ghaemiyeh.com
سرشناسه : سمیعی، جمشید، مترجم
عنوان قراردادی : فرائدالاصول .برگزیده .شرح
عنوان و نام پدیدآور : متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ» / جمشید سمیعی.
مشخصات نشر : اصفهان: خاتمالانبیاء، ۱۳۸۲-
مشخصات ظاهری : 15ج .
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال: ج.۱: 964-93839-6-4 ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ چهارم979-964-93839-6-4 : ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۱،چاپ پنجم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۲ ٬ چاپ سوم: 979-964-938-395-7 ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ چهارم: 978-964-8378-43-6 ؛ ۱۶۰۰۰ ریال: ج.۳: 964-93839-8-0 ؛ ۳۵۰۰۰ ریال (ج.۳، چاپ سوم) ؛ ۳۸۰۰۰ ریال (ج.۳، چاپ چهارم) ؛ ۱۶۰۰۰ ریال: ج.۴: 964-93839-9-9 ؛ ۳۲۰۰۰ ریال: ج.۴ ٬ چاپ سوم 979-964-93839-9-5 : ؛ ۳۶۰۰۰ریال(ج.۴،چاپ چهارم) ؛ ۱۵۵۰۰ ریال: ج.۵، چاپ دوم: 964-93839-4-8 ؛ ۲۸۰۰۰ ریال (ج.۵ ، چاپ سوم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ دوم: 964-83780-5-3 ؛ ۴۸۰۰۰ ریال (ج.۶ ٬ چاپ سوم) ؛ ۳۲۰۰۰ ریال (ج. ۷) ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج. ۷، چاپ دوم 979-964-8378-12-1 : ؛ ۳۸۰۰۰ ریال: ج.۸ ٬چاپ اول: 978-9648378-21-4 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۸ ٬چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۹: 978-964-8378-24-5 ؛ ۹۵۰۰۰ ریال ( ج.۹ ، چاپ دوم ) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰ ٬ چاپ اول: 978-964-837-807-8 ؛ ۹۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱ ٬ چاپ اول: 978-964-837-811-5 ؛ ۹۵۰۰۰ ریال(ج.۱۱، چاپ دوم) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲ ، چاپ اول: 978-964-8378-45-0
یادداشت : عنوان جلد چهارم « ترجمه ،متن و شرح کامل رسائل شیخ انصاری ...» است.
یادداشت : ج.۱ (چاپ چهارم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱(چاپ پنجم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۲ (چاپ سوم : بهار۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۲).
یادداشت : ج.۳(چاپ چهارم: ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۳و۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۴ و ۵ (چاپ اول: ۱۳۸۲).
یادداشت : ج. ۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۴(چاپ چهارم :۱۳۹۰).
یادداشت : ج.۵ ( چاپ دوم : پاییز ۱۳۸۴ ).
یادداشت : ج.۵ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۶ ( چاپ دوم: بهار ۱۳۸۵).
یادداشت : ج.۶ ( چاپ سوم : ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۶ ( چاپ چهارم : ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۴).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ دوم: بهار ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ سوم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۹ ( چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۹ ( چاپ دوم : ۱۳۸۹ ).
یادداشت : ج.۸ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۵).
یادداشت : ج.۸ (چاپ دوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۰(چاپ اول : پاییز ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۱(چاپ اول : ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۱(چاپ دوم : ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۱۲ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. کتاب القطع.- ج.۳. کتابالظن : المقصدالثانی.- ج.۴ کتابالظن.- ج.۵. کتابالظن.- ج.۶. البرائه.- ج.۷. المقصدالثالث فیالشک تنبیهاه البرائه - اصالهالتخییر.- ج.۸. احتیاط.- ج.۹. استحصاب.- ج.۱۰.در شرایط عمل به اصول برائت ٬ تخییر ٬ احتیاط.-
موضوع : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق. . فرائد الاصول -- نقد و تفسیر
موضوع : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق . فرائد الاصول-- پرسشها و پاسخها
موضوع : اصول فقه شیعه -- قرن ۱۳ق.-- پرسشها و پاسخها
شناسه افزوده : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق . فرائد الاصول . برگزیده . شرح
رده بندی کنگره : BP۱۵۹/الف۸ف۴۰۴۲۲۵ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۱۲
شماره کتابشناسی ملی : م۸۲-۱۶۶۵۶
متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ» / جمشید سمیعی
سرشناسه : سمیعی، جمشید، مترجم
عنوان قراردادی : فرائدالاصول .برگزیده .شرح
عنوان و نام پدیدآور : متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ» / جمشید سمیعی.
مشخصات نشر : اصفهان: خاتمالانبیاء، ۱۳۸۲-
مشخصات ظاهری : 15ج .
متن:
و ینبغی التنبیه علی أمور:
الأول: أن المحکی عن المحقق التفصیل فی اعتبار أصل البراءة بین ما یعمّ به البلوی و غیره، فیعتبر فی الأوّل دون الثانی، و لا بدّ من حکایة کلامه رحمه اللّه فی المعتبر و المعارج حتّی یتّضح حال النسبة.
قال فی المعتبر: «الثالث- یعنی من أدلّة العقل-: الاستصحاب، و أقسامه ثلاثة: الأول:
استصحاب حال العقل، و هو التمسّک بالبراءة الأصلیّة، کما یقال: الوتر لیس واجبا، لأنّ الأصل براءة العهدة. و منه: أن یختلف العلماء فی حکم الدیة بین الأقلّ و الأکثر، کما فی دیة عین الدابّة المترددة بین النصف و الربع. إلی أن قال: الثانی: أن یقال: عدم الدلیل علی کذا، فیجب انتفاؤه. و هذا یصحّ فیما یعلم أنه لو کان هنا دلیل لظفر به، اما لا مع ذلک فیجب التوقّف، و لا یکون ذلک الاستدلال حجّة. و منه القول بالإباحة، لعدم دلیل الوجوب و الحظر. الثالث: استصحاب حال الشرع. فاختار أنّه لیس بحجّة»(1)انتهی موضع الحاجة من کلامه رحمه اللّه.
و ذکر فی المعارج، علی ما حکی عنه: «أن الأصل: خلوّ الذمّة عن الشواغل الشرعیّة، فإذا ادّعی مدّع حکما شرعیّا جاز لخصمه أن یتمسّک فی انتفائه بالبراءة الأصلیة، فیقول: لو کان ذلک الحکم ثابتا لکان علیه دلالة شرعیّة، لکن لیس کذلک، فیجب نفیه. و هذا الدلیل لا یتمّ إلا ببیان مقدّمتین: إحداهما: أنه لا دلالة علیه شرعا، بأن ینضبط طرق الاستدلالات الشرعیّة و یبیّن عدم دلالتها علیه. و الثانیة: أن یبیّن أنه لو کان هذا الحکم ثابتا لدلّت علیه إحدی تلک الدلائل، لأنّه لو لم یکن علیه دلالة لزم التکلیف بما لا طریق للمکلّف إلی العلم به، و هو تکلیف بما لا یطاق، و لو کانت علیه دلالة غیر تلک الأدلّة لما کانت أدلة الشرع منحصرة فیها، لکنّا بیّنّا انحصار الأحکام فی تلک الطرق، و عند ذلک یتمّ کون ذلک دلیلا علی نفی الحکم»(2)انتهی.
ترجمه:
آگاهی و اطلاع بر چند امر شایسته است:
از محقق حلی رحمه اللّه، تفاوت (قائل شدن ایشان) در اعتبار اصل برائت و اجراء آن میان امری که مبتلا به بوده و غیر آن (که مبتلا به نیست)، حکایت شده است.
اصل در (فرض) اوّل (که مبتلا به است)، اعتبار (یعنی جاری) میشود، ولی در فرض دوم (که عام البلوی نیست) جاری نمیشود. لذا شیخ میفرماید: ناگزیر از حکایت کلام ایشان در کتاب معتبر و معارج هستیم تا صحت و یا کذب این نسبتی (که به او داده شده) روشن شود.
محقق رحمه اللّه در کتاب معتبر فرموده است:
سوم از ادلّه عقلی، استصحاب است و آن (استصحاب) بر سه قسم است:
(اوّل) استصحاب حال عقل است (بدین معنا که مستصحب به لحاظ قبل از شرع ثابت بوده است) و آن تمسک به برائت اصلیه است چنانکه گفته میشود:
نماز وتر واجب نیست، زیرا اصل، برائت (از) ذمّه است و از همین قبیل است، اختلاف علماء در حکم دیهای که مردد میان اقلّ و اکثر است، مثل دیه (یک) چشم حیوان (چنانچه کسی آن را کور کند) که مردّد است میان نصف (قیمت حیوان) و ربع (آن). سپس (مطلب را ادامه داد) تا آنجا که فرمود:
(دوّم) اینکه گفته شود: دلیل بر فلان امر وجود ندارد، پس نبود آن امر نیز واجب است (یعنی: عدم الدلیل، دلیل علی العدم).
و این (استدلال) در جائی صحیح است که دانسته شود که اگر واقعا در آنجا دلیلی موجود بود حتما (با بررسی) به آن دست مییافتیم، لکن اگر چنین نبود، توقف (و تمسک نکردن به این استدلال) لازم است، چرا که دلیل مزبور در مورد مذکور حجّت نیست و از (مصادیق همین) دلیل (قسم دوم از استصحاب) است قول به اباحه است، به دلیل عدم برهانی بر وجوب یا منع و حرمت.
(سوم) استصحاب حال شرع است (یعنی: مستصحب به دلیل شرع ثابت شده باشد)، سپس اختیار فرموده که این قسم از دلیل حجّت نیست. تمام شد مقدار نیاز به دانستن کلام مرحوم محقق حلّی در کتاب معتبر.
و بنا بر آنچه از ایشان حکایت شده در کتاب معارج الاصول فرموده:
اصل، خالی بودن ذمّه (مکلف) از شواغل و تکالیف شرعیّه است، پس اگر کسی ادعای یک حکم شرعی نمود، برای خصم وی جایز است که در برابر وی به برائت اصلیه تمسّک کند و بگوید:
اگر این حکم ثابت میبود، باید دلالت شرعیهای برآن میبود ولی اینطور نیست، پس نفی آن (حکم) واجب است.
و این دلیل تمام نمیگردد مگر با بیان و توضیح دو مقدّمه:
یکی از آن دو مقدمه این است که:
هیچ دلیل شرعی بر این امر وجود ندارد، زیرا طرق استدلالات شرعی منضبط و مشخص است و حال آنکه عدم دلالت (یکی از دلائل شرعی) برآن روشن است.
و مقدمه دوّم این است که:
روشن است که اگر این حکم ثابت میبود هرآینه یکی از آن ادله شرعیّه (طرق استدلال) برآن دلالت میکرد، چرا که اگر دلالتی برآن (حکم) نبوده باشد و در عین حال شخص به آن مکلّف باشد، تکلیف به امری لازم میآید که هیچ راهی برای مکلّف جهت علم و آگاهی به آن امر وجود ندارد و این خود تکلیف ما لا یطاق است.
و اگر غیر از این ادله شرعیّه دلیل دیگری برآن حکم قائم باشد هرآینه دلالت منحصر در ادلّه شرعیه نخواهد بود، و حال آنکه ما انحصار (به دست آوردن) احکام را از این طرق بیان کردیم.
با توجه به دو مقدمه مزبور، عدم الدلیل علی الحکم خود دلیلی است بر نفی حکم مزبور.
جناب محقّق قمی رحمه اللّه در کتاب قوانین.
این است که قبل از شرع، ذمّه از وجوب نماز وتر، بری بوده است و چون پس از شرع نیز علم به وجوب آن نداریم، برائت ذمّه را استصحاب میکنیم.
بدین گونه است که میگوییم:
در موردی که فردی یک چشم حیوانی را کور نماید، چون برخی از فقهاء نصف قیمت حیوان را بر جانی واجب دانستهاند و برخی ربع آن را میتوانیم بگوییم:
ربع قیمت قطعا واجب است، لکن زائد برآن مشکوک است و اصل مقتضی برائت از آن است.
ما یعلم انّه لو کان ...
این است که: مستصحب به دلیل شرع ثابت شده باشد، همان گونه که اگر کسی به واسطه نداشتن آب تیمّم کرد و مشغول نماز شد و سپس در طول نماز آب پیدا شد، تکلیف او چیست؟
برخی از فقهاء فرمودهاند: نماز او باطل است.
برخی دیگر معتقدند که نماز او صحیح است.
اما گروه دوّم در اثبات مدّعای خود استدلال کردهاند که: نماز قبل از وجود آب مشروع بوده و شرع ما را در خواندن آن مجاز قرار داد، لذا اکنون نیز مشروعیّت آن استمرار دارد.
1- مشهور اصولیین بعد الفحص و الیأس بطور مطلق برائتی شدند و قائل به تفصیل میان حوادث عام البلوی (مورد ابتلاء) و شاذّ البلوی نشدند.
2- اخباریین در مسئله بطور مطلق احتیاطی شدند و باز قائل به تفصیل نشدند.
این است که جناب محقّق قمی صاحب قوانین از اصولیین به جناب محقّق اوّل صاحب شرایع نسبت دادهاند که ایشان در شبهات بدویه قائل به تفصیل شده و حوادث و وقایع را به دو دسته تقسیم نموده است:
1- حوادث عام البلوی، یعنی حوادثی که نوع مردم به آن مبتلا هستند.
2- حوادث شاذ البلوی، یعنی حوادثی که برخی از مردم در بعضی از مکانها و زمانها، آنهم به ندرت بدانها مبتلا میشوند، لکن این حوادث مورد ابتلاء اکثر مردم نیستند.
آنگاه: در حوادث عام البلوی فرموده: بعد الفحص و الیأس از دستیابی به دلیل، اصالة البراءة جاری میشود، همانطور که اصولیین بدان قائلاند.
و در حوادث شاذ البلوی میگوید: بعد الفحص و الیأس عن الدلیل هم نمیتوان اصالة البراءة را جاری نمود، بلکه باید توقّف کرده و احتیاط کنیم همانطور که اخباریین بدان قائلاند.
این است که شیخ عین عبارت جناب محقّق را هم از کتاب معتبر ایشان و هم از کتاب معارج الاصول که دو کتاب فقهی و اصولی هستند نقل نموده، تا خواننده خود قضاوت کند که نسبت مذکور ناتمام بوده و جناب محقّق در مسئله مزبور مفصل نمیباشد، بلکه مثل بقیه اصولیین بقول مطلق برائتی بوده.
این است که منابع احکام شرعیه پنج امر است:
کتاب، سنت، عقل، اجماع و استصحاب، که استصحاب خود بر سه قسم است:
1- استصحاب حال عقل؛ 2- عدم الدلیل؛ 3- استصحاب حال شرع.
همان برائت اصلیه و ازلیّه است، یعنی در ازل پیرامون فلان مسئله حکمی نبود اکنون من پیرامون حکم آن شک میکنم، لکن استصحاب میکنم همان عدم ازلی و یا عدم قبل از شرع و یا عدم قبل از بلوغ را.
1- یک مثال از شک در تکلیف و شبهه وجوبیّه است و آن این است که:
نماز وتر قبل از شرع مقدس اسلام و یا قبل از دوران بلوغ بر من واجب نبود، حال بعد از نزول شرع مقدّس و فرارسیدن بلوغ در وجوب آن بر خودم شک میکنم، در اینجا استصحاب میکنم برائت ذمّه اصلیه را قبل از شرع.
2- یک مثال از شک در مکلّف و شبهه وجوبیّه و دوران میان اقل و اکثر و آن این است که: اگر شخصی به هر وسیلهای چشم حیوان کسی را کور نمود آیا باید نصف قیمت حیوان را بپردازد یا نصف نصف قیمت را. یعنی پرداخت اقل بر او واجب است یا اکثر؟
سپس میگوید: نسبت به اقل که قدر متیقّن است حکم به دیه میشود، لکن نسبت به اکثر که
مشکوک است استصحاب حال عقل را جاری کرده میگوئیم: قبل از شرع که اکثر واجب نبود، اکنون هم واجب نیست.
این است که هر حکم شرعی تابع دلیلش میباشد، پس آنجا که دلیلی بر حکمی دلالت دارد فهو المطلوب. لکن ازآنجاکه عدم الدلیل، دلیل العدم است، هرکجا دلیل معدوم است، حکم نیز منتفی است.
پس قائل به تفصیل شده میفرماید: افعال بر دو دستهاند: 1- عام البلوی؛ 2- شاذ البلوی.
سپس میفرماید: استدلال به قاعده (عدم الدلیل، دلیل العدم):
1- در حوادث عام البلوی صحیح است، چرا که در اینگونه افعال: اگر حکمی وجود داشت، حضرات ائمه علیهم السّلام بیان کرده بودند و به ما نیز میرسید حال که چنین حکمی به ما نرسیده، پس مظنّه به عدم حکم حرمت و یا وجوب پیدا میکنیم، و ظن عند تعذر العلم حجّة.
2- و در حوادث نادر البلوی صحیح نمیباشد چرا که:
شاید حرمتی نبوده و یا اینکه چون عام البلوی نبوده بیان نشده.
شاید هم بیان شده، لکن چون عام البلوی نبوده به ما نرسیده.
در نتیجه:
از راه عدم الدلیل ظنّ به عدم پیدا نمیشود، ظن هم که نبود قانون مزبور فاقد ارزش است.
نکته اینکه:
جناب محقّق در این قانون قائل به تفصیل شده و در پاسخ خواهیم گفت که قاعده مزبور ربطی به برائت مورد بحث ما ندارد.
این است که اگر پس از شریعت و بیان یک حکم (فی المثل: وجوب جمعه در عصر غیبت و یا حرمت عصیر عنبی بعد از غلیان و قبل از ذهاب 3/ 2 آن و ...)، بعد از مدتی در بقاء آن شک کردیم، استصحاب میکنیم وجوب جمعه در عصر غیبت را و یا حرمت عصیر عنبی. پس از غلیان و قبل از ذهاب ثلثین را.
سپس فرموده: این نوع از استصحاب حجّت نیست.
فرموده است که مقتضای اصل و (یا قاعده اوّلیه) عقلا و با قطعنظر از بیان شرع عبارت است از:
فراغت ذمه از تکالیف شرعیه. یعنی عقل حکم به اباحه کرده میگوید: الاصل فی الاشیاء الاباحه الّا ما خرج بالدلیل.
حال: اگر کسی در موضوعی از موضوعات مثل اقامه در نماز، مدّعی شود که حکم (فی المثل)، وجوب است ما به اصل اوّلی مذکور تمسّک کرده میگوئیم:
اگر حکمی در این موضوع باشد باید با دلیل شرعی ثابت شود، لکن اللازم منتف فالملزوم مثله.
این است که از آنجا که استدلال فوق یک قیاس استثنائی است با بیان دو مقدمه تمام و تکمیل میشود: 1- اثبات ملازمه 2- بیان انتفاء لازم.
اگر حکمی در حقّ ما منجز شود و عقابآور باشد باید دلیلی شرعی برآن حکم دلالت کند لکن اگر دلیلی شرعی برآن دلالت نکند، تکلیف بما لا یطاق است و یا عقاب بلابیان.
تکلیف بما لا یطاق و یا عقاب بلابیان قبیح است و از مولای حکیم صادر نمیشود.
ادلّه احکام منحصر در پنج دلیل است. (صغری)
بعد الفحص در ادلّه مذکور، دلیلی بر حکم مزبور نیافتیم. (کبری)
پس: با انتفاء لازم، ملزوم هم منتفی و باطل است. (نتیجه)
متن:
و حکی عن المحدّث الأسترآبادی فی فوائده:
أنّ تحقیق هذا الکلام هو: أن المحدّث الماهر إذا تتبع الأحادیث المرویّة عنهم علیهم السّلام فی مسألة لو کان فیها حکم مخالف للأصل لاشتهر، لعموم البلوی بها، فإذا لم یظفر بحدیث دلّ علی ذلک الحکم ینبغی أن یحکم قطعا عادیا بعدمه، لأن جمّا غفیرا من أفاضل علمائنا- أربعة آلاف منهم تلامذة الصادق علیه السّلام- کما فی المعتبر- کانوا ملازمین لأئمتنا علیهم السّلام فی مدة تزید علی ثلاثمائة سنة، و کان همّهم و همّ الأئمة علیهم السّلام إظهار الدین عندهم و تألیفهم کل ما یسمعون منهم فی الاصول، لئلا یحتاج الشیعة إلی سلوک طریق العامّة، و لتعمل بما فی تلک الاصول فی زمان الغیبة الکبری، فإن رسول الله و الأئمة علیهم السّلام لم یضیّعوا من فی أصلاب الرجال من شیعتهم، کما فی الروایات المتقدّمة، ففی مثل تلک الصورة یجوز التمسک بأن نفی ظهور دلیل علی حکم مخالف للأصل دلیل علی عدم ذلک الحکم فی الواقع.- إلی أن قال:- و لا یجوز التمسک به فی غیر المسألة المفروضة، إلا عند العامة القائلین بأنه صلّی اللّه علیه و آله أظهر عند أصحابه کلّ ما جاء به، و توفّرت الدواعی علی جهة واحدة علی نشره، و ما خصّ صلّی اللّه علیه و آله أحدا بتعلیم شیء لم یظهره عند غیره، و لم یقع بعده ما اقتضی اختفاء ما جاء به»(1)، انتهی.
ترجمه:
از محدث استرآبادی در کتاب فوائد المدنیّه حکایت شده است که:
تحقیق این کلام آن است که یک محدّث ماهر وقتی احادیث روایت شد از ائمه علیهم السّلام در مسئلهای (که عام البلوی بوده)، تتبع و بررسی کند به نحوی که اگر حکمی مخالف با اصل (اصالة البراءة الأصلیة) در آن باشد، هرآینه به واسطه کثرت ابتلائش مشهور و اشکال میشود، اگر به حدیثی که دلالت برآن حکم نماید، دست نیابد، شایسته است که با یقین متعارف حکم به عدم آن (حکم) نماید، زیرا جماعت کثیری از افاضل علماء ما که براساس نقل معتبر چهار هزارشان از شاگردان امام صادق علیه السّلام بوده و زائد بر سیصد سال، همواره ملازم با حضرات ائمه علیهم السّلام بودهاند، و همت ایشان و تلاش ائمه علیهم السّلام اظهار دین نزد ایشان (افاضل علمائنا) و تألیف و جمعآوری ایشان هرآنچه درباره علم اصول از ائمه علیهم السّلام میشنیدند، بوده است
1) الفوائد المدنیّة، ص 141- 140.
تا که شیعه نیازی به اتخاذ طرق اهل سنت نداشته باشد و در طول زمان غیبت کبری امام به آنچه در این اصول آمده سلوک و عمل نمایند چرا که رسول خدا و ائمه اطهار علیهم السّلام حق کسانی را که در اصلاب رجال شیعه بوده است نادیده نگرفته و تضییع نفرموده است چنانچه این مضمون در روایات متقدمه نقل گردید.
پس در مثل چنین صورتی جایز است گفته شود که نفی ظهور دلیل بر حکم مخالف با اصل، خود دلیل است بر عدم حکم در واقع. سپس کلام را ادامه داده تا آنجا که فرموده:
تمسّک به این بیان در (مسئلهای) غیر از مسئلهای که فرض شد (عام البلوی) جایز نیست مگر از نظر عامّه که معتقدند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله هرچه را که آوردهاند و به حضرتش وحی گردیده برای اصحابشان اظهار فرمودهاند و از طرفی نیز انگیزهها بهطور کلی و در یک خط سیر بر انتشار آنها بوده و حضرتش احدی را اختصاص به تعلیم حکمی نداده به نحوی که دیگری از آن محروم مانده باشد و پس از او نیز امری که مقتضی مخفی ماندن دستورات آن حضرت باشد واقع نشده است تمام شد کلام محدّث استرآبادی.
این است که چنانچه محدّث ماهری روایات حضرات ائمه را در یک مسئلهای که عام البلوی و مورد ابتلاء مردم است تتبع نماید و دلیلی برخلاف اصالة البراءة الاصلیة نیابد، قطع عادی به عدم آن حکم پیدا مینماید. چرا؟
زیرا هزاران نفر از محدثین که صاحبان اصول اربعمائه نیز در میان آناناند و حدود سیصد سال ملازم رکاب ائمه بودهاند و از جزئیترین احکام سؤال مینمودند چنانکه امروز در هر مسئلهای دهها روایت وارد شده است. از طرفی براساس روایات فراوانی، رسول اللّه و ائمه علیهم السّلام به فکر شیعیان در زمان غیبت هم بودهاند و احکام بسیاری را بیان فرمودهاند تا شیعیان نیز همچون اهل عامه در دام قیاس و استحسان و ...
گرفتار نشوند.
با اینهمه اگر در مسئلهای که مبتلابه به عموم است به دنبال دلیل گشتیم لکن بیانی نیافتیم یقین میکنیم که پس حرمتی هم نبوده. سپس میفرماید: بله اگر مسئلهای عام البلوی نباشد، نمیتوان در آن مسئله به اصل برائت تمسّک نمود مگر بر طریق عامه که قائلاند به اینکه هرچه بود رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله برای همگان فرمود و کسی را اختصاص به بعضی احکام نداد.
متن:
أقول: المراد بالدلیل المصحّح للتکلیف- حتّی لا یلزم التکلیف بما لا طریق للمکلّف إلی العلم به- هو ما تیسّر للمکلّف الوصول إلیه و الاستفادة منه، فلا فرق بین ما لم یکن فی الواقع دلیل شأنیّ أصلا، أو کان و لم یتمکّن المکلّف من الوصول إلیه، أو تمکّن لکن بمشقّة رافعة للتکلیف، أو تیسّر و لم یتمّ دلالته فی نظر المستدلّ، فإن الحکم الفعلیّ فی جمیع هذه الصور قبیح علی ما صرّح به المحقق رحمه اللّه فی کلامه السابق، سواء قلنا بأنّ وراء الحکم الفعلی حکما آخر- یسمّی حکما واقعیّا أو حکما شأنیّا- علی ما هو مقتضی مذهب المخطئة، أم قلنا بأنّه لیس وراءه حکم آخر، للاتّفاق علی أن مناط الثواب و العقاب و مدار التکلیف هو الحکم الفعلی.
و حینئذ: فکلّ ما تتبّع المستنبط فی الأدلّة الشرعیة فی نظره إلی أن علم من نفسه عدم تکلیفه بأزید من هذا المقدار من التتبع، و لم یجد فیها ما یدلّ علی حکم مخالف للأصل، صحّ له دعوی القطع بانتفاء الحکم الفعلیّ. و لا فرق فی ذلک بین العامّ البلوی و غیره، و لا بین العامّة و الخاصّة، و لا بین المخطئة و المصوّبة، و لا بین المجتهدین و الأخباریین، و لا بین أحکام الشّرع و غیرها من أحکام سائر الشرائع و سائر الموالی بالنسبة إلی عبیدهم. هذا بالنسبة إلی الحکم الفعلی، و اما بالنسبة إلی الحکم الواقعی النازل به جبرئیل علی النبی صلّی اللّه علیه و آله- لو سمّیناه حکما بالنسبة إلی الکلّ- فلا یجوز الاستدلال علی نفیه بما ذکره المحقق رحمه اللّه من لزوم التکلیف بما لا طریق للمکلّف إلی العلم به، لأن المفروض عدم إناطة التکلیف به.
ترجمه:
مراد از دلیلی که تصحیحکننده تکلیف است تا تکلیف به چیزی که مکلّف راهی برای علم بدان ندارد، لازم نیاید آن دلیلی است که برای مکلّف امکان دستیابی و استفاده از آن میسّر است، لذا (در تکلیف ما لا یطاق و لزوم آن) تفاوتی نیست بین اینکه اصلا در واقع دلیل شأنی وجود نداشته یا اینکه دلیل وجود داشته ولی دستیابی به آن برای مکلّف ممکن نباشد و یا اینکه ممکن باشد امّا با (تحمّل) مشقّت و رنجی که رافع تکلیف است یا (دستیابی به دلیل برای وی) ممکن باشد لکن دلالت دلیل از نظر وی تمام نباشد زیرا که حکم فعلی در تمام این صور طبق تصریحی که جناب محقق در کلام گذشته به آن نمود قبیح است چه قائل شویم به اینکه در وراء حکم فعلی، حکم دیگری است که حکم واقعی و شأنی نامیده میشود چنانکه مقتضای مذهب اهل تخطئه است و یا اینکه قائل نباشیم به اینکه در وراء آن
حکمی است، زیرا اتفاق ارباب فن بر این است که مناط ثواب و عقاب و ملاک تکلیف صرفا حکم فعلی است. و زمانی که (یکون المدار الحکم الفعلی)، هرآنچه که مجتهد در ادلّه شرعیه از نظر وی (دلیلیت دارند) تتبع و بررسی نماید تا علم حاصل نماید که به بیش از این مقدار از تفحّص و بررسی مکلف نیست و در میان ادلّهای که مورد تفحّص قرار داده به آن دلیلی که بر حکم مخالف با اصل دلالت نماید دست نیافت، ادّعای قطع و یقین به انتفاء حکم فعلی برای او صحیح است.
و در این حکم تفاوتی میان مسئله عام البلوی و غیر آن نمیباشد چنانچه میان عامّه و خاصه و نیز مخطئه و مصوّبه و همچنین مجتهدین و اخباریین و احکام شرع و غیر آن از احکام سایر شرایع و نیز سایر موالی نسبت به بندگانش تفاوتی وجود ندارد.
این (مطالبی که تا بدینجا گفته شد) نسبت به حکم فعلی است. امّا نسبت به حکم واقعی نازل شده توسط جبرئیل بر حضرت نبوی، چنانچه آن را نسبت به تمام مکلّفین اعم از عالم و جاهل، حکم بنامیم، استدلال بر نفی آن به واسطه آنچه که مرحوم محقّق ذکر نموده (یعنی مجرّد لزوم تکلیف به طریقی که مکلّف به آن علم ندارد)، جایز نبوده و کافی نیست، زیرا فرض برآن است که تکلیف به آن منوط به علم نمیباشد.
این بود که فقدان دلیل، دلیل بر عدم حکم است، مشروط بر اینکه مورد از امور عام البلوی باشد بنابراین ایشان نیز مثل مشهور اصولیین قائل به برائت بودند با این تفاوت که حضرت اصولیین بطور مطلق اصل را جاری میدانستند ولی ایشان در اینجا قائل به تفصیل شدند.
این است که یقینا در تکلیف وجود دلیل شرط است، یعنی تا دلیلی بر حکم اقامه نشود نمیتوان شخص را مکلّف به آن حکم دانست، زیرا چنانکه جناب محقّق هم فرمود تکلیف ما لا یطاق لازم آید.
یعنی باید مکلّف را به حکمی موظف کنیم که راهی برای علم و آگاهی بدان ندارد و لذا التزام به چنین حکمی بسیار دشوار و شاید هم محال باشد.
این است که مقصود از دلیلی که مصحح تکلیف است و بدون آن محذور تکلیف ما لا یطاق لازم میآید، قطعا دلیل و اصل میباشد و نه صرف الوجود آن.
این است که حکم فعلی، یعنی حکمی که بر امتثالش ثواب مترتب است و بر ترکش عقاب تنها در فرضی متصوّر است که دلیلی برآن قائم باشد و این دلیل به نحوی باشد که:
اولا رسیدن به آن برای مکلّف به راحتی ممکن است. ثانیا دلالت دلیل مزبور بر حکم نیز تام است حال چنین دلیلی منجّز است و حکم را در حق مکلّف فعلی میکند، یعنی تکلیف را به عهده وی ثابت مینماید، چرا که مناط فعلیت تکلیف و مدار حکم وجود چنین دلیلی است.
اعم است از اینکه اصلا در واقع (یعنی عند اللّه و عند الرسول) چنین دلیلی نباشد و یا اینکه باشد و لکن برای مکلّف دستیابی به آن ممکن نباشد و یا اینکه ممکن باشد ولی رسیدن به آن یا به قدری زحمت دارد که به خاطر عسر و حرج تفحّص از آن لازم نیست و یا اگر هم وصول به آن به راحتی ممکن باشد، لکن تام الدلاله بر مقصود نیست.
به عبارت دیگر یا برای مکلّف غیر عالم بهواقع، دلیلی وجود دارد یا اینکه وجود ندارد.
1- اگر دلیلی بر حکم وجود ندارد حکم درباره مکلّف ثابت نمیباشد و موظف به رعایت آن نمیباشد اعم از اینکه مورد از قبیل عام البلوی بوده باشد و یا چنین نباشد و یا در واقع و نفس الامر دلیل دیگری که موسوم به دلیل شأنی است موجود بوده باشد و یا آنهم منتفی باشد. و در صورت وجود دلیل شأنی مکلّف قادر بر وصول به آن بوده باشد و یا از رسیدن به آن عاجز باشد و در فرض امکان دستیابی، مستلزم تحمّل مشقت زیاد باشد و یا بدون تحمّل مزبور به آن دست یابد. حال ازآنجاکه در تمام صور مذکور تکلیف فعلی قبیح است، هیچ مانعی از اجراء اصل برائت وجود ندارد.
2- و اگر دلیل مذکور وجود دارد، مکلّف حقّ اجراء اصل برائت را ندارد و باید در مظانّ ادله فحص نماید تا به دلیل دست یابد، بدون اینکه تفاوتی میان موارد مورد اشاره باشد.
به عبارت دیگر چون فعلیّت تکلیف بدون بیان و اصل تام الدلالة، قبیح است تفاوتی نمیکند میان اینکه ما مصوّبه باشیم که میگویند: قطع نظر از مؤدای اماره و حکم فعلی، در واقع حکمی نیست و یا اینکه مخطئه باشیم که میگویند: وراء این حکم فعلی یک واقعی هست که شاید این حکم فعلی مطابق و یا مخالف آن باشد و لذا هیچیک از اینها مؤثر نبوده و تفصیلی که از مرحوم محقق نقل شد و در کلام استرآبادی به آن اشاره گردید موجّه نمیباشد.
زیرا اتفاق بر این است که حکم واقعی اگر هم باشد، بدون اینکه به ما واصل شود به درجه فعلیت نمیرسد و نمیتواند مناط ثواب و عقاب باشد و ملاک ثواب و عقاب همین حکم فعلی است.
این است که آنچه ذکر شد در ارتباط با حکم فعلی بود و روشن نمودیم که تفصیل یادشده و آنچه به عنوان دلیل در ذیل آن آمده بود ناتمام و غیر صحیح بود.
این است که راجع به حکم واقعی که مراد از آن حکمی است که جبرئیل امین به حضرت نبوی صلّی اللّه علیه و آله رسانده است، باید گفت که قطعا فرموده محقق در نفی آن کفایت نمیکند چرا که ایشان فرمودند در مسائل عام البلوی: اگر مستنبط تتبع نمود و به دلیل دست نیافت، حکم نیز منتفی است، چرا که اگر در فرض مزبور، تکلیف ثابت باشد مستلزم این است که شخص مکلّف به حکمی شود که هیچ طریق علمی به آن ندارد.
حاصل مطلب در عبارت (امّا بالنسبة الحکم الواقعی النازل ...) به بیان دیگر اینگونه است که:
اگر براساس بیان محقق که فرمود: حکم فعلی تابع دلیل است، شخصی رفت و فی المثل در منابع پنجگانه فقه تتبع نمود، لکن دلیلی بر حرمت استعمال دخانیات پیدا نکرد، یقین حاصل میکند که حرمت استعمال دخانیات در حق او فعلیّت ندارد و این یک قانون کلی است و در این جهت فرقی میان عامه و خاصه، مصوبه و مخطئه، اخباری و اصولی، اخبار شریعت اسلامی و سایر شرایع، و اینکه مسئله از مسائل عام البلوی باشد یا نه، نمیباشد زیرا به بیان جناب محقق:
1- چنین تکلیفی تکلیف بدون بیان است. 2- تکلیف بدون بیان قبیح است و غیر فعلی.
و این معنای اصل برائت است، که تا دلیلی نرسیده حرمت در حق ما فعلی نمیشود.
میگوییم استدلال به اینکه: و الّا یلزم التکلیف بما لا طریق الی العلم به و هو یستلزم للتکلیف بما لا یطاق، استدلالی ناتمام خواهد بود. چرا که احکام واقعی دائر مدار علم و جهل ما نیستند، یعنی بدانیم یا ندانیم واقعی وجود دارد. پس از این مطلب نیز روشن میشود که مراد محقّق حکم فعلی است و نه واقعی.
این است که احکام واقعیه، احکام شأنیّه و تعلیقیّه هستند، یعنی زمانی میتوان آنها را در حق مکلّف حکم نامید که به واسطه علم به آن فعلی شوند، لذا نمیتوان جاهل را مکلّف به آن دانست مگر به نحو تعلیق و به فرض حصول علم به آن. و اساسا تا حکم به مرحله علم نرسد اطلاق حکم برآن حقیقی نیست.
متن:
نعم، قد یظنّ من عدم وجدان الدلیل علیه بعدمه، بعموم البلوی به، لا بمجرّده، بل مع ظن عدم المانع عن نشره فی أول الأمر من الشارع أو خلفائه أو من وصل إلیه. لکن هذا الظن لا دلیل علی اعتباره، و لا دخل له بأصل البراءة الّتی هی من الأدلّة العقلیّة، و لا بمسألة التکلیف بما لا یطاق، و لا بکلام المحقّق. فما تخیّله المحدّث تحقیقا لکلام المحقّق- مع أنّه غیر تامّ فی نفسه- أجنبیّ عنه بالمرّة.
نعم، قد یستفاد من استصحاب البراءة السابقة: الظنّ بها فیما بعد الشرع- کما سیجیء عن بعضهم- لکن لا من باب لزوم التکلیف بما لا یطاق الّذی ذکره المحقّق.
و من هنا یعلم: أن تغایر القسمین الأوّلین من الاستصحاب باعتبار کیفیّة الاستدلال، حیث إن مناط الاستدلال فی هذا القسم الملازمة بین عدم الدلیل و عدم الحکم مع قطع النظر عن ملاحظة الحالة السابقة، فجعله من أقسام الاستصحاب مبنیّ علی إرادة مطلق الحکم علی طبق الحالة السابقة عند الشک و لو لدلیل آخر غیر الاتّکال علی الحالة السابقة، فیجری فیما لم یعلم فیه الحالة السابقة، و مناط الاستدلال فی القسم الأول ملاحظة الحالة السابقة حتّی مع عدم العلم بعدم الدلیل علی الحکم.
و یشهد لما ذکرنا، من المغایرة الاعتباریّة: أن الشیخ لم یقل بوجوب مضی المتیمّم الواجد للماء فی أثناء صلاته لأجل الاستصحاب، و قال به لأجل أن عدم الدلیل دلیل العدم(1). نعم، هذا القسم الثانی أعمّ موردا من الأوّل، لجریانه فی الأحکام العقلیّة و غیرها، کما ذکره جماعة من الأصولیین(2).
و الحاصل: أنّه لا ینبغی الشک فی أن بناء المحقّق رحمه اللّه علی التمسّک بالبراءة الأصلیّة مع الشک فی الحرمة، کما یظهر من تتبّع فتاویه فی «المعتبر»(3).
ترجمه:
بله، گاهی از عدم وجدان دلیل بر این حکم به (ملاحظه) عام البلوی بودن، ظنّ به عدم آن (حکم واقعی) پیدا میشود، البته نه به صرف عام البلوی بودن، بلکه با ظن به عدم مانع از انتشار آن در ابتدای امر
از ناحیه شارع مقدّس و یا خلفاء بزرگوارش یا از کسی که حکم مزبور به او رسیده است.
لکن نه دلیلی بر اعتبار این ظن وجود دارد و نه دخالتی برای آن راجع به اصل برائت که از ادله عقلیه است وجود دارد، و نه ارتباطی بین آن و مسئله تکلیف بما لا یطاق و یا کلام محقّق وجود دارد.
لذا آنچه را که جناب استرآبادی بهعنوان تحقیق در کلام محقّق تخیل کرده نه تنها فی حد نفسه صحیح و تمام نیست، از حیطه کلام محقق نیز اجنبی است.
بله، گاهی از استصحاب برائت سابقه، گمان به آن در زمان شرع حاصل میشود چنانکه نقل آن به زودی از برخی خواهد آمد، لکن نه از باب تکلیف بما لا یطاق که جناب محقّق بدان تمسّک کرده (اعتباری بودن تفاوت میان دو قسم استصحاب در کلام استرآبادی)
از اینجا روشن میشود که تفاوت دو قسم اوّل و دوّم استصحاب (در کلام محقق) به اعتبار نحوه استدلال است (و الّا حقیقتا تفاوتی ندارد)، چرا که مناط و ملاک استدلال در این قسم (دوّم)، با قطعنظر از ملاحظه حالت سابقه، ملازمه میان عدم الدلیل و عدم الحکم بوده است پس جعل و قرار دادن آن از اقسام استصحاب مبنی است بر اینکه در هنگام شک حکم را مطابق حالت سابقه دانسته (و همین معنا از آن اراده شود) و لو به کمک دلیل دیگر که غیر از اعتماد به حالت سابقه باشد، و لذا در صورت عدم العلم و حصول شک. حالت سابقه جاری میشود و حال آنکه مناط استدلال در قسم اوّل اعتماد به حالت سابقه است، حتی با عدم علم به فقدان دلیل بر حکم.
(استشهاد شیخ در اعتباری بودن تفاوت میان دو قسم از استصحاب) و شاهد بر آنچه در اعتباری بودن تفاوت در دو قسم اول و دوم استصحاب باهم این است که جناب شیخ در مسئله متیمّمی که در اثناء نمازش آب پیدا میکند قائل به وجوب ادامه نماز به استناد استصحاب و اعتماد به آن نشده، بلکه از باب عدم الدلیل دلیل علی العدم به آن (استمرار) قائل و آن را واجب دانسته (و این گواه بارزی بر تغایر اعتباری این دو است).
بله قسم دوم (یعنی قاعده عدم الدلیل) موردا اعم از استصحاب است، به خاطر جریانش در احکام عقلیه و در غیر آن، همانطور که جماعتی از اصولیین فرمودهاند، (به خلاف استصحاب که در احکام عقلیّه جاری نمیشود).
حاصل کلام اینکه: جای شک و تردید نیست که بناء مرحوم محقّق در شک در حرمت بر تمسّک به برائت اصلیه است نه عدم الدلیل دلیل علی العدم چنانچه از تفحّص در فتاوای ایشان در کتاب معتبر این معنا ظاهر و روشن میگردد.
1- یا دلیل و برهان شرعی است که با وجود آن ظنّ از ظنون خاصّه میشود که بلاتردید چنین دلیلی وجود ندارد.
2- و یا برهان عقلی است که مطلق ظنّ را حجّت مینماید، مثل دلیل انسداد که آن نیز بدون شک وجود ندارد، چرا که حجیّت مطلق ظنّ حتی در مثل مورد بحث از جناب محقّق نقل نشده، بلکه آنچه از ایشان نقل شده خلاف آن است.
زیرا مسئله اصل برائت تنها در شک در تکلیف است که عقل و شرع هر دو به آن حاکماند بدون اینکه این دوحکم، اصلا نظری به این جهت داشته باشند که تکلیف به امری که طریق علمی به آن نیست از مصادیق تکلیف ما لا یطاق است.
زیرا اینکه استرآبادی فرمود، سعی اصحاب و ائمه علیهم السّلام اظهار دین برای اصحاب بوده و اصحاب نیز تلاش در تألیف تمام شنیدهها داشتند، سبب نمیشود که علم به این امر پیدا شود که ائمه علیهم السّلام تمام آنچه را مردم به آن نیاز داشتهاند بیان فرمودهاند، علاوه بر اینکه انگیزههای فراوانی بر اختفاء بیانات ائمه علیهم السّلام بوده که مانع از انتشار آنها گشته است. چه در مسائل عام البلوی و چه در غیر آن بهنحویکه این انگیزهها را نمیتوان به خصوص مسائل عام البلوی اختصاص داد.
این است که چون محقّق در «معارج الاصول» برای اثبات اصالة البراءة به قاعده تکلیف به غیر مقدور تمسّک نمود، متوجه میشویم که مراد ایشان نفی فعلیت است و نه تنجّز لکن با قطعنظر از استدلال مذکور، گاهی خود نیافتن دلیل بر حکمی از احکام بعد الفحص، دلیل ظنی میشود بر عدم الحکم در واقع، لکن با دو شرط:
1- مسئله عام البلوی باشد که این به تنهائی کافی نیست.
2- ظنّ به عدم مانع از انتشار آن نیز وجود داشته باشد.
حال این مانع:
1- یا از ناحیه ائمه علیهم السّلام است که از روی تقیّه و یا خیانت برخی افراد سکوت فرمودهاند.
2- و یا از ناحیه اصحاب ائمه است که از روی ترس و خوف از جانشان سکوت کردهاند.
این است که:
اولا: اصل اوّلی در باب ظنون حرمت عمل به مظنه است الا ما خرج بالدلیل، حال دلیل بر اعتبار و حجیّت این ظنّ چیست؟
ثانیا: این مطلب ربطی به اصالة البراءة العقلیة ندارد تا گفته شود، در آن مسئله تفصیلی صورت گرفته است، زیرا که عدم الدلیل، دلیل ظنی بر عدم حکم است و حال آنکه اصل برائت عقلا یک حکم عقلی است و نه ظنی.
از طرفی نیز عدم دلیل، دلیل ظنی بر عدم حکم در واقع است لکن اصل برائتی که مورد بحث ماست، مربوط به مرحله تنجّز حکم است، یعنی بعد الفحص و الیأس اگر حرمتی هم باشد منجّز نیست.
ثالثا: قاعده عدم الدلیل ربطی به مسئله تکلیف بما لا یطاق ندارد تا دلیل برآن باشد، زیرا این قاعده (عدم دلیل) مربوط به حکم واقعی است و حال آنکه قاعده تکلیف ما لا یطاق مربوط به مرحله تنجّز حکم است.
رابعا: مطلب مزبور ربطی به کلام جناب محقق ندارد، چون از استدلال محقّق بدست میآید که نظر به مرحله تنجّز دارد.
یعنی استدلالش برای نفی تنجّز است و نه نفی واقع.
این است که بیان استرآبادی بهعنوان تحقیق در مطالب جناب محقق و تفصیل ایشان:
اولا: فی حد نفسه ناقص است، چرا که صرف عام البلوی بودن کافی نیست، بلکه عدم المانع از انتشار نیز لازم است.
ثانیا: تحقیق مزبور از مراد و منظور جناب محقّق بیگانه است، چرا که کلام محقّق در نفی تکلیف فعلی است و سخن استرآبادی در نفی حکم واقعی است.
این است که گاهی بر مبنای کلام محقق در معتبر که فرموده بود، قسم اوّل از اقسام استصحاب، استصحاب حال عقل یا برائت اصلیه است، میتوان (بر مبنای قومی که استصحاب را اماره میدانستند) به توسط استصحاب برائت اصلیه نیز ظنّ به عدم حکم واقعی حاصل نمود.
لکن این نیز ربطی به تکلیف ما لا یطاق ندارد چرا که تکلیف ما لا یطاق مربوط به مرحله فعلیت است.
بلکه این ظنّ به عدم حکم واقعی از این باب است که قبل از شرع برائت بوده، اکنون هم عقلا ظن به عدم آن پیدا میکنیم و حکم میکنیم که برائت حاصله از این راه از امارات است و نه از اصول عملیه.
این است که گاهی، هم عدم الدلیل بنفسه موجب ظنّ به عدم تکلیف در واقع است و هم استصحاب برائت سبب ظن به عدم یک واقع میشود.
1- مناط و معیار استدلال در هریک با دیگری فرق دارد، یعنی مناط استدلال در استصحاب البراءة در نظر گرفتن حالت سابقه است، چه بعد الفحص دلیلی یافت نشود و چه شک حاصل شود که دلیلی هست یا نه؟ مثل موارد اجمال نص و تعارض نصین.
و مناط استدلال در قاعده عدم الدلیل، ملازمه میان عدم الدلیل با عدم الحکم در واقع است یعنی با قطعنظر از حالت سابقه، روی ملازمه ظنیّه حکم مینمائیم.
2- هریک از دو قاعده مزبور از جهت جریان در موارد مختلف، از جهتی عام و از جهت خاصاند.
فی المثل:
دلیلی بر مسکر بودن فلان مایع نداریم، پس آن مایع مسکر نیست.
امّا قاعده استصحاب برائت اگرچه منحصر به احکام عملیه (یعنی شرعیه) است لکن هم در مسائل عملیه و احکام کلیه جاری میشود، هم در موضوعات خارجیه و احکام جزئیه.
این است که کسی توهم نکند که مورد ثانی اخص از استصحاب است، نه بخاطر اینکه بیان کند که مورد استصحاب اخص است.
به هر دو بود، یعنی هم آن تفصیلی که در کلام محقّق در معتبر بود بنا بر حکم فعلی ناتمام بود هم آن برداشتی که جناب محدث از کلام محقّق کرده بود دارای دو اشکال بود.
اینکه قاعده عدم الدلیل دلیل العدم با مورد بحث اصولیها و اخباریها در مسئله برائت و احتیاط دوتاست.
زیرا قاعده عدم الدلیل هم در احکام عقلیه (اعتقادیه) میآید هم در احکام عملیه (شرعیه) و حال آنکه برائت مورد بحث ما منحصر به احکام شرعیه است.
این است که جناب محقّق برای اثبات برائت در موارد مختلف به استصحاب البراءة استدلال نموده و نه به قاعده عدم الدلیل و در این استدلال تفاوتی میان مسائل عام البلوی و غیر آن نمیباشد.
بله در استدلال به قاعده عدم الدلیل بین مسائل عام البلوی و غیر آن فرق است لکن ربطی به مسئله مورد بحث ما ندارد.
بدون تردید بناء جناب محقّق در شک در حرمت بر تمسّک به برائت اصلیه است و نه عدم الدلیل.
پس جناب محقق در باب مفصّل نیست، بلکه مثل سایر اصولیین به قول مطلق برائتی است.
متن:
الثانی:
مقتضی الأدلّة المتقدّمة: کون الحکم الظاهری فی الفعل المشتبه الحکم هی الإباحة من غیر ملاحظة الظن بعدم تحریمه فی الواقع.
فهذا الأصل یفید القطع بعدم اشتغال الذمّة، لا الظن بعدم الحکم واقعا، و لو أفاده لم یکن معتبرا. إلّا أن الّذی یظهر من جماعة کونه من الأدلّة الظنیّة، منهم صاحب المعالم عند دفع الاعتراض عن بعض مقدمات الدلیل الرابع الذی ذکره لحجیّة خبر الواحد(1)، و منهم شیخنا البهائی(2).
و لعلّ هذا هو المشهور بین الأصولیین، حیث لا یتمسّکون فیه إلّا باستصحاب البراءة السابقة، بل ظاهر المحقّق فی المعارج الإطباق علی التمسّک بالبراءة الأصلیة حتّی یثبت الناقل(3)، و ظاهره أنّ اعتمادهم فی الحکم بالبراءة علی کونها هی الحالة السابقة الأصلیّة.
و التحقیق: أنه لو فرض حصول الظن من الحالة السابقة فلا یعتبر، و الإجماع لیس علی اعتبار هذا الظن، و إنّما هو علی العمل علی طبق الحالة السابقة، و لا یحتاج إلیه بعد قیام الأخبار المتقدّمة و حکم العقل.
الثالث:
لا إشکال فی رجحان الاحتیاط عقلا و نقلا، کما یستفاد من الأخبار المذکورة و غیرها.
و هل الأوامر الشرعیّة للاستحباب، فیثاب علیه و إن لم یحصل به الاجتناب عن الحرام الواقعی، أو غیری بمعنی کونه مطلوبا لأجل التحرّز عن الهلکة المحتملة و الاطمئنان بعدم وقوعه فیها، فیکون الأمر به إرشادیّا لا یترتّب علی موافقته و مخالفته سوی الخاصیّة المترتّبة علی الفعل أو الترک، نظیر أوامر الطبیب، و نظیر الأمر بالإشهاد عند المعاملة لئلا یقع التنازع؟ وجهان: من ظاهر الأمر بعد فرض عدم إرادة الوجوب. و من سیاق جلّ الأخبار الواردة فی ذلک، فإن الظاهر کونها مؤکّدة لحکم العقل بالاحتیاط. و الظاهر أنّ حکم العقل بالاحتیاط من حیث هو احتیاط- علی تقدیر کونه إلزامیّا- لمحض الاطمئنان و دفع احتمال العقاب.
و کما أنه إذا تیقّن بالضرر یکون إلزام العقل لمحض الفرار عن العقاب المتیقّن، فکذلک طلبه الغیر الإلزامی إذا احتمل الضرر. بل، و کما أن أمر الشارع بالإطاعة فی قوله تعالی (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ)* لمحض الإرشاد، لئلا یقع العبد فی عقاب المعصیة و یفوته ثواب الطاعة، و لا یترتب علی مخالفته سوی ذلک، فکذلک أمره بالأخذ بما یأمن معه من الضرر، و لا یترتّب علی موافقته سوی الأمان المذکور، و لا علی مخالفته سوی الوقوع فی الحرام الواقعی علی تقدیر تحقّقه.
و یشهد لما ذکرنا: أن ظاهر الأخبار حصر حکمة الاجتناب عن الشبهة فی التفصّی عن الهلکة الواقعیّة لئلّا یقع فیها من حیث لا یعلم. و اقترانه مع الاجتناب عن الحرام المعلوم فی کونه ورعا، و من المعلوم أنّ الأمر باجتناب المحرّمات فی هذه الأخبار لیس إلا للإرشاد، لا یترتب علی موافقتها و مخالفتها سوی الخاصیّة الموجودة فی المأمور به- و هو الاجتناب عن الحرام- أو فوتها، فکذلک الأمر باجتناب الشبهة لا یترتّب علی موافقته سوی ما یترتّب علی نفس الاجتناب لو لم یأمر به الشارع، بل فعله المکلّف حذرا من الوقوع فی الحرام.
و لا یبعد التزام ترتّب الثواب علیه، من حیث إنه انقیاد و إطاعة حکمیّة، فیکون حینئذ حال الاحتیاط و الأمر به حال نفس الإطاعة الحقیقیّة و الأمر بها فی کون الأمر لا یزید فیه علی ما ثبت فیه من المدح أو الثواب لو لا الأمر.
ترجمه:
، بدون توجه به اینکه آیا به حرام نبودنش در واقع ظنّ حاصل میشود یا نه؟
پس (محتوای) این اصل (برائت)، افاده قطع به عدم اشتغال ذمّه است و نه ظن به عدم حکم در واقع و اگر افاده این (ظنّ) را هم بکند (ظنّ حاصله) فاقد اعتبار است. جز اینکه از حال و نگرش گروهی ظاهر میشود که این اصل (برائت) از ادله ظنیّه است (یعنی قائلاند که مفاد اصل برائت ظنّ به عدم حکم در واقع است).
از جمله صاحب معالم که هنگام دفع و ردّ اعتراض (وارده) بر برخی از مقدمات دلیل چهارم (دلیل انسداد) را که در حجیّت خبر واحد آمده (به اصل مذکور و مفید ظنّ بودن آن ملتزم شده).
و از جمله ایشان جناب شیخ بهائی قدّس سرّه است و شاید این شیوه مشهور میان اصولیین است از آن جهت که در اثبات اباحه و برائت از حرمت تنها به استصحاب برائت سابقه تمسک میکنند، بلکه ظاهر مرحوم محقق در کتاب معارج اجماعی بودن تمسّک به برائت اصلیه است (تا ثابت شدن ناقل).
و ظاهر (کلام) محقق، اعتماد اصحاب، در حکم به برائت، بر حالت سابقه اصلیه است و روشن است که چنین دلیل و مدرکی اماره بر نبود حکم در واقع است و تحقیق مقتضی است که اگر از حالت سابقه، ظن به اباحه و عدم حرمت واقعی حاصل شود، (ظن مزبور) حجت نیست و اجماع (مورد ادعای مرحوم محقق)، بر معتبر بودن این ظنّ نیست بلکه بر ممضی بودن و اعتبار عملی است که برطبق این حالت واقع میشود، درحالیکه پس از قیام اخبار پیشین و حکم عقل بر امضاء عمل مزبور احتیاجی به اجماع مذکور نیست.
همانطور که از اخبار مذکور و غیر آن استفاده میشود.
و اینکه آیا اوامر شرعیه به احتیاط برای استحباب (مولوی است) تا ثواب بر امتثال آن (و عمل به احتیاط) مترتب شود، هرچند به واسطه آن (احتیاط) اجتناب از حرام واقعی حاصل نشود و یا اینکه (این اوامر برای استحباب) غیری است، به این معنا که احتیاط به منظور اجتناب از هلاکت محتمله و اطمینان به عدم وقوع در آن، مطلوب و مستحسن است، پس امر به آن ارشادی بوده و در نتیجه بر موافقت و مخالفت آن (امر به احتیاط) جز خاصیتی که بر فعل یا ترکش مترتب است امر دیگری بار نمیشود، مثل
اوامر پزشک و مثل امر به گرفتن شاهد در هنگام معامله به خاطر عدم درگیری میان متعاملین، که در اینجا دو احتمال است:
1- اینکه به حسب ظاهر (از این اوامر) اراده وجوب نشده (پس چنین امری دلالت بر استحباب داشته و بر فعل آن ثواب مترتب است).
2- اینکه سیاق اخبار وارده (و دلالتکننده) بر احتیاط، در مقام ارشاد است پس ظاهر این اخبار مؤکّد حکم عقل به احتیاط است و علی الظاهر حکم عقل به احتیاط از آن جهت که احتیاط است به فرض که وجوبی باشد تنها به خاطر اطمینان به دفع احتمال عقاب یقینی است.
پس به همین منظور است طلب غیر الزامی عقل آنگاه که احتمال ضرر وجود دارد (منتهی احتمال عقاب در اینجا احتمالی است). بلکه همانطور که امر شارع مقدّس به اطاعت نمودن در (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ)* برای محض ارشاد است تا بنده در عقاب معصیت واقع نشده و ثواب اطاعت از وی فوت نگردد و برآن غیر از همین خاصیت، امر دیگری از قبیل ثواب و عقاب بار نمیشود، عینا امر شارع به احتیاطی که مؤمّن از ضرر است غیر از امان از مفسده و ضرر خاصیت دیگری برآن مترتب نیست چنانکه بر مخالفتش تنها وقوع در حرام واقعی به فرض اینکه وجود داشته باشد، بار میشود لکن نفس مخالفت این امر عقابی ندارد.
و گواه بر آنچه ما گفتیم (که اوامر احتیاط ارشاد به حکم عقل است) 1- ظاهر اخبار وارده در این باب است مبنی بر اینکه حکمت اجتناب از شبهه منحصر در تفصّی (رهایی) از هلاکت واقعی است. تا که شخص (محتاط) به واسطه احتیاط در آن نیفتد و من حیث لا یعلم در آن گرفتار نیاید.
2- مقرون واقع شدن اجتناب از شبهه با اجتناب از حرام معلوم (در این اخبار) و بودن ورع فاعل (به عنوان قدر جامع آن دو است). و روشن است که امر به اجتناب از محرّمات در این اخبار تنها برای ارشاد بوده که بر موافقت و مخالفت آن غیر از خاصیت موجود در مأمور به یعنی اجتناب و پرهیز از محرّم یا فوت آن، خاصیت امر دیگری مترتب نمیباشد. پس مقتضای تقارن این است که امر به اجتناب از شبهه را هم باید حمل بر ارشاد نمود تا بر موافقت آن، غیر از آنچه بر نفس اجتناب در صورت نبودن امر به آن از شارع مترتب است یعنی پرهیز از وقوع در حرام امر دیگری بار نشود، بنابراین بر نفس اجتناب و احتیاط ثواب مترتب نیست ولی بعید نیست که ملتزم شویم به ترتّب ثواب بر احتیاط منتهی از حیث اینکه انقیاد و اطاعت حکمیه میباشد و در نتیجه حال احتیاط و امر به آن حال نفس اطاعت حقیقیه و امر به آن را داشته در اینکه غیر از مدح و اجری که بر اطاعت مترتب است ورود امر موجب ازدیاد شیء دیگری نمیباشد.
در این است که آیا برائت از جمله امارات ظنیّه است و با ملاک ظن بهواقع (اعم از اینکه نوعی و یا شخصی باشد) حجت است و یا اینکه از اصول عملیه است که صرفا در مواردی از آن استفاده میشود که طریق علمی و ظنّی به سوی واقع وجود ندارد.
1- مشهور اصولیین تا زمان شیخ اعظم برائت را از امارات میدانسته و با مناط افاده ظنّ بهواقع قائل به حجیّت آن بودند مثل خبر ثقه و ظواهر.
عبارات و مطالب صاحب معالم و شیخ بهائی در زبده و ادّعای اجماع جناب محقق بر اینکه تا زمانی که دلیل ناقل پیدا نشود باید به برائت اصلیه و ازلیه تمسّک شود.
زیرا عمده دلیل قدما بر اصالة البراءة عبارت بود از استصحاب برائت ازلیه و قبل از شرع، مضافا به اینکه خود استصحاب از نظر آنها به حکم عقل حجّت بوده و از امارات است و لذا حکمی هم که بدینوسیله ثابت میشود حکم واقعی است یعنی مفید ظنّ بهواقع است.
میفرماید: اولا مفید ظنّ بودن استصحاب قابل خدشه است و تنها بیانکننده یک حکم تعبدی است.
ثانیا سلّمنا که مفید ظنّ باشد، چه دلیلی بر حجیّت این ظنّ وجود دارد.
2- مشهور متأخرین از زمان شیخ تاکنون برائت را از اصول عملیه میدانند و در اثبات آن از ادله اربعه استفاده میکنند.
زیرا:
اولا: مفاد بیشتر این ادلّه پیرامون معذوریت و عدم تنجّز تکلیف است و مثبت هیچ حکم ظاهری نیستند و دلالت دارند بر اینکه عقاب بلا بیان قبیح که این ادله عبارتند از:
آیات، اجماعات و حکم العقل و روایات بسیاری مثل حدیث رفع، سعد و ...
و تعداد کمی از این روایات هم که مثبت حکم ظاهری هستند، همچون: کلّ شیء مطلق و کلّ شیء حلال حتّی تعرف أنّه حرام و ... که اینها نیز به ملاحظه ظنّ به عدم حرمت واقعی نیست. یعنی دلالت
ندارد که چون قبل از شرع حلال بوده اکنون نیز ما ظنّ به حلیّت آن پیدا میکنیم، پس حلال است بلکه با قطعنظر از لحاظ حالت سابقه تنها یک حکم ظاهری تعبدی عملی است.
ثانیا: از طریق ادلّه اربعه ما قطع به عدم عقاب پیدا میکنیم و به قطع عمل میکنیم نه اینکه ظنّ به عدم پیدا کنیم.
این است که اعتبار اصل برائت در مورد شبهه تحریمیّه به ملاحظه افاده ظنّ به عدم تکلیف در واقع نمیباشد. به عبارت دیگر اصل برائت از جمله اماراتی که کاشف از واقع هستند نیست، بلکه یک اصل عملی است که تنها یک وظیفه مقرّر برای جاهل است چه جاهل بهواقع ظنّ حاصل نماید و چه ظنّ حاصل ننماید.
و اساسا اگر چنین ظنّی هم حاصل شود، فاقد حجیّت بوده و دلیلی بر اعتبار آن نمیباشد.
نکته: برخی فقهاء همچون صاحب معالم و شیخ بهائی اصل برائت را از امارات دانسته و آن را نسبت به واقع ظنآور دانستهاند.
1- احتیاط بما هو احتیاط با قطعنظر از امر و رجحان آن در شبهات بدویه بعد الفحص و الیأس.
2- احتیاط به اعتبار تعلقش به طلب اوامر شرعیه.
3- موارد و مصادیق ارشاد عقلی.
1- رجحان عقلی احتیاط بدیهی است، چرا که هر عاقلی بالوجدان مییابد که اجتناب و خودداری از عملی که شاید در واقع مبغوض مولی باشد نیکو و پسندیده است و فرد محتاط استحقاق مدح دارد و لذا هر عاقلی احتیاط بما انّه احتیاط را نیکو میداند.
2- رجحان شرعی احتیاط هم مستفاد از روایات بسیاری است، چرا که در این روایات امر به احتیاط شده است فیالمثل آمده است: (الوقوف عند الشبهات خیر من ...) لذا اگر وجوب احتیاط را ادعا نکنیم حد اقل چیزی که از این اوامر استفاده میکنیم رجحان احتیاط است.
این است که آیا رجحان احتیاط یک حسن فاعلی است تا کاشف از حسن درون فاعل باشد و
استحقاق مدح او در دنیا، اگرچه ملازمهای با ثواب اخروی نداشته باشد و یا علاوه بر حسن فاعلی دارای حسن فعلی هم هست تا در نتیجه احتیاط بما انّه احتیاط با قطعنظر از اصابت به واقع علاوه بر مدح دنیا، ثواب در عقبای را نیز داشته باشد.
این نتیجه را دارد که اگر مکلف از امر مشتبه اجتناب نمود و لو در واقع هم حرام نباشد بر ترک او ثواب مترتب است.
احتیاط بما انّه احتیاط را دارای حسن فعلی و فاعلی دانسته و آن را مستحسن میداند که در مطالب بعدی هم خواهد آمد.
چون ثواب در گرو فعل حسن است و نه فاعل حسن.
پاسخ به یک سؤال مقدر است مبنی بر اینکه آیا اوامر احتیاط دلالت بر استحباب مولوی دارند تا تعبدا موافقت با آن ثواب داشته باشد و یا اینکه امر ارشادی استحبابی هستند تا در نتیجه مراد نجات از حرام واقعی باشد و بر خود احتیاط، ثوابی مترتب نباشد؟
1- برخی از قدما و متأخرین اوامر احتیاط را مولوی استحبابی میدانند.
چنانکه در متن آمده این است که اصلی اولی در اوامر صادره از شارع مقدس این است که مولوی و تأسیسی باشند، نه ارشادی و تأکیدی.
و اصل این است که این اوامر حمل بر وجوب شوند چرا که ظهور در وجوب دارند.
میگویند در خصوص شبهات بدویه بعد الفحص و الیأس نتوانستیم این اوامر را حمل بر وجوب کنیم و لذا آن را بر معنای مجازی حمل کردیم که اقرب المجازات هم، همان استحباب مولوی است.
بر این مبنا که:
(اذا تعذّرت الحقیقة فاقرب المجازات اولی بالارادة من الکلام).
2- برخی از متأخرین قائل به ارشادی بودن اوامر احتیاط هستند، چرا که در موارد مستقلات عقلیه وارد شدهاند و هر امری در این موضع ارشادی است و نه مولوی.
شیخ نیز قرائن و شواهدی بر ارشادیت این اوامر آورده است.
1- اینکه روایات احتیاط طابق النعل بالنعل مطابق حکم عقلاند، پس مؤسّس نبوده بلکه مؤکّداند.
2- در نوع روایات، حکمت حکم بیان شده و این حکمت منحصر است در نجات از هلاکت محتمله و این خود شاهد بر ارشادیت است.
3- در برخی روایات اجتناب از حرام را همراه با اجتناب از شبهه ذکر نموده است.
فی المثل در حدیث فضیل در پاسخ به این سؤال که (من الورع) فرمود: الذی یتورع عن المحارم و یجتنب الشبهات.
از اینکه امر به اجتناب از محرمات ارشادی است به قرینه مزبور امر به اجتناب از شبهات نیز ارشادی است.
تفصیل مطلب قبل است که سؤال شد آیا احتیاط دارای حسن فعلی نیز هست یا نه؟
به عبارت دیگر آیا نفس احتیاط با قطعنظر از اوامر وارده دارای ثواب هست یا نه؟
میفرماید: بعید نیست که کسی به ترتب ثواب بر نفس احتیاط قائل شود چرا که ثواب و عقاب دائر مدار اطاعت و عصیان است و هریک از اطاعت و عصیان دارای دو شعبه است:
1- اطاعت و عصیان حقیقی؛ 2- اطاعت و عصیان حکمی.
مثل اطاعت از امر أطیعوا الصلاة که اطاعت حقیقیّه است و یا مخالفت با نهی در لا تشرب الخمر و یا لا تبطلوا الصدقات و ... که عصیان حقیقیّه است.
1- مثل ترک محتمل الحرمة (اگرچه در واقع حرام نباشد) که به منزله ترک حرام واقعی است و انقیاد خوانده میشود.
2- و مثل فعل مقطوع الحرمه (اگرچه در واقع حرام نباشد) که به منزله ارتکاب بر حرام واقعی است و بدان تجری گفته میشود.
احتیاط از مصادیق انقیاد است پس اطاعت حکمیه است.
چون:
1- احتیاط همان اطاعت حکمی است.
2- هر احتیاطی دارای ثواب است.
پس: احتیاط دارای ثواب است.
کبرای قضیه قابل خدشه است چرا که شامل اطاعت حکمیه نمیشود.
این است که:
1- اوامر احتیاط حمل بر ارشادیت میشوند.
2- امر ارشادی بهطور علیحده دارای ثواب و عقاب نیست.
پس: اوامر احتیاط بهطور علیحده دارای ثواب و عقاب نیستند.
متن:
هذا، و لکنّ الظاهر من بعض الأخبار المتقدمة، مثل قوله علیه السّلام: «من ارتکب الشّبهات نازعته نفسه إلی أن یقع فی المحرّمات»(1)، و قوله: «من ترک الشّبهات کان لما استبان له من الإثم أترک»(2)، و قوله: «من یرتع حول الحمی یوشک أن یقع فیه»(3): هو کون الأمر به للاستحباب، و حکمته أن لا یهون علیه ارتکاب المحرّمات المعلومة، و لازم ذلک استحقاق الثواب علی إطاعة أوامر الاحتیاط، مضافا الثواب المترتّب علی نفسه.
ثمّ لا فرق فیما ذکرناه- من حسن الاحتیاط بالترک- بین أفراد المسألة حتّی مورد دوران الأمر بین الاستحباب و التحریم، بناء علی أن دفع المفسدة الملزمة للترک أولی من جلب المصلحة الغیر الملزمة، و ظهور الأخبار المتقدّمة فی ذلک أیضا.
و لا یتوهّم: أنه یلزم من ذلک عدم حسن الاحتیاط فی ما احتمل کونه من العبادات المستحبّة بل حسن الاحتیاط بترکه، إذ لا ینفکّ ذلک عن احتمال کون فعله تشریعا محرّما. لأنّ حرمة التشریع تابعة لتحقّقه، و مع إتیان ما احتمل کونها عبادة لداعی هذا الاحتمال لا یتحقّق موضوع التشریع، و لذا قد یجب الاحتیاط مع هذا الاحتمال، کما فی الصلاة إلی أربع جهات أو فی الثوبین المشتبهین و غیرهما، و سیجیء زیادة توضیح لذلک إن شاء اللّه.
ترجمه:
لکن ظاهر برخی از اخبار پیشین (که در ضمن اخبار احتیاط و توقّف آمد) مثل: «من ترک الشبهات الی ان یقع فی المحرمات»، «من یرتع حول الحمی اوشک ان یقع فیه»، «من ترک الشبهات کان لما استبان له من الاثم اترک» این است که: امر به احتیاط برای استحباب (شرعی) است و حکمت آن (استحباب احتیاط) این است که ارتکاب محرمات معلومه برای شخص آسان و سهل نگردد و لازمه آن (استحباب شرعی)، استحقاق ثواب شخص محتاط است بر اطاعت از اوامر مزبور، مضافا به اینکه غیر از آن ثواب نیز بر نفس احتیاط مترتب است.
پس از آنچه گفتیم احتیاط حسن ذاتی داشته و ترک شبهه مستحسن است، (بدان که) تفاوتی میان افرد مسئله نیست حتی در موردی که دوران امر بین استحباب و تحریم باشد، باز هم احتیاط راجع و عقل
حاکم به حسن ترک است، البته بنا بر (پذیرش) اولی بودن رفع مفسده ملزمه از جلب مصلحت غیر ملزمه و اخبار گذشته نیز ظاهر در این معنا (یعنی اولی بودن رفع مفسده ملزمه از جلب منفعت غیر ملزمه است) و لذا از آنها در حسن احتیاط استفاده میشود.
توهّم نشود که لازمه این بیان (حسن الاحتیاط بالترک) مستحسن نبودن احتیاط است در موردی که شیء احتمالا از عبادات مستحبّه است، بلکه حسن احتیاط در ترک است چرا که ممکن است در واقع عمل مزبور (مستحب نباشد)، پس آوردنش تشریع باشد زیرا حرمت تشریع تابع تحقق و وجود آن است (یعنی:
هرکجا بدعت تحقق یافت حرام است) و در عبادتی که احتمالا مستحب است، چنانچه شخص آن را به احتمال عبادت بودن و به انگیزه این معنا بیاورد، اساسا موضوع تشریع محقق نمیشود تا حرام بوده و در نتیجه امر به آن مردّد میان استحباب و حرمت باشد و لذا گاهی حتی احتیاط نمودن و انجام عملی واجب است (با اینکه احتمال مزبور یعنی حرمت با بیانی که گذشت در آن داده شود) مثل به چهار جانب خواندن نماز و یا گذاردن نماز در دو لباس مشتبه و غیر این دو مورد، که توضیح بیشتر این مسئله خواهد آمد.
بر دو قسماند:
1- روایاتی که دلالت دارند که احتیاط مقدّمه احراز واقع است و نجات از هلاکت و این همان معنا و فلسفه رجحان است.
2- و روایاتی که دلالت دارند بر اینکه در نفس مشتبه مفسده غیر ملزمه وجود دارد.
این است که مکلف با ارتکاب مشتبه، به ارتکاب حرام قطعی نزدیک میشود چرا که ارتکاب به آن در نظرش آسان میشود. حال:
نفس ارتکاب مشتبه، مفسده غیر ملزمه دارد.
ترک مشتبهی که مفسده غیر ملزمه دارد، رجحان و استحباب ذاتیّه دارد.
پس: طلب ترک مشتبهی که استحباب ذاتیّه دارد مولوی است و بر نفس امتثال آن ثواب مترتّب است.
این است که اگر احتیاط به قصد امتثال این اوامر باشد دو ثواب برآن مترتب است: یک ثواب برای
احتیاط و یک ثواب برای امتثال این اوامر زیرا که تعدد عنوان سبب تعدد معنون میشود.
استدراک از کلام قبل است و مراد از آن این است که از ظاهر برخی اخبار استفاده میشود که احتیاط، مستحب شرعی است و امر به آن برای افاده همین معناست در نتیجه غیر از حسن ذاتی که بر احتیاط مستحب وجود دارد امتثال این اوامر نیز مستلزم ثواب است.
بر هفت قسم:
1- دوران بین الحرمة و الاباحه
2- دوران بین الحرمة و الکرامة
3- دوران بین الحرمة و الاستحباب
4- دوران بین الحرمة و الکراهة و الاباحة
5- دوران بین الحرمة و الکراهة و الاستحباب
6- دوران بین الحرمة و الاباحة و الاستحباب
7- دوران بین الحرمة و الاباحة و الکراهة و الاستحباب.
این است که احتیاط کردن و ترک مشتبه نیکوست و در این جهت هیچ تفاوتی در اقسام هفتگانه مذکور وجود ندارد، حتی در آنجا که دوران امر میان حرمت و استحباب است و شامل چهار صورت از صور مذکور میشود یعنی اگرچه یک طرف شبهه استحباب است و لکن در همین موارد نیز احتیاط حسن دارد.
این است که دفع المفسدة الملزمة اولی من جلب المصلحة غیر الملزمة.
پس:
در دوران امر دفع مفسده، اولی از جلب منفعت است چرا که یک طرف ضرر است و یک طرف عدم النفع.
اخباری که ذکر شد ظهورشان در این است که احتیاط به ترک در شبهات تحریمیّه مطلقا خوب است.
در نتیجه: فرقی نیست میان مواردی که یک طرف استحباب باشد با موارد دیگر.
بر دو قسم است:
1- گاهی احتمال استحباب توصلی است؛ 2- و گاهی احتمال استحباب تعبدی است.
این است که قصد قربت لازم ندارد هرچند در واقع مستحب است و احتیاط به ترک حسن.
این است که اگر دوران امر میان حرمت یک عمل باشد با استحباب تعبدی آن احتیاط به فعل حسن دارد نه به ترک.
فی المثل: در عبادات محتملهای که استحباب آنها محرز نیست همچون نماز غفیله. لکن شاید مستحب عبادی باشند.
پاسخ به یک اشکال مقدّر است.
میگوید لازمه سخن شما در اینجا (احتمال استحباب تعبدی) نیز این است که احتیاط به ترک حسن باشد نه به فعل چرا که شاید در واقع عبادت نباشد و انجام آن تشریع باشد و تشریع حرام است.
این است که حرمت، خود یک حکم است و حکم در تحقق خودش تابع وجود موضوع است و موضوع در مسئله مورد بحث ما تشریع است.
پس این موضوع باید قطعا در خارج محقّق شود تا حکم حرمت برآن مترتّب گردد.
این است که:
1- تشریع یعنی: «ادخال ما لیس من الدّین فی الدّین» و «اسناد ما لم یعلم الی اللّه».
2- و حال آنکه در مسئله مورد بحث انجام عبادت محتمله به احتمال مطلوبیّت و به قصد احتیاط صورت میپذیرد.
پس: در موارد احتمال مستحب عبادی که احتمال حرمت وجود ندارد، تشریع هم وجود ندارد.
مثل نماز خواندن به چهار طرف که در واقع به طرف قبله بوده و عبادت واقعی است و در سه طرف دیگر احتمال اینکه روبهقبله نباشد وجود دارد، لکن این تشریع نیست همینطور نماز خواندن در دو لباس مشتبه.
متن:
الرابع:
نسب الوحید البهبهانی رحمه اللّه إلی الأخباریین مذاهب أربعة فی ما لا نصّ فیه: التوقّف، و الاحتیاط، و الحرمة الظاهریّة، و الحرمة الواقعیّة. فیحتمل رجوعها إلی معنی واحد، و کون اختلافها فی التعبیر لأجل اختلاف ما رکنوا إلیه من أدلة القول بوجوب اجتناب الشبهة. فبعضهم رکن إلی أخبار التوقّف، و آخر إلی أخبار الاحتیاط، و ثالث إلی أوامر ترک الشّبهات مقدّمة لتجنّب المحرّمات، کحدیث التثلیث، و رابع إلی أوامر ترک المشتبهات من حیث إنّها مشتبهات، فإن هذا الموضوع فی نفسه حکمه الواقعی الحرمة. و الأظهر: أنّ التوقّف أعمّ بحسب المورد من الاحتیاط، لشموله الأحکام المشتبهة فی الأموال و الأعراض و النفوس ممّا یجب فیها الصلح أو القرعة، فمن عبّر به أراد وجوب التوقّف فی جمیع الوقائع الخالیة عن النصّ العام و الخاص. و الاحتیاط أعمّ من موارد احتمال التحریم، فمن عبّر به أراد الأعمّ من محتمل التحریم و محتمل الوجوب، مثل وجوب السورة أو وجوب الجزاء المردّد بین نصف الصید و کلّه.
و أمّا الحرمة الظاهریّة و الواقعیّة، فیحتمل الفرق بینهما: بأنّ المعبّر بالأولی قد لاحظ الحرمة من حیث عروضها لموضوع محکوم بحکم واقعی، فالحرمة ظاهریة. و المعبّر بالثانیة قد لاحظها من حیث عروضها لمشتبه الحکم، و هو موضوع من الموضوعات الواقعیّة، فالحرمة واقعیّة. أو بملاحظة أنه إذا منع الشارع المکلّف- من حیث إنه جاهل بالحکم- من الفعل، فلا یعقل إباحته له واقعا، لأن معنی الإباحة الإذن و الترخیص، فتأمّل.
و یحتمل الفرق: بأن القائل بالحرمة الظاهریّة یحتمل أن یکون الحکم فی الواقع هی الإباحة، إلّا أن أدلّة الاجتناب عن الشبهات حرمتها ظاهرا، و القائل بالحرمة الواقعیّة إنّما یتمسّک فی ذلک بأصالة الحظر فی الأشیاء، من باب قبح التصرّف فی ما یختصّ بالغیر بغیر إذنه.
و یحتمل الفرق: بأنّ معنی الحرمة الظاهریّة حرمة الشیء فی الظاهر فیعاقب علیه مطلقا و إن کان مباحا فی الواقع، و القائل بالحرمة الواقعیّة یقول: بأنّه لا حرمة ظاهرا أصلا، فإن کان فی الواقع حراما استحق المؤاخذة علیه و إلّا فلا، و لیس معناها أن المشتبه حرام واقعا، بل معناه أنّه لیس فیه إلا الحرمة الواقعیّة علی تقدیر ثبوتها، فإن هذا أحد الأقوال للأخباریین فی المسألة علی ما ذکره العلامة الوحید المتقدّم فی موضع آخر، حیث قال- بعد رد خبر التثلیث المتقدّم: ب «أنه لا یدلّ علی الحظر أو وجوب التوقّف، بل مقتضاه أنّ من ارتکب الشبهة و اتفق کونها حراما فی الواقع یهلک لا مطلقا. و یخطر بخاطری أن من الأخباریین من یقول بهذا المعنی»، انتهی.
ترجمه:
از جمله:
1- توقف؛ 2- احتیاط؛ 3- حرمت ظاهری؛ 4- حرمت واقعی.
پس بازگشت اقوال چهارگانه مذکور به یک معنا محتمل است و اختلاف در تعبیر (این افعال) به خاطر اختلاف الفاظ ادلّه قول به وجوب اجتناب از شبهه است (مثل قف عند الشبهة) که به آن اعتماد نمودهاند.
بنابراین برخی از ایشان (در این مسئله) تمسّک به اخبار توقف نموده و برخی دیگرشان استدلال به احادیث احتیاط کردهاند و گروهی هم به اوامر ترک شبهات مقدمة برای ترک حرام و اجتناب از محرّمات واقعی به جهت حدیث تثلیث دلیل اقامه نمودهاند و جماعتی نیز به اوامر ترک مشتبهات از آن جهت که موضوع واقعی برای اجتناباند استناد کردهاند (پس تفاوت میان این اقوال اعتباری است).
اظهر این است که توقّف از حیث مورد اعم از احتیاط است، به دلیل شمولش بر احکام مشتبه در اموال و اعراض و نفوس از جمله مواردی که یا صلح در آنها واجب است یا قرعه.
بنابراین کسی که تعبیر به توقف نموده مرادش توقف در تمام وقایعی است که خالی از نص عام و خاص است و احتیاط اعم است از موارد احتمال تحریم و غیر آن، درحالیکه توقف در غیر موارد احتمال تحریم جاری نیست، لذا نسبت میان توقف و احتیاط عموم و خصوص من وجه است.
پس هرکسی تعبیر به احتیاط نموده مرادش اعم از محتمل التحریم و وجوب است، مثل وجوب سوره یا وجوب کفّارهای که مردّد است میان نصف صید و یا تمامش و اما در تفاوت حرمت ظاهریه و واقعیّه احتمال دارد:
کسی که تعبیر به اولی (حرمت ظاهریّه) نموده حرمت را به ملاحظه عروضش بر موضوعی که محکوم به حکم واقعی است در نظر گرفته پس ظاهرا محکوم به حرمت میشود و کسی که تعبیر به دومی (حرمت واقعیّه) نموده، حرمت را به اعتبار عروضش بر مشتبه الحکم که موضوعی از موضوعات واقع است در نظر گرفته، پس حرمت واقعی را برآن حمل نموده و یا به ملاحظه اینکه شارع مقدّس مکلّف را از حیث اینکه جاهل به حکم فعل بوده است منع نموده که در نتیجه با فرض مزبور معقول نیست که در واقع فعل مباح باشد، چرا که معنای اباحه اذن و ترخیص در فعل است.
و در تفاوت میان حرمت ظاهری و واقعی احتمال دارد که:
1- حکم واقعی نزد قائل به حرمت ظاهری، اباحه باشد جز اینکه ادلّه اجتناب از شبهات، ظهور در حرمت (شیء مشتبه) دارند و حال آنکه قائل به حرمت واقعی در اثبات آن از باب قبح تصرف در اشیائی که اختصاص به غیر دارد بدون اذن آن غیر به اصالة الخطر تمسّک مینمایند.
و در تفاوت میان حرمت ظاهری و واقعی احتمال دارد که:
معنای حرمت ظاهری، حرمت شیء باشد در ظاهر، پس بر (ارتکاب) آن مطلقا عقاب مترتب است اگرچه در واقع حرام باشد.
اما قائل به حرمت واقعی میگوید: اصلا در ظاهر حرمتی وجود ندارد، پس اگر شیء در واقع حرام باشد بر ارتکابش مستحق مؤاخذه است و الا عقاب منتفی است و معنای حرمت واقعی این نیست که مشتبه در واقع حرام است، بلکه معنای حرمت واقعی این است که اگر حرمتی در واقع ثابت باشد، این حرمت در مشتبه محقّق است. چنانچه این معنا به فرموده بهبهانی یکی از اقوال اخباریّین در این مسئله است چرا که ایشان پس از ردّ خبر تثلیث به اینکه دلالت بر خطر و منع و وجوب توقف نداشته، بلکه مقتضای آن این است که هرکس که مرتکب شبهه شده و اتفاقا در واقع حرام بود هلاک میشود نه بطور مطلق و لو آنکه در واقع حرام نباشد چنین فرمود:
به خاطرم میآید که در میان اخباریها برخی هستند که قائل به این معنا هستند.
اقوالی است که جناب وحید بهبهانی در مسئله شبهات حکمیه تحریمیهای که منشأ شبهه فقدان نص است به اخباریّین نسبت داده است از جمله قول به توقف، قول به احتیاط، قول به حرمت ظاهریه، قول به حرمت واقعیه.
ذکر دو احتمال است.
این است که شاید تعدد اقوال اربعه به خاطر اختلاف در تعبیر باشد و حال آنکه معنای همه آنها یکی است. در موارد شبهات تحریمیّه، باید از امر مشتبه اجتناب نمود و نباید آن را مرتکب شد.
این است که عدهای در مقام استدلال بر ترک مشتبه دستهای از روایات را تام الدلالة دانسته و به لسان همان روایات تعبیر آوردهاند. فی المثل:
1- آنها که قائل به توقفاند، تعبیر توقف را از اخبار توقف گرفتهاند.
2- و آنها که قائل به احتیاطاند، لفظ احتیاط را از اخبار احتیاط بدست آوردهاند.
3- و قائلین به حرمت ظاهریه، با اعتماد به روایات تثلیث، تعبیر به حرمت ظاهریه نموده و گفتهاند که ارتکاب مشتبه، حرمت ذاتیه و واقعیّه ندارد.
4- و قائلین به حرمت واقعیه با تمسّک به روایاتی که ما را امر کرده به اجتناب از مشتبه و ترک مشتبه بما هو مشتبه، تعبیر به حرمت واقعی کردهاند. یعنی امر، با قطع نظر از وقوع در حرام، روی خود عنوان مشتبه رفته است به عبارت دیگر: هر حکمی که به موضوعی تعلق گرفت، آن حکم نسبت به آن موضوع حکم واقعی است و نه یک حکم ظاهری و لذا حکم به حرمت واقعی دادهاند.
این است که شاید این اقوال تفاوت معنوی و حقیقی باهم داشته باشند نه اختلاف در تعبیر. چرا که توقف با احتیاط و حرمت ظاهری با حرمت واقعی در معنا و حقیقت متفاوتند.
این است که: 1- توقف از یک جهت اعم از احتیاط است، چرا که شامل مواردی میشود که احتیاط در آنها ممکن نیست.
الف) مثل دوران بین المحذورین که متعلق آن اموال مردم باشد فی المثل نمیدانم که این ماشین مال شماست یا دوست شما، که جای مصالحه و یا قرعه است. چرا که از راه احتیاط موافقت قطعیه حاصل نمیشود. ب) و مثل مسائل عرضی که احتیاط در آن معنا ندارد. فی المثل نمیدانم که این خانم همسر زید است یا عمر. ج) و مثل مسائل جانی که جای توقف است و احتیاط جای ندارد، فی المثل نمیدانیم که قاتل زید، عمر است یا بکر تا او را قصاص کرده یا دیه بگیریم.
2- و از جهت و حیثیتی دیگر احتیاط اعم از توقف است، چرا که احتیاط تنها اختصاص به شبهات تحریمیه ندارد، بلکه در شبهات وجوبیه نیز جریان دارد و حال آنکه توقف در شبهات وجوبیه معنا ندارد.
این است که: 1- قائل به حرمت ظاهری میگوید:
1- فلان امر مشتبه عند اللّه دارای حکمی از احکام واقعیه است، لکن ما از آن حکم بیخبریم، لکن به حکم اخبار علی الظاهر وظیفه ما ترک آن مشتبه است.
2- قائل به حرمت واقعیه میگوید: حرمت واقعیّه محتمله مربوط به اکل و شرب فلان شیء است، لکن عنوان مشتبه بما هو مشتبه نیز موضوعی از موضوعات بوده و دارای حکمی است و هر حکمی از آن جهت که حکم است، واقعی است و نه ظاهری.
به عبارت دیگر کسی که تعبیر به حرمت واقعیه نموده، حرمت را به لحاظ عروضش بر مشتبه الحکم که موضوعی از موضوعات واقع است در نظر گرفته و حرمت را برآن حمل نموده و یا به ملاحظه اینکه شارع مکلف جاهل به حکم را از انجام فعل منع نموده حکم به حرمت واقعیه کرده است و لذا با این فرض دیگر معقول نیست که در واقع فعل مباح باشد، چرا که معنای اباحه اذن و ترخیص در فعل است.
1- قائل به حرمت ظاهریه میگوید: شاید این واقعه در واقع حکمش اباحه باشد، لکن ادلّه اجتناب از شبهه، آن واقعه را علی الظاهر بر ما حرام کردهاند.
2- و قائل به حرمت واقعیه میگوید: از آنجا که تصرف در ملک غیر عقلا بدون اذن او قبیح است، اصل در هر چیزی واقعا منع و خطر است، و این یک حکم واقعی است و لذا بر مبنای ادلّه احتیاط نمیباشد.
پاسخ در متن ترجمه آمده و کفایت میکند.
متن:
و لعلّ هذا القائل اعتمد فی ذلک علی ما ذکرنا سابقا: من أن الأمر العقلی و النقلی بالاحتیاط للإرشاد، من قبیل أوامر الطبیب لا یترتّب علی موافقتها و مخالفتها عدا ما یترتّب علی نفس الفعل المأمور به أو ترکه لو لم یکن أمر.
نعم، الإرشاد علی مذهب هذا الشخص علی وجه اللزوم- کما فی بعض أوامر الطبیب- لا للأولویّة کما اختاره القائلون بالبراءة. و اما ما یترتّب علی نفس الاحتیاط فلیس إلا التخلّص عن الهلاک المحتمل فی الفعل.
نعم، فاعله یستحقّ المدح من حیث ترکه لما یحتمل أن یکون ترکه مطلوبا عند المولی، ففیه نوع من الانقیاد، و یستحقّ علیه المدح و الثواب. و أمّا ترکه فلیس فیه إلا التجرّی بارتکاب ما یحتمل أن یکون مبغوضا للمولی، و لا دلیل علی حرمة التجرّی علی هذا الوجه و استحقاق العقاب علیه. بل عرفت فی مسألة حجیّة العلم المناقشة فی حرمة التجرّی بما هو أعظم من ذلک، کأن یکون الشیء مقطوع الحرمة بالجهل المرکب، و لا یلزم من تسلیم استحقاق الثواب علی الانقیاد بفعل الاحتیاط، استحقاق العقاب بترک الاحتیاط و التجرّی بالإقدام علی ما یحتمل کونه مبغوضا. و سیأتی تتمّة توضیح ذلک فی الشبهة المحصورة إن شاء اللّه تعالی.
ترجمه:
شاید این قائل (از اخباریها)، اعتماد نموده است در آن (حرمت واقعی به معنایی که گذشت) به آنچه ما سابقا گفتیم که:
امر عقلی و نقلی به احتیاط برای ارشاد است، از قبیل اوامر طبیب که بر موافقت و مخالفتش به جز آنچه بر نفس فعل مترتب است، امر دیگری بار نمیشود.
بله، ارشاد به عقیده این شخص بر سبیل حتم است (یعنی که مرشد راضی به ترک نیست)، مثل برخی از دستورات پزشک، نه بهمعنای اولویت و رجحان، چنانچه قائلین به برائت به آن قائلاند و امّا آنچه بر نفس احتیاط مترتب است، تخلّص از هلاکت محتمل در فعل است.
بله، فاعل احتیاط (محتاط)، از آن جهت که مشتبه الحرمة را ترک کرده مستحق مدح است چرا که احتمال دارد ترکش عند المولی مطلوب و محبوب باشد، پس در احتیاط نوعی از انقیاد است و فاعلش برآن مستحقّ مدح و ثواب است.
امّا در ترک احتیاط به سبب ترک عملی که احتمال دارد مبغوض مولی باشد چیزی جز تجرّی (تارک)
نیست، لکن دلیلی بر حرمت تجری به این نحو و استحقاق عقاب برآن در دست نیست، بلکه در مسئله قطع و حجیّت آن فهمیدی که در حرمت تجری به نحوی که به مراتب از تجری در اینجا شدیدتر است مثل ارتکاب شیئی که به واسطه جهل مرکّب قطع به حرمتش بوده و در واقع حرام نباشد مناقشه و اشکال است تا چه رسد در اینجا.
و از اعتقاد بر اینکه بر فعل احتیاط به ملاحظه انقیادش ثواب مترتب است لازم نمیآید که بر ترکش به اعتبار تجرّی بودن به سبب انجام عملی که احتمال میرود مبغوض مولی است عقاب مترتب است.
به زودی تتمه بحث در شبهه محصوره با توضیح بیشتر خواهد آمد. انشاءالله.
این است که شاید مدرک و مستند اخباریهایی که به حرمت واقعی قائلاند این باشد که اوامر احتیاط برای ارشاد و بهمنظور استخلاص از هلاکت است منتهی ارشاد از نظر اصولیین برای اولویت است و به نظر اینها برای لزوم و وجوب است مثل برخی دستورات پزشکان که راضی به ترک دستورشان نیستند، هرچند که ترک این قسم از اوامر ارشادی به جهت مولوی نبودنشان عقابآور نمیباشد دیگر اینکه چون احتیاط و اجتناب از شبهه نوعی از انقیاد است و بعدی ندارد که در عین ارشادی بودن مدح و ثوابی برآن مترتب باشد، لکن ترکش و لو تجری باشد عقابی ندارد. چرا که در تجری بر مقطوع الحرمة چنانکه سابقا گذشت عقابی نمیباشد چه رسد به این مورد که حرمت محتمل و مشکوک است.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است مبنی بر اینکه:
آیا در محتمل التحریم مثلا شرب توتون، همان گونه که بر فعل احتیاط ثواب و مدح مترتب هست، اگر کسی ترک احتیاط کرده و مرتکب شرب توتون شود، هرچند که در واقع حرام نباشد بر خود ترک احتیاط عقاب و مذمت مترتب هست یا نه؟
بدین گونه است:
تنها نتیجه و اثر ترک احتیاط و مرتکب شدن امری که شاید ترکش مطلوب مولی و فعلش مبغوض او باشد تجری است و نه معصیت واقعیه.
2- چنانچه در مباحث قطع آمد، ثابت شد که دلیلی بر حرمت تجری به این معنا، یعنی ارتکاب
محتمل التحریم که در واقع حرام نبوده وجود ندارد و حتی اگر کسی قطع به خمریت هم داشته باشد و مقطوع الخمریه را بنوشد و بعدا کشف خلاف شود عقاب ندارد.
پس: در ما نحن فیه به طریق اولی عقاب نیست با وجود اینکه قبح فاعلی دارد.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است مبنی بر اینکه: اگر احتیاط دارای حسن فاعلی است و نه فعلی، پس بیاحتیاطی و تجری هم دارای مذمت فاعلی است و نه فعلی و اگر احتیاط هم دارای حسن فاعلی است و هم فعلی، پس تجرّی نیز باید هم قبح فاعلی داشته باشد، هم قبح فعلی و لذا موجب عقاب میشود. پس چرا شما میان این دو مطلب قائل به تفکیک هستید؟
این است که این یک قیاس مع الفارق، چرا که تلازمی در موارد مذکور نیست زیرا:
1- مناط در استحقاق ثواب، انقیاد و تسلیم در برابر مولی است اگرچه طاعت حقیقیه نباشد و این مناط در احتیاط نیز هست، پس موجب ثواب است.
2- مناط در استحقاق عقاب، مخالفت اوامر و نواحی مولی است لکن این مناط در تجری نیست در نتیجه تجری موجب عقاب نبوده و قبح فعلی ندارد.
متن:
الخامس:
أن أصالة الإباحة فی مشتبه الحکم إنّما هو مع عدم أصل موضوعیّ حاکم علیها، فلو شکّ فی حلّ أکل حیوان مع العلم بقبوله التذکیة جری أصالة الحلّ، و إن شکّ فیه من جهة الشکّ فی قبوله للتذکیة فالحکم الحرمة، لأصالة عدم التذکیة، لأنّ من شرائطها قابلیّة المحل، و هی مشکوکة، فیحکم بعدمها و کون الحیوان میتة. و یظهر من المحقّق و الشهید الثانیین قدّس سرّهما(1)فیما إذا شک فی حیوان متولّد من طاهر و نجس لا یتبعهما فی الاسم و لیس له مماثل: أن الأصل فیه الطهارة و الحرمة. فإن کان الوجه فیه أصالة عدم التذکیة، فإنما یحسن مع الشک فی قبول التذکیة و عدم عموم یدلّ علی جواز تذکیة کلّ حیوان إلّا ما خرج، کما ادعاه بعض.
و إن کان الوجه فیه أصالة حرمة أکل لحمه قبل التذکیة، ففیه: أن الحرمة قبل التذکیة لأجل کونه من المیتة، فإذا فرض إثبات جواز تذکیته خرج عن المیتة، فیحتاج حرمته إلی موضوع آخر. و لو شکّ فی قبول التذکیة رجع إلی الوجه السابق و کیف کان: فلا یعرف وجه لرفع الید عن أصالة الحلّ و الإباحة.
نعم، ذکر شارح الروضة(2)هنا وجها آخر- و نقله بعض محشّیها عن الشهید فی تمهید القواعد(3)- قال شارح الروضة: «إن کلّا من النجاسات و المحلّلات محصورة، فإذا لم یدخل فی المحصور منها کان الأصل طهارته و حرمة لحمه، و هو ظاهر»(4)، انتهی.
و یمکن منع حصر المحلّلات، بل المحرّمات محصورة، و العقل و النقل دلّ علی إباحة ما لم یعلم حرمته، و لذا یتمسّکون کثیرا بأصالة الحلّ فی باب الأطعمة و الأشربة.
و لو قیل: إن الحلّ إنّما علّق بالطیّبات فی قوله تعالی: (قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ)(5)المفید للحصر فی مقام الجواب عن الاستفهام، فکلّ ما شکّ فی کونه طیّبا فالأصل عدم إحلال الشارع له.
قلنا: إن التحریم محمول فی القرآن علی (الْخَبائِثَ)* و (الْفَواحِشَ)*، فإذا شکّ فیه فالأصل عدم التحریم، و مع تعارض الأصلین یرجع إلی أصالة الإباحة، و عموم قوله تعالی: (قُلْ لا أَجِدُ
فِی ما أُوحِیَ إِلَیَ(1)، و قوله علیه السّلام: «لیس الحرام إلّا ما حرّم اللّه»(2)، مع أنه یمکن فرض کون الحیوان ممّا ثبت کونه طیّبا. بل الطیّب ما لا یستقذر، فهو أمر عدمیّ یمکن إحرازه بالأصل عند الشکّ، فتدبر.
ترجمه:
، پس اگر در حلیّت خوردن حیوانی با علم به قبول تذکیهاش شک شود، اصالة الحلّ جاری میشود و اگر در حلیّت خوردن آن از مشکوک التذکیة بودنش، شک شود به دلیل حاکمیت (اصل موضوعی) یعنی جریان اصالة عدم تذکیه، حکم حرمت است (زیرا با جریان آن نوبت به اجراء اصالة الحل نمیرسد)، چرا که از شرایط تذکیه قابلیت محل است (برای تذکیه) و حال آنکه (به حسب فرض) به ما نحن فیه مشکوک و محتمل است. پس حکم به عدم قابلیت آن میشود و حیوان مذبوح میته است.
از مرحوم محقق و شهید ثانی قدّس سرّهما ظاهر میشود که اگر در حیوان متولّد از طاهر و نجسی که در اسم هیچیک از آن دو را تبعیّت نمیکند و از طرفی هم نظیری برایش نیست، شک شود اصل در آن طهارت و حرمت (گوشتش) است.
اگر وجه در حکم حرمت، جریان اصل عدم تذکیه باشد، (رجوع به این اصل) نیکوست با وجود (دو امر):
1- شک در قبول تذکیه 2- نبودن عمومی که دلالت میکند بر جواز تذکیه هر حیوانی، غیر از آنهائی که از تحت عموم خارجاند همانطور که برخی ادعای چنین عمومی کردهاند (و لذا بدون تحقق دو امر مزبور نمیتوان به حرمت حیوان مذکور قائل شد).
و اگر وجه در حکم حرمت آن، اصالت (و استصحاب) حرمت گوشت آن قبل از تذکیه باشد اشکالش این است که حرمت قبل از ذبح موضوعش میته است (به خاطر اینکه از حیوان در حال حیات جدا شده)،
پس اگر جواز تذکیه حیوان فرض شود، (پس از ذبح) از میته بودن خارج میشود (یعنی موضوع حرمت از بین میرود)، پس حرمت آن محتاج به موضوع دیگری است (پس در اثبات حرمت نمیتوان به مذکّی اکتفاء نمود).
و اگر در قبول تذکیه (این حیوان) شک شود، رجوع به وجه سابق میشود (که وجه حرمت اصالة الحرمه نبود بلکه جریان اصل موضوعی یعنی اصالة عدم تذکیه بود که با وجود چنین اصلی جایی برای اصل حکمی باقی نمیماند. حال چه اصل حکمی مخالف با اصل موضوعی باشد چنانکه در مثال سابق گذشت و چه موافق با اصل موضوعی باشد که در اینجاست).
به هر صورت در مسئله مورد بحث (حیوان متولد از طاهر و نجس) وجهی وجود ندارد که به واسطه آن از اصالة الحلّ و اباحه رفع ید شود.
بله شارح الروضة وجه دیگری (در حرمت حیوان مزبور) ذکر کرده و برخی از محشّین الروضة هم آن (وجه) را در کتاب «قواعد» از شهید ثانی نقل نمودهاند.
شارح الروضة قائل است که هریک از نجاسات و محللات محصور و معدودند. پس وقتی (حیوان مزبور) در محصور هریک از نجاسات و محلّلات داخل نشد، اصل مقتضی طهارت آن و حرمت گوشتش را دارد و این مسئله روشن است. پایان کلام فاضل هندی.
منع حصر و معدودیت محلّلات ممکن است، بلکه (این) محرّماتاند که محصور و معدودند و عقل و نقل دلالت دارند بر اباحه شیء که حرمتش معلوم نیست و لذا علماء در باب اطعمه و اشربه فراوان به اصالة الحلّ تمسّک میکنند.
اشکال
اگر گفته شود که حلیّت در این سخن خدای تعالی که میفرماید:
قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ معلق شده است به طیبات چرا که آیه شریفه در مقام جواب از استفهام مفید حصر است پس هر چیزی را که در طیّب بودنش شک کنیم اصل این است که شارع آن را حلال نکرده (پس در مسئله مورد بحث نیز به همین بیان تمسّک میکنیم).
پاسخ
میگوئیم: تحریم در قرآن کریم بر خبائث و فواحش حمل شده است، پس وقتی در آن (خبائث و یا طیّب بودن یک شیء) شک میشود، اصل عدم حرمت آن است و در صورت تعارض دو اصل (اصالة عدم کونه طیّبا و اصالة عدم کونه من الخبائث) به اصالة الاباحه و عموم فرموده حق تعالی (یعنی) (قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ) و فرموده معصوم علیه السّلام که فرموده است: لیس الحرام الّا ما حرّم اللّه رجوع میشود.
مضافا به اینکه فرض از طیّبات بودن این حیوان ممکن است (و به فرض که حلیّت معلّق به طیّبات شده باشد دلیلی بر حرمت حیوان مزبور وجود ندارد) چرا که طیّب چیزی است که تنفّر و قذارت طبعی نداشته باشد پس (طیّب بودن) امر عدمی است و احراز آن در هنگام شک با اصل ممکن است.
زیرا این مدّعی مربوط به مواردی است که غیر از اصل حکمی دیگر یک اصل موضوعی در رتبه قبل از آن نداشته باشیم که حاکم و مقدم بر اصل حکمی باشد، فی المثل: در مسئله شرب توتون که شک ما در حلیّت آن مسبب از امر دیگری نمیباشد، بلکه مسبب از فقدان نص است (یعنی: که اصل موضوعی ندارد) لذا در اینجا اصالة الاباحه جاری میکنیم.
اما در مواردی که در رتبه قبل از اصل حکمی، اصل موضوعی قابل جریان باشد دیگر نوبت به اصل حکمی نمیرسد.
فی المثل قطع دارید که فلان حیوان قابل تذکیه (و ذبح شرعی) است. به عبارت دیگر موضوع که مذکّی بودن است محرز است.
لکن شک میکنید که آیا خوردن گوشت حیوان مزبور حلال است یا حرام. در اینجا از اصالة الاباحة و الحل استفاده کرده و حکم به حلیّت میکنید.
این است که در هرجا به صرف احراز موضوع یعنی مذکّی بودن نمیتوان حکم به حلیّت و اباحه نمود، چرا که هر حیوان قابل تذکیهای حلال باشد، بلکه حیوانات بر دو دستهاند:
1- حیواناتی که قابل تذکیهاند.
2- حیواناتی که قابل تذکیه نیستند مثل سگ و خوک.
حال حیواناتی که قابل تذکیهاند خود بر دو قسماند:
1- حیواناتی که هم محکوم به حلیّتاند هم محکوم به طهارت مثل گاو و گوسفند و شتر.
2- حیواناتی که محکوم به حلیّت نیستند، لکن محکوم به طهارتاند مثل حمار. بنابراین جای شک وجود دارد و شک ما در حلیّت و حرمت لحم یک حیوان بخاطر شک در قابلیت او برای تذکیه است که آیا با ذبح شرعی مذکّی میشود یا نه؟
فی المثل در حیوان مولّد از دو حیوان پاک و نجس شک کنیم که آیا قابل تذکیه هست یا نه؟
در اینجا چون موضوع مذکی بودن است و برای ما محرز نیست اصل عدم تذکیه را جاری میکنیم که در نتیجه موضوع را نابود کرده و جائی برای اصلی حکمی نمیماند.
بیان یک فرع فقهی است از جانب این دو بزرگوار مبنی بر اینکه:
اگر حیوانی در نتیجه جمع شدن یک حیوان طاهر مثل گوسفند با یک حیوان نجس مثل سگ پدید آمد از چهار حال خارج نیست؟
1- یا به شکل گوسفند است پس حکما نیز تابع اوست.
2- یا به شکل سگ است که در حکم هم تابع اوست.
3- یا نه شبیه سگ است و نه شبیه گوسفند، بلکه شبیه حیوان ثالثی است که حکمش معلوم است باز حکما ملحق به اوست.
4- و یا در خارج مماثلی ندارد اگر هم مماثلی برای آن یافت شود مجهول الحکم است که اصل در این مورد اخیر از نظر حکم وضعی، طهارت است لکن از نظر حکم تکلیفی حرمت است.
یعنی اگر شما دست تر به آن بزنید دستتان نجس نمیشود، لکن خوردن گوشتش جایز نیست.
شیخ هم قائل به طهارت است هم قائل به حلیّت.
این است که چرا و به چه دلیل مرحوم محقق و شهید ثانی در مورد مجهول الحکم فتوی به حرمت دادهاند؟
در نتیجه چهار وجه برای این فتوی ذکر نموده که هریک را پاسخ داده و اشکال آن را ذکر نموده است.
این است که اگر منظور شما این باشد که:
1- شک در حلیّت و حرمت در اینجا مسبّب از شک در قابلیت تذکیه و عدم تذکیه است.
2- لذا استصحاب میکنیم عدم تذکیه حیوان در قبل از ولادتش را.
پس: این حیوان مذکّی نیست و حلیّتی هم در کار نیست.
به عبارت دیگر:
موضوع حلیّت تذکیه است.
حیوان مجهول الحکم به دلیل استصحاب عدم تذکیه مذکّی نیست.
پس: حرام است.
پاسخ شیخ است به وجه مزبور مبنی بر اینکه بله:
1- اصل دلیل است و قابل اجراء لکن آنجا که دلیل اجتهادی وجود نداشته باشد.
2- قاعده کل حیوان قابل للتذکیة الّا ما خرج بالدلیل کالکلب و الخنزیر یک دلیل اجتهادی است.
پس: با وجود چنین دلیل عامی نوبت به اصل عملی استصحاب نمیرسد. در نتیجه به اصالة العموم که یک اصل لفظی عقلایی است تمسّک میکنیم.
این است که اگر منظورتان این باشد که:
1- شک ما در حلیّت و حرمت مجهول الحکم مزبور است.
2- آنجا که شک در حلیّت و حرمت است، استصحاب حکمی جاری میشود.
پس: در ما نحن فیه استصحاب حرمت میکنیم در این وجه اشکال است به عبارت دیگر میگوئید که:
1- اگر قطعه گوشتی از حیوان مزبور و در حال حیات میبریدیم میته و حرام بود.
2- اکنون آن را ذبح شرعی کردهایم، لکن شک داریم که آیا آن حرمت باقی است یا نه؟
پس: استصحاب میکنیم بقاء حرمت را.
پاسخ شیخ است به وجه مذکور مبنی بر اینکه:
1- یا حیوان مزبور را قابل تذکیه میدانید و درعینحال و با استفاده از استصحاب حکم به حرمت میکنید که در این صورت جای استصحاب حرمت نیست چرا که موضوع عوض شده و در استصحاب، بقاء موضوع شرط است.
زیرا:
1- میته بودن مربوط به زمان جدا کردن گوشت حیوان مزبور است در زمان حیات.
2- حیوان مذکور پس از ذبح شرعی میته نبوده بلکه مذکّی است.
پس: موضوع از میته به مذکّی تبدیل شده است و استصحاب ایشان بدون موضوع است.
2- و یا در قابلیت تذکیه حیوان مزبور شک دارید که بازگشت به وجه اوّل دارد.
بیان وجه دیگری است از جناب فاضل برای فتوای به حرمت محقق و شهید مبنی بر اینکه:
1- محدوده هریک از نجاسات و محلّلات در اسلام بیان شده است. (صغری)
محدوده نجاسات را گشتیم و دیدیم که این حیوان مجهول الحکم که در پاک و نجس بودن آن شک کردیم داخل در آنها نیست. (کبری)
پس: اصالة الطهاره جاری کرده حکم به طهارت آن نمودیم. (نتیجه)
2- کل شیء طاهر حتی تعرف انه حرام. (صغری)
تمام محلّلات را بررسی کردیم حیوان مجهول الحکم مزبور را که در حلیّت و حرمت آن شک داشتیم در میان آنان نیافتیم. (کبری)
در نتیجه: حکم به حرمت آن نمودیم. (نتیجه)
پاسخ جناب شیخ است به جناب فاضل مبنی بر اینکه:
1- حصر در نجاسات قابل قبول است و چنانچه حیوان مزبور در میان آنان نبود حکم به طهارت آن میکنیم.
2- از آنجا که الاصل فی الاشیاء الاباحه، و همه اشیاء حلالاند مگر اینکه حرام از آن بعینه برای تو مشخص شود.
هنگام شک در حلیّت و حرمت، اصالة الاباحه جاری میشود و نه اصالة الحرمة.
بیان یک اشکال است مبنی بر اینکه:
1- در آیه شریفه (أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ)*، طیّبات حلال شدهاند.
2- خدای حکیم تأخیر بیان از وقت حاجت نمیکند یعنی: اگر عنوان دیگری هم حلال بود در صورت نیاز بیان میکرد پس: چیز دیگری بهعنوان حلال در کار نیست.
حال: 1- از آنجا که منحصرا طیّباتاند که حلالاند.
آنچه از طیّبات است حلال و آنچه از طیبات نیست بلکه از خبائث است حرام است.
2- برخی امورند که شک داریم از طیّباتاند یا از خبائث مثل حیوان مزبور.
در اینجا هم عدم طهارت (اصل موضوعی) جاری میکنیم هم عدم حلیّت (اصل حکمی) پس حرام است.
پاسخ شیخ است به اشکال مزبور و یا وجه چهارم مبنی بر اینکه:
اولا: 1- همانطور که فرموده (أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ)*، همانطور هم فرموده: (حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ) و یا فرموده: (یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ).
2- همانطور که شک میکنیم که آیا حیوان مزبور داخل در طیّبات است یا نه، همینطور هم شک میکنیم که آیا داخل در خبائث هست یا نه.
در اینجا اصل عدم طیّب بودن و اصل عدم خبیث بودن جاری میشود.
حال: 1- چون دو اصل مذکور تعارضا، پس تساقطا و در نتیجه اصل موضوعی از بین میرود.
2- در موردی که اصل موضوعی وجود ندارد، اصل حکمی جاری میکنیم.
پس: اصالة الاباحه را جاری کرده و حکم به عدم حرمت میکنیم و نه حرمت.
ثانیا: 1- برخی موضوعات بالوجدان قابل احرازند.
2- موضوع حلیّت که طیب بودن است قابل احراز است چرا که میتوان حیوان مزبور را ذبح کرد و خورد اگر مطلوب بود از طیبات و اگر منفور بود از خبائث است.
در نتیجه: موضوع، محرز و جایی برای شک در اینجا وجود ندارد.
ثالثا: 1- خبائث از امور وجودیهاند و امور وجودیه هنگام شک با اصل احراز نمیشوند. چرا که اصلی بر مبنای خبائث وجود ندارد تا گفته شود الاصل، الخبیثة.
2- طیب بودن از اموری عدمی بهمعنای عدم الخبیث است.
پس: هنگام شک در طیب بودن یا نبودن چنین حیوانی اصل عدم الخبیث جاری میکنیم.
ممکن است اشاره به این نکته باشد که به فرض که طیب امر عدمی باشد، لکن احرازش با اصل ممکن نمیباشد چرا که مورد بحث ما مسبوق به عدم استقذار نبوده است تا در صورت شک استصحاب شود و احراز گردد خلاصه کلام اینکه وجهی برای قول به حرمت وجود ندارد.
متن:
السادس:
حکی عن بعض الأخباریین(1)کلام لا یخلو إیراده عن فائدة، و هو:
«أنه هل یجوّز أحد أن یقف عبد من عباد اللّه تعالی، فیقال له: بما کنت تعمل فی الأحکام الشرعیّة؟ فیقول: کنت أعمل بقول المعصوم و أقتفی أثره و ما یثبت من المعلوم، فإن اشتبه علی شیء عملت بالاحتیاط، أ فیزلّ قدم هذا العبد عن الصراط، و یقابل بالإهانة و الإحباط، فیؤمر به إلی النار و یحرم مرافقة الأبرار؟ هیهات هیهات! أن یکون أهل التسامح و التساهل فی الدین فی الجنّة خالدین، و أهل الاحتیاط فی النار معذبین»، انتهی کلامه.
أقول: لا یخفی علی العوام فضلا عن غیرهم: أن أحدا لا یقول بحرمة الاحتیاط و لا ینکر حسنه و أنه سبیل النّجاة. و اما الإفتاء بوجوب الاحتیاط فلا إشکال فی أنّه غیر مطابق للاحتیاط، لاحتمال حرمته، فإن ثبت وجوب الإفتاء فالأمر یدور بین الوجوب و الحرمة، و إلّا فالاحتیاط فی ترک الفتوی، و حینئذ: فیحکم الجاهل بما یحکم به عقله، فإن التفت إلی قبح العقاب من غیر بیان لم یکن علیه بأس فی ارتکاب المشتبه، و إن لم یلتفت إلیه و احتمل العقاب کان مجبولا علی الالتزام بترکه، کمن احتمل أن فیما یرید سلوکه من الطریق سبعا. و علی کل تقدیر: فلا ینفع قول الأخباریین له: إن العقل یحکم بوجوب الاحتیاط من باب وجوب دفع الضرر المحتمل، و لا قول الأصولی له: إن العقل یحکم بنفی البأس مع الاشتباه.
و بالجملة: فالمجتهدون لا ینکرون علی العامل بالاحتیاط. و الافتاء بوجوبه من الأخباریین نظیر الافتاء بالبراءة من المجتهدین، و لا متیقن من الأمرین فی البین، و مفاسد الالتزام بالاحتیاط لیست بأقلّ من مفاسد ارتکاب المشتبه، کما لا یخفی. فما ذکره هذا الأخباری من الإنکار لم یعلم توجّهه إلی أحد، و اللّه العالم و هو الحاکم.
ترجمه:
و آن عبارتست از اینکه: آیا احدی جایز میداند که بندهای در حضور پروردگارش بایستد، پس به وی گفته شود:
در احکام شرعیه به چه امری عمل میکردی؟ پس بگوید: به سخن معصوم علیه السّلام عمل کرده، دنبالهروی
1) قیل: انّه السید نعمة اللّه الجزائری کما فی أوثق الوسائل، ص 287، س 1.
ایشان نموده و آنچه (برایم) معلوم و قطعی بوده امتثال نمودم و اگر شیء برایم مشتبه میشد به احتیاط عمل میکردم. در نتیجه قدم این بنده از صراط بلغزد و با اهانت و حبط عمل روبرو شود پس به او امر شود که به دوزخ رود و از رفاقت نیکان محروم شود؟
دور باد، دور باد که اهل تسامح و تساهل در امر دین در بهشت مخلّد و جاویدان باشند و اهل احتیاط در آتش سوزان جهنّم معذّب.
بر عوام پوشیده نیست تا چه رسد به غیر عوام که احدی به حرمت احتیاط قائل نبوده و حسن آن و اینکه طریق نجات است را انکار نمیکند. اما فتوا دادن به وجوب احتیاط (توسط اخباریها در شبهات تحریمیّه)، بلا اشکال مطابق با احتیاط نیست، به خاطر احتمال حرمت این (فتوی به احتیاط).
پس اگر وجوب افتاء (عالم برای جاهل) ثابت و قطعی شود (چه فتوا به وجوب احتیاط و چه فتوا به برائت و جواز ارتکاب)، امرش دائر مدار میان وجوب و حرمت است.
و اگر وجوب افتاء (عالم بر جاهل) ثابت نشود، احتیاط مقتضی ترک فتوی است.
و در این حال (که عالم نه به برائت فتوی داد و نه به احتیاط). قهرا جاهل به حکمی رجوع میکند که مقتضای عقل اوست.
پس اگر ملتفت قبح عقاب بلابیان باشد، در ارتکابش به امر مشتبه اشکالی بر او نیست و چنانچه ملتفت به آن نباشد و احتمال عقاب بدهد، فطرة و جبلّة ملتزم به ترک آن میشود. (و نیازی به فتوای به وجوب احتیاط ندارد) مثل کسی که احتمال میدهد در راهی که قصد پیمودنش را دارد درندهای باشد که فطرة از آن راه نمیرود. (و طی آن طریق را ترک میکند).
به هر ترتیب، نه قول اخباری بوجوب احتیاط، از باب دفع ضرر محتمل برای چنین کسی نافع است، نه قول اصولی که قائل است که عقل در صورت اشتباه ارتکاب را تجویز کرده و آن را بلا اشکال میداند.
خلاصه کلام اینکه:
اهل اجتهاد عامل احتیاط را انکار و ملامت نمیکنند، منتهی فتوای اخباریها به وجوب احتیاط مثل افتاء مجتهدین به برائت است یعنی: هیچیک از این دو متیقّن الجواز نبوده و روشن است که مفاسد التزام به احتیاط کمتر از مضارّ و مفاسد ارتکاب مشتبه و فتوای به برائت نیست.
پس آنچه این اخباری ذکر کرده و با زبان تند انکار نموده، متوجه احدی نشده و بیهوده خود را به مشقّت انداخته است. و اللّه العالم و هو الحاکم.
متن:
المسألة الثانیة:
ما إذا کان دوران حکم الفعل بین الحرمة و غیر الوجوب من جهة إجمال النص
إمّا بأن یکون اللفظ الدالّ علی الحکم مجملا، کالنهی المجرّد عن القرینة إذا قلنا باشتراکه لفظا بین الحرمة و الکراهة.
و إمّا بأن یکون الدالّ علی متعلّق الحکم کذلک، سواء کان الإجمال فی وضعه کالغناء إذا قلنا بإجماله، فیکون المشکوک فی کونه غناء محتمل الحرمة، أم کان الإجمال فی المراد منه، کما إذا شک فی شمول الخمر للخمر الغیر المسکر و لم یکن هناک إطلاق یؤخذ به.
و الحکم فی ذلک کلّه کما فی المسألة الأولی، و الأدلّة المذکورة من الطرفین جاریة هنا.
و ربّما یتوهّم:(1)أن الإجمال إذا کان فی متعلّق الحکم- کالغناء و شرب الخمر الغیر المسکر- کان ذلک داخلا فی الشبهة فی طریق الحکم. و هو فاسد.
ترجمه:
1- یا به این خاطر که لفظ دلالتکننده بر حکم مجمل باشد مثل نهی مجرد از قرینه (همچون لا تسئل)، در صورتی که قائل به اشتراک لفظی و یا معنوی آن میان حرمت و کراهت شویم.
2- و یا به خاطر اینکه لفظ دلالتکننده بر متعلّق حکم (یعنی موضوع) مجمل باشد، خواه این اجمال در وضع (آن لفظ) باشد (یعنی به حسب لغة مجمل باشد) مثل لفظ غنا (که نمیدانیم بهمعنای صوت مطرب مرجّع است یا تنها صوت مطرب منظور از آن است و یا صوت مرجّع) که اگر قائل به اجمال آن شویم، آن مشکوک که در غنا بودنش شک داری (نه آنکه متیقّن است)، محتمل الحرمة است.
و خواه (این اجمال)، از ناحیه مراد متکلم از آن لفظ (غنا) باشد (که نمیدانیم چه معنائی را از آن اراده کرده است)، چنانکه وقتی در شمول خمر نسبت به خمر غیر مسکر شک میشود (که آیا شامل خمر غیر مسکر و بیخاصیّت میشود یا نه)، درحالیکه اطلاقی هم در اینجا وجود ندارد که به آن عمل نمائیم (یعنی آیه نفرموده: الخمر حرام، بلکه اجماع علماء است که الخمر حرام و ما نمیدانیم که این حرام شامل
1) المتوهّم هو المحدّث الحر العاملی فی الفوائد الطوسیة: 518. و سیأتی نقل کلامه فی الصفحة 135- 130.
مسکر و غیر مسکر میشود و یا تنها بهمعنای خمر مسکر است و لذا اطلاقی در آیه شریفه وجود ندارد تا در هنگام شک به آن تمسک کنیم). و حکم در همه این صور (اجمال لفظ از ناحیه مراد متکلم)، همان حکم در مسئله اول است (که گفتیم مجتهدین برائتی هستند و اخباریها احتیاطی) و ادلّه ذکر شده از جانب طرفین (در آن مسئله)، در اینجا نیز جاریاند.
و چهبسا توهّم میشود که اجمال، در صورتی که در متعلّق حکم باشد مثل غناء و شرب خمر غیر مسکر (یعنی موضوع مجمل باشد)، داخل در شبههای است که در طریق حکم است (یعنی شبهه موضوعیه است)، که این قول فاسدی است (چرا که متوهم جاهل به ملاک شبهه موضوعیه و شبهه حکمیه است).
1- اگر منشأ شبهه شما اجمال نص، تعارض نصین و یا فقدان نص باشد شبهه شما، شبهه حکمیّه است.
2- اگر منشأ شبهه شما، اشتباه در امور و موضوعات خارجیه باشد، شبهه شما موضوعیّه است.
3- و اگر رفع شبهه شما نسبت به یک امر، در دست شارع مقدّس باشد، شبهه شما شبهه حکمیه است.
4- و چنانچه رفع شبهه شما در دست اهل فن و مجتهدین باشد، شبهه شما شبهه موضوعیه است.
این است که گاهی نصّ از نظر حکم اجمال و ابهام دارد و گاهی از نظر متعلّق حکم یعنی موضوع اجمال نصّ از نظر حکم مثل اینکه فرمود: لا تشرب التتن.
حال ما نمیدانیم که این لا تشرب برای کراهت استعمال شده و یا برای حرمت.
زیرا صیغه نهی (لا تشرب):
1- یا از این جهت که مشترک لفظی است مورد ملاحظه قرار میگیرد که در نتیجه اگر بدون قرینه استعمال شود هم برای حرمت وضع شده هم برای کراهت، در نتیجه مجمل است.
2- و یا به لحاظ اینکه مشترک معنوی است به آن نگاه میشود که در این صورت برای طلب ترک وضع شده است اعم از حرمت یا کراهت، پس باز مجمل است.
فیالمثل شارع فرموده: یحرم الغناء: یعنی غنا حرام است پس این خطاب از نظر حکم اجمال ندارد،
بلکه حرمت صراحت دارد، لکن از ناحیه متعلق یعنی: غنا اجمال دارد. چرا که ما نمیدانیم منظور از غنا، صوت مطرب است یا صوت مرجّع و یا صوت مطرب مرجّع هر دو.
وقتی شما تکلیف را میدانی، لکن متعلّق تکلیف را نمیدانی این را شک در مکلّف به گویند.
فی المثل میدانی که در ظهر جمعه نمازی واجب است لکن نمیدانی جمعه است یا ظهر. و یا مثلا میدانی یکی از دو ظرف حرام است لکن نمیدانی ظرف شماره 1 است یا شماره 2. و یا مثلا میدانی یک از دو صوت مطرب و مرجّع حرام است، لکن نمیدانی کدام یک است این شک در مکلّف به است.
زیرا در اینجا قدر متیقّن داری و آن علم اجمالی شما به حرام بودن صوت مطرب مرجّع است و شک شما در ما زاد برآن است.
تبیین عنوان بحث است مبنی بر اینکه: گاهی دوران امر میان حرمت است و غیر وجوب (اعم از استحباب، اباحه و کراهت) و منشأ چنین شبههای هم اجمال نص است و نه فقدان نص.
به عبارت دیگر دومین مسئله از مسائل چهارگانه مطلب اول یعنی شبهه بدویه تحریمیّه. همین شبهه حکمیه تحریمیّه است که منشأ آن اجمال و مردد بودن نص است.
این است که اجمال نص:
گاهی از ناحیه لفظی است که دلالت بر حکم شرعی دارد فی المثل آیه شریفه میفرماید: لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ.*
حال اگر مبنای ما این باشد که (لا تفعل) مشترک لفظی است میان حرمت و کراهت و مشترک لفظی در صورت اطلاق اجمال دارد، پس لا تبطلوا نیز مجمل است و اگر مبنای ما این باشد که صیغه نهی ظهور در تحریم دارد ولی چون مجازا در کراهت نیز استعمال فراوان داشته تا آنجا که مجاز مشهور شده است و عند الاطلاق حقیقت و مجاز مساوی است و لذا در دوران امر میان حقیقت و مجاز امر بر ما مشتبه میشود که کدامیک مراد است، در اینجا نیز لا تبطلوا مجمل است. گاهی نیز اجمال از ناحیه لفظی است که دلالت بر متعلق حکم (موضوع) دارد.
این است که خواه این اجمال لفظ از ناحیه معنای موضوع له باشد مثل (معنای) غناء که شارع محترم
فرمود: الغناء حرام، لکن ما نمیدانیم که منظور از غناء، صوت مطرب است، صوت مرجّع است و یا صوتی است که هم مطرب و است و هم مرجّع. حال اگرچه قدر متیقّن در موارد مذکور صوت مطرب مرجع است، لکن در دو قسم دیگر مشکوک و محتمل الحرمة است.
و خواه این اجمال لفظ از ناحیه مراد متکلم از آن باشد بدین نحو که ما معنای موضوع له را میدانیم لکن مراد و مقصود متکلم مجمل است مثل لفظ خمر، که از نظر لغوی هم بر خمر مسکر صادق است هم بر خمر غیر مسکر.
حال اگر در اینجا دلیلی لفظی که اطلاق داشته باشد در دست نباشد، بلکه دلیل لبّی (یعنی اجماع) بر این قائم شده بود که خمر حرام است چه باید کرد؟ چرا که نمیتوان فهمید خصوص خمر مسکر مورد نظر شارع است و یا مطلق خمر.
در اینجا نیز قدر متیقّن خمر مسکر است، لکن در خمر غیر مسکر مسئله مشتبه است.
این است که حکم در مسئله اجمال نص همان حکم در مسئله فقدان نص است به عبارت دیگر:
حضرات اصولی در مسئله اجمال نص نیز برائتی و اخباریها احتیاطی شده و هریک در این مسئله همان ادلّهای را ارائه فرمودهاند که در مسئله فقدان نص اقامه نمودند.
بنابراین: شیخ در مسئله اجمال نص نیز قائل به برائت است.
بیان یک پندار است مبنی بر اینکه:
اگر اجمال در لفظی باشد که دلالت بر موضوع الحکم دارد (اعم از اینکه شبهه در معنای موضوع له باشد و یا مراد متکلّم) مثل غنا و یا خمر غیر مسکر شبهه در هر دو موضوع، موضوعیه است و بالاجماع جای برائت است و نه احتیاط.
این است که شبهه مزبور شبهه در طریق حکم است، نه خود حکم، زیرا شک ما در موضوع الحکم است نه در خود حکم.
این است که مطلب فوق یک توهّم بیجا و نادرست است چرا که سابقا گفته شد:
1- شبهه حکمیه شبههای است که رفع آن بدست شارع است خواه شبهه در نفس حکم کلی باشد و خواه در موضوع کلیّ، و ما نحن فیه نیز از همین قبیل است که در رفع شبهه باید از شارع مقدّس استعانت نمود.
2- شبهه موضوعیه نیز شبهه در موضوع خارجی و یا حکم جزئی مربوط به آن است و ما نحن فیه از این قبیل نمیباشد.
شک در مکلّف به است و نه شک در تکلیف. فی المثل فرموده است:
(حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطی). در اینجا حکم مشخص است لکن متعلّق حکم (یعنی صلاة وسطی) مجمل است یعنی نمیدانم که صلاة وسطی، نماز جمعه است یا ظهر.
خیر، از آنجا که شک ما در اینجا شک در مکلّف به است جای اصالة الاحتیاط است.
اگر قدر متیقّن داشته باشیم مثل صوت مطرب مرجّع که قطعا حرام است که دیگر شبهه نیست چنین صوتی حرام است و آن مازادش که مشکوک است، شک در تکلیف است و باید احتیاط کرد و اگر تردید ما در صوت مطرب و صوت مرجّع باشد. این شک، شک در مکلف به است و لذا جای جریان احتیاط است چون قسم ثابت (یا قدر متیقّن) ندارد.
یعنی اجمالا میدانی یکی از دو صوت حرام است لکن نمیدانی کدامیک حرام است و لذا باید از هر دوطرف اجتناب کنید. مثل تردید میان دو ظرف که کدامیک حرام است.
متن:
المسألة الثالثة أن یدور حکم الفعل بین الحرمة و غیر الوجوب من جهة تعارض النصّین و عدم ثبوت ما یکون مرجّحا لأحدهما
و الأقوی فیه أیضا عدم وجوب الاحتیاط، لعدم الدلیل علیه عدا ما تقدّم: من الوجوه المذکورة الّتی عرفت حالها، و بعض ما ورد فی خصوص تعارض النصّین، مثل ما فی «عوالی اللآلی»: من مرفوعة العلامة رحمه اللّه إلی زرارة عن مولانا أبی جعفر علیه السّلام:
«قال: قلت: جعلت فداک، یأتی عنکم الخبران أو الحدیثان المتعارضان فبأیّهما آخذ؟ فقال: یا زرارة، خذ بما اشتهر بین أصحابک، و دع الشاذّ النادر. فقلت: یا سیّدی، إنّهما معا مشهوران مرویّان مأثوران عنکم. فقال: خذ بما یقوله أعدلهما عندک و أوثقهما فی نفسک. فقلت: إنّهما معا عدلان مرضیّان موثّقان عندی.
فقال: انظر ما وافق منهما مذهب العامّة فاترکه و خذ بما خالفهم، فإن الحقّ فیما خالفهم. قلت:
ربّما کانا موافقین لهم أو مخالفین، فکیف نصنع؟ قال: فخذ بما فیه الحائطة لدینک، و اترک ما خالف الاحتیاط.
فقلت: إنّهما معا موافقان للاحتیاط أو مخالفان، فکیف أصنع؟
قال: إذن فتخیّر أحدهما فتأخذ به و تدع الآخر ... الحدیث».(1)
و هذه الروایة و إن کانت أخصّ من أخبار التخییر، إلّا أنّها ضعیفة السند، و قد طعن صاحب الحدائق فیها و فی کتاب العوالی و صاحبه، فقال:
«إن الروایة المذکورة لم نقف علیها فی غیر کتاب العوالی، مع ما هی علیها من الإرسال، و ما علیه الکتاب المذکور: من نسبة صاحبه إلی التساهل فی نقل الأخبار و الإهمال، و خلط غثّها بسمینها و صحیحها بسقیمها، کما لا یخفی علی من لاحظ الکتاب المذکور»(2)انتهی.
ثمّ إذا لم نقل بوجوب الاحتیاط، ففی کون أصل البراءة مرجّحا لما یوافقه، أو کون الحکم الوقف، أو التساقط و الرجوع إلی الأصل، أو التخییر بین الخبرین فی أول الأمر أو دائما، وجوه لیس هنا محلّ ذکرها، فإن المقصود هنا نفی وجوب الاحتیاط، و اللّه العالم.
ترجمه:
و آن عبارتست از اینکه امر دائر باشد میان حرمت و غیر وجوب، مثلا اباحه به دلیل تعارض نصّین و نبود وجه امتیازی برای یکی از آن دو نسبت به دیگری.
قول قویتر در این (مسئله سوم) نیز احتیاط واجب نیست، چرا که دلیلی برآن وجود ندارد به جز همان وجوه و ادلّه (دلالتکننده بر احتیاط) که گذشت و تو موقعیت آنها را فهمیدی و حدیثی که در خصوص تعارض نصّین وارد شده (که خذ ما وافق منهما الاحتیاط) مثل حدیثی که در کتاب عوالی از علامه و به نقل از زراره از مولای ما امام محمد باقر علیه السّلام که گفت:
گفتم: فدایت شوم دو خبر و یا دو حدیث متعارض از ناحیه شما (به ما) میرسد، به کدامیک از آن دو اخذ و عمل کنیم؟ پس فرمودند ای زراره! به آن حدیث و یا خبری که میان دوستان (شیعهات) مشهورتر است اخذ و عمل نما و آنکه کمیاب و نادر است ترک کن.
پس گفتم: ای آقای من، هر دو حدیث مشهور و از جانب شما رسیدهاند.
پس فرمود: به آن حدیثی عمل کن که راوی آن نزد تو اعدل و یا اوثق است.
پس گفتم: هر دو (راوی) نزد من عادل، مورد وثوق و مورد رضایتاند.
پس فرمودند: ببین کدامیک از دو حدیث موافق با نظرات اهل عامه است، آن را ترک کن.
گفتم: چهبسا هر دو حدیث موافق و یا هر دو حدیث مخالف با آنهاست پس چگونه عمل کنم؟
فرمودند: به آنکه مطابق احتیاط است عمل کن و آنچه را که مخالف احتیاط است ترک نما.
پس گفتم: اگر هر دو موافق احتیاطاند (یکی میگوید: وجوب و دیگری میگوید: حرمت) و یا هر دو مخالف احتیاطاند (یکی میگوید: استحباب دیگری میگوید: کراهت) چگونه عمل کنم؟
فرمودند: (در این صورت) یکی را اختیار کرده به آن عمل نما و دیگری را ترک کن.
این روایت اگرچه اخصّ (مقیّدتر) از احادیث (از باب) تخییر است (و مرجوحش بیشتر است) لکن ضعیف السند است و صاحب حدائق، به این حدیث و به کتاب عوالی و به صاحب آن طعن وارد نموده است و میگوید:
روایت مزبور را جز در کتاب عوالی ندیدهام علاوه بر مرسل بودن و کوتاهی و تساهل (پیرامون افراد) در نقل اخبار، میان کمارزش و پرارزش، درست و نادرست خلط نموده است، چنانکه بر بیننده و بررسیکننده این کتاب پوشیده نمیماند سپس اگر (در تعارض نصین) قائل به وجوب احتیاط نشدیم، در اینکه اصل برائت مرجّح هر حدیثی باشد که موافق آن است (فی المثل حدیث لا یحرم) و یا اینکه حکم (در مورد خبرین) توقف باشد (نگوئیم که حجّت است یا نه) یا تساقط (بدین معنا که هر دو حدیث را کنار بگذاریم)، و به اصل رجوع نمائیم یا یکی از دو خبر را اختیار کنیم در اوّل امر (و تا آخر عمر طبق آن عمل کرده و تغییرش ندهیم) و یا اینکه دائمی باشد (یعنی که هر زمانی یکی را اختیار کنیم) وجوهی است که محل ذکر آنها در اینجا نیست، پس آنچه در اینجا مقصود است نفی وجوب احتیاط است.
این است که اگر در واقعهای دو دلیل متعارض وارد شود به نحوی که یک دلیل دلالت بر حرمت آن واقعه و دیگری بر اباحه و جواز آن دلالت کنند شبهه حکمیه تحریمیّه و منشأ آن تعارض دو نص است. فی المثل حدیثی میگوید: استعمال دخانیات حرام و حدیثی دیگر چنین استعمالی را مباح و جایز میداند.
گاهی ممکن است و این در صورتی است که دو دلیل عام و خاص باشند و گاهی ممکن نیست و این در صورتی است که دو دلیل متباینین باشند.
فرضی است که دلیلین متباینین هستند.
ابتدا باید به بررسی مرجّحات یک دلیل بر دلیل دیگر پرداخت بدین معنا که اگر یکی از دو دلیل از جهت سند یا دلالت و یا مرجّحات خارجیّه بر دیگری رجحان داشت، اخذ به راجح نموده و شبهه را از سر راه برمیداریم.
انما الکلام در همینجاست که آیا در شبهات حکمیه تحریمیّهای که منشأ تعارض دو نصّی است که وجه امتیازی نسبت به هم ندارند برائت جاری کنیم یا احتیاط واجب است؟
باید گفت:
همان دو نظریهای که در باب اجمال نص و فقدان نص مطرح بود در اینجا نیز جریان دارد و ادلّه طرفین نیز همان ادلّه است.
بیان شیخ است مبنی بر اینکه در اینجا نیز احتیاط واجب نبوده و باید اصل برائت جاری شود، چرا که دلیلی بر وجوب احتیاط نداریم مگر دو دسته دلیل:
1- ادلّه عامهای که به نحو عموم دلالت بر وجوب احتیاط در تمام شبهات میکرد که بررسی و عدم قبول و ردّ آنها را دانستی.
2- برخی از ادلّه خاصی که در خصوص متعارضین وارد شد مثل مرفوعه زراره از امام باقر علیه السّلام به نقل از ابن ابی جمهور در کتاب «عوالی اللئالی».
چهارمین فراز است مبنی بر اینکه: خذ بما فیه الحائطة لدینک و اترک ما خالف الاحتیاط.
نکته: به حکم این مطلب از میان دو دلیل متعارض باید آن را اخذ مطابق احتیاط است و حکم به حرمت میکند، اخذ و آنکه مخالف احتیاط است رها میشود و این همان مطلوب اخباریهاست.
این است که اگرچه مرفوعه مزبور اخصّ از اخبار تخییر است و باید اخذ به اخص کرد لکن چه کنیم که این حدیث ضعیف السند است زیرا از علامه تا زراره سند حدیث قطع و حدیث را از ارزش انداخته است.
زیرا اخبار تخییر بر دو دستهاند:
1- برخی از همان اول و بدون مرجّحات حکم به تخییر بین المتعارضین نمودهاند که اینها اعم از مرفوعهاند.
2- برخی با ذکر پارهای از مرجحات و بطور مطلق فرمودهاند: اذن فتخیّر أحدهما و تدع الآخر که اینها نیز اعم از مرفوعهاند. پس: مرفوعه اخصّ از اخبار تخییر است، فیقدم الخاص علی العام.
این است که این حدیث را تنها ابن ابی جمهور در کتاب عوالی اللئالی نقل کرده که خود این کتاب به دلیل نقل احادیث ضعیف و صحیح و یا مهمل مورد طعن و حمله علما بوده است.
مراد از (ثمّ اذ لم نقل بوجوب الاحتیاط ... الخ) چیست؟
این است که در متعارضین نمیتوان به وجوب احتیاط قائل شد و اخذ به حدیثی نمود که موافق احتیاط است.
این است که وقتی دلیلی بر اصالة الاحتیاط وجود نداشت و ما قائل به برائت شدیم:
1- آیا اصل برائت را مرجّح یکی از دو متعارض قرار داده و دلیلی را که موافق با اصل برائت است مورد ترجیح قرار میدهیم؟
2- و یا حکم به توقف کرده (و اخذ به هیچیک نمیکنیم) و یا قائل به تساقط میشویم و سپس به عنوان مرجّح بودن عند الحیرة به سراغ اصل برائت میرویم؟
3- و یا اینکه حکم به تخییر کرده میگوئیم: در متعارضین مخیرید که موافق احتیاط را اخذ کنید و یا مخالف را؟
این است که آیا این تخییر، تخییر ابتدائی است بدین معنا که در اولین واقعه مکلف مخیّر است و لکن در واقع بعدی الی یوم القیامة باید به همان حدیث عمل نماید؟
و یا این تخییر، تخییر استمراری است. بدین معنا که در هر واقعهای مکلّف استقلال دارد و مخیّر است که حدیث مخالف احتیاط را اخذ کند یا موافق آن را.
این است که مراد ما در اینجا نفی وجوب احتیاط است که ثابت گردید.
متن:
بقی هنا شیء، و هو: أن الأصولیین عنونوا فی باب التراجیح الخلاف فی تقدیم الخبر الموافق للأصل علی المخالف(1)، و نسب تقدیم المخالف- و هو المسمّی بالناقل- إلی أکثر الأصولیین(2)بل إلی جمهورهم(3)، منهم العلامة(4). و عنونوا أیضا مسألة تقدیم الخبر الدالّ علی الإباحة علی الدالّ علی الحظر و الخلاف فیه(5)، و نسب تقدیم الحاظر علی المبیح إلی المشهور(6)، بل یظهر من المحکیّ عن بعضهم عدم الخلاف فی ذلک(7). و الخلاف فی المسألة الأولی ینافی الوفاق فی الثانیة.
کما أن قول الأکثر فیهما مخالف لما یشاهد: من عمل علمائنا علی عدم تقدیم المخالف للأصل، بل التخییر أو الرجوع إلی الأصل الّذی هو وجوب الاحتیاط عند الأخباریین و البراءة عند المجتهدین حتّی العلامة، مضافا إلی ذهاب جماعة من أصحابنا فی المسألتین إلی التخییر(8).
و یمکن أن یقال: إن مرادهم من الأصل فی مسألة الناقل و المقرّر أصالة البراءة من الوجوب لا أصالة الإباحة، فیفارق مسألة تعارض المبیح و الحاظر.
و إن حکم أصحابنا بالتخییر أو الاحتیاط لأجل الأخبار الواردة، لا لمقتضی نفس مدلولی الخبرین من حیث هما، فیفارق المسألتین.
لکن هذا الوجه قد یأباه مقتضی أدلّتهم، فلاحظ و تأمّل.
ترجمه:
بیان یک مسئله باقیمانده و آن عبارت است از اینکه:
1) انظر المعارج، 156، و المعالم، 253 و الفصول، 445 و مفاتیح الأصول، 705.
2) انظر نهایة الأصول( مخطوط)، 458.
3) انظر غایة البادئ( مخطوط)، 289.
4) انظر مبادی الأصول، 237 و تهذیب الأصول، 99.
5) انظر المعارج: 157 و مفاتیح الأصول: 708.
6) کما فی غایة المأمول( مخطوط): 220.
7) لعلّ المقصود ما حکاه السیّد المجاهد عن غایة المأمول، انظر مفاتیح الأصول: 708.
8) انظر مفاتیح الأصول: 705 و 708.
مقدم بودن خبر موافق اصل را بر خبر مخالف اصل و نسبت داده شده این تقدیم مخالف که ناقل نامیده میشود به اکثر و بلکه اتفاق آنها از جمله علامه.
2- و نیز (در این مسئله تعادل و تراجیح)، مسئله تقدیم خبر دلالتکننده بر اباحه را بر خبر دال بر حظر و اختلاف (مجتهدین) در آن را عنوان نمودهاند و نسبت داده شده این مقدم داشتن حاظر بر مبیح به مشهور، بلکه از آنچه از جانب برخی مشاهده میشود عدم اختلاف در این مسئله (مبیح و حاظر) است.
1- اختلاف در مسئله اوّل (مقرّر و ناقل) منافی و (ناسازگار) با اتفاق در مسئله دوم (مبیح و حاظر) است (چرا که هر دو عنوان برای یک مسئلهاند و تغییر عنوان در یک مسئله نمیتواند علّت تغییر حکم در آن شود).
2- قول اکثر اصولیین در این مسئله (که ناقل مقدم است یا حاظر) مخالف است با آنچه از عمل علماء ما در فقه مشاهده میشود مبنی بر عدم تقدیم مخالف با اصل (یعنی: ناقل و مقرر). بلکه (عدهای قائل) به تخییر و یا رجوع به اصلاند (و اصل) همان وجوب احتیاط عند الاخباریین و برائت عند المجتهدین است حتی علامه (که ناقل و حاظر را مقدم میدانست، در این مسئله قائل به برائت است).
3- مضافا به اینکه جمعی از اصحاب ما در این دو مسئله (مسئله ناقل و مقرّر و مسئله مبیح و حاظر) قائل به تخییراند.
ممکن است گفته شود مرادشان از اصل در مسئله ناقل و مقرر (که آیا مخالف اصل مقدم است یا موافق اصل) اصالة البراءة من الوجوب باشد و نه اصالة الاباحه از حرمت، در نتیجه مسئله (ناقل و مقرّر) از مسئله مبیح و حاظر جدا میشود (و این اشکالی جدی نیست).
و حکم اصحاب ما به تخییر (در فقه) و یا به احتیاط (توسط اخباریها) و یا به برائت (توسط مجتهدین روی اصل ثانوی (یعنی دستورات و اخبار رسیده از ائمه) است و نه براساس مقتضای مدلول دو خبر (در علم اصول) که (گفته میشد آیا مخالف اصل مقدّم است و یا موافق اصل).
در نتیجه این دو مسئله (مسئله اصل اوّلی با مسئله اصل ثانوی) از هم جدا میشوند. اما این توجیه ما نیز با مقتضای ادلّه (بررسیشده) حضرات سازگاری ندارد.
به خبری که ما را از حکم عقل انتقال میدهد به حکم نقل فی المثل عقل میگوید:
کل شیء لک حلال. نصّی میآید و میگوید: شرب تتن حرام است.
به خبری که تأکیدکننده و تثبیتکننده حکم عقل است، نه اینکه خود مؤسس باشد فی المثل عقل میگوید: شرب تتن حرام نیست، نصّی میرسد که گفته است شرب تتن حرام نیست و حکم عقل را تثبیت میکند. به عبارت دیگر هر خبری که مخالف با اصل باشد ناقل و هر نصّی که مطابق با اصل باشد مقرّر نامیده میشود.
این است که اکثر اصولیین در باب تعادل و تراجیح گفتهاند:
اگر دو حدیث باهم تعارض کردند درحالیکه یکی ناقل (یعنی مخالف با حکم عقل بوده و دلالت بر حرمت و یا وجوب داشته باشد) و دیگری مقرّر (یعنی مطابق با اصل اوّلی و قاعده عقلیهای باشد که اصل در اشیاء را اباحه و جواز میدانند).
خبر ناقل بر خبر مقرّر ترجیح دارد و مقدّم داشته میشود، هرچند برخی هم خبر مقرّر را مقدّم داشتهاند، یعنی اینکه مسئله اختلافی است.
این است که حضرات اصولیین در جای دیگری گفتهاند:
اگر دو حدیث تعارض کردند و یکی از آن دو مبیح (دلالتکننده بر اباحه) و دیگری حاظر (دلالتکننده بر حرمت) بود، حاظر مقدّم است بر مبیح بالاتفاق. بدین معنا که در اینجا اختلافی نیست.
این است که چرا وقتی حضرات مسئله ناقل و مقرّر را عنوان میکنند میگویند:
فیه خلاف و لکن هنگامی که مسئله مبیح و حاظر مطرح میشود بالاجماع حاظر را مقدّم میدارند.
این است که حدیثی که دلالت بر اباحه یک عمل دارد به نحوی که با فقدانش عقل نیز حکم به اباحه آن میکند، مبیح نامیده میشود.
و حدیثی که دلالت بر حظر و حرمت یک عمل دارد، حاظر نامیده میشود.
عموم و خصوص مطلق، بدین معنا که:
مسئله اول اعم مطلق است، چرا که ناقل اعم است از اینکه دلالت بر وجوب کند (در شبهه وجوبیه) و یا دلالت بر حرمت کند (در شبهه تحریمیه).
و مسئله دوم اخصّ مطلق است، چرا که حاظر فقط دلالت بر حرمت دارد (در شبهه تحریمیه).
اولین و دومین ایراد و اشکال شیخ است بر حضرات اصولیین مبنی بر اینکه:
1- اگر در مسئله اوّل (که عام است) اختلاف وجود دارد، پس باید در مسئله دوم هم (که اخصّ از مسئله اوّل است)، اختلاف باشد و نه وفاق.
پس چگونه به اصولیین نسبت میدهید که ایشان در مسئله دوم، حاظر را بالاجماع مقدّم میدارند؟
2- مگر مسئله ناقل و مقرّر با مسئله مبیح و حاظر چه تفاوتی دارد جز اینکه دو عنوان برای یک مسئلهاند، بدین معنا که یک حدیث دارای دو اسم است حدیثی که دلالت بر حرمت دارد ناقل و یا حاظر و آنکه دلالت بر حلیّت دارد مبیح و مقرّر نامیده میشود.
حال چگونه است که وقتی این دو حدیث را تحت عنوان ناقل و مقرّر عنوان میکنید میگوئید: فیه خلاف، لکن زمانی که این دو حدیث را تحت عنوان مبیح و حاظر عنوان میکنید میگوئید: بالاجماع حاظر مقدّم است و در این عنوان اختلافی نیست چرا که به مجرد تغییر عنوان، حکم را تغییر دادهاید؟
به عبارت دیگر: علماء اصول در مباحث اصولی بحثشان در این است که:
آیا ناقل مقدّم است یا مقرّر، حاظر مقدّم است یا مبیح؟ و در این زمینه اختلاف دارند لکن در فقه نه تنها چنین اختلافی در این مسئله وجود ندارد بلکه همگی بر این قولاند که: التخییر و یا الرّجوع الی الاصل و سپس اخباری اصل را بر احتیاط میگذارد و اصولی اصل را بر برائت؟
سومین اشکال شیخ است به دو مسئله مزبور مبنی بر اینکه: برخی از علماء شیعه در علم اصول هم در هر دو مسئله مورد نظر و قائل به تخییر شدهاند که نظر سوّم بوده و قولی است غیر از دو قول که در مسئله اوّل به علماء نسبت دادهاند، پس این نسبت میتواند نادرست باشد.
به عبارت دیگر صحبتهایی که در علم اصول پیرامون ناقل، مقرر، مبیح و حاظر، کردید در فقه نمیکنید و بیان دیگری دارید، در اینجا به دو حدیث متعارض که برخورد میکنید میگویید: تخییر. پس آن تقدّم و تأخر چه شد؟
پاسخ شیخ است بر ایراد و اشکال اول خودش مبنی بر اینکه میتوان گفت: مراد از موافق اصل (که مقرر باشد) و مخالف اصل (که ناقل باشد) در مسئله اوّل، اصالة البراءة از وجوب است و نه اصالة الاباحه عن الحرمة. به عبارت دیگر مراد از مقرّر، موافق با اصل برائت است و مراد از ناقل، مخالف با اصل برائت است که دوران امر میان وجوب و عدم وجوب است.
و مراد از موافق با اصل یا مبیح در مسئله دوم، اصالة الاباحه یا اصالة البراءة از حرمت باشد و مراد از حاظر یا مخالف اصل هم، همان دالّ بر حرمت که دوران امر میان حرمت و اباحه باشد.
حاصل مطالب اینکه چون مسئله اوّلی اختصاص به شبهات وجوبیه دارد و مسئله دوم مختصّ به شبهات تحریمیّه است باهم تفاوت دارند.
این است که میتوان میان آن دو عنوانی که حضرات میانشان فرق گذاشتهاند (یعنی عنوان ناقل و مقرّر و عنوان مبیح و حاظر، از هم جدا نموده بگوئیم:
1- عنوان ناقل و مقرّر مربوط به شبهه وجوبیه است.
2- عنوان مبیح و حاظر مربوط به شبهه تحریمیّه. چرا؟
زیرا:
1- از طرفی به حدیث مطابق اصل مقرّر و به حدیث مخالف اصل ناقل میگویند.
2- از طرفی نیز موافق اصل و موافق اصل هم در شبهه وجوبیّه مطرح است، هم در شبهه تحریمیّه.
فی المثل حدیثی که میگوید: دعا عند الهلال واجب است، ناقل به شمار میرود و حدیث دیگری را که میگوید: دعاء عند الهلال واجب نیست، مقرّر مینامند.
حال: شاید اصولیین که مسئله مقرّر و ناقل را عنوان کرده و گفتهاند: فیه خلاف مربوط به شبهه وجوبیه باشد. امّا عنوان دوم یعنی مبیح و حاظر اختصاص به شبهه تحریمیّه داشته باشد. زیرا که یک حدیث فی المثل میگوید: شرب توتون حلال است که این میشود مبیح، و حدیث دیگری میگوید: تتن حرام است که این میشود حاظر.
پس مبیح و حاظر مربوط به شبهه تحریمیّه بوده و در شبهه وجوبیّه معنا ندارد. در نتیجه: دو مسئله از هم جدا میشوند، مسئله مقرّر و ناقل نظرشان به شبهه وجوبیّه است و مسئله مبیح و حاظر نظرشان به شبهه تحریمیّه است. وقتی دو مسئله مورد اشکال از هم جدا شد و هر مسئله حکم خود را پیدا کرده دیگر آن اشکال دفع میشود.
پاسخ و یا توجیه شیخ از اشکال دوم خود بر دو مسئله مذکور است مبنی بر اینکه:
اگر حضرات در مباحث اصولی میگویند: ناقل و حاظر مقدّم است به لحاظ این است که: ادلّه خارجیه و مقتضای قواعد ثانویه باب متعارضین در برخی موارد امر به توقف و یا اخذ به موافق احتیاط کردهاند و برخی از روایات امر به تخییر.
به عبارت دیگر:
اگر اصولیها در مباحث اصولی ناقل و حاظر را مقدّم دانستهاند به لحاظ امر به توقف یا اخذ به موافق احتیاط است در برخی روایات.
و چنانچه در مباحث فقهی قائل به تخییر و یا احتیاط میشوند به لحاظ ادلّه ثانویه است.
پس مباحث فقهی و اصولی حضرات با دو لحاظ صورت گرفته و دو مسئله است. چرا که ممکن است حرفهایشان در اصول روی اصل اوّلی و سخنانشان در فقه براساس اصل ثانوی باشد و هر اصلی هم مقتضی معنای خود است.
این است که وقتی دو حدیث باهم تعارض نمودند بدین معنا که:
یکی مثبت تکلیف شده و دیگر نافی تکلیف، علی القاعدة العقلیة باید به کدامیک اخذ و عمل نمود؟
در مقرّر و ناقل اختلاف کردهاند: یک عده علی القاعدة العقلیة، ناقل را مقدّم میدارند و عدّهای مقرّر را.
میگویند: الاصل فی الکلام التأسیس. چون ناقل مؤسس است و حرف تازه میآورد پس مقدّم است، و حال آنکه مقرّر تثبیتکننده حکم عقل است و چیز تازهای نیاورده است.
میگویند: عقل و نقل در مقرّر هماهنگ و موافقاند پس علی القاعده مقدّم است.
میگویند: حاظر دفع المفسده عن الانسان میکند پس باید مقدّم باشد و آنکه قائل به تقدّم مبیح شدهاند دلیلشان این است که رفع مشقّت میکند.
دستورات و اخباری است که راجع به خبرین متعارضین از جانب ائمه به ما رسیده است و اخبار
علاجیه نام دارد. در این اخبار آمده است که: فاذن فتخیّر.
این است که اصولیین حرفهایشان در علم اصول در این دو مسئله روی قاعده اولیّه است و در علم فقه براساس قاعده ثانویه. در نتیجه این دو مسئله (مسئله قاعده اولیّه و مسئله قاعده ثانویه) باهم متفاوت و از هم جدا بوده و با این نتیجه اشکال وارد شده برآن مرتفع میگردد.
اشاره به این دارد که اگر شیخ توجیهات ما از اشکالات مزبور بد نیست و لکن خیلی هم قابل قبول و دلپذیر نیست و این در بیانات ما روشن است:
فیالمثل ما گفتیم: ناقل و مقرّر مربوط به شبهه وجوبیّه است و مبیح و حاظر مربوط به شبهه تحریمیّه، در نتیجه دو مسئله مختلف و متفاوتاند چرا که این دو شبهه متمایزاند.
در حالی که علّت ذکر شده از ناحیه این حضرات مشتمل بر شبهه وجوبیّه و تحریمیّه هر دو میباشد.
فی المثل در ناقل و مقرّر گفتند: ناقل مقدّم است به این علت که: الاصل فی الکلام التأسیس.
آیا این کلام هر دو شبهه را شامل نمیشود؟ چرا شامل میشود. به چه دلیل؟ به این دلیل که آن حدیثی که میگوید: دعا عند الهلال واجب ناقل و مؤسس است و آن دیگری هم که میگوید: شرب التتن حرام باز ناقل و مؤسس است.
پس ناقل هم دربرگیرنده حدیث دال بر حرمت است، هم دربرگیرنده حدیث دال بر وجوب.
میگوید: مقرّر، هم شامل حدیثی میشود که دلالت بر عدم وجوب دعا عند الهلال دارد هم شامل حدیثی میشود که دلالت بر حرمت شرب تتن دارد پس تفاوتی در کار نیست.
سخنان شیخ که فرمود: حرفهایی که پیرامون مسئله در اصول زدهاند براساس اصل اوّلی و آنچه در فقه فرمودهاند روی اصل ثانوی است، خیلی مطابق با واقع نیست زیرا اصولیینی که در فقه فرمودهاند:
التخییر براساس اصل ثانوی نگفتهاند، بلکه روی اصل اوّلی گفتهاند: التخییر، چرا که اصل اوّلی در متعارضین التخییر است و آنها که در اصول فرمودهاند: التخییر، باز براساس اصل اوّلی این حرف را زدهاند.
در اینجاست که اصل اوّلی در نظر حضرات متفاوت بوده است بدین نحو که یکی گفته: الاصل الاوّلی، التأسیس، دیگری گفته الاصل الاوّلی، التأکید و دیگری فرموده: التخییر.
متن:
المسألة الرابعة دوران الحکم بین الحرمة و غیر الوجوب، مع کون الشک فی الواقعة الجزئیة لأجل الاشتباه فی بعض الامور الخارجیة
کما إذا شک فی حرمة شرب مائع و إباحته للتردد فی أنّه خلّ أو خمر، و فی حرمة لحم للتردد بین کونه من الشاة أو من الأرنب.
و الظاهر: عدم الخلاف فی أن مقتضی الأصل فیه الإباحة، للأخبار الکثیرة فی ذلک، مثل قوله علیه السّلام: «کلّ شیء لک حلال حتّی تعلم أنّه حرام»(1)، و «کلّ شیء فیه حلال و حرام فهو لک حلال»(2).
و استدلّ العلامة فی التذکرة(3)علی ذلک بروایة مسعدة بن صدقة:
«کلّ شیء لک حلال حتّی تعلم أنّه حرام بعینه فتدعه من قبل نفسک، و ذلک مثل الثوب یکون علیک و لعلّه سرقة، أو العبد یکون عندک و لعلّه حرّ قد باع نفسه أو قهر فبیع أو خدع فبیع، أو امرأة تحتک و هی أختک أو رضیعتک، و الأشیاء کلّها علی هذا حتّی یستبین لک غیر هذا أو تقوم به البیّنة»(4).
و تبعه علیه جماعة من المتأخرین(5).
و لا إشکال فی ظهور صدرها فی المدعی، إلا أن الأمثلة المذکورة فیها لیس الحلّ فیها مستندا إلی أصالة الحلیة، فإن الثوب و العبد إن لوحظا باعتبار الید علیهما حکم بحلّ التصرف فیهما لأجل الید، و إن لوحظا مع قطع النظر عن الید کان الأصل فیهما حرمة التصرّف، لأصالة بقاء الثوب علی ملک الغیر و أصالة الحریّة فی الانسان المشکوک فی رقیّته، و کذا الزوجة إن لوحظ فیها أصل عدم تحقق النسب و الرضاع فالحلیّة مستندة إلیه، و إن قطع النظر عن هذا الأصل فالأصل عدم تأثیر العقد فیها، فیحرم وطؤها.
و بالجملة: فهذه الأمثلة الثلاثة بملاحظة الأصل الأولی محکومة بالحرمة، و الحکم بحلیّتها
1) هی روایة مسعدة بن صدقة الآتیة بعد سطور، و لم نعثر علی غیر ذلک فی المجامیع الحدیثیّة. نعم، ورد ما یقرب منه فی الوسائل 16: 403، الباب 64 من أبواب الأطعمة المحرّمة، الحدیث 2.
2) الوسائل 12: 59، الباب 4 من أبواب ما یکتسب به، الحدیث الأوّل.
3) التذکرة( الطبعة الحجریّة) 1: 588.
4) الوسائل 12: 60، الباب 4 من أبواب ما یکتسب به، الحدیث 4.
5) منهم الوحید البهبهانی فی الرسائل الأصولیّة: 399 و الفاضل النراقی فی المناهج: 211 و 216.
إنّما هو من حیث الأصل الموضوعی الثانوی، فالحلّ غیر مستند إلی أصالة الإباحة فی شیء منها.
هذا، و لکن فی الأخبار المتقدّمة بل جمیع الأدلّة المتقدّمة من الکتاب و العقل کفایة، مع أن صدرها و ذیلها ظاهران فی المدّعی.
ترجمه:
که دوران امر است میان حرمت و غیر وجوب (از احکام دیگر) در صورتی که شک (ما) در حکم واقعه شخصیّه به خاطر شبهه در علل و عوامل خارجیه است (که ربطی به شارع مقدّس ندارد).
چنانکه گاهی در حرمت یا اباحه شرب مایعی به دلیل شک و تردید در این که سرکه است یا خمر، و یا در حرمت گوشتی به دلیل شک (شاک) بین اینکه از گوسفند است و یا از خرگوش شک میشود.
و به حسب ظاهر در این که مقتضای اصل در این مسئله (شبهه موضوعی) اباحه است میان (اخباری و اصولی) اختلافی نیست، به دلیل اخبار فراوان در آن (اجرای برائت در شبهه موضوعیه) مثل این کلام معصوم علیه السّلام که میفرماید:
هر چیزی بر تو حلال است تا اینکه مصداق حرام آن را شناسی و هر چیزی که حلال و حرام دارد برای تو حلال است.
و جناب علامه بر این مسئله استدلال نموده به روایت مسعدة بن صدقة که میفرماید:
هر چیزی برای تو حلال است تا اینکه علم پیدا کنی که آن شخصا (مصداقا) حرام است، پس (وقتی که شناختی که آن حرام است)، از جانب خودت آن را رها کن مثل لباسی که (خریدهای) و نزد توست و (شک میکنی که) شاید سرقتی باشد و یا بندهای که (از بازار بردهفروشان خریدهای) و در اختیار توست و (شک میکنی) که شاید حرّ است و خود را در معرض فروش گذاشته، یا مقهور واقع شد و یا مورد خدعه واقع شده و فروخته شده است یا زنی که تحت تصرّف توست (شک میکنی که شاید) او خواهر نسبی یا رضاعی توست، همه اینها بر همین (حکم حلیّتاند) تا اینکه روشن شود برای تو حرام بودنش و یا اقامه شود بیّنه بر (حرام بودن) آن.
و جمعی از متأخرین (در استدلال به این حدیث) از علامه رحمه اللّه پیروی نمودهاند. البته اشکالی در ظهور
صدر و ذیل این (حدیث) در اثبات مدّعی (جریان اصالة البراءة در شبهه موضوعیه) نیست، جز اینکه حلال بودن در مثالهای ذکر شده (توسط امام) در آن حدیث، مستند به اصالة البراءة و الحلیّة نیست، زیرا لباس و یا بنده (ابتیاعشده از بازار) اگر ملاحظه شوند به اعتبار یدی که بر آنها تسلط دارد، به خاطر ید، حکم به حلیّت تصرّف در آن دو میشود و اگر با قطع نظر از ید، این دو را مورد ملاحظه واقع شوند (یعنی کاری به ظهور نداشته و روی اصل تکیه کنیم)، اصل در این دو اصالة الحرمة است (و باید حکم به حرمت کنیم)، به دلیل اصل بقاء ثوب در ملک غیر (یعنی که فروشنده به شما مالک این ثوب نبوده) و اصالة الحریّة در انسان مشکوک الحرّیة و الرقیّة (چرا که این استصحابات مقدّم بر اصل برائتاند و در نتیجه حق نداریم که اصالة الحل جاری کنیم، بلکه باید اصالة الحرمة جاری شود).
و اینچنین است (حکم) آن زوجه، اگر اصل عدم تحقّق نسب یا رضاع (یعنی ظاهر) ملاحظه شود و اگر قطع نظر از این اصل (ظاهر) شود (اصالة الحلیّة جاری نمیشود زیرا) اصل این است که عقد مؤثر در زوجیت واقع نشده، پس مباشرت (مرد با) او حرام است.
خلاصه کلام اینکه این امثله سهگانه به ملاحظه اصل اوّلی (یعنی برائت) محکوم به حرمتاند و حال آنکه حکم به حلیّت آنها از جهت اصل موضوعی ثانوی (یعنی ظهور است که نشان میدهد فروشنده مالک آن لباس بوده و عقد مؤثر در زوجیّت)، پس حلیّت (در این امثله) مستند به اصل اصالة البراءة نیست.
این بود پاسخ ما به استدلال علّامه رحمه اللّه، لکن اخباری که (در باب اصالة البراءة) گذشت و بلکه تمام ادلّه برائت از کتاب و سنت و عقل (در اثبات این مسئله یعنی جریان برائت در شبهه موضوعیّه) کافی است، مضافا به اینکه صدر و ذیل حدیث مزبور، ظهور در این مدّعی دارد.
ذکر دو مثال است در تبیین شبهه موضوعیه از جمله:
الف) به حرمت خمر و حلیّت خلّ در اسلام علم داریم.
به مایعی خارجی برخورد میکنیم که نمیدانیم خمر است یا خلّ.
در نتیجه: شک میکنیم که آیا حلال است یا حرام یعنی شک در حرمت و حلیّت آن مایع به خاطر تردّد در خمریت یا حلیّت آن است.
ب) به حلیّت گوشت گوسفند و حرمت گوشت خوک در اسلام علم داریم.
به قطعه گوشتی در خارج برخوردهایم که نمیدانیم گوشت گوسفند است یا گوشت خوک.
در نتیجه: شک میکنیم که این گوشت حلال است و یا حرام؟
یعنی منشأ شبهه در حرمت و حلیّت گوشت، تردّد در غنم بودن یا خوک بودن آن است.
شیخ میفرماید: در این باب و به حسب ظاهر اصولی و اخباری اتفاق دارند بر اینکه: الاصل الاباحة و البراءة در نتیجه ارتکاب مشتبهه جایز است.
روایات بسیاری است که یا مخصوص به شبهات موضوعیهاند و یا اینکه به دلیل عمومیتشان شامل شبهات موضوعیه میشوند، فی المثل:
و در حدیث کلّ شیء فیه حلال و حرام فهو لک حلال، که اختصاص به شبهات موضوعیه داشته و حکم به حلیّت میکند.
به عبارت دیگر در اینگونه احادیث به ما یاد میدهند که اگر در حلیّت و حرمت چیزی شک کردی تا زمانی که به حرمت آن یقین حاصل ننمودی حکم به حلیّت کن و مشتبه را مرتکب شو.
این است که در این حدیث امام علیه السّلام ابتداء فرموده: کلّ شیء لک حلال حتّی تعلم انّه حرام بعینه فتدعه من قبل نفسک سپس در تبیین مطلب مزبور سه مثال فرموده است:
1- مثل جامهای که خریداری کرده و پوشیدهای، لکن در اینکه تصرّف در آن برایت حلال است یا حرام شک میکنی، چرا که شاید دزدی باشد.
2- یا مثل عبدی که خریداری کرده و الآن نمیدانی که تصرّف در آن و بهکارگیریش جایز است یا نه؟
چرا که شاید حرّ باشد، لکن به دروغ خود را عبد جا زده تا از مولای جعلیاش وکالت در بیع خودش بگیرد، و یا شاید به اجبار او را فروخته باشند و یا شاید فریبش داده باشند، پس شاید عبد نبوده باشد و تو حق کار کشیدن از او را نداشته باشی.
3- یا مثل زنی که او را برای خود عقد نمودهای ولی الآن شک داری که آیا آمیزش با او حلال است یا حرام؟ چرا که احتمال میدهی او خواهر نسبی و یا رضاعی تو باشد و تو حق آمیزش با او را نداشته باشی.
و لذا در تمام این موارد بگو: الاصل الاباحه.
بیان یک قانون کلّی از جانب امام است.
این است که صدر و ذیل حدیث اثباتکننده اصالة الاباحه در شبهات موضوعیه است، لکن ازآنجاکه حلیّت در هر سه مثال مستند به یک اصل موضوعی است و نه به اصالة الاباحه، و لذا حدیث را قدری مخدوش میکند.
1- اصالة الاباحة و الحلّ جهت تصرّف در جامه، عبد و معقوده که یک اصل حکمی است.
2- اصالة بقاء الثوب فی ملک مالکه الاصلی.
3- اصالة الحریّة (یا عدم تملک العبد) در انسان که هریک اصل موضوعی هستند
4- اصالة عدم تاثیر العقد در حلیّت مرئه.
این است که هر سه مثال بملاحظه اصل اوّلی محکوم به حرمتاند.
این است که:
1- شک ما در حلیّت تصرف در جامه مسبّب از شک ما در بقاء جامه در ملکیت مالک اصلی آن است.
2- شک ما در حلیّت تصرف در عبد مسبّب از شک ما در عبد بودن اوست.
3- و شک ما در حلیّت مرئه مسبّب از شک ما در تأثیر عقد است.
پس در اوّلی اصل عدم تملیک، در دومی اصل حریة یا عدم تملیک و در سومی، اصل عدم تأثیر جاری میشود. حال با توجه به جریان اصل موضوعی دیگر جائی برای جریان اصل حکمی اصالة الاباحة نمیماند. در نتیجه با لحاظ اصل اوّلی هر سه مثال محکوم به حرمتاند.
این است که اگر امام در هر سه مثال حکم به حلیّت و اباحه نمودهاند براساس اصالة الاباحه عند الشک فی الموضوعات نبوده است تا مدعای ما به واسطه آن ثابت شود، بلکه براساس یک سلسله اصول مسلّمه موضوعیّه دیگری است که بر اصل موضوعی اوّلی حکومت دارند.
این است که:
در مثال اوّل و دوّم قاعده ید جاری است و قاعده ید میگوید:
ید اماره ملکیت است پس تو حکم کن که این پارچه و یا این عبد ملک بایع بوده است، در نتیجه تمام آثار ملکیت حقیقیه برآن بار میشود. پس به حکم قانون ید، حکم به اباحه میکنیم.
در مثال سوّم که شک ما مسبّب از وجود مانعی از موانع است مثل نسب یا رضاع، اصالة العدم جاری کرده حکم به تأثیر عقد و به دنبال آن حکم به اباحه تصرّف در آن مینمائیم. و لذا دیگر نوبت به اصل استصحاب عدم تأثیر عقد نمیرسد.
نتیجه اینکه در هیچیک از امثله مزبور، حلیّت مستند به اصالة الاباحه نیست.
این است که هرچند حدیث مزبور به واسطه امثله موجود در آن دچار خدشه شد و لکن دو حدیث قبل و بلکه تمام ادلّه عقلیه و نقلیّه برائت و اباحه که در مبحث مربوط به شبهات حکمیه آورده شد مثبت مطلوب ماست علاوه بر اینکه صدر و ذیل حدیث مسعدة نیز خود مثبت مطلوب ما باشد.
این است که حلیّت در امثله مزبور روی اصل اوّلی (یعنی برائت) نیست، بلکه روی اصل ثانوی است.
بحث ظاهر است بدین معنا که شارع مقدّس در بسیاری از امور ظاهر را حجّت قرار داده وقتی هم که ظاهر حجّت شد، بر اصل مقدّم میشود.
فی المثل اگر شما استبراء کرده بیرون آمدی و در حال کار رطوبتی از شما خارج شود و شما شک کنی که رطوبت مزبور پاک است یا نجس، چه میکنی.
اگر به استصحاب عمل کنی، استصحاب میگوید بول است، لکن شارع مقدّس میگوید:
اگر استبراء نکردهای، بول است لکن چنانچه استبراء نمودهای در صورت دیدن رطوبت حکم به طهارت خود کن یعنی توجه به ظاهر کن.
اقتضاء دارد که پارچه از آن پارچهفروش، عبد از آن بردهفروشی و عقد مؤثر در زوجیت است.
به عبارت دیگر ظاهر نشان میدهد که اگر مانعی از ازدواج وجود داشت چه نسبی و چه رضاعی انسان از آن مطلع میشد و کم پیدا میشود که انسان اقوام خود را در محلّ مربوطه نشناسد و یا در بحث لباس و پارچه تسلّط مالک بر اموال مربوطه و قاعده ید ظهور در مالکیت او دارد و لذا ما نیز حکم به ظاهر کرده حکم به حلیّت میکنیم.
متن:
و توهّم: عدم جریان قبح التکلیف بلا بیان هنا، نظرا إلی أنّ الشارع بیّن حکم الخمر- مثلا- فیجب حینئذ اجتناب کلّ ما یحتمل کونه خمرا- من باب المقدمة العلمیّة- فالعقل لا یقبّح العقاب خصوصا علی تقدیر مصادفة الحرام.
مدفوع: بأنّ النهی عن الخمر یوجب حرمة الأفراد المعلومة تفصیلا و المعلومة إجمالا المتردّدة بین محصورین، و الأول لا یحتاج إلی مقدمة علمیّة، و الثانی یتوقّف علی الاجتناب من أطراف الشبهة لا غیر، و اما ما احتمل کونه خمرا من دون علم إجمالی فلم یعلم من النهی تحریمه، و لیس مقدّمة للعلم باجتناب فرد محرّم یحسن العقاب علیه.
فلا فرق بعد فرض عدم العلم بحرمته و لا بتحریم خمر یتوقّف العلم باجتنابه علی اجتنابه، بین هذا الفرد المشتبه و بین الموضوع الکلیّ المشتبه حکمه- کشرب التتن- فی قبح العقاب علیه.
و ما ذکر من التوهّم جار فیه أیضا، لأن العمومات الدالّة علی حرمة الخبائث(1)و الفواحش(2)و (ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)(3)تدلّ علی حرمة أمور واقعیّة یحتمل کون شرب التتن منها.
و منشأ التوهّم المذکور: ملاحظة تعلّق الحکم بکلیّ مردّد بین مقدار معلوم و بین أکثر منه، فیتخیّل أن التردید فی المکلّف به مع العلم بالتکلیف، فیجب الاحتیاط.
و نظیر هذا التوهّم قد وقع فی الشبهة الوجوبیّة، حیث تخیّل بعض: أن دوران ما فات من الصلوات بین الأقلّ و الأکثر موجب للاحتیاط من باب وجوب المقدّمة العلمیّة.
و قد عرفت، و سیأتی اندفاعه.
ترجمه:
نظر به اینکه شارع (فی المثل) حکم خمر را بیان نموده در نتیجه اجتناب از آنچه محتمل الخمر است از باب مقدّمه علمیه واجب است، پس (اگر شک کردی که این ظرف خمر است یا سرکه در صورت ارتکاب) عقل، عقاب تو را تقبیح نمیکند، بهویژه اگر مصادف با واقع شود، دفع میشود به اینکه:
نهی از خمر (که همان کبرای کلّی الخمر حرام است) موجب حرمت آن افراد و مصادیقی (از خمر میشود که مکلّف) تفصیلا به آن علم داشته (و فی المثل بداند که این مایع خمر است) و یا (موجب حرمت آن افرادی از خمر است که) اجمالا معلوماند (و مکلف مردّد است کدامیک از احد الانائین خمر است این یا آن)، پس آن معلوم بالتفصیل نیاز به مقدّمه علمیه (که میگوید از هر محتملی باید اجتناب کنی)، ندارد و آنهم که معلوم بالاجمال است متوقف است بر اینکه باید از اطراف شبهه اجتناب کنی (و نه از شک بدوی) (یعنی وقتی شارع حکم کلی را بیان نمود، تو باید تفصیلا موضوع را بدانی یا اجمالا اگر تفصیلا به آن علم داشته باشی دیگر نیاز به مقدمه نداری و اگر اجمالا بدانی، از اطراف شبهه باید اجتناب کنی).
و امّا آنچه (یعنی این یک ظرفی که) بدون علم اجمالی خمر بودنش محتمل است، حرمتش از نهی شارع دانسته نمیشود و لذا (این یک ظرف) مقدّمه برای علم اجمالی نیست (و یا معلوم بالاجماع نیست) برای اجتناب از مصداق حرامی که عقاب بر (مرتکب آن) نیکوست.
پس فرقی نیست بعد از فرض عدم علم تفصیلی به حرمت این (ظرف) و علم اجمالی به حرمت خمری که متوقف است علم بر اجتناب از آن بر اجتناب این خمر مشتبه، میان شبهه موضوعیه و شبهه حکمیه (یعنی وقتی نه علم تفصیلی وجود دارد نه علم اجمالی، تفاوتی میان این فرد مشتبه (که کدامیک از دو ظرف خمر است) و آن حکم کلّی مشتبه مثل اینکه شرب تتن حلال است یا حرام در جریان قاعده قبح عقاب بلابیان وجود ندارد.
آنچه پیرامون توهّم مزبور ذکر شد در (شبهه حکمیه) نیز جاری است، زیرا عمومات دلالتکننده بر حرمت خبائث و فواحش، دلالت دارند بر حرمت خبائث واقعیّه و نصّ (ما نهیکم عنه فانتهوا) دلالت دارد بر حرمت امور واقعیه که احتمال دارد شرب تتن از جمله این امور واقعیه و (خبائث واقعیّه) باشد.
ملاحظه تعلّق حکم است به کلّی (بدین معنا که) مردّد است میان مصادیق معلومه و میان بیشتر از اینها (فی المثل شرب تتن و دیگر ظروف مشکوک) که در نتیجه خیال میکند (که تکلیف معلوم است) و مکلّف به مردّد (میان اقلّ و اکثر) پس (وقتی شک در مکلّف به است) احتیاط واجب است و (لکن گفته شد که هم باید حکم دانسته شود هم موضوع یعنی علم به کبری و صغری).
نظیر این توهّم گاهی در شبهه وجوبیه نیز واقع شده، آنجا که برخی خیال کردهاند که دوران ما فات میان اقلّ (یک نماز) و اکثر (دو نماز) موجب احتیاط است که پاسخ آن را دانستی و دفع آن نیز بزودی خواهد آمد.
مقدّمه:
اصولیین در مباحث قبلی گفتند که:
1- براساس آن ادله اربعهای که در شبهات تحریمیه حکمیه قائل به اصالة البراءة شدیم در باب شبهات تحریمیّه موضوعیه نیز برائتی میشویم.
2- یکی از مهمترین ادلّه مزبور دلیل العقل بود، بدین معنا که عقل میگفت: تنجّز تکلیف بدون بیان و عقابآور بودن تکلیف بدون بیان قبیح است و از مولای حکیم صادر نمیشود.
این است که برخی گمان کردهاند:
قاعده قبح عقاب بلابیان در شبهه موضوعیه جاری نمیشود، چرا که از جانب شارع بیان وارد شده است، خصوصا در مواردی که مکلف محتمل الخمریه را مرتکب شود و مصادف با واقع هم درآید که در اینجا عقاب قبیح نمیباشد.
البته عند عدم المصادفة، تجری بر محتمل الحرمه است و عقاب ندارد لذا وقتی شک میشود این ظرف خمر است یا خلّ؟ این گوشت مذکّی است یا میته که هریک از مصادیق شبهه موضوعیه است، چنانچه مکلّف مرتکب شود عقاب او قبیح نیست. چرا که قبلا شارع فرموده بود الخمر حرام.
1- آنچه وظیفه شارع بوده بیان حکم کلّی است که فی المثل بفرماید: الخمر حرام.
2- این حکم کلّی در عبارت حرّمت علیکم الخمر و یا حرمت علیکم المیتة، بیان شده است.
3- کلّی خمر موجود است به عین وجود افرادش در خارج یعنی کلّی مرآتیّت داشته و در حقیقت همان حکم افراد است.
4- الفاظ وضع شدهاند برای معانی واقعیّه و نفس الأمریة بدین معنا که علم و جهل مکلّف در آن دخالتی ندارد، چنانکه این قید در دلیل مزبور هم نیامده و حکم روی طبیعت خمر و یا میته رفته است پس
از هر چیزی که در خارج خمر نامیده میشود شربش حرام و باید از آن اجتناب نمود.
این است که:
گاهی خمر تفصیلا برای ما معلوم است، فی المثل میدانیم که فلان ظرف خمر است و گاهی خمر اجمالا برای معلوم است. بدین معنا که میان دو ظرف شک داریم که کدامیک خمر است حال متوهم میگوید: شارع نفرموده: الخمر المعلوم حرام، یعنی علم در موضوع اخذ نگردیده و ما علم موضوعی نداریم، بلکه فرموده الخمر حرام. یعنی طبیعت خمر حرام است پس حکم شارع شامل تمام خمرها میشود چه ما بدانیم و چه ندانیم.
در نتیجه: این ظرفی که تو شک داری خمر است یا حل، چنانچه خمر باشد، حرمتش بیان گردید.
حال:
1- با وجود بیان برای ما اشتغال یقینی به وجوب اجتناب از خمر واقعی حاصل شده.
2- اشتغال یقینی عقلا مستلزم فراغت یقینیّه است.
3- فراغت یقینیه به اجتناب از خمرهای معلوم بالتفصیل، معلوم بالاجمال و محتمل و مشکوک حاصل میشود.
4- این اجتناب از باب مقدمه علمیه است (تا علم حاصل شود از همه خمرهای واقعی دوری شده است).
5- مقدمه علمیه بالاجماع واجب است.
در نتیجه اجتناب از محتمل الخمریه نیز واجب است.
این است که وقتی اجتناب از محتمل الحرمة واجب است، دیگر قبح عقاب بلابیان در اینجا هم که شبهه موضوعیه است جاری نمیشود. پس شبهه موضوعیه جای قانون اشتغال یقینی است و نه جای برائت عقلیه.
این است که بله، حکم تحت عنوان لا تشرب الخمر از جانب شارع صادر شده است لکن بیان تنها با بیان حکم تمام نمیشود. بلکه هر تکلیفی چه امر باشد و چه نهی اگر بخواهد فعلی و منجّز بشود، باید هم صغرای خطاب و هم کبرایش محرز و مسلم شود یعنی تمامیت بیان در گرو دو امر است یکی بیان صغری و دیگری بیان کبری.
آنگاه:
1- نسبت به مواردی که علم تفصیلی داریم به اینکه فلان مایع خمر است، هم موضوع محرز است هر حکم لذا مصداق لا تشرب واقع میشود یعنی اجتناب میشود از خود حرام واقعی و دیگر نیازی به مقدمه علمیّه نمیباشد.
2- و نسبت به مواردی که علم اجمالی داریم به خمریّت یکی از دو مایع، در صورتی این علم منجّز بوده و واقع را بر ما منجّز میکند که اطراف علم اجمالی محصوره باشد. منتهی برای اجتناب از خمر واقعی باید مقدمه از همه اطراف شبهه اجتناب نمود تا یقین حاصل شود که از خمر واقعی اجتناب شده است.
البته در اینجا اجتناب از پیش از اطراف شبهه لازم نیست، چرا که هم موضوع محرز است هم حکم.
این است که نسبت به مواردی صرفا برای ما محتملالتحریماند و لکن علم اجمالی هم نداریم، مشمول خطاب واقع نمیشود، چرا:
زیرا تمامیّت بیان در گرو احراز صغری و کبری است تا آنجا که بتوانیم بگوئیم! هذا خمر، کلّ خمر حرام، فهذا الخمر حرام.
و حال آنکه در ما نحن فیه صغری یعنی خمریت محرز نیست و نمیتوان گفت هذا خمر تا کلّی یعنی نهی لا تشرب بر او بلا شود.
این است که:
1- بیان حکم کلّی به تنهائی به درد شبهات موضوعیّه نمیخورد و مانع از جریان قانون قبح عقاب بلابیان نیست.
2- همانطور که اگر موضوع کلی مثل شرب تتن مشتبه الحکم میبود، قاعده قبح عقاب بلابیان میشود همینطور هم اگر موضوع جزئی مثل (هذا المائع) مشتبه الحکم باشد قانون قبح عقاب بلابیان جاری میشود.
بیان یک اشکال دیگری است مبنی بر اینکه: اگر قبح عقاب بلابیان به این دلیل که حکم کلی را میدانی در شبهات موضوعیه جاری نباشد، پس باید این قانون در شبهات حکمیه نیز جاری نباشد.
این است که در شبهه تحریمیّه نیز میتوان به طریقی به کبری دستیافت فی المثل شارع فرموده:
(حرّمت علیکم الخبائث) و یا (حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ).
خوب خبیث حرام است لکن سؤال این است که معلوم الخبائث مورد نظر شارع است یا خبیث واقعی، مسلما خبیث واقعی چرا که الفاظ دلالت بر معانی واقعیه خود دارند پس خبیث واقعی مورد نظر است چه شما بدانی و چه ندانی.
حال سؤال ما این است که حرمت شرب تتن (فی المثل) نسبت به حرّمت علیکم الخبائث شبهه موضوعیه است یا حکمیّه؟ باید بگوئید موضوعیه.
یعنی همانطور که آن ظرف نسبت به حرم الخمر، شبهه موضوعیه است، شرب تتن نیز نسبت به حرمت علیکم الخبائث شبهه موضوعیّه است (اگرچه خودش فی حد نفسه) حکم کلّی است و کلی شبهه حکمیّه است و احتیاج به نصّ دارد، لکن فعلا مورد بحث ما نیست).
لکن نسبت به کلّی مافوقش (حرمت علیکم الخبائث)، شبهه موضوعیّه است.
حال شارع فرموده:
خبیث حرام است.
شاید تتن از جمله خبائث باشد
پس: شرب تتن حرام است و شما نمیتوانید قانون قبح را در اینجا جاری کنید.
همان پاسخی است که از اشکال اول داد یعنی تنها با علم به حکم کلّی بیان تمام نمیشود، بلکه باید علم به صغری و کبری هر دو پیدا شود بدین معنا که بتوانی بگویی:
هذا خمر شرب تتن خبیث
الخمر حرام الخبیث حرام
فهذا حرام فشرب تتن حرام
این است که همان توهمی که در باب شبهات حکمیه تحریمیّه وجود دارد در باب شبهات وجوبیه نیز پیشآمده و حضرات مدّعی عدم جریان قبح عقاب بلابیان هستند.
فی المثل نمازهایی از شما فوت شده لکن مقدار آنها برای شما مشکوک و مردد است میان 1000 و یا 10000، در اینجا قبح عقاب بلابیان جاری نیست چرا که شارع فرموده: اقض ما فات یعنی حکم کلی از عبارت (من فاتته فریضة فلیقضها) و شما باید از باب مقدمه علمی اکثر را اتیان کنید تا یقین به فراغت ذمه حاصل نمایید.
این است که در بیان شارع که فرمود: اقض ما فات، ما فات معلوم مورد نظر است و یا ما فات واقعی، قطعا ما فات واقعی به دلیل وضع الفاظ در معانی واقعیه چه بدانی، چه ندانی و لذا اکثر را اتیان کرده تا آن مشکوک مرتفع شود.
این است که در اینجا نیز باید هم حکم (کبری) را بدانی هم موضوع (صغری) را بدین معنا که:
هذه الصلاة قد فاتت منّی. (صغری)
کل ما فاتت علیّ یجب قضاؤه. (کبری)
هذه الصلاة یجب علیّ قضاءه. (نتیجه)
پس: در اینجا نیز قانون قبح جاری میشود.
متن:
فإن قلت: إنّ الضرر محتمل فی هذا الفرد المشتبه- لاحتمال کونه محرّما- فیجب دفعه.
قلنا: إن ارید بالضرر العقاب و ما یجری مجراه من الأمور الأخرویّة، فهو مأمون بحکم العقل بقبح العقاب من غیر بیان.
و إن ارید ما لا یدفع العقل ترتبه من غیر بیان- کما فی المضارّ الدنیویّة- فوجوب دفعه عقلا لو سلّم، کما تقدم من الشیخ و جماعة، لم یسلّم وجوبه شرعا، لأن الشارع صرّح بحلیة ما لم یعلم حرمته، فلا عقاب علیه، کیف و قد یحکم الشرع بجواز ارتکاب الضرر القطعی الغیر المتعلّق بأمر المعاد، کما هو المفروض فی الضرر المحتمل فی المقام؟
فإن قیل:
نختار- أولا- احتمال الضرر المتعلّق بأمور الآخرة، و العقل لا یدفع ترتبه من دون بیان، لاحتمال المصلحة فی عدم البیان و وکول الأمر إلی ما یقتضیه العقل، کما صرّح فی «العدة» فی جواب ما ذکره القائلون بأصالة الإباحة: من أنه لو کان هناک فی الفعل مضرّة آجلة لبیّنها.
و ثانیا: نختار المضرّة الدنیویّة، و تحریمه ثابت شرعا، لقوله تعالی: (وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ)(1)، کما استدلّ به الشیخ أیضا فی «العدة» علی دفع أصالة الإباحة(2)، و هذا الدلیل و مثله رافع للحلیة الثابتة بقولهم علیهم السّلام: «کلّ شیء لک حلال حتّی تعرف أنّه حرام»(3).
قلت: لو سلّمنا احتمال المصلحة فی عدم بیان الضرر الأخروی، إلا أن قولهم علیهم السّلام:
«کلّ شیء لک حلال» بیان لعدم الضرر الأخروی.
و أمّا الضرر الغیر الأخروی، فوجوب دفع المشکوک منه ممنوع، و آیة «التهلکة» مختصّة بمظنّة الهلاک، و قد صرّح الفقهاء فی باب المسافر:
بأن سلوک الطریق الّذی یظنّ معه العطب معصیة، دون مطلق ما یحتمل فیه ذلک. و کذا فی باب التیمم و الإفطار لم یرخّصوا إلّا مع ظنّ الضرر الموجب لحرمة العبادة دون الشک.
نعم، ذکر قلیل من متأخری المتأخرین انسحاب حکم الإفطار و التیمم مع الشک أیضا، لکن لا من جهة حرمة ارتکاب مشکوک الضرر، بل لدعوی تعلّق الحکم فی الأدلّة بخوف الضرر الصادق، مع الشک، بل مع بعض أفراد الوهم أیضا.
ترجمه:
اشکال
ضرر در فرد مشتبه (چه موضوعیّه باشد چه تحریمیّه) به احتمال حرام بودنش، محتمل است پس دفع آن (ضرر محتمل) واجب است.
پاسخ شیخ به اشکال مزبور
اگر از احتمال ضرر، عقاب اراده شده باشد و یا آنچه جاری مجرای عقاب است امور اخرویه (مثل انحطاط رتبه و ...)، پس (مکلّف از این جهت) حکم به قبح عقاب بلابیان در امنیّت است.
و اگر (از احتمال ضرر) اموری اراده شده است که عقل بدون وجود بیان جلوی آنها را نمیگیرد مثل ضررهای دنیوی (که دانستن یا ندانستن مکلف اثری در تأثیرگذاری آنها ندارد) سلمنا که وجوب دفع این (ضرر دنیوی) را بپذیریم و چنانچه عقیده شیخ و جماعتی از علماست لکن وجوب شرعی آن مسلّم نیست، چرا که شارع مقدّس (با بیان کل شیء لک حلال) تصریح فرموده به حلیّت آن تا زمانی که حرمت آن معلوم نیست (تا اینکه تعلم انه حرام بعینه)، پس عقابی بر (ارتکاب مشتبه از جهت احتمال عقاب دنیوی و اخروی) وجود ندارد، چگونه چنین میگوئید و حال آنکه: گاهی شارع حکم به جواز ارتکاب ضرر قطعی غیر متعلّق به آخرت (یعنی دنیوی) میکند همانطور که فرض (مورد بحث ما) ضرر محتمل در دنیاست.
اشکال
اولا: ما (در هر شبههای) اختیار میکنیم احتمال ضرری که مربوط به آخرت است و عقل ترتب عقاب را (بر مرتکب شبهه) و بدون بیان از بین نمیبرد (و این) به دلیل احتمال مصلحت در عدم البیان و واگذاری این مسئله به چیزی است که عقل اقتضای آن را دارد، چنانکه (شیخ طوسی) در کتاب عده در پاسخ به آنچه قائلین به اصالة الاباحه که گفتهاند اگر در اینجا (شبهه موضوعیّه) ضرری در فعل بود (شارع) آن را بیان میفرمود، تصریح نموده است.
ثانیا: ضرر دنیوی و تحریم آن شرعا ثابت است به دلیل این قول خدای تعالی که (با دست خودتان، خودتان را در هلاکت نیندازید)، چنانکه جناب شیخ (طوسی) در دفع اصالة الاباحه نیز به این مسئله (احتمال مصلحت) استدلال نموده است.
و این دلیل و مثل این دلیل ازبینبرنده حلیّت ثابتهای که در کلّ شیء لک حلال حتی ... نمیباشد، چرا که (حتی تعلم تا وقتی است که لا تلقوا نیامده).
پاسخ شیخ به اشکال مزبور
به فرض که احتمال مصلحت در عدم بیان ضرر اخروی را بپذیریم، لکن این فرموده شارع که (کلّ شیء لک حلال ...) بیان (و دلیلی است) بر عدم عقاب اخروی (در ارتکاب به شبهه موضوعیه) اما ضرر غیر اخروی (یعنی دنیوی) مشکوک واجب الدفع نیست و آیه شریفه تهلکه اختصاص به (علم) و یا ظنّ به هلاکت دارد و فقهاء در باب مسافر تصریح فرمودهاند به اینکه پیمودن راهی (و یا مسافرتی) که مقطوع و یا مظنون به خطر است، معصیت است و نه مطلق هر سفری که در آن خطر است.
و اینچنین است (حکم) در باب تیمّم و اخطار که علماء (اجازه ندادهاند به مکلّفین) مگر در صورت ظن (و نه صرفا شک) به ضرری که سبب حرمت عبادت میشود.
بله، عده قلیلی از علمای متأخر انسحاب (مجاز بودن) حکم افطار و تیمّم را در صورت شک نیز ذکر نمودهاند، لکن نه از این جهت که ارتکاب مشکوک الضرر حرام است بلکه بنا بر تعلّق حکم در ادلّه به ترس از ضرر قطعی در صورت شک.
این است که در شبهه موضوعیه:
احتمال میدهیم که این مایع در واقع خمر باشد و حرام.
احتمال خمریت و حرمت مستلزم احتمال ضرر است و دفع ضرر محتمل عقلا واجب است
پس: احتیاط و اجتناب از این مایع مردّد و مشتبه واجب است.
یعنی اگر کسی مرتکب مشتبه شود و دفع ضرر نکند مستحقّ عقوبت است.
خیر، هیچ شبههای نیست که احتمال ضرر در آن نباشد، حق شبهه حکمیه فی المثل اگر از شما بپرسند شرب تتن حلال است یا حرام، چه میگوئید؟ میگوئید اگر احتمال حرمت برود مستلزم احتمال ضرر است.
اشکالات قبلی اختصاص به شبهه موضوعیه داشتند چرا که مستشکل میگفت شارع حکم کلی را بیان کرده و حجت بر بندگان تمامشده، پس در موضوعات باید احتیاط نمود اما این اشکال شامل تمام شبهات میشود و مستشکل میگوید:
هر شبههای ملازم با احتمال ضرر است.
دفع ضرر محتمل واجب است
پس: احتیاط در شبهه واجب است.
میگوید: اگر مرادتان از این ضرر محتمل، ضرر اخروی است قابل قبول نمیباشد، چرا که هر شبههای مستلزم عقاب نیست و قانون قبح عقاب بلابیان جلوی احتمال عقاب را گرفته به ما میگوید: ایمن باش و نترس که عقابی در کار نیست چرا که حرمت را نمیدانی. پس ما عند الشبهه (تکلیفیه و نه شبهه در مکلّف به) احتمال عقاب نمیدهیم.
2- و اگر مرادتان ضرر دنیوی باشد، این ضرر را قبول داریم، چرا که شرب تتن ملازم با ضرر دنیوی است چه بدانیم چه ندانیم.
در این است که آیا دفع ضرر محتمل دنیوی واجب است یا نه؟
این است که معلوم نیست که دفع ضرر دنیوی واجب باشد، چرا؟ زیرا شما دست به هر عملی که بزنید احتمال ضرر در آن داده میشود آیا به صرف احتمال ضرر دست از کار کشیده عمل نمیکنید؟
و لذا سلّمنا که ما دفع ضرر دنیوی را بپذیریم بدین معنا که:
1- هم صغری را بدانیم یعنی که هر شبههای احتمال ضرر دنیوی دارد.
2- هم کبری را بدانیم یعنی که دفع ضرر دنیوی عقلا واجب است.
لکن شارع اجازه ارتکاب موضوعات مشتبه را به ما داده است کجا؟
آنجا که فرموده: «کلّ شیء لک حلال حتّی تعلم انّه حرام» و یا «کلّ شیء مطلق حتی یرد علیه النهی» و یا الأشیاء کلّها علی هذا ...
در نتیجه عقل از این حکمش که میگفت: یجب الاحتیاط عند الشبهة المحتملة صرفنظر میکند و میگوید: لا یجب الاحتیاط عند الشبهة.
در حقیقت اشکال و اعتراضی است به پاسخ جناب شیخ از اشکال قبل (چهارم) مبنی بر اینکه ممکن است هریک از دو شق احتمالی را که شما تصویر نمودید اختیار و انتخاب کرده و بگوئیم مراد از قانون مزبور این شق است.
میخواهد بگوید: همانطور که دفع ضرر دنیوی را پذیرفتید باید دفع ضرر اخروی را نیز قبول کنید به عبارت دیگر:
هر شبههای دارای ضرر است چه دنیوی چه اخروی.
دفع ضرر عقلا واجب است.
پس: دفع ضرر اخروی و دنیوی عقلا واجب است.
به عبارت دیگر مستشکل میگوید: احتمال دارد که ما شق اوّل را که مراد از ضرر محتمل، ضرر اخروی و عقوبت است اختیار کنیم و در نتیجه بگوئیم: قانون قبح در اینجا جاری نشده و عقل حکم به لزوم دفع عقوبت نمیکند.
میگوید:
1- شاید مصلحت در این بوده که با وجود تکلیف شارع مقدّس آن را بیان نکرده و امر را به عقل مکلّف واگذار نموده باشد.
2- در اینجا عقل حکم به قبح عقاب بلابیان نکرده و احتمال عقاب باقی است پس دفع آن عقاب احتمالی واجب است.
وقتی شما شک میکنید که شرب تتن حلال است یا حرام و یا این ظرف خمر است یا حلّ. عقل نمیتواند بگوید چون نمیدانم پس عقاب بر من قبیح است چرا؟ زیرا شاید در این ندانستن تو مصلحت بوده و الا خدا تو را نیز مطلع میکرد.
پس اگر عقل احتمال داد که شاید شرب تتن حرام باشد ممکن است این حرمت بر من منجّز باشد، هرچند این انجاز را مصلحتا ندانم. لکن این ندانستن من و شما مستلزم صرفنظر شارح از تکلیفش نمیباشد.
بنابراین حکم عقل در اینجا این است که: احتمال عقاب وجود دارد. دفع عقاب محتمل واجب است و قاعده قبح در اینجا جریان نمییابد.
ثانیا: اینکه گفته شد دفع ضرر محتمل دنیوی واجب نیست چرا که شارع فرموده: کل شیء مطلق حتّی یرد فیه النهی، قابل قبول ما نیست، چرا؟
زیرا شارع فرموده:
خودتان را به دست خودتان به هلاکت نیندازید و انداختن خود به تهلکه حرام است.
شاید شرب تتن هلاکت داشته باشد.
پس: شرب تتن، افتادن به تهلکه و حرام است.
این است که:
1- بیان شرعی میگوید از هرآنچه در واقع هلاکت است باید دور کنید تا اشتغال یقینی حاصل شود.
2- اشتغال یقینی مستدعی فراغت یقینیّه است.
3- فراغت یقینیّه به این است که از هلاکت مقطوعه، معلومه بالاجمال و التفصیل و حتی از محتمل نیز از باب مقدمه علمیه اجتناب کنی.
پس بیان شرعی بر تحریم و حرمت ارتکاب ضرر دنیوی محتمل وجود دارد.
میگوید: آیه شریفه لا تلقوا برآن احادیث ورود دارد در نتیجه موضوع آنها را از بین میبرد.
این است که:
1- موضوع این احادیث این بود که کلّ شیء شک فی حلیّته و حرمته فهو لک حلال حتی تعرف.
2- با آمدن لا تلقوا ما بر حرمت و لزوم اجتناب یقین حاصل میکنیم یعنی غایت که حاصل شد، حلیّت مغیّا از بین میرود به عبارت دیگر هر حکمی که مغیّا شد عمرش تا غایتش میباشد.
پاسخ شیخ است به مستشکل مبنی بر اینکه:
1- اینکه در شق اوّل گفتید: عقل، حکم به عدم عقاب نمیکند چرا که شاید مصلحتی در عدم البیان و واگذاری امر به مکلّف داشته باشد، قبول نداشته و میگوئیم:
اوّلا: احتمال مزبور مربوط به صدر اسلام است و در زمان ما وجود ندارد.
ثانیا: اینکه عقل صرفا به خاطر احتمال مصلحت در عدم البیان حکم به عقاب نکند قابل قبول نیست، چرا که حکم عقل عدم البیان است و اصل تام میباشد حتی اگر قطع داشته باشیم که مصلحت در عدم البیان بوده.
ثالثا: به فرض که عقل به خاطر احتمال مزبور حکم به عدم العقاب نکند، لکن شرع در کلّ شیء لک حلال، اجازه ارتکاب در محتمل الحرمة داده در نتیجه: با استفاده از بیان شرع اطمینان حاصل میکنیم
که عقابی در کار نیست.
2- اینکه در شقّ دوّم گفتید: دفع ضرر محتمل و مشکوک دنیوی عقلا واجب است و در این مسئله به آیه لا تلقوا تمسّک کردید قبول نداشته و میگوئیم:
اوّلا: آنچه از هلاکت به ذهن تبادر میکند، هلاکت و عقوبت اخروی است نه ضررهای دنیوی.
ثانیا: سلّمنا که هلاکت در آیه شریفه عمومیت داشته و شامل ضرر دنیوی هم بشود امّا مثبت دفع ضرر محتمل دنیوی نمیباشد. چرا؟
زیرا در تمامیت بیان دو چیز معتبر است:
1- احراز صغری بدین معنا که ارتکاب فلان مایع سبب القاء در هلاکت است.
2- احراز کبری بدین معنا که القاء در هر هلاکتی حرام است.
لکن در ما نحن فیه احراز صغری نشده است چرا که شاید ضرر در کار باشد و شاید ضرر در کار نباشد در نتیجه: شمول خطاب مشکوک است.
به عبارت دیگر: آیه شریفه میفرماید: خود را به هلاکت نیندازید و این مربوط به جائی است که من علم به هلاکت و در نتیجه علم به عقاب داشته باشیم و حال آنکه عند الشبهة نمیدانیم که هلاکت در کار هست یا نه و شبهه از این جهت موضوعیّه است.
میگوید اگر بگوئید که: الی التهلکة ظنّ را هم شامل میشود چرا که ضرر مظنون مثل ضرر معلوم است، پس دفع ضرر مظنون واجب است.
میگوئیم: باید بدانید که این آیه شریفه اگر شامل هلاکت معلومه و مظنونه هر دو بشود، شامل هلاکت مشکوکه نمیشود.
این است که:
اوّلا: ما احتمال عقاب اخروی نمیدهیم و به فرض که چنین احتمالی هم بدهیم، لکن شارع به حکم کل شیء لک حلال احتمال عقاب را از بین میبرد.
ثانیا: احتمال ضرر دنیوی هم اگر مقطوع و مظنون باشد، دفعش واجب است، لکن احتمال ضرر و یا عقاب دنیوی محتمل دفعش واجب نیست.
1- اینکه فقهاء در باب مسافر تصریح نمودهاند به اینکه رفتن به راهی که ظنّ به هلاکت در آن باشد معصیت است و نه رفتن به راهی که صرفا احتمال خطر در آن میرود.
2- فتوای ایشان در باب تیمّم این است که اگر انسان ظنّ به ضرر در استعمال آب پیدا کند نوبت به تیمّم با خاک نمیرسد.
3- فتوای فقهاء در باب افطار رمضان این است که اگر ظنّ حاصل شود که روزه برای شما ضرر دارد باید افطار کنی لکن به صرف احتمال و شک حق افطار ندارد.
این است که برخی از متأخرین معتقدند که در شک به ضرر هم میشود تیمّم و یا افطار کرد لکن این مطلب نه به خاطر این است که ارتکاب محتمل الضرر دنیوی هم حرام است تا شاهد شما باشد.
بلکه بهدلیل خاص یعنی خوف ضرری است که در روایت آمده است.
و خوف از ضرر همانطور که با قطع به ضرر و ظن به خطر هست در احتمال و شک در ضرر نیز هست.
پس دفع ضرر محتمل دنیوی لازم نیست.
به عبارت دیگر:
اگر عدّهای از علمای متأخر انسحاب حکم افطار و تیمّم را در صورت شک نیز آوردهاند بهدلیل تعلق حکم در ادلّه به ترس از ضرر در صورت شک است نه از این جهت که ارتکاب مشکوک الضرر حرام است.
متن:
لکنّ الإنصاف: إلزام العقل بدفع الضرر المشکوک فیه کالحکم بدفع الضرر المتیقّن، کما یعلم بالوجدان عند وجود مائع محتمل السمیّة إذا فرض تساوی الاحتمالین من جمیع الوجوه.
لکن حکم العقل بوجوب دفع الضرر المتیقّن إنّما هو بملاحظة نفس الضرر الدنیوی من حیث هو، کما یحکم بوجوب دفع الضرر الأخروی کذلک، إلّا أنّه قد یتّحد مع الضرر الدنیوی عنوان یترتّب علیه نفع أخروی، فلا یستقلّ العقل بوجوب دفعه، و لذا لا ینکر العقل أمر الشارع بتسلیم النفس للحدود و القصاص، و تعریضها فی الجهاد و الإکراه علی القتل أو علی الارتداد.
و حینئذ: فالضرر الدنیوی المقطوع یجوز أن یبیحه الشارع لمصلحة، فإباحته للضرر المشکوک لمصلحة الترخیص علی العباد أو لغیرها من المصالح، أولی بالجواز.
فإن قلت: إذا فرضنا قیام أمارة غیر معتبرة علی الحرمة، فیظنّ الضرر، فیجب دفعه، مع انعقاد الإجماع علی عدم الفرق بین الشک و الظنّ الغیر المعتبر.
قلنا: الظن بالحرمة لا یستلزم الظنّ بالضرر، أمّا الأخروی، فلأنّ المفروض عدم البیان، فیقبح. و أمّا الدنیویّ، فلأنّ الحرمة لا تلازم الضرر الدنیویّ، بل القطع بها أیضا لا یلازمه، لاحتمال انحصار المفسدة فیما یتعلّق بالأمور الأخرویّة.
و لو فرض حصول الظنّ بالضرر الدنیویّ فلا محیص عن التزام حرمته، کسائر ما ظنّ فیه الضرر الدنیویّ من الحرکات و السکنات.
ترجمه:
پاسخ شیخ به آخرین بند از اشکال سوّم
امّا انصاف (در مسئله مزبور) الزام عقل است به دفع ضرر محتمل همچون حکم به دفع ضرر مقطوع (و مظنون)، کما اینکه در برخورد با مایعی محتمل السّمّیه (اگر به وجدانتان مراجعه کنید چنین حکمی)، بالوجدان فهمیده میشود و این در صورتی است که در هر دو احتمال (یعنی دو طرف شک) از تمام جهات (نفع و ضرر) متساوی فرض شوند (و حال آنکه تاکنون شیخ میفرمود: دفع ضرر محتمل دنیوی واجب نیست) لکن حکم عقل به وجوب دفع ضرر متیقّن (و مظنون و محتمل)، به ملاحظه ضرر بما هو ضرر است، همانطور که حکم میکند به وجوب دفع ضرر اخروی، الّا آنجا که گاهی متحد میشود با ضرر دنیوی عنوانی که مترتب میشود برآن (عنوان) نفعی اخروی، که عقل در وجوب دفع چنین ضرری استقلال ندارد (و دفع آن را لازم نمیشمارد)، ازاینرو عقل امر شارع را به تسلیم خود (در اثر جرم و یا جنایت) جهت
اجرای حدود و یا قصاص و به خطر انداختن خود در هنگام جهاد و وادار کردن (او) بر کشتن دیگری و یا بر ارتداد را انکار نمیکند و زشت نمیشمارد.
در این صورت که جایز است شارع مقدّس ضرر دنیوی مقطوع (و یا مظنون ...) را به دلیل مصلحتی (اخرویه و مهمتر از آن) مباح نماید، پس مباح دانستن شارع ضرر مشکوک را به دلیل مصلحت آزاد بودن بندگان و یا مصالحی غیر از آن بالاولی جایز است (بدین خاطر فرموده: کل شیء لک حلال).
اشکال چهارم
اگر فرض کنیم اقامه شدن یک اماره غیر معتبره را (مثل خبر واحد در موضوعات و یا خبر ضعیفی ...) بر حرمت (مثلا شرب تتن و یا شرب فلان ظرف) پس گمان ضرر میرود که در نتیجه دفع آن (ضرر مظنون و نه حرمتش) واجب میشود، (چرا که اماره غیر معتبره در مورد حرمت حجّت نیست) در صورتی که اجماع مرکب بر عدم تفاوت میان شک و ظنّ غیر معتبر وجود دارد.
پاسخ شیخ به اشکال مزبور
ظنّ به حرمت مستلزم ظنّ به ضرر نیست.
اما (اینکه مستلزم ضرر) اخروی نیست، چون فرض این است که حرمت بیان نشده (زیرا ظنّ غیر معتبر بیان نیست)، پس عقاب بلابیان قبیح است. و اما (اینکه مستلزم ضرر) دنیوی است چونکه حرمت ملازمتی با ضرر دنیوی ندارد، بلکه قطع به حرمت یک (چیز) نیز ملازم با ضرر آن چیز نیست چرا که احتمال دارد مفسده در اموری باشد که تعلّق به امور اخروی دارند.
و اگر حصول ظن (اماره غیر معتبره) به ضرر دنیوی فرض شود چارهای نیست جز التزام و گردن نهادن به حرمت آن مثل سایر امور دنیوی از جمله حرکات و سکنات که مظنون الضرر هستند.
رسیدن خبر از جانب مخبر عادل و یا موثق است فیالمثل اگر عادلی خبر دهد که مثلا شرب تتن حرام است:
اولا: این خبر موجب ظن معتبر به حرمت تتن است.
ثانیا: چون خبر عادل حجت است ظن معتبر نیز حجت است چه این ظن، ظن به حکم (یعنی حرمت) باشد و چه ظن به اثر (یعنی ظن به ضرر) مثل تتن که برای انسان ضرر دارد.
همان خبر ضعیف و یا رسیده از فرد غیر عادل و غیر موثق است که فی المثل به ما بگوید شرب تتن حرام است.
زیرا قادر بر اثبات حرمت مورد ادعایش مثلا در شرب تتن نیست.
در اینجاست که در اثبات ضرر معتبر است، زیرا که عقل در باب دفع ضرر تفاوتی میان قطع به ضرر و یا ظنّ به ضرر قائل نیست. به عبارت دیگر اگر از طریق حدیثی ضعیف، ظن به حرمت و ظنّ به ضرر پیدا کردید ظن به حرمت فاقد حجیّت است و لکن ظنّ به ضرر حجّت میباشد.
این است که اگر ما ظنّ به ضرر نداشتیم و تنها احتمال ضرر دادیم فی المثل شک کردیم که شاید شرب تتن حرام باشد و شاید ضرر، ظن به حرمت هیچ، ولی همانطور که دفع ضرر مظنون واجب است دفع ضرر محتمل هم واجب است.
بر دو قسم:
1- اصول موضوعیّه، یعنی اصلهایی که در رتبه قبل از حکم در نفس موضوع حکم جاری میشوند.
2- اصول حکمیه، یعنی اصولی که پس از تکمیل موضوع حکم در هنگامه شک در نفس الحکم الشرعی جاری میشوند.
بر دو قسم: 1- اصل موضوعی مخالف با اصل حکمی بدین معنا که نتیجه اصل موضوعی فیالمثل حرمت و یا نجاست است لکن اصل حکمی نتیجهاش حلیّت و یا طهارت است و یا بالعکس. 2- اصل موضوعی موافق با اصل حکمی بدین معنا که نتیجه هر دو یکی است فی المثل طهارت و یا حلیّت است.
بر دو قسم: 1- اصول حکمیهای که در رابطه با شک، در احکام شرعیّه فرعیه کلیه الهیه جاری میشوند مثل اصول جاریه در شبهات حکمیه.
2- اصول حکمیهای که در رابطه با شک در احکام شرعیه فرعیه جزئیه جاری میشوند مثل اصلهای جاریشونده در شبهات موضوعیّه.
عند المحققین اصول موضوعیّه که در موضوع الحکم جاری میشوند از حیث رتبه بر اصول حکمیّه که در نفس الحکم جاری میشوند تقدّم دارند و لذا تا زمانی که اصل موضوعی در میان باشد نوبت به اصل حکمی نمیرسد، خواه اصل موضوعی هم نتیجه با اصل حکمی باشد و یا نباشد.
به عبارت دیگر، اصول موضوعیّه وارد بر اصول حکمیهاند، چرا؟
زیرا که:
1- موضوع نسبت به حکم به منزله علّت نسبت به معلول و یا سبب نسبت به مسبب است.
2- بلاشک علت از نظر رتبه بر معلول مقدّم و تخلّف معلول از علّت تامه محال است.
پس: موضوع از نظر رتبه بر حکم مقدم است.
به عبارت دیگر ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت مثبت له. بنابراین: ابتدا باید موضوع الحکم تثبیت گردد و سپس حکمی برای آن اثبات شود. حال، اگر در مرتبه موضوع اصلی از اصول عملیّه جاری شد و موضوع را نابود گردد دیگر نوبت به اصل حکمی نمیرسد، چرا که سالبه به انتفاء موضوع است.
در صورتی است که اصل موضوعی مخالف با اصل حکمی باشد.
خیر، چرا که تحصیل حاصل است و آن محال است.
این است که اصل موضوعی به منزله اصل سببی است و اصل حکمی به منزله اصل مسبّبی است و مادامیکه اصل سببی باشد نوبت به اصل مسببی نمیرسد.
1- بر مبنای جناب آخوند عبارت است از امور خمسه یعنی فری الأوداج الاربعة، بالحدید، علی القبلة، مع التسمیة، مع کون المذکّی مسلما، باضافة قابلیّت ذاتیه محل برای تذکیه. مراد ایشان این است که:
تذکیه یک حقیقت بسیطهای است که از مجموع این پنج امر به اضافه قابلیت محل حاصل میگردد.
2- بر مبنای میرزای نائینی عبارتست از:
حقیقت مرکبه از پنج امر مذکور و اما قابلیّت محل امری است خارج از حقیقت تذکیه و جنبه شرطیت دارد، چرا که اگر قابلیت باشد آن امور خمسة در طهارت و حلیّت تأثیر خواهند گذاشت و الّا فلا.
1- بر مبنای آخوند اصالة عدم التذکیة جاری میکنیم، زیرا این حیوان در زمان حیات مذکّی نبوده و پس از حیات است که شک میکنیم در تذکیه لذا استصحاب میکنیم عدم را تا زمان خروج روح و ذبح مذبح.
2- بر مبنای جناب میرزا عدم التذکیة جاری نمیشود، چرا که قابلیت حیوان برای تذکیه حالت سابقه ندارد نه وجودا نه عدما پس جای استصحاب نیست. بلکه مرجع، عند الشک در قابلیّت آن، به اصالة الطهارة و الحلیّه است.
این است که عقل دفع ضرر مشکوک را نیز واجب میداند چرا که میان موارد قطع به ضرر دنیوی با ظنّ و یا شک در آن فرقی نمیگذارد.
این است که اگر مایعی در برابر شما باشد که احتمال دهید سم باشد لکن نه احتمال راجح، بلکه متساوی الطرفین بالوجدان به احتمال مزبور ترتیب اثر نمیدهید؟ چرا کاملا توجّه کرده و از آن مایع محتمل السمیّة پرهیز میکنید.
این است که سخن ما در و الانصاف کلیّت ندارد.
این است که ضرر را از دو جهت میتوان مورد ملاحظه قرار داد: 1- ضرر بما هو ضرر؛ 2- ضرر در کنار مصالح مهمتر. حال آنجا که عقل میگوید: دفع ضرر دنیوی مقطوع و یا محتمل واجب است به لحاظ جهت اوّل یعنی ضرر بما هو ضرر است و نه به لحاظ ضرر در کنار مصالح مهمتر.
زیرا عقل در این جهت حکم بالاستقلال به وجوب دفع ندارد.
ضرر دنیوی است، لکن چون موجب نجات از عقاب اخروی است عقل منکر آن نشده و تقبیح نمیکند همانطور که در جهاد و قصاص چنین است.
این است که گاهی شارع مقدّس و عقل به خاطر مصالحی مهمتر، دفع ضرر مقطوع دنیوی را نیز مباح مینمایند تا چه رسد به تجویز ضرر محتمل دنیوی آنهم به خاطر مصلحت تسهیل. در نتیجه دلیلی بر وجوب دفع مطلق ضرر دنیوی در دست نیست.
بیان اشکالی دیگر است مبنی بر اینکه شما گفتید:
ظن به ضرر دنیوی قائم مقام قطع به ضرر است. (صغری)
دفع ضرر مقطوع عقلا و شرعا واجب است. (کبری)
پس: دفع ضرر مظنون نیز واجب است. (نتیجه)
و ما میگوئیم:
1- اگر اماره معتبرهای دلالت کند بر حرمت، ظن به حرمت پیدا شده و لازم الاجتناب است.
2- ظن به حرمت ظن به ضرر و خطر است.
پس: همان گونه که شما هم گفتید: دفع ضرر مظنون واجب است.
حال:
1- اگر اماره غیر معتبرهای دلالت بر حرمت کند، مثلا فاسقی بگوید که فلان امر در اسلام حرام است، اگرچه فاقد ارزش است و لکن ظن و گمان به حرمت حاصل میشود.
2- ظنّ به حرمت، ظنّ به ضرر است و واجب الدفع.
3- بالاجماع میان شک و ظنّ غیر معتبر تفاوتی نیست.
پس: اگر دفع ظنّ غیر معتبر واجب باشد، شک به ضرر نیز باید واجب الدفع باشد.
این است که ظن به حرمت آنهم ظنّ غیر معتبر مستلزم ظنّ به ضرر نمیباشد چه دنیوی چه اخروی.
زیرا فرض این است که بیانی از جانب شارع نرسیده و آنهم که رسیده حجّت نیست. بنابراین قانون عقلی یعنی قبح عقاب بلابیان حاکم است.
1- زیرا چهبسا مفسده حرمت منحصر باشد در مفسده و عقوبت اخرویه در نتیجه ظن به حرمت موجب ظن به ضرر دنیویه نیست بلکه گاهی قطع به حرمت هم مستلزم ظنّ به ضرر دنیوی نمیباشد چرا که مسئله تعبدی صرف و دارای ضرر اخروی است.
2- سلّمنا که ظنّ به حرمت مستلزم ظنّ به ضرر دنیوی باشد ما ملتزم به حرمت آن میشویم چنانکه ملتزم شدیم به حرمت سفر با ظنّ به ضرر.
متن:
و ینبغی التنبیه علی أمور:
الأول: أن محل الکلام فی الشبهة الموضوعیة المحکومة بالإباحة ما إذا لم یکن هناک أصل موضوعی یقضی بالحرمة، فمثل المرأة المردّدة بین الزوجة و الأجنبیة خارج عن محل الکلام، لأن أصالة عدم علاقة الزوجیة- المقتضیة للحرمة- بل استصحاب الحرمة، حاکمة علی أصالة الإباحة.
و نحوها: المال المردّد بین مال نفسه و ملک الغیر مع سبق ملک الغیر له، و أمّا مع عدم سبق ملک أحد علیه، فلا ینبغی الإشکال فی عدم ترتب أحکام ملکه علیه: من جواز بیعه و نحوه ممّا یعتبر فیه تحقق المالیّة.
و أمّا إباحة التصرّفات الغیر المترتّبة فی الأدلّة علی ماله و ملکه، فیمکن القول بها، للأصل. و یمکن عدمه، لأن الحلیّة فی الأملاک لا بدّ لها من سبب محلّل، بالاستقراء، و لقوله علیه السّلام: «لا یحلّ مال إلّا من حیث أحلّه اللّه»(1).
و مبنی الوجهین: أنّ إباحة التصرّف هی المحتاجة إلی السبب، فیحرم مع عدمه و لو بالأصل. و أن حرمة التصرف محمولة فی الأدلّة علی ملک الغیر، فمع عدم تملک الغیر- و لو بالأصل- ینتفی الحرمة.
و من قبیل ما لا یجری فیه أصالة الاباحة: اللحم المردّد بین المذکّی و المیتة، فإن أصالة عدم التذکیة- المقتضیة للحرمة و النجاسة- حاکمة علی أصالتی الإباحة و الطهارة.
و ربّما یتخیل خلاف ذلک: تارة لعدم حجیّة استصحاب عدم التذکیة(2)، و أخری لمعارضة أصالة عدم التذکیة بأصالة عدم الموت، و الحرمة و النجاسة من أحکام المیتة(3).
و الأول مبنیّ علی عدم حجیّة الاستصحاب و لو فی الأمور العدمیّة.
و الثانی مدفوع:
أوّلا: بأنّه یکفی فی الحکم بالحرمة عدم التذکیة و لو بالأصل، و لا یتوقّف علی ثبوت الموت حتّی ینتفی بانتفائه و لو بحکم الأصل، و الدلیل علیه: استثناء (ما ذَکَّیْتُمْ) من قوله (وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ)(4)، فلم یبح الشّارع إلا ما ذکّی، و إناطة إباحة الأکل بما ذکر اسم اللّه علیه و غیره من
الأمور الوجودیّة المعتبرة فی التذکیة، فإذا انتفی بعضها- و لو بحکم الأصل- انتفت الإباحة.
و ثانیا: أن المیتة عبارة عن غیر المذکّی، إذ لیست المیتة خصوص ما مات حتف أنفه، بل کلّ زهاق روح انتفی فیه شرط من شروط التذکیة فهی میتة شرعا. و تمام الکلام فی الفقه.
ترجمه:
توجه و آگاهی به چند مسئله:
اینکه محل سخن (ما) در شبهه موضوعیّه که حکم شد در آن به اصالة الاباحه در جائی است که در آنجا یک اصل موضوعی (و یا یک اصل حکمی) که ایجاب کند حرمت را وجود نداشته باشد (فی المثل شک دارم که این ظرف پاک است و یا نجس که میگوئیم: انشاءالله پاک است). پس مثل زنی که مردّد است میان زوجه بودن و زوجه نبودن از محل بحث ما خارج است (و جای جریان اصل برائت نیست) به دلیل (استصحاب) اصالة عدم علقه زوجیت که ایجابکننده حرمت است و بلکه به دلیل استصحاب حرمت (که مثلا زمانی این زن بر او حرام بود) که حکومت (سببی و مسبّبی) دارد بر اصالة الاباحة.
و مثل آن زن، مالی است که (شخص) مردّد است میان اینکه مال خودش است و یا ملک غیر، در صورتی که قبلا ملک دیگری بوده (یعنی حالت سابقه دارد) که در اینجا نیز استصحاب میکنید عدم ملکیّت را و دیگر اصالة البراءة جاری نمیشود.
و اما در صورت عدم حالت سابقه (برای آن)، بر ترتب نیافتن احکام ملکیّت برآن اشکالی وجود ندارد از قبیل جواز فروش و امثال آن (از وقف، هبه و ...) یعنی از جمله آثاری که تحقّق ملکیّت در آن شرط و معتبر است.
و امّا اباحه تصرفاتی که مال بودن و ملکیتش در ادلّه شرعیّه شرط نیست (مثل خوردنیها) پس امکان دارد این قول (اباحه در تصرف) در آنها به دلیل اصل برائت چنانکه ممکن است (در برخی دیگر) عدم جریان آن (یعنی اصل برائت)، چرا که حلیّت در اموال و لو خوردنیها ناگزیر از سبب محلّل است (چه این سبب هدیه باشد یا که حق المارّه و یا ...) به دلیل استقراء و تفحّص و به دلیل این سخن معصوم که فرموده: مالی حلال نمیشود مگر از یک جهتی که خدا آن را حلال کرده است.
مبنای دو وجه مذکور
اساس این دو وجه (که آیا میتوان تصرفات دیگر را انجام داد یا نه؟) این است که:
1- آیا اباحه تصرف (و حلیّت) نیازمند به سبب (محلّل) است، تا با نبود آن چنین تصرفی حرام باشد و لو بالاصل (فی المثل شک داریم که در فلان غذا مسبب محلّل محقق شده یا نه؟ که اصل عدم تحقّق جاری میشود).
2- و یا اینکه حرمت تصرف در ادلّه حمل شده است بر ملک غیر، و به عبارت دیگر: (آیا حلیّت تصرف سبب محلّل میخواهد یعنی سبب محلل در آن شرط است یا اینکه نه، بلکه ملک الغیر بودن مانع است که در این صورت نمیتوانیم اصل برائت جاری کنیم چونکه سبب محلل محرز نیست).
پس با جریان عدم ملکیت غیر و لو بالاصل (که الاصل عدم المانع) حرمت منتفی میشود.
و از قبیل اموری که اصالة الاباحه (به دلیل اصل سببی) در آن جاری نمیشود، لحمی است که مردّد است میان مذکّی بودن و میته بودن (در حالی که امارهای بر حلیّت آن وجود نداشته باشد).
پس (در اینجا استصحاب) اصالة عدم تذکیه که نتیجهاش حرمت است و نجاست، حاکم است بر اصالة الاباحة و الطهارة و چهبسا خلاف آن (مطلب فوق)، مورد خیال واقع شود.
1- گاهی به دلیل عدم حجیّت استصحاب عدم تذکیه.
2- و گاهی دیگر به دلیل تعارض اصالة عدم تذکیه با اصالة عدم الموت. (چرا که اصل عدم تذکیه، مردار است و اصل عدم مردار بودن مذکّی است که تعارضا و در نتیجه تساقطا) و حرمت و نجاست از احکام مردار بودن است نه از احکام تذکیه تنها (و اصل عدم مردار است).
پاسخ شیخ به بند اوّل تخیل مزبور
این است که این بند مبنی است بر (قول) به عدم حجیّت استصحاب حتی در استصحابات عدمیّه (و حال آنکه خدشهکنندگان در استصحابات وجودیه بر استصحابات عدمیّه اتفاقنظر دارند و این اصل عدمی است و حجّت میباشد).
پاسخ شیخ به بند دوم تخیل مزبور
این است که:
اوّلا: عدم تذکیه و لو بالاصل (نه بالوجدان) در حکم به حرمت و یا نجس بودن کفایت میکند و (حرمت و نجاست) متوقف بر ثبوت میته و مردار بودن نیست تا اینکه حرمت به سبب انتفاء مردار بودن از میان برود و لو بالاصل (عدم الموت، یعنی اصل این است که مردار نشده پس حرام هم نیست)، بلکه (عدم الاذن هم در حرام بودن یک امر کافی است).
دلیل شیخ بر مدّعای مزبور
دلیل بر این مطلب (که موضوع حرمت و نجاست مجرد عدم تذکیه است و نه مردار بودن) استثناء (ما ذَکَّیْتُمْ) است (توسط حب تعالی) در این فرمودهاش که و آنچه که درندهای (پس از شکار) از آن خورده است، شارع آن را مباح ندانسته مگر اینکه (قبل از مردن توسط شما) تذکیه شده است (پس آنچه تذکیه نشده است حرام است) و معیار اباحه اکل (از نظر شارع) بردن نام خدا هنگام ذبح است و غیر از این آیه، دیگر آیات وجودیه است که در تذکیه معتبر شده است. پس اگر برخی از این امور وجودیه (همچون قبله و بسم اللّه و ...) منتفی شود و لو بالاصل منتفی میشود اباحه.
ثانیا: میته همان لم یذکّی (یعنی همان امر عدمی) است، چرا که مرد از منحصر نیست به حیوانی که انفة افتاده و مرده است، بلکه خروج (جان) هر حیوانی به هر شکلی که باشد در صورتی که یکی از شروط تذکیه در آن منتفی شود شرعا میته است.
این است که اگر شما در برخورد با زنی (فی المثل) شک کنید که زوجه شما شده است یا نه؟ در اینجا باید گفت: الاصل عدم تحقّق زوجیّه، که این یک اصل موضوعی است. حال:
1- وقتی علقه زوجیت محقق نشده باشد، چنین زنی اجنبیه است.
2- زن اجنبیه بر شما حرام است.
پس: این زن مشکوک بر شما حرام است و نمیتوانید اصل حکمی اصالة الحلیّة جاری کنید.
چرا همانطور که اصل موضوعی را جاری کردیم به طریق دیگری میتوانیم اصل حکمی را جاری کنیم. فی المثل یک وقتی فلان زن بر تو حرام بود، حال شک میکنی که آیا اکنون بر تو حلال شده یا نه؟
استصحاب حرمت جاری میکنی. پس در جریان اصل موضوعی، استصحاب عدم زوجیت را جاری کردید و در جریان اصل حکمی استصحاب حرمت را.
این است که اصالة الاباحه در یک موضوع خارجی جزئی وقتی جاری میشود که در آنجا و در رتبه قبل از آن یک اصل موضوعی و یا حکمی که اقتضای حرمت کند و حاکم بر این اصل (اباحه) وجود نداشته باشد، و الّا با وجود اصل سببی نوبت به اصل مسبّبی نمیرسد چرا که موضوع ندارد.
فی المثل در حالی که آمیزش با زوجه از نظر اسلام قطعا حلال و با اجنبیه بدون نکاح شرعی قطعا حرام است، اگر شخصی برخورد کند با زنی که: مردّد است که زوجه اوست و یا اجنبیه؟ و در نتیجه شک کند که آیا آمیزش با او حلال است یا حرام؟ نمیتواند اصالة الاباحه را جاری کند.
زیرا شک در حلیّت و حرمت مسبّب از این شک است که آیا علقه زوجیت میان این زن و خود (شاک) منعقد شده است یا نه؟ لذا استصحاب میکند عدم علقه زوجیت را و در نتیجه حکم به حرمت آمیزش میکند پس نه تنها اصل موضوعی حاکم است، بلکه اصل حکمی و استصحاب حرمت هم حاکم است.
زیرا این زن یک زمانی قطعا بر این مرد حرام بوده و اکنون شک دارد که آیا آن حرمت سابق در اثر عقد نکاح رفته و حلیّت آمده است یا نه؟
لذا استصحاب میکند بقاء و همان حرمت سابقه را و دیگر نوبت به اصالة الاباحه نمیرسد.
1- حیوانی که مذکّی باشد شرعا طاهر و حلال است.
2- حیوان میته شرعا نجس و حرام است.
3- گوشتی در وسط بیابان افتاده و ما شک میکنیم که آیا مذکّی است یا میته در نتیجه شک میکنیم که طاهر و حلال است یا نه؟ در چنین جایی اصالة الحلیّة و الطهارة جاری نمیشود.
زیرا اصالة عدم التذکیة در رتبه سابقه جاری شده و حکم به نجاست و حرمت آن میشود و لذا نوبت به اصل حکمی نمیرسد.
ذکر مثال دیگری است که اصل موضوعی در آن وجود داشته و اصل حکمی یعنی اصالة الاباحه در آن جاری نمیشود فی المثل:
1- مالی که ملک خود انسان است قطعا از نظر اسلام تصرف در آن جایز است.
2- مالی که ملک غیر است قطعا بدون احراز رضایت مالکش تصرف در آن حرام است.
3- در خارج به مالی برخورد کردهایم که نمیدانیم مال خودمان است و یا مال دیگری.
4- به دنبال تردید فوق شک میکنیم که آیا تصرف در آن حلال است یا حرام؟
در اینجا چهار صورت متصوّر است:
1- اگر یقین دارم که این ملک از اول ملک خودم بوده نه اینکه به سبب بیع یا هبه از دیگری به من منتقل شده باشد.
در چنین موردی تصرف مباح است چرا که مورد تردید نیست.
2- و اگر یقین دارم که این مال ملک غیر است و قطعا به من منتقل نشده، در چنین موردی تصرف من بدون رضایت مالک آن جایز نیست.
3- و اگر یقین دارم که مال مزبور روزگاری ملک غیر بوده لکن اکنون شک دارم که به من منتقل شده است یا نه و به دنبال این شک، دوباره شک میکنم که آیا این مال حلال است یا نه؟ در اینجا نیز جای اصالة الاباحة نیست، بلکه:
1- جای استصحاب عدم انتقال و یا به عبارت دیگر جای استصحاب بقاء بر ملک مالک اصلی است که خود اصل موضوعی است و نوبت به جریان اصل حکمی و یا اصالة الاباحة نمیدهد.
2- و یا جای استصحاب حرمت تصرّف است که باز هم نوبت به اصالة الاباحه نمیرسد که این فرض مورد بحث ماست.
4- و اگر اصلا نمیدانم که آیا مال مزبور از اوّل ملک من بوده و یا مال غیر و در نتیجه نمیدانم که آیا تصرّف در آن حلال است یا نه؟ باید قائل به تفصیل شوم مبنی بر اینکه:
1- برخی از تصرّفات در لسان دلیل متوقف شده بر ملکیّت بدین معنا که تا شخص متصرّف، مالک یک ملک نباشد، حق تصرّفات مزبور (همچون بیع و ...) را نسبت به آن ملک ندارد چرا که در حدیث آمده:
لا بیع الّا فی ملک و عتق و ...
2- و برخی از تصرّف در لسان دلیل متوقف بر احراز رضایت مالک اصلی و یا اذن مالکی و یا اذن شارعی مثل تصرّف دو دوست در وسائل یکدیگر با احراز اذن فحوائی. و مثل رضایت میزبان به تصرّف میهمان در طعام و مثل اذن شارع به استفاده رهگذران از میوههای ممرور بها.
خیر بخش اوّل از تصرّفات جای جریان اصالة الاباحه نیست چرا که اصل عدم تحقّق ملکیّت یک
اصل موضوعی است و این اصل موضوعی مقدم بر اصل حکمی اصالة الاباحه است در نتیجه اگر چنین تصرّفی صورت بگیرد حرام است.
1- اگر به لحاظ اینکه در اینجا اصل موضوعی در رتبه قبل وجود ندارد، اصالة الاباحه جاری شده و چنین تصرّفاتی جایز است.
2- و اگر به لحاظ این باشد که در شرع مقدّس مالکیت انسان نسبت به چیزی دارای علل و اسباب خاصی است، پس حلیّت تصرّف هم دارای اسباب محلّله است مثل اذن مالک، اذن شارع و ...، اصالة الاباحه جاری نشده و چنین تصرّفاتی جایز نیست.
این فرض که:
1- سایر اسباب منتفی است.
2- ملکیّت هم با اصل عدم نفی میشود.
پس سببی برای حلیّت تصرّف وجود ندارد تا که حلال باشد.
میفرماید: 1- به دلیل استقراء؛ 2- وجود نصّ.
1- یعنی با جستجو در ابواب مختلفه فقه به این نتیجه رسیدهایم که هرکجا حلیّت هست سبب خاص هم دارد.
2- و در حدیث آمده است که: «لا یحلّ مال الّا من حیث أحلّه اللّه».
در نتیجه حلیّت تصرّف دارای سبب خاصّ است.
این است که دو وجه مذکور راجع به تصرّفات غیر متوقّفه بر ملکیّت مبتنی بر دو مبنی است:
1- اصالة الحظر
یعنی اگر کسی قائل شود به اینکه اباحه تصرّف در یک مال نیازمند سبب محلّل است بدون تردید با نبود سبب حرمت میآید (اعم از اینکه عدم چنین سببی را بالوجدان احراز کنیم یا به وسیله اصل عدم آن سبب).
2- اصالة الاباحه فی الاشیاء
یعنی اگر کسی وجود این اسباب را علّت حلیّت اباحه تصرف نداند و بگوید:
1- حلیّت مقتضی اصل اوّلی است.
2- مقتضی موجود است.
3- ملکیّت دیگری مانع از حلیّت در تصرّف است.
4- در چنین موردی شک میکنیم که مانع مزبور وجود دارد یا نه؟
با اصل عدم المانع وجود چنین مانعی را رفع میکنیم حال:
همانطور که اگر عدم المانع الوجدان محرز بود تصرّف حلال بود، اگر با اصل نیز این عدم المانع محرز شود، حرمت رفع و حلیّت در تصرّف میآید.
ذکر مثالی است برای موردی که اصل موضوعی در آنجا وجود دارد و نوبت به اصل حکمی نمیرسد و لذا میگوید:
1- گوسفند مذکّی از نظر اسلام هم پاک است هم حلال.
2- گوسفند میته از نظر اسلام هم نجس است و هم حرام.
3- در خارج به گوشتی برخورد کردهایم که شک داریم مذکّی است یا میته؟
4- به دنبال شک مذکور شک میکنیم که آیا خوردن آن حلال است یا حرام؟ پاک است یا نجس؟ در اینجا نمیتوان گفت:
1- شک در حلیّت و حرمت به حکم کلّ شیء حلال درست نیست و لذا اصالة الاباحة جاری میکنیم.
2- و شک در طهارت و نجاست به حکم کلّ شیء طاهر صحیح نیست و لذا اصالة الطهاره جاری میکنیم.
به عبارت دیگر جای جریان اصول حکمیه نیست، چرا که شک ما در حلیت و طهارت مسبّب از شک در مذکّی و یا میته بودن است که در رتبه قبل اصالة عدم التذکیة جاری شده حکم به حرمت و نجاست آن میکنیم یعنی اصل موضوعی داشته و دیگر نوبت به اصل حکمی نمیرسد.
اشاره شیخ به نظر صاحب مدارک و جناب سید صدر شارح وافیه است که برخلاف نظر شیخ در مثال قبلی نظر دادهاند مبنی بر اینکه:
در این مثال، استصحاب موضوع عدم تذکیه جاری نمیشود و لذا نوبت به اصل حکمی اباحه و طهارت میرسد.
تصریح صاحب مدارک است به اینکه: استصحاب مطلقا حجت نیست حتی در امور عدمیّه که ما نحن فیه (مثال مورد نظر) چنین است. در نتیجه استصحاب بهعنوان یک اصل موضوعی جاری نشده و جای اصل حکمی اباحه و طهارت است.
بیان جناب سید صدر است در جریان اصل حکمی در مثال مذکور مبنی بر اینکه: همانطور که مذکّی بودن موضوع طهارت و حلیّت است که در این مثال مشکوک است. همانطور هم میته بودن موضوع حرمت و نجاست است که در این مثال مشکوک است. حال: استصحاب عدم تذکیه که در بند اول جاری میشود با استصحاب عدم میتویّت که در بند دوم قابل جریان است تعارض کرده و در نتیجه تساقط میکنند و لذا نوبت به اصل حکمی میرسد.
این است که بیان صاحب مدارک مبتنی بر عدم حجیّت استصحاب است بهطور مطلق چه در امور وجودی و چه در امور عدمی. لکن نه تنها جز ایشان کسی قائل به چنین قولی نشده، بلکه بالاجماع استصحابات عدمیّه، حجّت هستند. پس اصل موضوعی وجود دارد و دیگر نوبت به اصل حکمی نمیرسد.
پاسخ شیخ به کلام سید صدر است مبنی بر اینکه:
1- به فرض که هریک از میته و مذکّی دو امر وجودی و در نتیجه متضاد باشند. لکن:
1- برای اثبات حلیّت و طهارت مذکّی بودن باید احراز شود و عند الشک اصل عدم جاری میشود.
2- برای اثبات حرمت احراز میته بودن لازم نمیباشد تا اینکه شما در آنجا نیز اصل جاری کنید، بلکه عدم التذکیة برای حکم به حرمت و نجاست عدم التذکیة کافی است.
پس عند الشک در میته بودن اصل جاری نمیشود تا با اصل اباحه تعارض کند.
دلیل شیخ است بر عبارت (و لا یتوقف علی ثبوت الموت حتّی ینتفی بانتفائه و لو بحکم الاصل) که در این دلیل میفرماید:
اولا: خدای تعالی فرموده است: (حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ ... وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ إِلَّا ما ذَکَّیْتُمْ).(1)
1) مائده/ 3.
و (حرام است) آنچه (حلال گوشتی را که) درندهای (شکار کرده) و مشغول خوردن آن است مگر (قبل از مردنش) آن را به وسیله سر بریدن تذکیه کنید.
حال: منطوق آیه شریفه این است که اگر چنین حلال گوشتی را منحصرا تذکیه کنید حلال است و مفهومش این است که اگر آن را تذکیه نکنید حرام است.
پس همین عدم تذکیه برای حرمت آن کافی بوده و احراز میتویّت لازم نیست.
2- و نیز خدای تعالی میفرماید:
1- (فَکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ)(1).
2- (وَ ما لَکُمْ أَلَّا تَأْکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ)(2).
منطوق آیات شریفه این است که حیوانی که با شرائط معتبره از قبیل تسمیه و قبله و ... ذبح شود حلال است. مفهوم آن این است که اگر یکی از این شرائط نبود حرمت میآید.
پس نتیجه میگیریم که عدم تذکیه در حرمت کفایت میکند.
ثانیا: سلّمنا که برای حکم به حرمت و نجاست احراز میته بودن آن لازم باشد، لکن باید بدانیم که میته و مذکّی دو عنوان وجودی متضاد نیستند تا عند الشک در هر دو اصل جاری شود. بلکه یکی وجودی و یکی عدمی است یعنی:
1- مذکّی بودن عنوانی وجودی است و عند الشک اصل در آن جاری میشود.
2- میته بودن عنوان عدمی است یعنی عدم التذکیة و موافق اصل است و لذا در اینجا دیگر جریان اصل عدمی بر معناست و لذا برای حرمت همان اصل عدم تذکیه کافی است.
در نتیجه اگر معنای میته را اعم لحاظ کنیم تعارضی در کار نخواهد بود.
1- گوسفند از نظر شرعی بالذات حلال گوشت است.
2- اگر گوسفند نجاستخوار شود (جلّال) بالعرض حرام گوشت میشود.
3- در خارج با گوشتی برخورد میکنیم که ذبح شرعی شده است، لکن نمیدانیم جلال است تا در نتیجه مذکّی نباشد یا خیر جلال نبوده و تذکیه شده است.
4- به دنبال شک مزبور شک میکنیم که خوردن آن حلال است یا حرام؟
در چنین مواردی استصحاب میکنیم بقاء قابلیت تذکیه را و حکم مینمائیم به حلیّت و طهارت آن.
نکته: در چنین مواردی اصل موضوعی با اصالة الاباحه (اصل حکمی) یکی بوده و نیازی به اصالة الاباحه نیست.
1- خمر از نظر شرع قطعا و جزما نجس و حرام است.
2- سرکه از نظر شرع بالقطع و الجزم پاک و حلال است.
3- در خارج با مایعی روبروی میشویم که نمیدانیم خمر است تا حکم خمر برآن بار شود و یا سرکه است تا حکم سرکه برآن بار شود.
در اینجا چون اصل موضوعی عدم خمریت با اصل موضوعی عدم حلیّت تعارض میکنند تساقط کرده و نوبت به اصل حکمی رسیده که بلا معارض جاری میشود پس اصالة الحلیة و الطهاره جاری میکنیم.
(امثله برای شبهه حکمیه)
1- یقین دارم که شرب خمر از نظر اسلام حرام است.
2- یقین دارم که شرب آب عند الشارع حلال است.
3- شک دارم که شرب تتن از نظر اسلام حلال است یا حرام است؟
در چنین موردی اصل موضوعی وجود ندارد و نوبت به اصل حکمی (اصالة الاباحة) میرسد. مثال دیگر:
1- حیوانی است که بالیقین قابل تذکیه است کالغنم الشارب لبول الکلب. لکن شک دارم که آیا حلال است یا حرام؟
در چنین مورد نیز به دلیل عدم وجود اصل موضوعی، اصل حکمی (اباحه) جاری میشود پس حلال است.
میگوئیم: حلیّت حتمی و قطعی نیست، چرا که مذکّی بودن اثر شرعیاش طهارت است یعنی میتوان از پوست این حیوان لباس تهیه نمود و یا دست مرطوب به آن زد و ...
به عبارت دیگر طهارت که یک حکم وضعی است با حلیّت که یک حکم تکلیفی است ملازمت ندارند. یعنی بسیاری از حیوانات هستند که ظاهر العیناند و قابل تذکیه، لکن حلالگوشت نیستند مثل سباع (درندگان).
بنابراین جای تردید در حلیّت وجود دارد و میتوان اصالة الحلیّة جاری نمود.
1- یقین دارم که گاو و گوسفند و ... از دیدگاه شارع قابلیت برای تذکیه دارند.
2- و یقین دارم که سگ و خوک و ... شرعا قابل تذکیه نیستند.
3- ولی شک دارم که حیوانی که فی المثل از سگ و گوسفند متولد شده و مماثل معلوم الحکمی هم در خارج ندارد قابل تذکیه هست یا نه؟
1- اینکه آیا چنین حیوانی شرعا قابل تذکیه هست یا نه؟
2- اینکه آیا چنین حیوانی شرعا حلال است یا نه؟ پاک است یا نه؟
پس در چنین موردی شک در حکم کلّی شرعی داریم و منشأ این شک، شک در قابلیت این حیوان برای تذکیه است که بیان آن به عهده شارع است.
استصحاب عدم قبول تذکیه جاری کرده و لذا حکم میکنیم به نجاست و حرمت این حیوان حال وقتی این اصل موضوعی جاری شد دیگر نوبت به اصول حکمیه از قبیل قاعده طهارت و اصالة الحلیّه نمیرسد، چرا که موضوع آنها مذکّی میباشد.
1- نسبت به برخی حیوانات مثل گاو و گوسفند یقین دارم که قابل تذکیهاند یعنی اگر با شرائط معتبره ذبح شوند مذکّی خواهند بود.
2- لکن نسبت به گوسفند جلّال و یا غنم موطوئه شک دارم که آیا قابل تذکیهاند یا نه؟ باز هم پاکاند یا نه؟ باز هم حلالاند یا نه؟
در چنین موردی استصحاب میکنیم بقاء قابلیت تذکیه را و میگوئیم:
پیش از جلّال شدن و یا موطوئه شدن، شرعا قابل تذکیه بود و پس از حلال شدن است که چنین شکی حاصل شده است.
حال وقتی استصحاب بقاء جاری شد حکم به حلیّت و طهارت حتمی است و لذا نوبت به اجرای اصالة الطهاره و یا اصالة الحلیّه نمیرسد و جریان آن دو عبث است.
متن:
الثانی أن الشیخ الحرّ أورد فی بعض کلماته اعتراضا علی معاشر الأخباریین، و حاصله: أنّه ما الفرق بین الشبهة فی نفس الحکم و بین الشبهة فی طریقه، حیث أوجبتم الاحتیاط فی الأول دون الثانی؟
و أجاب بما لفظه:
أنّ حدّ الشبهة فی الحکم ما اشتبه حکمه الشرعی أعنی الإباحة و التحریم، کمن شکّ فی أکل المیتة أنّه حلال أو حرام، و حدّ الشبهة فی طریق الحکم الشرعی ما اشتبه فیه موضوع الحکم مع کون محموله معلوما، کما فی اشتباه اللحم الّذی یشتری من السوق لا یعلم أنه مذکّی أو میتة، مع العلم بأنّ المذکّی حلال و المیتة حرام. و یستفاد هذا التقسیم من أحادیث الأئمة علیهم السّلام و من وجوه عقلیّة مؤیّدة لتلک الأحادیث، و یأتی بعضها.
و قسم متردّد بین القسمین، و هی الأفراد الّتی لیست بظاهرة الفردیّة لبعض الأنواع، و لیس اشتباهها بسبب شیء من الأمور الدنیویّة کاختلاط الحلال بالحرام، بل اشتباهها بسبب أمر ذاتی أعنی اشتباه صنفها فی نفسها، کبعض أفراد الغناء الّذی قد ثبت تحریم نوعه و اشتبه أنواعه فی أفراد یسیرة، و بعض أفراد الخبائث الّذی قد ثبت تحریم نوعه و اشتبه بعض أفراده حتّی اختلف العقلاء فیها، و منها شرب التتن. و هذا النوع یظهر من الأخبار دخوله فی الشبهات الّتی ورد الأمر باجتنابها. و هذه التفاصیل تستفاد من مجموع الأحادیث، و نذکر ممّا یدلّ علی ذلک وجوها:
منها: قوله علیه السّلام: «کلّ شیء فیه حلال و حرام فهو لک حلال»(1)، فهذا و أشباهه صادق علی الشبهة فی طریق الحکم.
إلی أن قال: و إذا حصل الشک فی تحریم المیتة لم یصدق علیها أنّ فیها حلالا و حراما(2).
ترجمه:
این است که مرحوم شیخ حرّ عاملی در برخی از کلماتش اعتراض و اشکالی وارد کرده است بر دوستان اخباریش و حاصل آن این است که چه فرقی میان شبهه حکمیّه و شبهه موضوعیه وجود دارد که احتیاط را در اوّلی (شبهه حکمیه) واجب کردید و در دوّمی (شبهه موضوعیه) خیر، برائتی شدید.
این است که:
1- تعریف شبهه در حکم، آن چیزی است که حکم شرعیاش (بر ما) مشتبه شده است، یعنی (ما نمیدانیم که حکمش) اباحه است یا تحریم.
2- و تعریف شبهه در طریق حکم شرعی (یعنی موضوعیه) حکمی است که موضوعش (بر ما) مشتبه است (مثل گوشت خریداری شده از بازار که مذکّی و میته بودنش معلوم نیست). با وجود علم به حکم کلّی مذکّی (که حلال است) و میته (که حرام است).
و این تقسیمبندی (اخباریها) از احادیث ائمه و ادلّه عقلیّه که مؤیّد احادیث مذکوراند استفاده شده است که برخی از آنها را یادآوری خواهم کرد.
3- و قسمتی (از شبهه نیز) مردّد است میان آن دو قسم و آن عبارتست از آن افرادی که فرد بودنش برای برخی از انواع روشن و واضح نیست (معلوم نیست که خمر بدون خاصیت از مصادیق خمر هست یا نه و یا صوت مطرب از مصادیق غنا هست یا نه.
و مشتبه شدن اینها (امور خارجیه در قسم سوم) به سبب برخی از امور دنیویه (همچون) مشتبه شدن حلال به حرام نیست، بلکه اشتباه شدن اینها به دلیل یک امر ذاتی است یعنی شبهه در صنف اینهاست فی المثل در خمر بیخاصیت شبهه داریم و یا در صنف صوت مطرب شبهه داریم.
و دخول این (قسم سوم) در شبهاتی که امر به اجتناب از آنها وارد شده از اخبار و احادیث مشخص میشود و این تفاصیل از مجموع احادیث استفاده شده است و ما ذکر میکنیم وجوهی را که بر این مدّعا دلالت دارند.
و از جمله این وجوه این فرموده معصوم علیه السّلام است که میفرماید:
کلّ شیء فیه حلال و حرام فهو لک حلال.
پس این حدیث و امثال آن بر شبهه در طریق حکم (یعنی شبهه موضوعیه) صادق است تا آنجا که میگوید: اگر شک حاصل شود در حرمت میته، فیها حلالا و فیها حراما برآن صدق نمیکند چرا که فیه حلالا و فیه حراما مربوط به شبهات موضوعیه است.
ابتدا نقل ایرادی است توسط شیخ حرّ عاملی در کتاب الفوائد الطوسیه بر دوستان اخباریش مبنی بر اینکه چه تفاوتی میان شبهه در حکم با شبهه در طریق حکم (یعنی شبهه موضوعیه) وجود دارد که شما اخباریها در شبهات حکمیه احتیاطی و در شبهات موضوعیه برائتی میشوید؟ دلیلتان بر این فرقها چیست؟ سپس خود شبهه را به سه قسم تقسیم نموده و با ذکر ادلّه نقلی و عقلی به پاسخ ایراد و اشکال خود پرداخته است، میخواهد بگوید که این حرفها را بیدلیل نزدهایم.
این است که شبهات بطور کلی در یک تقسیمبندی بر سه قسماند:
1- شبهه حکمیه و این در جائی است که اشتباه در خود حکم شرعی صورت میپذیرد چه در اثر فقدان نصّ و یا اجمال نص و یا تعارض نصّین. فی المثل اینکه ما ندانیم خمر حلال است یا حرام، گوسفند حلال است یا حرام و ...
2- شبهه موضوعیه که اشتباه به دلیل عوامل خارجیه در موضوع حکم است مثل گوشتی که از بازار خریداری شود لکن شک میکنیم که آیا میته است یا مذکّی. در حالی که حکم کلّی میته و مذکّی را میدانیم اینکه گفته میشود شبهه در طریق حکم بدین خاطر است که تمام موضوعات، طریق به سوی حکمشان هستند.
3- شبهه مردّده میان حکمیّه و موضوعیه و این در جائی است که لفظ دلالتکننده بر موضوع الحکم مجمل است و ما نمیدانیم که آیا شامل فلان فرد میشود یا نه؟
لکن سبب این شبهه امور خارجیّه مثل اختلال حلال با حرام نیست، بلکه به دلیل یک امر ذاتیه است و شبهه ذاتیّه نام دارد یعنی حقیقتا و ذاتا نمیدانیم که این فلان فرد هم داخل در آن عنوان حرام شده هست یا نه؟
1- فی الجملة میدانیم که غنا شرعا حرام است، لکن نمیدانیم که آیا غناء در مراثی هم مثل غناء است تا حرام باشد یا که غناء نیست.
2- میدانیم که غناء حرام است لکن نمیدانیم که صوت مطرب هم غناء است یا نه.
3- میدانیم که خمر شرعا حرام است لکن نمیدانیم مراد شارع خمر مسکر است یا غیر مسکر را نیز شامل میشود.
4- میدانیم که خبائث حراماند، لکن نمیدانیم که شرب تتن از خبائث هست یا نه؟
1- از طرفی حکم کلّی بیان گردیده و موضوع آن مجمل است و لذا با شبهه موضوعیه تناسب بیشتری دارد. 2- از طرفی هم در چنین مواردی نمیتوان جهت رفع شبهه به عرف و یا اهل فن مراجعه کرد بلکه باید از خود شارع پرسید که مرادش چیست؟ و لذا با شبهه حکمیه تناسب دارد در نتیجه امر بر ما مشتبه میشود که این موارد را حکمیه بدانیم و یا موضوعیّه.
این است که باید در شبهات حکمیه و شبهات مردّد احتیاط کرد و لکن در شبهات موضوعیه احتیاط لازم نیست.
این است که تمام این تفاصیل و تقسیمبندیها از روایات ائمه علیهم السّلام استفاده میشود و لذا به ذکر چهار دلیل نقلی و سه وجه عقلی پرداخته است.
روایت کل شیء فیه حلال و حرام فهو لک حلال است که اگرچه اختصاص به شبهات موضوعیه دارد لکن بر شبهه در طریق حکم نیز صادق میباشد.
پاسخ میدهد: زیرا در اینجاست که میتوانیم بگوئیم فیه حلال و فیه حرام یعنی قسم حلالی دارد و قسم حرامی و تقسیمبندی معنا پیدا میکند.
مثل گوشت خریداری شده که قسم حلال آن مذکّی و قسم حرام آن میته است و حکم هریک هم مشخص است، لکن ما نمیدانیم که این گوشت خریداری شده داخل در کدام قسم است میته یا مذکّی.
این است که این روایت و امثال آن در شبهات حکمیه جاری نمیشود فی المثل اگر شک کنیم که میته حلال است یا حرام نمیتوانیم به حدیث مذکور تمسّک کنیم چرا که میته در واقع یک حکم بیشتر ندارد و آن یا حلیّت است یا حرمت و قابل تقسیم نیست. به همین دلیل در شبهات مردّده مثل شرب تتن و خمر غیر مسکر و صوت مطرب و یا صوت مرجّع نیز قابل جریان نمیباشد.
در نتیجه: این حدیث مختص به شبهات موضوعیّه است و در شبهات حکمیّه و مردّده باید به اخبار احتیاط تمسّک نمود.
متن:
أقول: کأنّ مطلبه أنّ هذه الروایة و أمثالها مخصّصة لعموم ما دلّ علی وجوب التوقّف و الاحتیاط فی مطلق الشبهة، و إلّا فجریان أصالة الإباحة فی الشبهة الموضوعیّة لا ینفی جریانها فی الشبهة الحکمیّة.
مع أن سیاق أخبار التوقف و الاحتیاط یأبی عن التخصیص، من حیث اشتمالها علی العلّة العقلیّة لحسن التوقف و الاحتیاط- أعنی الحذر من الوقوع فی الحرام و الهلکة- فحملها علی الاستحباب أولی.
ثم قال:
و منها: قوله صلّی اللّه علیه و آله: «حلال بیّن و حرام بیّن و شبهات»(1)، و هذا إنّما ینطبق علی الشبهة فی نفس الحکم، و إلّا لم یکن الحلال البیّن و لا الحرام البیّن، و لا یعلم أحدهما من الآخر إلّا علّام الغیوب، و هذا ظاهر واضح(2).
أقول: فیه- مضافا إلی ما ذکرنا، من إباء سیاق الخبر عن التخصیص-: أن روایة التثلیث- الّتی هی العمدة من أدلّتهم- ظاهرة فی حصر ما یبتلی به المکلّف من الأفعال فی ثلاثة، فإن کانت عامة للشبهة الموضوعیّة أیضا صحّ الحصر، و إن اختصّت بالشبهة الحکمیّة کان الفرد الخارجی المردّد بین الحلال و الحرام قسما رابعا، لأنّه لیس حلالا بیّنا و لا حراما بیّنا و لا مشتبه الحکم.
و لو استشهد بما قبل النبوی، من قول الصادق علیه السّلام: «إنّما الأمور ثلاثة»، کان ذلک أظهر فی الاختصاص بالشبهة الحکمیة، إذ المحصور فی هذه الفقرة الأمور الّتی یرجع فیها إلی بیان الشارع، فلا یرد إخلاله بکون الفرد الخارجی المشتبه أمرا رابعا للثلاثة.
و أمّا ما ذکره من المانع لشمول النبویّ للشبهة الموضوعیّة: من أنّه لا یعلم الحلال من الحرام إلّا علّام الغیوب، ففیه:
أنّه إن أرید عدم وجودهما، ففیه ما لا یخفی. و إن ارید ندرتهما ففیه: أن النّدرة تمنع من اختصاص النبوی بالنادر لا من شموله له. مع أن دعوی کون الحلال البیّن من حیث الحکم أکثر من الحلال البیّن من حیث الموضوع قابلة للمنع، بل المحرّمات الخارجیة المعلومة أکثر بمراتب من المحرّمات الکلیّة المعلوم تحریمها.
ترجمه:
گویا مطلب شیخ حرّ عاملی این است که این روایت و امثال آن تخصیصزننده عمومات (و یا هر حدیث عامی) هستند که دلالت بر وجوب توقّف و احتیاط در مطلق شبهه دارند و الّا (اگر مراد شیخ حرّ چنین نباشد)، پس جریان اصالة الاباحة در شبهه موضوعیه، نفی جریان آن را در شبهه حکمیه نمیکند (و به عبارت دیگر اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند).
در صورتی که اخبار توقف و احتیاط به دلیل شمولشان بر علّت عقلیه به جهت حسن توقف و احتیاط، آبی از تخصیصاند پس حمل اوامر احتیاط و توقف بر استحباب (و یا در حقیقت به طلب مشترک که نتیجه آن در اینجا همان استحباب است) اولی است.
سپس جناب حرّ میگوید: و از جمله این وجوه (ادلّه نقلیه) این فرمایش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است که حلال بیّن و حرام بیّن و شبهات بین ذلک.
و این حدیث انطباق دارد بر شبهه در خود حکم (یعنی شبهه حکمیّه) و الّا (اگر شامل شبهات موضوعیّه شود که در موضوعات)، حلال بین و حرام بیّن نمیباشد و یکی از این دو (در شبهات موضوعیّه) دانسته نشده، مگر عند علّام الغیوب و این مطلبی روشن و واضح است.
در این روایت علاوه بر آنچه ما گفتیم (که چرا شما احتیاط را در شبهه وجوبیّه واجب نمیدانید؟ گفتید به خاطر اباء سیاق این حدیث از تخصیص است) اینکه روایت تثلیث که عمدهترین دلیل از ادلّه اخباریها (در وجوب احتیاط در شبهات حکمیّه است)، ظهور در حصر اموری دارد که مکلفین بدان مبتلا هستند یعنی از اموری که (یا حلال بیّناند یا حرام بیّناند و یا از شبهات بین ذلکاند).
پس اگر (این روایت) عام است (و شامل) شبهات موضوعیّه (میشود) حصر صحیح است (و امور بر سه قسماند).
و اگر (روایت مزبور) مختصّ به شبهه حکمیه باشد، پس فرد خارجی مردّد میان حلال و حرام (یعنی
شبهه موضوعیّه)، خود قسم چهارمی است چرا که شبهه موضوعیه نه حلال بیّن است و نه حرام بیّن و نه مشتبه الحکم.
و اگر شیخ حرّ قبل از بیان نبوی (که در بالا ذکر شد) به تثلیث (خود) امام صادق (که قبل از تثلیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آورده (و فرموده است: انما الامور ثلاثة: امر بیّن رشده فیتبع و امر بیّن غیّه فیجتنب و امر مشکل یردّ حکمه الی اللّه و رسوله)، استشهاد میکرد در اختصاص (داشتن این حدیث) به شبهه حکمیه روشنتر بود. چرا که آنچه در بیان امام صادق علیه السّلام محصور گردیده وقایعی است که در آن وقایع به بیان شارع مقدس رجوع میشود (و چنین وقایعی مربوط به شارع است و قرینه این مطلب، فراز یرد حکمه الی اللّه و رسوله است و اگر شیخ حرّ چنین میکرد دیگر) اشکال اخلال فرد خارجی مشتبه بهعنوان امر چهارم وارد نمیشد.
و امّا مانعی را که جناب حرّ برای شمول نبوی بر شبهه موضوعیه ذکر نمود که حلال بیّن و حرام بیّن در آن (یعنی موضوعات) معلوم نیست جز برای علام الغیوب. در آن اشکالی است.
اگر (در این بیان)، عدم وجود حلال بیّن و حرام بیّن در موضوعات اراده شده است پس در این امور (یعنی موضوعات) حلال بیّن و حرام بین وجود دارد (چنانکه آب دریا، ماهیان دریا، پرندگان در فضا خود حلال بیّن هستند.
و اگر نادر بودن حلال بیّن و حرام بیّن در موضوعات اراده شده است پس (باید بگوئیم): نادر بودن مانع از اختصاص یافتن نبوی به نادر است، نه اینکه شامل نادر نشود. علاوه بر اینکه زیادتر بودن حلال بیّن از حیث حکمی از حلال بیّن از حیث موضوعی قابل منع (و غیر قابل قبول) است (زیرا که حلال بیّن موضوعی بسیار فراوان و بیشمار است در حالی که حلال بیّن حکمی محدودتر است، یعنی احکام کلّی هستند در حالی که هریک هزاران هزار مصداق دارند یعنی موضوعاتشان جزئی است و شاید یک حکم حلال هزاران مصداق حلال بیّن داشته باشد فی المثل آب یک حلال کلّی است، لکن ممکن است میلیاردها مصداق آب در ظروف مختلفه وجود داشته باشد که حلال بیّن باشند).
و بلکه محرمات خارجیهای که معلوماند به مراتب بیشترند از محرمات کلیهای که حرمتشان معلوم است (فی المثل خمر حکما یک حرام بیّن است لکن خمور جزئیّه در شیشههای مختلف بسیارند).
ایشان میخواهد بگوید: اگر ما بودیم و ادلّهای همچون (قف عند الشبهة) و یا (احتط لدینک) و ...
میگفتیم: احتیاط در تمام شبهات واجب است، چه شبهه حکمیه چه شبهه موضوعیه، چه شک در تکلیف چه شک در مکلف به، لکن چه کنیم که (ما من عام و قد خصّ) پس وجوب احتیاط اختصاص به شبهات حکمیه دارد و نه شبهات موضوعیّه.
با همان کلّ شیء فیه حلال و حرام و لک حلال.
این است که عام تخصیص خورده و شبهه موضوعیه استثناء شده است.
میفرماید: گویا نظر ایشان این است که این حدیث (کل شیء فیه حلال و حرام ...) و امثال آن مخصّص عمومات توقف و احتیاط است که به نحو عموم دلالت دارند بر وجوب احتیاط و توقف در مطلق شبهه و لذا شامل شبهات موضوعیه نیز میشوند.
به عبارت دیگر اصل، اخبار احتیاط و توقفاند که دلالت میکنند بر وجوب احتیاط و توقف مطلقا.
منتهی این حدیث در خصوص شبهات موضوعیه عمومات مزبور را تخصیص میزند.
خیر چونکه جریان اصالة الاباحة در موضوعات نافی جریان آن در احکام نیست.
این است که ادلّه احتیاط و توقّف آبی از تخصیصاند.
زیرا این روایات معلول به علتاند و به عبارت دیگر در نوع روایات احتیاط و توقف، برای حکم علت ذکر شده است چرا که میفرماید: الوقوف عند الشبهات، خیر من الاقتحام فی الملکات رابطه مزبور یک رابطه عقلیه است یعنی عقل میگوید:
در هر امر مشتبهی، وقوف بهتر است چه این شبهه در احکام باشد و یا در موضوعات حال اگر این ادله را حمل بر وجوب کنیم دیگر آبی از تخصیصاند بنابراین نمیتوان این اخبار را حمل بر وجوب نمود.
فی المثل میفرماید: من ترک الشبهات، نجی من المحرمات و یا الوقوف عند الشبهة خیر من الاقتحام فی الهلکة.
این است که باید اخبار احتیاط و توقف را بر مطلق طلب ارشادی و یا یک قدر مشترکی حمل نمود.
حال اگر حمل بر مطلق طلب ارشادی کردیم:
1- در مواردی به کمک قرینه خارجیّه حمل بر وجوب میشوند مثل باب علم اجمالی.
2- و در مواردی هم باز به کمک قرینه حمل بر استحباب میشوند مثل ما نحن فیه که قانون قبح عقاب بلابیان حاکم است و احتمال عقاب را برداشته و اگر حمل بر قدر مشترکی یعنی وجوب و استحباب کردیم:
1- هرکجا که احتمال عقاب در کار نباشد آنجا حمل بر استحباب میشوند مثل شک در تکلیف.
2- و هرکجا که احتمال عقاب در کار باشد در آنجا حمل بر وجوب میشوند مثل شک در مکلّف به.
این است که:
1- شما ادلّه احتیاط را عام گرفتید و سپس شبهه موضوعیه را با تخصیص از این عام خارج کردید و حال آنکه این ادلّه قابل تخصیص نیستند بنابراین حالا که این ادلّه را عام گرفتید و حمل بر وجوب کردید، در شبهه موضوعیه هم باید قائل به وجوب باشید و حق ندارید موردی را استثناء کنید.
2- ما از ابتدا گفتیم که ادلّه احتیاط و توقف مشترکاند میان وجوب و استحباب بدون اینکه نیاز به تخصیص باشد.
دومین دلیل از ادلّه نقلیّهای است که شیخ حرّ در اثبات مدّعای خود آورده است مبنی بر اینکه: این شبهات در این روایت تثلیث، اختصاص به شبهات حکمیه داشته و برآن منطبق است.
این است که دو فقره قبل از شبهات یعنی حلال بیّن و حرام بیّن اختصاص به احکام دارند مثل حلیّت آب که حلال بیّن است و حرمت خمر که حرام بیّن است و مراد از شبهات نیز همان شبهه در خود حکم است.
زیرا ما من جزئی خارجیّ الّا اینکه از جهتی از جهات در آن احتمال حرمت است. فی المثل شما از کجا
میتوانید قطع حاصل کنید که در فلان مایعی که در فلان محلّ وجود دارد سگی دم نزده و یا کافری از آن ننوشیده و یا قطره بولی در آن نیفتاده است از کجا که ظرف آن از قبل نجس نبوده و ...
و یا از کجا میتوانید قطع حاصل کنید که در فلان مایعی که در فلان محل است قطره خونی افتاده و یا کافری با آن تماس گرفته و هکذا ...
بنابراین حلّال بیّن و حرام بیّن مربوط به احکام است و نه موضوعات.
این است که حدیث تثلیث که ما را امر به اجتناب از شبهات نموده، اختصاص به شبهات حکمیّه دارد و از آنجا که در موضوعات جاری نمیشوند، احتیاط در موضوعات واجب نیست.
یادآوری سخنان قبلی است که فرمود:
این روایت و امثال آن به دلیل اشتمالشان بر علّت عقلیّهای که هم در شبهات حکمیه و هم موضوعیه جاری است آبی از تخصیصاند.
و لذا حمل این روایات بر مطلق طلب ارشادی و یا قدر مشترک اولویت دارد تا اینکه همه افراد شبهه را در بر بگیرد.
این است که روایت تثلیث که از عمدهترین ادلّه اخباریهاست ظهور در حصر تمام افعال مورد ابتلاء مکلفین است که آنها را از نظر حکم به سه دسته تقسیم فرموده:
1- حلّال بیّن؛ 2- حرام بیّن؛ 3- شبهات بنابراین اگر حدیث شریف را عام لحاظ کرده، تعمیمش دهیم تا شامل شبهات موضوعیه هم بشود، این حصر درست است چرا که شق چهارمی باقی میماند تا حصر قابل ایراد باشد که این سخن حقّی است.
2- و اگر حدیث را اختصاص دهیم به شبهات حکمیه، چنانکه جناب حرّ بدان قائل است مستلزم شق چهارمی است که داخل در هیچیک از اقسام سهگانه نمیباشد و آن فرد خارجی مردّد میان حلال و حرام است که همان شبهه موضوعیّه است.
این است که اگر جناب حرّ به تقسیمبندی امام علیه السّلام که فرمود:
انّما ثلاثة: استشهاد مینمود استدلالش تمام بود و کسی اشکال نمیکرد که این حصر درست نیست زیرا که امام در مقام حصر اموری است که مربوط به احکام است و شبهات موضوعیّه را مورد لحاظ
قرار ندادهاند برخلاف کلام نبی صلّی اللّه علیه و آله که اطلاق داشته و تمام امور مبتلا به را در برمیگرفت و چیزی به نام شبهات موضوعیّه از بحث خارج نمیشد.
این است که امام فرمودهاند:
انّما الامور ثلاثة: امر بیّن رشده فیتّبع و امر بیّن غیّه فیجتنب، و امر مشکل یردّ حکمه الی اللّه و رسوله.
و لذا در بیان حصر اموری است که بیان آنها به عهده شارع است و قرینه این ادّعا این است که فرمودند: و امر مشکل یردّ حکمه ...
حال که سخن از ردّ الحکم است و امام در مقام حصر امور مربوط به احکام است و نه موضوعات کسی اعتراض نمیکند که چرا شبهات موضوعیّه را شامل نمیشود.
این است که به نظر شیخ حرّ عدم وجود حلال بیّن و حرام بیّن در موضوعات مانع از شمول حدیث نبوی شده و لذا موضوعات و شبهات در آنها را در برنمیگیرد.
پاسخ جناب شیخ است از نظر جناب حرّ مبنی بر اینکه:
1- اگر مراد جناب حرّ این است که اصلا در موضوعات حلال بیّن و حرام بیّن وجود ندارد بطلان سخن او بدیهی است چرا که هریک از ما یقین به حلیّت و یا حرمت اموری در اطراف خود داریم. فی المثل وقتی من و یا شما در کنار دریا قرار داریم و قصد شرب از آن مینماییم چه احتمال نجاست و یا حرمتی در آن میدهیم. آیا میتوان ادّعا کرد که آب این دریا غصبی و یا نجّس است، آیا آب دریا برای شما حلال بیّن نیست، آیا اگر از ماهیان دریا صید کرده میل فرمودید احتمال حرمت در آن میدهید، آیا اینها از مباحات عمومی نیستند.
2- و اگر مراد ایشان این است که حلال و یا حرام بیّن در احکام زیادتر است و در موضوعات کمتر و یا به عبارت دیگر موضوعاتی که حلال بیّن و یا حرام بیّناند نادراند و کم پیدا میشوند میگوئیم:
ندرت مانع از اختصاص کلام نبوی بر فرد نادر است، چرا که حمل کلام معصوم بر فرد نادر و یا معدوم با شأن ایشان ناسازگار است نه اینکه مانع از اصل شمول باشد در نتیجه باید گفت: کلام نبی صلّی اللّه علیه و آله اعم از احکام و موضوعات است.
این است که اصل ندرت قابل منع و غیر قابل قبول است و به عبارت دیگر:
زیادتر بودن حلال بیّن از حیث حکمی از حلال بیّن از حیث موضوعی، غیر قابل قبول است چرا که وجدانا محرّمات خارجیه معلومه صدها و هزارها برابر محرّمات کلیه معلوماند و به عبارت دیگر حلال بیّن موضوعی بیشمار ولی حلال بیّن حکمی محدود است.
فی المثل: الماء حلال یک حکم کلّی است لکن هزاران هزار ظرف آب در خارج موجود است که موضوعا از مصادیق آب هستند.
و بلکه محرّمات خارجیّهای که معلوماند به مراتب بیشترند از محرّمات کلیّهای که حرمتشان معلوم است. فی المثل اگر یک الخمر حرام داریم لکن صدها و بلکه هزاران حرمت هذا المایع وجود دارد پس حلال و حرام بیّن در هر دو وجود دارد اما در موضوعیّه زیادتر است.
متن:
ثمّ قال:
و منها: ما ورد من الأمر البلیغ باجتناب ما یحتمل الحرمة و الإباحة بسبب تعارض الأدلّة و عدم النص، و ذلک واضح الدلالة علی اشتباه نفس الحکم الشرعی.(1)
أقول: ما دلّ علی التخییر و التوسعة مع التعارض و علی الإباحة مع عدم ورود النهی و إن لم یکن فی الکثرة بمقدار أدلّة التوقّف و الاحتیاط، إلّا أن الإنصاف أن دلالتها علی الإباحة و الرخصة أظهر من دلالة تلک الأخبار علی وجوب الاجتناب.
ثم قال: و منها: أن ذلک وجه للجمع بین الأخبار لا یکاد یوجد وجه أقرب منه.
أقول: مقتضی الإنصاف أن حمل أدلة الاحتیاط علی الرجحان المطلق أقرب ممّا ذکره.
ثمّ قال ما حاصله: و منها: أنّ الشّبهة فی نفس الحکم یسأل عنها الإمام علیه السّلام، بخلاف الشبهة فی طریق الحکم، لعدم وجوب السؤال عنه، بل علمهم بجمیع أفراده غیر معلوم أو معلوم العدم، لأنّه من علم الغیب فلا یعلمه إلّا اللّه، و إن کانوا یعلمون منه ما یحتاجون إلیه و إذا شاءوا أن یعلموا شیئا علموه، انتهی.
أقول: ما ذکره من الفرق لا مدخل له، فإن طریق الحکم لا یجب الفحص عنه و إزالة الشبهة فیه، لا من الإمام علیه السّلام و لا من غیره من الطرق المتمکّن منها، و الرجوع إلی الإمام علیه السّلام إنّما یجب فی ما تعلّق التکلیف فیه بالواقع علی وجه لا یعذر الجاهل المتمکّن من العلم. و أمّا مسألة مقدار معلومات الإمام علیه السّلام من حیث العموم و الخصوص، و کیفیّة علمه بها من حیث توقّفه علی مشیّتهم أو علی التفاتهم إلی نفس الشیء أو عدم توقّفه علی ذلک، فلا یکاد یظهر من الأخبار المختلفة فی ذلک ما یطمئن به النفس، فالأولی وکول علم ذلک إلیهم صلوات اللّه علیهم أجمعین.
ترجمه:
سپس جناب حرّ عامل میفرماید و از جمله این ادلّه نقلیه: حدیث (خذ ما وافق منهما الاحتیاط در عوالی اللئالی) است که امر بلیغ دارد به اجتناب از آنچه به سبب تعارض نصّین و عدم نصّ محتمل الحرمة و الحلیّة است و این عدم نصّ واضح الدلالة و روشن است که (مربوط به) شبهه حکمیّه است.
1) الفوائد الطوسیّة: ص 519.
احادیث که دلالت دارند بر تخییر و توسعه (مثل اذن فتخیر و یا انتم فی سعة در اخبار مورد نظر) در متعارضین و بر اباحه در صورت عدم نهی (و نبود نصّ) هرچند از نظر کثرت به تعداد ادلّه توقف و احتیاط نمیباشند ولی انصاف این است که دلالت این اخبار بر رخصت و اباحه اظهر و اقوی از دلالتشان بر وجوب احتیاط است.
سپس جناب حرّ میگوید: و از جمله این ادله نقلیه و وجوه فارقه این است که این طریقه و روش ما وجه الجمع میان اخبار است (وجهالجمعی که) وجهی بهتر از آن پیدا نمیشود.
انصاف این است که حمل ادلّه احتیاط بر طلب مشترک نزدیکتر به صحّت است از آنچه ایشان فرموده است.
سپس جناب حرّ میگوید: شبهه در خود حکم (احکامی که برای مکلف مجهولاند)، از امام علیه السّلام درباره آنها سؤال میشود به خلاف شبهه در طریق الحکم به دلیل عدم وجوب سؤال از آنها (نتیجه این بیان این است که وقتی سؤال عند التمکّن واجب نباشد، احتیاط هم عند التعذّر واجب نخواهد بود)، بلکه علم (حضوری) ائمه علیهم السّلام به تمام افراد شبهه موضوعیه نامعلوم و یا اینکه عدم چنین علمی معلوم است (البته علم ائمه علیهم السّلام به تمامی احکام علمی بالفعل است، چرا که با علم فعلی به احکام الهیه به این مقام منسوب شدهاند، لکن علم ایشان به تمام موضوعات به صورت بالفعل غیر معلوم و بلکه معلوم العدم است، چرا که چنین علمی اختصاص به علّام الغیوب دارد)، اگرچه میدانند از این علوم (حضوری به موضوعات خارجیه)، آنچه را نیازمند بدان هستند (یعنی احتیاج منشأ علم آنهاست و اگر بخواهند که چیزی را از این علوم بدانند، میدانند.)
این است که تفاوتی را که شیخ حرّ ذکر نمودند (مبنی بر اینکه احکام لازمالسؤالاند و موضوعات نه) مدخلیّتی (در وجوب و یا عدم وجوب احتیاط) ندارد، چرا که فحص از موضوعات و برطرف کردن شبهه از
آنها بالاجماع واجب نیست نه از امام علیه السّلام و نه از غیر امام از راههای ممکنه دیگر (مثلا لازم نیست شما از اهل خانه خود بپرسید این استکان پاک است یا نه).
اما رجوع به امام علیه السّلام و (سؤال از ایشان) در جائی واجب است که تکلیف تعلّق گرفته است به واقعیّت، لکن بهطوری که معذور نیست آن (شخص) جاهلی که قادر بر دانستن است (لا علی وجه یجب الاحتیاط عند التمکن من العلم).
و امّا (در رابطه با) میزان معلومات امام علیه السّلام به امور از جهت توقّف این علم به مشیّت (خواست آنها) و یا از جهت توجهشان به خود شیء و یا از جهت عدم توقف علمشان بر چیزی بعید است از اخبار مختلفه مطلبی استظهار شود که نفس به واسطه آن مطمئن شود.
پس بهتر است که علم، به علم ائمه علیهم السّلام را به خود ایشان واگذار کنیم.
این است که ما:
1- ادلّه فراوانی داریم که به ما امر میکنند که در موارد شبهات حکمیه تحریمیّه که منشأ شبهه در آنها فقدان نصّ است باید احتیاط و توقّف نمائیم. از جمله قف عند الشبهة و یا احتط لدینک و یا ...
2- و نیز ادله فراوانی داریم که به ما امر کنند که در موارد محتمل الحرمة و الحلیّة که منشأ شبهه در آنها تعارض نصّین است باید احتیاط و توقف نمائیم مثل حدیث غوالی اللئالی یعنی: خذ ما وافق منهما الاحتیاط. و لذا فقدان نصّ و تعارض نصّین مربوط به شبهات حکمیّه است چرا که نصّ مربوط به احکام است و برای رفع شبهه باید به شارع رجوع کنیم بدین خاطر احتیاط را در احکام واجب دانستیم و از آنجا که دلیلی بر احتیاط در موضوعات وجود ندارد، احتیاط را در آنها واجب ندانسته و برائتی شدهایم.
این است که ما چهار دسته دلیل داریم: 1- دو دسته دلیل عمومی؛ 2- دو دسته دلیل خصوصی.
یک دسته از دلائل عمومی مربوط به احتیاط است مثل قف عند الشبهة و یا احتط لدینک و یا ...
و دسته دیگر از این عمومات مربوط به اصالة البراءة است مثل رفع ما لا یعلمون، الناس فی سعة ما لا ...
حال یک سری از ادله خصوصی مربوط به احتیاط در متعارضین است مثل: خذ ما وافق منهما الاحتیاط و دسته دیگر از این ادله خصوصی مربوط به عدم وجوب احتیاط در متعارضین است مثل: تخیّر احدهما و یا خذ باحدهما.
بنابراین هم احادیثی که موجب احتیاط است به صورت عمومی و خصوصی فراوان وجود دارد و هم احادیثی که موجب رخصت و اباحه است به صورت عمومی و خصوصی فراوان وجود دارد.
این است که بله از نظر آماری احادیثی که دال بر احتیاطاند بیشترند، لکن از نظر قوت دلالت قویتر از احادیثی هستند که دلالت بر برائت و تخییر و توسعه دارند.
و لذا ما در شک در تکلیف (یعنی شبهات حکمیه) برائتی هستیم چه حکمیه باشد و چه موضوعیه.
1- در باب تعارض نصین: اگر تعدادی روایت دلالت بر اخذ به موافق احتیاط دارند، روایات بیشتری بر تخییر و توسعه دلالت دارند که از نظر سند و دلالت اقوی از دسته اوّل هستند.
2- اما در باب فقدان نصّ:
اگر روایاتی فراوان مبنی بر وجوب احتیاط و توقف وجود دارند، روایاتی هم بر عدم وجوب احتیاط و جریان برائت وجود دارد که اگرچه تعدادشان کمتر است و لکن از نظر دلالت اقوی از اخبار احتیاطاند در نتیجه بهتر است اخبار احتیاط حمل بر ارشاد مشترک شوند و در شبهات حکمیه اصل برائت جاری شود.
این است که اگر مکلفین حکمی از احکام الهیه را نمیدانند، موظفاند که آن را از معصوم علیه السّلام سؤال نمایند و چنانچه دسترسی به معصوم نداشتند، باید احتیاط کنند.
پس اگر مع التمکن سؤال واجب است پس با عدم تمکّن باید احتیاط کرد و مکلف در صورت ارتکاب معذور نمیباشد و اما در شبهات موضوعیه سؤال عن الامام لازم نیست و جاهل معذور است و لو دسترسی به امام ممکن باشد. وقتی سؤال عند التمکّن لازم نباشد، احتیاط هم عند التعذّر واجب نیست.
این است که علم و آگاهی ائمه علیهم السّلام به حکم همه افراد شبهه در موضوعات یا معلوم نیست و معلوم العدم است یعنی یقین داریم که ائمه علیهم السّلام علم حضوری به احکام همه جزئیات و موضوعات ندارند.
زیرا چنین علمی از شعب علم غیب است که به ذات خداوند اختصاص دارد، هرچند ائمه نیز به مقدار نیازشان از غیب باخبراند و چنانچه اراده نمایند که از امری یا موضوعی آگاه شوند بر چنین کاری قادرند.
پاسخ جناب شیخ است به فرمایشات شیخ حرّ مبنی بر اینکه:
اولا: این فرقگذاری میان شبهه موضوعیه و حکمیه که سؤال در احکام واجب است و در موضوعات
نه، ربطی به تفصیل شما یعنی احتیاط کردن جاهل در شبهه حکمیه و احتیاط نکردنش در شبهه موضوعیه ندارد، چرا؟ زیرا که:
1- جاهل به احکام واقعیّه در صورت امکان باید مجهولش را از امام علیه السّلام سؤال کند و در زمان غیبت به فحص در میان امارات بپردازد و اگر به یأس رسید معذور است و الّا در صورت ارتکاب به حرام و یا عدم ارتکاب به واجب معذور خواهد بود.
2- اینکه در صورت تعذّر و بعد الفحص و الیأس احتیاط واجب است، خیر، وجوب سؤال عند التمکّن مستلزم وجوب احتیاط عند التعذّر نمیباشد.
ثانیا: جاهل به موضوعات نیز شرعا معذور است چه تمکّن از سؤال داشته باشد یا نه، درهرصورت حق ارتکاب دارد، چرا؟ زیرا: در شبهات موضوعیه فحصی لازم نیست چه از امام علیه السّلام و چه از غیر امام، چون عدم الفحص ما در شبهات موضوعیه عامل از میان رفتن احکام نمیشود و احکام محفوظاند.
فی المثل الخمر حرام یک قانون است، حال ما بدانیم فلان ظرف خمر است یا نه پاک است یا نجس، ضربهای به قانون مزبور وارد نشده و به حال خود باقی است.
اگر مقلّد است اماره او فتوای مجتهد و مرجع اوست. و اگر مجتهد است، ادلّه و احکام اماره اوست.
زیرا احکام واقعیّهای که خدا وضع نموده از بندگانش میخواهد و راضی نیست که بندگانش در دستیابی به احکام واقعیّه تلاش نکنند چرا که احکام از بین میرود.
این است که مطلب جناب محدّث عاملی که فرمود:
علم ائمه علیهم السّلام به جزئیات و وقایع خارجیه معلوم نیست و یا معلوم العدم است و به فرض وجود چنین علمی، کیفیت علم آنها به جزئیات و وقایع آیا ارادی است که کلّما أرادوا شاءوا علموا؟ و یا به مجرد التفات و توجه به چیزی و لو بدون اراده و نخواسته آگاه میشوند و علم پیدا میکنند؟ و یا اینکه علمشان مثل علم حقّ علمی حضوری است به همه جزئیّات و واقعیات خارجیه یک اظهار نظر عقلی ناقص است و لذا در این مسئله باید از کلام خود معصومین کمک بگیریم، اگرچه از روایات وارده در این باب مطلب مطمئنکنندهای به دست نمیآید.
متن:
ثمّ قال:
و منها: أن اجتناب الشبهة فی نفس الحکم أمر ممکن مقدور، لأنّ أنواعه محصورة، بخلاف الشبهة فی طریق الحکم فاجتنابها غیرممکن، لما أشرنا إلیه: من عدم وجود الحلال البیّن، و لزوم تکلیف ما لا یطاق. و الاجتناب عمّا یزید علی قدر الضرورة حرج عظیم و عسر شدید، لاستلزامه الاقتصار فی الیوم و اللیلة علی لقمة واحدة و ترک جمیع الانتفاعات، انتهی.
أقول: لا ریب أنّ أکثر الشبهات الموضوعیة لا یخلو عن أمارات الحلّ و الحرمة، ک «ید المسلم»، و «السوق»، و «أصالة الطهارة»، و «قول المدّعی بلا معارض»، و الأصول العدمیّة المجمع علیها عند المجتهدین و الأخباریین، علی ما صرّح به المحدّث الأسترآبادیّ کما سیجیء نقل کلامه فی الاستصحاب، و بالجملة: فلا یلزم حرج من الاجتناب فی الموارد الخالیة عن هذه الأمارات، لقلّتها.
ترجمة:
سپس جناب حرّ عاملی میفرماید: و از جمله این وجوه اینکه: اجتناب از شبهه در خود احکام امر ممکن و مقدوری است، زیرا انواع شبهه حکمیه محصور و معدود است (حد اکثر 5 یا 6 تا). به خلاف شبهات موضوعیّه (که فراوان) و اجتناب و احتیاط از آنها غیرممکن است، به خاطر عدم وجود حلال بیّن و حرام بیّن در آنها که به آن اشاره نمودیم و به خاطر لازم آمدن تکلیف ما لا یطاق.
و اجتناب از آن مقدار که زیادتر از قدر ضرورت است، خود حرجی بزرگ و عسری شدید است، چرا که مستلزم اکتفا کردن به یک لقمه (غذا) در شبانهروز و ترک تمام بهرهوریها.
بلاشک بیشتر شبهات موضوعیه خالی از امارات حلیّت و حرمت نیستند مثل ید مسلم و سوق (مسلمین) و اصالة الطهارة و قول مدّعی بلا معارض (که فی المثل شخص میگوید این مال، مال من است و کسی در این مالکیت با او معارضه نمیکند) و اصول عدمیه (مثل استصحاب عدم) که مجمع علیه مجتهدین و اخباریین است، چنانکه محدّث استرآبادی نیز به این مسئله تصریح نموده است.
خلاصه اینکه هیچ حرجی از اجتناب در شبهات (حتی) در مواردی هم که خالی از این امارات هستند لازمی نمیآید، به دلیل قلّت و کم بودنشان.
این است که شبهات حکمیه به دلیل مبتلا به بودنشان در زمان خود ائمه، توسط حضرات علیهم السّلام بیان گردید چه قولا چه فعلا و یا تقریرا، تعدادشان بسیار کم است و لذا احتیاط در چند تا شبهه حکمیه مستلزم عسر و حرج نمیباشد و خللی در نظام زندگی مکلفین به وجود نمیآورد.
این است که احتیاط در شبهات موضوعیه به دلیل کثرت و فراوانیشان ممکن نیست، چرا که مستلزم عسر و حرج و اختلال در نظام زندگی است پس بهتر است در اینگونه شبهات برائتی شویم.
پاسخ به یک سؤال مقدر است مبنی بر اینکه آیا امکان ندارد که در شبهات موضوعیه نیز تا آنجا که تعذّر لازم نیاید احتیاط کنیم؟ که جناب حرّ پاسخ میدهد که چرا؟
لکن احتیاط در بیشتر از قدر ضرورت مستلزم عسر و حرج است و زندگی را با مشقّت روبرو میکند.
فی المثل اگر در هنگام خریدن نان از نانوایی و یا پارچه از بازار و هکذا ... شک کنید که آیا حلال است یا حرام، پاک است یا نجس و ... و در نتیجه اقدام به خریداری نکنید به خطر خواهید افتاد و خدا چنین حالی را نسبت به بندگانش نمیخواهد.
میفرماید: از آنجا که اغلب موضوعات همراه با امارات ظنیّه و معتبره است که قائم مقام علماند، احتیاط در شبهات موضوعیه نیز اشکال ندارد.
فی المثل وقتی شما اقدام به خرید گوشت، شیر، ماست، روغن و ... از بازار میکنید در صورتی که نسبت به حرمت یا حلیّت و یا طهارت و نجاست آنها دچار شک شدید به قاعده سوق المسلمین که اماره تذکیه و حلیّت است و قائممقام علم، تمسّک کرده و از خود رفع شک میکنید و یا در هنگام شک در مالکیّت جنس به قاعده ید که اماره ظنیّه معتبره ملکیّت است تمسّک کرده و بیدغدغه خرید مینمائی.
پس در اینجا نیز نوبت به جریان اصل احتیاط نمیرسد چرا که اماره معتبره زائلکننده شک است و موضوع اصل را از بین میبرد.
این است که بیشتر موضوعات خارجیه دارای استصحاب اصول عدمیه بسیاری از قبیل:
1- اصالة عدم الملکیّة که اماره بر حرمت یا حلیت است.
2- اصالة الصحّة که محمول فعل مسلم است در رابطه با موضوعات وجود دارد و به عبارت دیگر بیشتر موضوعات خارجیه دارای استصحاباند چه وجودیّه و چه عدمیّه چرا که دارای حالت سابقهاند و لذا وقتی در این موارد میشود استصحاب نمود چه جایی برای اصل احتیاط و یا برائت باقی میماند.
فی المثل:
1- این ظرف قبلا نجس بوده است اکنون شک میکنیم پاک شده است یا نه؟ از حالت سابقه آن استفاده کرده، استصحاب نجاست میکنیم.
2- این مایع قبلا خمر بود آیا اکنون خلّ شده است یا نه، استصحاب میکنیم بقاء خمریت را.
و لذا اگر استصحابات وجودیه را قابل خدشه بدانید، استصحابات عدمیّه که مجمع علیه مجتهدین و اخباریین بوده و غیر قابل خدشهاند.
حال احتیاط در شبهات موضوعیهای نادره و کمیابی که مشمول هیچیک از امارات مزبور نیستند مثل مایع مردّد میان خمر و خلّ و یا لحم مطروحه فی الطریق که مردّد میان مذکّی و میته است چه عسر و حرجی را به دنبال دارد؟
متن:
ثمّ قال:
و منها: أنّ اجتناب الحرام واجب عقلا و نقلا، و لا یتمّ إلّا باجتناب ما یحتمل التحریم ممّا اشتبه حکمه الشرعیّ و من الأفراد الغیر الظاهرة الفردیّة، و ما لا یتمّ الواجب إلّا به و کان مقدورا فهو واجب. إلی غیر ذلک من الوجوه. و إن أمکن المناقشة فی بعضها، فمجموعها دلیل کاف شاف فی هذا المقام، و اللّه أعلم بحقائق الأحکام،(1)انتهی.
أقول: الدلیل المذکور أولی بالدلالة علی وجوب الاجتناب عن الشبهة فی طریق الحکم، بل لو تمّ لم یتمّ إلّا فیه، لأنّ وجوب الاجتناب عن الحرام لم یثبت إلا بدلیل حرمة ذلک الشیء أو أمر وجوب إطاعة الأوامر و النواهی ممّا ورد فی الشرع و حکم به العقل، فهی کلّها تابعة لتحقّق الموضوع أعنی الأمر و النهی، و المفروض الشکّ فی تحقّق النهی، و حینئذ: فإذا فرض عدم الدلیل علی الحرمة، فأین وجوب ذی المقدمة حتّی یثبت وجوبها؟
نعم، یمکن أن یقال فی الشبهة فی طریق الحکم بعد ما قام الدلیل علی حرمة الخمر: یثبت وجوب الاجتناب عن جمیع أفرادها الواقعیّة، و لا یحصل العلم بموافقة هذا الأمر العامّ إلّا بالاجتناب عن کلّ ما احتمل حرمته.
لکنّک عرفت الجواب عنه سابقا، و أنّ التکلیف بذی المقدمة غیر محرز إلّا بالعلم التفصیلیّ أو الإجمالی، فالاجتناب عمّا یحتمل الحرمة احتمالا مجرّدا عن العلم الإجمالی لا یجب، لا نفسا و لا مقدّمة، و اللّه العالم.
1) الفوائد الطوسیّة: 520- 519.
ترجمه:
سپس جناب حرّ میفرماید و از جمله این وجوه این وجه است که:
اجتناب از محرّمات (الهیه) عقلا و شرعا واجب است (و یقین به برائت حاصل نمیشود) مگر با اجتناب از آنچه محتمل التحریم است از (آن) اموری که حکم شرعیشان مشتبه است و از افراد غیر ظاهرة الفردیة (همان قسمی که مردّد است میان شبهه حکمیه و شبهه موضوعیه) که (فی المثل فرموده حرمت علیکم الخبائث و ما نمیدانیم که آیا تتن از افراد خبائث هست یا نه؟) و آنچه (یعنی مقدمه واجب) تمام نمیشود، واجب مگر به وسیله آن (مقدّمه) در حدّ مقدور واجب است (و مقدمه واجب همان است که از مشتبهات هم اجتناب شود) و غیر ذلک از این وجوه.
و اگرچه مناقشه در برخی از این وجوه (که گفتهام) قابل خدشه است، لکن مجموعه این وجوه دلیل کافی در این مقام (و مسئلهای که گفتیم) میباشد و خدا به حقایق امور و احکام آگاهتر است.
دلیل مذکور (یعنی مقدمة الواجب واجب). اگر در شبهات حکمیه جریان دارد، به دلیل اولی در شبهات موضوعیه جریان دارد، بلکه اگر بنا باشد (این مسئله مقدمة الواجب واجب) درست و تمام بشود، تمام نمیشود مگر در شبهات موضوعیه، زیرا وجوب اجتناب از حرام ثابت نمیشود مگر به دلیل حرمت آن شیء است (مثل اجتنب عن الخمر) و یا به دلیل امر به وجوب اطاعت از اوامر و نواهی (الهیه) (یعنی که منشأ آن عمومی است)، از آنچه وارد شده در شرع و عقل حکم به آن نموده است (که فی المثل باید خدا را اطاعت نمود).
پس تمام این امور از جمله اطاعت تابع تحقّق موضوع یعنی امر و نهی است (یعنی باید امر را بدانم تا اشتغال یقینیّه مستلزم برائت یقینیّه باشد) و حال آنکه مفروض ما شک در تحقّق نهی است.
پس اگر فرض شود عدم دلیل بر حرمت وجوب ذی المقدّمه کجاست تا ثابت شود وجود مقدمه.
بله در شبهات موضوعیه میتوان گفت: بعد از اقامه دلیل بر حرمت خمر اثبات میشود وجوب اجتناب از تمام افراد واقعی خمر و علم به موافقت این امر عام حاصل نمیشود مگر با اجتناب از هرآنچه محتمل الحرمة است، لکن جواب این مسئله را قبلا دانستی که تکلیف به اجتناب از خمر محرز نیست، مگر تفصیلا و یا اجمالا بدانی یکی از دو ظرف خمر است (و به عبارت دیگر بیان تمام نمیشود مگر با علم به صغری و کبری) امّا اجتناب کردن از آنچه محتمل الخمریه است آنهم احتمال مجرد از علم اجمالی نه واجب نفسی است و نه واجب غیری.
این است که بلاشک پرهیز از محرّمات عقلا و نقلا واجب است.
اما عقلا چون عقل نافرمانی و معصیت مولی را زشت و ناپسند میشمارد.
و اما نقلا چون آیه شریفه میفرماید: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ سپس جناب حرّ میفرماید که: بلاشک منظور از اجتناب، اجتناب از محرّمات واقعیّه است و نه صرفا محرّمات معلومه، چرا که در لسان دلیل چنین قیدی نیامده است. پس از هرآنچه در واقع و نفس الامر حرام است باید اجتناب کنیم چه بدان علم داشته باشیم چه بدان علم نداشته باشیم. لکن اجتناب از موارد شبهات حکمیّهای که محتمل التحریم است مثل شرب تتن و از موارد شبهات مردّد، مثل خمر غیر مسکر و یا غناء در مراثی و ...
مقدمه علمیه است برای اجتناب از هرآنچه در واقع حرام است.
این است که:
1- اگر ما در مقام ارتکاب تنها به حلال بیّن اکتفاء کنیم و از حرام بیّن بالتفصیل و یا بالاجمال و حرام محتمل (مردّده) اجتناب کنیم، یقین پیدا میکنیم که از حرام واقعی اجتناب کردهایم و این از باب مقدّمه علمیّه است. (صغری)
2- مقدمه علمیه چنانچه مقدور مکلّف باشد بالاجماع واجب است. (کبری)
پس: اجتناب از موارد شبهات حکمیّه و مردّده از باب مقدّمه علمیّه واجب است. (نتیجه)
این است که:
1- احراز کردهایم که تکلیف ما اجتناب از محرّمات الهیه است و لذا باید اشتغال یقینیّه در رابطه با امتثال این تکلیف برای ما حاصل شود.
2- اشتغال یقینیّه با اجتناب از محرّمات معلومه و محرّمات مشکوکه حاصل میشود از باب مقدمه علمیه.
پس: باید از موارد شبهات حکمیه و مشکوکه اجتناب کنیم از باب مقدّمه علمیّه.
این است که اگر مقدّمات مزبور (از جمله مقدمه علمیّه) ثابتکننده وجوب اجتناب از مشتبه الحکم و شبهه مردّدهاند، به طریق اولی اثباتکننده وجوب اجتناب از امور مشتبهه در شبهه موضوعیّه خواهند بود.
زیرا: 1- در شبهه موضوعیّه یک نهی تفصیلی داریم که (فی المثل) لا تشرب الخمر است ولی آنکه شک ما در فلان مایع خارجی است که آیا این مایع خمر است یا خلّ.
2- و حال آنکه در شبهات حکمیّه چنین نهی صریحی گذاشته و منشأ شک ما فقدان یا تعارض یا اجمال نصّ است. پس: اگر اجتناب در شبهات حکمیّه واجب باشد به طریق اولی باید در شبهات موضوعیّه هم واجب باشد.
این است که این استدلال شیخ حرّ اگر هم کامل باشد به درد شبهات موضوعیّه میخورد، نه حکمیّه و مردّد.
این است که دلیل وجوب اجتناب از حرام:
1- یا دلیل خاصی است که (فی المثل) میگوید: الخمر حرام.
2- و یا ادلّه عامی است که (فی المثل) میگوید: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ و حال آنکه هیچیک از ادلّه مزبور در موارد شبهه جاری نمیباشد. چرا؟ زیرا فرض بر این است که منشأ شبهه در احکام یا فقدان نصّ است یا تعارض و یا اجمال نصّ درحالیکه ما نمیدانیم که شرب تتن مشمول نهی خاصّ و یا نواهی عامّه و ترک معصیت مولی هست یا نه.
در نتیجه وقتی شک داریم که در این مورد نهی هست یا نه؟ اصل ذی المقدمه واجب نخواهد بود تا چه رسد به وجوب مقدّمات ذی المقدمه. لکن: در شبهات موضوعیه نهی تفصیلی (فی المثل) حرمت علیکم الخمر وجود ندارد و در نتیجه ذی المقدمه واجب شده است. پس مقدّمات آنهم واجب است پس دلیل مزبور اختصاص دارد به شبهات موضوعیه.
لکن:
1- در شبهات موضوعیه نهی تفصیلی (مثلا) حرّمت علیکم الخمر وجود دارد.
2- در نتیجه نهی تفصیلی مزبور ذی المقدمه واجب شده است
پس: مقدمات این ذی المقدمه نیز واجب است.
حاصل مطلب اینکه: این دلیل جناب حرّ اختصاص پیدا میکند به شبهات موضوعیّه و نه حکمیه.
این است که:
1- در شبهات حکمیّه هر حرمتی دلیل میخواهد.
2- اشتغال یقینی مربوط به محرّمات معلومه است و نه محرّمات مشکوکه.
3- شرب تتن از مصادیقی است که مشکوک الحرمة است و نه معلوم الحرمة.
4- برائت یقینیّه تابع اشتغال یقینیّه است. چون در شرب تتن که مشکوک الحرمة است اشتغال یقینیّه وجود ندارد، برائت یقینیّه هم در کار نیست.
اما: در شبهات موضوعیّه (فی المثل) شارع فرموده: اجتنب عن الخمر
نهی مزبور شامل تمام مصادیق خمر میشود چه معلوم چه مظنون، چه مشکوک، چه موهوم.
حال اشتغال یقینیّه در اینجا من باب مقدّمه علمیّه مستلزم اجتناب از همه محتملات مزبور است در نتیجه: با اجتناب از محتملات مزبور اشتغال یقینیّه و به دنبال آن برائت یقینیّه حاصل میشود، پس این دلیل مربوط به شبهات موضوعیّه است.
میخواهد بگوید این دلیل (مقدّمه علمیه) چه در احکام و چه در موضوعات بیوجه است، چرا؟ زیرا مادامیکه حکم خدا بیان نشده، چه در احکام و چه در موضوعات عقاب بلابیان قبیح است و بیان تمام نمیشود، مگر با علم به صغری و کبری، درحالیکه مقدّمه علمیه مربوط به بابت علم اجمالی است.
فی المثل دو ظرف داریم شک میکنیم که این ظرف خمر است یا آن ظرف، من باب مقدّمه علمیه از هر دو ظرف اجتناب میکنیم و حال آنکه در باب شک بدوی که ما نحن فیه است علم اجمالی مطرح نیست چه در شبهه حکمیه چه در شبهه موضوعیّه.
مراد شیخ این است که دلیل جناب حرّ نه تنها مربوط به شبهات حکمیه نیست، بلکه در شبهات موضوعیّه هم تام و تمام نیست. چرا که تمامیت و عقابآور بودن بیان بدین صورت است که:
1- موضوع (صغرای قضیه) محرّز شود. فی المثل: هذا خمر.
2- حکم (کبرای کلی قضیه) محرّز شود. فی المثل: کلّ خمر حرام.
در نتیجه: فهذا حرام.
حال:
1- احراز این دو مقدمه در موارد علم تفصیلی و علم اجمالی است.
2- در موارد شک بدوی (که مورد بحث ماست) و لو کبری معلوم باشد ولی صغری مشکوک است.
در نتیجه: اجتناب از فرد مشکوک نه واجب نفسی است مثل موارد علم تفصیلی و نه واجب مقدّمی است مثل موارد علم اجمالی.
متن:
الثالث:
أنّه لا شکّ فی حکم العقل و النقل برجحان الاحتیاط مطلقا، حتّی فیما کان هناک أمارة علی الحلّ مغنیة عن أصالة الإباحة، إلّا أنّه لا ریب فی أن الاحتیاط فی الجمیع موجب لاختلال النظام کما ذکره المحدّث المتقدّم ذکره(1)، بل یلزم أزید ممّا ذکره، فلا یجوز الأمر به من الحکیم، لمنافاته للغرض. و التبعیض بحسب الموارد، و استحباب الاحتیاط حتّی یلزم الاختلال- أیضا- مشکل، لأن تحدیده فی غایة العسر، فیحتمل التبعیض بحسب الاحتمالات، فیحتاط فی المظنونات.
و أمّا المشکوکات فضلا عن انضمام الموهومات إلیها، فالاحتیاط فیها حرج مخلّ بالنظام، و یدلّ علی هذا: العقل بعد ملاحظة حسن الاحتیاط مطلقا و استلزام کلیّته الاختلال. و یحتمل التبعیض بحسب المحتملات، فالحرام المحتمل إذا کان من الأمور المهمّة فی نظر الشارع کالدماء و الفروج، بل مطلق حقوق الناس بالنسبة إلی حقوق اللّه تعالی، یحتاط فیه، و إلا فلا. و یدلّ علی هذا: جمیع ما ورد من التأکید فی أمر النکاح، و أنّه شدید، و أنّه یکون منه الولد(2).
منها: ما تقدّم من قوله صلّی اللّه علیه و آله: «لا تجامعوا علی النکاح بالشبهة»، قال علیه السّلام: «فإذا بلغک أن امرأة أرضعتک»- إلی أن قال-: «إنّ الوقوف عند الشبهة خیر من الاقتحام فی الهلکة»(3).
و قد تعارض هذه بما دلّ علی عدم وجوب السؤال و التوبیخ علیه(4)، و عدم قبول قول من یدّعی حرمة المعقودة مطلقا(5)أو بشرط عدم کونه ثقة(6)، و غیر ذلک(7).
و فیه: أن مساقها التسهیل و عدم وجوب الاحتیاط، فلا ینافی الاستحباب. و یحتمل التبعیض بین مورد الأمارة علی الإباحة و موارد لا یوجد فیها إلّا أصالة الإباحة، فیحمل ما ورد من الاجتناب عن الشبهات و الوقوف عند الشّبهات علی الثانی دون الأوّل، لعدم صدق الشبهة بعد الأمارة الشرعیّة علی الإباحة، فإنّ الأمارات فی الموضوعات بمنزلة الأدلّة فی الأحکام مزیلة للشّبهة، خصوصا إذا کان المراد من الشبهة ما یتحیّر فی حکمه و لا بیان من الشارع لا عموما و لا خصوصا
1) أی الشیخ الحرّ العاملی.
2) الوسائل 14: 193- الباب 157 من أبواب مقدّمات النکاح، حدیث 3- 1.
3) الوسائل 14: 193، الباب 157 من أبواب مقدمات النکاح و آدابه، الحدیث 2.
4) الوسائل 14: 227، الباب 25 من أبواب عقد النکاح.
5) الوسائل 14: 226، الباب 23 من أبواب عقد النکاح، الحدیث الأول و الثالث.
6) نفس المصدر، الحدیث الثانی.
7) انظر الوسائل 14: 457، الباب 10 من أبواب المتعة.
بالنسبة إلیه، دون مطلق ما فیه الاحتمال، و هذا بخلاف أصالة الإباحة، فإنّها حکم فی مورد الشبهة لا مزیلة لها. هذا، و لکن أدلّة الاحتیاط لا تنحصر فی ما ذکر فیه لفظ «الشبهة»، بل العقل مستقلّ بحسن الاحتیاط مطلقا. فالأولی: الحکم برجحان الاحتیاط فی کلّ موضع لا یلزم منه الحرام. و ما ذکر من أنّ تحدید الاستحباب بصورة لزوم الاختلال عسر، فهو إنّما یقدح فی وجوب الاحتیاط لا فی حسنه.
ترجمه:
در حکم عقل و نقل به خوبی و رجحان احتیاط، بهطور مطلق تردیدی وجود ندارد حتی در شبهاتی که در آن شبهات اماره بینیازکننده (ما) از اصالة الاباحه باشد، جز اینکه بلا شک احتیاط در تمام (شبهات موضوعیّه) موجب اختلال نظام (زندگی) است، چنانکه شیخ حرّ عاملی در گذشته به این مطلب اشاره نمود، بلکه از (احتیاط در تمام شبهات موضوعیّه) زیادتر از آنچه شیخ فرموده (عسر و حرج) لازم میآید (یعنی مستلزم عسر و حرج شدید، تکلیف ما لا یطاق، و تکلیف به محال لازم میآید) پس امر به چنین احتیاطی (و لو استحبابا) از جناب مولای حکیم جایز نیست، چرا که با غرض (از خلق انسان و استفاده او از نعمات) منافات دارد (و خلاصه نقض غرض است) پس (احتیاط هم خوب است و هم بد و لکن برای تشخیص این خوب و بدی چه باید کرد؟).
1- تبعیض (قائل شویم) به حسب مراتب (یعنی بگوئیم که) احتیاط مستحب است تا آن مرتبهای که اختلال در نظام لازم آید، این طریق نیز مشکل است (همانطور که احتیاط در تمام شبهات موضوعیّه مشکل بود) چرا که تعیین حدود این مطلب (که روزانه با صدها شبهه موضوعیه روبرو میشویم) در نهایت دشواری است.
2- امکان دارد (قائل شدن به) تبعیض به حسب احتمالات، پس در مظنونات احتیاط میشود (یعنی هرکجا که ظن غیر معتبر بر حرمتداری احتیاط خوب است).
مستلزم مخلّ بودنش در نظام را (یعنی از طرفی میبینیم که اگر مرجوح را مقدّم بر راجح بداریم قبیح است.
پس باید راجح را مقدم بر مرجوح بدانیم. بدین معنا که هرکجا ظنّ است احتیاط و هرکجا که شک و وهم داریم لا احتیاط).
3- ممکن است (قائل شدن) به تبعیض به حسب محتملات، پس حرام محتمل اگر از امور بسیار بسیار مهم است شرعا مثل دماء و فروج و بلکه مطلق حقوق الناس (یعنی اموال و اعراض و نفوس)، نسبت به حقوق الهیّه احتیاط بهتر است و الّا فلا. و دلالت دارد بر این تبعیض تمام روایاتی که تأکیدکننده (اموری) در امر نکاحاند در حالی که نکاح مسئله بسیار مهمّی است و منشأ (تولید) فرزند است. و از جمله این ادلّه این سخن امام علیه السّلام است که در صورت شبهه اقدام به نکاح نکنید تا آنجا که امام علیه السّلام (در معنای شبهه در اینجا) فرمودهاند که پس اگر (توسط کسی) به تو برسد که فلان زن شیردهنده (زمان کودکی) توست (هرچند حجت نیست و میتوانی ازدواج کنی) ولی بهتر است احتیاط کنی.
و گاهی (به نظر برخی) تعارض میکند این (حدیثی که نقل شد و گفته شد که احتیاط خوب است) با آن احادیثی که دلالت بر عدم وجوب سؤال عند الازدواج و تقبیح و سرزنش (فرد به خاطر سؤال و تفحص پیرامون همسرش پس از ازدواج) و قبول نکردن سخن کسی که ادعای حرمت آن زن معقوده (بر شما) دارد، حال بهطور مطلق و یا به شرط اینکه ادّعاکننده مورد وثوق نباشد.
در مورد این احادیث بعدی (سخن این است که) سیاق این احادیث تسهیل امر و عدم وجوب احتیاط (بر بندگان) است، در نتیجه تنافی با استحباب ندارد.
4- ممکن است (قائل شدن به) تبعیض میان شبهات موضوعیه (همراه با) اماره حلیّت و میان شبهات موضوعیّهای که هیچ امارهای جز اصالة الاباحة در آنها یافت نمیشود. پس حمل میشود احادیث (قف عند الشبهة و ...) وارد شده بر اجتناب از شبهات بر دوّمی (یعنی آنجایی که اماره حلیّت وجود ندارد) و نه بر اوّلی (که اماره بر حلیّت وجود ندارد). به دلیل صدق نکردن شبهه پس از (قیام) اماره معتبره بر اباحه (یعنی آنجا که اماره معتبره وجود دارد دیگر شک معنا ندارد تا که قف عند الشبهة جاری شود). پس (وجود) امارات معتبره در موضوعات نازل منزله ادلّه هستند در شبهات حکمیّه که زائل کنند آن (شبهات) هستند.
بهویژه اگر مراد از شبهه سرگردانی در حکم آن (موضوع) است و بیانی از شارع نرسیده نه بیان عمومی (مثل ید المسلم که حجّت است و اگر باشد تحیّری باقی نمیماند) و نه بیان خصوصی (مثل الماء حلال که اگر به ما برسد دیگر جائی برای تحیّر وجود ندارد) و به عبارت دیگر (اگر شبهه بهمعنای تحیّر باشد امارات ورود دارند دارند و اگر شبهه بهمعنای شک باشد، امارات حاکماند). نه اینکه مطلق هر چیزی که در آن احتمال است (و شبهه بهمعنای شک است).
و این (شبهات موضوعیّهای که همراه با اماره نیستند) به خلاف موردی است که اصالة الاباحه (جاری میکنیم)، زیرا که اینجا (اصالة الاباحة) حکمی است (ظاهری و تعبّدی) در مورد شبهه که آن (شبهه را) از بین نمیبرد.
و لکن ادلّه احتیاط منحصر در لفظ و کلمه شبهه نیست تا شما بگوئید شبهه به چه معناست؟ بلکه عقل مستقل است به حسن احتیاط حتّی در شبهه موضوعیهای که اماره بر حلیّت آن قائم شده پس مستحب است حکم به احتیاط در هر موضعی که از آن حرام لازم نیاید و آنچه ذکر شد مبنی بر اینکه محدود کردن استحباب به صورت لزوم اختلال عسر است در وجوب احتیاط مضرّ است و نه در حسن الاحتیاط.
این بود که در شبهات موضوعیّه تحریمیّه نیز مثل شبهات حکمیه تحریمیّه احتیاط واجب نیست.
تعیین حدود احتیاط در موضوعات است.
این است که اگرچه احتیاط واجب نیست، لکن تردیدی وجود ندارد که احتیاط کردن عند الشبهة عقلا و نقلا امری نیکو و راجح است. به عبارت دیگر.
1- عقل هر عاقلی احتیاط در امور را تحسین کرده و بیاحتیاطی در کارها را ناپسند میشمارد.
2- نقلا هم روایات بیشماری همچون (قف عند الشبهة) و (احتط لدینک) و ... که ما را امر به احتیاط نمودهاند حد اقل رجحان احتیاط را به ما گوشزد میکنند. پس احتیاط در شبهات موضوعیه نیز عقلا و نقلا و بهطور مطلق حسن است چه امارهای از امارات معتبره در موضوعات مثل قاعده ید، بیّنه، سوق المسلمین، اصالة الصحّة، اصالة الطهارة و ... بر حلیّت فلان شیء جزئی خارجی قائم شده باشد یا نه.
اشاره به بیان جناب حرّ است که فرمود: بدون تردید احتیاط کردن در تمام موارد شبهات موضوعیه که مستلزم عسر و حرج شدید و اختلال در نظام زندگی است مورد نظر شارع نمیباشد، چرا که برای اکثر مردم قابل تحمّل نبوده و سبب دین گریزی میشود.
این است که احتیاط در تمام موارد شبهه نیز نقض غرض است. چرا؟ زیرا غرض شارع این است که
بندگان او از نعمتهای حلال و طیب دنیا استفاده نمایند و نه خود را محروم سازند.
این است که برای رهایی از این مشکل باید احتیاط را تبعیض و تقسیم نمود. چرا که احتیاط در تمام موارد شبهه نه تنها حسنی ندارد، بلکه مستلزم قبح هم میباشد و لذا جناب شیخ در مقام چنین تقسیمی چهار طریق را پیشنهاد فرموده است.
بیان طریقه اوّل است مبنی بر اینکه احتیاط تا آنجائی بجا و حسن است که مستلزم اختلال در نظام زندگی نشود و الّا بیجا و مشکلساز است.
دو اشکال در طریقه فوق وجود دارد:
1- تعیین چنین حدّ و مرزی که تا کجا موجب اختلال است و تا چه مرحلهای نه بسیار سخت و دشوار است چرا که مفهوم اختلال نظام مبهم و قابل تفاسیر متفاوت است.
2- نقض غرض است، چرا که غرض از خلقت بهرهمندی و برخورداری بندگان خدا از نعمتها است و حال آنکه احتیاط تا چنین مرحلهای مانع از چنین برخورداری است.
این است که اگر استحباب الاحتیاط حتّی یلزم الاختلال مشکل، پس هرکجا که احتمال حرمت مظنون است به یک ظنّ غیر معتبر یعنی احتمال حرمت قوّی و راجح است احتیاط حسن است.
بنابراین آنجا که احتمال حرمت و عدم حرمت مساوی است (یعنی شک) و آنجا که احتمال حرمت ضعیف و احتمال عدمش قویتر است (یعنی وهم)، احتیاط حسنی ندارد.
1- احتیاط مطلقا حسن دارد چه مظنونات، چه در مشکوکات و چه در موهومات.
2- بلاشک اجرای احتیاط بهطور مطلق، مستلزم اختلال در نظام است پس باید تقسیم شود.
3- ترجیح مرجوع بر راجح عقلا قبیح است، پس باید احتمال راجح را اخذ و احتیاط مساوی و مرجوح را رها نمود. پس باید احتمال راجح را اخذ کرده و احتمال مساوی و مرجوح را کنار گذاشت.
این است که:
1- احتیاط در امور و موضوعاتی که عند الشارع از اهمیّت بسزائی برخوردار بوده و مسامحه در آنها
جایز نیست مثل امور مربوط به جانهای مردم و یا امور مربوط به اعراض و نوامیس آنهاست حسن و نیکوست فی المثل:
الف: شک داریم که آیا فلان شخص واجب القتل است یا نه؟
ب: شک داریم که آیا ازدواج و آمیزش با فلان زن جایز است یا نه بلکه این حسن احتیاط در مطلق اموری که مربوط به حقّ الناس است و شارع مقدّس نسبت به آنها عنایت ویژه دارد، وجود دارد.
2- احتیاط در اموری که پای حقّ الناس در آنها در میان نیست مثل حقوق الهی محض که شارع مقدّس باب استغفار و آمرزش را در آنها باز گذاشته است، احتیاط حسنی ندارد مثل گوشت مشکوکی که در راه افتاده و مکلّف آن را میخورد و حال آنکه در واقع نجس و یا حرام بوده است.
تأکیدات شدید است که در آیات و روایات بر حقوق مردم وارد شده است و از جمله این روایات، روایتی است از امام علیه السّلام که در رابطه با امر نکاح فرمودهاند:
لا تجامعوا علی النکاح بالشبهة ... الی ان قال- فانّ الوقوف عند الشبهة خیر من الاقتحام فی الهلکة.
این است که ما در مقابل روایت مزبور که دلالت دارد بر شبهات موضوعیه، روایاتی داریم که دلالت دارند بر عدم وجوب سؤال و تحقیق در این امور و عدم قبول سخن کسی که میگوید: این زنی را که شما برای خود عقد کردهای بر شما حرام است. حال اینگونه روایات معارض با احادیث احتیاط در امور مربوط به حقّالناساند و لذا طریقه مذکور قابل قبول نیست.
این است که سیاق این روایات تسهیل و آسان گرفتن و عدم وجوب سؤال است و نه حرمت آن و این مسئله هیچگونه تنافی با استحباب ندارد. چرا؟
زیرا سؤال مشقّتآور است و برای رفع این مشقّت و زحمت فرمودهاند که سؤال نکنید.
1- اگر روایات احتیاط میگفت احتیاط واجب است، پس باید سؤال کرد تا احتیاط نمود و این روایات بگوید سؤال و احتیاط واجب نیست، تعارض حاصل میشود.
2- اگر روایات احتیاط میگفت سؤال جایز و احتیاط حسن است و این روایات بگوید سؤال حرام است باز تعارض حاصل میشود.
و لکن مطلب اینگونه نیست، بلکه روایات احتیاط دلالت بر حسن و استحباب احتیاط میکنند و این
روایت دلالت بر عدم وجوب سؤال. حال آیا عدم وجوب با استحباب تنافی دارد.
تقسیم احتیاط است برحسب موارد شبهات موضوعیه بدین معنا که بگوئیم در موارد شبهه موضوعیه:
1- گاهی اماره معتبره بر حلیّت وجود دارد مثل قاعده (ید) و سوق المسلمین.
2- و گاهی اماره معتبرهای بر حلیّت وجود ندارد مثل مایعی خارجی که مردّد است بین خلّ و خمر و یا طهارت و نجاست.
حال نسبت به مواردی که اماره معتبرهای بر حلیّت وجود ندارد و تنها میتوان اصل اباحه را جاری کرد میگوئیم احتیاط حسن است.
و نسبت به مواردی که معنای شبهه تحیّر است و اماره معتبره بر حلیّت آن مورد، وجود دارد بگوئیم احتیاط حسنی ندارد، چرا که اماره معتبره بر اصول دیگر مثل احتیاط ورود دارد و موضوع تحیّر را نابود میکند و دیگر جائی برای آن وجود ندارد.
و نسبت به مواردی که شبهه بهمعنای شک است و شاک وجود دارد. اگرچه اماره معتبره (و یا غیر علمیّهای) هم بر حلیّت مورد وجود داشته باشد باز برائت جاری میکنیم، چرا که امارات و ادلّه غیر علمیّه شک انسان را از بین نمیبرد که در بند بعدی نیز به آن اشاره خواهد شد.
زیرا همانطور که با قیام اماره در احکام، شبهه ما رفع میشود، همینطور هم با قیام اماره در موضوعات نیز شبهه ما رفع میشود چون در هر دو صورت اماره نازل منزله علم است.
در نتیجه موضوع احتیاط از بین رفته و جایی برای احتیاط باقی نمیماند تا حسن باشد بهویژه اگر شبهه بهمعنای تردّد در حکم باشد.
بیانی بر مطلب فوق بدین معنا که شبهه دارای دو معناست:
1- گاهی بهمعنای تحیّر و تردید است بهطوری که فرد مردّد نمیداند چه بکند.
2- و گاهی بهمعنای عدم العلم است یعنی فی المثل یقین و قطع به حرمت وجود ندارد.
حال اگر شبهه بهمعنای تحیّر باشد با قیام اماره اطمینان حاصل شده و شبهه از میان میرود و لذا موضوعی برای احتیاط و یا به عبارت دیگر اصل باقی نمیماند.
و اگر شبهه بهمعنای عدم العلم باشد با قیام اماره نیز عدم العلم به حال خود باقی است و احتیاط حسن است چرا که اماره علمآور نمیباشد.
پاسخ به یک سؤال مقدر است مبنی بر اینکه اگر با قیام اصالة الاباحه هم شبهه زائل میشود پس چرا احتیاط در شبهه بهمعنای تحیّر حسن نباشد؟ و لذا چون اصالة الاباحه در مورد شبهه جاری میشود نه اینکه از بین برنده آن باشد، میفرماید احتیاط حسنی ندارد.
بیان اشکال در طریقه مزبور است مبنی بر اینکه اگر ادلّه حسن احتیاط منحصر بود به مواردی که لفظ شبهه در آنها آمده است تفاصیل مذکور درست بود، ولی عقل حکم بالاستقلال دارد بر اینکه (الاحتیاط حسن مطلقا حتی فی امارة الحلیّة).
این است که طریق اوّل از طرق مذکوره صحیح است. یعنی احتیاط تا مرحله عسر و حرج حسن است، لکن به مرحله اختلال نظام که رسید دیگر قبیح است.
پاسخ به یک اشکال مقدّر است مبنی بر اینکه مگر شما به طریق اول اشکال وارد نکردید و گفتید که تحدید به عسر و حرج و اختلال نظام نقض غرض است، حال چطور شد که دوباره طریق اوّل را برگزیدید؟
و لذا شیخ پاسخ میدهد که اگر احتیاط واجب بود آن اشکالات ما بر طریق اوّل وارد بود، لکن احتیاط مستحب است و مستحب تکلیفی سهل و آسان است هرکه بخواهد بدان عمل میکند و هرکه نخواهد مجبور نیست که به آن عمل نماید.
1- احتیاط در شبهات موضوعیهای که همراه با امارهاند خوب نیست و لکن احتیاط در شبهات موضوعیهای که مجرد از امارهاند احتیاط خوب است. چرا؟
زیرا با بودن امارات معتبره، ادله احتیاط استحبابی:
1- یا مورداند، چرا که حسن الاحتیاط جایش تحیّر است و با بودن اماره معتبره تحیّری باقی نمیماند.
2- و یا محکوماند، چرا که امارات معتبره (غیر علمیه) شک را از میان نبرده و احتیاط خوب است و لذا برای تشخیص این محدودهها قائل به تبعیض و تقسیم میشویم.
1- یحتمل التبعیض بحسب المراتب
2- یحتمل التبعیض بحسب الاحتمالات
3- یحتمل التبعیض بحسب المحتملات
4- یحتمل التبعیض بحسب الموارد.
و شیخ احتمال و تبعیض اوّل را میپذیرد.
متن:
الرابع:
إباحة ما یحتمل الحرمة غیر مختصّة بالعاجز عن الاستعلام، بل یشمل القادر علی تحصیل العلم بالواقع، لعموم أدلّته من العقل و النقل، و قوله علیه السّلام فی ذیل روایة مسعدة بن صدقة: «و الأشیاء کلّها علی هذا حتّی یستبین لک غیره أو تقوم به البیّنة»(1)، فإنّ ظاهره حصول الاستبانة و قیام البیّنة لا التحصیل، و قوله: «هو لک حلال حتّی یجیئک شاهدان»(2).
لکن هذا و أشباهه- مثل قوله علیه السّلام فی اللحم المشتری من السوق: «کل و لا تسأل»(3)، و قوله علیه السّلام: «لیس علیکم المسألة، إنّ الخوارج ضیّقوا علی أنفسهم»(4)، و قوله علیه السّلام فی حکایة المنقطعة الّتی تبیّن لها زوج: «لم سألت»(5)- واردة فی موارد وجود الأمارة الشرعیّة علی الحلیّة، فلا تشمل ما نحن فیه.
إلا أن المسألة غیر خلافیّة، مع کفایة الإطلاقات.
ترجمه:
حلال بودن موضوعی که احتمال حرمت در آن داده میشود به فرد ناتوان از استعلام (و فحص) اختصاص ندارد، بلکه (اصل برائت و حلیّت) شامل توانای بر تحصیل علم هم میشود (و این اباحه و عدم وجوب فحص در شبهه وجوبیه) 1- به دلیل عمومیت و اطلاق ادلّه عقلی و نقلی (اصالة البراءة مثل قبح عقاب بلابیان و حدیث کلّ شیء لک حلال و ...) 2- به دلیل این سخن امام علیه السّلام در ذیل روایت مسعدة ابن صدقه که فرمودند:
تمام اشیاء محکوم به حلیّتاند تا زمانی که حلال نبودن آن بهخودیخود برای تو روشن شود و یا بیّنهای بر این عدم حلیّت اقامه گردد، پس ظاهر مطلب روشن شدن و اقامه بیّنه بطور خودبهخودی است
1) الوسائل 12: 60، الباب 4 من أبواب ما یکتسب به، الحدیث 4.
2) الوسائل 17: 91، الباب 61 من أبواب الأطعمة المباحة، الحدیث 2.
3) الاستبصار 4: 75، الباب 48 من کتاب العتق، الحدیث الأوّل.
4) الوسائل 2: 1071، الباب 50 من أبواب النجاسات، الحدیث 3.
5) الوسائل 14: 457، الباب 10 من أبواب المتعة، الحدیث 3 و 4، مع تفاوت.
نه به سبب کسب و تحصیل (توسط شما)، 3- و به دلیل این سخن امام علیه السّلام که فرمودند:
آن (پنیر) برای تو حلال است تا دو شاهد بر (از میته بودن مایه آن) برای تو شهادت دهند. (و لذا مادامیکه بیّنه و شاهد اقامه نگردیده پنیر مزبور محکوم به حلیّت است).
لکن این دو حدیث (مذکور) و امثال آن (همچون فرموده امام علیه السّلام راجع به گوشت خریداری شده از بازار که فرمود: بخور و سؤال نکن و این فرمایش امام علیه السّلام که اینها برای شما مشکلی ندارد، چرا که یهود و نصاری خود را به مضیقه انداختهاند و این قول امام علیه السّلام (که برای چه سؤال کردی) در حکایت آن زن (عقد شده به صیغه) موقت که بعد روشن میشود که دارای شوهر است، وارد شدهاند جهت مواردی که (علاوه بر اصالة البراءة) اماره شرعیه بر حلیّت آنها وجود دارد (مثل ید المسلم، سوق المسلمین و ظاهر حال مسلم).
پس (این احادیث) شامل ما نحن فیه (یعنی شبهات موضوعیّهای که اماره بر حلیّت آن وجود ندارد و تنها میخواهیم اصالة البراءة در آن جاری کنیم) نمیشود، جز اینکه این مسئله اجماعی است (که شبهه موضوعیه فحص نمیخواهد) و اطلاقات و عمومات احادیث در این مسئله کافی است.
در مرحله اوّل خیر، بلکه موظف است به فحص پیرامون حکم مشتبه بپردازد و علم به حکم و یا احکام حاصل نماید. بنابراین بدون فحص حق ندارد مشتبه الحکم به شبهه حکمیه را مرتکب شود. لکن در مرحله یأس بعد الفحص اگر دستیابی به دلیل معتبر بر حرمت میتواند خود را بر بریء الذّمّه کرده و اصالة البراءة را جاری نموده و مرتکب شود. حال چه این یأس بعد الفحص در اثر فقدان نصّ باشد یا تعارض نصین و یا اجمال نصّ.
بله، معذور است و لو متمکّن از سؤال و تحقیق نیز باشد. چرا که سؤال و تفحّص در موضوع بر او واجب نیست. بنابراین فرد جاهل مجاز به ارتکاب امر مشتبه است تا اینکه در اثر تصادف یا تذکّی برایش یقین به حرمت مورد مشتبه حاصل شود که در این صورت باید اجتناب کند.
1- اقوال و ادلّه عقلیه و نقلیه عمومی:
مثل قبح عقاب بلابیان، که مفهومش عدم قبح عقاب در صورت بیان است پس تا روزگاری که بیانی نرسیده مکلّف حقّ ارتکاب دارد و مثل کل شیء فیه حلال و حرام فهو لک حلال، چه مکلّف قادر بر
استعلام باشد چه نباشد و مثل الاشیاء کلها علی هذا حتی یستبین لک غیر هذا. او تقوم به البیّنة که علم به حرمت از روی تصادف و اقامه بیّنه است و نه سؤال و تفحّص.
2- اقوال و ادله خصوصی: مثل هو لک حلال حتی یجیئک شاهدان، راجع به پنیر مشکوکی که منبع ساخت و تولید آن معلوم نبود و امام فرمودند برای تو حلال است تا اینکه برحسب تصادف، دو فرد عادل بر حرمت آن شهادت دهند. و مثل کل و لا تسئل که امام راجع به گوشت خریداری شده از بازار فرمودند.
و مثل لیس علیکم المسألة، در پاسخ به کسی که پوست حیوانی را از بازار خریده بود و در آن تردید میکرد. و مثل لم سألت، در پاسخ به مردی که زن شوهردار را به خیال اینکه شوهر ندارد صیغه کرده بود و بعد از سؤال کردن فهمیده بود که زن شوهردار است.
این است که در تمام موارد مذکور امارات معتبره بر حلیّت داریم، فی المثل:
1- در مثال اول، دوم و سوم قانون سوق المسلمین بر این حلیّت دلالت دارد.
2- در مثال چهارم، اصل عدم المانع را.
این است که روایات مزبور شامل مسئله مورد بحث ما یعنی موارد شبهه موضوعیّه نمیشود بدین معنا که این روایات دلیل بر این نمیشود که در مواردی هم که شبهه موضوعیّه است و امارهای هم بر حلیّت وجود ندارد مکلّف حقّ دارد مرتکب شود، خیر اگر مرتکب شود معذور نیست و لذا باید سؤال کند، الا اینکه در شبهات موضوعیه احتیاط بالاجماع واجب نیست و اطلاقاتی همچون کل شیء فیه حلال و حرام فهو لک حلال برای ما کافی است.
مطلب اوّل که در رابطه با شبهات تحریمیّه بود:
1- در سه مسئلهاش یعنی فقدان نصّ، اجمال نصّ و تعارض نصّین میان اخباریها و اصولیها اختلاف بود.
الف: مشهور اصولیین اصالة البرائتی بودند.
ب: و مشهور اخباریین اصالة الاحتیاطی.
2- و در مسئله چهارم یعنی شبهه موضوعیّه اخباری و اصولی اصالة البرائتی بودند و کسی قائل به وجوب احتیاط نبود.
متن:
المطلب الثانی:
فی دوران حکم الفعل بین الوجوب و غیر الحرمة من الأحکام و فیه- أیضا- مسائل:
الاولی:
فیما اشتبه حکمه الشرعی الکلیّ من جهة عدم النصّ المعتبر
کما إذا ورد خبر ضعیف أو فتوی جماعة بوجوب فعل، کالدعاء عند رؤیة الهلال، و کالاستهلال فی رمضان، و غیر ذلک.
و المعروف من الأخباریین هنا موافقة المجتهدین فی العمل بأصالة البراءة و عدم وجوب الاحتیاط، قال المحدّث الحرّ العاملی- فی باب القضاء من الوسائل-: إنه لا خلاف فی نفی الوجوب عند الشک فی الوجوب، إلّا إذا علمنا اشتغال الذمّة بعبادة معیّنة و حصل الشک بین فردین، کالقصر و التمام و الظهر و الجمعة و جزاء واحد للصید أو اثنین و نحو ذلک، فإنّه یجب الجمع بین العبادتین، لتحریم ترکهما معا، للنصّ، و تحریم الجزم بوجوب أحدهما بعینه، عملا بأحادیث الاحتیاط(1)، انتهی موضع الحاجة.
و قال المحدّث البحرانی- فی مقدّمات کتابه، بعد تقسیم أصل البراءة إلی قسمین: أحدهما:
أنّها عبارة عن نفی وجوب فعل وجودی، بمعنی: أن الأصل عدم الوجوب حتّی یقوم دلیل علی الوجوب: و هذا القسم لا خلاف فی صحّة الاستدلال به، إذ لم یقل أحد: إنّ الأصل الوجوب(2).
و قال فی محکیّ کتابه- المسمّی بالدرر النجفیّة-: إن کان الحکم المشکوک دلیله هو الوجوب، فلا خلاف و لا إشکال فی انتفائه حتّی یظهر دلیله، لاستلزام التکلیف بدون الدلیل الحرج و التکلیف بما لا یطاق(3)، انتهی.
ترجمه:
و در این شبهه (وجوبیه) نیز چهار مسئله وجود دارد.
و در صورتی که خبری ضعیف یا فتوای گروهی بر وجوب آن امر به (ما) برسد، مثل دعاء عند رؤیة الهلال و مثل استهلال در اول ماه رمضان و غیر آن. مشهور از اخباریین در این مسئله، توافق با حضرات اصولیین است در عمل به اصالة البراءة و عدم وجوب احتیاط.
1- مرحوم شیخ حرّ عاملی در باب قضاء و شهادات کتاب وسائل میفرماید: در نفی وجوب احتیاط و اجرای اصل برائت عند الشک، اختلافی وجود ندارد مگر (در جائی که اجمالا بدانیم ذمه ما به عبادتی مشغول است (که عند اللّه) معین است (و عندنا غیر معین) و شک میان دو فرد آن حاصل شده است مثل قصر و اتمام و ظهر و جمعه و جزاء واحد (برای دو نفر) که باهم شکار کردهاند) و یا دو جزاء (برای هریک بطور علیحده) و نحو ذلک. پس واجب است جمع میان دو عبادت (بدین معنا که احتیاط در اینجا واجب است فی المثل آن دو نفر هریک باید بهطور علی حده کفاره بدهد) به خاطر حرام بودن ترک هر دو عبادت باهم و به خاطر وجود نصّ و به خاطر عمل به احادیث احتیاط). (نکته: مطالب مذکور به جز همان جمله اول محدث که مورد نظر شیخ بود، مربوط به شک در باب مکلّف به است).
2- و مرحوم محدّث بحرانی در مقدمات کتاب حدائقش بعد از اینکه اصل برائت را به دو قسم تقسیم میکند (یکی در رابطه با شبهه تحریمیّه و دیگری مربوط به شبهه وجوبیه) میفرماید: یکی از این دو قسم از برائت، نفی و برداشتن وجوب فعل وجودی است (مثلا اگر شک شود که دعاء عنه رؤیت الهلال واجب است یا نه، این وجوب را با برائت از میان برمیداریم) بدین معنا که اصل، عدم الوجوب است تا اینکه دلیل معتبر بر وجوب آن اقامه شود.
و (در صحت) این قسم (استدلال از اصالة البراءة در شبهه وجوبیه) اختلافی وجود ندارد چرا که احدی نگفته است که اصل (در اینجا) وجوب است. (البته قسم دیگر اصالة البراءة در شبهه تحریمیّه است که اخباریها در آنجا احتیاطی هستند).
و ایشان در کتاب دیگرشان که «درر النجفیّة» نامیده میشود فرموده است: و اگر دلیل حکم مشکوکی (که شما دلیلی بر وجوب آن ندارید) فی الواقع وجوب بود، اختلافی در نفی این وجوب (و اجرای اصالة البراءة) وجود ندارد تا مادامیکه دلیل وجوبش پیدا شود، چرا که تکلیف بدون دلیل مستلزم حرج و تکلیف به ما لا یطاق است میباشد.
مربوط به شبهات وجوبیه حکمیّه یعنی دوران امر میان وجوب و غیر حرمت از احکام پنجگانه دیگر از قبیل استحباب، اباحه و کراهت میباشد که این مطالب نیز دارای چهار مسئله است.
1- شبهه وجوبیه حکمیّه و فقدان نصّ
2- شبهه وجوبیّه حکمیه و اجمال نصّ
3- شبهه وجوبیه حکمیه و تعارض نصین
4- شبهه وجوبیّه موضوعیه
پیرامون شبهه وجوبیه است که منشأ آن شبهه فقدان نصّ باشد.
این است که اگر در وجوب فعلی از افعال اختیاری ما و یا عنوانی از عناوین کلیه شک نمائیم مثل دعا عند رؤیة الهلال و استهلال در ماه رمضان و منشأ شک ما هم فقدان نصّ معتبر باشد، اتفاقنظر اصولی و اخباری بر اجرای اصالة البراءة و عدم وجوب احتیاط است و نه عمل به اخبار ضعیفه و فتوای برخی از فقها.
فی المثل:
1- روایتی ضعیف و غیر معتبر بر ما وارد شده است مبنی بر اینکه: در اوّل هر ماه در هنگام دیدن هلال ماه بر شما واجب است که دعا کنید و لذا ما شک میکنیم که آیا واقعا عند الاسلام دعا عند رؤیت الهلال واجب است یا نه.
2- برخی از فقهاء فتوی دادهاند که استهلال در ماه رمضان واجب است بدین معنا که شب اوّل ماه رمضان هرکسی باید اقدام به رؤیت هلال کند، در نتیجه برای ما شک حاصل میشود که آیا استهلال در ماه رمضان شرعا واجب است یا نه؟
همان ادلّه اربعه بر اصالة البراءة در شبهه تحریمیّه است که شواهدی را نیز از مشاهیر اخباریین در این زمینه آورده است.
بیان شیخ حر عاملی است در وسائل الشیعة، مبحث قضا و شهادات است مبنی بر اینکه در موارد احتمال وجوب:
1- گاهی شبهه بدویه است بدین معنا که شک ما در اصل وجوب است در چنین مواردی لا خلاف فی نفی الوجوب و یا به عبارت دیگر جریان اصالة عدم الوجوب.
2- و گاهی شبهه مقرون به علم اجمالی است بدین معنا که قطع داریم به اینکه خطابی از شارع رسیده و برای ما اشتغال ذمّه درست کرده نسبت به یک عبادت معینهای و لکن ما در متعلّق (و یا افراد) تکلیف و یا مکلّف به شک داریم.
حال شک در متعلّق تکلیف و یا مکلّف به خود بر دو قسم است:
1- آنجا که دوران امر میان دو امر متباین است یعنی اگرچه علم به خطاب کلّی (صلّ) داریم و میدانیم که برعهده ماست، لکن نمیدانیم به قصر تعلق گرفته یا اتمام به ظهر تعلّق گرفته یا جمعه؟
2- آنجا که دوران امر میان اقلّ و اکثر است که در هر حال اقلّ قدر متیقّن است لکن اقلّ و اکثر خود بر دو نوع است: الف: اقلّ و اکثر استقلالی؛ ب- اقلّ و اکثر ارتباطی.
این است که اگر در واقع، اکثر متعلّق تکلیف باشد انجام دادن اقلّ لغو و فاسد اسد و به درد نمیخورد فی المثل اقلّ در شبهه وجوبیّه طاعت محسوب نمیشود و در شبهه تحریمیه معصیت به حساب نمیآید.
مثال: گاهی مکلّف، به یک تکلیف وجوب مثلا نماز علم دارد، لکن شک میکند که متعلّق این تکلیف نماز با سوره است (یعنی اکثر) و یا نماز بیسوره است (یعنی اقلّ) پس در اینجا تکلیف معلوم است، لکن متعلّق آن مردّد است میان اقلّ و اکثر.
1- جناب شیخ قائل به جریان برائت عقلی و نقلی در مورد تکلیف به اکثر یعنی نماز با سوره و جزئیت سوره برای نماز است.
2- برخی از متأخرین و گروهی از قدما قائل به عدم جریان برائت بطور مطلق نه عقلی و نه نقلی بوده و بلکه قائل به احتیاط شده و اکثر را میآورند.
قائل به احتیاط در موارد علم اجمالی است لکن:
1- در دوران میان متباینین به جمع هر دو.
2- و در اقلّ و اکثر به اتیان و انجام اکثر است.
این است که در این مسئله چهار حالت و یا صورت بیشتر متصوّر نیست:
1- احتیاط و یا موافقت قطعیه در موارد علم اجمالی بدین معنا که هر دو طرف شبهه را اتیان کنیم.
2- احتیاط و یا مخالفت عملیّه قطعیّه در موارد علم اجمالی بدین معنا که هر دو طرف شبهه را ترک نماییم.
3- موافقت و مخالفت احتمالیه بدین معنا که از روی تخییر یک طرف را حتما اتیان کنیم.
4- التزام به یکی از آن دو طرف تعیّنا و نه از روی اختیار.
احتمال دوم، سوم و چهارم باطل و احتمال اوّل درست و صحیح است.
اولا: علم اجمالی مثل علم تفصیلی منجّز واقع است و مخالفت قطعیه آن جایز نیست.
ثانیا: در اینجا نصّ وجود دارد و با وجود نصّ مخالفت جایز نیست.
زیرا مخالف اخبار احتیاط است چون در اخبار احتیاط بحث از وجوب احتیاط است و اینجا سخن از تخییر.
زیرا ترجیح بلامرجح است و دلیل شرعی بر چنین ترجیحی وجود ندارد. در نتیجه: احتمال اول که همان وجوب احتیاط است تعیین یافته و مطلوب ما حاصل شده است.
بیان مرحوم محدّث بحرانی صاحب حدائق است در مقدمه کتاب حدائق مبنی بر اینکه: اصل برائت بر دو نوع است: 1- برائت ذمّه از وجوب؛ 2- برائت ذمّه از حرمت.
نفی یک فعل وجودی است که همان وجوب و اتیان العمل باشد الّا بالدلیل.
نفی یک امر عدمی است که همان حرمت و ترک است.
این است که:
1- اگر شک نمودیم که آیا وجود فلان فعل واجب است یا نه اصل برائت جاری میکنیم.
2- و اگر شک نمودیم که آیا عدم فلان فعل واجب است و وجودش حرام یا نه؟ اصل برائت از وجوب عدم و یا حرمت فعل جاری میکنیم، مگر اینکه دلیلی بر یک طرف آورده شود.
این است که:
قسم اول که جریان برائت در شبهات وجوبیه است مورد پذیرش بوده و محل اختلاف نیست.
قسم دوم که جریان برائت از وجوب عدم یا حرمت فعل است محل اختلاف و نزاع است.
نقل بیان دیگری است از همین محدّث بحرانی در درر النجفیّه مبنی بر اینکه:
1- اگر حکمی که مشکوک است وجوب باشد و لکن دلیلی بر اثبات آن قائم نشده باشد، بلاشک اصل برائت جاری کرده و حکم به عدم وجوب آن میکنیم تا زمانی که دلیل بر وجوب آن اقامه شود.
این است که:
1- تکلیف بلابیان تکلیف بما لا یطاق است و قصد امتثال ممکن نیست.
2- تکلیف ما لا یطاق قبیح است و از مولای حکیم صادر نمیشود.
متن:
لکنّه قدّس سرّه فی مسألة وجوب الاحتیاط، قال بعد القطع برجحان الاحتیاط:
إنّ منه ما یکون واجبا، و منه ما یکون مستحبّا:
فالأوّل: کما إذا تردّد المکلّف فی الحکم، إمّا لتعارض الأدلّة، أو لتشابهها و عدم وضوح دلالتها، أو لعدم الدلیل بالکلیّة بناء علی نفی البراءة الأصلیّة، أو لکون ذلک الفرد مشکوکا فی اندراجه تحت بعض الکلیّات المعلومة الحکم، أو نحو ذلک.
و الثانی: کما إذا حصل الشکّ باحتمال وجود النقیض لما قام علیه الدلیل الشرعی احتمالا مستندا إلی بعض الأسباب المجوّزة، کما إذا کان مقتضی الدلیل الشرعی إباحة شیء و حلیّته لکن یحتمل قریبا بسبب بعض تلک الأسباب أنه ممّا حرمه الشارع و إن لم یعلم به المکلّف.
و منه جوائز الجائر، و نکاح امرأة بلغک أنّها ارتضعت معک الرضاع المحرّم إلّا أنّه لم یثبت ذلک شرعا، و منه أیضا الدلیل المرجوح فی نظر الفقیه. اما إذا لم یحصل ما یوجب الشک و الرّیبة، فإنّه یعمل علی ما ظهر له من الأدلّة و إن احتمل النقیض باعتبار الواقع، و لا یستحب له الاحتیاط هنا، بل ربّما کان مرجوحا، لاستفاضة الأخبار بالنهی عن السؤال عند الشراء من سوق المسلمین.
ثمّ ذکر الأمثلة للأقسام الثلاثة لوجوب الاحتیاط، أعنی اشتباه الدلیل و تردّده بین الوجوب و الاستحباب، و تعارض الدلیلین، و عدم النص، قال: و من هذا القسم: ما لم یرد فیه نصّ من الأحکام الّتی لا یعمّ بها البلوی عند من لم یعتمد علی البراءة الأصلیّة، فإن الحکم فیه ما ذکر، کما سلف، انتهی.
ترجمه:
ولی جناب محدّث بحرانی رحمه اللّه در مسأله وجوب احتیاط پس از قطع به رجحان و خوبی احتیاط فرموده است: در برخی از موارد احتیاط واجب است و در برخی موارد مستحب.
الاوّل: (آنجایی که احتیاط واجب است) مثل هنگامی که مکلف در حکم مردّد است (و آن را نمیداند).
1- یا به خاطر تعارض ادلّه؛
2- یا به خاطر تشابه ادلّه و عدم وضوح (یعنی اجمال آن)؛
3- و یا به خاطر عدم دلیل است بهطور کلّی بنا بر نفی (جریان) برائت اصلیه (در اینگونه شبهات)؛
4- و یا به خاطر بودن یک فرد و مصداق در تحت برخی از عمومات و کلیات است (مثلا حکم کلی این
است که الغنی حرام، حال ما مردّد هستیم که صوت مطرب مصداق غنا هست یا نه که این مربوط به شبهات تحریمیّه است) و (یا حکم کلّی این است که به الخمر حرام، ما مردّدیم که خمر بیخاصیت مصداق این خمر هست یا نه.
الثانی (آنجایی که احتیاط مستحب است) مثل آنجایی که شک حاصل شود به احتمال وجود نقیض (یعنی هم احتمال وجوب بدهیم نسبت به یک امر، هم احتمال حرمت) برای آن چیزی که دلیل شرعی برآن اقامه شده و احتمال که مستند است به برخی از اسباب عقلائیه، همانطور که مقتضای دلیل شرعی بر اباحه شیء و حلیّت آن است (مثلا دلیل شرعی گفته تتن حلال است) و لکن به خاطر برخی از اسباب مجوّزه (همچون خبر غیر معتبر) احتمال نزدیک داده میشود که این از آن اموری است که شارع حرامش کرده است.
و از جملهای (اسباب عقلائیه) جوائز (سلطان) ستمگر (که علی الظاهر مالش از طریق چپاول است) و نکاح زنی که به تو خبر میرسد که با تو شیر خورده لکن شرعا ثابت نشده است.
و از جمله (اسباب عقلائیه در جاهائی که احتیاط مستحب است) دلیل (واردهای است) که از نظر فقیه مرجوح و غیر جالب است.
لکن اگر احتمالی که موجب شک و ریبه است حاصل نشد، به آنچه از ادلّه روشن میشود عمل میگردد و چنانچه احتمال نقیض هم در واقع داده شود، احتیاط در آن مستحب نیست، بلکه شاید مرجوح هم باشد و (این) به دلیل اخبار مستفیضه است که نفیکننده سؤال است هنگام خرید در بازار مسلمین.
و سپس برای اقسام ثلاثه وجوب احتیاط مثالهای ذکر نموده یعنی:
1- اشتباه دلیل یا اجمال نصّ که امر مردّد است میان وجوب و استحباب (یعنی امر شده به یک عملی لکن ما نمیدانیم که این امر برای وجوب است یا برای استحباب که (امثله آن در شرح آمده است).
2- تعارض نصین
3- عدم و یا فقدان نصّ
4- برای مورد چهارم و پنجم مثال نیاورده که در شرح به این مطلب پرداخته شده است.
سپس فرمود: و از جمله (مواردی که) در این قسم (که احتیاط واجب است) موردی است که نصّی از احکام در آن وارد نشده (چه حرمت چه وجوب) یعنی احکامی که عند من لم یعتمد علی البراءة الاصلیة عام البلوی نیستند (و آنان که برائت اصلیه را دارای ارزش میدانند، احتیاط را واجب نمیدانند).
24 شک است که 12 تا آن شک در تکلیف و 12 تا آن شک در مکلّف به است از 12 تا شک در تکلیف:
1- 4 تا شبهه تحریمیه است که منشأ آن یا فقدان نصّ یا تعارض نصین یا اجمال نصّ و یا شبهه موضوعیه است.
2- 4 تا شبهه وجوبیه است.
3- و 4 تا دوران بین المحذورین است.
قسمت اوّل یعنی شبهه تحریمیّه و چهار مسئله آن مورد بحث قرار گرفت که حضرات اصولیین در هر چهار مسئله برائتی و اخباریها در مسئله اوّل، دوم و سوم (یعنی شبهات حکمیّه) احتیاطی و در مسئله چهارم (یعنی شبهات موضوعیّه) برائتی بودند.
و اینک در این مطلب قسمت دوّم یعنی شبهه وجوبیه و چهار مسئله مربوط به آن بررسی میشود.
1- این است که اگر ما در یک موردی به خاطر فقدان نصّ و ورود اخبار ضعیفه احتمال وجوب دادیم چه کنیم که حاصل پاسخ از جانب اخباری و اصولی جریان اصل برائت است.
2- سپس شیخ اقدام به نقل عبارتی از اخباری میکند مبنی بر اینکه در شبهات وجوبیه برائتی هستند لکن دوباره به نقل عبارتی از آنها میپردازد که ثابت میکند آنها حتی در شبهات وجوبیه هم قائل به وجوب احتیاطاند، همانطور که در شبهه تحریمیّه احتیاط را واجب میدانستند و در اینجا امثلهای ذکر میشود.
3- سپس به ذکر موارد استحباب میپردازد بدین معنا که:
الف) گاهی اماره و دلیل معتبره داریم بر عدم حرمت و یا اماره و دلیل معتبره داریم بر عدم وجوب که با بودن دلیل و اماره معتبره دیگر نوبت به اجرای اصل نمیرسد.
ب) و گاهی در برابر دلیل و اماره معتبره یک دلیل و اماره غیر معتبره قرار گرفته و با آن تعارض میکند فی المثل برخلاف آنچه ادلّه معتبره گفتهاند میگوید: فلان شیء حلال است یا حرام.
در اینجا احتیاط واجب نیست چرا که دلیل معتبر وجود دارد، لکن به خاطر وجود دلیل غیر معتبر چنانچه احتیاط بشود بیمورد نبوده و مستحب است.
4- و در شبهات موضوعیّهای که اماره بر حلیّت آن وجود دارد وجوب احتیاط بیمعناست و لکن در شبهات موضوعیّهای که اماره وجود ندارد بد نبوده و مستحب است و نه واجب بالاجماع.
حاصل مطلب اینکه: حضرات اخباری همانطور که در شبهه تحریمیّه قائل به وجوب احتیاط بودند، در برخی از شبهات وجوبیه هم قائل به وجوب احتیاط بودهاند لکن مشهور میان اصولیین و اخباریین اتفاق بر عدم وجوب احتیاط است.
این است که اگرچه مشهور نظر اخباریها در شبهه وجوبیّه، اصل برائت است لکن از عبارات برخی بزرگان آنها استفاده میشود که این حضرات حتی در شبهه وجوبیّه هم قائل به احتیاطاند و بهعنوان شاهد دو عبارت از آنها را نقل مینماید.
این است که جناب بحرانی پس از اعتراف به حسن احتیاط در تمام موارد شبهه فرموده: احتیاط بر دو قسم است: احتیاط واجب؛ احتیاط مستحب.
تبیین موارد است که به نظر محدث بحرانی احتیاط در آنها واجب است:
1- تمام موارد شبهات حکمیه چه وجوبیّه باشد و چه تحریمیّه که منشأ شبهه در آنها:
الف) فقدان نصّ باشد مثل دعاء عند رؤیت الهلال و یا شرب تتن و ...
ب) اجمال نصّ باشد مثل امر مردّد میان وجوب و استحباب و نهی مردّد میان حرمت و کراهت.
ج) تعارض نصین باشد مثل اینکه احد الدلیلین دلالت کند بر حرمت و دیگری بر کراهت.
2- و موارد شبهات مردّد مثل اینکه نمیدانیم آیا غناء در مراثی نیز داخل در غناء حرام است یا نه و مثل خمر بیخاصیت که شک داریم و نمیدانیم که مصداق الخمر و حرام میشود یا نه.
3- و نحو ذلک مثل مواد علم اجمالی که احتیاط در آنها واجب است مطلقا چه در موضوعات و چه در احکام، البته احتیاط مطلقا در موارد شبهات حکمیه واجب است بنا بر اینکه منکر و نافی اصالت البراءة اصلیه شویم.
تبیین مواردی است که به نظر ایشان احتیاط در آنها مستحب است:
1- تمام موارد شبهات موضوعیه، چه وجوبیّه باشند و چه تحریمیّه مثل جائزهای که سلطان ظالم به طرف میدهد و از یک طرف احتمال داده میشود که غصبی و یا از مال حرام باشد و از طرف دیگر (ید) در اینجا اماره ملکیّت است. در اینجا تا زمانی که حرمت چنین مالی شرعا ثابت نشود شخص حق ارتکاب دارد و میتواند از آن استفاده کند هرچند احتیاط خوب و مستحب است.
2- زنی که با او ازدواج کرده و یا قصد ازدواج با او را دارید لکن فرد غیر معتبری به شما خبر میدهد که او خواهر رضاعی شماست و لذا احتمال میدهید که شاید خواهر رضاعی شما باشد.
در اینجا تا دلیل معتبر و بیّنه بر این مطلب اقامه نشود، میتوانید اصل عدم یعنی عدم تحقّق مانع برای نکاح جاری کرده و حکم به حلیّت این نکاح کنید.
نکته اینکه مثالهای مزبور مربوط به شبهه موضوعیه تحریمیّه است و نه وجوبیّه آنهم شبهات تحریمیّهای که با قطع نظر از اصل برائت، اماره بر حلیّت آن وجود دارد که در اینجا میگوید بد نیست و مستحب است که احتیاط شود.
این است که اگر دلیل معتبری بر اباحه مطلبی دلالت کند و خبر ضعیفی بر حرمت آن باز هم احتیاط مستحب است و نه واجب، چرا که دلیل معتبر بر اباحه وجود دارد.
این است که تمام این موارد مربوط به مواردی است خبری احتمال حرمت بیاورد مثل شبهه غصبیّت و محرمیّت.
این است که اگر احتمالی عقلائی نباشد که موجب شک و تردید مکلّف شود، به همان ظواهر ادلّه و امارات عمل میشود و اگر چنین احتمالی بر حرمت باشد ولی ضعیف باشد، نباید بدان اعتماد نمود و نه تنها در اینجا احتیاط مستحب نیست شاید مرجوح و ناپسند هم باشد.
روایاتی است که نهی از سؤال کرده که میفرمود: کل و لا تسئل و یا لم سألت.
این است که اگر در مواردی نصّی وارد نشده باشد و مسئله عام البلوی نباشد از همین موارد وجوب احتیاط است لکن در مواردی که نصّ وارد نشده و مورد عام البلوی است احتیاج واجب نیست البته بنا بر اینکه ما برائت اصلیه را جاری ندانیم وگرنه نوبت به احتیاط نمیرسد.
متن:
و ممّن یظهر منه وجوب الاحتیاط هنا: المحدّث الأسترابادی، حیث حکی عنه فی الفوائد المدنیّة، أنّه قال:
إن التمسّک بالبراءة الأصلیّة من حیث هی هی إنّما یجوز قبل إکمال الدین، و أمّا بعد تواتر الأخبار بأنّ کلّ واقعة محتاج إلیها فیها خطاب قطعیّ من قبل اللّه تعالی، فلا یجوز قطعا، و کیف یجوز؟
و قد تواتر عنهم علیهم السّلام وجوب التوقّف فی ما لم یعلم حکمها، معلّلین:
بأنّه بعد أن کملت الشریعة لا تخلو واقعة عن حکم قطعی وارد من اللّه تعالی، و بأنّ من حکم بغیر ما أنزل اللّه تعالی فأولئک هم الکافرون.
ثمّ أقول: هذا المقام ممّا زلّت فیه أقدام أقوام من فحول العلماء، فحریّ بنا أن نحقّق المقام و نوضّحه بتوفیق الملک العلّام و دلالة أهل الذکر علیهم السّلام، فنقول: التمسّک بالبراءة الأصلیّة إنّما یتمّ عند الأشاعرة المنکرین للحسن و القبح الذاتیین، و کذلک عند من یقول بهما و لا یقول بالحرمة و الوجوب الذاتیین، کما هو المستفاد من کلامهم علیهم السّلام، و هو الحقّ عندی.
ثمّ علی هذین المذهبین إنّما یتمّ قبل إکمال الدین لا بعده، إلّا علی مذهب من جوّز من العامّة خلوّ الواقعة عن حکم وارد من اللّه تعالی.
لا یقال: بقی هنا أصل آخر، و هو أن یکون الخطاب الذی ورد من اللّه تعالی موافقا للبراءة الأصلیّة. لأنّا نقول: هذا الکلام ممّا لا یرضی به لبیب، لأنّ خطابه تعالی تابع للحکم و المصالح، و مقتضیات الحکم و المصالح مختلفة.
إلی أن قال: هذا الکلام ممّا لا یرتاب فی قبحه، نظیر أن یقال: الأصل فی الأجسام تساوی نسبة طبائعها إلی جهة السفل و العلوّ، و من المعلوم بطلان هذا المقال.
ترجمه:
و از جمله کسانی که از (عبارات) او وجوب احتیاط در ما نحن فیه (شبهه وجوبیّه فقدان نصّ) ظاهر میشود محدّث استرآبادی است از آن جهت که حکایت شده از ایشان مطلبی در فوائد المدنیّه که میفرماید: استفاده نمودن از برائت اصلیّه قبل از اکمال دین جایز است لکن پس از (رسیدن) اخبار متواتره به اینکه تمام وقایعی که الی یوم القیامه نیازمند به اویند در مورد آنها خطاب قطعی از جانب خدای
تعالی وارد شده است، پس (بعد از اکمال دین) قطعا (استفاده از برائت اصلیّه) جایز نیست.
چگونه (میشود برائت اصلیه جاری کرد) درحالیکه وجوب توقّف در مورد چیزی که حکمش معلوم نیست، متواترا از ائمه علیهم السّلام رسیده است و علّت آوردهاند به اینکه بعد از کامل شدن شریعت هیچ واقعهای از حکم قطعی رسیده از جانب خدای تعالی خالی نیست و کسی که حکم کند به غیر آنچه خدای تعالی حکم کرده، کافی است.
سپس میگویم: (استرآبادی)
این مقام (و مسئله که ما در هنگام شک احتیاط کنیم یا برائت جاری کنیم) از جمله مسائلی است که قدمهای اقوامی از فحول علماء در آن لغزیده است.
پس جای دارد که ما در این مقام تحقیق کنیم و آن را با توفیق ملک علام و راهنمائی ائمه علیهم السّلام توضیح دهیم.
پس میگویم: استفاده از برائت اصلیه امکان دارد:
1- عند الأشاعرة که منکر حسن و قبح ذاتی افعالاند.
2- و نزد کسانی که (اگرچه) قائل به حسن و قبح ذاتی (افعال) اند و لکن قائل به وجوب و حرمت ذاتیه (یعنی ملازمه میان حکم عقل و شرع) نیستند، چنانکه از کلام ائمه علیهم السّلام هم همین عدم ملازمه استفاده میشود و حق از نظر من همین است.
سپس میفرماید:
بنابراین دو مذهب (اشاعره و اخباری) استفاده از برائت اصلیه قبل از اکمال دین ممکن بود و نه بعد از آن، مگر بنا بر مذهب کسانی از عامّه که خالی بودن وقایع را از حکم خدا جایز میدانند.
اعتراض نشود (که آقای استرآبادی) اصل دیگری در اینجا باقیمانده و آن عبارت است از اینکه حکم وارده (از جانب شارع) در واقع موافق با جریان برائت اصلیه است. زیرا که ما خواهیم گفت:
این سخن (شما) از جمله سخنانی است که هیچ عاملی به آن راضی نیست، زیرا حکم خدای تعالی تابع مصالح و حکم است و مقتضیات مصالح و حکم مختلف است (یعنی یک وقت مطابق با قبل است و یک وقت مخالف با قبل) تا آنجا که میگوید:
این کلام (اخیر) از جمله حرفهایی است که تردیدی در قبح آن نیست و مثل این است که کسی بگوید:
قاعده کلّی در هر جسمی، مساوی بودن بالا و پائین رفتن از نظر طبیعتش است که بطلان این مطلب از جانب علوم معلوم است.
این است که اشیاء و افعال حسن و قبح ذاتی ندارد یعنی هیچ فعلی ذاتا و با قطعنظر از بیان شارع حسنی ندارد و یا اینکه ذاتا قبحی ندارد بلکه هر چیزی را که شارع تحسین کرد حسن است و هرچه را که تقبیح نمود قبیح است به عبارت دیگر:
کلّما حسّنه الشارع و أمر به فهو حسن و کلّما قبّحه الشارع و نهی عنه فهو قبیح فی المثل:
ظلم ذاتا قبیح نیست لکن چون شارع آن را ناپسند شمرده، ناپسند و قبح است.
عدل ذاتا حسن نیست لکن از آنجا که شارع آن را تحسین نموده حسن است.
پس زمام حسن و قبح افعال و امور در ید شارع است.
این است که اشیاء و افعال حسن و قبح ذاتی دارند و لکن ملازمهای میان حکم عقل و حکم شرع وجود ندارد. به عبارت دیگر اینجا میگویند:
ممکن است چیزی ذاتا قباحت داشته باشد و لکن این امکان وجود دارد که شارع به این قبح اعتنائی نداشته باشد و انجام آن را نیز واجب دانسته باشد.
و یا اینکه چیزی ذاتا حسن و پسندیده باشد و لکن شارع آن را حرام کرده باشد چرا؟
زیرا که احکام خدا تابع مصالح و مفاسد ذاتیّه نیست، بلکه تابع مشیت اوست به عبارت دیگر میگویند: اینگونه نیست که اگر عقل ما فعلی را حسن دانست مستلزم این باشد که شارع هم آن را واجب کرده، بدان امر کند.
این است که اشیاء و افعال ذاتا دارای حسن و قبحاند و میان حکم شرع و حکم عقل ملازمه برقرار است.
از آنجا که اصل برائت را از امارات ظنیّه میدانستند و به حکم عقل و به مناط ظنّ بهواقع آن را حجّت میدانستند و لذا قبل از آمدن شریعت عقل حکم مینمود به اینکه در فلان امر آزادی و الاصل فی الاشیاء الاباحه.
حال پس از آمدن شریعت اگر شک کنیم که آیا فلان عمل که قبل از آمدن شریعت مباح بود همچنان مباح است و فعل و ترک آن مساوی است و یا تحریم شده یا واجب؟
در پاسخ به این شبهه عقل میگوید قبل از آمدن شریعت آزاد بودی اکنون هم انشاءالله آزادی.
تعبدا حجت است و عقل حکم میکند به اینکه:
بعد الفحص و الیأس آزادی چرا که عقاب بلابیان قبیح است و لذا اصل برائت جاری کن و آن فعل مشکوک الحکم را انجام بده و کاری به حالت سابقه نداشته باش.
بر مبنای قدماء میباشد.
این است که استفاده از برائت اصلیه قبل از اکمال دین متصوّر بود لکن پس از اکمال شریعت چنین استفادهای بیمعناست.
اشاعره و اخباریین میتوانند در مقام احتمال وجوب یا حرمت از برائت اصلیه استفاده کنند و نفی وجوب یا حرمت کنند و لکن معتزله و امامیه نمیتوانند از این اصل استفاده کنند.
اگر در حلیّت و حرمت شرب تتن شک کردیم میگوئیم:
اولا: شرب تتن قبل از شریعت حلال بود.
ثانیا: از جانب شارع نیز بیانی بر منع نرسیده.
ثالثا: ذاتا هم که اشیاء قبحی ندارند. استصحاب میکنیم عدم حرمت را و میگوئیم الآن هم حلال است و ارتکاب آن مشکل ندارد.
این است که فی المثل اگر از آنها بپرسیم تتن حلال است یا حرام میگویند:
1- نمیدانیم تتن ذاتا قبیح است، بلکه احتمال میدهیم که چنین باشد چون محل بحث ما مشکوکات است.
2- سلّمنا که قبحی هم داشته باشد معلوم نیست که عند الشارع هم مؤثر باشد.
پس: برای ما ظنّ حاصل میشود به اینکه حرمتی برای تتن وجود ندارد.
به عبارت دیگر:
1- در شرب تتن احتمال قبح ذاتی میدهیم.
2- قبح ذاتی مستلزم حرمت شرعی نیست.
3- بیانی هم که در حرمت تتن از شارع نرسیده.
4- قبل از اکمال دین هم که شرب تتن حلال بود.
در نتیجه برائت حاصل شده میگوئیم همانطور که قبلا حلال بود اکنون هم حلال است.
و یا فی المثل اگر شک کند که دعاء عند رؤیت الهلال واجب است یا نه؟ میگوید:
احتمال داده میشود که دعاء دارای حسن ذاتی باشد.
سلّمنا که حسن ذاتی داشته باشد از کجا که چنین حسنی عند الشارع مؤثر باشد.
فیظنّ به اینکه دعاء عند رؤیت الهلال لیس بواجب، فالاصل، البراءة الأصلیّة.
زیرا هم حسن و قبح ذاتی را قبول دارند هم ملازمه میان حسن و قبح عقلی و حکم شرعی را.
فی المثل اگر شک پیدا کنند که شرب تتن حلال است یا حرام؟ میگوید:
احتمال میدهیم که شرب تتن قبح ذاتی داشته باشد
میان قبح ذاتی (حکم عقل) با حکم شرع ملازمه وجود دارد.
پس: همانطور که شرب تتن عقلا قبیح است شرعا هم قبیح است و در نتیجه حرام.
و یا فی المثل اگر شک کند که دعاء عند رؤیت الهلال عند الشارع واجب است یا نه؟ میگوید:
درست است که از جانب شارع وجوبی نرسیده لکن:
احتمال داده میشود که دعاء عند رؤیت الهلال مصلحت ذاتیه داشته باشد.
آنچه عقلا مصلحت ذاتیه دارد شرعا هم دارای مصلحت ذاتیه است.
پس: دعا عند رؤیة الهلال دارای مصلحت ذاتیه است عند الشارع.
به عبارت دیگر: هرکجا عقلا احتمال مصلحت یا مفسده در فعلی برود براساس قانون ملازمه شرعا هم احتمال وجوب و حرمت میرود. در نتیجه هرگز ظنّ به برائت سابقه پیدا نمیشود و با این شرایط ظنّ به نفی تکلیف واقعیّه پیدا نمیشود.
این است که اخباریین و اشاعره که قادر بر تمسّک به برائت اصلیّه بودند مربوط به قبل از اکمال دین بود، لکن پس از اکمال دین قادر بر چنین استفادهای نیستند، چرا که عدم الوجدان دلیل بر عدم الوجود نمیباشد.
بنابراین اگر کسی فی المثل شک کند که شرب تتن حلال است یا حرام و یا دعاء عند رؤیت الهلال واجب است یا نه؟ یجب الاحتیاط.
اشکالی است بر جناب محدّث مبنی بر اینکه:
ما نیز قبول داریم که پس از اکمال دین همه وقایع تبیین شده است و لکن اصل دیگری داریم به نام اصالة الموافقه یعنی اصل این است که خطاب وارده از شارع در فلان واقعه موافق و مطابق با همان اصل برائت است و لذا پس از اکمال دین هم میتوان از برائت اصلیّه استفاده نمود.
میفرماید: این سخن و اشکال شایسته هیچ عاقلی نیست، چرا که ما:
1- احکام الهی دائر مدار مصالح و مفاسد است.
2- مقتضیات حکمتها یکسان نیست، گاهی مقتضی وجوب و گاهی مقتضی حرمت است لذا نمیتوان گفت: الاصل موافقة ما صدر من الشارع لما حکم به العقل من البراءة.
به عبارت دیگر اگر حکمت فعل مصلحت ملزمه باشد واجب میشود و اگر مفسده لازم الاحتراز در آن باشد، حرام.
متن:
ثمّ أقول:
الحدیث المتواتر بین الفریقین المشتمل علی حصر الأمور فی ثلاثة(1)،
و حدیث: «دع ما یریبک إلی ما لا یریبک»(2)و نظائرهما، أخرج کلّ واقعة لم یکن حکمها بیّنا عن البراءة الأصلیة، و أوجب التوقّف فیها.
ثمّ قال- بعد أن الاحتیاط قد یکون فی محتمل الوجوب، و قد یکون فی محتمل الحرمة-:
إن عادة العامّة و المتأخّرین من الخاصّة جرت بالتمسّک بالبراءة الأصلیّة، و لمّا أبطلنا جواز التمسّک بها فی المقامین- لعلمنا بأنّ اللّه تعالی أکمل لنا دیننا، و لعلمنا بأنّ کلّ واقعة یحتاج إلیها ورد فیها خطاب قطعیّ من اللّه تعالی خال عن المعارض، و لعلمنا بأنّ کلّ ما جاء به نبیّنا صلّی اللّه علیه و آله مخزون عند العترة الطاهرة علیهم السّلام، و لم یرخّصوا لنا فی التمسّک بالبراءة الأصلیّة فیما لم نعلم الحکم الّذی ورد فیه بعینه، بل أوجبوا التوقّف فی کلّ ما لم یعلم حکمه، و أوجبوا الاحتیاط فی بعض صوره- فعلینا: أن نبیّن ما یجب أن یفعل فی المقامین، و سنحقّقه فیما یأتی إن شاء اللّه تعالی.(3)
و ذکر هناک ما حاصله: وجوب الاحتیاط عند تساوی احتمالی الأمر الوارد بین الوجوب و الاستحباب، و لو کان ظاهرا فی الندب بنی علی جواز الترک. و کذا لو وردت روایة ضعیفة بوجوب شیء، و تمسّک فی ذلک بحدیث: «ما حجب اللّه علمه»، و حدیث: «رفع التسعة»،- قال-: و خرج عن تحتهما کلّ فعل وجودیّ لم یقطع بجوازه، لحدیث التثلیث(4).
ترجمه:
سپس میگویم:
این حدیث متواتر میان عامّه و خاصّه که مشتمل بر حصر امور در سه قسم است (حلال بیّن، حرام بیّن، شبهات بین ذلک) و یا حدیث دع ما یربیک (یعنی رها کن آنچه نگرانکننده توست و دنبال کن آنچه تو را نگران نمیکند) و نظائر اینها خارج نمود هر واقعهای را که حکمش (برای شما) روشن نیست از محدوده برائت اصلیّه و واجب نمود احتیاط را.
سپس میگوید: بعد از اینکه احتیاط گاهی در شبهه وجوبیّه و گاهی در شبهه تحریمیّه است، عادت اهل سنّت و جماعت و مجتهدین این است که (با ورود شک) برائت اصلیه جاری میکنند و اگر جواز تمسّک به برائت اصلیه را در شبهه وجوبیّه و تحریمیّه ابطال نمودیم 1- به دلیل علم و اطمینانمان به اینکه خدای تعالی دین ما را برای ما کامل نموده 2- و به دلیل قطعمان به اینکه هر واقعهای که نیازمند به اوست (در حکمش) خطاب قطعی از جانب خدای تعالی برای او وارد شده است درحالیکه خالی از معارض است.
و قطع داریم به اینکه هرآنچه را که پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آورده نزد ائمه اطهار محفوظ است، درحالیکه (این بزرگواران) اجازه تمسّک به برائت اصلیه را به ما ندادهاند بلکه توقف در هر امری را که حکمش معلوم نیست واجب کردهاند و احتیاط را در برخی صور شبهه واجب نمودهاند.
پس بر ما واجب است که روشن کنیم آنچه را که در این دو مقام باید انجام شود و بزودی محقّق میکنیم این وظیفه را در آنچه که انشاءالله میآید.
و گفته است در (آن تحقیق) مطلبی را که حاصلش این است که وجوب احتیاط در زمانی است که امر وارده میان وجوب و استحباب متساوی الطرفین باشد (یعنی همان اجمال نصّ).
و اما اگر (امر مزبور) ظاهر در استحباب بود (یعنی از وجوب خارج شود) بنا را بر جواز ترک میگذاریم.
و همچنین (بنا را میگذاریم بر جواز ترک) اگر یک روایت ضعیفهای بر وجوب چیزی وارد شود (یعنی منشأ شک فقدان نصّ است) و تمسّک کردیم در این (عدم وجوب احتیاط) به حدیث (ما حجب اللّه علمه) و حدیث (رفع ما لا یعلمون ...) و خارج شد از تحت این دو حدیث هر فعل وجودی که قطع به جواز آن نداریم (یعنی شبهه تحریمیّه) به دلیل حدیث تثلیث.
1- حدیث نبوی تثلیث و حدیث معروف دع ما یربیک و احادیثی که دال بر احتیاط و توقف عند الشبهة هستند وظیفه ما را در وقایعی که مشکوک الحکم هستند روشن ساخته و توقف را بر ما واجب نمودهاند.
2- احتیاط گاهی در شبهه تحریمیّه و گاهی در شبهه وجوبیّه است و لکن عادت دانشمندان اهل سنّت و متأخرین از اصولیین شیعه بر این است که عند الشک به برائت اصلیه تمسّک کنند.
که این تمسّک به نظر ما باطل است، چرا که دین خدا کامل شد و در رابطه با تمام وقایع الی یوم القیامه از جانب شارع مقدّس خطاباتی بلا معارض وارد شده است.
3- آنچه بر پیامبر نازل شده عند الائمه محفوظ و ائمه هم فرمودهاند:
هرکجا ندانستید توقف کرده تا اینکه بپرسید و بدانید و لذا احتیاط را بر ما واجب کرده و هیچ کجا به ما اجازه ندادهاند که به برائت اصلیه تمسّک کنیم. سپس میگوید: وظیفه ما در شبهات وجوبیّه و شبهات تحریمیّه این است که:
1- در شبهات حکمیه تحریمیّه احتیاط کنیم و از امر مشتبه نگریزیم.
2- در شبهات حکمیّه وجوبیه نیز اگر منشأ شبهه اجمال نصّ بود احتیاط نمائیم.
فی المثل اگر امری وارد شده که مردّد است میان وجوب و استحباب و این تردد، یا در اثر اشتراک لفظی یا معنوی است و یا در اثر فقدان نصّ و یا تعارض نصین است، باید احتیاط کرده و اقدام به انجام فعل کنیم.
4- در شبهات موضوعیه احتیاط واجب نیست و در مواردی هم فرضا امر مولی ظهور در استحباب دارد ترک جایز و احتیاط به فعل واجب نمیباشد و این به دلیل حدیث رفع و حدیث حجب است.
متن:
أقول: قد عرفت فیما تقدّم فی نقل کلام المحقق قدّس سرّه: أن التمسّک بأصل البراءة منوط بدلیل عقلی هو قبح التکلیف بما لا طریق إلی العلم به، و لا دخل لإکمال الدین و عدمه و لا لکون الحسن و القبح أو الوجوب و التحریم عقلیّین أو شرعیّین، فی ذلک.
و العمدة فی ما ذکره هذا المحدّث من أوّله إلی آخره: تخیّله أنّ مذهب المجتهدین التمسّک بالبراءة الأصلیّة لنفی الحکم الواقعی، و لم أجد أحدا یستدلّ بها علی ذلک. نعم، قد عرفت سابقا أنّ ظاهر جماعة من الإمامیّة جعل أصل البراءة من الأدلّة الظنیّة، کما تقدّم فی المطلب الأول استظهار ذلک من صاحبی المعالم و الزبدة.
لکن ما ذکره من إکمال الدین لا ینفی حصول الظنّ، لجواز دعوی أن المظنون بالاستصحاب أو غیره موافقة ما جاء به النبی صلّی اللّه علیه و آله للبراءة. و ما ذکره من تبعیّة خطاب اللّه تعالی للحکم و المصالح لا ینافی ذلک.
لکن الإنصاف:
أن الاستصحاب لا یفید الظن، خصوصا فی المقام- کما سیجیء فی محله- و لا أمارة غیره یفید الظن.
فالاعتراض علی مثل هؤلاء إنّما هو منع حصول الظن، و منع اعتباره علی تقدیر الحصول، و لا دخل لإکمال الدین و عدمه و لا للحسن و القبح العقلیّین فی هذا المنع.
و کیف کان:
فیظهر من المعارج القول بالاحتیاط فی المقام عن جماعة، حیث قال: العمل بالاحتیاط غیر لازم، و صار آخرون إلی لزومه، و فصّل آخرون(1)، انتهی.
و حکی عن المعالم نسبته إلی جماعة.
فالظاهر أن المسألة خلافیّة، لکن لم یعرف القائل به بعینه، و إن کان یظهر من الشیخ(2)و السیدین(3)التمسّک به أحیانا، لکن یعلم مذهبهم من أکثر المسائل.
و الأقوی فیه: جریان أصالة البراءة للأدلّة الأربعة المتقدّمة، مضافا إلی الإجماع المرکب.
ترجمه:
از آنچه در نقل کلام محقّق گذشت فهمیدی که تمسّک (مجتهدین) به اصالة البراءة منوط است به یک دلیل عقلی که آن (دلیل عقلی) قبح تکلیف بما لا طریق الی العلم (و یا همان قبح عقاب بلابیان) است (یعنی هدفشان تحصیل علم به نفی تکلیف فعلی است) و این (قاعده اینست که) نه اکمال دین و یا عدم اکمال در آن مدخلیتی دارد و نه حسن و قبح و یا وجوب و تحریم عقلی و شرعی (دخیل) در آن میباشد و عمده مطلب در آنچه این محدّث (استرآبادی) از اوّل تا به آخر فرمود: خیال ایشان است مبنی بر اینکه تلاش مجتهدین در تمسّک به برائت اصلیه به خاطر (تحصیل ظنّ است) در نفی حکم واقعی و حال آنکه (من شیخ) احدی (از مجتهدین را) نیافتم که (صراحتا) استدلال کند با (برائت اصلیه) به نفی حکم واقعی.
بله قبلا فهمیدی که ظاهرا (و نه صراحتا) گروهی از امامیه اصل برائت را از ادلّه ظنیه قرار دادهاند چنانکه در مطلب اوّل (یعنی شبهه تحریمیّه) استظهار این مسئله از صاحب معالم و صاحب زبده (شیخ بهائی) گذشت.
امّا آنچه محدّث استرآبادی از (جهت) اکمال دین فرمود: منافی تحصیل ظنّ نمیباشد، به سبب امکان ادّعای صاحب معالم و زبده (در مقابل سخن ایشان) مبنی بر اینکه ظنّ حاصلشده به واسطه استصحاب و یا غیر آن (مثل غلبه مباحات و یا عدم الدلیل دلیل العدم)، موافقت حکم نبی صلّی اللّه علیه و آله است با آن برائت سابقه (چرا که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مجبور نیست که همیشه قانونی مخالف قانون قبلی بیاورد بلکه چهبسا ممکن است قانون جدید مطابق قانون قبلی باشد و یا نه، نباشد). و آنچه جناب استرآبادی ذکر نمود که احکام خدای تعالی تابع حکم و مصالح است منافاتی با آن (حالت سابقه) ندارد.
انصاف این است که استصحاب مفید ظنّ نمیباشد بهویژه در این مقام، چنانچه در محلّ بحث از استصحاب خواهد آمد انشاءالله و غیر از استصحاب هم امارهای نداریم که مفید ظنّ باشد، پس اعتراض بر مثل این (مطلب صاحب معالم و زبده) این است که ظن حاصل نمیشود و (به فرض حصول، چنین ظنّی) حجّت نیست و برای اکمال دین و عدم اکمال دین و برای حسن و قبح عقلی مدخلیتی در این منع (که گفته شد ظنّ حجّت نیست) وجود ندارد.
پس از عبارت محقّق رحمه اللّه در معارج قول به وجوب احتیاط در این مقام (یعنی شبهه وجوبیّه فقدان نصّ) از جماعتی، معلوم میشود آنجا که (محقّق) میگوید:
احتیاط واجب نیست و دیگرانی (طرفدار) وجوب آن شدهاند و عدهای هم (آن را) تفصیل دادهاند (به اینکه احتیاط در شبهه تحریمیّه واجب است و در شبهه وجوبیّه واجب نیست). و از صاحب معالم حکایت شده که ایشان وجوب احتیاط در ما نحن فیه را به جماعتی نسبت دادهاند.
حاصل مطلب اینکه: به حسب ظاهر این مسئله اختلافی است ولی قائل به این قول (که صراحتا در شبهه وجوبیه احتیاط را واجب بداند) به عینه شناخته شده نیست اگرچه از شیخ مرتضی و سید بن طاوس و سید بن زهره گاهگاهی تمسّک به احتیاط دیده میشود. لکن روش و سیره این بزرگان (در برائتی بودن) از بیشتر مسائل (موجود در کتبشان) مشخص میشود.
و اقوی در این مسئله (شبهه وجوبیه) اجرای اصل برائت است (و نه اجرای احتیاط) به دلیل ادلّه اربعه علاوه بر اجماع مرکب.
این است که منظور مجتهدین از اصالة البراءة در شبهه تحریمیّه و در شبهه وجوبیّه این است که: قطع پیدا کنند به نفی تکلیف فعلا و نه ظنّ به نفی تکلیف واقعا. چرا که ظنّ فاقد ارزش است اگر پرسیده شود چرا مجتهدین به دنبال علم به نفی تکلیف فعلی هستند و نه واقعی، میگوئیم: چون ملاک طاعت و معصیت، ملاک تجرّی و انقیاد، ملاک ثواب و عقاب حکم فعلی است و نه واقعی.
اگر سؤال شود این علم به نفی تکلیف فعلی از کجا حاصل میشود میگوئیم: از طریق قبح عقاب بلابیان و به عبارت دیگر: التکلیف من دون علم تکلیف بما لا یطاق. خلاصه اینکه بحثهای محدّث استرآبادی دخالتی در این مطالب ندارد. البته از عبارات برخی از علماء مثل صاحب معالم و زبده برمیآید که ایشان در باب اصالة البراءة به دنبال ظنّ به نفی تکلیف واقعی هستند.
اما شیخنا میفرماید: مطالب استرآبادی نمیتواند پاسخی بر ادّعای این دو بزرگوار باشد و خود پاسخ میدهد که استصحاب مفید ظنّ نبوده و به فرض هم که مفید ظنّ باشد دلیلی بر حجیّت ظنّ وجود ندارد و ظنّی که دلیل بر حجیتش نیست ملحق به شک میشود.
پاسخ جناب شیخ انصاری است به مطالب جناب استرآبادی مبنی بر اینکه:
1- یک اصل برائت داریم که به مجرّد شک در حکم، بدون لحاظ حالت سابقه، جاری میشود.
2- یک برائت اصلیّه و یا استصحاب البراءة و یا استصحاب حال عقل داریم که با لحاظ و در نظر گرفتن حالت سابقه جاری میشود. منتهی در زمان قدماء این دو نوع برائت از هم جدا نشده بود و لکن اکنون از هم جدا شدهاند.
3- برائت اصلیه و اصل برائت هر دو عند القدماء از امارات ظنیه بودند و لکن عند المتأخرین از اصول عملیّه تعبدیّهاند.
این است که مشهور علماء در اثبات اصالة البراءة به حکم عقل تمسّک مینمایند که میگوید: عقاب بلابیان قبیح است و کار قبیح از مولای حکیم صادر نمیشود. پس مخالفت با تکلیفی که بلابیان است عقاب ندارد و این همان معنای برائت است.
لکن در این حکم عقلی فرقی میان قبل اکمال دین و بعد اکمال دین وجود ندارد، پس اکنون هم که دین کامل شده است حکم عقل این است که اگر بعد الفحص و البحث مثلا بیانی بر وجوب و یا حرمت نیافتی، آزادی و چنانچه مرتکب شدی عقابی در کار نیست.
نکته اینکه:
1- حکم عقل تخصیص بردار نیست و مربوط به همه ازمنه است و نه زمان خاصّی چه قبل از اسلام، چه صدر اسلام چه در زمان ائمه و چه در زمان ما.
2- در تمام موارد مذکور عقل میگوید: وجود واقعی تکلیف کافی نبوده، بلکه اصل کارساز است یعنی فرض بر این است که بیان به ما نرسیده و ما آزادیم.
میفرماید:
اولا: اگر ائمه اخبار توقف و احتیاط را فرمودهاند، اخبار برائت را نیز فرمودهاند.
ثانیا: اخبار احتیاط چنانکه قبلا هم استدلال نمودیم حمل بر ارشاد مشترک میشوند و در شبهات بدویه بر رجحان و استحباب. پس تفصیل شما از نظر زمانی درست نیست.
این است که جناب محدّث خیال کرده که ما با اجرای اصل برائت و یا برائت اصلیه نفی حکم واقعی کرده بگوئیم ظنّ به عدم حکم واقعی پیدا میکنیم و حال آنکه ما کاری بهواقع نداشته و تنها منظورمان نفی تنجّز تکلیف است و این هم یک دلیل عقلی است.
این است که از ظاهر عبارات برخی اصولیین مثل جنابان صاحب معالم و شیخ بهائی در زبده استفاده میشود که اصل برائت و یا برائت اصلیه از جمله امارات ظنیّه بوده و مفید ظنّ بهواقع میباشد و لذا ظنّ به نفی حکم واقع پیدا میشود بدین معنا که فلان مسئله عند اللّه حکمی ندارد.
و لذا ممکن است کسی بگوید اعتراض محدّث به این دو بزرگوار وارد است.
این است که مطالب جناب محدّث نمیتواند نافی حصول ظنّ به عدم الحکم فی الواقع باشد. زیرا احتمال قوی میدهیم که ما جاء به النبی صلّی اللّه علیه و آله نیز موافق با همان حکم عقل بوده است پس چه اشکالی دارد که پس از اکمال دین هم برای ما ظنّ به برائت پیدا شود.
این است که این ظنّ به عدم الحکم الواقعی و جریان برائت از راههای زیر برای ما ممکن است.
1- استصحاب 2- عدم الدلیل دلیل العدم 3- الظنّ یلحق الشّیء بالاعمّ الاغلب.
پاسخ جناب شیخ است به محدّث که میفرمود: چون احکام الهی دائر مدار حکمتها یعنی مصالح و مفاسد است پس از اکمال دین راه برای ظنّ به برائت به روی ما بسته شده است.
میفرماید: اینکه احکام اللّه دائر مدار مصالح و مفاسداند بحثی نیست. لکن تطبیق این کبرای مسلم بر مسئله مورد بحث ما درست نیست. چرا؟
زیرا ممکن است همان حکمتی که در فعل هست در مورد شبهه هم همان باشد مثلا اگر حکمت در فعل اباحه و یا مصلحت غیر ملزمه و یا مفسده غیر الزامی است در مورد شبهه نیز همین حکمت وجود داشته باشد. و لذا باز هم احتمال حرمت مقرون با احتمال اباحه است و لذا بر مبنای امارات مزبور ظن به عدم ممکن است پس اعتراض و اشکال جناب محدّث به این دو بزرگوار نیز وارد نمیباشد.
اعتراض دیگری است از جانب شیخنا بر صاحب معالم و شیخ بهائی رحمه اللّه مبنی بر اینکه:
اولا: اصل برائت و برائت اصلیه از امارات ظنیّه نبوده و مفید ظنّ به عدم هم نمیباشند، بلکه به نظر ما از اصول عملیّه تعبدیّه هستند. ثانیا: سلّمنا که مفید ظنّ باشند چنین ظنّی حجیّت ندارد چرا که اصل اوّلی در باب ظنون حرمت عمل به ظنّ است الا ما خرج بالدلیل.
این است که اصالة البراءة از امارات باشد و یا از اصول، از عبارات جناب محقّق در کتاب معارج الاصول به دست میآید که در شبهات وجوبیّه هم اتّفاق بر برائت نمیباشد، چرا که در این مقام یعنی مسئله شبهات وجوبیّه:
1- جماعتی احتیاط را غیر لازم دانسته و اصالة البرائتی هستند.
2- جماعتی نیز احتیاط را لازم دانستهاند مطلقا.
3- و جماعتی میان شبهات تحریمیّه و وجوبیّه قائل به تفصیل شدهاند یعنی در شبهات تحریمیّه احتیاطی و در شبهات وجوبیّه برائتی و از جناب صاحب معالم حکایت شده که برخی نیز در شبهات وجوبیّه قائل به وجوب احتیاط هستند.
این است که از شهادت صاحب معالم و شیخ بهائی و مطالب آن دو محدّث آشکار میشود که مسئله عدم وجوب احتیاط در شبهات وجوبیّهای که منشأ آنها فقدان نصّ است، اجماعی نیست منتهی مخالف این مطالب شناخته شده نیست.
این است که اگرچه جناب شیخ طوسی و سید مرتضی و سید بن زهره در مواردی احتیاط کردهاند، لکن مذهب آنها در این مسئله در اکثر فتاوای آنها روشن بوده و برائتی هستند.
نظر خود جناب شیخ انصاری است مبنی بر اینکه در شبهه وجوبیّه فقدان نصّ اصالة البراءة جاری میشود و دلیل ایشان بر این مدعا:
1- همان ادلّه اربعه است که در شبهه تحریمیّه و فقدان نصّ بحث آن گذشت.
2- علاوه بر ادلّه مزبور اجماع مرکب اقامه شده بر اینکه:
در شبهه تحریمیه برائتی است در شبهه وجوبیه هم برائتی است، آنهم بدون تفصیل و کسی که در شبهه تحریمیّه احتیاطی شده در شبهه وجوبیه نیز برائتی شده است، بدون تفصیل.
کسی نمیگوید: در شبهه تحریمیّه برائت و در شبهه وجوبیّه احتیاط است و حال آنکه ما در شبهه تحریمیّه برائتی هستیم و در شبهه وجوبیه نیز برائتی میشویم تا طرق اجماع لازم نیاید.
متن:
و ینبغی التنبیه علی أمور:
الأول أنّ محلّ الکلام فی هذه المسألة هو احتمال الوجوب النفسی المستقلّ، و أمّا إذا احتمل کون شیء واجبا لکونه جزء أو شرطا لواجب آخر، فهو داخل فی الشکّ فی المکلّف به، و إن کان المختار جریان أصل البراءة فیه أیضا، کما سیجیء إن شاء اللّه تعالی، لکنّه خارج عن هذه المسألة الاتفاقیّة.
ترجمه:
محلّ بحث ما در این مسئله (یعنی شبهه وجوبیه فقدان نصّ)، احتمال وجوب نفسی مستقل است (مثل استهلال در اول رمضان و یا دعاء عند رؤیة الهلال).
اما اگر شک در جزء بودن و یا شرط بودن شیئی برای واجب دیگری باشد (فیالمثل شک بکنیم که آیا وضوء شرط نماز و یا قنوت جزء نماز هست یا نه؟) چنین شکی داخل در شک در مکلّف به (یعنی اقلّ و اکثر) است اگرچه مختار (و قول ما) در اقلّ و اکثر نیز جریان اصالة البراءة است (که در اقلّ واجب و در اکثر برائت جاری میشود) لکن این (یک مسئله اختلافی است که) خارج از بحث این مسئله اتفاقی (یعنی شبهه وجوبیّه فقدان نصّ) است که در جای خودش انشاءالله خواهد آمد.
این است که شیخ و حضرات مجتهدین اگرچه احتیاط را در شبهه وجوبیه واجب نمیدانند و لکن منکر رجحان الاحتیاط هم نیستند.
فی المثل اگر سؤال شود که آیا استهلال در اوّل رمضان واجب هست یا نه؟ پاسخ میدهند که احتیاط واجب نیست و لکن حسن و استحباب آن را نیز در برخی موارد منکر نیستیم. استحبابی که در اینجا مطرح است، ارشادی بوده که میدانیم استحباب ارشادی تأثیری در ثواب و عقاب ندارد.
اگر از ایشان سؤال شود که اگر کسی استهلال کند آیا مستحقّ ثواب هست یا نه؟ پاسخ میدهند که هرچند امر به احتیاط ثوابآور نیست، لکن اگر خود موضوع با قطع نظر از امر به آن یک مسئله نورانی است
طاعت حکمیه به حساب میآید و به عبارت دیگر احتیاط عند العقلاء طاعت حکمیه است.
حال همانطور که طاعت حقیقیّه امتثال واجب است و ثواب دارد طاعت حکمیّه نیز دارای ثواب است پس احتیاط هم دارای ثواب است. سپس میفرماید: ثواب دادن خدای تعالی بر احتیاط مستحب اولی است از عقاب کردن به خاطر ترک احتیاط واجب. فیالمثل:
1- میدانیم که در هنگام شک در جهت قبله برای خواندن نماز، باید از روی احتیاط به هر چهار طرف نماز خوانده شود حال اگر شخص این احتیاط را انجام نداد و ترک احتیاط واجب کرده به یک یا دو و یا سه طرف نماز خواند، مورد عقاب واقع میشود.
2- چنانکه قبلا گفته شد اگر مکلّف در دعا عند رؤیت الهلال شک نمود، مستحب است که دعا کند و این احتیاط مستحب ثواب دارد.
در اینجا حرف در این است که: ثواب دادن بر انجام این احتیاط مستحب اولی و سزاوارتر است از عقاب بر ترک آن احتیاط واجب. اگر شما سؤال کنید این طاعت حکمیّه است و آن معصیت حکمیه و لذا مساویاند پس چرا این اولی برآن است پاسخ میدهند که؟
بر دو نوع است: 1- توصّلی؛ 2- تعبّدی.
مراد از توصلی بودن یک عمل این است که اگر این عمل فیالواقع هم واجب باشد تحقّق خارجی عمل واجب است بدون قصد قربت مثل استهلال در اول ماه رمضان، دفن و یا کفن میت کافر، چرا که بدون قصد قربت مفید فایدهای است که منظور نظر مولی است.
مراد از تعبّدی بودن یک عمل این است که اگر فلان عمل در واقع و عند اللّه واجب است، باید با قصد قربت انجام شود و بدون قصد قربت کالعدم است و خالی از فایده.
این است که: شبهه وجوبیّهای که منشأ آن فقدان نصّ است مربوط به جایی است که شک مادر تکلیف وجوبی مستقل است فی المثل آیا دعا، عند رؤیت الهلال واجب است یا نه؟ آیا استهلال در اوّل رمضان واجب است یا نه؟
حال اگر شک ما در تکلیف وجوبی غیر مستقل بود یعنی شک در جزئیّت در عبادت و یا شک در شرطیّت در عبادت بود فی المثل شک کنیم که:
آیا قنوت در هنگام نماز واجب است یا نه؟
آیا خواندن سوره پس از حمد واجب است یا نه؟
آیا غسل مس میّت برای خواندن نماز کافی است یا علاوه برآن یک وضو هم لازم است؟
آیا غسلهای سهگانه نفاس، حیض و استحاضه به تنهائی برای نماز زنان کافی است یا نه باید وضو هم بگیرند. چنین شکی داخل در شک در مکلّف به است و نه داخل در باب شک در تکلیف و حال آنکه بحث ما در اینجا مربوط به شک در تکلیف است.
اگر فعل و یا ترک چیز متعلّق طلب اکید و بعث شدید قانونگذار باشد آن را واجب میگویند.
وجوب، حکمی است از احکام خمسه تکلیفیّه، ولی واجب، فعلی است که حکم وجوب به آن تعلّق گرفته است.
عینی و کفائی، تعیینی و تخییری، نفسی و غیری، موقت و غیر موقت، مطلق و مقیّد، تعبّدی و توصّلی، معلّق و منجّز، اصلی و تبعی.
واجب عینی واجبی است که از همه مکلفین، الزاما خواسته شده و اگر بعضی آن را انجام دهند از عهده دیگران ساقط نمیشود مثل نماز و روزه.
واجب کفائی واجبی است که اگر برخی آن را انجام دهند، وجوب از عهده دیگران ساقط میشود مثل کفن و دفن.
واجب تعیینی آن است که مأمور به، به عینیه واجب است مثل بیشتر واجبات از نماز، روزه و ...
واجب تخییری، واجبی که مکلّف از میان دو یا چند امر یکی را باید انجام دهد مثل کفاره ماه رمضان.
واجب نفسی آن است که مصلحت وجوب در خود آن است مثل نماز، روزه.
واجب غیری آنست که مصلحت وجوب در غیر آن قرار دارد مثل وجوب وضو نسبت به نماز.
واجب موقت آنست که شرعا وقت مخصوصی برای آن شرط شده است مثل نماز، حج، روزه و ...
واجب غیر موقت آنست که شرعا وقت مخصوصی برای آن شرط نشده است مثل وجوب قضای نماز فوت شده و وجوب ازاله نجاست از مسجد و وجوب امر به معروف و نهی از منکر.
بر دو قسم:
1- موسّع، که زمان آن بیشتر و وسیعتر از زمانی است که انجام فعل نیازمند آن است.
2- مضیّق، که زمان منظورشده برابر با زمانی است که انجام فعل نیازمند آن است.
بر دو قسم: فوری و غیر فوری
فوری مثل ازاله نجاست از مسجد، جواب سلام، امر به معروف
غیر فوری مثل خمس، زکات، قضای نماز.
واجب مطلق آنست که وجوب آن مشروط به شرطی نباشد مثل نماز واجب.
واجب مقیّد یا مشروط آنست که وجوب آن مشروط به شرطی است مثل وجوب حج که مشروط به تحقق استطاعت است. البته از آنجا که مطلق و مقیّد از امور اضافی هستند ممکن است واجب نسبت به امری، واجب مشروط باشد و نسبت به امری دیگر، واجب مطلق. فی المثل نماز نسبت به دخول وقت واجب مشروط است.
واجب تعبّدی آنست که باید به قصد قربت یا به قصد امتثال امر انجام شود مثل عبادات واجب توصّلی آنست که نیازی به قصد قربت و نیت ندارد و هرکس آن را انجام دهد از عهده مکلّف ساقط است مثل پاک کردن جامه نجس برای خواندن نماز در آن.
واجب معلّق، فعلی است که وجوب، فعلا به آن تعلّق گرفته و حصول آن فعل:
1- یا بر امری غیر مقدور بستگی دارد و تفاوتی ندارد که آن امر نامقدور، زمان باشد یا غیر زمان مثل اینکه شما در ماه شوال مستطیع شوی و خطاب حج متوجه شما شود ولی نمیتوانی در سؤال آن را اتیان کنی بلکه نیاز به گذشت زمان دارد تا ذیحجه برسد.
2- و یا بر امر مقدوری بستگی دارد که انجام آن واجب نیست فی المثل مولی به شما میگوید: اگر خانه خریدی زید را اکرام کن.
واجب منجّز، فعل واجبی است که به امر غیر مقدوری وابسته نباشد مثل وجوب نماز پس از اینکه وقت آن فرارسیده باشد و یا وجوب حج پس از استطاعت و پس از حلول و دخول وقت آن.
واجب اصلی آن است که کلام مستقلا مفید وجوب آن باشد مثل نماز که أقیموا الصلاة مستقلا آن را واجب نموده است.
واجب تبعی آن است که کلام مستقلا، وجوب آن را نمیرساند بلکه از توابع وجوبی است که از کلام قصد شده است مثل مقدّمه واجب نسبت به واجب.
فی المثل اگر مولی خریدن گوشت را واجب کرده باشد و گوشت در بازار باشد، رفتن به بازار برای خرید آن وجوب تبعی است.
بر دو قسم: غیری، ضمنی.
واجب غیری که در مقابل واجب نفسی است مثل مقدمه نسبت به ذی المقدّمه.
واجب ضمنی که در مقابل واجب نفسی استقلالی قرار دارد بدین معناست که هر جزئی وجوب ضمنی و در ضمن کلّ خودش دارد مثل وجوب سوره در نماز.
این است که: 1- گاهی شک ما در وجوب نفسی استقلالی است مثل دعا عند رؤیت الهلال.
2- گاهی شک ما در وجوب تبعی است که از آن به شک در شرطیّت و یا شک در جزئیّت تعبیر میشود. مثل شک در وجوب وضو برای نماز و یا وجوب سوره در نماز.
این است که محل بحث ما راجع به شک در وجوب نفسی استقلالی بود.
شک در وجوب تبعی یعنی شرک در جزئیت و یا شرطیّت. چیزی برای نماز، در حقیقت داخل در باب علم اجمالی و شک در مکلّف به است.
این است که ما یقین داریم به اینکه ذمّه ما مشغول به نماز است و لکن آیا با این شرط و یا بدون این شرط؟ و یا با این جزء یا بدون این جزء؟
نکته اینکه: این بحث همراه با اقلّ و اکثر ارتباطی در محلّ خود خواهد آمد و اکنون به بحث مورد نظر در تنبیه دوّم میپردازیم.
متن:
الثانی: أنّه لا إشکال فی رجحان الاحتیاط بالفعل حتّی فی ما احتمل کراهته. و الظاهر ترتّب الثواب علیه إذا أتی به لداعی احتمال المحبوبیّة، لأنّه انقیاد و إطاعة حکمیّة، و الحکم بالثواب هنا أولی من الحکم بالعقاب علی تارک الاحتیاط اللازم، بناء علی أنه فی حکم المعصیة و إن لم یفعل محرّما واقعیّا. و فی جریان ذلک فی العبادات عند دوران الأمر بین الوجوب و غیر الاستحباب وجهان: العدم، لأنّ العبادة لا بدّ فیها من نیّة التقرّب المتوقّفة علی العلم بأمر الشارع تفصیلا أو إجمالا کما فی کلّ من الصلوات الأربع عند اشتباه القبلة. و ما ذکرنا من ترتّب الثواب علی هذا الفعل لا یوجب تعلّق الأمر به، بل هو لأجل کونه انقیادا للشّارع و العبد معه فی حکم المطیع، بل لا یسمّی ذلک ثوابا.
و دعوی: أنّ العقل إذا استقلّ بحسن هذا الإتیان ثبت «بحکم الملازمة» الأمر به شرعا.
مدفوعة، لما تقدّم فی المطلب الأول: من أنّ الأمر الشرعیّ بهذا النحو من الانقیاد- کأمره بالانقیاد الحقیقی و الإطاعة الواقعیّة فی معلوم التکلیف- إرشادیّ محض، لا یترتّب علی موافقته و مخالفته أزید ممّا یترتّب علی نفس وجود المأمور به أو عدمه، کما هو شأن الأوامر الإرشادیّة، فلا إطاعة لهذا الأمر الإرشادی، و لا ینفع فی جعل الشّیء عبادة، کما أن إطاعة الأوامر المتحقّقة لم تصر عبادة بسبب الأمر الوارد بها فی قوله تعالی: (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ)*(1).
ترجمه:
این است که در حسن و رجحان احتیاط بالفعل (در شبهه وجوبیّه و احتیاط بالتّرک در شبهه تحریمیّه) هیچ اشکالی وجود ندارد، حق در جائی که شک در وجوب و کراهت است. و ظاهرا اگر (محتاط) احتیاط مستحب را به انگیزه احتمال محبوبیّت و مطلوبیت (فعل عند المولی) انجام دهد، ثواب برآن مترتّب است.
چرا که این عمل انقیاد و اطاعت حکمیّه (و مطیع مولی بودن است).
حکم به ثواب در (اتیان احتیاط مستحبّی) اولی از حکم به عقاب، بر ترککننده احتیاط واجب است.
بنا بر اینکه ترک احتیاط واجب در حکم معصیت حکمیّه است، اگرچه حرام واقعی را انجام ندهد (اما به خاطر تجرّی که کرده عقاب دارد).
1) الانفال/ 20.
و در جریان حسن الاحتیاط در عبادات، هنگامی که امر دائر شود میان وجوب و استحباب دو قول وجود دارد:
1- قول قویتر، عدم احتیاط (در عبادات محتمله) است، چرا که عبادت نیازمند به قصد قربتی است که متوقّف بر علم و آگاهی به امر شارع است، چه تفصیلا (به این احتیاط امر شده باشد) و چه اجمالا (مثل خواندن نماز به چهار طرف در اشتباه در جهت قبله).
1- و آنچه ما در ترتّب ثواب بر این فعل (احتیاط) گفتیم، موجب تعلّق امر به احتیاط نمیشود، بلکه ثواب به خاطر انقیاد محتاط در برابر شارع است و بنده با احتیاط، در حکم مطیع است، بلکه اصلا ثواب نامیده نمیشود (و تفضّل است).
2- و این ادّعا که وقتی عقل (در حکم) به حسن احتیاط مستقل است، امر به احتیاط شرعا از باب ملازمه ثابت میشود، دفع میشود به واسطه (آن) مطلبی که در مطلب اوّل (یعنی شبهه تحریمیّه) گذشت (و گفته شد که) امر شارع به اینگونه انقیاد مثل امر اوست به انقیاد حقیقی و اطاعت واقعی در تکلیف معلوم (مثل (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ)*، ارشادی محض است و مترتّب نمیشود بر موافقت و یا مخالفت آن (امر ارشادی) چیزی زیادتر از نتیجهای که مترتّب است بر وجود (خود) مأمور به و یا عدم مأمور به است (یعنی باید دید خود عمل و یا ترک آن چه ثمرهای دارد) چنانکه شأن او امر ارشادی است.
پس اطاعتی برای این امر ارشادی وجود ندارد و در قرار دادن مأمور بهعنوان عبادت سودی ندارد، چنانکه اطاعت اوامر متحقّقه (مثل أَقِیمُوا الصَّلاةَ)* به وسیله این امر وارده (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ)* در قول خدای تعالی، عبادت نمیشوند و جریان (احتیاط در عبادات) محتمل است بنابراین نظر که این مقدار از حسن عقلی (بدون قصد قربت) در عبادت و منع توقف عبادت بر وجود امر، (در عبادی بودن آن) کافی است.
4- بلکه انجام عبادت به احتمال مطلوب بودن آن و مبغوض بودن ترکش، در عبادیت آن کافی است و لذا مستقرّ شده سلیقه و سیره علماء فتوی و صلحا عملا بر اعاده عبادات، بخاطر خروج از مخالفت با نصوص غیر معتبره و فتاوای نادره (که فی المثل مدتها نماز را بدون استعاذ خوانده سپس مثلا حدیث ضعیفی بدستشان میرسد دالّ بر اینکه استفاده جزء نماز است، احتیاطا نمازها را تکرار میکنند).
1- دوران میان وجوب و استحباب
2- دوران میان وجوب و اباحه
3- دوران میان وجوب و کراهت
4- دوران میان وجوب، استحباب و اباحه
5- دوران میان وجوب، استحباب و کراهت
6- دوران میان وجوب و اباحه و کراهت
7- دوران میان وجوب، استحباب، اباحه و کراهت.
این است که بلا تردید احتیاط کردن در شبهه وجوبیّه نیز نیکو و بایستنی است و عقلا و شرعا رجحان دارد.
در شبهه تحریمیّه احتیاط به ترک مشتبه است و در شبهه وجوبیّه احتیاط به انجام مشتبه است.
در تمام صور مزبور احتیاط بجا میباشد.
ممکن است این فعل در واقع واجب باشد و دارای مصلحت ملزمه که از دست دادن چنین مصلحتی به صلاح ما نیست.
2- و ممکن است در واقع این فعل مکروه باشد و دارای مفسده غیر ملزمه که در نتیجه انجام آن مفسده مهم نمیباشد.
البته جلب منفعت ملزمه محتمله عقلا اولی از دفع مفسده غیر ملزمه است.
این است که وقتی احتیاط در شبههای که یک طرف آن کراهت است حسن است پس در تمام صور هفتگانه مزبور حسن است.
در حقیقت پاسخ به یک سؤال مقدّر است مبنی بر اینکه: آیا احتیاط کردن و انجام دادن فعل به انگیزه
احتمال محبوبیّت علاوه بر حسن عقلی از نظر شرعی نیز حسن و دارای ثواب است یا نه؟ که پاسخ میدهد: بله زیرا:
1- بر احتیاط کردن و انجام عمل به انگیزه احتمال محبوبیّت و مطلوبیّت ثواب مترتّب است.
ثواب دائر مدار اطاعت است چه اطاعت حقیقیّه و چه اطاعت حکمیّه.
3- احتیاط یک نوع اطاعت حکمیّه است.
پس بر احتیاط ثواب مترتّب است.
این است که همانطور که اگر کسی در موارد علم اجمالی که احتیاط واجب است احتیاط نکند و همه اطراف شبهه را انجام ندهد و تنها به یک طرف اکتفاء کند، هرچند در واقع آنچه را که انجام داده همان واقع باشد و او تنها در ترک احتیاط بر محتمل الوجوب تجرّی کرده باشد و به قول برخی به خاطر این تجرّی مستحقّ عقاب باشد.
همینطور در ما نحن فیه نیز فاعل احتیاط غیر واجب به انگیزه احتمال مطلوبیّت به طریق اولی مثاب یعنی مستحقّ ثواب است.
بیان وجه این اولویت است بدین معنا که:
در امر عقاب دقت و حد اکثر عدالت و انصاف در آن رعایت شده است و لذا به این آسانی عقاب نمیآید و حال آنکه در امر ثواب بنا بر مسامحه و آسان گرفتن است.
این سخن قرآن که میفرماید:
(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزی إِلَّا مِثْلَها).
نتیجه اینکه: امر در طرف ثواب آسانتر از طرف عقاب است و لذا اگر تجرّی در آنجا عقابآور باشد، احتیاط و انقیاد در اینجا به طریق اولی ثواب دارد.
پس اگر معصیت حکمیّه عقاب دارد، اطاعت حکمیّه به طریق اولی ثواب دارد.
1- از آنجا که استهلال یک امر توصّلی است و نیاز به قصد قربت ندارد احتیاط ممکن است یعنی میتوان روی بلندی رفت و پیکره عمل را انجام داد و مستحقّ ثواب شد.
2- و چون دفن یا کفن میت کافر نیز واجب توصلی است و نیاز به قصد قربت ندارد احتیاط ممکن است یعنی میتوان پیکره این عمل را انجام داد.
3- و چون نجات غریق یا حریق هم از واجبات توصلیّهاند، احتیاط در آنها ممکن و میتوان شکل عمل را انجام داده مستحق ثواب شد بدون قصد قربت.
هرجا که یک واجب، واجب توصّلی باشد، احتیاط ممکن و حسن است و محتاط ثواب میبرد.
رأی ابتدائی شیخ انصاری این است که خیر، چرا که دعا یک واجب تعبّدی است.
این است که معنای احتیاط را بفهمیم.
در حقیقت احراز واقع و یا به دست آوردن واقع است، احاطه پیدا کردن به تمام جوانب مسئله است.
این است که آیا احتیاط در تعبّدیات نیز ممکن و حسن است یا نه؟ که گفتیم شیخ در رأی ابتدائی خویش فرمود، خیر.
زیرا در توصّلیات تحقّق فعل لازم است و نیازی به امر دیگری مثل قصد قربت ندارد تا اینکه بگوئیم محقّق شده یا نه.
چون موضوع احتیاط محقّق نمیشود فی المثل اگر شما در دعا عند رؤیت الهلال که یک فعل تعبّدی است شک کنی که آیا احتیاط در آن واجب است یا نه؟ چه میکنید.
اگر بروید و دعاء بخوانید بدون قصد قربت، دعاء محقّق نشده و احتیاط صورت نپذیرفته چرا که دعاء یک عمل تعبّدی است و انجام آن به شرط قصد قربت است و اگر دعاء بدون قصد قربت خوانده شود، موضوع احتیاط بهطور کامل محقّق نگردیده است.
خیر، زیرا اگر دعاء را به قصد قربت بخوانید تشریع است، همانطور که بدون قصد قربت ملعبه است.
زیرا اتیان الفعل به قصد قربت، نیازمند امر مولی است، آیا امر به قصد قربت را احراز کردهاید یا بدون احراز امر دعاء را به قصد قربت اتیان نمودید؟ قطعا پاسخ میدهید.
بدون احراز امر به قصد قربت دعاء را به قصد قربت خواندهاید. چرا که اگر احراز کرده بودید دیگر شک و شبههای ایجاد نمیشد.
و اصلا شبهه وجوبیّه یعنی اینکه آیا مسئله امر دارد یا نه؟ اگر دارد باید محرز شود که دلالت بر وجوب دارد یا نه؟
این است که احتیاط را در عبادات مشکوکه چگونه انجام میدهید تا احتیاط حسن باشد و موجب ثواب. آیا با قصد قربت انجام دادید یا بدون قصد قربت؟ اگر عبادت را با قصد قربت انجام دادید آیا احراز امر کرده بودید یا نه. اگر امر را احراز نکرده بودید میشود تشریع چرا که ادخال ما لم یعلم من الدین فی الدین است.
1- برخی عبادیت یک عمل و قصد قربت به آن را متوقّف بر این میدانند که امری به آن تعلّق گرفته باشد و ما عمل را به داعی امتثال آن امر انجام دهیم آنگاه عمل عبادیت پیدا کرده و مقرّب است. در اینجا قصد قربت جزمی است.
2- برخی عبادیت یک عمل و قصد قربت به آن را متوقف بر احراز مطلوبیت ذاتیّه عمل عند المولی میدانند هرچند امر فعلی به آن در کار نباشد. در اینجا نیز قصد قربت جزمی است.
3- و برخی عبادیت یک عمل و قصد قربت به آن را به صرف احتمال مطلوبیت میدانند که شاید انجام فعل مطلوب و ترک آن مبغوض مولی باشد که در اینجا قصد قربت بهعنوان احتیاط و احتمال است.
بر مبنای اوّل است، چرا؟ زیرا فرمود:
اگر عمل را بدون قصد قربت انجام دادید احتیاط محقّق نشده چرا که عبادت قصد قربت میخواهد و اگر با قصد قربت انجام دادید باز هم احتیاط نبوده و تشریع است، چرا که قصد قربت نیازمند امر است و علم به آن امر تفصیلا (مثل اقم الصلاة) و یا اجمالا (مثل چهار نماز به چهار طرف) در قبله مجهوله، لازم است تا بتوان عمل را به قصد امتثال امر اتیان نمود و الّا بدعت است.
پس احتیاط در تعبّدیات ممکن نبوده و لذا رجحانی هم ندارد.
پاسخ به اولین راه حل پیشنهادی است مبنی بر اینکه:
1- شما گفتید: احتیاط ثواب دارد.
2- ما میگوییم: ثواب فرع بر امر است و لذا از راه ترتّب ثواب کشف میکنیم یک امور مولوی استحبابی را.
در نتیجه عمل را به قصد امتثال آن امر انجام میدهیم. پس ما میتوانیم دعاء عند رؤیت الهلال را به دلیل کشف این امر مولوی به قصد قربت انجام دهیم.
این است که:
1- آن ثوابی که ما گفتیم موجب کشف یک امر مولوی نبوده و مربوط به امتثال امر به احتیاط نمیباشد، بلکه به خاطر نفس عنوان احتیاط بما هو احتیاط و اطاعت حکمیه است. به عبارت دیگر:
ثواب در اینجا تفضّلی است و موضوعش احتیاط است یعنی:
هرکجا که احتیاط محقّق شود این ثواب هم محقّق میشود و هرکجا که احتیاط محقّق نشود ثوابی هم وجود نخواهد داشت.
احتیاط به دلیل تحقّق موضوع در توصّلیات ممکن و در تعبّدیات به دلیل عدم تحقّق موضوع غیرممکن است.
پس: احتیاط در توصّلیات راجح و دارای ثواب و در تعبدیّات غیرممکن و بدون ثواب است.
2- چون اتیان العمل در اینجا با قصد قربت انجام شود تشریع و بدون قصد قربت انجام شود ملعبه است ثوابی در کار نیست، چرا که استحقاق ثواب فرع بر وجود امر منجّز است و ما در اینجا فاقد چنین امری هستیم.
نکته: این پاسخ اصلی و اساسی شیخ به این راه حل نیست و پاسخ اصلی را بعدا خواهند داد.
پاسخ شیخ به دومین راه حل و پیشنهادی است که ادّعا میکند که:
1- قبول دارید که عقل در رجحان و حسن احتیاط (یعنی عمل محتمل الوجوب) مستقل است.
2- قبول دارید که کلّما حکم به العقل حکم به الشرع.
پس: وقتی عقل احتیاط را تحسین کنید، مستلزم این است که شرع بدان امر نماید.
به عبارت دیگر:
احتیاط حسن است عقلا.
از حسن احتیاط کشف میکنیم امر مولوی را شرعا.
پس: عبادت محتمله را به قصد این امر استکشاف شده، انجام داده احتیاط محقّق میشود.
در نتیجه احتیاط هم در تعبّدیات صحیح است هم در توصلیّات.
آن را صحیح و یا تمام نمیداند چرا که آیا وقتی عقل در موردی گفت حسن، شارع هم فرمود آن را اتیان کن، این امر شارع مولوی است و یا ارشادی خواهید گفت ارشادی. چرا؟ زیرا:
هر امری که روی معلولات برود ارشادی است.
احتیاط معلول تکالیف است (چرا که اگر واجب و یا مستحبی نباشد، احتیاط معنایی ندارد).
پس: احتیاط امر ارشادی است.
حال:
احتیاط امر ارشادی است.
امر مولوی مستلزم قصد قربت است و نه امر ارشادی.
پس: امر ارشادی مستلزم قصد قربت نیست.
میفرماید: همانطور که أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ* اوامر شرعیّه ارشادی هستند و اطاعت و عصیان مستقل ندارند.
همینطور هم این اوامر شرعی به احتیاط و انقیاد نیز که شما از راه ملازمه به دست میآورید ارشادی بوده و اطاعت و عصیان مستقل ندارند.
و همانطور که اطاعتهای حقیقیه از قبیل صوم و صلاة ... با اوامر اطاعت در اطیعوا اللّه عبادیت نیافتهاند و عبادیت آنها از ناحیه امر دیگری مثل صلّ و با اجعل صلاتک بقصد القربة میباشد.
همینطور هم اوامری مثل امر به احتیاط که شما از راه ملازمه کشف کردید سبب عبادیت، عبادت نمیباشند، بلکه عبادیت عمل از ناحیه یک امر واقعی است و نه این امر استکشاف شده.
در نتیجه این امر به احتیاط اثری نداشته و نمیتوان عمل را به قصد امتثال این امر انجام داد.
تقویت این نظر که جریان احتیاط در محتمل الوجوب عبادی هیچ حسن و رجحانی ندارد.
متن:
و یحتمل الجریان، بناء علی أن هذا المقدار من الحسن العقلی یکفی فی العبادة و منع توقّفها علی ورود أمر بها، بل یکفی الإتیان به لاحتمال کونه مطلوبا أو کون ترکه مبغوضا، و لذا استقرّت سیرة العلماء و الصلحاء- فتوی و عملا- علی إعادة العبادات لمجرد الخروج من مخالفة النصوص الغیر المعتبرة و الفتاوی النادرة. و استدلّ فی الذکری(1)- فی خاتمة قضاء الفوائت- علی شرعیّة قضاء الصلوات لمجرّد احتمال خلل فیها موهوم، بقوله تعالی: فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ(2)، اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ(3)، و قوله تعالی: وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلی رَبِّهِمْ راجِعُونَ(4). و التحقیق: أنّه إن قلنا بکفایة احتمال المطلوبیّة فی صحّة العبادة فیما لا یعلم المطلوبیّة و لو إجمالا، فهو، و إلّا فما أورده قدّس سرّه فی الذکری- کأوامر الاحتیاط- لا یجدی فی صحّتها، لأنّ موضوع التقوی و الاحتیاط- الذی یتوقّف علیه هذه الأوامر- لا یتحقّق إلّا بعد إتیان محتمل العبادة علی وجه یجتمع فیه جمیع ما یعتبر فی العبادة حتّی نیّة التقرّب، و إلّا لم یکن احتیاطا، فلا یجوز أن تکون تلک الأوامر منشأ للقربة المنویّة فیها. اللهم إلّا أن یقال- بعد النقض بورود هذا الإیراد فی الأوامر الواقعیّة بالعبادات مثل قوله تعالی: أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ(5)، حیث إنّ قصد القربة ممّا یعتبر فی موضوع العبادة شطرا أو شرطا، و المفروض ثبوت مشروعیّتها بهذا الأمر الوارد فیها- إنّ المراد من الاحتیاط و الاتّقاء فی هذه الأوامر هو مجرّد الفعل المطابق للعبادة من جمیع الجهات عدا نیّة القربة، فمعنی الاحتیاط بالصلاة الإتیان بجمیع ما یعتبر فیها عدا قصد القربة، فأوامر الاحتیاط یتعلّق بهذا الفعل، و حینئذ: فیقصد المکلّف فیه التقرّب بإطاعة هذا الأمر. و من هنا یتّجه الفتوی باستحباب هذا الفعل و إن لم یعلم المقلّد کون هذا الفعل ممّا شکّ فی کونها عبادة و لم یأت به بداعی احتمال المطلوبیّة، و لو أرید بالاحتیاط فی هذه الأوامر معناه الحقیقی و هو إتیان الفعل لداعی احتمال المطلوبیّة، لم یجز للمجتهد أن یفتی باستحبابه إلّا مع التقیید بإتیانه بداعی الاحتمال حتّی یصدق علیه عنوان الاحتیاط، مع استقرار سیرة أهل الفتوی علی خلافه. فعلم: أنّ المقصود إتیان الفعل بجمیع ما یعتبر فیه عدا نیّة الداعی.
ترجمه:
5- و شهید رحمه اللّه در کتاب ذکری در پایان قضاء فوائت استدلال کرده بر شرعی بودن قضاء (و تکرار) نماز به مجرّد احتمال خلل و عیب در آن (و این سخن شهید به دلیل) این آیات الهی است که:
فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ، و اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ و وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلی رَبِّهِمْ راجِعُونَ.
این است که اگر (در باب نیّت) قائل شویم به کافی بودن احتمال امر (و مطلوبیت) در صحّت (و تمام بودن) عبادت، در جائی که علم به امر (و مطلوبیّت) نداریم و لو به صورت اجمالی پس همان احتمال امر (تصحیحکننده عبادت بوده) و درست است (یعنی میتوان عبادت محتمله و مشکوکه را به قصد احتمال امر انجام داد). وگرنه (اگر احتمال امر را کافی ندانید)، آنچه شهید در «ذکری» آورده مثل اوامر احتیاط قادر بر تصحیح (و تکمیل) عبادت نیست. زیرا (اینگونه اوامر ارشادی بوده و امر ارشادی موجب قصد قربت نمیشود) و موضوع تقوی (برای اتقوا) و موضوع احتیاط (برای احتط)، که اوامر مزبور برآن متوقفاند (چونکه حکم بیموضوع قابل تصوّر نیست) متحقّق نمیشود مگر پس از انجام محتمل العباده به نحوی که جمع بشود در آن تمام اجزاء و شرایط لحاظ شده در عبادت حتی نیّت قصد قربت، و الّا (اگر پیکره عمل بدون نیّت صورت پذیرد)، احتیاط نیست (و عبادت صورت نگرفته) پس جایز نیست که این اوامر منشأ قصد قربت منویّه در عبادت باشند (چرا که مستلزم دور است یعنی نیّت حاصل نمیشود جز با امر احتط و امر احتط درست نمیشود مگر با نیّت).
مگر اینکه گفته شود، عین این نقض در اوامر واقعیّه در عبادات مثل این فرموده خدای تعالی (أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ ...)* نیز وارد است چرا که قصد قربت از جمله اموری است که در موضوع عبادت (مثل نماز) معتبر است چه جزء عبادت باشد چه شرط آن و حال آنکه فرض شما بر این است که ثبوت مشروعیّت قصد قربت با خود این امر وارده (صلّ) است.
مراد از احتیاط و اتّقاء در این اوامر (تنها) پیکره و مجسمه عمل است (به نحوی که) مطابق با عبادت (مورد نظر مولی) باشد از تمام جهات به جز قصد قربت.
پس معنای احتیاط در نماز انجام نماز است با تمام آنچه در آن لحاظ شده است به جز قصد قربت (چرا که قصد قربت مراد امر نبوده).
پس اوامر احتیاط تعلّق میگیرند به شکل (و پیکره) عمل و در این هنگام است که مکلّف قصد میکند تقرّب به خدا را به سبب اطاعت از این امر.
و از اینجا (و روی این محاسبات است) که جهت مییابد فتوای (مجتهد) به استحباب این فعل (و میگوید: دعا عند الهلال مستحب است و کلمه احتیاط را نمیآورد)، اگرچه مقلّد نمیداند که این فعل (دعا عند الهلال) از جمله اموری است که مجتهد در عبادت بودنش شک نموده (سپس اصل برائت جاری کرده و بعد از امر احتط استفاده نموده است) و انجام ندهد (مقلد) این فعل را به انگیزه احتمال مطلوبیّت (و بلکه به قصد استحباب به جای آورد).
و اگر اراده شده باشد از احتیاط در این اوامر، معنای حقیقی آن یعنی انجام فعل به قصد احتمال مطلوبیّت، برای مجتهد جایز نیست که فتوای به استحباب دهد مگر با مقید کردن انجام فعل به انگیزه احتمال (بگوید به قصد احتمال اتیان کنید) تا اینکه عنوان احتیاط برآن صدق نماید، در صورتی که سیره اهل فتوی برخلاف این است (یعنی اسم احتیاط را نیاورد، و به جای آن مینویسند استحباب).
پس معلوم میشود که مراد (از امر احتط) انجام (پیکره) عمل است با تمام مقارناتی که در آن لحاظ شده است.
نظر نهایی شیخ است بر مبنای سوم که انجام عمل به مجرد احتمال مطلوبیت بود و لذا میفرماید:
حق این است که بگوییم:
عبادیت یک عمل دائر مدار امر فعلی و قصد امتثال آن امر نیست، بلکه کافی است که ما احتمال بدهیم که انجام فلان عمل مطلوب مولی بوده و ترکش مبغوض اوست.
در اینجاست که میتوانیم عمل مزبور را به انگیزه همین احتمال انجام دهیم و آن عمل مقرّب باشد و این معنای احتیاط است.
پس در تعبّدیات هم احتیاط ممکن و حسن است.
این است که اینجا عبادت را به داعی امر انجام ندادم که تشریع شود، بلکه به احتمال الامر انجام میدهم، و در عبادت احتمال امر کافی است و لذا احتیاط در اینجا تمام است چرا که اگر دعاء را به قصد قربت اتیان کرده چیزی از آن کم نگذاشته تا بدهکاری داشته باشد.
ارائه شاهدی بر مطلب فوق و نظر نهائی شیخ است مبنی بر اینکه:
با مراجعه به سیره علماء و صلحا متوجه میشویم که هم بر این طریقه فتوی دادهاند و هم خود به آن عمل کردهاند فی المثل مدتها عبادتی را انجام دادهاند لکن در اثر برخورد به یک روایت ضعیف و یا یک فتوای نادری که در آن آمده فلان جزء و یا فلان شرط نیز در عبادت معتبر است، تمام عبادت را اعاده میکردهاند. اگرچه امر مزبور امری محرز نبوده است. ولی به احتمال اینکه شاید آن جزء و یا شرط مزبور دخیل در عبادت بوده باشد، رعایت احتیاط مینمودند. پس انجام عمل به داعی احتمال مطلوبیت در عبادیت عبادت کافی است و این همان احتیاط است.
شیخ پاسخ میدهد که:
اگر همان احتمال مطلوبیّت را در صحّت عبادت کافی بدانیم، احتیاط در عبادت هم ممکن است و اشکالی وجود ندارد و لکن اگر قصد امر معتبر باشد خیر این اوامر کافی نمیباشند.
میفرماید:
اولا: اتّقوا و امثال آن از اوامر ارشادیهاند و امر ارشادی موجب طاعت و یا معصیت نمیشود تا اینکه آن را به قصد امتثال انجام دهیم.
به عبارت دیگر خواندن نماز به قصد امتثال امر ارشادی معنا ندارد چرا که امر ارشادی امتثال علیحده ندارد و این امر مولوی است که امتثال دارد چرا که مولی بما انّه مولی آن را از ما خواسته است.
ثانیا: استفاده از این اوامر در صحّت عبادت مستلزم دور است، چرا؟ زیرا:
1- موضوع این اوامر، تقوی و احتیاط است.
2- بلاتردید تا موضوع درست نشود، حکم روی آن نمیرود چرا که سالبه به انتفاء موضوع است.
3- احتیاط در باب عبادت، اتیان عمل با تمام اجزاء و شرایط است از جمله قصد قربت.
4- قصد قربت در رتبه متأخر از امر قرار دارد، نه در خود امر و لذا تا این قصد قربت متصوّر نشود موضوع تمام نمیشود تا امر روی آن بیاید.
5- شما میخواهید قصد قربت را با خود این امر ارشادی و یا مولوی درست کنید که امری محال است چرا که دور است. یعنی صدور این امر از جانب شارع متوقّف بر تحقّق موضوع احتیاط و تقوی است و تحقّق موضوع نیز متوقف بر صدور این امر است. هذا دور و الدور باطل.
این است که:
1- صدور یک حکم متفرع بر موضوع است. چرا که بدون معروض کیف یتصوّر العارض.
پس حکم عارض است و موضوع معروض.
حال اگر از شما بپرسند در امر احتط موضوع چیست چه پاسخ میدهید؟
خواهید گفت: احتیاط.
پس شارع باید احتیاط را تصوّر کند و سپس امر احتط را برآن بار نماید.
حال بفرمائید موضوع احتیاط با قطع نظر از امر احتط در کجا متصوّر است، توصلیّات و یا تعبدیّات.
خواهید گفت در توصلیّات. چرا؟
زیرا که در یک امر توصلی مثل استهلال با اتیان ذات الفعل تمام موضوع احراز میشود، چون شاکله و پیکره عمل خود احتیاط است.
در حالی که تصور این احتیاط در انجام دعاء عند رؤیت الهلال ممکن نیست زیرا دعا یک عمل عبادی است و عبادت نیازمند قصد قربت است و قصد قربت مترتّب بر امر مولی است و نه در خود امر اخذ میشود و نه قبل از آن.
و لذا احتیاط بهعنوان یک موضوع فاقد جزء قصد قربت است چون باید پس از امر مکلف عمل را به قصد امتثال آن امر انجام دهد.
حال سؤال این است که شما چگونه با امر احتط، احتیاط در عبادت درست میکنید؟
طریق شما دور است به این معنا که احتیاط بودن دعاء عند الهلال موضوع باشد برای احتط (چرا که با آمدن احتط میشود نیت را بهعنوان موضوع درست کرد) و آمدن احتط مترتّب باشد بر نیّت.
به عبارت دیگر در عبادیات آمدن موضوع مترتب است برآمدن حکم و آمدن حکم مترتّب است بر آمدن موضوع.
پاسخ خود شیخ است از اعتراض دور چه نقضا و چه حلّا.
این است که این دور اختصاص به عبادات مشکوکه و محتمله ندارد، بلکه در عبادات معلومه و مسلّمه که امر دارند مثل نماز و زکات هم وجود دارد.
چرا که صلاة و زکاة نیز بدون قصد قربت عبادیت نخواهند داشت و تا عبادت نشوند امر عبادی به آنها تعلّق نمیگیرد.
حال:
1- امر اقیموا و آتوا از جانب مولی نسبت به نماز و زکات، متوقف است بر عبادیت آنها.
2- و تحقّق قصد قربت در نماز نیز متوقف است بر صدور و تعلّق امر اقیموا، چرا که تا امری نباشد عبادیت و قصد قربت به عمل معنا ندارد، چرا که عبادیت دائر مدار امر، امر امر فعلی و قصد امتثال آن امر است و هذا دور مصرّح چرا که دو چیز بدون واسطه متوقف بر یکدیگرند.
فی المثل: اگر از شما بپرسند موضوع «صلّ» چیست؟ خواهید گفت: صلاة.
حال اگر خدای عالم بخواهد امر صلّ را روی صلّ ببرد چه باید بکند؟
خواهید گفت که باید صلاة را تصوّر کند، چرا که صدور حکم بدون تصوّر موضوع ممکن نیست و یا عرض بدون معروض محال است.
پس ناگزیر است که صلاة را تصور کرده و سپس امر «صلّ» را برآن بار کرده. حال اگر از شما سؤال شود که تصوّر صلاة توسط مولی، صلاة با نیّت بوده و یا بینیّت؟
اگر بگوئید صلاة بینیت بوده که موضوع محرز نشده و ناتمام است چون عبادت بیقصد قربت عبادت نیست. اگر بگوئید صلاة با نیت بوده که نمیشود چون نیّت مربوط به مکلّف است و قبل از امر محال و به عبارت دیگر تشریع.
حال بفرمائید صلاة تمامعیار با قطعنظر از امر مولی معقول و متصوّر است؟
خواهید گفت: خیر، صلاة با قطعنظر از امر یا ملعبه است یا تشریع.
در نتیجه باید گفت این امر است که صلاة را درست میکند.
حال دوباره از شما میپرسیم که پس چگونه صلاة را تصوّر نموده و امر «صلّ» را برآن بار فرموده؟
آیا نماز را با جمیع مقارنات معتبره در آنکه قصد قربت نیز یکی از آنهاست تصوّر نموده و سپس امر را روی آن برده است.
و یا اینکه از مجموعه مقارنات که یازدهتاست، نماز را با ده تا از مقارنات و بدون قصد قربت تصور کرده است؟ اگر بگوئید با تمام مقارنات تشریع است و اگر بگوئید با برخی مقارنات، موضوع متحقّق نیست.
حال همان جوابی که شما در احتط دادید عینا در «صلّ» نیز مطرح است. یعنی عبادت قبل از امر تشریع است نه عبادت و بدون نیت غیر معقول است و غیر عبادت.
زیرا فی المثل از 11 مقارن در نماز، 10 تا علّت (صدور) امراند و یکی که قصد قربت است معلول امر است حال تصوّر آنی که معلول امر است قبل از امر محال است. به عبارت دیگر:
از یازده تا مقارن 10 تا شرط مأمور به است و یکی شرط امتثال از جانب مکلّف. خلاصه شیخ در این جواب نقضی میفرماید: و الحلّ الحلّ.
یعنی: هر طوری که در اوامر حقیقیّه عبادت را درست میکنید در اطاعتهای حکمیه هم عبادت را همانطور درست کنید.
1- بهمعنای حقیقی کلمه انجام عمل است به انگیزه احتمال مطلوبیّت.
2- و بهمعنای اعم کلمه، انجام ذات العمل است بدون قصد قربت.
از طریق عقل: این عقل است که میگوید امر مولی است و شاید انجام عمل در حد پیکره و بدون قصد قربت مطلوب او را حاصل نکند پس با قصد قربت انجام بده تا چیزی کم و کسر نیاید.
لکن همین عقل در دفن میت میفهمد که پنهان کردن جسد و حفظ مردم از بوی آن مدّ نظر است و انجام عمل در حد پیکره و شکل کافی است.
با امر واحد خیر. چرا که دور لازم میآید ولی با امر متعدد چرا مثلا اوّل بفرماید: صلّ و سپس بفرماید:
مخلصین. خلاصه قانون کلی این است که شرایطی را که نمیشود تحت الامر تحکیم کرده جداگانه به آنها حکم میشود.
پاسخ حلّی است به اعتراض دور مبنی بر اینکه:
1- در اوامر حقیقیه:
امر صلّ با قطعنظر از قصد قربت به ذات العمل تعلّق گرفته است.
یعنی مولی پیکره عمل را با تمام اجزاء و شرائطش جز قصد قربت و روح عمل در نظر گرفته و امر «صلّ» را برآن بار نموده است، پس تحقّق موضوع متوقف بر صدور امر نمیباشد.
پس از صدور امر و ابلاغ آن به مکلّف، او طبق دلیل عقل و یا دلیل خاصّ دیگری آن عمل را به قصد امتثال آن امر اتیان میکند و لذا عبادیت متوقف بر امر است. پس تحقّق موضوع متوقف بر امر نیست ولی عبادیت عبادت متوقف بر امر است و لذا دور مرتفع میشود.
2- و در اوامر احتیاط:
مراد از احتیاط که موضوع این اوامر است همان شاکله و پیکره فعل یعنی عمل محتمل الوجوب با تمام اجزاء و شرایط است به جز قصد قربت.
پس:
امر احتط روی ذات العمل میرود و متوقف بر عبادیت و تحقّق قصد قربت نمیباشد، بلکه پس از رسیدن امر مکلّف آن عمل محتمل را به قصد امتثال همان امر انجام میدهد و عبادیت درست میشود.
پس موضوع که احتیاط باشد متوقف بر صدور امر نیست و لکن صدور امر متوقف بر تحقّق موضوع است. خلاصه اینکه توقّف طرفینی نیست تا دور لازم بیاید، چرا که احتیاط در اینگونه موارد بهمعنای حقیقی کلمه نیست بلکه به همان معنای اعمّ است.
این است که در کلیه عبادات آنچه را که شارع قبل از امر تصوّر میفرماید پیکره عمل است پس از امر نیز یا به دلیل عقل و یا به دلیل خاصّ، روح عمل و یا قصد قربت حاصل میشود. فی المثل در مسئله صلاة ده تا از مقارنات که پیکره نماز را تشکیل میدهند قبل از امر تصوّر میشوند و یازدهمین مقارن که قصد قربت است و مربوط به مکلّف پس از امر حاصل میشود.
علت این مسئله هم این است که چگونه میشود بدون وجود امر از مکلّف بخواهیم که او قصد امتثال امر کند، باید امر صادر شود تا مکلّف قصد امتثال آن امر را بکند.
آوردن شاهدی است بر پاسخ حلّی خود مبنی بر اینکه، با مراجعه به فتوای علماء متوجه میشویم در مواردی که عمل محتمل العبادت است فتوی دادهاند به اینکه انجام فلان عمل مستحب است، چه مکلّف بدان که این عمل فی الواقع مشکوک العبادت است چه ندانند، چه آن را به داعی احتمال مطلوبیت انجام دهند و چه به انگیزه استحباب مسلّم به جای آورند. چرا؟ زیرا اگر احتیاط در اوامر احتیاط بهمعنای حقیقی کلمه بود یعنی انجام عمل به انگیزه احتمال مطلوبیت بود، مجتهد نمیتوانست بطور قاطع و بدون قید و شرط فتوای به استحباب بدهد. بلکه باید عمل را مقیّد میکرد به انگیزه احتمال مطلوبیت تا عنوان احتیاط حقیقی برآن صدق نماید.
و حال آنکه این برخلاف سیره علماء است که به قول مطلق فتوای به استحباب میدهند.
این است که وقتی مجتهد شک میکند که آیا مثلا دعاء عند الهلال واجب است یا نه؟
ابتدا اصل برائت جاری میکند که خیر پس از آن به سراغ احتط رفته میبیند که احتط گفته مستحب است که دعای مزبور را به جا آوری، موضوع احتط هم احتیاط است، مراد از احتیاط پیکره عمل است استحبابا، فقهاء نیز عین پیکره یعنی دعاء عند الهلال مستحب است را در رساله خود مینویسند.
متن:
(قاعدة التسامح فی أدلة السنن) ثمّ إنّ منشأ احتمال الوجوب إذا کان خبرا ضعیفا، فلا حاجة إلی أخبار الاحتیاط و کلفة إثبات أنّ الأمر فیها للاستحباب الشرعیّ دون الإرشاد العقلیّ، لورود بعض الأخبار باستحباب فعل کلّ ما یحتمل فیه الثواب: کصحیحة هشام بن سالم- المحکیّة عن المحاسن- عن أبی عبد اللّه علیه السّلام، قال:
«من بلغه عن النبیّ شیء من الثواب فعمله، کان أجر ذلک له و إن کان رسول اللّه لم یقله»(1).
و عن البحار بعد ذکرها: أنّ هذا الخبر من المشهورات، رواه العامّة و الخاصّة بأسانید(2).
و الظاهر: أنّ المراد من «شیء من الثواب»- بقرینة ضمیر «فعمله»، و إضافة الأجر إلیه- هو الفعل المشتمل علی الثواب. و فی عدّة الداعی عن الکلینی قدّس سرّه: أنّه روی بطرقه عن الأئمة علیهم السّلام أنّه:
«من بلغه شیء من الخیر فعمل به، کان له من الثواب ما بلغه و إن لم یکن الأمر کما بلغه»(3).
و أرسل نحوه السید فی الإقبال عن الصادق علیه السّلام، إلّا أنّ فیه: «کان له ذلک»(4). و الأخبار الواردة فی هذا الباب کثیرة(5)، إلّا أنّ ما ذکرناها أوضح دلالة علی ما نحن فیه، و إن کان یورد علیه أیضا. تارة: بأنّ ثبوت الأجر لا یدلّ علی الاستحباب الشرعیّ. و أخری: بما تقدّم فی أوامر الاحتیاط: من أنّ قصد القربة مأخوذ فی الفعل المأمور به بهذه الأخبار، فلا یجوز أن تکون هی المصحّحة لفعله، فیختصّ موردها بصورة تحقّق الاستحباب، و کون البالغ هو الثواب الخاصّ، فهو المتسامح فیه دون أصل شرعیّة الفعل. و ثالثة: بظهورها فیما بلغ فیه الثواب المحض، لا العقاب محضا أو مع الثواب. لکن یردّ هذا: منع الظهور مع إطلاق الخبر.
و یردّ ما قبله ما تقدّم فی أوامر الاحتیاط. و أمّا الإیراد الأوّل، فالإنصاف أنّه لا یخلو عن وجه، لأنّ الظاهر من هذه الأخبار کون العمل متفرّعا علی البلوغ و کونه الداعی علی العمل- و یؤیّده:
تقیید العمل فی غیر واحد من تلک الأخبار(6)بطلب قول النبی صلّی اللّه علیه و آله و التماس الثواب الموعود- و من المعلوم أنّ العقل مستقلّ باستحقاق هذا العامل المدح و الثواب.
1) المحاسن 1: 93، الحدیث 2، و الوسائل 1: 60، الباب 18 من أبواب مقدّمة العبادات، الحدیث 3.
2) البحار 2: 256، ذیل الحدیث 3، و حکاه عنه فی هدایة المسترشدین: 423.
3) عدّة الداعی: 12، و الکافی 2: 87، باب من بلغه ثواب علی عمل، الحدیث الأول، و الوسائل 1: 61، الباب 18 من أبواب مقدمة العبادات، الحدیث 8.
4) اقبال الأعمال 3: 171، و الوسائل 1: 61، الباب 18 من أبواب مقدّمة العبادات، الحدیث 9.
5) راجع الوسائل 1: 59، الباب 18 من أبواب مقدّمة العبادات.
6) الوسائل 1: 59، الباب 18 من أبواب مقدّمة العبادات، الحدیث 4 و 7.
ترجمه:
سپس میفرماید:
اگر منشأ احتمال وجوب (مثلا دعاء عند الهلال)، خبری ضعیف (و یا فتوای چند فقیه) باشد نیازی به اخبار احتیاط (در راه حل پنجم) و دشواری اثبات این مطلب که امر به احتیاط برای استحباب شرعی (امر مولوی استحبابی) و نه ارشاد عقلی، نمیباشد.
به دلیل ورود برخی اخبار به مستحب بودن انجام آنچه در آن، احتمال ثواب میرود مثل صحیحه هشام بن سالم به نقل از کتاب محاسن از امام صادق علیه السّلام که میفرماید:
کسی که برسد به او از نبی صلّی اللّه علیه و آله چیزی از ثواب، پس انجام دهد آن را اجر و ثواب آن برای اوست، اگرچه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله آن را نفرموده باشد و پس از نقل مثل این خبر از بحار میگوید: این خبر (و امثال آن از اخبار من بلغ) از مشهوراتی است که عامّه و خاصّه آن را روایت کردهاند.
این است که مراد از شیء در (عبارت شیء من الثواب) به قرینه ضمیر (ه) در فعمله و به قرینه اضافه (کلمه) اجر به آن، همان فعلی است که مشتمل بر ثواب است (مثل دعا عند الهلال) و در کتاب «عدّة الداعی» از مرحوم کلینی روایت کرده از ائمه علیهم السّلام که کسی که برسد به او چیزی از خیر، پس عمل کند به آن خیر، آن مقدار از ثواب که به او رسیده (مثلا اگر فلان نماز را بخوانی چهل بار ثواب میبری)، برای او خواهد بود. اگرچه امر چنانکه به او رسیده است نباشد.
و روایت نموده سید رحمه اللّه مثل این حدیث را در کتاب «الاقبال» از امام صادق جز اینکه در پایان نوشته است کان له ذلک.
و اخبار رسیده در این باب فراوان است جز اینکه آنچه ما گفتیم دلالتش واضحتر است از آنچه در اینجا آمده است. اگر (استفاده از اخبار من بلغ) مورد ایراد واقع شود به اینکه:
1- ثبوت ثواب، دلالت نمیکند بر امر مولوی استحبابی (و لذا به درد ما نحن فیه نمیخورد و معمّا به حال خود باقی است).
2- و دیگر اینکه در مطالب قبلی پیرامون اوامر احتیاط، گفته شد که قصد قربت در آن فعلی اخذ شده که مأمور به این اخبار من بلغ است (مثل واجبات معلومه، مستحبات معلومه و توصلیات مشکوکة).
پس جایز نیست که این اخبار (من بلغ) مصحّح آن فعل باشند (و قصد قربت درست نمایند) و الّا مورد اخبار من بلغ اختصاص مییابد به صورت مستحبات و واجبات معلومه (منظور این است که هرجا که خیر خودبهخود محقّق است اخبار من بلغ شامل آن میشود و هرجا که محقّق نیست مشمول این اخبار هم نیست).
آن خبر رسیده در من بلغ، آن ثواب خاصّ (و عجیب) است پس همان خبری است که در آن مسامحه شده است و نه اینکه اصل شرعی فعل (یا مأمور به بودن را) مورد مسامحه قرار دهد.
اخبار من بلغ (تنها) در جائی ظهور دارند که تنها ثواب محض (به ما) برسد (مثل مستحبات مشکوکه) و نه عقاب محض (مثل شرب تتن) و یا (ثواب) همراه با عقاب (که مثلا رسیده باشد که فلان عمل واجب است که در صورت اتیان ثواب و بخاطر ترکش عقاب میشویم). (پس اخبار من بلغ شامل مورد و محلّ بحث ما نمیشود).
امّا ردّ میشود این منع ظهور (که شما ادّعا نمودید) با اطلاق خبر و ردّ میشود آن اشکال قبلی با مطالبی که در اوامر احتیاط گذشت (پس اخبار من بلغ هم روی پیکره عبادت میرود).
و اما ایراد اول:
انصاف این است که ایراد اوّل خالی از وجه نیست، چرا که ظاهر اخبار من بلغ این است که (انجام) عمل متفرّع است بر رسیدن (به گوش) بلکه (اتیان العمل از روی احتیاط و احتمال وجود امر است) داعی بر عمل همین بلوغ است (آنگاه ثواب تفضّلی است و نه استحقاقی).
و مؤید این گفتار ما (که مراد از عمل احتیاطا) مقیّد کردن عمل است در بیشتر این اخبار به امید اینکه نبی صلّی اللّه علیه و آله خواسته و یا به امید ثواب موعودی.
و این روشن است که عقل در حکم به استحقاق ثواب چنین فاعلی مستقل است (و ثواب تفضلی دارد و لذا به درد ما نحن فیه نمیخورد).
1- اینکه یگانه طریق از طرق ارائهشده برای تصحیح احتیاط در عبادت طریق چهارم است که عبارت بود از اینکه برای قصد قربت احتمال امر کافی است و نه احراز امر.
2- هریک از طرق ارائه شده باید به صورت مستقل مورد بحث و بررسی قرار گیرد و مباحث را به یکدیگر خلط نکنیم.
طریق پنجم دارای دو اشکال بود که اشکال اوّل توسط شیخ پاسخ داده شد و لکن اشکال اوّل به حال خود باقی است.
این است که مستحبات با دلیل ضعیف نیز قابل اثباتاند و حتی برخی این تسامح را به مکروهات نیز سرایت میدهند.
براساس روایات من بلغ.
میگوید اگر فی المثل به تو رسید که اگر فلان عمل را انجام بدهی چندین هزار ثواب به تو میدهند و تو به امید دستیابی به آن ثواب عمل مزبور را انجام دادی آن ثواب وعدهدادهشده را به تو میدهند اگرچه این ثواب بالغ از طریق غیر معتبر باشد.
مربوط به شبهات وجوبیّهای بود که منشأ شبهه و احتمال وجوب یک خبر ضعیف نباشد.
و لذا همه تلاش کردند تا ثابت نمایند که در محتمل الوجوب عبادی هم احتیاط میسور و حسن است.
ارائه ششمین راه حل در ما نحن فیه و معمای مورد بحث است مبنی بر اینکه اگر منشأ شبهه وجود خبر ضعیفی بر وجوب یک چیزی باشد:
1- نیازی به اوامر احتیاط و اتقاء نیست تا بحث کنیم که این اوامر مولوی شرعیاند و یا ارشادی عقلی.
2- و نیازی نیست که عمل به انگیزه احتمال مطلوبیت باشد.
3- و نیازی نیست تا از راه برهان انّی و لمی امر مولوی را اثبات کنیم.
روایات فراوانی است تحت عنوان اخبار من بلغ که دلالت دارند بر استحباب هر عملی محتمل الثواب باشد و لذا عمل محتمل را به قصد ثواب انجام میدهیم.
1- صحیحه هشام ابن سالم از امام صادق علیه السّلام که میفرماید:
من بلغه عن النبیّ صلّی اللّه علیه و آله شیء من الثواب فعمله کان اجر ذلک له و ان کان رسول اللّه لم یقله.
2- روایتی که از کلینی در عدة الداعی آمده و سندش را به ائمه علیهم السّلام نسبت داده که فرمودهاند:
من بلغه شیء من الخیر فعمل به کان له من الثواب ما بلغه و ان لم یکن الامر کما فعله.
3- روایتی است مثل روایت فوق از سید بن طاوس در کتاب اقبال از امام صادق علیه السّلام که به صورت مرسل نقل شده است با این تفاوت که به جای کان له الثواب، کان له ذلک آمده است.
این است که برخی خواستهاند در تصحیح عبادت از این اخبار استفاده کنند.
1- عبادت قصد قربت میخواهد.
2- قصد قربت امر میخواهد.
3- اخبار من بلغ در برابر عمل به عبادت محتمله به شما وعده ثواب میدهد.
4- وعده ثواب مستلزم استکشاف امر مولوی استحبابی است چون تا امر نباشد وعده ثواب نیست.
پس: محتمل الوجوب عبادی را به قصد امتثال همین امر کشفشده انجام میدهیم و مشکل رفع میشود. به عبارت دیگر احتیاط و انجام عمل محتمل الوجوب در تعبّدیات مطلقا ممکن و حسن و موجب ثواب است.
پاسخ به یک اشکال مقدّر است مبنی بر اینکه:
1- چون فاعل من بلغ در این روایت، مقدار معینی از ثواب است فی المثل ثواب فلان عمل برابر با ثواب آزاد کردن یک بنده است، اصل ثواب و ثواب داشتن مسلم است.
2- ثواب مسلّم مربوط به واجبات و مستحباتی است که اصل الوجوب او الاستحباب در آنها مسلم است.
3- ما نحن فیه در رابطه با مسئلهای است که اصل ثواب مشکوک است.
پس: این ثواب در ما نحن فیه کشف از امر نمیکند و ربطی به بحث ما ندارد.
این است که: 1- درست است که فاعل بلغ علی الظاهر، ثواب است.
2- لکن تعبیر و یا تقدیر کلام این است که من بلغه عمل له ثواب یعنی عمل فاعل است پس حدیث مزبور به درد ما نحن فیه میخورد فی المثل میگوئیم:
دعا عند رؤیة الهلال براساس خبر ضعیف رسیده ثواب دارد و واجب است.
من بلغه عمل له ثواب فعمله کان له ذلک.
پس: دعا عند رؤیة الهلال ثواب است.
زیرا:
1- در حدیث آمده است فعمله یعنی کسی که انجام دهد آن را برای او ثواب است، بلاشک ضمیر (ه) به ثواب برنمیگردد، چرا که ثواب چیزی نیست که انسان آن را انجام دهد، بلکه نتیجه عمل انسان است.
پس ضمیر (ه) و اسم اشاره (ذلک) به عمل بازمیگردد.
2- کلمه (اجر) در کان له اجر ذلک نمیتواند به ثواب بازگشت کند چرا که ثواب خود ثواب و اجر ندارد بلکه اجر و ثواب دو لغت مترادف و هممعنا هستند که به عمل بازمیگردند عملی که خود مشتمل بر ثواب است.
این است که اخبار من بلغ میگوید:
1- هرکس عملی را به امید ثواب (یعنی احتیاطا) انجام دهد، ثواب میبرد.
2- احتیاط ثواب تفضّلی دارد و نه استحقاقی.
3- ثواب تفضّلی کاشف از امر مولوی استحبابی نیست.
پس: شما نمیتوانید بگوئید عبادت محتمله را به قصد امتثال یک امر مولوی انجام میدهید.
در نتیجه اخبار من بلغ به درد ما نحن فیه نمیخورد و مصحّح عبادت نمیباشد.
به عبارت دیگر اخبار من بلغ میگوید: هرکجا احتیاط ممکن است ثواب میبری و هرکجا احتیاط ممکن نیست ثواب نمیبری. حال احتیاط در توصلیّات ممکن است و فرد ثواب میبرد و لکن در تعبّدیات غیرممکن میباشد. زیرا اگر عبادت را با نیّت به جا آوری تشریع و اگر بینیت انجام دهی ملعبه است.
یا باید یک امر بالفعل در خارج باشد بر اینکه فلان عمل را انجام دهید فلان مقدار ثواب در برابر عمل
به آن داده میشود که ما عمل را به داعی امتثال آن امر انجام میدهیم و در حقیقت ثواب امتثال آن امر را میبریم. و یا باید ما عمل محتمل را از روی احتیاط یعنی به داعی احتمال امر انجام دهیم که در این صورت ثواب تفضّلی خواهد بود و نه استحقاقی و چنین ثوابی کاشف از امر مولوی نیست. و لذا در اشکال دوم میخواهد بگوید آنچه از اخبار من بلغ استفاده میشود این صورت دوّم است و نه اوّل.
پاسخی به اشکال مزبور نداده و بر اساس همین اشکال از خیر اخبار من بلغ گذشته است.
این است که در (من بلغه شیء من الثواب علی شیء من الخیر)، موضوع خیر است. به عبارت دیگر موضوع در اخبار من بلغ خیر است.
حال بفرمائید خیر از خارج احراز میشود و یا از خود اخبار من بلغ؟ خواهید گفت: از خارج.
اگر پرسیده شود چگونه و چه خیری تاکنون در خارج احراز کردهاید؟
خواهید گفت:
واجبات معلومه، مستحبات معلومه و توصلیّات. حال از شما میپرسیم:
آیا احتیاط در عبادات محتمله نیز خیر است تا اخبار من بلغ شامل آن بشود؟ فی المثل اگر شک کردید که آیا دعاء عند الهلال خیر است یا نه چه پاسخ میدهید؟
خواهید گفت: موضوع در عبادت محتمله محرز نیست چرا که نمیدانی با نیّت بخوانی و یا بینیّت و لذا این اخبار برآن بار نمیشود و نمیتوان گفت: این دعایی که من با نیّت یا بینیّت میخوانم خیر است تا به آن ثواب داده شود.
مگر اینکه موضوع و حکم هر دو را با اخبار من بلغ درست کنید که مستلزم دور است چرا؟
زیرا اخبار من بلغ موقوف است بر خیر بودن و خیر بودن موقوف است بر اخبار من بلغ.
اگر به شما برسد که فلان عمل واجب است، با رسیدن وجوب به گوش شما سؤال این است که:
این بلغه ثواب هست یا بلغه عقاب؟
خواهید گفت هر دو. چرا؟ زیرا که واجب عملی است که اگر انجام دادیم ثواب میبریم و اگر ترک کردیم عقاب میشویم حال سؤال این است که اخبار من بلغ گفته ثواب یا عقاب یا ثواب و عقاب؟
خواهید گفت ثواب پس تنها به درد شبهه استحبابیّه میخورد یعنی در یک عملی که احتمال دارد مستحب باشد.
و حال آنکه محل بحث ما شبهه وجوبیّه است و این شبهه، بلغه ثواب و عقاب میخواهد.
میگوید، اخبار من بلغ شامل ثواب و عقاب هر دو میشود چونکه ثواب و عقاب توأم با یکدیگرند.
موضوع اخبار من بلغ خیر است. خیریت باید محرز باشد.
آنچه خیریت در آن محرز است مستحبّ مسلّم و قطعی است.
مورد اخبار من بلغ مستحبّ مسلّم و معلوم است.
حال: اگر اخبار من بلغ بخواهد شامل محتمل العباده شود، دور لازم آید. چرا؟
زیرا:
1- شمول اخبار من بلغ بر محتمل العبادة متوقف بر احراز استحباب آن است و
2- استحباب هم متوقف بر شمول این اخبار بر محتمل العباده و دلالتشان بر استحباب آن.
این دور است، دور هم باطل است.
پس اخبار من بلغ مختصّ به مستحبات مسلمه است.
این است که اگرچه موضوع اخبار من بلغ خیر است، لکن مراد از خیر معنای حقیقی آن یعنی چیزهائی که استحبابشان مسلّم است، نمیباشد بلکه محتمل العباده را نیز شامل میشود. به عبارت دیگر مراد از خیر مجرّد عمل است با جمیع جهات به جز قصد قربت که پس از ورود امر قصد قربت هم میآید.
1- گاهی یک خبر ضعیفی دلالت میکند بر اینکه فلان عمل مستحب یا دارای ثواب است.
2- گاهی یک خبر ضعیفی دلالت میکند بر اینکه ترک فلان عمل عقاب دارد که بالملازمه انجامش ثواب دارد.
3- و گاهی یک خبر ضعیفی دلالت میکند بر اینکه فلان عمل واجب است یعنی در انجامش ثواب و در ترکش عقاب میباشد.
اخبار من بلغ تنها شامل محتمل الاستحباب میشوند، پس شامل محتمل الوجوب نمیشوند تا اتیان آن به قصد امتثال این امر صحیح باشد، چرا؟
زیرا فرموده: من بلغه ثواب و این ظهور در ثواب محض دارد و نه ثواب توأم با عقاب.
و حال آنکه ما نحن فیه شبهه وجوبیّه است و این شبهه بلغه ثواب و عقاب میخواهد.
این است که:
1- اثبات شیء نفی مساعد نمیکند پس وعده ثواب نافی وعده عقاب بر ترک نمیباشد.
2- اطلاق روایات من بلغ این اشکال را رد میکند، چرا که بلوغ ثواب شامل هر سه وجه مذکور شده و اختصاص به فرض اوّل ندارد.
این است که بلوغ ثواب اعم است از اینکه بالمطابقه باشد یا بالملازمه.
این است که انصافا ایراد اوّل بر دلالت اخبار من بلغ وارد است، چون ظاهر این اخبار این است که عمل متفرع بر بلوغ است. چرا؟
زیرا گفته بلغه سپس با فاء تفریع گفته فعمله و بلوغ داعی بر عمل است.
یعنی چون به ما رسیده که فلان کار ثواب دارد ما به داعی احتمال امر (یعنی احتیاطا) این کار را انجام میدهیم و نه بهعنوان دیگر.
این است که تقیید عمل به طلب قول النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و یا التماس ذلک الثواب ...
در بسیاری از روایات گواهی بر تفریع عمل بر بلوغ است.
کاشف از استحباب شرعی و امر مولوی ندبی نمیباشد تا عمل به قصد امتثال آن امر اتیان شود.
حال وقتی مفاد اخبار من بلغ این باشد که محتاط ثواب دارد میگوئیم:
عقل در حکم به اینکه احتیاط موجب مدح و ثواب است و فاعلی که به امید ثواب اتیان عمل کرده ممدوح است، استقلال دارد.
متن:
و حینئذ:
فإن کان الثابت بهذه الأخبار أصل الثواب، کانت مؤکّدة لحکم العقل بالاستحقاق، و أمّا طلب الشارع لهذا الفعل:
فإن کان علی وجه الإرشاد لأجل تحصیل هذا الثواب الموعود فهو لازم للاستحقاق المذکور، و هو عین الأمر بالاحتیاط.
و إن کان علی وجه الطلب الشرعیّ المعبّر عنه بالاستحباب، فهو غیر لازم للحکم بتنجّز الثواب، لأنّ هذا الحکم تصدیق لحکم العقل بتنجّزه فیشبه قوله تعالی: (وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی)(1). إلّا أنّ هذا وعد علی الإطاعة الحقیقیّة، و ما نحن فیه وعد علی الإطاعة الحکمیّة، و هو الفعل الّذی یعدّ معه العبد فی حکم المطیع، فهو من باب وعد الثواب علی نیّة الخیر الّتی یعدّ معها العبد فی حکم المطیع من حیث الانقیاد.
و أمّا ما یتوهّم: من أنّ استفادة الاستحباب الشرعی فیما نحن فیه نظیر استفادة الاستحباب الشرعی من الأخبار الواردة فی الموارد الکثیرة المقتصر فیها علی ذکر الثواب للعمل، مثل قوله علیه السّلام: «من سرّح لحیته فله کذا»(2).
فمدفوع: بأنّ الاستفادة هناک باعتبار أنّ ترتّب الثواب لا یکون إلّا مع الإطاعة حقیقة أو حکما، فمرجع تلک الأخبار إلی بیان الثواب علی إطاعة اللّه سبحانه بهذا الفعل، فهی تکشف عن تعلّق الأمر بها من الشارع، فالثواب هناک لازم للأمر یستدلّ به علیه استدلالا إنیّا.
و مثل ذلک استفادة الوجوب و التحریم ممّا اقتصر فیه علی ذکر العقاب علی الترک أو الفعل.
و أمّا الثواب الموعود فی هذه الأخبار فهو باعتبار الإطاعة الحکمیّة، فهو لازم لنفس عمله المتفرّع علی السماع و احتمال الصدق و لو لم یرد به أمر آخر أصلا، فلا یدلّ علی طلب شرعیّ آخر له. نعم، یلزم من الوعد علی الثواب طلب إرشادیّ لتحصیل ذلک الموعود.
فالغرض من هذه الأوامر- کأوامر الاحتیاط- تأیید حکم العقل، و الترغیب فی تحصیل ما وعد اللّه عباده المنقادین المعدودین بمنزلة المطیعین.
و إن کان الثابت بهذه الأخبار خصوص الثواب البالغ کما هو ظاهر بعضها، فهو و إن کان مغایرا لحکم العقل باستحقاق أصل الثواب علی هذا العمل- بناء علی أن العقل لا یحکم باستحقاق ذلک
الثواب المسموع الداعی إلی الفعل، بل قد یناقش فی تسمیة ما یستحقّه هذا العامل لمجرّد احتمال الأمر ثوابا و إن کان نوعا من الجزاء و العوض- إلّا أن مدلول هذه الأخبار إخبار عن تفضّل اللّه سبحانه علی العامل بالثواب المسموع، و هو أیضا لیس لازما لأمر شرعی هو الموجب لهذا الثواب، بل هو نظیر قوله تعالی: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها)(1)ملزوم لأمر إرشادیّ- یستقلّ به العقل- بتحصیل ذلک الثواب المضاعف.
ترجمه:
در این صورت اگر اصل ثواب به وسیله این خبار ثابت باشد، پس از دو جهت مؤکّد حکم عقلاند:
1- بالاستحقاق (یعنی عقل میگوید احتیاط ثواب دارد، اخبار من بلغ هم میگوید ثواب دارد).
2- طلب شارع این فعل (احتیاطی را).
پس اگر (این طلب) بر وجه ارشاد باشد برای تحصیل این ثواب (که خداوند تفضلا) وعده داده است پس این (طلب) لازمه استحقاق ثواب است و این لزوم (تحصیل) همان امر به احتیاط است (که مؤکد حکم عقل است و امر مولوی نیست تا قصد امتثال بطلبد).
و اگر (این طلب) بر وجه طلب شرعی باشد که از آن تعبیر به استحباب مولوی میشود. پس این (چنین وعده ثوابی) مستلزم حکم (یا امر) به تنجّز به ثواب نیست. زیرا این حکم (شرع به تنجّز ثواب) تصدیق همان حکم عقل است به تنجّز ثواب (که لازمهاش امر ارشادی است) پس ما نحن فیه (اخبار من بلغ) شبیه به این سخن خدای تعالی است که میفرماید:
کسی که اطاعت کند خدا و رسولش را داخل میکند خدا او را در بهشتهایی که جاری است ... جز اینکه (مورد) این آیه وعده (ثواب) بر اطاعت حقیقیّه است و مورد بحث ما (اخبار من بلغ) وعده ثواب بر اطاعت حکمیه (یعنی احتیاط) است و این همان فعلی است که عبد (با انجام آن) در حکم مطیع به حساب میآید (و نه واقعا مطیع).
پس ما نحن فیه (اخبار من بلغ) از باب وعده ثواب بر نیّت خیرست که فرد با (انجام) نیّت خیر در حکم مطیع به شمار میآید، از این جهت که انقیاد کامل دارد (و جزم بر انجام).
1) الأنعام: 160.
اما اینکه توهم میشود که استفاده استحباب شرعی در اخبار من بلغ، مانند استفاده استحباب شرعی از اخبار وارده کثیره است که در آنها اکتفا به ذکر وعده ثواب شده (ولی امر نشده) مثل این سخن امام علیه السّلام که: هرکس محاسن خود را شانه کند فلان مقدار ثواب دارد، دفع میشود به اینکه استفاده (امر مولوی) در اینجا (یعنی اخبار من سرّح لحیته)، به اعتبار این است که ثواب مترتّب نیست مگر با طاعت حقیقیه و یا حکمیه.
پس بازگشت اخبار (من سرّح) به این است که ثواب در اثر اطاعت خدای سبحان است به خاطر انجام فعل، پس ثواب در اینجا کشف میکند از تعلّق امری مولوی به تسریح لحیه از جانب شارع. در نتیجه ثواب موعود (در تسریح اللّحیه) مستلزم امری است که استدلال میشود به آن به صورت انّی (یعنی از معلول پی به علّت میبریم) و مثل همین مثال است:
استفاده وجوب (واجبات) و حرام بودن (محرّمات) از ادلّهای که اکتفا شده در آن ادلّه بر فعل یا بر ترک (که مثلا اگر این عمل را انجام دهی فلان درجه بهشت را داری و اگر آن را ترک کنی فلان عقاب را خواهی داشت و این کاشف از امر و یا نهی است). و امّا ثوابی که در این اخبار (من بلغ) داده شده به اعتبار طاعت حکمیه است، پس این ثواب لازمه خود احتیاط است (و نه مال امر مولوی)، احتیاطی (عملی) که متفرع است بر شنیدن و احتمال صدق و راستی و لو امر دیگری هم برآن وارد نشده باشد پس (اخبار من بلغ) بر طلب شرعی دیگری دلالت ندارند. بله لازمه وعده ثواب طلب ارشادی است جهت به دست آوردن این ثواب پس مراد از این اوامر (من بلغ) مثل اوامر احتیاط تأیید حکم عقل است و تشویق به تحصیل آنچه خدا وعده داده است به بندگانش که به منزله مطیعیناند (یعنی طاعت حکمیّه). و اگر خصوص ثواب بالغ به وسیله این اخبار (من بلغ) مورد نظر باشد و (نه اصل ثواب) چنانکه ظاهر بعضی اخبار من بلغ چنین است (آنی که وعده دادهاند، میدهند). اگرچه مغایر حکم عقل باشد (که حکم عقل) اصل ثواب است نسبت به انجام این عمل بنا بر اینکه عقل حکم نمیکند به استحقاق آن ثواب شنیده شده (که مثلا فلان عمل برابر با چهل سال عبادت است) که انگیزه بر انجام این فعل است. بلکه گاهی مناقشه میشود در نامگذاری آن ثوابی که این فاعل مستحقّ آن میشود. به خاطر احتمال امر احتیاط (یعنی استحقاقی نیست، بلکه تفضّلی است) و بلکه اگرچه نوعی از جزا و عوض است. جز اینکه مدلول این اخبار خبر دادن از تفضّل خدای سبحان بر عامل به همان ثواب شنیده شده. اگر اینچنین باشد؛ این نیز مستلزم امری شرعی که موجب این ثواب است، نیست بلکه آن نظیر این سخن خدای تعالی است که من جاء بالحسنة فله عشر امثالها، و ملزوم امر ارشادی است که عقل در تحصیل آن ثواب مضاعف به دنبال شرع است.
این است که وقتی مفاد اخبار من بلغ این شد که محتاط ثواب دارد، عقل نیز در حکم به اینکه فاعل احتیاط ممدوح است مستقل است، آنگاه این اخبار از دو جهت مؤکد حکم عقلاند:
1- یا دلالت دارند بر اصل ثواب؛ 2- یا دلالت دارند بر ثبوت ثواب بالغ.
وقتی اجمالا دلالت میکنند بر اینکه فرد محتاط و فاعل به دنبال بلوغ ثواب، مثاب است معنای مطابقی آنهاست که مؤکّد حکم عقل نیز میباشند.
حال وقتی این اخبر بالمطابقه دلالت کردند بر ثبوت ثواب و لو بر عنوان احتیاطکاری پس بالملازمه دلالت دارند بر طلب شارع آن فعل احتیاطی را. منتهی این طلب از دو حال خارج نیست.
این است که این طلب:
1- اگر طلب ارشادی باشد و ما را ارشاد کند به تحصیل همان ثوابی که تفضّلا خدای تعالی به ما وعده داده، پس لازمه استحقاق ثواب است.
یعنی وقتی عقل و شرع حکم به استحقاق دادند، لازمهاش یک امر ارشادی به تحصیل آن ثواب است. لذا چنین طلبی عین امر به احتیاط در اوامر احتیاط است که مؤکد حکم عقلاند لکن این امر، امر مولوی نیست تا قصد امتثال بطلبد.
2- و اگر طلب مولوی استحبابی باشد میگوئیم: وعده ثواب مستلزم امر استحبابی مولوی نیست، چرا که حکم شرع به تنجّز ثواب تصدیق همان حکم عقل است به تنجّز ثواب و لازمه این مطلب امر ارشادی است و نه مولوی و ما نحن فیه شبیه این آیه شریفه است که میفرماید:
(مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی)* که عقل نیز در حکم به این معنا استقلال دارد لکن با این تفاوت که: مورد آیه وعده ثواب بر اطاعت حقیقیه است و مورد بحث ما وعده ثواب بر اطاعت حکمیه یعنی احتیاط است که بنده با انجام آن در حکم مطیع است و نه واقعا مطیع.
در نتیجه ما نحن فیه شبیه وعده ثواب بر نیّت خیر است که فرد با نیّت خیر در حکم مطیع است از این جهت که انقیاد کامل دارد و تعمیم قطعی بر انجام فعل گرفته است.
این است که برخی توهّم کردهاند که اخبار من بلغ شبیه اخبار من سرّح لحیته میباشد. و لذا حضرات
فقهاء در بیشتر موارد از راه وعده ثواب، کشف میکنند استحباب را. فیالمثل در حدیث آمده است که:
1- هرکس محاسن خود را شانه کند فلان مقدار ثواب دارد.
2- ثواب عقلا مستلزم امر است، یک امر مولوی استحبابی.
حال چه اشکال دارد که بگوئیم ما نحن فیه نیز چنین است یعنی چه اشکال دارد که بگوئیم:
1- ثبوت ثواب بر فلان عملی که بلغ الینا مستلزم استحباب و امر مولوی ندبی است.
2- عمل را به قصد امتثال این امر ندبی انجام میدهیم.
پس: احتیاط در عبادت نیز درست میشود.
در اطاعت حقیقیّه اگر عمل به انگیزه امر مسلّم و معلوم انجام شود ثواب دارد.
در اطاعت حکمیه اگر عمل به انگیزه احتمال امر انجام شود، ثواب دارد.
این است که بین ما نحن فیه یعنی اخبار من بلغ با اخبار تسریح لحیه تفاوت است.
این است که اخبار تسریح لحیه دلالت نمیکنند بر اینکه ثواب بر اطاعت حکمیه مترتّب است و لذا اگر تسریح لحیه را به داعی احتمال امر انجام دهی ثواب دارد.
و این دلیل بر آنست که ثواب مترتّب بر اطاعت حقیقیه است، اطاعت حقیقیه هم مستلزم امر مولوی است و حال آنکه اخبار من بلغ دلالت میکنند بر ترتّب ثواب بر اطاعت حکمیه که همان احتیاط است.
و این کاشف از یک امر مولوی نیست تا امتثال به قصد انجام آن درست باشد، بلکه کاشف از یک امر ارشادی است. پس این یک قیاس مع الفارق است و درست نیست.
این است که خدای تعالی چند جور وعده ثواب داده است و ما میخواهیم ببینیم اخبار من بلغ از کدام قبیل ثواب است فی المثل:
1- یکجا وعده ثواب داده است به اینکه: نیّة المؤمن خیر من عمله.
بدین معنا که اگر عمل نمود 10 ثواب و اگر تنها نیت نمود 1 ثواب دارد.
2- و یکجا وعده ثواب در کارهای شخصی و خصوصی داده و فرموده: اگر کسی محاسن خود را شانه کند فلان مقدار ثواب دارد.
3- و یا یکجا وعده ثواب مضاعف داده و فرموده:
من جاء بالحسنة فله عشر امثالها.
حال سؤال این است که اخبار من بلغ از کدام سنخ است؟
مستدل که طریق ششم را جهت تصحیح عبادت پیشنهاد کرده بود خیال کرده بود که از قبیل وعده ثواب به کارهای خصوصی است و لذا میگفت:
اگر کسی به محاسنش شانه بزند فلان مقدار ثواب دارد.
این شانه زدن به محاسن طاعت حکمیه نیست.
وقتی شانه زدن به خاطر طاعت حکمیه نبوده لا بد به خاطر طاعت حقیقیّه است.
طاعت حقیقیّه امر میخواهد چنانکه بیشتر مستحبات از این قبیلاند.
پس از این ثواب در برابر عمل شخصی، کشف میکنیم امر مولوی استحبابی را.
فی المثل:
1- بر نیت خیر وعده ثواب داده شده است شرعا.
2- کارهای خیر که حسنش مسلّم است مثل واجبات و مستحبات مسلّمه. شخص به نیت میگذارند عقلا.
3- نیّت کردن خود طاعت حکمیه است، چرا که نیتکننده مطیع و منقاد مولی است.
4- طاعت حکمیه دارای ثواب است.
5- ثواب مترتّب بر طاعت حکمیه مستلزم امر ارشادی است.
پس:
شارع وعده ثواب بر نیّة الخیر میدهد.
ثواب مستلزم امر است.
از وعده ثواب شارع بر نیّة الخیر کشف میکنیم امر ارشادی را.
خواهید گفت از قبیل نیة الخیر فله ثواب. چرا؟ چون اخبار من بلغ میگوید:
1- آدم محتاط ثواب میبرد.
2- احتیاط، طاعت حکمیه است همان گونه که نیّة الخیر طاعت حکمیه بود.
3- ثواب مترتّب بر طاعت حکمیه تفضّلی است.
4- ثواب تفضّلی کاشف از امر ارشادی است و نه مولوی.
میگوئیم اخبار من بلغ مثلا میگوید:
اگر فلان کار را بکنی ثواب عبادت چهلساله را میبری.
ما بهعنوان مستمع آن را به امید آن ثواب موعود انجام میدهیم.
این اتیان عمل به خاطر ثواب موعود احتیاط است.
احتیاط ثواب تفضّلی دارد و نه استحقاقی.
ثواب تفضّلی کاشف از امر مولوی نیست، بلکه کشف از امر ارشادی میکند.
در نتیجه وقتی اخبار من بلغ وعده ثواب موعود را میدهد و چنین ثوابی کاشف از امر ارشادی است دیگر نمیتواند مؤکّد حکم عقل باشد، چرا؟
زیرا عقل توان درک و صدور چنین حکمی را ندارد و لذا در اینجا باید تابع شرع باشد.
زیرا اگر اخبار من بلغ نبود عقل نمیتوانست بگوید انجام فلان کار ثواب 40 ساله دارد. به عبارت دیگر عقل میتواند بگوید کار نیک دارای ثواب است و لکن نمیتواند بگوید فلان کار ثواب یک ختم قرآن دارد.
بنابراین اگر اخبار من بلغ وعده موعود میدهد و نه مسموع، دیگر مؤکّد حکم عقل نیست.
و لذا در چنین جایی عقل باید تابع شرع باشد، اگرچه در بیان قبلی گفتیم شرع تابع عقل است.
زیرا:
طاعت حکمیه ثواب دارد.
ثواب عقلا امر دارد.
پس: اخبار من بلغ برای تأکید حکم عقل آمده است.
متن:
و الحاصل: أنّه کان ینبغی للمتوهّم أن یقیس ما نحن فیه بما ورد من الثواب علی نیّة الخیر، لا علی ما ورد من الثواب فی بیان المستحبّات. ثمّ إن الثمرة بین ما ذکرنا و بین الاستحباب الشرعی تظهر فی ترتّب الآثار الشرعیّة المترتّبة علی المستحبّات الشرعیّة، مثل ارتفاع الحدث المترتّب علی الوضوء المأمور به شرعا، فإنّ مجرّد ورود خبر غیر معتبر بالأمر به لا یوجب إلّا استحقاق الثواب علیه، و لا یترتّب علیه رفع الحدث، فتأمّل. و کذا الحکم باستحباب غسل المسترسل من اللحیة فی الوضوء من باب مجرّد الاحتیاط، لا یسوغ جواز المسح ببلله، بل یحتمل قویّا أن یمنع من المسح ببلله و إن قلنا بصیرورته مستحبّا شرعیّا، فافهم.
ترجمه:
حاصل مطلب اینکه:
برای متوهّم (که میخواست از اخبار من بلغ امر مولوی شرعی بدست آورد) شایسته بود که اخبار من بلغ را با آنچه وارد شده در رابطه با ثواب بر نیت خیر مقایسه کند (یعنی با ثواب تفضّلی که در برابر اطاعت حکمیه است) و نه با آن اخبار واردشده در بیان ثواب مستحبات (مثل من سرّح لحیته ...).
سپس میفرماید: ثمره میان آنچه ما گفتیم (که اخبار من بلغ امر مولوی شرعی برای ما نیاوردهاند) و میان استحباب شرعی (که توهّمکننده بگوید: اخبار من بلغ امر شرعی آورده) ظاهر میشود در ترتّب آثاری که مترتّب میشود بر مستحبات شرعیّه (که مأمور به شرعی هستند) مثل رفع حدث (و یا اباحه نماز) که مترتّب است بر وضویی که مأمور به شرعی است (یعنی شرع به آن امر فرموده).
پس به صرف ورود یک خبر غیر معتبر در امر به آن (وضو) تنها موجب استحقاق ثواب بر انجام آن میشود و لکن اثر رفع حدث برآن مترتّب نمیشود (چرا که اخبار من بلغ در اینجا امر شرعی نیاورده، بلکه امرش ارشادی است.) پس در این مطلب تأمل کن که: (1- وضویی هم داریم که مأمور به شرعی هست و لکن رافع حدث نیست مثل وضوی مسلوس و یا مبطون و یا مستحاضه). همچنین است حکم به استحباب شستن آن مقدار راه شده محاسن در وضوء که تنها از باب احتیاط است (ولی امر شرعی محرز ندارد) و سبب جواز مسح با رطوبت آن نمیشود. بلکه احتمال قوی داده میشود که مسح با رطوبت آن قسمت از محاسن ممنوع باشد اگرچه ما قائل شویم به مستحب شرعی شدن آن (به اینکه اخبار من بلغ امر مولوی استحبابی آورده باشند) پس بفهم (که ما مأمور به اصلی داریم و مأمور به تبعی و باید از رطوبت مأمور به اصلی مسح شود).
این است که بهتر میبود که متوهّم اخبار من بلغ را با وعده ثواب مضاعف که فرمود: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها) مقایسه میکرد و نه «من سرّ لحیته».
حاصل مطلب اینکه از راه اخبار من بلغ نیز نمیتوان پیش آمد و در تصحیح عبادیت عبادت از آنها استفاده نمود.
در اینجا که: اگر اخبار من بلغ کشف از امر مولوی بکند، میتوان عبادات محتمله را به قصد امتثال چنین امری اتیان نمود.
و اگر اخبار من بلغ کشف از امر مولوی نکند، بلکه کاشف از امر ارشادی باشد به درد تصحیح عبادت نمیخورد. به عبارت دیگر: ثمره این بحث در آثاری که بر مستحبات شرعیّه مترتّب میشود ظاهر میگردد یعنی مستحبات شرعیّه بهطور علیحده دارای آثاری است.
و لذا اگر به دلیل ضعیفی به ما رسید که فلان عمل دارای ثواب است و یا مستحب است، اخبار من بلغ شامل آن میشود.
حال: اگر گفتیم که اخبار من بلغ مؤکّد حکم عقلاند اثر شرعی برآن اخبار بار نمیشود در حالی که به قول متوهّم این اثر بار میشود.
فی المثل:
1- وضویی که مأمور به اذا اقمتم الی الصلاة فاغسلوا دارای اثر است و اثر آن رفع حدث و اباحه صلاة است. حال اگر وضو امر شرعی نداشته باشد و وجوب و استحباب آن ثابت نشده باشد تنها از طریق خبر ضعیفی به گوش ما رسیده که مثلا وضو برای خواب مستحب بوده و دارای ثواب است و اخبار من بلغ نیز بر این مورد منطبق شود:
بر مبنای ما (شیخ) این وضو مستحب شرعی نشده و آثار وضوی شرعی را نیز نداد تا رافع حدث و مبیح نماز باشد و لکن بر مبنای متوهّم چنین آثاری را دارد.
به عبارت دیگر: از آنجا که چنین وضوئی مأمور به نیست یعنی امر شرعی ندارد. آثار شرعیه رفع حدث و اباحه نماز برآن مترتّب نمیشود هرچند ثواب هم دارد.
شاید اشاره دارد به عدم ملازمه میان استحباب شرعی و رافعیت حدث چون وضوهایی وجود دارد که
مأمور به شرعی هستند ولی رافع حدث نمیباشند. مثل:
1- وضوی شخص مسلوس یعنی کسی که مبتلا به سلسلة البول است.
2- وضوی فرد مبطون یعنی کسی که مبتلا به مرض بطن است.
و یا وضوی زن مستحاضه که مرتب در حال خون دیدن است و ...
نکته: وضوی فرد مسلوس، مبطون و مستحاضه مبیح صلاة هست ولی وضوی زن حائض مبیح نماز هم نیست. پس نمیتوان گفت که بر مبنای متوهّم آثار شرعیه بر چنین وضویی بار میشود.
این است که آنچه در وضو و در قسمت سر مأمور به است و باید شسته شود به جز مسح سر آن مقدار از محاسن که در محدوده صورت است، لکن آن مقدار از محاسن که رها شده است یعنی خارج از حد صورت است. منتهی از طرق اخبار ضعیفه به ما رسیده که شستن آن مقدار مسترسل ثواب دارد و لذا شمول اخبار من بلغ نیز واقع میشود.
حال اگر برای کشیدن مسح رطوبت دست شما خشک شده باشد وظیفه شما چیست؟
خواهید گفت رطوبت را از اعضای دیگر گرفته و مسح میکشیم.
میپرسیم که آیا میتوانید از آن مقدار محاسن مسترسل رطوبت بگیرید یا نه؟
بر مبنای ما (شیخ) که استحباب شرعی این غسل ثابت نشده یعنی عضو وضوء نشده، خیر.
و لکن بر مبنای متوهّم که وعده ثواب کاشف از استحباب شرعی است و این غسل نیز عضوی از اعضاء وضو است اگرچه عضو مستحب، بله میتوان برای کشیدن مسح از رطوبت آن استفاده نمود.
به عبارت دیگر: اگر اخبار من بلغ امر مولوی برای ما در این مسئله آورد، بله و اگر امر مولوی نیاورد خیر.
شاید اشاره به این است که وجه احتمال مذکور را بفهم.
این است که به فرض استحباب شرعی هم:
اولا مسح باید به وسیله بلل اعضاء وضو باشد و عضویت محاسن مسترسل مسلّم نیست و شاید مستحب علیحده باشد.
ثانیا: گرفتن رطوبت باید از عضو واجب باشد و حال آنکه شستن محاسن مسترسل از اعضاء واجبه نمیباشد. در نتیجه: به فرض استحباب شرعی هم گرفتن چنین رطوبتی جهت مسح کفایت نمیکند.
متن:
الثالث:
أنّ الظاهر: اختصاص أدلة البراءة بصورة الشکّ فی الوجوب التعیینی، سواء کان أصلیّا أو عرضیّا کالواجب المخیّر المتعیّن لأجل الانحصار، أمّا لو شکّ فی الوجوب التخییری و الإباحة فلا تجری فیه أدلّة البراءة، لظهورها فی عدم تعیین الشیء المجهول علی المکلّف بحیث یلتزم به و یعاقب علیه.
و فی جریان أصالة عدم الوجوب تفصیل:
لأنّه إن کان الشکّ فی وجوبه فی ضمن کلّی مشترک بینه و بین غیره أو وجوب ذلک الغیر بالخصوص، فیشکل جریان أصالة عدم الوجوب، إذ لیس هنا إلّا وجوب واحد مردّد بین الکلیّ و الفرد، فتعیّن هنا إجراء أصالة عدم سقوط ذلک الفرد المتیقّن الوجوب بفعل هذا المشکوک.
و أمّا إذا کان الشکّ فی وجوبه بالخصوص، جری أصالة عدم الوجوب و أصالة عدم لازمه الوضعیّ، و هو سقوط الواجب المعلوم به إذا شکّ فی إسقاطه له، أمّا إذا قطع بکونه مسقطا للواجب المعلوم، و شکّ فی کونه واجبا مسقطا للواجب الآخر أو مباحا مسقطا لوجوبه- نظیر السفر المباح المسقط لوجوب الصوم- فلا مجری للأصل إلّا بالنسبة إلی طلبه، و تجری أصالة البراءة عن وجوبه التعیینی بالعرض إذا فرض تعذّر ذلک الواجب الآخر.
ترجمه:
ظاهر این است که ادلّه برائت اختصاص دارند به آن صورتی که شک در وجوب تعیینی است (مثل دعاء عند الهلال و ...) خواه (این وجوب تعیین مشکوک) اصلی باشد و یا عرضی مثل واجب تخییری تعین یافته بخاطر منحصر بودنش.
و امّا اگر شک شود در وجوب تخییری و (یا) مباح بودن (عملی مثلا اینکه آیا در کنار اطعام، صیام واجب تخییری است و یا نه مستحب یا مباح است)، ادلّه برائت (چه عقلی و چه شرعی) در این (شک در وجوب تخییری) جاری نمیشوند، به دلیل ظهورشان در عدم تعیّن شیء مجهول برعهده () مکلّف بهگونهای که (مکلّف) ملزم به آن باشد و (در اثر مخالفت با آن مورد عقاب شود، چون که هدف این ادلّه رفع حرج و مضیقه است.
و در (امکان اجرای) استصحاب عدم الوجوب تفصیلی وجود دارد، زیرا:
1- اگر شک در وجوب (فردی مثل صیام) ضمن کلّی مشترک (مثل کفّر) میان صیام و غیر آن (همچون اطعام) باشد و یا (این شک) در وجوب ان غیر (یعنی اطعام) بالخصوص باشد (که همان شک در وجوب تخییری عقلی است).
پس جریان استصحاب عدم وجوب اشکال دارد، زیرا در اینجا تنها یک وجوب (از جانب شرع وجود دارد) که مردّد است میان کلّی (کفّر) و فرد (اطعم) ولی (راجع به صیام امری نیامده و در نتیجه نمیتوان استصحاب عدم وجوب جاری کرد).
پس (وقتی استصحاب راجع به مسقط بودن یا نبودن، تعیینی بودن یا نبودن جاری نشود) در اینجا اجرای اصالة عدم سقوط آن فردی که وجوبش به واسطه انجام این فعل مشکوک (مثل صیام) یقینی است، تعیّن مییابد (یعنی اگر شک کردم که با انجام صیام تکلیف از عهده من ساقط است یا نه؟ اصل عدم سقوط است).
2- و اما اگر شک در وجوب تخییری شرعی باشد که (آیا شارع فرموده: اطعم و بعد از آن فرموده أو صم یا نه نفرموده أو صم)، استصحاب عدم وجوب و اصالت عدم لازمه وضعی آن جاری میشود و این (اصالت عدم لازمه وضعی) سقوط همان واجب معلوم است (یعنی که اگر من صیام را که واجب معلوم است انجام دادم اطعام ساقط میشود یا نه؟ که اصل در اینجا عدم سقوط است)، البتّه اگر در مسقط بودن صیام نسبت به اطعام شک شود.
اما اگر قطع حاصل شود به مسقط بودن واجب معلوم (مثل نماز جماعت که مسقط افراد است) و شک شود در اینکه آیا (این مسقط) واجب است و (در عین حال) مسقط واجب دیگر و یا نه مباح است و مسقط وجوب واجب دیگر، مثل سفر مباح (در روزه ماه رمضان) که مسقط وجوب روزه (رمضان) است (به دلیل قطعی بودن مسقطیتش). محلّ جریان اصلی نمیباشد، مگر نسبت به (وجوب) تعینش و نسبت به جریان اصل برائت به خاطر واجب تعیینی بالعرض بودنش آنجا که تعیّنی فرض شود به سبب تعذّر طرف دیگر (که در اینجا اصل، عدم تعیّن است).
واجب تعیینی بلا بدیل و واجب تخییری ذو بدیل است.
یعنی در واجب تعیینی خود عمل معینا واجب است و نمیتوان فعل دیگری را به جای آن انجام داد مثل نماز. و لکن در واجب تخییری میتوان واجب را رها کرده و عدل آن را انجام داد مثل خصال کفّاره در ماه رمضان که مکلّف مخیر است بین اطعام شصت مسکین و یا شصت روز روزه گرفتن پیدرپی.
بر دو قسم: 1- تعیینی بالاصالة؛ 2- تعیینی بالعرض.
واجبی که از ابتدای صدور از جانب شارع وجوب روی آن رفته و معیّنا واجب بوده است مثل نماز صبح.
واجبی است که در زمان صدورش از جانب شارع جزء مصادیق مورد اختیار بود و لکن چون برخی از افراد متعذّر گردید و عمل منحصر شد در این افراد، بالعرض وجوب تعیینی پیدا کرد.
فیالمثل اگر در خصال کفار عتق رقبه و صیام شهرین تعذّر پیدا کنند، اطعام ستین بالعرض تعیّن مییابد و لذا وظیفه منحصر میشود در اطعام.
بر دو قسم: 1- تخییر عقلی 2- تخییر شرعی.
در تخییر عقلی امر مولی روی کلّی رفته است لکن کلّی دارای افراد و مصادیق مختلفهای است و لذا عقل ما را مخیّر میکند میان هر فردی از افراد که کلّی برآن منطبق میشود مثل اکرم المتقین.
ولی در تخییر شرعی دلیل خود میگوید: افعل احد هذه الامور فیالمثل میگوید: صم او اطعم و ...
1- گاهی شک ما در وجوب تعیینی بالاصالة است که آیا فلان عمل واجب است یا نه؟ اگر واجب باشد آیا وجوبش تعیینی بالاصالة است یا بالعرض. فیالمثل:
آیا دعاء عند الهلال واجب است یا نه، اگر واجب است وجوبش بالاصالة است یا بالعرض.
آیا صلوات هنگام ذکر نام حضرت نبی صلّی اللّه علیه و آله واجب است یا نه.
2- و گاهی شک ما در وجوب تعیینی بالعرض است مثل جائی که واجب تخییری تبدیل شود به واجب
تعیینی فیالمثل صیام شهرین و عتق رقبه برای مکلّف ممکن نیست و لکن اطعام میسور است.
لکن شک دارد که آیا اطعام از اصل به نحو تخییر بر او واجب بوده است تا الآن به نحو تعیین بر او واجب باشد یا نه؟
3- و گاهی شک ما در وجوب تخییری است. فیالمثل: مکلّف میداند که در کفاره ماه رمضان اطعام بر او واجب است و لکن شک دارد که آیا تعیینا واجب است و یا اینکه میان اطعام و صیامی که هر دو برای او امکان دارند مخیّر است؟
و لذا اکنون شک دارد که آیا صوم بعنوان واجب تخییری بر او واجب است یا نه؟ بهطور کلی اگر هر دو طرف اطعام و صیام ممکن باشد، الشک فی وجوب التخییری و اگر یک طرف متعذّر و یک طرف ممکن است، الشک فی وجوبه التعیینی. منتهی بالعرض.
قبلا گفته شد که جای جریان اصالة البراءة آن جائی است که شک ما در وجوب تعیینی یک شیء باشد. چه شک در وجوب تعیینی بالاصالة باشد مثل دعاء عند رؤیت الهلال. و چه در شک در وجوب تعیینی بالعرض باشد، مثل آنجا که اطعام متعذّر شده و من نمیدانم که صیام وجوب تعیینی بالعرض دارد یا نه. به عبارت کوتاهتر: الشک فی وجوبه التعیینی. محل اجرای اصل برائت است چه بالذات و چه بالعرض. و لذا آنجایی که شک در وجوب تخییری است اصالة البراءة جاری نمیشود.
این است که اگر شما شک داشته باشی که آیا صوم بهعنوان واجب تخییری بر شما واجب است یا نه؟
نمیتوانی اصالة البراءة از وجوب تخییری صوم جاری کنی چه عقلی و چه نقلی. به عبارت دیگر:
گاهی شما در وجوب تعیینی بالذّات و بالعرض شک نداری بلکه در وجوب تخییری شک داری، فیالمثل شارع فرموده است: اگر فلان عمل را انجام دادی باید شصت مسکین را اطعام کنی.
حال شما نمیدانی که اطعام ستین را معیّنا بر شما واجب فرموده و یا نه مخیّر نموده میان شصت روز روزه و یا شصت اطعام. در اینجا شک شما در وجوب تخییری صیام است، چه باید بکنید؟ آیا میتوانید اصل برائت جاری کنید؟
اقتضای قاعده این است که: خیر. حق ندارید برائت جاری کنید چه عقلی و چه نقلی.
علت عدم اجرای اصل برائت از وجوب تخییری صیام است مبنی بر اینکه اجرای اصل برائت برای رفع کلفت و مشقّت است و لکن از آنجا که در ما نحن فیه تخییر داریم بدون جریان اصل هم مضیقهای در
کار نیست، چرا که مکلّف مختار است و میتواند صیام را ترک کند و اطعام را انتخاب کند، پس اصل فایده ندارد. بلکه اگر اصل برائت جاری شود خود سبب مضیقه میشود و این نقض غرض است چرا؟ زیرا اصل برائت از صیام سبب وجوب تعیینی اطعام بر مکلّف میشود و این خود مضیقه است.
زیرا محلّ اجرای برائت عقلیه مربوط به آنجایی است که ما شک بکنیم که عقابی در کار هست یا نه؟
که گفته میشود عقاب بلابیان قبیح است و خود را بریء الذمه میکنیم لکن در ما نحن فیه شکی در وجود عقاب نمیباشد. چرا؟
چون که اگر ما همین صیام را که شک در وجوب تخییریش داریم انجام ندهیم و یا بدل آن یعنی اطعام را به جای نیاوریم، یقینا عقاب خواهیم شد، چرا؟ زیرا تعیینا و یا تخییرا یک عمل بر ما واجب بوده و ما هیچیک را انجام ندادهایم البته: اگر صیام را ترک کرده، اطعام را انجام دهیم عقابی نخواهیم داشت به عبارت دیگر: اصلا در اینجا شک در عقاب و عدم عقاب معنا ندارد، بلکه یا یقین به عدم عقاب است و یا نه یقین به وجود عقاب. خلاصه کلام اینکه:
ترک الصیام مع ترک الاطعام، وجوب عقابش یقینی است.
ترک الصیام مع اتیان الاطعام عدم عقابش یقینی است.
در نتیجه حالت شک عقاب در اینجا متصوّر نیست تا قبح عقاب مطرح شود و اصل برائت جاری.
زیرا هدف ادلّه برائت شرعیه مثل رفع ما لا یعلمون و ... رفع کلفت و مشقّت از دوش مکلّف است و این مربوط به واجب تعیینی است، چرا که وجوب تخییری کلفتآور نیست به خاطر اینکه یکی را با دلیل ترک و دیگری را انجام میدهد. بلکه برداشتن وجوب تخییری با اصل برائت سبب کلفت و زحمت میشود. چرا؟
زیرا اگر صیام را با این اصل برداریم، اطعام واجب میشود آنهم به صورت تعیینی به عبارت دیگر وقتی از دو عمل یکی را برداشتیم وجوب متراکم میشود در دیگری و این خود کلفت است.
این است که اگر شک ما در وجوب چیزی بود تخییرا نه برائت عقلیه در آن جاری میشود و نه شرعیه.
چونکه نه شکی در عقاب وجود دارد و نه کلفتی در میان میباشد.
این است که حال که دست ما در شک در وجوب تخییری کوتاه شد آیا میتوانیم استصحاب عدم وجوب را جاری کنیم یا نه؟
به عبارت دیگر آیا میتوان نسبت به وجوب تخییری صیام استصحاب عدم وجوب جاری کرد؟ به اینکه بگوئیم زمانی صوم بهعنوان کفّاره وجوب تخییری نداشت و اکنون ما در وجوب آن شک داریم، در نتیجه استصحاب عدم وجوب جاری میکنیم که در پاسخ میفرماید: باید میان تخییر عقلی و شرعی تفصیل قائل شد.
حال پاسخ:
اگر در وجوب تخییری عقلی آن شک داری حق استصحاب عدم وجوب نداری.
و اگر در وجوب تخییری شرعی آن شک داری حق اجرای استصحاب عدم وجوب را داری.
بیان تفصیل مورد نظر است در پاسخ به سؤال قبلی مبنی بر اینکه:
1- گاهی شک ما در وجوب تخییری عقلی است.
2- و گاهی شک ما در وجوب تخییری شرعی است.
این است که اگر این صیام در واقع هم واجب تخییری باشد، به حکم عقل وجوب تخییری است و نه به حکم شرع.
فیالمثل شما شک میکنید که آیا کلی کفّاره واجب است که قدر جامع صیام و اطعام و عتق است و یا خصوص اطعام که یکی از مصادیق کلّی کفّاره است واجب است که در حقیقت دوران میان تعیین و تخییر است. به عبارت دیگر نمیدانم که شارع فرموده: کفر و یا اینکه فرموده: اطعم.
اگر فرموده باشد اطعم، اطعام کردن میشود واجب تعیینی و صیام که یکی از مصادیق کلّی کفّاره است نه تعیینی است و نه تخییری.
و اگر فرموده باشد: کفر (کفار بده) خوب یک فرد کفار صیام است و فرد دیگرش اطعام و لذا شما مخیّر میشوید میان یکی از این دو و این تخییر عقلی است.
اما اینکه کجا تخییر را عقلی میگویند؟ خواهیم گفت هرکجا که: امر مولی به کلی له افراد، العقل یخیّرنا بین الافراد. بنابراین نسبت به خصوص صیام که شک در وجوب تخییری آن دارم استصحاب عدم وجوب جاری نمیشود.
دلیل بر عدم اجرای استصحاب عدم نسبت به خصوص صیام است که شک در وجوب تخییری آن
دارم مبنی بر اینکه یک وجوب بیشتر نیست آنهم امرش مردّد است میان اینکه آیا به کلّی کفّاره تعلّق گرفته و یا به فرد معین اطعام.
در نتیجه نسبت به خصوص صیام وجوبی تعلّق نگرفته یقینا و آنکه متعلّق وجوب است یا کلیّ کفاره است و یا خصوص اطعام که در این دو نیز نمیتوان استصحاب عدم وجوب جاری نمود، زیرا علم اجمالی مانع از جریان اصل است.
پس نوبت میرسد به دوران امر میان تعیین و تخییر.
حال اگر اطعام را تعینا انجام دهم امتثال امر صورت گرفته و لکن اگر فرد دیگر را اختیار کنم شک دارم که امر کفاره از عهده من ساقط میشود یا نه؟
در اینجا اصالة عدم السقوط جاری کرده و همان فرد را انجام میدهم و جایی برای استصحاب عدم الوجوب باقی نمیماند.
این است که اگر شارع فرموده باشد کفّر و یک فرد کفاره صیام باشد و فرد دیگرش اطعام من مخیّر میشوم میان صیام و اطعام.
در اینجا نمیتوانم استصحاب عدم وجوب را جاری کنم و بگویم صیام قبلا واجب نبود پس حالا هم واجب نیست، چرا؟
زیرا من یقین دارم به اینکه شارع تکلیفی را واجب کرده لکن شک دارم که فرموده: اطعم و یا کفر، پس یقین دارم که نفرموده صم. حال آیا میتوانم در اینجا استصحاب عدم وجوب جاری کنم؟ خیر، چرا که شک ندارم. منتهی اگر شارع فرموده باشد کفّر، صیام میشود واجب تخییری عقلی و نه شرعی.
و لذا همانطور که در واجب تخییری عقلی برائت عقلی جاری نمیشود. استصحاب عدم وجوب هم جاری نمیشود.
فی المثل میدانم که شارع فرموده: اطعم و لکن نمیدانم آیا پشت سر اطعم فرموده: أو صم یا نه؟
چه پاسخ میدهید؟
اگر شارع فرموده باشد: اطعم أو صم، صوم میشود واجب تخییری شرعی.
و اگر تنها فرموده باشد: اطعم، شک من شک در وجوب تخییری شرعی است.
و لذا در اینجا میتوان از استصحاب عدم وجوب صوم استفاده کرد. به عبارت دیگر در اینجا دو مقام از بحث وجود دارد: 1- نسبت به حکم تکلیفی؛ 2- نسبت به حکم وضعی.
1- نسبت به حکم تکلیفی یعنی وجوب تخییری صیام بلا مانع است چرا؟
زیرا که ارکان استصحاب نسبت به وجوب تخییری صیام کامل است یعنی زمانی بود که صیام با وجوب تخییری بر من واجب نبود و آن زمان، زمان قبل از افطار عمدی و بار شدن کفّاره بود، لکن اکنون در وجوبش شک دارم پس استصحاب میکنم عدم وجوب آن را.
2- و اما نسبت به حکم وضعی یعنی سقوط واجب معلوم که اطعام باشد مسئله دو صورت پیدا میکند.
به عبارت دیگر بحث بر این است که اگر من فرد مشکوک یعنی صیام را انجام دادم آیا واجب معلوم از عهده من ساقط میشود یا نه؟
آیا در اینجا اصل اصالة عدم السقوط جاری میشود یا نه؟ مسئله دو صورت دارد:
1- گاهی شک من در این است که آیا فرد مشکوک الوجوب میتواند مسقط فرد معلوم الوجوب باشد یا نه؟ در اینجا استصحاب عدم لازم وضعی اجراء میشود.
2- و گاهی یقین دارم به اینکه فرد مشکوک الوجوب مسقط است، پس اگر آن را انجام دهم، آن فرد معلوم از عهده من ساقط میشود.
لکن شک دارم که آیا این فرد، یکی از دو فرد واجب تخییری است و مسقط است و یا اینکه یک عمل مباح ولی مسقط واجب دیگر است؟
در اینجا استصحاب عدم السقوط فرد واجب جاری نمیشود، چرا که در سقوط آن شک ندارم و لذا یکی از ارکان استصحاب از بین میرود.
خلاصه کلام اینکه اگر واجب تخییری باشد مسقط است و اگر واجب تخییری نیست مسقط نیست.
متن:
و ربّما یتخیّل من هذا القبیل: ما لو شکّ فی وجوب الائتمام علی من عجز عن القراءة و تعلّمها، بناء علی رجوع المسألة إلی الشکّ فی کون الائتمام مستحبّا مسقطا أو واجبا مخیّرا بینه و بین الصلاة مع القراءة، فیدفع وجوبه التخییری بالأصل.
لکنّ الظاهر أن المسألة لیست من هذا القبیل، لأنّ صلاة الجماعة فرد من الصلاة الواجبة، فتتّصف بالوجوب لا محالة، و اتّصافها بالاستحباب من باب أفضل فردی الواجب، فیختصّ بما إذا تمکّن المکلّف من غیره، فإذا عجز تعیّن و خرج عن الاستحباب، کما إذا منعه مانع آخر عن الصلاة منفردا. لکن یمکن منع تحقق العجز فیما نحن فیه، فإنّه یتمکّن من الصلاة منفردا بلا قراءة، لسقوطها عنه بالتعذّر کسقوطها بالائتمام، فتعیّن أحد المسقطین یحتاج إلی دلیل.
قال فخر المحقّقین فی الإیضاح فی شرح قول والده قدّس سرّهما: «و الأقرب وجوب الائتمام علی الأمیّ العاجز»:
وجه القرب تمکّنه من صلاة صحیحة القراءة. و یحتمل عدمه، لعموم نصّین: أحدهما: الاکتفاء بما یحسن مع عدم التمکّن من التعلّم. و الثانی: ندبیّة الجماعة. و الأوّل أقوی، لأنّه یقوم مقام القراءة اختیارا فیتعیّن عند الضرورة، لأنّ کلّ بدل اختیاری یجب عینا عند تعذّر مبدله، و قد بیّن ذلک فی الأصول. و یحتمل العدم، لأنّ قراءة الإمام مسقطة لوجوب القراءة علی المأموم، و التعذّر أیضا مسقط، فإذا وجد أحد المسقطین للوجوب لم یجب الآخر، إذ التقدیر أنّ کلّا منهما سبب تامّ. و المنشأ: أنّ قراءة الإمام بدل أو مسقط؟(1)انتهی.
و المسألة محتاجة إلی التأمّل. ثمّ إنّ الکلام فی الشکّ فی الوجوب الکفائی- کوجوب ردّ السلام علی المصلّی إذا سلّم علی جماعة و هو منهم- یظهر ممّا ذکرنا، فافهم.
1) ایضاح الفوائد 1: 154.
ترجمه:
چهبسا پنداشته شود که از قبیل ما نحن فیه (دوران امر میان وجوب تخییری و استحباب) است، آنجائی که اگر شک شود در وجوب یقینی (نماز جماعت) برای کسی که عاجز است از خواندن قرائت و یادگیری آن در نماز فرادی (و این شک)، بنا بر رجوع و برگشت این مسئله به شک در این است که (آیا نماز جماعت که مسقط حمد و سوره در نماز فرادی است) مستحبّ مسقط است و یا نه، واجب تخییری مسقط است میان نماز فرادی بدون قرائت و نماز جماعت همراه با قرائت (که ثمره این بحث نیز در عاجز از قرائت ظاهر میشود). که دفع میشود وجوب تخییری آن به واسطه (جریان) اصل استصحاب (که میگوئیم الاصل، عدم الوجوب التخییری) یعنی استصحاب عدم وجوب.
اما ظاهر مسئله از قبیل (دوران میان وجوب تخییری و استحباب) نیست، زیرا نماز جماعت (نیز) فردی از نماز واجب (یعنی کلّی) است، پس (وقتی که کلّی واجب شود) لا محاله (تکتک افرادش) متّصف به وجوب (تخییری عقلی) میشود و اتصاف نماز جماعت به استحباب (عند المسلمین) از باب افضل الفردین (بودنش) است (یعنی واجب تخییری و مستحب تعیینی است).
پس (واجب تخییری بودن و یا مستحب بودنش) اختصاص دارد به آنجائی که مکلّف امکان خواندن غیر جماعت (یعنی فرادای مع القراءة) را داشته باشد.
پس اگر (مکلف) ناتوان است (از فرادی مع القراءة) تعین مییابد (برای او نماز جماعت و به عبارت دیگر میشود واجب تعینا و مستحب تعیینا که واجب و مستحب یکجا جمع) و از مجرد استحباب خارج میشود. همانطور که گاهی مانع دیگری او را از نماز فرادی بازمیدارد (مثل اینکه شما بنده را تهدید کنید که نباید نماز را فرادی بخوانی که جماعت برای اینجانب تعیین پیدا میکند).
لکن منع عجز و ناتوانی در باب نماز (از جانب کسی) امکان دارد، چرا که مکلّف مصلّی قادر بر خواندن نماز فرادی بدون حمد و سوره میباشد، به دلیل سقوط حمد و سوره از عهده او در صورت تعذّر، مثل سقوط آن در هنگام جماعت (یعنی دارای دو مسقط است). پس تعیین یکی از دو مسقط (و کنار گذاشتن دیگر مسقط) نیازمند به دلیل است.
فخر المحققین در کتاب ایضاح در شرح این سخن پدرش رحمه اللّه که میفرماید:
اقرب برای فرد امّی و عاجز (از خواندن حمد و سوره) وجوب (نماز) جماعت است (میفرماید): وجه این اقربیّت قدرت اوست (بر) نماز صحیح با حمد و سوره.
و احتمال داده میشود عدم تعیین جماعت (و لذا از این جهت گفتم اقرب)، به دلیل عمومیّت دو نصّ:
1- یکی از آن دو نصّ، اکتفاء و قناعت (فرد عامی است) به آنچه با توانائی و قدرت یادگیریش تناسب دارد (چه جماعت برایش امکان داشته باشد و چه امکان نداشته باشد).
2- و نصّ دیگر، مستحبی بودن نماز جماعت است (چه قرائت بداند و چه نداند).
و قول اوّل (که پدرم فرمود به نظر من نیز قول) قویتر است، چرا که نماز جماعت قائممقام حمد و سوره است در نماز فرادی از روی اختیار (یعنی بدل اختیاری است درحالیکه نماز بدون حمد و سوره بدل اضطراری است). پس تعیّن مییابد (بدل اختیاری) در هنگام ضرورت، چرا که هر بدل اختیاری هنگام تعذّر مبدلش (که متعدّد است)، واجب میشود عینا، و این قاعده (کلّ بدل اختیاریّ) در علم اصول روشن شده است.
عدم تعین (نماز جماعت نیز) احتمال داده میشود، چرا که قرائت امام مسقط وجوب قرائت توسط مأموم است (و نه بدل آن) در حالی که تعذّر نیز مسقط است. پس وقتی یکی از مسقطین وجوب پیدا شود، مسقط دیگر معیّن و وجوب نخواهد داشت. زیرا فرض این است که هریک را که فرض کنیم علّت تامّه سقوط است و منشأ (همه بحثها این است که آیا) قرائت امام بدل است و یا تنها مسقط.
شیخ اعظم میفرماید: مسئله نیازمند به تأمل است (و باید ادلّه فقهی مسئله را بررسی نمود).
سپس میفرماید: کلام بعدی که در شک در وجوب کفائی است مثل وجوب کفائی پاسخ سلام بر نمازگزار (ی که در جماعت است) وقتی سلام (توسط واردشوندهای) داده میشود و این نمازگزار یکی از آن جماعت است، از آنچه ما گفتیم روشن میشود.
1- این بود که اگر شک کردیم که فلان عمل وجوب تخییری دارد یا نه؟ و آیا آثار وجوب تخییری بر او مترتّب میشود یا نه؟ اصالة البراءة جاری نمیشود (چه عقلی و چه شرعی) و اما: استصحاب عدم وجوب:
اگر شک در وجوب تخییر عقلی داشتیم، استصحاب عدم وجوب جاری نمیشود.
و اگر شک در وجوب تخییر شرعی داشتیم استصحاب عدم وجوب جاری میشود.
2- راجع به آثار وجوب تخییری بود که دارای دو اثر است:
الف: مسقط بودن؛ ب: تعیّن عند تعذّر الآخر حال:
1- نسبت به تعیّن اصالة البراءة جاری میشد. فیالمثل اگر طرف دیگر متعذّر شد آیا صیام بر ما متعین میشود یا نه؟ که در اینجا اصالة البراءة جاری میشد، چون برائت مربوط به واجبات تعینیّه است چه بالذات و چه بالعرض.
2- و نسبت به مسقط بودن، الاصل، عدم سقوط الآخر بفعل هذا بود و لذا بحث قبل مربوط بود به موردی که شک ما در مسقط بودن بود.
سلّمنا که مسقط بودن مسلّم باشد امّا واجب تخییری بودن مشکوک است، چرا؟
چون مسقط بودن منحصر به واجب تخییری بودن نیست و چهبسا عمل مباح هم مسقط واجب باشد که اینجا نمیتوان اصل عدم مسقطیت جاری نمود، چرا که فرض این است که میدانیم که مسقط است و اثر مسقطیت بار میشود و لکن نمیتوانیم بگوئیم چون مسقط است پس حتما واجب تخییری هم هست و یا اینکه نمیتوانیم بگوئیم چون مسقط است پس هنگام تعذّر دیگری تعیّن مییابد.
فی المثل اگر شما نماز ظهر خود را با جماعت بخوانید تکلیف حمد و سوره از عهده شما ساقط میشود.
یعنی نماز مع الجماعة بدون ذکر القراءة مسقط نماز فرادای مع القراءة است قطعا. امّا آیا نماز جماعت یک واجب تخییری مسقط است؟ و یا یک مستحبّ مسقط است؟
آنجایی که مکلّفی از یک طرف معذور شود، مثلا نتواند نماز فرادای مع القراءة بخواند. آیا نماز جماعت نسبت به او تعیّن مییابد یا نه؟
حاصل پاسخ این است که:
اگر نماز جماعت واجب تخییری باشد و مسقط، یتعیّن عند تعذّر الآخر.
و اگر نماز جماعت مستحب باشد و مسقط، لا یتعیّن بتعذّر الآخر، یعنی اگر نماز فرادای مع القراءة متعذّر شده، نماز جماعت متعیّن نخواهد شد، چون واجب تخییری نیست که اگر یک طرف متعذّر شد، طرف دیگر متعیّن شود. مثل سفر مباح که مسقط وجوب روزه رمضان است، لکن آیا عند تعذّر الآخر یتعیّن، یعنی اگر مکلّف نتوانست روزه بگیرد حتما باید مسافرت کند؟ در نتیجه اگر مسقط بودن روی واجب تخییری بودن است، یک طرف که متعذّر شد طرف دیگر متعیّن میشود. و اگر مسقط بودن براساس واجب تخییری بودن نیست، با تعذّر یک طرف، طرف دیگر متعیّن نمیشود.
قطعا موردی است که مشکوک الوجوب است لکن مسقط واجبی دیگر است.
این است که انسان در حال اختیار مخیّر است میان نماز فرادای مع القراءة و یا نماز جماعت بدون قرائت. لکن در اینجا که آیا این نماز جماعت عند الاختیار، مستحبی است که مسقط از یک واجب تعیینی، یعنی نماز مع القراءة است.
و یا اینکه نماز جماعت عند الاختیار یکی از دو فرد واجب تخییری است که مسقط از یک واجب تعیینی، یعنی صلاة مع القراءة است.
1- بنا بر مبنای اوّل که عند الاختیار، مستحب است که مسقط واجب است عند الاضطرار واجب تعیینی بالعرض نمیشود، بلکه مکلّف میان جماعت و فرادای بدون قرائت مخیّر است، چرا.
زیرا که هریک از آن دو مسقطیت دارند و تعیین یکی از آن دو دلیل میخواهد.
2- ولی بر مبنای دوّم که جماعت عند الاختیار واجب تخییری است که مسقط، آن فرد دیگر از واجب که نماز فرادی است متعذّر شده و امر منحصر میشود در فرد دیگر که جماعت است و این فرد است که وجوب تعیینی بالعرض پیدا میکند.
این است که: 1- آیا نماز جماعت با وجود امکان مکلّف از خواندن فرادی، یک مستحب مسقط است و یا یک واجب تخییری مسقط؟
2- آیا نماز جماعت عند الضروره واجب تعیینی میشود یا اینکه نه میتوانیم اصالة عدم وجوب جاری کنیم؟
این است که نسبت به مسقط بودن اصالة العدم جاری نمیشود، چرا که مسقطیت در اینها قطعی است و لکن نسبت به وجوب تعیینی بالعرض شدن، اصالة البراءة جاری میکنیم.
این است که این فرع فقهی و مثال مزبور از قبیل ما نحن فیه یعنی عملی است که مشکوک الوجوب است و لکن مسقط بودن آن از واجب دیگر قطعی.
شک داریم که آیا نماز جماعت مع القراءة مستحب و مسقط است و یا واجب تخییری و مسقط است به عبارت دیگر او میگوید:
اگر کسی نتوانست نماز فرادی مع القراءة بخواند، حتما باید نماز جماعت مع القراءة بخواند و یا اینکه میتواند نماز فرادی بدون قرائت بخواند؟ و این شک و شبهه را از قبیل ما نحن فیه میداند.
این است که این فرع و یا این مثال مربوط به شک در وجوب تخییری با علم به مسقطیّت نیست بلکه مثال برای یقین به وجوب تخییری است.
مولی فرموده: اقم الصلاة، امر مولی روی کلّی و قدر جامع صلاة رفته که خود دارای دو فرد است 1- صلاة فرادی 2- صلاة جماعت. حال هرکجا که امر روی کلّی آمده باشد، عقل مکلّف را مخیّر میکند میان هریک از دو فرد مزبور و هریک از این دو متّصف میشوند به وصف وجوب یعنی نماز واجب بر هریک منطبق میشود. لذا وقتی وجوب تخییری شد با تعذّر یک فرد مثلا نماز فرادی مع القراءة فرد دیگر که جماعت است متعیّن میشود.
در نتیجه ما در وجوب تخییری جائی برای شک کردن نداریم تا که استصحاب عدم وجوب کنیم.
به عبارت دیگر وقتی مولی فرمود: نماز صبح بخوان، اطلاق مطلب به ما میفهماند که میتوانیم نماز را در خانه بخوانیم یا در مسجد و یا در جای دیگر به جماعت بخوانیم و یا فرادی.
و لذا بدون شک همه افراد کلّی، از واجبات تخییریه عقلیهاند.
بنابراین آقای متخیل اشتباه کرده که گفته است شک داریم که آیا نماز جماعت مع القراءة مستحبّ مسقط است یا واجب تخییری مسقط؟ چرا که به او میگوئیم: مسلم بدان که واجب تخییری مسقط است، منتهی واجب تخییرا، مستحب تعیینا.
زیرا چهبسا کلی دارای افرادی است که از نظر وجوب همه یکساناند و لکن شاید از نظر استحباب برخی بر برخی دیگر افضل باشند. فی المثل نماز فرادی و نماز جماعت در نماز صبح هریک واجب تخییری هستند و لکن نماز جماعت از نظر استحباب تعیینا مستحب است.
به عبارت دیگر واجب است تخییرا، مستحب است تعیینا. در نتیجه اگر کسی نتواند نمازش را فرادی بخواند مع القراءة نماز جماعت تعین پیدا میکند برای او وجوبا.
به عبارت دیگر:
وصف نماز جماعت به استحباب در اینجا از باب این است که هرکجا کلّی دارای دو فرد باشد و یکی از آن دو افضلیت داشته باشد آن فرد واجب تخییری و مستحب تعیینی است مثل اعتق رقبة. که رقبه مؤمنه افضل الفردین است.
در ما نحن فیه نیز اتصاف نماز جماعت به استحباب از این باب است و البته عقل ما را مخیّر میکند و لکن این فرد افضل را اتیان کنیم بهتر است.
این است که وقتی اتصاف به استحباب از این باب شد، این اتصاف اختصاص پیدا میکند به مواردی که مکلّف قادر باشد بر هریک از دو فرد و آنگاه که یکی از آن دو (غیر افضل) متعذّر شد، ناگزیر فرد افضل تعیّن مییابد و دیگر جای استحباب نیست.
ارائه یک تنظیر است مبنی بر اینکه مکلّف دارای اختیاری که توانای بر قرائت است میان فرادی و جماعت مخیّر است لکن جماعت افضل است. اما اگر مانعی از خارج او را ملزم کرد به جماعت و مانع شد از انجام فرادی ناگزیر جماعت متعیّن میشود و دیگر جای استحباب نیست.
بر دو قسم:
1- گاهی بدل اضطراری دارند
2- گاهی بدل اضطراری ندارند.
آنجا که بدل اضطراری در کار نیست مثل باب اطعام و صیام است، چرا؟
زیرا چیز دیگری جهت جایگزینی آنها وجود ندارد و لذا عند الاختیار و الاضطرار حکم همین است، در نتیجه با تعذّر یکی دیگری تعیّن مییابد.
و آنجا که بدل اضطراری در کار هست مثل ما نحن فیه که به مجرد تعذّر نماز فرادی مع القراءة
نمیتوان گفت جماعت تعیّن مییابد چرا که بدل اضطراری وجود دارد که همان نماز فرادی بدون قرائت است، پس امر دائر میشود میان احد المسقطین.
1- جماعت که مسقط از فرادی است.
2- فرادی بدون قرائت.
لذا یقین احد المسقطین نیازمند دلیل است.
این است که با تعذّر احدهما نیز شک میکنیم که آیا دیگری واجب تعیینی میشود یا نه؟ اصل برائت جاری میکنیم.
شیخ در مطلب قبلی فرمود: نماز جماعت یکی از افراد نماز است و واجب تخییری و در صورتی که آن طرف متعذّر شد، این میشود تعیینی.
لکن سپس میفرماید: اینجا برای واجب تخییری ما دو بدل وجود دارد و وقتی واجب تخییری دو بدل داشت، اگر خود متعذّر شد نمیتوان گفت طرف دیگر که فرادی است متعیّن میشود، چون در طرف دیگر یک بدل نماز مع القراءة است و یک بدل نماز بدون قرائت است.
به عبارت دیگر شما نمازت را فرادی میخوانی با حمد و سوره، اگر این نماز مع القراءة متعذّر شد وظیفهات چیست؟
خواهید گفت: اینجا دو بدل وجود دارد.
1- اینکه نمازم را فرادی بخوانم لکن بدون حمد و سوره چرا که بلد نیستم.
2- اینکه بروم و نمازم را به جماعت بخوانم با حمد و سوره.
این است که شما نمیتوانید بگوئید تو که حمد و سوره بلد نیستی حتما باید بروی و نمازت را با جماعت بخوانی، خیر میتوانم فرادی و بدون حمد و سوره بخوانیم.
و لذا اینجا دو مسقط وجود دارد که در صورت تعذّر یکی میتوان از دیگری استفاده نمود.
پس نمیشود گفت اگر فرادی نشد، جماعت متعیّن است و مسقط.
این است که وقتی کسی عاجز است از خواندن حمد و سوره، اقرب این است که باید نمازش را با جماعت بخواند یعنی نماز جماعت برای او تعیّن پیدا میکند.
این است که حمد و سوره امام بدل است از حمد و سوره مأموم، به عبارت دیگر وقتی که امام قرائت میخواند گویا خود مأموم است که دارد حمد و سوره میخواند.
و لذا مکلّف عاجز از حمد و سوره متمکن است از نماز صحیح به واسطه جماعت، پس نوبت به فرادای بدون قرائت نمیرسد.
این است که احتمال مقابل این نظر هم وجود دارد و لذا ممکن است خواندن نماز به جماعت برای عاجز از قرائت وجوب تعیینی نداشته باشد. بلکه او میتواند به جماعت بخواند و الّا فرادی و بدون حمد و سوره میخواند.
و به خاطر همین احتمال مقابل است که علّامه با تردید فرموده: الأقوی و قاطع فتوی نداده.
وجود دو نصّ عام:
یک نصّ عام داریم که نماز مع الجماعة چنین و چنان فضیلتی دارد که چون مطلق است هم شامل کسانی میشود که قادر بر حمد و سورهاند و هم شامل کسانی میشود که عاجزاند.
یک نصّ عام هم داریم مبنی بر اینکه کسانی که قادر بر حمد و سوره نیستند میتوانند نمازشان را بدون حمد و سوره بخوانند که این نیز عام است یعنی چه قدرت شرکت در نماز جماعت داشته باشی و چه نداشته باشی.
و لکن باز هم علّامه فرموده: بهتر است نماز را به جماعت بخوانید چون قرائت امام قرائت مأموم به حساب میآید، اگرچه احتمال مقابل را نیز نادیده نگرفته است.
نظر خود فخر المحققین است مبنی بر اینکه یتعیّن علیه الصلاة مع الجماعة. لکن نه از آن جهت که پدرم علّامه فرمود که قرائت امام، قرائت مأموم به حساب میآید.
این است که وقتی یک عملی دو بدل داشت یکی بدل اختیاری و یکی بدل اضطراری. چنانچه خود (عمل) متعذّر شد، میرویم سراغ بدل اختیاری، چرا که بدل اضطراری مال زمان اضطرار است و این کاری به حالت اختیاری ندارد و کسی هم که اختیار دارد کاری به اضطرار ندارد.
به عبارت دیگر مکلّف ناچار میتواند نماز فرادای بدون حمد و سوره بخواند. اما او که چاره دارد و
مضطر نیست، نه لازم نیست فرادی و بدون حمد و سوره بخواند بلکه میتواند به فرادی بخواند مع القراءة و یا به جماعت بخواند.
این است که این احتمال در اینجا میرود که در اینجا دو مسقط وجود داشته باشد و لذا وقتی عمل متعذّر شود، فرد میتواند به سراغ هریک از این دو مسقط که بخواهد، برود.
یک مسقط این است که اگر با جماعت بخواند، جماعت مسقط حمد و سوره اوست.
یک مسقط این است که عاجز است و این عاجز بودن مسقط حمد و سوره اوست.
این است که مسئله بدلیّت قرائت امام از قرائت مأموم و یا مسقطیت آن نیازمند به تأمل و اندیشه بیشتر در روایات است، چرا که از برخی روایات بدلیّت استفاده میشود و از برخی دیگر مسقطیّت که جای این بررسی هم در فقه است.
این است که تمام مباحث مربوط به شک در وجوب تخییری، در شک در وجوب کفائی نیز میآید.
عینی بر تکتک مکلّفین واجب و با انجام بعضی افراد از عهده بعضی دیگر ساقط نمیشود مثل نمازهای یومیّه.
واجب کفائی ابتداء بر همه مکلفین واجب است، لکن با قیام من به الکفایة از عهده دیگران ساقط میشود.
بر دو قسم: 1- عینی بالاصالة مثل نماز و روزه 2- عینی بالعرض.
هر واجب کفائی است که من به الکفایه نداشته باشد و امرش منحصر شود در یک مکلّف چنانچه او انجام ندهد، معطّل میماند.
فیالمثل قضاوت تعیّن پیدا کرده در فلان آقا که اگر نپذیرد کار مردم بر زمین میماند.
بر دو قسم: 1- کفائی عقلی 2- کفائی شرعی
واجبی است که امر به کلّی تعلق گرفته، لکن عقل میگوید هریک از مکلّفین که اقدام به آن نمایند کفایت میکند.
واجبی است که خود شارع فرموده یکی از شماها باید انجام دهید.
در واجب تخییری، تخییر در مکلّف به است و در واجب کفائی تخییر در مکلّف است.
این است که اگر بخواهی تکلیف خود را در شک در وجوب کفائی بدانی باید مطالبی را که در شبهات قبلی گفته شد بررسی کنی تا به پاسخ این مسئله بررسی و لذا میگوئیم:
اگر شکمان در وجوب عینی بالاصالة مثل دعاء عند رؤیة الهلال باشد، به حکم ادلّه اربعه اصالة البراءة جاری میکنم.
و اگر شک من در وجوب عینی بالعرض باشد مثل آنجا که نمیدانم دفن یا کفن میت کافر واجب است یا نه؟ که البتّه اگر واجب باشد کفائی است، لکن اکنون جز من کسی نیست یعنی بالعرض بر من معیّن گردید ولی باز هم شک دارم که در اینجا نیز برائت جاری میکنم.
و اگر شک من این بود که صیام توأم با اطعام واجب تخییری است یا نه؟ جای جریان برائت نیست نه عقلی و نه شرعی.
لکن گفته شد که اگر تخییر عقلی باشد استصحاب عدم الوجوب جایز نیست اما اگر شرعی باشد جایز است. حال اگر شک من در وجوب کفائی عملی بود بر خودم چه؟ در اینجا نیز ادلّه برائت جاری میشود.
فی المثل شما وارد محلّی میشوید که در کنار من جمعی نشستهاند، سلام میکنید، من نمیدانم و متوجه نمیشوم افراد این جمع پاسخ شما را دادند یا نه؟
در اینجا از قاعده قبح عقاب بلابیان استفاده کرده اصل برائت را جاری و خودم را بریء الذّمه میکنم.
چرا؟ زیرا اگر من پاسخ سلام را ندادم به احتمال اینکه دیگران پاسخ دادهاند و حال علم به پاسخ آنها ندارم احتمال عقابی در حقّ من نمیرود. چرا که عقاب در اینجا بلابیان است.
اگر مصلّی دید که دیگران پاسخ سلام ندادند و شک کرد که آیا پاسخ برای من واجب کفائی بود تا که
حالا عینی بشود یا نه؟ میگوید: اصلا واجب کفائی نبود که اکنون عینی بشود. یعنی الاصل، البراءة.
2- اگر یک نفر انجام داد از عهده دیگران ساقط میشود.
3- اگر مصلّی پاسخ سلام را داد و دیگران شک کردند که آیا پاسخ سلام از عهده آنها برداشته شده یا نه؟ الاصل، عدم السقوط. یعنی برای مصلّی که پاسخ داده: الاصل عدم التعیّن. ولی برای آن جمع الاصل عدم السقوط.
شاید اشاره دارد به اینکه قیاس شک در وجوب کفائی با شک در وجوب تخییری مع الفارق است، چرا؟
زیرا در شک در وجوب تخییری اصل برائت نقض غرض است و جاری نمیشود و لکن در اینجا موجب توسعه و آزادی برای مصلّی است و لذا پاسخ بر او واجب نمیباشد.
متن:
المسألة الثانیة فیما اشتبه حکمه الشرعیّ من جهة إجمال اللفظ
کما إذا قلنا باشتراک لفظ «الأمر» بین الوجوب و الاستحباب أو الإباحة.
و المعروف هنا عدم وجوب الاحتیاط، و قد تقدّم عن المحدّث العاملی فی الوسائل: أنّه لا خلاف فی نفی الوجوب عند الشکّ فی الوجوب، و یشمله أیضا معقد إجماع المعارج(1).
لکن تقدّم من المعارج- أیضا- عند ذکر الخلاف فی وجوب الاحتیاط وجود القائل بوجوبه هنا، و قد صرّح صاحب الحدائق- تبعا للمحدّث الأسترابادی(2)- بوجوب التوقّف و الاحتیاط هنا، قال فی الحدائق بعد ذکر وجوب التوقّف:
إنّ من یعتمد علی أصالة البراءة یجعلها هنا مرجّحة للاستحباب.
و فیه: أوّلا: منع جواز الاعتماد علی البراءة الأصلیّة فی الأحکام الشرعیّة.
و ثانیا: أنّ مرجع ذلک إلی أنّ اللّه تعالی حکم بالاستحباب لموافقة البراءة، و من المعلوم أنّ أحکام اللّه تعالی تابعة للمصالح و الحکم الخفیّة. و لا یمکن أن یقال: إنّ مقتضی المصلحة موافقة البراءة الأصلیّة، فإنّه رجم بالغیب و جرأة بلا ریب،(3)انتهی.
و فیه ما لا یخفی، فإنّ القائل بالبراءة الأصلیّة إن رجع إلیها من باب حکم العقل بقبح العقاب من دون البیان فلا یرجع ذلک إلی دعوی کون حکم اللّه هو الاستحباب، فضلا عن تعلیل ذلک بالبراءة الأصلیّة.
و إن رجع إلیها بدعوی حصول الظنّ فحدیث تبعیّة الأحکام للمصالح و عدم تبعیّتها- کما علیه الأشاعرة- أجنبیّ عن ذلک، إذ الواجب علیه إقامة الدلیل علی اعتبار هذا الظنّ المتعلّق بحکم اللّه الواقعی، الصادر عن المصلحة أو لا عنها علی الخلاف.
و بالجملة: فلا أدری وجها للفرق بین ما لا نصّ فیه و بین ما اجمل فیه النصّ، سواء قلنا باعتبار هذا الأصل من باب حکم العقل أو من باب الظن، حتّی لو جعل مناط الظنّ عموم البلوی، فإنّ عموم البلوی فیما نحن فیه یوجب الظنّ بعدم قرینة الوجوب مع الکلام المجمل المذکور، و إلّا لنقل مع توفّر الدواعی، بخلاف الاستحباب، لعدم توفّر الدواعی علی نقله.
ثمّ إنّ ما ذکرنا من حسن الاحتیاط جار هنا، و الکلام فی استحبابه شرعا کما تقدّم. نعم، الأخبار المتقدّمة فی من بلغه الثواب لا یجری هنا، لأنّ الأمر لو دار بین الوجوب و الإباحة لم یدخل فی مواردها، لأنّ المفروض احتمال الإباحة فلا یعلم بلوغ الثواب. و کذا لو دار بین الوجوب و الکراهة.
و لو دار بین الوجوب و الاستحباب لم یحتج إلیها، و الله العالم.
ترجمه:
مثل آنجا که ما قائل به اشتراک لفظ امر میان وجوب و استحباب یا اباحه شویم مشهور در این نحوه از شبهه عدم وجوب احتیاط است و قبلا از قول محدث عاملی در «وسائل» گذشت که اختلافی در عدم وجوب احتیاط هنگام شک در تکلیف وجود ندارد و اجماع «معارج» نیز شامل این (شک در تکلیف) میشود.
ولی در معارج محقّق نیز هنگام ذکر اختلاف در وجوب احتیاط روشن شد که قائل به وجوب احتیاط، در ما نحن فیه نیز وجود دارد.
مرحوم شیخ یوسف بحرانی در کتاب حدائق به پیروی از محدّث استرآبادی پس از آنکه تصریح به وجوب توقف و احتیاط در اجماع نصّ نموده است میفرماید:
کسی که (در این مسئله) بر اصالة البراءة اعتماد میکند، آن را در اینجا مرجّح استحباب قرار میدهد. و در این مسئله دو اشکال وجود دارد:
1- ممنوعیت اعتماد و تمسّک به برائت اصلیه در احکام شرعیه (پس از اکمال دین).
2- برگشت این مطلب (شما که به برائت اصلیه تمسّک کرده و آن را مؤید استحباب قرار میدهید) به این است که خدای تعالی به خاطر موافقت با برائت اصلیه حکم به استحباب (فلان عمل) نموده است و حال آنکه احکام الهی تابع مصالح و حکم است (و نه حالت سابقه).
پس نمیتوان گفت: مقتضای مصلحت، موافقت با برائت اصلیه است، چرا که این اظهارنظر، سنگپرانی به عالم غیب و جسارت است بلاشک.
در این (مطالب صاحب حدائق) ایراداتی وجود دارد که بر کسی پوشیده نیست. زیرا قائل به اصالة البراءة: 1- اگر رجوع و تمسّکش (به این اصل) از باب حکم عقل به قبح عقاب بلابیان (و یا حدیث رفع یا حدیث سعة و ...) باشد، پس (این رجوع و تمسّک) برگشت ندارد به اینکه حکم اللّه واقعی استحباب است چه رسد به کردن (آن) به اصالة البراءة.
2- و اگر رجوعش به (این اصل) از باب ادّعای حصول ظنّ است (چه به ملاحظه حالت سابقه و چه به ملاحظه عدم الدلیل دلیل العدم فیما یعمّ به البلوی). داستان تبعیت احکام از مصالح و حکم و عدم تبعیت آنها چنانکه اشاعره بدان قائلاند بیگانه از ادّعا و اظهارنظر اینها (یعنی صاحب معالم و زبده) است.
زیرا (به نظر شیخ) واجب است بر او (صاحب معالم) اقامه دلیل بر حجیّت این ظنّی که تعلّق گرفته است به حکم اللّه واقعی صادر شده از مصلحت یا از لا مصلحت.
خلاصه اینکه هیچ وجهی جهت تفاوت میان شبههای که منشأش فقدان نصّ است و شبههای که منشأش اجمال نصّ است نمیبینیم، خواه قائل به اعتبار و حجیّت اصل برائت من باب حکم عقل باشیم و یا از باب ظنّ، حتّی اگر مناط ظنّ، عدم الدلیل، دلیل العدم یعمّ به البلوی قرار داده شود (و نه استصحاب).
زیرا (وقتی صلاة عند ذکر النبی که یک مسئله) که عام البلوی است در ما نحن فیه موجب ظنّ به عدم وجود قرینه بر وجوب (صلوات) در کلام مجمل مذکور میشود، و الا (اگر قرینهای بر وجوب بود) به خاطر عام البلوی بودنش و فراوانی انگیزهها نقل میشد (و به ما میرسید) به خلاف استحباب که انگیزه زیادی بر نقل آن وجود ندارد.
سپس میفرماید: آنچه ما از حسن (جریان) احتیاط گفتیم، در این مسئله نیز جریان دارد لکن سخن در مستحب شرعی بودنش همان گونه است که گفتهایم، بله آن اخبار من بلغ (یعنی طریق ششم) در ما نحن فیه (که نصّ مجمل است) جریان ندارد، زیرا این امری (که به ما رسیده و مجمل است) اگر مردّد شد میان وجوب و اباحه دیگر داخل در موارد وجوب و اباحه نمیشود، زیرا فرض این است که احتمال، اباحه است پس بلوغ ثواب معلوم نیست. و همچنین اگر (صیغه افعل) مردّد شد میان وجوب و استحباب احتیاجی به این (اخبار من بلغ) نمیباشد.
مسئله دوم از مسائل چهارگانه مطلب دوم و پیرامون شبهه وجوبیّه این است که منشأ شبهه اجمال نصّ باشد.
فی المثل امر شده است به استهلال در اوّل ماه رمضان، لکن به دلیل اجمال مطلب ما میدانیم که استهلال واجب است یا مستحب یا مباح؟
به عبارت دیگر فرض این است که صیغه افعل مجمل و مردّد است میان وجوب و استحباب. یعنی ما نمیدانیم که افعل در اینجا در وجوب استعمال شده است و یا در استحباب، چرا که صیغه افعل یا مشترک لفظی است یا مشترک معنوی.
این است که معروف میان اخباریین و اصولیین در این نحو از شبهه اصالة البراءة است، همانطور که در مسئله اوّل احتیاط را واجب ندانسته و قائل به اجرای برائت شدند. لکن همانطور که در مسئله اول گروهی از اخباریین مثل محدث بحرانی و محدث استرآبادی مخالفت کرده قائل به توقف و احتیاط شدند، در این نحو از شبهه نیز، این دو محدّث قائل به وجوب احتیاط و توقف شدهاند.
البته تمام مباحث در مسئله اوّل که منشأ شبهه فقدان نصّ بود مطرح و مدعیات پاسخ داده شد و لذا ضمن جلوگیری از تکرار آنچه گذشت به ذکر خلاصهای از بیانات این دو محدّث آنهم از لسان صاحب حدائق پرداخته و پاسخ ایشان را خواهیم داد.
به تبع و پیروی از جناب استرآبادی قائل به وجوب احتیاط و توقف شده است. سپس میفرماید:
کسانی که در این مسئله یعنی باب اجمال نصّ به اصل برائت اعتماد میکنند، مرادشان این است که جانب استحباب را بر جانب وجوب ترجیح داده و استحباب واقعی را نتیجه بگیرند.
این است که این رأی به دو دلیل باطل است:
1- پس از اکمال دین و بیان احکام همه وقایع تمسّک به اصل برائت در احکام شرعیه جایز نیست.
2- بازگشت سخن شما اصولیین این است که حکم واقعی الهی موافق با برائت اصلیه است یعنی همان را که برائت میگفت خدا فرموده است و این رأیی باطل است.
احکام خدا دائر مدار حکمتها، مصالح و مفاسد است نه تابع حالت سابقه و ای چهبسا حکمت در فلان
عمل مقتضی وجوب باشد و نه استحباب.
پس نمیتوان ادّعا نمود که حکم اللّه واقعی موافق با برائت اصلیّه است.
اشکال شیخ بر مطالب جناب بحرانی است مبنی بر اینکه آیا حضرات مجتهدین که قائل به جریان برائتاند از باب تعبّد است یا از باب حصول ظنّ.
به عبارت دیگر حضرات مجتهدین یا اصل برائت را از باب تعبّد و براساس حدیث رفع و حدیث سعة و قاعده عقاب بلابیان حجّت میدانند و یا اینکه نه از باب ظنّ حجّت دانسته و آن را از ملاحظه حالت سابقه بدست میآورند.
به این معنا که چون این عمل قبلا تکلیف نبوده اگر الآن شک کنیم که تکلیف است یا نه؟ ظن پیدا میکنیم که خیر تکلیف نیست.
و یا اینکه آن را از طرق دیگر مثلا عدم الدلیل دلیل العدم یعمّ به البلوی به دست میآورند.
این است که:
1- مجتهدینی که اصل برائت را من باب تعبّد جاری میکنند به دنبال نفی حکم واقعی به وسیله این اصل نیستند و نمیخواهند آن را مرجّح استحباب قرار دهند.
و لذا ادعای شما اخباریها نسبت به حضرات مجتهدین شباهت به افتراء دارد.
2- و پاسخ حضراتی مثل صاحب معالم و زبده که اصل برائت را من با ظنّ حجّت میدانند این نیست که شما فرمودید جریان برائت مربوط به قبل از اکمال دین بوده است.
بلکه پاسخ همان است که ما قبلا به آنها دادیم و گفتیم:
سلّمنا که چنین ظنّی حاصل کنید چه دلیلی بر حجیّت چنین ظنّی وجود دارد؟
این است که شیخ میفرماید به نظر ما میان مسئله اوّل که فقدان نصّ بود با مسئله دوم که اجمال نصّ است تفاوتی وجود ندارد چه بر مبنای مشهور و چه بر مبنای صاحب معالم.
به عبارت دیگر چه اصل برائت را من باب حکم عقل و تعبّدا حجّت بدانیم و یا من باب ظنّ.
این است که و لا فرق میان مسئله اول و مسئله دوم در اینکه منشأ ظن به جواز واقعی قانون برائت اصلیه یا استصحاب البراءة باشد و یا قانون عموم البلوی.
زیرا عدم دستیابی به قرینه دلالتکننده بر وجوب به علاوه عام البلوی بودن مسئله (دوم) موجب ظنّ به عدم وجود قرینه وجوب میشود و الّا با آنهمه دقت و اهمیتی که ائمه اطهار و اصحاب ایشان در بیان احکام واجبات داشتند در صورت وجود، چنین قرینهای به دست ما میرسید.
همانطور که قانون عموم البلوی در مسئله اول موجب ظنّ به عدم الدلیل علی الوجوب بود و الّا به دلیل فراوانی انگیزهها به ما منتقل میشد.
این است که دواعی و انگیزهها در نقل مستحبات مثل واجبات فراهم و یا فراوان نبوده است و لذا قابل قیاس نیستند. البته عام البلوی نبودن و عدم وجود قرینه دلیل بر نبود مستحبات نیست.
تنبّه بر این مطلب است که: همانطور که در مورد فقدان نصّ گفتیم احتیاط واجب نیست و لکن دارای حسن بوده و رجحانش قابل انکار نیست، در اجمال نص نیز قائل به همان مطلب هستیم.
این است که اگر بگوئید که:
آیا احتیاط دارای استحباب شرعی نیز هست تا کاشف از امر مولوی استحبابی باشد یا نه؟ خواهیم گفت در مسئله اول پاسخ این مسئله را دادیم، با این تفاوت که اخبار من بلغ نیز در مسئله اوّل قابل جریان بود و در اینجا نه.
با این وجود از هیچیک استفاده استحباب شرعی نمیشود.
دلیل بر عدم جریان اخبار من بلغ در مسئله اجمال نصّ است مبنی بر اینکه:
1- اگر دوران امر میان وجوب و غیر استحباب باشد، با احتمال اباحه و یا کراهت دیگر بلوغ ثواب محرز نمیباشد اگرچه از طرق ضعیفه. پس اخبار من بلغ در اینجا موضوع ندارد.
2- و اگر دوران امر میان وجوب و استحباب باشد چون یقین به ثواب و طلب مولوی و لو وجوب آن یقین داریم باز نیازی به اخبار من بلغ نمیباشد.
متن:
المسألة الثالثة فیما اشتبه حکمه الشرعیّ من جهة تعارض النصّین و هنا مقامات، لکن المقصود هنا إثبات عدم وجوب التوقّف و الاحتیاط. و المعروف عدم وجوبه هنا، و ما تقدّم فی المسألة الثانیة: من نقل الوفاق و الخلاف، آت هنا. و قد صرّح المحدّثان المتقدّمان(1)بوجوب التوقّف و الاحتیاط هنا(2)، و لا مدرک له سوی أخبار التوقّف، الّتی قد عرفت ما فیها: من قصور الدلالة علی الوجوب فی ما نحن فیه. مع أنّها أعمّ ممّا دلّ علی التوسعة و التخییر. و ما دلّ علی التوقّف فی خصوص المتعارضین و عدم العمل بواحد منهما، مختصّ- أیضا- بصورة التمکّن من إزالة الشبهة بالرجوع إلی الإمام علیه السّلام(3).
و أمّا روایة عوالی اللآلی المتقدّمة الآمرة بالاحتیاط و إن کانت أخص منها، إلّا أنّک قد عرفت ما فیها، مع إمکان حملها علی صورة التمکّن من الاستعلام.
و منه یظهر: عدم جواز التمسّک هنا بصحیحة ابن الحجاج المتقدمة الواردة فی جزاء الصید، بناء علی استظهار شمولها- باعتبار المناط- لما نحن فیه.
و ممّا یدلّ علی الأمر بالتخییر فی خصوص ما نحن فیه من اشتباه الوجوب بغیر الحرمة:
التوقیع المروی فی الاحتجاج عن الحمیری، حیث کتب إلی الصاحب- عجّل اللّه فرجه:
«یسألنی بعض الفقهاء عن المصلّی إذا قام من التشهد الأول إلی الرکعة الثالثة، هل یجب علیه أن یکبّر؟ فإن بعض أصحابنا قال: لا یجب علیه تکبیرة، و یجوز أن یقول بحول اللّه و قوّته أقوم و أقعد. الجواب: فی ذلک حدیثان، اما أحدهما، فإنّه إذا انتقل عن حالة إلی اخری فعلیه التکبیر، و اما الحدیث الآخر، فإنّه روی: أنّه إذا رفع رأسه من السجدة الثانیة و کبّر ثمّ جلس ثمّ قام، فلیس علیه فی القیام بعد القعود تکبیر، و التشهد الأول یجری هذا المجری، و بأیّهما أخذت من باب التسلیم کان صوابا ... الخبر»(4).
ترجمه:
و در اینجا (تعارض نصّین)، بحثها وجود دارد لکن مراد ما در این مسئله (فقط یک نکته است و آن) اثبات عدم وجوب توقف و احتیاط است.
و نظر مشهور (حتی میان اخباریها) در این مسئله عدم وجوب احتیاط است و آنچه از نقل و بیان اتفاق و اختلاف (آراء) در مسئله دوم گفته آمد در این مسئله نیز جاری است.
و آن محدثین متقدمین (بحرانی و استرآبادی) تصریح نمودهاند به وجوب احتیاط در این مسئله و حال آنکه دلیل و مدرکی (در اثبات این ادعا)، جز اخبار احتیاط (یعنی احتط لدینک) و اخبار توقف (مثل قف عند الشبهة) که عدم دلالت آنها را بر وجوب احتیاط در ما نحن فیه فهمیدی وجود ندارد، علاوه بر اینکه اخبار توقف و احتیاط اعم مطلق است از حدیث که دلالت نموده (و دستور داده) بر توسعه و تخییر (در متعارضین) یعنی (قف عند الشبهة و یا احتط لدینک شامل تمام موارد شبهه است ولی اذن فتخیّر مربوط به تعارض نصّین است).
و آنچه دلالت بر توقف در خصوص متعارضین و عمل نکردن به یکی از آن دو دارد، اختصاص دارد به آن صورتی که امکان رفع شبهه و یا رجوع به امام (و ازاله شبهه) وجود دارد.
و اما روایت عوالی اللیالی که آمر به احتیاط است (و فرموده: خذ وافق منهما الاحتیاط) اگرچه اخصّ از احادیث تخییر و توسعه است (به خاطر اینکه این احادیث مربوط به مطلق متعارضین است و این مربوط به متعارضینی است که احتیاط ممکن باشد) و لکن آنچه (از ضعف و عدم دلالت آنها بر این مدّعی بود) دانستی علاوه بر اینکه حمل این حدیث بر صورت تمکّن از استعلام و سؤال (از محضر امام) ممکن است.
و از این پاسخ، عدم جواز تمسّک به صحیحه ابن حجّاج نیز که در جزاء صید آمده روشن میشود، بنا بر حصول شمولش بر ما نحن فیه به اعتبار تنقیح مناط (که پاسخ این حدیث نیز این است که این حدیث مربوط به کسی است که علم دارد).
و از جمله احادیث که دلالت میکند بر امر به تخییر در خصوص ما نحن فیه، یعنی اشتباه وجوب به غیر حرمت (از اباحه و استحباب، به خاطر تعارض نصین، توقیع روایت شده در احتجاج طبرسی است از حمیری آنجا که نوشته است به محضر مبارک صاحب الامر (عج).
برخی از فقهاء از من سؤال کردهاند در رابطه با نمازگزاری (که پس) از تشهد اوّل قیام میکند برای رکعت سوم که آیا تکبیر بر او واجب است یا نه (میتواند بحول اللّه بگوید) درحالیکه برخی از اصحاب ما (شیعیان) قائلاند که لا یجب علیه تکبیرة و جایز است که بگوید بحول اللّه و قوته اقوم و اقعد.
در این مورد دو حدیث وجود دارد:
یکی از آن دو حدیث فرموده: وقتی نمازگزار از حالتی به حالت دیگر منتقل میشود بر او واجب است که تکبیر بگوید.
و اما حدیث دیگر فرموده است: هنگامی که سرش را از سجده دوم برداشت و تکبیر گفت سپس نشست و پس از آن قیام نمود، در این قیام بعد القعود در رکعت دوم، تکبیر بر او واجب نیست و تشهد اوّل جاری مجرای (همین قیام بعد القعود) است و تکبیر ندارد.
حال به هریک از دو حدیث مزبور از باب تسلیم اخذ و عمل نمائید درست است (و این یعنی تخییر) الی آخر الخبر.
متن:
فإنّ الحدیث الثانی و إن کان أخصّ من الأوّل، و کان اللازم تخصیص الأوّل به و الحکم بعدم وجوب التکبیر، إلّا أنّ جوابه- صلوات اللّه و سلامه علیه- بالأخذ بأحد الحدیثین من باب التسلیم یدلّ علی أنّ الحدیث الأوّل نقله الإمام علیه السّلام بالمعنی، و أراد شموله لحالة الانتقال من القعود إلی القیام بحیث لا یمکن إرادة ما عدا هذا الفرد منه، فأجاب علیه السّلام بالتخییر.
ثمّ إن وظیفة الإمام علیه السّلام و إن کانت إزالة الشبهة عن الحکم الواقعیّ، إلّا أنّ هذا الجواب لعلّه تعلیم طریق العمل عند التعارض مع عدم وجوب التکبیر عنده فی الواقع، و لیس فیه الإغراء بالجهل من حیث قصد الوجوب فی ما لیس بواجب، من جهة کفایة قصد القربة فی العمل.
و کیف کان: فإذا ثبت التخییر بین دلیلی وجوب الشیء علی وجه الجزئیّة و عدمه، ثبت فی ما نحن فیه- من تعارض الخبرین فی ثبوت التکلیف المستقلّ- بالإجماع و الأولویّة القطعیّة.
ثمّ إنّ جماعة من الأصولیین ذکروا فی باب التراجیح الخلاف فی ترجیح الناقل أو المقرّر(1)، و حکی عن الأکثر ترجیح الناقل(2). و ذکروا تعارض الخبر المفید للوجوب و المفید للإباحة، و ذهب جماعة إلی ترجیح الأوّل(3). و ذکروا تعارض الخبر المفید للإباحة و المفید للحظر(4)، و حکی عن الأکثر- بل الکلّ- تقدیم الحاظر(5)، و لعلّ هذا کلّه مع قطع النظر عن الأخبار.
ترجمه:
اگرچه حدیث دوم اخصّ (مطلق) است از حدیث اوّل و تخصیص حدیث اول به وسیله حدیث دوّم و حکم به عدم وجوب تکبیر لازم است لکن پاسخ امام (عج) این است که اخذ یکی از دو حدیث از باب تسلیم است و این دلالت دارد بر اینکه امام (عج) حدیث اوّل را نقل به معنا فرموده و شمول آن را بر حالت انتقال از قعود به قیام اراده نموده است به نحوی که امکان اراده فرد و حالت دیگری غیر از این حالت را نداشته، پس پاسخ دادهاند (عج) به تخییر.
سپس میفرماید: اگرچه وظیفه امام رفع شبهه از حکم واقعی است، لکن شاید این جواب یاد دادن طریق عمل (به مکلّفین است) در هنگام تعارض (دو نصّ)، علاوه بر اینکه تکبیر عند الامام در واقع واجب نبوده است. لذا در این پاسخ جنبه اغراء به جهل از جهت اینکه اشخاص قصد وجوب کنند در آنچه واجب نیست، وجود ندارد.
و (شاید) از جهت قصد قربت و کفایت آن در عمل بوده است.
پس وقتی در تعارض دو نصّی که یکی میگوید تکبیر واجب است و دیگری آن را واجب نمیداند، تخییر ثابت شد پس در باب شک در تکلیف یعنی ما نحن فیه قطعا تخییر حاکم است و نه احتیاط هم به دلیل اجماع مرکب و هم به دلیل اولویت قطعیّه.
سپس میفرماید:
جمعی از حضرات اصولیین در باب تعادل و تراجیح، اختلاف (میان علماء) را در ترجیح ناقل یا مقرّر عنوان نمودهاند (که آیا ناقل را مقدّم بداریم که مؤسس است یا مقرّر را مقدّم بداریم که مؤکّد است).
و از اکثر حضرات رجحان ناقل حکایت شده و ذکر نمودهاند تعارض خبری که مفید وجوب است و خبری که مفید اباحه است (و نوعا دال بر وجوب را مقدم دانستهاند) و همچنین ذکر نمودهاند تعارض خبری که مفید اباحه است با خبری که مفید خطر است (و نوعا حاظر را مقدم داشتهاند).
و از اکثر و بلکه همه تقدیم الحاظر حکایت شده است و شاید این نظر با قطع نظر از اخبار است که صحبتی از تخییر در اینجا نشده است.
شبهات وجوبیّه و حکمیّهای است که منشأ شبهه، تعارض نصّین باشد.
فیالمثل یک نصّ فرموده: دعاء عند الهلال واجب لکن نصّ دیگری فرموده لیس بواجب این تعارض سبب شده است که امر بر ما مشتبه شود و ندانیم که آیا دعا عند الرؤیة در اسلام واجب است یا نه؟ و لذا بحث در این است که وظیفه مکلّف در اینجا چه میباشد؟
این است که در این مسئله تعارض نصّین جهات مختلفی از بحث وجود دارد از جمله اینکه آیا اصل در متعارضین تساقط است یا توقف است و یا احتیاط است و یا اینکه جای جریان اصل برائت است؟
به عبارت دیگر اصل اوّلی در متعارضین چه چیزی را اقتضاء میکند؟ اصل ثانوی چه مطلبی را ایجاب میکند. لکن آنچه در اینجا مورد نظر است نفی وجوب احتیاط در این شبهه است و به عبارت دیگر میخواهیم ببینیم که آیا در شبهه وجوبیّهای که ناشی از تعارض نصّین است احتیاط لازم هست یا نه؟
مشهور در میان اخباریها عدم وجوب احتیاط است و مثل اصولیین قائل به برائت هستند به عبارت دیگر همانطور که در اجمال نصّ احتیاط واجب نبود در تعارض نصّین هم لا یجب الاحتیاط.
این است که آنچه از اظهار نظرها در دو مسئله قبل مطرح و پاسخ آنها داده شد در اینجا نیز مطرح بوده و قابل طرح و بررسی است فی المثل:
1- اوامر احتیاط را مطرح نمودند، آنها را حمل بر قدر مشترک نمودیم.
2- اخبار توقف مطرح شد، آن را به موارد تمکّن سؤال از امام بودیم.
3- حدیث عوالی اللئالی را که گفت: (خذ ما وافقهما الاحتیاط ...) مورد خدشه قرار دادیم و لکن باید در متعارضین به آن احادیث که فرموده: اذن فتخیّر، توجّه و دقّت نمود.
در این مسئله نیز قائل به وجوب توقف و احتیاط شده و مجموعا به چهار دسته دلیل تمسّک نمودهاند.
عمومات اخبار و روایاتی است که دلالت دارند بر وجوب احتیاط مثل قف عند الشبهة و یا الوقوف عند الشبهة خیر من الاقتحام فی الهلکة. به عبارت دیگر مضمون این روایات این بود که عند الشبهة باید
احتیاط نمود، چه منشأ شبهه، فقدان نصّ باشد، چه تعارض نصین باشد و چه شبهه تحریمیّه و یا وجوبیّه باشد و لذا عموم این اخبار شامل شبهه وجیه تعارض نصّین هم میشود.
1- روایات احتیاط را باید بر مطلق طلب ارشادی و یا ارشاد مشترک حمل نمود. چون حمل این اخبار بر خصوص طلب وجوبی و یا استحبابی مستلزم تخصیص اکثر است. حال اگر در موردی قرینه بر وجوب قائم شد اخبار مزبور را حمل بر وجوب کنیم چنانکه در موارد علم اجمالی چنین میکنیم.
و اگر در موردی قرینه بر استحباب اقامه شد این اخبار را حمل بر طلب ندبی میکنیم چنانکه در موارد شبهات بدویه بعد الفحص و الیأس چنین میکنیم.
2- اخبار احتیاط نوعا مقیّد به موارد تمکّن از رجوع به امام یا دلیل معتبر و رفع شبههاند که در فرض تمکّن از رجوع و تا دستیابی به امام و یا دلیل معتبر میگفت: توقف و یا احتیاط کن.
و حال آنکه مورد بحث ما در فرض عدم تمکّن از رجوع به امام علیه السّلام و عدم تمکّن از ازاله شبهه است بعد الفحص و الیأس.
پس اگر در فرض تمکّن توقف واجب باشد چه دلیلی بر وجوب آن در فرض عدم تمکّن وجود دارد.
3- سلّمنا که عموم این روایات دلالت بر وجوب احتیاط کند مطلقا. یعنی چه شبهه ما بدویّه باشد چه مقرون به علم اجمالی، چه در فرض تمکّن از رجوع به امام و ازاله شبهه و چه در فرض عدم تمکّن، عموم این اخبار دلالت بر وجوب احتیاط دارد. لکن باید بدانید که اگر اخبار احتیاط اعم مطلقاند، این عمومیت نسبت به اخبار توسعه و تخییر است چرا؟
چونکه اخبار توسعه و تخییراند که در خصوص متعارضین شما را مخیّر میکنند که به هریک که میخواهید عمل کنید و وجوب احتیاط را برمیدارند.
اما اخبار احتیاط که بطور مطلق دلالت بر احتیاط دارند شامل تعارض نصّین هم میشوند.
حال قاعده اولیه در اینجا چیست؟ این است که یقدّم الخاص علی العام.
پس ما نیز در متعارضین به اخبار تخییر و توسعه، اخذ و عمل میکنیم.
مقبوله عمر بن حنظله است که در خصوص متعارضین دلالت بر وجوب توقف دارد.
این است که این روایت نیز مربوط به فرض تمکّن از رجوع به امام و ازاله شبهه و تحصیل علم است و حال آنکه فرض مورد بحث ما عدم تمکّن از رجوع به امام است.
صحیحه عبد الرحمن بن حجاج است که پیرامون کفاره صید در حال احرام بود.
میگویند: ما قبول داریم که حدیث مزبور مربوط به فقدان نصّ است، لکن با تنقیح مناط شامل مورد بحث ما نیز میشوند، چرا؟ زیرا مناط وجوب احتیاط در حدیث مزبور حیرت است و سرگردانی چرا که فرمود: اذا اصبتم بمثل هذا و لم تدروا، فعلیکم الاحتیاط. حال همین مناط در مسئله مورد بحث ما یعنی تعارض نصین نیز هست. در نتیجه در اینجا نیز باید احتیاط نمود.
این است که حدیث مزبور نیز به فرض تمکّن از استعلام اختصاص دارد.
حتّی تسألوا و تعلموا قرینه بر این مدّعاست و حال آنکه فرض مورد بحث ما عدم تمکّن از رجوع و سؤال است.
حال اگر احتیاط در صورت تمکّن واجب است چه دلیلی دارد که در صورت عدم تمکّن هم واجب باشد.
این میشود که خیر احتیاط در تعارض نصّین واجب نیست.
این است که در خصوص محل بحث یعنی متعارضین در شبهه وجوبیّه میتوان به حدیثی تمسّک نمود دائر بر اینکه: احتیاط واجب نبوده و مخیّر هستید که به هریک از دو حدیثی که یکی دال بر وجوب است و دیگری دال بر عدم وجوب اخذ و عمل نمائید.
روایت خاصّهای است که مرحوم طبرسی در کتاب احتجاج از حمیری از امام عصر (عج) نقل نموده است و ماجرا بدین قرار است که:
حمیری در طی نامهای که به امام عصر (عج) مینویسد عرضه میدارد که:
آیا شخص نمازگزار پس از اتمام تشهد در رکعت دوم، باید تکبیر بگوید و قیام کند برای رکعت سوم یا نه؟ میتواند بحول اللّه بگوید و مکفی است.
چرا که برخی از اصحاب ما (شیعه) میگویند: تکبیر واجب نبوده و بحول اللّه کافی است و لکن برخی متحیّراند و از من خواستهاند که از محضر شما کسب تکلیف نمایم.
این است که سؤال در مورد شبهه وجوبیّه است چرا که میخواهد بداند که تکبیر واجب است یا نه؟
امام علیه السّلام در توقیع شریف میفرماید: فی ذلک حدیثان، در این مورد دو حدیث باهم تعارض دارند:
1- حدیثی میگوید که مصلّی باید در تمام حالات انتقال تکبیر بگوید، که این دلالت عام بوده و شامل بعد از تشهد اول و انتقال به قیام نیز میشود.
2- حدیث دیگر میگوید که مصلّی میتواند در قیام بعد العقود و یا قیام بعد التشهد بحول اللّه و قوته اقوم و اقعد بگوید و تکبیر واجب نیست.
به عبارت دیگر میفرماید وقتی مصلّی سر از سجده دوم برداشت و تکبیر گفت و نشست و سپس برای رکعات بعدی قیام نمود، برای چنین قیامی که بعد از قعود است تکبیر واجب نیست.
سپس فرمود: تشهد اوّل از این قبیل است یعنی پس از آن برای برخاستن تکبیر در آن لازم نیست.
سپس فرمود: تو مخیری به هرکدام که میخواهی عمل نمائی و مانعی وجود ندارد.
1- امام نفرمودند در تعارض نصّین احتیاط کنید بلکه فرمودند مخیّر هستید.
2- بیان امام هرگونه شک را از بین برده و جای بحث نمیگذارد.
پس در مسئله سوم یعنی شبهه وجوبیّه ناشی از تعارض نصّین احتیاط واجب نیست.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است از امام (عج) در رابطه با حدیث مزبور مبنی بر اینکه شما فرمودید: فی ذلک حدیثان:
حدیث اول گفت: در تمام حالات نماز برای انتقال از حالی به حال دیگر باید تکبیر بگوید که این عام مطلق است.
حدیث دوّم گفت: در قیام بعد العقود تکبیر لازم نیست و این خاصّ مطلق است پس نسبت این دو حدیث به هم عموم و خصوص مطلق است و نه عموم و خصوص من وجه حال سؤال ما از محضر مبارک شما این است که اگر عام و خاصّی باهم تعارض کنند چه باید کرد؟ طبق قاعده خواهید فرمود که خاصّ را مخصّص عام قرار میدهیم خواهیم گفت پس در اینجا نیز باید حدیث دوم را که اخصّ مطلق است مخصّص حدیث اوّل قرار داد که عام مطلق است. در نتیجه تکبیر در قیام بعد العقود پس به واجب و در سایر انتقالات واجب. حال چرا شما چنین نکرده و بلکه فرمودید: بایّهما اخذت من باب التسلیم و سمعک.
میفرماید: پاسخ امام قرینهای است بر اینکه امام حدیث اوّل را نقل به معنا و مختصر فرموده.
این است که حدیث در واقع هم چنین بوده است که: هم در حالت بعد از سجده ثانیه و پس از تشهد اوّل و هم در سایر حالات تکبیر را واجب میداند یعنی تکبیر را فقط در سایر حالات واجب ندانسته بلکه بر وجوب آن در این حالت نیز تصریح نموده است. و حال آنکه در حدیث دوّم تصریح به خلاف شده یعنی در خصوص این حالت فرموده: تکبیر واجب نمیباشد.
حال سؤال این است که نسبت این دو حدیث در رابطه با این حالت خاصّ چه نسبتی است؟
خواهید گفت: نسبت تباین است و نه عام و خاصّ مطلق.
میگوئیم: قانون در متباینین تخییر است و امام علیه السّلام نیز همین را بیان فرمودهاند.
فیالمثل مولی میگوید: اکرم النحاة و سایر العلماء سپس میگوید: لا تکرم النّحاة.
حال سؤال میکنیم این چگونه تعارضی است؟
خواهید گفت: سایر العلماء که معارضی ندارد لکن نسبت میان اکرم النحاة و لا تکرم النحاة نسبت تباین وجود دارد. حال دو حدیث مورد نظر امام علیه السّلام نیز چنین وضعیتی دارند.
پاسخ به یک سؤال مقدّر دیگر است راجع به حدیث از امام علیه السّلام مبنی بر اینکه این سؤالکننده حکم واقعی را نمیدانسته و سؤالش از حکم واقعی و رفع شبهه بوده است نه از حکم ظاهر یعنی وظیفه عند التعارض. به عبارت دیگر سائل میخواسته بداند که آیا در قیام بعد العقود در رکعت دوم تکبیر واجب است یا نه؟ و وظیفه شما در قبال این سؤال بیان حکم واقعی و ازاله شبهه از اوست، شما که حکم واقعی را میدانستید چرا بیان نفرمودید و بلکه به بیان حکم ظاهری پرداخته و فرمودید: مخیر هستید.
آیا این پاسخ سبب ترک واجب نمیشود؟
جناب شیخ در پاسخ به این سؤال میفرماید: شاید سر مطلب در این باشد که چون امام میدانسته که تکبیر در ما نحن فیه واجب نیست نیازی به بیان ندیده است و لکن به تناسب خواسته است راه و رسم عمل به متعارضین را به مکلفین بیاموزد و لذا فرمایش امام اخلال در وظیفه نبوده و موجب مخالفت حکم الهی نشده است.
این نیز پاسخ به یک سؤال مقدّر دیگر است از امام علیه السّلام مبنی بر اینکه:
آیا چنین پاسخی از جانب امام علیه السّلام اغراء به جهل نیست؟
یعنی وقتی امام میفرماید: شما مخیّر هستید به هریک که میخواهید عمل کنید، اگر کسی رفت و آن را که دلالت بر وجوب تکبیر در ما نحن فیه دارد اختیار کرد و در مقام عمل آن را به نیّت وجوب انجام داد و حال آنکه فی الواقع واجب نبود، سبب تشریع نمیشود؟
و لذا شیخ اعظم میفرماید: قصد وجه معتبر نبوده و دلیلی ندارد تا مکلّف قصد آن بکند و لذا هر شنوندهای وقتی شنید که امام فرموده یکی را انتخاب کن میفهمد که حکم واقعی وجوب نیست.
اگر کسی هم جانب وجوب را اختیار کند از باب احد الخبرین است نه از باب اینکه فی الواقع واجب است و یا اگر قصد قربت هم بکند از آن جهت است که ذکر اللّه حسن علی کلّ حال.
این نیز پاسخ به یک سؤال مقدّر است از خود شیخ اعظم رحمه اللّه مبنی بر اینکه جناب شیخ مورد بحث این حدیث آن جایی است که اصل تکلیف فی الجملة ثابت است و ما شک در وجوب تکبیر داریم بهعنوان جزء نماز که این شک در اقلّ و اکثر است و حال آنکه مورد بحث در ما نحن فیه جائی است که اصل تکلیف مشکوک است حال اگر در باب اوّل و اکثر، امام حکم به تخییر فرموده چه دلیلی وجود دارد که در ما نحن فیه نیز حکم به تخییر شود؟ به عبارت دیگر جناب شیخ شما با این توقیع شریف استدلال میکنید که تخییر ربطی به ما نحن فیه ندارد چرا که: مورد این توقیع شریف شک در جزئیت است، شک در اقلّ و اکثر است که آیا مثلا تکبیر در نماز واجب است یا نه؟ پس سؤال از وجوب جزئی است و نه وجوب مستقل و حال آنکه در ما نحن فیه یعنی شبهه وجوبیّه، وجوب مستقل مورد بحث میباشد.
فیالمثل سؤال از این است که دعاء عند الهلال واجب است یا نه، صلوات عند ذکر النبی واجب است یا نه؟ به عبارت دیگر بحث از تعارض نصّین در مورد وجوب مستقل است و نه وجوب جزئی و حال آنکه توقیع شریف در مورد وجوب غیر مستقل است. پس جناب شیخ این توقیع ربطی به بحث ما ندارد و باید در باب اقلّ و اکثر و شک در جزئیت از آن بحث کنید.
این است که بله این حدیث راجع به اقلّ و اکثر است و اگرچه مستقیما مربوط به ما نحن فیه نیست، لکن از راه عدم القول بالفصل و از راه اولویت در ما نحن فیه کاربر دارد. به عبارت دیگر:
اگر در باب اقلّ و اکثر ارتباطی تخییر حاکم باشد نه وجوب احتیاط و توقف، در باب شک در تکلیف که مورد بحث ماست نیز تخییر حاکم است و نه احتیاط و این ادّعا هم به دلیل اجماع مرکب است و هم به
دلیل اولویت قطعیّه.
عدم القول بالفصل این است که علماء تفاوتی در باب متعارضین قائل نشدهاند یعنی چه این متعارضین در شبهه تحریمیّه باشند چه در باب شک در مکلّف به و یا در ... باشند حکم در همه جا یکسان و یکنواخت است. یعنی اگر کسی احتیاطی است در کلیه موارد احتیاطی است و چنانچه کسی اختیاری است در کلیه موارد تخییری است. به عبارت دیگر احدی از علماء نگفته است و تفصیل نداده که در برخی موارد از تعارض نصّین احتیاط لازم است و در بعضی از موارد تخییر.
بلکه عدهای از علماء در متعارضین قائل به تخییر هستند مطلقا و عدهای قائل به احتیاط مطلقا، حال چه در اقلّ و اکثر باشد و چه در موارد دیگر.
پس وقتی امام علیه السّلام فرمودند: اذن فتخیّر، ما روی عدم القول بالفصل در همه جا قائل به تخییر شده و تفصیل نمیدهیم. به عبارت دیگر وقتی به حکم حدیث مزبور تخییر در اقلّ و اکثر ثابت شد، در ما نحن فیه نیز تخییر ثابت است و الّا فرق اجماع مرکب لازم آید و این باطل است.
این است که وقتی در باب اقلّ و اکثر که شک در مکلّف به است و ما نیز علم اجمالی به اصل تکلیف داریم امام بفرماید: اذن فتخیّر، در ما نحن فیه که شک در تکلیف مستقل است به طریق اولی اذن فتخیّر، چرا؟ زیرا شک در مکلّف به برای احتیاط انصب از شک در تکلیف است که ما نحن فیه است.
این است که شیخ میفرماید اگرچه ما در شبهه وجوبیّه و یا تحریمیّهای که منشأ شبهه تعارض نصّین است قائل به تخییر شدیم، لکن برخی از حضرات اصولیین:
1- در تعارض ناقل و مقرّر، نوعا ناقل را که دال بر وجوب است مقدّم داشتهاند.
2- و در تعارض مبیح و حاظر نوعا حاظر را مقدم داشتهاند.
3- و در تعارض حدیث دال بر اباحه و دال بر وجوب نوعا دال بر وجوب را مقدّم داشتهاند یعنی در هیچیک قائل به تخییر نشدهاند.
شیخ میفرماید: شاید این نظر به ملاحظه اصل عقلی و با قطع نظر از اخبار باب متعارضین باشد و الّا براساس ملاحظه ما جایی برای تخییر نیست.
متن:
المسألة الرابعة دوران الأمر بین الوجوب و غیره، من جهة الاشتباه فی موضوع الحکم
و الحکم فیه البراءة، و یدلّ علیه جمیع ما تقدّم فی الشبهة الموضوعیّة التحریمیّة: من أدلّة البراءة عند الشکّ فی التکلیف.
و تقدّم فیها- أیضا-: اندفاع توهّم أنّ التکلیف إذا تعلّق بمفهوم وجب- مقدّمة لامتثال التکلیف فی جمیع أفراده- موافقته فی کلّ ما یحتمل أن یکون فردا له.
و من ذلک یعلم: أنّه لا وجه للاستناد إلی قاعدة الاشتغال فی ما إذا تردّدت الفائتة بین الأقلّ و الأکثر- کصلاتین و صلاة واحدة- بناء علی أنّ الأمر بقضاء جمیع ما فات واقعا یقتضی لزوم الاتیان بالأکثر من باب المقدّمة.
توضیح ذلک- مضافا إلی ما تقدّم فی الشبهة التحریمیّة-: أنّ قوله: «اقض ما فات» یوجب العلم التفصیلیّ بوجوب قضاء ما علم فوته و هو الأقلّ، و لا یدلّ أصلا علی وجوب ما شکّ فی فوته و لیس فعله مقدّمة لواجب حتّی یجب من باب المقدّمة، فالأمر بقضاء ما فات واقعا لا یقتضی إلّا وجوب المعلوم فواته، لا من جهة دلالة اللفظ علی المعلوم- حتّی یقال: إنّ اللفظ ناظر إلی الواقع من غیر تقیید بالعلم- بل من جهة: أنّ الأمر بقضاء الفائت الواقعیّ لا یعدّ دلیلا إلّا علی ما علم صدق الفائت علیه، و هذا لا یحتاج إلی مقدّمة، و لا یعلم منه وجوب شیء آخر یحتاج إلی المقدّمة العلمیّة.
و الحاصل: أنّ المقدّمة العلمیّة المتّصفة بالوجوب لا تکون إلّا مع العلم الإجمالی.
نعم، لو أجری فی المقام أصالة عدم الإتیان بالفعل فی الوقت فیجب قضاؤه، فله وجه، و سیجیء الکلام علیه.
ترجمه:
و دلالت میکند بر (جریان) اصل برائت، همه آنچه (دلالت میکرد بر برائت) در شبهه موضوعیّه تحریمیّه از کتاب و سنت و عقل در شک در تکلیف (چه شبهه تحریمیّه، چه موضوعیّه و چه حکمیّه).
و گذشت در شبهه موضوعیّه تحریمیّه، دفع این توهّم که تکلیف وقتی تعلّق گرفت به معنا و مفهومی (مثل الخمر حرام و قضاء ما فات واجب) واجب است موافقت با آن در تمام افراد و مصادیقی که احتمال دارد فردی از افراد آن مفهوم باشند.
و از اینجا روشن شد که دلیلی برای استناد به قاعده اشتغال در آنجا که امر فوتشده مردّد است میان اقلّ و اکثر مثل یک نماز یا دو نماز بنا بر اینکه امر (شارع) به قضاء تمام آنچه واقعا فوت شده است اقتضاء میکند انجام اکثر را از باب مقدّمه علمیه، وجود ندارد.
توضیح این مطلب، علاوه بر توضیحی که در شبهه تحریمیّه گذشت این است که این سخن خدای تعالی که: اقض ما فات، وجب علم تفصیلی به وجوب قضاء آن نمازی که فوتش مسلّم است (یعنی آنی که تکلیف را منجّز میکند) و آن همان اقلّ است و منجّز نمیکند ابدا وجوب آنی را که در فوتش شک داشتید (و فرقی نمیکند که این شک بدوی باشد یا انحلالی) و انجام آن فعل مشکوک مقدّمه برای واجبی نیست تا از باب مقدّمه واجب باشد (که البتّه آن علم اجمالی لا ینحل در متباینین است که مقدّمه برای واجب است). پس امر به قضاء آنچه واقعا فوت شده، تقاضا نمیکند مگر وجوب آن مقداری را که فوتش مسلّم و معلوم است، نه از جهت دلالت لفظ (وضع شده) بر معانی معلومه تا گفته شود الفاظ ناظر به معانی واقعیهاند بدون مقیّد شدن به علم، بلکه (سخن من) از این جهت است که امر به قضاء فوتشده واقعی، دلیل منجّز واقعی به حساب نمیآید مگر آن مقداری که فوت شدن برآن صدق میکند.
و این (مقدار اتیان) نیاز به مقدّمه ندارد و از (این دلیل) علم به وجوب چیز دیگری که نیاز به مقدّمه علمیّه داشته باشد حاصل نمیشود (یعنی ما فات واقعی را بر ما منجّز نمیکند تا مقدمه علمیّه بخواهد.)
حاصل مطلب اینکه مقدمه علمیّهای که متصف به وجوب است وجود ندارد مگر با وجود علم اجمالی (همان علم اجمالی لا ینحل)، پس (این مسئله جای اصل برائت است نه اشتغال).
بله اگر اجری شود در این مقام اصل عدم انجام فعل (یعنی استصحاب) در وقت، پس قضای آن بر او
واجب است، پس برای این ادّعا وجهی است که بحث از آن خواهد آمد.
حاصل مطلب در مسأله چهارم اینکه:
1- شبهه وجوبیه موضوعیّه مورد بحث است. فی المثل شما میدانی که قضاء نماز فوتشده واجب است لکن نمیدانی نمازی از تو فوت شده یا نه؟ در این مسئله نیز شیخ برائتی است، چرا که تمام ادلّه برائت در این شبهه جریان دارد.
2- توهّمی که در شبهه موضوعیّه تحریمیّه مطرح و پاسخ داده شد در این شبهه نیز مطرح میشود حاصل توهّم این است که ادله برائت در شبهه وجوبیه موضوعیّه جاری نیست.
دلیل متوهّم بر این مدعی این است که این ادلّه مربوط به جائی است که بیانی از جانب شارع نرسیده باشد مثل شبهات حکمیه و حال آنکه در شبهات موضوعیّه بیان به دست ما رسیده است. فی المثل شارع فرموده: الخمر حرام، این الخمر حرام شامل همه مصادیق خمر میشود چه خمر معلوم، چه خمر مظنون، چه خمر موهوم، چه خمر مغفول عنه و چه محتمل.
در نتیجه از باب مقدّمه علمیه باید احتیاط کرده و نه تنها از خمرهای معلوم، بلکه از خمرهای محتمل نیز پرهیز نمود.
پس عدم البیان مربوط به شبهات حکمیه است مثل دعاء عند الهلال واجب است یا نه؟ و در شبهات موضوعیّه معنا ندارد. حال این توهّم در شبهات وجوبیه موضوعیه نیز جاری است و لذا میگویند:
عدم البیان مربوط به شبهات حکمیّه است مثل اینکه آیا دعاء عند الهلال واجب است یا نه؟ و نه مربوط به شبهات وجوبیّه موضوعیّه زیرا حکم کلّی از جانب شارع مشخص شده چون فرموده اقض ما فات، و (ماء) موصوله شامل تمام ما فات است چه معلوم بالتفصیل، چه معلوم بالاجمال و چه محتمل و موهوم.
پس مطلب فرقی نکرده و تو باید معلوم الحکم، مظنون الحکم و محتمل الحکم را از باب مقدمه علمیه قضاء بکنی شیخ اعظم میفرماید:
با دانستن کبرای کلّی بیان محقق نمیشود و شما باید هم کبری را بدانی و هم صغری را حال در اینجا حرمت خمر برای شما معلوم است اما اینکه این مایع خمر هست یا نه معلوم نیست در اینجا نیز شارع فرموده: اقض ما فات، پس وجوب قضای نماز فوتشده بر تو معلوم است لکن اینکه نماز صبح از تو قضاء شده یا نماز ظهر برای تو معلوم نیست و لذا بیان تمام نمیباشد پس در اینجا اصل برائت جاری میشود.
پیرامون شبهات وجوبیّه موضوعیّه است بدین معنا که گاهی من و یا شما شک در حکم وجوبی جزئی داریم و منشأ این شبهه نیز عوامل خارجیّه است و نه خطاب شارع مقدّس.
فی المثل میدانیم که هر نماز واجبی که از ما فوت شود از نظر شارع باید آن را در خارج وقت ندارد نمائیم چرا که در روایات آمده است که: اقض ما فات کما فات.
پس حکم کلّی قضا توسط مکلّف از اداء روشن است و لکن ما شک داریم که آیا نمازی از ما فوت شده است تا مشمول این حکم کلّی شویم یا نه؟ و این شبهه وجوبیّه است.
به عبارت دیگر اکنون شک دارم در وجوب قضاء فلان نماز و منشأ این شک من هم یک سری عوامل خارجیه از قبیل، نسیان و یا غفلت و ... است حال سؤال این است که در اینجا چه باید کرد.
این است که:
1- در شبهات وجوبیّه موضوعیّه نیز مثل مسائل شبهات وجوبیه و یا شبهه تحریمیّه موضوعیّه، عند الشک اصالة البراءة از وجوب جاری میشود و ادلّه اربعه بر این مطلب دلالت دارند.
2- اشکالات و پاسخهایی که در بحث شبهه موضوعیّه تحریمیّه مطرح بود در این مسئله یعنی شبهه موضوعیّه وجوبیّه نیز مطرح است.
این بود که ادلّه برائت شامل شبهات موضوعیّه نمیشود و مخصوص شبهات حکمیّه است.
این است که موضوع ادلّه برائت عدم البیان است و این موضوع در شبهات حکمیّه به روشنی محسوس است چرا که بعد الفحص و الیأس از بیان، اصالة البراءة را جاری میکنیم. لکن در شبهات موضوعیه حکم کلی بیان شده و ما به وجود حکم یقین داریم و نه شک. فی المثل شارع فرموده اقض ما فات، عقل وجوب قضای نماز فوتشده را از این خطاب میفهمد، چه تعداد نمازهای فوتشده برای من معلوم باشد و چه معلوم نباشد.
چرا؟ زیرا که الفاظ وضع شدهاند برای معانی نفس الأمریة و نه معانی معلومه به قید علم.
1- ما به حکم موجود در این خطاب شارع اشتغال یقینی پیدا میکنیم.
2- اشتغال یقینی عقلا مستدعی فراغت یقینیه است.
و اشتغال یقینی به این است که آنچه را که یقین تفصیلی و یا علم اجمالی و یا حد اقل احتمال به فوتش داریم، انجام دهیم تا یقین حاصل شود.
3- انجام محتمل الفوت مقدمه علمیه برای علم به امتثال است.
پس مقدمه علمیّه واجب است.
این بود که بیان باید تمام باشد تا مستلزم امتثال باشد و اشتغال بیاورد. تمامیت و منجّزیت بیان هم در گرو احراز دو امر است:
1- احراز صغری یعنی ثابت شود که در اینجا نماز یا نمازهائی از من فوت شده است تا کلّی پیاده شود.
2- احراز کبری کلی فیالمثل در اینجا ثابت شود که قضای فائته واجب است. حال:
1- در شبهات موضوعیّه کبرای کلی محرز است و لکن چون شک در موضوع جزئی است تطبیق آن بر صغری محرز نیست. پس اشتغال یقینی حاصل نشده است تا مستدعی فراغت یقینیّه باشد و ما از باب مقدمه علمیّه محتمل را انجام دهیم.
2- در شبهات حکمیه صغری محرز است لکن کبرای کلی محرز نیست پس باز هم اشتغال یقینیّه حاصل نشده تا مستدعی فراغت یقینیّه باشد، بلکه اصل اشتغال مشکوک است و لذا نوبت به جریان اصل برائت میرسد.
میفرماید: بله درست است که شارع فرموده: الخمر حرام و در اینجا ما قبول داریم که:
1- اسامی الفاظ وضع شدهاند برای معانی واقعیه کلیّه و لذا خمر یعنی خمر واقعی و دم یعنی دم واقعی نه اینکه خمر یعنی خمر معلومه و یا دم یعنی دم معلومه، خیر علم در موضوع خمریت اخذ نشده، یعنی چه بدانی چه ندانی آنچه خمر است، خمر است ... پس شارع نفرموده: معلوم الخمریّة حرام بلکه فرموده:
الخمر حرام لکن تنها با دانستن کبرای کلی، بیان محقّق نمیشود، بلکه وقتی بیان تمام است که هم کبرای کلی را بدانی و هم صغری را و حال آنکه در اینجا تو میدانی که الخمر حرام اما نمیدانی هذا خمر.
پس باید بدانی که هذا خمر و الخمر حرام فهذا حرام.
فی المثل امر دایر است میان ظهر و جمعه و یا قصر و اتمام و من نمیدانم که ظهر بر من واجب است یا جمعه و یا در اثر مسافرت قصر بر من واجب است یا اتمام.
منتهی در چنین دورانی به دلیل نبود هرگونه قدر متیقّن و یا قدر جامعی، نمیتوان گفت علم اجمالی
من منحل میشود به یک علم تفصیلی نسبت به قدر متیقّن و یک شک بدوی نسبت به ما زاد، بلکه علم اجمالی من به اینکه یکی از این دو بر من واجب است به حال خود باقی است، لذا:
1- با آمدن علم اجمالی، اشتغال یقینی حاصل میشود.
2- اشتغال یقینی مستدعی فراغت یقینیه است.
3- فراغت یقینیّه با انجام دو طرف شبهه به دست میآید.
پس باید احتیاط نمود و از باب مقدمه علمیه هم ظهر را خواند و هم جمعه را. به عبارت دیگر:
1- تو میدانی که یکی از دو نماز ظهر، مغرب یا عشاء از تو فوت شده.
2- و میدانی قضاء فائت واجب است، پس قضاء یکی از دو نماز بر تو واجب است.
حال:
تکلیف در اینجا نسبت به یکی از دو نماز منجّز است پس هر دو را باید انجام دهی، چرا؟
زیرا هریک را کنار بزنی، احتمال عقاب دارد، دفع عقاب محتمل واجب است و این میسّر نیست جز با انجام دو طرف.
فی المثل میدانم که نمازهایی از من فوت شده است لکن نمیدانم یک هزار نماز فوت شده یا دو هزار در چنین مواردی است که علم اجمالی من منحل میشود به یک علم تفصیلی نسبت به اقلّ که هزارتاست و یک شک بدوی نسبت به اکثر که دو هزارتاست.
حال وقتی علم اجمالی من منحل شد، دیگر نسبت به اکثر علم اجمالی ندارم تا که اشتغال یقینی نسبت به آن برای من حاصل شود، بلکه صرف شک بدوی است.
حال که شک من نسبت به اکثر یک شک بدوی است، علیالقاعده مجرای اصل برائت است یعنی هزار نماز را که تفصیلا معلوم است قضاء کرده و نسبت به ما زاد که مشکوک است به شک بدوی اصل برائت جاری میکنم.
یعنی فرقی نیست میان شک بدوی و شکی که همراه با علم اجمالی منحل به اکثر است.
پس شیخ در علم اجمالی منحلشده نیز برائتی است.
این است که برخی گفتهاند:
قبول داریم که موارد شبهات بدویه و شک در تکلیف چه موضوعیّه، چه حکمیّه، چه وجوبیّه و چه تحریمیّه به دلیل عدم احراز اشتغال یقینی جای قانون اشتغال نیست.
لکن در باب شبهات مقرونه به علم اجمالی و دوران میان اقلّ و اکثر جای قانون اشتغال و احتیاط هست و ما باید اکثر را به جا آوریم.
فی المثل شما علم اجمالی داری که یا یک نماز از شما فوت شده و یا دو نماز، در اینجا باید اکثر را به جا آوری، چرا که:
1- با آمدن علم اجمالی خطاب اقض ما فات کما فات متوجّه شما میشود و اشتغال یقینی به قضای ما فات پیدا میکنید.
2- از طرفی الفاظ وضع شدهاند برای معانی واقعیه و نفس الأمریّة. پس باید کاری کنی که یقین نمایی آن ما فات را انجام دادهای.
به عبارت دیگر:
1- باید برای شما فراغ یقینی حاصل شود.
2- فراغ یقینی به این است که اقلّ را که یقین دارید فوت شده قضاء کنید و نسبت به اکثر هم که شک دارید باید قضاء کنید تا یقین به امتثال حاصل شود.
3- لذا اتیان به اکثر مقدّمه علمیّه میشود برای علم به امتثال.
4- مقدّمه علمیّه بالاجماع واجب است.
پس اتیان به اکثر واجب است.
میفرماید: این علم اجمالی شما باقی نمیماند تا مقتضی احتیاط و اتیان به اکثر باشد، بلکه منحل میشود به.
الف: یک علم تفصیلی نسبت به اقلّ که در آنجا بیان ما حکما و موضوعا محرز و معلوم و تام است و امتثال میطلبد.
ب: و یک شک بدوی نسبت به اکثر که در آنجا بیان موضوعا غیر تام بوده و نمیدانیم فوتی هست تا قضاء واجب شود یا نه؟
وقتی بیان تام نباشد، اشتغال یقینی هم محرز نیست، بلکه مشکوک است.
اشتغال یقینی که نبود، چیزی وجود ندارد که مستدعی امتثال یقینی باشد.
در نتیجه: اتیان به اکثر نه استقلالا واجب است و نه از باب مقدّمه.
متن:
هذا، و لکنّ المشهور بین الأصحاب(1)- رضوان اللّه علیهم- بل المقطوع به من المفید(2)إلی الشهید الثانی(3): أنّه لو لم یعلم کمیّة ما فات قضی حتّی یظنّ الفراغ منها. و ظاهر ذلک- خصوصا بملاحظة ما یظهر من استدلال بعضهم، من کون الاکتفاء بالظنّ رخصة، و أنّ القاعدة تقتضی وجوب العلم بالفراغ-: کون الحکم علی القاعدة. قال فی التذکرة: لو فاتته صلوات معلومة العین غیر معلومة العدد، صلّی من تلک الصلوات إلی أن یغلب فی ظنّه الوفاء، لاشتغال الذمّة بالفائت، فلا یحصل البراءة قطعا إلّا بذلک. و لو کانت واحدة و لم یعلم العدد، صلّی تلک الصلاة مکرّرا حتّی یظنّ الوفاء. ثمّ احتمل فی المسألة احتمالین آخرین: أحدهما: تحصیل العلم، لعدم البراءة إلّا بالیقین، و الثانی: الأخذ بالقدر المعلوم، لأنّ الظاهر أنّ المسلم لا یفوّت الصلاة. ثم نسب کلا الوجهین إلی الشافعیّة(4)، انتهی.
و حکی هذا الکلام- بعینه- عن النهایة(5)، و صرّح الشهیدان(6)بوجوب تحصیل العلم مع الإمکان، و صرّح فی الریاض(7)بأنّ مقتضی الأصل القضاء حتّی یحصل العلم بالوفاء، تحصیلا للبراءة الیقینیّة. و قد سبقهم فی هذا الاستدلال الشیخ فی التهذیب، حیث قال:
أمّا ما یدلّ علی أنّه یجب أن یکثر منها، فهو ما ثبت أنّ قضاء الفرائض واجب، و إذا ثبت وجوبها و لا یمکنه أن یتخلّص من ذلک إلّا بأن یستکثر منها، وجب(8)، انتهی.
و قد عرفت: أنّ المورد من موارد جریان أصالة البراءة و الأخذ بالأقلّ عند دوران الأمر بینه و بین الأکثر، کما لو شکّ فی مقدار الدین الّذی یجب قضاؤه، أو فی أنّ الفائت منه صلاة العصر فقط أو هی مع الظهر، فإنّ الظاهر عدم إفتائهم بلزوم قضاء الظهر، و کذا لو تردّد فی ما فات عن أبویه أو فی ما تحمّله بالإجارة بین الأقلّ و الأکثر.
ترجمه:
امّا مشهور و بلکه (رأی و نظر) قطعی و مسلّم در میان اصحاب (و شیعیان) ما که رضوان خدا بر آنها باد، از زمان شیخ مفید تا زمان شهید ثانی این است که: اگر (کسی) نمازهایی را که از او فوت شده نداند،
(باید آن مقدار از آنها) قضاء کند تا ظنّ به فراغ از آن فوتشدهها برای او حاصل شود. و ظاهر این فتوای مشهور (خصوصا با در نظر گرفتن استدلال برخیشان به اینکه اکتفاء به ظنّ، ارفاق و اجازهای است (به مکلّف) وگرنه قاعده اقتضاء میکند وجوب علم به فراغ را) حکمی براساس قاعده است.
اگر فوت شد از مکلّف نمازهای معلومة العین (پنجگانه)، لکن عدد آن (فوتشدهها) معلوم نیست باید آن مقدار از آن نمازهای (معلومة العین) را بخواند تا غلبه پیدا کند وفای به عهد در گمان او، به دلیل اشتغال ذمه (اش) نسبت به فوتشده. پس برائت یقینیّه حاصل نمیشود مگر با خواندن آن نماز. و اگر نماز فوت شده یکی باشد (مثلا نماز صبح باشد) درحالیکه تعداد آن را نمیداند باید آن نماز را مکررا بخواند تا ظنّ به وفای به عهد پیدا کند. سپس میفرماید: در این مسئله دو احتمال دیگر نیز داده میشود.
1- یکی از این دو احتمال، تحصیل علم است (و نه ظنّ)، زیرا برائت حاصل نمیشود جز به سبب یقین. 2- احتمال دیگر انجام قدر متیقّن است، زیرا ظاهر این است که مسلمان نمازش را تقویت نمیکند و سپس این دو احتمال را به شافعیّه نسبت داده است. و این کلام (و رأی) عینا از نهایه شیخ نیز حکایت شده و شهیدان در صورت امکان، تصریح به تحصیل علم نمودهاند. و در ریاض نیز تصریح کردهاند به اینکه مقتضای اصل، بهجا آوردن قضاء (فوت شده) است تا آنجا که علم به وفا حاصل شود. اما آنچه که دلالت میکند بر اینکه واجب است که از آن نماز فوت شده بسیار بخواند همان قاعدهای است که میگوید: قضاء فوائت واجب است و هنگامی که وجوب قضاء ثابت شد، رهایی از آن برای او ممکن نیست، جز به کثرت اتیان آن نمازها و انتهی. و دانستی که این مورد (دوران میان اقلّ و اکثر) از موارد (و محلهای) جریان اصل برائت و اخذ و (عمل) به اقلّ است.
1- همانطور که اگر شک شود در مقدار بدهی که قضاء آن واجب است (که باید اقلّ را پرداخت و در ما زاد برائت جاری نمود). 2- و یا در نماز فوتشده از مکلّف (که آیا) تنها نماز عصر است (فوت شده) و یا عصر همراه با ظهر است که ظاهر عدم فتوای ایشان است به وجوب قضاء ظهر (یعنی که قضاء همان عصر کافی است). 3- و اینچنین است اگر شک کند در آنچه (از نمازهایی که) فوت شده از پدر و مادرش (که اتیان اقلّ کافی است). 4- و یا اینکه در نمازی که به سبب اجاره برعهده اوست (شک نماید) میان اقلّ و اکثر (که گفتهاند اقلّ را انجام داده و در اکثر برائت جاری کنید) و لذا شیخ میگوید ما نحن فیه نیز از همین قبیل است.
این است که در این مسئله که دوران امر میان اقلّ و اکثر است و مکلّف شک دارد که مثلا یک نماز از او فوت شده یا دو نماز:
1- مشهور علماء قائل به احتیاط شدهاند و حال آنکه این مسئله محل جریان برائت است.
و لذا میگویند چون علم به فراغ حرج است باید مقداری نماز قضاء بخوانی که ظنّ به فراغت ذمّه از آن فوتشدهها در تو حاصل شود و لذا در مثال مذکور باید دو نماز یعنی اکثر را بجا آوری. یعنی چون علم اجمالی داری نباید به حد اقل اکتفاء کنی بلکه باید بیشتر و اکثر را بخوانی.
2- برخی گفتهاند: خیر، ظن کافی نیست باید علم حاصل شود آن مقدار بخوان تا علم به فراغت ذمّه در تو حاصل شود.
3- متأخرین از علماء از زمان شیخ انصاری به بعد نسبت به اقلّ که یقین صددرصد به فوت داریم قضاء واجب است و نسبت به اکثر که مجرد شک است، برائت جاری میکنیم.
بنابراین قدر متیقّن (اقلّ) را اخذ و عمل میکنیم و به ما زاد مشکوک اعتناء نمیکنیم. به عبارت دیگر:
شیخ اعظم و مشهور در مسئله چهارم قائل به اقلّ و در ما زاد برائتی شدهاند.
برخی قائل به تحصیل ظنّ به فراغ شدهاند چرا که علم به فراغ حرج است و لذا میگویند: صلی حتی یظنّ الفراغ.
برخی قائل به تحصیل علم به فراغ شدهاند و لذا میگویند: صلّ حتّی تتیقّن الفراغ.
قاعده اشتغال است یعنی عقل میگوید: اشتغال یقینی مستدعی فراغ یقینی است.
فراغ یقینی از باب مقدّمه علمیّه به اتیان اکثر است.
1- علم اجمالی در دوران امر میان اقلّ و اکثر استقلالی منحل میشود به یک علم تفصیلی نسبت به اقلّ و یک یک شک بدوی نسبت به اکثر.
2- نسبت به اکثر اشتغال یقینی نیامده تا حکم عقل مستدعی فراغت یقینیّه باشد چون صرف یک شک بدوی است.
حال آنجا که نسبت به اقلّ علم تفصیلی وجود دارد، اقل را اتیان میکنیم لکن در شک بدوی که صرف شک است و مجرای اصل برائت، برائت جاری میکنیم.
1- آنجا که علم اجمالی وجود دارد و دوران امر بین المتباینین است.
2- آنجا که علم اجمالی وجود دارد و دوران امر میان اقلّ و اکثر استقلالی است.
این است که شما حضرات از اشباه و نظائر این مورد که همه آنها هم از قبیل اقلّ و اکثر استقلالی هستند، فتوی به اشتغال و انجام اکثر نداده و احتیاطی نشدهاید بلکه قائل به انجام اقلّ و کفایت آن شدهاید.
بیان اوّلین مورد از مسائل مشابه ما نحن فیه است که حضرات در آن برائتی شدهاند و آن در باب دین است. فی المثل مکلّف شک میکند که آیا 100 تومان به فلانکس بدهکارم و یا 200 تومان حضرات در اینجا میگویند:
شما مکلف به پرداخت اقلّ هستید که مورد یقین شماست و نسبت به ما زاد تکلیفی نداری. حال سؤال شیخ این است که مگر این مورد از موارد اقلّ و اکثر استقلالی نیست که در آن برائتی شدهاید.
بیان دوّمین مورد از موارد اقلّ و اکثر استقلالی است که حضرات در اکثر برائتی شدهاند فی المثل شما یقین داری که نماز ظهر امروزت قضاء شده لکن در مورد نماز عصر شک داری که آیا نماز عصر شما نیز قضاء شده یا نه؟ همین حضرات گفتهاند اتیان اقلّ کافی است و باید نسبت به ما زاد اصل برائت جاری کن یعنی نماز ظهر را قضاء کن و قضاء عصر لازم نیست.
ارائه سومین مورد مشابه با ما نحن فیه است که حضرات در اکثر برائتی شدهاند و آن این است که اگر پسر بزرگتر در مقدار نماز فوتشده از ولیش شک کرد که آیا یک سال مثلا و یا پنج سال باید برای او قضاء بخواند حضرات میگویند یک سال را اتیان کن و در اکثر برائت جاری نما.
مورد مشابه دیگری است با ما نحن فیه در نمازهای استیجاری که گاهی اجیر شک میکند که آیا برای نماز و روزه یکساله اجیر شده یا بیشتر، که حضرات قائل به اتیان اقلّاند و در اکثر برائتی. حال سخن شیخ این است که چرا اینجور جاها برائتی شده و در ما نحن فیه چنین سخن میگوئید.
متن:
و ربّما یظهر عن بعض المحققین(1): الفرق بین هذه الأمثلة و بین ما نحن فیه، حیث حکی عنه(2)- فی ردّ صاحب الذخیرة القائل بأنّ مقتضی القاعدة فی المقام الرجوع إلی البراءة(3)- أنه قال:
إنّ المکلّف حین علم بالفوائت صار مکلّفا بقضاء هذه الفائتة قطعا، و کذلک الحال فی الفائتة الثانیة و الثالثة و هکذا، و مجرّد عروض النسیان کیف یرفع الحکم الثابت من الإطلاقات و الاستصحاب، بل الإجماع أیضا؟ و أیّ شخص یحصل منه التأمّل فی أنّه إلی ما قبل صدور النسیان کان مکلّفا، و بمجرّد عروض النسیان یرتفع التکلیف الثابت؟ و إن أنکر حجیّة الاستصحاب فهو یسلّم أنّ الشغل الیقینیّ یستدعی البراءة الیقینیّة.
إلی أن قال:
نعم، فی الصورة الّتی یحصل للمکلّف علم إجمالی باشتغال ذمّته بفوائت متعدّدة یعلم قطعا تعدّدها لکن لا یعلم مقدارها، فإنّه یمکن حینئذ أن یقال: لا نسلّم تحقّق الشغل بأزید من المقدار الّذی تیقّنه.
إلی أن قال:
و الحاصل: أنّ المکلّف إذا حصل القطع باشتغال ذمّته بمتعدّد و التبس علیه ذلک کمّا، و أمکنه الخروج عن عهدته، فالأمر کما أفتی به الأصحاب، و إن لم یحصل ذلک، بأن یکون ما علم به خصوص اثنتین أو ثلاث و أمّا أزید من ذلک فلا، بل احتمال احتمله، فالأمر کما ذکره فی الذخیرة. و من هنا: لو لم یعلم أصلا بمتعدّد فی فائتة و علم أنّ صلاة صبح یومه فاتت، و أمّا غیرها فلا یعلم و لا یظنّ فوته أصلا، فلیس علیه إلّا الفریضة الواحدة دون المحتمل، لکونه شکّا بعد خروج الوقت، و المنصوص أنّه لیس علیه قضاؤها(4)، بل لعلّه المفتی به، انتهی کلامه رفع مقامه.
و یظهر النظر فیه ممّا ذکرناه سابقا، و لا یحضرنی الآن حکم لأصحابنا بوجوب الاحتیاط فی نظیر المقام، بل الظاهر منهم إجراء أصل البراءة فی أمثال ما نحن فیه ممّا لا یحصی.
ترجمه:
و چهبسا (از آراء) برخی محقّقین (مثل علّامه بحر العلوم) تفاوت میان این امثله (که شیخ ذکر نمود) و ما نحن فیه (که دوران میان اقلّ و اکثر است) آشکار (و ادّعا) میشود، آنجا که حکایت شده از ایشان در ردّ صاحب ذخیره (یعنی علّامه سبزواری) که مثل شیخ اعظم قائل به این است که مقتضی قاعده در این مقام رجوع به اصل برائت است و فرموده:
مکلّف و موظف به قضاء این فائته میشد و همچنین است حال (و وضعیت) در فائته دوم (در روز دوم) و فائته سوم (در روز سوم) و هکذا فوائت دیگر در روزهای دیگر یعنی (هر نمازی که از او در هر روز فوت میشد به خاطر علم تفصیلی که داشت، قضایش بر او منجّز میشد).
و صرف عروض فراموشی (در اثر تراکم فوائت و گذر زمان) چگونه از بین میبرد آن حکم ثابت (و تکلیف منجّزشده) از اطلاقات (اقض ما فات) و استصحاب عدم اتیان و بلکه اجماع را.
و چه کسی ممکن است دچار تأمل بشود در اینکه نمازگزار تا قبل از عروض نسیان و فراموشی مکلّف (به قضاء فائته) است و به صرف عروض فراموشی، آن تکلیف ثابت (شده) رفع میشود؟
و اگر کسی حجیّت استصحاب را انکار کند، پس چنین کسی قبول دارد که اشتغال یقینیّه استدعا دارد برائت یقینیّه را، تا آنجا که میفرماید:
بله، در صورتی که دفعتا (و ابتداء)، برای مکلّف، علم اجمالی به اشتغال ذمّهاش به فوائت متعدّد، حاصل بشود (مثل ما فات عن ابویه) که تعدّد آنها را میداند لکن اینکه چه مقدار (و چند تا بوده) نمیداند.
پس در این صورت ممکن است گفته شود که: تحقّق اشتغال به بیشتر از مقداری که به آن یقین دارد را قبول نداریم (یعنی نسبت به اقلّ اشتغال داریم و نه نسبت به اکثر) تا آنجا که میگوید:
حاصل اینکه اگر قطع به اشتغال به ذمّه متعدّد (یعنی اکثر) برای مکلّف حاصل شود، در حالی که چند روز بر این منوال گذرانده و امکان خروج از عهده این تکلیف وجود دارد، پس مطلب همین است که اصحاب (شیعه) بدان فتوی دادند (و گفتند: صلّی حتّی یظنّ الفراغ و یا صلّی حتّی یعلم الفراغ).
و اگر مطلب مذکور حاصل نشد، به خاطر اینکه تنها میان دو (نماز) و یا سه (نماز) مردّد است لکن بیشتر از آن (دو و سه) یقین ندارد، بلکه (از دو و سه به بالا) احتمالی است که او احتمال میدهد.
پس مطلب همان است که جناب سبزواری در ذخیره فرمود (یعنی همان دو و سه را که متیقّن است به جا بیاور و نه بیشتر). سپس میفرماید:
و از اینجا معلوم میشود که اصلا علم به متعدّد ندارد و میداند که نماز صبح امروزش فوت شده و اما
(به فوت نماز) غیر از (نماز صبح امروزش) اصلا نه تعلم دارد و نه ظنّ.
پس جز همان فریضه واحده (قضاء شده در آن صبحی که بدان علم دارد) اکثر برعهده او نیست چرا که آنها دیگر شک بعدالوقتاند و فرض این است که (اگر بعد الوقت شک نمود) قضاء آنها برعهده او نیست، بلکه فتوای همان است که برآن داده شده است.
تمام شد کلام سخن بحر العلوم که رفع مقامه.
و وجه نظر در این (کلمات بحر العلوم) از آنچه ما در مطلب قبل گفتیم آشکار میشود (و آن این بود که وقتی علم اجمالی منحل شد، تمام ادلّه برائت نسبت به اکثر جاری میشود، چه شک مکلّف دفعتا باشد و چه تدریجا). و من تاکنون حکم و فتوائی در وجوب احتیاط در مثل این مقام (یعنی اکثر) از اصحابمان ندیدهام. بلکه آنچه از ایشان ظاهر است اجرا اصل برائت است در امثال ما نحن فیه (که همان چهار مثال است که ذکر شد).
تفاوتی است که سید بحر العلوم در دفاع از مشهور میان امثله مذکور با ما نحن فیه یعنی علم اجمالی و دوران میان اقلّ و اکثر قائل شده است و میگوید قیاس شما در این امثله مع الفارق است.
این است که علم اجمالی و دوران میان اقلّ و اکثر بر دو گونه است:
1- گاهی علم اجمالی من مسبوق به یک علم تفصیلی است یعنی آن زمان که نمازهای واجب من فوت میشد من میدانستم که چند نماز است و آیا از نمازهای صحیح است و یا ظهر و یا ... لکن به مرور زمان و عارض شدن غفلت و ... آن علم تفصیلی از بین رفته و اکنون آن حساب و کتاب از دستم رفته و اکنون میان اقلّ و اکثر مردّد شدهام.
2- گاهی علم اجمالی من ابتدا به ساکن است یعنی الآن متوجه شدهام که تعدادی از نمازهای من فوت شده و اکنون که متوجه شدم شک کردم میان اقلّ و اکثر و یا اکنون متوجه شدم که لباس من نجس بوده و چندین نماز را در روزهای گذشته در آن لباس خواندهام لکن چند نماز است نمیدانم.
اگر علم اجمالی من و یا شما ابتدا به ساکن بود چنانکه در چهار مثال شیخ چنین بود، باید اقلّ را بجا آورم و نسبت به اکثر برائت جاری کنم چنانکه در انحلال علم اجمالی گذشت.
و اگر علم اجمالی ما مسبوق به علم تفصیلی باشد باید اکثر انجام شود و جای قانون اشتغال نیست.
چرا؟
زیرا آنجا که علم اجمالی من مسبوق به علم تفصیلی است، از راه اطلاقات اقض ما فات و استصحاب عدم اتیان تکلیف به اکثر برای من فعلیّت پیدا کرده و لذا غفلت و نسیان عارضشده بعدی نمیتواند رافع این حکم ثابت شده باشد.
آن را تفاوتی بیوجه میداند و میگوید اقلّ را که متیقّن است اتیان کن و در ما زاد برآن برائت جاری نما.
به عبارت دیگر از کجا که از اصل و اساس نسبت به اکثر چنین علم و اشتغالی حاصل شده باشد شاید از اول و در واقع ما نسبت به اقلّ وظیفه داشتهایم.
متن:
و ربّما یوجّه الحکم فیما نحن فیه: بأنّ الأصل عدم الإتیان بالصلاة الواجبة، فیترتّب علیه وجوب القضاء إلّا فی صلاة علم الإتیان بها فی وقتها.
و دعوی: ترتّب وجوب القضاء علی صدق الفوت الغیر الثابت بالأصل، لا مجرّد عدم الاتیان الثابت بالأصل، ممنوعة، لما یظهر من الأخبار(1)و کلمات الأصحاب(2): من أنّ المراد بالفوت مجرّد الترک کما بیّناه فی الفقه(3). و أمّا ما دلّ علی أن الشکّ فی إتیان الصلاة بعد وقتها لا یعتدّ به، فلا یشمل ما نحن فیه.
و إن شئت تطبیق ذلک علی قاعدة الاحتیاط اللازم، فتوضیحه: أنّ القضاء و إن کان بأمر جدید، إلّا أنّ ذلک الأمر کاشف عن استمرار مطلوبیّة الصلاة من عند دخول وقتها إلی آخر زمان التمکّن من المکلّف، غایة الأمر کون هذا علی سبیل تعدّد المطلوب، بأن یکون الکلیّ المشترک بین ما فی الوقت و خارجه مطلوبا و کون إتیانه فی الوقت مطلوبا آخر، کما أنّ أداء الدّین و ردّ السلام واجب فی أوّل أوقات الإمکان، و لو لم یفعل ففی الآن الثانی، و هکذا. و حینئذ: فإذا دخل الوقت وجب إبراء الذمّة عن ذلک الکلیّ، فإذا شکّ فی براءة ذمّته بعد الوقت، فمقتضی حکم العقل باقتضاء الشغل الیقینیّ للبراءة الیقینیّة وجوب الإتیان، کما لو شک فی البراءة قبل خروج الوقت، و کما لو شکّ فی أداء الدّین الفوری، فلا یقال: إنّ الطلب فی الزمان الأوّل قد ارتفع بالعصیان، و وجوده فی الزمان الثانی مشکوک فیه، و کذلک جواب السلام.
و الحاصل: أنّ التکلیف المتعدّد بالمطلق و المقیّد لا ینافی جریان الاستصحاب و قاعدة الاشتغال بالنسبة إلی المطلق، فلا یکون المقام مجری البراءة.
ترجمه:
و چهبسا توجیه شده است حکم در ما نحن فیه به اینکه اصل، عدم انجام نماز واجب است (و اصل این است که این شخص نمازش را نخوانده) پس وجوب قضاء برآن مترتّب است جز در نمازی که علم به انجام آن در وقتش وجود دارد.
پس ادعای اینکه وجوب قضاء بنا بر اینکه موقوف بر صدق فوتی باشد که با اصل ثابت نمیشود و نه بر صرف عدم انجام (تکلیف) ثابت (شده) به وسیله اصل (استصحاب که شما درست میکنی) ممنوع است، چرا که از اخبار و کلمات اصحاب نشان میدهد که مراد از فوت، همان ترک است چنانکه در فقه بیان نمودهایم (و اقض ما لم تأت در زن حائض را آوردهایم).
و اما آنچه دلالت دارد بر اینکه شک در انجام نماز بعد از وقت، استصحاب درش جاری نمیشود (بلکه باید قاعده فراغ جاری کنی) شامل ما نحن فیه (که علم اجمالی است) نمیشود، بلکه (مربوط به شک بدوی است). و اگر میخواهید (و تمایل دارید) که این (اقلّ و اکثر) را تطبیق کنید بر قاعده احتیاط لازم (یعنی قاعده اشتغال) توضیح آن این است که (وجوب) قضاء (نماز فائته) اگر به (سبب) امر جدید باشد (و نه امر اوّل)، این امر جدید کاشف از استمرار و بقای مطلوبیت نماز است از هنگام دخول وقتش تا آخرین زمانی که مکلّف قادر بر انجام آن است.
نهایت امر (که شما بپرسید پس چرا وقت برای آن معین شده) این است که: این استمرار از راه تعدّد مطلوب است به اینکه آن (نماز فی المثل ظهر) کلّی مشترکی است که در داخل وقت و در خارج وقت یک مطلوب است و انجام آن در این وقت تعیین شده مطلوبی دیگر است.
چنانکه دادن قرض (مردم) و پاسخ سلام در اوّلین وقت ممکن واجب است و چنانچه توسط مکلّف در اوّل وقت انجام نشود در وقت دوّم (باید انجام شود)، چرا که مقیّد ساقط است و نه کلی. و اینچنین است که اگر وقت داخل شود، ابراء ذمّه از آن کلّی (یعنی نماز) واجب است (تا که مقید را امتثال کرده باشد).
پس اگر (مکلّف) بعد از وقت شک کند در برائت ذمّهاش از آن نماز، مقتضای حکم عقل به علّت اقتضاء اشتغال یقینی که مستدعی برائت یقینیّه است، وجوب انجام اکثر است. همانطور که اگر شک نماید در برائت ذمّهاش (از نماز مزبور) پیش از اتمام وقت (قاعده اشتغال جاری میکند).
و همانطور که اگر در پرداخت فوری ادای دین شک کند، گفته نمیشود که طلب در زمان اوّل به سبب عصیان از بین رفته و وجود امر در زمان دوّم هم مشکوک است (پس دیگر بدهی ندارم) و هکذا پاسخ و جواب سلام. حاصل مطلب اینکه:
تکلیف متعدّد به سبب (اینکه یکی) مطلق است (و دیگری) مقیّد، تنافی با جریان استصحاب و قاعده اشتغال ندارد، منتهی نسبت به مطلق (چرا که مقیّد از میان رفته است). پس این مقام مجرای اصل برائت نبود و باید قاعده اشتغال را پیاده کنی.
دومین وجه و دلیل مشهور متأخرین در فتوای به وجوب قضاء فوائت است تا مرز علم و یا ظنّ به فراغت ذمّه و آن استصحاب عدم اتیان نماز واجب است.
بیان مطلب این است که میگویند:
1- نسبت به اقلّ که قدر متیقّن است و باید قضاء شود نیازی به استصحاب نیست.
2- و نسبت به اکثر گفته میشود که همان زمانی که وقت هریک از این نمازهای فوتشده داخل میشد، میدانست که در اوّل وقت هریک را انجام نداده، لکن پس از آن شک میکند که آیا هریک از این فرائض را در وقت خودش انجام داده یا نه؟
در این صورت است که باید استصحاب کند عدم اتیان را تا آخر وقت، استصحاب هم که حجّت است پس قضاء این نمازها واجب است.
میفرماید:
اولا: شما در باب دین مردّد میان اقلّ و اکثر و همچنین در باب ما تحمّله الأجیر که استصحاب جاری میشد چرا انجام اکثر را واجب نکردید و در اینجا انجام اکثر را واجب میکنید؟ آیا این تناقض نیست؟
ثانیا: این استصحاب اصل مثبت است و اصل مثبت حجّت نیست.
این است که بر اساس روایات، موضوع وجوب قضاء فوت است چرا که فرموده:
«من فاتته فریضة فلیقضها».
لذا در ابتدا باید این موضوع ثابت شود تا وجوب قضا بیاید. اگر بخواهیم این موضوع را با اجراء استصحاب ثابت کنیم اصل مثبت میشود یعنی اثبات یک امر وجودی با نفی چیز دیگری، اصل مثبت است بدین معنا که حکم شرعی مع الواسطه ثابت شده است و لذا حجّت نیست.
این است که سلّمنا که موضوع وجوب قضا، فوت باشد لکن بر حسب آنچه از کلمات علماء به دست میآید. فوت همان ترک و عدم الاتیان است و وقتی امر عدمی شد استصحاب میکنیم عدم را و لذا وجوب قضاء که حکم شرعی است بهطور مستقیم و بدون واسطه بر خود مستصحب ما بار میشود.
3- اگر استصحاب عدم اتیان را داریم، قانون تجاوز را نیز داریم که میگوید:
هرگاه پس از تجاوز از محلّ یا پس از تجاوز از وقت شک کردی به شک خود اعتناء نکن و در ما نحن فیه چنین است.
حال: قاعده تجاوز حاکم بر استصحاب و مقدّم برآن است.
اینجا جای قانون تجاوز است و نه استصحاب.
در نتیجه به اتیان اقلّ اکتفا کرده و ملزم به انجام اکثر نمیباشی.
این است که قاعده تجاوز مربوط به شک در اصل تکلیف است و نه مربوط به موارد علم اجمالی.
فی المثل یک وقت است که:
پس از غروب آفتاب شک میکنید که آیا نماز ظهر و عصر را خواندهاید یا نه؟
قانون تجاوز میگوید: به شک خود توجّه نکن.
یک وقت است که علم اجمالی دارید که نمازهایی از شما فوت شده و باید قضاء کنید، لکن در اقلّ و اکثر این نمازها شک دارید.
و این شکّ در مکلّف به است و نه شک در تکلیف و لذا جای قاعده تجاوز نیست، چون قاعده تجاوز مربوط به شک در اصل تکلیف است.
بله، درست است و این پاسخ شیخ به اعتراض فوق صحیح نمیباشد.
سوّمین وجه و دلیل مشهور در فتوای به وجوب قضاء فوائت است تا مرز علم و یا ظنّ به فراغت ذمّه و آن قاعده اشتغال است.
بله، درست است و لکن این قاعده اشتغال که در اینجا آورده شده با آن قاعده اشتغال که بهعنوان دلیل اوّل مطرح شد، فرق دارد.
در این است که قاعده اشتغالی که بهعنوان دلیل اوّل مطرح شد مربوط به باب علم اجمالی بود بدین
معنا که اجمالا میدانیم که یا اقلّ واجب است و یا اکثر.
علم اجمالی منجّز تکلیف بوده و موجب اشتغال ذمّه است.
اشتغال مستدعی فراغت است.
پس اکثر از باب مقدمه علمیّه جهت حصول فراغت باید اتیان شود.
اما قاعده اشتغال دوّم که در اینجا مطرح است، اختصاص به علم اجمالی نداشته و در شک بدوی نیز قابل اجراء میباشند بدین معنا که:
1- امری از مولی صادر شده و اشتغال ذمّه به نماز آورده لکن نمیدانم که نماز را به جا آوردهام یا نه؟
2- قاعده مزبور میگوید:
باید نماز را بجای آوری چه شک تو در وقت باشد و چه در خارج از وقت. لذا از این قاعده به استصحاب اشتغال ذمّه تعبیر میشود.
پس تا زمانی که انجام ندهی یقین به فراغت پیدا نکنی.
گاهی قضاء تابع ادا است و گاهی تابع امر جدید.
1- گاهی مبنای اوّل یعنی آنجا که قضاء تابع ادا است اختیار شده میگوئیم:
با همان امر اوّل در اقم الصلاة لدلوک الشمس الی عسق اللیل، هم وجوب نماز در وقت هم وجوب قضاء آن در خارج وقت ثابت میشود، لکن از باب تعدّد مطلوب یعنی دو مطلب مطلوب مولی است:
1- اصل نماز با قطع نظر از وقت خاص
2- تحقّق نماز در همین وقت معین شده.
حال براساس این مبنا اگر کسی نماز را در این زمان معیّن انجام نداد عمدا و یا سهوا و یا جبرا یکی از دو مطلوب مولی که تحقّق نماز در وقت معیّن باشد فوت شده است لکن تحقّق اصل نماز در هر زمانی که فرصت پیدا شود ممکن است، و لذا عقل ما را به انجام آن میطلبد و باید انجام دهیم.
بنابراین در ما نحن فیه، در همان اوّل وقت اشتغال ذمّه به نماز حاصل شد.
حال اگر قبل از اتمام وقت و یا پس از اتمام وقت شک کنیم که آیا قانون اشتغال حاکم است پاسخ بله، این است که حاکم است و باید نماز را اتیان کنی.
2- و گاهی مبنای دوّم را اختیار میکنیم و میگوئیم:
قضاء نیازمند به امر جدید است که در این فرض نیز دو مبنا وجود دارد.
این است که:
1- بگوئیم امر دوّم که به قضاء تعلّق گرفته، امری است جدید و لذا ارتباطی به امر اوّل ندارد.
2- امر جدید مبیّن تکلیف جدید است و لذا قبول نداریم که دو مطلوب با بهعنوان ذات العمل و کون العمل فی هذا الوقت وجود دارد، خیر با خروج از وقت امر اوّل مرتفع و از عهده ما برداشته میشود.
بر اساس مبنای مذکور، ما نحن فیه جای استصحاب اشتغال نیست، چرا که:
1- امر اوّل و وجوب اوّل که اکنون منتفی شده و دیگر شک نداریم تا که استصحاب کنیم.
2- امر دوم نیز که امر به قضاء میباشد اکنون مشکوک است، چرا که نمیدانیم اکثر فوتشده تا امر بیاید یا نه.
پس چون امر دوم از اوّل مشکوک است اصل برائت و یا عدم جاری میشود.
این است که و لو قضای فائته با امر جدید باشد، لکن امر جدید کاشف از این است که آن مطلوبیتی که به واسطه امر اوّل در داخل وقت وجود داشت در خارج از وقت نیز مطلوبیت دارد و اتیان آن به قوت خود باقی است.
این است که بگوئیم:
1- هنگامی که وقت داخل شده هم امر به کلّی نماز آمد و هم به بودن نماز در این وقت معین.
2- با خروج وقت این مقیّد که نماز در این وقت باشد، از میان رفت لکن آن کلّی سابق که یقین به آمدن آن داشته و اشتغال ذمّه برآن داشتیم به حال خود باقی است، لکن اکنون شک لاحق در انجام آن داریم. حال سؤال این است که: آیا اشتغال ذمّه را برداشتهایم یا نه؟
بقاء اشتغال ذمّه را استصحاب کرده میگوئیم: باید اکثر را بجا آوریم.
بیان دو تنظیر است در تبیین مطلبشان.
1- اینکه مورد اداء دینی که وقت آن تمامشده واجب فوری بوده و امر دارد.
حال در این مورد نیز دو مطلب مطلوب است یکی کلّی مطلب، یکی تعجیل در ادای آن.
لکن اینگونه نیست که اگر کسی فورا دین خود را نداد وجوب اداء از عهده او ساقط شود بلکه کلی
وجوب اداء مطلوب است و لو تا ابد.
2- مورد ردّ سلام است که واجب فوری است که این نیز مثل اداء دین است.
نظر برخی بر این است که: اذا دار الامر بین الاقل و الاکثر، باید اکثر را بجا آورد.
اگر از اینها سؤال کنیم که چرا در اشباه و نظائر این مسئله شما در اکثر برائت جاری میکنید. فیالمثل:
فی ما تحمّله بالاجارة بین الأقلّ و الأکثر، میگوئید: اقلّ را اتیان و در اکثر برائت جاری کن و یا در شک فی مقدار الدّین الّذی یجب قضاؤه، میگوئید: اقل را انجام بده و در اکثر برائت جاری کن لکن در ما نحن فیه اکثر را واجب میکنید؟
میگویند: این مثال که من نمیدانم فی المثل چند روز نماز از من فوت شده و یا چند ماه با امثله مزبور فرق دارد.
اگر بپرسیم فرقش چیست؟
میگوید:
1- یک وقت هست که شما دفعتا متوجه میشوید و همان موقع که متوجّه شدید به شک افتادید. مثلا دیروز پدر شما بدرود حیات گفت، شما یک دفعه متوجّه شدی که نمازهای فوتشده ایشان به عهده توست و همان موقع نیز شک نمود که چه مقدار نماز از او فوت شده در اینجا اقلّ را اتیان و در اکثر برائت جاری کن.
2- لکن اگر همین مسئله تدریجا به عهده شما آمده باشد، مثلا هر روز که به دلیلی نماز نمیخواندی، میدانستی که نمازت فوت شده و باید آن را قضا کنی، لکن در اثر گذشت زمان و تراکم، حساب آنها را کم کرده از دست تو خارج شد.
حال شک میکنی که آیا دو روز بود و یا 10 روز و یا 6 ماه و یا ...
در اینجا باید اکثر را بجای آوری.
خلاصه اینکه اگر دوران دفعتا بود اقلّ را اتیان و در اکثر برائت جاری کن و اگر دوران تدریجی بود اکثر را بجای آور.
میگویند: هرروزی که نمازی از تو فوت میشد، تو توجّه کامل بر فوت آن داشتی و لذا قضای آن بر گردن تو منجّز میشد.
لذا تردید امروز تو سبب رفع تکلیف منجّز شده نمیشود، پس احتیاط لازم است.
مطلب حضرات را ردّ میکند چرا که تفاوتی نمیکند که شما دفعتا اشتغال ذمّه پیدا کنی و یا تدریجا، چرا؟ زیرا که ملاک بیان است.
یعنی وقتی تکلیف برای شما منجّز میشود که مطلب برایتان بیان شود.
به عبارت دیگر بله شما قبلا توجه داشتی لکن اکنون علم تو منحل شده به اقلّ و اکثر. یعنی در اقلّ که یقین داری و نسبت به ما زاد شک و این یک شک بدوی است پس جای برائت است.
مثلا والدی که اکنون بدرود حیات گفته بر نمازهای فوتشده خودش علم داشته و لذا وجوب قضای آن بر او منجّز بوده است ولی اکنون به عهده فرزند او آمد، لکن او اکنون در اقلّ و اکثر آن شک میکند چه باید بکند؟
اگر از حضرات بپرسیم تکلیف او چیست آیا باید اکثر را اتیان کند؟
خواهند گفت خیر، باید قدر متیقّن را که اقلّ است اتیان و در اکثر برائت جاری کند میپرسیم. چرا؟
میگویند: چون علم او منحل میشود به اقلّی که قدر متیقّن است و اکثری که در آن شک داریم.
حال سؤال این است که چه فرقی میان این مورد و با امثله مذکور وجود دارد؟
اگر تفاوتی وجود ندارد پس این مورد نیز موجب احتیاط نمیشود.
1- استصحاب است.
فی المثل شما میگوید: یک روز نماز از من فوت شده، لکن نمیدانم روز بعد هم فوت شده یا نه؟
تکلیف من چیست؟ اصل در اینجا چه میگوید؟
اتیان مشکوک را در گذشته نشان میدهد یا عدم اتیان را میگویند:
هر نمازی که انجام میشود در حقیقت از عدم به وجود مبدل میشود.
لکن اگر در نمازی شک کنی که از عدم به وجود مبدل شده یا نه؟ اصل، عدم است به عبارت دیگر:
آن اکثری که مراد شماست، اکثری است که شما شک دارید از عدم به وجود مبدل شده یا نه؟ و اصل در اینجا عدم تبدیل است.
حال: به حکم استصحاب عدم اتیان اکثر، باید احتیاط کرده اکثر را که دو روز است قضاء کنی.
ممکن است کسی به حضرات بگوید شما که با استصحاب، عدم اتیان را اثبات کردید؟ اثر این عدم اتیان چیست؟ خواهند گفت: اقض ما فات، بلند شو و اکثر را بجای آر.
مستشکل میگوید: ولی شارع نفرموده عملی را که بجا نیاوردی قضا کن، بلکه فرموده: اقض ما فات.
آنهائی را که فوت شده قضاء کن و این با عدم اتیان فرق دارد.
بله، عدم اتیان را با استصحاب احراز کنیم؟
به عبارت دیگر شارع فرمود: اقض ما فات و نفرموده: اقض ما لم تأت. خواهند گفت:
فوت مصلحتی را نیز با استصحاب احراز میکنیم، چرا که فوت امر وجودی است و نه عدمی.
به عبارت دیگر:
فوت مثل این است که دزد جیب شما را بزند و پول شما را ببرد. شما پول داشتید لکن با دزدیده شدن از شما فوت شد و حال آنکه عدم اتیان امری عدمی است.
سپس مستشکل میگوید:
موضوع وجوب قضاء از نظر شرع فات است و فات هم خودش مورد استصحاب نیست چرا که سابقه ندارد، مگر اینکه از راه عدم اتیان ثابت بشود که این هم میشود اصل مثبت یعنی با استصحاب عدم یک شیء وجود شیء دیگر را اثبات کنیم و حال آنکه این درست نمیباشد.
این است که: 1- ما فات و لم تأت یکی است.
اگر شارع فرموده: اقض ما فات، مرادش همان اقض ما لم تأت است.
2- در این ادّعا شاهد نیز وجود دارد:
فی المثل شارع به زن حائض میفرماید: روزههایی که از تو فوت شده قضاء کن.
حال از شما میپرسیم که این روزه زن حائض چه مصلحتی برای او داشته که فوت شده باشد خواهید گفت: روزه ادا در حال حیض مصلحتی ندارد، اگر مصلحتی داشت شارع بدان امر میفرمود و حال آنکه نهی فرموده.
خواهیم گفت: پس در قضای آن مصلحت برای او دارد که بدان امر فرموده است. به عبارت دیگر:
آنچه را او بجا نیاورده و اتیان نکرده فرمود: اقض. پس تفاوتی میان ما فات و لم تأت وجود ندارد.
این است که ممکن است کسی بگوید: شما عدم اتیان را در ما نحن فیه استصحاب میکنید و حال آنکه در بعد از وقت باید قاعده فراغ را جاری کنید و نه استصحاب را.
فی المثل اگر شما پس از غروب آفتاب شک کردید که آیا نماز ظهر و عصرتان را خواندهاید یا نه؟
استصحاب عدم اتیان جاری میکنید و یا قاعده فراغ؟
باید قاعده فراغ جاری کنید. چرا؟ زیرا در چنین جائی که شک بعد از وقت است و یا شک بعد از محلّ است، مسئله غیر قابل اعتنا میباشد.
حال چطور شما پس از چند سال که در آن اکثر شک میکنید و شک خارج از وقت و محلّ است، استصحاب و عدم اتیان جاری میکنی؟
آیا پس از چند سال، شک بعد از وقت نمیباشد؟ این چه استصحابی است؟ و آیا استصحاب مربوط به قبل از خروج وقت نیست؟
میفرماید: خیر اینگونه نیست که شما میفرمائید، چرا که:
1- گاهی ما یک شک بدوی داریم و در شک بدوی استصحاب جاری نمیشود و بلکه قاعده فراغ جاری میگردد.
2- لکن گاهی علم اجمالی داریم و در علم اجمالی قاعده فراغ جاری نمیشود.
فی المثل پس از غروب آفتاب شک میکنیم که آیا نماز ظهر و عصرمان را خواندهایم یا نه؟ این شک یک شک بدوی بوده و جای قاعده فراغ است و نه استصحاب.
اما یک وقت هست که میدانی نمازی از تو فوت شده، لکن نمیدانی یک نماز است یا دو نماز، در اینجا دیگر قاعده فراغ جاری نمیشود و بلکه جای جریان استصحاب عدم اتیان است.
ممکن است کسی اشکال کند که چطور در اشباه و نظائر این مورد استصحاب جاری نکردید ولی در اینجا استصحاب عدم اتیان جاری کردید؟
فی المثل آنجائی که در اقلّ و اکثر نماز والدین شک کردید، استصحاب جاری نکردید و گفتید باید اقلّ را انجام داد ولی در اینجا میگوئید: اکثر را بجای آورید.
چه تفاوتی در اینجا و آنجا وجود دارد که چنین فتوائی میدهید؟ اگر استصحاب در آنجا قابل خدشه است در اینجا نیز قابل خدشه است.
در استصحاب حالت سابقه را لحاظ میکنند، ولی در اشتغال مجرّد اشتغال به ذمّه را.
این بود که ما اشتغال ذمّه یقینی به یک امر پیدا میکنیم و اشتغال یقینی مستدعی فراغت یقینیّه بود.
قاعده اشتغال است یعنی اگر شما قبل از غروب شک کنی که نمازهایت را خواندهای یا نه؟ در اینجا باید قاعده اشتغال جاری کنی، حال در ما نحن فیه نیز مطلب چنین است. فی المثل شما هر روز اوّل وقت نماز ظهر و عصرت را میخواندی، ولی امروز قبل از غروب شک کردید که آیا این دو نماز را خواندهای یا نه؟ در اینجا اشتغال یقینیّه وجود دارد، پس فراغت یقینیّه میطلبد.
در نتیجه: باید نمازهای مورد نظر را بخوانی.
میگویند: امر اوّل که قطعا ساقط شد، چرا که وقت آن سپری شد. امر دوّم را نیز در حدوث و تحققش شک داریم، چرا که شک داریم که آیا اکثر را بجا آوردهایم یا نه؟
به عبارت دیگر اگر نمازها را بجا آورده باشیم که دیگر نه نیازی به امر وجود دارد و نه امر جدیدی حادث میشود و اگر نمازها را بجا نیاوردهایم امر جدید حادث میشود.
حال در اینجا چگونه قاعده اشتغال جاری میکنید.
مگر قاعده اشتغال مربوط به آنجائی نیست که شما میدانی امری از طرف مولی آمده است ولی نمیدانی که آیا این امر از شما ساقط شده یا نه؟
فی المثل قبل از غروب شک میکنید که آیا نماز ظهر و عصرت را خواندهای یا نه؟
در اینجا میگوئی: شارع فرموده: اقم الصلاة لدلوک الشمس الی ...
لکن من نمیدانم که این امر از من ساقط شده یا نه؟ در اینجا قاعده اشتغال جاری میکنید حال بفرمائید ببینیم.
در ما نحن فیه به خاطر امر اوّل نسبت به اکثر قاعده اشتغال جاری میکنید یا بخاطر امر دوّم اگر بگوئید به خاطر امر اوّل است که امر اول از بین رفته چرا که وقت آن تمام شده است. چرا که سببهای از بین رفتن امر مختلف است. ممکن است با اطاعت یا معصیت یا فناء موضوع امر از بین برود.
و اگر به خاطر امر جدید باشد که در حدوث آن شک داریم.
حال بفرمائید، زیر سایه کدام امر این قاعده اشتغال را جاری میکنید؟
اولا: امکان دارد کسی بگوید: امر اوّل ساقط نشده چرا که قضاء تابع اداء است در نتیجه کسانی که نماز فوتشده را قضاء میکنند با همان امر اوّل قضاء میکنند؟ چرا؟
چون اقم الصلاتی که وارد شده نماز ظهر را بر ذمّه تو آورده و اگر صد سال هم بگذرد باید آن را بخوانی پس در چیزهایی که قضا وجود دارد با معصیت این امر ساقط نمیشود، چرا؟
زیرا فرمود: نماز بخوان و در این وقت بخوان.
حال اگر وقت گذشت و تو آن نماز را نخواندی یکی از دو مطلب که نماز در وقت معیّن است ساقط شد، لکن نماز بخوان که از شما ساقط نشد. پس هروقت که شد باید بخوانی.
فی المثل برای تنظیر میگوئیم:
مولی تشنه است به عبد میگوید: تنگ آب را آب کن و بیاور.
اگر تنگ آب شکسته بود عبد باید بدون آب بیاید و یا میتواند در ظرف دیگری مأموریت خود را انجام دهد. خواهید گفت چون مطلوب دوتاست یک آب در تنگ و یکی آوردن آب اگر تنگ نشد، در ظرف دیگر مطلوب دیگر که آب است را انجام خواهیم داد و لذا حضرات گفتهاند: قضاء تابع اداء است و ما میتوانیم بخاطر همان امر اوّل قاعده اشتغال را پیاده کرده و نمازها را اتیان کنیم.
بله؟ مثلا هنوز آفتاب غروب نکرده و شما شک میکنید که آیا نماز ظهر و عصرتان را خواندهاید یا نه؟
1- چون در قاعده استصحاب حالت سابقه لحاظ میشود، استفاده کرده میگوئید من که قبلا این نماز ظهر و عصر را نخوانده بودم و نمیدانم که بعدا خواندهام یا نه؟ میگوئید: الاصل عدم الاتیان. یعنی اصل این است که خیر من ظهر و عصر را بجا نیاوردهام.
2- از قاعده اشتغال استفاده کرده، میگویی: من میدانم که از جانب مولی بر من امر شده که نماز ظهر و عصرت را بخوان، لکن نمیدانم که این دو نماز از من ساقط شده است یا نه؟ حال میگویی اشتغال ذمّه یقینی مستدعی فراغت یقینیّه از ذمّه میخواهد و نه حالت سابقه، و لذا نمازت را میخوانی.
متن:
هذا، و لکنّ الإنصاف: ضعف هذا التوجیه لو سلّم استناد الأصحاب إلیه فی المقام.
أمّا أوّلا: فلأنّ من المحتمل- بل الظاهر- علی القول بکون القضاء بأمر جدید، کون کلّ من الأداء و القضاء تکلیفا مغایرا للآخر، فهو من قبیل وجوب الشیء و وجوب تدارکه بعد فوته- کما یکشف عن ذلک تعلّق أمر الأداء بنفس الفعل(1)و أمر القضاء به بوصف الفوت(2)، و یؤیّده: بعض ما دلّ علی أن لکلّ من الفرائض بدلا و هو قضاؤه، عدا الولایة- لا من باب الأمر بالکلیّ و الأمر بفرد خاصّ منه، کقوله: صم، و صم یوم الخمیس، أو الأمر بالکلیّ و الأمر بتعجیله، کردّ السلام و قضاء الدّین، فلا مجری لقاعدة الاشتغال و استصحابه.
و أمّا ثانیا: فلأنّ منع عموم ما دلّ علی أنّ الشکّ فی الإتیان بعد خروج الوقت(3)لا یعتدّ به للمقام، خال عن السند. خصوصا مع اعتضاده بما دلّ علی أنّ الشکّ فی الشیء لا یعتنی به بعد تجاوزه، مثل قوله علیه السّلام: «إنّما الشکّ فی شیء لم تجزه»(4)، و مع اعتضاده فی بعض المقامات بظاهر حال المسلم فی عدم ترک الصلاة.
و أمّا ثالثا: فلأنّه لو تمّ ذلک جری فیما یقضیه عن أبویه إذا شکّ فی مقدار ما فات منهما، و لا أظنّهم یلتزمون بذلک، و إن التزموا بأنّه إذا وجب علی المیّت- لجهله بما فاته- مقدار معیّن یعلم أو یظنّ معه البراءة، وجب علی الولیّ قضاء ذلک المقدار، لوجوبه ظاهرا علی المیّت، بخلاف ما لم یعلم بوجوبه علیه.
و کیف کان: فالتوجیه المذکور ضعیف.
و أضعف منه: التمسّک فی ما نحن فیه بالنصّ الوارد فی: «أن من علیه من النافلة ما لا یحصیه من کثرته، قضی حتّی لا یدری کم صلّی من کثرته»(5)، بناء علی أنّ ذلک طریق لتدارک ما فات و لم یحص، لا أنّه مختصّ بالنافلة. مع أنّ الاهتمام فی النافلة بمراعاة الاحتیاط یوجب ذلک فی الفریضة بطریق أولی، فتأمل.
1) کقوله تعالی:\i( أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلی غَسَقِ اللَّیْلِ)\E، الإسراء: 78.
2) انظر الوسائل 5: 350، الباب 2 من أبواب قضاء الصلوات، الحدیث الأول.
3) الوسائل 3: 205، الباب 60 من أبواب المواقیت، الحدیث الأول.
4) الوسائل 1: 330، الباب 42 من أبواب الوضوء، الحدیث 2.
5) الوسائل 3: 55، الباب 18 من أبواب أعداد الفرائض و نوافلها، الحدیث 2.
ترجمه:
اما انصاف این است که این توجیه حضرات (که قاعده اشتغال را در ما نحن فیه جاری کردند) ضعیف است به فرض که استناد اصحاب ما در این مقام که (اظهار میداشتند صلّی حتی یظنّ الفراغ) به این قاعده اشتغال بوده باشد.
این است که: اولا احتمال دارد و بلکه ظاهر بنا بر اینکه قضاء به سبب امر جدید باشد، این است که وجود هریک از اداء و قضاء تکلیفی مغایر و جدای از تکلیف دیگر است و این (امر به اداء و امر به قضاء) از قبیل امر به وجوب شیء و امر به وجوب تدارک آن شیء (یعنی بدل) است پس از فوتش.
همانطور که کشف میشود از آن (تغایر)، تعلّق امر به اداء به نفس الفعل (یعنی خود نماز فی المثل ظهر) و امر به قضاء به نماز فوتشده. و تأیید میکند (تغایر این دو امر را) برخی احادیث که دلالت دارد بر اینکه برای هریک از فرائض بدل و جایگزینی هست و آن عبارت است از:
قضاء آن فریضه به جز ولایت (که قابل بدل نیست و باید در اهلش قرار داده شود) و نه از باب امر به کلّی و امر به فرد خاصّ (مثل صم و صم فی الیوم الخمیس و ...)
پس (ما نحن فیه جای استصحاب و اشتغال نمیباشد).
ثانیا: اینکه میگفتید قاعده فراغ که دلالت دارد بر اینکه شک در انجام (نماز) پس از خروج از وقت مربوط به ما نحن فیه نیست و خالی از استناد است.
شروع بحث از اینجا بود که آیا شبهه وجوبیّه موضوعیّه جای برائت است و یا جای احتیاط؟ فیالمثل اگر من ندانستم که آیا نمازی از من فوت شده تا قضاء بر من واجب باشد و یا فوت نشده تا اینکه چنین قضائی برعهده من نباشد تکلیف چیست؟
جناب شیخ فرمود: باید اصالة البراءة جاری کنید بدین معنا که چیزی از شما فوت نشده و قضائی بر شما واجب نمیباشد. سپس این بحث منجر شد به بحث اقلّ و اکثر.
شیخ در اینجا نیز فرمود: اگر اجمالا بدانی که نمازی از تو فوت شده، لکن نمیدانی اقلّ است و یا اکثر؟
اقلّ را که متیقّن است اتیان و در اکثر برائت جاری نما. در اینجا بود که طرفین به بحث باهم پرداختند و نتیجه نظر شیخ این شد که: علم اجمالی منحل میشود به یک علم تفصیلی نسبت به اقلّ و یک شک بدوی در اکثر که اقلّ را اتیان و در اکثر برائت جاری میشود و مشهور علماء مخصوصا تا زمان شهیدین معتقد بودند که: قضاء حتّی یظنّ الفراغ و یا قضی حتّی یعلم الفراغ.
میفرماید حضرات مشهور میگویند: علم اجمالی داریم، لکن نمیدانیم که آیا اقلّ را باید قضا نمود و یا اکثر را. وقتی پای علم اجمالی به میان آید اشتغال به ذمّه حاصل میشود. اشتغال ذمّه یقینی، مستدعی برائت یقینیّه است.
و برائت یقینیّه به این است که اکثر را من باب مقدّمه علمیّه اتیان کنی.
1- اگر دو ظرف در مقابل شماست و شما شک دارید که این ظرف خمر است و یا آن ظرف باید من باب مقدّمه علمیّه از هر دو ظرف اجتناب کنید.
2- چنانچه شک کردید که ظهر واجب است یا جمع؟ باید من باب مقدّمه علمیّه احتیاط کرده هر دو را بجای آورید.
3- هنگام اشتباه قبله باید من باب مقدّمه علمیّه احتیاط کرده به چهار جهت نماز بخوانید حال:
در ما نحن فیه نیز شما اجمالا میدانید که نمازهایی از شما فوت شده چه کم چه زیاد باید براساس قاعده اشتغال و از باب مقدّمه علمیّه احتیاط کرده اکثر را به جای آوری. این بود خلاصه قاعده اشتغال در باب علم اجمالی.
میفرماید: بله ما در باب علم اجمالی یک قاعده اشتغال داریم و مقدّمه علمیّه را نیز در این باب لازم میدانیم، لکن آن علم اجمالی که منحل نشود مثل ظهر و جمعه و یا انائین مشتبهین و یا اشتباه قبله.
بله در اینجور جاها احتیاط واجب است، امّا آنجا که علم اجمالی منحل میشود، دیگر کالعدم است و فاقد اثر. حال ما نحن فیه نیز از آن دسته علم اجمالیهاست که منحل میشوند. چرا؟
زیرا که اقلّ متیقّن است و اکثر مشکوک و لذا اقلّ را اتیان کرده در اکثر برائت جاری میکنیم.
این بود که فیالمثل اگر شما شک نمودید که نمازهای دیروزتان را بجا آوردهاید یا نه؟ اصل، عدم اتیان را اقتضاء دارد یعنی الشک فی وجود کلّ حادث، عدمه.
چرا؟ زیرا همه حوادث مسبوق به عدماند و لذا هرچه را که شک نمودی انجام دادهای یا نه؟ بگو الاصل، عدم الاتیان، پس واجب است که اکثر را انجام دهی.
نه تنها پاسخی از این استصحاب نداد، بلکه اشکالات وارده برآن را نیز ردّ کرد و استصحاب مزبور را سر و سامان داد و لکن پاسخ آن در متن پایانی این بخش خواهد آمد.
اولا بیان میدارد که این قاعده اشتغال غیر از آن قاعده اشتغال است که ابتدا روی آن بحث شد. چرا؟
زیرا آن قاعده اشتغال در مورد علم اجمالی و مقدّمه علمیّه بود، لکن این قاعده اشتغال مربوط به شک در سقوط یک امر است.
فی المثل یک امری آمده بود و ما نمیدانیم ساقط شده است یا نه؟ که قاعده اشتغال جاری میشود و اشتغال یقینی برائت یقینیّه میطلبد.
برای مثال اوّل ظهر امری از جانب مولی متوجّه من شد ولی شک دارم که این امر از من ساقط شده است یا نه؟ که این شک، شک در سقوط امر است.
در اینجا نیاز به قاعده اشتغال است و اشتغال هم برائت یقینیّه میخواهد و ربطی به علم اجمالی ندارد.
این است که قاعده اشتغال را چگونه در اینجا جاری میکنند؟
این است که میگویند روی این حساب که امری آمده و نمیدانم که این امر ساقط شده یا نه؟
این است که در ما نحن فیه که من شک میکنم اقلّ از من فوت شده و یا اکثر؟ حضرات میگویند:
نسبت به اکثر قاعده اشتغال جاری کنید.
حال امری که من در حدوث آن شک دارم چه جای قاعده اشتغال است؟
بنابراین بفرمائید ببینیم این قاعده اشتغال را که به احتمال وجود امر جاری میکنید چه امری است آیا امر سابق مدّ نظرتان است و یا امر لاحق؟ اگر سابق است که مرتفع شد، اگر لاحق است که مشکوک است؟ چه پاسخ میدهید؟
حضرات مشهور پاسخ میدهند که:
اولا: ما معتقدیم که قضاء تابع اداء است به این معنا که امر اوّل که آمد مادامیکه انجام نگیرد ساقط نمیشود. حال اگر سؤال شود که چرا ساقط نمیشود، پس چرا فرموده نماز ظهر را از دلوک شمس تا غسق لیل از شما میخواهم و عمر این امر را همراه با مأموربهاش مشخص کرده و شما چطور میگوئید این مأمور به باقی است و تا انجام نشود امرش به پایان نمیرسد و چرا به این میگوئید این واجب موقت است پاسخ میدهند که: خیر این از باب تعدّد مطلوب است، چرا که مطلوب دوتاست یکی مأمور به آن است که تا انجام نشود از عهده شما ساقط نمیشود و یکی انجام آن مأمور به در آنوقت معیّن است که سپری شده و از بین رفته است.
لذا المقید یسقط و لکن المطلق یبقی.
این میشود که وقتی شما شک دارید که اکثر را اتیان کردهاید یا نه؟ خود احتمال میدهید که آن امر اوّل و مطلق مأمور به باقی است، لکن مقیّد آن بالاطاعه یا بالمعصیة از میان رفته است.
پس روی احتمال بقای امر اشتغال یقینیّه حاصل میشود و اشتغال یقینی برائت یقینیّه میخواهد.
پس باید احتیاط کرده، اکثر را بجای آورید. خلاصه اینکه به شما میگویند: ما قاعده اشتغال را در ما نحن فیه از روی تعدّد مطلوب درست میکنیم.
این نتیجه که اگر مولی هم نمیفرمود: اقض ما فات ما به شما میگفتیم که اقض ما فات. چرا؟
زیرا که مطلوب مطلق این امر که نماز باشد به حال خود باقی و برعهده توست.
میگویند اگر بگوئید قضا تابع ادا نیست بدین معنا که اگر شارع نمیفرمود:
اقض ما فات، کسی به شما نمیگفت روی امر اوّلی قضا کنید چرا که معصیت کرده و کار تمامشده است. به شما میگوییم: امر دوّم تنها جنبه استکشاف دارد و نه جنبه استبداء یعنی: این امر دوّم آمده تا قرینه شود و به ما بفهماند که آن امر اوّل چه مطلق چه مقیّد از میان رفت و منحل شد.
پس اگر ما قضاء را براساس امر جدید واجب بدانیم، این امر را استکشافی دانسته و نه استبدائی در نتیجه باز هم همان نتیجه را میگیریم که:
تولی که شک داری اکثر را بجا آوردهای یا نه؟ احتمال میدهی که آن امر اوّل هنوز هم باقی باشد و لذا باید قاعده اشتغال را اجرا کرده، اکثر را اتیان کنی.
شیخ در پاسخ به این استدلال که در حقیقت پاسخ از استصحاب قبلی نیز در آن وجود دارد میفرماید:
عیب اوّل این استدلال این است که از کجا معلوم که تعدّد مطلوبی در کار باشد؟ و از کجا که امر اوّل منحل به مطلق و مقید شود؟ بلکه امر اوّل آمد و نماز را از دلوک شمس تا غسق اللیل واجب نمود و این امر تنها مقیّد است به آنوقت نه منحل به مطلق و مقیّد. لذا غروب که شد این امر یا بالاطاعة و یا بالمعصیة تمام میشود. و اما قضائی که واجب است با امر جدید است، امر جدید نیز استکشافی نبوده بلکه استبدائی و تازه است. امر اول امری بود که رفته بود روی ادا و این امر جدید امری است که رفته روی قضاء به عبارت دیگر: موضوع امر اوّل ادا بود و موضوع امر دوّم قضاء است و شما خلط مبحث کردید.
میفرماید: ما نحن فیه یعنی اداء و قضاء یک امر دارد و این یک امر، از قبیل امر به شیء و امر به بدل است. یعنی امری آمده روی شیء و امر دیگری آمده روی بدل آن شیء و این دو امر متغایرند حال: در ما نحن فیه که مکلّف شک دارد، جای قاعده اشتغال نمیباشد، چرا که امر به شیء که از میان رفت امر به بدل را هم که در حدوثش شک دارد.
پس ما نحن فیه از قبیل مطلق و مقیّد نیست که به فرض اگر مقیّدش رفت مطلقش باقی باشد.
به عبارت دیگر ما نحن فیه یعنی اداء و قضاء از قبیل امر به کلّی و امر به فرد آن کلّی نیست.
و در تبیین آن به ذکر مثالهایی پرداخته، میفرماید: ما نحن فیه مثل اینجا نیست که مولی به عبدش میگوید: روزه بگیر، آنهم روز پنجشنبه بگیر تا روزه بگیر یک امر کلّی باشد و روز پنجشنبه بگیر یک امر جزیی. و چنانچه عبد روز پنجشنبه روزه نگرفت، هرچند روزه آن روزش از بین رفته ولی روزه مورد نظر مولی سر جایش باشد و او موظف به اتیان آن در زمانی که امکان مییابد.
پس ما نحن فیه از قبیل امر به شیء است به بدل آن است و نه از اموری که شما گفتید.
میفرماید: مگر شما نمیگوئید شک پس از وقت قابل اعتناء نیست، حال اگر مکلّف شک کرد که آیا دو سال پیش از این نمازهایش را خوانده است یا نه؟ آیا این شک بعد از وقت نیست؟ اگر هست پس چرا قاعده اشتغال جاری میکنید؟ اگر این شک قبل از تمام شدن وقت بود، استصحاب شما درست بود، لکن شک بعد از وقت است.
پس باید بدانید شک پس از وقت جای قاعده فراغ است یعنی بگو که انشاءالله به جا آوردهام و این جواب هم از قاعده استصحاب است و هم از قاعده اشتغال.
این است که چطور قاعده اشتغال را فی ما تحمّله ابویه جاری نکردید و گفتید اقلّ را به جا آورید ولی در ما تحمّله عن نفسه جاری میکنید؟
پس: هنگام شک در اقلّ و اکثر نماز ابوین باید این قواعد را جاری میکردید چرا نکردید؟
المطلب الثالث فیما دار الأمر فیه بین الوجوب و الحرمة و فیه مسائل:
المسألة الاولی فی حکم دوران الأمر بین الوجوب و الحرمة من جهة عدم الدلیل علی تعیین أحدهما بعد قیام الدلیل علی أحدهما
کما إذا اختلفت الأمّة علی القولین بحیث علم عدم الثالث.
و لا ینبغی الإشکال فی إجراء أصالة عدم کلّ من الوجوب و الحرمة- بمعنی نفی الآثار المتعلّقة بکلّ واحد منهما بالخصوص- إذا لم یلزم مخالفة علم تفصیلی، بل و لو استلزم ذلک علی وجه تقدّم فی أول الکتاب فی فروع اعتبار العلم الإجمالی.
و إنّما الکلام هنا فی حکم الواقعة من حیث جریان أصالة البراءة و عدمه، فإنّ فی المسألة وجوها ثلاثة:
الحکم بالإباحة ظاهرا، نظیر ما یحتمل التحریم و غیر الوجوب، و التوقّف بمعنی عدم الحکم بشیء لا ظاهرا و لا واقعا و وجوب الأخذ بأحدهما بعینه أو لا بعینه.
و مرجعه إلی إلغاء الشارع لکلا الاحتمالین، فلا حرج فی الفعل و لا فی الترک بحکم العقل، و إلّا لزم الترجیح بلا مرجح.
ترجمه:
در حکم دوران امر میان وجوب و حرمت بخاطر فقدان دلیل جهت تعیین یکی از آن دو پس از اقامه دلیل (اجمالی) بر یکی از وجوب و حرمت. چنانکه اگر اختلاف کنند امت مسلمان بر دو قول بهگونهای است که نبود قول سومی از آن دانسته میشود. (مثلا برخی ردّ سلام را بر مصلّی واجب و برخی آن را حرام دانستهاند، حال درست است که هیچیک از وجوب و حرمت بر ما معیّن نشده و لکن اجمالا میدانیم که یکی از این دو برعهده ماست و نه امر دیگری).
و اشکال کردن به اجراء اصالت عدم هریک از وجوب و حرمت (که) بهمعنای نفی و برداشتن اثر (و یا آثار) اختصاصی متعلّق به هریک از آن دو است شایسته نیست در صورتی که (این اجراء) مستلزم مخالفت (علم اجمالی) و علم تفصیلی عملی نباشد، بلکه بنا بر آن قولی که در اوّل کتاب در فروع اعتبار علم اجمالی گذشت اگر مستلزم (مخالفت علم اجمالی عملی هم باشد) مشکل ندارد (چرا که برخی گفتهاند علم اجمالی کالعدم و فاقد اثر است).
سخن ما در اینجا (یعنی: دوران بین المحذورین) در حکم واقعی است از این جهت (که آیا) اصالة البراءة جاری میشود یا نه؟ (با اینکه علم اجمالی ما به جنس تکلیف است. یعنی: اجمالا میدانیم که یا وجوب است و یا حرمت).
1- حکم به اباحه ظاهریّه (و اجراء اصل برائت نسبت به هریک از احتمال وجوب و حرمت) مثل:
شبهات وجوبیه و شبهات تحریمیّه.
2- توقف است بهمعنای حکم نکردن به چیزی نه ظاهری و نه واقعی (و بلا حکم فرض کردن مسئله است) و بازگشت توقّف به القاء شارع است در (بلا حکم بودن) هریک از دو احتمال، پس به حکم عقل حرجی در فعل و ترک وجود ندارد (در نتیجه: به خاطر بلا حکم بودن هم فعلش جایز است، هم ترکش)، وگرنه (اگر برای یک طرف حکمتراشی کنیم) ترجیح بلا مرجّح لازم آید.
3- وجوب اخذ به یکی از دو طرف وجوب و یا حرمت است بعینه و یا لا بعینه.
اصالة التخییر است که:
1- یک اصل عقلی محض است، یعنی حاکم به آن عقل مستقل است.
2- مجرای آن، دوران بین المحذورین است
1- گاهی در دو عمل است، مثلا علم اجمالی داریم به اینکه در اسلام یا نماز جمعه واجب است و یا شرب خمر حرام، لکن علم تفصیلی نداریم که حکم شرعی کدام است؟ آیا وجوب جمعه است و یا حرمت شرب خمر؟
چون اجراء اصل عدم در ناحیه احتمال وجوب و احتمال حرمت مستلزم مخالفت عملیه قطعیّه با علم اجمالی است و علم اجمالی هم واقع را در ما منجرّ میکند، جای جریان احتیاط است. یعنی: هم باید نماز جمعه را اتیان کنیم، هم باید شرب خمر را ترک نماییم. و گاهی اشتباه واجب با حرام در یک عمل است که از این اشتباه تعبیر به دوران امر بین المحذورین میشود.
مورد اخیر است یعنی آنجا که اشتباه واجب با حرام در یک عمل است. مثل اینکه شما شک کنید که آیا جواب سلام بر مصلّی واجب است یا حرام؟ و آیا دفن میت کافی واجب است یا حرام.
این است که مکلف نمیتواند که هر دو طرف وجوب و حرمت را رعایت کند چرا که اجتماع نقیضین پیش میآید. به عبارت دیگر: نه موافقت قطعیه با هر دو طرف میسورات و نه مخالفت قطعیّه.
این است که:
1- یا عمل واحد را انجام میدهد که با احتمال وجوب موافقت کرده و موافقت احتمالیه حاصل میشود.
2- و یا عمل واحد را ترک میکند که با احتمال حرمت موافقت کرده و موافقت احتمالیه حاصل میشود.
تحت عنوان سه مطلب:
مطلب اوّل: شک در تکلیف و شبهه وجوبیه است که دارای چهار مسئله بود و بیان آن در بحث برائت گذشت که مجرای اصل برائت است.
مطلب دوم: شک در تکلیف و شبهه وجوبیه که دارای چهار مسئله و مجرای اصالة البراءة است که مفصلا مورد بحث قرار گرفت.
مطلب سوّم: شک در (نوع) تکلیف (و نه جنس آن) و دوران بین المحذورین است که در اینجا مورد بحث قرار میگیرد و مجرای اصالة التخییر است.
دارای چهار مسئله است:
دوران بین المحذورین بجهت فقدان نصّ.
دوران بین المحذورین بجهت اجمال نصّ.
دوران بین المحذورین بجهت تعارض نصّین.
دوران بین المحذورین بجهت شبهه موضوعیه.
دوران بین المحذورین یعنی: وجوب و حرمت است
فقدان نصّ.
خیر، بلکه اجمالا میدانیم که یکی از وجوب و یا حرمت دلیل دارد ولی این حکم کدامیک از وجوب و یا حرمت است نمیدانیم.
به عبارت دیگر: دلیل بر تعیین یکی از آن دو نداریم.
فیالمثل: نصف علماء امت فرمودهاند نماز جمعه در عصر غیبت واجب است و نصف دیگر فرمودهاند:
حرام است.
این است که:
1- از طرفی برحسب روایات متواتره میدانیم که هیچ واقعه و حادثهای خالی از حکم نیست.
2- و از طرف دیگر هر دو گروه امت بر اینکه حکم ثالثی در این واقعه غیر از وجوب یا حرمت وجود ندارد متفقاند.
پس: امر منحصر میشود به یکی از این دو که جمعه یا واجب است یا حرام، لکن هیچ دلیلی بر تعیین یکی از این دو وجود ندارد:
و یا فیالمثل:
نصف علماء امت گفتهاند: دفن میّت کافر واجب است و نصف دیگر گفتهاند حرام است. یعنی همچون مثال قبل دوران بین المحذورین است.
حال سؤال این است که: در چنین مواردی چه باید کرد؟
1- یک بحث راجع به استصحاب عدم هریک از وجوب و حرمت است که به مناسبت اینجا مطرح شده است.
2- و یک بحث راجع به اصول ثلاثه دیگر است که باید دید ما نحن فیه مجرای کدامیک از آنهاست؟
این است که: استصحاب عدم نسبت به آثار مختصه هریک از وجوب و حرمت بلا اشکال است.
فیالمثل: شما نذر کردهای که اگر زمانی واجبی را انجام دادی به شکرانه آن 100 تومان صدقه بدهی.
حال آمدی و پس از اینکه نماز جمعه را خواندی و یا میّت کافر را دفن کردی شک کنی که آیا نماز جمعه واجب است و شما واجبی را انجام دادهای تا تصدّق و وفاء به نذر بر شما واجب باشد یا نه؟
در اینجا میتوانی استصحاب کنی عدم وجوب را و نتیجه بگیری که پس تصدّق بر من واجب نیست.
و یا فیالمثل: نذر کردهای که هرگاه حرامی را ترک نمودی به شکرانه این ترک حرام 200 تومان صدقه بدهی.
حاصل آمد و پس از اینکه شرب تتن را ترک کردی شک کنی که آیا شرب تتن حرام است تا تو ترک حرامی کرده و تصدّق بر تو واجب باشد و یا اینکه نه حرام نیست؟
در اینجا استصحاب میکنی عدم حرمت را و نتیجه میگیری عدم وجوب تصدّق را بر خودت.
این است که: استصحاب عدم چنانکه گذشت تنها در آثار مختصّه هریک از وجوب و حرمت اجراء میشود و نه در آثار مشترکه که بر کلّی و قدر جامع بار میشود.
فیالمثل: شما قسم میخوری که اگر مرتکب یک تکلیف الزامی شدی 500 تومان صدقه بدهی حال آمدی و پس از اینکه نماز جمعه را خواندی شک کنی که آیا نماز جمعه یک تکلیف الزامی است یا نه؟ چه میکنی در اینجا نمیتوانی استصحاب کنی عدم وجوب و یا عدم حرمت جمعه را و نتیجه بگیری عدم وجوب تصدّق بر خودت را. چرا؟
زیرا جمعه فی الواقع یا واجب است یا حرام و هریک از این دو که باشد، شما مرتکب تکلیف الزامی شدهای، پس تصدق بر شما واجب است.
این است که:
1- اجرای استصحاب عدم نسبت به آثار مختصّه، تا زمانی قابل قبول است که مستلزم مخالفت عملیّه قطعیّه با علم اجمالی نشود.
فیالمثل: شما نذر کردهای که چنانچه مرتکب حرامی شدی به جهت تنبیه خودتان دو هزار تومان صدقه بدهی و چنانچه واجبی را انجام دادی بعنوان شکرانه آن بیست هزار تومان صدقه بدهی.
حال اگر شما بهعنوان مصلّی پاسخ سلام سلامکننده را دادی و یا میّت کافری را دفن کردی دیگر نمیتوانی بگوئی، اصل عدم وجوب رد سلام است پس دادن دههزار تومان بر من واجب نیست و نیز نمیتوانی بگویی اصل عدم حرمت است پس بیست هزار تومان بر من واجب نیست چرا؟
زیرا شما علم اجمالی داری که یکی از ده و یا بیست هزار تومان از ملک شما خارج شده است. لذا با وجود علم اجمالی دیگر اصل عدم، جاری نمیشود.
2- و نیز استصحاب عدم تا زمانی نسبت به آثار مختصّه وجوب یا حرمت جاری میشود که مستلزم مخالفت عملیّه قطعیّه با علم تفصیلی حاصل شده از علم اجمالی نشود.
فیالمثل: در مثال بالا اگر با وجود علم اجمالی که ده یا بیست هزار تومان از ملک شما خارج شده، هر دو مقدار را بدهید و جاریهای بخرید و با او مباشرت کنید، علم تفصیلی خواهید داشت بجز اینکه این قرابت و مباشرت حرام است.
یعنی: اجراء اصل عدم وجوب و حرمت منجرّ به این مفسده میشود. پس در اینجا جاری نمیشود.
این است که:
سخن در ما نحن فیه یعنی دوران میان وجوب و حرمت و اینکه آیا اصالة البراءة در آن جاری میشود یا نه؟ که در این مسئله اقوال مختلفی وجود دارد.
قدر مسلّم خیر.
چونکه احتیاط یعنی موافقت قطعیه با تمام صور و حال آنکه فرض بحث در دوران بین المحذورین در جایی است که موافقت قطعیه ممکن نیست زیرا که مکلّف، اگر انجام دهد با احتمال وجوب موافقت کرده لکن با احتمال حرمت مخالفت نموده و اگر ترک کند با احتمال حرمت موافقت کرده لکن با احتمال وجوب مخالفت نموده.
در نتیجه: دائما موافقت و مخالفت احتمالی میباشد، و از اینجا جای احتیاط نیست.
پنج قول در این مقام مطرح است که باید یکی پس از دیگری مورد بررسی قرار گرفته
این است که: جماعتی در اینگونه موارد نسبت به هریک از احتمال وجوب و حرمت اصل برائت جاری کرده و حکم به اباحه ظاهریه نمودهاند به این معنا که:
1- در جانب احتمال وجوب دلیل بر تعیین نداریم لذا شک میکنیم که آیا واجب است یا نه؟ در نتیجه اصل برائت از وجوب جاری میکنیم.
2- و هکذا در جانب احتمال حرمت هم دلیلی بر تعیین حرمت نداریم لذا شک میکنیم که آیا حرام است یا نه؟ در نتیجه اصل برائت جاری کرده و حکم به اباحه ظاهریّه میکنیم.
این است که جماعتی نیز در ما نحن فیه از نظر فتوا قائل به توقف شدهاند. به این معنا که نه فتوا به اباحه میدهند و نه به وجوب و نه به حرمت و نه برطبق حکم ظاهری و نه واقعی.
بلکه اساسا حکم نکرده و واقعه را بدون حکم فرض میکنند آنگاه در مقام عمل در وسعت بوده و عملا الّا و لابدّ یک طرف را انجام میدهد و هر طرف که باشد فاقد اشکال است.
یعنی: اگر انجام دهد با احتمال وجوب میسازد و اگر ترکش کند با احتمال حرمت میسازد.
این است که:
جماعتی میگویند در اینگونه موارد مکلّف باید معیّنا جانب حرمت را اخذ کند یعنی: یجب علینا الالتزام باحدهما المعیّن و هو احتمال الحرمة لا الوجوب.
این است که: در ما نحن فیه، جماعتی فتوا به تخییر استمراری دادهاند به این معنا که: در دوران بین المحذورین وظیفه ما اخذ به یکی از وجوب حرمت است لا علی التعیین.
یعنی: در انتخاب احدهما مخیّر هستم و این تخییر هم استمراری است. یعنی: هر واقعهای از وقایع، حکم جداگانهای دارد و مکلّف در هرکدام از آنها مخیّر است که جانب حرمت را اخذ کند و عمل را ترک کند و یا احتمال وجوب را ملتزم شود و عمل را اتیان نماید.
2- و جماعتی فتوا به تخییر ابتدایی دادهاند به این معنا که:
در مسئله دوران بین المحذورین باید به یک طرف اخذ کنیم ولی کدام طرف باشد در تعیین آن اختیار با ما است، منتهی تخییر ابتدایی است.
یعنی: اولین بار که چنین واقعهای رخ داد و فیالمثل میّت کافری در خارج محقّق شد مکلّف مخیّر است بین الفعل و الترک، لکن وقتی در این حادثه یک طرف را اخذ نمودیم باید در وقایع و حوادث آتیه نیز به همان طرف ملتزم شده و به آن اخذ نماییم.
به عبارت دیگر:
اگر وجوب را اختیار کرده وجوب و چنانچه حرمت را برگزیده برای همیشه حرمت باشد.
از چهار حال خارج نیست:
1- یا کلاهما تعبدی باشند، بدین معنا که اگر فی الواقع واجب است تعبدی است و اگر حرام است باز هم تعبدی است.
2- و یا یکی از دو احتمال بطور معیّن تعبدی و دیگری توصلی است، یعنی اگر مثلا در واقع واجب باشد، تعبدی است و چنانچه حرام باشد توصّلی است که ترکش محتاج به قصد قربت نیست.
3- و یا یکی از آن دو لا علی التعیین تعبّدی و دیگری توصلی است، لکن اینکه کدامیک معینا تعبدی و کدامیک توصلی است مشخّص نیست.
4- و یا کلاهما توصّلی هستند یعنی اگر در واقع واجب باشد ذات العمل بدون قصد قربت واجب است و چنانچه حرام باشد. ترک العمل نیاز به قصد قربت ندارد.
متن:
و محلّ هذه الوجوه ما لو کان کلّ من الوجوب و التحریم توصلیّا بحیث یسقط بمجرّد الموافقة، إذ لو کانا تعبّدیین محتاجین إلی قصد امتثال التکلیف أو کان أحدهما المعیّن کذلک، لم یکن إشکال فی عدم جواز طرحهما و الرجوع إلی الإباحة، لأنّه مخالفة قطعیّة عملیة.
و کیف کان: فقد یقال فی محلّ الکلام بالإباحة ظاهرا، لعموم أدلّة الإباحة الظاهریّة، مثل قولهم:
«کلّ شیء لک حلال»(1)، و قولهم: «ما حجب اللّه علمه عن العباد فهو موضوع عنهم»(2)، فإنّ کلّا من الوجوب و الحرمة قد حجب عن العباد علمه، و غیر ذلک من أدلّته، حتّی قوله علیه السّلام: «کلّ شیء مطلق حتّی یرد فیه نهی أو أمر» علی روایة الشیخ(3)، إذ الظاهر ورود أحدهما بحیث یعلم تفصیلا، فیصدق هنا أنّه لم یرد أمر و لا نهی.
هذا کلّه، مضافا إلی حکم العقل بقبح المؤاخذة علی کلّ من الفعل و الترک، فإنّ الجهل بأصل الوجوب علّة تامّة عقلا لقبح العقاب علی الترک من غیر مدخلیّة لانتفاء احتمال الحرمة فیه، و کذا الجهل بأصل الحرمة.
ترجمه:
و محلّ (هریک از) این وجوه و اقوال آنجایی است که هریک از احتمال وجوب و احتمال حرمت توصّلی باشد (مثل دفن الکافر واجب او حرام، هرکدام که باشد توصّلی است).
بهطوری که به مجرّد موافقت (و دفن کافر، تکلیف) واجب ساقط میشود (و بالعکس اگر دفن او حرام باشد و دفن نشود باز حرمت ساقط میشود).
زیرا اگر هر دو تعبدی باشند، نیازمند به قصد امتثال تکلیفاند و یا یکی از آن دو، بطور معین تعبدی و نیازمند به نیت باشد، در عدم جواز طرح این دو (قول اوّل و دوّم) و رجوع به اباحه اشکالی وجود ندارد (یعنی قول اوّل و دوم در این صورت بیمعناست) زیرا (اخذ نکردن احد القولین) مخالفت عملیّه است.
گاهی در محلّ کلام (یعنی دوران بین المحذورین) قائل به اباحه ظاهریه شدهاند، به دلیل عموم و شمول ادله ظاهریه، مثل: 1- قولهم: کلّ شیء لک حلال. 2- و قولهم: ما حجب اللّه علمه عن العباد فهو موضوع عنهم. زیرا هریک از وجوب و حرمت علمش از بندگان خدا مستور و محجوب شده است (و به دلیل) سایر ادله اباحه ظاهریّه حتی این سخن معصوم علیه السّلام که میفرماید: کلّ شیء مطلق بنا بر روایت شیخ طوسی (چون یرد امر او نهی یعنی: یرد امر تعیینا یا یرد نهی تعیینا) چرا که ظاهر (حدیث) ورود یکی از این دو است به نحوی که (یکی از وجوب و یا حرمت) تفضیلا دانسته شود.
پس: در ما نحن فیه صدق میکند که نه امری وارد شده (تعیینا) و نه نهی (و لذا اباحه ظاهریه و دلالت ادله شرعیه برآن در اینجا ثابت است).
علاوه بر حکم عقل به قبح مؤاخذه به هریک از فعل و ترک، زیرا که جهل به اصل وجوب عقلا علّت تامّه است برای قبح عقاب بر ترک (یعنی: در ما نحن فیه علم اجمالی به اصل وجوب نداریم بلکه اصل وجوب مشکوک است مثل: دعاء عند رؤیة الهلال که نمیدانیم واجب است یا نه برخلاف ظهر و جمعه که ما در اصل وجوب شک نداریم بلکه شک داریم که کدامیک از این دو واجب است)، بدون اینکه عدم احتمال حرمت آن (یعنی: قبح عقاب بلابیان) مدخلیّت داشته باشد (که فی المثل بگوییم: بله هنگامی که شک کردیم در اصل وجوب، قبح عقاب بلابیان ندارد) و اینچنین است (حکم) جهل به اصل حرمت (که جای جریان قبح عقاب بلابیان است).
متن:
و لیس العلم بجنس التکلیف المردّد بین نوعی الوجوب و الحرمة کالعلم بنوع التکلیف المتعلّق بأمر مردّد، حتّی یقال: إنّ التکلیف فی المقام معلوم إجمالا.
و أمّا دعوی وجوب الالتزام بحکم اللّه تعالی، لعموم دلیل وجوب الانقیاد للشرع، ففیها:
أنّ المراد بوجوب الالتزام: إن ارید وجوب موافقة حکم اللّه فهو حاصل فیما نحن فیه، فإنّ فی الفعل موافقة للوجوب و فی الترک موافقة للحرمة، إذ المفروض عدم توقّف الموافقة فی المقام علی قصد الامتثال.
و إن ارید وجوب الانقیاد و التدیّن بحکم اللّه فهو تابع للعلم بالحکم، فإن علم تفصیلا وجب التدیّن به کذلک، و إن علم إجمالا وجب التدیّن بثبوته فی الواقع، و لا ینافی ذلک التدیّن حینئذ بإباحته ظاهرا، إذ الحکم الظاهری لا یجوز أن یکون معلوم المخالفة تفصیلا للحکم الواقعی من حیث العمل، لا من حیث التدیّن به.
و منه یظهر اندفاع ما یقال: من أنّ الالتزام و إن لم یکن واجبا بأحدهما، إلّا أنّ طرحهما و الحکم بالإباحة طرح لحکم اللّه الواقعی، و هو محرّم. و علیه یبنی عدم جواز إحداث القول الثالث إذا اختلفت الأمّة علی قولین یعلم دخول الإمام علیه السّلام فی أحدهما.
توضیح الاندفاع: أنّ المحرّم و هو الطرح فی مقام العمل غیر متحقّق، و الواجب فی مقام التدیّن الالتزام بحکم اللّه علی ما هو علیه فی الواقع، و هو أیضا متحقّق فی الواقع، فلم یبق إلّا وجوب تعبّد المکلف و تدیّنه و التزامه بما یحتمل الموافقة للحکم الواقعی، و هذا ممّا لا دلیل علی وجوبه أصلا.
ترجمه:
این است که: علم به جنس تکلیف که مردّد است میان نوع وجوب و حرمت (یعنی: اصلا نمیدانم که حکم وجوب است یا حرمت) مثل علم به نوع تکلیف که متعلّق است به امر مردد (یعنی: وجوب و یا حرمت را میدانم لکن ظهر است و یا جمعه نمیدانم) نیست، تا اینکه گفته شود تکلیف در اینجا بالاجمال معلوم است.
این است که: در ادعای وجوب التزام به حکم خدای تعالی (و ملتزم شدن به آن) بخاطر عمومیّت دلیل وجوب انقیاد در برابر شرع (مثل: أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ ...* که هم شامل علم تفصیلی میشود و هم شامل صورت علم اجمالی). مراد از وجوب التزام:
1- اگر وجوب موافقت عملی (با) حکم خدا اراده شده باشد، که آن در ما نحن فیه حاصل است، چرا که در فعل و انجام (دفن میّت کافر مثلا) موافقت با وجوب (حاصل میشود) و در ترک (دفن او) موافقت با حرمت، چرا که فرض در اینجا این است که:
موافقت (با حکم خدا) متوقّف بر قصد امتثال نیست.
2- و اگر وجوب انقیاد و تدین (قلبی) به حکم خدا اراده شده است که آن (نیز) در ما نحن فیه (یعنی دوران بین المحذورین) تابع علم به حکم است.
پس: اگر تفصیلا دانسته شود این عمل واجب است یا حرام، (شما هم) تفصیلا ملتزم و متدین به وجوب (و یا حرمت) آنی.
و اگر اجمالا دانسته شود که این عمل واجب است (و یا حرام)، (شما هم) اجمالا ملتزم و متدین به وجوب (و یا حرمت) آنی فیالواقع (یعنی: علی ما هو علیه فیالواقع).
و این تدین (به حکم الله علی ما هو علیه فیالواقع) منافاتی ندارد با آن (حکم با اباحه ظاهریه) زیرا معلوم المخالفة بودن حکم ظاهری به نحو تفصیلی از جهت عمل با حکم واقعی جایز نیست و نه از جهت تدین به آن (یعنی: منافاتی ندارد که ظاهرا متدین به اباحه باشیم و واقعا به علی ما هو علیه) و از این مطلب روشن میشود پاسخ آنچه گفته شد مبنی بر اینکه:
و اگرچه الزامی نسبت به یکی از این دو (وجوب و حرمت) واجب نبود و لکن طرح و دور انداختن این دو و حکم به اباحه ظاهریه طرح حکم واقعی خداوند است و این حرام است ولی عدم جواز ایجاد قول سوم در زمانی که امت بر دو قول اختلاف نمودند و معلوم است که امام در یکی از دو طرف است بر همین اساس بنا گردید.
توضیح آن دفاع این است که: آنچه حرام است طرح (حکم الله) در مقام عمل است که (در ما نحن فیه) تحقق ندارد. و (آنچه) در مقام تدین واجب است التزام به حکم خدا علی ما هو علیه است که آنهم در واقع (و دل هر مسلمانی) محقق است. پس (اشکالی) باقی نماند جز (اینکه شما قائل به) وجوب تعبّد مکلّف و تدین او شدید. در برابر آنچه احتمال دارد موافق با حکم واقعی باشد و این از جمله اموری است که اصلا دلیلی بر وجوب آن وجود ندارد.
بیان محلّ نزاع است مبنی بر اینکه:
اقوال و وجوه مذکور در جایی متصوّرند که هر دو احتمال وجوب و حرمت و یا یکی از آن دو لا علی التعیین توصّلی باشد.
لکن اگر هر دو طرف وجوب و حرمت یا یکی از آن دو علی التعیین تعبدی باشد دیگر قول اوّل و دوّم یعنی: اباحه و توقّف در چنین جایی جریان نخواهد داشت اگرچه اقوال دیگر احتمال جریان دارند.
این است که: اگر هر دو طرف تعبّدی باشد برای اجرای قول به اباحه و قول به توقّف محذور وجود دارد.
و آن مخالفت عملیه قطعیه است.
فیالمثل: جهر به بسم الله در نمازهای یومیّه یا واجب است یا حرام؟ هریک که باشد قصد قربت لازم دارد، لذا:
اگر گفتید بسم الله واجب است و من دوست دارم آن را جهرا بخوانم میگوییم این جهری خواندن شما مخالفت عملیه است. چرا؟
زیرا که جهر به بسم اللّه یا واجب است یا حرام، اگر حرام باشد شما مرتکب حرام شدهای و اگر واجب باشد چون بدون قصد قربت است باز هم مخالفت کردهای.
پس در اینجا جریان قول اوّل و دوّم مستلزم مخالفت عملیه است، یعنی: یا واجب را ترک کردهای یا حرام را بدون نیت ترک کردهای. و حال آنکه بحث ما در موردی که مخالفت عملیه ممکن نباشد بلکه مخالفت و موافقت، احتمالی است و این منحصر به اقوال دیگر است.
بله، چرا که فی المثل:
من نمیدانم جهر به بسم الله واجب است یا حرام؟ لکن این را میدانم که اگر واجب باشد قصد قربت لازم دارد و چنانچه حرام باشد نه.
حال اگر از شما بپرسند که در اینجا قول به اباحه را اختیار میکنید و یا قول به توقف را، چه میگویید؟
اگر بگویید قول اوّل را اختیار کرده و بسم الله را جهرا میخوانم، به تو میگوییم:
این مخالفت عملیه است چرا که یا حرام را مرتکب شدهای و یا واجب را بدون قصد قربت اتیان نمودهای.
و اگر بگویید: قول دوم یعنی جانب ترک را اختیار کردهام باز به تو میگوییم:
بله، این انتخاب شما مستلزم مخالفت عملیه نیست، بلکه تنها مخالفت احتمالیه را به دنبال دارد.
بدین معنا که شاید واجب را ترک کرده باشی و لکن علم به مخالفت نداشتهای.
دلیل قائلین به اباحه ظاهریه در دوران بین المحذورین است مبنی بر اینکه: موضوع ادلّه برائت شرعیّه، عدم العلم است و این موضوع در ما نحن فیه نیز موجود است پس این ادلّه در ما نحن فیه نیز جاری میشوند و سبب حکم به اباحه ظاهریّه میشوند.
این است که: در احادیث متعدّدهای آمده است که:
(کلّ شیء لک حلال حتّی تعرف انّه حرام بعینه فتدعه) حال غایت مذکور در این عموم شامل ما نحن فیه نیز میشود چرا که در ما نحن فیه نیز ما علم نداریم که هذا العمل حرام بعینه، بلکه امر بر ما مشتبه است. لذا در ظاهر به حلیّت و اباحه حکم میکنیم.
نکته: رأی مرحوم آخوند نیز همین است که بیان شد.
حدیث حجب است که میفرماید: ما حجب اللّه علمه عن العباد فهو موضوع عنهم حال این عموم در ما نحن فیه نیز جاری و ساری است. چرا؟
زیرا که خصوص وجوب علمش از ما محجوب است، خصوص حرمت هم علمش از ما محجوب است، پس از عهده ما مرفوع است و این همان مطلوب ماست.
این است که حدیث دیگر میگوید: کلّ شیء مطلق حتّی یرد فیه امر او نهی حال در ما نحن فیه نیز:
1- نسبت به خصوص وجوب، امری نداریم پس اصالة البراءة جاری میکنیم.
2- و نسبت به خصوص حرمت هم نهیی نداریم، و لذا حکم میکنیم به اباحه ظاهریه به عبارت دیگر میتوان گفت.
1- به حکم صدر حدیث در دوران بین المحذورین نیز حکم اباحه و اطلاق است.
2- و غایت حدیث که حتی یرد ... باشد در ما نحن فیه نیز حاصل نشده است چرا؟
زیرا ظاهر حدیث این است که: حتّی یرد فیه امر تفصیلا یا یرد فیه نهی تفصیلا
و حال آنکه در ما نحن فیه ما علم اجمالی داریم به ورود احدهما و نه علم تفصیلی پس: حکم میکنیم به اباحه ظاهریه.
دلیل حضرات است بر جریان برائت عقلی در ما نحن فیه (دوران بین المحذورین) مبنی بر اینکه:
نسبت به خصوص وجوب در ما نحن فیه بیانی از شارع نرسیده.
عقاب بلابیان قبیح است.
پس: مکلف مرخص و آزاد است.
و:
نسبت به خصوص حرمت هم در ما نحن فیه بیانی از شارع به ما نرسیده.
عقاب بلابیان هم قبیح است.
پس: مکلّف مرخص و آزاد است.
به عبارت دیگر:
گاهی شک ما بعنوان شک در تکلیف، شک در اصل وجوب است.
و گاهی شک ما بعنوان شک در مکلّف به، شک در مصداق و فرد وجوب است.
حال در قسمت اوّل که شک ما در اصل وجوب است، عقل حکم میکند به اینکه: عقاب بلابیان قبیح است. بنابراین:
جهل شما به اصل وجوب علّت تامه است برای قبح عقاب بر ترک، اعم از اینکه احتمال حرمت در آنجا منتفی باشد مثل مواردی که در شبهات وجوبیه بود و یا اینکه نه منتفی نباشد بلکه احتمال حرمت هم باشد مثل ما نحن فیه که در حکم عقل تفاوتی وجود ندارد، چه احتمال حرمت باشد یا نباشد.
رأی ابتدا از شیخ نیز همین است که گذشت.
میفرماید: این قول اشکال ندارد، چرا که نه حرمت را میدانی و نه وجوب را
پس: ادله برائت مثل: کل شیء مطلق در مورد تو جریان دارد.
به عبارت دیگر: شما نسبت به هر چیزی تا زمانی که تعیینا علم به نهی و یا به امر به آن نداری مرخص و رها هستی.
این است که: قول به اباحه را در ما نحن فیه قبول ندارند و معتقد هستند که حتما باید یکی از دو احتمال
را اخذ کرده و بدان مستلزم شد و لذا مکلّف حق ندارد که هم احتمال وجوب و هم احتمال حرمت را طرح کند و به سراغ حکم سوّمی همچون اباحه ظاهریّه برود. و در اثبات این رأی دلائلی آوردهاند که شیخ به نقل و نقد آنی پرداخته است.
وجود علم اجمالی در اینجا و ناسازگاری آن با قول به اباحه است، و لذا میگویند: علم اجمالی:
1- گاهی به جنس تکلیف (یعنی: مطلق الالزام) است. یعنی: یقین داریم به اینکه یک تکلیف الزامی از جانب مولی برعهده ما آمده است و لکن به تفصیل نمیدانیم که این الزام به جانب فعل است (که واجب باشد) و یا به جانب ترک است (که حرمت باشد)؟
2- و گاهی علم اجمالی به نوع تکلیف است، یعنی یقین داریم که تکلیف الزامی وجوب است و وجوبی برعهده ما آمده و لکن تفصیلا نمیدانیم که آیا واجب و مکلّف به، ظهر است و یا جمعه؟
حال: اشکال این است که:
همانطور که علم اجمالی به نوع التکلیف منجّز تکلیف است و حکم واقعی را برعهده مکلّف فعلیّت میبخشد و احتیاط واجب است و مخالفت قطعیه حرام میباشد.
همینطور هم علم اجمالی به جنس التکلیف که مورد بحث ماست نیز از همین قبیل است با این تفاوت که:
1- در علم اجمالی به نوع تکلیف احتیاط ممکن است، یعنی مکلّف میتواند هم ظهر را بخواند، هم جمعه را.
2- در دوران امر بین المحذورین احتیاط ممکن نیست، یعنی مکلّف نمیتواند هم با احتمال وجوب موافقت قطعیه کند و هم با احتمال حرمت، و لکن ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه.
پس: حتما باید به احد الاحتمالین ملتزم شد و طبق آن انجام وظیفه نمود.
به عبارت دیگر: تو در اینجا میدانی که این عمل یا واجب است یا حرام، چطور با داشتن علم اجمالی دو طرف تکلیف را کنار گذاشته و بوسیله ادله برائت حکم به اباحه میکنی، این غلط است.
خلاصه مطلب اینکه:
یا علم اجمالی منجّز و مؤثر است یا نیست، اگر هست در هر دو باب و اگر نیست در هیچکدام
پاسخ شیخ است به حضرات اصولیین مبنی بر اینکه:
قیاس علم اجمالی به جنس تکلیف به علم اجمالی به نوع التکلیف قیاسی مع الفارق است.
زیرا دو فرق اساسی در این دو وجود دارد:
1- در علم اجمالی به نوع تکلیف احتیاط ممکن است و حال آنکه در ما نحن فیه ممکن نیست.
2- در علم اجمالی به نوع تکلیف اجراء اصل در یک طرف ترجیح بلامرجح است و در هر دو طرف مخالفت عملیه قطعیّه.
حال: هرکجا اجراء اصل مستلزم مخالفت قطعیه باشد جاری نمیشود و حال آنکه از اجراء اصل در ما نحن فیه (هر طرف که باشد) مخالفت عملیه قطعیّه پیش نمیآید چرا که مکلّف: یا انجام میدهد که با احتمال وجوب موافقت کرده و یا ترک میکند که با احتمال حرمت موافقت شد، پس علم اجمالی در اینجا منجّز نیست.
بنابراین: اگر علم اجمالی در آن باب (به نوع تکلیف) مؤثر است دلیل برآن نیست که در ما نحن فیه هم چنین باشد.
این است که: شیخ میگوید:
شما اصولیین اشتباه میکنید چرا که علم اجمالی گاهی در نوع تکلیف است و گاهی در جنس تکلیف اگر علم اجمالی به نوع تکلیف باشد بله حق اجرای اصل برائت در چنین جایی نداریم.
مثل:
1- علم اجمالی شما به وجوب یکی از ظهر و جمعه درحالیکه شک دارید کدامیک از این دو معینا واجب است.
2- و علم اجمالی شما به حرمت یکی از دو ظرف، که اجمالا میدانید یکی از دو ظرف خمر است لکن شک دارید که این اناء خمر است یا آن را اناء.
و حال آنکه در ما نحن فیه علم اجمالی به نوع تکلیف نیست بلکه به جنس تکلیف است.
یعنی: ما میدانیم که تکلیفی هست امّا نوع آن را که واجب است و یا حرمت نمیدانیم.
و لذا با وجوب علم اجمالی به جنس تکلیف، اجراء اصل برائت در هریک از دو طرف قضیه مستلزم مخالفت عملیّه قطعیّه نمیشود.
پس: قول به اباحه و اجرای اصل برائت در دوران بین المحذورین بلا اشکال است.
این است که: احکام خدا نیاز به دو مطلب دارد. 1- التزام 2- امتثال.
یعنی: هم باید متعهد و ملتزم به احکام الهی باشیم و هم در خارج به آن عمل کنیم، حال شما که در ما نحن فیه وجوب و حرمت هر دو را کنار گذاشتهاید چه التزامی نسبت به آن دارید.
به عبارت دیگر: در دوران بین المحذورین یا حکم واقعی الهی در جانب وجوب است و یا در جانب حرمت پس: باید به احد الطرفین ملتزم باشیم و مجاز نیستیم که هر دو طرف را طرح کرده و به حکم ثالثی به نام اباحه ظاهریه ملتزم شویم. و الّا گرفتار مخالفت التزامیه میشویم. خلاصه اینکه هرکس در ما نحن فیه قائل به اباحه ظاهریه شود ملتزم به تکلیف بالاجمال نشده است.
دو نوع:
1- التزام قلبی، یعنی: قلبا به حکم الهی متدین باشیم و به آن گردن گذاریم.
2- التزام عملی، یعنی در خارج و در مقام عمل با اعضاء و جوارح در برابر حکم اللّه تسلیم باشیم و به آن عمل کنیم.
این است که: وقتی شما حکم خدا را نوعا ندانید میگویید:
حکم خدا را علی ما هو علیه فیالواقع ملتزم هستم، فی المثل میگویی: جهر به بسم الله هر حکمی داشته باشد قبول دارم، دفن میّت کافر هر حکمی داشته باشد قبول دارم.
و این غیر از این است که: شما بگویید حتما باید احد الحکمین را انتخاب کرد.
به عبارت دیگر: از نظر التزام علی ما هو علیه فی الواقع را ملتزم میشوم لکن از نظر حکم، قائل به اباحه میشوم.
به عبارت دیگر: اگر مراد شما از وجوب التزام در ما نحن فیه، التزام عملی و موافقت عملیه با حکم الهی باشد به شما میگوییم:
1- قطعیه در دوران بین المحذورین ممکن نیست.
2- موافقت احتمالیه نیز در اینجا بهخودیخود حاصل است چرا که به حسب فرض هر دو احتمال توصّلی هستند.
حال مکلّف: یا انجام میدهد که با احتمال وجوب موافقت کرده و یا ترک میکند که با احتمال حرمت موافقت شده است. و اگر مراد شما از وجوب التزام، وجوب التزام قلبی باشد به شما میگوییم:
اوّلا: التزام قلبی در احکام شرعیّه فرعیه یعنی: بخش احکام و اعمال جوارحی واجب نیست بلکه در مسائل عقیدتی واجب است آنهم وجوب نفسی.
ثانیا: برفرض که وجوب التزام قلبی در فروع دین باشد به شما میگوییم:
وجوب التزام تابع علم به حکم است و نه یک حکم شرعی مستقل و لذا:
اگر علم تفصیلی به حکم داشته باشیم باید التزام تفصیلی هم به آن داشته باشیم، یعنی: معتقد شویم به خصوص وجوب صلاة و یا به خصوص حرمت شرب خمر و ...
و اگر علم اجمالی به حکم داشته باشیم باید بهواقع آنگونه که هست ملتزم میشوم.
حال در ما نحن فیه:
مکلف ملتزم به حکم است علی ما هو علیه فی الواقع، بدین معنا که خدایا حکم تو را در این واقعه هرچه که هست قبول داشته و تسلیم هستم.
لکن چون تفصیلا آگاه به حکم نیست علی الظاهر ملتزم به اباحه میشود و التزام به اباحه در ظاهر بالتزام بهواقع علی ما هو علیه منافاتی ندارد، چرا که حکم ظاهری نباید با حکم واقعی در مقام عمل مخالف باشد، لکن در مقام دلیلی بر این مخالفت وجود ندارد.
کما اینکه در باب شک در تکلیف و شبهات وجوبیّه یا تحریمیّه احتمال میدهیم که در واقع عمل واجب باشد یا در واقع حرام باشد ولی در ظاهر اباحه را مستلزم شدیم.
سومین و مهمترین اشکال بر قول به اباحه است مبنی بر اینکه:
سلّمنا که التزام باحدهما المعیّن در ما نحن فیه لازم نباشد چرا که وجوب چنین التزامی تابع علم تفصیلی به حکم واقعی است.
امّا ما در اینجا یک چنین علم تفصیلی نداریم لکن طرح هر دو وجوب و حرمت و التزام به اباحه جایز نیست. چرا؟
چون مستلزم طرح حکم واقعی است و طرح واقع نیز حرام است.
پس: باید یکی از آن دو را ملتزم شویم و در انتخاب و التزام مخیر هستیم.
این است که بر همین اساس که طرح حکم واقعی جایز نیست حضرات گفتهاند:
اگر علماء امت در موردی اختلاف کرده برخی قائل به حکمی شده و برخی دیگر قائل به حاکم دیگر در حالی که ما یقین به وجود امام در یکی از دو گروه داریم، حق نداریم که هر دو قول را کنار گذاشته و احداث قوم سوم کنیم، چرا که مستلزم طرح قول امام یعنی حکم واقعی است.
حال: به همان ملاک و معیار که در مسئله اختلاف امت بر دو قول احداث قول سوم جایز نیست.
به همان ملاک در ما نحن فیه نیز التزام به اباحه ظاهریه نیز جایز نیست.
نکته: مناط همان طرح حکم واقعی است.
این است که:
حکم ظاهری نباید معلوم المخالفة للواقع باشد، بلکه باید طوری باشد که در آن احتمال موافق بودن با واقع داده شود.
حال آنکه شما میخواهید در ما نحن فیه یک حکم ظاهری پیاده کنید که مطابق با واقع نیست.
فیالمثل: شما که میدانی دفن میّت کافر یا واجب است یا حرام، اگر هر دو را کنار گذاشتی اصلا احتمال میدهید که مطابق با واقع باشد یا نه؟
خواهید گفت که خیر، چون قطع داری که یا واجب است یا حرام و اباحهای در کار نیست.
پس: حکم به اباحه در اینجا که علم داریم به مخالفت با واقع درست نیست.
این است که: از آنها سؤال میکند مرادتان از اینکه التزام به اباحه مستلزم طرح حکم واقعی است و طرح حکم واقعی حرام است. کدام طرح است؟ طرح در مقام عمل و یا طرح در مقام التزام.
1- اگر مراد شما طرح التزامی است و حکم ظاهری التزاما مخالف حکم واقعی بشود، این بلااشکال است. چرا؟ زیرا در دوران بین المحذورین هرگز در اثر حکم به اباحه ظاهریّه طرح عملی و مخالفت عملیه قطعیّه پیش نمیآید، چرا که شما بعنوان مکلّف یا دفن کافر را انجام میدهی و یا اینکه نه انجام نمیدهی، چونکه شق سوّمی وجود ندارد. اگر دفن کردی با احتمال وجوب میسازد و چنانچه دفن نکردی با احتمال حرمت میسازد.
2- و اگر مراد شما طرح عملی باشد بدین معنا که حکم ظاهری عملا مخالف حکم واقعی بشود بله حرف شما درست بوده و چنین طرحی حرام است فی المثل:
1- شما نمیدانی ظهر واجب است یا جمعه؟ اگر نه ظهر را بپذیرید و نه جمعه و حکم به اباحه ظاهریه کنید نتیجهاش این میشود که شما اصلا نماز نمیخوانی.
بله این مخالفت عملیّه قطعیه با حکم واقعی است که یا ظهر است و یا جمعه.
2- در انائین مشتبهین شما نمیدانی که این اناء نجس است یا آن اناء؟ حال اگر اصالة الاباحة جاری کرده و از هر دو اناء بخورید، نتیجهاش این میشود که با حکم واقعی که فرمود: اجتنب الخمر عملا مخالفت کردهای و این حرام است و حق با شماست.
3- و اگر مرادتان این است که طرح در مقام التزام قلبی حرام و موافقت در مقام التزام واجب است به شما میگوییم: التزام در ما نحن فیه به یکی از دو صورت ذیل قابل تصور است:
1- اینکه ملتزم شویم به احد الامرین معینا، که هیچگونه دلیلی بر چنین التزامی نداریم.
2- و اینکه ملتزم شویم به حکم الله واقعی علی ما هو علیه که این در ما نحن فیه حاصل است چرا که ما منکر حکم الله واقعی خداوند نیستیم بلکه آن را روی چشممان میگذاریم. لکن براساس روایات برائت و اباحه ظاهریّه قائل به اباحه ظاهریه میشویم و این دو التزام تنافی ندارند.
این است که: التزام و تدین به احکام واقعیّه برفرض وجوب، یک حکم شرعی مستقل نیست که مثل بقیّه احکام شرعیه روی ذوات و طبایع رفته بر مکلّف واجب باشد چه بداند یا نه؟ تا که کسی بگوید پس عند الجهل هم باید احتیاط بکند. خیر.
بلکه وجوب التزام بهواقع، تابع علم به حکم واقعی است، یعنی: 1- اگر علم تفصیلی بهواقع دارم باید التزام تفصیلی هم داشته باشم و الّا چنین التزامی در کار نیست.
فی المثل: بتوانم بگویم: 1- هذا واجب 2- کلّ واجب یجب الالتزام به/ فهذا یجب الالتزام به.
2- و اگر علم اجمالی بهواقع دارم باز باید بهواقع علی ما هو علیه ملتزم شوم و این قبول و تصدیق واقع، منافاتی با التزام به اباحه ظاهریه ندارد. چرا؟
زیرا عمومات ادلّه برائت شامل ما نحن فیه هم میشود وگرنه در شبهات وجوبیه و تحریمیه هم امکان دارد که آنچه واقع است حرمت و یا وجوب باشد درحالیکه ما قائل به اباحه ظاهریّه میشویم.
متن:
و الحاصل: أن الواجب شرعا هو الالتزام و التدیّن بما علم أنّه حکم اللّه الواقعی، و وجوب الالتزام بخصوص الوجوب بعینه أو الحرمة بعینها، من اللوازم العقلیّة للعلم التفصیلی یحصل من ضمّ صغری معلومة تفصیلا إلی تلک الکبری، فلا یعقل وجوده مع انتفائه، و لیس حکما شرعیّا ثابتا فی الواقع حتّی یجب مراعاته و لو مع الجهل التفصیلی.
و من هنا یبطل قیاس ما نحن فیه بصورة تعارض الخبرین الجامعین لشرائط الحجیّة الدالّة أحدهما علی الأمر و الآخر علی النهی، کما هو مورد بعض الأخبار الواردة فی تعارض الخبرین(1).
و لا یمکن أن یقال: إنّ المستفاد منه- بتنقیح المناط- وجوب الأخذ بأحد الحکمین و إن لم یکن علی کلّ واحد منهما دلیل معتبر معارض بدلیل الآخر.
فإنّه یمکن أن یقال: إنّ الوجه فی حکم الشارع هناک بالأخذ بأحدهما، هو أن الشارع أوجب الأخذ بکلّ من الخبرین المفروض استجماعهما لشرائط الحجیّة، فإذا لم یمکن الأخذ بهما معا فلا بدّ من الأخذ بأحدهما، و هذا تکلیف شرعی فی المسألة الاصولیّة غیر التکلیف المعلوم تعلّقه إجمالا فی المسألة الفرعیّة بواحد من الفعل و الترک، بل و لو لا النصّ الحاکم هناک بالتخییر أمکن القول به من هذه الجهة، بخلاف ما نحن فیه، إذ لا تکلیف إلّا بالأخذ بما صدر واقعا فی هذه الواقعة، و الالتزام به حاصل من غیر حاجة إلی الأخذ بأحدهما بالخصوص.
و یشیر إلی ما ذکرنا من الوجه: قوله علیه السّلام فی بعض تلک الأخبار: «بأیّهما أخذت من باب التسلیم وسعک»(2). و قوله علیه السّلام: «من باب التسلیم» إشارة إلی أنّه لمّا وجب علی المکلّف التسلیم لجمیع ما یرد علیه بالطرق المعتبرة من أخبار الأئمة علیهم السّلام- کما یظهر ذلک من الأخبار الواردة فی باب التسلیم لما یرد من الأئمة علیهم السّلام، منها قوله: «لا عذر لأحد من موالینا فی التشکیک فی ما یرویه عنّا ثقاتنا»(3)- و کان التسلیم لکلا الخبرین الواردین بالطرق المعتبرة المتعارضین ممتنعا، وجب التسلیم لأحدهما مخیّرا فی تعیینه.
ثمّ إنّ هذا الوجه و إن لم یخل عن مناقشة أو منع، إلّا أنّ مجرّد احتماله یصلح فارقا بین المقامین مانعا عن استفادة حکم ما نحن فیه من حکم الشارع بالتخییر فی مقام التعارض، فافهم.
ترجمه:
و از مطالبی که گذشت، قیاس ما نحن فیه (یعنی: دوران بین المحذورین به جهت فقدان نصّ) با باب تعارض خبرین (یعنی: مسئله سوم) که هر دو خبر جامع شرایط حجیّتاند دو یکی از آن دو دلالت بر وجوب (دفن میّت کافر) دارد و دیگری بر حرمت (آن)، باطل میشود.
چنانچه این (أحدهما یأمر و الآخر ینهی) مورد و مسئله بعضی اخبار وارده در تعارض خبرین است. و امکان ندارد که گفته شود: آنچه از روی تنقیح مناط از تعارض خبرین استفاده میشود، وجوب اخذ به یکی از دو حکم است. اگرچه دلیل معتبری برای معارض بودن هریک از این دو با دیگری نباشد (یعنی: و لو تعارض نصّین نباشد، بلکه اجمال نصّین و یا فقدان نصّین باشد).
البته ممکن است گفته شود: سرّ مطلب در حکم شارع در آنجا (یعنی: مسئله سوم) به اخذ یکی از دو طرف، این است که: شارع اخذ به هریک از دو خبر را که به حسب فرض هر دو دارای شرایط حجیّتاند واجب فرموده است.
پس: اگر اخذ به هر دو (ی آنها) باهم امکان نداشته باشد، ناگزیر از اخذ و اختیار یکی (از آن دو) هستیم (چنانکه فرموده: اذن فتخیّر).
و این (اذن فتخیّر) تکلیفی شرعی است که مربوط به (آن جنبهای است که) در مسأله اصولیه است (یعنی: حجیّت الخبرین) که غیر از آن تکلیف (یعنی: وجوب یا حرمت) است که اجمالا تعلقش در مسئله فرعیّه به یکی از فعل (یعنی دفن کافر) و یا ترک (دفن او) معلوم است. بلکه اگر این نصّ حاکم به تخییر (یعنی: اذن فتخیّر امام) در اینجا نبود، قول به تخییر از این جهت (در اینجا) امکان داشت (و خود چنین حکم داشتیم). به خلاف مسأله وجوب التزام، چرا که جز اخذ و اختیار به آنچه واقعا در این واقعه و حادثه صادر شده تکلیفی وجود ندارد. (یعنی: همان حکم الله واقعی). و التزام به این (حکم الله واقعی هم) که بدون نیاز به اخذ (و انگشت گذاشتن روی خصوص یکی از آن دو) حاصل است.
و اشاره دارد به آنچه ما در این وجه گفتیم (که عجز تو باعث صدور اذن فتخیر شد): این قول امام علیه السّلام در اخبار علاجیّه است که فرمود:
هریک از دو خبر را از باب تسلیم الحجة اخذ کنی، تو را در وسعت قرار میدهد.
و این فراز از فرموده امام علیه السّلام که میفرماید: من باب التسلیم؛ اشاره دارد به هنگامی که تسلیم در برابر تمام اخبار وارده از ائمه، از طرق معتبره واجب است.
چنانکه این مطلب از اخبار وارده در باب تسلیم نیز آشکار میگردد، و از جمله این اخبار این سخن امام علیه السّلام است که میفرماید: هیچ عذر و بهانهای برای احدی از پیروان ما در تشکیک در آنچه افراد مورد ثقه ما از ما روایت میکنند وجود ندارد.
و حال آنکه تسلیم در برابر دو خبر متعارض وارده شده از طرق معتبره غیرممکن است پس تسلیم در برابر یکی از آن دو واجب و حال آنکه (مکلّف) در تعیین (آن یکی) مخیّر است.
احتمال سببیّت هم در اینجا مانع از تعدّی است.
سپس بدان که:
این وجه (که ما ذکر کردیم و گفتیم که: فرق است میان وجوب التزام به احد الحکمین و وجوب تسلیم در برابر احد الخبرین) اگرچه خالی از مناقشه و یا منع نیست، امّا مجرّد احتمالی بودن این مطلب برای فرق میان مسئله مورد بحث ما (یعنی فقدان نصّ) و مسئله سوّم (که تعارض نصّین است)، صلاحیّت دارد.
و مانعی است که (شما) حکم ما نحن فیه را از حکم شارع به تخییر در مقام تعارض، استفاده کنی (چرا که اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال).
بیان چهارمین دلیل حضرات اصولیین است بر ابطال قول به اباحه مبنی بر اینکه: همانطور که در باب تعارض نصّین که نصّی دلالت بر وجوب دفن میّت کافر دارد و نصّی دیگر دلالت بر حرمت آن، از اخبار علاجیه استفاده کرده میگوییم:
طرح هر دو حدیث صحیح نمیباشد و باید یکی از دو طرف را امتثال نمود و در انتخاب آن یک طرف هم مخیّر هستیم.
همینطور هم در باب فقدان نصّ نمیتوانیم هر دو طرف را طرح کرده به سراغ اباحه رویم بلکه باید یکی از آن دو را ملتزم شده که در انتخاب آن نیز مخیّر هستیم.
این است که: قیاس باب فقدان نص با باب تعارض نصوص مع الفارق است.
چرا که:
1- در باب متعارضین هریک از دو خبر جامع الشرائط، حجّت هستند و الّا تعارض نمیکردند و عمل به هریک بر ما واجب میبود.
2- لکن در اثر تعارض امکان اخذ به هر دو وجود ندارد، و لذا نوبت میرسد به اینکه باید به یکی از آن دو اخذ کنیم و از آنجا که اخذ به احدهما معیّنا مستلزم ترجیح بلا مرجح است.
پس: نوبت به تخییر میرسد عقلا.
امّا در ما نحن فیه ادلّه وجوب التزام به حکم الله، دلالت نمیکنند بر وجوب التزام به هر حکمی بخصوصه تا شما بگویید.
1- در ما نحن فیه التزام به هر دو ممکن نیست پس باید به یکی ملتزم شد.
2- التزام به یکی ترجیح بلا مرجح است.
پس: باید تخییر را پذیرفت.
دلیل و شاهد شیخ است بر این فرقگذاری و تفاوت میان باب فقدان نصّ و باب تعارض نصوص مبنی بر اینکه: در برخی روایات متعارضین آمده: بایّهما اخذت من باب التّسلیم وسعک.
حال: از طرفی کلمه: التسلیم دلالت دارد بر اینکه مکلّف باید به هرآنچه از طرق معتبره از ائمه میرسد ملتزم باشد.
از طرفی تسلیم در برابر هر دو حدیث متعارض غیرممکن است.
از طرفی تسلیم در برابر احدهما المعین نیز ترجیح بلامرجح است.
پس: الّا و لا بد باید قائل به تخییر شد.
ضمن اشاره به اشکالی که در وجه مذکور وجود دارد و برای حکم به تخییر در متعارضین از آن استفاده شد و بعنوان شاهدی بر تفاوت ما نحن فیه و باب متعارضین مطرح گردید، این استفاده بر مبنی سببیت درست است.
زیرا در باب حجیّت خبر واحد دو قول وجود دارد: 1- قول به سببیّت 2- قول به طریقیّت.
حال: وجه مذکور بر مبنای سببیّت درست است و نه بر مبنای طریقیّت.
زیرا:
مسئله تعارض خبرین براساس سببیّت، از باب تزاحم مصلحتین است و قانون تزاحم مصلحتین نیز این است که: اگر اهم و مهم بودند، معینا باید اهم را اخذ و عمل نمود.
و اگر متساویین بودند عقل حاکم به تخییر میکند و بیان شارع مؤکّد حکم عقل میشود.
زیرا قاعده اولیه بر مبنای طریقیت یا تساقط است یا توقّف، و حکم تخییر خلاف این قاعده و براساس نصوص است.
و لذا به مناط رعایت احکام واقعیه نباید واقع طرح شود.
حال: به همین مناط باید در ما نحن فیه نیز چنین کرد.
پس: وجه مذکور مبتلا به اشکال است لکن همین مقدار که سببیت را احتمال بدهیم کافی است که حق تعدی نداشته باشیم.
متن:
و بما ذکرنا، یظهر حال قیاس ما نحن فیه علی حکم المقلّد عند اختلاف المجتهدین فی الوجوب و الحرمة.
و ما ذکروه فی مسألة اختلاف الامّة لا یعلم شموله لما نحن فیه ممّا کان الرجوع إلی الثالث غیر مخالف من حیث العمل لقول الإمام علیه السّلام، مع أنّ عدم جواز الرجوع إلی الثالث المطابق للأصل لیس اتّفاقیا.
علی: أنّ ظاهر کلام الشیخ القائل بالتخییر- کما سیجیء- هو إرادة التخییر الواقعی المخالف لقول الإمام علیه السّلام فی المسألة، و لذا اعترض علیه المحقق(1): بأنّه لا ینفع التخییر فرارا عن الرجوع إلی الثالث المطابق للأصل، لأنّ التخییر أیضا طرح لقول الإمام علیه السّلام.
و إن انتصر للشیخ بعض(2): بأنّ التخییر بین الحکمین ظاهرا و أخذ أحدهما، هو المقدار الممکن من الأخذ بقول الشارع فی المقام. لکن ظاهر کلام الشیخ قدّس سرّه یأبی عن ذلک، قال فی العدّة:
إذا اختلفت الامّة علی قولین فلا یکون إجماعا، و لأصحابنا فی ذلک مذهبان: منهم من یقول:
إذا تکافأ الفریقان و لم یکن مع أحدهما دلیل یوجب العلم أو یدلّ علی أن المعصوم علیه السّلام داخل فیه، سقطا و وجب التمسّک بمقتضی العقل من حظر أو إباحة علی اختلاف مذاهبهم، و هذا القول لیس بقویّ.
ترجمه:
اوّلا: آنچه در مسأله اختلاف (علما) امت علی القولین گفتهاند، شمولش بر ما نحن فیه که از (طرح دو قول) و رجوع به قول ثالث از جهت عمل مخالف قول امام نمیباشد (و صرفا مخالفت التزامیّه ظاهریه است) معلوم نیست.
ثانیا: عدم جواز رجوع به قول ثالثی که مطابق با اصل است، اجماعی و اتفاقی نیست (بلکه عدهای قائلاند که یطرح القولان و یرجع الی الاصل).
ثالثا: ظاهر کلام شیخ طوسی رحمه اللّه که قائل به تخییر است (چنانکه در آینده خواهد آمد) همان اراده تخییر واقعی است که مخالف قول امام علیه السّلام است در این مسئله (چون امام یا با این گروهی است که تعیینا
گفته وجوب و لا غیر و یا با آن گروه است که گفته حرمت است و لا غیر و حال آنکه شما گفتید تخییر و این خود قول سومی است که مخالف با آن دو قول است.)
و لذا جناب محقق برایشان اعتراض نموده به اینکه:
این تخییر (شما) جهت فراز از رجوع به قول ثالثی که (دیگران گفتهاند) مطابق اصل است سودی ندارد، چرا که این تخییر (خود) طرح قول امام علیه السّلام است.
اگرچه کمک کردهاند شیخ طوسی را برخی (مثل سلطان العلماء در معالم) به اینکه، این تخیر (شیخ طوسی) میان دو حکم ظاهری است و ملتزم شدن به یکی از آن دو طرف، همان مقدار ممکنی است که از قول شارع در این مقام اخذ میشود (و به دست میآید).
لکن ظاهر کلام شیخ طوسی از این (تخییر ظاهری) ابا دارد، چرا که شیخ در عدّه فرموده است: وقتی امت اختلاف کردند بر دو قول (این دیگر) اجماع بسیط نمیباشد (بلکه اجماع مرکب است) و برای اصحاب ما در این مسئله دو مذهب است:
1- برخی از ایشان میگویند: اگر این دو گروه متساویاند درحالیکه با هیچیک از این دو گروه دلیلی که موجب علم تفصیلی (ما) به صدق بشود و یا دلالت کند بر اینکه امام داخل در آن گروه است نباشد (هر دو قول) سقوط میکنند و تمسّک به مقتضای عقل (اعم از اینکه اصل اولی در اشیاء) خطر باشد و یا اباحه، واجب میشود: (البته) بنا بر اختلاف مذاهبشان.
و این قول (که یطرح القولان و یرجع الی الاصل) قول قوی و (قابل قبولی) نیست.
متن:
ثمّ علّله باطّراح قول الإمام علیه السّلام، قال: و لو جاز ذلک لجاز مع تعیین قول الإمام علیه السّلام ترکه و العمل بما فی العقل.
و منهم من یقول: نحن مخیّرون فی العمل بأیّ القولین، و ذلک یجری مجری خبرین إذا تعارضا، انتهی.
ثمّ فرّع علی القول الأوّل جواز اتّفاقهم بعد الاختلاف علی قول واحد، و علی القول الثانی عدم جواز ذلک، معلّلا بأنّه یلزم من ذلک بطلان القول الآخر، و قد قلنا: إنّهم مخیّرون فی العمل، و لو کان إجماعهم علی أحدهما انتقض ذلک، انتهی.
و ما ذکره من التفریع أقوی شاهد علی إرادة التخییر الواقعی، و إن کان القول به لا یخلو عن الإشکال.
هذا، و قد مضی شطر من الکلام فی ذلک فی المقصد الأول من الکتاب، عند التکلّم فی فروع اعتبار القطع، فراجع.
و کیف کان: فالظاهر بعد التأمّل فی کلماتهم فی باب الإجماع إرادتهم ب «طرح قول الإمام علیه السّلام» الطرح من حیث العمل، فتأمّل.
ترجمه:
سپس: این (عدم قوّت و غیر قابل قبول بودن) را معطّل کرده به (اینکه این قول مستلزم) طرح قول امام علیه السّلام است و فرموده:
اگر در اینجا طرح قول امام جایز باشد، ترک قول امام نیز در صورت تعیین و عمل به آنچه عقل حکم میکند جایز خواهد بود.
و برخی از علماء میگویند: ما در عمل مخیّر هستیم به هریک از دو قول (که بخواهیم) عمل کنیم. و این دو قول جاری مجرای دو خبراند هنگامی که تعارض میکنند.
سپس متفرع نموده (و نتیجه گرفته):
1- بر قول اوّل (که یطرح القولان و یرجع الی الاصل است) جواز اتفاق و اجماعشان بر یک قول را پس از اختلاف.
2- و بر قول دوم (که تخییر بود) عدم جواز این اتفاق را پس از اختلاف، و علّت آورده است (این عدم جواز اتفاق را) به اینکه لازم میآید از این (اتفاقنظر) بطلان قول دیگر درحالیکه ما گفته بودیم که ایشان
در عمل مخیّرند و حال آنکه اگر اجماع ایشان بر یکی از دو قول باشد ناقض آن قول حقّ است (چرا که ایشان گفتند: در لوح محفوظ نوشته است که دفن کافر واجب و حرام بدین معنا که هر دو حق است حال چگونه میشود بر یک مسئله توافق کرده و آن را که حق میدانسته ناحق اعلام کند).
هرطور که باشد: این تفریع (و نتیجه) را که شیخ طوسی ذکر کرده قویترین شاهد بر اراده تخییر واقعی (از جانب ایشان) است، اگرچه این قول به تخییر خالی از اشکال نیست.
پس (آنچه) پس از فک و تأمّل در عبارات ارباب فقه در باب اجماع مرکب آشکار است اراده ایشان (از) طرح قول امام علیه السّلام، طرح قول امام از جهت عمل است.
اصل بحث؛ اذا دار الامر بین المحذورین است و اقوالی در این مسئله مطرح است.
برخی حکم به اباحه کردهاند، چرا که معتقدند ادلّه اباحه و ادلّه برائت در اینجا جاری است.
ادله اباحه همچون: کلّ شیء مطلق و کلّ شیء لک حلال.
ادله برائت همچون: قبح عقاب بلابیان و رفع ما لا یعلمون.
برخی نیز با قول به اباحه مخالفت کردند و وجوهی را در اثبات مخالفتشان ذکر نمودند.
وجه هفتمی نیز در کار است که شیخ رحمه اللّه متعرّض آن نشده است و آن عبارتست از اینکه:
اگر کسی در وقایع متعدّده و تدریجی حکم به اباحه کند، منجرّ به مخالفت عملیه خواهد شد.
فیالمثل: شما گاهی اقدام به دفن میّت کافر کرده و گاهی این عمل را ترک گفتهای حال اگر این عمل حرام بوده شما مرتکب شدهای و چنانچه واجب بوده ترکش نمودهای و این مخالفت عملیّه تدریجیّه است، چرا که گاهی واجب را و گاهی حرام به بطور متناقض انجام دادهای لکن اگر امر وجوب و حرمت در یک واقعه جمع بشود، حکم به اباحه اشکالی ندارد، زیرا مخالفت عملیهای پیش نمیآید.
فی المثل: نذر کردهاید که گوسفندی را ذبح کنید، امّا اکنون نمیدانید ذبح این گوسفند بر شما واجب است یا حرام؟ در اینجا: اگر حکم به اباحه کنید یا این عمل را انجام میدهید که با احتمال وجوب میسازد و یا انجام نمیدهید که با احتمال حرمت میسازد، تکرار و تدریجی هم در کار نیست که نقیضی حاصل شود. حاصل و نتیجه این وجه: هرکجا حکم به اباحه مستلزم مخالفت عملیّه است مثل: ردّ السلام علی المصلّی یا دفن الکافر باید به یکی از دو طرف ملتزم شد. و هرکجا که واقعه واحد بود و حکم به اباحه مستلزم مخالفت عملیّه نبود، حکم به اباحه فاقد اشکال است. سپس شیخ به بررسی بیشتر یکی از اقوال گذشته میپردازد و آن قول این بود که: اگر شما حکم به اباحه کنید، مستلزم طرح قول امام و یا حکم واقعی است. اگرچه شیخ در آنجا مطلب را پاسخ گفت، لکن در اینجا همان پاسخ را با اضافاتی در اینجا میدهد.
حال باید دید این اضافات چیست؟ این است که: این اذا اختلف الامة علی القولین، لا یجوز طرحهما و الرجوع الی الثالث یک مطلب اتفاقی و اجمالی نیست. بلکه عدهای نیز گفتهاند: یجوز طرحهما و الرجوع الی الاصل. ما نیز همین حرف را در اینجا زدهایم و گفتهایم که: میتوان هر دوی وجوب و حرمت را با اصالة الاباحه کنار گذاشت و حکم به اباحه ظاهریه کرد چرا؟ زیرا:
اوّلا: آنجایی که گفتهاند: لا یجوز، مربوط به جایی است که مخالفت قطعیه عملیه لازم بیاید و نه طرح التزامی. ثانیا: این لا یجوز اجمالی نیست بلکه قول بسیاری نیز طرح دو طرف و رجوع به اباحه ظاهریه است. ثالثا: آنها را هم که گفتهاند: لا یجوز و قائل شدهاند به احد القولین و حکم به تخییر کردهاند خود بر دو دستهاند:
1- برخی قائل به تخییر ظاهریاند، بدین معنا که، تویی که نمیدانی این عمل واجب است یا حرام اصالة التخییر که یکی از اصول عملیه اربعه است جاری کن و این مستلزم طرح حکم واقعی نیست و ما به حکم واقعی علی ما هو علیه هرچه باشد ملتزم هستیم؟
2- و برخی چنانکه از سخنان شیخ طوسی رحمه اللّه استفاده میشود قائل به تخییر واقعیاند بدین معنا که فی المثل: حکم دفن کافر واقعا تخییر بین الوجوب و الحرمة است. حال: اگر کسی در این مسئله قائل به تخییر واقعی شد لازمهاش طرح دو طرف و رجوع به قول ثالث است. چرا؟ چون معنای اختلاف امت علی قولین این است که:
یک گروه میگویند: دفن میّت کافر واجب است و لا غیر (یعنی: تخییر در کار نیست)
یک گروه میگویند: دفن میّت کافر حرام است و لا غیر، و این یعنی: تخییر در کار نیست.
حال: وقتی شما قائل به تخییر واقعی میشوید معنایش این است که: هم واجب است هم حرام و این تخییر است و چنین تخییری مخالفت با قول امام است، چرا؟
زیرا که امام داخل در یک گروه است که گفتهاند این است و لا غیر و حال آنکه شما با قول به تخییر این قول را ردّ کردهاید: اگر از شیخ بپرسند که از کجای کلام شیخ طوسی استفاده کردید که منظور ایشان تخییر واقعی است؟ شیخ پاسخ میدهد که:
از اعتراض جناب محقق به ایشان است چرا که اگر تخییر ظاهری را از کلام ایشان نمیفهمید اعتراض نمیکرد و حال آنکه میگوید: جناب شیخ (طوسی)
شما یطرح القولان و الرجوع الی الثالث را نپذیرفتید و گفتید مستلزم طرح قوم امام است و حال آنکه سخن شما به طریق اولی مستلزم طرح قول امام است.
پنجمین دلیل مخالفین قول به اباحه است که ما نحن فیه را با تخییر المقلّد عند اختلاف المجتهدین قیاس کرده میگویند: اگر دو مجتهد از تمام جهت مساوی بوده و اعلمیّت یکی به دیگری معلوم نباشد لکن یکی از این دو راجع به فلان واقعه فتوای به وجوب بدهد و دیگری فتوای به حرمت، وظیفه مقلّد چیست؟ اگر بگویید باید هر دو فتوا را طرح کند و به سراغ حکم دیگر برود، به شما میگوییم علماء چنین اجازهای به او نداده بلکه او را مکلّف میکنند به اخذ و عمل به یکی از دو فتوا
اگر بگویید اشکالی ندارد یکی از دو فتوا را معینا انتخاب میکند به شما میگوییم: تعیین احدهما و اخذ به یکی از آن دو معیّنا ترجیح بلامرجح است. در نتیجه: نوبت به تخییر میرسد که باید یکی را اختیارا اخذ نماید. سر مطلب هم این است که: مقلّد حق طرح هر دو را نداشته و باید حتی الامکان حکم واقعی رعایت شود. حال: همانطور که در مسئله مزبور حکم تخییر است در مسئله مورد بحث ما یعنی دوران بین المحذورین نیز حکم تخییر است و مکلّف مخیّر است که یکی از دو احتمال را اخذ و عمل نماید تا حکم واقعی حتی الامکان رعایت شود.
اتحاد این دو باب در مناط مذکور یعنی: رعایت حکم واقعی است حتی الامکان
همان پاسخ به دلیل چهارم ایشان است فراجع.
همان شاهدی است که حضرات در دلیل سوّم آوردند و در اینجا بعنوان یک دلیل مستقل در اثبات اصل تخییر در ما نحن فیه از آن استفاده کردهاند مبنی بر اینکه:
اگر علماء امت در مسئلهای دو گروه شدند و ما یقین کردیم که امام با یکی از دو گروه است، دیگر قائل شدن به قول ثالث معنا ندارد چرا که مستلزم طرح حکم واقعی است و چنین طرحی حرام است.
حال به همین مناط در دوران بین المحذورین نیز طرح هر دو احتمال جایز نیست، چرا که مستلزم طرح حکم واقعی است. این است که:
1- اینکه میگویید قائل شدن به قول سوم جایز نیست چون مستلزم طرح قول واقعی است، مربوط به مواردی است که احداث قول سوّم مستلزم طرح عملی و مخالفت عملیّه با قول و یا حکم واقعی شود.
و لذا شامل مواردی مثل ما نحن فیه که صرفا مخالفت التزامیّه ظاهریّه است نمیشود. چرا که در
ما نحن فیه از طرح هر دو احتمال نیز مخالفت عملیهای حاصل نمیشود، چرا که یا انجام میدهد که باحتمال وجوب موافقت کرده و یا ترک میکند که با احتمال حرمت توافق نموده است.
2- عدم جواز بر احداث قول ثالث اجمالی نبوده و خود اختلافی است چرا که عدهای هر دو قول را ردّ کرده و به اصل رجوع کردهاند.
3- در همین مسئله اختلاف امت علی قولین، شیخ طوسی رحمه اللّه فتوای به تخییر داده است و حال آنکه قول به تخییر خود طرح قول امام است. چرا؟ زیرا امام تعیینی است و نه تخییری. و لذا این مسئله که خود اختلافی است نمیتواند دلیلی به ما نحن فیه باشد.
بر دو قسم است: 1- تخییر ظاهری 2- تخییر واقعی.
تخییر ظاهری مربوط به زمانی است که ما دسترسی بهواقع نداریم و ظاهرا در اخذ یک طرف مخیّریم. مثل: تخییر ما بین متعارضین که صوری و مادامی است.
امّا تخییر واقعی این است که: حکم واقعی راجع به یک واقعه همان تخییر است.
مثل: باب خصال کفّاره که شما واقعا مخیر هستید میان عتق رقبه و صیام شهرین متتابعین و اطعام ستّین مسکینا.
این است که: اگر کسی به دنبال توجیه سخن شیخ طوسی باشد به این معنا که بگوید:
مراد شیخ از تخییر، تخییر ظاهری است مثل تخییر ما بین المتعارضین که چنین تخییری با التزام به واقع علی ما هو علیه تنافی ندارد. پس: قول شیخ به تخییر مستلزم طرح حکم واقعی و قول امام علیه السّلام نمیباشد. به او میگوییم:
خیر، ظاهر کلام شیخ طوسی ابای از این مطلب داشته و نشان میدهد که مراد ایشان تخییر واقعی است چرا که شیخ طوسی در «عدّه» فرموده: در مسئله اختلاف امت علی قولین دو نظریه وجود دارد.
1- برخی میگویند: اگر امت در مسئلهای دو قولی شدند به نحوی که:
الف: هیچیک از دو طرف رجحانی بر دیگری نداشته باشد.
ب: هیچیک از دو طرف هم دلیلی نداشت که برای ما نسبت به دخول امام در آن دسته علمی تفصیلی بیاورد. هر دو قول ساقط میشود. لذا وظیفه مجتهد در چنین موردی مراجعه به مقتضای حکم عقل اوست حال: برخی میگویند: اصل اوّلی در اشیاء اباحه است و برخی میگویند: حظر است.
سپس میفرماید: این رأی باطن است چرا که مستلزم طرح قول امام است.
2- و برخی از جمله خود شیخ طوسی میگویند: آنجا که امت در مسئلهای به نحو فوق دو قولی شدند حکم تخییر است و ما میان اخذ به جانب وجوب و یا حرمت مخیّر هستیم.
بیان ثمرهای است مبنی بر اینکه:
1- بنا بر قول اوّل که وظیفه مجتهد رجوع به اصل است، اتفاق بعد از اختلاف جایز است.
یعنی: اگر پس از مدتی هر دو گروه متوجّه شدند که مدرک یکی از دو قول باطل است میتوانند بر قول واحد و اجماع بسیط اتفاق نمایند، و لذا وظیفه رجوع به اصل از میان میرود؟
چرا؟ زیرا رجوع به اصل، ظاهری و مادامی است و لکن با آمدن قطع به یک طرف و انکشاف واقع چه علما و چه ظنا دیگر جایی برای آن وجود ندارد.
2- و بنا بر قول دوم که تخییر احدهما هست. اتفاق بعد از اختلاف جایز نیست.
چرا؟ زیرا معنای اتفاق بر قول واحد این است که قول طرف مقابل درست نیست و حال آنکه حکم بر مبنای دوّم تخییر است و معنای تخییر اعتراف به صحت هر دو طرف است.
پس: جمع اختلاف و اتفاق در اینجا تناقض است.
این است که شیخ طوسی وجه دیگری را بهعنوان ثمره مطرح میکند مبنی بر اینکه:
وقتی گفته شد: اذا اختلف الأمّة علی القولین: یا گفتید: 1- یرجع الی التخییر
2- یا گفتند: یطرح القولان و یرجع الی الاصل، و در نتیجه به حقانیت هیچیک ملتزم نشده و دچار توقف شدید و ناچارا به سراغ اصالة الاباحه رفتید.
حال: اگر از کسانی هستید که قائل به تخییر شدند دیگر اتفاق و اجماع بعد الخلاف ممکن و معقول نیست. و اگر از کسانی هستید که قائل به اصالة التخییر شدند اتفاق و اجماع بعد الخلاف بلااشکال است.
یعنی: اگر میان علماء بر یک قول توافق حاصل شد و شما به حقانیّت یک طرف پی بردید به همان قول عمل کرده و با دیگران اتفاق میکنید.
اگر بپرسید چرا اتفاق بعد الاختلاف برای قائلین به تخییر ممکن نیست به شما میگوییم:
وقتی نصف علماء امت گفتند این عمل واجب است و نصف دیگر گفتند حرام است شما با قول به تخییر گفتهاید که: خدا در لوح محفوظ نوشته است دفن میت کافر واجب و حرام علی البدیل. که این اجماع مرکب است.
حال: وقتی با اجماع مرکب به این قول رسیدید آیا توافق علی القول الواحد ممکن است باید بگوییم: خیر، چرا؟
چون آنچه در لوح محفوظ فهمیدی واجب و حرام است، و حال آنکه آنچه در توافق علی القولین است واجب لا غیر و یا حرام لا غیر است.
در نتیجه: اتفاق و اجماع بعد الخلاف پس از قول به تخییر واقعی معقول نیست لکن اتفاق بعد الخلاف پس از قول به اباحه و یا تخییر ظاهری اشکالی ندارد.
این است که: این ثمرهای که شیخ طوسی بیان فرمود قویترین شاهد بر اراده تخییر واقعی است.
چرا؟ زیرا تخییر ظاهری مثل مقتضای سایر اصول به مجرد علم به حکم واقعی مرتفع میشود و حال آنکه تخییر واقعی قابل ارتفاع نیست.
پس: مراد شیخ طوسی: تخییر واقعی است و نه ظاهری و هو مستلزم لطرح قول الامام
این است که: اگر کسی در کلمات ارباب فقه و در باب اجماع مرکب دقت نماید متوجّه میشود که مراد آنها این است که: طرح قول امام در مقام عمل جایز نمیباشد.
و حال آنکه مفروض در ما نحن فیه این است که اگر به اباحه ملتزم شویم مستلزم طرح حکم واقعی و قول امام نمیباشد، التزام قلبی هم که تابع علم است.
شیخ میخواست ثابت کند که ادلّه برائت و اباحه شامل دوران بین المحذورین هم میشود و لذا در اینجا نیز ما ملتزم میشویم به اباحه ظاهریه.
متن:
و لکنّ الإنصاف: أنّ أدلّة الإباحة فی محتمل الحرمة تنصرف إلی محتمل الحرمة و غیر الوجوب، و أدلّة نفی التکلیف عمّا لم یعلم نوع التکلیف لا تفید إلّا عدم المؤاخذة علی الترک و الفعل، و عدم تعیین الحرمة أو الوجوب، و هذا المقدار لا ینافی وجوب الأخذ بأحدهما مخیّرا فیه.
نعم، هذا الوجوب یحتاج إلی دلیل و هو مفقود، فاللازم هو التوقّف، و عدم الالتزام إلّا بالحکم الواقعی علی ما هو علیه فی الواقع، و لا دلیل علی عدم جواز خلوّ الواقعة عن حکم ظاهری إذا لم یحتج إلیه فی العمل، نظیر ما لو دار الأمر بین الوجوب و الاستحباب.
ثمّ علی تقدیر وجوب الأخذ، هل یتعیّن الأخذ بالحرمة، أو یتخیّر بینه و بین الأخذ بالوجوب؟
وجهان، بل قولان:
یستدل علی الأوّل- بعد قاعدة الاحتیاط، حیث یدور الأمر بین التخییر و التعیین-:
بظاهر ما دلّ علی وجوب التوقّف عند الشبهة، فإنّ الظاهر من التوقّف ترک الدخول فی الشبهة.
و بأنّ دفع المفسدة أولی من جلب المنفعة، لما عن النهایة: من أنّ الغالب فی الحرمة دفع مفسدة ملازمة للفعل، و فی الوجوب تحصیل مصلحة لازمة للفعل، و اهتمام الشارع و العقلاء بدفع المفسدة أتمّ.
و یشهد له: ما ارسل عن أمیر المؤمنین علیه السّلام: من أن «اجتناب السیّئات أولی من اکتساب الحسنات»(1)، و قوله علیه السّلام: «أفضل من اکتساب الحسنات اجتناب السیئات»(2).
و لأنّ إفضاء الحرمة إلی مقصودها أتمّ من إفضاء الوجوب إلی مقصوده، لأنّ مقصود الحرمة یتأتّی بالترک سواء کان مع قصد أم غفلة، بخلاف فعل الواجب(3)، انتهی.
و بالاستقراء، بناء علی أنّ الغالب فی موارد اشتباه مصادیق الواجب و الحرام تغلیب الشارع لجانب الحرمة، و مثّل له بأیّام الاستظهار، و تحریم استعمال الماء المشتبه بالنجس.
ترجمه:
انصاف این است که: ادلّه اباحه (مثل: کلّ شیء مطلق) در محتمل الحرمة، انصراف دارند به محتمل الحرمة و غیر الواجب (یعنی: شبهه تحریمیّه). و ادلّه نفی تکلیف (مثل: رفع ما لا یعلمون و قبح عقاب بلابیان)، در آنچه (که) نوع تکلیف (در آن) معلوم نیست. فایدهای ندارد جز (دلالت بر) عدم مؤاخذه و عقاب بخاطر ترک یا فعل و عدم تعیین وجوب یا حرمت (برای تو)، و این مقدار (دلالت این ادلّه)، با وجوب اخذ و اختیار یکی از این دو (اباحه و یا تخییر) تنافی ندارد (چرا که صرفا گفته مؤاخذه وجود ندارد).
بله، این وجوب (اخذ به احدهما که تخییر است) نیازمند به دلیل است که (چنین دلیلی) در اینجا وجود ندارد، و لازمه این عدم الدلیل، توقّف است و ملتزم نشدن جز به حکم واقعی علی ما هو علیه فی الواقع، مضافا به اینکه وقتی نیازی به آن (انگشت گذاشتن روی احدهما) در عمل نمیباشد، هیچ دلیلی بر خالی بودن این واقعه از حکم ظاهری وجود ندارد.
مثل آنجا که امر دائر است میان وجوب و استصحاب (پس قول به توقف هم درست نمیباشد).
سپس میفرماید: بنا بر اینکه اخذ و اختیار (احد الحکمین) واجب باشد، آیا اخذ و اختیار جانب حرمت (برای مکلف) تعیّن مییابد (و لازم میشود) و یا اینکه مخیر است بین حرمت و بین اخذ به وجوب؟
دو وجه و بلکه دو قول در (پاسخ به این مسئله) وجود دارد:
1- به سبب ظهور اخباری که دلالت دارد بر وجوب، هنگام برخورد با شبهه، چون ظاهر کلمه توقّف، همان (حرکت نکردن و) داخل نشدن در شبهه است.
2- و به سبب اینکه دفع مفسده اولی از جلب منفعت است، چون از نهایة علامه نقل شده است که:
الف) غالبا در حرمت (برخی از اشیایی که حرام شدهاند) دفع مفسدهای وجود دارد که ملازم با انجام (آن شیء) است (مثل: شرب خمر که مفسدهاش زوال عقل شارب است).
ب) و در وجوب (برخی از اشیاء) کسب و تحصیل مصلحتی است که ملازم با انجام (آن شیء) است و اهتمام شارع و عقلاء به دفع مفسده بیشتر است (از جلب منفعت).
و گواه است بر این (اهمیّت دفع مفسده)، حدیثی که مرسلا از امیر مؤمنان علیه السّلام نقل شده به اینکه:
دوری از گناهان ارزشمندتر است از بدست آوردن حسنات (از طریق مستحبات). و این سخن امام علیه السّلام که میفرماید: بدست آوردن حسنات دوری کردن از گناهان است.
ج) و اینکه: رساندن حرمت (انسان را) به هدفش افضل است از رساندن وجوب (انسان را) به هدفش.
چرا که: هدف حرمت با ترک حاصل میشود چه این ترک همراه با قصد و اراده باشد، چه (همراه با) غفلت.
به خلاف انجام واجب (که علم و اراده و حرکت همه را لازم دارد).
3- و به سبب استقراء (در امثله فقهیه) است. بنا بر اینکه: غالبا در مواردی که مصادیق واجب و حرام مشتبه است، شارع جانب حرمت را غلبه داده است و مثال زده شده در (اثبات) این مدّعی، به ایام استظهار (که زن عبادتش را ترک میکند) و حرمت استفاده از آبی که مشتبه به نجاست است (به انائین مشتبهین).
اشاره شیخ اعظم است به مهمترین اشکال وارده بر قول به اباحه مبنی بر اینکه:
ادلّه اباحه ظاهریه مربوط به شبهات تحریمیّه و وجوبیه است و شامل دوران بین المحذورین نمیشوند و لذا ثابتکننده اباحه ظاهریه در آن نمیباشند. و باید قائل به توقف گردید.
این است که: ادله برائت و اباحه ظاهریه بر دو دستهاند:
1- دستهای از این ادله ظهور در اباحه و حلیّت ظاهریه دارند مثل: کلّ شیء لک حتّی تعرف انه حرام بعینه.
2- دستهای هم تنها دلالت دارند بر نفی عقاب و عدم تکلیف که این دسته شامل دوران بین المحذورین نیز میشود: یعنی: در دوران بین محذورین هم نه بر فعل عقابی هست و نه بر ترک و لکن این مطلب مثبت حکم ظاهری نمیباشد. بلکه با قول به تخییر سازگار است.
این است که:
1- دسته اوّل انصراف دارند به باب شبهات تحریمیه: هم انصراف بدوی که منشا آن غلبه وجودی است، هم انصراف ظهوری که منشأ آن غلبه استعمال است. چرا؟ زیرا غالبا لفظ حلیّت در مقابل لفظ حرمت بکار میرود حال از آنجا که وقتی احتمال حرمت میدهیم حکم به حلیّت میکنیم این انصراف خود مانع از تمسّک به اطلاق است. پس: با توجّه به انصراف این دسته از ادلّه به شبهات تحریمیه نمیتوان به اطلاق آنها تمسّک کرده و حکم دوران بین المحذورین را از آنها بدست آورد.
2- و دسته دوّم هم که دلالتشان بر نفی عقاب و عدم عقوبت است بر هریک از فعل و یا ترک، بر این مطلب هم دلالت دارند که نه جانب حرمت در اینجا معین است و نه جانب وجوب.
باید گفت: هریک از این دو محتمل است لکن بر هیچکدام دلیل بخصوصی وجود ندارد.
پس: باید قائل به توقف شویم.
این است که: واقع علی ما هو علیه فی الواقع را پذیرفته، بدان ملتزم شویم، اگرچه میتوانیم علی الظاهر به هیچ حکمی ملتزم نگردیم، نه اباحه و نه به جانب حرمت و نه تخییر.
یعنی: مسئله را بلاحکم فرض کنیم.
پاسخ به یک اشکال است مبنی بر اینکه: از طرفی روایات متواتره میگوید: هیچ واقعهای خالی از حکم نیست. از طرفی ادله التزام میگوید: باید به آن حکم ملتزم بود.
پس: مسئله مورد بحث ما نیز دارای حکمی است یا اباحه و یا وجوب اخذ به احد الاحتمالین در نتیجه توقف جا ندارد. و لذا شیخ میفرماید: بله هیچ واقعهای خالی از حکم واقعی نیست و حتما من عند اللّه دارای حکمی است لکن اینکه در ظاهر هم دارای حکم باشد و ما ملتزم بدان، بدون دلیل است، چنانکه:
حضرات در دوران امر میان وجوب و استحباب که هر دو تعبدی باشند میگویند:
همینقدر که عمل را به قصد قربت انجام دهیم کافر است و نیازی به التزام ظاهری به وجوب و یا استحباب معینا نداریم، چرا؟ زیرا که دلیل میخواهد و دلیلی وجود ندارد.
میگوید: بله آنجا که عملا نیاز به التزام حکم ظاهری باشد مثل اینکه هریک از احتمال وجوب و حرمت تعبدی باشد، چارهای جز اخذ به احد الاحتمالین در ظاهر نداریم.
چرا که باید اطاعت ممکن باشد و الّا مخالفت قطعیّه عملیه لازم آید و هو حرام لکن ما از ابتدا گفتهایم که بحث ما در توصلیّات است، لذا:
1- عدم التزام به حکمی علی الظاهر مستلزم مخالفت قطعیه عملیه نمیباشد.
2- بر حرمت مخالفت التزامیّه ظاهریه هم دلیلی وجود ندارد.
در مرحله اوّل بحث نتیجه گرفت قول به اباحه را.
در مرحله دوّم به اینجا رسید که دلیلی نداریم بر اخذ حتی احد الاحتمالین پس باید توقف کرد.
این است که: شیخ میفرماید: سلّمنا که التزام و اخذ به احد الامرین لازم است، لکن اگر از شما بپرسم که آیا معیّنا باید اخذ به جانب حرمت کرده به آن ملتزم شویم و یا اینکه معیّنا باید به جانب وجوب قائل و به آن ملتزم شویم و یا اینکه نه، ما مخیر به اختیار احد الاحتمالین هستیم؟
حال: اگر احتمال اخذ به جانب وجوب به خاطر عدم دلیل برآن ساقط و باطل باشد چه پاسخی به دو احتمال دیگر میدهید؟
برخی گفتهاند: یتعیّن الاخذ بجانب الحرمة، و در اثبات این مطلب دلایلی آوردهاند
باید جانب تعیین را گرفته و معیّنا همان را انجام داد.
فی المثل: در کفاره ماه رمضان اگر شک کردم که معیّنا صیام واجب است و یا اینکه میان صیام و اطعام مخیّرم؟ باید از باب اینکه اشتعال یقینی مستدعی فراغت یقینیه است، صیام را اختیار کنم، چون با اختیار و عمل به جانب تعیین امتثال حاصل میشود.
این است که: ما نحن فیه فردی از افراد دوران بین تعیین و تخییر است، چرا که امر دائر است میان التزام به جانب حرمت معیّنا و یا تخییر میان حرمت و وجوب.
حال: اگر ملتزم به حرمت شویم ادلّه التزام امتثال میشود لکن اگر به وجوب ملتزم شویم معلوم نیست که این ادله امتثال شوند.
پس: باید احتیاط کرد و جانب تعیین را گرفت، یعنی به خصوص حرمت ملتزم شد.
چرا که قدر متیقن همین است، چون اگر مخیر باشیم، اخذ به جانب حرمت یک طرف قضیّه است و اگر معیّن هم باشد باز باید اخذ به جانب حرمت نمود.
این است که: گروهی از اصولیین از جمله علّامه در مسئله دوران بین المحذورین ملتزم به تعییناند.
یعنی میگویند: اوّلا: یجب الالتزام بأحد الحکمین ثانیا: این احدهما، هم باید حرمت باشد.
یعنی: یجب الاخذ بجانب التحریم.
عمومات توقف است:
یعنی: روایات فراوانی دلالت بر توقّف دارند به این معنا که اگر به شبههای رسیدی اقدام نکن و امر مشتبه را ترک نما.
و این مطلب با التزام به حرمت میسازد و نه با تخییر و التزام به وجوب، چرا که در این صورت توقف وجود ندارد. پس: باید ملتزم به حرمت شد.
این است که: دفع المفسدة اولی من جلب المصلحة:
توضیح مطلب اینکه وقتی امر دائر است:
میان انجام عمل تا اینکه با احتمال وجوب موافقت شود، هرچند در واقع حرام باشد و سبب فروغلطیدن ما در مفسده شود.
و میان ترک آن عمل تا که با احتمال حرمت موافقت شود، هرچند در واقع واجب باشد و در اثر این ترک منفعتی از دست ما برود. اگرچه مبتلا به مفسده و ضرری نشده باشیم.
تمام عقلاء عالم و عقل و شرع حاکم هستند به اینکه: دفع مفسده اولی از جلب منفعت است.
فی المثل:
در یک معامله تنها سود نمیبرم لکن ضرر هم نمیدهم.
در معامله دیگر نه تنها سود نمیبرم بلکه ضرر هم میدهم.
لذا: اگر عاقل باشم همان عدم السود را انتخاب میکنم که مستلزم عدم الضرر است.
حال در ما نحن فیه نیز اینچنین است و باید جانب حرمت را گرفت تا دچار مفسده نشد.
نکته: برخی روایات از جمله آنجا که میفرماید: اجتناب السیئات اولی من اکتساب الحسنات اشاره به همین مطلب دارد.
چهارمین دلیل حضرات بر اخذ به جانب حرمت در دوران بین المحذورین است مبنی بر اینکه:
1- هدف اصلی از حرمت، ترک و عدم الاتیان است.
2- هدف اصلی از وجوب، فعل و انجام عمل است.
3- بلا شک رسیدن به هدف از جانب حرمت آسانتر از رسیدن به هدف از جانب وجوب است.
چرا؟ زیرا: ترک العمل، هم با اراده و کفّ النفس حاصل میشود، هم با غفلت و عدم التفات لکن، اتیان
الفعل محتاج به التفات، اراده و انجام است، یعنی: مقدمات بیشتری میخواهد.
در نتیجه: عقل تا طریق آسانتر وجود داشته باشد سراغ راه سختتر نمیرود.
پس: اخذ به جانب حرمت اولی و مقدّم بر اخذ به جانب وجوب است.
پنجمین دلیل حضرات بر اخذ به جانب حرمت است در ما نحن فیه، مبنی بر اینکه:
پس از تفحّص در موارد مختلف دوران بین المحذورین به این نتیجه رسیدیم که:
در هرکجا که دوران امر میان واجب و حرام باشد شارع مقدّس جانب تحریم را بر جانب وجوب مقدّم داشته و امر نموده به اخذ به جانب حرمت.
فی المثل:
1- نسبت به ایام استظهار اوّل حیض برای زنانی که مبتدئه هستند و نه ذات العادت، و نمیدانند که آیا این سه روز اول را حیض قرار دهند تا عبادت بر آنها حرام باشد یا اینکه آن را استحاضه قرار دهند تا عبادت بر آنها واجب باشد، فرموده است: در ایام استظهار، عبادت بر چنین زنی حرام است.
یعنی: در دوران میان حرمت و وجوب عبادت، جانب حرمت را غلبه داده است.
2- و نسبت به استظهار آخر حیض نسبت به ذات العادت العددیّة که هر ماه هفت روز حیض میبیند ولی در این ماه از این مقدار گذشته و به 10 روز رسیده، و اکنون شک میکند که آیا این سه روز ایام حیض است یا استحاضه، در نتیجه نمیداند که آیا صوم و صلاة در این سه روز بر او واجب است یا حرام؟
میفرماید: باید عبادت را ترک کند، یعنی که جانب حرمت را غلبه داده است.
3- و یا نسبت به دو اناء مشتبه که یکی قطعا پاک است و دیگری قطعا نجس و غیر از این دو هم آبی وجود ندارد و او شک میکند و نمیداند کدامیک معیّنا پاک است، فرموده: باید از خیر هر دو بگذری و اگر میخواهی نماز بخوانی اقدام به تیمّم کنی.
لذا در اینجا نیز جانب حرمت را مقدّم داشته است.
به یک نتیجه کلی میرسند و آن اینکه: همه جا در دوران بین المحذورین جانب حرمت مقدّم است.
متن:
و یضعّف الأخیر: بمنع الغلبة. و ما ذکر من الأمثلة- مع عدم ثبوت الغلبة بها- خارج عن محلّ الکلام، فإنّ ترک العبادة فی أیّام الاستظهار لیس علی سبیل الوجوب عند المشهور(1). و لو قیل بالوجوب فلعلّه لمراعاة أصالة بقاء الحیض و حرمة العبادة. و أمّا ترک غیر ذات الوقت العبادة بمجرّد الرؤیة، فهو للإطلاقات(2)و قاعدة «کلّ ما أمکن»، و إلّا فأصالة الطهارة و عدم الحیض هی المرجع.
و أمّا ترک الإناءین المشتبهین فی الطهارة، فلیس من دوران الأمر بین الواجب و الحرام، لأنّ الظاهر- کما ثبت فی محلّه(3)- أنّ حرمة الطهارة بالماء النجس تشریعیّة لا ذاتیّة، و إنّما منع عن الطهارة مع الاشتباه لأجل النصّ(4).
مع أنّها لو کانت ذاتیّة، فوجه ترک الواجب و هو الوضوء ثبوت البدل له و هو التیمّم، کما لو اشتبه إناء الذهب بغیره مع انحصار الماء فی المشتبهین، و بالجملة: فالوضوء من جهة ثبوت البدل له لا یزاحم محرّما.
مع أنّ القائل بتغلیب جانب الحرمة لا یقول بجواز المخالفة القطعیّة فی الواجب لأجل تحصیل الموافقة القطعیّة فی الحرام، لأنّ العلماء و العقلاء متّفقون علی عدم جواز ترک الواجب تحفّظا عن الوقوع فی الحرام، فهذا المثال أجنبیّ عمّا نحن فیه قطعا.
ترجمه:
1- تضعیف میشود استدلال اخیر به سبب منع غلبه.
و امثله (سهگانهای) که ذکر شد، علاوه بر عدم ثبوت غلبه در آنها، خارج از محل بحث (یعنی: دوران بین المحذورین است) زیرا ترک عبادت در ایام استظهار بنا بر عقیده مشهور علماء واجب نیست (تا شما بگویید: تقدیم جانب الحرمة، بلکه مشهور فتوا دادهاند به اینکه: احتیاط؛ جمع تروک حائض و افعال مستحاضه است، چرا که ترک عبادت در ایام حیض از باب حرمت ذاتیه نیست بلکه از باب حرمت
تشریعیّه است و حرمت تشریعیّه نیز بستگی دارد به نیّت، یعنی اگر زن بخواهد در حال حیض با قصد قربت نماز بخواند حرمت تشریعیّه دارد چرا که امر ندارد، امّا اگر بخواهد در حال استظهار به احتمال امر، نماز بخواند، احتیاط است).
و لذا اگر کسی قائل شود به وجوب (ترک عبادت در ایام استظهار مثل ایام حیض) شاید به خاطر رعایت اصالت بقاء حیض و حرمت عبادت باشد (در استظهار آخر الدّم که شاید حرمت را در اینجا ذاتیه بداند و لذا در ایام استظهار استصحاب میکند بقاء حرمت را که این میشود بیّن الحرمة و نه تقدیم جانب الحرمة).
و امّا (اگر کسی) به مجرد دیدن خون (در استظهار اوّل الدّم قائل به وجوب) ترک عبادت در زنی شود که صاحب عادت وقتیّه نیست، به خاطر اطلاقات و قاعده کلّ ما امکن حیضا فهو حیض (یعنی روی قاعده ثانویّه و دلیل خارجی) است، وگرنه (اگر اصل ثانوی نبود) اصالة الطهارة و عدم حیض، محل رجوع این شخص بود (یعنی به استصحاب مراجعه کرده و نماز را بر زن حائض واجب میدانست.)
با این وجود اگر (این حرمت) ذاتیه (و این انائین دوران بین المحذورین) هم باشد، وجه و دلیل این ترک واجب که وضو است، وجود بدل برای آن است و آن (بدل هم) تیمّم است، چنانکه اگر ظرف طلا، با ظرف غیر طلایی مشتبه شود، در صورتی که آب هم منحصر در این دو ظرف است (هر دو ظرف را کنار گذاشته و تیمّم میکنیم.)
خلاصه مطلب اینکه: وضوء از این جهت که بدل دارد با حرمت تراحم (پیدا) نمیکند.
مضافا به اینکه: قائل به تغلیب جانب حرمت (در دوران بین المحذورین هم که در اینگونه جاها) نمیگوید: تحصیل مخالفت قطعیه با واجب بخاطر تحصیل موافقت قطعیّه با حرام جایز است.
چرا که علما و قاطبه عقلا بر عدم جواز ترک واجب به خاطر محفوظ ماندن از دچار شدن به حرام، اتفاق دارند.
یعنی (هیچکس نمیگوید: با واجب مخالفت کنید تا با حرمت موافقت کرده باشید.)
پس این مثال از ما نحن فیه بیگانه است.
ابطال دلیل پنجم حضرات یعنی استقراء است و لذا میفرماید: استقراء بر دو قسم است: 1- تام؛ 2- ناقص. آنکه ارزشمند است استقراء تام است چرا که یقینآور است و لکن این استقراء امری مشکل و بلکه محال عادی است و جز معصومین علیهم السّلام کسی نمیتواند چنین ادعا داشته باشد. و آنکه ممکن و میسور است استقراء ناقص است که آنهم حد اکثر گمانآور است و گمان ذاتا حجیّت ندارد مگر دلیلی برآن باشد، دلیل قاطعی هم که وجود ندارد. پس: باید از خیر استقراء گذشت چرا که ما قصد لم یقع و ما وقع لم یقصد.
این امثله نیز از محلّ بحث ما یعنی: دوران بین المحذورین خارج هستند.
چونکه:
اوّلا: ترک عبادات در این ایام به عقیده مشهور واجب نمیباشد بلکه میگویند: چنین کسی باید احتیاط نموده و میان افعال مستحاضه یعنی گرفتن روزهها و خواندن نمازها و تروک حائض یعنی خودداری از ورود در مسجد و خواندن سور عزائم، جمع نماید. و لذا کسی قائل به وجوب ترک نشده تا شما بگویید دوران میان حرمت است و وجوب.
ثانیا: سلّمنا که ترک عبادات در ایام استظهار واجب باشد و انجامشان حرام، امّا این مطلب بخاطر اجراء اصل موضوعی یعنی استصحاب بقاء حیض است. حال اگر چنین باشد باز مسئله از باب دوران بین محذورین نخواهد بود بلکه صرفا حرمت است و احتمال وجوب بدون معنا است.
زیرا این مورد نیز از باب دوران بین المحذورین نمیباشد. چرا؟ زیرا این نیز به لحاظ اصل موضوعی یعنی استصحاب عدم حیض باید حکم به وجوب نماییم.
حال اگر جمعی حکم بر ترک عبادات برای او کردهاند.
1- یا به خاطر قواعد ثانویه تعبدیّه است. که همان اطلاقات روایات باشد که تعبّدا حکم کرده که این خون، در ذات العادة، خون حیض است چه وقتیّه باشد چه نباشد.
2- و یا به خاطر قاعده مسلّمه: کلّما امکن کونه حیضا فهو حیض، و لذا به صرف امکان، حکم به حیضیّت میکنند. حال: ایام استظهار داخل در این قاعده است و لذا عبادات حرام است، و الّا ما با قطعنظر از ادلّه مزبور براساس قواعد اولیّه حکم به وجوب عبادات مینمودیم.
در نتیجه: مسئله از باب دوران بین المحذورین نیست.
محرّمات ذاتیه، محرّماتی هستند که مستقیما از سوی شارع مقدّس مورد نهی واقع شدهاند.
یعنی: متعلّق نهی مولوی هستند، مثل: شرب خمر، اکل میته و ...
و محرّمات تشریعیه، محرّماتی هستند که حرمتشان به خاطر این است که از جانب شارع به آن امر نشدهایم یعنی که امر مولوی ندارند بلکه تنها احتمال میدهیم که واجب باشند.
حال: چنین اعمالی را: اگر به قصد احتیاط انجام دهم مطلوب است و حرمتی ندارند. لکن- اگر به قصد امتثال امر مولوی انجام دهم، بدعت و تشریع است، چرا که ادخال ما لم یعلم کونه من الدین فی الدین است، تشریع هم به حکم ادلّه اربعه حرام است.
در نتیجه: حرمت اینگونه اعمال از باب عدم الامر به آنهاست و نه از باب نهی از وجود آنها، که به این حرمت، حرمت تشریعی گویند. حال آنکه بحث ما در دوران بین المحذورین راجع به حرمت و وجوب ذاتی است و نه تشریعی به عبارت دیگر: در ما نحن فیه ما اجمالا میدانیم که خطابی از جانب مولی صادر شده لکن نمیدانیم که آیا مولا ما را به این عمل امر کرده و فرموده است افعل تا واجب ذاتی باشد و یا اینکه نهی کرده و فرموده لا تفعل تا حرام ذاتی باشد.
زیرا از باب دوران بین المحذورین نیست. چون: 1- حرمت طهارت مثل وضو گرفتن و یا غسل کردن با آبی که فی الواقع نجس است و ما نیز به نجس بودن آن علم داریم، فقها یک حرمت تشریعی است.
یعنی: حرمت آن از این باب است که امر بدان نداریم نه از این باب است که نهی دارد.
حال: وقتی حکم نسبت به نجس معلوم چنین است در ما نحن فیه که نجس مشتبه است بدین نحو است که به هر انائی که دست بزنیم شاید همان اناء پاک باشد و لذا تحصیل طهارت با آن واجب.
پس: مشتبه الوجوب است و چنانچه به قصد امر انجام دهیم حرام و اگر به قصد احتمال امر و احتیاط انجام دهیم بلا اشکال و بلکه راجح است. در نتیجه: حرمت طهارت با اشتباه نجس به طاهر، تنها تعبدی و از باب نصّ خاص است و نه از باب تقدیم جانب حرمت بر جانب وجوب. چرا؟ زیرا فرض این است که:
احتمال حرمت از باب تشریع است که با قصد احتیاط مرتفع میشود.
متن:
و یضعّف ما قبله: بأنّه یصلح وجها لعدم تعیین الوجوب، لا لنفی التخییر.
و أمّا أولویّة دفع المفسدة فهی مسلّمة، لکنّ المصلحة الفائتة بترک الواجب أیضا مفسدة، و إلّا لم یصلح للإلزام، إذ مجرّد فوات المنفعة عن الشخص و کون حاله بعد الفوت کحاله فیما قبل الفوت، لا یصلح وجها لإلزام شیء علی المکلّف ما لم یبلغ حدّا یکون فی فواته مفسدة، و إلّا لکان أصغر المحرّمات أعظم من ترک أهمّ الفرائض، مع أنه جعل ترک الصلاة أکبر الکبائر(1).
و بما ذکر یبطل قیاس ما نحن فیه علی دوران الأمر بین فوت المنفعة الدنیویّة و ترتّب المضرّة الدنیویّة، فإنّ فوات النفع من حیث هو نفع لا یوجب ضررا.
و أمّا الأخبار الدالّة علی التوقّف، فظاهرة فی ما لا یحتمل الضرر فی ترکه، کما لا یخفی.
و ظاهر کلام السیّد الشارح للوافیة: جریان أخبار الاحتیاط أیضا فی المقام(2)، و هو بعید.
و اما قاعدة «الاحتیاط عند الشک فی التخییر و التعیین» فغیر جار فی أمثال المقام ممّا یکون الحاکم فیه العقل، فإنّ العقل إمّا أن یستقلّ بالتخییر و إمّا أن یستقلّ بالتعیین، فلیس فی المقام شک علی کلّ تقدیر، و إنّما الشکّ فی الأحکام التوقیفیّة الّتی لا یدرکها العقل.
إلّا أن یقال: إنّ احتمال أن یرد من الشارع حکم توقیفیّ فی ترجیح جانب الحرمة- و لو لاحتمال شمول أخبار التوقّف لما نحن فیه- کاف فی الاحتیاط و الأخذ بالحرمة.
ترجمه:
و تضعیف میشود وجه ما قبل استقراء (یعنی: آسانتر بودن حرمت برای رسیدن به هدف) به اینکه (وجهی استحسانی است و) میتواند وجهی باشد برای جلوگیری از تعیین وجوب (که اگر کسی بگوید وجوب متعیّن است، بگوییم: حرمت راحتتر است) نه (اینکه حرمت را ثابت کند) و تخییر را نفی کند.
و امّا اولویت دفع مفسده نیز مسلّم (و عقلانی) است، لکن مصلحت فوتشونده به سبب ترک واجب نیز (چون مصلحت ملزمه است) خود مفسده است (چرا که دوران بین المحذورین یعنی: دوران بین المفسدتین). و الّا (اگر مصلحت ملزمه نبود) صلاحیّت الزام و وجوب (عمل بر انسان را) نداشت (بلکه این مصلحت ملزمه است که عملی را واجب و یا حرام میکند.) زیرا صرف فوت منفعت از شخص و یکسان بودن حال او قبل از فوت منفعت و پس از فوت آن (مادامیکه نرسد به حدّی که در فوتش مفسده باشد)
نمیتواند وجه (و دلیلی) باشد برای الزام حکمی (مثل: وجوب و حرمت) بر مکلّف، و الّا (اگر فوت مصلحت در واجبات مفسده نداشته باشد. ارتکاب) کوچکترین محرّمات بزرگتر از ترک مهمترین واجبات خواهد بود (چرا که مهمترین فرائض را ترک بکنی یک منفعتی از تو فوت شده ولی مفسدهای نداشته)، در صورتی که ترک نماز از بزرگترین گناهان قرار داده شده است. (و لذا جای این قاعده در اینجا نیست بلکه کاربردش در دار الامر بین الحرمة و الاستحباب است.)
و با آنچه ذکر شد (یعنی: همان تحقیق) قیاس دوران بین المحذورین با دوران امر بین فوت منفعت دنیوی و ضرر دنیوی باطل میشود، چرا که از بین رفتن نفع ازآنجهت که نفع است دیگر موجب ضرر نمیشود (لکن در ترک الواجب تنها فوق المنفعة بما هو منفعة نیست بلکه مفسده دارد).
و امّا اخباری که دلالت بر توقف دارد (مثل: قف عند الشبهة)، ظاهر است در آنچه احتمال ضرر در ترکش نمیرود (یعنی: مربوط به شبهه تحریمیّه است) چنانکه بر کسی پوشیده نیست.
و ظاهر عبارت سیّد صدر، شارح وافیه (که) جریان اخبار احتیاط (مثل: احتط لدینک) در این مقام (یعنی: دوران بین المحذورین) است، (امری) بعید (و غیر معقول) است.
و امّا قاعده الاحتیاط عند الشکّ فی التخییر و التّعیین (که اولین دلیل حضرات بود و گفتند: احتیاط در دوران میان تعیین و تخییر و شک در مکلّف به، همان اخذ به تعیین است) در این مقام (که دوران بین المحذورین است) جاری نیست.
چرا که حاکم در دوران بین المحذورین عقل است و عقل (نیز) یا مستقل است (در حکم) به تخییر و یا مستقل است (در حکم) به تعیین پس در این مقام و بر هر فرضی (و به هر عقلی که مراجعه کنید) شکلی وجود ندارد، و البته شک مربوط به احکام توقیفیّه است که عقل آنها را درک نمیکند (مثل: اطعام و صیام ...).
مگر گفته شود: احتمال اینکه از جانب شارع حکمی توقیفی در ترجیح جانب حرمت وارد شود، و لو به خاطر احتمال شمول اخبار توقف نسبت به دوران بین المحذورین، در حکم به احتیاط و تعیین جانب حرمت کافی است. (البته چنین نیست و اخبار توقف مربوط به شبهه تحریمیّه است).
بیان شیخ است در ابطال دلیل چهارم حضرات مبنی بر اینکه: مطلب شما میتواند دلیلی باشد بر اینکه جانب احتمال وجوب تعیین پیدا نمیکند.
لکن نمیتواند دلیلی بر ردّ تخییر و قول به تعیین جانب حرمت باشد. چرا؟
زیرا دلیل شما میگوید: انتخاب حرمت آسانتر ما را به هدف اصلی میرساند، لکن دلالتی ندارد بر اینکه ما حق نداشته باشیم جانب وجوب را بگیریم. و این تنها رجحان را میرساند و نه وجوب را.
بر دو قسم است:
1- مصلحت محتملهای که در جانب وجود است بدون اینکه مفسدهای در جانب ترک باشد.
مثل: باب مستحبات محتمله که: اگر عمل فی الواقع مستحب باشد دارای مصلحت است و چنانچه مباح باشد نه مصلحت دارد و نه مفسده.
2- مصلحت محتملهای که در جانب وجوب است لکن در جانب عدم و ترک همراه با مفسده است.
مثل: واجبات محتمله که: اگر فی الواقع واجب باشد انجامش دارای مصلحت ملزمه و ترکش دارای مفسده ملزومه و موجب عقاب است. پس: اخذ به جانب عدم و ترک، صرف عدم النفع نمیباشد.
ابطال دلیل سوم حضرات است مبنی بر اینکه: ما نیز قانون دفع المفسدة اولی من جلب المنفعة را قبول داریم لکن در خصوص مواردی که دوران میان حرمت و استحباب باشد. که شاید حرام و مفسدهدار باشد و شاید هم مستحب و دارای مصلحت. که در اینجا دفع مفسده اولی است.
لکن در ما نحن فیه که دوران میان وجوب و حرمت است، مصلحتی در کار نیست تا دفع مفسده اولی از آن باشد، بلکه دوران امر میان دو مفسده ملزمه است.
یکی اینکه اگر حرام باشد انجامش دارای عقوبت و مفسده صددرصد است و اگر واجب باشد، ترکش دارای عقوبت و مفسده صددرصد است. لذا در اینجا نمیتوان گفت: دفع این مفسده اولی از دفع آن یکی مفسده است. پس: الّا و لابدّ نوبت به تخییر میرسد و جای تعیین جانب حرام نمیباشد.
ادلّه شیخ است مبنی بر اینکه: در باب واجبات، تنها مصلحت ملزمه در انجام نیست. بلکه مفسده ملزمه نیز در ترک هست.
این است که:
1- اگر ترک واجب مفسده نداشت و حرام نمیشد مستلزم این بود که آن عمل واجب نباشد. زیرا صرف فوت منفعت و یکسان ماندن حال انسان قبل الفوت و بعد الفوت سبب وجوب نمیشود. چرا؟
زیرا بسیاری از مردم میتوانند بگویند: ما نه نعمتهای بهشتی را میخواهیم و نه الزام اعمال در دنیا را.
2- از طرفی اگر تنها انجام واجبات دارای مصلحت بود بدون اینکه ترکشان دارای مفسده باشد.
مستلزم این بود که کوچکترین امر حرام شده از بزرگترین امر واجب شده مهمتر باشد.
چرا؟ زیرا ارتکاب آن حرام کوچک سبب عقوبت و جهنم میشد و لکن ترک آن واجب بزرگ فاقد عقوبت بود و تنها عدم النفع داشت.
حال، نه شما و نه خود مستدل به چنین چیزی ملتزم نیستید و ترک نماز را از کبائر میدانید.
ابطال دلیل دیگری است از جانب حضرات مبنی بر اینکه در باب منافع و مضارّ دنیوی: اگر امر دائر شود میان دفع ضرر محتمل و جلب منفعت محتمله، عقلا جانب دفع ضرر را مقدم میدارند.
حال: در ما نحن فیه نیز که پای مصالح و مفاسد و احکام و یا به عبارت دیگر نفع و ضرر در میان است، دفع مفسده اولی از جلب مصلحت است.
زیرا:
1- در دوران امر میان ضرر و منفعت دنیوی که دفع ضرر مقدّم دانسته میشود به خاطر این است که:
در جانب منفعت تنها عدم النفع است و نه ضرر
2- ولی در ما نحن فیه در جانب وجوب هم عدم النفع است هم مفسده و ضرر و لذا در دوران میان دو ضرر مساوی جایی برای رجحان یک طرف وجود ندارد.
پس: باید ما نحن فیه را با باب دوران بین الضررین مقایسه کرد و نه با باب دوران میان نفع و ضرر.
ردّ دلیل دوّم حضرات یعنی اخبار توقف است مبنی بر اینکه:
اخبار مورد نظر شما به قرینه تعلیلی که در ذیل بیشتر آنها وجود دارد ظهور دارند در باب شبهات تحریمیّه که دوران بین حرمت و غیر وجوب است و لذا شامل دوران بین محذورین نمیشود.
این است که: در ذیل این روایات آمده است که: فانّ الوقوف عند الشبهات خیر من الاقتحام فی الهلکات و این بدین معناست که: ترک اقدام در شبهه بهتر است از افتادن در هلاکت بواسطه انجام آن.
حال: آنچه که اقدام به آن و انجامش تنها افتادن در هلاکت است شبهه تحریمیه است و نه ما نحن فیه. چرا؟
زیرا در ما نحن فیه هریک از فعل و ترک بطور مساوی میتواند سبب افتادن در هلاکت باشد.
اشاره به دلیل دیگری از حضرات است در مدّعای مورد بررسی مبنی بر اینکه:
سیّد صدر جهت تغلیب جانب تحریم به اخبار احتیاط نیز تمسّک نموده است.
نظر جناب شیخ است مبنی بر اینکه این تمسّک بعید است. چرا؟
زیرا اخبار احتیاط مربوط به مواردی است که احتیاط و در نتیجه احراز واقع ممکن باشد و حال آنکه در دوران بین محذورین ممکن نیست، و لذا تمسّک به اخبار احتیاط هم درست نیست.
زیرا در هرجا که عقل حاکم باشد در حکم خود تردید ندارد، یعنی مادامیکه موضوع حکم عقل محرز باشد، عقل قاطعانه حکم میکند. حال اگر موضوع حکمش از میان رفت یا برخی از قیود آن برداشته شد باز قاطعانه حکم به عدم میکند. فی المثل: وقتی حکم میکند که: راستی نافع نیکوست و راستی ضررزننده قبیح، تردیدی در این حکمش ندارد.
در احکامی که توقیفی هستند و عقل در درک آنها مستقل نیست، به عبارت دیگر، در احکامی که نیازمند به بیان شارع هستند ولی از جانب شارع هم علی الظاهر بیانی نرسیده است.
این است که: شیخ به حضرات میفرماید: این قاعدهای که شما در دوران بین المحذورین ذکر کردید مربوط به احکام شرعیهای است که در آن احکام تردید وجود دارد و به درد موارد مستقلّات عقلیه نمیخورد و در این دوران قابل جریان نمیباشد. چرا؟ زیرا حاکم در این دوران عقل است و عقل در حکم خود تردید ندارد. بلکه:
1- یا مستقل به تخییر است؛ و این با این لحاظ است که در دوران بین المحذورین هر طرف را که
بگیرد، مفسده محتملهای وجود خواهد داشت و دوران میان دو مفسده است.
2- و یا مستقل به تعیین است؛ و این با این لحاظ است که دفع المفسده اولی از جلب منفعت است چنانکه عقل مستقل نیز این جنبه را ملاحظه و حکم به تعیین نمود و در آن تردید نکرد.
این بود که: در دوران میان تعیین و تخییر باید احتیاط نمود و معیّنا جانب حرمت را گرفت.
این است که: این قاعده مربوط میشود به احکام شرعیهای که ما تردید داریم در اینکه آیا شارع معیّنا فرموده: اطعم و یا مخیّرا فرموده: صم او اطعم.
حال در چنین مواردی است که جانب تعیین را گرفتن اولی از تخییر است.
و لذا این قاعده به درد ما نحن فیه نمیخورد که از موارد مستقلات عقلیه است.
در نتیجه: شیخ حکم به تخییر کرده و در این حکم تردیدی هم به خود راه نداده است چنانکه رأی صاحب کفایة نیز تخییر است.
این است که: اگر کسی بگوید: اگرچه عقل بما هو عقل در حکم خود تردید ندارد ولی احتمال دارد که از جانب شارع حکمی تعبّدی وارد شده باشد مبنی بر ترجیح جانب حرمت چه منشا این احتمال نسبت به ما نحن فیه شمول اخبار توقّف باشد و یا دلیل استقراء.
و لذا همین احتمال کافر است که عقل را در صدور حکم متوقّف کرده و او را به اخذ به جانب حرمت ملزم سازد.
پس: این قانون در دوران بین المحذورین قابل جریان است.
اوّلا: ما چنین احتمالی نمیدهیم.
ثانیا: سلّمنا که چنین احتمالی هم باشد. این احتمال مانع از اجرای حکم عقل نمیشود، چرا که تا بیان شارع محرز نشود حکم عقل به قوت خود باقی است.
متن:
ثمّ لو قلنا بالتخییر، فهل هو فی ابتداء الأمر فلا یجوز له العدول عمّا اختار، أو مستمرّ فله العدول مطلقا، أو بشرط البناء علی الاستمرار؟ وجوه.
یستدلّ للأوّل: بقاعدة الاحتیاط، و استصحاب الحکم المختار، و استلزام العدول للمخالفة القطعیّة المانعة عن الرجوع إلی الإباحة من أوّل الأمر.
و یضعّف الأخیر: بأنّ المخالفة القطعیّة فی مثل ذلک لا دلیل علی حرمتها، کما لو بدا للمجتهد فی رأیه، أو عدل المقلّد عن مجتهده لعذر- من موت، أو جنون، أو فسق- أو اختیارا علی القول بجوازه.
و یضعّف الاستصحاب: بمعارضة استصحاب التخییر الحاکم علیه.
و یضعّف قاعدة الاحتیاط: بما تقدّم، من أنّ حکم العقل بالتخییر عقلیّ لا احتمال فیه حتّی یجری فیه الاحتیاط.
و من ذلک یظهر: عدم جریان استصحاب التخییر، إذ لا إهمال فی حکم العقل حتّی یشکّ فی بقائه فی الزمان الثانی.
فالأقوی: هو التخییر الاستمراری، لا للاستصحاب بل لحکم العقل فی الزمان الثانی کما حکم به فی الزمان الأوّل.
ترجمه:
سپس میفرماید: (حال که دلیلی بر اثبات جانب حرمت پیدا نکردیم)، در اینکه: اگر قائل به تخییر شویم. آیا این تخییر در ابتداء امر (و ابتدایی) است و در نتیجه عدول از (حکم) مختار برای مکلّف جایز نیست و یا (این تخییر) مستمر است و در نتیجه برای (او حق) عدول از (یک حکم به حکم دیگر)، مطلق است (تا تخییر استمراری باشد) و یا (اینکه این استمرار) به شرط بناء استمرار مختار است (تا تخییر استمراری نباشد بلکه استمرار المختار باشد). وجوهی است:
1- استدلال شده است بر مطلب اوّل (یعنی: تخییر ابتدایی):
الف: به قاعده احتیاط (یعنی: در دوران بین التعیین و التخییر، احتیاط، تعیین تخییر ابتدایی است.
ب: به استصحاب حکم مختار (یعنی: آن حکم مختار را استصحاب کن.)
ج: و به استلزام عدول، به خاطر مخالفت قطعیّه عملیه که (در مباحث قبل) مانع از رجوع به اباحه (شد) از اوّل امر.
بنا بر قول به جواز عدول از مجتهد (ما نحن فیه نیز از همین قبیل است و لذا وقتی انسان در تبدل حالاتش حجّت داشته باشد اشکالی ندارد. این غیر از اباحه است).
و تضعیف میشود استصحاب المختار به سبب معارضه با استصحاب تخییر که حاکم به آن (استصحاب المختار) است.
و تضعیف میشود قاعده احتیاط، به سبب آنچه قبلا گذشت که حکم عقل به تخییر عقلی است و شکی در آن پیدا نمیشود تا قاعده احتیاط در آن جاری شود.
و از این مطالب (و پاسخ به وجوه مذکور) عدم جریان استصحاب التخییر روشن میشود (همانطور که عدم جریان استصحاب المختار و اصالة الاحتیاط روشن شد) چرا که هیچ اهمال و سستی در حکم عقل وجود ندارد (و انسان متحیّر باقی نمیماند) تا در بقاء تخییر در زمان دوم شک بشود.
پس: قول قویتر همان تخییر استمراری است و لکن نه بخاطر استصحاب التخییر، بلکه به دلیل حکم عقل (مستقل) در زمان دوم، همانطور حکم نمود به آن در زمان اوّل:
این است که: مکلف، نسبت به اولین واقعه مخیّر است میان اینکه جانب حرمت را بگیرد و یا وجوب را، لکن باید تا آخر عمرش به آنچه در ابتدا انتخاب کرده ملتزم و پایبند باشد.
این است که: مکلّف در واقعهای که برای او رخ میدهد، مخیّر است که هر طرف را که میخواهد انتخاب و بدان ملتزم شود و عمل کند.
امروز جانب حرمت را بگیرد و میّت کافر را دفن نکند و فردا جانب وجوب را بگیرد و او را دفن کند.
بر دو قسم است: 1- استمراری مطلقا 2- استمراری به شرط بناگذاری.
این است که: مکلّف در اولین واقعهای که یک طرف را اختیار میکند.
1- از اوّل بنا داشته باشد که تا آخر همان طرف را ادامه دهد.
2- و یا از اوّل بنا داشته باشد که در وقایع بعدی نیز تخییر را ادامه دهد.
3- و یا از اوّل بنایش بر بلا بنایی باشد.
این است که:
اگر از اوّل بنا دارد که همان طرف اختیار کرده را تا آخر ادامه دهد، سپس در وقایع بعدی هم مخیّر است. و اگر از اوّل بنا دارد بر استمرار تخییر، تنها دفعه اوّل مخیّر است و در دفعات بعدی مخیّر نمیباشد و باید همان را که اختیار کرده دنبال کند.
تبیین نظر قائلین به تخییر است در ما نحن فیه مبنی بر اینکه:
اگر در دوران بین المحذورین التزام به یکی از دو طرف محتمل، واجب باشد. و اگر ما نیز قائل به تخییر شویم و بگوییم: مکلّف در اینگونه موارد باید به یکی از دو طرف ملتزم شود و در انتخاب یکی از دو طرف حرمت و یا وجوب، اختیار با خود اوست، این سؤال مطرح میشود که آیا این تخییر یک تخییر ابتدایی است و یا یک تخییر استمراری؟
یعنی:
آیا مکلّف در اولین واقعه میان فعل و ترک مخیّر است و لکن هر طرف را که اختیارا برگزید در وقایع بعدی نیز الی الابد باید همان را اختیار کند؟
فی المثل:
اگر در اوّلین واقعه جانب وجوب را در دفن میّت کافر برگزید برای همیشه باید در برخورد با میّت کافر او را دفن کند.
و اگر جانب ترک را اختیار کرد در برخورد با میتهای بعدی نیز نباید آن را دفن کند.
و یا اینکه نه تخییر استمراری است و مکلّف برای همیشه و در هر واقعهای که پیش میآید همچون واقعه اوّلیه میان فعل و ترک مخیّر است.
یعنی: در هر واقعهای حق عدول دارد و میتواند از آنچه در وقایع پیشین اختیار نموده برگردد و جانب دیگر را اخذ نماید؟
و اگر این تخییر استمراری باشد باز سؤال این است که آیا استمراری مطلق است و یا اینکه استمرار به شرط بناگذاری بر استمرار حکم مختار؟
تبیین اوّل دلیل قائلین به تخییر ابتدایی است مبنی بر اینکه:
دوران بین المحذورین مصداقی از مصادیق دوران امر میان تعیین و تخییر است چرا؟
زیرا: با فرض تخییر نمیدانیم که آیا فقط در واقعه اوّل مخیر هستیم و یا نه در وقایع بعدی هم مخیر هستیم؟
و لذا: در اینجا از باب حکم عقل به احتیاط و امتثال یقینی، قدر متیقن را که تخییر ابتدایی است اختیار میکنیم.
اشاره به دومین دلیل قائلین به تخییر ابتدایی است مبنی بر اینکه:
بار اوّل که مکلّف یک طرف را اختیار کرد مثلا وجوب را، و این وجوب وظیفه او شد و باید انجام دهد اگر در بارهای بعدی شک کند که آیا همان حکم مختارش باقی است یا نه؟ استصحاب میکند بقاء آن را حکم را.
بیان سوّمین دلیل قائلین به تخییر ابتدایی است مبنی بر اینکه: تخییر استمراری مستلزم مخالفت عملیّه قطعیّه تدریجیّه است و مخالفت قطعیه با حاکم مولی حرام است.
پس: باید قائل شد به تخییر ابتدایی.
به عبارت دیگر: اگر مکلّف مستمرّا و در همه حوادث مخیّر باشد، لازمهاش آنست که:
گاهی جانب وجوب را برگزیده و بدان عمل کند و گاهی جانب حرمت را انتخاب و عمل را ترک نماید آنگاه به مرور زمان مخالفت قطعیّه عملیّه تدریجیّه پیش میآید. چرا؟
زیرا:
یا حکم واقعی وجوب بوده پس عمل اولش صحیح است و دومی باطل و یا بالعکس حکم واقعی حرمت بوده و عمل اولش باطل و دومی صحیح: یعنی: وقتی واقعه بعدی ضمیمه شود یقین میکنیم که یا در واقعه قبلی مخالفت شده و یا در این واقعه بعدی.
مخالفت قطعیه با حکم مولی هم حرام است چه دفعی باشد و چه تدریجی، پس باید به همان تخییر ابتدایی قائل شد.
پاسخ شیخ است به سومین دلیل قائلین به تخییر ابتدایی مبنی بر اینکه: مخالفت قطعیه:
1- گاهی بدون التزام به احد الحکمین است، مثل: قول به اباحه، که اگر ما ملتزم به اباحه شویم و یکبار انجام دهیم، یکبار ترک کنیم، مستلزم مخالفت است و مخالفت جایز نیست.
2- و گاهی همراه با التزام به احد الحکمین است که فرض در ما نحن فیه این است که: ما در هر واقعه به یک طرف ملتزم شده و با التزام آن را عمل کنیم.
این نحو از مخالفت قطعیه دلیلی بر حرمتش وجود ندارد. بلکه در شرع مقدس نیز نمونههایی وجود دارد که چنین مخالفتهایی را تجویز کرده است.
ارائه اولین نمونه است مبنی بر اینکه:
1- فقیهی تاکنون رأیش بر وجوب فلان امر تعلّق داشت و خود را ملتزم به آن میدانست.
2- اکنون در اثر دسترسی به ادله دیگر از رأی مزبور عدول کرده، فتوا به حرمت داده و بدان ملتزم میشود. حال:
این مجتهد به مخالفت عملیّه تدریجیّه یقین پیدا میکند. چرا؟ زیرا:
یا آنچه را تاکنون بدان ملتزم بوده و عمل میکرده معصیت مولی بوده و یا آنچه را از حالا به بعد به آن ملتزم است و عمل میکند.
امّا چون عمل او مع الالتزام بوده مانعی ندارد بلکه باید از رأیش عدول کند.
بیان دومین نمونه در ذیل دلیل مذکور است مبنی بر اینکه:
مقلّدی تاکنون از مجتهدی تقلید میکرده که او فتوای به وجوب دفن کافر داده بود و لذا علاوه بر اینکه ملتزم بدان فتوای بود برطبق آن نیز عمل میکرد.
لکن اکنون از آن مجتهد عدول کرده و به تقلید از مجتهد دیگری پرداخته که فتوای به حرمت دفن میّت کافر داده است و لذا مقلّد به این فتوای ملتزم و از حالا به بعد بدان عمل میکند.
حال: این مقلّد یقین دارد که یا فعل اولش غلط بوده و یا ترک بعدیش. لکن چون هر دو روی التزام بوده مانعی ندارد.
پس: مخالفت قطعیّه همراه با التزام بلامانع است و ما نحن فیه از همین قبیل است.
پاسخ شیخ به دلیل دوّم قائلین به تخییر ابتدایی است مبنی بر اینکه:
اوّلا: استصحاب حکم مختار معارض است با استصحاب حکم به تخییر.
ثانیا: استصحاب تخییر مقدّم است بر استصحاب مختار. چرا؟
زیرا:
شک ما در وجوب بقاء بر حکم مختار مسبّب است از شکّ ما در بقاء تخییر.
یعنی:
اگر گفتیم تخییر از میان رفت پس باید حکم مختار، بماند و اگر گفتیم تخییر باقی است، پس نوبت به وجوب بقاء بر حکم مختار نمیرسد.
و لذا: هنگام شک در بقاء تخییر، استصحاب میکنیم تخییر را، یعنی میگوییم:
در واقعه اولی تخییر بود، در وقایع بعدی شک داریم در بقاء آن در نتیجه: استصحاب میکنیم بقاء آن را. پس: دیگر نوبت به استصحاب حکم مختار نمیرسد.
پاسخ شیخ به دلیل اوّل حضرات است که بیان آن گذشت و نیاز به تکرار ندارد.
بیان دلیل قائلین به تخییر استمراری مطلقا، یعنی: الاستصحاب تخییر است.
بدین معنا که: مکلّف در واقعه اوّل مخیر بود میان فعل و ترک، حال اگر در وقایع بعدی شک کند در بقاء آن تخییر، استصحاب میکند بقاء آن را چه بنایی و چه غیر بنایی.
این است که: رأی ما نیز تخییر استمراری است لکن نه براساس استصحاب تخییر بلکه به دلیل اینکه حاکم به تخییر در دوران بین المحذورین عقل است و عقل در حکم به تخییر مستقل و در حکم خود تردیدی ندارد. تا جایی برای جریان استصحاب باشد.
یعنی: از طرف همین عقلی که در واقعه اوّل حکم به تخییر کرد، در واقعه دوم نیز حاکم بوده و باز هم حکم به تخییر میکند، پس نیازی به استصحاب نیست.
و از طرف دیگر: مشکل مخالفت قطعیّه تدریجیّه را نیز با مسئله التزام برداشتیم.
بله و آن عبارتست از اینکه:
کسی که روز اوّل احد الحکمین را اختیار میکند. آیا بنایش بر این است که تا آخر عمر همین حکم را عمل کند و یا اینکه بنا داشته است که در هر واقعهای که تکرار میشود حکم را عوض کند؟
اگر بنایش بر استمرار المختار بوده باشد این خود استمرار التخییر است. چرا؟
کسی که احد الحکمین را اختیار میکند و برای همیشه به آن ملتزم میشود، از اختیار خود استفاده کرده و در این اختیار از ابتدا تا انتها از تخییر استفاده کرده است.
و اگر بنایش بر استمرار التخییر بوده باشد، این خود استمرار المختار است، چرا که هروقت که بخواهی آن طرفی را که اراده میکند اختیار مینماید. و مسئله را عوض میکند.
در نتیجه: استمرار التخییر، استمرار المختار میآورد و استمرار المختار استمرار التخییر میآورد.
1- تخییر ابتدایی
2- تخییر استمراری که وجه مطلب در آن حکم عقل بود و شیخ فرمود.
3- قول به تفصیل به این معنا که گاهی تخییر ابتدایی است و گاهی استمراری.
این است که: وقتی عقل حکم نمود بر اینکه تخییر استمراری است و یا حکم نمود به اینکه تخییر ابتدایی است بین بناهای شما فرقی نمیگذارد.
حاصل و خلاصه نظر شیخ این است که:
اگر واقعه واحده باشد تا موجب مخالفت عملیّه تدریجیّه نشود. آنجا قائل به توقف است و مسئله را
بلا حکم فرض میکند که در بررسی مطالب از آن سخن به میان آمد.
فی المثل در شبهات موضوعیّه، اگر شما گوسفندی نذر کرده باشید و اکنون شک کنید که آیا ذبح آن بر شما واجب است یا حرام؟
به شما میگوییم که چون واقعه واحده است میتوانید توقّف کنید و مسئله را بلا حکم فرض کنید و لذا حد اکثر مطلب این است که اگر ذبح نکردید با حرمت میسازد و چنانچه ذبح نمودید با وجوب.
و امّا اگر وقایع متعدّده باشد مثل: دفع الکافر که ممکن است شما در طول عمرتان بارها به آن برخورد کنید. بهتر است احد الحکمین را اختیار کنید و همیشه روی حکم المختار باقی بمانید، چرا که در اینجا مخالفت عملیّه تدریجیه لازم میآید.
خلاصه اینکه: با دقت در سخنان شیخ و از لابلای نقد و بررسیها میتوان دریافت که:
هرچند شیخ فرموده: الاقوی تخییر الاستمراری و تصریح به مطلب دیگری نکرده و لکن میتوان گفت که ایشان: در واقعه واحده قائل به توقف است چرا که دلیل بر اباحه ندارد و لکن در واقعه متعدده قائل به تخییر استمراری است و نه توقّف.
یطرح القولان و یحکم بالاباحة الظاهریة.
در اثبات این مدّعی دلیل آورد و موانع را یکی پس از دیگری از سر راه برداشت.
امّا دلیلی هم بر قول به تخییر نیافت و قائل به توقّف شد و مسأله را از نظر حکم واقعی و یا ظاهری بلا حکم فرض نمود.
از نظر عمل نیز بالاخره یا باید فعل را اختیار کرد و یا ترک را چرا که ارتفاع نقیضین محال است.
امّا بنا بر اینکه حکم به اباحه و توقف باطل و غیر قابل قبول باشد و لکن ما ملزم به پیدا کردن حکمی باشیم فرمود: فقد یقال بتخییر احد الحکمین.
یعنی: برخی قائل شدهاند به اینکه باید یکی از دو حکم وجوب و حرمت را اختیار نمود که آنهم عبارتست از حرمت.
در اثبات این مطلب نیز وجوهی ذکر شده که جناب شیخ به بررسی آنها پرداخته است:
1- قاعده احتیاط:
گفتهاند دوران بین محذورین از قبیل شک در مکلّف به است و احتیاط در باب شکّ در مکلّف به واجب است. چرا؟ زیرا: یا لزوم اخذ بالحرمة را احتمال میدهیم که میشود تعیین و یا لزوم اخذ باحدهما را احتمال میدهیم.
پس: امر دائر است بین تعیین الحرمة و بین تخییر احدهما الحکمین.
حال: احتیاط در دوران بین تعیین الحرمة و بین تخییر احد الحکمین این است که: جانب تعیین را بگیریم. مثل: آنجایی که دو مجتهد وجود دارد و ما نمیدانیم از کدام باید تقلید کنیم اعلم و یا غیر اعلم و یا اینکه مخیر هستیم از هرکدام که شد تقلید کنیم؟
در اینجا به حکم احتیاط باید اعلم را معیّنا تقلید کنیم.
2- توقّف عند الشبهة:
گفتهاند: شارع فرموده: قف عند الشبهة و یا الوقوف عند الشبهة خیر ...
حال: دوران بین المحذورین نیز شبهه است چرا که میگوییم: شاید واجب باشد و شاید حرام.
یعنی: از طرفی اخبار توقف فرموده: قف عند الشبهة، از طرفی اخبار فرموده: التزم بحکم الله حال سؤال این است که، کدام یک از این دو طرف وجوب و حرمت را باید ملتزم شویم که با توقّف سازگار باشد
یقینا: حرمت را، چرا که اگر وجوب را اختیار کنیم در حقیقت عمل را انجام دادهایم و این با توقّف و حرکت نکن سازگاری ندارد.
3- دفع المفسدة اولی من جلب المنفعة:
یعنی: عقل میگوید: شما از خیر وجوبش بگذرید و خود را گرفتار مفسده نکنید.
4- امتثال الحرمة اسهل من امتثال الوجوب.
یعنی: اگر بخواهیم اخذ به واجب بکنیم ابتدا باید علم به این مطلب پیدا کنیم که فلان عمل واجب است، بعد ملتفت به حال چنین عملی باشیم و دچار غفلت نشویم سپس اراده کنیم و بعد اقدام به عمل کنیم، تا بشود امتثال واجب.
امّا: در باب حرام آنچه میخواهند ترک است و ترک هم نیازی به مئونه ندارد.
نه علم میخواهد نه التفات و نه اراده و لذا امتثال حرمت خیلی آسانتر از امتثال وجوب است.
پس: در دار الامر بین الحرمة و الوجوب، جانب حرمت را اختیار میکنیم که آسانتر است.
5- استقراء
یعنی: با بررسی در فقه متوجّه شدیم هرکجا که امر دائر است بین الوجوب و الحرمة، شارع جانب حرمت را مقدّم داشته است که در اثبات این مدّعی به ذکر سه مثال اقدام میکنیم:
1- مثل: زنی که ذات العادت العددیّة است و روزهای عادتش 7 روز میباشد، لکن این بار از 7 روز گذشته است و لذا شک میکند که این ادامه حیض است و یا اینکه استحاضه میباشد؟
و لذا اگر تا ده روز قطع شود میفهمد که همه 10 روز حیض بوده، لکن اگر از 10 روز گذشت مشخّص میشود که این ما عدا العادة استحاضه بوده است.
حال: این زن نمیداند که عبادت در ایام استحاضه بر او واجب است یا حرام؟
این میشود دار الامر بین الوجوب و الحرمة.
و لذا شارع در اینجا فرموده:
تا 10 روز باید عبادتش را ترک کند، لکن پس از این اگر معلوم شد که حیض بوده عبادتی برعهده او نیست و چنانچه معلوم شود که استحاضه بوده است باید نماز و یا روزهاش را قضا نماید.
در نتیجه: متوجّه میشویم که شارع در اینجا جانب حرمت را مقدّم داشته است:
2- مثل: زنی که صاحب عادت وقتیه نیست، این زن خونی را میبیند لکن نمیداند که حائض شده و یا که این خون، خون استحاضه است.
به او گفته میشود که:
اگر این رؤیت خون از سه روز گذشت معلوم میشود که حیض بوده است و چنانچه از سه روز کمتر بود معلوم میشود که استحاضه بوده است، که به این ایام استظهار گفته میشود.
حال: این زن نمیداند که عبادت بر او واجب است یا حرام؟
به او گفته میشود اگر حائض هستی حرام و الا اگر مستحاضه هستی واجب.
خوب: این دار الامر بین الوجوب و الحرمة است و شارع نیز در اینجا جانب حرمت را مقدم داشته و فرموده: باید عبادت را ترک کنی.
3- مثل: انائین مشتبهین: دو ظرف وجود دارد و شما نمیدانی کدامیک از این دو پاک و کدام نجس است. از طرفی میخواهید برای نماز وضو بگیرید و آبی هم جز آب موجود در این دو ظرف ندارید چه باید بکنید؟
با آب هریک که بخواهید وضو بگیرید چنانچه پاک باشد یجب و اگر نجس باشد یحرم.
و لذا این دار الامر بین الوجوب و الحرمة است.
شارع در اینجا فرموده: هر دو را ترک و تیمم کن، یعنی: جانب حرمت را مقدّم داشته است.
و امّا حاصل مطلب در سه مثال فوق این است که:
هرکجا امر دائر است بین وجوب و حرمت، شارع جانب حرمت را مقدّم دانسته است.
حال: بین وجوه پنجگانه در اثبات تقدّم جانب حرمت گذشت و باید دید نظر جناب شیخ اعظم در این مورد چیست.
شیخ میفرماید: هیچیک از وجوه مذکور تمام نیست و یکی پس از دیگری آن را ردّ میکند.
اوّلا: با پیدا کردن دو یا سه مثال در فقه، استقراء مفید علم و یا اطمینان حاصل نمیشود.
ثانیا: هیچیک از سه مثال فوق از قبیل دوران بین المحذورین نیست، بلکه اینها یا از قبیل شبهه وجوبیّهاند و یا از قبیل بین الحرمة.
حرمت دو جور است 1- ذاتیه 2- تشریعیّه
حرمت ذاتیّه، این است که: یک شیء متعلّق نهی باشد. مثل: لا تشرب الخمر
حرمت تشریعیه، این است که: شیء امر ندارد مثل خوردن آب که از امور مباح است.
حال چیزی که امر ندارد چنانچه به قصد امر انجام شود، تشریع است و حرام.
و امّا استظهار آخر دم:
که عادات ماهیانهاش 7 روز است و لکن این بار پس از 7 روز هنوز هم خون میبیند که گفته شد که آن سه روز اضافی (اگر از 10 روز نگذرد) ایام استظهار است و باید عبادت را ترک کند.
حال باید دانست که:
حرام بودن عبادت در زن حائض، حرمت ذاتیّه نیست، بلکه حرمت تشریعیه است.
چرا؟
چون مادامیکه زن حائض نشده امر دارد به نماز، لکن وقتی مبتلا شد به عادت دیگر امر به نماز ندارد، خوب وقتی امر نداشت، عبادت کردن او بدون امر تشریع است و حرام.
چرا؟
چون این زن اگر بخواهد نماز را بدون نیّت بخواند ملعبه است، با نیّت بخواند چون بدون امر است تشریع است.
بنابراین: اگر عبادت در ایام حیض حرمت تشریعیّه دارد، در ایام استظهار فقط شبهه وجوبیه است و نه تحریمیّه.
یعنی: 7 روز که گذشت شک میکند که آیا امر آمد تا نماز بر او واجب باشد یا نیامده و در نتیجه عبادتش حرام باشد؟ چرا؟ چون قبل از حیض امر بر نماز داشت لکن در این 7 روز حیض دیگر امر بر نماز نداشت و لذا پس از 7 روز این شکّ برای او حاصل میشود که آیا امر قبل از حیض دوباره آمده یا نه؟ خوب این میشود شبهه وجوبیه.
گفته شد که احتیاط به فعل است. و لذا این زن باید در ایام استظهار عباداتش را انجام دهد احتیاطا و لذا: بیشتر فقها در رسالههای خود نوشتهاند که:
بهتر است چنین زنی میان افعال مستحاضه و تروک حائض جمع نماید. یعنی: احتیاطا.
به عبارت دیگر: باید واجبات را به جای آورد و مستحبات را ترک کند: مثلا: نماز را بخواند لکن به مسجد نرود.
بله کسانی که حرمت را حرمت ذاتیه میدانند ترک العبادة فی ایام الاستظهار را واجب میدانند.
آیا این وجوب به خاطر این است که حرمت را مقدّم میدارند؟
میگوییم: خیر از این باب است که اینها، حرمت را بیّن میدانند.
یعنی چه؟
استصحاب میکند بقاء حرمت را.
قطعا: بین الحرمة.
حاصل مطلب اینکه:
اگر ترک عبادت در ایام حیض از باب حرمت ذاتیه حرمت باشد، در ایام استظهار ترک عبادت از باب استصحاب الحرمة و یا بین الحرمة واجب خواهد بود.
و اگر ترک عبادت در ایام حیض از باب حرمت تشریعیّه باشد، در ایام استظهار ترک عبادت واجب نیست، بلکه چون شبهه وجوبیّه است میتواند از روی احتیاط عبادت را انجام دهد.
خواهید گفت: بله:
در یک فرض شبهه وجوبیّه است که اتیان از روی احتیاط جایز است.
و در یک فرض بین الحرمة است بخاطر استصحاب حرمت.
به نظر ما اینجا نیز شبهه وجوبیه است و نه تحریمیّه. چرا؟
زیرا وقتی دمی در خود دید شک میکند که امر به عبادت از او برداشته شد، یا نه؟
ا بر اینکه: حرمت تشریعیّه باشد این میشود شبهه وجوبیّه
خواهید گفت: اتیان به احتیاط مستحب است و عدهای هم گفتهاند که بهتر است.
مضافا به اینکه: استصحاب اینجا را بیّن الوجوب کرده.
چرا؟ زیرا که میگوید:
عبادت قبل از دیدن خون واجب بود یا نه؟ میگوید بله واجب بود، پس حالا که شک کرده که آیا وجوب برداشته شده یا نه؟ استصحاب میکند وجوب را.
در نتیجه: اینجا بیّن الوجوب است و اتیان آن فاقد اشکال و بلکه لازم میباشد.
منتهی؛ این اصل ثانوی است که آمده و گفته است که: (کلّ دم امکن کونه حیضا فهو حیض).
حال: آنهایی که ترک عبادت را جایز میدانند این حکم را حمل میکنند به جواز ترک، چرا که چنین زنی محکوم به حیض است. و میتواند ترک کند.
و آنهایی که عبادت را در این حال اجازه ندادهاند، این حکم را حمل میکنند به وجوب، یعنی حتما باید عبادت را ترک کند.
درهرصورت:
دیدن خون در اوّل حیض، از قبیل دوران بین المحذورین نیست، این از باب شبهه وجوبیّه و بلکه بیّن الوجوب است و علی القاعده اتیانش واجب است.
البته اگر کسی بگوید اتیانش حرام است از باب قاعده ثانوی کلّ دم گفته است نه اینکه دوران بوده باشد و ترجیح جانب الحرمة.
این نیز نه شبهه تحریمیّه است و نه دوران بین المحذورین، بلکه شبهه وجوبیّه است.
چرا؟ زیرا: وضو گرفتن با آن نجس حرمت ذاتیّه ندارد و شارع از آن نهی نفرموده بلکه حرمت تشریعیّه دارد. یعنی چه؟
یعنی اگر کسی با آب نجس وضو بگیرد قربة الی الله، تشریع است و حرام، چون وضو گرفتن با آب نجس امر ندارد. چه قربة الی اللهی؟
بنابراین: وقتی این دو آب باهم مشتبه شده روی هریک که انگشت بگذارید شبهه وجوبیه است.
به عبارت دیگر: وقتی میگویی: این طرف پاک است تا اینکه یجب الوضوء به یا اینکه ناپاک است تا اینکه لا یجب الوضوء به. در حقیقت دچار شبهه وجوبیه هستی.
خوب: نسبت به آن یکی ظرف هم مسئله همینطور است،
پس: هر دو میشود شبهه وجوبیّه
حال از شما میپرسیم در شبهه وجوبیّه، احتیاط در فعل و یا در ترک؟
خواهید گفت: در فعل است.
میگوییم: پس احتیاط در این است که: با هر دو وضو بگیرد.
حال: اگر کسانی گفتهاند که: از هر دو اناء اجتناب کن، بخاطر وجود نصّ است و نه بخاطر اینکه دوران بین المحذورین بوده و ترجیح جانب حرمت.
یعنی: اگر این دلیل خارجی نبود باز ما میگفتیم احتیاط در فعل است چون شبهه وجوبیه است حاصل بررسی امثله حضرات این است که:
اوّلا: در این مثالها دوران بین المحذورین و ترجیح جانب الحرمة وجود ندارد.
ثانیا: نباید مثال وضو را با نحن فیه مقایسه کنید. چرا که در وضوء که هر دو اناء را کنار میگذارید بخاطر وجود بدل است چرا که تیمم بدل از وضو است.
لکن در دوران بین المحذورین مثل دفن الکافر واجب او حرام که بدل وجود ندارد تا که هر دو طرف را کنار گذاشته به بدل عمل کنیم.
البتّه آنهایی که میگویند: جانب الحرمة را ترجیح بدهید، در جایی این حرف را میزنند که ترجیح دادن جانب الحرمة پایمالکننده واجب معلومی نباشد.
مثل: دفن کافر که یا واجب است یا حرام.
اگر در اینجا جانب حرمت را اختیار کنید واجب معلومی را پایمال نکردهاید بلکه شاید واجب محتملی را پایمال کرده باشید.
و حال آنکه: اگر هر دو اناء را در اینجا کنار بگذارید واجب معلومی را ترک کردهاید. چرا؟
زیرا: وقتی شما هر دو ظرف را کنار میگذارید، بخاطر اینکه یکی از آن دو حرام است، در حقیقت موافقت قطعیه با حرمت و مخالفت قطعیه با واجب کردهاید. چرا؟
چون یکی از دو ظرف پاک است و دیگری نجس.
و لذا هیچکس در چنین جایی نمیگوید: جانب حرمت رجحان دارد بر جانب وجوب پس از این شیخ اعظم میفرماید: حکم به اباحه که ناتمام بود، توقف هم که درست نیست، وجوه پنجگانه بر جانب حرمت را بررسی کردیم و هیچیک را نپذیرفتیم و دلیلی بر تعیین جانب حرمت در دوران بین المحذورین نیافتیم.
پس چه باید کرد؟
حال ما قبل از پاسخ به این سؤال باید بدانیم که سه قسم تخییر متصوّر است:
1- تخییر ابتدایی:
یعنی: شما که نمیدانی دفن الکافر واجب است یا حرام دفعه اوّل مخیّر هستی که وجوب را اختیار کنی و یا حرمت را.
منتهی هریک را که اختیار نمودی تا آخر عمر باید به همین حکم عمل کنی و در دفعات بعد حق اختیار حکم دیگری را نداری. به چه دلیل؟
1- به سبب قاعده احتیاط:
چرا که دوران بین المحذورین مصداقی از مصادیق دوران بین التعیین المختار و التخییر است. به چه دلیل؟ به این دلیل که: به فرض تخییر نمیدانیم که آیا تنها در واقعه اوّل مخیّر هستیم؟ و یا نه در وقایع بعدی هم مخیریم؟
2- به سبب استصحاب المختار
یعنی: اگر مکلّف روز اوّل یک طرف مثلا وجوب را برگزید و در روز دوّم شکّ کرد که آیا حق دارد حکم دیروز را عوض کند یا نه؟
استصحاب میگوید: باید به همان حکمی که دیروز ملتزم شدی، امروز هم ملتزم باشی.
3- اگر تخییر ابتدایی نباشد و ما هر روز قادر بر تغییر و عوض کردن حکم باشیم، این منجرّ میشود به مخالفت عملیّه تدریجیّه.
پس: تخییر باید ابتدایی باشد.
حال: اگر از ابتدا ملتزم به احدهما الحکمین شدید و روی آن پابرجا ماندید، حد اکثر این است که:
مخالفتش، مخالفت احتمالیّه است و نه قطعیّه عملیّه.
نکته: این وجه سوم، همان وجه هفتم است که شیخ در وجوه مذکور متعرّض آن نشده بود.
یعنی: با همان دلیلی که جلوی اباحه را گرفتیم، در اینجا نیز جلوی تخییر استمراری را میگیریم.
لکن شیخ میفرماید: هیچیک از این وجوه سهگانه نیز دارای ارزش نمیباشد.
چرا؟ چون همین وجه اخیر که گفتیم اگر تخییر استمراری باشد منجرّ به مخالفت عملیّه تدریجیّه میشود خود فاقد اشکال است.
چرا؟ زیرا که تخییر میتواند روی التزام باشد. فی المثل:
امروز از این مجتهد تقلید میکنیم، روز دیگر از آن مجتهد، درحالیکه این یکی میگوید: فلان عمل حرام است.
دیگری میگوید: خیر واجب است و این مطلب فاقد اشکال است، چرا که:
1- امروز ملتزم میشوم به فتوای این مجتهد، فردا ملتزم میشوم به فتوای آن مجتهد و این اشکال ندارد.
2- و یا در تعارض خبرین میتوانیم یک روز ملتزم به این خبر باشیم، روز دیگر ملتزم به آن خبر.
3- و یا در دوران بین المحذورین یک روز انگشت روی وجوب میگذاریم، روزی هم انگشت روی حرمت پس: مخالفت عملیّه تدریجیّه:
اگر منشأ آن اباحه باشد غلط است چون منجرّ به مخالفت عملیّه تدریجیّه میباشد و لذا نمیتوانی یک روز انجام بدهی و یک روز ترک کنی. چرا که نمیتوانی به چیزی ملتزم شوی.
و اگر منشأ آن التزام به احد الحکمین باشد اشکالی ندارد، چرا که استصحاب میکنیم و تا پایان عمر به آن ملتزم میمانیم.
سپس میگوید: این استصحاب المختار تعارض میکند با استصحاب التخییر، چرا که مختار آن عملی است که روز اوّل اختیار کردیم و حال آنکه تخییر شکّ و تردید است.
به عبارت دیگر:
یکی میگوید: استصحاب کن مختار را یعنی همان وجوب روز اوّل و یا همان حرمت روز اوّل را و دیگری میگوید خیر استصحاب کن تخییر را یعنی بگو من که روز اوّل تخییر داشتم، امروز و فردا و فرداها حالت تخییر را دارم.
گفتید: در دار الامر بین التعیین و التخییر، احتیاط این است که تعیین المختار را بگیرید، لکن باید بدانید که:
این مسئله یک مسئله عقلیه است و در مسئله عقلیه تردیدی پیش نمیآید، و شکی در مکلّف به پیش نمیآید تا احتیاج به احتیاط باشد.
بله: اگر دوران بین التعیین و التخییر در مسئله شرعیه پیش بیاید مثل: اطعام و صیام، باید گفت احتیاط جانب تعیین است.
لکن اینجا حاکم عقل است که یا بطور قاطع میگوید: وظیفه تو تعیین است، یعنی: الحکم المختار و یا بطور قاطع میگوید: وظیفه تو همیشه تخییر است.
حال از اینجا که این مسئله، عقلیه است و شکّ در مسئله عقلیه معنا ندارد باید بدانیم که آن استصحابات المختار و آن استصحاب التخییر نیز در اینجا بیمعنا است و غلط، چرا که استصحاب مربوط به شک است.
خلاصه شیخ میفرماید: من نیز قائل به تخییر استمراری هستم لکن نه بخاطر استصحاب، بلکه بخاطر حکم عقل.
یعنی: همان عقل که بار اوّل به شما گفت: انت مخیر، همان عقل در بار دوم و سوم و دفعات بعد هم میگویند: انت مخیّر.
متن:
المسألة الثانیة إذا دار الأمر بین الوجوب و الحرمة من جهة إجمال الدلیل إمّا حکما، کالأمر المردّد بین الایجاب و التهدید، أو موضوعا، کما لو أمر بالتحرّز عن أمر مردّد بین فعل الشیء و ترکه.
فالحکم فیه کما فی المسألة السابقة.
ترجمه:
یا (این اجمال نصّ) حکمی است، مثل امر مردد میان ایجاب و تهدید و اینکه موضوعا مجمل است مثل: آنجایی که مولی امر نماید به تحرّز از یک چیزی که (آن چیز) مردد است میان انجامش و یا ترکش، که حکم در این مسئله همان است که در مسئله قبلی بود.
متن:
المسألة الثالثة لو دار الأمر بین الوجوب و التحریم من جهة تعارض الأدلّة فالحکم هنا: التخییر، لإطلاق ادلّته(1)، و خصوص بعض منها الوارد فی خبرین أحدهما أمر و الآخر نهی(2).
خلافا للعلّامة رحمه اللّه فی النهایة(3)و شارح المختصر(4)و الآمدی(5)، فرجّحوا ما دلّ علی النهی، لما ذکرنا سابقا، و لما هو أضعف منه.
و فی کون التخییر هنا بدویّا، أو استمراریّا مطلقا أو مع البناء من أوّل الأمر علی الاستمرار، وجوه تقدّمت، إلّا أنّه قد یتمسّک هنا للاستمرار بإطلاق الأخبار.
و یشکل: بأنّها مسوقة لبیان حکم المتحیّر فی أوّل الأمر، فلا تعرّض لها لحکمه بعد الأخذ بأحدهما.
نعم، یمکن هنا استصحاب التخییر، حیث إنّه ثبت بحکم الشارع القابل للاستمرار.
إلّا أن یدّعی: أنّ موضوع المستصحب أو المتیقّن من موضوعه هو المتحیّر، و بعد الأخذ بأحدهما لا تحیّر، فتأمّل. و سیتّضح هذا فی بحث الاستصحاب، و علیه: فاللازم الاستمرار علی ما اختار، لعدم ثبوت التخییر فی الزمان الثانی.
ترجمه:
(دلیل بر حکم به تخییر در تعارض نصّین)
حکم در اینجا تخییر است به دلیل اطلاق ادلّه (در) متعارضین (که شامل دوران بین المحذورین هم میشود)، و به دلیل خصوص برخی از اخبار که وارد شدهاند (در حل مسأله) دو خبر (متعارض) که یکی از آن دو امر (میکند) و دیگری نهی.
برخلاف علّامه رحمه اللّه در نهایة و شارح مختصر و جناب آمدی که (در ما نحن فیه با تخییر مخالفت کردهاند).
و لذا: ترجیح دادهاند که خبری را که دلالت بر نهی (و جانب حرمت) دارد و (این) به خاطر آن مطلبی است که سابقا (در نفی این مسئله) گفتهایم، و به خاطر یک وجه ششمی است که ضعیفتر از وجوه قبلی است (و آن این است که میگویند: امر قوی الدلالة است و یا نهی؟ میگویند: نهی قوی الدلالة است. چرا؟
زیرا نهی ترک طبیعت را میخواهد و ترک الطبیعة لا تحصل الّا بترک جمیع افراده و حال آنکه امر ایجاد طبیعت را میخواهد و ایجاد الطبیعه یحصل بایجاد فرد واحد.
حال: در اینکه آیا این تخییر (در اذن فتخیر)، تخییر ابتدایی است و یا استمراری مطلقا است و یا بنائش از اوّل امر بر استمرار بوده است، وجوه (سهگانهای است) که گذشت، جز اینکه در اینجا گاهی به اصالة الاطلاق (که از اصول لفظیه است) تمسّک میشود.
این رأی دارای اشکال است، چرا که اخبار تخییر سوق داده شده است برای بیان حکم (آن فرد) متحیّر و سرگردان در اوّل بار. و لذا متعرض حکم آن شخص پس از اخذ به احدهما نشده است.
بله، استصحاب التخییر در اینجا ممکن است ازآنجهت که (این استصحاب التخییر) به حکم شارع ثابت شده است، مگر اینکه کسی ادعا بکند که موضوع مستصحب (یعنی: تخییر) و یا قدر متیقن از موضوع تخییر، همان (فرد) متحیّر است و حال آنکه، پس از اخذ به احدهما (دیگر) متحیّر نیست.
پس: بیندیش (که با این چیزها موضوع عوض نمیشود) و این مطلب در بحث استصحاب توضیح داده میشود. پس لازم این شد که (انسان) روی آن حدیثی که اختیار کرده است مستمر بماند به دلیل عدم ثبوت تخییر در زمان دوم.
دوران میان وجوب و حرمت است لکن به دلیل اجمال نصّ.
یعنی: نصّی از جانب شارع وارد شده است لکن مجمل است و امرش دائر میان وجوب و حرمت میباشند. و لذا منشا شبهه همین اجمال نصّ است.
1- گاهی از ناحیه لفظی است که دلالت بر حکم دارد. مثل: اعملوا ما شئتم.
که: مولی امر فرموده به چیزی، لکن من نمیدانم که آیا این امر، ایجابی بوده و دلالت دارد بر وجوب متعلّق و یا تهدیدی است و در مقام تهدید بر فعل است.
2- و گاهی از ناحیه لفظی است که دلالت بر موضوع حکم دارد. مثل: تحرّز عن رغبة النکاح که مولی امر فرموده و لکن من نمیدانم که رغبت بعنوان موضوع حکم، بهمعنای میل است تا معنایش این باشد که از میل به نکاح دوری کن و یا بهمعنای اعراض است تا معنایش این باشد که بپرهیز از ترک نکاح.
حال: اگر رغبت بهمعنای میل باشد دال بر حرمت نکاح است و اگر بهمعنای اعراض باشد دال بر وجوب نکاح است، لکن چون نصّ مجمل است امر بر ما مشتبه است.
سؤال این است که: در اینجا چه باید کرد؟
میفرماید: اجمال نصّ ملحق به فقدان نصّ است، یعنی: ادلهای که در آنجا آمد در اینجا نیز هست و لذا آنچه در آنجا مختار ما بود در اینجا نیز مختار ماست.
دوران میان وجوب و حرمت است به جهت تعارض نصّین، فی المثل:
دو حدیث از حضرات معصومین علیهم السّلام رسیده است که یکی دلالت دارد بر اینکه دفن میّت کافر واجب است و دیگری دلالت دارد بر اینکه حرام است.
و لذا این تعارض باعث شده است که امر بر ما مشتبه شود و ندانیم که دفن میّت کافر در اسلام واجب است یا حرام؟ حال سؤال این است که در اینجا چه باید کرد؟
نظر جناب شیخ اعظم است مبنی بر اینکه فتوای ما در تعارض نصّین، تخییر است.
این است که: در باب متعارضین، اخبار فراوانی وجود دارد که معروف به اخبار علاجیّهاند.
لکن این اخبار بر دو دستهاند:
1- یک دسته به دلیل اطلاقشان شامل ما نحن فیه میشوند که تعارض به نحو امر و نهی است.
2- و یک دسته اصلا موردشان ما نحن فیه است بدین معنا که:
از امام علیه السّلام سؤال میکنند که ای پسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دو خبر از شما رسیده که یکی امر میکند به فلان عمل و دیگری نهی میکند از آن، تکلیف ما چیست و چه باید کرد؟
حضرت فرمان به تخییر داده است.
این است که: در مقابل قول مشهور، از جمله خود شیخ، جناب علامه رحمه اللّه و برخی دیگر مدّعی هستند که قول به تخییر مربوط به مواردی است که متعارضین، متساویین بوده و هیچیک نسبت به دیگری رجحان نداشته باشد.
و حال آنکه در ما نحن فیه، خبری که دلالت بر نهی و حرمت دارد، مرجّح داشته و معیّنا باید بدان ملتزم شده و عمل را ترک نماییم.
اشاره به همان ادلّه خمسه است که قائلین به تعیین حرمت در مسئله اوّل داشتند که در اثبات مدّعای فوق نیز به این ادلّه تمسّک شده است.
دلیل دیگری است علاوه بر ادلّه پنجگانه مذکور در اثبات مدّعای مزبور که ضعیفتر از آن ادلّه است مبنی بر اینکه:
دلالت نهی قویتر است از دلالت امر، چرا که نهی دلالت بر استمرار و تکرار دارد.
یعنی: ترک عمل در هر واقعهای و هر زمانی.
در حالی که امر دلالت دارد بر ایجاد طبیعت آنهم برای یک بار. و لذا: هریک از امر و نهی که دلالة اقوی باشد آن مقدّم است و نهی دلالة اقوی از امر است. پس: نهی مقدّم بر امر است.
گفته میشود که در این جهت هیچ فرقی میان امر و نهی وجود ندارد. چرا؟
زیرا: مدلول امر ایجاد طبیعت و مدلول نهی ترک ایجاد و اعدام آن است.
از جهت لوازم عقلی. چرا؟- زیرا: عقل:
1- در جانب ایجاد میگوید: الطبیعة توجد بوجود فرد واحد و این ربطی به مدلول مطابق امر ندارد.
2- و در جانب اعدام میگوید: الطبیعة تنعدم بانعدام جمیع افراده که این مطلب هم ربطی به مدلول نهی ندارد.
حاصل مطلب اینکه: وجهی برای ترجیح جانب نهی بر جانب امر نیست و حکم همان تخییر است.
این است که: علی القول به تخییر باز این سؤال مطرح است که آیا این تخییر، ابتدایی است یا استمراری؟ اگر استمراری است، مطلقا است یا بشرط البناء من اوّل الامر علی استمرار و بقاء بر حکم مختار؟ حال: تمام احتمالاتی که در فقدان نصّ و اجمال نصّ مطرح بود در اینجا نیز مطرح است.
جز اینکه یک امتیاز در ما نحن فیه یعنی تعارض نصین وجود دارد.
بیان همان امتیاز مورد نظر است مبنی بر اینکه برخی مدّعی شدهاند که:
تخییر در ما نحن فیه یعنی تعارض نصّین یک تخییر استمراری است و نه ابتدایی. و در اثبات این مدّعی به اطلاق اخبار تخییر استدلال نمودهاند به این معنا که اخبار تخییر به قول مطلق فرمودهاند: در متعارضین شما مخیّر هستید.
و لذا وقایع از اوّل تا انتها و همیشه مشمول این اطلاق هستند.
اشکالی است که شیخ بر این اطلاق وارد کرده است مبنی بر اینکه:
این اخبار مجمل هستند و نه مطلق، یعنی: در مقام بیان این مطلب هستند که اگر به واقعهای مثل دفن میّت برخوردید و در رابطه با آن به دو دسته از روایات متعارض برخوردید و در تشخیص وظیفه خود مردّد و متحیّر شدید، تکلیف شما تخییر است.
یعنی: به هر طرف که خواستید اخذ و عمل نمایید و لکن آیا پس از اخذ به یک طرف و رفع حیرت در وقایع بعدی نیز مخیّر هستید و یا میتوانید معیّنا به همان حکم مختار عمل کنید؟
میفرماید: این معنا که پس از اخذ به یک طرف و رفع حیّرت باز هم مکلّف مخیّر باشد و یا اینکه بتواند معیّنا همان رأی مختار را عمل کند از اخبار تخییر بدست نمیآید بلکه قدر متیقن در اخبار مزبور این است
که تنها وظیفه مکلّف را در بدو امر روشن میکند، و لذا قابل استدلال نیستند.
این است که: بله ممکن است کسی بگوید:
حکم واقعه اولیّه را اخبار تخییر روشن میکند لکن وقتی مکلّف نسبت به وقایع بعدی در بقاء تخییر شکّ میکند استصحاب میکند تخییر را.
حال: در اینجا دیگر شما نمیتوانید اشکال کنید که در مستقلات عقلیه و مواردی که عقل حاکم است جای استصحاب نیست.
چرا؟
زیرا: بنا بر فرض در متعارضین، شارع حاکم به تخییر است و اگر ما شک کنیم در بقاء حکم شرعی جای استصحاب هست.
وگرنه مقتضای قاعده عقلی، تساقط و یا توقف بود.
بنابراین: با استصحاب تخییر و با اخبار تخییر، فتوای به تخییر استمراری میدهیم.
این است که: شاید به دنبال پاسخ مذکور کسی بگوید:
اینجا جای استصحاب نیست چرا که یکی از شرایط استصحاب وحدت موضوع است که در اینجا به دلیل عوض شدن موضوع وجود ندارد. چرا؟ زیرا مستصحب ما که تخییر است موضوعش:
1- یا عنوان المتحیّر است که با اخذ به یک طرف، تحیّر از بین میرود و دیگر بقاء ندارد.
2- و یا عنوان المکلّف است که قدر متیقّن از آن، المکلّف المتحیّر است که با اخذ به یک طرف، دیگری از بین میرود.
سپس: قید موضوع از بین رفته و دیگر جای استصحاب نیست.
اشاره شیخ است به این مطلب که:
اوّلا: موضوع مستصحب، پس از اخذ نیز باقی است، چرا که متحیّر یعنی کسی که نمیداند حکم واقعی او وجوب است و یا حرمت؟ پس از اخذ به یک طرف نیز، معیّنا نمیداند حکم واقعی کدام طرف است.
ثانیا: موضوع در باب استصحاب عرفا باید باقی باشد و نه با دقت فلسفی
این است که: به فرض که به دلیل عوض شدن موضوع نتوانیم حکم تخییر را در اینجا استصحاب
کنیم، باز نوبت میرسد به استصحاب حکم مختار که اصل مسبّبی باشد و این اصل مثبت تخییر ابتدایی است و نه استمراری.
اوّلا: دوران میان دو محذور بخاطر اجمال نصّ است.
ثانیا: اجمال گاهی مربوط به آن لفظی است که یدلّ علی الحکم و گاهی مربوط به آن لفظی است که یدلّ علی الموضوع.
در اینجا نیز:
1- گاهی لفظی که دلالت بر حکم دارد اجمال دارد مثل اینکه:
پدری به فرزندش بگوید: فلان کار را انجام بده، در حالی که فرزند نمیفهمد که این امر ایجابی است و یا تهدیدی؟
اگر این امر برای ایجاب و انجام باشد میشود واجب و اگر برای تهدید باشد میشود حرام و لذا صیغه افعل نزد این فرزند عند الوجوب و الحرمة مجمل شده است.
2- و گاهی لفظی که دلالت بر موضوع دارد مجمل است، فی المثل: مولی فرموده: تحرّز رغبة النکاح خوب رغبة در اینجا به چه معناست؟ آیا بهمعنای اعراض است و یا به معنای تمایل است؟
باید بدانیم که:
اگر رغبة تقدیرا با حرف (عن) متعدی بشود بهمعنای اعراض است و چنانچه با (فی) متعدی بشود به معنای میل است.
به عبارت دیگر: رغبة فیه یعنی مایل شدن به آن و رغبة عنه: یعنی اعرض عنه حال: اگر رغبة بهمعنای مال باشد، حرمت را میرساند و چنانچه بهمعنای اعراض باشد وجوب را.
چرا؟
زیرا: وقتی مولی میگوید: تحرّز بکن از اعراض نکاح معنایش این است که: ازدواج بکن.
و اگر بفرماید تحرز بکن از میل به نکاح معنایش این است که: ازدواج نکن.
پس: این لفظ رغبة از نظر وجوب و حرمت عند المکلّف مجمل میشود.
و لذا: وقتی انسان به خاطر اجمال الخطاب مردد شد بین الوجوب و الحرمة چه باید کرد؟
میگوییم: هر پاسخی که در مسأله اوّل دادیم در اینجا نیز همان پاسخ را میدهیم فراجع.
اوّلا: مسأله مربوط به آنجایی است که امر دائر است میان وجوب و حرمت لکن به جهت تعارض نصّین
فی المثل: نصّی از امام علیه السّلام نقل شده دالّ بر اینکه دفن الکافر واجب است و خبر دیگری از ایشان رسیده که دفن الکافر حرام. حال در اینجا چه باید کرد؟
میگوییم: هیچیک از اقوال اباحه، توقف و تعیین الحرمة معنا ندارد.
اگر بپرسید چرا؟
میگوییم: ائمه علیهم السّلام تکلیف مکلّف را در اینگونه موارد با دستور خود مشخص فرمودهاند.
اگر پرسید چه دستوری دادهاند؟
میگوییم فرمودهاند: اذن فتخیر، هریک را که خواستی اختیار کن و عمل کن.
اگر بپرسید این تخییر ابتدایی است یا نه؟ استصحاب المختار مطلقا است و یا استمراری به شرط البناء و یا اینکه بستگی به نیّت دارد؟
در پاسخ شما میگوییم: هر سه مورد در اینجا جاری میشود و لکن یک تفاوت عمدهای که در مسأله اوّل و دوّم با این مسئله وجود دارد این است که: تخییر در آنجا عقلی بود و در اینجا شرعی.
چرا که امام فرموده اذن فتخیّر. و لذا از جهات مختلفی با تخییر عقلی تفاوت پیدا میکند. چگونه؟
بدین صورت که:
در تخییر عقلی، استصحاب معنا نداشت و حال آنکه در اینجا میتوان از اطلاقات و استصحابات استفاده نمود.
حال: اگر کسی بگوید، من میخواهم بدون استفاده از اصول عملیه، از اصول لفظیه استفاده کنم چه باید بکنم؟
فی المثل:
1- امام فرموده: اذن فتخیّر و حال آنکه من نمیدانم دفعه اوّل مخیّر هستم و یا همیشه مخیر هستم.
به او میگوییم: اصالة الاطلاق جاری کن.
2- مولی به عبدش گفته: اعتق رقبة، و عبد نمیداند رقبه مؤمنه مراد مولی است و یا مطلق رقبه؟
به او میگوییم: اصالة الاطلاق جاری کن.
3- اگر شما بگویید من میخواهم استصحاب تخییر جاری کنم، به او میگوییم: همان تخییری که امام دستورش را داده جاری کن.
پس: هم میتوان اصالة الاطلاق را جاری نمود و هم استصحاب التخییر را.
میگوییم: شیخ نه اصالة الاطلاق را در اینجا پذیرفته و نه استصحاب التخییر را.
اگر بپرسید چرا؟ به شما میگوییم:
1- اصالة الاطلاق را نپذیرفت چرا که میگوید فرموده امام است و نه مطلق بدین معنا که دو حدیث به دست فردی رسیده بود درحالیکه متحیّر مانده و سرگردان شده بود که چگونه به این دو حدیث متعارض عمل کند و لذا خدمت امام رسید و امام در پاسخ به او فرمود: اذن فتخیّر امّا پس از اینکه او احدهما را اختیار نمود حیرت و سرگردانیش برطرف شد.
حال سؤال این است که: آیا خطاب امام که رفع سرگردانی از این شخص نمود، شامل افراد غیر سرگردان هم میشود؟ شیخ میگوید: معلوم نیست که امام همه را مورد خطاب قرار داده باشد، شاید فقط همان فرد مورد نظرشان بوده.
2- استصحاب التخییر را نپذیرفت، چرا که میگوید: موضوع در اینجا عوض شده است، زیرا فرد مزبور ابتدا سرگردان بود لکن پس از اخذ به احدهما از سرگردانی خارج شد و حالتا دیگر او نیست.
حال: وقتی فرد بهعنوان موضوع حالتش عوض شده چگونه میشود استصحاب را جاری نمود.
البته: در پایان میفرماید:
وظیفه این مکلّف استصحاب المختار است که در تشریح المسائل آمده است.
متن:
المسألة الرابعة لو دار الأمر بین الوجوب و الحرمة من جهة اشتباه الموضوع
و قد مثّل بعضهم له باشتباه الحلیلة الواجب وطؤها- بالأصالة، أو لعارض من نذر أو غیره- بالأجنبیّة، و بالخلّ المحلوف علی شربه المشتبه بالخمر.
و یرد علی الأوّل: أنّ الحکم فی ذلک هو تحریم الوطء، لأصالة عدم الزوجیّة بینهما، و أصالة عدم وجوب الوطء.
و علی الثانی: أنّ الحکم عدم وجوب الشرب و عدم حرمته، جمعا بین أصالتی الإباحة و عدم الحلف علی شربه.
و الأولی: فرض المثال فیما إذا وجب إکرام العدول و حرم إکرام الفسّاق و اشتبه حال زید من حیث الفسق و العدالة.
و الحکم فیه کما فی المسألة الأولی: من عدم وجوب الأخذ بأحدهما فی الظاهر، بل هنا أولی، إذ لیس فیه اطّراح لقول الإمام علیه السّلام، إذ لیس الاشتباه فی الحکم الشرعیّ الکلیّ الّذی بیّنه الإمام علیه السّلام، و لیس فیه أیضا مخالفة عملیّة معلومة و لو إجمالا، مع أنّ مخالفة المعلوم إجمالا فی العمل فوق حدّ الإحصاء فی الشّبهات الموضوعیّة.
هذا تمام الکلام فی المقامات الثلاثة، أعنی دوران الأمر بین الوجوب و غیر الحرمة، و عکسه، و دوران الأمر بینهما.
و أمّا دوران الأمر بین ما عدا الوجوب و الحرمة من الأحکام، فیعلم بملاحظة ما ذکرنا.
و ملخّصه: أنّ دوران الأمر بین طلب الفعل أو الترک و بین الإباحة نظیر المقامین الأوّلین، و دوران الأمر بین الاستحباب و الکراهة نظیر المقام الثالث. و لا إشکال فی أصل هذا الحکم، إلّا أنّ إجراء أدلّة البراءة فی صورة الشکّ فی الطلب الغیر الإلزامیّ- فعلا أو ترکا- قد یستشکل فیه، لأنّ ظاهر تلک الأدلّة نفی المؤاخذة و العقاب، و المفروض انتفاؤهما فی غیر الواجب و الحرام، فتدبّر.
ترجمه:
اگر امر دائر شود میان وجوب و حرمت به خاطر مشتبه بودن موضوع و مثال زدهاند برخی از مشهور در (تبیین) شبهه موضوعیه:
1- زوجهای را که آمیزش با او یا به وجوب اصلی (در هر چهار ماه) و یا به وجوب عرضی بخاطر قسم و یا نذر به زنی که اجنبیه و نامحرم است.
(و لکن بر فرد مشتبه است که آیا این زن حلیله اوست تا مباشرت با او واجب باشد یا نه؟)
2- و به سرکهای که بر شرب آن قسم خورده شده و (اکنون) مشتبه به خمر است.
و ایراد وارد میشود:
1- بر مثال اوّل: به اینکه: حکم در اینجا به دلیل اصل عدم علقه زوجیت بین این دو نفر تحریم آمیزش و مباشرت است.
2- و بر مثال دوم به اینکه: حاکم در اینجا عدم وجوب شرب و عدم حرمت آن است، به خاطر جمع دو اصل اصالة الاباحه و عدم تعلق سوگند به شرب خمر (یعنی الاصل عدم تعلق الحلف بشرب الخمر که با این اصل، احتمال وجوب برداشته میشود و با اصالة الاباحه، احتمال حرمت شرب از ناحیه خمریت آن مرتفع میشود).
و سزاوارتر فرض این مثال است در جائی که اکرام علمای عادل واجب و اکرام دانشمندان فاسق حرام است، و حال آنکه حال زید از جهت فسق و عدالت (بر مکلّف) مشتبه است و حکم در این مسئله، همانند حکم در مسئله اوّل است، که اخذ به یک طرف (بر ما) واجب نیست.
بلکه در اینجا اولی است (که یا ملتزم به اباحه شویم و یا به توقف) چرا که در ما نحن فیه طرح قول امام هم وجود ندارد، چرا که شک و تردیدی در حکم کلّی شرعی که امام علیه السّلام آن را بیان فرموده وجود ندارد.
و همچنین مخالفت عملیه با معلوم بالاجمال نیز (در اینجا) پیش نمیآید در صورتی که مخالفت با معلوم بالاجمال در عمل و در باب شبهات موضوعیه فراوان و غیر قابل شمارش است.
این بود تمام کلام در مطالب سهگانه یعنی: دوران الامر میان وجوب و غیر حرمت و عکس آن و دوران امر میان وجوب و حرمت.
و امّا دوران امر میان غیر وجوب و غیر حرمت از سایر احکام (یعنی: کراهت و اباحه) با ملاحظه و دقت در آنچه گفته شد، معلوم میشود.
و خلاصه (حکم) آن این است که:
1- دوران الامر میان طلب فعل (استحباب) و بین الاباحة مثل دوران میان وجوب و غیر حرمت است.
2- و دوران الامر میان استحباب و کراهت مثل دوران میان وجوب و حرمت است.
و اشکالی در اصل این حکم وجود ندارد (یعنی: همانطور که اصالة البراءة در آن موارد نسبت به وجوب یا حرمت جاری میشد، در این موارد هم نسبت به استحباب و کراهت جاری میشود).
جز اینکه: اجزاء ادلّه برائت در صورت شکّ در طلب غیر الزامی مبتلا به اشکال است چرا که ادلّه برائت برای نفی مؤاخذه و عقاب جاری میشوند. درحالیکه فرض بر این است که: اصلا مؤاخذه و عقاب در غیر واجب و حرام منتفی است.
پس: اندیشه کن.
دوران امر میان وجوب و حرمت است و منشا این دوران هم امور خارجیه است و نه خطاب شارع.
ذکر مثالی است از مشهور در تبیین شبهه موضوعیّه مبنی بر اینکه:
مردی یا به وجوب اصلی که هر چهار ماه یکبار حق همسر است و یا به وجوب عرضی که قسم خورده و یا نذر کرده با زوجهاش جماع کند، حال این مطلب بر او واجب شده است، و لکن با زنی برخورد میکند که شکّ دارد آیا حلیله اوست تا مجامعت با او واجب باشد؟ و یا اجنبیّه است تا مجامعت با او حرام باشد؟
این دوران میان وجوب و حرمت است و شبهه هم موضوعیّه میباشد.
این است که: مثال مذکور باطل است. چرا؟
زیرا با وجود اصلی موضوعی حاکم در اینجا نوبت به اصول حکمیّه نمیرسد.
اصل عدم علقه زوجیت میان این مرد و آن زن است.
به عبارت دیگر:
1- اصل عدم علقه زوجیت میان این مرد و آن زن در اینجا حاکم است.
2- شک در وجوب یا حرمت وطی نیز مسبّب از شکّ در وجود و عدم این علقه زوجیّت است.
پس: بلا تردید جماع با این زن حرام است.
دلیل بر ردّ دومین مثال مشهور در تبیین شبهه موضوعیّه است مبنی بر اینکه:
1- میدانیم که شرب خمر در اسلام حرام است.
2- گاهی شرب سرکه بواسطه نذر و قسم و یا ... واجب میشود.
حال:
1- کسی قسم خورده که سرکه بنوشد.
2- در خارج به مایعی برمیخورد لکن تردید میکند که آیا این مایع سرکه است تا شرب آن بر او واجب باشد و یا خمر است تا که شربش حرام باشد، میماند که چه کند؟
این دوران میان وجوب و حرمت بوده و شبهه موضوعیّه نام دارد.