ghaemiyeh.com
سرشناسه : رجبیان، قاسم، ۱۳۵۶ -
عنوان و نام پديدآور : اباالفضلالعباس علیهالسلام/ به قلم قاسم رجبیان.
مشخصات نشر : قم : عصر رهایی، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری : ۲ج.
شابک : ۲۶۰۰۰۰ ریال : دوره : 978-964-2760-70-1 ؛ ۲۲۰۰۰۰ ریال : ج.۱ : 978-964-2760-62-6 ؛ ۱۶۰۰۰۰ ریال : ج.۲ : 978-964-2760-73-2
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : عباسبن علی (ع)، ۲۶؟ - ۶۱ق.
رده بندی کنگره : BP۴۲/۴ /ع۲ر۲۷ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۳۷
شماره کتابشناسی ملی : ۳۵۵۵۱۱۵
مراكز پخش:
1 - پخش مركزى 09177210344
2 - قم انتشارات عصر رهايى ـ همراه 09122510829
خوانندگان عزيز و گرامى مىتوانند از راههاى زير با مؤلف كتاب در ارتباط باشند:
تلفن همراه: 09127571285
آدرس اينترنتى مؤلف: www.rajabiyan.com
قيمت 22000 تومان
حق چاپ براى مؤلف محفوظ است.
تقديم به
قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام
استاد عزيزم (مدظلهالعالى) دائماً مىفرمايند: سالك الى اللّه بايد براى خود ميزانى حسّاس و دقيق و بدون خطا و اشتباه براى اعمال و عقائد و افكارش در نظر بگيرد و صد در صد خود را با آن ميزان تطبيق كند. (1)
ايشان مكرر فرمودهاند: بدون ترديد تاريخ گذشتگان به خصوص پاكان و بالأخص پيشوايان معصوم اسلام عليهمالسلام براى آنهائى كه اهل تعمّق و تفكّر و مغزند، پند و اندرزى است كه آنها را به همه خوبىها راهنمائى كرده و از همه بدىها دور ساخته و بلكه اطّلاع از آن، از ضروريّات بقاء انسان محسوب مىشود.
تاريخ، انسان را به حقايق و مطالبى آگاه مىكند كه او با تجربه شخصى نمىتواند به آنها برسد و بالاخره تاريخ آئينه دورنمائى است كه انسان مىتواند به وسيله حالات گذشتگان به همه تجربيّات و نفع و ضررهائى كه به انسان ممكن است برسد اطّلاع پيدا (2)
و همچنين مىفرمايند: انسان به دلائلى بايد هميشه به امام و رهبرى اقتداء كند و در هر كارى به خصوص كارهاى مهم و خطرناك بايد الگوئى داشته باشد و اگر انسان از حالات و خصوصيّات امام و رهبر و الگوى خود اطّلاعى نداشته باشد چگونه ممكن
است به او اقتدا كند و هدايت شود؟(1)
من نيز مدتى بود كه پيرامون شخصيت عظيم الشأن حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فكر كرده و متعجب بودم كه چرا شخصيت به اين بزرگى مجهول و مظلوم مانده است؟
چرا چنين شخصيتى كه به نظر من بعد از ائمه اطهار عليهمالسلام "لا يقاس به احد" است بايد تا اين اندازه مجهول بماند، لا يقاس به احد است چون از طرفى ائمه اطهار عليهمالسلام فرمودهاند: "نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ لَا يُقَاسُ بِنَا أَحَدٌ فِينَا نَزَلَ الْقُرْآنُ وَ فِينَا مَعْدِنُ الرِّسَالَةِ (2)پس هيچ كسى هر چند حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام باشد با آنها قابل قياس نيست و از طرف ديگر آن حضرت خود را به مقامى رسانده كه امام سجاد عليهالسلام در وصف شان مىفرمايند: براى عمويم عبّاس مقامى هست كه تمامى شهداء به حال وى غبطه مىخورند،(3)لذا حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آن قدر مقام و منزلت دارد كه هيچ احد الناسى با ايشان قابل قياس نبوده و نيست.
البته شايد تعجب من به جا نبوده، چون ايشان فرزند همان حضرت على بن ابىطالب عليهماالسلام است كه آن قدر مظلوم و مجهول بود كه آيه شريفه إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً؛ در (4)شأن ايشان نازل شده است.(5)
به هر حال به خاطر مطالب گهربارى كه از استاد عزيزم (مدظلهالعالى) ياد گرفتهام كه مىفرمايند: اولياء خدا بايد معرفى گردند، چون آنها الگوى بشريت هستند و در كتاب خويش نوشتهاند شرح حال اولياء خدا را بيان كردن خيلى موءثّر است من تجربه
دارم يكى از چيزهايى كه در بيدارى مردم موءثّر است نقل شرح حال اولياء خدا است، به خدا قسم كوتاهى مىكنند آنهايى كه حالاتى از اولياء خدا را دارند و زباناً و يا قلماً در اختيار مردم قرار نمىدهند، همچنين آوردهاند: قرآن براى بيدار كردن مردم نازل شده خود قرآن مبتكر اين برنامه است كه شرح حال اولياء خدا را بيان مىكند كه چه كسى با چه كسى و از چه راههايى به كمالات رسيد و كدام شخص از چه راهى به پستى افتاده، در قرآن افراد خوبى را معرّفى مىكند كه در اثر كارهاى بد از اوج اعلا به پستى افتادهاند و بعضىها هم در اثر كارهاى خوب، از ذلّت اوج گرفتند و به قدرت و عظمت رسيدند، لذا بهترين چيز براى بيدار شدن افراد از خواب غفلت شرح حال اولياء خدا است.(1)
لذا من با خود تصميم گرفتم در يك كتاب شرح احوالات اين ولى بسيار بزرگ خدا يعنى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را جمع آورى كنم، زيرا با وجود اين كه ايشان در واقع مظهر صراط مستقيم و مظهر اَتَمّ كمالات روحى هستند اما گاها مردم مسلمان در اثر جهل و عارف نبودن به مقام ايشان يك سرى مطالبى به اين بزرگوار نسبت مىدهند كه هم توهين و هم بىادبى به مقام شامخ ايشان هست و حتى مردم مسلمان اكثر قريب به اتفاق مطالبى كه مربوط به اين بزرگوار هست را نمىدانند و از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فقط چند لحظه آخر عمرشان در كربلاء مىدانند كه آن هم متأسفانه بعضاً آغشته به خرافات گرديده و از اصل موضوع دور شدهايم.
گاهى اوقات كه بعضى مىخواهند از ايشان توصيف كنند مطالبى مىگويند كه اصلش غلط نيست اما بسنده كردن به همان صفت واقعاً بىانصافى است، مثلاً آن حضرت بسيار زيبا و خوشرو بودند، همان طور كه بعداً در همين كتاب مطالعه خواهيد نمود من نيز نقل كرده و قبول دارم كه ايشان بسيار خوش رو و زيبا بودهاند اما حضرت
1) سير الى الله جلد: 2 صفحه: 28
اباالفضل العبّاس عليهالسلام بىنهايت صفات و كمالات روحى دارند كه بايد در كنار زيبائى ايشان براى مردم نقل شود، و اگر حقيقتش را بخواهيد بايد كمالات و فضائل آن حضرت مطرح باشد، زيبائى چهرهاش نيز در كنار آن همه فضائل و كمالات نقل شود.
شما خودتان قاضى، اگر اطاعت محض و بىچون و چراى آن حضرت از خدا و امام زمانش براى مردم نقل شود بهتر است يا تنها به زيبائى چهرهاش بسنده شود؟
آيا اگر هيبت و عظمت و شجاعت آن حضرت به گونهاى كه دشمنان حتى از آوردن نام ايشان به لرزه مىافتادند براى مردم نقل شود بهتر است يا تنها اكتفاء به داشتن خال هاشمى و چشم درشت ايشان شود؟
آيا اگر وفا دارى و محبت و خدمتگزارى ايشان در تمام عمر شريف شان حتى از همان دوران طفوليت نسبت به امام زمانش و اولياء خدا براى مردم نقل شود بهتر است يا فقط قد بلند و چشم درشت ايشان را بازگو كنيم؟
ما در اين كتاب علاوه بر اين كه خال هاشمى، نور چهره، زيبائى، قد بلند و چشمان درشت ايشان را تأييد و وصف كردهايم به ديگر كمالات روحى و علم و تقواى زياد ايشان نيز پرداختهايم.
قابل ذكر است براى تهيه و تنظيم اين كتاب كتب مختلفى اعم از كتابهاى منبع شيعه و سنى، عربى و فارسى را مورد فحص و جستجو و مطالعه قرار دادم تا بتوانم آن چه از نظر خودم صحيح و مطابق با واقع و در شأن مقام شامخ حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام هست را از بين روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و نقل تواريخ سنى و شيعه به دست آورده و در اين كتاب بياورم.
كتاب هائى كه در پاورقى كتاب و همچنين در فهرست منابع در آخر همين كتاب مىبينيد آن دسته از كتبى هستند كه مورد مطالعه قرار گرفته و مطالبى از آن كتابها را در
اين كتاب استفاده كرده ام، چه بسيار كتاب هائى كه مورد مطالعه قرار دادم و چون مطالبى از آنها در اين كتاب آورده نشده است نامشان در فهرست منابع ذكر نشده است.
مسأله مهمى كه در اين كتاب رعايت شده اين است كه قضايا و جريانات نقل شده هر كدامش كه مربوط به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بوده مفصلا و جزء به جزء توضيح داده شده، اما جرياناتى كه مربوط به ديگران است را توضيحى اجمالى و گذرا داده ايم، چون اگر غير از اين بود كتاب از موضوع اصلى خود خارج شده و بايد چندين جلد كتاب مىنوشتيم.
در اين كتاب فقط به توضيح جريانات زندگى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از بدو تولد تا لحظه شهادت ايشان پرداخته ايم، همچنين توضيحى اجمالى در مورد شخصيت هائى كه به نحوى مربوط به آن حضرت بودهاند داده شده و از نقل و توضيحات درباره ديگر شخصيتهاى واقعه جانسوز كربلاء خوددارى شده و اگر كسى بخواهد شرح ما وقع واقعه جانسوز كربلاء بنويسد دهها جلد قطور كتاب بايد بنويسد و باز هم قطعا نمىتواند حق مطلب را ادا كند چون قضايائى كه در اين باره موجود هست همه و همه آن جرياناتى هستند كه به دست ما رسيده، چه بسيار جريانات و مطالبى كه در طول تاريخ از بين رفته و به دست ما نرسيده است.
در اين كتاب حتى المقدور سعى كردهام از مطالبى استفاده كنم كه مورد تأييد سنى و شيعه باشد، لذا اكثر قريب به اتفاق مطالب كتاب حاضر، مطالبى است كه مورد تأييد شيعه و سنى بوده و آنها در كتب معتبر خود به آن اذعان داشتهاند و البته اگر مىخواستم فقط مطالبى كه شيعه نقل مىكند، يعنى فقط از ديد شيعيان بنويسم قطعاً بيشتر از اين مطالب مىتوانستم بنويسم.
در اين كتاب بدون هيچ تعصبى و همان طور كه از منابع استفاده شده پيداست با بى طرفى كامل فقط آن جرياناتى كه در گذشته اتفاق افتاده و شيعه و سنى بر آن اتفاق
نظر داشته و تاريخ نيز به آن گواهى مىدهد را جمع آورى و نقل كرده و از جسارت و حتى لعنت كردن پرهيز نمودهايم تا بىطرفى خود را تا آخر كتاب حفظ كرده و فقط آن چه اتفاق افتاده و تاريخ گواهى مىدهد را نقل كنيم و تشخيص خباثت و طهارت باطنى و روحى افراد را به خود خوانندگان عزيز محوّل كردهايم.
همچنين در نقل جريانات هر كجا لازم بوده اغلاط ادبى، عقيدتى و نگارشى آن را تصحيح نمودهايم.
در اين كتاب علاوه بر شرح احوالات حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام و ديگر افراد مربوط به ايشان به بعضى از شبهات كه بعضاً از طرف افراد مغرض و با هدف گمراهى جوانان در جامعه مطرح مىشود به صورت استدلالى پاسخ گفتهايم كه اميدوارم در رفع شبهه مردم مسلمان مخصوصا جوانان، بالاخص اهل علم، مفيد واقع شود.
ضمناً همان گونه كه از استاد عزيزم (مدظلهالعالى) ياد گرفتهام هدف از نوشتن اين كتاب داستان نويسى و يا نقل رمّان نبوده بلكه هدف اين است كه شخصيت بزرگ و با عظمت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به طور صحيح و مطابق با واقع معرفى گردد تا كسانى كه مىخواهند در راه تزكيه نفس به ايشان اقتداء كنند بدانند كه ايشان از لحظه ورود به دنيا تا لحظه شهادت شان چگونه زندگى كردند، چه اعتقاداتى داشتند، نسبت به چه كسانى تولى و نسبت به چه كسانى تبرى داشته و خلاصه از همه جوانب ايشان را بشناسند و به طور صحيح به ايشان اقتداء كنند.
البته من خيلى كوچكتر از اين حرفها هستم كه بخواهم دست به قلم ببرم و ولى خدائى مانند حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را معرفى كنم، اصلاً به يك ديد اگر بخواهيم بنگريم متوجه خواهيم شد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به هيچ وجه نيازى به معرفى ندارند، ايشان به قدرى كريم و با عظمت هستند كه همه اقشار مردم اعم از مسلمان و غير مسلمان، متدين و غير متدين، حتى كسانى كه با دين و معنويات بيگانه
هستند به حضرتش ارادت داشته و مجذوب ايشان مىباشند.
من نيز اگر قلم به دست گرفته و اين اثر را نوشته و جمع آورى كردهام به خاطر اين بود كه باقيات الصالحاتى باشد براى دنيا و آخرتم، مىخواستم نام من نيز در زمره نوكران و خدمت گزاران به قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ثبت شود و به اين صورت براى دنيا و آخرت خويش توشه و آبرويى كسب كنم.
كتاب حاضر شامل سه فصل و يك خاتمه مىباشد كه فصل اول زندگى نامه و شرح احوالات حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است و فصل دوم نقل كرامات و معجزات آن حضرت و فصل سوم توضيح و شرح مختصرى بر زيارت نامه آن حضرت مىباشد.
اميد است همه ما مورد لطف و عنايات قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قرار بگيريم، آمين.
قاسم رجبيان
9 محرم الحرام 1434
قم مقدسه
قبل از شروع مطالب لازم مىدانم از استاد عزيزم (مدظلهالعالى) به خاطر اين كه ساليان متمادى وقت شريف شان را صرف كرده و براى تعليم و هدايت حقير تلاش و كوشش كرده و مىكنند و در اين راه واقعاً مانند جد بزرگوارش "عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُوءْمِنينَ رَوءُفٌ رَحيمٌ" بوده و هست، از صميم قلب تشكر و قدر دانى كنم.
خداى تعالى را شكر مىگويم كه به حقير توفيق داد ساليان متمادى به طور مستقيم و بدون واسطه در محضر و در معيت اين بزرگوار باشم و از محضر شريفشان فيض و بهرهها ببرم.
از خداى تعالى مىخواهم حال كه در دنيا به حقير توفيق داد و با اين بزرگوار محشور بوده و هستم، در قيامت نيز به حقير توفيق عنايت فرمايد تا با ايشان و ديگر اولياء الهى محشور باشم.
الهى آمين.
در روز جمعه، چهارم ماه شعبان سال 26 هجرى،(1)در زمان خلافت عثمان، در مدينه منوره، در منزل حضرت اميرالموءمنين على بن ابن ابى طالب عليهماالسلام از دامن بانويى بزرگ و با عظمت، پاك و مهذبه، به نام فاطمه كلابيه كه بعدها ملقب بهام البنين عليهاالسلام شد، كودكى به نام عبّاس عليهالسلام چشم به جهان گشود، كودكى كه آثار عظمت، صلابت و شجاعت، از همان بدو تولد، از چهره مباركش هويدا بود، اين كودك اولين و بزرگترين فرزند حضرتام البنين عليهاالسلام بود.
اين مولود با بركت، آن قدر زيبا و خوش اندام بود كه در بين مردم به قمر بنى هاشم معروف شد، زيرا در عرب رسم است، هر كسى از جهت خصوصيات اخلاقى و يا جسمانى، امتيازى بر ديگران داشته باشد، لقبى براى او انتخاب كنند، و در ميان عرب رسم بود كه اگر كسى زيبايى فوق العاده و چهره بسيار جذّاب داشت، لقب ماه به او مىدادند.
مثلاً عبد مناف، جد سوم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چون چهرهاى زيبا و نورانى داشت، قمر بطحاء، يعنى ماه سرزمين مكه، و عبداللّه، پدر گرامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه سيمايى نورانى و چشم گير داشت، قمر حرم، يعنى ماه حرم، مىخواندند. (2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از هر دو جهت، يعنى هم از جهت صفات روحى و
اخلاقى، و هم از جهت خصوصيات جسمانى و بدنى، امتيازات قابل توجهى نسبت به سايرين داشت.
در مورد خصوصيات جسمانى ايشان گفته شده: كان العبّاس بن اميرالموءمنين عليهماالسلام رجلا جميلا و سيما يركب الفرس المطهم و رجلاه يخطان فى الارض.
يعنى: عبّاس پسر اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهمالسلام مرد زيبا و با ابهت و بلند قامت بود، به طورى كه وقتى بر اسب قوى و بلند سوار مىشد، پاهايش به زمين رسيده و روى آن كشيده مىشد،(1)و اگر پاهايش را روى ركاب مىگذاشت پاى مباركشان به گردن اسب مىرسيد.(2)
در ميان فرزندان اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام بعد از حضرت امام حسن مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهماالسلام قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام داراى عظمت و بزرگى خاصّى است، و مانند پدر بزرگوارش شخصيت شجاع و معصومى دارد، به طورى كه دوست و دشمن به مقام ارجمندش اعتراف كرده و معترفاند.
نسب شريف آن حضرت عبّاس بن على بن ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مفر بن نزار بن معد بن عدنان بن ادد بن يسع بن سلاما بن نبت بن جمل بن قيداد بن اسماعيل بن ابراهيم خليل اللّه بن تارخ بن ناجور بن شروع بن هود النبى بن فالغ بن عابر بن شالح بن ارفحشد بن سام بن نوح النبى بن مالك بن متوشح بن ادريس النبى بن بارض بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليهمالسلام است.
دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام چون نتوانسته و موفق نشدند، شخصيت على بن ابى طالب عليهماالسلام را مخدوش كنند، لذا به اطرافيان آن امام مظلوم حمله ور شده، و سعى در تخريب چهره آنها كردند.
آنها چون ديدند، حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام اولين شخصى است كه حتى قبل از بلوغ به حسب ظاهر به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايمان آورده،(1)و لحظهاى نستجير باللّه،
1) به اعتقاد شيعه بكار بردن لفظ ايمان آوردن براى على بن ابى طالب عليهماالسلام اشتباه است، چون ايشان از همان بدو تولد به عنوان انتخاب شده خداى تعالى و معصوم وارد دنيا شدند، لذا اين كه عرض شد به حسب ظاهر ايمان آوردند به همين دليل است
به خداى تعالى شرك نورزيده، به پدر بزرگوارش كه از اوصياء الهى است، حمله ور شده و نستجير باللّه، دهان شان شكسته باد، وى را مشرك خواندهاند.
حضرت ابوطالبى كه از همان ابتداء بعثت، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را يارى مىنمود، و سه سال در شعب ابى طالب با تمام سختىها و فشارها و كمبود آب و غذا، در كنار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ماند، و دست از يارى ايشان برنداشت، تا آنجا كه در اثر فشارهاى اين سه سال، صحت و سلامتى جسمانى و روانى خويش را از دست داده و حتى همان فشارها و مريضى باعث مرگ وى شد. (1)
مغيرة بن شعبه كه از نزديكان و محبان معاويه بود، و در ماجراى عقبه قصد كشتن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را داشت،(2)و على بن ابى طالب عليهماالسلام در توصيف او فرمودهاند: سبب اسلام آوردنش، مكر و حيله بود، (3)همچنين جابر بن عبداللّه انصارى درباره او مىگويد: ابليس به صورت چهار نفر ظاهر شده كه از جمله آنها مغيرة بن شعبه است؛ هنگامى كه رسول خدا از دنيا رفت، ابليس به صورت مغيره ظاهر شد و مردم را به اطاعت نكردن از اهل بيت دعوت كرد. (4)
ابن ابى الحديد نيز از قول اسكافى نقل مىكند: معاويه عدهاى از صحابه و تابعين را فرا خواند تا براى او رواياتى در مذمت على بن ابى طالب عليهماالسلام جعل كنند و از جمله آنها مغيرة بن شعبه نام مىبرد. (5)
مسعودى در مروّج الذهب، در شرح حالات او، وى را زناكار و شارب الخمر
معرفى كرده است.
مغيرة بن شعبه در واقعه سرنوشت ساز و تاريخى غدير خم همراه با معاويه قسم خوردند كه به هيچ وجه نگذارند امامت و امارت به على بن ابى طالب عليهماالسلام منتقل شود،(1)مورخان در شرح حال او نوشتهاند او اولين كسى است كه رشوه گرفته است،(2)او جزء يكى از آن افرادى است كه به خانه حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام حمله كردند.(3)
حال يك چنين شخصى براى جلب نظر معاويه حديثى جعل كرده كه: إن أباطالب فى ضحضاح من نار؛
يعنى: ابوطالب عليهالسلام در آب گرمى از آتش است، و ديگر مغرضان من جمله ملاى رومى، در دفتر ششم مثنوى، صفحه 195 به همين حديث جعلى استناد كرده و ايشان را نستجير باللّه كافر و مشرك خواندهاند.
ملاى رومى سواى اين كه شخص بد دهنى بوده و در اشعارش از كلمات ركيك استفاده كرده، شخصيت مشكوكى است و بسيارى از بزرگان او را شخصيت عاقلى ندانسته و از نظر عقيدتى او را منحرف مىدانند.
مستر همفر در خاطرات خود مىنويسد:
آنچه وزارت مستعمرات انگليس به هنگام اعزام به شرق به من توصيه نمود عبارت بوده از: گسترش همه جانبه مراكز درويش پرورى همانند خانقاهها و تكثير و انتشار رسالهها و كتابهايى كه مردم عوام را به روى گرداندن از دنيا و ما فيها، گوشهگيرى و مردمگريزى سوق مىدهد؛ مانند كتاب احياء العلوم غزالى، مثنوى
مولوى، و كتابهاى محى الدين عربى.(1)
همچنين به عنوان نمونه از بين فقها به نظر فقيه و عارف و شاعر نامدار، مرحوم ملا احمد نراقى رحمهالله در مثنوى طاقديس اشاره مىكنيم كه ملاى رومى را مورد انتقاد قرار داده، آنجا كه مىگويد:
عقل، اين است اى رفيق معنوى هين بگو اين با جناب مولوى
مولوى، گيرم كه فهمد نيك و زشت راه دوزخ داند و راه بهشت
چون كند؟ بيچاره نفسش سركش است افكند خود را، اگر چه آتش است
اين روا، آن ناروا، داند درست ليك پايش در عمل لنگ است و سست
فقه و حكمت خواند، جهلش كم نشد عالم و دانا شد و آدم نشد!
علم چِبوَد؟ فهم راه نيك و بد عقل چِبوَد؟ اختيار نفس خود
چون ندارى نفس خود در اختيار ز امتياز نيك و بد، او را چه كار؟
كِى كند دانستن سِر كنگبين دفع صفرا، اى نگار نازنين؟!
گر شناسى خوب، حلواى شِكر كِى شود كام تو شيرين، اى پسر؟!
و خلاصه بسيارى از علماء و فقهاء، ايشان و مخصوصاً كتابش را داراى انحرافات بسيار كه با اصول و عقايد ما همخوانى ندارد و سبب منحرف شدن جامعه مىشود دانستهاند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در بطحاء، كه نام ديگر سرزمين مكه است، سيادت و
1) دستهاى ناپيدا، خاطرات مستر همفر صفحه: 64
سرورى داشت، و همچون پدرش عبدالمطلب، مرجع و ملجأ مردم بود، او به آن چه پيامبران الهى آورده بودند، و از حوادث و اخبارى كه انبياء به پيروان شان خبر داده بودند آگاهى داشت، همچنين خودشان از اوصياء پيامبران الهى بوده، و ديگران را به طرف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تشويق مىكرد.(1)
راوى مىگويد: خدمت حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام عرض كردم:
آيا ابوطالب عليهالسلام بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حجت بود؟
حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام فرمودند: خير، بلكه ايشان وصى پيامبران گذشته بود، و وصاياى آنها در نزدش امانت بود، و او نيز به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تسليم كرد.
سوءال كردم: آيا وصايا را به اين جهت كه بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حجت بود، تسليم وى نمود؟
آن حضرت فرمودند: اگر اين طور بود، كه او وصايا را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نمىداد.
عرض كردم: پس وضع ابوطالب در ارتباط با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چگونه بوده است؟
آن حضرت فرمودند: ايشان به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و آن چه ايشان آورده بودند، تا زمان مرگ، ايمان و اعتقاد داشت.(2)
علامه مجلسى رحمهالله معتقد است:
و قد أجمعت الشيعة على إسلامه و أنه قد آمن بالنبى صلىاللهعليهوآله فى أول الأمر و لم يعبد صنما قط بل كان من أوصياء إبراهيم عليهالسلام و اشتهر إسلامه من مذهب الشيعة حتى أن المخالفين كلهم نسبوا ذلك إليهم و تواترت الأخبار من طرق الخاصة و العامة فى ذلك.(3)
يعنى: شيعه اجماع و اتفاق نظر دارد بر مسلمان بودن حضرت ابوطالب عليهالسلام به
درستى كه او به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از همان اول ايمان داشت، و هرگز حتى به اندازه يك چشم به هم زدن، بت نپرستيد، بلكه از اوصياء حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام بود.
شيعيان بر اسلام حضرت ابوطالب عليهالسلام اتفاق نظر دارند و روايات شيعه و سنى در اين باره به حد تواتر رسيده است.
مرحوم طبرسى و ابن بطريق، صاحب كتاب مستدرك، اين مطلب را تأييد كرده و معتقدند: اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام بر اين امر اجماع دارند.
مرحوم صدوق مىفرمايد:
عبدالمطلب و ابوطالب، آگاهترين افراد به موقعيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودند، و اين موضوع را از نادانان و كافران پوشيده مىداشتند.(1)
حكايت
در شب ولادت با سعادت على بن ابى طالب عليهماالسلام حوادث عجيبى رخ داد، قريش براى تسكين وحشتى كه برايشان پيدا شده بود، بتهايشان را به كوه ابوقبيس بردند، وقتى به آن كوه رسيدند، كوه نيز به گونهاى شروع به لرزيدن كرد، كه همه بتها به زمين افتادند، وقتى قريش اوضاع خود را اين چنين ديدند، وحشت زده به حضرت ابوطالب عليهالسلام كه هميشه پناه آنان بود، متوسل شدند، ايشان در آن هنگام دستهاى مباركشان را بلند كرده و به پيشگاه خداى تعالى عرضه داشت:
بار خدايا! تو را به محمديه محموده، كه منظورش حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بود، و به علويه عاليه، كه منظورش حضرت على عليهالسلام بود، و به فاطميه بيضاء، كه منظورش حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام بود، سوگند مىدهم كه بر تهامه، كه منظورش اهل مكه بود، رأفت و رحمت كنى.
1) اكمال الدين صفحه: 102.
بلافاصله بعد از دعاى حضرت ابوطالب عليهالسلام اوضاع آرام شد، و به اين ترتيب قريش پيشاپيش با نام اين بزرگواران آشنا شده، و از آن تاريخ به بعد، در موارد مهم و در وقت مشكلات، اين اسامى را نوشته و با توسل به آنها دعا مىكردند، در حالى كه هنوز حقيقت اين اسماء را نمىدانستند،(1)و اين جريان خود گواه بر عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام است.
حكايت
در يك سال قريش با خشكسالى سختى روبرو شد، به گونهاى كه زمين و آسمان بركت و رحمت خود را از آنها دريغ كرد، قريش با گريه و زارى متوسل به حضرت ابوطالب عليهالسلام شدند و با خواهش و التماس از ايشان درخواست كردند تا به حرم برود، و براى نزول باران و رحمت دعا كند.
در اين هنگام حضرت ابوطالب عليهالسلام دست پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را كه در آن زمان طفل خردسالى بود، گرفت و به حرم رفت، و در حالى كه تكيه به كعبه زد، رو به آسمان نمود و عرض كرد:
اى خداى مهربان، به حق اين فرزند (و اشاره به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نمودند) تو را سوگند مىدهم باران رحمتت را بر ما بفرست و ما را مشمول كرم بىپايانت بفرما.
در تاريخ آمده است: زمانى كه حضرت ابوطالب عليهالسلام به حرم رفت، در آسمان مكه هيچ تيكه ابرى وجود نداشت، ولى همين كه ايشان دست به دعا برداشت، تودههاى ابر پديدار شد، و در آسمان مكه سر و صداى رعد و برق پيچيد، و باران تندى شروع به
1) برگرفته شده از روضة الواعظين.
باريدن گرفت.(1)
يكى ديگر از افتخارات آن حضرت كه نشان دهنده فضائل ايشان هست اين است كه حضرت عبدالمطلب عليهالسلام از ميان فرزندان خود، جناب ابوطالب عليهالسلام را براى كفالت و سرپرستى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله معين نموده و فرمود:
وصيت من كنيته بطالب عبد مناف و هو ذو تجارب
يا ابن الحبيب أكرم الأقارب بابن الذى قد غاب غير آئب؛(2)
يعنى: به كسى كه كنيه او را ابوطالب نهادم و اسمش عبد مناف است، و مردى كار آزموده و با تجربه است، وصيت مىكنم، اى پسر عزيزترين و گرامىترين خويشاوندان، در مورد فرزند كسى كه رفته و باز نمىگردد سفارش مىكنم.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در پاسخ وى اظهار داشت:
لا توصنى بلازم و واجب انى سمعت أعجب العجائب
من كل حبر عالم و كاتب بان بحمد اللّه قول الراهب؛(3)
يعنى: اين امر بر من لازم و واجب است، و نيازى به وصيت ندارد، و من مطالب عجيبى شنيده ام، از هر عالم و دانشمند و نويسنده اى، و سپاس خداى را كه گفته راهب روشن شد.
حضرت عبدالمطلب عليهالسلام فرمودند:
اى ابوطالب، تو بايد در نگهدارى و نگهبانى اين فرزند تنها، كه بوى پدر را
استشمام نكرده و شفقت و مهربانى مادر نچشيده است بكوشى، او را چون جگر گوشه خود بدان، من در ميان تمام فرزندانم تو را به سرپرستى او برگزيدم، براى آن كه تو برادر تنى پدر او هستى.
اگر توانستى از او پيروى كن و به زبان و دست و مال خود، او را يارى نما، زيرا به خدا سوگند به زودى بر همه شما سرورى و آقائى خواهد يافت، و مالك چيزى خواهد شد كه هيچ يك از پدران من مالك آن نبودهاند، آيا سفارش و وصيت مرا قبول كردى؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام عرض كرد: آرى، پذيرفتم و خدا را بر اين امر شاهد مىگيرم.
حضرت عبدالمطلب عليهالسلام فرمود: دستت را دراز كن، و دست ابوطالب عليهالسلام را گرفت و از وى براى اين امر تعهد گرفت، سپس فرمودند: اكنون مرگ بر من آسان گرديد.(1)
حضرت عبدالمطلب عليهالسلام همواره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را مىبوسيد و مىفرمود: گواهى مىدهم كه در ميان فرزندانم هيچ يك را خوشبوتر و زيبا روىتر از تو نديده ام.(2)
حضرت ابوطالب عليهالسلام از اين مقام و سعادتى كه با سرپرستى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شامل حالش شده، شاد و مسرور بود و نهايت سعى و تلاشش را در رسيدگى به امور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله انجام مىداد، و از بذل مال و آبروى خويش در اين راه دريغ نمىكرد.
وقتى حضرت ابوطالب عليهالسلام كفالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را عهده دار شد، با خوشحالى فراوان به سمت خانه شتافت و به همسرش چنين مژده داد: اين پسر برادرم هست و عزيزتر از همه فرزندان و اموالم خواهد بود، مواظب باش كسى كوچكترين تعرضى به او نداشته باشد، او نور چشم و پاره تنم است، امر او امر من، و نهى او نهى من خواهد
بود.(1)
فاطمه بنت اسد، همسر حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز در اين زمينه هيچ گونه كوتاهى مرتكب نشد، تا جايى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: فاطمه بنتاسد در حالى كه فرزندانش گرسنه بودند، مرا سير مىكرد و در حالى كه فرزندانش غبار آلود و ژوليده بودند، مرا پاكيزه نگه مىداشت.(2)
حضرت ابوطالب عليهالسلام در مورد نبوت برادر زادهاش حضرت محمد صلىاللهعليهوآله هيچ شك و ترديدى نداشت، و در سخنانى كه هنگام تزويج حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايراد نمود، اظهار داشت:
و هو و اللّه بعد هذا له نبأ عظيم و خطر جليل.(3)
يعنى: به خدا سوگند او (حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ) را پس از اين خبرى عظيم، و موقعيتى بسيار مهم خواهد بود.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در وصيتش به قريش مىفرمايد:
انى اوصيكم بمحمد خيرا، فانه الامين فى قريش، و الصديق فى العرب، و هو الجامع لكل ما اوصاكم به، و قد جاء بامر قبله الجنان؛(4)
يعنى: شما را وصيت مىكنم كه نسبت به محمد صلىاللهعليهوآله نيكو باشيد، كه او در قريش امين، و در عرب راستگو مىباشد، و خود جامع تمام چيزهايى است كه شما را بدان سفارش مىكند، و آن چه او آورده مقبول قلب و عقل است.
هنگامى كه عبّاس، فرزند عبدالمطلب، حضرت ابوطالب عليهالسلام را از تصميم قريش
در مورد دشمنى و خصومت با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مطلع نمود، اظهار داشت:
پدرم (عبدالمطلب) به من خبر داد كه او، يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر حق است؛ بنابراين دشمنى قريش با وى، لطمهاى به حضرتش نخواهد زد.
پدرم همه كتابهاى آسمانى را خوانده بود و مىگفت: از نسل من پيامبرى ظهور خواهد كرد، و آرزو دارم كه زمان او را درك كنم تا به وى ايمان آورم، و هر كه در آن زمان باشد، بايد به او ايمان آورد.(1)
حضرت ابوطالب عليهالسلام اگر به پيامبرى حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله اعتقاد كامل نداشت، هنگامى كه برادرش حمزه، اسلام آورد، به او نمىفرمود:
فصبرا أبايعلى على دين أحمد و كن مظهرا للدين وفقت صابرا
وحط من أتى بالدين من عند ربه بصدق و حق، لا تكن حمز كافرا
فقد سرنى اذ قلت انك موءمن فكن لرسول اللّه فى اللّه ناصرا
و ناد قريشا بالذى قد أتيته جهارا و قل ما كان أحمد ساحرا؛ (2)
يعنى: اى ابايعلى، بر دين احمد صلىاللهعليهوآله شكيبا باش، و دين پيامبر را اظهار كن و پا برجا باش، و نسبت به كسى كه از نزد پروردگارش دين راستين و حق آورده است فروتن بوده، واى حمزه هيچ گاه حق را كتمان نكن.
از اين كه گفتى ايمان آورده اى، شاد و مسرور شدم، پس همواره به خاطر خداوند، در يارى و نصرت فرستاده او كوشا باش.
آشكارا قريش را به ايمان خود آگاه ساز و بگو كه احمد صلىاللهعليهوآله ساحر نيست.
همچنين در پاسخ و رد قريش فرموده است:
ألم تعلموا أنا وجدنا محمدا نبيا كموسى خط فى أول الكتب
يعنى: آيا نمىدانيد كه ما محمد صلىاللهعليهوآله را همچون موسى پيامبرى يافتيم كه در اولين كتابهاى آسمانى معرفى شده است. (1)
همچنين فرموده است:
و أمسى ابن عبداللّه فينا مصدقا على سخط من قومنا غير معتب
يعنى: و فرزند عبداللّه در ميان ما پيامبرى راستين است، اگر چه قوم ما از اين امر خشمگين باشند. (2)
و نيز فرموده:
أمين حبيب فى العباد مسوم بخاتم رب قاهر للخواتم
يرى الناس برهانا عليه و هيبة و ما جاهل فى فعله مثل عالم
نبى أتاه الوحى من عند ربه فمن قال: لا، يقرع بهاسن نادم؛ (3)
يعنى: او امين است، و بندگان او را دوست مىدارند، و با مُهر پروردگارى، كه بر همه مهرها چيره گى و غلبه دارد، مُهر خورده و نشان شده است.
مردمان در او دليل و برهانى استوار و شكوهى مىبينند، و هيچ نادان در كارش چون دانشور نيست.
و او پيامبرى است كه از سوى پروردگارش وحى دريافته است، و هر كه به دعوت وى نه گويد، بر او دندان پشيمانى خواهد روئيد.
همچنين ايشان در زمانى كه مسلمانان بر اثر فشار كفار به حبشه پناهنده شدند،
براى حمايت و دفاع از آنها خطاب به نجاشى فرموده است:
تعلم خيار الناس أن محمدا وزير لموسى و المسيح بن مريم
اتى بالهدى مثل الذى أتيا به فكل بأمر اللّه يهدى و يعصم
و انكم تتلونه فى كتابكم بصدق حديث لا حديث المترجم
فلا تجعلوا لله ندا و أسلموا فان طريق الحق ليس بمظلم. (1)
يعنى: مردمان نيك و برگزيده مىدانند كه محمد صلىاللهعليهوآله وزير و جانشين موسى و مسيح فرزند مريم است.
او براى آنها هدايتى از نوعى كه آن دو پيامبر آورده بودند، به ارمغان آورد و به همگى، به امر خدا راه مىنمايانند، و به او پيوند مىدهند.
شما مسيحيان در كتاب خود احوال او، يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را مىخوانيد، خواندنى صحيح و درست و نه داستانى دروغين.
پس براى خدا شريكى نگيريد و اسلام آريد، براى آن كه راه حق تاريك نبوده و روشن است.
و نيز فرموده است:
اذهب بنى فما عليك غضاضة اذهب وقر بذاك منك عيونا
و اللّه لن يصلوا اليك بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفينا
و دعوتنى و علمت أنك ناصحى و لقد صدقت و كنت قبل أمينا
و ذكرت دينا لا محالة، انه من خير أديان البرية دينا؛ (2)
يعنى: برو اى فرزندم، كه تو را ذلت و خفّتى نيست، برو كه چشمهائى به وجود تو روشن و درخشان شده.
به خدا سوگند كه با تمام جمع و نيروى خود هرگز به تو دست نخواهند يافت، مگر آن كه من روى در خاك كشم.
مرا خواندى و دانستم كه اين از خيرخواهى توست، و تو راست مىگوئى، و در گذشته نيز امين بودهاى.
و يادآور آئينى شدى كه ناگزير و مسلماً از بهترين اديان براى مردم است.
حكايت
روزى حضرت ابوطالب عليهالسلام براى اثبات نبوت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و نشان دادن فضائل آن حضرت به قريش، در اجتماعى از آنان به ايشان عرض كردند:
برادر زاده ام! آيا تو را خداوند فرستاده است؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: آرى.
حضرت ابوطالب عليهالسلام عرض كردند: انبياء و پيامبران معجزه و خوارق عاداتى داشتهاند، شما هم معجزه و نشانهاى اظهار كنيد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: اى عمو، آن درخت را بخوان و بگو كه محمد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله مىگويد با اجازه خداوند جلو بيا.
حضرت ابوطالب عليهالسلام درخت را فراخواند، و درخت مزبور از جاى خود حركت كرده و به نزد حضرت رسول صلىاللهعليهوآله آمد، و در پيش روى حضرتش به خاك افتاد، سپس امر فرمودند كه به جاى خود بازگردد، و درخت بازگشت.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در اين هنگام عرض كردند: شهادت و گواهى مىدهم كه تو
راستگو مىباشى، و پس از آن به فرزندش على عليهالسلام عرض كرد: پسرم همواره در خدمت حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله باش. (1)
حكايت
روزى حضرت ابوطالب عليهالسلام به فرزندشان حضرت اميرالموءمنين على عليهالسلام عرض كردند: پسرم در چه حالى به سر مىبرى؟
حضرت على عليهالسلام فرمودند: اى پدر! به خدا و رسولش ايمان دارم، و به آن چه رسول گرامى آورده، معتقدم و از ايشان پيروى مىكنم.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمودند: او تو را جز به نيكى و خير فرا نمىخواند؛ با او همراه باش. (2)
مغرضان با اين كه تمام سعى و تلاش خود را كردند تا حضرت ابوطالب عليهالسلام را مشرك و كافر معرفى كنند، اما فضائل و كمالات اين بزرگوار به قدرى زياد بود، كه نتوانستند موفق به اهداف شوم خويش شوند، و گاهى خواسته يا ناخواسته، فضائلى از آن بزرگوار مطرح كردهاند، ابن ابى الحديد معتزلى، در ستايش حضرت ابوطالب عليهالسلام سروده است:
و لولا أبوطالب و ابنه لما مثل الدين شخصا فقاما
فذاك بمكة آوى و حامى و هذا بيثرب جس الحماما
تكفل عبد مناف بأمر و أودى فكان على تماما
فلله ذا فاتح للهدى و لله ذا للمعالى ختاما
و ما ضر مجد أبى طالب عدو لغى أو جهول تعامى؛ (1)
يعنى: اگر ابوطالب و فرزندش حضرت على عليهالسلام نبودند، هرگز دين اسلام تجسم نمى يافت و برپا نمىشد.
او (ابوطالب عليهالسلام ) در مكه پناه داد و حمايت نمود، و اين على عليهالسلام در مدينه تا پاى جان جنگيد.
عبد مناف (ابوطالب) امرى را به عهده گرفت و از دنيا رفت، و على عليهالسلام آن را به پايان برد.
خداوند به هر دوى آنها خير دهد، كه يكى فاتح هدايت و ديگرى مظهر كامل سجاياى هدايت و اخلاق بود.
و هرگز مجد و بزرگوارى ابوطالب عليهالسلام از دشمنى كه بيهوده و ياوه گويد، و يا نادانى كه خود را به كورى زند، زيان نمىبيند.
زينى دحلان از علماى بزرگ اهل سنت، به نقل از ابن التين مىنويسد:
قال الإمام عبد الواحد السفاسقى (ابن التين) فى شرح البخارى: إنّ فى شعر أبى طالب هذا دليلا على أنه كان يعرف نبوة النبى صلىاللهعليهوآله قبل أن يبعث، لما أخبره به بحيرا الراهب وغيره من شأنه، مع ما شاهده من أحواله، و منها الاستسقاء به فى صغره و معرفة أبى طالب بنبوته صلىاللهعليهوآله جاءت فى كثير من الأخبار زيادة على أخذها من شعره. (2)
يعنى: امام عبد الواحد سفاسقى در شرح بخارى نوشته است: اشعار ابوطالب دلالت بر اين دارد كه او قبل از بعثت پيامبر به وسيله اخبارى كه بحيراء راهب و ديگران
داده بودند، به مقام ايشان آگاه بوده و او را مىشناخته، همچنين اعمال ابوطالب بر اين مطلب شهادت مىدهد، كه از جمله آن ها، وسيله قرار دادن پيامبر صلىاللهعليهوآله براى طلب باران در كودكى شان، و خبر داشتن از نبوت او بوده است، اين مطلب در روايات بسيار؛ علاوه بر اشعارى كه از او نقل شده آمده است.
همچنين راغب اصفهانى، صاحب مفردات، در محاضرات الأدباء آورده است: و قال سفيان بن عيينة: من أبغض أبا طالب فهو كافر، فقيل لمه، قال: لأن النبى كان يحبه و من أبغض من يحبه رسول اللّه فهو كافر. (1)
يعنى: سفيان بن عيينه گفت: هركس ابوطالب را دشمن بدارد، كافر است از او سوءال كردند: دليل اين مطلب چيست؟
در جواب گفت: زيرا رسول خدا او را دوست دارد، و كسى كه دشمن بدارد فردى را كه رسول خدا او را دوست دارد، كافر است.
راغب اصفهانى شخصيت مورد قبول اهل سنت است كه او را چهرهاى عالم و محقق، و امام و پيشرو خود مىدانند، شمس الدين ذهبى، از او به عنوان علامه ماهر و محقق برجسته و صاحب چندين كتاب و از متكلمين پرهيزگار تعبير مىكند،(2)و صفدى دربارهاش مىگويد: راغب اصفهانى، يكى از سرشناسان دانش و فضيلت بود كه در چندين علم تحقيق كرده بود، كتابهايى دارد كه از تحقيق او در علوم، گستردگى آن و توانائى او در آن علوم حكايت دارد، (3)و همچنين سيوطى در موردش مىگويد:
1) المحاضرات الادباء جلد: 2 صفحه: 498.
2) الراغب العلامة الماهر المحقق الباهر أبو القاسم الحسين بن محمد ابن المفضل الأصبهانى الملقب بالراغب صاحب التصانيف، كان من أذكياء المتكلمين سير أعلام النبلاء جلد: 18 صفحه: 120
3) الراغب الحسين بن محمد أبو القاسم الراغب الأصبهانى أحد أعلام العلم و مشاهير الفضل متحقق بغير فن من العلم وله تصانيف تدل على تحقيقه وسعة دائرته فى العلوم وتمكنه منها (الوافي بالوفيات جلد 13 صفحه 29).
فخرالدين رازى در كتاب تأسيس التقديس گفته است كه راغب اصفهانى يكى از ائمه اهل سنت بوده، و او را با غزالى برابر دانسته است، اين سخن فخر رازى فايده زيادى دارد؛ چرا كه بسيارى از مردم خيال مىكنند، او معتزلى بوده است.
(1) لذا با توجه به آن چه از نظرات علماء شيعه و سنى بيان شد كه حاصل تحقيق و بررسىهاى بسيار بوده و ما در اين جا مختصرا به برخى از آنها اشاره كرديم، اين است كه حضرت ابوطالب نه تنها مسلمان و موءمن بود بلكه از اوصياء الهى و وصى حضرت ابراهيم بوده كه در سرزمين مكه جهت يارى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله زحمات فراوانى كشيدهاند.
مضافا دلائل و مداركى وجود دارد كه ايشان فراتر از وصايت؛ نبوت نيز داشته و جزء صد و بيست و چهار هزار پيامبر الهى بودهاند و براى اثبات اين مدعا ادله قطعى و محكم از آيات قرآن و كلمات اهلبيت عليهمالسلام و اجماع علماء ماضى وجود دارد كه در اين جا مجال بيان آنها نمىباشد، اما به يارى خدا در رسالهاى جداگانه در آينده به صورت مستقل اين مسأله را مطرح و آن را ثابت خواهيم نمود.
ايشان رئيس قوم، شريفترين فرد مكه، از حكيمان قريش، و بسيار بردبار و حليم بود، قريش در سختىها و براى رفع مشكلات شان به وى مراجعه مىكردند، و ايشان سعى در برآورده كردن حوائج آنها داشت، لذا به همين جهت ايشان را شيبة الحمد
1) ذكر الإمام فخر الدين الرازى فى تأسيس التقديس فى الأصول أن أبا القاسم الراغب من أئمة السنة ، وقرنه بالغزالى، قال: وهى فائدة حسنة، فإن كثيرا من الناس يظنون أنه معتزلىغية الوعاة فى طبقات اللغويين والنحاة جلد: 2 صفحه: 297.
مىخواندند، (1)حضرت عبدالمطلب عليهالسلام بنيانگذار بعضى از قوانينى بود كه بعدا دين مقدس اسلام آنها را امضاء و تأييد فرمود، از جمله:
ازدواج با نامادرى را بر فرزندان ممنوع كرد، گنجى پيدا كرد و خمس آن را به فقراء تصدق نمود، در مورد خون بهاى قتل، صد شتر معين كرد، تا زمان وى تعداد طواف بر گرد خانه كعبه عدد معينى نداشت، و ايشان براى اولين بار هفت مرتبه طواف خانه كعبه را لازم دانست، قطع دست سارق، و تحريم خمر و زنا نيز از دستورات ايشان قبل از اسلام است، همچنين اعلام كرد: شخص برهنه و عريان، بيت اللّه الحرام را طواف نكند، قمار بازى و خوردن گوشت حيواناتى را كه براى بتها قربانى مىكردند، حرام و ممنوع اعلام نمود. (2)
بخشش و جود حضرت عبدالمطلب عليهالسلام بسيار زياد و فراوان بود، تا آنجا كه حتى پرندگان و حيوانات نيز از خوان كرمش بىبهره نبودند، لذا به همين جهت او را فيّاض لقب داده بودند. (3)
ايشان در نزد مردم از عزت و شرافت فوق العادهاى برخوردار بود، به طورى كه در مقابل خانه كعبه با احترام خاصى براى او فرش مىانداختند، و اين كار براى هيچ كس غير از وى سابقه نداشت، و به جز پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كسى اجازه نشستن روى آن فرش و همنشينى با عبدالمطلب را نداشت، (4)روزى وقتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به طرف آن فرش رفت، يكى از عموهاى ايشان قصد دور كردن پيامبر از آن فرش را داشت كه حضرت
عبدالمطلب عليهالسلام او را از اين كار منع كرده و به او فرمود: كه او (پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ) داراى شأنى رفيع و منزلتى والاست.
(1) حضرت عبدالمطلب عليهالسلام يكى از اوصياء و انبياء الهى بود، وى كتب آسمانى را مطالعه مىكرد، حضرت ابوطالب عليهالسلام خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: پدرم (عبدالمطلب) تمام كتب آسمانى را قرائت مىكرد و همواره مىفرمود: از نسل من پيامبرى ظهور خواهد كرد، و من علاقه مندم كه زمان وى را درك كنم و به او ايمان آورم، و هر كس از اولاد من در آن زمان باشد بايد به او ايمان آورد. (2)
اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام مىفرمود:
و اللّه ما عبد أبى، و لا جدى عبدالمطلب، و لا عبد مناف، و لا هاشم صنما، و انما كانوا يعبدون اللّه و يصلون الى البيت، على دين ابراهيم، متمسكين به؛
يعنى: قسم به خدا پدر و جد من عبدالمطلب و عبد مناف و هاشم بت نپرستيده و فقط خداى تعالى را مىپرستيدند و به سوى خانه خدا نماز مىگزاردند و به آئين ابراهيم عليهالسلام متدين بودند. (3)
ايشان نيز از برترى و اهميت خاصى در نزد قريش و ساير اعراب برخوردار بود و همه مردم به فضل و كمال او معترف بودند، ايشان در زمان حج نيز طبق سنت پدرش، حجّاج را اطعام مىنمود.
در يكى از سالها كه قحطى آمده و زندگى بر قريش سخت شده بود، هاشم به شام
رفت و گندم و كعك(نام نانى است كه از آرد و شير و شكر تهيه مىشده) خريدارى نموده، گندمها را آرد كرد و نان پخت و قربانى نمود، و با آنها از مردم پذيرائى كرد، (1)سفره و خوان ضيافت وى همواره چه در زمان رفاه، و چه هنگام تنگدستى، گسترده بود، ايشان همواره از مساكين و درماندگان دستگيرى مىكرد و بىپناهان را پناه مىداد.
همه ساله در اولين روز ماه ذى الحجه به بيت اللّه الحرام مىآمد و پشت به خانه كعبه داده و طى يك سخنرانى مىفرمود:
اى گروه قريش، شما سروران عرب، با موقعيتى ممتازتر، و از جهت نسب و نياكان، ارزشمندتر و برتر از ديگران مىباشيد، شما همسايگان، و در جوار خانه خدا هستيد، خداوند به دوستى خود شما را اكرام، و در ميان فرزندان اسماعيل به همسايگى خانه خود مخصوص گردانيده است، و با توجه به اين كه زائران خانه خدا كه براى بزرگداشت بيت اللّه الحرام مىآيند، ميهمانان خداوند هستند، بر شماست كه ميهمانان خداى تعالى و زائران را گرامى بداريد، براى اين كه آنان غبار آلوده از شهرها و بلاد مختلف به اين جا مىآيند.
به خدا سوگند، اگر خودم مال كافى داشتم، به تنهائى پذيرائى آنان را به عهده مىگرفتم و به شما توصيهاى نمىكردم، من پاكيزهترين اموالم را كه شائبهاى از قطع رحم و غصب حق ديگران در آن نيست به اين امر اختصاص خواهم داد، و اگر شما نيز مىخواهيد، همين گونه عمل نمائيد و شما را به حرمت اين خانه سوگند مىدهم كه به جهت كرامت زائران بيت اللّه جز از مال پاك و حلالتان در اين راه صرف ننمائيد.
مردم نيز به پيشنهاد هاشم پاسخ مثبت داده و از بذل مال دريغ نمىكردند، و براى
1) تاريخ طبرى جلد: 2 صفحه: 251.
اطعام زائران خانه خدا، اموالشان را به دارالندوه مىسپردند. (1)
همچنين هاشم از حجّاج در مكه، منى، عرفات و مشعر نيز پذيرائى مىكرد. (2)
تجارت بازرگانان قريش معمولا از شهر مكه و حوالى آن تجاوز نمىكرد، نهايتا گاهى بازرگانان عجم، اموالى را براى فروش به مكه مىآوردند، تا اين كه هاشم به شام نزد قيصر رفت، قيصر كه از حسن اخلاق و جمال و ابهت هاشم تحت تأثير قرار گرفته بود، او را پذيرفت و به او اجازه تجارت در آن كشور را داد، و طى نامهاى براى آنان امتياز و مصونيت هائى در نظر گرفت، لذا هاشم بنيان گذار و شروع كننده مسافرتهاى قريش به يمن و شام است، او با مذاكره با پادشاهان روم و غسان موجبات امنيت تجارى را فراهم كرد. (3)
او زمستانها به يمن و تابستانها به شام مىرفت و روءساء قبائل عرب و پادشاهان يمن و شام با وى در تجارت شريك شده و براى او سود ويژهاى مقرر مىكردند، او روزى شترى به عنوان هديه براى آنان فرستاد، و در مقابل شرط نمود كه آنها نيز امنيت راه و محل را براى او تأمين كنند، و اين مسأله منافع بسيارى براى هر دو طرف در بر داشت، بدين ترتيب مردم و مسافران از نظر امنيت محفوظ بودند و در نتيجه وضع اقتصادى خوبى براى قريش به وجود آمد و به بركت هاشم از تمام شهرها و بلاد، نعمت سرازير شد و اين همان ايلافى مىباشد كه خداى تعالى در قرآن از آن سخن به ميان آورده و فرموده: لِإيلافِ قُرَيْش.(4)
صورت هاشم در شب تاريك درخشش خاصى داشت، و به هيچ درخت و سنگى نمىگذشت مگر اين كه آن سنگ و يا درخت به وى مىگفتند: هاشم! تو را بشارت و مژده باد كه به زودى از ذريه تو گرامىترين خلق خدا و خاتم پيامبران، محمد صلىاللهعليهوآله ظاهر خواهد شد. (1)
عبد مناف نيز همان گونه كه پدرش قصى به او سفارش كرده بود، به هاشم وصيت نمود و از او پيمان گرفت كه فقط از زنان طاهره و پاكيزه همسر بگيرد، تا نور نبوت به فرد ناشايستى منتقل نشود، اشراف و ملوك آرزو داشته و مايل بودند كه هاشم از خانواده آنها همسر بگيرد ولى هاشم امتناع مىكرد. (2)
يك بار در خواب به او گفته شد كه با سلمى دختر عمرو بن لبيد بن حداث، كه فرزند زيد بن عامر و او فرزند غنم بن مازن از خاندان بنى النجار است ازدواج كن كه پاك و پاكيزه و در ميان زنان بىنظير مىباشد و براى او مهريه شايستهاى معين كن، زيرا او براى تو فرزندى مىآورد كه پيامبر آخر الزمان از آن فرزند خواهد بود.
به همين سبب هاشم و برادر و پسر عموهايش در طلب سلمى، در حالى كه قيمتى ترين لباسها و زرهها را در بر داشتند به شهر رفتند، و چون براى مذاكره در اين مورد نشستند، مطلّب پسر عبد مناف (برادر هاشم) سخن را آغاز نموده و اظهار داشت:
ما كسانى هستيم كه زائران خانه خدا و اماكن متبركه بر ما وارد مىشوند، و از همه جا به سوى ما مىآيند، و شما از شرافت و بزرگى ما و نيز نور درخشانى كه خداوند متعال به ما عنايت كرده و اختصاص داده است آگاه مىباشيد، و ما فرزندان لوى بن غالب هستيم و اين نور كه از زمان حضرت آدم عليهالسلام با ماست، به عبد مناف و از وى به برادر ما هاشم منتقل شده است، و خداوند هاشم را به سوى شما رهنمون كرده است،
ما به شما علاقمند هستيم و براى خواستگارى فرزندتان آمدهايم.
پس از سخنان مطلّب، عمرو، پدر سلمى، طى سخنانى پذيرفتن پيشنهاد آنان را اعلام كرد، پس از تعيين مهريه و ازدواج هاشم و حاملگى سلمى به عبدالمطلّب نور مزبور به سلمى منتقل شد، و چون همواره مژده هائى به ولادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دريافت مى كرد و از جريان امر مطلع نبود مضطرب و نگران شده موضوع را با شوهرش در ميان گذاشت، هاشم او را از تشريف فرمائى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آينده نزديك خبر داد. (1)
عبد مناف فرزند قصى، از نظر بزرگى و شرافت، موقعيت ممتازى داشت، و چون بسيار خوش سيما و زيبا روى بود او را ماه بطحاء مىگفتند، و به خاطر اين كه بسيار سخاوتمند بود و حتى در زمان پدرش نيز كسى را از جود و كرم خود محروم نمىساخت به او لقب فيّاض داده بودند، و چون منزلت بالائى در ميان مردم داشت وى را مناف مىخواندند و از هر سو به او روى مىآوردند نام قبلى وى عبد بود كه بعدا به او عبد مناف مىگفتند. (2)
بنابر سنگ نوشته هائى كه به دست آمده، از جمله وصاياى عبد مناف به قريش، وصيت به تقوا و پرهيزگارى خداى تعالى و پيوند با خويشاوندان بوده است. (3)
ايشان سيد و آقاى حرم بود، قصى خانوادهاش را به سرزمين مكه منتقل كرد و به آنان دستور داد كه در اطراف خانه خدا منزل كنند تا از تهاجم اعراب در امان باشند، آنان نيز از چهار طرف خانه خدا بناهائى ساخته و هر كدام براى خود درى مخصوص قرار دادند، يكى از درها براى بنى شيبه و ديگرى براى بنى جمح بود و درى را به بنى مخزوم و در ديگرى را به بنى سهم اختصاص دادند وبراى طواف خانه خدا نيز در اطراف آن جاى خالى باقى گذاشتند.
قصى همچنين، مركزى براى مشاوره و تفاهم و تبادل نظر در مورد مسائل مهمى كه پيش مىآمد به نام دارالندوه احداث نمود و رأى و نظر او در اين مورد با استقبال قريش مواجه شد و به نام مجمع شهرت يافت.
از ديگر ابتكارات قصى اين بود كه در زمان حج و هنگام آمدن حجّاج به مكه، به قريش اظهار داشت:
اكنون كه زمان حج است و مردم از اقدامات شما مطلع شده و با ديده عظمت و بزرگى به شما مىنگرند، با توجه به اين كه اطعام و پذيرائى در نزد عرب از هر چيز ارزشمندتر مىباشد، مناسب است هر كس به سهم خود در اين خصوص كمك نمايد.
به پيشنهاد وى مال و بودجه فراوانى جمع شد و مقدم حجاج را با قربانىهاى متعدد بر سر راهشان هنگام ورود به مكه گرامى مىداشتند، و نيز در مكه قربانى مىنمود و در مزدلفه آتش بسيارى برافروخت تا از فاصله دور قابل روءيت باشد. (1)
همچنين در منى ضيافتهايى ترتيب مىداد، اين سنتها تا زمان طلوع اسلام ادامه داشت.
1) سيره حلبيه جلد: 1 صفحه: 9 الى 15.
كلاب بن مره جد سوم حضرت آمنه مادر گرامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و جد چهارم حضرت عبداللّه پدر آن حضرت بود، وى به شجاعت معروف و از وجود مباركش نور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ساطع بود. (1)
كعب بن لوءى جد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود كه همواره به بعثت و برانگيخته شدن ايشان بشارت مىداد و مردم را به پيروى حضرتش سفارش مىنمود و به قريش اعلام مىكرد كه پيامبر موعود از نسل او خواهد بود.
وى مىگفت:
گوش فرا دهيد و به خاطر سپاريد و دانش فرا گيريد تا آگاه شويد، و در فهم بكوشيد تا بفهميد، شب تاريك و روز روشن، زمين گهواره و كوهها چون ميخ هستند و پيشينيان چون اقوام بعدى، همه به سوى نابودى رهسپارند، همه در بلا و آزمايش مىباشند بنابراين با اقوام و خويشان تان صله رحم كنيد و در تزكيه نفس خود بكوشيد، آيا كسى كه نابود شد، بازگشته و آن كه فوت كرده بپاخاسته است؟
سراى ديگر در پيش رو است، و برخلاف گفته شما، قطعا دنياى ديگرى وجود دارد، حرم را آراسته و بزرگ شماريد و همراه آن بوده و از آن جدا نشويد كه آن را به زودى خبرى بزرگ خواهد بود و پيامبرى بزرگوار برانگيخته خواهد شد.
سپس طى اشعارى ابراز نمود:
1) تاريخ گزيده صفحه: 130.
نهار و ليل و اختلاف حوادث سواء علينا حلوها و مريرها
يوءوبان بالأحداث حتى تأوبا و بالنعم الضافى علينا ستورها
على غفلة يأتى النبى محمد فيخبرأ أخبارا صدوقا خبيرها
يعنى: روز و شب و پى آمد حوادث تلخ و شيرين آن براى ما يكسان است.
گذر روزگار و شب و روز موجب بروز حوادثى است كه نعمتهاى مخفى را بر ما ظاهر مىكنند.
ناگهان پيامبر گرامى محمد صلىاللهعليهوآله خواهد آمد و از اخبارى كه خبرگزارش راستگوست، خبر خواهد داد.
آنگاه اضافه نمود:
اى كاش من شاهد مضامين دعوت و پيامبرى وى بودم، و البته اقوام و عشيرهاش با حق ستيزه مىكنند و خوارى او را مىخواهند. (1)
مردم، تاريخ وفات ايشان را به جهت شرافت و جلالتى كه در نزد آنها داشت مبدأ تاريخ قرار دادند تا پس از حادثه ابرهه، عام الفيل مبدأ تاريخ شد و سپس تاريخ رحلت عبدالمطلب مبدأ تاريخ گرديد. (2)
او اولين كسى بود كه روز جمعه را به اين اسم يعنى جمعه خواند، و علت اين نام گذارى اين بود كه قريش در چنين روزى گرد هم اجتماع مىكردند، اسلام نيز همين اسم را تأييد و امضاء نمود در زمان جاهليت قبل از اين كه كعب بن لوءى نام آن را تغيير دهد اسم روز جمعه عروبه بود. (3)
فهر در ميان عرب داراى ابهت و عظمت خاصى بود، وى مردى موحد و خدا پرست بوده و نور نبوت از سيمايش مشاهده مىشد، از فرمودههاى او به فرزندش اين است كه:
مال اندكى كه از خود داشته باشى از ثروت زيادى كه با ريختن آبروى تو به دست آيد برايت بهتر و بيشتر موجب بىنيازى تو مىباشد. (1)
ايشان با حسان بن عبد كلال كه با لشكرى از يمن به مكه آمده بود تا سنگهاى خانه كعبه را با خود به يمن برده، در آنجا خانهاى بسازد تا زيارتگاه شود، جنگيد و بر او پيروز شد، حسان اسير شد و سپاهيانش فرار كردند، حسان سه سال در اسارت بود سپس مال بسيارى را فديه داد و خود را آزاد ساخت و از مكه خارج شد، او در بين راه مكه و يمن از دنيا رفت. (2)
فقهاء در مورد نضر، فرزند كنانه معتقدند كه قريش از وى آغاز مىشود و هر كه مانند مالك و فهر از نضر متولد شده باشد قريشى است، و به كسانى كه قبل از او بودهاند قريشى اطلاق نمىشود. (3)
كنانه مردى جليل القدر و خوش سيما بود و مردم به جهت فضل و دانشش به او روى مىآوردند، (1)ايشان بسيار مهمان نواز بوده و هيچ گاه بدون حضور ميهمان غذا نمىخورد، ايشان همواره به بعثت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بشارت مىداد و مىفرمود:
خروج پيامبرى از مكه نزديك است؛ اين پيامبر كه نامش احمد است، به سوى خداوند و نيكى و احسان و مكارم اخلاق دعوت خواهد كرد، از او پيروى كنيد تا شرف و عزت خود را افزون سازيد؛ او را تكذيب نكنيد كه او پيامبرى بر حق و راستين است. (2)
ايشان دائماً مىفرمودند:
چه بسيار ظاهرى كه با باطن متفاوت است، ظاهرش انسان را فريب مىدهد ولى پس از امتحان، زشتى و قبح افعالش انسان را آگاه مىكند، پس از ظواهر پروا كن و واقعيت را بطلب. (3)
الياس فرزند مصر، بزرگ قوم و رهبر عشيره و قبيله خود بود، و همه امور به وسيله او حل و فصل مىشد، الياس موءمنى موحد و خداپرست بود، ايشان اولين كسى است كه در مكه قربانى نمود و اولين كسى بود كه پس از غرق خانه كعبه در زمان حضرت نوح عليهالسلام به مقام ابراهيم عليهالسلام دست يافت. (4)
جناب نزار كه پسر معد و جد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىباشد، به خاطر اين كه وقتى پدرش معد درخشش نور نبوت را در پيشانى او ملاحظه نمود شادمان شد، و ضيافتى ترتيب داد و مردم را دعوت و اطعام نمود و گفت:
انه نزر فى حقه؛ (1)
يعنى: اين ضيافت در حق او ناچيز است.
او را نزار مىخواندند.
مادر ايشان: حضرت امالبنين عليهاالسلام مىباشد.
مادر حضرت امالبنين عليهاالسلام : ثمامه، از خانواده سهل به عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب مىباشد.
جده اول: عمره، دخت طفيل بن مالك احزم بن جعفر بن كلاب مىباشد.
جده دوم: كبشه، دخت عروة الرحال فرزند جعفر بن كلاب مىباشد.
جده سوم: ام خشف، دخت ابى معاويه فارس هرار بن عبادة بن عقيل بن كلاب مى باشد.
جده چهارم: فاطمه، دخت جعفر بن كلاب مىباشد. (2)
جده پنجم: عاتكه، دخت عبد شمس بن عبد مناف بن قصى، جده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه بعضى نام او را فاطمه ذكر كردهاند. (1)
جده ششم: آمنه، دخت وهب بن عمير بن قعين بن حرث بن ثعلبة بن ذودان بن اسد بن خزيمه مىباشد.
جده هفتم: دخت جحدر بن ضبيعه اغر بن قيس بن ثعلبية بن عكاية بن صعب بن على بن بكر بن وائل بن ربيعة بن نزار، جد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىباشد.
جده هشتم: دخت ملك بن قيس بن ثعلبه مىباشد.
جده نهم: دخت الرأسين، خشين بن ابى عصم بن سمح بن فزاره مىباشد.
جده دهم: دخت عمر بن صرمة بن عوف بن سعد بن ذبيان بن بغيض بن ريث بن غطفان مىباشد. (2)
همه اخبار منقول گواهى مىدهند كه اجداد مادرى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بسيار شجاع و همه آنها خصوصا دايىها و عموها و پدران حضرت امالبنين عليهاالسلام در زمان قبل از اسلام دليران عرب، و در عين شجاعت، پيشوا و رهبران مردم بودهاند، و سلاطين زمان در برابرشان سر تعظيم و تسليم فرود مىآوردند، كتب معتبر تاريخى نيز اجداد حضرت امالبنين عليهاالسلام را به عنوان شجاعان عرب معرفى كرده است، به گواه تاريخ شيعه و سنى آنان به سيادت و بزرگى معروف بودهاند. (3)
از عقيل بن ابى طالب عليهماالسلام نقل است كه در وصف اجداد مادرى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرموده است:
ليس فى العرب اشجع من ابائها و لا افرس. (1)
يعنى: در عرب هيچ كس شجاعتر و سواركارتر از پدران و اجداد حضرت امالبنين عليهاالسلام نيست.
مخصوصاً حزام بن خالد، پدر حضرت امالبنين عليهاالسلام كه به مهمان نوازى و دلاورى و جوانمردى شهره خاندان بنى كلاب بود.
لذا عقيل به اميرالموءمنين عليهالسلام عرض كرد: در ميان عرب از پدران حضرت امالبنين عليهاالسلام شجاعتر و قهرمانتر يافت نمىشود، او از خاندانى شريف و جليلالقدر است.
ابو براء عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب، پدر بزرگ ثمامة، مادر حضرت امالبنين عليهاالسلام است، او به دليل جنگاورى و شجاعت به ملاعب الأسنه، يعنى بازيگر با نيزهها مشهور بوده است، او شمشير و سرنيزه را به بازى مىگرفت، (2)اين لقب را حسان بن ثابت، شاعر عرب به او داد، وقتى كه ديد او در ميدان جنگ چگونه يك تنه مىجنگد و بر دشمن حمله مىبرد اين شعر را در وصفش سرود:
و لاعب اطراف الاسنه عامر فراح له حظ الكتائب اجمع؛ (3)
يعنى: عامر نيزهها را به بازى مىگيرد و توانايى يك لشكر را دارد.
ديگر اجداد حضرت امالبنين عليهاالسلام عامر بن طفيل مالك است كه در زمان خود گرامىترين و نام آورترين مرد شجاع و دلاور عرب بوده است، عامر بن طفيل بن مالك بن جعفر بن كلاب، برادر عمر، اولين جده حضرت امالبنين عليهاالسلام است، او از سواركاران
مشهور عرب بود، (1)و چنان شهرتى داشت كه قيصر روم مسافران عربى كه به كشورش مسافرت مىكردند و با عامر بن طفيل نسبتى داشتند محترم مىشمرد. (2)
عروة الرّحال بن عتبة بن جعفر، پدر كبشة جد دوم حضرت امالبنين عليهاالسلام است، او به دليل كثرت مسافرت، به عروة الرحال يعنى عروه كوچنده شهرت داشت، او به قدرى جليل القدر و محترم بود كه همواره مقام ويژهاى در نزد تمام پادشاهان زمان خود داشت. (3)
طفيل بن مالك بن جعفر بن كلاب، معروف به فارس قرزل، پدر عمرة مادر بزرگ حضرت امالبنين عليهاالسلام است او در شجاعت زبان زد همگان بود، (4)وى برادر ابوبراء عامر بن مالك ملاعب الأسنة است.
به هر حال عشيره و قبيله حضرت امالبنين عليهاالسلام همگى اصيل و شجاع بودهاند.
از ديگر بستگان حضرت امالبنين عليهاالسلام لبيد است كه شاعرى توانا بوده و 150 سال عمر كرده است، ايشان در عصر جاهليت و بت پرستى يكتا پرست بود و خداى تعالى را مىپرستيد، زمانى كه لبيد اسلام آورد به كوفه رفت و در سال 41 هجرى قمرى زمانى كه معاويه براى صلح با امام حسن عليهالسلام وارد كوفه شد وفات يافت. (5)
در عصر جاهليت هر كدام از شعراء و ادباء عرب كه بهتر و نيكوتر از همه شعر
مىسرود حق داشت به عنوان كسب افتخار و اثبات برترى ادبى، بهترين شعر خود را در خانه كعبه بياويزد.
در آن عصر هفت تن شاعر بزرگ عرب شناخته شده بودند كه نيكوترين اشعار آنان به علت آويزان بودن به خانه كعبه، به سبعه معلقه يا معلقات سبع، مشهور گشته بود و يكى از صاحبان سبعه معلقه همين لبيد بن ربيعه عامرى بود.
لبيد، عموى پدر حضرت امالبنين عليهاالسلام يكى از اشراف شعراء بود، او مردى كريم و با فتوت و در عين حال شجاع و دلاور بود. (1)
لبيد قبل از مسلمان شدن، يكتا پرست بوده و اشعار زيادى سروده بود، اما بعد از مسلمان شدن فقط يك شعر سروده است و آن شعر اين بيت است:
ما عاتب المرء اللبيب كنفسه
و المرء يصلحه الجليس الصالح؛ (2)
يعنى: براى خردمند، واعظ و ملامت كنندهاى چون وجدانش نيست، هر چند همنشينى با مرد شايسته انسان را به صلاح مىآورد.
البته گفته شده كه لبيد شعر زير را پس از تشرف به اسلام نيز به عنوان سپاسگزارى از اين توفيق بزرگ الهى، انشاء كرده است.
الحمدلله اذ لم ياتنى اجلى حتى لبست من الاسلام سربالا
يعنى: خداى را سپاسگزارم كه نمردم تا جامه اسلام به تن پوشيدم. (3)
روزى خليفه دوم، در زمان خلافت خود به امير كوفه نامهاى نوشت و از او
خواست كه از شعراى آن ناحيه هر كس در زمينه اسلام شعرى سروده برايش بفرستد، آن زمان مغيرة بن شعبه حاكم كوفه بود پيام خليفه را به راجز عجلى و لبيد بن ربيعه ابلاغ كرد.
راجز قصائدى طولانى براى مغيره فرستاد، ولى لبيد سوره بقره را كه از حفظ داشت، نوشت و به مغيره داد و گفت: خداوند عوض شعر، سوره بقره و آلعمران را به من عطا فرموده است.
مغيره داستان هر دو شاعر را براى خليفه نوشت و خليفه به همين جهت پانصد دينار از حقوق راجز عجلى كاست و بر حقوق لبيد افزود. (1)
لبيد شعرى سروده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بسيار از آن شعر خوششان مىآمد و زياد آن شعر را به زبان جارى مىفرمودند، قسمتى از اشعار لبيد:
الا كل شيئ ما خلا اللّه باطل و كل نعيم ما سوى اللّه زائل
نعيمك فى الدنيا غرور و حسره ى و عيشك فى الدنيا محال و باطل
و كل اناس سوف تدخل بينهم ذو يهيئه ى تصفر منها الانامل؛ (2)
يعنى:
بدان همه چيز به جز خدا باطل است
و از اين رو هر نعمتى به ناچار از بين مىرود.
نعمتهاى جهان انسان را فريب مىدهد
و زندگى در دنيا زود گذر است
همه مردم زود به بلايى دچار مىشوند
و سرانجام، مرگ دست و انگشت آنان را زرد مىسازد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در باره ايشان مىفرمايند: اشعر كلمة تكلم به العرب كلمة لبيد: الا كل شيى ما خلا اللّه باطل. (1)
يعنى: بهترين شعرى كه در عرب گفته شده سخن لبيد است كه مىگويد: به جز خدا همه چيز باطل است.
اولين همسرى كه حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام اختيار كردند، حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام بود كه اين ازدواج در روز پنج شنبه اوّل ذيحجّة الحرام سال دوم هجرى بوده است، حضرت زهراء عليهاالسلام سرانجام پس از نه سال زندگى مشترك با على بن ابىطالب عليهماالسلام به شهادت رسيدند.
تا زمانى كه حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام در قيد حيات دنيوى بودند، حضرت على عليهالسلام با هيچ زن ديگرى ازدواج نكردند، پس از به شهادت رسيدن حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام على بن ابىطالب عليهماالسلام در طول مدت عمر شريف شان با زنان ديگرى ازدواج كردند كه عبارتند از: امامه، امالبنين، خوله، ام حبيب، اسماء، ليلى، ام سعيد.
امامه بنت ابى العاص بن ربيع بود و اين ازدواج به خاطر پرستارى از فرزندان صغير آن حضرت پس از شهادت جانگداز حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام صورت گرفت، حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام لحظات آخر عمر شريف شان به حضرت امير فرمودند كه
1) تاريخ الاسلام جلد: 3 صفحه: 353.
بعد از من با امامه ازدواج كن كه او در محبّت به فرزندان من مثل خودم مىباشد، (1)مرحوم حاج شيخ عبّاس قمى رحمهالله در بيت الاحزان در بخش وصيتنامه ى حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام مىنويسد: حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام به على بن ابى طالب عليهماالسلام وصيت كرد كه بعد از من با امامه دختر ابوالعاص ازدواج كن، چون او نسبت به فرزندان من مهربان است.
مرحوم مجلسى در بحارالأنوار و ابوطالب مكى در قوت القلوب روايت كردهاند كه على بن ابى طالب عليهماالسلام نُه شب پس از شهادت صديقه ى طاهره با امامه ازدواج كرد، فرزند حاصل از اين ازدواج محمد اوسط نام داشته كه جزء شهداى كربلاست و نسلى از ايشان باقى نمانده است.
فاطمه بنت حزام ابن خالد كلابى معروف به امالبنين عليهاالسلام مادر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام و جعفر و عثمان و عبداللّه است كه در آينده توضيحات مفصلى درباره اين بانوى جليل القدر و نحوه و علت ازدواجشان با على بن ابى طالب عليهماالسلام خواهيم داد.
خوله بنت جعفر بن قيس حنفيه، يكى ديگر از همسران حضرت على عليهالسلام و مادر محمد اكبر يا محمد بن حنفيه بود. (2)
از ديگر همسران حضرت على عليهالسلام ام حبيب بنت ربيعه است كه يك فرزند پسر حاصل اين ازدواج بود. (1)
ليلى بنت مسعود ارمنيه تميميه نيز يكى ديگر از همسران حضرت على عليهالسلام بود كه دو فرزند پسر حاصل اين ازدواج بوده است. (2)
اسماء بنت عميس بن معد بن حارث بن تيم بن كعب اصالتا يمنى كه از بانوان بزرگ اسلام است نيز از همسران آن حضرت بود كه حاصل اين ازدواج دو فرزند پسر بود. (3)
ام سعيد بنت عروه بن مسعود ثقفى، يكى ديگر از همسران حضرت على عليهالسلام است كه از ايشان سه دختر براى آن حضرت متولد گرديد. (4)
همسران ديگرى نيز براى آن حضرت در تاريخ ذكر شده، به نامهاى: امالبشار
حزام ابن خالد بن ربيعه وام شعيب مخزوميه و محياه دختر امرء القيس وام ولد و صهباء ثعلبيه.
اكثر علماء و مورخين شيعه و سنى متفقند كه حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام 12 همسر عقدى و 18 كنيز داشته و از آنها صاحب 36 فرزند شامل 14 پسر و 22 دختر شده است.
در ميان همسران حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام بعد از حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام هيچ كدام به مقام رفيع حضرت امالبنين عليهاالسلام نمىرسند، امالبنين بانويى شجاع، فداكار، مهذبه، پاك، و بسيار با فضيلت بود، تا آنجا كه لياقت مادرى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را پيدا نمود. (1)
آن چه از قرائن تاريخ به دست مىآيد اين است كه حضرت امالبنين عليهاالسلام سومين همسر حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام بوده و در بين سالهاى 20 تا 25 هجرى قمرى، با حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام ازدواج نموده است.
قبل از اين كه على بن ابى طالب عليهماالسلام با حضرت امالبنين عليهاالسلام ازدواج كنند تصميم گرفتند با بانويى كه از خاندانى نجيب و شجاع و اصيل باشد، ازدواج كنند لذا براى انتخاب و پيدا كردن چنين همسرى، با برادرشان عقيل مشورت نموده، و از او خواستند در اين مورد ايشان را يارى كند، و به او فرمودند:
أنظر لى امرءة قد ولدتها الفحولة من العرب، لاتزوجها فتلد لى غلاما فارسا.
يعنى: زنى را براى من در نظر بگير كه از برجستگان و شجاع زادگان عرب باشد، تا
1) العبّاس صفحه: 134.
او را همسر خود گردانم و از او داراى فرزندى دلاور و جنگجو شوم.
عقيل پس از بررسى و تفكر به على بن ابى طالب عليهماالسلام عرض كرد: چنين بانويى را از ميان قبيله بنى كلاب، به نام فاطمه دختر حزام بن خالد كلبى سراغ دارم كه در ميان قبايل عرب شجاعتر از پدران او نيست، سرانجام اين پيشنهاد مورد قبول آن حضرت واقع شد و از آن خانم، كه بعدها به امالبنين معروف گرديد خواستگارى نمودند. (1)
حضرت امالبنين عليهاالسلام و خاندانش از اين خواستگارى بسيار خوشحال و خوشوقت شده و به على بن ابى طالب عليهماالسلام با كمال سرور و شادى پاسخ مثبت داده و على بن ابىطالب عليهماالسلام با ايشان ازدواج كردند.
وقتى على بن ابى طالب عليهماالسلام پيشنهاد برادرشان عقيل را پذيرفتند، از وى خواستند تا آن دختر را برايش خواستگارى كند، عقيل بلافاصله بعد از اين امر براى انجام دستور برادر به منزل حضرت امالبنين عليهاالسلام رفت، اهل خانه كه عقيل را به خوبى مىشناختند در حالى كه از آمدن او به منزل شان دچار تعجب شده بودند، مقدمش را گرامى داشته، و در حيرت بودند كه ايشان به چه جهت به منزل آنها رفته، چون عقيل شخص بزرگ و معروفى بود و بىدليل جائى نمىرفت.
عقيل كه از ظاهر آنها متوجه تعجب و حيرتشان شده بود پس از تعارفات مربوطه گفت: چون مىدانم از آمدن من به منزلتان بسيار تعجب كردهايد، لذا براى آن كه شما را زودتر از اصل قضيه آگاه كنم پيشايش بگويم كه خبرى بسيار خوب و خوشحال كننده براى شما آوردهام كه بزرگترين خانوادههاى عرب و عجم آن را براى خود فوزى عظيم مىدانند.
خانواده حضرت امالبنين عليهاالسلام در حالى كه لحظه به لحظه بر تعجب شان افزوده
1) منتخب التواريخ صفحه: 121.
مىشد پرسيدند: اين خبر خوش كه حامل آن هستى چيست و آيا نمىتوانى ما را زودتر از آن باخبر سازى؟
عقيل در حالى كه لبخند بر لب داشت جواب داد: من براى خواستگارى دختر شما آمدهام!
خانواده حضرت امالبنين عليهاالسلام در اين فكر بودند كه خواستگار چه كسى مىتواند باشد، لذا مشتاقانه پرسيدند: اى عقيل كاسه صبر ما لبريز شد، خواهش مىكنيم ما را از اين التهاب خارج كن و بگو از طرف چه شخصى به خواستگارى آمدهاى كه اين قدر درباره آن دستت را بالا گرفته و او را براى ما تا اين حد افتخارآميز مىدانى؟! چون ما خودمان از خاندان و اقوام بزرگ و اصيل اين سرزمين هستيم لذا در تعجّبيم كه اين خواستگار چه شخصى، و از چه طايفهاى است كه اين جريان را براى ما به عنوان مژده و خبر خوش اعلام مىكنى؟!
عقيل در حالى كه صورتش شكفته گرديده بود جواب داد: من از طرف كسى وكالت دارم كه همه مردم، حتى خود شما، به خوبى از شخصيت و شايستگى او آگاهيد، و وقتى نامش را دانستيد من را تصديق خواهيد فرمود كه درباره ايشان هر چه بگويم كم گفتهام، من از طرف برادرم على بن ابى طالب عليهماالسلام براى خواستگارى آمده ام، ايشان از من دخترى را جويا گرديد كه از نظر نجابت و اصالت خانوادگى در مرتبه بالائى بوده و بتواند به عنوان همسر به خانه آن حضرت برود، من هم خانواده شما و دخترتان را معرفى كردم، حضرت امير عليهالسلام نيز پيشنهاد من را قبول فرموده و اينك براى اجراى آن در حضور شما مىباشم.
وقتى عقيل اين جملات را به آنها گفت، از شنيدن اين خبر و برده شدن نام نامى حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام چنان شور و شعفى به آنها دست داد كه اصلاً قابل توصيف نبود، همه آنها از خوشحالى و سرور به فكر فرو رفتند و تا لحظاتى سكوت
عجيبى در آن خانه برقرار گرديد، بالاخره اين سكوت توسط عقيل شكسته شد و اظهار داشت: اينك كه از چگونگى امر آگاه شديد، نظر خود را در اين باره اعلام داريد؟
بزرگ خانواده پاسخ داد: اى عقيل، همان طور كه گفتى حقيقتاً تو بهترين مژده و جالبترين و پر افتخارترين خبر را براى ما آوردهاى، ما نه تنها موافقت خود را در اين باره اعلام مىداريم بلكه از آن در نهايت اشتياق استقبال مىكنيم زيرا وصلت با مولاى متقيان براى هر فرد و هر خانوادهاى باعث سربلندى و سرافرازى است فقط چند روزى به ما مهلت دهيد تا مقدمات امر را فراهم كنيم.
حضرت امالبنين عليهاالسلام وقتى متوجه شد كه به عنوان همسر مورد نظر مولاى متقيان على بن ابى طالب عليهماالسلام قرار گرفته، نهايت خوشبختى و سعادت را در خود احساس نمود و همان موقع مصمم گرديد كه فداكارانه در راه محبت و خدمت گزارى به همسر آينده خود كوشش نموده و تمام وجود خود را وقف ايشان كه بزرگترين ولى خدا بود نمايد.
خانواده حضرت امالبنين عليهاالسلام پس از چند روز، آمادگى خود را به عقيل اعلام كردند، حزام گفت: ان شاء اللّه خير است، ما راضى شديم كه دخترمان كنيز و خدمت كار اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام باشد.
عقيل فرمود: نگو كنيز، بلكه بگو همسر على بن ابى طالب عليهماالسلام و از ايشان پرسيد: آيا مهريه خاصى را براى دخترتان در نظر داريد؟
حزام عرض كرد: دختر ما هديه و بخششى باشد به محضر برادر و پسر عموى رسول خدا صلىاللهعليهوآله .
عقيل فرمود: نه! بهتر است براى او مهريهاى قرار دهيم و مهريهاش همان پانصد درهمى باشد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى دختر و همسرانش قرار مىداد.
حزام گفت: اى عقيل! حقيقت اين است كه قبيله و خاندان ما چشم طمع به مال و ثروت و مهريه كلان ندارند؛ بلكه شرافت و حسب و نسب مرد برايشان بسيار مهم است.
در اين هنگام حزام نزد همسرش آمد و با خوشحالى به او گفت: بشارت باد بر تو كه سعى و تلاشت به ثمر رسيد، سعادت و خوشبختى به تو روى آورد، بزرگوراى تو افزون گرديد و اسم و آوازه تو بالا گرفت، (منظورش اين بود كه توانستهاى دخترى در دامن خود پرورش دهى و تربيت نمايى كه شايستگى و لياقت همسرى بزرگترين ولى خدا و مولاى متقيان على بن ابى طالب عليهماالسلام را داشته باشد) زيرا عقيل پذيرفت كه دختر تو همسر برادرش اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام گردد.
ثمامه مادر حضرت امالبنين عليهاالسلام وقتى اين خبر مسرّت بخش را شنيد، بىدرنگ به سجده افتاد و شكر خدا را به جاى آورده و عرض كرد: حمد و ثنا خداوندى را كه ما را به محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله و على مرتضى عليهالسلام پيوند زد، آن گاه نزد دخترش آمد و به وى تبريك و تهنيت گفت و او را بوسيد و در آغوش محبت كشيد.
عقيل نيز على بن ابى طالب عليهماالسلام را در جريان گذاشت و براى انتقال عروس به خانه برادر خود، در معيت تعدادى از صحابه و محارم، به منزل حضرت امالبنين عليهاالسلام كه همگى منتظر آنها بودند رفتند. (1)
وقتى به آنجا رسيدند همگى آنها از جمله حضرت امالبنين عليهاالسلام را آماده حركت ديدند، عقيل قبل از حركت و در ميان سكوت حاضرين، حضرت امالبنين عليهاالسلام را مورد خطاب قرار داده و اظهار داشت: شما امروز به عنوان همسر به خانه شخصى مىرويد كه بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله متقى ترين، پاكترين و بارزترين فرد عالم اسلام مىباشد و
1) الخصائص العباسيه صفحه: 28 الى 36.
همان گونه كه مىدانيد مدت بسيار كوتاهى است كه زوجه گرامى و مقدس خود يعنى زهراى اطهر عليهاالسلام را از دست داده و اين فقدان تا ابد در روح على عليهالسلام اثر جبران ناپذيرى بر جاى گذارده است، رفتار تو بايستى طورى متين و مدبرانه باشد كه از هر حيث لياقت چنين افتخارى را داشته و بتوانى رضايت مولا را جلب كنى، حسنين و زينبين عليهمالسلام نزد پدرشان بسيار عزيز و گرامى هستند، وظيفه شما اين است كه در نگهدارى آنها حداكثر تلاش خود را بكنى و آنان را چون فرزند خود عزيز و محترم شمارى.
حضرت امالبنين عليهاالسلام در جواب فرمودند: يا عقيل؛ من به خوبى از شخصيت بارز همسر آينده خود با خبرم، و از مقام و منزلت فرزندان حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام نيز كاملاً مطّلع هستم، مطمئن باشيد كه آنان را بر فرزندان آينده خود ترجيح خواهم داد و در راه رفاه و آسايش آنها مانند مادر واقعى كوشش خواهم كرد.
بعد از اين جريانات و مذاكرات حضرت امالبنين عليهاالسلام به اتفاق تعدادى از افراد از خانه خود به طرف منزل حضرت اميرالموءمنين على بن ابى ابى طالب عليهماالسلام رفتند تا به وظيفه سنگينى كه خداى تعالى براى او در نظر گرفته بود لباس عمل بپوشاند.
حضرت امالبنين عليهاالسلام خيلى خوشحال و مسرور بود، ايشان هيچ گاه در مدت عمر شريف شان فكرش هم نمىكرد كه در آينده خداى تعالى چه موقعيتى به وى عطا خواهد كرد و چه صفحه درخشانى در تاريخ اسلام براى خود ثبت خواهد نمود و با فدا كردن چهار فرزند خود در راه دين خدا كه در رأس آنها حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قرار داشت چه افتخار بزرگ و دائمى براى خويش كسب خواهد كرد.
ايشان يك فرد معمولى نبودند بلكه بانويى دانشمند، فاضله و عالمه بودند كه در همه عمر شريف شان حتى قبل از ازدواج با حضرت امير عليهالسلام شيفته خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام بود.
او هيچ گاه خود را در منزل على بن ابى طالب عليهماالسلام جانشين حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام نمىدانست بلكه همواره خود را به عنوان كنيز و خدمتگزار حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام و فرزندان آن حضرت قلمداد مىكرد.
وقتى ايشان را به منزل حضرت على بن ابى طالب عليهالسلام مىآوردند، در نزديكى منزل ايشان توقف كرد و سراغ فرزندان حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام گرفته و آنها را طلب نمود، وقتى حسنين عليهماالسلام و زينب و امكلثوم عليهماالسلام به نزد او آمدند به آنان عرض كرد: عزيزانم، من نيامدهام تا جاى مادر شما را بگيرم بلكه آمدهام تا كنيز و خدمت گزار شما باشم و تا شما عزيزانم اجازه ورود به اين خانه را به من ندهيد هرگز وارد خانه شما نخواهم شد.
در آن زمان بعضى از فرزندان حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام بيمار بودند و حضرت امالبنين عليهاالسلام بلافاصله بعد از ورود به منزل على بن ابى طالب عليهماالسلام با محبت تمام به پرستارى و مداواى آنها پرداخت. (1)
حضرت حمزه عليهالسلام عموى پدرى ايشان است، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حضرت
1) الخصائص العباسيه صفحه: 25.
حمزه عليهالسلام را اسداللّه و اسد رسوله، يعنى شير خدا و شير رسول خدا صلىاللهعليهوآله ناميدند. (1)
حمزه شخصيتى بود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و على بن ابى طالب عليهالسلام و اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هميشه به عنوان سندى ماندگار به او افتخار مىكردند وى سرانجام پس از مجاهدتها و تلاشهاى فراوان جهت پيشبرد دين اسلام و مبارزه با مشركان و دشمنان دين خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ احد به فوز عظيم شهادت دست يافت، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در جنگ احد شخصاً فرماندهى لشكر را به عهده گرفته و شخصاً در نظم صفوف سربازان فعّاليّت مىكردند.
اوّلين كارى كه بعد از تنظيم صفوف سربازان انجام دادند اين بود كه عبداللّه بن جبير را با پنجاه نفر از تيراندازان ماهر مأمور كردند تا در شكاف كوه احد قرار گرفته و آنجا را از ورود دشمنان محافظت نمايند و ضمناً به آنها دستور فرمودند: چه در موقع پيروزى، و چه در موقع شكست از موضع خود حركت نكنيد و در همانجا بمانيد تا دستور بعدى براى شما صادر شود.
از آن طرف ابوسفيان كه سرپرستى لشكر كفّار قريش را به عهده داشت به خالد بن وليد دستور داد با دويست نفر از سربازانش مراقب اين گردنه باشند تا در موقعيّتى مناسب از پشت سر به سربازان اسلام حمله كنند.
دو لشكر در مقابل يكديگر قرار گرفتند، ابوسفيان به وسيله بت هائى كه از مكّه با خود آورده بودند و با جلب توجّه زنان زيبا، جنگ جويان لشكرش را سر شوق مىآورد.
امّا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به نام خداى تعالى و مواهب و الطاف الهى، مسلمانان را به جنگ تشويق مىكرد، صداى اللّه اكبر، اللّه اكبر مسلمانان تمام منطقه احد را فرا گرفته
1) الاحتجاج على اهل اللجاج جلد: 2 صفحه: 334.
بود و كم كم جنگ تن به تن شروع شد.
پس از مدّتى لشكر قريش شكست خوردند و هر كدامشان به سوئى مىگريختند، از طرف ديگر تير اندازانى كه به فرماندهى عبداللّه بن جبير مواظب شكاف كوه احد بوده و دفع حمله خالد بن وليد و سربازانش را مىكردند، ديدند كه لشكر قريش فرار كرده و بعضى از مسلمانان مشغول جمع آورى غنائم شدهاند، آنها از دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله و فرمانده شان سرپيچى كرده و براى جمع آورى غنائم از كوه پائين آمدند، هر قدر عبداللّه بن جبير كوشش كرد كه آنها را از اين كار منع كند و هر چه دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به آنها ياد آورى مىكرد، موءثّر واقع نشد، بالاخره خالد بن وليد حمله كرد و چون تعداد تيراندازان كم شده بود، نتوانستند مقاومت كنند، در نتيجه عبداللّه بن جبير با چند تن ديگر كه مىگويند كمتر از ده نفر بودند كشته شدند و خالد بن وليد و سربازانش از پشت و از همان شكاف كوه به سائر مسلمانان حمله كردند، ناگهان مسلمانان خود را در محاصره دشمن زخم خورده خود ديده و از هر طرف، زير شمشيرهاى آنها قرار مىگرفتند.
در اين جنگ حضرت حمزه عموى بزرگوار و مهربان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه هميشه حامى و طرفدار او بود به دستور هند زوجه ابوسفيان، و به دست وحشى برده سياه جبير بن معطم، شهيد شد و عدّه كمى در اطراف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باقى مانده و بقيّه مسلمانان پا به فرار گذاشتند.
على بن ابى طالب عليهماالسلام از هر طرف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را از دشمن حفظ مىكرد و وقتى ديد مسلمانان پا به فرار گذاشتهاند به دنبال آنها حركت كرد؛ عمر بن خطّاب مىگويد: ناگهان على عليهالسلام را ديدم كه شمشيرى پهن در دست دارد و به سوى ما حمله مىكند، من گفتم: يا اباالحسن عليهالسلام تو را به خدا قسم به ما حمله نكن، رسم عرب اين است كه گاهى حمله مىكند و گاهى مىگريزد و من هر وقت صورت غضبناك حضرت
على عليهالسلام را كه در آن روز داشت به خاطر مىآورم وحشت و ترس مرا مىگيرد.
على بن ابى طالب عليهماالسلام با كمال رشادت مىجنگيد تا اين كه شمشيرش شكست.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شمشير خود را كه اسمش ذوالفقار بود به على بن ابى طالب عليهماالسلام داد و آن حضرت پروانه وار از شمع وجود مقدّس پيامبر خدا دفاع مىكرد.
حضرت جبرئيل در ميان زمين و آسمان فرياد زد: لاسيف الاّ ذوالفقار ولا فتى الاّ على.
يعنى: شمشيرى مانند ذوالفقار نيست و جوانمردى مانند على بن ابى طالب عليهماالسلام در عالم وجود ندارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: على عليهالسلام از من است و من از اويم، جبرئيل عرض كرد: و أنا منكما. يعنى: من هم از شما هستم.
در اين جنگ ناگهان كسى فرياد زد: محمد صلىاللهعليهوآله كشته شد و دشمن به گمان اين كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كشته شدهاند ميدان جنگ را به قصد مكّه ترك گفتند.
كفّار قريش قبل از ترك سرزمين احد، شهداى احد را مثله كردند و هند همسر ابوسفيان با وحشى كنار بدن مطهّر حضرت حمزه حاضر شده و جنازه مطهّر آن مرد بزرگ را مثله كردند، هند جگر آن حضرت را بيرون آورده و زير دندان جويد و شقاوت و پستى خود را نشان داد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام و سعد بن أبى وقّاص امر فرمود: در تعقيب لشكر قريش برويد اگر بر شتر سوار شده و اسبها را يدك مىكشند قصد رفتن به مكّه را دارند و اگر غير از اين باشد قصد غارت مدينه را نمودهاند، على عليهالسلام ديد لشكر كفّار سوار بر شتر شده و اسبها را يدك مىكشند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با يارانشان به مدينه برگشتند، وقتى آن حضرت از حضرت حمزه
جويا شده و او را نديدند، به حارث بن الصمه دستور فرمودند: براى تحقيق از حضرت حمزه، به بيابان احد برود، او هم اطاعت كرد ولى وقتى جسد ايشان را با آن حالت ديد نتوانست خبر جانگداز شهادت حضرت حمزه عليهالسلام را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بدهد، لذا در همان جا ماند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر سر جنازه حضرت حمزه تشريف بردند و گريسته و فرمودند:
ما وقفت موقفا قط اغيط لى من مدا؛
يعنى: هرگز نايستاده بودم در جائى كه اين چنين خشمگين و ناراحت باشم، و فرمودند: اگر من به قريش دسترسى پيدا كنم هفتاد نفر از آنها را مىكشم امّا خداى مهربان اين آيه را نازل فرمود: وَ اِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِه وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّابِرينَ.
يعنى: اگر عقوبت مىكنيد نظير آن عقوبت كه ديدهايد، عقوبت كنيد و اگر صبورى كنيد، همان براى صابران بهتر است.
سپس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عباى مباركشان را روى بدن مثله شده حضرت حمزه انداختند.
صفيّه، خواهر حضرت حمزه به بالاى سر ايشان آمد و از خداى تعالى آمرزش او را درخواست نموده و برايش نماز خواند ولى نتوانست خود را از گريه كردن نگاه دارد، او آن چنان گريه مىكرد كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از گريههاى او به گريه افتادند، آن حضرت دستور فرمود تا شهداء را با همان لباسهاى خون آلودشان به خاك بسپارند.
در مدينه از هر خانهاى به خصوص خانههاى انصار، صداى ناله و گريه بلند بود و همه مصيبت زده بودند ولى از خانه حمزه سيّدالشّهداء عليهالسلام صدائى بلند نمىشد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وقتى اين صحنه غربت را براى عمويشان مشاهده كردند، فرمودند: براى
عمويم حمزه در اين شهر غربت، گريه كنندهاى نمىباشد.
وقتى سخن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به گوش انصار رسيد زن و مرد به خانه حضرت حمزه رفته و تا شب بر او گريه كردند، اين رسم در ميان زنان انصار باقى ماند كه براى هر مصيبتى كه مىخواستند گريه كنند اوّل بر حضرت حمزه گريه كرده و بعد به مصيبت خود اشك بريزند در اين موقع پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين آيات را تلاوت فرمودند: وَ لاتَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ اَمْواتًا بَلْ اَحْيآءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. (1)
امام مجتبى عليهالسلام فرمودند: لقب سيدالشهداء را خداى تعالى به حمزه عطا فرمود.
امام حسين عليهالسلام در روز عاشورا فرمودند: آيا حمزه سيدالشهداء عموى من نيست؟(2)
امام سجاد عليهالسلام در مجلس يزيد فرمودند: از افتخارات ما اين است كه حمزه سيدالشهداء از ماست. (3)
امام صادق عليهالسلام فرمودند: روز قيامت حمزه سيدالشهداء گواه و شاهد رسولاللّه صلىاللهعليهوآله است.
حضرت حمزه عليهالسلام شباهت زيادى به امام حسين عليهالسلام دارد، به طورى كه او نيز سيدالشهداء ناميده شد و مردم مسلمان از تربت قبر او براى مهر و تسبيح استفاده مىكردند، حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام از تربت قبر او تسبيح درست كرده بود و با آن تسبيح، ذكر خدا مىگفت، مردم مسلمان نيز به تبع از آن بانوى بزرگوار از تربت حضرت حمزه تسبيح درست مىكردند و با آن ذكر مىگفتند تا وقتى كه واقعه جانسوز
عاشوراء در سال 61 هجرى قمرى اتفاق افتاد، تربت امام حسين عليهالسلام را جايگزين تربت حضرت حمزه كردند چون فضيلت تربت امام حسين عليهالسلام بيشتر از تربت حضرت حمزه بود.(1)
همچنين همان گونه كه به ما دستور دادهاند وقتى بر چيزى مىخواهيد گريه كنيد اول بر حسين بن على عليهماالسلام گريه كنيد، همين دستور را پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى حضرت حمزه عليهالسلام دادند.(2)
حضرت طالب از ديگر عموهاى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است، جابر بن عبداللّه انصارى مىگويد: به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرضه داشتم: مردم مىگويند: ابوطالب كافر از دنيا رفت.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به من فرمود: اى جابر، پروردگار تو به غيب و نهان آگاهتر است، در شب معراج چون به عرش رسيدم در آنجا چهار نور ديدم، گفتم: خدايا اين انوار چيست؟
فرمود: اى محمد صلىاللهعليهوآله اين عبدالمطلب عليهالسلام ، اين ابوطالب عليهالسلام ، اين پدرت عبداللّه عليهالسلام و اين برادرت (پسر عمويت) طالب عليهالسلام است.
گفتم: اى خدا واى مولايم، آنها با انجام چه كارهائى به اين درجه رسيدهاند؟
خطاب آمد: به خاطر تقيه و ايمان و صبر و پايدارى در راه دين، تا هنگام مرگ، به اين مقام نايل گشتهاند.(3)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: در شب معراج، خداوند طالب را به من نشان داد كه به مقام والائى رسيده بود.
طالب قبل از جنگ بدر مسلمان بود اما قريش او را به اكراه و اجبار همراه خود كرده بودند. در آن هنگام رجز خوانهاى آنان در محلى فرود آمده و شروع به رجز خوانى كردند، طالب نيز فرود آمده و چنين رجز خواند:
يا رب اما يعزون بطالب فى مقنب من هذه المقانب
فى مقنب المحارب المغالب بجعله المسلوب غير السالب؛(1)
يعنى: خداوندا! حال كه قريش، طالب را در اين لشكر انبوه سواره به جنگ آوردهاند.
در اين لشكر سوارهاى كه به جنگ آمده و طالب پيروزى اند، آنان را تاراج رفته و مغلوب قرار ده نه تاراج كننده و غالب.
محمد بن مثنى حضرمى روايت مىكند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ابورافع، غلام عبّاس بن عبدالمطلب را هنگام جنگ بدر ملاقات نمود و از او درباره قومش پرسيد.
او به ايشان خبر داد كه قريش آنان را به اكراه و اجبار از شهر با خود خارج ساختهاند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در جنگ بدر فرمودند: من مردانى از بنى هاشم و ديگران را مىشناسم كه قريش آنان را به اكراه همراه خود كردهاند و ما نبايد آنان را بكشيم، پس هر كس از شما با يكى از آنان برخورد نمود او را نكشد، و هر كس عبّاس بن عبدالمطلب را مشاهده كرد وى را به قتل نرساند زيرا به اكراه به صحنه جنگ آمده است.(2)
عقيل در شناخت نسبها و قبيله ها، اطلاعات بسيارى داشت و عالِم به اين علم بود، او در مدينه قبل از نماز در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر مىشد و روى سجاده خود به انتظار نماز مىنشست، مردم به او رجوع كرده و از ريشههاى خاندانها، و اصالت و عدم اصالت خانوادهها، از او سوءال مىكردند، وى به ابهامات و سوءالات آنها پاسخ مىداد و در رفع مشكلات شان در مورد ازدواج و اختلاف در الحاق فرزندان در موارد مشكوك و امثالهم مىكوشيد،(1)در اين ميان از گذشته قريش سخن به ميان مىآورد و بدىهاى آنها را براى مردم بازگو مىكرد، لذا قريش او را دشمن خود مىدانستند و نسبتهاى ناروا به وى داده و او را احمق و نادان مىخواندند.(2)
مورخان در اين باره نوشتهاند: عقيل يكى از چهار نفرى بود كه عرب نزد او مىرفت و سخنانش مورد قبول همگان واقع مىشد، مخرمة بن نوفل زهرى، ابوجهم بن حذيفه عدوى و حويطب بن عبدالعزيز عامرى، مانند عقيل انساب شناس بودند اما آنها بيشتر، افتخارات و گذشته نيك مراجعه كنندگان را مىگفتند ولى عقيل علاوه بر خوبىها و افتخارات، بدىهاى آنها را نيز مىگفت به همين جهت قريش به او نسبتهاى ناروا مىدادند و ديدار با وى را دوست نداشتند.(3)
عقيل همواره با روشنگرى در جامعه، همچنين در دربار معاويه و در جلسات اشراف، مانع تك تازى عدهاى مىشد كه خود را شايسته خلافت و رهبرى جامعه مىدانستند و با حق خليفه راستين رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مبارزه برخاسته و مانع تحقق
اهداف و برنامههاى آن حضرت مىشدند، او با ياد آورى فضايل و جايگاه ويژه اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام به نحوى به مبارزه خاموش مىپرداخت و با اين كه در آخر عمر نابينا شده بود ولى با اين حال با زبان خود به ترويج ويژگىهاى على بن ابى طالب عليهماالسلام و پيروان ايشان مىپرداخت.(1)
حضرت ابوطالب عليهالسلام عقيل را بسيار دوست داشت، به همين خاطر به هيچ وجه دورىاش را نمىپسنديد و به آن راضى نمىشد، در سالى كه خشكسالى و قحطى، عربستان و حجاز را فرا گرفت، چون ابوطالب عليهالسلام فرزندان بسيارى داشت و وضع زندگىاش از جهت مالى مناسب نبود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عموى خود عبّاس كه فرد ثروتمندى بود پيشنهاد داد تا نزد ابوطالب عليهالسلام بروند و سرپرستى بعضى از فرزندان او را متقبل شوند تا به اين وسيله كمكى به ابوطالب عليهالسلام كرده تا فشار و سختى مالى بر او كمتر شود، عبّاس اين پيشنهاد را پذيرفت و هر دو نزد ابوطالب عليهالسلام رفتند.
پس از آن كه آنها مقصود خود را بيان كردند ابوطالب عليهالسلام پذيرفت و عرض كرد: عقيل را براى خودم بگذاريد درباره فرزندان ديگرم حرفى ندارم هر كدام را خواستيد ببريد، سپس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام و عبّاس، جعفر عليهالسلام را انتخاب كرده و با خود بردند.(2)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز به وى علاقه داشت و به او مىفرمودند: انى احبك حبين حبا لك و حبا لحب ابى طالب اياك. يعنى: من تو را به دو جهت دوست دارم يكى به خاطر خودت و يكى به خاطر محبت ابى طالب به تو.(3)
بزرگترين فرزند عقيل، يزيد نام داشت كه كنيه عقيل نيز به همين سبب ابا يزيد
قرار گرفت.
فرزند ديگرش سعيد نام داشت كه اين دو، مادرشان امسعيد بنت عمرو بن يزيد زنى بود از بنى عامر.
جعفر اكبر و ابو سعيد احول، فرزندان ديگر او بودند كه مادرشان امالبنين دختر ثغر (اسماء بنت سفيان) بودهاند.
فرزند ديگرش حضرت مسلم عليهالسلام است كه رشادتهاى او در كوفه در راه خدمت گزارى به امام حسين عليهالسلام بر عام و خاص پوشيده نيست.
فرزند ديگرش عبداللّه نام دارد و ديگرى عبدالرحمن و همچنين عبداللّه اصغر كه مادر اين سه پسر كنيزى به نام خليله بود.
پسر ديگرى داشته است به نام على بن عقيل كه اين فرزند از كنيز ديگرى بوده است.
همچنين جعفر اصغر و حمزه و عثمان نيز پسران ديگر وى هستند كه مادرشان نيز كنيز بوده است.
محمد و رمله فرزندان ديگر وى هستند از كنيزى ديگر.
ام هانى، اسماء، فاطمه، ابوالقاسم و زينب وام نعمان نيز هر يك از مادران ديگر بودهاند.(1)
روزى على بن ابى طالب عليهماالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: اى پيامبر خدا! آيا عقيل را دوست مىداريد؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: آرى به خدا قسم؛ او را به دو دليل دوست دارم يكى به خاطر خودش و ديگرى به خاطر پدرش ابوطالب عليهالسلام كه او را نيز بسيار دوست
1) انساب الاشرف جلد: 2 صفحه: 68.
مىدارم، بدرستى كه فرزندش در دوستى فرزند تو كشته مىشود، پس در غم و اندوه او (مسلم بن عقيل) اشكها بر ديدگان موءمنين جارى خواهد شد و فرشتگان مقرب بر او درود خواهند فرستاد، سپس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن قدر گريستند تا آن كه اشكهايشان بر روى سينه مبارك شان روان گرديد، آنگاه فرمودند: به سوى خداى تعالى شكوه و شكايت خواهم كرد از آن وقايعى كه پس از من به سر خاندان و اهل بيتم مىآورند.(1)
دشمنان خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و جانشين بر حقش على بن ابى طالب عليهماالسلام وقتى ديدند با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نمىتوانند دربيافتند، چون در آن صورت مردم مسلمان آنها را از دائره اسلام خارج مىدانند، على بن ابى طالب عليهماالسلام نيز معصوم بود و هيچ نقطه ضعفى نداشت كه بخواهند از همان راه وارد شوند؛ لذا خيلى فكر كرده و با هم متّحد شدند تا بتوانند چهره مظلوم على بن ابى طالب عليهماالسلام را در جامعه تخريب كنند، اما هر كارى كردند موفق نشدند، لذا ترفندشان اين بود و تصميم گرفتند تا اطرافيان و اصحاب باوفا و همچنين منسوبين به آن امام مظلوم را مورد حملات خويش قرار داده و تا توانستند به آنها حمله بردند.
مثلاً حضرت ابوطالب عليهالسلام را با اين كه هميشه يكتا پرست، و به اعتقاد بعضى ايشان نبىاى از انبياء الهى بوده،(2)نستجير باللّه مشرك خواندند و يا به عقيل برادر على بن ابى طالب عليهماالسلام حمله برده و او را شخصى مخالف با على بن ابى طالب عليهماالسلام معرفى كردهاند.
چند نفر از بنى هاشم قبل از جنگ بدر در مكه اسلام آورده بودند ولى به خاطر تقيه در آن جوّ سخت و خفقان از اظهار آن امتناع مىورزيدند، آنها همراه با مشركين در جنگ بدر از روى اجبار و اكراه شركت كرده بودند ولى اقدام خاصى بر عليه مسلمانان
نكردند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به اصحاب خود دستور داد: تعدادى از بنى هاشم در لشكر مقابل مىباشند كه بر عليه ما نيستند، لذا اگر به آنان دست يافتيد از ريختن خونشان خوددارى كنيد از جمله آنان عبّاس و عقيل بودند.(1)
عقيل و عبّاس پس از آن كه در جنگ بدر به حسب ظاهر به اسارت مسلمانان در آمدند، اسلام خود را علنى نمودند، ابن قتيبه دينورى در اين مورد مىگويد: فاسلم العبّاس و أمر عقيلاً فأسلم، و لم يسلم من الأسارى غيرهما.(2)
يعنى: پس عبّاس اسلام آورد و به عقيل هم امر كرد كه اسلام بياورد و او نيز اسلام آورد، و غير از آن دو نفر هيچ كس ديگر از اسراء اسلام نياورد.
عقيل پس از آن كه در جنگ بدر اسلام خود را علنى ساخت به مكه مراجعت نمود، فشار مشركين بر وى به عنوان يك مسلمان و يكى از نزديكترين اقوام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شديدتر شد، به گونهاى كه سكونت در شهر مكه برايش غير قابل تحمل گرديد، لذا بعد از مدت كوتاهى از گذشت جنگ بدر و در ماههاى آخر سال دوم، به سوى مدينه هجرت نمود و به ساير مهاجران و خاندان بنى هاشم در اين شهر پيوست.
آن چه از تتبع در تاريخ به دست مىآيد عقيل بن ابى طالب در عين خلوص و پاكىاى كه داشت اما به چند جهت مورد حمله افراد پست و رذل قرار گرفت؛ يكى به جهت برادرىاش با مظلوم تاريخ حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام چون منافقان و معاندان و حسودان همان گونه كه عرض كردم نمىتوانستند آن همه عظمت و بزرگى و پاكى على بن ابى طالب عليهماالسلام را تحمل كنند و خود آن حضرت نيز معصوم بود و نستجير باللّه كوچكترين نقطه ضعفى نداشت لذا به نزديكان ايشان حمله بردند، علت
ديگر تخصص عقيل در علم نسب شناسى بود، كه نسبهاى دشمنان راه خدا كه اكثراً زنا زاده بودند را معرفى و بازگو نموده و آنها را در جامعه مفتضح مىكرد لذا طبيعى است كه مورد حمله چنين افرادى قرار بگيرد.(1)
ما شيعيان بايد خيلى مواظب اعتقادات و سخنان خويش باشيم، مثلاً دشمنان آگاه به شخصيت بزرگوار و جليل القدرى همانند عقيل حمله برده و متأسفانه دوستان نادان باور كردهاند، در حالى كه ايشان شخصيتى با كمال و همواره مورد مهر و محبت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و على بن ابى طالب عليهماالسلام بوده است و خودش نيز ارادت شديدى به اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام داشته و فرزندان خويش را محب به ايشان تربيت نموده است، نمونه بارز آن مسلم بن عقيل مىباشد كه عظمت و بزرگوارىاش بر كسى پوشيده نيست.
جعفر بن عقيل، عبدالرحمن بن عقيل، عبداللّه الأكبر بن عقيل، مسلم بن عقيل، عبداللّه بن مسلم بن عقيل، عون بن مسلم بن عقيل، محمد بن مسلم بن عقيل، جعفر بن محمد بن عقيل، احمد بن محمد الهاشمى فرزندان و نوههاى جناب عقيل بن ابى طالب عليهماالسلام هستند كه همگى آنها در اثر حلال زادگى و تربيت صحيح، محبّ اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند و در راه خدمت گزارى و يارى رساندن به حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در واقعه جانسوز كربلاء، به درجه رفيع شهادت نائل گرديدهاند.(2)
عقيل در تاريخ زندگىاش يك سفر به شام رفته كه معاندان و مخالفان از آن سفر كمال سوء استفاده را كرده، و با استناد به يك مشت اراجيف، ايشان را شخصيتى دنيا
پرست و مال دوست، و مخالف اميرالموءمنين على عليهالسلام و محب معاويه معرفى كردهاند، در حالى كه اصل جريان چيز ديگرى بوده است و شواهد و دلايل زيادى بر اين مدعا وجود دارد، از جمله نامه عقيل به حضرت اميرالموءمنين عليهالسلام و پاسخ آن حضرت كه سند زنده و محكمى است كه مسافرت عقيل به شام، نه به عنوان رفاقت و دوستى با معاويه، و نه فرار از حكومت اميرالموءمنين عليهالسلام بوده، حتى اين سفر اصلاً در زمان حيات دنيوى على بن ابى طالب عليهماالسلام صورت نگرفته است، بلكه:
اولاً: اين سفر پس از شهادت آن امام عزيز، و در زمانى بود كه صلح ظاهرى حاكم بوده است.
ثانيا: منظور از اين سفر پيوستن به معاويه و يا مال دوستى و علاقه به زخارف دنيايى نبود، بلكه با هدف تبيين فضائل و مظلوميت و اعلان موضع حقانيت اميرالموءمنين عليهالسلام و انتقاد و اعتراض بر انحرافات معاويه انجام گرفت.
ملاقات ايشان با معاويه پس از شهادت حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام و زمانى بود كه به حسب ظاهر مابين امام مجتبى عليهالسلام و معاويه صلح و آتش بس بود، و بين مدينه و شام و در ميان امويان و خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام به حسب ظاهر جوّ عدم تخاصم علنى برقرار بود، براى تأييد اين ادعا دلائل متقنى وجود دارد كه توجه شما را به آنها جلب مىكنم:
يكى از آن دلائل مكاتبهاى است كه ميان عقيل و على بن ابى طالب عليهماالسلام رد و بدل شده است، اين مكاتبه شاهدى زنده مىباشد كه اين سفر پس از شهادت على بن ابىطالب عليهماالسلام به وقوع پيوسته است؛ زيرا اين نامه كه تاريخ نگارش آن اواخر دوران حيات اميرالموءمنين عليهالسلام است، بيانگر كمال اخلاص و ارادت عقيل نسبت به مقام ولايت و اظهار از خود گذشتگى او و فرزندانش نسبت به آن حضرت است و پاسخ آن حضرت كه تأييد ادعاى عقيل و صحّه گذاشتن بر اين حقيقت مىباشد، بيانگر اين
است كه ملاقاتى بين عقيل و معاويه قبل از اين تاريخ صورت نگرفته است، چرا كه از نظر زمان در بقيه ايام حيات اميرالموءمنين عليهالسلام براى چنين ملاقاتى فرصتى باقى نبود.
از لحاظ اعتقادى نيز با توجه به متن آن نامه كه در دوران حيات على بن ابى طالب عليهماالسلام بوده چنين امرى قابل قبول نيست؛ زيرا عقيل در اين نامه پيوستن گروه عبداللّه بن أبى سرح به معاويه را به عنوان عداوت و دشمنى با خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و دليل بر اطفاء و خاموش كردن نور الهى معرفى مىكند و مىگويد: فقلت لهم الى أين يا أبناء الثانئين أبمعاويه تلحقون عداوة و اللّه منكم قديما غير مستنكرة تريدون بها اطفاء نور اللّه و تبديل أمره.
يعنى: پس گفتم اى فرزندان كسانى كه پيامبر را سرزنش مىكردند، كجا مىرويد؟
آيا شما مىخواهيد از روى عداوت با اميرالموءمنين به معاويه ملحق شويد؟
به خدا قسم معاويه از قديم جزء شما بوده و حال اين كه شما او را انكار نكرديد، شما مىخواهيد به وسيله معاويه نور خدا را خاموش كنيد و احكام الهى را تغيير دهيد.
حال چگونه ممكن است، او با اين فكر و عقيده و بينش، خودش بدون تغيير جوّ حاكم و تحول وضع موجود و در شرايطى كه فشارها و دشمنىها از سوى معاويه نسبت به على بن ابى طالب عليهماالسلام و شيعيانش هر روز تشديد مىشود، جبهه حق را ترك كند و به سوى معاويه و جبهه باطل روى آورد؟ و اين گناه بزرگ را كه در نامهاش به عنوان عداوت با خدا و قصد خاموش كردن نور الهى تعبير مىكند، مرتكب شود؟!
هنگامى كه عقيل بن ابى طالب خبر دار شد كه مردم كوفه اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام را تنها گذاشته و بر ضد او عمل كردهاند به او چنين نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
از عقيل بن ابى طالب به بنده خدا اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام .
سلام بر تو باد، سپاس خدايى را به جاى مىآورم كه هيچ خدايى جز او نيست، اما بعد، خداى تعالى شما را از هر گزندى حفظ كند و از هر ناراحتى نگهدارد.
من براى انجام عمره به طرف مكه مىرفتم، در بين راه با عبداللّه بن سعد بن ابى سرح برخورد كردم، او با چهل جوان از فرزندان طلقاء حركت مىكرد، من در چهره آنها آثار ناراحتى مشاهده كردم، گفتم: اى فرزندان كسانى كه پيامبر را سرزنش مىكردند، كجا مىرويد؟ آيا شما در نظر داريد نزد معاويه برويد، و به او ملحق شويد؟
به خداوند سوگند شما از قديم عداوت داريد، عداوت هنوز در صورت شما نمايان است، آيا مىخواهيد نور خدا را خاموش سازيد، و احكام او را تغيير دهيد؟ و بين من و آنها سخن هائى رد و بدل شد.
بعد از اين كه وارد مكه شدم شنيدم آنها مىگويند: ضحاك بن قيس به طرف حيره حمله كرده و اموال مردم را به غارت برده، بعد هم به سلامت بازگشته است، اينك ننگ بر اين دنيا باد كه كسى مانند ضحاك جرات پيدا كرده به منطقه شما حمله كند و مال مردم را بگيرد.
ضحاك چيست؟ او ارزشى ندارد و كوچكتر از آن است كه بتواند به آن طرفها بيايد، به من اطلاع دادهاند كه شيعيان دست از يارىات برداشته، و تو را تنها گذاشتهاند، اكنون اى فرزند مادرم، نظر خود را براى من بنويس و اگر خود را براى مرگ آماده كردهاى من حاضرم بيايم.
من اينك برادر زادهها و فرزندان پدرت را برداشته و به طرف كوفه مىآيم، و تا زمانى كه زنده باشى با شما زندگى مىكنم، و هر گاه خواستى از دنيا بروى ما هم با شما
جان خواهيم سپرد، به خداوند سوگند دوست ندارم اندكى بعد از شما در دنيا باشم زندگى بعد از شما برايم گوارا نخواهد بود.(1)
دليل ديگر بر مدعاى ما، نظرات مورخين مورد اعتماد و محقق است كه طبق نقل ابن ابى الحديد اين گروه از مورّخان معتقدند كه سفر عقيل به شام، بعد از به شهادت رسيدن على بن ابى طالب عليهماالسلام صورت گرفته است، او مىگويد: فامّا عقيل فالصحيح الذى اجتمع عليه ثقات الرّوات عليه انه لم يجتمع مع معاوية الاّ بعد وفاة اميرالموءمنين عليهالسلام .(2)
يعنى: در مورد عقيل آن چه كه صحيح است و راويان ثقه بر آن اجماع دارند، اين كه او با معاويه نشست و برخاستى نداشت، مگر بعد از وفات اميرالمومنين عليهالسلام
خود او نيز در جاى ديگر همين نظريه را تأييد مىكند و مىگويد: و هذا القول هو الأظهر عندى.(3)
يعنى: به نظر من نيز همين قول كه ديدار عقيل با معاويه بعد از شهادت
1) بسم الله الرّحمن الرّحيم، لعبد الله عليّ اميرالموءمنين من عقيل بن أبى طالب: سلام عليك فإنّي أحمد إليك الله الّذي لا إله إلّا هو أمّا فإنّ الله حارسك من كلّ سوء، و عليهماالسلام صمك من كلّ مكروه و على كلّ حال، انّي خرجت الى مكّة معتمرا فلقيت عبد الله بن سعد بن أبي سرح في نحو من أربعين شابّا من أبناء الطّلقاء فعرفت المنكر في وجوههم فقلت لهم: الى أين يا أبناء الشّانئين؟ أ بمعاوية تلحقون؟ عداوة و الله منكم قديما غير مستنكرة تريدون بها إطفاء نور الله و تبديل أمره؟ فأسمعني القوم و أسمعتهم. فلمّا قدمت مكّة سمعت أهلها يتحدّثون أنّ الضّحّاك بن قيس أغار على الحيرة فاحتمل من أموالهم ما شاء ثمّ انكفأ راجعا سالما فأف لحياة في دهر جرّأ عليك الضّحّاك، و ما الضّحّاك.؟! فقع بقرقر و قد توهّمت حيث بلغني ذلك أنّ شيعتك و أنصارك خذلوك فاكتب اليّ يا بن أمّي برأيك، فإن كنت الموت تريد تحمّلت إليك ببني أخيك و ولد أبيك فعشنا معك ما عشت و متنا معك إذا متّ، فو الله ما أحبّ أن أبقي في الدّنيا بعدك فواقا، و و أقسم بالأعزّ الأجلّ انّ عيشا نعيشه بعدك في الحياة لغير هنيء و لامرئ و لا نجيع و السّلام عليك و رحمة الله و بركاته. الغارات جلد: 2 صفحه: 429 الى 430.
2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد: 10 صفحه: 250.
3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد: 11 صفحه: 251.
اميرالمومنين عليهالسلام بوده صحيحتر است، ضمن اين كه يكى از دلائل مهمش را همين نامه عقيل ذكر مىكند.
ثالثا: دليل آخر مسألهاى است كه در مورد ملاقات عقيل با معاويه مطرح مىباشد كه خود دليل بر وقوع آن ملاقات پس از شهادت على بن ابى طالب عليهماالسلام است و آن پرسش و پاسخى است كه بين معاويه و عقيل صورت گرفته است معاويه درباره موقعيت اجتماعى امام حسن مجتبى عليهالسلام و ابن زبير و ابن عمر و ابن عبّاس و مروان پرس و جو كرده و در اين مورد از عقيل نظر خواسته است.
چون اينها شخصيتهايى بودند كه بعد از شهادت على بن ابى طالب عليهماالسلام هر كدام به عنوانى و به لحاظ خاصى در صحنه اجتماعى و مذهبى و سياسى ظاهر گرديده بودند و طرفداران و مريدانى داشتند و در واقع براى معاويه رقيب و مخالف محسوب مى شدند، و با وجود على بن ابى طالب عليهماالسلام چنين موقعيتى براى هيچ كدام از آنان وجود نداشت.
بلاذرى در اين مورد آورده است: روزى در حالى كه ياران معاويه اطراف او جمع بودند، عقيل وارد آن مجلس گرديد، معاويه در ضمن گفتگو خطاب به وى چنين گفت: يا ابايزيد أخبرنى عن الحسن بن على.
يعنى: اى عقيل از حسن بن على عليهالسلام برايم بگو.
عقيل گفت: او امروز موجّهترين و شريفترين شخصيت در خاندان قريش است.
معاويه گفت: از ابن زبير بگو، او داراى چه موقعيتى است؟
عقيل گفت: او، هم زبان و هم نيزه سنان قريش است، اگر خودش را تباه نكند.
معاويه گفت: ابن عمر چگونه است؟
عقيل گفت: او دنيا را در حالى كه به او روى آورده بود ترك نمود و آن را به شما
واگذاشت و به سوى آخرت روى آورد ولى به هرحال فرزند عمر است.
معاويه گفت: مروان چگونه است؟
عقيل گفت: اوه! او مردى است كه به شدّت به اقوامش علاقه مند مىباشد؛ به طورى كه اگر كودكان شيرخوار قريش هم از او حمايت كنند دنيايشان آباد خواهد شد.
معاويه گفت: از ابن عبّاس بگو.
عقيل گفت: آن چه مىتوانست از دانش فرا گرفت، او با سياست كارى ندارد.(1)
پرسشهاى معاويه درباره اين افراد كه پس از شهادت اميرالموءمنين عليهالسلام وارد صحنه شده، و چند تن از آنان نيز، پس از مدتى نه چندان دور، در بخشى از كشور بزرگ اسلامى به خلافت ظاهرى دست يافتهاند؛ و همچنين پاسخهاى عقيل درباره شخصيت امام حسن مجتبى عليهالسلام و موقعيت ابن عمر و ابن عبّاس، همه حاكى از اين است كه اين ملاقات و گفتگو، زمانى صورت گرفته كه از ديدگاه معاويه رقيب اصلىاش يعنى اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام با شهادت خود از صحنه خارج گشته و معاويه از اين جهت نگرانى خاصى نداشته، و به جاى وى افراد ديگرى پيدا شدهاند كه هر يك از آنان به دلايل مختلفى مورد توجه گروهى قرار گرفته، و ممكن بود براى معاويه مشكل آفرين باشند.
آن چه اهميت دارد اين است كه با وجود على بن ابى طالب عليهماالسلام عقيل نبايد امام مجتبى عليهالسلام را به عنوان اولين شخصيت از لحاظ وجهه معرفى كند.
در نتيجه هم متن مكاتبه عقيل، و هم نظريه مورّخان موثق و مورد اعتماد و هم محاوره و گفتگوهايى كه ميان معاويه و عقيل واقع شده، همه موءيّد اين معنا است كه ملاقات عقيل با معاويه در زمان حيات على بن ابى طالب عليهماالسلام نبوده، بلكه در زمانى
1) انساب الاشرف جلد: 2 صفحه: 71.
بوده كه ظاهرا بين امويان و اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام صلح برقرار بوده است.
همچنين در ملاقات عقيل با معاويه، دو نكته مهم وجود دارد:
1- سخن گفتن عقيل از موضع قدرت؛
معمولاً كسانى كه نزد معاويه مىرفتند و با او ملاقات مىكردند، حتى بيشتر افرادى كه به هر انگيزهاى از على بن ابى طالب عليهماالسلام جدا شده و به او مىپيوستند، در گفتگوهاى خود با او، بعضى از روى ترس و اجبار و بعضى ديگر از روى تملّق و چاپلوسى از موضع ضعف و با ترس و يا تملّق سخن مىگفتند و معاويه را به عنوان اميرالموءمنين يا خليفه رسول اللّه خطاب مىكردند، كه من جمله آنها مىتوان به مروان بن حكم، مغيره بن شعبه و بسر بن ارطاه، كه هر كدام شان در آن زمان حاكم يكى از سرزمينهاى اسلامى شدند، اشاره كرد.
اما فقط تعداد انگشت شمارى از ياران اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام بودند كه در ملاقات با معاويه با وجود جوّ اختناق و ارعاب و ديكتاتورى كه حاكم بود جان بر كف نهاده و به جاى اظهار عجز و ضعف با درشتى و از موضع قدرت با او سخن گفته و به جاى يا اميرالموءمنين از كلمه يا معاويه استفاده كردهاند، عقيل يكى از اين افراد مىباشد كه آن چه از تتبع در تاريخ به دست مىآيد شاهد بر اين مدعاست و اگر غير از اين بود مسلّما نقل مىگرديد، همان گونه كه درباره ديگران نقل گرديده است.
با توجه به شرايط آن روز و سخت گيرىهاى درباريان معاويه، اين يك حقيقت روشن و قابل تحسين و شاهد ديگرى است بر اين كه در ملاقات عقيل با معاويه كوچكترين تمايلى نسبت به او (يعنى معاويه و يا پيوستن به او) و نستجير باللّه فاصله گرفتن از خط و مشى و اهداف اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام و جدا شدن از مقام ولايت در ميان نبوده است.
2- بيان فضائل اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام توسط عقيل.
على رغم حساسيت عجيبى كه نسبت به اين ملاقات و ضبط و نقل گفتگوهاى عقيل و معاويه و حذف و اضافه هائى كه در اين مورد وجود داشته، در تمام اين گفتگوها تا آنجا كه به دست ما رسيده، آن چه از سوى عقيل مطرح شده دفاع از شخصيت مظلوم اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام و بيان فضائل و توصيف زهد و تقواى ايشان و تعريف و تمجيد و حمايت از ياران آن حضرت و نكوهش از معاويه و اطرافيانش بوده است و على رغم خواست معاويه و سوءال پيچ نمودن وى كه بلكه بتواند كلمهاى در مدح خود و بر عليه اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام از زبان عقيل بشنود، حتى به يك مورد و يا يك جمله كه در آن كوچكترين بىتوجهى و بىمحبتى به شخصيت اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهالسلام و يا اعتراض بر آن حضرت و يا انتقاد از دأب و رويه ايشان و يا نشانهاى بر تعريف و توصيف از معاويه باشد نگفته است.
همان گونه كه روشن است عقيل در ملاقات خويش با معاويه گذشته از دفاع از شخصيت اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام و ياران آن حضرت از فضائل اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام نيز سخن گفته است كه شايد اگر آن روز، آن هم در چنين مكان مهمى يعنى در دربار و جلوى روى معاويه اين فضائل را بازگو نمىكرد و از زبان او نقل نمىگرديد، مانند خيلى ديگر از فضائل آن بزرگوار از تاريخ محو مىشد و كسى بر آن فضائل و كمالات آگاهى نمىيافت و به طور كلى به دست فراموشى سپرده مىشد.
عقيل در زمان و شرايطى اين فضائل و كمالات را نقل نموده، كه نه تنها نقل فضائل اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام توسط حكومت وقت، در سراسر جهان اسلام ممنوع و بزرگترين جرم محسوب مىشد، بلكه به جاى فضائل حديثهاى ساختگى در نكوهش آن امام مظلوم جعل مىشد و در بين مردم مسلمان رواج مىدادند
و آن حضرت در خطبههاى نماز جمعه مورد سبّ و لعن قرار مىگرفت.(1)
چند نمونه از گفتگوهاى عقيل و معاويه درباره اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام در دفاع و بيان فضيلت و تجليل صريح از شخصيت آن بزرگوار و نكوهش از معاوية بن ابو سفيان:
پس از ورود عقيل به شام، معاويه يكصد هزار درهم پول در اختيار وى قرار داد و به او گفت: يا ابايزيد انا خير لك أم على؟
يعنى: اى عقيل! آيا من براى تو بهترم يا برادرت على؟
عقيل در پاسخ او گفت: وجدتُ عليا أنظر لنفسه منه لى و وجدتك أنظر لى منك لنفسك.
يعنى: اى معاويه! على را چنين يافتم كه دقت و نظارتش براى نجات خويش بيش از اين بود كه مرا ملاحظه كند، و تو را چنين يافتم كه ملاحظهات نسبت به من بيش از نجات خودت مىباشد.(2)
بلاذرى نقل كرده: معاويه در مجلسى به عقيل گفت: يا أبايزيد أنا خير لك من أخيك على؟
يعنى: اى عقيل من براى تو از برادرت على بهترم؟
عقيل در پاسخ او گفت: ان أخى آثر دينه على دنياه و أنت آثرت دنياك على دينك، فاخى خير لنفسه منك على نفسك و أنت خير لى منه.
يعنى: برادرم دينش را بر دنيا مقدم ساخت و تو دنيا را بر دينت، پس برادرم براى دين خود بهتر است از تو نسبت به دينت و لذا براى دنياى من تو بهتر از او هستى.(1)
در مجلس ديگرى معاويه چنين گفت: اگر عقيل نمىدانست كه من براى او بهتر از برادرش هستم، هيچ گاه در نزد ما توقف نمىكرد.
عقيل در پاسخ او گفت: أخى خيرٌ لى فى دينى و أنت خير لى فى دنياى و قد آثرت دنياى و اسئل اللّه تعالى خاتمة الخير.
يعنى: برادرم از لحاظ دينى برايم بهتر بود و تو از لحاظ دنيا، و من اينك دنيا را در پيش گرفتهام و از خدا مىخواهم عاقبت كارم را نيكو گرداند.(2)
روزى معاويه از عقيل پرسيد: كيف تركت عليا و أصحابه؟
على و يارانش را چگونه ديدى؟
عقيل گفت: كأنّهم أصحاب محمّد اِلاّ أَنَّهم لم أر رسول اللّه فيهم. و كأنّك وأصحابك أبوسفيان و أصحابه اِلاّ انى لم أر أباسفيان فيكم.
يعنى: مثل ياران و اصحاب پيامبر فقط رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در ميانشان نديدم اما تو و يارانت را همانند ابوسفيان و ياران ابوسفيان ديدم، جز اين كه خودِ ابوسفيان را در ميان شما نديدم.(3)
على بن ابى طالب عليهماالسلام به بيت المال مسلمين توجه خاص و وافرى داشت و همه افراد را در بهرهبردارى از آن، حتى از نظر زمان نيز مساوى و برابر مىدانست و براى
كسى حق تقدم قائل نبود عقيل در مجلس معاويه در اين باره مطلبى مطرح نموده است، كه اگر اين فضيلت از زبان عقيل، مخصوصا در چنين مكانى نقل نشده بود يحتمل مانند هزاران هزار فضائلى كه از اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام به دست فراموشى سپرده شده، از تاريخ محو مىشد و به ما نمىرسيد.
عقيل هيچ گاه به پيشوايى معاويه اقرار نكرد، بلكه آن چه نقل شده اين است كه عقيل معاويه را رسوا كرد و به سوابق هند جگر خوار و مادر بزرگ معاويه پرداخت.
معاويه براى اين كه خاطره بيتالمال و آهن داغ حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام را به ياد عقيل بيندازد تا شايد او سخنى عليه على بن ابى طالب عليهماالسلام بگويد، گفت: اى عقيل؛ على در پرداخت بيت المال حق خويشاوندى را رعايت نكرد و به بچههاى تو رحم ننمود.
عقيل در جوابش گفت: به خدا سوگند! برادرم عطاى بزرگ و وافر بر من نمود و حق خويشاوندى را رعايت كرد و نسبت به خدا گمان نيكو ورزيد و امانتى كه در اختيار داشت نگهدارى كرد، پس زبانت را كوتاه كن اى بىپدر، سپس رو به معاويه كرد و گفت: آگاه باش اى زاده هند! به خدا سوگند تو هيچ گاه كار خيرى را انجام نمىدهى.(1)
ابن ابى الحديد اين جريان را چنين نقل كرده:
معاويه روزى از قضيه آهن گداختهاى كه در ميان او و اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام واقع شده بود پرسيد، عقيل گريه كرد و گفت:
ماجرا از اين قرار بود كه قحطى و تنگ دستى و سختى بر من روى آورد، از على عليهالسلام استمداد نموده و خواستم كه از بيت المال سهمى بيشتر از حقم به من بدهد،
1) العقد الفريد جلد: 2 صفحه 134 باب: جوابهاى ساكت كننده.
اما او اعتنايى نكرد.
من دست اطفالم را گرفته در حالى كه فقر و ندارى از سر و صورت آنان ظاهر بود نزد او رفته و براى رفع فقر و گرسنگى يارى جستم.
على عليهالسلام فرمود: اول مغرب نزد من بيا.
در وقت موعود، در حالى كه يكى از فرزندانم دست مرا گرفته بود، نزد وى حاضر شدم، به فرزندم فرمود: بيرون برود و از ما دور شود، آن گاه به من فرمود: عقيل! بگير، من هم از آنجا كه فقر و تنگ دستى عذابم مىداد، به خيال اين كه كيسه درهم و دينارى تحويلم مىدهد با حرص و اشتياق گرفتم، ناگاه دستم به قطعه آهنى داغ و گداخته اصابت كرد، آن چنان داغ بود كه گويى آتش از آن متصاعد است! آن را دور انداخته و مانند گاوى كه در زير كارد سلاّخ قرار گيرد، نعره كشيدم.
على عليهالسلام فرمود: اين نعره تو از آهنى است كه با آتش دنيا داغ شده است، فردا من و تو چگونه خواهيم بود اگر با زنجيرهاى جهنّم ما را ببندند! و اين آيه را تلاوت فرمود: اذا الأغلال فى أعناقهم والسلاسل يسحبون.(1)
يعنى: آن وقتى كه غلها در گردنهاى آنها باشد و زنجيرها كشيده مىشوند.
سپس فرمود: عقيل! تو در نزد من بيش از سهمى كه خدا قرار داده، حقى ندارى، مگر آن چه را كه مىبينى، اينك به خانه ات برگرد.
معاويه با شنيدن اين حادثه بسيار تعجب كرده، و اين جمله را دائماً بر زبان مىآورد: هيهات! هيهات! كه مادرها از آوردن فرزندى مانند على بن ابى طالب عليهماالسلام عقيمند.(2)
همان گونه كه عرض شد عقيل گاهى با يك جمله كوتاه و گاهى با بيان يك حادثه توانسته است حق مطلب را درباره اميرالموءمنين عليهالسلام بيان، و برخلاف خواسته معاويه از روش آن حضرت با مدح و نيكى ياد كند و در عين حال از راه و روش معاويه انتقاد نمايد.
البته دفاع عقيل منحصر به شخص اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام نبوده بلكه وقتى بحث و گفتگو به اصحاب و ياران آن بزرگوار منتهى مىشد، عقيل با صراحتِ كامل از آنها نيز دفاع مىنمود و على رغم كراهت معاويه از شنيدن فضائل و صفات نيك آنان، به ذكر آنها پرداخته است.
يكى از اين موارد را مسعودى، طى گفتار مشروحى كه بين عقيل و معاويه واقع شده نقل نموده است.
خلاصه آن جريان:
روزى عقيل وارد مجلس معاويه شد و معاويه از اين كه برادر على بن ابى طالب عليهماالسلام به نزدش آمده شادمان گرديد و در ضمن اكرام و احترام از وى پرسيد: عقيل! على را چگونه ديدى؟
عقيل پاسخ داد: عَلى ما يحبّ اللّه و رسوله و ألفيتك على ما يكره اللّه و رسوله.
يعنى: او را آن چنان ديدم كه خدا و رسولش از وى راضى بودند و تو را آن چنان يافتم كه خدا و پيامبرش از تو ناراضى هستند.
معاويه گفت: اى عقيل! اگر ميهمان ما نبودى، پاسخ تو آن چنان بود كه تو را
مىآزرد. سپس براى اين كه گفتار عقيل را قطع كند تا سخن تلخ ديگرى از وى نشنود، مجلس را ترك نمود.
معاويه روز بعد مجددا عقيل را احضار و همان پرسش قبل را تكرار كرد و گفت: كيف تركت عليا أخاك؟
يعنى: وقتى كه از محضر برادرت على خارج مىشدى او را چگونه مىديدى؟
عقيل پاسخ داد: تركته خيرا لنفسه منك و أنت خيرٌ لى منه.
يعنى: او را به گونهاى ديدم كه براى خودش بهتر از تو براى خودت بود و تو براى دنياى من از او بهترى.
معاويه گفت: اى عقيل! پيرى و گذشت زمان، تو را تغيير نداده و هنوز هم با وجود افرادى از بنى هاشم، به خود مىبالى.
عقيل گفت: و لكن أنت يا معاوية اذا افتخرت بنو اميّة فيمن تفتخر؟
يعنى: اى معاويه! اگر بنى اميه بخواهد به وجود افرادى از اين قبيله افتخار كند، تو به كدام يك از سرشناسان آنها افتخار مىكنى؟
معاويه گفت: اى ابايزيد، به خدايت سوگند، ساكت باش؛ زيرا من منظورى نداشتم اما مىخواهم از وضع ياران على كه به آنها آگاهى كامل دارى بپرسم.
معاويه از آل صوحان كه چند برادر بودند و در ارادت و محبت نسبت به على بن ابى طالب عليهماالسلام شهرت داشتند شروع كرد، عقيل از ميان آنان اول درباره صعصعه سخن گفت: عظيم الشأن، عضب اللسان، قائد فرسان، قاتل أقران، قليل النظير.
يعنى: او مردى است داراى مقامى بس بلند، در گفتار، زبانى تيز و برنده، در جنگ، فرماندهى شجاع، قاتل شجاعان و بالأخره مردى است كم نظير.
سپس گفت: و اما برادرانش زيد و عبداللّه به سيلى مىمانند كه صفوف دشمن در مقابلش تاب مقاومت ندارد، و به كوه بلندى شبيه مىباشند كه ديگران در سختىها به
آنها پناه مىبرند، مردانى هستند كه تمام وجودشان اراده و استقامت است، به طورى كه هيچ سستى به آنها راه ندارد.
وقتى گفتگوى عقيل با معاويه و حمايت و دفاع او از فرزندان صوحان، به گوش صعصعه رسيد، صعصعه نامهاى به عقيل نوشت و از او تشكّر و قدردانى كرد.(1)
عقيل در مدتى كه به شام رفته بود دائماً به قصد آشكار كردن حقايق در نزد معاويه حاضر مىشد و درباره اصحاب و اطرافيان معاويه و ويژگىهاى آنها و پدران شان صحبت مىكرد، روزى در مجلسى اطرافيان معاويه سخنانى به عقيل گفته و او را مسخره كردند.
عقيل از معاويه پرسيد: آن كه در سمت راست تو نشسته كيست؟
معاويه گفت: او عمرو بن عاص است.
عقيل گفت: او همان است كه شش نفر مدعى پدرى او بودند، يعنى شش نفر نزاع داشتند كه او فرزند كدام يك از آنهاست تا آن كه قصاب قريش بر ديگران پيروز شد و او را فرزند خود خواند.
عقيل دوباره از معاويه پرسيد: ديگرى كيست؟
معاويه گفت: او ضحاك بن قيس است.
عقيل گفت: آن كه پدرش در راندن گوسفندان نر بر روى گوسفندان ماده استاد بود.
عقيل دوباره پرسيد: ديگرى كيست؟
معاويه گفت: او ابوموسى اشعرى است.
عقيل گفت: او پسر همان زنى است كه زياد دزدى مىكرد.
1) منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه جلد: 18 صفحه: 297.
معاويه كه ديد اطرافيانش بسيار خشمناك شدهاند و مىدانست اگر درباره خودش از عقيل چيزى بپرسد او مطالبى بازگو خواهد كرد كه ديگران خشنود شده و خشم شان بر طرف خواهد شد لذا به او گفت: اى ابايزيد درباره من چه مىگويى؟
عقيل گفت: من را معذور بدار.
معاويه گفت: نمىشود حتما بايد بگويى.
عقيل پرسيد: آيا حمامه را مىشناسى؟
معاويه گفت: حمامه كيست؟ من او را نمىشناسم.
عقيل گفت: همين اندازه بس است، تحقيق كن تا او را بشناسى.
معاويه به سراغ نسابه شامى فرستاد و او را احضار كرد.
معاويه از او پرسيد: حمامه كيست؟
نسابه گفت: اگر بگويم در امانم؟
معاويه گفت: آرى، به تو امان دادم.
نسابه گفت: حمامه مادر ابوسفيان است كه در دوران جاهليت يكى از زنان فاحشهاى بود كه پرچم داشت.
معاويه به اطرافيان خود گفت: ناراحت نباشيد كه من هم مانند شما بلكه بيشتر از شما رسوا شدم.(1)
روزى عقيل در دمشق پيش معاويه نشسته بود و همه اعيان شام و حجاز و عراق حاضر بودند.
معاويه كه به اصطلاح خودش مىخواست زرنگى كند گفت: اى اهل شام و حجاز
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد: 2 صفحه: 125.
و عراق، آيا آيه تَبَّتْ يَدا أَبِى لَهَبٍ وَ تَبَّ را شنيدهايد؟
همه گفتند: بله.
معاويه گفت: ابى لهب عموى عقيل است.
عقيل در جواب گفت: اى اهل شام و حجاز و عراق، آيا آيه وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ، فِى جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ را شنيدهايد.
همه گفتند: بله.
عقيل گفت: اين حَمَّالَةَ الْحَطَبِ عمه معاويه است سپس به معاويه گفت: اى معاويه وقتى به جهنم وارد شدى به سمت چپ توجه كن، در آنجا ابولهب را خواهى ديد كه عمهات را در بر گرفته سپس ببين بهتر است فاعل باشد يا مفعول و در آتش بسوزد، معاويه از كرده خود بسيار پشيمان شد و از جواب عقيل مفتضح و خجل گشت.(1)
بنابراين طبق دلائل و شواهد متقنى كه وجود دارد و از حاصل تتبع در تاريخ به دست مىآيد سفر عقيل به شام در حال حيات دنيوى على بن ابى طالب عليهماالسلام نبوده است، ضمن اين كه اين سفر در شرايط صلح و آتش بس و در زمانى كه به صورت ظاهر معاويه حاكم و فرمانرواى مطلق كشورهاى اسلامى بود به وقوع پيوسته و طبعا تهمتها و سخنان ناروايى مانند جدائى او از على بن ابى طالب عليهماالسلام و پيوستنش به معاويه بىاساس و ساختگى است و علت اين تهمتها و حملات به شخصيت عقيل و ديگر منسوبين على بن ابى طالب عليهماالسلام را قبلا عرض كردم.
ضمناً آن چه در مورد اين سفر و از ملاقات عقيل با معاويه در تاريخ ثبت شده است بيان فضائل اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام و يارانش، همچنين نكوهش از
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد: 4 صفحه: 93 و قاموس الرجال شوشترى جلد: 6 صفحه: 320.
معاويه و ياران او بوده است، به صورتى كه وقتى جريانات اين سفر را مورد مطالعه قرار مى دهيم متوجه زيركى عقيل و كثرت محبتش به على بن ابى طالب عليهماالسلام و فرزندان و اصحاب و يارانش همچنين نفرت داشتن از معاويه و آباء و اجدادش مىشويم، اما بعضى از بىخردان اين جريان را به گونهاى تحريف كرده و غير واقعى نقل كردهاند كه متأسفانه دوستان نا آگاه نيز بعضا باورشان آمده است.
دشمنان على بن ابى طالب عليهماالسلام با مخدوش معرفى كردن اطرافيان آن امام مظلوم قصد داشته و دارند كه لطمهاى به شخصيت آن حضرت وارد سازند غافل از اين كه اگر نستجير باللّه بر فرض محال پدر و برادران آن حضرت نيز همان گونه كه آنها مىگويند باشند، اما كسانى كه اولوالالباب هستند و عقل درست و حسابى دارند مىفهمند كه اگر برادر كسى انحراف داشت ربطى به خودش ندارد هر كسى مسئول خود و اعمال و رفتارش هست و هيچ كس تقاص اعمال و رفتار ديگران را پس نخواهد داد.
بنابراين عقيل فرد فاضلى بود فقط به خاطر اين كه به علم انساب احاطه داشت و افعال زشت قريش و اجداد افراد را بيان مىكرد عدهاى نتوانستند تحمل كنند لذا به دشمنى با او برخاسته و سخنان باطل دربارهاش گفتند.(1)
ايشان محب على بن ابى طالب عليهماالسلام و فرزندان او بود و فرزندان خويش را همگى محب اهل بيت عليهمالسلام تربيت نمود به طورى كه در راه يارى امام حسين عليهالسلام به فوز عظيم شهادت رسيدند.
عموى ديگر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام جعفر طيار است كه نياز به معرفى ندارد، كنيه او ابوعبداللّه و مشهور به جعفر طيار مىباشد، ايشان پسر عمو و يكى از
1) نكت الهميان صفدى صفحه: 200.
صحابى گرانقدر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و از شهداى بزرگ صدر اسلام است، پدرش حضرت ابوطالب عليهالسلام و مادرش فاطمه بنت اسد است.
وى بعد از على بن ابى طالب عليهماالسلام به پيامبر اكرم ايمان آورد لذا دومين فردى است كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايمان آورد و مسلمان شد،(1)ايشان به ذوالهجرتين معروف بود و اين به خاطر اين بود كه وى در راه خدا و يارى دين خدا دو مرتبه هجرت كرد، يك مرتبه به سرپرستى قريب به هشتاد نفر از مسلمانان به حبشه و بار ديگر به مدينه هجرت نمود.(2)
ايشان در سال پنجم بعثت سردسته آن عده از مسلمانانى بود كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درخواست رفتن به مكانى كه از شرّ كفّار در امان باشند كردند تا وقتى كه خداى تعالى اجازه دهد كه با كفّار بجنگند(3)و رسول خدا صلىاللهعليهوآله اجازه داد تا به حبشه بروند و به آنها فرمود: مردم حبشه مسيحى و اهل كتاب بوده و از ظلم و ستم دورى مىكنند و نجاشى سلطان آنها كه اسمش اضحمه است مرد عدالت گسترى مىباشد.(4)
لذا آنها در ماه رجب به سوى حبشه حركت كرده و تا اراضى جدّه پياده راه را پيمودند و از آنجا با كشتى به حبشه رفتند.
برخورد خوب و رفتارهاى پسنديده نجاشى با مسلمانان و حمايت وى از ايشان، محبت مسلمانان را به نجاشى زياد كرد، و جعفر كه بزرگ و سردمدار مسلمانان بود، با نجاشى بسيار صميمى و نزديك شد اين صميميت و رفاقت مابين آنها لحظه به لحظه
بيشتر مىشد تا آنجا كه جعفر توانست نجاشى را مسلمان كند.(1)
اسماء بنت عميس همسر جعفر كه همان ايام در حبشه صاحب فرزندى شده بود به فرزند تازه متولد شده نجاشى شير مىداد و همين مسأله نيز باعث پيوند و صميميت بيشتر ميان آن دو خانواده شده بود.(2)
نجاشى پيوسته حامى جعفر و همراهانش در حبشه بود و چون شورشى عليه وى از سوى يكى از فرمانروايان حبشى صورت گرفت، نجاشى براى در امان ماندن جعفر و همراهانش از آسيبهاى احتمالى، آنان را به منطقه امنى منتقل كرد تا در اين درگيرىها به آنان آسيبى نرسد،(3)نجاشى شمشيرى گران قيمت به نام غمام را به جعفر هديه داد.(4)
جعفر و ياران وى پس از پانزده سال دورى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در سال هفتم هجرى همزمان با فتح خيبر به درخواست و تقاضاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از حبشه به مدينه بازگشتند، او با مسلمانان باقيمانده در حبشه و همچنين جماعتى از حبشيان كه تازه اسلام را پذيرفته بودند، نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمدند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از ديدن آنها بسيار شادمان شد و سجده شكر به جاى آورد و ميان دو چشم جعفر را بوسيد و فرمود: ما ادرى بايهما اسر بقدوم جعفر؟ ام بفتح خيبر؟(5)
يعنى: نمىدانم به فتح خيبر بيشتر خوشحال باشم يا بازگشت جعفر؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در كنار مسجد زمينى جهت ساختن خانه براى جعفر مشخص كرد و با اين كه جعفر در فتح خيبر حضور نداشت اما از سهام خيبر سالانه 50 پيمانه خرما براى ايشان معين فرمود.(1)
در همين ايام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عنوان هديه نمازى را به جعفر آموختند كه مشهور به نماز جعفر طيار شد، ائمه اطهار عليهمالسلام نيز اين نماز را مىخواندند و به آن سفارش مىكردند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دائماً نسبت به جعفر با محبت برخورد مىكردند، روزى قسمتى از يك گلابى كه به ايشان هديه شده بود را به جعفر داده و با بر شمردن فوايد آن ميوه، از جعفر خواستند، آن را تناول نمايد،(2)همچنين بستهاى خلال دندان به جعفر هديه دادند،(3)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گاهى با ابراز محبت از جعفر مىخواستند كه خاطرات خود را از حبشه برايشان تعريف كند.(4)
رفتارهاى محبت آميز ديگرى نيز از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حق جعفر ثبت شده است كه همه نشان از موقعيت والاى جعفر در نزد آن حضرت دارد.
فرزندان جعفر هشت نفر به نامهاى عبداللّه، عون، محمد اكبر، محمد اصغر، حميد، حسين، عبداللّه اكبر و عبداللّه اصغر هستند كه مادر همه آنها اسماء بنت عميس بود.(5)
نسل ايشان از طريق فرزندش، عبداللّه امتداد پيدا كرد،(6)و افراد معتبر و شناخته شده و جليل القدرى از اين نسل به دنيا آمدند، در آن زمان منسوبان به جعفر طيار را
جعفرى مىگفتند و خاندانهاى وابسته را آل جعفر مىناميدند، پسر بزرگ ايشان به نام عبداللّه همسر حضرت زينب كبرى عليهاالسلام شد.
جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام 20 سال بعد از عامالفيل در شهر مكه به دنيا آمد، زمانى كه در مكه خشك سالى بود، به دليل تنگ دستى پدرش، در خانه عمويش عبّاس بزرگ شد و همچنان نزد او بود تا در سال اول بعثت، يكى از اولين كسانى بود كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايمان آورد و مسلمان شد،(1)البته ايشان قبل از مسلمان شدن يكتا پرست بود، او در عصر جاهليت به داشتن چهار ويژگى معروف و مشهور بود: پرهيز از شراب خوارى و دروغ و فحشاء و بت پرستى.(2)
ايشان خطيبى توانا و مردى شجاع و سخاوتمند، بردبار و متواضع و شخصيتى نافع داشت و داراى زيركى و درايت و هوش زياد و اراده قوى بود، درباره فضائل او رواياتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده كه ايشان در رديف بهترين مردم و با پيامبر از يك طينت و سرشت و از نظر خلق و خوى شبيهترين افراد به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوده است.(3)
ايشان دائماً به فقراء و مستمندان رسيدگى مىكردند و اكثر مواقع اموالش را ميان آنها تقسيم مىنمودند، به همين جهت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله او را ابوالمساكين يعنى پدر بينوايان مىخواندند.(4)ارادت و علاقه و محبتش به برادر خود يعنى على بن ابى طالب عليهماالسلام هم بسيار زياد بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله جماعتى از مسلمين را در جمادى الاولى سال هشتم هجرى به سوى موته (منطقهاى در 120 كيلو مترى جنوب امّان، پايتخت اردن) براى جنگ با روميان فرستادند و جعفر را به عنوان فرمانده اول اين غزوه انتخاب كردند.(1)
او در هنگام شهادت 41 سال داشت و در منطقه موته شهيد شدند، مزار او و ساير شهداى موته، در منطقهاى معروف به شهر مزار در اطراف موته قرار دارد،(2)دو دست جعفر در ركاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله از تن بريده شد اما ايشان همچنان پرچم اسلام را در دهان خود و بر روى سينهاش برافراشته نگاه داشت تا مسلمين روحيه خويش را در جنگ از دست نداده و وحشت زده نشوند، ايشان تمام تلاش خود در جهت برافراشته نگه داشتن پرچم اسلام نمودند تا اين كه عاقبت در اثر ضربات دشمن از ميان دو نيم شد و به فوز عظيم شهادت نائل گشت.(3)
روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حالى كه لشكر اسلام در سرزمين موته مشغول جنگ بودند بر منبر رفته و مانند كسى كه از نزديك مشاهده مىكند معركه جنگ را براى اصحاب توصيف نموده و دلاورى و جانبازى و شهادت جعفر بن ابى طالب عليهالسلام را به آنها خبر داد.(4)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با آگاه شدن از خبر شهادت جعفر خيلى اندوهگين شده و بسيار گريه كردند و فرمودند: خداى تعالى به جاى دو دست به وى دو بال داد كه با آنها در
بهشت پرواز مىكند، به همين جهت جعفر به ذوالجناحين (داراى دو بال) و طيار مشهور شد.(1)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بعد از آگاه شدن از شهادت ايشان نزد همسرش، اسماء بنت عميس رفتند و خبر شهادت جعفر را به آنها داد و فرزندان او را طلبيدند و به آنان مهربانى فرمودند و به اسماء تعزيت گفتند و از خداى تعالى خواستند كه در ميان فرزندان و ذريه جعفر جانشين صالح و نيكى براى وى قرار دهد.(2)
حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام آن بانوى بزرگ اسلام در ماتم جعفر گريه كردند، رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى گريه كردن حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام مشاهده كردند فرمود: و على الجعفر فلتبك الباكيه؛ يعنى: بر مثل جعفر بايد كه گريه كنندگان بگريند و سفارش فرمودند كه به آل جعفر رسيدگى خاصى شود زيرا آنان فعلا سرگرم عزاء و ماتم پدر خويش هستند و به حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام فرمودند كه براى خانواده جعفر به مدت سه روز غذا تدارك ببيند،(3)بعدها پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خود شخصاً به امور فرزندان جعفر رسيدگى مىفرمودند.
شهادت جعفر بازتاب گستردهاى در ميان مسلمانان داشت، حسان بن ثابت و كعب بن مالك انصارى در مرثيههاى خود، تمجيد بلندى از ايشان كردهاند.
قبر ايشان قبلا مخفى بود، اما چهارمين سلطان مصر، مزار جعفر را تجديد بنا كرد و اوقاف بسيارى به آن اختصاص داد و امروزه بارگاه ملكوتى ايشان زيارت گاه موءمنين و دوست داران رسول خدا صلىاللهعليهوآله شده است.
ايشان بعد از شهادتش همچنان در نزد مردم مسلمان داراى احترام ويژهاى است،
على بن ابى طالب عليهماالسلام دائماً افتخار مىكرد كه برادرى همچون جعفر داشته و در تنگناها از او ياد مىكرد، عبداللّه بن جعفر مىگويد: هر گاه تقاضايى از على بن ابى طالب عليهماالسلام داشتم اگر به حق جعفر سوگند مىخوردم فورا تقاضايم را اجابت مىكرد،(1)حتى در تاريخ آمده كه حضرت امام حسن عليهالسلام گاهى براى مجاب كردن پدر ايشان را به حق جعفر قسم مىدادند.
على بن ابى طالب عليهماالسلام بعد از پيروزى در جنگ جمل ضمن سخنانى فضايل فرزندان عبدالمطلب را بر شمرده و جعفر را در شمار افضل شهدايى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله وى را به ذوالجناحين ملقب كرد ياد فرمودند،(2)همچنين ساير بزرگان بنى هاشم از اين كه جعفر بن ابى طالب از آنها بود افتخار مىكردند.(3)
عبداللّه ابن عبّاس از يكى از معصومين نقل كرده كه فرمود: ما اهل بيت هفت خصلت بخصوص داريم كه ديگران از آنها محرومند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از ماست، و وصى او كه بهترين امت است از ماست، حمزه شير خدا و رسول خدا و سيد شهيدان از ماست، جعفر بن ابى طالب كه دو بال به او كرامت شده و در بهشت با فرشتگان پرواز مى كند از ماست و دو سبط اين امت كه آقاى جوانان بهشتاند از ماست و قائم آل محمد كه خداى متعال پيامبرش را به حضرت او گرامى داشته از ماست و منصور هم از ماست چنان چه خدا فرموده إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ.
جريان زندگى ايشان شباهت زيادى به زندگى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام دارد، همانطور كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در راه خدا جهاد كرد و جانش را فداى دين خدا و امام زمانش نمود و در اين راه دو دستش قطع شد و به مقام رفيع شهادت
نائل گرديد، همچنين حضرت جعفر در راه خدا و پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله جنگيد و دو دستش از بدن جدا گشت و به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.
و همان طور كه فرمودهاند: خداى تعالى به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام دو بال عطا فرموده، همان طور فرمودهاند: خداى تعالى به حضرت جعفر دو بال عطا كرده و به همين جهت او را جعفر طيار مىنامند.
بخارى در صحيحش نقل كرده عمر، خليفه دوم هر گاه عبداللّه فرزند جعفر را مىديد به او مىگفت: سلام بر تواى فرزند ذوالجناحين.(1)
بنابراين عموهاى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام همگى افرادى فوق العاده و با كرامت بودند.
هنگامى كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از حضرت امالبنين عليهاالسلام متولد شدند و مژده ولادتش به اميرالموءمنين عليهالسلام داده شد، ايشان سريعا با شور و شعف به طرف خانه شتافتند، قنداقه اين نوزاد نورانى را به دست على بن ابى طالب عليهماالسلام دادند، آن حضرت كودك را محكم در آغوش گرفته و به سينه خود چسبانيد و مىبوسيد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتند.(2)
سپس آستينهاى طفل نو رسيده را بالا زد و در حالى كه مرتب به بازوهاى او نگاه مى كرد، مانند ابر بهار اشك از ديدگان مباركش جارى مىشد، آن حضرت در حال گريه و اشك، دائماً دستها و بازوهاى آن كودك را مىبوسيد.
حضرت امالبنين عليهاالسلام كه انتظار داشت شوهرش از تولد فرزندشان مسرور و
شادمان شود، از مشاهده اندوه و گريه و بوسههاى على بن ابى طالب عليهماالسلام حيرت زده و نگران شد و سوءال كرد: يا اميرالموءمنين! گريه شما من را نگران كرده، آيا خداى نكرده فرزندم عيب و نقصى دارد، كه اين گونه گريه مىكنيد و بر بازوهاى او بوسه مىزنيد؟
حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام با صدايى بغض آلود و لحنى سراسر اندوه فرمودند: فرزند تو هيچ نقصى ندارد ولى چون به اين دو دست نگاه كردم و به ياد مصائب وارد بر اين طفل افتادم گريهام گرفت.
حضرت امالبنين عليهاالسلام با نگرانى بيشترى پرسيد: يا اميرالموءمنين اين طفل چه سرنوشتى خواهد داشت و چه اتفاقى براى طفل شير خوار من خواهد افتاد؟!
آن حضرت فرمودند: دستان كودكت را در راه يارى اسلام و برادر مظلومش، امام زمانش حسين عليهالسلام از بدن جدا خواهند كرد.
در اين جا حضرت امالبنين عليهاالسلام و ساير زنان حاضر در آن مجلس به گريه افتاده و حزن عجيبى قلبشان را گرفت و مجلس شادى و جشن شان به نوحه و گريه و زارى تبديل شد.
وقتى على بن ابى طالب عليهماالسلام اين صحنه را ديدند و متوجه غم و اندوه حضرت امالبنين عليهاالسلام شدند، براى تسلى خاطر و آرامش قلب ايشان فرمودند: اى امالبنين! ناراحت نباش! زيرا فرزندت در نزد خداى تعالى داراى مقامى بسيار عظيم است، و خداوند به جاى دو دست قلم شدهاش دو بال به او مرحمت خواهد كرد كه با آنها همراه با فرشتگان در بهشت برين پرواز كند.
حضرت امالبنين عليهاالسلام وقتى اين سخن على بن ابى طالب عليهماالسلام را شنيد دلش آرام گرفته و بسيار مسرور گشت و خداى تعالى را شكر كرد.(1)
1) العبّاس صفحه: 139.
در اين هنگام على بن ابى طالب عليهماالسلام از همسرش امالبنين عليهاالسلام پرسيد: نام او را چه گذاشتهاى؟
حضرت امالبنين عليهاالسلام در پاسخ آن حضرت عرض كرد: من در هيچ امرى بر شما سبقت نگرفته ام، هر اسمى كه شما مايليد بر طفل بگذاريد.
على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: من اين كودك را به نام عمويم عبّاس ناميدم.(1)
در هفتمين روز تولد ايشان بنا به سنت اسلامى، حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام سر فرزندش را تراشيد و هم وزن موهايش طلا به فقيران صدقه داد و همان گونه كه براى به دنيا آمدن حسنين عليهماالسلام عمل كرده بود گوسفندى را به عنوان عقيقه ذبح كرد.(2)
امام حسن عليهالسلام امام حسين عليهالسلام حضرت زينب كبرى عليهاالسلام حضرت اُمّ كلثوم عليهاالسلام و حضرت مُحسن كه مادر اينها حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام دختر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است.
عبداللّه، عثمان و جعفر، كه مادرشان حضرت امّ البنين عليهاالسلام است.
محمد ابن حنفيّه كه مادرش خوله دختر جعفر بن قيس بود.
ابوبكر كه نامش عبداللّه و مادرش ليلى كه احتمالاً همان دختر مسعود دارمى است، ايشان همراه با امام حسين عليهالسلام در واقعه جانسوز كربلاء شهيد شدند.(3)
عبيداللّه كه مادرش ليلى بود او نيز همراه با امام حسين عليهالسلام در واقعه جانسوز كربلاء شهيد شد.(4)
محمد اصغر كه مادرش كنيز و نامش ورقاء بوده است، او نيز همراه با امام حسين عليهالسلام در واقعه جانسوز كربلاء شهيد شد.
يحيى و عون كه مادرشان اسماء بنت عميس بود، يحيى در زمان حيات على بن ابى طالب عليهماالسلام درگذشت.
محمّد اوسط كه مادرش اُمامه بود.
عمر اطرف كه مادرش امّ حبيب، صهباى تغلبى نام داشت.
رقيّه كه مادرش امّ حبيب، صهباى تغلبى نام داشت ايشان همسر مسلم بن عقيل شد(1)و از وى سه فرزند داشت كه از ميان آنان، عبداللّه در واقعه جانسوز كربلاء شهيدشد.(2)
اُمّ حسن يا بعضىام حسين گفتهاند كه مادرش اُمّ سعيد بود او ابتدا همسر جعدة بن هبيره، خواهر زاده امام عليهالسلام بود و سپس به ازدواج جعفر بن عقيل درآمد و چون جعفر در واقعه جانسوز كربلاء شهيد شد، در زمره اسيران دشت كربلاء در آمد.(3)
اُمّ هانى كه به تزويج يكى از پسرهاى عقيل در آمد، همسر ام هانى و پسرش محمّد، همراه با امام حسين عليهالسلام در واقعه جانسوز كربلاء شهيد شدند.(4)
فاطمه كه به ازدواج محمّد بن ابى سعيد بن عقيل در آمد، محمد همراه با امام حسين عليهالسلام در واقعه جانسوز كربلاء شهيد شد.(5)
زينب صغرى كه با محمّد بن عقيل ازدواج كرد.(1)
ميمونه كه با عبداللّه الاكبر بن عقيل ازدواج كرد.(2)
نفيسه كه با عبداللّه الاصغر بن عقيل ازدواج كرد.(3)
خديجه كه با عبد الرحمان بن عقيل ازدواج كرد.(4)
اُمامه كه با صَلت بن عبداللّه بن نوفل بن حارث بن عبد المطّلب ازدواج كرد، ايشان در زمان حيات امام على عليهالسلام درگذشت.(5)
رَمْله كبرى كه مادرش امّ سعيد بود و به همسرى عبداللّه بن ابى سفيان پسر حارث بن عبد المطّلب درآمد.(6)
جُمانه كه در زمان حيات امام على عليهالسلام درگذشت.(7)
اُمّ سَلَمه،(8)رقيّه صغرى،(9)امّ كلثوم صغرى،(10)رَمْله صغرى،(11)اُمّ كرام،(12)اُمّ جعفر.(13)
1) أنساب الأشراف جلد: 2 صفحه: 414.
2) أنساب الأشراف جلد: 2 صفحه: 414.
3) المجدى صفحه: 18.
4) أنساب الأشراف جلد: 2 صفحه: 415.
5) مناقب آل أبى طالب جلد: 3 صفحه: 305.
6) مناقب آل أبى طالب جلد: 3 صفحه: 305.
7) مناقب آل أبى طالب جلد: 3 صفحه: 305.
8) الطبقات الكبرى جلد: 3 صفحه: 20.
9) إعلام الورى جلد: 1 صفحه: 396.
10) الطبقات الكبرى جلد: 3 صفحه: 20.
11) تاريخ الطبرى جلد: 5 صفحه: 155.
12) أنساب الأشراف جلد: 2 صفحه: 415.
13) تاريخ الطبرى جلد: 5 صفحه: 155.
عبداللّه، جعفر و عثمان سه فرزند ديگر حضرت امالبنين عليهاالسلام هستند كه با وجود اين كه شمر براى آنها امان آورد اما نپذيرفتند و برادر و امام زمان خويش يعنى امام حسين عليهالسلام را تنها نگذاشتند،(1)و همگى در روز عاشورا با محبت تمام جان خود را فداى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام نمودند.
عبداللّه حدود هشت سال بعد از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام متولد گرديد و در موقع شهادت بيست و پنج سال داشت.(2)
زمانى كه اصحاب امام حسين عليهالسلام به شهادت رسيدند، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برادران مادرىاش را احضار نموده و خطاب به آنها فرمود: آيا فرمايشات مادرمان امالبنين عليهاالسلام را به خاطر داريد كه به ما متذكر شد در راه برادرمان حسين چه بايد بكنيم؟
هر سه برادر در جواب عرض كردند: خوب بياد داريم كه مادرمان فرمود: بايد تا آخرين قطره خونتان در راه امام حسين عليهالسلام جانبازى نمائيد ولىاى برادر، ما تا الآن چندين مرتبه نزد سيد و سرور خويش امام حسين عليهالسلام رفته و اذن ميدان خواستهايم ولى ايشان تا الآن به ما رخصت ندادهاند، وگرنه براى رفتن به ميدان جنگ روحمان در پرواز است.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در حالى كه تبسم رضايت آميزى بر لب داشت به آنها فرمود: فورا آماده جنگ شويد و برادرانش را يكى پس از ديگرى به ترتيب بزرگى
سن طلب مىنمود و به آنان مىفرمود: قبل از من به ميدان برويد، اول برادرش عبداللّه را طلبيد و فرمود: اى برادر پيش از من به ميدان برو تا ناظر شهادتت باشم و از اين جهت به خدا تقرب بجويم زيرا فرزندى ندارى كه در غمت محزون گردد پس من در مصيبت تو محزون مىشوم و اجر و مزدم زياد خواهد شد.(1)
عبداللّه اطاعت امر كرده و پس از كسب اذن از حضرت سيدالشهداء عليهالسلام به ميدان رفت و در ميان لشكر دشمن غوطه ور شد و شمشير مىزد و مىگفت:
انَا ابْنُ ذِى النَّجْدَةِ والافْضالِ ذاك عَلى الخَيرِ ذُو الْفِعالِ
سَيفَ رسول الله ذوالنِّكالِ فى كلِّ يومِ ظاهِرُ الاهوالِ
يعنى: من پسر صاحب مجد و بزرگوارى هستم و او على است كه كارهايش نيكو و خير بود.
او شمشير رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود كه در روزهاى سخت دشمنان را خوار و منكوب مى نمود.
عبداللّه دائماً شجاعانه به قلب لشكر حمله مىكرد و صد و هفتاد نفر را به خاك مذلت انداخت و به درك فرستاد و بالاخره به خاطر غلبه ضعف و تشنگى و گرسنگى، ملعونى به نام هانى بن ثُبيت حضرمى به او ضربهاى زد كه از مركب به زمين افتاد، بعضى گفتهاند ضربتى بر سر مبارك وى زد و بالاخره او را به شهادت رساند.(2)
در جريانات جانسوز امام حسين عليهالسلام دشمن چند نفر را در حلقه محاصره قرار داد و از همه اطراف و جوانب به آنان ضربه مىزد، كه عبارتند از: امام حسين عليهالسلام ،
از آنجايى كه دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام هميشه و در طول تاريخ سعى و تلاش داشتهاند تا آن بزرگواران و اصحاب و محبّينشان را به بدترين شكل و داراى ضعف و نقص معرفى كنند؛ كمالات و فضائل آنها را از ديگران پنهان و نقائص و ضعفهاى دروغى به آنها نسبت داده و حتىالمقدور جريانهاى تاريخى را تحريف و آن گونه كه خود دوست داشتهاند بازگو كردهاند، به همين دلايل آنها از جملهاى كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به برادرانش فرمود، خواستهاند سوء استفاده كنند و آن حضرت را نستجير باللّه زبانم لال و قلمشان شكسته فردى مكّار و دنيا دوست و بىعاطفه معرفى كنند.
انسان وقتى در حالات دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام كوچكترين توجهى مىكند بسيار تعجب كرده و متوجه مىشود واقعاً همانطور كه حضرت على بن الحسين عليهماالسلام فرمود خدا را شكر كه خدا دشمنان ما را از افراد سفيه و نادان قرار داد، آنها نيز چقدر احمق و نادان هستند! و همچنين انسان متوجه بغض و كينه و حسادت شديد آنها نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و محبين شان مىشود، تا آن جا كه فردى را كه هيچ كس در عطوفت و مهربانى و كمالات و فضائل به پاى ايشان نمىرسد، مىخواهند فردى بىعاطفه و دنيا دوست معرفى كنند.
لذا اين جمله حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را كه فرمود: يا بنى امى تقدموا حتى
أراكم قد نصحتم لله و لرسوله فانه لا ولد لكم؛
يعنى: اى فرزندان مادرم از من پيشه بگيريد تا شما را در ميدان نبرد ببينم كه براى خدا و رسول خدا خيرخواهى مىكنيد پس بشتابيد كه فرزندى براى شما نيست.
اين گونه تحريف كرده و تغيير دادهاند كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به برادرانش فرمود: شما در شهادت پيش قدم شويد حتى أرثكم فانه لا ولد لكم؛ تا من از شما ارث ببرم چون فرزندى نداريد كه از شما ارث ببرد.
ما در جواب مىگوييم اولاً: در همه نقلهاى معتبر سنى و شيعه، حتى اراكم آمده يعنى تا من خيرخواهى شما در راه خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ببينم، فقط يك نفر مغرضانه به خاطر غرض ورزى "حتى اراكم" را "حتى أرثكم" نوشته است، ضمن اين كه هيچ سندى هم براى ادعاى خود ارائه نداده و كاملاً مشهود است كه ساختگى و تخيلات شخصى خودش مىباشد، حتى طبرى در تاريخ خود اين بحث را با "قال زعموا" آورده و بيان نموده، يعنى بعضى گمان كردهاند كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به برادران مادرى خود اين گونه گفته است، البته يكى دو نفر ديگر از شخص اول تقليد كرده و عين نوشتههاى او را نقل كردهاند اما چون آنها نيز مدرك و دليلشان نقل ادعاى شخص اول است و فقط به آن استناد كردهاند و شخص اول نيز هيچ مدركى براى ادعايش ارائه نداده، پس آنها نيز مانند شخص اول، باطل و بىمدرك سخن گفتهاند.
ضمن اين كه اكثر قريب به اتفاق علماء علم نحو براى "حرف قد" شش معنا ذكر كردهاند كه اولين آن اين است: زمانى كه "قد حرفيه" بر سر فعل ماضى بيايد، هم متكلم و هم مخاطب در انتظار تحقق آن عمل هستند، خليل بن احمد، امام نحو بصره و مرحوم سيبويه از جمله علمائى هستند كه قائل به اين قول اند، علماء ادبيات در توضيح و براى شاهد مثال اين مسأله فرمودهاند: "قد قامت الصلاة" در اقامه به همين معناست،
يعنى: بر پا شد آن نمازى كه همه شما مسلمانان انتظارش را در اين وقت مىكشيديد.
لذا در واقع حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىخواهند به برادران خويش بفرمايند همان طور كه الآن همه مردم مسلمان حتى خود شما معتقديد و انتظارش مىكشيد كه در راه خدا و رسول خدا جانفشانى كنيد، هم اكنون وقتش رسيده، پس به ميدان برويد تا من نيز به ميدان رفتن و خيرخواهى شما براى سيد و مولايمان فرزند رسول خدا صلىاللهعليهوآله ببينم.
با اين توضيح عرض مىكنم كه تمام بنى هاشم، اصحاب و همه مردم مسلمان احترام ويژه و فوق العادهاى براى قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قائل بودند و از بديهيات و مسلّمات عقلى بود كه تا برادران آن حضرت در قيد حيات بودند به هيچ وجه نمىگذاشتند ايشان در جنگ از آنها پيش قدم شود، نه تنها برادران مادرى شان بلكه تمام اصحاب و بنى هاشم نسبت به ايشان همين گونه بوده و تا خود در قيد حيات بودند نگذاشتند حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بر آنها در رفتن به ميدان جنگ مقدم شود و حتى همان گونه كه در تاريخ ثبت است، حضرت سيدالشهداء عليهالسلام نيز دوست نداشتند حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را زودتر از خود به ميدان بفرستند و با اكراه، تقاضاى ايشان را پذيرفتند و راضى شدند كه به ميدان برود، زمانى هم كه به ايشان اذن ميدان رفتن دادند براى تهيه آب اذن صادر فرمودند، نه براى جنگيدن.(1)
مورخان، علماء و بزرگان همه و همه معتقدند كه اگر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام براى جنگيدن به ميدان رفته بود همان طور كه از تاريخ زندگىاش پيداست، يك تنه تمام لشكريان عمر سعد را قلع و قمع مىكرد و به درك مىفرستاد و هيچ احد الناسى جلودارش نبود، در تاريخ زندگى ايشان اگر توجه شود از همان دوران
1) رياض الابرار فى مناقب ائمه الاطهار عليهمالسلام جلد: 1 صفحه: 227.
نوجوانى وقتى به ميدان جنگ مىرفتند و دشمن به صورت دست جمعى به آن حضرت حمله مىكرد ايشان يك تنه همه آنها را به خاك مذلت مىانداخت، در حادثه جانسوز كربلاء نيز در اولين مرتبهاى كه براى تهيه آب رفته بودند، لشكر عمر سعد به صورت دست جمعى به آن حضرت حمله ور شدند، اما ايشان همه آنها را فرارى دادند و تعدادى را به خاك مذلت انداخته و بيست مشك آب به طرف خيام بردند.
بنابراين چون حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به دستور امام زمان خويش مأمور به تهيه آب بود، تمركز خويش را فقط روى تهيه و رساندن آب به خيام گذاشته و اصلاً نمىجنگيد بلكه هر گاه لازم مىشد فقط از خود دفاع مىكرد،(1)براى همين بود كه لشكر عمر سعد جرأت پيدا كرده و به طرف ايشان رفتند، وگرنه هر زمان كه آن حضرت به قصد جنگ به ميدان مىرفت هر كس به مصافشان مىآمد، حتى اگر به صورت دست جمعى بود، همه را به خاك سياه و مذلت مىنشاندند.
لذا اگر آن حضرت برادران مادرىاش را قبل از خود به ميدان جنگ مىفرستند و به آنها مىفرمايند: يا بنى امى تقدموا حتى أراكم قد نصحتم لله و لرسوله، خلاف تصور نيست، بلكه اگر غير از اين بود خلاف توقع و تصور بود.
ثانياً: مادر آنها حضرت امالبنين عليهاالسلام در قيد حيات بودند و مادر در دسته اول كسانى است كه از ميت ارث مىبرند و برادر جزء دسته دوم است و تا دسته اول در قيد حيات باشند به دسته دوم ارث نخواهد رسيد، از آنجا كه خداى تعالى اراده كرده تا آبروى چنين افراد جاعل را ببرد، از جعلى كه كردهاند به دست مىآيد آنها حتى جاهل به احكام شرعى و فقه اهل بيت عليهمالسلام بوده و قدر متيقن آگاه به احكام ارث نبوده و جاهل بودهاند، چرا كه نوشتهاند: حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بزرگترين پسر
1) معالى السبطين صفحه: 268.
امالبنين و آخرين نفر از برادران پدرى و مادرىاش بود كه كشته شد و به خاطر اين كه داراى زن و فرزند بود و ساير برادران (مادرىاش) فرزندى نداشتند پس آنها را در جنگ بر خود مقدم كرد و همه كشته شدند سپس او تمام ارثيه آنها را جمع كرد و اموالشان به عبّاس رسيد، آنگاه خود به جنگ رفت و كشته شد و كليه اموال و ارثيه ها، به همراه ارثيه خود ايشان به فرزندش عبيداللّه رسيد، اما عموى عبيداللّه، عمر بن على در اين ارثيه با او نزاع كرد پس با هم مصالحه كردند و عمر بن على نيز راضى شد.
ثالثاً: حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىدانستند تا لحظاتى ديگر خودش هم به درجه رفيع شهادت نائل خواهد شد، چون در شب عاشورا وقتى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام خطاب به اصحاب و ياران شان فرمودند: الآن شب شده، از تاريكى شب استفاده كنيد و برويد چون اينها فقط با من كار دارند و هر كس هم با من بماند به شهادت مىرسانند، من از دست اينها در امان نخواهم بود حتى اگر به آسمان بروم من را خواهند گرفت و خونم را خواهند ريخت.
وقتى كلام آن حضرت به اين جا رسيد اصحاب و ياران ايشان مىگريستند و اول كسى كه ايستاد و در جواب آن حضرت اظهار ثبات و ايستادگى نمود حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قمر بنى هاشم بود، آن بزرگوار كه همراه با برادرها و برادرزادهها و پسر عموهايش از كلمات غمانگيز و حاكى از غربت امام حسين عليهالسلام سخت متأثّر و دلتنگ شده بود از زبان خود و سايرين محضر مبارك حضرت سيدالشهداء عليهالسلام عرضه داشت:
اى مولا و اى سرور ما، به خدا قسم ما هرگز اين كار را نخواهيم كرد! شما را به دست دشمن بسپاريم و خود جان سالم بدر ببريم!؟ خدا آن روز را نياورد كه ما در دنيا زنده باشيم و شما نباشيد، قدمهاى ما بريده باد اگر از در آستانه شما قدم برداريم و چشمانمان كور باد اگر به غير از جمال شما بنگريم.
پس از قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ساير برادرها و برادر زادهها و
خواهرزادهها ادب كرده و عرضه داشتند:
ما با جان و دل مطيع و فرمان بردار آن چه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به عرض حضرتتان رساند مىباشيم.(1)
بعد از خطبه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام عده زيادى از تاريكى شب استفاده كرده و رفتند، آيا نستجير باللّه اگر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آن گونه كه دشمنان مىخواهند معرفىاش كنند بود چه مانعى سر راهش وجود داشت كه ايشان نتواند مانند ديگرانى كه رفتند از تاريكى شب استفاده كند و برود؟
آيا همين حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نبود كه وقتى شمر فرياد زد: اَينَ بنو اختنا؟ يعنى: پسران خواهر ما كجايند؟ اصلاً به شمر هيچ توجهى نكرد تا اين كه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام به ايشان فرمودند: أجيبوه ولو كان فاسقاً.
يعنى: جوابش را بدهيد هر چند او آدم فاسقى است.
و بعد از اين كه شمر او و برادران مادرىاش را مورد خطاب قرار داد و گفت: اى فرزندان خواهرم! شما در امان هستيد، خودتان را با حسين به كشتن ندهيد، شما از يزيد اطاعت كنيد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرمود:
لعنك اللّه و لعن امانك اتوءمننا و ابن رسول اللّه لا امان له؟(2)
يعنى: لعنت خدا بر تو و بر امان نامه تو باد، آيا به ما امان مىدهى و فرزند رسولاللّه صلىاللهعليهوآله امان ندارد؟ كه در نتيجه شمر خشمناك شد و به سپاه خود بازگشت.
و در مرتبه بعدى كه شمر مجدداً امان نامه به ايشان ارائه داد با غضب بر سر شمر
فرياد زد: دو دستت بريده باد، چه بد امانى است اين امانى كه آوردهاى، اى دشمن خدا آيا مىخواهى ما سيد و مولاى خود فرزند حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام را رها كنيم و در بيعت لعينان و لعين زادگان درآييم.(1)
چه كسى باور مىكند حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كه عصر تاسوعا و همچنين در روز عاشورا در برخورد با شمر كه امان برايش آورده اين گونه بود و شب عاشورا در جواب حضرت سيدالشهداء عليهالسلام اولين شخصى بود كه ابراز ارادت و وفادارى و محبت خود را رساند فرداى آن روز نستجير باللّه، زبانم لال آن طورى باشد كه حسودان و معاندان خواستهاند معرفىاش كنند؟
آيا اگر نستجير باللّه ايشان مىخواست در دنيا بماند و ارث برادرانش به او برسد برخوردهايش اين گونه بود؟
اگر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برادرانش را قبل از خود به ميدان مىفرستد به اين جهت بود كه اولا: او برادر بزرگتر آنها بود و برادر بزرگ جانشين پدر است و ديگر برادران بايد احترامش را بگذارند، همچنين برادر بزرگ بايد ديگر برادران را مانند فرزند خود دوست بدارد و از هيچ كمك مادى و يا معنوى در حق آنها كوتاهى نكند، و شهادت، آن هم در ركاب حضرت سيدالشهداء عليهالسلام فوز عظيمى بود كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برادرانش را تشويق و ترغيب به رسيدن به اين فوز نمود وگرنه ايشان خوب مىدانست كه كلام امام عليهالسلام تخلف ناپذير است و حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در شب عاشورا فرمودند: به غير از فرزندم على بن الحسين عليهماالسلام ديگران حتى طفل شيرخوارهام به شهادت خواهند رسيد لذا فقط چند ساعتى ممكن بود در شهادت خودش تأخير بشود.
1) مثيرالاحزان صفحه: 56.
همچنين آن معظم له مىخواست به برادران خويش ابراز لطف و محبت بكند و به آنها بفهماند اگر چه شما فرزندى نداريد كه پس از شهادت برايتان محزون شود و عزادارى كند، اما من خودم بعد از شهادت شما برايتان محزون خواهم شد و عزادارى خواهم كرد، همچنين مىخواستند اجر صبر در راه شهادت برادران نيز ببرند.
رابعاً: احتمال ديگرى كه وجود دارد اين است كه چون جاعل اين جريان، همانگونه كه از قرائن و توضيحاتى كه عرض شد و همچنين با توجه به پيشگويى و دعاى حضرت سجاد عليهالسلام پيداست شخص عالم و با ذكاوتى نبوده، شايد در جائى از قول حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام خطاب به برادرانش "حتى اثأركم" ديده باشد، حال اللّه اعلم، يا از روى غرض و عمدا و يا از روى جهل و بىسوادى حتى أرثكم فانه لا ولد لكم نقل كرده كه در واقع حتى اثأركم بوده كه آن را تحريف كرده و به حتى أرثكم تغيير دادهاند و در اين صورت معناى كلام حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىشود: اى برادرانم! شما در شهادت پيش قدم شويد زيرا فرزندى نداريد كه انتقام خونتان را بگيرد پس در شهادت پيش قدم شويد تا بعد از شما من انتقام خون تان را بگيرم.
"ثار" در لغت به معنى گرفتن انتقام خون مقتول از قاتل است،(1)در مجمع البحرين در توضيح معناى اين ريشه مىفرمايد: "ثائر" به كسى مىگويند كه بر هيچ وضعى آرام و قرار نمىگيرد تا اين كه خون بهاى خويش را بگيرد، در فرهنگ ابجدى در توضيح واژه "الثَّأْر" جمع "أَثار" چنين آمده: قصاص و گرفتن خون بهاء در مقابل جنايت انجام شده و همچنين در توضيح واژه "الثائر" آن كه آرام ننشيند تا آن كه كشنده مقتول را بكشد آمده است و اين كه امام حسين عليهالسلام را ثار اللّه مىگويند به معنى كسى است كه خداى تعالى انتقام خونش را خواهد گرفت.
1) فرهنگ ابجدى صفحه: 277 و لسان العرب جلد: 4 صفحه: 97
بنابراين احتمال بالا بعيد نيست بلكه قوى نيز هست كه جمله "حتى ارثكم" كه تنها يكى دو نفر به آن اشاره كردهاند در واقع "حتى اثأركم" بوده است.
در واقعه جانسوز كربلاء كسانى كه بدون معرفت گرد امام عليهالسلام تجمع كرده بودند و نمىخواستند شهيد بشوند شب عاشورا از تاريكى شب استفاده كرده و امام حسين عليهالسلام را تنها گذاشتند، ضمن اين كه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام شب عاشورا فرمودند: همانا من اصحابى با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمىدانم و اهل بيتى از اهل بيت خود بهتر ندانم،(1)حال اگر نستجير باللّه اين اتهاماتى كه دشمنان به ساحت مقدس ايشان نسبت مىدهند درست بود، هيچگاه امام معصوم عليهالسلام دربارهاش اين چنين نمىفرمودند.
پس كسانى كه در روز عاشورا حضور داشتند اشخاصى بودند كه با دل جان پذيرفته بودند كه در راه يارى دين خدا و امام زمانشان جان فشانى كنند پس همه مىدانستند كه شهادت شان حتمى خواهد بود.
عثمان بن على بن ابى طالب عليهمالسلام
ايشان حدود دو سال بعد از برادرش عبداللّه متولد گرديد و در وقت شهادت بيست و سه سال داشت.
اميرالموءمنين عليهالسلام در هنگام تولد او فرمودند: نامش را به ياد برادر دينىام عثمان بن مظعون، عثمان گذاشتم.(2)
در زيارت ناحيه آمده است: السلام على عثمان بن اميرالموءمنين سمى عثمان بن
مظعون، لعن اللّه راميه بالسهم خولى بن يزيد الاصبحى و الابانى الدارمى.
يعنى: سلام بر عثمان، پسر اميرالموءمنين عليهالسلام كه هم نام عثمان بن مظعون است، خدا لعنت كند آن كه او را با تير مورد هدف قرار داد؛ خولى بن يزيد اصبحى و ابانى دارمى.
عثمان بن مظعون، قبل از دعوت عمومى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اسلام آوردند،(1)و چهاردهمين كسى است كه به اسلام مشرف گرديد،(2)ايشان دو مرتبه به حبشه هجرت نمود و امير و فرمانده آن ده نفر اولى بود كه قبل از جعفر ابن ابى طالب عليهماالسلام و همراهانش به حبشه هجرت كردند.(3)او نيز به مدينه هجرت نمود و بعضى از مفسران قائلند كه آيات: وَ الَّذينَ هاجَرُوا فِى اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ* الَّذينَ صَبَرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ.(4)درباره ابن سلمه، بلال و ايشان نازل شده است.(5)
ايشان در دوران جاهليت خمر را بر خود حرام كرده بود وى در جنگ بدر حاضر بود و اول كس از مهاجران بود كه در سال دوم هجرى در مدينه وفات نمود.(6)
وقتى كه وفات نمود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به منزل وى تشريف بردند و فرمودند: اى اباسائب! (اباسائب كنيه عثمان بود) خدا تو را رحمت نمايد آن گاه خم شده و او را بوسيدند وقتى كه جنازه وى را برداشتند رسول خدا صلىاللهعليهوآله بسيار برايش گريه
كرده و بر او نماز خواندند و وى را در قبرستان بقيع دفن نمودند،(1)و سنگى را روى قبرش گذاردند و اكثر اوقات به زيارت قبر وى تشريف مىبردند.(2)
وقتى كه ابراهيم فرزند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از دنيا رحلت كرد ايشان فرمودند: پسرم به آن كه پيش از ما از دنيا رفته ملحق شو و منظورشان عثمان بن مظعون بود.(3)
همچنين زمانى كه يكى از ربيبههايشان وفات نمود فرمودند: به درگذشته خوب ما عثمان بن مظعون ملحق شو.(4)
حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام از عثمان بن مظعون تعبير به برادر كرده و فرزندش را به ياد او نامگذارى نموده است.(5)
وقتى كه عبداللّه به شهادت رسيد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برادر ديگرش عثمان را طلبيد و همان جملات محبت آميزى را كه به برادرش عبداللّه فرموده بود به او گفت، سپس فرمود: اى برادر! به ميدان برو. او هم بعد از گرفتن اذن از حضرت سيدالشهداء عليهالسلام به ميدان رفت و شمشير مىزد و مىفرمود:
إِنّى انَا عُثْمانُ ذُو المَفاخِرِ شَيخى عَلِى ذُو الْفَعالِ الظّاهِرِ
وَإِبْنُ عَّمِ النَّبِى الطّاهِرِ أَخُو حُسَينٌ خَيرَةُ الأَخائِرِ
وَ سَيدُ الكبّارِ وَ الأَصاغِرِ بَعْدَ الَّرسوُلِ وَ الْوَصِى النّاصِرِ؛(6)
يعنى: من عثمان صاحب افتخاراتم، آقايم على عليهالسلام است كه كارهاى نيكش آشكار و عموزاده پيامبر طاهر صلىاللهعليهوآله است، برادرم حسين عليهالسلام از بهترين نيكان و پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام سرور هر كوچك و بزرگ است.
ايشان به لشكر عمر سعد حمله مىبرد و جنگ شجاعانه و سختى نمود و گروهى از آن فاجران و فاسقان را به درك اسفل روانه كرد تا بالاخره خولى اصبحى تيرى بر پهلوى او زد و وى را بر زمين افكند، سپس مردى از بنى دارم بر او تاخت و وى را شهيد نمود و سر مباركش را از تن جدا كرد، و آن سر را پيش عمر بن سعد برده و گفت به من پاداش بدهيد.
عمر سعد در جوابش گفت: پاداش خود را از اميرت عبيداللّه بن زياد مطالبه كن.(1)
بحثى كه جاى دارد در اين قسمت در مورد آن توضيحاتى عرض شود مسألهاى جنجال برانگيز است و مابين دانشمندان موافق و مخالف بحث هائى وجود دارد كه چرا نام بعضى از فرزندان و يا اصحاب ائمه معصومين عليهمالسلام عمر و يا ابوبكر و يا عثمان بوده است؟
مخالفين از اين مسأله سوء استفاده كرده و اين گونه وانمود كردهاند كه اين مسأله به خاطر محبت آنها به شخصيت خلفاء بوده كه نام آنها را بر روى فرزندان خويش مىگذاشتهاند.
بعضى از دوستان در جواب اصلاً قبول نكرده و گفتهاند: ائمه ما فرزندانى با چنين
1) تسليه المجالس و زينه المجالس جلد: 2 صفحه: 307.
نام هائى نداشتهاند و بعضى ديگر در مقام جواب مطالب ديگرى بازگو كردهاند مثلاً در مورد عمر بن على عليهالسلام با استناد به گفتههاى مورخين عامه بيان كردهاند: اين نام را خليفه دوم به اجبار بر روى فرزند على بن ابى طالب عليهماالسلام گذاشته است.
البته من شخصاً اين حرف را قبول ندارم، به خاطر اين كه اين مسأله از ناحيه اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام بازگو نشده است، بلكه از طرف كسانى كه قصد داشتهاند خيلى زيركانه به اصطلاح خودشان ثابت كنند كه على بن ابى طالب عليهماالسلام از عمر مىترسيده و عمر بالاجبار نام فرزندش را تغيير داده بازگو شده، و اين در حالى است كه موافق و مخالف، دوست و دشمن حتى خود عمر بارها بر شجاعت و دليرى على بن ابى طالب عليهماالسلام اقرار كرده و شهادت دادهاند.
على بن ابى طالب عليهماالسلام آن قدر قدرتمند و صاحب جلال و جبروت و هيبت و ابهت بود كه احد الناسى جرأت اين كه بخواهد رو در روى ايشان بايستد را نداشت اگر هم مىبينيم در مسأله خلافت و آن فجايعى كه بر سر خودش و همسرش حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام مىآورند سكوت مىكند به خاطر حفظ دين اسلام و سفارش و تأكيد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود كه به ايشان امر فرموده بودند: وقتى دشمنان خدا اين فجايع را به بار آوردند تو براى حفظ دين اسلام سكوت اختيار كن و اقدامى نكن،(1)وگرنه در كتب صحاح سته اهل سنت الى ما شاء اللّه از قدرت و رشادتهاى على بن ابى طالب عليهماالسلام گفته شده حتى خود عمر مىگويد من هر وقت چهره على بن ابى طالب عليهماالسلام در روز جنگ احد به ياد مىآورم وحشت تمام وجودم را مىگيرد.
در جريان شهادت حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام نيز وقتى عمر تصميم به نبش قبر آن حضرت را نمود، اگر اميرالمؤمنين از او ترسى به دل داشت عكسالعملى نشان نمىداد
1) كتاب سليم بن قيس هلالى جلد: 2 صفحه: 568.
و حال اين كه تاريخ گواهى مىدهد كه آن حضرت شمشير به دست گرفته و به سمت آنها حركت كرد و آنها با ديدن حالت غضبناك على بن ابى طالب عليهماالسلام از ترس پا به فرار گذاشتند.(1)لذا اين صحبت از اصل و اساس باطل است.
بعضى از دوستان هم كه اين نظريه را قبول كردهاند با استناد به نقل تاريخ عامه پذيرفتهاند غافل از اين كه دشمن به قدرى زيبا نقشه مىچيند تا ما بدون اين كه متوجه اصل موضوع بشويم ترس و ضعف و ذلت را براى على بن ابى طالب عليهماالسلام بپذيريم و فكر كنيم جواب يك مسأله را دادهايم.
و يا در مورد ابوبكر بن على گفتهاند: ابوبكر نام او نبوده بلكه كنيه وى بوده است و انتخاب كنيه براى فرزند در ميان عرب در اختيار پدر نمىباشد و ديگران براى يك فرد كنيه انتخاب مىكنند.
همچنين در مورد عثمان بن على آوردهاند كه حضرت امير عليهالسلام به خاطر محبتشان به عثمان بن مظعون نام او را عثمان گذاشتهاند و اين نام گذارى ربطى به خليفه سوم ندارد.
ما در جواب اين مسأله، سواى اين كه بخواهيم تأييد و يا انكار كنيم كه ائمه ما عليهمالسلام فرزندان و يا اصحابى به اين نام داشتهاند مىگوييم: در آن زمان نامهايى از قبيل عمر و ابوبكر و عثمان نامهاى رايج و متداولى در بين مردم بوده كه به روى فرزندان خويش مىگذاشتهاند و ربطى به هيچ مسأله ديگر ندارد.
در زمان خود ما هم همين گونه است مثلاً نام شاه ايران محمد رضا پهلوى بود و اكثر قريب به اتفاق مردم ايران از او و اعمال و رفتارش تنفر داشتند، اما چون محمدرضا نام متداولى بوده و هست كه مردم ايران به روى فرزندان خود مىگذارند خيلى از مردم
1) بحارالانوار جلد: 43 صفحه: 212.
فرزندان خود را محمدرضا مىناميدند و هيچ كس هم نمىگفت شما به خاطر محبت به شاه اين نام را انتخاب كردهايد بلكه همه مىدانستند اگر كسى نام فرزندش را رضا مىگذارد به خاطر محبت به امام هشتم شيعيان است.
همچنين مىتوان به نام افراد جنايتكار و خونريزى كه در طول تاريخ بوده مثل چنگيز يا تيمور يا در ميان عربها به حجّاج و مروان يا در اروپا به نامهايى مانند ناپلئون يا هيتلر اشاره كرد كه تمام افراد نام برده انسانهاى سفّاك و ظالمى بودهاند و خون خيلىها را ريختهاند اما مردم با تمام تنفرى كه از اين افراد دارند مىبينيم كه نام آنها را بر فرزندان خويش مىگذارند و همه مىدانند كه اين نامگذارى آنها ربطى به افراد نامبرده ندارد.
ضمن اين كه اگر انتخاب اسم مخصوصاً در آن زمان مربوط به محبت نسبت به افرادى بود كه قبلا به آن نام بودند پس بايد همه مردم مسلمان نام فرزندان خود را به نام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىگذاشتند.
ولى مىبينيم كه مورخين مورد تأييد اهل سنت نوشتهاند: خليفه دوم وقتى به خلافت رسيد به تمامى ممالك اسلامى بخشنامه داد و اعلام كرد كه كسى حق ندارد فرزندش را به نام رسول خدا صلىاللهعليهوآله نامگذارى كند،(1)بنابراين كسانى كه القاء مىكنند علت نام گذارى محبت به افرادى بوده كه قبلا به آن نام بودهاند بايد جوابى هم براى نامه خليفه دوم آماده كنند، چون اين نامه كمترين مطلبى را كه ثابت مىكند بىمحبتى او به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، مخصوصا با داشتن اين اعتقاد كه نام گذارى از روى محبت انجام مىگرفته است.
البته اگر شخصى نامى براى فرزندش انتخاب كرد و علت خاصى براى نام
1) عمدة القارى شرح صحيح البخارى جلد: 15 صفحه: 39.
گذاريش بيان كرد خوب همه عقلاء قبول دارند كه اين نام گذارى به همان دليلى است كه خود نام گذارنده بيان كرده مانند وقتى كه حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام نام فرزند خويش را عثمان مىگذارد و مىفرمايد: اين نامگذارى به خاطر علاقه و محبتم به عثمان بن مظعون است و امثالهم اما اگر كسى علت خاصى براى نام گذارىاش بيان نكرد ما نمىتوانيم از خودمان و بدون دليل بگوييم كه حتما علتش محبت به فلانى بوده ضمن اين كه در آن زمان و حتى قبل از اين كه سه خليفه به دنيا بيايند خيلىها به همين نامها يعنى عمر و ابوبكر و عثمان بودهاند.
به عنوان مثال نام يكى از صحابه عمر بن ابوسلمه قرشى است كه پسر خوانده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و از امّ سلمه بوده است، يا مثلاً نام يكى از فرزندان امام مجتبى عليهالسلام عمرو بوده است آيا مىشود گفت كه اين نام گذارى نستجير باللّه به خاطر محبت امام مجتبى عليهالسلام به عمرو بن عبدود و يا عمرو بن هشام كه نام ابوجهل است بوده است؟
مضافاً اين كه نام بيست و دو نفر از صحابه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عمر بوده است و آنها عبارتند از: 1- عمر بن الحكم السلمى 2- عمر بن الحكم البهزى 3- عمر بن سعد ابوكبشة الأنمارى 4- عمر بن سعيد بن مالك 5- عمر بن سفيان بن عبد الأسد 6- عمر بن ابوسلمة بن عبد الأسد 7- عمر بن عكرمة بن ابوجهل 8- عمر بن عمرو الليثى 9- عمر بن عمير بن عدى 10- عمر بن عمير غير منسوب 11- عمر بن عوف النخعى 12- عمر بن لاحق 13- عمر بن مالك 14- عمر بن مالك عتبه 15- عمر بن معاوية الغاضرى 16- عمر بن وهب الثقفى 17- عمر بن يزيد الكعبى 18- عمر الأسلمى 19- عمر الجمعى 20- عمر الخثعمى 21- عمر اليمانى 22- عمر بن الخطاب.(1)
و يا اين كه بيست و شش نفر از صحابه نامشان عثمان بوده است و آنها عبارتند از:
1) الإصابة فى تمييز الصحابة جلد: 4 صفحه: 483 الى 491.
1- عثمان بن ابوجهم الأسلمى 2- عثمان بن حكيم بن ابوالأوقص 3- عثمان بن حميد بن زهير بن الحارث 4- عثمان بن حنيف بالمهملة 5- عثمان بن ربيعة بن أهبان 6- عثمان بن ربيعة الثقفى 7- عثمان بن سعيد بن أحمر 8- عثمان بن شماس بن الشريد 9- عثمان بن طلحة بن ابوطلحة 10- عثمان بن ابوالعاص 11- عثمان بن عامر بن عمرو 12- عثمان بن عامر بن معتب 13- عثمان بن عبد غنم 14- عثمان بن عبيداللّه بن عثمان 15- عثمان بن عثمان بن الشريد 16- عثمان بن عثمان الثقفى 17- عثمان بن عمرو بن رفاعة 18- عثمان بن عمرو الأنصارى 19- عثمان بن عمرو بن الجموح 20- عثمان بن قيس بن ابوالعاص 21- عثمان بن مظعون 22- عثمان بن معاذ بن عثمان 23- عثمان بن نوفل زعم 24- عثمان بن وهب المخزومى 25- عثمان الجهنى 26- عثمان بن عفان.(1)
لذا اگر هم قبول كنيم كه نام گذارى فرزندان به خاطر محبت و ارادت پدر و مادرشان به افرادى كه قبلا آن نامها را داشتهاند بوده، از كجا معلوم و با چه دليل و قرينهاى مىگوئيد كه ائمه اطهار عليهمالسلام به خاطر محبت و ارادت شان به اين سه نفر بوده كه آن نام را بر فرزند خويش گذاشتهاند، چون همان گونه كه عرض شد: افراد زيادى حتى از صحابه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به همين نام بودهاند و اين گونه نبوده كه اين نامها فقط در انحصار سه خليفه باشد.
ضمن اين كه خود مورخان اهل سنت در كتب خويش آوردهاند كه خليفه دوم به ابن عبّاس مىگويد: تو و على بن ابى طالب عليهماالسلام ابوبكر و من را دروغگو، گناهكار، حيلهگر و خيانت كار مىدانيد،(2)و يا اين كه حديث نقل كردهاند كه على بن ابى
طالب عليهماالسلام ابوبكر را شخص مستبد و غاصب مىدانست،(1)يا نقل كردهاند: على بن ابى طالب عليهماالسلام حتى كراهت داشت كه چهره عمر را ببيند،(2)حالا چطور مىگويند نامگذارى اين فرزندان به خاطر محبت على بن ابى طالب عليهماالسلام به خلفاء بوده است؟
پس همان گونه كه استدلالاً عرض شد، در آن زمان اين نام ها، نامهاى متداولى بوده كه همه مردم روى فرزندان خود مىگذاشتهاند و ربطى به ارادت و محبت داشتن آنها به شخص خاصى نبوده است. به عنوان مثال شيعيان از همان روز عاشورا كه اين مصائب بر سر اهلبيت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آوردند تنفر شديدى به يزيد و شمر و امثالهم داشتهاند اما در عين حال مىبينيم كه در بين شيعيان و اصحاب ائمه اطهار عليهمالسلام كسانى بودهاند كه نام شان يزيد است؛ مانند: يزيد بن حاتم كه از اصحاب امام سجاد عليهالسلام بوده، يا يزيد بن عبد الملك، يزيد صائغ و يزيد كناسى كه از اصحاب امام باقر عليهالسلام بودهاند، يا يزيد الشعر، يزيد بن خليفه، يزيد بن خليل، يزيد بن عمر بن طلحه، يزيد بن فرقد و يزيد مولى حكم كه از اصحاب امام صادق عليهالسلام مىباشند، حتى يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام نامش شمر بن يزيد بوده است.(3)
آيا مىتوان قبول كرد شيعيان به خاطر محبت و اردات شان به شمر بن ذى الجوشن و يا يزيد بن معاويه نام فرزندان شان را يزيد و شمر مىگذاشتند؟
بنابراين تا وقتى كه اين مسأله صحت داشته و ائمه ما عليهمالسلام بعضى از فرزندان خود را به اين نام ها، نام گذارى كرده باشند ربطى به ارادت و يا محبت شان به شخص خاصى نبوده است.
البته در زمان حاضر شيعيان راستين به خاطر كثرت محبت شان به خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام نام فرزندان خود را به نام آن بزرگواران نام گذارى مىكنند، اما فرقش با مسأله قبل اين است كه نام نامى و القاب و كنيههاى ائمه اطهار عليهمالسلام در انحصار خودشان بوده، يعنى از طرف خداى تعالى براى آنها انتخاب مىشده و قبل از آنها در اكثر قريب به اتفاق موارد هيچ كسى به آن نام، يا القاب و كنيه نبوده است.(1)
مثلاً كنيههاى ابوتراب و امابيها كجا، كنيه ابوبكر كجا؟
كنيههاى ابوتراب و امابيها توسط خداى تعالى و به وسيله پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به على بن ابى طالب عليهماالسلام و حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام داده شد و تا قبل از آنها هيچ كس به اين كنيه خوانده نشده بود.(2)
اما كنيه ابوبكر، كنيه متداولى بود كه حتى بسيارى از مشركين و بت پرستان، ابوبكر كنيه گرفته بودند، نامها و القاب آن بزرگواران نيز همين گونه بوده، مثلاً محمد و على و يا القابى مانند زين العابدين كه به امام چهارم و يا باقرالعلوم كه به امام پنجم مىگفتند و ديگر القاب ائمه اطهار عليهمالسلام همه و همه در انحصار خودشان بوده و قبل از آنها بر هيچ كسى نبوده و بعد از ايشان نيز اگر كسى از نام و يا كنيه و يا القاب آنها استفاده مىكرد به خاطر كثرت محبت شان به آن بزرگواران بوده است، اما نامها و القاب و كنيههاى ديگران در انحصار كسى نبوده و همان طور كه عرض شد به گواه تاريخ بسيارى مسلمانان و غير مسلمانان حتى مشركين و بت پرستان عمر نام داشتند و يا ابوبكر كنيهشان بود.
ايشان حدود دو سال بعد از برادرش عثمان متولد گرديد، در وقت شهادت بيست و يك سال داشت، البته بعضى عمر وى را نوزده سال و بعضى ديگر بيست و سه سال ذكر كردهاند.(1)
على بن ابى طالب عليهماالسلام به خاطر كثرت محبت و علاقهاى كه به برادرش جعفر (جعفر طيار) داشت نام ايشان را جعفر نهاد.(2)
بعد از شهادت عبداللّه و عثمان حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برادر ديگرش جعفر را براى مبارزه با دشمن فرا خواند و به او فرمود: تقدم الى الحرب حتى اراك قتيلا كأخويك فاحتسبك كما أحتسبتهما؛
يعنى: براى شهادت پيش قدم شو تا شهادت تو را در راه خدا مانند ديگر برادرانم ببينم و به اين وسيله به خداى تعالى تقرب جويم.(3)
او بعد از اذن گرفتن از حضرت سيدالشهداء عليهالسلام روانه ميدان شد و جنگ نمايان و شجاعانهاى كرد. او در وقت جنگ شمشير مىزد و چنين رجز مىخواند:
انّى أَنَا جَعْفَرُ ذُوالْمَعالى ابْنُ عَلِى الْخَيرِ ذُوالنَّوالِ
ذاكَ الْوَصِى ذُوالسِّنا وَالْوالى حَسْبى بِعَمّى جَعْفَرُ وَالْخالِ
أَحْمى حُسَيناً ذَى النَّدَى الْمِفْضالِ؛(4)
يعنى: من جعفر، داراى مقامى والا هستم پسر على نيكوكار و بخشنده مىباشم.
آن على كه وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله بلند مرتبه و داراى ولايت است.
از شرافت همين مرا كافى است كه عمويم جعفر و دايىام از دليران است.
از حسين عليهالسلام كه صاحب فضيلت است پشتيبانى خواهم كرد.
ايشان بعد از حملات پياپى و دليرانهاى كه كرد خولى بن يزيد اصبحى تيرى به شقيقه يا چشم شان زد و او را به شهادت رساند.(1)
در زيارت ناحيه درباره ايشان چنين آمده است:
السَّلامُ عَلى جَعْفَرِ بْنِ أَميرِالْمُوءْمِنينَ الصَّابِرِ بِنَفْسِهِ مُحْتَسِباً وَالنَّائى عَنِ الْاوْطانِ مُغْتَرِباً الْمُسْتَسْلِمِ لِلْقِتالِ الْمُسْتَقْدِمِ لِلنِّزالِ الْمَكْثُورِ بِالرِّجالِ لَعَنَ اللَّهُ قاتِلَهُ هانِى ابْنَ ثُبيتِ الْحَضْرَمى.
يعنى: درود و سلام بر جعفر بن اميرالموءمنين عليهالسلام كه صبر بر بلا كرد، و براى جهاد و دفاع قيام نمود، و از وطن آواره شد و با دشمن به جنگ پرداخت تا بدنش سپر تير بلا گرديد، لعنت خدا بر قاتلش هانى بن ثبيت حضرمى.
بنابراين احتمال دارد خولى بن يزيد اصبحى به ايشان تير زده باشد ولى سر مطهرش را هانى بن ثبيت از بدنش جدا كرده باشد.(2)
خولى بن يزيد اصبحى از عمال سرسپرده حكومت بنى اميه و از دشمنان سر سخت اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، او در روز عاشورا پس از آن كه امام حسين عليهالسلام در
گودال قتلگاه بر زمين افتاد جلو آمد تا سر مطهر آن حضرت را جدا كند اما بر بدن نحسش لرزه افتاد و موفق نشد.(1)
او همان كسى بود كه با پرتاب تير به سوى عثمان بن على بن ابى طالب عليهماالسلام آن بزرگوار را مجروح نمود و عثمان بر زمين افتاد، همچنين يكى از قاتلين جناب جعفر بن على بن ابى طالب عليهماالسلام بود.
او جنايات زيادى مرتكب شد من جمله:
در حادثه عاشورا حضورى فعال داشت، هدف قرار دادن عثمان بن على بن ابى طالب عليهمالسلام و جعفر بن على بن ابى طالب عليهماالسلام برادران امام حسين عليهالسلام در روز عاشورا كه سبب شهادتشان شد.
او و حميد بن مسلم ازدى، مأمور آوردن سر بريده امام حسين عليهالسلام از كربلاء به كوفه نزد ابن زياد بودند.
چون شب هنگام به كوفه رسيدند و درب قصر بسته بود خولى به خانه خود رفت و سر مطهر آن حضرت را در تنور خانه پنهان كرد، وقتى به رختخواب آمد به زنش گفت: جئتك بغنى الدهر.
يعنى: چيزى آوردهام كه براى هميشه غنى خواهى شد.
همسرش پرسيد: چه آورده اى؟
خولى ماجرا را برايش تعريف كرد.
زن خولى كه نوار نام داشت و از شيعيان و علاقمندان به اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام بود تا اين جمله را از شوهر جنايتكارش شنيد، از رختخواب بلند شد با ناله و شيون فرياد زد: واى بر تو، مردم طلا و نقره آوردهاند و تو سر فرزند پيامبر
1) نفس المهموم صفحه: 313.
خدا صلىاللهعليهوآله را آورده اى؟
و لباسش را پوشيد و از خانه بيرون رفت در حالى كه مىگفت: واللّه لا يجمع رأسى و راسك فى بيت ابدا؛
يعنى: به خدا قسم ديگر با تو زير يك سقف زندگى نخواهم كرد.
از نوار همسر خولى نقل شده كه مىگويد: به خدا قسم ديدم از آن تنور كه سر مبارك حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در آن بود نورى به آسمان ساطع است و پرندگانى سفيد رنگ در اطراف آن نور در پرواز بودند.(1)
سرانجام صبح كه شد آن سر مقدس را نزد ابن زياد بردند.
وقتى مختار قيام كرد گروهى را در پى خولى فرستاد آنها رفتند و خانه خولى را در محاصره خود در آوردند، خولى كه غافلگير شده بود و راه نجات و فرارى براى خود نمى ديد، ناچار به مستراح خانهاش پناه برد و خود را در چاه مستراح، مخفى كرد و سبدى چوبى روى دهانه چاه گذاشت تا او را نبينند، مأموران مختار به خانه ريختند زن خولى جلوى آنان آمد و گفت: چه خبر است؟
مأموران گفتند: شوهرت كجاست؟
اين زن كه تنفر شديدى نسبت به شوهر خبيثش داشت و از علاقمندان به اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود با صداى بلند خطاب به مأموران گفت: من نمىدانم شوهرم كجاست! ولى با دست اشاره به طرف مستراح كرد و محل مخفى شدن خولى را به مأمورين نشان داد.
آنها به طرفى كه زن خولى اشاره كرد رفتند و آن سبد چوبى را از روى چاه برداشتند و خولى را با وضع بدى كه پيدا كرده بود بيرون كشيدند و او را بسته و به نزد
1) مثيرالاحزان صفحه: 85.
مختار بردند.
مختار به او گفت: خدا تو را لعنت كند كه عثمان و جعفر فرزندان على بن ابى طالب عليهماالسلام را به شهادت رساندى و سر مطهر امام حسين عليهالسلام را به كوفه آوردى. سپس فرمان داد تا او را به خانهاش برگردانند و در خانه خودش به آتش افكندند و زنده زنده سوزاندند تا خاكستر گرديد.(1)
1) امالى شيخ طوسى صفحه: 244.
نام زيبا و مبارك حضرت اباالفضل، عبّاس است، عبّاس صيغه مبالغه از ماده عبس، به معناى با صلابت بودن و در هم كشيدن صورت و اخم كردن است،(1)على بن ابى طالب عليهماالسلام نام ايشان را به اين دليل عبّاس گذاشت چون با علم امامتش از همان بدو تولدشان به شجاعت، شكوه، صولت و خشم او در مقابل دشمنان آگاهى داشت.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از همان بدو تولد و در اثر تربيت على بن ابى طالب عليهماالسلام مظهر آيه شريفه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم؛ بودند.(3)
يعنى: محمد فرستاده خدا است و كسانى كه همراه او هستند بر كفار سخت گير و بين خودشان مهربانند.
ايشان در مقابله با دشمنان دين، آن چنان مظهر أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ بود كه او را عبّاس مىگفتند و در مقابل موءمنين با محبت و عطوفت و داراى فضل و مهربانى، و خلاصه مظهر رُحَماءُ بَيْنَهُم بود كه ايشان را اباالفضل مىخواندند.
در كتابهاى لغت، عبّاس به چند معنا آمده است:
به معنى شير بيشه؛ عبّاس به معنى شيرى كه شيران ديگر از او مىگريزند مىباشد.(4)
در كتاب فرهنگ معين، عبّاس را به معناى شير آورده است.
در كتاب لغت فرهنگ جامع نوين، عبّاس را به معانى شير درنده، جمعيت بسيار، كسى كه نيروى جمع زيادى را در خود دارد و مثل شير درنده حمله مىكند آورده است.
كتاب عربى المنجد الطلاب مىگويد: العبس و العبوس هما من اسما الاسد،
يعنى: عبوس و عبّاس نامهايى براى شير هستند.
در عرب با توجه به غنايى كه در ادبيات و زبان شان دارند علاوه بر اسم و لقب براى اشاره و خطاب نمودن و نسبت دادن كسى يا صفتى به افراد از كنيه استفاده مىكنند. كنيه با ابن و اب و اخ وام و اخت شروع مىشود.
قمر بنى هاشم، باب الحوائج، السقاء، ظَهرُ الولاية، اطلس، الشهيد، سپهسالار، المستجار، البَطَل العلقمى، كبش الكتيبه، حامل اللواء يا صاحب اللواء، حامى الظُعَينة، الطيّار، العميد، السفير، العبد الصالح، المُسْتَعْجَل، المُضَهْضَب، الواقى، الساعى، الفادى، الموءثر، باب الحسين، المصفى، الضَيغَم، المواسى، الصديق.
القابى كه براى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ذكر شده نشأت گرفته از خصوصيات جسمانى و همچنين حالات روحى آن بزرگوار بوده است.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از همان بدو تولد، كودكى بسيار زيبا و خوش اندام بود و از جهت جمال و زيبائى از هر زيبارويى زيباتر بود، به طورى كه همه افراد وقتى در برابر چهره زيبا و دلفريبش واقع مىشدند محو تماشاى جمال زيبايش شده و لب به تحسين مىگشودند.
هيچ شخصى در عالم به زيبائى او وجود نداشت و ايشان از اين جهت نيز يگانه دوران بود، ايشان از جهت زيبائى چهره آن قدر جذّاب و دلنشين بود كه تمام زيبارويان عالم در برابرش مانند ستارگانى بودند كه گرداگرد ماه تابان قرار مىگرفتند.(1)
ايشان در زيبايى چهره و دلربائى نشانهاى بارز از نشانههاى زيبايى بود لذا به همين جهت ملقب به قمر بنى هاشم شد، و همان گونه كه ماه خاندان شريف و بزرگوار خويش يعنى بنى هاشم بود در دنياى اسلام نيز ماهى درخشان بود و با انتخاب راه شهادت مبانى اعتقادى و اهداف خويش را براى همه مسلمانان روشن ساخت.(2)
يكى ديگر از مهمترين عللى كه ايشان را ملقب به اين لقب كردهاند اين است كه همان گونه كه از چهره مبارك حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام علاوه بر نور معنوى، نور مادى مىدرخشيد(3)از صورت مبارك حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به غير از نور معنوى، نور مادى تلألوء داشت و مىدرخشيد، در كتاب شريف انوار الزهراء عليهاالسلام در اين باره چنين آمده: حضرت فاطمه عليهاالسلام درخشندگى مادى داشته به طورى كه خانههاى مكه را نورانى مىكرده و درخشندگى معنوى نيز داشته كه هادى و راهنماى حقيقى ديگران بود، در عين آن كه خودش هدايت شده بوده است.(4)
داشتن نور مادى مسأله ايست كه مورخان سنى و شيعه در كتب خود آن را براى بعضى افراد مانند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام ، على اكبر عليهالسلام ، قاسم بن الحسن عليهالسلام و ديگران تأييد و آوردهاند.
1) سردار كربلاء فصل اسامى قمر بنى هاشم.
2) العبّاس صفحه: 31.
3) أَبُو هَاشِمٍ الْعَسْكَرِيُّ سَأَلْتُ صَاحِبَ الْعَسْكَرِ عليهالسلام لِمَ سُمِّيَتْ فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءَ عليهاالسلام فَقَالَ كَانَ وَجْهُهَا يَزْهَرُ لِأَمِيرِالْمُوءْمِنِينَ عليهالسلام مِنْ أَوَّلِ النَّهَارِ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ وَ عِنْدَ الزَّوَالَ كَالْقَمَرِ الْمُنِيرِ وَ عِنْدَ غُرُوبِ الشَّمْسِ كَالْكَوْكَبِ الدُّرِّيِّ كَثِيرٍبحارالأنوار جلد: 43 صفحه: 16.
4) انوار الزهراء عليهاالسلام صفحه: 22.
صورت مبارك حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نيز مانند ماه شب چهارده نور داشت و مىدرخشيد، صورت مبارك ايشان در شب تاريك و ظلمانى مىدرخشيد و از نور چهرهاش هر كجا كه مىرفت بدون نياز به چراغ، روشن مىشد.(1)
هر گاه ايشان در كوچههاى مدينه راه مىرفتند اكثر قريب به اتفاق اهالى مدينه براى ديدن ايشان مىشتافتند.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام اين لقب را از آباء و اجداد بزرگوارش عليهالسلام به ارث برده است، زيرا حضرت عبدمناف را قمر البطحاء،(3)و حضرت عبداللّه پدر گرامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را قمر الحرم مىگفتند.(4)
لقب باب الحوائج يكى از القاب حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام نيز هست، حرم مطهر حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام از همان روزى كه آن حضرت دفن شدند مورد توجه شيعه و سنى بوده است، حتى افرادى مانند محمد بن ادريس شافعى كه پيشواى شافعيان است بارگاه ملكوتى آن حضرت را ترياق القلوب يعنى داروى امراض روحى و قلبى خوانده است.
همواره در طول تاريخ، شيعه و سنى از اقصى نقاط دنيا به زيارت قبر مطهر حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام آمده و تاكنون كرامات بسيارى از مرقد آن امام مظلوم
نسبت به شيعه و سنى ظاهر گرديده است.
خطيب بغدادى كه از اهل سنت است در تاريخ بغداد مىنويسد: شيخ حنابله حسن بن ابراهيم ابوعلى خلال مىگفت: هرگاه حاجتى داشتم به مقابر قريش در باغ شونيزيه رفته و به قبر مطهر باب الحوائج موسى بن جعفر عليهماالسلام متوسل مىگشتم و خدا حاجتم را برآورده مىكرد.(1)
همچنين يكى از مشهورترين القاب حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نيز باب الحوائج است، اين لقب به سبب كرامات و معجزات بسيار كه از آن حضرت ديدهاند و همچنين گشوده شدن گره از كار دردمندان و اين كه مردم مسلمان وقتى به آن بزرگوار متوسل مىشوند دست خالى بر نمىگردند به آن حضرت داده شده است.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام هر كجا كه خداى تعالى صلاح بداند حاجت حاجتمندان را روا مىسازند. مردم مسلمان از نقاط گوناگون جهان به زيارت آن حضرت مىشتابند و استجابت دعا در حرم مطهر ايشان مكرر در مكرر و به تجربه ثابت شده است، عنايات آن حضرت نه تنها شامل حال مردم مسلمان بلكه در طول تاريخ همواره شامل همه مردم حتى مسيحيان و يهوديان و زردشتيان نيز بوده است.
با كمى دقت معلوم مىشود اكثر قريب به اتفاق مردم، اعم از مسلمان و غير مسلمان، دين دار و بىدين، حتى اراذل و اوباشى كه گاهى مقيد به هيچ مسألهاى نيستند، براى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قداست و احترام خاصى قائلند و اين به آن دليل است كه همه آنها هيچ گاه از در خانه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام دست خالى برنگشتهاند، لذا محبت شديدى از ايشان در قلوب همه مردم حتى افرادى كه تقيد خاصى به معنويات ندارند افتاده است.
1) تاريخ بغداد جلد: 1 صفحه: 120.
امراض لاعلاج، بيمارانى كه دكتر جوابشان كرده و گرفتارىهاى بزرگى كه در زندگى مردم مىافتد، مكرر در مكرر، و به تجربه ثابت شده كه اگر به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام توسل جدى داشته باشند آن حضرت آنها را حاجت روا مىفرمايد.
آن حضرت نه تنها بعد از شهادت بلكه در زمان حياتشان نيز هميشه به فكر ديگران بودند و همواره سعى در برآورده نمودن حوائج مردم داشتند، در زمان حيات ايشان هر كس درمانده مىشد و به كمك نياز داشت به آن وجود مقدس رجوع مىكرد و آن حضرت همواره در برآوردن حاجات مردم كوشا بود، لذا يكى ديگر از دلائل اين كه لقب باب الحوائج را به ايشان نسبت دادهاند همين مسأله است.
طبرى از بزرگان اهل سنت در اين باره چنين مىگويد: در روز عاشورا هنگامى كه اصحاب با وفاى سيدالشهداء عليهالسلام در دفاع از حريم دين به قلب لشكر كوفه مىتاختند، هرگاه كار بر يكى از آنها دشوار مىشد و در حلقه محاصره دشمن گرفتار مىگرديد اين عبّاس بود كه در نجات او و رفع گرفتارىاش تن به خطر مىداد و لشكر كوفه را تار و مار مىكرد، به خاطر همين فضيلت بود كه شهادتش بر حسين سخت گران آمد و هنگامى كه او را در خون افتاده ديد فرمود: هم اكنون كمرم شكست و عبّاس جان با كشته شدن تو بيچاره شدم.(1)
سقاء صيغه مبالغه از واژه سقى، به معناى آب دهنده يا آب آورنده است.(2)صيغه مبالغه در جايى استعمال مىشود كه كارى از شخصى مكرر انجام شود. حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در طول مدت عمر شريف شان مخصوصاً در واقعه جانسوز
عاشوراى سال 61 هجرى قمرى، دأب و رويه شان اين بود كه هميشه به تشنگان آب مىرساندند، به عنوان مثال در جنگ صفين كه معاويه آب را بر لشكر على بن ابى طالب عليهماالسلام بست، ايشان به كمك برادرش حضرت سيدالشهداء عليهماالسلام به نبرد با لشكر معاويه رفتند و شريعه را آزاد كرده و به تشنگان آب رساندند، همچنين اين لقب از رجز خوانى آن حضرت به هنگام نبرد با دشمن گرفته شده است كه مىفرمودند: انى انا العبّاس أغدو بالسقاء.(1)
يعنى: اين منم عبّاس كه سقايت مىكنم.
منصب سقايى در خاندان بنى هاشم مرسوم بود. از جمله قصى، هنگامى كه مردم به زيارت كعبه مىآمدند، به سيراب ساختن آنان مىپرداخت و شربتى از آب و مويز يا شير فراهم مىساخت و به آنها مىنوشانيد.(2)
در زمان قصى مكه آب نداشت و مردم آب مصرفى خود را از چاههاى خارج مكه تهيه كرده و به شهر مىآوردند، قصى براى اولين بار چاهى در مكه در محلى كه بعدها خانه ام هانى خواهر اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام قرار گرفت حفر نمود و آن را عجول ناميد و اين نخستين چاه آبى بود كه در مكه حفر شد و مردم مىآمدند و از آن آب بر مىداشتند، بعضى در هنگام برداشتن آب شعر زير را مىخواندند:
نروى على العجول ثم ننطلق ان قصيا قد وفى و قد صدق؛(3)
يعنى: ما از چاه عجول سيراب مىشويم و باز مىگرديم همانا قصى به وعدهاش وفا نمود و صدق و راستى را به كار برد.
قصى چاه ديگرى حفر نمود و آن را سجله ناميد و دربارهاش گفت:
أنا قصى و حفرت سجلة تروى الحجيج زغلة فزغلة؛(1)
يعنى: من قصى هستم و چاه سجله را حفر نمودم تا اين كه زائران خانه خدا به نوبت بيايند و از آن سيراب شوند.
بعد از قصى، هاشم نيز در موسم حج حوضچه هائى از چرم در كنار زمزم برپا مىساخت و به سرزمين مُنى كه آب كم بود آب حمل مىنمود، تا زائران در آن هواى سوزان تشنه نمانند.(2)
هاشم نيز چاهى به نام بذر حفر نمود و اعلام كرد: استفاده از اين چاه براى عموم مردم آزاد است و كسى حق ندارد ديگرى را در استفاده از آن منع كند. (3)
عبدالمطلب نيز مانند پدر و اجدادش به اين امر مداومت داشت و براى امر سقايت اهميت خاصى قائل بود، زمانى كه وى چاه زمزم را حفر نمود و آب آن فراوان شد و بالا آمد استفاده از آن چاه را براى مردم آزاد كرد.
مردم نيز به سبب نزديكى زمزم و برترى آن، چاههايى را كه خارج از مكه بود وانهادند و به سبب انتساب آن چاه به حضرت اسماعيل عليهالسلام به مسجدالحرام مىآمدند و از آن چاه استفاده مىكردند.(4)
عبدالمطلب بر دهانه چاه زمزم حوضى بنا نمود و با فرزندش حرث از آن چاه آب
مى كشيدند و حوض را پر از آب مىساختند.
قريش نتوانست اين فضل و مقام را تحمل كند، لذا شبانه بر سر حوض آمده و آن را تخريب كردند، عبدالمطلب كه بزرگ مكه بود فرداى آن شب دوباره حوض را تعمير كرد، اما قريش دست از حسادت بر نداشته و مجددا آن را در شب خراب كردند، عبدالمطلب براى بار دوم آن حوض را بنا كرد.
اين مسأله چندين مرتبه تكرار شد، عبدالمطلب كه ديد آنها حسادت و سركشى را از حد گذراندهاند، نزد خداى تعالى دست به دعا برداشت و از او مدد خواست، شب در خواب ندائى شنيد كه به او گفت: به قريش بگو من آن آب را براى شستشو جايز نمى دانم و تنها براى نوشيدن است.
عبدالمطلب در مسجدالحرام آن چه را در خواب به او گفته شده بود به همه مردم مخصوصا قريش رسانيد، از آن به بعد هيچ كس از قريش در مورد خراب كردن آن حوض اقدامى نكرد، مگر آن كه به درد و مرضى گرفتار شد، لذا از آن تاريخ به بعد در برابر اين مرد شريف و بزرگ مكه سر تسليم و احترام فرود مىآوردند و از كينه و حسادت دست كشيدند.(1)
خويلد بن اسد در اين رابطه مىگويد:
أقول و ما قولى عليهم بسبة اليك ابن سلمى أنت حافر زمزم
حفيرة ابراهيم يوم ابن هاجر و ركضة جبريل على عهد آدم؛(2)
يعنى: من سخن خود را همى گويم و اين گفته من هرگز براى تواى پسر سلمى اهانت نيست كه تو حفر كننده زمزم هستى.
زمزمى كه چاه حضرت ابراهيم براى فرزند هاجر (اسماعيل) و جاى پاى جبرئيل در عهد حضرت آدم بود.
در ماجرائى ديگر كه قريش با عبدالمطلب بر سر سقايت از چاه زمزم اختلاف پيدا كردند، تصميم گرفتند رفع اختلاف را نزد زن كاهنهاى از قبيله سعد بن هذيم كه در نقطهاى دور از مكه قرار داشت ببرند، هر دو گروه يعنى بنى هاشم و قريش براى اين منظور به راه افتادند.
در ميان راه به بيابانى رسيدند كه آب در آن يافت نمىشد و آب كاروان عبدالمطلب هم تمام گشت، آنان از قريش درخواست آب نمودند اما آنها براى حفظ آب موجودى خود از اين امر ابا كردند، وقتى بنى هاشم از آب نا اميد شدند، عبدالمطلب به همراهان خود گفت: قبرهائى براى خود حفر نماييد تا هر كه زودتر از تشنگى هلاك شد ديگران او را دفن كنند و فقط يك نفر از ما بدون دفن باقى بماند چون اگر يك نفر جسمش در معرض تباهى قرار بگيرد بهتر از اين است كه جسد همه ما چنين شود.
بعد از اين كه حفر قبرها پايان يافت، عبدالمطلب گفت: اين تسليم شدن در برابر مرگ نشانه عجز و ضعف ماست، پس بهتر است اندكى جستجو كنيم، شايد خداى تعالى آبى به ما عطا فرمايد، و سوار مركب خود شد هنوز راهى نرفته بود كه چشمه آب زلالى از زير پاى شترش شروع به جوشيدن كرد.
عبدالمطلب تكبير گفت و خود و يارانش از آب آن چشمه نوشيده و سيراب شدند و مشكهاى خويش را نيز پر از آب كردند، عبدالمطلب قريش را هم فرا خواند تا از آن آب بردارند و استفاده كنند قريشيان آمدند و مقدار زيادى آب با خود برداشتند و گفتند: خداوند به سود تو و زيان ما قضاوت نمود ما ديگر در مورد زمزم با تو منازعه نمى كنيم، زيرا آن كه در اين بيابان تو را سيراب ساخت سقايت از چاه زمزم را نيز در
اختيارت نهاده است، پس با سعادت و نيكبختى بازگرد.(1)
عبدالمطلب علاوه بر سقايت زائران خانه خدا شربتى از آب و مويز هم به آنان مىنوشانيد همچنين از شتر شير مىدوشيد و آن را با عسل مخلوط و در ظرفى از چرم قرار مىداد تا حاجيان از آن بنوشند.(2)
بعد از اين بزرگوار ابوطالب منصب سقايت حاجيان را در اختيار گرفت و در سر هر جادهاى كه به مكه منتهى مىشد براى زائران بيت اللّه الحرام حوضى ساخته بود و آن را از آب پر مىكرد و در غير از زمان حج نيز مقدار فراوانى آب حمل مىنمود تا مردم از كم آبى در مضيقه نباشند به ويژه در موقف عرفات و مشعر، آب بيشترى تهيه مىنمود، از اين جهت وى را ساقى حاجيان نام نهادند.(3)
اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام بيشتر از پدر و اجداد بزرگوارشان داراى اين صفت كريمانه بودند، از جمله در جنگ بدر كه مسلمين به كمبود آب دچار شده و تشنگى به آنها فشار مىآورد، اما به خاطر ترس از قريش، از اطاعت امر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى تهيه آب سرپيچى مىكردند، على بن ابى طالب عليهماالسلام به خاطر محبت شديد و اطاعت محضى كه از وجود نازنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله داشتند، امر ايشان را لبيك گفتند و در چاه رفته و با آوردن آب مسلمين را سيراب كردند.(4)
يكى ديگر از بهترين موارد سقايت توسط حضرت سيدالشهداء عليهالسلام صورت گرفت، آن هنگامى كه ايشان با سپاه حر بن يزيد رياحى در راه كوفه ملاقات كردند و على رغم اين كه او مأمور بود تا راه را بر آن حضرت ببندد و از حركت امام جلوگيرى به
عمل آورد اما آن حضرت دستور دادند مشكهاى آب را در مقابل شان بگذارند و حتى اسبهايشان را سيراب كنند.(1)
خلاصه اجداد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام پرده دار كعبه بودند و هميشه آب آشاميدنى شهر و زائرين خانه خدا را تأمين مىكردند.
سقايت يكى از با فضيلتترين اعمال نزد خداى تعالى مىباشد امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: أَفْضَلُ الصَّدَقَةِ إِبْرَادُ كَبِدٍ حَرَّى؛(2)
يعنى: با فضيلتترين صدقه خنك كردن جگر انسان تشنه با آب خنك است.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از طرف امام حسين عليهالسلام داراى 17 منصب بودند،(3)كه مهمترينش منصب و عنوان سقايت مىباشد، زيرا ايشان در اين راه و براى انجام اين وظيفه حداكثر سعى و تلاش براى خدمتگزارى به امام زمان خويش حضرت سيدالشهداء عليهالسلام انجام دادند.
ايشان در واقعه جانسوز كربلاء در چهار نوبت اقدام به آوردن آب براى اهل بيت امام حسين عليهالسلام نمود، اول در شب هشتم محرم؛ و مرتبه آخر در روز عاشوراء كه در پى آن به شهادت رسيد.
خوارزمى از بزرگان اهل سنت چنين مىنويسد: امام حسين وقتى مشاهده كرد آب در خيمهها موجود نيست برادرش عبّاس را به فرماندهى سى سوار و ده پياده
1) وقعه الطف صفحه: 168.
2) الكافى جلد: 4 صفحه: 57.
3) سپهسالارى، علمدارى، صاحب منصب فرماندهان، كشيك خيام، دربان مخصوص، وزير مشاور، سقاى لشكر، فرمانده قشون، نگهبان و مراقب اطفال و زنان، جنگجو و تعليم دهنده فنون نظامى، مذاكره كننده با دشمن، مركز مراجعات مردمى، پاسخگو به مراجعين و راهنما و...كه هر كدام از اين وظايف در زمان و موقعيت عادى و خصوصا در شرايط جنگى بسيار حساس و مهم بوده.
مأمور كرد تا براى آوردن آب اقدام كنند، جنگ آب شدت گرفت و ياران امام تعدادى از سربازان عمرو بن حجاج را به هلاكت رساندند و با بيست مشك پر از آب به خيمهها برگشتند و اينجا بود كه حضرت عبّاس را سقا لقب دادند.(1)
سبط بن جوزى كه يكى ديگر از بزرگان اهل سنت است در اين باره چنين مىنويسد: در ايامى كه لشگر كوفه ناجوانمردانه آب را به روى امام و اصحابش بست عبّاس بارها دل به درياى خطر زد و اهل بيت و اصحاب را سيراب كرد و به اين جهت سقاء لقب گرفت.(2)
اين لقب به معناى كسى كه پشتيبان ولايت است، مىباشد. كسى كه مايه راست قامتى و پشتيبان انسان باشد، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در تمام مدت عمر شريف شان آن چنان محو در ولايت بوده و هميشه و در همه حال براى ولى زمان خود مفيد و مايه اميد بودند كه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در زمان به شهادت رسيدن شان دست مبارك را به كمر زده، آثار شكست و غم و اندوه از چهره مبارك شان هويدا شد و فرمودند: الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِى وَ قَلَّتْ حِيلَتِى؛(3)
يعنى: الآن كمرم شكست و بيچاره شدم.
امام حسن مجتبى عليهالسلام نيز برادر حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و داراى عصمت بود، اما امام حسين عليهالسلام در زمان به شهادت رسيدن ايشان نفرمودند: الآن كمرم شكست، ولى در زمان به شهادت رسيدن ايشان چنين روايت شده است: قَالَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ عليهالسلام
حِينَ اسْتُشْهِدَ الْعَبَّاسُ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِى؛(1)
يعنى: حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در زمان به شهادت رسيدن حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرمودند: الآن كمر من شكست.
ايشان هميشه آن چنان از ولايت حمايت و اطاعت مىكرد كه تا وقتى ايشان در قيد حيات بودند، سواى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام تمام اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله قلب شان آرام بود، و بعد از به شهادت رسيدن ايشان، ترس و وحشت و اضطراب در اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و اطفال حضرت سيدالشهداء عليهالسلام افتاد.
حضرت سيدالشهداء عليهالسلام بعد از شهادت ايشان فرمودند: اى برادر وفادارم چشم هايى كه ديشب از بيم تو به خواب نمىرفتند امشب راحت به خواب مىروند و چشمهايى كه به اتكاى وجود تو راحت مىخوابيدند امشب مضطرب و بىخواب خواهند شد.(2)
معناى اطلس
اطلس به معنى شخص شجاع و درنده مىباشد، به طور كلى ترس و وحشت در قاموس زندگى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام وجود نداشت، چون ايشان هر وقت كه در جنگها به طرف دشمن حمله كرده و به قلب دشمن مىزد يك تنه گاهى صدها نفر را به خاك مذلّت مىانداخت و هيچ كس جلودار ايشان نبود، در شجاعت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آوردهاند: وقتى به طرف فرات حركت كرد چهار هزار نفر موكل فرات بودند و او را تير باران كردند، اما ذرهاى در حمله او تاثير نداشت در حالى كه
دليران عرب زير تير باران دشمنان عقب مىنشستند،(1)لذا به همين جهت دوست و دشمن ايشان را اطلس يعنى شخص دلير و درنده لقب نهاده بودند.
چون ايشان در راه يارى رساندن به امام زمانشان شهيد شدند، و همچنين امام سجاد عليهالسلام دربارهاش فرمودند: إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَنْزِلَةً يَغْبِطُهُ بِهَا جَمِيعُ الشُّهَدَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَة.(2)
يعنى: به درستى كه براى عمويم عبّاس در نزد خداى تعالى مقام و منزلتى هست كه تمام شهداء در روز قيامت به آن مقام غبطه خواهند خورد لذا به شهيد ملقب گرديدند.
لقب سپهسالار به بزرگترين شخصيت فرماندهى در امور نظامى داده مىشود، و حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به جهت آن كه فرماندهى نيروهاى جنگى امام حسين عليهالسلام در روز عاشورا بر عهده داشت سپهسالار ناميدهاند، البته سپهسالارى ايشان محدود به واقعه جانسوز كربلاء نبود، بلكه قبل از آن واقعه اسف ناك نيز هر وقت لازم مىشد سپهسالار لشكر قرار مىگرفتند، ايشان در طول مدت عمر شريف شان دائماً سپهسالار يك عده افراد نظامى بود كه هميشه آماده باش در خدمت امام زمان شان بودند.
مستجار به معناى شخصى مىباشد كه ديگران به او پناه مىبرند، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آن قدر اين صفت در وجودشان بارز بود كه حتى امام زمانش حضرت سيدالشهداء عليهالسلام به او پناه مىبرد و اين مسأله در طول زندگى پر بركت حضرت امام حسين عليهالسلام بسيار رخ داده است كه در لابلاى مباحث همين كتاب به موارد بسيارى از آن اشاره شده و دراينجا براى نمونه به يك مورد اشاره مىكنيم.
در شب هشتم محرم وقتى عطش بر امام حسين عليهالسلام و اصحاب و اهل بيتش مستولى گشت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرمودند: برادر! اصحاب را جمع كن و چاهى حفر كنيد، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام با محبت و ذوق و شوق تمام اطاعت امر نمود ولى متأسفانه از حفر چاه به آب نرسيدند، لذا زحمت چاه كندن شدت عطش را بر اصحاب چند برابر نمود.
امام حسين عليهالسلام مجددا حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را به حضور طلبيدند و به ايشان دستور آوردن آب براى كاروانيان صادر فرمودند، ايشان با كمال ميل به برادر و امام زمان خود لبيك گفتند و همراه با سى نفر سواره و بيست نفر پياده با بيست عدد مشك، روانه شريعه فرات شده تا آب بياورند.(1)
البته اين معنا (المستجار) از كلمات خود حضرت سيدالشهداء عليهالسلام نيز استفاده مىشود چرا كه آن حضرت پس از شهادت قمر بنى هاشم شعرى را خواندند كه دلالت بر اين مسأله دارد:
1) ناسخ التواريخ جلد: 2 صفحه: 196.
اخى يا نور عينى يا شقيقى فلى قد كنت كالركن الوثيق
ايا قمرا منيرا كنت عونى على كل النوائب فى المضيق؛(1)
يعنى: اى برادرم، واى نور چشمم، واى ميوه دلم! تو پناه استوار من بودى، اى ماه درخشنده، كه در همه حوادث سخت و رنجهاى شديد، ياور من بودى.
معروف است حاج شيخ محمد رضا ارزى كه از علماء و شاعران برجسته مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام است و قبرشان در كاظمين در مقبره سيد رضى رحمهالله قرار دارد، در شأن و مقام حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قصيدهاى سرودند، هنگامى كه به اين مصرع رسيد:
يوم ابوالفضل استجار به الهدى؛
يعنى: روز عاشورا روزى است كه امام حسين عليهالسلام مخزن هدايت، به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام پناه برد.
در سقم و صحت اين مصرع شك كرده و بعيد دانست كه اين مطلب، مطلب صحيحى باشد و با خود گفت: شايد اين سخن مورد قبول امام حسين عليهالسلام واقع نگردد، لذا مصرع بعدش را نگفت و بيت را تمام نكرد.
امام حسين عليهالسلام شب در عالم روءيا شعرش را تائيد كرده و به او فرمودند: آن چه را كه گفتهاى صحيح است، من در آن روز به برادرم پناهنده شدم، بعد حضرت سيدالشهداء عليهالسلام به او فرمودند: مصرع دوم اين شعر را با اين جمله تكميل كن.
و الشمس من كدر العجاج لثامها؛
يعنى: آن وقتى من پناه بردم كه آفتاب از تيرگى غبار معركه كربلاء نقاب پيدا كرده و
1) معالى السبطين جلد: 1 صفحه: 441 و 444.
تيره و تار شده بود.(1)
نه تنها امام حسين عليهالسلام بلكه هميشه تمام اصحاب و مردم مسلمان به آن حضرت پناه مىبردند، در واقعه جانسوز كربلاء نيز تا زمانى كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در قيد حيات بودند هر گاه دشمن بر اصحاب امام حسين عليهالسلام احاطه مىكرد آن حضرت مىتاخت و آنها را مىرهانيد.
علقمه نام نهر آبى است كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در كنار آن به شهادت رسيدند، اين نهر شاخهاى از رودخانه فرات مىباشد، و علت نامگذارى آن به علقمه اين است كه علقم نام درخت سدر است و در كنار آن نهر، درخت سدر وجود داشت.(2)
در واقعه جانسوز كربلاء نهر علقمه خيلى دقيق به وسيله صفوف به هم فشرده لشكر ابن زياد محافظت مىشد تا هيچ كس از اصحاب حضرت سيدالشهداء عليهالسلام نتوانند به آن دسترسى پيدا كنند، و در نتيجه امام و اهل بيت و همراهان ايشان تشنه بمانند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام با شوكت و صلابت بىنظير خود توانست بارها به نگهبانان آن نهر حمله كند، و در هر حمله آنها را در هم مىشكست و عده زيادى از سپاه دشمن متوارى شده و پا به فرار مىگذاشتند و ايشان پس از برداشتن آب، با افتخار
به خيمهها باز مىگشت.
در آخرين حمله نيز آن حضرت تك و تنها در كنار همين نهر آب، در اوج نابرابرى و ناجوانمردى پس از مبارزهاى طولانى توسط چند صد نفر از لشكريان دشمن به شهادت رسيدند، البته آن حضرت حتى از سن دوازده، سيزده سالگى هر زمان به قلب لشكر دشمن حمله مىكرد يكّه و تنها چند صد نفر را به خاك مذلّت مىانداخت و در دفعات قبل هم كه به اين نهر حمله مىبرد، تعداد زيادى را به خاك مذلّت مىانداخت و مابقى لشكر از ترس حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام پا به فرار مىگذاشتند، اما در مرتبه آخر ناجوان مردانه دستانش را قطع كرده و تير به چشمانش زدند، از همه مهمتر مشك آبش را پاره كردند و به همين دلائل بود كه اين بار لشكر چند صد نفره توانست حريف ايشان شود.
آن حضرت به قدرى صاحب هيبت و عظمت بود كه تنها نام و آوازه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام لرزه بر اندام تمام لشكر عمر سعد مىانداخت، حتى ابن زياد نيز از نام و آوازه ايشان هراسان بود و لرزه بر اندامش مىافتاد، آنها گرچه تعدادشان هزاران نفر بود و تعداد لشكر امام حسين عليهالسلام محدود به هفتاد و چند نفر بود، اما با وجود حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در بين لشكر امام حسين عليهالسلام معتقد بودند احتمال شكست خوردنشان خيلى زياد است، لذا نقشههاى فراوانى مىكشيدند تا هر طورى كه شده حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را از لشكر امام حسين عليهالسلام جدا كنند، كه جريان آوردن امان نامه توسط شمر بن ذى الجوشن يكى از آن نقشههاى شوم شان بود.
مورخان دراين باره آوردهاند: و يكفى فى شجاعته ان الاعداء اذا سمعوا باسم العبّاس ارتعدت فرائصهم و وجلت قلوبهم و اقشعرت جلودهم و من ذلك ان عبيداللّه بعث اليه كتاب امان.(1)
1) معالى السبطين صفحه: 267.
يعنى: در شجاعت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام همين بس كه دشمنان با شنيدن نام او اركان بدنشان مرتعش مىگرديد و دلهاشان مىلرزيد و مو بر بدنشان راست مىشد و بند از بندشان مىگسست، به همين جهت عبيداللّه بن زياد دست به تزوير زد تا با امان نامه كذائى شايد ايشان را از لشكر امام حسين عليهالسلام جدا كند.
لذا به خاطر رشادت هائى كه ايشان در كنار نهر علقمه از خود نشان مىداد وى را البطل العلقمى، به معناى قهرمان نهر علقمه لقب دادند.
در عرب به بزرگتر و فرمانده يك جماعت كبش مىگويند،(1)و كتيبه به معناى گُردان و قسمتى از سپاه و لشكر است،(2)اين لقب در عرب به هر فرماندهاى اطلاق نمىگردد بلكه به فرماندهاى گفته مىشود كه بتواند لشكر را در پناه خود بگيرد و اگر خطرى براى هر كدام از آنها پيش آمد او را نجات دهد،(3)يعنى به افراد بسيار شجاع كه دلاورىهاى زيادى از خود نشان داده باشند اطلاق مىكردند.
قبل از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام اين لقب فقط به دو نفر داده شده بود يكى از آنها مالك اشتر نخعى كه سردار و جنگجو و مبارز مشهورى براى سپاه على بن ابى طالب عليهماالسلام بود، و در زمان خودش به كبش العراق معروف گرديد،(4)و ديگرى به طلحة بن ابى طلحه كه از قبيله بنى عبدالدار و از دشمنان سرسخت مسلمين بود اطلاق مى شد.(5)
طلحة بن ابى طلحه در جنگ احد توسط على بن ابى طالب عليهماالسلام به درك فرستاده شد، او به قدرى شجاع و قدرتمند بود كه هيچ كس از مسلمانان جرأت روبرو شدن و جنگيدن با او را نداشت، و همين امر باعث تضعيف روحيه لشكر اسلام شده بود، لذا اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام به جنگ با او رفتند و او را به خاك مذلت انداختند.
در آن روز ابو سفيان نزد پرچم داران مشركان رفت و به آنها گفت: شما مىدانيد كه هر چه بر سرتان مىآيد به سبب پرچم است، در جنگ بدر نيز به خاطر افتادن پرچم شكست خورديد، اكنون ببينيد اگر تاب نگه دارى آن را نداريد به ما بسپاريد تا از آن نگهدارى كنيم.
طلحة بن أبى طلحه كه پرچم دار بود از اين سخن بر آشفت و به او گفت: آيا به ما چنين مىگويى؟
من امروز با اين پرچم شما را تا وسط حوضهاى مرگ مىبرم (يعنى تا آخرين قطره خون براى نگهدارى آن كوشش مىكنم).
وقتى جنگ شروع شد على بن ابى طالب عليهماالسلام پيش آمد و به طلحة بن أبى طلحه فرمود: تو كيستى؟
طلحه گفت: منم طلحة بن أبى طلحه، منم كبش الكتيبة، تو كيستى؟
على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: منم على بن ابى طالب بن عبد المطلب عليهمالسلام سپس هر دو بهم نزديك شدند، و تنها دو ضربت ميان آنها رد و بدل شد كه على بن ابى طالب عليهماالسلام ضربهاى بر فرق سر او زد و طلحه فرياد بلندى كشيد و پرچم از دستش افتاد و به هلاكت رسيد.(1)
كشته شدن طلحه توسط على بن ابى طالب عليهماالسلام باعث شادى و سرور مسلمانان و
1) الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد جلد: 1 صفحه: 80 الى 81.
تقويت روحيه آنها گشت. با كشته شدن طلحه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز بسيار خوشحال گرديده و اين شادى را با تكبير گفتن به گوش همگان رساندند، زيرا كشته شدن او اثر عجيبى در روحيه مشركين گذاشت، به طورى كه اتحادشان از بين رفت و اكثرشان پا به فرار گذاشتند.
در آن روز بعد از طلحة بن ابى طلحه يكى ديگر از مشركين پرچم را به دست گرفت كه او نيز به دستان مبارك على بن ابى طالب عليهماالسلام به درك واصل شد، و پياپى تا نه نفر پشت سر هم از شجاعان و دليران شان پرچم را بر مىداشتند و همه آنها توسط على بن ابى طالب عليهماالسلام به خاك مذلت افتاده و به درك فرستاده مىشدند.(1)
و چون حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام محور اصلى و ركن اساسى لشكر امام حسين عليهالسلام بودند و در واقعه جانسوز كربلاء براى هر كدام از اصحاب امام حسين عليهالسلام مشكلى پيش مىآمد و يا در جنگ همان گونه كه در آينده عرض خواهيم نمود محاصره مىشدند آن حضرت سريع به كمك آنها رفته و آنها را نجات مىدادند به ايشان كبش الكتيبه مىگفتند.
لواء به معناى پرچم و علم لشكر است، پرچم در جنگهاى عرب نقش اساسى داشته و آرايش لشكر بر اساس محوريت آن بوده، همچنين نشانه تمايز جبهه دوست از سپاه دشمن بود، پرچم به حركتهاى تهاجمى لشكر جهت مىداده و عامل بسيار موءثر در تقويت روحيه و ثبات و پايدارى لشكريان محسوب مىگشت.
در زمانهاى قديم وقتى مىخواستند وارد جنگ شوند و دو لشكر در برابر هم
1) الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد جلد: 1 صفحه: 80 الى 81.
صف آرايى مىكردند، لشكر و سربازان بر چند دسته تقسيم مىشدند:
جناح راست لشكر؛ يك عده از افراد شجاع و جنگى را در سمت راست لشكر قرار مىدادند و يك فرد كه از همه آنها شجاعتر بود، فرمانده جناح راست قرار مىگرفت.
جناح چپ لشكر؛ همانند سمت راست، جمعى را طرف چپ و يكى از شجاع ترين شان را بر آنها فرمانده قرار مىدادند.
قلب لشكر؛ در وسط دو جناح قرار مىگرفت، افرادى كه در قلب لشكر جا مىگرفتند مجموعهاى از نامداران و شجاعترين افراد لشكر بودند، همچنين فرمانده كل لشكر، در قلب لشكر قرار مىگرفت و يك نفر كه از همه شجاع تر، قوىتر و از ايمان بيشترى برخوردار بود، علمدار قرار مىدادند، كه فتح و پيروزى و يا شكست و مغلوب شدن لشكر به او بستگى داشت، از آن جا كه سربازان و جنگجويان به عَلَم و علمدار نظر خاصّى داشته و دلگرم بودند، در نيروهاى نظامى بعد از فرماندهى كل قوا، حامل اللواء و علمدار، بزرگترين شخصيت لشكر محسوب مىشد.
برافراشته بودن پرچم از جهت روانى در تضعيف جبهه مقابل تأثيرات قابل توجهى داشته و يادآور پيروزىها و افتخارات گذشته و ايجاد انگيزه در جنگجويان لشكر بوده است، حتى افتاده شدن پرچم نشانه شكست آن لشكر به حساب مىآمد.
در واقعه جانسوز كربلاء، عمر سعد فرماندهى جناح راست لشكرش را به عمرو بن حجاج داد و فرماندهى جناح چپ را به شمر بن ذى الجوشن سپرد، و علم را به دست غلام خود كه ذويد نام داشت داد و او را در قلب سپاه قرار داد.
امام حسين عليهالسلام با آن كه تعداد لشكرش كم بود، جناح راست لشكر را به زهير بن قين بجلى و جناح چپ لشكر را به حبيب بن مظاهر اسدى سپردند و رايت و پرچم را
به برادر رشيد خود حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام دادند.(1)
پس از اسلام نيز نقش پرچم در جنگها و نبردهاى مسلمانان همين گونه بود، ضمن اين كه صاحبان و حاملان پرچم بايد از ويژگىهايى مانند: شجاعت، استقامت و شاخص بودن در ايمان و جهاد برخوردار بودند.
به عنوان مثال على بن ابى طالب عليهماالسلام در بسيارى از جنگها پرچمدار سپاه اسلام بودند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اكثر قريب به اتفاق موارد، پرچم جنگ را به دست على بن ابى طالب عليهماالسلام مىسپردند من جمله در جنگ بدر و اُحُد.(2)
در روز جنگ احد دست مبارك على بن ابى طالب عليهماالسلام شكست در حالى كه پرچم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به دست ايشان بود. پس از اين كه دستان مبارك آن حضرت شكست، پرچم از كفش فرو افتاد، مسلمانان شتاب كردند كه پرچم را گرفته و بردارند، اما پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مانع شد و فرمودند: آن را در دست چپ او بگذاريد؛ زيرا او پرچمدار من در دنيا و آخرت است.(3)
همچنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز جنگ خيبر فرمودند: فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه از جنگ فرار نكند و به دشمن حمله برد و خدا و پيامبرش او را دوست داشته باشند و او هم خدا و پيامبر را دوست داشته باشد آن شب تمام اصحاب در اين فكر بودند كه فردا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پرچم را به چه كسى مىسپارد؟!
وقتى صبح شد همه اصحاب به نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رفتند و هر كس اميد داشت كه ايشان پرچم را به دست او بسپارد در اين هنگام آن حضرت پرسيد: على بن ابى طالب عليهماالسلام كجاست؟
گفتند: چشمانش درد مىكند و مشغول استراحت است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چند نفر را به دنبال على بن ابى طالب عليهماالسلام فرستاد ايشان را آوردند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آب دهان خود به چشمهاى ايشان زده و برايشان دعا فرمودند، پس از آن على بن ابى طالب عليهماالسلام شفا يافتند، آن وقت پرچم را به آن حضرت دادند.(1)
بخارى، مسلم، ترمذى و ابن ماجه هر كدام در كتاب صحيح خود و همچنين ابونُعَيم از قول سلمة بن اكرع اين جريان را آورده و مىگويند:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پرچم اسلام را به دست ابوبكر داد و او را براى جهاد به سوى قلعه هاى خيبر اعزام نمود، ابوبكر رفت و با اين كه سعى و كوشش فراوان كرد، اما نتوانست خيبر را فتح كند، بالاخره برگشت، رسول خدا فرداى آن روز عمر را براى اين امر خطير به جانب خيبر روانه كرد، عمر نيز با اين كه فعاليتهاى مهمى كرد مع ذلك اين قدرت را نداشت كه خيبر را فتح نمايد، لذا برگشت.
پس از اين جريان بود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: فردا پرچم را به دست آن جوان مردى مىدهم كه خدا و رسول را دوست دارد، خدا و رسول هم وى را دوست دارند، خدا خيبر را به دستهاى مشكل گشاى او كه هرگز فرار كننده نبوده و نخواهد بود فتح خواهد كرد.
سلمه مىگويد: پيامبر معظم اسلام پس از اين گفتگوها حضرت على بن ابى
1) اسد الغابة جلد: 4 صفحه: 108.
طالب عليهماالسلام را كه دچار چشم درد بود خواست، آن گاه آب دهان مبارك خويش را به چشمهاى مبارك على ريخت.
سپس به آن حضرت فرمود: اين پرچم را همراه خود ببر تا اين كه خدا خيبر را به دو دست خيبرگشاى تو فتح نمايد.
سلمه مىگويد: حضرت امير آن پرچم را گرفت، به خدا قسم على با آن پرچم در حالى خارج شد كه هروله مىكرد، من همچنان به دنبال آن بزرگ مرد رفتم تا اين كه پرچم را در دامنه قلعه خيبر در ميان سنگ نصب كرد.
پس از اين جريان يك يهودى از بالاى قلعه متوجه حضرت امير شد و گفت: تو كيستى!؟
فرمود: من على بن ابى طالب عليهماالسلام هستم.
يهودى گفت: به حق آن چه كه خدا به موسى نازل كرده شما بر ما غالب شديد.
آن گاه مرحب خيبرى از خيبر خارج شد و بعد از اين كه رجز خواند بر حضرت امير حمله كرد، حضرت امير عليهالسلام نيز اين رجز را خواند:
انا الذى سمتنى امى حيدره ضرغام آجام و ليث قسوره
يعنى: من آن كسى هستم كه مادرم مرا شير ناميده، شير بيشه و شير تيرانداز من هستم.
موقعى كه اميرالموءمنين عليهالسلام اين رجز را خواند، بر فرق مرحب زد و او را كشت و خداى توانا خيبر را به دست آن بزرگوار فتح كرد.(1)
لذا همان گونه كه على بن ابى طالب عليهماالسلام به تائيد شيعه و سنى مقام شامخ پرچم دارى براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عهده داشت، همان طور نيز حضرت اباالفضل
1) حلية الاولياء جلد: 1 صفحه: 62.
العبّاس عليهالسلام پرچمدارى لشكر امام حسين عليهالسلام را بر عهده گرفت.
در شب عاشورا از حضرت سيدالشهداء عليهالسلام پرسيدند: در جنگ فردا پرچم دار سپاه چه كسى خواهد بود و اين وظيفه مهم و خطير را به چه فردى خواهيد سپرد؟
حضرت سيدالشهداء عليهالسلام فرمودند: لاعطين الراية غدا بعلا.
يعنى: پرچم را به دست گرامىترين و قدرتمندترين فرد لشكرم خواهم سپرد، و در روز عاشورا معلوم شد كه اين امر مهم در شأن و لياقت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بود و آن حضرت در واقعه جانسوز كربلاء تا پاى شهادت وظيفه خود را به بهترين وجه ممكن انجام دادند، لذا چون پرچم لشكر امام حسين عليهالسلام به دست حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بود، ايشان را حامل اللواء يا صاحب الواء لقب دادهاند.(1)
ايشان از هنگام خروج از مدينه تا كربلاء پرچم را با دستان مبارك شان به اهتزاز درآورده بودند و پرچم از دست آن حضرت به زمين نيفتاد مگر بعد از آن كه دو دست مباركش را از بدن جدا كردند و در كنار نهر علقمه به مقام رفيع شهادت نائل گشت.
در روز عاشورا زمانى كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نزد سيدالشهداء عليهالسلام آمدند و اجازه ميدان خواستند امام حسين عليهالسلام به ايشان فرمودند: يا أَخِى أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِى.(2)
يعنى: اى برادرم تو صاحب لواء و پرچم من هستى.
اين لقب كه گاهى حامى الظعن و يا حامى الظعينة كربلاء استعمال مىشود، به معناى كسى است كه از زنان اهل بيت و كودكان ضعيف و نواميسش دفاع مىكند و چون حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در واقعه جانسوز كربلاء نقش حساسى در حمايت از بانوان حرم و اهل بيت نبوت بر عهده داشت، اين لقب به ايشان داده شده است.
آن حضرت تمام تلاش خود را در رسيدگى و رعايت حال بانوان رسالت و اهل بيت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام مىنمود و از همان اولين روزهاى هجرت به كربلاء تا آخرين لحظههاى عمر شريف شان همواره مانند پروانهاى كه به دور شمع مىگردد، اطراف آنان بود و در برآوردن خواسته و حوائج شان مىكوشيد و آنها را از محملها پايين مىگذاشت و محلى براى استراحت شان فراهم مىساخت، در طول سفر؛ از مدينه به مكه و از مكه به كربلاء، حتى شبها به پاسدارى از خيمههاى آنها مىپرداخت و روزها به آنها كمك مىكرد و خلاصه در آن سفر كاملاً از بانوان حرم سيدالشهداء عليهالسلام مواظبت مىنمود و از هر جهت در تأمين آرامش روحى و آسايش جسمى آنها كوشا بود.
اين روحيه و حالت ايشان به قدرى بارز و مشهود بود كه بعد از شهادت شان حضرت سيدالشهدا عليهالسلام فرمودند:
اليوم نامت أعين بك لم تنم و تسهدت اخرى فعز منامها؛
يعنى: اى برادر، چشمهايى كه ديشب از بيم تو به خواب نمىرفتند امشب راحت به خواب مىروند و چشمهايى كه به اتكاى وجود تو راحت مىخوابيدند امشب مضطرب و بىخواب خواهند شد.
اين لقب برگرفته شده از روايت امام سجاد عليهالسلام درباره عمويشان حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است كه فرمود: رحم اللّه العبّاس فلقد آثر و ابلى و فدى اخاه بنفسه حتى قطعت يداه فابدل اللّه عزوجل بهما جناحين يطير بهما مع الملائكة فى الجنة كما جعل لجعفر بن ابى طالب؛(1)
يعنى: خداوند عبّاس را رحمت كند به راستى كه ايثار كرد و بلا كشيد و جان خود را فداى برادرش كرد، تا اين كه دو دستش در اين راه قطع شد، پس خداى تعالى نيز به جاى آن دو دست، دو بال به او داد كه با آنها همراه با ملائكه در بهشت پرواز كند همان گونه كه به جعفر بن ابى طالب نيز دو بال بخشيد.
عميد به معناى رئيس و بزرگ قوم و آن كسى كه مىتوان بر او اعتماد كرد و كسى كه حوائج همه به او منتهى مىشود مىباشد.(2)
اين لقب برگرفته شده از خطاب امام حسين عليهالسلام به ايشان است كه فرمود: انت مجمع عددى و العلامة من عسكرى؛(3)يعنى: تو سر جمع ياران من و نشانه لشكرم هستى.
اين لقب كنايه از فرماندهى كل قوا مىباشد.
از آنجا كه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در واقعه جانسوز كربلاء مأموريت هائى در جهت گفتگو با لشكر عمر سعد به ايشان عطا مىفرمود آن حضرت را سفير لقب دادهاند.
اين لقب بزرگ برگرفته شده از زيارت نامه آن حضرت به نقل از امام صادق عليهالسلام است كه مىفرمايند: السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لاميرالموءمنين و الحسن و الحسين عليهمالسلام
به طور كلى مقام عبوديت بالاترين مقامى است كه هر كسى بايد در دنيا كسب كند، ما در نماز در مورد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اول به عبوديتش شهادت مىدهيم بعد به رسالت ايشان: اشهد ان محمدا عبده و رسوله؛ حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در تمام مدت عمر شريف شان يك لحظه نستجير باللّه خودسرانه كارى نكردند و از خود صحبتى نفرمودند بلكه صد در صد و به معناى دقيق كلمه، عبد و مطيع خداى تعالى و امام زمانشان بودند.
علماء علم اخلاق آخرين مرحله تزكيه نفس را مقام عبوديت مىدانند در كتاب شريف سير الى اللّه مراحل تزكيه نفس را به ترتيب زير بيان فرموده است:
يقظه، توبه، استقامت، صراط مستقيم، محبت، جهاد با نفس، عبوديت.
لذا كسى كه شروع به تزكيه نفس مىكند، حاصل و نتيجه تزكيه نفسش اين است كه عبد مىشود، آن هم عبد خدا و امام زمانش؛ چقدر در اشتباه هستند كسانى كه به اصطلاح خودشان مشغول تزكيه نفس مىشوند و بعد از مدتى به جاى اين كه عبد و
مطيع خدا و امام زمانشان باشند خود را مراد و مرشد و معبود ديگران مىدانند.
تزكيه نفسى كه در صراط مستقيم باشد انسان را عبد مىكند نه قطب و مسائل كذائى.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام هميشه براى ديگران ارزش و احترام زيادى قائل بودند و در رفع گرفتارى آنها بسيار كوشا و به گونهاى در اين صفت بارز بودند كه هر كس مستأصل مىگشت و اميدش از همه جا قطع مىشد به آن حضرت رجوع كرده و ايشان نيز به همه آنها كمك مىكردند و هيچ كدام را دست خالى از در خانهاش بر نمىگرداند. ايشان در برآورده شدن حاجات مردم بسيار سعى و تلاش داشته و با مسامحه برخورد نمىكردند، به همين دليل ايشان را مستعجل، يعنى كسى كه در برآورده كردن حاجات و گرفتارىهاى ديگران بسيار كوشا است و عجله مىكند ناميدند.
اين عجله كردن به معناى عجله مذموم نيست، عجله صفت رذيله است و كار خوبى نمىباشد اما در بعضى موارد مذموم نيست. مثلاً ما در دعاهايمان از خداى تعالى در خواست عجله در ظهور موفور السرور امام زمان مان ارواحنافداه داريم و مىگوييم: اللّهم عجل لوليك الفرج.
همچنين حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بعد از شهادت نيز همين گونه هستند و حرم مطهرشان همواره مكانى براى رفع مشكلات و گرفتارىهاى مردم مىباشد، و همانگونه كه نياز به بيان ندارد سوى از علما و فقها و بزرگان، همه مردم اعم از دين دار و بىدين، حتى اراذل و اوباش و حتى غير مسلمانان همه و همه به ساحت مقدسش
ارادت داشته و به حرم مطهر ايشان آمده و متوسل مىشوند و حاجات خود را بسيار سريع دريافت مىكنند، لذا مستعجل به معناى كسى مىباشد كه حوائج ديگران را بسيار سريع برآورده مىسازد.
اين لقب به معناى شدت دهنده مىباشد و كنايه از اين است كه اگر كسى به حقوق آن حضرت تجاوز كند و يا به ايشان قسم دروغ بخورد و يا مقامات و كرامات شان را انكار كند زود به جزاى عملش مىرساند.(1)
اين لقب به معناى شخص نگهبان است، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در جريان واقعه جانسوز كربلاء مخصوصا در شب و روز عاشورا سوار بر اسب شده و دائماً در اطراف خيمهها مىگشت و از حرم آل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نگهبانى مىنمود و مراقب دشمنان بود كه جلو نيايند و اقدامى عليه اهلبيت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام انجام ندهند.
ايشان به قدرى دقيق انجام وظيفه مىفرمودند كه وقتى اصحاب سيدالشهداء عليهالسلام گاها با ايشان كارهاى مهم و ضرورى داشتند، از اسب پياده نمىشدند و چشم از اطراف و اكناف خيمهها بر نمىداشتند و به آنها مىفرمودند: همين طور كه من مشغول نگهبانى هستم سريع و خيلى مختصر صحبت تان را بكنيد چون من مسئوليت دارم و نمىتوانم زياد با شما هم صحبت باشم.(2)
اين لقب به معناى شخصى مىباشد كه تمام سعى و تلاش خود در جهت رسيدن به اهدافش مىكند، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آن قدر در راه اهداف خويش كه همان اهداف امام زمانش حضرت سيدالشهداء عليهالسلام بود، فعّال و كوشا بودند كه امام صادق عليهالسلام خطاب به ايشان فرمودهاند:
اشهد انك لم تهن و لم تنكل؛(1)
يعنى: گواهى مىدهم كه تو در راه دين و دفاع از امام حق هيچ گونه سستى و توقف نكردى.
ايشان زمانى كه دست راست شان از بدن جدا شد رجز خوانده و فرمودند:
و اللّه ان قطعتم يمينى انى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين؛(2)
يعنى: به خدا قسم اگر چه دست راستم را قطع كرديد، اما من تا ابد از دينم و از حريم امام راستگو كه به صداقتش يقين دارم و فرزند پيامبر پاك و امين صلىاللهعليهوآله است حمايت مىكنم.
و به وسيله اين رجز خوانى همّت و تلاش بىحدشان را به تمام مردم دنيا نشان دادند.
اين لقب به معناى فداكار و همچنين فدا شده مىباشد، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آن چنان محو در ولايت بود و به ولى و امام زمان خود محبت داشت كه علاوه بر خودشان برادران و فرزندانش نيز در روز عاشورا فداى امام حسين عليهالسلام نمود، به همين جهت ايشان به الفادى ملقب گشتند.
اين لقب به معناى شخص ايثارگر مىباشد، ايثار يعنى انسان آن چه را كه خود لازم دارد به ديگران ببخشد، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نه تنها در واقعه جانسوز كربلاء بلكه در تمام عمر شريف شان مظهر تمام و كمال ايثار و از خود گذشتگى بودند، ايشان از همان دوران كودكى هميشه و در همه حال همه چيز را اول براى ديگران مىخواستند، و رفاه و راحتى ديگران برايشان خيلى مهم بود، مخصوصا در مقابل برادرشان حضرت سيدالشهداء عليهالسلام ايثار و از خود گذشتگى عجيبى داشتند به طورى كه اكثر قريب به اتفاق اوقات هر چه به او مىرسيد، با اين كه خودش به آن نياز داشت اما آن را به امام حسين عليهالسلام مىبخشيد.
ايشان در واقعه جانسوز كربلاء منصب سقايت داشتند و آب را به طور برنامه ريزى شدهاى در بين اصحاب تقسيم مىكردند، اما جيره آبى كه قسمت خودشان مىشد، با اين كه به شدت تشنه بودند استفاده نمىكردند و براى طفلان و كودكان مىگذاشتند،(1)همچنين در كنار شريعه فرات كه رسيدند دستهاى مبارك شان زير
1) الخصائص العباسيه صفحه: 217.
آب برده و آب را بالا آوردند و بعد عطش امام حسين عليهالسلام و اهل بيت شان را به ياد آورده و فرمودند: يا نفس هونى و والحسين معطش؛ يعنى: اى نفس! خوار باش در حالى كه حسين عليهالسلام تشنه است، و آب را به رودخانه ريختند و مشك را پر كرده و به طرف امام حسين عليهالسلام برگشتند،(1)اين جريانات و صدها بلكه هزاران جريان ديگر همه نشانگر ايثار و از خودگذشتگى آن حضرت مخصوصا در قبال ولى و امام زمانش مىباشد.
همچنين القاب ديگرى نيز براى آن حضرت مىباشد كه چون معنايش با معناى القاب توضيح داده شده يكى بود براى جلو گيرى از تكرار، ديگر توضيح خاصى براى آنها نداديم و آنها عبارتند از: باب الحسين، المصفى، الضَيغَم، المواسى، الصديق.
باب الحسين به معناى درب امام حسين عليهالسلام همان طور كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمودند: أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا،(2)ايشان نيز باب امام حسين عليهالسلام بودند، المصفى به معناى خاتمه دهنده به جنگ و درگيرىها، الضغيم به معناى شير، المواسى به معناى ايثارگرى، الصديق به معناى درستكار و راستگو مىباشد.
اباالفضل، اباالقاسم، ابوقِربَة، ابوفاضل، ابن البدوية، ابوفرجه، ابوالشّاره، ابورأس الحار.
اكثر كتب فقط به اباالفضل و اباالقاسم و ابوقِربَه و ابوفاضل اشاره كرده و همين چهار كنيه را براى آن حضرت ذكر كردهاند، اما به لطف خداى تعالى با تتبع بيشتر موفق
شدم چهار كنيه بعدى را نيز از لابلاى كتب تاريخى به دست آورده و تقديم شما عزيزان كنم.
كنيه در زبان عربى، غير از نام اصلى شخص است؛ اين واژه به او تمايز و امتياز مىبخشد. برخى از كنيههاى ايشان قبل از واقعه جانسوز كربلاء و بعضى ديگر بعد از آن واقعه جانگذاز بر روى آن حضرت گذاشتهاند.
گاهى فردى را با فرزند يا برادر و يا پدر و مادرش و يا صفتى كه دارد همراه كرده و صدا مىزنند تا دليل بر ذم و سرزنشش باشد.
مثلاً وقتى عمرو عاص را ابومكر صدا مىزدند از بابت تحقير و سرزنش او را ابومكر مىخواندند.
يا برعكس، فردى را با احترام صدا مىزنند لذا به برخى افراد مىگفتند: ابوالمكارم به معناى پدر كرامت و اخلاق.
كنيه براى تمايز اشخاص و يا مدح و ذم آنان است.
مشهورترين كنيه ايشان اباالفضل مىباشد، بعضى گفتهاند: چون آن بزرگوار پسرى به نام فضل داشته است، كنيه ايشان را اباالفضل نهادهاند،(1)البته قابل ذكر است اين شيوه مرسوم و معمول عرب بود كه هر كس عبّاس نام داشت كنيه او را اباالفضل مىگذاشتند، مثلاً عبّاس بن عبدالمطلب و عبّاس بن ربيعه را نيز به همين كنيه مىخواندند.(2)
همچنين چون حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام سرآمد تمام فضيلت هاست و ديگران وقتى آن همه فضل و كمال و بزرگى را از ايشان مىديدند، وى را بدين كنيه سزاوار دانسته و خواندهاند.
كنيه ديگر آن حضرت اباالقاسم است، اباالقاسم بر گرفته از زيارت جابر بن عبداللّه انصارى در روز اربعين مىباشد، او در اين زيارت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را به اين كنيه خوانده است:
السلام عليك يا اباالقاسم، السلام عليك يا عبّاس بن على.(1)
كنيه ديگر آن حضرت ابوقِربَة مىباشد، القربه در لغت به معنى مشك آب است،(2)اين كنيه را به آن جهت بر ايشان گذاشتهاند كه در واقعه جانسوز كربلاء با مشك به تشنگان آب مىرسانيد.
كنيه ديگر آن حضرت ابوفرجة مىباشد، از آن جا كه مردم با توسل به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در كارهايشان گشايش مىافتاد و مشكلات شان حل مىشد،
ايشان را ابوفرجه به معنى پدر گشايش خواندهاند.
لذا چون شيفتگان و معتقدان آن حضرت براى رفع گرفتارى و خلاصى از شدائد به آن وجود عزيز متوجه و متوسل شده و سريع گره از كارهاى بسته آنها گشوده مىگردد به اين كنيه موصوف شدهاند.
كنيه ديگر آن حضرت ابوالشّاره مىباشد كه مشتق از كلمه الشَّره به معناى تندى طبع و خشم و غضب است، (1)و چون اين وجود مبارك در عين ملاطفت و مهربانى و فضلى كه دارد گاها براى تنبيه و تربيت افرادى كه بىحيائى كرده و يا خلاف تعهدى عمل مىكنند كه با خدا و اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام مىبندند، بعضى را غضب مىنمايند ايشان را به اين كنيه خواندهاند.
يكى دو جريان براى تقريب اذهان كه معناى كنيه ابوالشّاره مشخص شود براى شما نقل مىكنم:
استاد عزيزم (مدظلهالعالى) از قول استاد اخلاق شان مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانى رحمهالله دو جريان زير را برايمان نقل فرمودند:
اول:
استادمان فرمودند: روزى براى زيارت به حرم مطهر حضرت على بن موسى الرضا عليهالسلام مشرف شدم و ديدم كه يك نفر مورد غضب واقع شد، من كه شاهد آن صحنه بودم تعجب كرده و تخليه روح نموده و از محضر مبارك حضرت رضا عليهالسلام
1) فرهنگ ابجدى صفحه: 522.
سؤال كردم: آقا شما كه مظهر رأفت و مهربانى هستيد پس چطور ايشان مورد غضب واقع شد؟
حضرت رضا عليهالسلام به من فرمودند: من ايشان را غضب نكردم، عمويم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به زيارت ما آمده بود و چون ايشان خيلى بىحيائى و بىادبى كردند عمويم او را غضب نمودند.(1)
دوم:
او يك شب قصّهاى نقل كرد كه مقام والاى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را معرّفى مىكند.
فرمود: در سفر كربلائى كه چند سال قبل مشرّف بودم و شبها در ايوان حضرت سيدالشهداء عليهالسلام مىخوابيدم، معمولاً اوّل شب به زيارت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىرفتم، در يكى از شبها وقتى وارد صحن حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شدم ديدم دو نفر جوان مثل اين كه با هم نزاعى دارند و در مقابل حرم به طورى كه ضريح ديده مىشد ايستادهاند، يكى از آنها خواست كلامى بگويد كه به زمين خورد و بيهوش شد، دوّمى هم فرار كرد.
مردم دور او كه به زمين خورده بود جمع شدند و او را شناسائى كردند و گفتند: از فلان قبيله است، رئيس آن قبيله را خبر كردند آمد، پيرمردى بود پرسيد: وقتى به زمين افتاد كسى متوجّه نشد كه او چه مىكرد؟
من جلو رفتم گفتم: او اشاره به قبر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نمود و
1) امام حسين عليهالسلام صفحه: 207.
مىخواست چيزى بگويد كه ديگر نتوانست و به زمين افتاد.
رئيس قبيله گفت: او مورد غضب حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام واقع شده؛ زيرا بدنش كبود و استخوانهايش خُرد گرديده است، او را ببريد به صحن حضرت سيّدالشّهداء عليهالسلام كه اگر راه نجاتى داشته باشد از آنجا خواهد بود.
دوستانش او را به دوش كشيدند و به صحن حضرت سيّدالشّهداء عليهالسلام بردند.
دو شبانه روز در كنار يكى از غرفهها به حال اغماء افتاده بود، شب سوّم كه من هم نزديك او مىخوابيدم و منتظر بودم كه امشب يا بايد از دنيا برود و يا از اين وضع نجات پيدا كند؛ زيرا شخصى كه مورد غضب واقع شده، بيشتر از سه شبانه روز زنده نمىماند.
ناگاه ديدم به خود تكانى داد و برخاست و نشست، افرادى كه محافظ او بودند، از او پرسيدند: چه مىخواهى؟
گفت: ريسمانى بياوريد و به پاهاى من ببنديد و مرا به طرف حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بكشيد.
اين كار را كردند در بين راه نزديك صحن حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام درخواست كرد كه فلان مبلغ را به فلانى بدهيد و همان مقدار هم تصدّق از طرف من به فقراء انفاق كنيد.
دوستانش اين عمل را تعهّد كردند كه انجام دهند سپس از در صحن دستور داد ريسمان را به گردنش ببندند و با حال تذلّل عجيبى او را وارد حرم كردند.
وقتى مقابل ضريح حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رسيد كلماتى به زبان عربى گفت كه خلاصهاش اين است:
آقا از تو توقّع نبود كه اين گونه آبروى مرا ببرى و مرا بين مردم مفتضح نمائى و
مضمون اين شعر را مىگفت:
من بد كنم و تو بد مكافات كنى پس فرق ميان من و تو چيست بگو
در اين موقع رئيس قبيله رسيد و او را بوسيد و ابراز خوشحالى كرد، مردم از اطرافش پراكنده نمىشدند و نسبت به او كه دوباره مورد لطف حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام واقع شده بود، ابراز علاقه مىنمودند.
من صبر كردم تا كاملاً دورش خلوت شود به او گفتم: من از اوّل جريان تا پايان آن با تو بودهام بعضى از قسمتهاى سرگذشت تو را نفهميده ام، مايلم برايم تعريف كنى.
گفت: آن جوان كه با من وارد صحن شد مدّتى بود از من مبلغى پول طلب داشت، آن شب زياد اصرار مىكرد كه بايد طلب مرا همين الآن بپردازى من ناراحت شدم و به او گفتم: از من طلبى ندارى.
گفت: به جان اباالفضل العبّاس عليهالسلام قسم بخور، من بىحيائى كردم خواستم قسم بخورم كه ديگر نفهميدم چه شد تا امشب كه درد و ناراحتى و فشار فوق العادهاى داشتم، در همان عالم بيهوشى مىديدم كه براى تشريفات عبور شخصى به حرم حضرت سيدالشهداء عليهالسلام مراسمى قائل مىشوند، سوءال كردم: چه خبر است؟
يكى از آنها گفت: حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به زيارت برادرش حضرت سيدالشهداء عليهالسلام مىآيد، من براى عذر خواهى خود را آماده مىكردم كه ديدم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بالاى سر من ايستاده و با نُك پا به من مىزند و مىگويد: برخيز، به در خانهاى آمدهاى كه اگر جنّ و انس به آن متوسّل شوند، محروم بر نمىگردند.
از همان جا حالم خوب شد و اميدوارم ديگر اين گونه جسارت به مقام مقدّس حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نكنم.(1)
به همان معناى ابوالشّاره است.
1) پرواز روح صفحه: 72 الى 75.
على بن ابى طالب عليهماالسلام از همان روز اول تولد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام علاقه خاصّى به ايشان داشت و همان گونه كه معتقديم امام معصوم عليهالسلام مانند ما مردم نيست كه علاقهاش از روى احساسات باشد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام تحت تربيت بهترين مربيان جهان هستى و همچنين مادرى مانند حضرت امالبنين عليهاالسلام بود.
اين محبت و علاقه از رفتار على بن ابى طالب عليهماالسلام با اين كودك مشخص بود، مادرش حضرت امالبنين عليهاالسلام نيز بارها شاهد بود كه چگونه آن حضرت از همان اولين روزهاى تولد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام دستان او را مىبوسيد و مىگريست، سپس از شجاعت او در كربلاء و جانبازيش سخن مىگفت و مىفرمود: همان طور كه خداى تعالى به جاى دو دست برادرم جعفر بن ابى طالب دو بال در بهشت به او عطا كرده است، به فرزندم اباالفضل العبّاس عليهالسلام نيز به پاداش دستانش كه در يارى حسين عليهالسلام از تنش جدا مىشود دو بال عطا خواهد فرمود.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از روزى كه چشم به جهان گشود، اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام و همچنين امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را در كنار خود ديده بود و تحت تربيت اين بزرگواران قرار داشت.
1) العبّاس صفحه: 75.
روزى حضرت على بن ابى طالب عليهالسلام در مسجد براى اصحاب و دوستانشان صحبت مىكردند كه متوجه امام حسين عليهالسلام شده و احساس كردند ايشان مشكلى دارد.
فرمودند: حسين جان مسألهاى پيش آمده؟
امام حسين عليهالسلام فرمود: تشنه هستم، اگر اجازه بدهيد مىروم آبى بنوشم.
على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمودند: قنبر برايت آب خواهد آورد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كه در جوار آن حضرت نشسته بود، متوجه تشنگى امام حسين عليهالسلام شد و فورا از جا برخاست تا براى ايشان آب بياورد، دوان دوان آمد و به مادرش حضرت امالبنين عليهاالسلام فرمود: آقا و سرورم حسين عليهالسلام تشنه است، پدرم به قنبر فرموده برود برايش آب بياورد، اما من مىخواهم از او سبقت بگيرم و براى سرورم آب ببرم.
حضرت امالبنين عليهاالسلام ظرف آبى به ايشان دادند، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام با محبت تمام آب را گرفته و با سرعت به طرف مسجد دويد، در بين راه مقدارى از آبها بر سر و گردن و يقه پيراهن حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ريخت و خيس شد.
همين كه وارد مسجد شد و على بن ابى طالب عليهماالسلام چشمش به ايشان افتاد، شروع به گريه كردن نمود.
مردم گفتند: آقا اينها دو برادر هستند، اباالفضل العبّاس عليهالسلام رفته براى برادرش حسين عليهالسلام آب آورده است، اين كه گريه ندارد.
حضرت به آنها فرمود: گريه من براى امروز نيست، من يك روز ديگر را مىبينم.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از همان دوران كودكى و خردسالى در اثر تربيت صحيح، محبت شديدى به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام داشت و هميشه آن بزرگواران را بر خود مقدم مىداشت، و در اكثر مواقع هر چه را به دست مىآورد به آنها هديه مىكرد، زيرا او هميشه و در همه حال، رفاه و راحتى سيد و سرور خود را بر رفاه و راحتى خويش ترجيح مىداد.
به عنوان مثال روزى مادرش خوشه انگورى به او داد تا بخورد، اما ايشان آن را نخوردند بلكه انگور را گرفت و با شتاب از خانه بيرون رفت.
حضرت امالبنين عليهاالسلام از ايشان پرسيدند: پسرم كجا مىروى؟
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرمودند: مىخواهم اين خوشه انگور را براى مولايم حسين عليهالسلام ببرم.(2)
حضرت سيدالشهداء عليهالسلام هميشه اكثر امور خود را به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىسپردند و چون ايشان خدمتگزارى اولياء اللّه را باعث رشد و پاكى
روح مىدانست تمام اوامر حضرت سيدالشهداء را با جان و دل انجام مىداد.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام حتى از همان دوران كودكى و خردسالى به خاطر رعايت ادب حضور، هيچ گاه در كنار امام حسين عليهالسلام نمىنشست و هر وقت كه پس از كسب اجازه در كنار آن امام عزيز مىنشست، بسيار موءدب و مانند عبدى خاضع، دو زانو در برابر مولايش مىنشست.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در طول مدت 34 سال عمر شريف شان هرگز امام حسين عليهالسلام را برادر خطاب نكردند، بلكه هميشه ايشان را با القاب محترمانه و محبت آميزى مانند يا سيدى، يامولاى، يا سيدى و مولاى، يابن رسول اللّه خطاب مىكردند، فقط در آخرين ساعت عمر شريف شان يعنى در لحظه شهادت صدا زد: يا اخا ادرك اخاك؛(3)يعنى: اى برادر، برادرت را درياب، و اين تعبير نيز خود به خاطر رعايت ادب و محبت بود، شايد مىخواست به امام حسين عليهالسلام بگويد: در نزد خداى تعالى شاهد باش و گواهى بده كه برادرت رسم برادرى را به بهترين وجه ممكن اداء نمود.
حضرت علي بن ابي طالب عليهماالسلام نيز از همان دوران خردسالى توجه خاصى به تربيت حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام داشتند، او را به تلاش و كارهاى مهم و سخت مانند: كشاورزى، تقويت روح و جسم، تيراندازى، شمشير زنى و ساير فضايل اخلاقى امر مىفرمودند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام نيز گاهى در كنار پدر مشغول كشاورزى و باغدارى در نخلستانها بودند و گاهى احاديث و برنامههاى اسلامى را در مسجد به ديگران مىآموخت و به تهيدستان و بينوايان كمك مىكرد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام علاوه بر روح پاك و بزرگ و با كمالى كه سرشار از شجاعت و دلاورىها و ايثار و از خود گذشتگى و تمام خوبىهايى كه داشتند از نظر علمى فقيهى جامع الشرايع و عالمى بزرگ بودند و تمام مردم مسلمان بالاخص علماء و بزرگان در زمان حيات وى از ايشان بهرههاى علمى مىبردند.
ائمه اطهار عليهم السلام در روايتى فرمودهاند: ان العبّاس بن على زق العلم زقا؛(1)يعنى: همانا عبّاس فرزند على عليه السلام علم را چون غذا در كودكى از پدرش وارد جانش نموده است.
امام صادق عليه السلام در شأن ايشان مىفرمايند: كان عمنا العبّاس نافذ البصيرة؛ يعنى: عموى ما، عبّاس بصيرت نافذ(چشم حقيقت بين و عمق نگر) داشت.(2)
مرحوم علامه محمد باقر بيرجندى در اين باره مىنويسد:
ان العبّاس عليه السلام من اكابر الفقهاء و افاضل اهل البيت، بل انه عالم غير متعلم و ليس فى ذلك منافاة لتعلم ابيه اياه؛ يعنى: همانا عبّاس عليه السلام از فقهاى بزرگ و از برجستگان خاندان نبوت بود، بلكه او عالم و دانشمندى معلم نديده بود و اين مطلب منافاتى با تعليمات پدرش على بن ابى طالب عليهما السلام به وى ندارد،(1)توضيح اين كه ايشان به غير از معصومين عليهم السلام تحت تربيت هيچ احد الناس ديگرى نبوده است.
علامه مامقانى نيز مىنويسد: و قد كان من فقهاء اولاد الائمة؛ يعنى: عبّاس عليه السلام از فقهاى فرزندان امامان عليهم السلام بود.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام از همان كودكى و مخصوصا در نوجوانى و جوانى مظهر شجاعت و ادب بود، ايشان در زمانى كه على بن ابى طالب عليه السلام با دشمنان دين در جنگ بودند، در حالى كه حدودا دوازده الى سيزده سال بيشتر نداشت، اما در برخى از آن جنگها شركت داشته و با همان سن و سال كم، حريف قهرمانان و جنگاوران عرب بود.
با اين كه على بن ابى طالب عليه السلام خيلى به او اجازه به ميدان رفتن و جنگيدن نمىدادند، اما در عين حال آن چه در تاريخ نقل شده ايشان در جنگها و غزوات همراه با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام بود و با شجاعان عرب مىجنگيد و آنان را از پاى در مىآورد.(3)
شايد به دليل اين كه ايشان از ذخيرههاى الهى براى روزهاى آينده اسلام بود و بايد جان و توان و شجاعتش را براى واقعه جانسوز كربلاء نگه دارد و علمدار سپاه حضرت
سيدالشهداء عليه السلام باشد، پدرشان زياد به وى اجازه رفتن به ميدان را نمىدادند.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام حاصل پيوند دو اصالت اصيل و شجاعت بود، هم از سوى پدرش كه على بن ابى طالب عليهما السلام مىباشد و هم از طرف مادر، كه در اوائل كتاب، هر دو قبيله را معرفى كرديم.
ايشان در طول سالهايى كه پدر گراميش حضرت على بن ابى طالب عليهما السلام خانه نشينى و غربت را تجربه مىكرد، به طور تمام و كمال از محضر آن امام مظلوم استفاده مىنمود.
زمانى كه عثمان كشته شد و پدرشان على بن ابى طالب عليهما السلام به حسب ظاهر به خلافت و حاكميت رسيدند حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام تقريبا ده سال داشتند.
على بن ابى طالب عليهما السلام از همان دوران نوجوانى به او شمشير زدن و طريقه پرتاب نيزه تعليم مىداد و او را با فنون جنگى آشنا مىفرمود.
روزى يكى از اصحاب از على بن ابى طالب عليهما السلام سؤال كرد: آيا الآن و در اين سن اين تعليمات براى او زود نيست؟
حضرت در جواب او فرمودند: خير، زود نيست، من او را براى كربلاء آماده مىكنم.
در نخستين روزهاى حكومت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام زمانى كه دشمنانش جنگ جمل به راه انداختند، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام تقريبا ده ساله بودند، اين جنگ در وادى خريبه نزديك بصره روى داد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در جنگ صفين تقريبا يازده ساله بوده و در اين جنگ شركت داشتند.
1) ذخيرة الدارين صفحه: 268
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در جنگ نهروان كه خوارج تدارك ديدند در كنار پدر بزرگوارش حضور داشت.
يكى از روزها در جنگ صفين حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام از طرف سپاه على بن ابى طالب عليهما السلام در حالى كه نقاب بر چهره داشت و كسى او را نمىديد و نمىشناخت به ميدان رفت، از حركات او نشانههاى شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود، او به جاى بلندى رفت و با صداى بلند فرياد زد: شجاعترين شما كيست؟ آيا از شما كسى جرأت دارد جلو بيايد، تا تكليف كارش را يكسره كنم؟
لشكريان معاويه وقتى اين صحنه را مشاهده كردند، بسيار وحشت زده شدند به طورى كه هيچ كس جرأت ميدان رفتن نداشت و كسى به ميدان نيامد، همه آنها با ترس و لرز عجيبى كه از ديدن اين شخص نقاب دار بر آنها مستولى شده بود شاهد صحنه بودند.
معاويه يكى از مردان سپاه خود به نام ابن شعثاء كه مردى دلير و شجاع و معروف بود كه قدرتش برابر با هزاران نفر است صدا كرد و گفت: به جنگ اين نوجوان برو.
آن شخص گفت: اى امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مىدانند، چگونه شما فرمان مىدهيد به جنگ اين نوجوان ناشناس بروم؟
معاويه گفت: پس مىگوئى چه كنيم؟
ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم يكى از آنان را مىفرستم تا او را بكشد.
معاويه هم قبول كرد و گفت: باشد.
ابن شعثاء يكى از پسرانش را به ميدان فرستاد، آن پسر به دست اين نوجوان نقاب
دار كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بود كشته شد، پسر ديگرش را به ميدان فرستاد او هم به درك رفت، تا اين كه همه پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه على بن ابى طالب عليهما السلام آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند و به درك فرستاد.
ابن شعثاء پس از كشته شدن هفتمين پسرش در حالى كه وجودش سراسر خشم و كينه بود به ميدان جنگ آمد و خطاب به آن نوجوان نقاب دار گفت: ايها الشاب قتلت جميع اولادى و اللَّه لاثكلن اباك و امك.
يعنى: اى جوان! تو همه پسرانم را كشتى، سوگند به خدا قطعا پدر و مادرت را به عزايت مىنشانم.
ابن شعثاء به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام حمله كرد و ضرباتى ميان آن دو رد و بدل گشت، ناگهان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام چنان ضربهاى بر ابن شعثاء زد كه او را از وسط دو نيم كرد و به خاك مذلت انداخت و او را به پسرانش ملحق ساخت.
همه حاضران متعجب و شگفت زده بودند و نمىدانستند اين نوجوان نقاب دار چه كسى است، چون همه آنها تا آن زمان هيچ كسى را به غير از على بن ابى طالب عليهما السلام اين گونه شجاع و پرقدرت در ميدان جنگ نديده بودند.
پس از كشته شدن ابن شعثاء ديگر هيچ كدام از سربازان معاويه جرأت نكردند در برابر آن نوجوان قرار بگيرند، در اين هنگام على بن ابى طالب عليهما السلام فرياد زد: اى فرزندم؛ برگرد كه مىترسم دشمنان تو را چشم زخم بزنند، وقتى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به نزد على بن ابى طالب عليهما السلام برگشت، آن امام عزيز نقاب از چهره ايشان برداشتند و پيشانى او را بوسيدند، ناگهان همه جمعيت متوجه شدند و ديدند كه او قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام است.(1)
1) الكبريت الاحمر جلد: 3 صفحه: 24
در جنگ صفين معاويه با سپاه هشتاد و پنج هزار نفره وارد سرزمين صفين شده و بر شريعه فرات مسلط گشت و آب را بر لشكريان على بن ابى طالب عليهما السلام بست، و پس از تصرف شريعه، ابوالاعور اسلمى را با چهل هزار نفر، نگهبان بر شريعه نمود تا لشكر مقابل نتوانند از آب استفاده كنند، بالاخره تشنگى بر اصحاب على بن ابى طالب عليهما السلام مستولى شد به طورى كه خطر مرگ آنها را تهديد مىكرد.
چندين گردان از سپاه على بن ابى طالب براى فتح شريعه فرات حركت نموده و حملاتى به لشكر ابوالاعور اسلمى كردند، ولى موفق به گشايش آب نشدند، تا اين كه على بن ابى طالب عليهما السلام به عدهاى از لشكريان دستور داد به فرماندهى امام حسين عليه السلام براى گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب بروند، در اين هنگام امام حسين عليه السلام همراه با جمعى از سواران و جنگجويان شجاع و مخلص، من جمله مالك اشتر نخعى، به سوى قرارگاه ابوالاعور اسلمى حمله كردند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در آن حمله كنار و همراه برادرش امام حسين عليه السلام بود و دوش به دوش آن امام عزيز شمشير مىزد و با حملات قهرمانانه خويش به كمك امام حسين عليه السلام توانستند شريعه فرات را از چنگ دشمن خارج كنند.
در آن حمله، نقش و حضور حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در كنار حضرت سيدالشهداء عليه السلام آن چنان مهم و حياتى بود كه طولى نكشيد شريعه فرات توسط آنها گشوده شد و سپاه معاويه از اطراف شريعه پراكنده شده و پا به فرار گذاشتند و بعضى از آنها نيز به هلاكت رسيدند و اين نخستين فتحى بود كه در جنگ بزرگ صفين نصيب لشكر على بن ابى طالب عليه السلام گرديد.(1)
روزى ديگر در جنگ صفين مردى از لشكر معاويه كه او را كريب مىگفتند به
1) نفايس الاخبار صفحه: 418 و الكبريت الاحمر جلد: 3 صفحه: 24
ميدان آمد، او مرد شجاع و نيرومندى بود كه درباره او نوشتهاند: او وقتى دِرهَم را به دست مىگرفت و با انگشتانش آن را مىسائيد نوشتههاى روى آن كه برآمدگى داشت محو مىشد.
كريب به ميدان آمد و صدا زد: بايستى على بن ابى طالب عليهما السلام به جنگ من بيايد، پس مرتفع بن وضاح زبيدى از لشكر اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام به جنگ او رفت، كريب او را به شهادت رساند، سپس شرحبيل بن بكر به مبارزهاش رفت، كريب او را نيز به شهادت رساند، پس از او حرث بن حلاج شيبانى به ميدان رفت و ايشان نيز شهيد شدند.
على بن ابى طالب عليهما السلام بسيار ناراحت شده و حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را طلبيدند و به او دستور فرمودند تا از اسب پياده گردد و لباسش را از تن بيرون آورد، آن گاه اميرالمؤمنين عليه السلام لباس پسرش عبّاس را پوشيد و بر اسب وى سوار شد و لباس خود را به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام پوشانيد و او را بر اسب خود سوار نمود.
على بن ابى طالب اين تغيير لباس را انجام داد تا كريب او را نشناسد و به وحشت نيافتد و از مبارزه با وى فرار نكند، لذا اميرالمؤمنين عليه السلام با وضعى ناشناخته به طرف كريب رفت، ابتدا او را نصيحت كرد و آخرت را به او گوشزد نمود و از غضب خداى تعالى و عذابش او را برحذر داشت.
كريب گفت: با اين شمشير كه در دست دارم افراد فراوانى مانند تو را كشته ام، اين را گفت و به طرف اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كرد، حضرت سپر را در پيش رو گرفت و ضربه او را دفع نمود، سپس ضربتى بر او زد كه او را دو نيم كرد، آنگاه به طرف لشكرگاه خويش بازگشت.(1)
1) مناقب خوارزمى صفحه: 147
در سال چهلم هجرى وقتى على بن ابى طالب عليهما السلام به شهادت رسيدند، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام چهارده سال داشتند، ايشان با حزن و اندوه فراوان شاهد دفن شبانه و پنهانى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام بودند.
در شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان، وقتى على بن ابى طالب عليهما السلام از همه خواستند تا اتاق را ترك كنند، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام نيز بسيار با ادب همراه با ديگر برادر و خواهرهايشان برخواستند كه از اتاق خارج شوند، ولى ناگهان حضرت على عليه السلام با صداى ضعيف و نحيف فرمودند: پسرم عبّاس؛ تو بمان.
سپس ايشان را كه نوجوانى بودند در آغوش گرفته و به سينه خود چسباندند و به او فرمودند: پسرم عبّاس؛ در روز عاشورا در صحراى كربلاء جان تو و جان حسين؛ پسرم! به زودى در روز قيامت به وسيله تو چشمانم روشن مىگردد.
آن گاه فرمود: اذا كان يوم عاشورا و دخلت المشرعة، اياك ان تشرب الماء و اخوك الحسين عطشان؛(1)
يعنى: پسرم! هنگامى كه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعه آب وارد شدى، مبادا آب بياشامى در حالى كه برادرت حسين تشنه است.
ايشان بعد از شهادت پدر گراميش تحت تربيت مربيانى الهى همچون امام حسن و امام حسين عليهما السلام بود، و در طول مدت زندگىاش هرگز توصيه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام كه در آستانه شهادت در شب 21 رمضان به او داشت را فراموش نمى كرد و مىدانست روزهاى سخت و تلخى در پيش رو دارد و بايد كمر همت و شجاعت ببندد و آماده وقايع عاشورا در كربلاء باشد.
1) معالى السبطين، جلد: 1 صفحه: 454
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام چند سال پس از شهادت على بن ابى طالب در اوائل امامت امام حسن مجتبى عليه السلام زمانى كه تقريبا 18 سال داشتند، با لبابه كه دختر جناب عبداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطلب كه از قبيله بنى هاشم و از بستگان ايشان بود ازدواج كردند.(1)
حضرت امام مجتبى عليه السلام به عنوان بزرگتر و امام زمان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام لبابه كه از خانوادهاى اصل و نسب دار و محب و مورد اعتماد اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بود به عنوان همسر وى انتخاب فرمود و خود ايشان خطبه عقد اين دو بزرگوار را خواندند، لبابه از بانوان بزرگ زمان خويش بود و در فضايى آكنده از نور و قرآن و معنويت و با محبت به خاندان رسالت عليهم السلام ديده به جهان گشوده و تربيت يافته بود.
ايشان پدرخانم حضرت اباالفضل عباس عليه السلام و در تاريخ اسلام به عنوان ابن عبّاس خطاب مىشود واز شاگردان تفسير قرآن و قرائت على بن ابى طالب عليهما السلام بودند.
ابن عبّاس از بزرگترين روايت كنندگان اخبار و مفسرين بنام جهان اسلام و از اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه وآله بشمار مىآيد.
عبداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف، مكنّى به ابى العبّاس، در نزديكى شهر مكه مكرمه و در شعب ابى طالب، زمانى كه مسلمين و بنى هاشم در آن
1) منتخب التواريخ علامه محمد هاشم خراسانى صفحه: 262
جا محصور بودند متولّد شد، پدرش عبّاس نام او را عبداللَّه گذاشت و قنداقهاش را خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله بردند و ايشان با آب دهان خود كام او را متبرك كرد و دو مرتبه او را به دانش و حكمت دعا فرمود،(1)با اين كه ايشان در هنگام رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله سيزده سال داشت ولى احاديث زيادى از طريق او نقل شده است. (2)
مادرش لبابة الكبرى، مكنّى به امالفضل اولين زنى است كه پس از حضرت خديجه كبرى عليها السلام به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله گرويد و مسلمان شد، ايشان جزء بانوان بزرگ و با عظمت صدر اسلام است. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به وى علاقه داشت و همواره به ديدار او مىرفت.(3)ايشان يكى از چند زنى است كه امام باقر عليه السلام آنان را بانوان بهشتى خوانده است. او دختر حارث بن حزن و خواهر ميمونه، همسر پيامبر است.(4)
ابن عبّاس داراى فضائل و كمالات زيادى بوده مخصوصاً از نظر علم و دانش در ميان صحابه و ياران پيامبر بىنظير بود، وى نيز در ادب، شعر و لغت صاحب نظر است وسعت دانش و اطلاعات او به قدرى بود كه به حبر امّت )دانشمند امت( مشهور است.(5)
ابن عبّاس از حافظه بسيار قوى بهره مند بود، به عنوان مثال روزى ابن ابى ربيعه شاعر، قصيده خود را كه هشتاد بيت بود براى او خواند، او با يك بار شنيدن، همه آن را حفظ شد.(6)
ايشان در اثر كوشش و جديت در طلب معارف از محضر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و
اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام موفق به كشف رموز و دقائق قرآن شد، لذا به او بحرالامه يا حبرالامه و ترجمان القرآن و سلطان المفسرين مىگفتند، ايشان اولين كسى بود كه براى قرآن تفسير گفت و دراين باره گوى سبقت را از ديگران ربود و نخبگان تفسير افتخار شاگردى او را داشتند،(1)البته او شاگرد على بن ابى طالب عليهما السلام بود و هيچ گاه تفسير به رأى نمىكرد بلكه همان مطالبى را كه از محضر على بن ابى طالب عليهما السلام آموخته بود نقل قول مىكرد.
ايشان احاديث بسيارى از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله شنيده و در حدود 1660 حديث صحيح تنها در صحيحين )مسلم و بخارى( از او روايت شده است، از جمله روايتى كه پيامبر خدا صلى الله عليه وآله مىفرمايند: اى مردم همواره با دوستى ما اهل بيت همراه باشيد، زيرا كسى كه خدا را به دوستى ما ديدار كند، به واسطه شفاعت ما داخل بهشت خواهد شد، سوگند به خدايى كه جان محمد صلى الله عليه وآله در كف قدرت اوست، عمل هيچ بندهاى سود نبخشد مگر به معرفت و ولايت ما.(2)
ايشان همه علوم خويش را از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و همچنين على بن ابى طالب عليهما السلام آموخته است، خود ايشان در اين باره مىگويد: على عليه السلام مرا آموزش داده ... و علم من از دانش على عليه السلام است و علم همه اصحاب محمد صلى الله عليه وآله در كنار علم على عليه السلام مانند قطرهاى است در كنار درياهاى هفتگانه.(3)
خليفه دوم عمر در حل مشكلات خود به عبداللَّه مراجعه مىكرد و زمانى كه خود
نمىتوانست مشكل را حل كند، به وسيله عبداللَّه از اميرالمومنين على بن ابى طالب عليهما السلام حل مشكل خود را مىخواست، ابن عبّاس مىگويد: روزى همراه عمر در كوچههاى مدينه راه مىرفتم عمر رو به من كرد و گفت: اى فرزند عبّاس! گمان مىكنم مردم، مولاى شما على عليه السلام را كوچك و كم سن دانستند، از اين رو خلافت و امور مملكت اسلامى را به او واگذار نكردند.
من در پاسخ عمر گفتم: خداوند او را كوچك نشمرد، آن زمانى كه او را براى خواندن سوره برائت برگزيد تا آن را براى مردم مكه بخواند.
عمر گفت: تو حق مىگويى، به خدا سوگند از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه به على بن ابى طالب عليهما السلام مىفرمود: اى على! هر كس تو را دوست بدارد، مرا دوست مىدارد و كسى كه مرا دوست بدارد، خدا را دوست دارد، و كسى كه خدا را دوست بدارد، خداوند او را به بهشت راهنمايى مىكند.(1)
هر وقت عمر تصميم مىگرفت، علت خانه نشينى على بن ابى طالب عليهما السلام را توجيه كند ابن عبّاس پاسخ در خور و مناسب را به وى مىداد.
روزى عمر درباره علت كنار گذاردن على عليه السلام از خلافت به ابن عبّاس گفت: قريش على عليه السلام را از آن جهت كنار گذاشتند كه دوست نداشتند نبوت و خلافت در يك خاندان جمع شود.
عبداللَّه در مقابل پاسخ داد: اگر خلاف ميل قريش نمىبايست انجام پذيرد، پس نبوت نيز نبايد واقع مىشد زيرا قريش با آن مخالف بودند. حال آن كه خداوند مىفرمايد: ذلك بانهم كرهوا ما انزل اللَّه فاحبط اعمالهم؛(2)اين بدان جهت است كه
آنان كراهت داشتند آنچه را كه خداوند نازل كرده؛ پس اعمال آنان را حبط و منع كرد.
عمر كه با پاسخ قانع كننده ابن عبّاس روبرو شد، توجيه ديگرى را بهانه كرد.(1)
ابن عبّاس در دوران خلفاء پيوسته على بن ابى طالب عليهما السلام را شايسته مقام خلافت مىدانست و از حق آن بزرگوار دفاع مىكرد، او همواره آرزويش اين بود كه على بن ابىطالب عليهما السلام منصب امامت را به دست گيرد تا حكومت در مسير صحيح خود واقع شود، وى به دفعات، فضائل و مناقب امام على عليه السلام را براى مردم بيان مىكرد.
سعيد بن جبير مىگويد: ابن عبّاس در مكّه در كنار چاه زمزم سخن مىگفت، و ما نزد او بوديم، وقتى سخنانش به پايان رسيد، مردى برخاست و گفت: اى پسر عبّاس، من مردى از شام و از اهل حمص مىباشم، آنها از على بن ابى طالب عليهما السلام بيزارى جسته و او را ناسزا مىگويند.
ابن عبّاس گفت : خدا آنها را )به جهت اين كارشان( در دنيا و آخرت لعنت كند، و عذاب دردناكى براى ايشان آماده سازد، آيا اين كارتان به جهت دورى على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله است، يا اين كه او نخستين مرد روزگار نيست كه به خدا و پيامبرش ايمان آورد، و اوّلين كسى نيست كه نماز گزارد و ركوع كرد، و كارهاى نيك انجام داد؟(2)
زمانى كه عمر، خلافت را پس از خود در يك شوراى شش نفره قرار داد، ابن عبّاس به على بن ابى ابى طالب عليهما السلام عرض كرد: خلافت به ما نخواهد رسيد اين مرد )يعنى عمر( اراده كرده كه عثمان خليفه شود.
على بن ابى طالب عليهما السلام فرمود: من هم اين را مىدانم، ولى من در شورا داخل
خواهم شد، چون اكنون عمر مرا براى احراز مقام خلافت حائز شرايط دانسته است، در حالى كه پيش از اين مىگفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله فرموده است: پيامبرى و امامت در يك خانواده جمع نخواهد شد، پس من در اين شورا داخل خواهم شد تا به مردم ثابت كنم كه عملش خلاف روايتى است كه از رسول خدا نقل كرده است.(1)
ابن عبّاس در زمان خلافت على بن ابى طالب عليهما السلام با آن حضرت به عراق رفت و در جنگ جمل و صفين در كنار آن امام عزيز حضور داشت، و در صفين يكى از سرداران سپاه امام بود و على بن ابى طالب عليهما السلام علاقه خاصى به وى داشت.(2)على بن ابى طالب عليهما السلام در جريان حكميت مىخواستند او را بفرستند تا به نمايندگى از ايشان با عمر و عاص تكليف مسلمانان را روشن سازند آن حضرت فرمودند: اشعرى عمرو عاص را به حكومت منصوب خواهد كرد چون به رأى او اطمينان دارد و تنها كسى كه مىتواند حريف عمرو باشد ابن عبّاس است؛ زيرا هر گرهاى كه عمرو بزند او باز مىكند و هر گرهاى كه عمرو باز كند عبداللَّه مىبندد و هر امرى را او محكم مىكند.
ولى مخالفانى كه بعدها بر آن حضرت خروج كردند به حكميت ابن عبّاس راضى نشدند و گفتند: ميان تو و ابن عبّاس فرقى نمىبينيم كسى بايد حكم باشد كه نسبت به تو و معاويه بىطرف باشد.(3)
عبداللَّه بن عبّاس همواره در كنار اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام بود و يكى از شاگردان آن حضرت در علم تفسير قرآن محسوب مىشد و امام او را فرماندار بصره نموده بود.(4)
حضرت على عليه السلام، عبداللَّه بن عبّاس را هميشه همراه و در كنار خويش جاى مىدادند و در جنگ نهروان او را براى اتمام حجت و موعظه به سوى خوارج فرستادند، تا آنها را از عواقب كارشان آگاه كند و به وى توصيه فرمودند كه با خوارج به قرآن احتجاج نكند، چون آنها از قرآن تأويل و تفسيرهاى مختلفى مىكنند ولى به سنّت پيامبر احتجاج كند و با سنّت او آنها را قانع سازد،(1)كه از اين جريان به دست مىآيد عبداللَّه بن عبّاس علاوه بر تسلط بر تفسير قرآن به سنت نبوى نيز آگاهى كاملى داشته، تا آنجا كه على بن ابى طالب عليهما السلام اين كار را به او مىسپارند.
از كتب رجال و تاريخ و سيره چنين بر مىآيد كه وى از محبين و ارادتمندان اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السلام بوده است، مورّخين نوشتهاند او به قدرى در فراق اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السلام گريست كه چشمان خود را از دست داد، و در آخر عمرش در حالى كه نابينا شده بود مىفرمود:
ان يذهب اللَّه من عينى نور هما
ففى لسانى و قلبى من هما نور؛(2)
يعنى: اگر چه خداوند نور آن دو )امام حسن و امام حسين عليهم السلام ( را از چشمانم برد، اما در قلب و زبانم نور ايشان هست.
يكى از مسائلى كه درباره عبداللَّه بن عبّاس مطرح است، نسبت سرقتى است كه بعضى از مورخان به او دادهاند، كه وى در زمانى كه از جانب على بن ابى طالب عليهما السلام استاندار بصره بود مقدارى از اموال بيت المال را براى خود گرفت و از آن حضرت جدا
گشت و به مكه گريخت و چون على بن ابى طالب عليهما السلام به او نامهاى نوشت و درخواست باز گرداندن اموال را كرد، وى اعتنائى به نامه آن حضرت ننمود.
اين در حالى است كه ناقل اين جريان شخص مجهول الهويه و نامعلومى است و علماى بزرگى همچون علامه حلّى در رجال،(1)و علامه محسن امين در اعيان الشيعه،(2)آن روايت را ضعيف دانسته و ضمن ردّ اين نظر، ابن عبّاس را از شيعيان مخلص و مقرب به اهل بيت و وفادار به ائمه اطهار عليهم السلام دانستهاند.
همچنين بعضى از دانشمندان و بزرگان اهل سنت نيز اين اتهام را نسبت به عبداللَّه بن عبّاس قبول نكرده و بعيد و دور از عقل دانستهاند من جمله: ابن ابى الحديد معتزلى،(3)و طبرى،(4)به اين مسأله اذعان كرده و آورده است كه عبداللَّه بن عبّاس تا آخر عمر از طرف على بن ابى طالب عليهما السلام والى بصره بوده و از بصره خارج نشده است.
مضافاً دلائل متقنى بر دروغ و جعلى بودن اين اتهام وجود دارد:
1- حضرت آيت اللَّه خويى رحمه الله در اين باره چنين فرمودهاند: اين روايت )روايت اختلاس اموال بصره توسط ابن عبّاس( و ما قبل آن، از طريق عامّه نقل شده است و تنها انگيزهاى كه عامل جعل اين اخبار دروغ و تهمت و طعن زدن بر ابن عبّاس شده، دوستى و همراهى او با اميرالمؤمنين مىباشد، تا آنجا كه معاويه پس از نماز )به گفته طبرى( او را همراه على و حسنين عليهم السلام و قيس بن سعد بن عبادة و مالك اشتر لعن مىكند؛(5)علامه شوشترى نيز انگيزه جعل اين خبر (اختلاس ابن عبّاس) را چنين بيان
مىكند: ريشه جعل اين خبر در مورد ابن عبّاس، اين بود كه مىخواستند دامن خليفه دوم را پاك كنند؛ زيرا وى در دوران امارتش منافقان و آزاد شدگانى مانند مغيرة بن شعبة و معاويه را به كار گرفت و نزديكان پيامبر را كنار گذاشت.(1)
2- علامه شوشترى مىفرمايد: ما قاعدهاى عقلى داريم كه اگر عقل با نقل تعارض پيدا كرد، دليل عقلى مقدم بر دليل نقلى است، پس در حالى كه براى ما عقلا مسلم است كه عبداللَّه بن عبّاس ملازم على بن ابى طالب عليهما السلام بوده و در حيات آن حضرت هيچ گاه از ايشان دور نبوده و حضرت او را تأييد مىكرده است، و با اين كه زمانه به گونهاى بوده كه هر كس ميلى به ظواهر دنيا داشته به سمت معاويه جذب مىشد و على بن ابى طالب عليهما السلام را رها مىكرد، اين روايت در مذمت ابن عبّاس باطل است، ضمن اين كه معاويه در طعن به خيانت اصحاب على عليه السلام هيچ اشارهاى به خيانت عبداللَّه بن عبّاس نكرده است.(2)
3- در بعضى اسناد در نقل اين داستان به جاى عبداللَّه بن عبّاس، لفظ عبيداللَّه بن عبّاس آمده و با توجه به اين اختلاف اين موضوع درباره هيچ كدام شان ثابت نخواهد شد.(3)
4- در "رجال كشى" مقدار اختلاس دو ميليون درهم، در "عقدالفريد" شش ميليون درهم و در جاى ديگر ده هزار درهم دانسته شده است و اين اختلافات دليلى بر ساختگى بودن اين تهمت دارد.
5- آن چه از زندگى ابن عبّاس و كثرت علاقه وى نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده، اين داستان را تكذيب مىكند، زيرا ابن عبّاس تا آخر عمر با على بن ابى
طالب عليهما السلام بود و هيچ گاه از فرمان ايشان تخلف نكرد، و پس از ايشان به فرزندان آن حضرت نيز ابراز علاقه شديد مىنمود، حتى در ماجراى سفر حضرت سيدالشهداء عليه السلام به كوفه تا جايى كه توانست براى آن حضرت خير خواهى نمود و نگران ايشان بود كه مبادا گرفتار دشمنان اهل بيت عليهم السلام گردد، از طرف ديگر ايشان يكى از صحابه جليل القدر پيامبر نزد شيعه و سنى بوده كه پيامبر بارها از او تمجيد نموده و اكثر علماى رجال او را حسن الحال و نيكو كردار مىدانند،(1)لذا از چنين شخصيتى به دور است كه دزدى كند.
6- چگونه ممكن است چنين خيانتى از وى سر زده باشد و در هيچ يك از مناظراتى كه ابن عبّاس با معاويه و اطرافيانش داشته، آنها به اين خيانت اشاره نكرده باشند؛ با اين كه آنها همواره در پى عيب جويى درباره وى و امثال وى بودهاند؟
7- چگونه ممكن است در حكومت على بن ابى طالب عليهما السلام كه ايشان هر هفته مال جمع شده در بيت المال كوفه را تقسيم و سپس مكانش را جارو مىكرد و در آن نماز مىگزارد، در بصره شش ميليون درهم جمع شود، با توجه به احتياج زيادى كه مسلمانان در جنگها به آن داشتهاند؟(2)
خلاصه علت اين تهمت اولا: دشمنى ديرينه امويان و مروانيان با عبداللَّه بن عبّاس بوده، زيرا ايشان با مناظرات و احتجاج هائى كه با معاويه و ابن زبير داشت، دائماً حقانيت علويان و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را ثابت مىكرد.
ثانيا: چون امويان خود به غارت بيت المال معروف بودند، از اين رو براى توجيه اين غارتها و تجاوزها به اموال مردم مسلمان، به جعل اين واقعه و اتهام پرداختهاند تا
شخصيت و موقعيت علويان را بكوبند.
ثالثا: بنى اميه دائماً از بنى هاشم مىترسيدند، لذا به آنها تهمت و افترا مىبستند و با آبروى آنها بازى مىكردند.
عبداللَّه بن عبّاس قبل از شهادت حضرت على عليه السلام در بصره بوده و از جانب آن حضرت نيز به استاندارى بصره منصوب شد.(1)
ايشان به امام مجتبى عليه السلام به ديده احترام مىنگريست و در تكريم و احترام آن حضرت مىكوشيد و همواره از ايشان تجليل مىنمود.
عبداللَّه بن عبّاس در هنگام شهادت امام مجتبى عليه السلام در شام بود، زمانى كه خبر شهادت آن حضرت به معاويه رسيد، معاويه و تمام كسانى كه با او بودند سجده كرده و هماهنگ تكبير گفتند.
عبداللَّه بن عبّاس وقتى اين جريان را شنيد به ديدار معاويه رفت، معاويه گفت: اى فرزند عبّاس، ابو محمد عليه السلام مرد.
ابن عبّاس گفت: آرى رحمت خدا بر او باد، به من خبر تكبير و سجدههايت رسيد، اناللَّه و اليه راجعون به خدا قسماى معاويه اگر حسن مرد، اما مرگ تو فراموش نشده و جسم او قبر تو را پر نمىكند، او به بهترين وجه درگذشت، اما تو به بدترين صورت باقى ماندى.
معاويه گفت: تصور مىكنم كه او تنها عدهاى يتيم به جاى گذاشته.
ابن عبّاس گفت: تمام ما كوچك بوديم بعد بزرگ شديم.
1) اعيان الشيعه جلد: 8 صفحه: 57
معاويه گفت: خوشا به حال تو كه رئيس قومت شدى.
عبداللَّه بن عبّاس پاسخ داد: تا زمانى كه ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام هست نه، زيرا او رئيس قوم است.(1)
زمانى كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام قصد رفتن به كوفه كرد، عبداللَّه بن عبّاس نزد امام حسين عليه السلام رفت و با محبت به ايشان عرض كرد: خبر تصميم حركت شما به سوى عراق مردم را منقلب كرده است، بگو چه خواهى كرد؟
امام حسين عليه السلام فرمودند: من به خواست خدا قصد سفر كردهام و در همين يكى دو روز آينده خواهم رفت.
ابن عبّاس گفت: از اين سفر به خدا پناه مىبرم، رحمت خداوندى بر تو، به من بگو آيا به سوى مردمى مىروى كه امير خود را كشته، و شهرهاى خود را در اختيار گرفته، و دشمن را بيرون راندهاند؟ اگر چنين كرده باشند به سوى آنان برو، ولى اگر تو را دعوت كردهاند درحالى كه امير آنها در رأس كار است و بر آنها حكومت مىكند و كارگزاران او سرگرم جمع آورى اموال و اداره شهرها هستند، در اين صورت تو را به جنگ دعوت كردهاند، اطمينان ندارم كه تو را فريب ندهند، و دروغ نگويند، و با تو از در ستيز بيرون نيايند و تنهايت نگذارند، و دشمن را به جنگ تو نياندازند، و بدترين و سختترين دشمن تو نباشند.
امام حسين عليه السلام فرمودند: پسر عمو، و اللَّه مىدانم كه شما خير خواه من هستى و نسبت به من مهربانى، ليكن من تصميم و عزم خود را بر اين قرار دادم كه به كوفه بروم.
ابن عبّاس گفت: حال كه مىخواهى بروى پس با زنان و بچههايت نرو، و اللَّه من مىترسم كشته شوى.
1) بحارالانوار جلد: 28 صفحه: 159
امام حسين عليه السلام فرمودند: من در اين باره از خدا طلب خير مىكنم و در كار خود خواهم انديشيد.(1)
چون تلاش ابن عبّاس براى بازداشتن امام حسين عليه السلام از سفر به عراق بىنتيجه ماند از حضور امام حسين عليه السلام مرخص شد در حالى كه با ناراحتى و اندوه مىگفت: بىحسين شدم، خبر مرگ حسين را از من بشنويد.(2)
ابن عبّاس مىگويد: شبى كه حسين عليه السلام كشته شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را در خواب ديدم كه تُنگى بلورين در دست داشت، و در آن خون جمع مىكرد، عرض كردم: اى رسول خدا اين چيست؟
فرمود: خون حسين و ياران اوست كه نزد خدا خواهم برد.
صبح آن شب، ابن عبّاس خبر شهادت امام حسين عليه السلام را اعلام، و خواب خود را بازگو كرد. پس از آن تاريخ، واقعه شهادت امام حسين عليه السلام را با زمان خواب ابن عبّاس تطبيق كردند، با هم يكى بود.(3)
عبداللَّه بن عبّاس به علت كهولت سن و كم سوء بودن و يحتمل نابينا بودن چشمانش در واقعه جانسوز كربلاء حضور نداشت ايشان قريب به پنج سال از حضرت سيدالشهداء عليه السلام بزرگتر بودند و هيچ روايتى از هيچ امامى دالّ بر سرزنش ايشان به جهت حضور نيافتن در واقعه جانسوز كربلاء نداريم.
ابن اثير مىنويسد: موقعى كه ميان عبداللَّه بن زبير و عبدالملك مروان فتنه و جنگ و اختلاف بروز كرد، عبداللَّه بن عبّاس و محمد بن حنفيه به همراه زنان و فرزندان خود به مكه كوچ كردند، عبداللَّه بن زبير آنها را در فشار گذاشت كه بايد با من بيعت نماييد، ولى آنها نپذيرفتند و گفتند: ما كارى به كار تو نداريم تو به كار خود ادامه بده و ما را هم به حال خود واگذار؛ اما ابن زبير زير بار نرفت و به آنان اصرار داشت كه بيعت كنند و گرنه همه آنان را به آتش خواهد كشيد!
در اين موقع ابن عبّاس و محمد بن حنفيه، ابا طفيل كه يكى از اصحاب اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام بود را به نزد شيعيان كوفه فرستادند و از مردم كوفه استمداد طلبيدند، چهار هزار نفر از اهالى كوفه به كمك ايشان شتافتند و بىخبر و تكبيرگويان وارد مكه شدند، صداى تكبير كوفيان به گوش مردم مكه رسيد و ابن زبير هم باخبر شد كه كوفىها براى مقابله با او به مكه آمدهاند، فوراً داخل مسجد الحرام شد و خود را به پرده كعبه آويخت و به خانه خدا پناهنده شد.
اهالى كوفه، ابن عبّاس و همراهانش را آزاد كردند و سپس از او خواستند تا ابن زبير را به هلاكت برسانند، اما او موافقت نكرد و گفت: مكه شهر امن خداست و احترام و رعايت خانه خدا بر همه لازم است، خداوند اين كار را جز براى پيامبر صلى الله عليه وآله حلال نشمرده است.(1)
كوفيان، ابن عبّاس و همراهانش را با خود به منى بردند و مدتى در آن جا بودند سپس به طايف رفتند، در آن جا عبداللَّه مريض شد، در ايام بيمارى به همراهان خويش گفت: از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه فرمود: أنت تموت فى خير عصابة على وجه الأرض
1) اسد الغابه فى معرفه الصحابه جلد: 3 صفحه: 189
أحبهم الى اللَّه و أكرمهم عليه و أقربهم إلى اللَّه زلفى؛
يعنى: اى ابن عبّاس! تو در ميان بهترين جمعيت روى زمين مىميرى كه نزد خداوند از همه دوست داشتنى ترند و بهترين مقام را نزد او دارند، بنابراين اگر مرگم فرا رسيد، معلوم است كه آن جمعيت شما خواهيد بود.(1)
هشت شب بيشتر نگذشت كه عبداللَّه بن عبّاس در سن 70 سالگى در سال 68 هجرى قمرى(2)در ميان همان جمع از دنيا رفت و محمد بن حنفيه كه همراه او از مكه آمده بود، بر او نماز خواند و هنگامى كه خاك بر قبر او مىريخت مىگفت: مات و اللَّه اليوم حبر هذا الاُمة؛ يعنى: به خدا سوگند امروز دانشمند اين امت از دنيا رفت، و فرمود: اليوم مات ربانى هذه الامة.
يعنى: امروز بزرگ اين امت مرد، و تا سه روز خيمهاى بر مزار ايشان بر پا كرد و در آنجا اقامت نمود.
بعضى مورخان آوردهاند: وقتى ابن عبّاس را بر تابوت گذاشته بودند كه تشييع كنند دو پرنده آمدند و داخل كفن او شدند، مردم كه اين صحنه را ديدند گفتند: اين علم ابن عبّاس بود.(3)
در اين جا جاى دارد بحثى كوتاه در مورد برادر ايشان يعنى عبيداللَّه بن عبّاس، كه متأسفانه در بين عوام به ابن عبّاس خائن مشهور شده، داشته باشيم و ثابت كنيم كه او
نيز از ارادتمندان و محبين پيامبر صلى الله عليه وآله و اهل بيت ايشان بوده و تا آخر عمر هيچ گاه به هيچكدام از خاندان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله مخصوصا امام حسن مجتبى عليه السلام خيانتى نكرده است.
نام و نسب او ابومحمد عبيداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف قرشى هاشمى است، او پسر عمو و همچنين از صحابه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله است.(1)
پدرش عبّاس، يكى از بزرگان مكه و قريش بود كه سقايى حجاج بيت اللَّه الحرام را از پدرش عبدالمطلب به ارث برده،(2)و به خدمت رسانى زائران خانه خدا مشغول بود. مادرش نيز لبابة الكبرى مكنى به امالفضل، دختر حارث بن حزم هلاليه بود،(3)وى اولين زنى بود كه بعد از حضرت خديجه كبرى عليها السلام به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ايمان آورد و به ايشان گرويد، ايشان محبت عجيبى به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله داشته و بسيار به ايشان ابراز محبت و خدمت مىكرد، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز او را دوست داشته و به وى علاقه مند بودند و دائماً به ديدار ايشان مىرفتند و اكثر اوقات كه به منزل ايشان مىرفتند مدت طولانى در منزل ايشان مىماندند، حتى در آن خانه نيز استراحت مىكردند،(4)مورخان ايشان را زنى پرهيزكار دانسته و معرفى كردهاند،(5)عبيداللَّه نيز در دامن چنين پدر و مادرى رشد كرده و تربيت شده است.
عبيداللَّه بن عبّاس از علماء و فقهاء زمان خويش بوده و از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله حديث نقل مىنمود،(6)وى از محبين و ارادتمندان به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و اهل بيت عصمت و
طهارت عليهم السلام بود.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله علاقه زيادى به ايشان و برادرش عبداللَّه داشتند و اكثر مواقع ميان آن دو مسابقه مىگذاشتند و به آنها جايزه عطا مىفرمودند، همچنين پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ايشان را بر سينه و يا پشت خود قرار مىدادند.(1)
ايشان به قدرى مورد اعتماد على بن ابى طالب عليهما السلام بود كه در دوران خلافتشان از طرف آن حضرت حاكم يمن شده بود.(2)
همچنين علاوه بر امارت يمن در سالهاى 36 و 37 و 38 هجرى قمرى به طور پياپى از طرف على بن ابى طالب عليهما السلام به امارت حج منصوب مىشد.
معاويه در سال 38 هجرى قمرى براى مقابله و رقابت با على بن ابى طالب عليهما السلام شخص ديگرى به نام يزيد بن شجره الرهاوى را به امارت حج برگزيد و مردم در آن سال براى انجام مناسك حج دو امير داشتند، گروهى به تبعيت از اميرالمؤالمنين عليه السلام امامت عبيداللَّه را برگزيدند و گروهى به تبعيت از معاويه، به امامت يزيد بن شجره مناسك حج را به جاى آوردند.(3)
در زمان امارت عبيداللَّه بر يمن گروهى به خونخواهى عثمان دست به شورش زدند؛ ولى در يمن كسى نبود كه از آنها حمايت كند و يا براى ايشان تشكيلات نظامى ايجاد كند، اين گروه با على بن ابى طالب عليهما السلام بيعت نموده، ولى در باطن با او مخالفت مى كردند.
در پى بروز مخالفتهاى گسترده و ايجاد اجتماعات و استنكاف از پرداخت صدقات و بيت المال از جانب اين گروه، عبيداللَّه با ايشان به گفتگو پرداخت و چون بر
مواضع خود در انتقام از قاتلين عثمان پافشارى كردند، همه آنها را به زندان انداخت، طرفداران اين گروه با شنيدن خبر محبوس شدن آنها شورش كردند و طى نامهاى از معاويه درخواست كمك كردند.
معاويه نيز در سال 40 هجرى لشكرى به فرماندهى بُسر بن ارطاه عامرى كه مردى خون ريز و بىرحم بود، به يارى ايشان فرستاد و به بسر دستور داد تا از راه حجاز و مدينه و مكه به يمن برود و در مسير حركتش مردمى را كه از على بن ابى طالب عليهما السلام حمايت مىكنند به طرف معاويه دعوت كند اگر نپذيرفتند و اطاعت نكردند آنها را از دم تيغ بگذراند.(1)
عبيداللَّه با شنيدن خبر حمله بسر، پدر زن خويش عبداللَّه بن عبدالمدان حارثى را به عنوان جانشين خود در آن سرزمين منصوب كرد و از يمن خارج شد و نزد على بن ابى طالب عليهما السلام رفت.
بسر بن ارطاة، عبداللَّه بن عبدالمدان حارثى جانشين عبيداللَّه در يمن و فرزندش مالك را به قتل رساند.(2)
بعضى اتهام فرار به عبيداللَّه در اين جريان بستهاند و حال آن كه از ظاهر اين حرف كاملاً مشهود است كه تهمتى بيش نيست چرا كه ما در آن زمان نبودهايم اما آن چه در تاريخ به دست مىآيد رفتن عبيداللَّه فرار نبوده چرا كه اگر مىخواست فرار كند اولا: بسر بن ارطاة فرد سفّاك و خونريزى بود و همه او را مىشناختند پس معنا ندارد عبيداللَّه فرار كند ولى زن و بچه خويش را با خود نبرد، در صورتى كه اگر شخصى مخصوصا كه در رأس امورى بوده باشد بخواهد فرار كند از واضحات است كه دشمن
اگر دستش به زن و بچه او برسد آنها را حتى اگر نكشد اذيت و آزار خواهد كرد تا فرد فرارى به خاطر اذيت نشدن نزديكان خويش بازگردد.
ثانيا: اگر ايشان قصدش فرار بود به نزد على بن ابى طالب عليهما السلام نمىرفت.
ثالثا: اگر فرار كرده بود على بن ابى طالب عليهما السلام اجازه نمىداد كه ايشان مجددا به منصب قبلى خويش بازگردد و خلاصه اگر ايشان فردى فرارى بود از زبان مبارك يكى از معصومين مطلبى دال بر فرار وى صادر مىشد.
رابعا: شخصى كه قصدش فرار باشد جانشين براى خود نمىگذارد.
عبيداللَّه بن عبّاس قبل از اين كه بسر بن ارطاه به مدينه برسد به نزد على بن ابى طالب رفت و اين رفتنش يا به خاطر اطاعت امر امام بوده و يا اين كه براى مشورت امر مهم جنگ آينده كه با بسر قرار بود اتفاق بيافتد به نزد امام جهت كسب تكليف رفته بود.
عبيداللَّه بن عبّاس دو فرزند خود عبدالرحمن و قثم را در يمن نزد مادرشان گذاشته بود، بسر در حمله به يمن دو فرزند عبيداللَّه را نيز به قتل رساند.(1)
طبرى در تاريخ خود چنين آورده: دو پسر عبيداللَّه پيش يكى از مردم باديه نشين كنانه بودند، هنگامى كه بسر مىخواست ايشان را بكشد، مرد كنانى گفت: به چه جرمى كودكانى را كه گناهى ندارند، مىكشى؟ اگر مىخواهى ايشان را بكشى مرا نيز بكش.
بسر گفت: چنين مىكنم و از مرد كنانى آغاز كرده و او را كشت و پس از وى دو كودك عبيداللَّه را نيز كشت.
زنان بنى كنانه با مشاهده اين اتفاق به بسر اعتراض كرده و گفتند: اى بسر، مردان را مى كشى، تو را با كودكان چه كار است؟
به خدا قسم در دوران جاهليت هم چنين كارى نمىكردند! به خدا قسم سلطنتى
1) مروج الذهب جلد: 3 صفحه: 163
كه جز با كشتن كودكان و برداشتن رحم محكم نگردد سلطنت بدى است. وقتى خبر مرگ اين دو كودك به مادرشان رسيد در سوگ ايشان مرثيه سرايى مىكرد.(1)
در زمان حمله سپاه شام، لشكرى از جانب على بن ابى طالب عليهما السلام به فرماندهى حارثه بن قدامه سعدى براى مقابله با بسر اعزام شد و بسر بن ارطاه با شنيدن خبر حمله ايشان فرار كرد، با گريختن او، عبيداللَّه به يمن بازگشت و تا زمان شهادت على بن ابى طالب عليهما السلام والى يمن بود.(2)
وى يكى از افرادى بود كه علاوه بر اين كه والى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام در يمن بود هنگام تدفين امام على عليه السلام بر مزار ايشان حضور داشت.(3)
عبيداللَّه در زمان امام حسن عليه السلام آن قدر مورد اعتماد ايشان بود كه به اعتقاد بعضى مورخين از طرف آن حضرت به عنوان فرمانده سپاهشان منصوب گشت و تا آخر عمر هيچ خيانتى به امام حسن عليه السلام و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله نكرد ايشان پس از به شهادت رسيدن على بن ابى طالب عليهما السلام به امام مجتبى عليه السلام اقتداء كرده و با محبت تمام مردم را به طرف امامت ايشان سوق مىداد.
عبيداللَّه بن عبّاس بعد از شهادت حضرت على عليه السلام قبل از خطبه امام مجتبى در بين مردم مسلمان خطبهاى خوانده كه نشانگر ميزان ارادت و محبت وى به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است و مضمون آن به شرح زير مىباشد:
اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام به شهادت رسيد ولى يادگار و جانشينى از خود به جاى گذاشته؛ اگر دوست داريد از راه او پيروى كنيد، فرزندش در ميان شماست از او پيروى كنيد، و اگر طالب چنين حقيقتى نيستيد )به دنبال فرد ديگرى مىگرديد( من كسى را سراغ ندارم. در اين جا صداى گريههاى مردم در فراق على بن ابى طالب عليهما السلام بلند شد و نسبت به فرزندش اعلام وفادارى كردند.(1)
ايشان مجددا پس از اتمام خطبه امام مجتبى عليه السلام خطاب به مردم چنين گفت:
اى مردم اين پسر پيغمبر و جانشين رسول اكرم صلى الله عليه وآله و خليفه اميرالمؤمنين است با او بيعت كنيد.
در اثر تبليغات ايشان مردم تحريك شده و گفتند: به به او چقدر محبوب و شايسته خلافت است و براى بيعت با امام حسن عليه السلام بر يكديگر پيشى مىگرفتند و همه با آن حضرت بيعت كردند.(2)
ايشان هيچگاه به شام نرفته و به معاويه نپيوست، وى در دوران كناره گيرى امام حسن مجتبى عليه السلام از حكومت نيز به تبعيت از امام زمانش امام حسن مجتبى عليه السلام به مدينه برگشت و به تبع آن حضرت از حكومت كناره گيرى كرده و به امر تجارت مشغول گرديد.(3)
ايشان بعد از امام حسن مجتبى عليه السلام محب و پيرو حضرت سيدالشهداء عليه السلام بودند، و چون به امر تجارت مشغول بوده، دارائى فراوانى داشت، لذا از جهت مالى به امام حسين عليه السلام در جهت پيشبرد اهداف شان كمك مىكرد.
عبيداللَّه بن عبّاس به تمام معنا محب امام زمانش حضرت سيدالشهداء عليه السلام بود،
زمانى كه در دوران حكومت معاويه، به خاطر ظلم بنى اميه به امام حسين عليه السلام آن حضرت از جهت مالى در مضيقه قرار گرفت و اين جريان به گوش عبيداللَّه بن عبّاس رسيد اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: واى بر تواى معاويه از جرائمى كه مرتكب مى شوى، كه تو خود در جاى نرم و رفاه كامل زندگى كنى اما فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله حسين بن على عليهما السلام در تنگنا و مضيقه باشد.
سپس به خدمتكار خود دستور داد و گفت: نصف تمام دارائى مرا از طلا و نقره و اسب و استر و لباس و غيره را از اموالم جدا كن و خدمت آن حضرت ببر و بگو كه من اموالم را با شما نصف كرده ام.
بعد مجددا به خدمتكار خود گفت: اگر اين نصف رفع احتياجاتش را نكرد، برگرد و نصف ديگر را هم به ايشان تحويل بده.
خدمتكارش به وى گفت: با اين بخشش، خرجهايى كه بعدا پيش مىآيد را از كجا تأمين خواهى كرد؟
عبيداللَّه گفت: اگر كار به آن جا رسيد شما را راهنمائى مىكنم.(1)
با اين همه محبت و ارادت ايشان به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ولى متأسفانه بعضى با استناد به يك حديث كه وقتى از جهت رجالى آن را مورد بررسى قرار دهيم آن روايت را فاقد السند مىيابيم، ايشان را نستجير باللَّه خائن به امام حسن عليه السلام مىدانند.
آن روايت در منابع اهل سنت آمده آن هم بدون ارائه سند، و همان گونه كه بر اهل
1) العقدالفريد جلد: 1 صفحه: 248
علم پوشيده نيست، مطلبى كه سندش ضعيف باشد مورد طرد علماء و فقهاء واقع مىشود، چه رسد به اين كه اصلاً سندى برايش ارائه داده نشود.
در الغارات چنين آمده: ثم إن معاوية لما أقبل على الحسن بن على عليهما السلام و صالحه عبيداللَّه بن العبّاس بمسكن و دخل فى طاعة معاوية فأكرمه معاوية و أدناه و أوفى له بصلحه و ما ضمن له من المال.(1)
يعنى: معاويه وقتى روى به حسن بن على عليهما السلام آورد و با عبيداللَّه بن عبّاس در مسكن صلح نمود و وى اطاعت معاويه را قبول كرد، پس معاويه او را اكرام نموده و وى را از نزديكان خويش قرار داد و صلح نامه را در مورد او اجرا كرده و آن چه را از مال به او وعده داده بود به او داد.
ابن ابى الحديد دراين باره چنين مىنويسد:
فلما كان الليل أرسل معاوية إلى عبيداللَّه بن عبّاس أن الحسن قد راسلنى فى الصلح، و هو مسلم الامر إلى، فإن دخلت فى طاعتى الان كنت متبوعا، و إلا دخلت وأنت تابع، و لك إن أجبتنى الان أن أعطيك ألف ألف درهم، أعجل لك فى هذا الوقت نصفها، و إذا دخلت الكوفة النصف الآخر، فانسل عبيداللَّه إليه ليلا، فدخل عسكر معاوية، فوفى له بما وعده، و أصبح الناس ينتظرون عبيداللَّه أن يخرج فيصلى بهم، فلم يخرج حتى أصبحوا، فطلبوه فلم يجدوه.(2)
يعنى: وقتى كه شب شد معاويه به نزد عبيداللَّه بن عبّاس فرستاده و به او گفت: حسن بن على در مورد صلح با من نامه نگارى مىكند؛ و او كار را به دست من سپرده است؛ اگر تو الان در اطاعت من وارد شوى از حسن بن على جلو خواهى افتاد (و به من
نزديكتر خواهى بود) اگر در لشكر من داخل نشوى باز هم تابع من مىشوى؛ و اگر الان سخن من را قبول كنى يك ميليون درهم به تو خواهم داد كه اكنون براى تو نصف آن را پيش مىفرستم؛ و وقتى به كوفه وارد شدم نيم ديگر را به تو مىدهم؛ نيمه شب عبيداللَّه از لشكر جدا شده و به لشكرگاه معاويه وارد شد؛ معاويه نيز آن چه را به او وعده داده بود پرداخت كرد؛ صبح گاه مردم منتظر بيرون آمدن عبيداللَّه براى نماز بودند اما وى بيرون نيامد تا آفتاب طلوع كرد؛ پس به دنبال وى گشته اما او را نيافتند!!!
علاوه بر اين كه اين روايت فاقد السند است، از نظر مضامين نيز ضعيف بوده و در متن آن تناقضات وجود دارد، مثلاً فرمانده لشكر را بعضى عبيداللَّه بن عبّاس، بعضى ديگر عبداللَّه بن عبّاس و بعضى ديگر قيس بن سعد بن عباده معرفى كردهاند.
ما در اين جا اضافه بر اين دليل، دلائل ديگرى ارائه مىدهيم تا ضعف مضامين و ساختگى بودن اين جريان را ثابت كنيم و معلوم شود هدف از جعل و طرح اين احاديث، نسبت اتهام ضعف و سستى به محبين و ياوران و فرماندهان صادق و ارادتمند به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است.
عدهاى از كسانى كه قائل به خيانت عبيداللَّه بن عبّاس شدهاند در نقل اين خيانت آوردهاند: قيس بن سعد بعد از اتمام نماز صبح از جاى برخاست و براى لشكريان چنين خطبه خواند و گفت: اين پيش آمد در چشم شما هولناك و مهم جلوه نكند، فرار اين مرد ترسو و كوته فكر را عظيم نشماريد.
در عبيداللَّه و پدر و برادرش هرگز هيچ خير و صلاحى نبود.
پدرش كه عموى رسول خدا بود، پيامبر نيز از او فديه گرفت و در ميان مسلمانان تقسيم فرمود.
برادر او عبداللَّه بن عبّاس كه از طرف اميرالمؤمنين والى بصره بود به بيتالمال
مسلمانان دست خيانت دراز كرد و از خزانه حكومت دزدى نمود و براى خود كنيزان زيبا خريد و گمان برد كه يك چنين كارى بر او حلال خواهد بود.
و همين عبيداللَّه فرارى را اميرالمؤمنين به حكومت يمن گماشت، در آنجا هم از حمله بسر بن ارطاة گريخته و فرزندش را به جا گذاشت تا آن طفل بىگناه به قتل رسيد و اكنون هم مىبينيد كه چه كرده است؟(1)
ما ابتدا اين جريان را از جهات مختلف مورد بررسى قرار داده و در آخر نتيجه گيرى خواهيم نمود.
اول، شخصيت قيس بن سعد بن عباده را مورد بررسى قرار خواهيم داد تا معلوم شود وى چگونه شخصيتى بوده است:
مورخان و رجاليون، ايشان را از بزرگان اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وآله و فردى زيرك و سخى معرفى كرده و گفتهاند: او فردى شجاع و با تدبير بوده و مخصوصا در فنون جنگى مهارت خاصّى داشت. همچنين رئيس و بزرگ قوم خود و در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رئيس شهربانى آن حضرت بود.(2)
قيس بن سعد يكى از پنج نفرى بود كه در ميان عرب به صاحب نظران و چارهانديشان معروف بودند و اين به خاطر سياست و زيركى زياد او بود،(3)ايشان خود معترف بود و به عمرو بن دينار گفته است: اگر پايبند به دين اسلام نبودم چنان مكرى مى كردم كه عرب طاقت آن را نداشت.(4)
ايشان با اين كه بزرگ و رئيس قبيله خود بود، اما خود را خدمتگزار پيامبر
اكرم صلى الله عليه وآله مىدانست و بسيار خاضعانه به ايشان خدمت مىكرد، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله همواره توجه و علاقه خاصّى به ايشان داشتند.(1)
همچنين مورخان، ايشان را زاهد و اهل تقوا و محبّ و طرفدار على بن ابى طالب عليهما السلام و فردى مرفّه و سخى دانستهاند.(2)
قيس همواره در كنار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بود و در روز فتح مكه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله او را علمدار سپاه خويش قرار داد.(3)
قيس يكى از پيروان حقيقى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام بود و در زمان خلفاء از حكومت و مسائل سياسى كنار كشيده و دخالت نمىكرد، اما در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام والى مصر شد.(4)
ايشان همواره از ناحيه امام على عليه السلام مأموريتهايى دريافت مىكرد من جمله: با عمار ياسر و امام مجتبى عليه السلام از طرف على بن ابى طالب عليهما السلام به كوفه اعزام شدند تا مردم آن سرزمين را به طرف على بن ابى طالب عليهما السلام دعوت كنند.(5)
معاويه وقتى نتوانست در ميدان سياست و درايت حريف قيس شود و او را در اداره امور مصر فلج كند با طرح مكر و دسيسه نامهاى از طرف قيس جعل كرد كه مضمون نامه بيعت با معاويه بود،(6)لذا همين مسأله باعث بدگمانى عدهاى به او شد، وقتى اطرافيان امام از ايشان خواستند تا قيس را چون مشكوك الحال است از مقامش بركنار كند آن حضرت در جواب فرمودند: به خدا سوگند من اين نامه را تاييد نمىكنم
و اين نامه نوشته قيس نيست.(1)
بالاخره سياست امام به خاطر جوّ حاكم و صلاح ديد خويش، ايجاب كرد(2)
بندگان خدا هستيد
طى نامهاى ايشان را از امارت مصر بركنار كند و بعد از برگشت قيس از مصر به كوفه وى را استاندار آذربايجان نمودند.(3)ايشان همواره در جنگها كنار على بن ابى طالب عليهما السلام بوده و از خود رشادتهاى زيادى نشان مىداد.(4)
بعد از شهادت على بن ابى طالب اولين كسى كه با امام حسن عليه السلام بيعت كرد قيس بود.(5)
خلاصه كلام، حاصل اعترافات مورخين و رجاليون، قيس بن سعد فرد با تقوا، شجاع و زيرك و از شاگردان و صحابى چهار معصوم يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله على بن ابى طالب، امام مجتبى و امام حسين عليهم السلام بوده و از محضر آن بزرگواران كسب فيض نموده و همواره مورد محبت و علاقه معصومين زمان خويش بوده است.
دوم، شخصيت عبّاس بن عبدالمطلب را مورد بررسى قرار داده تا ماهيت ايشان نيز مشخص شود:
ايشان عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و دو يا سه سال از آن حضرت بزرگتر بود.(6)عبّاس بن عبدالمطلب هم در دوران جاهليت و هم بعد از آن يكى از رجال برجسته قريش بود
1) الغارات جلد: 1 صفحه: 217
2) ائمه اطهار عليهم السلام همواره سياستمدارترين انسانها بوده و هستند، در زيارت جامعه كبيره خطاب به آن بزگواران عرض مىكنيم وَ سَاسَةَ الْعِبَاد يعنى شما سياستمدارتري
3) تاريخ يعقوبى جلد: 2 صفحه: 202
4) اسد الغابه جلد: 4 صفحه: 126
5) تاريخ الطبرى جلد: 5 صفحه: 158
6) اسد الغابه جلد: 3 صفحه: 60
و مناصب بزرگ و مهمى من جمله سقايت و عمارت مسجدالحرام داشته است.(1)
بعد از رحلت عبدالمطلب سرپرستى چاه زمزم و منصب سقايت حجاج نيز به دست ايشان افتاد و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ايشان را بر اين منصب باقى گذاشت.(2)
ايشان همواره مورد علاقه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بودند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در مورد وى فرمودند: هذا عبّاس بن عبدالمطلب اجود قريش كفا و اوصلها رحما؛ يعنى: او عبّاس فرزند عبدالمطلب است كه از همه قريش سخىتر و نسبت به خويشان مهربانتر است.(3)
جابر بن عبداللَّه انصارى مىگويد: روزى عبّاس بن عبدالمطلب كه مرد بلند بالائى بود نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آمد، همين كه آن حضرت او را ديد فرمودند: انك يا عم لجميل؛ يعنى: به درستى كهاى عمو شما خيلى زيبائى.
عبّاس بن عبدالمطلب عرض كرد: ما الجمال بالرجل يا رسول اللَّه؛ يعنى: اى رسول خدا زيبائى مرد در چيست؟
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: بصواب القول بالحق؛ يعنى: به راستگويى و حق گفتن.
عبّاس بن عبدالمطلب عرض كرد: فما الكمال؟ يعنى: پس كمال در چيست؟
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: تقوى اللَّه و حسن الخلق؛ يعنى: در پرهيزگارى و خوش اخلاق بودن.(4)
ايشان معمولا در جنگها و وقايع مهم در كنار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بودند، زمانى كه قحطى و خشك سالى به حضرت ابوطالب عليه السلام فشار وارد كرد، ايشان همراه با پيامبر
اكرم صلى الله عليه وآله به منزل حضرت ابوطالب عليه السلام رفته و هر كدام تكفّل فرزندى از ايشان را به عهده گرفتند.(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در جريان اسلام آوردن اهل مدينه زمانى كه نمايندگان آنها به مكه آمدند و آن حضرت را به مدينه دعوت كردند براى رفتن به مدينه با عموى خود عبّاس بن عبدالمطلب مشورت كرده و نظر ايشان را پسنديده و جامه عمل پوشاندند و در سال سيزده بعثت زمانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تصميم گرفتند به مدينه مهاجرت كنند عبّاس بن عبدالمطلب همراه آن حضرت در جمع مردم مدينه حضور پيدا كرد و سفارشاتى در جهت تأمين امنيت و حفاظت از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به آنها كرد.(2)
در جنگ احد كه مشركين مجهّز شده بودند تا به جنگ با پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بروند، عبّاس بن عبدالمطلب كه در مكه زندگى مىكرد جريان را به طور مخفيانه و توسط نامه به سمع پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رسانيد.(3)
در جريان فتح مكه همواره در كنار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله حضور داشت و ابوسفيان را به محضر آن حضرت آورده و مجبورش كرد تا شهادتين را بر زبان جارى كند.(4)
در جنگ حنين وقتى كه همه اصحاب از اطراف رسول خدا دور شده و پا به فرار گذاشتند، عبّاس بن عبدالمطلب و فرزندش يكى از آن چند نفرى بودند كه در كنار على بن ابى طالب عليه السلام پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را تنها نگذاشتند.(5)
ايشان همواره كاتب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بوده و نامههايى را كه آن حضرت
مىخواستند بنويسند معمولا توسط ايشان نوشته مىشد.(1)
عبّاس بن عبدالمطلب از همان اوايل بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مشرف به دين اسلام گشت اما اسلام خود را اظهار نمىكرد، ايشان در جنگ بدر به اجبار مشركين با آنها همراه شد ولى اقدامى بر عليه لشكر اسلام انجام نداد، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن جنگ به مسلمانها فرمودند: تعدادى از بنى هاشم به خاطر اجبار مشركين »و تقيه« در لشكر مقابل حضور پيدا كردهاند، اگر با آنها برخورد كرديد آنها را نكشيد و نام عبّاس بن عبدالمطلب را برده و فرمودند: ايشان به اجبار مشركين در آن لشكر حضور دارد هر كه او را ديد به وى صدمهاى نزند.(2)
ابورافع غلام عبّاس بن عبدالمطلب مىگويد: من در آن زمان غلام عبّاس بن عبدالمطلب بودم، ايشان به طور پنهانى مسلمان شده بود و كسانى را كه در خانهاش بودند نيز به اسلام دعوت مىكرد، از اين رو من و همسرش امالفضل هم مسلمان شده بوديم اما مانند خود عبّاس بن عبدالمطلب اسلام خود را از قريش پنهان مىكرديم.(3)عبّاس بن عبدالمطلب در زمان هجرت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قصد داشت كه همراه ايشان عازم مدينه شود اما پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بنا به مصلحتهايى كه در نظر داشتند به ايشان امر فرمودند تا در مكه بماند لذا ايشان به خاطر اطاعت امر پيامبر هجرت نكرده و در مكه ماندند.(4)
در هنگام وفات پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ايشان همواره در كنار آن حضرت بودند على بن ابى طالب عليهما السلام مىفرمايد: وقتى در كنار بستر آن حضرت نشسته بودم و سر نازنينش
در دامن من بود عبّاس بن عبدالمطلب عموى پيامبر مردم را از اطراف ايشان دور مىكرد تا مبادا باعث ناراحتى آن حضرت گردند،(1)همچنين در زمانى كه پيامبر اكرم به اصحاب صلى الله عليه وآله و اطرافيان خويش فرمودند براى من كاغذ و دواتى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد و متأسفانه يكى از اصحاب مانع شد و نگذاشت براى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قلم و دوات بياورند و جسارت و توهين به آن حضرت كرده و گفت: پيامبر مريض است و هذيان مىگويد ما را قرآن بس است و با وجود قرآن نياز و احتياجى به نوشته او نداريم و بيان اين بىادبى و توهين باعث به وجود آمدن نزاع و درگيرى در بين اصحاب شد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله همه آن افراد را به غير از على بن ابى طالب عليهما السلام و عبّاس بن عبدالمطلب و فرزندش فضل بن عبّاس از حجره خويش بيرون كرد و به آنها فرمود: از نزد من بيرون برويد كه سزاوار نيست در كنار من چنين برخوردهايى بكنيد.(2)
بعد از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله عبّاس بن عبدالمطلب جزء همان عدهاى بود كه از بيعت كردن با ابوبكر امتناع ورزيده و در منزل على بن ابى طالب عليهما السلام اجتماع كرده و به آن امام مظلوم گرويدند.
وقتى خبر به ابوبكر و عمر رسيد كه برخى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله شبانه براى دفاع از حق اميرالمومنين عليه السلام مذاكره مىكنند، سراغ ابوعبيده بن جرّاح و مغيرة بن شعبة فرستادند و از آنان نظر خواستند.
مغيره گفت: نظر من اين است كه با عبّاس بن عبد المطلب ملاقات كنيد و او را به طمع بيندازيد كه در امر خلافت او را نصيبى باشد و براى وى و نسل بعد از خودش باقى بماند. و بدين وسيله فكر خود را در باره على بن ابى طالب عليهما السلام راحت كنيد، چرا
كه اگر عبّاس بن عبد المطلب با شما باشد دليلى براى مردم خواهد بود و كار على بن ابى طالب عليهما السلام به تنهائى بر شما آسان مىشود.
ابوبكر و عمر و ابو عبيدة بن جرّاح و مغيرة بن شعبة دو شب بعد از وفات پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نزد عبّاس بن عبد المطلب آمدند.
ابوبكر سخن آغاز كرد و خداوند عز و جل را حمد و ثنا كرد، و سپس چنين گفت:
خداوند محمّد را براى شما به عنوان پيامبر و براى مؤمنين به عنوان صاحب اختيار مبعوث نمود و بر آنان منّت نهاد كه او را در ميان ايشان قرار داد. تا آن كه براى او پيشگاه خود را اختيار كرد و امر مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خويش را با اتّفاق نه با اختلاف براى خود انتخاب كنند. مردم هم مرا به عنوان حاكم بر خود و مسئول امورشان انتخاب كردند. من هم آن را بر عهده گرفتم، و به كمك خداوند از سستى و حيرت و وحشت، ترسى ندارم و توفيق من جز از خداوند نيست.
ولى من طعن زنندهاى دارم كه خبرش به من مىرسد و بر خلاف عموم مردم سخن مىگويد. او شما را پناهگاه خود قرار داده، و شما هم قلعه محكم و شأن و مقام تازه او شده ايد. شما بايد همراه مردم در آن چه بر آن اجتماع كردهاند داخل شويد و يا آنها را از آن چه بدان تمايل نشان دادهاند منصرف كنيد.
ما نزد تو آمدهايم و مىخواهيم برايت در امر خلافت نصيبى قرار دهيم كه براى تو و نسل بعد از خودت باشد، چرا كه عموى پيامبر صلى الله عليه وآله هستى! اگر چه مردم مقام تو و رفيقت را ديدند و با اين حال امر خلافت را از شما دو نفر منصرف كردند.
عمر گفت: اى و اللَّه، شما اى بنى هاشم آرام باشيد كه پيامبر از ما و از شما است، و ما از اين جهت كه به شما احتياج داشته باشيم نزدتان نيامده ايم، بلكه كراهت داشتيم در آن چه مسلمانان بر آن اجتماع كردهاند مخالفتى باشد و در نتيجه كار بين شما و آنان بالا
بگيرد، پس به صلاح خود و عموم مردم فكر كنيد. سپس عمر ساكت شد.
در اين هنگام عبّاس بن عبدالمطلب سخن را آغاز كرد و فرمود: خداوند تبارك و تعالى محمد صلى الله عليه وآله را به پيامبرى مبعوث كرد و براى مؤمنين صاحب اختيار قرار داد. اگر امر خلافت را به عنوان پيامبر صلى الله عليه وآله طلب نمودهاى كه حقّ ما را گرفته اى، و اگر به عنوان مؤمنين طلب نمودهاى پس ما هم از مؤمنين هستيم و درباره خلافت تو نظرى نداديم و مورد مشورت و نظرخواهى قرار نگرفتيم، و ما خلافت را برايت دوست نمىداريم، چرا كه ما هم از مؤمنين بوديم و نسبت به تو كراهت داشتيم.
و امّا اين كه گفتى مىخواهى در امر خلافت براى من نصيبى قرار دهى اگر اين امر فقط براى توست، آن را براى خود نگه دار كه ما به تو احتياجى نداريم، و اگر حق مؤمنين است تو اجازه ندارى به تنهايى در حق آنان حكم نمائى، و اگر حق ما است ما تنها به قسمتى از آن راضى نمىشويم. و امّا سخن تو اى عمر كه گفتى پيامبر از ما و از شما است، پيامبر صلى الله عليه وآله درختى است كه ما شاخههاى آن و شما همسايگان آن هستيد، پس ما از شما به او سزاوارتريم.
و امّا اين كه گفتى كه مىترسيم كار بين شما و ما بالا بگيرد، اين كارى كه شما انجام داديد آغاز همان اختلاف است، و خدا است كه از او كمك خواسته مىشود، آنها وقتى متوجه شدند كه عبّاس بن عبدالمطلب طرفدار حق است و با وعده و وعيد پا روى حق نمىگذارد مأيوسانه از نزد ايشان بيرون رفتند.(1)
در زمان بيمارى حضرت فاطمه زهراء عليها السلام ايشان به عيادت آن بانوى بزرگ اسلام آمد اما به وى گفتند: چون حال آن بانو بسيار بد است كسى نمىتواند نزد ايشان برود. عبّاس بن عبدالمطلب به منزل خود برگشت و شخصى را نزد على بن ابى طالب عليهما السلام
1) كتاب سليم بن قيس الهلالى جلد: 2 صفحه: 574
فرستاد و پيغام داد: عموى تو سلام مىرساند و مىگويد: به خدا قسم كه غم و اندوه حبيبه و نور چشم رسول خدا صلى الله عليه وآله و نور چشم من، مرا به شدت رنج مىدهد.(1)
خلاصه كلام، ايشان شخصيتى با تقوا و محب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و على بن ابى طالب عليهما السلام بوده همچنين پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و على بن ابى طالب عليهما السلام نيز به شدت او را دوست داشتند، على بن ابى طالب عليهما السلام علت نام گذارى حضرت اباالفضل عليه السلام را به عبّاس، علاقه و محبت قلبى خويش به عمويشان عبّاس بن عبدالمطلب بيان فرمودهاند.(2)
شخصيت فرزند ايشان عبداللَّه بن عبّاس هم قبل از اين مورد بررسى قرار داده و استدلالاً و با دلائل قطعى و متقن ثابت كرديم كه شيعه و سنى رواياتى كه حاكى از سارق بودن ايشان است را موضوعه دانسته و همواره ايشان را فرد متقى و پرهيزكارى مى دانند كه تا آخر عمر محب و خدمتكار و والى على بن ابى طالب عليهما السلام بوده و هيچ گاه خيانت و سرقتى انجام نداده است.
با بررسى اين سه شخصيت، الحال عرض مىكنم: بر فرض محال كه قبول كنيم عبيداللَّه بن عبّاس به امام مجتبى عليه السلام خيانت كرد و براى يك ميليون درهم به معاويه پيوست! چه دليلى داشته و كدام انسان عاقل باور مىكند كه قيس بن سعد بن عباده كه فردى مهذّب و با كمال و از محبّين اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام و شاگرد چهار معصوم بوده، نستجير باللَّه اين گونه بىتقوائى كند و خطبهاى در جمع لشكريان امام مجتبى بخواند و در آن خطبه علنا، پدر و برادر عبيداللَّه بن عبّاس كه همواره مورد محبت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و على بن ابى طالب و امام حسن و امام حسين عليهم السلام بودهاند را مورد حمله و تهمت و توهين قرار بدهد؟!!
پس معلوم است كه اين جريان ساختگى است و يا بايد معتقد شويم قيس بن سعد نستجير باللَّه فرد بىتقوايى بوده كه براى آبروى ديگران ارزشى قائل نبوده و افراد بىگناهى كه همواره مورد علاقه و محبت معصومين عليهم السلام بودهاند را مورد توهين و تهمت قرار مىداده است؟!!
البته تذكر دو نكته درباره شخصيت عبّاس بن عبدالمطلب ضرورى است:
اولاً: مورخان بعضا جرياناتى نقل كردهاند كه بر فرض صحت، حاكى از اين است كه ايشان در يكى دو مورد خودش را با على بن ابى طالب عليهما السلام قياس كرده است.
البته ما ادعا نداريم كه وى معصوم بوده و اگر جريان حديث سدالابواب يا جريان مصادف با شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله صحيح باشد ايشان كار بسيار بدى كرده، چون به اعتقاد شيعه، ائمه اطهار عليهم السلام لَا يُقَاسُ بِهم أَحَدٌ هستند و هيچ كسى حق اين كه بخواهد خودش يا ديگرى را با آنها قياس كند ندارد، اما اگر در نقل همان جريانات دقت شود مشخص است و معلوم مىشود كه وى از روى عمد و يا غرض چنين قياسى نكرده و بعد از تذكر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله متنبه شده و جبران مافات كرده است.(1)
ثانياً: منكر اين كه در نسل ايشان افرادى بودهاند كه اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را بسيار اذيت كرده و مصائب زيادى بر سر اسلام و مسلمين آوردهاند نيستيم، اما در جواب اين دو مسأله مىگوييم: اولاً؛ اگر يك شخصى در همه عمرش بسيار با تقوا بود و كارهاى بسيار خوبى انجام داد به خاطر يكى دو مورد اشتباه او را به كلى طرد نمىكنند، همان گونه كه همه ما ممكن است در زندگى خويش اشتباهات كوچك يا بزرگى نيز مرتكب شده باشيم، اگر كسى عمدا و از روى غرض كار خلافى كرد و متنبه نشد و ادامه داد چنين شخصى را بايد بد دانست و طردش كرد و حال آن كه
1) التفسير المنسوب الى الامام الحسن بن على العسكرى عليهما السلام صفحه: 20
همان گونه كه از نقلهاى تاريخ ثابت است ايشان عمدا و يا از روى غرض چنين قياسى نكرده و بعد از تذكر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله متنبه شده و جبران مافات كردهاند.
ثانياً؛ اگر فرزند كسى ناخلف بود و يا اگر در نسل كسى فرد بدى پيدا شد دليلى بر بدى خودش يا مجوّزى براى اين كه ما او را طرد كنيم نمىشود، همان گونه كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله خير خلق اللَّه بوده و هستند اما بعضاً در طول تاريخ ساداتى مشاهده مىكنيم كه بسيار اعمال بد و ناپسند انجام مىدادهاند، لذا همان طور كه حساب چنين ساداتى را از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله جدا مىدانيم بايد حساب نوادگان عبّاس بن عبدالمطلب را كه ظالم به اهل بيت عصمت عليهم السلام بودهاند، از خودش و فرزندان پاكش جدا بدانيم.
لذا بعد از توضيح و اثبات فقدان سند و سستى مضامين و تضادهايى كه در اين نقل تاريخى وجود داشت بدون هيچ تعصبى براى دفاع از شخصيت مظلوم عبيداللَّه بن عبّاس كه همه عمرش محب و ارادتمند به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بود عرض مى كنيم؛
1- بسيارى اقوال مشهور وجود دارد كه ضعيف السند هستند، و صرف اين كه جريانى مشهور باشد دليل بر سقم و صحت آن نمىشود.
2- اين جريان اصلاً در منابع شيعى هيچ سندى ندارد و در اكثر كتب معتبر، ماجراى صلح امام مجتبى عليه السلام را بدون بحثى از عبيداللَّه بن عبّاس و اين كه ايشان خيانتى مرتكب شده باشد مطرح كردهاند، و اما تعداد محدود كتابهايى كه ماجراى خيانت عبيداللَّه را نقل نمودهاند همه به نقل از يك كتاب بيان نمودهاند، و در آن كتابى كه آدرس دادهاند، براى اين ادعا روايتى ارائه نداده بلكه فقط يك نقل تاريخ كرده، ضمن اين كه سند آن نقل تاريخ نيز از جهت اتصال موقوفه مىباشد، و علماء و فقهاء به مطالبى كه از جهت اتصال سند موقوفهاند هيچ اعتنائى ندارند و چنين مطالبى را فاقد اعتبار دانسته و آن را كنار مىگذارند، لذا با اتكاء به چنين روايتى نمىتوان يك صحابى
جليل القدر، كه همواره مورد ستايش پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قرار گرفته و امام معصوم عليه السلام او را امين دانسته و حاكم بر جان و مال مسلمين قرار داده و سلامت عقيده و عمل وى از طرق مختلف براى ما احراز شده را مورد تهمت قرار داد.
در كتب مخالفين نيز اين ماجرا بدون ارائه سند بيان شده، ضمن اين كه اگر سندى هم ارائه داده بودند نيز ما نبايد به آن اعتناء مىكرديم چون ائمه اطهار عليهم السلام در تعارض بين ادلّه مرجّحاتى براى ما تعيين فرمودهاند كه يكى از آن مرجّحات كه در روايات علاجيه به ما امر فرمودهاند اين است كه خلاف آن چه از ناحيه عامه و مخالفين نقل شده را قبول كنيد و علماء و فقهاء به اين مسأله واقفند و در علم اصول در باب تعادل و تراجيح، اين روايات را مفصلا مورد بحث و بررسى قرار دادهاند.
مضافا اين كه عدهاى از مورخان در جريان جنگ امام مجتبى عليه السلام با معاويه، اصلاً عبيداللَّه را از طرف امام عليه السلام فرمانده لشكر ندانستهاند تا نوبت به آن برسد كه بخواهيم بحث كنيم كه آيا ايشان خيانتى مرتكب شده يا نه؛ بلكه قيس بن سعد را فرمانده منتخب امام مجتبى عليه السلام دانستهاند.(1)
3- شايد اين سؤال پيش بيايد كه با توجه به آن چه بيان شد كه عبيداللَّه عبّاس خيانتى نكرده، پس چرا بسيارى از ياران امام از اطراف وى پراكنده و به سپاه معاويه ملحق شدند، يا چرا امام مجتبى عليه السلام ناچار به صلح با معاويه شدند در حالى كه سپاه امام حسن عليه السلام از نظر موقعيت نظامى كاملاً در موضع برتر و قوىتر قرار داشته و جنگ با معاويه نتيجهاى جز شكست براى معاويه به همراه نداشت؟
بر فرض اين كه بپذيريم كه عبيداللَّه از طرف امام مجتبى عليه السلام در آن جنگ فرمانده بود در جواب عرض مىكنيم اولا: سپاه معاويه در اصل و همان ابتدا خيلى بيشتر از سپاه
1) المنتظم جلد: 5 صفحه: 316 و الطبقات الكبرى جلد: 6 صفحه: 121
امام حسن عليه السلام بوده و سپاه امام مجتبى عليه السلام از همان اول تعدادشان بسيار كمتر از سپاه معاويه بود،(1)و اين قلت سپاه امام عليه السلام به حدى بود كه وقتى ايشان كوفه را به سمت نخيله براى تجهيز سپاه ترك كردند، و بعد از گذشت ده روز فقط چهار هزار نفر به ايشان ملحق شدند،(2)و حال اين كه تعداد لشكر معاويه از همان ابتداى جنگ شصت هزار نفر بود، و آن لشكر اندك امام هم متشكل از افرادى بود كه اكثرا گوش به حرف امام نبودند، آنها همان كسانى بودند كه در ساباط بعد از خطبه امام مجتبى عليه السلام او را نستجير باللَّه كافر خوانده و گفتند: به خدا قسم او كافر شده، آنها همان كسانى بودند كه قبل از آن تاريخ با على بن ابى طالب عليهما السلام برخوردهائى كردند كه امروز در تاريخ ثبت شده، به طورى كه امام مجتبى عليه السلام وقتى خيانتهاى اصحاب بىوفايش را مشاهده مىكرد خطاب به آنها مىفرمود: شما وفا نداريد و بنده دنيا هستيد،(3)و در مقابل اظهار ارادت دروغين آنها مىفرمود: به خدا قسم دروغ مىگوييد، شما به كسى كه بهتر از من بود)منظورش على بن ابى طالب عليهما السلام بود( وفادار نبوديد، چگونه مىتوانيد به من وفادار باشيد.(4)
خلاصه آنها همان كسانى بودند كه در ساباط به خيمه آن حضرت حمله كردند و سجاده را از زير پاى امام مجتبى عليه السلام كشيده و رداى آن حضرت را برداشتند و در وقت حركت آن حضرت، لجام اسب ايشان را گرفته و نستجيرباللَّه خطاب به امام گفتند: تو مشرك شده اى، آن چنان كه پدرت قبل از تو مشرك شده بود، و بعد آن چنان ضربهاى به ران آن حضرت وارد كردند كه به استخوان پاى مباركشان رسيد.(5)
ثانيا: اگر سپاه امام حسن عليه السلام زياد بود پس چرا ايشان شخصاً براى جمع آورى لشكر به مدائن رفتند؟ در تاريخ آمده: حضرت امام مجتبى عليه السلام در حالى به طرف مدائن حركت كردند كه تنها تعداد كمى از اصحاب به دنبال ايشان بودند و تعداد زيادى از آنها لبيك نگفته و در كوفه ماندند.(1)
حضرت امام مجتبى در مدائن ميان آن عده از اصحابشان كه با ايشان به مدائن آمده بودند فرمودند: شما على بن ابى طالب عليهما السلام را كه قبل از من خليفه شما بود گول زديد آن چنان كه مرا گول زديد، شما بعد از من با رهبرى چه امامى مىخواهيد با دشمن بجنگيد؟ آيا شما امامى را كه كافر و ظالم است و حتى يك لحظه به خدا و پيامبر صلى الله عليه وآله ايمان نياورده و او و بنى اميه با زور شمشير اظهار اسلام كردهاند، مىخواهيد به امامت قبول كنيد و فرمان او را ببريد؟
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: اگر از بنى اميه جز پيرزنى باقى نماند، همان پير سالخورده دين خدا را از محور اصليش خارج مىنمايد.(2)
ثالثا: با وجود سپاه زياد، چرا امام مجتبى عليه السلام در آن ايام دائماً زير لباسهايشان زره مىپوشيدند و با وجود اين همه احتياط عاقبت ايشان را غافل گير كرده و مجروح نمودند؟(3)علت اين بود كه بعد از خطبه خواندن حضرت مجتبى عليه السلام و دعوت كردن اصحاب به جنگ، تنها تعداد اندكى از آنها به ايشان لبيك گفته و جمع شدند. آن هم كسانى كه اعتقاد صحيحى نسبت به امام زمان خود نداشتند، و امام عليه السلام را مفترض الطاعة نمىدانستند، و همانگونه كه در تاريخ ثبت است برخى از آنها بعد از صلح امام عليه السلام به ايشان جسارت و اهانت مىكردند.
رابعا: خود امام مجتبى عليه السلام خطاب به حجر بن عدى فرمودند: به خدا قسم اگر هزار نفر، بلكه به خدا اگر دويست نفر، بلكه به خدا قسم اگر هفت نفر مرا يارى مىكردند هرگز با معاويه صلح نمىكردم، وقتى كه اصحاب اميرالمومنين عليه السلام اظهار آمادگى جهت يارى ايشان را نمودند، آن حضرت همين سخن را فرمودند و چون روز موعود كمتر از هفت نفر حاضر به يارى ايشان شدند ايشان سكوت نمودند.(1)
از اين فرمايش امام مجتبى عليه السلام به دست مىآيد كه ياران آن حضرت در آن زمان بسيار كم و ناچيز بوده و اين كمى اصحاب ربطى به اقدامى از طرف عبيداللَّه بن عبّاس يا كس ديگر نداشته است وگرنه خود امام مجتبى عليه السلام يا ديگر ائمه عليهم السلام به آن اشاره مىفرمودند.
لذا بحث ما اين نيست كه اصحاب امام حسن عليه السلام باوفا بودند خير، آنها همان هايى بودند كه اكثرا با ديدن پول و وعده رياست از طرف معاويه، به او مىپيوستند و حتى به معاويه نامه مىنوشتند و خود را تسليم او مىكردند، جمعى از رؤساى سپاه امام مجتبى عليه السلام به معاويه نامه نوشتند و در آن اظهار كردند كه ما گوش به فرمان توئيم و از تو مىخواهيم هر چه زودتر به كوفه بيايى و متعهد مىشويم كه امام مجتبى عليه السلام را دست بسته به تو تحويل دهيم و يا اگر اجازه بدهى او را مىكشيم،(2)اما حرف ما اين است كه خيانت عبيداللَّه را چگونه ثابت مىكنيد و چه دليل و مدرك صحيحى بر خيانت كردن او داريد؟
مطلبى كه در اين جا جالب و مشكوك مىباشد اين است كه در بين آن همه افرادى كه خيانت كرده و به معاويه پيوستهاند فقط نام عبيداللَّه بن عبّاس برده مىشود و هيچ نامى از ديگران نيست.
4- از همه اين مباحث گذشته، تاريخ گواه هست كه عبيداللَّه شخص ثروتمند و متموّلى بوده و در عين داشتن ثروت، هيچ گاه دلبستگى به مال دنيا نداشته و همواره مشهور به جود و سخاوت بوده است، به طورى كه نه تنها موافقين بلكه مخالفين و دشمنان نيز به جود و سخاى ايشان اذعان داشته و اعتراف دارند، بلاذرى در انساب الاشرف مىگويد: عبيداللَّه نيز چون پدرش عبّاس، فرد ثروتمند و مرفهى بود،(1)ايشان در همان كتاب اذعان دارد كه عبيداللَّه با برادرش عبداللَّه خانه مشتركى داشتند و عبيداللَّه سهم خويش را به برادرش عبداللَّه بخشيد.(2)
بلاذرى در جاى ديگر از كتابش با ذكر وقايع مختلف تاريخى بر سخاوت عبيداللَّه بن عبّاس تاكيد داشته و سخاوت او را در برابر بخل افرادى نظير عبداللَّه بن زبير مىستايد، او در اين باره حكايتى نقل مىكند: روزى مردى از روى دشمنى و با هدف بردن آبروى عبيداللَّه در مدينه شايعه كرد كه امروز عبيداللَّه همه را براى اطعام به منزل خود دعوت كرده است و فكر مىكرد عبيداللَّه با مواجهه ناگهانى و بدون هماهنگى ميهمانان شرمنده و سر شكسته مىشود.
مردم به منزل عبيداللَّه آمدند به طورى كه منزل او پر از ميهمان شد، هنگامى كه عبيداللَّه با انبوه ميهمانان روبرو شد، فردى را به بازار فرستاد تا هر آن چه از خوردنى و نوشيدنى و نان و حلوا و غذاهاى خوش طعم بود خريدارى كند و به منزل آورد، همگان خوردند و سيراب شدند و عبيداللَّه خدا را شكر كرد.(3)
در حكايتى ديگر درباره جود و كرم وى نقل شده: روزى عبيداللَّه در سفر بود و ميهمان يك عرب بيابان گرد شد، اعرابى جز يك گوسفند از مال دنيا چيزى نداشت و
آن را هم براى پذيرائى از عبيداللَّه ذبح كرد.
عبيداللَّه از يكى از خدمتكارانى كه همراهش بود پرسيد: چقدر پول همراه داريم؟
او پاسخ داد: پانصد دينار.
عبيداللَّه گفت: آن را به اعرابى بده.
او با تعجب گفت: او براى شما گوسفندى ذبح كرده كه قيمتش فقط پنج درهم مىباشد و شما را هم نمىشناسد كه توقع كرم و بخشش خاصّى از شما داشته باشد.
عبيداللَّه پاسخ داد: ساكت باش! سخاوت اين مرد از ما بيشتر است، زيرا ما بخش اندكى از دارائى خود را به او داديم در حالى كه او تمام دارائىاش را به ما داد؛ ثانيا: او مرا نمىشناسد ولى من كه به شأن و جايگاه خودم در سخاوت واقفم، او براى ما هر چه در توان داشت انجام داد، ما هم بايد هر آن چه داريم به او ببخشيم.(1)
همچنين در اين باره آوردهاند: عبداللَّه علم مردم را گسترش داد و عبيداللَّه طعام ايشان را، روزى مردى اعرابى وارد خانه عبّاس شد و عبداللَّه را ديد كه مردم را گرد آورده و براى ايشان فتوا مىدهد و تفسير قرآن به آنها مىآموزد و به سؤالهايشان پاسخ مىدهد و در قسمت ديگرى از خانه ديد عبيداللَّه گروه ديگرى از مردم را گرد آورده و به آنها غذا مىدهد، اعرابى با مشاهده اين منظره گفت: هر كس طالب دنيا و آخرت است به خانه عبّاس بيايد كه در آن يكى قرآن تفسير مىكند و ديگرى به مردم غذا مىدهد.(2)
مورخان در اين باره آوردهاند: در ايامى كه عبداللَّه بن زبير در مكه ادعاى خلافت داشت، روزى عبداللَّه بن صفوان بن اميه از كنار خانه عبداللَّه بن عبّاس عبور مىكرد. در
آن جا جمعى از جويندگان علم را ديد كه اطراف او را گرفته و از محضرش استفاده علمى كرده و بهره مىبرند. از آن جا گذشت تا به خانه عبيداللَّه بن عبّاس رسيد، آنجا نيز جمعيتى را ديد بر سر سفره عبيداللَّه مشغول غذا خوردن بودند.
بعد از آن نزد ابن زبير رفت و متوجه شد كه آنجا نه از محفل علمى خبرى هست و نه از اطعام طعام، لذا به عبداللَّه بن زبير گفت: زندگى تو مضمون گفته اين شاعر است:
فان تصبك من الايام قارعه لم نبك منك على دنيا و لا دين؛
يعنى: اگر روزى مرگ تو را دريابد، بر تو گريه نخواهم كرد، نه به جهت امر دنيا و نه به خاطر دين.
ابن زبير با تعجب پرسيد: مگر چه اتفاقى افتاده؟
ابن صفوان گفت: اين دو پسر عبّاس، يكى به مردم علم مىآموزد و ديگرى به مردم طعام مىدهد و با اين كارشان موقعيتى براى تو باقى نمانده است.
ابن زبير، عبداللَّه بن مطيع را نزد آنها فرستاد و به آنها پيغام داد كه اميرالمؤمنين مىگويد شما و هر كس در اطرافتان هست بايد از مكه خارج شويد وگرنه با شما برخورد خواهم كرد.
آن دو بزرگوار در جواب عبداللَّه بن مطيع فرمودند: اين كه مردم اطراف ما هستند، نفعى براى ما ندارد بلكه عدهاى براى طلب معارف و عدهاى براى استفاده از بخشش و طعام ما نزد ما مىآيند پس براى چه آنها را منع مىنمائى؟(1)
همچنين در تاريخ آمده: هر كس خواستار زيبايى و فقه و سخاوت است به خاندان عبّاس رجوع كند، چرا كه زيبايى در فضل، فقه در عبداللَّه و سخاوت در
1) الاستيعاب جلد: 3 صفحه: 937 الى 938
عبيداللَّه مشهود است.(1)
مورخان آوردهاند كه عبيداللَّه پيوسته در حال قربانى كردن و اطعام مردم بود و به همين منظور در بازار دكان قصابى داشت و به نام ابن عبّاس مشهور بود، و ايشان را از بخشندگان مشهور به شمار آورده و او را به بزرگى و بخشش و سخاوت توصيف كرده و در شرح حال وى آوردهاند: او هر روز چندين شتر مىكشت و به فقيران غذا مىداد.(2)
همچنين درباره وى آوردهاند: ايشان اولين كسى بود كه به همسايگان افطارى داد و نخستين كسى بود كه سر راهها براى مسافران گذرى سفره مىانداخت و آنها را اطعام مىكرد و هميشه و در همه حال ميهمان داشت و سفره اطعامش هيچ گاه برچيده نشد.(3)
5- آن چه در تاريخ ثبت است بين عبيداللَّه و معاويه به خاطر اين كه بسر بن ارطاه عامرى پسران و پدر زن و برادر زنش را كشته بود، خصومت و دشمنى خاصى وجود داشت، در الغارات در اين باره چنين آمده:
روزى عبيداللَّه بن عبّاس و بسر بن ارطاه نزد معاويه نشسته بودند.
عبيداللَّه گفت: اى معاويه شما دستور دادى كه اين مرد قطع رحم كند و فرزندان مرا بكشد.
معاويه گفت: من در اين مورد به او دستورى نداده بودم و دوست هم نداشتم كه بسر كودكان شما را بكشد.
بسر ناراحت شد و شمشير خود را پرتاب كرد و به معاويه گفت: تو اين شمشير را
به من دادى و گفتى با اين مردم را بكوب، حالا كه كار به اينجا رسيده مىگوئى من دستور نداده ام، و دوست هم نداشتم آنها را بكشد؟
معاويه گفت: شمشيرت را بردار، به جان خودم سوگند تو ناتوان خواهى شد هنگامى كه شمشير خود را مقابل مردى از عبد مناف مىاندازى، مگر تو ديروز فرزندان او را نكشتى؟ عبيداللَّه گفت: اى معاويه تو خيال مىكنى من او را به جاى دو فرزندم خواهم كشت؟
يكى از فرزندان عبيداللَّه كه در مجلس حضور داشت گفت: ما بايد به جاى آنها يزيد و عبداللَّه )فرزندان معاويه( را بكشيم.
معاويه خنديد و گفت: گناه يزيد و عبداللَّه چيست؟(1)
همچنين مسعودى در مرّوج الذّهب مىنويسد: يك روز عبيداللَّه بن عبّاس پيش معاويه رفت، بسر بن ارطاه عامرى قاتل فرزندان وى نيز نزد معاويه بود.
عبيداللَّه گفت: اى پير مرد، بچهها را تو كشتى؟
بسر گفت: بلى.
عبيداللَّه گفت: دلم مىخواست روزى زمين مرا نزديك تو سبز مىكرد.
بسر گفت: حالا سبز كرده است.
عبيداللَّه گفت: اين جا شمشيرى هست؟
بسر گفت: اين شمشير من و شمشيرش را پرتاب كرد و چون عبيداللَّه حركت كرد كه شمشير را بردارد، معاويه و حاضران پيش از آن كه او شمشير را بگيرد دست او را گرفتند، آن گاه معاويه به بسر گفت: چه پير سست مايه و فرتوت و خرفتى شده اى! شمشير خودت را به يك مرد خون باخته از بنى هاشم مىدهى؟
1) الغارات جلد: 2 صفحه: 662
مثل اين كه از دلهاى بنى هاشم خبر ندارى، به خدا اگر شمشير به دست او مىافتاد قبل از تو به ما حمله مىكرد.
عبيداللَّه گفت: به خدا قصدم همين بود.(1)
حال كدام عقل سالمى مىپذيرد شخصى كه:
اولا: بسيار شجاع و نترس بوده به گونهاى كه در تاريخ زندگىاش مشهود است و تاريخ بر اين مسأله گواهى مىدهد، تا آنجا كه دشمنانش از اين كه شمشير در دستش باشد در هراس بودهاند.
ثانياً: شخصى ثروتمند و متموّل و چشمش از مال دنيا سير بوده است.
ثالثاً: در عين داشتن ثروت زياد، هيچ گونه دلبستگى به مال دنيا نداشته به طورى كه دوست و دشمن بر سخاوت و جود و كرم او شهادت دادهاند، بيايد به خاطر يك ميليون درهم از امام مجتبى عليه السلام كه نوه و آل پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله است و او هميشه در طول تاريخ زندگىاش محب و فدائى پيامبر اكرم و اهل بيتش صلى الله عليه وآله بوده، پشت كند و به دشمن ديرينه خود كه عامل قتل دو پسرش نيز مىباشد بپيوندد؟
پس كاملاً روشن و اظهر من الشمس است كه به جز دسيسه و نيرنگ دشمنان اهلبيت عليهم السلام هيچ مسأله ديگرى در كار نبوده و دامن عبيداللَّه از اين وصلهها پاك است و همان طور كه قبلا عرض كرديم شهرت يك جريان، دليل بر سقم و صحت آن نيست، چه بسيار جريانات مشهورى كه ضعيف السند هستند و همه فقهاء به اين مسأله واقفند.
دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام وقتى ديدند كه فرزندان عبّاس بن عبدالمطلب عليهم السلام از نظر علم و فقاهت، فضل و كمالات، شجاعت و دلاورى و جود و
1) مروج الذهب جلد: 3 صفحه: 162
سخاء، سر آمد ديگر صحابه هستند و حتى آن قدر سياستمدار، زيرك و كيس بودهاند كه مورد قبول طرفين واقع شدهاند و امروز علاوه بر كتب روائى شيعه تعداد زيادى از احاديث اهل سنت از طريق فرزندان عبّاس نقل شده و به ما رسيده است، نتوانستند تحمل كنند يك چنين شخصيتهاى فقيه و عالم و سياستمدار و سخى و شجاع و جنگجو متعلق به شيعيان و محب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام باشند، لذا با طرح شبهه و بستن اتهام به آن بزرگواران با يك تير چندين هدف را زدند:
1- اين كه به دروغ ثابت كنند اگر بزرگانشان مكرر در مكرر به پيامبر و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله خيانت كردهاند، محبين اهلبيت عليهم السلام نيز به پيامبر و آل پيامبر صلى الله عليه وآله خيانت كردهاند.
2- اين كه چنين افراد پاك و شايسته را از شيعه جدا كنند و به خودشان نزديك كرده و بگويند: ابن عبّاس فقيه و عالم و دلاور، تنها محب على بن ابى طالب عليهما السلام نبوده، بلكه محب و موافق و دوست معاويه نيز بوده است.
3- كارهاى خلاف و اشتباه خود و بزرگانشان را به اين وسيله توجيه كنند.
آنها نه تنها به عبيداللَّه تهمت زده و ايشان را خائن به امام حسن عليه السلام معرفى كردهاند حتى به عبداللَّه بن عبّاس نيز حمله برده و با تهمت و افتراء او را شخصى سارق كه از بيت المال مسلمين دزدى كرده و از على بن ابى طالب عليهما السلام جدا شده و روابطش با اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام تا مدتها تيره و تار بوده، معرفى كردهاند.
حتى به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام نسبت مىدهند كه ايشان عبداللَّه و عبيداللَّه بن عبّاس را نفرين كرد و از خداوند خواست تا آن دو نابينا شوند تا كورى چشم شان نشانه كورى دل شان باشد، و اين در حالى است كه در تاريخ ثبت است كه كم سوئى و يا نابينائى چشم آن بزرگواران در اثر محبت و گريههايى است كه در فراق
على بن ابى طالب و امام مجتبى و حضرت سيدالشهداء عليهم السلام كردند.
علامه شوشترى در قاموس الرجال مىفرمايد: اين روايت از روايات موضوعه به شمار مىرود، چرا كه نابينا شدن عبداللَّه بن عبّاس بنابر آن چه مسعودى و ديگران گفتهاند؛ به سبب شدّت ناراحتى و كثرت گريه بر رسول خدا و اميرالمؤمنين و حسنين عليهم السلام بوده است، از اين رو روايت نقل شده در رجال كشى به سبب تحريف نسخه و تصحيف نسخه نويسان بوده و درست نيست.(1)
خلاصه همه اين توهين و تهمتها به خاطر اين بوده كه اين چنين افراد عالم و فقيه، شجاع و نترس، كيس و سياستمدار را از شيعه جدا كرده و خيانتهاى بزرگان خود را در پشت اين تهمتها پنهان كنند و چنين شخصيتهاى بسيار مفيد در عالم اسلام را از شيعيان دور و به خود نسبت دهند و متأسفانه به چه دليل نمىدانم، اما ما شيعيان با اين كه هيچ كدام از اين اراجيف در منابع روائى ما يافت نمىشود و اختراع و ابداع اين اراجيف از طرف مخالفين بوده و در كتابهاى آنها پيدا مىشود، آنها را پذيرفته و قبول كردهايم تا آنجا كه امروزه متأسفانه اين دو بزرگوار به خيانت مشهور شدهاند.
عبيداللَّه بن عبّاس تا آخرين لحظه عمرش نسبت به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله وفادار ماند و هيچ گاه به شام نرفت و به معاويه نپيوست، وى سرانجام در سال 58 هجرى قمرى(2)سه سال قبل از به وقوع پيوستن واقعه جانسوز كربلاء در مدينه منوره درگذشت.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام همسر ديگرى به نام ام ولد عليها السلام كه ظاهرا از كنيزان آن حضرت عليه السلام بوده داشتهاند، كه يكى از پسران ايشان به نام حسن فرزند ام ولد عليها السلام بوده است و مابقى فرزندان از حضرت لبابه عليها السلام بودهاند.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرزندانى به نامهاى محمد، عبداللَّه، قاسم، حسن، فضل و عبيداللَّه و همچنين يك دختر نيز داشتهاند كه متأسفانه نام و زندگى نامه آن دختر در تاريخ ضبط نشده است.
ايشان از جمله فرزندان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام هستند كه در واقعه جانسوز كربلاء به شهادت رسيدند،(2)حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در ميان فرزندان خويش علاقه و محبت خاصى به محمد داشتند، به حدى كه ايشان را حتى المقدور از خود جدا نمىكردند.(3)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در واقعه جانسوز كربلاء بعد از به شهادت رسيدن برادرانش، وقتى امام حسين عليه السلام را بىياور ديد، فرزندش محمد را صدا زد و با دست خود لباس جنگ بر تن او پوشاند و شمشير به كمرش بست، سپس دست او را گرفته و نزد حضرت سيدالشهداء عليه السلام رفت و شخصاً از آن حضرت اذن جنگ برايش گرفت و
خطاب به فرزندش محمد فرمود: اى نور ديده، از محنت اين جهان به سوى جهانى آباد، رهسپار شو كه ساعتى نمىگذرد كه من نيز به تو ملحق خواهم شد.
محمد دست امام زمانش يعنى امام حسين عليه السلام را بوسيد و پس از خداحافظى با بانوان حرم، به ميدان جنگ شتافت و مبارز طلبيد و پس از ساعتى نبرد شجاعانه به مقام رفيع شهادت نائل گرديد.(1)
در بعضى از كتب تاريخى و مقاتل نام عبداللَّه بن العبّاس بن على بن ابى طالب عليهم السلام را نيز در ليست شهداى كربلاء از بنى هاشم، ذكر كردهاند.(2)
در كتب تاريخى معمولا در مورد فرزندان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فقط از دو نفرشان به نامهاى فضل و عبيداللَّه نوشتهاند و به غير از آن دو نفر، از بقيه فرزندان ايشان مطلب زيادى ضبط نشده، به احتمال قوى به اين علت است كه آنها مجرد بودهاند و در واقعه جانسوز كربلاء به شهادت رسيدهاند، همچنين نسلى از آنها باقى نمانده است، لذا در كتب تاريخى مطلبى از ايشان ضبط نشده و به همين دليل خيلى از مورخان و مؤلفان تصور كردهاند كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فقط داراى دو پسر به نامهاى فضل و عبيداللَّه بودهاند، علت ديگر اين است كه بعد از واقعه جانسوز كربلاء فقط همين دو پسر ايشان زنده ماندهاند چون اين دو، در آن ايام طفل بودهاند.
هنگامى كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام از روى اسب به زمين افتاده و به
شهادت رسيدند، امام حسين عليه السلام فورا خود را به ايشان رسانده و وقتى كه ايشان را مشاهده نمود، فرمودند:
وَا غَوْثاه بِكَ يا اللّه، وَاقِلَّةَ ناصِراه.
يعنى: فرياد از بىكسى، به تو پناه مىبرم اى خدا، واى از كمى ياران.
در اين لحظه، قاسم و يكى ديگر از فرزندان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام صداى امام را شنيدند، سريعا نزد ايشان شتافته و در پاسخ به امام عرض كردند:
لَبَّيكَ يا مَولانا، نَحنُ بَينَ يدَيكَ.
يعنى: لبيك اى مولاى و سرور ما، ما در خدمت شما هستيم.
امام حسين عليه السلام با قلب محزون و دل پرخون رو به آنان كرده و فرمود:
بِشَهادَةِ اَبيكُمَا الكِفاية.
يعنى: شهادت پدرتان برايم كافى است.
اما آنها براى رفتن به ميدان جنگ اصرار ورزيده و عرض كردند: نه به خدا، اى عمو!
و اين قدر اصرار كردند تا از امام اجازه گرفته و به ميدان نبرد شتافتند و پس از مبارزه شجاعانه با دشمن به شهادت رسيدند.(1)
در مورد ايشان در تاريخ مطلب خاصى بيان نشده، اما به احتمال خيلى قوى ايشان همراه با قاسم بعد از شهادت پدرشان هنگامى كه امام حسين عليه السلام خود را به حضرت
1) بطل العلقمى جلد: 3 صفحه: 433
اباالفضل العبّاس عليه السلام رسانيدند و فرياد برآوردند:
وَ اغَوْثاه بِكَ يا الله، وَاقِلَّةَ ناصِراه به ميدان شتافته و بعد از مبارزه شجاعانه به مقام رفيع شهادت نائل شدند.
البته بعضى از مورخان آن دو فرزند را محمد و قاسم ذكر كردهاند، اما طبق نقل هاى صحيح، محمد در زمان حيات حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به شهادت رسيدند و خود آن حضرت ايشان را لباس رزم پوشانيد و خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام آورده و او را به ميدان فرستادند و فضل و عبيداللَّه هم در واقعه جانسوز كربلاء چون طفل بودند به شهادت نرسيدهاند، لذا فقط حسن مىماند و به احتمال قوى زمان شهادت ايشان بعد از شهادت پدر بزرگوارشان همراه با برادرش قاسم بوده كه عرض شد.
در مورد فضل مطلب خاصى در تاريخ نيامده فقط گفته شده: يكى از علتهاى اين كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را اباالفضل كنيه دادهاند به خاطر داشتن اين فرزند بوده است و همچنين ايشان با عبيداللَّه بعد از واقعه جانسوز كربلاء زنده ماندهاند و در معيت مادر بزرگوارشان حضرت لبابه عليها السلام و همچنين مادر بزرگ گرامى شان حضرت امالبنين عليها السلام در مدينه منوره زندگى مىكردند و دائماً عزادار شهداى كربلاء بوده و روضه و ماتم برپا مىكردند.
ايشان در ميان فرزندان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مقامى بسيار ارجمند داشت، عبيداللَّه بعد از واقعه جانسوز كربلاء از ياران و اصحاب درجه يك امام سجاد عليه السلام بود، آن حضرت هر وقت او را مىديدند به ياد فداكارىهاى حضرت
اباالفضل العبّاس عليه السلام مىافتادند و گريان مىشدند.(1)
پس از واقعه جانسوز كربلاء حضرت امالبنين عليها السلام هر روز عبيداللَّه را همراه خود به قبرستان بقيع مىبرد و به ياد فرزندانش و ديگر شهداى كربلاء مخصوصا حضرت سيدالشهداء عليه السلام گريه مىكرد، مردم مدينه در آنجا جمع مىشدند و با شنيدن ذكر مصيبت او گريه مىكردند.(2)
عبيداللَّه فرزندى به نام حسن داشت كه او هم داراى پنج فرزند به نامهاى: فضل، حمزه، ابراهيم، عبّاس و عبيداللَّه بود، كه همه در فضل و كمال و ادب شهره آفاق، و هر كدام در عصر خود از فقهاى بزرگ و برجسته و وارسته بودند و موقعيت و شخصيت والايى در ميان مردم داشتند.(3)
مخصوصاً فضل بن الحسن بن عبيداللَّه، كه خطيبى سخنور و گويا، فصيح اللسان و تك تاز، متقى و ديندار و مورد احترام حكّام و سلاطين عصر خود بود، وى را ابن الهاشميه مىگفتند و سهم بسزايى در بقا و ماندگارى نسل حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام دارد، عبيداللَّه در سال 155 هجرى قمرى درگذشت.(4)
حسن بن عبيداللَّه؛ ايشان و تمامى فرزندانش همگى از بزرگان و صاحبان فضل و كمال بودهاند.(5)
فضل بن حسن؛ ايشان داراى بيانى شيوا و شجاعتى عجيب بودند و به او ابن الهاشميه مىگفتند، فضل به قوى الايمان بودن شهرت داشت، او داراى سه فرزند به نامهاى جعفر، عبّاس و محمد بوده،(1)و در رثاى جدش چنين سروده است:
احق الناس ان يبكى عليه***فتى ابكى الحسين بكربلاء
اخوه و ابن والده على***ابوالفضل المضرج بالدماء
و من واساه لا يثنيه شىء***و جاد له على عطش بماء(2)
يعنى: سزاوارترين مردم براى گريستن جوانى است كه حسين عليه السلام در كربلاء بر او گريست.
همان كسى كه برادر و فرزند پدرش على بود، اباالفضل عليه السلام كه غلطيده در خون بود.
كسى كه حسين عليه السلام را يارى كرد و در حال تشنگى شديد براى آوردن آب برايش تلاش كرد كسى كه هيچ چيزى يا كسى همتاى او نمىشود.
حمزة بن حسن؛ كنيه ايشان ابالقاسم مىباشد،(3)و شباهت زيادى به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام داشته است،(4)حتى مأمون خليفه عباسى نامهاى به دست خط خود براى حاكم وقت نگاشت و در آن نامه اين گونه نوشت: به حمزه بن حسن بن عبيداللَّه بن عبّاس بن اميرالمؤمنين عليهم السلام هزار درهم به خاطر شباهتش به جدش على بن ابى طالب عليهما السلام عطا شود، ايشان با نوه حضرت زينب كبرى عليها السلام كه نامش نيز زينب بود ازدواج نمود.
ابراهيم بن حسن؛ معروف به جردقه، وى از فقهاء و اديبان نامى بوده است و فرزندانش رهبران علويين در بغداد بودند، ايشان در سال 264 هجرى قمرى فوت شدهاند،(1)نسب شان از طريق سه پسرش به نامهاى حسن و محمد و على باقى مانده است: على بن جردقه، يكى از سخاوتمندان بنى هاشم، و صاحب جاه و مقام بود.
وقتى ايشان از دنيا رفت صاحب نوزده فرزند بود كه يكى از آنها عبيداللَّه بن على بن ابراهيم جردقه مىباشد.
خطيب بغدادى در مورد ايشان آورده: كنيه او ابوعلى و اهل بغداد بود، به مصر هجرت كرد و در آن ديار ساكن شد، نزد او كتبى معروف به جعفريه بود كه در آن فقه اهلبيت وجود داشت، وى در سال 312 هجرى در مصر وفات كرد.(2)
عبيداللَّه بن حسن؛ ايشان شخص با شوكت و كمال و متولى حرمين مكه و مدينه، همچنين در زمان مأمون قاضى اين دو شهر بودند، در زمانى كه عبيداللَّه بن حسن قاضى مكه و مدينه بودند در همان سرزمين صاحب پسرى به نام عبداللَّه شد كه او نيز منصب قضاوت پدرى را ادامه داد، وى در سال 204 هجرى قمرى فوت نمود.(3)
عبّاس بن حسن بن عبيداللَّه؛ كنيه ايشان اباالفضل، و در شجاعت و كرامت زبانزد خاص و عام بود، مورخين درباره او نوشتهاند: و ما رأى هاشمى اغضب و اعذب لسانا منه؛ يعنى: فردى از بنى هاشم است كه نظيرش در جرأت و صراحت لهجه و تندگوئى مشاهده نشده است.(4)
نسل ايشان از چهار پسرش احمد و عبيداللَّه و على و عبداللَّه مىباشد، بعضى
گفتهاند نسل وى تنها از طريق عبداللَّه بن عبّاس ادامه پيدا كرده است، عبداللَّه بن عبّاس شاعرى فصيح بوده و مأمون احترام خاصى برايش قائل بود، و او را هميشه بر ديگران مقدم مىداشت و به ايشان شيخ بن الشيخ مىگفت.(1)
وقتى ايشان وفات كرد و مأمون خبردار شد گفت: أترى الناس مثل يا بعدك يابن عبّاس. يعنى: اى پسر عبّاس آيا مردم بعد از تو مثل و مانندت را مىبينند؟ سپس جنازه او را تشييع كرد.(2)
عبداللَّه پسرى به نام حمزه دارد كه اولادش در طبريه و شام مىباشند، طبريه مركز تمدن يهود و يكى از چهار شهر مقدس ايشان به حساب مىآيد و در كنار شهرهاى اورشليم و صفاد و حبرون، مجاور سرزمين اردن مىباشد و محل سكونت بسيارى از دانشمندان يهودى بوده اما امروزه نام شهرى در استان شمالى فلسطين اشغالى مىباشد.(3)
از جمله آنان ابوالطيب محمد بن حمزه است كه صاحب مروت و بخشش و بزرگوارى، اهل صله رحم و معروف به كمالات و فضائل كثير و جاه و مقام عظيمى بوده، در طبريه آب و ملك داشته و اموالى جمع كرده بود، تا آن كه ظفر بن خضر فراعنى بر او حسادت ورزيد و لشكرى را براى قتلش مهيا كرد و وى را در صفر سال 291 هجرى قمرى در باغ خود در طبريه شهيد كردند.(4)
شعرا در مدح او مرثيهها گفتهاند و به اعقاب او كه در طبريه هستند، بنو الشهيد
مىگويند.(1)
على بن ابراهيم بن ابى جعفر حسن بن عبيداللَّه؛ اين بزرگوار، نوه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در نسل سوم بوده، و مرقد مطهرش داراى گنبد و بارگاه ملكوتى و بعد از حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام يكى از مهمترين زيارتگاههاى شهر مقدس قم مىباشد و مردم شهر قم و حومه اعتقاد و ارادت عجيبى به ايشان داشته و هموراه حاجات خود را از اين امام زاده جليل القدر مىگيرند.(2)
ايشان در زمان حياتشان از سخاوتمندان بنى هاشم، و به جلالت قدر و عظمت و منزلت متصف بوده، و نوزده پسر داشت، از جمله عبيداللَّه بن على كه سيدى فاضل و شجاع و باتقوى بود و اكثر اوقات را به سياحت مىگذرانيد.
كتاب جعفريات، كه در چند جلد و متضمن دوره كاملى از فقه شيعه است، تأليف او است وى در سال 312 هجرى قمرى درگذشت.(3)
ايشان معروف به شاهزاده سيد على و بارگاهش بيش از ساير بقاع مقدسه قم مورد توجه عموم قرار دارد و همواره محل نذورات و مركز اجتماع و اعتكاف ارباب حاجات به ويژه دردمندان است، كمتر زمانى يافت مىشود كه چند نفرى حاجتمند به آن امام زاده جليل القدر متوسل و در آنجا معتكف نباشند، شرح كرامات و معجزات ايشان به قدرى زياد است كه بعضى از بزرگان كتاب هائى در اين باره نوشته و كرامات و معجزات اين امام زاده جليل القدر را در آن كتابها جمع آورى كردهاند.
ابوالعبّاس فضل بن محمد بن فضل؛ ايشان نيز اديب و شاعر بوده و نوادگانش در قم و طبرستان سكونت داشتهاند، وى در رثاى جدش حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام
اشعارى سروده من جمله شعر زير:
انى لاذكر للعباس موقفه ***بكربلاء و هام القوم يختطف
يحمى الحسين و يحميه على ظمأ ***و لا يولى و لا يثنى فيختلف
و لا ارى مشهدا يوما كمشهده ***مع الحسين عليه الفضل و الشرف
اكرم به مشهدا بانت فضيلته ***و ما اضاع له افعاله خلف؛(1)
يعنى: من هر گاه موقعيت عبّاس عليه السلام را در كربلاء به ياد مىآورم كه تشنه لب چگونه با سرعت سرهاى دشمنان را قطع مىكرد و از حسين عليه السلام در هر حالى حتى در تشنگى حمايت مىكرد و هيچ گاه پشت به دشمن ننمود و خسته نشد و در حال تلاش بود.
من هيچ رزم گاهى را همچون رزم او همراه حسين عليه السلام كه فضل و شرافت بر او باد نديدم، رزمگاه با كرامتى كه در آن فضائلش آشكار شد و باز ماندگانش آن كارها را گم نكردهاند.
ابويعلى حمزة بن قاسم بن على بن حمزة؛ ايشان از برجستهترين دانشمندان شيعى و از بزرگان بنى هاشم و از راويان بزرگ اخبار ائمه اطهار عليهم السلام بودند، مشايخ صدوق على بن احمد دقاق و حسين بن هاشم مؤدب و نيز عالم بزرگ ابومحمد هارون بن موسى تلعكبرى و مشايخ ابن غضائرى از او نقل روايت مىكنند.(2)
ايشان در دوران ثقة الاسلام كلينى مؤلف كتاب گرانسنگ الكافى مىزيسته، علماء بزرگ براى بهره بردن از علوم اهل بيت عليهم السلام نزد ايشان شاگردى مىكردند از جمله:
1- ابو محمد هارون بن موسى تلعكبرى، متوفاى 385 هجرى قمرى.
2- حسين بن هاشم مودب.
3- على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق.
دو نفر فوق از مشايخ ابن بابويه شيخ صدوق رحمه الله هستند.
4- على بن محمد قلانسى استاد عالم رجالى حسين غضائرى.
5- حسين بن على خزار قمى.(1)
على بن حمزة، ايشان از راويان اخبار امام موسى بن جعفر عليه السلام است.(2)
محمد بن على بن حمزة؛ ايشان نيز شاعر، و از راويان اخبار امام كاظم عليه السلام و امام رضا عليه السلام به شمار مىآيد، وى ساكن بصره بوده و در سال 286 هجرى قمرى فوت شدهاند.(3)
طاهر بن محمد بن قاسم بن حمزة؛ ايشان بسيار شجاع و دلير بوده و سرانجام در بصره به شهادت رسيده است.(4)
محمد بن عبداللَّه بن محمد بن قاسم بن حمزة؛ ايشان نيز از دليران علوى بود و در زندان معتضد عباسى از دنيا رفت.(5)
ابراهيم بن محمد بن عبداللَّه بن عبيداللَّه بن حسن، كه در سال 251 هجرى قمرى به دست طاهر بن عبداللَّه در قزوين به شهادت رسيد.(6)
داود بن محمد بن عبداللَّه بن عبيداللَّه بن حسن؛ او در زمان مقتدر عباسى در سال
295هجرى قمرى به شهادت رسيد.(1)
محمد بن حمزة بن عبيداللَّه بن عبّاس بن حسن بن عبيداللَّه، ايشان در زمان مكتفى عباسى به دست محمد بن طغج به شهادت رسيد، مورخين وى را به فضل و بزرگى و كرامت ستودهاند.(2)
ابو اسماعيل محمد بن على عبداللَّه بن عبّاس بن حسن بن عبيداللَّه؛ ايشان نيز از مفاخر خاندان رسالت، اديب، شاعر، شجاع و بخشنده بود، شعر زير از سرودههاى اوست:
وجدى وزير المصطفى و ابن عمه ***على شهاب الحرب فى كل ملحم
أليس ببدر كان اول قاحم ***يطير بحد السيف هام المقحم
و اول من صلى و وحد ربه ***و افضل زوار الحطيم و زمزم
و صاحب يوم الدوح اذ قام احمد ***فنادى برفع الصوت لابتهمهم
جعلتك منى يا على بمنزل ***كهارون من موسى النجيب المكلم
فصلى عليه اللَّه ما ذر شارق ***و أوفت حجور البيت اركب محرم؛(3)
يعنى: جدّ من وزير و پسر عمّ مصطفى است و پسر عمش على عليه السلام هنگام درگيرى جنگ اختر درخشان است.
آيا نه او در جنگ بدر اول به دشمن تاخت و با شمشير آبدار به هر سوى اطراف ميدان مىپريد.
او اول نمازگزار، اول موحّد و بزرگتر كسى است كه به زيارت حطيم و زمزم نائل
شد.
او قهرمان روز سايبان است كه احمد به پاخاسته با صداى بلند فرياد برداشت:
من تو را اى على نسبت به خود به منزله هارون نسبت به موساى نجيب و كليم قرار دادم.
درود خدا بر او تا خورشيدى در جهان درخشد و مادام كه شتر سواران به زيارت كعبه حضور يابند.
نوادگان جليل القدر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام از حد شمارش خارج هستند و همه آنها به كرامت و كمالات روحى و سيادت و آقائى در زمان حيات، و كرامات و معجزات كثيره بعد از شهادت و يا فوت شان مشهور بوده و حرمهاى مطهرشان همواره مكانهاى بسيار شلوغ و محل تجمع مردم مسلمان است، آنها همواره با كرامات و معجزات خود از كار مردم مانند جد بزرگوار خويش گره گشائى مىكنند، اين مقدار و تعداد را از باب تبرك و تيمّن ذكر كرديم.
امام حسن مجتبى عليه السلام پس از شش ماه و چهار روز خلافت در كوفه،(1)بر اثر نابسامانىها از كوفه به مدينه هجرت نمودند و نه سال و چهار ماه به دور از خلافت در مدينه زندگى كردند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام نيز به تبع و همراه با برادر و امام زمانش از كوفه به مدينه بازگشت و در محضر امام و برادرش بود و هرگز به معاويه و حكومت وقت هيچ اعتنائى نمىكرد و موضع گيرى و مخالفت خود را مانند موضع گيرى امام حسن
1) حياة الامام الحسن عليه السلام جلد: 2 صفحه: 231
مجتبى عليه السلام به صورت بىاعتنايى و قهر از حكومت ننگين معاويه ادامه مىداد، ايشان همواره مطيع امام زمانش حضرت مجتبى عليه السلام بود تا وقتى كه امام حسن عليه السلام به شهادت رسيدند.
ايشان در اين سالها، رنجها و ناملايمات بسيارى ديدند، حيله گرىهاى معاويه در حق على بن ابى طالب عليهما السلام و امام مجتبى عليه السلام ظلم و ستمهاى امويان كه به اوج خود رسيده بود، صحابه جليل القدر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله من جمله حجر بن عدى و يارانش عمرو بن حمق خزاعى شهيد شدند، سختگيرىها به آل على ادامه داشت، وعاظ و خطباى وابسته به حكومت معاويه، در منبرهايشان على بن ابى طالب عليهما السلام را سب و لعن كرده و ناسزا مىگفتند، اما ايشان همواره به دستور امام زمانش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام صبر و استقامت را پيشه خود ساخته بودند.
وقايع زمان شهادت امام مجتبى عليه السلام
وقتى امام مجتبى عليه السلام مسموم و شهيد شدند حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 24 سال داشتند، معاويه از يك طرف به عظمت و مقام والايى كه امام مجتبى عليه السلام در بين مردم پيدا كرده بود حسادت مىورزيد و ناراحت بود و از طرف ديگر قصد داشت يزيد پسرش را به جاى خود بنشاند و او را به خلافت معرّفى كند، لذا به خاطر اين تصميمش ناگزير بود امام مجتبى عليه السلام را هر طورى كه هست شهيد كند.(1)
معاويه نامهاى به پادشاه روم نوشت و از او سمّى كه مهلك فورى باشد تقاضا كرد، او هم سمّى اين چنين در شيشه كرد و براى معاويه فرستاد.(2)
معاويه مخفيانه كسى را نزد جعده دختر اشعث بن قيس كه آن روزها همسر امام مجتبى عليه السلام بود فرستاد و به او وعده كرد اگر بتواند امام مجتبى عليه السلام را به وسيله آن سمّ شهيد كند به او صد هزار درهم بدهد و چند مزرعه از مزارع اطراف كوفه را در اختيار او قرار داده و شعب سوراء )قريه خوش آب و هوائى در اطراف عراق( را ملك او كند و از همه مهمتر او را براى يزيد خواستگارى نمايد،(1)بعضى معتقدند اين واسطه مروان بن حكم بوده است.(2)
جعده فريب وعدههاى معاويه را خورد و تصميم گرفت امام مجتبى عليه السلام را شهيد كند، لذا آن سمّ را در ظرف شيرى ريخت و سر سفره افطار آن حضرت گذاشت، امام مجتبى عليه السلام وقتى خواستند روزه شان را باز كنند، مقدارى از آن شير را آشاميدند سپس متوجّه مسموميت خود شده و رو به جعده كرده فرمودند: انّا للّه و انّا اليه راجعون.
اى دشمن خدا مرا كشتى خدا تو را بكشد، به خدا قسم پس از من كسى براى تو بهتر از من نخواهد بود، تو را آن فاسق ملعون و دشمن خدا )معاويه( گول زده و مسخره ات كرده، خدا تو و او را ذليل كند و شما را به جزاى گناهانتان برساند.(3)
امام مجتبى عليه السلام در اثر خوردن آن سمّ، چهل روز مريض بودند و افراد مختلفى به عيادتشان مىآمدند.(4)
اوّلين كسى كه نزد آن حضرت آمد برادر بزرگوارشان حضرت حسين بن على عليهما السلام بودند، وقتى كنارشان نشستند به برادر بزرگوارشان عرض كردند: اين چه حالتى است كه در شما مشاهده مىكنم؟
فرمودند: تو مرا در روزهاى پايان عمرم در دنيا و اوّل زندگيم در آخرت مشاهده مى كنى، من خودم براى مرگم اقدامى نكرده ام، من بر جدّم وارد مىشوم امّا از فراق تو و خواهران و دوستانم كراهت دارم ولى با توجّه به آن كه با پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام و مادرم حضرت فاطمه زهراء عليها السلام و حمزه و جعفر عليهما السلام ملاقات مىكنم از اين گفتهام استغفار مىنمايم و خداى عزّوجل جانشين هر چيزى است كه از بين مىرود و تسلّى براى هر مصيبت و جبران كننده مافات است.(1)
وقتى حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر بالين برادر خويش مىگريستند امام مجتبى عليه السلام خطاب به وى فرمودند:
لَا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَزْدَلِفُ إِلَيْكَ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ مِنْ أُمَّةِ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ صلى الله عليه وآله وَ يَنْتَحِلُونَ دِينَ الْإِسْلَامِ فَيَجْتَمِعُونَ عَلَى قَتْلِكَ وَ سَفْكِ دَمِكَ وَ انْتِهَاكِ حُرْمَتِكَ وَ سَبْيِ ذَرَارِيِّكَ وَ نِسَائِك... .(2)
اى ابا عبداللَّه روزى چون روز تو نباشد، سى هزار مردى كه مدعيند از امت جد ما محمدند و مسلمان هستند بر تو گرد آيند و همدست شوند براى كشتن تو و ريختن خونت و هتك حرمتت و اسير كردن ذريه ات و زنانت و غارت خيمههايت در اين جا است كه به بنى اميه لعنت فرود آيد و آسمان خاكستر و خون بارد و همه چيز بر تو بگريند حتى وحشيان بيابان و ماهيان دريا.
نكتهاى كه جا دارد در اين جا به آن اشاره شود تذكر در مورد استعمال سخنى است كه متأسفانه خيلى هم معروف شده، حالا نمىدانم از طرف دوستان نادان صادر شده يا
دشمنان دانا، هر چه هست ما بايد مواظب باشيم، و آن جمله "كل يوم عاشورا و كل ارض كربلاء" مىباشد كه از غلطترين حرف هاست، زيرا منافات خيلى زيادى با روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام دارد و اصلاً معلوم نيست اين جمله را چه كسى گفته است؟! حالا هر كه بوده، مهم نيست مهم اين است كه امام مجتبى عليه السلام بر خلاف آن مىفرمايند: "لا يوم كيومك يا اباعبداللَّه".
جمله "كل يوم عاشورا" ظاهر بدى ندارد، اما باطنش خيلى وحشتناك و خطرناك مى باشد.
امام عليه السلام مىفرمايد: "لا يوم كيومك يا اباعبداللَّه" مخترع اين جمله، شاعر بوده يا هر كس ديگرى كه بوده جاهل مىباشد.
اگر تمام مردم دنيا هم بگويند: "كل يوم عاشورا و كل ارض كربلاء" اما ما پاكتر و با شرفتر و بهتر از زمينى كه كعبه بر آن نهاده شده نداريم، در روايات هست و در كتاب كامل الزيارات آمده، كامل الزيارات كتابى است كه اكثر از فقهاء، همه رواياتش را صحيحه مىدانند، و مابقى فقهاء، اكثر قريب به اتفاق رواياتش را صحيحه مىدانند، در چنين كتابى از قول امام صادق عليه السلام آمده كه روزى زمين كعبه به خودش نازيد و افتخار كرد كه چه زمينى با شرافتتر از من وجود دارد؟ چرا كه خانه خدا بر من نهاده شده، حرم امن الهى بر من نهاده شده، فلان و فلان و فلان، يك مقدار به خودش باليد، خداى تعالى با تندى به زمين كعبه نهيب داد و فرمود: ساكت باش، تمام فضائلى كه تو براى خودت شمردى در مقابل زمين كربلاء مثل سوزنى مىباشد كه آن را در دريايى بزرگ فرو كنى و بعد بيرون بياورى، چقدر از آب دريا بر آن سوزن مىماند؟!
تمام فضائلى كه تو براى خودت شمردى در مقابل فضائل زمين كربلاء، مثل همان قطره، بلكه خيلى كمتر از قطره به آن سوزن مىماند، فضائل زمين مكه نسبت به سرزمين كربلاء به اندازه همان مقدار آبى است كه روى سوزن مىماند و فضائل زمين
كربلاء به اندازه آن دريا مىباشد، امام صادق عليه السلام مىفرمايد: خداى تعالى با تندى به آن زمين نهيب مىزند كه: ساكت باش، اگر كربلاء نبود تو را هم نمىآفريدم، اگر كربلاء نبود هيچ چيز را نمىآفريدم،(1)البته همان طور كه در آن روايت تصريح شده تمام فضيلت سرزمين كربلاء نيز به وجود نازنين حضرت سيدالشهداء عليه السلام است.
به هر حال اين روايات ماست بعد شاعرى مجهول الهويه مىگويد: "كل يوم عاشوراء و كل ارض كربلاء" اين حرف درستى نيست، لذا دوستان بايد خيلى مواظب باشيم اصلاً اين حرف را نزنيم چون رواياتى بر خلاف اين حرف وجود دارد، از مضامين خيلى از روايات به دست مىآيد كه روز عاشوراء روزى است كه هيچ روزى به پاى آن نمىرسد، و زمين كربلاء نيز زمينى است كه حتى زمين كعبه با آن همه عظمت از جهت فضيلت و منزلت به پاى او نمىرسد، چه رسد به ديگر زمين ها، چون بعضى از زمينها لعنت شده هستند، روزى اميرالمؤمنين عليه السلام جايى بودند، وقت نماز شد، فرمودند: اين زمين لعنت شده مىباشد، من اين جا نماز نمىخوانم، و براى نماز خواندن به جاى ديگرى رفتند،(2)لذا وقتى خداى تعالى با زمين مكه اين گونه سخن مىگويد كه ساكت باش، ارزش تو نسبت به كربلاء مانند خيسى سوزنى در مقابل دريا مىباشد، هيچ زمينى به پاى كربلاء نمىرسد. و امام مجتبى عليه السلام به حضرت سيدالشهداء عليه السلام مىفرمايد: "لا يوم كيومك" حالا اين حرف از كجا آمده! ما اگر بخواهيم در صراط مستقيم و پيرو اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام باشيم نبايد اعتنائى به آن داشته باشيم.
امام مجتبى عليه السلام در حالى كه در هر سرفه، مقدارى خون از حلق نازنين شان مىآمد فرمودند: اى برادر؛ مىبينى چگونه خون جگرم در طشت ريخته است، كسى كه مرا به
اين مصيبت و بلاء انداخته مىشناسم اگر او را به تو معرّفى كنم تو با او چه خواهى كرد؟
حضرت ابى عبداللَّه الحسين عليه السلام عرض كردند: من او را مىكشم، حضرت مجتبى عليه السلام فرمودند: پس من هم او را تا آخر عمرم به تو معرّفى نخواهم كرد، ولى آن چه را كه به تو مىگويم بنويس و نگه دار.(1)
وصيت امام مجتبى به امام حسين عليهما السلام
سپس فرمودند: اين وصيّتنامهاى است كه من به برادرم حسين بن على عليه السلام مىگويم.
او )حسن بن على عليهما السلام( وصيّت مىكند در حالى كه شهادت مىدهد خدائى جز خداى يكتا نيست، او يكى است و شريكى ندارد، وصيّت مىكند در حالى كه عبادت مىنمايد خدا را حقّ عبادتش، او شريكى در مُلك ندارد، چون ذليل نمىشود، يارى براى او از ذلّت وجود ندارد، و او همه چيز را خلق و اندازه گيرى كرده و او اولى است كه عبادت شود و احقّ است بر ديگران كه تمجيد گردد، كسى كه او را اطاعت كند رشد خواهد كرد و كسى كه او را معصيت كند اغوا خواهد بود و كسى كه به سوى او برگردد هدايت خواهد شد.
من وصيّت مىكنم به تواى حسين درباره كسانى از اهل و اولاد من و اهل بيت خودت كه بعد از من مىمانند، اين كه از گناهكاران شان بگذرى و نيكوكارانشان را قبول كنى و براى آنها مانند پدر باشى و بدن مرا كنار قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله دفن كن چون من بدان خانه حقّ بيشترى از ديگران دارم )پس از نقل جملاتى مىفرمايند: (
اگر عايشه نگذاشت مرا در آن خانه دفن كنيد تو را قسم به خدا و به قرابت و
1) بحار الانوار جلد: 44 صفحه: 151
رحمى كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله متّصل است نگذار قطره خونى ريخته شود، تا آن كه من پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را ببينم و آن حضرت را از آن چه با من كردهاند خبر دهم و او را به قضاوت بنشانم.(1)
مظلوميت امام مجتبى عليه السلام حتى پس از شهادت
امام حسين عليه السلام متصدّى كفن و دفن امام مجتبى عليه السلام شدند و برادرانش عبّاس و محمد حنفيه و جمعى از اصحاب را هم به كمك خواسته و جنازه آن حضرت را به مسجد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بردند و چون رسم بود كه والى مدينه بايد بر جنازه بزرگان نماز بخواند و آن روز سعيد بن عاص والى مدينه بود، لذا بنى هاشم ناراحت شده و گفتند: به غير از حضرت ابى عبداللَّه الحسين عليه السلام كس ديگرى نبايد بر جنازه امام مجتبى عليه السلام نماز بخواند.
بنى اميّه هم كوتاه آمدند و حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر بدن برادرش نماز خواند،(2)ولى وقتى بنى اميّه متوجّه شدند بنى هاشم تصميم دارند بدن مقدّس امام مجتبى عليه السلام را در كنار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله دفن كنند، مروان بن حكم سوار اسب شد و خود را فورا به عايشه رساند و گفت: شما نشستهايد و حال آن كه بنى هاشم مىخواهند حسن بن على عليهما السلام را كنار بدن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله دفن كنند و با اين كارشان عظمت ابوبكر پدر شما و افتخار عمر بن خطّاب را از بين ببرند؟!
عايشه گفت: نظر تو چيست، چه بايد كرد؟
مروان گفت: شما مىتوانيد آنها را از اين كار مانع شويد، بيائيد بر اين اسب سوار
شويد و فورا خود را به آنها برسانيد تا من هم بنى اميّه را به عنوان يارى خدمت شما بفرستم و اسب خود را به عايشه داد، او فورا بر اسب سوار شد و چهل نفر از بنى اميّه مسلّح همراه او حركت كردند و به طرف مسجد رفتند.
عايشه وقتى به مسجد رسيد ايستاد و با صداى بلند گفت: اين جنازه را از خانه من دور كنيد، نبايد در اين خانه چيزى دفن شود و حرمت رسول خدا صلى الله عليه وآله شكسته شود.
حضرت سيدالشهداء عليه السلام جلو آمد و فرمود: تو و پدرت قبلا هتك حرمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را كرده و كسى را كه دوست نمىداشت وارد خانهاش كردهاى و روز قيامت خداى تعالى تو را به خاطر اين كارت مورد مؤاخذه قرار خواهد داد.
مروان بن حكم و بنى اميّه و هر كه از پسران عثمان حاضر بودند همه گفتند: چگونه ممكن است بگذاريم حسن بن على عليهما السلام در كنار پيامبر دفن شود در حالى كه عثمان آن شهيد مظلوم در بدترين جاى قبرستان بقيع دفن گرديد، بالاخره بين بنى هاشم و بنى اميّه و عايشه سخنان تندى ردّ و بدل شد و عايشه صدا زد: بدن حسن بن على عليهما السلام در اينجا دفن نمىشود مگر آن كه موهاى من از سرم كنده شود.
در اين بين چشم عايشه به ابن عبّاس افتاد و گفت: بيا، بيا.
وقتى ابن عبّاس نزد او رفت گفت: شما جرأت پيدا كردهايد در دنيا مرا پشت سر هم اذيّت كنيد و مىخواهيد كسى را كه من او را دوست ندارم و نمىخواهم وارد خانهام شود واردش كنيد.
ابن عبّاس گفت: وا مصيبتا، تو يك روز بر شتر مىنشينى و يك روز بر اسب سوار مىشوى و مىخواهى نور خدا را خاموش كنى و اگر بيش از اين در دنيا بمانى سوار فيل خواهى شد.
ابن عبّاس مىگويد: در اين جا عايشه به من اخم كرد و با صداى بلند فرياد زد: اى
ابن عبّاس هنوز قضيّه جنگ جمل را فراموش نكردهاى و مرتّب مرا به آن سرزنش مىكنى و از آن روز تا به حال مرتّب به من كينه دارى.
ابن عبّاس گفت: چگونه مىشود آن را فراموش نمود و حال آن كه اهل آسمانها آن را فراموش نكردهاند.
عايشه از ابن عبّاس روگرداند ولى محمّد بن حنفيه به او گفت: اى عايشه يك روز سوار اسب و يك روز سوار شتر مىشوى، چرا خودت را نگه نمىدارى و دائماً با بنى هاشم دشمنى مىكنى؟!
عايشه به او گفت: اى پسر حنفيه اينها فرزندان فاطمه عليها السلام هستند كه با من حرف مى زنند تو چه مىگوئى؟
حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرمود: تو محمد بن حنفيه را از فاطمه عليها السلام دور مىكنى و حال آن كه سه فاطمه مادر او هستند، يكى فاطمه دختر عمران، دوّم فاطمه بنت اسد، سوّم فاطمه دختر زائدة بن الاصم.
مروان بن حكم با عصبانيت داد زد و گفت: عثمان در زباله دانى دفن شود و حسن بن على عليهما السلام را كنار پيامبر صلى الله عليه وآله دفن كنند، در صورتى كه ما شمشير به كمر بسته باشيم.
ابوهريره جلو آمد و گفت: اى مروان تو حسن بن على عليهما السلام را از دفن در كنار پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مانع مىشوى و حال آن كه من از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه فرمود: حسن و حسين دو سيّد و آقاى اهل بهشتند.
مروان گفت: حديثى را كه جز تو و ابوسعيد خدرى كس ديگرى يادش نمانده باشد به درد خودتان مىخورد.
بالاخره دعوا و سر و صدا به اوج خود رسيده بود و دو طرف شمشير به روى يكديگر كشيده و مىخواستند بجنگند كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرياد زد:
وصيّت برادرم را ضايع نكنيد جنازه را به طرف بقيع حركت دهيد، او مرا قسم داده است اگر عايشه از دفن بدن او در كنار جدّش مانع شد با احدى جنگ نكنم و او را در بقيع دفن نمايم.(1)
لذا حضرت سيدالشهداء عليه السلام دستور فرمودند بنى هاشم بدن امام مجتبى عليه السلام را به طرف قبرستان بقيع ببرند و آن حضرت را در كنار قبر حضرت فاطمه بنت اسد عليها السلام دفن كنند و خود آن حضرت متصدّى دفن بدن مقدّس امام مجتبى عليه السلام گرديدند.
آن بىخردان تابوت آن حضرت را تير باران كردند، به طورى كه هنگام دفن، هفتاد چوبه تير از بدن مطهر امام مجتبى عليه السلام بيرون آوردند،(2)امام حسين عليه السلام كنار قبر برادرش نشست و اشك ريخت و فرمود:
ادهن رأسىام اطيب مجالسى***و رأسك معفور و انت سليب
او استمتع الدنيا شئ احبه***الى كل ما ادنى اليك حبيب
فلا زلت ابكى ما تغنت حمامه***عليك و ما هبت صبا و جنوب؛(3)
يعنى: آيا جا دارد كه من روغن بسرم بزنم، يا مجالس من طيب و نيكو باشند؟ در صورتى كه سر و صورت تو روى خاك باشد و تو برهنه باشى؟
يا اين كه از آن چيزهاى دنيوى كه دوست دارم بهره مند شوم، آگاه باش: هر چه كه بتو نزديك شود محبوب است.
من دائماً بر تو گريه مىكنم مادامى كه كبوتر بخواند و باد صبا و جنوب بوزد.
پس از تيرباران جنازه مطهر امام حسن مجتبى عليه السلام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام
بسيار ناراحت شد و غيرتش به جوش آمد، شمشير به دست گرفت و مىخواست به آن افراد بد طينت حمله كند، ولى حضرت سيدالشهداء عليه السلام ايشان را بنا به درخواست و وصيت برادرش امام حسن مجتبى عليه السلام كه جنگ و خون ريزى را در آن مورد منع فرموده بودند از حمله كردن باز داشتند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام كه فرد كاملاً مطيعى بود و كنار برادر خود و در جمع جوانان بنى هاشم حضور داشتند اطاعت امر فرموده و صبر و استقامت پيشه خود ساختنه و بنا به تكليف صبر مىكردند.
تبعيت آن حضرت از امام حسين در خاكسپارى امام مجتبى عليهم السلام
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در تمام دوران زندگى خويش در كنار برادرش امام حسين عليه السلام بودند و جوانى شان در خدمت آن امام گذشت، ايشان هيچ سخنى نمىگفتند مگر آن كه قبلا از برادرشان شنيده باشند و هيچ عملى انجام نمىدادند مگر به جهت پيروى از امام زمانشان، همچنين هيچ گاه بر وجود مقدس امام حسين عليه السلام مقدم نمىشدند.
عظمت و شخصيت معنوى ايشان به خاطر تابش نور مقدس امام حسين عليه السلام در آينه وجودشان بود،(1)ايشان در ميان جوانان بنى هاشم شكوه و عزت خاصى داشت.
1) برگرفته شده از العبّاس
در زمان خلافت معاويه با اين كه يكى از شرايط صلح نامه اين بود كه معاويه براى خود خليفه تعيين نكند، اما معاويه اين شرط و شرايط ديگر را زير پا گذاشت و با كمال گستاخى مخالفت خود و متعهد نبودنش را آشكار ساخت، او در كوفه بر فراز منبر رفت و آشكارا گفت:
شرطت للحسن شروطا و كلها تحت رجلى؛(1)
يعنى: با حسن عليه السلام شرطهايى نمودم، اما همه آنها را زير پايم نهادم.
معاويه كه دائماً براى نصب فرزندش يزيد به عنوان خليفه دنبال فرصت مىگشت در سال 56 هجرى قمرى اين فرصت را به دست آورده و روزى را مشخص كرد و رسما به يكى از مزدوران جلادش به نام ضحاك بن قيس گفت: ولايت عهدى يزيد را در ملأ عام و مخصوصا در مسجد دمشق اعلام كنيد و به چند نفر از افراد مشهور نيز فرمان داد كه ابلاغ ضحاك را تصديق نمايند.
آن روز فرا رسيد و معاويه ولايت عهدى يزيد را كه در لوحى نوشته بود به ضحاك داد، ضحاك آن را در حضور مردم خواند و مردم را به بيعت با يزيد دعوت كرد، يزيد در اين هنگام سى سال داشت.
بعضى حاضران از روى ترس و بعضى ديگر از روى طمع، بيعت كردند و عدهاى نيز اعتراض نمودند، گفتگوهاى زيادى در اين باره صورت گرفت، حتى مروان
1) الارشاد جلد: 2 صفحه: 14
اعتراض كرد اما معاويه با تطميع او را راضى نمود، و گفت: تو را وليعهد يزيد خواهم كرد.
مروان نيز از اين وعده خوشحال گشت و تسليم شد، معاويه به او دستور داد تا به مدينه برود و فرماندار آنجا شده، و مردم حجاز را به پذيرش بيعت با يزيد دعوت كند.(1)
عايشه نيز جزء كسانى بود كه به معاويه اعتراض كرد، معاويه هم دستور داد در مدينه به طور محرمانه چاهى حفر و داخل آن را پر از آهك كنند، سپس شبانه عايشه را براى مذاكره به آن مكان دعوت كرد، وقتى عايشه نزد معاويه آمد، معاويه با ظاهرسازى و مكر خاصى با تعارف او را بر سر آن چاه آورد و عايشه را به چاه انداخت، او در همان جا از دنيا رفت و همان چاه قبرش شد. مردم تا مدتها خبر نداشتند و نمىدانستند عايشه كجا رفته است.(2)
سنائى شاعر معروف سنى مذهب در اين باره مىگويد:
عاقبت هم به دست آن ياغى ***شد شهيد و بكشتش آن طاغى
آن كه با جفت مصطفى زين سان ***بد كند مر و را تو مرد مخوان؛(3)
خلاصه در مقابل اين بيعت گرفتن كه با زور و اجبار همراه بود عدهاى آشكارا مخالفت مىكردند، از جمله آنها حضرت امام حسين عليه السلام بود كه با صراحت تمام مخالفت نمودند، حتى نامهاى به معاويه نوشته، بدعتها و مخالفتهاى او با اسلام را بر شمردند كه قسمتى از آن نامه را مىآوريم:
و ان اخذك الناس ببيعة ابنك يزيد و هو غلام حدث، يشرب الخمر و يلعب بالكلاب، فقد خسرت نفسك و بترت دينك.
يعنى: و اگر مردم را با زور و اكراه به بيعت با پسرت يزيد مىكشانى با اين كه او جوانى بىتجربه، شراب خوار و سگ باز است، در حقيقت به ضرر و زيان خود اقدام كرده و دين خود را تباه نمودهاى.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در اين ماجرا نيز پيرو و مطيع برادر و امام زمانش حضرت امام حسين عليه السلام بوده و از ايشان اطاعت مىنمود و هرگز بيعت با يزيد را نپذيرفت، بلكه همان خط فكرى و عملى امام حسين عليه السلام را دنبال مىكرد.
وقتى معاويه در بستر مرگ قرار گرفت و مىخواست از دنيا برود، پسرش يزيد را طلبيد و پيش رويش نشانيد و به او گفت: پسرم! من همه ناهموارىها و مشكلات را براى بيعت گرفتن از مردم براى تو هموار ساختم و گردنكشها را در برابر تو رام كردم و شهرها را تحت تسخير تو در آوردم، ولى در مورد سه نفر در بيعت با تو، ترس و هراس دارم و آنها عبارتند از: حسين بن على عليه السلام ، عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبير.
در مورد عبداللَّه بن زبير، هر جا او را يافتى قطعه قطعهاش كن زيرا اگر بر تو مسلط شود مانند شير به تو حمله مىكند و در غير اين صورت مانند برخورد روباه با سگ با تو نيرنگ و حيله مىنمايد، اما عبداللَّه بن عمر، با او سازش كن زيرا با تو است او را از خود دور نكن، اما در رابطه با حسين عليه السلام نسبت او را به پيامبر صلى الله عليه وآله مىدانى، او گوشت و خون رسول خدا صلى الله عليه وآله است و من مىدانم كه مردم عراق او را به سوى خود مىخوانند، سپس او را تنها مىگذارند، اگر بر او غالب شدى حقش را بشناس و حريم مقامش را در
1) رجال كشى صفحه: 32
پيشگاه رسول خدا صلى الله عليه وآله رعايت كن،(1)با او جنگ و ستيز مكن و توجه داشته باش كه بين ما و او خويشاوندى وجود دارد، پس بپرهيز از اين كه به او آسيب برسانى.(2)
معاويه مبلغ يك صد هزار درهم به عبداللَّه عمر بخشيد تا او ولايتعهدى يزيد را قبول كند، او اين مبلغ را از معاويه قبول كرد اما با يزيد بيعت نكرد بلكه در جانشينى يزيد سكوت كرده و اعتراضى نكرد.(3)
بالاخره معاويه در نيمه رجب سال 60 هجرى از دنيا رفت، وقتى يزيد بر مسند خلافت نشست وصيت پدرش را ناديده گرفت و فورا سفيرى نزد وليد بن عتبه بن ابى سفيان، حاكم وقت مدينه فرستاد و طى نامهاى به او نوشت: اى وليد به مجرد اين كه نامه من به دست تو رسيد از مردم مدينه براى من بيعت بگير، همچنين حسين بن على عليه السلام عبداللَّه بن زبير، عبدالرحمن بن ابوبكر و عبداللَّه بن عمر را مجبور كن با من به عنوان خليفه مسلمانان بيعت كنند، البته بايد آنها را تحت فشار قرار بدهى و هر طور شده از آنها بيعت بگيرى، هر كس هم از بيعت با من خود دارى كرد گردن او را بزن و سر بريدهاش را براى من به شام بفرست.(4)
يزيد در آن نامه در مورد امام حسين عليه السلام به وليد سفارشى جداگانه با تأكيد بيشترى كرد و نوشت: خذ الحسين بالبيعه أخذ شديدا ليس فيه رخصه.
يعنى: حسين عليه السلام را براى گرفتن بيعت دستگير كن، و بر او سخت بگير، هيچ
گذشت و مدارائى هم نبايد با او داشته باشى.
وليد، مروان را به حضور طلبيد و با او در اين باره مشورت كرد.
مروان گفت: حسين بيعت نمىكند، اگر من به جاى تو بودم گردنش را مىزدم.
وليد آرزو كرد: اى كاش به دنيا نيامده بودم كه چنين دستورى به من بدهند سپس شخصى را نزد امام حسين عليه السلام فرستاد و او را به فرماندارى دعوت كرد.(1)
امام حسين عليه السلام بنا به نقلى سى نفر،(2)و بنا به قول ديگر نوزده نفر از بستگانش كه همه مسلّح بودند را طلبيد و به آنها فرمود: شما همراه من تا ساختمان فرماندارى بياييد، هنگامى كه بر وليد وارد شدم اگر مذاكره بين من و او به خشونت و شدت تبديل شد، هر وقت صدا و فرياد من را شنيديد، داخل ساختمان فرماندارى بيائيد و به من كمك كنيد تا از دست آن ظالمان نجات پيدا كنم، اما مراقب باشيد كسى را نكشيد و باعث آشوب نگرديد، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام امير و فرمانده اين عده بودند.
آنها همراه با امام حسين عليه السلام به طرف ساختمان فرماندارى حركت كرده و پشت درب آن اجتماع نمودند، امام حسين عليه السلام در حالى كه عصاى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به دست داشت بر وليد بن عتبه وارد گرديد و مشاهده كرد مروان بن حكم نيز آنجا حضور دارد، آن دو اول ماجراى مرگ معاويه را مطرح كردند، سپس وليد نامه يزيد را براى ايشان خواند و از امام حسين عليه السلام مطالبه بيعت با يزيد به عنوان خليفه مسلمين كرد.
امام حسين عليه السلام بدون مقدمه فرمود: صلاح نيست شخصى چون من بيعت مخفيانه انجام دهد، هر وقت دعوت عمومى براى بيعت صورت گرفت، مرا هم به همراه مردم دعوت كنيد چون چنين بيعتى حكم ديگرى دارد.(3)
وليد به امام حسين عليه السلام سخت نگرفت،(1)و با اين كه مىدانست اگر امام حسين عليه السلام به همراه مردم هم دعوت شود، اهل بيعت با شخصى مثل يزيد نيست، اما به ناچار پيشنهاد امام حسين عليه السلام را پذيرفت. البته سخت نگرفتن وليد نه به خاطر محبت يا احترام به امام حسين عليه السلام بود بلكه او دست پروده معاويه بود و به خاطر اطاعت امر و وصيت معاويه اين كار را كرد و معاويه نيز به خاطر نيرنگ و سياستش بود كه دستور داده بود با امام حسين عليه السلام علنا درگير نشوند چون امام حسين عليه السلام تنها يادگار و نوه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بود و هر كس با او در مىافتاد موجب برانگيخته شدن خشم، و بيدارى مردم مسلمان از خواب غفلت مىشد، لذا همين امر ممكن بود براى ولايتعهدى و جانشينى يزيد مانعى بزرگ باشد.
مروان بن حكم به وليد گفت: اى وليد! واى به حال تو، اگر حسين عليه السلام از اين جا بيرون برود هرگز بيعت نخواهد كرد و ديگر چنين فرصتى را هم به دست نخواهى آورد، مگر اين كه كار شما به قتل و خونريزى بكشد، بنابراين هم اكنون دستور اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه را عملى كن و حسين عليه السلام را به زندان بينداز تا بيعت كند، يا اين كه همان طورى كه يزيد فرمان داده، حسين عليه السلام را گردن بزن و سر او را براى خليفه بفرست.(2)
امام حسين عليه السلام با شنيدن اين سخنان ناراحت شده و با آنها تندى نمودند و بر سر مروان فرياد كشيده، فرمودند: اى پسر زنى كه زرقاء نام داشت )يعنى همان زنى كه در زمان جاهليت پرچم زناكارى بر بالاى خانهاش نصب كرده بود( آيا تو مىخواهى مرا بكشى يا وليد؟
آن گاه وليد را مورد خطاب قرار داد و فرمود: توجه داشته باش ما خاندان نبوت و معدن رسالت هستيم و يزيد همان طورى كه مىدانى شراب خوار است و به كشتن انسانهاى پاك و بىگناه دست زده، فسق و فجور او آشكار و معروف است و كسى چون من با آن اصالت نبوت و رسالت و طهارت با كسى چون يزيد با آن وضعى كه مىشناسى هرگز دست بيعت نخواهد داد.(1)
آن نوزده نفر وقتى صداى حضرت سيدالشهداء عليه السلام را شنيدند به دستور حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام شمشير كشيده به ساختمان فرماندارى وارد شدند و امام حسين عليه السلام را بدون كوچكترين آسيبى، از ساختمان فرماندارى خارج كردند،(2)اين ماجرا در شب 27 رجب سال 60 هجرى قمرى اتفاق افتاد.
وقتى امام حسين عليه السلام از آنجا رفت، مروان بن حكم با اعتراض و ناراحتى به وليد بن عتبه گفت: اى وليد! پيشنهاد مرا نپذيرفتى و فرصت خوبى را از دست دادى در حالى كه مىتوانستى حسين عليه السلام را به زندان انداخته، يا او را به قتل برسانى و كارش را تمام كنى، اكنون بايد بدانى كه ديگر دست تو به حسين عليه السلام نخواهد رسيد و براى گرفتن بيعت از او هيچ فرصتى را به دست نخواهى آورد.
وليد در پاسخ گفت: اى مروان، نصيحتت را براى خود نگهدار زيرا اين راهى كه تو براى من انتخاب مىكنى جز به نابودى دين من نخواهد انجاميد، اين را بدان كه هر كس در ريختن خون حسين عليه السلام شركت داشته باشد روز قيامت بار جرم سنگينى خواهد داشت و از نظر لطف خداوندى محروم است، از گناه و آلودگى پاك نمىگردد و به عذاب دردناك خداوند گرفتار خواهد شد.(3)
يزيد بن معاويه بيشتر وقت خويش را به بازى با ميمون و سگ مىگذرانيد،(1)و مهمترين مشاورانش غير مسلمانان، از جمله سرجون مسيحى بود كه بدون مشورت با او آب هم نمىخورد.
عدهاى از علماء و بزرگان اهل سنت حكم به تكفير يزيد داده و او را كافر دانستهاند از جمله: علامه آلوسى،(2)ابن عقيل،(3)ابن حجر الهيثمى،(4)
و عدهاى نيز فتوا بر لعن او دادهاند از قبيل: امام احمد حنبل، قاضى ابويعلى، ابوالحسين ابن قاضى ابويعلى، ابن جوزى، سبط ابن جوزى،(5)سيوطى،(6)ابن محى الدين الحنفى التفتازانى،(7)الكيا الهراسى، ابن خلكان،(8)سفارينى.(9)
گروهى از بزرگان و علماء اهل سنت نيز اعلام كردهاند كه به هيچ وجه يزيد را دوست ندارند من جمله: غزالى، ابن الصلاح، حتى ابن تيميه و ابن حجر الهيثمى.(10)
بعد از اين جريان يك بار ديگر مروان بن حكم با امام حسين عليه السلام و حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام ملاقات كرد و طى گفتگويى طولانى سعى كرد امام حسين عليه السلام را براى بيعت با يزيد قانع كند و در بين صحبتهايش با ظرافت خاصى آن حضرت را
1) مروج الذهب جلد: 2 صفحه: 71 الى 72
2) تفسير روح المعانى جلد: 26 صفحه: 73
3) تذكره الخواص صفحه: 260
4) الصواعق المحرقه صفحه: 220
5) الرد على المتعصب العنيد المانع عن ذم يزيد، صفحه: 16
6) وفيات الاعيان ابن خلكان جلد: 3 صفحه: 287 و تذكره الخواص صفحه: 286 و شرح العقيده النسفيه صفحه: 180 و تاريخ الخلفاء صفحه: 207 و روح المعانى جلد: 26 صفحه: 72
7) الاعلام جلد: 8 صفحه: 113
8) وفيات الاعيان جلد: 13 صفحه: 286
9) الاعلام جلد: 6 صفحه: 240
10) مجموع فتاوى ابن تيميه جلد: 4 صفحه: 483
تهديد مىكرد و او را از خشم يزيد مىترسانيد.
امام حسين عليه السلام مجددا و به طور صريح و آشكار اعلام نمود، اگر امت اسلامى گرفتار پيشوايى چون يزيد گردد بايد با اسلام وداع كرد و فاتحه ارزشهاى اسلامى را خواند.(1)
اين ملاقات فرداى همان شب صورت گرفت و مروان خدمت امام حسين عليه السلام عرضه داشت: يا اباعبداللَّه! من خيرخواه تو هستم و پيشنهادى به تو دارم كه اگر قبول كنى به خير و صلاح شماست.
امام حسين عليه السلام فرمود: پيشنهاد تو چيست؟
مروان گفت: همان گونه كه ديشب در مجلس وليد بن عتبه مطرح گرديد شما با يزيد بيعت كنيد كه اين كار به نفع دين و دنياى شما است.
امام حسين عليه السلام در پاسخ او فرمودند: انَا للّهِ وَ اَنّا اِلَيْهِ راجِعُون وَ عَلَى اْلاسْلامِ السَلامُ اِذا بُلِيَتِ اْلاُمَّةُ بِراعٍ مِثْل يَزيدَ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّى رَسُولَ اللّه صلى الله عليه وآله يَقُولُ: اَلْخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى الِ ابى سُفْيان، فَاِذا رَاَيْتُمْ مَعاوِيَة عَلى مِنْبَرِى فَابْقَرُوا بَطْنَهُ وَ قَد رَآهُ اَهْلُ الْمَدِينَة عَلَى الْمِنْبرِ فَلَمْ يَبْقَرُوا فَابْتَلاهُمُ اللّه بِيَزِيدَ الْفاسِقِ.(2)
يعنى: اينك بايد فاتحه اسلام را خواند كه مسلمانان به فرمانروايى مانند يزيد گرفتار شدهاند. من از جدم رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه مىفرمود: خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است و اگر روزى معاويه را بر بالاى منبر من ديديد بكشيدش، ولى مردم مدينه او را بر منبر پيامبر ديدند و نكشتند و اينك خداوند آنان را به يزيد فاسق مبتلا و گرفتار نموده است.
امام حسين عليه السلام پس از اين كه از توطئه وليد و مروان نجات يافت، تصميم حركت به سوى مكه گرفت، يك روز صبح وقتى به زيارت جدّ بزرگوارشان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رفته بودند در كنار قبر ايشان ناگاه لحظاتى خوابشان برد و جدّ بزرگوار خويش را در خواب ديدند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در عالم رؤيا به ايشان فرمودند:
يا بنى! يا حسين! كانك عن قريب اراك مقتولا مذبوحا بأرض كرب و بلاء من عصابة من امتى و انت فى ذلك عطشان لا تسقى و ظمان لا تروى و هم مع ذلك يرجون شفاعتى مالهم لا انالهم اللَّه شفاعتى يوم القيامة فما لهم عنداللَّه من خلاق. حبيبى يا حسين! ان اباك و امك و اخاك قدقدموا على و هم اليك مشتاقون و ان لك فى الجنة درجات لن تنالها الا بالشهادة.(1)
يعنى: اى فرزندم، اى حسين! مثل اين كه تو را به زودى كشته و به خاك افتاده در سرزمين كرب و بلا مىبينم كه گروهى از امت من تو را كشتهاند؛ تو لب تشنهاى و آبت نمىدهند و سيرابت نمىكنند با اين حال، آنها اميد به شفاعت من دارند، آنها از شفاعت بهرهاى نخواهند برد و خداوند در روز قيامت، شفاعت مرا به آنان نمىرساند، آنان در آن روز نزد خداى تعالى نصيبى ندارند، عزيزم حسين! پدر و مادر و برادرت قبلا نزد من آمدهاند و اينك و مشتاق تو هستند، و تو در بهشت درجاتى دارى كه تنها با شهادت به آنها خواهى رسيد.
بعد از آن رؤيا آن حضرت شبانه مجددا به زيارت قبر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و مادر و
1) الفتوح جلد: 5 صفحه: 28
برادر خود رفته و با آنها وداع كرد و عازم مكه شد.(1)
امام عليه السلام بعد از آن واقعه كه توسط وليد و مروان برايشان پيش آمد مدينه را محل امنى براى خود نمىدانستند، بنابراين تصميم گرفتند شبانه مدينه را به قصد مكه ترك كنند، لذا محرمانه بستگان و شيعيان خود را ديدند و آنها را دعوت به حركت كردند، بعضى عذر موجه داشتند و از همراهى با امام معذور بودند، بعضى ديگر هيچ عذرى نداشتند اما از فرمان امام خويش اطاعت نكردند، بعضى حتى كاسه داغتر از آش شده و نستجير باللَّه حضرت سيدالشهداء عليه السلام را به اصطلاح خودشان نصيحت كردند كه در مدينه بماند.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بدون هيچ گونه چون و چرا، مطيع امر امام زمانش حضرت سيدالشهداء عليه السلام بود و همواره پيشاپيش كاروان امام حسين عليه السلام حركت مىنمود و در همه جا پشت سر امام به حركت خود ادامه مىداد، حتى برادران مادرىاش عبداللَّه، جعفر و عثمان، و زن و فرزندان خويش را نيز همراه خود برد.(3)
كاروان امام حسين عليه السلام در شب 28 رجب سال 60 هجرى قمرى از مدينه به سوى مكه حركت كردند و شب جمعه سوم شعبان سال 60 هجرى قمرى به مكه رسيدند و در بالاى شهر خيمه بزرگى به پا نموده و اقامت كردند، عبداللَّه بن عبّاس وقتى متوجه ورود حضرت سيدالشهداء عليه السلام به مكه شد با محبت تمام به نزد آن حضرت رفت و ايشان را به خانه پدرش عبّاس بن عبدالمطلب دعوت كرد امام حسين عليه السلام پذيرفت و
به خانه عبّاس بن عبدالمطلب رفتند،(1)و از آن تاريخ تا 8 ذى الحجه يعنى به مدت يكصد و بيست و پنج روز در مكه اقامت گزيدند ذكر لب امام حسين عليه السلام در اين سفر آيه شريفه: فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنى مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ بود.(2)
يعنى: از شهر خارج شد در حالى كه مىترسيد و مواظب خود بود، گفت: پروردگار من مرا از قوم ستمگر نجات مرحمت فرما.
هنگامى كه امام حسين عليه السلام همراه با كاروانش از شهر مدينه منوره به قصد زيارت بيت اللَّه الحرام بيرون رفتند، يكى از اصحاب كسالت پيدا كرد و بيمار شد، خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام رسيد و به آن حضرت عرض كرد: خيلى به انار ميل پيدا كردهام.
امام حسين عليه السلام فرمودند: در اين بيابان باغى از انار و ميوههاى ديگر وجود دارد، برو و هر چه مىخواهى تناول كن، اين مسأله در حالى بود كه در آن سرزمين قبل از اين باغى نبود.
اهل قافله رفتند و باغى را مشاهده كردند، داخل شده و از ميوههاى آن خوردند. وقتى از باغ خارج شدند؛ آن باغ از نظرها ناپديد شد، در همان حال آهويى نمايان گشت، حضرت سيدالشهداء عليه السلام به او اشاره كرده و فرمودند: او را ذبح كنيد ولى استخوانهايش را نشكنيد. آنها نيز حيوان را ذبح كردند و گوشت آن را خوردند و استخوانهايش را در پوستش گذاشتند.
آن گاه حضرت سيدالشهداء عليه السلام دعا فرمودند و آهو زنده شد، سپس به اصحاب شان رو كرده و فرمودند: هر كدام از شما كه به خوردن شير آهو مايل هستيد از آن
بنوشيد. همه از آن شير دوشيدند و خوردند و به بركت دعاى حضرت همه را كفايت كرد. بعد از آن امام حسين عليه السلام خطاب به آهو فرمودند: بچههايت انتظارت را مىكشند، برو آنها را شير بده، آهو اطاعت امر كرده و رفت.(1)
وقتى كاروان امام حسين عليه السلام به مكه رسيد اكثر قريب به اتفاق اهالى شهر استقبال گرمى از حضرت سيدالشهداء عليه السلام به عمل آوردند و صبح و شام براى به دست آوردن احكام دين خود و شنيدن احاديث پيامبرشان به ديدار آن حضرت مىرفتند و از ايشان مىخواستند تا عليه امويان قيام كند و آمادگى خود را جهت يارى رساندن به امام حسين عليه السلام اعلام مىكردند.(2)
حجّاج و ديگر زائران بيت اللَّه الحرام نيز از همه نقاط براى زيارت امام خويش نزد ايشان مىرفتند و آن حضرت براى نشر آگاهى دينى و سياسى در بين افرادى كه به ديدن شان مىآمدند صحبت و نصيحت مىفرمودند و آنها را به قيام عليه حكومت اموى كه قصد به بند كشيدن و خوار كردن آنها را داشت دعوت مىكردند، نه تنها اهالى شهر و حجاج و زائران بلكه رجال برجسته و سياسى دائماً به ديدار آن حضرت مىآمدند.
حتى عبداللَّه بن زبير كه خود از بيعت با يزيد خوددارى كرده و خود را خليفه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله مىدانست و پناهنده كعبه شده و مردم را به سمت خود دعوت مىكرد، هر روز يا نهايتا دو روز يك بار خدمت آن حضرت مىرسيد و به حسب ظاهر عرض ارادت مىكرد، اما چون تا حضرت سيدالشهداء عليه السلام در مكه بود هيچ كس به او توجه نمىكرد و موقعيت خود را از دست داده بود قلبا از حضور امام در آنجا ناراحت بود.(3)
حاكم مكه، عمرو بن سعيد اشدق، نيز وقتى ازدحام مردم مسلمان گرد امام حسين عليه السلام و گفتههاى آنها مبنى بر اولويت آن حضرت به خلافت و ناشايستگى بنى اميه را مشاهده كرد، شتابان نزد امام حسين عليه السلام رفت و بسيار خشمگين خطاب به آن حضرت گفت: چرا به بيت اللَّه الحرام آمده اى؟
حضرت سيدالشهداء عليه السلام با آرامش و اعتماد به نفس خاصّى پاسخ فرمودند: عائذاً باللَّه و بهذا البيت.(1)
يعنى: من به خداى تعالى و اين خانه پناهنده شدهام.
عمرو بن سعيد اشدق كه اوضاع را اين گونه ديد فورا نامهاى به اربابش يزيد نوشت و او را در جريان آمدن امام حسين عليه السلام به مكه و رفت و آمد مردم مسلمان و رجال برجسته سياسى با ايشان و گرايش آنان به آن حضرت قرار داد و گوشزد كرد اين مسأله خطرى جدى براى حكومت يزيد خواهد داشت.(2)
مورخان درباره عمرو بن سعيد اشدق گفتهاند: كان جبّاراً من جبابرة بنى اُميّة.(3)
يعنى: او زورگو و جبّارى از ستم كاران بنى اميّه بوده است.
ابن كثير از احمد بن حنبل نقل مىكند كه ابوهريره مىگويد: از پيامبر خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه فرمودند: لَيَرْعَفَنَّ على منبرى جبّار من جبابرة بنى اُميّة حتّى يسيل رعافه.(4)
يعنى: ستمگرى از ستمگران بنى اميه بر منبر من خون دماغ مىشود به طورى كه خون جارى مىگردد.
اهل سنّت، كلام پيامبر خدا صلى الله عليه وآله را بر عمرو بن سعيد اَشدق منطبق مىكنند، ابن كثير مىگويد: شخصى كه عمرو بن سعيد بن عاص را ديده بود به من گفت: او بر منبر رسول اللَّه صلى الله عليه وآله دچار خون دماغ شد.(1)
هنگامى كه يزيد نامه عمرو بن سعيد اشدق را خواند، به شدت از اوضاع پيش آمده در مكه احساس خطر كرد و فورا نامهاى براى ابن عبّاس نوشت و در آن نامه حضرت سيدالشهداء عليه السلام را به خاطر فعاليتهايش تهديد كرد و از ابن عبّاس خواست براى خاتمه اين امر و بازداشتن امام حسين عليه السلام از مخالفت با يزيد دخالت كند، متن نامه در ذيل مىآوريم:
از يزيد بن معاويه به عبداللَّه بن عبّاس:
اما بعد، پسر عمويت حسين و پسر زبير خدا نشناس، از بيعت من سرباز زده، به مكه رفتهاند و درصدد فتنه انگيزى برآمده و جان خود را در معرض هلاكت نهادهاند. پسر زبير در معرض نابودى است و فردا به شمشير كشته خواهد شد، ولى درباره حسين، دوست دارم كه كار حسين را به شما گفته باشم: شنيدهام كه با شمارى از مردان كوفه مكاتبه دارد. آنان وى را به طمع خلافت افكندهاند و او نيز به آنها وعده فرمانروايى داده است. شما از وجود پيوند و بزرگى حرمت و حاصل رحمهايى كه ميان ما و شماست به خوبى آگاهيد، ولى حسين اينها را گسسته و بريده است.
تو كه امروز پيشواى خاندان و سرور اهل سرزمين خويش هستى، با او ديدار كن و از تلاش براى تفرقه افكنى منع نما و اين امت را از افتادن در فتنه نگهدار، چنان چه از تو پذيرفت و به فرمانت گردن نهاد، نزد من امنيت و بخششى گسترده دارد و هر آن چه را پدرم براى برادرش مقرر داشته بود، براى او مقرر مىكنم؛ و اگر زيادتر از آن
1) البداية والنهايه جلد: 8 صفحه: 311
خواست، هر چه خدا به نظرت رساند براى او ضمانت كن كه من ضمانت تو را اجرا مىكنم و به او مىپردازم و با او سخت سوگند مىخورم و قول محكم مىدهم كه خاطرش مطمئن باشد و در همه پيشامدها بدان استناد كند. پاسخ نامهام را هر چه سريع تر بنويس و هر نيازى دارى از من بخواه، والسلام.
ابن عبّاس در پاسخ، نامهاى براى يزيد نوشت و در آن يزيد را به عدم تعرض به امام نصيحت كرد و توضيح داد كه امام براى رهايى از قدرت محلى مدينه و عدم امنيت و آسايش توسط مأموران حكومتى براى آن حضرت به مكه هجرت كرده است. متن نامه به شرح زير است:
اما بعد، نامه ات رسيد و ياد آور شده بودى كه حسين و ابن زبير به مكه رفتهاند. اما ابن زبير مردى است كه انديشه و خواست او از ما جداست و در دلش از ما كينه پنهانى دارد و پيوسته مىكوشد آتشى عليه ما روشن شود و از آن سوء استفاده كند؛ خداوند هيچ گرهى را از كار او نگشايد! دربارهاش هر طور خواهى رفتار كن.
اما حسين بن على عليهما السلام هنگامى كه حرم جدش و خانههاى پدرانش را رها كرد و در مكه فرود آمد، از او سبب اين كار را جويا شدم، او فرمود: كارگزارانت در مدينه با او بدرفتارى كرده و سخن ناروا گفتهاند؛ او نيز به حرم الهى پناه آورده است. من به زودى درباره آن چه نوشتهاى با او ديدار خواهم كرد و از هيچ نصيحتى كه موجب خاموشى و فرو نشستن آتش فتنه باشد و از ريخته شدن خون مردم جلوگيرى شود خود دارى نخواهم كرد. تو نيز در پنهان و آشكار از خدا بترس. مبادا شبى بر تو بگذرد كه بخواهى براى مسلمانى غائله به پا كنى يا دربارهاش ستمى روا دارى و در راهش چاهى حفر كنى كه چاه كن هميشه در چاه است؛ و چه آرزوهايى كه به گور رفته است. تا مىتوانى به تلاوت قرآن و نشر سنت بپرداز، پيوسته روزه بدار و نماز به پاى دار؛ مبادا لهو و باطل دنيا تو را از آنها باز دارد، چرا كه هر چيزى كه به جاى خداوند تو را به خود مشغول
سازد زيان آور و فناپذير است و با هر چيزى كه اسباب سفر آخرت را فراهم آورى سودمند و ماندگار است، والسلام.(1)
در طول مدتى كه امام حسين عليه السلام در مكه حضور داشتند نيروهاى امنيتى حكومت به شدت مراقب آن حضرت بوده و تمام تحركات و فعاليتهاى سياسى ايشان را ثبت مى كردند و با فرستادن جاسوس در جمع دوستداران امام حسين عليه السلام آن چه كه ميان ايشان و دوستانشان مىگذشت را نوشته و همه را براى يزيد به شام مىفرستادند و او را در جريان امور قرار مىدادند.
يزيد كه توسط عمّال و جاسوسان خويش از اين جريانات باخبر مىشد سخت ناراحت گشته و با مشورتى كه با اطرافيان خود به عمل آورد تصميم گرفت به هر نحوى كه شده از امام حسين عليه السلام در مكه بيعت بگيرد و براى اين منظور دستوراتى صادر كرد و طبق همين امر عمّال يزيد در مكه فعاليت خود را شروع كردند تا شايد بتوانند به گرفتن بيعت از آن حضرت موفق شوند.
وقتى امام حسين عليه السلام از اين مسأله آگاه شدند متوجه بودند كه به طور حتم اقامت وجود مباركشان در مكه و پرهيز نمودن از بيعت با يزيد كار را به جاهاى باريك مىكشاند و ممكن است فرستادگان يزيد حرمت خانه خدا را نگه ندارند و در آن حرم شريف به خونريزى دست بزنند.
يزيد بن معاويه مأمورانى را به صورت مخفى به مكه فرستاده بود تا در مراسم حج، امام حسين عليه السلام را ترور كنند،(2)لذا آن حضرت با توجه به دعوتنامههاى كوفيان كه
بالغ بر 12000نامه بود،(1)مصمم شدند براى پيش گيرى از هرگونه خونريزى و همچنين به خاطر نگه داشتن حرمت بيت اللَّه الحرام، از مكه خارج شوند، مضافا اين كه نامهاى از مسلم بن عقيل براى ايشان آمد و در آن نامه به عرض امام رسانيده بود كه اهالى كوفه با وى به عنوان نماينده حضرت امام حسين عليه السلام بيعت كردهاند، لذا حج شان را به عمره تبديل نموده و به سوى عرفات عشق و شهادت يعنى كربلاء مقدسه رهسپار شدند.(2)
مردم كوفه بالاخص شيعيان كه از خبر هلاكت معاويه خشنود بودند و دائماً شادمانى خود را از اين واقعه ابراز مىكردند، وقتى از ورود امام حسين عليه السلام به مكه باخبر شدند كنفرانسى در خانه بزرگترين رهبر خود سليمان بن صرد خزاعى تشكيل داده و آن حضرت را به كوفه دعوت كردند.
آن زمان در بين اكثر مردم مسلمان فعاليتهائى به نام آن حضرت آغاز گرديد و براى خلافت ايشان جنبشهايى صورت گرفت، در اين بين بيشتر از همه مردم كوفه به اين امر توجه داشته و فعاليت مىكردند و با تشكيل جلسات و سخنرانىها دائماً تائيد و دعوت خود را از امام حسين عليه السلام اعلام مىداشتند.
فعاليت كوفيان در اين مسأله به قدرى زياد شد و به جائى رسيد كه شروع به نوشتن و ارسال نامه به امام حسين عليه السلام كردند و هر روز عده زيادى از آن حضرت تقاضاى حركت به سمت كوفه و اقامت در آن شهر و پيشوائى و رهبرى مردم بر ضد
خليفه را خواستار مىشدند.
آنها علاوه بر نوشتن و ارسال نامه فورا هيأتى را كه يكى از افراد آن عبداللَّه بجلى بود برگزيدند تا نزد امام حسين عليه السلام بروند و ايشان را به كوفه و تشكيل حكومت در آن شهر دعوت كنند.(1)
اما در عين حال حضرت سيدالشهداء عليه السلام جواب صريح و مثبتى در اين باره اعلام نمى فرمودند،(2)طرفداران حضرت سيدالشهداء عليه السلام در كوفه براى اين كه به اين امر قطعيت دهند و به امام ثابت كنند حقيقتا خواستار ايشان هستند، در منزل سليمان بن صرد خزاعى جمع شدند و در اين باره به گفت و گو و مذاكره پرداختند.
سليمان بن صرد خزاعى در آن زمان از علماء و بزرگان شيعه در كوفه بود، لذا شيعيان در منزل وى تجمع كردند، ايشان به حاضرين گفت: قبل از هر چيز و هر كارى درست و اساسى فكر كنيد، اگر واقعاً در يارى فرزند حضرت فاطمه زهراء عليها السلام ثابت قدم هستيد و قلبا مصمم به اين كار مىباشيد و حاضريد در راه او با لشكريان يزيد تا پاى جان بجنگيد او را به كوفه دعوت كنيد و اگر واقعاً چنين اراده و قدرتى در خود سراغ نداريد بيهوده و بىجهت حسين بن على عليهما السلام را به اين شهر نكشانيد و اغفال نكنيد، پس خوب بينديشيد و سپس اظهار عقيده كنيد.
همه حاضرين در آن جلسه يك دل و يك زبان گفتند: ما از صميم قلب و با تمام وجود به حسين بن على عليهما السلام ارادت داشته و در راهش فداكارى و جانبازى خواهيم كرد.
سليمان صرد خزاعى وقتى اراده شيعيان را آن گونه ديد، نامهاى خدمت اباعبداللَّه
الحسين عليه السلام نوشتند كه خلاصه آن به شرح زير است:
اى حسين بن على عليهما السلام در حال حاضر عالم اسلام به خصوص ما كوفيان كسى را نداريم كه در مقام امامت و مرجعيت قرار گيرد، نزد ما و به شهر كوفه عزيمت فرما، باشد كه خداى تعالى ما را در پيروى از حق و حقيقت موفق بدارد، با آن كه نعمان بن بشير والى كوفه است، ما نه در اعياد از او ديدن مىكنيم و نه در نماز جماعت به او اقتدا مىنمائيم و اگر مطمئن باشيم دعوت ما را مبنى بر آمدن به كوفه اجابت خواهى فرمود والى كوفه را اخراج خواهيم ساخت.(1)
اين نامه كه به امضاى حاضرين و معتمدين شهر رسيده بود براى حضرت سيدالشهداء عليه السلام كه از مدينه به مكه مسافرت و در اين شهر اقامت داشتند فرستاده شد، بعد از اين نامه، نامهها و طومارهاى ديگرى در همين زمينه تهيه و تكميل گرديده و براى آن حضرت ارسال شد و همانگونه كه در تاريخ ضبط شده فقط در عرض دو روز تعداد 150 دعوتنامه كه زير هر كدامش دهها و صدها نفر امضاء كرده بودند براى امام حسين عليه السلام فرستاده شد، حالا شما حساب كنيد وقتى فقط در مدت دو روز اين همه دعوت نامه به طرف آن حضرت ارسال شد در كل چند دعوت نامه با چند امضاء به ايشان ارسال شده است؟
لذا وقتى حضرت سيدالشهداء عليه السلام با كاروان از مكه حركت نمود دو خورجين كه مملوّ از نامههاى كوفيان بود همراه داشتند.
امام حسين عليه السلام با آن كه تعداد دعوتنامههايى كه برايشان فرستاده بودند از حد شمارش خارج بود، اما قبل از هر اقدامى براى آگاهى بيشتر و يقين از واقعيت امر و
1) وقعة الطف صفحه: 34
اطلاع از ميزان عقيده و ايستادگى كوفيان، مسلم بن عقيل پسر عموى خود را انتخاب فرمود و نامهاى براى مردم كوفه نوشتند و به مسلم بن عقيل داده و او را به عنوان سفير خود به كوفه فرستادند.
مأموريت مسلم اين بود كه كوفيان و خواسته آنان را ارزيابى كند و بنگرد كه آيا راست مىگويند و حقيقتا خواستار حكومت امام حسين عليه السلام هستند، تا در آن صورت امام حسين عليه السلام به شهر آنها برود و در آنجا حكومت اسلامى برقرار سازد و همچنين آنها را جهت آمدن امام مهيا و آماده كند.
مسلم بن عقيل به سرعت به سوى كوفه حركت كرد و به خانه يكى از رهبران و رزم آوران شيعه، به نام مختار بن ابى عبيده ثقفى رفت،(1)مختار از آگاهى و بصيرت در امور سياسى و مسائل روانى و اجتماعى و همچنين از شجاعت خاصى برخوردار بود.
مختار بن ابى عبيده ثقفى استقبال گرمى از مسلم بن عقيل كرد و خانهاش را در اختيار سفير حضرت ابى عبداللَّه الحسين عليه السلام قرار داد.
شيعيان كوفه كه خبر ورود مسلم بن عقيل را دريافت كردند نزد ايشان آمده و به گرمى به ايشان خوش آمد گويى مىگفتند و انواع احترامات لازم را به جاى آورده و پشتيبانى خود را از ايشان اعلام مىكردند.
آنان به گرد مسلم حلقه مىزدند و مىخواستند با او به عنوان نماينده امام زمان شان بيعت كنند.
مسلم بن عقيل خواسته آنان را پذيرفت و دفترى براى ثبت اسامى بيعت كنندگان تعيين كرد، در مدت كمى بيش از هجده هزار نفر با ايشان به نيابت از امام حسين عليه السلام
1) ابصار العين فى انصار الحسين عليه السلام صفحه: 26
بيعت كردند.(1)
تعداد بيعت كنندگان روز به روز افزايش مىيافت و با اصرار از حضرت مسلم بن عقيل مىخواستند تا با امام مكاتبه كند و از ايشان بخواهد به سرعت به كوفه بيايد و رهبرى امت را عهده دار شود.
حكومت وقت در كوفه از تمامى اين اتفاقات و تحرك و فعاليتهاى شيعيان باخبر بود، اما موقتا موضعى بىطرفانه گرفته و از هرگونه واكنشى عليه آنان خوددارى مى كرد.(2)
علتش هم اين بود كه حاكم كوفه نعمان بن بشير انصارى از يزيد به خاطر مواضعى كه ضد انصار رسول اللَّه صلى الله عليه وآله داشت متنفر و روگردان بود، مضافا اين كه دختر نعمان بن بشير همسر مختار بود.(3)
مزدوران و وابستگان حكومت اموى از موضع ملايمت آميز و سهل انگارانه نعمان بن بشير انصارى در قبال شيعيان كوفه خوششان نيامد، آنها با دمشق تماس گرفته و يزيد را از مواضع نعمان آگاه كرده و بركنارى او را خواستار شدند.(4)
وقتى اين خبر به يزيد رسيد بسيار ترسان و هراسان شده و مشاور مخصوص خود سرجون را كه ديپلماتى كار آزموده و مجرب بود فراخواند و قضايا را با او در ميان گذاشت، سپس از او خواست كسى كه بتواند اوضاع به هم ريخته كوفه را كنترل كند به
او معرفى كند.
سرجون نيز عبيداللَّه بن زياد را كه در خونريزى و قساوت قلب شهره شهر بود براى امارت كوفه مناسب دانست.
عبيداللَّه بن زياد درآن زمان حاكم بصره بود، يزيد طى حكمى علاوه بر ولايت بصره، امارت كوفه را نيز به ابن زياد واگذار كرد، لذا طى اين حكم تمام عراق تحت سيطره او قرار گرفت.(1)
ضمناً همزمان بين حضرت سيدالشهداء عليه السلام با اهالى بصره كه بزرگانش مانند اهالى كوفه به خاندان رسالت عليهم السلام ارادت مىورزيدند مكاتباتى انجام گرفت و در جلسهاى كه با حضور معتمدان و رؤساى قبايل تشكيل گرديد آمادگى خود را براى بيعت و جنگيدن در ركاب حضرت سيدالشهداء عليه السلام اعلام نمودند.(2)
ابن زياد وقتى حكم امارت كوفه را دريافت كرد به سرعت به طرف كوفه حركت كرد و به خاطر اين كه زودتر از امام حسين عليه السلام به كوفه برسد يكسره تا نزديكىهاى كوفه تاخت.
در آنجا لباسهاى خود را تغيير داد و لباس يمنى پوشيد و عمامهاى سياه بر سرگذاشت و خودش را شبيه حضرت سيدالشهداء عليه السلام كرد، اين نيرنگ مؤثر واقع شد و مردم كوفه به استقبال او شتافتند و در حالى كه با صداى بلند مىگفتند: زنده باد، زنده باد استقبال گرمى از او كردند.
ابن زياد از ديدن اين صحنه به شدت نگران شد از ترس آن كه مبادا نقشهاش بر ملا شود و توسط مردم به قتل برسد با سرعت زياد خود را به دارالاماره رسانيد، در آنجا درها را بسته ديد، در را به صدا در آورد.(1)
نعمان بن بشير از بالاى ديوار آشكار شد و به گمان آن كه امام حسين عليه السلام پشت در است، با ملايمت گفت:
يابن رسول اللَّه! من امانتم را به تو تحويل نخواهم داد، علاقهاى هم به جنگ با تو ندارم.
ابن مرجانه با غضب بر سر او فرياد كشيد: در را باز كن.
يكى از كسانى كه كنار او بود، صدايش را شناخت و خطاب به مردم گفت: به خداى كعبه قسم، او پسر مرجانه است.(2)
بالاخره ابن زياد وارد قصر شد و حكومت را تحويل گرفت، مزدوران اموى چون عمر بن سعد، شمر بن ذى الجوشن، محمد بن اشعث و ديگر سران كوفه دور او را گرفتند و پس از بيان قيام و معرفى اعضاى برجسته آن، به طرح نقشه براى سركوب آنها پرداختند.
ابن زياد فرداى آن روز، مردم را به مسجد اعظم شهر دعوت كرد و آنان را از امارت خود بر كوفه آگاه كرد، مطيعان را به پاداش وعده داد و مخالفانش را به كيفرهاى سخت تهديد كرد.
سپس وحشت و ترس ميان مردم انداخت؛ گروهى را بازداشت، و بدون كمترين تحقيقى دستور اعدام آنان را صادر كرد و زندانها را از بازداشت شدگان پر كرد و از اين
وسيله براى تسلط بر شهر استفاده كرد.(1)
هنگامى كه مسلم بن عقيل از آمدن ابن زياد به كوفه و اعمال وحشيانه او با خبر شد، از خانه مختار به خانه بزرگ كوفيان هانى بن عروة كه به دوستى با اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مشهور بود رفت، هانى به گرمى از مسلم استقبال كرد و درب خانهاش را بر شيعيان گشود.(2)
ابن زياد به دنبال مسلم بن عقيل بود، براى انجام اين مأموريت، غلامش معقل كه مكّار و نيرنگ باز بود انتخاب كرد، پسر مرجانه به او سه هزار درهم داده و دستور داد با شيعيان تماس بگيرد و خود را از "موالى" كه اكثر آنان به دوستى اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام شهرت داشتند معرفى كند و بگويد به خاطر شنيدن خبر آمدن نماينده امام حسين عليه السلام به كوفه براى گرفتن بيعت از مردم، به كوفه آمده و همراه خود پولى دارد كه مى خواهد آن را در اختيار مسلم بن عقيل بگذارد تا از آن پول عليه دشمنان و به نفع قيام امام حسين عليه السلام استفاده كند.(3)
معقل براى اجراى مأموريت خود به راه افتاد و به جستجوى كسى پرداخت كه سفير امام حسين عليه السلام را بشناسد، مسلم بن عوسجه را كه از بزرگان و رهبران برجسته شيعيان بود به او معرفى كردند.
معقل نزد او رفت و به دروغ، خود را از محبان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام معرفى كرد و اشتياق زيادى براى ديدار با سفير امام حسين عليه السلام از خود نشان داد.
مسلم بن عوسجه فريب سخنان معقل و شيفتگى دروغين او براى ديدن نماينده امام حسين عليه السلام را خورد و او را نزد مسلم بن عقيل برد، معقل با مسلم بن عقيل بيعت كرد و پولها را به وى داد و از آن به بعد تا مدتها خدمت مسلم بن عقيل مىرفت و با او رفت و آمد داشت.
او آن قدر خودش را به مسلم بن عقيل نزديك كرد كه مورخان نوشتهاند: معقل زودتر از همه نزد مسلم مىآمد و ديرتر از همه خارج مىشد و بدين ترتيب به تمام مسائل و امور واقف شده و اطلاع پيدا مىكرد.(1)
او در اين مدت اعضاء و طرفداران امام حسين عليه السلام را يكىيكى شناسائى كرده و از رويدادها با خبر مىگرديد و تمام ديده و شنيدههاى خود را كلمه به كلمه به ابن زياد منتقل مىكرد و با همين توطئه ابن زياد از تمام مسائل و اسرار شيعيان مطلع مىشد و چيزى بر او پوشيده نمىماند.
ابن زياد كه فهميده بود مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه سكونت دارد و شيعيان فوج فوج به ديدارش مىروند، دستور داد هانى بن عروه كه يكى از بزرگان كوفه و تنها رهبر قبائل مِذحَج بود را دستگير كنند، مذحجيان اكثريت قريب به اتفاق ساكنين كوفه را تشكيل مىدادند.
اين حركت موجى از وحشت و دلهره در كوفيان ايجاد كرد و ضربهاى سخت و ويرانگر به شيعيان زد و آنان را دچار شكست روحى شديدى كرد.
هنگامى كه هانى بن عروه را نزد ابن زياد آوردند، پسر مرجانه با خشونت از او
1) روضة الواعظين و بصيرة المتعظين جلد: 1 صفحه: 398
خواست فورا ميهمان خود مسلم بن عقيل را تسليم كند.
هانى ميهمان بودن مسلم در خانهاش را منكر شد؛ زيرا اين مسأله در نهايت پنهان كارى و خفا بود و هيچ كس به جز شيعيان خاص از آن با خبر نبودند، در اين هنگام ابن زياد دستور داد غلامش معقل كه در اين مدت به عنوان جاسوس در جمع شيعيان رخنه كرده بود را حاضر كنند.
وقتى معقل آمد و هانى او را ديد، بسيار تعجب كرد و سرش را به زير انداخت، و بعد از اندكى چون شير غريد و ابن زياد را مسخره كرد و از تحويل دادن ميهمانش يعنى مسلم بن عقيل خود دارى نمود.(1)
ابن زياد بر او شوريد و فرياد زد، سپس به يكى ديگر از غلامانش به نام مهران دستور داد هانى را نزديكش بياورد، و با عصاى خود به صورت مبارك هانى بن عروه زد، ابن زياد آن قدر با عصا به سر و صورت ايشان كوبيد تا آن كه عصايش شكست و در اثر ضربهها بينى هانى شكست و گونههايش پاره شد و خون بر محاسن و لباسهايش سرازير گشت، ابن زياد پس از آن دستور داد هانى بن عروه را در يكى از اتاقهاى قصر زندانى كنند.(2)
وقتى خبر بازداشت هانى بن عروه منتشر شد، قبايل مذحج همه مسلح به طرف قصر حكومتى سرازير شدند. اما متأسفانه رهبرى مذحجيانى كه به طرف دارالحكومه حركت كردند عمرو بن الحجّاج به عهده داشت كه از وابستگان و مزدوران اموى بود.
هنگامى كه به قصر رسيدند، عمرو با صداى بلندى كه ابن زياد بشنود فرياد زد: من عمرو بن الحجّاج هستم و اينها سواران و بزرگان مذحج مىباشند، نه از پيمان طاعت
خارج شدهايم و نه از جماعت جدا گشتهايم.(1)
در سخنان او اثرى از خشونت و درخواست آزادى براى هانى نبود، بلكه تماما ذلت و نرمش در برابر قدرت ابن زياد بود؛ لذا ابن زياد اهميتى به آنها نداد و به شريح قاضى دستور داد نزد هانى برود و سپس در برابر مذحجيان ظاهر شود و زنده بودن و سلامتى او را خبر دهد و از طرف هانى به آنها بگويد كه به خانههاى خويش برگردند.
شريح قاضى نيز نزد هانى بن عروه رفت، هانى تا او را ديد معترضانه بر سرش فرياد كشيد: مسلمانان؛ به دادم برسيد، آيا عشيرهام هلاك شدهاند؟ متدينين كجا هستند؟ اهل كوفه كجا هستند؟ آيا مرا با دشمنان خود تنها مىگذارند؟
سپس در حالى كه صداى افراد قبيله خود را مىشنيد، متوجه شريح شد و به او گفت: اى شريح؛ گمان كنم اين صداهاى مذحج و مسلمانان هوادار من مىباشد، اگر ده نفر از آنها بر من وارد شوند مرا نجات خواهند داد.
شريح كه آخرت و وجدان خود را به ابن زياد فروخته بود، از نزد هانى خارج شد و به مذحجيان گفت: يار شما را ديدم، او زنده مىباشد و كشته نشده است.
عمرو بن الحجّاج مزدور و نوكر امويان، فورا در پاسخ با صداى بلندى كه مذحجيان بشنوند گفت: اگر كشته نشده است، پس الحمدلله و قبايل مذحج با خوارى و خيانت عقب نشستند و پراكنده شدند.(2)
وقتى مسلم بن عقيل خبر بازداشت هانى و توهين به ايشان را فهميد، تصميم به آغاز قيام عليه ابن زياد گرفت، و به يكى از فرماندهان سپاه خود به نام عبداللَّه بن حازم
دستور داد تا يارانش را كه در خانهها جمع شده بودند فرا خواند، نزديك به چهار هزار نفر و بنا به قولى چهل هزار نفر در حالى كه شعار مسلمانان در جنگ بدر، يا منصور امت را تكرار مىكردند، نداى حضرت مسلم را پاسخ داده و آماده شدند.
مسلم بن عقيل به آرايش سپاه خود پرداخت، محبان و مخلصان اهل بيت عليهم السلام را به فرماندهى بخشهاى سپاه برگزيد و با سپاه به طرف دارالاماره حركت كرد، ابن زياد در آن هنگام در مسجد مشغول خطابه بود و مخالفان دولت و منكران بيعت يزيد را تهديد مىكرد.
وقتى خطابه او به پايان رسيد، بانگ و فرياد شيعيان كه خواستار سقوطش بودند را شنيد؛ ترس عجيبى كرد و وحشتزده جوياى ماجرا شد.
به او گفتند: مسلم بن عقيل در رأس جمعيت بسيارى از شيعيان دارند به جنگ با او مى آيند.
ابن زياد بسيار هراسان شد و از ترس رنگ خود را باخته، و سريع به طرف قصر شتافت؛ زيرا نيروى نظامى حمايت كنندهاى در كنارش نبود، تنها سى تن از نيروى انتظامى و بيست تن از اشراف كوفه كه به مزدورى امويان معروف گشته همراه او بودند.(1)
بر تعداد سپاهيان مسلم بن عقيل همچنان افزوده مىشد، پرچمها را برافراشته و شمشيرها را بركشيده بودند، طبلهاى جنگ به صدا در آمد اوضاع طورى بود كه ابن زياد به هلاكت خود يقين كرد.
ابن زياد به بهترين وسيلهاى كه پيروزى او را تضمين كند انديشيد و جز جنگ اعصاب و شايعه پراكنى كه به تأثير آن بر كوفيان آگاه بود چارهاى نيافت، لذا به اشراف و
1) مع الركب الحسينى جلد: 3 صفحه: 121
بزرگانى كه به مزدورى او تن داده بودند دستور داد تا در صفوف سپاه مسلم رخنه كرده و وحشت و هراس را در بين آنها تزريق كنند، آنها نيز ميان سپاه مسلم بن عقيل رفتند و به دروغ پردازى و شايعه پراكنى پرداختند.
سپاه مسلم بن عقيل، كم كم در اثر تبليغات و ترس و وحشتى كه مزدوران ابن زياد در بين آنها انداخته بودند دلهايشان هراسان و لرزان شده و به شدت ترسيدند و در حالى كه مىگفتند: ما را چه كار به دخالت در امور سلاطين پراكنده مىشدند.
در اندك زمانى در اثر آن رعب و وحشتهاى دروغين و وعدههاى طلا و فريفتن بزرگان قبايل و... تعداد زيادى از لشكريان مسلم بن عقيل گريختند، مسلم با تعداد كمى كه مانده بودند راه مسجد اعظم را در پيش گرفت تا نماز مغرب و عشاء را بخوانند.
افراد باقيمانده كه ترس و وحشت، آنان را از پاى انداخته و دلهايشان لرزان بود در بين نماز، مسلم بن عقيل را تنها گذاشته و فرار كردند، تا آن جا كه حتى يك نفر هم با مسلم بن عقيل باقى نماند كه راه را به ايشان نشان داده و يا به ايشان پناه دهد.(1)
مسلم بن عقيل در كوچههاى كوفه سرگردان و به دنبال خانهاى بود تا باقى مانده شب را در آن به سر برد، اما جايى پيدا نشد، در شهر هيچ كس رفت و آمد نمىكرد، كوفيان از ترس جاسوسان ابن زياد و نيروهاى امنيتى درهاى منزل شان را محكم بسته بودند كه مبادا آنان را بشناسند و بفهمند همراه مسلم بودهاند و در نتيجه آنان را بازداشت و شكنجه كنند.
مسلم بن عقيل حيران بود و نمىدانست به كجا پناه ببرد، سرگردان كوچهها را پشت سر مىگذاشت تا اين كه به بانوى بزرگوارى به نام طوعه رسيد كه در انسانيت، شرافت و نجابت سرآمد همه شهر كوفه بود.
1) وقعة الطف صفحه: 123 الى 126
طوعه بر در خانه به انتظار آمدن پسرش ايستاده و از حوادث آن روز بر او بيمناك بود. همين كه مسلم او را ديد به سويش رفت و بر او سلام كرد طوعه پاسخ داد، مسلم ايستاد، طوعه به سرعت پرسيد: چه مىخواهى.
مسلم گفت: كمى آب مىخواهم.
طوعه به درون خانه رفته و براى مسلم آب آورد، مسلم آب را نوشيد و سپس نشست.
طوعه به ايشان شك كرد و پرسيد: آيا آب نخوردى؟
مسلم گفت: بله، خوردم.
طوعه گفت: پس سريع به سوى خانواده ات برو كه نشستن تو شك برانگيز است.
مسلم ساكت ماند.
طوعه بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و از او خواست آنجا را ترك كند، باز مسلم ساكت ماند.
طوعه كه هراسان شده بود بر سر او فرياد زد: پناه بر خدا، من راضى نيستم بر در خانهام بنشينى.
وقتى طوعه نشستن بر در خانه را بر مسلم حرام كرد، حضرت برخاست و با صدايى آرام و حزين گفت: من در اين شهر، خانه و بستگانى ندارم، آيا خواهان نيكوكارى هستى، كه امشب از من پذيرايى كنى؟ اميدوارم پس از اين، عمل تو را جبران كنم.
طوعه فهميد كه اين مرد غريب است، پس از او پرسيد: اى بنده خدا، قضيه چيست؟
مسلم با چشمانى اشكبار، گفت: من مسلم بن عقيل هستم، اين قوم به من دروغ
گفتند و فريبم دادند.
طوعه بسيار متعجب شد و با بغض گلو با احترام پرسيد: تو مسلم بن عقيل هستى؟
مسلم گفت: آرى.
آن بانو با فروتنى و احترام خاص ايشان را به خانه خويش برد و از او پذيرائى نمود و مسؤليت پناه دادن به او در قبال ابن زياد را به عهده گرفت.
طوعه، مسلم را به يكى از اتاقهاى منزلش راهنمايى كرد و روشنايى و غذا براى ايشان برد، مسلم از خوردن غذا امتناع كرد،(1)رنج و اندوه قلب شان را پاره پاره نموده و به فاجعهاى كه انتظارش را داشت، يقين پيدا كرده بود و دائماً به فكر امام حسين عليه السلام بود.
بعد از مدت كمى بلال پسر طوعه وارد شد و ديد مادرش به اتاقى كه مسلم در آن بود براى خدمت و پذيرائى زياد رفت و آمد مىكند، شك كرد و از مادرش علت رفت و آمد به آن اتاق را پرسيد.
طوعه از دادن پاسخ صحيح خوددارى نمود و پس از آن كه بلال زياد اصرار كرد، با گرفتن سوگند و تعهد از او جهت نگهدارى اين راز، تمام ماجرا را به او گفت.
بلال از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيد و تمام شب را بيدار ماند تا بامداد شتابان، جايگاه مسلم را به حكومت نشان دهد و به اين وسيله به ابن زياد تقرب جويد و جايزهاى دريافت كند.(2)
سفير امام حسين عليه السلام مسلم بن عقيل آن شب را با اندوه، اضطراب و ناراحتى به سر برد، ايشان اكثر شب را به عبادت و تلاوت قرآن مشغول بود و يقين داشت كه
آخرين شب زندگىاش هست، در آن شب لحظهاى به خواب رفت، در خواب، عموى خود حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام را ديد كه به او خبر داد خيلى زود به پدر و عمويش ملحق خواهد شد؛ آنجا بود كه مسلم يقين كرد شهادتش نزديك شده است.(1)
اذان صبح كه گفتند، بلال با حالتى آشفته كه جلب توجه مىكرد، به سوى دار الامارة رفت تا جاى مسلم را به حكومت نشان دهد، آنجا نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و ماجرا را با وى در ميان گذاشت.
عبدالرحمن از او خواست ساكت بماند تا ديگرى خبر را نزد ابن زياد نبرد و جايزه را به خود اختصاص ندهد و سريعا سوى پدرش كه نزد ابن زياد بود رفت و خبر بزرگ را به او داد، چهره محمد از خوشحالى برق زد.
ابن زياد از تغيير حالت او فهميد بايد خبر مهمى اتفاق افتاده باشد كه او را چنين خوشحال كرده، پس سؤال كرد: محمد؛ عبدالرحمن به تو چه گفت؟
محمد سر از پا نشناخته پاسخ داد: امير پاينده باد، مژده بزرگ.
ابن زياد گفت: چه شده؟ هيچ كس چون تو مژده نمىدهد.
او گفت: پسرم به من خبر داده مسلم در خانه طوعه است.
ابن زياد از خوشحالى به پرواز درآمد؛ شروع به وعده دادن مال و مقام به ابن اشعث كرد و گفت: برخيز و او را نزد من بياور كه هر چه در قبال آن از من بخواهى به تو داده خواهد شد.
1) حياة الامام الحسين عليه السلام جلد: 2 صفحه: 388
ابن اشعث با دهانى آب افتاده از طمع به دنبال اجراى خواسته ابن زياد و دستگيرى مسلم به راه افتاد.
ابن زياد، محمد بن اشعث و عمرو بن حريث مخزومى را براى جنگ با مسلم تعيين كرد و سى صد نفر از سواران كوفه را در اختيار آنها گذاشت.(1)
وقتى آنها به خانه طوعه نزديك شدند، مسلم فهميد كه به جنگش آمدهاند پس به سرعت اسب خود را زين كرده و لگام زد، زره را بر تن نمود، شمشير بر كمر بست و از طوعه به سبب ميهمان نوازى خوبش تشكر نموده و به او خبر داد پسر ناجوانمردش جاى او را به ابن زياد، گزارش كرده است.(2)
نيروهاى حكومتى به خانه طوعه ريختند تا مسلم را دستگير كنند، اما مسلم بن عقيل چون شيرى بر آنان تاخت و با ضربات شمشير همه آنها را كه از شدت ترس گيج شده بودند، فرارى داد.
كمى بعد مجددا به طرف مسلم آمدند و ايشان با حملهاى ديگر دشمنان را از خانه بيرون كرد و به دنبال آنان در حالى كه با شمشيرش، سرها را درو مىكرد از آن منزل خارج شد.
در آن روز مسلم شجاعتهايى از خود نشان داد كه در هيچ يك از مراحل تاريخ، از كسى ديده نشده است، به گفته مورخان، مسلم در آن روز به غير از افرادى كه زخمى كرد چهل و يك نفر را به خاك مذلت انداخت و هر كدام از مهاجمان را كه مىگرفت مانند تيكه سنگى به بالاى بام پرتاب مىكرد.(3)
نيروهاى حكومتى كه از رويارويى مستقيم با مسلم بن عقيل ناتوان شده بودند،
پرتاب سنگ و گداختههاى آتشين را از روى بام خانهها به طرف مسلم شروع كردند.(1)
اگر جنگ در فضاى باز و هموار ادامه پيدا مىكرد، مسلم آنان را از پاى در مىآورد، اما اين جنگ نابرابر در كوچهها و خيابانها بود، با اين حال مهاجمان پليد كوفه شكست خوردند و از مقابله با اين قهرمان بىنظير درمانده شدند.
آنان در حال كشته و مجروح شدن توسط مسلم بودند، ابن اشعث ناگزير نزد اربابش، پسر مرجانه رفت و از او نفرات بيشترى براى جنگ درخواست كرد؛ زيرا از مقابله با اين قهرمان بزرگ ناتوان بودند.
ابن زياد حيرت زده از اين درخواست، ابن اشعث را توبيخ كرد و گفت: پناه بر خدا، تو را فرستاديم تا يك نفر را براى ما بياورى، ولى اين صدمات سنگين به افرادت وارد شده است؟!
اين سرزنش، بر ابن اشعث گران آمد، پس به ستايش شجاعتهاى مسلم بن عقيل پرداخت و گفت: تو گمان كردهاى مرا به جنگ بقالى از بقالان كوفه يا جرمقانى از جرامقه حيره فرستاده اى؟ در حقيقت مرا به جنگ شيرى شرزه و شمشيرى بران در دست قهرمانى بىمانند از خاندان بهترين مردمان فرستاده اى.(2)
سرانجام ابن زياد نيروى كمكى زيادى در اختيار او گذاشت و او را به طرف مسلم فرستاد، مسلم، به جنگ سختى پرداخت در حالى كه رجز مىخواند:
اقسمت لااقتل الا حرا***وان رأيت الموت شيئا نكرا
او يخلط البارد سخنا مرا***رد شعاع الشمس فاستقرا
كل امرى ء يوما يلاقى شرا***اخاف ان اكذب او اغرا؛(1)
يعنى: من سوگند ياد كردهام كه آزاده كشته شوم اگر چه مرگ ناگوار و ناپسنديده است. گرم و سرد با هم آميخته و طعم تلخ را بايد چشيد. شعاع آفتاب بر مىگردد و حال به يك نحو مستقر خواهد شد )چنين نخواهد ماند( هر مردى ناگزير روزى دچار سختى و شر مىشود. من از اين مىترسم كه تكذيب شوم و مرا فريب دهند.
آه!اى مسلم!اى پسر عقيل! تو سالار خويشتنداران و آزادگان بودى، پرچم عزت و كرامت را برافراشتى و شعار آزادى سردادى، اما دشمنانت، بندگانى بودند كه به پستى و خوارى تن داده و زير بار بندگى و ذلت رفتند.
تو خواستى آزادشان كنى و زندگى آزاد و كريمانه را به آنان بازگردانى، ولى نپذيرفتند و با تو به جنگ برخاستند و بدين ترتيب، انسانيت و بنيادهاى زندگى معنوى را از دست دادند.
ابن اشعث وقتى رجز مسلم مبنى بر مرگ آزادگان و شريفان را شنيد، به قصد فريب به ايشان گفت: به تو دروغ نمىگوييم و فريبت نمىدهيم، آنان عمو زادگان تو هستند، نه تو را مىكشند و نه به تو آسيبى مىرسانند.
مسلم بدون توجه به دروغهاى ابن اشعث، به شدت به مبارزه و جنگ خود با دشمنان و به درك فرستادنشان ادامه داد، آنان از مقابل مسلم فرار، و به طرف ايشان سنگ پرتاب مىكردند.
مسلم اين حركت ناجوانمردانه را توبيخ كرد و بر ايشان فرياد زد: واى بر شما! چرا مرا با سنگ مىزنيد، آن طور كه كفار را مىزنند؟! در حالى كه از خاندان نيكان هستم
1) وقعة الطف صفحه: 134وقعة الطف صفحه: 134
واى بر شما! آيا حق رسول خدا صلى الله عليه وآله و فرزندان او را رعايت نمىكنيد؟(1)
سپاهيان ابن زياد از مقاومت در برابر اين قهرمان بزرگ، ناتوان شده و آثار شكست بر آنان ظاهر گشت، ابن اشعث درمانده گشته، پس ناگزير به مسلم نزديك شد و با صداى بلند گفت: اى پسر عقيل! خود را به كشتن مده، تو در امانى و خونت به گردن من است.
مسلم تحت تأثير گفتههاى او قرار نگرفت و به امان دادن او توجهى نكرد؛ زيرا مىدانست ابن اشعث به خاندانى تعلق دارد كه از مهر و وفا و پيمان، جز نام نمىشناسد؛ لذا اين چنين به او پاسخ داد: اى پسر اشعث! تا قدرت جنگيدن دارم، هرگز خود را تسليم نخواهم كرد؛ نه، اين كار محال است.(2)
سپس مسلم چنان به او حمله ور شد كه او گريخت، تشنگى، سخت مسلم بن عقيل را آزار مىداد تا آن كه ايشان گفتند: پروردگارا! تشنگى مرا از پا در آورد.
سپاهيان با ترس و وحشت، مسلم را محاصره كردند، ليكن نزديك نمىشدند، ابن اشعث بر آنان فرياد زد: ننگ آور است كه شما از يك مرد، اين چنين هراس داشته باشيد، همگى با هم بر او حمله ببريد.
آنها نيز دست جمعى به مسلم حمله كردند و با شمشيرها و نيزههايشان ايشان را سخت مجروح كردند، بكير بن حمران احمرى با شمشير، ضربهاى به لب بالاى مسلم زد و آن را شكافت و به لب زيرين رسيد، مسلم نيز با ضربهاى آن ناجوانمرد را بر خاك مذلت انداخت.
زخمهاى بسيار و خونريزى مداوم و تشنگى شديد نيروى مسلم را تحليل برد و
ديگر نتوانست ايستادگى كند؛ مهاجمان ايشان را به اسارت در آوردند و براى رساندن خبر اسارت او به پسر مرجانه بر يكديگر پيشى مىگرفتند.
مسلم را نزد ابن زياد آوردند، گروهى ازدحام كرده، به صف تماشاچيان پيوستند؛ آنان كسانى بودند كه قبلا با مسلم بيعت كرده و پيمان وفادارى بسته بودند، ولى از در خيانت وارد شده و با ايشان جنگيدند.
مسلم را تا در قصر آوردند، تشنگى به شدت ايشان را آزار مىداد، در آنجا كوزه آب سردى بود، مسلم به اطرافيانش گفت: مرا از اين آب بنوشانيد.
يكى از آنها به نام مسلم بن عمرو باهلى به او گفت: مىبينى چقدر خنك است! به خدا سوگند! از آن قطرهاى نخواهى چشيد تا آن كه در آتش دوزخ حميم آب جوشان بنوشى.
مسلم از او پرسيد: تو كيستى؟
او خود را از بندگان و منتسبين به حكومت دانست و گفت: من آنم كه حق را شناخت، زمانى كه تو آن را ترك كردى، به خيرخواهى امت و امام پرداخت، وقتى كه تو نيرنگ زدى. شنيد و اطاعت كرد، هنگامى كه تو عصيان كردى؛ من مسلم بن عمرو باهلى هستم.
مسلم بن عقيل به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند، چقدر سنگدل، خشن و جفاكارى، تواى پسر باهله! به حميم و خلود در آتش دوزخ، سزاوارتر از من هستى.
عمارة بن عقبة كه در آنجا حاضر بود، از سنگدلى و پستى باهلى، شرمنده شد، پس آب سردى خواست و آن را در قدحى ريخت و به مسلم داد، وقتى مسلم مىخواست آب را بنوشد، آن قدح پر از خون لبهاى ايشان شد، سه مرتبه آب را عوض كردند و هر بار، قدح پر از خون مىشد؛ سپس حضرت فرمود: اگر اين آب روزى من بود آن را
مىنوشيدم.(1)
بالاخره مسلم بن عقيل را بر پسر مرجانه وارد كردند، مسلم به حاضران در جلسه سلام كرد ولى به ابن زياد سلام نكرد يكى از آنها از مسلم خرده گرفت و گفت: چرا بر امير سلام نكردى؟
مسلم به او گفت: ساكت باش اى بىمادر! به خدا سوگند! مرا اميرى نيست تا بر او سلام كنم.
ابن زياد برافروخته و خشمگين شده و گفت: مهم نيست، چه سلام بكنى و چه سلام نكنى، تو كشته مىشوى.(2)
در اين ديدار، سخنان زيادى بين مسلم و پسر مرجانه صورت گرفت، مسلم بن عقيل در آن بحث و گفتگوها شجاعت، استقامت، عزم قوى و ايستادگى خود را در قبال آن طاغوت نشان داد و با دلاورى خود، ثابت كرد از افراد كم نظير تاريخ است.
بالاخره ابن زياد به بكير بن حمران كه توسط مسلم ضربه خورده و مجروح شده بود، رو كرد و گفت: مسلم را بگير و به بام قصر ببر و در آنجا گردنش را بزن تا خشمت فرو نشيند و دلت خنك شود، مسلم بن عقيل با چهرهاى خندان به استقبال شهادت رفت.
بكير، مسلم بن عقيل را كه مشغول ذكر و ستايش خدا بود، به بالاى بام برد، جلاد ايشان را بر زانو نشاند و گردن ايشان را زد؛ سپس سر و تن حضرت را به پايين انداختند، و بنا به بعضى اقوال، ايشان را گردن نزدند بلكه از بالا به پائين انداختند و شهيدش كردند.
مسلم بن عقيل اولين شهيد از خاندان نبوت بود كه آشكارا در برابر مسلمانان او را كشتند و كسى براى رهايى و دفاع از وى هيچ اقدامى نكرد.(1)
محمد ابن اشعث به ابن زياد گفت: تو منزلت هانى را در اين شهر مىدانى و به خاندان و قبيله او آگاهى دارى، اقوام او مىدانند كه من و دو تن از يارانم او را نزد تو آورديم پس تو را به خدا سوگند مىدهم او را به من ببخشى چرا كه من دشمنى اهل اين شهر را خوش ندارم.
ابن زياد وعده داد كه انجام دهد اما پشيمان شد و فورا دستور داد هانى بن عروه را نيز اعدام كنند، او را از زندان بيرون آوردند، در حالى كه در برابر قبيله خود فرياد مىكشيد: مذحجيان؛ به دادم برسيد، عشيره ام، به دادم برسيد.
هانى را به ميدان گوسفند فروشان بردند، جلادان در آنجا حكم اعدام را اجراء كردند و بدن هانى در حالى كه با خون شهادت گلگون شده بود، به خاك افتاد.(2)
هانى در راه دفاع از دين، امام زمان و عقيدهاش به شهادت رسيد، نيروهاى حكومتى به دستور ابن زياد اجساد مسلم و هانى را در كوچهها و خيابانها به حركت در آوردند و بر زمين مىكشيدند، اين كار براى ترساندن عموم مردم و ايجاد رعب و وحشت در ميان آنها و همچنين توهين به پيروان و ياران مسلم صورت گرفت.(3)
بعد از اين جريان ابن زياد در كوفه حكومت نظامى اعلام كرد و بىگناه را به جاى
گناهكار مجازات، و با تهمت و گمان، به كشتن افراد جامعه اقدام مىكرد و كوفيان را براى ارتكاب وحشيانهترين جنايت تاريخ بشرى؛ يعنى جنگ با ذريه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله امام حسين عليه السلام به حركت در آورد.(1)
امام حسين عليه السلام با همراهان خويش در روز هشتم ذى الحجه سال 60 هجرى قمرى پس از چهار ماه و پنج روز توقف در مكه به سوى كوفه حركت نمودند،(2)و دوم محرم الحرام سال 61 هجرى قمرى بعد از 24 روز سفر در بيابانها و خارج از شهرها و آبادىها به سرزمين مقدس كربلاء رسيدند،(3)و بالاجبار در همان سرزمين سكونت نموده تا واقعه جانسوز و خونين كربلاء اتفاق افتاد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام قبل از حركت كاروان امام حسين عليه السلام از مكه به كربلاء در مسجد الحرام و در بين انبوه مردم خطبهاى ايراد فرمودند كه بعضى معتقدند يك روز قبل از حركت كاروان يعنى روز هفتم ذى الحجه و بعضى معتقدند همان روز حركت يعنى روز هشتم ذى الحجه بوده است كه شرح آن را در ذيل مىخوانيد:
زمانى كه حجّاج بيت اللَّه الحرام عازم سرزمين عرفات بودند، يزيد بن معاويه عدّه اى را مخفيانه گماشته بود تا در حالى كه در زير لباس احرام سلاح بسته بودند امام
حسين عليه السلام را در خانه خدا به شهادت برسانند.(1)بنى هاشم و اصحاب با توجه به اين توطئه اطراف امام عليه السلام را گرفته و خيلى دقيق از جان آن حضرت حفاظت مىنمودند.
در روز هفتم و يا بنا به قولى روز هشتم ذى الحجه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با كسب اجازه از حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر فراز خانه كعبه رفت و در ميان انبوه جمعيت حجّاج خطاب به بنى اميه خطبه غرّا و پرشورى به شرح زير قرائت نمود:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم
اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذى شَرَّفَ هذا )اشاره به بيت اللهالحَرام( بِقُدُومِ اَبيهِ، مَن كانَ بِالاَمسِ بيتاً اَصبَح قِبلَةً.
أَيهَا الكَفَرةُ الفَجَرة اَتَصُدُّونَ طَريقَ البَيتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟
مَن هُوَ اَحَقُّ بِه مِن سائِرِ البَريه؟ وَ مَن هُوَ اَدنى بِه؟
وَ لَولا حِكمَ اللهِ الجَليه وَ اَسرارُهُ العِلّيه وَاختِبارُهُ البَريه لِطارِ البَيتِ اِليه قَبلَ اَن يمشى لَدَيه قَدِ استَلَمَ النّاسُ الحَجَر وَ الحَجَرُ يستَلِمُ يدَيه وَ لَو لَم تَكُن مَشيةُ مَولاى مَجبُولَةً مِن مَشيهِ الرَّحمن، لَوَقَعتُ عَلَيكُم كَالسَّقرِ الغَضبانِ عَلى عَصافِيرِ الطَّيران.
اَتُخَوِِّنَ قَوماً يلعَبُ بِالمَوتِ فِى الطُّفُولية فَكَيفَ كانَ فِى الرُّجُوليهِ؟ وَلَفَدَيتُ بِالحامّاتِ لِسَيد البَرياتِ دونَ الحَيوانات.
هَيهات فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمر وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الكَوثَر وَ مِمَّن فى بَيتِهِ الوَحى وَ القُرآن وَ مِمَّن فى بَيتِه اللَّهَواتِ وَالدَّنَساتُ وَ مِمَّن فى بَيتِهِ التَّطهيرُ وَ الآيات.
وَ أَنتُم وَقَعتُم فِى الغَلطَةِ الَّتى قَد وَقَعَت فيهَا القُرَيشُ لِأنَّهُمُ اردُوا قَتلَ رَسولِ الله صلى الله عليه وآله وَ أنتُم تُريدُونَ قَتلَ ابنِ بِنتِ نَبيكُم وَ لا يمكِن لَهُم مادامَ اَميرُالمُؤمِنينَ عليه السلام حَياً
1) قمقام زخار و صمصام بتار صفحه: 254
وَ كَيفَ يمكِنُ لَكُم قَتلَ اَبى عَبدِاللِه الحُسَين عليه السلام مادُمتُ حَياً سَليلاً؟
تَعالوا اُخبِرُكُم بِسَبيلِه بادِروُا قَتلى وَاضرِبُوا عُنُقى لِيحصُلَ مُرادُكُم لابَلَغَ الله مِدارَكُم وَ بَدَّدَا عمارَكُم وَ اَولادَكُم وَ لَعَنَ الله عَلَيكُم وَ عَلى اَجدادكُم.
يعنى:
به نام خداوند بخشنده مهربان
سپاس خداى را كه بيت اللَّه را با قدوم پدرش ]منظور پدر امام حسين عليه السلام است [مشرّف كرد؛ كسى كه ديروز بيت بود، ]امروز[ قبله گرديد.
اى ناسپاسان گناه كار آيا راه بيت را بر امام نيكوكاران مىبنديد؟
چه كسى سزاوارتر به اين بيت است از ديگر موجودات؟
و چه كسى نزديكترين به اين خانه است؟
و اگر حكمتهاى خداوند بلند مرتبه و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا قبل از اين كه ايشان نزد بيت اللَّه الحرام رود، كعبه به سوى ايشان ]اشاره به امام حسين عليه السلام[ پرواز مىكرد؛ همواره اين مردم هستند كه حجر الاسود را مىبوسند، و حال اين كه حجرالاسود بوسه بر دستان ايشان مىزند ]اشاره به امام حسين عليه السلام[ و اگر خواست مولاى من خواست خداوند رحمن نبود هر آينه بر سر شما مانند بازِ شكارى كه بر گنجشكان فرود مىآيد نازل مىشدم.
آيا قومى كه مرگ را در كودكى به بازى مىگرفتند را مىترسانيد، در حالى كه الان در مردانگى قرار دارند؟ همه جانم فداى آقا و مولاى همه موجودات پاك سرشت عالم كه خلق و خوى حيوانى ندارند.
هيهات! بنگريد به كسى كه شراب مىنوشد ]يزيد[ و به كسى كه صاحب حوض و كوثر است؛ و به كسى كه در خانه وحى و قرآن است ]امام حسين عليه السلام[ و به كسى كه در
بيتش اسباب لهو و نجاست است و به كسى كه در خانهاش نزول آيات، نشانهها و آيه تطهير است.
شما در غلطى واقع شديد كه قريش واقع شدند. چرا كه آنها اراده قتل پيامبر صلى الله عليه وآله را كردند و شما اراده قتل پسر دختر پيامبرتان، و اين حيله براى ايشان تا وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام زنده بود ممكن نشد، پس چگونه ممكن است كشتن ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام تا وقتى كه من زندهام.
بياييد تا به راهش ]منظور راه كشتن امام حسين عليه السلام[ آگاهتان كنم؛ پس مبادرت به كشتن من كنيد، و گردنم را بزنيد تا به مقصودتان برسيد، خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را كوتاه كند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان ]كه قصد كشتن پيامبر صلى الله عليه وآله را داشتند[ باد.(1)
وقتى حضرت سيدالشهداء عليه السلام عازم حركت به سمت عراق گرديد مركبها را زين كردند و مردان ايستاده بودند، امام حسين عليه السلام بر روى يك تخت نشسته و بنى هاشم با احترام اطرافشان را گرفته بودند، آن حضرت مانند ماه شب چهارده در ميان آنان مىدرخشيد، حدود چهل محمل با پارچههاى حرير و ديبا زينت شده و آماده حركت بودند.
در اين هنگام امام حسين عليه السلام به بنى هاشم امر فرمودند: هر كس زنهاى محارم خود را بر محملها سوار نمايد، در همين اثناء ناگهان از خانه امام حسين عليه السلام جوانى بلند قامت و بسيار زيبا كه بر گونهاش علامتى بود و صورتش مانند ماه شب چهارده مىدرخشيد و ابهتش همه جماعت را به خود جذب مىكرد بيرون آمد در حالى كه مىگفت: اى بنى هاشم، كنار برويد.
1) مناقب سادة الكرام تأليف سيد عين العارفين هندى
دو خانم جليل القدر با حياء به دنبال ايشان در حالى كه كنيزان زيادى اطراف آنها را گرفته، بيرون آمدند وقتى خانمها از منزل خارج شدند آن جوان با صداى بلند خطاب به جمعيت حاضر فرمود: غضوا ابصاركم و طأطئوا رؤسكم.
يعنى: چشمهايتان را ببنديد و سرهايتان به زير بياندازيد.
يكى از آن خانمها حضرت زينب كبرى عليها السلام و ديگرى حضرتام كلثوم عليها السلام دختران اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام بودند، و آن جوان قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بود.
وقتى حضرت زينب كبرى عليها السلام بيرون آمد و چشمانش به جوانان پاك و با ايمان بنى هاشم افتاد گريه زيادى كردند، در اين هنگام قاسم بن الحسن عليهما السلام دويد و كرسى بر زمين نهاد، حضرت على اكبر عليه السلام پرده كجاوه را گرفت و حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام زانو زد تا آن خانمها پا روى زانوى ايشان بگذارند و راحت بتوانند بر محمل سوار شوند، حضرت سيدالشهداء عليه السلام زير بغل آنها را مىگرفت و با عزت و احترام سوار بر محمل گرديدند.(1)
وقتى همه افراد بر محملها سوار شدند امام حسين عليه السلام فرمودند: برادرم كجاست؟ سردار لشكرم كجاست؟ قمر بنى هاشم كجاست؟
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام عرض كرد: لبيك، لبيك يا سيدى و مولاى.
امام حسين عليه السلام به ايشان فرمودند: برادرم اسبم را حاضر كن، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در حالى كه بنى هاشم با احترام خاصى اطرافش را گرفته بودند، اسب را آورد و ركابش را گرفت تا امام حسين عليه السلام بر اسب سوار شوند، سپس بنى هاشم همه بر مركبهاى خويش سوار شدند، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام نيز سوار بر مركب
ص: " 304
1) رياض القدس جلد: 1 صفحه: 176
خويش گرديد و علم را جلو روى كاروان حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر افراشت.
در اين هنگام اهل شهر يكپارچه با صداى بلند گريه مىكردند و ضجه مىزدند، صداى بنى هاشم نيز به گريه و ناله بلند گرديد و گفتند: الوداع، الوداع، امروز روز جدايى است.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: آرى به خدا سوگند كه امروز روز جدايى است و ملاقات بعدى ما قيامت است، سپس امام حسين عليه السلام با عيال و همه فرزندانش به سمت كربلاء راه افتادند.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در اين سفر يعنى از مدينه تا مكه و از مكه تا كربلاء كه پر از حوادث خطير و امتحانات بزرگ الهى بود، و كمتر كسى نسبت به امام زمانش حضرت سيدالشهداء عليه السلام وفادار ماند و بعضا كنار كشيدند لحظهاى امام زمانش حسين بن على عليهما السلام و آرمان آن حضرت را فراموش نكرد و از ايشان فاصله نگرفت بلكه چون پروانه گرد شمع وجود حضرت سيدالشهداء عليه السلام مىگرديد.
آنها قبل از حركت به زيارت و طواف خانه خدا رفته و در روز هشتم ذى الحجه از مكه خارج شدند.
در طول مسير شاعر بزرگ، فرزدق همام بن غالب، خدمت امام حسين عليه السلام مشرف شد و پس از سلام و درود عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت يابن رسول اللَّه صلى الله عليه وآله چه شد كه حج را رها كردى؟
امام حسين عليه السلام فرمودند: حكومت براى به شهادت رساندنم سعى و تلاش دارد و
1) معالى السبطين.
افرادى را به همين جهت اجير كرده و به مكه فرستاده اگر اين كار نمىكردم، كشته مىشدم.
سپس حضرت سريعا از او پرسيدند: از كجا مىآيى؟
فرزدق گفت: از كوفه.
امام حسين عليه السلام فرمودند: اخبار مردم را برايم بگو.
فرزدق با آگاهى و صداقت، وضعيت موجود كوفه را براى امام حسين عليه السلام بيان و آن را نا اميد كننده توصيف كرد و گفت: به شخص آگاهى دست يافتهاى دلهاى مردم با تو و شمشيرهايشان با بنى اميه است، قضا از آسمان فرود مىآيد، خداوند هر چه اراده كند انجام مىدهد و پروردگار ما هر روز دركارى است.
امام با بيانات ذيل سخنان فرزدق را تأييد كرد، او را از عزم استوار و اراده نيرومند خود براى جهاد و دفاع از حريم اسلام باخبر ساخت و توضيح داد اگر به مقصود دست يافت كه چه بهتر وگرنه در راه خدا به شهادت رسيده است:
راست گفتى همه كارها از آن خداست، خداوند آن چه اراده كند انجام مىدهد و پروردگار ما هر روز در كارى است، اگر قضاى الهى بر مقصود ما قرار گرفت، بر نعمتهايش او را سپاس مىگزاريم و براى اداى شكرش از او يارى مىخواهيم و اگر قضاى حق، مانع خواسته ما گشت، آن كه حق، نيت او و پرهيزگارى طينتش باشد، از جاده حقيقت جدا نشده است.(1)
فرزدق دو بار با حضرت سيدالشهداء عليه السلام ملاقات كرد، مرتبه اول در هنگام خروج امام از مكه و مرتبه دوم بعد از رسيدن خبر شهادت حضرت مسلم به امام حسين عليه السلام در منزل زباله بود كه فرزدق از امام پرسيد: چگونه به كوفه مىرويد و حال
1) بحارالانوار جلد: 44 صفحه: 365
اين كه آنها پسر عموى شما را كشتند؟
امام حسين عليه السلام گريه فراوانى كردند و سخنانى به فرزدق فرمودند و سپس اشعار زير را بيان نمودند
لئن كانت الدنيا تعد نفيسة
فدار ثواب الله اعلى وانبل
و ان كانت الابدان للموت انشئت
فقتل امرى ء بالسيف فى الله افضل
و ان كانت الارزاق شيئا مقدرا
فقلة سعى المرء فى الرزق اجمل
و ان كانت الاموال للترك جمعها
فما بال متروك به المرء يبخل؛(1)
يعنى: اگر دنيا ارزشمند تلقى مىشود، پس خانه پاداش الهى برتر و زيبندهتر است، و اگر بدنها براى مرگ ساخته شدهاند، پس كشته شدن آدمى با شمشير در راه خدا بهتر است، و اگر روزىهاى آدميان مقدر و معين باشد، پس تلاش كمتر آدمى در به دست آوردن روزى زيباتر است، و اگر مقصود از جمع آورى اموال، واگذاشتن آنهاست، پس چرا آدمى نسبت به اين واگذاشتنىها بخل مىورزد؟
به هر حال فرزدق حاضر نشد با امام بماند و از امام جدا شد و رفت.
امام حسين عليه السلام همراه كاروان به سوى كوفه در حركت بودند، در نقطهاى به نام ثعلبيه، جريان خيانت كوفيان و كشته شدن مسلم بن عقيل به اطلاع ايشان و كاروانيان رسيد و سكوت غم انگيزى بر آنان حاكم شد.(2)
وقتى كاروان حضرت سيدالشهداء عليه السلام به زباله؛ مكانى آباد و داراى بازارهاى
مختلف مابين واقصه و ثعلبيه رسيدند،(1)خبر شهادت عبداللَّه بن يقطر فرستاده امام حسين عليه السلام كه براى ملاقات و پيوستن به مسلم بن عقيل رفته بود، به آن حضرت رسيد.(2)
عبداللَّه بن يقطر براى پيوستن به مسلم رفته بود اما مأموران ابن زياد به فرماندهى حصين بن نمير او را دستگير كردند و تحت مراقبت شديد قرار داده و نزد ابن زياد بردند، ابن زياد به او غضب كرد و بر سرش فرياد كشيد: بر بالاى منبر برو و كذاب پسر كذاب را لعن كن،)زبانم لال منظورش امام حسين عليه السلام بود( تا بعد از آن رأى خود را در مورد تو صادر كنم.
عبداللَّه قبول كرد و بالاى منبر مسجد رفت و با صدايى بلند و شيوا گفت: اى مردم كوفه؛ من فرستاده حسين پسر حضرت فاطمه زهراء عليها السلام به سوى شما هستم تا او را يارى كنيد )و اشاره به كاخ ابن زياد كرد( و گفت: و عليه اين زنا زاده، پسر زنا زاده، قيام كنيد و پشتيبان امام حسين عليه السلام باشيد.
عبداللَّه با سخنان بيدار كننده خود كوفيان را به يارى فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله و دفاع از ايشان دعوت كرد، ابن زياد از شدّت عصبانيت سياه شده و بر خود مىپيچيد و دستور داد اين بزرگ مرد را بالاى قصر ببرند و از بام به پائين بياندازند.
مأموران حكومتى او را بالاى قصر بردند و از آنجا به پايين پرتاب كردند كه بر اثر آن، استخوانهاى عبداللَّه خرد شد و هنوز جان در بدن داشت كه يكى از آن مزدورها به نام عبدالملك لخمى، براى تقرب به پسر مرجانه، سر عبداللَّه را از تن جدا كرد.(3)
پس از شهادت عبدالله بن يقطر و امتحان كردن اصحاب
خبر شهادت عبداللَّه بر امام حسين عليه السلام بسيار سنگين بود و دانست به سوى مرگ پيش مىرود، لذا امر فرمود اصحاب و همراهان شان جمع شوند، و خطبهاى برايشان خواند و كناره گيرى مردم از يارى امام و پيوستن آنان به بنى اميه را با ايشان در ميان گذاشت و فرمود:
اما بعد: شيعيان ما، ما را تنها گذاشتند، پس هركس از شما دوست دارد، مىتواند راه خود را بگيرد و برود كه من بيعتم را از شما برداشتم.
در آن روز عده كمى از كسانى كه براى به دست آوردن غنيمت و دستيابى به مناصب دولتى، گرد حضرت جمع شده بودند، امام حسين عليه السلام را تنها گذاشته و رفتند، و كسانى كه آگاهانه از حضرت پيروى كرده و كوچكترين طمعى نداشتند با ايشان ماندند.(1)
امام حسين عليه السلام از هر موقعيتى كه پيش مىآمد استفاده مىكردند و ديگران را براى ماندن يا جدا شدن از خود آزاد مىگذاشتند، علت اين كار امتحان شدن همه افراد بود و اين كه هر كس مىماند، آزادانه و با اختيار خود باشد نه به خاطر مسائل ديگر.
وقتى كاروان امام حسين عليه السلام به شراف منزلگاهى بين مكه و كربلاء رسيد امام حسين عليه السلام به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: از اين لحظه تو سقّاء كاروان من
1) الاتحاف بحب الاشراف صفحه: 136
هستى، هر چه در توان داريد آب ذخيره كنيد كه ميهمان تشنه خواهيم داشت.(1)
ابن زياد والى جديد كوفه كه منظور اصلىاش دست يافتن بر امام حسين عليه السلام و گرفتن بيعت و در نتيجه دريافت پاداش خود از يزيد بود، لشكريان زيادى را به دسته هاى مختلف تقسيم كرد و در كليه راه هائى كه به كوفه منتهى مىگرديد اعزام كرد و به فرماندهان آنها دستور داد در صورت مشاهده كاروان امام حسين عليه السلام به هر نحوى شده آن را متوقف و به كوفه نزد ابن زياد بازگردانند.
كاروان امام حسين عليه السلام هنگام حركت از مكه، آذوقه و آب را با توجه به فاصله بين مكه تا كوفه و نقاط و مراكز آبادى بين اين دو شهر تهيه و تأمين كرده بودند، ولى با پيش آمد قتل حضرت مسلم عليه السلام حركت به سوى كوفه منتفى گرديد و در جادههاى سوزان و بدون آب و علف و تقريبا دور از آبادى قدم بر مىداشتند، لذا براى تهيه آب و غذا با مشكلات جدى مواجه شدند.(2)
بنابراين وظيفه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مشكلتر شد چون ايشان مسئوليت آن كاروان را به عهده داشت و مىبايستى براى رفع مشكلات كاروان اقدام مىنمود.
لذا به منظور جلوگيرى از ناراحتى كاروانيان به ويژه بانوان و كودكان با كسب اجازه از حضرت سيدالشهداء عليه السلام مسير كاروان را به گونهاى تعيين مىكرد كه حتى المقدور از نقاطى كه احتمال وجود آبادى، مخصوصا وجود آب در آن مىرفت عبور نمايند.
وقتى كاروان امام حسين عليه السلام به شراف رسيد در آنجا چشمه آبى بود، حضرت سيدالشهداء عليه السلام به اصحاب و دوستانشان فرمودند: هر چه مىتوانند با خود آب برداريد، آنها نيز اطاعت كردند و پس از ذخيره كردن آب شرب، كاروان مجددا حركت كرد، بعد از كمى حركت ناگهان يكى از اصحاب تكبير گفت، حضرت سيدالشهداء عليه السلام شگفت زده پرسيدند: چرا تكبير گفتى؟
او گفت: نخلستانى ديدم.
يكى ديگر از اصحاب كه با آن راه آشنا بود، سخنش را رد كرد و گفت: در اين مسير اصلاً نخلى وجود ندارد، يحتمل آنها پيكانهاى نيزهها و گوشهاى اسبها باشند.
امام حسين عليه السلام به آن نقطه نگاه كردند، تأملى نموده سپس فرمودند: من هم آنها را مى بينم.
آن حضرت متوجه شدند آنها سپاه اموى هستند كه براى جنگ با ايشان آمدهاند، لذا به اصحاب خود فرمودند: آيا در اين نزديكى پناهگاهى وجود ندارد كه به آن پناه ببريم و آن را پشت خود قرار داده تا با آنها از يك جهت رو در رو شويم؟
يكى از اصحاب كه به راههاى آن مسير آشنا بود خدمت آن حضرت عرض كرد: بله هست، و به طرفى اشاره نمود و عرض كرد در كنارتان كوه ذو حسم قرار دارد، اگر به سمت چپ تان بپيچيد بر آن دست يافته و زودتر برسيد، خواسته شما بر آورده شده است.
كاروان به دستور امام به آن سمت حركت كرد اندكى نگذشت كه لشكر انبوهى به
فرماندهى حر بن يزيد رياحى آنها را متوقف كردند.
تعداد سپاهيان حر حدود هزار نفر سواره تا دندان مسلح بود، نزديك ظهر در حالى كه از شدت تشنگى در آستانه هلاكت بودند راه را بر امام حسين عليه السلام بستند، حضرت سيدالشهداء عليه السلام بر آنان ترحم كرده و به اصحاب خود دستور فرمودند آنها و اسب هايشان را سيراب كنيد، ياران امام تمام افراد سپاه دشمن را سيراب كرده، سپس متوجه اسبها شدند و با ظروف مخصوصى، آنها را نيز سيراب كردند؛ ظرف را در مقابل اسبى مىگرفتند و پس از آن كه چند بار آب مىنوشيد، نزد اسب ديگر مىرفتند، آنها تا وقتى كه تمامى اسبهاى سپاه حر بن يزيد رياحى سيراب شدند به اين كار ادامه دادند.(1)
آن سپاه وقتى به نزد امام حسين عليه السلام رسيدند در اثر اتمام آب و شدّت گرماى هوا و پيمودن مسافت زياد در بيابانهاى كوفه تا كربلاء، آن هم با تشنگى و نبود آب و حمل سلاح و زره، اكثر قريب به اتفاقشان در آستانه مرگ بودند، به طورى كه اگر فقط تا دقايقى ديگر در رساندن آب به آنها تأخير مىشد يقينا همگىشان نابود گشته و از بين مىرفتند، زمانى كه اصحاب به دستور امام حسين عليه السلام آب را در اختيار آنها گذاشتند بعضى از افراد سپاه حر در اثر شدّت تشنگى، قوّت و توان اين كه حتى مشك آب به دست بگيرند را نداشتند، لذا به سختى مشك را به دست مىگرفتند به طورى كه مقدار زيادى از آب مشك روى زمين مىريخت، حضرت سيّد الشهداء عليه السلام وقتى اين صحنه را تماشا نمودند خودشان شخصا مىرفتند و آنها را در آغوش مىگرفتند و با دست مبارك خويش به آنها آب مىنوشاندند.
امام حسين عليه السلام كه به عنوان امام معصوم هميشه فقط و فقط به هدايت ديگران
1) الارشاد جلد: 2 صفحه: 77
حتى دشمنان و مخالفان خود مىانديشيدند، بعد از اين كه آن سپاه را از هلاكت حتمى بدنى نجات دادند، براى نجات روح آنها از هلاكت ابدى تلاش بسيارى نمودند لذا براى آنها سخنرانى كرده و طى بياناتى فرمودند: كه براى جنگ با آنان نيامده، بلكه براى رهايى ايشان حركت كرده است و مىخواهد آنان را از ظلم و ستم امويان نجات دهد.
همچنين فرمودند آمدن ايشان به درخواست خود كوفيان بوده كه با ارسال نمايندگان و نامههاى بسيار زياد از آن حضرت براى برپايى حكومت قرآن دعوت كردهاند. قسمتى از بيانات امام حسين عليه السلام به شرح زير مىباشد:
اى مردم؛ در برابر خداوند بر شما حجت را تمام كرده و راه عذر را مىبندم، من به سوى شما نيامدم مگر پس از رسيدن نامهها و فرستادگانتان كه گفته بوديد: ما را امامى نيست، پس به سوى ما روى بياور، چه بسا كه خداوند ما را به وسيله تو بر طريق هدايت مجتمع كند.
پس اگر همچنان بر گفتههاى خود هستيد كه من نزدتان آمدهام، لذا با دادن عهد و پيمانى مرا به خودتان مطمئن كنيد و اگر از آمدن من خشنود نيستيد، از شما روى مىگردانم و به جايى كه از آن به سويتان آمدم، بازمى گردم.(1)
آنان ساكت ماندند؛ زيرا اكثريتشان همان كسانى بودند كه نامه براى آن حضرت فرستاده و با سفير ايشان مسلم بن عقيل به عنوان نايب ايشان بيعت كرده بودند.
وقت ظهر و هنگام نماز شد، امام حسين عليه السلام به حر بن يزيد رياحى فرمودند: اى حر! اكنون موقع نماز است، ما با همراهان خود فريضه را انجام مىدهيم و تو نيز با لشكريانت نماز بخوان تا بعد ببينيم چه پيش خواهد آمد.
1) بحارالانوار جلد: 44 صفحه: 375 الى 377
حر بن يزيد رياحى خدمت امام حسين عليه السلام عرض كرد: اى حسين، چرا ما جدا نماز بخوانيم؟ من و لشكريانم همه به شما اقتداء مىكنيم و پشت سر شما فريضه را انجام مىدهيم لذا به امام حسين عليه السلام اقتداء كرده و نمازشان را خواندند.
بعد از نماز مجددا امام حسين عليه السلام خطبهاى براى آنان خوانده و فرمودند:
اى مردم؛ اگر تقواى خدا پيشه كنيد و حق را براى اهل آن بخواهيد، مورد رضايت خدا خواهيد بود، ما خاندان نبوت به خلافت سزاوارتر از اين مدعيان دروغين و رفتار كنندگان به ظلم و ستم در ميان شما هستيم، اگر از ما كراهت داشته باشيد و به حق ما جهل بورزيد و نظرتان غير از آن باشد كه نامههايتان از آن حاكى بود، بازخواهم گشت.
امام حسين عليه السلام آنان را به تقواى خدا، شناخت اهل حق و داعيان عدالت فرا مىخواند؛ زيرا اطاعت از فرمايش امام، موجب خشنودى خداوند و نجات خودشان بود، همچنين آنان را به يارى اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ترغيب مىكرد و آنان را شايسته خلافت مسلمانان دانست، نه امويان كه خلاف احكام خدا و ستمگرانه، حكومت مىكردند.
در پايان، حضرت بر اين نكته تأكيد فرمودند كه اگر نظرتان عوض شده و ديگر قصد يارى من را نداريد، از همان راهى كه آمده ام، باز مىگردم.
حر بن يزيد رياحى كه ظاهرا از نامه نگارىهاى كوفيان بىاطلاع بود، از حضرت پرسيد: اين نامههايى كه مىگوييد چيست؟
امام حسين عليه السلام به عقبة بن سمعان دستور فرمودند نامهها را بياورد، او نيز خورجينى را كه پر از نامه بود آورد و مقابل حر بر زمين ريخت، حر حيرت زده به آنها خيره شد و به امام عرض كرد: ما از نويسندگانى كه برايت نامه نوشتهاند، نيستيم.
در اين هنگام امام حسين عليه السلام قصد كرد به مكانى كه از آنجا آمده بازگردد، ولى حر
بن يزيد مانع ايشان شد و گفت: دستور دارم همين كه شما را ديدم، از شما جدا نشوم تا شما را به كوفه و نزد ابن زياد ببرم.
امام حسين عليه السلام از اين كلام حر ناراحت شده و به او فرمودند: مرگ به تو نزديك تر از انجام اين كار است.
سپس حضرت به ياران خود امر فرمودند: بر مركبهاى خود نشسته و راه مدينه را پيش گيريد، حر ميان آنان و راه يثرب قرار گرفت، امام بر او غضب كردند و او را نهيب داده و فرمودند: مادرت به عزايت بنشيند، از ما چه مىخواهى؟
حر گفت: اگر هر كس ديگر غير از شما در چنين حالى كه در آن هستى اين سخن را به من مىگفت، من نيز هر كه بود نام مادرش را به عزا گرفتنش مىبردم، ولى به خدا قسم من نمىتوانم نام مادر تو را جز به بهترين وجه كه توانائى بر آن دارم به زبان بياورم.
امام حسين عليه السلام به حر فرمودند: اى حر، سد راه ما نشو و بگذار به راه خود برويم و دنبال كار خويش باشيم.
حر بن يزيد رياحى جواب داد: يا حسين! دستور داريم هر كجا شما را ديديم از ادامه مسافرت كاروان جلوگيرى كنيم و براى بيعت نزد ابن زياد به كوفه ببريم.
حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرمودند: به كوفه رفتن و بيعت نمودن از محالات است، در اين باب كمترين كلمهاى بر زبان نياور.(1)
حر بن يزيد رياحى گفت: با خود دارى از اين عمل، جنگ را آغاز مىكنيد و چون تعدادتان كم است كشته خواهيد شد.
امام حسين عليه السلام از اين گفته حر بسيار ناراحت شده و فرمودند: ما را از كشته شدن
1) اعيان الشيعه جلد: 1 صفحه: 596
و مرگ مىترسانى؟ سپس در حالى كه غضبناك بودند اين اشعار را خواندند.
سامضى و ما بالموت عار على الفتى***اذا مانوى خيرا و جاهدا مسلما
و آسى الرجال الصالحين به نفسه***و خالف مثبورا و فارق مجرما
فان عشت الم اندم و ان مت لم الم***كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما؛(1)
يعنى: من به زودى از اين جهان مىگذرم و مرگ براى جوان مرد عيب و عار نيست، در صورتى كه نيت او حق باشد و در حالى كه مسلمان باشد و جهاد نمايد.
و جان خود را براى مردان نيكوكار فدا كند و از شخص ملعون مفارقت و با شخص مجرم مخالفت نمايد.
اگر من شهيد گردم ندامت و پشيمانى ندارم و اگر زنده بمانم مورد ملامت نخواهم بود. ولى براى تو همين بس كه در حال ذلت بميرى و بينى تو به خاك ماليده شود.حر بعد از شنيدن اين ابيات و تصميم امام، ديگر صحبتى نكرد و كاروان را در حركت آزاد گذاشت ولى با لشكريانش در معيت آنان حركت مىكرد آنها از اين نقطه به آن نقطه، از اين آبادى به آن آبادى گذر كردند تا بالاخره در دوم محرم به سرزمين كربلاء رسيدند و امام دستور توقف و اقامت را به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام صادر فرمودند.
كاروان امام همچنان راه خود را در صحرا ادامه مىدادند، گاهى كه به راست و يا به چپ مىرفتند سپاهيان حر، آنان را به طرف كوفه سوق مىدادند، و از رفتن به سمت ديگر باز مىداشتند، اما كاروان امام حسين عليه السلام از رفتن به سوى كوفه امتناع مىكرد.
ناگهان اسب سوارى را ديدند كه به سرعت مىتازد، پس اندكى صبر كردند تا
1) امالى صدوق صفحه: 154
برسد، آن اسب سوار كه پيك ابن زياد بود خود را به حر رسانده و به او سلام كرد ولى به امام حسين عليه السلام سلام نكرد و نامه ابن زياد را به حر داد.
حر نامه را گشود و خواند، در آن چنين آمده بود:
همين كه نامه و پيك من نزدت آمد، بر حسين سخت بگير و او را در بيابانى بدون حفاظ و آب فرود بياور به فرستادهام گفتهام تو را ترك نكند و همچنان مراقبت باشد، تا دستورم را انجام دهى؛ سپس نزد من بازگشته و از حسن اجراى دستور، باخبرم سازد.
پسر مرجانه قبل از اين مىگفت: امام حسين عليه السلام را به كوفه ببرند اما ظاهرا از نظر سابق خود مبنى بر دستگيرى امام و اعزام ايشان به كوفه، پشيمان شده بود، او از آن مىترسيد كه با آمدن امام حسين عليه السلام به كوفه، اوضاع شهر به نفع آن حضرت تغيير كند، لذا تصميم گرفت آن حضرت را در صحرايى دور از آبادى محاصره و از اين راه بهتر به اهداف خود دست پيدا كند.
حر نامه ابن زياد را براى حضرت سيدالشهداء عليه السلام خواند و ايشان را كه خواستار ادامه مسير و رسيدن به جايى كه آب و آبادى باشد، از رفتن بازداشت؛ زيرا تحت نظر جاسوس ابن زياد بود كه هر حركت مخالف فرمان اربابش، پسر مرجانه را ثبت مىكرد.(1)
زهير بن قين كه از بزرگان اصحاب و خاصّان امام بود، به حضرت پيشنهاد كرد، با حر بجنگند، ليكن حضرت امتناع نموده و فرمودند: هرگز پيش قدم جنگ با آنها نخواهم شد.(2)
در روز دوم محرم الحرام كاروان امام به كربلاء رسيد، با اصرار حر كاروان حضرت سيدالشهداء عليه السلام ناگزير در آنجا فرود آمد،(1)سپس آن حضرت متوجه اصحاب شده و پرسيدند: اسم اينجا چيست؟
عرض كردند: كربلاء.
چشمان حضرت پر از اشك شده و فرمودند: پروردگارا! از كرب و بلاء، به تو پناه مىبرم.(2)
پس رو به اصحاب كرده و خبر شهادت خود و ايشان را چنين بيان فرمودند:
اين جايگاه كرب و بلاء پايان سفر و محل فرود آمدن ماست و اين جا خونهاى ما به زمين خواهد ريخت.(3)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام همراه جوانان بنى هاشم و ديگر اصحاب بزرگوار به فرمان امام حسين عليه السلام به نصب خيمهها پرداختند.
امام حسين عليه السلام دستانشان را به دعا بلند كرده و به خداوند از محنتهاى بزرگ و عظيم خود چنين شكايت نمود:
پروردگارا! ما عترت پيامبرت محمد صلى الله عليه وآله هستيم، ما را از حرم جدّمان بيرون كرده و دور ساختند و بنى اميه بر ما ستم روا داشتند.
پروردگارا! حق ما را بگير و ما را بر قوم ستمگر نصرت عطا فرما.(4)
سپس حضرت، نزد اصحاب خود آمده و به آنان فرمود:
مردم، بندگان دنيا هستند و دين لقلقه زبان آنان است، تا جايى پايبند آن هستند كه روزگارشان بگردد و اگر دچار آزمايش و بلا شوند، دينداران كم خواهند بود.(1)و بعد از حمد و سپاس خداى تعالى فرمود:
اما بعد:
به راستى بر ما فرود آمده آن چه را كه مىبينيد، دنيا دگرگون و ناشناخته شده است، نيكى آن روگردان شده و جز اندكى از آن مانند باقيمانده آب ظرف و پس مانده غذايى نافرجام باقى نمانده است.
آيا نمىبينيد به حق عمل نمىشود و از باطل منع نمىكنند؟ شايسته است كه در اين حال، مؤمن، مشتاق ديدار خداوند باشد، من مرگ را جز سعادت و زندگى با ظالمان را جز ذلت نمىبينم.(2)
كاروان امام حسين عليه السلام روز دوم محرم وارد كربلاء شده و حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام سرانجام در روز دهم به شهادت رسيدند، آن بزرگوار در اين مدت شب و روز با تمام تلاش و كوشش و به تمام معنا در خدمت امام حسين عليه السلام و خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام بود، تا آن جا كه امام حسين عليه السلام به عنوان دومين شخص نهضتش همواره با ايشان به مشورت پرداخته و ايشان فرامين امام حسين عليه السلام را مو به مو اجراء مىكردند.
بعد از دو روز اقامت در سرزمين مقدس كربلاء يعنى روز چهارم محرم، لشكرى به تعداد چهار هزار نفر از كوفيان به سركردگى عمر بن سعد بن ابى وقاص به كربلاء رسيده و به لشكر حر پيوستند.(1)
عمر بن سعد تمايل زيادى به ملاقات با امام حسين عليه السلام داشت، تا از نيت و هدف ايشان آگاه گردد، لذا پيكى فرستاد و از آن حضرت در اين خصوص اجازه گرفته و خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام رسيد.
در اين نشست امام حسين عليه السلام به عمر بن سعد فرمودند: ما با هيچ كس سر جنگ و ستيز نداريم و به دعوت كوفيان از مكه خارج شده ايم، مردم كوفه از من دعوت كردهاند كه به آن جا بيايم، چنان چه پشيمان شده و يا از آمدنم نگران هستند برخواهم گشت.(2)
عمر بن سعد با شنيدن فرمايشات امام دچار سردرگمى و وضع خاصى شد، لذا تصميم گرفت اقدام خاصى نكند تا جريان را به اطلاع ابن زياد والى كوفه برساند، و سريع به وسيله نامهاى ابن زياد را در جريان گذاشت.
ابن زياد پيروزى بر امام حسين عليه السلام را مقدمه ارتقاء مقام و درجه براى خود مىدانست، شمر بن ذى الجوشن نيز او را در اين جهت تحريك كرد، لذا نامهاى تهديد آميز براى عمر بن سعد نوشت و او را به جنگ با امام حسين عليه السلام وادار كرد و به او هشدار داد در صورت خود دارى از اجراى فرمانش، شمر بن ذى الجوشن را به فرماندهى لشكر منصوب خواهد كرد.(3)
ابن زياد در آن نامه به عمر بن سعد نوشته بود: با رسيدن اين نامه بيعت يزيد را از حسين بخواه، اگر پذيرفت و آن را گردن نهاد جريان را به من گزارش نما، ولى اگر خود دارى و امتناع كرد آب را به روى آنها ببند و بين حسين و يارانش و آب حائل شو، تا اين كه آنها حتى يك قطره آب ننوشند، همان گونه كه با آن مرد پرهيزكار؛ عثمان چنين رفتار شد و با آنها بجنگ و همه آنها را از دم تيغ بگذران و بر اجساد آنها اسب بتازان تا استخوان بدنهايشان خرد گردد.(1)
وقتى شمر بن ذى الجوشن نامه ابن زياد را براى عمر بن سعد آورد، و عمر سعد نامه را خواند، به شمر گفت: واى بر تو، مگر تو را چه شده، خدا تو را به خانه ات نرساند، خدا اين نامهاى را كه تو براى من آوردهاى زشت نمايد.
به خدا قسم من گمان مىكنم تو مانع شدى ابن زياد به مضمون آن نامهاى كه برايش نوشتم عمل كند، امرى كه ما اميدوار بوديم اصلاح شود تو آن را فاسد كردى.
به خدا قسم حسين تسليم نخواهد شد، زيرا داراى آزادى مخصوصى است.
شمر در جواب عمر بن سعد گفت: خوب بگو ببينم چه خواهى كرد، آيا امر امير خود را اجراء و امضاء خواهى كرد و با دشمن وى قتال مىنمائى؟ اگر دستور امير را انجام نمىدهى پس لشكر را به من واگذار كن.
عمر بن سعد گفت: نه، تو اين ارزش و لياقت را ندارى، من خودم متصدى و متولى اين امر خواهم بود، تو فرمانده پيادگان لشكرم باش.(2)
روز هفتم محرم بود كه نامه ابن زياد به دست عمر سعد رسيد، او از ترس اين كه مقام و منزلتش در حكومت از بين نرود بلافاصله قريب پانصد نفر از لشكريان به سركردگى عمرو بن حجاج مأمور كرد تا تمام شريعه فرات را در اختيار بگيرند و از نزديك شدن اصحاب امام حسين عليه السلام براى استفاده از آب جلوگيرى كنند و هر كس قصد آب را نمود با شمشير دورش سازند.(1)
زمانى كه لشكريان عمر بن سعد بر شريعه مسلط شده و حضرت سيدالشهداء عليه السلام و اصحاب و اهل بيت شان از استفاده و نوشيدن آب محروم گرديدند يكى از لشكريان عمر سعد به نام مهاجر بن اوس، سرخوش از اين پليدى و ناجوانمردى، متوجه حضرت سيدالشهداء عليه السلام شد و با صداى بلند گفت:
اى حسين! آيا آب را مىبينى كه چگونه موج مىزند؟ به خدا قسم، از آن نخواهى چشيد تا آن كه در كنارش جان دهى.(2)
عمرو بن حجاج نيز مانند كسى كه به غنيمت يا مكنتى دست يافته باشد از كار خويش بسيار مسرور بود و با خوشحالى به طرف حضرت سيدالشهداء عليه السلام دويد و فرياد زد: اى حسين! اين فرات است كه سگان، چهار پايان و گرازها از آن مىنوشند، به خدا سوگند! از آن جرعهاى نخواهى نوشيد تا آن كه حميم را در آتش دوزخ بنوشى.(3)
يكى ديگر از سپاهيان عمر سعد به نام عبداللَّه بن حصين ازدى با صدايى كه جاسوسان پسر مرجانه بشنوند و به جوايز پسر مرجانه دست پيدا كند، گفت: اى حسين
آيا فرات را مىبينى؟ آيا امواج آب را مشاهده مىكنى؟ به خدا قسم يك قطره از آن در اختيار تو قرار نخواهد گرفت و آن قدر از بىآبى دچار مضيقه خواهى شد تا از تشنگى به هلاكت برسى.
امام حسين عليه السلام دست به دعا برداشت و او را نفرين كرده و فرمودند: پروردگارا! او را با تشنگى بميران و هرگز او را نيامرز.(1)
حميد بن مسلم مىگويد: بعد از نفرين امام حسين عليه السلام من به عيادت آن مرد رفتم، به خدا قسم ديدم كه آن بدبخت آب مىنوشيد تا شكمش پر مىشد ولى آن را استفراغ مىكرد و فرياد العطش سر مىداد و دوباره آب مىخورد و همان وضع تكرار مىشد و همين طور بود تا به دوزخ رفت.(2)
چون اين جريان در روز هفتم محرم اتفاق افتاد، لذا از روز هفتم تا روز عاشورا به مدت چهار روز امام حسين عليه السلام و صحابه و اهل بيت و كودكانش از آب محروم بودند و در تشنگى شديدى به سر مىبردند.
كم كم آب در خيمهها تمام شد، و از آنجا كه ماه محرم در سال 61 هجرى در فصل تابستان واقع شده بود هواى كربلاء بسيار سوزان و گرم بود،(3)تشنگى بر اصحاب و همچنين اهل بيت و كودكان امام حسين عليه السلام غلبه كرد و صداى العطش آنها بلند شد.
يكى از بزرگترين مصيبتهايى كه بر حضرت سيدالشهداء عليه السلام وارد شد همين
بود كه صداى كودكان خود را مىشنيد كه بانگ العطش، العطش سر داده بودند قلب عطوف و رئوف امام حسين عليه السلام از شنيدن نالههاى آنان، و از ديدن صحنه هولناك لبهاى خشكيده اطفال و رنگ پريده آنان و خشك شدن شيرهاى مادران جريحه دار شده بود.
چون حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام داراى مسئوليت سقايت بودند هر كس براى رفع تشنگى آب مىخواست و هر كودكى كه با لبان و زبان خشكيده احتياج به آب پيدا مىكرد به ايشان روى مىآورد.
غيرت و عطوفت و مهربانى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام اجازه نمىداد اين جريانات را تحمل كنند كه اهل بيت پيامبر خدا صلى الله عليه وآله و كودكان و اطفال امام حسين عليه السلام از او آب بخواهند، ولى ايشان اعتنائى نكند و در مقابل صداى العطش نوادگان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و به هلاكت افتادن كودكان از بىآبى، دست روى دست گذاشته و خاموش بنشينند،(1)لذا از روز هفتم كه عمر سعد به بستن آب اقدام كرد، تا روز عاشورا كه به مقام رفيع شهادت نائل آمدند چهار مرتبه براى آوردن آب به شريعه فرات رفته و از شريعه براى كاروان امام حسين عليه السلام آب آوردند، مرتبه چهارم در روز عاشورا بود كه به شهادت ايشان منجر گرديد و آب مشك با خوردن تير بر زمين ريخت.
از روز هفتم كه آب بر امام حسين عليه السلام بسته شد، هر مرتبه كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به شريعه مىرفت و براى اهل بيت و اصحاب آب مىآورد و در بين آنها تقسيم مىنمود، جيره آب خود را نگه مىداشت و نمىنوشيد، تا هر وقت اطفال حرم و فرزندان سيدالشهداء عليه السلام در نزدش اظهار تشنگى كردند سهم آب خود را به آنها بنوشاند.(2)
در شب هشتم محرم وقتى عطش بر امام حسين عليه السلام و اصحاب و اهل بيتشان مستولى گشت، حضرت سيدالشهداء عليه السلام به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: برادر اصحاب را جمع كن و چاهى حفر كنيد، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با محبت و ذوق و شوق تمام اطاعت امر نمود، ولى متأسفانه از حفر چاه به آب نرسيدند، لذا زحمت چاه كندن شدت عطش را بر اصحاب چند برابر نمود.(1)
امام حسين عليه السلام مجددا حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را به حضور طلبيده و به ايشان دستور آوردن آب براى كاروانيان صادر فرمودند، ايشان با كمال ميل به برادر و امام زمان خود لبيك گفته و همراه با سى نفر سواره و بيست نفر پياده، با بيست مشك، روانه شريعه فرات شدند تا آب بياورند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به عنوان فرمانده در پيشاپيش اين گروه به سوى فرات حركت كرده و رجز مىخواند:
اقاتل القوم بقلب مهتد ***اذب على سبط النبى احمد
اضربكم بالصارم المهتند ****حتى تحيدوا عن قتال سيدى
انى انا العبّاس ذوالتودد ****نجل على المرتضى المؤيد
يعنى: من اينك با قوم كافر با قلبى هدايت يافته در ستيزم، و از حريم فرزند پيامبراكرم صلى الله عليه وآله دفاع مىكنم؛
با شمشير برّان بر سرهايتان مىكوبم تا از نبرد با سرور من )حسين عليه السلام( كنار رويد؛
من عبّاس مهربان، فرزند على مرتضى هستم كه )همواره( مورد تاييد الهى بود.
1) ينابيع المودة لذوى القربى جلد: 3 صفحه: 67
وقتى نزديك شريعه رسيدند، عمرو بن حجاج فرمانده نگهبانان دشمن فرياد زد: شما كيستيد؟
يكى از آنها به نام هلال بن نافع بجلى، با كسب اجازه از فرمانده خود حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام جواب داد: من پسر عموى تو هستم، آمدهام از آب فرات بياشامم.
عمرو بن حجاج گفت: بياشام، گوارايت باشد.
هلال بن نافع بجلى گفت: واى بر تو، آيا به من مىگويى آب بنوش، در حالى كه حسين عليه السلام و اهل بيتش تشنه هستند و از شدت تشنگى در خطر مرگ قرار دارند؟
عمرو بن حجاج گفت: راست مىگويى، ولى به ما فرمان دادهاند نگذاريم آب به حسين عليه السلام و يارانش برسد و ناگزير به اجراى آن هستيم.
هلال بن نافع بجلى به سخن او اعتناء نكرد و با صداى بلند به دوستان و همراهان خود فرمود: وارد شريعه شويد، آنها وارد شدند، عمرو بن حجاج ياران خود را فراخواند و از آنها خواست تا از ورودشان به شريعه جلوگيرى كنند، آنها وارد ميدان شدند و درگيرى شديدى بينشان رخ داد، اصحاب امام حسين عليه السلام دو دسته شدند، يك دسته با دشمن مىجنگيدند، و دسته ديگر وارد شريعه شده و مشكها را پر از آب كردند.
در آن نبرد هيچ كدام از اصحاب امام حسين عليه السلام به شهادت نرسيد و دشمن نيز نتوانست از ورود آنها به شريعه جلوگيرى كند، لذا حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و همراهانش، بيست مشك را پر از آب كرده و به خيمهها رساندند و امام حسين عليه السلام و ديگر اصحاب از آن آب نوشيدند.(1)
1) ناسخ التواريخ جلد: 2 صفحه: 196.
در روز نهم محرم بعد از ورود شمر بن ذى الجوشن به كربلاء شمر آمد در جلوى لشكر عمر سعد قرار گرفت و خطاب به اصحاب امام حسين عليه السلام فرياد زد: به اين آب نگاه كنيد ببينيد چگونه مثل شكم ماهى موج مىزند، نمىگذاريم قطرهاى از آن بنوشيد تا اين كه وارد آتش شويد.
در همين هنگام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به نزد امام حسين عليه السلام آمده و عرض كرد: آيا ما بر حق نيستيم؟
امام حسن عليه السلام فرمودند: بله واللَّه ما بر حق هستيم.
در اين هنگام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام از امام حسين عليه السلام براى آوردن آب جهت رفع عطش زنان و كودكان اذن گرفت و با طلب خير از خداى تعالى در امر سقايت به لشكر دشمن كه نگهبان شريعه فرات بودند حمله كرد، آن چنان حملهاى كه همه سپاهيان شمر را در هم كوبيد و از هم جدا كرد.
در مدت زمانى كمى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام همه سپاهيان عمر سعد را از فرات دور كرده و فرارى داد و عدهاى از آنها را به خاك مذلت انداخت و راه شريعه را باز نمود، اصحاب حضرت سيدالشهداء عليه السلام سريع آمدند و آب نوشيدند و براى خيام حرم نيز بردند.(1)
مرتبه ديگر وقتى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام صداى برادرشان امام حسين عليه السلام را شنيد كه مىفرمود: اما من ذاب يذب عن حرم رسول اللَّه؟
يعنى: آيا كسى نيست كه از حرم رسول خدا صلى الله عليه وآله دفاع نمايد؟ فورا خدمت برادر
1) منتخب التواريخ صفحه: 258
آمده و از ايشان جهت آب رسانى اذن گرفتند و پيشانى امام را بوسيدند و با ايشان وداع نموده و به سوى شريعه فرات رفتند.
ده هزار نفر از لشكر عمر سعد مسلح و مجهز به انواع سلاح، اطراف شريعه را گرفته بودند، چندين نفر از چند طرف مختلف حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را صدا زده و گفتند: تو كيستى؟
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمود: من عبّاس پسر على بن ابى طالب عليهم السلام هستم.
سپس با صداى بلند به آنها فرمود: اى بنى كلاب! من خواهر زاده شما هستم و تشنه مىباشم، شما اهل بيت محمد صلى الله عليه وآله را از آب منع مىكنيد؟ سپس وارد فرات گرديد و مشك را پر از آب نمود، لشكر عمر سعد به طرف او حمله ور شدند، آن حضرت مشك را به دوش انداختند و با شمشير بر آنها حمله كرده و مىفرمودند:
انا الذى اعرف عند الزمجره
يابن على المسمى حيدره
ان اثبتوا اليوم لنا يا كفره
يعنى: من آن كسى هستم كه هنگام غوغا حقيقتم آشكار مىشود و فرزند على هستم كه حيدر ناميده مىشود، اى كافران امروز شجاعت ما براى شما معلوم مىگردد.
آن حضرت بر لشكر دشمن حمله كرده و آنان را پراكنده مىنمودند و صد نفر از آنها را به خاك مذلت انداخته و به درك فرستاد تا آن كه مشكى را كه به همراه داشتند به خيمه گاه رساندند، اما متأسفانه بر اثر اصابت تيرها مقدار بسيار كمى آب در مشك باقى مانده بود كه حتى كودكان و اطفال را سيراب نكرد.(1)
1) بطل العلقمى جلد: 2 صفحه: 55 الى 56
عصر روز هشتم محرم هنگامى كه آفتاب غروب كرده بود، حضرت سيدالشهداء عليه السلام جلوى خيمه خويش در حالى كه سر مبارك شان را روى زانو گذاشته، در رؤيائى فرورفته بودند و ساير اهل بيت و همچنين اصحاب حضرت در خيمههاى خود به نماز و مناجات مشغول بودند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام چون نگهبانى خيام را به عهده داشت براى جلوگيرى از هرگونه پيش آمد و حادثه مرتباً دور تا دور خيمهها مىگشت تا مبادا اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله و ديگر اصحاب به طور ناگهانى از طرف معاندين مورد حمله قرار گرفته و غافلگير شوند.
حضرت زينب كبرى عليها السلام آن شير زن كربلاء در حالى كه به مداوا و پرستارى حضرت زين العابدين عليه السلام مشغول بود، به ساير اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله به ويژه كودكان كه دچار بىآبى و عطش شده بودند رسيدگى مىفرمود.
ناگاه صداى هياهو و حركت اسبها به گوشش رسيد، شتابان خود را به حضرت سيدالشهداء رسانده و با كمال اضطراب عرض كرد: برادر برخيز گويا لشكر عمر سعد حمله را آغاز كردهاند.
بعد از نماز عصر، عمر بن سعد خطاب به لشكريانش فرياد زد: يا خيل اللَّه اركبى و بالجنة ابشرى.
يعنى: اى لشكر خدا سوار شويد و به بهشت مژده دهيد، لشكريان بر مركبها سوار شده و به طرف خيام امام حسين عليه السلام و يارانش يورش بردند.
امام حسين عليه السلام آن هنگام در حالت خواب و بيدارى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را مىديدند كه ناگهان با صداى حضرت زينب كبرى عليها السلام از آن حالت خارج شده و متوجه عرايض
و بيانات خواهر گرامى شان گرديدند، جريان ديدار رسول خدا صلى الله عليه وآله را براى خواهرش نقل كرده و فرمودند: جدم مرا دعوت كرد و فرمود: تو به سوى ما مىآيى، حضرت زينب كبرى عليها السلام سيلى محكمى به صورت خود زد و عرض كرد: واى بر من.(1)
امام حسين عليه السلام فرمودند: اى خواهر مهربان، خدا تو را رحمت كند ساكت باش، ويل بر تو نيست، و به ايشان فرمودند: فوراً عبّاس عليه السلام را حاضر نمائيد.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام كه مشغول به محافظت خيمهها بود بلافاصله نزد برادر حاضر گرديد و خطاب به ايشان عرض كرد: يا أخى أتاك القوم؛ يعنى: اى برادر عزيزم، لشكر دشمن به سوى شما مىآيد.
امام حسين عليه السلام به ايشان فرمودند: اى برادر، جانم به فدايت برو و جويا شو ببين آنها چه مىخواهند و چه تصميمى دارند؟(3)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با اشتياق تمام به برادر و ولى و فرمانده خود لبيك گفته و همراه با حبيب بن مظاهر و زهير بن قين و چند نفر ديگر كه ظاهرا بيست نفر بودند به طرف لشكر عمر سعد رفتند.
وقتى به لشكر عمر سعد رسيدند حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام از آنها سؤال كرد: ما بدا لكم و ما تريدون.
يعنى: چه چيزى برايتان پيش آمده؟ و چه مىخواهيد؟
عمر سعد گفت: هم اكنون از طرف امير عبيداللَّه بن زياد دستور قطعى رسيده كه بلافاصله يا بايد بيعت يزيد را قبول كنيد و يا آماده جنگ باشيد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: فلا تعجلوا حتى ارجع الى أبى عبداللَّه فاعرض عليه ما ذكرتم.
يعنى: عجله نكنيد قدرى صبر كنيد تا من اين مسأله را خدمت امام حسين عليه السلام عرض نموده و سپس نظر مبارك آن حضرت را به اطلاع شما برسانم.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با عدهاى از همراهانش به طرف امام حسين عليه السلام برگشته و پيام عمر سعد را به استحضار امام رساندند.
حبيب بن مظاهر و زهير بن قين و عدهاى ديگر در همان جا ماندند، حبيب سپاهيان عمر سعد را نصيحت كرد و آنان را از عقاب و كيفر خدا بر حذر داشت و چنين فرمود:
آگاه باشيد! به خدا قسم! بدترين گروه كسانى هستند كه فرداى قيامت بر خداى عزوجل و پيامبر بزرگوارش صلى الله عليه وآله وارد مىشوند در حالى كه فرزندان و اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله را كه شب زنده دارند و شبانه روز به ياد خدا مشغولند به قتل رساندهاند.(2)
عزرة بن قيس با بىشرمى پاسخ داد: اى پسر مظاهر! تو خودت را پاك و پرهيزكار معرفى مىكنى؟ در اين هنگام زهير بن قين متوجه عزره شد و فرمود: اى پسر قيس! از خدا بترس و از كسانى مباش كه بر گمراهى كمك مىكنند و نفس زكيه و پاك عترت رسول خدا صلى الله عليه وآله و برگزيده پيامبران را به قتل مىرسانند.
عزره پرسيد: تو كه نزد ما عثمانى بودى، حال چه شده است؟!
زهير پاسخ داد: به خدا قسم! من نه نامه به امام حسين عليه السلام نوشتم و نه پيكى نزد او فرستادم، تنها در راه به او برخوردم، هنگامى كه او را ديدم، به ياد رسول خدا صلى الله عليه وآله افتادم
و پيمان شكنى، نيرنگ، دنياپرستى و آن چه از ناجوانمردى براى امام حسين عليه السلام در نظر گرفته بوديد را دانستم، پس بر آن شدم تا براى حفظ حق پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله كه آن را ضايع كرده بوديد او را يارى كنم و به حزبش بپيوندم.(1)
زهير بن قين مىخواست به آنها بفهماند كه او مانند آنها به امام حسين عليه السلام براى آمدن به كوفه نامه ننوشته است، چون اكثر لشكريان عمر بن سعد حتى خود شمر بن ذى الجوشن جزء آن افرادى بودند كه به امام حسين عليه السلام نامه نوشته و ايشان را به كوفه دعوت كرده بودند اما حالا در مقابلش لشكر كشيده بودند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام پيام آنها را به حضرت سيدالشهداء عليه السلام رسانيد، امام حسين عليه السلام بعد از شنيدن پيام عمر سعد براى چند دقيقه سكوت فرموده و تامل كردند، سپس به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: نزد آنها برو و تا صبح فردا مهلت بگير تا بتوانيم اين شب آخر را به نماز و عبادت بپردازيم و از پيشگاه خداى تعالى طلب آمرزش نمائيم، خدا مىداند كه من چقدر نماز خواندن و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را دوست دارم.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با همراهان خويش به سمت لشكر عمر سعد حركت كردند و پيام امام حسين عليه السلام را به آنها اعلام كرده و فرمودند: اى مردم! امام حسين عليه السلام مىفرمايند: امشب را برگرديد و به ما فرصت دهيد تا در اين باره فكر كند، زيرا ميان شما و ايشان چنين سخنى نبوده است، صبح كه شد با هم ملاقات مىكنيم، يا آن چه شما درخواست مىكنيد را مىپذيريم و يا از آن كراهت داريم و رد مىنماييم.(2)
عمر بن سعد چون مىترسيد در صورت قبول درخواست امام، شمر جاسوسى او
را نزد ابن زياد بكند و هم اين كه مىخواست شريكى براى خود پيدا كرده تا از بازخواست احتمالى ابن زياد جان سالم به در برد، به شمر بن ذى الجوشن رو كرده و گفت: نظرت چيست؟
شمر گفت: نظر خودت چيست؟ تو اميرى و رأى تو مورد قبول است.
عمر بن سعد گفت: من نمىخواهم در اين جريان صاحب نظر باشم.
آن گاه رو به لشكر كرد و گفت: شما چه نظر مىدهيد؟ عدهاى از لشكريان عمر سعد با دادن مهلت، مخالف بودند و عدهاى ديگر موافق، و هر يك در اثبات نظريه خود دلائلى اقامه مىكردند، عمرو بن حجاج و قيث بن اشعث از جمله افراد موافق با مهلت دادن به امام حسين عليه السلام بودند،(1)پس از مشاجره و بحث زيادى كه در بين لشكريان عمر سعد رخ داد بالاخره با دادن يك شب مهلت به حضرت سيدالشهداء عليه السلام موافقت كردند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام خدمت امام حسين عليه السلام بازگشت در حالى كه قاصدى از جانب عمر بن سعد با ايشان بود، آن قاصد خطاب به امام حسين عليه السلام گفت: امشب را تا صبح به شما مهلت داديم، اگر در برابر امير عبيداللَّه تسليم شديد شما را نزد او مىبريم و اگر تسليم نشديد با شما مىجنگيم.(2)
نكتهاى كه در اين جا بايد عرض كنم در مورد ادب حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام است كه ايشان حتى از همان دوران كودكى در اثر تربيت صحيح هيچ گاه خود را با امام حسن و امام حسين عليهما السلام برابر نمىدانست و هميشه ادب حضورشان را حفظ مىنمود و حتى هيچ گاه حتى المقدور در كنار آن دو امام نمىنشستند، مگر با حفظ رعايت ادب
و همچنين هيچ گاه آن دو بزرگوار را برادر خطاب نمىفرمودند، اما در واقعه جانسوز كربلاء در دو الى سه مورد حساس امام حسين عليه السلام را برادر خطاب كرده و دليلش ابراز محبت ايشان به آن حضرت بود، مانند بعضى از اصحاب كه در شب عاشورا بسيار خوشحال بوده و مىخنديدند و مىفرمودند: ما هيچ گاه در عمر خويش اين قدر شاد نبودهايم اما چون امشب با همه شبهاى ديگر فرق مىكند اين قدر خوشحال هستيم، لذا اگر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در آن واقعه جانسوز در چند مورد امام حسين عليه السلام را برادر خطاب كرده علتش اين بود كه آن ايام براى همه اصحاب و بنى هاشم با ديگر ايام فرق مىكرد و حتى برادر خطاب كردن امام حسين عليه السلام در آن ايام خود نشانه رعايت ادب و محبت بوده است.
آن شب تا صبح امام حسين عليه السلام با برگزيدگان پاك و مؤمن از اهل بيت و يارانش، نخوابيده و متوجه خدا شده و با دل و جان به مناجات پرداخته و از خداوند عفو و مغفرت درخواست كردند، گروهى در حال ركوع، گروهى در حال سجود و گروهى به تلاوت قرآن مشغول بوده و همهمه عجيبى مانند صداى زنبور عسل داشتند و با بىصبرى، منتظر طلوع خورشيد بودند تا به افتخار شهادت در راه امام زمان شان و ذريه رسول خدا صلى الله عليه وآله دست پيدا كنند،(1)در آن شب سى و دو نفر از لشكر عمر سعد از خواب غفلت بيدار شده، توبه كرده و به لشكر امام حسين عليه السلام پيوستند.(2)
اصحاب عمر سعد نيز آن شب را تا صبح نخوابيدند و با شوق، منتظر طلوع خورشيد بوده تا خون اهل بيت پيامبر خدا صلى الله عليه وآله را بريزند و به اين وسيله به اربابشان پسر مرجانه نزديك بشوند.(3)
ظاهرا در شب تاسوعا بود كه امام حسين عليه السلام براى عمر بن سعد پيغام فرستادند: مى خواهم با تو صحبت كنم، مابين دو لشكر تو را ملاقات خواهم نمود.
آن شب عمر بن سعد با بيست نفر و امام حسين عليه السلام نيز با بيست نفر از ياران خود به ميان لشكر آمدند، وقتى به يكديگر رسيدند امام حسين عليه السلام دستور فرمودند همه يارانشان كنار بروند، فقط برادرشان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و پسرشان حضرت على اكبر عليه السلام ماندند، در كنار عمر بن سعد هم پسرش حفص و غلامش ماند.(1)
امام حسين عليه السلام خطاب به عمر سعد كرده و از او خواست خود را از بند فرماندهى سپاه ابن زياد رهايى دهد و از اين دام فريبنده خلاصى يابد.
عمر سعد كه در حال و هوايى ديگر بود، گفت: مىترسم خانهام خراب شود.
امام حسين عليه السلام فرمودند: خانهاى برايت مىسازم.
عمر سعد گفت: زمينهايم را از من مىگيرند.
امام حسين عليه السلام فرمودند: بهتر از زمينهايت از دارايى خويش در حجاز به نامت مى كنم و به تو مىدهم.(2)
خلاصه در آن شب امام حسين عليه السلام خيلى تلاش كردند تا عمر سعد را هدايت كنند اما وقتى متوجه شدند كه او مال و مقام دنيا را بر آخرت خويش ترجيح داده، از ادامه گفتگو منصرف شده و همراه با حضرت اباالفضل العبّاس و على اكبر عليهما السلام به خيمهها بازگشتند.
در شب عاشورا حضرت اباالفضل العبّاس و على اكبر عليهما السلام برادران و برادر زادگان حضرت، اصحاب و ياران وفادار، در خيمه حضرت سيدالشهداء عليه السلام جمع شدند، امام حسين عليه السلام در حالى كه همه آنها را به آرامش دعوت مىفرمود با بياناتى شيوا و دلنشين آنها را مخاطب قرار داده و حمد و ستايش پروردگار نموده و فرمود: خداى تبارك و تعالى را به بهترين وجه مىستايم و در خوشى و ناخوشى او را حمد مىكنم، بار خدايا تو را حمد مىكنم كه ما را با دادن نبوت اكرام نمودى و به ما قرآن ياد دادى و شناخت دين را به ما عنايت نمودى و براى ما گوش شنوا و ديده بصيرت و قلبى آماده پذيرش حق قرار دادى، پس ما را از شكر كنندگان قرار ده.
اما بعد؛ همانا من يارانى بهتر و نيكوتر از ياران خود سراغ ندارم و تصور نمىكنم هيچ كس اقوام و يارانى وفادارتر و با استقامتتر از من داشته باشد و اهل بيتى نيكوتر و باوفاتر از اهل خود سراغ ندارم، خدا از طرف من همه شما را پاداش نيكو عطا فرمايد، شما وفادارى خود را به نحو احسن و اكمل به ظهور رسانديد و منتهاى كمك و همدردى را رعايت كرديد، همه شما از مذاكراتى كه با عمر سعد انجام شده اطلاع داريد و مىدانيد منظور آنها فقط من هستم و تنها با من كار دارند.
آگاه باشيد فردا ما با اين دشمنان روبرو خواهيم شد، همانا من به شما اذن دادم و بيعت خود را از شما بر مىدارم تا به هر كجا مىخواهيد برويد و از اين گرفتارى پر درد سر، خود را خلاص كنيد، پس همه شما از بيعت من آزاد هستيد، از جانب من بر شما باكى نيست و پيمانى بر عهده شما نمىباشد، هم اكنون شب است و تاريك، براى آن كه شرم حضور پيدا نكنيد من روى از شما بر مىگيرم تا با استفاده از تاريكى جان خود را
به سلامت به در بريد از تاريكى شب استفاده نماييد و برويد.(1)
هر يك از شما دست يكى از خاندان مرا بگيرد و در اين سياهى شب متفرق شود و به جايگاه و شهرهاى خود برود تا خداوند براى شما گشايش فرمايد، اين جمعيت تنها مرا مىطلبند و وقتى به من دست يافتند با ديگرى كارى ندارند.(2)
حضرت سكينه عليها السلام دختر امام حسين عليه السلام مىفرمايد: در شب عاشورا ميان خيمه خود نشسته بودم، هنگامى كه صداى پدرم را شنيدم نزديك شدم، پس از تمام شدن سخنان پدر بزرگوارم مىديدم كه جمعيت ده نفر و بيست نفر مىرفتند و از همه آنها جمعيت قليلى باقى ماند، پدرم سر مباركش را پائين انداخته بود، من سر به آسمان برداشتم و گفتم: خدايا شاهد باش اينها ما را تنها گذاشتند و رفتند، خدايا آنان را مخذول نما و فقر و بدبختى نصيب شان فرما.(3)
وقتى خطبه حضرت به اتمام رسيد، و رفتنىها رفتند، برادران و فرزندان و برادر زادگان آن حضرت و دو فرزند عبداللَّه بن جعفر عرض كردند:
لم نفعل ذلك؟ لنبقى بعدك؟ لا أرانا اللَّه ذلك أبدا.
يعنى: براى چه اين كار را بكنيم؟ براى اين كه بعد از تو بمانيم، هرگز خداوند چنين چيزى را به ما نشان ندهد.
در اين هنگام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در حالى كه از شدت غيرت و محبت
به خود مىلرزيد و رنگ رخسارش بر افروخته شده بود اظهار داشت:
پناه به خدا و ماه حرام كه ما شما را تنها بگذاريم، اگر چنين نماييم به مردم چه بگوييم؟ به مردم بگوييم: آقا و پناهگاه مان را تنها گذاشتيم كه آماج تيرها گشته و در معرض نيزهها قرار گيرد و درندگان او را بدرند، و ما به خاطر علاقه به دنيا فرار كرديم؟!
پناه به خدا! ما چنين نخواهيم كرد، بلكه در كنار تو زنده مىمانيم و با تو مىميريم.
حضرت على اكبر عليه السلام و فرزندان عقيل نيز عرايضى به همين مضامين خطاب به امام حسين عليه السلام عرض كردند.
امام حسين عليه السلام رو به فرزندان عقيل نموده و فرمودند: شهادت مسلم شما را بس است برويد، من به شما اجازه رفتن دادم، در اين هنگام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و همه خاندان امام عليه السلام عرض كردند:
يابن رسول اللَّه فما يقول الناس لنا و ماذا نقول لهم؟ نقول لهم: انا تركنا شيخنا و كبيرنا و ابن بنت نبينا لم نرم معه بسهم و لم نطعن معه برمح و لم نضرب بسيف. لا واللَّه يابن رسول اللَّه لا نفارقك ابدا و لكن نقيك بانفسنا حتى نقتل بين يديك و نرد موردك فقبح اللَّه العيش بعدك.
يعنى: اى پسر پيغمبر پس مردم به ما چه مىگويند؟ و ما به مردم چه بگوئيم؟
بگوئيم: رئيس و بزرگ و پسر پيغمبر خودمان را رها كرديم و در ركابش نه تيرى رها نموديم و نه نيزهاى بكار برديم و نه شمشيرى زديم؟
نه! به خدا قسم اى پسر پيغمبر هرگز از تو جدا نخواهيم شد، بلكه با جان و دل نگهدار تو خواهيم بود تا آن كه در برابر تو كشته شويم و به سرنوشت شما دچار گرديم خدا زندگى بعد از تو را زشت گرداند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام عرض كرد: خداوند آن روز را نياورد كه ما دچار
چنين كارى گرديم، بر فرض محال چنين امرى پيش آمد و شما را رها كرده و زنده به مدينه بازگرديم در جواب مردم چه بگوئيم!؟
بگوئيم مولا و سرور، پدر، برادر و عموى خود را كه از شريفترين افراد عالم بود تك و تنها گذاشتيم.
هيهات، هيهات به ذات خدا سوگند، نه تنها تا آخرين قطره خون در كنار تو خواهيم جنگيد، بلكه فرزندان و برادران خود را در راه تو فدا خواهيم كرد و با دشمنان تو كه در واقع دشمنان اسلام و انسانيت و شرف هستند مبارزه خواهيم نمود تا با روى سفيد در محضر خداى تعالى حاضر شويم، بعد از تو، اى حسين، زندگى براى ما جز سياهى و تباهى چيز ديگرى در بر نخواهد داشت.
هنوز سخنان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به پايان نرسيده بود كه مسلم بن عوسجه اسدى به نمايندگى از طرف صحابه از جاى خود بلند شد و عرض كرد: اى پسر فاطمه، ما چگونه مىتوانيم تو را رها كنيم و اگر اين كار را كرديم عذر ما در مقابل خداى تعالى چه خواهد بود؟ به خداوندى خدا سوگند تا زندهايم از تو فاصله نخواهيم گرفت تا اين كه نيزه خود را در سينه دشمنان شما فرو كنيم و با شمشير بر آنها بتازيم و اگر فاقد اسلحه شديم حتى با سنگ، آرى با سنگ، پيكار مىكنيم تا جان خود را فداى شما نمائيم.
يكى ديگر از اصحاب امام حسين به نام سعيد بن عبداللَّه حنفى خطاب به امام حسين عليه السلام چنين عرض كرد: به خدا قسم! تو را تنها نخواهيم گذاشت تا خداوند بداند در غيبت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله حق او را در باب تو رعايت كرده ايم، هان! به خدا قسم! اگر بدانم هفتاد مرتبه در راهت كشته مىشوم، مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد دهند، باز تو را رها نخواهم كرد تا آن كه مجددا در راه تو بميرم. حال چرا اين كار را نكنم كه يك شهادت بيشتر نيست و پس از آن كرامتى پايان ناپذير و هميشگى است.
زهير بن قين نيز با سخنانى همچون ديگر اصحاب با وفا، وفادارى و تعهد خود را با امام حسين عليه السلام چنين اعلام كرد: به خدا قسم! آرزو داشتم هزار بار در راهت كشته و سوزانده و پراكنده شوم تا آن كه خداوند به اين وسيله، مرگ را از تو و جوانمردان اهل بيت، دور كند.((1)
ديگر اصحاب با وفاى امام حسين عليه السلام نيز خشنودى و رضايت خود را از شهادت در راه آن حضرت اعلام كردند، بعد از اين گفتگوها حضرت سيدالشهداء عليه السلام گريه كردند و ديگران نيز گريستند، حضرت براى آنان پاداش نيكو درخواست نموده و تأكيد كردند كه آنان در فردوس برين و كنار پيامبران و صديقين از نعمات جاويد، برخوردار خواهند بود،(2)پس از آن، اصحاب همه يك صدا عرض كردند: ستايش خدايى كه ما را به يارى تو كرامت و به شهادت با تو شرافت بخشيد، يابن رسول اللَّه! آيا نمىخواهى ما نيز هم درجه شما باشيم؟(3)
در اين هنگام امام حسين عليه السلام براى آنها دعا كرده، و به آنها فرمود: سرهاى خود را بلند كنيد، آنها نيز چنين كردند، امام حسين عليه السلام جايگاه هر كدام شان را در بهشت به آنها نشان داده و مىفرمود: فلانى! اين جايگاه مال تو، و آن جايگاه مال فلان كس است و... .(4)
حضرت زينب كبرى عليها السلام نقل مىفرمايد: شب عاشورا از خيمه خود خارج شدم تا به خيمه برادرم امام حسين عليه السلام رفته و جوياى احوال ايشان بشوم، وقتى به خيمه
ايشان رسيدم متوجه شدم آن حضرت در خيمه خويش تنها و مشغول مناجات است و قرآن تلاوت مىكند.
با خود فكر كردم در چنين شبى سزاوار نيست برادرم حسين بن على عليهما السلام در خيمه تنها بماند، به دنبال اين فكر به سوى خيمه برادران و پسر عموهايم روانه شدم تا آنان را بابت اين عمل و تنها گذاشتن امام حسين عليه السلام سرزنش كنم.
نزديك خيمه برادرم اباالفضل العبّاس عليه السلام صداى همهمه و فريادى به گوشم رسيد، نزد آن خيمه رفته و گوش دادم، ديدم پسر عموها و برادر زادگانم گرد هم حلقه زدهاند و حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در وسط آنان قرار دارد، ايشان مانند شير نيم خيز بر روى دو پا نشسته و شروع به سخنرانى نموده است، نخست خطبهاى ايراد فرمود، كه مانندش را جز از برادرم حسين عليه السلام از كس ديگرى نشنيده بودم، پس از حمد و ثناى خداوند و درود بر پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله برادر زادهها و عمو زادهها و برادران خويش را مخاطب قرار داده و فرمود:
يا اخوتى و يا بنى اخوتى و بنى عمومتى اذا كان الصباح فما تقولون؟
يعنى: اى برادران و برادر زادگان و عمو زادگان صبح كه شد چه تصميمى داريد؟
گفتند: اختيار به دست توست و ما از گفته خود تجاوز نمىنماييم.
سپس حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: ان هؤلاء، أعنى الأصحاب قوم غرباء، و الحمل الثقيل لا يقوم الا باهله فاذا كان الصباح فاول من يبرز الى القتال أنتم نحن نقدمهم للموت لئلا يقول الناس قدموا أصحابهم فلما قتلوا عالجوا الموت بأسيافهم ساعة بعد ساعة.
يعنى: بدانيد كه اصحاب برادرم نسبت به ما كه بنى هاشم هستيم غريبه بوده، و بار سنگين مرد هميشه بر دوش اهل خود قرار دارد، و جز صاحب بار، كسى بار حمل
نمىنمايد، صبح كه شد شما پيش از آنان به جنگ برويد، ما پيش از آنها از شهادت استقبال مى كنيم تا مردم نگويند يارانشان را به كام مرگ فرستادند بعد خود اقدام نمودند تا ساعتى مرگ خود را به تأخير اندازند،(1)يا بگويند مرگ را با ضربت شمشير ديگران از خود دفع مىكردند.
حضرت زينب كبرى عليها السلام مىفرمايند: وقتى سخن برادرم حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به اينجا رسيد جوانان بنى هاشم شمشيرهاى خود را از نيام كشيده و فرياد زدند: نحن على ما أنت عليه.
يعنى: اى عبّاس! همگى ما همان راهى را مىرويم كه تو مىروى و بر آن اعتقادى هستيم كه تو به آن اعتقاد دارى، البته كه چنين خواهيم كرد و ما در فرمان تو خواهيم بود.(2)
حضرت زينب كبرى عليها السلام مىفرمايد: من با ديدن جمعيت آنان و شدت عزم و اراده و شجاعت شان، قلبم آرام شد و شاد گشتم، ولى بغض گلويم را گرفته بود، به سمت خيمه برادرم امام حسين عليه السلام رفتم تا ماجراى گفتگوى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با بنى هاشم را، به آن حضرت گزارش دهم، بىاختيار اشك از چشمانم سرازير بود، در مسير راه همهمه و سر و صدايى ديگر از خيمه حبيب بن مظاهر شنيدم، به طرف آن رفته و در پشت خيمه ايستادم و به داخلش نگاه كردم، ديدم اصحاب همانند بنى هاشم، در محضر حبيب بن مظاهر اجتماع كردهاند، و حبيب خطاب به آنها چنين مىگويد:
اى ياران من! براى چه به اينجا آمده ايد؟ دررود خدا بر شما، موضوع را به طور
صريح و روشن بگوييد.
اصحاب عرض كردند: ما به اينجا آمدهايم تا فرزند غريب حضرت فاطمه زهراء عليها السلام را يارى و حمايت كنيم.
حبيب بن مظاهر فرمود: چرا بعضى از شما همسران خود را طلاق داده ايد؟
آنها عرض كردند: به همين جهت كه فداى امام حسين عليه السلام شويم و آنها آزاد باشند.
حبيب بن مظاهر فرمود: وقتى صبح فردا فرا رسيد، تصميم شما در مورد جنگ چيست؟
اصحاب عرض كردند: رأى و تصميم ما، رأى و تصميم شما است، و ما از دستورتان سرپيچى نمىكنيم و گوش به فرمان شما هستيم.
حبيب بن مظاهر فرمود: بنابراين، فردا نخستين كسانى كه به ميدان جنگ مىروند، شما هستيد، ما بايد در جنگ، قبل از بنى هاشم به ميدان برويم، مبادا تا نبض رگهاى يكى از ما مىزند، يك نفر از بنى هاشم، به خون خود تپيده شود، تا مبادا مردم بگويند: اينها بزرگان و سروران خود را براى جنگ به ميدان فرستادند، و از فدا كردن جان خود براى آنها، دريغ نمودند.
ياران تا اين سخن را از حبيب بن مظاهر شنيدند، شمشيرهايشان را از نيام بيرون كشيده، و در برابر حبيب، بلند كردند و يك صدا فرياد زدند: نحن على ما انت عليه.
يعنى: ما گوش به فرمان تو هستيم، هرچه تو بگويى اطاعت مىكنيم.(1)
حضرت زينب كبرى عليها السلام مىفرمايد: از قاطعيت و تصميم استوار اصحاب نيز خشنود شدم، با بغض گلو و اشك ريزان به سوى برادرم امام حسين عليه السلام حركت كرده،
1) معالى السبطين جلد: 1 صفحه: 347
به محضرشان رسيدم، خاطرم آرام گرفت در حالى كه خنده بر لب داشتم، امام حسين عليه السلام به من فرمودند: خواهر جان!
عرض كردم: لبيك برادرم.
فرمودند: از آن هنگام كه از مدينه بيرون آمديم و تا به اينجا رسيديم، تو را نديدم كه خنده بر لب داشته باشى، علت لبخندت چيست؟
عرض كردم: به خاطر آنچه كه از عبّاس عليه السلام و بنى هاشم، و حبيب بن مظاهر و اصحاب، مشاهده كردم، خوشنود شدم.
امام حسين عليه السلام فرمود: اى خواهر! بدان كه اينها در عالم ذر اصحاب و همراه من بودهاند، جدم رسول خدا صلى الله عليه وآله مرا به وجود چنين يارانى خبر داده است.(1)
در شب عاشورا بعد از اين نشستها يك جلسه مشترك نيز در بين بنى هاشم و اصحاب برگزار شد، يك طرف را بنى هاشم كه همراه با حضرت سيدالشهداء عليه السلام به كربلاء آمده بودند تشكيل مىدادند و طرف ديگر صحابه آن حضرت كه براى يارى امام زمان شان به سرزمين كربلاء آمده بودند.
در آن جلسه بر سر اين موضوع صحبت مىكردند كه چه كسانى فردا بايد قبل از ديگران روانه ميدان جنگ شوند، اهل بيت يا صحابه؟
هر دسته سعى مىكرد حق تقدم در جنگ را براى خود ثبت كند، مردان اهل بيت مىگفتند: اول ما بايد در جنگ پيش قدم باشيم؛ صحابه نيز مىگفتند: اول ما بايد پيش مرگ شما عزيزان و اولياء خدا باشيم.
1) معالى السبطين صفحه: 209
هر يك از طرفين براى اثبات نظريه خود دلائلى ارائه مىدادند، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و ساير اهل بيت مىفرمودند: اصولا اين لشكر كشى فقط به علت مخالفت با ما يعنى خاندان رسالت است و اين ما هستيم كه مورد نظر آنها مىباشيم نه شما، پس ما بايد اول به مقابله بپردازيم، در مقابل اين اظهارات، حبيب بن مظاهر و ساير صحابه استدلال مىكردند كه احترام خانواده رسالت بر ما واجب است، ما چگونه مىتوانيم شاهد كشته شدن و شهادت همچون شما مردان با فضيلتى باشيم؟ خير، ما اول جنگ مىكنيم، چون بعيد نيست پس از شهادت شما جنگ دگرگونى يابد و ما از فضيلت شهادت محروم شويم.
پس از مذاكرات و مباحثات زياد بالاخره صحابه موفق گرديدند اجازه حق تقدم و رفتن به ميدان جنگ را براى خود ثبت كرده و رضايت بنى هاشم را در اين باره جلب كنند.
بعد از اتمام آن جلسه ساعتى بيش نگذشته بود كه همه بنى هاشم و صحابه خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام رسيده و در محضر آن امام مظلوم جلوس نموده بودند كه ناگهان صداى سم اسبى كه شتابان به سمت خيمههاى اهل بيت مىآمد شنيده شد، آنها بسيار تعجب كردند كه ناگهان صدايى به گوش رسيد كه فرياد مىزد: خواهر زادگان من كجايند؟
همه اصحاب و بنى هاشم از لحن آن صدا فهميدند كه اين شمر بن ذى الجوشن است كه اين طور با صداى بلند فرياد مىكشد و خواهر زادگان خود را كه مقصودش
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و ساير برادران تنى وى مىباشد صدا مىكند.(1)
حضرت امالبنين عليها السلام و شمر بن ذى الجوشن از يك قبيله بودند، به همين جهت شمر بن ذى الجوشن به اصطلاح خود مىخواست حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و برادرانش را خواهر زاده خطاب كند بلكه بتواند قلب آنها را به دست بياورد، چون از ابن زياد گرفته تا لشكريان عمر سعد همگى از نام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام وحشت عجيبى داشتند،(2)و با اين كه لشكريان دشمن هزاران هزار نفر و لشكر امام حسين هفتاد و چند نفر بود، اما با حضور حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در جمع لشكريان امام حسين عليه السلام ابن زياد و ديگران حتى خود شمر بن ذى الجوشن احتمال مىدادند كه لشكر چندين هزار نفره آنها با شكست مواجه شود.
لذا با هر خدعه و نيرنگى بود با هم قرار گذاشتند حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را از لشكر امام حسين عليه السلام جدا كنند، حتى شمر وقتى برگشت و نتوانسته بود حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را از امام حسين عليه السلام جدا كند گفت: به اميد صيدى رفتم و نا اميد آمدم، عمر بن سعد از كردار و گفتار شمر خندهاى تمسخر آميز كرد.(3)
شمر كنار خيام امام حسين عليه السلام آمد، صدا زد: كجايند خواهر زادگان ما؟
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و ديگر برادران مادرىاش از شنيدن صداى شمر بسيار خجالت زده شدند و رنگ رخسارشان سرخ گشت و سر به زير انداخته و هيچ عكس العملى از خود نشان ندادند، وقتى چندين مرتبه شمر آنها را صدا زد و آنها هيچ عكس العملى از خود نشان ندادند، امام حسين عليه السلام خطاب به آنها فرمود: اگر چه فاسق است اما او را جواب دهيد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با برادرانش جعفر و عبداللَّه و عثمان بيرون آمدند و فرمودند: چه مىخواهى؟
شمر گفت: شما خواهر زادگان ما در امانيد، خود را با برادرتان حسين به كشتن ندهيد، بياييد از يزيد اطاعت نماييد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: تبت يداك و لعن ما جئت به من امانك يا عدو اللَّه أتأمرنا أن نترك أخانا و سيدنا الحسين صلوات اللَّه عليه و ندخل فى طاعة اللعناء و ابن اللعناء.
يعنى: دو دستت بريده باد! و بر آن چه از امان آوردهاى لعنت باد، اى دشمن خدا، آيا به ما امر مىكنى برادرمان و آقايمان حسين صلوات اللَّه عليه را رها كنيم، و از لعين پسر لعين اطاعت نماييم؟ شمر بن ذى الجوشن وقتى متوجه شد حيله و نيرنگش جواب نداد با سرخوردگى برگشت.(1)
يك اماننامه ديگر نيز عبداللَّه بن ابى محل بن حزام، برادر زاده حضرت امالبنين عليها السلام براى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و ديگر برادران مادرىاش از ابن زياد گرفته و آن را به همراه غلام خود كه كُزمان نام داشت براى حضرت اباالفضل العبّاس و برادرانش به دشت كربلاء فرستاد.
هنگامى كه شمر بن ذى الجوشن نامه ابن زياد براى عمر سعد را گرفت و مىخواست روانه كربلاء شود، عبداللَّه بن ابى محل متوجه ابن زياد شده و گفت: خدا امور امير را اصلاح نمايد، خواهر زادگان ما نزد حسين مىباشند، اگر امير صلاح بداند
1) تاريخ طبرى جلد: 7 صفحه: 3011 و تذكرة الخواص صفحه: 142
بسيار به موقع است كه يك امان نامه براى ايشان بنويسيد.
ابن زياد كه آرزو داشت حضرت اباالفضل و برادران مادرىاش امام حسين عليه السلام را ترك بگويند، در دل بسيار خوشحال شد و گفت: آرى، به چشم! و به كاتب خويش دستور داد تا امان نامهاى براى ايشان بنويسد.
وقتى كُزمان به نزد حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و برادرانش عبداللَّه، جعفر و عثمان رسيد، آنها را صدا زد و گفت: اين امان نامه را دايى شما فرستاده است، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و برادرانش در جواب او گفتند: به دائى ما سلام برسان و بگو ما را به امان شما نيازى نيست، امان خداوند از امان پسر سميه بهتر است.(1)
البته همان طور كه عرض شد ابن زياد چون حتى از نام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام هراسان بود و وحشت زيادى داشت مىخواست به هر طريقى ايشان را از امام حسين عليه السلام جدا كند، اما عبداللَّه بن ابى محل فرد مغرضى نبود، بلكه به اصطلاح خودش از روى دلسوزى و خدمت كردن ولى در واقع به خاطر جهالت و عدم معرفتش بود، براى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و برادرانش امان نامه درخواست كرد و فرستاد، اما شمر بن ذى الجوشن از روى حيله و نيرنگ براى آنها امان نامه آورده بود، شمر مىخواست با اين كار حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را از امام حسين عليه السلام جدا كند تا راحتتر بتوانند لشكر امام حسين عليه السلام را به اصطلاح خود شكست دهند.
لذا حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با كزمان و شمر دو گونه برخورد مىفرمايند، كه از لحن و فحواى كلام آن بزرگوار كاملاً مشخص است كه حساب عبداللَّه بن ابى محل از حساب شمر بن ذى الجوشن كاملاً جداست.
1) تاريخ طبرى جلد: 7 صفحه: 3010 و تاريخ كامل ابن اثير جلد: 4 صفحه: 23
امام حسين عليه السلام بعد از آن كه خبر دار شد شمر براى برادرانش امان آورده و بر ايشان عرضه كرده و جواب شنيده، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را طلبيدند، ايشان بسيار خجالت زده از واقعه پيش آمده خدمت امام حسين عليه السلام آمدند، وقتى امام حسين عليه السلام چشمش به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام افتاد، اشك محبت در ديدگانش جمع گرديد.
حضرت زينب كبرى عليها السلام به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: اى برادر چه تصميمى دارى؟ آيا مىخواهى برادرت حسين عليه السلام را تنها گذاشته و خواهرانت را به دشمن بسپارى؟
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام وقتى اين جملات را از حضرت زينب كبرى عليها السلام شنيدند سر به زير انداخته و گريه كردند.
امام حسين عليه السلام براى اتمام حجت به ايشان فرمود: اى برادر! اگر ميل دارى به لشكر عمر بن سعد ملحق شو و از موقعيتى كه به دست مىآورى استفاده كن و فردا كه من در اين سرزمين كشته شدم خواهرها و خواهر زادهها و برادر زادههايت را حفظ و نگهدارى نما و نگذار كسى دست بىحرمتى به جانب ايشان دراز كند و اين زنان و كودكان را اذيت و آزار رساند، و در زير سايه تو و برادرهايت آسوده باشند.
زمانى كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام اين سخنان را از امام حسين عليه السلام شنيد، آن قدر خجالت زده و ناراحت شد كه نزديك بود از غصه دق كند، بغض عجيبى راه گلويش را گرفت و با بغض گلو و اشك چشم عرض كرد: اى مولاى من، نوكر خود را از در خانه ات جواب مىكنى؟!
چشم عبّاس كور شود اگر به غير جمال شما نظر اندازد و قدمهايش بريده شود كه
پا از آستانه شما بيرون نگذارد.
آيا به خاطر دارى شب بيست و يكم ماه رمضان كه پدرم در آستانه شهادت بود شما و من را نزد خود طلبيد، دست مرا در ميان دست شما نهاد و فرمود: عبّاس! اين مظلوم را تنها نگذار و دست از دامنش بر ندار، جان خود را در راه حسين من نثار كن كه من تو را از براى آن روز ذخيره كرده ام، برادر! در وقت جنگ معلوم مىشود كه عبّاس چگونه نوكر باوفايى بوده؟!
حضرت اباالفضل العبّاس اين جملات را خدمت امام حسين عليه السلام عرض كرد و بلند بلند شروع به گريه نمود و مانند باران بهارى اشك از چشمان مباركش جارى شد، امام حسين عليه السلام و حضرت زينب كبرى عليها السلام از گريههاى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام گريه شان گرفت و هر سه به گريه افتادند.(1)
حضرت زينب كبرى عليها السلام به حضرت اباالفضل العبّاس خطاب فرمود: برادرم مىخواهم حديثى برايت نقل نمايم.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمود: اى زينب! بگو كه وقت مىگذرد.
حضرت زينب كبرى عليها السلام فرمود: اى برادر، بدان وقتى مادر ما فاطمه عليها السلام از دنيا رفت، پدرم به برادرش عقيل فرمود: از تو مىخواهم براى من همسرى انتخاب نمايى از خانوادهاى شجاع كه از او فرزندى نصيب من شود كه فرزندم حسين را در كربلاء يارى نمايد، پدرت تو را براى مثل چنين روزى ذخيره نموده است، اى اباالفضل كوتاهى نكن.
وقتى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام سخنان حضرت زينب كبرى عليها السلام را شنيد، فرمود: اى خواهرم آيا در چنين موقعيتى مرا به نشان دادن شجاعتم تحريك مىنمايى؟!
1) رياض القدس جلد: 1 صفحه: 279 الى 281
من فرزند اميرالمؤمنين عليه السلام مىباشم، حضرت زينب كبرى عليها السلام از شنيدن اين كلام بسيار خوشحال و مسرور گرديدند.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در آن شب، با جلال و شهامت خاصى به پاسدارى و نگهبانى از خيام و اهل بيت امام حسين عليه السلام مشغول بود و تا صبح لحظهاى به خواب نرفت و دشمن از ترس برق شمشير ايشان نه تنها قدرت شبيخون زدن و حمله كردن به خيام امام حسين عليه السلام را نيافت، بلكه به خواب نيز نرفت.
در آن شب وقتى ياران امام حسين عليه السلام و بنى هاشم به مناجات با خداوند پرداخته و همگى مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود بودند،(2)حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بر اسب خويش سوار و با شمشير به حفاظت از آنان مشغول بود تا اين درس را به همه ما بدهند كه عبادت فقط به نماز و ادعيه و اذكار نيست، بلكه اصل و رأس تمام عبادت ها، محبت و خدمتگزارى به اولياء خدا است، لذا كودكان و زنان حرم رسول اللَّه صلى الله عليه وآله آن شب با آرامش به خواب رفتند.(3)
مرتبه سومى كه براى حضرت اباالفضل العبّاس و ديگر برادران مادرى اش عليهم السلام امان نامه آمد و آنها با قاطعيت و وفادارى تمام آن را رد كرده و حتى يك لحظه قلبشان
نلرزيد روز عاشورا بود، شمر بن ذى الجوشن در روز عاشورا نيز مجددا امان نامهاى با خود آورده بود و به حضرت اباالفضل العبّاس و برادرانش عليهم السلام عرضه كرد و به آنها گفت: اى خواهر زادگان من، اين امان نامه را براى شما آورده ام، آن را قبول كنيد، جان و مال و ناموس تان در امان خواهد بود، بىجهت خود را به خاطر برادرتان حسين به كشتن ندهيد، بياييد به اطاعت امير مؤمنان يزيد در آييد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مجددا او را غضب كرده و قاطعانه خطاب به شمربن ذى الجوشن جواب فرمودند: اى دشمن خدا! دستهايت بريده و قطع باد، چقدر بد و زشت است اين امانى كه آوردهاى و به ما مىدهى، آيا از ما توقع دارى كه برادر و آقا و سرور خود حسين بن على عليهما السلام را ترك كرده و به اطاعت لعينان و فرزندان لعين زادگان در آييم؟(1)
صبح عاشورا سپاه عمر بن سعد پس از خواندن نماز صبح، خود را در برابر امام حسين عليه السلام آراستند، فرمانده جناح راست، عمرو بن حجاج، فرمانده جناح چپ، شمر بن ذى الجوشن، فرمانده سوارهها عروة بن قيس، فرمانده پيادهها شبث بن ربعى و پرچم آنان به دست غلام عمر بن سعد بود كه زيد يا دريد نام داشت.
امام حسين عليه السلام نيز لشكريان خود را اين گونه تنظيم كرد: علم خويش را به دستان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام سپرده و ايشان را علمدار لشكر خود قرار داد،(2)جناح راست لشكر را به زهير بن قين و جناح چپ را به حبيب بن مظاهر سپرد و خود و ديگر
اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله و هاشميان در قلب لشكر ايستادند.(1)
وقتى لشكر عمر بن سعد قصد يورش به لشكر حضرت سيدالشهداء عليه السلام كردند، امام حسين عليه السلام دستان خود را به سوى آسمان گشوده و اين گونه نيايش كردند:
اللَّهم انت ثقتى فى كل كرب و رجائى فى كل شدة. (2)
يعنى: خدايا! تو در هر سختى و اندوهى مورد اطمينان من و در هر گرفتارى اميدم هستى.
سپس اطراف خيام خود را آتش افروخت تا راه نفوذ دشمن از پشت سر مسدود شود، امام حسين عليه السلام در شب عاشورا براى جلوگيرى از حملات احتمالى دشمنان از پشت و همچنين ايجاد آرامش براى زنان و كودكان، ابتدا دستور فرمودند خيمهها را به يكديگر نزديك كرده و طنابهاى آنها را به هم متصل گردانند، همچنين فرمان داده بودند خندقى در اطراف خيمهها حفر كنند تا دشمن فقط از يك سو قدرت مقابله داشته باشد.(3)
صبح عاشورا امام حسين عليه السلام از خيمه خود بيرون آمدند، صحرا را مملوّ از سواره نظام و پيادگانى ديدند كه شمشيرهاى خود را براى ريختن خونش آماده كرده بودند.
حضرت سيدالشهداء عليه السلام قرآنى را كه با خود داشتند، گشوده و بر سر گذاشتند و دستان مباركشان را به دعا برداشته و فرمودند: پروردگارا! در هر سختى پشتيبان، و در هر گرفتارى اميد من هستى، در آن چه بر سر من آمده است مايه اعتماد و توانايى من هستى، چه بسيار اندوههايى كه دل، تاب آنها را ندارد، راهها بسته مىشود، دوست مخذول مىگردد، موجب شادى دشمن مىشود كه آنها را بر تو عرضه داشتهام و به نزد
تو شكايت آورده ام؛ زيرا تنها به تو توجه دارم نه ديگرى، و تو آنها را رفع كرده اى، اندوهم را بر طرف و مرا كفايت كرده اى؛ پس تو صاحب هر نعمتى و داراى هر حسنهاى و نهايت هر خواستهاى هستى.(1)
آن حضرت مركب خود را طلب نمودند، بر آن سوار شده و به آنان نزديك گرديدند و خطبهاى تاريخى ايراد فرمودند كه شامل موعظهها و حجتهاى بسيار بود، امام حسين عليه السلام با صداى بلندى كه اكثر آنان مىشنيدند فرمودند:
اى مردم! سخنم را بشنويد و شتاب مكنيد تا حق شما را نسبت به خود با نصيحت ادا كنم و علت آمدنم را به شما بگويم، پس اگر عذرم را پذيرفته و گفتهام را تصديق كرديد و با من از در انصاف در آمديد، رستگاريد و بر من هيچ عذرى نداريد، اما اگر دليلم را نپذيرفتيد و انصاف نداديد، پس همه توانايى خود و ياران تان را جمع كنيد تا امرتان بر شما پوشيده نماند، سپس درباره من هر چه مىخواهيد، بكنيد و مهلت ندهيد، دوست و ياور من خداوندى است كه كتاب را فرو فرستاده و او ياور و سرپرست صالحان است.(2)
وقتى نداى مظلوميت امام حسين عليه السلام به گوش اهل بيت شان در حرم رسيد، فرياد شيون و زارى آنان بلند شد، امام حسين عليه السلام به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و حضرت على اكبر عليه السلام فرمودند: برويد و آنها را ساكت كنيد، سوگند به جان خودم، به زودى گريههاى آنان بيشتر خواهد شد.
زمانى كه بانوان حرم ساكت شدند امام حسين عليه السلام مجددا خطاب به لشكر عمر بن سعد فرمود: اى كسانى كه هم اكنون در اين مكان جمع شده و بر كشتن من قيام نموده ايد، آيا مىدانيد من كيستم و چرا و چطور به اين جا آمده ام؟
كسى كه در مقابل شما ايستاده و به قتل او مجتمع شدهايد فرزند فاطمه عليها السلام دختر پيامبر شما محمد صلى الله عليه وآله مىباشد، اين محمد صلى الله عليه وآله بود كه قلوب شما را به نور حق و ايمان روشن ساخت و به اعراب شرف و بزرگوارى بخشيد، آيا فراموش كردهايد كه قبل از بعثت پيامبر صلى الله عليه وآله در چه وضعى به سر مىبرديد و چه محيط ننگينى را تحمل مىكرديد، وَه كه شما تا چه اندازه فراموشكار و ناسپاس هستيد، آن وقت امروز؛ آرى امروز، دست به دست هم دادهايد كه نواده چنين پيغمبرى را به كشتن دهيد؟
از آن گذشته پدر من على است؛ فردى كه در اسلام پيش قدم بود و قبل از ديگران به فرستاده خدا ايمان آورد، آيا با اين ترتيب و روشى كه پيش گرفتهايد توقع شفاعت هم از جدم محمد مصطفى صلى الله عليه وآله در روز واپسين داريد؟
واى بر شما كه شمشير به دست، آماده جنگيدن با نواده محمد صلى الله عليه وآله مىباشيد، با اين كار، جا و مكان شما به طور حتم و يقين در ميان آتشهاى جهنم خواهد بود.
آيا آگاهى داريد چرا به روى من شمشير كشيدهايد و اصولا چرا يزيد اين ارتش و لشكريان را در مقابل نواده پيغمبر قرار داده است؟
روزى كه معاويه يعنى پدر يزيد خود را جانشين جدم معرفى كرد و به ناحق بر اين مسند نشست، حق و حقيقت جاى خود را به باطل واگذار كرد و فسق و فجور و ناپاكى جايگزين فضائل اخلاقى گرديد، افراد درستكار از دستگاه دور شدند و اشخاص بىفضيلت و دغل باز با معاويه همكارى و مشاورت نمودند، اكنون نيز يزيد كه فرزند چنان پدرى است شديدتر از پدرش در راه شهوات و امور شيطانى گام بر مىدارد .
امام حسين عليه السلام در حالى كه درباره معاويه و همچنين عمل كوفيان و دو روئى و نفاق آنها مشروحا اظهاراتى فرمودند، به فرمايشات خود چنين ادامه دادند:
حال، چشمان خود را كاملاً باز كرده و شانه از زير بار حكومت مرد فاسقى همچون يزيد خالى كنيد، سراى فانى را به سراى باقى ترجيح ندهيد و آخرت را به دنياى ناپايدار نفروشيد، بيائيد خداوند را مد نظر قرار دهيد و به سوى بارى تعالى روى آوريد.
اى مردم! به نسبم بنگريد كه من كيستم، سپس به وجدان خود رجوع كرده و آن را سرزنش كنيد و ببينيد آيا سزاوار است مرا بكشيد و حرمت مرا هتك كنيد؟!
آيا من نواده پيامبرتان و پسر وصى او و پسر عم او و اولين مؤمنان به خدا و تصديق كنندگان رسالت حضرت ختمى مرتبت، نيستم؟!
آيا حمزه سيدالشهداء عليه السلام عموى پدرم نيست؟!
آيا جعفر طيار عليه السلام عمويم نيست؟!
آيا سخن پيامبر در حق من و برادرم را نشنيدهايد كه فرمود: اين دو، سروران جوانان بهشتند!
اگر مرا در گفتارم تصديق مىكنيد كه حق هم همان است، به خدا سوگند! از آنجا كه دانستم خداوند دروغگويان را مؤاخذه مىكند و ضرر و زيان دروغگويى به گوينده آن مىرسد، هرگز دروغ نگفته ام، و اگر مرا تكذيب مىكنيد، در ميان شما هستند كسانى كه اگر از آنان بپرسيد، به شما خبر خواهند داد.
از جابر بن عبداللَّه انصارى و ابوسعيد خدرى و سهل بن سعد ساعدى و زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد، تا اين گفتار پيامبر صلى الله عليه وآله درباره من و برادرم را براى شما
نقل كنند. آيا همين گفتار پيامبر مانع شما از ريختن خون من نمىگردد؟!(1)
اى مردم! خداوند متعال دنيا را آفريد و آن را سراى فنا و نابودى قرار داد كه با اهل خود هر آن چه خواهد مىكند، پس فريب خورده آن است كه دنيا او را فريب دهد و بدبخت كسى است كه دنيا گمراهش سازد، مبادا اين دنيا فريبتان دهد و مغرورتان سازد، هر كه به دنيا اميد بندد، اميدش را برباد مىدهد و آن كه در آن طمع ورزد، سرخورده خواهد شد، شما را مىبينم بر كارى عزم كردهايد كه در اين كار خدا را به خشم آورده ايد، كرمش را از شما برگرفته و انتقامش را متوجه شما كرده است.
بهترين پروردگار، خداى ماست و بدترين بندگان، شما هستيد، به طاعت اقرار و اعتراف كرديد، به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ايمان آورديد، اما به جنگ فرزندان و خاندان او آمده ايد و مىخواهيد آنان را بكشيد، شيطان بر شما چيره گشته و ياد خداى بزرگ را از ضميرتان زدوده است، پس مرگ بر شما و خواستههايتان باد! انا للّه و انا اليه راجعون، اينان قومى هستند كه پس از ايمان آوردن، كفر ورزيدند پس دور باد قوم ظالم از رحمت خدا.
امام حسين عليه السلام از آنان پرسيد: مگر شما مرا به كوفه دعوت نكرديد، پس چرا الآن با لشكريان جنگى در برابر من ايستاده ايد؟
آنها انكار كردند و گفتند: ما چنين دعوتى نكرديم.
آن گاه امام فرمود: پس اگر از آمدن من خشنود نيستيد، مرا رها كنيد تا به جايگاهى امن بروم.
شمربن ذى الجوشن در پاسخ امام گفت: شمر خدا را فقط به زبان پرستيده باشد اگر بداند كه حسين چه مىگويد!
1) وقعة الطف صفحه: 206 الى 208
حبيب بن مظاهر در پاسخ شمر بن ذى الجوشن فرمود: به خدا قسم! مىبينم كه تو خدا را به هفتاد حرف كه منظورش پرستشى خالى از يقين بود مىپرستى، و شهادت مىدهم كه نمىدانى امام چه مىگويد، چون خداوند بر قلبت مهر زده است.
امام حسين عليه السلام مجددا متوجه آن سپاه گشته و فرمودند: اگر در اين گفته شك داريد، آيا در اين كه من نواده پيامبرتان هستم نيز شك داريد؟!
به خدا سوگند! در مشرق و مغرب عالم جز من، ديگر نواده پيامبرى، نه در ميان شما و نه در ميان ديگران، يافت نمىشود، واى بر شما! آيا به خون خواهى قتلى كه مرتكب شدهام آمده ايد؟! يا مالى كه بر باد داده ام؟! و يا به قصاص زخمى كه زدهام آمدهايد؟!
لشكريان عمر سعد حيران شده و از پاسخ دادن درمانده بودند، سپس حضرت به فرماندهانى از آن سپاه كه قبلا به امام نامه نوشته و از ايشان خواستار آمدن به كوفه شده بودند، رو كرده و فرمودند: اى شبث بن ربعى! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث! و اى زيد بن حرث! و... آيا شما به من ننوشتيد كه درختان به بار نشسته و مزرعهها سبز شدهاند و تو بر لشكرى مجهز كه در اختيارت قرار مىگيرد، وارد مىشوى؟
آن خائنان، نامه و پيمان و وعده يارىاى كه به امام حسين عليه السلام داده بودند را انكار كرده و گفتند: ما چنين نكردهايم.
امام حسين عليه السلام از بىشرمى آنها متعجب گشته و فرمودند: پناه برخدا! به خدا قسم چنين كردهايد.
سپس حضرت از آنان روى گردانده و خطاب به همه سپاهيان فرمودند: اى مردم! اگر از من كراهت داريد، مرا واگذاريد تا به همان جائى كه آمدهام بروم.
قيس بن اشعث در پاسخ امام حسين عليه السلام گفت: چرا در بيعت با بنى عمّت كه
منظورش بنى اميه بود در نمىآيى، در حالى كه آنان به آن چه تو دوست دارى عمل مىكنند و گزندى به تو نمىرسانند؟
امام حسين عليه السلام خطاب به او فرمود: تو برادر برادرت محمد بن اشعث هستى، آيا مى خواهى بنى هاشم به خاطر خون مسلم بن عقيل، از تو خون خواهى كنند؟!
به خدا قسم! نه دست ذلت به آنان خواهم داد، و نه چون بندگان فرار خواهم كرد، بندگان خدا! به پروردگارم و پروردگارتان از آن كه سنگسارم كنيد، پناه مىبرم، به پروردگارم و پروردگارتان از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد، پناه مىبرم.(1)
پس از خطبه امام حسين عليه السلام زهير بن قين در برابر سپاه دشمن ايستاد و آنان را از عذاب الهى ترساند و به برخى از جنايات معاويه و يزيد، من جمله شهادت حجر بن عدى و هانى بن عروه اشاره كرد و در كنار آن به بيان ويژگىهاى والاى رسول خدا صلى الله عليه وآله و فرزندان حضرت فاطمه زهراء عليها السلام پرداخت.(2)
زهير بن قين يكى از ياران با وفاى امام حسين عليه السلام بود، او در روز عاشورا به علت شدت محبت و علاقهاى كه به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام داشت تصميم گرفت بهانهاى جور كرده و با آن حضرت همكلام شود، لذا زمانى كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام سوار بر اسب اطراف خيام مىگشت و نگهبانى مىداد و مراقب بود تا دشمن به خيام شبيخون نزند، زهير بن قين نزد ايشان آمد و با ذوق و شوق و محبت عرض كرد: در اين وقت آمدهام تا شما را به ياد سخنى از پدرتان، على بن ابى
طالب عليهما السلام بيندازم.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام چون خيام اهل بيت عليهم السلام در خطر بود، از اسب پياده نشده و يك لحظه چشم از خيمهها برنداشتند، عذر خواهى كرده و فرمودند: الآن مجال سخن گفتن نيست، من مأموريت دارم و مشغول انجام وظيفه ام، اما چون نام پدرم را بردى، نمىتوانم از شنيدنش بگذرم، شما بگو، من در حالى كه به انجام وظيفه خود مشغولم به گوش هستم.
زهير عرض كرد: پدرتان هنگامى كه مىخواست با مادرتان حضرت امالبنين عليها السلام ازدواج كند، به برادرشان عقيل فرمود: زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن، زيرا مىخواهم فرزند شجاعى از او به دنيا بيايد و حامى و ايثارگرى فداكار براى برادرش امام حسين عليه السلام باشد.
بنابراين اى عبّاس، پدرت تو را براى چنين روزى )كه عاشورا است( خواسته، مبادا كوتاهى كنى.
غيرت حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با شنيدن اين سخن به جوش آمد و فرمود: اى زهير! آيا با اين گفتار مىخواهى به من جرأت بدهى؟! سوگند به خدا، هرگز دست از برادرم برنداشته و در حمايت از حريم ايشان كوتاهى نخواهم نمود و اللَّه لأريتك شيئا ما رأيته قط.(1)
يعنى: به خدا قسم فداكارى خود را به گونهاى ابراز كنم و به تو نشان دهم كه هرگز نظيرش را نديده باشى.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام از اولين لحظات صبح عاشورا تا لحظهاى كه به درجه رفيع شهادت نائل گشت در حركت و سعى و تلاش بود، از يارى اصحاب در
1) كبريت احمر صفحه: 168.
جنگ و نجاتشان از محاصره گرفته تا حفاظت از خيمهها و دفع حملات دشمن و حمايت از قلب سپاه و انتقال مجروحان و سقايت خيمهها و نظم بخشيدن به صفوف لشكر و مسائل مهم ديگر و اين در حالى بود كه در تمام اين كارها حتى يك لحظه هم عَلَم لشكر حضرت اباعبداللَّه الحسين عليه السلام را به زمين نگذاشت.(1)
در نخستين ساعتهاى جنگ روز عاشورا، چهار تن از افراد سپاه امام حسين عليه السلام به نامهاى عمرو بن خالد صيداوى، جابر بن حارث سلمانى، مجمع بن عبداللَّه عائذى و سعد؛ غلام عمر بن خالد؛ حملهاى دسته جمعى به قلب لشكر كوفيان نمودند.
لشكر عمر سعد آنها را محاصره كردند، حلقه محاصره بسته شد؛ به گونهاى كه ارتباط آنها با سپاه امام كاملاً قطع گرديد، در اين هنگام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام كه متوجه به خطر افتادن آنها شد، يك تنه به سوى حلقه محاصره تاخت و موفق شد محاصره دشمن را شكسته و آن چهار نفر را كه تمام پيكرشان زخمى و خون آلود شده بود نجات دهد.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در روز عاشورا به برادران مادرى خود فرمود: امروز روزى است كه بايد بهشت را بگيريم و جان خود را فداى سيد و امام خود نماييم، اى برادران من، امروز در جان نثارى تقصير نكنيد و كوتاهى ننماييد و چنين خيال نكنيد كه حسين عليه السلام برادر ماست و ما پسران يك پدر هستيم؛ خير، اين چنين
نيست؛ بلكه آن بزرگوار امام و سيد و بزرگ و پيشواى ما بوده و حجت خداوند عالميان در روى زمين و فرزند حضرت فاطمه زهراء عليها السلام و نور ديده رسول خدا صلى الله عليه وآله است،(1)و خطاب به آنها فرمود: آيا فرمايشات مادرمان امالبنين عليها السلام را به خاطر داريد كه به ما متذكر شد در راه برادرمان حسين چه بايد بكنيم؟
هر سه برادر در جواب عرض كردند: خوب بياد داريم كه مادرمان فرمود: بايد تا آخرين قطره خونتان در راه امام حسين عليه السلام جانبازى نمائيد، ولى اى برادر، ما تا الآن چندين مرتبه نزد سيد و سرور خويش امام حسين عليه السلام رفته و از ايشان اذن ميدان خواستهايم ولى ايشان تا الآن به ما رخصت ندادهاند و گرنه براى رفتن به ميدان جنگ روحمان در پرواز است.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام شخصاً يكى يكى آنها را نزد امام حسين عليه السلام برده و براى آنها اذن ميدان مىگرفتند، آنها نيز با كسب اجازه از برادر و امام زمان خود حضرت اباعبداللَّه الحسين عليه السلام، دست ايشان را بوسيده و روانه ميدان مىشدند، امام حسين عليه السلام وقتى جان نثارى آن بزرگواران را مشاهده مىنمود، گريه بر ايشان مستولى گشته و خطاب به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مىفرمود: اى برادر، خداوند عالميان به تو جزاى خير دهد.(2)
بعد از آن كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام برادران مادرى خويش را به ميدان فرستاد، فرزند خويش محمد را طلبيد، كفن به گردن و شمشير به كمرش بست و او را خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام آورده و براى او نيز اذن جهاد گرفت و به او فرمود: اى نور ديدگانم! در اين محنت آباد جهان روى به خرم آباد بهشت ببر كه ساعت ديگر به تو خواهم رسيد.
محمد نيز دست و پاى عمويش امام حسين عليه السلام را بوسيد و با عمهها و ديگر بانوان حرم خداحافظى كرد و روى به ميدان شهادت نهاد.(1)
محمد، جوان شجاع و باتقوايى بود، آن جوان آن قدر عبادت كرده و خداى تعالى را سجده مىنمود كه در پيشانى مباركش علامت سجده ظاهر بود، و كان بين عينيه اثر السجود؛ يعنى: در ميان دو چشمش آثار سجده بود.
شب زنده دارى و تهجد او هيچ گاه ترك نمىشد، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام علاقه زيادى به وى داشت به طورى كه هيچ وقت او را از خود جدا نمىكرد.(2)
قاتل وى مردى از بنى دارم بود كه داغ اين جوان را به دل حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام گذاشت.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بعد از شهادت محمد يكى ديگر از فرزندانش به نام عبداللَّه را طلبيده و به ميدان جنگ فرستادند، آن حضرت ايشان را امر رفتن به ميدان جنگ فرمودند، شمشير به كمرش بسته و خودشان شخصاً برايش از حضرت سيدالشهداء عليه السلام اذن ميدان گرفتند.(3)
متأسفانه در كتب تاريخى در مورد چگونگى جنگيدن و نبرد ايشان مطلبى ضبط نشده، اما ابن شهر آشوب و تعداد ديگرى از بزرگان و مورخان نام ايشان را در شمار شهداى كربلاء ذكر كردهاند.
عبداللَّه در زمان شهادت چهارده يا نهايت پانزده سال داشته و قاتل وى نيز شخصى از طايفه بنى دارم بوده است.
وقتى يكى از فرماندهان لشكر عمر سعد به نام عمرو بن حجاج ديد نام آورانشان يكى پس از ديگرى توسط اصحاب حضرت سيدالشهداء عليه السلام كشته مىشوند خطاب به لشكر خود فرياد زد: اى احمق ها، آيا مىدانيد با چه كسانى مىجنگيد؟
با تك سواران آزادهاى مىجنگيد كه مرگ را هدف خويش قرار دادهاند.
عمر سعد با شنيدن اين جمله دستور داد تا لشكر به مواضع خود برگردد لذا آنها به خاطر ترس و وحشتى كه از اصحاب امام حسين عليه السلام مخصوصا بنى هاشم و بالأخص حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام داشتند، دست جمعى به آنها حمله مىكردند، در تاريخ آمده بعد از فاجعه كربلاء به يكى از فرماندهان لشكر عمر سعد گفتند: چرا دست به مقاتله با حسينيان زديد و به صورت دسته جمعى و ناجوانمردانه به آنها حمله مىكرديد؟
او در جواب گفت: واى بر تو؛ خفه شو! ما با گروهى طرف بوديم كه از هيچ چيز ترس و واهمه نداشتند، يا بايد مىكشتيم يا تسليم مىشديم، وگرنه از شمشيرشان مرگ مىباريد، اهل معامله نبودند و نمىشد آنها را خريد.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در روز عاشورا، در جنگهاى تن به تن دويست و پنجاه نفر از دلاوران لشكر عمر بن سعد را به خاك مذلّت انداخت و به هلاكت رسانيد كه شرح جنگ و مبارزه سه تن از آن شجاعان نامور را در زير خواهم آورد:
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد: 3 صفحه: 263
مارد بن صديف تغلبى از قهرمانان بىبديل و دلاور دشمن بود، هنگامى كه مشاهده كرد حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مانند شير در ميان روبهان افتاده و آنها را صيد كرده و به خاك مذلت مىاندازد، و باكى از مرگ ندارد، و رجز مىخواند و فرياد مىزند:
انى انا العبّاس صعب باللقاء ***نفسى لنفس الطاهر السبط وقا؛
يعنى: منم عبّاس كه برخورد كوبنده و سخت با دشمن دارم، جانم سپر بلا و فداى جان پاك حسين عليه السلام سبط پيامبر صلى الله عليه وآله باد.
ناراحت شد، لباس خود را پاره كرد، و به صورت خود سيلى زد، و فرياد برآورد: ويلكم لو كان كل منكم ملأ كفه ترابا و لطمه به لطمستموه.
يعنى: واى بر شما، اگر هر يك از شما مشت خاكى بر عبّاس مىريختيد، قطعا او را زير خاك مىپوشانديد و به زندگى او خاتمه مىداديد، ولى لاف و گزاف مىزنيد و كارتان به رسوايى كشيده شده است،اى گروه مردان! هر كس از شما دست بيعت به يزيد داده، امروز دست از جنگ بكشد، و تنها مرا عهده دار جنگ كند،
فانا لهذا الغلام الذى قد افنى الابطال.
يعنى: من از عهده جنگ با اين جوانى كه قهرمانان را به خاك مذلت انداخت و نابود كرد بر مىآيم، نخست او را و سپس برادرش حسين و يارانش را مىكشم.
شمر بن ذى الجوشن فرياد زد: اى مارد، اكنون كه چنين تصميمى دارى، بيا نزد عمر سعد برويم، تا نزد او اين كار را عهده دار گردى، وقتى كه از عهده آن برآمدى، عظمت و شجاعت تو را براى يزيد در ضمن نامهاى مىنويسيم.
مارد گفت: آيا به من طعنه مىزنى و مرا سرزنش مىكنى، با اين كه هيچ خير و شجاعتى در وجود شما نيست؟
شمر گفت: اكنون اين كار را به تو وا مىگذاريم، و مىنگريم كه در بازو چه دارى؟
آن گاه به لشكرش اشاره كرد كه كنار بايستيد، و كار اين جوان يعنى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را بر عهده مارد بگذاريد، تا تماشا كنيم چه خواهد كرد، لشكر كنار رفته و به تماشا پرداخت.
مارد بن صديف در حالى كه دو زره با حلقههاى تنگ پوشيده بود، كلاه خُود بر سرش نهاده، نيزه بلندى به دست گرفت و بر اسب اشقر سوار گرديد و خود را براى نبرد با حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام آماده ساخت، به ميدان تاخت و نعره كشيد و خطاب به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام چنين گفت:
اى جوان! بر جان خود رحم كن، شمشيرت را در نيام بگذار و تسليم شو، تا از اين معركه جان سلامت بيرون برى، السلامة اولى لك من الندامة: سلامتى براى تو بهتر از پشيمانى است، كسانى كه امروز با تو جنگيدند، به تو نرمش نشان دادند؛ ولى من مردى سنگدل و بىرحم مىباشم، اما چون ديدم چهره زيبا و نمكين دارى و جوان هستى، دلم نسبت به تو نرم شد، بنابراين از اين راه كه آمدهاى برگرد، و خود را در سراشيبى هلاكت و خطر نينداز، اينك تو را نصيحت كردم، گرچه با كسى چنين ننمودم:
انى نصحتك ان قبلت نصيحتى ***حذرا عليك من الحسام القاطع
و لقد رحمتك اذ رأيتك يافعا ***و لعل مثلى لا يقاس بيافع
اعط القيادة تعش بخير معيشة ***او لا، فدونك من عذاب واقع
يعنى: من تو را نصيحت مىكنم اگر آن را بپذيرى، براى اين كه از تيزى شمشير برّان من در امان بمانى، من وقتى كه تو را جوان يافتم دلم نسبت به تو نرم شد، و گويا مثل من نبايد با تو جوان، بجنگد، تسليم شو، تا زندگى خوش داشته باشى، وگرنه در عذاب سخت خواهى افتاد.
وقتى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام سخنان مارد را شنيد، همچون شير غريد و فرياد زد: يا عدو اللَّه اراك نطقت بالجميل، غير انى ارى حبك بذرة فى سباخ؛
يعنى: اى دشمن خدا تو را مىنگرم كه زيبا سخن مىگويى، ولى اين محبت تو همانند ريختن بذر در شوره زار است.
و انا يا عدواللَّه و عدو رسوله فمعود للقاء الابطال، و الصبر على البلاء فى النزال، و مكافحة الفرسان و باللَّه المستعان.
يعنى: و من اى دشمن خدا و رسولش، با قهرمانان جنگيده ام، و در درگيرىهاى شديد، و نبرد با تك سواران، مقاومت نموده ام، و توكل به خدا دارم و از او استعانت مىجويم.
اما آن چه در مورد زيبايى چهره و جوانى من گفتى، اين امور به من زيان نمىرساند، مرا حقير مشمار كه حسب و نسبم، مرا كامل نموده، و در شجاعت و دلاورى از شير برترى دارم، كسى كه چنين است، از مبارزه با هر كس كه باشد، باكى ندارد، ولى تواى دشمن خدا و رسولش، از ارزشهاى والا، تهى هستى، واى بر تو، آيا من پيوند با رسول خدا صلى الله عليه وآله ندارم؟ و شاخهاى متصل به درخت شكوهمند نسب آن حضرت نيستم؟ و هديهاى از گوهر وجود او نمىباشم؟ كسى كه از اين درخت باشد تسليم ظلم نمىشود و زير پرچم شما در نمىآيد، زيرا من فرزند على عليه السلام هستم كه از نبردها و خطرهاى شديد، باكى نداشت، و از زيادى دشمن نمىهراسيد، من همچون برگى از درخت وجود او هستم، و مىدانى كه استوارى شاخههاى درخت بستگى به تنه و ريشه آن دارد، چه بسيار نوجوانى كه در پيشگاه خدا از پيران، محبوبتر است، و ما از كسانى هستيم كه در مورد زندگى اين دنياى ناپايدار، افسوس نمىخوريم، و از مرگ و از دست رفتن دنيا، بىتابى نمىنماييم، زيرا من مىدانم بهشت بهتر از زندگى اين دنيا است، بنابراين چگونه از دينم بازگردم و قيد اطاعت تو را بر گردن نهم؟
صبرا على جور الزمان القاطع ***و منية ما ان لها من دافع
لا تجز عن فكل شيى ء هالك ***حاشا لمثلى ان يكون بجازع
فلئن رمانى الدهر منه باسهم ***و تفرق من بعد شمل جامع
فكم لنا من وقعة شابت لها ***قمم الاصاغر من ضراب قاطع
يعنى: من در برابر روزگار پر ظلم و جور و سخت، مقاومت مىكنم، و در مورد مرگى كه ناگزير بايد به آن تن در داد، باكى ندارم.
هرگز بىتابى نكن كه هر چيزى سرانجام نابود مىشود، حاشا كه شخصى مانند من بىتابى كند.
اگر روزگار، مرا آماج تيرهايش قرار داد، و پس از به هم پيوستگى، موجب پراكندگى گرديد.
چه بسيار حادثهاى براى ما رخ داده، كه اثر ضربتهاى سنگين آن، جوانان را پير ساخته.
بنابراين ما را با ياوه سرايىهاى خود نترسان، و بدان كه ضربتهاى ما جوانان، پيران و گردنكشان را از مركب غرور فرود خواهد ساخت.
وقتى مارد بن صديف اين سخنان را از حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام شنيد به شدت به ايشان حمله كرد، و مانند عقاب درهم شكننده جهيد و نيزه بلند خود را به قصد اين كه به سوى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام پرتاب كند، نشانه گرفت، او در آغاز تصور مىكرد كشتن حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام آسان است، و نياز به تأمل و دغدغه ندارد، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در جاى خود با كمال وقار ايستاده و تكان نخورد و نيزهاى كه مارد مىخواست به طرفش پرتاب كند را گرفت و آن چنان پيچيد و كشيد كه نزديك بود مارد به زمين بيفتد، وقتى مارد چنين ديد، براى آن كه به زمين
نيافتد، نيزه را رها نمود و شرمسار شد.
سپس حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام نيزه را آن چنان به قسمت پشت اسب مارد فشار داد كه اسب، مضطرب شد و دو دست خود را بلند كرد، و مارد را به زمين زد.
مارد نتوانست پياده با حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بجنگد، صفوف دشمن متزلزل شد، شجاعان دشمن نگران و پريشان فريادشان بلند شد، شمر صدا زد: اى مارد غم مخور كه تو را يارى خواهيم كرد.
آنگاه خطاب به لشكرش فرياد زد: اى لشكر! مارد را دريابيد، وگرنه هم اكنون كشته خواهد شد.
در اين هنگام غلام سياهى از دشمنان به نام صارقه، اسبى را كه طاويه نام داشت آماده كرده و براى مارد آورد، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به آن غلام حمله كرد و آن چنان نيزه به سينه او زد كه به خاك مذلت افتاد و فوراً به درك رفت.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام اسب خود را به سوى خيام امام حسين عليه السلام روانه نمودند و فورا بر آن اسب يعنى طاويه، سوار شدند.
مارد وقتى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را سوار بر طاويه ديد، لرزه بر اندامش افتاد، رنگش پريد، و قلبش به تپش در آمده و يقين كرد اكنون به درك خواهد رفت، به سمت لشكر عمر سعد رو كرد و از آنها كمك خواست و صدا زد: اى لشكر! مگر شرم نداريد كه همچنان ايستادهايد و تماشا مىكنيد؟
شمر بن ذى الجوشن با گروهى از شجاعان لشكرش، شمشير از غلاف بيرون كشيدند و به سوى ميدان آمدند، در اين هنگام مارد به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام گفت: اى جوان با من مدارا كن، تا سپاسگزار تو باشم.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمود: واى بر تو! آيا مىخواهى مرا فريب دهى؟! و
به مارد حمله كرد، و آن چنان شمشير بر دست او زد كه دستش قطع شد، سپس نيزهاش را بر سينه مارد نهاد و آن چنان فشار داد تا به درك رفت، و به اين ترتيب مارد با نيزه خودش، به دست مبارك حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به هلاكت رسيد.(1)
قهرمان و نام آور ديگرى به نام صفوان بن ابطح، سوار بر اسب از سپاه عمر سعد، نعره زنان خارج شد، او در سنگ اندازى و نيزه افكنى، مهارت عجيبى داشت و در حالى كه رجز مىخواند به جنگ با حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام آمد و آماده حمله گرديد، ناگهان خم شد و از ميان خورجين خود سنگ بزرگى بيرون آورد و آن را با تمام قدرت به سمت حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام پرتاب كرد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با مهارت خاصى سر مبارك شان را خم كردند و سنگ از بالاى سر آن حضرت به پشت سرشان افتاد، در اين هنگام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با شمشير به صفوان حمله كردند و آن چنان به دست او زدند، كه دستش قطع شده و آويزان گرديد، صفوان هم نيزه بلند خود را به سوى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام پرتاب كرد، آن حضرت با شمشمير خود به نيزه او زدند، به طورى كه نيزهاش از وسط دو نيم شد.
صفوان با اين كه بر اثر از كار افتادن دست راستش، و ريختن خون زياد از بدنش، خسته و ناتوان شده بود، با اين حال به آن حضرت حمله مىكرد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به او فرمود: اى مرد شجاع به خانه ات برگرد، و به درمان دستت بپرداز.
ولى او به محبتهاى ايشان توجهى نكرد و همچنان به حمله كردن اصرار مىورزيد، او از بازگشت به سوى قوم خود خجالت مىكشيد، جوانمردى و غيرت
1) تذكرة الشهداء ملا حبيب الله كاشانى صفحه: 261 الى 265
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام باعث شد از كشتن او كه شخص مجروحى بود امتناع ورزد، لذا در اين هنگام او را رها كرد، و به انبوه لشكر دشمن حمله نمود، و بسيارى از دشمنان را به هلاكت رسانيد.(1)
جنگجو و قهرمان شجاع ديگرى به نام عبداللَّه بن عقبه غنوى، به جنگ با حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام آمد، آن حضرت پدرش را مىشناخت، خطاب به او فرمود: تو نمىدانستى كه در ميدان با من روبرو مىشوى، برگرد، و خود را به كشتن نده، به خاطر احسان و محبتى كه پدرم به پدرت نموده، دست از جنگ بردار، و ميدان را ترك كن.
او بر حمله اصرار مىكرد، و به نصايح و محبتهاى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام گوش نكرد، چند بار حمله و درگيرى رخ داد، آن حضرت همچنان از كشتن او دريغ مىورزيد.
سرانجام عبداللَّه خود را در برابر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام خسته و ناتوان يافت، با اين كه تا لحظاتى قبل به خاطر خجالت و شرم، به پايگاه خود باز نمىگشت، اين بار به سوى لشكر خود گريخت.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با جوانمردى و آقا منشى او را عفو نمودند، و عبداللَّه كه اقتضاى آن را داشت كه تعقيبش كنند اما او را رها كرده و تعقيبش نفرمودند، و به اين ترتيب عبداللَّه چون روباهى از چنگ شير، فرار كرد و گريخت و جانش را از مهلكه نجات داد.(2)
وقتى همه اصحاب و ياران امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام صداى العطش اطفال را شنيد عرض كرد: الهى و سيدى! اريد أن اعتد بعدتى و املأ لهؤلاء الاطفال قربة من الماء.
يعنى: خداى من و سيدم! مىخواهم از قدرتم استفاده نمايم و مشك آبى براى كودكان ببرم،(1)و در حالى كه محزون و گريان بود، علم را برداشته و خدمت برادرش امام حسين عليه السلام مشرف شد و عرض كرد: يا أخى هل من رخصة؟
يعنى: اى برادرم! آيا اجازه جنگ به من مىدهيد؟
فبكى الحسين بكاء شديدا حتى بل ازياقه.
يعنى: حضرت سيدالشهداء عليه السلام با شنيدن اين سخن گريه زيادى نمودند، به طورى كه از اشك چشمهايشان لباسشان خيس شد و فرمودند: يا اخى انت صاحب لوائى، و اذا مضيت تفرق عسكرى.
يعنى: اى برادرم! تو پرچمدار من هستى، هر گاه بروى و كشته گردى، سپاهم پراكنده و از هم پاشيده خواهد شد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام عرض كرد: فداك روح أخيك يا سيدى لقد ضاق صدرى من حياة الدنيا و اريد اخذ الثار من هؤلاء المنافقين.
يعنى: اى سيدم! جان برادرت به قربانت، سينهام به تنگ آمده، از زندگانى دنيا سيرم، مىخواهم انتقام خون اصحاب و ياران مان را از اين منافقان بگيرم.
امام حسين عليه السلام به ايشان فرمودند: نزد خانواده و اهل و عيالت برو و با آنها آخرين
1) بطل العلقمى جلد: 2 صفحه: 247
وداع را انجام بده، وداعى كه در آن بازگشت نيست، بعد برو و براى اين كودكان تشنه مقدارى آب بياور.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به خيمه خود آمد، همسر و دو نفر از فرزندانش در آن خيمه بودند، آنها را به خدا سپرد، و با آنها وداع كرد، آنها كه سخت تشنه بودند، از ايشان آب طلب كرده و عرض كردند: تشنگى شديدى بر ما چيره شده است.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به آنها فرمود: اندكى صبر كنيد تا بروم براى شما آب بياورم، ناگهان صداى امام حسين عليه السلام را شنيد، با شتاب اهل و عيالش را ترك كرد و به نزد آن حضرت شتافت.(1)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به طرف شريعه رفت، در حالى كه اين گونه رجز مى خواند:
اقسمت باللَّه الاعز الاعظم****و بالحجور صادقا و زمزم
و ذو الحطيم و الفنا المحرم ***ليخضبن اليوم جسمى بدمى
أمام ذى الفضل و ذى التكرم ***ذاك حسين ذوالفخار الاقدم.(2)
يعنى: قسم به خداوندى كه عزيزترين و عظيمترين است، قسم به حجور صداقت مكه و زمزم.
قسم به صاحب حطيم، قسم به فنا محرم كعبه؛ امروز تنم با خون خضاب مىشود.
پيشاپيش كسى كه صاحب فضيلت و كرامت است و آن فرد، حسين عليه السلام صاحب افتخارات و مقدّم بر همه است.
وقتى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام با لشكر عمر بن سعد روبرو گرديد، خطاب
به آنها فرمود: يا قوم! أنتم كفرة أم مسلمون؟ هل يجوز فى مذهبكم و دينكم أن تمنعوا الحسين و عياله شرب الماء و الكلاب و الخنازير يشربون منه و الحسين عليه السلام مع أطفاله و أهل بيته يموتون من العطش أ ما تذكرون عطش القيامة.
يعنى: اى مردم! شما كافريد يا مسلمان؟ آيا در مذهب و دين شما جايز است كه حسين و عيالش را از آشاميدن آب منع نماييد، در حالى كه سگ و خوك از آن مىآشامند؟ و حسين و اهل بيت و كودكانش از تشنگى جان مىدهند، آيا تشنگى روز قيامت را به ياد نمىآوريد؟
ايشان با صداى بلند فرمود: اى عمر بن سعد! اين حسين، فرزند دختر رسول خداست كه اصحاب و اهل بيت او را كشتيد و اكنون خانواده و كودكان او تشنه هستند، پس قدرى آب به آنان بنوشانيد كه دلهايشان از سوز عطش آتش گرفته است و اين در حالى است كه امام حسين عليه السلام مىفرمايد: مرا رها كنيد به سرزمين روم يا هند بروم و عراق و حجاز را براى شما واگذارم.
سخنان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام آن چنان در لشكر عمر بن سعد اثر گذاشت كه برخى از آنان به گريه افتادند.
ناگاه شمر بن ذى الجوشن با حالت تمسخر فرياد زد: اى پسر ابوتراب(1)اگر همه سطح زمين را آب فرا گرفته باشد و اختيارش به دست ما باشد، قطرهاى از آن را به شما نمى دهيم تا آن كه در بيعت يزيد در آييد و به فرمان او گردن نهيد.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام نزد امام حسين عليه السلام بازگشت و ماجرا را بازگو
نمود، در اين بين كه صداى العطش كودكان را شنيد، فرياد اطفال، غيرت و محبت ايشان را تحريك كرد، به طرف صداى كودكان رفتند، صداى العطش كودكان از خيمهاى كه مخصوص مشكهاى آب بود مىآمد، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام داخل آن خيمه شد، ناگهان صحنهاى مشاهده كرد كه بسيار ناراحت و محزون شدند، ايشان وقتى وارد آن خيمه شدند ديدند اطفال مشكهاى خالى را برداشته و به شكمهاى خود مىگذارند تا شايد در اثر رطوبت آن مشكها از عطش آنها كاسته شود.
آن حضرت با محبت خاصى به آنها فرمود: اى نور چشمانم صبر كنيد اكنون مىروم و براى شما آب مىآورم، بر اسب نشستند، نيزه برگرفتند و مشكى به دوش كشيده و مجددا به سوى شريعه فرات رفتند.(1)
در هنگام وداع با امام حسين عليه السلام به آسمان نگاه فرموده و عرض كرد: خدايا! مىخواهم به وعدهام در مورد آب رسانى وفا كنم، و اين مشك را براى كودكان تشنه كام، پر از آب نمايم، سپس پيشانى امام حسين عليه السلام را بوسيد، و به سوى فرات حركت كرد.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در حالى كه مشك آب به دوش داشت، يكى يكى تك سواران را بر خاك مذلت مىنشاند و رجز مىخواند:
الموت تحت ضباب السيف مكرمة ***ان كان من بعده اسكان جنات
لا تأسفن على الدنيا و لذتها ***فعند جدى تغفر كل زلات
يعنى: مرگ در پرتو شمشير، مايه بزرگوارى و عظمت است، هرگاه پس از آن موجب سكونت در بهشت گردد، براى دنيا و لذتهاى آن هرگز غصه و افسوس
مخور، و بدان كه تنها در پيشگاه جد من، همه لغزشها آمرزيده خواهد شد.
ايشان در حالى كه به قلب دشمن حمله مىكرد و آنها را يكى پس از ديگرى به خاك مذلت مىانداخت مىخواند:
اقاتل القوم بقلب مهند***اذبّ عن سبط النبى احمد
اضربكم بالصارم المهند ***حتى تحيدوا عن قتال سيدى
انى انا العبّاس ذو التودّد ***نجل على المرتضى المؤيد؛(1)
يعنى: از حريم سبط پيامبر اسلام حضرت احمد صلى الله عليه وآله حمايت مىكنم، و با شمشير استوار و برّان، شما را سركوب مىنمايم، تا شما را از جنگ با آقا و سرورم امام حسين عليه السلام دور سازم، من عبّاس علاقمند به حسين و اهل بيتش هستم، فرزند على عليه السلام كه ستوده و مورد تأييد خداوند بود، مىباشم.
دشمنان شش مرتبه به او حمله كردند، تا نگذارند خود را به آب برساند، ولى هر بار در اثر ضربات سنگين حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام شكست مىخوردند و پراكنده مىشدند، بالأخره ايشان خود را به شريعه فرات رساند و مقدارى آب به كف دست گرفت، اما فورا به ياد تشنگى امام حسين عليه السلام و خاندان ايشان افتاد.
فذكر عطش الحسين و اهل بيته، فرمى الماء.
يعنى: عطش امام حسين و اهل بيتش به ياد آورد و آب را از دستانش ريخت و فرمود: و اللَّه لا اشرب و أخى الحسين عليه السلام و عياله و أطفاله عطاشى لا كان ذلك ابدا.
يعنى: به خدا سوگند! آب نمىآشامم در حالى كه برادرم امام حسين عليه السلام و عيال و اطفالش تشنه هستند، هرگز چنين چيزى نخواهد بود.(2)
مشك را پر از آب كرد و بر شانه راستش نهاد، و به سوى خيمهها حركت نمود،(1)در هنگام رفتن به سوى خيمهها با صداى بلند رجز مىخواند:
يا نفس من بعد الحسين هونى ***من بعده لا كنت أن تكونى
هذا الحسين شارب المنون ***و تشربين بارد المعين
هيهات ما هذا فعال دينى***و لا فعال صادق اليقين؛(2)
يعنى: اى نفس! بعد از حسين خوار باشى و نمىخواهم كه بعد از حسين زنده بمانى، اين حسين است كه دارد شربت مرگ مىنوشد، آيا تو مىخواهى آب سرد و گوارا بنوشى؟
سوگند به خدا اين كار، شيوه و مرام دين من نخواهد بود و كارى بر اساس صداقت و يقين نيست.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام از شريعه فرات بيرون آمد در حالى كه تمام همتش در رساندن آب به خيمه گاه امام حسين عليه السلام بود،(3)او در آن لحظههاى خون و شمشير با رجزهايى كوبنده، مىخواست دشمن را از خواب غفلت بيدار كند، لذا مىخواند:
لا ارهب الموت اذ الموت رقا ***حتى اوارى فى المصاليت لقا
نفسى لنفس المصطفى الطهر وقا ***انى انا العبّاس أغدو بالسقا
و لا اخاف الشر يوم الملتقى
يعنى: من از مرگ در آن هنگام كه فرياد برآورد، باك و هراسى ندارم، تا آن كه پيكر من در ميان دلاور مردان به خاك افتد.
جان من نگهبان و فداى جان پاك پيامبر مصطفى صلى الله عليه وآله است، منم عبّاس كه با مشك براى سيراب كردن تشنگان مىآيم، و از مرگ در درگيرى با دشمن نمىترسم.
زيد بن ورقاء بر سر راه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام كمين كرد و با كمك حكيم بن طفيل با ضربهاى دست راست ايشان را از بدن مطهّرشان جدا كردند، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام شمشيرشان را به دست چپ گرفتند و مجددا به جمعيت بسيار زياد دشمن حمله كرده و چنين مىفرمودند:
و اللَّه ان قطعتم يمينى ***انى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين ***نجل النبى الطاهر الامين؛(1)
يعنى: سوگند به خدا اگر دست راستم را قطع نموديد، باز به جنگ خود ادامه مىدهم و تا آخرين نفس از دينم دفاع مىكنم، و نيز از امامى كه به صداقت و راستىاش يقين دارم، و نوه پيامبر پاك و امين است يارى مىنمايم.
آن حضرت به جنگيدن با دست چپ ادامه دادند، و با همان يك دست عده زيادى از لشكر دشمن را زخمى و پنجاه نفر از آنها را به خاك هلاكت انداختند،(2)ايشان حتى وقتى يك دست شان قطع شده بود، با وجود درد و نداشتن يك دست در بدن بسيار شجاعانه مىجنگيدند و لشكر دشمن را يك به يك به خاك مذلّت انداخته و حمله كنندگان را سركوب مىكردند.
لشكر عمر سعد وقتى اين منظره را ديدند مطمئن شدند حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مشك آب را به خيمهها خواهد رساند.
هنگامى كه عمر سعد اين منظره را ديد فرياد كشيد: ويلكم ارشقو القربه بالنبل
فواللَّه ان شرب الحسين الماء افناكم عن آخركم اما هو الفارس بن الفارس و البطل المداعس قتال العرب ببدر و حنين فحملوا عليه حمله منكره حتى قتل منهم مائه و ثمانين فارسا.
يعنى: واى بر شما! با تير بر مشك بزنيد، به خدا قسم اگر اين گونه شود و حسين آب بنوشد يك نفرتان جان سالم به در نخواهد برد، او تك سوارى است كه پدرش يكّه تاز و قهرمان پرتاب نيزه و كشنده اعراب كافر در جنگهاى بدر و حنين بود، با فرياد ابن سعد، گروه چهار هزار نفرى كه از شريعه نگهبانى مىكردند، آن حضرت را محاصره كرده و به طور دست جمعى به ايشان حمله ور شدند، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بر آنها چنان حملهاى كرد كه كسى توان مقابله با وى را نداشت و صد و هشتاد نفر از نيروهاى سواره دشمن را به خاك مذلت انداخت.(1)
حكيم بن طفيل كه در پشت نخله خرما كمين كرده بود، شمشيرش را بر دست چپ آن حضرت فرود آورد و دست چپ آن حضرت نيز قطع گرديد، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فوراً مشك را به دندان گرفت و پرچم را به سينهاش چسبانيد و با بازوان قطع شده، آن را نگه داشت، در حالى كه چنين رجز مىخواند:
يا نفس لا تخشى من الكفار ***و ابشرى برحمة الجبّار
مع النبى السيد الابرار ***مع جملة السادات و الأطهار
قد قطعوا ببغيهم يسارى ***فأصلهم يا رب حر النار.(2)
فيض الدموع، بدايع نگار
يعنى: اى نفس! از كافران نترس، تو را به رحمت خداى جبار همراه پيامبر، سرور برگزيده خدا و ائمه اطهار و بزرگان مژده باد، دشمنان از روى ظلم و طغيان، دست چپم را نيز قطع كردند، پروردگارا! آنان را وارد آتش سوزان دوزخ كن.
وقتى هر دو دست آن حضرت از بدن مطهرشان جدا گشت، لشكريان عمر سعد ديگر مطمئن شدند كه از ناحيه ايشان در امان هستند، چون ديگر دستى در بدن نداشت، لذا به صورت دست جمعى بر آن حضرت حمله ور شده و مثل باران، تير بر بدن آن حضرت پرتاب مىكردند، حتى چشمان آن حضرت را هدف تيرهاى خود قرار دادند.(1)
پس از آن كه دستهاى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام قطع شد، ايشان مشك را با دندانهايشان گرفته و همچنان ركاب مىزدند، تا هر طور هست مشك آب را به خيمهها برسانند، ناگاه تيرى به مشك اصابت كرده و آب آن ريخت، و تير ديگرى بر سينه ايشان خورد، در اين هنگام ظالمى عمود آهنين بر فرق مباركشان زد و آن حضرت از پشت اسب بر زمين افتاده و خطاب به امام حسين عليه السلام عرض كردند: عليك منى السلام يا ابا عبداللَّه، ادركنى و بالأخره در اثر همين ضربت، آن حضرت به شهادت رسيدند.(2)
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در آخرين لحظههاى زندگى خويش پس اصابت تير بر مشك و سينه مباركشان، حضرت سيدالشهداء عليه السلام را به يارى طلبيدند و امام حسين عليه السلام را برادر خطاب كرده و عرض كردند: يا اخا ادرك اخاك.(3)
يعنى: اى برادر، برادرت را درياب.
وقتى امام حسين عليه السلام صداى جانسوز برادرش حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را شنيد، خيلى سريع به سوى نهر علقمه شتافته و به سوى ايشان حركت كردند، و زمانى كه در كنار شريعه بدن شان را يافتند بسيار گريسته و با گريه و ناله و ناراحتى فرمودند:
تعديتم يا شر قوم ببغيكم ***و خالفتم دين النبى محمد
أ ما كان خير الرسل اوصاكم بنا ***أ ما نحن من نجل النبى المسدد
أ ما كانت الزهراء امى دونكم ***أ ما كان من خير البرية احمد
لعنتم و اخزيتم بما قد جنيتم ***فسوف تلاقوا حر نار توقد؛(1)
يعنى: اى زشتترين انسان ها، شما با طغيان خود، از حريم حق تجاوز كرديد، و با دين پيامبر خدا محمد صلى الله عليه وآله مخالفت نموديد، آيا پيامبرى كه برترين رسولان خدا است در مورد احترام به ما به شما سفارش نكرد؟ آيا ما از نسل پيامبر استوار خدا صلى الله عليه وآله نيستيم؟
آيا حضرت فاطمه زهراء عليها السلام مادر من نيست؟ آيا محمد صلى الله عليه وآله برترين انسانها نمى باشد؟
شما با جناياتى كه مرتكب شديد، مورد لعنت گشتيد و كارتان به رسوايى كشيده شد، و به زودى در آتش سوزان و برافروخته دوزخ، عذاب خواهيد شد.
و به لشكر دشمن حمله كرد، آنها مىگريختند، امام حسين عليه السلام به آنها مىفرمود: الى اين تفرون، و قد قتلتم اخى و كسرتم ظهرى.
1) الدمعة الساكبة جلد: 4 صفحه: 322
يعنى: به كجا فرار مىكنيد، شما كه برادرم را كشتيد، و كمرم را شكستيد؟
امام حسين عليه السلام در اين حمله، هشتصد نفر از دشمنان را كشت و به خاك مذلّت انداخت و دائم فرياد مىزد: اى برادرم كجايى؟ و به دنبال پيكر مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مىگشت.
ناگهان ذوالجناح ايستاد و قدم از قدم برنداشت، امام حسين عليه السلام به زمين نگاه كردند، دستهاى بريده برادر را ديدند، پياده شدند و دستهاى بريده را به صورت شان كشيده و بوسيدند و گريه كرده و فرمودند: اى داد كه برادرم كشته شد.
سپس امام حسين عليه السلام به راه خود ادامه داد، بعد از مدتى مجدداً ذوالجناح توقف كرد، آن حضرت به زمين نگاه نمود، مشك پاره برادر را ديد، آه جانكاهى بركشيد و گريه كرد و مجددا به راه خود ادامه داد، تا كنار فرات آمد، ناگاه نگاهش به پيكر پاره پاره برادرش حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام افتاد، بىاختيار ناله جانسوزى از دل بركشيد، آن گاه به بالين برادر نشست و سر برادر را به سينهاش چسبانيد، و به قدرى بلند بلند گريه كرد كه حتى دشمنان قصى القلب از گريه ايشان به گريه افتادند.
در آن هنگام كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام لحظات آخر عمرش را مىپيمود، امام حسين عليه السلام روى خاك زمين نشستند، و سر به خون آغشته برادرش را بر دامن گرفته و با محبت خاصّى خون از چشمهاى ايشان پاك كردند، در اين هنگام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام گريه كردند، امام حسين عليه السلام فرمودند: ما يبكيك يا اباالفضل.
يعنى: اى اباالفضل علت گريه ات چيست؟
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام عرض كرد: اى برادرم، واى نور چشمانم، چگونه گريه نكنم كه الآن شخصى همچون شما به بالينم آمده و سرم را از خاك برداشته، ولى ساعتى بعد چه كسى سر تو را از روى خاك بلند مىكند؟
امام حسين عليه السلام گريه كرده و فرمودند: برادرم! آيا وصيتى دارى؟
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام عرض كرد: لا تحملنى الى الخيام ما دمت حيا، لانى استحيى من سكينة، و قد وعدتها بالماء و لم آتها به.
يعنى: مرا تا زندهام به سوى خيمه مبر، من از سكينه عليها السلام شرم دارم، زيرا به او وعده آب داده بودم، و نتوانستم آب را به او برسانم.(1)
امام حسين عليه السلام همچنان در بالين حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام نشسته بود، ناگاه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام آه بلند و جانسوزى كشيد، و روح مطهر و پاكش به سوى بهشت پرواز كرد، امام حسين عليه السلام با صداى بلند شيون و ناله كرده و فرمودند: وا اخاه! وا عباساه!؛
يعنى: اى واى برادرم! اى واى عباسم.(2)
آن گاه خطاب به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام فرمودند: جزاك اللَّه خيرا يا اخى، لقد جاهدت فى اللَّه حق جهاده.
يعنى: اى برادر! خداوند پاداش نيك به تو دهد، كه به راستى در راه خدا جهاد كامل نمودى.(3)
همچنين فرمودند: جزيت عن أخيك خيرا، فلقد نصرته حيا و ميتا.(4)
يعنى: از اين كه برادرات را هم در حالى كه زنده بودى و هم در حالى كه از دنيا رفتى يارى كردى، خدا جزاى خير به تو دهد.
بعد با بغض گلو و اشك چشم با گريه و ناله خطاب به ايشان فرمودند:
اليوم نامت أعين بك لم تنم ***و تسهدت اخرى فعز منامها؛(1)
يعنى: اى برادر وفادارم، چشمهايى كه ديشب از بيم تو به خواب نمىرفتند امشب راحت به خواب مىروند و چشمهايى كه به اتكاى وجود تو راحت مىخوابيدند امشب مضطرب و بىخواب خواهند شد.
وقتى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به شهادت رسيدند، امام حسين عليه السلام بر بالين شان بسيار گريستند، آثار خميدگى و شكست در ايشان هويدا شد و فرمودند: الآن انكسر ظهرى و قلت حيلتى و شمت بىعدوى.(2)
يعنى: اكنون كمرم شكست و بيچاره شدم و الآن دشمن مرا شماتت كرده و سرزنش مىكند.
حضرت سيدالشهداء عليه السلام تنها در يك جا اظهار شكستگى كرد و آن جائى بود كه كنار بدن حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام آمد و فرمود: الان انكسر ظهرى و از اين جمله هم منظور اين نيست كه من ديگر نمىتوانم كارى بكنم بلكه مىخواهند ارزش و مقام حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را بالا ببرند، وگرنه امام حسين عليه السلام قلب عالم امكان است و همان جا اگر اراده مىكردند همه مردم روى زمين نابود مىشدند.(3)
پس از به شهادت رسيدن حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بغض گلوى امام حسين عليه السلام را گرفت و در حالى كه آثار شكست در صورت مباركشان هويدا بود با گريه و ناله، بريده بريده و با صداى بلند فرمودند: واغوثاه بك يا اللَّه واقلة ناصراه؛
در اين هنگام دو تن از فرزندان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام كه بنا به استدلالى كه قبلاً كرديم قاسم بن عبّاس عليه السلام و حسن بن عبّاس عليه السلام بودند، صداى امام حسين عليه السلام را شنيده، فورا از خيمه شان بيرون آمدند و سريعا نزد آن حضرت شتافته و در پاسخ به امام عرض كردند: لَبَّيكَ يا مَولانا، نَحنُ بَينَ يدَيكَ.
يعنى: لبيك اى مولا و سرور ما، ما در خدمت شما هستيم.
امام حسين عليه السلام با قلب محزون و دل پرخون، با گريه رو به آنان كرده و در جواب شان فرمود: بِشَهادَةِ اَبيكُمَا الكِفاية.
يعنى: شهادت پدرتان برايم كافى است؛ منظور امام حسين عليه السلام اين بود كه به قدر كافى دلم خون است.
اما آنها براى رفتن به ميدان جنگ اصرار ورزيده و عرض كردند: نه به خدا، اى عمو!
و اين قدر اصرار كردند تا از امام اجازه گرفته و به ميدان نبرد شتافتند و جمعى را كه بيشتر از دويست نفر نوشتهاند به درك فرستادند، و پس از مبارزات شجاعانهاى كه با
دشمن كردند سرانجام به مقام رفيع شهادت دست يافتند.((1)
قاسم بن العبّاس عليهما السلام بعد از گرفتن اذن رو به سوى ميدان كرد و رجز مىخواند:
اقسمت لو كنتم لنا اعدادا ***و مثلكم و كنتموا افرادا
يا اشرجيل سكنو البلادا ***و شر قوم اظهروا الفسادا
سنترك جمعكم شردا ***و نرمى الرؤس عن الاجسادا؛(2)
يعنى: قسم مىخورم كه شما براى من تعداد زيادى نيستيد، و قسم مىخورم كه لشكرى همچون شما براى من اندك است، اى شرورترين مردمى كه در سرزمينهاى مختلف ساكن شدهايد و فساد را ظاهر كردهايد به زودى مىرويم و شما را ترك مىكنيم و سرها را از بدنها جدا مىكنيم.
ايشان كه ظاهرا 14 سال داشتهاند، بر دشمن حمله كرده و عده زيادى از آنها را به خاك مذلّت انداخت، مسلم خولانى كه مردى عظيم الجثه بود به طرف او آمد و گفت: و اللَّه اين جوان را مىكشم، من او را بسيار شجاع مىبينم.
قاسم بن العبّاس عليهما السلام فرمود: آيا تو قرابت ما را با رسول خدا صلى الله عليه وآله مىدانى؟
مسلم خولانى توجهى به فرمايش او نكرد و به وى حمله كرده و ضربه كشندهاى به او زد، قاسم بن العبّاس عليهما السلام فرياد كرد: يا عماه ادركنى.
امام حسين عليه السلام به نزدش رفت و او را دريافت، ايشان زمانى كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام او را به طرف خيام مىبرد، در وسط راه از دنيا رفت و به مقام رفيع شهادت نائل گشت.
امام حسين عليه السلام براى او گريه شديدى كرده و فرمودند: به فداى تواى پسر برادرم،
تو دادخواهى كردى ولى كسى به داد تو نرسيد! و او را در صفوف شهداء خواباندند.(1)
امام حسين عليه السلام بدن مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را چون اربا اربا يعنى قطعه قطعه شده بود در كنار شريعه فرات رها كردند، و با چشمى گريان و قلبى شكسته، در حالى كه به خيمه باز مىگشتند فرمودند:
اما من مغيث يغيثنا؟ اما من مجير يجيرنا؟ اما من طالب حق ينصرنا؟ اما من خائف من النار فيذب عنا؛
يعنى: آيا كسى نيست به فريادمان برسد؟ آيا لبيك گويى هست كه نداى يارى ما را جواب دهد؟ آيا حق طلبى نيست ياريمان كند؟ آيا كسى نيست كه از عذاب خدا بترسد و از ما حمايت كند؟
آثار غم و شكستگى از صورت امام حسين عليه السلام كاملاً مشخص بود، اطفال و كودكان كه از تشنگى، توانائى راه رفتن و حتى ايستادن نداشتند، با شدت نگرانى به امام حسين عليه السلام خطاب كردند: پس عمويمان عبّاس چه شد؟ آيا آب را خواهد آورد؟
حضرت سكينه عليها السلام به طرف امام حسين عليه السلام دويد و عنان اسب پدر را گرفت و عرض كرد: يا ابتاه! هل لك علم بعمى العبّاس.
يعنى: اى پدر! آيا از عمويم عبّاس خبر دارى؟
امام حسين عليه السلام به او فرمود: يا بنتاه! ان عمك العبّاس قتل، و بلغت روحه الجنان.
1) نورالعين فى مشهد الحسين صفحه: 52
يعنى: اى دخترم! عمويت عبّاس كشته شد، و روحش به بهشت رسيد،(1)وقتى حضرت زينب عليها السلام اين سخنان را از امام حسين عليه السلام شنيد بسيار گريست و فرياد زد: وا اخاه، وا عباساه، وا ضيعتا بعدك! و زنان، همراه امام حسين عليه السلام گريستند، حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرمودند: وا ضيعتا بعدك.(2)
يعنى: اى عبّاس! ما بعد از تو بىياور شديم.
بانوان حرم صدا را به گريه بلند كردند، امام حسين عليه السلام در حالى كه گريه مىكرد چنين مرثيه مىخواند:
اخى يا نور عينى يا شقيقى ***فلى قد كنت كالركن الوثيق
ايا قمرا منيرا كنت عونى ***على كل النوائب فى المضيق
فبعدك لا تطيب لنا حياة ***سنجتمع فى الغداة على الحقيق
الا لله شكوائى و صبرى *** ما القاه من ظماء وضيق؛(3)
يعنى: اى برادرم، واى نور چشمم، واى برادرم! تو پناه استوار من بودى، اى ماه درخشنده، كه در همه حوادث سخت و رنجهاى شديد، ياور من بودى، بعد از تو زندگى براى ما گوارا نيست، و به زودى با هم در پيشگاه خدا ملاقات مىكنيم، من شكايت از دشمن، و تحمل در برابر تشنگى و رنجها و سختىها را به سوى خدا مىبرم.
حضرت زينب كبرى عليها السلام با ناله و زارى خطاب به امام حسين عليه السلام عرض كرد: پس چرا بدن برادرم عبّاس را به خيمه نياوردى؟ چطور شد كه او را به ساير شهداء
ملحق نكردي؟ چرا بدن ععباس عزيزم را زير سم اسبها گذاردى؟
امام حسين عليه السلام فرمودند: خواهرم من هر چه تلاش كردم بدن ايشان را بياورم نتوانستم، زيرا بدن برادرت عبّاس را آن قدر قطعه قطعه كرده بودند كه قابل حمل كردن نبود، به همين جهت پيكرش را در كنار نهر علقمه به جاى گذاشتم.
حضرت زينب كبرى عليها السلام وقتى اين سخنان را از حضرت سيدالشهداء عليه السلام شنيدند، بسيار گريستند و با ناله و زارى فرمودند: وا اخاه وا عباساه وا قلة ناصراه وا ضيعتاه بعد ذلك.
يعنى: واى برادرم، واى عباسم! آه از كم شدن ياران، آه از رنج بىتو بودن.
امام حسين عليه السلام در تأييد كلام حضرت زينب كبرى عليها السلام فرمودند: اى و اللَّه من بعده وا ضيعتاه و انقطاع ظهراه.
يعنى: آرى، به خدا قسم، بعد از او واى از بىكسى و شكستن كمر! سپس گريستند و زنان نيز بسيار گريستند.
سپس فرمود: وا اخاه، وا عباساه، وا مهجة قلباه، وا قرة عيناه، وا قلة ناصراه، يعز و اللَّه على فراقك.
يعنى: واى برادرم، واى عباسم، واى جان دلم، واى از نور چشمم، واى از بىياورى و تنهايى، به خدا قسم، فراق تو بر من سنگين است، و به قدرى گريه فرمودند تا از هوش رفتند.((1)
عصر عاشورا پس از آن كه امام حسين عليه السلام و اصحاب باوفايش در واقعه جانسوز
1) المنتخب الطريحى صفحه: 431
كربلاء به شهادت رسيدند، عمر سعد دستور داد، سرهاى شهيدان را از بدن جدا كرده، و آنها را بين نمايندگان چند قبيله تقسيم كنند، تا نزد عبيداللَّه بن زياد برده، و از او جايزه بگيرند.
به قبيله كنده، كه رئيس و نماينده آنها قيس بن اشعث بود، سيزده سر بريده، به قبيله هوازن، كه رئيس و نماينده آنها شمر بن ذى الجوشن بود، دوازده سر بريده، به قبيله تميم، هفده سر بريده، به بنى اسد، شانزده سر بريده، و به قبيله مذحج، هفت سر دادند، كه مجموع آنها 65 سر بريده شد، بقيه سرها را در بين ديگران تقسيم كردند.(1)
سر مقدس امام حسين عليه السلام توسط خولى بن يزيد اصبحى، زودتر از همه به كوفه نزد ابن زياد برده شد، و ساير سرها را شمر و قيس و عمرو بن حجاج به كوفه بردند.(2)
سر مقدس حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را همراه با سر مقدس امام حسين عليه السلام بر نيزه كردند و به كوفه نزد ابن زياد، و سپس به شام نزد يزيد بردند.
وقتى سرهاى شهداى كربلاء را به كوفه بردند، ابن زياد سر مبارك حضرت سيدالشهداء عليه السلام را برداشته و روى ران خود گذاشت، در اين اثناء يك قطره خون از سر مبارك آن حضرت بر قباى او چكيد و قبا و رانش را سوراخ كرد و به زمين افتاد و در زمين ناپديد شد، آن سوراخ در ران ابن زياد ماند و عفونت شديدى كرد و هر چه مداوا مى كرد بهبود نيافت و از آن زخم، بوى تعفن شديدى آشكار شد و تا روزى كه به درك رفت و به جهنم واصل گرديد، آن بوى بد و تعفن از او استشمام مىشد،(3)همچنين هنگامى كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در برابر ابن زياد نهادند، از ديوارهاى
دارالاماره خون جارى مىگشت.(1)
يزيد نيز پس از اين كه به حسب ظاهر به خطاى خود اعتراف كرد، موافقت كرد كه تمام سرهاى شهداء را تحويل امام زين العابدين عليه السلام بدهد، لذا تمام سرها را به ايشان تحويل دادند و آن حضرت سرهاى مطهر شهداء را به كربلاء آورد، و به بدنهايشان ملحق نمود.(2)
لازم به ذكر است: آرامگاهى كه هم اكنون در باب الصغير دمشق منسوب به سرهاى مطهر شهداى كربلاء مىباشد در واقع محلى است كه آن زمان سرهاى مطهر شهداء را در آن جا نگهدارى مىكردهاند.(3)
در اين جا به بعضى از نظرات و فتاواى علماء و دانشمندان شيعه و اهل سنت در تأييد مدعاى خود مىپردازيم:
نظرات علماء و دانشمندان شيعه:
سيد بن طاووس رحمه الله مىفرمايد: در مورد رأس الحسين عليه السلام روايت شده كه به كربلاء بازگردانده شد و در كنار جسد شريف ايشان به خاك رفته است.(4)
سيد مرتضى رحمه الله نيز در برخى از آثار خود همين مطلب را تأييد كرده و مىفرمايد: سر بريده امام حسين عليه السلام به كربلاء آورده شد و ضميمه بدن مطهر ايشان گرديده
است.(1)
ابن نما رحمه الله مىفرمايد: نظريه مورد اعتماد اين است كه سر مقدس را بعد از گردانيدن در بلاد، به كربلاء آوردند و در كنار جسد مطهر به خاك سپردند.(2)
ابن شهر آشوب رحمه الله نيز همين نظريه را نقل كرده است.(3)
مرحوم مجلسى رحمه الله فرموده است: مشهور ميان علماى ما اين است كه سر بريده را حضرت زين العابدين عليه السلام به كربلاء آورده و در كنار بدن مطهر به خاك سپرده است.(4)
بعضى قائلند علت استحباب زيارت امام حسين عليه السلام در روز اربعين همين است كه در چنين روزى سر بريده ايشان به بدن مطهرشان ملحق شده است.(5)
ملا محمد حسين قزوينى مىفرمايد: مشهور اين است كه سبب فضيلت زيارت امام حسين عليه السلام در روز اربعين اين است كه امام زين العابدين عليه السلام به همراه اهل بيت عليهم السلام در بازگشت از شام، در چنين روزى وارد كربلاء شدند و سرهاى شهداء را به بدن هاشان ملحق كردند، ايشان قول كسانى كه ورود اهل بيت را در روز اربعين به كربلاء بعيد مىشمارند، مردود مىداند. به نظر وى اهل بيت روز دوازدهم محرم وارد كوفه شدهاند و در روز پانزدهم از كوفه به سوى دمشق حركت كردهاند و ظرف مدتى كمتر از ده روز به مقصد رسيدهاند.
مدت اقامت آنها در شام هشت روز بوده است. اوايل ماه صفر، آنها را آزاد كردند. علت آزادى آنها اين بود كه مردم زبان به سب و لعن يزيد گشودند و يزيد ناچار شد كه
شمر و ابن زياد را لعن كند و با احترام، وسايل سفر اهل بيت عليهم السلام را به همراه سرهاى شهداء فراهم سازد.(1)
قزوينى شافعى مىگويد: سر امام حسين عليه السلام در بيستم ماه صفر به پيكرش ملحق شد.(2)
سبط ابن جوزى مىگويد: درباره مدفن رأس الحسين عليه السلام اقوالى است، مشهورترين اقوال اين است كه به همراه اسراء به مدينه و از آنجا به كربلاء فرستاده شد و به خاك رفت.(3)
على جلال مىگويد: اماميه و برخى از اهل سنت، معتقدند كه سر بريده امام حسين عليه السلام به كربلاء آورده شده و در كنار جسد به خاك رفته است.(4)
عبّاس محمود عقاد درباره مدفن سر، شش قول مىشمارد كه يكى از آنها همين قول است.(5)
شبراوى شافعى نيز نقل كرده كه سر مقدس در كربلاء مدفون مىباشد.(6)
عثمان مدوخ حنفى(7)و شبلنجى شافعى(8)نيز همين قول را نقل كردهاند.
روز عاشورا وقتى امام سجاد عليه السلام از حضرت سيدالشهداء عليه السلام خبر شهادت
عمويش حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را شنيدند به قدرى گريه كردند كه از هوش رفتند.(1)
روز سيزدهم محرم امام سجاد عليه السلام به طور محرمانه و به صورت طى الارض از كوفه به كربلاء تشريف آوردند، زمانى كه عمر سعد با لشكريانش از زمين كربلاء بيرون رفتند، زنان قبيله بنى اسد به ميدان جنگ در كربلاء آمده و وقتى ديدند كه كشتههاى بنى اميه دفن شدهاند، اما پيكر مطهر بنى هاشم و اصحاب با وفاى امام حسين عليه السلام روى زمين مانده است، فورا برگشتند و به مردان خود گفتند: شما جواب رسول خدا صلى الله عليه وآله را چه خواهيد داد كه فرزند او در نزديكى شما كشته شد و او را يارى نكرديد، در حالى كه عمر سعد كشته گان خود را دفن كرده و اولاد رسول خدا صلى الله عليه وآله و اصحاب او روى زمين هستند؟ برويد آنها را دفن كنيد و اين ننگ و عار بزرگى را كه براى خود گذاشتهايد به اين وسيله برطرف كنيد.
مردان بنى عامر و بنى اسد به سوى سرزمين كربلاء آمدند، وقتى آن صحنه را مشاهده كردند با كمال تعجب ديدند ابدان طيبه و طاهره، بدون سر روى زمين در كنار هم صف كشيده و آرميدهاند، بنى اسد نمىتوانستند آنها را بشناسند، زيرا سر در بدن نداشتند شناختن بدن بدون سر غير ممكن است، مگر به لباس آن شخص آشنايى داشته باشند.
بنى اسد و بنى عامر در اين فكر بودند كه چگونه افراد را تشخيص بدهند كه ناگهان متوجه شدند اسب سوارى نقاب دار به طرف آنها مىآيد، وقتى به آنها رسيد فرمود: اين جا چه كار مىكنيد و قصدتان چيست؟
بنى اسد ترسيدند مبادا او از جاسوسان بنى اميه باشد، لذا اول كتمان كردند و
1) معالى السبطين جلد: 2 صفحه: 23
چيزى نگفتند، ولى وقتى يقين كردند كه او از جاسوسان نيست گفتند: ما براى دفن اين اجساد آمده ايم، ولى نمىتوانيم آنها را بشناسيم.
اسب سوار وقتى اين جمله را از آنها شنيد گريه زيادى كرد و فرمود: وا ابتا وا اباعبداللَّه ليقتلك حاضر و ترانى اسيرا و قليلا ليتك حاضر ترانى اسيرا ذليلا.(1)
يعنى: آه اى پدر! آه اى اباعبداللَّه! قومى كه در اين سرزمين بودند تو را كشتند و مرا با اسارت و كم شدن ياران از اوج عزت پايين آوردند، اى پدر كاش حاضر بودى و مىديدى كه مرا اسير و ذليل كردند.
آنگاه فرمود: من شما را در جهت شناسائى آنها راهنمائى خواهم كرد، و از اسب پياده شد و ميان شهداء مىرفت تا به جسدى رسيد، او را در آغوش كشيد و گريست و فرمود: يا ابتا بقتلك قرت عيون الشامتين يا ابتاه لقتلك فرحت بنواميه يا ابتاه بعدك طال حزننا يا ابتا بعدك طال كربنا.
يعنى: اى پدر با كشته شدن تو چشمان شماتت كنندگان روشن شد و بنى اميه شاد گشتند،اى پدر بعد تو حزن و غم و اندوه ما طولانى گرديد.
آن اسب سوار كه در واقع حضرت زين العابدين عليه السلام بودند، لطف كرده و به بنى اسد اجازه فرمودند كه پيكرها را در مكانهايى كه خود آن حضرت تعيين مىكردند، به خاك بسپارند، ولى دو نفر از آنها را استثناء نموده، و خود شخصاً به دفن آنها پرداختند:
1- پيكر مطهر حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام، زيرا امام عليه السلام را بايد امام معصوم به خاك بسپارد و ديگرى صلاحيت اين كار را ندارد.
2- حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام، كه اين مسأله خود بيانگر مقام عظيم و بزرگ ايشان است، كه بدن مطهرشان را امام معصوم عليه السلام دفن نمودند.
1) مع الركب الحسينى جلد: 5 صفحه: 145
امام سجاد عليه السلام بر پيكر مطهر پدر بزرگوارشان امام حسين عليه السلام نماز خواندند و به بنى اسد فرمودند: اگر برايتان ممكن است بوريايى(1)پيدا كنيد تا زير پيكر مطهرش بگذارم.
بنى اسد چون در غاضريه منزل داشتند سريعا بوريايى تهيه كرده و حضور امام سجاد عليه السلام آوردند، ايشان بوريا را در قبر گذاشته و بدن مطهر را برداشت و در قبر نهاد و روى آن را با خاك پوشاند و با علامتى با انگشت سبّابه، قبر مطهر را مشخص فرموده و روى آن قبر نوشتند:
و كتب با نامله الشريفه هذا قبر الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام الذى قتلوه عطشانا.
يعنى: با انگشتان شريف شان نوشتند اين قبر حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام است كه او را با لبان تشنه كشتند.
سپس بالاى بدن هر يك از اجساد آمدند و مىفرمودند: هذا فلان و هذا فلان؛ وقتى كه بنى اسد بر همه شهداء به امامت حضرت زين العابدين عليه السلام نماز خواندند آن حضرت به آنها فرمود: قبر بزرگى حفر كنيد و همه آنها را در آن دفن نماييد،(2)البته به استثناى حبيب بن مظاهر كه او را در قبرى مستقل، نزديك آنها دفن كردند.
امام سجاد عليه السلام بعد از اتمام كار دفن امام حسين عليه السلام و ساير شهدا به طرف نهر علقمه آمدند، وقتى چشمشان به بدن پاره پاره و بىدست حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام افتاد منقلب شدند، فانحنى عليه و جعل ينتحب و يقول: يا عماه! ليتك
تنظر حال الحرم و البنات و هن ينادين: واغربتاه.(1)
يعنى: خم شدند و با صداى بلند گريه كرده و مىفرمودند: اى عمو جان كاش بر حال اهل حرم و دختران نگاهى مىكردى كه چگونه فرياد مىزنند: واغربتاه.
در اين هنگام خود را بر روى بدن مطهر عمويشان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام انداختند، و دست مباركشان را به گلوى بريده آن حضرت كشيده و با ناله و شيون مىفرمودند: على الدنيا بعدك العفا، يا قمر بنى هاشم، و عليك منى السلام من شهيد محتسب و رحمة اللَّه و بركاته.(2)
يعنى: اى ماه تابان بنى هاشم، پس از تو خاك بر سر دنيا، اى شهيد كه همواره در طلب ثواب بودى، درود و بركات خدا بر تو باد.
بعد از اين كه آن حضرت خود را بر پيكر مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام انداخته و بسيار گريستند، شخصاً براى عمويشان قبرى حفر كردند، و به تنهايى پيكر مقدس حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را در ميان قبر نهادند، همانگونه كه خود به تنهايى پيكر مقدس پدرشان امام حسين عليه السلام را در ميان قبر نهاده بود.
بنى اسد مىخواستند به ايشان در دفن آنها كمك كنند، اما امام سجاد عليه السلام مانع مىشدند و مىفرمودند: ان معى من يعيننى.
يعنى: كسانى )از ملائكه( همراه من هستند و مرا در دفن پيكر مطهر آنها كمك مىكنند.(3)
وقتى كار دفن شهداء به پايان رسيد، آن جوان نقاب دار كه حضرت سجاد عليه السلام بود
مى خواست برگردد، بنى اسد دامن او را گرفتند و او را به شهداى كربلاء قسم دادند كه تو كيستى؟
آن جوان فرمود: انا حجة اللَّه عليكم انا على بن الحسين جئت لاوارى جثه ابى و من معه من اخوانى و اعمامى و اولادى عمومتى و انصارهم الذين بذلوا مهجهم دونه و انا الان راجع الى سجن ابن زياد و اما انتم فهنيا لكم لا تجزعوا اذا تضاموا فينا.(1)
يعنى: من حجت خدا بر شما هستم، من على بن الحسين عليهما السلام هستم آمدهام تا بدن بى جان پدرم و كسانى كه همراه او بودند از برادران و عموها و پسر عموها و ياران ايشان كه خون خود را در راه حفاظت از او فدا كردند را به خاك بسپارم و الآن به زندان ابن زياد بر مىگردم و اما شما بنى اسد پس ثواب اين خدمت گوارايتان باشد، هنگامى كه )درباره مصائب ما( دور هم گرد مىآييد بىتابى و جزع نكنيد.
وقتى كه اموال حضرت سيدالشهداء عليه السلام را غارت كرده و براى يزيد فرستادند، عَلَمى را كه در دستان مبارك حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام بود، با همان اموال غارت شده به عنوان غنيمت به شام بردند.
وقتى چشم يزيد در ميان غنائم، به آن پرچم افتاد، نگاهى عميق به عَلَم كرد و مدت زيادى به فكر فرو رفت و سه مرتبه از روى حيرت و تعجب از جاى خود بر خواسته و به طرف علم مىرفت، نگاهى عميق به آن مىكرد و دوباره برگشته و مىنشست.
اطرافيان و مشاوران يزيد از او پرسيدند: اى امير مؤمنان، چه مسألهاى شما را اين گونه شگفت زده و متعجب كرده است؟
1) معالى السبطين جلد: 2 صفحه: 29
يزيد گفت: اين پرچم در كربلاء به دست چه كسى بود؟
جواب دادند: اين علم به دست برادر حسين بن على عليهما السلام كه نامش عبّاس بود و علمدارى سپاه حسين عليه السلام را از جانب وى بر عهده داشت، بوده است.
يزيد گفت: حيرت و تعجبم از شجاعت عجيب صاحب اين علم است؟!
پرسيدند: چگونه و از كجا متوجه شجاعت او شديد؟!
يزيد در حالى كه آن علم را بلند كرد گفت: خوب به اين پرچم نگاه كنيد، مىبينيد كه تمام اجزاء و قسمتهاى آن از پارچه گرفته تا چوبش بر اثر اصابت تيرها و نيزهها و شمشير صدمه ديده است، غير از دستگيره آن كه كاملاً سالم مانده، و اين مطلب نشانگر آن است كه تيرها و نيزهها به دست پرچمدار اصابت مىكرده، اما او پرچم را رها ننموده و تا آخرين توان خود، آن را نگه داشته است.
اين پرچمدار، دستهاى خود را فداى پابرجايى پرچم لشكر خود كرده! و تنها وقتى كه آخرين رمق خويش را از دست داده، پرچم از دست او يا همراه با دستش)كه از بدن جدا شده( افتاده، و اين رمز سالم ماندن دسته پرچم است كه همين مطلب علت حيرت و تعجب من شده است.
سپس يزيد گفت: ابيت اللعن يا عبّاس! هكذا يكون وفاء الأخ لاخيه.
يعنى: لعن و ناسزا از تو دور باداى عبّاس! اين است معناى وفادارى برادر نسبت به برادرش.(1)
زمانى كه خبر شهادت فرزندان حضرت امالبنين عليها السلام به او رسيد، ايشان در مدينه بودند، وقتى بشير به مدينه آمد، آن حضرت سريع به مسجد آمده و از او پرسيدند: از
1) الوقايع و الحوادث جلد: 3 صفحه: 38
كربلاء چه خبر؟
وقتى بشير از شهادت فرزندانش خبر داد، فرمود: يا بشير اخبرنى عن ابى عبداللَّه الحسين، اولادى و من تحت الخضراء كلهم فداء لابى عبداللَّه الحسين.
يعنى: اى بشير، از امام حسين عليه السلام به من خبر بده، همه فرزندانم و همه آن چه در زير آسمان است به فداى امام حسين عليه السلام باشند.
وقتى بشير خبر شهادت امام حسين عليه السلام را اعلام كرد، حضرت امالبنين عليها السلام در حالى كه بسيار منقلب شده بود گفت: قد قطعت نياط قلبى.(1)
يعنى: اى بشير، با اين خبر بندهاى دلم را پاره پاره كردى.
حضرت امالبنين عليها السلام بعد از واقعه جانسوز كربلاء قبرهايى نمادين در قبرستان بقيع ايجاد نمود و هر روز همراه با عبيداللَّه و فضل، فرزندان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام به قبرستان بقيع مىآمد و براى امام حسين، شهداى كربلاء و چهار فرزندش عليهم السلام آن چنان ندبه و گريه مىكرد، كه دوست و دشمن با شنيدن صداى گريههاى ايشان به گريه مىافتادند، حتى مروان بن حكم كه مظهر شقاوت و شخصى قصىالقلب و از دشمنان قسم خورده آل محمد صلى الله عليه وآله بود، بارها در اثر شنيدن نوحه و گريههاى حضرت امالبنين عليها السلام دلش مىسوخت و گريه مىكرد.(2)
وقتى بانوان مدينه ايشان را امالبنبن خطاب كرده و به وى تسليت مىگفتند، به آنها چنين جواب مىداد:
لا تدعونى ويك امالبنين ***تذكرينى بليوث العرين
كانت بنون لى ادعى بهم ****و اليوم اصبحت و لا من بنين
اربعة مثل نسور الربى ***قد واصلوا الموت بقطع الوتين
تنازع الخرصان اشلائهم ****فكلهم امسى صريعا طعين
يا ليت شعرى اكما اخبروا ***بان عباسا قطيع اليمين؛(1)
يعنى: اى زنان مدينه ديگر مرا امالبنين نخوانيد، زيرا با اين عنوان مرا به ياد فرزندانم مىاندازيد كه شيران بيشه شجاعت بودند.
من داراى فرزندانى بودم كه از اين رو مرا مادر پسرها مىگفتند، ولى اكنون در حالى صبح كردم كه هيچ پسرى ندارم، چهار پسر همچون باز شكارى، چابك و تيز پرواز داشتم، كه با قطع رگ گردنهايشان آنها را كشتند.
دشمنان با نيزههاى خود، پيكرهاى آنها را قطعه قطعه كرده، و هر چهار پسرم در حالى روز را به پايان بردند كه با بدنهاى چاك چاك بر روى خاك گرم كربلاء افتادند.
كاش مىدانستم آيا اين خبرى كه به من دادند صحيح است، كه دست راست عباسم را از بدن جدا نمودند؟!
يكى از روزها كه زنها اطرافش جمع بودند، به روى زمين نشست و فرمود: اى زنها! الان فهميدم چگونه عباسم را كشتهاند، آخر عبّاس من مثل بابايش على شجاع بود، كسى جرأت نمىكرد به او نزديك شود و اشعار زير را خواند:
نبت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد ***لو كان سيفك فى يديك لمادنى منه احد
يا من رأى العبّاس كر على جماهير الن ***و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد
ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد؛(2)
يعنى: شنيدهام كه بر سر پسرم كوبيدهاند و دستش را بريدهاند، اگر شمشيرش در دستانش بود كسى نمىتوانست به او نزديك شود.
اى كسى كه ديدى عبّاس بر بزرگان لشكر اشقياء كه ناتوان شده بودند حملههاى پى در پى مىكرد و در پشت سرش پسران حيدر كرار همچون شير درنده بودند واى بر من به خاطر مصيبتى كه به شير پسرم آمد و عمود آهن بر فرقش خورد.
زمانى كه بازماندگان كربلاء به مدينه بازگشتند، حضرت زينب كبرى عليها السلام به ملاقات حضرت امالبنين عليها السلام شتافت و شهادت فرزندانش را به وى تسليت گفت.
حضرت امالبنين عليها السلام از حضرت زينب كبرى خواست تا از واقعه جانسوز كربلاء و پسرانش برايش بگويد، حضرت زينب كبرى عليها السلام از شهادت فرزندانش سخن به ميان آوردند.
حضرت امالبنين عليها السلام عرض كرد: جان همه عالم به فداى حسين عليه السلام از حسين عليه السلام برايم بگو؟
حضرت زينب كبرى عليها السلام فرمودند: حسين عليه السلام را با لب تشنه كشتند.
حضرت امالبنين عليها السلام تا اين سخن را شنيد، آن چنان ناراحت و از خود بىخود شد كه بىاختيار دستهايش را بلند كرد و محكم بر سرش كوبيد و چندين بار فرياد زد: وا حسيناه!؛ وا حسيناه.(1)
حضرت زينب كبرى عليها السلام در ادامه فرمودند: اى امالبنين عليها السلام از پسرت عبّاس عليه السلام يك يادگارى برايت آوردهام.
حضرت امالبنين عليها السلام عرض كرد: آن يادگارى چيست؟
حضرت زينب كبرى عليها السلام سپر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را تقديم به ايشان
1) تذكرة الشهداء صفحه: 443
فرمود.
حضرت امالبنين عليها السلام تا آن سپر را ديد آن چنان منقلب شد و گريست كه بيهوش شده و بر زمين افتاد.(1)
حضرت زينب كبرى عليها السلام احترام خاصى براى حضرت امالبنين عليها السلام قائل بودند و هميشه در اعياد براى عرض تبريك و در شهادتها براى عرض تسليت به زيارت حضرت امالبنين عليها السلام رفته و همواره ايشان را احترام و اكرام مىفرمودند.
حضرت امالبنين عليها السلام بانوئى با فضيلت و عارف به حق اهل بيت عصمت و طهارت عليهما السلام بود و محبت شديد و خالصى به آنان داشته و خود را وقف محبت و خدمتگزارى به آنها كرده بود.(2)
اين بانوى عظيم الشأن در نزد مردم مسلمان داراى جايگاه ويژهاى است، مردم مسلمان ايشان را نزد خداى تعالى شفيع و واسطه قرار مىدهند و به اين وسيله حاجات خود را از خداى تعالى گرفته و غم و اندوهشان برطرف مىشود.
حضرت امالبنين عليها السلام بعد از اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام مدت زيادى زنده بودند اما با هيچ كسى ازدواج نكردند؛ امامه و اسماء بنت عميس و ليلى نهشيله نيز بعد از شهادت حضرت على بن ابى طالب عليهما السلام به توصيه حضرت امالبنين عليها السلام با هيچ كس ازدواج نكردند.
اين بانوى بزرگوار و وفادار، به استناد حديثى از حضرت على بن ابى طالب عليهما السلام
كه مىفرمايد: أَنَّهُ لَا يَجُوزُ لِأَزْوَاجِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وآله وَ الْوَصِيِّ أَنْ يَتَزَوَّجْنَ بِغَيْرِهِ بَعْدَه.(1)
يعنى: همسران پيامبر و اوصياء، بعد از مرگ ايشان نبايد به همسرى كسى در آيند، تن به ازدواج با كسى نداده و حتى به ديگر همسران اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام چنين تذكرى مىدادند.
پس از شهادت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام روزى مغيرة بن نوفل كه يكى از مشاهير عرب بود از امامه، همسر على بن ابى طالب عليهما السلام خواستگارى كرد، امامه نزد حضرت امالبنين عليها السلام رفت و ايشان را در جريان گذاشت و در مورد اين ازدواج با ايشان مشورت كرد.
حضرت امالبنين عليها السلام در جواب او با استناد به همان حديث على بن ابىطالب عليهما السلام فرمودند: سزاوار نيست كه ما پس از ايشان در خانه ديگرى باشيم و با مرد ديگرى ازدواج كنيم.
اين فرمايش حضرت امالبنين عليها السلام نه تنها در امامه، بلكه در ديگر همسران امام، از جمله: ليلى تميميّه و اسماء بنت عميس نيز اثر گذاشت، لذا به همين جهت اين چهار بانوى عظيم الشأن تا پايان عمرشان با هيچ كس ديگر ازدواج نكردند.(2)
حضرت امالبنين عليها السلام تا چند سال پس از واقعه جانسوز كربلاء در قيد حيات بوده و همواره به افشاگرى عليه حكومت بنى اميه مىپرداخت، ايشان سرانجام در روز سيزدهم جمادى الثانى سال 70 هجرى دار فانى را وداع گفت و در قبرستان بقيع، در كنار صفيه و عاتكه دو تن از عمههاى گرامى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مدفون گرديد.(3)
حكيم بن طفيل طائى از سران و اشراف كوفه، و از منافقان و حاميان سرسخت حكومت يزيد بود، او در واقعه جانسوز كربلاء، در جريان قتل و غارت آل اللَّه و جنايات ديگر دست داشت.
حكيم بن طفيل كسى است كه به سوى امام حسين عليه السلام تيراندازى كرده و قاتل حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام است، او لباس و اسلحه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را به غارت برد.(1)
هنگامى كه از او سؤال كردند: چرا به سوى فرزند حضرت فاطمه زهراء عليه السلام تير انداختى؟! با گستاخى گفت: تير من بر بدن او اصابت نكرد، بلكه فقط به لباس حسين عليه السلام خورد و آسيبى به او نرساند.
در جريان انتقام گرفتن مختار از قاتلين امام حسين عليه السلام عبداللَّه بن كامل، معاون مختار، با افرادش به سوى خانه حكيم بن طفيل رفتند و او را بازداشت كرده و سپس به طرف دارالاماره حركت دادند.(2)
بستگان حكيم بن طفيل، وقتى حكيم بازداشت شد، فورا خود را به عدى فرزند حاتم طائى رساندند، و از او براى آزادى حكيم كمك خواستند.
عدى از سران و بزرگان شيعيان عراق و از جمله مريدان و حاميان سرسخت اميرالمؤمنين عليه السلام بود و در جنگ صفين، خود و بستگان و فرزندانش در كنار على بن ابى طالب عليهما السلام با معاويه و لشكر شام جنگيده و سه فرزند وى به نامهاى: طرفه و
طريف و طارف نيز در آن جنگ به شهادت رسيدند.
مختار براى عدى احترام فوق العادهاى قائل بود و سخنان و توصيههاى او را مىپذيرفت، به همين جهت بستگان حكيم بن طفيل از عدى خواستند پيش مختار برود و از او براى حكيم بن طفيل طلب عفو كند.
آنان به عدى وانمود كردند كه وى جرمى مرتكب نشده و درباره او گزارشات دروغ به مختار رساندهاند، عدى گفت: از من كارى ساخته نيست، ولى در عين حال نزد مختار مىروم.
شيعيان و همچنين مأموران ابن كامل وقتى ديدند كه عدى به سرعت به طرف دارالاماره مىرود و قصد شفاعت براى نجات حكيم دارد، نگران شدند كه مبادا مختار شفاعت عدى را قبول كرده و او را آزاد كند، چون مختار قبلا چند نفر از طايفه طى، كه در شورش ميدان سبيع شركت داشتند و دستگير شده بودند، به شفاعت عدى آزاد كرده بود.
لذا شيعيان و ياران ابن كامل به او گفتند: ما مىترسيم امير وساطت عدى بن حاتم را درباره اين خبيث كه گناه او مشخص و معلوم است، نيز بپذيرد، بگذار خودمان كارش را يكسره كنيم.
ابن كامل نيز خودش نگران اين مطلب بود، لذا در جواب به آنها گفت: او تحويل شما و در اختيار تان است.
شيعيان و ياران ابن كامل خوشحال شده و متوجه گرديدند كه ابن كامل نيز قلبا مايل نيست حكيم بن طفيل جان سالم به در برد، لذا حكيم را دست بسته به محل عنزيان بردند و در كنار ديوارى نگه داشته و به او گفتند: تو لباسهاى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را پس از شهادتش دزديدى، و بدن مطهرش را برهنه كردى؛ حال ما نيز
لباس تو را از بدنت بيرون مىآوريم تا قبل از كشته شدن مزه انتقام را بچشى.
مأموران ابن كامل او را لخت كرده و دست بسته در كنار ديوار نگه داشتند، آن گاه به او گفتند: تو در روز عاشورا، امام حسين عليه السلام را هدف تير قرار دادى و مدعى هستى كه تير تو به بدن ايشان اصابت نكرد، و فقط به لباسش خورد، اكنون آماده دريافت جزاى خود باش و همه آنها تيرهايشان را متوجه حكيم ساختند.
فرمان تير صادر شد و مأموران، تيرها را رها كردند و گفتند: بگير، آن قدر تير بر او زدند تا جسد بىجانش نقش بر زمين شد و به درك اسفل رفت.
مردى به نام ابوجارود كه شاهد صحنه تيرباران حكيم بن طفيل بوده، مىگويد: آن قدر تير به بدن حكيم اصابت كرد كه به شكل خارپشت درآمده بود.
عدى بن حاتم، كه فكر مىكرد حكيم در واقعه جانسوز كربلاء حضور نداشته و از ماجراى قصاص وى توسط شيعيان بىخبر بود، نزد مختار رفت تا براى حكيم بن طفيل شفاعتى بكند.
مختار، عدى را با احترام پذيرفت و در كنار خود جاى داد و به او عرض كرد: اى ابوطريف چه فرمايشى داريد؟
عدى گفت: راجع به حكيم بن طفيل تقاضاى عفو دارم.
مختار با كمال تعجب، رو به عدى كرد و گفت: اى ابوطريف، از شما بعيد بود براى يك قاتل خبيث وساطت كنى! او از قاتلان امام حسين عليه السلام است.
عدى گفت: امير به شما گزارش دروغ دادهاند، من شنيدهام او در قتل امام حسين عليه السلام و وقايع جانسوز كربلاء نقشى نداشته است.
مختار كه سخت به عدى احترام مىگذاشت، با ناراحتى گفت: بسيار خوب، او را
به تو مىبخشم.(1)
در اين هنگام ابن كامل بر آنها وارد شد، مختار رو به ابن كامل كرد و گفت: آن مرد را چه كرديد؟ حكيم را مىگويم.
ابن كامل گفت: قربان، مأموران و شيعيان او را كشتند.
مختار، كه قلبا از كشته شدن حكيم خوشحال شده بود، با لحنى آرام به ابن كامل گفت: چرا عجله كرديد و او را پيش من نياورديد؟! اين بزرگوار )اشاره به طرف عدى بن حاتم كرد( پيش من آمده و در باب او سفارش كرد، و من نيز به پاس احترامى كه براى او قائل هستم وساطتش را پذيرفته بودم.
ابن كامل گفت: قربان، شيعيان حرف مرا گوش نمىدادند، من حريف آنها نشدم، و بى اجازه من او را تيرباران كردند.(2)
شخص آهنگرى از اهل كوفه نقل مىكند: من همراه با لشكر ابن زياد به كربلاء رفته بودم.
ما خيمههاى خود را بر لب نهر علقمه برپا كرده و مأمور بوديم تا آب را به روى امام حسين عليه السلام و يارانش ببنديم، و چنين كرديم، تا وقتى كه همگى آنان در حالى كه تشنه بودند كشته شدند.
بعد از اين جريان به سوى كوفه حركت كرديم، ابن زياد اسيران آل محمد صلى الله عليه وآله را به شام فرستاد، پس از آن كه اسراء به شام رفتند، شبى در عالم خواب ديدم گويا قيامت
برپا شده است، مردم مثل دريا به موج آمده و دچار عطش شديدى بودند، من احساس مى كردم كه از همه آنها تشنهتر هستم، آفتاب فوق العاده گرم بود و زمين هم مانند ديگ مى جوشيد.
در همين موقع شخصى را ديدم كه نور جمالش صحراى محشر را روشن كرده، و در عقب وى كسى را ديدم كه صورتش از ماه شب چهارده نورانىتر بود.
ناگهان مردى آمد و من را به وسيله زنجيرى، كشان كشان، به طرف آن بزرگوار برد، آن شخصى كه من را مىكشيد و مىبرد را قسم دادم و گفتم: تو را به حق آن كسى كه اين مأموريت به تو داده بگو بدانم كيستى؟!
گفت: من يكى از ملائكه مىباشم.
گفتم: آن شخص كيست؟
گفت: على بن ابى طالب عليهما السلام.
گفتم: آن مرد نورانى كه جلويش ايستاده كيست؟
گفت: حضرت محمد صلى الله عليه وآله
پس از اين منظره، عمر بن سعد و گروه ديگرى را كه برايم ناشناخته بودند، مشاهده كردم كه غل و زنجيرهايى به گردن داشتند و از چشم و گوشهاى آنان آتش خارج مىشد، همچنين پيامبران الهى و صديقين را ديدم كه در اطراف حضرت محمد صلى الله عليه وآله حلقه زده بودند.
در همين حال بودم كه ناگهان شنيدم حضرت رسول اللَّه صلى الله عليه وآله به على بن ابى طالب عليهما السلام فرمودند: چه كار كردى؟
على بن ابى طالب عليهما السلام عرض كردند: احدى از قاتلان حسين عليه السلام را رها ننموده و همه را حاضر كردم، سپس تمامى قاتلين امام حسين عليه السلام را به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله
آوردند و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله راجع به جريانات كربلاء و جناياتى كه مرتكب شده بودند از آنها سؤال مىكردند.
يكى از آنها گفت: من آب را به روى امام حسين عليه السلام بستم.
ديگرى گفت: من امام حسين عليه السلام را تيرباران كردم.
سومى مىگفت: من سينه آن حضرت را پايمال نمودم.
چهارمين نفر گفت: من فرزند حسين عليه السلام را كشتم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله پس از شنيدن اين اعترافات به قدرى گريه كردند كه همه افرادى كه در حضورشان بودند از گريه آن بزرگوار به گريه افتادند.
سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله دستور دادند تا همه آنها را به سوى جهنم ببرند.
در همين هنگام، شخص ديگرى را آوردند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به او فرمودند: تو نسبت به حسين من چه كردى؟
او گفت: من فقط آهنگر بودم، و جنگ و جدالى نكردم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: جرم تو اين بوده كه بر عليه حسين من سياهى لشكر تشكيل داده اى، سپس دستور داد تا او را هم به سمت جهنم ببرند.
هنگامى كه اين شخص از نقل خواب خويش فراغت يافت، زبانش در حضور عموم حاضرين لال شد و با بدترين وضع به درك اسفل رفت و كليه آن افرادى كه اين خواب را از زبان آن مرد شنيدند از وى بيزار شدند.(1)
1) بحارالانوار جلد: 45 صفحه: 319
همچنين از شخصى اسدى نقل شده كه گفت: در روز عاشورا پس از آن كه لشكر بنى اميه از كربلاء بيرون رفتند، من در كنار نهر علقمه بودم، از گودال قتلگاه كربلاء عجايبى ديدم كه جز قسمتى از آن قادر به گفتن مابقى نخواهم بود، از جمله: هر گاه بادى از آن گودال به من مىوزيد، گويى بوى مشك و عنبر به مشامم مىرسيد، همچنين ستارگانى را مىديدم كه از آسمان به جانب زمين فرود مىآمدند و ستارگانى نظير آنان به سوى آسمان صعود مىكردند، همچنين در موقع غروب آفتاب، شير ترسناكى را ديدم كه در ميان كشتگان گردش مىكرد تا بر سر جنازهاى رسيد كه نور آن را فرا گرفته بود، و او صورت و جسد خود را به خون آن جنازه رنگين نمود، آن شير داراى صداى بسيار رسايى بود، همچنين شمعهايى آويخته، صداهايى بلند، و گريه و زارىهايى مىشنيدم، كه صاحبان آن ناپيدا بودند.(1)
عبداللَّه اهوازى خاطرهاى را از زبان پدرش اين چنين نقل مىكند: يك روز پدرم در بازار مىگذشت؛ ناگاه گذر او بر مردى افتاد كه خلقتش تغيير كرده، زبانش خشكيده و منظرش كريه گشته بود، مانند كسى كه تازه از جهنم بيرون آمده باشد، او عصايى در دست داشت و در بازارها مىگرديد و گدايى مىكرد، راوى مىگويد: وقتى او را ديدم بدنم به لرزه افتاد.
پس از او پرسيدم: اهل كدام قبيله هستى؟
1) برگرفته شده از منتخب طريحى.
اعتنايى نكرد، پس او را به حق خدا قسم دادم.
گفت: اى برادر! تو به اين كارها چه كار دارى؟!
گفتم: دوست دارم جريان تو را بدانم.
گفت: به يك شرط برايت مىگويم.
گفتم: آن شرط چيست؟
گفت: اين كه مرا به خانه ات ببرى، اطعام كرده و سير نمايى، زيرا بسيار گرسنه ام.
گفتم: قبول، و به طرف منزل رفتيم، وقتى وارد منزل شد و نشست، قبل از آوردن غذا از او مطالبه جواب كردم.
گفت: اى برادر! آيا تو در روز عاشورا حاضر بودى و آن چيزهايى كه بر حسين عليه السلام وارد گرديد ديدى؟
گفتم: من نبودم، ولى جرياناتش را شنيدهام.
گفت: آيا اسم عمر بن سعد را شنيدهاى؟
گفتم: آرى، آيا تو او هستى؟!
گفت: نه، بلكه علمدار او هستم.
گفتم: بگو ببينم در آن وقت چه كار كردى كه مبتلا به اين بليه شده و دنيا و آخرت خود را خراب كردى؟!
راوى مىگويد: او در حالى كه بوى بدى مىداد، مانند بوى قيرى كه در آتش باشد گفت: كار خود را براى تو مىگويم، بدان كه عمر بن سعد، مرا با جمعى از تيراندازان و شمشيرداران بر شريعه فرات گماشت، تا امام حسين عليه السلام و اصحابش را از آب خوردن منع كنيم، پس ما در اين خصوص اهتمام كرده و شبها نمىخوابيديم و روزها براى حفظ شريعه بيدار بوديم، حتى من اصحاب خود را از اين كه ظرف آب با خود ببرند
منع مىكردم، تا مبادا دلشان براى امام حسين عليه السلام و اصحابش بسوزد و به ايشان آب برسانند.
شبى از شبها براى استراق سمع و اطلاع بر امر، نزديك خيمه امام حسين عليه السلام رفتم، حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را ديدم كه به نزد برادرش آمد و او را گريان ديد، سبب گريه ايشان را پرسيد؟
حسين عليه السلام جواب داد: اى برادر، تشنگى بر ما غالب شده و بر اطفال فشار شديدى آورده است، تا به حال در دو موضع چاه كنده و از آب اثرى نديده ايم، آيا از اين گروه بىدين براى اين اطفال آب طلب مىكنى؟
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام عرض كرد: اى برادر، من از ايشان طلب آب كردم، ولى به غير از تير و شمشير جوابى نشنيدم.
وقتى حسين عليه السلام اين سخنان را از حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام شنيدند، صداى خود را به گريه بلند كرد.
حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام عرض كرد: اى برادر، صبح كه شد من به سوى آنها مى روم و هر قدر ممكن شود، هر چند يك مشك براى آنها آب مىآورم.
حسين عليه السلام وقتى اين سخن را شنيد مسرور گرديد و حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام را دعا كرده و فرمود: شكر اللَّه سعيك؛ يعنى: خدا سعى تو را جزا دهد.
و من همه اين سخنان را مىشنيدم، پس به جاى خود برگرشتم و عمر بن سعد را به اين امر خبر دادم، او پنج هزار نفر ديگر به سركردگى خولى بن يزيد به كمك ما فرستاد.
ما منتظر بوديم تا آن كه صبح شد و حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام مانند آفتاب از افق خيمه گاه به سوى شريعه فرات خارج گرديد، و سپاه ما مانند مور و ملخ دورش را
گرفته او را تيرباران كرديم، به طورى كه بدن او از چوبه و پيكان تير پر گرديد، ولى او ابدا اعتنايى به تيرها نكرد و ميمنه و ميسره لشكر ما را به هم ريخت و داخل فرات گرديد، مشك خود را پر كرد و سر آن را محكم بست و بدون آن كه خود آب بياشامد بيرون آمد.
پس همه آن لشكر، يك دفعه بر او حمله كردند و مردى از طايفه او، ضربتى بر دست راستش زد و آن را قطع كرد، او شمشيرش را به دست چپ گرفت و بر ما حمله مى كرد و مشك آب بر شانهاش بود، او جمعيت زيادى از شجاعان و دلاوران ما را كشت و ما هم تصميم گرفتيم مشك او را سوراخ كنيم، پس من شمشير خود را بر مشك فرود آوردم، وقتى او متوجه اين كار من شد، بر من حمله كرد، پس شمشير به دست چپ او زدم و دست چپش با شمشير من قطع گرديد.
در اين هنگام فرد ديگرى عمودى از آهن بر سر او زد و در اثر آن ضربه مغزش بر كتفش جارى گرديد و از بالاى اسبش بر زمين افتاد و صداى خود به يا أخا، وا حسينا، وا ابتا، و وا عليا! برآورد.
ناگهان حسين عليه السلام رسيد و هفتاد نفر از معاريف ما را كشت و ميمنه و ميسره ما را درهم شكست، به طورى كه همه ما پا به فرار گذاشتيم.
حسين عليه السلام نزد برادر خود حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام رفت و بر او نوحه و گريه نمود و نوحه و صيحه از بانوان حرم به طورى بلند شد كه يقين كرديم ملائك و اجنه با ايشان مىگريند و زمين بر ما موج مىزند.
حسين عليه السلام را ديديم كه به سوى ما مىآيد و واللَّه او را چنان گمان كرديم كه پدرش على بن ابى طالب عليهما السلام است، پس ما را مانند گوسفند متفرق كرد و رو به سوى شريعه فرات آورده، داخل آب گرديد و برفت تا آن كه آب به ركاب او رسيد، پس
ايستاد كه آب بياشامد، ناگاه اسب او سر به جانب آب برد و آن جناب اسب را بر خود مقدم داشت و لجام از سر آن برداشت تا آن كه آن حيوان با آسودگى آب بياشامد و خودش با اين كه عطش شديدى داشت دست از آب برداشت و آب نخورد.
چون اين حالت ايثار و سخاوت را در او ديدم، متوجه اين آيه شريفه گرديدم كه خداوند پدر او، على بن ابى طالب عليهما السلام را در آن مدح كرده و فرموده است: و يؤثرون على أنفسهم و لو كان بهم خصاصة.
يعنى: ديگران را بر خود مقدم مىدارند هر چند خودشان در شدت باشند، پس تعجب كرده و گفتم: حقا پسر رسول خدا صلى الله عليه وآله هستى كه در اين شدت تشنگى، حيوان را بر خود مقدم مىدارى، بعد از تو كسى زنده نماند، با مشاهده اين حالت، شقاوت من بيشتر شد و مردم را تحريك و ترغيب بر ممانعت او كردم ولى كسى جرأت بر ممانعت ننمود.
پس با خود گفتم كه همانا اگر آب بياشامد جمع ما را خواهد كشت، پس شيطان، دروغى در دهان من گذاشت كه گفتم: يا حسين، زنان و عيال و اطفال خود را درياب كه حرمت ايشان را هتك نمودند و خيمهها را تاراج و غارت كردند.
حسين عليه السلام وقتى اين سخن را شنيد مضطرب گرديد و با لب تشنه از فرات بيرون آمد و خيام و عيال را سالم ديد؛ دانست كه آن كلام از روى مكر و حيله بود، مجددا اراده رجوع به فرات نمود اما ديگر موفق نشد.
پس اشك او جارى شده و بگريست، و من بر حُسن تدبير خود بر او خنديدم و مكافات آن اين است كه مىبينى و ديدم.
پدر عبداللَّه اهوازى راوى خبر، مىگويد: وقتى اين حكايت را شنيدم، دلم آتش گرفت و به آن مردود مطرود بدتر از يهود گفتم: راست گفتى، بنشين تا براى تو غذا
بياورم! پس رفتم شمشير خود را صيقل داده و به نزدش آمدم، وقتى شمشيرم را ديد ترسيد و گفت: شما ميهمان و ضيف را اين گونه اكرام مىنماييد؟
گفتم: آرى، اكرام كشندگان امام حسين عليه السلام نزد ما همين است.
پس خدام و غلامان، من را يارى كرده و او را كشتيم و به آتش دنيا پيش از آتش آخرت سوزانيديم.(1)
فقيه بزرگ، مرحوم حضرت آيت اللَّه العظمى علامه سيد محمد مهدى طباطبايى رحمه الله معروف به سيد بحرالعلوم، از علماى برجسته قرن سيزدهم بود، وى در سال 1212 هجرى قمرى در عصر قاجاريه در نجف اشرف رحلت كرد، و همان جا به خاك سپرده شد.
در عصر اين عالم ربانى گوشههايى از حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام ويران شده و نياز به تعمير و نوسازى داشت، ايشان از اين ويرانى اطلاع يافت، با يك معمار به ديدار سرداب مرقد مطهر رفتند، تا از نزديك در مورد تعمير، با معمار صحبت كنند. در اين بين معمار نگاهى به قبر مطهر و نگاهى به علامه كرد و پرسيد:
آقا! اجازه مىفرماييد از شما سؤال كنم؟
سيد بحر العلوم رحمه الله فرمود: بپرس.
معمار عرض كرد: ما تاكنون خوانده و شنيده بوديم كه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام قامتى بلند داشته، به طورى كه هر گاه بر اسب سوار مىشد و پا در ركاب مىنهاد، زانوانش برابر گوشهاى اسب قرار مىگرفت، بنابراين بايد قبر آن حضرت
1) دارالسلام صفحه: 513
طول بيشترى داشته باشد، ولى من مىبينم صورت قبر كوچك است، آيا شنيدههاى من دروغ است، و يا كوچكى قبر علت ديگرى دارد؟
در اين هنگام سيد بحر العلوم رحمه الله به جاى پاسخ دادن، سر به ديوار نهاده و گريه شديدى كردند، گريه طولانى و جانسوز او، معمار را نگران ساخت و عرض كرد: آقاى من چرا منقلب و گريان شديد، مگر من چه گفتم؟
سيد بحر العلوم رحمه الله با بغض گلو و اشك چشم فرمودند: شنيدههاى تو درست است، همان گونه كه گفتى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام قامتى بلند و رشيد داشته، ولى سؤال تو مرا به ياد مصائب جانكاه آن حضرت انداخت، زيرا در روز عاشورا به قدرى پيكر مطهرش آماج تير و شمشير و نيزه قرار گرفت كه قطعه قطعه گشت، آيا تو انتظار دارى بدن مطهر ايشان با وجود اين مصائب، قبرى بزرگتر از اين داشته باشد؟!(1)
1) برگرفته شده از الوقايع والحوادث جلد: 3 صفحه: 9
»الف«
1- القرآن الكريم.
2- ابصار العين فى انصار الحسين عليه السلام (1 جلد( تأليف شيخ محمد بن طاهر سماوى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
3- ابوالشهداء الحسين بن على عليه السلام (1 جلد( تأليف عباس محمود العقاد، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
4- ابوطالب اسوه مقاومت و ايمان (1 جلد( تأليف اسدالله رضايى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
5- اثبات الوصية للامام على بن ابى طالب عليهما السلام (1 جلد( تأليف على بن حسين مسعودى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
6- احقاق الحق و ازهاق الباطل (34 جلد( تأليف قاضى نور الله المرعشى التسترى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
7- ادب الطف او شعراء الحسين عليه السلام (10 جلد( تأليف جواد شبر، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
8- ارشاد السارى لشرح صحيح البخارى (10 جلد( تأليف احمد بن محمد بن ابى بكر بن عبد الملك القسطلانى مصرى، سنىمذهب، زبان كتاب عربى .
9- اسد الغابة فى معرفة الصحابه (6 جلد( تأليف ابو الحسن على بن محمد بن محمد بن عبد الكريم شيبانى جزرى }مشهور به عز الدين بن اثير{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
10- اعلام الدين فى صفات المؤمنين (1جلد( تأليف ابو محمد حسن بن ابى الحسن ديلمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
11- اعلام الناس فى فضائل العباس عليه السلام (3 جلد( تأليف سيد سعيد بن سيد ابراهيم بهبهانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
12- اعلام الورى باعلام الهدى (2 جلد( تأليف فضل بن حسن طبرسى، شيعه مذهب، زبان كتاب
عربى.
13- اعيان الشيعة (1 جلد( تأليف سيد محسن امين، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
14- اقضية رسول الله صلى الله عليه وآله (1 جلد( تأليف محمد بن فرج ابن طلاع، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
15- اكسير العبادات فى اسرار الشهادات المقتل الملم بما ساه الحسين (3 جلد( تأليف آقا بن عابد الشيروانى الحائرى معروف به اباالفضل الدربندى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
16- اكمال الدين و تمام النعمة (2 جلد( تأليف ابن بابويه محمد بن على }معروف به شيخ صدوق{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
17- الاتحاف بحب الاشراف (1 جلد( تأليف جمال الدين ابو محمد عبد الله بن محمد بن عامر شبراوى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
18- الاحتجاج على اهل اللجاج (2 جلد( تأليف احمد بن على طبرسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
19- الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد (2 جلد( تأليف محمد بن محمد بن نعمان }معروف به شيخ مفيد{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
20- الاخبار الطوال (1 جلد( تأليف ابوحنيفه احمد بن داود دينورى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
21- الاستيعاب (4 جلد( تأليف ابو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبدالبر عاصم نمرى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
22- الاصابة فى تمييز الصحابة (8 جلد( تأليف شهاب الدين ابوالفضل احمد بن على بن محمد بن محمد بن على بن احمد بن محمود بن احمد حجر عسقلانى كنانى مصرى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
23- الاصول الستة عشر (1 جلد( تأليف عده اى از علماء، شيعى، زبان كتاب عربى.
24- الاعلام (8 جلد( تأليف خير الدين الزركلى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
25- الاغانى (25 جلد( تأليف على بن حسين بن محمد اموى قرشى }معروف به ابو الفرج اصفهانى{، زيدى مذهب، زبان كتاب عربى.
26- الامالى )للصدوق( (1 جلد( تأليف ابن بابويه محمد بن على قمى }معروف به شيخ صدوق{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
27- الامالى )للطوسى( (1 جلد( تأليف محمد ابن الحسن }معروف به شيخ طوسى{، شيعه مذهب،
زبان كتاب عربى
28- الامالى )للمفيد( (1جلد( تأليف محمد بن محمد بن نعمان }معروف به شيخ مفيد{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى
29- الامامة و السياسة (2 جلد( تأليف ابو محمد عبدالله بن مسلم }معروف به ابن قتيبه دينورى{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
30- الانوار البهية فى تواريخ الحجج الالهية (1 جلد( تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
31- البداية و النهاية (15 جلد( تأليف عماد الدين اسماعيل بن كثير دمشقى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
32- البدء و التاريخ (6 جلد( تأليف شمس الدين بن احمد ابوعبدالله شاهى }معروف به بشاريف{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
33- البرهان فى تفسير القرآن (5 جلد( تأليف هاشم بن سليمان بحرانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
34- البضاعة المزجاة )شرح كتاب الروضة الكافى لابن قارياغدى( (2 جلد( تأليف محمد حسين بن قارياغدى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
35- التبيين فى انساب القريشيين تأليف موفق الدين ابن قدامه مقدسى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
36- التوحيد (1 جلد( تأليف محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى }معروف به شيخ صدوق{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
37- الثاقب فى المناقب (1 جلد( تأليف محمد بن على بن حمزه طوسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
38- الجعفريات )الاشعثيات( (1 جلد( تأليف محمد بن محمد بن اشعث، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
39- الجمل و النصرة لسيد العترة فى حرب البصره (1 جلد( تأليف محمد بن محمد بن نعمان }معروف به شيخ مفيد{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
40- )الحجة على الذاهب الى كفر ابى طالب( ايمان ابى طالب (1 جلد( تأليف فخار بن معد
الموسوى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
41- الحسين عليه السلامو السنة (1 جلد( تأليف عبدالعزيز الطباطبايى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
42- الخرائج و الجرائح (3 جلد( تأليف سعيد بن هبة الله قطب الدين راوندى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
43- الخصائص العباسية (1 جلد( تأليف محمد ابراهيم الكلباسى النجفى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
44- الخصال (2 جلد( تأليف محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى }معروف به شيخ صدوق{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
45- الدر النظيم فى مناقب الائمة اللهاميم (1 جلد( تأليف جمال الدين يوسف شامى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
46- الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة (1 جلد( تأليف على خان بن احمد مدنى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
47- الدمعة الساكبه فى احوال النبى و العترة الطاهرة (8 جلد( تأليف محمد باقر بن عبد الكريم بهبهانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
48- الرد على المتعصب العنيد المانع من ذم اليزيد تأليف جمال الدين ابى الفرج عبد الرحمن بن على بن محمدبن جوزى، سنىمذهب، زبان كتاب عربى .
49- الروض الانف فى شرح السيرة النبوية (7 جلد( تأليف ابو القاسم عبد الرحمن بن خطيب سهيلى آندلسى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
50- السيرة النبوية (2 جلد( تأليف عبد الملك بن هشام، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
51- الشعر و الشعراء (2 جلد( تأليف عبد الله بن مسلم بن قتيبه، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
52- الصواعق المحرقة فى الرد على اهل البدع و الزندقة (1 جلد( تأليف احمد بن محمد بن حجر هيثمى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
53- الطبقات الكبرى (8 جلد( تأليف ابو عبد الله محمد بن سعد بن منيع }معروف به كاتب واقدى{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
54- العباس عليه السلام(1 جلد( تأليف عبد الرزاق المقرم، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
55- العباس بن على رائد الكرامة و الفداء فى الاسل (1 جلد( تأليف باقر شريف القرشى، شيعه
مذهب، زبان كتاب عربى.
56- العدد القوية لدفع المخاوف اليوميه (1 جلد( تأليف رضى الدين على بن يوسف بن مطهر حلى برادر علامه حلى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
57- العدل الشاهد فى تحقيق المشاهد تأليف السيد عثمان مدوخ حنفى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
58- العقد الفريد (9 جلد( تأليف احمد بن محمد بن عبد ربه، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
59- الغارات او الاستنفار و الغارات (2 جلد( تأليف ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال ثقفى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
60- الغدير فى الكتاب و السنة و الادب (11 جلد( تأليف علامه عبدالحسين امينى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
61- الغيبة)للطوسى( (1 جلد( تأليف ابو جعفر محمد بن حسن طوسى }معروف به شيخ طوسى و شيخ الطائفه{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
62- الغيبة للنعمانى (1 جلد( تأليف ابو عبدالله محمد بن ابراهيم بن جعفر كاتب نعمانى }معروف به ابن زينب{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
63- الفائق فى غريب الحديث (4 جلد( تأليف محمود بن عمر زمخشرى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
64- الفتوح (9 جلد( تأليف ابو محمد احمد بن على اعثم كوفى الكندى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
65- الفصول المهمة فى معرفة الائمة (2 جلد( تأليف على بن محمد بن صباغ، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
66- الكافى (8 جلد( تأليف ثقة الاسلام محمد بن يعقوب كلينى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
67- الكامل فى التاريخ (13 جلد( تأليف ابو الحسن على بن محمد بن محمد بن عبد الكريم شيبانى جزرى }معروف به عز الدين ابن اثير{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
68- اللهوف على قتلى الطفوف (1 جلد( تأليف سيد ابن طاووس، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
69- المجالس العاشورية فى الماتم الحسينية (1 جلد( تأليف عبدالله بن الحاج حسن آل درويش، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
70- المجدى فى انساب الطالبين (1 جلد( تأليف على بن محمد عَمرى }معروف به ابن صوفى{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
71- المحاسن (2 جلد( تأليف احمد بن محمد بن خالد برقى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
72- المحاضرات و المحاورات (1 جلد( تأليف عبد الرحمن بن ابى بكر سيوطى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
73- المحبر (1 جلد( تأليف محمد بن حبيب بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
74- المزار (1 جلد( تأليف مهدى قزوينى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
75- المزار الكبير (1 جلد( تأليف محمد بن جعفر بن مشهدى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
76- المستدرك المختار فى مناقب وصى المختار (1 جلد( تأليف يحيى بن بطريق حلى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
77- المسترشد فى امامة على بن ابى طالب عا (1 جلد( تأليف محمد بن جرير بن رستم طبرى آملى كبير، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
78- المغازى (3 جلد( تأليف محمد بن عمر واقدى، مجهول المذهب، زبان كتاب عربى.
79- المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم (19 جلد( تأليف ابو الفرج جمال الدين عبد الرحمن بن على بن عبد الله بن جمادى بن محمد بن جعفر الجوزى قرشى تيمى بكرى بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
80- المنتخب للطريحى فى جمع المرائى و الخطب المشتهر بالفخرى (1 جلد( تأليف فخر الدين بن محمد طريحى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
81- المنجد الطلاب (2 جلد( تأليف لويس معلوف، مسيحى مذهب، زبان كتاب عربى.
82- المنمق فى اخبار قريش (1 جلد( تأليف محمد بن حبيب بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
83- المواهب اللدنية بالمنح المحمدية فى السيرة النبوية (3 جلد( تأليف شهاب الدين احمد بن محمد قسطلانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
84- الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزهرا س (25 جلد( تأليف اسماعيل انصارى زنجانى خوئينى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
85- الوافى بالوفيات (18 جلد( تأليف صلاح الدين خليل بن ايبك الصفدى، سنى مذهب، زبان
كتاب عربى.
86- الوقايع و الحوادث (3 جلد( تأليف محمد باقر ملبوبى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
87- الهداية الكبرى (1 جلد( تأليف حسين بن حمدان خصيبى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
88- امام حسين عليه السلام(1 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
89- امام مجتبى عليه السلام(1 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
90- امتاع الاسماع بما للرسول من الابناء و الاحوال و الحفدة و المتاع (15 جلد( تأليف تقى الدين ابو محمد احمد بن على بن عبد القادر مقريزى شافعى ، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
91- امير المؤمنين عليه السلام(1 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
92- انساب الاشرف (13 جلد( تأليف بلاذرى، ابو الحسن احمد بن يحيى بن جابر بن داود، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
93- انوار الزهراء س (1 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
94-انوار صاحب الزمان عج (1 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
95- انيس المؤمنين (1 جلد( تأليف محمد بن اسحاق حموى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»ب«
96- با اختران تابناك ترجمه الانوار اللامعه فى شرح الزيارة الجامعة (1 جلد( تأليف عبدالله شبر ترجمه عباسعلى سلطانى گلشيخى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
97- بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار عليهم السلام (111 جلد( تأليف علامه محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
98- بطل العلقمى (1 جلد( تأليف شيخ عبد الواحد المظفر ، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
99- بغية الوعاة فى طبقات اللغويين و النحاة (2 جلد( تأليف جلال الدين عبد الرحمن بن ابو بكر سيوطى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
100- بيت الاحزان (1 جلد( تأليف شيخ عباس قمى،، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»پ«
101- پرواز روح (1 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»ت«
102- تاج العروس من جواهر القاموس (20 جلد( تأليف مرتضى زبيدى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
103- تاج المواليد (1 جلد( تأليف فضل بن حسن طبرسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
104- تاريخ ابن خلدون (8 جلد( تأليف ابو زيد عبد الرحمن بن ابو عبدالله محمد بن محمد بن ابو بكر محمد بن الحسن بن محمد بن جابر بن محمد بن ابراهيم بن عبد الرحمن بن خلدون حضرمى اشبيلى تونسى }ملقب به ولى الدين{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
105- تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام (52 جلد( تأليف شمس الدين ابوعبدالله محمد بن عثمان بن قايماز ذهبى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
106- تاريخ امام حسين يا موسوعة الامام الحسين عليه السلام(24 جلد( تأليف گروهى از نويسندگان سازمان پژوهش و برنامه ريزى آموزشى، دفتر انتشارات كمك آموزشى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
107- تاريخ الامم و الملوك مشهور به تاريخ طبرى (11 جلد( تأليف محمد بن جرير طبرى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
108- تاريخ الخلفاء )للسيوطى((1جلد( تأليف جلال الدين عبد الرحمن بن ابى بكر سيوطى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
109- تاريخ الخميس فى احوال انفس النفيس (2 جلد( تأليف حسين بن محمد بن ديار بكرى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
110- تاريخ بغداد و مدينة الاسلام (24 جلد( تأليف احمد بن على }معروف به خطيب بغدادى{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
111- تاريخ تكايا و عزادارى قم (1 جلد( تأليف مهدى عباسى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
112- سيره رسول خدا صلى الله عليه وآله )تاريخ سياسى اسلام( (1جلد( تأليف رسول جعفريان، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
113- تاريخ مدينه دمشق (80 جلد( تأليف على بن حسن ابن عساكر ، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
114- تاريخ اليعقوبى (2 جلد( تأليف احمد بن ابى يعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب واضع، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
115- تحفة المجالس (1 جلد( تأليف ابن تاج الدين محمد سلطان حسن، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
116- تذكرة الخواص (1 جلد( تأليف شمس الدين ابوالمظفر يوسف بن قزاوغلى بن عبدالله بغدادى }معروف به سبط ابن جوزى{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
117- تذكرة الشهداء (1 جلد( تأليف علامه ملا حبيب الله شريف كاشانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
118- تسلية المجالس و زينة المجالس )مقتل الحسين عليه السلام( (2 جلد( تأليف محمد ابن ابى طالب حسينى موسوى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
119- تصنيف غرر الحكم و درر الكلم (1 جلد( تأليف عبدالواحد بن محمد تميمى آمدى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
120- تفسير اثنى عشرى (14 جلد( تأليف حسين بن احمد حسينى شاه عبد العظيمى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
121- تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام(1 جلد( منسوب به امام عسكرى عليه السلام، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
122- تفصيل وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه }مشهور به وسائل الشيعه{ (30 جلد( تأليف محمد بن حسن }معروف به شيخ حر عاملى{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
123- تنقيح المقال فى علم الرجال (3 جلد( تأليف عبدالله مامقانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
124- تهذيب الكمال فى اسماء الرجال (35 جلد( تأليف جمال الدين المزى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
»ث«
125- ثواب الاعمال و عقاب الاعمال (1 جلد( تأليف محمد بن على بن بابويه قمى }معروف به شيخ صدوق{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»ج«
126- جامع احاديث شيعه )للبروجردى((31 جلد( تأليف سيد حسين بن سيد على طباطبايى بروجردى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
127- جامع الدرر )گنجينه اخلاق((1 جلد( تأليف حسين فاطمى قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
128- جامع الرواة و ازاحة الاشتباهات عن الطرق و الاسناد (2 جلد( تأليف محمد بن على اردبيلى ، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
129- جلاء العيون (1 جلد( تأليف علامه محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»چ«
130- چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام (5 جلد( تأليف على ربانى خلخالى، شيعه مذهب. ، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»ح«
131- حبيب السير فى اخبار افراد البشر (4 جلد( تأليف غياث الدين خواند مير، سنى مذهب، زبان كتاب فارسى.
132- حديقة النسب يا شجرة السبطين تأليف مولى ابو الحسن شريف غروى عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
133- حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مظهر كمالات و كرامات (2 جلد( تأليف على موحد ابطحى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
134- حلية الابرار فى احوال محمد و آله الاطهار عليهم السلام (5 جلد( تأليف سيد هاشم بحرانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
135- حلية الاولياء و طبقات الاصفياء (13 جلد( تأليف ابو نعيم احمد بن عبدالله بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران الاصفهانى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
136- حياة الامام الحسن بن على عليهم السلام (2 جلد( تأليف باقر شريف قرشى ، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
137- حياة الامام الحسين عليه السلام (3 جلد( تأليف باقر شريف قرشى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
138- حياة العباس (1 جلد( تأليف شيخ محمد جعفر شاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
139- حياة القلوب (5 جلد( تأليف علامه محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»خ«
140- خزانة الادب و لب لباب لسان العرب (13جلد( تأليف عبدالقادر بن عمر بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
»د«
141- دائرة المعارف صحابه پيامبر اعظم صلى الله عليه وآله (7 جلد( تأليف پژوهشكده باقر العلوم عليه السلام شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
142- دار السلام فى ما يتعلق بالرويا و المنام (4 جلد( تأليف حسين بن محمد تقى نورى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
143- داستان هاى شگفت (1 جلد( تأليف سيد عبد الحسين دستغيب، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
144- دست هاى ناپيدا خاطرات مستر همفر (1جلد( ترجمه احسان قرنى، مسيحى مذهب، زبان كتاب فارسى.
145- دلائل الامامة (1 جلد( تأليف محمد بن جرير طبرى آملى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
146- دلائل الصدق لنهج الحق (6 جلد( تأليف محمد حسن مظفر نجفى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»ذ«
147- ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى (1 جلد( تأليف ابوالعباس احمد بن عبدالله بن محمد طبرى }معروف به محب الدين{، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
148- ذخيرة الدارين فيما يتعلق بمصائب الحسين عليه السلام و اصحابه (1 جلد( تأليف السيد عبد المجيد الحسينى الحائرى الشيرازى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»ر«
149- رجال الطوسى (1 جلد( تأليف محمد بن الحسن طوسى }معروف به شيخ طوسى{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
150- رجال العلامة الحلى (1 جلد( تأليف حسن بن يوسف بن مطهر }معروف به علامة حلى{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
151- رجال الكشى، اختيار معرفة الرجال (1 جلد( تأليف محمد بن عمر كشى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
152- رجال النجاشى (1 جلد( تأليف احمد بن على نجاشى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
153- رسول اكرم صلى الله عليه وآله (1جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
154- روضة الشهداء (1 جلد( تأليف ملا حسين كاشفى سبزوارى، مجهول المذهب، زبان كتاب فارسى.
155- روضة المتقين فى شرح من لايحضره الفقيه (14 جلد( تأليف محمد تقى بن مقصود على مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
156- روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و اسبع المثانى (16 جلد( تأليف محمود بن عبدالله آلوسى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
157- روضة الواعظين و بصيرة المتعظين (2 جلد( تأليف محمد بن حسن فتال نيشابورى، مجهول المذهب، زبان كتاب عربى.
158- رياحين الشريعة (6 جلد( تأليف ذبيح الله محلاتى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
159- رياض الابرار فى مناقب الائمة الاطهار عليه السلام (3 جلد( تأليف نعمت الله بن عبدالله جزايرى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
160- رياض الاحزان و حدائق الاشجان (3 جلد( تأليف محمد حسن القزوينى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
161- رياض القدس المسمى بحدائق الانس (2 جلد( تأليف صدر الدين واعظ قزوينى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
162- رياض المصائب (5 جلد( تأليف محمد مهدى بن محمد جعفر الموسوى ، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»ز«
163- زاد المعاد (1 جلد( تأليف علامه محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
164- زندگانى حضرت ابوالفضل عليه السلام (1جلد( تأليف باقر شريف قرشى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
165- زندگانى حضرت ابوالفضل عليه السلام (1جلد( تأليف سيد حسن اسلامى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
166- زندگانى شخصيت شيخ مرتضى انصارى (1 جلد( تأليف كنگره جهانى بزرگداشت دويستمين سال تولد شيخ انصارى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»س«
167- سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد (12 جلد( تأليف شمس الدين ابو عبدالله محمد بن يوسف بن على صالحى شامى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
168- سرح العيون فى شرح رسالة ابن زيدون (1 جلد( تأليف محمد بن محمد بن نباته، زبان كتاب عربى، مجهول المذهب.
169- سردار كربلاء حضرت اباالفضل العباس عليه السلام (1جلد( تأليف ناصر پاك پرو، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
170- سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار (8 جلد( تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
171- سنن ابن ماجه (9 جلد( تأليف محمد بن ماجه، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
172- سنن ترمذى يا جامع ترمذى (2 جلد( تأليف ابو عيسى ترمذى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
173- سوگ نامه آل محمد (1 جلد( تأليف محمد محمدى اشتهاردى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
174- سير اعلام النبلاء (23 جلد( تأليف ابوعبدالله شمس الدين الذهبى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
175- سير الى الله (4 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
176- سيرة الائمة الاثنى عشر عليهم السلام (2 جلد( تأليف سيد هاشم معروف الحسنى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
177- سيرة النبوية و الآثار المحمدية (3 جلد( تأليف سيد احمد زينى دحلان، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
178- سيرة حلبيه )انسان العيون فى سيرة الامين المامون( تأليف على بن ابراهيم حلبى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
»ش«
179- شبهاى مكه (1 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
180- شخصيت حضرت اباالفضل عليه السلام (1 جلد( تأليف عطايى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
181- شذرات الذهب فى اخبار من ذهب (11 جلد( تأليف ابن عماد عبدالحى بن احمد، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
182- شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار عليهم السلام ابن حيون (3 جلد( تأليف نعمان بن محمد مغربى، اسماعيلى مذهب، زبان كتاب عربى.
183- شرح العقائد النسفيه (1 جلد( تأليف سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
184- شرح نهج البلاغه لابن الحديد (10 جلد( تأليف ابو حامد، عبد الحميد بن هبة الله بن ابى الحديد معتزلى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
185- شواهد التنزيل لقواعد التفصيل (3 جلد( تأليف عبيدالله بن عبدالله حسكانى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
186- شيفتگان حضرت مهدى عليه السلام تأليف قاضى زاهدى گلپايگانى احمد، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»ص«
187- صبح الاعشى فى صناعة الانشاء (15 جلد( تأليف احمد بن على قلقشندى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
188- صحيح بخارى (9 جلد( تأليف حافظ ابوعبدالله محمد بن اسماعيل بن ابراهيم بن مغيرة بن بردزبه بخارى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
189- صحيح مسلم (7 جلد( تأليف مسلم بن حجّاج نيشابورى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
190- صفات الشيعة (1 جلد( تأليف محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى }معروف به شيخ
صدوق{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
191- صفوة الصفوة (4 جلد( تأليف عبدالرحمن بن على بن جوزى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
»ط«
192- طراز الاول والكناز لما عليه من لغة العرب المعمول (8 جلد( تأليف على خان بن احمد مدنى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
193- طراز المجالس (1 جلد( تأليف شهاب الدين احمد بن محمد الخلفاجى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
»ع«
194- عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات (1 جلد( تأليف زكرياء بن محمد قزوينى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
195- عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب (1 جلد( تأليف سيد احمد بن على بن عنبه، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
196- عمدة القارى فى شرح البخارى (12 جلد( تأليف بدر الدين ابو محمد محمود بن احمد العينى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
197- عمدة المطالب فى التعلق على المكاسب (4 جلد( تأليف تقى طباطبايى قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
198- عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآيات و الاخبار و الاقوال )مستدرك سيدة النساء الى الامام الجواد عليه السلام( (10 جلد( تأليف عبدالله بن نور الله بحرانى اصفهانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
199- عيون الحكم و المواعظ )لليثى( (1 جلد( تأليف على بن محمد ليثى واسطى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
200- عيون اخبار الرضا عليه السلام (2 جلد( تأليف محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى }معروف به شيخ صدوق{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
201- عيون المعجزات (1 جلد( تأليف حسين بن عبدالوهاب، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»غ«
202- غرر الحكم و درر الكلم (1 جلد( تأليف عبد الواحد بن محمد تميمى آمدى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»ف«
203- فتح البارى شرح صحيح بخارى (17 جلد( تأليف احمد بن على بن حجر عسقلانى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
204- فرسان الهيجاء (1 جلد( تأليف ذبيح الله محلاتى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
205- فرهنگ ابجدى (1 جلد( تأليف فواد افرام بستانى، مسيحى مذهب، زبان كتاب عربى و فارسى.
206- فرهنگ بزرگ جامع نوين ترجمه المنجد (2 جلد( مترجم احمد سياح، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى و فارسى.
207- فرهنگ جامع الفبايى تاريخ و جغرافياى مكه و مدينه (1 جلد( تأليف مجتبى تونه اى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
208- فرهنگ لاروس (2 جلد( تأليف خليل الجر، زبان كتاب عربى و فارسى.
209- فرهنگ لغة الرائد (2 جلد( تأليف جبران مسعود، زبان كتاب عربى و فارسى.
210- فرهنگ معين (6 جلد( تأليف محمد معين، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى و فارسى.
211- فيض الاسلام )ترجمه و شرح نهج البلاغه((2 جلد( مترجم سيد على نقى فيض الاسلام، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
212- فيض الدموع )شرح زندگى و شهادت امام حسين عليه السلام ((1 جلد( تأليف محمد ابراهيم نواب بدايع نگار، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»ق«
213- قاموس الرجال (12 جلد( تأليف محمد تقى شوشترى }معروف به شيخ شوشترى{، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
214- قاموس قرآن (7 جلد( تأليف على اكبر قرشى بنايى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى و فارسى.
215- قرب الاسناد (3 جلد( تأليف ابوالعباس عبدالله بن جعفر بن حسين بن مالك بن جامع حميرى
قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
216- قصص العباس (1 جلد( تأليف ماجد ناصر الزبيدى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
217- قمقام زخار و صمصام تبار در احوالات حضرت مولى الكونين ابى عبدالله الحسين عليه السلام (1 جلد( تأليف فرهاد ميرزا قاجار، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
218- قوت القلوب فى معامله المحبوب و وصف طريق المريد الى مقام التوحيد (2 جلد( تأليف ابو طالب مكى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
»ك«
219- كامل الزيارات (1 جلد( تأليف جعفر بن محمد ابن قولويه، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
220- كبريت الاحمر (1 جلد( تأليف محمد باقر خراسانى بيرجندى ، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
221- كتاب سليم بن قيس هلالى (3 جلد( تأليف سليم بن قيس هلالى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
222- كحل البصر فى سيرة خير البشر (1 جلد( تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
223- كرامات العباسيه (1 جلد( تأليف على مير خلف زاده، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
224- كرامات باب الحوائج )زندگانى و كرامات حضرت عباس عليه السلام((1 جلد( تأليف بشير حسينى طوقى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
225- كشف الغمة فى معرفة الائمة (2 جلد( تأليف على بن عيسى اربلى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
226- كفايت الاثر فى النص على الائمة الاثنى عشر (1 جلد( تأليف ابو القاسم على بن محمد بن على خزار قمى رازى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»گ«
227- گنجينه آثار قم (2 جلد( تأليف عباس فيض قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
228- گنجينه دانشمندان (9 جلد( تأليف محمد شريف رازى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»ل«
229- لسان العرب (15جلد( تأليف محمد بن مكرم بن منظور، سنى مذهب، زبان كتاب عربى و
فارسى.
230- لغت نامه بزرگ دهخدا (16 جلد( تأليف على اكبر دهخدا و گروهى از پژوهندگان زبان و ادب زبان كتاب فارسى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
231- لواعج الاشجان فى مقتل الحسين عليه السلام (1 جلد( تأليف سيد محسن امين عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
232- لوامع صاحبقرانى }مشهور به شرح فقيه{ (8 جلد( تأليف محمد تقى بن مقصود على مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
233- ليلة عاشوراء فى الحديث و الادب (1 جلد( تأليف عبدالله، حسن، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»م«
234- مثنوى طاقديس (1 جلد( تأليف ملا احمد نراقى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
235- مثير الاحزان (1 جلد( تأليف جعفر بن محمد بن نما حلى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
236- مجمع البحرين (6 جلد( تأليف فخرالدين بن محمد طريحى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
237- مجموع فتاواى ابن تيميه (37 جلد( تأليف تقى الدين ابن تيميه، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
238- مجموعه انوار علمى معصومين عليهم السلام (1 جلد( تأليف شيخ على فلسفى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
239- محن الابرار ترجمه و شرح مقتل علامه مجلسى (1 جلد( تأليف حسن بن عبدالله هشترودى تبريزى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
240- مختصر البصائر (1 جلد( تأليف حسن بن سليمان حلى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
241- مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول صلى الله عليه وآله (26 جلد( تأليف علامه محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
242- مروج الذهب و معادن الجواهر (4 جلد( تأليف ابو الحسن على بن حسين بن على بن عبدالله هذلى مسعودى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
243- مسائل على بن جعفر و مستدركاتها (1 جلد( تأليف على بن جعفر عريضى فرزند امام صادق عليه السلام، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
244- مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل (28 جلد( تأليف ميرزا حسين بن محمد تقى نورى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
245- مستدرك على الصحيحين (5 جلد( تأليف حاكم نيشابورى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
246- مستطرف الاحاديث المجموعة (7 جلد( تأليف محمد حسن بن محمد رفيع دشتى اصفهانى متخلص به عاصى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
247- مسند احمد بن حنبل (6 جلد( تأليف احمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن اسد بن ادريس بن عبدالله اشيبانى المروزىالبغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
248- مسند الامام الشهيد ابى عبدالله الحسين بن على عليهما السلام (3 جلد( تأليف عزيز الله عطاردى قوچانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
249-مشتاقى و مهجورى (1 جلد( تأليف عبد الحسين بزرگمهر نيا، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
250- مشكاة الانوار فى غرر الاخبار (1 جلد( تأليف فضل بن حسن طبرسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
251- مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول (1 جلد( تأليف محمد بن طلحة نصيبى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
252- معالى السبطين (2 جلد( تأليف ملا مهدى مازندرانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
253- مع الركب الحسينى (6 جلد( تأليف جمعى از نويسندگان، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
254- معجزات و كرامات ائمه اطهار عليهم السلام (1 جلد( تأليف سيد محمد هادى حسينى خراسانى حائرى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
255- معجم البلدان (7 جلد( تأليف ياقوت بن عبدالله حموى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
256- معجم الرجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة (23 جلد( تأليف سيد ابو القاسم خوئى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
257- معجم الصحابه (14 جلد( تأليف عبد الباقى ابن قانع بغدادى، مجهول المذهب، زبان كتاب عربى.
258- معجم المحاسن و المساوى (19 جلد( تأليف ابوطالب تجليل تبريزى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
259- معجم المعاجم (1 جلد( تأليف احمد شرقاوى اقبال، زبان كتاب عربى.
260- معدن الجواهر و رياضة الخواطر (1 جلد( تأليف شيخ ابو الفتح محمد بن على كراجكى طرابلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
261- مفاتيح الجنان (1 جلد( تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
262- مفردات الفاظ قرآن (1 جلد( تأليف حسين بن محمد راغب اصفهانى، مجهول المذهب، زبان كتاب عربى.
263- مقاتل الطالبين (1 جلد( تأليف ابو الفرج اصفهانى على بن حسين، زيدى مذهب، زبان كتاب عربى.
264- مقتضب الاثر فى النص على الائمة الاثنى عشر عليهم السلام (1 جلد( تأليف ابوعبدالله احمد بن محمد بن عبدالله بن الحسن بن عياش جوهرى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
265- مقتل الحسين عليه السلام (1 جلد( تأليف سيد عبد الرزاق بن محمد موسوى مقرم، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
266- مقتل الحسين عليه السلام (1 جلد( تأليف ابو مخنف لوط بن يحيى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
267- مقتل الحسين عليه السلام خوارزمى (2 جلد( تأليف موفق بن احمد خوارزمى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
268- مكاتيب الائمة عليهم السلام (7 جلد( تأليف ميرزا على احمدى ميانجى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
269- مكاتيب الرسول صلى الله عليه وآله (3 جلد( تأليف ميرزا على احمدى ميانجى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
270- مكارم الاخلاق النبى و الائمة عليهم السلام (1 جلد( تأليف سعيد هبة الله قطب راوندى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
271- ملاقات با امام زمان عليه السلام (2 جلد( تأليف حضرت آيت الله استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
272- منازل الاخرة (1 جلد( تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
273- مناقب آل ابى طالب عليهم السلام (4 جلد( تأليف حافظ ابوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
274- مناقب خوارزمى (1 جلد( تأليف موفق بن احمد خوارزمى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
275- مناقب سادة الكرام تأليف سيد عين العارفين هندى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
276- منتخب التواريخ (1 جلد( تأليف محمد هاشم خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
277- منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل (2 جلد( تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
278- منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه و تكمله منهاج البراعة (21 جلد( تأليف ميرزا حبيب الله هاشمى خويى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى و فارسى.
279- منهاج البيان على نهج الاخبار و القرآن (1 جلد( تأليف شيخ على قرنى گلپايگانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»ن«
280- ناسخ التواريخ )زندگانى پيامبر( (15 جلد( تأليف محمد تقى لسان الملك سپهر، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
281- نبوة ابى طالب عبد مناف (1 جلد( تأليف حسين الميثمى الغديرى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
282- نسب قريش (1 جلد( تأليف مصعب بن عبدالله ، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
283- نفايس الاخبار (1 جلد( تأليف ميرزا ابو القاسم بن محمد على واعظ سدهى اصفهانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
284- نفس المهموم فى مصيبة سيدنا الحسين المظلوم (1 جلد( تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
285- نكت الهميان فى نكت العميان (1 جلد( تأليف خليل بن ايبك صفدى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
286- نور الابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار صلى الله عليه وآله (1 جلد( تأليف مؤمن بن حسن شبليجى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
287- نور العين فى مشهد الحسين عليه السلام (1 جلد( تأليف ابراهيم بن محمد اسفراينى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
288- نهاية الارب فى فنون الادب (32 جلد( تأليف احمد بن عبد الوهاب نويرى، سنى مذهب، زبان
كتاب عربى.
289- نهج البلاغه )للصبحى صالح( (1 جلد( تأليف محمد بن حسين شريف الرضى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»و«
290- وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان (5 جلد( تأليف احمد بن محمد بن خلكان، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
291- وقايع الايام فى تتمة محرم الحرام (2 جلد( تأليف على تبريزى خيابانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
292- وقعة الطف (1 جلد( تأليف ابومخنف لوط بن يحيى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
293- وقعة صفين (1 جلد( تأليف نضر بن مزاحم بن سيار منقرى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
»ه«
294- همياران حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام سرور آزادگان (1 جلد( تأليف احمد سياح، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
»ى«
295- ينابيع المودة لذوى القربى (4 جلد( تأليف سليمان بن ابراهيم قندوزى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
عنوان صفحه
مقدمه 5
تقدير و تشكر 12
فصل اول:
زندگى نامه و شرح احوالات حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام
ولادت حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 14
بخش اول:
اجداد وخويشان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 16
نسب شريف آن حضرت 17
پاسخ به شبههاى در مورد حضرت ابوطالب عليه السلام 17
حكايت 22
حكايت 23
حكايت 30
حكايت 31
حضرت عبدالمطلب عليه السلام 34
هاشم 36
عبد مناف 40
قصى 41
كلاب بن مره 42
كعب بن لؤى 42
فهر 44
نضر 44
كنانه 45
الياس 45
نزار 46
اجداد مادرى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 46
لبيد 49
همسران على بن ابى طالب عليه السلام بعد از حضرت فاطمه زهراء عليها السلام 52
امامه 52
حضرت امالبنين عليها السلام 53
خوله 53
ام حبيب 54
ليلى 54
اسماء 54
ام سعيد 54
ازدواج على بن ابى طالب عليهما السلام با حضرت امالبنين عليها السلام 55
عموهاى گران قدر حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 61
حضرت حمزه عليه السلام 61
حضرت طالب عليه السلام 67
حضرت عقيل عليه السلام 69
علت ملاقات عقيل با معاويه 74
متن نامه عقيل به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام 76
سخنان تاريخى عقيل نزد معاويه 83
فضيلتى كه فقط از زبان عقيل نقل شده است 84
دفاع عقيل از ياران اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهما السلام 87
جعفر طيار عليه السلام 92
جنگ موته و شهادت جعفر طيار عليه السلام 97
نام گذارى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 100
برادران و خواهران حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 102
برادران مادرى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 105
چرا حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام برادرانش را قبل از خود به ميدان جنگ فرستاد؟ 107
عثمان بن على بن ابى طالب عليهم السلام 115
علت هم نام بودن بعضى از فرزندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام با نام خلفاء 118
جعفر بن على بن ابى طالب عليهما السلام 126
ماجراى خولى 127
بخش دوم:
نام و القاب و كنيههاى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام
عبّاس به چه معناست؟ 132
القاب حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 133
معناى قمر بنىهاشم 133
معناى باب الحوائج 135
معناى السقاء 137
سقايت در خاندان بنىهاشم 138
معناى ظَهرُ الولاية 144
معناى اطلس 145
معناى الشهيد 146
معناى سپهسالار 146
معناى المستجار 147
معناى البَطَل العلقمى 149
معناى كَبش الكتيبه 151
معناى حامل اللواء 153
علمدارى على بن ابى طالب عليهما السلام 155
معناى حامى الظُعَينه 159
معناى الطيّار 160
معناى العميد 160
معناى السفير 161
معناى العبد الصالح 161
معناى المُستَعجَل 162
معناى المُضَهضَب 163
معناى الواقى 163
معناى الساعى 164
معناى الفادى 165
معناى المؤثر 165
كنيههاى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 166
معناى اباالفضل 167
معناى اباالقاسم 168
معناى ابوقِربَة 168
معناى ابوفُرجَة 168
معناى ابوالشّاره 169
دو جريان از غضب كردن حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 169
معناى ابو رأس الحار 172
بخش سوم:
دوران كودكى آن حضرت عليه السلام
علاقه و محبت حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در دوران كودكى به امام حسين عليه السلام 175
ادب حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 177
بخش چهارم:
دوران نوجوانى و جوانى آن حضرت عليه السلام
دلاورى حضرت اباالفضل عليه السلام در جنگ صفين 182
وصيت على بن ابى طالب عليهما السلام به آن حضرت 186
ازدواج حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 187
عبداللّه بن عبّاس و فضائل ايشان 187
ارادت عبداللّه بن عبّاس به على بن ابى طالب عليهما السلام 189
پاسخ به شبههاى در مورد عبداللّه بن عبّاس 193
ارادت عبداللّه بن عبّاس به حسنين عليهما السلام 197
عاقبت عبداللّه بن عبّاس 200
عبيداللّه بن عبّاس از ارادتمندان و محبين پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام 201
وفادارى عبيداللّه بن عبّاس به امام مجتبى عليه السلام 206
پاسخ به شبههاى در مورد عبيداللّه بن عبّاس 208
علت تهمت به عبيداللّه بن عبّاس 232
دومين همسر آن حضرت عليه السلام 235
فرزندان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 235
محمد 235
عبداللّه 236
قاسم 236
حسن 237
فضل 238
عبيدالله 238
نوادگان حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 239
حضرت اباالفضل العبّاس در زمان امامت امام مجتبى عليهم السلام 247
وقايع زمان شهادت امام مجتبى عليه السلام 248
وصيت امام مجتبى به امام حسين عليهما السلام 253
مظلوميت امام مجتبى عليه السلام حتى پس از شهادت 254
تبعيت آن حضرت از امام حسين در خاكسپارى امام مجتبى عليهم السلام 258
بخش پنجم:
حضرت اباالفضل العبّاس در زمان امامت امام حسين عليه السلام 259
ولايت عهدى يزيد 260
خلافت يزيد و دستور گرفتن بيعت از امام حسين عليه السلام 263
حركت امام حسين عليه السلام از مدينه به مكه 269
اقامت امام حسين عليه السلام در مكه 270
عكس العمل حاكم مكه نسبت به ورود امام حسين عليه السلام 273
علت حركت امام حسين عليه السلام به كوفه 276
دعوت كوفيان از امام حسين عليه السلام 277
ورود سفير امام حسين عليه السلام به كوفه 279
حكم امارت كوفه به ابن زياد 281
مكر ابن زياد در ورود به كوفه 282
در جستجوى مسلم بن عقيل عليهما السلام 284
دستگيرى هانى بن عروه 285
آغاز قيام مسلم بن عقيل عليهما السلام و مظلوميت ايشان 287
اسارت و شهادت حضرت مسلم بن عقيل عليهما السلام 292
شهادت هانى بن عروه 299
حركت امام حسين عليه السلام به سوى عراق 300
خطبه حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در مسجد الحرام 300
ملاقات شاعر بزرگ، فرزدق با امام حسين عليه السلام 305
خبر شهادت مسلم بن عقيل و عبداللّه بن يقطر به امام حسين عليه السلام 307
خطبه امام حسين عليه السلام 309
پس از شهادت عبدالله بن يقطر و امتحان كردن اصحاب 309
آغاز سقايت حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام در سفر كربلاء 309
ملاقات و سخنان امام حسين عليه السلام با لشكر حر 311
نامه ابن زياد به حر 316
فرود در كربلاء، عرفات عشق و شهادت 318
نشست عمر بن سعد با امام حسين عليه السلام 320
نامه ابن زياد به عمر بن سعد 321
تسلط لشكريان عمر بن سعد بر شريعه 322
مصيبت عطش 323
اولين سقايت 325
دومين سقايت 327
سومين سقايت 327
مهلت گرفتن امام حسين عليه السلام از عمر سعد 329
تلاش امام حسين عليه السلام براى هدايت عمر سعد 335
اتمام حجت امام حسين عليه السلام با اصحابشان در شب عاشورا 336
وفادارى اصحاب حضرت سيدالشهداء عليهم السلام در شب عاشورا 337
وفادارى اصحاب حضرت سيدالشهداء از زبان حضرت زينب عليهم السلام 340
تقدم صحابه بر بنى هاشم در جان نثارى 344
اولين امان نامه شمر براى حضرت اباالفضل العبّاس و برادرانش عليهم السلام 345
امان نامه عبداللّه بن ابى محل 347
اتمام حجت امام حسين با اباالفضل العبّاس عليهم السلام 349
حقيقت عبادت در اعمال حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 351
سومين امان نامه براى حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام و ديگر برادران مادرى ايشان 351
آغاز جنگ در صبح عاشورا 352
خطبه تاريخى امام حسين عليه السلام در صبح عاشورا 354
محبت زهير بن قين به حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 359
دلاورى آن حضرت در نخستين ساعات جنگ 361
اذن ميدان گرفتن آن حضرت براى برادران و فرزندانشان عليهم السلام 361
نبرد ناجوانمردانه 364
جنگهاى تن به تن آن حضرت با شجاعان دشمن 364
شهادت قمر بنى هاشم عليه السلام 372
آخرين ديدار حضرت سيدالشهداء با حضرت اباالفضل العبّاس عليهما السلام 381
بخش ششم:
وقايع بعد از شهادت آن حضرت عليه السلام
شهادت قاسم بن عبّاس و حسن بن عبّاس عليهما السلام 386
امام حسين و اهل حرم پس از شهادت حضرت اباالفضل العبّاس عليهم السلام 388
مصيبت سرهاى مقدس شهداء 390
امام سجاد و دفن اجساد مقدس شهداء عليهم السلام 392
دفن پيكر مقدس حضرت اباالفضل العبّاس عليه السلام 397
حيرت يزيد از علمدار كربلاء عليه السلام 399
حضرت امالبنين و خبر شهادت فرزندانش عليهم السلام 400
سوگوارى حضرت امالبنين عليها السلام بعد از واقعه جانسوز كربلاء 401
عظمت حضرت امالبنين عليها السلام 404
قصاص حكيم بن طفيل طائى 406
قاتلين امام حسين عليه السلام در قيامت 409
عجايب گودال قتلگاه 412
عاقبت علمدار عمر بن سعد 412
حكمت كوچكى قبر آن حضرت عليه السلام 417
فهرست منابع و مآخذ 419
فهرست 441