول نيت ظهر كند و آنكه اول نيت نماز عصر كند آنگاه عدول به ظهر نمايد. (28)روض الجنان: رسول عليهالسلام صحابه را جمع كرد و آيت برايشان خواند و گفت: هركه هَدى راندهاى* بر احرام بايستى، و هركه هدى نراندهاى حلال شوى كه خداى تَعالى اين آيت فرستاد، و دَخَلَتِ الْعُمْرَةُ فى الْحَجِّ؛ و عُمره در حجّ شد... . (29)** ۲۶۳. علامه شعرانى: * يعنى هر كس از شما كه هدى را نديدهايد بر احرام ثابت باشيد. (30)۲۶۴. ** نووى، شارح صحيح مسلم، براى اين كلام پيغمبر صلىاللهعليهوآله چهار معنى نقل كرده است: اول آنكه مراد از داخل شدن عمره در حج جايز بودن عمره است در ماههاى حج كه شوال و ذى القعده و ذى الحجه است. دوم آنكه مراد حج قِران است به مذهب اهل سنت يعنى حج و عمره را به يك احرام متصل كردن. سيم آنكه افعال عمره داخل حج گرديد چون طواف و سعى و تقصير در حج است و چون عمل حج تمام كند عمره واجب نيست به مذهب ابى حنيفه. چهارم آنكه جايز است عدول از حج مفرد به عمره تمتع. و اين مذهب ما است و مذهب احمدِ حنبل؛ چون وقتى كسى عدول كرد عمره را داخل حج كرده و حج تمتع با عمره پيوستگى دارد برخلاف حج مفرد و عمره مفرده. و بايد دانست كه آن متعه كه خليفه ثانى نهى كرد بعض عامه گويند مطلق حج تمتع بود و نهى تنزيهى كرد نه تحريمى، و به قول بعضى ـ چنانكه در شرح لمعه و ديگر كتب آوردهاند ـ عدول از حج اِفراد است به تمتّع. (31)روض الجنان: و فقها گفتند: آن متمتّع را كه هدى واجب بود محتاج بود به چهار شرط: يكى آنكه احرام به عمره در ماه حجّ آرد، دوم آنكه حلال شود هم در ماه حجّ، سيم آنكه احرام به حجّ گيرد هم در ماه حجّ و در احرام حجّ با ميقات نشود، و اين بِعَيْنه مذهب ماست جز كه ما حتم گوييم و فقها نگويند... . (32)۲۶۵. علامه شعرانى: يعنى فقها حجّ تمتع را جايز مىدانند و ما براى دور از مكّه واجب مىدانيم. پس در مشروعيت حج تمتع ميان ما و فقهاى اهل سنت خلاف نيست و اين كه عمر از متعه حج نهى كرد به قول آنان نهى از مطلق تمتع نبود بلكه از عدول از حج اِفراد به تمتع بود. و مرحوم مجلسى رحمهالله در جايى از مرآة العقول چنان پنداشته كه اهل سنت مطلقا حجّ تمتع را جايز نمىدانند براى نهى عمر و ما در صفحه ۵۳ از كتاب حج وافى نقل كردهايم با آنكه آن مرحوم خود در جاى ديگر گويد اجماع بر جواز تمتع است و سخن خود را فراموش كرده. و گاه محدثين هنگام نقل عبارت از كتابى به كتابى متوجه معنى نمىشوند. (33)روض الجنان: و در لَبَّيك بگويد: لََبَّيْكَ بِمُتْعةٍ بِعُمْرَةٍ اِلى الْحَجِّ. (34)۲۶۶. علامه شعرانى: تلفظ به آن در تلبيه شرط نيست بلكه بايد در نيّت داشته باشد. (35)روض الجنان:... و مستحب آن است كه در مكّه پاى تهى رود. ۳۶ ۲۶۷. علامه شعرانى: يعنى پاى برهنه. ۳۷ روض الجنان:... چون فارغ شود، تقصير بكند اَعْنى پارهاى از موى سر و محاسن بگيرد و حلال شود از هرچه احرام داشت از آن الاّ زنان و طيب و صيد براى حرمت حرم. ۳۸ ۲۶۸. علامه شعرانى: اين استثنا معروف نيست بلكه پس از تقصير عمره تمتع همه چيز حلال مىشود حتى زن و بوى خوش، و حرمت صيد براى حرم است نه براى احرام. ۳۹ روض الجنان: و حَدِّ عَرَفات از بطن عُرَنَه است تا به ثَوِيَّه تا به نَمِره تا به ذى المجاز، بر زمين بايستد و دعاى موقف خواندن گيرد تا آفتاب شدن. ۴۰ ۲۶۹. علامه شعرانى: آفتاب شدن به معنى غروب كردن آن است و چهار محل مذكور خارج از عرفات است و داخل در حدود آن، و بطن عُرَنَه بر وزن هُمَزَه است و ثَوِيَه چون رويه. ۴۱ روض الجنان: و حدّ مشعر الحرام از ميان مأْزمَيْن است تا به حياض تا به وادى مُحَسِّر... ۴۲ . ۲۷۰. علامه شعرانى: مأزمان به صيغه تثنيه، حدّ ميان مشعر و عرفات است و مُحَسِّر به صيغه اسم فاعل از باب تفعيل حدّ ميان منى و مشعر و از منا محسوب است. ۴۳ روض الجنان: ... از جمله هفتاد ريگ كه دارد برگرفته از مُزْدَلِفَه تا به منا، و باقى دارد... ۴۴ . ۲۷۱. علامه شعرانى: يعنى باقى ريگها را پس از هفت ريگ جمره عقبه با خود نگاه دارد. ۴۵ روض الجنان: و اگر «صروره» باشد و حجّ نكرده بود. ۴۶ ۲۷۲. علامه شعرانى: صروره به صاد بى نقطه كسى است كه حج نكرده باشد. ۴۷ روض الجنان: فرض آن كس است كه اهل حاضران مسجد الحرام نباشند، و حدّش آن است كه از خانه ايشان تا به مكّه دوازده ميل باشد از چهار جانب. ۴۸ ۲۷۳. علامه شعرانى: بيشتر علماى متأخّرين چهل و هشت ميل گفتهاند كه شانزده فرسخ است و روايت موافق دوازده ميل نيامده است و حضرت امام محمد باقر عليهالسلام به عسفان مثل زد و حاضر مسجد را فرمود به اندازه فاصله آن گرداگرد مكه است و عسفان به قول ياقوت بر دو منزلى مكه است. و اگر كسى در اين روايت و عمل به آن شبهه كند صحيح همان دوازده ميل است؛ چون حاضر در مقابل مسافر باشد و چهار فرسخ در شرع حدّ دورى از وطن و ملاك صدق سفر است. ۴۹
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۷۸.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۹۵.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۸۷؛ در چاپ مشهد «جديد» ضبط شده است.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۱.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۸۸ .
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۱.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۸۹ .
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۲.
9) .روض الجنان، ج ۳، ص ۸۹ ـ۹۰.
10) .روض الجنان، ج ۳، ص ۹۰.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۳.
12) .روض الجنان، ج ۳، ص ۹۰ـ۹۱.
13) .رك: الروضة البهيه، ج ۲، ص ۲۱۲.
14) .روض الجنان، ج ۳، ص ۹۳.
15) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۵.
16) .روض الجنان، ج ۳، ص ۹۴.
17) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۶.
18) .روض الجنان، ج ۳، ص ۹۵.
19) .روض الجنان، ج ۳، ص ۹۶ ـ ۹۷.
20) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۷.
21) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۸.
22) .روض الجنان، ج ۳، ص ۹۹.
23) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۹.
24) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۰۹. رك: الروضة البهيه، ج ۲، ص ۲۱۲.
25) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰۱.
26) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۰.
27) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۱.
28) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰۱ـ۱۰۲.
29) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۱.
30) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰۲؛ در چاپ مشهد «آفتاب فرو شدن» ضبط شده است.
31) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰۲.
32) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۲.
33) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰۳.
34) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰۴ـ ۱۰۵.
35) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۳.
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
. .
۱۹۷. «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ... وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى...»
روض الجنان:... و سُدّى و عطا و عِكْرِمه و ضحّاك گفتند: مراد به «رَفَثْ» جماع است ـ و اين مذهب ماست. (1)۲۷۴. علامه شعرانى: در مذهب شيعه مجامعه از تروك احرام است اما سخن گفتن با زن اگرچه تعريضِ به عمل باشد حرام نيست، اما مقدمات جماع مانند لمس و تقبيل حرام است و حرمت آنها به دليل ديگر ثابت شده است. (2)روض الجنان:... ربيع و زُهرىّ فريابى گفتند: جمله معاصى باشد... . (3)۲۷۵. علامه شعرانى: نام فريابى محمد بن يوسف است. (4)روض الجنان: و در اخبار اصحاب ما آمد كه «جِدال» قوْلُ الرَّجُل: لا والله وبَلى واللّهِ صادقاً اَوْ كاذِباً؛ گفتن: لا واللهِ وبَلى واللّهِ باشد به راست يا به دروغ. (5)۲۷۶. علامه شعرانى: يعنى اقل مراتب جدال اين دو كلمه است نه آنكه منحصر باشد به آن دو؛ مثلاً اگر مجادلههاى پىدرپى و گفتوگو و تنازع كنند در گفتار اما «لا والله» و «بلى والله» نگويند يكى از محرمات احرام را مرتكب شدهاند و اگر لا والله و بلى و الله را نه در مقام جدال گويند مرتكب حرام نشدهاند. پس كمترين جدال آن است كه يكى به تو سخنى گويد و تو در مقام اثبات و ردّ او به جواب تنها اكتفا نكنى بلكه به سوگند مؤكّد دارى. و پس از اين مراتب جدال شديدتر از اين است. (6)روض الجنان:... آنگه گفت: اين زاد از دو روى برگيرى: يكى براى راه حج، يكى براى سفر قيامت. (7)۲۷۷. علامه شعرانى: يعنى از دو وجه و دو طريق. (8)روض الجنان: وَأَنْتَ بِرَاحِلَتِك اَحْجى مِنَ الْحاجِّ بِرَواحِلِهِمْ، اَنْتَ أَحْجىَ لَوِ اسْتَعمَلْتَ الْحِجىَ. (9)۲۷۸. علامه شعرانى: تو به راحله خود بخيلترى از حاجيان به مركوب خودشان؛ يعنى راحله تو كه هواى نفس تو است بايد بدان بخيل نباشى و هستى و اگر تو عقل به كار بندى خردمندتر باشى. (10)روض الجنان: با خود گرْد. (11)۲۷۹. علامه شعرانى: با خود گرد، يعنى با خود پيچ و كشتى بگيرد. (12)روض الجنان: قهرمانده. (13)۲۸۰. علامه شعرانى: اين لغت را جاى دگر نديديم. قهرمان را به صيغه اسم فاعل استعمال كرده است مانند روان و دوان و كشان و قهرمانده مانند كشانده بهصيغه اسم مفعول. (14)روض الجنان: ... اين بگفت و برفت چنانكه من به گرد او نرسيدم. در سوداى آن فتادم تا اين كودك چه كسى است؟ گفت: ديگر نديدم او را تا به ميان ركن و مقام رسيدم، او را ديدم ايستاده و خلايق بر او جمع شده، و او را از حلال و حرام و مسايل و احكام مىپرسيدند و او جواب مىداد. من گفتم: اين كودك كيست؟ گفتند: نمىدانى؟ اين زين العابدين علىّ بن الحسين است. من گفتم: سُبْحانَ اللّهِ! اينت زهد و توكّل، و اينت علم و بيان! «اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالاتِه...» ، (15)* از اين چه عجب دارى! خادمانْ را چون در خدمت خانه ايشان حقيقتى بود، بركت آن به اعقاب ايشان برسد تا در حقّ ايشان جنس اين بود.** (16)۲۸۱. علامه شعرانى: * مخفى نماناد كه حضرت امام زين العابدين عليهالسلام آن هنگام كه هفت يا هشت ساله بود هنوز حضرت امام حسن و پدرش سيد الشهدا عليهماالسلام حيات داشتند، يعنى در سنه پنجاه و اند از هجرت و عبدالله بن مبارك آن زمان را درنيافت، در اواخر قرن دوم هجرى مىزيست. و بعضى به جاى حضرت زين العابدين حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام گفتهاند. ۱۷ ۲۸۲. ** يعنى نظير اين كرامت درباره اعقاب خادمان ايشان بود. ۱۸ روض الجنان: اين نه منزلت من است، اين منزلت آن بار خداى من است. ۱۹ ۲۸۳. علامه شعرانى: يعنى مولى و صاحب. ۲۰
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰۸.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۶.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۰۹؛ در چاپ مشهد به جاى «فريابى»، «قُرَظىّ» ضبط شده است.
4) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۰.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۷.
6) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۲.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۸.
8) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۳.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۱۹.
10) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۴.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۲۰.
12) .انعام (۶): ۱۲۴.
13) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۷ـ ۱۱۸.
14) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۲۲.
15) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۲۳.
16) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۹؛ در چاپ مشهد «خدايان» ضبط شده است.
. .
۱۹۸. «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالِّينَ»
روض الجنان: و آن را كه در ايّام حج تجارت كردى او را داجّ خواندندى. (1)۲۸۴. علامه شعرانى: داجّ اسم فاعل است از دجَّ يعنى تجارت كرد. (2)روض الجنان: مَجَنَّه. (3)۲۸۵. علامه شعرانى: مجنه جاى پريان، موضعى است نزديك مكه. (4)روض الجنان: امّا «عَرفات» جمع عرَفه باشد، مثل دَرَجَه و درَجات و دَرَكه و دَرَكات. آنگه اين اسم را جمع بگرفتند و بر موضعى نهادند، چنانكه گفتند: ثَوْبٌ اَخْلاقٌ و أَسْمالٌ وأَرْضٌ سَبا سِبُ. اين اسما وحدان را به لفظ جمع وصف كردند و براى آن صرف كردند او را با آنكه دو سبب در او حاصل است از: علميّت و تأْنيث... (5). ۲۸۶. علامه شعرانى: يعنى عرفات. عَلَم است و مؤنث با اين حال غير منصرف نيست، چون نام يك مكان است. و شايد كسى توهم كند داراى سه سبب است و سيمى آن جمع بودن، اما اين صحيح نيست. و به هر حال، عرفات منصرف است چون نه جمع بودن آن و نه مؤنث بودن هيچ يك سبب منع صرف نيست، آن جمع كه منع صرف مىكند وزن «مفاعل» و «مفاعيل» است و آن تأنيث كه چون «فعلا» و «فعلة» باشد به الف تأنيث يا تاء. (6)روض الجنان: ... پس براى تذلّل و خضوع حاجّ و صبر ايشان بر وقوف در اين روز در اين مَوْقف [ عرفه ] اين نامها بر روز و بر جاى نهادند. (7)۲۸۷. علامه شعرانى: اين اختلاف در وجه تسميه عرفه دليل است كه مؤلّف گفتار مفسران را براى اعتماد و اعتقاد بدان روايت نمىكرد بلكه براى آنكه كتاب از گفتار آنان خالى نباشد. و دانستن آنكه عرفه را چرا عرفه گفتند از ضروريات نيست و اگر ندانيم كدام از اين روايات صحيح است هم مقصّر نيستيم و شايد هيچ يك درست نباشد و تسميه را علتى ديگر بود. (8)روض الجنان: «وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضّالِّينَ» ، «اِنْ» مخفّفه است از ثقيله، براى آنكه «لام» در خبر او آورد، و اين «لام» ملازم بود در خبر تا فرق بايد از ميان اين حرف چون مخفّفه باشد، و از ميان او چون مجازات را بود. ۹ ۲۸۸. علامه شعرانى: يعنى اِن شرطيه و فرق ميان «ان» مخفّفه از مثقّله و شرطيه آن است كه پس از مخفّفه لام آورند و پس از شرطيه نياورند. ۱۰
.
. .
۱۹۹. «ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ...»
روض الجنان: عامّه مفسران گفتند: قريش و خلفاى قريش از جمله حُمس از حرم بيرون نشدندى به عرفات، و موقف به مزدلفه كردندى... . (1)۲۸۹. علامه شعرانى: موقف كردن يعنى وقوف كردن روز عرفه. (2)روض الجنان: «مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ» . (3)۲۹۰. علامه شعرانى: آدم را فراموشكار خواند چون به عهد خود وفا نكرد. (4)روض الجنان: سُدّى گفت: عرب را عادت بودى كه چون حج بگزاردندى به منا گفتندى: اللّهُمَّ اِنَّ اَبي كانَ عَظيمَ الْجَفْنَةِ عَظيمَ الْقُبَّةِ كَثيرَ الْمَال فَأَعْطِني مِثْلَ ما اَعْطَيْتَهُ؛ بار خدايا؛ پدر من بزرگ جفنه، بزرگ قُبّه، بسيار مال بود... (5). ۲۹۱. علامه شعرانى: كاسه بزرگ داشت و خيمه بزرگ مىافراشت و ميهمانى مىكرد. (6)روض الجنان: به ديگر دست شرنگ مىپالايد. (7)۲۹۲. علامه شعرانى: زهر تلخ صاف مىكند. (8)روض الجنان: ...از آخرتش تيمار نيست. (9)۲۹۳. علامه شعرانى: يعنى غم آخرت ندارد. ۱۰
.
۲۰۲. «أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّا كَسَبُوا وَ اللّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ»
روض الجنان: خداى تعالى حساب همه خلقان به زمانى اندك برآرد، چنانكه حساب بعضى او را منع نكند از حساب ديگرى، چنانكه يكى را از ما كه جسم بود و عالم بود به علم*، و معلومات او بر حسب علومش باشد، او را احتياج نبود به عقد دستى... . (1)** ۲۹۴. علامه شعرانى: * خداوند عالم است و علم او ذات او است و ممكنات عالمند به علم زايد بر ذات، زيرا كه علم صفت ذات آنها نيست. (2)۲۹۵. ** طريقهاى است براى حساب كردن به انگشت. (3)
۲۰۳. «وَ اذْكُرُوا اللّهَ فِى أَيّامٍ مَعْدُوداتٍ ...»
روض الجنان: و فقها گفتند: سنّت است تكبير كردن در اين ايّام [تشريق]. (4)۲۹۶. علامه شعرانى: سيد مرتضى رحمهالله (5)و ابن حمزه (6)مانند مؤلّف تكبيرات را واجب دانستهاند، اما متأخّران فقها واجب نمىدانند، گويند آيه دلالت بر وجوب خصوص تكبير در عقيب نمازها ندارد بلكه بر ياد خدا كردن به هر وجه، و تكبير يكى از مصاديق آن است و اگر كسى تكبير نگفت و به وجه ديگر ياد خدا كرد مانند نماز به تكليف عمل نموده است. (7)روض الجنان:... و از آن جا به مسجد حصبة آيد ـ و آن مسجد رسول است صلىاللهعليهوآله. (8)۲۹۷. علامه شعرانى: فرود آمدن در آن مكان را فقها تحصيب گويند و مسجد حصبة در آخر آن تاء است و شيخ طوسى رحمهالله ذكر آن كرده. (9)ابن ادريس فرمايد: از اين مسجد اثرى نيست و اداى سنت بدان شود كه در محصب استراحت كند و آن ميان عقبه و مكه باشد. (10)و مجلسى رحمهالله گويد: اكنون در آنجا دكهاى ساختند و مردم در آنجا استراحت مىكنند. و ما در حاشيه صفحه ۱۸۹ از وافى شرح آن را نوشتهايم. (11)روض الجنان: مُطَرِّف شِخّير. ۱۲ ۲۹۸. علامه شعرانى: اين مرد مطرف بن عبدالله بن شخير از مردم بصره است و در سال ۹۵ از دنيا رفت. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۳۶.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۳۵.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۳۸.
4) .الانتصار، ص ۱۷۳، مسأله ۷۲.
5) .رك: الوسيله الى نيل الفضيلة، ص ۱۸۸. ظاهراً از تعبير وسيله، استحباب استفاده مىشود نه وجوب.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۳۷.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۴۰؛ در چاپ مشهد «حَصْبا» ضبط شده است.
8) .رك: المبسوط، ج ۱، ص ۳۶۵.
9) .السرائر، ج ۱، ص ۵۹۲ ، باب الذبح.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۳۸.
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۴۰.
۲۰۴. «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ»
روض الجنان: گوش مىدارند. (1)۲۹۹. علامه شعرانى: گوش داشتن انتظار داشتن است. (2)روض الجنان:... [أخْنسَ] مردى شيرين سخن بود و نكو ديدار بود. هر وقت بهنزديك پيغامبر آمدى و با او نشستى و سخن گفتى و اظهار ايمان كردى و سوگند خوردى كه تو را دوست دارم ـ و منافق بود، و رسول عليهالسلام از نفاق و باطن او بىخبر بود،* رسول عليهالسلام مجلس او از خود نزديك بكردى** (3)۳۰۰. علامه شعرانى: * بىخبر بودن رسول صلىاللهعليهوآله را كسى نمىداند مگر خود آن حضرت اِخبار كند و چنين اخبارى نفرمود و به مقتضاى «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ» (4)بايد آنان را بشناسد. (5)۳۰۱. ** يعنى او را نزديك خود مىنشانيد. (6)روض الجنان: خراب بيران. (7)۳۰۲. علامه شعرانى: بيران ويران است. (8)روض الجنان: سخن رايق بگويد تا آن را بَنْد زند. (9)۳۰۳. علامه شعرانى: رايق: خوش و بند زند يعنى محكم و استوار كند. (10)روض الجنان: زَجّاج گفت: حقيقت خصومت تَعَمّق در بحث باشد، و از اينجا گوشها جُوال را خُصُوم گويند. (11)۳۰۴. علامه شعرانى: گوشه دسته و دستگيره است. (12)روض الجنان: ... و با تحرير كاغذ ننگرد تا تقطيرش نكنند از دو وجه: يكى از قِطْر و يك از قَطْر. ۱۳ ۳۰۵. علامه شعرانى: قطر افكندن به زمين و ماليدن است و قطر مس گداخته و تقطير از اول هم افكندن بود، چنانكه گويند «طعنه فقطره»؛ او را نيزه زد و بر زمين افكند. و تقطير از دوم آن است كه مس گداخته بر او ريزند. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۴۳.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۳۹.
3) .محمد (۴۷): ۳۰.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۴۰.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۴۹.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۴۳.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۵۰.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۴۴.
9) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۵۲.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۴۵.
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۵۳.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۴۶.
. .
۲۰۵. «وَ إِذا تَوَلّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ»
روض الجنان: سعيد بن المسَيَّب گفت: قَطْعُ الدِّرْهَمِ مِنَ الْفَساد فى الاَْرض؛ زر و درم دُرُست بريدن از جمله فساد است در زمين. (1)۳۰۶. علامه شعرانى: در زمان قديم پول طلا و نقره را به ترازو مىكشيدند و اگر درهمى صحيح و درست بود يا آنكه از كنار آن به گاز و مقراض بريده مىشد به چشم مىديدند و اين عمل ميان صرافان و بازرگانان معمول بود و آنچه جدا مىكردند قراضه مىگفتند. با اين حال بريدن از كنار درهم و دينار را فساد شمردند كه هيچ غشّ در آن نيست و اگر غشّ باشد و عيب ظاهر نگردد حرام بيّن است. (2)روض الجنان: قتاده روايت كرد از عطا كه عطا گفت: مردى نام او علاء بن مُنَبّه احرام گرفت در پيرهنى دوخته، رسول عليهالسلام فرمود او را كه: پيرهن بكن، قتاده گفت: ما شنيديم كه پيغامبر عليهالسلام بفرمود تا آن پيرهن در او دريدند، گفت: حاشا إنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الْفَساد.* صحابه رسول و تابعين چنين بودند كه به رسول خداى و به خداى گمان چنين بردند كه آن را كه جُرمى كرده باشد و جنايتى و كارى به خلافت شرع، پيرهنى خَلَق ** بر او تباه نكنند و تعليل به اين كردند كه خداى فساد دوست ندارد، نمىدانم تا چگونه روا مىدارند گروهى كه هر فساد كه در جهان هست همه نسبت و حوالت و اضافت به ساير وجوه و حقايق، به خداى كنند از خلق و فِعْل و اِحداث و انْشاء و قضا و قدر و ارادت،*** تعالى اللهُ عَنْ ذلِكَ عُلُوّاً كبيراً. (3)۳۰۷. علامه شعرانى: * يعنى عطا گفت: حاشا كه پيغمبر چنين دستور دهد كه پيراهن بر تن كسى بدرند هر چند او در پوشيدن پيراهن معصيت كار بود. ۴ ۳۰۸. ** پيراهن كهنه و فرسوده. و تحقيق سخن آنكه اموال مردم دو گونه است: يكى آنكه در شرع ماليت ندارد چون فايده مباح در آن متوقّع نيست، مانند خمر و آلات لهو و اينها را جايز است شكستن و دريدن و باطل ساختن چنانكه بتها را آن حضرت شكست و خمرها را ريخت. و ديگر آنكه فايده مباح دارد، مانند پيراهن كه در حال احرام پوشند؛ هرچند پوشيدن در اين حال حرام است اما در اوقات ديگر مباح است آن را جايز نيست دريدن و شكستن. ۵ ۳۰۹. *** اينها تفصيل وجوه و حقايق است؛ يعنى آنها كه نمىتوان به حق نسبت داد خلق است و فعل إلى آخر. ۶
.
۲۰۷. «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ...»
روض الجنان: كسائى در همه قرآن امالت كند «مَرْضاتِ اللّهِ» خواند. (1)۳۱۰. علامه شعرانى: ... من خود در حاشيه كتاب مجمع البيان در ذيل اين آيه نوشتهام كه «مرضات» در مصاحف به «تاء» نوشته شده است براى متابعت مصاحف عهد نبى صلىاللهعليهوآله تا خط قرآن از آن صورت كه بود متغيّر نگردد و توهّم تصحيف در قرآن نرود و كسائى تنها اين كلمه را اماله كرده است و به «ها» وقف نموده و ديگران به «تاء» وقف كردند. انتهى مترجما. (2)روض الجنان: و جابرِ عبداللهِ انصارى روايت كند كه رسول عليهالسلام گفت: سيّد شهيدان روز قيامت حمزه عبدالْمُطّلب باشد، و مردى كه برخيزد بهنزديك امامى جائر، او را امر معروف كند و نهى منكر كند، اين مرد او را بكشد. (3)۳۱۱. علامه شعرانى: واجب بودن تقيه عام نيست و گاه بايد امر به معروف و نهى از منكر كرد اگرچه بيم خطر باشد. بايد دانست كه امر حكومت دينى و امامت از مشكلات مسائل اسلام است و در دين شيعه حكومت خاص امام معصوم است و بر خداوند تعالى است در هر زمان امامى معين فرمايد به مقتضاى لطف خود تا مردم حكم او را بپذيرند و گردن نهند. اگر امام معصوم حاكم نباشد به هيچ وسيله اجراى حق و عدل ممكن نيست چون حكام البته قدرت دارند و شهوت و جاهطلبى و استبداد، آنان كه معصوم نيستند به ظلم و جورشان مىكشاند و اگر مردم اعانت آنها كنند و حق را اظهار نكنند و آنها در مقابل قدرت خويش مانعى نبينند از هيچ گونه ظلم و اجحاف دريغ ندارند و اگر اعانت نكنند گرفتار شكنجه شوند. و غالبا ايجاد مانع در مقابل قدرت آنها ممكن نيست. (4)روض الجنان: امير المؤمنين على بر جاى رسول خفته بود، روى پوشيده و پاى بيرون كرده، براى آنكه پايش به پاى رسول نيك ماند، شَكْلاً و ثباتاً؛ هم به شكل و هم به ثبات، تا گمان نبرند كه آن نه رسول است... (5). ۳۱۲. علامه شعرانى: ثبات قدم امر معنوى است و ديدنى نيست. شكل آن را ديدند به پاى رسول مىماند و چون دانستند على عليهالسلام است ثبات قدم او را هم مانند ثبات قدم رسول صلىاللهعليهوآله دانستند. (6)روض الجنان:... آنگه يك يك را مىگفت... (7). ۳۱۳. علامه شعرانى: يعنى يكى ديگرى را مىگفت. (8)روض الجنان: و در امالى عمّم الشّيخ المفيد السّعيد ابو محمّد عبدالرّحمن* بن اَحْمدبن الحسين النيسابورىّ (قدّسَ الله روُحَه) ديدم به خطّ او كه نوشته بود: حَدَّثَنَا الشَّيخُ ابُو مُحمدٍ زَيْدُ بن عَليِ الْحسنىّ مِنْ لَفْظه، قالَ: حَدَّثَنَا الْحُسينُ بن عليّ بن جَعْفَر،** يَقُول سَمِعْتُ الْحُسَيْنَ النَّيْسابُورىّ يَقُول سَمِعْتُ اَبي... . (9)۳۱۴. علامه شعرانى: * از شاگردان شيخ طوسى است و شيخ منتجب الدين به يك واسطه از او روايت كرده است. (10)۳۱۵. ** عامه حسن على جعفر گويند و به هر حال حسن يا حسين غير معروف است. (11)روض الجنان: رسول عليهالسلام از ميان همه صحابه او را به جاى خود به آن اختيار كرد تا بدانند كه مقام او او را شايسته بود، در شب غار أنامَهُ مَنامَهُ، و در روز تَبُوك أَقامَهُ مَقامَهُ، آن شبش بر بستر خود و آن روزش بر منبر خود، به علمش منبر داد و به شجاعتش بستر داد. شبش گفت: جز تو كس پاى ايشان ندارد،* اين روزش گفت: جز تو كس جاى من ندارد، همان پاى كه آن شب در پيش من سپر كردى، امروز منبر سپر كن... . ۱۲ ** ۳۱۶. علامه شعرانى: * پاى داشتن به معنى يارى و مدد كردن است، جز تو كس پاى من ندارد؛ يعنى غير تو كسى مددكار من نيست. ۱۳ ۳۱۷. ** پاى سپر كردن يعنى زير پا نهادن و از چيزى گذشتن. منبر را سپر كن به همان پاى كه سپر من كردى. يعنى آن پاى كه بدان رفع بلا از من كردى اكنون بر منبر نه. سپر چند معنى دارد و آنها را در اين عبارت جمع آورده. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۵۷.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۴۹. مجمع البيان، ج ۲، ص ۳۰۱.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۵۸.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۴۹.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۶۰.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۵۰.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۵۲.
8) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۶۱.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۵۳.
10) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۶۲.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۵۴.
. .
. .
۲۰۸. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ...»
روض الجنان: «كَافَّةً» اَىْ جميعاً؛ جمله به يك بار. و اصل او از «كَفّ» باشد، و آن منع بود، و از اينجا نورده پيراهن را «كُفّه» گويند... (1). ۳۱۸. علامه شعرانى: نورده آن است كه در زمان ما نوار گويند و بر گرد دامن پيراهن مىدوزند. (2)
۲۱۲. «زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ اللّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»
روض الجنان:... در چشم اين كافران دنيا و حيات او و حُطام او مُزيّن است و آن كارى مىدانند، و آن را كه آن نيست در چشم ايشان نمىآيد، و بدو سُخريت و استخفاف مىكنند. (3)۳۱۹. علامه شعرانى: يعنى آنچه مىدانند و عقلشان بدان مىرسد همان حيات دنيا است و آنچه از دنيا نيست در چشم ايشان نمىآيد و بدان التفات ندارند؛ «يَعْلَمُونَ ظاهِرا مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الاْخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ» . (4)روض الجنان: و مؤمن بهنزديك خداى تعالى گرامىتر و معظمتر بود از فريشته مقرّب، و هيچ چيز نيست كه خداى تعالى دوستتر دارد از مؤمنى تايب يا مؤنهاى تايبه. و مؤمن را در آسمان چنان شناسد كه مرد اهل و ولدش را. (5)۳۲۰. علامه شعرانى: آسمان ـ چنانكه مكرر گفتهايم ـ بر عالم مجردات و ملائكه نيز اطلاق مىشود و دور نيست مراد اين باشد. (6)روض الجنان:... چنانكه گفت: «... وَمَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * ويرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ...» ، (7)و اين وصفى است روزى را بغايت طيّب و راحت، چه روزى كه نابيوسان باشد مُهنّاتر بود... (8). ۳۲۱. علامه شعرانى: ماهو شأن عبارت عربى است، يعنى كار اين چيست و از كجا آمده؟ و نظير اين عبارات عربى در فارس آن عهد مستعمل بود چنانكه در كليله گويد: «عرض و مال در مَن يَزيد كردن» (9)يعنى حراج كردن و «روزى مِن حَيثُ لا يَحتَسِب» هم از اين قبيل است. و در ديوان حافظ «ز ركناباد ما صد لوحش الله»؛ (10)خدا آن را بى اهل و خراب نكند. و ماهو شأن باشد مهناتر باشد؛ يعنى از جاى گمان نداشته بود گواراتر است. ۱۱
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۶۵.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۵۶.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۷۳.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۶۱. روم (۳۰): ۷.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۶۱.
6) .طلاق (۶۵): ۲ ـ ۳.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۱۷۵.
8) .كليله و دمنه، ص ۱۹۵، مصحح در حاشيه مىنويسد: «در من يزيد كردن» به هراج فروختن، هراج كردن، به بهاى كم از دست دادن، ارزان فروختن. «من يزيد» لفظى بوده است كه فروشنده در هراج مىگفته، يعنى كى بيشتر مىدهد. نيز رك: فرهنگ فارسى معين، ج ۴، ص ۲۹۴: من يزيد.
9) .ديوان حافظ، ص ۱۸۹، غزل شماره ۲۷۹. ادامه مصرع چنين است: كه عمر خضر مىبخشد زلالش.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۶۲.
. .
۲۱۳. «كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيَما اخْتَلَفُوا فِيهِ...»
روض الجنان: و مراد به «اُمّت» در آيت، ملّت است. (1)۳۲۲. علامه شعرانى: يعنى دين مراد است و ملت به معنى دين است. و در زمان ما به غلط ملت گويند و از آن گروه مردم كه رعيت حكومتى باشند اراده مىكنند. (2)روض الجنان: اگر گويند: نه قاعدت آن است كه زمين نشايد كه از حجّتى خالى باشد، پس چگونه بود كه خلقان مجتمع باشند بر كفر، واحدَةً؟ جواب گوييم: بر قول آنان كه گفتند بر ايمان مجتمع بودند يا بر بىتكليفى، اين سؤال نيايد* و بر قول آنان كه اجتماع بر كفر گفتند، جواب ايشان آن است كه: حجّت خداى در ميان ايشان مغمور و مقهور بود، قوّت قهر و غلبه ايشان نداشت، براى آن خداى تعالى ذكر او در ميان اينان نكرد.** و قاضى القُضاة و ابومسلم بن بَحْر گفتند: مراد آن است كه مردم يك اُمّت بود، به آن معنى كه برايشان پيش از بعثت انبيا جز تكليف عقلى نبود،*** چون خداى تعالى خواست تا تكليف شرعى كند پيغامبران بفرستاد با كتابها. «وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ» ، كتاب گفت، و پيغامبران كه خداوندان كتابند يكى باشند. (3) ۳۲۳. علامه شعرانى: * آنكه گفت مجتمع بودند بر ايمان اين سؤال نيايد و واضح است و آنكه گفت مجتمع بودند بر بىتكليفى چون خداوند مصلحت ندانسته بود ايشان را تكليف فرمايد و چون خدا كسى را تكليف نخواهد مانند آنكه از حيوان نخواست و فرستادن حجت لازم نباشد و حجت براى تبليغ اوامر و نواهى او است. (4)۳۲۴. ** حجت چون مقهور و مغمور بود و قوه قهر و غلبه بر مردم نداشته باشد و خداى تعالى او را به مردم شناسانده و آنها كافر شوند تقصير از آنها است. و اگر ذكر او در ميان مردم نكند مثل آن باشد كه حجت نفرستاده است. پس اين جواب از طرف كسانى كه گويند مردم همه بر كفر بودند به نظر صحيح نمىآيد؛ چون واجب است خداى تعالى حجت را به مردم بشناساند گرچه آنها به تقصير قبول بكنند، مانند امام غائب در مذهب ما. (5)۳۲۵. *** قاضى القضاة و ابومسلم هر دو از شيوخ معتزلهاند. و به قول آنان چون تكليف منحصر به عقلى بوده است حجت همان عقل بود. پس از آنكه خدا خواست تكليف شرعى كند حجت ـ يعنى پيغمبر ـ فرستاد. (6)۳۲۶. يعنى بايد بفرمايد كتابها به صيغه جمع؛ چون با پيغمبران كتابها است نه يك كتاب. (7)روض الجنان: و در بهينه ايّام خلاف كردند. (8)۳۲۷. علامه شعرانى: بهينه ايام، بهترين روزهاى هفته است. ۹
.
۲۱۴. «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ...»
روض الجنان:... و گفتهاند آيت در كارزار اُحُد آمد* كه عبدالله اُبىّ سَلُول، اصحاب رسول را گفت: تا كى شما خويشتن در تلف نهى و به علف شمشير كنى؟** و به جان و به مال خطر كنى؟ و خويشتن را غرور دهى؟... (1). ۳۲۸. علامه شعرانى: * در سيره ابن هشام آن را از آياتى شمرده است كه در احد فرود آمد. والله العالم. (2)۳۲۹. ** به علف شمشير كنى يعنى طعمه و خوراك شمشير كنيد. و حرف «با» بر كلمه به علف براى صيرورت است كه در فارسى آن عهد مستعمل بود، و در مقدمه جلد اوّل گفتيم. ۳
.
۲۱۶. «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ...»
روض الجنان: و از عطا روايت كرد ابن جُرَيج كه: از او پرسيدم وجوب جهاد، گفت: برايشان واجب بود، يعنى صحابه رسول، بر ما واجب نيست. همانا، مراد آن بوده باشد كه بر ما واجب نيست، براى آنكه شرايط وجوبش حاصل نيست، از جمله شرايط او وجود امامى عادل بود، يا آنكه امام او را نصب كند براى جهاد، و بى امام جهاد واجب نبود اِلاّ آنگه كه كافران بر مسلمانان غلبه كنند. آنگه على سبيلِ الذَّبِّ عَنْ حَوْزَةِ الاِسْلام، واجب باشد آن از باب وُجوب دَفْ مَضّرَّت بود كه در عقل مقرّر است. (1)۳۳۰. علامه شعرانى: جماعتى از اهل سنت در عصر ما چون مفاسد جهاد با خلفاى جائر را مشاهده كردند ملتزم گشتند كه در دين اسلام جهاد براى دفاع است نه براى دعوت ابتدايى. و اين معنى را در تفسير المنار به تفصيل آورده است، (2)اما به نظر ما اين سخن صحيح نيست. در اصل اسلام و عهد پيغمبر صلىاللهعليهوآله و ظهور ائمه عدل عليهمالسلام جهاد واجب بود چون پيغمبر يا امام معصوم كارى كه موجب نفرت مردم از دين اسلام باشد در جهاد مرتكب نمىشدند و شمشير را براى اجراى مقاصد باطل و جمع ثروت و ذليل كردن بندگان خدا و استعمار ملل مقهور به كار نمىبردند. اما اهل دنيا، چون شمشير به دست گيرند و پيروان بسيار فرمان آنها برند به غصب اموال و قتل نفوس و آزار خلق و استعمار ديگران مىپردازند و آبروى دين را مىبرند و رعاياى ملوك جائر خود از دست فرماندهان در عذابند تا به سر بيگانگان چه آيد. و از اين جهت است كه امروز همه نيرومندان جهان براى مقهور ساختن مسلمين و برانداختن دين اسلام اتفاق كرده و هر جا دستشان رسيد حتى در داخل مملكت اسلامى ملاحده و بى دينان متظاهر به اسلام را بر مسلمانان مسلّط ساختند؛ چون مىدانند اگر در ممالك اسلامى قدرت به دست مسلمانان باشد باز همان بساط خلافت و جهاد گسترده شود. و در مذهب ما دفاع واجب است هر گاه كفار به مسلمانان حمله برند و ابتداى جنگ از طرف مسلمانان جائز نيست مگر در زمان امام معصوم و امام هم جز با معاندان پيكار نمىكند. (3)
.
۲۱۷. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ...»
روض الجنان: او را گفت: سِرْ عَلَى اسْمِ اللهِ؛ برو به نام خداى، و اين نامه را سر باز مكن تا دو منزل از مدينه بنروى، آنگه سر نامه باز كن... (1). ۳۳۱. علامه شعرانى: فايده اين عمل آن بود كه اگر در شهر مشهور مىشد و مىدانستند اين سريه به كجا خواهد رفت شايد خبر آن به كفار مىرسيد اما در بيابان كسى از آن آگاه نمىگردد. (2)روض الجنان:... سعدِ ابووقّاص را شترى گم شد و عُتْبه بن غَزوان را، ايشان دستورى خواستند كه به طلب شتر روند... (3). ۳۳۲. علامه شعرانى: سعدِ ابو وقّاص و عُتْبه هر دو يك شتر داشتند كه به نوبت سوار مىشدند. (4)روض الجنان:... چون اصحاب رسول را ديدند بترسيدند. عبدالله بن جحْش گفت: اين قوم بترسيدند، يكى را بنشانى و سر بتراشى تا ايشان گمان برند كه شما مُعْتَمريد، ايمن شوند. عُكّاشه را بنشاندند و سرش بتراشيدند، ايشان كه آن ديدند گفتند كه: اينان عُمره آوردهاند، ايمن شدند* و گفتند: زايرانند، باكى نيست. و آن آخر روزى بود از جمادى الاخرة كه گروهى مىگفتند: جمادى است و گروهى مىگفتند: رجب است، روز شك بود.** (5)۳۳۳. علامه شعرانى: * در سيره ابن هشام اين حيلت حربى و تدبير را از عبدالله بن جحش نقل نكرده است، همين گويد عكاشة بن محصن سر تراشيده بود بر آنان مشرف شد، چون كفار او را ديدند پنداشتند از مكه بازگشتهاند و آنجا براى تقصير عمره سر تراشيده نه آنكه در حضور كفار سر تراشند، چون عمره گزار در شهر مكه سر مىتراشد نه در بيابان. (6)۳۳۴. ** و در سيره ابن هشام گويد: روز آخر رجب بود و مىترسيدند اگر تا روز ديگر صبر كنند و ماه شعبان شود كفار وارد حرم شوند و نتوان بر آنها دستبرد زد. (7)روض الجنان:... اصحاب آن سريّه از آن انديشناك شدند و از دست درافتادند. (8)۳۳۵. علامه شعرانى: از دست درافتادند يعنى سرافكنده و در حيرت شدند. (9)روض الجنان: دعامهاى. ۱۰ ۳۳۶. علامه شعرانى: يعنى ستونى. ۱۱ روض الجنان: امّا حبوط اعمال ايشان در دنيا آن بود كه خداى تعالى اطّلاع كند خلق را بر سرّ و نفاق ايشان، تا آن مدح كه ايشان را كرده باشند به ذمّ بدل شود، چنانكه در حق ابليس بود و امّا در آخرت ثوابى كه ايشان را بودى، اگر آن عمل به اخلاص كردندى و آن ايمان با حقيقت بودى آن نباشد، و كلام در بطلان احباط در دگر جايگاه بيايد. ۱۲ ۳۳۷. علامه شعرانى: «حبط» آن است كه گناه ثواب ايمان و عمل نيك را ببرد و باطل كند. و «تكفير» آن است كه عمل صالحِ استحقاقِ عقاب را زائل گرداند. و اين دو در مذهب شيعه باطل است و همه علما را بر اين قول متّفق ديديم مگر محدث مجلسى رحمهالله كه مخالفت علما كرده و مخصوصا در كتاب عقائد خود قول شيعه و ادله آنان را ضعيف شمرده است و احباط را جايز دانسته به گمان آنكه آيات و روايات بر آن دلالت دارد. ۱۳
.
. .
۲۱۹. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما...»
روض الجنان: جماعتى صحابه رسول پيش رسول آمدند، و گفتند: يا رسول الله! اَفْتِنا فى الْخَمْرِ و الْمَيْسِرِ فَانَّهُما مَذْهَبَةٌ لِلْعَقْلِ مَسْلَبَةٌ لِلْمالِ؛ ما را فتوا كن در باب خمر و قِمار كه اين هر دو عقل برنده و مال رُباينده است، مصدر به جاى اسم فاعل بنهاد مبالغت را. (1)۳۳۸. علامه شعرانى: يعنى «مذهبة» مصدر ميمى است به معنى رفتن و آن را به معنى فاعل آورد، يعنى برنده. و نيز مسلبه مصدر ميمى است به معنى ربودن و به معنى رباينده استعمال كرد براى مبالغه. (2)روض الجنان: خنياگر. (3)۳۳۹. علامه شعرانى: خنيا بر وزن دنيا و خنياگر مطرب و آوازه خوان است. (4)روض الجنان:امّا «خمر» اسمى است عصير انگور را چون بجوشد و سخت شود، اعنى در سَوْرت و مست كردن نزديك بيشتر مفسّران... (5). ۳۴۰. علامه شعرانى: فقهاى ما گويند عصير انگور چون به جوش آيد و سخت شود «إذا غَلا واشتدّ» خمر باشد و همه احكام خمر در آن است و آشامنده آن را حد بايد زد و نجس است و حرام. و مقصود از اين كه گفتند سخت شود اوائل اِسكار است و از آن به شدت مطربه تعبير كنند يعنى شادى آور؛ چه شدت در لغت به اين معنى آمده است و مصنف هم شدت را به همين معنى آورده. و هم شيخ طوسى در مبسوط گويد درباره نبيذ: «حَلال إذا كان زمانا لا تظهر الشدّة فيه». (6)و درباره ظروف قيراندود كه در آن عصير گذارند گويد: «فإنّها تكون في الأرض وتسرع الشدّة إليها» (7)و نيز گويد: «متى نبذ فيه لسارعت الشدّة إليها» (8)و هم درباره نبيذ حلال گويد: «لأنّ الزمان الذي يبقى فيه النبيذ لا يتغيّر ولا يشتدّ لقلّته». (9)و شدت در عبارات وى همان شدت مطربه است. و بعضى گويند مراد غليظ و سطبر شدن آن است و اين صحيح نيست. و در آن عهد براى جوش آوردن و مسكر ساختن مشروب تدابيرى به كار مىبردند چنانكه از روايات و اخبار معلوم مىگردد و در شرع از آنها نهى شده است. يكى آنكه عكر يعنى دردى كه از شراب سابق مانده است در عصير و نبيذ تازه مىانداختند. ديگر دانه موسوم به قعوه يا لاذى در آب جو و غير آن مىريختند چنانكه امروز گياهى موسوم به هوبلن به كار مىبرند. و همچنين هر خليطى كه شدت و فساد آن را تسريع كند. ديگر آنكه در ظرف بى منفذ و مسام مانند خم قيراندود و كدو و امثال آن ريزند و پيغمبر صلىاللهعليهوآله از ريختن آب كشمش در اين ظروف نهى فرمود تا فاسد نشود وائمه فرمودند: چند بار آب كشمش و خرما را دريك ظرف نريزند و نگذارند مگر آن را بشويند چون آلودگى ظرف جوشيدن و اِسكار آن را تسريع مىكند. و نيز فرمودند: آب كشمش را كه مىخواهند بجوشانند و شيره بسازند شبانه در تنور گرم بگذارند تا صبح جوش نخورد. همه اين امور براى آن است كه از حدود و حريم خمر اجتناب شود. (10)روض الجنان:... آبى كه خرما در او افگنده باشند، نه خمرى كه از خرما كرده باشند، و اين را نقيع خوانند كه خرما يا مويز در آب افگنند تا طعم آن فرا گيرد، براى بامداد به شب درآفگنند، و براى شبنگاه بامداد در افگنند بيش از يك روز يا يك شب در او نباشد، و مراد آنكه چندانى در او رها نكنند كه آن به حدّى رسد كه در او سَوْرتى و شدّتى پديد آيد،* به حدِ آنكه اگر بسيار بود مستى كند اگر چنين بود مسكر باشد، و مسكر حرام بود، هر مُسكرى كه باشد سواء اگر از انگور كنند و اگر از خرما يا مويز يا جو يا ارزن، اندك و بسيارش در تحريم يكى باشد بهنزديك ما و شافعى و مالك و احمد و ابوثور. (11)** ۳۴۱. علامه شعرانى: * مستى از خواص الكل است و در هر چه بيشتر باشد مستى بيشتر آورد و الكل خالص سم است و از هر ماده كه شيرين باشد الكل به وجود آيد مانند عسل و خرما. و هر چه نشاسته دارد هم شايد نشاسته آن مبدّل به شيرينى گردد مانند گندم وجو، آنگه اين شيرينى قابل تبديل به الكل است چنانكه فقّاع آب جو و آغاز تخمّر و پيدا شدن الكل يا تبديل شيرينى به الكل آن هنگام است كه جوشش در مايع پديد گردد. و بخارى كه موسوم است به گاز كربنى از تجزيه شيرينى بر سطح مايع ظاهر گردد و به تدريج الكل افزوده مىشود و همين غليان را در شرع موجب اثبات حكم خمر قرار دادهاند. و اگر خرما را شب در آب گذارند و روز بنوشند يا بالعكس غليان در آن پديد نمىشود و حرام نيست، اما اگر چند روز بماند البته به جوش آيد و طعم آن برگردد. و انگور در ميان ميوهها زودتر به جوش آيد و ميوههاى ديگر ديرتر. و آغاز پديد شدن غليان را در ميوههاى ديگر سبب حرمت قرار ندادند چون تخمّر آنها بى علاج و تدبير و مايه زدن كامل نمىشود، اما انگور سخت مستعد است. (12)۳۴۲. ** ابو حنيفه و فقهاى عراق از اهل سنت گويند خمر مطلقا حرام است، اندكش و بسيارش اما نبيذ اندكش كه سكر نياورد حلال است و بسيارش كه سكر آورد حرام. مؤلّف چند دليل در اينجا آورده است بر ردّ اين قول: يكى آنكه شما گوييد خمر اندكش و بسيارش حرام است و نبيذ هم خمر است پس به قول شما بايد اندك آن نيز حرام باشد. و اينكه گفتيم نبيذ خمر است براى آن گفتيم كه خمر را خمر گفتند چون عقل را بپوشد، نبيذ هم همين است. و اگر گويى لغت را به قياس و اشتياق ثابت نتوان كرد، گوييم در استعمال عرب هم خمر بر آن اطلاق كردند چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ من التمر لخمرا» الى آخر. (13)دوم آنكه فرمود: «كلّ مسكر حرام» (14)و ابو حنيفه فقهاى عراق بدان معترفند كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله چنين فرمود الا آنكه گويند: بسيارِ آن مسكر است و حرام و اندكِ آن مسكر نيست تا حرام باشد. در جواب گوييم: مسكر اسم جنس است و مراد جنس مسكر است نه قدر مسكر و شامل اندك و بسيار مىشود و آنكه بسيارش سكر آورد بر اندك آن هم اطلاق مسكر توان كرد و اخراج آن بىدليل صحيح نيست. سيم آنكه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود آنچه بسيارش مستى آورد اندكش نيز حرام است. (15)روض الجنان: «خمرت» مصلى نماز كوچك باشد. (16)۳۴۳. علامه شعرانى: خمره به ضمّ خاء حصير بافته خرد است و بر آن نماز مىكردند و سجده بر آن صحيح است؛ چون اصل آن از زمين مىرويد. (17)روض الجنان:... فرمود: از انگور خمر باشد و از خرما و موى و انگبين و گندم و جو و ارزن. (18)۳۴۴. علامه شعرانى: چنانكه گفتيم از هر چيز كه شيرين باشد و يا ماده نشاسته داشته باشد خمر توان ساخت الاّ آنكه انگور مستعدتر است و مايهاى كه آن را به جوش آورد در دانههاى انگور موجود است اما در چيزهاى ديگر به تدبير و علاج و مايه زدن بايد جوش آورد. بايد دانست استحالات تدريجى است چنانكه سركه به تدريج ترش مىشود و غوره به تدريج شيرين مىگردد، آب انگور و ديگر ميوهها نيز به تدريج مسكر مىشود و آغاز پيدايش الكل در آنها محسوس نيست و عصير انگور چون به جوش آيد علامت پيدايش الكل است و همان را شارع به سبب حرمت و نجاست آن قرار داد تا از الكل اجتناب كنند اگرچه به سبب قلّت سكر آن محسوس نباشد، و مستى كامل تا يك سال پس از جوش آمدن حاصل شود. و اطباى قديم آب انگور را چون كمتر از شش ماه بر آن بگذرد مسطار مىگفتند و مستى آن ضعيف است و پس از آن قوى مىشود و اگر آب انگور را به آتش بجوشانند و پس از آن بگذارند مدتى بر آن بگذرد اگر دو ثلث آن به آتش رفته باشد هرچه بماند مسكر نخواهد شد اگرچه يك سال بگذرد و اگر اندكى بجوشانند و بگذارند سكرى ضعيف در آن پيدا مىشود و بعض اطبا آن را جمهورى مىنامند و آن هم حرام و نجس است، و آب كشمش و خرما نيز چنين است. و آنكه به آتش بجوشد و كمتر از ثلثين آن برود دو احتمال است: يكى آنكه به جوش آمدن به آتش حرام و نجس شده است حتى آنكه گرم گرم از ديگ بردارند و بنوشند جايز نيست. دويم آنكه نجس نمىشود مگر آنكه به ماندن و به جوش آمدن به خودى خود آغاز اسكار در آن پديد شود. و از غالب روايات احتمال دوم ظاهر مىشود. اما فقها گويند آب انگو چون به آتش به جوش آيد حرام است. بر آن اجماع نقل كردند، پس اجتناب از آن لازم است، اما در آب كشمش و خرما جوش آمده به آتش چون اجماع نيست مىتوان گفت نجس و حرام نيست مگر به آنكه مدتى بگذرد و در آن جوشش پديد آيد بى آتش و به اصطلاح كف كند. به نظر ما حرمت و نجاست متلازم با يكديگرند و آنكه خود به جوش آيد به زوال ثلثين پاك مىشود. و در حواشى كتاب اشربه وافى نيز شرحى گفتهايم. (19)روض الجنان: وَالْخَمْرُ جِماع الْأثْمِ واُمُّ الْخَبآئثِ ومِفْتاحُ الشَّرِّ؛ خمر جمع بزه است، و مادر پليديهاست، و كليد همه شرها و بديهاست. (20)۳۴۵. علامه شعرانى: در اينجا چند سؤال است: يكى آنكه تداوى به نوشيدن مسكر جائز است يا نيست؟ جواب آنكه بعض فقهاى ما اگر شفاى مرض منحصر بدان باشد تجويز مىكنند. و حق آن است كه هيچگاه اين معنى محقّق نباشد و هر جا كه به مسكر علاج توان كرد دواى ديگر نيز هست و انحصار فرضى است غير واقع. سؤال دوم، مخمّر آب جو پاك است و حلال يا نجس و حرام؟ جواب آن است كه: هر گاه آب جو جوشيد و مسكر شد مادهاى از آن مىتراود كه مانند مايه خمير براى ساختن مجدد آن به كار مىرود و آن مثل رسوب بود و دُرد خمر البته نجس و حرام است. سيم آنكه الكل خالص كه سم است و نمىتوان خورد پاك است يا نجس؟ جواب آنكه چون مستى مىآورد نجس است ولو به آنكه به آب بياميزند و بنوشند و اگر فرض كنيم هيچ مستى نياورد ولو به آميختن با آب، پاك است. (21)روض الجنان: و روايت است از رسول عليهالسلام كه گفت: ايّاكُمْ وَهاتَيْنِ الْكَعْبَتَيْن الْمَوْشُومَتَيْنِ فَإنَّهُما مِنْ مَيْسِرِ الْعَجَم، گفت: دور باشى از اين دو استخان نگاشته كه از قمار اهل عجم است. (22)۳۴۶. علامه شعرانى: كه نقش بر آن حك كردهاند. و نگاشتن به معنى نقش كردن و مجسمه تراشيدن و حكاكى كردن و امثال آن است و عوام زمان ما نگاشتن را در نوشتن به قلم و كاغذ استعمال مىكنند و لغت فصيح نيست. ۲۳ روض الجنان: «ومَنافِعُ لِلنّاسِ» * و در آن جا منفعتهايى هست مردمان** را. ۲۴ ۳۴۷. علامه شعرانى: * فايده قمار همان است كه مال از دست كسى به ديگرى منتقل مىشود و ثروت در يك جا انباشته نمىگردد، الاّ آنكه چون با امن و رضا اين انتقال حاصل آيد نيك است نه غصب و دزدى و نا ايمنى و تنازع كه مفاسد اين امور از مصلحت انتقال اموال و دست به دست گشتن آن بيشتر است. و اگر شارع قمار را تجويز مىكرد دزدى را هم تجويز مىكرد؛ چون صلاح و فساد هر دو يكى است. ۲۵ ۳۴۸. ** قاعده در حلال و حرام همين است كه چون زيان و شر در چيزى غالب بر سود آن بود از آن نهى كنند و خمر و ميسر همچنيناند. و اطباى عرب با آنكه در وصف منافع خمر مبالغه مىكردند و براى آن فوايد بىشمار مىشمردند چنانكه در كليات شرح موجز به تفصيل آورده خاصه براى پيران آن را ضرورى مىپنداشتند، با اين حال اعتراف دارند كه زيان آن بسيار است. و در همان كتاب گويد: زيان آن در قواى نفسانى يكى آنكه ذهن را كند مىكند و بلادت مىآورد و اعصاب را سست مىكند و موجب رعشه و تشنج است و بسيار باشد كه مست در آن حال سكته كند چون بخار شراب در دماغ بسيار مىشود به آن اندازه كه بطون آن را پر مىسازد و مجراى روح را مىبندد و موجب سكته قلبى نيز مىشود براى آنكه به سرعت در قلب نفوذ مىكند به آن اندازه كه قلب توانايى دفع آن ندارد و روح را در قلب خفه مىكند و فجأه مىآورد و مخصوصا اگر خالص و غير ممزوج بنوشند خون را مىسوزاند و مزاج دماغ را فاسد مىكند و كبد را تباه مىسازد و ذوسنطاربا مىآورد. و باز همو گويد: منافعى را كه در شراب هست ممكن است به ديگر معاجين ومركبات حاصل شود. و نيز گويد: چون مسكر زود در مسام بدن نفوذ مىكند فضولات و غذاى نضج نيافته را در عروق داخل مىكند و موجب سده و امراض مختلف مىگردد. در كتب طبّ فرنگ هم مضرّات الكل را بسيار نوشتهاند و چون متداول و معروف است حاجت به ذكر آن نيست. ۲۶
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۰۳.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۸۲.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۰۵.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۸۳.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۰۶.
6) .المبسوط، ج ۸ ، ص ۶۰.
7) .المبسوط، ج ۸ ، ص ۶۰.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۸۵.
9) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۰۷ـ ۲۰۸.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۸۶.
11) .وسائل الشيعة، ج ۲۵، ص ۲۸۰، ح ۳۱۹۰۹.
12) .وسائل الشيعة، ج ۲۵، ص ۳۲۵، ح ۳۲۰۲۵.
13) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۸۷.
14) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۰۸.
15) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۰۹.
16) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۸۸.
17) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۱۱.
18) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۹۰.
19) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۱۴.
20) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۹۲.
21) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۱۵.
22) .روح الجنان، ج ۲، ص ۱۹۳.
. .
. .
. .
. .
. .
. .
۲۲۰. «...وَ اللّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَأَعْنَتَكُمْ...»
روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: معنى آن است كه حكم كردى به إثم و حَرج شما به تصرّف در مال ايشان. و اصل «عَنَتْ» سختى و مشقّت بود، يُقالُ: عَقَبَةٌ عَنُوتٌ، اىْ شاقَّهٌ كَؤُودٌ... (1). ۳۴۹. علامه شعرانى: عبارت كتاب مصحّف است و عنوت مصدر عنت نيامده است و عنت هم لازم است نه متعدى و عنوت بر وزن صبور در قاموس گويد: «الشاقة المصعد من الآكام»؛ (2)آن تل بلند است كه رفتن بر آن دشوار باشد. و شايد عبارت چنين است: يقال عَنَتَهُ أي شق عليه وعنوت شاقة كؤد. و ناسخان در آن تصرف كردند. (3)
.
۲۲۱. «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتّى يُؤمِنَّ...»
روض الجنان: مفَضَّل گفت: اصل نكاح جماع بود، پس به كثرت استعمال در عقد نيز استعمال كردند... (1). ۳۵۰. علامه شعرانى: بيشتر لفظ غير قبيح را براى معنى قبيح استعاره آورند نه بالعكس چنانكه وطى به معنى گام نهادن و مقاربت نزديك شدن و امثال آن. پس نمىتوان گفت نكاح در اصل براى وطى بوده پس از آن در عقد استعمال كردند. (2)روض الجنان:... آنگه كارزار مىكرد به تيغ و نيزه تا آنكه كش بيفگندند.* رسول را گفتند: يا رسول الله! سعد را بيفگندند. رسول عليهالسلام به بالين او آمد و سرش بر كنار گرفت و گرد از روى او مىسترد به جامه خود، و مىگفت: ما اَطْيَبَ ريْحَكَ واَحْسَنَ وَجْهَكَ وأَحَبَّكَ اِلَى اللهِ؛ چه خوش است بوى تو، چه نيكوست روى تو، و چه دوست دارد خداى تو را. و بگريست آنگه باز خنديد و روى بگردانيد و گفت: وَرَدَ الْحَوْضَ بِرَبِّ الْكَعْبَةِ؛ به كنار حوض فراز آمد. ابو اُمامه گفت: يا رسول الله! حوض چيست؟ گفت: حوضى است كه خداى تعالى مرا داده است، عرض او از ميان صنْعا الى بُصرى... . (3)** ۳۵۱. علامه شعرانى: * يعنى تا آنكه او را بيفكندند. (4)۳۵۲. ** اين روايت دلالت بر آن دارد كه پرهيزكاران پس از مرگ بى درنگ بر حوض درآيند و با حور العين درآميزند با آنكه حوض در قيامت است و حورالعين در بهشت و آن زمان دراز كه ما در ميان خود و قيامت تصور مىكنيم در نورديده است. و بعضى گويند زمان آخرت در عرض زمان دنيا نيست بلكه در طول آن است و آن را به دو خط متقاطع به زواياى قائمه تمثيل كردند كه خط عرضى به منزله زمان دنيا است و خط طولى به منزله زمان آخرت و تصور زمان دنيوى از تقدّم و تأخّر حوادثى است كه نسبت به يكديگر علت و معلول نيستند و تصور زمان اخروى از تقدّم و تأخّر موجوداتى كه نسبت به يكديگر علت و معلولند. و تفصيل آن مناسب اينجا نيست. قبسات ميرداماد رحمهالله و سخن وى در حدوث دهرى رجوع شود. و از اين روايت بقاء روح و عالم برزخ هم ثابت مىشود. (5)
.
۲۲۲. «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذىً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِي الْمَحِيضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّى يَطْهُرْنَ فَإِذا تَطَهَّرْنَ»
روض الجنان:... و اعتزال دورى بود... . و اين جماعت را براى آن معتزله خوانند كه قتاده و عمرو بن عبيد از شاگردان حسن بصرى بودند، و مذهب حسن در فاسق آن بود كه: فاسق مُنافق بود. پس از وفات حسنِ بصرى مناظرهاى رفت واصل عطا را با عمروبن عبيد در اين مسأله. و واصل، ابطال اين مذهب [= اعتزال] بكرد، و «منزلت بَيْنَ الْمَنْزِلَتَيْنِ» اظهار كرد. (1)۳۵۳. علامه شعرانى: در آنكه شهادت به خداى و رسول دهد اما مرتكب معاصى باشد خلاف است: وعيديه خوارج گويند: كافر باشد؛ چون عمل جزء ايمان است و ايمان اقرار به زبان است و تصديق به قلب و عمل به اركان. و جماعت مرجئه گويند چون كسى مؤمن باشد، معاصى او را زيان ندارد. و معتزله گفتند او را منزلتى است ميان ايمان و كفر، نه مؤمن است و نه كافر و آن را منزلت بين المنزلتين گويند. و اين قول صحيح نيست؛ چون يا بايد او را مؤمن شمرد يا كافر و خداوند چيزى غير اين دو نفرمود. مؤمن پاك است و نكاح او جايز و ميراث از مؤمن مىبرد و بر مردهاش نماز كنند و در قبرستان مسلمانان دفن مىشود و كافر بر خلاف اين. در شرع براى فاسق حكمى غير اين دو ثابت نكرد. و حسن بصرى گويد فاسق منافق است اين هم صحيح نيست؛ زيرا كه ظاهر منافق و باطن او مخالف يكديگرند و فاسق باطنش با ظاهر مطابق است. و قول صحيح كه علماى شيعه و غالب اهل سنت بر آنند اين است كه عمل جزء ايمان نيست و فاسق كه عمل نيك ندارد مؤمن است، پاك است و نكاح او جايز و در مسجد در آيد و مصحف به او بفروشند و بر مردهاش نماز گزارند و در قبرستان مسلمانان دفن كنند هرچند در آخرت به عقوبت فسق معذّب باشد. و آن روايت كه گويد ايمان اقرار به زبان و تصديق به جنان و عمل به اركان است چون بر خلاف اجماع شيعه و سيره مستمرّه ايشان است بايد آن را رد يا تأويل كرد به ايمان كامل. و نيز اگر يكى از علما چنين تعبير كند مرادش ايمان كامل است؛ چنانكه گفتند: «المسلمُ من سلم المسلمون من يده ولسانه»، (2)«والمؤمن من يؤمن بوائقه» (3)و در روايتى زيارت اربعين را علامت ايمان شمرده است؛ يعنى تشيع. و محل نزاع و سخن علما در ايمان كامل نيست بلكه در تقسيم مردم به دو قسم مؤمن و كافر و تفريق حكم آنها است از يكديگر. (4)روض الجنان: امّا آن حكم كه به حيض تعلّق دارد، بعضى واجب بود و بعضى حرام و بعضى مكروه. آنچه محرّمات و واجبات است نمازش واجب نبود، بل درست نيايد از او، و روزهيش درست نباشد... (5). ۳۵۴. علامه شعرانى: يعنى نماز واجب بر او واجب نباشد و نماز نافله از او درست نيايد اما روزهاش درست نيست و فى الجمله بر عهده او هست؛ چون قضاى آن واجب است. (6)روض الجنان: و در آخرش دانگى و نيم. (7)۳۵۵. علامه شعرانى: دانگ سدس دينار است و دادن اين كفاره را بسيارى مستحب مىدانند. (8)روض الجنان: و حايض بر دو ضرب باشد: يا مبتداء بود يا نبود. اگر مبتدأ بود، او را چهار حالت باشد: يكى آنكه تميز داند و فرق از ميان اين خونها كه حيض و استحاضه بود بر ان كار بايد كردن. (9)۳۵۶. علامه شعرانى: اين احكام زنى است كه بيش از ده روز يا چند مدت پىدرپى از او خون آيد و حيض و استحاضه باز نشناسد. اما آنكه يكبار درماه خون بيند بيش از سه و كمتر از ده روز، همه آن را حيض گيرد اگرچه به صفات حيض نباشد و آنكه كمتر از سه روز متوالى بيند استحاضه گيرد اگرچه به صفات حيض باشد. (10)روض الجنان: مُعادَةُ الْعَدَويَّة روايت كند كه: زنى بهنزديك عايشه آمد و گفت: ما بالُ الحايِضِ تَقْضىِ الصَّوْمَ ولا تَقْضِى الصَّلاوةَ؟؛ چرا زن حايض قضاى روزه بدارد و قضاى نماز نكند؟ عايشه گفت او را: أحروريِّةٌ انتِ*؟ تو خارجيى؟ گفت: نه، و لكن سائلم، عايشه او را گفت: ما را در عهد رسول اين كار افتادى، ما را قضاى روزه فرمودند و قضاى نماز نفرمودند. بنگر كه عايشه چون از او احكام شرع مىپرسند، تهمت خارجى مىبرد و چون جواب درست مىگويد بر سمع مىكند. (11)** ۳۵۷. علامه شعرانى: * حروريه گروهى از خوارجند كه از على عليهالسلام تبرّى جويند و او را كافر دانند. و حرورا جايى است در كوفه كه نخستين مجلس شوراى ايشان بدانجا بود. (12)۳۵۸. ** علت احكام شرع پرسيدن حرام نيست ولكن در آن عهد و به عهد ما هم گروهى شك در صحت نبوت دارند و اگر فلسفه حكمى از احكام شرع را ندانند تعبّدا بدان عمل نمىكنند. جواب آنان را بايد مانند عايشه داد و حواله بر سمع كرد تا هر كس قول رسول را حجت مىداند بپذيرد و هر كس منافق است، نفاق او ظاهر شود. (13)روض الجنان: نماز كُن. (14)۳۵۹. علامه شعرانى: مصلّى و سجاده نماز. ۱۵ روض الجنان: واَمّا اِتْيانُ النِّساءِ في أَدْبار هِنَّ، بيشتر فقها برآنند كه حرام است، و... [واما المرتضى رحمهالله فإنّه ادّعى إجماع الطائفة ذكره فى كتاب الانتصار]. ۱۶ ۳۶۰. علامه شعرانى: با اينكه سيد مرتضى رحمهالله اجماع نقل كرد بر جواز، مؤلّف مخالفت آن كرد و تحريم را ترجيح داد؛ چون اجماع را سيد به اجتهاد دانست و نقل كرد و قول اجتهادِ كسى بر ديگرى واجب نيست. ۱۷
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۳۱.
2) .المحاسن، ج ۱، ص ۲۸۵، ح ۴۲۶.
3) .كافى، ج ۲، ص ۶۶۸، ح ۱۲: «المؤمن من آمن جاره بوائقه...».
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۰۴.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۳۲.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۰۵.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۳۲ـ۲۳۳.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۰۶.
9) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۳۵.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۰۷.
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۳۶.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۰۸.
13) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۴۱؛ در چاپ مشهد عبارت داخل قلاب در پاورقى آمده است.
14) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۱۱.
. .
. .
۲۲۳. «نِساؤكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنّى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ»
روض الجنان: دگر آنكه جماعتى مفسران تفسير «اَذىً» به تحريم و مفسده كردند، اگر حمل بر آن كنند اين طريقه مُطّرِد نبود، دگر آنكه «اَذىَّ» حاصل است در اينجا بِالْبَوْلِ وَدَمِ الاِْسْتِحاضَةِ، وَمَعَ ذلِكَ مانع نيست از وطى و اباحت آن، روايت كردهاند عَنْ نافعٍ عَنْ ابن عمرو عن زَيْدِ بنِ أسلم عن محمد بن الْمُنْكَدِرِ عَنْ طُرُقٍ مُخْتَلِفَة عَن ابْنِ عُمَرَ أَيْضاً. [و غرض از اين ايراد اين وجود آن است تا كه معلوم شود كه اين وجوه كه تمسّك كردهاند به آن از الفاظ قرآن معتبر نيست، اگرچه در اخبار ما نيز وارد است* از اباحت و تحريم اولى بر آن بود كه تحريم را ترجيح دهد و اجتناب كند از آن**]. (1)۳۶۱. علامه شعرانى: * و آن رواياتى كه تمسك به قرآن كرده اند هم ضعيف است. (2)۳۶۲. ** در كتاب جواهر الكلام اين فتوا را از مصنّف و جماعتى ديگر از قميين و ابى المكارم نقل كرده است وخود اختيار كراهت نموده و اعتماد بر روايات مجوّزه كرده است. (3)اگر موجب ضرر و آزار و درد و مجروح شدن موضع و خون آمدن باشد البته حرام است و آنها كه جايز دانستند مقصودشان آن بود كه زيان و آزار نباشد و به وضوح اعتماد كردند و خداى تعالى فرمود: «وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (4). بارى، بر فرض جواز، چنان نيست كه اجابت بر زن واجب بود مانند ديگر تمتّعات. و در روايت ابن ابى يعفور كه مستند جواز است و فرمود: «لا بأس إذا رضيت»؛ (5)اگر راضى باشد باكى نيست و زن نيز به مخالفت ناشزه نباشد، چنانكه اگر مردى عادت دارد به مكيدن لب و زبان و به دندان گزيدن تا كه او خون آيد اطاعت بر زن واجب نيست. (6)روض الجنان: نِصابٍ. (7)۳۶۳. علامه شعرانى: نصاب، نژاد و اصل هر چيز است. ۸روض الجنان: قَوْلُهُ عليهالسلام: إِيّاكُمْ وَخَضْراءَ الدِّمَنْ. ۹ ۳۶۴. علامه شعرانى: خضراء الدمن، سبزهاى است كه بر سرگين رويد كنايه از زن صاحب جمال بد اصل است. ۱۰
.
. .
۲۲۴. «وَ لا تَجْعَلُوا اللّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النّاسِ...»
روض الجنان: اَنَسِ مالك گفت: در بعضى غزوات ابوموسى أشْعرى بيامد و رسول را عليهالسلام گفت: من مركوبى ندارم كه برنشينم مرا برنشان. رسول عليهالسلام دل مشغول بود، و او الحاح و ابرام كرد. رسول عليهالسلام سوگند خورد كه تو را برننشانم. او برفت، چون وقت ارتحال بود هركس ساز ره مىكردند، رسول عليهالسلام ابوموسى را گفت: تو چرا ساز نمىكنى؟ گفت: يا رَسُولَ اللهِ مركوب ندارم، و تو سوگند خوردهاى مرا برننشانى. گفت: اكنون سوگند مىخورم كِتْ برنشانم، و او را چهارپاى بداد.* سنان بن حبيب گفت، سعيدِ جُبير را گفتم: مرا مولايى هست و با من در سراى بود، اكنون سوگند خوردهام كه با من در سراى نباشد و نمىگزيرد، گفت هذا منْ عَمَلِ الشَّيْطانِ، برو و او را با خانه آور و كفّارت سوگند بكن، آنگه برخواند: «وَ لا تَجْعَلُوا اللّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ» . و بهنزديك ما چون اولىتر خلاف سوگند باشد، اولى به جاى آرد ـ وَلا كَفّارَةَ عَلَيْهِ. (1)** ۳۶۵. علامه شعرانى: * ما اين روايت را از انس بن مالك قبول نمىكنيم؛ زيرا كه منافى عصمت حضرت رسالت صلىاللهعليهوآله است و پيغمبر نبايد در حال غضب چنان بى اختيار شود كه سوگند خورد بر وجه حرام. (2)۳۶۶. ** يعنى اگر كسى سوگند خورد بر كارى مرجوح كه ترك آن واجب يا مستحب باشد، اصل قسم باطل است و مخالفت آن موجب كفاره نيست. (3)روض الجنان: و رسول عليهالسلام گفت: مَنْ حَلَفَ عَلى قَطيعَةِ رَحِمٍ اَوْ مَعْصيَةٍ فَبرُّهُ اَنْ يَحْنَثَ فيها ويَرْجِعَ عَنْ يَمينِه، گفت: هركه او سوگند خورد بر قطع رحمى يا بر معصيتى، برّ او آن است كه حانث شود و از آن سوگند بازآيد.* و حسن بصرى روايت كند كه رسول عليهالسلام به قومى بگذشت كه ايشان تير مىانداختند، يكى از ايشان تيرى بينداخت گفت: اَصَبْتُ واللّهِ وَاَخْطَأْتَ؛ من صواب انداختم و تو خطا، كسى كه با رسول بود گفت: يا رسولَ اللهِ! اين مرد حانث شد، رسول عليهالسلام گفت: كَلاّ اَيْمانُ الرُّماةِ لَغْوٌ لا كَفّارةَ فيهآ؛ سوگند تيراندازان لغو باشد، در او كفّارت نبود.** (4)۳۶۷. علامه شعرانى: * چون سوگند خوردن بر كار نامشروع صحيح نيست، مثل آنكه سوگند نخورده است. (5)۳۶۸. ** آن سوگند كه در نقض آن كفاره بايد داد بر فعل آينده است نه بر گذشته، مثل آنكه گويد والله چنان كردم و نكرده. و اينجا همچنين است چون به دروغ گويند تير من به هدف خورد و از آنِ تو نخورد. (6)
.
۲۲۵. «لا يُؤاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ»
روض الجنان: امّا مباحات: اگر سوگند خورد كه كارى نكند از جمله مباحات چون سفر و شركت و تجارت و جز آن، يا كارى نكند، اعتبار كنند، اگر صلاح در كردن يا ناكردن باشد، آن چنان كند كه صلاح در آن باشد، و اگرچه خلاف سوگند بود، ولا كفّارةَ عِنْدَنا عَلَيْهِ؛ و بهنزديك ما كفّارت بر او نباشد... (1). ۳۶۹. علامه شعرانى: حق آن است كه اگر بر عملى مرجوح سوگند خورد ندانسته، پس از آن بيند آن عمل بد است كفاره ندارد، نه آنكه هرگز سوگند را كفاره نباشد. زيرا كه هر كس خلاف سوگند كند براى آن است صلاح دنيوى يا اخروى خود را در آن مىبيند مگر كار حرام كه سوگند بر ترك آن خورد و مرتكب شود. و در شرايع گويد: چون سوگند خورد از شير بز خود ننوشد و از گوشتش نخورد، بر او واجب است به اين سوگند وفا كند و به مخالفت آن كفاره دهد مگر آنكه حاجت به آن داشته باشد. انتهى. (2)مراد آن است كه اگر ضرورت به حنث و ترك قسم پيش آيد مخالفت جايز است و كفاره ندارد. و در مسائل ديگر كه اين قيد نكردند باز مراد همان است؛ مثلاً اگر سوگند خورد كه اين طعام را فردا بخورد و امروز خورد، ترك قسم كرده، بايد كفاره بدهد. مراد آن است كه اگر ضرورت به خوردن امروز نباشد و هكذا. (3)روض الجنان: قَوْلُهُ: «...وَ اللّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ» ، بيان كرديم كه اصلِ «غَفر» سَتْر باشد، و «مِغْفَرْ» از اينجاست، و «غِفرت» همچونين. (4)۳۷۰. علامه شعرانى: مغفر، زرهى است كه زير كلاه خود پوشند، و غفاره چيزى است كه زنان زير مقنعه بر سر كنند تا روغن و چرك به مقنعه نرسد. (5)روض الجنان: قُراد. (6)۳۷۱. علامه شعرانى: كنه. ۷روض الجنان:و حلَِمَ الاَْ?يمُ اِذا وَقَعَ الْحَلَمُ فيهِ. ۸ ۳۷۲. علامه شعرانى: كرم افتاد در آن. ۹
.
. .
۲۲۶. «لِلَّذِينَ يُؤلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فاؤ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»
روض الجنان:... قَتاده گفت: «ايلاء» طلاق اهل جاهليّت باشد. سعيد مُسَيّب گفت: مِنْ ضِرار اَهْلِ الجَاهليّة بود... . (1)۳۷۳. علامه شعرانى: از آزار و لجاج مردم جاهليت بود. (2)روض الجنان:... و هرگه كه إيلاءة براى صلاحى كند از* آنكه زن كودك را شير دهد تا حملى پيدا نشود كه شير زده گردد كودك. (3)۳۷۴. علامه شعرانى: «از» در اينجا به معنى «من» تبيين در عربى است، يعنى صلاح عبارت از آن است كه زن كودكى را شير مىدهد و او ايلاء كند تا حمل پيدا نشود كه شير زن فاسد گردد. (4)روض الجنان: وهُوَ قَوْلُهُ: «تَرَبُّصُ اَرْبَعَةِ اَشْهُرٍ» ، تا انديشه كند، يا طلاقش دهد، يا كفّارت سوگند بكند و با سر مقاربت شود. اگر امتناع كند از اين و از آن، حاكم او را حبس كند... ۵ . ۳۷۵. علامه شعرانى: چنانكه پيش از اين گفتيم، سوگند بر كار حرام صحيح نيست و مخالفت آن كفاره ندارد و اِضرار زنان با آنكه حرام است سوگند بر ترك مواقعت صحيح است و كفاره بايد داد و اين به دليل مستثنى است. ۶
.
۲۲۷. «وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَإِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»
روض الجنان: طلاق بريده. (1)۳۷۶. علامه شعرانى: طلاق بريده، طلاق باين است؛ يعنى آنكه مرد حق رجوع ندارد. (2)روض الجنان: «وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ» ؛ اگر عزم طلاق كنند، يعنى آنان كه ايلاء كرده باشند، و بعد العَزْمِ بهنزديك ما باين نشود الاّ كه طلاق دهد او به صريح لفظ، به آن لغت كه زبان او باشد. (3)۳۷۷. علامه شعرانى: الاّ آنكه در زبان فارسى لفظى كه صريح در طلاق باشد موجود نيست و الفاظى كه در ترجمه طلاق آورند كناياتى است اعم مانند يله ورها. و اگر گويد من به لفظ يله ورها قصد طلاق كردم باز كافى نيست؛ چون لفظ بايد به خود صريح باشد و كناياتى كه قصد طلاق از آن كند صحيح نباشد مانند سرحت و بتة و بتلة و طلاق جز به كلمه «هي طالق» محقّق نشود و در مطلّقة شبهه است. (4)
۲۲۸. «وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ ... وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَ اللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»
روض الجنان: «وَ الْمُطَلَّقاتُ» ؛ و رها كردگان، يُقالُ: طَلَّقْتُها فطَلقَتْ وطُلِقَتْ ايضاً. (5)۳۷۸. علامه شعرانى: يعنى چنانكه «طلقت» از صيغه تفعيل به معنى طلاق دادن آمده است، «طلق» ثلاثى مجرد هم بايد به اين معنى آمده باشد، چون «طلقت» مجهول از آن استعمال شده است. (6)روض الجنان: وطُلُوقُ الْبَعيرِ أنْ يَرْكَبَ رأسَهُ فلا يُمْنَعَ. (7)۳۷۹. علامه شعرانى: طلوق به غير آن باشد كه رسن بينى از او بردارند و آزاد چرا كند. در لسان العرب گويد: ناقة طالق بلاخطام، وهي التي ترسل في الحى فترعى من جنابهم حيث شاءت لا تعقل. (8)روض الجنان: وامّا آنكه حيض بيند، ولكن عادتى مستقيم ندارد و گاهى بيند و گاهى نبيند، او را مُسْترابه گويند، او را عِدّت به اَقْراء و شُهور باشد، هر دو را مراعات كند، اگر از آن روز كه شوهرش طلاق دهد سه ماه بگذرد سپيد پاكيزه، او از عِدّت بيرون آمده باشد، اگر سه ماه كم يك روز بگذرد، و روز آخرين خون بيند او را به أقراء عدّت بايد داشتن، آن يك حيض در شمار آرد و انتظار دوم كند تا تمامى نه ماه از روز طلاق... (9). ۳۸۰. علامه شعرانى: علت انتظار نه ماه آن است كه آبستنى او معلوم شود و اگر آبستن است به زادن عدّه او به سر آيد و اگر نيست سه ماه ديگر صبر كند كه مجموع يك سال شود، و اگر در اين مدت سه طهر بر او گذشته باشد عده او به سر آمده است و اگر در آن سه ماه آخر هيچ خون نبيند هم عدّه او گذشته است. و اگر نه سه طهر ديده و نه سه ماه آخر پاك بوده، به قول مصنف بايد سه ماه ديگر صبر كند كه مجموع پانزده ماه شود. پس در اين وقت البته يا سه طهر ديده يا سه ماه اخير به پاكى گذشته است و به هر حال عده او تمام شده است. پس به قول مصنف، سه ماه پاكى كه عدّه به آن تمام مىشود يا بايد متصل به طلاق باشد يا بعد از نه ماه انتظار. و محقق سبزوارى صاحب كفايه گويد: اتصال به طلاق شرط نيست و سه ماه پاكى مطلقا عدّه به سر مىآيد هر چند متصل به طلاق نباشد و آنكه نه ماه منتظر مانده است و معلوم گرديد آبستن نيست اگر سه ماه پاك بر او گذشته باشد در ضمن نه ماه، لازم نيست سه ماه ديگر علاوه كند، و زنى كه چهار ماه يا بيشتر يك بار خون مىبيند اگر پس از طلاق يك حيض ببيند و پس از آن سه ماه پاك بر او بگذرد عدّه او گذشته است. (10)و آقا جمال خوانسارى در حاشيه شرح لمعه گويد: به ظاهر كلام فقها چنين زن بايد به سه طُهر عدّه گيرد هر چند چند سال بر او گذرد. و محقق و علامه و جماعتى گويند به همان طُهر بين دو حيض كه اقلاً سه ماه باشد و لو غير متصل به طلاق، عدّه مىگذرد. قول مصنف به احتياط نزديكتر و قول صاحب كفايه قوىتر است؛ چون در گذشتن عدّه نيت شرط نيست و آبستنى پس از نه ماه معلوم مىشود و عمده در اين مسأله آن است كه در قرآن عدّه سه ماه را براى زنى معين فرمود كه حيض نبيند: «فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ وَ اللاّئِي لَمْ يَحِضْنَ» (11). و آنكه يك بار حيض بيند و از او منقطع شود مشمول اين آيه نيست و شايد چنين زن هرگز سه قرء نبيند و تا ابد در عدّه بماند و اين خلاف اجماع است. ناچار علما به روايت سورة بن كليب و عمار ساباطى متمسّك گشته، گفتند عدّه براى استبراى رحم است تا معلوم شود آبستن نيست و اگر زن نه ماه يا يك سال منتظر ماند حال او معلوم گردد. (12)روض الجنان: پرستار. (13)۳۸۱. علامه شعرانى: پرستار، كنيز است. (14)روض الجنان: و اگر مرد غايب باشد، و در غيبت زن را طلاق دهد، عدّت از آن روز باشد كه مرد او را طلاق داده باشد، و عدّت او به ماه باشد، سه ماه بنشيند. (15)۳۸۲. علامه شعرانى: طلاق غايب اگر در حيض اتفاق افتد صحيح است و در آن صورت اگر حيض بيند به سه قرء و اگر نبيند سه ماه بايد عدّه نگهدارد. و شايد در عبارت كتاب سقط يا تصحيفى است؛ چون كسى نگويد عده غايب مطلقا به ماه باشد. (16)روض الجنان: «وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ» ، يعنى در فضل، عبداللهِ عبّاس گفت: به آن مَهْر كه به او دهد، و مال كه نفقه كند بر او، و بعضى دگر گفتند: مرد مُفَضَّل است بر زن به عقل، و گفتهاند: به ميراث. و قتاده گفت: به فرض جهاد بر مردان. ۱۷ ۳۸۳. علامه شعرانى: اين معنى در سورة النساء آيه ۳۸ هم آمده است: «الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ...» . خداى تعالى در دو موضع به جمله اسميه فرمود، دلالت بر آن دارد كه طبيعت مرد بر زن برترى دارد و خداوند تشريعا هم حكمى مطابق تكوين فرمود. و اهل سياحت و تواريخ و سِيَر به ما خبر دادهاند كه در اقوام وحشى مثل قبايل مراكز آفريقا كه مانند وحوش زندگى مىكنند و از خواصّ حيات انسانى بهره ندارند زنان بر مردان مقدمند، اما مردم متمدن كه به حيات انسانى آشنا شدند و به علوم و صنايع و تدبير و سياست پرداختند و زندگانى ايشان بر پايه عقل و تدبير قرار بگرفت طبعا مردان پيشتر افتادند؛ چون در صنعت و علم و تدبير به از زنان توانستند حوايج زندگانى انسانى را فراهم آرند از دو جهت: يكى طبى كه بدن مرد قوىتر است از زن و اندام او كاملتر و عقل معاش در بدن كامل كاملتر باشد، بلكه در ساير حيوانات هم بدن نر كاملتر است از ماده مانند طاوس نر از طاوس ماده و شير نر از شير ماده و خروس از مرغ و در جمال هم افزون است. و اگر قطع نظر از شهوت جنسى كنيم، پيرمرد سالم از پيرزن سالم شكيلتر است و مرد بدين مزيت بدنى در حيات انسانى مؤثرتر است. جهت دويم كسبى، آنكه زن دوره خوش از عمر خود را كه پس از ده سالگى است تا پنجاه در حمل و رضاع مىگذراند و در اين مدت نمىتواند به صنعت و كارهاى سنگين بپردازد و تجربه آموزد و تدبير سياست فرا گيرد. و اگر زنى در اين امور برآيد و شهرت يابد از وظيفه طبيعى زنانه باز مانده و اين گونه زنان انگشت شمارند. در روم و يونان و مصر و كلده و فرنگيان هم نسبت زنان عالمه و مدبره به مردان بسيار ناچيز است. پس حكمتى كه خداوند تعالى در قرآن كريم نسبت به برترى مردان فرمود متفرّع بر همان قاعده طبيعى و تكوينى است. ۱۸ روض الجنان: عمران بن حُصَيْن روايت كند كه: از رسول عليهالسلام پرسيدم كه بر زنان جهاد باشد؟ گفت: بلى، جهاد ايشان غيرت بود كه با خود بر جهاد كنند و صبر كنند بر آن حميّتى كه ايشان را بود. ۱۹ ۳۸۴. علامه شعرانى: چون خداوند به مصلحتى تعدد زوجات را بر مردان روا شمرد و زن بر آن صبر كند ثواب جهاد دارد. از برترى مردان در بعضى احكام بر زنان ظلم لازم نمىآيد چنانكه از عكس آن نيز؛ چون ظلم آن است كه كمتر از استحقاق به كسى دهند، نبينى كه كودك صغير را از تصرف در مال خويش منع مىكنند و ظلم نيست بلكه صلاح و عدل است و عالم را بر جاهل ترجيح مىدهند و هنرمند را بر بىهنر و طبيب ماهر حاذق را بر مبتدى و معمار استاد را بر عامل جاهل و مزدها را مطابق هنر و شغل مىدهند و ظلم نباشد. اگر مرد را براى تحمل مشقت و نفقه دو برابر زن ارث دهند ظلمى به زن نشده؛ چون كه زن از كار معاف است و از نفقه دادن آزاد. و اگر نفقه زن را بر مرد قرار دهند هم ظلمى بر مرد نشده است؛ چون زن يا حمل دارد و يا رضاع، و ظلم است با پرورش بچه او را كار ديگر فرمودن و نفقه مرد را بر او نهادن. ۲۰
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۵۷.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۲۲.
3) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۲۳.
4) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۵۹.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۲۴.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۲۴. لسان العرب، ج ۱۰، ص ۲۲۷.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۶۳.
8) .كفاية الفقه، ج ۲، ص ۳۵۴.
9) .طلاق (۶۵): ۴.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۲۷.
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۶۳.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۲۸.
13) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۶۴.
14) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۶۸.
15) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۳۰.
16) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۶۹.
. .
. .
. .
. .
۲۲۹. «الطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّا آتَيْتُمُوهُنَّ شَيْئاً إِلاّ أَنْ يَخافا أَلاّ يُقِيما حُدُودَ اللّهِ...»
روض الجنان: خداى تعالى بيان كرد كه طلاق مُنّت، امّا رجعى در شرع دو طلاق باشد، و مرد را با زن دو طريق است: امّا بداردش بِوَجْهٍ، وامّا رها كندش به شرع، قَوْلُهُ «وَ لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَأْخُذُوا» ؛ و حلال نباشد شما را كه چيزى به ايشان داده باشى بازگيرى از ايشان، چون ايشان را طلاق خواهى دادن از مهر و تحفه و هبه هديّة و عطيّة و لباس و حُلىّ و آنچه مانند اين بود. (1)۳۸۵. علامه شعرانى: آنچه مرد به زن دهد اگر عقد بر آن واقع باشد يا پس از عقد آن را مهر قرار دهند به او بايد داد و بى رضايت زن منع آن حلال نيست. اما آنچه به عنوان ديگر به زن دهند از تحفه و هديه و لباس و زن بپوشد يا تلف كند و عين مال باقى نباشد بر زن ضمان نيست چون مرد او را بر مال مسلّط گردانيده است بى عوض، و اگر عين مال باقى باشد خلاف است: بعض فقها گويند مانند ذى رحم رجوع در آن جايز نيست و بعضى گويند جايز است. (2)روض الجنان: و بهنزديك ما خُلع آنگاه بايد كردن كه زن گويد مرد را كه: من فرمان تو نبرم، هيچ حدّ تو به جاى نيارم، و از جنابت تو غسل نكنم، و پاى بيگانهاى بر فراش تو نهم. (3)۳۸۶. علامه شعرانى: با كراهت زن مطلقا خلع جايز است و بهتر آن است كه تا ترس زنا نباشد خلع نكنند. (4)روض الجنان: وفقها را در خُلع دو قول است: قولى آن است كه خُلع فسخى بود بى طلاق، و اين قول عبداللهِ عبّاس است و مذهب شافعى در قديم. و قول ديگر آنكه خُلع طلاقى باين باشد و اين مذهب ماست و مذهب شافعى در جديد. (5)۳۸۷. علامه شعرانى: به مذهب ما خلع و مبارات طلاق است و از سه طلاق به شمار مىآيد و آنكه گفت به كلمه مختلعة تنها طلاق واقع نمىشود و بايد «أنتِ طالق» را بر آن افزود نه براى آن است كه خلع طلاق نيست شرعا بلكه براى آن گفت كه شايد لفظ خلع عرفا صريح در طلاق نباشد و گوينده مدعى شود من از آن قصد طلاق نكرده بودم. و از شيخ طوسى نقل كردهاند كه خلع طلاق نيست و به لفظ خلع فسخ واقع مىشود. (6)
.
۲۳۰. «فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يَتَراجَعا إِنْ ظَنّا أَنْ يُقِيما حُدُودَ اللّهِ وَ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ»
روض الجنان: ...چون در طلاق به دو بار رفته باشد، و سوم بر اين وجه با اِستِكْمال شرايط حاصل آيد، مرد را روا نبود كه با سر او شود تا او شوهرى ديگر نكند. (1)۳۸۸. علامه شعرانى: با سر او شدن و به سر او رفتن به معنى رجوع كردن است. (2)روض الجنان: مجاهد گفت: مراد آن است كه اگر دانند كه نكاح آن نه بر تَدْليس است، و مراد به تَدْليس اينجا تحليل است، يعنى حِلَّه... (3). ۳۸۹. علامه شعرانى: «حِلَّه» لفظى است در آن عهد متداول بود مانند «أنزَلَهُ» و از آن عقد محلّل مىخواستند. مسلمانان خلاف كردند در نكاح محلّل به علت آنكه زن سه طلاقه وقتى بر شوهر اول حلال مىشود كه به قصد نكاح دايم زوجه ديگرى شود و آن شوهر به صرافت طبع زن را طلاق دهد. اما آن را كه به قصد حلال كردن عقد كنند البته نيت دوام ندارد و اگر از زن پرسند تو راضى هستى الى الابد زوجه محلّل باشى گويد راضى نيستم و اگر محلّل پس از عقد و مقاربت طلاق ندهد او را ملامت مىكنند كه خلاف عهد كرده و اگر نيت دوام داشته باشند بر محلّل ملامت روا نباشد، و آن عقد كه به لفظ گويند و معنى را قصد نكنند تدليس است و تدليس صحيح نيست. و حق آن است كه در ظاهر چون لفظ نكاح دلالت بر دوام كند عقد صحيح است و زن و محلّل خود مسؤول نيت خويشند اگر زن بينها و بين الله داند كه به نكاح دايم با محلّل راضى نبوده عقد باطل است و تحليل واقع نشده و اگر چنان داند كه به زوجيت محلّل راضى است عقد صحيح است و محلّل همچنين و آنكه به وكالت عقد كرده و طلاق داده است مسؤول صحت آن نيست. والعقود تابعةٌ لِلقُصود. (4)
.
۲۳۱. «وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللّهِ هُزُواً...»
روض الجنان:... و اين قول آن كس بود كه گويد: ثلاثٌ جدُّها جِدٌّ وهزْلُها جِدٌّ: النكاح و الطّلاقُ والْعِتاق. و اين بهنزديك ما درست نيست، بل اين همه محتاج باشد به عزيمت و عقد نيّت، چه اگر اين معانى در حال سهو و نوم و سكر و جنون و احوالى كه در آن احوال از مرد درست نبود نيّت كردن در وجود آيد واقع نبود، و خبرى آوردند، و آن سه را پنج كردند به رجعت و نذر، و اين بهنزديك ما درست نيست.* وطلاق بر وجهى نامشروع، طلاق بدعت باشد، و آنچه بدعت باشد واقع نبود به موقع صحّت. و كلبى گفت: مراد به آيات الله: است، «فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيح بِإِحْسانٍ» و اين نوعى تعذيب باشد**، و خداى تعالى نهى مىكند از اين. (1)۳۹۰. علامه شعرانى: * مگر آنكه لفظى از گوينده صادر گردد و امارتى كه دلالت بر هزل باشد از او معلوم نبود و خود دعوى كند لغو گفتم، از او مسموع نيست. (2)۳۹۱. ** يعنى نگاهداشتن و رها كردن نوعى تعذيب است. ۳
.
۲۳۲. «وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْواجَهُنَّ إِذا تَراضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ...»
روض الجنان: و بعضى دگر مفسّران گفتند: آيت در جابرِ عبداللهِ انصارى آمد كه او دختر عمّ خود را به مردى داد، و او طلاق داد طلاقى رجعى، و رها كرد تا عدّت برفت. آنگه آمد و خطبه كرد. جابر ابا كرد، خداى تعالى اين آيت فرستاد، گفت: چون زنان را طلاق دهى «فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ» ؛ و عدّت به سر برند ـ اينجا حقيقت است.* زجّاج گفت: «اَجَلْ» آخر مدّت باشد و عاقبت كار... . «فَلا تَعْضُلُوهُنَّ» ، و «عَضْل» منع باشد از نكاح منعى مكنى ايشان را از آنكه به زن اَكْفَاء خود باشند.** (1)۳۹۲. علامه شعرانى: * برخلاف آيه گذشته كه به معنى نزديك شدن اجل است مجازا. (2)۳۹۳. ** حرف «باء» در اول كلمه به زن براى صيرورت و بيان حالت دوم است يعنى زنِ مردى هم شأن خود بشوند و اين باء صيرورت در عهد مؤلّف بسيار مستعمل بود و در عهد ما كمتر استعمال مىشود مثلِ «اين دم شيرى است به بازى مگير». ۳
.
۲۳۳. «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّ وُسْعَها لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ...»
روض الجنان: و بيشتر عُلَما برآنند كه اين مدّت دو سال، مدّتِ همه كودكان است، و به مدّت حمل اعتبار نيست، و مدّت رضاع بر سنّت اين مدّت است اگر نقصان كنند بيشتر از سه ماه نقصان نشايد كردن، و الاّ بر كودك جَوْر بُوَد، و اگر زيادت كنند بيشتر از دو ماه نبايد. (1)۳۹۴. علامه شعرانى: صاحب مجمع البيان گويد واجب نيست (2)و در قرآن كريم فرمايد: «فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ...» . (3)دليل بر آنكه شايد به تراضى و مشورت با يكديگر از دو سال كمتر شير دهند ولو كمتر از بيست و يك ماه، و همچنين بيش از دو ماه اضافه بر دو سال دليلى بر حرمت آن نيست و احتياط شديد در مراعات آن است. (4)روض الجنان:... و اگر زنى باشد كه او را شير نبود به دارو و غذا شير دارد آن را حكمى نبود در تحريم... (5). ۳۹۵. علامه شعرانى: دليلى واضح بر اين نيافتيم و به قاعده بايد آن هم سبب تحريم گردد. (6)روض الجنان: و ابان روايت كند از عاصم: لا تُضارِرْ والِدَةٌ، و فكّ ادغام و كسر «را» بر آنكه اسناد فعل با والده باشد. (7)۳۹۶. علامه شعرانى: عاصم از قراء سبعه است كه قرائت آنان متواتر است و خواندن آن به اجماع جايز وليكن چون اين قرائت از عاصم متواتر نيست و از شواذ محسوب است قرائت آن جايز نيست. و از اينجا معلوم گرديد كه همه آنچه از هفت قارى مشهور روايت شده است متواتر نباشد و شواذّ آنها مانند شواذّ ديگران است. (8)روض الجنان:... يعنى هر يكى از مادر و پدر نبايد تا كودك را اضرار كنند به آنكه مادر گويد: من شير نمىدهم كه بر من واجب نيست، و پدر گويد: من دايه نمىيابم، يا تحكّم دايه نخواهم كشيدن تا كودك مضرور شود. و بر اين قول «با» زايد بود،* و تقدير چنين بود كه: لا تُضارِرُ والِدَةٌ وَلَدَها، و اين اقاويل جمله مروى است از مفسّران. (9)۳۹۷. علامه شعرانى: علت آنكه حرف «باء» در كلمه «بولدها» زايد بود آن است كه «لا تضار» به خود متعدّى شود بدون حرف باء. (10)روض الجنان: و قولى ديگر اصحابان ما را اين است كه: بر وارث باشد نفقه و مَؤونت كودك ـ كائِناً مَنْ كانَ ـ و اين ظاهر قرآن است. (11)۳۹۸. علامه شعرانى: در شرائع گويد: واجب است نفقه دادن بر پدر و مادر و فرزند اجماعاً و در وجوب انفاق بر پدران ابوين و مادران ايشان تردد است و اظهر وجوب [ است ]. و واجب نيست نفقه بر غيرِ عمودين يعنى پدر و نياكان و فرزند و نوادگان، مانند برادر و عموها و داييها و غير ايشان. و لكن مستحب است و مستحب مؤكّد است در وارث ايشان. (12)انتهى مترجما. والبته وجوب نفقه در اينجا غير اعانت مضطر و حفظ آنها از خطر مرگ و مرض است. و اگر يكى از اقارب مضطر باشد به قدر حفظ او انفاق واجب است. (13)
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۸۷.
2) .رك: مجمع البيان، ج ۲، ص ۳۳۴.
3) .بقره (۲): ۲۳۳.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۴۴.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۸۸.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۴۵.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۰.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۴۶.
9) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۱.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۴۷.
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۲ـ۲۹۳.
12) .شرائع الإسلام، ج ۲، ص ۵۷۳ .
13) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۴۸.
. .
۲۳۴. «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً»
روض الجنان: و خداى تعالى يك جاى قبض روح به خود حوالت كرد في قَوْلِهِ: «اللّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» (1)...، و يك جاى به ملك الموت في قوله: «قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ» (2)[الَّذى وكِّلَ بِكُمْ]... (3). ۳۹۹. علامه شعرانى: و در جاى ديگر فرمود: «الَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ» (4). و سرّ اختلاف آن است كه كار را به فاعل مباشر و سبب و واسطه و آلت نسبت توان داد. آنچه فرشتگان كنند به رئيس و بزرگ آنان كه ملك الموت است نسبت توان داد و فعل ملك الموت را به خداى تعالى. نظير آنكه حكماء گويند خداى تعالى براى هر كار عقلى يعنى موجود مجرد عاقلى آفريد وموكّل بر آن كرد. و از اين لازم نيايد كه خلقت عالم از خداى تعالى نباشد و از عقول باشد؛ زيرا كه هر چه از عقل يا ملائكه يا ملك الموت يا جبرئيل يا از اسباب مادى مانند ماه و خورشيد و ابر و باران و آب و باد و غذا و دوا و ساير چيزها صادر شود در حقيقت از خدا است چون اينها وجود مستقل ندارند؛ مانند نورى كه از چراغ بر آيينه تابد و از آئينه بر ديوار افتد و همه ما سوى الله به منزلت آينهاند كه نور از خود ندارند. (5)روض الجنان: و در قرائت امير المؤمنين عليهالسلام آوردهاند: «يَتَوَفَّوْنَ» بر فعل راست منسوب با فاعل، و تقدير آنكه: يَتَوَفَّوْنَ اَعْمارَهُم؛ و آنان كه عمرهاى خود به سر آرند. (6)۴۰۰. علامه شعرانى: فعل راست فعل معلوم است و اين اصطلاح را در كتاب ديگر نديدم. (7)روض الجنان: و قُطْرُب گفت تقدير چنين است كه: يَنْبَغى لاَِزْواجِهِمْ اَنْ يَتَرَبَّصْنَ، بِمَنْزِلَةٍ قَوْلِكَ: زَيدٌ يَقُومُ غُلامُه. و فرّاء گفت: خبر از زنان به قايم مقام خبر ايشان كرد. (8)۴۰۱. علامه شعرانى: مبتدا يعنى «الذين» مردان بودند و بايد خبر از ايشان باشد، لكن خبر از زنان را قائم مقام خبر ايشان كرد. (9)روض الجنان: و بهنزديك ما عِدَّةُ الْمُتَوفّى عَنْها زَوْجُها، چهار ماه و ده روز باشد سواءٌ اگر دخول بوده باشد و اگر نبوده باشد اگر آزاد بود و اگر بَرْدَه. (10)۴۰۲. علامه شعرانى: و در متعه خلاف است و احتياط در چهار ماه و ده روز. (11)روض الجنان: و از فقها اَصَمّ موافقت كرد ما را در تمام عِدّت غير مدخولٍ بها، و جمله فقها خلاف كردهاند، و گفتند: دو ماه و پنج روز باشد عِدّت پرستار بر نيمه عدّت زن آزاد، و بعضى اصحابان ما هم اين گفتند.* و در عدّت آبستن گفتند جماعتى فقها كه: وضع حمْل باشد، و اگر مرد را هنوز دفن نكرده** باشند، و بهنزديك ما اين عدّت مطلّقَه باشد. (12)۴۰۳. علامه شعرانى: * ... و صاحب شرائع اختيار اين قول كرده و همين مشهور ميان متأخّران است. ۱۳ ۴۰۴. ** اگرچه هنوز شوهر را دفن نكرده زن بزايد عدهاش به سر مىآيد و مىتواند شوهر كند. اما نزد ما اين قول صحيح نيست و آنكه به محض زادن عدهاش به سر مىآيد مطلّقه است نه آنكه شوهرش بميرد. ۱۴ روض الجنان: زن آزاد را از شوهر سوك بايد داشتن از ترك زينت و سرمه در چشم كردن. ۱۵ ۴۰۵. علامه شعرانى: سوگ آن است كه علما حداد مىگويند. ۱۶
.
1) .زمر (۳۹): ۴۲.
2) .سجده (۳۲): ۱۱.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۶؛ عبارت داخل قلاب در چاپ مشهد در پاورقى آمده است.
4) .نحل (۱۶): ۲۸ و ۳۲.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۵۰.
6) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۶.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۵۱.
8) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۷.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۵۲.
10) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۷ـ ۲۹۸.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۵۲. شرائع الإسلام، ج ۲، ص ۵۳۲ .
12) .روض الجنان، ج ۳، ص ۲۹۸.
. .
۲۳۵. «وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ أَوْ أَكْنَنْتُمْ فِي أَنْفُسِكُمْ عَلِمَ اللّهُ أَنَّكُمْ سَتَذْكُرُونَهُنَّ وَ لكِنْ لا تُواعِدُوهُنَّ سِرًّا إِلاّ أَنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ حَتّى يَبْلُغَ الْكِتابُ أَجَلَهُ...»
روض الجنان: امّا كلمات تعريض چنانكه در تفسير آمده است، آن باشد كه او را گويد: تو را خداى جمالى داده است، تو زنى صالحى و زنى عاقلى، تو را بنگزيرد از كسى كه در پيش كار باشد... (1). ۴۰۶. علامه شعرانى: يعنى تو را چاره نباشد از كسى كه كار تو را برسد و حوايج تو را برآورد. (2)روض الجنان: زبان بدادم. (3)۴۰۷. علامه شعرانى: زبان دادن، وعده دادن است. (4)روض الجنان: در «سرّ» خلاف كردند، بعضى گفتند: زناست و دعوت باحرام، و آن آن بود كه مرد در نزديك زنى شدى و او را بفريفتى به گفتارهاى خوب، و گفتى: مرا تمكين كن، تا چون عدّت به سر آيد آشكارا بر تو عقد بندم. (5)۴۰۸. علامه شعرانى: اين رسم اكنون هم ميان نصارا هست و ملاحده ومقلّدان آنان در كشورهاى مسلمان از آنها پيروى مىكند و با زنى يا دخترى پيوند دوستى مىبندند و پيش از عقد زفاف مىكنند و نويد ازدواج مىدهند. و در شرع اسلام از آن نهى شده است، چون شايد پس از رسوايى پشيمان شوند و زن زنا كرده آخر زناكار شود. (6)روض الجنان: «وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ» گفتهاند: معنى آن است كه «لا تُوجبُوا عُقْدَةَ النِّكاح»؛ نكاح به واجب مكنيد... (7). ۴۰۹. علامه شعرانى: بعضى مردم پندارند به تراضى به معامله عقد واقع مىشود و اين صحيح نيست. اگر كسى راضى باشد متاع خود را به ديگرى بفروشد و ديگرى هم راضى باشد به خريدن، معامله بدان واقع نشده. همچنين مردى كه راضى به نكاح زنى باشد و زن هم راضى بدان، باز متوقف بر عقد است. و اين آيه صريح است در اين معنى، و انشاى معامله بى رضايت تحقّق پيدا نمىكند، رضايت بى انشا هم. ۸
.
۲۳۶. «...وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنِينَ»
روض الجنان:... مُتْعَه هرْ مُطَلّقهاى را باشد بر ساير وجوه، حاكم به او حكم كند در مال مرد مُطَلّق چون ديگر حقهاى واجب كه زن را باشد بر مرد... . (1)۴۱۰. علامه شعرانى: در تفسير طبرى است: «وأرى أنّ سبيلها سبيل صداقها و سائر ديونها قبله يحبس لها ان طلّقها فيها». (2)روض الجنان:و زهرى گفت مُتعه دو است: حاكم به يكى حكم كند و به يكى نكند، بل مرد را لازم بود فيما بيْنَهُ و بينَ اللهِ... (3)۴۱۱. علامه شعرانى: سخن زهرى مبنى بر آن است كه حق واجب بر دو گونه است: يكى آنكه بايد به صاحب حق ادا كرد و اگر ادا نكند بينه و بين الله گناهكار و معاقب است، اما صاحب حق نمىتواند براى گرفتن آن به قاضى شكايت كند و قاضى حكم دهد، مانند آنكه كسى نذر كند مالى به كسى صدقه دهد قربة الى الله. و دوم حقى كه توان به قاضى شكايت كرد، مانند ديون و متعه. در آنجا كه خدا فرمود: «حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ» (4)از قبيل اول است و آنجا كه گفت: «حَقًّا عَلَى الْمُحْسِنينَ» (5)از قبيل دويم، و ما فرق بين محسنين و متقين را ادراك نمىكنيم؛ چون نيكوكار و پرهيزكار هر دو به يك معنى هستند. (6)روض الجنان:... بعضى دگر گفتند: اين هيچ واجب نيست، و اين بر سبيل تبرُّع و احسان است، و امر بر وجه نَدْب است... (7). ۴۱۲. علامه شعرانى: احسان به معنى نيكوكار بودن دليل بر استحباب نيست، بلكه خداى تعالى از همه كس خواست محسن نيكوكار و متقى پرهيزكار باشد و بر ايشان اين دو صفت را واجب فرمود كه «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءِحْسانِ» (8)، «وَ وَصَّيْنَا الاْءِنْسانَ بِوالِدَيْهِ اِحْسانَاً» (9). و احسان را در مقابل اساءة نهاد: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها» (10). و در صورتى احسان را دليل ندب توان گرفت كه هرگز در واجب استعمال نشده باشد. بنا بر اين، كلمه «حقّاً» و «للمطلّقات» به معنى خود است كه وجوب باشد. ۱۱
.
. .
۲۳۷. «وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ إِلاّ أَنْ يَعْفُونَ أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ...»
روض الجنان: لا وَكْسَ ولاَ شَطَط. (1)۴۱۳. علامه شعرانى: نه كمتر و نه بيشتر. (2)روض الجنان:... وقول دوم شافعى را آن است كه: او را عدّت تمام بايد داشتن و ميراثش رسد و مهرش نرسد، بل او را متعه باشد... (3). ۴۱۴. علامه شعرانى: در شرايع فرمايد: مستحقّ متعه نيست مگر مطلّقه كه براى او مهر معيّن نشده و دخول نكردهاند. (4)روض الجنان: و ابو حنيفه گفت: اگر به خلوت بنشيند با او مهر جمله واجب شود، و مذهب ما آن است كه چون دخول افتد مرد را به زن و پرده فروگذارند، و يخلىّ بيْنَهُما، و از ميان ايشان تخليه كنند و گواهان بر اين گواى دهند، حاكم بر ظاهر حكم كند بجميع الصَّداقِ؛ به جمله مَهر، و اگر چه خلوت نرفته باشد جز آنكه زن را حلال نباشد جمله مهر گرفتن، براى آنكه جمله مَهر به دُخولى واجب شود كه به معنى جماع بود، الاّ آن جا كه حالى ظاهر باشد كه حاكم به آن حكم نكند، و آن، آن بود كه زن بكر بود چون بدانند بكارت بر جاى بود، حاكم حكم نكند جز به نيمه مهر، اين مذهب ماست و مذهب شافعى. (5)۴۱۵. علامه شعرانى: بايد دانست كه خلوت كردن دليل دخول نيست و حاكم بدان حكم نتواند كرد و روايتى كه در اين باب هست ضعيف است و دلالت بر آن دارد كه قاضى مدينه به خلوت كردن همه مهر را ثابت مىكرد و دليل آن نيست كه شرعا ثابت مىشود و عمل قاضى حق است. (6)روض الجنان: و اصل «فَرْض» قَطْع بود، و آن حَزّه را كه در چوب كنند چون چوب سر غِرارَه و مانند آن فُرْضَة گويند. (7)۴۱۶. علامه شعرانى: «حز» به معنى شكاف و شيار عربى است و عراضه كمان پهن و بر سر آن شيارى كنند كه زه در آن جاى گيرد و فريضه شيارى است گودتر از فرض و فرض به ضاد معجمه شديدتر از فرص به صاد مهمله. (8)روض الجنان: و روايت كردهاند كه: مردى خواهرش را به شوهر داد، شوهر طلاقش داد قَبلَ الدُخولِ بِها. برادر عَفْو بكرد مرد را از نيمه مَهْر. شُريح اجازت كرد و گفت: من عفو نكنم از زنان بنى مُرَّه، و شعبى گفت: شريح هيچ حكم از اين بدتر نكرد، و گفت: شريح پس از آن از اين حكم باز آمد و گفت: آنِ شوهر باشد و نيز گفتند: مراد آن است: الذى بِيَدِه عُقْدَةُ نِكاحِه، اَىْ نَكاحِ نَفسِه، ولكن چون «لام» تعريف درآورد، اضافت ترك كرد، چنانكه نابغه گفت: لَهُم شيمَةٌ لَمْ يُعطِها الله غيرَ هممِن الناسِ وَالاَحلامُ غَيرَ عَوازِبٍاى و احلامهم، و قال تعالى: «فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى» (9)، اى مأواه، اين قول آنان است كه قوّت آن كردند كه شوهر است. فاما مذهب ما و آنچه از ائمه ما روايت كردهاند: از باقر و صادق عليهمالسلام آن است كه: ولىّ باشد، و ولىّ بهنزد ما پدر بود و جدّ با وجود پدر بربكرى كه نابالغ باشد، و اين قول نيز در اخبار ما آوردهاند* و معتمد اين است، و آنان كه قوّت اين قول كنند، تفسير چنين دهند: اَوْ يَعْفُوَ الَّذي بيَدهِ عُقْدَةُ نِكاحها، تا بر آيت راست باشد. (10)** ۴۱۷. علامه شعرانى: * كه شوهر است و معتمد آن است كه مراد ولى زن باشد پدر يا جد پدرى. و در شرايع گويد: اين دو از بعض مهر مىتوانند عفو كنند اما از همه مهر نمىتوانند. ۱۱ و موافق آن روايتى است از رفاعه و كسى كه روايت واحد غير مشهور و خلاف قاعده را حجت داند بايد موافق آن فتوا دهد و اگر عمل بدان نكند بايد گفت مطلقا ولىّ زن مىتواند مهر را ببخشد. و در اين مسأله غبطه و مصلحت زن شرط نيست؛ چون مرد هيچ بهرهاى نبرده و آن نيمه مهر كه بايد بدهد براى جبر شكستن آبرو و قلب زن است كه وى را در معرض نكاح آورد و او را رها كرده. پس اگر خود زن يا ولىّ او راضى باشند از آن صرف نظر كنند. ۱۲ ۴۱۸. ** يعنى آيه «فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى» و بيت نابغه با اين آيه منطبق آيد و فرق آن با تفسير سابق آنكه آنجا نكاح «نفسه» تقدير كرديم و اينجا «نكاحها». و به هر دو تفسير با بيت نابغه و آيه والنجم راست آمد. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۰۸.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۰.
3) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۰. شرائع الإسلام، ج ۲، ص ۵۴۸ .
4) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۰۹.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۱۰.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۱.
7) .نازعات (۷۹): ۴۱.
8) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۱۳.
9) .شرائع الإسلام، ج ۲، ص ۵۵۲ .
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۳.
. .
۲۳۸. «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلوةِ الْوُسْطى وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتِينَ»
روض الجنان:... و خداى تعالى به آنچه شما مىكنى بيناست بر او بنشود، مورد اين كلمت از آيت مورد حثّ است بر خير و فضل و احسان. (1)۴۱۹. علامه شعرانى: يعنى اين كلمه وارد است در مورد حث و براى ترغيب مردم بر تفضّل و احسان آورده است. (2)روض الجنان: و در شاذّ خواندهاند: و الصَّلوة الْوُسطى، بالنَّصب عَلَى الاْءغْراءِ. و نافع خواند به روايت قالون: «الْوُصْطى» به «صاد»، براى آنكه هر دو حرف اطباقند... (3). ۴۲۰. علامه شعرانى: هم صاد و هم طاء از حروف اطباقند. (4)روض الجنان: زيد بن ثابت گفت: نماز پيشين در قفاى رسول وقت بودى كه يك صف يا دو صف نماز كردندى از اين سبب را، تا رسول عليهالسلام گفت: همّت كردم كه سراى قومى بسوزند در سر ايشان كه نماز پيشين به نماز حاضر نمىآيند... . (5)۴۲۱. علامه شعرانى: مقصود ـ والله اعلم ـ شناعت اين عمل است تا بدان حد كه اگر سراى آنها بسوزند براى ترك جماعت، استحقاق آن هست. (6)روض الجنان:و ابوذَرّ روايت كند از اميرالمؤمنين علىّ از رسول عليهالسلام كه گفت: خداى تعالى را در آسمان دُنيا حلقهاى است ميان آسمان، چون آفتاب بدان جا رسد نيمه روز باشد، چون به آن حلقه به در شود زوال آفتاب باشد، چون آفتاب به آن حلقه بشود همه چيز خداى را (جلّ جلالُهُ) تسبيح كند... (7). ۴۲۲. علامه شعرانى: اين حلقه را در اصطلاح نجوم دائره نصف النهار گويند و مقصود از همه چيز همه آنها است كه نصف النهار تعلّق به آنها دارد. (8)روض الجنان:... چنانكه شب قدر در ميان شبهاى ماه رمضان، و نام مِهترين در ميان نامها... (9). ۴۲۳. علامه شعرانى: يعنى اسم اعظم. (10)روض الجنان: ... و دليل ديگر بر آنكه وتر واجب نيست آن است كه عبداللهِ عمر گفت: رسول خداى را ديدم كه وتْر مىكرد بر شتر نشسته. و اجماع اُمّت است كه: نماز فريضه در حال امن بر راحله روا نباشد. (11)۴۲۴. علامه شعرانى: تطويل كلام دروتر براى آن است كه ابوحنيفه آن را واجب مىشمرد. (12)روض الجنان: مجاهد گفت: «قانِتينَ»، اَى خاشِعينَ، گفت: و از جمله قُنُوت طول رُكُوع باشد و چشم بر هم نهادن، و سكون و وقار به جاى آوردن، و تَذَلُّل و خضوع كردن خداى را (جلّ جلالُهُ) و باز ننگريدن به جوانب، و به دست بازى نكردن و حديثُ النَّفْس از خود دور داشتن. ۱۳ ۴۲۵. علامه شعرانى: اصل در نماز آن است كه فعل ديگر در آن نبايد كرد و چون به تكبير داخلِ نماز شود جز به نماز مشغول نبايد بود تا سلام دهد و بدان از نماز خارج شود، و تكبير اول را تكبيرة الاحرام گويند كه انسان در حرمتى داخل شود و آخر آن تسليم است. نماز گزار گويد كه من حاضر نبودم و اكنون آمدم سلام عليكم. و هر عمل كه شك كنيم نماز را باطل مىكند يا نمىكند اصل آن است كه نماز را باطل مىكند مگر به سيره و عادت و حرج و روايات خاصه جواز فعلى را در نماز ثابت كنيم، مانند خاريدن سر و تبسّم و هيأت اتصالى در خاطر مردم مركوز بود و پيوسته از امام عليهالسلاممىپرسيدند فلان عمل در نماز چگونه است؟ و از عمل در بين وضو و غسل و امثال آن نمىپرسيدند. چون در نظرشان آن هيأت متّصله واحده نماز قابل پذيرش غير نبود و اينها بود. روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت در روايت جابر كه: «قنوت» دعا باشد، دليلش آن خبر كه روايت كردهاند كه: اِنَّ رَسُولَ اللهِ قَنَتَ على رِعْلٍ وذَكْوانَ، اَىْ دَعا عليهِمْ، كه پيغامبر عليهالسلام بر اين دو مرد قنوت كرد، يعنى دعا كرد برايشان ـ يعنى نفرين كرد ايشان را. ۱۴۴۲۶. علامه شعرانى: رعل و ذكوان نام دو قبيله است از بنى سليم كه در بئر معونه چهل نفر از قاريان قرآن و داعيان به اسلام را كشتند. لعنهم الله ومَن تابعهم. ۱۵ روض الجنان: مسايفه. ۱۶ ۴۲۷. علامه شعرانى: مسايفه، به شمشير جنگيدن. ۱۷ روض الجنان:... و قرائت بخواند و ركوع و سجود به ايماء و اشارت كند به چشم، و سجودش از ركوع خافضتر باشد... . ۱۸ ۴۲۸. علامه شعرانى: يعنى سر را بيشتر خم كند. ۱۹
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۱۴.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۴.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۱۵.
4) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۱۶.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۵.
6) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۱۹.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۷.
8) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۲۱.
9) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۲۲.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۸.
11) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۲۳.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۶۹.
. .
. .
۲۴۱. «وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ»
روض الجنان: «وَ لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ» ، سعيد بن الْمُسَيَّب گفت: اين آيت منسوخ است بِقَوْلِه تَعالى: «فنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ» ، و بهنزديك ما اعتبار كنند اگر هر دو آيت به يك جا آمده باشند مخصوص بود و منسوخ نبود، و اگر آن آيت پيش از اين آمده باشد اين منسوخ بود... (1)۴۲۹. علامه شعرانى: بعض اهل حديث در ناسخ و منسوخ قرآن مبالغه كرده و چنان آن را بزرگ مىدارند و تهويل مىكنند كه قرآن را اعتبار نماند و حديث را ترويج كنند. گويند از بس در قرآن ناسخ و منسوخ است و محكم و متشابه و عام و خاص، به ظاهر آن تمسّك نمىتوان كرد. و جواب آن را علما در كتب اصول گفتهاند و ما در اينجا گوييم: ناسخ در قرآن هست و منسوخ در قرآن نيست و هر آيه كه در قرآن موجود باشد حكم آن منسوخ نشده غير همين آيه و دو آيه ديگر كه مشهور و متواتر است و موجب اشتباه كسى نخواهد شد. هر چه در شريعت، حكمِ منسوخ باشد پيش از نسخ در قرآن نبوده است بلكه به سنت ثابت شده و به قرآن مرتفع گرديده است. (2)روض الجنان:و به او تمدّح كرد. (3)۴۳۰. علامه شعرانى: يعنى خود را ستايش كرد به بيان كردن. (4)
.
۲۴۳. «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ...»
روض الجنان: عبدالرَّحمن عَوْف روايت كرد از رسول عليهالسلام كه گفت: شنوى كه در شهرى وباست در آن جا مَرَوى، و اگر آن جا باشى از آن جا بيرون ميايى. (1)۴۳۱. علامه شعرانى: بعضى گويند براى منع سرايت است و ابوعلى ابن سينا گويد: همچنانكه آب مىگندد ماهيان در آن مريض و هلاك مىگردند. گاه باشد كه هوا گنديده شود و انسان كه در هوا تنفس مىكند از عفونت آن مريض گردد و بسيار هلاك شوند. و اطباى عصر ماگويند عفونت در آب و هوا به سبب حيوانات كوچكى است كه آنها جرثومه مرضند، ولا مُشاحّةَ في الاصطلاح. و وبا اين گونه امراض را گويند كه به عفونت مردم بسيار را فرا گيرد. (2)روض الجنان: گرد ايشان حظيره كردند. (3)۴۳۲. علامه شعرانى: حظيره ديوارى از نى و مانند آن است. (4)روض الجنان:... گفت: چون مدّتى دراز به اين برآمد، و ايشان پوسيده شدند، و از ايشان جز اُستخان نماند، پيغامبرى آن جا بگذشت او را حزقيل گفتند ـ سوم خُلَفاى بنى اسرايل بود* از پسِ موسى عليهالسلام براى آنكه از پس موسى وصىّ او يُوشَع بن نون بود، و از پس او كالب بن يوفنّا و از پس او حزقيل ـ و او را ابن العَجوز گفتند، براى آنكه مادر او پير شد و از فرزند آيس شد كه عقيم شده بود، خداى را دعا كرد تا او را آن فرزند بداد، براى آنش ابن الْعَجوز خواندند كه او از مادر بر پيرى آمد.** حسن و مقاتل گفتند: ذُو الْكِفْل بود، و او را براى آن ذو الْكِفْل خوانند كه كفالت و پايندانى*** هفتاد پيغامبر بكرد و ايشان را از قتل برهانيد، و ايشان را گفت: شما بروى كه اگر مرا بكشند تنها به بود كه شما هفتاد مرد را. چون جهودان آمدند، و گفتند كجا شدند اينان؟ گفت: ندانم تا كجا شدند، و خداى تعالى ذُوالْكِفْل را بپايد از جهودان. چون حزقيل به آن مردگان بگذشت، در ايشان مىنگريد و انديشه مىكرد، خداى تعالى وحى كرد به او كه: اى حزقيل! خواهى كه آيتى به تو نمايم كه من مرده چگونه زنده كنم؟ گفت: آرى. خداى تعالى ايشان را زنده كرد. اين قول سُدّى است و جماعتى از مفسّران. و هلال بن يَساف* گفت و جماعتى علما كه: حزقيل دعا كرد، گفت: بار خدايا! اگر دستور باشى دعا كنم تا اينان را زنده كنى تا شهرهاى تو آبادان كنند و تو را عبادت كنند. خداى تعالى گفت: تو را چنين مىبايد! گفت: آرى. گفت: دعا كن. دعا كرد، خداى تعالى ايشان را زنده كرد. (5)۴۳۳. علامه شعرانى: * از معصوم روايت نشده و صحيح نيست و حزقيل سالها پس از حضرت داود مىزيست و از اسراى بخت نصر است كه او را به عراق آوردند و به قول نصارا زنده شدن استخوانهاى پوسيده را در هنگام اسارت ديد و نزد آنان معروف به حزقيل بن البوزى است. والله أعلم بصحّة ما ذكروه أو فساده. (6)۴۳۴. ** روايات كه در تفصيل قصه آنان آمده هيچ يك از معصوم نيست و بدانها مطلقا اعتماد نتوان كرد. و در تفسير المنار گويد اين تمثيل است نه اشاره به واقعهاى، نظير «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى شَيْءٍ» (7)الى آخر. و اين قول صحيح نيست و در كتاب مقدس يهود در كتاب حزقيل باب ۳۷ ذكر استخوانهاى پوسيده هست كه به امر خدا زنده شدند و مفسرانِ ايشان آن را رؤياى نبوت مىدانند. و اشاره به احياى دولت بنى اسرائيل در آخر الزمان. (8)۴۳۵. *** پايندان، فارسى به معنى ضامن و كفيل است. (9)۴۳۶. يعنى حفظ كرد. (10)۴۳۷. * روايت هلال بن يساف در تفسير طبرى آمده است. عبارت كتاب در اينجا از تشويش و اضطراب خالى نيست و چون روايت ضعيف است تحقيق آن را لازم نديديم. (11)۴۳۸. از اينجا عبارت با سابقِ آن ارتباط ندارد و در تفسير طبرى جزء روايت هلال بن يساف نيست. البته از ناسخين در آن تصحيف يا تقديم و تأخيرى افتاده است. ۱۲ روض الجنان: ... كاشك ما بمردمانى. ۱۳ ۴۳۹. علامه شعرانى: مىمرديم تا از اين محنت مىرستيم. ۱۴ روض الجنان:... و بر زبان مبين شرع چنين فرمود كه: سيكونُ في اُمّتي ما كانَ فى ¨بنى اِسْرائيلَ حَذْوَ النَّعْلِ بالنَّعْلِ وَالْقُذَّةٍ بِالْقُذَّة*، پس رجعت آخر زمان را كه در عهد صاحب امر باشد، در اين آيت مثال كرد تا با او بيندازند** چنانكه پاى نعل با پاى نعل و پرّ تير با پرّ تير. ۱۵ ۴۴۰. علامه شعرانى: * چنانكه يكتاى نعل با نعل ديگر و يك تير با تير ديگر برابرند. ۱۶ ۴۴۱. ** اندازه كنند و قياس. ۱۷
.
. .
. .
۲۴۵. «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً...»
روض الجنان: واَصْلِ «قَرْضْ»، قطع بود، و منه الْمِقْراض. ناخن براه... (1). ۴۴۲. علامه شعرانى: ناخن برا در برهان قاطع گويد مقراض و قيچى است. (2)روض الجنان:... فيضاعفه آن كس كه به رفع خواند، عطف كند على قوله «يقرضُ اللّه» . و گفتهاند: بر استيناف على تقدير: فهوَ يُضاعِفُهُ. و آنكه به نصب خواند، به جواب استفهام كند به «فا». (3)۴۴۳. علامه شعرانى: يعنى آن را جواب استفهام قرار دهد. (4)روض الجنان:... گفت: يا رسُولَ اللهِ! مرا دو خرماستان است، يكى به بالاى مدينه و يكى به زير مدينه، جز آن چيزى ندارم. هر دو قرض كردم بر خداى (عزّوجلّ). (5)۴۴۴. علامه شعرانى: يعنى قرض دادم و امروز قرض كردن به وام خواستن گويند و آن روز به وام دادن. (6)
.
۲۴۶. «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ... فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاّ قَلِيلاً مِنْهُمْ...»
روض الجنان: قولُهُ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ» ، و «ملأ» جماعتى معروفان باشند كه يملَؤونَ الْعُيُونَ، كه به چشمها درآيند، و چشم از ايشان پر شود از سادات و اشراف قوم، و او را از لفظ خود واحد نيامده است كالخَيْلِ والإبل والرَّهْطِ والْجَيْشِ والنَّفَرِ والْقَوْمِ، و گفتهاند: جمعش اَمْلاء آمده است. (1)۴۴۵. علامه شعرانى: ملأ جماعت اشراف و بزرگان و اهل حل و عقدند كه به عقل و تدبير و تجربه شناخته شده و معروف گشتهاند و ديگر مردمان طبعا پيرو آنانند و مصالح مردم را ـ چنانكه بايد آنها ـ بهتر مىدانند. از اين جهت آنان نزد پيغمبرشان رفتند و از ظلم و تعدّى عمالقه مجاوران خود شكايت كرده، طالب اميرى شدند كه دشمن را از آنها براند و ديگر مردم هر چند از وضع خود ناراضى بودند اما راه تدبير نمىدانستند. و رهبه و يوم در امثله مصحّف است و كلمات دال بر جماعت كه واحد آن استعمال نشده بسيار است مانند رئبه گله هفتاد شتر و قوم و محاسن و مساوى و مسام و مقابح و ابابيل و غير آن. (2)روض الجنان: ابو اسحاق و وَهْب و سُدّى و كَلْبى گفتند: سبب سؤال ايشان آن بود كه چون موسى عليهالسلام با جوار رحمت خداى رفت، يوشع بن نون را خليفه خود كرد، و او در ميان قوم حدود تورات و احكام آن برجاى مىداشت تا با پيش خداى شد. و او كالب را خليفه كرد، تا به جاى او بيستاد و هم آن كرد تا خداى تعالى او را قبض روح كرد. از پس او حزقيل را خداى به پيغامبرى بفرستاد، در عهد او احداث در بنى اسرايل پيدا شد و عهد خداى فراموش كردند و بت پرستيدن گرفتند. (3)۴۴۶. علامه شعرانى: بسيارى از حكايات و قصص كه در خلال تفسير اين آيات آمده است از امام معصوم روايت نشده و اطمينان به صحت آن نيست و غير آنچه از آيات كريمه قرآن مستفاد مىگردد به ساير قصص اعتماد نمىتوان كرد و در عبرت و استنباط دستور و قواعد سياست كه فايده اين حكايات است عبارت نصّ آيه كافى است. در تاريخ مختصر الدول ابن عبرى نزديك بيست نفر از اوصياى حضرت موسى عليهالسلامشمرده است: اول ايشان يوشع و آخر ايشان اشموئيل و اينان نزديك چهارصد سال تدبير امر بنى اسرائيل مىكردند تا طالوت به پادشاهى برگزيده شد و پس از آن ملوك يهود را شمرده است از حضرت داود تا آخر ايشان صدقيا بن يوشيا كه بخت نصر او را اسير كرد و ملك آنان پانصد سال بود تقريبا و حزقيل و ارميا در اين عهد بودند. والله العالم. (4)روض الجنان:... گفتند: تعجيل مىكنى به نبوّت، و خداى تو را هنوز پيغامبرى نداده است، و اگر تو پيغامبر خدايى، ما از تو آيت پيغامبرى آن مىخواهيم كه از خداى درخواهى تا براى ما پادشاهى فرستد تا در پيش ما با دشمن ما قتال كند... (5). ۴۴۷. علامه شعرانى: از تاريخ مختصر الدول ابوالفرج بن عبرى و همچنين از تاريخ يهود چنان مستفاد مىگردد كه پس از حضرت موسى عليهالسلام و يوشع بن نون كار بنىاسرائيل با قضات بود و پادشاهى نداشتند و مشايخ مطابق تورات ميان مردم حكومت مىكردند و چهارصد سال بر اين گذشت تا براى جنگ عمالقه چارهاى جز انتخاب شاه نديدند. (6)روض الجنان:و ابو عبد الرّحمن السُّلَمىّ [نُقاتِلُ را] در شاذّ خواند: «يقاتل» به «يا»، براى آنكه فعل مَلِك را باشد و او مجزوم است به جواب امر. (7)۴۴۸. علامه شعرانى: يعنى جنگ كار پادشاه باشد. پس به صيغه غائب بايد گفت. (8)روض الجنان: «فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاّ قَلِيلاً مِنْهُمْ» ، و در كلام حذفى هست كه سياقت آيت بر او دليل مىكند، و تقدير اين است: «فَبَعَثَ اللهُ لَهُمْ مَلِكاً وَ كَتَبَ عَلَيْهِمُ الْقِتال فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتال»؛ و بر جا بنه ايستادند مگر اندكى، و آن اندكى آن بودند كه آب نخوردند از آن جوى كه ذكرش بيايد، چون آب نخوردند به آب عبر كردند. (9)** ۴۴۹. علامه شعرانى: * اين عادت همه امتها است كه چون دشمنى معاينه ببينند و زندگى خود را در خطر غارت آنان نگرند بر آشوبند، اما چون هنگام كوشش و مجاهدت رسد اندكى از آنان همت گمارند و خويش را در معركه افكنند و ديگران عقب نشينند و نگران باشند كه چه شود. ۱۰ ۴۵۰. ** يعنى از آب گذشتند. ۱۱ روض الجنان:... خداى تعالى جبريل را فرستاد به اشمويل و عصايى و قرنى ـ اعنى سُرُوى... ۱۲ . ۴۵۱. علامه شعرانى: سرو به معنى شاخ گوسفند و گاو و مانند آنها است. ۱۳ روض الجنان: گرد سر او برگردد. ۱۴ ۴۵۲. علامه شعرانى: يعنى بر گرد سر او گردد. ۱۵
.
. .
. .
۲۴۷. «وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ...»
روض الجنان:... آنگه اشمويل بنى اسرايل را گفت: «إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً» ؛ خداى تعالى طالوت را به پادشاهى بفرستاد و نصب كرد. اى عجب پادشاهى كم از نبوّت و امامت است! چون نصب پادشاه از قبل خداى باشد، نصب امام چرا به تو مُفَوَّض باشد؟... (1). ۴۵۳. علامه شعرانى: در مذهب شيعه تعيين امام با خدا است وديگران براى تعيين امام طريقى دارند ناصحيح كه محلّ تحقيق آن جاى ديگر است. و در مذهب ما آنكه به حق سزاوار حكومت است بايد معصوم و عالم باشد و غير خداى تعالى بدان عالم نيست و مردم خود نمىدانند اين صفات در كه فراهم است. و نصارا در عصر ما گرچه از امام معصوم خبر ندارند اما نسب و ثروت را از شرايط سياستمداران نمىشمارند و مسؤول امر امت كه وزير اعظم يا صدر اعظم نامند از ميان مردم انتخاب مىكنند به شرط علم و تدبير. (2)روض الجنان:... آنگه به نقص او درآمدند كه: «وَلَمْ يُؤتَ سَعَةً مِنَ الْمال» ؛ او را دست فراخيى در مال ندادهاند، گمان بردند كه استحقاق تقدّم به سعت مال باشد، ندانستند كه به سعادت مآل باشد. (3)۴۵۴. علامه شعرانى: آنكه زمام امر امت به دست او بايد سپرد كسى است كه علم و قدرت دارد. علم جهاندارى و سياست و قدرت بدنى نه آنكه مال دارد. چون امام و امير عادل يا ظالم بر سر كار باشد همه جهان مال آنها است و اگر ظالم بر كنار شود هر چه دارد از او بستانند. چنانكه زياد را گفتند تو در امارت خود مال نيندوزى؟ گفت: اگر امير باشم همه چيز مال من است و اگر نباشم هر چه دارم از من بگيرند. و امام يا امير بر حق كه خدا نصب فرمايد شرط او علم و عصمت و شجاعت است نه ثروت و هنگام غيبت هم به اصل و نسب و مال نبايد نگريست بلكه كار سياست به عالم مدبّر بايد سپرد. رسم جاهليت است كه پندارند آنكه مال بيشتر دارد عقل بيشتر دارد و تدبير امت را سزاوارتر است با اينكه مالداران فكرشان از آغاز در چند مورد خاص به كار رفته از امور عامه غافلند و بسيار خائف و بد دل و احكام و قوانينشان مبنى بر ترويج فضائل و عدل نيست بلكه بر حرص و جمع مال است خمر و ميسر را در جاهليت ممدوح مىشمردند و به قمار و زنا فخر مىكردند كه از آن مال به دست مىآمد، اگرچه فضائل را مىبرد. (4)روض الجنان: تا چو او را گفتند كه كارى چنين رفت. (5)۴۵۵. علامه شعرانى: وقتى او را گفتند كه با فلان بيعت كردند. (6)روض الجنان:... در بنى اسرايل دو سبط بودند: يكى سبط نبوّت، و يك سبط مملكت...، و سبط مملكت سبط يهودا بن يعقوب بود كه داود و سليمان از آن سبط بودند. و طالوت از هيچ دو نبود... (7). ۴۵۶. علامه شعرانى: طالوت پيش از داود و سليمان بود. (8)روض الجنان: از اين حديث رها كن كه وقت برسد و اين بنرسد ـ هذا خَطْبٌ يَطمٌّ وأَمرٌ لا يَتِمٌّ ـ عُدْنا اِلى ما كُنّا فيهِ. (9)۴۵۷. علامه شعرانى: امر عظيمى است كه بلاى آن همه را فرو گيرد و كارى است كه به پايان نرسد. (10)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: كانَتْ ضَرَباتُ عَلِىٍّ اَبْكاراً اِذَا اسْتَطالَ قَدَّ واِذَا اعْتَرَضَ قَطَّ. ۱۱ ۴۵۸. علامه شعرانى: اگر از طول مىزد يا عرض دو نيمه مىكرد. ۱۲
.
. .
۲۴۸. «وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ...»
روض الجنان: خَوَل. (1)۴۵۹. علامه شعرانى: خول يعنى بستگان و چاكران. (2)روض الجنان:... و اين تابوت طولش سه گز بود در عرض دو گز، و از چوب شمشاد بود در زر گرفته، به نزديك آدم بود تا آنگه كه او را وفات آمد به وصىّ خود سپرد شيث، آنگه فرزندان آدم را يك به يك مىدادند... . (3)۴۶۰. علامه شعرانى: روايت از كتاب عرائس ثعلبى مأخوذ است (4)و در آن گويد بر دست راست آن حضرت ابوبكر و بر دست چپ عمر بن الخطاب و پشت سر عثمان و پيش روى آن حضرت امير المؤمنين عليهالسلام بود. و روايت ضعيف است و مؤلّف براى اقامت حجت نقل كرده و همان را كه در جدال به كار آيد ذكر كرده است. و اگر آن را معتبر مىدانست همه را روايت مىكرد. و از تورات معلوم مىگردد اين صندوق را به دستور حضرت موسى عليهالسلام ساختند براى حفظ آثار مقدسه بنى اسرائيل و قرآن هم مخالف آن نيست. (5)روض الجنان:... عَطاء بن ابي رَباح گفت: آياتى و علاماتى بود كه ايشان شناختندى و ساكن شدندى به آن. قتاده و كلبى گفتند: «سكينه» فعيله باشد منَ السُّكون، اَىْ طُمَأنينةٌ يعنى هر جاى كه تابوت بودى ايشان را به آن تسلّى و طُمأنينه بودى. (6)۴۶۱. علامه شعرانى: اين تفسير از همه روشنتر و به ذهن نزديكتر است؛ چون سكينه به معنى آرامش دل و اطمينان است و اين تابوت را بنى اسرائيل پيشاپيش لشكر مىداشتند مانند درفش كاويان در عجم. و در جنگ اعتقاد به فتح و فيروزى بسيار مؤثر است و آرامش قلب انسان را از بيم غلبه دشمن نگاه مىدارد. چه بسا لشكر انبوه با شماره بسيار و اسباب جنگ كامل از ترس و غلبه اوهام بگريزند و سلاح خويش بريزند و چه بسا لشكر اندك به آرامش دل راه تدبير را در حرب بشناسند و بر دشمن بسيار فاتح آيند. (7)روض الجنان: ترسان مىبود از آن احداثى كه ايشان كرده بودند كه دايره بر ايشان بود. (8)۴۶۲. علامه شعرانى: دائره بر ايشان بود، يعنى دشمن بر آنها چيره شود چنانكه در قرآن كريم است: «عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ» . (9)روض الجنان: آنان كه تابوت برده بودند، به دهى آوردند از دههاى فلسطين ـ كه آن را اَرْدود گفتند... (10). ۴۶۳. علامه شعرانى: قصه تابوت از عرائس ثعلبى مأخوذ است و نام اين قريه را در عرائس اردن نوشته است (11)و در تواريخ و كتب نصارا و يهود اشدود است و شايد شين عبرى به سين يا زاء تبديل شود در لغت سريانى و عربى. و اردن در عرائس تصحيف است. (12)روض الجنان:... خداى تعالى چهار فريشته را موكّل كرد بر آن گاوان تا ايشان را مىراندند تا به زمين بنى اسرايل. آنگه رسنها بگسستند و تابوت آن جا رها كردند، و ايشان برگشتند. بامداد كه بنى اسرايل بيرون آمدند از شهر، تابوت ديدند شادمانه شدند و برگرفتند و به سراى طالوت بردند، و كار او و مملكت او به حضور تابوت مستقيم شد. (13)۴۶۴. علامه شعرانى: معنى صحيح مطابق با ظاهر قرآن همين است. و به اعتقاد ما همه چيز اين جهان در تدبير ملائكه و مأموران الهى است كه حكما به عقل فعال تعبير مىكنند وگرنه از طبيعت كار محكم صادر نمىگردد. و در تفسير المنار احتمال داده است ملائكه صورت مجسّمه فرشتگانى است كه بر روى صندوق از برنج ساخته و نهاده بودند و «تَحْمِلُهُ الْمَلائِكَةُ» ؛ يعنى ملائكه بار آن صندوق بودند. (14)و اين احتمالى است سخت بعيد؛ چون در عربى حمل را نسبت به آن مىدهند كه بار برمىدارد نه به خود بار، برخلاف ركوب و نمىگويند ملائكه حمل مىكند صندوق را يعنى بار مىشود بر صندوق. ۱۵ روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: تابوت و عصاى موسى در بُحَيْره طَبَريّه است در درياى طبرستان... ۱۶ . ۴۶۵. علامه شعرانى: درياى طبرستان زايد است از ناسخين كتاب يا از يكى از روات كه پنداشت بُحيره طبريه همان درياى طبرستان است، آن را به اين تفسير كرد. و بحيره طبريه در فلسطين است و درياى طبرستان در شمال مازندران. ۱۷
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۶۲.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۹۶.
3) .رك: عرائس المجالس، ص ۲۳۶.
4) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۶۴.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۹۷.
6) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۶۶.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۹۸.
8) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۶۶. توبه (۹): ۹۸.
9) .عرائس المجالس، ص ۲۳۷.
10) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۶۷.
11) .تفسير المنار، ج ۲، ص ۳۹۰.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۲۹۹.
13) .روض الجنان، ج ۳، ص ۳۶۸.
14) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۰۰.
. .
. .
۲۴۹. «فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّ قَلِيلاً مِنْهُمْ فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً...»
روض الجنان: عبداللهِ عبّاس و سُدّى گفتند: جوى فلسطين خواست. قتاده و ربيع گفتند: آبى است از ميان اُردن و فلسطين خوش. و «ابتلاء» آن بود كه گفت: «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي» ؛ هر كه از اين جوى آب خورد، از من هيچ نيست، يعنى نه از اهل دين من است... (1). ۴۶۶. علامه شعرانى: طالوت خواست اندازه عزم و ثبات لشكريان و مقدار اطاعت آنان را بداند، آنكه تشنه باشد و از نهر گذرد و آب نخورد به فرمان امير خويش، البته عزمى راسخ دارد كه در جنگ همان به كار آيد و آن ديگران كه سست باشند ديگران را هم مىترسانند و تفرقه در لشكر مىاندازند كه موجب شكست آنان است. و در تورات اين امتحان را به مردى ديگر جدعون نام از قضات بنى اسرائيل نسبت داده و بدان اعتبار نيست. (2)روض الجنان: «قالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ» ؛ گفتند آنان كه دانستند و متيقّن بودند ملاقات خداى را.* «ظنّ» اينجا به معنى علم است، براى آنكه اين كنايت است از ايمان، و آنچه از باب ايمان بود علم باشد، ظنّ نباشد.** (3)۴۶۷. علامه شعرانى: * ايمان به خدا و روز جزا در غلبه لشكر اثر عظيم دارد و آن كس كه بداند پس از كشته شدن زندگى جاويد يابد به از زندگى اين جهان از مرگ نمىترسد و به وهم و خيال آشفته نمىشود و اندك اين جماعت بر بسيار ديگران غالب مىگردند. (4)۴۶۸. ** و ما در محل خود گفتيم در ايمان ظنّ سود نكند، و قول بعض محدثان را آورديم كه گويند به ظن ايمان حاصل شود و بطلان آن را ثابت كرديم. (5)روض الجنان: «لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ...» ، تا چندين لاف نزنى به كثرت، و طعن نزنى به قلّت، و تكيه نكنى على السَّوادِ الْأَعظَمْ. دنييت سواد است و شعارت سواد است... (6). ۴۶۹. علامه شعرانى: عباسيان كه در عهد مؤلّف خلافت داشتند شعارشان سياهى بود. (7)روض الجنان: «...أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مالاً...» ، و نمىدانى كه در كثرتش خير نيست: به قول ايزد خير از كثير دور آمدتوجهد كن كه از آل كثير باشى دور يقين بدان كه اگر در كثير خيْرَسْتىبه چپ نبودى و عقد كثيرعقد كثير به چپ باشد و ره كثير به چپ باشد* آن جا كه صباء يمن بر اَصْحاب اليمين آيد. (8)** ۴۷۰. علامه شعرانى: * در آن عهد به انگشت حساب مىكردند و حساب عقود مىگفتند از يك تا ده هزار، آغاز به دست راست مىكردنديك و دو و سه به خنصر و چهار و پنج و شش به بنصر و هكذا و چون بندهاى انگشتان دست راست به كار مىرفت نوبت دست چپ مىرسيد براى عددهاى بيشتر. و اگر در حساب كسر بود هم به دست چپ مىكردند. ۹ ۴۷۱. ** مراد از «صبا» ... بادى است كه از ناحيت نجد به جانب حجاز وزد، اعنى ازشمال شرقى و آن مطبوع است و شمال از ناحيه شام، و آن در حجاز سرد و نامطبوع است. ۱۰
.
. .
۲۵۱. «فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ...»
روض الجنان:و بعضى مفسّران گفتند: طالوت پيغمبر بود، و اگر اين روايت درست باشد صغيره و كبيره در حقّ او ممنوع بود، پس اولى باشد كه كتاب را صيانت كنند از حديثهاى مطعون. (1)۴۷۲. علامه شعرانى: اين حديثهاى مطعون با اندكى مبالغه از كتب يهود مأخوذ است و چنانكه گفتيم اعتبار به كتب آنان نيست و نويسندگان تواريخ آنان از مسموعات خود حكاياتى با غايت اختلاف نقل كردهاند. (2)روض الجنان: ديگر مفسّران گفتند: مراد آن است كه اگر نه خداى بلا دفع كردى به مؤمنان و ابرار از كفّار و فجّار، زمين و هرچه در زمين بودى هلاك شدى. (3)۴۷۳. علامه شعرانى: در تفسير عبده گويد: اشاره به قاعدهاى است كه مردم عصر ما آن را «تنازع بقا» مىگويند (4)و گويد اين قاعده از اصول ماديين نيست بلكه در چند جاى قرآن بدان اشاره شده و تنازع افراد انسان براى انتخاب زندگى بهتر است كه در آن عدل و حق و امن حاصل باشد نه براى ظلم و جور، و از اينجا گفت: «لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ» ؛ اگر دفع مردم نبود بعضى به بعضى زمين فاسد مىشد. پس دفاعى مطلوب است كه فساد را از زمين ببرد و آن حكم كه بهتر باشد به جاى فساد نشاند.و جاى ديگر فرمود: «وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّهِ كَثِيراً» . (5)
.
۲۵۳. «...وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ...»
روض الجنان:... و آنگه گفت: اگر من خواهم نكنند، دليل آن نكند كه چون مىكنند او مىخواهد، براى آنكه معنى اين است كه: باز نموديم، و اين چنان بود كه يكى از ما گويد: اگر سلطان خواهد جهودان به كنشت نشوند روز شنبه، و ترسايان خداى را ناسزا نگويند، و گبركان نكاح محرّمات نكنند، مُراد نه آن باشد كه سلطان مىخواهد تا ايشان آن كنند، معنى آن باشد كه سلطان اگر خواهد منع كند ايشان را به قهر، ولكن نمىخواهد تا منع به قهر كند براى صلاحى را، و اين روشن است. (1)۴۷۴. علامه شعرانى: خداى تعالى انسان را مختار آفريد و اجبار برخلاف سرشت او است. از اين جهت اگر همه نعمتهاى جهان را براى كسى فراهم كنند،او را در جايى محبوس كنند راضى نشود و آزادى را بر همه نعمتها ترجيح دهد و چون مردم مختار باشند هر صنعت و علم و هنر كه از آثار وجود آنان است پديد آورند و در دولت سلاطين جائر كه همه مقهور و دل مردهاند كارى از آنها نيايد مگر آنكه جائر بخواهد. لذا خداوند تعالى هم در اوامر و نواهى خود آنان را مجبور نكرد و اگر مىخواست مجبور كند مىتوانست مانند ساير حيوانات كه كار خود را به غريزه انجام مىدهند، انسان هم طورى مىشد كه از معاصى الهى كه بالفطره اجتناب مىكرد. اما مصلحت الهى اين بود انسان مختار باشد تا دقايق علوم و اسرار كون را بتواند گشود. (2)روض الجنان: [در جنگ صفين مردى شامى از امام امير المؤمنين درباره قضا و قدر پرسيد، امام عليهالسلام] گفت: به خداى كه هيچ بلند بر نشديم، و هيچ نشيب فرو نيامديم، و پاى بر هيچ ننهاديم الا به قضا و قدر خدا... . شامى گفت: يا امير المؤمنين! كيف ذلك والقضاء والقدر ساقانا وعنهما كان مسيرنا وانصرافنا؛ چگونه باشد اين قضا و قدر ما را به آنجا راند و از قضا و قدر رفتيم وآمديم؟ و امير المؤمنين عليهالسلامگفت: يا اَخا اَهْلِ الشّام لعلك ظننت قضاء لازما وقدرا حتما لو كان ذلك لبطل الثواب والعقاب وسقط الوعد والوعيد...؛ گفت: اى برادر اهل شام! همانا قضاء لازم و قدرى حتم گمان بردى، اگر چنين بودى ثواب و عقاب باطل شدى، و وعد و عيد ساقط گشتى... . (3)۴۷۵. علامه شعرانى: حاصل جواب اميرالمؤنين عليهالسلام آن است كه علم خداوند تبارك و تعالى و قضا و قدر و امرا و الزام و اجبار نمىآورد كه قدرت را از بنده سلب كند و او مستحق ثواب و عقاب نشود چنانكه ما علم داريم. ملحد گرسنه در خانه خالى و طعام عقل باور نكند كز رمضان انديشدبا اينكه يقين داريم فلان ملحد روزه نمىگيرد، او را مجبور نكرديم. (4)
.
۲۵۵. «اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ...»
روض الجنان:... و بر دگر روز به غَلَسْ برخاستم. (1)۴۷۶. علامه شعرانى: هوا هنوز روشن نشده. (2)روض الجنان: «اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» ؛ خدا قادر بر اصول نعم كه به كردن آن مستحق عبادت آمد، جز يكى نيست كه با او «اِله» نيست، و مستحقّ عبادت سزاوار پرستش نيست مگر او. (3)۴۷۷. علامه شعرانى: بعضى متكلمان گويند مستحق عبادت كسى است كه بر اصول نعم قادر باشد، و از اين كلام آن خواهند كه ديگران چون نعمتى به انسان بخشند و مستحقّ شكر شوند. اصل نعمت آفريده خدا است و هيچ كس قادر به آن نيست كه اصل نعمت را ايجاد كند، بلكه نعمت آفريده خداى را كسى كه در تصرف دارد به ديگرى مىدهد. (4)روض الجنان:... عبداللهِ عبّاس گفت: مهمترين نامهاى خداى تعالى «الْحىُّ القيُّوم» است، و اين دعاى اهل دريا است كه گويند ايشان: يا هَيّاً شراهيّاً. (5)۴۷۸. علامه شعرانى: اهى اشر اهى؛ هستم كسى كه هستم؛عبارت عبرانى در تورات است كه چون حضرت موسى بن عمران با خداى تعالى گفت كه اگر بنى اسرائيل از من بپرسند خداى تو چيست و كيست به آنها چه بگويم؟ خداوند به او وحى فرستاد هستم آنچه هستم تو به هستى افراد اقرار كن و در طلب ماهيت مباش. به هستيش بايد كه خستو شوىزگفتار بيكار يكسو شوى (6)روض الجنان: «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» ؛ مفسران گفتند: «سِنَة» خوابى باشد سبك، و «نَوْم» خواب باشد تامّ، و حدّ خواب اين بنهادند متكلّمان: سَهْوٌ يَلْحَقُ الاِْنسانَ مَعَ فُتُوِر الاَْعْضاء مِنْ غيْرِ عِلَّةٍ؛ سهوى كه با مردم رسد با فتور و سستى اندامها بىبيمارى... (7). ۴۷۹. علامه شعرانى: سهو به معنى حاضر نبودن است و بعضى علما كه گويند سهو بر امام و پيغمبر جايز است مقصودشان آن است كه گاه باشد علم حضورى براى آنها نباشد و هر گاه كه خواستند حاضر شود، نه سهو به اصطلاح عوام و نه مصطلح فقها. و خواب سهو است و در اصطلاح فقها آن را سهو نگويند. (8)روض الجنان: «لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَالْأرْضِ» ؛ او راست آنچه در آسمان و زمين هست مِلْكاً و مُلْكاً... (9). ۴۸۰. علامه شعرانى:در تفسير منهج الصادقين گويد: اين تحرير قيوميت او است؛ يعنى ملك او به معنى قيوميت است نه اضافه محض و اگر علاقه ملكى ميان مالك و مملوك در ممكنات اعتبارى پى حقيقت است علاقه ممكنات به واجب تعالى حقيقى است. مالك نزد ما معدوم مىشود و ملك او مىماند و به وارث مىرسد چون وجود ملك ما بسته به وجود مالك نيست اما وجود آسمان و زمين متعلق به وجود حقّ است مانند نور به چراغ و كلام به متكلم كه چون اراده كند همه چيز فانى شود. (10)و هم در آن تفسير گويد: چون اين آيت شريفه متضمن براهين است بر اصول اسلام از توحيد و عدل و علم و قدرت و حيات و اراده و غير آن، از اين جهت فضايل و خواص بسيار در آن مضمر است. (11)و نويسنده گويد: همه فقرات اين آيه تحرير قيوميت او است، چون دقت شود دليل بر آنكه اصل وجود عقل و علم و حيات است و عالم ماده و جماد فرع و مظهر و در تحت سيطره و احاطه او و همه چيز وجود تعلقى دارند به معنى حرفى غير مستقل و اين اصل بزرگى است كه دين خدا بلكه حكمت نظرى الهيين هم مبتنى بر آن است. (12)روض الجنان: ... و «علم» در آيت به معنى معلوم است تا اشاعره را تمسّك نباشد. (13)۴۸۱. علامه شعرانى: اشاعره گويند صفات خداوند زايد بر ذات او باشد از جمله علم او. و از اين آيه همين مستفاد مىگردد چون فرمود: «بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ» ؛ به چيزى از علم او. و علم را تبعيض كرد و ذات تبعيض نشود. و جواب آن است كه اين علم به معنى معلوم باشد. و نيز احاطه به علم او ممكن نباشد اصلاً، و استثنا در آن صحيح نيست. (14)روض الجنان:... چهارم قوله: «اَلْقَيُّومُ» دليل بطلان قول فلاسفه و طبايعان است* گفتند: بيشتر چيزها به طبع محلّ حاصل مىآيد... .** پنجم: «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» ؛ دليل بطلان قول جهودان است... ديگر دليل است بر بطلان مذهب جَهْم كه گفت: خداى تعالى عالم است به علمى كه محدث، سهو بر او روا باشد.*** ششم قوله تعالى: «لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» ؛ دليل بطلان مذهب مفوّضه است كه گفتند: خداى تعالى تفويض خلق عالم كرد با شخصى محدث كه او را بيافريد و به نيابت خود بداشت. ... هشتم قولُهُ تعالى: «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» ، دليل مىكند بر بُطلان قول آنان كه گفتند خداى تعالى عالم است به علم... .* نهم قَوْلُهُ: «وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ» ، دليل بطلان قول كاهنان و منجّمان مىكند كه ايشان گفتند: ما غيب مىدانيم از سير كواكب بى اعلام خداى تعالى.** دهم قولُهُ: «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ» ، ردّ است بر مذهب فلاسفه كه گفتند: عالم خود زمين است و افلاك كه بدان محيط است في وراى آن چيزى نيست. نفى عرش و كُرسىّ و لوح و قلم كردند. (15)*** ۴۸۲. علامه شعرانى: * طبايعيانِ از فلاسفه آنهايند كه نسبت وجود اشياء به طبيعت دهند؛ مثلاً گويند به اقتضاى مزاج و طبع رحم، نطفه در آن انسان شود و طبيعت و مزاج خاك و آب و خورشيد دانه را بروياند. و الهيانِ از فلاسفه گويند نمىتوان اين افعال محكم و مصالح مُعظَم كه در انسان و غير آن به كار رفته به طبيعت نسبت داد. و حكيم سبزوارى در منظومه گويد: و قوّة تفعل شكلاً و خطط طبعا لَديهم و لدىّ ذا شطط (16)۴۸۳. ** و نيز دليل است بر ردّ قول بعض متكلمان كه پندارند وقتى چيزى موجود شد و خداوند ان را خلق كرد از خداى تعالى بى نياز مىشود و اگر خدا پس از خلقت آنهارا به حال خود رها كند به همان حال مىمانند؛ مثلا" انسان را پس از ولادت رها كند و آن را نمو ندهد و بزرگ نكند و غذا نرساند و ملك الموت نفرستد به همان حال كودكى زنده مىماند الى الا بد. و حكماى الهى و محققان اهل كلام گويند چنانكه ممكنات در اول خلقت محتاج به خدايند در بقا نيز محتاجند، مانند نور به چراغ، و معنى قيّوم همين است. (17)۴۸۴. *** سهو چنانكه گفتيم، در اصل لغت حاضر نبودن معنى است در ذهن. پس خواب هم سهو است و نفى خواب دليل نفى سهو باشد. و جهم بن صفوان همان است كه قضا و قدر الهى را نفى كرده. و تجويز سهو بر خداى تعالى ملازم با نفى قضا و قدر است. (18)۴۸۵. تفويض سخنى جاهلانه است و از ان برخاسته كه ممكنات را وجود فى نفسه و مستقل پنداشت. اما چنين نيست و هيچ چيز غير واجب تعالى وجود مستقل ندارد؛ چنانكه اگر خداى تعالى قطع فيض كند همه فانى شوند مانند دانههاى زنجير كه در يكديگر آويخته و دانه آخرين به سقف، اگر سقف آن دانه آخرين را نگاه ندارد اين دانهها نمىتوانند يكديگر را نگاهدارند. (19)۴۸۶. * يعنى به علم زايد بر ذات. و اين سخن صحيح نيست؛ زيرا كه خداى تعالى به ذات خود عالم است و علم عين ذات او است چون فاعل جاهل كه نداند چه مىكند مانند خورشيد كه نور مىدهد بى اختيار در فعل ناقص است. و خداى تعالى هر چه كند به علم و اختيار مىكند. ۲۰ ۴۸۷. ** و مانند اطبا كه گويند از علائم نبض و قاروره مرض مىشناسيم و از تقدمة المعرفه آگاه مىشويم كه مريض مىميرد يا شفا مىيابد و مانند پيشگوييهاى سياسى و اخبار جوى از باران و ابر و هر چه از علائم ظنّى دانسته شود. و اينان وقتى خطاكارند كه دعوى يقين كنند و خود را از خداى بى نياز دانند. ۲۱ ۴۸۸. *** نفى كردن چيزى ندانسته صحيح نيست و گويا لوح و قلم را تفسير به دو ملك كردند چنانكه صدوق در اعتقادات گفته ۲۲ و عرش و كرسى را تأويل به علم خداى تعالى، ۲۳ چنانكه در بعض روايات است. ۲۴
.
1) .روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۱.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۰.
3) .روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۳.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۱.
5) .روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۴.
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۲.
7) .روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۵.
8) .روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۷.
9) .منهج الصادقين، ج ۱، ص ۸۹ .
10) .منهج الصادقين، ج ۱، ص ۹۳ ـ ۹۴.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۴.
12) .روض الجنان، ج ۳، ص ۴۰۸.
13) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۵.
14) .روض الجنان، ج ۳، ص ۴۱۱ـ۴۱۳.
15) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۷. غرر الفرائد، غرر في القوى النباتية، ص ۸۸ .
16) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۸.
17) .اعتقادات، ص ۲۲، باب ۱۲.
18) .معانى الأخبار، ص ۲۹، باب معنى العرش و الكرسى، ح ۱.
19) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۲۹.
. .
. .
. .
. .
۲۵۶. «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»
روض الجنان: «وَ يُؤمِنْ بِاللّهِ» ، بيان كرديم پيش از اين كه: «ايمان» تصديق به دل، و «كفر» جحود به دل باشد. (1)۴۸۹. علامه شعرانى: ايمان همان تصديق به قلب است، اقرار به زبان علامت او است و عمل اثر و نتيجه آن و هيچ يك جز ايمان نيست به اجماع شيعه و در حق اليقين و بعض كتب ديگر چيز ديگر گفتهاند، (2)مقصودشان تفسير الفاظ حديث است نه تحقيق اقوال و بيان قول حق. و به هر حال، مخالفت مرحوم مجلسى و بعض محدثان ديگر را مضر به اجماع شيعه نتوان دانست. (3)روض الجنان: «بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى» ، به بند استوارتر. و «عُرْوَه» آنگلك باشد كه گوى گريبان در او افتد. (4)۴۹۰. علامه شعرانى: انكلك مصغر أنكل يا أنكله است و آن را در زمان ما مادگى گويند كه گوى يعنى تكمه را در آن اندازند و خاقانى در وصف خاتم انبيا صلىاللهعليهوآلهگويد: در جيب كمال آن مقدس گوى انكله است چرخ اطلس (5)روض الجنان: و او مانده بود. (6)۴۹۱. علامه شعرانى: يعنى خسته و كوفته از راه. ۷
.
۲۵۸. «...إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ...»
روض الجنان:... حمزه خوانده: رَبّى الَّذي يُحْيي و يُميتُ باِسْكانِ الياء... . (1)۴۹۲. علامه شعرانى: اتفاق همه مسلمانان است كه قرآن را به سماع بايد خواند نه هر چه جايز باشد در نحو و عربيت مانند ياء متكلم كه در كلام عربى جايز است به فتح خواندن و به سكون هم مانند «ربِىَ الذى» و «ربِى الذى» و «لا ينال عهدِىَ الظالمين» و «لا ينال عهدِى الظالمين» ، اما در قرائت قرآن جايز نيست مگر به همان وجه كه قرّاء خواندهاند. و ما در مقدمه تفسير منهج الصادقين (صفحه ۸) گفتهايم كه قرّاء در ۵۶۶ موضع «ياء» تكلم را ساكن خواندند بالاتفاق و در آن موارد فتح آن جايز نيست و در ۱۸ موضع به فتح خواندند بالاتفاق و در آنها سكون جايز نيست و در ۲۱۲ موضع بعضى به سكون خواندند و بعضى به فتح و براى ما متابعت هر يك جايز است. و بعضى فقهاى عصر اخير هر چه در عربى جايز باشد قرائت قرآن را به آن جايز مىدانند چون معصوم نبوده از بىخبرى گفتند قول آنان را مخالفت اجماع نتوان شمرد و اگر تتبع كتب علما كرده بودند چنين فتوا نمىدادند چنانكه اگر فارسى زبان نحو نخوانده فاعل را منصوب بخواند نبايد گفت اجماع نحويان بر رفع فاعل صحيح نيست. (2)روض الجنان:... «فَمَنْ غَلَبَ سَلَبَ». (3)۴۹۳. علامه شعرانى: هر كه پيروز شود جامه بر كند. (4)روض الجنان: خداى تعالى وحى كرد به فريشتهاى كه بر سَراشك موكّل است. (5)۴۹۴. علامه شعرانى: لغت «سر اشك» را در جاى ديگر نيافتيم غير اين تفسير و ضبط آن معلوم نيست و نمىدانيم چگونه تلفظ مىكردند. ۶
.
۲۵۹. «أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنّى يُحْيِي هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّاسِ»
روض الجنان: و علما خلاف كردند در آنكه آن گذرنده كه بود؟ قتاده و ربيع و عِكْرِمه و ناجية بن كعب و ضحّاك و سُدّى و سليمان بن يُربده و سالم الخواص گفتند: عُزير بن شرحيا بود و وهب بن منبّه و عبد الله بن عبيد بن عمر گفتند: اِرْمَياء بن جَلْقيّا بود. (1)۴۹۵. علامه شعرانى: يعنى حكايت زنده شدن عُزَير اتفاقى اهل تفسير نيست و دانستنِ شخص او را در مقصود تأثيرى نباشد و هر كه بود حاكى از قدرت پرودگار و دليل معاد است. (2)روض الجنان:... چون هفتاد سال برآمد، خداى تعالى فرمود پادشاهى را از پادشاهان پارس تا بيامد و بيت المقدّس را آبادان كرد... . (3)۴۹۶. علامه شعرانى: يهوديان در فلسطين دولتى داشتند و بُخت نصّر پادشاه بابِل بود، بر آنها تاخت و بيت المقدس را خراب كرد و بنى اسرائيل را اسير به بابل آورد و سالها گذشت تا پادشاه فارس به نام كوروش بر بابل مستولى شد و بنى اسرائيل را رخصت داد به ملك خود روند و معبد بسازند و ايرانيان اين پادشاه را نمىشناختند بلكه نام او را هم نشنيده بودند از تاريخ مملكت خود و پادشاهان خود بىخبر بودند. اما يهوديان آن عهد نام اين پادشاه را كوروش نوشتند. در عهد ما كه كتب فرنگى در ايران آمده و كتيبههاى قديم را خواندهاند صحت نقل يهود و تاريخ اين پادشاه و غلط بودن تاريخ ايرانيان عهد ساسانى معلوم گرديد. پس از اسلام مورّخان عرب به گمان آنكه هر قومى تاريخ خويش را بهتر مىداند تاريخ عجم را از ايرانيان فراگرفتند غافل از آنكه بيگانگان تاريخ ايران را مىدانند و خود ايرانيان نمىدانند، مگر ابوالفرج بن عبرى در تاريخ مختصر الدول و ابن خلدون در تاريخ خود اسامى سلاطين هخامنشى را از منابع ديگر غير ايرانى فراگرفته به طور صحيح آوردهاند. به هر حال، اين پادشاه پارس كوروش نام داشت و تكميل بناى بيت المقدس به امر پادشاهى ديگر شد از فارس از احفاد وى به نام ارتحششتاى كه يونانيان ارتاگزرسس گويند و بعضى گويند اردشير دراز دست او است از سلسله كيان. و عزير معاصر اين پادشاه بود. (4)روض الجنان:... در مدّت سى سال تا به از آنكه بود باز كردند. (5)۴۹۷. علامه شعرانى: بار ديگر ساختند. (6)روض الجنان: فاما قول آنان كه گفتند: عزير بود، خبرى است از موسى ابن جعفر عليهماالسلام.. (7). ۴۹۸. علامه شعرانى: در بعض روايات از امام محمد باقر عليهالسلام نقل كردند. و الله العالم. و اگر اين روايت صحيح باشد همين حكايت مشهور كه عُزيرْ از دنيا رفت و پس از صد سال زنده شد مقدم است بر قول آنان كه ارميا يا ديگرى را گفتند. (8)روض الجنان:... گفت: مرا خبر ده از آن دو برادر همشكم كه به يك شب از مادر جدا شدند و به يك روز با پيش خداى شدند، و چون بمردند يكى را دويست سال بود و يكى را صد سال. (9)۴۹۹. علامه شعرانى: يهود و نصارا در اين زمان گر چه عُزير را مىشناسند و او را كاتب تورات و عالم شريعت و احيا كننده دين موسى عليهالسلام مىدانند بعد از اسارت بابل اما برادرى براى وى نمىشناسند و اين حكايت مردن و زنده شدن وى را انكار دارند و گويند در كتب ما چنين حكايت نيست. و از اين روايت معلوم مىشود آن راهب نصرانى كه با امام محمد باقر يا امام موسى كاظم عليهالسلام مكالمه مىكرد بدان اقرار داشت، اما يهود و نصارا در عهد ما فراموش كردهاند. و امثال آن در ميان آنها بلكه در بين مسلمين هم بسيار است، مانند حكايت سلامان و ابسال كه ابو على بن سينا در اشارات بدان تمثّل جسته و آن را مىدانست و خواجه نصير الدين طوسى و امام فخر رازى با كمال احاطه خود اسم آنها را نشنيده، از آن خبر نداشتند تا پس از ساليان دراز حكيم طوسى حكايت آنهارا يافت. (10)روض الجنان: «بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ» و «بَلْ» براى اضراب باشد از اوّل، اَعْني عدول از كلام اوّل و كلامى ديگر پس از آن آغاز كردن. «لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ» ، صد سال است تا تو اينجايى... . (11)۵۰۰. علامه شعرانى: اگر بگويى: چون مردگان زنده شوند آيا عالم برزخ را فراموش مىكنند و عزير يا پيغمبر ديگر هر كه بود چون زنده شد ندانست چند سال گذشته است، گوييم: برزخ عالم ديگر است و بعث عالم ديگر و زمانها مطابق يكديگر نيست، چنانكه اگر كسى خواب بوده و بيدار شود، مدتى در خواب بر وى گذشته است براى حوادثى كه در خواب ديده و مدتى ديگر بر جسم او كه چند ساعت خواب بوده و او پس از بيدارى نمىداند چند ساعت خوابيد اما مدتى از تسلسل خوابهايى كه ديده است در خاطرش مصور باشد. پس زمان در عالم رؤيا براى حوادث خوابها چيز ديگر است و زمان عالم بيدارى چيز ديگر. (12)روض الجنان: «لَمْ يَتَسَنَّهْ» اَىْ لَمْ يَتَغيرْ. و طَلْحَة بن مُصرِّف در شاذّ خواند: «لَمْ يَسَّنَّه»، به ادغام «تا» در «سين»، و گفت: در مصحف اُبىِّ كعب چنين است، يعنى گشت سالها آن را بنگردانيده است. (13)۵۰۱. علامه شعرانى: يعنى «يَتَسَنّه» مشتق از سنه به معنى سال است و «لَم يَتَسنَّه» يعنى سالخورده نشده و تغيير نكرده است، با آنكه سالها بر آن گذشته است. (14)روض الجنان:... و بهرى دگر گفتند نظم آيت چنين است: فَانْظُر الى طَعامك و شَرابِكْ لَمْ يَتَسَنَّ وانْظُرْ اِلى حِماركَ وانْظُر اِلى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً ولِنَجْعَلَكَ آيَةً للنّاسِ. و به اين تعسّف حاجت نيست، چه ضرورتى نيست از فساد معنى و عدم استقامت او تا حاجت باشد به اين تقديم و تأخير. (15)۵۰۲. علامه شعرانى: ظاهر آيه با تفسير اول مطابقتر است؛چون اول فرمود: «وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ» ؛ حمار خويش را بنگر، و اين دلالت بر وجود حمار دارد. آن گاه فرمود: اين آيتى است و نشانه قدرت.پس از آن فرمود نظر كن به استخوانها و نفرمود به استخوانهاى حمار، و ظاهر آنكه استخوان ديگر بوده است. و مفسران نصارا و يهود آن را برخلاف ظاهر تأويل مىكنند گويند رؤياى نبوت بود، يعنى آن پيغمبر كه ارميا نام داشت در عالم مكاشفه استخوانهاى پوسيده را يافت كه زنده شدند و تاويل آن حيات بنى اسرائيل است و آزادى آنها از اسارت بابل و برگشتن به موطن خود و آباد شدن بيت المقدس پس از صد سال. و چند بار گفتهايم سخنان مفسران يهود و نصارا و حكايات و قصص ايشان اعتبار ندارد. (16)روض الجنان:... ضحّاك و ديگر مفسّران* گفتند: چون خداى تعالى او را زنده كرد... (17). ۵۰۳. علامه شعرانى: يعنى جماعتى از مفسران نه همه آنان؛ زيرا كه بسيارى قصه مردن و زنده شدن را به عُزير نسبت ندادند چنانكه گذشت و حكايت عزير اتفاقىِ آنان نيست. (18)روض الجنان:چون عزير با ده آمد نهاد ده* و محلّت از آن بگشته بود بر وهم** و به در سراى خود آمد و در بزد. (19)۵۰۴. علامه شعرانى: * يعنى وضع ده. ۲۰ ۵۰۵. ** يعنى به حدس و تخمين و خيال؛ چون كوچهها وضع ديگر داشت. ۲۱ روض الجنان:... پسرش گفت: عزير را خالى بود بر ميان دو كتف چون ستاره درفشان، بيامد و او را گفت: ميان كتف مرا بنماى. او جامه برداشت، آن خال پيدا شد و از آن خال آن حال پيدا شد ـ فَرُبَّ خالٍ يدُلُّ على حالٍ* ـ او را ميان كتف بود در زير جامه، و اين** را بر روى راست باشد ناپوشيده به جامه، على خَدّه الاَْيْمَنِ خالٌ...، «كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ» ۲۲ . ۲۳۵۰۶. علامه شعرانى: * چه بسا خال كه علامت است و دلالت بر حالى دارد. ۲۴ ۵۰۷. ** يعنى حضرت حجت عليهالسلام را. ۲۵
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۸ .
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۳۸.
3) .روض الجنان، ج۴، ص ۱۳.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۴۱.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۳.
6) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۴.
7) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۶.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۴۳.
9) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۹.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۴۴.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۴۵.
12) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۱.
13) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۴۶.
14) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۳.
15) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۴۸.
16) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۴.
17) .نور (۲۴): ۳۵.
18) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۵.
19) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۴۹.
. .
. .
. .
. .
۲۶۰. «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي...»
روض الجنان:... خداى تعالى او را بر سبيل تقرير گفت: «أَ وَ لَمْ تُؤمِنْ» ؛ ايمان ندارى به احياى مَوتى؟ با آنكه دانست كه او ايمان دارد، ولكن برا تقرير گفت تا او بگويد «بلى»، گفت: بلى ايمان دارم، و لكن تا دلم ساكن شود، يعنى آنچه به دليل مىدانم بر وجهى كه شك و شبهه را در او محال است به معاينه ببينم و به ضرورت بدانم تا علمم چنان شود كه شبهه را در او مجال نباشد. (1)۵۰۸. علامه شعرانى: نظير اين سخن در قصص انبياى ديگر نيز هست. حضرت زكريا از خداى تعالى فرزند خواست و خداوند به او وعده فرزند داد. آنگاه آيتى خواست از خداوند و خداوند بسته شدن سخن را بر وى آيت او قرار داد كه «آيَتُكَ أَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ» (2)». اگر از اول ايمان به قدرت خدا نداشت دعا نمىكرد و با آنكه ايمان داشت باز آيت طلبيد؟ و حضرت ابراهيم همچنين ايمان به قيامت داشت و آيت خواست. البته پيغمبران در صحت وحى خود شك ندارند و احتمال آن نمىدهند كه صدايى كه شنيدهاند از غيرِ خدا باشد يا آنكه مشاهده كردهاند به اراده غير خدا به آنها نموده شده و موافق واقع نباشد. حال آنها را به خويشتن قياس نبايد كرد، اما دور نيست كه تأكيد و تأييد خواهند براى تبليغ به ديگران و رسوخ و عزم ثابت در دعوت. واللّه العالم. (3)روض الجنان:... تو ملك الموتى؟ گفت: آرى. گفت: براى چه آمدهاى؟ گفت: آمدهام تا تو را بشارت دهم به خُلّت كه خداى تعالى تو را به دوست خود خواهد گرفتن... (4). ۵۰۹. علامه شعرانى: ملك الموت فرشتهاى است كه موجودات را به كمال خود مىرساند. (5)روض الجنان:... و امّا تأويل آيت آن است كه: حنَّ الْخَليل اِلى صُنْعِ خَليله وَلمْ يتَهِمْهُ، خليل را حنين و تاسه خواست. (6)۵۱۰. علامه شعرانى:تاسه به معنى شوق و رغبت است. سنايى گويد: يار هم كاسه هست بسيارىليك هم تاسه كم بود يارىروض الجنان:... عطاء خراسانى گفت: خداى تعالى وحى كرد به او كه چهار مرغ بگير: بطّى سبز و كلاغى سياه و كبوترى سپيد و خروسى سرخ. (7)** ۵۱۱. علامه شعرانى: * عطا بن يسار غير عطاء خراسانى و عطاء بن ابى رباح مكى است. (8)۵۱۲. ** در تورات سه حيوان پستاندار گوساله و بره و بزغاله و دو مرغ است و اين دليل بود كه قرآن از تورات مأخوذ نيست و اين كه حضرت رسالت تورات نخوانده بود چنانكه نصارا پندارند. و اگر چنين بود اين حكايات را مطابق تورات مىفرمود و علت نداشت پنج را به چهار و حيوان ديگر را به مرغ تبديل كند. و بايد دانست يهود و نصارا اين رؤيا را به مكاشفه انبيا تأويل مىكنند، نظير آنكه پيغمبر ما صلىاللهعليهوآله بهشت و دوزخ را در عرض ديوار مشاهده فرمود و حوض كوثر را در مسجد و جنازه ميتى در قبر ديد كه با حور العين معانقه مىكند. و يهود گويند تأويل اين مكاشفه براى ابراهيم عليهالسلام زيادت نسل و احياى دولت اولاد او است از مصر تا فرات. و به تفسير و حكايات آنها اعتبار نيست، تورات اغلاط بسيار دارد و ما در محلّ خود گفتهايم. و يهود گمان دارند خلقت جهان براى آن است كه آنها در زمين فلسطين ساكن باشند و همه مكاشفات و اخبار انبيا را به رجوع دولت خود تأويل مىكنند. (9)روض الجنان: ... جمله خصال ناپسنديده اين مرغان در تو است، پس از وجهى هر چهار مرغى، و از روى ديگر كه به كار ايشان باز نيابى و به جاى ايشان بنشايى و به رنج ايشان بنپايى*، هيچ مرغى نهاى تو، بوالعجب مرغى كه زينت طاووست نيست، و لكن رعونت او دارى...**. (10)۵۱۳. علامه شعرانى: * پاى و تحمل ندارى. (11)۵۱۴. ** كبر و خودپسندى. (12)روض الجنان: ايشان را با خود چفسان. ۱۳ ۵۱۵. علامه شعرانى: نزديك كن و ما امروز گوييم بچسبان. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۷.
2) .آل عمران (۳): ۴۱.
3) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۵۰.
4) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۹ـ۳۰.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۵۱.
6) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۰.
7) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۰؛ در چاپ مشهد «خروهى صُرخ» ضبط شده است.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۵۲.
9) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۱.
10) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۵۳.
11) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۴.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۵۴.
. .
۲۶۱. «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ...»
روض الجنان:... گفت: براى آنكه از رسول عليهالسلام شنيدهام كه: اَلْيَدُ الْعُلْيا خَيْرٌ مِنَ الْيَدِ السُّفْلى، گفت: دست زبرين بهتر از دست زيرين باشد، يعنى دست دهنده به از دست گيرنده باشد. (1)۵۱۶. علامه شعرانى: به قرينه عقلى تخصيص نص جايز است. پيغمبر فرمود دست بالا بهتر است يعنى آن دهنده كه پس نستاند و اگر پس بگيرد دست بالا نيست. (2)روض الجنان: كَكِجْ. (3)۵۱۷. علامه شعرانى: ككج و ككژ و ككش، تره تيزك است. (4)
.
۲۶۲. «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً...»
روض الجنان: به منّت منكد مكن. (1)۵۱۸. علامه شعرانى: منكد معيوب و غير رائج است. (2)
۲۶۴. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى...»
روض الجنان: و مراد از آيت آن است كه: صدقه چنان دهى كه خالى باشد از منّت و عارى باشد از اذيّت؛ چه اگر نه چنين باشد خود موقعى ندارد و به موقع قبول نيفتد، و لكن از روى ظاهر به آن ماند كه واقع شد و آنگه باطل شود، براى آنكه اگرنه چنين باشد احباط بود، و احباط باطل است بهنزديك ما. (3)۵۱۹. علامه شعرانى: نزديك ما يعنى در مذهب شيعه احباط باطل است و كسى آن را تجويز نكرده است مگر مرحوم مجلسى (عليه الرحمه) در بعضى كتب خود و سيد نعمت الله جزايرى متابعت او كرده است و قول آنان در مقابل اجماع علما قابل اعتبار نيست. (4)
.
۲۶۵. «...كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَيْنِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ...»
روض الجنان:... «فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَيْنِ» نافع و ابن كثير و ابوعمرو: «اُكْلَها» خوانند به تخفيف، و باقى به تثقيل. (1)۵۲۰. علامه شعرانى: يعنى به ضمّ كاف. (2)روض الجنان:... مُفَضَّل گفت: «اُكُل» بسيارى چيزى بود كه نافع بود آن را كه در او بود، يُقالَ: ثَوْبٌ كَثير الاُكُل، اَىْ كثيرُ الغَزل. (3)۵۲۱. علامه شعرانى: بسيارى نخ كه در جامه باشد سبب استحكام جامه است و گويند خوراك آن بسيار است و اگر چرم را به مازوى بسيار بپرورانند هم گويند خوراك بسيار دادهاند. (4)روض الجنان: چنانكه اين بستان آرد. (5)۵۲۲. علامه شعرانى: يعنى ثمره و ميوه آورد. (6)
۲۶۷. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمّا أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِيهِ إِلاّ أَنْ تُغْمِضُوا فِيهِ...»
روض الجنان:... قَيْس بن ابي غَرْزة الْغِفارىّ گفت: ما را در عهد رسول عليهالسلام در مدينه سمسار خواندندى. رسول عليهالسلام آمد و ما را نامى نهاد از آن بهتر، گفت: يا معشر التُّجار؛ اى جماعت بازرگانان! هذا الْبَيْعُ يَحْضُرُهُ اللغو والْكِذْبُ والْيَمينُ فَشُوبُوهُ بالصَّدَقَةِ؛ اين بيع را لغو و دروغ و سوگند در وى شود، آن را با صدقه به يك جا برآميزى. (7)۵۲۳. علامه شعرانى: در اسد الغابه از داود طيالسى عبارت پيغمبر صلىاللهعليهوآله را چنين آورده است: «يا معشَر التجّار انه يخالط بيعكم هذا الحلف فشوبوه بالصدقة». (8)غرض من از نقل آن بود كه تا اين حد نقل به معنى را با تغيير عبارت جايز مىدانستند و كسى از مسلمين اينگونه تغيير را منكر نشمرده است تا مرد نامجرّب و غير مطّلع نپندارد حفظ الفاظ روايت و ضبط آن مانند قرآن واجب است و مىتوان به هر كلمه و حرف و تقديم و تأخير و فتح و ضمّ آن استشهاد كرد. در قرآن به تمام حروف و خصوصيات عمل او احتجاج بايد كرد و در روايات صحيح به حاصل مضمون. (9)روض الجنان: امير المؤنين على عليهالسلام گفت، و حسن و مجاهد و ضحّاك كه: جماعتى بودند كه چون زكات يا صدقه خواستدندى دادن بگزيدندى، آنچه خيار بودى خود را باز گرفتندى، و آنچه رذال بودى صدقه را بنهادندى از هر جنسى... . (10)۵۲۴. علامه شعرانى: يعنى براى خود نگاه مىداشتند. و رذال جنس بد و سست است. (11)روض الجنان:... و بر اين قول «اِغْماض»، كنايت باشد از شرم، و بر قولهاى ميانين عبارت باشد از نقصان، و معنى آنكه خداى تعالى گفت: آنچه خود را نمىپسندى چرا مرا مىپسندى. ۱۲ ۵۲۵. علامه شعرانى: ميانين ترجمه اوسط است و قول اوسط قول بهتر و برگزيدهتر است و بيشتر اقوال ديگر را توان بر آن منطبق ساخت. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۵۹ .
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۶۹.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۶۰.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۷۰.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۶۳.
6) .اسد الغابه، ج ۴، ص ۲۲۳.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۷۲.
8) .روض الجنان، ج ۴، ص ۶۶.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۷۴.
10) .روض الجنان، ج ۴، ص ۶۸.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۷۵.
. .
۲۶۹. «يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً...»
روض الجنان:... ابن زيد گفت: مراد [از حكمت] عقل است. (1)۵۲۶. علامه شعرانى: حكمت همان است كه به لقمان داد و «القرآن يفسّر بعضه بعضاً». (2)و هميشه حكمت قرينه كتاب است، مانند «آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ» ». (3)كتاب آن است كه به وحى دريابند و حكمت آنكه به عقل. و در خبر آمده است كه لقمان را مخيّر كردند ميان نبوت و حكمت، او حكمت برگزيد. پس حكمت علم منقول نيست بلكه چيزى است كه انسان به عقل دريابد و شريعت سهل است آن را براى همه مردم فرستادند به زبان عامه، اما حكمت براى گروهى اندك «و يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ» (4)مانند «تُؤتِي الْحِكْمَةَ مَنْ تَشاءُ» (5)» و آن را كه دادند خير بسيار دادند. و آنها كه گفتند مراد از حكمت علم شرع است البته مقصود علمى است كه با تدبر و عقل و استدلال منطقى محكم باشد نه حفظ الفاظ و مفاهيم ظاهرِ آن؛ چون اين اندازه علم آموختن فريضه است بر همه مردم چنانكه فرمود: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم» (6)و غير آن است كه فرمود: «يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ» . و عقل راهى است براى شناختن حق و محصول آن حكمت است و شرع هم راهى است و محصول آن معلوم و هر دو به يك چيز منتهى مىشود؛ آنكه از متابعت عقل گمراه شود از نقصِ مجاهدت خود او است مانند آنكه در متابعت شرع گمراه گردد نه عيب عقل است و نه عيب شرع. (7)
.
۲۷۰. «وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَإِنَّ اللّهَ يَعْلَمُهُ...»
روض الجنان: و «نذر» بر وجوه باشد... و نذر ديگر نذر معصيت بود، و آن چنان باشد كه نذر كند با خدا كه واجبى نكند يا قبيحى بكند يا نذر كند كه هر گه كه او را معصيتى ميسّر شود كارى كند از خير، اين جمله نذر معصيت باشد، وفا كردن به او واجب نباشد. (1)۵۲۷. علامه شعرانى: و اصلِ اين نذر حرام است. (2)روض الجنان:... و به كفّارت يا بردهاى آزاد كند يا شصت مسكين را طعام دهد، يا دو ماه پيوسته روزه دارد بر سبيل تخيير، اين كفّارت نقض نذر باشد. (3)۵۲۸. علامه شعرانى: و بعضى كفاره يمين گفتهاند. (4)روض الجنان: بر آنكه بند نذر بر آن زند كه ترسد كه مبادا كه تقصير افتد در آن. (5)۵۲۹. علامه شعرانى: بند نذر زدن يعنى نذر بستن. (6)روض الجنان: عمرِ عبدالعزيز روايت كند كه يك روز عمر خطّاب پيرى را ديد از اهل ذمّت كه بر در سرايى سؤال مىكرد. عمر گفت: انصاف نيست كه ما از تو جزيت مىستديم تا جوان بدى، چون پير شدى صدقه به تو ندهيم، آنگه اجرايى پديد كرد از بيت المال... . ۷ ۵۳۰. علامه شعرانى: يعنى مصرفى معين كرد در ديوان براى صدقه اهل ذمه. ۸روض الجنان: مستبصر ظاهر ستر. ۹ ۵۳۱. علامه شعرانى: يعنى ظاهر الصلاح كه در ظاهر مستور و عفيفند. ۱۰
.
۲۷۳. «لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ»
روض الجنان: سعيد جبير گفت: اينان آنان بودند كه با رسول به جهاد رفتند مجروح و مبتلا و زمن شدند، نتوانستند جايى برفتن. و كسائى اين قول اختيار كرد براى آنكه محصر ممنوع بيمارى و زمانت بباشد، و محصور ممنوع دشمن باشد. (1)۵۳۲. علامه شعرانى: صحيح آن است كه لفظ قرآن را به عموم باقى گذاريم و همه اينها را مشمول دانيم؛ چون تخصيص بى علت جايز نيست. و هر كس در راه خدا از كسب واماند چنانكه در طلب علم كوشد مشمول آيه است. (2)روض الجنان: نه از آن بشكوهيد. (3)۵۳۳. علامه شعرانى: يعنى نترسيد و بيم نداشت. (4)روض الجنان: قاضى ابوالحسن علىّ بن عبدالعزيز الجرجانىّ. (5)۵۳۴. علامه شعرانى: قاضى رى بود در عهد صاحب بن عباد و صاحب را به او عنايت تام بود و در يتيمة الدهر گويد: ادب جاحظ را با خط ابن مقله جمع داشت و شيخ عبدالقاهر جرجانى به شاگردى او افتخار مىكرد. وى در ۳۶۷ يا ۳۹۲ درگذشت. ابن خلكان به اين قصيده او اشارت كرده گويد: از غايت شهرت حاجت به نقل آن نيست. و اگر گويى قاضى جرجانى شافعى بود و سلاطين آل بويه و صاحب بن عبّاد شيعى و شيخ صدوق و ديگر علماى شيعه در آن عهد در رى بسياربودند چگونه منصب قضا به فقيه شافعى دادند؟ در جواب گوييم: دربار آل بويه به غايت ترقى در علم رسيده بودند چنانكه نظير آن نه پيش از آن و نه پس از آن كسى نديده، حتى در يونان و روم نيز اجتماع انواع دانش و فنون ادب و علم مانند دولت آل بويه نبوده است از فلاسفه و اطبا و منجمين و شعرا و مورخان و ادبا و غير آنان، و به قاعده در تدبير ملك و سياست كشور نيز به غايت ترقى رسيده بودند و قاعده سياست و مملكت دارى آن است كه حكام و قضات در مرام و مذهب و عادات موافق عامه باشند و از آنها برگزينند و شيعيان در تعصب و جمود مانند اهل سنت نبودند و نفرت رعايا را از حكومت خود دوست نداشتند، قاضى را موافق عامه برگزيدند و ترويج مذهب شيعه به وجه ديگر مىكردند. (6)روض الجنان: زَوَر. (7)۵۳۵. علامه شعرانى: زور به معنى زبر است يعنى بالا. (8)روض الجنان: و رسول عليهالسلام گفت: لا تَزالُ المَسألَةُ بالعبدِ حتّى يَلقى اللهَ وَما فى وَجهِهِ مُضْغَةُ لَحْمٍ. (9)۵۳۶. علامه شعرانى: [ مُضْغَةُ را] بيشتر «مزعة» به زاى معجمه و عين مهمله روايت كنند. (10)روض الجنان:... اصحاب صُفّه را حاجتى ماسّ پيدا شد. (11)۵۳۷. علامه شعرانى: كشنده و وادارنده به سؤل. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۸۶ .
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۸۵.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۸۷ .
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۸۶.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۸۸ .
6) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۸۶ـ۳۸۷.
7) .روض الجنان، ج ۴، ص ۹۳.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹۰.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹۰. رك: مسند احمد، ج ۲، ص ۸۸ ؛ النهاية فى غريب الحديث، ج ۴، ص ۳۲۵، «مزع».
10) .روض الجنان، ج ۴، ص ۹۵.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹۳.
. .
۲۷۵. «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاّ كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ...»
روض الجنان: و رِبا نباشد الاّ در مكيلات و موزونات بهنزديك ما. (1)۵۳۸. علامه شعرانى: ربا به معنى افزونى و زيادتى است و چون به اجماع مسلمانان جايز است چيزى را بفروشند به بهاى بيشتر يا كمتر از قيمت المثل آن، پس هر زيادتى حرام نيست مطلقاً، و در آنكه حرام است خلاف كردند چنانكه مؤلّف نقل فرمود. و بايد دانست دو چيز را وقتى توان به يكديگر قياس كرد و گفت اين بيش از آن است كه فى الجمله مشترك باشند اگر يك جنس باشند و به يك قيمت، واضح است؛ چنانكه گويند پنج من گندم بيش از چهار من است از آن اما با اختلاف جنس مانند گندم و خرما يا با اتحاد جنس و اختلاف قيمت مانند صنفى برنج با صنف ديگر واضح نيست. (2)روض الجنان: سر به سر و دست به دست. (3)۵۳۹. علامه شعرانى: سر به سر يعنى مساوى و دست به دست يعنى نقد. (4)روض الجنان:و انواع خرما به مثابت يك جنس باشد، تفاضل در او روا نبود. و حكم انواع مويز هم اين است هم از يك جنس باشد در اين باب، و آنچه معدود باشد زيادت در او نشود بيع او متفاضل روا بود، ولكن به شرط آنكه نقد باشد* و فروع اين و شعبش در كتب فقه مشروح باشد و اين قدر كفايت است اينجا**. (5)۵۴۰. علامه شعرانى: * خلاصه سخن مؤلّف آنكه نسيه ربا است مگر آنكه از يك جانب طلا و نقره باشد و طرف ديگر كالايى غير نقدين. پس طلا و نقره را نسيه به يكديگر مبادله كردن ربا است و هم ساير اجناس را، چه مكيل و موزون باشد و چه معدود، حتى با اختلاف جنس، مثلاً مبادله گندم به خرما چون نقد باشد اگر چه به وزن مختلف باشند صحيح است و به نسيه صحيح نيست و مبادله گندم به گندم بايد نقد باشد بى زياده و نقصان. و شايد علت آنكه نسيه را ربا گفتند آن است كه چون دو جنس را دو كس با هم نقد مبادله كنند مقدار ماليت جنس و احتياج خود را مىسنجند و مبادله به سود هر دو طرف واقع مىشود و زيادتى نيست. اما آنكه اجل دارد و بعد از مدتى بايد ادا شود مقدار ماليت جنس و احتياج دهنده و گيرنده به آن در زمان مؤخر غالباً معلوم نيست و اگر يك طرف طلا و نقره باشد و طرف ديگر جنس ديگر، مقدار ماليت طلا و نقره نوعاً ثابت و معلوم است و سنجش مال ديگر نسبت به آن معلوم. (6)۵۴۱. ** مذهب مؤلّف در فروع ربا موافق بيشتر بزرگان طائفه شيعه (ايّدهم الله) است، اما بسيارى از متأخّرين در بعض مسائل آن مخالفند، از جمله نسيه در مبادله دو جنس را ربا نمىدانند مگر در زر و سيم. و چون روايات در منع بسيار است احتياط شديد بايد كرد و از نسيه احتراز بايد جست مگر آنكه يك طرف معامله طلا يا نقره باشد. (7)روض الجنان: ... ابُو سعيد خُدرى روايت كند در حديث معراج كه رسول عليهالسلامگفت: شب معراج كه مرا به آسمان بردند جماعتى را ديدم شكمهايشان بر آماهيده، هر شكمى چندِ* خانه بزرگ بر رهگذر آل فرعون افتاده و...چون به ايشان رسيدندى، ايشان خواستندى كه از راه ايشان برخيزند چندان كه جهد كردندى نتوانستندى، و هرگه كه برخاستندى با جاى افتادندى... من گفتم: يا جبريل! اين افتادگان كيند؟ گفت: اينان آنانند كه در دنيا ربا خوردندى. (8)** ۵۴۲. علامه شعرانى: * به اندازه. (9)۵۴۳. ** اينها در عالم برزخ بودند و از آن بيرون شكم درون آن آشكارا بود جهت آنكه اجسام برزخى چنين است و از نبودن احشاء حيات از آنها زايل نمىشود؛ چون روح و حيات در عالم برزخ تابع سلامت بدن نيست مانند دنيا بلكه روح به خود باقى است و قوام بدن بدو است. (10)روض الجنان:... حق تعالى رد كرد برايشان و گفت: اين تحليل و تحريم به مصالح تعلّق دارد، و شما مصالح و عواقب امور نشناسيد، خداى تعالى بيع حلال كرده است و ربا حرام، براى آنكه در اين مصلحت است و در آن مفسده از وجهى كه شما ندانيد. (11)۵۴۴. علامه شعرانى: اگر گويى: اكثر مردم مسلمان اكثر مصالح احكام را نمىدانند پس بايد در آخرت مانند رباخواران ديو زده محشور شوند، گوييم: گرچه مسلمانان مصالح احكام را نمىدانند اما انكار آن نكنند و جهل آنها جهل بسيط است برخلاف اين رباخواران كه انكار مصلحت مىكنند و آنكه عذاب آنها است جهل مركب است. (12)روض الجنان:... پس بيع هم رباست، چون اين رواست آن نيز روا بود. خداى تعالى برايشان رد كرد كه اين نه كارى است كه مقاييس را در او راه بود، بيع براى آن حلال است كه من حلال كردم، و ربا براى آن حرام است كه من حرام كردم. (13)۵۴۵. علامه شعرانى: نه به انكار حسن و قبح عقلى، بلكه چون من عالمترم به مصالح و مفاسد اعمال. و زنادقه و ملاحده عهد ما نظير همين سخن كفار و مشركين درباره ربا مىگويند و بر اسلام طعن مىزنند كه ربا از حوايج زندگى امروز است مانند بيع و معاملات ديگر و بى بانك و معاملات بانكى داد و ستد بازرگانى محال است. و گويند در صدر اسلام در عربستان ممكن بود بىربا تجارت كردن و در اين عهد ممكن نيست و ملاحده در اين سخنان متابعت نصارا مىكنند به تقليد و سيد احمد خان هندى در تفسير خود انكار حرمت ربا كرده است. (14)و ما گوييم همه معاملات بانكى موجب ربا نيست و آنها موجب ربا است چنان ضرورت بدان نيست كه از ترك آن تجارت باطل شود. ۱۵ روض الجنان: گذشته با روى او نياورد. ۱۶ ۵۴۶. علامه شعرانى: يعنى گذشته را به ياد او نياورد. ۱۷ روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: معنى «يَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا» ، آن است كه از سبب ربا، خداى تعالى از زكات و صدقه و قرُبات و برّ و صله رحم كه او كند نپذيرد... . ۱۸ ۵۴۷. علامه شعرانى: دو عيب از عيوب ربا به هيچ عمل صالح جبران نپذيرد: يكى آنكه گيرنده وام آن را در مصرفى به كار مىاندازد مانند تجارت و صنعت كه احتمال ضرر و نفع هر دو در آن هست اما براى دهنده وام احتمال ضرر نيست. دوم آنكه گيرنده وام عمل خود را با سرمايه ضميمه مىكند، برخلاف دهنده وام. زارع تحصيل ماده غذا و لباس مىكند و صنعت گر آن را به صورت مفيد و نافع در مىآورد و تاجر در دست رس مردم مىگذارد اما رباخوار بيكار است. ۱۹
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۰۰.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹۵.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۰۱.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹۶.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۰۲.
6) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۰۳.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹۷.
8) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۰۴.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹۸.
10) .رك: تفسير القرآن و هو الهدى والفرقان، بخش دوم، ص ۳۲۶ ـ ۳۳۶.
11) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۰۵.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۳۹۹.
13) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۰۶.
14) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۰۰.
. .
. .
۲۸۱. «وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»
روض الجنان:... ابوصالح روايت كند از عبداللهِ عبّاس كه گفت: چون آيت فرود آمد، جبريل عليهالسلام گفت، خداى تَعالى مىفرمايد كه: اين آيت بر سر دويست و هشتاد آيت از سورة البقرة بنه... . (1)۵۴۸. علامه شعرانى: تأييد آن مىكند كه سورههاى قرآن را خود پيغمبر صلىاللهعليهوآله به دستور جبرئيل مرتب كرد. و بقره همين اندازه آيه داشت كه هست و اين معنى در احاديث متواتر است كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله نام سورههاى قرآن را مىبرد و اسامه را بر لشكرى امير ساخت، چون سوره بقره از حفظ داشت و در قرآن كريم است «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» (2)يا «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ» (3). و اينكه بعضى اهل حديث گويند قرآن آيات متفرقه بود بعد از رحلت آن حضرت جمع كردند صحيح نيست شايد سورهها را در مصحف جمع كردند نه آيات را در سور. (4)
.
۲۸۲. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ... فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ...»
روض الجنان: «فَاكْتُبُوهُ» ؛ بنويسى آن را كه داده باشى اگر قرض باشد و اگر بيع سَلَم براى آنكه تا در او شكّى و شبهتى و خلافى و جحودى نرود. خلاف كردند در اين امر كه بر وجوب است يا ندب. مذهب اهل ظاهر آن است كه: بر وجوب است. (1)۵۴۹. علامه شعرانى: اهل ظاهر كسانى هستند در شيعه و اهل سنت كه به ظاهر لفظ اعتماد مىكنند و به قرائن عقلى و سيره و اجماع و هر چيز غير محسوس كه ادراك آن محتاج به تدبر و فكر و عقل است اعتماد ندارند. و به عبارت ديگر عقلشان ضعيف است و به عقل خود اعتماد ندارند اما به الفاظ قرآن و حديث كه به قوه باصره و سامعه ادراك مىشود اعتماد دارند. و نوشتن دَيْن در اينجا به قرينه عقلى مستحب است و به ظاهر لفظ واجب. (2)روض الجنان: راستان. (3)۵۵۰. علامه شعرانى: صحيح و درست. (4)روض الجنان: «اَوْ ضَعيفاً» ؛ يا پيرى خَرِف. سُدّى و ابن زيد گفتند: عاجزى كم عقل. (5)۵۵۱. علامه شعرانى:حق آن است كه سفيه ناتوان است در عقل و ضعيف ناتوان در عمل «و لا يستطيع» آنكه به علت خارجى غير ضعف ذاتى نتواند املا كند. (6)روض الجنان: و ابوثَوْر و عثمان البَتَي و شُرَيح و انس بن مالك و ابن سيرين با ما موافقند در اين، و تمسّك فقها باضافه في قَولِه: «مِنْ رِجالِكُمْ» در آنچه آزادى شرط است معتمد نيست... . (7)۵۵۲. علامه شعرانى: يعنى چون رجال را اضافه به ضمير «كم» كرد و فرمود مردان شما دلالت بر آن دارد كه بايد آزاد باشند و گر نه مردان ما نيستند. و مؤلّف جواب مىدهد كه بندگان هم از مردان مايند چون در اضافه ادنى مناسبت كافى است. (8)روض الجنان:... آنگه پيش شُرَيح رفتند. امير المؤمنين عليهالسلام بر او دعوى كرد، شُرَيح گوا خواست. اميرالمؤمنين حسن على را بياورد تا گواهى داد. شُرَيح گفت: به يك گواه حكم نكنم. او قنبر را بياورد تا گواهى داد، گفت: به گواهى بنده حكم نكنم. اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: قَبَّحَكَ اللّهُ، در اين حكم سه بار جور كرى: اوّل آنكه از امام گواه خواستى، دگر آنكه گفتى: به گواهى حسن تنها حكم نكنم، دگر گفتى: به گواهى بنده حكم نكنم ندانى كه گواهى بنده براى خواجه مقبول باشد بر او مقبول نباشد! ندانى كه رسول عليهالسلام به گواهى من تنها حكم كرد آن روز* كه بر خالدِ وليد گواهى دادم، و گفت: گواهى مردى قرشى به گواهى هفت مرد باشد** كه نه از قريش بود، و گواهى تو اى على به گواهى هفت قرشى است... . (9)۵۵۳. علامه شعرانى: * تحقّق عدالت در كسى نزد شيعه دشوارتر است از آنكه ديگران گويند. ما چنان عدالتى در شاهد معتبر دانيم كه اگر خويش و برادر و فرزند و پدر هم باشد مطمئن باشيم شاهد مراعات نسب نخواهد كرد، اگر دشمن وى بود چنان متصلّب است كه به نفع او هم شهادت خواهد داد. و بعضى كه شهادت خويش را براى خويش و شهادت بيگانه را به ضرر دشمن او قبول نمىكنند براى آن است كه در عدالت مسامحه كرده و آن سختى و صلابت كه ما در عدالت معتبر مىشماريم آنها معتبر نشمردهاند. ما گوييم بايد شاهد در عدالت چنان باشد كه اگر به نفع برادر و به ضرر دشمن خود هم شهادت دهد مطمئن باشيم راست مىگويد. (10)۵۵۴. ** ظاهراً در عبارت سقطى است به اين مضمون: ديگر ردّ شهادت قريشى كردى با اينكه رسول صلىاللهعليهوآله به گواهى يك قريشى حكم كرد. و پيش از اين گفتيم هيچ يك از فقها نديديم بدين روايت اعتماد و بدان عمل كرده باشد و شهادت قريش نزد فقها مانند شهادت ديگران است. (11)روض الجنان:... «ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ» «ذا» اشارت است و «كاف» خطاب، يعنى آن، اى جماعت مخاطبان به دادتر بود و به عدلتر... . ۱۲ ۵۵۵. علامه شعرانى: با اين همه تأكيد در نوشتن نوشته را حجت نكردند تا شاهد بدان منضم نشود، لذا پس از كتابت فرمود شاهد گيريد. و فايده نوشته يادآورى شهود است كه چون خط بينند دين را به ياد آرند نه مانند عهد ما كه نوشته تنها را كه بهامضاى مديون مسمّى باشد حجت گيرند. و نظير اين دستور اذان است با آن همه تأكيد آن را حجت نكردند بلكه براى يادآورى و تنبيه براى تجسس و تفحص وقت بدان امر كردند. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۲۵.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۱۰.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۲۶؛ در چاپ مشهد «داستان» ضبط شده است.
4) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۲۷.
5) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۱۱.
6) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۲۸.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۱۲.
8) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۳۲.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۱۴.
10) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۳۶.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۱۷.
. .
. .
۲۸۳. «وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ...»
روض الجنان: «فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ» ... وَهُو جَمع رَهْنٍ كَنَعْل ونِعالٍ، وبَغْلٍ وبِغالٍ،... . و رُهُنْ جمع الرِهانِ وهُو جَمْعُ الجَمعِ قالَهُ الفرّاء والكِسائى. و ابو عبيد گفت: جمع رهن باشد، و در كلام عرب هيچ اسم نيست على فَعْل، و جَمْعه على فُعُلْ الاّ هشت حرف... . (1)۵۵۶. علامه شعرانى: از فوايد نادره اين كتاب است كه در جاى ديگر نتوان يافت و فوايد ادبى امثال اين بسيار است رزقنا الله التوفيق لضبطها و الإشارة إليها. و در شرح رضى دَهن و دُهْن آورده است و احتمال تصحيف دارد. (2)روض الجنان: و سعيد بن مرجانه گفت: بهنزديك عبداللهِ عمر حاضرم بودم، اين آيت برخواند... . (3)۵۵۷. علامه شعرانى: مرجانه نام مادر او است و پدرش عبدالله نام داشت. سه سال پيش از سنه صد از دنيا رفت. (4)
۲۸۴. «...وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ...»
روض الجنان: و عقاب فُسّاق بهنزديك اهل وعيد چنين نيست، و آنچه گفتيم در آنكه آيت محكم است و منسوخ نيست قول قومى است از اهل معانى كه گفتند: دل را نيز فعلى هست كه حوالت بدوست في قَوْله تعالى: «بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ» . (5)۵۵۸. علامه شعرانى: گروهى از مردم كه ادراك معانى غير محسوس بر آنها دشوار نباشد اهل معانى گويند و گروه ديگر كه بر آنها دشوار بود اصحاب حس گويند: آنچه از اعمال به چشم آيد و به حواس ادراك شود در شمار آرند و آنچه محسوس نباشد؛ مانند نيت و ظنّ بد و اعتقاد باطل و عجب و ريا در شمار عمل نيارند و از علوم هم آنچه به حس درآيد صحيح و محكم شمارند و آنچه به عقل ادراك شود از خرافات و اوهام دانند، حديث را به گوش شنوند و يا نقش كتابت آن را به چشم بينند و تعلم آن را خلاف طبع خويش نيابند، اما اصول را بايد به اعتبار و منطق و عقل دريافت. آن را اضلال و خلاف طريقه آل محمد عليهمالسلام دانند. و اينها را اهل ظاهر گويند. (6)روض الجنان: گريوان. (7)۵۵۹. علامه شعرانى: گريبان است. (8)روض الجنان:قول النَّبي عليهالسلام: نيَّة الْمُؤمنِ خَيْرٌ مِنْ عَمَلِهِ، براى آنكه عمل را فتور دريابد و نيّت را فتورى در نيابد. (9)۵۶۰. علامه شعرانى: عمل متعلق به جوارح است و قواى جوارح كه بدان عمل صادر مىشود از انسان قواى طبيعى است و قوه نفسانى معارض آن است و از مزاحمت آنهاكلال عارض مىشود؛ مانند آنكه كسى خواهد به بلندى بالا رود و قواى بدنى بر خلاف اراده او مايل به زير است، اما نيت از خودِ نفس است نه قوه معارض آن. (10)
.
. .
۲۸۵. «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤمِنُونَ...»
روض الجنان:... و در خبر است كه اين دو آيت شب معراج فرود آمد بر رسول عليهالسلامدر زير عرش، چون حق تعالى گفت: يا محَمَّد! سَلْ تُعْطَ؛ بخواه تات بدهند، گفت: اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللهُ وَحْدَهُ لا شريكَ لَهُ واَشْهَدُ اَنَّ محَمَّداً عَبْدُهُ ورَسُولُهُ [اَشْهد اَنّ عليّا وليُّهُ ووَصيُّهُ]. (1)۵۶۱. علامه شعرانى: روايت آميخته است از تشهد به طريقه اهل سنت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام بر طبق اعتقاد مردم شيعى. چون اهل سنت السلام عليك و السلام علينا را پيش از تشهد مىخوانند و موافق روايات اهل بيت سلام پيش از تشهد روا نيست و بايد شهادتين گفت و صلوات بر پيغمبر و آل او فرستاد و هيچ سلام نگفت در ركعت دويم و در ركعت چهارم هر سه سلام پس از شهادتين است. و اهل سنت در ركعت دوم هم دو سلام را پيش از شهادتين مىگويند و «السلام عليكم» را در ركعت آخر پس از تشهد. و عجب است كه در ميان شيعه هيچ كس شهادت به وصايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را واجب نداند و اين روايت جزء قرار داده است. گويى اصل روايت از اصل سنت بوده است موافق مذهب آنها در تشهد و يك تن شيعى متعصّب و جاهل شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر آن افزوده است غافل از اينكه اين روايت اصلاً موافق مذهب اهل بيت عليهمالسلام نيست. (2)
۲۸۶. «لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ ...رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً ...»
روض الجنان: «لَها ما كَسَبَتْ» ، گفت: او راست آنچه كرد از خير. و «كَسْب» در لغت هر فعلى باشد كه به او جَرّ منفعت كنند، براى اين مرغان صيد كننده را كَواسب خوانند... و دون اين تفسير كه گفتيم كه اهل لغت دانند و شناسند معقول نيست. (3)۵۶۲. علامه شعرانى: مقصود كسبى است كه اشاعره گويند و مانند كلام نفسى معقول نيست و قرآن را نمىتوان بر معنى نامعقول كه در لغت عرب نيامده حمل كرد. (4)روض الجنان: «اِنْ نَسَيْنا» ؛ اگر فراموش كنيم. «نِسيان» ضدّ ذكر باشد. كلبى گفت: بنى اسرايل هر گه كه چيزى فراموش كردندى از آنچه ايشان را فرموده بودند، يا خطايى كردندى، خداى طعامى يا شرابى برايشان حرام كردى. و اگر اين قول درست باشد بر وجه تغيّر مصلحت باشد نه بر وجه عقوبت، كه عقوبت مضرتى محض باشد مستحق مقارن با استخفاف و اهانت. (5)۵۶۳. علامه شعرانى: يعنى مؤاخذه كردن بر خطا و نسيان و هر عمل كه بى اختيار صادر گردد در عقل قبيح است، چه در شريعت اسلام و چه شريعت حضرت موسى عليهالسلام. بعضى جواب دادند كه در شريعت آنان پس از خطا و نسيان چيزى از مباهات حرام مىشد و اين قبيح نيست و مؤاخذه هم نيست، مثل آنكه در حال احرام صيد حلال حرام مىگردد به مصلحتى. و بهتر آن است كه بگوييم بر آنها در خطا و نسيان كفارتى متعلق مىشد از قربانى و غير آن؛ چنانكه در مذهب ما در قتل خطا كفاره است و به قول بعضى آنكه خوابش ببرد و نماز عشا نخواند به كفاره آن روز بعد را روزه بدارد. و كفاره خطا در شريعت حضرت موسى بسيار بود و در مسلمانان نادر است. (6)روض الجنان:... و بعضى دگر گفتند: مراد به «اضر» ثقل است؛ بار خدايا بار گران در تكليف بر ما منه چنانكه بر آنان نهادى كه پيش ما بودند، و آن آن بود كه در اخبار مىآيد كه: خداى تعالى در شبان روز پنجاه نماز بر امّت موسى نهاد، و ايشان را به زكات ربع مال فرمود دادن، و چون جامهشان پليدى رسيدى ببايستى بريدن* و نمازشان جز در مسجد روا نبودى، و چون آب نيافتندى، تيمّم روا نبودى ايشان را. و چون گناهى بكردندى، علامت آن گناه بر روى ايشان پديد آمدى. و چون در سراى به معصيتى مشغول شدندى، بر در آن سراى به خطّى روشن پيدا شدى كه: فلانان در اين سراى فلان كار مىكنند، و اين قول عطا و مالك بن انس و مورَّج و قُتيبى و ابن الانبارىّ است**. (7)۵۶۴. علامه شعرانى: * اين روايت به عقل نزديكتر از آن است كه گوشت تن خود را به مقراض مىبريدند. و به گمان من «قطعوه» يعنى جماعت بنى اسرائيل زن يا مرد نجس را از جماعت خود بيرون و قطع علاقه مىكردند، در مسجد و جماعت راه نمىدادند و با آنها در يك خانه نمىماندند و معاشرت نمىكردند؛ چنانكه هنوز با زن حائض چنين رفتار مىكنند. آنگاه بعضى روات نقل به معنى كرده است چنانكه به عقلش رسيده. (8)۵۶۵. ** اينان قولشان حجت نيست و روايت ضعيف است. (9)روض الجنان: يكى از جمله صالحان نام او خبّاب گفت: به مجلس ذوالنّون مصرى حاضر آمدم در فُسطاط مصر، حَزْر كردم حاضران را كه هفتاد هزار مرد بودند. او در محبّت خداى سخن گفت يازده جنازه برگرفتند [از مجلس او]. (10)۵۶۶. علامه شعرانى: پيش از اين گفتيم مؤلّف كتاب از گفتار مشايخ صوفيه بسيار در اين تفسير آورده است؛ چون در آن عهد تنفر علماى شرع از تصوف و احتراز متصوفه از علماى شرع مانند عهد ما نبود و هر چه متضمن عبرت و موعظه و تعليم راه خدا و تذهيب نفس باشد روايت مىكردند از هر كس، و سخن از عشق حقيقى و محبت خدا هم مخالفت مذاق اهل شرع نيست. (11)روض الجنان: آتش تاغ از داغ فراق آسانتر است. ۱۲ ۵۶۷. علامه شعرانى: «تاغ»، فارسى درخت غضا است. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۵۲؛ عبارت داخل قلاب در چاپ مشهد در پاورقى آمده است.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۲۷.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۵۵.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۲۹.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۵۶.
6) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۵۷ ـ ۱۵۸.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۳۰.
8) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۳۱.
9) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۵۹؛ عبارت داخل قلاب در چاپ مشهد نيامده است.
10) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۶۰.
11) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۳۳.
. .
. .
. .
سوره آل عمران«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
۱. « الم »
روض الجنان: ابو جعفر يزيد بن الْقَعْقاع خواند: «آلم» مفصول، و جمله حروف تهجّى چنين خواند. و باقى قراء موصول خواندند. (1)۵۶۸. علامه شعرانى: يعنى اگر بر «الم» وقف نكنيم و پس از اداى اين حروف بىفاصله اللّه را بخوانيم در ميان قرّاء خلاف است: ابوجعفر گويد: الف لام ميم اللّه به سكون ميم و فتح و قطع همزه الله و ديگران گويند «الف لام ميملّاهُ». و اينان خلاف كردند كه فتحه ميم از كجا آمد: يكى گويد چون خفيفترين حركات فتحه است آن را برگزيدند، و ديگرى گويد فتحه همزه الله به ميم نقل شد. (2)
۳. «نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الاْءِنْجِيلَ»
روض الجنان: گفتهاند: تورات به عبرانى «تورُ وتو» باشد و معنيش شريعت باشد*. و انجيل، افعيل باشد منَ النَّحل وهُوَ الخُرُوج؛ بيرون آمدن باشد، و فرزند را از اينجا «نَجْل» خوانند كه از شكم مادر بيرون آيد، و گفتهاند: هُوَ مِنَ النَّجلْ، اصل او از نَجَلْ است و آن فراخ چشمى باشد، يُقالُ: طَعْنَةٌ نَجْلاءُ وعَيْنٌ نجَلاءُ، اَىْ واسعَةٌ، بارى آنش چنين خواند كه آن شرعى بود كه خداى تعالى برايشان مُوَسَع كرد، و گفتهاند: به سريانى انگليون باشد. (3)** ۵۶۹. علامه شعرانى: * تورات از عبرى مأخوذ است و آن به معنى شريعت است و اشتقاقات ديگر صحيح نيست. (4)۵۷۰. ** انجيل معرّب از كلمه يونانى است اوانگليون به معنى بشارت و اين اشتقاقات كه گفتهاند هيچ يك صحيح نيست. و چون پس از غلبه اسكندر بر جهان، علوم و آداب و زبان يونانى در مشرق رواج يافت مانند غلبه مسلمانان كه سبب رواج زبان عربى گرديد، در عهد حضرت عيسى عليهالسلام علما در هر فن بايد زبان يونانى بدانند و حواريون هم تاريخ حضرت عيسى عليهالسلام را به زبان يونانى نوشتند و نام يونانى به آن نهادند و آن كتب را از آن جهت بشارت ناميدند كه حضرت مسيح عليهالسلام بشارت داد ملكوت خدا نزديك است به عقيده آنان و به عقيده ما چون بشارت داد به آمدن پيغمبر آخر الزمان صلىاللهعليهوآله: «وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» (5). و ملكوت خدا هم به بعثت او كامل گشت چون ملكوت خدا- يعنى سلطنت خدا- به معنى رواج خداپرستى است كه پيش از آن خاصّ يهود بود و ساير امم از آن خبر نداشتند و پس از آن ساير امم به تدريج به دينِ توحيد درآمدند تا امروز. (6)روض الجنان:... آنگه جوف تو قصرى مجوّف كردم و در او از صدر تو ملكى ساختم و از دل تو در او سريرى نهادم. و بر آن سرير لابَل در سر آن سرير ـ از تامُور دلت اميرى نشاندم، آن تامور مأمور من است و آمر تو است و امير تن است... . (7)۵۷۱. علامه شعرانى: تامور به معنى وزير پادشاه و به معنى نفس يعنى خون دل و كنايه از روح و جان است و گويند: «عرفته بتامورى»، يعنى عقل خود را به او شناسانديم و چون روح در بدن آدمى بسته به خون دل است به علاقه و حال و محل، تامور و نفس گويند و از آن روح خواهند و تعلق او به دل نظير تعلق ملائكه به زمين و آسمانها است نه به حلول و تمكن چنانكه به چشم ديده شود، بلكه مجرد را به ماده انواع علاقه ممكن است: نوعى تعلق نفس به بدن و نوعى تعلق ملائكه مدبّرات به اشياء و ملائكه مصورّه به جنين و غير ذلك. (8)روض الجنان: حق تَعالى از حكمت خود روا نداشت كه هفت عضو تو بىرئيسى بگذارد، كى روا دارد كه هفت اقليم بى امامى رها كند! زمانه را امام بايد، و رعيّت را راعى، و گوسفند را شبان، و تو مكلّف به آنكه بشناسى كه از اصول اسلامى اصلى است، و از قواعد ايمان قاعده... . (9)۵۷۲. علامه شعرانى: روش حكومت از بزرگترين مسائل بشرى است و خداى تعالى كه براى هر كار كوچك دستورى فرمود، محال است براى بزرگترين كار مردم دستورى نفرموده و ارادهاش به روشى خاص كه بهتر از همه است تعلق نگرفته باشد. و در مذهب ما براى سياست و تدبير خلق امام معصوم بايد كه حكم الهى را بداند و احكام را موافق دستور خدا اجرا نمايد و هواى خويش را به جبر انفاذ نكند و انواع ديگر حكومت خالى از نقص و عيب نيست و محل تحقيق آن جاى ديگر است. اللّهم أرِنا الطلعةَ الرشيدةَ و الغُرّة الحَميدة. ۱۰
.
. .
. .
۷. «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ ... ...»
وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ» . روض الجنان: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ» ؛ او آن خدايى است كه كتاب قرآن بر تو كه محمّدى فرو فرستاد، هرچه حق تعالى در قرآن قرآن را به آن خواند و وصف كرد از انزال و تنزيل و وحى و كلام و كتاب و آنچه مانند اين است همه دليل حدوث است، هيچ مُخَيِّل قديم نيست. (1)۵۷۳. علامه شعرانى: متكلمان صدر اسلام اختلاف كردند كه قرآن قديم است يا حادث و عامه مردم قديم بودن قرآن را پذيرفتند و حدوث آن را بدعت مىشمردند؛چون عوام تابع عواطف خويشند نه عقل. و علماى شيعه گويند قرآن كلامى است حادث و متأخران اهل سنت نتوانستند از گفتار ناسنجيده قدماى خود سرپيچند و هم نتوانستند آن را با عقل منطبق سازند، گفتند: آن كلام خدا كه قديم است اين الفاظ و عبارات نيست بلكه كلام نفسى است قائم به ذات حق و از صفات او است. و اين سخن هم نامعقول است، چنانكه خواجه فرمود:« و النفسانى غير معقول». (2)روض الجنان: «مُتَشابِهات» ؛ و مُتَشابه آن باشد كه مراد در او متشبه باشد مراد از ظاهرش ندانند، و اقوال علما در اين حكم و متشابه مختلف است. (3)۵۷۴. علامه شعرانى: كلام متشابه در همه كتب علم و ادب و سير و اخبار هست كه معنى آن آسان دريافته نمىگردد، بايد اهل فن و بصيرت آن را شرح و تفسير كنند و به نظر ديگران غلط يا متناقض مىآيد، خصوصاً در علم حديث و علم حكمت. و متشابه آن نيست كه هيچ كس نداند، بلكه چيزى است كه همه ندانند. و اگر گويى: علت وجود متشابه در كتابها چيست؟ گوييم: از آنكه مردم در ادراك مختلفند و نويسنده كتاب ملزم نيست در تأليف خود بدان اكتفا كند كه همه آسان در مىيابند و مطالب دشوار را ننويسد بلكه آن را هم بايد نوشت براى گروهى خاص. خداى تعالى در قرآن همان كرده است كه طريقه مردم است در تأليف؛ چون قرآن به طريق مكالمات مردم نازل شده است. (4)روض الجنان: و روايت ديگر از عبداللهِ عبّاس آن است كه: متشابه قرآن حروف التّهجىّ است كه در اوايل سورت است، و آن آن بود كه جماعتى از جهودان بهنزديك رسول صلىاللهعليهوآله آمدند چون حُيّىِ اَخْطب و كَعْبِ اَشْرف و مانند ايشان، و گفتند: اى محمّد! شنيديم كه از مله آنچه فرود آمد بر تو «آلم» است. به خداى بر تو كه چنين است و اين مُنْزل است بر تو، گفت: چنين است، گفت: اگر اين درست است، چنان مىنمايد كه ملك امّت تو هفتاد و يك سال باشد، و اين از حساب جُمَّل گفت كه «الف» يكى باشد، و «لام» سى و «ميم» چهل، جمله هفتاد و يك باشد. (5)۵۷۵. علامه شعرانى:اهل كتاب را به اين گونه حساب عنايتى عجيب است و ابوالفرج بن عبرى در تاريخ مختصر الدول در شرح حال ابراهيم عليهالسلام گويد: خداوند تعالى درباره اسماعيل گفت:«اكبرته طب طب». به زبان سريانى؛ يعنى او را بزرگ مىكنم بسيار بسيار، و چون حروف آن را به حساب جمل جمع كنيم ششصد و پنجاه و شش مىشود، و اين مدت ملك عرب است از اولاد اسماعيل چون آخرين خليفه عباسى مستعصم در اين سال كشته شد و دولت خلفا منقرض گشت. (6)يكى از علماى اسلام مطابق مذاق آنان گويد: به جاى طب طب سريانى در لغت عبرى به ماد ماد آمده است و آن به حساب جمّل مطابق با محمد است؛ يعنى ۹۲ و حضرت اسماعيل را خداى تعالى به سبب آن حضرت بزرگ كرد. (7)روض الجنان: مفسّران در نظم آيت و حكم او خلاف كردند: عُرْوَّة بن الزُّبير گفت و عايشه و طاووس عن ابن عبّاس كه: «واو» في قوله: «وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» ، «واو» استيناف است و وقف كردند عند قَوْلِهِ: «الاّ الله» ، و گفتند: كلام تمام شد اينجا، و معنى آيت آن است كه تأويل آيات متشابه كس نداند مگر خداى عَزَّوجلَّ. فامّا راسخان علم گويند: «امَنّا بِهِ» ، چنانكه «والرّاسخون» مبتدا باشد، و «يقولونَ» خبر او بود. (8)۵۷۶. علامه شعرانى: بنابراين «وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» قرينه «الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» است؛ يعنى مردم در متشابه دو قسمند: گروهى آيات متشابه را وسيله گمراه ساختن و فتنه انگيختن مىكنند و چون در آيه احتمالى راه يابد آن را تأويل آيه قرار مىدهند؛ مثلاً اطاعت اولى الامر را دليل خلفاى جور و آيات يداللّه و وجه اللّه را دليل تجسم حق و امثال آن. گروه دوم كه راسخان در علمند هر چه را ندانند به تكلّف تأويل نمىكنند و به ندانستن آن اعتراف مىكنند و مانند جاهلان دعوى علم به همه چيز ندارند و مىگويند هر چه خدا گفت حق است و اگر به نظر ما درست نيايد و در آن شبهه باشد از جهت نقص ما است؛ مانند شبهه آكل و مأكول در معاد، و البته وجهى است كه شبهه مندفع گردد گرچه ما ندانيم. و نظير آن جمع بين آيات جبر و تفويض. (9)روض الجنان:... وقولى دگر در نظم آيت آن است كه مجاهد گفت و ربيع و محمد بن جعفر الزّبير و قتيبى كه: «واو» في قوله: «والرّاسخون» ، «واو» عطف است، و معنى آيت آن است كه خداىتعالى گفت: تأويل متشابه كس نداند مگر من كه خداام و راسخان ثابت قدمان در علم. و قوله: «يَقُولُونَ» ، در محلّ حال باشد از ايشان، و معنى آن بود كه: ايشان دانند و با آنكه دانند مىگويند: «امنّا بِهِ» ، تا مدح باشد ايشان را به دو وجه: يكى تحصيل علم به متشابه، يكى انقياد و استسلام، و مثال آيت در آنكه «يقُولُونَ» حال افتاد في مَوْضع قائلينَ... . (10)۵۷۷. علامه شعرانى: يعنى نظير اين آيه در سوره حشر نيز آمده است، در آيه دهم فرمايد: «وَ الَّذِينَ جاؤ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا» (11)چون در اينجا «الذين جاؤا» عطف بر سابق است و يقولون حال. و در اين شبهتى است چون در آيه حشر الذين مبتدا است و «يقولون» خبر آن براى آنكه از غنيمت چيزى به انصار ندادند جز به سه تن و شرح آن در محل خود مذكور است. و صحيح آن است كه «يقولون» مىتواند حال باشد براى «الراسخون» و احتياج به شاهد ندارد، چون بديهى است و سخن در ترجيح است كه حال بودن اولى و انسب است يا خبر بودن و گرنه بر حسب قواعد نحوى هر دو صحيح است. (12)روض الجنان:... پس قديم (جلّ جَلالُهُ) گفت: تأويل آيت يعنى آن وجه معيّن كه مراد من است كه من بيان نكردهام كسى را براى صلاحى را آن كس نداند مگر من، و اين وجهى نكوست در تفسير اين آيت. (13)۵۷۸. علامه شعرانى: چنانكه در اصول عقايد مطالبى است كه صلاح مكلّفان است بدان معتقد باشند اجمالاً و دانستن تفاصيل آن محال، مانند اعتقاد عباد به معاد و قيامت، خداوند آن را مجمل فرمود؛ نظير كسى كه مىخواهد به مكه برود بايد اجمالاً به وجود آن معتقد باشد اما تفصيل خصوصيات اين شهر را لازم نيست دانستن و همچنين لازم نيست دانستن معاد و قيامت و صفات نبى و امام و رابطه آنان با خالق و از اين قبيل. و بنابراين صحيح است «و الراسخون» را مبتدا گيريم و «و يقولون» خبر آن. (14)روض الجنان: امير المؤمنين عليهالسلام گفت: مردمان سه نوعند: عالم است و متعلّم، عالمى ربّانى و متعلّمى بر طريق نجات. راز اين هر دو در گذشته هَمج و رعاعند كه بر سر آب آيد كه چون خسك خشك شود طعمه آتش را شايد، به دنبال هر آوازى بروند و با هر بادى كه بجهد ميل كنند، به نور علم روشنايى نجسته باشند، و در علم، التجا به ركنى استوار نكرده باشد. (15)۵۷۹. علامه شعرانى: ظاهراً رعاع را به معنى نى دانسته است كه چون خشك شود مىسوزانند و رعاع به معنى نى آمده است. اما همج معنى مناسب غير مگس و پشه ندارد كه دنبال ستوران مىپرند و از سرگين آنها تغذيه مىكنند. و مناسب عوام كه هر روز مقلد كسى باشند همين تشبيه است. و پس از آن فرمود:«اتباع كلّ ناعق» دليل همين معنى است. و «يَمِيلونَ مع كُلّ رِيح» (16)با نى مناسبت دارد و با پشه نيز؛ چون باد پشه را از اين سوى بدان سوى مىبرد. (17)روض الجنان: تاسه. (18)۵۸۰. علامه شعرانى: تاسه: بيقرارى. (19)
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۷۴.
2) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۴۱. كشف المراد، ص ۴۰۳، مسأله ۶، فى أنه تعالى متكلم.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۷۵.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۴۲.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۷۸.
6) .تاريخ مختصر الدول، ص ۱۴.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۴۴.
8) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۸۰.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۴۵.
10) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۸۱.
11) .حشر (۵۹): ۱۰.
12) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۴۶.
13) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۸۴.
14) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۴۸.
15) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۸۶.
16) .نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۶، حكمت ۱۴۷.
17) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۴۹.
18) .روض الجنان، ج ۴، ص ۱۸۷؛ در چاپ مشهد «ياسه» ضبط شده است.
19) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۵۰.
. .
. .
. .
۸ . «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا...»
روض الجنان: ازاحَتِ علّت. (1)۵۸۱. علامه شعرانى: برطرف كردن بهانه و عذر. (2)
۱۰. «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ...»
روض الجنان:... و شرم ندارى كه به چرب و خشك ترازو خداى را بيازارى. (3)۵۸۲. علامه شعرانى: خشكى ترازو كم فروشى، و چربى آن سنگين خريدن است. (4)
.
۱۳. «قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ أُخْرى كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ...»
روض الجنان:مشركان مسلمانان را با قلّت ايشان دو چندِ خويشتن مىديدند چنانكه گفت: «واِذْ يريكُمُهُمْ اِذِ الْتَقَيْتُمْ في اَعْيِنكُمْ قليلاً ويُقَلِّلُكُمْ في اَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِىَ اللهُ اَمْراً كانَ مَفْعُولاً» . (1)اگر گويند: نه اين مُؤدّى باشد با مذهب اشعرى كه ادراك معنى گويد. (2)۵۸۳. علامه شعرانى: در مواقف در باب ادراك حواس گويد: اشعرى سمع را علم به مسموع و بصر را علم به مبصَر داند. (3)و اين صحيح نيست نزد جمهور؛ زيرا كه ما به وجدان خود مىيابيم كه علم به وجود چيزى داريم نديده و چون ديديم علم ما نوع ديگر شود؛ پس ديدن غير علم به مبصرات است. (4)روض الجنان: حرزى كند. (5)۵۸۴. علامه شعرانى: تخمين مىزنند. (6)روض الجنان: در چيزى. (7)۵۸۵. علامه شعرانى: در چيزى ترجمه «في شىء» است، يعنى به هيچ وجه. (8)روض الجنان: اكتراث. (9)۵۸۶. علامه شعرانى: اكتراث، توجه و عنايت داشتن. ۱۰ روض الجنان: از سر دست در نگريدند. ۱۱ ۵۸۷. علامه شعرانى: سر دستى نگاه كردن، يعنى بى تأمّل و دقت. ۱۲ روض الجنان: مشركان بيامدند تنگ هزار مرد. ۱۳ ۵۸۸. علامه شعرانى: يعنى نزديك آمد. ۱۴
.
۱۴. «زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ...»
روض الجنان:... و «شَهْوت» معنيى باشد كه ايجاب صفت مُشْتَها كند، و از جمله اعراض مخصوصه است كه قديم تعالى مختصّ است به قدرت بر آن، و از جمله اصول نعم است... . (1)۵۸۹. علامه شعرانى: متكلّمين قديم افعال را بر دو قسم مىكردند: يكى آنكه قدرت بر آن كسى ندارد مگر خداى تعالى و دوم آنكه هم خدا بر آن قدرت دارد و هم ديگرى و قسم اول را اصول نعم گويند و معتزله كه اصل سخن از آنان برخاسته مقصود خويش را منقّح نساختهاند. و حق آن است كه چون وجود ممكن بسته به وجود حق است و در بقا بىنياز از او نيست در فعل هم هر چه كند به قدرت و اراده و اختيار حق كرده است بى آنكه جبر لازم آيد:«ولا جبرَ ولا تفويضَ بل أمر بين الأمرين». و اصول و فروع نعم همه به قدرت حق است. (2)روض الجنان: نبايد كه هيچ مردى با زنى به خلوت بنشيند كه سوم ايشان شيطان است، پس ايشان گاه دام شيطان باشند، و گاه پيشرو شيطان باشند، و گاه خود شيطان باشند. (3)۵۹۰. علامه شعرانى: اول ايشان درآيند و پس از آنها شيطان و ثالثِ آنها شود. (4)روض الجنان: و علما در معنى «مسوّمه» خلاف كردند... و ليث گفت: نگاشته از نكوئى. (5)۵۹۱. علامه شعرانى: يعنى ممثل و مصوّر مانند مجسمه از حسن ساخته. (6)روض الجنان: ابن زيد گفت: اَلْمُسَوَّمَةِ الْمُعَدَّةُ لِلْحَرْبِ؛ آن باشد كه براى كارزار به دست نهاده باشند. (7)۵۹۲. علامه شعرانى: به دست نهادن را به معنى آماده و حاضر نگاهداشتن استعمال كرده است. (8)روض الجنان: مراد به «مُسَوَّمَةَ» هماليج اند، يعنى اسپان رهوار. (9)۵۹۳. علامه شعرانى: هماليج جمع هملاج است. (10)روض الجنان: ابووهب روايت كند كه رسول عليهالسلام گفت: اسپان باز بنديد و گرد از پيشانى ايشان پاك كنيد و چزى در گردن ايشان بنديد، و زه كمان نبايد و اسپ كه دارى يا كُمَيت اغرّ مُحجَّل بايد يا اشقرى اَغرّ محَجّل يا ادهمى اغرّ مُحجّل. ۱۱۵۹۴. علامه شعرانى: يعنى زه كمان نبايد در گردن اسب بندى. و «اغر محجّل» آن است كه پيشانى و پاهاى آن سپيد باشد. ۱۲ روض الجنان: و ابوهُرَيْرَه روايت كرد كه رسول عليهالسلام گفت: اسپان، خداوند ايشان را از سه روى باشد: يكى را «اَجْر» بود يكى را «وزر» بود يكى را «ستر»... . ۱۳ ۵۹۵. علامه شعرانى: اسب براى صاحب بر سه وجه است. ۱۴ روض الجنان: «ذلِكَ مَتاع الْحَيوةِ الدُّنْيا» ؛ اين متاع زندگانى دنياست، يعنى اين جمله كه بر شمرد همه تمتّع زندگانى دنياست، اين سراست كه دنياست، و «دنيا» تأنيث اَدْنى باشد؛ نزديكتر، براى آنكه صفت سراست و «دار» مؤنث باشد. ۱۵ ۵۹۶. علامه شعرانى: مؤنث آوردن دنيا براى آن است كه صفت دار است و دار مؤنث است. ۱۶
.
. .
۱۸. «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ ...»
روض الجنان:... خبر ششم، رسول عليهالسلام گفت: دو فرشته در هوا به يكديگر رسيدند، يكى ديگرى را گفت: از كجا مىآيى؟ گفت: از بر بنده عاصى، كه امروز هم روز معصيت مىكرد و خداى را مىآزرد... . آن فرشته ديگر گفت: و عجب آن است كه من براتى به نام او از آتش دوزخ به زمين مىبرم... . گفت چون تو بيامدى، او «آية الشهادة» بخواند، خداى تعالى گفت: من گناه و معصيتش در كار ايمان و معرفتش كردم. (1)۵۹۷. علامه شعرانى: فضل اين آيت براى ايمان و معرفت است. (2)روض الجنان:... و چون ذكر علما كنند انگشت كهتر به تو مهتر بخسبانند. (3)۵۹۸. علامه شعرانى: بخسبانند يعنى بخوابانند چون در شماره انگشتها را به كف دست مىخوابانند اول انگشت خِنصِر پس از آن بنصر به ترتيب و آنكه اول به نظر مىآيد كسى است كه در علم كاملتر باشد. و خِنصِر را هنگام ذكر نام او مىخوابانند. (4)روض الجنان: صادق عليهالسلام خايه مرغى بخواست و بر دست نهاد و گفت: اين حِصنى است مُصَهرَجْ* اندرون او پوستكى است تُنُك، در او دو مايع چون زرو سيم گداخته، آنگه شكافته شود از صورتى چون طاووس، چيزى دگر در او شد جز آنكه مىدانى؟ گفت: نه. گفت: اين دليل است بر حَدَث عالم. (5)** ۵۹۹. علامه شعرانى: * يعنى به صاروج اندوده و اكنون هم در تجزيه معلوم كردهاند پوست تخم مرغ اصلاً آهك است. (6)۶۰۰. ** اگر گويى: چون طاووس از تخم بيرون مىآيد دليل آن نيست كه عالم حادث است چون شايد هميشه جهان برپا بود و هميشه طاووس از تخم مىآمده است، گوييم: امام عليهالسلام از حكم و مصالح و زيبايى و جمال طاووس و ساير مرغان استدلال فرمود كه صانع حكيم (جلّت قدرته) خالق آنها است نه طبيعت بىشعور و حدوث عالم فرمود. و مراد اثبات خداوند است؛ چون در عرف مردم ملازمه است ميان حدوث عالم و اثبات خدا و قِدَم عالم و نفى وجود حق. ۷
.
۲۱. «إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاياتِ اللّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ»
روض الجنان: عبداللّه مسعود روايت كرد از رسول عليهالسلام كه او گفت: بئسَ الْقوم قَوْم يَقْتُلُونَ الَّذينَ يَأمُرُونَ بالْقِسْطِ مِنَ النّاسِ، بئْسَ الْقَوم قَوْمٌ لا يَأْمُرُونَ بالْمَعْرُوفِ ولا يَنهَوْنَ عَنِ الْمُنْكر* بِئْسَ القَوْ قَوْمٌ يَمْشِى الْمُؤْمِنُ بَيْنَهُمْ بِالتَّقيَّةِ؛ بد قومى باشند قومى كه كسى را كه امر معروف كند و نهى منكر بكشند، و بدقومى باشند كه امر معروف و نهى منكر نكنند، و بد قومى باشند كه مؤمن در ميان ايشان به تقيّه زندگانى كند. (1)۶۰۱. علامه شعرانى: خداوند پيغمبران را فرمود تا حقوق يكايك بندگان خدا را ثابت و محقق سازند و جابران را از ظلم و تعدّى به حقوق افراد مردم باز دارند و استقلال فرد را محترم شمارند. جابران از اين گونه احكام كه قدرت آنان را محدود مىسازد راضى نبودند، آمران به معروف و ناهيان از منكر را مىكشتند. (2)
.
۲۲. «أُولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرِينَ»
روض الجنان:... و منه قول النبى عليهالسلام: إنّ ممّا ينبت الربيع ما يقتل حبطاً او يلم. (1)۶۰۲. علامه شعرانى: يا نزديك كشتن. (2)روض الجنان:... و مَعْنى قَوْلِهِ تعالى «فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ» ، يعنى در دنيا كفر و نفاق ايشان ظاهر كند مردمان را تا ايشان را بر آن مدح نكنند، و در آخرت ايشان را بر آن ثواب ندهند، براى آنكه نه بر وجه مأمور به كرده باشند. «وما لَهُمْ مِنْ ناصرينَ» ؛ و ايشان را در قيامت يارى و شفيعى نبود. (3)۶۰۳. علامه شعرانى: جباران گاه باشد كه عملى به گمان نيكى انجام مىدادند و چون غالباً به آخرت معتقد نبودند جزاى عمل نيك خود را در دنيا اميد داشتند كه نامشان به نيكى بماند و از پسِ مرگشان مردمان ستايش كنند. اما چون عملشان به ستم و آزار برآميخته بود مردم از پسِ مرگ نيز آنها را لعنت كردند و خيرات آنها را اگر داشتند ناديده گرفتند؛ چون در نظر مردم هيچ نعمتى ارجمندتر از مختار بودن و آزادى نيست و معنى حبط عمل در دنيا اين است. و در روايت آمده است كه جبار عهد ابراهيم عليهالسلام او را منع كرد كه رمه خويش را از سرحدّ مملكت او بيرون نبرد كه اين مال در آن ملك به دست او آمده و ثروت مملكت او است و اين عمل به نظر نمروديان از اعمال خير او بود اما ظلم او در خاطرها ماند و عمل خير از ياد رفت. عمل خير وُلات بايد آميخته به جور نباشد. ۴
.
۲۶. «قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ ...»
روض الجنان:... و در خبر هست كه خداى تعالى در بعضى كتب انزله كرد: أنَا مَلِكُ الْمُلُوكِ ومالِك، الْمُلُوكِ قُلُوبُ الْمُلُوكِ ونَواصيهِمْ بيَدى فَان الْعِبادُ أطاعُوني جَعَلْتُهُمْ عَلَيْهِم رَحْمَةً واِنِ الْعِبادُ عَصَوْني جَعَلْتُهُمْ عَلَيْهِمْ عُقُوبَةً فلا تَشْتَغِلُوا بسبب الْمُلُوك* ولكن تُوبُوا اِلى أَعْطَفِهِمْ عَلَيْكُمْ؛** گفت: من پادشاه پادشاهانم و مالك پادشاهانم، دلهاى پادشاهان و مويهاى پيشانى ايشان به دست من است، اگر بندگان من طاعت من دارند پادشاهان را برايشان رحمت كنم، و اگر بندگان من در من عاصى شوند، پادشاهان را برايشان عقوبت كنم و شما دل در پادشاهان مبنديد، و لكن به كسى ميل كنيد از ايشان كه بر شما مهربانتر بود. (1)۶۰۴. علامه شعرانى: * از ترجمه شيخ جليل ابو الفتوح (قدّس سرّه العزيز) چنان مىنمايد كه در دو موضع از اين حديث تصحيف و تحريفى به ظهور رسيده: يكى در كلمه «لا تشتغلوا بسبب الملوك» است كه لفظ اين كلمه را سبب محركة خوانده به معانى حبل و ريسمان گرفته. و ديگرى كلمه «إلى أعطفهم» است كه به صيغه تفضيل خوانده مجرور به الى و بر اين تركيب ترجمه فرموده، و اين بنده بر وفق و طبق اين ترجمه ثبت نمود. ولى آنچه را كه اين بنده از سوق كلام و سياق عبارت حديث فهميده آن است كه كلمه سبب «سب» است و سب مصدر فعل مضاعف از: سبّ يسبّ سبّاً، به معنى شتم و فحش است و كلمه «الى أعطفهم» نيز به صيغه متكلم است مجزوم در جواب امر كه توبوا باشد، و الىّ ضمير متكلم است مجرور به الى و صورت لفظ حديث آن است: توبوا إلىّ أعطفُهم عليكم» و ترجمه آن است كه شما پادشاهان را سب و دشنام ندهيد اگر بر شما جور و عقوبتى رود پس توبه و بازگشت به سوى من كنيد تا ايشان را بر شما عطوف و مهربان كنم. دلهاى پادشاهان در دست من است و اين جمله از من است كه بر شما رود و شما بر حسب ظاهر از آنها مىدانيد و آنها را سب و دشنام مىدهيد. و اين مثل اين حديث است:« لاتسبّوا الدهر؛ فانّ الدهر هو الله و غيره». (2)و انا العبد الاقل مصحح هذا الكتاب داود بن الحسن الفاضل. (كذا فى هامش الطبعة الأولى). (3)۶۰۵. ** در بعض روايات از پيغمبر صلىاللهعليهوآله آمده است كه پادشاهان را اطاعت بايد كرد و بر ظلم آنها شكيبايى نمود و مخالفت با آنها جايز نيست. و اين جمله مجعول به نظر مىرسد براى خلفاى جور و تملق بديشان. و در بعض روايات ديگر نهى است از متابعت آنان در معصيت و اينكه كلمه حق گفتن نزد امام جاير ثواب شهيد شدن دارد. و مؤلّف روايت را حمل بر معنى معقول كرد تا طرح و ردّ آن لازم نيايد و براى حفظ ظاهر معنى را باطل نساخت. (4)روض الجنان: بعضى دگر گفتند: از داود بستانى و به سليمان دهى. بعضى دگر گفتند ـ اگر چه حشو است: از سليمان بستانى به صَخْر دهى... . (5)۶۰۶. علامه شعرانى: يعنى اين قول از اخباريان سادهلوح روايت شده كه به صحت و سقم حديث نمىنگرند. و حشويه اين اخباريان را گويند. (6)روض الجنان: و رسول عليهالسلام گفت: اِنَّ الشَّيْطانَ يَجْري مِنْ اِبْنِ ادَمَ مَجْرَى الدَّمْ، شيطان از بنى آدم چنان رود كه خون، يعنى وسواس او چنان به رگهاى او بشود كه خون رود. (7)۶۰۷. علامه شعرانى: يعنى شيطان خود نتواند در رگهاى انسان رود. ناچار لفظ روايت را تأويل بايد كرد كه وسواس او در رگها مىرود. و بهتر آن است كه تأويل نكنيم و به ظاهر كلام ايمان آوريم و معنى آن را به خداى گذاريم چون شايد شيطان خود بتواند در عروق آدمى درآيد. و اگر گويى: جان انسان در عروق او است و جايى براى موجود ديگر نمىماند گوييم: شايد تزاحم مكانى براى آنها نباشد، مانند آنكه ملائكه بر دو جانب دهان نشستهاند و هرلفظى كه از انسان صادر شود مىنويسند و از بودنِ غذا در دهان جا بر آنها تنگ نمىشود. و نمىتوان موجودات غيبى را قياس به موجودات عالم شهادت كرد و شيطان از در بسته وارد خانه مىشود و براى موجودات مادى ممكن نيست. (8)روض الجنان:... كنانى گفت: «تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ» بقَهْر الشَيْطانِ «وتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ» بالتّخْليَةِ بَيْنَهُ و بَيْنَ الشَّيْطان. اين را دستگيرى و آن را دست زنى، اين را بر جاى بدارى و آن را از پاى درآرى. آن به فضل كنى، و اين به عدل كنى. (9)۶۰۸. علامه شعرانى: دست زدن كنايه از ترك كردن و يارى نكردن است. ۱۰
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۵۲. در چاپ مشهد به جاى «بسبب الملوك»، «بِسِبّ الملوك» ضبط شده است.
2) .ظاهراً علامه شعرانى اين حاشيه را از يكى از نسخههاى چاپى گذشته نقل كرده است.
3) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۸۹.
4) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۹۰.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۵۳.
6) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۵۵.
7) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۹۲.
8) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۵۹.
9) .روح الجنان، ج ۲، ص ۴۹۴.
. .
۲۷. «تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ...»
روض الجنان: «تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ» ، شب در روز برى و روز در شب آرى. دو قول گفتند: يكى آنكه شب به روز در آرى و روز به سر شب... قولى دگر آن است كه: ساعت شب در روز مىآرد و ساعات روز در شب، از اين مىكاهد و در آن مىفزايد تا روز با پانزده ساعت آرد و شب با نُه ساعت... . (1)۶۰۹. علامه شعرانى: مثال است به تقريب، چون همه جا روز پانزده ساعت نشود و زيادتى بر حسب اقاليم مختلف است. در اقليم اول غايت بلندى روز شايد تا سيزده ساعت و ربع رسد و هر جا از اين بيشتر باشد از اقليم دوم است تا سيزده ساعت و سه ربع و از اين بيشتر اقليم سيم است تا چهارده ساعت و ربع و آنچه از اين افزوده باشد اقليم چهارم است تا چهارده ساعت و سه ربع و رى از اقليم چهارم است و چون مؤلّف از اين اقليم بوده به تقرب پانزده ساعت را ذكر كرده است و هر اقليم ازاقليم ديگر نيم ساعت زياده است تا اقليم هفتم كه بزرگترين روز تا شانزده ساعت و ربع رسد در عرض پنجاه سه درجه. و هر اقليم ميان دو مدار است. (2)روض الجنان: «وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ» ؛ زنده از مرده به در آرى و مرده از زنده... . فرّاء گفت معنى آن است كه: پاك از پليد بيرون آرد و پليد از پاك. اهل اشارت گفتند: حكمت از دل كافر به در آرد تا در او قرار نگيرد. (3)۶۱۰. علامه شعرانى: يعنى نمىتوان حكمت را ترك كرد براى آنكه اصل آن از كافران يونان است، چنانكه گروهى گويند. (4)
.
۲۸. «لا يَتَّخِذِ الْمُؤمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤمِنِينَ...»
روض الجنان:... مقاتلان گفتند: آيت در حاطب بن أبى بَلْتَعَه آمد و جماعتى از صحابه رسول كه با اهل مكّه اظهار مودّت مىكردند و نامه مىنوشتند به ايشان. (1)۶۱۱. علامه شعرانى: در ميان مفسران دو تن به نام مقاتل معروفاند و اين كلمه تثنيه مقاتل است. (2)روض الجنان: حُلفايى. (3)۶۱۲. علامه شعرانى: يعنى هم قسم. (4)روض الجنان:... اين از جمله آن است كه مخالفان بر ما عيب كنند و طعن زنند، اعنى تَقِيَّة، و فرمان خداى تعالى در اين آيت بدو ناطق و در عقل واجب، پس طاعن بر اين طاعن است بر عقل و شرع و قرآن و اخبار و صحابه رسول. (5)۶۱۳. علامه شعرانى: گويند: اگر امام و پيغمبر تقيه كنند دين و أحكام دين مخفى ماند و اين منافى فايده و غايت ارسال رسل است چون خدا حكم فرستاد تا آنان به مردم باز گويند و اگر مخفى كنند مقصود الهى حاصل نشود.در جواب گوييم: تقيه در آن وقت جايز است كه حكم الهى مخفى نماند. (6)روض الجنان: صادق عليهالسلام گفت: الرِّياءُ مَعَ الْمُؤمِنِ شِرْكٌ ومَعَ الْمُنافِق في داره عِبادَةُ، گفت: ريا كردن با مؤمن شرك است و با منافق در سراى او عبادت. (7)۶۱۴. علامه شعرانى: قائده سياست امروز همين است كه چون در كشورى بيشتر مردم تابع دين و مذهبى بودند آنها كه به شماره اندكترند مخالفت اكثر نكنند و به مخالفت آنان برنخيزند و به بزرگانِ دين آنها بد نگويند. پس تقيه حكمى بر خلاف اصول و قواعد سياست و عدل نيست. (8)روض الجنان: هشام بن سالم گويد كه: چون صادق عليهالسلام از دنيا برفت، من و محمّد بن النّعْمان صاحب الطّاق و ابوجعفر الأحول و جماعتى از اصحابان صادق عليهالسلامبوديم، و مردم چنان گمان بردند كه عبدالله بن جعفر ـ كه پسر مهترين بود ـ امام وقايم مقام پدر اوست. ما در نزديك او شديم و او را گفتيم: يابْنَ رسول اللّه! اگر مردى دويست درم دارد بر او زكاتِ آن چند باشد؟ گفت: پنج درم. گفتيم كه: صد درم دارد؟ گفت: دو درم نيم. ما گفتيم يَابْنَ رسُولِ الله! مرجيان چنين نمىگويند. گفت: من ندانم تا مرجيان چه مىگويند. نزديك او بيرون آمديم آيس، و دانستيم كه امام نيست براى قلّت علم او به شرع. (9)۶۱۵. علامه شعرانى: مرجيان گروهى از مسلمانان صدر اوّل بودند كه مىگفتند با ايمان هيچ گناه كبيره زيان نرساند و ايمان جبران همه معاصى كند؛ چنانكه جمعى از غاليان شيعه گويند با محبت آل محمد صلىاللهعليهوآله همه معاصى آمرزيده است و عمل لازم نيست. (10)روض الجنان: ... و اين خبر (11)براى اين آوردم تا بدانند كه سيرت ائمّه ما عليهمالسلام در عهد ظلمه بنى اميّه و بنى العبّاس تقيّه بوده است... . (12)۶۱۶. علامه شعرانى: در مجمع البيان از شيخ مفيد نقل كرده است كه تقيه بر چهار قسم باشد: واجب و مباح و مكروه و مستحب. ۱۳ خود فرمايد: گاه تقيه حرام باشد جايى كه سبب قتل مؤمن شود يا از آن فسادى در دين خيزد، و از شيخ طوسى روايت كرده است كه تقيه رخصت است نه واجب؛ حتى اگر خوف نفس باشد جايز است حق را واضح بگويد اگر چه كشته شود. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۶۵.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۶۸.
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۴.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۶۹.
6) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۷۱.
7) .روح الجنان، ج ۳، ص ۵ .
8) .روح الجنان، ج ۳، ص ۶.
9) .خبر هشام بن سالم كه در مورد قبلى گذشت.
10) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۷۳.
11) .مجمع البيان، ج ۲، ص ۴۳۰.
12) .روح الجنان، ج ۳، ص ۷.
. .
. .
۲۹. «قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّهُ...»
روض الجنان: ... «إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ» ؛ كه اگر پوشيده دارى آنچه در دل دارى يا اظهار كنى، خداى داند. كلبى گفت: معنى آن است كه اگر آنچه با رسول مىگويى، اگر از سر زبان مىگويى و اگر از ميان جان مىگويى از اخلاص و نفاق، خداى داند براى آنكه او عالم الذّات است، عالم است به جميع معلومات بر هر وجهى كه صحيح بود كه معلوم بود، براى آنكه صفت نفس با صحّت واجب باشد، و چون متعلّق بود اختصاص ندارد به بعضى متعلّقات دون بعضى. (1)۶۱۷. علامه شعرانى: متكلمان گويند: صفات الهى گاهى متضمّن معنى اضافه هست و گاه نيست. مثلاً او واجب الوجود است و اين صفت ذاتى او است و هم خالق و رازق عالم است و اينها متضمّن اضافه. چون تا مخلوق را تصور نكنى او را خالق نگويى و تا معلوم تصور نكنى او را عالم نگويى. و اين گونه صفات مبدأ آن در ذات واجب الوجود است و اضافه و تعلّق آن حادث؛ مثلاً علم او ازلى و ابدى است اگر چه معلوم او حادث و فانى باشد پس اصل علم صفت نفس است؛ و با صحت يعنى امكان براى او ثابت است و معلومِ او اگر حادث باشد علم او را زيان ندارد. (2)
۳۰. «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً ...»
روض الجنان: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً» ، و نصب او بر فعلى مقدّر باشد، كأنَّهُ قال: اذْكُرُوا وخافُوا يَوْمَ. و گفتهاند: نصب او بر ظرف است از معنى آيت مقدم، براى آنكه آيت اوّل متضمّن وعيد است و تهديد، و گفتهاند من قَوْلِه: «وَالَى اللّهِ الْمَصيرُ» . (3)۶۱۸. علامه شعرانى: يعنى بعضى گويند يوم ظرف است براى «يحذّركم» در آيه متقدمه تا «إلى الله المصير» . (4)روض الجنان:... جمله قرّاء خوانند: «مُحْضَراً» بفتح الضّاد على أنّهُ مَفْعُولٌ، و در شاذ عبيد بن عُمَير خواند: «مُحْضِراً» على اَنَّهُ فاعل على مَعْنى أنَّ عَمَلَهُ يُحْضِرُهُ للْجَزاء مِنَ الْحُضُور أَو يُحْضِرُهُ مِنَ الْحَضْرِ وَهُوَ الْعَدْوُ، يعنى عمل او را به حاضر كند آن جا براى جزا، و يا بتازد او را براى جزا. (5)۶۱۹. علامه شعرانى: عمل در آخرت مجسم مىشود هر چند در اينجا عرض باشد. و اخبار بسيار در اين معنى آمده است؛ چنانكه قرآن به صورت جوانى نيكو روى بيايد و در قبر و برزخ هم هر عملى به صورتى نيك يابد. و مرحوم مجلسى (عليه الرحمه) انكارِ اين معنى كرده است در حقّ اليقين و اخبار را تأويل فرموده كه مخالف عقل است. اما ساير علما از جمله پدر مرحوم مجلسى در شرح فقيه گويد: خودِ عمل مجسّم مىشود. و در جايى از شرح مزبور فرمايد: و أظهر آن است كه ممثّل مىشوند چنانكه در عالم خواب ممثّل مىشود و اين عالم مثال واسطه است ميان عالم جسمانيات و روحانيات و شكى در وجود آن نيست؛ چنانكه به تجربه ظاهر است. انتهى. (6)روض الجنان: ... و محبّت براى اشتباهش به ميل طباع جارى مجراى شهوت باشد. (7)۶۲۰. علامه شعرانى: [اشتباهش] يعنى شباهتش. (8)روض الجنان: ... رسول عليهالسلام خطبه كرد... گفت خداى تعالى شما را فرمود كه: طاعت او را داريد در حقّ من و طاعت من داريد در باب وصىّ و وزير و خليفه من در حيات من و خداوندِ* امامت از پس وفات من، و بهينه هر كس كه او را رها كنم** و آن علىِ ابوطالب است... . (9)۶۲۱. علامه شعرانى: * يعنى صاحب امامت. (10)۶۲۲. ** بهترين كسى كه پس از من در جهان مىماند. (11)روض الجنان: اويس بن بشر التيمىّ. (12)۶۲۳. علامه شعرانى: مردى بدين نام در صحابه غير معروف است.و الله العالم. ۱۳ روض الجنان:... اشباع نام بود مادر يحيى. ۱۴ ۶۲۴. علامه شعرانى: نصارا گويند اليصابات كه به اليزابت نيز تعبير مىكنند و حنه را همچنين حنه گويند و گاهى آنّا يا آن گويند به تخفيف. ۱۵ روض الجنان: زَقَه. ۱۶ ۶۲۵. علامه شعرانى: «زقه كردن» يعنى غذا در دهان كودك گذاشتن. ۱۷
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۷۵. رك: مجمع البيان، ج ۲، ص ۴۳۰.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۸ .
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۷۶.
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۹.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۷۶ـ۲۷۷.
6) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۸۱.
7) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۲.
8) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۸۲ـ۲۸۳.
9) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۴.
10) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۸۳؛ در چاپ مشهد «اوس» ضبط شده است.
11) .روض الجنان، ج ۴، ص ۲۹۲.
12) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۰.
. .
۳۷. «...وَ كَفَّلَها زَكَرِيّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الِْمحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً...»
روض الجنان: [درباره تربيت مريم كه چه كسى به عهده بگيرد] چون گفتاگوى بسيار شد، قرار دادند بر قرعه كه قرعه برافگنند، هركس كه نام او به قرعه برآيد به اوش دهند و ايشان بيست و نه مرد بودند، برفتند و هر يكى تيرى بتراشيد و نام خود بر او نقش كرد و به كنار جوى اُرْدُن آمدند و تيرها در آب انداختن گرفتند، همه تيرها به آب فرو شد مگر تير زكريّا كه بر سر آب بماند. (1)۶۲۶. علامه شعرانى: اين گونه قرعه و فال هنوز ميان زنان روستايى معمول است؛ چوبى سبك يا پره كاه يا نى در آب جارى مىاندازند و از اينكه در آب فرو رود يا تابع جريان آب شود تفأل مىزنند. (2)روض الجنان:... يوسف بن يعقوب النجّار، مردى درود گر بود و پسر عمّ مريم بود. مريم را با كفاله خود گرفت. مريم در او انكسارى و دل شكستگى مىديد، گفت: يَابْنَ عَمّ! دل مشغول مدار كه خداى روزى ما برساند، و او چيز كه به دست از كسب بياوردى آن جا بنهادى، خداى تعالى زياده كردى و بركت دادى. (3)۶۲۷. علامه شعرانى: بنابراين، تفسير، معجزه بودن آن طعام در بركت او است و بنا بر تفسير اول در اصل وجود او. (4)۴۲ «وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ» . روض الجنان: و عبداللهِ عبّاس روايت كند از رسول صلىاللهعليهوآله في حديثٍ طويل؛ در حديثى دراز كه بگفت ـ و ذكر امير المؤمنين على كرد ـ و گفت: وَأَمّا ابْنَتي فاطِمَةُ فَاِنَّها سَيِّدَةُ نساء الْعالَمينَ مِنَ الاوَّلينَ والآخرينَ... وهى الحوراء الإنسيّةُ مِنّى تَقوم فى مِحرابها بينَ يَدَىْ رَبِّها يَزهَرُ نورُها لِملائكة السماءِ كما يَزهرُ نورُ الكَواكبِ لِأهل الأرض... .؛ گفت: وامّا دختر من فاطمه سيّد زنان عالم است از اوّلينان و آخرينان، و او پارهاى از من است، و نور چشم من است، و ميوه دل من است، و جان من است از ميان پهلوهاى من، و او حور است جز آنكه انسى نسب است از من. در محراب خود بايستد پيش خداى (عزّ و جلّ) نور روى او فريشتگان را همچنان روشنايى دهد كه ستارگان آسمان اهل زمين را. (5)۶۲۸. علامه شعرانى: به نظر مىرسد كه مؤلّف كلمه «متى» را كه به معنى هر زمان و هر وقت است پس از كلمه انسيه«منّى» به نون خوانده و «از من»ترجمه كرده است. (6)روض الجنان: «مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ...» و در مسيح چند قولها گفتند مفسّران، بعضى گفتند: فعيل است به معنى مفعول يعنى مَمْسوحٌ مُطَهَّرٌ مِنَ الاَقْذارِ؛ پاكيزه و ماليده بود از پليديها. و گفتهاند: ممسوح بود به بركت، و گفتهاند: براى آنكه از مادر بزاد به روغن اندوده... . (7)۶۲۹. علامه شعرانى: مسيح از عبرى است و چون كسى نزد آنان به پادشاهى و مناصب بزرگ منصوب مىگشت به روغن مقدّس مسح مىكردند؛ مسيح كنايه از پادشاه شد. (8)روض الجنان: ... ابوعمرو بن الْعَلاء گفت: مسيح فرشته باشد، نخعى گفت: مسيح صدّيق باشد، فامّا دجّال مِسّيح است ـ بكسر الميم و تشديد السّين، و بعضى علما بر اين انكار كردند و گفتند: اين را وجهى نيست در تازى... . (9)۶۳۰. علامه شعرانى: يعنى در عربى وزن مِسّيح وجهى ندارد. (10)
.
. .
۴۹. «...أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللّهِ...»
روض الجنان:... در خبر چنين است كه: عيسى عليهالسلام دعوتى كردى، از او معجزه خواستندى. او پارهاى گل بگرفتى و شكل خفّاشى بكردى و به دهن باد در دميدى، مرغى زنده شدى و بپريدى. وهبِ مُنَبّه گفت: تا مردم در او مىنگريدندى مىپريدى، چون ناپديد شدى بيفتادى... . (1)۶۳۱. علامه شعرانى: اين تأثير از روح حضرت مسيح عليهالسلام و ديدن او بود نه ديدن ديگر مردم. (2)روض الجنان: و در اخبار چنين آمد كه: عيسى عليهالسلام چهار كس را زنده كرد، يكى عازور... . (3)۶۳۲. علامه شعرانى: اين معجزه را عيسويان هم با اندك اختلاف نقل كردهاند و در انجيل يوحنّا مذكور است. و نام آن مرد كه زنده شد نزد نصارا ايلعازر است؛ يعنى خدا كمك مىكند. (4)روض الجنان: [به معجزه عيسى عليهالسلام] سام از گور برخاست و نيمه سر او سپيد شده بود و مىگفت: أَقامَتِ الْقيامَةُ؟ قيامت برخاسته است؟ گفت: نه، ولكن من خداى را به نام مهترين* بخواندم تا تو را زنده كرد، و در عهد او و پس از آن مردم را موى سپيد نشدى تا به عهد ابراهيم عليهالسلام**. (5)۶۳۳. علامه شعرانى: * يعنى اسم اعظم. (6)۶۳۴. ** يعنى در عهد سام بن نوح موى كسى سفيد نمىشد تا به عهد ابراهيم عليهالسلام. (7)روض الجنان: «إِنَّ اللّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ» ؛ خداى ـ عزَّوجَلَّ ـ خداى من است و خداوند شما، و «اِنَّ» براى آن مكسور است كه سخن مبتداست متعلّق نيست بما قَبْلَهُ، و در عربيّت روا باشد... . (8)۶۳۵. علامه شعرانى: يعنى در عربيت جايز است اما در قرآن جائز نيست چون در قرآن متابعت قرّاء بايد كرد هر چه خوانده باشند. و اگر چيزى در عربى جايز باشد اما قرّاء قرائت نكرده باشند جايز نيست. (9)روض الجنان:... آن فعل خداست، و هيچ قادر به قدرت آن نداند كردن. (10)۶۳۶. علامه شعرانى: قادر به قدرت در مقابل قادر بالذات است. ۱۱
.
. .
۵۴ . «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّهُ وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ»
روض الجنان: «وَمَكَرُوا» ؛ مكر كردند، يعنى كفّار بنى اسرائيل آنان كه «اَحَسَّ عيسىَ مِنْهُمُ الْكُفْرَ» . و مكر ايشان اينجا تدبير و انداخت قتل عيسى بود... (1). ۶۳۷. علامه شعرانى: انداختن به معنى تدبير، از اندازهگيرى و قياس است. (2)
۵۵ . «إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ ...وَ جاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ...»
روض الجنان:... اهل تواريخ گفتند: چون مريم به عيسى بار بر گرفت، او را سيزده سال بود، و عيسى به بيت لحم زاد به زمين اورى، شصت و پنج سال گذشته از غلبه اسكندر بر زمين بابل، پنجاه و يك سال گذشته از ملك اشكانيان، و خداى وحى كرد به اواز پس سى سال ـ بر يك قول ـ و او را از بيت المقدس به آسمان برد شبِ قدر از ماه رمضان. (3)۶۳۸. علامه شعرانى: اورى ظاهرا مخفف اورشليم است. اما شصت و پنج سال صحيح نيست؛ چون اسكندر مقدونى ۳۲۳ سال پيش از ميلاد درگذشت و آغاز ملك اشكانيان هم در سال ۲۵۵ قبل از ميلاد حضرت مسيح عليهالسلام است و ميلاد در عهد اُرد سيزدهمين پادشاه اين سلسله است و فردوسى پنداشته است كه اسكندر مسيحى بود چون از ايرانيان قبل از اسلام اقتباس تاريخ كرده و آنان از تاريخ كشور خويش آگاه نبودند تا به تاريخ روم و يونان چه رسد. و در وصف درفش اسكندر گويد: درفش پسِ پشتِ سالار رومنبشته برو سرخ و پيروزه بوم هماى از بر و خيزرانش قضيبنبشته برو بر محبّ الصليب (4)روض الجنان:... از آن مكر كه انداختند. (5)۶۳۹. علامه شعرانى: انداختن به معنى تدبير و انديشه كردن است. (6)روض الجنان: ابوهريره روايت كرد از رسول صلىاللهعليهوآله كه گفت: پيغامبران برادرانند از مادران مختلف و دينشان يكى است،* و من اولىترم به عيسى مريم براى آنكه ميان من و او پيغامبرى نيست، و او فرود آيد از آسمان بر اُمّت من و خليفه من باشد برايشان،** و همانا اين خبر آنان روايت كرده باشند كه حديث مهدى را از روى بىانصافى منكر باشند، و الاّ او خلافت رسول را نبشايد براى آنكه شرع او منسوخ است و او شرع ما نداند، لابدّ بود از آنكه رجوع او با كسى باشد، و رجوع جمله امّت كه شرع محمّدى داند و استحقاق آن دارد كه عيسى مريم به او اقتدا كند از او قبول كند، پس همانا خلل از راوئى بوده باشد، و خبر چنين است: وانَّهُ نازلٌ عَلى اُمَّتي معَ خَليفَةٍ مِنْ وُلْدي. چون او را بينى بشناسى او را، به اين اوصاف و علامات مردى باشد دو بهرى سرخ سپيد دراز موى، پندارى آب از موى او مىبچكد و اگرچه موى اوتر نباشد... (7).*** ۶۴۰. علامه شعرانى: * يعنى دين به منزله پدر ايشان است و يكى است. (8)۶۴۱. ** شايد معنى «و خليفتى عليهم» اين باشد كه عيسى عليهالسلام از آسمان فرود آيد در حالتى كه خليفه من يعنى مهدى بر امت من امير باشد. و بنابراين، اعتراض مؤلّف بر آن وارد نيايد و مفاد آن همان باشد كه فرمود: «مع خليفة مِن وُلدى». (9)۶۴۲. *** مسيحيان گويند: مردى به نام پوبليوس لنتوس كه در عهد آن حضرت بود شمايل مسيح را وصف كرده، از جمله گويد: مردى است مردگان را زنده مىكند و مريضان را شفا مىبخشد، قامتش معتدل و مويش ميگون و طلايى و نرم و غير مجعد مگر نزديك گوشهايش. رويش بى عيب و به سرخى مىزند. اينها موافق اين روايت است. و دو بهرى در عبارت مؤلّف ترجمه «مربوع الحلق» است؛يعنى ميانه بالا. (10)روض الجنان:... خلاف كردند في معنى قولِهِ: «فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا» كه اين «فَوْقيّت» به چيست؟ بعضى گفتند: به حجّت، و بعضى گفتند: به مملكت و قهر و غلبه، و از اينجاست كه پادشاهى در روميان است كه ترسايان باشند، و در جهودان نيست، و جهودان مادام مقهور و مغلوب باشند... . ۱۱ ۶۴۳. علامه شعرانى: اكنون هم كه دولتى دارند قائم به نصارا است. و اين خبرِ قرآن از اخبار غيبى است، تا كنون آنچه ديدهايم مؤمنان به حضرت عيسى عليهالسلام كه مسلمانان يا مسيحيانند بر كفار بت پرست يا يهود تفوّق داشتند و اينها زير دست آنان بودند و خداى وعده داده است كه تا قيامت هم چنين باشد و خداى نفرموده كه نصارا بر مسلمانان غالب باشند. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۴۵.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۵۲ .
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۴۹.
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۵۵ . شاهنامه فردوسى، مردن فيلقوس و بر تخت نشستن اسكندر، ص ۳۲۶.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۴۹ـ۳۵۰.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۵۶ .
7) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۵۲.
8) .روح الجنان، ج ۳، ص ۵۷ .
9) .روض الجنان، ج ۴، ص ۳۵۵.
10) .روح الجنان، ج ۳، ص ۵۹ .
. .
۵۸ . «ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الاْياتِ وَالذِّكْرِ الحَكيمِ»
روض الجنان: «ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ» ، اشارت است به آنچه از قصّه پيغمبران رفت، اَىْ ذلِكَ الَّذي قَصَصْتُ عَلَيْكَ، يعنى اين كه بر شما خواندم از قصّه زكريّا و يحيى و مريم و عيسى از آيات و دلالات و معجزات، و «ذكر» هم گفت باشد و هم ياد كرد... (1). ۶۴۴. علامه شعرانى: يعنى هم گفتن را ذكر گويند هم ياد كردن را و «نون» از مصدر حذف كرده است. (2)روض الجنان: ... براى آن «ذكر» را حكيم خواند كه چون خواننده و نظر كننده به آن معتبر شود پندارى دليلى ناطق است به مثابت گوينده كه حكيم باشد و حكمت بر زبان راند، چنانكه دلالت را دليلى خوانند براى آنكه از بيان به جايى باشد كه پندارى راه نماينده اوست. (3)۶۴۵. علامه شعرانى: يعنى از خواننده و نظر كننده. (4)روض الجنان:... اُسقف گفت: يا أباَ الْقاسِم اِنّا لانُباهِلُكَ ولكن نُصالِحُكَ؛ ما با تو مباهله نمىكنيم ولكن با تو مصالحه مىكنيم با ما مصالحتى كنى بر چيزى كه به آن قيام توانيم كردن. رسول عليهالسلام با ايشان مصالحه كرد بر دو هزار حلّه از حلّههاى اواقى. (5)۶۴۶. علامه شعرانى: از اين عبارت چنان مستفاد مىكرد كه «اواقى» قسمى حلّه است اما در جاى ديگر نيافتيم و در كتب سير آمده است كه بر دو هزار حله عقد بستند باهر حلّه اوقيه نقره و هراوقيه چهل درهم است و اواقى جمع اوقيه است. والله العالم. (6)روض الجنان:... عكرمه گفت: يكديگر را سجده كردندى، صادق عليهالسلام گفت: اتّخاذ ايشان احبار و رهبان را ارباب نه به عبادت بود، بل به تحريم و تحليل حرام بود. بعضى دگر گفتند: به طاعت داشت* ايشان بود رؤسا و بزرگان را در معصيت خدا. ۷ ۶۴۷. علامه شعرانى: يعنى به طاعت داشتن و نون مصدرى حذف كرده است. ۸
.
. .
۶۸. «إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا...»
روض الجنان:... جعفر [به نجاشى پادشاه حبشه] گفت: بپرس از اينان كه ما آزاديم يا بندهايم؟ نجاشى بپرسيد. عمروعاص گفت: بَلْ أَحْرارٌ كِرامٌ مِنْ أشْرافِ قَوْمِنا؛ بل آزادان و كريمان و اشراف قومند. گفت: بپرس تا هيچ خونى به ناحق كردهايم از اينان كه اينان طالب آنند؟ عمرو گفت: ولا قرطه. گفت: بپرس ما هيچ مالى اقتطاع كردهايم كه اينان را مطالبه آن مىرسد؟... (1)۶۴۸. علامه شعرانى: از گفتوگوى جعفر و عمروعاص پايه اختلاف مسلمانان و كفار قريش و مناط مباينت آنان و علت ميل جماعتى به دين اسلام و تعصّب ديگران بر كفر واضح مىگردد. جعفر و مسلمانان مىگفتند: به حكم خدا انسان آزاد است و هيچ كس حق تحكّم بر ديگرى ندارد: هر كس هر جا خواهد برود كسى را بر او اعتراض نبايد كرد مگر بنده باشد و بگريزد يا خونى كرده باشد و از او قصاص خواهند يا مالى برده باشد. و عمروعاص و امثال او مىگفتند آنكه غالب است حق دارد فكر خويش را بر ديگران تحميل كند. و تعجب مىكردند كه چرا نجاشى اين حقّ آنها را نشناخت و مسلمانان را به دست آنها نسپرد. و علت آنكه عمروعاص و امثال او چون به دولت رسيدند دست به جور و ظلم گشودند و با آل على عليهالسلام مخالفت كردند نيز همين اختلاف در مبنا و اصل است. (2)
۷۱. «يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»
روض الجنان: ... قولى ديگر آن است كه: ايمان به موسى و عيسى مىبپوشيد به كفر به محمّد. و «تلبيس» را به تخليط تفسير دادند «وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ» ؛ و حق پنهان مىكنيد، يعنى نعت و صفت محمّد صلىاللهعليهوآله «وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ» ؛ و شما مىدانيد كه او حقّ است و پيغامبرى صادق است. و اين آيت و مانند اين دليل نكند بر قول اصحاب معارف. (3)۶۴۹. علامه شعرانى: يعنى كسانى كه مىگويند حقيقت بر همه مردم آشكار است و همه كس آن را مىداند و آنكه منكر است از عناد انكار مىكند. آيه دلالت بر صحت قول ايشان ندارد؛ زيرا كه خطاب به گروهى خاص فرموده و آنها را بدين صفت مذمّت كرده است، نه همه منكران را. (4)
.
۷۴. «يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ ...»
روض الجنان: «يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ ...» ، ... ابوعثمان گفت: تا اميد و خوف با او باشد، تا اميد دارنده دل بر نگيرد،* و خايف دل بنه نهد. (1)۶۵۰. علامه شعرانى: دل بر گرفتن كنايت از مأيوس شدن است و دل نهادن كنايه از اميد بسيار داشتن «دل منه بر دينى و اسباب او». (2)
۷۵. «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ...»
روض الجنان: وقَوْلُهُ «يُؤدِّهِ» ؛ ابوعمرو و عاصم و حمزه خوانند: «يُؤَدِّهْ» باسكان الْهاء،... در قرائت ابوعمرو و حمزه گفتند: چنان ساخته است كه پندارى «ها»ى آخر كلمت است و از اصل كلمت است، جزم بر او افگند، و اين بر سبيل مجاز بود. (3)۶۵۱. علامه شعرانى: بناى كلمه «يؤده» چنان است كه گويى «ها» جزء كلمه است مثل يُصَرّف. (4)روض الجنان: راستيگر. (5)۶۵۲. علامه شعرانى: «راستيگر» يعنى صادق و درستكار. (6)روض الجنان: و حُذَيفة بن الْيَمان* گفت، دو حديث ما را بگفت رسول عليهالسلام يكى بديدم و منتظر يكى ديگرم ـ يكى آنكه گفت: امانت بر دل مردمان فرود آمد و قرآن فرود آمد، قرآن و سنّت بياموزى، آنگه ما را گفت: امانت برداريد، و در رفع امانت چنين گفت كه: مرد بخسپد امانت از دل او بر كنند، اثر او آن جا بماند چنانكه ستاره آنگه بخسپد امانت از دل او بر كنند و اثر آن بماند چنانكه شغه دست،** يعنى دست سروبسته،*** يا چون انگشتى آتش كه بر پاى خود بگردانى اثرى اندك بكند و بنماند اثر. (7)۶۵۳. علامه شعرانى: * اين حديث را بخارى و مسلم و ترمذى روايت كردهاند و در عبارت آن است «فيظل اثرها مثل اثر الوكت». (8)و در اين كتاب در ترجمه «وكت» ستاره نوشته شده و «وكت» سياهى اندكى است كه در غوره خرما پديد آيد و آن آغاز رسيدن و رطب شدن است و ستاره را بدين معنى نيافتيم. و شايد«الوكب» در نسخه مؤلّف كوكب بوده است. (9)۶۵۴. ** «شغه» پينه دست و پاى و اعضاى انسان و حيوان را گويند. ۱۰ ۶۵۵. *** به نظر مىرسد سرو به معناى پينه دست هم آمده است. ۱۱ ۶۵۶. انگشت به معنى ذغال است به كسر گاف. ۱۲روض الجنان: سپندان. ۱۳ ۶۵۷. علامه شعرانى: «سپندان» دانه خردل است. ۱۴ روض الجنان: تحرّجش. ۱۵ ۶۵۸. علامه شعرانى: «تحرّج» احتياط است. ۱۶
.
. .
۷۷. «إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً ...»
روض الجنان: ابوعمران الْجوفيّ. (1)۶۵۹. علامه شعرانى: منسوب به جوف، كويى است در بصره. (2)روض الجنان: چند پَرِ سَراشَكى. (3)۶۶۰. علامه شعرانى: يعنى به اندازه بال مگس يا پشه و سراشك.پيش از اين هم به معنى پشه استعمال كرده است.اما در كتب لغات فارسى مذكور نيست. (4)
۷۸. «وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ... وَيَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»
روض الجنان: «وَيَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» ؛ و بر خداى دروغ مىگويند و مىدانند كه آنچه مىگويند دروغ است. جُوَيْبر گفت از ضحّاك از عبداللهِ عبّاس كه: آيت در هر دو فرقت است ـ جهودان و ترسايان ـ كه ايشان در تورات و انجيل تصرّف كردند، و آن را تغيير و تبديل كردند، و آنچه در اين دو كتاب بود از ذكر دين مسلمانى بيفگندند... . (5)۶۶۱. علامه شعرانى: آنچه از آيه قرآن مفهوم مىگردد غير آن است كه از عبارت ضحاك، چون از آيه قرآن مفهوم مىگردد كه احبار آنها هنگام خواندن تورات غيرِ آنچه نوشته بود به زبان مىآوردند نه آنكه نوشته را تغيير مىدادند. و از عبارت ضحاك مستفاد مىگردد كه نوشته را تغيير مىدادند. و اين به نظر بعيد مىرسد، چون آن قدر مىدانستند كه اگر چند يهودى در مدينه كتاب خود را تغيير دهند همه نسخههاى تورات كه در اكناف جهان پراكنده است تغيير نمىكند. (6)روض الجنان: فتراك. (7)۶۶۲. علامه شعرانى: «فتراك» دوالى است كه از پشت زين آويزند. ۸ روض الجنان: «ثمَّ يَقُولَ لِلنّاسِ» ؛ آنگه گويد مردمان را كه: مرا بندهگيرى و عبادت كنى بدون خداى. بعضى اهل معانى گفتند: مراد نفى است نه نهى، و معنى آن است كه: ما كانَ لِبَشّرٍ لِيَقُولَ هذا؛ هيچ آدمى نباشد كه خدا او را كتاب و حكم و نبوّت دهد آنگه او چنين سخن گويد، و اين «لام» كه در ظاهر لفظ اينجاست از اينجا بيفگند و با «قول» برد... . ۹ ۶۶۳. علامه شعرانى: يعنى لام را از كلمه «لبشر» مربوط كرد با كلمه «يقول» و معنى را از كلمهاى به كلمهاى منتقل كرد نه آنكه لفظ لام را از «لبشر» بيفكند و بر «يقول» در آورد. ۱۰
.
۸۰ . «وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً...»
روض الجنان: «وَ لا يَأْمُرَكُمْ» ، عاصم و حمزه و ابن عامر خوانند: و لا يأمُرَكُمْ، به نصب «را» عطفا على قَوْله: «ثمّ يَقُول لِلنّاسِ» ، و قيل: على إضمار «أَنْ»، و بر اين قرائت مردود باشد على «أَنْ يُؤتيَهُ اللّهُ» ... . (1)۶۶۴. علامه شعرانى: يعنى مربوط و متصل است بقوله تعالى «لبشر أن يؤتيه الله» . (2)روض الجنان:... «والنَّبِيِّينَ» ؛ و نه پيغامبران را، چنانكه جهودان و ترسايان گفتند در عيسى و عزير: «اَيَامُرُكُمْ بِالْكُفْرِ» ، صورت استفهام است و معنى تقريع و انكار است؛ شما را كفر فرمايد پس از آنكه مسلمان شدهايد! و در آيت دليل نيست براى آنكه افعال جوارح كفر باشد... . (3)۶۶۵. علامه شعرانى: قول صحيح آن است كه عمل به جوارح نه از ايمان است و نه كفر و اعتقاد قلبى تنها ايمان يا كفر باشد. اما آيه شريفه كه فرمايد: «أيأمركم بِالكُفر» عمل جوارح را كفر ناميده است و به ظاهر بر خلاف قول صحيح است. مؤلّف جواب مىدهد: كه چنين نيست و عبادت غير خدا اگر چه ذاتا عمل جوارح است و از اين جهت كفر نيست اما كشف از اعتقاد ربوبيت مىكند و از جهت اعتقاد كفر است. (4)
.
۸۱ . «...ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ...»
روض الجنان:... و كسائى گفت: «لَتُؤمِنُنَّ بِهِ» متّصل است به كلام اوّل و جواب شرط في قوله: «فَمَنْ تَوَلِّي بَعْدَ ذلِكَ» ، و معنى آن بود كه: ياد كن اى محمّد چون خداى تعالى عهد پيغامبران بستد كه آنچه من دادم، بر آنكه «ما» موصوله باشد يا هر چه دادم شما را بر آنكه «ما» شرط را باشد از كتاب و حكمت. پس رسولى مصدّق به شما آيد كه از صفت او آن باشد كه به او ايمان آرى و نصرت كنى او را... . (1)۶۶۶. علامه شعرانى: در تورات امروزى كه در دست يهود است در سِفر تثنيه فصل هيجدهم مذكور است كه خداوند به موسى عليهالسلام گفت: خداى پروردگار تو از ميان تو از برادران تو پيغمبرى برمىگزيند مانند من سخن او را بشنويد چنانكه طلب كردى از خداى پروردگار خود در حوريب در روز اجتماع. تا آنكه گويد: برمىانگيزم از ميان برادران ايشان پيغمبرى مثل تو و كلام خود را در دهان او مىگذارم و با آنها سخن مىگويد به هر چه او را دستور دهم و باشد انسانى كه به كلام منـ كه او مىگويد به نام من ـ گوش ندهد و من از او مؤاخذه خواهم كرد. (2)
.
۸۴ . «قُلْ آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا...»
روض الجنان: قَوْلُهُ «قُلْ آمَنّا بِاللّهِ» مثل اين آيت بِعَيْنِها در سورة البقرة رفت*... . در وجه حسن تكرار در آيات قرآن چند وجه گفتهاند: يكى آنكه مذهب محققان است كه مكلفان را در الفاظ قرآن لطف است چنانكه در معانى لطف است، چنانكه اگر قديم (جلّ جلاله) به جاى: «الم * ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ» (1)گفتى: «الر هذا القرآن لا شكّ فيه بيان للمؤمنين، در او آن لطف نبودى كه در اين الفاظ هست، براى آنكه ممكن نيست دعوى كردن» كه اين نظمى است و به فصاحت به حدّى است كه معجز است، و عرب از مثل اين مقدار عاجزند خصوصاً بهنزديك اصحاب صَرفه**. (2)۶۶۷. علامه شعرانى: * در دو كلمه فرق دارد: يكى آنكه كلمه اول در سوره بقره«قولوا» و اينجا«قل» و دوم آنكه پس از كلمه «عيسى» در آنجا«أوتى النبيون» و اينجا«و النبيون» مذكور است. (3)۶۶۸. ** اصحاب صِرفه گروهى از علمايند مانند سيد مرتضى و خواجه نصير الدين طوسى كه گويند اعجاز قرآن به آن است كه خداوند تعالى مردم را بازداشت از آوردن مانند قرآن، اگر چه بر چند جمله اندك قادر بودند. ۴
.
۸۵ . «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ...»
روض الجنان: خداى تعالى گفت: هركس كه او دينى طلب كند جز اسلام از او قبول نكنند، براى آنكه دين بهنزديك خداى اسلام است لا غيرُ، كه دگر اديان و ملل را به آن منسوخ كرد، چنانكه گفت: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الاْءِسْلامُ» (1). و معنى «قبول عمل، ضمان ثواب باشد بر او، براى آنكه واقع باشد به موقع خود، و بر وجه مأمور به كرده شده باشد. (2)۶۶۹. علامه شعرانى: گروهى از حشويه گويند كه قبول عمل غير صحت آن است و چه بسا عمل كه بروجه مأمور به كرده باشند و شرايط آن را به جاى آورده اما مقبول خدا نباشد و ثواب نداشته باشد. و اين سخن چند بار مكرر گشت. (3)روض الجنان: امّا اِحباط، وقد دَلَّ الدّليلُ على بُطْلانه. (4)۶۷۰. علامه شعرانى: اِحباط در مذهب شيعه باطل است.يعنى كسى كه ايمان آورد و عبادت خداى كرد مستحّقِ ثواب است و اگر پس از آن مرتد شود ثواب او حبط ـ يعنى باطل ـ نمىشود و چون به كفر بميرد مستحّق ثواب دايم نيست و در آخرت چارهاى براى او نيست.اگر ابتداء او را عذاب كنند و پس از آن ثواب دايم، منافى كفر او است و اگر اول ثواب دهند پس از آن عقاب كنند و در عقاب دايم بماند بر خلاف اجماع است كه ثواب ايمان ابدى است نه منقطع.پس بايد گفت هرگز اين معنى تحقق نمىپذيرد كه يكى اول مؤمن باشد پس از آن كافر شود و اگر در ظاهر شرع چنين حكم باشد منحصر به احكام دنيا است نه آخرت. (5)
.
۹۲. «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ...»
روض الجنان: سبّي. (1)۶۷۱. علامه شعرانى: «سبى» اسير جنگ است. (2)روض الجنان: عبدالله بن سيدان* روايت كند از ابوذر رحمهالله كه او گفت تو را در مالت سه انبازاند: يكى قدر كه دستور با تو نيارد** كه كدام ببرد بهتر يا بتر... . (3)۶۷۲. علامه شعرانى: * در تقريب ابن حجر عبدالله بن سيلان است به لام (4)و بعضى گويند نامش عبدربه بود يا جابر و در لسان الميزان عبدالله بن سيدان به دال است. (5)۶۷۳. ** اجازه نخواهد. (6)روض الجنان: بيش بها. (7)۶۷۴. علامه شعرانى: بسيار قيمت. (8)
۹۳. «كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلاًّ لِبَنِي إِسْرائِيلَ إِلاّ ما حَرَّمَ إِسْرائِيلُ عَلى نَفْسِهِ...»
روض الجنان: «كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلاًّ لِبَنِي إِسْرائِيلَ...» ؛ ابو روْق و كلبى گفتند: سبب نزول آيت آن بود كه چون رسول عليهالسلام گفت: من بر ملّت ابراهيمم، جهودان گفتند: چون است كه گوشت شتر و شير شتر مىخورى؟ و آن بر ابراهيم حرام بود. رسول عليهالسلام گفت: دروغ مگوى كه در شرع ابراهيم اين هر دو حلال بود. (9)۶۷۵. علامه شعرانى: اصل در هر چيز اباحه است تا حرمت آن ثابت شود. و چون تورات بر موسى عليهالسلام نازل شد احكام آن از زمان آن حضرت ثابت است و پيش از آن همه چيز قابل خوردن كه مردم در آن رغبت مىكردند و معتاد بود حلال بود جز رگ و رگ كه به علتى حضرت يعقوب نمىخورد و اولاد او متابعت مىكردند. (10)روض الجنان:مفسّران خلاف كردند در آن طعام كه يعقوب برخود حرام كرد پيش نزول تورات... . مقاتل و ضحّاك گفتند: سبب آن بود كه يعقوب عليهالسلام نذر كرد كه اگر خداى تعالى او را دوازده فرزند نرينه بدهد و او به سلامت به بيت المقدّس رسد، آخرين ايشان را قربان كند. چون خداى تالى او را دوازده فرزند بداد، او خواست تا به نذر وفا كند، برخاست تا به بيت المقدّس آيد، خداى تعالى فرشته فرستاد به او و او را گفت: من تو را عفو كردم از اين نذر به امتحانى كه تو را كنم. يعقوب شاد شد، و يعقوب فردى بود قوى و بطّاش و كس پيش او به كشتى بنه ايستادى، و در مصارعت قوّت او نداشتى. فرشته آمد در پيش او، او گمان برد كه او دزدى است از سر قوّت خود با او در آويخت. آن فرشته چيزى بر ران يعقوب زد، ران او درد گرفت و دردى عظيم در او پديد آمد. او از آن رنجور شد، و يعقوب عليهالسلام گوشتى دوست داشتى كه در او رگ بود، او با خداى نذر كرد كه اگر به شود از آن نيز نخورد و اين قول ضعيف است. (11)۶۷۶. علامه شعرانى: اين قول ضعيف موافق تورات است،بلكه ظاهر عبارت تورات آن است كه با خدا كشتى گرفت و بعضى به فرشته تأويل مىكنند. بارى، دعوى حلّيت همه چيز كسى كند كه به همه تورات و احكام و شرايع بنى اسرائيل و اسحاق و ابراهيم و انبيا عالم باشد و گرنه از كجا داند كه هيچ چيز نزد آنان حرام نبود جز رگ و رگ و آنكه عالم به آنها باشد جز خداى و آنكه خداوند او را خبر دهد نخواهد بود. (12)روض الجنان: آنگه مفسّران خلاف كردند در حال اين طعام كه يعقوب بر خويشتن حرام كرد، تا حكم آن در تورات چه بود؟ سدّي گفت: تورات كه آمد به تحريم آن آمد، و اين قول نيك نيست براى آنكه ممنوع است از او، لقَوْلِهِ تعالى: «قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ» ۱۳ . و رسول عليهالسلام جهودان را در وقت مناظره گفت: تورات بياريد بخوانيد اگر راست مىگوييد. چون تورات بياوردند، آنچه ايشان تحريم آن دعوى مىكردند در تورات نبود، خجل شدند و عناد ايشان ظاهر شد. ۱۴ ۶۷۷. علامه شعرانى: اين آيات منع قول سدّى نمىكند؛ چون اختلاف يهود در حرمت رگ و رگ نبود، بلكه حرمت شتر بود. و اگر تورات مىآوردند و مىخواندند معلوم مىشد شتر بر بنى اسرائيل پيش از نزول تورات حرام نبود اگر چه رگ و رگ بر يعقوب حرام بود و مستمر گشت،بلكه اگر از تورات حرمت گوشت شتر هم در شريعت حضرت موسى ثابت مىشد باز دعوى يهود كه آن در شريعت ابراهيم حرام بود ثابت نمىشد. ۱۵
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۲۸.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۰۶.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۲۹.
4) .تقريب التهذيب، ج ۱، ص ۵۰۰ .
5) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۰۷. لسان الميزان، ج ۳، ص ۲۹۸ـ۲۹۹.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۰۷.
7) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۳۰.
8) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۰۸.
9) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۳۱.
10) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۰۹.
11) .آل عمران (۳): ۹۳.
12) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۳۲.
. .
۹۵. «قُلْ صَدَقَ اللّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً...»
روض الجنان: «فَاتَّبِعُوا» ؛ پسْروى كنى. و «اِتّباع»، اقتدا باشد به طريقه آن كس كه پيش تو باشد، امّا در طريق و امّا در طريقه و سنّت. ملت ابراهيم را «حَنيفاً» حال باشد، امّا از ملّت و امّا از ابراهيم. و اصل او بگفتم چه باشد. (1)۶۷۸. علامه شعرانى: يعنى معنى حنيف را. و اينكه اين كلمه از كجا مشتق است پيش از اين گفتهايم. و چنانكه عادت مفسران است شرح لغت را در اولين كلمه مىآورند و پس از آن احاله بدان مىكنند. (2)
.
۹۶. «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ»
روض الجنان: علما خلاف كردند في تأويل قوْله: «أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ» بعضى گفتند: مراد آن است كه اوّل بقعهاى كه از زمين بر روى آب پديد آمد، و خداى تعالى بيافريد زمين كعبه بود از كفى سفيد. پس از آن به دو هزار سال زمين آفريد، يعنى فرمود تا از زير زمين خانه كعبه، بيرون آوردند... . (1)۶۷۹. علامه شعرانى: مقصود از زمين خشكىِ آن است.و به مقتضاى اين قول در آغاز خلقت آب به همه كره احاطه داشت و هيچ جاى خشك كه انسان و حيوان در آن زيست كند موجود نبود و اين خشكيها كه ربعِ مسكون است به تدريج از زير آب بيرون آمد و اول بقعه زمين مكه بود و پس از آن كشورهاى ديگر بدان ملحق شدند. (2)روض الجنان: ابوذر غفارى روايت كند از رسول عليهالسلام كه او را پرسيدند از اوّل مسجدى كه در زمين ساختند براى عبادت، گفت: مسجد الحرام بود، و آنگه بيت المقدّس. گفتند: اى رسول الله! چه مدّت بود ميان ايشان؟ گفت: چهل سال... . (3)۶۸۰. علامه شعرانى: اين روايت ضعيف است؛ زيرا كه ميان حضرت ابراهيم عليهالسلام كه بناى كعبه نهاد و حضرت داود عليهالسلام كه آغاز ساختمان بيت المقدس كرد نزديك هزار سال است. (4)روض الجنان: ... و آن خانه همچنان بود تا ايّام طوفان نوح خداى تعالى فرمود تا به آسمان چهارم بردند بيت المعمور و بنهادند برابر خانه كعبه، چنانكه اگر از روى مثل، رسنى فرو گذارند از آن جا به پشت خانه كعبه رسد... . ۵ ۶۸۱. علامه شعرانى: اين روايت هم ضعيف است به ظاهر و به آن اعتماد نتوان كرد؛ چون يا زمين مىگردد براى براى پيدايش روز و شب يا آسمان. به هر حال كعبه از محاذات بيت المعمور دور مىشود. و اگر روايت صحيح باشد مراد از آن آسمان روحانى است و در جاى ديگر توجيه داده و شرح آن را گفتهايم. ۶
.
۹۷. «فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً...»
روض الجنان: «وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» ، در او چند قول گفتهاند: يكى آنكه تا در حرم باشد ايمن شود از آنكه كس او را نرنجاند، اگر مرد قاتل پدر و برادر را ببيند در حرم، شرع مىفرمايد تا تعرّضش نكند و نرنجاند او را، و هر كه خيانتى كند و در حرم گريزد او را تعرّض نكنند در حرم، ولكن طعام و شراب بر او تنگ كنند تا به ضرورت بيرون آيد، آنگه حدّ بر او برانند. و اگر آن خيانت در حرم كند همان جا حدّ بر او برانند لانْتِها كه حُرْمَةَ الْحَرَمِ. (1)۶۸۲. علامه شعرانى: گوينده اين سخن حمل كلام بر حكم تكليفى كرد؛ يعنى مردم بايد حرمت حرم را نگاه دارند و هر كس بدانجا در آيد امان دهند و آزار نرسانند.پس خبر به جاى امر است مانند «لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (2)و مانند «وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» (3). و ما مىگوييم: چون آيه در مقام محاجّه يهود است و آنان نسبت كعبه را به ابراهيم عليهالسلامانكار مىكنند خداوند آيات و دلايلى ذكر مىفرمايد بر ردّ آنان و اثبات اينكه اين خانه از آن حضرت بوده: يكى آنكه مقام ابراهيم در آنجا متواتر است و خلف از سلف آن را به نام ابراهيم مىخوانند، مثل آنكه يكى از ما گويد گنبد قابوس قبر پادشاه معروف است، چون به تواتر اين نام از قديم بر آن مانده است. پس در نسبت مقام به ابراهيم شك نبايد كرد. ديگر اتفاق عرب جاهليت از قديمترين عهد بر حفظ حرمت كعبه و با اينكه ايمنى در عربستان وجود نداشت هر كس به حرم مىرفت ايمن بود و اين معنى بى آنكه منسوب به حضرت ابراهيم عليهالسلام باشد معقول نيست و عرب و ساير معابد و بتخانهها را چنين حرمت نمىداشتند كه هر كس بدانجا رود ايمن باشد. اين دليل ديگر است بر صحت نسبت آن به حضرت ابراهيم عليهالسلام و عرب كسى ديگر جز آن حضرت را نمىشناختند كه به سبب او خانه را حرمت كنند. (4)روض الجنان:... و آنچه در اين خبر آمد از اضافه كلام و رفتار با كعبه على أَحدِ الْوَجْهَيْن باشد اِمّا مضاف بود با فرشتگان كه موكّل كعبهاند، و امّا بر طريق تمثّل باشد، چنانكه اگر كعبه مثلاً عاقلى مكلّف بودى او را در باب شفاعت اين منزلت بودى، و سخن و مناظره او با خداى تعالى بر اين وجه بودى، چنانكه حق تعالى گفت: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ...» (5)، يعنى لو أنْزَلْنا هذا الْقُرآنَ على جَبَلِ وكانَ الْجَبَلُ ممَّنْ يَسْمَعُ و يعْقِلُ لَرَأيْتَهُ. (6)۶۸۳. علامه شعرانى: و شايد بتوان گفت كعبه در عالم آخرت خود به سخن آيد؛ چون در آخرت همه چيز حيات دارند: «و اِنَّ الدارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الحَيَوان» (7). و در آنجا هيچ چيز جماد نيست چنانكه در عالم دنيا هيچ عقل و ادراك نيست، و عقل انسان شعاع عالم ديگر است بر او تابيده. (8)روض الجنان: «حِجُّ الْبَيْتِ» ، ابوجعفر و حمزه و كسائى خوانند: حِجُّ الْبَيْتِ بهكسر «حا» در همه قرآن و باقى به فتح «حا» خوانند... . (9)۶۸۴. علامه شعرانى: در مجمع البيان گويد: اهل كوفه غير ابىبكر و ابوجعفر به كسر حاءِ خواندند و ديگر قاريان به فتح. (10)بنابراين عاصم هم به روايت حفص به كسر حاءِ خوانده است و همين قرائت فعلا متداول است. اما در اين كتاب به روايت حفص از عاصم توجه نفرموده و همان روايت ابوبكر را از وى در نظر داشت و به مقتضاى آن فرمود عاصم هم به فتح خوانده است. (11)روض الجنان:... امّا «استطاعت»، فقها در او خلاف كردند. بهنزديك ما حرّيت است و كمال عقل و بلوغ و صحّت و وجود زاد و راحله و تخليةُ السَّرُبِ وامْكانُ الْمَسيرِ ولاالرُّجُوعُ الى كفايَةِ. هر گه كه يكى از اين دو مختل بود، وجوب ساقط باشد و استحباب بر جاى بود. ۱۲ ۶۸۵. علامه شعرانى: رجوع به كفايت آن است كه چون حاجى از مكه باز گردد وسيلهاى براى كسب معاش داشته باشد از سرمايه يا صنعت يا غلّه ملك و امثال آن. و نزد محققين فقهاء اين شرط نيست مگر آنكه مردى كفايت دارد از سرمايه و ملك، واجب نيست آن را بفروشد و در راه حج صرف كند و چون بازگردد سائل به كف شود. اما آنكه اصلاً سرمايه ندارد و هنرى كه بدان معاش توان كرد نيز ندارد اما زاد و راحله دارد به قدر رفتن و بازگشتن و نفقه بازماندگان و اين زاد و راحله و نفقه را سرمايه كسب نمىتواند كرد، حج بر او واجب است. و همچنين اگر به كسى بذل زاد و راحله كنند كه كفايت معاش ندارد يا آنكه به علتى عبورش در ايام حج به مكه افتاد يا بنده در مكه آزاد شد در هيچ يك از اينان بازگشت به كفايت شرط نيست. ۱۳ روض الجنان: «وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ» ... عطا گفت: منْ كَفَرَ بِالْبَيْتِ؛ هر كه به كعبه كافر شود. ابن زيد گفت: هر كه به اين آيات كافر شود كه خداى تعالى گفت:
.
«فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ» (1). سُدّى گفت: مراد آن است كه هر كه استطاعت دارد و حجّ نكند كفران او به حجّ اين است. (2)۶۸۶. علامه شعرانى: قول سُدّى از ميان اقوال مفسرين صحيحتر است؛چون ظاهرا تخويف تاركِ حج فرمود نه منكر آن و ترك حج را كفر ناميد از آن جهت كه حكمت اعمال آن ظاهر نيست؛ مثلاً گشتن گرداگرد كعبه و هروله كردن در ميان صفا و مروه و ريگ انداختن به جمرات حكمتى ظاهر ندارد، خصوصا كه از راه دور با مشقت بسيار براى انجام دادن اين اعمال طى مسافت كنند، جز كسى كه حقيقةً مؤمن باشد اين تعبّد را نخواهد كرد. و ما در زمان خود مىبينيم ملاحده و كفار از حج رفتن مسلمانان بيش از ديگر عبادات آزرده مىشوند و بسيار شنيدهايم مىگويند اين همه مال كه صرف حج مىكنند بايد صرف مساعدت فقرا و بيمارستان و امثال آن كرد. (3)
.
. .
۹۸. «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللّهِ وَ اللّهُ شَهِيدٌ عَلى ما تَعْمَلُونَ»
روض الجنان: «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللّهِ» ، آيت وارد است مورد تعجّب و انكار و تقريع، و ظاهر او استفهام است. «وَ اللّهُ شَهِيدٌ» ، «واو» حال راست، يعنى در حالى كه خداى بر شما و افعال شما گواه است، و مثل اين آيت را تفسير برفت پيش از اين. (1)۶۸۷. علامه شعرانى: در آيه گذشته (آيه ۷۰) كلمه «قل» در اول آيه نيست و به جاى «والله شهيد»، «و أنتم تشهدون» است. (2)روض الجنان: بُعاث در انداز و يادده. (3)۶۸۸. علامه شعرانى: «بعاث» به عين بى نقطه، و«يادده» يعنى به ياد آنها بياور. (4)
.
۱۰۱. «وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ...»
روض الجنان: جابر عبدالله انصارى گويد: بينا كه ما در يكديگر افتاده بوديم... . (1)۶۸۹. علامه شعرانى: يعنى در بين آنكه ما در يكديگر افتاده بوديم. (2)روض الجنان: ... ممكن هست كه اگر كلام خدا نباشد، و رسول خدا نباشد، و عاقل مكلّف را خواطر و دواعى و تجدّد انواع نعمت با اختلاف عقلا بجنباند نظر كند و خداى را بشناسد مادام، تا او را خداى به جاى باعث مانع نباشد، و به جاى داعى صارف. (3)۶۹۰. علامه شعرانى: يعنى اگر خداى تعالى مانع از معرفت نباشد و ذهن انسان را از شناختن خود منصرف نكند ممكن است از نظر در آيات خلقت خداى را بشناسد، اگر چه هيچ پيغمبر و كتاب نفرستاده باشد. اما اگر او مانع معرفت شود و خلق كفر كند صد پيغمبر و پنجاه كتاب هم بفرستد هيچ كس قدرت ايمان ندارد. (4)
۱۰۲. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ...»
روض الجنان: يك روز دو مرد از اَوْس و خزرج با يكديگر مفاخرت كردند: از اَوْس ثَعلَبة بن تميم بود، و أسْعد بن زُرارَه از خزرج. اَوْس گفتند: خزيمه ثابت ذوالشَّهادتين از ماست، و حنْظَلَه غسيل الْملائكَة از ماست، و زيد بن ثابت بن اقلح حمى الدَّبْر از ماست... . (5)۶۹۱. علامه شعرانى: يعنى پناه داده زنبور عسل، و «دبر» زنبور عسل را گويند و«اقلح» به قاف صحيح است. اما زيد صحيح نيست، چون نام اين مرد عاصم بن ثابت بوده. در غزوه رجيع چون مشركان بر اهل ايمان دست يافتند و گروهى را اسير كردند و گروهى را كشتند از جمله عاصم را و اين مردم در جنگ بدر بسيار از قريشيان كشته بودند و زنى سلافه نام سوگند خورده بود در كاسه سر عاصم شراب نوشد. آمدند تا سر او را ببرند، زنبوران بيامدند و كسى جرأت نكرد نزديك او آيد و چون زنبوران رفتند سيلى آمد و جنازه عاصم را برد و مشركان بر آن دست نيافتند. (6)روض الجنان: مفسّران گفتند: چون اين آيت آمد، صحابه گفتند: يا رسول الله! او كيست كه قوّت و طاقت اين دارد كه حق تقوا به جاى آرد؟ خداى تعالى آيت فرستاد: «فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ» و به او اين آيت منسوخ كرد، و اين قول معتمد نيست. (7)۶۹۲. علامه شعرانى: چون منافات ميان معنى دو آيه نيست؛ زيرا كه تقوا چنانكه بايد مشروط به استطاعت است. ۸
.
۱۰۳. « ... وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ ...»
روض الجنان:... مُصْعَب را گفت: اين سيّد قوم است تا دانى كه با اين سخن چگونه بايد گفتن. (1)۶۹۳. علامه شعرانى: تا به معنى تنبيه است؛ يعنى متوجه باش كه او را بشناسى و سخن تند نگويى. (2)روض الجنان: مذمّمى. (3)۶۹۴. علامه شعرانى: از مذمّم پيغمبر صلىاللهعليهوآله را خواست و مشركان آن حضرت را هم بدين نام مىخواندند؛ يعنى ناستوده كه ضدّ محمد است. (4)روض الجنان:... و اوّل كس كه هجرت كرد ابُو سَلَمة بن عَبَدَ الاَسَد الْمَخْزُومى بود. (5)۶۹۵. علامه شعرانى: صحيح آن است كه ابوسلمه يك سال پيش از بيعت عقبه به مدينه هجرت كرد و اولِ مهاجرين است. (6)روض الجنان: و قال عليهالسلام: مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ في تَوادِّهِمْ وتَراحُمِهِمْ كَمَثَلِ الْجَسَدِ اِذا اشْتكى بَعْضُه تَداعي سايرُهُ بالسَّهَرِ والْحُمّى. (7)۶۹۶. علامه شعرانى: سعدى اين حديث شريف را ترجمه نموده به شعر: بنى آدم اعضاى يكديگرندكه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوى به درد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قرار (8)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: خُذُوها مِنْ غَيرِ فَقيهٍ؛ اين كلمه حكمت بگيريد از كسى كه فقيه نيست، و نكو آمد او را آن، حكمت حكمت باشد بر زبان هر كه رود... . (9)۶۹۷. علامه شعرانى: ملاحده و نصارا بر دين اسلام عيب مىگيرند كه مردم را از آموختن منع كرده است. و ابن عبرى كه از بزرگان علماى نصارا است حكايت از عمر كرد كه كتابخانه اسكندريه را به امر او سوختند و بعض ساده لوحان مسلمان هم زنادقه را تأييد مىكنند كه علوم عقلى ميراث يونانيان كافر و مضر به دين است. اما اين حديث پيغمبر صلىاللهعليهوآله كه «الحِكمةُ ضالّة المؤمِن» (10)كه متّفق عليه است از سخن آن حضرت و هم كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام ردّ اين تهمت مىكند. سخن مدلّل و صحيح را از هركه باشد فرا بايد گرفت و مؤمن اولى است به علم و حكمت از كافر. و هم به تواتر معلوم است كه از آغاز خلقت تا كنون هيچ امت به قدر مسلمانان در علوم عقلى رنج نبردند و حجم علوم مسلمين نزديك ده برابر يونانيان است از مدارس و كتب و كتابخانه و علماء علوم حقيقى؛ چنانكه يونانيان هم چند برابر مصر و بابل بودند. (11)روض الجنان: حُذَيْفَة بن الْيَمان گفت: روزگارى آيد بر مردمان كه مردار خرى برايشان دوستتر بود از كسى كه امرِ معروف و نهىِ منكر كند. (12)۶۹۸. علامه شعرانى: «يمان» پدر حذيفه است و او عبسى بود و در آن عهد نام اشخاص را يمان مىگذاشتند مانند يمان ابن عدى حضرمى و يمان بن مغيره بصرى و مقصود نسبت به يمن نيست. و در صحيح مسلم است كه پيغمبر او را علم ماكان و ما يكون تا روز قيامت بياموخت. (13)پس عجيب نباشد اگر اميرالمؤمنين و ديگر اهل بيت عليهمالسلام را آموخته باشد. (14)
.
1) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۶۹.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۳۳.
3) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۷۴.
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۳۶.
5) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۷۶.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۳۷.
7) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۷۷.
8) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۳۸. گلستان سعدى، ص ۶۶، باب اوّل، حكايت ۱۰.
9) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۷۸.
10) .نهج البلاغه، ج ۴، ص ۱۸، حكمت ۸۰ .
11) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۳۹.
12) .روض الجنان، ج ۴، ص ۴۸۳.
13) .صحيح مسلم، ج ۸ ، ص ۱۷۲.
14) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۴۲.
. .
۱۰۶. «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ ...»
روض الجنان: ... چنانكه گويى: جاءنى رجل أو ما جاءنى رجل؛ و بر هر مردى كه در جهان است بر افتد. (1)۶۹۹. علامه شعرانى: يعنى اطلاق شود. (2)
۱۰۹. «وَ لِلّهِ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ...»
روض الجنان: «وَ لِلّهِ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» ، وجه اتّصال اين آيت به آيت متقدّم آن است تا قيدى و تأكيدى باشد آن را كه گفت: «وَ مَا اللّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعالَمِينَ» (3)، براى آنكه ظلم و قبيح آن كس كند كه جاهل باشد به قبحِ آن، يا محتاج باشد به آن. چون قديم ـ جَلَّ جلالُهُ ـ باز نمود كه: ملك آسمان و زمين و هرچه در آسمان و زمين است همه او راست، و مرجع و مردّ همه كارها با او است، به هيچ حال او را حاجت نباشد به ظلم كردن و ظلم خواستن، چه آن را كه ملك آسمان و زمين او را باشد، مستغنى بود. پس اين حجّت و بيّنت آن دعوى است كه در آيت اوّل گفت، و وجوه آنكه چرا به لفظ رجوع گفت و از او بيامده نيست تا با او شود گفته شد پيش از اين. (4)۷۰۰. علامه شعرانى: معنى رجوع آن است كه كسى در آغاز در جايى بوده و از آنجا آمده، باز به آنجا برگردد. و همه چيز از پيش خدا نيامده است تا صحيح باشد كه بگوييم سوى او بازگشت. و جواب آن است كه از سوى خدا آمدن به معنى عليت است و معلوليت؛ يعنى چون خدا علت فاعلى است مىتوان گفت همه چيز از او است و چون علت غايى است گوييم همه به او باز مىگردند. (5)
.
۱۱۰. «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ...»
روض الجنان: سمره. (1)۷۰۱. علامه شعرانى: درختى است خارناك. (2)روض الجنان: و در خبر است كه كعب الاَحْبار را گفتند: چرا در عهد رسول و عهد ابوبكر ايمان نياورديد در عهد عمر ايمان آورديد؟ سبب آن بود كه پدرم در درِ مرگ صحيفهاى به من داد مهر بر نهاده، و مرا وصايت كرد كه: مُهر از اينجا برندار. من بنهادم و مهر بر نداشتم تا به عهد عمر. در خواب ديدم كه مرا گفتند: پدر با تو خيانت، مهر از آن صحيفه بردار و بنگر تا چيست در آنجا در كار بند. من مهر از او برداشتم، در آنجا نعت امّت محمّد بود، سالوما و عالوما و حالُوما و حاكُوما و صافُوحا و خارُوجا... . (3)۷۰۲. علامه شعرانى: مقصود مؤلّف از نقل روايت آن است كه كتاب وى از اقوال مفسران خالى نباشد. چون تفسير جامع بايد تا ممكن است اقوال آنان را نقل كند تا كسى گمان نبرد سخنى نيكو در جايى بود نقل نشده و چون همه را آورند شبهه زائل شود و هر كس داند كدام قول را بايد اختيار كرد. (4)
.
۱۱۲. «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلاّ بِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ...»
روض الجنان: قَوْلُهُ: «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ» ، برايشان راند مذلّت و خوارى «أَيْنَ ما ثُقِفُوا» ؛ هر كجا يابند ايشان را به قتل و أسْر و سبى و جزيه «إِلاّ بِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ» أىْ بِعَهْدٍ، وقيل: بِأَمانِ، يعنى هر كجا باشند و به هر حال كه باشند ذليل و مهين باشند. ... و در استثناء خلاف كردند كه متّصل است يا منقطع، و اولىتر آن است كه منقطع گويند كه هست، براى آنكه حالت اعتصام به حبل خداى نه حالت ذلّت باشد... . (1)۷۰۳. علامه شعرانى: مگر آنكه گوييم ديگران كه با آنها عهد ببندند به حكم خدا عهد نگاهدارند، مانند اهل ذمه كه به عهد الهى مسلمانان آنها را در پناه خود حفظ كنند و آزار نرسانند. و دولت يهود به روزگار ما به عهد و حفظ نصارا قائم است نه به قدرت و شوكت خود. (2)
۱۱۳. «... مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ آياتِ اللّهِ آناءَ اللَّيْلِ...»
روض الجنان: هشام بن سالم روايت كند از صادق عليهالسلام كه او گفت: هر كه از ميان نماز شام و خفتن دو ركعت نماز خواند... . (3)۷۰۴. علامه شعرانى: اين روايت دليل نماز غفيله است. (4)
.
۱۱۸. «...لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ...»
روض الجنان: «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ» ؛ اگرچه دشمنى در دل دارند بر دهنشان پيدا مىشود. (1)۷۰۵. علامه شعرانى: آنچه خداوند فرمود و تحذير كرد مصداق آن را بسيار ديديم. هرگاه مسلمانان نصارا را دوست گرفتند و بر آنها اعتماد كردند آنها چنان تباهى در كار مسلمانان كردند كه ملكشان زايل شد، هر كه خواهد به كتاب نفح الطيب (آخر جلد دويم) رجوع كند و در آنجا به شرح و تفصيل بيان كرده كه نصارا چگونه دولت اسلام را از اندلس بر انداختند و پادشاه آنها را كه موسوم به ابوعبدالله بود چگونه فريفتند و او به آنها اعتماد كرد و او را در حمايت خود گرفتند و منفور گرداندند، آنگاه از اسپانيا بيرونش كردند و بر مسلمانان سخت گرفتند و آنها را به اجبار نصرانى كردند. پس از آنها امپراطورى عثمانى را هم ديديم. (2)روض الجنان: اَزْهر بن راشد گويد: چون انس ما را حديثى گفتى از رسول عليهالسلام و ما را معنى مفهوم نشدى، بهنزديك حسن بصرى آمدمانى و از او پرسيدى. و آنكه گفت: از آتش مشركان طلب روشنايى مكنيد، كنايت است از آنكه به ايشان در كارها مشورت مكنيد و از ايشان راى زدن مخواهى. (3)۷۰۶. علامه شعرانى: معنى «بطانه» دوستى است كه محرم اسرار باشد و مهمّ خود را به او واگذار كنند و خداوند مسلمانان را از اين نهى كرد. و آنجا كه فرمود بر آنها احسان كنيد و نيكى نماييد منافى آن نيست كه اسرار خود را بدانها نگوييد و اعتماد بر آنها روا مداريد. قال الله تعالى: «لا يَنْهاكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ» . (4)
.
۱۱۹. «ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لا يُحِبُّونَكُمْ...»
روض الجنان: «ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ» ، «ها» تنبيه را باشد، «أنتُمْ» خطاب با حاضران است از مردان، و اگرچه در ميان ايشان زنان باشند على التَّغْليب، و «اُولاء» اسم جمع است و آن جمع «ذا» باشد لامِنْ لَفْظِهِ، گفت: شما كه مؤمنانيد ايشان را دوست مىداريد براى قرابتى و جوارى و حلفى و مصاهرتى كه از ميان شما هست، و ايشان شما را دوست نمىدارند براى آنكه بر دين ايشان نهاى يعنى جهودان، اين قول بيشتر مفسران است. (1)۷۰۷. علامه شعرانى: آيه عام است و شامل يهود و ديگر كفار نيز مىشود. (2)
۱۲۱. «وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ»
روض الجنان: زَيد بن وهب روايت كند، گويد از عبداللّه مسعود: روزى طيب نفسى يافتيم. (3)۷۰۸. علامه شعرانى: گويى عبدالله بن مسعود هميشه غمگين و دژم بود كه سخن با اوگفتن ممكن نبود، براى آزارى كه عثمان بدو رسانيد، و يك روز او را خوش دل يافتند آن را غنيمت شمردند. (4)روض الجنان: ... وغزواتى كه رسول عليهالسلام به نفس خود حاضر آمد آنجا بيست و شش غزا بود: اوّل غزاى أبْواء بود، آنگه غزاة بواط بود، آنگه غزاة العُشَيْرَة*... . رسول عليهالسلام از اين غزوات در نه غزات كارزار كرد**: در بَدر بزرگ... در اُحد،... و خندق و بني قُرَيْظَه...، بَنى الْمُصْطَلِق و بنى لِحْيان...، و خَيْبَر...، و فتح مكّه... . حُنين... و اوّل غزا كه به نفس خود قتال كرد*** در او بدر بود، و آخر تَبوك. (5)۷۰۹. علامه شعرانى: * در غزوة العشيرة به قول ابن اسحاق پيغمبر عليهالسلام على عليهالسلام را اباتراب خواند و خبر ابن ملجم را به او داد. عمار گفت: على عليهالسلام به من گفت: برويم و اين جماعت بنىمدلج را بنگريم چگونه در چشمه و نخلستان كار مىكنند. رفتيم و اندكى نگريستيم، خواب ما را فرو گرفت و خوابيديم. ناگاه ديديم پيغمبر بر سر ما ايستاده ما را بيدار كرد، آنگاه فرمود: يا اباتراب، آيا خبر دهم شما را به شقىترين مردم كه دو تن بودند: سرخ روى ثمود كه ناقه را پى كرد و آنكه بر اينجا زند ـ و دست بر سر على نهاد ـ و اين را ترسازد ـ و دست بر محاسن آن حضرت نهاد. (6)۷۱۰. ** در آن غزوات ديگر لشكر مسلمانان رفتند و بازگشتند جنگ ناكرده. (7)۷۱۱. *** يعنى در قتال حاضر بود و به امر او كارزار واقع شد. (8)روض الجنان: ... و غزاة عُيَيْنه بنى الْعَنبَر من تميم... . (9)۷۱۲. علامه شعرانى: يعنى عيينه كه از اصحاب رسول صلىاللهعليهوآله بود به غزاى بنى العنبر رفت كه قومى از تميم بودند. (10)روض الجنان: عروَة بن الزُّبير گفت از امير المؤمنين كه: روز بدر طُعَيْمَة بن عدىّ بن نَوْفَل از پيش من بر افتاده بود به نيزه از پشت اسپش بيفگندم چنانكه برنخاست... . (11)۷۱۳. علامه شعرانى: يعنى اتفاق افتاد كه پيش من آمد. (12)روض الجنان: و رسول عليهالسلام مُسْتَشْعِر* مىبود، از آن اميرالمؤمنين را فرستاد و گفت: برو و بنگر تا ابوسفيان و مشركان چه مىكنند! اگر بر اسپان نشستهاند و شتران پيش كرده، آهنگ مدينه دارند. و اگر بر شتر نشستهاند و اسپان بر قَوْد** گرفته آهنگ مكّه دارند... . ۱۳ ۷۱۴. علامه شعرانى: * يعنى بيم آن داشت كه آهنگ مدينه كنند. ۱۴ ۷۱۵. ** يعنى يدك مىكشيدند. و «قود» آن است كه افسار و دهانه اسب را بگيرند. و «سوق» آنكه دابّه را از عقب برانند و ابوسفيان و ساير كفار قريش كينه كشتگان بدر در دل داشتند و به كينه جويى آمده بودند و چون قصاص كردند بازگشتند و مقصود سياسى و كشور گشايى نداشتند، چون اين اغراض بالاتر از همت آنان بود و هم از غلبه دين خود و ترويج شرك مأيوس شدند. ۱۵
.
1) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۲.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۶۲.
3) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۸.
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۶۷.
5) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۴۵.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۷۱.
7) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۷۲.
8) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۴۶.
9) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۵۱ .
10) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۷۵.
11) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۵۴ .
12) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۷۷.
. .
۱۲۸. «لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأمْرِ شَيْءٌ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ»
روض الجنان: عكْرِمَه و مِقْسَم گفتند: مردى از هُذَيل نام او عبدالله بن قُمَيْئه روز اُحد روى رسول عليهالسلام خون آلود كرد. رسول عليهالسلام بر او دعا كرد، خداى تعالى تَيْسى را بر او مسلّط كرد تا او را به سُرو بكشت. (1)۷۱۶. علامه شعرانى: «تيس» بز نر است و«سرو» به معنى شاخ. (2)روض الجنان: ... و شعبى و محمّد بن اسحاق بن يسار گفتند: روز اُحد چون كارزار منقرض شد، جماعتى مشركان بر بالايى شدند. رسول عليهالسلام گفت: برانى اينان از اينجا. ايشان را براندند، و رسول عليهالسلام بر آن بالا شد و بنگريد، هند را ديد و جماعتى زنان با او، مر كشتگان مسلمانان را مُثْلَه مىكردند گوش و بينى و انگشتان و مذاكير مىبريدند و با رشته مىكردند. و هند (عليْهَا اللَّعْنَةُ) شكم حمزه بشكافته بود و جگر او بگرفته و در دهن نهاده خواست تا بخايد، خداى تعالى تمكين نكرد و در دهن او سنگى شد. (3)۷۱۷. علامه شعرانى: از اين داستان توان دانست كه آن مردم چه اندازه پست همت و دون بودند و در زندگانى خويش هيچ غرض دنيوى و دينى نداشتند و جز كينه جويى و انتقام چيزى نمىخواستند، بر خلاف مسلمانان كه براى مقصود بزرگى مجاهدت مىكردند: هم سعادت دنيا بود و هم سعادت آخرت. و چون دو گروه چنين با يكديگر نبرد كنند البته پيروزى آن را است كه مرامى پسنديده دارد نه آنكه هيچ نمىداند جز ارضاى هواى نفس و قضاى شهوات خود. (4)روض الجنان: «وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَالْأرْضِ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ» (5)؛ و بشتابيد به آمرزش از خدايتان و بهشتى كه پهناى آن آسمان و زمين بود كه بجاراند براى پرهيزگاران. (6)۷۱۸. علامه شعرانى: «بجاردن» را به معنى آماده كردن بسيار استعمال كرده است و بايد دانست كاتبان و ناسخان در ترجمههاى زير خط قرآن تصرف بسيار كردهاند و هر چه سخن سست و عبارات غلط و لغات نادرست در ترجمه ديده شود از شيخ ابوالفتوح نيست. (7)روض الجنان: ابره. (8)۷۱۹. علامه شعرانى: «ابره» رويه جامه است مقابل آستر. (9)روض الجنان: در بنى اسرائيل مردى به سر تُولهاى بگذشت. (10)۷۲۰. علامه شعرانى: در برهان توله را به معنى گل پنيرك و بچه سگ و وزنى در هندوستان آورده است. (11)و معنى مناسب آن در اينجا معلوم نيست. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۵۹ .
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۸۱.
3) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۶۰.
4) .آل عمران (۳): ۱۳۳.
5) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۶۲ ـ ۶۳ ؛ در چاپ مشهد «نهادهاند» ضبط شده است.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۸۴.
7) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۶۷؛ در چاپ مشهد «اخره» ضبط شده است.
8) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۸۷.
9) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۷۷.
10) .برهان قاطع، ص ۳۲۹.
11) .روح الجنان، ج ۳، ص ۱۹۴.
. .
۱۳۹. «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنِينَ»
روض الجنان: «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنِينَ» ؛ و شما بلندتر و رفيعتر و غالبتر باشيد و فتح و ظفر بود شما را اگر مؤمن باشيد. (1)۷۲۱. علامه شعرانى: اگر جنگ محض براى غلبه و كشورگيرى و غنيمت باشد آنكه مغلوب شود زير دست شده و اما آنكه مرام و مقصدى دارد كه خير مردم در آن است و براى آن مىكوشد از اينكه در يك جنگ مغلوب شود شكست نخورده است، بلكه آن وقت شكست مىخورد كه مرام خود را از دست بدهد و از ايمان برگردد. مسلمانان مرام كلى و مهم داشتند و كفار قريش تنها غنيمت و انتقام مىخواستند. (2)
۱۴۳. «وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ...»
روض الجنان:... «...فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ» ؛ اكنون روز احد بديدى آنچه تمنّا كردى. و اهل معانى گفتند: يعنى اسباب و مقدّمات مرگ بديدى براى آنكه مرگ نتوان ديدن چه اگر معنى بودى هم ديدنى نبودى... . (3)۷۲۲. علامه شعرانى: «معنى» در اصطلاح ايشان معنى ثبوتى غير قابل رؤيت است، مانند علم و قدرت و ملكات نفسانى. (4)روض الجنان: ... چنانكه اراده معصيت معصيت باشد، تمنّاى معصيت هم معصيت باشد... . (5)۷۲۳. علامه شعرانى: بعض علماى عصر ما گويند: اراده معصيت معصيت نيست. (6)روض الجنان: ... و تمنّاى به نزديك ما و محقّقان از قبيل كلام باشد، و هُو قَوْلُ الْقائلِ. «لَيْتَ كَذا كان» آن را كه نباشد، و: «لَيْتَ كَذا لَمْ يَكُنْ» آن را كه باشد، و از ارادت در چيزى نباشد... . (7)۷۲۴. علامه شعرانى: ترجمه «ليس من الإرادة فى شىء» يعنى تمنا به هيچ وجه اراده نيست. (8)روض الجنان: ... و عبداللّه بن قميئة الْحارثى سنگى بينداخت بر روى رسول آمد و جراحت كرد و دندان رسول بشكست، و اين ملعون بيامد و قوام* رسول عليهالسلاممىداشت تا فرصتى يابد. ۹ ۷۲۵. علامه شعرانى: يعنى در كمين او بود. ۱۰
.
۱۴۴. «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ...»
روض الجنان: علىّ بن موسى الرّضا روايت كند از پدرانش از اميرالمؤمنين على از رسول عليهالسلام كه گفت: چون فرزند را محمّد نام بر نهيد او را اكرام كنيد... و هيچ قوم نباشند كه مشورتى كنند و در ميان ايشان كسى باشد كه نام او احمد يا محمّد باشد، او را در آن مشورت برند و الاّ ايشان را خيره جهانند... . (1)۷۲۶. علامه شعرانى: «جهانند» ترجمه فعلى مجهول است. و«خيره» آن كار كه بهتر باشد. و معنى اين عبارت اين است كه اگر با محمد نام مشورت كنند بهترين كار براى آنها مقدّر شود. (2)روض الجنان: ... مُلكى بى زوال و ملكى بى ملال، و مُلكى بى وحشت و لجاج، و ملكى بى قسمت و خراج به آن بر تو بخل نيست... . (3)۷۲۷. علامه شعرانى: «قسمت» همان است كه سلطان از زمين مفتوح العنوه مىگيرد. اگر مقدار آن به نسبت محصول باشد «مقاسمه» است و اگر مقدار معين باشد «خراج» است كه به زيادت و نقصان محصول زياده و نقصان نپذيرد. (4)
.
۱۴۸. «فَآتاهُمُ اللّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الاْخِرَةِ...»
روض الجنان: «فَآتاهُمُ اللّهُ» ؛ خداى تعالى ايشان را هم ثواب دنيا داد، يعنى ظفر بر دشمن و غنيمت، و اين قول قتاده و ربيع است. و ثواب در منافع دنيا مجاز باشد در شرع، و اگرچه در لغت بر اصل باشد. «وَ حُسْنَ ثَوابِ الاْخِرَةِ» ؛ و در آخرت حقيقت باشد، و حقيقت ثواب نفعى باشد مستحقّ مقرون با تعظيم و تبجيل، به نفع، مباين باشد عقاب را كه مضرّت است، و به استحقاق، مباين باشد تفضّل را، و به مقارنت تعظيم و تبجيل، مباين باشد عوض را... . (1)۷۲۸. علامه شعرانى: يعنى: گفتيم ثواب نفع است پس عقاب خارج شد، چون نفع نيست. گفتيم ثواب مستحق است پس تفضّل خارج شد مثل آنكه به ميّت نفعى دهند براى عمل زنده كه براى او كرده چون ميّت مستحقّ آن نيست آن را تفضّل گويند و ثواب نگويند و گفتيم ثواب آن است كه مقارن تعظيم باشد، عوض خارج شد كه به مبتلايان دهند، گر چه استحقاق دارند اما آن را ثواب نگويند. (2)
.
۱۵۱. «سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللّهِ...»
روض الجنان: حق تعالى گفت: من ترس در دل كافران به آن افگندم كه ايشان به من شرك آوردند. ظاهر آيت مُنْبى است از آنكه اين معنى برايشان بر سبيل عقوبت رفت به آنكه ايشان چيزى را انباز من كردهاند كه من به آن حجّتى نفرستادهام از آسمان. (1)۷۲۹. علامه شعرانى: قاعده كلى اجتماعى است كه چون مردم مقصد و مرامى معقول و نيكو داشته باشند در ترويج و حفظ آن مصمم و جرى شوند و دلير و قوى باشند و براى پيش بردن مرام خود از رنج ـ بلكه از مرگ ـ باك ندارند. اما اگر مرام معقول و مقصد پسنديده ندارند دريغ آيدشان كه بيهوده جان و آسايش خود را بىجهتى از دست بدهند. (2)
۱۵۳. «...فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ...»
روض الجنان:... مُفَضّل گفت: «لا» صله است* والمَعنى لِكى تَحْزَنُوا. (3)۷۳۰. علامه شعرانى: يعنى زائده است. (4)
.
۱۵۴. «...قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ...»
روض الجنان: «قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ» ؛ بگو كه اگر شما در خانههاى خود نشسته بوديتان. (1)۷۳۱. علامه شعرانى: «تان» حرف خطاب است مانند كاف در ذاك و تلك و در فارسى پس از فعل مىآوردند. و اكنون هم در بسيارى شهرها مانند قم و كرمانشاه و قزوين مستعمل است. (2)روض الجنان: «وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَى اللّهِ تُحْشَرُونَ» ؛ و اگر بميريد يا كشته شويد هر آينه وا خداى گرد آورند شما را. (3)۷۳۲. علامه شعرانى: كاتبان فارسى زبان خويشتن را در هر گونه تصرف مجاز مىدانند و هر لفظ غير مأنوس را به كلمه ديگر مأنوس تبديل مىكنند با آنكه تصرف در سخن و كتاب ديگران مانند تصرف در مال و جان آنها جايز نيست. ترجمههاى فارسى زير آيات كه در نسخ تفسير ابوالفتوح (عليه الرحمة) آمده همه مسخ شده است، چون خود عبارت قرآن را پيش نظر داشتند مىتوانستند در ترجمه تغيير دهند.از جمله در ترجمه اين كلمه را (واخداى) نپسنديدند و به كلمه ديگر (سوى حكم خدا) تبديل كردند و نيز عبارت «درشت خوى سطبر دل» را در ترجمه «فَظّا غَليظَ القلب» به «زشت خوى سخت دل» تغيير دادند و ما را دسترسى به عبارت اصلى شيخ ابوالفتوح نبود جز مقدارى از آنكه از روى نسخه قديمى دو جزءِ كتاب متعلق به جانب آقاى كى استوان (وفقه الله تعالى) تصحيح كرديم و اين نسخه چون قديمى است به ترجمههاى آن اعتماد بيشتر بود. (4)
.
۱۵۹. «...وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ...»
روض الجنان: و در خبر است كه: چون جماعتى با يكديگر مشورت كنند و غرض ايشان خداى باشد، خداى تعالى ايشان را ارشاد كند بر صلاح. و نظير اين خبر رسول عليهالسلام است: البِكْرُ تُسْتأمَرُ في نَفْسِها اِنَّما اُمِرَ بِاسْتيذانِها لاِسْتِطابَةِ نَفْسِها گفت: بكر را كه پدر به شوهر خواهد دادن، مستحب آن است كه با او مشورت كند و دستورى با او برد براى دلخوشى او. (1)۷۳۳. علامه شعرانى: اين حديث رد بر ابىحنيفه است كه نكاح دختر بكر را بىدستورى و تولّى پدر جايز مىداند. (2)روض الجنان: ... و رسول عليهالسلام گفت: اِذا كانَ اُمَراءُكُم خِيارَكُم واَغْنياَءُكُمْ سُمَحاءَكُمْ وَاَمْرُكُمْ شُورى بَيْنَكُمْ فَظَهْرُ الأَرضِ خَيْرٌ لَكُمْ مِنْ بَطْنِها، واذا كانَ اُمَراءُكُمْ شِرارَكُمْ واَغْنياءُكُمْ بُخلاءَكُمْ وَلَمْ يَكُنْ اَمْرُكُمْ شُورى بَيْنَكُمْ فَبَطنُ الاَرضِ خَيْرٌ لَكُمْ من ظهرها، گفت: چون اميرانتان نيكانتان باشند و توانگران سخى باشند و كارهايتان به مشورت رود از ميان شما، پشت زمين شما را از شكم زمين به بود، و هر گه كه اميرانتان بدان باشند و توانگرانتان بخيلان باشند و كارهايتان نه به مشورت رود از ميان شما، شكم زمين شما را بهتر بود از پشت زمين. (3)۷۳۴. علامه شعرانى: سخن پيغمبر صلىاللهعليهوآله از قواعد بزرگ اجتماعى است و اصلاح جامعه انسانى بىدستور آن حضرت صلاح نپذيرد. و هنوز مردم جهان بر سر آن در جنگند؛ ضعيفان و مستمندان از دو دسته مردم در رنج و عذابند: يكى اميران ظالم و خود رأى كه ناتوانان را در فرمان خويش آرند بىرضايت آنان و از كشتن و زجر كردن و آزار آنها باك ندارند.ديگر ثروتمندان بخيل كه راه زندگى را بر مستمندان مىبندند و نعمت جهان را به خود منحصر مىكنند. و چاره اين دو عيب جز اين نيست كه اميران نيكان باشند و مالداران سخاوتمند كه حق فقرا را ادا كنند و بناحق مال كسى را نگيرند و اين هر دو ممكن نيست مگر هر كار عام به مشورت صورت بپذيرد و كسى نتواند رأى خود را به زور بر ديگران انفاذ كند. و مردم امروز بعضى براى تعديل ثروت حكّام جائر را مسلط ساختند و بعضى دست حكّام جائر را كوتاه كرده كار را به شورا گذاشتند. اما از عهده تعديل ثروتمندان برنيامدند و اگر در مشورت همه طبقات شركت كنند هر دو عيب بر طرف مىشود. (4)روض الجنان: ... ابوتراب النَّخْشَبيّ* گفت: توكّل آن باشد كه بنده را سكون به خداى خود باشد. (5)۷۳۵. علامه شعرانى: ابوتراب نخشبى عسكر بن حسين از مشايخ صوفيه است، در سال ۲۴۵ درگذشت. و سهل بن عبدالله تسترى در سال ۲۸۳ و اين سخن را بدو نسبت مىدهند كه«الناس نيام فإذا ماتوا انتبهوا». و ذوالنون مصرى هم معاصر او بود و ثوبان بن ابراهيم نام داشت و او را متوكل در بند و زنجير از مصر به سامرا آورد و خواست به تهمت كفر و زندقه بكشد. او به سببى نجات يافت و در سال ۲۴۵ در گذشت. (6)روض الجنان: ... ابراهيم خوّاص گفت: توكّل آن باشد كه ترس و اميدى ببُرى از هرچه دون اوست. (7)۷۳۶. علامه شعرانى: «خواص» كسى است كه از برگ خرما زنبيل و مانند آن ببافد. و ابراهيم بن اسماعيل خواص را گويند. در مسجد جامع رى در سال ۲۹۱ درگذشت و او معروف بود به توكل. (8)روض الجنان: ... ابوعلى الرّود باريّ گفت: توكّل را سه درجه است، درجه اوّل آنكه: چون بدهندش شاكر باشد، و چون ندهندش صابر باشد... . ۹ ۷۳۷. علامه شعرانى: ابوعلى رودبارى احمد بن محمد نام داشت. از مردم بغداد بود و به مصر انتقال كردى. گويند مردى فقيه و محدث بود و در سال۳۲۲ در مصر وفات يافت و در قرافه مدفون گرديد. ۱۰ روض الجنان: ... جُنَيد* گفت: توكّل آن باشد كه به كلّى بر او اقبال كند و از هرچه دون اوست اعراض كند. ثورى** گفت: آن باشد كه تدبير خود با او گذارى تا او وكيلت باشد. ۱۱ ۷۳۸. علامه شعرانى: * جنيد بغدادى. صوفيه او را تكريم بسيار مىكنند و از بزرگان خويش مىشمارند. و الله أعلم. به سال ۲۹۷ در بغداد درگذشت. ۱۲ ۷۳۹. ** سفيان ثورى است.در مدح و ذم او سخن مختلف گفتهاند و در اينجا اعتماد بر قول است نه بر قائل. ۱۳ روض الجنان: ... بهلول مجنون* را گفتند: بنده كى متوكّل باشد؟ گفت: آنگه كه از خلق غريب شود و به حق قريب، و حاتِم أصمّ** را گفتند: حدّ توكّل تو كجاست؟ گفت: بناى آن بر چهار چيز است... . ۱۴ ۷۴۰. علامه شعرانى: * بهلول از عقلاءِ مجانين معروف است، معاصر هارون بود و صوفيه او را از بزرگان خود مىشمارند. ۱۵ ۷۴۱. ** حاتم بن علوان اصم از مردم بلخ است و معاشر شقيق بلخى بود و در سال ۲۳۷ درگذشت. اگر گويى: مؤلّف چرا از مشايخ صوفيه روايت كرده است؟ گوييم: همه آن مردمى كه صوفيه از مشايخ خود مىشمارند بدعت گذار نبودند بلكه آنان حضرت امام محمد باقر عليهالسلام و امام جعفر صادق عليهالسلام و ديگر ائمه رانيز از مشايخ خود شمرند. ديگر آنكه سخن حق را از هر كس بايد فرا گرفت كه «الحكمة ضالّة المؤمن» ۱۶ ؛ چنانكه اصوليان و محدثين و علماى عربيت و قرائت اصطلاحات از اهل سنت گرفتهاند مثل صحيح و موثق و ضعيف و اجازه و مسند و مرسل و مناوله و وجاده و مدابجه و غير ذلك. به هر حال، صوفيان در عهد مؤلّف چنان منفور نبودند كه در عهد ما؛ چون بدعت در اين عهد بيشتر است. ۱۷
.
. .
. .
۱۶۱. «وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ...»
روض الجنان: در زنى. (1)۷۴۲. علامه شعرانى: «درزن» سوزن بزرگ است مانند جوال دوز. (2)روض الجنان: ... جماعتى گفتند از مشركان: اگر محمّد در اين كه مىخواند عيب آلهه و معبودان ما نكردى يا مسامحهاى بكردى و كمتر گفتى از اين معانى... . (3)۷۴۳. علامه شعرانى: كلمه «اگر» در اينجا به معنى«لو» در عربى متضمن معنى تمنّى و آرزو است؛ يعنى اى كاش از اين معانى كمتر گفتى. (4)روض الجنان: ... و نبايد كه فرداى قيامت يكى از شما مىآيد و رقعهاى چند مىآرد يعنى برسنامى* چند از خرقه پارهها كه دزديده باشد و خيانت كرده در آن، مرا گويند: اى رسول الله! مرا فريادرس، گويم: نتوانم، نه پيغام خدا بگذاردم، به تو، چرا خلاف كردى؟ (5)** ۷۴۴. علامه شعرانى: * «رقعه» به معنى وصله و پينه است. برسنام يا برسبام كه در نسخههاى تفسير ديدهام در جاى ديگر به معنى وصله نيافتيم. (6)۷۴۵. ** از اين چند روايت معلوم مىگردد كه در قيامت همه چيز محشور مىگردد مال صامت يا حيوان و غير آن در تأييد آن روايات ديگرى كه زمين و اشياء ديگر در قيامت بر انسان گواهى مىدهد. (7)روض الجنان: مُهْركى. (8)۷۴۶. علامه شعرانى: مهرك ظاهرا ترجمه جزع است. (9)روض الجنان: و رسول عليهالسلام گفت: اَلْغُلُولُ مِنْ جَمْرِجَهَنَّم؛ خيانت از انگشت دوزخ باشد. (10)۷۴۷. علامه شعرانى: انگشت به كسر گاف فارسى زغال افروخته است. ۱۱
.
۱۶۴. «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»
روض الجنان: «وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ» ؛ و اگرچه ايشان پيش از اين در ضلال و گمراهى ظاهر بودهاند. كوفيان اين را رفع عَلَى الْغايَة گويند. (1)۷۴۸. علامه شعرانى: يعنى «قبل» كه مضموم است. (2)
۱۶۶. «وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤمِنِينَ»
روض الجنان: «وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ» و آنچه به شما رسيد آن روز كه دو لشكر روى به هم دادند، يعنى روز احد، آن قتل و اسر و جراحت ووهن و كسر، (فَبِاِذْنِ اللهِ» ، اىْ بِعِلْمِ الله؛ به علم خداى بود و خداى دانست كه چنان خواهد بودن، جز كه دانستن خداى واجب نكند وجود معلوم، براى آنكه علم و عالمى تعلّق دارد به معلوم على ما هُوَ به، و معلوم را بر صفتى نكند، پس عالمى تبع معلوم باشد و معلوم تبع عالمى نباشد. (3)۷۴۹. علامه شعرانى: گويند علم بر دو گونه است: اول علمى كه سبب معلوم گردد مانند علم مهندس و صورتى كه در تصور آورد و مطابق آن بنا كند و آن را علم فعلى گويند. دوم علم انفعالى كه سبب معلوم نباشد بلكه از معلوم گرفته شود و علم خداوند نسبت به موجودات عالم از قسم اول است كه چون علم وى به چيزى تعلق گيرد آن چيز بدان وجه كه او دانسته واقع شود به سبب علم او. و بعضى پندارند كه علم او به افعال بندگان همچنين است. و مؤلّف گويد علم او سبب عمل بندگان نيست تا جبر لازم آيد؛ چون او خود نخواست بندگان مجبور باشند چنانكه يكى از ما داند فلان ملحد در ماه رمضان روزه نخواهد گرفت و علم ما سبب افطار او نيست، او خود مقصر است. و شاعر گويد: ملحد گرسنه در خانه خالى و طعامعقل باور نكند كز رمضان انديشد (4)
.
۱۶۷. «وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوِ ادْفَعُوا...»
روض الجنان: ... قولى دگر گفتند كه: «علم» به معنى رؤيت است، چنانكه رؤيت به معنى علم آيد، يعنى تا خداى تعالى آنچه مىداند در حقّ شما و آن معدوم ببيند، و ممكن نباشد كه نبيند تا در وجود نيايد كه معدوم نتوان ديدن، و اين وجهى قريب باشد پس از آنكه درست شود كه «علم» به معنى «رؤيت» آمده است. (1)۷۵۰. علامه شعرانى: معنى سخن آن است كه خداى تعالى پيش از وجود مىداند اما نمىبيند و آن را موجود كرد تا ببيند نه آنكه بداند. و اين سخن را گرچه مؤلّف پسنديده و نزديك شمرده است اما به مقتضاى قواعد عقلى صحيح نمىنمايد؛ چون واجب الوجود محل حوادث نيست و تغيير در ذات او راه ندارد و اگر پيش از وجود اشياءِ آنها را نبيند و پس از وجود بيند لازم آيد در ذات او تغيّرى حادث شود، علت آنكه انسان و حيوان تا چيزى موجود نباشد نمىبيند آن است كه ديدن ما به متأثّر شدن قوه باصره چشم است از نور و چون مرئى موجود نباشد نورى از آن به چشم نمىتابد. اما ديدن خداوند به تابش نور از جسم مرئى و تأثير در مردمك چشم نيست بلكه حضور و شهودى است به نحو ديگر كه ما از آن خبر نداريم و شايد آن با فاصله زمانى و مكانى ممكن باشد بلكه ديدن با غير چشم مثلاً با حسّ مشترك كه توقف بر نور ندارد. در انسان هم با فاصله زمان و مكان ممكن است؛ چنانكه فرعون از هفت سال پيش سالهاى قحط را در رؤيا ديد و حقيقت بود. (2)
.
۱۶۹. «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»
روض الجنان: ... آنگه حق تعالى خواست تا پايه آنان كه در بدر و احد شهيد شدند به خلقان نمايد تا مؤمنان شاد شوند و رغبت افتد ايشان را در جهاد و شهادت، و منافقان راغم و ذليل شوند، گفت: ... «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ» ؛ مپندار و گمان مبر كه آنان را كه در سبيل خداى بكشتند ايشان مردگانند؛ بل زندگانند به نزديك خداى ـ جلَّ جلاله ـ روزى مىدهند ايشان را، و شادمانهاند به آنچه خداى به ايشان مىدهد. و اين آيت دليل آن است كه شهدا به اجسام و ارواح زندهاند... . (1)۷۵۱. علامه شعرانى: قاضى بيضاوى گويد: اين آيت دلالت دارد كه انسان غير اين هيكل محسوس است بلكه جوهرى است به ذات خويش ادراك مىكند و به خرابِ بدن فانى نمىشود و ادراك و لذت بردن و درد كشيدن او توقف بر بدن ندارد. و مؤيد اين است قوله تعالى فى آل فرعون: «النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا...» (2)، و روايت ابن عباس در مرغان سبز. (3)روض الجنان: ... عبداللهِ عبّاس روايت كرد از رسول عليهالسلام كه گفت در حقّ شهيدان اُحد: جَعَلَ اللّه اَرْواحَهُمْ في اَجوافِ طَيْرٍ خُضرٍ تَرِدُ أنهارَ الجنَّةِ وتأكلُ مِنْ ثِمارها وتَسْرَحُ منَ الجنَّةِ حَيثُ شاءَتْ وتأوي إلى قناديلَ من ذَهبٍ تَحْتَ الْعَرْشِ، گفت: خداى تعالى جانهاى* ايشان در شكمهاى مرغان سبز نهاد كه از جويهاى بهشت آب مىخورند و از درختان بهشت ميوه مىخورند و در بهشت چنانكه خواهند مىگردند و مأواى و منزل ايشان قنديلهاست از زر، و در زير عرش ربّ العزّت آويخته... . (4)۷۵۲. علامه شعرانى: بنابر اين روايت مراد حيات ارواح است نه حيات بدن. و حقيقت آن است كه در زندگى دنيا نيز حيات خاصّ روح است و بدن به مجاورت روح نام زندگى به عاريت گرفته، مانند آنكه گويند آب دريا شور است و حقيقت آنكه آب هر جا باشد شيرين است و آن شورى نمك است كه به آب دريا آميخته. اكنون هم بدن در دنيا مرده است و آن حيات كه مىبينيم از روح است كه به بدن تعلق دارد. در روايات ديگر آمده است كه ارواح مؤمنان پس از مرگ در بدنى تعلق گيرد مانند بدن دنيا كه اگر بينى بشناسى و بدين مضمون آيتى در سوره بقره هست كه در جلد اوّل همين تفسير در صفحه ۳۷۸ گذشت (5)و ما سخنى از قاضى بيضاوى نقل كرديم و شرحى گفتيم. (6)روض الجنان: جابرِ عبداللهِ انصارى گفت: پدر مرا ـ عبدالله را ـ به احد شهيد كردند، و او جماعتى اطفال را به من رها كرد. يك روز رسول عليهالسلاممرا گفت: يا جابر! بشارت دهم تو را؟ گفتم، بلى يا رسول الله! گفت: پدرت را چون به احد شهيد كردند، خداى تعالى او را زنده كرد و بى واسطه با او سخن گفت... . (7)۷۵۳. علامه شعرانى: در اينجا گويد: خداى تعالى او را زنده كرد. و در سطر بعد از اين گويد: بارخدايا، مرا زنده كنى. و اگر كسى گويد: خداى تعالى او را زنده كرد پس تمنّاى زنده كردن چيست؟ گوييم: آن زنده كردن اول زنده كردن برزخى است و سنخ زندگى آخرت و اين آرزو كه كرد زنده كردن دنيوى است و اطلاق زنده كردن خاص به زندگى دنيا نيست و آنكه در آنجا زنده شود عين همين انسان دنيوى است و به اختلاف نشآت گونه گونه شود؛ نظير آنكه قوه برق به حركت چرخها پديد آيد و در سيم روان گردد و به صورت نور در چراغ ظاهر گردد. (8)روض الجنان: اَنَس مالك روايت كند از رسول عليهالسلام كه او گفت: هيچ كس نبود كه بميرد و او را خداى تعالى منزلتى باشد كه او تمنّاى رجوع با دنيا كند مگر شهيدان* كه با دنيا آيند و دگر باره شهيد شوند از آن منازل و درجات و كرامات كه ايشان را بهنزديك خداى باشد. (9)۷۵۴. علامه شعرانى: اين حديث دلالت صريح دارد بر آنكه زنده بودن پس از مرگ منحصر به شهدا نيست بلكه همه زندهاند چنانكه از قاضى بيضاوى نقل كرديم. فلاسفه الهى از چند علامت دانستند كه روح ناشى از مزاج و تركيب عناصر و اركان بدن نيست بلكه خود به عالمِ ديگرِ غير مادى اتصال دارد و به فساد بدن فانى نمىشود، مانند نورى كه از خورشيد به در و ديوار مىتابد چون وجودش اتصال به خورشيد دارد اگر ديوار خراب شود او فانى نمىشود و مانند نور چراغ نيست كه از شكستن و فانى شدن چراغ فانى گردد. و از جمله گويند قوه جسمانى به سبب پيرى و ضعف نقصان مىپذيرد مانند باصره و سامعه و حافظه، اما قوه عاقله محفوظ مىماند يا بيشتر مىشود. ديگر آنكه قواى جسمانى پس از ادراك قوى ضعيف را درك نمىكند چون متأثر نمىشود، بر خلاف قوه عاقله. و در منظومه حكيم سبزوارى ده دليل شمرده است كه محل تفسير آن جاى ديگر است. بالجمله، عالم باطنى است كه روح انسان بدان اتصال دارد و در رؤياى صادق و حقيقى از آن عالم اقتباس معلومات غيبى مىكند، پس از رحلت در همان عالم مىرود. و در اين باب حديثى وارد است كه يكى از پيغمبران سلف هرچه از آخرت مىگفت مردم باور نمىكردند تا خداوند خواب ديدن را بر مردم مسلّط كرد. (10)روض الجنان: ... اين مرد كيست كه او را از كارزارگاه به آسمان بردند تا از بالاى آسمانش ببردند؟ (11)۷۵۵. علامه شعرانى: ترجمه اين عبارت است: «و رأيته رفع بين السماء و الأرض حتّى رأيت السماء من دونه» (سيره ابن هشام). (12)روض الجنان: ... اسحاق بن ابى طلحه گفت از انس بن مالك كه او گفت: خداى در باب شهيدان بئر معُونه قرآن بفرستاد، و هوَ: بَلَّغوا قَوْمَنا عنّا اَنَّهُ قَدْ لقينا ربَّنا فَرضىَ عنّا و رَضينا عَنْهُ، آنگه تلاوتش منسوخ شد بس آنكه ما مدّتى مىخوانديم، و خداى تعالى اين آيت فرستاد: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ...» . (13)۷۵۶. علامه شعرانى: بعض علماى ما و مخالفين گويند: ممكن است بعض آيات را خداوند تعالى بر پيغمبر صلىاللهعليهوآله نازل فرمود، مدتى مردم تلاوت كنند آنگاه آن را نسخ كرده از قرآن حذف كنند و آن را منسوخ التلاوة گويند و آن مربوط به تحريف قرآن نيست چون تحريف آن است كه ديگران تغيير دهند نه خداوند خود منسوخ فرمايد. چنانكه مؤلّف هر كتاب اگر از آنچه نوشته است خود چيزى از كتاب خود حذف كند تحريف نيست و اگر ديگران تغيير دهند تحريف است. و حق آن است كه نسخ تلاوت اگر چه ممكن است اما به روايت صحيح وجود آن ثابت نشده است و اين روايات ثابت نيست. (14)روض الجنان: ... بعضى دگر گفتند براى آن گفت: «بَلْ اَحْياءٌ» ، كه ايشان ثواب اعمالى كه كردندى ايشان را همچنان مىنويسند، و هر جهادى كه مجاهدى كند از آن روز تا روز قيامت ايشان را مثله اين مىنويسند، براى آنكه بذل جهد كردند و جان فدا كردند تا ديگران به ايشان اقدا كنند و اين اقوال اقتضاى كند آن كند «بَلْ أَحْياءٌ» مجاز باشد*. و بعضى دگر گفتند: براى آنكه ارواح ايشان در زير عرش خداى را سجده مىكند چنانكه زندگان كنند، و چنانكه ارواح مؤمنانى كه ايشان بر وضوء بخسپند، على ماجاءَ في أَخْبارِ الاحاد**. (15)۷۵۷. علامه شعرانى: * و اگر گويى: «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» منافى مجاز باشد يعنى نزد پروردگار روزى مىخورند و آنكه حقيقةً زنده نباشد روزى نمىخورد، گوييم: به نظر اينان كه حيات را مجازى دانند روزى خوردن هم به معنى مجازى است يا ترشيح است؛ چنانكه شاعر در مدح پهلوانى كه او را تشبيه به شير كرده گويد: «له لبد أظفاره لم تقلم»؛ يعنى يال دارد و پنجه هايش بريده نشده است. (16)۷۵۸. ** اخبار احاد آن است كه يكى دو نفر روايت كنند و از قول آنان علم حاصل نشود و مؤلّف آن را حجت نمىداند و مقصود او تضعيف اين روايت است. و بايد دانست كه اين سخنان هيچ يك صحيح نيست، نه آنكه گفت مراد از زندگى نام نيك است كه به روزگار مىماند و نه آنكه گفت در حكم زندهاند؛ ثواب بر آنها هميشه نوشته مىشود. و نه آنكه گفت بدن آنها در قبر نمىپوسد و اينها را كسانى گفتند كه از روح و تجرد آن خبر ندارند و انسان را عبارت از همين قالب و بدن مىدانند. و صحيح همان است كه از روايت ابن عباس و تفسير بيضاوى نقل كرديم. (17)روض الجنان: عبدالرّحمن بن عبدالله بن عبدالرَّحْمن بن أَبي صَعْصَعَه گفت: عمروبن الْجَمُوح و عبدالله بن عمرو بن حازم از جمله كشتگان احد بودند، ايشان هر دو را در يك گور نهاده بودند. وقتى سيلى عظيم بيامد ـ و گور ايشان بر گذر سيل بود ـ و گور ايشان را خاك ببرد و ايشان در گور ظاهر شدند درست كه پنداشتى ايشان را هم آن ساعت نهادهاند... . (18)۷۵۹. علامه شعرانى: شايد يك تن در قبر نپوسد اما حكم كلى نمىتوان كرد؛ چون بسيار ديديم از مردان نيك و علما و حاملان قرآنكه پوسيده بودند. در روايت حضرت عسكرى آمده است كه قسّيس نصرانى در دعاى استسقا از استخوان پيغمبرى تبرّك جست تا باران آمد. و حق آن است كه نپوسيدن بدن فخر و شرف نيست، و اين روايت ضعيف است. ۱۹ روض الجنان: و عُبَيد بن عُمَيْر روايت كند كه: رسول عليهالسلام روز احد به مُصْعَب بن عمير بگذشت، او كشته افگنده بود، بر بالين او بايستاد و اين آيت مىخواند: «مِنَ الْمُؤمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَيْهِ...» ، آنگه گفت: رسول خداى گواهى مىدهد كه اينان فردا قيامت گواهان باشند بهنزديك خداى (جلَّ جلالُه) بياييد و اينان را زيارت كنيد و بر اينان سلام كنيد كه به آن خداى كه جان من به امر اوست كه هيچ كس نباشد كه بر ايشان سلام كند و الاّ جوابش باز دهند، و اين يك دو خبر دليل آن مىكند كه ايشان بر حقيقت زنده باشند* و ظاهر قرآن بر اين است، حمل بر ظاهر بايد كردن كه آن اولىتر است و از آن مانعى نيست، و چيزى كه حمل كند بر آنكه از ظاهر عدول كنند.** ۲۰ ۷۶۰. علامه شعرانى: * يعنى همچنانكه در دنيا زندهاند، پس از مرگ هم زندهاند. و اگر گويى بدن شهيدان چون ديگر مردگان است و حس و حركت ندارد و اگر به فرض حس داشته باشد ظلم است آن را زير خاك كردن در ترس و تاريكى و تنهايى و سرما، و اگر مراد زندگى روح است شهيدان و غير شهيدان در حيات روح شريكند، در جواب گوييم: اثبات حيات براى شهيدان نفى حيات از ديگران نمىكند با آنكه چون ثواب و كرامت آنان بيش از ديگر مؤمنان است آنان را به خصوص ذكر كرد و اين معنى را بيضاوى در تفسير خود آورده، و در جلد اول صفحه ۳۷۸ گذشت. ۲۱ ۷۶۱. ** يعنى چيزى هم نيست كه به سبب آن عدول از ظاهر كنند. ۲۲
.
1) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۴۵.
2) .غافر (۴۰): ۴۶.
3) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۴۳. انوار التنزيل، ج ۱، ص ۱۹۲.
4) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۴۶.
5) .مطابق تعليقه شماره ۱۸۲ همين مجموعه.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۴۳.
7) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۴۷.
8) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۴۴.
9) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۴۸.
10) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۵۰.
11) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۴۶. سيرة النبى، ج ۳، ص ۶۸۰.
12) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۵۱.
13) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۴۷.
14) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۵۲.
15) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۴۸.
16) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۵۲ ـ ۱۵۳.
17) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۵۳.
18) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۴۹.
. .
. .
. .
. .
. .
۱۷۱. «يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤمِنِينَ»
روض الجنان: منكر. (1)۷۶۲. علامه شعرانى: يعنى نكره. (2)روض الجنان: ... منادى ندا كند: اَلْجَنَّةُ تَحْتَ ظِلالِ السُّيُوفِ؛ بهشت در زير سايه شمشيرهاست. چون چنين باشد هر طعنه و ضربه كه بر مرد مسلمان آيد، او را خوارتر آيد از آنكه شربه آب سرد در گرمگاهى. چون از پشت اسپ بر زمين آيد، هنوز بر زمين افتاده نباشد كه جفت او را حورالعين به بالين او رسد و او را بشارت دهد به آنچه خداى بجارده باشد او را از كرامت. چون بر زمين افتد: زمين گويد او را كه: مَرْحَباً بِالرُّوح الطَيِّبَة اُخْرِجَتْ مِنَ الْبَدَنِ الطَّيِّبَةِ؛... . (3)۷۶۳. علامه شعرانى: از اين روايت معلوم مىگردد حيات شهيدان به حيات روح است نه تن؛ زيرا كه روح از تن خارج مىشود. واگر گويى: اگر مراد حيات روح است آمدن حورالعين نزد او چه سود دارد چون از حورالعين به بدن تمتع برند نه به روح، گوييم: اين را مسلّم نداريم؛ زيرا كه روح گرچه بدن دنيوى را رها كرده است اما بدن ديگر در تحتِ تسلّط خويش دارد. و اگر گويى: بدن دنيوى عبادت كرده است بايد هم او در برزخ ثواب بيند نه بدن ديگر، گوييم: اين سخن كسى است كه شىء را به ماده بداند نه به صورت و اين صحيح نيست، بدن انسان از آغاز عمر تا انجام آن چند بار مبدّل مىشود و اگر پير را عقاب كنند به گناهى كه در جوانى كرده است ستم نكردهاند بر او با آنكه بدن او غير بدن جوانىِ او است اما اگر كرمها كه از بدن مرده متكّون مىشود بسوزانند به عقاب گناهى كه از مرده صادر شده بود ظلم است با آنكه همان ماده است؛ پس انسان به روح خود انسان است. و اين را تنظير مىكنيم به قوه برق كه در سيمهاى فلزى جارى است و غير مرئى و در چراغ هويدا مىگردد به صورت نور و اين نور همان برقِ سارى در سيم است. بدن انسان هم كه به حركت جوهرى به تجرد رسد همان است كه بود به جلوه ديگر نمايان گشت و چون در قيامت به بدن اول باز گردد چون همان روح باز گشته است. بايد گفت اين بدن اخروى با آن بدن دنيوى و برزخى يكى است. (4)روض الجنان: أنسِ مالك روايت كند كه: با رسول عليهالسلام بوديم در بعضى غزوات، مردى سياه بيامد گفت: يا رسولَ الله! من مردى ام چنين كه مىبينى سياه و زشت روى و كريه بوى، درويش، بى مال. اگر در پيش تو جهاد كنم تا مرا بكشند، جاى من كجا باشد؟ رسول عليهالسلام گفت: بهشت. آن مرد اين بشنيد، نيزه به دست گرفت و حمله برد و كارزار مىكرد تا بكشتند او را. رسول عليهالسلام بيامد و بر بالاى سر او بايستاد و گفت: لَقَدْ بَيَّضَ الله وَجهَكَ وَطَيَّبَ ريحَكَ واكْثرَ مالَكَ؛ خداى روى تو سپيد بكرد، و بوى تو خوش بكرد، و مال تو بسيار كرد. آنگه گفت: به خداى كه زنان او را ديدم از حورالعين كه با يكديگر منازعت مىكردند* در آن جبّه پشمين كه او داشت تا كه با او در آن جا شود. ابوهريره روايت كند از رسول عليهالسلام كه او گفت: مرد مجاهد كه او را شهيد كنند؛ زخم نيزه و شمشير همچنان يابد كه كسى قرصهاى به او بر دهد**. (5)۷۶۴. علامه شعرانى: * يعنى پس از مرگ بى گذشتن زمان به حورالعين رسند، و اين معنى در چند روايت مكرر آمده است. و در بعضى روايات است كه به بهشت در آيند و اينها بعيد نيست؛ چون بهشت هم اكنون مخلوق است. (6)۷۶۵. ** «قرصه» آن است كه ما به فارسى نيشكون گوييم. يعنى به سر دو انگشت پوست بدن كسى را گرفتن و فشردن. و در نسخه آقاى كى استوان به جاى قرصه «وكين» آمده است و به قرينه اين لغت هم در فارسى به معنى نيشكون است اما جاى ديگر نديدهايم. و شكنجيدن در ترجمه قرصه هم آوردهاند و در اين معنى به ضمّ كاف است. (7)
.
. .
۱۷۲. «الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ...»
روض الجنان: مجاهد و عكرمه گفتند: آيت در غزاء بدرِ كهتر آمد. (1)۷۶۶. علامه شعرانى: بدر صغرى. (2)
۱۷۳. «الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ»
روض الجنان: «الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النّاسُ» ، محلّ «الَّذينَ» هم جرّ است، به آن علّت كه در اوّل گفتيم. مراد به «ناس» اوّل نُعَيْمُ بن مسعود است در قول مجاهد و مُقاتل و عِكْرمه و واقدىّ و اين عامّى بود كه مراد از او خاص است... . (3)۷۶۷. علامه شعرانى: مانند آيه «الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» (4)كه مراد اميرالمؤمنين عليهالسلام است. (5)روض الجنان: عبدالله بن عمر الّجَمَلىّ روايت كرد از اميرالمؤمنين على عليهالسلام كه او گفت: «ايمان» اوّل لُمْظه باشد سپيد در دل، آنگه مىفزايد تا همه دل سپيد شود، و «نفاق» لمْظه* باشد سياه در دل چندان كه مىفزايد دل سياه مىشود تا همه دل سياه مىشود. و اگر دل مؤمن بشكافند سپيد باشد، و اگر دل منافق بشكافند سياه باشد، و شبهه زايل است در آنكه اين الفاظ مجاز است و تشبيه و تمثيل، و الاّ ايمان و كفر عَرَض است**، و عرض محال است كه متلوّن باشد و انّما متلوّن اجسامى باشد كه محلّ الوان باشد. (6)۷۶۸. علامه شعرانى: * «لمظه» نقطه و لكه است سياه يا سفيد. (7)۷۶۹. ** عرض در اصطلاح فلاسفه هر موجودى است كه بى موضوع قائم نتواند بود. و رنگ به اصطلاح ايشان عرض است؛ زيرا كه بى جسم موجود نيست. رنگ به جسم احتياج دارد و جسم بدان احتياج ندارد. و به اصطلاح متكلمين هم عرض چيزى است كه به خود قائم نباشد و آن بيست و يك نوع است: ده نوع نفسانى و خاص موجود زنده، و يازده نوع شامل هر دو مىشود. و ايمان و كفر از اعراض نفسانى است كه رنگ ندارد و آن را به تشبيه سياه و سفيد توان گفت. (8)روض الجنان: عوف بن مالك روايت كند كه: رسول عليهالسلام از ميان دو مرد حكومتى كرد، آن را كه حكم بر او بود برخاست و مىگفت: حَسْبِىَ الله ونِعْمَ الْوَكيلُ. رسول عليهالسلام گفت: باز آريد اين مرد را. باز آوردند او را، گفت: يا هذا! خداى (عزّوجلَّ) بر زيركى حمد مىكند و بر عجز ملامت. چون كارى بر تو غالب شود اين كلمه بگوى، تنبيه كرد او را بر آنكه اين كلمه نه به جاى خود گفتى. (9)۷۷۰. علامه شعرانى: آنكه در مرافعه نزد رسول صلىاللهعليهوآله مغلوب شود نبايد «حسبناالله و نعم الوكيل» گويد؛ چون بر خلاف عدل و حق محكوم نشده و رسول صلىاللهعليهوآله به خلاف حق حكم نمىكند. بلكه اگر كسى مغلوب ظالم باشد و از آن ترسد كه كسى بر او حيف كند بايد اين كلمه را گويد. و اين سخن را اين مرد ابلهوار گفت براى آنكه ندانست حكم رسول صلىاللهعليهوآله حكم خداست. و از رسول پناه به خدا نبايد برد چون حكم خداى هم موافق حكم رسول است و به حكم خدا و رسول هر دو دعوى بىشاهد و دليل پذيرفته نمىگردد. و آنكه مال خود را بىتوثيق سند به ديگرى داده است عاجزى كرده و خداى او را ملامت مىكند و رسول هم اگرچه علم غيب داند، بىگواه دعوى كسى را نمىپذيرد تا مردم بدانند در معامله و مرافعه تكليف شرعى ايشان چيست. ۱۰
.
. .
۱۷۵. «إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ أَوْلِياءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ...»
روض الجنان: تثبيط كرد. (1)۷۷۱. علامه شعرانى: يعنى سست كرد و رأى آنها را برگردانيد. (2)روض الجنان: «لَقَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ» (3)؛ بشنيد خداى سخن آنان كه گفتند كه خداى درويش است و ما توانگرانيم... . (4)۷۷۲. علامه شعرانى: در نسخه قديمه همه جا به جاى «درويش»، «درغويش» نوشته و گويا اين لغتى است، در آن عهد مستعمل بود و ما در جاى ديگر نيافتيم. (5)
.
۱۷۹. «ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ...»
روض الجنان: سُدّى گفت سبب نزول آيت آن بود كه، رسول عليهالسلام گفت: امّت مرا بر من عرضه كردند در صورتها كه ايشان برآنند در گل، چنانكه بر آدم عرضه كردند، و مرا معلوم كردند كه كيست كه به من ايمان دارد، و كيست كه به من ايمان ندارد. منافقان گفتند: عجب از كار محمد! دعوى مىكند كه: من آنان را كه نيستند و در كتم عدماند مىدانم كه مؤمن كيست از ايشان و كافر كيست، و ما منافقان در لشكر او در پيش او و احوال ما نمىداند... . (1)۷۷۳. علامه شعرانى: اين سخن را گروهى از متظاهران به اسلام در عهد ما نيز مىگويند كه پيغمبر غيب نمىدانست چنانكه در قرآن وارد است: «وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ» (2). و آن كس كه اين گونه امور براى امام و پيغمبر ثابت كند او را غالى گويند. و حق آن است كه آنان غيب مىدانستند به تعليم خداوند و بر حسب مصلحت او هر چه خبر دهد. و اخبار غيب گفتن از پيغمبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام متواتر معنوى است. (3)روض الجنان: «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» ؛ و خداى تعالى شما را بر غيب مطّلع نكند و راه ندهد، ولكن از پيغامبران آن را كه خواهد برگزيند و او را اطّلاع كند بر بهرى علم غيب... . (4)۷۷۴. علامه شعرانى: چنانكه گفتيم، اطلاع يافتن امام يا پيغمبر بر غيب به تعليم خداوند و به قدرى كه او مصلحت داند منافى قرآن و موجب غلو نيست، بلكه دليل نبوت و وحى و ارتباط قلب آنان با عالم روحانى و مجردات است و چون هر فرد انسان بهرهاى از غيب دارد محال نيست انبيا و اوليا بهره كامل داشته باشند. (5)
.
۱۸۰. «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ...»
روض الجنان: «سَيُطَوَّقُونَ» ؛ بعضى مفسّران گفتند: روز قيامت آنان را كه منع زكات كرده باشند بيارند، و آن مال ايشان مارى گرداند خداى تعالى و در گردن ايشان طوق كند تا او مغز ايشان مىخورد تا آنگه خداى تعالى حساب خلقان بكند... . (1)۷۷۵. علامه شعرانى: آيات قرآن دلالت بر آن دارد كه اعمال بندگان خود در آخرت مجسّم مىگردد و نعمت و عذاب آن همان اعمال مجسّم شده است. و هر چند به نظر جاهلان اين سخن عجيب مىآيد و آن را غير ممكن مىپندارند اما حكيم خردمند از آن شگفتى ننمايد؛ زيرا كه يك موجود در عوالم مختلف صورتهاى گوناگون دارد و چون وجود او يكى و متصل است همه آن صور را متّحد گويند چنانكه نور چراغ برق همان قوه غير مرئى است كه در سيم است وميوه شيرين همان خاك و آب است و عطر گل سرخ همان كود و پشك است. و آنكه ثروت را در خواب به صورت عذرات مىبيند يا علم را به صورت شير، بايد گفت اين همان است گرچه تغيير صورت دهد. و قرآن به صورت مردى خوشروى آيد و خواننده را شفاعت كند. و در نسائى آمده است: «انّ الذى لايؤدّي زكاة ماله يخيل إليه ماله يوم القيامة شجاعاً، إلى آخره» (2)و در بخارى: «مثل له شجاع». (3)
.
۱۸۲. «ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ»
روض الجنان: «يداكَ أَوْكَتاوَ فُوكَ نَفَخَ». (1)۷۷۶. علامه شعرانى: «دو دست خودت بست و دهان خودت دميد» مَثَلى است كه ما به جاى آن گوييم خود كرده را چه تدبير. و اصل آن مثل آن است كه مردى در مشك دميد و دهان آن را بست و بر او نشست و در آب دريا رفت، دهانه مشك باز شد و باد بيرون رفت و او در مهلكه افتاد و استغاثه مىكرد، كسى اين كلام به او گفت. (2)
۱۸۳. «الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ عَهِدَ إِلَيْنا أَلاّ نُؤمِنَ لِرَسُولٍ حَتّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النّارُ...»
روض الجنان: ... مفسّران گفتند: قربان و غنيمت حلال نبود بر بنى اسرائيل، اگر به قربانى بكردندى علامت قبولش آن بودى كه آتشى بيامدى سپيد كه آن را دود نبودى و آن را حفيفى و آوازى بودى، آن قربان بسوختى. و حكم غنيمت هم اين بودى، و چون مقبول نبودى بر حال خود بماندى. (3)۷۷۷. علامه شعرانى: در تفسير المنار گويد: اين اشاره به قربانى سوختنى است كه در شريعت موسى عليهالسلام بود و آن چنان است كه كاهنان خود آتشى مىافروختند و در جايى مىنهادند (4)و بنى اسرائيل در كفّاره گناهان و در تطهير از حيض و نفاس و ساير موارد كه بايد قربانى كنند آن حيوان ذبيحه و محصول ديگر را در آتش مىافكندند و مىسوختند و از پيغمبر ما هم همين توقع داشتند كه حكم قربانى سوختنى را اجرا كند، مىگفتند: هر پيغمبرى كه بعد از موسى عليهالسلام مبعوث مىشود ما با او ايمان نمىآوريم مگر آنكه قربانى سوختنى را تشريع كند. (5)روض الجنان: ... بعضى دگر گفتند: «متاعُ الْغُرُور» از محقّران است كه مردمان دارند و از آن بنگزيرد. (6)۷۷۸. علامه شعرانى: چاره از آن نباشد و گزير چاره است. (7)روض الجنان: خفيدن. (8)۷۷۹. علامه شعرانى: «خفيدن» سرفه كردن و عطسه كردن. ۹
.
1) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۸۹.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۷۳.
3) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۹۰.
4) .المنار، ج ۴، ص ۲۱۶ ـ ۲۱۷: «انّهم أرادوا شيئاً كان شائعاً عندهم، وهو أن يذبح القربان من النعم أو غيرها فيوضع فى مكان معين فتأتي نار بيضاء من السماء لها دوى فتأخذه أو تحرقه و روى ابن جرير عن ابن عباس أن الرجل منهم كان يتصدق بالصدقة فإذا تقبل منه نزلت عليه نار من السماء فأكلته».
5) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۷۴.
6) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۹۵.
7) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۷۷.
8) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۱۹۶.
۱۸۶. «لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ...»
روض الجنان: زهرى گفت: آيت در كعب بن الأَشْرف آمد كه او رسول را هجو كرد و صحابه را، و در شعر تحريض كردى مشركان را بر مسلمانان و غزل گفتى و ذكر زنان مسلمانان كردى در شعر، و ايشان را به اين انواع ايذا كردى. رسول عليهالسلام گفت: كيست كه مرا كفايت كند كارِ كعبِ اشرف؟ محمّد بن مَسْلَمَه گفت: من كفايت كنم اى رسول الله. آنگه بيامد و انديشه مىكرد تا چه حيلت سازد، و طعام و شراب نمىخورد الاّ مقدار آنكه سدّ رمق كردى، و كَعْب بر حصنى حصين بود. رسول عليهالسلام را خبر دادند كه محمّد مسلمه طعام و شراب نمىخورد. رسول عليهالسلام گفت: چرا دست بداشتهاى از طعام و شراب؟ گفت: اى رسول اللّه! چيزى بگفتهام و نمىدانم وفا توانم كردن يا نه! رسول عليهالسلام گفت: بر تو بيش از آن نيست كه جهد كنى. او گفت: اى رسول الله! لابد ما را چارهاى بايد ساختن و در آن ميانه حديثى ببايد كردن به تعريض، و باشد كه زيادت و نقصانى باشد. رسول عليهالسلام گفت: تدبير بايد كردن. (1)۷۸۰. علامه شعرانى: اگر گويى: پيغمبر فرمود: «الاسلام قيد الفتك» (2)كشتن ناگهانى غافل اگر چه مستحق قتل بود روا نيست، شايد او را عذرى باشد و از خود دفاع كند و در عقل و مروت نيز قبيح است مرد محصور و بىدفاع را كه راه گريز ندارد كشتن، گوييم: در ميان بشر عهد و پيمانهاى فطرى است كه بدان ملتزمند از جمله حفظ امانت و صدق گفتار و وفاء به عهد و آزار نكردن كسى كه آزار نكرده است و امثال آن و مردمى كه به اين قواعد ملتزم باشند بايد عهد آنها را محترم شمرده، مراعات كرد، اما جهودان مدينه خويشتن را بالاتر از ساير اُمّيين ـ يعنى غيرِ بنى اسرائيل ـ مىدانستند و آن قواعد بشرى كه ميان خود مراعات مىكردند، ميان خود و غير خود مراعات نمىكردند و حرمتى براى اُمّيين قائل نبودند، چنانكه فرمود: «لَيس علينا فِى الأُمّيين سَبيل» (3)و خيانت را به هر وجه جايز مىدانستند. لذا مسلمانان هم با آنان معامله بهمثل كردند. (4)روض الجنان: و اين حديث او را لطف شد و اسلام آورد. (5)۷۸۱. علامه شعرانى: لطف چيزى است كه انسان را به طاعت نزديك كند. (6)
.
۱۸۸. «لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا...»
روض الجنان: ... ضحّاك و عيسى بن عمر* خواندند: «فلا تَحْسَبُنَّهُمْ» بالتّاء بضمّ الباء خطاب با رسول باشد و صحابه او. (1)۷۸۲. علامه شعرانى: عيسىبن عمر از نحويان بصره است از اقران خليل و سيبويه و شاعرى درباره او گفت: بطل النحو جميعا كلّهغير ما احدث عيسى بن عمر (2)و او همان است كه غريب در سخن خود بسيار مىآورد، وقتى گفت: ما لكم تكأكأتم على كتكأكئكم على ذي جنّة أفرنقعو عني. (3)روض الجنان: حُميد بن عبدالرّحمن بن عَوفْ گفت: مروان حكم مولايش را اَبورافع بهنزديك عبداللهِ عبّاس فرستاد و گفت: اگر چنانكه خداى تعالى عذاب خواهد كردن آن را كه شاد باشد به آنچه نكند يا خواهد كه او را حمد كنند بر آنچه نكرده باشد، ما همه همچنينيم، پس كيست كه از عذاب مسلّم خواهد بودن؟ عبداللهِ عبّاس گفت: اين آيت را با ما اين چه سبيل است؟ اين در شأن جماعتى جهودان آمد كه رسول عليهالسلام چيزى از ايشان بپرسيد، بخلاف راستى خبر دادند و نمودند كه: ما راست گفتيم. آنگه به آن كتمان و خلاف راستى شاد بودند و خواستند تا ايشان را بر آن محال كه گفته بودند حمد كنند، خداى تعالى آيت در ايشان فرستاد. (4)۷۸۳. علامه شعرانى: مانند آنكه مردى دزدى كند و بدان شاد باشد، تو گويى فلان كه به عمل خود شاد است دست او را ببرند دليل آن نيست كه هر كس از احسان كردن به فقرا شاد است هم دست او را ببرند. و از اينجا اندازه عقل و فكر مروانِ حَكَم و امثال او معلوم مىگردد با آنكه در تدبير كار دنيا و سياست چنان هوشمند بود در امور معنوى چه انداره ابله بود و بديهيات و معنى ظاهر عبارات را نمىفهميد، و امثال وى همه مانند وى. (5)
.
. .
۱۹۱. «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمواتِ وَالْأرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ...»
روض الجنان: «وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمواتِ وَالْأرْضِ» ؛ و انديشه كنند در عجيبِ خلقت آسمانها، و آنكه قديم (جلَّ جلالُهُ) چگونه آفريد اين هفت آسمان معلّق مطبّق بى عمادى و ستونى در هوا ايستاده، و آسمان دنيا به زينت ستارگان آراسته، و هفت زمين يك در زير يك نهاده، و به انواع حيوان آبادان كرده... . (1)۷۸۴. علامه شعرانى: قول صحيح در هفت زمين آن است كه اشاره به هفت اقليم كردند به رسم پيشين كه به جاى پنج منطقه مرسوم امروز آن را به هفت منطقه بخش مىكردند و هر منطقه را اقليمى مىگفتند. و در تفسير ابنعباس آمده كه هفت زمين مجاور يكديگرند و كوه و دريا در ميان آنها فاصله است و در هفت طبقه زمين سخنى ديگر هست كه در حواشى مجمع البيان گفتهايم. (2)روض الجنان: «رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً» ؛ اين از جمله آن جايهاست كه گفتيم عرب اضمار قول كنند، و تقدير آنكه: يَقُولُون ربَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطلاً. گويند: بار خدايا! اين به باطل نيافريدى... . (3)۷۸۵. علامه شعرانى: باطل كار عبث و بى فايده است، و اگر جهان منحصر باشد به اينكه مىبينيم خلقت بيهوده خواهد بود با آنكه عقل شهادت مىدهد واجبالوجود حكيم چيزى را عبث نيافريند. (4)
۱۹۲. «رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ»
روض الجنان: «رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ» ؛ بار خدايا آن را كه تو در دوزخ برى او را به خزى كرده باشى... . و اصحاب وعيد به اين آيت تمَسُّك كردند و گفتند: مؤمنان مخزىّ نباشند. (5)۷۸۶. علامه شعرانى: اصحاب وعيد گويند آنكه گناه كبيره كند كافر است چون به جهنم مىرود و مؤمن به جهنم نمىرود. و جواب آن است كه مؤمن به جهنم مىرود اما مخلّد نمىشود. (6)
.
۱۹۵. «فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى...»
روض الجنان: [خداى تعالى گفت] ... من عمل هيچ عامل و كار هيچ كار كننده و طاعت هيچ مطيع و رنج هيچ نكوكار ضايع نكنم، اگر مرد باشد و اگر زن، نه براى آنكه زن باشد و در بعضى امور شرعى حكم او مخالف باشد حكم مردان را. در احكام عقلى حكم زنان با مردان مختلف شود. (1)۷۸۷. علامه شعرانى: يعنى زنان با مردان در حكم عقلى مختلف نيستند اگرچه در بعض احكام شرعى مختلف باشند. و مراد از حكم عقلى، استحقاق ثواب است بر عمل كه مرد و زن در آن مساوىاند. (2)روض الجنان: [رسول عليهالسلام] : النّاسُ مَعادِنُ كَمَعادِنِ الذَّهَبِ والْفِضَّةِ؛ معدنهااند چون معدنهاى زر و سيم، چندان تفاوت است كه از زر تا سيم اين كى بود! در عهد رسول الله عليهالسلام: اِذِ النّاسُ ناسٌ والزّمانُ زمانٌ. امّا امروز، حال چنان است كه آنان كه آن روز ابريز* بودند امروز ارزيزاند، و آنان كه چيز بودند امروز ناچيزند، آنان كه ذهب بودند ذاهب شدند و، آنان كه فضّه بودند مفَضّض گشتند.** امروز خواصّ رصاصند*** و عوامّ هوامّاند، به صورت مردمند به سيرت سباعند. بهرى ذئابند و بهرى كلابند، آنان كه زهّاداند ثعالب و أرانباند، و آنان كه ولاتند چون كلب كَلِبَند، مؤمن در ميان ايشان چون برّه يا چو آهو كه پيرامن او اين سباع باشند، اگر جان به كنار برد كارى عظيم است ـ فَمَنْ نَجا برَأسِهِ فَقَدْ رَبِح* ـ چه جاى سر است، و سر چه محلّ دارد! هر كه دين به سر برد، او گوى به سر برده است، اگر هزار سر چنين بنهد تا** يك سر از آن نبرد هم او بر سود است. (3)۷۸۸. علامه شعرانى: * «ابريز» مراد از آن زر خالص است و ارزيز قلعى. (4)۷۸۹. ** يعنى پراكنده شدند. (5)۷۹۰. *** رصاص همان ارزيز است. (6)۷۹۱. كلب مبتلا به مرض هارى كه بيهوده مردم را مىآزارد. (7)۷۹۲. * هر كس سر سالم از معركه بيرون برد سود كرد. (8)۷۹۳. ** «گوى به سر بردن» اصطلاحى بود به معنى بردن گوى و غالب شدن در چوگان بازى. و «سر نهد» يعنى مغلوب شود؛ يعنى اگر هزار بار سر بنهد تا يك سر ببرد باز هم سود با او است؛ چون معاشرت با اين مردم چنان است كه اگر هزار بار هم سر بنهى يك بار نبرى. (9)روض الجنان: رسول عليهالسلام در آن دو حديث مردم را تشبيه كرد، يكى از روى خلقت يكى از روى سيرت. چون به جاى سريرت رسيد گفت: اَلنّاسُ كَاِبْلٍ مائةٍ لا تَجدُ فيها راحِلَةً واحدَةً، اگر آن روز از صد يكى بر نيامدند، امروز از صدهزار يكى بر نيايند. عجب كار است آنكه در نيامد چگونه برآيد* ـ ثَبِّت الْعرشَ ثمَّ انْقُشْ** ـ آنكه پاى در ننهاد چگونه بهپايه برآيد، و آنكه بهپايه برنيامد چگونه پايه يابد، و آنكه پاى ندارد كجا پاى دارد... . (10)۷۹۴. علامه شعرانى: * يعنى آنكه داخل نشد چگونه خارج شود. (11)۷۹۵. ** پايه تخت را استوار گردان آنگه بر آن نگار؛ چون تخت بلرزد نقش برنگيرد. ۱۲ روض الجنان: ... خر را اوّل سر بايد پس توبره بايد، اگر هر خرى را سرى ببايد، صد هزار خر را سرى نبايد* خواجه آن خر است كه سَرِ سَرْ ندارد،** لاجرم چنين بىسرو بىتن است كه هر بىسر و بىتنى بشريش مىنشايد: ولا يَعْرفُ الْفَرْقَ بَيْنَ الرأس والذَّنبِ*** مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنثى، نه براى آنكه او زن است، نه از بر زن است پيش از آن نيست كه نه از اهل گرزن است. و ما التأنيث لاسم الشمس عيباولا التذكير فخرا للهلالآنكه اهل درزن باشد، نه سزاى گرزن باشد، مردت مادر زن است و زنت با گرزن است، اِقْلب و قدْ أَصَبْتَ والاّ عقْلِكَ اُصِبْتَ* رَجَعتنا اِلى الحديث. ۱۳ ۷۹۶. علامه شعرانى: * يعنى هر قوم را امامى بايد. ۱۴ ۷۹۷. ** يعنى به سر خود اعتنا ندارد پس هر نااهلى لايق آن است كه سرور او شود. ۱۵ ۷۹۸. *** فرق ميان سرودم نمىگذارد و آن را كه بايد دنبال باشد پيشوا مىداند. ۱۶ ۷۹۹. اين عبارت تا قوله« رجعنا الى الحديث» از جهت معنى متصل به عبارت صفحه ۲۹۱ [ است ] كه گفت حكم زنان با مردان مختلف شود. ۱۷ و «برزن» به معنى بيرون و كوى و محله است. و «كرزن» تاج است و «درزن» به معنى سوزن. ۱۸ ۸۰۰. * مؤنث بودن نام شمس عيب او نيست و مذكر بودن نام هلال هم فخر او نه؛ چون در عربى شمس مؤنث است مجازا هلال مذكر و اين مذكر بر آن مؤنث رجحان ندارد بلكه بر عكس. ۱۹ ۸۰۱. ** يعنى برعكس كن تا به حق رسيده باشى و اگر نه در عقلت نقصان است. ۲۰ روض الجنان: عبدالله بن عمرو روايت كرد از رسول عليهالسلام كه گفت: حق تعالى فرداى قيامت بفرمايد تا بهشت بيارايند و چونان كه عروس را بر داماد عرض كنند، او را بر خلايق عرضه كنند. او گويد: يعنى خازنان او ـ كجايند: آنان كه ايشان در ره من جهاد كردند... . ۲۱ ۸۰۲. علامه شعرانى: تأويلى است بر خلاف ظاهر. چون فرمود بهشت خود سخن مىگويد و مؤلّف گويد بهشت خود سخن نمىگويد بلكه خازنان بهشت سخن مىگويند، و علت تأويل آن است كه بهشت آخرت را قياس به باغهاى دنيا كرد. و صحيح آن است كه تأويل نكنيم چون قياس آخرت به دنيا صحيح نيست و شايد در آن عالم بهشت خود سخنگوى باشد. ۲۲
.
1) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۱۷.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۹۱.
3) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۱۹.
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۹۲.
5) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۲۰.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۹۳.
7) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۲۰.
8) .مطابق ج ۵، ص ۲۱۷ روض الجنانِ چاپ مشهد.
9) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۹۴.
10) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۲۲.
11) .روح الجنان، ج ۳، ص ۲۹۵.
. .
. .
۱۹۷. «مَتاعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ»
روض الجنان: «مَتاعٌ قَلِيلٌ» ، رسول عليهالسلام گفت: ماالدُّنيا فِى الآخِرَةِ الاّ كما يَجْعَلُ أحَدُكمْ اِصْبَعَهُ السَّبّابَة فى اليم فلينظر بم يَرْجِعُ؛ دنيا نيست در جنب آخرت الاّ به منزلّت آنكه يكى از شما انگشت به درياى آب فرو زند، بنگر تا از آن درياچه با انگشت او باز آيد. (1)۸۰۳. علامه شعرانى: آخرت در بزرگى بيش از اين جهان است و نسبتِ اين بدان، مانند متناهى است به غير متناهى. و از اينجا بايد گفت آن نشأه ديگر است كه در دنيا نمىگنجد و اگر در اين نشأه بود از اين بزرگتر نبود. و آنكه فرمود «عرضها السموات و الأرض» (2)منافى اين حديث نيست؛ زيرا كه آن بهشتى است به جماعت معيّن وعده داده شد نه همه عالم آخرت يا مراد بيان نامنتهايى عظمت است كه بيش از آسمان و زمين در فكر انسان نمىگنجد. و در روايتى آمده است كه آسمانها را ورق ورق كند تنگ و پهلوى يكديگر نهد. و اين هم نيز غير متناهى است؛ زيرا كه آسمانها را بدان عظمت چون ورقهاى تنگ كند الى غير النهاية تجزيه شود. (3)
.
۱۹۸. «لكِنِ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّاتٌ... نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّهِ»
روض الجنان: مِنْكَ عَلَيْكَ. (1)۸۰۴. علامه شعرانى: از تو است كه بر تو است و مَثَل عربى [است]... . (2)روض الجنان: «نُزُلاً مِنْ عِنْدَ اللّهِ» ، كلبى گفت: جزاءاً وثواباً، و «نُزُلْ» و نزل وظيفه باشد مقدّر به وقت. حسن بصرى و نخعى خواندند: «نزلاً» به تخفيف «زا»، و باقى قرّاء به تثقيل. (3)۸۰۵. علامه شعرانى: به ضمّ زاى. (4)روض الجنان: سازو. (5)۸۰۶. علامه شعرانى: «سازو» ريسمان محكم تافته از ليف خرما است. ۶
.
۲۰۰. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»
روض الجنان: ... ابوهريره روايت كرد از رسول عليهالسلام كه او گفت: خبر دهم شما را به آنچه گناهان بسترد و درجات رفيع كند؟ گفتند: بلى يا رسول الله، گفت: إسْباغُ الْوُضُوء عَلَى الْمَكاره. بر مكاره وضو تمام كردن... . (1)۸۰۷. علامه شعرانى: شرّاح حديث گويند مراد از مكاره مشقت است؛ يعنى آنچه وضو با آن حال دشوار باشد مانند سرماى سخت و تنگى آب و دورى آن و گرانى بها و از اين قبيل. (2)روض الجنان: ... وقالَ سرىّ السَّقطىّ: اِصْبِرُوا على الدين رجاءَ السَّلامَةِ. (3)۸۰۸. علامه شعرانى: سرى بن مغلس سقطى خالِ جنيدِ بغدادى است. او از مشايخ صوفيه است و در سال ۲۵۱ در بغداد درگذشت و گويند مردم را به كسب و طلب رزق دعوت مىكرد و از سؤال و قبول هديه منع مىنمود و مىگفت دين را مايه كسب قرار ندهيد. گويند مرض سعال داشت، كسى حبّ سرفه براى او فرستاد، به هديه نپذيرفت و گفت من مردم را نهى مىكنم از اين كه روزى به دين طلب كنند، چگونه خود چنين كنم. و اين جمله را گفتيم تا بدانند معنى سلوك و تصوف ترك حرفه و كار نيست. و هم از سخنان او است كه دل فقير چگونه به نور الهى روشن شود و حال آنكه شكم را از مال تاجران حرام خوار و ظلمه و رشوه گيران پر مىكنند. راستى كه سالك طريق حق اگر راستگوى باشد دوست خدا است و ظلمه بدترين دشمنان خدا. او چگونه خود را نزد دشمن ذليل كند. ما گوييم اين همه مناسب آن عهد است و اما به عهد ما مدعيان تدين و تهذيب و تقوا خود متصدّى ظلم و خودشان خراج ستانند. ۴
.
سوره نساء«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
۱. «يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً»
روض الجنان: قوله: «يا أَيُّهَا النّاسُ» ، خطاب است با جمله مكلّفان مردان و زنان و آزادان و بردگان و كودكان و ناقص عقلان و ديوانگان كه از اين خطاب به در شوند به دليلى عقلى به در شوند، و اين دليل است* كه برخاسته است بر حكمت خداى (عزّوجلّ) كه به اينان خطاب كردن روا ندارد. (1)۸۰۹. علامه شعرانى: يعنى اين دليل عقلى كه كودكان و سفيهان و ديوانگان را از خطاب خارج مىكند عبارت است از همان دليل عقلى بر حكمت خداى تعالى. (2)روض الجنان: و رسول عليهالسلام گفت: لا تَحْلفُوا بِآباءكُمْ؛ سوگند مخوريد به پدرانتان. چگونه شايد كه رسول عليهالسلام از چيزى نهى كند، و حق تعالى از آنچه بليغتر باشد روا فرمايد داشت. (3)۸۱۰. علامه شعرانى: يعنى روا دارد. و اين نوع تعبير در كلام مؤلّف براى تعظيم است و در اين عهد ما گوييم روا فرمايد و كلمه داشت را نياوريم نظير خلق فرمود و اذن فرمود. (4)
.
۳. «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ...»
روض الجنان: مجاهد گفت: معنى آن است كه چنان تحرّج مىكنى از مال ايتام، هم چنان تحرّج كنى از زنا، و اگر نكاح خواهى كردن بر اين عدد مىفزايى. و ابراهيم النّخعىّ خواند در شاذّ: «تَقْسِطُوا» بفتح التّاء، و گفت: «قَسَطَ» و «أَقْسَطَ» لُغَتانِ فِى الْعَدل. و زجاج و دگر ائمّه لغت گفتند: أَقْسَط إذا عدلَ و قَسَطَ إذا جارَ، و اصل كلمه قَسَطَ «إذا جارَ» باشد، و در «أقْسَط»، «الف» ازاله را بود، براى آنكه جور ازاله عدل بود*، كَقَوْلِهِمْ: عرِبَتْ مَعدَتهُ** وأَعْرَبَها إذا اَصْلَحَها. (1)۸۱۱. علامه شعرانى: * مناسب چنان است كه عدل ازاله جور بود. (2)۸۱۲. ** «عربت معدته» يعنى معده او تباه و فاسد شد. (3)روض الجنان: «أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ» ؛ به آنچه دست راست شما مالك بود آن را، يعنى پرستاران. و اگرچه اضافه «ملك» بر حقيقت با جمله بود... . (4)۸۱۳. علامه شعرانى: يعنى مالك جمله تن است نه دست تنها بلكه مالك تن نيست بلكه روح است در تن، چون مرده مالك نيست. (5)روض الجنان: [قال] النّبىّ عليهالسلام لا نَذْرَ في مَعْصيَةِ اللهِ ولا فيما لا يَمْلِكُ بنُ ادَمْ* و اين قول ضعيف است. و تمسّك آنان كه به ظاهر آيت تمسّك كردند در وجوب نكاح درست نيست، اگرچه ظاهر او در امر قرآن بر وجوب بود براى آنكه به دليل عدول كنند از ظاهر، و اجماع امّت است بر آنكه نكاح سنّت است و واجب نيست.** (6)۸۱۴. علامه شعرانى: * نذر و يمين در يك حكمند و در غير ملك نافذ نيستند. ۷ ۸۱۵. ** از اينجا معلوم مىگردد اجماع بر هر دليل مقدم است حتى بر ظاهر كتاب؛ چون اجماع نص است و هم دليل است بر آنكه اجماع دليل ديگر است غير از روايت و حديث، چون از روايت علم حاصل نمىشود بر خلاف اجماع. ۸ روض الجنان: ... و شافعى گفت: «عَوْل» كثرت عيال باشد، و اين قول جز از او روايت نكردند... ابو عمرو بن العَلاء گفت: وجوه لغت عرب چنان بسيار شده است كه من نمىيارم كه لحنى بر كسى بگيرم، مىگويم باشد كه آن را وجهى بود كه من نمىدانم. ۹ ۸۱۶. علامه شعرانى: اين تكلّفات براى تصحيح كلام شافعى است. ۱۰
.
۴. «...فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً»
روض الجنان: قَولُهُ: «هَنِيئاً» ، اشتقاق او من هَنَأتُ الْبَعيرَ بِالْقَطِران باشد إذا عارَجْتَهُ بِهِ؛ شتر را چون گر دارد او را به قطران بيندايى هنَأتُ گويى... . (1)۸۱۷. علامه شعرانى: گرى بيمارى جَرَب است و عرب آن را به قطران علاج مىكنند؛ چون قطران حيوانات خرد و جراثيم مرض را نابود مىكند. (2)
.
۵ . «وَ لا تُؤتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِياماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها...»
روض الجنان: انسِ مالك روايت كند كه: زنى سياه بهنزديك رسول آمد مليح، فصيح زبان، گفت: يا رسول الله! در حقّ ما خيرى بگو كه همه شرّ مىگويى در حقّ ما. گفت: چه گفتم در حقّ شما از شرّ؟ گفت: ما را سفيه خواندى. گفت: سفيه من نخواندم شما را، خداى خواند فى قوله: «وَ لا تُؤتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ» . گفت يا رسولَ اللّه! ما را ناقص خواندى. گفت: ناقص نباشى كه در ماهى چند روز نماز نكنى؟ آنگه گفت: كفايت نيست شما را كه چون يكى از شما بار برگيرد، چندانى مزد بود او را كه خود را در ره خدا باز بندد،* براى جهاد كافران چون بار بنهد او را مزد آن شهيد بود كه در خون بگردانند او را در ره خداى... . (1)۸۱۸. علامه شعرانى: بار بستن به معنى مرابطه است و رسول صلىاللهعليهوآله در اين حديث وظيفه زن را كه خداى در خلقت بدو محول كرده است بيان فرمود و اداى همين وظيفه مانع از كار ديگر است. چون در سنين كار و عمل كه از چهارده سالگى است تا پنجاه سال بايد بزايد و فرزند شير دهد و اين مانع كار ديگر است. و خير و سعادت هر موجود آن است كه وظيفه طبيعى خود را كه خداوند بدو محول كرده به انجام رساند؛ وظيفه مرد كوشش است و جهاد و وظيفه زن فرزند پروردن. (2)روض الجنان: و عاصم روايت كند از مُورق كه: زنى به عبداللهِ عمر بگذشت، او اين آيت بخواند. معاوية بن قُرّه گفت: زنان را نه به عادت كنى كه ايشان سفيه باشند، اگر ايشان را فرو گذارند هلاك كنند مردان را... . (3)۸۱۹. علامه شعرانى: اين سخن از ابن قرّه پذيرفته نيست؛ زيرا كه سفاهت زنان در صرف مال از آن جهت است كه چون در فطرت به تظاهر و تجمل بيش از همه چيز علاقه دارند بيشتر مال را در آن صرف مىكند و از حوايج ضرورى باز مىمانند و بسا اموال گرانبها كه ظاهر زيبا ندارد به ثمن بخس مىفروشند و كالاى بد و زيبا را به اضعاف قيمت مىخرند. و اين منافات با فراست آنان ندارد در مكر و حيله. ۴
.
۶. «وَ ابْتَلُوا الْيَتامى حَتّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ...»
روض الجنان: ... و ديگر سال است، و علما در سال خلاف كردند. مذهب اهل البيت آن است كه: چون پانزده ساله شود بالغ باشد. (1)۸۲۰. علامه شعرانى: دليل اين اجماع است و ما مذهب اهل البيت عليهمالسلام را از اجماع فقها دانيم نه از روايات؛ چون كسى كه در روايات نظر كند متحيّر شود و نداند سال بلوغ چيست. پس علم ما به سن بلوغ از خبر حاصل نشده است بلكه از اجماع حاصل شده است. (2)روض الجنان: ... رُشْد به نزديك شافعى دو چيز باشد: آنكه گواهى او در شرع مسموع و مقبول باشد، و آنكه مال تباه نكند. و ابوحنيفه و ابو يوسف و محمّد گفتند: چون بالغ باشد و عاقل و مصلح مال، حجر از او زايل شود، سواء اگر مصلح باشد در دين و اگر مفسد، اعتبار به صلاح مال كردند دون صلاح دين... . (3)۸۲۱. علامه شعرانى: مشهور ميان فقهاى ما همين است. مصلحت عام را مقدم داشتند بر صلاح فرد؛ چون اگر همه افراد مردم بدانند چون رنجى برند و كسبى كنند در تصرف مال خويش كه نتيجه رنج آنها است مختارند بيشتر كوشش مىكنند به اميد بهره بردن از مال. و اگر به ولات اين حق را بدهيم كه هر وقت بخواهند دست مردم را از تصرف در مال خويش كوتاه كنند و مردم مطمئن نباشند از رنج خويش بهره مىبرند كوشش كمتر مىكنند و عامه را از كمىِ محصول زيان حاصل مىشود. (4)روض الجنان: و علما خلاف كردند در آنكه بر چه وجه روا باشد فقير را كه مال يتيم خورد. بعضى گفتند: بر سبيل قرض... . و روايت كردهاند از باقر عليهالسلام و گفت: دليل بر آنكه چنين است، آن است كه خداى تعالى گفت: با جايگاه دهد و گواه بر ايشان گيرد... بعضى دگر گفتند: او را باشد كه از ميوه درختان و غلّه زمين و شير شتر و گوسفند و آنچه ريع و زياده باشد از آن روا باشد كه بعضى برگيرد، امّا از رقبه مال نرسد او را، و بهنزديك ما هر كه كه تعهّد مال او كند* از عمارت زمين و تلقيح** و سقى درختان و مراعات مواشى او را اجرت مثل رسد. (5)۸۲۲. علامه شعرانى: * ظاهراً غنى و فقير يكسانند و عمل هر دو محترم است تا رغبت در حفظ مال يتيم كنند و پرهيز كردن بهتر است. (6)۸۲۳. ** تلقيح آن است كه گرد خرماى نر بر شكوفه ماده ريزند. ۷
.
۷. «لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ...»
روض الجنان: و او در مسجد فضيخ بود. (1)۸۲۴. علامه شعرانى: به ضاد و خاء نقطه دار، نام شرابى است كه اهل مدينه مىنوشيدند. و گويند در اينجا كه اكنون مسجد است جماعتى از انصار به شرب فضيخ مشغول بودند و چون آيه تحريم آمد هر چه در مشكها داشتند ريختند. از اين جهت آن را مسجد فضيخ گفتند. و اين مسجد كوچكى است نزديك قبا كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله در آنجا شش ركعت نماز گزاشت. و در روايات آمده است كه ردّ شمس براى اميرالمؤمنين عليهالسلام در عهد حضرت رسالت وقتى بود كه پيغمبر در آنجا خفته بود، و ابن حجر گويد: خطا كرد ابن جوزى كه حديث ردّ شمس را از موضوعات شمرد و آن را طحاوى تصحيح كرده است. (2)روض الجنان: و فَرضه خزى باشد در كمان. (3)۸۲۵. علامه شعرانى: خز به معنى شكاف است. (4)روض الجنان: ... حق تعالى در اين آيت مجمل بگفت و تفصيل و تفسير آن «يُوصِيكُمُ اللّه» بيان كرد ـ الى قولِهِ: «الْفَوْزُ الْعَظيمُ» . و در آيت دليل است بر آنكه تأخير بيان از حال خطاب روا بود تا حال حاجت*... . ۵ ۸۲۶. علامه شعرانى: يعنى در آغاز سخنى متشابه گويد داراى دو احتمال و بيان نكند كدام يك مراد است يا سخنى گويد و ظاهر آن را نخواهد و همچنان باشد تا هنگام حاجت بيان كند. اين عقلاً جايز است و اگر در دنيا حاجت به آن نباشد هيچ بيان نكند مثل وقت قيامت و تفاصيل رجعت؛ چون از احكام عملى نيست مانند طهارت و نماز، و در اعتقاد هم تصديق اجمالى كافى است. ۶
.
۸ . «...فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً»
روض الجنان: ... حسن بصرى و قتاده را از اين آيت پرسيدند كه: منسوخ است يا نه: گفتند: آيت منسوخ نيست، ولكن مردمان بخيلاند، وجه نيست ايشان را كه طعمه به كسى دهند، مىگويند: آيت منسوخ است. (1)۸۲۷. علامه شعرانى: يعنى بر آنها آسان نيست و مصلحت خود در آن نمىبينند. (2)
.
۹. «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ...»
روض الجنان: و بر سرى عذرى بخواهى. (1)۸۲۸. علامه شعرانى: بر سرى؛ يعنى به علاوه. (2)روض الجنان: ... خداى تعالى گفت: بگو تا از خداى بترسند آنان كه چنين سخنها گويند، و انديشه كنند كه اگر ايشان را وفاتى رسد و فرزندانى طفل ضعيف باز گذارند، به ورثه اين متوفّى هم آن خواهند و سگالند كه به فرزندان يتيم خود، و سخن به وجه گويند و از شرع تعدّى نكنند. (3)۸۲۹. علامه شعرانى: غمخوارى و تربيت آن يتيم چنان كنند كه فرزندان خود را. (4)روض الجنان: ... «ايشان آتش مىخورند در شكمشان»، در او دو وجه گفتند: ... و دوم آنكه: اين بر طريق مثل بود، براى آنكه آن كس كه مال يتيم خورد مال و عاقبت او با دوزخ بود، و شكم پر آتش باز كند* به عقوبت آن، و اگر نه آن نبودى او را پس بمنزلت آن باشد كه اوّلاً آتش خورده از آن جا كه ثمره و عاقبت آن خوردن آتش بود، و اينجارى مجراى آن مثل باشد در معنى كه كَالباحِثِ بظِلْفِهِ عَنْ حتْفِهِ**... . (5)۸۳۰. علامه شعرانى: * و صحيح آن است كه بنا برتجسّم اعمال عين خوردن مال يتيم آتش مىشود. و باز كند يعنى بار ديگر پر كند از آتش. ۶۸۳۱. ** مىخواستند گوسفندى بكشند كارد نبود، گوسفند به سم خود زمين را كاويد كاردى پيدا شد. ۷
.
۱۱. «يُوصِيكُمُ اللّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ...»
روض الجنان: ... عطا گفتم سعد بن الرّبيع النقيب را در احد بكشتند، او زنى رها كرد و دو دختر را و برادرى را... . (1)۸۳۲. علامه شعرانى: يعنى از آن رؤساى انصار كه با پيغمبر بيعت كردند و آن حضرت را به مدينه آوردند. (2)روض الجنان: مقاتل و كلبي گفتند: آيت در ابوكُحَّه آمد كه قصّه او برفت. (3)۸۳۳. علامه شعرانى: «كُحّه» به ضم كاف و به حاء مهمله مشدّده است. و در منتهى الارب گويد: اُم كحه نام زنى است كه فرائض درباره او نازل گشت. (4)روض الجنان: ... و آنچه مانع باشد از ميراث سه چيز است: كفر است ورقّ و قتل عمد بر وجه ظلم، و هرچه منع كند از ميراث از اين سه وجه منع كند از حجب مادر از ثلث با سُدس. (5)۸۳۴. علامه شعرانى: مثلاً اگر ميت دو برادر كافر داشته باشد و پدر و مادر مسلمان يك ثلث تركه او از آن مادر است و دو ثلث از آن پدر و اگر آن دو برادر ميت مسلم باشند يك سدس متعلق به مادر است و پنچ سدس به پدر. پس كفر دو برادر مانع است از آنكه حاجب مادر باشند از ثلث وميراث او را به سدس برگردانند. (6)روض الجنان: ... چه غرض از اين كتاب تفسير قرآن است و آنچه گذارش معنى به آن باشد. (7)۸۳۵. علامه شعرانى: «گذارش» شرح و تفسير است. (8)روض الجنان: «فِي اَوْلادِكُمْ» ؛ در كار فرزندانتان چون شما را وفات رسد، و اين جمله حذف كرد براى دلالت حال بر او «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» ؛ يك پسر را چندان نصيب بود كه دو دختر را... «فَاِنْ كُنّ نِساء» ، يعنى وارثان اگر چنانكه اين فرزندان باز مانده از مادر و پدر رفته همه دختران باشند و از بالاى دو باشند ـ يعنى سه يا بيشتر ـ نصيب ايشان دو ثلث باشد از تركه، و اگر دو باشند هم ثلثان باشد ايشان را، و لكن اين حكم از آيت ندانند، از اجماع امّت دانند. و بعض مفسران و اهل معانى گفتند: اين حكم از آيت دانند به زيادت فوق، كه اين لفظ را صله كنند يعنى زياده*، چنانكه گفت: «فاضرِبُوا فَوْقَ الاَعْناقِ» (9)؛ أَى فَاضْرِبُوا الاَعْناقَ و «فوق» صله است. و اگر چنين باشد از آيت حكم دو دختر دانند. حكم بيشتر از دو دختر هم به اجماع توان شناختن**... . (10)۸۳۶. علامه شعرانى: * يعنى «فوق» كلمه زائده است و معنى آن مراد نيست. (11)۸۳۷. ** بايد دانست كه بعض فقهاى اخير مانند محقق سبزوارى اجماع را سست گرفته چنان پندارند كه هرگز علم به اجماع براى كسى حاصل نمىشود و تتبّع اقوال همه علماى امت ممكن نيست و هر جا كه اجماع است مطابق آن خبرى مىتوان يافت و از اجماع بى نياز شد. و ما در محل خود اين قول را تضعيف كردهايم و همين مسأله دليل قوى است بر قول ما؛ چون به حكم شرع يقين داريم در اين مسأله. و يقين ما از اخبار حاصل نشده است؛ چون خبر متواتر در اين باب وارد نيست. (12)روض الجنان: قَوله: «وَلابَوَيْهِ» ، كنايتى است نه از مذكورى ارادَ ولاَبَوَىِ الْمَيّتِ... . (13)۸۳۸. علامه شعرانى: [مذكورى] يعنى ضميرى كه مرجع آن در لفظ مذكور نيست. (14)روض الجنان: ... و قولى هست عبداللهِ عبّاس را كه: برادران را تا سه نباشند حجب نكنند حملاً على ظاهر قَوله: «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ» و اقلّ جمع سه باشد، و اين قولى شاذّ است، و جمله بر خلاف ايناند. جواب آن است او را كه گوييم: اگر چه اقلّ جمع بر حقيقت سه باشد، اينجا حمل كنيم بر دو سبيل مجاز به دلالت اجماع... . ۱۵ ۸۳۹. علامه شعرانى: سخن در اين اجماع همان است كه گفتيم و ما بدين مسأله يقين داريم و مىدانيم يقين ما از اخبار حاصل نشده؛ چون خبر متواتر در اين باب وارد نيست. ۱۶ روض الجنان: ... پس ايشان در اين باب راستاند. ۱۷ ۸۴۰. علامه شعرانى: يعنى برابر يكديگرند. ۱۸
.
1) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۶۸.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۲۷.
3) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۶۹.
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۲۷. رك: الإصابه، ج ۸ ، ص ۴۵۶، ش ۱۲۲۲۱: «ام كجة الانصارية، ذكر الواقدى عن الكلبى فى تفسيره عن ابى صالح عن ابن عباس...» .
5) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۲۸.
6) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۷۱.
7) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۲۹.
8) .انفال (۸): ۱۲.
9) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۷۳.
10) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۳۰.
11) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۷۴ـ ۲۷۵.
12) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۳۱.
13) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۲۷۶.
14) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۳۲.
. .
۱۲. «...وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الُّثمُنُ مِمّا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِها أَوْ دَيْنٍ وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَإِنْ كانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاءُ فِي الثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِها أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَارٍّ وَصِيَّةً مِنَ اللّهِ...»
روض الجنان: «وَلَهُنَّ الرُّبُعُ» و زنان را ربع مال باشد از ميراث شوهران اگر شوهران فرزند ندارند، اگر دارند حجب كنند آن فرزند زنان را از ربع به ثمن، و در اين هيچ خلاف نيست ميان امّت... . (1)۸۴۱. علامه شعرانى: علم به حكم شرع به اجماع امت است نه از روايت؛ زيرا كه روايت در اين باب متواتر نيست و آيه قرآن هم احتمال نسخ و تخصيص دارد. و آنها كه گويند بى اجماع مىتوان احكام شرع را استنباط كرد سخت در اشتباهند. (2)روض الجنان: «وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ» ؛ ذكر مرد و زن رفته است و كنايت با مرد برد* دونِ زن، على عادة العرب فى ردّ الكناية إلى الأهمّ الأعرف... . همچنين در آيت چون نظر به مرد بيشتر بود ذكر مرد كرد، گفت: و آن مرد را يا زن را برادرى يا خواهرى باشد مادرى، اين تخصيص براى اجماع اهل البيت كرديم.** (3)۸۴۲. علامه شعرانى: * كنايت يعنى ضمير رجوع به مرد كند نه به زن. (4)۸۴۳. ** در اين باب هم روايت متواتر نيست و اين يقين كه ما داريم به مذهب اهل بيت عليهمالسلام از اجماع حاصل آمده است. (5)روض الجنان: ... و تخصيص عموم به خبر واحد روا نبود براى آنكه اين معلوم است و آن مظنون، و براى مظنون دست از معلوم بندارند... . (6)۸۴۴. علامه شعرانى: قول سيد مرتضى و اتباع او است. و بعضى علماى ما مانند علامه حلّى رحمهالله گويند به خبر واحد مىتوان قرآن را تخصيص داد. ۷
.
۱۴. «وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً...»
روض الجنان: ... «وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ» ، لفظ «مَنْ» لفظى صالح عموم را و خصوص را بهنزديك ما، چه بهنزديك ما عموم را صيغتى مخصوص نيست كه اگر آن صيغت در خصوص استعمال كنند مجاز باشد، و دليل بر اين آن است كه قائل چون گويد: من دَخلَ دارى أكرَمْتُهُ به اين لفظ يك بار عموم خواهد و يك بار خصوص، و مجرّد استعمال ايشان لفظ را در يك معنى يا بيشتر دليل كند بر حقيقت آن و اشتراك او در آن معنى كه در او استعمال كرده باشد مادام تا خالى بود از قرينه كه دليل كند بر آنكه مراد ايشان مجاز است به آن به يكى از آن. (1)۸۴۵. علامه شعرانى: يعنى هر گاه لفظى ديديم در يك معنى يا بيشتر استعمال مىشود و ندانيم حقيقت است يا مجاز و دليل بر مجاز بودن نباشد، آن را حمل بر حقيقت بايد كرد تا به دليلى ثابت شود در هر دو يا در يكى مجاز است. و بناى اهل لغت بر اين است و مذهب سيد مرتضى (عليه الرحمة) نيز همين است. (2)روض الجنان: ... گفت ماعز توبهاى كرد كه اگر از ميان امّتى ببخشند به همه برسد. (3)۸۴۶. علامه شعرانى: [ببخشند] يعنى تقسيم كنند. (4)
.
۱۷. «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِمْ...»
روض الجنان: «ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ» ؛ آنگه توبه كنند زود از مدتى نزديك... ابو موسى گفت: پيش از آنكه مرگ به او رسد به فواق ناقهاى. (1)۸۴۷. علامه شعرانى: به قدر دوشيدن شير ناقه. (2)روض الجنان: ... هم ابوسعيد روايت كند كه، رسول عليهالسلام گفت كه: ابليس گفت: بار خدايا! به اين كه با من كردى بندگان تو را اضلال و اغوا مىكنم تا جانشان در تن باشد. حق تعالى گفت: به عزّت و جلال من كه ايشان را مىآمرزم تا استغفار مىكنند. (3)۸۴۸. علامه شعرانى: اين احاديث منافى آن نيست كه در چند جا به تفصيل گذشت كه قبول توبه واجب نيست بر خداى بلكه تفضّل است؛ يعنى بر حسب قابليت تائب و فضل و حكمت خويش بسيار باشد كه بيامرزد، حتى نزديك مرگ. (4)روض الجنان: ... هر كس كه در مهر زنى كفى پست يا گندم يا خرما بدهد... . (5)۸۴۹. علامه شعرانى: «پست» آن است كه قاووت مىگويند. (6)روض الجنان: ... و در آيت دليل است بر آنكه عبارت توان كردن به يك لفظ از دو معنى مختلف، براى آنكه مراد به نكاح در آيت هم عقد است و هم وطى... . (7)۸۵۰. علامه شعرانى: بيشتر علماى ما گويند استعمال لفظ در دو معنى جايز است و بعضى از متأخّران و اهل عصر ما جايز نمىدانند. و حق با مؤلّف است كه جايز دانسته و ما در محل خود به تفصيل ثابت كردهايم. (8)
.
۲۳. «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ ... وَ أَخَواتُكُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ وَ أُمَّهاتُ نِسائِكُمْ...»
روض الجنان: ... و شرط تحريم رضاع يكى باشد از سه چيز. إمّا آنكه چندان بود كه گوشت روياند و استخان سخت كند. و دگر از شرط او آن است كه در مدّت دو سال باشد... شرط ديگر آن است كه: زن بايد تا مُرْضعه باشد... . (1)۸۵۱. علامه شعرانى: يعنى رضاع از ولادت باشد و اگر بىولادت به دارو و غذا و تدبير ديگر شير آورد موجب حرمت نيست. (2)روض الجنان: و اهل عراق گفتند: اگر... . (3)۸۵۲. علامه شعرانى: ابو حنيفه شيبانى و ابويوسف و مانند آنها. (4)روض الجنان: ... موقوف بود بر اختيار خواجه، اگر رضا دهد به عقد پس از آن او را خيار نباشد، و اگر فسخ كند مفسوخ شود. و اگر خواجه اوّل بميرد، حكم وارثان هم اين باشد اگر رضا دهند و عقد برانند رفته باشد،* و اگر بشكافند** ايشان را بود... . (5)۸۵۳. علامه شعرانى: * يعنى عقد را اجازه دهند ممضى باشد. ۶ ۸۵۴. ** شكافتن به معنى حلّ و فسخ است. ۷
.
۲۴. «وَ الُْمحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ...»
روض الجنان: ... و اگر بكرى باشد بالغ، روا بود كه بى ولى بر او عقد بندد، و اگر بالغ نباشد* و پدر دارد بى اذن او نشايد، و اگر پدر دارد و بالغ بود نيز روا باشد بر او عقد بستن بى اذن پدر. و حدّ بلوغ زن نه سال بود يا بالاى آن ـ چنانكه گفتيم. و امّا مهر و كميّت آن چندان كه خواهد از اندك و بسيار ـ چنانكه در نكاح دوام هست ـ مادام تا تراضى بود، چون عقد بندد بر زنى به اين شرايط كه گفتيم مدّتى معلوم، چون آن مدّت برود نكاح مُنفسخ شود بى طلاق، و مدّت نيز به حسب اختيار ايشان باشد از اندك و بسيار. و اگر اعدادى معيّن من الْخلوة تعيين كند روا باشد جز كه اين مرّات در مدّتى معلوم بايد و الاّ نكاح دوام شود.** (1)۸۵۵. علامه شعرانى: * قول بعض علماى ما است كه دختر بكر را بى اذن پدر مىتوان عقد دايم يا متعه كرد. اما بسيارى از علما مطابق روايات معتبره آن را جايز نمىدانند. و در روايت مجوّزه شبهتى است كه در محل خود ذكر كرديم. (2)۸۵۶. ** يعنى اگر معيّن كند چند بار جماع كند با زن صحيح است، اما بايد معين كند كه اين خلوت كردنها در چه مدت باشد و اگر نه مثل آن است كه هيچ شرطى نكرده و به عقد دوام منصرف مىشود. (3)روض الجنان: ... تعيين مهر از زياده و نقصان و حَطِّ بهرى... . (4)۸۵۷. علامه شعرانى: كم كردن مقدارى. ۵
.
۲۵. «...وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ...»
روض الجنان: ... أنس مالك گفت، از رسول عليهالسلام شنيدم كه گفت: هركه او خواهد كه با پيش خداى شود پاك و پاكيزه، بايد تا زن آزاد به زنى كند، كه زن آزاد صلاح خانه بود، و برده خراب خانه يا فساد خانه باشد. (1)۸۵۸. علامه شعرانى: شايد يكى از علل حكم آن باشد كه كنيز صاحبى دارد كه ناچار او را نفقه دهد و حفظ كند و زن آزاد اولى است به شوهر كردن و بيشتر مستحقّ رعايت و پرستارى است. (2)
.
۲۹. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ...»
روض الجنان: ... و در آيت دليل است بر بطلان قول آن كسى كه او گفت: مكاسب حرام است براى، آنكه خداى تعالى مكاسب و تجارت استثنا كرد از منهيّاتى كه گفت... (1). ۸۵۹. علامه شعرانى: در شرح تجريد از بعضى صوفيه منقول است كه كسب مطلقا حرام است، چون اعانت به ظالمان كه عشور و گمرك مىگيرند. و جواب داده است كه اعانت ظالم آنگاه است كه به قصد اعانت تجارت كند. (2)
۳۱. «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيماً»
روض الجنان: ... و بهنزديك معتزليان صغيره آن باشد كه عقابش در جنب طاعات و اجتناب كبائر مُحْبَط باشد، و بهنزديك ما و ايشان معيّن نبود،* جز خداى نداند تا مكلّفان به چشم حقارت به معصيت خدا ننگرند و مغرى نشوند به قبيح. (3)۸۶۰. علامه شعرانى: به نزديك ما معين نيست؛ زيرا كه هر معصيت نسبت به معصيت كبيرتر از خود صغيره است و ميان صغير و كبير حدّ محدود معين نيست، چنانكه گويند شهر بزرگ و شهر كوچك و مال بسيار و مال كم. و اگر كسى بگويد از مال بسيار زكات بايد داد و از اهل شهرهاى بزرگ ماليات بايد گرفت، چون حدّ محدود ندارد و در موارد مشبّه احتمال هر دو هست. در اينجا نيز به مذهب علماى شيعه چون حدّ محدود ميان صغيره و كبيره نيست، در موارد متوسطه احتياط بايد كرد. اما به قول معتزله در واقع ميان صغيره و كبيره حدّى محدود هست، منتها ما نمىدانيم و خدا ما را خبر نداده است. و بعض متأخّران علماى شيعه مانند شيخ مرتضى الانصارى و صاحب جواهر (قدس سرهما) مذهب معتزله را اختيار كردهاند. و صحيح همان قول اول است و قول معتزله نزد ما معقول نيست. (4)روض الجنان: ... گفت عليهالسلام: اَلْمُسنَبّانِ ما قالا فَعَلى الْبادى مالم يَعْتدِ الْمَظْلُومُ. (5)۸۶۱. علامه شعرانى: يعنى دو تن كه يكديگر را دشنام دهند هرچه مىگويند گناهش بر اوّلى است مگر آنكه مظلوم از حدّ خود تجاوز كند و بيش از آنچه فحش شنيده است بگويد. (6)روض الجنان: و روايت كردند از صادق عليهالسلام كه او گفت: كبائر سه است: ترك ملّت، و تبديل سنّت، و قتال اهل صفْقَت. (7)۸۶۲. علامه شعرانى: ترك ملت، ترك دين است و تبديل سنّت تغيير دادن آنچه از پيغمبر صلىاللهعليهوآله به صحت رسيده. و قتال اهل صفقت كار زار كردن با كسى كه بيعت كردهاند با او به صلح. (8)روض الجنان: ... رسول عليهالسلام گفت: چون روز قيامت باشد، منادى از بطنان عرش ندا كند از قبل ربّ العزّة: اى امّت احمد! أما، آنچه ميان من و شماست به شما بخشيدم، و تبعاتى ماند كه شما را با يكديگر است به يكديگر بخشى، و به بهشت روى... . (9)۸۶۳. علامه شعرانى: «أما» كلمه عربى است براى تنبيه، يعنى آگاه باشيد، و در فارسى به جاى آن «هان» استعمال مىشود مانند «هان اى دل عبرت بين». ۱۰ روض الجنان: و در خبر است كه: هر كس غسل آدينه كند، هرچه در آن هفته كرده باشد از غسل كفّارت آن شود... و آنچه ميان دو رمضان كند خداى تعالى روزه ماه رمضان را كفّارت آن كند... و آنچه از ميان دو حج بود نيز بيامرزد و حجّها را كفّارت آن كنيد. ۱۱ ۸۶۴. علامه شعرانى: يعنى در هر مرتبه بعض گناهان نيامرزيده مىماند. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۳۲.
2) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۶۹. كشف المراد، ص ۴۶۳ ـ ۴۶۴، مسأله ۱۶، فى الارزاق.
3) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۳۶.
4) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۷۲.
5) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۳۸.
6) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۷۳.
7) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۳۹.
8) .روض الجنان، ج ۵ ، ص ۳۴۰.
9) .روح الجنان، ج ۳، ص ۳۷۴.
. .
۳۲. «وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ...»
روض الجنان: ضحاك گفت: روا نباشد كه كسى تمنّاى حال كسى كند، نبينى كه حق تعالى چگونه حكايت كرد از آنان كه تمنّاى مثل حال قارون كردند «يا لَيْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِيَ قارُونُ» (1)، آنگه چون او را و اموال او را خسف كردند بر آن تمنّا پشيمان شدند، چنانكه خداى تعالى از ايشان باز گفت: «وَ أَصْبَحَ الَّذِينَ تَمَنَّوْا مَكانَهُ بِالْأَمْسِ يَقُولُونَ وَيْكَأَنَّ اللّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنا لَخَسَفَ بِنا...» . (2)۸۶۵. علامه شعرانى: بسيارى از مردم گويند در وظايف اخلاقى حكم وجوب و حرمت نيست. و اين آيه ردّ ايشان است؛ چون اگر تمنّاى مثل مال قارون حرام نبود متمنّى سزاوار خسف عذاب نمىگشت. و در تأييد اين آيات بسيار است مثل قوله تعالى «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ * إِلاّ مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (3). و مانند «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤدَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤلاً» (4). و لكن اعمال ظاهر كه بر جوارح پيدا است هر كس بيند مىداند مرتكب آن معصيت كرده و حكم به فسق او مىكند. اما عمل قلبى چون پيدا نيست مرتكب را در انظار مردم آلوده جلوه نمىدهد. (5)روض الجنان: ... و قولى ديگر آن است كه: مراد حظّ و نصيب دنياست از رزق، و مراد به كسب اكتساب مرد است در دنيا رزق و مال را. گفت: هر كسى را نصيبى هست به حسن آنچه صلاح اوست از رزق و كسب و كار او از مردان و زنان، تمنّا زياده نبايد كردن چه اگر صلاح او در آن بودى او را همچنان بدادندى. چون ندادند، مراعات مصلحت او كردند... . (6)۸۶۶. علامه شعرانى: خداوند تعالى در اين آيه علت مالكيت و حرمت غصب را بيان فرمود كه چون كسى رنجى برده كسبى كند فايده رنج و نتيجه كسب او ملك خود او است. و قاعده عدل و نظم جهان بر اين مبنا است كه اگر مردم بدانند بهره رنج آنها را ديگرى مىبرد در كسب كوشش نمىكنند و نظام عالم مختل مىگردد و آن كس كه رنجى نكشيده و آسايش گزيده حق ندارد نتيجه زحمت ديگرى را مالك شود و مرد و زن از كسب خود بهره مىبرند. از اين جهت، غصب حرام است و تمناى مال مردم كردن جايز نيست و به جاى آن بايد مرد خود كوشش كند و از خداى بخواهد تا چنانكه بهديگرى نعمت داد بهاو نيز بدهد. و اينها ردّى است بر بسيارى از اوهام مردم عصر ما. (7)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: مراد نصيب ميراث است كه چون زنان را نصيب كم از نصيب مردان آمد، تمنّاى حال ايشان كردند. خداى تعالى از آن نهى كرد و گفت: هر كسى را نصيب خود است، و بر اين قول «اِكْتِساب» به معنى اصابت و حوز باشد... . ۸ ۸۶۷. علامه شعرانى: «حوز» از حيازت كردن؛ ينى جمع مال. و مؤلّف گويد اين خلاف ظاهر آيه قرآن است؛ چون وارث را كه تصرف در تركه مىكند و آن را مالك مىشود نمىگويند آن را كسب كرده است. ۹
.
. .
۳۳. «وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ فَاتُوهُمْ نَصِيبَهُمْ ...»
روض الجنان: ... و عبدالرّحمن عوف روايت كرد كه رسول عليهالسلام گفت: به سوگند مُطيّبان حاضر بودم و من كودك بودم با بعضى اعمام خود، و اختيار نكنم كه آن عهد شكافته شود، به بدل آن مرا شتران سرخ موى سياه چشم باشد. (1)۸۶۸. علامه شعرانى: گروهى در جاهليت باهم سوگند خوردند بر يارى يكديگر و ظرف عطرى حاضر آورده، همه دست در آن زدند. از اين روى آن را حلف مطيّبين خواندند. (2)
۳۴. «الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ...»
روض الجنان: «بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ» ؛ به آن تفضيلى كه خداى داد بهرى خلقان را بر بهرى، گفتند: مراد عقل است، و گفتهاند: بزيادة الدّين والْيَقين، از آن جا كه زن ناقص عقل ناقص دين است... . (3)۸۶۹. علامه شعرانى: آن را كه خداى مختلف آفريد به علل و مصالحى جاى اعتراض نيست چنانكه خداى زن را با خون حيض آفريد و مرد را نيافريد. زن را نرسد كه بر خداى تعالى اعتراض كند در طبيعت خويش. و نيز زن حمل برمىدارد و فرزند شير مىدهد و اينها مانع از كار دشوار و جهاد و بيرون رفتن و معاشرت و كسب است. خداوند رزق او را بر مرد نهاد و نصيب مرد را دوبرابر زن كه بايد بيشتر سرمايه داشته باشد و بيشتر كسب كند. و عقل مرد در معيشت بيش از زن است و نبايد از حكم خداى بيرون رفت. (4)روض الجنان: «وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ» ، صفت آنان كه ذكر ايشان رفت، حق تعالى گفت: يا ندهند يا اگر دهند به رياى مردمان دهند به چشم ديده* ايشان. (5)۸۷۰. علامه شعرانى: چشم ديد، يعنى رياكارى و براى خودنمايى به مردم. (6)
.
۴۰. «إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها وَ يُؤتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً»
روض الجنان: و «مثقال» مِفعال باشد من الثقل، و اين بنا بيشتر در آلت به كار دارند، كالمفتاح والمقلاد والمِغلاق... . (1)۸۷۱. علامه شعرانى: «مقلاد» كليد است و «مغلاق» كلون ِ در. (2)روض الجنان: أَنسِ مالك روايت كرد كه رسول عليهالسلام گفت: خداى تعالى حسنات مؤمن را ثواب باز نگيرد به سبب رزقى كه او را داده باشد در دنيا، و امّا كافر حسنات او به رزق برابر كند تا چون با قيامت آيد او را حسنتى نباشد. (3)۸۷۲. علامه شعرانى: آنچه از خداى تعالى به بنده رسد در جزاى رنج او دو قسم است: يكى ثواب كه پاداش عمل خيرِ مقبول است و ديگر عوض در مقابل آلام و مصائبى است كه از خداوند به بنده رسد و در اين قسم مسلم و كافر مساوىاند و در مقابل آلام خداوند به هر دو عوض مىدهد. اما عمل خيرى كه از كافر صادر شود و مقبول پروردگار نبود، نه ثواب دارد و نه عوض به استحقاق. و آنچه بى استحقاق دهد تفضّل نام دارد. (4)روض الجنان: ... و دليل بر اين آن است كه: در خبر لفظ «مظلمه» گفت و مقابله مظلمه بهعوض باشد، و ثواب عمل كسى به كسى ندهند و بر فعل كسى ديگرى را عقاب نكنند... . (5)۸۷۳. علامه شعرانى: اگر گويى: نماز و حجّ استيجارى چگونه است كه ثواب عمل زنده را براى مرده نويسند، گوييم: ثواب عمل زنده براى زنده است و آنچه خداوند تعالى به مرده دهد تفضّل است نه استحقاق؛ چنانكه اگر وصى و وارث به وصيت عمل نكنند عقاب بر همان است كه تخلّف كرده نه ميّت. و بر اين اجماعِ اهل عدل است. (6)روض الجنان: رسول عليهالسلام چنين فرمود كه: اِذا أَتاكُم عَنّي حَديثٌ فاعرِضُوهُ على كتابِ اللهِ وحُجَّةِ عُقُولكُمْ فانْ وافَقَهُما فَاقْبَلُوهُ والاّ فاضْرِبُوا بهِ عُرْضَ الْجدارِ؛ چون حديثى از من به شما آيد بر كتاب خداى و حجّت عقل عرضه كنى، اگر مطابق باشد قبول كنى، و الاّ بر جانب ديوار زنى. (7)۸۷۴. علامه شعرانى: اگر روايت مخالف عقل باشد آن را رد بايد كرد. يعنى عقل به يقين حكم به بطلان آن كند نه به ظن و تخمين و قياس و استحسان. و اين كار مجتهد ماهر است نه هر كس روايت خواند. ۸
.
۴۳. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاّ عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا...»
روض الجنان: أمّ سلمه روايت كرد كه رسول عليهالسلام گفت: أَلا إنَّ مسجدي حرامٌ عَلى كُلِّ حائضٍ مِنَ النِّساءِ وجُنُبٍ منَ الرِّجالِ الاّ على مُحَمَّدٍ واَهْلِ بَيْتِهِ علىٍّ وفاطمَةَ والْحسَنِ والحُسَيْنِ، و اين قول اولىتر است براى آنكه حكم تيمّم و آنان كه ايشان را تيمّم بايد كردن در آيت خواهد آمدن، اگر بر تيمّم حمل كنند تكرار باشد. (1)۸۷۵. علامه شعرانى: يعنى اگر بگويند مراد از «عابرى سبيل» مسافر است كه اگر جنب باشد مىتواند نماز بخواند به تيمّم. (2)روض الجنان: نماز باز كند. (3)۸۷۶. علامه شعرانى: «نماز باز كردن»، يعنى اعاده كردن. (4)روض الجنان: و در آيت مراد قضاى حاج است و برازى كه از شكم بيرون آيد. (5)۸۷۷. علامه شعرانى: مقصود هر بروز كننده است. (6)روض الجنان: و بيشتر الفاظ كه به آن كنايت كردند از جماع به عرف و شرع حقيقت است، كالْمُجامَعَةِ والْجِماع والْمباشَرَةِ والْمُباضَعَةِ، والْمَسِّ واللَّمْسِ والباه، اين هر يكى در لغت معنى و اشتقاقى دارد جز جماع... . (7)۸۷۸. علامه شعرانى: يعنى معنى ديگر دارد غيرِ جماع. (8)روض الجنان: ... اگر جنابت از احتلام باشد يا جنابتى نه به اختيار، هم باز نبايد كردن، و اگر از جماع بود و جنابت عمد نماز باز بايد كردن. ۹ ۸۷۹. علامه شعرانى: مشهور ميان علماى متأخرين آن است كه حتى در جماع اختيارى اگر تيمّم كند با عذر، اعاده نماز واجب نيست، موافقِ مذهبِ شافعى. ۱۰ روض الجنان: و صعيد روى زمين باشد سواء اگر بر او خاك باشد و اگر نه. زَجاج گفت: خلاف نيست در اين از ميان اهل لغت. ۱۱۸۸۰. علامه شعرانى: علاوه بر اينكه اختيار زمينى كه سنگ در آن نباشد و خاك خالص بود در زمين حجار غير ممكن است. و مراد از «تَيَمَّموا صَعيداً» در قرآن كريم روى زمين است: خاك باشد يا سنگ. ۱۲
.
. .
۴۶. «مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ...»
روض الجنان: «وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ» . در او دو قول گفتند: ... و ديگر اسمع لا سمعت؛ بشنو كه اگر تو گويى ما قبول نخواهيم كردن، وبشنو كه مشنواش لعنهم الله. (1)۸۸۱. علامه شعرانى: «مشنواش» ترجمه «لاسمعت» نفرين است. (2)
۴۹. «...بَلِ اللّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً»
روض الجنان: عبداللهِ عباس گفت...كه: «فَتيل» آن باشد كه در شكاف استخان خرما بود، و «نقير» آن گو باشد كه بر پشت استخوان خرما بود. (3)۸۸۲. علامه شعرانى: يعنى گودى. (4)
۵۶ . «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِاياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً...»
روض الجنان: رسول عليهالسلام گفت: سطبرى پوست كافر چهل و دو گز باشد، و اهرش چندان باشد كه كوه احد. (5)۸۸۳. علامه شعرانى: «اهر» به نظر مىآيد كه دندان باشد ترجمه ضرس، اما در كتب لغت فارسى نيافتيم. (6)روض الجنان: ... دگر آنكه: اگر چه ضرب و قطع و مانند اين بر عضوى از اعضا باشد، متألّم و معذّب جمله حىّ بود، و جمله حىّ ادراك آن كند بانقار طبع، پس از اين وجوه به پوست اعتبار نيست كه آن باشد يا نه آن باشد، كه پوست به مثابت لباس است حىّ را. ۷ ۸۸۴. علامه شعرانى: حكما گويند: شيئيت هر چيز به صورت است نه به ماده؛ لذا انسان همان انسان است از آغاز جوانى تا آخر پيرى اگر بدنش چندين بار مبدّل گشته اما روحش باقى است، و كرمى كه از جنازه متكوّن شود غير انسان است. ۸
.
۵۷ . «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ...»
روض الجنان: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» ، در اين آيت و امثال اين دليل است بر بطلان قول آنان كه گفتند: عمل صالح ايمان باشد... . (1)۸۸۵. علامه شعرانى: جماعتى از علما گويند عمل هم جزء ايمان است و اين آيه ردّ آنها است. (2)
۵۸ . «...إِنَّ اللّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ...»
روض الجنان: ... سميع و بصير آن بود كه حاصل بود بر صفتى كه از مكان آن صفت مسموعات و مبصرات شنود و بيند چون در وجود آيد... . (3)۸۸۶. علامه شعرانى: يعنى از وجود آن صفت. و «مكان»، مصدر ميمى به معنى وجود است. (4)
.
۵۹ . «...أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأمْرِ مِنْكُمْ...»
روض الجنان: ... وجهى دگر در استدلال از آيت آن است كه: محال باشد كه حكيم ما را فرمايد به طاعت جماعتى مختلفى الأقوال والآراء والمذاهب و به اتّباع ايشان در اقوال و فتاويشان، و بعضى را بر بعضى مزيّتى نبود، و ما را طريقى نبود به تميز حق از ميان آن اقوال مختلف متناقض متضاد، و اين مؤدّى بود با تكليف ما لا يطاق، و از حكيم تعالى تكليف ما لا يطاق نيكو نبود، پس محال است كه امرا و علما باشند از اين وجه كه بيان كرده شد. (1)۸۸۷. علامه شعرانى: در لغت علما را صاحب فرمان نگويند. پس آنكه گفت مراد از اولو الامر علما است از قاعده لغت خارج است و اما آنكه گفت مراد امرا است ناچار بايد بگويد امرايى كه از طرف خدا منصوب باشند چنانكه اگر سلطان گويد اطاعت حاكمان كنيد مقصودش حاكمى است كه از طرف سلطان منصوب باشد نه آنكه به تغلّب و قهر خود را حاكم كند بى دستورِ سلطان. (2)روض الجنان: ... طريقتى ديگر آن است كه: اگر آيت حمل كنند بر آنكه ايشان گفتند از علما و مفتيان، ائمّه ما عليهمالسلام داخل باشند در آن و بر قول و قاعده ما آنكه ايشان گفتند خارج باشد از او، پس اين مُتّفق عليه است و آن مختلفٌ فيه، و الأَخْذُ بالاجماع والاتّفاق أَولى، در امّت كس نخواهد گفتن كه نه اين ائمّه هر يكى از ايشان فاضلتر و عالمتر و جامعترند خصال خير را از اهل هر عصر، پس اين آيت از اين هفت وجه دليل مىكند بر امامت اين ائمّه عليهمالسلام. (3)۸۸۸. علامه شعرانى: اگر گويى: امرايى كه پيغمبر در عهد خود منصوب مىكرد به سردارى لشكر و قضا و ساير مناصب، آيا طاعت آنان واجب است بر مردم؟ گوييم: واجب است. و اگر گويند: چون اطاعت آنان واجب است و لفظ اولى الامر ـ يعنى صاحبان فرمان ـ شامل آنها مىشود به چه علت آنان را داخل اين حكم ندانيم و آن را منحصر به دوازده امام معصوم كنيم؟ در جواب گوييم: اطاعت امراء فرمانروايان منصوب از پيغمبر در حقيقت اطاعت پيغمبر است و مشمول «أطيعوا الرسول» و آن «اولوالامر» كه طاعت آنها مستقلاً واجب باشد امام معصوم است. و اما آنكه اطاعتش فرع اطاعت خدا و رسول باشد عصمت او واجب نيست. (4)روض الجنان: ... از صادق و باقر عليهماالسلام روايت كردند كه: آيت بر عموم است، و مراد هر حاكمى است كه به خلاف حق حكومت كند، و اين اولىتر... . (5)۸۸۹. علامه شعرانى: محاكمه نزد آنان جايز نيست مگر آنكه طرف مخاصمه كسى را به جبر نزد حكّام باطل برد و مرد مؤمن ناچار شود از خويش دفاع كند. اما اگر كسى ابتدا نزد آنان مرافعه كند و حق خود را به توسط آنها بخواهد، جايز نيست بلكه بايد دو طرف دعوا به تراضى يكديگر نزد فقيهى روند و به حكم خدا و رسول راضى شوند. ۶
.
۶۲. «فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ...»
روض الجنان: «بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ» ، والتَّقدير: الإساءةٌ صَنيعُهُمْ بِالْجُرْأَةِ فى كِذْبِهِمْ اَمِ الاِحْسانُ بِالتَّوبَةِ. (1)۸۹۰. علامه شعرانى: آيا بداست كردار آنها به اينكه در دروغ گفتن دليرى كنند يا نيكو است به اين كه توبه كنند. (2)
.
۶۴. «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ...»
روض الجنان: او بر خداى فسوس مىدارد. (1)۸۹۱. علامه شعرانى: فسوس به معنى سخريه و استهزا است. (2)
۶۵. «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ...»
روض الجنان: لب بر پيخت. (3)۸۹۲. علامه شعرانى: «برپيختن» به پاى فارسى به معنى پيچيدن و منحرف كردن است. (4)
۶۶. «وَ لَوْ أَنّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاّ قَلِيلٌ مِنْهُمْ...»
روض الجنان: «اِلاّ قَليلٌ مِنْهُمْ» ، رفع او بر فاعليّت است. (5)۸۹۳. علامه شعرانى: در نسخه قديمه معتبره جناب آقاى كىاستوان عبارت پس از آيه «الاّ قليل منهم» چنين است: « رفع او بر استثناء غير موجب است و رفع او بر بدل باشد در اين نوع استثناء چنانكه ما جاءنى أحد الاّ زيد و استثناء منقطع است به وجهى» ـ الى آخره. و مابقى مانند عبارت كتاب. (6)
.
۶۹. «وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ...»
روض الجنان: قوْلُهُ: «وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ» بعضى مفسران گفتند: اين آيت در ثوبان آمد مولاى رسول عليهالسلام و او پيغامبر را سخت دوست داشتى. روزى درآمد گونه بگشته و اثر حزن و كابت بر روى او ظاهر، رسول عليهالسلام او را گفت: تو را چه بوده است؟ گفت: يا رسول الله؟ مرا هيچ رنج نبود الاّ ياسه ديدار تو، آنگه انديشه كردم كه فرداى قيامت حال من از هر دو بيرون نبود: يا اهل بهشت باشم، يا اهل دوزخ، و هرگز روى تو نبينم. و اگر از اهل بهشت باشم منزله و جاى من آن جا نبود كه جاى تو باشد، تو را نبينم. خداى تعالى اين آيت فرستاد... . (1)۸۹۴. علامه شعرانى: مجردات عالم غيب كه اقدم و اشرف از نفوس متعلق به جسمند در سعادت و كمال پستتر از اهل اين جهان نيستند و روح اوليا پس از مفارقت از بدن از همان مجردات غيبى است بىآلات جسمانى. و جوارح دنيوى مىبينند و مىشنوند و معاشرت مىكنند و از ملاقات يكديگر بهرهمند مىگردند. و الاّ بايد موجودات اين جهان كاملتر از آنها باشند و اين صحيح نيست و ما در عالم رؤيا كه با آن عالم متصل مىشويم گاهى از وقايع آينده مطّلع مىگرديم كه يقين داريم به قدرت و فطانت خود آن را نفهميدهايم بلكه موجودات آن عالم كه از همه چيز خبر دارند به ما الهام كردهاند و قوه متخيّله ما آن را به صورت امثال و اشباح در آورد. پس مجردات آن عالم از ما كاملترند و نمىتوان گفت ما لذت و كمالى داريم بيش از آنان از جمله ملاقات با يكديگر، و اطلاع از هم، چنانكه مناسب آن عالم است و ما را به حقيقت آن راه نيست. (2)
.
۷۵. «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ...»
روض الجنان: ... «اَلْوِلْدان» ، جمع كثير باشد وَلَدْ را، كَخَرَبٍ و خِرْبان وورَلٍ وورْلانِ. (1)۸۹۵. علامه شعرانى: «خرب» پرندهاى است از جنس مرغابى كه آن را به فارسى شوات يا سرخاب گويند. و «ورل» جانورى است از جنس سوسمار. (2)
۷۸. «...قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ فَمالِ هؤلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً»
روض الجنان: ... «فَما لِهؤلاءِ الْقَوْمِ» ؛ چه بوده است اين قوم را كه نزديك آن نيست كه چيزى بدانند! وصف كرد ايشان را بقلّة الْفهمِ والتَّفَكُّر. (3)۸۹۶. علامه شعرانى: يعنى اگر عاقل باشند بايد بدانند كه موجودات غير مربوط به هم در يكديگر اثر ندارند. دو تن انسان كه نسبت به يكديگر نه علتند و نه معلول، وجود يكى متعلق به ديگرى نيست، مؤثر در هم نيستند. و آنان مقام ولايت براى پيغمبر صلىاللهعليهوآلهقائل نبودند و نه مقام تقرب به پروردگار. و هر چيز را يا بايد به وسائط و معّدات نسبت داد، مانند ابر به حركت باد يا به علت فاعلى، اعنى واجب الوجود. (4)روض الجنان: ... وقَولهُ: «مالِ هؤُلاءِ» در مصاحف «لام» جدا مىنويسند، علّت معتمد آن است كه اتّباعاً للْمُصْحف؛ متابعت مصحف را كه به خطّ صحابه چنين يافتند. (5)۸۹۷. علامه شعرانى: يعنى آنچه در قرآن بر خلاف قاعده خط نوشتند غرض متابعت قرآنهاى زمان پيغمبر و صحابه است تا از تحريف و تصحيف مأمون باشد از جمله «مال هؤلاء» كه لام حرف جر را از «هؤلاء» جدا نويسند، و علت ديگر كه به تكلّف ابداع كنند معتبر نيست. و نظير اين در قرآن بسيار است. (6)روض الجنان: مىسگالند. ۷ ۸۹۸. علامه شعرانى: سگاليدن، آماده كردن مقدمات و اسباب كار و تهيه آن است از پيش. ۸
.
۸۰ . «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ...»
روض الجنان: قَوْلُهُ: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ» ، حق تعالى در آيت پيدا كرد كه طاعت رسول طاعت من است، براى آنكه امر او امر من است و به رضاى من است. پس حكم امر او حكم امر من دارد، نه آنكه امر او و امر خداى يكى باشد، اگر امرى از ميان دو آمر فعلى باشد از ميان دو فاعل و آن فاسد است. (1)۸۹۹. علامه شعرانى: اگر دوموجود باشند در طول يكديگر نه در عرض، مانند نفس و قوا جايز است يك فعل را به دو فاعل نسبت دهند؛ مثلاً گويد من ديدم و چشمم ديد. و سخن مؤلّف در دو فاعل در عرض هم صحيح است. (2)
۸۱ . «وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ...»
روض الجنان: «فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ» ، ابوعمرو و حمزه ادغام كردند «تا» را در «طا» لقرب الْمَخْرجْ. (3)۹۰۰. علامه شعرانى: اگر «بَيَّت طائفة» را ادغام كنيم مىشود «بيطّائفه». (4)
.
۸۲ . «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ...»
روض الجنان: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ...» ،... و در آيت چهار دليل است بر چهار اصل از اصول مذهب ما: يكى بطلان تقليد و حثّ و نظر و تأمّل و تدبّر، دگر دليل است بر بطلان قول آن كس كه گفت: معنى قرآن نشايد دانستن الاّ به قول رسول و اين مذهب مجبّران است و جماعتى حشويان... . (1)۹۰۱. علامه شعرانى: حشويان، اخباريان سادهلوحند و آنان گويند قرآن را نمىتوان فهميد مگر آنكه حديثى در تفسير آن وارد باشد و مردم حق ندارند خود در معنى قرآن غور كنند. و قول اول كه تقليد در اصول دين جايز است هم مذهب بعض اخباريان است. و بعض آنان گويند در ايمان به ظنّ قوى هم مىتوان اكتفا كرد. و اينها هيچ يك صحيح نيست بلكه قابل بحث هم نمىباشد. (2)روض الجنان: ... دگر دلالت آنكه او كلام خداست به نفى اختلاف و تناقض فرمود، نه از جهت قدم و حدوث، نه گفت اگر نه كلام خداى بودى محدث بودى. (3)۹۰۲. علامه شعرانى: بيشتر اهل سنت گويند كلام خدا قديم است و كلام مؤلّف اشاره به ردّ ايشان است. (4)
۸۳ . «...وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاّ قَلِيلاً»
روض الجنان: أَىْ لا قادِحَةٌ فيهِ ولا مَثْلَبَةٌ. ۵ ۹۰۳. علامه شعرانى: بى عيب و نقص. ۶
.
۸۵ . «مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها...»
روض الجنان: و شفاعت بد آن است كه در حقّ كسى تخليط و نكادت و نميمت كند. (1)۹۰۴. علامه شعرانى: مكر و دشمنى. (2)روض الجنان: ... و بر اين تفسير دادند قول رسول را عليهالسلام: اِشْفَعُوا تُوجَرُوا. دومِ آن مرد تنها شويد كه در صف نماز تنها بود تا مزد بود شما را. (3)۹۰۵. علامه شعرانى: يعنى چون بينيد مردى در يك صف تنها ايستاده، دومِ آن مرد شويد تا ثواب بسيار دهند شما را. (4)روض الجنان: ... دليل بر اين آن است كه: چون در حقّ رسول عليهالسلام از خداى تعالى زياده منافع و درجات خواهيم، نگويند: ما شفيع رسوليم و براى او شفاعت مىكنيم، و در باب شفاعت رتبه معتبر است از ميان شافع و مشفُوعٌ إليه، چنانكه از ميان آمر و مأمور و از ميان شافع و مشفوع فيه رتبه نباشد... . (5)۹۰۶. علامه شعرانى: يعنى شفاعت مانند امر و نهى و سؤال در آن رتبه شرط است، چنانكه امر طلب عالى است از دانى و سؤال طلب دانى از عالى و شفاعت هم طلب دانى است از عالى و اين رتبه ميان متكلم و مخاطب معتبر است نه ميان متلكم و شخص ثالث كه شفاعت درباره او است و او را مشفوع فيه ناميده است. (6)
۹۰. «إِلاَّ الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ...»
روض الجنان: ... و گفت فى الحديث: مَنِ اتَّصَلَ فَاَغِصُّوهُ، أَىْ مَنْ دَعا دَعْوَى الْجاهِليَّةِ؛ هر كه دعوى جاهليّت كند او را تمكين مكنى از آن گفتن، و آب دهنش در گلو گيرانى، لاَنَّ الْمَعْنى أَغِصُّوه بريقِهِ. (7)۹۰۷. علامه شعرانى: در بعض كتب مانند لسان العرب «فاعضوه» آوردهاند به عين مهمله و ضاد نقطهدار. ۸ اي قولوا له اعضض ايرابيك [كذ] يعنى منبت بد شايسته فخر نيست. ۹
.
۹۲. «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤمِناً إِلاّ خَطَأً...»
روض الجنان: ... امّا قتل عمد را در وقَوَدْ باشد و قصاص، اِلاّ كه اولياى مقتول عفو بكنند يا به ديت راضى شوند. و خطاى شبيه عمد آن باشد كه: قصد كند به تأديب كسى كه او را در شرع باشد كه او را تأديب كند كشته شود... و غرض منفعت و مصلحت آن كس باشد قتل حاصل شود اين خطايى باشد كه با عمد ماند، اينجا قصاص واجب نبود، بل دِيَتْ بايد دادن مغلّظ در خاصّ مال قاتل دون عاقله. (1)۹۰۸. علامه شعرانى: آنچه مؤلّف گويد جامع همه اقسام نيست؛ چون ممكن است كسى در آزار و شكنجه مقتول مقصر و گناهكار باشد اما قصد كشتن او نداشته باشد قتل او شبيه عمد است بلكه تأديب به اندازه مشروع اگر منجر به قتل شود شايد شبيه عمد نباشد. بارى، اگر قاتل قصد قتل داشت عمد است و اگر قصد قتل نداشت دو قسم است: يا قصد مقتول داشت يا قصد او به هيچ وجه نداشت؛ در صورت اول شبيه عمد و در صورت دوم خطا است. (2)روض الجنان: اما ديت... و ابو حنيفه گفت: اصل او سه است زر و درم و شتر، الا آن است كه گفت: مخيّر باشد و اعواز شرط نكرد. (3)۹۰۹. علامه شعرانى: «اعواز» نيافتن است. يعنى شرط نكرد كه اگر از جنسى نيابى از جنس ديگر دهى. (4)روض الجنان: و مالك گفت: قصاص واجب باشد در شبيه العمد، چنانكه در عمد ديت نبود. (5)۹۱۰. علامه شعرانى: مؤيد آن است كه در شبيه العمد قاتل گرچه قصد كشتن نداشت اما در آن قصد كه داشت و آزارى كه كرد مقصّر بود. پس تأديب و دارو دادن شبيه العمد محسوب نيست. ۶
.
۹۳. «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤهُ جَهَنَّمُ...»
روض الجنان: ... واهل وعيد از معتزله و خوارج تمسّك كردند به اين آيت در آنكه كشنده مؤمن ابد در دوزخ بماند و از ايمان به درآيد به اين كشتن، و بهنزديك ما و جمله مرْجيان از اسم ايمان و حكم اهل ايمان بيرون نيايد، و به اين فعل مؤبّد در دوزخ بنماند. (1)۹۱۱. علامه شعرانى: مرجيان گويند: چون كسى مؤمن باشد بر هيچ معصيت او را عقاب نكنند. و اينها شبيه بعضى عوام شيعهاند كه بى عبادت خود را اهل نجات مىدانند. و وعيديه گويند: هر كس گناه كرد كافر شود. و جماعتى از جُهّال متديّنين عصر ما نيز چنين پندارند و با معصيتكاران معامله كفار كنند. (2)
۹۴. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ...»
روض الجنان: گوسپند را با شكسته كوهى راند. (3)۹۱۲. علامه شعرانى: يعنى به دامنه كوهى. (4)روض الجنان: حسن بصرى گفت: جماعتى مسلمانان بر جماعتى مشركان غزا كردند و ايشان را هزيمت كردند، در جمله مردى را بگرفتند. او گفت: من مسلمانم، و اظهار شهادتين كرد، از او قبول نكردند و براى متاعش و سلاحش او را بكشتند و متاعش برداشتند. رسول عليهالسلام كشنده او را گفت: مردى را كه مىگفت من مسلمانم چرا كشتى؟ گفت: اى رسول الله! او از خوف مىگفت. رسول عليهالسلام گفت: چرا دلش بنشكافتى تا بدانى كه دروغ تو مىگويى يا او، ما را الاّ با زبان كار نيست... . (5)۹۱۳. علامه شعرانى: اين عادت زشت اكنون هم ميان فرق مسلمانان هست: اول دشمن يكديگر مىشوند، پس از آن در تفحّص اقوال و امارات طعن و كفر بر مىآيند و به تكّلف و مشقّت دليل مىتراشند؛ خصوصا اگر خلفا و بزرگان با كسى اظهار دشمنى كنند. چنانكه جماعتى به طمع مالِ معاويه، اميرالمؤمنين عليهالسلام را كافر مىگفتند و مرحوم سيد محسن عاملى (اعلى الله مقامه) در اعيان الشيعه گويد: اصحاب ائمه در حضور آنان يكديگر را نسبت به كفر و زندقه مىدادند و حضرت امام رضا عليهالسلام با يونس گفت: اگر تو زنديق باشى و فلان تو را مؤمن گويد سود ندارد و اگر مؤمن باشى او زنديقت گويد تو را زيان ندارد. (6)و سيد رحمهالله فرمايد: كار بدان جا رسيد كه اگر از كسى لفظ رياضت شنوند و امثال آن، او را به تصوف متّهم كنند و جماعتى بيشتر فقهاى ما را تكفير مىكنند كه چرا فرق ديگر اسلام را مسلمان دانسته و اخباريان همه مجتهدين را مخرّبِ دين و خارج از طريقه ائمه طاهرين و تابع مخالفين دانند و هر كس كتب آنان را بخوانند كافر شمارند بلكه گاه درباره آنها چيزها گويند كه از تكفير كم نيست. و گاه مطلبى را به عقيده خود از اصول دين مىشمارد و هر كه را بدان اقرار ندارد كافر مىگويد. بلكه بدان حد رسيدند كه مخالف در مسائل فرعيه غير ضروريه را هم كافر گفتند. انتهى. و بالاتر از آنچه سيد فرمود هم در اخباريين ديديم كه بهاحتمال مخالفت تكفير كردند. مثلاً ابوعلى بن سينا و ابونصر فارابى را كافر گفتند بهانكار معاد بهآنكه ابوعلى اقرار بدان كرده است در كتب خويش. و گويند او كافر است براى آنكه شايد اقرار او از ترس متدينين زمان خود بوده و گرنه چگونه مىشود كسى مانند او به معاد معترف باشد! ۷
.
. .
۹۵. «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ...»
روض الجنان: زيد بن ثابت گفت: «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» ، أى الزَّمانَةِ؛ آنكه زمن نباشد و مُقْعَد نبود. (1)۹۱۴. علامه شعرانى: يعنى زمينگير نباشد. و بايد دانست كه به بسيارى از روايات شأن نزول اعتماد نمىتوان كرد تا بگويند خداوند تعالى چرا اول سخن جامع الاطراف نگفت تا چون محذورى پيش آمد استدراك آن كرد، مانند كسى كه متنبّه نباشد و پس از آن متنبّه شود. (2)
۹۷. «... ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ...»
روض الجنان: نه زمين فراخ بود تا هجرت كرديتان در زمين. (3)۹۱۵. علامه شعرانى: كلمه «تان» در «كرديتان» به جاى كاف خطاب است در عربى، مانند «تلكم» و «ذاك». در فارسى عهد مؤلّف با فعل مستعمل بود، چنانكه در «أرأيتك» به جاى ارأيت. و اكنون هم در قم و قزوين و كرمانشاه و بلاد ديگر مستعمل است. (4)
.
۱۰۰. «وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً...»
روض الجنان:... هر كه دين خود بگريزاند از زمينى به زمينى، و اگر چه از روى مثل بَدَستى باشد بهشت واجب شود او را... . (1)۹۱۶. علامه شعرانى: «بَدَست» به معنى وجب است يعنى شبر. (2)روض الجنان: «وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ» ، و هر كه او هجرت كند در راه خداى، يعنى در طاعت خدا و رضاى او «يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً» ؛ در زمين مرا غمى بسيار يابد و فراخى. مجاهد گفت: مراغم مُتَزَحْزَح باشد، يعنى مُبْعد و دورى از مكاره. عبداللهِ عبّاس و ضحّاك گفتند: مراغم متحوّل باشد از زمينى به زمينى، و ابوعبيده گفت: مراغم مهاجز باشد، و گفتند: مَذْهب و مُضْطَرَب. (3)۹۱۷. علامه شعرانى: «مراغم» مهاجر است يعنى جايى كه بدان هجرت كنند. و «مذهب» يعنى محل رفتن. و «مضطرب» يعنى محل رفت و آمد. و همه اسم مكانند. (4)
۱۰۱. «وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا...»
روض الجنان: ... فَاَمّا نَسْخ قُران بالسُّنَّةِ غَيْر الْمَقطُوع عَلَيْها، بناى آن بر عمل به اخبار آحاد باشد آن كس كه عمل گويد به اخبار آحاد بهنزديك او روا باشد و بهنزديك ما روا نباشد، براى آنكه بهنزديك ما عمل به اخبار آحاد روا نباشد. (5)۹۱۸. علامه شعرانى: به مذهب مؤلّف اين تفسير و بسيارى از علماى ما به خبر واحد عمل نمىتوان كرد نه در اصول الدين و نه در فقه. و جماعتى عمل به آن را در فقه جايز مىشمارند و در اصول الدين جايز نمىدانند. و حق آن است كه نسخ قرآن به خبر واحد جائز نيست، هرچند خبر واحد حجت باشد؛ چون ائمه عليهمالسلام به ما دستور دادند هر خبر مخالف قرآن ديديم آن را رد كنيم. (6)روض الجنان: و قصر در نماز چهارگانه* واجب باشد از نماز پيشين و دگر، و نماز خفتن كه چهار دو شود. فامّا نماز شام و نماز بامداد بر حال خود بود در سفر و حضر، و بهنزديك كه چهار دو شود. فامّا نماز شام و نماز بامداد بر حال خود بود در سفر و حضر، و بهنزديك ما سنّت هفده ركعت بيوفتد در سفر و هفده بماند. آن هفده كه بيوفتد شانزده ركعت سنّت پيشين است.** و ديگر (7)و دو ركعت نشسته از پس نماز خفتن كه آن را وتيره گويند، و آن به يك ركعت شمارند. و از شرط مسافر تا قصر كند آن است كه: نيّت سفر از شب كرده باشد، چه اگر به روز اتّفاق افتد ناگاه كه بيرون رود آن روز نماز تمام كند***. (8)۹۱۹. علامه شعرانى: * يعنى چهار ركعتى. (9)۹۲۰. ** يعنى هشت ركعت نافله ظهر و هشت ركعت نافله عصر. ۱۰ ۹۲۱. *** علماى زمان ما اين شرط را مراعات نكردهاند. ۱۱ روض الجنان: و چند كس را از جمله مسافران قصر نشايد كردن: مكارى و ملاّح و شبان و بدوى كه به طلب باران گردد... فامّا آن كس كه صيد او براى تجارت باشد، او نماز تمام كند و روزه بگشايد. و آن كس كه سفر او به صيد باشد براى قوت عيال، او را نماز قصر بايد كردن و روزه بگشادن. ۱۲۹۲۲. علامه شعرانى: يعنى ميان نماز و روزه در اين مسأله فرق است و علماى زمان ما فرق نمىگذارند. به صفحه ۵۵ جلد دوم رجوع شود. ۱۳
.
. .
۱۰۲. «وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ...»
روض الجنان: ... و اين بعينها مذهب شافعى است و مذهب احمد حنبل و مذهب مالك در اوّل، آنگه باز آمد از اين و خلاف كرد در يك فصل و آن آن است كه... . (1)۹۲۳. علامه شعرانى: يعنى مذهب مالك در اوّل موافق مذهب شافعى بود اما از آن عدول كرد. (2)روض الجنان: «وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى لَمْ يُصَلُّوا» ؛ و بفرما تا بيايند آن گروهى ديگر كه نماز نكرده باشند. «فَلْيُصَلّوا مَعَكَ» ؛ و بگو تا با تو نماز كنند... و آنگه گفت: اينان نيز كه بيايند بايد تا سلاح دارند براى آنكه طمع دشمن در آنان بيشتر باشد كه نماز كنند، پس ايشان را به سلاح گرفتن احتياط بهتر بايد كردن. دگر آنكه آنان كه برابر دشمن باشند ايشان را حاجت نيست كه امر كنند به اخذ سلاح، براى آنكه در قضيّه عقل خود واجب است* بر ايشان و بيش از امر وجوب اين دانند برخود چه از باب دفع ضرر است. (3)۹۲۴. علامه شعرانى: يعنى گفتن چيزهاى واضح و تصريح به آن؛ چه بىشبهه معلوم است برخلاف قاعده فصاحت و بلاغت مىباشد. نبينى كه مردم تعجب مىكنند از اين كه خداوند به تأكيد فرمود: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ» (4). چون نمىدانند گاهى عرب سال را سيزده ماه مىگرفتند. و بعضى گويند: خداوند چرا نام حسن و حسين و فاطمه عليهمالسلام را در قرآن نياورد و مودّت و ولايت آنان را واجب نفرمود؟ گوييم: براى آنكه محبّت رسول صلىاللهعليهوآله از محبت آنان جدا نيست. (5)
.
۱۰۴. «...وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّهِ ما لا يَرْجُونَ...»
روض الجنان: ... و بعضى دگر گفتند: مراد به رجاء خوف است، يعنى از خداى مىترسى بر مخالفت فرمان او به آنچه ايشان نمىترسند. فرّاء گفت: «رجاء» به معنى خوف آن جا باشد كه حجت باشد. (1)۹۲۵. علامه شعرانى: مانند مجاز كه تا حجت نباشد حمل بر آن نبايد كرد. (2)
۱۰۵. «...وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً»
روض الجنان: ... رسول عليهالسلام ايشان را بخواند و همه را حاضر كرد و آن مُجارّه برفت... . (3)۹۲۶. علامه شعرانى: يعنى كشمكش. (4)روض الجنان: به سبب آنكه ايشان را جاى كرده بود. (5)۹۲۷. علامه شعرانى: ما گوييم جاى داده بود... . (6)
۱۰۶. «وَ اسْتَغْفِرِ اللّهَ إِنَّ اللّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً»
روض الجنان: ... چه استغفار طاعتى است مستقل، و فايده او تحصيل ثواب باشد بهنزديك ما دون اسقاط عقاب، چه اسقاط عقاب خداى تَعالى كند عِند توبه و استغفار بهتفضّل. (7)۹۲۸. علامه شعرانى: چنانكه بارها گذشت و تنبيه كرديم، قبول توبه بندگان بر خداى تعالى واجب نيست بلكه تفضل است. (8)
.
۱۰۸. «...وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ...»
روض الجنان: يعنى انداخت سرقت و دروغ بر ديگرى نهادن. (1)۹۲۹. علامه شعرانى: «انداخت» ترجمه رمى به معنى تهمت زدن و نسبت دادن. (2)
۱۱۰. «وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِيماً»
روض الجنان: ... و در آيت دليل است بر صحّت قول ما كه گفتيم عند توبه بر خداى تعالى واجب نيست كه بنده را بيامرزد. (3)۹۳۰. علامه شعرانى: و اين معنى مكرر گشت. و مجلسى رحمهالله در بحار وجوب قبول را نسبت بهمعتزله داده است و تفضّل را نسبت به اشاعره و خود تفضّل را اختيار كرده است. (4)
۱۱۲. «وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً»
روض الجنان: «وَ إِثْماً مُبِيناً» ؛ و بزهاى ظاهر. و قَوْلُه: «ثُمَّ يَرْمِ بِهِ» ، كنايت به لفظ واحد آورد و اگر چه خطيئة واثم برفت. (5)۹۳۱. علامه شعرانى: يعنى خطئيه واثم دو چيز است و بايد ضمير تثنيه براى آنها آورد و مفرد آورد. (6)
.
۱۱۵. «وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى...»
روض الجنان: ... دگر آنكه: در آيت بيان تحريم سبيلى است كه نه سبيل مؤمنان باشد، از كجا كه اتّباع سبيل مؤمنان واجب بود كه نه هرچه حرام نباشد بايد تا واجب بود، بل روا باشد كه مندوب بود يا مباح تا اتباع سبيل مؤمنان موقوف بود بر دليل. دگر آنكه: اتّباع سبيل ايشان به شرط ايمان واجب باشد، و ما را دليلى دگر بايد جز آيت بر آنكه ايشان مؤمنند. دليلى كه ما را ايمن كند از آنكه ايشان صفت مؤمنى بشوند*. (1)۹۳۲. علامه شعرانى: يعنى متابعت مؤمنان واجب است در صورتى كه يقين داشته باشيم آنان هرگز از صفت ايمان خارج نمىشوند و چنين يقين هرگز حاصل نخواهد شد مگر در معصوم. پس اجماع حجت است وقتى كه بدانيم معصوم در ميان آنها است. (2)
۱۱۷. «إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّ إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاّ شَيْطاناً مَرِيداً»
روض الجنان:... بر خيز كه من طائِله تو باز خواستم. (3)۹۳۳. علامه شعرانى: «طائله» كين و انتقام است. (4)روض الجنان: ... حمزه انديشه كرد، گفت: اگر اين كار كارى سرسرى و باطل بودى، محمّد را در اين وقت اين ياد نبودى... . ۵ ۹۳۴. علامه شعرانى: يعنى اينگونه فكر نمىكرد؛ براى آنكه اين كار كه من كردم خدمت بزرگى بود و بايد از من اظهار امتنان كند. ۶
.
۱۱۸. «...وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً»
روض الجنان: وفرضة القوس حزّةً. (1)۹۳۵. علامه شعرانى: «حزّه» بهمعنى شكاف است و آن در سر كمان براى جادادن زه است. (2)روض الجنان: ... در بعضى از تفاسير آمد كه: از هر هزار كه نصيب شيطان است، يكى نصيب خداى باشد براى آنكه اغلب خلقان فرمان شيطان برند، و اندكى فرمان خدا برند. (3)۹۳۶. علامه شعرانى: در تفسير شيخ محمد عبده گويد: هر كس در خويش مىيابد كه نصيبى از شيطان دارد و بر خلاف عقل و مصالح او را وسوسه و بشر را به شر ترغيب مىكند. (4)و هم گويد: اين مكالمه تكوينى است مانند «قالتا اتينا طائعين» (5)، يعنى زمين و آسمان گفتند ما فرمانبرداريم و اين سخن را گروهى نمىپسندند و آن را تأويل غير جايز مىشمارند. محى الدين عربى در فتوحات در نظائر اين گفته است: هر تعبير مجازى كه در شرع آمده است به مصلحتى است و آن را حفظ بايد كرد؛ مثلاً خدا بر عرش و بالاى سر يا آسمانها است و دست و چشم دارد و امثال آن، گرچه مىدانيم او جسم نيست و مكان ندارد، اما مصلحتى بوده است كه خداوند اين گونه تعبير كرد و نگفت من در قعر چاهها و زير پاى مردمم و بىدست و پا و بىچشم و گوشم تعبير شيطان هم به آنكه چنين و چنان خواهم كرد اگر چه مكالمه تكوينى باشد جز به همين عبارت كه خداى تعالى فرموده مؤثر نيست، مانند «بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ» (6)در مقابل «يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ» (7). و اگر كسى گويد فلانى شير بيشه هيجا است، در قلوب اثرى دارد كه اگر گويد فلانى دلير است آن اثر ندارد و اگر گويد شراب نجس است چندان منفور نيست كه گويد شراب مانند بول و غايط است. ۸
.
۱۱۹. «...وَ للآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ...»
روض الجنان: تغيير خلق وَشْم است. (1)۹۳۷. علامه شعرانى: «وشم» آن است كه امروز خالكوبى گويند. (2)روض الجنان: ... زَجّاج گفت مراد بِقَوْلِهِ: «فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ» ، آن است كه ايشان احكام و اعراض خداى تَعالى در خلق او مىبگردانند، خداى تَعالى چهار پاى به آن آفريد تا به او منتفع شوند، ايشان بر خويشتن حرام گيرند به بحيره و سائبه، و ماه و آفتاب به آن آفريد تا مسخّر فرمان او باشند در منافع ما، ايشان آن را عبادت كردند. (3)۹۳۸. علامه شعرانى: گروهى از فلاسفه جديد در بيان علت حسن و قبح افعال گفتهاند: هر عمل كه مطابق روش و سير وجود باشد حسن است و آنكه بر خلاف آن باشد قبيح. مثلاً كشتن منع از سير انسان است و سبب نرسيدن او به غايت خود و از اين جهت قبيح است و اطعام فقير مساعدت او است در بقا تا رسيدن به غايت خود و اين نكو است. ۴
.
۱۲۲. «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي...»
روض الجنان: ديو فرمانان. (1)۹۳۹. علامه شعرانى: ديو فرمان آنكه مطيع ديو باشد. (2)
۱۲۳. «لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ...»
روض الجنان: ... وأمانيّ جمع «اُمْنيّة» باشد، واَمنيّة آرزو و تمنّا باشد ولكن چگونه باشد! (3)۹۴۰. علامه شعرانى: يعنى چگونه آروزى آنها حاصل گردد با آنكه هركس عمل زشت كند پاداش بيند. (4)
۱۲۵. «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً...»
روض الجنان: «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ» ، گفت: كيست كه دينش نكوتر است! صورت استفهام است و مراد تقرير، و نصب او بر تمييز است، و اين تمييزى باشد بعد تمام الاسم، و اگرچه تمام اسم در كلام نيست، و تقدير اين است: وَمَنْ اَحْسَنُ النّاسِ ديناً مِمَّنْ اَسْلَمَ وجْهَهُ للّه، آن كس كه روى خود تسليم كند به خداى، يعنى اسلام آرد و تن بدهد و گردن بنهد خداى را... . (5)۹۴۱. علامه شعرانى: در هر دين و مرام، غايت حركات انسان چيزى است كه براى رسيدن به آن آفريده شده و فضل و كمال او يافتنِ آن است. در شريعت اهل دنيا رسيدن به دولت و ثروت و غلبه بر ساير امم، و در مذهب فلاسفه علم و اخلاق نيكو و در دين اسلام اطاعت امر پروردگار از هر نژاد و هر قوم، و در دين يهود بهترين فضيلت و اعلى مراتبِ شرف آن است كه كسى از اولاد يعقوب باشد. و در دين نصارا فضيلت و نجات ممكن نيست براى كسى حاصل شود نه به علم و نه به عمل و نه اطاعت شريعت، بلكه به اين است كه خداوند فرزند خود را به صورت بشرى فرستاد و كشته شد و كشته شدن او ذاتا سبب نجات بشر گشت. و از ميان اين عقايد بهترين دينها همان دين اسلام است. (6)روض الجنان: براى آنكه همه بندگان* و پرستاران محتاج اويند. (7)۹۴۲. علامه شعرانى: « بندگان » ترجمه عبيد يعنى مرد زر خريد و « پرستار » ترجمه اماء است يعنى كنيز. (8)روض الجنان: و پنج گانه تن: استنجاست، و ختنه كردن، و حلق عانه، و موى بغل پاك كردن، و ناخن گرفتن و اين جمله سنّت است، مگر استِنْجا و خِتان بَعْدَ البُلُوغ. (9)۹۴۳. علامه شعرانى: كه واجب است. ۱۰
.
۱۲۷. «وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ...تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ...»
روض الجنان: «وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ» ؛ و رغبت مىكنى از نكاح ايشان براى طمع در مال ايشان. و آيت محتمل است هر دو معنى را و مفسّران هر دو قول گفتهاند، و اين احتمال در آيت براى آن است كه آن حرف كه با رغبت مستعمل بود منْ لَفْظَةِ «في» أَو «عن» در آيت مذكور نيست. (1)۹۴۴. علامه شعرانى: رغبت گاهى با حرف «فى» استعمال مىشود يعنى رغبت در كارى كردن و گاه با «عن» يعنى نفرت از آن نمودن و در آيه كريمه نه با فى مذكور است و نه با عن؛ پس مىتوان به هر يك از دو معنى تعبير كرد: نفرت داريد از نكاح آنان يا رغبت داريد در آن. (2)
.
۱۲۸. «وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يُصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحاً...»
روض الجنان: قَولُهُ: «وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً» ، مفسّران گفتند: آيت در عَمْرَه، و قيلَ: خُوَيْلَه بنت محمّد بن مَسْلَمَه آمد. كه او به حكم اسعد ابن الربيع بود. چون پير شد اسعد زنى جوان بكرد بر سرِ او، او برخاست و به شكايت پيش رسول آمد و اين حال باز گفت، خداى تعالى اين آيت فرستاد، و اين قول كلبى است. (1)۹۴۵. علامه شعرانى: اگر گويى: خداوند عالم چرا همه احكام را مرتب و يكباره از آسمان نفرستاد تا احتياج به اين نباشد كه اتفاقى افتد و مناسب آن حكم نازل فرمايد، گوييم: اولاً خداوند مصلحت حكم خويش را بهتر مىداند. و ديگر آنكه اگر قواعدى مرتب از اول فقه تا آخر آن يكباره نازل مىشد جاى آن بود كه مردم توهم كنند رسول صلىاللهعليهوآله خود آن را تأليف كرده است. اما چون اتفاقى مىافتاد و مدتى آن حضرت ( صلوات الله عليه) درباره آن منتظر مىماند و چيزى نمىفرمود، سپس حالت وحى كه غير طبيعى است بر آن حضرت عارض مىشد و حكم بيان مىكرد و همه مىدانستند او از پيش خود نمىگويد و از عالم ديگر بر وى القا مىشود. (2)
.
۱۳۲. «وَ لِلّهِ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكِيلاً»
روض الجنان: «وَ كَفى بِاللّهِ وَكِيلاً» ؛ و تكفّل كننده به اندر بايست خلق... . (1)۹۴۶. علامه شعرانى: «اندربايست» حوائج است. (2)
۱۳۳. «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النّاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ...»
روض الجنان: ... جريربن عبدالله گفت: نعمان بن الْمُنذر الأكبر يك روز به تماشا با عدىّ بن زيد العابديّ بيرون رفت، به گورستان حيرة رسيدند... . (3)۹۴۷. علامه شعرانى: در مناذره عراق سه تن به نام نعمان بودند: اول نعمانبن امرء القيس. به قول جرجى زيدان معاصر بهرام گور بود، تا در سنه ۴۳۱ ميلادى از ملك كناره گرفت و قصه سدير و خورنق و سنمار راجع به او است. دوم نعمانبن اسود. جرجى زيدان تاريخ سلطنت او را بين ۵۰۰ و ۵۰۴ نوشته است وقول مسعودى چيز ديگر است. سيم نعمانبن منذر معاصر هرمز و خسرو پرويز بود و همان است كه خاقانى درباره او گفت: «زير پىپيلش بين شه مات شده نعمان». آنكه ملك رها كرد و سياح شد و به دين مسيح درآمد نعمان اول است. گويا در آغاز سلطنت خود كامه بود و آزار بسيار مىكرد و چون نفس لوّامه او را سرزنش كرد از ملك كناره گرفت و شبى حاجبان را مرخص كرد و خود جامه سياحت پوشيد و سر به بيابان گذاشت. و آنكه باعدىبن زيد بود نعمان سيم است و او ملك را رها نكرد بلكه خسرو پرويز بر او خشم گرفت و زير پاى پيل انداخت. وقصّاصان اين تواريخ و حكايات را با يكديگر مخلوط كردند و مسعودى در مروج الذهب نعمان اول را گويد ۶۵ سال پادشاهى كرد و نعمان دوم نعمانبن منذربن فارس حليمه بانى خورنق و صاحب فتوح است و جرجى زيدان آن را به نعمان اول نسبت داد. و نعمان سيم معروف است كه با او ابيت اللعن مىگفتند و مادر پدرش معروف به ماء السماء. و اعتبار به سخنان جرجى زيدان نيست. و درباره نعمان گفتند: إنّ ذا التاج لا أبا لك أضحىو ذُرّى بيته نُحور الفيول إنّ كسرى عدا على الملك النعـمان حتّى سقاه أمّ البليل (4)روض الجنان: چون خالدبن الوليد عين التّمر بگشاد. (5)۹۴۸. علامه شعرانى: «عين التمر» آنجا است كه امروز شفاثه گويند و خالدبن وليد آن را به عهد ابوبكر بگشاد و مسعودى حكايت ملاقات دختر نعمان را به سعدبن ابى وقاص نسبت داده است، وقتى به قادسيه آمد. (6)
.
۱۳۵. «...كُونُوا قَوّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللّهُ أَوْلى بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا...»
روض الجنان: «وَالْوالدَيْن» ، يعنى گواهى براى مادر و پدر و بهنزديك ما گواهى مرد براى مادر و پدر روا باشد و برايشان روا نباشد*. (1)۹۴۹. علامه شعرانى: يعنى به نفع آنها روا باشد و به ضرر آنها روا نباشد. (2)روض الجنان: يكى از محدثان گفت. (3)۹۵۰. علامه شعرانى: يعنى يكى از شعراى تازه و نزديك به عهد مؤلّف. (4)روض الجنان: ... «لىّ» در پيختن باشد. ۵۹۵۱. علامه شعرانى: «درپيختن» به پاى فارسى اعراض و مطل و كج كردن لب و صورت و گردن و امثال آن باشد. ۶
.
۱۳۶. «...آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلى رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ...»
روض الجنان: ... براى آنكه ايمان عبارتى است از مجموع علومى كه تا مجتمع نشود ايمانش نخوانند و اينجارى مجراى عقل باشد در اين باب. (1)۹۵۲. علامه شعرانى: عقل هم شرايطى دارد كه تا با هم جمع نشوند مرد را عاقل نگويند. (2)
۱۳۷. «...ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً»
روض الجنان: ... مرتد چون بر فطرت اسلام زاده باشد و از آن جا مرتد شود به ارتداد ملكش از جمله مالش زايل شود... . (3)۹۵۳. علامه شعرانى: يعنى مالكيتش از همه اموال او زايل شود. (4)روض الجنان: ... مرتد چون از سراى اسلام به سراى شود، او به آنجا جارى مجرى مرگ نباشد مالش ميراث نشود و مدبّرش آزاد نشود... . (5)۹۵۴. علامه شعرانى: يعنى بنده كه پس از مرگ آزاد كنند اگر صاحب او به دارالحرب بگريزد آن بنده آزاد نشود، چون فرار او به منزله مرگ نيست. ۶
.
۱۳۸. «بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً»
روض الجنان: ... قَوْلُهُ تعالى: «بَشِّرِ الْمُنافِقينَ» ؛ بشارت ده مر منافقان را به آنكه ايشان را عذابى سخت خواهد بودن. و «بشارت» در لغت چيزى باشد كه اثر آن بر بشره پيدا شود از سرور يا حزن، جز كه به عرف محقّق شده است به خبرى كه متضمّن باشد خير و نفع را و در شرّ و عذاب بر سبيل مجاز باشد... . (1)۹۵۵. علامه شعرانى: يعنى در عرف به چيزى كه متضمّن خير و نفع باشد بشارت مىگويند نه آنكه متضمّن شر باشد. (2)
۱۴۲. «إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى يُراؤنَ النّاسَ...»
روض الجنان: و ايذا و ايساف ايشان خداى را ممكن نباشد. (3)۹۵۶. علامه شعرانى: «ايساف»، اندوهناك ساختن. (4)روض الجنان: «وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى يُراؤنَ النّاسَ» ؛ گفت چون به نماز برخيزند كسلان وار برخيزند و نيز براى رياى مردمان نماز كنند و اين صفت منافقان باشد كه آنچه كنند از عمل براى خدا كنند به ريا كنند براى آنكه ايشان اعتقاد ثواب و عقاب ندارند براى دفع مضرّت كنند چنانكه از عبد الكريم بن ابى الأوجا حكايت كردند كه كسى او را ديد كه نماز نيكو مىكرد او را گفت اين مباين طريقه تو است گفت: عادَةُ الْبَلَد و رياضَةُ الجسَد و حِمايَةُ الاَهل والْوَلَدِ. گفت عادت شهر است و رياضت تن* و حمايت اهل و ولد. (5)۹۵۷. علامه شعرانى: ابن ابى عوجاء دهرى مذهب بود و به دين و خدا و آخرت ايمان نداشت و آنان را در آن عهد زنديق مىگفتند و زنادقه دو دسته بودند: بعضى مىگفتند ديندارى براى نظم جهان و امنيّت لازم است. و گروه ديگر قرامطه بودند و مىگفتند بايد به قوه قهريه دين را از جهان برانداخت و مردم ديندار را كه معقتد به خرافات و جهالتند نجات داد. و ابن ابىالعوجاء از دسته اول بود، نماز مىخواند براى آنكه عادت ملت را محترم شمرد و ديگر آنكه نماز ورزش است و براى سلامت بدن مفيد است و هم تربيت زن و فرزند و خدم به اخلاق نيكو و حمايت آنان از قبايح و شنايع به دين بهتر ميسّر مىشود. و زن و فرزند را عادت نبود به كيفر پدر مرتد عقاب كنند. ۶
.
۱۴۵. «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً»
روض الجنان: ... و در خبر هست كه خداى تعالى را در دوزخ در درك اسفل تابوتهاست از آتش آن جاى منافقان است... . (1)۹۵۸. علامه شعرانى: روح انسانى چون مجرد است طبعا به تفوّق و وسعت مكان راغب است و از تنگناى بسته كه حركت از آن ميسّر نباشد منزجر مىشود. قفس براى مرغان زندان است و خراطين طبعا مايل جاى پست و تنگ و تاريك است. حشرات را چون در فضاى گشاده و روشن رها كنند طبعا به سوراخ تاريك مىگريزند. خداوند بهشت را براى انسان درجهاى بالاى درجه قرار داد كه آزادى براى او نعمت است و دوزخ را دركات زير يكديگر؛ چنانكه آخرين دركات در تابوتى بسته است در چاهى عميق كه راه گريز و فرار نباشد. (2)
.
۱۵۳. «يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ...»
روض الجنان: سُدّى و محمّد بن كعب القرظىّ گفتند: جهودان رسول را عليهالسلامگفتند كتابى نوشته باشد چنانكه موسى تورات آورد بر الواح نوشته، نه چنانكه تو را آيت آيت مىآرند... . (1)۹۵۹. علامه شعرانى: در سوره فرقان اعتراض ايشان مذكور است: «لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً» (2)و براى جواب بدانجا مراجعه بايد كرد. (3)
۱۵۴. «وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثاقِهِمْ...»
روض الجنان: «وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثاقِهِمْ» عبداللهِ عبّاس گفت: خداى تعالى بفرمود تا چندانى كه پهناى لشكرگاه موسى بود طور گسسته شد و بر بالاى سر ايشان بداشتند*... . (4)۹۶۰. علامه شعرانى: قضيه طور در سوره بقره آيه۶۰ گذشت و ما سخن صاحب المنار و توجيه اهل كتاب را در ذيل نقل كرديم. و الله العالم. (5)
۱۵۷. «وَ قَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ ...»
روض الجنان: ... و بعضى دگر گفتند خداى تعالى شبه عيسى بر روى ططيانوس افكند... . (6)۹۶۱. علامه شعرانى: جماعتى از قدماى مسيحيان، قتل حضرت مسيح را منكر بودند از جمله مارسيون و اتباع وى اين عقيده داشتند. و يكى از بزرگان علماى آنان در عصر اول به نام ايرينيوس مىگفت مردى را به نام شمعون قيروانى با مسيح اشتباه كردند و امروز در كتب اورپاييان به نام سيمون دوسيرن مذكور است. اما عيسويان عهد اخير اين آراء را بدعت مىشمارند. و هر چه باشد اختلاف صدر اول دليل آن است كه شهرت قتل آن حضرت به تواتر ثابت نشده است. اما نام ططيانوس را در كتب آنان نيافتم. (7)روض الجنان: ... اگر گويند روا باشد كه خداى تعالى شبه شخصى بر شخصى افكند چنانكه او را ازين بازنشناسندنه تجويز اين وثاقه بردارد به مشاهدات و مؤدّى بود با سفسطه؟ گوييم اين بر استمرار نشايد جز بر سبيل خرق عادت تا معجز بعضى انبيا باشد يا بعضى ائمه يا كرامت بعضى اوليا و صالحان... اگر گويند چگونه شايد كه خلقى بسيار كه عدد ايشان به اين حدّ باشد كه ترسايان هستند و جهودان خبر دهند از چيزى و مُخبَر به خلاف خبر باشد نه اين قول مؤدّى بود با آنكه وثاقت مرتفع شود به اخبار متواتر و اين مذهب سُمَنى* باشد گوييم ايشان خبر كه دادند از ظنّ و اعتقاد خود دادند براى القاء شُبَه و آنكه از ظنّ خود و اعتقاد خود خبر دهد از چيزى، بر اطلاق نگويند كاذب است و خبر او را كذب بخوانند پس اين مؤدّى نباشد با بطلان اخبار** «وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ» ، و آنان كه در او اختلاف كردند*** يعنى در عيسى در حال القاى شُبَه ايشان به شك بودند كه آنكه او را كشتند عيسى است يا عيسى نيست. (8)۹۶۲. علامه شعرانى: * «سمنى» گروهىاند از هنود، گويند: اعتبارى به اخبار متواتر نيست و از آن علم حاصل نمىشود. (9)۹۶۳. ** خلاصه سخن مؤلّف آن است كه يهود و نصارا خبر دادند به تواتر كه ما ديديم عيسى عليهالسلام را به دار آويخته و راست گفتند چون كسى را بر دار ديده بودند، و ما منكر خبر متواتر آنان نيستيم. اما اشتباه در آن كردند و مصلوب عيسى عليهالسلام نبود. اما صحيح آن است كه به جواب قرآن اكتفا كنيم و اين تكلفات را مرتكب نشويم. (10)۹۶۴. *** نصارا خود اختلاف داشتند كه حضرت مسيح كشته شد يا نشد و همين اختلاف دليل آن است كه تواتر قتل او متصل به زمان آن حضرت نيست؛ يعنى در قرن اول و دويم بعضى مسيحيان مىگفتند آن حضرت را نكشتند اگر چه در عصر اخير متفّق شدند بر كشتن او و از اين جهت متواتر نيست و از آن علم حاصل نمىشود. و نظير آن در اسلام، اختلاف مسلمانان صدر اول است در اين كه معراج حضرت رسالت صلىاللهعليهوآله جسمانى بود يا روحانى و در عهد اخير اتفاق است بر آنكه هم جسمانى است و هم روحانى و اگر مورخ غير مسلمان تاريخ اسلام را بخواند و اختلاف مسلمانان صدر اول را ببيند يقين نمىكند به آنكه معراج پيغمبر نزد مسلمانان جسمانى بوده است و ما خود به دليل ديگر معراج جسمانى را ثابت مىكنيم. (11)روض الجنان: ... زجّاج گفت وجه اختلاف ترسايان از آن بود كه بعض ازيشان گفتند عيسى اله است او را كس نتواند كشتن و بعضى گفتند پسر خدات بر او راه نيابند و بعضى گفتند خدا نيست بل بنده خداست روا باشد كه او را بكشند* چنانكه دگر پيغامبران را، ازين وجه مشتبه شد بر ترسايان. ۱۲ ۹۶۵. علامه شعرانى: سخن زجّاج از ساير مفسران در وجه اشتباه مردم آن عهد واضحتر و معقولتر است و آن گروه كه عيسى عليهالسلام را خدا دانستند و فرزند خدا و باز به كشتن او معترف گشته قتل را نسبت به جنبه ناسوت او دادند يعنى انسانيت ظاهر او. گويند آن حوارى منافق يهودا اسخريوطى نام داشت و سپاهيان او را از عيسى عليهالسلامتميز نمىدادند. هم او را در تاريكى شب گرفتند و به دار آويختند و بر آنها شبهه شد و روز ديگر جسد او را بعضى مردم بالاى دار ديدند خونآلود و زخمى شده و تاجى از خار بر سرش نهاده.بعضى گفتند خودِ مسيح است و بعضى دقيقتر بودند و گفتند او نيست. و همه نصارا متّفقند كه جنازه يهودا را كشته و خفه شده يافتند و شكمش دريده بود و رودهها بيرون ريخته. و هم خودِ آنان گويند چون آن را كه به اعتقاد آنان مسيح بود بر دار آويختند دشنه بر پهلوى او زدند. بارى بهترين نشانه عدم تواتر قتل آن حضرت اختلاف خود نصاراى عصر اول است. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۱۷۴ـ ۱۷۵.
2) .فرقان (۲۵): ۳۲.
3) .روح الجنان، ج ۴، ص ۵۸ .
4) .روض الجنان، ج ۶، ص ۷۵..
5) .روح الجنان، ج ۴، ص ۵۸ .
6) .روض الجنان، ج ۶، ص ۱۷۹.
7) .روح الجنان، ج ۴، ص ۶۱.
8) .روض الجنان، ج ۶، ص ۱۸۰ـ۱۸۱.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۶۲.
10) .روض الجنان، ج ۶، ص ۱۸۱.
11) .روح الجنان، ج ۴، ص ۶۳.
. .
. .
۱۵۸. «بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللّهُ عَزِيزاً حَكِيماً»
روض الجنان: دو حرف مدرّج. (1)۹۶۶. علامه شعرانى: يعنى دو حرف ناپيدا و مخفى است. (2)
۱۵۹. «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلاّ لَيُؤمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ...»
روض الجنان:... آن جا فرود آمدم شهر حَوْشَبّ را ديدم. (3)۹۶۷. علامه شعرانى: شهر بن حوشب از علما و مفسرين معروف تابعى است. (4)روض الجنان: ... و گويند يا عَدُوَّ الله، عيسى مريم به تو آمد و پيغامبرى صالح بود او را تكذيب كردى و ايمان نياوردى و گفتى او پسر خداست گويد اكنون ايمان آوردم، كه او پيغامبر صالح بود و در آن وقت او را ايمان سود ندارد شهربن حوشب گفت: حجّاج در من نگريد و گفت اين از كه شنيدى گفتم از محمّد بن الحنفيّه سر در پيش افكند... . (5)۹۶۸. علامه شعرانى: در بعضى كتب شيعه به غلط اين را نسبت به حضرت محمد بن على الباقر عليهماالسلام دهند؛ چون دريغ دارند چنين مدحى از ائمه تجاوز كند. و در تفسير على بن ابراهيم در متن خبر هم تغييراتى است. (6)
.
۱۶۲. «لكِنِ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤمِنُونَ يُؤمِنُونَ...»
روض الجنان: ... و عروة ابن الزّبير گفت: از عايشه پرسيدم كه اين آيت چون است «وَالْمُقِيمينَ» و قوله: «وَ الصّابِئُون» و قوْلَهُ: «اِنْ هذانِ لَساحِرانِ» ؟ گفت: يَابْنَ اخ هذا عَمَلُ الْكتابِ اَخطاؤا. گفت:اين كار نويسندگان است خطا ازيشان افتاد. (1)۹۶۹. علامه شعرانى: چون اين سخنان به خبر واحد منقول است و خبر واحد در قرآن معتبر نيست به اجماع مسلمانان از هر مذهب و آنكه در قرآن مكتوب است به تواتر رسيده، براى ما جايز نيست متواتر را ترك كرده آن را موافق خبر واحد تغيير دهيم. (2)
۱۶۴. «وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ...»
روض الجنان: خباط گفته باشد. (3)۹۷۰. علامه شعرانى: يعنى خبط و غلط. (4)
۱۷۲. «لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ...»
روض الجنان: ... ما نگوييم كه عيسى عليهالسلام و نه هيچ پيغامبر بهتر بود از همه فرشتگان جمله و انّما گفتيم هر يكى از پيغمبران بهترند از هريك از فرشتگان. (5)۹۷۱. علامه شعرانى: يعنى شايد مجموع فرشتگان بهتر باشند از يك پيغمبر اما يك فرشته بهتر نباشد. و نزد عرفا انسان كامل نزديكترين موجودات است به حضرت احديت و عقل اول و امثال آن در مرتبهاى دونِ رتبه انسان كاملند. (6)
.
۱۷۳. «فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ...»
روض الجنان: «فَيُوفِّيهِمْ» مزد تمام دهم ايشان را مزدشان و توفّيه مزد تمام بهدادن باشد. و توفّى تمام بستدن باشد و نيز بر سرى بيرون استحقاق دگر فضل كنم بر سبيل تفضّل. (1)۹۷۲. علامه شعرانى: «برسرى» به معنى به علاوه است و اين عبارت ترجمه «و يَزيدُهُم ِمن َفضلِه» است؛ يعنى علاوه بر استحقاق، فضل ديگر كنم بر ايشان. (2)
.
سوره مائده«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
۲. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ...»
روض الجنان: ...شعبى گفت: جمله آيت منسوخ است. و مجاهد همچنين گفت: گفت: منسوخ است بقَوْله: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» (1)و بِقَوله: «ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّهِ» (2)... وبقَوله: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ» (3)...، و يك روايت از عبداللهِ عبّاس اين است. و ابن ابى نجيح گفت از مجاهد آنچه منسوخ است. قَوْلُهُ: «وَ لا الْقَلائِدَ» ، و قوىترين اقوال قول آن كس است كه گفت: «وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ» ، منسوخ است. (4)۹۷۳. علامه شعرانى: قوىتر آن است كه اين چهار هيچ يك منسوخ نيست و مخصوص است مگر آنكه تخصيص را نسخ بناميم يا گوييم تخصيص پس از عمل به عام بود. (5)روض الجنان: ... عجب از ضعيفى كه او از عقاب سخت بنترسد چه اگر آدمى از سنگ بودى يا از آهن به آتش دنيا هم بس نبودى... . (6)۹۷۴. علامه شعرانى: «هم بس» به معنى مكافى و بس كافى است. (7)
.
۳. «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ... الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ... الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَاَتمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي و رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِيناً...»
روض الجنان: و ميّت مُثقل مرده باشد از آدميان. (1)۹۷۵. علامه شعرانى: يعنى ميّت به تشديد، خاص انسان است. (2)روض الجنان: بسايد. (3)۹۷۶. علامه شعرانى: «بسودن» به معنى لمس كردن و باء جزء كلمه است و هرگاه باء تأكيد بر آن درآوريم بيسودن بايد گفت به دو باء، مانند ببردن. (4)روض الجنان: ... اَمّا ذبايح المُجَبّرة و المُجسّمَة به نزديك ما هم روا نباشد و نشايد بخوردن. (5)۹۷۷. علامه شعرانى: بنابر آنكه مجسّمه و مجبّبره كافر باشند حكم واضح است. و اما اگر آنان را كافر ندانيم اين سخن تمام نيست؛ چون اگر در صفات خداى تعالى با ما مخالف باشند نتوان گفت نام خداى را نبردند. و اگر گويى اهل كتاب خداى را مىشناسند و اختلاف ما با آنان در صفات است، گوييم نام خدا بردن بر ذبيحه براى حليت آن و اين كه نام خدا شرط ذبح باشد مقصود است. و كفار اهل كتاب بر فرض كه نام خدا برند نه به اين قصد است. (6)روض الجنان: كارد به گلوى او برآرند او مذكّى باشد و كشتار و حلال و پاكيزه. (7)۹۷۸. علامه شعرانى: «كشتار» به معنى مذبوح شرعى به معنى مذكّى، و مقصود آن است كه به ذبح كشته بشود نه آنكه خود محتضر است و در حال مردن و ذبح در او اثر نكند. (8)روض الجنان: ... زجّاج گفت: اگر از اين مرفوعات بعضى منصوب بودى على تقدير حرّم الله ذلك روا بودى در عربيّت جز كه نخواندهاند. (9)۹۷۹. علامه شعرانى: و قرآن به قرائت قرّاء صحيح است. (10)روض الجنان: عياشى روايت كرد از صادق عليهالسلام كه گفت: در اين آيت «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ» ، اِذ لَمْ يُهْمِلْهُ الرَّسُولُ فلا تَخْشَوْهُمْ، في متابَعَتِنا اَهْلَ البَيْتِ وَاخْشَوْني فى تَرْكِ الْمُتابَعةِ الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ، بِاقامةِ حافظهِ وَاَتمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي، بِولايَتِنا وَرَضيتُ لَكُمْ الاِسلامَ ديناً، اى تَسْليمَ النَّفْسِ لاَِمْرنا. گفت: امروز كافران نوميد شدند از دين شما چون رسول عليهالسلام آن را مهمل فرو نگذاشت از ايشان مترسيد در متابعت ما كه اهل البيتيم و از من بترسيد در ترك متابعت، امروز دينتان تمام كردم به اقامت نگهبانش و نعمت بر شما تمام كردم به ولايت اهل البيت و دين اسلام از شما پسنديدم كه تسليم نفس است فرمان ما را و چون قولهاى ديگر تأمل كنى بدانى كه به نظم و سياقت آيت اين لايقتر است. (11)۹۸۰. علامه شعرانى: بعضى گمان برند كه ذكر خاص در سياق كلام، مخصّص عام است و اين صحيح نيست. مثلاً «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» عام است در هر عهد و پيمان و حكمى، و فقهاى هر مذهب بدان تمسّك مىكنند و در عقود و معاملات و پس از آنكه گويد: «أُحِلَّتْ لَكُمُ الْأَنْعامُ» تخصيص حكم عقد نمىكند به احكام الهى كه در حلال بودن حيوان آمده است و خداى تعالى بسيار حكم عام در سياقت احكام خاص آورده است و اين نوعى بلاغت است. در اين آيت هم كه ابتداى آن در حكم ذبايح است و حيوان و آخر آن هم راجع به آن، نبايد «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» را منحصر به حكم حليت چهار پايان كرد به دليل آنكه «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِيناً» هم مخصوص به آن نيست. (12)روض الجنان: ... و روايت كردهاند از طارق بن شهاب كه او گفت: مردى از جمله احبار جهودان بهنزديك عمربن الخطّاب آمد و گفت: آيتى در كتاب شما بر پيغامبر شما فرود آمد كه اگر در كتاب ما بر ما فرودآمدى ما آن روز عيد گرفتمانى. گفت: و آن كدام است؟ گفت: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» عمر گفت: من دانم كه اين آيت كى فرود آمد و كجا فرود آمد، و ما با رسول عليهالسلامحاضر بوديم و آن روز ما را عيد بود و از پس ما جمله مسلمانان را عيد است تا به روز قيامت. و از رضا عليهالسلام پرسيدند حديث اين روز، گفت: عيدُ اللهِ الاَكْبَرُ وَاِنَّهُ فِى السَّماء اَشْهَرُ مِنْهُ فى الاَرْضِ، فى حديث طويلٍ. و در بعض اخبار آن است كه اين روز روز آدينه بود. (13)۹۸۱. علامه شعرانى: چون غرّه محرم سال يازدهم هجرى بر حسب زيجات روز شنبه بود، بر فرض آنكه ذى الحجة تام باشد عيد غدير خم يكشنبه و اگر ناقص باشد دوشنبه بوده است. و بايد دانست كه حساب تقويم و تاريخ از آن روز منظم و صحيح است و پيش از آن منظم نيست. و اينكه گويند محرم سال اول هجرت پنجشنبه ۱۹ ژويه و صد و بيست روز پس از نوروز بود بر فرض آن است كه عرب نسىء را حساب نكنند، اما با حساب نسىء يعنى سيزده ماه گرفتن بعضى سنوات ـ چنانكه حساب كرديم - اول هجرت هم در آغاز بهار بوده است. (14)روض الجنان: ... «وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِيناً» بعضى مفسّران گفتند: مراد به دين طاعت است اينجا و درست آن است كه ملّت است.* و نصب او بر حال است اگر گويند وقتى دين اسلام چنان بود كه خداى تعالى نمىپسنديد به بندگانش تا اين روز پسنديد آن را، جواب گوييم: اين قول به دليل الخطاب باشد و آن باطل است بهنزديك محقّقان اهل علم براى آنكه رضاى او دين اسلام را براى خلقان و مسلمانان اين روز و اين وقت، دليل نكند بر نفى رضاى او پيش از آن. (15)** ۹۸۲. علامه شعرانى: * يعنى شريعت و دين هم به معنى اطاعت آيد و هم به معنى شريعت و اينكه امروز در زبان فارسى مستعمل است و ملت گويند و از آن امت و رعيت خواهند صحيح نيست. ۱۶ ۹۸۳. ** اين جمله خود دليل است بر آنكه در ميان احكام حليت و حرمت حيوان سخنان ديگر توان آورد كه خاص به احكام حيوان نباشد، مثل «أكمَلت لَكم» . ۱۷
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۳۴.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۹۷.
3) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۳۵.
4) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۳۷.
5) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۰۰.
6) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۳۹.
7) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۰۱.
8) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۴۳.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۰۴.
10) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۴۴ـ ۲۴۵.
11) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۰۵.
12) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۴۶.
13) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۰۶.
14) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۴۷.
15) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۰۸.
. .
. .
۴. «يَسْئَلُونَكَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ...»
روض الجنان: ... «اُحِلُّ لَكُمُ الطّيّباتُ» بر شما حلال كردهاند از ذبايح آنچه حلال و پاك است و مراد به طيّبات محلّلات است... . (1)۹۸۴. علامه شعرانى: اما اينگونه جواب مشتمل بر دور است و صحيح نيست؛ كسى پرسد: چه چيز براى ما حلال است؟ جواب دهند: آنچه حلال است براى شما حلال است. (2)روض الجنان: ... و اگر بنادره افتد و احايين... . (3)۹۸۵. علامه شعرانى: گاهگاهى. (4)روض الجنان: ... چون صيّاد به سگ معلّم جهود يا ترسا باشد آن صيد حلال نباشد براى آنكه تسميه شرط است و او نام خداى نبرد بر حقيقت. و جمله فقها گفتند: حلال باشد. (5)۹۸۶. علامه شعرانى: اگر گويى: شايد يهود يا نصارا نام خداى برند و اگر بردند بايد حلال باشد، گوييم: نام خداى بر ذبيحه يا صيد بردن متوقف بر نيت است چنانكه اگر مسلمان هم نام خدا ببرد هنگام ذبح نه براى آنكه ذبح را به نام خدا كرده باشد مطابق امر شارع باز ذبيحه او حلال نيست؛ مثل آنكه هنگام ذبح گوسفند فاتحه براى شفاى مريض يا اهداى ثواب به ميّت بخواند. و نيز آنان روى به قبله ذبح نمىكنند و اگر اتفاقا مقابل قبله باشد نيت استقبال ندارند، و در استقبال نيت شرط است چون در معنى استقبال تكريم و تعظيم معتبر باشد. (6)روض الجنان: و ابوهريره روايت كرد از رسول عليهالسلام كه او گفت: لا يَحِلُّ ثَمَنُ الكَلْبِ ولا حُلْوانُ الكاهِنِ ولا مَهْرُ الْبَغىِّ وَنَهى عَن اقْتِنائِها وامْساكِها واَمَرَ بِغَسْلِ الاناءِ من وُلُوغها ثلثَ مراتٍ اِحْديهُنَّ بالتراب، گفت: حلال نباشد بهاى سگ و مزد فال گو و مهر زنا كننده، و ما را نهى كرد از سگ داشتن و فرمود كه انا بشوييم از دهن او سه بار، يك بار از آن به خاك. (7)۹۸۷. علامه شعرانى: معنى شستن به خاك همان است كه از شستن به صابون و اشنان و چوبه و گل سرشوى و امثال آن فهميده مىشود. و مردم ساده لوح بسيار در آن وسوسه مىكنند كه آيا بايد به خاك خشك ماليد يا گل ساخت و چون به خاك خشك بمالند آيا بايد آن را از ظرف بيرون ريخت پس از آن به آب شست يا آب را به روى خاك ريخت و شست و امثال اين. (8)
.
. .
۵ . «الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالاْءِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ...»
روض الجنان: «اَلْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ...» حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه، حلال كردند شما را و بگفتيم كه مانند اين الفاظ از ابنيه مجهول با خداى تعالى مضاف بود الاّ آنكه دليلى راه نمايد بر آنكه نه فعل خداست... . (1)۹۸۸. علامه شعرانى: يعنى بناى فعل مجهول كه فاعل آن را نام نبرد در قرآن اصل آن است كه فاعل از آن خداست مگر به دليلى خلاف آن ثابت شود. (2)روض الجنان: ... «وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ» ، مذهب ما آن است كه اين طعام كه در آيت اضافه كرد با اهل كتاب، مراد حبوب است و لفظ طعام كلام عرب بر گندم و جو غالب باشد. (3)۹۸۹. علامه شعرانى: علامه در مختلف فرمايد طعام گوسفند و گاو و امثال آن را هم شامل مىشود پيش از ذبح. بنابراين مراد از آن روايت كه نام گندم برد مثال باشد؛ يعنى از قبيل گندم و جو و حبوب ديگر مانند عدس و ماش و گوسفند و گاو و آنچه بر اهل كتاب حلال است بر شما حلال است و آنچه حرام است بر آنها مانند خوك و ميته و سباع و مرغان گوشتخوار غالباً بر شما حرام است. و اگر گويى: بعض اهل كتاب خوك را حلال مىدانند و آن بر ما حرام است، گوييم: آن از اصل دين نصارا نيست و نصارا در اين حكم متابعت بعض رؤساى خويش كردند پس از عروج حضرت عيسى عليهالسلام. و اگر گويى شتر بر يهود حرام است و بر ما حلال، گوييم: حكم غالب است نه كلى، در حلال است نه در حرام. (4)روض الجنان: ... و امّا ذبايح ايشان هم حلال نباشد براى آنكه از شرط استحلال او تسميه است و ايشان تسميه نكنند و اگر كنند نه نام خداى برده باشند نام معبود خود برده باشند معبودى كه اعتقاد كردهاند كه عزير پسر اوست و دين موسى و عيسى مؤيّد بكرده است و محمّد را تصديق نكرده است و آن نه خداى است (جلَّ جَلالُهُ)... (5). ۹۹۰. علامه شعرانى: اگر كسى گويد: بنابراين ذبايح همه طوايف اسلام هم مباح نباشد چون مجبّره و اشاعره و مجسمه چون نام خدايى مىبرند كه بندگان را بر معاصى جبر كند و خدايى كه به چشم ديده شود و آنكه جسم باشد داراى طول و عرض يا صفات او زايد ذات باشد، گوييم: عمده در عدم كفايت تسميه ايشان همان است كه پيش از اين گفتيم و بعض علماى ما در حرمت آن به اخبار تمسّك كردهاند و اين صحيح نيست؛ چون روايت از ائمه عليهمالسلاممختلف است و آنكه درنهى آمده صريح نيست، چون غالب ذبايح آنان بدون تسميه است يا شك در آن داريم و محل اختلاف آن است كه يقين داشته باشيم نام خدا بردند. اما روايات حرمت مطابق احتياط و ظاهر قرآن و نيز اتفاق شيعه است بر وجوب استقبال و آنان مراعات نمىكنند. شيخ مفيد (عليه الرحمه) در رساله خود گويد: ليس أحد من اهل كتاب يوجب التسمية و لايراها عند الذبيحة فرضاً وإن استعملها منهم انسان فلعادة مخالطة. (6)و درباره تسميه هم گويد: انّها تسمية المتدين بفرضها على ما تقرّر فى شريعة الإسلام مع المعرفة بالمسمّى المقصود بذكره عند الذبيحة إلى استباحتها دون من عداه بدلالة حصول الحظر مع التسمية ممّن أنكر وجوب فرضها و تلفّظ بها لغرض له دون التديّن ممن سميناه. (7)و معنى همان است كه ما گفتيم. و مرحوم مجلسى رحمهالله ذكر يهود را هنگام ذبح در بحار آورده است. (8)روض الجنان: ... «وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ» ؛ و طعام شما كه مسلمانانيد نيز حلال است ايشان را اگر گويند اين چه معنى دارد و ايشان به تحليل ما استحلال نمىكنند... . (9)۹۹۱. علامه شعرانى: حاجت بدين سؤال و جواب نيست؛ زيرا كه بى شبهه حلال و حرام خوراكيها در دين اسلام و دين اهل كتاب موافق يكديگر است مگر اندكى كه هر عام را تخصيص كند. و اين كه نصارا همه چيز را حلال شمارند چنانكه گفتيم از زبان پولس است نه از دين مسيح عليهالسلام و همين جمله دليل آن باشد كه مراد حكم انواع و اقسام و ماهيات اطعمه است نه آنچه به دست مباشرت كنند. و اينكه در روايتى وارد است حضرت رسالت صلىاللهعليهوآله در غزاى خبير از گوشت پخته زن يهوديه خوردند ـ بر فرض صحت ـ در زمانى بود كه هنوز حكم نجاست كفار و حرمت ذبيحه آنان نازل نگشته بود. (10)روض الجنان: ... «إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ» ، چون بداده باشى مهرهاى ايشان و مهر در برابر استمتاع بود... . (11)۹۹۲. علامه شعرانى: به مذهب ما در متعه ذكر مهر واجب است و در نكاح واجب نيست و اين كه تأكيد و تصريح فرمود كه اجر آنها را بدهيد مؤيد متعه است و اهل سنت چون متعه را جايز نمىدانند ناگزير اين آيه را حمل بر عقد دايم كنند و ما چون متعه را جايز مىدانيم بدين آيه در متعه عمل مىكنيم و نسخ ضعيف است. ۱۲ روض الجنان: ... «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالاْءِيمانِ» ؛ هر كه او به ايمان كافر شود گفتند: معنى آن است كه هركه كفر آرد به بدل ايمان و گفتند:معنى ايمان اقرار باشد باللّه واَنْبيائِهِ و كُتُبِه هر كه كفر آرد به آنچه واجب است كه به آن ايمان آرند. و گفتند: معنى آن است كه هر كه كفر آرد يعنى جحود كند تصديق و اقرار را و اين بر ظاهر خود باشد «فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ» ۱۳ عمل و كردار او باطل شود يعنى اعمال او بر وجهى افتد كه بر او هيچ ثواب نباشد و لكن چون در ظاهر صورت واقع دارد حبوط براى آن گفت و الا معنى آن است كه عمل او هيچ به موقع قبول نيوفتد براى آنكه از شرط قبول عمل آن است كه ايمان صحيح بر او مقدم باشد و ارتداد بهنزديك ما درست نيست لِما يُؤدي اِلى الاِحْباطِ اَو الْجَمْعِ بَيْنَ الثَّواب والْعِقابِ على سبيل الدَّوامِ على ما بَيَّنّاهُ فيما مضى... . ۱۴ ۹۹۳. علامه شعرانى: يعنى از ايمان حقيقى ممكن نيست كسى مرتد شود و آنكه مرتد مىشود در واقع ايمان نداشته است، چون اگر فرض كنيم كسى واقعا مؤمن بود و عبادت كرد عبادت او صحيح است و مستحقّ ثواب بر آن و چون مرتد شود مستحق عقاب دايم باشد، پس اگر ثواب عبادت گذشته را به او ندهند احباط است و احباط در مذهب ما باطل است و اگر بدهند جمع بين ثواب و عقاب باشد، پس چارهاى غير آن نيست كه ارتداد حقيقى را منكر شويم. و بعض علماى ما گويند: ارتداد حقيقى ممكن است و شرط ثواب آن است كه مكلف بر ايمان از دنيا برود، و اين سخن به ظاهر صحيح نيست؛ چون استحقاق ثواب عقلى است و آنكه مؤمن بود در راه خدا رنجى برد و تقربى كرد و ارتداد او شايد به انكار توحيد نبوده و پس عقلاً مستحقّ اجر است، مگر آنكه كسى گويد اجر او را در دنيا به او مىدهند يا در عين عذاب دوزخ نعمت و تخفيفى دارد به قدر استحقاق خويش. و سخن درباره ارتداد چند بار گذشت از جمله در صفحه ۴۱ همين مجلد. ۱۵
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۶۰.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۱۶.
3) .ذبائح أهل الكتاب، ص ۲۳.
4) .ذبائح أهل الكتاب، ص ۲۱.
5) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۱۷. رك: بحارالانوار، ج ۶۲، ص ۲۹۵ ـ ۲۹۹.
6) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۶۱.
7) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۱۷.
8) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۶۳.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۱۹.
10) .مائده (۵): ۵ .
11) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۱۹. مطابق ج ۶، ص ۱۵۱ ـ ۱۵۴ روض الجنانِ چاپ مشهد.
. .
. .
. .
۶. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ...»
روض الجنان: در خبر آوردند كه اگر كسى بر وضو نبودى كسى او را سلام كردى جواب ندادى تا وضو باز نكردى، حق تعالى اين حكم منسوخ كرد به تخفيف. (1)۹۹۴. علامه شعرانى: باز كردن يعنى از سر گرفتن، و به جاى وضو ساختن يا وضو گرفتن كه در عهد ما مستعمل است در اين كتاب وضو باز كردن آمده است. (2)روض الجنان: ... دهن و بينى از آغاز موى سر تا مَحادِر موى زَنَخ... . (3)۹۹۵. علامه شعرانى: محادر يعنى محل انحدار موى زَنَخ، آنجا كه موى از روى جدا مىشود. (4)روض الجنان: ... امّا ابتدا از مرافق جمله فقها خلاف كردند ما را و به آيت تمسّك كردند به لفظ الى و آنكه انتها غايت را باشد، و جواب از او آن است كه اگرچه الى بمعنى انتهاى غايت مستعمل است به معنى مع هم مستعمل است چنانكه گفتيم و ظاهر استعمال دليل حقيقت كند بايد تا هر دو حقيقت باشد.* دليل ديگر بر صحّت مذهب ما در اين باب طريقه احتياط است و آنكه اجماع است بر آنكه هركه آن كند كه ما گفتيم ذمه او برى باشد به يقين** و آنكه خلاف آن كند كه ما گفتيم ذمّه او برى باشد دليلى نيست بر براءت ذمّه او. (5)۹۹۶. علامه شعرانى: * بر فرض آنكه «إلى» متضمن معنى غايت باشد باز غايت ممسوح است نه غايت مسخ؛ يعنى آنچه بايد شسته شود از دست تا مرفق است نه شستن به مرفق منتهى شود چنانكه به زارع گويى از پشت ديوار تا دو جريب گندم بكار و پس از آن ارزن يا به بنّا گويى از زمين تا دو ذراع از ديوار را سفيد كن و باقى را كبود. (6)۹۹۷. ** يعنى هيچ يك از فقهاى سنت واجب ندانستند ابتدا از سر انگشتان باشد و انتها آرنج، بلكه هر دو وجه را جايز شمردند. (7)روض الجنان: ... و هم عبداللهِ عبّاس گفت: كتاب خداى بهمسح آمد و مردمان ابا كردند و جز غسل نكردند. و امير المؤمنين عليهالسلام گفت: ما نَزَل الْقُرْانُ اِلاّ بِالْمَسْحِ. و هم او گفت: غَسْلَتانِ و مَسْحَتانِ؛دو غسلاند و دو مسح. و اخبار از طرق خاصّ قياسى نيست آن را. (8)۹۹۸. علامه شعرانى: يعنى اخبار از طريق شيعه بسيار است به آن اندازه كه احصا نمىتوان كرد. (9)روض الجنان: جُحْر ضبٍّ خربٍ. (10)۹۹۹. علامه شعرانى: يعنى لانه ويرانه سوسمار. (11)روض الجنان: اگر گويند چه گويى در بيت امرؤالقيس كه در آنجا جرّ به مجاورت است و در او واو عطف است و هو قوله: فَظَلّ طُهاةُ اللحمِ مِن بين مُنْضِجٍصَفيفَ شِواءٍ اَو قَديرٍ مُعَجَّلٍو كذلك قول الشاعر: فَهَل اَنتَ اِن ماتَت اَتانُكَ راحِلٌاِلى آلِ بِسطامِ بن قيسٍ فَخاطِبِو اين بيت را نيز حرف عطف در اوست و اگر عطف بودى بر «راحِلٌ» مرفوع بايستى گوييم امّا بيت امرء القيس جرّ او بر عطف شواء است و التقدير أو الصفيف شواء.* اما بيت ديگر يك جواب از او آن است كه روا بود كه راوى غلط كرد و قصيده بر جر باشد و يا شاعر اقوا** كرده باشد در او... . (12)۱۰۰۰. علامه شعرانى: * در نسخه قديمه هم چنين بود اما صحيح او «صفيف قدير» است. (13)۱۰۰۱. ** «اقواء» يكى از عيوب قافيه است كه حركت حرف روى در يك بيت مطابق ساير ابيات نباشد. (14)روض الجنان: «اِلَى الْكَعْبَتينِ» بهنزديك ما كعبين اين دو استخوان برآمده از پشت پاى باشد و محمّدبن الحسن صاحب ابى حنيفه موافقت كرد ما را در كعبين به آنكه غسل گفت و بيشتر مفسّران و فقيهان كعبين را تفسير بر دو استخوان برآمده دادند مدوّر على جانبىِ الْقَدَمِ...دگر آنكه چون مسح به دليل درست شد هر كه به مسح گفت، گفت: كعب اين باشد كه ما گفتيم، و هر كه به غسل گفت، گفت كعب آن است قول به مسح به آنكه كعب نه آن باشد كه ما گفتيم قولى باشد خارج اجماع. (15)۱۰۰۲. علامه شعرانى: ظاهر آن است كه غايت در سير و حركت چنان باشد كه متحرك بدان رسد و اگر مسح پشت پاى را واجب دانيم نمىتوان دو برآمدگى را كه قوزك گويند بر دو طرف قدم منتهاى مسح دانست اما اگر شستن را واجب دانيم دور نيست آن دو منتهاى مسح باشند چون همه قدم شسته مىشود و بايد كعبها نيز مسح شود، اعنى همه برآمدگى پشت پا به مفصل قدم رسد. (16)روض الجنان: اى عجب خداى تعالى نمىخواهد كه تو با پليدى پليد باشى. (17)۱۰۰۳. علامه شعرانى: با آنكه پليد هستى نمىخواهد پليد باشى. (18)روض الجنان: ... چون مسح بر سر دهد گناهان به اطراف موى او بشود.چون مسح بر پاى دهد گناهان كه به پاى به آن سعى كرده باشد از او فرو شود چون بيايد و به ان وضو نماز كند... . (19)۱۰۰۴. علامه شعرانى: عطف بر آن جمله است كه گفت هيچ كس نباشد از شما كه آب برگيرد و در اينجا گويد هيچ كس نباشد كه چون بيايد و به آن وضو نماز كند الى آخره الا از گناهان بيرون آيد. (20)روض الجنان: ابوذر غفارى روايت كند از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه او گفت: جماعتى از احبار جهودان بهنزديك رسول آمدند و گفتند: يا محمّد خبرده ما را تا چرا از آب منى غسل بايد كردن و از بول و غايط نبايد كردن و اين پليدتر است از آن؟ رسول عليهالسلامگفت: براى آنكه چون آدم عليهالسلام از درخت بخورد آن در عروق و عصب او آب منى گشت. چون آدمى مجامعت كند اين آب از بنِ هر مويى از آن نزول كند، خداى تعالى اين غسل بر او واجب كرد تا طهارت و كفّارت او باشد از معاصى... ۲۱ . ۱۰۰۵. علامه شعرانى: يعنى آن اندازه كه پليدى ظاهرى بول و غايط انسان را آلوده مىكند لذت بردن از حلال بيش از آن آلوده مىكند و كفارت آنكه غسل است صعبتر از وضو است تا به لذت حرام چه رسد. بارى در انزال منى انهماك در لذت دنيا است و در بول و غايط چنان نيست و اين حال در فرزندان آدم از آن آمد كه پدرشان گندم خورد و بدين جهان آمد و اگر نخورده بود و در بهشت مانده بود و از لذائذ بهشتى بهرهمند مىشد بدين نقصان مبتلا نمىشد. بارى چون درد قوىتر باشد دارو قوىتر بايد داد و آنكه به دنيا بيشتر متمايل گشت رياضتى دشوارترش بايد. ۲۲
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۶۷.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۲۲.
3) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۶۸.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۲۳.
5) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۷۰.
6) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۲۴.
7) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۷۳.
8) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۲۶.
9) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۷۲.
10) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۲۷.
11) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۷۵ـ۲۷۶.
12) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۲۹.
13) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۷۸.
14) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۳۱.
15) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۸۱.
16) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۳۳.
17) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۸۳.
18) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۳۴.
19) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۸۳ـ۲۸۴.
20) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۳۵.
. .
. .
. .
۱۱. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ...»
روض الجنان: تيغ برآهيخت. (1)۱۰۰۶. علامه شعرانى: برآهيختن و آختن و آهيختن تيغ بيرون كشيدن از غلاف است. (2)روض الجنان: ... رسول عليهالسلام گفت: خداى مرا خبر داد از انداخت و كيد شما. (3)۱۰۰۷. علامه شعرانى: «انداخت»، قصد سوء و مكر است. (4)روض الجنان: ... و نورده جامه را اين كُفّه گويند. (5)۱۰۰۸. علامه شعرانى: نورده جامه نوار و سجاف است كه بر جامه دوزند تا ريشهها و نخهاى آن بيرون نيايد. (6)
۱۲. «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً...»
روض الجنان: ... حسن بصرى گفت: ضمين باشد آنكه پايندان و عاقله قوم بود. (7)۱۰۰۹. علامه شعرانى: پايندان به معنى ضامن است. (8)روض الجنان: «كندهگر» را نقّار گويند. (9)۱۰۱۰. علامه شعرانى: كندهگر آن است كه امروز قلمزن گويند و گاه بر حكاك و آنكه سنگ آسيا را مىتراشد تا خشن شود هم اطلاق مىكند. (10)روض الجنان: ... و چون عزم رفتن مصمّم كرد لشكر او دوازده سبط بودند از دوازده فرزند يعقوب عليهالسلام به فرمان خداى بر هر سبطى نقيبى فرو كرد* تا كفيل قوم و عاقله قومش باشد. موسى عليهالسلام ايشان را نصب كرد به فرمان خداى و نامهاى ايشان اين است از سبط روبيل: شامل بن ركن بود. و از سبط شمعون: شافاطر بن جزى بود. و از سبط يهوذا: كالب بن يوفنّا بود و از سبط ايين** حابل بن يوسف بود... . (11)۱۰۱۱. علامه شعرانى: * فرو كردن به معنى نصب كردن. (12)۱۰۱۲. ** در اسامى اسباط بنىاسرائيل و نقباى آنان تصحيف بسيار است چون نام عربى نيست و راويان ضبط آن را نمىدانستند و در تورات نام اسباط بنىاسرائيل چنين است روبين. شمعون. يهودا. يساكار. زبولون. بنيامين. دان. اشير. جاد. نفتالى. لاوى. يوسف كه دو قسمت مىشوند: افرائيم. منسه و اسامى نقباى آنان در سفر عدد فصل اول تا آيه ۱۵ مذكور است به تربيت اسباط: شموع بن زكوره. شافاط بن حورى. كالب بن يفنه. يجآل بن يوسف. جديئيل بن سودى. فلطى بن رافو. عميئيل بن حملى. ستود بن ميخائيل. جأوئيل بن ماكى. نحبى بن وفسى. و از سبط لاوى كسى را نام نبرده است اما از سبط يوسف دو تن هوشع بن نون از افرايم و جدى ابن سوسى از منسّه و به شباهت كتابت مىتوان لفظ صحيح هر يك را دانست. و هوشع همان يوشع است نام اصلى او هوشع بود يعنى او نجات مىدهد و حضرت موسى بن عمران (على نبينا و عليه السلام) چون نام او را پرسيد و گفتند تغيير داد و به يوشع مبدل ساخت، يعنى خدا نجات مىدهد چنانكه گاهى پيغمبر ما هم صلىاللهعليهوآله نام مردم را تغيير مىداد. (13)روض الجنان: ... از جمله جبّاران آن شهر يكى عوج عنق بود و گفتهاند:* طول او بيست و سه هزار گز بود و سيصد و سى و سه گز و ثلثى از گزى. (14)۱۰۱۳. علامه شعرانى: عوج به گفته تورات پادشاه كشورى بود به نام باشان و بسيار قوى و شجاع بود به جنگ حضرت موسى و بنى اسرائيل آمد و شكست خورد و كشور او به تصرف حضرت موسى درآمد و اريحا از ملك او نبود و افسانههاى مبالغهآميز كه درباره عوج آوردهاند غالبا در تواريخ مشهوره راه مىيابد و از آن عجب نبايد داشت. (15)روض الجنان: او را در سر و روى سينه پيختى. (16)۱۰۱۴. علامه شعرانى: پيختن به معنى پيچيدن. (17)روض الجنان: و در خبر است كه او را سه هزار عمر بود و عنق نام مادر او بود و گفتهاند: عناق دختر آدم بود عليهالسلام و اوّل كسى بود كه بغى كرد بر زمين و هر انگشتى از انگشتان سه گز بود و در دو گز* بر هر ناخنى انگشتى از آهن بمانند داسى و چون بر زمين بنشستى يك گربان** به آن زمين مشغول كردى او از دشت مىآمد و درزه*** هيزم بر سر نهاده لايق او چون آن دوازده كس را ديد از ايشان عجب آمد او را. ۱۸ ۱۰۱۵. علامه شعرانى: * اگر انگشت سه گز يا دو گز باشد قامت كه تقريبا هفده برابر انگشت است بيش از پنجاه و يك گز نخواهد بود، با مقادير ديگر كه درباره عوج آوردهاند مناسب نيست. ۱۹ ۱۰۱۶. ** گربان جريب است. ۲۰ ۱۰۱۷. *** «درزه» توده و پشته علف و در تورات عناق نام مرد است و عوج پسر او نبوده بلكه او مردى ديگرى است از طايفه و شهر ديگر و عوج از طايفه ديگر و هر دو طايفه قوى هيكل و بزرگ اندام بود و الله العالم. ۲۱ روض الجنان: ... و روايتى ديگر آن است كه او در زمين بغى و طغيان از حدّ ببرد... . ۲۲ ۱۰۱۸. علامه شعرانى: اين حكايات درباره عوج و بزرگى قوم او از ثعلبى است ۲۳ نه از ائمه معصومين عليهمالسلام و مرحوم مجلسى (عليه الرحمه) هم بر خلاف قاعده خويش در بحار الانوار آن را از ثعلبى روايت كرده است ۲۴ تا كتابش از اين حكايات خالى نباشد. اختلاف روايت دليل آن است كه مؤلّف به صحت هيچ يك معتقد نيست و آن را براى اعجاب نقل كرد چون اين گونه قصص غريب در ذهن مردم مىماند خواه صحيح و خواه باطل و مىخواهند تفصيل آن را بدانند و چون به كتب تفسير مراجعه كنند و نيابند كتاب را ناقص دانند و علماى سلف (رضوان الله عليهم) در هر علم اقوال ضعيف و باطل را نقل مىكردند و در فقه و كلام و حديث و غير آن و اين اقوال متناقض كه مؤلّف در اين كتاب از مفسرين آورده معتقد به صحت همه آنها نبوده است و اين كه بعض اهل زمان ما گويند نبايد اقوال ضعيف را در كتب نقل كرد صحيح نيست بلكه امانت علما مقتضى آن است كه همه چيز را نقل كنند و باب تحقيق را باز گذراند. ۲۵
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۸۹.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۳۸.
3) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۹۰.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۳۹.
5) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۹۱.
6) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۹۵.
7) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۴۲.
8) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۹۶.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۴۲.
10) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۴۳.
11) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۹۷.
12) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۴۴.
13) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۹۷؛ در چاپ مشهد در متن به جاى «گربان»، «گز» و در پاورقى «كريو» ضبط شده است.
14) .روض الجنان، ج ۶، ص ۲۹۹.
15) .رك: عرائس المجالس، ص ۲۱۳ـ۲۱۴.
16) .بحار الانوار، ج ۱۳، ص ۱۸۶ـ۱۸۹، تتميم ۲.
17) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۴۵.
. .
. .
۱۳. «...يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا...»
روض الجنان: ... و «كلام» جنس باشد و در معنى او دو قول گفتند: يكى آنكه تأويل او بد مىكنند برخلاف راستى و دگر آنكه نفس كلمات مىگردانند بر جاى خود رها نمىكنند به زيادت و نقصان. (1)۱۰۱۹. علامه شعرانى: چنانكه بشارت آمدن پيغمبر آخرالزمان را به وجهى تأويل مىكنند كه منطبق به آن حضرت نشود؛ حضرت موسى عليهالسلام فرمود پيغمبرى مانند من از ميان برادران شما بر مىانگيزم و مقصود پيغمبر ما است كه از عرب برخاست، آنها مىگويند پيغمبر اسلام آن پيغمبر نيست. يا حضرت مسيح فرمود پس از من فارقليط مىآيد يعنى احمد، آنها گويند مراد روح القدس است و لفظ را از معنى خود برمىگردانند. (2)روض الجنان: ... «وَ نَسُوا حَظًّا مِمّا ذُكِّرُوا بِهِ» ، و بهره ذكر و علم از آن فراموش كردند... . (3)۱۰۲۰. علامه شعرانى: بسيار از مطالب و سخنان حضرت موسى و انبيا عليهمالسلام را فراموش كردند، چون كتاب مقدس آنان نظير اخبار و سنن ما است و جامع همه سخنان انبيا نيست. (4)روض الجنان: ... اختيار جريرِ طبرى است. (5)۱۰۲۱. علامه شعرانى: يعنى محمد بن جرير. ۶
.
۱۴. «وَ مِنَ الَّذِينَ قالُوا إِنّا نَصارى أَخَذْنا مِيثاقَهُمْ... فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ...»
روض الجنان: ... خلاف كردند در آنكه ضمير «بَيْنَهُمْ» راجع با كيست، بعضى گفتند راجع است با جهودان و ترسايان يعنى ما ميان جهودان و ترسايان دشمنى انگيختيم، و بعضى دگر گفتند ميان ترسايان يعنى فرق ايشان كه از ميان فرق ايشان خلاف و منازعت و دشمنى است از ملكانيان و نسطوريان و يعقوبيان. (1)۱۰۲۲. علامه شعرانى: ملكانيان آن دستهاند از نصارا كه امروز كاتوليك مىگويند و پاپ روم رئيس ايشان است و نسطوريان و يعقوبيان دو گروهند كه در زمان ما از ايشان اندك مانده است، در قرون اوليه اسلام در عراق و شام بسيار بودند و آسوريها كه امروز در آذربايجان و شمال عراق و كردستان موجودند از بقاياى نسطوريانند و ابوالفرج ابن عبرى مورخ معروف از يعقوبيان بود و ارامنه از اين سه دسته خارجند. (2)روض الجنان: ... دگر به ادلّه كه نصب كرد بر بطلان مذاهب و مقالات ايشان، چون فرقتى مطّلع شوند بر فساد قول آن فرقت به آن دليلها آن فرقه را دشمن گيرند. (3)۱۰۲۳. علامه شعرانى: دشمنى و جنگ ميان نصارا منحصر به اختلاف در دين و مذاهب نيست، بلكه پيوسته آنان در جنگند خواه براى دين و خواه براى دنيا و تا امروز اين قاعده باقى است و خبر غيبى قرآن درباره آنان محقق شده است. ۴
.
۱۷. «...وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَالْأرْضِ وَ ما بَيْنَهُما يَخْلُقُ ما يَشاءُ...»
روض الجنان: سُدّى گفت: دعوى كردند كه خداى وحى كرد به يعقوب «إنّ وَلَدَكَ بكرى مِنَ الْوَلَد» فرزندان تو اوّل فرزندان منند من ايشان را بيشتر از چهل روز به دوزخ بدارم چندانى كه از گناه پاك شوند و آتش گناه ايشان بخورد. آنگه منادى ندا كند كه بيرون آيد هر ختنه كرده را از فرزندان يعقوب. ما را بيرون آرند عند آن. (1)۱۰۲۴. علامه شعرانى: اگر جهودان و ترسايان مىگفتند فضل و شرف نزد خدا به طاعت فرمان او است و نژاد عالى دخل در تقرّب به او ندارد به مذهب اسلام بودند و دين انبيا از ابراهيم و اسحاق و يعقوب و ديگران همين بود؛ يعنى دينشان دين اسلام بود و اينان از اسلام بيرون شدند، چون كرامت نزد خداى تعالى را نژاد دانستند نه به طاعت فرمان حق، چنانكه پيش از اين در معنى اين كه اسلام دين انبيا بود گفتيم. (2)
.
۱۹. «يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ...»
روض الجنان: ... حسن بصرى گفت: اين فترت كه ميان عيسى بود و پيغامبر ما عليهماالسلامششصد سال بود و قتاده گفت پانصد و پنجاه سال بود و ضحّاك گفت چهارصد و شصت و اند سال بود... (1). ۱۰۲۵. علامه شعرانى: نصارا در عهد ما گويند ميان ولادت حضرت مسيح عليهالسلام و هجرت پيغمبر ما صلىاللهعليهوآله به سال رومى ۶۲۱ سال و ۱۹۵ روز است كه روز صد و نود ششم (۱۹۶) آن پنجشنبه غره محرم سال اول هجرى است، و سال رومى ۳۶۵ روز و ربع است. پس همه ايام ميان دو تاريخ ۲۲۷۰۱۵ روز و شش ساعت است. (2)
۲۰. «وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً...»
روض الجنان: ... از نعمتهاى او بر شما آن است كه در ميان شما پيغمبران كرد كه شما راخبر مىدهند از آسمان به علم غيب و گفتند مراد پيغامبرانى بودند كه در عهد موسى بودند زيردستان موسى كه از پس موسى خواستند بودن* و نيز از نعمتهاى او بر شما آن است كه شما را پادشاه كرد**. (3)۱۰۲۶. علامه شعرانى: * اين گونه صيغه مستقبل در اين كتاب كمتر ديده شود. (4)۱۰۲۷. ** دولت قوى داشتيد. (5)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: ايشان را آن داد كه كس را نداد پيش از آن از منّ و سلوى و ابر سايه افكننده و سنگ آب دهند دگر اموال و آيات. (6)۱۰۲۸. علامه شعرانى: در عهد اسرائيل موحد و خداشناس منحصر در ايشان بود و آن اندازه پيغمبران كه از اين امت برخاست از ديگر امم برنخاست. ۷
.
۲۱. «...وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ»
روض الجنان: ... واَمّا قوْلُهُ: «عَلى أَدْبارِكُمْ» ؛ براى تقبيح حال مرتد گفت تا صارف باشد او را ارتداد و هم چنين در حقّ منهزم و آنكه فرار كند ازحف. «فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ» و تا انفه ايشان را بر آن دارد كه اين نكنند. (1)۱۰۲۹. علامه شعرانى: «انفه» آن است كه در اصطلاح فارسى به نام و ننگ تعبير مىكنند و امروز شرافت و وجدان مىگويند. يعنى انسان براى خويش ارزشى قائل باشد و از آلودن نام خويش به زشتى ننگ داشته باشد. و پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند دوست ندارد چنين مرد بىآبرو و بدزبان كه باك ندارد او درباره مردم هر چه خواهد گويد و مردم درباره او هر چه خواهند گويند. (2)
۲۲. «قالُوا يا مُوسى إِنَّ فِيها قَوْماً جَبّارِينَ...»
روض الجنان: ... قوله عليهالسلام جَرْحُ الْعَجْماء جُبارٌ. (3)۱۰۳۰. علامه شعرانى: يعنى اين جراحت كه حيوان بر كسى زند هدر است و صاحب حيوان ضامن ديه آن نيست. (4)
.
۲۳. «قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا...»
روض الجنان: ... ابوعلى گفت: «يَخافُونَ» از جبّاران مىترسيد و با آنكه مىترسيدند دل به جاى مىكردند و مردم را دل گرمى دادند. (1)۱۰۳۱. علامه شعرانى: يعنى خوددارى مىكردند از جزع. (2)
۲۴. «... فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ»
روض الجنان: ... بنى اسرائيل پيغامبرشان را گفتند: «اِذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ» ولكن نُقاتِلُ عَنْ يَمينكَ و شِمالكَ ومِنْ بَيْنِ يَدَيْكَ ومِنْ خَلْفِكَ وَلَوْ خُضْتَ بَحْراً لَخُضْناهُ مَعَكَ وَلَو تَسَنَّمْتَ جَبَلاً لَعَلَوْناهُ مَعَكَ وَلَوْ ذَهَبْتَ بِنا اِلى بِرْكِ الغِمارِ لتابَعْناك. ولكن كارزار كنيم از راست و چپ و پيش و پس تو و اگر در دريا شوى در آن دريا شويم با تو و اگر بر كوه روى با تو بر كوه آييم و اگر ما را به كارزار سخت برى با تو بياييم... . (3)۱۰۳۲. علامه شعرانى: «كارزار سخت» به جاى كلمه «برك الغمار» است و بيشتر آن را اغماد به دال روايت مىكنند به ضم غين يا كسر آن. در مجمع بحارالانوار گويد: آن جايى است در يمن. و در لسان العرب هم به دال و هم به راء روايت كرده و گويد آن وادى برهوت است كه در حديث آمد ارواح كفار در آنجا است. (4)و اين ترجمه كه مؤلّف كرده است حاصل مقصود است نه ترجمه لفظ. (5)
۲۶. «قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ...»
روض الجنان: ... خداى تعالى «منّ» بر ايشان بباريد و در آن خلاف كردند:... وهب گفت: نان سفيد تنك بود. (6)۱۰۳۳. علامه شعرانى: «نان تُنُك» آن است كه ما امروز نان لواش گوييم. (7)روض الجنان: ... مقاتل و ابوالعاليه گفتند: خداى تعالى ابرى بفرستاد تا از اين مرغ برايشان بباريد چندان كه پهناى ميلى بود و درازناى رمحى بود بر يكديگر. (8)۱۰۳۴. علامه شعرانى: يعنى در يك ميل زمين از اين مرغان بر هم انباشته بود به ارتفاع يك نيزه. (9)روض الجنان: جامه ما شوخگن شود. (10)۱۰۳۵. علامه شعرانى: چركين. (11)روض الجنان: چون چهل سال به سر آمد موسى عليهالسلام برفت و آن بقيه بنى اسرائيل كه مانده بودند به حرب جبّاران برد. و اهل سير خلاف كردند در آنكه فتح اريحا كه كرد؟ بعضى گفتند: موسى عليهالسلام كرد، يوشع بر مقدّمه او بود، يوشع شهر بگشاد و موسى و بنى اسرائيل در شهر شدند و مدّتى مقام كرد آن جا و خداى تعالى قبض روح او كرد و اين قول درستتر است براى آنكه اجماع اهل نقل است كه عوج عنق را موسى كشت بهعصا. (12)۱۰۳۶. علامه شعرانى: در تورات آمده است كه «عوج» پادشاه «باشان» بود چنانكه گفتيم و باشان در مشرق اردن است و اريحا در غرب اردن و آن را حضرت يوشع فتح كرد و باشان و همه شرق اردن در زمان حضرت موسى عليهالسلام فتح شد و غرب اردن پس از آن حضرت در زمان يوشع. (13)روض الجنان: ... خداى تَعالى هارون را جان برداشت؛ او را دفن كرد و بازآمد. (14)۱۰۳۷. علامه شعرانى: اهل كتاب گويند قبر هارون معلوم است اما قبر حضرت موسى معلوم نيست. (15)روض الجنان: ... و حشويان* اصحاب حديث در اين خبر آوردند كه چون ملك الموت عليهالسلام آمد تا جان موسى بردارد، گفت: اجابت كن خداى را، موسى تپنجه** بر روى او زد و يك چشم او كور كرد... . (16)۱۰۳۸. علامه شعرانى: * حشويان اهل حديث ساده لوحاناند كه اگر خبر مخالف عقل هم باشد مىپذيرند. (17)۱۰۳۹. ** «تپنچه» سيلى است. و بايد دانست روش علماى اسلام در تحقيق مسائل و مطالب آن است كه هر قول و عقيده اگر چه باطل باشد و سست و واهى آن را نقل مىكنند و علت بطلان آن را مىگويند، اگر چه در تفسير قرآن باشد. و عوام مردم معتقدند كه بايد سخنان ضعيف و باطل را نگفت و ننوشت و به آنكه صحيح و حق است اكتفا كرد. وليكن اين طريق پسنديده نيست، زيرا كه سبب شبهه مىشود. و مردم متأخّر مىگويند متقدّمان به غلط بدون علت يا به عمد بسيارى از گفتههاى پيغمبر و ائمه را از ميان بردند و شايد حق در آن بود كه حذف كردند. از اين جهت، علما همه گفتهها را ضبط كردند تا همه كس بيند و توهم باطل نكند. و اگر در عهد عثمان مصاحف ديگر را نمىسوزانيدند اين همه اوهام باطل و مبالغهآميز در تحريف به وجود نمىآمد و همه مىديدند اختلاف آن مصاحف با مصحف موجود بسيار ناچيز است. (18)روض الجنان: ... و در تواريخ آوردند كه عمر موسى صد و بيست سال بود. بيست سال در ملك افريدون و صد سال در ملك منوچهر. چون مدّت چهل سال تيه به سر آمد و خداى تعالى موسى را با جوار رحمت خود برد، يوشع را پيغامبرى داد و به بنى اسرائيل فرستاد و او را فرمود تا به جهاد آن جبّاران رود. او بنى اسرائيل را خبر داد او را باور داشتند و متابعت كردند و بيامدند با او و روى به شهر اريحا نهادند. (19)۱۰۴۰. علامه شعرانى: اين روايت موافق تورات است كه شهر اريحا را يوشع فتح كرد نه حضرت موسى. و عوج كه حضرت موسى او را كشت پادشاه اريحا نبود بلكه پادشاه باشان بود. (20)روض الجنان: ... و اتّفاق است كه آفتاب براى كسى بازنيامد جز سليمان وصىّ داوود عليهالسلام و براى يوشع بن نون وصىّ موسى عليهالسلام... . (21)۱۰۴۱. علامه شعرانى: ايستادن آفتاب در ميان آسمان در تورات هم مذكور است (كتاب يوشع فصل۱۰) و براى حضرت سليمان در جايى از كتب آنان نيافتم اما در تفسير «حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ» (22)در سوره « ص » از بعض مفسرين نقل است. ۲۳ روض الجنان: اندبارها آفتاب براى امير المؤمنين عليهالسلام باز آمد. (23)۱۰۴۲. علامه شعرانى: «اندبارها» يعنى چندين بار. (24)روض الجنان: چون آواز دَستِره كه در چوب افتد. (25)۱۰۴۳. علامه شعرانى: «دستره» مخفّف دست اره داس كوچك دندانهدار واره كه به يك دست كار فرمايند. ۲۷ روض الجنان: ... و امّا از پس وفات رسول آنچه مشهور است از آن، آن است كه به بابل آفتاب باز آمد براى او، چنانكه ابوالمقدام روايت كرد از جُوَيْريَة بن مُسْهِر كه با اميرالمؤمنين على بوديم به زمين بابل. وقت نماز ديگر درآمد، ما را گفت: شما نماز بكنيد كه اين زمينى است معذّب كه خداى تعالى بر اين زمين قومى را عذاب كرده است و هيچ پيغمبرى را و وصىّ پيغمبر را نشايد كه اينجا نماز كند. جويريه گفت من انديشه كردم كه اين چه حديث باشد و گفتم من نماز خود در گردن او كنم و نماز نكنم الاّ آنكه او نماز كند. و مىرفتم تا آفتاب فرو شد... . ۲۸ ۱۰۴۴. علامه شعرانى: در كتاب صفين نصربن مزاحم روايت كرد كه آفتاب نزديك شد غروب كند ۲۹ و در شعر سيد حميرى نيز همين است. ۳۰ در بعض روايات آمده است كه غروب كرد. ۳۱ روض الجنان: ... اينجا ناووسى هست از نواويس يعنى مروزنه گبركان. ۳۲ ۱۰۴۵. علامه شعرانى: «مرزونه» ترجمه ناوس به معنى قبرستان گبران است و در لغت برهان مذكور نيست اما مرزغان و مرزغن را گويد بر وزن پهلوان و كرگدن دوزخ و آتشدان و گورستان. ۳۳
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۱۷.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۵۹.
3) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۱۸.
4) .لسان العرب، ج ۳، ص ۳۲۷.
5) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۰.
6) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۰.
7) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۱.
8) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۱.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۲.
10) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۳.
11) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۳.
12) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۴.
13) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۴.
14) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۶.
15) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۵.
16) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۷.
17) .ص (۳۸): ۳۲.
18) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۶.
19) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۸.
20) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۷.
21) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۸ـ۳۲۹.
22) .وقعة صفين، ص ۱۳۶.
23) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۷. رك: وقعة صفين، ص ۱۳۶؛ بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۸۴، ح ۲۱.
24) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۲۹.
25) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۶۸.
. .
. .
. .
۲۷. «...إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ ...»
روض الجنان: ... و خداى تعالى آدم را فرمود كه اين فرزندان را بهيكديگر ده هر يكى از ايشان بر آن دگر حلال است الاّ آنكه او را همشكم باشد و همشكم هابيل لبوذ بود... . (1)۱۰۴۶. علامه شعرانى: در بحار «لوزا» به لام وزاى نوشته شده است و آن را از ابى حمزه ثمالى از حضرت امام زينالعابدين عليهالسلامروايت كرده است. (2)و غالبا روايات در تاريخ آدم و اولاد او مختلف است و توقف در آن اولى است، چون دانستن آنها لازم نبود. و علما در تحقيق آن بحث و دقت نكردند، مانند مسائل توحيد و جبر و تفويض و معاد و امثال آن در كتب عقايد بحث نشده و در كتب روايات نيز منقّح و مضبوط نيست. (3)روض الجنان: ... چون قابيل بالغ شد خداى تعالى براى او زنى جنّى فرستاد از فرزندان جنّ نام او حمانه در صورت انسى و خداى تعالى وحى كرد به آدم كه او را به قابيل ده، آدم او را به قابيل داد چون هابيل بالغ شد خداى تعالى از بهشت حورى فرستاد بر صورت انسى نام او نزله و وحى كرد به آدم كه او را به هابيل ده... . (4)۱۰۴۷. علامه شعرانى: جنّى و حورى فرستادن در چند خبر آمده است و حلال بودن خواهر و برادر از دو شكم نيز در چند روايت و معتبرتر از همه روايت قرب الاسناد از ابن عيسى از بزنطى است. (5)مجلسى رحمهالله روايات دويم را حمل بر تقيه كرده است. (6)و الله العالم. و جاى ديگر گويد: شايد مراد زنى باشد مانند حوريه در زيبايى. و علامه حلى در نهاية الاصول درباره «علّم آدم الاسماء» گويد: اين آيه دلالت بر صحت قول اشعرى ندارد كه گويد لغات را خداوند وضع كرده و شايد خود مردم لغت وضع كنند و معنى «علم آدم الاسماء» آن است كه وضع لغت به هدايت والهام خداوند كرد مانند «و علمنّاه صنعة لبوس» (7)و باز گويد: شايد پيش از حضرت آدم مردمى در زمين مىزيستند و لغاتى وضع كرده بودند و حضرت آدم لغات آنان را آموخت. و از سخن وى معلوم مىگردد پيش از آدم هم قومى در زمين بودند و منقرض نشده بودند. (8)روض الجنان:... و قابيل آن دسته گندم بد، مِنْ اَرْدَءِ الطَّعامَ بياورد. (9)۱۰۴۸. علامه شعرانى: «مِن أردّ الطعام» يعنى از بدترين گندمها. (10)روض الجنان: ... و در خبر آوردهاند كه خداى تعالى آن برّه را در بهشت مىپرورد تا به فداى اسماعيل كرد... . (11)۱۰۴۹. علامه شعرانى: بره را زنده كرده و در بهشت پروردند و بار ديگر به اين جهان آوردند تا ذبح كنند به جاى اسماعيل. و اين روايت ضعيف است. (12)روض الجنان: ... هابيل گفت: مرا در اين تابان نيست خداى تعالى قربان از متّقيان پذيرد. ۱۳ ۱۰۵۰. علامه شعرانى: تاوان و تابان به يك معنى است. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۳۷.
2) .بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۲۲۵، ح ۴.
3) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۷۵.
4) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۳۸.
5) .رك: قرب الاسناد، ص ۳۶۶، ح ۱۳۱۱.
6) .بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۲۲۶، ح ۵ .
7) .انبياء (۲۱): ۸۰ .
8) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۷۶.
9) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۳۹.
10) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۷۷.
11) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۴۰.
12) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۴۱.
. .
۲۹. «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ...»
روض الجنان: ... بيشتر مفسّران تفسير بر اين دادند كه به گناه من يعنى گناه كشتن من و گناه تو يعنى آن گناه كه براى آن قربان تو قبول نكردند و آن نفاق و مخالفت فرمان خداى بود و ترك رضا به حكم. (1)۱۰۵۱. علامه شعرانى: اين اختلاف نه تنها منجر به كشتن دو پسر آدم بود در آن عهد بلكه در هر دو فرزند وى تا قيامت جارى است. يكى اسباب تقرب به بارگاه الهى فراهم مىكند و به سعادت نائل مىگردد، و ديگرى تقصير مىكند و محروم مىشود و حسد او را به جنگ مىدارد، بلكه در نعم دنيا همين حكم است. يكى به صدق و امانت و تقوا و كوشش و فكر به مال حلال مىرسد و ديگرى به بطالت و تنپرورى و خيانت و جهل از ثروت و جاه مشروع محروم مىماند و حسد او را به قتل و دزدى و خيانت و آشوب و مخالفت وادار مىكند و خداوندگار اين جهان را بر قواعدى مقرر داشته است كه قابيلصفتان مخالف آنند و غالب جنگهاى شيطانى جهان از اين برخاسته است. (2)
.
۳۱. «فَبَعَثَ اللّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ...»
روض الجنان: «فَبَعَثَ اللّهُ غُراباً...» چون قابيل به كار درماند، خداى تعالى دو كلاغ بفرستاد تا با يكديگر جنگ كردند و يكى ديگر را بكشت آنگه بيامد و به چنگال زمين بر رفت و او را در آن جا نهاد و خاك با سر او كرد... . (1)۱۰۵۲. علامه شعرانى: از آيه قرآن معلوم نمىگردد كلاغى كلاغ ديگر را كشت بلكه زمين را مىكند، گويى چيزى پنهان كرده را مىجست، و اين عادت كلاغ است. (2)روض الجنان: ... و گفتهاند معنى بعث تحريض است و آغاليدن و گفتهاند معنى تقييض است و چهانيدن و بحث و فحص يكى باشد و در مثل كالْباحِثِ بِظِلْفِهِ عَنْ حَتْفِهِ تا با او نمايد كه سوءت برادرش چگونه بازپوشد. (3)۱۰۵۳. علامه شعرانى: گويند جماعتى مىخواستند گوسفندى بكشند كارد نبود گوسفند به سم خود زمين را كاويد كاردى بيرون آمد و به آن او را كشتند و معنى مثل آن است كه به سم خود در جستوجوى مرگ خود شد. (4)روض الجنان: ... و معنى آن است كه از شدت كارويل را مىبخوانند كه بياى كه وقت تو است. (5)۱۰۵۴. علامه شعرانى: از بس دشوارى و سختى بود ويل را دعوت كرد كه بيا وقت آمدن تو است. (6)روض الجنان: ... ضحّاك گفت از عبداللهِ عبّاس كه چون قابيل هابيل را بكشت درختانى كه در مكّه بود تيه برآورد و ميوهها ترش شد و آب تلخ شد... . (7)۱۰۵۵. علامه شعرانى: [تيه:] و در لغات فارسى معنى مناسب براى الفاظى كه مانند آن بود در كتابت نيافتم و به احتمال قوى لغتى است در تيغ. (8)روض الجنان: ... قابيل آتش خانه بساخت و در او آتش برافروخت و آتش پرستيدن گرفت و اوّل كسى كه در زمين آتش پرستيد او بود و او چنان بود به خوف كه هر كه پيش او بگذشتى او را تير و كمان پيش نهاده بودى او از ترس خود تير به او انداختى تا روزى پسرى از آن او نابينا به او گذشت و پسرى از آن نابينا با او بود و نابينا نيز تير و كمان داشت پسر نابينا پدر را گفت قابيل نشسته است نابينا تير در كمان نهاد و بينداخت و قابيل را بكشت پس او را گفت يا پدر چه كردى؟ پدرت را كشتى طبانچه بر روى پسر زد و پسر را بكشت. ۹ ۱۰۵۶. علامه شعرانى: چنانكه گفتيم، قصص انبياى سلف غالبا به روايت متواتر يا قطعى به ما نرسيده، بلكه بيشتر از امام و پيغمبر نيز روايت نشده است، و ظاهرا ائمه دين عليهمالسلام دانستنِ تفاصيلِ آن را براى مردم واجب ندانستند و مكرر نفرمودند تا به تواتر رسد و راويان هم به دانستن آن عنايتى ننمودند و علما از اصول عقايد نشمردند مگر اصول كلى مانند عصمت انبيا را. بنابراين، از نقل حكايات آنان عبرت مقصود است نه اقرار به وقوع، و غيرِ آنچه از قرآن مستفاد مىگردد معتمد نيست. اما اينكه وسوسه و تسويلات شيطان موجب اختراع اين معاصى گشت شبههاى نيست و بدعت زشت نهادن سببِ شركتِ بدعتگذار است با هر كسى كه بدان عمل كند. و اين به دليل عقل و حديث صحيح مؤكّد گرديده است. ۱۰
.
. .
۳۲. «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً...»
روض الجنان: ... «مَنْ ماتَ فَقَدْ قامَتْ قِيامَتُهُ»؛ هر كه بميرد قيامت او برخاست. (1)۱۰۵۷. علامه شعرانى: در روايات آمده است كه فلان به بهشت رفت پس از مرگ و با حورالعين معانقه كرد و از اين قبيل كه دلالت دارد بر قيامت در حقّ او. (2)روض الجنان: ... قتاده گفت: و مَنْ اَحْياها اَىْ تَوَرَّعَ عَنْ قَتْلِها او را نكشد براى تحرّج «فَكَأنّما اَحْيَا الناسَ جميعاً» همچنان باشد كه همه را زنده رها كرده براى آنكه همه از او با سلامت باشند چون او متحرّج باشد. (3)۱۰۵۸. علامه شعرانى: اگر گويى: اين توجيهات براى ارتباط آن با قصه قابيل كافى نيست، چون قابيل در زمان آدم برادر خود را كشت خداوند چند هزار سال بعد از آن حكم كرد بر بنىاسرائيل كه اگر كسى يك تن را بكشد چنان است كه همه را كشته باشد ميان دو حكم چه ارتباط است؟ در جواب گوييم: حكايت قصه قابيل به ضميمه مقدمه ديگر كه «من سنّ سنة سيئة كان عليه مثل وزرِ مَن عمل بها»؛ (4)يعنى هر كه رسمى بد نهد با همه آنها كه رسمى آن رسم كار بندند شريك باشد در گناه ـ و خداوند اين مقدمه را براى وضوح آن ذكر نفرمود ـ سبب حكم شد، گويى در تورات گفت پسر آدم برادر خود را كشت و سنتى بد نهاد و با همه آنها كه عمل به اين سنت بد كنند شريك شد و اين قصه موجب گشت كه بنىاسرائيل از آن متنبّه شوند كه ارتكاب عمل زشت موجب رفع شناعت و تجرّى ديگران و بى اهميت بودن آن در نظرها است و هر كس به عمل زشت ديگرى راغب به عمل زشت شود با او شريك باشد و در كار خير همچنين. پس قصه قابيل در تورات به منزله شأن نزول حكم است. (5)
.
۳۳. «إِنَّما جَزاؤُا الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا...»
روض الجنان: ... آنگه اهل علم خلاف كردند در آنكه اين حكم برجاى است يا منسوخ شد، بعضى گفتند حكم برجاى است و منسوخ نيست مگر مثله كه منسوخ است و چشم كندن. (1)۱۰۵۹. علامه شعرانى: در آيه قرآن مثله و چشم كندن مذكور نيست تا منسوخ باشد و دستور رسول صلىاللهعليهوآله به مثله ثابت نيست و به روايت مذكور اعتماد نتوان كرد. اما حديث «لا تمثلوا ولو بالكلب العقور» (2)صحيح است اما ناسخ حكم مناقض آن نيست. (3)روض الجنان: ... و اگر راه به خوف دارد. (4)۱۰۶۰. علامه شعرانى: راه را نا امن كنند. (5)
۳۸. «وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ...»
روض الجنان: قَولُهُ: «وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ...» سيبويه گفت نصب اينجا در عربيت بهتر باشد و كذلك و قوله: «الزّانِيَةُ وَ الزّانِي» و در شاذ عيسى بن عمر به نصب خواند و اين خلاف آن است كه قراء بر اويند و رفع او بر ابتداست و خبر او فأقْطَعُوا است... . (6)۱۰۶۱. علامه شعرانى: فقهاى اسلام گويند: اگر در قرآن وجهى در عربيت جايز باشد اما قرّاء نخوانده باشند و قرائت آن متواتر نباشد جايز نيست. بعض علماى متأخر كه آن را جايز شمردهاند قولشان معتمد نيست و به مخالفت آنان اعتنا نبايد كرد؛ چون قول كسى را كه در علمى بصيرت ندارد در هيچ مذهب و هيچ صناعت معتبر نشمردهاند و شايد كسى اهل لغت و نحو و طب و نجوم و غير آن نباشد و لغت غلطى را صحيح پندارد و استعمال كند يا ماضى را به جاى مستقبل يا دواى مفيدى را مضر داند يا زهره را نزديكتر از ماه شمارد، قول آنان را در اقوال نبايد شمرد. همچنين كسى كه از قاعده قرائت و علم قرآن بى بهره است، اگر تجويز كند قرآن را مطابق علم نحو بدون تواتر از قرّاء و نقل آن مىتوان خواند، قول او معتبر نيست. (7)روض الجنان: و آن قيمت سپرى شد. (8)۱۰۶۲. علامه شعرانى: در آن عهد اين قيمتِ سپر بود. (9)روض الجنان: ... و بيشتر فقها گفتند از بند دست بايد بريدن، و خوارج گفتند از دوش بايد بريدن از كتف چنانكه دوش نيز مقطوع باشد امّا قطع پاى هم چهار انگشت بايد بريدن و نيمه و پاشنه رها بايد كردن و انگشت مهين. (10)۱۰۶۳. علامه شعرانى: قطع به اين كيفيت ميان فقهاى ما مشهور نيست بلكه گويند از كعب پا بايد بريد و پاشنه را به جا گذاشت. (11)روض الجنان:... و اگر زرساو باشد از معدن گرفته كه به گداختن و اصلاح محتاج باشد... . (12)۱۰۶۴. علامه شعرانى: در برهان گويند: زر و طلاى خالصى را گويند كه شكسته و ريزه ريزه شده باشد. (13)و قول ابوالفتوح معتبرتر است. و «ساو» به معنى خراج هم آمده است. (14)روض الجنان: ... و هر كه از گريبان و آستين پيرهن بالا چيزى ببرد بر او قطع نباشد چه آن هر دو حرز نيست و اگر از گريبان و آستين زيرين بود بر او قطع باشد كه آن حرز است. (15)۱۰۶۵. علامه شعرانى: پيراهن بالا آن است كه روى همه بپوشد و پيراهن زيرين آنكه روى آن چيز ديگر پوشيده. بالجمله، حدّ دزدى وقتى است كه مقارن تهديد و ترس و رفع امن باشد مانند محارب كه به ترسانيدن و شمشير كشيدن امن از بلاد بردارد يا آنكه در غفلت مالك داخل حرز او شود و به كيد و مكر ايجاد ترس و ناامنى كند نه آنكه معترض سرقت شود با امكان تحفّظ مالك؛ چون تقصير از مالك است فى الجمله. و هر چه مال بسيار باشد و از آن به صاحبش زيان رسد بيش از زيان بدنى كه به سارق رسد نخواهد بود مگر آنكه عمل سارق ايجاد ناامنى باشد كه زيانش بسيار است و به همه جامعه مردم رسد. (16)
.
1) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۵۵ـ۳۵۶.
2) .بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۵۷: «اياكم والمثلة ولو بالكلب العقور».
3) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۸۸.
4) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۵۷.
5) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۸۹.
6) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۶۹ ـ ۳۷۰.
7) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۹۸.
8) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۷۰.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۹۸.
10) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۷۱.
11) .روح الجنان، ج ۴، ص ۱۹۹.
12) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۷۲.
13) .برهان قاطع، ص ۵۷۶ .
14) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۰۰.
15) .روض الجنان، ج ۶، ص ۳۷۵.
16) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۰۲.
. .
۳۹. «فَإِنَّ اللّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»
روض الجنان: ... و قوله: «إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» دليل مىكند بر آنكه خداى تعالى به قبول توبه متفضّل است چه اگر واجب بودى بر خداى تعالى قبول توبه، اينجا نگفتى كه غفور و رحيم است. (1)۱۰۶۶. علامه شعرانى: اين مسأله بارها گذشت: واجب نيست هر كس توبه كند خداوند توبه او را بپذيرد و اين تفضّل است. (2)
.
۴۰. «...يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ...»
روض الجنان: «يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ» آن را كه خواهد عذاب كند و آن را كه خواهد بيامرزد. در اوّل اعني در باب عذاب استحقاق معتبر است به ادلّه عقل و اجماع امّت كه از روى حكمت جز آن را نخواهد كه عقاب كند كه مستحقّ باشد و عقاب نامستحق نخواهد. (1)۱۰۶۷. علامه شعرانى: اين همه تأكيد براى دفع توهم ملاحده و منكران دين اسلام است كه بعيد مىشمارند براى اندكى مال دست مردى ناقص شود و به حكمت پروردگار در حدّ سرقت ايراد مىكنند. از اين جهت ملاحظه شود كه عطوفت كاذب و سستى ايمان در اكثر ممالك اسلامى و تقليد نصارا آنان را از اجراى حكم الهى باز مىدارد و به جاى آن چند حكم درباره دزد مجرى مىدارند كه مؤيّد فساد و مروّج دزدى است؛ از جمله آنان را حبس مىكنند و مردم بايد به دادن ماليات مصارف معيشت او را بر عهده گيرند. ديگر آنكه دزدان در زندان تبادل فكر مىكنند و نوآموزان از استادان فن دزدى ياد مىگيرند و كامل مىشوند. سيم آنكه زن و فرزند آنها كه غالبا فقير و بىسرپرست مىمانند در كوچهها آواره و به فساد و دزدى مجبور مىشوند. چهارم آنكه دزدان را كه آزاد كردهاند و مدت زندان به سر آمد اجازه كسب و كار نمىدهند و چاره ديگر غيرِ دزدى ندارد. (2)روض الجنان: ... و خداى تعالى بر همه چيز قادر است و شىء اينجا مخصوص باشد به معدوم دون موجود براى آنكه موجود به وجود آن مقدورى نشود* و از وجهى دگر مخصوص باشد به مقدورات او تعالى از آن جا كه ادلّه دليل كرده است على فساد مَقْدُورٍ واحد بَيْنَ الْقادريْن**. ۳ ۱۰۶۸. علامه شعرانى: * يعنى چيزى كه موجود شد ديگر مقدور نيست و به واسطه موجود شدن از مقدور بودن خارج است. ۴ ۱۰۶۹. ** يعنى يك عمل ممكن نيست از دو فاعل صادر شود. ۵
.
۴۱. «...يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤتَوْهُ فَاحْذَرُوا...»
روض الجنان: ... و او را ملامت كردند و گفتند شرط است اين كه تو كردى كشف اسرار و هتك اسرار... . (1)۱۰۷۰. علامه شعرانى: يعنى آيا خوب است. (2)روض الجنان: و قَوْلُهُ: «مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ» ، اَىْ مِنْ بَعْدِ وَضْعِهٍ مواضِعَهُ و كنايت براى آن به تذكير گفت كه ردّ آن با لفظ كرد. (3)۱۰۷۱. علامه شعرانى: يعنى ضمير كه به كلم بر مىگردد بايد مؤنث باشد اما مذكر آورد به اعتبار آنكه لفظ مذكر است. (4)روض الجنان: ... و قَوْلُهُ: «مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ» ، زجّاج گفت تقدير آن است كه بعد استقراره فى مواضعه، و معنى آن است كه پس از آنكه حلالش حلال كردند و حرامش حرام كردند. (5)۱۰۷۲. علامه شعرانى: به نظر چنان مىرسد كه موضع معنى كلمه است و تحريف كلمه از موضع همان است كه ما تأويل بر خلاف ظاهر مىگوييم. و حاصل معنى آنكه لفظ را از موضع خود بر مىگردانند و به جاى ديگر مىبرند؛ مثلاً در تورات آمده است كه پيغمبرى از ميان برادران ايشان بر مىانگيزم و مراد از اين پيغمبر اسلام و برادران ايشان عرب كه برادر بنىاسرائيلند. و آنها اين لفظ را از معنى خود بر مىگردانند و مىگويند مراد پيغمبر ديگرى است كه در آخرالزمان مىآيد و بايد از بنىاسرائيل باشد و برادران ايشان مقصود بنىاسرائيل است مثل «إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً» (6)كه صالح خود از ثمود بود و آن را برادر ايشان ناميد. و فرق ميان «عن مواضعه» و «من بعد مواضعه» آن است كه در اول لفظ را از معنى منحرف مىسازند و در معنى خود نمىگذارند و در دوم اصل كلم را در معنى خود قبول مىكنند و پس از آن به معنى ديگر محرّف مىكنند؛ نظير آنكه بعض اهل حديث گويند: مراد از «اثْنا عَشَرَ شَهْراً» ۷ دوازده امام است و هم دوازده ماه. ۸
.
۴۲. «سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جاؤكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ...»
روض الجنان: ... و از امير المؤمنين على عليهالسلام روايت كردهاند كه سحت رشوت باشد در حكم و مهر زنان ناپارسا و مزد گشن فحل و كسب حجّام و بهاى خمر و بهاى سگ و مزد فالگوى و چيزى كه بستانند در توصّل به معصيت. (1)۱۰۷۳. علامه شعرانى: بر قاضى واجب است حكم به حق كند و رشوت نگيرد و غير قاضى هم چون واجب و وظيفه خود ادا كند رشوت گرفتن حرام است، و تخصيص به حكم مثال است. و «مزد گشن فحل» آن است كه براى جفت شدن نر مزد ستانند. و بايد دانست كه گاه رشوه براى حكم به حق مىگيرند و گاه ناحق و هر دو گناه است. و گاهى گناه كسى كه رشوه نمىگيرد بيش از آن است كه رشوه مىگيرد. (2)روض الجنان: ... در حكم حاكم و اختيار او، حاكم را دو قول گفتند: ابراهيم و عطا و قتاده و شعبى و زجّاج و طبرى گفتند حكم حاكم ثابت باشد برايشان و تخيير حاصل است، اگر خواهد ميان ايشان حكم كند و اگر نخواهد رد كند ايشان را به اهل ملّت خود تا برايشان حكم كنند و اين روايت از اميرالمؤمنين على كردند و اخبار ما بر اين وارد است. (3)۱۰۷۴. علامه شعرانى: دول نصارا به عهد ما هر قدر عادل و منصف باشند و مذاهب رعاياى خويش را آزاد گذارند و مأموران خود را از ظلم و ستم باز دارند هنوز به پايه اسلام نرسيدهاند و آن حكم كه اسلام درباره مذاهب ديگر فرمود سهلتر از حكم آنها است. چون مذاهب ديگر در دولت اسلام مجبور نيستند به قاضى رسمى اسلامى رجوع كنند و ملزم به پيروى احكام وى باشند، اما در ممالك ديگر حكم غير قاضى منصوب و غير قوانين مصوب كشور و امضاى حكومت مجاز نيست. يهود و نصارا در دولت اسلام مجبور نيستند به عدليه مسلمان مرافعه برند و حكم آن را گردن نهند، بلكه مجازند به قاضى كه خود خواهند در دين خود رجوع كنند و حكم او را جارى سازند و دولت اسلام حق ممانعت ندارد. (4)روض الجنان: ... ديت بنده قيمت او باشد مادام تا از هزار دينار سرخ در نگذرد كه ديت مرد مسلمان آزاد باشد، اگر از آن در گذرد با آن آرند. (5)۱۰۷۵. علامه شعرانى: يعنى مطابق هزار دينار آورند. (6)
.
. .
۴۵. «وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ...»
روض الجنان: پاره رُكْو. (1)۱۰۷۶. علامه شعرانى: خرقه كهنه. (2)
۴۷. «وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الاْءِنْجِيلِ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فِيهِ...»
روض الجنان: ... و انجيل اِفعيل باشد منَ النَّجْل وهُو الاَصْلُ... . (3)۱۰۷۷. علامه شعرانى: صحيح آن است كه انجيل عربى نيست و اصل آن يونانى و به معنى بشارت است. (4)
۴۸. «...فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ...»
روض الجنان: ... عبداللهِ عبّاس گفت معنى آيت آن است كه شريعت اسلام و منهاج قرآن به ره طريقت و تعبّد جمله خلائق كردند اگر ايمان آرند چون نمىآرند از ايشان است.* گفت دليلش آن است كه مِنْكُم مىگويد و اين خطاب با مخاطبان حاضر باشد؛ چه اگر مراد اهل شرايع پيشين بودندى نگفتى مِنكم و اين وجهى قريب است و معتمد و آنان كه قول اول گفتند در مِنكُم گفتند براى تغليب گفت چه كتاب رسول است و خطاب به او و با امت اوست و مراد آن است كه مِنكُم و مِنهُم و لكن تغليب داد اين قوم را بر ديگران چنانكه تغليب مذكّر بر مؤنث. (5)اين قول را تقويت داد بقوله: «وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً» والتقدير لجَعَلَكُمْ واءيّاهم اُمَّةً واحدةً تا معنى مستقيم شود. گفت اگر خداى خواستى همه رايك امّت كردى و يك شريعت فرمودى. اين دليل آن كند كه هر امّتى را شرعى دگر فرمود و هر دو محتمل است** و معنى دار. (6)۱۰۷۸. علامه شعرانى: * يعنى خاصّ مؤمنين و چون خداوند يك شريعت براى همه معين فرمود. و ظاهر آيه آن است كه خداوند براى هر كس شريعت جداگانه مقرّر كرد و اين منافى آن است. ابن عباس جواب مىدهد كه مراد شريعت و طريقههاى باطل نيست كه مردم براى خود انتخاب كردند بلكه طريقه حق يكى است. (7)۱۰۷۹. ** اگر گويى: غيرِ قولِ ابن عباس معتمد نيست براى آنكه خداوند جعل همه اين طريقهها را نسبت به خود داد و آنها كه خود مردم انتخاب كردند باطل است و به جعل خداوند نيست تا بگويد «جعلنا منكم»، در جواب گوييم: دو شريعت در دو زمان مراد است و نيز خداوند افعال مردم را نسبت به خود مىدهد، مانند «... أَضَلَّ اللّهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً» (8)و تأويل آن را در بيان آيات جبر بيان كردهاند. (9)روض الجنان: ... و اين چنان است كه گفت: «وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها» (10)؛ اگر ما خواهيم هر نفسى را هدى دهيم، يعنى مشيّت جبر براى آنكه مشيّت اختيار خود هست. ۱۱۱۰۸۰. علامه شعرانى: مشيت جبر اراده تكوينى است و مشيت اختيار اراده تشريعى و خداوند به مشيت اختيار از مردم خواست به اختيار خود مؤمن شوند و به مشيت جبر آنها را مجبور به ايمان نكرد. چون صلاح دانست انسان مختار باشد و طبيعت او را با اختيار آفريد و جبر برخلاف طبيعت او است. و به اين جهت انسان از جابر و ظالم متنفر است و در آزادى با نشاط و مكنون طبيعت خويش را از علم و هنر و صنعت و هر چه خداوند انسان را براى آن آفريده ظاهر مىسازد اما در جبر و قهر دل مرده و بىنشاط و بىكاره به منزله آلت معطّل است. ۱۲
.
. .
۵۱ . «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ...»
روض الجنان: قَوْلُهُ: يا اَيُّها الّذينَ امَنُوا، قديم (جلّ جلالُهُ) خطاب كرد با مؤمنان و ايشان راگفت اى مؤمنان مصدّقان گرويدگان اگر هيچ شما را اصلى هست جهودان و ترسايان را دوست مگيرى؛ چه ايشان دشمنان شمااند و به شما خير نخواهد و بسگالند، به ايشان تولاّ مكنيد و به ايشان موالات و دوستى مكنيد، ايشان دوستان يكديگراند. (1)۱۰۸۱. علامه شعرانى: ما به چشم خويش زيانِ موالات آنان را ديدهايم، بر هر جا دست يافتند مردم منافق و ملحد و پست و طمّاع را بر مسلمانان مسلط ساختند و همه چيزِ آنها را گرفتند. و آن كس كه تاريخ اندلس و پس از آن تاريخ عثمانى را به دقت بخواند، داند كه چگونه مسلمانان با نصارا دوستى كردند و چگونه نصارا آنها را برانداختند. (2)
۵۴ . «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ...»
روض الجنان: ... آنگه گفت: فازَ فيروز؛ ظفر يافت فيروز. (3)۱۰۸۲. علامه شعرانى: «فيروز» خود به معنى مظفر است و «فاز» هم بدين معنى است. و حضرت پيغمبر صلىاللهعليهوآله از عمل او تعبير به فعلى كرد كه با نام او متناسب بود. اما صحيح آن است كه يعقوبى گفت اسود در عهد ابوبكر كشته شد. (4)روض الجنان: ... دو مرد از يمامه: نام يكى رجال بن نهثل، نام ديگرى محكم... . (5)۱۰۸۳. علامه شعرانى: در بسيارى از كتب رحال بن عنثوه است و محكمبن طفيل و رحال به همه حروف مهمله و عنثوه به عين و نون و ثاء مثلّث و واو و هاء در آخر. (6)روض الجنان: چون رسول عليهالسلام با جوار رحمت ايزدى انتقال كرد، جهودان و ترسايان شماتت كردند... . (7)۱۰۸۴. علامه شعرانى: يعنى خوشحال شدند. (8)روض الجنان:... گفت: واللّه! كه مردى سخت قوَّت بود، دور غايت بود. (9)۱۰۸۵. علامه شعرانى: يعنى كسى كه مىخواست به غايت فضل و منقبت او برسد راهى دور در پيش داشت. (10)روض الجنان: ... و گاه با دنيا خطاب مىكرد و مىگفت: اى دنيا مرا تعرّض مىكنى؟ يا با من به بازار مىكنى...! (11)۱۰۸۶. علامه شعرانى: بازار مىكنى ترجمه «تسوّقت» به سين بىنقطه مشتق از سوق است به معنى بازار. و بازار كردن به معنى معامله كردن و اظهار رفاقت و دوستى براى فريب، چنانكه رسم آنان است. و اين كلمه به وجه ديگر هم روايت شده است. (12)روض الجنان:راوى خبر گويد: كه روز صريخ أسد عُوَيْلِمْ از صفّ كافران اسب برون زد؛ در خبر است كه چهار صد من آهن بر او و بر اسبش بود. (13)۱۰۸۷. علامه شعرانى: در بعض كتب ديدم در يكى از غزوات گفته و در اينجا روز صريخ است و من روز صريخ را ندانستم چيست و كدام يك از غزوات رسول صلىاللهعليهوآلهبدين نام است. و اين حكايت را بدين تفصيل جاى ديگر نيافتم. و در بحار از مناقب ابن شهر آشوب نام اسدبن عويلم را در ذيل غزوه طائف آورده است. (14)والعلم عند الله. و در افواه نظير اين قصه به مرحب نيز منسوب است. (15)روض الجنان: وَالاَيادي قُرُوضٌ. (16)۱۰۸۸. علامه شعرانى: دستها به هم قرض مىدهند و انعامها معاوضه مىشوند. (17)روض الجنان: ... اگر شما بروى بروى كه رفته بهى رفتنى رفته به. ۱۸ ۱۰۸۹. علامه شعرانى: رفته باشيد بهتريد. ۱۹ روض الجنان: ... آنكه از حضرت برود به مصحّف سفر رود. ۲۰ ۱۰۹۰. علامه شعرانى: مصحّف سفر سقر است به قاف، يعنى جهنم. ۲۱
.
1) .روض الجنان، ج ۶،ص ۴۱۴ـ ۴۱۵.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۳۰.
3) .روض الجنان ج ۷، ص ۳.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۳۴. رك: تاريخ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۳۰.
5) .روض الجنان، ج ۷، ص ۴.
6) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۳۴.
7) .روض الجنان، ج ۷، ص ۵ .
8) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۳۵.
9) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۱.
10) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۳۹.
11) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۲؛ چاپ مشهد «صرح» ضبط كرده است.
12) .بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۹۵، ح ۱۴؛ مناقب، ج ۲، ص ۳۳۲.
13) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۴۰.
14) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۵.
15) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۴۲.
16) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۶.
17) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۴۳.
. .
۵۵ . «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»
روض الجنان: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ...» . خلاف كردند در سبب نزول آيه و آنكه در حقّ كه آمد، بعضى گفتند در عباده صامت و عبداللّه بن اُبىّ سلول آمد چنانكه اشاره كرده شد در آيت مقدّم و بعضى گفتند در عامّةُ مؤمنان و مراد به راكعون خاضعون است. (1)۱۰۹۱. علامه شعرانى: اگر گويى: علماى شيعه اين آيه را دليل بر امامت حضرت امير المؤمنين عليهالسلام دانند و دليل امامت بايد مفيد يقين باشد و با اختلاف مفسران در شأن نزول آيه و معنى آن يقين حاصل نمىشود، و اگر گويى به اجماع اهلبيت عليهمالسلام تمسّك مىكنيم، در جواب گوييم: آن كسى كه به اجماع اهلبيت تمسّك مىكند و قول آنان را حجت مىداند بايد خود به امامت على عليهالسلام ايمان آورده باشد و صحيح نيست براى كسى كه به امامت آن حضرت معتقد نباشد به اجماع اهلبيت تمسّك كنيم؛ چون وى به حجيت قول اهلبيت اعتقاد ندارد. و اگر همه مفسران متّفق بودند كه آيه درباره آن حضرت است براى مخالفان امامت تمسّك به اجماع آنان ممكن بود، در جواب گوييم: استدلال گاهى براى مجادله و ساكت كردن مخالفان است و آن را جدل مىگويند و گاه براى اثبات و تحقيق و آن را برهان گويند. و اين آيه از جهتى براى منصفان است كه خود تأمّل كنندو قصد مجادله نداشته باشند و براى آنان نقل جماعت بسيار از مفسران بزرگ اهل سنت كافى است مانند ابن جرير طبرى و مجاهد و سُدّى. و اگر نزول آيه در شأن اميرالمؤمنين صحيح نبود آنها نقل نمىكردند و علت نداشت نقل كنند. و از جهتى براى معاندان هم حجت است در مقام جدل؛ زيرا كه هر كس آيه را در شأن على عليهالسلام ندانست گفت عام در همه مؤمنان است و چون ثابت كنيم كه آيه درباره همه نيست اجماع خواهد شد كه بر فرضِ تخصيص خاصّ به على بن ابى طالب است. و به اين بيان علامه حلى در شرح تجريد اشاره فرموده است. (2)روض الجنان: ... على نماز مىكرد به ركوع دربود. (3)۱۰۹۲. علامه شعرانى: «به ركوع در بود» يعنى در ركوع بود. (4)روض الجنان: ... و آيت دليل است بر امامت امير المؤمنين عليهالسلام ووجه استدلال آن است كه خداى تعالى اثبات ولايت كرد خود را به لفظ «اِنَّما» ... . (5)۱۰۹۳. علامه شعرانى: پس از آنكه معلوم شد حضرت على عليهالسلام انگشترى به سائل داد و درباره او اين آيه نازل شد شبههاى در ولايت او نمىماند چنانكه پس از قضيه افك عايشه، آيه در مذمت تهمت زدن به طور عام آمد آن را دليل تبرئه عايشه دانستند بىآنكه اشاره به زنى باشد. (6)روض الجنان: و لفظ ولى اولى فايده دهد. (7)۱۰۹۴. علامه شعرانى: يعنى لفظ ولى مفيد معنى اولى باشد. (8)روض الجنان:... و مبرّد گفت: الْوَلىُّ وَالمَولى وَالاَولى والاَحَقُّ بمعنىً واحدٍ و آيه خطاب است جمله مكلّفان را. (9)۱۰۹۵. علامه شعرانى: اگر بنابراين بود كه هر لفظ مشترك را در قرآن مشتبه دانيم و بر هيچ معنى حمل نكنيم و به قرائن لفظى و عقلى اعتنا نكنيم، هيچ حكمى از احكام شرعى از قرآن استنباط نمىشد؛ مثلاً «إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا» (10)، جنب در قرآن چند معنى دارد مانند «الجار الجنب» و «بصرت به عن جنب» و تطهير هم به معنى غسل متبادر نيست و قرء به معنى طهر و حيض هر دو است و طلاق در اصل لغت آزاد كردن و رهايى است. و هكذا ساير لغات و احكام. روض الجنان:و از او برگرفته. (11)۱۰۹۶. علامه شعرانى: يعنى از او گذشته، رسول خدا اولى است. (12)روض الجنان:... دگر آنكه دو فرقه مختلف الآراء والرويه* با كثرت خلاف كى از ميان ايشان است، أعْنى شيعه و اصحاب الحديث اتّفاق كردند كه اين در حقّ امير المؤمنين على عليهالسلامآمد**. (13)۱۰۹۷. علامه شعرانى: * يعنى رأيهاشان مخالف يكديگر و افكارشان هم. (14)۱۰۹۸. ** و هيچ علت ندارد اين حديث را تكذيب كنيم يا گوييم به سببى جعل كردند؛ چون راويان شيعى و متهم به تعصب براى اثبات امامت نبودند و بىجهت واقعهاى مشهور را كه جماعتى از معتمدان نقل كنند و نشانه وضع در آن نباشد نمىتوان تكذيب كرد. (15)روض الجنان: ... اگر گويند: «الَذَّينَ امَنُوا» ، لفظ جمع است، و كذلِكَ الى آخر الآية، چگونه حمل كُنى بر اميرالمؤمنين عليهالسلام و او يك شخص است؟ جواب گوييم: عرب عبارت كنند به لفظ جمع از يكى بر سبيل تفخيم و تعظيم چنانكه فرمود تعالى: «إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» (16)، و قال تَعالى: «ربِّ ارْجِعُونِ» (17)، وَقالَ تَعالى: «عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ» (18)، «قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ» (19)، و خلاف نيست كه مراد به ناس اوّل نعيمِ مسعود است و به لفظ دوم ابو سفيان و قولُهُ: «ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النّاسُ» (20)يعنى رسول اللّه و نظائر اين در قرآن بسيار است. (21)۱۰۹۹. علامه شعرانى: عمده در تمسّك به آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ» اثبات آن است كه درباره على عليهالسلام نازل شد و چون اين ثابت شود شبههاى در امامت و ولايت آن حضرت نمىماند و ساير سخنان و شبهات الفاظ بيهوده است و دعاوى بىمعنى. و اگر به اين ابداعات بتوان اعتنا كرد هيچ مطلب بديهى سالم از مناقشه نمىماند؛ چون مىتوان به اين گونه شبهات همه وقايع مسلّم و جميع احكام مسلم الهى را باطل كرد. مثلا در قضيه افك عايشه: «إِنَّ الَّذِينَ جاؤ بِالاْءِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ» (22)مىتوان شبهه كرد كه اين آيات راجع به عايشه نيست؛ زيرا كه «لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ» ضمير جمع مذكر است و عايشه مفرد مؤنث و همچنين همه ضمائر پس از اين جمع مذكر است؛ دليل آنكه خطاب با مردان بود. همچنين «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا» (23)مطلق مؤمنان است كه «الَّذِينَ آمَنُوا» فرمود نه «فى التى آمنت». و نظاير اين در ساير آيات قرآن بسيار است: «إن جائكم فاسق بنبأ» (24)شأن نزول خبر وليد است و كسى شك ندارد آيه دلالت بر فسق او مىكند. ديگر «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ» (25)همه كس آن را حمل بر مسجد قبا و فضل آن كرد؛ چون نزول درباره او است با آنكه ممكن است به مقتضاى لفظ به مسجد الحرام برگردانيد. و نيز «إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ» (26)در اسباب نزول آمده است كه ابوبكر با پيغمبر به غار ثور درآمد و اين آيه در آن باب نازل شد. شك نمىماند كه مراد از صاحب ابوبكر است و كسى را نرسد در آن شبهه كند مگر شأن نزول را منكر شود و آن ممكن نيست. و نيز كسى نمىتواند صاحب را به غير معنى معاشر حمل كند، چون صاحب به معنى معاشر است در قرآن و اشعار بسيار. مثل و صاحب لي بطنه كالهاويةكان في أحشائه معاوية (27)و مثل قوله تعالى «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ» (28)درباره دو تن آمد كه يكى پرهيزكار و متديّن بود و ديگرى بر خلاف وى با هم معاشر بودند. ۲۹ روض الجنان: ... اگر گويند خداى تعالى زكات گفت و معلوم است به اتفاق كه امير المؤمنين دويست درم يا بيشتر يك سال ننهادى تا زكات بر او واجب شدى و بايد تا بالاى دويست باشد. ۳۰ ۱۱۰۰. علامه شعرانى: جلال الدين سيوطى در كتاب الدر المنثور (صفحه ۲۹۳ از جلد دوم) روايات بسيار آورده است از اهل سنت كه آيه در شأن على بن ابى طالب است؛ از جمله خطيب و عبدالرزاق و عبد بن حميد و ابن جرير و ابوالشيخ و ابن مردويه و طبرانى و ابن ابى حاتم و غير هم. و از اين گونه شبهات كه امام رازى در تفسير خويش آورده در اين نقلها ترديد حاصل نمىشود. و بسيار عجب است كه وى آيه كريمه «وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ» ۳۱ را صريح در اثبات خلافت خلفاى مشهور مىداند با اينكه آيه استخلاف به هيچ قرينه و اشارت و روايات كتب اسباب النزول ربطى با خلفا ندارد و يك روايت هم نيامده است كه مراد از «الَّذينَ آمَنُوا» ابوبكر يا عمر بوده يا درباره آنها نازل شده است. و معنى آن خلافت عامه مسلمين است در زمين؛ يعنى جانشين شدن مسلمانان نصارا و مجوس را و اين در عهد سلطنت يزيد و وليد هم بود. ۳۲
.
1) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۹.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۴۴. كشف المراد، ص ۴۹۹.
3) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۰.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۴۵.
5) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۵.
6) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۴۹.
7) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۵.
8) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۵۰.
9) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۶.
10) .مائده (۵): ۶.
11) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۷. در چاپ مشهد به جاى «مختلف الاراء والرويه»، مختلف آرا و ديانت» ضبط شده است.
12) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۵۱.
13) .حجر (۱۵): ۹.
14) .مؤمنون (۲۳): ۹۹.
15) .نمل (۲۷): ۱۶.
16) .بقره (۲): ۱۹۹.
17) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۹.
18) .نور (۲۴): ۱۱.
19) .نور (۲۴): ۱۹.
20) .حجرات (۴۹): ۶.
21) .توبه (۹): ۱۰۸.
22) .توبه (۹): ۴۰.
23) .اين شعر در منقصت معاويه به جهت نفرين پيامبر بر او، به صورت مثل درآمده است. الغدير، ج ۱۱، ص ۹۰.
24) .كهف (۱۸): ۳۷.
25) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۵۳.
26) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۲.
27) .نور (۲۴): ۵۵ .
28) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۵۴.
. .
. .
. .
. .
۵۸ . «وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً...»
روض الجنان: ... برخاستندى كه بر مخيزاند و نماز كردندى مكناد، و ركوع كردند كه مكناد و سجود كردند كه مكناد. (1)۱۱۰۱. علامه شعرانى: از اين سه كلمه «مكناد» معلوم مىشود در دعا مفرد و جمع را مانند يكديگر استعمال مىكرد. (2)روض الجنان: ... خداى تعالى از گفتِ ايشان اين آيت بفرستاد و رد كرد برايشان اين آيت «وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَى اللّهِ» . (3)۱۱۰۲. علامه شعرانى: آيه در سوره فصّلت مكى است و تشريع اذان در مدينه بود. پس نزول آيه هنگام تشريع اذان به نظر صحيح نمىرسد مگر آنكه گوييم پيغمبر صلىاللهعليهوآلهدر آن هنگام اين آيه قرائت كرد. (4)روض الجنان: ... يا هذا، اين ناقوس بهايى است؟ (5)۱۱۰۳. علامه شعرانى: يعنى به قيمت مىفروشى. (6)روض الجنان: .... تا به آخر بانگ نماز مرا بياموخت، من ياد گرفتم، آنگه گفت: چون نماز نزديك رسد هم اين ببايد گفتن، جز كه به جاى خود قَدْ قامتِ الصَّلاة دو بار در افزود... . (7)۱۱۰۴. علامه شعرانى: در آن جايى كه اكنون مىگويند پيش از الله اكبر دوم. (8)روض الجنان: ... و اين خبر ضعيف مىآيد مرا و اگر درست باشد همانا رسول عليهالسلامبر خواب بعضى مردمان اعتماد نكرده باشد درين معنى تا بر وى وحى نيامده باشد، چون وحى آمده باشد آنگه كار بندد رسُول آن را. (9)۱۱۰۵. علامه شعرانى: يعنى بر فرضِ اينكه عبداللهِ زيد اين خواب ديده باشد، حضرت رسالت بر خواب او اعتماد نفرمود و دستور نداد تا وحى بر خود آن حضرت نازل گشت، آن گاه عمل كرد. و شايد حكمت در خواب عبداللهِ زيد آن بود كه مردم بدانند اظهار شهادت به رسالت خاتم انبيا در اذان هر روز از جانب پروردگار بوده است و به خواب مردى بيگانه آمده است و توهّم نكنند آن حضرت به محض ميل خود براى جاه ـ نعوذ بالله ـ اين دستور داد. (10)روض الجنان: ... و ايشان را بر بختيان نشانند... . ۱۱ ۱۱۰۶. علامه شعرانى: يعنى شتران بختى. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۹؛ در چاپ مشهد هر سه «مكناند» ضبط شده و در پاورقى «مكناد» آمده است.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۵۹.
3) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۹ ـ ۴۰. فصلت (۴۱): ۳۳.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۶۰.
5) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۹ـ۴۰.
6) .روض الجنان، ج ۷، ص ۴۰ ـ ۴۱.
7) .روض الجنان، ج ۷، ص ۴۱.
8) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۶۱.
9) .روض الجنان، ج ۷، ص ۴۲؛ در چاپ مشهد «نجيبانى» ضبط شده است.
10) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۶۲.
. .
۵۹ . «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّا إِلاّ أَنْ آمَنّا بِاللّهِ...»
روض الجنان: «يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّا...» ، عبداللهِ عبّاس گفت: سبب نزول آيت آن بود كه جماعتى جهودان بهنزديك رسول عليهالسلام آمد چون ياسر بن أَخطب و رافع بن ابى رافع و عازار و زيد و خالد و ازار و اسبع. (1)۱۱۰۷. علامه شعرانى: در بعض كتب نافع بن ابى نافع و غازى بن عمرو و زيد بن خالد و ازار و اسقع است. (2)
۶۰. «قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللّهِ...»
روض الجنان: و عون عقيلى و أبان بن تغلب* [خواند «وعُبّد الطاغوت» كركّع و سجّد و اين هر سه بناء جمع باشد و عبيد بن الحمير ]خواند: و اَعْبُدَ الّطاغوت مثلُ كَلْبٍ و أَكْلُبٍ. (3)۱۱۰۸. علامه شعرانى: ابان بن تغلب از اصحاب امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهماالسلاماست و از قاريان معروف و قولش حجت است. و اگر گويى: چرا به قرائت او نخوانيم؟ گويم: چون قرائت او براى ما به روايت متواتر ثابت نشده و نقل آحاد است و نقل آحاد در قرآن حجت نيست و قرآن مانند اصول دين است كه به خبر واحد ثابت نمىشود. (4)
.
۶۳. «لَوْلا يَنْهيهُم الرَّبّانِيّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِم الاْءِثْمَ...»
روض الجنان: ... در خبر است كه خداى تعالى وحى كرد به يُوشَع بن نون كه: من از قوم تو صد هزار آدمى را هلاك خواهم كردن، چهل هزار صالح و نيكان و شصت هزار بدان. يُوشع گفت: بار خدايا! دانم كه بدان مستحقّ هلاكند، نيكان را چرا هلاك خواهى كردن؟ گفت: ... براى آنكه ايشان براى خشم من خشم نگرفتند و به آن فاسقان مؤاكله و مشاربه و مخالطه كردند. (1)۱۱۰۹. علامه شعرانى: مردمان عهد ما را تنبيهى بزرگ است كه فاسقان بسيارند و مردم صالح از آنها پرهيز نمىكنند بلكه از معاشرت آنان فخر و مباهات دارند. و نهى از منكر آن است كه اگر بتواند فاسقان را به پند و موعظه به صلاح آورد و اگر نااميد باشد ترك معاشرت كند تا قبح عمل خود را بهتر بدانند. (2)
۶۴. «وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ...»
روض الجنان: ... بعضى ديگر گفتند: مراد جهودانند تنها و مراد آن مخالفت و عداوت است كه در ميان فرق جهودان است از عنانيان و اسمعنيان و ديگر طوايف... . (3)۱۱۱۰. علامه شعرانى: خوارزمى در مفاتيح العلوم گويد: از اصناف يهود يكى عنانيه است منسوبِ نعانى چنانكه در نسبت به مانى گويند: منانى. (4)
.
۶۷. «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»
روض الجنان: آيت در حقّ اميرالمؤمنين على آمد در حجّة الوداع چون رسول عليهالسلامبا ترسايان نجران مصالحه كرد بر دو هزار حلّه من حلل الاواقىّ... . (1)۱۱۱۱. علامه شعرانى: اهل سير گويند: پيغمبر صلىاللهعليهوآله با نصارا نجران پس از مباهله پيمان بست بر ذمه و جزيه كه هر سال هزار حلّه در صفر دهند و هزار حلّه در رجب و با هر حلّه يك اوقيه سيم. و در عبارت كتاب تصحيفى است. (2)روض الجنان: و آنچه حاصل كرده بود از حلّهها در اعدال بست. (3)۱۱۱۲. علامه شعرانى: در چند عدل. (4)روض الجنان: و حلّهها بستدم و در تنگها كردم. (5)۱۱۱۳. علامه شعرانى: تنگ عدل و جوال بار است. (6)روض الجنان: درختكى چند دوح بود. (7)۱۱۱۴. علامه شعرانى: «دوح» درخت تناور و بزرگ. (8)روض الجنان: ... و قوم را وعظ داد و زجر كرد، آنگه گفت: يا قوم نُعِيَتْ الىَّ نَفْسى وَقَد حانَ مِنّى خفوف منْ بينِ اَظْهُرِكُم... . (9)۱۱۱۵. علامه شعرانى: در نهايه ابن اثير گويد: در حديث «قد دنا منى خفوف من بين اظهركم» أي حركة و قرب ارتحال. (10)روض الجنان: [حارث بن نعمان گفت:] بار خدايا اگر اين كه محمّد مىگويد حق است و از نزديك تو است بر ما از آسمان سنگ ببار و يا ما را عذابى اليم از نزديك تو بيار. اين هنوز نگفته بود تمام كه سنگى آمد از آسمان و بر سر او آمد و او را بر جاى بكشت، و خداى تعالى اين آيت فرستاد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ* لِلْكافِرينَ ...» . (11)۱۱۱۶. علامه شعرانى: چون به اتفاق علما اين سوره (معارج) مكى است بايد روايت را حمل بر آن كرد كه تكرار نزول شد يا آنكه به مناسبت واقعهاى جبرئيل يا پيغمبر صلىاللهعليهوآلهآيه را تلاوت كردند. (12)روض الجنان: بار خدايا اگر تقصير يا تأخيرى افتد. (13)۱۱۱۷. علامه شعرانى: ما گوييم: اگر خداى ناكرده. (14)روض الجنان: ... يَوْمُ التّرديد و يَومُ التَّهديد، يومُ العِصْمَةِ لتَقرير العصمَةِ. (15)۱۱۱۸. علامه شعرانى: روزى كه خداوند درباره پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود «و الله يعصمك من الناس» ۱۶ براى مقرر داشتن عصمت براى على عليهالسلام كه از لوازم امامت او است. ۱۷
.
1) .روض الجنان، ج ۷، ص ۶۲.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۷۴.
3) .روض الجنان، ج ۷، ص ۶۳.
4) .روض الجنان، ج ۷، ص ۶۴.
5) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۷۶.
6) .روض الجنان، ج ۷، ص ۶۵.
7) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۷۷.
8) .روض الجنان، ج ۷، ص ۶۵؛ در چاپ مشهد «خفوق» ضبط شده است.
9) .روض الجنان، ج ۷، ص ۷۴.
10) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۸۳.
11) .روض الجنان، ج ۷، ص ۷۵.
12) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۸۴.
13) .روض الجنان، ج ۷، ص ۷۹.
14) .مائده (۵): ۶۷.
15) .روح الجنان، ج ۴، ص ۲۸۶.
. .
۷۲. «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ...»
روض الجنان: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا انَّ اللّهَ هُو المَسيحُ بنُ مَريَمَ» ؛ كافر شدند آنان كه گفتند: خداى معبود كه استحقاق عبادت دارد عيسى مريم است و بيان كرديم كه: «كُفر» جحود به دل باشد آن را كه واجب باشد كه به او اقرار دهند و از قبيل اعتقاد باشد و آن را به افعال جوارح هيچ تعلّق نيست. (1)۱۱۱۹. علامه شعرانى: مكرر در اين تفسير و كتب ديگر علما آمده است كه عمل به جوارح نه جزء ايمان است و نه جزء كفر. و مخالفت اهل حديث در اين معنى از جهت تدبّر نكردن ايشان است. (2)
۸۲ . «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا...»
روض الجنان: ... «وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً» و يابى نزديكترينِ ايشان را به دوستى مر مؤمنان را آنان كه گفتند ترسايانيم، و مراد به ترسايان خصوص است نه عموم، براى آنكه ترسايان با مسلمانان كمتر از جهودان دشمنى نكنند. (3)۱۱۲۰. علامه شعرانى: و در آيه فرمود: «لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى أَوْلِياءَ» (4)و فرمود: «لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ» (5). و شايد كسى گويد: زيان نصارا بر مسلمانان بيش از يهود است. گوييم: اين براى قدرت آنان است و ضعف طوائف ديگر و اگر يهود يا مشركان آن قدرت داشتند كه نصارا دارند بيش از آنان در آزار مسلمانان مىكوشيدند، چنانكه مىبينيم در بسيارى از بلاد مسلمانان كه خود نصارا متصدّى امر حكومتند بر مسلمانان آن اندازه سختگيرى نيست كه ملاحده و بىدينان را بر حكومت مىگمارند، اگر چه اين ملاحده از نسل مسلمانان باشند. (6)روض الجنان: و در خبر است كه: مبشّرى ديگر آمد عند اين و بشارت داد به ولادت حسن على رسول عليهالسلام آن را بشارتى ديگر شناخت و گفت: اَمْ بِولادَةِ شَبَّرْ... . (7)۱۱۲۱. علامه شعرانى: «شپر» به زبان عبرى به معنى نيكو است. (8)روض الجنان:... چون رسول عليهالسلام با مدينه آمد و امّ حبيبه را با خانه آورد، خبر به ابوسفيان رسيد و او اسلام نياورده بود شادمانه شد به اين خبر و گفت: ذاكَ الفَحلُ لا يُقْرَعُ اَنْفُهُ، او آن فحل است كه او را باز نزنند*. پس از مدّتى نزديك نجاشى نامهاى نوشت به رسول عليهالسلام و پسرش را ارهابن اصحمة بن الحر با شصت مرد از حبشه بفرستاد**... . (9)۱۱۲۲. علامه شعرانى: * عبارت مثلى است در فحل كريم كه او را نزنند. فحل لا يقدع أنفه أي لا يضرب. (10)۱۱۲۳. ** در بسيارى از كتب نام پدر أصحمه را أبحر نوشتهاند. ۱۱ روض الجنان: عروة بن الزّبير گفت: ترسايان انجيل ضايع كردند و آن را تغيير و تبديل كردند و ايشان پنج مرد بودند، چهار تغيير و تبديل كردند و آن: لوقاس و مرقوس و بلجيس و ميمنوس بود، و آنچه از ايشان بر حق بايستاد قسّيس نام بود. ۱۲ ۱۱۲۴. علامه شعرانى: دو كلمه اخير تصحيف «يوحنس» يعنى يوحنا و «متيوس» يعنى متى است. ۱۳
.
. .
۸۵ . «فَأَثابَهُمُ اللّهُ بِما قالُوا...»
روض الجنان: ... «بِما قالُوا» ، «ما» مصدرى است، أىْ اَثابَهُمُ اللّه بِقَوْلِهِمْ، «هُمْ» در محل مفعول اوّل است. (1)۱۱۲۵. علامه شعرانى: يعنى هم در فعل اثابهم نه در قولهم. (2)روض الجنان: عِكرِمه روايت كرد از عبداللهِ عبّاس كه گفت: مردى نزديك رسول آمد و گفت: يا رسول اللّه! من دوش، پارهاى گوشت بخوردم در ميانه شب مرا انتشار رنجه داشت، من گوشت بر خويشتن حرام كردم. (3)۱۱۲۶. علامه شعرانى: [انتشار] يعنى شهوت. (4)
۸۹ . «لا يُؤاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ فَكَفّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ...»
روض الجنان: طارَقْتُ النَّعْلَ. (5)۱۱۲۷. علامه شعرانى: «طارَقَ نَعلَيْه» يعنى يكى را روى ديگرى پوشيد. (6)روض الجنان:... امّا چون گويد: اَقْسَمْتُ اَوْ اُقْسِمُ اَوْ حَلَفْتُ يا چيزى كه لفظ سوگند باشد آنگه گويد من اين سوگند نخواستم او را بر آن تصديق كنند و آنچه ميان او و خدا باشد خداى با او كند آنچه از او داند. (7)۱۱۲۸. علامه شعرانى: اين حكم در آن سوگند است كه با حقوق دنيوى مردم مربوط نباشد، مانند سوگند در عبادات. اما در دعاوى و نزد قاضى چون سوگند خورد ادعاى خلاف ظاهر از او پذيرفته نيست. (8)روض الجنان: ظاهرستر. (9)۱۱۲۹. علامه شعرانى: ظاهرالصلاح. (10)روض الجنان:... و ابو حنيفه و اصحابش گفتند: كفّاره را سبب وجوب، حِنْث است تا حِنْث نباشد واجب نبود و فرق نكرد بينَ المالِ و النَّفس، و در زكات رواست كه پيش از آنكه واجب شود بدهند و در كفّاره روا نيست، و مالك در زكات روا نداشت. (11)۱۱۳۰. علامه شعرانى: در زكات برخلاف قاعده مستثنى است فقط در ماه دوازدهم كه هنوز سال تمام نشده زكات انعام و غلات را پيش از وجوب بدهند و در ساير واجبات شرعيه پيش از سبب كافى نيست. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۱۲.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۰۸.
3) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۱۶.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۱۰.
5) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۲۳.
6) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۱۵.
7) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۲۴.
8) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۲۸.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۱۸.
10) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۳۱.
11) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۲۰.
۹۰. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ...»
روض التنان: ... بهنزديك ما عبادت وَثَن كفر نيست، علامت كفر است، چه كفر از افعال غلوب باشد و افعال جوارح هيچ كفر نباشد... . (1)۱۱۳۱. علامه شعرانى: مكرر گذشت كه عمل جوارح نه از ايمان است و نه از كفر و مخالفت بعضى اهل حديث قابل اعتنا نيست. (2)روض الجنان: ... ذَهَبَ يَسْرَةً خِلاف يَمْنَةً. (3)۱۱۳۲. علامه شعرانى: يعنى به سوى چپ رفت بر خلاف يمنة؛ يعنى سوى راست. (4)
.
۹۳. «لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا...»
روض الجنان: ... اميرالمؤمنين گفت: هشتاد تازيانه، گفتند: چرا؟ گفت: لانَّ الشّاربَ اِذا شَرِبَ سَكَرَ وَاذا سَكَرَ هَذى و إذا هذى افْتَرى و حدُّ المُفْتَري ثَمانُونَ جَلْدةً؛ براى آنكه شارب چون خمر خورد مست شود و چون مست شود هذيان گويد و چون هذيان گويد فريه كند و چون فريه كند حدّ مفترى هشتاد تازيانه بود. (1)۱۱۳۳. علامه شعرانى: يعنى اگر بايد حدّ شرب را از قرآن استنباط كرد تناسب آن با حدّ فريه بيش از حد زنا است و در قرآن غير اين دو حد به تازيانه مذكور نيست. و مقصود آن نيست كه عمل هر كس منجر به چيزى تواند شد حدّ آن را بر او بايد زد، چنانكه گويند اگر مست شد شهوت بر او غالب شود و چون شهوت غالب شود فرق ميان محرم و بيگانه نگذارد، زنا كند، پس بر او حد زنا بايد زد. يا در خوردن گوشت خوك گوييم: غيرت از او برود و چون غيرت از او برود از هيچ سخن زشت باك ندارد و چون چنين شد قذف كند و بايد بر او حد قذف زد. و اينها هيچ يك صحيح نيست، زيرا بر معصيت نكرده حد ثابت نمىشود. اما صحابه متّفق بودند كه شارب خمر حدّى دارد كه بايد از قرآن استفاده گردد و آن يا ملحق به فريه است هشتاد تازيانه يا به زنا صد تازيانه. على عليهالسلام فرمود: به فريه نزديكتر است. (2)
۹۵. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاء مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ ... عَفَا اللّهُ عَمّا سَلَفَ وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ...»
روض الجنان: ... و آيت دليل است بر تحريم قتل صيد در حال احرام به حج و عمرهو در حرم و اين فايده اين است، و امّا قسمت سيوم خلاف نيست در آنكه مراد نيست در آيت و اگر چه از روى لغت محتمل است. (3)۱۱۳۴. علامه شعرانى: يعنى در لغت جايز است «أنتم حرم» بگويند و از آن دخول در ماه حرام خواهند اما اجماع است كه در ماه حرام كشتن صيد كفاره ندارد و حرام نيست. و اين از مواردى است كه به اجماع از ظاهر قرآن خارج شدند. (4)روض الجنان: «وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً...» ، مفسّران و فقها خلاف كردند در صفت آن عمد كه موجب جزا و كفّاره باشد در قتل صيد... . بعضى دگر گفتند مراد آن است كه: قصد كند به قتل صيد و او ذاكر باشد احرامش را حكم كنند بر او به كفّارت و نيز اگر خطا كند هم اين حكم كنند بر او كفّارت باشد و جزاء، و اين مذهب شافعى است و بيشتر فقها. (5)۱۱۳۵. علامه شعرانى: هم از ظاهر قرآن معلوم مىشود حكم جزاء خاص عمد است و آنكه سهوا صيد كند جزاء و كفاره بر وى ثابت نيست. و بيشتر فقها ميان عمد و خطا و نسيان فرق نگذاشتند و مذهب ما نيز همين است مگر آنكه قتل منسوب به وى نشود نه به مباشرت و نه به تسبيب. (6)روض الجنان: ... و هر كه شهروى* بكشد بر او برّه باشد از شير باز استاده و به چرا درآمده، و هر كه او موشى دشتى بكشد [يا هلوزكى]** يا خار پشتى يا سوسمارى بكشد يا چيزى كه به اين ماند به بزغاله فديه كند. (7)۱۱۳۶. علامه شعرانى: * «شهرو» را در لغت نيافتيم و فقهاى ما اين حكم را درباره كبك و دراج و مرغ سنگخوار كه نزد صيادان به با غرغره معروف است گفتهاند. وبايد شهرو يكى از اين مرغان باشد. (8)۱۱۳۷. ** «هلوزك» را در لغت نيافتيم و فقها اين حكم را در يربوع و قنفذ و ضب گفتند. و شايد هلوزك نوعى قنفذ است. (9)روض الجنان: در ساز و اُهُبّت گرفتن ايستاد. (10)۱۱۳۸. علامه شعرانى: يعنى مهيا شدن. (11)روض الجنان:... آنگه روزى اختيار كرد و مجمعى عظيم بساختند و يحيى اكثم را بياوردند و حاضر آمدند و مأمون بفرمود در برابر دستِ او براى محمّد بن على تقى دستى باز كردند. (12)۱۱۳۹. علامه شعرانى: «دست» در اينجا مسند و فراش است كه سلاطين و بزرگان بر آن نشينند. (13)روض الجنان:... چون زحمت پراكند شد و جمعيّت خفيفتر شد. (14)۱۱۴۰. علامه شعرانى: يعنى كثرت مردم كه مزاحمت يكديگر مىكردند. (15)روض الجنان: ... او را گفتم مسألهاى پرسيدم از عمر، او از عبدالرَّحمن عوف پرسيد، همانا ندانست اين مسأله، كسى برفت و او را بازگفت. نگاه كردم، مىآمد دَرّه بر گرفته و عَلاني بها و مرا به درّه بزد و گفت: در حرم صيد كشى و حاكم را در حكومت متّهم دارى... . (16)۱۱۴۱. علامه شعرانى: يعنى دره را بالاى سر من نگاه داشت و دره به جاى تازيانه عمربود و آن است كه عوام زمان ما «ترنا» مىگويند؛ يعنى جامه يا رسنِ تافته. (17)روض الجنان: «عَفَا اللّهُ عمّا سَلَفَ» در او دو قول گفتند ... قولى دگر آنكه: خداى تعالى عفو كرد آنچه در مقدّمه اسلام رفت «وَ مَنْ عادَ فَيَنْتَقِمُ اللّهُ مِنْهُ» ؛ و هر كه با سر آن شود، خداى تعالى از او انتقام كشد. خلاف كردند بر آنكه در معاد جزا باشد يا نه. ۱۸ ۱۱۴۲. علامه شعرانى: يعنى اگر بار دوم صيد كرد جزا دارد يا ندارد. ۱۹
.
1) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۴۲ ـ ۱۴۳.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۲۸.
3) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۴۵.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۳۰.
5) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۴۸؛ عبارت داخل قلاب در چاپ مشهد نيامده است.
6) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۳۲.
7) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۳۲.
8) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۵۱ـ۱۵۲.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۳۴.
10) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۵۴.
11) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۳۶.
12) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۵۶.
13) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۳۷.
14) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۵۹ـ۱۶۰.
15) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۳۹.
16) .روض الجنان، ج ۷، ص ۱۶۱.
17) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۴۰.
. .
. .
۹۶. «أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيّارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً...»
روض الجنان: و بعضى گفتند: آنچه در بَرّ حلال باشد، مثل آن در بحر حلال باشد، و مراد به بحر درياست و جمله آبها از جويها براى آنكه ماهى كه از جويها برآرند محرم را هم حلال باشد. (1)۱۱۴۳. علامه شعرانى: اين حكم دلالت مىكند بر اعتبار اجماع؛ زيرا كه نصّ قرآن دريا است و ماهى شط و نهر را شامل نمىشود، اما اجماع است بر آنكه ماهى نهر هم مانند ماهى بحر بر محرم حلال است. (2)روض الجنان: و بعضى فقها فرق كردند ميان آنكه در حال احرام صيد كند و آنچه صيد كند پيش از آنكه او احرام گرفته باشد، و بهنزديك ما جمله حرام باشد. (3)۱۱۴۴. علامه شعرانى: اگر صيد به معنى مصدرى باشد يعنى صيد كردن حرام است اما خوردن شكار را شامل نمىشود. و اگر صيد بر معنى مفعولى حمل شود ـ مانند خلق به معنى مخلوق و علم به معنى معلوم ـ خوردن حيوان شكار شده بر محرم حرام استمطلقا؛ اگر چه خود صيد نكرده باشد يا خودش يا ديگرى آن را در وقتى صيد كردند كه او مُحِل بود. و چون اطلاق صيد بر حيوان مجاز مشهور است. ۴
.
۹۷. «جَعَلَ اللّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنّاسِ...»
روض الجنان: ... و كعبه را براى ارتفاع و علوّش كعبه خواند لأنَّها اَعلى مَوْضِعٍ فِى الاَرْضِ؛ بلندتر جاست در زمين. (1)۱۱۴۵. علامه شعرانى: يعنى زمين اطراف خود مانند مسجد الحرام نه همه زمين مكه؛ زيرا كه كوه ابوقبيس از آن بلندتر است. (2)
۱۰۱. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤكُمْ...»
روض الجنان:... و در وزن اشياء چند قول گفتند: كِسائى گفت: وزن او افعال است، جز آن است كه صرف او بستدند تشبيهاً بِحَمْراء و صَفْراء... . (3)۱۱۴۶. علامه شعرانى: [صرف او بستدند:] منع صرف كنند. (4)
۱۰۳. «ما جَعَلَ اللّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصِيلَةٍ...»
روض الجنان:... و دليل ديگر بر آنكه مشركان مجبّر بودند، آن است كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرد كه ايشان خواهند گفتن: «سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ...» ؛اگر خداى خواستى ما شرك نياورديمى و نه پدران ما، و چيزى به آن حرام نكرديمى بدون او، در دگر آيت گفت: «وَقالَ الَّذين اشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دونه من شَىْءٍ نَحْنُ وَلا اباءُنا حَرَّمْنا مِنْ دونه من شَىْءٍ» . پس هم مشرك بودند همقَدَرى تا در حقّ ايشان اين مثل معنى محقّق شد كه: مَعَ كُفْره قَدَرىٌّ. (5)۱۱۴۷. علامه شعرانى: مَثَل است درباره كسى كه عيب بزرگى در او باشد و ديگرى آن را ناديده انگاشته، عيب كوچكتر را به روى او فراكشد. (6)
.
۱۰۵. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
روض الجنان: «اَنْفُسَكُمْ» ، نصب بر اِغراست. (1)۱۱۴۸. علامه شعرانى: «اغراء» به معنى تحريص است و در مورد اغراء لفظ را منصوب كنند به مفعوليتِ فعل مقدّر. (2)روض الجنان: ... قيس بن حازم روايت كند از بعضى صحابه كه او اين آيت بخواند و گفت: شما اين آيت مىخوانى و به جاى خود نمىنهى... . (3)۱۱۴۹. علامه شعرانى: يعنى بر معناى خود حمل نمىكنيد. (4)روض الجنان: ابُو ثَعْلبة الخُشَنّى گفت: رسول را عليهالسلام از ين آيت پرسيدم، گفت: امر معروف و نهى منكر مىكنيد تا آنگه كه بينيد كه مردمان دنيا بر دين بگزينند و در فرمان بخيل شدند و متابعت هواى نفس بر دست گرفتند و هر كس به رأى خود معجب و مستبد شدند، آنگه هر كسى حصّه نفس خود و آنچه به خاصّه او بازگردد نگاه داريد و عوامّ را رها كنيد به كار خود كه از پس شما روزگارى خواهد بودن كه ايّام صبر باشد، در آن ايّام هر كس كه به طاعت خداى عمل كند ضلال ديگران او را زيان ندارد، بل ضلال و هلاك او بر او باشد. (5)۱۱۵۰. علامه شعرانى: انسان در طبيعت خود چنان است كه مىخواهد مانند ديگر همنوعان خويش باشد و خلق و خوى معاشران را فراگيرد و اگر توانست مىكوشد تا ديگران را مانند خويش گرداند، اگر خود صالح باشد امر به معروف و نهى از منكر مىكند و اگر برخلاف اين باشد مانند مردم زمان ما سعى مىكند در ترويج منكرات تا از وحشت انفراد رهايى جويد. و نيك مرد ضعيف الرأى اگر از اصلاح ديگران عاجز شود خود مثل ديگران مىشود. به هر حال، اين آيه مناسب حال اينان است و خداوند تعالى آنان را تنبيه مىفرمايد كه اگر از پيشرفت مقاصد اهل ايمان مأيوس شوند خود را نبازند و تسليم كفار نشوند. بلكه بدانند اگر همه مردم كافر باشند آن يك مؤمن تنها در دنيا بايد به وظيفه خويش عمل كند و نگويد وقتى هيچ حكم اسلام رايج نيست من چرا خويش را مقيّد شمارم. (6)روض الجنان: كلبى گفت از ابوصالح از عبداللهِ عبّاس كه: رسول عليهالسلامنامه با اهل هجر نوشت و منذر بن ساوى التَميمىّ از قبل رسول عليهالسلام آن جا بود، گفت: دعوت كن ايشان را با اسلام، اگر قبول كنند، و الاّ جزيتى بر ايشان نه. او نامه رسول عليهالسلامعرضه كرد بر عرب، و جهودان و ترسايان و گورانى كه آن جا بودند... . (7)۱۱۵۱. علامه شعرانى: «گور» لغتى است در گبر، يعنى مجوس. و مراد از «هجر» قاعده بحرين و بحرين سواحل عربستان است از بصره تا عمان و مشتمل بر قطيف و احسا مىشود. و مردم آنجا گروهى عرب بودند و رئيس آنان منذربن ساوى نام داشت. مرزبان مجوس سبخت بود. علاء بن حضرمى از طرف رسول صلىاللهعليهوآله به ايشان نامه آورد و آنان اسلام قبول كردند با همه عرب اما يهود و نصارا و مجوس به شرايط ذمّه متعهد شدند. و اينكه فقها گويند اهل بحرين به طوع اسلام آوردند و زمين آنها مفتوح العنوة نيست مقصود فرمانداران و امراى آنان است كه مسلم و تسليم شدند نه همه مردم آن. (8)
.
. .
۱۰۶. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَأَصابَتْكُمْ مُصِيبَةُ الْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ فَيُقْسِمانِ بِاللّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللّهِ إِنّا إِذاً لَمِنَ الاْثِمِينَ»
روض الجنان: و بُدّيل مولى عمرو ابن العاص مسلمان بود و از جمله مهاجر بود و در كنيت پدرش خلاف كردند؛ كلبى گفت پدرش بُدَيل بن ابى ماريه بود. قتاده و ابن سيرين و عِكرِمه گفتند: ابن ابى ماريه، محمّد بن اسحاق گفت: ابن ابى مريم. (1)۱۱۵۲. علامه شعرانى: مريم و ماريه يكى است. ابن اسحاق آن را به مشهور نزد عرب ترجمه كرده است و كلبى كلمه را به همان اصطلاح عيسويان باقى گذاشته و در حقيقت اختلاف نيست. (2)روض الجنان: ... خلاف كردند كه كدام نماز است ـ بر سه قول: حسن بصرى گفت: نماز پيشين يا دگر. (3)۱۱۵۳. علامه شعرانى: يعنى مختار است حاكم بين نماز ظهر و عصر. (4)روض الجنان: مردى مسلمان را به دَقُوقا وفات نزديك رسيد. (5)۱۱۵۴. علامه شعرانى: جايى است بين اربل و بغداد. (6)روض الجنان: وَقَوْلُهُ «لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً» در او دو وجه گفتند: يكى آنكه مراد به «اشْتراء» معاوضه است براى آنكه در بيع و شِرى به معنى معاوضه باشد. (7)۱۱۵۵. علامه شعرانى: يعنى اشتراء به معنى فروختن هم استعمال كردهاند. (8)
.
۱۰۷. «فَإِنْ عُثِرَ عَلى أَنَّهُمَا اسْتَحَقّا إِثْماً فَاخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ...»
روض الجنان: از اهل مكه و اونان در او آويختند. (1)۱۱۵۶. علامه شعرانى: [اونان] يعنى ايشان. (2)روض الجنان: و اصلِ «عثار» شكرفيدن و افتادن باشد. (3)۱۱۵۷. علامه شعرانى: [شكرفيدن:] لغزش. (4)روض الجنان:... و در رفع «اَوْليان» چند قول گفتند: يكى آنكه: اسم مالَمْ يُسَمَّ فاعلُهُ است... . (5)۱۱۵۸. علامه شعرانى: در مجمع البيان گويد: اين آيه با آنكه پيش از اين گذشت از مشكلترين آيات قرآن است در اعراب و معنى و حكم و در هيچ يك از مظانّ تحقيق چيزى پرفايدهتر و عميقتر و جامعتر از آنچه خود در اينجا آوردم نيافتهام. و بالله التوفيق. (6)و هم در همان كتاب مجمع البيان از قول زجّاج آورده است كه دشوارترين مواضع قرآن در اعراب اين آيه است. (7)و نويسنده اين حواشى گويد: رسالهاى در دست دارم، توفيق اتمام آن را از خداوند مىخواهم در وجوه اعراب آيه و ترجيح هر يك بر ديگرى و فوايد فقهى كه از هر يك مستفاد مىگردد. و شرح اين موضع از تفسير به كار دانشمندان خردهبين مىآيد و بيشتر خوانندگان را از تفصيل آن ملالت افزون گردد. لذا از بيان آن خوددارى كرديم. ۸
.
۱۰۸. «ذلِكَ أَدْنى أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى وَجْهِها...»
روض الجنان: ... و اجماع علماست بر آنكه سورة المائده به آخر قرآن آمد هيچ از آن منسوخ نيست، و رسول عليهالسلام در خطبه حِجَّةُ الوَداعْ گفت: اِنَّ سُورَةَ المائِدَةِ مِنْ آخِرِ القُرانِ نُزولا فَأَحِلُّوا حَلالَها وَحَرِّمُوا حَرامَها، و آن كس كه گفت منسوخ است، گفت: براى آنكه در شرع هيچ جاى بر گواه سوگند نيست، اين آنگه بود كه از شرط گواه عدالت نبود چون فرود آمد: «وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ» ، اين حكم منسوخ شد و ذى* عدل نباشد و نه از گواهان پسنديده گوييم. امّا آنچه** گفتى از سوگند براى آن است كه ورثه مطّلع بر خيانت بر او دعوى خيانت كنند او مدّعى عَلَيْه شود. (1)۱۱۵۹. علامه شعرانى: * در عبارت كتاب حذفى است و معنى آنكه اگر از كسى سوگند خواهند نه گواه عادل است مطابق «وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ» و نه «مِمَّنْ تَرْضُونَ مِنَ الشُهَداء» يعنى گواه پسنديده. و آنكه عادل است ظنّ قوى و اطمينان به قول او حاصل مىشود و سوگند دادن او رنجى و دشوارى است كه گواهان را از اقدام به اين امر خير باز مىدارد. (2)۱۱۶۰. ** جواب آن كس است كه گويد آيه منسوخ گشت. و حاصل جواب آنكه سوگند دادن نه از جهت گواه بودنِ ايشان است، بلكه چون دعوى وصايت كردند و وارثان از آنان خيانتى ديدند و دعوى خيانت كردند و شاهد نداشتند، ناچار مدّعى عليه را سوگند بايد داد. و ديگر اين كه اين سوگند براى احتياط و خاصّ اهل ذمّه است كه نوعا اطمينان كامل از شهادت آنان حاصل نمىشود، چون طبعا انسان حقّ غير اهل ملت خود را واجب المراعات نمىداند واز ضررى كه به آنان متوجه شود باك ندارد. و چون در وصيت ضرورت اقتضا كرد، در اثبات و گواه توسعه داده شود؛ چون ميت محتضر برخلاف ساير معاملات و ساير مردم سالم وسيله تهيه گواه و شهود قوى و اسناد محكم ندارد. در شرع اسلام، براى توسعه گواه اهل ذمّه را مجاز شمرد و سوگند را مقرر فرمود. و اگر بر آنها دشوار باشد سوگند خوردن و امتناع كنند از قبول شهادت باكى نيست؛ زيرا كه اصل در نظاير آن است كه هيچ شهادت آنها قبول نشود و همين اندازه از وصيت واقع مىشود كافى است. ۳
.
۱۰۹. «يَوْمَ يَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ...»
روض الجنان: «يَوْمَ يَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ» ، در عامل نصب «يوم» دو قول گفتند، يكى آنكه: فعلى محذوف است و تقدير آن است كه «اُذْكُرُوا» و «اِحْذَرُوا»؛ ياد كنى و بترسى از روزى، قول سهام مغربى گفت... . (1)۱۱۶۱. علامه شعرانى: يعنى على بن حسين مغربى وزير عالم شيعى از احفاد نعمانى صاحب كتاب غيبت. (2)روض الجنان: «إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ...» ، عامل در اذ مقدّرى باشد، و التَّقدير: اُذْكُرْ اِذْ قالَ اللّه، و روا بود كه عامل در او «يَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ» باشد، و مثال او در كلام چنان باشد كه كسى گويد: وَرَدْنا بَلَدَ كذا و صَنَعْنا فيهِ و فَعَلْنا فَبَيْنا نَحْنُ اِذْ صاحَ بِكَ صائح فاَجَبْتَهُ وتَرَكَنى... . (3)۱۱۶۲. علامه شعرانى: در اين كلام مخاطب و متكلّم هر دو سفر كردند به شهرى و در آنجا وقتى به كارى مشغول بودند ناگهان كسى مخاطب را بخواند و او اجابت وى كرد و متكلّم را تنها گذاشت و بدين كلام آن را به ياد مخاطب مىآورد. (4)
.
۱۱۰. «إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ ... وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإذْنِى...»
روض الجنان: ... و طير، هم واحد باشد و هم جمع و هم جنس، آنكه گفت: جمع استگفت واحدش طاير است كَراكبٍ و رَكْب و ضائن و ضَأَن و آن كس كه گفت واحد است، گفت: جمعش اطيار و طيور باشد، مثل: قيل و اقيال و ذيل و اَذْيال* و بر فعول كَفَحْلٍ و فُحُولٍ و دَخل و دُخول و گفتند: اطيار جمع طاير باشد، كصاحِب و أصحاب و شاهد و أشْهاد**... . (1)۱۱۶۳. علامه شعرانى: * «قيل» شاهزاده است و «ذيل» دامن. (2)۱۱۶۴. ** يعنى اطيار دلالت ندارد بر آنكه طير مفرد است؛ چون گاهى وزن افعال جمع فاعل نيز مىآيد، پس شايد اطيار جمع طائر باشد. (3)روض الجنان: قوله: «وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ ...» ؛ عِكْرِمه گفت، دوازده مرد بودند: فطرس و يعفونس و بُخْنُس و اندرائيس و فيلس و تلما و منتا و توماس و يعقوب خلقانا و قداوسيس و قنانيا و تودس. (4)۱۱۶۵. علامه شعرانى: اسامى دوازده حوارى عيسى عليهالسلام چنين است: شمعون فطرس، يعقوب بن زبدى، يوحنا برادرش، اندرياس برادر فطرس، فيلبس، توما، متى، برتولما، يعقوب بن حلفيا، شمعون غيور، ليبوى ملقّب به تدى، يهوداى اسخريوطى، به طورى كه در كتب نصارا مضبوط است. (5)روض الجنان: ... و درست آن است كه گفتند: مائده فرود آمد براى آنكه ظاهر قرآن دليل آن مىكند، خداى تعالى گفت: «إِنِّي مُنَزِّلُها» ؛ من فرو فرستم آن را، و اين خبرى است مطلق و در اِخبار او تعالى خلاف نبود... . كعب الأحبار گفت: روز يك شنبه فرود آمد، براى آن ترسايان آن را عيد گرفتند. (6)۱۱۶۶. علامه شعرانى: و در كتب نصارا هم مذكور است كه مائده فرود آمد. (7)روض الجنان: ... اسحاق بن عبداللّه گفت: بعضى از آن بدزديدند و گفتند نبايد كه دگر فرود نيايد، خداى تعالى ايشان را مسخ كرد... . (8)۱۱۶۷. علامه شعرانى: يعنى مبادا كه ديگر فرود نيايد و ما گرسنه مانيم. (9)روض الجنان: كلبى و مُقاتل گفتند: چون ايشان از عيسى خوان خواستند، خداى تعالى گفت: بفرستم، و لكن شرط آن است كه هر كه ايمان نيارد او را عذابى سخت كنم... . عيسى عليهالسلام آن نانها پاره كرد و آن ماهيان پاره كرد و بر سر آن دعا كرد تا خداى تعالى بر آن بركت كرد. (10)۱۱۶۸. علامه شعرانى: بر اين روايت، اصل خوراك از آسمان نيامد، بلكه بركت از آسمان آمد و خوراك اندك نصيب مردم بسيار شد و همه سير شدند. و يكى از دوستان ما مردى ديد كه از چوب خشك آب بيرون آورد و به حدّى كه تخته زير آن را تر كرد و تأثير اوليا و اصحاب نفوس مقدسه در ماده عالم جسمانى خواه از بالا فرود آيد و خواه از زمين به در آيد ممكن است؛ چنانكه صورتها را تبديل كند. (11)روض الجنان: ... عيسى عليهالسلام وضوى نماز تازه كرد و نمازى دراز كرد و بسيارى بگريست. (12)۱۱۶۹. علامه شعرانى: امروز طهارت عبادى به نام وضو و مانند آن ميان نصارا معروف نيست و غير غسل تعميد از ايشان نشنيدهايم. (13)روض الجنان: و گروه گروه به مناوبه مىآمدندى. ۱۴ ۱۱۷۰. علامه شعرانى: «مناوبه»: نوبت به نوبت. ۱۵
.
1) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۰۲ ـ ۲۰۳.
2) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۶۷.
3) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۰۴ـ ۲۰۵.
4) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۶۹.
5) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۱۰.
6) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۷۳.
7) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۱۱.
8) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۱۲.
9) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۷۴.
10) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۱۳.
11) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۷۵.
12) .روض الجنان، ج ۷، ص ۲۱۴.
13) .روح الجنان، ج ۴، ص ۳۷۵.
. .
۱۱۷. «ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ ما أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ...»
روض الجنان: ... نبينى كه آن كس كه گويد: فُلان متوفّى است از اطلاق او هيچ مقبوض ندانند و نه نيز خفته جز مُرده. (1)۱۱۷۱. علامه شعرانى: يعنى از اطلاق اين كلام ذهن كسى به مقبوض نمىرود و به خفته هم نمىرود و غير مرده چيزى به ذهن نمىآيد. (2)روض الجنان: ... تو به چيزى حاضرى و بر همه چيزى گواى و رجوع معنى همه با عالمى باشد. ۳ ۱۱۷۲. علامه شعرانى: يعنى با صفت علم. ۴
.
سوره انعام«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
روض الجنان: انس مالك روايت كند كه رسول صلىاللهعليهوآله گفت: هيچ سورت بر من فرود نيامد به يك بار مگر سورة الأنعام و خداى تعالى مرا و شما را به اين سورت عزّى داد كه پس از آن ذلّ نبود، در اين سورت دحض* حجّتِ مشركان كرد و وعده داد، وعدهاى كه خلاف نكند. كعب الأحبار گفت: خداى تعالى افتتاح تورات به معنى اين آيت كرد** كه: «اَلْحَمدُ للّهِ الَّذى خَلَقَ السَّموات وَالاَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلماتِ والنّورَ ثمَّ الَّذين كَفَروا برَبّهِم يَعدِلُون» ، و ختمش به معنى اين آيت*** كرد: «وقُلِ الْحَمْدُ للّهِ الَّذى لمْ يَتَّخِذْ وَلَداً ولمْ يَكُن لَهُ شريكٌ فى المُلْكِ ولمْ يَكُنْ لَهُ ولىٌّ مِنَ الذُّلّ وَكَبّرْهُ تكبيراً» . (1)۱۱۷۳. علامه شعرانى: * «دحض» باطل و ويران كردن است و علت فضل اين سوره همين است كه حجت كفار را باطل كرد و چون در آيات آن تأمل كنى دانى كه بيشتر از ساير سورهها در ادله اصول دين احتجاج فرموده. و فضل اصول بر فروع و معقول بر منقول از اين روايات ظاهر مىشود. (2)۱۱۷۴. ** در آغاز تورات گويد كه در اول خداوند آسمانها و زمين را آفريد. (3)۱۱۷۵. *** وصيتهاى حضرت موسى عليهالسلام كه در آخر سفر تثنيه مذكور است، در معنى با اين آيه مطابق است. ۴ روض الجنان: رسول عليهالسلام گفت: سورة الانعام اَنْزَلَه كرد بر من دَفْعةً واحِدةً، به يكبار، در شيعت* او هفتاد هزار فرشته از آسمان بر زمين آمدند. ۵ ۱۱۷۶. علامه شعرانى: [در شيعت او:] در مشايعت او. ۶
.
۲. «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلاً...»
روض الجنان: «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ» ؛ او آن خداست كه بيافريد شما را از گل، يعنى پدر شما را كه آدم بود و اصل شما بود... . (1)۱۱۷۷. علامه شعرانى: حاجت به اين تأويل نيست؛ زيرا كه خداوند ما را هم از گل آفريد، چون بدن ما پرورده نبات و حيوان است و اينها پرورده از گل. بارى، هر چه در زمين است از اجزاى زمين آفريده شده و طين براى آن گفت كه آميخته به آب است و لازمِ هر زنده آميختگى با آب است. (2)روض الجنان: ... امّا حادث چنان بود مثلاً كه قدوم زيد مؤجَّل كنند به طلوع آفتاب، چون قدوم زيد معلوم نباشد و طلوع آفتاب معلوم بود، اين حادثى است معلّق به حادثى، و آنچه تقديرش حادث باشد و اگر چه بر حقيقت او حادث نبود* و چنان بود كه قدوم زيد مشروط كنند به انتفاى دخول عمرو در شهريا به انتفاى حيات شخصى، و اين امرى مجدّد باشد و حادث نبود بل در تقدير حادث بود، و معنى آنكه: اگر در وجود داشتى حادث بودى، پس چون چنين باشد اَجلِ دَيْن وقت وجوب قضايش باشد**، و اجل مرگ وقت حصول مرگ باشد... . (3)۱۱۷۸. علامه شعرانى: * يعنى اگر چيزى معلّق باشد به وجود چيز ديگر مانند آمدن زيد هنگام طلوع آفتاب، در اينجا طلوع آفتاب وقت است براى آمدن زيد و خود امرى حادث است. اما اگر چيزى معلّق باشد به نبودن چيزى ديگر مانند آمدن زيد به شرط نبودن عمرو، در اين صورت نبودن عمرو كه وقت آمدن زيد است حادث نيست بلكه از اول نبوده و گويند تقدير حدوث در آن مىكنند؛ يعنى اگر معنى وجودى بود حادث بود. (4)۱۱۷۹. ** اجل مسمّى وقتى است كه در آن وقت قضاى الهى بهوجود آن تعلّق گرفته است. (5)روض الجنان: ... و ابوالقاسم بلخىّ گفت: و بغداديان نيز گفتند: اجل دو است، يكى آنكه قتل در او حاصل شود، و يكى آنكه در معلوم باشد. (6)۱۱۸۰. علامه شعرانى: چنانكه عوام گويند، اجل دو قسم است: حتمى و معلّق. و ظاهر آن درست نيست مگر تأويل كنيم، چنانكه مؤلّف فرمود. ۷ روض الجنان: ... و جواب از اين آيت دوم آن است كه: اين را خداى تعالى بر مجاز اجل خواند، و كذلك قوله «وَ يُؤخِّرَكُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى» ، و قرآن از مجاز خالى نيست. ۸ ۱۱۸۱. علامه شعرانى: اشاره به ردّ قول عوام حشويه است كه گويند خدا و پيغمبر هرگز مجاز نمىگويند و هر چه بگويند حقيقت است. و اينان به غلط حقيقت در مقابل مجاز را با حقيقت در مقابل باطل اشتباه كردهاند. ۹
.
. .
۳. «...يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُ ما تَكْسِبُونَ»
روض الجنان:... آنگه گفت: برون آنكه اعراض مىكنند تكذيب مىكنند حق را و حق به دروغ مىدارند. و آن تكذيب از آن اعراض مىآيد كه چون نظر و تأمُّل نمىكنند... . (1)۱۱۸۲. علامه شعرانى: يعنى علت تكذيب ايشان اعراض ايشان است. (2)
۶. «...وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَيْهِمْ مِدْراراً وَ جَعَلْنَا الْأَنْهارَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمْ...»
روض الجنان: «وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَيْهِمْ مِدْراراً» ، حقيقت آسمان اين است كه ما از بالاى خود مىبينيم آنگه بر مقاربت ابر را سماء خوانند براى آنكه سموّى دارد... . (3)۱۱۸۳. علامه شعرانى: و آسمانى كه در باب علوم عقليه و حكما گويند و آن را مجراى كواكب يا محرّك آن دانند از معنى لغوى گرفته شده؛ زيرا كه اهل لغت براى چيز نديده و نفهميده لغت وضع نمىكنند و آسمان را براى جسم كبود مرئى بالاى سر قرار دادهاند. و جسمى كه حكما فلك گويند ديده نمىشود و اين كبودى هواى متراكم است نه آسمان و در حقيقت افلاك حكما رقيق و لطيف است و شفاف و بالاى اين جو. وچيزى مناسبتر از لفظ آسمان براى تعبير از آن نيافتند، آن را اختيار كردند. (4)
۱۲. «...قُلْ لِلّهِ كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ...»
روض الجنان: «كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» ؛ رحمت برخود نوشته است، يعنى حكم كرده است به آن برخود و واجب گردانيده. (5)۱۱۸۴. علامه شعرانى: چنانكه علماى شيعه گويند، لطف بر خدا واجب است؛ يعنى هر چه انسان را به طاعت نزديك كند و از معصيت دور دارد. (6)
.
۱۳. «وَ لَهُ ما سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ...»
روض الجنان:آنگه گفت: هر چه در شب و روز ساكن است يعنى هر چه شب و روز بر او مشتمل است... . (1)۱۱۸۵. علامه شعرانى: در تفسير «وَ لَهُ ما سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» . (2)
۱۴. «قُلْ أَ غَيْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّمواتِ وَالْأرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ...»
روض الجنان: «قُلْ أَ غَيْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا» ، كلبى گفت: سبب نزول آيت و آنكه پيش ازاين است آن بود كه كفّار قريش گفتند*: يا محمّد، ما مىدانيم كه تو را درويشى و حاجت بر اين داشته است تو از اين گفتن امساك كن كه ما مالهاى خود با تو مقاسمت كنيم، اندى** كه تو خدايان ما را بخوانى يا بپرستى، خداى تعالى اين آيتها فرستاد كه رسول مرا به مال مىفريبى... . (3)۱۱۸۶. علامه شعرانى: * اگر گويى: سوره انعام يك بار فرود آمد، پس چه معنى دارد براى هر آيه آن سبب نزول خاص گفتن؟ جواب آن است كه: شايد چند سبب نزول متوالى اتفاق افتاده و يك دفعه براى همه آنها يك سوره مشتمل بر مطالب ديگر هم فرود آمده باشد؛ چنانكه از عالمى چند مسأله استفتا كنند و متفرق و او يك باره جواب همه را در يك نامه بنويسد. (4)۱۱۸۷. ** «اندى» به معنى اميدوارى و باشد و شايد آمده است؛ يعنى مال خويش به تو دهيم، باشد كه تو هم خدايان ما را بخوانى. (5)
.
۱۷. «وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلاّ هُوَ...»
عبداللهِ عبّاس روايت كرد كه: رسول را عليهالسلام كِسْرى پارس شترى فرستاد به هديه. يك روز رسول عليهالسلام بر آن شتر نشسته بود و مرا رديف كرده در راه رو با من نگريد، مرا گفت: اى غلام! گفتم: لَبَّيك يا رسولَ اللّه. گفت: ... خداى را نگاه دار تا تو را نگاه دارد و خداى را نگاه دار تا در پيش خودش يابى و با خداى در راحت، آشنايى در افگن تا در شدّت تو را شناسد، و چون خواهى از خداى خواه، و چون يارىطلبى از او طلب. علم او برفت به هر چه بودنى هست، اگر خلايق جهد كنند تا تو را نفعى كنند كه خداى تعالى به آن قضا نكرده باشد تو را نتوانند، و اگر خواهند تا مضرّتى كنند به تو كه خداى تعالى آن بر تو نوشته نباشد نتوانند، اگر توانى تا صبر كنى با يقين به يك جاى بكن، و اگر نتوانى صبر كن كه صبر بر آنكه تو آن را كاره باشى آن را در او خيرى بسيار است، و بدان كه نصرت با صبر است و فرج با اندوه است و با دشخوارى خوارى است. (1)** ۱۱۸۸. علامه شعرانى: * شورِ دل و بى آرامى در انسان هميشه براى كارى است كه احتمال حصول آن بدهد و آنكه نوميد است آرام مىنشيند. و نيز آنكه يقين به حصول كارى دارد تشوير ندارد. پس مؤمن به قضاى الهى كه مىداند غيرِ حكمِ او واقع نخواهد شد به هر حال صبور است. و آنكه به قضا ايمان ندارد بايد بداند با فرض انكار قضا باز به صبر و تحمل و تفكر كار بهتر و نيكوتر بر آيد و به شتاب و به عجله چشم بصيرت بسته مىشود و راه چاره به روى انسان بسته مىگردد. (2)۱۱۸۹. ** با سختى آسانى است. ۳
.
۲۳. «ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّ أَنْ قالُوا وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكِينَ»
روض الجنان: ... و آن كس كه «واللّه ربّنا» خواند، لفظ «اللّه» را صفت «ربّ» كرد*، و آنكه به نصب خواند بر تقدير «اللّه» به حذف حرف قسم،** و «ربّنا» بدل باشد يا صفت... . (1)۱۱۹۰. علامه شعرانى: * يعنى صفت لفظ الله را رب كرد. (2)۱۱۹۱. ** يعنى واو را عاطفه گرفتند و حرف قسم او را مقدّر كردند و تقدير كردند، الله را منصوب به نزع خافض و بر اين تقدير «ربّنا» را تابع «الله» گرفتند. (3)
۲۴. «انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ...»
روض الجنان: ابن الاخشاد. (4)۱۱۹۲. علامه شعرانى: ابن اخشاد يكى از بزرگان معتزله است. (5)
۲۵. «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً...»
روض الجنان: ... «أَكِنَّة» ، جمع «كِنان» باشد و آن غطاء و پوشش باشد به مثال و معنى. (6)۱۱۹۳. علامه شعرانى: يعنى هم وزن آن وزن كنان است و هم معنى آن. ۷
.
۲۶. «وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ»
روض الجنان: ... و قولى دگر آن است كه: آيت در ابولهب آمد كه اگر مجمعى و موسمى حاضر بودى كسى خواستى كه رسول را ايذا كند يا طعن زند او رها نكردى و ذبّ و نهى كردى براى خويشى را و لكن خويشتن از او و ايمان دور داشتى و مخالفان در تفسير آوردهاند كه: آيت در شأن ابو طالب آمد كه او حمايت رسول كردى و مردم را از ايذاء او نهى كردى و به او ايمان نياوردى*، و در اين باب حديثى و شعرى متناقض روايت كنند. (1)۱۱۹۴. علامه شعرانى: اولاد عباس كه به خلافت رسيدند با اولاد ابوطالب كه آنها نيز پسر عمّان رسولند صلىاللهعليهوآله رقيب بودند از جهت نسب و نمىتوانستند رجحان خويش را در ذهن عامه خلق راسخ گردانند جز به اينكه گويند عباس عمّ پيغمبر كه جدّ ما بود مؤمن بود و آن عم كه جدّ طالبيان بود كافر از دنيا رفت، پس ما اولى باشيم به خلافت. و مردم هم كه از رموز سياست بىخبر بودند اين دعوى را باور كردند و جزء دين پذيرفتند با آنكه اعتقاد به كفر و ايمان اشخاص معيّن جزء اصول دين نيست. و بسيارند معاصران رسول صلىاللهعليهوآله كه در ايمان آنها ميان اهل سير خلاف است. (2)
۲۹. «وَ قالُوا إِنْ هِيَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ»
روض الجنان: در آيت دليل است بر اصحاب معارف... . (3)۱۱۹۵. علامه شعرانى: اصحاب معارف كسانى هستند كه مىگويند حقيقت بر همه روشن است و همه كس حق را مىداند الاّ آنكه جماعتى دانسته انكار مىكند و اين آيه ردّ ايشان است. (4)روض الجنان: «وَ قالُوا إِنْ هِيَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا» ، آنگه خبر داد از منكران بعث و نشور كه ايشان گفتند در دار دنيا... «وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ» ؛ و ما را بعثى و نشورى نخواهد بودن. اين آنگاه گفتند كه رسول عليهالسلام ايشان را به قيامت و بعث و نشور و عقاب دوزخ بترسانيد*، ايشان اين گفتار بگفتند از آن جا كه اعتقاد ايشان بود. (5)۱۱۹۶. علامه شعرانى: لازم نيست آن وقت گفته باشند؛ چون كه جماعتى از مردم هر عصر بدان معتقد بودند و دو اصل فلسفى است ميان مردم متداول: گروهى مادى غير همين موجودات جسمانى به عالم ديگر معتقد نيستند. و گروه ديگر گويند: غير اين عالم عالم ديگر هست اعلى و اشرف و موجودات آنجا غير محسوس و هر چيز در آنجا كامل و عالم و عاقل و لذات آن شديد و آلام آن هم در غايت شدت و انسان براى آن عالم آفريده شده است و در ايجاد او غرضى است يعنى غايتى نه براى زيستن در اين جهان و خوردن و بهره و تمتّع بردن از اينجا آفريده شده است. و قرآن و انبياى سلف و حكماى الهى مروّج اين طريقه دومند. (6)
.
۳۱. «...قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فِيها وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ...»
روض الجنان: سُدّى گفت و عمرو بن قيس كه: چون مؤمن از گور برخيزد، شخصى به استقبال او آيد با صورتى هر كدام نيكوتر و بوى هر كدام خوشتر... . (1)۱۱۹۷. علامه شعرانى: ما گوييم: هر چه نيكوتر و هر چه خوشتر. (2)
.
۳۵. «...وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْجاهِلِينَ»
روض الجنان: «وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدى» ؛ اگر خدا خواهد ايشان را جبر كند بر ايمان و به اكراه و قهر بر ايمان دارد، چه او قادر است بر اين، و لكن براى آن نمىكند كه حكمت مانع است از اين، و مثله قوله: «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ» (1)، و كذلك قوله: «وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها» (2). وامّا بر وجه ايثار و اختيار خداى تعالى مريد است ايمان* همه كافران را به دلالت آنكه آمر است به آن، و آمر لابد مريد باشد مأمور به را... . (3)۱۱۹۸. علامه شعرانى: خداوند انسان را آزاد و مختار آفريده است و آنان را نهى كرد از قهر و اجبار ديگران و جبّاران را نكوهش فرمود، مانند فرعون و نمرود كه اراده خود را بر بندگان خدا به قهر و اجبار تحميل مىكنند و فرمود كسى كه خود را به علامات جابرانه نشان كند مانند شرطى و عراف كه چون مردم آنها را ببينند بترسند، هرگز گناهشان آمرزيده نشود و در شب قدر كه رحمت خدا شامل همه گناهكاران مىشود شامل آنان نمىشود. و پيشرفت انبيا در مقابل جباران براى آن است كه استقلال و اختيار فردى را كه طبيعىِ بشر است ترويج مىكردند. پيشرفت دنيا و ترقى روح در آخرت براى كوشش افراد انسان است و اگر مقهور باشند مانند جمادات ساكن مىمانند و امانت الهى را كه عقل و فكر است به كار نمىبرند. از اين جهت، خودِ خداوند انسان را قهر بر ايمان نكرد و رسولان خويش را نفرمود قهر كنند. و اين مردم نادان كه از پيغمبر ما آيات قهر مىخواستند از غايت جهل مىپنداشتند خداى مانند جباران است كه اگر پيشرفت كارى خواهند آن را به قهر انجام مىدهند، و اگر خدا بخواهد مردم شراب نخورند شراب را نيافريند؛ چنانكه خيام گويد: انگور حلال خويش در خم كردمگو تلخ مكن خداى تا مى نخورمو ندانست اگر خداى قهر مىخواست انسان را از اول مانند ملائكه معصوم مىآفريد. و لكن اين نوع موجود مختار هم ماهيتى است مستحق وجود از خداى تعالى فيض مىطلبد. (4)روض الجنان:... «نَفَق» منفذى باشد در زمين كه گذرگاه دارد و منه النّافقاء لِجُحرِ اليَرْبُوع، و منه المُنافق لأنّهُ كاليَربُوع فى نَفَقاته لا يَدْرى من أىّ اَبْوابها يَخرُجُ. (5)۱۱۹۹. علامه شعرانى: «يربوع» موش دشتى است و خانه خود را چنان مىكند در چزمين كه دشمن بدو راه نبرد، چون سوراخها و نقبها و راههاى گوناگون در آن حفر مىكند و معلوم نيست براى بيگانه كه كدام به خانه او منتهى مىگردد. (6)
.
۳۷. «وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ قادِرٌ عَلى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ»
روض الجنان: «وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» ،... ابن كثير خواند: «يُنزِلَ» بتخفيف من الانزال، و ديگران بتثقيل من التَّنزيل. بعضى دگر گفتند: مراد آن است كه چرا آيتى نفرستد چنانكه پيغامبران مقدّم را بود از فَلْق دريا و يد بيضاء و احياى موْتى و مانند اين، حق تعالى گفت: قادرم، و لكن بيشتر ايشان نمىدانند. (1)۱۲۰۰. علامه شعرانى: نصارا و ملاحده به اين آيت و امثال اين تمسّك جسته گويند پيغمبر اسلام معجزه نداشت و غير قرآن دعوى اعجاز نكرد و آن همه احاديث در معجزات آن حضرت آمده مجعول دانند (خذ لهم الله) و ندانستند كه هر كس در وقتى جواب قومى را به نحوى مىدهد چنانكه علما گاه در جواب معاندى گويند: «از من مپرس كه من هيچ نمىدانم» و طبيبى درباره بيمار خودسر و نافرمان گويد: «من از علاج كردن عاجزم» و حضرت عيسى با آن همه معجزه كه اظهار كرد و در جواب يهود معاند گفت: «به شما هيچ معجزه نموده نخواهد شد مگر معجزه يونس پيغمبر كه سه روز در شكم ماهى رفت و زنده بيرون آمد» و اين سخن در انجيل نصارا مذكور است. (متى۱۶: ۴). و در آيات ديگر است كه خداوند به پيغمبر ما در سوره صافات معجزه داد. آيه ۱۴ و ۱۵ فرمايد: «وَ إِذا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ * وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِينٌ» (2)؛ درباره كفار مكه فرمايد: چون آيتى بينند استهزا كنند و گويند اينجادويى آشكار است و در همين سوره انعام (آيه ۱۲۴) گذشت: «وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤمِنَ حَتّى نُؤتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللّهِ اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ» (3)؛ يعنى چون آمد ايشان را معجزه گفتند ما ايمان نمىآوريم تا آنكه به خودِ ما داده شود آن وحى كه به پيغمبران خدا داده شد؛ يعنى وحى بر خود ما نازل شود. و خداوند در پاسخ فرمود: «اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ...» (4)؛ يعنى خداوند داناتر است كه رسالت خود را به كه واگذار كند. و آيات نبوت بسيار است كه در محل خود ذكر شده و اين بنده هم به قدر استطاعت در كتاب فارسى موسوم به راه سعادت نوشتهام. ۵
.
۵۰ . «قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ...»
روض الجنان: كافران از رسول درخواستند بر سبيل تحكّم و تعنّت كه: «لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ» ؛ چرا گنجى بر او فرونمى آيد، او از اين جواب داد كه: «قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللّهِ» گفتند: اگر پيغامبر است چرا غيب نمىداند او گفت من دعوى علم غيب نكردم. «وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ» ، گفتند: «ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ» (1)؛ چيست اين رسول را كه طعام مىخورد و در بازارها مىرود، او گفت: من نگفتم كه من فرشتهام طعام نخورم. «وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ» ، آنچه كار من است و اختصاص و مزيّت من است آن است كه وحى مىآيد به من، من آن را متابعت مىكنم. و در آيت و ظاهر و فحوى و معنى او اين نيست كه ثواب فرشته از ثواب او بيشتر است تا حكم كنند كه فرشته به از اوست، بل معنى آيت اين است كه بيان كرده شد، و با اين كه ما گفتيم در آيت شُبهَتى نماند كه مخالف به آن تمسّك كند. (2)۱۲۰۱. علامه شعرانى: اگر پيغمبر صلىاللهعليهوآله مالك خزائن الهى نيست فرشتگان هم مالك نيستند و اگر پيغمبر علم غيب از خود نمىداند مگر به تعليم الهى، فرشتگان هم چنين علم غيب نمىدانند مگر به تعليم خداوند. و اين كه فرمود: «وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ» دليل بر آن نيست كه ملك از او افضل باشد بلكه مىگويد من فرشته نيستم كه غذا نخورم. پس اينها هيچ يك دليل افضليت فرشتگان از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نيست. (3)
.
۵۲ . «وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداوةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ...»
روض الجنان:... حمزة بن عيسى گفت: من از حسن بصرى پرسيدم كه مراد به اين آيت قُصّاصند؟ گفت: حاشا، مراد آنانند كه نماز بامداد و نماز ديگر و نماز شام در جماعت بگزارند. (1)۱۲۰۲. علامه شعرانى: قُصّاص جماعتى بودند كه حكايت پيشينيان را با موعظه و پند مىآميختند و مردم را به اعمال صالحه ترغيب مىكردند. و اين عمل اگر آلوده به ريا و دروغ و ترويج اغراض امراى ظالم نباشد زشت نيست، وليكن در آن عهد معاويه و اخلاف وى مروّج آنان بودند و آنان را با حشويه اهل حديث به هم پيوسته در ضمن تظاهر به دين و تقوا بلكه به تقشّف و جمود، اغراض امرا را نيز انجام مىدانند. (2)روض الجنان:... تا ايشان با اينان پُژهان شدند و تمناى مثل حال ايشان كردند. (3)۱۲۰۳. علامه شعرانى: «پُژهان» به ضمّ اول بر وزن سلطان به معنى آرزو و خواهش دل و غبطه باشد. (4)
.
۵۳ . «وَ كَذلِكَ فَتَنّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَ هؤلاءِ مَنَّ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا...»
روض الجنان: ... از طريق مبالغه گفتند: مادر ما را براى مرگ زاده است و جهان براى خراب بنا كردهاند تا پندارى كه غرض در اين هر دو و اين دو كار بوده است و اين خارج نيست چون از اين بنخواهد گرديدن. پس اگر گويند: «لامِ» غرض است و لكن نه بر حقيقت، بر توسّع از اين وجه كه ما گفتيم تا مخالف را نرسد كه گويد «لام» عاقبت در كتب نحو و دركلام عرب نيامد، و اين وضعى است كه شما نهادى براى تقويم و اصلاح مذهب خود، پس بر اين وجه كه ما گفتيم در اين اغراض بسته باشد. (1)۱۲۰۴. علامه شعرانى: مذهب ما عدل است و اين كه خداوند عالم مردم را به كفر و فسق اجبار نمىكند. و از اين آيه اگر لام غرض باشد خلاف مذهب ما معلوم مىگردد؛ چون خداوند آنان را امتحان كرد تا كفر گويند. و مؤلّف جواب داد: در كلام عرب، «لام» براى عاقبت نيز آمده است؛ يعنى خداوند آنها را امتحان فرمود، بدان انجاميد كه كفر گفتند. (2)روض الجنان: فرودان درويشان. (3)۱۲۰۵. علامه شعرانى: يعنى فقراى پست. (4)روض الجنان: معاوية بن قرّه روايت كند عن عائذ عمرو كه: روزى ما جماعتى نشسته بوديم، امير المؤمنين عليهالسلام بود و سلمان و بلال و صُهيب، أبوسفيان بگذشت، ما گفتيم: كى باشد كه شمشيرهاى خداى جاى خود بگيرد از گردن اين جبّار كه دشمن خداست. ابوبكر حاضر بود، گفت: اين سخن كه را مىگويى؟ گفتند: پير قريش و سيّد قريش را... . (5)۱۲۰۶. علامه شعرانى: اين در وقتى بود كه هنوز ابوسفيان اظهار ايمان نكرده بود و هنوز هجرت به مدينه اتفاق نيفتاده؛ چون پس از اظهار اسلام ابوسفيان اين كلام نمىگفتند و اسلام او پس از فتح مكه و ذلت مشركين و مقهور گشتن ابوسفيان بود اما در آن هنگام سلمان حضور پيغمبر مشرّف نگشته. شايد ذكر نام او سهو باشد از راوى. و الله اعلم. ۶
.
۵۹ . «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ...»
روض الجنان: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ» ، واحدش «مِفْتَحْ» باشد و ابن سَمَيْقَع خواند: مَفاتيحُ الغَيْب جمع «مفتاح» يعنى از من توان شناختن و از من به آن توصّل توان كردن. «لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ» ؛ جز او كس نداند براى آنكه هر كه عالم به علم باشد آنچه داند از طريقى داند و چون به غيب طريق نباشد او را، غيب نداند. (1)۱۲۰۷. علامه شعرانى: عالم به علم باشد؛ يعنى صفت علم غير ذات او باشد و عارض بر ذات بر خلاف خداى تعالى كه عالم به علم نيست بلكه عالم بالذات است. (2)روض الجنان: ... عبد الله مسعود گفت: پيغامبر ما صلىاللهعليهوآله را همه چيز بدادند الاّ مفاتيح غيب. (3)۱۲۰۸. علامه شعرانى: چون هر چيز كه از ما پنهان است گويى در جايى خزانه كرده و درِ آن را بستهاند و اگر خواهيم بر آن آگاه شويم بايد به كليد در را گشوده، آنچه در خزانه است باز بينيم. از راه داشتن به غيب تعبير به كليد فرمود، و آنچه مردم براى اطلاع بر غيب به كار برند مانند نجوم و كهانت و رمل و آن را كليد غيب پندارند، صحيح نيست. (4)روض الجنان: از صادق عليهالسلام روايت كردند كه: مراد به برگ افتاده سقط است كه از شكم مادر بيفگند و مراد به «حَبّه» در ظلمات زمين فرزند است تا در تاريكى رحم مادر، و مراد به «رطْب» آنچه از آن زنده ماند و بزايد و به «يابس» آنچه نيست شود يا بميرد و مراد به «كتاب» لوح محفوظ است بهنزديك بيشتر مفسّران. و بعضى دگر گفتند: كنايت است از عالِمىِ خداى تعالى. (5)۱۲۰۹. علامه شعرانى: انسان چون خواهد هر مطلبى را دانسته و بدان رجوع كند هر وقت خواهد در كتاب مىنويسد. و اين لفظ كنايه از فراموش نشدن و ترك نكردن است. (6)
.
۶۲. «ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ»
روض الجنان: «ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّهِ» ؛ پس ايشان را رد كنند با خداى يعنى با جايى كه در آن جا كس را حكمى نبود جز او را. (1)۱۲۱۰. علامه شعرانى: اين لفظ در قرآن كريم مكرر مىآيد كه مرگ بازگشت به خداست و اين تفسير و توجيه ازمؤلّف و غير او هم مكرر آمده است. و ظاهر سخن اندكى زننده است و اگر يكى از حكما اين سخن گفته بود بر او طعنها مىزدند، اما بر مفسرين تهمتى نيست. و حق آن است كه نه در دنيا غير خدا حكمى دارد و نه در آخرت: ولا يجرى فى ملكه الا ما يشاء. (2)و مراد آن است كه در عالم ماده و جسمانى مردم گمان مىكنند مؤثرى غير خدا موجود است و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك را مؤثر مىشمارند. اما در آخرت حقيقت ظاهر است و همه مىبينند چيزى غير او نيست، هر چند در حقيقت در هيچ عالمى غير خدا حكمى ندارد. (3)۷۰.» ...وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيٌّ...» . روض الجنان: «وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ» ؛ و ياد ده ايشان را آنكه هر نفسى را به عمل خود گرو كنند، و بعضى اهل معانى گفتند معنى آن است كه: وَذَكّر بهِ لئلاّ تُبْسَلَ نَفْسٌ؛ و ياد كن و تذكير كن تا ابسال نكنند هر نفسى را به آنچه كرده باشد چنانكه گفت: «يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا» (4)؛ خداى بيان مىكند شما را تا گمراه نشويد و اگر حمل آيت بر ظاهر كنند معنى مستقيم باشد و به اين تعسّف حاجت نيست، امّا در آيت كه به استشهاد آورد جز چنان نشايد. (5)۱۲۱۱. علامه شعرانى: چون نمىتوان گفت خدا براى شما بيان مىكند تا گمراه بشويد، اما مىتوان گفت آنها را پند ده تا در گرو عمل زشت گرفتار نشوند. (6)
.
۷۳. «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ...»
روض الجنان: «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ» ؛ و او آن خداست كه آسمان و زمين آفريد به حق نه به باطل يعنى غرض او حكمت و صواب و صلاح خلق بود بعبث و لغو نيافريد و به باطل، چنانكه گفت: «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً» (1)و گفتهاند مراد آن است كه بيافريد آسمان و زمين به قولى حق و هو قوله: «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» (2)، و اين بر مجاز باشد براى آنكه اگر در اين طرف شبهتى باشد كه خداى گفت «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً» ، در آن طرف شبهه نباشد كه آسمان و زمين بر حقيقت نگفتند «اَتَيْنا طائِعِينَ» ، ولكن براى آنكه تأتّى آن و وجود آن عند ارادت فى اسرع مدّت بود تشبيه كرد آن را به آنكه خداوندى بندهاش را گويد: بيا. گويد: آمدم طايع و فرمان برنده تا مجبّر تمسّك نكند به اين قول و گويد اين قول دليل قدم قرآن كند* كه تفسير آن است كه ما گفتيم. (3)۱۲۱۲. علامه شعرانى: يعنى «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً» را كه عبارت قرآن است در هنگام خلق آسمان و زمين گفته است، پس قديم است؛ يعنى پيش از پيغمبر اكرم موجود بود. و مؤلّف جواب مىدهد كه اين لفظ قديم نيست بلكه امر خداوند تعالى به زمين و آسمان قديم است نه بدين كلمه. و از آن جواب ديگر هم توان داد كه تفصيل آن مناسب نيست. (4)
.
۷۵. «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالْأرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»
روض الجنان: ... و آن، آن است كه در اخبار آمد كه: خداى تعالى ابراهيم را بر صحرا بداشت و حجاب بر گرفت از پيش او درهاى آسمان برگشاد تا به زير عرش به او نمود و جاى او در بهشت با او نمود و حجاب زمينها برداشت و از زمين اوّل تا زمين هفتم با او نمود تا او عجايب آسمان و زمين بديد. (1)۱۲۱۳. علامه شعرانى: ملكوت كه مصطلح حكماى مسلمان است از اين اخبار گرفته شده؛ چون آن را بر عالمِ نامرئىِ غير جسمانى اطلاق كردهاند و آنچه ابراهيم ديد ديگران نديدند. پس عالم نامرئى است و با ملكوت لغوى به معنى سلطنت و قدرت از اين جهت مناسب است كه خداوند تعالى به واسطه فرشتگانِ عالمِ ملكوت حكم خويش را بر عالم جسمانى انفاذ مىكند. (2)روض الجنان: «وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ» ، ما ابراهيم را ملكوت آسمان و زمين بازنموديم تا مستدّل شود به آن بر خداى تعالى و از جمله موقنان و عالمان باشد. اگر گويند: بر اين اقوال كه گفتى، چگونه كرده باشد خداى را در نمودن با او؟ اگر حجابها بردارد ـ چنانكه عبارات مفسّران است ـ بايد كه ديگران بينند. دگر آنكه بعد مفرط پيش شما مانع است، جواب از اين چيست؟ گوييم جواب از اين آن است كه: ممتنع نبود كه خداى تعالى خروقى پديد آرد در آسمانها و زمينها و او را شعاعى قوى كند تا به قوّت شعاع از آن خروق نگاه كند و ببينند. (3)۱۲۱۴. علامه شعرانى: اين توجيه و تأويل مبنى بر آميختن مطالب الهى است با فلسفه مادى و صحيح آن است كه بگوييم: ديدن انبيا توقف بر سوراخ و شكاف و شعاع ندارد و نور نبوت از حجاب و مسافت و زمان مىگذرد. و اين در عالم ماده است كه مسافت و زمان و حجاب مانع ديدار است. (4)
.
۷۶. «فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي...»
روض الجنان: و در خبر است كه: چهار كس بر همه زمين مالك شدند، دو مؤمن و دو كافر، و امّا دو كافر: يكى نمرود بود و يكى بخت نصَّر. نمرود اوّل كس بود كه تاج بر سر نهاد و در زمين تجبّر كرد ... . و او را كاهنان و منجّمان بودند او را گفتند: در اين سال مولودى بزايد كه دين اهل زمين بگرداند و ملك تو بر دست او بشود، و هلاك تو بر دست او باشد. و بعضى دگر گفتند: اين كسانى گفتند* كه كتب انبياى پيشين خوانده بودند و در آن جا يافته بودند اين معنى. سُدّى گفت: نمرود شبى در خواب ديد كه ستاره بر آمد و چندان نور از او بتافت كه روشنايى آفتاب و ماه را غلبه كرد تا دراو هيچ نور نماند، او بترسيد و از خواب درآمد. معبّران را و كَهنه را بخواند و اين خواب از ايشان بپرسيد. ايشان گفتند: اين خواب دليل كندبر آنكه در زمين تو امسال مولودى بزايد كه ملك تو بر دست او بشود و هلاك تو و خانه تو به او باشد... . (1)** ۱۲۱۵. علامه شعرانى: * يعنى اين مطلب را كسانى گفتند كه از كتب انبيا خبر داشتند نه از منجّمين و كَهَنه. (2)۱۲۱۶. ** دين توحيد كه معتقَد ملّيين است از حضرت ابراهيم عليهالسلام بدانها رسيد. يهود و نصارا و مسلمانان به خداى ابراهيم معتقدند چنانكه ساير علوم و صنايع هر يك منسوب به بزرگى است و اختراع آن را به او نسبت مىدهند، گاهى معلوم و گاه مجهول. مثلاً تدوين علم منطق از ارسطو است، و تدوين هندسه از اقليدس صورى، و تدوين علم عروض از خليل، و اولين كس كه به حركت زمين معتقد شد فيثاغورس و اولين كس كه به جاذبه عمومى اجسام گفت به قول صاحب شرح الاسماء ثابت بن قرّه حرّانى، و اولين كس كه اجسام سماوى را مركب از عناصر پنداشت مانند زمين جابر بن حيان صوفى است، و اولين كس پس از جاهليت اولى كه خداى قادر مختار و عادل را به مردم شناسانيد و او را يگانه و با اراده و حكم و مجازات و ثواب و عقاب اثبات كرد حضرت ابراهيم عليهالسلام بود. (3)روض الجنان: ... چون به خانه آمد و مادر ابراهيم را بديد و پرسيد، مالك نبود. نتوانست جز كه مواقعه كند، مواقعه كرد و او به ابراهيم بار برگرفت. (4)۱۲۱۷. علامه شعرانى: [مالك نبود] يعنى اختيار از دست او بيرون رفت. (5)روض الجنان: چون وقت وضع بود، مادر ابراهيم در شب به صحرا برون شد و بار بنهاد و ابراهيم را در خرقه پيچيد و در شكافى نهاد در كوه و سنگى در پيش او نهاد و بيامد و پدر ابراهيم را خبر داد. آن جماعت نمرود را گفتند: آن مولود دوش از مادر بزاد. اگر اين روايت درست بود، اين گويندگان اين علم از كتب پيغامبران اوايل شناخته باشند، و الاّ در نجوم و كهانت اين معنى نباشد. (6)۱۲۱۸. علامه شعرانى: اهل نجوم به حدس و تخمين مطالبى مبهم و مجمل گويند؛ مثلاً احتمال ظهور كسى در مغرب. و اين گونه دقتها كه در اين روايت است و نظاير آن را به منجّمين نسبت مىدهند از خرافات عامه و افسانه قصّاصان است. اما در اخبار انبيا اين گونه تفصيل و دقت بسيار است. (7)روض الجنان: ... ابُورَوْق گفت: چون مادر او را بزاد در غار و پنهان كرد...، تا آنگاه كه بباليد و بزرگ شد. يك روز مادر پيش او بود، مادر را گفت: مَنْ ربّى؛ خداى من كيست؟ گفت: من. گفت: خداى تو كيست؟ گفت: پدرت. گفت: خداى پدرم كيست؟ گفت: من ندانم، پدرت داند. بيامد و پدرش را خبر داد. پدر بيامد و فرزند را بديد. ابراهيم عليهالسلام گفت: يا پدر! خداى من كيست؟ گفت: مادرت. گفت: خداى مادرم كيست؟ گفت: منم، گفت: خداى تو كيست؟ گفت: نمرود، گفت: نمرود كيست؟ گفت: پادشاهى است، گفت: همچون ماست؟ گفت: بلى، گفت: خداى او كيست؟ گفت خاموش. (8)۱۲۱۹. علامه شعرانى: فلاسفه امروز جهان در اينكه بشر چگونه به خدا راه برد و از كجا به وجود او معتقد شد سخنان بسيار دارند و هيچ يك به دليلى مؤيّد نيست و سخن بىدليل را از صاحبش نتوان پذيرفت. و موافق اخبار ما شناختن پروردگار عالم فطرى و غريزى است و امام عليهالسلام در روايتى آن را تشبيه به شناختن غذا و رغبت جفت به جفت و امثال آن فرموده، و نيز بالفطره هر كس از مرگ مىترسد هر چند مردن را ندانسته باشد. همچنين معرفت خدا در باطن و فطرت او است و انبيا و حكما اين فطرت را بيدار و به راه صحيح هدايت مىكنند و اگر هدايت آنان نبود اوهام فطرت انسان را به پرستش ماه و خورشيد و آتش و آب وادار مىكند. و هدايت انبيا مانند هدايت مادر است كه فطرت رضيع را به مكيدن شير از پستان وا مىدارد، و الاّ خود طفل هر چه يابد در دهن مىگذارد و مىمكد حتى انگشت خود را و از آن بهره نمىبرد. (9)روض الجنان: ... «رَأى كَوْكَباً» ، بعضى گفتند: كَوْكَباً مِنَ الكَواكب، ستاره ديد از جمله ستارگان... . و بعضى دگر مفسّران گفتند: اين سخن آنگه گفت كه در ميان مردمان آمد و با مردمان اختلاط كرد و بعضى مردم را ديد كه ستاره مىپرستيدند* اين براى آن گفت: «قالَ هذا رَبِّي» . اهل علم در آن خلاف كردند و آنكه مورد معنى او چيست؟ آنچه معتمد است آن است كه: ابراهيم عليهالسلام اين سخن در زمان مهلت نظر گفت و آنگه كه خداى را نشناخت و نظر نكرده بود براى آنكه ممكن نيست كه توان گفتن** كه خداى تعالى ابراهيم را عارف آفريد به خود... . ۱۰ ۱۲۲۰. علامه شعرانى: * مردم كلده كه ابراهيم عليهالسلام بدانجا بود ستاره مىپرستيدند و هر يك از سيارات هفتگانه را خالق يا ربّالنوع موجوداتى مىشناختند؛ مثلاً مريخ ربالنوع جنگ و مشترى خداى عدل و علم و عطارد رباالنوع وزرا و همچنين ساير كواكب، و آفتاب پادشاه همه. ۱۱۱۲۲۱. ** يعنى اگر خداى تعالى اين مقام به ابراهيم از آن داد كه او را عالم آفريد ديگر مردم مانند نمرود بر خدا اعتراض خواهند كرد كه تفضيل ابراهيم بر ما ظلم است: او را موحّد آفريدى موحّد شد و اگر ما را هم چنان مىآفريدى موحّد مىشديم. پس بايد ابراهيم عليهالسلام به فكر و كسب و نظر توحيد را دريافته باشد. ۱۲
.
. .
. .
. .
۷۸. «فَلَمّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ...»
روض الجنان: ... [آفتاب] به جِرم از همه مهتر و به نور از همه بيشتر و به قدر از همه بلندتر، گفت: تا به اين نيز دستى برآزمايم تا اين چه ذوق دارد «هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ» ، براى آن گفت «هذا» اگر چه آفتاب مؤنّث است ـ كه هنوز او را نشناخت، چه اگر او را شناختى نگفتى «هذا ربّى» آن خواست كه هذا الطّالِعُ ربّى*، اين بر آينده، خداى من است چون او نيز فرو شد و كبر جرم و علوّ قدر، او را حمايت نكرد از اين آفت بدانست كه هر چه از جنس او باشد از شكل او باشد مثل او باشد** از همه روى برگردانيد... . (1)۱۲۲۲. علامه شعرانى: * اين سخن صحيح نيست؛ چون شمس در زبان عربى مؤنث است و هذا هم در عربى اشاره به مذكر و حضرت ابراهيم عليهالسلام عين اين كلمات را نگفت بلكه ترجمه آنها را به زبان خود گفته بود. و در تفسير طبرى گويد: خداوند تعالى هذا گفت با آنكه شمس مؤنث است به اعتبار «هذا الطالع». (2)۱۲۲۳. ** گروهى از محدثين پندارند عقل را در دين به كار نبايد برد و اثبات حق تعالى و صفات او را از قول انبيا فرا بايد گرفت. و اهل كلام اين سخن را نمىپسندند، گويند تا خدا ثابت نشود و صفات او معلوم نگردد اصلاً نمىدانيم پيغمبران پيغمبرند و در گفتار خويش صادقند يا نه. و مؤلّف فرمايد: خودِ انبيا هم بايد معرفت و ايمانشان به خداوند تعالى به عقل باشد. به عقل او را بشناسند، آنگاه از روى عقل به صحت وحى الهى يقين حاصل كنند. و ما گوييم اگر نعوذ بالله بر كافرى ملحد كه خداى را نشناسد جبرئيل نازل گردد و جمله وحى بر وى قرائت كند آن را حمل بر مرضى خواهد كرد در خود و گويد خيالى باطل در گوش و چشم من متمثّل گشته. و ايمان انبيا به وحى و رسوخ آنان در احكام دليل آن است كه پيش از وحى نيز موحد كامل بودند. حضرت ابراهيم در خواب ديد فرزند خويش را مىكشد و از آن حكم وجوب فهميد و مصمم به انجام آن شد و اگر ديگرى بود خواب را دليل حكم الهى قرار نمىداد. (3)روض الجنان: «رَأى كَوْكَباً» ، حمزه و كِسائى و خَلَف و يحيى و كسائى راوى عن ابى بكر خواندند: «رءا» به كسر «را»* و اماله همزه، و در سوره هود: «رَأى أَيْدِيَهُمْ» (4)، و در سوره يوسف: «رَأى قَمِيصَهُ» (5)، و قوله: «رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ» ، (6)و در طه: «رَأى ناراً» (7)، و هم در اينجا: و در والنَّجم: «ما يَرى» (8)«لَقَدْ رَآهُ» (9)، اين هفت جايگاه** اينان به كسر «را» و اماله همزه خوانند. (10)۱۲۲۴. علامه شعرانى: * مقصود از كسر راء تلفظ به فتحه است با ميل به كسر چنانكه الف را در اماله مايل به يا تلفظ كنند. (11)۱۲۲۵. ** در اين هفت جاى پس از كلمه «رأى» اسم ظاهر است و حرف اوّل متحرك و در شش موضع پس از رأى اسم ظاهر است با حرف اوّل ساكن مانند «رأى القمر» «رأى الشمس» و در نه جايگاه ضمير است، مانند «رآك». و احكام هر سه قسم را بيان كرده است. (12)روض الجنان: ... و امّا كه اماله نكرد بر اصل خود رها كرد*، چون: دَعا و رَمى، و امّا آنكه اماله كرد گفت: كلمه مِنْ ذوات الياء است** و آنكه «را» را مكسور بكرد براى متابعت كسره اماله كرد، و آنكه «را» مكسور بكرد بى اماله گفت: براى آنكه فعل از باب فَعِل يَفْعلُ است چون كسره بر عين الفعل پيدا نشد بر «را» افگند*** كه حرفى صحيح بود. ۱۳ ۱۲۲۶. علامه شعرانى: * بيشتر قرّاء گويند اصل فتح است، يعنى اماله نكردن الف، و اماله كردن عارضى است و جائز و بعضى گويند هر دو اصل است. فتح لغت حجاز است و اماله لغت قبائل نجد و سخن مؤلّف مبنى بر قول اكثر است. و عاصم در هيچ كلمهاى از كلمات قرآن اماله نكرده است مگر در «مجريها» سوره هود، و كسائى بسيار اماله كرده است. و طريقه اماله را بايد به گوش از قارى ماهر شنيد و تمرين كرد و تعليم آن به وصف ممكن نيست. ۱۴ ۱۲۲۷. ** يعنى هر الف منقلب از ياء بايد اماله شود به مذهب كسائى. ۱۵ ۱۲۲۸. *** يعنى «راى يرى» از باب ضرب يضرب است و همزه محذوفه در يرى مكسور بوده است يراى. و چون همزه حذف شد با كسرهاش بايد كسره آن را به راء داد تا معلوم شود از چه باب است. و چون راء مكسور شد ناچار بايد الف منقلب به يا شود به تناسب با كسره راء. ۱۶
.
. .
۸۰ . «...وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إِلاّ أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً...»
روض الجنان: «وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ» ؛ و من نترسم از اين خدايان كه شما ايشان را معبود خود كردهايد بدون خداى براى آنكه امّا بُتان جماداتند كه نفع و مضرّتى نتوانند كردن و امّا ستارگانى اند كه ايشان را در ما اثرى نباشد و من به دليل افول و غروب ايشان كه مُحدَثاند و مخلوق. (1)۱۲۲۹. علامه شعرانى: استدلال از غروب كردن ستاره به اينكه حادث است و حادث مخلوق است به طريقه متكلّمين، آن است كه گويند: هر متحرك حالى دارد حادث و هر چه محلّ حوادث شود حادث است و تفصيل آن مناسب اينجا نيست. و مىتوان گفت كه حضرت ابراهيم عليهالسلام به غايب شدن كواكب استدلال كرد؛ چون اگر جسمى از جسمى غايب شود علم به آن ندارد و خداوند بايد عالم باشد در همه حال به همه مخلوقات، پس جسم نيست. (2)روض الجنان: ... «وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً» ؛ علم خداى من واسع است و فراخ بر همه چيزى. (3)۱۲۳۰. علامه شعرانى: يعنى خداوند من افول ندارد و غروب نمىكند، چون مجرّدات از جسم و جسمانى. ۴
.
۸۱ . «وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّهِ...»
روض الجنان: «وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ» ،... و در آيت دليل است: بر بطلان قول آنان كه ايشان گفتند: مناظره و محاجّه نبايد كردن* براى آنكه خداى تعالى از ابراهيم عليهالسلاماين معنى باز گفت و او را به اين مدح كرد. (1)۱۲۳۱. علامه شعرانى: قول جماعتى از حشويه اهل حديث است كه گويند علم كلام و تحصيل اصول دين به دليل و حجت عقلى موجب گمراهى است و دين را بايد از حديث و قرآن فراگرفت و عقل موجب گمراهى انسان است. (2)
.
۸۳ . «وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى قَوْمِهِ...»
روض الجنان: ... و دُرجْ از آن جاست كه آنچه در او بود چون درنورديده باشد از صيانت و پوشيدگى. (1)۱۲۳۲. علامه شعرانى: «درج» جعبه جواهر است. (2)روض الجنان:در خبر است كه: يك روز مأمون با علىّ بن موسى الرّضا نشسته بود، گفت: يابن رسول اللّه، دليلى توانى گفتن از كتاب خداى كه تو فرزند پيغامبرى از صلب او؟ گفت: بلى، گفت آيت مباهله نخواهم: «أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ» ، و آيت سُورت انعام نخواهم: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ» ، (3)گفت: آن نيارم، گفت: چيست؟ گفت: قوله تعالى: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ» ، (4)گفت: از كجا دليل مىكند اين آيت؟ گفت: چه گويى، اگر رسول خدا حاضر آيد و خطبه كند به تو دخترت را بخواهد به او دهى؟ گفت: چگونه ندهم، و باشد كه اين رغبت نكند، گفت: اگر از من خواهد مثلاً، من دختر ندهم به او، گفت: چرا؟ گفت: از آنكه دانى كه اجماع است كه فرزند زاده و دختر زاده بر مرد حرام باشد. (5)۱۲۳۳. علامه شعرانى: به ظاهر قرآن تمسّك كرد. به ضميمه اجماع و اين دليل بر حجيت اجماع است. (6)روض الجنان: «وَالْيَسَعَ» ، و هوَ الْيَسَع بن اخطور بن العجوز. حمزه و كسائى و خلف خواندند: والَّيْسَع. بتشديد «لام» و فتح «او» و سكون «يا» اينجا و در سوره ص، باقى قرّاء به سكون «لام» و فتح «يا»... ابو على فارسى گفت: الف و لام نه تعريف راست... . (7)۱۲۳۴. علامه شعرانى: در زبان عبرى الف لام «اليسع» جزء كلمه است و حرف تعريف نيست بلكه به معنى خدا است و اليسع يعنى خدا نجات مىدهد. اما قاعدهاى است در معرّب ساختن لغات غير عربى كه چون معرّب كنند الف لام جزء كلمه را مانند الف لام تعريف بيفكنند، مثل اسكندر كه در لغت يونانى الكسندر بود آن را الاسكندر كردند، با الف و لام معامله حرف تعريف كردند. واليسبن پايتخت پرتغال را اشبون ساختند. اليسع هم در عربى مركب از حرف زايده و يسع است چنانكه ابوعلى گفت اما در اصل لغت عبرى جزء كلمه بوده است. ۸
.
۹۱. «وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قالُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ...»
روض الجنان: محمّد بن اسحاق گفت: جماعتى جهودان بهنزديك رسول عليهالسلامآمدند و گفتند: يا اباالقاسم! كتابى نيارى از براى ما از آسمان چنانكه موسى الواح آورد ما را از نزديك خداى، خداى تعالى آيت فرستاد: «يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ» (1). يكى از جمله ايشان گفت: خداى تعالى بر هيچ آدمى هيچ كتاب نفرستاد، نه بر تو و و نه بر موسى و نه بر عيسى، خداىتعالى اين آيت فرستاد: «وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» حق تعالى گفت اين كافران و جهودان قدر نكردند خداى را حقِّ قدرش، يعنى او را نشناختند و ندانستند حقّ معرفتش. (2)۱۲۳۵. علامه شعرانى: گروهى با اقرار به خداوند تعالى مىگفتند مقام او در تنزيه از مراتب امكانى چنان بلند است كه بشر لايق نيست با او رابطه داشته باشد به وحى و نبوت. و اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بينونت خداوند از ممكنات به عزلت نيست، او با همه هست به قيوميت و نزديك به همه، و به هر كس از خود او نزديكتر با آنكه ذات او در مقام وجوب از ممكنات چنان دور است كه در وهم كسى نمىگنجد: «داخل في الأشياء لا كدخول شيء في شيء و خارج عنها لا كخروج شيء عن شيء». (3)
.
۹۲. «وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها...»
روض الجنان: و «امُّ القُرى» بلاخلاف مكّه است. و اُمّ اصل باشد يعنى أصلُ القُرى براى آنكه زمين از زير آن برون آورد خداى تعالى، و براى آن مكّه را تخصيص كرد كه كعبه در آن جاست و آن مقصد عالميان است براى حجّ و گفتند: براى آنش امّ القرى خواند كه اوّل شهرى كه مسكون شد در زمين آن بود كه آدم به او فرود آمد، و زجّاج گفت: براى آنكه اَعْظَم الارض شأناً آن عظمت شأن كه آن راست هيچ شهر را نيست. (1)۱۲۳۶. علامه شعرانى: خداوند تبارك و تعالى در جاى ديگر فرمود: ما اهل هيچ بلد را هلاك نكرديم مگر وقتى كه در اُمّ آنجا رسول فرستاديم: «وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى حَتّى يَبْعَثَ فِي أُمِّها رَسُولاً» (2). پس امّ القرى در قرآن اسم خاص مكه نيست هر شهر بزرگى كه توجه ساير شهرها بدان باشد امّ آن شهرها گويند به جاى پايتخت و «عاصمه» در زمان ما. و مكه را «امّ القرى» گفتند چون به منزلت پايتخت عربستان بود و چون پيغمبر آن را فتح كرد همه عرب مسخّر اسلام شدند چنانكه اگر پايتخت كشورى را بگيرند همه ملك را مسخّر كردهاند. (3)
.
۹۳. «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَوْ قالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ...»
روض الجنان: «وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ» ؛ و از آن كس كه او گويد من بيارم مانند آنكه خداى تعالى فرستاد از آسمان، گفتند: اين در عبداللّه بن سعد بن ابى سَرْح آمد و او قرشى بود و كاتب رسول عليهالسلام بود. چون وحى آمدى او نوشتى. رسول عليهالسلامبر او املا كردى، او به جاى «غَفُورٌ حَلِيمٌ» ، «عَليمٌ حكيمٌ» بنوشتى و به جاى «سَمِيعٌ عَلِيمٌ» ، «غفورٌ رحيمٌ» بنوشتى و مانند اين،* چون اين آيت فرود آمد: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ... * ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ» (1)، او را عجب آمد از تفصيل خلق آدمى، بر زبانش برفت: «فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ» (2). رسول عليهالسلامگفت: بنويس. او بنوشت به شكّ افتاد، با خود گفت: اگر محمّد در اين كه مىگويد صادق است، خود اين وحى كه بر او مىكنند بر من مىكنند، و اگر كاذب است مثل آنكه او مىگويد من نيز مىگويم،** مرتد شد، و با نزديك مشركان شد و گفت: احوال محمّد من نيك بدانستم. او بر من املا مىكردمى، من تغيير و تبديل مىكردمى و چنانكه خواستم نوشتم... . (3)۱۲۳۷. علامه شعرانى: * از اين سخن معلوم مىشود كه حضرت پيغمبر صلىاللهعليهوآله مانند هر املاكننده ديگر پس از نوشتن كاتب از او خواندن مىخواست و تا مرضى خاطر او نمىگشت منتشر نمىساخت و اجازه تعليم نمىداد و چند بار به آزمايش معلوم شد كاتب بعضى حروف را تغيير داده اگر پيغمبر صلىاللهعليهوآله آن را اصلاح نمىكرد امر به قرائت نمىفرمود. (4)۱۲۳۸. ** اين سخن بر فرض صحت روايت، دليل آن نمىشود كه كسى بتواند مانند قرآن بگويد چون «فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ» تنها بى آنكه به مطالب آيه متصل شود كلامى تام نيست و متّصف به بلاغت نمىشود. (5)روض الجنان: دستار خوان. (6)۱۲۳۹. علامه شعرانى: «دستار خوان» را عامه در زمان ما «جل قاب شوى» گويند. ۷
.
۹۵. «إِنَّ اللّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ...»
روض الجنان: آنگه بر سبيل تنبيه و تذكير و اقامت حجّت بر كافران گفت: «إِنَّ اللّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى» ، خداى معبود كه از او توقّع خير و روزى كنند خدايى است كه او در زير زمين دانه شكافد و استه ميوه، و براى آن تخصيص كرد اين را كه دست آدميان از آن دور باشد، و معلوم است به جارى مجراى ضرورت كه آن، كسى نمىكند جز خداى تعالى. (1)۱۲۴۰. علامه شعرانى: چون انسان در خلقت گياه و درخت ازدانه و هسته تأمّل كند داند كه فعل طبيعت بىشعور نيست بلكه خداوند حكيم كه بقاء نوع هر چيز را به اراده خويش از روى حكم و مصالح مقرر فرموده دانه را مىشكافد و غذاى او را تا ريشه محكم نكرده در خود دانه قرار داده است و پس از آن برگ و ريشه را در زمين و هوا پراكنده مىكند وقتى غذاى درون دانه تمام شود از بيرون ببالد و برآيد، و اين معنى «فلق» است. (2)روض الجنان: و «نوى» استه ميوه باشد كه از او درخت رويد، و هيچ قادر به قدرت اين نتواند كرد الاّ بالالَةِ والْمُماسَّةِ. (3)۱۲۴۱. علامه شعرانى: قادر به قدرت در مقابل قادر بالذات كسى است كه صفت قدرت او زايد بر ذات او مأخوذ از غير است. (4)روض الجنان: «تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ» ؛ از مرده زنده بيرون آرد... . قولى ديگر آن است كه از كافر مؤمن آرد و از مؤمن كافر آرد، و اين اقوال به استقصا در سوره آل عمران رفته است. ۵ ۱۲۴۲. علامه شعرانى: و هيچ يك مخالف ديگرى نيست. ۶
.
۹۶. «فالِقُ الاْءِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً...»
روض الجنان: «فالِقُ الاْءِصْباحِ» اىْ هُوَ فالقُ الاصباحِ؛ و اشكافنده صبح است، و آن خداست كه از ميان شب تاريك روزِ روشن بشكافد و اين نيز از جمله آن است كه دست و آلت قادر به قدرت به آن نرسد. (1)۱۲۴۳. علامه شعرانى: خلقت نور از عجائب است و فكر هيچ بشر تاكنون به كنه آن نرسيده و حقيقت آن را نيافته است، آن قدر دانستهايم كه حيات هر زنده و باليدن هر نبات و حيوان به نور است و حرارت و ساير قوا كه ملازم نور و متفرع بر او است، چون سرد و تاريك محض گردد همه چيز ساكن مىشود و مىميرد و هر موجود زنده را حدى از نور و حرارت بايد كمتر از آن يا بيشتر از آن هر دو هلاك آورد. منزّه است خداوندى كه هم سبب باليدن و نمو آفريد و هم موجب آسايش و آرامش. (2)روض الجنان: «حُسْبانَاً» ، اى بِحِسابٍ، يقالُ: حسبتُ الحِسابَ اَحْسُبُه حَسباً و حُسباناً و حسِبْتُ الشّيىء اذا ظَنَنْتَهُ اَحَسَبُهُ و أحسِبُه حُسباناً، و معنى آن است كه حق تعالى مىگويد: من آفتاب و ماه را در فلك خود مىگردانم به حساب نه به گزاف* تا آنچه آفتاب به سالى برد ماه به يك ماه. (3)۱۲۴۴. علامه شعرانى: حساب حركت افلاك و ماه و خورشيد در طول و عرض و تعديلات و اختلاف چنان دقيق است كه از چند هزار سال پيش تاكنون منجمان در آن اندك تخلفى نيافتند، «كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى» (4)قمر در بيست و نه روزه و ۱۲ ساعت و ۴۴ دقيقه و سى ثانيه يك دوره ماه قمرى را طى مىكند و چند هزار سال است بدين اندازه بوده و در هر ماه در جاى معين تند مىرود و در جاى معين كند مىشود و به حساب معين به سمت الرأس نزديك و دور مىگردد و همچنين خورشيد و ساير كواكب. و اين چنانكه دليل توحيد و قدرت پروردگار است دليل بر نبوت خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله و صحت قرآن نيز مىباشد چون اين نكته را عامه مردم زمان ما هم نمىدانند و اعراب جاهليت در آن عهد البته آن را در نيافته بودند. (5)روض الجنان: ... آنگه هم بر آن جمله كه در اوّل كردم به آخر هم آن وعده كردم اگر چه شب دراز است و ظلمت متكاثف است نوميد مشو كه هر شبى را روزى باشد و هر ظلمتى را ضيايى به دنبال بود و هر غسقى را فلقى بر اثر باشد و هر رنجى را راحتى. انّ الفرجَ معَ الكَرب، «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً» (6)، و ليكن تا سخت نشود بنشود*. اشتَدّى ازمَةُ تَنفرِجى، اى سختى سخت شو تا بشوى**. (7)۱۲۴۵. علامه شعرانى: * شدنِ دوم به معنى رفتن است در هر دو جمله: كار تا سخت نشود از ميان نرود يا سخت شو تا از ميان بروى. (8)۱۲۴۶. ** چون حوادث روزگار به غايتِ سختى رسد و نزديك آن شود كه جان و دل را بگدازد و بلا بزرگ شود و شكيبايى اندك و كار به نهايت رسد، فرج نزديك شود. (9)روض الجنان: مىرزد. (10)۱۲۴۷. علامه شعرانى: رزد از رزيدن به معنى رنگ كردن و رنگ رز هم از اين مشتق است يعنى رنگ رزنده. (11)
.
1) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۸۴.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۲.
3) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۸۵؛ در چاپ مشهد «بحسبان» ضبط شده است.
4) .رعد (۱۳): ۲.
5) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۳.
6) .انشراح (۹۴): ۵ .
7) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۸۶.
8) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۴.
9) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۴.
10) .روض الجنان، ج ۷، ص ۳۸۸.
11) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۵.
. .
۹۸. «وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ...»
روض الجنان: «وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ» او آن خداست كه بيافريد شما را از يك نفس يعنى آدم عليهالسلام «فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ» ... . و در معنى «مستقرّ» و «مستودعْ»، مفسّران خلاف كردند عبداللّهِ مسعود گفت: بهرى مستقرّند يا بهرى را مستقرّى است در رحم مادر تا به وقت زادن و ايشان را مستودعى است جايى كه ايشان را به وديعه آن جا بنهند از گور تا به روز قيامت*، يقال: قرَّ فى المكانِ و السْتقرَّ واَودعته مكانَ كذا واستودَعْتُهُ، پس مكان باشد و مستودع هم مكان باشد هم مفعول، و مقسم** گفت: «مستقر» مأواى مرد باشد و مستودع آنجا كه بميرد. سعيدِ جبير گفت: مستقر شكم مادر است و مستودع صلب پدر است او را به وديعت به صلب پدر دادند تا مدّتى آن جا بباشد و به وقت مطالبت به رحم مادر درآيد، در او قرار گيرد تا به وقت خود، آنگه جايگاه بدل كند و به زمين آيد، آن مستقرّى ديگر است او را مدّتى آن جا بماند آنگه به مستودع لحد آيد، آن جا قرار كند ويعتِ او باشد تا به وقت بعث. آنگه از آن جاش برانگيزند***... . (1)۱۲۴۸. علامه شعرانى: * تعبيرى است از استقرار عالم برزخ تا زنده شدن بار ديگر وگرنه بدن هيچ ميت در گور نمىماند تا قيامت و اگر بماند بسيار نادر است. (2)۱۲۴۹. ** مقسم از اصحاب و ملازمين ابن عباس است. ۳ ۱۲۵۰. *** چنانكه گفتيم اندك از مردم در قبور مىمانند و نوعاً بعث از قبر كنايه از زنده شده است. ۴
.
۱۰۱. «بَدِيعُ السَّمواتِ وَالْأرْضِ أَنّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ...»
روض الجنان: «بَدِيعُ السَّمواتِ وَالْأرْضِ» ، حق تعالى وصف كرد خويشتن را به آنكه آفريننده آسمان و زمين است و در وجود آرنده... . و «ابداع»، ابتداى فعل كردن باشد بى آنكه اقتدا كند در آن به كسى، و كذلك الابتداعُ الابتداءُ و هو منَ الابدالِ، كالمَدْحِ و المَدْهِ و معنى آن است كه: خداى تعالى اين فعل بر وجه اختراع كرد و مخترع فعلى بود كه بكنند نه به قدرت و نه در محلِّ قدرت و اين قادر الذات تواند كردن. (1)۱۲۵۱. علامه شعرانى: قادر به قدرت آن است كه صفت قدرت عين ذات او نباشد و مخترع كسى است كه قدرت عين ذات او باشد و در خارج از ذات خود تصرّف كند. (2)
۱۰۳. «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ...»
روض الجنان: «ادراك» به معنى نضج باشد. (3)۱۲۵۲. علامه شعرانى: يعنى پخته شدن و رسيدن. (4)روض الجنان: امّا براى آنكه ميل را تخصيص كرد و آن را به چشم بسته است. (5)۱۲۵۳. علامه شعرانى: ميل با چشم نسبت دارد. جبّاران قديم چشم مقصّران را به ميل گرم كرده، كور مىكردند و گروهى را بدين علت مكحول گويند. (6)روض الجنان: ... همچنين در آيت ما نفى ادراك بصر كرد از خود بر سبيل تمدّح و مدح راجع با ذات او در اثباتش نقص باشد در جميع احوال، اگر در دنيا گويد و اگر در آخرت* اگر گويند نه مشارك است در نفى تعلّق ادراك به او** او را بسيارى از اعراض و معدومات، بايد تا ايشان نيز ممدوح باشند. (7)۱۲۵۴. علامه شعرانى: * چون اشاعره گويند خداى تعالى را در آخرت مىتوان ديد اما در دنيا نمىتوان. ۸ ۱۲۵۵. ** يعنى بسيارى از اعراض ديده نمىشوند مانند بوى و صوت و طعم و همچنين معدومات ديده نمىشوند و اگر ديده نشدن صفت مدح باشد بايد همه اينها با خدا مشترك باشند در ممدوحيت جواب. آن است كه اينها ديده نمىشوند و خود هم چيزى نمىبينند اما خداوند همه را مىبيند و كسى او را نمىبيند. ۹
.
۱۰۵. «وَ كَذلِكَ نُصَرِّفُ الاْياتِ...»
روض الجنان: رُمّانى گفت: تصريف، اجراء معنى داير باشد در معانى متعاقب. (1)۱۲۵۶. علامه شعرانى: معنى كه دور مىزند آن است كه تغيير مىپذيرد و به چند گونه مىآيد. (2)
.
۱۰۶. «اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...»
روض الجنان: و منهُ قولُ عَنْتَره: وَاَعْرَضَتِ اليَمامَةُ وَاشْمَخَرَّتْ. (1)۱۲۵۷. علامه شعرانى: سهو است از مؤلّف يا تصحيف ناسخ. و اين بيت از عمرو بن كلثوم است نه عنتره و تمام اين مصرع «كأسياف بأيدي مصلتينا» (2)؛ يعنى يمامه پديد آمد و كوهها سر بر افراخت مانند شمشيرها در دست كسانى كه آنها را از نيام بيرون كشند. (3)
۱۰۷. «وَ لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً...»
روض الجنان: «وَ لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكُوا» خداى تعالى گفت: اگر خداى خواستى ايشان مشرك نبودندى. اگر گويند: بهنزديك شما اراده تعلّق به نفى ندارد بل به چيزى تعلّق دارد كه حدوثش صحيح باشد، حكم اين آيت چگونه باشد؟ جواب گوييم: مراد آن است كه ايشان را به قهر اگر خواهد برايمان دارد، پس متعلّق ارادت در آيت محذوف است و آن حمل ايشان است بر ايمان بر سبيل قهر و الجاء، و اين ارادت لابد محمول باشد بر اين وجه از آن جا كه به ادلّه درست شده است كه خداى تعالى از كافران مريد ايمان است بر سبيل اختيار، از آن جا كه امر كرده است ايشان را به ايمان، و امر امر نشود بى ارادت آمر مأمور به را، پس چون بروجه اختيار لابد مريد باشد اين را* حمل بر مشيّت قسر و الجاء بايدكردن. (4)۱۲۵۸. علامه شعرانى: يعنى لابد خداوند خواسته است كه هيچ كس مشرك نباشد اما به اختيار خواسته است نه به جبر و اگر مىخواست مردم را به جبر به توحيد وادار كند هيچ كس مشرك نمىشد. (5)
.
۱۰۹. «...قُلْ إِنَّمَا الاْياتُ عِنْدَ اللّهِ وَ ما يُشْعِرُكُمْ أَنَّها إِذا جاءَتْ لا يُؤمِنُونَ»
روض الجنان: آنگه گفت: «وَ ما يُشْعِرُكُمْ» ، أىْ ما يُعلِمُكم، چنانكه ما گوييم: تو چه دانى و در حرف اُبَىّ آن است كه: وَما اَدْرَيكُمْ. (1)۱۲۵۹. علامه شعرانى: يعنى در قرائت اُبىّ بن كعب به جاى «ما يشعركم» آمده است «ما أدريكم». (2)
۱۱۱. «وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ... ما كانُوا لِيُؤمِنُوا إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ...»
روض الجنان: و اين آيت دليل مىكند بر آنكه خداى مريد است به اراده محدث براى آنكه استثناء دليل اين مىكند، نبينى كه چون كسى گويد: لا اَفْعَلُ ذلِكَ اِلاّ اَنْ تَفْعَلَ؛ من اين كار نكنم تا تو نكنى به هر حال آنچه موقوف باشد بر محدث قديم نتواند بودن، پس ايمان ايشان نيست و در وجود موقوف است بر ارادت خداى اگر در وجود آيد به اراده او باشد... . (3)۱۲۶۰. علامه شعرانى: يعنى اراده خداوند تعالى حادث است براى آنكه ايمان آنها كه فعلانى است اگر موجود شود حادث خواهد بود و متوقف بر اراده حق و چيزى كه حادث متوقف بر او باشد البته حادث است و مقصود از اين اراده آن است كه فعل پس از آن بى فاصله حادث شود. و در اصطلاح متكلمين اراده در معنى ديگر هم استعمال كردهاند و آن علم به اصلح و قديم باشد و از محل نزاع خارج است. (4)
۱۱۲. «...يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً...»
روض الجنان: و «زُخْرُفَ الْقَوْلِ» ، سخن آراسته باشد، چنانكه ما گوييم سخنِ به نگار. و زخرف زينت باشد. (5)۱۲۶۱. علامه شعرانى: «نگار» نقش كردن است. (6)
.
۱۱۴. «... وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ...»
روض الجنان: «بِالْحَقِّ» در او دو قول گفتند: يكى آنكه آنچه در اوست حق و صدق است، و يكى آنكه: اَنْزَلَهُ بِالدَّلالَةِ وَالْبُرْهانِ. اگر گويند: چگونه روا باشد كه كافران را وصف كند به آنكه ايشان حق مىدانند، و آنكه حق داند مؤمن باشد، و احباط نگوى تا توانى گفتن كه پس از علم مرتد شود، گوييم از اين چند جواب است... . (1)۱۲۶۲. علامه شعرانى: معنى عبارت اين است كه معتقد به احباط باش تا بتوانى كفر بعد از اسلام را تصديق كنى و اگر به احباط معتقد نباشى بايد بگويى هيچ گاه مسلمان مرتد نمىشود؛ چون اگر مسلمان مرتد شود بايد ثواب مسلمانى او باطل شود و آن احباط است. و شيعه احباط را باطل مىداند و گويد ثواب مسلمانى هرگز باطل نمىشود. و اگر گويى: مسلمان كه مرتد شود اوّل ثواب مسلمانى به او مىدهند پس از آن بر كفر عذاب مىكند، گوييم: عذاب پس از ثواب در قيامت جايز نيست. (2)
۱۱۵. «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً...»
روض الجنان: ... و بهنزديك اهل لغت مهمل كلام باشد لِقَوْلِهِم: هذا كلامٌ لا فايِدَةَ فيه، وَ هذا كَلامٌ لَغْوٌ وهذا كلامْ مُهْمَلٌ، و بهنزديك متكلّمان حدِّ كلام گفتهايم كه: آن باشد كه نظم كنند آن را از دو حرف يا بيشتر از اين حروف معقوله چون در وجود آيد از كسى كه از او يا از قبيل او فايده صحيح بود. (3)۱۲۶۳. علامه شعرانى: به نظر مىرسد كه با معنى لغوى فرق ندارد؛ چون در لغت هم اداء يك حرف را تكلّم نگويند و چون كودك به يك حرف تكلّم كند مانند بب يا قق نگويند به سخن آمده اما وقتى دو حرف مختلف را توانست باهم تركيب كند گويند به سخن آمد مانند آب و حروف مد را به حساب نياورند و تكرار يك حرف را نيز اعتبار نكنند. و شهيد در مبحث صلات شرح لمعه گويد: اداى يك حرف معنى دار به قصد فهماندنْ معنى كلام است در عرف و لغت مانند ق در عربى (4)و نه ودو در فارسى. و اداى حروف را از طوطى و امثال آن تكلّم نگويند؛ چون از او و از قبيل او، افاده معنى، صحيح نيست. (5)
.
۱۱۶. «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ...»
روض الجنان: اصحاب معارف. (1)۱۲۶۴. علامه شعرانى: اصحاب معارف آنها را گويند كه همه چيز را براى همه كس معلوم دانند و آنكه انكار چيزى كند از عناد است و دانسته انكار كرده و به اين جهت هيچ كافر و مخطى را معذور ندانند. (2)
۱۱۸. «فَكُلُوا مِمّا ذُكِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ بِاياتِهِ مُؤمِنِينَ»
روض الجنان: گفتيم كه: ذبايح اصناف كفّار حرام است كه ايشان نام خداى نبرند، و اگر نام خداى برند بر حقيقت نه نام خداى برده باشند، و آن را كه نام خداى بر او نبرند به سهو و نسيان و كشنده مخالف حق نباشد و در عزم و نيّت او پيش از ذبح نام خداى باشد و اگر چه در وقت ذبح فراموش كند، آن ذبيحه حلال باشد جز كه به قصد رها كند.* و نيز از شرايط واجب آن است كه روى او به قبله كند، و ذبح جز به آهن يا به چيزى كه اوداج ببرد نشايد عند عدم آهن، و ذبح در گلو بايد و نحر در بالاى سينه عندَ الاختيار، امّا عند ضرورت روا باشد و اگر خلاف اين كند ذبيحه حرام باشد، و اگر به قصد عند ذبح به يك بار سرش ببرد پيش از آنكه سرد شود هم حرام باشد**. (3)۱۲۶۵. علامه شعرانى: * يعنى مگر آنكه عمداً ترك كند حرام است و اگر به سهو و نسيان ترك كند ذبيحه مباح است در صورتى كه كشنده مخالف حق نباشد، يعنى مسلمان باشد اگر چه از اهل سنت باشد. (4)۱۲۶۶. ** علت حرمت آن است كه بايد ازهاق روح به بريدن چهار رگ و رفتن خون باشد و آنكه يكباره سرش قطع كنند. ازهاق روح به دو چيز است: يكى به رفتن خون و يكى به قطع نخاع و آنكه هيچ خون از او خارج نشود قطع چهار رگ در ازهاق روح او اثر نداشته است. و بعضى علماى زمان ما گويند در اين دو صورت مباح است به گمان آنكه بريدن چهار رگ فى نفسه ذبيحه را حلال مىكند نه براى آنكه سبب بيرون رفتن روح حيوان شود. (5)
.
۱۲۰. «وَ ذَرُوا ظاهِرَ الاْءِثْمِ وَ باطِنَهُ...»
روض الجنان: سُدّى گفت: ظاهر گناه زنا و باطن گناه اِتّخاذ الاخدان است؛ دوست گرفتن پنهان و آشكارا. سعيد جبير گفت: «ظاهر اثم» نكاح زن پدر است و باطن زنا و اثم هم گناه باشد و هم حرج، «و بزه گناه باشد و بزهكار را مأثوم گويند* آنگه گفت: آنان كه كسب معاصى كنند، يعنى فعل معاصى كنند چه كسب جز لغوى معقول نيست آنچه ايشان دعوى كردند معقول نتوانند كردن** ايشان را جزا دهند و پاداشت آنچه كرده باشند. (1)۱۲۶۷. علامه شعرانى: * به نظر مىرسد اين جمله الحاقى است، كسى در حاشيه نوشته و آن را جزء متن كردند. (2)۱۲۶۸. ** اشاعره گويند انسان كسب مىكند و كار او را خدا بر دست او جارى مىسازد؛ مثلا وقتى كسى معصيتى مرتكب شود فعل معصيت از خداست و بنده كسب كرده است و اين معنى معقول نيست و علماى آنان توجيه مقصود خود را بهوجه صحيح نتوانستهاند. پس كسب در قرآن همان به معنى لغوى است كه كردن كار باشد. (3)روض الجنان: و بيان كرديم كه: ذبايح اهل كتاب حرام باشد و تسميه ايشان نه تسميه باشد، براى آنكه خداى را نشناسند. و اگر كسى رها كند در او خلاف كردند، اگر به قصد رها كند و ياد دارد ذبيحه حلال نبود، و اگر به سهو رها كند و معتقد وجوب آن باشد ذبيحه حلال بود، و اين مذهب ماست. (4)۱۲۶۹. علامه شعرانى: يعنى اگر كسى عمداً بسم الله را ترك كند ذبيحه حلال نيست و اگر معتقد وجوب باشد و سهواً ترك كند حلال است. ۵
.
۱۲۳. «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكابِرَ مُجْرِمِيها لَِيمْكُرُوا فِيها...»
روض الجنان: و اصل مكر فتْل بود. (1)۱۲۷۰. علامه شعرانى: پيچيده بودن. (2)روض الجنان: و معنى مكر بر بيختن چيز باشد از ره صواب. (3)۱۲۷۱. علامه شعرانى: كج كردن و منحرف ساختن. ۴
.
۱۲۴. «وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤمِنَ حَتّى نُؤتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللّهِ...»
روض الجنان: «وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ» ، حق تعالى در اين آيت خبر داد كه: هر گه كه آيتى و حجّتى و دلالتى به اين كافران آيد كه دليل توحيد من كند و نبوّت پيغامبر من ايشان گويند ما ايمان نياريم تا مثل آنكه پيغامبران را دادند ما را ندهند. (1)۱۲۷۲. علامه شعرانى: از آيه معلوم مىشود كه خداوند تعالى معجزه بر دست پيغمبر جارى كرده بود و كفار مىگفتند ما تا خود پيغمبر نشويم و به خود ما وحى نشود باور نمىكنيم كه اصلاً وحى در جهان وجود دارد. و بسيارى از زنادقه و نصارا گويند پيغمبر معجزه نداشت و هر وقت از او معجزه خواستند او گفت من قدرت ندارم و آيات نزد خدا است. و ما در محل خود گفتيم كه كفار به راه عناد مىگفتند: اگر راست مىگويى كه پيغمبرى از خدا بخواه عذابى بفرستد مانند امتهاى گذشته ما را هلاك كند. و تفصيل اين را در كتاب راه سعادت در اثبات نبوت نوشتهام. (2)
۱۲۵. «فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ...»
روض الجنان: و وجهى دگر آن است كه بعضى اهل معانى گفتند كه: شرح صدر در آيت مضاف است با «مَنْ» كه مهتدى است... . (3)۱۲۷۳. علامه شعرانى: يعنى فاعل «يشرح صدره» خودِ آن كس است نه خداوند. (4)
.
۱۲۷. « ... لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»
روض الجنان: «وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ» ؛ و او ولىّ ايشان است. در او نيز دو قول گفتند: يكى آنكه متولّى نعمت و ايصال منفعت اوست به ايشان، و دگر آنكه: مراد به «ولىّ» ناصر باشد، يعنى خداى تعالى ناصخ ايشان است بر دشمنانشان. «بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» ، اين «با» مجازات است، چنانكه گفت: لَبِما كانَ هذيلاً يَفُلّ. يعنى جزا و عوض آنكه ايشان كرده باشند از طاعت براى آنكه خداى تعالى ولىّ مرد نباشد به عمل كه او كند كه نه عمل صالح باشد*، پس به قرينه «وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ» ، عمل را بر طاعت حمل كرده مىشود. (1)۱۲۷۴. علامه شعرانى: يعنى خداوند ولىّ مردم است در عمل صالح نه در عملى كه صالح نباشد. (2)
۱۳۰. «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي...»
روض الجنان: «يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ» ، خداى تعالى به اين آيت خطاب كرد با انس و جنّ، گفت: اى جماعت انس و جن... و «أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ» ؛ به شما هيچ پيغامبر نيامد هم از شما و از نسب و شهر شما؟ و «معشر» جماعتى باشند سواء اگر مجتمع باشند و اگر متفرّق، و «جنّ» مأخوذ است از جَنّ، و آن ستر باشد، و اين اسمى است اين جنس را به مثابت انس در آدميان و مَلَك در فرشتگان، و اين خطاب باشد به جمله الاّ آن رسولانى كه خداى تعالى ايشان را به خلقان فرستاد. (3)۱۲۷۵. علامه شعرانى: يعنى خطاب به همه مردم است به استثناى پيغمبران، چون براى پيغمبران پيغمبر ديگر نفرستاد. (4)روض الجنان: و ضحّاك گفت: اين آيت دليل است بر آنكه خداى تعالى از جن پيغامبران فرستاد، و اين اختيار جرير طبرى است* و ابوالقاسم بلخى روا داشت، و اين رواست جز كه بر او نصّى نيامد، و به اين آيت قطع نتوان كردن، چه آيت را تفسير مىتوان داد بر وجهى كه دليل نكند بر آنكه از جن پيغامبر باشد.** (5)۱۲۷۶. علامه شعرانى: * يعنى محمد بن جرير. و در قديم گاهى مردم را به نام پدران مىخواندند چنانكه گويند منصور حلاج و مقصود حسين بن منصور است. (6)۱۲۷۷. ** روش فقها آن است كه به ظاهر كلام تمسّك كنند تا خلاف آن ثابت شود و به طريقه آنها «منكم» ظاهراً هم به جن و هم به انس خطاب بوده و بايد پيغمبر هم از جن باشد و هم از انس چنانكه ابن جرير گفت و او فقيه بود. اما اين طريقه در اصول دين جارى نيست، چون از ظاهر كلام يقين حاصل مىشود و در اصولْ يقين معتبر است. (7)روض الجنان: و «قُصّه» طُرّه باشد. (8)۱۲۷۸. علامه شعرانى: «طُرّه» موى پيش سر كه بر پيشانى آويزند براى زينت. ۹ روض الجنان: و گروهى به اين آيت تمسّك كردند در آنكه خداى تعالى كسى را عذاب نكند تا پيغامبر نفرستد، و تكليف بى آن درست نباشد*، و اين منتقض است به اوّل پيغامبر كه خداى فرستاد و پيغامبرانى كه برايشان پيغامبر نبود، و جماعتى كه در عهد و روزگار ايشان پيغامبر نبود كه آن را روزگار فترت خوانند... . ۱۰ ۱۲۷۹. علامه شعرانى: بيشتر مردم عهد ما به پيروى اخبار آحاد همين عقيده دارند و گويند هميشه دين و پيغمبرى بود و حجتى ظاهر يا غائب و مؤلّف كتاب به زمان فترت نقض كرد كه در آن عهد پيغمبر و حجتى ظاهر نبود و خداوند مردم را به مخالفت عقل عذاب خواهد كرد چنانكه فرمود: «وَ إِذَا الْمَوْؤدَةُ سُئِلَتْ * بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» ۱۱ ؛ آنها كه دختر را زنده به گور مىكردند عذاب مىكند و آنان در عهد فترت بودند. اگر گويى: در زمان فترت شرع عيسى عليهالسلام بود گوييم عرب جاهليت غالباً با دين عيسى آشنا نبودند و باور نمىكردند بايد پيروى كسى كرد و اگر حجت منحصر به شرع و امام و كتاب باشد بر آنها تمام نبود. و در مذهب ما لطف واجب است و در هر زمان امامى منصوب مروج دين بايد و اگر امام نباشد و ترويج دين نكند حجت تمام نيست پس در زمان فترت حجت نبود مگر عقل خود مردم اين مذهب مؤلّف كتاب است. ۱۲
.
. .
۱۳۱. «ذلِكَ أَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها غافِلُونَ»
روض الجنان: «وَ أَهْلُها غافِلُونَ» ، «واو» حال است؛ و اهل آن شهر غافل و بى خبر باشند، يعنى نكند اِلاّ بعد از آنكه حجّت بر ايشان بدارد، و آنچه علّت ايشان است در تكليف ازاحت كند. (1)۱۲۸۰. علامه شعرانى: «علت آنها را ازاحه كند» يعنى عذر آنها را بر طرف سازد. (2)
۱۳۳. «...إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ كَما أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرِينَ»
روض الجنان: و در وزن و اصل ذُريّه سه قول گفتند: يكى فُعْلِيَّةٌ مِنَ الذَّرِّ، و دوم فعيله على وزن صديقَة مِنْ ذَرَءَ اللهُ الْخَلْقَ، أىْ خَلَقَهُم، وقول سيوم: ذُرُّوؤَهُ على وَزْن فُعُّولة، اِلاّ آن است كه همزه را بدل كردند به «واو»، پس با «يا» گردانيدند، و آنگه «يا» در «يا» ادغام كردند بمنزله عُلّيّة مِنْ عَلَوْتُ. (3)۱۲۸۱. علامه شعرانى: عليه به يعنى بالاخانه است از علوت مشتق است و واو را قلب به ياء و در ياء ادغام كردند. (4)
.
۱۳۶. «وَ جَعَلُوا لِلّهِ مِمّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً...»
روض الجنان: «وَ جَعَلُوا لِلّهِ مِمّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً...» ، آنگه خبر داد از كافران كه ايشان خداى را نصيبى كردند از آن كشت و چارپايان كه او آفريد. ذَرَأَ اِذا خَلَقَ ذَرْءاً، و آن خلق باشد بر سبيل اختراع و اصل او ظهور باشد و منه: ملْحٌ ذَرْآنىٌّ وذَرْانيّ، نمكى سخت سپيد باشد. (1)۱۲۸۲. علامه شعرانى: در بعضى كتب طب و غيره آن را تصحيف كرده «نمك اندرانى» گويند و اصل الذرانى است. و در مخزن الادويه هر دو را ضبط كرده و البته اندرانى صحيح نيست اما ناسخان فارسى زبان عادت دارند هر كلمهاى كه نشنيده باشند و به گوش آنها غريب آيد به كلمه مأنوس تبديل كنند. و اين نوعى ظلم و استبداد است كه در نهادشان سرشته است. (2)
۱۳۷. «وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤهُمْ لِيُرْدُوهُمْ...»
روض الجنان: «قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَكاؤهُمْ» ، بضمِّ «لام» و نصب «دال» و كسر «يا». (3)۱۲۸۳. علامه شعرانى: مقصود همزه بعد از «الف» است در «شركائهم» كه به صورت «يا» مىنويسند. (4)
.
۱۳۸. «وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لا يَطْعَمُها...»
روض الجنان: اراييح. (1)۱۲۸۴. علامه شعرانى: ارايح به معنى بويها. (2)
۱۳۹. «وَ قالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا... سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ...»
روض الجنان: و در دخول «تا» در «خالِصَةٌ» سه وجه گفتند: يكى آنكه مبالغت راست، كَقَوْلِهِمْ: علاّمَةٌ و نسّابَةٌ، و يكى آنكه بمنزله «تا» است كه در مصدر شود، كَالْعافيَةِ وَالْعاقِبَة، و يكى آنكه مراد به ما اناث بچّگان است، و قول اوّل بهتر است. (3)۱۲۸۵. علامه شعرانى: يعنى «ما فى بطون» گفت و بچههاى ماده را خواست و به اين جهت وصف به خالصه آورد. (4)روض الجنان: آنگه حق تعالى گفت: [ «سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ» ] من جزا دهم ايشان را به اين وصف كه كردند و اين دروغ كه گفتند، و «با» بيفگند، فعل به وصف رسيد* و در او عمل كرد و مفعولٌ به بيفگند. (5)۱۲۸۶. علامه شعرانى: در تفسير المنار گويد: در اسفاط «باء» نكته عالى است در بلاغت؛ چون جزاى هر عمل اثر آن صفتى است كه از عمل در نفس پديد مىآيد از تزكيه و پاكى يا آلودگى و زنگ. پس گويى عقاب عين عمل است براى آنكه نفس متنعّم مىشود يا معذّب مىشود به آن صفت كه از اعمال در آن منطبع مىگردد. و گويد: اين معنى را در تفسير مكرّر گفتهايم. و البته مقصود او تجسّم يافتن صفات و اعمال است نه انكار حشر جسمانى. و پيش از اين در تفسير آيه ۱۲۸ «النّارُ مَثْواكُمْ خالِدِينَ فِيها إِلاّ ما شاءَ اللّهُ» حديثى از جابر بن عبد الله انصارى روايت كرده است از پيغمبر صلىاللهعليهوآله كه اگر خداى خواهد جماعتى از اشقياء را از آتش بيرون برد و به بهشت درآورد خواهد كرد. و از ابى هريره آنكه روزگارى بر جهنم آيد كه هيچ كس در آن نماند. و از ابن مسعود آنكه زمانى بر جهنم مىآيد كه درهاى آن بسته مىشود و هيچ كس در آن نيست. و از شعبى آنكه جهنم زودتر آباد مىشود و زودتر ويران. و گويد: دراين باب دو قول معروف است از صحابه و تابعين. و گويد: اين روايات دلالت بر آن دارد كه عقاب از ناحيه صفات خبيثه نيست؛ چون اگر صفات خبيثه موجب عقاب باشد و اين صفات زائل شدنى نيست بايد عقاب هم زائل شدنى نباشد. و جواب مىدهد كه عقل به تفاصل معاد راه ندارد و ما دوام يا عدم دوام عذاب را از شرع بايد فراگيريم و شايد صفات خبيثه پس از مدتى زايل شود. (6)
.
۱۴۰. «قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللّهُ...»
روض الجنان: «قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ» ، حق تعالى گفت: زيان كردند آنان كه فرزندان خود را بكشتند و زنده در گور كردند، خوف درويشى را و انديشه عار را، تا كسى ايشان را به نكاح به حكم خود نكند، و اصل «خسران» هلاك باشد، و خسران در تجارت هلاك سرمايه باشد... و «سفه» نقيض حِلْم باشد و سفيه ضدّ حليم بود و اصل او خفّت و سبكى باشد به سبكسارى. (1)۱۲۸۷. علامه شعرانى: و اگر گويى: آنكه به سفاهت و ندانسته مرتكب معصيت شود چه مؤاخذه بر وى بود، گوييم: قتل اولاد چندان قبيح است كه هر سفيه قبح آن را در مىيابد و اما حرام كردن چيز حلال بى دليل و محروم كردن خويش از رزق الهى خسرانى است و محروميتى كه انسان به دست خود بر خويش وارد كرده و آيه صريح در عقاب نيست مگر آنكه تشريع و افترا بستن بر خدا عقلاً و نقلاً قبيح است. (2)
.
۱۴۱. «وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ...»
روض الجنان: «وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنّاتٍ» ، وجه اتّصال آيت به آيت اوّل آن است كه خداى تعالى چون ذكر آنكه كافران گفتند بكرد و برايشان رد كرد باز نمود كه خطا كردند، بندگان را تذكير كرد به بعضى نعمتهاى خود تا بدانند كه كس را نرسد كه تحليل و تحريم كند مگر آن را كه منعم باشد بر بندگان خود به انواع اين نعمت. (1)۱۲۸۸. علامه شعرانى: خلاصه آنكه هر قاعده و قانون كه مردم قرار دهند، بر ديگران اطاعت آن واجب نيست و هيچ كس نمىتواند ديگرى را اجبار به اطاعت رأى خود كند جز خداوند (تبارك و تعالى)؛ چون همه افراد انسان با يكديگر مساوى هستند و كسى از بندگان نمىتواند اختيار و آزادى را از ديگرى سلب كند جز خداوند كه خالق و مُنعِم آنها است. (2)روض الجنان: ديوار بست و حظيره. (3)۱۲۸۹. علامه شعرانى: ديوار بست همان حظيره است يعنى از نى و چوب و امثال آن ديوار مانندى كوتاه بر آورند و بر سن و ليف ببندند و در داخل حظيره غالباً چهارپايان را منزل مىدادند. (4)روض الجنان: كالحذاذ والجزاز والصرام. (5)۱۲۹۰. علامه شعرانى: صرام رسيدن هنگام چيدن ميوه و جزاز رسيدن هنگام چيدن پشم و درو و جذاذ بريدن و جدا كردن شاخه و جز آن. (6)روض الجنان: و بعضى دگر گفتند: «يَوْمَ حَصادِهِ» ، وقت وجوب باشد، و يَوْمَ رَفْعِهِ وقت دادن و بهنزديك ما عند بُدُوِّ صلاح زكات واجب شود. (7)۱۲۹۱. علامه شعرانى: يعنى آن وقت كه معلوم شود دانه و ميوه درست شده و اگر آفتى از خارج بدان نرسد از ناحيه خود درخت و ميوه و غله نقصى نيست. (8)روض الجنان: و آنچه واجب است در غلاّت و ثمار عُشر است يا نصف العُشر، و نصاب در او پنج وسق باشد هر وسقى شصت صاع هر صاعى چهار مُد هر مدّى دويست و نود و دو درم و نيم، و نصاب همين يكى باشد و پس از آن هر چه بيفزايد از اندك و بسيار عُشر يا نصف العشر بايد داد، اگر از جايى آب خورد كه آن را مؤونتى نبود چون آب باران و رود عشر بايد داد ده يك، و اگر آب را مؤنت باشد چون آب كاريز نِصْفُ العُشر بايد داد. (9)۱۲۹۲. علامه شعرانى: آب كاريز آب قنات است و چاه نيز همين حكم دارد و اگر آب رود مؤونتى دارد مانند چرخ و ناعوره هم نصف العشر است و آن آب كه در آن عشر بايد داد آن است كه از رود بى مؤونت جارى شود و جوى كندن تنها كه آب رود را به مزرعه آورد بى آلت عشر بايد داد. ۱۰
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۶۲.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۷۴.
3) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۷۵.
4) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۶۳؛ در چاپ مشهد «كلاجداد و الجذاذ و الصرام» ضبط شده است.
5) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۷۵.
6) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۶۴.
7) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۷۶.
8) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۶۵.
9) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۷۷.
۱۴۲. «...وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»
روض الجنان: «إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ» ؛ كه شيطان شما را دشمنى است آشكارا، مِنْ اَبانَ الشَّىء اِذا تَبَيَّنَ. و گفتهاند: مُظْهِر عداوت از آنكه با پدر شما كرد. (1)۱۲۹۳. علامه شعرانى: «مبين» به دو معنى آمده است: لازم و متعدى؛ آشكار شونده و آشكار كننده. اگر لازم باشد معنى آن است كه او خود دشمنى آشكار است و اگر متعدى باشد معنى آنكه آشكار كند دشمنى خود را. (2)
.
۱۴۵. «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»
روض الجنان: ... و محرّمات بسيار است چون سباع و هرچه ناب و مخلب دارد، و آنچه مسوخ است چون پيل و كپى... . (1)۱۲۹۴. علامه شعرانى: مسوخ غالباً حيواناتى هستند كه هيئت بدن و تركيب آنان عجيب و نادر و از ديدن آنها نوعى وحشت يا نفرت عارض مىشود يا موجب شگفتى و اعجاب مىگردد، و در عدد آنان اتفاق نكردند و رواياتى كه در شماره آنان وارد است مرحوم مجلسى در بحار آورده و گويد همه آنها به اصطلاح علما ضعيف است و ما گوييم در تحقيق آن فايده شرعى نيست و فيل و سوسمار و غير آنكه در روايات ضعيف از مسوخ شمردهاند نزد علماى شيعه حرام است خواه نام آن را مسوخ بگذاريم يا نه. كپى بوزينه است. (2)
۱۴۶. «وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما...»
روض الجنان: «وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ» ، و باز نمود كه از گاو و گوسپند پيه برايشان حرام بود از هر نوع پيه كه در شكم باشد از ثرب و پيه كُلى... . (3)۱۲۹۵. علامه شعرانى: «ثرب» پيه شكم است و «پيه كلى» پيه كليهها. (4)
.
۱۴۹. «قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ»
روض الجنان: «قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ» ، آنگه حق تعالى گفت: يا محمّد بگو اين كافران را كه بيامدهاند و با تو احتجاج مىكنند به امثال اين خرافات و محالات تعلّل مىكنند در كفر خود به جَبْر و آنگه ايشان و پدرانشان كافر براى آناند كه خداى از ايشان كفر خواست كه شما را در امتثال اين مقالات و محالات حجّتى نيست بر خداى، بل خداى را بر شما حجّت است حجّتى بليغ رسيده به آن جا كه قطع اعذار و شبهات كند و خداى را حجّت نباشد بر كافران تا چنين نگويند كه ما گفتيم... . (1)۱۲۹۶. علامه شعرانى: يعنى آنچه ما طايفه شيعه مىگوييم اگر آنها هم بگويند حجت خدا بر كافران تمام است، اما اگر بر سخن خود كه جبر است اصرار ورزند حجّت خدا تمام نباشد. (2)
۱۵۰. «قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللّهَ حَرَّمَ هذا...»
روض الجنان: واو آن شبهه دليل گمان برد. (3)۱۲۹۷. علامه شعرانى: يعنى گمان برد كه آن شبهه دليل صحيح است چون درست امعان نظر نكرده است. (4)
۱۵۲. «وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ...»
روض الجنان: «حَتّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ» ، «حتّى» غايت نيست در آنكه مال يتيم را تا به آنگه تعرّض نشايد كردن اِلاّ عَلى اَحْسَنِ الوُجُوه. (5)۱۲۹۸. علامه شعرانى: «حتى» غايت ولايت است كه از آيه مستفاد مىگردد. (6)روض الجنان: اند جايگاه. (7)۱۲۹۹. علامه شعرانى: چند جا. (8)
.
۱۵۳. «وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ...»
روض الجنان: و «هذا» مبتداست و «صراطى» خبر اوست و «مسقيماً» نصب بر حال است و عامل در او يا «ها» يا «ذا» باشد؛ كَاَنّهُ قالَ: اُنَبِّهُ عَلَيْهِ مستقيماً اَوْ اُشيرُ اِلَيْهِ مُستقيماً. (1)۱۳۰۰. علامه شعرانى: اگر عامل در او «ها» باشد به تأويل «اُنبّه» است و اگر «ذا» باشد به تأويل اشير. (2)
۱۵۴. «...لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤمِنُونَ»
روض الجنان: و گفتند: لَعلّ به معنى «كَىْ» باشد. (3)۱۳۰۱. علامه شعرانى: «كى» كلمه عربى است نه فارسى، به معنى غايت و انتها. (4)
۱۵۸. «...قُلِ انْتَظِرُوا إِنّا مُنْتَظِرُونَ»
روض الجنان: مگر آنان كه عادت دارند كه به نماز شب برخيزند و آن گروهى اندك باشند در آن روزگار پوشيده و خوار و مهين. (5)۱۳۰۲. علامه شعرانى: «مهين» لغت عربى است به معنى خوار و ذليل نه فارسى به معنى بزرگتر. و مقصود آنكه پارسايان در آن وقت خوار و ذليل و مستورند. (6)روض الجنان: حق تعالى جبريل را بفرستد تا آفتاب و ماه را گويد خداى مىفرمايد شما را كه: هر دو به يك جاى از مغرب برآيى آنگه بفرمايد تا نور ايشان بستانند، ايشان بكايى و جزعى كنند و مراد آن فرشتگان باشند كه بر آفتاب و ماه موكّلاند. ۷ ۱۳۰۳. علامه شعرانى: مطابق عقيده آنها است كه گويند حركات اجرام آسمانى به تدبير عقول و نفوس است. ۸
.
۱۵۹. «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ...»
روض الجنان: «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ» ، حمزه و كسايى خواندند: «فارقوا» به «الف» و اين قرائت اميرالْمؤمنين على عليهالسلام است. باقى قرّاء خواندند بى «الف» فرّقُوا به تشديد «راء»، اوّل از بناى مفاعله باشد و دوم از بناى تفعيل، و معنى اوّل آن باشد كه: آنان كه مفارقت كردند از دين شان و از دين جدا شدند و از دين بيرون آمدند، و معنى قرائت دوم آن باشد كه: آنان كه دين خود پراگنده بكردند. و از روى معنى متقارب باشند، براى آنكه دين با هيچ دو درست نماند. «وَ كانُوا شِيَعاً» ، اَىْ فِرَقاً مُخْتَلِفَةً وفِرْقَتْها؛ مختلف شدند. (1)۱۳۰۴. علامه شعرانى: نهى از اختلاف و تفرّق متوجّه رؤسا و بزرگان دين و دنيا است و آن كس در اين نهى مقصّر است كه بتواند رفع خلاف كند و نكند. و علماى شيعه رفع خلاف را به اين كردند كه همه مذاهب اهل سنت را مسلمان و پاك دانستند و هيچ يك از اهل قبيله را تكفير نكردند و اطاعت امراى أهل سنت را به نام تقيه واجب شمردند و خون و مال و جان و عرض اهل سنت را محترم دانستند مانند شيعه. اما اهل سنت با ما اين گونه رفتار نكردند، چون خلفاى بنى اميه و بنى عباس نمىخواستند كسى كه خلافت آنها را خلافت شرعى و به استحقاق نمىداند و اطاعت آنها را واجب نمىشمارد ـ اگر چه در ظاهر مطيع هم باشد ـ آزاد زندگى كند و جماعتى براى تقرب به آنان اين فرقه را به هر زشتى نسبت مىدادند چنانكه در هر زمان نظاير آن را مشاهده مىكنيم. (2)روض الجنان: باقر عليهالسلام گفت و ابوهريره از رسول عليهالسلام روايت كرد كه: مراد به آيت اهل بدعت و ضلالتاند از اين امّت و اهل شبهات. (3)۱۳۰۵. علامه شعرانى: گروهى از اهل سنت در عصر ما گويند اختلاف مسلمانان در خلافت ناشى از مجوس عجم است كه شكست خوردند از خلفا و دولت از دست ايشان بيرون رفت، كينه خَلفا را در دل گرفتند و مذهب شيعه را آنها ساختند. ولى اين سخن صحيح نيست؛ زيرا كه اختلاف در خلافت پيش از فتح ايران شد و مذهب تشيع هم از عربستان به ايران آمد و تا زمان صفويه عامه ايرانيان سنى بودند و آن اندك شيعه غالباً اخلاف اعراب يمن بودند در قم و نيشابور و غير آن. و به نظر ما اختلاف در خلافت دنباله همان اختلاف در شرك و توحيد و كفر و ايمان بود و جنگ صفين و كربلا هم دنباله جنگ بدر و احد، ابوسفيان با پيغمبر و معاويه با اميرالمؤمنين و يزيد با حضرت ابى عبدالله عليهالسلام. (4)روض الجنان: ... وامّت مصطفى عليهالسلام بر هفتاد و سه فرقه شوند يكى از ايشان ناجى است و باقى هالك و آن آنانند كه حق تعالى گفت: «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ» (5)... و اى عجب اگر در اين خبر انديشه كنى تو را پيدا شود كه فرقه ناجيه كدام است از هر ملّتى نبينى كه در حقّ جهودان گفت: «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ» (6)، و در حقّ ترسايان گفت: «مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ» (7)، و در حق مسلمانان گفت: «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ» ، اگر جهودى است و اگر ترسايى و اگر مسلمانى نجات به حق است و با حق به يك جاى است، اكنون در مسلمانى حق كجا باشد؟ آن جا كه رسول عليهالسلامنشان داد كه: اَلا اِنَّ الْحَقَّ مَعَ عَلىّ وعَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُمَا دارَ. (8)۱۳۰۶. علامه شعرانى: از احاديث متّفق عليه است كه اهل سنت و شيعى نقل كردند. و هم حديث ديگر وارد است: «مَثَل أهل بيتي مَثَلُ سفينة نوح مَن ركبها نجا و من تخلّف عنها غرق». (9)و به اين احاديث فرقه ناجيه از ميان هفتاد و سه فرقه معيّن مىشود. در تفسير المنار از شيخ محمد عبده نقل كرده است كه تعيين اين كه فرقه ناجيه كدام است ـ يعنى آنها كه بر طريقه پيغمبر و اصحاب او ماندهاند ـ تاكنون بر من معلوم نشده چون هر طايفهاى كه به رسالت آن حضرت اقرار دارند خود را بر طريقت آن حضرت مىدانند، حتى اين كه مير محمد باقر داماد آن را فرقه اماميه شمرده و اهل سنت و معتزله و غير آنها هم چنين. (10)بنابراين، شيخ محمد عبده فرقه حق را تشخيص نداده، در شك و ترديد بود. و خود صاحب المنار گويد: فرقه ناجيه اهل حديث و علماى اثرند و هركس در كلام تابع عقيده خاصى باشد مانند اشعرى و معتزلى يا در فروع تابع مذهب خاص باشد به تقليد، از فرقه ناجيه خارج است، بلكه ناجى آن است كه تابع نصّ كتاب و احاديث باشد و براى متابعت مذهب هيچ يك را تأويل نكند. (11)و بنابراين هيچ يك از اتباع مذاهب اهل سنت شافعى و مالكى و حنفى و حنبلى اهل نجات نيستند و ناجى آن است كه پاى بند هيچ يك نباشد و اجتهاد مطلق كند. و شايد بتوان گفت مردى بدين صفت كه او مىگويد در اهل سنت بسيار نادر است و هر كه را ديديم و شنيديم و در كتابها خوانديم پيرو خاص مذهبى معين بوده است. (12)
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۱۰۶.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۰۲ ـ ۱۰۳.
3) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۱۰۷.
4) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۰۳.
5) .اعراف (۷): ۱۸۱.
6) .اعراف (۷): ۱۵۹.
7) .مائده (۵): ۸۳ .
8) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۱۰۸ـ۱۰۹.
9) .كنز العمّال، ج ۱۲، ص ۹۵، ح ۳۴۱۵۱.
10) .المنار، ج ۸ ، ص ۱۹۳ ـ ۱۹۴.
11) .رك: المنار، ج ۸ ، ص ۱۹۵.
12) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۰۴.
. .
. .
۱۶۰. «...وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها...»
روض الجنان: معرور بن سُويد روايت كرد از ابوذر الغفارىّ (رحمة الله عليه) كه او گفت مرا حديث كرد الصّادقُ المُصَدَّقْ آن راست گوى كه به او دروغ نگفتند، يعنى رسول عليهالسلام... . (1)۱۳۰۷. علامه شعرانى: ترجمه مصدَّق اسم مفعول است و گويند پيغمبر صادق مصدَّق، يعنى او خود هرچه گفت راست گفت و هرچه در وحى به او گفتند هم راست گفتند. (2)
۱۶۱. «قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً...»
روض الجنان: «قُلْ إِنَّنِي هَدانِي رَبِّي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» ؛ بگو اى محمّد كه خداى تعالى مرا هدايت داد به معنى بيان و الطاف و توفيق به ره راست كه رهِ ايمان است و اسلام. «دِيناً قِيَماً» ، در نصب او چند قول گفتند: يكى آنكه بدل صراط مستقيم است به معنى و هدىً متعدّى باشد به دو مفعول، يك بار به خود نَحْوُ قَوْلِكَ: هَدَيْتُ الْقَوْمَ الطَّريقَ وقَوْلِهِ: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» (3)، و يك بار به مفعول دوم به حرف جرّ رسد مثالش چنان بود كه اين آيت، پس جار و مجرور در جاى مفعول دوم است و محلّ او نصب است آنچه از او بدل كرد بر معنى نصب كرد آن را بر محلّ او. (4)۱۳۰۸. علامه شعرانى: كلمه «ديناً قيّماً» بدل بعض از كل است نسبت به صراط مستقيم، الا آنكه صراط لفظ مجرور است و محلا منصوب و بدل آنكه «دينا قيماً» هست تابع محل صراط است و منصوب. (5)
.
۱۶۲. «قُلْ إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»
روض الجنان: آنگه گفت: بگوى اى محمّد «إِنَّ صَلاتِي» كه نماز من. «وَنُسُكِي» ، در او سه قول گفتند: سعيد جبير و مجاهد و قتاده و سُدّى و ضحّاك گفتند مراد ذبيحه است كه براى حج و عمره كشى و حسن بصرى گفت: مراد دين است. زجّاج و جُبّائى گفتند: عِبادَتي، و قول اوّل از روى لغت قريبتر است و بر توسّع در دگر عبادات استعمال كنند. (1)۱۳۰۹. علامه شعرانى: در زمان ما گروهى بدين آيه متمسّك شده و ذبح حيوان را به عنوان نذر يكى از اوليا حرام مىدانند، چنانكه براى امامزادگان نذر مىكنند. و تصور وجه سخن و استدلال آنان براى من واضح نيست؛ زيرا كه اگر ذبيحه با شرايط شرعى بكشند و روى به قبله بسم الله بگويند علتى براى حرمت آن تعقل نمىشود، هرچند نذر كند آن را در مكان معيّن ذبح كند براى اطعام گروهى خاص به طورى كه عمل وى در آن مكان براى اطعام آن گروه رجحان داشته باشد. و همچنانكه عقيقه براى مولود نيست، كشتن گوسفند براى اطعام مجاورين يا زائرين امامزاده نيز عبادت امامزاده محسوب نمىشود. (2)
۱۶۴. «...وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ...»
روض الجنان: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى» ؛ و هيچ نفس بارِ ديگرى بر نگيرد، و اين بر سبيل مثل است، چنانكه گفتند: كُلُّ شاةٍ بِرِجْلها سَتُناط، و معنى آنكه: هيچ نفس را به گناه ديگرى نگيرند و اصل «وِزْر» ثقل باشد، و از آن جا سلاح را أوْزارُ الْحَرْبْ گويند. (3)۱۳۱۰. علامه شعرانى: جماعتى كه با كتب ابن تيميه و ابن قيم و امثال آنان انسى دارند به اين آيات تمسك كرده عبادت به نيابت اموات بلكه تلقين و خيرات و فاتحه و يس خواندن براى آنها را بدعت مىشمارند و وقف براى اين گونه امور را باطل مىدانند «كَما يَئِسَ الْكُفّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ» (4). و همه اينها به مذهب ما باطل است، چون روايات بسيار از اهل بيت طهارت در تجويز اين امور وارد شده است و در عقل هم مانع از هيچ يك نيست. و اين كه گويند استحقاق ثواب آنْ دارد كه رنج عمل را تحمل كرده باشد صحيح است و ما مىگوييم آنچه به ميت مىرسد از نفع اين اعمال تفضّل است نه ثواب استحقاق و مستحق همان كس است رنج عمل را تحمل كرده است. (5)
.
۱۶۵. «...إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ»
روض الجنان: «غَفُورٌ رَحِيمٌ» ؛ آمرزنده و بخشايندهام. در برابر عقاب، مغفرت و رحمت گفت و ثواب نگفت تا بهتر دعوت كند مكلّفان را با امتناع از فعلها كه بر آن مستحقّ عقاب باشند. (1)۱۳۱۱. علامه شعرانى: سوره انعام سوره عقائد است و احتجاجات در توحيد و رسالت و معاد و قواعد كلى برّواحسان. و در تفسير المنار پس از ختم سوره خلاصهاى از اهم مطالب آن فهرست وار آورده است: ۱. توحيد و معرفت پروردگار؛ ۲. در وحى و رسالت و رفع شبهه كفار از امكان ارتباط رسل با خداوند تعالى؛ ۳. وظايف رسول؛ ۴ . جواب مطاعن كفار بر قرآن كريم؛ ۵ . طلب آيات عذاب و معجزات اقتراحيه و عدم اجابت و علت آن؛ ۶. آيات بعث و قيامت و جزا؛ ۷. اعتقاد به عالم غيب مانند ملائكه و روح و بهشت و دوزخ و جن و امثال آن؛ ۸ . اختلاف در طرق و مذاهب با اتحاد دين و اتفاق در توحيد جايز نيست؛ ۹. سعادت و شقاوت مردم به اندازه تأثير اعمال است در نفوس ايشان؛ ۱۰. جزاء حسنه ده برابر است و جزاى سيئه يكى؛ ۱۱. كسى گناه ديگرى را بر عهده نمىگيرد؛ ۱۲. مردم در اعمال خود مختارند نه مجبور؛ ۱۳. دشمنى با پيغمبران و احكام آنان موجب هلاكت امم و ظلم و فساد است؛ ۱۴. در علم دين پيرو يقين و برهان بايد بود نه تقليد؛ ۱۵. حلال و حرام منحصر است در آنكه خداوند فرموده و ديگران حق وضع حكم ندارند؛ ۱۶. خوراك حرام منحصر در چهار چيز است به عقيده بعضى از علماى اسلام؛ ۱۷. سير در زمين و سياحت و اطلاع بر احوال امم و عبرت گرفتن از آنها واجب است؛ ۱۸. ستم و بيداد سبب زوال دولت و هلاكت اقوال ظالم است؛ ۱۹. ترغيب در علوم طبيعى و مطالعه حكم و مصالح الهى در خلقت آنها؛ ۲۰. حيات اين جهان لهو و بازى است و آخرت براى اهل تقوا بهتر است؛ ۲۱. سبّ و دشنام بتها و معبودان اقوام ديگر جايز نيست؛ ۲۲. اختلاف درجات و مراتب افراد بشر از لوازم خلقت و مطابق مشيت الهى است؛ ۲۳. پس از توبه مغفرت به فضل الهى خواهد بود. (2)انتهى. و در هر يك تفصيل بسيار آورده، و آنچه موافق مذهب ما نبود نقل نكرديم.
.
. .
سوره اعراف«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
۳. «اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ...»
روض الجنان: «اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ» ؛ متابعت كنى اين كتاب را كه خداى تعالى فرستاد به شما، خطاب است با جمله مكلّفان و امر است از خداى تعالى ايشان را به متابعت قرآن، يُقالُ تَبِعْتُ كذا، و اَتبَعتُه واتَّبَعتُه بمعنىً واحدٍ اَتبَعتُ زيداً عمراً، متعدّى باشد به دو مفعول، قال الله تعالى: «وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً» ، (1)و در عموم اين لفظ، واجب و مندوب و مباح و قبيح درآيد در اعتقاد مكلّف در هر يك على ماهُوَ بِهِ، مأمور به را متابعت كردن بر وجه وجوب و ندب و منهى عنه اجتناب كردن لِوَجْهِ قُبْحِهِ و در مُباح به حسب اختيار و مصلحت بودن و كار بستن. (2)۱۳۱۲. علامه شعرانى: عامل هر كار خير آنگاه مستحقّ مدح است كه نيتِ جهت خير در آن كار كرده باشد و هم چنين عامل كار زشت. مثلاً هرگاه صدقه به زن فقير دهد به قصد اعانت و عمل خير كرده است و اگر مالى به او دهد به قصد آنكه دل او را به دست آورد شايد با او زنا كند عمل شر كرده. و از اين جهت فقها گويند نيت وجه در صحت عمل شرط است، يعنى غايت و غرض عامل تحصيل آن جهت باشد كه عمل بدان جهت نيكو است. و صحيح آن است كه در عمل شر نيت وجه شرط نيست و آنكه عمل زشتى كند و زشتى آن را بداند اما غرض او جهتِ زشتىِ آن نباشد بار آن فعل قبيح است. (3)
.
۸ . «وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»
روض الجنان: و عبيد بن عمَير گفت: آدمى را سنجند تا مردى را بيارند عظيم الجثّه كه گمان چنان برند كه او را ثقلى عظيم باشد، او را در ترازو نهند، در ترازو چندان برآيد كه پشّه، مردم از آن متعجّب بمانند. و مردى نحيف بيارند در ترازو نهند به وزن كوهى گران برآيد. (1)۱۳۱۳. علامه شعرانى: يعنى ارزش معنوى هر كس كه در اين جهان پيدا نيست در آخرت مجسّم شود كه يوم تُبلَى السَرائر است. (2)روض الجنان: مجاهد گفت و دگر علما ابوالقاسم بلخى و بيشتر متكلّمان كه: اين مجاز و كنايت است از عدل كه خداى تعالى به قيامت با بندگان حساب به حق خواهد كردن و جزا به عدل و داستان دادن، چنانكه آن كس كه او چيزى به ترازو سنجد رها نكند كه كفّهاى بر كفّهاى بچربد و تفاوت كند، و اين نيكوتر وجههاست. (3)۱۳۱۴. علامه شعرانى: بهتر آن است كه بگوييم اين وجه منافى با تجسم اعمال و ملكات ندارد. گرچه ميزان عدل خداوندى است و سنجش معنوى اعمال، اما در آخرت همه ديده مىشوند و به وزن مىآيند. (4)
.
۹. «وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ...»
روض الجنان: و «خسران» ذَهابُ رأس المال باشد و سر همه سرمايهها تن و جان باشد. (1)۱۳۱۵. علامه شعرانى: سر همه مايهها يعنى بزرگترين سرمايه تن و جان است. (2)
۱۰. «وَ لَقَدْ مَكَّنّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ...»
روض الجنان: «وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ» ؛ و شما را در او وجه معاش ساختيم. (3)۱۳۱۶. علامه شعرانى: تعريف معيشت چنين كرد. (4)
۱۱. «وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ...»
روض الجنان: «وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ» ، اين خطاب است از خداى تعالى جمله خَلْقان را كه فرزندان آدم اند، گفت: ما بيافريديم شما را. و «خَلْق» اِخْراجُ الشَّىْء مِنَ الْعَدَمِ اِلَى الوُجُودِ باشد، على ضَرْبٍ مِنَ التَّقْدير، بى زيادتى كه به اسراف رساند يا تقصيرى كه به نقصان آرد آن را، و براى اين فعل ما را خَلق نخوانند و ما را خالق نخوانند بر اطلاق كه افعال ما مقدّر نباشد اين تقدير. (5)۱۳۱۷. علامه شعرانى: يعنى اين گونه تقدير و اندازه كه خداوند در خلق خود رعايت فرموده ديگرى را ممكن نيست. (6)
.
۱۴. «قالَ أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»
روض الجنان: ... خداى تعالى به معلوم خود تعليق كرد اين را و او را وقتى معيّن نزد، و چون چنين باشد هيچ وقت ايمن نباشد كه آن وقتِ معلوم است كه خداى تعالى زد اجل او را... . (1)۱۳۱۸. علامه شعرانى: «اجل زدن» و «وقت زدن» يعنى وقت معين كردن، در فارسى آن عهد متدوال بود؛ مانند ضرب الاجل در عهد ما. (2)روض الجنان: ... امّا علم خداى تعالى به آنكه او اختيار توبه و ايمان نخواهد كردن مانع نباشد خداى را تعالى از اين فعل براى اين غرض، و حامل و باعث او نبود بر آن، چه علم تعلّق دارد بِالشَّىءِ على ما هُوَ بِهِ، و او را بر وجهى و صفتى نگرداند، و از باب تكليف «مَنْ عَلمَ اللهُ أنَّهُ يَكْفُرُ» باشد، و كلام در اين معنى در دگر جاى مُسْتَقْصى رفته است. (3)۱۳۱۹. علامه شعرانى: يعنى آنكه علم خدا تعلق گرفته است كه او كافر خواهد ماند تا وقت مرگ، مانند ابولهب. و در جاى ديگر گفته شد كه علم خدا سبب مجبور بودن بنده نيست. (4)
۱۶. «قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ»
روض الجنان: و وجه بهترين آن است كه: ابليس معََ كُفْرهِ قدرى بود، اين كه گفت بر مذهب جبر گفت و نسبت كرد اغوا و اضلال را با خداى تعالى چنانكه مجبّران كنند، و اين ظاهر آيت است و حمل كردن آيت را بر ظاهر و عذر ابليس ناكردن اولىتر باشد، چه اين كلام محكى است از او، و از او پيش از اين در وجود آمد تا اين قدر به او گمان نبردند كه در حقِّ خداى روا دارد اطلاق اين كردن. (5)۱۳۲۰. علامه شعرانى: يعنى ابليس با كفر و تمرد و انكار كسى دربارهاش گمان نبرد كه جبرى باشد و كلام مجبّره كه از او صادر شد تأويل كردند. و اين دلالت مىكند كه فضاحت جبر از فضاحت كفر بيشتر است. (6)
.
۱۹. «...فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ»
روض الجنان: و در معصيت آدم خلاف كردند، بعضى گفتند: كبيره بود، و آن حشوياند و اصحاب الحديث. (1)۱۳۲۱. علامه شعرانى: مقصود حشويان و اهل حديث عامهاند نه اهل حديث شيعه؛ چون در اينها كسى كه بگويد پيغمبران عمداً معصيت مىكنند نديدهايم. (2)
۲۲. «فَدَلاّهُما بِغُرُورٍ فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما»
روض الجنان: «فَدَلاّهُما» ، يعنى اَرْسَلَهُما، تشبيه كرد ايشان را به كسى كه بر ارتفاعى باشد، از آن پايه فرود آيد، گفت: به غرور و فريفتن ايشان را از منزلت بلند بر زمين پست فرود آورد، مِنْ قَوْلِهِمْ: أدَلَيْتُ الدَّلْوَ اِذا اَرْسَلْتَها فى الْبِئْرِ، ودلّيه براى مبالغت فرمود. (3)۱۳۲۲. علامه شعرانى: يعنى به تشديد لام براى مبالغه است. (4)
.
۲۶. «يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ وَ رِيشاً...»
روض الجنان: «يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً» ، حق تعالى به اين آيت منّت نهاد بر بنى آدم كه ايشان را جامه داد كه با آن عورت پوشند و تجمّل كنند و زينت سازند، و در «أَنْزَلْنا» و در معنى انزال خلاف كردند... . و بعضى دگر گفتند: مراد آن است آنچه اصل آن است از نبات به باران پرورده مىشود، باران از آسمان فرو مىآيد، و وجهى دگر آنكه گفتند كه: بركات را نسبت به آسمان باشد... . (1)۱۳۲۳. علامه شعرانى: هرچه از عالم روحانى بدين عالم آيد آن را نزول گفتند، مانند قرآن و جبرئيل. و مخلوقات ديگر هم كه امر از جانب الهى به خلقت آن صادر گشته شود و عين آن در عالم ديگر ثابت بوده و صورت آن به وجود اعلى مقدّر گشته، پس از آن در اين جهان جلوه گر آمده آن را نزول فرموده. و اين معنى در آيات بسيار مكرر است. (2)روض الجنان: گوى گريبان. (3)۱۳۲۴. علامه شعرانى: «گوى» آن است كه ما امروز دكمه مىگوييم. (4)
۲۷. «يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ... إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ...»
روض الجنان: ذوالنّونِ مصرى گفت: اگر او تو را بيند از آن جا كه تو او را نبينى، خداى او را بيند و او خداى را نبيند، از او به خداى استعانت كن كه كيد او ضعيف باشد. امّا علّت آنكه ما ايشان را نبينيم آن است كه: ما را شعاع اندك است، و ايشان را جسم شفّاف است، پس هر دو منط است از ديدن. اگر خداى تعالى شعاع زيادت كند، ممكن باشد ايشان را ديدن، چنانكه فرشتگان را عِندَ حضورِ المَوْتِ و يا اجسام ايشان كثيف كند. ابُو الْهُذَيل و ابوبكر بن الأخشاد گفتند: روا باشد كه خداى تعالى ايشان را ممكّن بكند تا خويشتن را كثيف بكنند در بعضى احوال تا ما ايشان را ببينيم. (5)۱۳۲۵. علامه شعرانى: هيچ يك از اين دو واجب نيست، نه شعاع را قوى كردن و نه جسم آنها را كثيف كردن، بلكه قوه بيننده را نيرو دهد يا قوه خاموش و بيكار را بيدار و آماده كند چنانكه حس مشترك كه در حال عادى از آن متأثر نمىشود در آن حال كه حضور موت و دهشت است آن قوه خاموش به كار افتاده و به واسطه آن حس مشترك چيزى را كه نمىديد ببيند. (6)
.
۲۸. «...قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»
روض الجنان: و دليل بطلان مذهب اصحاب معارف* في قوله: «أَ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» ، و دليل بُطلان مذهب قايلان تقليد** آن جا كه گفت از ايشان بر سبيل انكار: «قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا» . (1)۱۳۲۶. علامه شعرانى: * اصحاب معارف گويند همه كس همه چيز مىداند و هر كه كافر است از روى علم و بصيرت كافر است. (2)۱۳۲۷. ** قائلان تقليد در عهد ما بسيارند و گويند ايمان به تقليد صحيح است و استدلال و برهان در اصول عقايد واجب نيست، بلكه سبب گمراهى است. ۳
.
۳۱. «...كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا...»
روض الجنان: گفتند: رشيد را طبيبى بود ترسا حاذق، علىّ بن حسين واقد را گفت: در كتاب شما از علم طب چيزى هست... . (1)۱۳۲۸. علامه شعرانى: واقدى معروف نامش محمد بن عمر است و او به عهد هارون و مأمون بود و مردى ديگر ملقب به واقدى جاى ديگر نديدم. (2)
۴۰. «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِاياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ...»
روض الجنان: آنگه گفت: آنان كه آيات خداى به دروغ دارند و به آن ايمان نيارند و از آن ترفّع و تكبّر نمايند؛ درهاى آسمان برنگشايند براى ايشان و براى هوان و استخفاف و وضع قدر ايشان و اگرچه به عذاب درها بگشايند و براى ارواح كافران و اعمال ايشان نگشايند. و باقر عليهالسلام گفت: امّا مؤمنان را ارواح و اعمال ايشان به آسمان برند درهاى آسمان براى آن بگشايند... . (3)۱۳۲۹. علامه شعرانى: آسمان آخرين حدّ اين جهان است كه ما مىبينيم و پشت آسمان عالمى است كه آن را نمىبينيم. پس آسمان حجاب ميان دو عالم است و آن كس كه از عالم ديگر خبر دارد و به آن ايمان آورده است حجاب از پيش او گشوده شود، و همچنين دعاى او و عمل او بدان عالم رود. و آنكه آيات الهى را دروغ پنداشته و از آن دورى گزيده دعا و عمل او خيالى است در ذهن و حركاتى در بدن و از بدن مجرد نشود و به عالم ديگر نرود. از اين جهت، نه عمل او مقبول است و نه دعاى او مستجاب و چون روح وى از بدن مفارقت كند آثارى از عمل با او نباشد و خداوند در عالم رؤيا درى از آن عالم نامرئى بر ما گشوده است تا به وجود آن پى بريم و در حقيقت روح در عالم رؤيا سيرى مختصر در عالم آسمانها مىكند. (4)روض الجنان: عِكْرِمه و سعيدِ جبير خواندند در شاذّ: «الجُمّل» به ضمّ «جيم» و تشديد «ميم» و اين رسن كشتى باشد كه آن را قلس خوانند، و اين قرائت نسبتى دارد از جهت معنى با سمِّ خياط، جز آن است كه در سبع و عشر نخواندند. (5)۱۳۳۰. علامه شعرانى: يعنى قرائت قراء سبعه بلكه سه تن قراء ديگر كه با اينان ده قارى مىشوند هيچ يك اين قرائت نكردند و قرائت سنت متبعه است بايد به تواتر ثابت شود نه نقل آحاد. و به اتفاق قرائت غير اين ده تن متواتر است. (6)
.
۴۱. «لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الظّالِمِينَ»
روض الجنان: ... و غواشى جمع غاشيه باشد و هو ما يغشاهم، و آن چيزى بود كه باز پوشد ايشان را، و منه غاشيَةُ السَّرجِ. (1)۱۳۳۱. علامه شعرانى: «غاشية السرج» روپوش زين است. چون زين را مزيّن و مرصّع مىساختند براى آن روپوش مىدوختند كه چون صاحب اسب بر درِ خانه از آن پياده شود آن را بپوشند تا وقتى كه از خانه بيرون آيد سوار شود زيور آن محفوظ ماند. (2)روض الجنان: «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الظّالِمِينَ» ؛ و ظالمان را همچنين جزا دهيم، و مراد به ظالم هم كافر است مِنْ قَوْلِهِ: «إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» (3). و اصحاب وعيد را به اين تمسّك نيست. (4)۱۳۳۲. علامه شعرانى: اصحاب وعيد كسانى هستند كه گويند: مرتكب معاصى مخلّد در آتشند و هرگز به بهشت نروند. و اصحاب ارجاء آنهايند كه گويند: كسى كه مؤمن باشد هيچ گناهى به حال او زيان ندارد. ۵
.
۴۲. «...لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها...»
روض الجنان: «لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها» ... گفت: ما تكليف نكنيم هيچ نفسى را الاّ آنچه وسع و طاقت و امكان و توانايى او باشد... . رُمّانى گفت: تحميل بود بر مكلّف آنچه او را در آن مشقّت باشد. (1)۱۳۳۳. علامه شعرانى: اين قول صحيح است، چون طاقت توانستن با مشقت است و وسع توانستن بى مشقت؛ چنانكه درباره روزه فرمود «وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ» (2)؛ يعنى بر آنها كه به مشقت روزه مىتوانند كفاره است، مانند ذوالعطاش و زن مرضعه و حامل مُقرِب. (3)
۴۶. «...وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيماهُمْ وَ نادَوْا أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ»
روض الجنان: عبداللّهِ مسعود گفت: خداى تعالى به قيامت حساب خلقان برآرد، هر كس را كه حسناتش بر سيّآت بيفزياد ـ و اگر همه به يك حسنه بود ـ خداى تعالى بفرمايد تا او را به بهشت برند، و هر كس را كه سيّئآتش از حسنات به يك سَيّئه زيادت بود بفرمايد تا او را به دوزخ برند... . (4)۱۳۳۴. علامه شعرانى: اگر گويى: به مذهب ما احباط باطل است، پس چگونه آن را كه يك سيّئه افزون دارد به جهنم برند و حسنات او را به آن يك سيّئه پايمال كنند، در جواب گوييم: اين عمل موجب احباط نيست؛ چون شايد در دوزخ يا پيش از رفتن بدانجا يا پس از خروج از دوزخ ثواب حسنات را به او بدهند. (5)روض الجنان: صادق عليهالسلام گفت: اعراف كُثْبان و بهشتهايى باشد ميان بهشت و دوزخ، هر پيغامبرى و خليفهاى او را آن جا بدارند با گناهكاران امّتش چنانكه امير لشكر را با لشكر بدارند. آنان كه محسنان امّت باشند سبق برند و به بهشت شوند... . (6)۱۳۳۵. علامه شعرانى: عبارت تصحيف شده و لفظ عربى در روايت چنين است: «كثبان بين الجنة و النار» (7)و فارسى چنين مىشود و كثبان تلها باشد ميان بهشت و دوزخ. (8)روض الجنان: قوله: «يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيماهُمْ» ؛ همه را به سيما و علامت بشناسند از دوستان و دشمنان. (9)۱۳۳۶. علامه شعرانى: از آيات چنان مستفاد مىگردد كه پس از دخول اهل بهشت در بهشت و اهل دوزخ در دوزخ، اصحاب اعراف كه بر هر دو مطّلع هستند آنان را به شما مىشناسند. شايد كسى گويد: چون اعرافيان بهشتيان را در بهشت بينند چه حاجت به سيما باشد و سيما را در صفات پنهان علامت گيرند؟ گوييم: شايد خداوند عذاب دوزخيان و نعيم بهشتيان را به مصلحت از نظر اهل اعراف پنهان كند و چون علم ما نسبت به عالم آخرت اندك است نظير آنكه فرمود «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً» (10)، نمىتوان گفت كسى كه مردم كوچك را در بهشت و دوزخ مىبيند خود بهشت و دوزخ را چگونه نبيند و قياس آن عالم به اين عالم صحيح نيست. چنانكه ما محتضر و ميت و قبر را مىبينيم و عذاب و نعيم او را نمىبينيم. در اين باب وجهى ديگر هست كه در تفسير المنار آورده است كه شناختن به سيما پيش از دخول در بهشت و دوزخ باشد، (11)و آن با ظاهر آيات موافق نيست. (12)
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۱۹۴ ـ ۱۹۵.
2) .بقره (۲): ۱۸۴.
3) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۵۹.
4) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۰۲.
5) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۶۴.
6) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۰۴.
7) .بحارالانوار، ج ۸ ، ص ۳۳۲.
8) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۶۵.
9) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۰۵.
10) .بنى اسرائيل (۱۷): ۸۵ .
11) .المنار، ج ۸ ، ص ۳۸۱.
12) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۶۶.
. .
۴۹. «أَ هؤلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّهُ بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ...»
روض الجنان: «أَ هؤلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمْتُمْ» ؛ بيشتر مفسّران برآنند كه اين هم از كلام اصحاب اعراف است كه گويند دوزخيان را و اشارت كنند به مستضعفان مؤمنان كه: ايناناند كه شما گفتيد و سوگند خورديد كه خداى برايشان رحمت نكند. كلبى گفت: ندا كنند كافران را و منافقان را به اسمايشان و اسماء آباى ايشان يا وليدبن المُغيره و يا با جهل بن هشام و يا فلان و يا فلان! «أَ هؤُلاءِ» ؛ اينان يعنى سلمان و ابوذرّ و مقداد و خبّاب، و اين ضعفا آنان هستند كه شما سوگند خوردى كه خداى رحمت با ايشان نرساند، و اين آيت دليل مىكند بر آنكه اصحاب اعراف خداوندان مراتب و منازل رفيعه باشند از پيغامبران و امامان كه از سرِ دلال و وثاقت به پايه و قدر خود اين توانند گفتن... . (1)۱۳۳۷. علامه شعرانى: چنانكه خداوند درباره ارواح فرمود: دانش مردم در آن اندك است، همچنين در عالم آخرت ما أُوتِيتُمْ «مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً» (2). مؤمنين در عالم آخرت و ارواح پس از مفارقت بدن، آيا يكديگر را ملاقات مىكنند و مىشناسند و رابطه ميان آنها و ارواح پليد هست و از حال يكديگر آگاه مىگردند به چه آلت و قوه و سخن گفتنشان با يكديگر به زيان و مقاطع حروف است يا نوعى ديگر؟ و تفاصيل بسيار كه هيچ يك بر ما مكشوف نيست مگر آنكه خداوند در اين چند آيه فرمود: اهل بهشت با اهل دوزخ به ندا سخن گويند و ميان آنها حجاب است، يكديگر را نمىبينند و گروهى كه در اعرافند بر هر دو دسته مشرفند هم دوزخيان را مىشناسند به سيما و هم بهشتيان را ناچار كه ميانشان حجاب آمده. و از اينجا توان دانست كه اطلاع اهل آخرت از حال يكديگر و ملاقاتشان بر حسب مدارج علم و فضل و شرف آنان است. بارى، در اين خلاف است كه اهل اعراف افضل مردم اند يا متوسطان كه نه لايق بهشتند نه سزاوار دوزخ و اختيار مصنف آنكه افضلِ مردمند. (3)
.
۵۴ . «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ...»
روض الجنان: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ» ، خداى تعالى در اين آيت تذكير كرد خلق را بعضى نعمتهاى او برايشان و تنبيه كرد ايشان را بر آن. گفت: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ» ؛ خداى شما آن خداست كه بيافريد آسمانها و زمين را در شش روز. (1)۱۳۳۸. علامه شعرانى: بيضاوى گويد: يعنى در شش وقت، (2)پس مراد از روز مطلق وقت است، مانند «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ» (3). و در تفسير المنار گويد: مانند ايام العرب كه اوقات جنگ و خصام است از جمله جنگ «بسوس» كه چهل سال طول كشيد از ايام عرب است. (4)و در قرآن كريم خطاب به حضرت موسى آمده است: «ذَكِّرْهُمْ بِأَيّامِ اللّهِ» (5)، يعنى اوقات عذاب كه بر امم سالفه فرود آمد و مقصود اين ايام ما نبود كه از طلوع و غروب خورشيد معلوم مىشود، چون پيش از خلقت عالم روز بدين معنى تصور نمىشود. امام فخر گويد: فايده در ذكر شش وقت با اينكه معلوم است خداوند عالم را در مدت متراخيه به تدريج آفريده آن است كه در تورات ذكر اين شش روز آمده و عرب كه با يهود معاشر بودند آن را اميد داشتند و خداوند به همان كه در خاطرشان بود و استدلال كرد و معنىِ صحيح آن خواست. (6)و در تفسير المنار گويد: روز اول آن گاه بود كه عالم ماده گازى بود مانند دود. و روز دويم آنگاه كه آب پديد آمد پس از گاز. و روز سيم وقتى كه خشكى پيدا شد و كوهها بر افراشته شد. و روز چهارم وقتى كه مواليد زنده پديد آمدند از نبات و حيوان. و دو روز ديگر براى خلق آسمانها است مقدّم يا مؤخّر از خلق زمين. (7)و اينها را با علوم امروز تطبيق كرده است. (8)و از فخر رازى نقل كرده است كه: به نظر مناسبتر مىآيد كه معموره زمين در گذشته زمانى در آب فرو رفته بود و در آن گل چسبنده بسيار حاصل گشت و پس از آن از آب بيرون آمد و محجّر گشت و سخت شد و پستى و بلندى به سبب سيل و باد پديد آمد و كوهها بسيار شدند. و اين گمان بدان تقويت مىشود كه چون بعضى سنگها را بشكنيم اجزاى حيوانات آبى مانند صدف و ماهى در آن مىيابيم. (9)انتهى. و توقف در اين امور اولى است. والله العالم بمراده. (10)روض الجنان: حسن بصرى گفت: اِسْتَوى اَمْرُهُ بِمَعنى ثَبَتَ واسْتقَرَّ؛ فرمان او ثابت شد و مستقرّ بر خلقِ عرش يعنى قرار بر آن افتاد كه عرش آفريند، على حذفِ المضاف واِقامَةِ المضافِ اِلَيْهِ مَقامَهُ. و اين وجهى دگر باشد در تأويل آيت و بعضى متكلّمان گفتند ممتنع نباشد كه «استوى» نامى باشد مختص به خلق و فعل عرش و آسمان در اين دو چيز. حق تعالى اين لفظ گفت و در دگر جا نگفت*، جز كه اين معنى از لغت شاهدى ندارد و تخصيص نشايد منْ غَيْرِ دَليلٍ مُخَصِّص. (11)۱۳۳۹. علامه شعرانى: يعنى «استوى» به معنى خلق و فعل است، يعنى آفريد و درست كرد الا آنكه خداوند فقط در عرش و آسمان اين كلمه را در اين معنى استعمال كرده و در ارض و امثال آن استعمال نكرده، نفرمود استوى على الارض مثلاً و مؤلّف گويد: استعمال استوى به اين معنى در لغت شاهد ندارد. (12)روض الجنان: امّا در «عرش» دو قول گفتند: يكى آنكه چيزى است كه خداى بيافريد آن را به شكل سريرى. و در خبر است كه جبريل عليهالسلام خواست تا طول عرش بداند، از خداى تعالى دستورى خواست چند سالها مىپريد تا ضعيف شد و مانده گشت، از خداى تعالى مدد قوّت خواست حق تعالى قوّت و پرهاش مضاعف كرد. بيش از آن مدت بپريد، هم ضعيف شد، خداى تعالى قوّتش زياده كرد تا چند بار. چون ملالش آمد گفت: بار خدايا بيشتر پريدم يا بيشتر مانده است؟ گفت: يا روح من! چندين هزار سال است تا مىپرى، هنوز يك قايمه از قوايم عرش نپريدهاى و اگر همه عمر دنيا در اين به سر برى... . (13)۱۳۴۰. علامه شعرانى: «عرش» را چون به معنى جسمانى تفسير كنيم و «استوى» را به معنى استقرار و سكون، ناچار خداوند عالم جسم خواهد شد، در جهتى قرار گرفته. و اگر كسى گويد ما با اين حال او را جسم ندانيم يا معاند است يا بسيار جاهل و معنى تناقض را ندانسته است. و هرگز تعقّل نمىشود چيزى در جهتى خاص باشد و در جايى قرا گرفته اما جسم نباشد. و گروهى از محدثين عامه بر آن اصرار دارند و مذهب سلف مىشمارند و ملا جلال دوانى بر آنها سخت اعتراض كرده و آنان را از مجسّمه شمرده است. و عجب آنكه گويند آلوسىِ مفسّر سخن دوانى را رد كرده گويد: ابن تيميه از مجسّمه نبود بلكه قائل به فوقيت بود. و ما گوييم: فوقيت حقيقى همان جسميت است و آنان قائل به فوقيت حقيقى هستند. و تفصيل آن در اينجا مناسب نيست. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۱۸.
2) .انوار التنزيل، ج ۱، ص ۳۵۱.
3) .انفال (۸): ۱۶.
4) .المنار، ج ۸ ، ص ۳۹۳.
5) .ابراهيم (۱۴): ۵ .
6) .مفاتيح الغيب، ج ۱۴، ص ۱۰۴.
7) .المنار، ج ۸ ، ص ۳۹۳ ـ ۳۹۴.
8) .رك: المنار، ج ۸ ، ص ۳۹۴ ـ ۳۹۵.
9) .المنار، ج ۸ ، ص ۳۹۵.
10) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۷۴.
11) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۱۹.
12) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۷۵.
13) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۷۶.
. .
. .
۵۷ . «وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً... فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الَّثمَراتِ...»
روض الجنان: «وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ» ، ابن كثير و كسائى و حمزه و خلف خواندند: «الرّيحَ» بر واحد، و باقى قرّاء به جمع «رياح» خواندند. آنكه بر واحد خواند، گفت: جنس است و «لام» در او تعريف جنس باشد اينجا و در سورة النَّمْل و در سورةُ الرُّوم و در سورت فاطر، و عاصم خواند: «بُشْراً» بالْباءِ وسُكُونِ الشّينِ وَضَمّ الْباءِ، و نافع خواند به «نون» و ضمّ «نون» و سكون «شين»: نُشْراً. (1)۱۳۴۱. علامه شعرانى: يعنى غير نافع چون از نافع «نشرا» به سكون شين نقل بود و نافع از قرّاء حجاز است و مدنى است. و مقصود از اهل حجاز در اينجا ابن كثير مكى و راويان او و ابوجعفر بن قعقاع و قرّاء شاذّه. و در مجمع البيان نافع را استثنا نكرده است. و مراد از اهل بصره ابوعمروبن علا و راويان او و يعقوب است. (2)روض الجنان: افراخته. (3)۱۳۴۲. علامه شعرانى: «افراخته» به معنى گشوده و گسترده و پهن كرده است. (4)روض الجنان: برافلاختند. (5)۱۳۴۳. علامه شعرانى: «افلاختن» همان افراختن به معنى گشودن و گستردن است و «بيختن» به معنى پيچيدن و تا كردن. (6)روض الجنان: «حَتّى اِذَا اَقَلَّتْ» ، اَىْ حَمَلَتْ وَ مِنْهُ القُلَّةُ لأنَّها تُقَلُّ بِالأَيْدي، اَىْ تُحْمَلُ. (7)۱۳۴۴. علامه شعرانى: يعنى كوزه بزرگ به دست برداشته مىشود. (8)روض الجنان: «فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الَّثمَراتِ» ، خداى گفت: من ميوه به باران برون مىآورم شايد كه در باران طبعى بود كه آن خداى آفريده باشد كه به آن طبع نبات روياند، گفت: اين منكر نيست، منكر آن باشد كه طبع قديم گويند يا طبع را فاعل گويند، و اين چيزى نيست براى آنكه طبع خود معقول نيست و طريق نيست فرا اثبات او و گفتن كه در باران طبعى هست كه نبات روياند دعوى باشد مجرّد از حجّت و برهان. اوّل اثبات طبع بايد كردن به دليل، آنگه آن را اثر نهادن. و درست آن است كه خداى تعالى مىروياند نبات را مبتدءاً عند نزول باران به عادت. (9)۱۳۴۵. علامه شعرانى: «طبع» همان طبيعت است كه صورت نوعيه نيز قسمى از آن است، وجود آن فى الجمله بديهى است. و هركس خاصهاى در چيزى بيند كه از خود او باشد نه از خارج، آن را نسبت به طبع دهد، مانند شورى براى نمك و شيرينى براى شكر. و علت آنكه مؤلّف اين كتاب انكار وجود طبع كرده آن است كه ابوالقاسم بلخى و امثال وى از معتزله كه به طبع قائل بودند آن را مؤثر به استقلال مىدانستند به تفويض خالق عالم و مانند حكما عليت واجب الوجود را در حدوث و بقا معتقد نبودند و طبيعت را در هر آن مسخّر پروردگار و مستفيض از افاضه او نمىگفتند، بلكه خداوند را پس از ايجاد از كار عزل كردند و كار او را به طبيعت مىگذاشتند. و اين اعتقاد خطاست. ۱۰
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۲۵ ـ ۲۲۶.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۸۰.
3) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۲۸؛ در چاپ مشهد «افلاخته» ضبط شده است.
4) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۸۲.
5) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۲۹.
6) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۳۰.
7) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۸۳.
8) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۳۲.
9) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۸۴.
. .
۵۸ . «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلاّ نَكِداً...»
روض الجنان: وَالنَّكَدُ لشَىْءُ القَليلُ، وَالنَّكِدُ الرَّجُلُ الْقَليلُ الْخَهْرِ أيْضاً، وابوجعفر خواند: «اِلاّ نكداً» بفتح الْكافِ وهُما لُغَتانِ. وزَجّاج گفت: «نُكْداً» بِضمِّ النُون وسُكُونُ الْكاف هم لغت است و لكن نخواندهاند... . (1)۱۳۴۶. علامه شعرانى: به اتفاق مسلمين قرائت قرآن به سماع است و تا قرائتى منقول نباشد به تواتر به صرف آنكه در عربيت جايز است قرائت نمىتوان كرد و بعضى فقها كه در عهد ما برخلاف اين فتوا دادهاند صحيح نيست. (2)
۶۹. «...وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً...»
روض الجنان: «وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً» ؛ و بيفزود شما را در خلق و آفرينش بسْطَت و گستردگى. بعضى گفتند: قوّت خواست، و بعضى دگر گفتند: طول قامت خواست*... . و باقر عليهالسلام گفت: هر يكى ازا يشان به بالاى نخلى خرمايى بود دراز و به قوّت چنان بودند كه مردى از ايشان بيامدى ودست در رَعْن كوه زدى و به قوّت بجنبانيدى و سنگ از كوه بكندى. عبداللهِ عبّاس گفت: هر يكى هشتاد گز بودند... وَهْب گفت: سر هر يكى از ايشان بر مثال قبّهاى بود و به شكلى بود كه در چشم خانه و بينى درّه و استخوان سرهاى ايشان سباع خانه ساختندى و بچه زادندى**. (3)۱۳۴۷. علامه شعرانى: * اين تقدير از قرآن مقتبس است كه فرمود: «كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ» (4). و تشبيه مردم بلند بالا به نخل شايع است چنانكه جسيم و بزرگ را به كوه تشبيه مىكنند، گويند اسبى كوه پيكر. (5)۱۳۴۸. ** وَهْب بن منبّه از مردم يمن است و شايد اين قول را از افسانههاى يهود اقتباس كرده باشد. (6)
.
۷۱. «...أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤكُمْ...»
روض الجنان: «أتُجادِلُونَني» ؛ با من جدل مىكنى در نامهايى كه شما نهادى؟ يعنى خالى و فارغ از معنى جز نام كه شما نهادى به زور. بر اين بتان هيچ نيست دگر از معنى الهيّت و استحقاق عبادت چيزى نيست در ايشان و اين آيت دليل مىكند از دو وجه بر آنكه اسم دگر باشد و مسمّى* دگر، يكى آنكه گفت: «أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ» ؛ با من جدل و خصومت مىكنى در نامهايى كه نهادى شما و پدران شما اگر اسم و مسمّى يكى بودى ايشان را رسيدى كه گفتندى كه: ما با تو در اسماء جدل نمىكنيم. در مسمّى جدل مىكنيم و لكن تو اين مسأله نمىدانى يا همانا بر تو پوشيده است كه اسم و مسمّى يكى باشد. چون هود فرق كرد ميان اسم و مسمّى و خواجه** جمع مىكند، يا تو مُخطى باشى يا او. (1)۱۳۴۹. علامه شعرانى: * اشاره به قول بعض اشاعره است كه گويند اسم عين مسمى است و علماى ايشان هم اين قول را باطل كردهاند. (2)۱۳۵۰. ** يعنى أشعرى. (3)
۷۲. «فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا...»
روض الجنان: امّا قصّه عاد و هلاك ايشان به روايت محمّد بن اسحاق و السّدّى وجز ايشان از مفسّران، و اهل تواريخ گفتند: عاد به زمين يمن بودند...، به مكّه آمدندى به بيت الحرام و آن جا دعا كردندى. مسلمانان و مشركان همه به مكّه جمع شدندى مختلف آراء او ديانات و مختلف زبان و لغات. دعا كردندى و همه خانه خداى را به مكّه تعظيم كردندى اعنى مكان خانه و شهر مكّه را. و مكّه در اين عهد عمالقه داشتند و براى آن ايشان را عماليق خواندند كه پدر ايشان عِمْليق بن لاوَد بن سام بن نوح بود. و سيّد و مهتر ايشان در آن وقت مردى بود نام او معاوية بن بكر و مادر او كلهده بنت الحدرى* بود از فرزندان عاد. چون باران از ايشان منع كردند و ايشان را قحط رسيد، گفتند: وفدى بايد ساخت به مكّه تا براى ما باران خواهند. جماعتى را نامزد كردند، منهم قيل بن عنز و لقيم بن هزال بن هزيل و عقيل بن ضدّ بن عاد الاكبر** و مَرْثَد بن سعد بن عفير ـ و اين مرد مسلمان بود اسلام پنهان داشتى ـ و جلهمة بن الخيبرىّ خال معاوية بن بكر. آنگه لقمان بن عاد را بفرستادند با اين گروه و هر يكى از اينان قومى با خود ببردند از قبيله و عشيره خود تا عدد ايشان به هفتاد رسيد. چون به مكّه شدند بهنزديك معاوية بن بكر فرود آمدند ـ و او به ظاهر مكّه بود خارج حرم ـ ايشان را فرود آورد و اكرام كرد چه ايشان اخوال و اصهار او بودند. ايشان را يك ماه مهماندارى كرد و نكو مىداشت و ايشان بهنزديك او خمر مىخوردند. و اين معاويه دو كنيزك مطربه داشت ايشان را «جرادتان» گفتند. ايشان سماع كردندى*** و اينان خمر خوردندى... . (4)۱۳۵۱. علامه شعرانى: * اين حكايات را مؤلّف از عرائس ثعلبى اقتباس كرده است و از امام معصوم يا پيغمبر منقول نيست و غالباً قرينه بر صحت آنها يافت نمىشود و اسامى مردم در اين حكايات نيز خالى از تصحيف كاتبان نيست و نام اين زن در عرائس ناهدة دختر جبيرى است. (5)۱۳۵۲. ** در عرائس عبيل بن ضدبن عاد الاكبر. (6)۱۳۵۳. *** مراد از سماع كردن آواز خواندن است نه گوش دادن و عبارت ثعالبى كه مؤلّف ترجمه آن را آورده اين است: «فأقاموا عنده شهراً يشربون الخمر و تغنيهم الجرادتان و هما قينتان لمعاوية بن بكر». (7)روض الجنان: عمر بن شعيب روايت كند از پدرش از جدّش كه: چون خداى تعالى باد را فرمود كه برو تا قوم هود را هلاك كنى ـ يعنى عاد را. (8)۱۳۵۴. علامه شعرانى: اين حكايت نيز در عرائس است به اسناد از عمرو بن شيث و مؤلّف همان را ترجمه كرده است و چنانكه گفتيم اعتبار به هيچ يك از اينها نيست چون از معصوم نقل نشده است و قرينه بر صحت آنها نيست. (9)روض الجنان: ابوالطّفيل عامر بن واثِله گفت از اميرالمؤمنين على عليهالسلام شنيدم* كه او مىگفت مردى را از حَضْرَ مَوْت: آن كثيب سرخ ديدهاى پيرامن آن درختان اراك و سدر است به فلان ناحيه از حضرمَوْت؟ گفت: آرى يا اميرالمؤمنين، والله كه تو وصفى مىكنى آن را وصف كسى كه ديده باشد. گفت: نديدهام، ولكن شنيدهام. حَضرَمى گفت: يا اميرالمؤمنين آن چه جايى است؟ گفت: گور هود است عليهالسلام... . و در روايتى آمد كه: هر پيغامبرى كه قوم او را هلاك كردند به مكّه آمدى با آنكه بلاوهگر** با او بودندى و آن جا عبادت مىكردى تا با پيش خداى شدى. (10)۱۳۵۵. علامه شعرانى: * اين روايت را هم مؤلّف از عرائس ترجمه كرده است. (11)۱۳۵۶. ** «بلاوه گر» ترجمه صالحين است و عبارت عرائس اين است: «كان النبي من الأنبياء إذا هلك قومه ونجا هو والصالحون معه يأتي مكة هو ومن معه». ۱۲ اما در برهان قاطع كلمه «بلاوه» نيامده است و «بلابه» به معنى هرزه گوى و نابكار و فاسق آمده. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۵۴.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۹۷.
3) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۵۶ـ ۲۵۸.
4) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۹۹.
5) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۱۹۹. جواهر الحسان، ج ۳، ص ۴۵: «وأقاموا عنده شهرا يشربون الخمر و تغنيهم الجرادتان قينتا معاوية».
6) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۶۱.
7) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۰۱.
8) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۶۵ـ۲۶۶.
9) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۰۴. عرائس المجالس، ص ۵۷ .
10) .عرائس المجالس، ص ۵۷ .
11) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۰۴. برهان قاطع، ص ۱۹۹.
. .
. .
۷۳. «وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَكُمْ آيَةً...»
روض الجنان: «قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ» ، گفت: اى قوم خداى را پرستى كه شما را خدايى ديگر نيست جز او. و در «غَيْر» قرائت به جرّ و رفع رواست چنانكه در آيت اوّل برفت، و در عربيّت نصب روا باشد بر استثناء يا بر حال ـ و نخواندهاند. (1)۱۳۵۷. علامه شعرانى: چنانكه مكرر گفتيم اگر وجهى در عربيت جايز باشد و قراء نخوانده باشند براى ما قرائت قرآن بر آن وجه جايز نيست به اتفاق مسلمانان كه قرائت به سماع است نه قياس و بعض فقهاى اين عصر كه آنرا جايز شمردهاند صحيح نيست؛ پس نمىتوان گفت: «مالكم من إله غيره» به نصب غير. (2)روض الجنان: [مؤلّف قصه ثمود را به تفصيل نقل كرده]... و جُنْدُع را پسر عمّى بود او را شهاب بن خليفة بن مخلابن لبيد گفتند. او نيز خواست تا اسلام آرد، ايشان نهى كردند او را. مردى از جمله ثمود در اين باب گفت: وَكانَتْ عُصْبَةٌ من آلِ عَمروإلى دين النّبى دَعَوْا شِهاباً عَزيزَ ثمودَ كُلِّهمُ جميعاًفَهَمَّ بِأنْ يُجيبَ ولَوْ أجابا لَأَصْبَحَ صالحٌ فينا عَزيزاًوما عَدَلُوا بِصاحِبِهمْ ذُؤاباً وَلكِنَّ الْغُواةَ مِنْ آلِ حِجْرٍتَوَلَّوْا بعْدَ رُشْدِهِمُ رُياباًچون ناقه از سنگ بيرون آمد، صالح گفت: «هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْم مَعْلُومٍ» (3)، گفت: اين ناقهاى است، اين نصيبى باشد از آب و شما را نصيبى. (4)۱۳۵۸. علامه شعرانى: چنانكه حكايت قوم عاد را مؤلّف از ثعلبى نقل كرده است نه از پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله و خاندان عصمت و حجتى در سخن ثعلبى نيست هم چنين حكايت ثمود را، و نسبت اين اشعار به زمانى سابق بر عصر ابراهيم و موسى عليهالسلام بعيد مىنمايد چون زبان عربى در آن عهد با اين زمان فرق بسيار داشت. و ترجمه اشعار اين است: جماعتى از خاندان عمرو شهاب را به دين پيغمبر صالح خواندند و اين شهاب بزرگ ثمود بود و خواست اجابت كند و اگر اجابت كرده بود صالح در پيش ما عزيز مىگشت و آن مرد را كه دواب نام دارد عديل صالح نمىگرفتند ولكن گمراهان آل حجر پس از هدايت رياب را دوست خود گرفتند. (5)روض الجنان: ايشان بينداختند با خود و گفتند... . (6)۱۳۵۹. علامه شعرانى: يعنى رأى زدند و مشورت كردند. (7)روض الجنان: دلهاى ايشان از ترس در بر پاره پاره شد و همه بر جاى بمردند و از ايشان هيچ كس نماند از خرد و بزرگ الاّ دختركى مُقْعَد* كه او را باد بنشانده بود، نام او ذريعه بنت سلق،** و او نيز كافر بود و دشمن صالح بود. (8)۱۳۶۰. علامه شعرانى: * يعنى زمين گير. (9)۱۳۶۱. ** در نسخهاى شاف به جاى سلق. (10)روض الجنان: كُتّاب. (11)۱۳۶۲. علامه شعرانى: «كُتّاب» بر وزن عزّاب، مكتب خانه است. (12)روض الجنان: مُعَلّى بن زياد روايت كند كه: عبدالرحمن ملجم بيامد تا بيعت كند، بيعت كرد. آنگه گفت: يا اميرالمؤمنين اِحْمِلْني؛ مرا چهارپايى ده. اميرالمؤمنين گفت: تو عبدالرّحمن هستى؟ گفت: آرى. گفت: پسر ملجم؟ گفت: بلى، گفت: مرادى؟ گفت: آرى، گفت: يا غَزْوان* إحْمِلْهُ عَلى اَشْقَرِها؛ اين را بر آن اسب اشقر نشان... . ۱۳ ۱۳۶۳. علامه شعرانى: غزوان نام آن كس است كه اسبان را نگهبانى مىكرد. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۶۷.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۰۵.
3) .شعراء (۲۶): ۱۵۵.
4) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۷۳.
5) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۰۹.
6) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۷۶.
7) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۱۱.
8) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۸۱.
9) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۱۴.
10) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۸۳.
11) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۱۵.
12) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۲۸۴.
. .
۸۰ . «وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ»
روض الجنان: و بيشتر مفسِّران و اهل علم برآنند كه لواط پيش از قوم لوط كس نكرده بود. ابتدا ايشان كردند، و اين ظاهر آيت است. ابوالقاسم بلخىّ گفت: روا باشد كه عالمى زمانهم خواست، چنانكه گفت: «وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ» . (1)۱۳۶۴. علامه شعرانى: يعنى در ميان مردم زمان خود چنانكه درباره بنى اسرائيل فرمود: «فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ» (2)؛ يعنى شما را برترى دادم بر مردم زمان خودتان. (3)
۸۱ . «إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»
روض الجنان: «إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً» ؛ شما به مردان مىشوى به شهوت دون زنان، شما مسرف مردمانى متجاوز الْحدّ. إتيان كنايت باشد از جماع، يُقالُ: أتَيْتُ الْمَرْءةَ اِذا جامَعْتَها. اهل مدينه و حَفص خواندند: «اِنّكُمْ على الخَبَر به همزه واحده، و مذهب حفص در همه قرآن چنين است كه چون دو استفهام باشد برهم... . (4)۱۳۶۵. علامه شعرانى: «أتأتونَ الفاحشه» استفهام اول است و «انكم» دويم. (5)روض الجنان: «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ» ، «بل» براى إضراب باشد از اول با چيزى دگر، گفت آن خود رها كن، در شرك و لواط و دگر معاصى متجاوز الحدّ و مخلوعُ العذارى. و «إسراف» تعدى باشد از حدّ خود. (6)۱۳۶۶. علامه شعرانى: يعنى مخلوع العذار و بى آبرو هستيد شما. و ياء در آخر مخلوع العذار خطاب است به جمع به عادت شيخ ابوالفتوح (عليه الرحمه) كه در خطاب جمع به «ياء» اكتفا مىكند. (7)
.
۸۶ . «وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ...»
روض الجنان: اين مثل عشّار و باژ استان است و راهزن كه هيچ كس بر او بنگذرد و الا برنجاند او را و چيزى از او بستاند. (1)۱۳۶۷. علامه شعرانى: «باژاستان» گيرنده باج است و «عشّار» آن است كه بر سر راهها ده يك از اموال مردم مىستاند. و اين اعمال از گناهان بزرگ است در دين اسلام و هرچه از اين قبيل خراج و ماليات به نام گمرك يا غير آن گيرند؛ چون كه مانع آزادى حمل و نقل و تجارت و كم شدن امتعه و حوايج مردم مىگردد حرام است. (2)
۹۰. «وَ قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً...»
روض الجنان: «وَ قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ» ، گفتند آن گروه اشراف قوم شُعَيْب از كافران: اگر شما متابعت شعيب كنى و در دين او شوى زيانكار باشى. و «إذاً» در اينجاى كه هست ملغاست براى آنكه در ميان مبتدا و خبر افتاده است، عمل نصب نمىتواند كردن، چه او آن جا مستعمل باشد كه جواب باشد و در فعل مضارع شود... . (3)۱۳۶۸. علامه شعرانى: [مستعمل باشد:] به عمل كردن وا داشته شود. (4)
.
۹۱. «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ»
روض الجنان: ... محمّد بن اسحاق گفت: مردى از اهل مدين نام او عمر بن كلما چون آن ابر ديد و در او عذاب، بشناخت كه آن نه ابر رحمت است ابر عذاب است، اين بيتها بگفت: يا قَوْمِ اِنَّ شُعَيْباً مُرْسَلٌ فَذَرُواعَنْكُمْ سَميراً وعِمْرانَ بنَ شَدّادِ اِنّى أرى غَيْمَةً يا قَومِ قَدْ طَلَعتْتَدْعُوا بصوتٍ على ظَمّاءَةِ الْوادِي واِنَّهُ لَنْ تَرَوْا فيها ضُحى غدكُمْاِلاّ الرّقيمَ يُمَشّي بينَ أمْجادٍ (1)۱۳۶۹. علامه شعرانى: شعر عروضى به زبان عربى فصيح در عهد شعيب بعيد مىنمايد؛ چون زبان عربى آن عهد بلكه پس آن هم با عربى زمان پيغمبر ما فرق داشت و شعر عروضى از دويست سال قبل از بعثت متجاوز نيست. و اين قصه را ثعلبى از امام و پيغمبر نقل نكرده و حجت نيست. (2)
۹۸. «أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ»
روض الجنان: «أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُرى أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى» (3)«واو» عطف است بر قرائت آنكه «واو» مفتوح خواند. اهل مدينه و ابن عامر خواندند: به سكون «واو»، چنانكه «أوْ» باشد بمعنى حَرف الشكّ؛ يا ايمن شدهاند اهل اين شهرها كه عذاب ما به ايشان آيد و به چاشتگاه، و محلّ او نصب بود بر ظرف به معنى ضُحى* «وَ هُمْ يَلْعَبُونَ» ؛ و ايشان بازى مىكنند، و «واو» هم حال راست. و اصل «بأس» و «بؤس»، شدّت باشد، و در آيت مراد عذاب است. امّا «نَوْم» حدّ او سهوى بود** كه به حيوان رسد با فتور اعضاء بى علّتى. (4)۱۳۷۰. علامه شعرانى: * يعنى محل ضحى نصب است كه بهچاشتگاه ترجمه شده است. (5)۱۳۷۱. ** سهو در زبان عربى غفلت و عدم حضور معنى است در ذهن و آنها كه گفتند امام و رسول را سهو باشد مقصودشان آن است كه لازم نيست در همه امور علم حضورى داشته باشند نه آنكه سهواً خطا بگويند و عمل كنند؛ چون قول و فعل امام و رسول حجت است و با احتمال خطا اعتماد بر آن نمىتوان كرد. ۶
.
۱۰۰. «أَ وَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِها أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ...»
روض الجنان: «أَ وَ لَمْ يَهْدِ» ، در فاعل «يهدى» دو قول گفتند: يكى آنكه الله مضمر است در او، و التّقدير: اَوَلَمْ يَهْدِ اللهُ؛ نه خداى هدايت كرد يعنى بيان... . اما بر قول دوم كه فاعل «يهد» مشيّت هلاك مستحقّان باشد، در كلام محذوفى بود. و «هدايت» به معنى دلالت بود، و آن محذوف مفعول دوم «يهدِ» باشد و تقدير اين چنين بود، نه راه نمود و دليل كرد و عبرت گشت آنان را كه ايشان زمين به ميراث دارند از هلاك شدگان امّت سلف، و آنگه آنكه* اگر ما خواستيمى كه ايشان را هلاك كنيم به گناهانشان چنانكه با امّت پيشين كرديم.** أعنى هدايت كرد و دليل كرد بر آنكه مثل قول و فعل ايشان نبايد گفتن و كردن تا هلاك نشوند چون ايشان، محذوف اين است، أَعنى هدايت كرد و دليل كرد بر آنكه گفتيم... . (1)۱۳۷۲. علامه شعرانى: * « آنكه اگر ما خواستمى » الخ، فاعل است براى راه نمود و « دليل كرد » يعنى اينكه اگر ما خواستمى ايشان را هلاك مىكرديم آنها را هدايت كرد بر آنكه الخ. (2)۱۳۷۳. ** محذوف اين است (بر آنكه مثل قول و فعل ايشان نبايد گفتن الخ) «اعنى هدايت كرد و دليل كرد بر آنكه گفتيم آنكه اگر ما خواستمى فاعل است» اين حاشيه كه توضيح عبارت متن است در چاپهاى قبل اشتباهاً جزء متن نوشته شده است. (3)روض الجنان: مضرّب. (4)۱۳۷۴. علامه شعرانى: مضرب آميخته و مغشوش كنايه از آنكه صحيح نيست. ۵
.
۱۰۵. «...قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرائِيلَ»
روض الجنان: وهب گفت: سبب استعناد فرعون بنى اسرائيل را آن بود كه فرعونِ موسى، فرعونِ يوسف بود... . (1)۱۳۷۵. علامه شعرانى: اهل كتاب گويند فرعون عهد يوسف ديگر است و فرعون عهد موسى ديگر. (2)
۱۰۷. «فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ»
.
روض الجنان: ... اژدهاى بزرگ... دهان باز كرده و يك زفر بر زير كوشك فرعون نهاده، و دگر زفر بر بلاى كوشك. (1)۱۳۷۶. علامه شعرانى: [زفر:] «لب» و در برهان به معنى دهان گفته است. (2)
۱۱۱. «قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ»
روض الجنان: «قالُوا أَرْجِهْ» ، گفتند آن گروه كه مشورت با ايشان برده بودند: باز دار او را و در كار او تأخيرى بكن. حمزه و يحيى خواندند: اَرْجِهْ به سكون «ها» بى همزه... . و ابو جعفر من طريق ابن العلاّف وقالون والْمُسيّبيّ «اَرْجِهِ» بى همزه به كسر «ها» بى اشباع، و باقى قرّاء و آن كسائى است و خلف و اسماعيل و ورش و ابوجعفر من طريق النَّهْروانىّ به كسر «ها» بى همزه اشباع و به «ياء» از پسِ «ها». (3)۱۳۷۷. علامه شعرانى: در ميان اين اقوال قرائت عاصم مذكور نيست و تصور مىشود از كاتب سهوى افتاده، بارى قرائت او مانند قرائت حمزه است بهسكون «هاء» بىهمزه. (4)
۱۱۷. «وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ»
روض الجنال: او را آوازى بود از دهن و دَمِشى از بينى. (5)۱۳۷۸. علامه شعرانى: دمش به معنى دميدن است. (6)
۱۱۸. «فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»
روض الجنان: و گفتند: تَلَقّف، اخذ چيزى باشد در هوا. و در آيت محذوفى هست، و تقدير آن است كه: فَاَلْقى عَصاهُ فَصارَتْ ثُعباناً. قَوْلُهُ: «تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ» ، و اين «إذا» مفاجات راست چنانكه شرحش برفت. و «اِفْك» چيزى بگردانيدن باشد از وجه خويش. و «اِفك» دروغ باشد، فِعل به معنى مفعول كالنِّقض والنَّقض، و به هر حال معنى آن است كه: ما يأْفكونَ فيه؛ آنچه به آن افك كرده بودند و محلّ افك ايشان بود. (7)۱۳۷۹. علامه شعرانى: نه خود افك؛ زيرا كه خود افك معنى مصدرى است و آن را نمىتوان بلعيد. (8)روض الجنان: «فَوَقَعَ الْحَقُّ» ؛ حق حاصل آمد، و اصل وقوع سقوط باشد، كَوُقُوع الطائرِ وَالْحائطِ. «وَبَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» ؛ و آنچه ايشان مىكردند به ساليان دراز باطل شد و نيست گشت. اكنون متكلّمان در آن خلاف كردند كه آن حبال و عصا كجا رفت؟ بعضى گفتند: خداى تعالى اجزاى فنا بيافريد تا اين به آن فنا فانى شد... . و بعضى دگر گفتند: خداى تعالى بقايش بستد تا نيست شد... بعضى دگر گفتند: خداى تعالى آن كَوْن كه به او كاين با شد بستاند تا او از كاينى برود، چون از كاينى برود از وجود برود... . و سيّد را نظر است و بيشتر محقّقان را در آنكه اكوان باقى است يا باقى نيست. آنچه قول درست است در آن، آن است كه خداى تعالى اجزاى او مفرّق كرد تا در هوا هباشد چنانكه پيدا نبود، و اين وجه از قدوح و اعتراضات دورتر است ـ واللّه اَعْلَم. (9)۱۳۸۰. علامه شعرانى: قول صحيح آن است كه ممكنات همچنانكه در حدوث محتاج به علت هستند و بايد خداوند تعالى آنها را ايجاد كند در بقا هم محتاج به علتند؛ چنانكه اگر به فرض محال تصور كنيم واجب الوجود نيست همه چيز نابود مىشود و ممكن پس از وجود از خالق خود بى نياز نيست، چنانكه اگر چراغ نباشد روشنائى آن باقى نمىماند و اين بقا و استمرار كه ما در موجودات مىبينيم به علت آن است كه خالق آن باقى است و خواسته ممكنات باقى مانند. (10)روض الجنان: اند جاى. (11)۱۳۸۱. علامه شعرانى: يعنى چند جاى. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۲۴.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۴۰. برهان قاطع، ص ۵۸۱ .
3) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۲۹.
4) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۴۳.
5) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۳۶.
6) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۴۷.
7) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۳۷.
8) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۴۸.
9) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۳۷ ـ ۳۳۹.
10) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۳۹.
11) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۴۹.
. .
۱۲۷. «...سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ وَ إِنّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ»
روض الجنان: فرعون جواب داد كه: «سَنُقَتِّلُ اَبْناءَهُمْ» ... و براى آنكه قوت موسى عليهالسلامديده بود و علوّ كلمه او دانسته كه به او چيزى نتواند كردن، گفت: هم با سر آن كار شويم كه به اوّل مىكرديم از كشتن پسران بنى اسرائيل و رها كردن دختران، چه آن سالها كه او را خبر دادند كه در اين سال مولودى آيد كه ملك تو بر دست تو بشود. او بفرمود تا كودكان نرينه را مىكشتند ـ چنانكه قصّه آن برفت ـ و براى آن زنان را گفت رها كنيم اينجا تا كسانى باشند كه ايشان را خدمت كنند، و ايشان از شرّ ايشان ايمن باشند كه زنان را شوكت كارزار نباشد. (1)۱۳۸۲. علامه شعرانى: از قديمترين امم كه تاريخ آنان را مىدانيم زنان را شغل ديگر بوده است و مردان را شغل ديگر و سياست و جنگ و امور عامه مردم پيوسته به دست مردان بود نه زنان و استمرار اين قاعده دليل آن است كه حكمى است طبيعى و تغييرپذير نيست مگر در قبائل بدوى و وحشى كه فساد و صلاح عادات و رسوم در زندگى آنان تأثيرى ندارد. (2)
.
۱۲۸. «...إِنَّ الْأَرْضَ لِلّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ...»
روض الجنان: أَوْرَثَهُ اَكْلُ الطّينِ صُفْرةَ اللَّوْنِ، أَىْ اَعْقَبَهُ. (1)۱۳۸۳. علامه شعرانى: يعنى گل خوردن زرد رويى آورد. (2)
۱۲۹. «قالُوا أُوذِينا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنا وَ مِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا قالَ عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ...»
روض الجنان: و «اَذى» رنجى باشد كه به تلف نفس نرسد، و ايذاى ايشان قوم موسى را آن بود كه وهب گفت: قوم فرعون بنى اسرائيل را بنده گرفته بودند. ايشان را كارهاى گران فرمودندى چون سنگ كندن از كوه و نقل كردن، و بناى كوشكها و سراها كردن و انواع حِرَف صناعات از گلى گرى و آهنگرى و درودگرى* و خشت زدن... . و زنان را نيز دوك رشتن و جامه بافتن و درزى كردن فرمودندى و كارهايى كه لايق ايشان بودى.** موسى عليهالسلام ايشان را دلخوشى داد و گفت: «عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ» ؛ اميد است كه خداى تعالى دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمين خليفه كند. ابوعلى گفت: خداى تعالى ايشان را خليفه كرد در زمين مصر از پسِ موسى، آنگه بيت المقدّس بگشاد براى ايشان بر دست يوشع بن نون. آنگه در روزگار داود دگر شهرها بگشاد براى ايشان و در عهد سليمان ملك زمين به ايشان داد.*** (3)۱۳۸۴. علامه شعرانى: * «گلگيرى» كار گل و بنايى و «درودگرى» نجارى است. (4)۱۳۸۵. ** درزى يعنى خياطى و از اينجا معلوم مىگردد كه فرعون ميان زن و مرد فرق مىگذاشت و كار يكى را به ديگرى حوالت نمىكرد و اين نه از رحم و عدل او بود بلكه از تدبير و هوش وى كه مىدانست اينها از عهده كار آنان برنمىآيند و امور مردم فاسد و جماعت آنان تباه مىگردد. ۵ ۱۳۸۶. *** يعنى در آن عهد مقتدرترين پادشاهان بود و در هر زمان كه دولتى از همه مقتدرتر باشد همه تابع اويند اگرچه بر حسب رسوم و تشريفات ظاهرى خارج از مرز كشور او باشند، مانند ملكه سبا كه از يمن اطاعت او كرد. ۶
.
۱۳۰. «وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ...»
روض الجنان: فرّاء گفت: سنين، يعنى سالى از پس سالى قحطناك... . واهل حجاز و قيس عَلى هِجائين گفتند و در حال رفع به «واو» و در حال نصب و جرّ به «يا» بر نهاد جمع سلامت، و بعضى بنوتميم در احوال ثلثه به «يا» گفتند، قالوا مَضَتْ عَلَيْنا سنينَ، أىْ قَحْطٌ... و كسائي گفت: لابُدَّ على هِجائَيْنِ وفَتْحِ النُّون بايد كه اين نوع جمع است، كَقُلَةٍ وقُلينَ وكُرَةٍ وكُرينَ و عزةٍ و عِزينَ گفت، و بعضى عرب اعراف بر «نون» افگندند و چنان ساختند كه «نون» از اصل كلمت است. (1)۱۳۸۷. علامه شعرانى: «قله» چوب بازى كودكان كه به الك دولك معروف است و «عزه» جماعت مردم و كره گوى است. (2)
۱۳۳. «فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ...»
روض الجنان: آنگه حق تعالى بيان آياتى كرد كه خداى تعالى به معجزه موسى بر فرعون و قوم او افگند. عبداللهِ عبّاس گفت: اوّلش طوفان بود، و طوفان سيلى باشد عام كه به عموم همه زمين يا بيشتر بگيرد و اشقاق او از «طَوْف» و گرديدن باشد. (3)۱۳۸۸. علامه شعرانى: مقصود همه كره زمين نيست بلكه همه زمين قريه يا محله يا جائى كه از آن آسيب مىبينند؛ چون طوفان يك قريه را هم طوفان گويند. (4)روض الجنان: و روايتى ديگر آن است كه «قُمَّلْ» شپشه سياه باشد كه در گندم افتد. ابن زيد گفت: «قُمَّل» براغيث باشد؛ كيك... حسن بصرى «قَمْل» خواند به فتح «قاف» و سكون «ميم». ابوعبيده و أَخْفش گفتند: نوعى دگر بود از نارد كه شتر را بود و آن را حمنان گويند. (5)۱۳۸۹. علامه شعرانى: نارد به فتح راء فارسى است به معنى كنه حيوانات، و حمنان بر وزن غضبان به دو نون هم به معنى كنه عربى است. (6)روض الجنان: ... و اگر از اين پس باران نيايد بر ما نگرايد ما را. (7)۱۳۹۰. علامه شعرانى: «گرايستن» به معنى ميل و رغبت كردن است و در اينجا به معنى آنكه دشوار نباشد بر ما و انديشه از آن نداريم. (8)روض الجنان: موسى به آن جا آمد و دعا كرد و عصا بر آن پشته ريگ روان زد، خداى تعالى با قُمَّل كرد. (9)۱۳۹۱. علامه شعرانى: يعنى ريگها را مبدّل به قمل كرد. (10)روض الجنان: و اِنائى بساختند دو جره. ۱۱ ۱۳۹۲. علامه شعرانى: دو لوله يا دو شكاف. و «جر» در فارسى به معنى شكاف است و عوام در زمان ما به كسر جيم گويند. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۵۰.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۵۶.
3) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۵۳.
4) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۵۸.
5) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۵۹.
6) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۵۵؛ در چاپ مشهد «نگزايد» ضبط شده است.
7) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۶۰.
8) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۵۶.
9) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۵۹.
10) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۶۲.
. .
۱۳۵. «فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلى أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ»
روض الجنان: «إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ» ؛ كه ديدى ايشان عقيب آن عهد مىشكستند. (1)۱۳۹۳. علامه شعرانى: يعنى ناگهان ملاحظه كردى. (2)روض الجنان: و «نَكْثْ» نقض عهد باشد تشبيهاً بنَكْثِ الْغَزْلِ، و آن تاب باز دادن ريسمان باشد... . (3)۱۳۹۴. علامه شعرانى: باز كردن تاب ريسمان. (4)
۱۳۷. «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا... دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ»
روض الجنان: «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ» ، گفت: پس از آنكه فرعون و قومش را در دريا هلاك كرده بوديم، ميراث ايشان و آنچه از ايشان باز ماند به قوم بنى اسرائيل داديم كه در زمين مستضعف بودند و ضعيف و درمانده بودند از دست فرعون و قومش كه ايشان را بندگى گرفته بودند و مقهور و ذليل كرده به بيگار،* و بار بر ايشان، و كشتن فرزندانِ ايشان، و انواع مذلّت كه ذكر آن برفت ـ مشارق و مغارب زمين به ايشان داديم. گفتند: جانب شرقى خواست و جانب غربى. حسن بصرى گفت: به جانب شرقى مصر خواست و به جانب غربى شام.** (5)۱۳۹۵. علامه شعرانى: * «به بيگارى گرفتن» به كار مجبور كردن و مزد ندادن. (6)۱۳۹۶. ** مصر در مشرق شام نيست و حسن بصرى اشتباه كرده است. (7)روض الجنان: «وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» ؛ و آن بناهاى رفيع كه مىكردند از قصور و دور. و اصْلُ الْعَرْشِ الرَّفْعُ، و مِنْهُ الْعَرشُ لِلسَّرير الرَّفيع والْمُلْكِ الْعظيم، و گفتند: آنچه ايشان مىبستند از چفتها* و چمنها و در باغها نزهت را، و منه الْعريش** بالان مرغان را از اينجا عريش خوانند كه چون چفته بود. ۸ ۱۳۹۷. علامه شعرانى: * چفته دار بست مو است. ۹ ۱۳۹۸. ** بالان به زبان فارسى دام است و در مثل گويند گرگ بالان ديده يعنى حريف ورزيده و ماهر. ۱۰
.
۱۴۲. «وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً اَخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ»
روض الجنان: ... جواب دوم آن است كه: خداى تعالى خود او را چهل روز وعده داد از اصل چنانكه در سورة البقرة گفت: «وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً» ، جز كه اينجا مبعّض كرد و آنگه فذْلَكِ جمله بياورد، گفت: «فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً» . (1)۱۳۹۹. علامه شعرانى: فذلك حاصل جمع است چون چند رقم مىآوردند و آن را جمع مىكردند مىگفتند فذلك يعنى اين جمله چه اندازه شد. (2)روض الجنان: اينت. (3)۱۴۰۰. علامه شعرانى: اينت ترجمه ذاك است، «اين» ترجمه «ذا» و «ت» ترجمه «ك» و آن را حرف خطاب گويند. (4)روض الجنان: امّا وصايت او هارون را بقوله: «وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ» ، با آنكه دانست كه او جز آن نكند، چنان بود كه در مثل گفتند: ارسل حكيماً ولا تُوصِهِ؛ رسولى حكيم فرست و وصيّتش مكن. دگر آنكه: آنچه تكليف او بود اين بود كه اين بگويد و هارون بشنود، و اگر چه ناگفته همان بودى لِعِصْمَته تا ثواب باشد هر دو را كقوله تعالى قال: «رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ» . ۵ ۱۴۰۱. علامه شعرانى: اين كلام خدا شاهد مراد است؛ چون خداوند جز به حق حكم نمىكند، با اين حال گفت اى پروردگار حكم به حق كن. ۶
.
۱۴۳. «...قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً...»
روض الجنان: «لَنْ تَرانِي» ؛ تو نبينى مرا هرگز. «وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ» ؛ و لكن در كوه نگر، و آن كوهى بود كه از آن بزرگتر كوه نبود در مدين، آن را زبير گفتند على قول السُّدّي. و آن آن بود كه گفت: چون خداى تعالى گفت من تجلّى خواهم كردن بر بعضى كوهها. همه كوهها سر برآوردند، مگر كوه زُبير كه سر فرو برد و گفت: مرا محلّ آن نباشد كه خداى تعالى تجلّى نور خود بر من فكند. حق تعالى گفت: به عزّت من كه جز بر تو نيفگنم به تواضعت ـ و اين على طريق التَمثيل باشد* اگر اين كوه بر جاى خود بماند تو مرا بينى، آنگه تجلّى فرمود. (1)۱۴۰۲. علامه شعرانى: يعنى اگر كوهها زبان داشتند جاى آن بود كه چنين گويند. و اين نظير زبان حال است كه شعرا نسبت به جمادات مىدهند. (2)روض الجنان: اوّل فرشتگان آسمان دنيا آمدند بر صورت گاوان ورز. (3)۱۴۰۳. علامه شعرانى: «ورز» كشت و زراعت است. (4)روض الجنان: حبر فرشتگان و رئيسشان. (5)۱۴۰۴. علامه شعرانى: در عرائس ثعلبى است: قال له خيراً لملائكة ورئيسهم. (6)روض الجنان: ... دليل ديگر قول موسى عليهالسلام: «تُبْتُ إِلَيْكَ» ، اگر رؤيت او و اعتقاد آن ايمان است، پس موسى عليهالسلام از ايمان چگونه توبه كرد، و توبه موسى عليهالسلام احسن احوالها آن باشد كه حمل كنند آن را بر فزع با خداى تعالى با خشوع و استكانت از چيزى كه تركُه اَوْلى. (7)۱۴۰۵. علامه شعرانى: بهترين وجهى كه براى توبه موسى تصور مىشود. (8)
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۷۶.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۷۲.
3) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۷۹؛ در چاپ مشهد «ورزا» ضبط شده است.
4) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۷۴.
5) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۷۹.
6) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۷۴. عرائس، ص ۱۷۹: «فقال له خير الملائكة ورئيسهم».
7) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۳۸۹.
8) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۲۷۹.
۱۴۶. «سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ...»
روض الجنان: ذكر سمر. (1)۱۴۰۶. علامه شعرانى: سمر حكايت و افسانه است و غالباً در شب گويند كه مهتاب باشد. (2)روض الجنان: و وجه ششم آن است كه: «سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ» ؛ من آيات و معجزات برگردانم از آنان كه ايشان متكبّر باشند در زمين به ناحق و با ايشان نمايم تا استهزاء نكنند بر آن، و از باب مقلوب باشد، چنانكه عرب گويد: اِسْتَوى الْعُودُ عَلَى الْحِرْباءِ، و معنى آن است كه: اِسْتَوى الْحِرْباءُ عَلَى الْعُودِ... . (3)۱۴۰۷. علامه شعرانى: «حربا» آفتاب پرست است، چون بامداد شود روى به مشرق بر چوبى خويش را بياويزد همچنان روى به آفتاب مىگردد تا هنگام غروب روى به مغرب مىآورد. استوى العود على الحرباء؛ يعنى حربا بر چوب استوار بايستاد اما لفظ بر عكس آن است؛ يعنى چوب بر حربا بايستاد. (4)
.
۱۴۷. «وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ لِقاءِ الاْخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ ...»
روض الجنان: «وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ لِقاءِ الاْخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ» ؛ حق تعالى در اين آيت گفت: آنان كه تكذيب كنند و آيات من به دروغ دارند و بهقيامت و به ثواب و عقاب ايمان ندارند. و پيش از اين بيان كرديم كه حقيقت «لقاء» و «التقاء» و «ملاقات»، مقابله است يا مقاربه، چنانكه إلتَقى الْجَمْعان وتَلاقَتِ الْفِئتانِ، و به پارسى چنين گويند كه: دو لشكر بر يكديگر آمدند، آنگه بر توسّع در ادراك بصر استعمال مىكنند. و در آيت، مراد حصول و حضور است، يعنى آنان كه ايمان ندارند به آنكه به قيامت خواهند آمد و آن جا حاضر خواهند شد. «حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ» ، اعمال ايشان باطل و مُحبَط باشد. و مراد به احباط آن است كه عمل ايشان واقع نباشد بر وجهى كه بر او ثوابى باشد براى آنكه بر خلاف مأمور كرده باشند، آنان را كه به احباط* گويند لابد است از آنكه تفسير آيت برا ين وجه كنند، براى آنكه اتّفاق است ما را با ايشان كه كافران را هيچ عملى واقع نباشد تا به چيزى از معصيت محبط شود. چون چنين است هر كجا احباط باشد در قرآن محمول بود بر اين وجه، چه اين مُتَّفَقٌ عليه است و تفسير قرآن بر وجه مُتّفقٌ عليه كردن اولىتر باشد از آنكه بر مختلَفُ فيه**. (1)۱۴۰۸. علامه شعرانى: * يعنى معتزله اهل سنت كه گويند احباط صحيح است و عمل زشت ثواب عمل صالح را باطل مىكند در اينجا بايد مانند ما كه احباط را باطل مىدانيم تفسير كنند و نمىتوانند موافق مذهب خودشان حبط را به اصطلاح كلامى گيرند؛ چون عمل كفار اصلاً باطل است و ثواب ندارد تا احباط شود. (2)۱۴۰۹. ** يعنى نبايد لفظ حبط در قرآن كسى را بفريبد و گمان كند حق با معتزله است و احباط صحيح است، چون حبط در قرآن به معنى باطل بودن عمل است؛ يعنى عمل آنها نيكو نيست و استحقاق ثواب ندارد نه آنكه ثواب دارد و حبط مىشود. (3)
.
۱۴۸. «وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ...»
روض الجنان: و اين سامرى منافق بود و زرگر بود و به زىّ زهّاد رفتى و در بنى اسرائيل قبولى داشت.* ايشان آن حلىّ بياوردند و به او دادند و او از آن گوساله زرّين ساخت و به استادى و چابكى چنان ساخت كه مخارق گلوى او چنان بود كه چون باد در زير او دميدندى از دهن او آوازى بيامدى كه خوار را مانستى ـ بانگ گاو را ـ چنانكه مزامير و يراع** ساختهاند كه اختلاف آواز ايشان از اختلاف مخارق و مجارى آن است كه آواز نى به خلاف آواز ناى است***. (1)۱۴۱۰. علامه شعرانى: * قبولى داشت يعنى نزد مردم موجه و با آبرو بود. (2)۱۴۱۱. ** يراع به معنى نى است. (3)۱۴۱۲. *** آوازى كه خواننده از حلقوم آورد غير از آوازى كه از نى بيرون آيد. (4)
۱۵۴. «وَ لَمّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْواحَ»
روض الجنان: فورت خشم. ۵۱۴۱۳. علامه شعرانى: «فورت» به معنى جوشش است. ۶
.
۱۵۶. «وَ اكْتُبْ لَنا فِي هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ إِنّا هُدْنا إِلَيْكَ قالَ عَذابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ...»
روض الجنان: «إِنّا هُدْنا إِلَيْكَ» ، أى تُبْنا؛ ما توبه كرديم و با تو گريختيم... . و اصل او از رجوع باشد، يقال: هاد إلَيْه إذا رجعَ... . و يُقال: هادَ إليه إذا مالَ إلَيْه. والتَّهويدُ التَّمَكُّثُ والتَّرفُّق فى السِّير، و ثوْبٌ مُهَوَّدٌ أى مُرقَّعٌ، و يهود از اين معنى هيچ نباشد براى آنكه يهودى منسوب است با «يهوذا» أحد اَولاد يعقوب عليهالسلام و لكن عرب «ذال» را با «دال» كردند. (1)۱۴۱۴. علامه شعرانى: يهودا در زبان اصلى هم به دال مهمله است. (2)روض الجنان: «عَذابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ» ؛ عذاب من است آن برسانم به آن كس كه خواهم از بندگانم. و «عَذابِي» محل او رفع است بر خبر مبتداى محذوف، و التقدير: ذاك عذابى، و روا باشد كه اشارت به «ذاك» مضمر به فتنه باشد، يعنى آن فتنه كه در آيت مقدم برفت... . (3)۱۴۱۵. علامه شعرانى: يعنى «ذاك» مقدّر اشاره به فتنه است. (4)
۱۵۷. «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الاْءِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ...»
روض الجنان: آنچه از زمين نجد به زمين غَوْر آيد آن را إنزال گويند. (5)۱۴۱۶. علامه شعرانى: يعنى از بلندى به پستى. (6)روض الجنان: و بر هر زمين كه رسند نماز كنند الاّ به «طهارت جاى» يا «گرماوه» يا گورستان. (7)۱۴۱۷. علامه شعرانى: طهارت جاى يعنى جاى طهارت و گرماوه گرمابه است. (8)روض الجنان: خدا گفت: ايشان اُمّت محمّد باشند گفت: بارخدايا، مرا از ايشان كن. گفت: يا موسى، تو ايشان را در نيابى. گفت: بار خدايا، من آمدم با وَفْد بني اسراييل، وفادت دگران را باشد. (9)۱۴۱۸. علامه شعرانى: يعنى آنچه براى مهمان حاضر مىكنند براى ديگران مىبرى با آنكه ما به مهمانى آمديم. (10)روض الجنان: عطاءبن يسار گفت: عبدالله بن عمروبن الْعاص را ديدم، او را گفتم: مرا خبر ده از صفت رسول عليهالسلام در تورات، گفت: اَجل والله كه او در تورات مذكور است و موصوف چنانكه در قرآن. در تورات هست به لغت ايشان آنچه معنى اين است: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً» (11)، و حرزاً للاُمّيين اَنْتَ عَبْدي ورَسُولى سَمَّيْتُك الْمُتَوَكِّلَ لَسْتَ بِفَظِّ ولا غليطِ ولا صخّابٍ فى الأَسواقِ؛* اى پيغامبر ما تو را بفرستاديم گواه بر خلقان و بشارت دهنده و ترساننده و حِرزى و مَعقلى امّيان را ـ يعنى امّت خود را ـ تو بنده منى و رسول منى، تو را متوكّل نام نهادم. در دگر آيت هست در صفت او: فظّ و بدخوى و سطبر دل نباشد و بانگ دارنده در بازارها**، و اهل بدى را به بدى جزا نكند و لكن عفو كند... . (12)۱۴۱۹. علامه شعرانى: * در عبارت ترجمه عربى كتاب اشعيا (فصل ۴۲) هم اكنون موجود است چنين آمده است: هو ذا عبدي الذي أعضده مختاري الذي سرت به نفسي، وضعت روحى عليه، فيخرج الحق للأمم لا يصيح ولا يرفع ولا يسمع في الشارع صوته. قصبة مرضوضة لا يقصف وفتيله خامدة لا يطفى إلى الأمان يخرج الحقّ لا يكل ولا ينكسر حتّى يضع الحقّ فى الأرض و تنتظر الجزائر شريعته. و چون در روايات نقل معنى است نه نقل الفاظ، آن را به عبارات مختلفه آوردهاند. (13)۱۴۲۰. ** همان آيه اول است كه راويان به عبارت ديگر نقل معنى كردند. (14)روض الجنان: عطا گفت: از آن پس كعب الأَحْبار را ديدم، گفتم: خبر ده مرا به صفت رسول عليهالسلام در تورات... . گفت: مولد او به مكّه باشد و هجرت او به طابه باشد و ملك او به شام باشد و امت او حمّادان و حمد كنندگان باشند، بر همه حال شكر خداى كنند و دست و پاى خود را وضو كنند... . (15)۱۴۲۱. علامه شعرانى: در باب ۴۲ كتاب اشعيا آمده است بيابان (عربستان) و شهرهاى آن ديارى كه قيدار (فرزند اسماعيل جد خاتم الانبيا صلىاللهعليهوآله) در آنجا ساكنند آواز خود را بلند سازند و ساكنان سالع (كوهى است در مغرب مدينه) ترنم كنند و از سر كوهها آواز دهند و پروردگار را تمجيد كنند و در جزاير تسبيح گويند الخ. و چنانكه گفتيم اين روايات نقل معنى است نه عبارت و دهن به دهن از يكى به ديگرى رسيده. (16)روض الجنان: و راوى خبر گويد كه: ابا مالك را پرسيدم از صفت رسول عليهالسلام ـ در تورات و او مردى بود كه علم تورات دانست ـ گفت: صفت او در كتاب بنى هارون كه مُبدَّل و مُغَيَّر نيست اين است كه: احمد از فرزندان اسماعيل بن ابراهيم باشد، و او آخر پيغامبران است... . (17)۱۴۲۲. علامه شعرانى: بشارت به آمدن پيغمبر ما به نص آيه قرآن در تورات و انجيل فعلى كه در دست اهل كتاب است موجود مىباشد و حاجت به آن نيست كه به تورات و انجيل غير محرّف متمسك شويم و در مقام احتجاج بر يهود و نصارا نيز تمسّك به كتابى كه موجود نيست و هيچ كس آن را در دست ندارد نبايد كرد. فرمود: «يَجِدُونه مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ» (18)مىيابند نوشته نزد خودشان. و يكى از علماى هندوستان در كتاب موسوم به اظهار الحق آن بشارات را جمع كرده و ديگران هم به وى اقتدا نمود، هر كس تفصيل خواهد بدانها مراجعه كند. ۱۹ روض الجنان: پارنجن. ۲۰ ۱۴۲۳. علامه شعرانى: پارنجن خلخال است. ۲۱ روض الجنان: ... شيران روز باشند و زاهدان شب، ترس او دشمن را بر يك ماهه راه از او مىرود، تولاّى كارزار كند به نفس خود تا مجروحش بكنند، شُرْطَه ندارد و حَرَس ندارد، امر كند به معروف ـ يعنى به ايمان، و نهى كند از منكر ـ يعنى از شرك*. و در اخبار است كه در تورات نوشته است: پيغامبرى** را بدارم در ايشان مانند تو كه موسيى و كلام خود در دهن او نهم. هر چه او را وصيّت كنم بگويد با اُمّت. امّا پسر پرستار*** را ـ يعنى رسول ما را كه از فرزندان اسماعيل هاجر است بر او بركت كردم سخت سخت... . ۲۲ ۱۴۲۴. علامه شعرانى: * از روايات آحاد است كه قرينه به صحت آن نيست و آنچه در تورات فعلى فعلاً يافت مىشود كفايت است. ۲۳ ۱۴۲۵. ** اين آيه در سفر مثنى تورات است و فصل ۱۸ صريح در آنكه پيغمبرى پس از موسى عليهالسلام با شريعت مبعوث خواهد شد و خداوند كلام خود را به دهان او خواهد گذاشت و اين آيه ما را كافى است. ۲۴ ۱۴۲۶. *** اما پسر پرستار تا آخر آيه ديگر است در سفر تكوين تورات در ضمن قصه حضرت ابراهيم عليهالسلام و اهل كتاب گويند: مراد از دوازده بزرگ دوازده فرزند بلافاصله اسماعيل است. ۲۵
.
1) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۲۵ـ۴۲۶.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۰۰.
3) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۲۶.
4) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۲۸.
5) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۰۱.
6) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۳۰.
7) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۰۳.
8) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۳۱.
9) .احزاب (۳۳): ۴۵.
10) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۳۲.
11) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۰۴.
12) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۳۳.
13) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۰۵.
14) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۳۳.
15) .اعراف (۶): ۱۵۷.
16) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۳۳؛ در چاپ مشهد «پاورنجن» ضبط شده است.
17) .روض الجنان، ج ۸ ، ص ۴۳۴ـ ۴۳۵.
18) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۰۶.
. .
. .
. .
۱۵۸. «قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَالْأرْضِ...»
روض الجنان: آنگه رسول را گفت يا محمد بگو كه: «إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً» ؛ من به شما همه رسول و پيغام گزارم* از خداى كه ملك آسمان و زمين او راست و به جز او خدايى نيست در آسمان و زمين كه قادر است بر احيا و اماتت... . (1)۱۴۲۷. علامه شعرانى: در تفسير المنار فصلى مشبع در ۶۳ صفحه آورده است و به مناسبت آنكه دين اسلام براى همه مردم است و متابعت پيغمبر بر همه واجب، شرحى در مذمت ترجمه قرآن به فارسى و ترك قرآن عربى و حيله متجددين براى برانداختن احكام اسلام و عيوب تجدد و معاشرت با نصارا و فساد و متفرنجين به اصطلاح خود او در جامعه مسلمين ايراد كرده، (2)خواندن آن بر مردم زمان ما واجب است. (3)
۱۵۹. «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ»
روض الجنان: «وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ» ، اَىْ جماعَةٌ؛ از قوم موسى ـ گفت ـ جماعتى هستند كه به حق راه نمايند و به حق عدل و انصاف كنند. (4)۱۴۲۸. علامه شعرانى: در تفسير المنار گويد: نظير اين آيه در جاى ديگر هم آمده است كه جماعتى از اهل كتاب طالب حقّند و به رسول صلىاللهعليهوآله ايمان آوردند و به بشارات تورات و عهد آن عمل كردند؛ مانند «الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ» (5)و مثل «وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤمِنُ بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ» (6)و حاجت نيست آن قوم را در وراى چين جستوجو كنيم. و اين روايات ضعيف است. (7)
.
۱۶۰. «...وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ...»
روض الجنان: «وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى...» ؛ و وحى كرديم به موسى چون قوم او از او آب خواستند. اين «سين» طلب را باشد... . (1)۱۴۲۹. علامه شعرانى: يعنى سين استسقى از باب استفعال. (2)
۱۶۲. «فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِجْزاً...»
روض الجنان: «فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ» ؛ بدل كردند ظالمان از ايشان. «مِنْ»* روا باشد كه تبيين باشد و روا بود كه تبعيض بود. قَوْلاً؛ سخنى جز آنكه ايشان را گفته بودند، يعنى ايشان را گفته بودند بر طريق استغفار بگويى: حطّة، ايشان گفتند: حِنْطة به استهزا. و قولى دگر آن است كه ايشان را توبه و استغفار فرمودند. قولى گفتند دليل اصرار كرد**. (3)۱۴۳۰. علامه شعرانى: * يعنى من در كلمه منهم. (4)۱۴۳۱. ** شيخ ابوالفتوح پيوسته اين تركيب را به كار برده است، گويد اين كلام دليل مىكند يعنى دلالت دارد و دليل اصرار كرد يعنى لفظى گفتند كه دلالت بر اصرار بر گناه داشت به جاى توبه. ۵
.
۱۶۳. «وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ»
روض الجنان: «وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ» ، حق تعالى گفت: بپرس اى محمّد از اين جهودان مدينه، سؤال تقريع و توبيخ نه سؤال استفادت از احوال آن ديه كه بر كنار دريا بود، يعنى احوال مردمان آن ده. (1)۱۴۳۲. علامه شعرانى: از اين تفسير مستفاد مىشود كه آيات مدنى باشد هر چند سوره اعراف مكى است اما محاجّه با يهود در سوره مكى نيز ممكن است و شايد قيد مدينه در اينجا زايد باشد. (2)روض الجنان: علىّ بن طلحه گفت از عبداللهِ عبّاس كه: آن شهرى بود ميان مصر و مَدين بر كنار دريا، آن را «اَيْله» گفتند. ابن زيد گفت: آن ديه را «معتا» گفتند ميان مَدين و عتوناء. (3)۱۴۳۳. علامه شعرانى: در تفسير ابن جرير طبرى معتا به ميم و عين و تاء دو نقطه و عتونا بعين و تاء دو نقطه و نون و هر دو تصحيف است و اعتماد بر آن نيست و ظاهراً مقنى به قاف و نون در اول صحيح باشد و كلمه شبيه به عتوناء در جاى ديگر نيافتم. (4)روض الجنان: شيطان ايشان را وسواس كرد و گفت: اى بيچارگان بى تدبيران، شما را نهى از روز شنبه كردهاند. پيرامن اين دريا حوضها و جايگاهها بكنى و آب دريا را راه بدو كنى روز آدينه تا ماهيان در آن حوضها و جايها شوند روز شنبه، آنگه به آخر روز راه ببندى بر ايشان تا باز پس نتوانند شدن، آنگه روز يك شنبه بگيرى. ايشان گفتند: روز آدينه حوضها پرآب كردند و روز شنبه پر از ماهى شد، و آخر روز راه بگرفتند و روز يك شنبه همه را بگرفتند، اين معنى پيشه كردند و بر دست گرفتند. (5)۱۴۳۴. علامه شعرانى: از اين آيات معلوم مىگردد كه به كار بردن حيله كه حقيقت حرام را تغيير ندهد به حلال براى فرار از احكام شرع جايز نيست و حيله مشروع آن است كه حرام را ترك كند و به جاى آن مرتكب حلال شود مثلا كسى كه مىخواهد مال به گرو گذارد و قرضى بگيرد با رباء اين عمل را ترك كند و عين آن مال را بفروشد پس از آنكه نقدى به دستش آمد آن مال را يا غير آن را بخرد. و گفتهاند عقد تابع قصد است آن كس كه قصد ربا كند و به زبان لفظ بيع بگويد از حرام به حلال فرار نكرده است. ۶
.
۱۶۴. «وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ...»
روض الجنان: ... چنانكه خداى تعالى گفت: «وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ» ، اين مردمان كه كاره معصيت بودند و ناهىِ منكر، اين ظالمان را گفتند: ما با شما در اين شهر نباشيم، اين شهر با ما ببخشى، شهر ببخشيدند و به دو قسمت كردند و ديوارى بلند بر نهادند و در جدا كردند و گفتند: ما يقين دانيم كه خداى عذاب فرستد تا بارى ما از شما جدا باشيم. چون مدّتى بر اين بر آمد و ايشان الاّ اصرار نيفزودند، خداى تعالى ايشان را عذاب فرستاد و همه را خوك و بوزينه گردانيد. (1)۱۴۳۵. علامه شعرانى: مجاهد، يكى از مفسرين گويد: اين مسخ قلب و روح بود نه مسخ بدن. و مجلسى رحمهالله در بحار الانوار از وى نقل كرده كه اين مَثَلى است خداوند عالم آورده، چنانكه فرموده: «كمثل الحمار يحمل أسفاراً» (2)و اكثر مفسيرين بر خلاف آنند. (3)
.
۱۶۵. «فَلَمّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ...»
روض الجنان: نَيْرَب. (1)۱۴۳۶. علامه شعرانى: «نيرب» سخن چينى است. (2)
۱۶۷. «وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ...»
روض الجنان: لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ؛ كه برايشان گمارد و مسلّط كند برايشان. مَنْ يَسُومُهُمْ؛ كسى را كه بر ايشان نهد عذاب بد... . (3)۱۴۳۷. علامه شعرانى: دليل آن است كه هرگز دولت مستقل نخواهند يافت و آنچه يابند به قدرت ديگران است. (4)
۱۶۹. «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتابَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى...»
روض الجنان: «يَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنى» ؛ فرا مىگرفتند مال دنيا را به رشوت بر احكام و حكم به خلاف راستى مىكردند و مال دنيا براى آن عرض خواند كه ماننده ناپاينده باشد. و براى آن اينجا«ادنى» گفت و ديگر جايها دنيا كه آن جا به صفت سراى كرد و آن مؤنّث بود و اينجا به صفت مذكّرى كرد... . (5)۱۴۳۸. علامه شعرانى: يعنى ترجمه «سراى» در عربى كه دار است مؤنث است. (6)
.
۱۷۱. «...وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»
روض الجنان: «خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ» ، يعنى وقُلنا لَهُم؛ و گفتيم ايشان را، و عرب قول بسيار بيفگنند از كلام چون در كلام دليل باشد بر او. و گفتيم: ايشان را بگيرى آنچه ما داديم شما را به قوّت، يعنى تورات به جدّ و اجتهاد و عزم عمل بستانى، و گفتهاند: به نشاط و گشادگى. (1)۱۴۳۹. علامه شعرانى: اهل كتاب گويند خداوند شريعت را مانند كوهى بالاى سر آنها بداشت گويى بر سر آنها خواهد افتاد و گويند كوه كنايه از سنگينى شريعت است و ترس از افتادن او كنايت از فرار و ترك شريعت. اما در مفسرين ما كسى چنين تفسير نكرده و آنها از تلمود نقل مىكنند و به قول آنان اعتماد نيست اما «خُذُوا ماآتَيناكُم» كه البته بدانها خطاب شده اشاره به همان تورات است يعنى اين كوه سنگين را كه تورات است به قوت بگيريد چون اگر آن را بقوت نگيريد فرو مىافتد و شما را هلاك مىكند. (2)
۱۷۲ ـ ۱۷۳. «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِينَ * أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ...»
روض الجنان: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ» ؛ جماعتى مفسران سلف و اصحاب حديث گفتند كه: معنى آيت آن است كه، خداى تعالى پشت آدم بماليد و جمله فرزندان او را بيرون آورد بر صورت ذَرّ... . و سُدّى گفت: در آسمان بود كه خداى تعالى پشتِ آدم بماليد جانب راست و فرزندان او را از آن جا بيرون آورد چون مرواريد سپيد و ايشان را گفت: به رحمت من به بهشت شوى، و از جانب چپ، پشتش بماليد و فرزندانى از او بيرون آورد سياه، و گفت: به دوزخ شوى، ولا أبالى؛ باك ندارم... . آنگه آجال و ارزاق و مصايب ايشان بنوشت. آدم در ايشان نگريد، ايشان را ديد مختلف اشكال و الوان و متفاوت الصُّوَر؛ بعضى نكو و بعضى زشت و بعضى كوتاه و بعضى دراز و بعضى توانگر و بعضى درويش، گفت: بار خدايا! چرا اينان را متساوى نيافريدى؟ گفت: خواستم تا ايشان شكر من زيادت كنند. سدّى گفت: و در ميان ايشان پيغامبران بودند به مانند چراغ رخشان. آدم از آن ميانه نورى ديد بلند، گفت: بار خدايا! اين كيست؟ گفت: اين پيغامبرى است از فرزندان تو نام او داوود، گفت: بار خدايا! عمر او چند است؟ گفت: شست سال، گفت: بار خدايا! بيفزاى. گفت: قلم برفت به آجال بندگان. گفت: بار خدايا! از عمر من چهل سال در عمر او فزاى، و عمر آدم هزار سال بود، چون چهل سال بدو داد هزار سال كم چهل سال شد، چون عمر او به نهصد و شصت رسيد ملك الموت به او آمد. آدم گفت: چه كار را آمدهاى؟ گفت: تا جانت بردارم. گفت: مرا چهل سال عمر مانده است. گفت: نه به داود دادى؟ انكار كرد و جحود پيش آورد و گفت: ندادم، لاجرم فرزندانش جاحد شدند و نسيان افتاد و فراموش كرد عهد خداى تا فرزندانش فراموشكار شدند، و خطا كرد تا فرزندانش مخطى شدند، نَعُوذُ باللّهِ منْ مِثْلِ هذه الْمَقالات الْمُحالات والتُّرَّهاتِ الشّنيعات* ملك الموت با پيش خداى آمد و گفت: بار خدايا! آدم چهل سال دعوى مىكند. گفت: برو بگو او را، نه به داود دادى؟ گفت: بگفتم. جحود مىكند. گفت: برو و جانش بردار و بگو كه: آنگه كه قلم تَر بود بدادى و ما در عمر او نوشتيم، با ما جحود از پى بنشود. حوشِىَ عليهالسلام من ذلك، او برفت و آدم را جان برداشت آنگه چون عهد فرزندان آدم بستده بود، ايشان را گفت: با پشت آدم شوى كه من قيامت بر نه انگيزم تا از شما يكى مانده باشد تا در وجود نيايد و عمر و روزى خود مستوفى بنستاند. اين خبر «ذرّ» است كه مخالفان ما و بعضى موافقان از اهل اخبار گفتند** و اين درست نيست براى مخالفت او دليل عق و ظاهر قرآن را. (3)۱۴۴۰. علامه شعرانى: * مجلسى رحمهالله اين روايات را با آنكه در كافى (4)و علل الشرائع وارد است رد كرده و گويد: پيغمبران از سهو و نسيان معصومند و روايات مطابق مذهب اماميه نيست. اما عالم ذر را ثابت و صحيح دانسته است. (5)۱۴۴۱. ** يعنى بعض اخباريان شيعه نيز به عالم ذر معتقد شدند و آن درست نيست؛ چون هم مخالف عقل است و هم مخالف قرآن. و هم چنانكه شيخ ابوالفتوح (عليه الرحمه) و بسيارى از علماى شيعه قول اخباريان را در اين باب باطل شمردند و بعضى مانند شيخ مفيد و سيد مرتضى و طبرسى ادله بر ضعف قول آنان آورده، جماعتى هم در تأويل آن به فطرت توحيد و استعداد انسان رفع استبعاد كردهاند. و تفصيل سخن در اينجا مناسب نيست، به شرح اصول كافى رجوع شود. (6)روض الجنان: «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِينَ» ، والمعنى لئلاّ تَقُولوا يوم الْقيامَةِ؛ تا روز قيامت نگوييد كه ما از اين غافل بوديم، باز نمود كه اين براى آن كردم تا روز قيامت دعوى غفلت نكنند تا حجّت بر ايشان قايم شود. اگر فراموش كنند و غافل شوند، حجّت ساقط شود از ايشان و اين غرض حاصل نباشد. ديگر آنكه گفت: «أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤنا مِنْ قَبْلُ» ؛ تا نگوييد كه پدران ما مشرك بودند، به شرك پدران عذر نيارند و اين در حقّ كسانى صورت بنند كه ايشان را پدران مشرك بوده باشند. امّا آنان را كه از پشت آدم بيرون آرند ايشان را چگونه گويند: «أَشْرَكَ آباؤنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ» ؛ اگر گويند چون تأويل مخالفان و اخباريان باطل بكردى تأويل صحيح چيست آيت را بهنزديك شما؟ گوييم: ما را در تأويل آيت دو وجه است؛ يكى آنكه: مراد به اين جماعتى اند از فرزندان آدم كه خداى تعالى ايشان را بيافريد و كمالِ عقل داد... . (7)۱۴۴۲. علامه شعرانى: اخباريان شيعه در عهد شيخ ابوالفتوح و پيش از وى هم موجود بودند و در اثبات عالم ذر و تطبيق آن با آيه كريمه اصرار داشتند. و علامه مجلسى در بحار گويد: اخباريان گويند ما اجمالا به ظاهر روايات ايمان داريم و به نادانستن حقيقت آن معترفيم و اين كه چرا خدا عهد گرفت نمىدانيم و علم آن را به خدا وامىگذاريم. و هم از قول آنان گفته است: رد كردن روايات بسيار كه در «عالم ذر» آمده به چنين دليلهاى ضعيف و واهى و سخنان سست جرأتى است بر خدا و ائمه دين عليهمالسلام. و گويد: اگر نيك در دليل آنها تأمل كنى دانى كه به امثال سخنان ايشان نشايد يك خبر را طرح كرد تا چه رسد به اين همه روايات كه موافق ظاهر قرآن نيز هست. و مقصود او از ادلّه ضعيف و واهى، كلام سيد مرتضى و شيخ مفيد (عليهما الرحمه) است. و الله العالم. (8)روض الجنان: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ» ، تقريرى است با عقلا و كاملان؛ نه من خداى شماام؟ «قالُوا بَلى» جواب ايشان است كه دادند و بَلى، جواب استفهامى باشد متضمن نفى و نعم جواب كلامى مثبت باشد، شَهْدْنا؛ گواه شديم و گواى داديم. (9)۱۴۴۳. علامه شعرانى: همه مردم بلى گفتند به تصريح آيه قرآن، پس آن رواياتى كه گويد بعضى تصديق و بعضى تكذيب كردند مخالف قرآن است. (10)روض الجنان: ... اَوْ تَقُولوا، عطف است على قوله: اَنْ تَقُولُوا، كه گويى: ما براى آن شرك آورديم كه پدران ما مشرك بودند. (11)۱۴۴۴. علامه شعرانى: به مقتضاى اين آيه، علت استشهاد معلوم است كه حجت بر كافران تمام شود، چون اول ايمان آوردند و اقرار كردند و انكار آنان پس از اقرار صحيح نيست. پس آن روايات كه گويد در عالم ذر بعضى ايمان نياوردند و همانا بودند كه در اين عالم كافر شدند، صحيح نيست؛ چون هم مخالف آيه قرآن است و هم مستلزم جبر. (12)روض الجنان: ... اين نيز دليل است بر آنكه قول به ذَرّ باطل است براى آنكه بيان كرد كه: اين آنان گفتند كه ايشان را پدرانى مبطل بودند و گويندگان به ذرّ، نخواهند گفتن كه ايشان را جز آدم پدرى بود يا آدم مبطل بود. اَبُو الْهُذَيل در بعضى كتب خود گفت: حسن بصرى به ذرّ گفتى، و گفتى: خداى تعالى اطفال را كه به بهشت برد به ثواب ايمان ايشان برد در ذرّ، و رمّانى حكايت كرد از ابن الاخشاد، كه او به خبر ذرّ گفتى، ولكن نه از آيت از خبر. (13)۱۴۴۵. علامه شعرانى: چنانكه معلوم شد، بسيارى از روايات عالم ذر مخالف قرآن است. در قرآن فرمايد: همه ايمان آوردند و ليكن در دنيا بعضى كافر شدند و بعضى ثابت ماندند، و در آن روايات گويد: مردم مختلف شدند و در بعضى روايات است كه آدم شبح اولاد خود را ديد. و اين گونه ديدن دليل وجود اولاد در خارج از رؤيا و كشف نيست چنانكه پيغمبر و ائمه ما مردم را تا آخر الزمان در عالم مكاشفه ببينند. و آن رواياتى كه در طينت مردم وارد است كه مؤمنين را از طينت پاك از آب شيرين آفريد و كفار را از گل ناپاك و آب شور به ظاهر دليل جبر و ظلم است؛ چون كفار و منافقين حق دارند بگويند: بارالها مىخواستى ما را از گل پاك و آب شيرين سرشته كنى تا ما هم مؤمن شويم. اما آن رواياتى كه گويد هم مؤمن و هم كافر از گلهاى و آبهاى آميخته با يكديگر سرشته شدند صحيح است و در نيكان استعداد فساد هست و در شريران استعداد نيكى و صلاح، پس جبر لازم نمىآيد. و تفصيل اين امور در اينجا مناسب نيست. (14)روض الجنان: ... [ بلعم ] برخاست و بر خرى نشست و بر كوهى آمد كه از آن جا بر لشكر موسى مطّلع توانستى بود. آن كوه را حسبان گفتند. چون پارهاى برفت، خر فروخفت، فرو آمد و بزد آن چهار پاى را بسيار، برخاست، او بر نشست و پارهاى دگر برفت، دگر باره فروخفت. دگر باره بزد او را، برخاست و پارهاى برفت و فرو خفت. به بارِ سهام خداى تعالى او را به آواز آورد تا با او سخن گفت. گفت: وَيْحَك يا بلعم! كجا مىروى و مرا چه مىزنى؟ نمىبينى كه فريشتگان پَر بَر روى من مىزنند؟ تو خرد رها كردهاى مىروى تا بر پيغامبر خداى دعا كنى. او اين بشنيد هم متّعظ نشد و خداى تعالى چون به اين معنى بر او حجّت انگيخته بود او را تخليت كرد تا برفت و بر آن كوه شد و قومِ او با او، چون لشكر موسى را ديد دست برداشت و دعا كردن گرفت، خواست تا قوم خود را دعا كند و بر موسى و قومش نفرين كند، خداى تعالى زبان او برگردانيد تا موسى را دعا كرد و قوم خود را نفرين كرد... . (15)۱۴۴۶. علامه شعرانى: اهل كتاب گويند كه بلعام مرد موحد و خدا پرست بود و آن كس كه او را به نفرين بنى اسرائيل وادار مىكرد پادشاهى بود بالاق نام داشت و بلعام فريب او نخورد و امر او را اطاعت نكرد بلكه بنى اسرائيل را دعا كرد. از اين جهت، مفسرين ما در آنكه مراد از اين آيه بلعام باشد شك دارند و آن را به ديگران هم تفسير كردهاند. (16)روض الجنان: ... گفتند: چه حيلت سازيم؟ گفت زنان را بيارايى و متاعها و چيزها به ايشان دهى تا به لشكرگاه موسى برند و خويشتن بر ايشان عرض كنند و اگر كسى مراودت كند ايشان را منع نكنند كه اگر يك تن از ايشان زنا كند ايشان را نصرت و ظفر نباشد. ايشان همچنين كردند، زنان را بياراستند و متاعها در دست ايشان دادند و اين وصايت كردند و آن جا فرستادند. چون زنان آن جا رفتند، زنى به جمال نام او گيتى بنت صور، به مردى بگذشت از بزرگان بنى اسرايل نام او زمرى بن سلوم و او پسر سبط شمعون بن يعقوب بود، او را بديد از جمال او متعجّب بماند او را استدعا كرد؛ او اجابت كرد و او دست آن زن گرفت و آورد تا پيش موسى، و گفت: يا موسى! دانم تا خواهى گفتن كه اين زن با اين جمال بر ما حرام است. گفت: اى واللّه! حرام است، دست بدار از او... . (17)۱۴۴۷. علامه شعرانى: نام اين زن در عرائس ثعلبى كبشابنت صوريا است و كاتبان فارسى زبان آن را به گيتى تحريف كردند؛ چون فارسيان از لغت غير مأنوس احتراز مىجويند. ۱۸
.
1) .روض الجنان، ج ۹، ص ۵ .
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۲۳.
3) .روض الجنان، ج ۹، ص ۵ ـ ۷.
4) .كافى، ج ۷، ص ۳۷۸ ـ ۳۷۹، ح ۱.
5) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۲۴.
6) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۲۴. مراد شرح اصول كافى ملا صالح مازندرانى است كه علامه شعرانى آن را حاشيه زدهاند.
7) .روض الجنان، ج ۹، ص ۸ .
8) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۲۶.
9) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۰.
10) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۲۷.
11) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۰.
12) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۰ ـ ۱۱.
13) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۲۸.
14) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۲ـ۱۳.
15) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۳۰.
16) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۳؛ در چاپ مشهد «گتى» ضبط شده است.
17) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۳۰.
. .
. .
. .
. .
. .
۱۷۵. «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ»
روض الجنان: ... موسى به دعاى او در تيه افتاد چهل سال، گفت: بار خدايا! اين چه حال است؟ گفت: تو به دعاى بلعم در اينجا افتادى. گفت: بار خدايا! چنانكه دعاى او بر من شنيدى، دعاى من بر او بشنو. گفت: بگو. گفت: بار خدايا! اسم اعظم و ايمان از او بستان. ايمان از سينه او بپريد چنان به مانند كبوترى سپيد، فذلك قوله: «فَانْسَلَخَ مِنْها» ، و اين از جمله آن خرافات است كه اصحاب حديث* گويند و روا دارند، و اين محال است و مخالف عقل و شرع است؛... (1)۱۴۴۸. علامه شعرانى: مراد مؤلّف از اصحاب حديث آنهايند كه ما اخبارى گوييم و بايد دانست كه محدث گاه بر اخباريان اطلاق مىشود و گاه بر علماى حديث و علم حديث داشتن فضل است عيب نيست و نويسنده اين تعاليق هم به تتبع حديث افتخار مىكند. اما اخبارى كسى است كه بى تدبر حديث فرا گيرد و گمان دارد هرچه نسبت به معصوم دهند صحيح است و حتماً از او صادر شده به تمام مزايا و خصوصيات الفاظ و هيچ دليل عقلى يا آيه قرآن را در مقابل حديث معتبر نمىشمارد و تأويل ظواهر حديث را به معنى معقول گمراهى مىداند. اين حديث از خرافات است چون خداوند در كار خويش مجبور نيست و اگر نخواهد كسى هلاك شود دعاى بلعم او را مجبور نمىكند، و ديگر آنكه ايمان را از مؤمن نمىگيرد به قهر و جبر و ايمان را از كسى گرفتن و او را به كفر عذاب كردن ظلم است. (2)
.
۱۷۸. «مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»
روض الجنان: «مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي» ، اجماع قُرّاء است كه در همه قرآن «مُهْتَدى»، اينجا به «يا» بايد نوشتن و خواندن و دگر جايها بى «يا». اين بر اصل باشد و آن بر تخفيف، اكتفاء بالْكَسْرة عَنِ الياء. (1)۱۴۴۹. علامه شعرانى: كتابت لفظ قرآن هر دو به سماع و نقل است، و آنها كه در زمان ما گويند هرچه در عربيت جايز باشد مىتوان قرآن را بدان قرائت كرد بر خلاف اجماع مسلمين گويند و قولشان صحيح نيست. (2)
۱۸۲. «وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِاياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ»
روض الجنان: درج در نوشتن. (3)۱۴۵۰. علامه شعرانى: يعنى درهم پيچيدن. (4)
۱۸۳. «وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ»
.
روض الجنان: «إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ» ، أي عذابى شديد، كه عذاب من سخت است. و عذاب بر اين وجه استدراج و امهال و انظار و اِترافِ در ملك و نعمت را كيد خواند... . (1)۱۴۵۱. علامه شعرانى: اتراف در نعمت، بسيار نعمت دادن و داشتن است. (2)روض الجنان: ... و قبايل و بطون و اَفْخاذِ قريش را... يك يك را به نام مىخواند... . (3)۱۴۵۲. علامه شعرانى: أفخاذ جمع فخذ يك تيره از قبيله بزرگتر. (4)
۱۸۵. «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَالْأرْضِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَيْءٍ وَ أَنْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤمِنُونَ»
روض الجنان: وَما خَلَقَ اللّه، «ما» موصوله است؛ و آنچه آفريده است از چيزى، يعنى از همه چيزى كه نام شىء بر او واقع باشد، يعنى هر چه اين نام بر اوست آفريده اوست اِمّا بنفسه و اِمّا به واسطه. (5)۱۴۵۳. علامه شعرانى: يعنى خداوند بعضى مخلوقات را بلاواسطه مىآفريند، مانند عقل اول كه أشرف مخلوق است و بعض ديگر را به واسطه و هر دو مخلوق حقند. (6)روض الجنان: «فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ» ، وتقدير آنكه: فَباَىَّ حديثٍ بَعْد هذا الحديث؛ پس از اين حديث، به كدام حديث ايمان خواهند آوردن! و «حديث»، ضدّ قديم باشد، و در آيت دليل است بر وجوب نظر براى آنكه حق تعالى بر سبيل تقريع و ملامت و مذمّت گفت حديث آنان كه ترك نظر كنند و ملامت و مذمّت بر ترك واجب باشد و فعل قبيح، و چون آيت حثّ باشد بر وجوب نظر، دليل بود بر فساد تقليد. (7)۱۴۵۴. علامه شعرانى: همچنانكه در زمان ما گروهى ايمان تقليدى را جايز مىدانند در آن عهد هم بودند و اين آيه قرآن ردّ ايشان است و مقصود آنها باز داشتن مردم از علم حكمت و كلام است. ۸
.
۱۹۰. «فَلَمّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما فَتَعالَى اللّهُ عَمّا يُشْرِكُونَ»
روض الجنان: «فَلَمّا آتاهُما صالِحاً» ؛ چون بداد ايشان را فرزند صالح... «جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ» ؛ كردند او را همتايان و انبازان در آنچه داد، «فَتَعالَى اللّهُ عَمّا يُشْرِكُونَ» ؛ متعالى است خداى ما (جلّ جلاله) از آنچه به او شرك آرند. امّا مخالفان ما آيت را تفسير چنين دادند كه: چون حوّا بار برگرفت، ابليس پيش او آمد بر صورت مردى، او را گفت: تو دانى كه اين كه در شكم تو است چيست؟ گفت: نه، گفت: چه ايمن باشى كه حيوانى باشد نه از جنس شما؛ بل حيوانى باشد از جنس سگ و خرس و خوك و سِباع كه در زمين مىبينى نه همه زمين از اين مملو است و از جنس شما كس نيست؟ گفت: پس چه بايد كردن: گفت: من مردى ام كه مرا از خداى من منزلتى هست و دعاى مستجاب، اگر من دعا كنم فرزندِ تو از جنس شما باشد، گفت: پس دعا كن. گفت: نكنم، تا با من شرط كنى كه عبدالحارثش نام كنى؛ و ابليس را نام حارث بود. شرط كردند كه چنين كنند، چون بزاد، عبدالحارثش نام كردند، فذلك قوله: «فَلَمّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتاهُما» ، يعنى فى التّسْمية، و اين روايت كلبى است. (1)۱۴۵۵. علامه شعرانى: علماى رجال، كلبى را از شيعه شمردهاند. دور نيست يكى از شيعه اخبار ضعيف را از ديگران نقل كرده باشد يا روايتى كه حجت نيست در كتب خود آورده و سهواً بدان اعتماد كند؛ چنانكه بسيار اهل روايت ديدهايم حديث ضعيف را صحيح پنداشته، بر آن اعتماد كردند. و به احتمال قوى كلبى به همه روايات خود اعتماد نداشت. (2)روض الجنان: ... وجهى دگر در آيت آن است كه، محمّد بن بحرالاصفهانى گفت كه: كنايت در جمله متعلق است به فرزندان آدم و حوّا و از آن هيچ به آدم و حوّا متعلق نيست. (3)۱۴۵۶. علامه شعرانى: يعنى بسيار از آدم سخن رفته است در قرآن و مقصود نوع بشر بوده نه تنها پدر ايشان آدم؛ چنانكه فرمود: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» (4)نه تنها آدم است كه خليفه شد. و سخن ملائكه «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها» (5)نه مراد آدم است اگرچه موضوع كلام او است. ۶
.
۱۹۱. «أَ يُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ»
روض الجنان: ... رسول را عليهالسلام از عقيقه پرسيدند، گفت: اَمّا اَنَا فَلا اُحِبُّ الْعُقُوقَةَ فَمَنْ اَرادَ اَنْ يَعُقّ عَنْ وَلَده فَلْيَفْعَل. (1)۱۴۵۷. علامه شعرانى: عقوق ناسازگارى و حق ناشناسى است و چون عقيقه با عقوق در لفظ شباهتى دارد پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين لفظ نپسنديد يا به مناسبت لفظى فرصتى يافت براى نهى و ذم عقوق. (2)
۱۹۵. «أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها...»
.
روض الجنان: ... آنگه ايشان را بر وجه ديگر تنبيه كرد، گفت: «أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها» ، گفت: ايشان پاى دارند كه به آن بروند! «أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها» ؛ يا دست دارند كه به آن بگيرند!... يا چشم دارند كه به آن بينند! يا گوش دارند كه به آن بشنوند! و اين جمله را صورت استفهام است و معنى انكار و تقريع، يعنى نه پاى رونده و نه دست گيرنده و نه چشم بينا و نه گوش شنوا. و آنكه جسم باشد، او ادراك چيزها به اين حواس كند وفعل به اين آلت كند چون دانند كه ايشان اين آلت ندارند ـ از آن جا كه جماداند ـ بدانند كه قادر نهاند و مدرك نهاند، و آنكه چنين باشد صلاحيّت الهيّت ندارد و سزاى عبادت نباشد. و شما را اين همه آلات هست و بر اين اوصاف حاصل، پس عابد از معبود بِه باشد... . (1)۱۴۵۸. علامه شعرانى: اگر گويى: خداوند مذمّت كرد بت پرستان را كه معبود آنان چشم و دست و پا ندارد و با آنها سخن نمىگويد و جواب نمىدهد با آنكه خداى موحدين هم چشم و دست و پا ندارد و جواب نمىدهد، گوييم: انسان به طبع خود برترى خويش را بر جماد درمىيابد و مىداند خودش از بت بهتر است اما خداوند منزّه است از جسم و ديده نمىشود، ممكن است قادر و قاهر باشد و عبادت اولايق و تصديق به وجود چنين معبود در فطرت انسان آميخته است. (2)
۱۹۸. «وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى لا يَسْمَعُوا وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ»
روض الجنان: مراد به نظر، مقابله است، يعنى وَتَريهُمْ يُقابلُونَكَ بأعْينهم و دور بنى فلان مُتناظِرةٌ. (3)۱۴۵۹. علامه شعرانى: يعنى آن سراها روبروى يكديگرند. (4)
.
سوره انفال«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
۱. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ...»
روض الجنان: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ...» عبداللهِ عبّاس گفت: سبب نزول آيت آن بود كه، رسول عليهالسلام گفت: هر كه به فلان جاى شود وى را از نفل چندين باشد، و هركه كسى را بكشد او را چندين باشد، و هر كه اسيرى بيارد او را چندين باشد. چون قوم روى به هم آوردند، جوانان بشتافتند و پيران و مردمان معروف با رسول عليهالسلام بايستادند در زير رايت. چون خداى تعالى ظفر داد مسلمانان را بر كافران، آمدند و آنچه رسول گفته بود طلب كردند. پيران و بزرگان كه با رسول بودند و با رايت بودند، گفتند: چنين نباشد، ما نه براى آن نشتافتيم كه ما را اين قوّت و هنر نبود، ولكن ما خدمت رسول و مراعات رايت اولىتر شناختيم چه اگر رسول تنها بودى امن نشايستى بودن كه جماعتى مشركان بر او حمله آوردندى و رنجى به او رسانيدندى و يا رايت بيفگندندى، و ما در اين مقام كه ايستاده بوديم مددِ شما بوديم و مردى ما كمتر از مردى شما نباشد، ما رها نكنيم تا شما غنيمت ببرى بى ما. مردى از انصاريان از بنى سلمه برخاست نام او ابواليسر بن عمرو، و گفت: يا رسول الله! تو گفتى هر كه مردى را بكشد او را چندين غنيمت باشد، و هر كه اسيرى بيارد او را چندينى باشد، ما هفتاد مرد را كشتيم و هفتاد مرد را اسير آورديم. سعد معاذ گفت: يا رسول الله! آن مزد كه ايشان طلب كردند ما را نبايست يا ما از ايشان بددلتر بوديم؟ ولكن ما نخواستيم كه صف تو تنها و خالى رها كنيم. رسول عليهالسلام در آن كار توقف كرد. (1)۱۴۶۰. علامه شعرانى: صحيح به نظر نمىرسد كه رسول صلىاللهعليهوآله به قومى وعده دهد و از آن پشيمان شود و به وعده وفا نكند. و براى شأن نزول بايد به وجوه ديگر اعتماد كرد. (2)روض الجنان: على بن صالح بن حى گفت: آن انفال سراياست كه رسول عليهالسلامسريّتى را، اى جماعتى را، به جايى فرستادى... . (3)۱۴۶۱. علامه شعرانى: صحيح حسن بن صالح است و على تصحيف. (4)روض الجنان: ... امّا آنچه روايت كردهاند از باقر و صادق عليهماالسلام آن است كه، انفال* چند چيز است: هر زمينى خراب كه آن را اهلى و مستحقّى نباشد، يا اگر باشد بميرند به جمله و هر زمينى كه بى قتالى اهلش بسپارند... . (5)۱۴۶۲. علامه شعرانى: گروه بسيارى از مفسرين گفتند انفال همان غنيمت است و اين دو لفظ مرادف يكديگرند و گروه ديگر به قسمى تخصيص دادند از انواع غنيمت. و بر اين دو قول اصطلاح انفال در قرآن غير آن است كه در حديث وارد آمده است چون در آن به عنايت و مجاز توسعه است كه در قرآن نيست؛ چنانكه زمين خراب بى صاحب و زمين موات و ميراث بى وارث از غنائم نيست و ملحق به انفال است در حكم. (6)روض الجنان: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ» ؛ از تو مىخواهند انفال، بگو: انفال خداى راست و پيغامبر را. و اگر ايشان مستحق آن بودندى، خداى نگفتى. «فَاتَّقُوا اللّهَ» ؛ از خداى بترسى، و اَنْفال، جمع «نَفَل» باشد، و نفل، در لغت زيادت باشد، و مِنهُ النّافلة لاَنّها زيادةٌ على الْفَرض... . و فرزند زاده را نيز نافله براى آن گويند كه زيادت باشد بر فرزند... . خلاف كردند در آنكه آيت منسوخ است يا نه، بعضى گفتند: منسوخ است بقوله: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ...» ، اين قول مجاهد و سدّى و عِكرِمه و عامر الشعبى است و اختيار جُبّائى. و ديگر مُفسران گفتند: منسوخ نيست؛ و درست آن است كه منسوخ نيست، براى آنكه نسخ محتاج بود به دليل، و چيزى نيست كه دليل نسخ او مىكند. و ديگر آنكه تنافى نيست ميان اين آيت و آيت خمس، و نسخ آن جا باشد كه تنافى بود ميان ناسخ و منسوخ، و جمع نتوان كردن ميان ايشان. ۷ ۱۴۶۳. علامه شعرانى: اگر مراد از انفال مطلق غنيمت باشد، در آيه اول آن را براى خدا و رسول معيّن فرمود و در آيه خمس يك بخش آن را براى خدا و رسول و چهار بخش براى مقاتلين و اين دو حكم مخالف يكديگر است، لابد آن را حمل بر نسخ بايد كرد. اما اگر انفال مطلق غنايم نباشد، دليل بر نسخ نداريم و شايد به تكلّف گوييم باز هم كه چهار خمس را براى لشكريان مقرر فرمود آن را بلاواسطه ملك مقاتلين قرار نداد بلكه آن را ملك خدا و رسول فرمود و رسول صلىاللهعليهوآله را مأمور كرد چهار بخش از مال خود به لشكريان بدهد؛ چنانكه غله را ملك زارع قرار داد و او را مأمور كرد به اخراج زكات. ۸
.
. .
۲. «إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً...»
روض الجنان: اِنّما، و بيان كرديم كه او، لاِثْبات الشَّىْء، و نفى ما سواه باشد، جز كه در اين آيت بر وجه مبالغت است نه بر طريق حقيقت*. گفت: مؤمنان آنان باشند كه، چون ذكر خداى كنند پيش ايشان و نام خداى برند دلهاى ايشان بترسد. و در مصحف عبدالله مسعود هست كه: فَرِقَتْ قُلُوبُهُمْ، و معنى يكى باشد. الْخَوْفُ والْخَشْيَةُ والْوَجَلُ والْفَرَقُ والْفَزَعُ والرَّوْعُ، همه ترس باشد. «وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ» ؛ و چون آيات او برايشان خوانند، ايشان را ايمان بيفزايد و ايشان بر خداى توكّل كنند، و به اين آيت تمسّك كردند آنان كه گفتند: ايمان زيادت و نقصان پذيرد، و افعال جوارح از جمله ايمان باشد... . (1)** ۱۴۶۴. علامه شعرانى: * چون اين همه شرايط در ايمان معتبر نيست. (2)۱۴۶۵. ** اخباريان شيعه غالباً اختيار اين قول كردهاند و ظاهراً مخالفت آنان با علما مخالفت لفظى است و نزاع در عبارت دارند نه در معنى. وگرنه هيچ نشنيديم يكى از آنان از فسّاق براى نجاست كفر اجتناب كرده يا زن مزوّجه مردى را به سبب فسق از او جدا كند يا دفن فسّاق را در قبرستان مسلمانان جايز نداند و نماز و غسل و كفن آنها را واجب نشمارد. فقط در اين خلاف كردهاند كه آيا آنها را مؤمن بگوييم يا نگوييم، اما در اين كه احكام ايمان براى آنها ثابت است، هيچ كسى از شيعه مخالف نيست. اما زياده و نقصان ايمان كه در آيات و احاديث وارد است راجع به زيادت براهين و دلايل و مسائل مختلفه توحيد و ساير اصول معارف است. ۳
.
۴. «أُولئِكَ هُمُ الْمُؤمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»
روض الجنان: «لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» ؛ ايشان را درجاتى باشد بهنزديك خداى تعالى يعنى در بهشت، و آن هفتاد درجه باشد هر درجتى چندان كه اسپ نيكرو هفتاد سال تاختن كند. و اصل درجه، نردبان پايه باشد، ومنه التّدْريج. وَمَغْفِرَةٌ؛ وآمرزش گناهان ايشان، و اين دليل است بر صحّتِ قول ما كه اگر ايشان را گناه نبودى، مغفرت در حقِّ ايشان مصوّر نبودى، و اگر ايشان به گناه كافر بودندى يا ناقص ايمان بودندى، مغفرت به ايشان نرسيدى؛ پس دليل مىكند ظاهر آيت بر آنكه، گناهكار به گناه از آن بنشود كه مؤمن باشد حقّا. و آنان كه آن مقالت گفتند از معتزله و اصحاب اخبار، گفتند كه: گناه كبيره... . (1)۱۴۶۶. علامه شعرانى: علامه مجلسى در [جلد] ۱۵ بحار الانوار نزديك پنجاه صفحه را بدين دو مطلب اختصاص داده است. (2)يكى آنكه اعمال جزء ايمان است و ديگر آنكه ايمان قابل زياده و نقصان است. و در آغاز باب حديثى ضعيف از مفضل بن عمر آورده است كه امام جعفر صادق عليهالسلام فرمود: «ملعون ملعون من قال الايمان قول بلاعمل» (3)و اخبارى در درجات ايمان آورده كه دلالت بر مقصود ندارد. با اين حال تصور نمىكنيم مرحوم مجلسى به اين قول خود ملتزم باشد و مانند وعيديه خوارج مرتكب كبيره را كافر داند و با فساق معامله كفار كند و نظر او به تشريف و تشويق و تعظيم و تخفيف است و نظر علما به تحقيق احكام و بيان حقايق. (4)
.
۵ . «كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ...»
روض الجنان: از خانه بيرون شو به طلب عير. (1)۱۴۶۷. علامه شعرانى: «عير» به عين بى نقطه: كاروان. (2)
۶. «يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَأَنَّما يُساقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ»
روض الجنان: «يُجادِلُونَكَ» ؛ جدل مىكردند با تو، «فِى الْحَقِّ» ، اى فى القِتال، در قول مُجاهد و جماعتى مفسّران. «وَ يُجادِلُونَكَ» ، حكايت حال است، اى مجادلين لكَ «فِى الحَقِّ» . واصل جدل در لغت، سختى باشد، من قولهم: جَدَلْت الْحَبْلَ اِذا اَحْكَمْت فَتْلَهُ. (3)۱۴۶۸. علامه شعرانى: يعنى تافتم ريسمان را محكم. (4)
.
۷. «...وَ يُرِيدُ اللّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكافِرِينَ»
روض الجنان: «وَ يُرِيدُ اللّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ» يعنى محمّداً. خداى تعالى مىخواهد تا حقّى محمّد آشكارا كند و او را ظفر دهد بر دشمن. (1)۱۴۶۹. علامه شعرانى: يعنى حقيت. (2)روض الجنان: ذمام. (3)۱۴۷۰. علامه شعرانى: ذمام به معنى عهد و امان است. (4)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت بينا* كه: مردى از مشركان حمله بردى بر مردى از مسلمانان، از بالاى سر آن مشرك آواز تازيانه برآمدى، مرد مسلمان كه نگاه كردى مشرك افتاده بودى و اثر تازيانه بر سر و روى او پيدا. و مرد كس را نديدى جز كه او را مرده يافتندى. بيامدند و رسول را اين حال بگفتند، گفت: راست مىگوييد، آن فريشتگان اند كه خداى تعالى ايشان را به يارى ما فرستاده است. و اميرالمؤمنين على عليهالسلام پرسيد رسول را عليهالسلام كه: يا رسول الله! فرق ميان كشتگان ما و كشتگان فريشتگان چيست؟ گفت: آنكه كشته شما را خون و جراحت و زخم پيدا باشد و كشته فريشتگان زخم ندارد و اثر جراحتش پيدا نشود**... . (5)۱۴۷۱. علامه شعرانى: * در بين آنكه. (6)۱۴۷۲. ** جمعى گمان برند كه فرشتگان در غزاى بدر جنگ نكردند و كسى را نكشتند چنانكه فرمود: «و ما جَعَلَهُ اللهُ إلاّ بُشرى لَكُم» (7)؛ آنها را جز براى خوشدلى و اطمينان قلب شما نفرستاديم پس كار آنان آرامش دادن دل اصحاب بود. و از اين روايت معلوم مىگردد كه مقتول فرشتگان به القاى رعب و وحشت بودند به مباشرت زخم و جراحت با اين حال تصرف آنان در اجسام محال يا بعيد نيست و حكما همه افعال عالم عناصر را به تدبير عقل فعال مىدانند. ۸
.
۱۷. «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ...»
روض الجنان: اسپى دارم كه هر روز فَرَقى گاورس مىدهم او را به علف. (1)۱۴۷۳. علامه شعرانى: «فرق» پيمانهاى است، گويند سه صاع گنجايش داشت. «گاورس» نوعى ارزن است كه در لغت عربى «ذرة» گويند. (2)
۱۹. «إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ...»
روض الجنان: دسْتَرَه. (3)۱۴۷۴. علامه شعرانى: اره دستى. (4)
۲۳. «وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ»
روض الجنان: آنگه گفت: «وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ» ؛ و اگر خداى در ايشان خيرى دانستى، بشنوانيدى ايشان را، يعنى اگر خداى از ايشان اختيار ايمان خير و طاعت شناختى با ايشان لطف كردى تا بشنيدندى و كار بستندى؛ ولكن از ايشان اختيار ايشان و اصرار ايشان بر كفران مىداند كه اگر ايشان را بشنواند نشوند، ولكن از او برگردند و اعراض كنند و كار نبندند... . و ابوعلى گفت: سبب نزول آيت آن بود، كه ايشان گفتند: ما تو را آنگه باور داريم كه جماعتى مِنْ قُصَىّ بن كلاب كه سالهاست تا بمردهاند ايشان را زنده كنى تا با ما سخن گويند و ما سخن ايشان بشنويم، خداى تعالى آيت فرستاد كه: «وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فِيهِمْ خَيْراً لِأَسْمَعَهُمْ» ؛ كه اگر خداى در ايشان خيرى دانستى، يعنى از ايشان ايمان شناختى، لأسْمَعَهُم كلامَ الْمَوتى؛ كلام آن مردگان بشنوانيدى ايشان را، و اگر نيز بشنواند اعراض كنند و برگردند و عدول نمايند... و در آيت دليل است بر بطلان قول آن كس كه گفت: شايد كه در او مقدور لطفى باشد كه خداى تعالى اگر با كافر، آن بكند ايمان آرد؛ و بس بنكند، چه اگر چنين بودى مُؤدّى بودى با نقض غرضش ـ تعالى عُلُوًّا كبيراً. (5)۱۴۷۵. علامه شعرانى: بعضى گويند لطف بر خدا واجب نيست؛ يعنى هرگاه بداند به كارى كه او بكند كفار ايمان مىآورند شايد آن كار را نكند و ما گوييم اگر خدا بداند كه كافر به سبب آن كار ايمان خواهد آورد حتماً آن كار را خواهد كرد، چون اراده الهى به ايمان كفار است و اگر بداند انجام كارى سبب ايمان او خواهد شد و نكند نقض غرض خواهد شد. (6)
.
۲۷. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ...»
روض الجنان: ... راوى خبر گويد كه: ابولُبابه بيامد و خويشتن در ستون مسجد بست و سوگند بخورد كه طعام و شراب نخورم تا بميرم، يا خداى توبهام قبول كند. هفت شبان روز طعام و شراب نخورد تا بيوفتاد و ضعيف شد و بى هوش گشت، خداى تعالى توبه او بپذيرفت. او را گفتند: خداى تعالى توبه تو بپذيرفت، گفت: واللّه كه من خود را باز نگشايم جز كه رسول مرا باز گشايد. رسول عليهالسلام بيامد و او را باز گشود... . (1)۱۴۷۶. علامه شعرانى: به روايتى كه در كتب اهل سنت آمده است خودِ رسول او را نگشود بلكه فاطمه (سلام الله عليها) را بفرستاد تا بگشايد. ابو لبابه گفت: من سوگند خوردم كه رسول صلىاللهعليهوآله مرا بگشايد و گرنه همين جا بسته بمانم، رسول فرمود: «فاطمة بضعة منّى» (2)؛ او هم پاره تن من است. (3)
.
۳۰. «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ...»
روض الجنان: «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا» ؛ و ياد كن اى محمّد چون مكر كردند به تو كافران. والْمَكْر؛ الْفَتْلُ اِلى جِهَةِ الشَّرِّ في خُفْيَةٍ؛ مكر كسى را با جهت شر پيختن باشد در خفيه و پوشيدگى. (1)۱۴۷۷. علامه شعرانى: پيختن منحرف كردن است. (2)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس و جماعتى مفسّران گفتند كه: چون انصاريان ايمان آوردند و با رسول عليهالسلام بيعت كردند، قريش از آن بشكوهيدند و ترسيدند كه كار رسول عليهالسلام بلند شود. مشايخ ايشان مجتمع شدند در سراى ندوه تا مشورتى كنند در كار او... مجتمع شدند و بنشستند ابليس (عليه اللّعنه) بيامد بر صورت پيرى. چون او را ديدند گفتند: تو كيستى؟ گفت: من مردى ام از اهل نَجْد، شنيدم كه شما راى خواهيد زدن در حقِّ اين محمّد، خواستم تا من نيز حاضر باشم و راى شما بشنوم و اگر صواب باشد از پيش ببريم و اگر خطا باشد من نيز راى زنم كه شما از من نصيحت بينيد و شنويد. گفتند: روا باشد... ابوجهل گفت: راى من آن است كه، ده مرد را از بطون امّهات قريش اختيار كنند و نصب كنند تا او را بكشَند آشكارا، چنانكه مردمان دانند كه او را كه كشته است تا خون او در قبايل متفرّق شود، طلب قصاص نتوانند كردن لابد به ديت راضى شوند. شيخ گفت: نعم ما رأيت، الرَّأىُ رأيُكْ؛ نيك راى است اين كه ديدى! و روايت ديگر آن است كه: اين راى ابليس زد، و اين درستتر است، همه با رأى او آمدند و گفتند: اَلَّرأى رأى الشَّيخِ النَّجْدىّ؛ راى، راىِ پيرِ نجدى است، و بر آن اتفاق كردند و ده مرد را از قريش اختيار كردند و نصب كردند بدان كار... . (3)۱۴۷۸. علامه شعرانى: اين روايت را ابن اسحاق در سيره آورده است (4)و ديگران هم از او فرا گرفته و در تفسير عياشى از يكى از صادقين عليهماالسلام روايت كرده است كه چون قريش به دار الندوه رفتند پيرى را بر در ايستاده ديدند و خواستند به درون روند، پير گفت: مرا هم ببريد. گفتند: تو كيستى؟ پيرى ام از قبيله مضر (و مُضَر يك قبيله از قريشند) و رأيى دارم با شما بگويم ـ تا آخر روايت ـ (5)و نام ابليس و نجد در آن نيست و قريشيان در نجد نبودند. والله العالم. و از اين كه قريشيان آن پير را كه از قبيله خودشان بود نشناختند عجب نبايد داشت؛ چون قبيله ربيعه و مُضَر دو بطن قريش در كثرت ضرب المثل بودند و بعيد نيست يكى از آنان كه سخت دشمن پيغمبر بود ـ با آنكه اشراف مكه او را نمىشناختند ـ در شوراى خود شركت دهند. (6)روض الجنان: و مقيم گفت: تا بندت برنهند. (7)۱۴۷۹. علامه شعرانى: به جاى مقيم در تفاسير ديگر قتاده است و در ميان مفسرين كسى كه نامش مقيم يا قابل تصحيف به آن باشد نداريم. (8)
.
1) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۰۰ـ۱۰۱.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۳۹۹.
3) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۰۱ ـ ۱۰۲.
4) .سيرة النبى، ج ۲، ص ۳۳۱ ـ ۳۳۳.
5) .تفسير العياشى، ج ۲، ص ۵۳ ، ح ۴۲.
6) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۰۰.
7) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۰۳؛ در چاپ مشهد به جاى «مقيم»، «مِقسَم» ضبط شده است.
8) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۰۱.
. .
۳۱. «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ»
روض الجنان: (وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا...» ، حق تعالى در اين آيت حكايت كرد از عناد و جحود كافران، گفت: چون آيات ما از قرآن بر ايشان خوانند، گويند: بشنيديم اين قرآن را اگر ما نيز خواهيم مانند اين بگوييم، كه اين نيست الاّ فسانه پيشينگان... بعضى مفسّران گفتند: اين آيت در نضربن الحارث بن كلده آمد كه او به پارس و حيره رفته بود به تجارت، و كلام ايشان شنيده بود، و ذكر اخبار عجم و جهودان و ترسايان را ديده بود* كه تورات و انجيل خواندندى و نماز كردندى، چون به مكّه آمد، رسول را يافت كه قرآن مىخواند و نماز مىكرد، گمان برد كه اين جنس آن است گفت: اين اخبار اوايل است و قصّه اُمَم پيشين. (1)۱۴۸۰. علامه شعرانى: زيان اين گونه مردم بسيار است، بيش از همه منكرات و قبائح، چون نضر به بلادى سفر كرد كه در تمدن برتر از مردم عربستان بودند و شيفته آنان گشت و مىخواست رسومشان را در عرب رواج دهد. و انسان در عادت و رسوم تابع قوىتر از خود مىشود و بىمحابا ظواهر عادات آنان را فرا مىگيرد. به همين علت هم عمروبن لحى چون به سفر شام رفت بتپرستى آنان را به حجاز آورد و رواج داد. مردم بتپرستى از او فرا گرفتند و آنچه در تاريخ ديدهايم در همه امم همين رسم بوده. اما پيغمبر صلىاللهعليهوآله مأمور بود مسلمانان را بر همه فيروز گرداند و عمل نضربن حارث كه دلالت بر فريفتگى وى به قوت كفار و ضعف اراده او و بىاعتنائى به قرآن بود، درست بر خلاف امر خداوند بود. از اين جهت، پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به قلع ماده فساد، امر به كشتن او فرمود. (2)
.
۳۳. «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»
روض الجنان: و «صدّ» منع باشد و صدود اعراض باشد، و صدد معرض كار باشد و «صديد»، زرداب باشد. (1)۱۴۸۱. علامه شعرانى: يعنى حيلهگر. (2)روض الجنان: وَلكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُون؛ ولكن بيشترينه اينان ندانند و اين دليل است بر بطلان قول اصحاب معارف كه گفتند: معارف ضرورى است. (3)۱۴۸۲. علامه شعرانى: مىگويند همه كسانى كه مذهب باطل دارند و گمراه شدند از روى علم و دانش بوده، چون معارف بديهى است و همه كس حق و باطل را تميز مىدهد. (4)
۴۱. «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ...»
روض الجنان: ... آنگه آن خمس به شش قسمت كنند چنانكه خداى تعالى فرمود، يك سهم خداى را باشد، و يك سهم رسول را، و يك سهم خويشان رسول را... امّا از پس رسول، سه سهم كه سهم خداى و رسول و ذوى الْقُربى است، خاص امام را باشد كه نايب مناب رسول بود، و از پس او، آنكه به جاى او بود... . (5)۱۴۸۳. علامه شعرانى: و آن را سهم امام گويند. (6)روض الجنان: ... و شافعى گفت: ايشان نيز با بنى هاشم در اين باب قسمت گيرند. (7)۱۴۸۴. علامه شعرانى: خودِ شافعى هم از آنان بود. (8)روض الجنان: و ابوالعاليه گفت ـ و او مردى است صالح از تابعين: بر شش سهم قسمت كنند، چنانكه خداى فرمود، جز كه او گفت: سهم خداى كعبه را باشد و تأويل چنين كرد: «فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ» ، اى لبيت الله، على حذف الْمُضاف واقامة المْضاف إليه مقامَه، و ما نيز هم اين طريقت گفتيم: لِرَسُولِ اللّهِ ولِذى الْقُربى. (9)۱۴۸۵. علامه شعرانى: يعنى او گفت بيت الله و ما گفتيم رسول الله، هر دو حذف مضاف كرديم؛ او بيت تقدير كرد و ما رسول تقدير كرديم. (10)روض الجنان: و بهنزديك ما خمس واجب باشد برون كردن از بيست و پنج جنس غنيمت* كه در سراى حرب يابند در ارباح تجارات و زراعات و مكاسب، پس از آنكه مؤونت او و عِيال از آن جا بشود، و هرچه از معدن بيرون آرند از جمله معادن از زرو سيم و آهن و روى و مس و برنج و اِرزيز و نمك و نفط و كبريت و هر چه نام معدن بر او آيد، از زرنيخ و موميا و كنزى كه كسى يابد از زر و درم، و در عنبر و در انواع آنچه به غوص از دريا بر آرند از: مرواريد و ياقوت و زمرّد و بلخش و فيروزه و هر مالى كه حرام با حلال آميخته بود و تميز نتوان كردن، و نيز در اين قسمت شود مالى كه به ميراث يابند از كسى كه كسب او حرام و حلال** بوده باشد، و اين جمله آن است كه به دست هر كه افتد، آن را در عرف غنيمت خوانند براى آنكه غنيمت نامى است شامل هر فايدهاى را كه به مردم رسد، و به عموم آيت استدلال توان كردن بر وجوب اخراج خمس از اين جمله، براى آنكه لفظ عموم متناول است آن را*** امّا در حال ظهور امام و تمكّن او از تصرّف در آنچه خواهد او اين شش سهم برد، و قسمت كند، يك قسمت او بردارد كه سهم خداى و رسول و ذوالقربى باشد، و سه سهم به مستحقّان آن دهد از يتامى و مساكين و ابناء سبيل بنى هاشم. و امّا در حال قصور دست امام از تصرّف، آن را كه خمس واجب باشد در مالش، آن سه قسمت جدا كند و بنهد براى امام، اگر عمرش كناره شود، وصايت كند، و وصى نيز وصايت كند تا آنگه كه به او رسد، و آن سه سهم ديگر ببخشد ميان اين سه گروه. (11)۱۴۸۶. علامه شعرانى: * بيست و پنج به اعتبار آن است كه غنيمت دار الحرب را يكى به شمار آورده و ارباح تجارت را دوم و هر يك از زر و سيم و معادنى را كه نام برده است يكى حساب كرده تا موميا چهارده مىشود. آنگاه در كنز و غوس نه چيز شمرده مجموع بيست و سه و مال حرام آميخته با حلال بيست و چهارم و ميراث مشتبه بيست و پنجم و معادن ديگر را براى معروف نبودن نام نبرده است. (12)۱۴۸۷. ** اقتباس از نهايه شيخ طوسى است ظاهراً. و در آن عهد كتاب نهايه مانند شرايع در عهد ما معتبرترين متون فقه بوده و مطابق شماره متأخرين اين جمله غنائم كه مؤلّف شمرده است شش مىشود و بسيارى از علما در زمين كه ذمى از مسلمان بخرد خمس واجب دانند و روايتى بدين مضمون آمده است (13)و بعضى آن را در اموال خمسى نشمردند مانند مؤلّف؛ چون كسى كه به اقوال فقها و روش خلفا در گرفتن خراج از اراضى در زمان ائمه عليهالسلام آگاه باشد از روايت مرقوم به ذهنش متبادر نمىشود كه خمس از اصل زمين بايد گرفت چون بيشتر فقهاى عراق مىگفتند اگر ذمى زمينى را از مسلمان بخرد كه مسلمان از آن عشر مىداد به عنوان زكات، بايد از ذمى دو عشر كه دو برابر زكات است گرفت و روايت مطابق مذهب ايشان است و هرگاه مسأله در زمانى متداول و معروف باشد روايت را حمل بر آن مسأله معروف بايد كرد. ۱۴ ۱۴۸۸. *** هر چند آيه در مورد غنيمت جنگ آمد اما در علم اصول ثابت شده است كه خصوص مورد مخصص حكم عام نيست و بسيار باشد كه خداوند عالم به مناسبت يك مورد حكم عام بيان فرمايد. و اگر گويند: خود پيغمبر صلىاللهعليهوآله در حيات خويش از ارباح تجارات و زراعات خمس نگرفت و اگر گرفته بود مشهور مىشد مانند زكات و فطره و جزيه و فديه با آنكه در هيچ حديثى وارد نيست، گوييم: از اين سه جواب است: يكى آنكه پيغمبر و امام عليهالسلام جايز است از حقّ خود صرف نظر كنند و طلب خمس نكنند، لذا آن حضرت از غير غنيمت حرب خمس طلب نفرمود. جواب ديگر آنكه شايد ارباح مكاسب و امثال آنكه خمس بدان تعلق گيرد در آن عهد بسيار كم بود، لذا مكرر اتفاق نيفتاد تا مشهور گردد و مانند زكات متواتر شود. سيم آنكه در موارد مسلم و محقق كه بدانيم در عهد رسول صلىاللهعليهوآله بسيار اتفاق افتاد و آن حضرت طلب خمس نكرد آن را از غنايم نشماريم مانند ارزاقى كه از بيت المال به مردم مىدادند و ميراث وهبه وصله كه بسيار در آن عهد رايج بود و آن تجارتهاى پر سود مردم مكه در زمان فاصل ميان فتح مكه و رحلت حضرت رسالت صلىاللهعليهوآله متوقف شده بود. و العلم عندالله. ۱۵ ۱۴۸۹. با مال ديگرى كه در تصرف كسى باشد همين عمل بايد كرد، مگر بدانند رضايت وى را در مصرفى. و اگر بر فقيهى كه مجاز در تصرف مال غايب است مسلّم گردد كه امام عليهالسلام به مصرفى راضى است مىتواند در آن صرف كند و آنچه مظنون باشد يا شك كند در رضايت امام، در آن مصرف نبايد كرد. و ما يقين داريم ائمه عليهالسلام مال را براى حظ نفس و لذت خويش نمىخواستند، بلكه براى تعظيم شعائر دين و ترويج احكام الهى و حفظ آثار نبويه مىخواستند. يقيناً صرف مال او در اين امور جايز است و در غير آن ـ گرچه از خيرات باشد ـ مشكوك است. ۱۶
.
1) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۰۷.
2) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۰۴.
3) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۰۸.
4) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۰۵.
5) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۱۸ ـ ۱۱۹.
6) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۱۳.
7) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۱۹.
8) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۱۴.
9) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۱۹.
10) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۲۰.
11) .النهاية، ص ۱۹۷، باب الخمس و الغنائم.
12) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۱۵.
13) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۱۶.
. .
. .
۴۴. «وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلاً وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ...»
روض الجنان: «وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ» ؛ و شما را در چشم ايشان اندك كرد تا اهبت و ساز نكنند و جدّ و جهد و مبالغت نكنند... . ابوجهل گفت:... هيچ سلاح مگيرى، اينان را به دستگير بگيرى و به رسنها ببندى تا با خود ببريم كه براى اينان سلاح گرفتن كرا نكند. (1)۱۴۹۰. علامه شعرانى: به دستگيرى بگيرى، بى سلاح از نزديك. و عبارت عربى كه در سير آوردهاند اين است: خُذوهم بالأيدى أخذاً ولا تقاتلوهم. (2)روض الجنان: ... اگر گويند، روا باشد كه خداى تعالى ايشان را در چشم بينندگان كم نمايد، با آنكه ايشان مىبينند، نه اين مؤدّى بود با آنكه ادراك معنى بود تا وثاقت برخيزد به مشاهدات؟ گوييم: آن، ديدنى حقيقى نباشد... . ۳ ۱۴۹۱. علامه شعرانى: يعنى، ادراك حقيقت خارجى نيست بلكه معنى و مفهوم اعتبارى عقلى است. ۴
.
۴۸. «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ ... قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ إِنِّي أَخافُ اللّهَ...»
روض الجنان: «إِنِّي أَرى ما لا تَرَوْنَ» ، حسن بصرى گفت: جبريل را ديد پياده در پيش شتر رسول ايستاده و عنان او به دست گرفته، ابليس او را بشناخت از او بترسيد و بگريخت. خلاف كردند در ظهور شيطان تا ايشان او را بديدند؛ ابوعلى گفت و جماعتى گفتند از متكلّمان كه: خداى تعالى صورت او بگردانيد به معجزه حضرت رسول عليهالسلامو تشديد تكليف بر مكلّفان و سبب خذلان كافران و نصرت مؤمنان، و اين وجهى درست است، و صحّت اين، قول باقر و صادق است ـ كه از پيش برفت. ابوالقاسم بلخى و جماعتى دگر گفتند: به ظهور نبود؛ به وسوسه بود؛ و قول اوّل در اخبار ظاهرتر است. (1)۱۴۹۲. علامه شعرانى: يعنى شياطين در باطن مشركين را وسوسه مىكردند، چنانكه ملائكه مؤمنين را دلگرم و مطمئن مىساختند و نه اينان ملائكه را مىديدند و نه آنان شياطين را كه «إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ» (2)، «وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها» (3)و اين تفسير را بيضاوى نيز اختيار كرده است و بعضى گمان برند كه سراقة بن مالك خود با آنها بود و خداوند او را شيطان ناميد چون شيطان او را وسوسه مىكرد و او سخنانى كه مىگفت به اغواى شيطان مىگفت. بارى تحقيق اين معنى متوقف بر آن است كه از قول مورخان معلوم شود سراقه حقيقةً با اهل مكه بوديا نبود و انكار خود او از بودن و فرار كردن دليل نبودن وى نيست چون مىخواست عار فرار را از خويش دفع كند. (4)روض الجنان: ... منافقان... با قريش به بدر آمدند چون قلّت مسلمانان و كثرت كافران ديدند شكّشان زيادت شد به يكبارگى مرتد شدند و روى به قتال رسول نهادند، و ايشان جماعتى بودند، منهم: قَيْس بن الْوَليد بن الْمُغيرة، و ابوقَيْس بن الفاكه بن المغيره، والْحارث بن ربيعة بن الأسود بن المطّلب... . (5)۱۴۹۳. علامه شعرانى: اسامى تصحيف شده بود و از سيره ابن هشام تصحيح گرديد. (6)
.
۵۱ . «ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ»
روض الجنان: «ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ» ... گفت: اين عذاب كه ديدند و چشيدند، به ظلم نيست، «بِما قَدَّمَتْ» ، به آن است كه دستهاى شما تقديم كرد. و اضافت فعل با آلت براى تحقيق اضافت فعل است با «ما»، براى آنكه محال است كه كسى فعل كند به آلت غيرى، و على هذا قولهم فى المثل: يداكَ اَوْكَتا وَفُوكَ نَفَخَ. (1)۱۴۹۴. علامه شعرانى: مثلى است در زبان عربى كه ما در فارسى به جاى آن گوييم «از ماست كه بر ماست» يا گوييم «خود كرده را تدبير نيست» و اصل مَثَل آن است كه شناگرى خيكى به دهن خود پر باد كرد به دميدن و به دست خود دهانه آن را بست و در آب انداخت و سوار شد. اندكى راه رفته، دهانه خيك باز شد و باد بيرون رفت و صاحبش به مهلكه افتاد. گفتند: دهن خودت دميد و دست خودت بست. (2)
.
۵۳ . «ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ...»
روض الجنان: «حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» ، حق تعالى در اين آيت بيان عدل خود كرد و رد كرد بر جمله مجبّران و قدريان. (1)۱۴۹۵. علامه شعرانى: بيشتر مردم قدرى كسى را گويند كه نفى قضا و قدر كند اما مؤلّف در اينجا همان جبريان را خواست كه گويند هر عمل زشت به قضا و قدر الهى است. (2)
۶۰. «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ...»
روض الجنان: وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ، گفتند: «رباط»، بستنى است خوارتر از عقد، و «رباط»، مرابطه** باشد. و «رباط»، نام آن رسن باشد كه اسب را بدو ببندند... . (3)۱۴۹۶. علامه شعرانى: * گره سست بستن. (4)۱۴۹۷. ** يعنى مرابطه در اصطلاح فقها و آن ملازمت مرز كفار است و در شهرى كه نزديك كشور آنان است بودن و از حال آنان آگاه گشتن و مهياى دفاع بودن، و اين عبادتى است و گويند اقل آن سه روز است. و اهل خير سابقاً ساختن رباط را مانند مسجد و كاروانسرا و مدرسه و خانقاه از خيرات جاريه مىشمردند و بر آن مالها وقف مىكردند وليكن شرط صحت اين عبادت ماندن در آن بناى خاص نيست. (5)روض الجنان: «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها» ، گفت: و اگر چنان باشد كه اين ناقضان عهد از بنى قريظه و جز ايشان ميل كنند با صلح، تو نيز ميل با صلح كن. وسِلْم و سَلْمْ، لغت است، و سَلَم هم لغت است در او، و كسر، قرائت ابوبكر عن عاصم است، و فتح قرائت باقى قرّاء است، و به فتح «سين» و «لام» هيچ مقرى نخواند*، جز كه لغت است و معنى هر سه مسالمه و مصالحه باشد. (6)۱۴۹۸. علامه شعرانى: يعنى اگر كلمهاى در عربيت صحيح باشد اما قرّاء نخوانده باشند خواندن بدان وجه جايز نيست و بعض اهل زمان ما كه خلاف اين گفتهاند از بى خبرى است. (7)روض الجنان: و در آيت دليل نيست بر آنكه چون كفّار صلح كنند رسول را يا امام را واجب است اجابت كردن، بل روا بود كه مصلحت در خلاف صلح باشد. و بر اين قول امر حمل نبايد كردن بر وجوب؛ و اگر چه ظاهر اوامر قرآن حمل بايد كردن بر وجوب. از اين قاعده عدول بايد كردن به دليل، و آن اجماع اهل البيت است، يا بايد گفتن كه: آيت مخصوص است به بنى قريظه، و اين حكم مطّرد نيست اعنى وجوب صلح در همه طالبان صلح؛ بَلْ ما رءاهُ النَّبىّ والاِمامُ الْمَعْصُومُ. و بعضى مفسّران گفتند: آيت منسوخ است بقوله: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ...» (8)و درست آن است كه منسوخ نيست، براى آنكه آن آيت در حقّ مشركان است، و اين آيت در حقّ اهل كتاب است از بنى قريظه و النّضير، دگر آنكه: «اقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ» ، در سنه تسع فرو آمده است و پس از آن با اهل نجران صلح كرد بر دو هزار حُلّه، كه هزار در صفر بدهند و هزار در رجب، پس در آيتين تنافى نيست و آنچه در او دعوى نسخ كردند، ناسخ پيش از منسوخ فرود آمد* و اين هر دو معنى مانع باشد از نسخ. (9)۱۴۹۹. علامه شعرانى: در كتب فقه معاهد را با ذمى قسيم قرار داده است ذمى آن است كه رعيت سلطان اسلام باشد و احكام او را بپذيرد و معاهد آنكه خود استقلال سياسى دارد اما با مسلمانان عهد و پيمان عدم تجاوز يا با شرايط ديگر بستهاند در مذهب شيعه ذمى بايد اهل كتاب باشد يا شبه كتاب و آنان يهود و نصارا و مجوسند و بت پرستان ذمى نمىشوند يعنى رعيت اسلام مگر در مذهب ابوحنيفه بدين جهت سلاطين مسلمان هند با بت پرستان معامله اهل ذمه مىكردند اما معاهد در مذهب شيعه جايز است اگرچه غير اهل كتاب باشند و آيهها منسوخ نيست. ۱۰
.
. .
۷۳. «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ...»
روض الجنان: آنگه گفت: آنان كه ايمان دارند و مهاجر باشند و مجاهد در راه خداى (جلّ جلاله) و ايوا و نصرت كنند. (1)۱۵۰۰. علامه شعرانى: «ايواء» منزل دادن است. (2)
.
سوره توبهروض الجنان: راوى خبر گويد كه، رسول صلىاللهعليهوآله گفت: قرآن بر من انزله بود آيت آيت، مگر سورة التّوبه و سورة الانعام كه جمله فرود آمد با هر يكى هفتاد هزار فريشته بودند، مىگفتند: يا محمّد! بگو تا وصيّت خير كنند به سورتى كه در او نسبت خداى است، يعنى سورة الاخلاص. (1)۱۵۰۱. علامه شعرانى: [وصيت خير كنند] يعنى آن را نيكو دارند. (2)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: عثمان عفّان را پرسيدم، گفتم: سورة الأنْفال از مثانى است و سورت براءت از مئين است، چرا جمع كردى ميان ايشان، و براءت از سبع طوال است، سورة الأنْفال چرا در اين ميانه آوردى؟ و چرا «بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ» ننوشتى در اوّل او؟ گفت: براى آنكه، چون آيتى چند آمدى رسول عليهالسلام كاتب را بگفتى: اين آيت در فلان سورت بنويس و اين آيت در فلان سورت بنويس، سورة الأنْفال و سورة التوبه هر دو به مدينه فرود آمد و در هر دو ذكر عهد بود و ما را مشتبه شد و بيانى نيافتيم از رسول عليهالسلام در آن ميان، «بِسْمِ اللّهِ الرّحمن الرحيم» ننوشتيم كه ندانستيم تا كجاست، آخر آن سورت و اوّل اين سورت. مبرّد گفت، و سفيان بن عيينه: براى آنكه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيم» آيت رحمت و امان است و سورت براءت به تيغ فرود آمد در حق مشركان و منافقان، و ايشان را امان و رحمت نيست براى اين ننوشتند. (3)۱۵۰۲. علامه شعرانى: وجهى لطيف است هرچند صحيح نيست، چون بسيار سورههاى عذاب نازل شده كه در آغاز بسم الله دارد مانند سوره القارعة والحاقة وسئل سائل ولكن بى بسم الله بودن اين سوره تعبد و دليل قطعى است بر اين كه قرآن تحريف نشده و نويسندگان قرآن تابع دستور رسول بودند و به قياس و فكر خود عمل نمىكردند و سوره برائت را با اين كه سوره ديگر مىدانستند غير انفال بسم الله بر آن نيفزودند. و آنكه جماعتى پندارند سوره بندىِ قرآن و تركيب آيات متفرقه و نام سوره نهادن همه به اختيار مردم بود صحيح نيست، بلكه اين سورهها را خود پيغمبر تركيب فرمود و ميان آنها بسم الله قرار داد جز اين سوره و در مبادى بعضى حروف مقطعه مقرر فرمود و در بعضى نفرمود و هر يك را نامى نهادند و اشاره كرد چنانكه فرمود «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» (4)و «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ» (5)و هر كه فلان سوره بخواند فلان ثواب دارد و امثال اين بسيار دلالت بر آن مىكند كه سورهها را در عهد پيغمبر صلىاللهعليهوآله مرتب كرده و نام نهاده بودند. ۶
.
۱. «بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»
روض الجنان: واَبَريْتُ الْبَعير اِذا جَعَلْت لاَنْفِهِ بُرَةً. (1)۱۵۰۳. علامه شعرانى: «بره» حلقهاى است كه در بينى شتر كنند براى مهار كردن. (2)
.
۲. «فَسِيحُوا فِى الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ...»
روض الجنان: رسول عليهالسلام گفت: لا نُصِرْتُ اِنْ لَمْ اَنْصُرْكُمْ؛ مرا يارى مكنادا اگر شما را يارى نكنم. و برخاست و ساز كرد و به جانب مكّه رفت و مكّه بگشاد و اين سال هشتم بود از هجرت. و پيش از آن رسول عليهالسلام به غزات تبوك بود و منافقان اراجيف افگنده بودند. (1)۱۵۰۴. علامه شعرانى: بايد دانست كه غزوه تبوك پس از فتح مكه بود. و در كتاب تصحيفى راه يافته است. (2)روض الجنان: و رسول عليهالسلام سال ديگر و آن سنه عشر بود من الهجرة، به حجّ رفت و حجّ وداع بكرد و با مدينه آمد و بقية ذوالحجّة و المحرّم و صفر و روزى چند از شهر ربيع الاوّل* ببود و با جوار رحمت ايزدى شد (صلّى الله عليه و آله الطّاهرين). (3)۱۵۰۵. علامه شعرانى: بعض علما گويند در همان ماه صفر. (4)
۳. «وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ...»
روض الجنان: و يحيى بن الجزّار گفت: اميرالمؤمنين على را ديدم روز عيد بر شترى سپيد نشسته به مصلّى مىرفت، مردى بيامد و لگام شترش بگرفت و گفت: روز حجّ اكبر كدام است؟ گفت: اين روز كه تو در وىاى، دست بداشت. (5)۱۵۰۶. علامه شعرانى: يحيى بن جزّار عرنى از شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام است. و «جزار» به صيغه مبالغه و تقديم زاى نقطه دار بر راء بى نقطه. (6)
.
۵ . «فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ...»
روض الجنان: «فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ» ... و در ماههاى حرام دو قول گفتند؛ يكى آنكه: ذوالقعده و ذوالحِجّه و محرّم است و رجب واحدٌ فَرْد وثلاثَةٌ سردٌ. وقولى ديگر آنكه: چهار ماه است، إمّا از اوّل شوّال تا به آخر محرّم و إما از عيد نحر تا ده روز از ربيع الاخر شده ـ على اختلاف الاقوال فيه على ما مَضى ـ چنانكه بيان كرديم. حق تعالى در اين آيت فرمود كه: چون اين چهارماه بگذرد و به گذشتن او ماههاى حرام برسد، پس از آن مشركان را هر كجا يابى بكشى. (1)۱۵۰۷. علامه شعرانى: به آخر برسد. (2)روض الجنان: علما خلاف كردند در حكم اين آيت، اعنى قوله: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» . حسين بن الفضل گفت: اين آيت ناسخ است هر آيتى را كه در آن جا ذكر عفو و اعراض و فداست. ضحّاك گفت: اين آيت منسوخ است بقوله: «فَإِمّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّا فِداءً...» (3)قتاده گفت: اين ناسخ است آن را و درست آن است كه، هر دو محكماند* و براى آنكه اتّفاق است كه از اوّل كار تا آخر رسول عليهالسلام هم قتل كرد، هم عفو، هم فدا ستد... . (4)۱۵۰۸. علامه شعرانى: آنچه در كتاب آمده اصل حكم اسلام است در عهد رسول و امام بر حق، ولى در زمان غيبت امام عليهالسلام در مذهب ما كه ابتداى قتال از جانب مسلمانان جايز نيست بلكه هرگاه كفار آغاز قتال كنند بر مسلمانان دفاع واجب است. پس تا آنها آغاز جنگ نكردهاند در حكم معاهد باشند، اگر رعيت سلطان مسلمان باشند ذمّى هستند يا نظير آن و اگر رعيت سلطان غير مسلمان باشند در حكم معاهدند؛ خصوصاً در عهد ما كه پيمان مشترك ميان كليه دولتها با اختلاف اديان بسته شده است. (5)
.
۷. «كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ...فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ...»
روض الجنان: «فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ» ، اين را «ما»ى امَد* گويند و محلّ او نصب باشد بر طرف، مادام تا ايشان بر عهد مىباشند و استقامت مىكنند تو نيز و قوم تو با ايشان بر استقامت و راستى باشى... ابن اسحاق و كلبى گفتند: اين جماعتى بودند از بنى بكر و بنى خُزيمه و بنى مُدلِج و بنوضَمْره و بنودئل، و اينان در عهد قريش بودند، روز حُدَيْبيه تا آن مدّت كه رسول عليهالسلام زد ايشان را** قريش عهد بشكستند و اين جماعت بر عهد بودند، خداى تعالى گفت: تا ايشان با شما بر عهد باشند شما نيز بر عهد باشى. (1)۱۵۰۹. علامه شعرانى: * يعنى مايى كه دلالت بر مدت دارد. (2)۱۵۱۰. ** اين جماعت كه نام برده است همه از بنى بكر بودند و همه هم پيمان قريش و روز حديبيه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيمان بستند تنها قريش و بنى دئل از بنى بكر پيمان شكستند و باقى قبائل بنى بكر بر سر پيمان بودند. خداوند فرمود: تا آن جماعت بر عهد ثابتند شما هم با آنها ثابت باشيد. (3)
۱۰. «لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤمِنٍ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً...»
روض الجنان: «لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤمِنٍ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً» ، براى آن تكرار كرد كه اين آيت در حقّ آنان است كه، ايشان به آيات خداى عوض اندك ستانند و از راه خداى و دين مسلمانى مردمان را منع كنند. و آيت اوّل كه در حقّ جمله ناقضان عهد است. جبّائى گفت: اين آيت در حقّ جهودان است، و آن در حقّ ناقضان عهد... . (4)۱۵۱۱. علامه شعرانى: يعنى آيهاى كه در صدر سوره گذشت. ۵
.
۱۲. «...فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ»
روض الجنان: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ» ، قتال و كارزار كنيد با امامان كفر. عبداللهِ عبّاس گفت: ائمَّه كفر ابوسفيان حرب است و الحارث بن هشام... مجاهد گفت: اهل پارس و روماند. حذيفة بن الْيَمان گفت: اهل اين آيت هنوز نيستند ـ در عهد خود گفت* ـ خواهند بودن پس از اين، و با ايشان قتال كند وليّى از اولياى خداى. كوفيان خواندند: ائمَّةَ الْكُفْر، به دو همزه محقّق على وزن اَفْعله في جمع فعال كَمِثال واَمْثِلة و عِماد واَعْمدة. و باقى قرّاء به تليين همزه خواندند تخفيف را. و ابن عامر به روايت هشام فصل كرد بين الهمزتين به «الف»**. (1)۱۵۱۲. علامه شعرانى: * يعنى در عهد خود حذيفة بن يمان اين قوم نبودند. (2)۱۵۱۳. ** يعنى خواند: آئمّه. (3)
۱۶. «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ...»
روض الجنان: «وَلَمّا يَعْلَمِ اللّهُ» ؛ رها كنند شما را و خداى ندانسته كه از ميان شما مجاهد كيست؟ و معنى آنكه: شما هنوز جهاد ناكرده تا خداى شما را مجاهد داند، چه تا ايشان مجاهد نباشند، خداى ايشان را مجاهد نداند در حال... و علم تعلق دارد بالشّىء على ماهُو به، واو را على ما هو بِه نگرداند. پس نفى علم به جاى نفى معلوم بنهاد براى آنكه: «لمّا» نفى را باشد، نفى فعل بعد طمعٍ فى وقُوعه، والْمعنى: اَمْ حسبْتُم اَنْ تُتْرَكُوا ولَمّا لَمْ تُجاهِدُوا... . و وجهى دگر گفتند در آيت: و آن، آن است كه، «علم» به معنى رؤيت است، چنانكه بسيار جايها رؤيت به معنى علم آمد اَىْ ولمّا يَرَاللّهُ الْمُجاهدين مِنْكُمْ والَّذين لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُون اللّهِ. و به هر حال تا مرئى و موجود نباشد، خداى تعالى نبيند آن را، چه رؤيت معدوم محال است، و اين وجهى مليح است. (4)۱۵۱۴. علامه شعرانى: اما صحيح نيست اگرچه از على بن ابراهيم قمى نقل كردهاند. (5)زيرا كه ديدن خداوند اشياء را به چشم و تأثير نور و اعصاب حس نيست بلكه بصر او علم حضورى به مبصرات است به مقتضاى علت بودن او در حالى كه مبصر موجود نيست هم ديدن ممكن است. و در علوم امروز ثابت شده است كه مىتوان كسى را كه سالها است معدوم شده و نور او پيش از معدوم شدن از او جدا گشته فعلا به ما رسيده آن را ببينم و مىگفتند صداى رعد چندى پس از معدوم شدن آن به گوش ما مىرسد. ۶
.
۱۷. «ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّهِ شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِي النّارِ هُمْ خالِدُونَ»
روض الجنان: «أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ» ، ايشان آناناند؛ كه اعمالشان باطل است، و مراد نه آن است كه ايشان را عملى بود واقع، آنگه باطل گشت؛ بل مراد آن است كه: ايشان را هيچ عمل واقع نبود و ايشان در دوزخ هميشه باشند. (1)۱۵۱۵. علامه شعرانى: چون در مذهب شيعه حبط باطل است يعنى عملى كه صحيح واقع شده پاداش آن حتماً داده خواهد شد و ثواب عمل نيك بهلحوق گناهان باطل نمىشود. (2)
۱۹. «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ...»
روض الجنان: حق تعالى گفت: «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ» ؛ كردى سقايه الحاجّ را، و سِقايةَ فِعاله باشد، و فعاله، فعلى را گويند كه بسيار بكنند تا صنعت گردد، كالخياطَة والحياكَة والصّياغَة. وفعالَه به فتح، مصدر باشد كالسَّماحة والظَّرافة، و مصدر از اين فعل «سَقْى» بود، يقال: سَقَيْتُهُ سَقْياً، و اينجا براى آن فعاله آورد كه اين كار صاحبش را بمثابت صناعت بود، و گفتند: خود مصدر است، كالرّعاية والحماية، و ضحّاك در شاذّ خواند: سَقاية، به فتح «سين». حق تعالى گفت: آب دادن حاجيان و عمارت خانه خداى كردن چون كسى كه ايمان دارد به خداى و پيغامبر و روز باز پسين و جهاد كند در سبيل خداى. (3)۱۵۱۶. علامه شعرانى: آنكه ايمان به خدا و قيامت ندارد باز ممكن است خدمت به خلق و بنى نوع خويش كند و آن را از اعمال نيك و مستحسن شمارد. و در عهد ما بسيارند كه نماز و روزه و حج و عبادت خدا و گريه و مناجات را سخريه و افسوس مىكنند اما كمك به فقرا و بيماران را لفظاً مستحسن مىشمارند. و خداوند در اين آيه فرمود: آب دادن حاجيان و آنان را از تشنگى نجات دادن و عمارت مسجد الحرام براى حفظ آثار گذشتگان و مفاخر قوم قريش كه به نظر مشركان عمل خير و موجب مدح و ستايش است در حقيقت چيزى نيست چون با ايمان و عبادات و تقوا و آنچه به نظر شما بيهوده است مقايسه شود. (4)
.
۲۰. «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ...»
روض الجنان: «الَّذِينَ آمَنُوا» ، در محلّ رفع است بر ابتدا، «واَعْظَمُ» ، خبر اوست و بدان ماند كه اين جملهاى است بيگانه از آن آيت، ممتنع نبود كه مراد هم او باشد، گفت: ايشان به درجه و پايه بهنزديك خداى بزرگترند. (1)۱۵۱۷. علامه شعرانى: يعنى احتمال دارد اين آيه مستقل باشد در معنى نه مرتبط به آيه سابق و محتمل است هم كه مرتبط به آن باشد. (2)
.
۲۴. «قُلْ إِنْ كانَ آباؤكُمْ وَ أَبْناؤكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ...»
روض الجنان: «وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها» ؛ و مالهاى كه آن را كسب كردهاى... آنگه مبالغت در كسب را قرف گويند، چنانكه به زبان ما گويند: فلان كس فلان كار را پوست مىبكند چون مبالغت كند در كردن او آن كار را، و القِرفَةُ القِشْرَةُ والقَرْفُ القَذْفُ ايضاً. و مرجع او هم با قشر بود كه از آن عبارت كنند به آنكه پوستين او مىدرد. (1)۱۵۱۸. علامه شعرانى: پوستين دريدن در فارسى كنايه از تهمت زدن و بدگويى كردن است. و قذف در اصطلاح فقه نسبت زنا است به كسى و آن را قرف هم گويند به معنى پوست كندن و عيب را ظاهر كردن. (2)روض الجنان: «حَتّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ» ؛ تا خداى تعالى كارى كه خواهد كردن بكند. مجاهد گفت: مراد «بِأَمْرِهِ» ، اينجا فتح مكّه است، و حسن بصرى گفت: مراد عقوبتى است عاجل يا آجل، و اين امر اينجا لامحال فعل است. قول نيست، و آنكه مراد مىشناسد از او بى قراين دليل كند بر آنكه اين لفظ حقيقت است در فعل چنانكه در قول. (3)۱۵۱۹. علامه شعرانى: يعنى «امر» به دو معنى آمده است در كلام عرب: يكى قول به معنى فرمان و دستور و ديگر فعل به معنى كار. در اين آيه معنى دوم مراد است و اين مراد از كلمه امر بى قرينه شناخته مىشود. دليل آن است كه در اين معنى حقيقى است و اگر مجاز بود بى قرينه فهميده نمىشد. اگر چه در اين آيه قرينه باشد در جاى ديگر بى قرينه از آن معنى فهميده مىشود. و اگر گويى: لفظ مشترك كه دو معنى دارد تعيين يك معنى بى قرينه ممكن نيست، گوييم: لفظ مشترك بى قرينه موجب ترديد مخاطب است ميان دو معنى و همين علامتِ حقيقت است و اگر يكى مجاز بود ترديد حاصل نمىشد و همه كس آن را بر معنى حقيقى حمل مىكرد. و اين مبحث از علم اصول فقه است كه مؤلّف به مناسبت تحقيق فرموده. (4)
.
۲۵. «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ...»
روض الجنان: ... كلبى گفت: آن روز [يوم حنين] با پيغامبر سيصد مرد بيش نماندند، باقى به هزيمت شدند. بيشتر راويان روايت كردند كه: جمله لشكر هزيمت شدند و با رسول عليهالسلامكس نماند الاّ ده كس، نه از بنى هاشم و دهم ايشان ايمن بن أُمّ أيمن ـ مردى انصارى ـ او را بكشتند... . امير المؤمنين على بود در پيش رسول و عبّاس بن عبدالمطّلب بر راست رسول بود و فضل بن العبّاس بر چپش بود و ابوسفيان بن الحارث بن عبدالمطّلب از پس پشتش بود و نَوْفَل بن الحارث بود و ربيعة بن الحارث و عبدالله بن الزُبير بن عبدالمطّلب، و عتبه و معتّب ـ پسران ابولهَب ـ اين نُه مرد پيرامن رسول بودند گرد او در آمده و ديگران جمله گريخته بودند، و در اين معنى مالك بن عبادة العالقى گويد اين روز: لَمْ يُواسِ النّبىَّ غَيْرُ بني هاشِمٍ عِندَ السُّيوف يَوْمَ حُنَينِ هَرَبَ النّاسُ غَيْرَ تِسْعَةِ رَهْطٍفَهُمُ يَهتِفونَ بِالنّاسِ أينِ ثُمَّ قامُوا مَعَ النّبىّ على الْمَوْتِ فأتوا زَيناً لنا غَيْرَ شَيْنِ وَثَوى اَيْمَنُ الاَمينُ مِنَ الْقَوْمِ شَهيداً فاعتاضَ قُرَّةَ عيْنِ (1)۱۵۲۰. علامه شعرانى: در بحار غافقى است (2)و در حاشيه آن نوشته: غافق به وزن صاحب قلعهاى است در اندلس. و اين صحيح نيست، زيرا كه اندلس در مغرب و امروز به اسپانيا معروف است و در زمان پيغمبر صلىاللهعليهوآله مسلمانان و عرب بدانجا راه نيافته بودند تا عربى از اهل آنجا شعر گويد. و صحيح آن است كه غافق قبيلهاى است از يمن و غرض از استشهاد به اين اشعار آن است كه شيخين هم از جمله گريختگان بودند بر خلاف آنكه در سيره ابن هشام نوشته آنها فرار نكردند. (3)روض الجنان: محمّد بن اسحاق گفت، من براء بن عازب را پرسيدم، گفتم: روز حُنَين رسول عليهالسلام به هزيمت برفت؟ گفت: لا وَاللّه، كه رسول عليهالسلام هرگز به هزيمت نرفت ولكن قوم به هزيمت شدند و عبّاس آواز در ايشان داد و باز آمدند و كارزار در پيوستند از سر بشتر. رسول عليهالسلام در ركاب بر پاى خاست و گفت: الآنَ حَمِىَ الْوَطيسُ؛ اكنون تنور گرم شد يعنى كارزار. (4)۱۵۲۱. علامه شعرانى: عبارت عربى اين است: «و تجالد المسلمون و المشركون فلما رآهم النبى صلىاللهعليهوآله قام فى ركابى سرجه»، (5)عبارت كتاب البته مصحف است و ترجمه تجالد درهم افتادن به شمشير است. (6)روض الجنان: ... انصاريان كه اين بشنيدند، دست در گريه و زارى بردند و برخاستند و دست و پاى رسول بوسه دادند و گفتند: اى رسول الله! تن و جان ما فداى تو باد و هر مال كه ما را هست به حكم تو است! اگر خواهى بر قوم خود تفرقه كن؛ و جوانان ما كه اين سخن گفتند، براى آن گفتند كه پنداشتند كه آن براى وضع قدر ايشان است، اكنون عذر مىخواهند و استغفار مىكنند، براى ايشان استغفار كن. رسول عليهالسلامگفت: ... يا رب بيامرز انصاريان را و فرزندان ايشان را و فرزند زادگان ايشان را... راضى نباشى كه مردمان برگردند و نصيب ايشان گوسپند و شتر بود و در نصيب شما رسول خداى باشد گفتند: بلى!... ما به خداى و پيغامبر راضىايم و از خداى و پيغامبر راضىايم. رسول گفت: ... انصاريان صاحب سرّ مناند و خواصّ مناند و اگر مردمان به يك وادى فرو شوند و انصار به راهى فروشوند من به راه انصار فرو شوم. آنگه عبّاس مِرداس را پيش خواند و گفت: تو گفتهاى: اَتَجْعَلُ نَهْبي وَنَهْبَ الْعُبَيْدِ بَيْنَ الاَقْرَع وعُيَيْنَة؟ ابوبكر گفت: يا رسول الله! بابى انتَ واُمّى لَسْتَ بشاعر؛ مادر و پدر من فداى تو باد شاعر نهاى، او نه چنين گفته است، گفت: چگونه گفته است؟ گفت بَيْنَ عُييْنَة وَالاَقْرَع. (7)۱۵۲۲. علامه شعرانى: اگر اين سخن راستى از ابوبكر باشد و حقيقت معنى لفظ خواسته، بايد گفت در نيل حقايق و فهم مقاصد و تنبّه به قراين سخت ظاهر بين بود، مانند ساير مردان سياست؛ چون تصور نمىشود كسى كه زبان عربى بداند سجع و قافيه و وزن را تشخيص ندهد و نداند وزن عروضى بين الاقرع و عيينة فاسد است بىشبهه؛ خصوصاً كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله بالاترين مرتبه فصاحت و بلاغت داشت و فرمود: «أعطيت جوامع الكلم». (8)و مقصود از «وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ» (9)بيهوده گويى و ياوه سرايى است چنانكه پس از آن فرمود: «ما يَنْبَغِي لَهُ» نه تشخيص وزن و قافيه. سهيلى در روض الانف گويد: پيغمبر اقرع را بر عيينه مقدم داشت و اين كمال بلاغت است براى آنكه اقرع شريف بود و ايمان او نيكو شد و عيينه مردى احمق بود و مرتد گشت و در نظر آن حضرت در رتبه مؤخّر بود. (10)روض الجنان: ... گفتند: يا رسول الله! ما بر حسب نگزينيم، بفرماى تا زنان و فرزندان ما را با دهند... . (11)۱۵۲۳. علامه شعرانى: يعنى از آبرو و شرف خود نگذريم و براى مال ناموس به باد ندهيم. (12)
.
1) .روض الجنان، ج ۹، ص ۱۹۹؛ در چاپ مشهد «العانقى» ضبط شده است.
2) .بحار الانوار، ج ۲۱، ص ۱۵۶، ح ۶.
3) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۷۷.
4) .روض الجنان، ج ۹، ص ۲۰۱؛ در چاپ مشهد «از سرى» ضبط شده است.
5) .الارشاد، ج ۱، ص ۱۴۳.
6) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۷۹.
7) .روض الجنان، ج ۹، ص ۲۰۵.
8) .مناقب آل ابى طالب، ج ۱، ص ۱۲۴، فصل: فيما خصه الله تعالى به.
9) .يس (۳۶): ۶۹.
10) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۸۲.
11) .روض الجنان، ج ۹، ص ۲۰۶.
12) .روح الجنان، ج ۵ ، ص ۴۸۳.
. .
. .
۲۹. «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ ...»
روض الجنان: و نيز گفت: به قيامت ايمان ندارند، و اگرچه ايشان معتقد اين چيزها باشند مؤمن نباشند، براى آنكه اعتقاد آنگه ايمان باشد كه علم باشد و از سر دليل بود و اين موافق مذهب ماست در حق همه مقلّدان و معتقدان باطل. (1)۱۵۲۴. علامه شعرانى: يعنى ايمان به تقليد صحيح نيست. (2)روض الجنان: ... و شافعى را دو قول است؛ اهل ذمّت مادام تا بر شرايط ذمّت باشند از آنكه اظهار نكاح محرّمات نكنند و شرب خمر و زنا و ربا ايشان بر ذمّت باشند جزيت قبول كنند از ايشان و اگر اظهار چيزى از اين معنى كنند از ذمّت بيرون باشند و قتال ايشان حلال شود... . (3)۱۵۲۵. علامه شعرانى: يعنى در زمان ظهور امام عليهالسلام. اما در زمان غيبت مطلقا ابتداى به قتال جايز نيست مگر آنان ابتدا كنند. (4)
۳۰. «وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ...»
روض الجنان: امّا گفتار ترسايان در عيسى مريم كه او پسر خداى است، گفتند: سبب آن بود كه ايشان از پس آنكه عيسى را به آسمان بردند هشتاد و يك سال بر طريقه صلاح و سَداد بماندند. نماز مىكردند و روزه مىداشتند و عبادت مىكردند تا از ميان ايشان و ميان جهودان كارزارى افتاد و در جهودان مردى بود شجاع، نام او بُولُوس، او بيامد و جماعتى بسيار از ترسايان بكشت. آنگه جهودان را گفت: من مىترسم كه مبادا كه ترسايان بر حقّند و ما بر باطل، و اگر چنين باشد ايشان به بهشت شوند و ما به دوزخ، ولكن من كيدى كنم كه ايشان نيز به دوزخ شوند... ترسايان او را باور داشتند و او از آن جا به بيت المقدس رفت و مردى را بر ايشان خليفه كرد نام او نَسطور، و او را تعليم كرد كه خداى و عيسى و مريم سه شخص بودند، يك خداى شدند ـ اين تثليث و اتّحاد كه ترسايان مىگويند. و از آن جا به روم رفت و ايشان را لاهوت و ناسوت تلقين كرد، و گفت: عيسى انس نبود و جسم نبود، ولكن پسر خداى بود. مردى ديگر را پيش گرفت نام او يعقوب بود و اين مقالت او را بياموخت. آنگه مردى ديگر را بخواند نام او مَلْكا، و او را گفت: بدان كه عيسى خداى بود، لم يزل و لايزال. آنگه هر سه را بر خود جمع كرد و ايشان را وصيّت كرد و گفت: از پس من مردمان را دعوت كنى با آنكه من شما را آموختهام، و بدانى كه من عيسى را در خواب ديدم، مرا گفت: من از تو راضى شدم، و من فردا خويشتن بخواهم كشتن. چون دگر روز بود به مذبح آمد و خويشتن را بكشت*، و آن سه مرد از پس او ترسايان را با اين مقالات دعوت كردند، هر يكى را گروهى متابعت كردند. ميان ايشان خلافها افتاد تا به امروز و كارزار و كشتن در ميان ايشان افتاد... . (5)۱۵۲۶. علامه شعرانى: اين حكايات كه درباره بولس و سه طائفه نصارا (نسطوريه و يعقوبيه و ملكانيه) نقل كردند و همچنين آنكه درباره عُزَير و حفظ تورات او آوردهاند با آنكه مختلف است و حق در آن معلوم نيست، از امام معصوم روايت نشده است و احتمال قوى دارد كه قصه را اصلى بود و افكار ناقلان در آن تصرف كرده و به صورت افسانه در آمده است. و چون حاجت به دانستن تفصيل آن نيست بهتر آن است كه جز در آنچه نصّ قرآن است توقف كرد. (6)روض الجنان: «يُضاهِؤنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ» ؛ مانندگى مىكنند در اين سخن با كافرانى كه پيش از اين بودند. (7)۱۵۲۷. علامه شعرانى: يكى از دانشمندان بيروت كتابى نوشته است به نام بت پرستى و مسيحيت و ثابت كرده است همه اقوال و عقايد آنان مطابق بتپرستان هند و غير آنها است و آن كتاب در حقيقت تفسير اين آيه است. ۸
.
. .
۳۱. «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ...»
روض الجنان: مُصْعَب بن سعد روايت كرد از عدىّ بن حاتم كه گفت: من ترسا بودم و بهنزديك رسول آمدم و صليبى از زر در گردن داشتم، مرا گفت: يا عدىّ! اين بت از گردن بيرون كن. من از گردن برآوردم و بينداختم. آنگه رسول عليهالسلام سورتِ براءت خواندن گرفت به اين آيت رسيد كه: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ» ، منگفتم: ما ايشان را نپرستيم. گفت: نه، به قول ايشان حرام به حلال مىدارى و حلال حرام؟ گفتم: آرى. گفت: اين عبادت ايشان بود احبار و رهبان را. و مانند اين روايت كردند از باقر و صادق عليهماالسلام (1)۱۵۲۸. علامه شعرانى: اهل كتاب را در اين آيه مشرك خواند به الحاق. چون پس از آيه نجاست مشركين است حكم به نجاست بر آنها ثابت مىشود، چنانكه «وَ لَعَبْدٌ مُؤمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ» (2)مشرك را قسيم مؤمن قرار داد شامل اهل كتاب مىشود و در احكام جزيه و جهاد حكم مشرك ندارند چون مشرك صريح نيستند. و اين ادله در اين آيات براى الحاق كافى است. (3)روض الجنان: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ» ؛ و آنان كه ايشان زر و سيم گنج نهند... . و علما خلاف كردند در معنى كَنْز؛ عبداللهِ عمر گفت: هر مال كه آن را زكات بدهند آن كنز نباشد و اگرچه در زير زمين بود. و آنچه آن را زكات نداده باشند آن كنز باشد، و اگرچه بر بالاى زمين بود و اين روايت است از عبداللهِ عبّاس و ضحّاك و سدّى. و جابرِ عبداللهِ انصارى گفت: چون زكات مال بدهى گنج نباشد و آنچه شرّ او بود به زكات از او بسود*. سعيد بن الْمُسيّب گفت: مردى به نزديك عمر خطاب آمد و گفت: ملكى بفروختهام بهاى آن چه كنم؟ گفت: برو نگاه دار در زير بسترت در زير زمين كن. گفت: پس نه گنج باشد؟ گفت: چون زكاتش داده باشى گنج نباشد.** (4)۱۵۲۹. علامه شعرانى: * خمس در اين گنج نيست چون از آنِ خود او بوده و در زمين نهاده است، بلكه خمس از گنجى است كه از ديگرى بوده و اتفاقاً او بيابد. (5)۱۵۳۰. ** از اين روايات و مانند آن، كه بسيار به اين مضمون آمده، چنان مستفاد مىگردد كه ملك را چون بفروشند بهاى آن خمس ندارد و اين محمول بر غالب است كه ملك را مانند كالاى تجارت براى فروش و خريد و استفاده از سود معامله نمىخرند و اگر اتفاقاً كسى تجارتش خريد و فروش ملك و خانه و امثال آن باشد خمس را بايد از ربح آن خارج كند. بالجمله، ربح اتفاقى وهبه و ميراث و امثال آنكه در صدر اسلام بسيار اتفاق مىافتاد و خمس در آن معروف نبود حكم ارباح مكاسب و منافع تجارت ندارد و مانند غوص و معدن و گنج، خمس بدان تعلق نمىگيرد. (6)روض الجنان: [رسول الله صلىاللهعليهوآله] گفت: اَلاَكْثَرُون اِلاّ مَنْ قال بِالْمال هكَذا وهكَذا عَنْ يمينه و شمالِهِ وخَلْفِهِ وقَليلٌ ماهُمْ، گفت: بيشترين مردمان الاّ آن كس كه مال خود از جوانب خرج مىكند در رضاى خداى (عزّوجلّ) از چپ و راست و پس، و ايشان اندك باشند. (7)۱۵۳۱. علامه شعرانى: گاهى «قال» به معنى گفت مجازاً در افعال ديگر استعمال مىشود. ۸
.
. .
۳۵. «يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ...»
روض الجنان: «يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ» ، عامل در نصب «يومَ»، عذاب باشد، اى بَشِّرْهُمْ بِاَنْ يُعَذَّبُوا بها يَوْمَ الْقيمَةِ، گفت: بشارت ده ايشان را به عذاب در روزى كه اين سيمها و زرهاى ايشان بتابند در آتش دوزخ. (1)۱۵۳۲. علامه شعرانى: از اين آيه معلوم مىگردد كه جمادات هم در قيامت محشور مىگردند و آن عالم شبيه عقل مدبّر و نفس زنده اين جهان و قوه مفكره او است كه همه چيز بدن در او جمع است از جماد و نبات و حيوان وهم صاحب مال را حاضر كنند و هم مال او را، چنانكه فرمود: «وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ» . (2)روض الجنان: پهلو آور. (3)۱۵۳۳. علامه شعرانى: «پهلو آور» به معنى پهلو دار و بزرگ پهلو است، مانند تناور به معنى بزرگ تن. (4)روض الجنان: به بَر استون بنشست. (5)۱۵۳۴. علامه شعرانى: يعنى كنار ستونى. (6)روض الجنان: رَبَذَه. (7)۱۵۳۵. علامه شعرانى: «ربذه» نام مكانى است كه ابوذر را بدانجا نفى كرده بودند و همانجا درگذشت. ۸
.
۳۶. «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ...»
روض الجنان: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ...» ، حق تعالى در اين آيت گفت: عدد ماههاى سال دوازده است. جمله قرّا «عَشَر» خوانند به فتح «عين» مگر ابوجعفر كه او خواند: اثنا عْشَرَ به سكون «عين»، و نَهْروانى از او روايت كرد حذف «الف»، تا جمع ساكنين نباشد «اِثْنَعْشَر». و نصب «شَهْراً» بر تميز است بعد تمام الاسم، و آن از يازده باشد تا نود و نه، و معنى تمام است. اينجا آن است كه اسم و در تقدير تنوين است براى آنكه تقدير آن است كه اثْنانِ وعَشْرٌ چون تركيب كردند بنا كردند و در اصل منوّن بوده است. و تمام اسم به چهار چيز باشد: اضافت و تنوين و نون تثنيه و نون جمع، چه هر يكى از اين چهار چون در اسمى افتد منع كند او را از آنكه اضافت كنند او را، چه اين چيزها با اضافت به يك جاى ممكن نباشد. (1)۱۵۳۶. علامه شعرانى: بيان سرّ اين قاعده نحوى است كه هرچه عدد پيش از يازده باشد و هرچه پس از نود و نه باشد به معدود اضافه مىكنند و معدود مجرور مىشود، اما از يازده تا نود و نه منصوب و حاصل مقصود آنكه چون اسم عدد به نون يا تنوين تمام شود تميز را پس از تمام شدن اسم منصوب بايد آورد و اضافه بانون و تنوين جمع نمىشود و در مركبات كه مبنى است مانند ثلاثة عشر باز تنوين مقدّر است به واسطه تركيب حذف شده نه به اضافه. (2)روض الجنان: و اشتقاق شهر از شهرت كار اوست در آنچه مردم محتاج باشند* در آن به او در محاسبات و معاملاتشان و محلّ ديونشان و حجّ و روزه و عباداتى كه محتاج باشند در آن به ماه. (3)۱۵۳۷. علامه شعرانى: ثعلبى گويد: «إنّما سمّي شهراً لشهرته وذلك أنّ الناس يشهرون دخوله وخروجه». و در مجمع البيان است: «والشهر مأخوذ من شهرة الأمر لحاجة الناس إليه». (4)
.
۳۷. «إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاماً...»
روض الجنان: «إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيادَةٌ فِي الْكُفْرِ» ، ابوجعفر و ابن فرج عن البزّىّ خواندند: انّما النسيّ بالتّشديد، بى همز، قلب همز كرد «با» «يا»، پس ادغام كرد «يا» در «يا». و باقى قرّاء، به همز خواندند. و بر هر دو قرائت وزن او فعيل باشد، و روا باشد كه مصدر بود، كالحَريق و السَّعير، و اين اسم مصدر بود. و گفتند: فعيل است به معنى مفعول، كالْجَريح والقَتيل، اى الشَّهْرُ المؤخَّر. شبلى روايت كرد از ابن كثير: «نسىُ» على وزن «نِسعُ»، و نسأ، تأخير باشد... . (1)۱۵۳۸. علامه شعرانى: اين قرائت نُسى ـ به ضم نون و قصر الف ـ بر وزن هدى است. و اين قرائت اگرچه از ابن كثير است و ابن كثير از قرّاء سبعه، لكن چون از وى متواتر نيست خواندن موافق آن جايز نباشد و از قرائت قرّاء سبعه آن معتبر است كه به تواتر از آنان ثابت شود. (2)روض الجنان: مُجاهد گفت: عرب هر دو سال حج در ماهى از ماههاى حرام كردندى؛ دو سال در ذوالْقَعده و دو سال در ذوالحجّه و دو سال در محرّم و دو سال در صفر، اين نسى ايشان بود تا اتّفاق چنان افتاد كه آن سال كه رسول عليهالسلام سورت براءت فرستاد، حج در ذوالقَعده كردند، پس سال ديگر كه رسول عليهالسلام حجّة الْوداع كرد، حج با ذوالحجّه افتاده بود و خداى تعالى اين سورت فرستاد و نسيء حرام كرد. (3)۱۵۳۹. علامه شعرانى: راويان غير اهل فن چون نقل چيزى كنند كه بدان فن آشنا نيستند نيكو از عهده بيان بيرون نمىآيند و ابوريحان بيرونى و بعضى از مفسران كه اهل فن بودند گويند نسىء آن بود كه هر سه سال يك بار يك ماه بر عدد ماههاى سال مىافزودند و آن سال را سيزده ماه مىگرفتند تا ماهها از فصل خود تغيير نكند و محرم كه آغاز سال است منطبق با اول بهار باشد تقريبا چنانكه اكنون رسم يهود است در هر سه سال يك سال را سيزده ماه مىگيرند و ماههاى آنها كه قمرى است از محل خود در فصول شمسى تغيير نمىكند و عرب تقليد يهود مىكردند و بدين عمل قهراً ماهها از جاى حقيقى خود تغيير مىكرد نه آنكه عمداً حج را از ماهى به ماهى تغيير دهند بلكه اين نتيجه افزودن يك ماه است وگرنه خود آنها همه ماهى را كه در آن حج مىكردند ذوالحجه مىناميدند و در واقع ذوالحجه نبود و اختلاف راويان در آن است كه آيا آن ماه زايد را چه مىناميدند صفر يا محرم يا غير آن و اين چندان مهم نيست و بدين تفصيل معنى آيه كريمه «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً» (4)نيز معلوم مىگردد كه حكم در مقابل آنها است كه مىپنداشتند سال سيزده ماه هم تواند بود و نسىء را زيادت در كفر فرمود چون در روش آنان حرمت و حليت و احكام اجتماعى امر اعتبارى است نه حقيقى و به اعتقاد مسلمانان اين احكام امر الهى و حقيقى است و قابل پيش انداختن و پس افكندن و تغيير دادن نيست پس به عمل نسىء و اعتقاد بدان كفر آنان افزوده مىشد. (5)
.
۴۰. «...فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ... فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها ...»
روض الجنان: زهرى گويد: چون رسول عليهالسلام در غار رفت ـ و نام آن غار ثور بود ـ حق تعالى بر در آن غار ثمام برويانيد و عنكبوت را الهام داد تا آنجا خانه كرد، از كرد او كبوتر بيامد و آن جا خايه نهاد. چون سراقَة بن مالك آن جا رسيد ـ و او پىگيرى هول بود ـ گفت: تا اينجا پَى است، از اينجا يا به آسمان رفته است يا به زمين فرو شده است... . (1)۱۵۴۰. علامه شعرانى: «هول» بر وزن غول فارسى به معنى راست و درست. گويد سراقه جاى پاى مردم را درست مىشناخت. (2)روض الجنان: خواست تا اراقتى كند. (3)۱۵۴۱. علامه شعرانى: يعنى بول كند. و «اراقت» به معنى ريزش است. (4)روض الجنان: «فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ» ؛ خداى تعالى سكينه و وقار و طمأنينه خود به رسول صلىاللهعليهوآله فرستاد. اين قول بيشتر مفسّران است، و قول بعضى آن است كه: ضمير عايد است با ابوبكر، براى آنكه سكينه از رسول عليهالسلام جدا نبود هرگز، و دگر آنكه: خوف و حزن ابوبكر را بود نه رسول را، او به سكينه محتاجتر بود. و دگر مفسّران گفتند: ضمير عايد است با رسول عليهالسلام براى آنكه جمله كنايات كه در آيت هست همه راجع است با رسول، من قوله تعالى: «إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ ...» ، چون در اين چهار جاى كنايت راجع با رسول است در آن جا همچنان بايد كه باشد،* دگر آنكه: خداى تعالى در مثل اين آيت تصريح كرد به سكينه بر رسول عليهالسلام فى قوله: «ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها...» ، بلا خلاف اين ضمير عايد جز با رسول عليهالسلامنيست، چون كنايات از اوّل آيت تا به آخر همه راجع با رسول است عليهالسلام آن يكى از ميانه نبايد كه راجع باشد با جز رسول**. (5)۱۵۴۲. علامه شعرانى: * يعنى همه ضميرها در اين آيه راجع به رسول عليهالسلام است. ۶ ۱۵۴۳. ** بسيارى از علماى اهل سنت آيه را از فضايل أبى بكر شمردند و او را «يار غار» ناميدند و در آن باب تفضيل بسيار دادند و گروهى از شيعه هم در برابر آنان سخنانى چند آورده صاحب اين تفسير مناسب ندانست آتش كينه برانگيزد و در چيزى كه فايده ندارد عمر خويش ضايع كند چنانكه در مجمع البيان گويد: «وقد ذكرت الشيعة فى تخصيص النبي صلىاللهعليهوآله في هذه الآيه بالسكينة كلاماً راينا الاضراب عن ذكره أحرى لئلاّ نبينا ماسب الى شىء». ۷ شكى نيست كه شيعه على عليهالسلام را اولى و أحق به خلافت مىدانند أما واجب نمىداند در حضور هر يك از اهل سنت ديگران را لعن آشكار كنند و نيز مىدانيم از اين كه أبوبكر شبى در غار پيغمبر صلىاللهعليهوآله به سر برد به اتّفاق شيعه و سنى دليل خلافت او نيست. ۸
.
. .
۴۸. «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ...»
روض الجنان: «يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ» ... براى شما طلب فتنه مىكنند... . راوى خبر گويد: سبب نزول آيت آن بود كه: چون رسول عليهالسلام لشكرگاه بزد بثنية الوَداع، عبدالله اُبىّ لشكرگاه خود با جمع منافقان به ذى حَدّه برد ـ فروتر از ثنيّة الوداع ـ و لشكر او كم از لشكر رسول نبودند. (1)۱۵۴۴. علامه شعرانى: از اين عبارت چنان متبادر مىشود كه ذى حده نام جايى است. و در سيره گويد: او با لشكر عليحده پايينتر از رسول صلىاللهعليهوآله به طرف ذباب فرود آمد. (2)
.
۴۹. «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي أَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا...»
روض الجنان: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِي وَ لا تَفْتِنِّي» ، آنگه گفت: از ايشان، يعنى از منافقان بعضى هستند و «مَنْ»، نكره موصوفه است، و آيت در جدّ بن قيس آمد ـ و او از رؤوس منافقان يكى بود ـ كه چون رسول عليهالسلام به غزات تبوك خواست رفتن، او را گفت: يا ابا وَهْب هلْ لَكَ فى جهاد بنى الاَصْفَر تتَّخذُ مِنهُمْ سرارىّ وَوُصفاء، افتد تو را كه با بنى الاَصْفَر كارزار كنى... . (1)۱۵۴۵. علامه شعرانى: «سرارى» جمع سريه به معنى كنيز كه براى فراش و همخوابكى معيّن كند و «وصبفه» خادمه خوش روى است. (2)
۵۱ . «... هُوَ مَوْلانا وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤمِنُونَ»
روض الجنان: «وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤمِنُونَ» ؛ و بر خداى بايد تا توكّل كنند مؤمنان، نه بر نصرت و نجدت منافقان. (3)۱۵۴۶. علامه شعرانى: [ نجدت ] يعنى كمك و يارى. (4)
۵۸ . «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ...»
روض الجنان: ظاهر سِترى. (5)۱۵۴۷. علامه شعرانى: يعنى ظاهر الصلاح بودن. (6)روض الجنان: بعضى ديگر گفتند: هر كه او را مادتى باشد از دخلى يا كشتى اگر مالك نصاب باشد يا نباشد، صدقه حرام است او را. (7)۱۵۴۸. علامه شعرانى: يعنى زراعت. ۸
.
۶۰. «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها وَ الْمُؤلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ...»
روض الجنان: «وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» ، از توابع جهاد است، و جهاد را وجوبش بر وجود امام موقوف است، تا امام نباشد جهاد واجب نبود، و همچنين فى سَبيل اللهِ كه اسباب و آلات جهاد است. (1)۱۵۴۹. علامه شعرانى: بر اين مذهب كه سبيل الله خاصّ جهاد است نمىتوان ساير مصارف مَلِكى را از زكات ادا كرد، مانند رزق قضات و مؤذّنان و معلم آداب و آنچه مصارف مطلق بيت المال است و براى آن خراج معين شده كه در هرچه امام صلاح بداند از مصالح ملكى صرف تواند كرد. بالجمله زكات براى خيرات و مبرّات است و خراج براى مصارف عامه حكومت و اين دو با يكديگر فرق دارند در احكام و در مصرف. اما خراج را كه عمده درآمد بيت المال است، امام مختار است به هر جا صلاح داند ببرد و به مصرف رساند و شرط آن فايده و مصلحت مسلمانان است. (2)
۶۶. «لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ...»
روض الجنان: حق تعالى گفت، بگو اين منافقان را: «لا تَعْتَذِرُوا» ؛ عذر مخواهى كه كافر شدى به اين گفتار پس از ايمانتان، يعنى اظهار شما ايمان را، براى آنكه كفرِ كفر پس از ايمان درست نيايد بر اصل ما چنانكه بيان كرديم پيش از اين، چه اگر چنين باشد مؤدّى بود با احباط، و معنى آن است كه: مظهر كفر شدى پس از آنكه مظهر ايمان بودى، يعنى كافر شدى پس از آنكه منافق بودى. (3)۱۵۵۰. علامه شعرانى: احباط باطل است و ارتداد بعد از ايمان حقيقى هم باطل است، چون به احباط مىانجامد. (4)
.
۶۹. «كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً...»
روض الجنان: ابُوهريره روايت كرد از رسول صلىاللهعليهوآله كه او گفت: لَتأخُذُنَّ كما اَخَذَتِ الاُممُ من قَبْلِكُم ذِراعاً بِذراع و شِبراً بشبرِ وباعاً بباعٍ حتّى لوْ اَنَّ احداً من أوُلئكَ دخلَ جُحْر ضَبّ لدخَلْتُمُوهُ، گفت: شما همان طريقتگيرى كه آنان كه پيش شما بودند ارش به ارش و دست به بدست، و ور به ور تا اگر يكى از ايشان در سوراخ سوسمارى شده باشد شما نيز همچنان كنى. (1)۱۵۵۱. علامه شعرانى: ترجمه «شبر به شبر» است يعنى وجب به وجب و معروف در فارسى دست است چنانكه باء جزء كلمه باشد و مناسب آن است كه بفرمايد «دست به دست». و اگر نسخه صحيح باشد شاهد آن است كه دست بدون باء هم به معنى وجب آمده است اما در برهان قاطع دست را به معنى وجب ذكر نكرده و «بدست» را ذكر كرده است. (2)
۷۲. «وَعَدَ اللّهُ الْمُؤمِنِينَ وَ الْمُؤمِناتِ جَنّاتٍ تَجْرِي... مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّاتِ عَدْنٍ...»
روض الجنان: عطاء الخراسانى گفت، فى قوله: «وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّاتِ عَدْنٍ» ، كوشكها باشد از زبرجد و درّ و ياقوت، بوى او مىدهد از پانصد ساله راه، «جَنّاتِ عَدْنٍ» قصبه بهشت است و سقف آن عرش خداست «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَرُ» ؛ و رضاى خداى تعالى از ايشان، ايشان را از بهشت بهتر و مهتر باشد. (3)۱۵۵۲. علامه شعرانى: لذت فرع علم و ادراك است جماد كه ادراك ندارد لذت نبرد و خوشى نيابد و موجودات ملأ اعلى كه در ادراك از اين عالم برترند لذاتشان هم بالاتر است اما ادراكشان بيشتر است، چون مىدانيم از گذشته و آينده و اسرار باخبرند و ما به اتصال با آنها در رؤياى صادقه از آينده و اسرار با خبر مىشويم و محال است موجودات چنان كامل در سعادت از ما بالاتر نباشند و ما هم كه پس از عمل و علم از آنها شويم و با آنها محشور گرديم و يكى از آنان باشيم البته از سنخ سعادت آنها ما را نيز خواهد بود، غير آنكه از سنخ سعادت جسمانى خواهيم داشت و آن رضوان پروردگار است كه ادراك بالاترين كمالات باشد. حتى در اين عالم هم اگر چنين رضوان حاصل شود بهترين لذت خواهد بود. (4)
.
۷۴. «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا...»
روض الجنان: وجُهينى از حُلفاى انصار بود. (1)۱۵۵۳. علامه شعرانى: هم سوگند و هم پيمان. (2)
۷۶ ـ ۷۷. «فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ * فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ...»
روض الجنان: خداى او را گوسپندى بىمرداد. (3)۱۵۵۴. علامه شعرانى: بى مر يعنى بى شمار. (4)
.
۸۱ . «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ...»
روض الجنان: «فَرِحَ الُْمخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ» ، حق تعالى در اين آيت ذكر آنان كرد كه ايشان در غزات تبوك از رسول عليهالسلام باز پس استادند، گفت: آن مخلّفان، باز پس گذاشتگان، شادمانهاند به خلاف و مخالفت رسول و اين قول قُطرُب و مؤرّج است، و نصب او بر مفعول له باشد. ابوعبيده گفت: بعد رسول الله و انشد قول الشاعر: عَقَبَ الرَّبيعُ خِلافَهُمْ فكَانّمابَسَطَ الشّواطِبُ بَيْنَهُنَّ حصيراً (1)۱۵۵۵. علامه شعرانى: يعنى ابوعبيده گفت: خلاف به معنى بعد است و «خلاف رسول الله» يعنى بعد از رسول الله. و اين بيت را شاهد آورد كه سراها پس از ايشان ويران و كهنه شد، گويى زنان حصير باف ميان خودشان حصير گستردند، يعنى آويختند و مانعِ ديدنِ يكديگر شدند. و در بعض كتب «حولهنّ حصيراً» و آن بهتر است. (2)
۸۷ . «رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ»
روض الجنان: «رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» ، گفت: راضى شدهاند به آنكه با خوالِف باشند، و خوالف گفتند: زنان و كودكان و پيران و بيماران و خداوند عاهت باشند كه به آن معذور باشند در تخلّف از جهاد. و خوالِف، جمع خالفه باشد بر قياس، و جمع خالف على غيْرِ قياس فى حُرُوف شاذَّةٍ غَيْرِ مقيسَةٍ، نحو: هالك و هوالك، و فارس و فوارس، و غارب لاَِعْلى الْمَوْجِ وغوارب. (3)۱۵۵۶. علامه شعرانى: يعنى «غارب» گويند و از آن موج بسيار بلند خواهند و جمع آن «غوارب» باشد. (4)
.
۹۰. «وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ لِيُؤذَنَ لَهُمْ وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ...»
روض الجنان: «وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ» ؛ و بنشستند از جهاد آنان كه با خداى و پيغمبر دروغ گفتند، يعنى منافقان در اظهار ايمان و ابطان كفر. محمّد بن اسحاق گفت: آيت در بنى غفار بن خفاف بن ايماء آمد كه ايشان خويشتن را بر رسول عليهالسلامعرض مىكردند. (1)۱۵۵۷. علامه شعرانى: در تفسير درّ المنثور گويد از قول ابن اسحاق كه آيه در بنى غفار آمد و يكى از ايشان خفاف ابن ايماء بود. (2)
۹۲. «وَ لا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ...»
روض الجنان: «وَلا عَلَى الَّذينَ» ؛ و نه نيز بر آنان حَرَجى است كه به تو آيند تا تو ايشان را بردارى، يعنى بر نشانى... . (3)۱۵۵۸. علامه شعرانى: يعنى مركوب دهى. (4)
۱۰۰. «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ...»
روض الجنان: «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ» ؛ رفع سابقون، به ابتداست، و خبر او «رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ» ، گفت: از پيش روندگان پيشينيان آنان كه از جمله اوّلينان سبق بردند به ايمان از جمله مهاجران كه خانه و مال و ملك رها كردند و از مكّه با رسول به مدينه هجرت كردند، و نيز انصار كه در مدينه ياران رسول بودند، و او را يارى كردند، و اين گروهى بودند كه پيش از هجرت به دو سال ايمان آورده بودند. و يعقوب خواند: والاَنْصارُ، به رفع عطفاً على قوله: «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ» ... . و ثَعْلبى امام اصحاب الحديث در تفسير آورد كه: آن صحابى كه والاَنْصارُ خواند، عمر خطّاب بود. اُبَىّ او را گفت: والانصار، به جرّ بايد خواندن. «وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ» ، «واو» از او حذف نبايد كرد. عمر، قول او نمىشنيد و قبول نمىكرد تا عمر سه بار بخواند: والاَنْصارُ، «الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ» ، و اُبَىّ گفت: «وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ» ، بِالْجَرّ، والْواو. به بار چهارم عمر را گفت: چرا از من نشنوى! والله لَقَد قَرَأْتُ على رسُول اللّه: «وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ» ، وانْتَ تبيع الْقُرْطَ بِبَقيع الْْغَرْقَدِ*، گفت: آنگه كه من بر پيغامبر اين خواندم تو به بقيع غَرْقد قُرط مىفروختى، عمر گفت: صدقت؛ راست مىگويى، حَفِظْتُمْ وَنَسينا وتَفَرَّغْتُمْ وشُغِلْنا وَشَهدْتُمْ وغِبْنا؛ شما ياد داشتى و ما فراموش كرديم، و شما فارغ بوديد و ما مشغول بوديم**، و شما حاضر بوديد و ما غايب بوديم... . (5)۱۵۵۹. علامه شعرانى: * «بقيع غرقد» قبرستان مدينه است، و «قرط» گوشواره است، و «قرظ» مازو. رسم است كه چون زنان به زيارت قبور روند جماعتى زيورهاى زنانه در دست گيرند به آنها بفروشند. (6)۱۵۶۰. ** گويى اين مكالمه پس از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود، و عمر انصار را بدين سخن سرزنش مىكند. و چون قريش انصار را دوست نداشتند كه به يارى آنان پيغمبر قوت گرفت و اقوام قريش را بكشت و در اين كلام تذكار مىدهد كه: باز ما مشغول امر حكومت شديم و اختيار دنيا از شما گرفتيم و شما هم به قرآن خواندن نشستيد و در اين باب بر ما فزونى داريد. و مقصودش تواضع و فروتنى نبود، بلكه چنانكه اهل دنيا با طالب علمى گويد: تو بنشين و كتاب ورق بزن. پس از آن هم معاويه انصار را توهين مىكرد و يزيد در واقعه حرّه آنها را قتل عام نمود تا انتقام يارى آنها را در قتل اقوام خود بگيرند. و بخارى و مسلم در صحيحين روايت كردند از پيغمبر صلىاللهعليهوآله: علامت ايمان حبّ انصار است و علامت نفاق بغض ايشان. (7)روض الجنان: و مخالفانِ ما اگرچه روايت كردهاند كه: از جمله سابقان ابوبكر بود و زَيْد ابن حارثه، تسليم كنند كه اميرالمؤمنين بر ايشان سابق بود در ايمان، جز آنكه گفتند كه على كودك بود و ابوبكر پير، و ايمان على را آن موقع نبود كه ايمان ابوبكر را، گوييم: ايمان على لاجرم لاعَنْ كفرٍ باشد، و ايمان جز او ايمان عن كفرٍ باشد. و اگر مراد به موقع و نفى موقع قبول است، محال باشد اين دعوى كردن براى آنكه تا رسول دعوت نكرد على غيب ندانست كه ايمان آوردن بدو واجب است. و اگر رسول عليهالسلامعلى را از روى صغرِ سن بدان جا ندانست كه او را دعوت بايد كردن و آنگه دعوت كرد او را، اين تابان و طعن بر رسول است عليهالسلام و اگر مراد به موقع كثرت ثواب است و قلّت او، اتّفاق است كه هيچ پيغامبر را و هيچ فريشته را بدين طريق نيست*، و اگر تعلّل به صغر سنّ است، اعتبار در اين معنى به سنّ نيست**، بل به كمال عقل است. (8)۱۵۶۱. علامه شعرانى: * يعنى هيچكس نمىداند مقدار ثواب اعمال مردم را. (9)۱۵۶۲. ** اين دعوى كه نشايد على در نه سالگى تا دوازده سالگى مؤمن باشد خارج از اتفاق مسلمانان است. و بايد دانست كه علماى ظاهر ميان احكام عقلى و شرعى اشتباه كردند. سنّ بلوغ شرط تكليف شرعى است؛ چون حدّى است كه به شرع ثابت شده است و ايمان به خدا و رسول حكم عقلى است و اگر واجب باشد و صحيح بود از هركس كه تعقلِ ايمان كند و قدرت بر آن دارد صحيح است و به حكم عقل بر او واجب؛ خواه به سنّ معين رسيده يا نرسيده باشد. (10)روض الجنان: ... و هر يكى از ايشان قَعْبى حَيْس در دست گرفته... . (11)۱۵۶۳. علامه شعرانى: يعنى قدح چوبى پر از طعامى كه «حيس» نامند و آن طعامى است از روغن و خرما و كشك ترتيب دهند. ۱۲
.
1) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۴.
2) .روح الجنان، ج ۶، ص ۸۹ .
3) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۵ .
4) .روح الجنان، ج ۶، ص ۸۹ .
5) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۱۱.
6) .روح الجنان، ج ۶، ص ۹۴.
7) .روح الجنان، ج ۶، ص ۹۴. صحيح بخارى، ج ۱، ص ۱۰.
8) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۱۵ـ۱۶.
9) .روح الجنان، ج ۶، ص ۹۷.
10) .روح الجنان، ج ۶، ص ۹۸.
11) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۱۷.
. .
. .
۱۰۱. «وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ...»
روض الجنان: بيرون مدينه بر پيرامن. (1)۱۵۶۴. علامه شعرانى: يعنى حومه و اطراف. (2)روض الجنان: فرّاء گفت: مَرَنوا عليه؛ خوگوار و معتاد شدند بر آن. (3)۱۵۶۵. علامه شعرانى: خوگوار خوى گرفته و عادت كرده. (4)روض الجنان: عذاب دبيله. (5)۱۵۶۶. علامه شعرانى: «دبيله» به صيغه تصغير سختى است و زخمى كه آن را «كفگيرك» گويند. (6)
۱۰۲. «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ...»
روض الجنان: ... حق تعالى گفت: كار ايشان به خداى است، اگر خواهد عذاب كند ايشان را، و اگر خواهد عفو بكند ايشان را. و اين آيت دليل است بر آنكه، خداى را باشد كه قبول توبه نكند و او به قبول آن متفضّل است، چه اگر واجب بودى موقوف نبودى بر مشيّت... . (7)۱۵۶۷. علامه شعرانى: چنانكه مكرر در اين تفسير گذشت قبول توبه بر خدا واجب نيست، اگر خواست تفضّل مىكند. و آن روايات كه در وقت قبول توبه آمده است تا هنگام مرگ و مشاهده عالم آخرت و آنگه روح در حنجره آيد، مقصود اقتضا و قابليت است نه عليت تامّه؛ يعنى در مظنّه قبول است نه حتمى. (8)روض الجنان: ... اين جماعت بيامدند ـ و دوازده مرد بودند: ثعلبة بن حاطب بود و مُعَتِّب بن قُشَير، و ابُوحبيبة بن الاَغر، و عبّاد بن حُنَيف برادر سهل بن حنيف، جارية بن عامر و پسرانش مُجَمِّع، و زيد، و نفيل بن الحارث، و بِجادبن عثمان، و بخرج، و وديعة بن ثابت، و مسجدى بنا كردند در پهلوى مسجد قُبا. ۹ ۱۵۶۸. علامه شعرانى: اين اسامى كه در متن كتاب مصحف بود موافق سيره ابن هشام تصحيح گرديد. ۱۰
.
1) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۳.
2) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۰۳.
3) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۴؛ در چاپ مشهد «دوبيله» ضبط شده است.
4) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۰۴.
5) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۳۳.
6) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۱۰.
7) .روض الجنان، ۱۰، ص ۳۴؛ در چاپ مشهد اين گونه آمده است: «اين جماعت بيامدند ـ و دوازده مرد بودند: ثعلبة بن حاطب بود و مُعَتَب بن قُشير، و ابُوحبيبة بن الازعر، و عبّاد بن حُنَيف برادر سهل بن حنيف، حارثة بن عامر و پسرانش مُجمّع، وزيد، و نَبْتَل بن الحارث، و بجادبن عثمان، و بَخْدج، و وديعة بن ثابت، و مسجدى بنا كردند در پهلوى مسجد قُبا».
8) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۱۱. رك: سيرة النبىّ، ج ۲، ص ۳۶۶.
۱۰۸. «لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى...»
روض الجنان: آنگاه نهى كرد رسول را، گفت: «لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً» ؛ هرگز آن جا مرو و آن جا مهاى است، و نهى به ظاهر رسول راست و به معنى رسول را و جمله مؤمنان را كه در آن مسجد ضرار شوند. آنگه مدح كرد مسجد ديگر را، رسول عليهالسلام چون اين آيات آمد، مالك بن الدُّخْشُم را ـ و او از بنى عوف بود ـ و مَعن بن عدىّ را و عامر بن السكر را گفت: بروى و به مسجد اين ظالمان شوى و ويران بكنى و بسوزى... . (1)۱۵۶۹. علامه شعرانى: در سيره ابن هشام گويد: معن بن علاى يا برادرش عاصم بن عدى. (2)نام عامر بن السكر جايى نيافتم. (3)روض الجنان: و رسول عليهالسلام فرمود تا: به خاك افگن كردند و مزبلهاى شد آن. (4)۱۵۷۰. علامه شعرانى: خاك افكن جايى كه در آن زباله ريزند. (5)روض الجنان: ... معنى آن باشد كه: آن كس كه بناى خود يعنى بناى مسجد بر تقوا و پرهيزگارى نهد و رضاى خداى تعالى، بهتر باشد يا آنكه بناى بنيت خود بر كرانه چاهى يا گوى بيران ويروان نهد كه فرو شود. (6)۱۵۷۱. علامه شعرانى: «گو» به معنى گودال. (7)روض الجنان: الْمِجْرَفَةُ لآلة الجرف. (8)۱۵۷۲. علامه شعرانى: بيل. (9)
.
1) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۳۵ ـ ۳۶؛ در چاپ مشهد «عامر بن البكير» ضبط شده است.
2) .سيرة النبىّ، ج ۴، ص ۹۵۶.
3) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۱۱.
4) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۳۶.
5) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۱۲.
6) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۳۹؛ در چاپ مشهد «چاهى ويران يا چلهاى ويران» ضبط شده است.
7) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۱۴.
8) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۴۱.
9) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۱۵.
۱۱۱. «إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الاْءِنْجِيلِ...»
روض الجنان: در خور است. (1)۱۵۷۳. علامه شعرانى: «در خور است» يعنى به كار او مىخورد، پس مىخرد. (2)روض الجنان: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤمِنِينَ» ؛ تا تو بيگانه باشى او را چه كرا* كند كه با تو شراء كند، و چون آشنا شدى او را چه منع كند از آنكه با تو بيع كند. پس اوّل قدم در نه، دست بيعت بده تا به نوبت دوم به صفقه بيع دست بر دست زنند، پاى در نه و دست بده و جان و مال از دست بده تا چو مالت نباشد، مآلت باشد، و چون جانت نباشد جنانت باشد. تا تو مالك خودى، تو را جز مالك** مالكى نباشد، و آن را كه مالك، مالك بود به غايت هالك بود... . (3)۱۵۷۴. علامه شعرانى: يعنى چه ارزش دارد. (4)۱۵۷۵. ** يعنى مالك دوزخ. (5)روض الجنان: اِشارَة اُخْرى: عزيز مصر يوسف را بخريد و خواصّ اهلش را به خدمتِ او مشغول كرد و اهلش را گفت: «اَكْرِمي مَثويهُ...» ، همچنين حق تعالى چون تو را بخريد ملائكه ملكوت رابه خدمت تو مشغول كرد تا بهرى حافظان تواند، و بهرى دبيران تواند. و بهرى خازنان تواند، و بهرى پايمردان و كيلدران** و عذر خواهان تواند. (6)۱۵۷۶. علامه شعرانى: * «پايمرد» ياور و معاون. (7)۱۵۷۷. ** مصحّف لغتى است كه براى ما معلوم نشده، شايد آن هم به معنى استغفار كننده و معذرت جوى بوده است و در نسخهاى «ووكيل در آن». (8)روض الجنان: «وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا» ... و از دو وجه وفا كردن بدو واجب است: يكى آنكه جزاست بر عمل و ثواب بر جهاد، و اين واجب است. و دگر اِنجاز وعد است و خلف وعد قبيح باشد، و اين مشتمل بود ثواب و عِوض را، ثواب بر يَقْتُلُونَ، و عوض بر يُقْتَلُون. ۹ ۱۵۷۸. علامه شعرانى: عوض بر رنج غير اختيارى است كه به انسان رسد، مانند كشته شدن و ثواب بر عمل اختيارى مانند كشتن. ۱۰
.
. .
۱۱۲. «التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ...»
روض الجنان: آنگه وصف كرد اين مؤمنان را كه اين مبايعت مىكنند* گفت: «التّائِبُونَ» . (1)۱۵۷۹. علامه شعرانى: در حديث است كه زهرى حضرت على بن الحسين را در راه حج ديد و گفت جهاد را براى سختى آن ترك كردى و به حج روى نمودى با آنكه خداى گفت: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ» (2). امام عليهالسلام فرمود: تتمّه آيه را بخوان «التّائِبُونَ الْعابِدُونَ» تا آخر آيه. و گفت هرگاه اين مردم را ديديم كه صفاتشان اين گونه باشد جهاد با آنان افضل از حج است؛ يعنى شرط جهاد امام معصوم است و غير معصوم هرگاه لشكرى تابع خود ديد فساد مىكند نه جهاد. (3)
۱۱۳. «ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى...»
روض الجنان: [در حديث ابرهه صباح آمد كه به عبدالمطلب گفت:] تو در شترى چند گرگين حديث مىكنى، گفت: چنين است، مرا با شتر خود كار است، از حديث خانه انديشه ندارم... . (4)۱۵۸۰. علامه شعرانى: مبتلا به مرض جَرَب. (5)روض الجنان: ... خداى تعالى آيت فرستاد و ايشان را تنبيه كرد. بر گمانِ بد و ظنِّ خطا كه بر رسول بردند، گفت: ندانى كه پيغامبر را نباشد كه براى مشركان استغفار كند. و امّا تفسير آيت آن است كه: اين نهى نيست، بل نفى است چنانكه گفت: «ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها...» (6)، و قوله: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ...» (7)، «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ...» (8)، و محال است گفتن كه، اين آيات را معنى نهى است براى آنكه، انبات درخت و مرگ مقدور ما نيست، ما را از آن چگونه نهى كند و حديث ايمان ما را به آن امر كردهاند نه نهى... . (9)۱۵۸۱. علامه شعرانى: يعنى حكايت ايمان كه در آيه «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ» است محال است به معنى نهى باشد، چون ما را نهى از ايمان نكردند بلكه امر كردند، پس اين آيه «ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ» مؤيد قول ما است. (10)۱۱۴.» ... إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوّاهٌ حَلِيمٌ» . روض الجنان: نخعى گفت: اَوّاه، فقيه باشد. (11)۱۵۸۲. علامه شعرانى: در بعض كتب به جاى «فقيه»، عفيف روايت كردند. (12)
.
1) .روض الجنان، ۱۰، ص ۵۵ .
2) .توبه (۹): ۱۱۱.
3) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۲۴.
4) .روض الجنان، ۱۰، ص ۵۸؛ در چاپ مشهد به جاى «گرگين»، «گَرگِن» ضبط شده است.
5) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۲۶.
6) .نمل (۲۷): ۶۰.
7) .آل عمران (۳): ۱۴۵.
8) .يونس (۱۰): ۱۰۰.
9) .روض الجنان، ۱۰، ص ۵۹ .
10) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۲۷.
11) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۶۲.
12) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۲۹.
. .
۱۱۷. «لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ...»
روض الجنان: مراوحه. (1)۱۵۸۳. علامه شعرانى: «مراوحه» يعنى يكديگر را راحت كردن. (2)
۱۲۲. «وَ ما كانَ الْمُؤمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ...»
روض الجنان: مجاهد گفت: آيت در حقّ گروهى آمد از صحابه رسول كه ايشان به قبايل و اَحياى عرب رفته بودند به باديه تا ايشان را فقه آموزند... . (3)۱۵۸۴. علامه شعرانى: «اَحياى عرب» قبائل كوچك و جزء، جمع حى است. (4)روض الجنان: و حسن بصرى گفت: مراد به اين فِرقت جماعت نافِرهاند، و معنى آيت آن است كه: چرا از هر قومى گروهى به غزا نرفتند... . (5)۱۵۸۵. علامه شعرانى: «نافره» يعنى بيرون رونده. (6)روض الجنان: و باقر عليهالسلام آن قول گفت كه از عبداللهِ عبّاس و ضحّاك حكايت كرديم چون مسلمانان بسيار شدند، خداى تعالى گفت: به مُناوَبَه جهاد كنى، چون جماعتى بروند جماعتى با رسول مقام كنند تا فقه بياموزند، دگر نوبت اينان بروند و ايشان مقام كنند... . (7)۱۵۸۶. علامه شعرانى: اگر اين قول از حضرت باقر عليهالسلام ثابت شود و روايت يقينا صحيح باشد قول معصوم حجت است و اگر نسبت قول به آن حضرت مشكوك باشد بر حسب سياق كلام دور مىنمايد كه فقهآموزان گروه ديگر باشد و بيرون روندگان ديگر، بلكه ظاهر آيه كريمه آن است كه چرا گروهى بيرون نمىروند از هر قوم تا همين بيرون روندگان فقه آموزند و سوى قوم خود باز گردند. اما علت عدول از اين تفسير آن است كه مبدأ سفر را مدينه فرض كردند و آنكه مىخواست فقه آموزد از مدينه بيرون نمىرفت بلكه از خارج به مدينه مىآمد. و ما گوييم لازم نيست مبدأ سفر را از مدينه گيريم بلكه گوييم چرا از محل خود به مدينه نرفتند. (8)روض الجنان: ... آنچه ظاهر آيت اقتضا مىكند، بيش از اين وجوب نفر نيست بر هر طايفهاى از هر جماعتى براى تفقّه، مستفاد آيت وجوب تفقّه باشد و وجوب طلب او،* و تسليم نكنيم كه طايفه واقع اند بر گروه اندك، بل روا بود كه طايفه اسمى باشد كه بر عددى افتد كه ايشان به حدّ تواتر باشند، و خبر ايشان ايجاب علم كند، و اگر تسليم كنيم كه اين يكى باشد يا جماعتى اندك از آن جا كه چون انذار بر اينان واجب بود قبول برايشان واجب بود كه مىشنوند پيش آنكه نظر كنند و بحث كنند. و خداى تعالى عند انذار منذران بر شنوندگان ايجاب حذر كرد و حذر قبول نباشد، بل روا بود كه حذر بعد البحث عن ذلك بايد كردن، نبينى كه چون خاطر فراز آيد، مكلّف را عند خطور الخاطر واجب نيست او را كه آنچه به دل او بگذرد اعتقاد كند، انّما واجب بر او نظر است تا چون نظر كند علم حاصل كند خود را، آنكه موافق ادلّه باشد قبول واجب بود بر او. همچنين ممتنع نباشد كه بر اين مستمعان انذار بحث و نظر و اجتهاد واجب باشد تا از آن اقوال، قبول آن كنند كه موافق ادلّه باشد ـ واللّهُ اَعْلمُ بِالصّوابِ**. (9)۱۵۸۷. علامه شعرانى: * تفقّه، ياد گرفتن احكام دين است بافهم و تبصّر، خواه در اصول دين و اخلاق و تفسير و حديث و امثال آن باشد و خواه در مسائل فروع از طهارت و نماز و عبادات و معاملات و غير آن. و از آيه كريمه واجب بودن همه اينها معلوم مىگردد و عامه مردم هم معتقدند مجتهد آن است كه عالم به همه قواعد دين باشد. (10)۱۵۸۸. ** يعنى فايده فقه آموختن و تعليم و وعظ و بيان احكام، تنبيه و تذكار شنوندگان است؛ چون تا كسى آنان را متوجه نسازد به فكر تحقيق و تفحص نمىافتند نه آنكه هرچه شنيدند خواه تشخيص حق و باطل بدهند يا ندهند تعبداً قبول آن واجب باشد مگر در مسائل فروع دين كه تقليد عامه مردم از مجتهدين واجب است اما در غير فروع دين كه در اصطلاح قرآن فقه شامل آن هم مىشود. حذر كردن واجب است نه قبول كردن و حذر كردن موجب فكر و نظر و تحقيق و استدلال است. ۱۱ روض الجنان: رسول عليهالسلام گفت: الجارُ اَحَقُّ بصنيعه. ۱۲ ۱۵۸۹. علامه شعرانى: صنيع به معنى احسان است؛ يعنى همسايه به احسان سزاوارتر است. ۱۳
.
1) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۶۵.
2) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۳۱.
3) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۸۰ .
4) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۴۱.
5) .رو ض الجنان، ج ۱۰، ص ۸۰ .
6) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۴۲.
7) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۸۱ .
8) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۸۱ ـ۸۲ .
9) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۴۳.
10) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۸۲؛ در چاپ مشهد به جاى «بصنيعه»، «بصقبه» ضبط شده است.
. .
۱۲۵. «وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ»
روض الجنان: و از اميرالمؤمنين روايت كردهاند كه او گفت: ايمان پاره سپيدى باشد كه در دل پديد آيد، چندان كه ايمان زيادت مىشود آن سپيدى زيادت مىشود تا همه دل سپيد شود، و نفاق پاره سياهى باشد كه در دل پديد آيد، چندان كه نفاق مىفزايد آن سياهى مىافزايد تا همه دل سياه شود، آنگه گفت: ... ؛ به خداى كه اگر دل مؤمن بشكافى* سپيد يابى، و اگر دل منافق بشكافى سياه يابى. و از تابعين مانند اين حديثها روايت كردند، و حقيقتِ او آن است كه: آنچه زيادت گردد از ايمان، ادلّه و طرايق آن باشد كه هرگاه كه ناظر در دليلى دگر نظر كند او را علمى دگر به مدلول حاصل شود، و يا آن كس كه او ايمان به علم جمله داند، چون به تفصيل بداند، علم او زيادت شود چنانكه يكى از ما چون عدد سورتهاى قرآن بر نداند جز كه ايمان دارد كه جمله قرآن حقّ است و صدق است و كلام خداى و وحى و تنزيل اوست آنگه سورتهاى قرآن يك يك مىآموزد و مىشناسد و به هر يك ايمان زيادت مىكند و از هر يكى وجه استدلال طلب مىكند و دليل مىانگيزد بر آنكه، نه كلام مخلوقان است و كلام خداى است زيادت در ايمان بر اين وجه باشد. امّا، آنكه ايمانى باشد ناقص، اين نه روا باشد** براى آنكه ايمان عبارتى است از جمله علوم توحيد و عدل، و از علوم عدل، علم نبوّت و امامت و وعد و وعيد كه تا مجتمع نبود ايمان نخوانند آن را، پس بعضى از اين علوم ايمان نباشد*** و اگر چه علم باشد. (1)۱۵۹۰. علامه شعرانى: * مراد از شكافتن نه تشريح است بلكه از ظاهر به حقيقت پىبردن، چنانكه افكار و خيالات كه در مغز سر است به تشريح ديده نمىشود بلكه به كشف و تحقيق معلوم مىگردد. (2)۱۵۹۱. ** يعنى نمىتوان گفت ايمان خودش نقص و زياده دارد. ۳ ۱۵۹۲. *** يعنى اگر كسى علم به توحيد دارد اما علم به نبوت ندارد اين علم او به توحيد ايمان نيست. بالجمله، زيادتى و نقصان نه در خود ايمان، بلكه در تفصيل اجمال و كثرت ادله است و آنچه روايت در زيادت ايمان آمده است حمل بر اين بايد كرد. آنكه كتاب اسفار را به تحقيق فرا گرفته جزئيات مسائل الهى را به تفصيل آموخته و دلايل بيشتر در ياد سپرده، ايمانش كاملتر است از آنكه به اجمال از باب حادى عشر چيزى مختصر فرا گرفته و او به از آن است كه به دليل شفاهى و اجمالى به اصول دين يقين حاصل كرده است. ۴
.
. .
سوره يونس«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
۱. «الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ»
روض الجنان: «الر» ، «الر» آيتى نشمرند كوفيان چنانكه «الم» و «طه»، براى آنكه اين ملايمِ سر آيت نيست و آن دو هست. ۱۵۹۳. علامه شعرانى: «الم» در همه جاى قرآن در شمار كوفيان آيتى مستقل است و «المص»، «كهيعص»، «طسم»، «يس»، «حم» و «طه» همچنين، اما «الر» آيتى مستقل نيست. و همچنين «المر» و «ق» و «ن» و «ص»، «طس» و هيچ علتى ظاهر براى آن نمىتوان تصور كرد غير آنكه شماره آيات توقيفى باشد. و آنچه مؤلّف در اينجا فرموده است كه «الم» ملايمِ سرِ آيت هست و «الر» نيست، براى ما نامفهوم است. و فرق ميان «يس» كه آيتى است مستقل و «طس» كه آيه مستقل نيست، چون آن «ملايم» است و اين ملايم نيست سر آيت را: دعوى است بى دليل، و بسيارى از علماى تفسير و قرائت گويند شماره آيات تعبّدى است. (1)
.
1) .روح الجنان، ج ۶، ص ۱۴۹.
۳. «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ...»
روض الجنان: «يُدَبِّرُ الاَمْرَ» ؛ كارها به تدبير و تقدير مىفرمايد. و ابوالقاسم* گفت: روا باشد كه خلق آسمان و زمين به اين مدّت راست شود، و مقدور نبود به يك ساعت آفريدن... . (1)۱۵۹۴. علامه شعرانى: ابوالقاسم بلخى از بزرگان معتزله است و معتقد بود كه هرچه خداوند عالم ايجاد نكند به علتى محال است؛ هرچند ما سرّ آن را ندانيم و آنچه در كردن آن مفسده باشد ممتنع است خداوند حكيم آن كار نكند و خلقت جهان به تدريج از آن جهت بود كه خلقت آن دفعةً ممكن نيست. و مؤلّف كتاب در جواب گويد: قدرت خداوند مقيّد به هيچ چيز نيست، هرچند مصلحت نداند در كارى، اما قدرت بر آن دارد. (2)
۵ . «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ...»
روض الجنان: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً» ؛ او آن خداى است كه آفتاب سبب روشناى روز ساخت، و ماه سبب روشناى شب... . كلبى گفت: روى آفتاب و ماه اهل هفت آسمان را روشناى مىدهد و پشتشان اهل هفت زمين را. (3)۱۵۹۵. علامه شعرانى: اين سخن را كلبى از امام معصوم نقل نكرده و قول او حجت نيست. (4)روض الجنان: و منازل شمس با قمر و زهره و مشترى و مرّيخ و زحل و عطارد كه جمله هفتاند، اين دوازده است كه آن را بروج خوانند، و آن: حمل است و، ثور و، جوزا و، سرطان و، اسد و، سنبله و، ميزان و، عقرب و، قوس و، جدى و، دلو و، حوت. آنگه از تقدير او ـ جلّ جلاله ـ آن است كه: مقام اين كواكب در اين بروج مختلف ساخت، مقام ماه در هر برجى دو روز و نيم باشد، و فلك به يك ماه بِبُرَّد، و مقام آفتاب در هر برجى يك ماه باشد، و فلك به يك سال بِبُرّد، و مقام عطارد در هر برجى پانزده روز باشد، و فلك به شش ما ببُرَّد، و مقام زهره در هر برجى بيست و پنج روز باشد و فلك ببُرَّد، و مقام مرّيخ در هر برجى چهل و پنج روز باشد و فلك ببرَّد، و مقام مشترى در هر برجى يك سال باشد و فلك به دوازده سال ببرَّد، و مقام زحل در هر برجى دو سال و نيم باشد و فلك به سى سال ببُرَّد. (5)۱۵۹۶. علامه شعرانى: مقدار سير ماه و خورشيد و مشترى و زحل ـ چنانكه در اين كتاب آمده است ـ مساوى است با آنچه منجّمان به رصد يافتند اما از آن عطارد و زهره و مريخ مطابق آن نيست. شايد در كتاب تصحيف است يا مسامحه از مؤلّف بوده است و به تقرّب ذكر كرده. (6)روض الجنان: آنگه بيان كرد كه اين چرا كردم، گفت: «لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ» ؛ تا شما عدد سالها بدانى و حساب بشناسى... . (7)۱۵۹۷. علامه شعرانى: حركات ماه و خورشيد چنان منظم است كه از هزاران سال پيش تاكنون تفاوتى در آن مشاهده نگشته و هرگز مشاهده نشد. يك ماه قمرى وقتى چهل روز و وقتى بيست روز يا برج شمسى گاهى نود روز و گاهى پنج روز باشد يا سال وقتى سيصد و نود روز و وقتى دويست و هشتاد باشد همه به اندازه معين سير مىكنند چنانكه فرمود: «قَدَّرَهُ مَنازِلَ» ؛ اندازه آن را معين كرديم. و «كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى» ۸ ؛ هريك به مدت معين سير مىكنند. و فايده آن دانستن حساب و ضبط ماه و سال است كه اگر به اندازه نبود ميسّر نمىشد. ۹
.
. .
۷. «إِنَّ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها...»
روض الجنان: «إِنَّ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا» ؛ آنان كه ثواب ما اميد ندارند و از عقاب ما نترسند و ايمان ندارند به بعث و نشور، و آنكه ايشان را با نزد ما مىبايد آمدن و ملاقات حساب و كتاب. «وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا» ؛ و به زندگانى دنيا كه نزديكتر است راضى شدهاند و همّت ايشان از آن برتر نمىشود. (1)۱۵۹۸. علامه شعرانى: اينان گروه طبيعى و دهرىاند كه به غير عالم محسوس معتقد نيستند و خدا و روح و ملائكه و عالم غيب را نمىشناسند و اميد به لقاى پروردگار كه عالم آخرت است ندارند. چون عالم غيب در رتبه به خداوند نزديكتر است آن را لقاى پروردگار ناميد مردم عهد ما گويند چون انسان در علم ترقى كند مىداند به غير حس نبايد معتقد گشت اما چنين نيست مردم جاهليت عرب همان مىگفتند كه فيلسوفان طبيعى عصر ما مىگويند. (2)
۹. «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ...»
روض الجنان: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» ، گفت: آنان كه بگرويدند و عمل صالح كردند، و اين آيت و امثال اين جمله دليل است بر آنكه عمل صالح از ايمان نباشد. (3)۱۵۹۹. علامه شعرانى: در اين كتاب مكرر گذشت كه ايمان همان عقيده به خدا و رسول است و عمل نيك جزء ايمان نيست، برخلاف جماعتى از اهل حديث كه برخلاف اين گويند. (4)روض الجنان: و در خبر است كه رسول صلىاللهعليهوآله گفت: چون بنده سر از گور بردارد، عمل صالحش پيش او آيد... . و كافر، چون سر از گور بردارد و عمل بد او در صورتى زشت و هيأتى زشت پيش او آيد... گويد: من عملِ بد توام و با توام و از تو مفارقت نكنم تا تو را به دوزخ سپارم، و اين، بر سبيل مثل گفته است. (5)۱۶۰۰. علامه شعرانى: تجسم عمل حقيقت است نه مثل. ۶
.
۱۳. «وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ...»
روض الجنان: حق تعالى گفت: من ايشان را به گناهشان هلاك كردم و شما را از پس ايشان در زمين خليفه كردم. و خليفه، فَعيله باشد به معنى مُفَعَّله باشد، يعنى باز گذاشته. و «ها» در او مبالغت را باشد، كعلامه و نَسّابه. و هر كه از پس ديگرى باشد او را خليفه خوانند چنانكه آدم را چون از پس جانّ* بود. آنگه بيان غرض كرد، گفت: اين استخلاف و ايشان را بردن و شما را بر جاى ايشان رها كردن براى آن است تا بنگرم كه چه خواهى كردن، و اين بر سبيل تنبيه و زجر و وعظ است، يعنى ديدم كه ايشان چه كردند، اكنون بنگرم تا شما چه خواهى كردن، و معنى آنكه: مگر!** آن نكنى كه ايشان كردند تا آن نبينى كه ايشان ديدند از عذاب و نكال. (1)۱۶۰۱. علامه شعرانى: * خلافت اولاد آدم نه براى آن بود كه جانشين جنيان شد، بلكه چون كار تربيت و آبادانى جهان به عهده او است از جانب خداوند او را خليفه خواند. (2)۱۶۰۲. ** يعنى زنهار. (3)
۱۹. «وَ ما كانَ النّاسُ إِلاّ أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا...»
روض الجنان: «وَ ما كانَ النّاسُ إِلاّ أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا» ، حق تعالى در اين آيت خبر داد كه: مردمان همه يك امّت بودند، و امّت جماعتى باشند مجتمع بر امرى و مستمرّ بر طريقتى، و اصل او از أمّ باشد، و آن قصد است، و مراد در آيت آن است كه: مردمان پيش از اختلاف بر يك دين و طريقت بودند... . بعضى دگر گفتند به اين «ناس»، آنان را خواست كه در سفينه نوح از غرق برستند و در همه دنيا جز ايشان آدمى نبود، ايشان همه يك قول و يك ملّت بودند بر شريعت نوح عليهالسلام. عطا گفت: در عهد ابراهيم عليهالسلام مردم همه يك ملّت شدند پس از هلاك نمرود و بر دين ابراهيم بودند تا عمرو بن لُحَىّ* خلافى بكرد و تفريقى در ميان مردم افگند. (4)۱۶۰۳. علامه شعرانى: عمروبن لحى مردى بود از عرب كه به شام سفر مىكرد به تجارت و بتپرستى را از شام به حجاز آورد به ارمغان. و گفتيم چون مردم شام مقتدر بودند و در زندگى پيشتر و قهراً ساير ضعفا خوى نيرومندان را مىگيرند و رسم آنان را تقليد مىكنند، روش بت پرستى ميان اهل حجاز شايع گشت؛ چنانكه امروز مسلمانان بسيارى از عادات زشت نصارا تقليد مىكنند. (5)
.
۲۰. «وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ...»
روض الجنان: «وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» ، آنگه حق تعالى از تحكّم و تعنّت كافران حكايت كرد كه، ايشان گفتند: «لَوْ لا اُنْزِلَ» ، اَى هَلا اُنزِلَ؛ چرا انزله نمىكند خداى بر محمد آيتى و دلالتى و علامتى، و مراد ايشان علامتى بود كه ايشان عند آن مضطرّ و ملجأ گردند به معرفت، و مرادشان نه معجز بود چه، معجزات رسول عليهالسلامبى اندازه بود. ابوعلى گفت: آيتى خواستند بيرون قرآن. (1)۱۶۰۴. علامه شعرانى: اين آيات كه مىخواستند عذابهايى بود كه بر امم گذشته آمد، مانند بلاهاى قوم هود و صالح مىگفتند با پيغمبر صلىاللهعليهوآله: اگر راست مىگويى و ما به مخالفت تو مورد خشم خداييم عذابى بر ما نازل گردد. خداوند فرمود: غيب نزد خدا است، منتظر باشيد كه عذاب و قيامت خواهد آمد. (2)
.
۲۱. «وَ إِذا أَذَقْنَا النّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرّاءَ مَسَّتْهُمْ إِذا لَهُمْ مَكْرٌ فِي آياتِنا...»
روض الجنان: مجاهد گفت: مراد به مكر، استهزاء و تكذيب است. مقاتل بن حيّان گفت: اين مكر آن است كه، ايشان عند اين حال نگفتند (كه: اين خير روزيى است كه خداى تعالى به ما داد)،* گفتند: سُقِيْنا بِنَوْءِ كذا، ما را به نوء عقرب و سرطان و حوت و مانند اين آب دادند و باران. (1)۱۶۰۵. علامه شعرانى: بين الهلالين ظاهراً زايد است و از سخن كفار نيست. كفار نمىگفتند اين روزى خدا است بلكه مىگفتند به بركت انواء يعنى ستارگان ـ باران فرود مىآيد. (2)
۲۲. «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ...»
روض الجنان: ... حق تعالى منّت نهاد بر ما به تمكين او ما را از آنكه در زمين او مىرويم و آن را با خود حوالت كرد و گفت من روانم شما را از آنجا كه به قدرت و آلت و تمكين او مىرويم آنچه محلّ قدرت است از دست و پاى و جوارح خلق اوست و قدرت كه فعل به او توان كردن، از فعل اوست. (3)۱۶۰۶. علامه شعرانى: [من روانم شما را...] كلام شيخ ابوالفتوح قدسسره دليل آن است كه از رفتن چون متعدى خواهند روانيدن استعمال كنند چنانكه از شنيدن شنوانيدن و از پريدن پرانيدن. (4)روض الجنان: بادريسه دوك. (5)۱۶۰۷. علامه شعرانى: ... و آن قطعه چوبى دائره مانند است كه بر دوك نهند تا ريسمانهاى تابيده از دوك نريزد و پريشان نشود و آن را فلكة المغزل گويند. ۶
.
۲۴. «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ...»
روض الجنان: آنگه مثل زد دنيا را و تشبيه كرد او را به آنچه مردم* را از آن رغبت ببرد، گفت: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا» ، و مثل و مثْل يكى باشد... . (1)۱۶۰۸. علامه شعرانى: مردم در اينجا لفظ مفرد است مانند: سگ اصحاب كهف روزى چندپى نيكان گرفت و مردم شد (2)يعنى خداوند دنيا را به چيزى تشبيه كرد كه انسان بدان رغبت نكند. (3)
۲۸. «وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا مَكانَكُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَكاؤكُمْ فَزَيَّلْنا بَيْنَهُمْ...»
روض الجنان: «أَنْتُمْ وَ شُرَكاؤكُمْ» ؛... بر جاى باشى شما و انبازان شما، يعنى معبودان شما، يعنى تا ميان شما حكم كنيم. آنگه گفت: «فَزَيَّلْنا بَيْنَهُمْ» ، اى فرَّقْنا بَيْنَهُمْ؛ ميان ايشان جدا كنيم... . وَقَالَ شُرَكاؤُهُمْ؛ و آن معبودان شما ايشان، گويند شما را: ما را نپرستى. در او چند قول گفتند؛... جبّائى گفت: عبادت شما ما را نه به امر و اختيار و خواست ما بود، و براى آن اين تأويل بايد كردن كه بيان كرديم كه: روا نباشد كه اهل قيامت دروغ گويند، چه ايشان مُلْجأ باشند به ترك قبايح از آن جا كه دانند به ضرورت كه اگر خواهند تا كنند،... حيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ذلك. (4)۱۶۰۹. علامه شعرانى: يعنى اگر خواهند كارى زشت كنند مانعى ميان ايشان و انجام دادن كار پيدا مىشود. (5)
.
۳۵. «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي...»
روض الجنان: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ...» ، آنگه حق تعالى هم از طريق محاجّت و مجادلت رسول را گفت: بگو ايشان را كه، از اين شريكان شما كس هست كه او كسى را به حق راه نمايد. كوفيان خواندند، مگر عاصم*: يهدى به فتح «يا» و سكون «ها» و تخفيف «دال». و اهل مدينه مگر ورش: به فتح «يا» و سكون «ها» و تشديد «دال». و ابن كثير و ابن عامر و ابوعمرو: به فتح «يا» و «ها» و تشديد «دال». و يعقوب و حفص** و اعشى و بُرجمى خواندند: به كسر «يا» و «ها» و تشديد «دال» يهدّى. و اين اختلاف في قوله تعالى «اَمَّنْ لا يَهِدّى» ؛ آن دگر بر جاى خود است***. (1)۱۶۱۰. علامه شعرانى: * آنچه در كتب قرائت و تفسير آوردهاند اختلاف در كلمه «يهدى إلى الحق» نيست بلكه در «أمن لا يهدى» است، و چون از اول اين سخن چنان توهم مىشود كه اختلاف در اول است در آخر استدراك فرمود. (2)۱۶۱۱. ** معروف از قرائت حفص يهدى است به فتح ياء و كسر هاء. (3)۱۶۱۲. *** استدراكِ توهّمى است كه از اول جمله به ذهن مىآيد؛ يعنى يهدى إلى الحق، در جاى خود و به صورت خود ثابت است در همه قراءتها و همچنين در «إلاّ أن يهدى»، و آنكه محل خلاف است فقط «أمن لا يهدى» است. (4)روض الجنان: امّا بر قرائت آن كس كه اسكان «ها» كرد و تشديد «دال»، آن نه اختيار است. ۵ ۱۶۱۳. علامه شعرانى: يعنى قولى است مرجوح و غير مختار. ۶ روض الجنان: بنه رود. ۷ ۱۶۱۴. علامه شعرانى: يعنى روا نباشد. ۸
.
۴۴. «إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً وَ لكِنَّ النّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»
روض الجنان: آنگه نفى ظلم كرد از خويشتن بر سبيل تمدُّح، گفت: «إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً» ؛ خداى تعالى ظلم نكند بر مردمان به هيچ وجه... . و در آيت، دليل است بر آنكه خداى تعالى ظلم نكند اندك و بسيار، براى آنكه بر لفظ تنكير گفت: «شَيْئاً» ، و بر سبيل تمدُّح گفت. و وجه دلالت از اين آيت بر نفى ظلم از او تعالى... . اگر گويند: چرا نشايد كه ظلم كند و بدان ظالم نباشد، چنانكه علم كند و بدان عالم غيرى باشد، و فعل هلك كند و بدان هلك غيرى باشد؟ گوييم: اين طريقتى مطرّد است، آنكه فعل كند از او اسم فاعل اشتقاق كنند، چون ظارب و قاطع و قاتل الى ما لا يحصى. امّا، عالم آن باشد كه حاصل بود بر صفتى كه از براى آن صفت از او صحيح باشد كه فعل محكم كند، و اين صفت در شاهد از براى آن معنى باشد*، و باشد كه آن معنى فعل عالم باشد، و باشد كه از فعل خداى بود در او، چون معنى حاصل آيد، ايجاب صفت كند از آن جا كه علّت است، سواءٌ اگر فعل او باشد يا فعل غير او، پس قديم (جلّ جلاله) علم نكند الاّ در محلّ براى احتياج علم به محلّ، و چون در محلّ باشد، مختص شود به محلّ، ايجاب صفت آن جمله ادا كند كه محلّ علم بعضى از او باشد**، و كَذلِكَ الْكلام فى الْمُهلك، براى آنكه در غيرى كند آن هلاك***. (1)۱۶۱۵. علامه شعرانى: * يعنى صفت عالم براى كسى كه اين صفت را ثابت مىكنيم مربوط به ثبوت معنى علم است؛ خواه اين معنى را خود صاحب صفت براى خود ايجاد كرده باشد يا خداوند. (2)۱۶۱۶. ** يعنى اگر صفت علم در قلب يا در دماغ باشد موجب مىشود همه انسان را عالم گويند. (3)۱۶۱۷. *** يعنى خداوند هلاك را در ديگرى ايجاد مىكند نه در خود، و مناط توصيف آن است كه معنى در خود صاحب صفت باشد. از اين جهت، اگرچه فاعل هلاك خدا است خود را هالك نگويد. ۴
.
۵۴ . «وَ لَوْ أَنَّ لِكُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِي الْأَرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ...»
روض الجنان: «وَ لَوْ أَنَّ لِكُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ» ، حق تعالى در اين آيت بر سبيل مبالغت در تهديد و وعيد و قطع طمع ايشان از خلاص و نجات از عذاب و طريق رشوت و قبول فديت گفت: اگر هر نفسى ظالم كافر را هر چه در روى زمين او را باشد، از مال و ملك فدا كند تا خويشتن را از عذاب باز خرد بدهد و دلش خوش باشد از سختى و عظم و هول عذاب. و براى آن «اَنَّ» را از پس «لَوْ» مفتوح بكرد كه، «لَوْ» اقتضاى فعل كند، پس لامحاله از پى «لو» فعلى تقدير بايد كردن، و چون فعل آمد، «اَنَّ» بايد. (1)۱۶۱۸. علامه شعرانى: چون پس از لو فعل تقدير كرديم از افعال عموم مانند ثبت و كان، بايد براى آن فعل فاعلى باشد و فاعل اسم است، ناچار آن را به فتح همزه بايد خواند تا با جمله به تأويل مصدر رود و اسم شود و در محلّ فاعل ثبت باشد يا اسم كان. (2)
.
۵۸ . «قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ»
روض الجنان: ... ابو جعفر المدنىّ خواند: فَلْتَفْرَحُوا، و رُويس همچنين. و روايت كردهاند اين قرائت از اُبىِّ كعب، و كذلكَ قوله: مِمّا تجمَعُونَ، به «تا»ى معجم من فوق، و آن لغت بعضى عرب است كه با لام مخاطب را امر كنند، و يعقوب در «فَلْيَفْرَحُوا» موافقت كرد... . (1)۱۶۱۹. علامه شعرانى: هميشه امر غايب را به لام استعمال كنند و امر حاضر صيغه خاص دارد، مانند ليضرب واضرب و لينصر وانصر، اما لتضرب به جاى اضرب و امثال آن لغت فصيح و رايج نيست و بعض عرب چنان گويند و قرآن را بايد به لغت قريش خواند. و اين آيه مثال نيكو و واضح است براى آنكه گفتند قرآن به لغت قريش نازل شده است و از اينجا توان دانست كه قرّاء قرآن قواعد نحو و لغت را كاشف از نزول مىدانستند و تمسّك مىكردند نه آنكه بدان اعتماد كنند فى ذاته. و از اين جهت، اگر در كلمهاى دو وجه محتمل باشد و هر دو به قواعد عربى صحيح، ناچار به سماع متوسّل شوند ـ چنانكه أمثله بسيار از آن گذشت ـ و به آنچه در عربى جايز است قرائت نكنند. و اگر وجهى در عربى جايز نباشد و وجه ديگر جايز باشد چون معلوم است قرآن به لغت فصيح و صحيح نازل شده البته آن وجه صحيح از خداوند نازل گرديده است. و اينكه بعضى اهل زمان ما گويند قرآن به هر وجه كه در عربى جايز است مىتوان قرائت كرد صحيح نيست و مخالف اجماع و ناشى از بىخبرى گوينده و تدبّر نكردن وى. (2)
.
۶۱. «وَ ما تَكُونُ فِي شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّ كُنّا عَلَيْكُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِيضُونَ فِيهِ وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ...»
روض الجنان: ... «وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ» ، اين «مِنْ» اينجايگاه زيادت است و براى تأكيد نفى آورد، چنانكه: ماجاءني مِنْ رجلٍ. قوله: «وَ ما يَعْزُبُ» ؛ دور نشود و غايب نشود و فرو نشود بر خداى تعالى. جمله قُرّاء خواندند: يَعْزُبُ بضمّ، الزا، مگر كسائى كه او خواند: وما يَعْزبُ بالْكَسْر، و هما لغتان. وقوله: «مِنْهُ مِنْ قُرْءانٍ» * اين ضمير راجع است با قرآن... . (1)۱۶۲۰. علامه شعرانى: در تفسير كلمات تقديم و تأخير است چون كلمه «تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ» پيش از «ما تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ» است. (2)
۶۲. «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»
روض الجنان: وذَرّ، مورچه خرد باشد، الواحِدة ذرة، اين حقيقت اوست، و آنگه در هر محقرى و اندكى استعمال كنند تا گفتهاند: آنچه در روشنايى آفتاب پيدا شود چون آفتاب در كوه جهد آن ذرّة خوانند. (3)۱۶۲۱. علامه شعرانى: «كوّه» به تشديد واو، لغت عربى و مقصود روزنه و سوراخى است كه از ديوار اتاق و امثال آن را براى روشنايى بسازند. (4)روض الجنان: «اَلا اِنَّ اَوْلياءَ اللّهِ» ، گفت:... دوستان خداى را، بر ايشان نه ترسى باشد و نه ايشان اندوهگين شوند. اهل علم خلاف كردند در آنكه كه باشد كه استحقاق اين نام دارد، و سعيد بن جُبَير گفت، از رسول عليهالسلام پرسيدند كه: مَنْ اَوْلياءُ الله؛ دوستان خداى كيستند؟ گفت: آنانند كه چون مردمان ايشان را بينند، خداى را ياد كنند ديدار ايشان مردم را لطف باشد در ذكر خداى. (5)۱۶۲۲. علامه شعرانى: گويند فلان عمل در فلان عمل لطف است؛ يعنى عمل اول انسان را به عمل دوم نزديك مىكند، و گويند واجبات شرعى لطف است در واجبات عقلى مثلاً چون عقل حكم كند به وجوب احتراز از مسكر و شرع هم حكم كند حكم شرع مكلّف را نزديك مىكند به پيروى حكم عقلى. ۶
.
۶۴. «لَهُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الاْخِرَةِ...»
روض الجنان: «لَهُمُ الْبُشْرى» ؛ ايشان را بشارت بود در دنيا و آخرت، عبادة صامت گفت، از رسول عليهالسلام پرسيدم كه: اين بشارت چيست كه ايشان را باشد؟ گفت: الرُّؤيا الصّالِحَةُ يَراهَا الْمُسْلِم اَوْتُرى لَهْ، خواب نيك باشد كه مرد مسلمان بيند يا در حقّ او بينند... . ابوهُرَيْرَه روايت كرد از رسول صلىاللهعليهوآله كه او گفت: چون قيامت نزديك رسد، خواب مرد مسلمان خطا نكند*، و خواب آن كس راستتر بود كه، سخن او راستتر بود. آنگه گفت: خواب سه گونه باشد، يكى: بشارت بود از خداى تعالى، و يكى: از حديث نفس مرد باشد از آنچه در دل او بود، و سيم: خوابى كه شيطان نمايد. و خواب، جزوى است از چهل و شش جزو از پيغامبرى**. (1)۱۶۲۳. علامه شعرانى: * عالم حكيم محقق صدرالدين شيرازى گويد: مردم هرچه به قيامت نزديك شوند و زمانه بر آنها بيشتر بگذرد در عقل و فهم كاملتر مىگردند و به عالم روحانيات نزديكتر مىشوند و سرّ آنكه فرج آل محمد در آخر الزمان است همين است كه مردم كاملترند، و اين تحقيق را در شرح اصول كافى به تفصيل آورده است. (2)۱۶۲۴. ** در سرّ اين عدد گويند: پيغمبر ما صلىاللهعليهوآله بيست و سه سال نبوت كرد و شش ماه از آن وحى به رؤياى صادقه بود و نسبت شش ماه به بيست و سه سال نسبت يك به چهل و شش است. پس در چهل و شش خواب كه غالب مردم بينند يك خواب آن به ارتباط روح با عالم غيب و اطلاع بر علوم ملائكه است؛ چون هيچ كس از مردم اين جهان غيب نمىداند تا روح انسان در خواب از او علم به آينده حاصل كند و باقى خوابها تجسّم حالات و خيالات خود انسان يا القاآت شياطين است و قوه واهمه. (3)
.
۶۸. «قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ...»
روض الجنان: براى آنكه پسر و دختر بر حقيقت آن را باشد كه از باب او آفريده باشد و پسرى كرده كه آن گيرد كه او محتاج باشد. (1)۱۶۲۵. علامه شعرانى: [ پسرى كرده ] به معنى پسر خوانده است. (2)
۷۱. «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ...»
روض الجنان: ولو تَرَكْتَ النّاقَةَ وفصيلها لَرضَعَها. (3)۱۶۲۶. علامه شعرانى: اگر ماده شتر را با كره او رها كنند او را شير مىدهد. (4)
۷۶. «فَلَمّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا إِنَّ هذا لَسِحْرٌ مُبِينٌ»
روض الجنان: و آن ساحر كه سحر كند، معتقد صحّت آن را كافر بود. (5)۱۶۲۷. علامه شعرانى: چون ساحران بابل و پيروان ايشان معتقد به الوهيت ستارگان و تأثير آنان بودند بهاستقلال و سحر را به توسل به آنان انجام مىدادند اگر كسى به صحت آن معتقد باشد كافر است. (6)
.
۷۹. «وَ قالَ فِرْعَوْنُ ائْتُونِي بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِيمٍ»
روض الجنان: و فرعون، اسمى است اعجمى علمٌ لا يَنصَرِف، و منع صرف او از زايد است. (1)۱۶۲۸. علامه شعرانى: با آنكه فرعون عربى نيست چون به زبان عرب آيد ناچار با بعض حروف آن معامله اصلى مىكنند و با بعضى معامله زايد. و در حقيقت اين اصلى و زايد موافق طبع عربى است نه زبان اصلى، و اهل لغت چون خواهند آن را در كتاب لغت بياورند در ماده فرعن مىآورند و فردوس را در فروس، و هكذا. (2)
۸۲ . «وَ يُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ»
روض الجنان: «وَ يُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ» ، اين عطف است على قوله: «سَيُبْطِلُهُ وَ يُحِقّ» ، يعنى باطل به باطل كند و حق به حق. (3)۱۶۲۹. علامه شعرانى: به حق كند، اين با در كلام شيخ ابوالفتوح براى صيرورت و بيان حال دوم مىآيد چنانكه نظير آن گذشت. (4)
۸۸ . «... رَبَّنَا اطْمِسْ عَلى أَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤمِنُوا حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ»
روض الجنان: «وَ اشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ» ؛ در او چند قول گفتند، يكى آنكه: بار خدايا! دلهاى ايشان سخت بكن و به جاى بدار تا ايشان با آنكه مالشان مطموس شده باشد هلاك نشوند تا هر روز، هر وقت، به آن مال فرو مىنگرند و غم بر غم و حسرت بر حسرت مىفزايد ايشان را. ووجهى ديگر در او آن است كه: «فَلا يُؤْمِنُوا» جواب «وَ اشْدُدْ» نيست... . و ابومسلم محمّد بن بحر الاصفهانىّ در اين آيت وجهى غريب گفت و نكو، و آن، آن است كه گفت: «لا يُؤمِنُوا» غرض است، و خداى تعالى آن مال كه ايشان را داد بر سبيل عقوبت و عذاب داد، على كُفْرِهمُ المتقدّم. (5)۱۶۳۰. علامه شعرانى: «لا يؤمنوا» نتيجه و جزاى جمله سابق است نه خبر يا امر. يعنى خداوند به آنها مال و زينت داده تا گمراه شوند، اكنون هم مال از آنها بستان و هم دل آنها سخت كن كه ايمان نياورند. (6)
.
۸۹ . «قالَ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما وَ لا تَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ»
روض الجنان: «وَ لا تَتَّبِعانِّ» ؛ و به هيچ وجه متابعت مكنى ره جاهلان را كه ايشان چيزى ندانند. و اين «نون» تأكيد است مُثَقَّل. و ابن عامر، به «نونِ» خفيف خواند و اسكانِ «تا»ى دوم من التَّبع. (1)۱۶۳۱. علامه شعرانى: در عربى فصيح نون تأكيد خفيفه بر تثنيه ملحق نمىشود و اين نون مكسوره در «تتبعان» شاذ و سماعى است چنانكه گاهى «ربما» را «رب ما» گويند. (2)
۹۲. «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً...»
روض الجنان: «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ» ، حق تعالى گفت: ما امروز تو را برهانيم به تن تو. يعقوب و قتيبه خواندند: نُنْجيك، به تخفيف منَ الاِنْجاء.... (3)۱۶۳۲. علامه شعرانى: مراد به تخفيف ساكن و بى تشديد. (4)
.
۹۸. «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا...»
روض الجنان: و در خبر هست كه: ماهيى بيامد و آن ماهى را فرد برد، و ماهى ديگر بيامد و آن ماهى را فرو برد، او [= يونس] در شكم سه ماهى محبوس گشت و خداى تعالى شكم آن ماهيان بر او چون آبگينه كرد تا آن ماهى هفت دريا بگرديد و او عجايب هفت دريا بديد. چون او را به قعر دريا رسانيدند، تسبيحِ اهل دريا بشنيد، او نيز موافقت كرد گفت: «...لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ» (1)،... و او چهل شبان روز در شكم ماهى بماند**. (2)۱۶۳۳. علامه شعرانى: * سه ماهى: ثعلبى در عرائس گويد: ماهى اول كه يونس را بلعيد ماهى ديگر او را بخورد و آن ماهى را ماهى ديگر. (3)۱۶۳۴. ** ثعلبى گويد: اختلاف كردند در مدت حبس يونس؛ مقاتل گفت سه روز و عطا هفت روز و ضحاك بيست روز و سُدّى و كلبى چهل روز، (4)و اهل كتاب گويند سه روز ماند. والله اعلم. (5)روض الجنان: يونس عليهالسلام بيامد، چون به درِ شهر رسيد شبانى را ديد. شبان او را گفت: تو چه مردى؟ گفت: من يونس متّىام. گفت: پادشاه اين شهر و مردمان اين شهر آرزومند ديدار تواند، چرا در شهر نروى؟ گفت: نمىروم، ولكن چون تو با شهر شوى پادشاه را سلام من برسان. و بگو كه: يونس تو را سلام مىكند. شبان گفت: تو عادت پادشاه و مردمان اين شهر دانى كه هر كس كه بر او دروغى بينند او را بكشند اگر بيّنت از من خواهند من چه گويم؟ اين درخت و اين سنگ گواه تواند... . و يونس عليهالسلام آن جا كه آن مرد را پيغام داد، با درخت و سنگ تقرير كرد كه: چون او آيد و گواهى خواهد بر حضور من، براى او گواهى دهى... . شبان بيامد با كسان پادشاه بهنزديك آن سنگ و آن درخت ... درخت و سنگ گواهى بدادند. مردمان پادشاه بازآمدند و ملك را خبر دادند. پادشاه دست شبان گرفت و او را برجاى خود بنشاند و گفت: اينجاى به تو سپردم نگه دار و پادشاهى تو راست و او برخاست به طلب يونس، بگرديد و او را بيافت و عمر در خدمت او سر برد. (6)۱۶۳۵. علامه شعرانى: اين حكايت را با اندك اختلاف ثعلبى در عرائس آورده است (7)و اين تفاصيل چون از امام معصوم روايت نشده است و از آيه قرآن هم استنباط نمىشود لذا به صحت آن اعتماد نيست و آنچه مسلم است همان است كه قرآن بر آن دلالت دارد، و اهل كتاب نيز تاريخ يونس را نمىدانند و ثعلبى گويد: در عهد ملوك الطوائف يعنى اشكانيان بود. (8)والله اعلم. (9)روض الجنان: مَنْفُوع. (10)۱۶۳۶. علامه شعرانى: نفع متعدى است و منفوع كسى است كه سود مىبرد. (11)روض الجنان: و آنان كه خواندند: يونس و يوسف به «كسر»، خواستند تا اسم را تازى كنند من الايناس و الايساف، فعل مستقبل باشد از او. (12)۱۶۳۷. علامه شعرانى: يعنى در اصل يوسف و يونس فعل مستقبل بودند و همان را نام كردند؛ مانند يعيش و يزيد در عربى. (13)روض الجنان: گوييم: واجب نبود كه عذاب فرود آمده باشد به ايشان بر وجهى كه مُلجا شوند، و انّما آثار و اَعلام عذاب پيدا شد آن جا و آنچه دلالت عذاب بود، چنانكه: عليل مُدْنف كه او به خود گمان مرگ برد و علامات مرگ پيدا شود بر او نه آن علامات كه ملجىء باشد از ديدن فريشته، توبه كند، توبه او قبول كند خداى تعالى، ولكن چون ظنّ يقين شود و فريشته فرو آيد و او را بيند و جان به حنجر رسد و او مُنْخَنق شود به مرگ توبه از او قبول نكنند. (14)۱۶۳۸. علامه شعرانى: اعلام و نشانههاى عذاب در دنيا است و اهل دنيا آن را مىبينند و ديدن آن دليل قطع تكليف نيست، بر خلاف ديدن فرشته كه مردم عادى آن را نمىبينند تا وقتى وارد آخرت شوند و در آن وقت تكليف منقطع مىشود و توبه نمىگردد. ۱۵
.
1) .انبياء (۲۱): ۸۷ .
2) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۱۲.
3) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۳۲. عرائس المجالس، ص ۳۶۸.
4) .عرائس المجالس، ص ۳۶۹.
5) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۳۲.
6) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۱۳ـ۲۱۴.
7) .عرائس المجالس، ص ۳۶۹ ـ ۳۷۰.
8) .عرائس المجالس، ص ۳۷۰.
9) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۳۳.
10) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۱۴.
11) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۳۴.
12) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۱۵.
13) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۳۴.
14) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۱۵.
. .
۹۹. «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً...»
روض الجنان: ... خداى تعالى گفت: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ» ؛ اگر خداى خواستى و اين دليل بر آنكه نخواست و نمىخواهد. و چون بعضى مرادات باشد كه نه مرادِ او باشد، او نه مريد الذّات باشد و نه مريد به ارادت قديم. (1)۱۶۳۹. علامه شعرانى: يعنى چون ثابت شد بعضى امور هست كه خداوند نمىخواهد واقع آيد پس صفت اراده مانند علم از صفات ذاتى و قديم الهى نيست و اگر اراده صفت ذاتى و قديم بود بايد هيچ مرادى در جهان نباشد مگر مراد او و اين كلام را از مصنف بايد به وجهى تأويل كرد چون هيچ چيز در جهان بى اراده او واقع نمىشود الا آنكه بعض امور را او خود خواسته است كه مردم به اختيار انجام دهند پس اگر كافر به اختيار خود كافر شود و مجبور نباشد در اختيار كفر باز خدا خواسته است او مختار باشد و هرچند خداوند اراده كفر او را ندارد اراده مختار بودن او را دارد. (2)
.
۱۰۱. «...وَ ما تُغْنِي الاْياتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يُؤمِنُونَ»
روض الجنان: «وَ ما تُغْنِي الاْياتُ وَ النُّذُرُ» ؛ و چه غنا كند و گزيرش آيات و دلالات از قومى كه ايمان نيارند... . (1)۱۶۴۰. علامه شعرانى: «گزيرش» به معنى چاره و راه كار است و گويند ناگزير يعنى ناچار، چه غنا كند و گزيرش، يعنى آيت و دلالات «نبوت» چاره و وسيله ايمان آوردن آنها نخواهد شد. رجوع شود به صفحه ۱۸۶ در ترجمه «إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً» . (2)
.
سوره هود عليهالسلام«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
۳. «وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ...»
روض الجنان: ... وجه چهارم آنكه: اين خطاب با مشركان است، يعنى از شرك آمرزش خواهى. آنگه به طاعت به او رادّ شوى. (1)۱۶۴۱. علامه شعرانى: «رادّ» اسم فاعل است از رد شدن يعنى رجوع كردن و در يك نسخه «با او در شوى» نوشته شده است و راد به معنى رجوع است صحيح مىنمايد. (2)
۴. «إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»
روض الجنان: «إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ» ؛ بازگشت و رجوع شما با خداست بر حسب عملتان، اگر كفر و معصيت باشد با عقاب، و اگر ايمان و طاعت باشد با ثواب، و او بر اين و بر همه چيزى قادر است. عبدالله مسعود گفت: هر كه او سيّئتى بكند، يكى سيّئه بنويسند او را، و هر كه حسنتى بكند، او را ده حسنه بنويسند، اگر بر آن سيّئه كه كرده باشد او را در دنيا عقوبتى كنند، ده حسنه او را بماند مستخلص، و اگر نكنند يك حسنه برابر يك سيّئه برود، و نه حسنه بماند او را. آنگه گفت: هَلَك مَنْ غَلَب احادهُ اَعْشاره، و اين حديث بر مذهب ما درست نيايد، براى آنكه در او معنى احباط است. و امّا قوله: هَلَكَ مَنْ غَلَب آحاده اعشاره** اى سيّئاتُه حَسَناتِه. (3)۱۶۴۲. علامه شعرانى: * چنانكه بارها در اين تفسير گفته و در ساير كتب كلام و غير آن نيز آمده است احباط در مذهب ما باطل است و منافى عدل الهى؛ چون كسى كه عمل نيك به جا آورد البته جزاى آن را خواهد ديد و گناه هرچه بزرگ باشد نبايد ثواب آن را ضايع كند و اگر احباط صحيح باشد بايد آنكه عين همان گناه بزرگ را مرتكب شده و آن عمل نيكو را به جا نياورده عقابش به اندازه كسى باشد كه حسنه نيز كرده باشد و اين ظلم است. رجوع به صفحه ۲۸۸ و ۲۸۹ از جلد پنجم شود. (4)۱۶۴۳. ** يعنى قول عبدالله بن مسعود كه گفت: هلك الى آخر الخبر، اى آحاده اعشاره معنى اين است كه غلب سيّئاته حسناته؛ يعنى بديهاى او آحاد است و حسنات اعشار. ۵
.
۶. «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلاّ عَلَى اللّهِ رِزْقُها...»
روض الجنان: «إِلاّ عَلَى اللّهِ رِزْقُها» ؛ هيچ جانورى نيست الاّ روزيشان و قوت و غذاى ايشان بر خداى است ـ جلّ جلاله. بعضى دگر گفتند: «عَلى»، به معنى «مِنْ» است، و معنى آن است كه: مِنَ اللّه رِزْقُها؛ روزى ايشان از خزاين رحمت او صادر است، و معنى متقارب است، اين قول مجاهد است گفت: براى آن گفتم كه آن روزى كه خداى تقدير كرده باشد برسد، و بود كه نرسد از آن جا كه او تقدير نكرده باشد تا مرد به گرسنگى بميرد. (1)۱۶۴۴. علامه شعرانى: عبارت تفسير طبرى در نقل كلام مجاهد چنين است: «ما جاءها من رزق فمن الله و ربما لم يرزقها حتى تموت جوعاً ولكن ما كان من رزق فمن الله». (2)
.
۷. «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّامٍ...»
روض الجنان: «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ» ؛ او آن خداى است كه بيافريد آسمانها و زمين در شش روز، با آنكه توانست كه به يك طرفة العين بيافريند. (1)۱۶۴۵. علامه شعرانى: نظير اين آيه در سوره اعراف گذشت رجوع به صفحه ۱۷۴ از جلد پنجم شود. (2)روض الجنان: و ضمْرَه گفت: خداى تعالى عرش بيافريد بر سر آب مانند كشتى مىرفت*، و آنگه لوح و قلم بيافريد... . (3)۱۶۴۶. علامه شعرانى: نيشابورى گويد: عرش بالاى زمين بود نه ملصق به آن، پس اكنون هم عرش او بر آب است. و نيز گويد اين آيه دلالت بر آن دارد كه عرش و آب پيش از خلق آسمان و زمين موجود بودند و بر اين كه ملائكه پيش از عرش و آب بودند تا از آنها عبرت گيرند، وگرنه لازم آيد كه خلق آب و عرش عبث بود؛ چون تصور نمىشود نفع آن به خداى تعالى باز گردد. ۴
.
۱۲. «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ...»
روض الجنان: اَلْكَلْبُ يَنْبَحُ وَالْقَوافِلُ تَعْبُرْ. (1)۱۶۴۷. علامه شعرانى: سگ بانگ مىكند و كاروان مىگذرد. (2)
۱۳. «أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ...»
روض الجنان: «اَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ» ؛ يا مىگويند اين قرآن فرا بافته تو است. و «اَمْ» اينجايگاه معادله اين معنى است كه از استفهام متضمّن است فى قوله: «لَعَلَّكَ» در آيت اوّل و منقطعه است. (3)۱۶۴۸. علامه شعرانى: «ام» منقطعه است و خود كلامى مستقل است. (4)روض الجنان: بعضى دگر گفتند: وجه اعجاز صرفه است، و آنكه خداى تعالى صرف كرد عرب را از آنكه مانند آن قرآن آرند، و سلب علم كرد از ايشان با آنكه پيش از اين توانستند، و اين در باب اعجاز بليغتر باشد، و مذهب محقّقان متأخّران اين است و سيّد مرتضى علم الهدى رحمهالله اين اختيار كرد. (5)۱۶۴۹. علامه شعرانى: سيد مرتضى و جماعتى از متأخران گفتند: اعجاز قرآن به صرفه است و صرفه آن است كه خداوند مردم را از كارى كه عادةً بتوانند كرد منصرف سازد و باز دارد، چنانكه پيغمبرى گويد معجزه من آن است كه هيچ كس زبان به دشنام من نتواند گشود و همچنان شود كه او گفت. (6)و از اين جهت، مؤلّف كلام سيد را برگزيد كه افصحيت كلام به حدّى كه ديگران نتوانند مانند او گويند خرق عادت نيست و در هر زبان كتابى در شعر يا نثر هست كه هيچ كس مانند آن نياورده است مانند گلستان و در صنايع ديگر مانند خط و نقاشى و امثال آن همچنين. اما هيچ كس نمىداند آن يك تن كه افصح وافضل از همه است كيست، چون بسيار مردم در عهد خويش بى نظير بودند و پس از آنها اعلم وافصح از آنها آمد. و قرآن از اين جهت معجز است كه در عهد خود اين دعوى كرد، معتمد بر آنكه خداوند مردم را از آوردن مانند آن منصرف سازد. بنابراين، فصاحت قرآن به حكمت و مصلحت ديگر است غير اعجاز براى ترغيب مردم به خواندن و آسانى فهم و شيرينى و تأثير در دل و امثال آن و اعجاز آن منصرف ساختن مردم است از آنكه مانند آن بياورند هم در عهد او هم پس از آن و خبر از آن هم خبر غيب است. بارى، از هر جهت كه باشد قرآن معجز است. (7)
.
۱۷. «أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ...»
روض الجنان: وانّما معتمد آن است كه، روايت كردهاند به اسانيد مخالف و مؤالف كه: مراد به صاحب «بيّنت»، رسول است صلىاللهعليهوآله و به «شاهد»، اميرالمؤمنين على عليهالسلام. (1)۱۶۵۰. علامه شعرانى: اين قول را طبرى در تفسير خود هم نقل كرده است (2)و درالمنثور گويد: على عليهالسلام فرمود: در هر يك از قريش آيتى از قرآن فرود آمد. گفتند: درباره تو كدام آيت؟ فرمود: اين آيه از سوره هود نخواندى: «وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» . و روايت ديگر هم بدين مضمون آورده از ابن عساكر و ابن مردويه. (3)و ايمان على عليهالسلامدليل صحت نبوت پيغمبر صلىاللهعليهوآله است. (4)روض الجنان: اُسْتُره. (5)۱۶۵۱. علامه شعرانى: تيغ سر تراشى است به ضمّ الف و تاء. (6)روض الجنان: يك روز اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: بر منبر كوفه: بپرسى مرا از پيش آنكه مرا نيابى، كه علم از ميان پهلوهاى من موج مىزند اگر راه يابد، و الا مرا نپرسى از هيچ گروهى باغى و ديگرى هادى، و الا خبر دهم شما را به هادى ايشان و باغى اشان و سايق ايشان و قايد ايشان تا به روز قيامت. ابن الكوّا بر پاى خاست، گفت: ما ادّعى مِثْلَهُ نَبىٌّ ولا وَصىٌّ؛ چنين دعوى هيچ پيغامبر نكرد و هيچ وصىّ پيغامبر. اميرالمؤمنين گفت: غرض تو علم نيست، تعنّت است، گفت: دستور باش تا سؤال كنم؟ گفت: سَلْ تَفَقُّهاً ولا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً؛ چيزى كه پرسى بر سبيل تفقّه بپرس و بر سبيل تعنّت مپرس. وَسَلْ عَمّا يَعْنيك؛ و چيزى بپرس كه تو را به كارآيد، گفت: جز چيزى نمىپرسم كه مرا به كار است، گفت: بپرس. گفت: اخْبِرنى ما... «الذّاريات ذَرْوًا» (7)، قال تلك الرّياحُ... . گفت: خبر ده مرا من قوله تعالى: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً» (8)، گفت: اهل حروراءاند، يعنى خارجيان. گفت: خبر ده مرا از مجرّة، قال: اَشْراجُ السَّماءوَمنها هَبَطَ الْماءُ المُنْهَمِرُ. (9)۱۶۵۲. علامه شعرانى: در بحار از كتاب الغارات ابراهيم الثقفى اين حديث را روايت كرده و به جاى شراج، شرج به صيغه مفرد آورده است و شرج مجراى آب است از كوهسار به دشت. و در روايت آمده است كه آبى از مجراى سيل شراج الحره مىآمد زبير به مردى انصارى در آن اختلاف كردند پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود: با زبير تو آن را حبس كن تا بپايه ديوار رسد آنگاه براى انصارى رها كن. (10)و در روايت است كه بستگان معاويه با اهل مدينه در شرج حره مقاتله كردند و در اينجا گويد مجره يعنى كهكشان مجراى سيل آسمان است، يعنى اين خط سفيد در ميان ستارگان مانند مجراى سيل است در زمين سنگلاخ چنانكه ما آن را به راه كاه كشان اعنى برندگان كاه تشبيه مىكنيم. در بحار گويد: ريزش آب در زمان طوفان نوح از آن بود. (11)و البته بايد گفت اين زياده از راويان است و الحاق به روايت شده و يكى از آنان ذهنش به طوفان نوح رفته و آن را ملحق كرده است و ديگرى باز تصرفى بيش از اين كرده و گويد: مجره اثر شكافى است كه در زمان نوح در آسمان پديد آمد و باز به هم پيوست. بارى، اميرالمؤمنين عليهالسلام مجره را تشبيه به مجراى آب كرده و هر كس چيزى فهميده و در نقل به معنى شبهاتى پديد آمده است. (12)روض الجنان: گفت: سلمان علم اوّل و آخر دريافت، و او دريايى است كه بنرسد. (13)۱۶۵۳. علامه شعرانى: بنرسد ظاهراً به تك نرسد يا به ته نرسد. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۴۷.
2) .جامع البيان، ج ۱۲، ص ۲۲.
3) .رك: درالمنثور، ج ۳، ص ۳۲۴.
4) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۵۶.
5) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۴۸.
6) .ذاريات (۵۱): ۱.
7) .المبسوط، ج ۸ ، ص ۸۸ .
8) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۴۸ـ۲۵۰.
9) .بحارالانوار، ج ۵۵ ، ص ۹۲ ـ ۹۳، ح ۱۳؛ الغارات، ج ۱، ص ۱۷۸ ـ ۱۷۹.
10) .بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۸۹ و ۱۲۲ ـ ۱۲۳.
11) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۵۷ ـ ۲۵۸.
12) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۵۰.
13) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۵۷.
. .
۲۰. «أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ...»
روض الجنان: تحت بند قهر اويند. (1)۱۶۵۴. علامه شعرانى: در برهان گويد: محبوس و در زندان افتاده را گويند. (2)
۲۴. «مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ...»
روض الجنان: «مَثَلُ الْفَريقَيْنِ» ؛ مَثَلِ اين دو گروه يعنى كافر و مسلمان، چون مَثَل دو كس است: يكى نابينا و يكى بينا، و يكى شنوا و يكى ناشنوا، راست باشد با يكديگر! صورت، استفهام است و مراد تقرير و جحد، يعنى راست نباشد، يعنى مؤمن و كافر در حسن حال و سوء حال با بينا و نابينا مانند، كافر از روى مثل چون كور و كر است، و مؤمن چون بينا و شنوا، كه اين را حاسّه باشد كه به آن منتفع باشد، و آن ديگر حاسّه ندارد. و مثل، قولى باشد ساير كه در وى تشبيه بود حال اوّل رابه حال دويم، و امثال به صورت خود بايد كه باشد، چنانكه تَحْسَبُها حمْقاءَ وهِىَ باخِسٌ، و نگفت هى باخِسَةٌ،* و اگر اين مثل در حق مردى گويى، همچنين بايد گفتن، و كذلك قولُهُمْ لَوْ ذاتُ سِوارِ لَطَمَتْنى**. (3)۱۶۵۵. علامه شعرانى: * آن زن را گول و بى خرد پندارى با آنكه خرده گير و باريك بين است. اين مثل را درباره زيركى گويند كه خود را به ابلهى زند. گويند مردى از بنى العنبر زنى در همسايگى خود ديد ابله گونه. پنداشت مىتواند او را فريب دهد و از مال او چيزى بربايد، گفت: خواهى تا مالهاى خويش در يكديگر آميزيم و انباز شويم و شركت كنيم در منافع كه سود آن بيشتر است. زن راضى شد و مالها درهم كردند. آنگاه مرد گفت: بيا تا قسمت كنيم كه من از اينجا مىروم، به طمع آنكه مال گزيده خود بردارد و باقى بدو گذارد. هرچه مماكسه كرد زن راضى نشد جز به عين متاع خويش و نيك به خاطر داشت كه مال او كدام است و به علامت مىشناخت. و پس آنكه مال خويش بستد زبان به گله باز كرد و پيش اين و آن شكايت آغاز كه فلان خواست مرا بفريبد. مرد ناچار او را چيزى داد حقّ السكوت تا دم فرو بندد و او را رسوا نكند. و اين مَثَل گفت كه ساير گشت. (4)۱۶۵۶. ** اى كاش كسى كه دستواره بر دست دارد مرا سيلى مىزد. گويند كنيز زر خريد را به دستواره زينت نمىكردند و اين علامت زنان آزاد بود. اين مَثَل در جايى گويند كه كسى از پستر از خويش آزار و توهين بيند. ۵
.
. .
۲۵. «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ»
روض الجنان: و «مُبين»، شايد تا ظاهر بود و شايد تا مُظهِر بود. (1)۱۶۵۷. علامه شعرانى: مبين اگر لازم باشد به معنى ظاهر يعنى آشكار شونده است و اگر متعدى باشد به معنى مظهر يعنى آشكار كننده. (2)
۲۶. «أَنْ لا تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ»
روض الجنان: و «اَليمٍ»، به جرّ، صفتِ يَوم است براى آنكه عذاب در او واقع بود، و نصب روا باشد در عربيّت جز كه هيچ مُقْرى نخوانده است. (3)۱۶۵۸. علامه شعرانى: چنانكه بارها در اين تفسير گذشت هرچه در عربيت جايز باشد قرآن را بدان وجه قرائت نتوان كرد مگر از قاريان به تواتر نقل شده باشد و آنها كه گويند قرآن را به هرچه در عربى جايز است مىتوان قرائت كرد از مذهب بىخبرند. (4)
۲۸. «...أَ نُلْزِمُكُمُوها وَ أَنْتُمْ لَها كارِهُونَ»
روض الجنان: و حق تعالى، به ترتيب فرمود نهادن. (5)۱۶۵۹. علامه شعرانى: «ترتيب نهاد» يعنى به ترتيب وضع كه متكلّم مقدم است بر مخاطب و مخاطب بر غائب طبيعةً و عادةً كه انسان اول خود را شناسد، پس از خود آنكه نزد او حاضر باشد و پس از آن غائب را. (6)
.
۳۱. «وَ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ...»
روض الجنان: «وَ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللّهِ» ، گفت: من نمىگويم كه خزاينِ خداى تعالى بهنزديك من است، و اين براى آن گفت كه ايشان او را به درويشى و قِلّت ذات الْيَد طعنه زدند، گفت: من دعوى توانگرى نمىكنم و نيز نمىگويم كه من غيب مىدانم، و اين براى آن گفتند كه چون «او» خبر دادى از بعضى غايبات به اعلام خداى تعالى. (1)۱۶۶۰. علامه شعرانى: درباره پيغمبر ما نيز همين سخنان بود و اكنون هم هست؛ چون مىفرمود: من غيب نمىدانم و مردم عهد او چون از زبان او غيب مىشنيدند مىپنداشتند هركس از طرف خداوند بر غيب آگاه گردد ا لبته بر همه چيز بايد آگاه باشد و همه چيز مىپرسيدند. و مردم زمان ما پندارند چون پيغمبر علم غيب را از خويش نفى كرد از طرف خداوند هم هيچ چيز بر او القاء نمىگشت: با اين همه، اخبار غيب كه در قرآن و روايات است. و جمع اين دو به آن است كه از خود نمىدانست و از خدا بر وى القاء مىشد چنانكه مىفرمود: من قدرت بر معجزه ندارم، يعنى پيش خود و معجزات از طرف خداوند و به قدرت و اراده او ظاهر مىشود. (2)
۳۴. «وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ...»
روض الجنان: درزى را از آن جا ناصح گويند كه او دريده دوز بود و به اصلاح آرد. (3)۱۶۶۱. علامه شعرانى: درزى خياط است و ناصح همچنين. (4)
.
۳۷. «وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا...»
روض الجنان: ومنه: فلكة المغزل. (1)۱۶۶۲. علامه شعرانى: «فلك المغزل» بادريسه است و آن چوبى است مدوّر كه بر آخر دوك نخ ريسى نصب كنند تا نخهاى رشته از دوك بيرون نيفتد و آشفته نشود. (2)روض الجنان: فسوس. (3)۱۶۶۳. علامه شعرانى: «فسوس» سخريه و استهزا است. (4)
۳۸. «وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ...»
روض الجنان: راوى خبر گويد: چون طوفان پديد آمد و آب عالم بگرفت، مردم سر با كوهها نهادند تا آب به بالاى كوهها بر رفت. زنى بود و كودكى داشت، و آن كودك را سخت دوست داشتى و بر او مهربان بود. آن كودك را بَر بَر گرفت و بر كوه رفت. چون آب بر سينه او برسيد، كودك را بر سر نهاد. چون آب به نزديك سرِ او رسيد، كودك را برداشت، آب درآمد و هر دو را ببرد. رسول عليهالسلام گفت: اگر خداى تعالى بر كسى از ايشان رحمت خواستى كردن، بر آن كودك رحمت كردى. (5)۱۶۶۴. علامه شعرانى: در روايت ديگر كه در اين نزديكى بيايد خداوند زنان را عقيم ساخت تا فرزند نياوردند پيش از طوفان تا همه بزرگ بودند و بالغ، و صاحب اين كتاب هر دو روايت را نقل كرده است و هيچ يك را ترجيح نداده چون دانستن اين امور و تفاصيل آن واجب نيست و هركدام صحيح باشد مخالف اصول مذهب نيست كه خداوند عالم در اين بلاهاى عام كه گروهى بى گناه هلاك مىشوند آن اندازه اعواض به مبتلايان و رنجديدگان مىبخشد كه عدل و حكمت او را زيان ندارد. (6)روض الجنان: علىّ بن زيد بن جُذْعان* روايت كرد عن يوسف بن مهران عن ابن عبّاس كه: يك روز حواريّان گفتند عيسى را عليهالسلام: ما را كسى بايستى كه سفينه نوح ديده بودى تا حكايت آن با ما بگفتى. عيسى عليهالسلام ايشان را ببرد به پشتهاى خاك... و گفت: قُمْ بِاِذْنِ اللَّهِ؛ برخيز به فرمانِ خداى. مردى [= حام بن نوح] از آن جا برخاست و خاك از سر مىفشاند. و سرِ او سپيد بود. عيسى عليهالسلام او را گفت: تو نه جوان بودى چون بمردى؟ گفت: بلى، ولكن چون آواز تو به گوش من آمد كه گفتى: قُم بِاذْنِ الله، گمان بردم كه قيامت است، از هول و فزع روز قيامت پير گشتم، و ذلك قوله: «...يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً» (7). گفت: مرا حديث سفينه نوح بگو، گفت: طولش هزار و دويست گز بود، و عرضش ششصد گز بود ... . (8)** ۱۶۶۵. علامه شعرانى: * على بن زيد بن جذعان را علماى رجال ضعيف شمردهاند و بعضى گويند از شيعه بود اما ما او را در رجال نمىشناسيم و اسم او را در كتب رجال شيعه نديدهايم و اين روايت كه از او نقل كردهاند محال نيست در قدرت پروردگار هرچند به صحت آن يقين نباشد. (9)۱۶۶۶. ** و در بحار (10)و عرائس (11)ثعلبى به قولى طول آن را هشتاد و عرض پنجاه و ارتفاع آن را سى ذراع گفته است. (12)روض الجنان: خداى تعاى گفت: «وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا» ، نوح عليهالسلام اسباب آن پيش گرفت از چوب و آهن و رسن و قير، و ايشان بر او افسوس مىكردند و خداى تعالى سه سال پياپى رَحِمهاى زنان عقيم كرد تا هيچ زن نزاد. (13)۱۶۶۷. علامه شعرانى: در تفسير على بن ابراهيم چهل سال آمده است ۱۴ و با آن روايت كه كودكى با مادرش غرق شد منافى است. و چون غالب آنچه مؤلّف در اين قصه آورده از ثعلبى است و در كتاب او هم چهل سال ذكر شده بايد سه سال تصحيف چهل سال باشد. ۱۵
.
1) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۶۴.
2) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۶۸.
3) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۶۵.
4) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۶۹.
5) .مزمل (۷۳): ۱۷.
6) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۶۶.
7) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۰.
8) .بحار الانوار، ج ۱۱، ص ۳۲۵، ح ۴۱.
9) .عرائس المجالس، ص ۵۱ .
10) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۰.
11) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۶۷.
12) .تفسير قمى، ج ۱، ص ۳۲۶ ـ ۳۲۷.
13) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۱.
. .
۴۰. «... قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ...»
روض الجنان: «قُلْنَا احْمِلْ فِيها» ؛ خداى تعالى در اين آيت حكايت كرد آن امر كه كرد نوح را عليهالسلام به آنكه از هر حيوانى جفتى با خود در كشتى نشاند، گفت، ما گفتيم نوح را كه: برگير در اين كشتى از هر جفتى دو، هر آن نرى و مادهاى كه ايشان را از يكديگر بنگزيرد... . (1)۱۶۶۸. علامه شعرانى: بنگزيرد، زاى مقدم بر راء است. يعنى هر يك را از ديگرى گزير نباشد و هر دو به هم محتاج باشند. (2)روض الجنان: و حفص خواند: «مِنْ كُلٍّ» ، به تنوين، اَىْ مِنْ كُلِّ حيوان و مِنْ كُلِّ جِنْسٍ. «زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ» مفعول «اِحْمِلْ» باشد. (3)۱۶۶۹. علامه شعرانى: بعض حيوانات كه به تولد خلق مىشوند وشرايط تشكيل بنيه آنها نادر الوقوع نيست مانند حشرات و انواع آنها از هزاران هزار متجاوز است. شايد در كشتى نوح نبودند و پس از فرونشستن آب از خاك آفريده شدند. (4)روض الجنان: «إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ» ، استثنا كرد بعضى را از او، اگرچه به ظاهر اهل بودند، به معنى نا اهل بودند و آن زنِ او بود واعله و پسرش بود كنعان. (5)۱۶۷۰. علامه شعرانى: كنعان به قول اهل كتاب نواده نوح بود فرزند فرزندش. و در روايت ديگر كه مؤلّف مىآورد آن فرزند كه غرق شده يام نام داشت. (6)روض الجنان: ... و در عددشان خلاف كردند، قَتاده و حَكَمْ و ابن جُرَيج و محمّد بن كعب الْقُرَظىّ گفتند: در سفينه اِلاّ نوح نبود و زنى مؤمنه كه داشت و سه پسر: و آن سام و حام و يافث بودند، و سه زن از آنِ اين پسران، اين جمله هشت كس بودند. (7)۱۶۷۱. علامه شعرانى: اين قول موافق تورات و گفته اهل كتاب است و مؤيد آن آيهاى كه فرمود: «وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقِينَ» . (8)روض الجنان: عبداللهِ عبّاس گفت: هشتاد كس بودند، يكى از ايشان جُرْهُم بود. مقاتل گفت: نوح عليهالسلام تن آدم با خويشتن در كشتى برد، صِيانّةً لَهُ عَنِ الغَرق. و آن را حايلى كرد بين الرّجال و النّساء، و چون آب پديد آمد جمله حيوان زمين سر به نوح نهادند عليهالسلام كه: ما را با خود برگير، نوح عليهالسلام گفت، مرا فرمودهاند كه: از هر جنسى دو را در كشتى بَر كه جفت باشند، چه جاى بيش از اين ندارم، و حق تعالى اين براى آن كرد تا حيوانات را نسل بريده نشود.* عبداللهِ عبّاس گفت: اوّل چيز كه نوح در كشتى برد، مورچه خُرد بود،** و آخر چيزى خر بود. چون خر خواست كه در كشتى شود، ابليس در دنبال او آويخت، چندان كه خواست كه برود نتوانست. و نوح مىگفت: در رو، و چون چند بار بگفت، نوح گفت: على زعْمِهِمْ في هذِه الرّواية:*** اُدْخُلْ واِنْ كانَ الشَّيْطان مَعَك، از سرِ ضجارت خر در كشتى رفت و ابليس با او. (9)۱۶۷۲. علامه شعرانى: * شايد مقصود همه حيواناتى كه در عادت غالب بى پدر و مادر متكون نمىشوند مانند گاو و اسب و گوسفند. (10)۱۶۷۳. ** اگر اين قول صحيح باشد دليل بر عنايت خداوند است بر حفظ مورچه تا مردم آن را زيرپاى لگدمال نكنند، و در عرائس ثعلبى گويد: نوح مورچه را در طبقه سيم نزد خود جاى داد تا از ديگر حيوانات كه در طبقه دوم بودند آزار نبيند. (11)۱۶۷۴. *** اشاره بدان است كه مؤلّف اين روايت را صحيح نمىداند و چنانكه گفتيم علماى ما از نقل قول ضعيف باك نداشتند تا توهم نشود به عمد هر چه را موافق خود نمىديدند اسقاط مىكردند و مخالفان پندارند بسيارى از مطالب صحيح از دست رفته است. و علما بايد قول موافق و مخالف و قوى و ضعيف همه را نقل كنند غايت آنكه اگر لازم ديدند علت ضعف ضعيف را نيز بگويند. و مىتوان گفت اصلا ابليس از آب زيان نمىبيند و غرق نمىشود و هلاك به آب خاصّ حيوانات عنصرى است. ۱۲ روض الجنان: و در تفسير مالك بن سليمان مىآيد كه: مار و گزدم بيامدند... . ۱۳ ۱۶۷۵. علامه شعرانى: اين مالك بن سليمان هروى است و مؤلّف از عرائس ثعلبى نقل كرده است. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۶۸؛ در چاپ مشهد «بنگريزد» ضبط شده است.
2) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۲.
3) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۶۹.
4) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۶۹.
5) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۲. صافات (۳۷): ۷۷.
6) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۷۰.
7) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۳.
8) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۳. عرائس المجالس، ص ۴۹.
9) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۳.
10) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۷۱.
11) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۷۴. عرائس المجالس، ص ۴۹.
. .
۴۱. «وَ قالَ ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها...»
روض الجنان: «وَقالَ ارْكَبُوا فيها» ، حق تعالى از نوح حكايت كرد كه او گفت آنان را كه با او بودند و به پناه او آمدند، و او ايشان را در كشتى مىنشاند، گفت ايشان را: در اين كشتى نشينى، «بِسْمِ اللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» ؛ به نام خداى است راندن و استادن اين كشتى، اگر برود به نام او رود، و اگر بايستد به نام او بايستد... . و مفسّران گفتند و اهل اخبار كه: چون خداى تعالى اين بگفت، نوح عليهالسلام اين نام را به كشتيبان كرد... . (1)۱۶۷۶. علامه شعرانى: به كشتى بان كرد «باء» در آن به معنى صيرورت است و شيخ ابوالفتوح بسيار استعمال كرده؛ يعنى نام خدا را كشتيبان كشتى خود قرار داد چنانكه اگر خواهند به كشتيبان مىگويند كشتى را نگهدار يا بران، او نگاه مىدارد و يا مىراند؛ نوح نام خدا به منزلت كشتيبان گرفت و آن را وسيله توقف و حركت قرار داد. (2)
.
۴۲. «... وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فِي مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرِينَ»
روض الجنان: «وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ» ؛ ندا كرد نوح پسرش را، و آواز داد او را، «وَكانَ فِى مَعْزلٍ» ، و گفتند: نام اين پسر كنعان بود*، و گفتند: يام بود و دور بود از او و با او در كشتى نبود. «يا بُنَىَّ» ؛ اى پسرك من! تصغير ابن باشد. عاصم خواند: «يا بُنَىَّ» : به فتح «يا»و باقى قرّاء خواندند: به كسر «يا». ابو على گفت: در بُنَىّ سه «يا» هست: «يا»ى اصلى لام الفعل است، «يا»ى منقلبه از «واو»** كه لام الفعل است. (1)۱۶۷۷. علامه شعرانى: * پيش از اين گفتيم كه به قول اهل كتاب كنعان نواده نوح است و آنها يام را نمىشناسند و از اينكه يك پسر نوح مخالفت پدر كرد و غرق شد خبر ندارند، و اين واقعه خاصّ قرآن است. و اين كه اهل كتاب گويند حكايات قرآن از تورات گرفته شده صحيح نيست و اگر چنين بود هيچ علت نداشت اين حكايت بر آن مزيد شود. (2)۱۶۷۸. ** يعنى اگر بنى يايى باشد آن «ياء» دوم لام الفعل است و اگر واوى باشد ياء منقلب است از آن. (3)
.
۴۳. «قالَ سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِلاّ مَنْ رَحِمَ...»
روض الجنان: «قالَ سَآوِي إِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ» ؛ گفت: من با كوهى گريزم تا مرا از آب نگاهدارد. و عصمت ، حفظ باشد و منع، معصوم و محفوظ از مكروه، و در دين، عصمت لطفى باشد كه مكلّف عند آن امتناع كند از معاصى، و معصوم ممنوع باشد به لطف از قبايح نه بر وجه حيلولت*. نوح جواب داد و گفت: «لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ» ؛ امروز عاصم و مانع نيست از فرمان خداى. «إِلاّ مَنْ رَحِمَ» . در او چند قول گفتند، يكى آنكه: استثناى منقطع است، و معنى آن است كه لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ اَمْرِ اللّهِ اِلاّ مَنْ رَحِمَهُ به معنى لكن مَن رَحِمَهُ اللّه فلَه مِنَ اللّهِ عاصِمٌ. و وجهى ديگر آنكه: «لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ» ، عاصم به معنى معصوم است، چنانكه: «... عيشَةِ راضِيَةٍ» (1)، اى مَرْضِيَّةٍ**. (2)۱۶۷۹. علامه شعرانى: * يعنى عصمت آن نيست كه خداوند كسى را به قهر و جبر از قبائح باز دارد و ميان او و قبيح حائل شود؛ چون اين ظلم است و خلاف مذهب ما. و اگر خداوند سنت خود را بر اين قرار داده باشد كه بعضى را به قهر از معصيت باز دارد جاى سؤال است كه چرا همه را باز نداشت. (3)۱۶۸۰. ** در زبان عربى گاه اسم فاعل را مجازاً بر اسم مفعول اطلاق كنند، و گاه اسم مفعول را بر اسم فاعل، مانند «حِجاباً مَسْتُوراً» (4)و گاه مصدر را بر هر دو. (5)روض الجنان: ... آنگه چون مدّت برآمد ـ و گفتند: چهل روز بود ـ و گفتند: چهل روز از آسمان آب مىآمد و در هوا معلّق مىاستاد، و چهل شبان روز آب از زمين مىبرآمد آنگه: «...فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ» ، آنگه هر دو به هم آمد، چون همه عالم آب بگرفت، و گفتند: از كوهى كه از آن بلندتر نبود در زمين، چهل گز بگذشت، و همه عالم خراب شد و همه كافران هلاك شدند. (6)۱۶۸۱. علامه شعرانى: علماى نصارا و مفسران انجيل گويند طوفان نوح عام نبود و همه زمين را فرا نگرفت بلكه همان نواحى ارمنستان و عراق و اطراف آن بود و گويند مراد بههمه زمين همه زمينى است كه در حوزه دعوت نوح بود چنانكه در كتاب تورات آمده است همه مردم جهان براى خريد گندم به مصر آمدند. اما معترفند كه كشتى بر كوه آرارات نشست پس از فرو رفتن آب، و كوه آرارات بيش از پنجهزار متر از سطح دريا مرتفع است و اگر آب چنان بود كه از آن كوه بالاتر رفته بايد اكثر دنياى آن روز يا همه آن را آب گرفته باشد مگر گويند كشتى بر مرتفعترين قله آرارات ننشست بلكه بر يكى از تلال دامنه آنكه، از نواحى اطراف عراق بلندتر بود اما نسبت به ممالك مجاور مانند آذربايجان و كردستان و شام گودتر بود، نشست و علماى طبيعى و معرفة الأرض گويند در دوره چهارم طوفان عام در اكثر نواحى كره زمين پديد آمد و آثار و علائم آن هنوز پيداست و آن را نسبت به آب شدن تودههاى متراكم يخ و برفهاى بسيار قديم مىدهند كه به عللى يكباره ذوب شد و رودها و چشمها روان گرديد و آب باران بسيار مزيد بر ذوبان آنها گرديد و معتقدند بسيارى درياچهها كه در ميان كوهستانهاى مرتفع موجود است از آن دوره است. و الله العالم. و از ادلّه وقوع اين طوفان عام آن است كه اممى مانند آشوريان و يونانيان و هنود كه نه به موسى عليهالسلام گرويده بودند و نه به تورات ايمان داشتند، حكايت طوفان عام را نقل كردند و در لوح سنگى يا آجرى مردم آشور حكايت طوفان را يافتند و هم اكنون به خط ميخى موجود است. و در اين باب بيش از اين تحقيق نمىكنيم، چون دانستن تفصيل طوفان و تعيين خصوصيات آن از ضروريات نيست. ۷
.
. .
۴۴. «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ...»
روض الجنان: «وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ» ؛ و كشتى نوح بر كوه جودى راست شد و باستاد، و گفتند: هلاك باد گروه ظالمان را. مجاهد گفت: كوهها متطاول شدند تا آب به ايشان نرسد، مگر كوه جودى كه او سر فرو برد بر سبيلِ تواضع، آب از بالاى همه كوهها برفت و به جودى نرسيد، و اين بر سبيل تمثّل باشد و چون رمزى، تنبيهاً عَلَى التّواضُعِ وتَرْكِ التَّرفُّعِ. (1)۱۶۸۲. علامه شعرانى: چنانكه سعدى گفت: يكى قطره باران ز ابرى چكيدخجل شد چو پهناى دريا بديد كه جايى كه درياست من كيستمگر او هست حقا كه من نيستم چو خود را به چشمِ حقارت بديدصدف در كنارش بهجان پروريد (2)تواضع كند هوشمند گزيننهد شاخ پر ميوه سر بر زمينمقصود از تمثيل آن است كه معنى غير مأنوس و دور از ذهن را مأنوس و نزديك سازند تا در خاطر انسان جايگير شود؛ چنانكه فرمود: «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» (3)با آنكه زمين و آسمان كه هنوز آفريده نشده بودند سخن نمىشنيدند خداوند به آنها گفت بياييد و اين تمثيل آفرينش است به دعوت كردن. و نيز «يَقُول لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (4)وغير ذلك. و «ابلعى» و «اقلعى» همچنيناند. (5)
.
۴۷. «قالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ...»
روض الجنان: روا بود كه پناه با خداى دهد. (1)۱۶۸۳. علامه شعرانى: ما در اين زمان گوييم پناه بردن. (2)
۶۴. «...وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ قَرِيبٌ»
روض الجنان: الهامة. (3)۱۶۸۴. علامه شعرانى: هامة جانور خزنده و گزنده است. (4)
۶۶. «فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا صالِحاً وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَ مِنْ خِزْيِ يَوْمِئِذٍ...»
روض الجنان: «فَلَمّا جاءَ اَمْرُنا» ؛ چون فرمان ما بيامد و موجب هلاك ايشان از طغيان و عصيان بغايت رسيد و شتر را بكشتند، ما صالح را گفتيم: از ميان اينان برو و نيز آن مؤمنان را كه با او بودند، و خلاص و نجات داديم ايشان را به رحمت خود و برهانيديم ايشان را از خزى و نكال و هلاك آن روز. و قرّاء مدينه ـ الاّ اسماعيل و كسائى و بُرْجُمى و شمُوني ـ خواندند: يَوْمَئِذٍ به فتح «ميم»، و باقى قرّاء: «يَوْمِئذٍ» ، به جرِّ «ميم» اينجا و در سورة الْمَعارج. امّا آنكه* مجرور خواند، گفت: يَوْم، اسمى است مُعرب مضاف اِليه آنچه به او اضافت كردند آن را مجرور دارند**، في قوله: «مِنْ عَذاب يَوْمِئِذٍ...» (5)و: «مِنْ خِزْىٍ يَوْمِئِذٍ» ، و: «مِنْ فَزَعٍ يَوْمِئِذٍ...» (6)، و آنان كه به فتح «ميم» خواندند، مبنىّ كردند يوم را لاضافته الى اسم مبنى، و گفتند: كَما اَنّ الْمُضافَ يكتسب*** منَ الْمضاف اليه التّعريفَ والتَّنكيرَ و معنى الاستفهام والجزاء في قولهم: غُلامَ مَنْ يَضْرِبُ، و غُلام مَنْ تَضْرِبْ اَضْرِبْ، فكذالِكَ يَكْتَسى مِنْهُ الاعراب والْبِناءَ اذا كان مِنَ الاسماء الشّايعة المَبْنيّة، نحو: اَيْن و كيْفَ، وَ اِذا كانَ الْمُضاف مخصوصا نحو: رجل و غلام لَمْ يَكْتَسِ مِنْهُ الْبِناءَ، و اين بيت بر هر دو وجه روايت كردند كه شاعر گفت: عَلى حينَ عاتَبْتُ الْمَشيبَ عَلَى الصِّباوَقُلْتُ اَلَمّا اَصْحُ والشَّيْبُ وازِعٌو اين از جمله ظرف متّسع است، كقوله تعالى: «بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ...» (7)، براى آنكه مكر در شب و روز واقع بود از شب و روز واقع نبود. همچنين خِزى و عَذاب وفَزَع در روز واقع باشد از او واقع نبود، و مثْلُهُ قوله: يا سارِقَ اللَّيْلَةِ اَهْلَ الدّارِ. (8)۱۶۸۵. علامه شعرانى: * اين دو وجه كه براى دو قرائت آورده از ابوعلى فارسى است و همه عبارت او در مجمع البيان مذكور است. (9)و ابوعلى معاصر با عضد الدوله ديلمى و معلم او بود در نحو. گويند: وقتى كتابى نوشت بسيار سهل و آسان كه همه كس مىفهميد او را سرزنش كردند كه قدر نحو را شكسته و رتبه آن را فرود آورده بازيچه كودكان مكتب ساخته. وى كتاب ديگر نوشت دشوار و عضد الدوله در وصف آن گفت: ابوعلى اين بار كتابى نوشت كه نه شاگردان مىفهمند و نه استادان و نه خودِ او. بارى، بيشتر مطالب او در نحو مشكل و گاه فهم آن از فهم مطالب فلسفه هم دشوارتر است. (10)۱۶۸۶. ** يعنى آنكه به جر خواند موافق قاعده است كه يوم كلمه معرب و مضاف اليه است و بايد مجرور شود و عامل در آن مضاف است. اين سخن خلاصه گفتار ابو على است و عين كلام او در مجمع البيان منقول و مشتمل بر دقايقى است، هركس خواهد بدان رجوع كند. (11)۱۶۸۷. *** در مجمع البيان به جاى «يكتسب»، «يكتسى» است (12)و خلاصه مقصود وى آنكه بعض اسماء شايعهاند براى همه چيز و در بيان هر مطلبى، و بعضى مخصوص؛ مثلاً غلام و رجل مخصوصند به مطالب خاصّه و «كيف»، «أين» و «متى» از اسماء شايعهاند و براى هر مطلب، و يوم و حين و مثل همچنين شايعهاند. و اسماء شايعه بر دو گونهاند: بعضى مبنى هستند مانند كيف و أين؛ چون متضمن معنى حرفند و بعضى معربند مانند مثل و يوم. و اين قسم دوم براى مبنى شدن شديد الاستعدادند؛ چون شبيهند به أسماء شايعه مبنيه و به اندك بهانه مبنى مىشوند. و اما اسماء مخصوصه كه شايع نيستند مانند غلام و رجل، استعداد مبنى شدن ندارند. از اين جهت، مثل و حين با آنكه معربند ممكن است به اضافه به مبنى مبنى شوند، اما غلام و رجل به اضافه به مبنى مبنى نمىشوند. و از امثله اولى است قوله تعالى «فَوَ رَبِّ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ» . (13)۱۶۸۸. اين جمله بيان مطلب ديگرى است غير از مبنى يا معرب بودن يوم. مقصود آنكه چون سارق الشىء گويند آن شىء كه مضاف اليه است دزديده شده است اما «سارق الليلة اهل الدار» كسى شب را ندزديد و سرقت بر شب واقع نشد همچنين «مكر الليل و النهار» كسى با شب و روز مكر نكرد بلكه با مردم مكر كردند در شب يا در روز و «عذاب يومئذ» خداوند روز را عذاب نكرد بلكه گناهكاران را عذاب كند، اما چون مضاف اليه ظرف باشد در ظرف اين توسعه هست با آنكه فعل بر او واقع نشده مضاف اليه قرار دهند. اين عبارات كتاب نيك واضح نبود بحمدالله واضح ساختيم. وما التوفيق الاّ بالله. ۱۴
.
1) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۷۹.
2) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۸۱.
3) .روض الجان، ج ۱۰، ص ۲۹۵؛ در چاپ مشهد «العاهة» ضبط شده است.
4) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۹۱.
5) .معارج (۷۰): ۱۱.
6) .نمل (۲۷): ۸۹ .
7) .سبأ (۳۴): ۳۳.
8) .روض الجنان، ج ۱۰، ص ۲۹۶؛ در چاپ مشهد «يكتسى» به جاى يكتسب ضبط شده است.
9) .رك: مجمع البيان، ج ۵ ، ص ۱۷۲.
10) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۹۲.
11) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۹۲. رك: مجمع البيان، ج ۵ ، ص ۱۷۲.
12) .مجمع البيان، ج ۵ ، ص ۱۷۲.
13) .روح الجنان، ج ۶، ص ۲۹۳.
. .
. .
۶۹. «وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ»
روض الجنان: «وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى...» ، حق تعالى از اين پس در قصّه ابراهيم و آمدن فريشتگان بهنزديك او به بشارت گرفت، گفت: «وَ لَقَدْ جاءَتْ» ؛ به درستى كه آمدند... . رسولان ما ـ يعنى فريشتگان ... . عبداللهِ عبّاس گفت: جبريل و ميكائيل و اسرافيل بودند. ضحّاك گفت: نُه كس بودند، سُدّى گفت: يازده كس بودند از فريشتگان بر صورت اَمْردانى پاكيزه، درآمدند و گفتند: سَلاماً، على تقدير نُسَلِّم سَلاماً. و گفتند: بايقاع القول عليه، اى قالوا هذه الْكَلِمَة. (وسلام تحيّت باشد، و سَلام سلامت باشد، و سلام نامى است از نامهاى خداى تعالى في قوله: «السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ» (1)و سلام، درختى است في قوله: اِلاّ سَلامٌ و حَرْمَل)، و كذلكَ قوله: «... وَاِذا خاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قالُوا سَلاماً» . (2)۱۶۸۹. علامه شعرانى: جملهاى كه بين الهلالين قرار داديم معترضه است و به سابق و لاحق مربوط نيست و آن جمله پيش از اين كه گفت «قالوا هذه الكلمة» متصل است به « و كذلك قوله». و به نظر مىرسد به اشتباه ناسخين از جاى ديگر منتقل به اينجا شده يا حاشيه بوده است، ديگرى نوشته و جاى آن را ندانسته، منتقل به متن كردند و قوله «الاسلام و حرمل» ظاهراً جزء شعرى است. و حرمل گياهى است كه به فارسى اسفند مىگويند، گويا شاعر آرزوى فضاى آزاد بيابان كرده است كه در آن غير درخت سلام و اسفند نرويد. (3)
.
۷۰. «فَلَمّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً...»
روض الجنان: «فَلَمّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ» ؛ چون ديد كه دست ايشان به طعام نمىرسد، انكار كرد بر ايشان، و ضمير در اِلَيْهِ راجع است با «عِجْل». (1)۱۶۹۰. علامه شعرانى: انكار نشناختن و بيگانه شمردن است نه در مقابل اقرار، در تورات آمده است كه فرشتگان از آن طعام خوردند و اين صحيح نيست و اگر پيغمبر ما صلىاللهعليهوآله از تورات اقتباس كرده بود همچنين مىفرمود. اما آنكه از اين علوم بهره دارد داند كه فرشتگان خدا طعام دنيا نمىخورند و هرچه ابراهيم نيك نگريد ديد دست آنها به خوراك نمىرسد و طعام در دست آنها نمىآيد و چيزى از آن كم نمىشود آن را عجيب شمرد. و براى دانشمندان خرده بين همين معجزه بزرگ قرآن است دليل آنكه علم پيغمبر صلىاللهعليهوآله به وحى الهى است و قرآن كلام حق است و شايد بسيارى از علما هم ندانند فرشته طعام نمىخورد. (2)روض الجنان: «وَاَوْجَسَ مِنْهُمْ خيفَةً» ، اى اَحَسَّ و وَجَدَة؛ در دل خود از ايشان ترسى يافت از آن وجه كه گفتيم: ايشان چون بديدند كه ابراهيم عليهالسلام از اين معنى انديشه ناك شد، گفتند: «لا تَخَفْ» ؛ مترس كه ما فريشتگانيم و ما را به قوم لوط فرستادهاند. اگر گويند: ابراهيم عليهالسلام چگونه باور داشت ايشان را بدان كه ايشان فريشتهاند، گوييم: لابدّ است از آنكه علمى به معجز مقرون باشد بدين كه او عند آن بداند كه ايشان در آن دعوى صادقاند. و گفتند، مُعْجز اين بود كه: ايشان دعا كردند تا خداى تعالى آن عِجْل را زنده كرد به رفتن و چَره كردن درآمد. (3)۱۶۹۱. علامه شعرانى: گوينده را معلوم نكرد. و مقصود از اين قصه و اشارت موعظه و عبرت است نه تصديق اصل واقعه. و اگر گوينده معلوم نباشد و خبر ضعيف بود باز براى مقصود كافى است. (4)روض الجنان: اگر گويند: شايد كه ابراهيم عليهالسلام طعام در پيش فريشتگان نهد با آنكه داند كه ايشان طعام نخورند؟ گوييم: از اين دو جواب است، يكى آنكه: ابراهيم عليهالسلاماين پيش از آن كرد كه دانست كه ايشان فريشتهاند، براى آنكه ايشان بر صورت بشر بودند. و جواب ديگر آنكه: اين معنى به عقل نتوان دانستن، روا بود كه او را اعلام نكرده بودند هنوز كه فريشتگان طعام نخورند. اگر گويند: شايد كه فريشتگان به صورت آدميان باشند با آنكه ايشان لطيفاند و اينان كثيف؟ گوييم: بعضى گفتند: ابراهيم را چنان نمود كه ايشان بشراند، چنانكه سراب چنان نمايد كه آب است... . (5)۱۶۹۲. علامه شعرانى: لطيف جسم برزخى است و كثيف مادى. و اين كه فرشته به صورت بشر ظاهر شود عجيب نيست، چنانكه در صورت مردى بر مريم ظاهر شد: «فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا» (6)و پيغمبران خدا همه فرشتگان را به صورت بشر مىديدند، الاّ آنكه ديدن خاص آنان بود و كسى كه با آنان در يك مجلس بود فرشته را نمىديد؛ چنانكه پيغمبر ما صلىاللهعليهوآلهبسيار فرمود: جبرئيل نزد من آمد اينك و چنين گفت، و مردم مشاهده نمىكردند و گاه بعضى خواص مشاهده مىكردند و گاه بعضى خواص مشاهده مىكردند به صورت دحيه يا صورت ديگر و آن نادر بود. و در مجلس ابراهيم در ساره نيز تصرفى شد كه او هم فرشتگان را ديد. ۷
.
۷۷. «وَ لَمّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً...»
روض الجنان: قتاده و سُدّى گفتند: آن فريشتگان ـ عليهم الصّلوة والسّلام ـ از نزد ابراهيم بيامدند و روى به شهرهاى قوم لوط نهادند، و آن پنج ده بود: سَدُوم، و عاصورا، و دادوما، و صواهم. اين چهار دِه كافر بودند، و ده پنجم صعد بود، و اهل او به لوط ايمان داشتند. (1)۱۶۹۳. علامه شعرانى: نام اين پنج ده در تورات چنين است: سدوم، عموراه، ادماه، صبوئيم، صوغر. چون قتاده و سدّى هم ظاهراً اين اسامى را از علماى اهل كتاب فرا گرفتهاند. اسامى مذكور تصحيف همين كلمات است عاصورا عموراه است، دادوما ادماه و صواهم صبوئيم و صعد صوغر. والله العالم. (2)روض الجنان: ... و خداى تعالى ايشان را گفته بود تا لوط چهار بار بر ايشان گواهى ندهد ايشان را هلاك مكنيد. چون در راه مىرفتند لوط با ايشان نگريد، گفت: نيك مىدانيد كه اين ديهها و شهرها چه جايگاه است؟ گفتند: چه جاى است؟ گفت: بترين جاى است كه در زمين هست به فساد اهلش، و در همه زمين از اين مردمان پليدتر و مفسدتر نيست، اين معنى چهار بار باز گفت. لوط ايشان را بياورد به راهى كه كس ايشان را نديد به بىوقتى، و در خانه برد، و كس ندانست مگر مردمانِ سراى لوط. (3)۱۶۹۴. علامه شعرانى: شايد هم اگر از ميان مردم مىبرد آنها را نمىديدند؛ چون ديدن فرشتگان براى همه كس نيست، يا پيغمبر مىبيند يا كسى به تصرف او و اراده پروردگار. (4)
.
۷۸. «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَ مِنْ قَبْلُ كانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ قالَ يا قَوْمِ هؤلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي...»
روض الجنان: ... اگر گويند چگونه گفت: «هؤلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ» ، و او دو دختر داشت ـ چنانكه در اخبار و تواريخ مذكور است ـ و ايشان جماعت بسيار بود؟ (1)۱۶۹۵. علامه شعرانى: در آيه قرآن «بناتى» به صيغه جمع است نه تثنيه و «هُنّ» هم ضمير جمع است و اهل نقل دو دختر گفتند. ظاهر قرآن را تأويل كردند تا موافق روايات گردد و شايد «جاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ» كه در ظاهر به صيغه جمع است حمل بر دو تن بايد كرد به قرينه لفظ و عقل كه دو دختر را به بيش از دو تن نمىتوان داد. و به روايت قاموس كتاب مقدس دو دختر لوط پيش از رسيدن خبر عذاب به دو تن از مردم شهر سدوم تزويج شده بودند و بنا به روايت وى مقصود سرزنشى باشد آنان را كه من دختران خود را به شما دادم كه عقد مباح بود، ديگر از من چه خواهيد كه مباح نيست. اما مضمون تورات غير اين است و بسيار مستهجن و قبيح كه مردم شهر از پير و جوان گرد سراى لوط فراهم شدند و آن دو فرشته را مىخواستند، لوط دختر خود را بر آنها عرضه كرد. و اين عمل از مردم با غيرت پسنديده نيست. و بدين جهت، صاحب قاموس تورات آن را طور ديگر نقل كرده است. و اگر گويى: چگونه آن قوم خبيث ملائكه را ديدند با آنكه ديدن آنان مشروط به صفاى باطن است، گوييم: تأثير نفوس انبيا و اعجاز آنان و صفاى خانه نبوت به اراده خداوند چنان اثر كند كه زن لوط و دو سه تن از قوم آنان را ببينند و اگر اراده حق نباشد كس نبيند چنانكه در آغاز وحى بر پيغمبر ما صلىاللهعليهوآله حضرت خديجه هم جبرئيل را نمىديد. (2)
.
۸۱ . «قالُوا يا لُوطُ إِنّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ...»
روض الجنان: ايشان بانگ داران از آن سراى بيرون آمدند. (1)۱۶۹۶. علامه شعرانى: به آواز صيحه و فرياد. (2)
.
۸۲ . «فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ»
روض الجنان: ... چون صبح برآمد و فرمان خداى درآمد، «جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها» ، اين دييها را زير و زبر كرديم. (1)۱۶۹۷. علامه شعرانى: «زير و زبر كردن» كنايت از ويرانى و خرابى است و نظير مجاز مشهور مقدم بر حقيقت است. و گروهى پنداشتند بايد حقيقةً زمين سوى بالا بگردد و بالا به جانب زمين، مانند آدمى كه به پاى آويخته شود و چون در ويرانى و خرابى شهر به سبب باريدن سنگهاى آسمانى كه در قرآن مصرّح آمده اين گونه واژگونه شدن تعقل نمىشود جماعتى به مبالغه آن را نسبت به پر جبرئيل دادند كه او مىتواند شهرى را از زمين بكند و وارونه بر زمين افكند و گاه مبالغه كرده به نزديك آسمان بردند. و اثبات اين امور نه در قرآن است و نه در خبر متواتر و چون از قدرت خداوند بعيد نيست بايد به امكان آن قناعت كرد نه اصرار در وقوع. (2)روض الجنان: ابوبكر عيّاش گفت، باقر را عليهالسلام پرسيدم كه: خداى تعالى زنان را به گناه مردان بگرفت در عهد لوط؟ گفت: نه. چنانكه مردان به مردان مشغول بودند، زنان به زنان مشغول بودند. (3)۱۶۹۸. علامه شعرانى: ابوبكر عياش قارى معروف است راوى عاصم و روايت او مخالف روايت سابق است كه خداوند چند هزار مرد را هلاك كرد براى آنكه سى و چند نفر آنان لواط مىكردند و آن آيه قرآن كه فرمود: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً» (4)و چون اين روايات مخالف يكديگر است و صحت هيچ يك معلوم نيست و دانستن آن از ضروريات نيست توقف بايد كرد و آنچه ضرورى است عدالت خداوند است كه رنج بى گناهان را بى عوض نمىگذارد. (5)روض الجنان: «حِجارَةً مِنْ سِجّيلٍ» ، مفسّران در او خلاف كردند، بعضى گفتند: سنگى بود، اوّلش سنگ بود و آخرش گل... و عِكرِمه گفت: نام دريايى است در هوا معلّق ميان آسمان و زمين، و سنگ از آن جا فرود آمد. (6)۱۶۹۹. علامه شعرانى: اگر درياى آب مقصود باشد صحيح نيست و اگر فضاى حاوى جسمى سيّال و لطيف باشد صحيح است؛ چون خداوند در اثير فضا سنگها خلق كرده است كه گاه گاه بر زمين مىريزد، هر وقت اراده به عذاب تعلّق گيرد، و گاه براى عذاب نيست بلكه عبرت است. در فلك السعادة چندى از آن نقل كرده است. (7)
.
۱۰۵. «يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّ بِإِذْنِهِ...»
روض الجنان: ... و ظُروف من بَين الاسماء اضافت كنند با جُمل، اگر جمله فعلى باشد و اگر جمله اسمى، براى مناسبتى كه ميان ايشان هست از احتياج تا وقتى كه واقع آيد در او. و هم، آن قيام دارد كه فعل دارد از ماضى و حال و استقبال، و آنكه او بنيايد چنانكه افعال بيشتر بنيايد بيش از يك وقت. (1)۱۷۰۰. علامه شعرانى: سه عبارت است براى تشابه جمله اسمية و فعل: يكى آنكه هر دو احتياج به وقت دارند كه در آن واقع شوند چه بگوييم قام زيد يا بگوييم زيد قائم هر دو محتاج وقتند يا گوييم جمله اسميه قيام به ماضى و حال و استقبال دارد مانند فعل و همچنانكه فعل بيش از يك وقت اتفاق نيفتد جمله اسميه همچنين است. (2)
.
۱۰۷. «خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّمواتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ...»
روض الجنان: فَاَمّا قوله: «اِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ» ؛ الاّ آنچه خداى خواهد. در اين استثنا چند قول گفتند، يكى آنكه: الاّ به معنى سوى است... . و ابوروق روايت كند از ضحّاك از عبداللهِ عبّاس كه او گفت: مراد به استثناء در آيت قومىاند مخصوص از اهل توحيد كه خداى تعالى ايشان را به دوزخ برد و به مقدار گناهشان عقوب كند، و آنگه فرمايد تا: با بهشت آرند ايشان را، پس ايشان در حالى شقى باشند و در حالى سعيد، و اين آن قول است كه ما معنى او بگفتيم در وجه آخر. واللّه اعلم بِمُراده. (1)۱۷۰۱. علامه شعرانى: يك قول در تفسير آيه ـ چنانكه ابن جرير طبرى آورده است (2)ـ همان است كه از ظاهر آن مستفاد مىگردد. و در تفسير المنار گويد: اگر خداى خواهد عذاب را مخلّد نگرداند و گروهى را از دوزخ نجات دهد. اگر چه ظاهر بسيارى از آيات و اخبار آن است كه كافر هميشه در جهنم بماند ليكن ظاهر چندين آيت ديگر آن است كه گروهى پس از گذشتن مدتى از عذاب نجات يابند و اينان تأويل ظاهر خلود را سهلتر از تأويل اين آيات دانستند، چون خلود به معنى مدت طولانى بسيار آمده است مانند «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها» (3)، «وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها» (4)و هيچكس نگويد اهل توحيد در جهنم مخلد باشند، و بعضى پندارند خلود اهل دوزخ در دوزخ اجماعى يا از ضروريات دين است، اما چنين نيست چون جهم بن صفوان و ابى الهذيل علاف از بزرگان معتزله گفتهاند هيچ ممكنى دوام نيابد و هرحادثى فانى شود و غير متناهى در حوادث آينده مانند تسلسل در زمان گذشته باطل است و نزد آنان بهشت و دوزخ هر دو فانى شوند و خلود آنها به معنى مدت طولانى است چنانكه فرمود: «لابِثِينَ فِيها أَحْقاباً» (5)و ابن جرير در تفسيرش اين قول را از جماعتى از صحابه و تابعين سلف نقل كرده است فقط درباره عذاب و دوزخ نه در بهشت. و گفتند آيه «إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ» يأتى على جميع ما فى القرآن بر هرچه آيه خلود است وارد شده و آن را مبين مىسازد، و ابن مسعود گفت زمانى بر جهنم بيايد كه درهاى آن بسته شود وقتى كه هيچ كس در آن نباشد پس از آنكه احقابى ـ يعنى قرنها ـ در آن مانده باشند، و شعبى گفت جهنم زودتر آباد مىشود و زودتر خراب مىگردد. انتهى بتلخيص. و در اين گونه مسائل راجع به عالم آخرت كه به عمل تعلّق ندارد توقف اولى است، خصوصاً كه در بعض روايات قول ابن مسعود را براى حضرت امام جعفر صادق عليهالسلام نقل كردند، انكار فرمود و اگر خالد بودن عذاب ضرورى دين نباشد مشهور است و مخالفت مشهور بى دليل جايز نيست. و به اين جهت اين قول را در كتاب نقل نكرده است. (6)
.
۱۱۱. «وَ إِنَّ كُلاًّ لَمّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ...»
روض الجنان: «وَ إِنَّ كُلاًّ لَمّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمالَهُمْ» ، قُرّاء خلاف كردند در اِنَّ و لمَّا... . و در معنى «لمّا» به تشديد چند وجه گفتند، فرّاء گفت: تقدير او «لَمِمّا» بوده است و اصل او «لَمِنْ ما» بوده است، «نون» را براى ادغام «ميم» كردند، سه ميم حاصل آمد يكى بيفگندند و آنگه دو بماند ادغام كردند... و بر اين وجه معنى آن بود كه: همه كس از اين مذكوران يا مختلفان از آنانند كه خداى تعالى جزاى ايشان به تمامى بخواهد دادن. وجهى دگر زَجّاج گفت: «لمّا» به معنى «الاّ» است، كقولهم: سأَلْتُكَ لَمّا فَعَلْتَ ونَشَدْتُكَ لمّا فَعَلْتَ كَذا، و المعنى اِلاّ فَعَلْتَ كَذا، و مثله قوله: «إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَيْها حافِظٌ» (1)، و بر اين وجه «اِنْ» به معنى «ما»ى نافيه باشد، و التقدير: ما كُلّهُمْ اِلاّ وَاللّهُ يُوَفّيهِمُ الْجَزاءَ؛ هيچ كس نخواهد بودن الاّ و خداى جزاى او بدهد. بر اين وجه طعن كرد و گفت: اين روا نباشد مگر در قسم. (2)۱۷۰۲. علامه شعرانى: يعنى تنها در جواب قسم لما به معنى الا مىآيد و در غير آن صحيح نيست. (3)روض الجنان: ... آن قول كه گفت: اصل «لَمِنْ ما» بوده است، «نون» را «ميم» كردهاند براى ادغام، و سه «ميم» جمع شده است؛ كه نه چهار «ميم»* جمع شد در اين سورت... . (4)۱۷۰۳. علامه شعرانى: چهار ميم در كلمه «ممن» است كه نون آخر به سبب ادغام در كلمه بعد از آن قلب به ميم مىشود. (5)
.
۱۱۳. «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّارُ...»
روض الجنان: در خبر است كه: چون روز قيامت باشد، منادى از قِبل رَبُّ العِزّة ندا كند، گويد: اَيْنَ الظَّلَمَةُ واَعْوانُ الظَّلَمَةِ؛ كجااند ظالمان و اعوانان ظالمان! جمع كنند ايشان را، حَتّى مَن اَلاقَ لَهُمْ دَواةً اَوْ بَرى لَهُمْ قَلَماً؛ تا آن كس كه براى ايشان دواتى سياه* كرده باشد يا قلمى تراشيده باشد. آنگه همه را در تابوتى كنند از آتش. (1)۱۷۰۴. علامه شعرانى: «سياهى كردن» به معنى ريختن مركب در دوات است، و معروف در معنى «ألاقه» آن است كه دوات را برهم زنند تا مركب به ليقه كه در دوات است بچسبد. در آن عهد پارهاى پنبه در حرير مىنهادند و مىدوختند و به جاى ابريشم كه ما ليقه مىكنيم در دوات مىگذاشتند. آنگاه مركب مىريختند و برهم مىزدند تا رنگ سياهى در پنبه فرو رود. و هركس ظالم را اين اندازه يارى كند از اهل تابوت است كه در اين روايت آمده است. نعوذ بالله من شرّ الطمع وحبّ الدنيا و الاستعانة بهم لها ولا توفيقَ إلاّ باللّه. (2)
.
۱۱۴. «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ...»
روض الجنان: «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ» ، آنگه گفت: نماز بر پاى دار در دو طرف روز... . «إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ» ، در حسنات خلاف كردند، بيشتر مفسّران گفتند: نماز پنج است... . و امّا قول آن كسى كه به اين آيت استدلال كرد بر احباط درست نيست كما دَلَّتِ الاَدِلَّةُ عَلى فَسادِ الاِحباط عَقْلاً وشَرعاً. (1)۱۷۰۵. علامه شعرانى: چنانكه در اين كتاب چند جاى گذشت، اِحباط در مذهب شيعه باطل است و آن عمل كه صحيح واقع شود جزاى آن واجب است و هيچ عمل زشت و معصيت ثواب آن را نمىبرد و آنكه هم نماز خوانده و هم سرقت كرده مساوى آن كس نيست كه سرقت كرده، نماز هم نخوانده است، چنانكه اهل احباط گويند. و هرچه در قرآن و حديث لفظ احباط آمده به آن معنى است كه ما اصطلاح كردهايم و اينكه بعضى اهل حديث در كتب خود احباط را ثابت كرده و بر علماى ما طعن زدهاند صحيح نيست. (2)
.
۱۱۸. «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ»
روض الجنان: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النّاسَ أُمَّةً واحِدَةً» ، آنگه گفت: اگر خداى خواستى مردمان همه را يك امّت كردى. «وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفينَ» ؛ ولكن ايشان به زايل نمىباشند مختلف، با يكديگر خلاف مىكنند. (1)۱۷۰۶. علامه شعرانى: خداوند مردم را مختار آفريده و حكمت او آن بود كه انسان هرچه مىكند خود كند و از ظلم و جبر و قهر منع فرمود، حتى در عبادت و معصيت خود او مردم را به قهر مجبور نكرد و اگر مىخواست همه را به قهر و جبر به راه خير مىداشت و همه يك امت مىشدند اما نخواست و انسان مجبور در حقيقت انسان نيست، مانند جماد است و او را تكليف نتوان كرد و ثواب و عقاب نتوان داد. (2)
۱۱۹. «... وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ أَجْمَعِينَ»
روض الجنان: «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ» ؛ و تمام شد سخن خداى تعالى كه گفت: پربار* كنم دوزخ از جنّ و انس، از پرى و آدمى. و مورد اين كلمه تهديد و تحذير است خلقان را، از آنكه از آنان باشند كه خداى تعالى دوزخ به ايشان پربار كند، و تمام كلمه وقوع مخْبَر خبر باشد عَلى ما اَخْبَرَ عَنْهُ. و اِنَّما اراد قوله: فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ اَقُولُ، لاَمْلَئنَّ جَهَنَّمَ...، و اين «لام» جواب قسمى مضمر است، و التقدير: قَسَماً لاََمْلاََنَّ و يَميناً لامْلاََنَّ، و به جاى «لام» گفتند: «أَنْ» بشايد اينجا و هر كجا تأويل آن باشد كه: بَلَغني اَوْ انْتَهى اَلِىّ. (3)** ۱۷۰۷. علامه شعرانى: * «پربار كردن» پركردن است و «بار» به معنى محمول و مظروف است. (4)۱۷۰۸. ** هر جا لام قسم باشد به جاى آن مىتوان كلمه «أن» آورد مشروط بر اين كه معنى به بلغنى (يعنى به من خبر رسيده باشد) يا به معنى قيل لى يعنى به من گفته شد يا انتهى الىّ (كار من به آن كشيد) و امثال ذلك. ۵
.
۱۲۳. «وَ لِلّهِ غَيْبُ السَّمواتِ وَالْأرْضِ وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ...»
روض الجنان: «وَ لِلّهِ غَيْبُ السَّمواتِ وَالْأرْضِ» ؛ و خداى راست غيب آسمانها و زمين، يعنى هر چه در آسمانها و زمينها پوشيده باشد خداى داند، و مورد اين هم وعيد است. (1)۱۷۰۹. علامه شعرانى: در مجمع البيان گويد: اين آيه را يكى از مشايخ رد بر شيعه دانسته است كه ادعاى علم غيب براى ائمه خود كردهاند. (2)و جواب مىدهد: شيعه دعوى علم غيب نمىكنند مگر به تعليم خداوند و چند خبر از غيب مروى از ائمه عليهالسلامنقل كرده و گويد: همه به تعليم حق بوده است. (3)
.