ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : پيام قرآن: روش تازهاي در تفسير موضوعي قرآن / ناصر مكارمشيرازي، با همكاري جمعي از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰ج.
شابك : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ريال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال: ج.۳، چاپ نهم964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ريال(ج.۳، چاپ يازدهم) ؛ ج.۴964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال : ج.۴ ٬چاپ هشتم964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ريال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ريال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۳(چاپ يازدهم: ۱۳۹۲).
يادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
يادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
يادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجيد.- ج. ۲. خداجويي و خداشناسي در قرآن.- ج.۳. طرق معرفتالله در قرآن مجيد.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.- ج. ۵. معاد در قرآن مجيد (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجيد (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۲).- ج. ۹. امامت و ولايت در قرآن مجيد .- ج. ۱۰. حكومت اسلامي در قرآن مجيد.
موضوع : قرآن-- تحقيق
موضوع : الهيات
رده بندي كنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ي ب
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۳۵۶۷
پاسخ به اين دو سؤال مهم اثر عميقى در فهم صحيحتر و بهتر كتابهايى چون كتاب حاضر دارد، و تا جواب اين دو پرسش روشن نشود نمىتوان به خوبى دريافت كه اين گونه كتابها چه هدفى را تعقيب مىكند؟
در پاسخ سؤال اوّل يادآور مىشويم كه قرآن مجيدكتابى است كه در طول 23 سال ا توجه به نيازها و شرايط مختلف اجتماعى و حوادث گوناگون نازل شده، و همگام با پيشرفت جامعه اسلامى پيشروى كرده است.
آيات سوره هايى كه در مكه نازل شده عمدتاً ناظر به تحكيم پايههاى ايمان و اعتقاد نسبت به توحيد و معاد، و مخصوصاً مبارزه شديد و پى گير با شرك و بت پرستى است، در حالى كه ايات سوره هايى كه در مدينه نازل شده و طبعاً بعد از تشكيل حكومت اسلامى بوده ناظر به احكام اجتماعى و عبادى و سياسى و تشكيل بيت المال و نظام قضايى اسلام و مسائل مربوط به جنگ و صلح و نبرد با منافقان و امثال آن مىباشد كه اسلام با آن درگير بوده.
بديهى است كه هيچيك از اين مسائل به صورت يك رساله عمليّه يا يك كتاب درسى و كلاسيك مطرح نگشته، بلكه طبق نيازها و مناسبتها و ضرورتها، آيات نازل گشته است؛ مثلًا ملاحظه مىكنيم كه احكام مربوط به جهاد و دستورات جنگى و عهدنامهها و اسيران و غرامتهاى جنگى و مانند آن به طور
پراكنده در هر غزوه به مناسبت آن غزوه نازل گشته، درست مانند نسخههاى يك طيب ماهر كه هر روز به تناسب حال بيمار مىنويسد تا او را به سلام كامل برساند.
حال اگر آيات قرآن را كه در هر سوره از سورهها نازل شده به ترتيب تفسير كنيم، نام آن «تفسير ترتيبى» خواهد بود، و اگر آيات مربوط به يك «موضوع» را از تمم قرآن جمع آورى نموده در كنار هم بچينيم، و آن را فصل بندى نموده تفسير كنيم نامش «تفسير موضوعى» است.
مثلًا هر گاه تمام آيات مربوط به جهاد كه در طى ده سال در سورههاى مدنى نازل شده، يا آيات مربوطه به اسماء و صفات خداوند كه در طى 23 سال در تمام قرآن نازل گرديده، در كنار هم قرار گيرد، و در رابطه با يكديگر تفسير شود تفسير موضوعى نام خواهد داشت، در حالى كه اگر هر آيه را در جاى خود جداگانه مورد بحث و بررسى قرار دهيم همان تفسير ترتيبى است.
هر يك از اين دو نوع تفسير مزايا و آثارى دارد كه ما را از يكديگر بى نياز نمىسازد و به مصداق «هر چيز به جاى خويش نيكوست» هر نوع تفسير برا پژوهندگان قرآن ضرورى و لازم است! (الته در آغاز كار تفسير ترتيبى سپس تفسير موضوعى).
«تفسير ترتيبى» اين مزايا را دارد:
جايگاه هر آيه را با زمان و مكان نزولش، با آيات قبل و بعدش، با قرائن داخلى و خارجى آن روشن مىسازد كه بدون اينها فهم دقيق معناى آيه ممكن نيست.
به تعبير ديگر تفسير ترتيبى، هر آيهاى را درست در جاى خود مىبيند، و رابطه آن را با حيات جامه اسلامى و پيشرفت و تكامل آن در نظر مىگيرد، و اين رابطه مسائل زيادى را كشف مىكند.
در حالى كه در تفسير موضوعى، آيات از شكل حوادث عينى و جزيى در آمده شكل كلّى به خود مىگيرد و از جايگاه خود تا حّدى دور مىشود
ولى در عوض تفسير موضوعى امتيازات مهّم زير را دارد:
ابعاد پراكنده يك موضوع را كه در ايات مختلف آمده در كنار هم قرار مىدهد و موضوعات را به صورت چند بعدى و جامع مىنگرد و طبعاً حقايق تازهاى از آن كشف مىكند.
ابهاماتى كه در بدو نظر در بعضى از آيات قرآن به چشم مىخورد با توّه به اصل اساسى «القرآن نفسّر بعضه بعضاً» (آيات قرآن يكديگر را تفسير مىكنند) برطرف مىسازد.
جهان بنينى اسلام، و بطور كلّى نگرش آن را در هر مسأله و هر موضوع آشكار مىسازد.
بسيارى از اسرار نهفته قرآن را تنها با روش تفسير موضوعى مىتوان آشكار ساخت و به ژرفاى ايات آن تا آنجا كه در حوصله استعداد انسانهاست دست يافت.
بنابراين هيچ مسلمان ژرف انديش و آگاهى بى نياز آن دو نوع تفسير نيست.
گرچه از قديمرين ايّام، حتى از عصر ائمه هدى عليهم السلام تفسير موضوعى مورد توجّه بوده، و دانشمندان اسلام در اين زمينه كتابها نوشتهاند كه نمونه روشن آن
كتابهاى «آيات الاحكام» است، ولى بايد اعتراف كرد كه تفسير موضوعى از رسد شايسته خود بى نصيب بوده، و هنوز مراحل طفولّيت خود را طى مىكند، و بايد در پرتو زحمات دانشمندان به محلّ شايسته خود برسد.
كتاب حاضر «پيام قرآن» كه با ابداع «يك روش كاملًا تازه» در فسير موضوعى قرآن، گامهى جديدى را در اين موضوع برداشته و بحمداللّه از استقبال گسترده و حمايت روز افزون قشرهاى وسيعى بهرهمند بوده است باز در آغاز راه است، و نياز به همكارى و همفكرى بيشتر از سوى علماى اسلام و مفسّران عالى مقام دارد تا بتواند به هدف نهايى برسد، و ما هميشه در انتظار نظرات تكميلى اهل نظر و ارباب معرفت بوده و هستيم و از خداى بزرگ توفيق و هدايت بيشتر را مىطلبيم.
قم- حوزه علميه
ناصر مكارم شيرازى
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
قبل از هر چيز بايد به سراغ چهره اسلام و پيامبر در قرآن مجيد برويم و اشارات كوتاه و پرمعنا را كه در آيات مختلف آمده، مورد بررسى قرار دهيم.
اما از آنجايى كه پى بردن به نكات و اشارات گوناگون اين آيات، نياز به آگاهى اجمالى از تاريخ اسلام دارد، در اينجا مرورى بر مجموعه فشردهاى از تاريخ اسلام و چگونگى پيدايش و پيشرفت سريع آن خواهيم، تا راه براى مباحث آينده هموار گردد.
اسلام چهارده قرن قبل، از مكه معظمه طلوع كرد و در مدت 23 سال (دوران دعوت پيامبر) از جنوبىترين قسمت حجاز (يعنى يمن) تا شمال جزيرة العرب (يعنى شامات) را تحت نفوذ خود قرار داد و حتى بخشى از آفريقا (يعنى حبشه
در روزگار قديم) را متوجه خود كرد. امّا و امروزه سراسر دنيا را متوجه خويش كرده و بيش از يك ميليارد پيرو دارد.
آنچه در اين نوشته پىگيرى مىشود، اشاره كوتاهى به زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و پيشرفت سريع اسلام و عوامل آن است.
البته مىدانيم كه اين كار آسانى نيست؛ زيرا آنچه انجام شده تا اسلام به اين مرحله رسيده، در برابر آنچه در تاريخ آمده آن قدر گسترده است كه مىتوان گفت مانند قطرهاى از دريااست، و آنچه ما در اينجا مىآوريم از همان تاريخى استفاده مىكنيم كه به قلم مورّخان به نگارش در آمده و روشن است كه چقدر در برابر اصل ماجرا اندك است.
در آغاز، اسلام از يك نفر يعنى رسول اكرم، حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله شروع شد كه در سن 40 سالگى به رسالت مبعوث گرديد. به دنبال آن خديجه، و على عليه السلام ايمان آوردند، كار تبليغى پنهانى اسلام از همين نقطه شروع گرديد. در طول سه سال پيامبر تنها كسانى را دعوت مىكرد كه كاملًا به آنها اطمينان داشت كه اسرار را فاش نمىكنند: «وَ كان قَبْلُ فِى السّنينِ الثَّلاث مُسْتَتِراً بِدَعْوَتِهِ لا يُظْهِرُها الّا لِمَن يَثِقُ بِهِ» امّا پس از سه سال با نزول آيه و انْذِرْ عَشِيرَتِكَ الْاقْرَبِينَ موظف شد آشكارا مردم را به اسلام دعوت كند.
رسول اسلام با اعلام آشكاراى دعوت خود، بر بالاى كوه صفا و دعوت به مهمانى بستگان خود كارش را شروع كرد و تا اين روز جمعيت مسلمان بسيار اندك و انگشت شمار بود(1)و در دو جلسه مهمانى كه ترتيب داد اولى را ابولهب
1) كامل ابن اثير، جلد 1، صفحه 486، طبع دار الاحياء، التراث العربى و تاريخ طبرى، جلد 2، صفحه 61.
مهلت نداد پيامبر سخن بگويد و دومى را پس از شنيدن سخنانش خندهاى كردند و رو به ابوطاب گفتند: «قَدْ امَرَكَ:" انْ تَسْمَعَ لِابْنِكَ وَ تُطيعَ"»: «به تو فرمان داد:" كه از پسرت بشنوى و اطاعت كنى"» پيشرفت اسلام آنقدر از نظر آن حضرت مسلّم بود كه در همين جلسه، خليفه و وارث خود را تعيين نمود.(1)
مدّت كمى گذشت و سران مكه ملاحظه كردند كه محمّد صلى الله عليه و آله با روشن كردن افكار مردم، و نشان دادن نادرستى بت پرستى، و لزوم ايمان به خالق جهان كم كم پيش مىرود، از اينجا احساس خطر كردند؛- چه اينكه همه موقعيت و درآمد مادّى آنها وابسته به همان تفكر و آداب و رسوم موجود بود- لذا به ابوطالب مراجعه و از او خواستند دست از حمايت محمد صلى الله عليه و آله بر دارد يا بين آنها و محمد صلى الله عليه و آله فاصله نشود يا خود ابوطالب او را اصلاح كند و گفتند: «يَا اباطالِب انَّ ابْنَ اخيكَ قَدْ سَبَّ الِهَتِنا وَ عَابَ دِينَنا وَ سَفَّهَ احْلامَنا وَ ضَلَّلَ آبائَنا فَامّا انْ تَكُفَّهُ عَنَّا وَ امَّا انْ تُخَلِّىَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ»:
«اى ابوطالب پسر برادرت خدايان ما را دشنام مىدهد، و بر آيين ما عيب مىگيرد، و خردمندان ما را سبك مغر مىخواند، و پدران ما را گمراه مىشمارد؛ يا بايد خود، او را از اين طريق باز دارى و يا بين ما و او فاصله نباشى تا ما او را به سزاى عملش برسانيم»(2).
اين بار ابو طالب آنها را به صورتى رد كرد؛ ولى اسلام همچنان راه رشد خود را مىپيمود. سران كفر آيين و فرهنگ محيط خود را در خطر ديدند؛ بار ديگر به
ابوطالب مراجعه كردند و گفتند: «فَقالُوا يا اباطالِب انَّ لَكَ سِنّاً وَ شَرَفاً وَ انَّا قَدْ اسْتَنْهياكَ انْ تَنْهَى ابْنَ اخيكَ فَلَمْ تَفْعَلْ وَ انَّا وَ اللّهِ لا نَصْبِرُ عَلى شَتْمِ و آبائِنا وَ تَسْقيهِ احْلامِنا حَتَّى تَكُفّهُ عَنَّا او نُنازِلَهُ وِ ايَّاكَ حَتّى يَهْلِكَ احَدُ الفَرِيقَيْنِ»: «گفتند:
" اى ابوطالب! از تو سنى گذشته و داراى شرف و بزرگى هستى؛ ما از تو خواستيم كه پسر برادرت را باز دارى ولى عمل نكردى، به خدا سوگند! ديگر در برابر دشنام و بدگويى به خدايان، و پدران و نسبت سفاهت دادن به عقلاى قوممان صبر نخواهيم كرد؛ مگر اينكه خود، او را باز دارى؛ يا اينكه با او و تو، از در نبرد پيش آييم تا يكى از ما دو گروه از بين برويم"»
اين بار ابوطالب جريان را به پيامبر گزارش كرد و توجه داد كه آنها سخت بر كار خود مصمّماند. شايد پيامبر احساس كرد كه ابوطالب نسبت به حمايت از او اندكى سست شده است؛ لذا كلام معروف خود را با عمو در ميان گذاشته و گفت:
«يَاعَمَّاه لَوْ وَضَعُوا الشّمسَ فى يَمينى وَ القَمَرَ فى شمالى على انْ اتركَ هذا الامْر، حَتَّى يُظهِرَهُ اللّهُ اوْ اهْلَكَ فِيِه مَا تَرَكْتُهُ ثُمَّ بَكى وَ قَامَ فَلَمّا وَلّى، نَاداهُ ابُوطالِبٍ فَاقْبَلَ عَلَيِه وَ قَالَ اذْهَبَ يَابْنَ اخى فَقُل ما احْبَبْتَ فَوَ اللّهِ لَا اسَلِّمُكَ لِشئٍ ابَداً»:(1)
«اى عمو! اگر خورشيد را در است راستم و ماه را در دست چپم بگذارند كه دست از اين كار بردارم؛ دست بر نخواهم داشت؛ تا اينكه خداوند آن را غالب سازد يا من در اين راه از بين بروم؛ سپس گريه كرده و به پا خاست و حركت نمود، همين كه اراده رفتن كرد، ابوطالب او را صدا زد و به او گفت:" پسر برادر! برو و هر چه دوست دارى بگو؛ به خدا سوگند! من تو را تنها نخواهم گذاشت و
1) كامل ابن اثير، جلد 1، صفحه 489 و سيره ابن هشام، جزء 1، صفحه 284 و 285 و تاريخ طبرى، جلد 2، صفحه 65.
تسليم هيچ چيز نخواهم كرد"».
پيامبر چون بار ديگر از عمو حمايت ديد، كار خود را با دلگرمى بيشترى ادامه داد؛ و قريش متوجه شدند كه ابوطالب دست از حمايت محمد صلى الله عليه و آله نمىكشد، دوباره به ابوطالب مراجعه كردند و، پيشنهاد دادند كه زيباترين جوان قريش را به جاى برادرت به تو مىدهيم كه به فرزندى بپذيرى و محمد را به ما تحويل دهى. در اين هنگام ابوطالب پاسخ جالب و دندان شكنى به آنها داد(1)لذا آنها از هر طايفه شروع به آزار و اذيت مسلمانان كردند، و بار ديگر از ابوطالب خواستند كه از پسر برادرش بخواهد تا از مسير خود دست بر دارد. ابوطالب پيام را رساند و محمد صلى الله عليه و آله چنين پاسخ داد: «اىْ عَمُّ اوَلا ادْعُوهُمْ الى مَا هُوَ خَيْرٌ لَهُمْ مِنْها، كَلِمَةٌ يَقُولُونَها تُدينُ لَهُم بِهَا العَرَبُ وَ يَملِكُونَ رِقابَ العَجَمِ فَقالَ ابُوجَهْلٍ:" ما هى وَ ابيكَ لَنُعطِيَنَّكَها وَ عَشْرَ امْثالِها" قالَ:" تَقُولُونَ لا الهَ الَّا اللّهُ ..." وَ قالُوا:
" سَلْ غَيْرَها" فَقالَ:" لَوْ جِئتُموُنى بِالَّشمسِ حَتّى تَضعَوُها فى يِدى ما سَالتُكُمْ غَيْرَها"»
«اى عمو! آيا من آنها را به سوى چيزى دعوت نكنم كه برايشان سودمندتر است و آن يك سخن است كه اگر بگويند، عرب تسليم آنان مىشود و بر عجم نيز حكومت خواهند كرد ابوجهل گفت:" آن كدام كلمه است (بگو)، به جان پدرت آن چيست ما ده كلمه را خواهيم گفت"، فرمود:" بگوييد لا اله الا اللّه ..." گفتند:" غير از اين را بخواه، فرمود:" اگر خورشيد را بياوريد و در دست من بگذاريد غير از اين را نخواهم خواست".(2)
در اين مدت افراد آگاه (نه ثروتمندان مغرور) و كسانى كه زير دست ستمگران مكه در فشار بودند، به اسلام گرويدند و همين گرايش بود كه سران مكه را در خطر انداخت و تصميم گرفتند كه راه ديگرى (غير از مراجعه به ابوطالب) براى نجات از اين خطر بپيمايند و محمد صلى الله عليه و آله در خانه ارقم مركزى براى مشاوره و اظهار عقائد و بياناتش برگزيده بود.
سران مكه از تأثير گذاردن بر ابوطالب و رسول خدا مأيوس شدند؛ و تصميم گرفتند كه تازه مسلمانان مستضعف را تحت فشار قرار دهند؛ تا شايد آنها از اسلام باز گردند و از قدرت پيامبر كاسته شود و ناچار گردد دست از تبليغ اسلام بكشد. در اين ميان بر بلال، عمار، ياسر، سميه، حباب ابن ارت صهيب، عامربن فهيره، ابوفكيهه، لبيبه، زبيده، نهديه، و ام عبيس و ديگر افراد فشارهاى طاقت فرسايى وارد كردند؛ تا آنجا كه ياسر و سميه در اين راه شهيد شدند؛ پيامبر از كنار آنها مىگذشت و چنين مىفرمود: «صَبْراً آلَ ياسَرٍ فَانَّ مَوعِدَكُمُ الجَنَّةُ»: «اى خاندان ياسر استقامت كنيد كه وعدهگاه شما بهشت است».(1)
تاريخ نشان مىدهد كه چگونه آنها شكنجه مىشدند و چگونه در برابر آنها پاسخ مىدادند و مطالب ديگرى در اين باره كه بسيار خواندنى و محل عبرت است!
1) كامل ابن اثير، جلد 1، صفحه 491.
حربه آزار و اذيت، به مؤمنان كارگر نشد؛ به همين دليل تصميم گرفتند كه به شخص پيامبر فشار آورند؛ و او و طرفدارانش را مسخره و استهزاء كنند؛ و با برچسبهايى مانند ساحر، كاهن، شاعر و مجنون، پيامبر را از ميدان خارج كنند.(1)
متن ابن هشام چنين است:
« ثم ان قريشاً اشتد امرهم للشفاء الذى اصابهم فى عداة رسول الله و منْ اسلَمَ معه مهم فاعرو برسول الله سفائهم فكذبوه و آذوه و رموه بالشعر و السحر و الكهانة و الجنون و رسول الله مظهر لامر الله لا يستخفى به».
ابولهب، اسود بن عبد يغوث، حارث بن قيس، وليدبن مغيره، ابى روامية بن خلف، ابوقيس، عاصب بن وائل، نضربن حارث و عدهاى ديگر جزء كسانى بودند كه پيامبر و مسلمانان را در فشار تهمت، استهزاء و اذيت قرار دادند. در سيره ابن هشام آمده: «انَّهُ خَرَجَ يَوماً فَلَم يَلقَهُ احَدٌ مِنَ النَّاسِ الَّا كَذَّبَهُ و اذاهُ لا حُرٌّ وَلا عَبدٌ فَرَجَعَ رَسُولُ الَّلهِ الى مَنزِلِهِ فَتَدثَّرَ مِن شِدَّةِ ما اصابَهُ»: «روزى از خانه خارج شد كسى نبود به او بر خورد و تكذيبش ننمايد، و اذيتش نكنند چه حر و چه برده؛ پس پيامبر به خانه برگشت و از شدت آزار پارچهاى بر خود افكند».(2)تاريخ مىگويد: «ابُولَهَب كانَ شَديداً عَلَيهِ وَ عَلَى المُسلِمين عَظيمَ التّكذيبِ لَهُ، دائِمَ الاذى فَكانَ يَطرَحُ العَذَرَة وَ النَّتِنَ عِندَ بابِ النَّبىِ وَ كانَ جارَهُ فَكانَ رَسُوُل اللهِ يَقُولُ اىُّ جِوارٍ هذايا بَنى عَبدالمُطَلِّبِ»: «ابولهب نسبت به او و مسلمانان به شدت سر سختى نشان مىداد؛ و بسيار تكذيبشان مىنمود؛ و همواره به او آزار مىرساند و اشياءِ آلوده به در خانهاش مىريخت او همسايه پيامبر بود و رسول خدا مىفرمود:" اى فرزندان عبدالمطلب اين چگونه همسايگى است كه شما
داريد"». همچنين وقتى اسود فقراء مسلمانان را مىديد به عنوان استهزاء مىگفت: «هؤُلاءِ مُلُوكُ الارضِ»: «اينها سلاطين روى زميناند» و عاص بن وائل مىگفت: «انَّ مُحمّداً ابْتَرُ لا يَعيشُ لَهُ وَ لَدٌ ذَكَرٌ ...»: «محمد ابتر (بريده نسل) است؛ زيرا فرزند پسر ندارد».(1)
فشار آن قدر زياد شد كه ايجاب مىكرد آن حضرت فكرى به حال اين مسلمانان مستضعف و بى پناه كند؛ پس پيامبر براى نجات مسلمانان از فشار مشركان، آنها را آماده ساخت تا به سرزمين حبشه هجرت كنند.
در سال پنجم بعثت يعنى دو سال پس از دعوت آشكار، در ماه رجب عدهاى از آنها را به سوى حبشه حركت داد.(2)با اين هجرت اسلام حركت تازه و رشد جديدى كرده و اين بدان جهت بود كه قريش تصميم گرفت مهاجران را از حبشه باز گرداند و فشار خود را ادامه دهد.
آنها با بردن هديههاى گرانبها و قيمتى اين مطلب را با نجاشى پادشاه حبشه در ميان گذاشتند، با اينكه با هداياى خود همه اطرافيان نجاشى را هماهنگ ساخته بودند، نجاشى گفت: «من تا سخن آنان را نشنوم كسانى كه به من پناهنده شدهاند را تحويل نخواهم داد»، و مسلمانان را احضار كرد و از آنان راجع به پناهندگيشان سؤال نمود.
جعفر بن ابيطالب كه قبلًا به عنوان سخنگو انتخاب شده بود به سؤالات نجاشى پاسخ گفت و طبق خواسته او آياتى از سوره مريم براى او خواند كه ضمن اين آيات، نظر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره حضرت مريم و مسيح آشكار مىگشت. نجاشى به مسلمانان اعلام كرد شما در نزد من امانيد و فرستادگان قريش را باز گرداند؛ تاريخ مىنويسد:
نجاشى پرسيد: «در دينى كه انتخاب كردهايد چيست؟»
فَقال جَعْفَرُ: «ايُّها الْمَلِكُ! كُنَّا اهْلَ جاهِلِيَّةٍ نَعْبُدُ الاصنامَ وَ نَأكُلُ المَيتَةَ وَ نَأتِى الفَواحِشَ وَ نَقطَعُ الارحامَ وَ نُسيئُ الجِوارَ، وَ يَأكُلُ القَوِىُّ مِنَّا الضَّعيفَ حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ الَيْنا رَسُولًا مِنَّا نَعرِفُ نَسَبَهُ، وَ صِدقَهُ وَ امانَتَهُ وَ عِفافَهُ فَدَعانا لِتَوحيدِ اللَّهِ وَ ان لا نُشرِكَ بِهِ شَيئاً وَ نَخلَعُ ما كُنَّا نَعْبُدُ مِنَ الاصنامِ وَ امَرَنا بِصِدقِ الحَديثِ وَ اداءِ الامانَةِ وَ صِلَةِ الرَّحِمِ وَ حُسنِ الجِوارِ وَ الْكَفِّ عَنِ المَحارِمِ وَ الدِّماءِ وَ نَهانا عَنِ الْفَواحِشِ وَ قَولِ الزُّورِ وَ اكلِ مالِ اليَتيمِ وَ امَرَنا بِالصَّلاةِ وَ الصِّيامِ ... فَآمَنَّا بِهِ وَ صَدَّقناهُ وَ حَرَّمناهُ ما حَرَّمَ عَلَينا وَ حَلَّلنا ما احَلَّ لَنا فَتَعَدّى عَلَينا قَومُنا فَعَذَّبُونا وَ فَتَنُونا عَن ديِننا لِيَرُدُّونا الى عِبادَةِ الاوثانِ فَلَمَّا قَهَرُونا وَ ظَلَمُونا وَ حالُوا بَينَنا وَ بَينَ دينَنا خَرَجنا الى بِلادِكَ وَ اختَرناكَ عَلى مَن سِواكَ وَ رَجَونا ان لا نُظلَمَ عِندَكَ ايُّهَا المَلِكُ»:
«اى ملك! ما در جاهليت زندگى مىكرديم؛ بتها را مىپرستديم؛ مردار مىخوريدم؛ مرتكب فحشاء مىشديم؛ قطع رحم مىنموديم؛ با همسايگان رفتار بد داشتيم و نيرمندمان ضعيف را مىخورد؛ تا اينكه خداوند پيامبرى را از ميان ما مبعوث كرد كه نسبش را مىشناختيم؛ و با صداقت، امانت و پاكيش آشنا بوديم؛
او ما را به توحيد و يگانگى دعوت نمود، وخواست كه براى خدا شريك قائل نشويم؛ دست از پرستش بت برداريم؛ و فرمان داد، راست بگوييم و اداء امانت كنيم؛ صله رحم و حسن جوار داشته باشيم؛ و دست از عمل حرام و خونريزى بشوييم؛ و ما را از فحشاء، دروغ و خوردن اموال ايتام بازداشت و به ما فرمان داد كه نماز بخوانيم و روزه بگيريم ... ما هم به او ايمان آورديم، و تصديقش كرديم و هر چه را بر ما حرام شمرد حرام دانستيم و آنچه حلال شمرد حلال. به همين جهت قوم و طائفه ما بر ما ظلم روا داشتند و ما را شكنجه كردند و آزار دادند تا ما را به پرستش بتها باز گردانند هنگامى كه بر ما چيره شدند، به ما ستم نمودند و بين ما و انجام وظايف دينى مان حايل شدند به سرزمين تو هجرت كرديم و از بين همه حاكمان تو را برگزيديم، و اميد آن داريم كه در پناه تو مورد ستم واقع نشويم».
نجاشى پس از شنيدن آيات قرآن در مورد حضرت مريم و مسيح مطالبى گفت و اضافه كرد كه: «اذهَبُوا فَانتُم آمِنُونِ، ما احِبُّ انَّ لى جَبَلًا مِن ذَهَبٍ وَ انَّنى آذَيتُ رَجُلًا مِنكُم»: «برويد شما در امنيت هستيد، من هرگز حاضر نيستم در برابر داشتن كوهى از طلا به يكى از شما اذيتى روا دارم».(1)
پس از اين واقعه فرستادگان قريش سر شكسته باز گشتند.
در اين ايام حادثه ديگرى به وجود آمد و آن اسلام آوردن حمزه مرد قوى و نيرومند طايفه بنى هاشم بود كه باز هم بر قدرت اسلام افزود(2)و چون مسلمانان بر اظهار اسلام و ابراز اعمالشان جرأت به خرج دادند عظمت اسلام بيشتر
شد. پس مسلمانان در مكه تصميم گرفتند كه دسته جمعى و در ملأ عام قرآن بخوانند؛ و براى اين امر ابن مسعود برگزيده شد و به او از قبل گفتند كه مورد ضرب و شتم قرار مىگيرى.
تاريخ مىگويد: «فَغَدا عَلَيهِم فِى الضُّحى حَتَّى اتَى المَقامَ وَ قُرَيشٌ فى اندِيَتِها ثُمَّ رَفَعَ صَوتَهُ وَ قَرَأَ سُورَةَ الرحمان فَلَمَّا عَلِمَت قُرَيشٌ انَّهُ يَقرَءُ القُرآنَ قامُوا الَيهِ يَضرِبُونَهُ وَ هُوَ يَقرأ ثُمَّ انصَرَفَ الى اصحابِهَ وَ قَد اثَّرُوا فى وَجهِه فَقالُوا: هذَا الَّذى خَشينا عَلَيكَ فَقالَ: ما كانَ اعداءُ اللّهِ اهوَنُ عَلَىَّ مِنهُمُ اليَومَ وَ لَئِن شِئتُم لَاغادِيَنَّهُم، قالُوا حَسبُك»:
«فردا صبح هنگامى كه قريش در نزديكى مقام ابراهيم در جلسه مشورتى بودند در نزديكى آنها با صداى بلند شروع به قرائت سوره رحمن نمود؛ قريش وقتى شنيدند كه او قرآن مىخواند بر سرش ريختند و او را سخت كتك زدند در حالى كه همچنان قرآن مىخواند. پس از آن برخاست و به نزد يارانش آمد اين در حالى بود كه آثار ضرب و جرح بر پيشانيش آشكار، آنها بود گفتند:" ما از همين وضع بر تو مىترسيديم"، گفت:" باك ندارم اين دشمنان خدا در نزد من بسيار كم ارزشاند، اگر بخواهيد فردا نيز مىآيم و قرآن مىخوانم"»(1)
و نيز در اينجا در مىيابى كه مسلمانان عبادات خود را در كنار كعبه انجام مىدادند، در حالى كه جمعيت آنان از 60 نفر گذشته بود و براى تعليم قرآن به خانه يكديگر رفت و آمد مىكردند.
1) كامل، جلد 1، صفحه 502، و سيره ابن هشام، جزء 1، صفحه 336، و طبرى، جلد 2، صفحه 73.
هنگامى كه ستمكاران مكه ملاحظه كردند كه هيچ كدام از حربههاى گذشته مؤثر نيفتاد، و اسلام همچنان رشد مىكند، تصميم گرفتند بين خود عهدنامهاى بنويسند و با هيچ كدام از بنى هاشم و بنى عبدالمطلب رابطه اقتصادى- اجتماعى برقرار نكنند؛ شايد كه اين فشارها پيامبر را از راهى كه دارد باز گرداند: «وَ لمَّا رَأَتْ قُرَيْشٌ الاسلامَ يَفشُو وَ يَزيدُ وَانَّ المُسلِمينَ قَوُوا ... وَ عادَ الَيهِم عَمرُو بْنُ عاصٍ وَ عَبدُاللَّهِ بْنُ ابى امَيَّةَ مِنَ النَّجاشى بِما يَكْرَهُونَ مِنْ وَضْعِ الْمُسْلِمينَ عَنْهُم وَ امَّنَهُمْ، ائْتَمَرُوا فى انْ يَكْتُبُوا بَيْنَهُمْ كِتاباً يَتَعاقَدُونَ فيهِ عَلى انْ لا يَنْكَحُوا بَنى هاشِمٍ وَ بَنِى الْمُطَلِّبَ وَلايَنْكَحُوا الَيْهِمْ وَ لا يَبعُوهُمْ وَ لا يَبْتاعُوا مِنْهُمْ شَيْئاً فَكَتَبُوا بِذلِكَ صَحيفَةً وَ تَعاهَدُوا عَلى ذلِكَ ثُمَّ عَلَّقُوا الصَّحيفَةَ فى جَوْفِ الْكَعْبَةِ تَوْكيداً لِذلِكَ الامْرِ عَلى انْفُسِهِمْ»:
«قريش هنگامى كه متوجه شد اسلام به پيش مىرود، و بر تعداد مسلمانان افزوده مىشود و در حال نيرومند شدن هستند ... و عمرو بن عاص و عبدالله بن ابى اميّه هم از سفر حبشه بازگشتند در حالى كه از جانب نجاشى خبر خوشحال كنندهاى نياوردند؛ بلكه نجاشى امنيت آنها را بر عهده گرفته، به مشورت پرداختند كه عهدنامهاى بين خود امضاء كنند كه از اين پس با بنى هاشم و بنى عبدالمطّلب رابطه ازدواج برقرار نكنند نه از آنها (دختر) بگيرند و نه به آنها (پسر) بدهند؛ همچنين نه چيزى به آنها بفروشند و نه از آنها بخرند لذا نوشتند و تعهّد نمودند و امضاء كردند؛ وبراى تحكيم اين پيمان و براى آنكه كسى از آن باز
نگردد آن را در داخل خانه كعبه آويختند».(1)
در اينجا فشار را بر كل طائفه بنى هاشم و بنى مطلب وارد كردند تا با ايجاد اختلاف و فشار درون قبيلهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را به تسليم وا دارند.
سه سال اين جمعيت را در محاصره اقتصادى كامل قرار دادند وآنها جز آنچه مىتوانستند بطور پنهانى تهيه كنند، از همه چيز محروم بودند.(2)اما باز هم اين توطئه شكست خورد؛ و عهدنامه را موريانه از بين برد و افرادى كه از اين عمل زشت و غير انسانى به تنگ آمده بودند و در صدد لغو پيمان بر آمدند و آن را لغو كردند(3)و بالأخره رسول خدا صلى الله عليه و آله و طايفهاش به جامعه مكه باز گشتند.
در اين حال كه اسلام در مسير پيشرفت بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله به كار خود ادامه مىداد دو حادثه به وجود آمد كه فشار را بر محمد صلى الله عليه و آله زياد كرد و آن وفات ابوطالب و خديجه بود كه سه سال پيش از هجرت اتفاق افتاد،(4)و گفتهاند چنان عرصه بر پيامبر صلى الله عليه و آله تنگ شد كه: «حَتّى يَنْثُرَ بَعْضُهُمُ التُّرابَ عَلى رَاْسِه وَ حَتَّى انَّ بَعْضَهُمْ يَطْرَحُ رَحِمَ الشَّاةِ وَ هُوَ يُصَلّى ...».
«بعضى خاك بر سرش مىريختند، و بعضى زهدان گوسفند بر بدنش
مىافكندند در حالى كه نماز مىخواند».
پيامبر تصميم گرفت با گروهى از طايفه ثقيف (در طائف) تماس بر قرار كند و براى رفع مزاحمت و رشد اسلام از آنها كمك بگيرد ولى آنها او را تكذيب كردند و از خود راندند، در اينجا بود كه بر او بسيار سخت گذشت و دعاى معروف خود را خواند و تاريخ در اين زمينه مىگويد:
«فَقامَ رَسُولُ اللَّه وَ قَدْ يَئِسَ مِنْ خَيْرِ ثَقيفٍ ... وَاغْرَوْا بِهِ سُفَهائَهُمْ فَاجْتَمَعُوا الَيهِ وَ الْجَؤُهُ الى حائِطِ العُتْبَةِ وَ شَيْبَةِ ابْنَىْ رَبيعَةٍ ... وَ رَجَعَ السُّفَهاءُ عَنْهُ وَ جَلَسَ الى ظِلِّ حِبْلَةِ وَ قالَ: الَّلهُمَ الَيكَ اشْكُو ضَعْفَ قُوَّتى وَ قِلَّةَ حيلَتى وَ هَوانى عَلَى النَّاسِ، اللَّهُمَّ يا ارْحَمَ الرَّاحِمينَ انْتَ رَبُّ المُستَضعَفينَ وَ انتَ رَبّى الى مَنْ تَكِلُنى الى بَعيدٍ يَتَجَهُّمُنى اوْ الى عَدُوٍّ مَلَّكَتَهُ امرى انْ لَمْ يَكُنْ بِكَ عَلَىَّ غَضَبٌ فَلا ابالى وَ لكِنْ عافِيَتُكَ هِىَ اوْسَعُ انّى اعُوذُ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى اشْرَقَتْ بِهِ الظُّلُماتُ وَ صَلُحَ عَلَيهِ امرُالدُّنْيا وَ الآخِرَةِ مِنْ انْ تَنْزِلَ بى غَضَبُكَ اوْ تَحُلَّ بى سَخَطُكَ»:
«پيامبر از خير و كمك طائفه ثقيف مأيوس شد، لذا برخاست كه برود ... آنها سفيهان خود را ترغيب كردند كه بر او حمله كنند. آنچنان آزارش دادند كه ناچار به ديوار باغ عتبه و شيبه فرزندان ربيعه پناهنده شد ...؛ لذا آنها بازگشتند و در سايه شاخه درخت انگورى نشست و چنين گفت:" بار خداوندا! از ضعف و ناتوانيم، از كاستى تدبيرم و از اينكه مردم به من توجه نمىكنند به تو شكايت مىآورم، اى مهربان ترين مهربانان! تو پروردگار مستضعفانى، پروردگار و مالك منى، مرا به چه كسى وا مىگذارى به شخص دور دستى كه بر من مىتازد و يا به دشمنى امر مرا مىسپارى. (بار پروردگارا) اگر من مورد خشم و غضب تو قرار نگرفته باشم (در برابر اين مشكلات) باك ندارم؛ چرا كه عافيت تو گسترده تر از آن است كه در وهم آيد، من به نور وجه تو كه تاريكىها با آن روشنى يافته و امور دنيا و آخرت با آن اصلاح شده پناه مىبرم كه خشم و غضبت بر من نازل شود يا
سخط تو بر من فرود آيد"»(1)
فرزندان ربيعه مقدارى انگور به غلام نصرانى خود (عداس) دادند تا به آن حضرت بدهد. وقتى انگور را در حضورش گذاشت، پيامبر دست برد و گفت:
بِسْمِ اللّه و بعد خورد. عداس گفت: اين كلمهاى نيست كه اهل اين ديار بگويند»، پيامبر پرسيد: «اهل كجايى؟» گفت: «اهل نينوا»، پرسيد: «دينت چيست؟» و او جواب داد، و سرانجام به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله مسلمان شد؛ دست آن حضرت را بوسيد و رفت. بالاخره رسول خدا صلى الله عليه و آله بدون نصيب از اين سفر بازنگشت.(2)
با همه اين مشكلات پيامبر دست از كار خود نكشيد؛ و در زمان حج با قبايل مختلف ملاقات مىكرد و اسلام را با آنان در ميان مىگذاشت از قبيله كنده گرفته تا قبيله كلب و بنى حنيفه و ابولهب همه جا در پى او حركت مىكرد و حرفهاى او را تكذيب مىنمود.(3)
سويد بن صامت از طايفه اوس (از مدينه) براى حج به مكه آمده بود. پيامبر او
را ملاقات كرد و به اسلام دعوتش نمود و قرآن را بر او خواند او آن را سخن خوبى شمرد، و به مدينه بازگشت و مسلمان از دنيا رفت. پس از آن شخصى به نام ابوحيسر با جمعى از جوانان بنى عبدالاشهل وارد مكه شدند پيامبر با آنان ملاقات كرد و به اسلام دعوتشان نمود و قرآن برايشان خواند؛ به يكى از آنان به نام اياس بن معاذ به ابوحيسر گفت: ما به مكّه براى گرفتن هم پيمان آمدهايم و اين مرد، همان است كه مىخواستيم ولى ابو حسير به او پاسخ مثبت نداد. اياس پس از مدت كمى از دنيا رفت امّا بستگانش نقل كردند او همچنان «لا الهَ الَّا اللّهُ» و تكبير مىگفت تا از دنيا رفت.(1)
سال ديگر به هنگام مراسم حج، پيامبر با گروهى از اهل مدينه- كه بعداً به انصار معروف شدند- ملاقات نمود و اين واقعه در عقبه بود. اين گروه از طايفه خزرج بودند؛ آنها را به خدا و اسلام دعوت كرد؛ چون اين گروه شنيده بودند كه يهوديان مىگفتند: «خداوند پيامبرى را در همين ايام مبعوث مىكند و ما با كمك او، شما خزرج را از ميان برخواهيم داشت»، به يكديگر نگاه كردند و گفتند: «اين همان پيامبر است»، به آن حضرت پاسخ مثبت دادند و تصديقش نمودند و گفتند: «بين مردم ما اختلاف شديدى حاكم است اميدواريم كه خداوند به وسيله تو، وحدت را بين ما برقرار سازد».
اينان هفت نفر بودند: اسعد بن زراره، عوف بن حارث، رافع بن مالك، عامر بن عبد حادثه، قطبة بن عامر، عقبة بن عامر و جابر بن عبدالله.(2)
پس از پايان مراسم حج آنان وارد مدينه شدند و از پيامبر، براى مردم سخن گفتند و به اسلام دعوتشان كردند تا نام اسلام بين مردم مدينه آشكار شد.
در سال بعد در ايام حج 12 نفر در عقبه با آن حضرت ملاقات نمودند و بيعت نمودند- اين بيعت همان عقبه اوّل است- و به هنگام بازگشت، پيامبر مصعب بن عمير را براى تعليم اسلام و قرآن همراه آنان فرستاد؛ مصعب به خانه اسعدبن زراره وارد شد؛ كسانى كه مسلمان شده بودند اطراف او را گرفتند؛ او شروع به تبليغ اسلام كرد؛ مصعب با روش خاص خود مردم مدينه را به اسلام دعوت نمود تا آنجا كه هيچ خانهاى از طايفه بنى عبدالأشهل باقى نماند مگر اين كه افراد آن مسلمان شدند و او همچنان به دعوت خود ادامه داد تا جمع زيادى در مدينه به اسلام گرويدند.(1)
گسترش اسلام در مدينه بين انصار موجب شد كه جمعى تصميم بگيرند كه مخفيانه در سفر حج با پيامبر ملاقات كنند و درباره امور خود و دعوت آن حضرت به مدينه با او صحبت نمايند اين جمعيت 72 نفر بودند، (70 مرد و 2 زن) كه مخفيانه به صورت بسيار سرّى پس از گذشتن دو ثلث از شب يكى يكى در مكان معيّنى به حضور آن حضرت رسيدند عباس عموى پيامبر نيز با آن حضرت بود، در مورد اينكه بايد از پيامبر به خوبى دفاع كنند بسيار سخن گفتند آنها وعده همكارى دارند و پيامبر نيز وعده وفادارى داد.(2)
كلماتى كه در اين جلسه رد و بدل شده جالب و پربار است.
عباس سخن را آغار كرده و گفت: «انَّ مُحَمَّداً مِنَّا حَيثُ قَد عَلِمتُم فى عِزٍّ وَ
مَنعَةٍ وَ انَّهُ قَدْ ابى الَّا الانقِطاعَ الَيْكُمْ فَانْ كُنْتُمْ تَرَونَ انَّكُم وافُونَ لَهُ بِما دَعَوْتُمُوهُ الَيهِ وَ مانِعُوهُ وَ انتُم ذلِكَ وَ ان كُنتُم تَرَونَ انَّكُم مُسلِمُوهُ فَمِنَ الآنِ فَدَعُوهُ فَانَّهُ فى عِزٍّ وِ مَنعَةٍ»:
«مقام و موقعيت محمد صلى الله عليه و آله آنچنان است كه مىدانيد او در نهايت عزّت و قدرت است و از او به خوبى دفاع مىشود؛ ولى اكنون تصميم جدّى گرفته كه در بين شما باشد؛ اگر مىدانيد به آنچه دعوتش مىكنيد وفا داريد و از او دفاع مىكنيد بسيار خوب؛ ولى اگر او را به دست دشمن مىسپاريد از همين الآن رهايش كنيد كه او در عزّت و قدت خواهد بود».
انصار به رسول خدا عرض كردند آنچه از ما مىخواهى بفرما:
«فَتَكَلَّمَ وَ تَلَا القُرآنَ وَ رَغَّبَ فِى الاسلامِ ثُمَّ قالَ تَمْنَعُونى مِمَّا تَمْنَعُونَ مِنْهُ نِسائَكُمْ وَ ابْنائَكُمْ»:
«سخن گفت، و قرآن تلاوت كرد و آنها را به اسلام ترغيب نمود، سپس فرمود:" بايد همانگونه كه از خانواده و فرزندان خود دفاع مىكنيد از من هم دفاع كنيد"».
براء بن معرور دست او را گرفت و گفت: «وَالَّذى بَعَثَكَ بِاْلحَقِّ! لَنَمْنَعَنَّكَ مِمَّا نَمْنَعُ مِنْهُ ازُرنا قَبايِعْنا يا رَسُول اللَّهِ فَنَحْنُ وَ اللَّهِ! اهْلُ الْحَرْب»:
«سوگند به كسى كه تو را به حق مبعوث كرد! ما از تو همانگونه دفاع مىكنيم كه از فرزندان و ذرّيّه خود پشتيبانى مىكنيم؛ اى رسول خدا! با ما بيعت كن كه ما به خدا سوگند مرد جنگيم».
ابُوالهَيثَم ابنِ يَتَّهان گفت: «يا رَسُولَ اللَّهِ انَّ بَينَنا وَ بَينَ النَّاسِ حِبالًا وَ انَّا
قاطِعُوها يَعْنِى الْيَهُودَ فَهَلْ عَسَيْتَ انْ اظْهَرَكَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ انْ تَرْجِعَ الى قَوْمِكَ وَ تَدَعَنا؟»:
«اى رسول خدا! بين ما و بين مردم (يعنى يهود) رابطهاى بود و مبادا هنگامى كه خداوند تو را بر دشمنانت پيروز ساخت به سوى قوم و قبيله خود برگردى و ما را تنها بگذارى؟»
«فَتَبَسَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ قالَ: بَلِ الدَّمَ الدَّمَ وَ الْهَدْمَ الْهَدْمَ انْتُمْ مِنّى وَ انَا مَنْكُمْ اسالِمُ مَنْ سالَمْتُمْ وَ احارِبُ مَنْ حارَبْتُمْ وَ قالَ رَسُولُ اللَّهِ اخْرِجُوا الَىَّ اثْنَى عَشْرَ نَقيباً يَكُونُونَ عَلى قَوْمِهِمْ فَاخْرَجُوهُمْ تِسْعَةٌ مِنَ الْخَزْرَجِ وَ ثَلاثَةٌ مِنَ الاوْسِ».:
«رسول خدا تبسّمى كرد و فرمود:" خير خون در برابر خون، و هدم و خرابى در برابر هدم و خرابى خواهد بود- هر چه بر سر شما آمد بر سر ما نيز خواهد آمد- شما از من هستيد و من هم از شما؛ با هر كس صلح كرديد، در صلح خواهم بود و با هر كس نبرد نموديد، نبرد خواهم نمود؛ اكنون دوازده نفر را به عنوان سرپرست و مسؤول انتخاب كنيد و به من معرفى نمائيد كه هر كدام مسؤوليت طايفه خود را بر عهده بگيرند؛" آنها نه نفر را از خزرج و سه نفر را از اوس معرفى كردند».
در اينجا عباس بن عباده با دورانديشى به نكته جالبى اشاره كرده و گفت:
«يا مَعْشَرَ الخَزرَجِ هَل تَدرُونَ عَلام تُبايِعُونَ هذَا الرَّجُلَ تُبايِعُونَهُ عَلى حَربِ الْاحْمَرِ وَ الْاسوَدِ فَان كُنتُم تَرَونَ انَّكُم اذا نَهَكَت اموالُكُم مُصيبَةً وَ اشرافُكُم قَتلًا اسلَمتُومُوهُ فَمِنَ الْآنِ، فَهُوَ وَالَّلهِ خِزىُ الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ وَ انْ كُنتُمْ تَرَونَ واخُونَ لَهُ فَخُذُوهُ فَهُوَ وَاللَّهِ خَيرُ الدُّنْيا والآخِرَةِ. قالُوا: فَانَّا نأخُذُهُ عَلى مُصيبَةِ الاموالِ وَ قَتلِ
الْاشرافِ فَمالَنا بِذلِكَ يا رَسُولَ اللَّهِ قالَ:" الْجَنَّةُ" قالُوا:" ابسِطْ يَدَكَ فَبايَعُوهُ»":
«اى خزرجيان! متوجه هستيد كه بر چه چيز با اين مرد پيمان مىبنديد؟! آنچه من احساس مىكنم اين است كه شما بيعت مىكنيد بر مبارزه با همه انسانها، سياه و سفيد، اگر مىدانيد آنگاه كه اموالتان از بين رفت بر خود مصيبت مىشماريد و يا اگر اشرافتان به قتل رسيدند او را رها خواهيد كرد از هم اكنون بيعت نكنيد كه رسوايى دنيا و آخرت را به دنبال خواهد داشت؛ اما اگر مىدانيد به پيمان خود وفادار خواهيد ماند گرداگرد او را بگيرد كه خير دنيا و آخرت در آن است".
گفتند:" ما با او پيمان مىبنديم! هر چند اموالمان در اين راه از بين برود و اشراف و بزرگانمان كشته شوند؛ امّا سؤالمان از رسول خدا اين است كه در برابر اين فداكارى چه خواهيم داشت؟" فرمود:" بهشت!" عرض كردند:" دستت را دراز كن تا بيعت كنيم"»(1)
اين پيروزى بزرگ موجب شد مردم مكه به مسلمانان فشار بسيار طاقت فرسايى وارد كنند و همين جا بود كه پيامبر به مسلمانان مكه دستور داد كه به مدينه هجرت كنند.(2)
پس از هجرت مسلمانان، پيامبر در مكه همچنان منتظر دستور خداوند بود؛ از طرفى قريش با اسلام آوردن مسلمانان مدينه و مهاجرت مسلمانان مكه، احساس خطر بسيار جدى كرد و اين دفعه تصميم گرفت كه كار شخص پيامبر،
رهبر اصلى اين جريان را يكسره كند؛ پس از مشورت هاى زياد بر آن قرار گذاشتند كه تمام قبايل، با قريش در كشتن او شريك شوند ودر همين وقت خداوند دستور هجرت را صادر كرد.(1)
در آغاز ماه ربيع الاول پيامبر به طرز معجزه آسايى از حلقه محاصره دشمن نجات يافت و روانه مدينه شد و در روز دوازدهم- كه مصادف با روز دوشنبه بود- به محلّه قبا وارد شد.(2)پيامبر تا روز پنجشنبه درآنجا ماند و مسجد قبا را بنا نهاد و نماز جمعه را در نزديكى قبا در ميان قبيله بنى سالم خواند و اين نخستين نماز جمعه و نخستين خطبه نماز جمعه در مدينه بود كه رسول خدا اقامه فرمود.
سپس از آنجا روانه مدينه گرديد. با ورود به مدينه و استقبال شورانگيز مردم از پيامبر، آمادگى بيشترى براى رشد اسلام پيدا شد. نخستين كار آن حضرت بناى مسجد، پايگاه اصلى عبادت و مشورت و تجمع مسلمين بود؛(3)ولى از همين زمان توطئهها و كارشكنىها بر ضد اسلام و مسلمين در مدينه آغاز شد و پيامبر چارهاى نداشت جز اينكه دست به اسلحه ببرد و از نيروى عظيم مسلمين مدينه براى خنثى كردن اين توطئهها استفاده كند.
پس از هفت ماه از ورود به مدينه، نخستين گروه براى تعرض به قافله قريش را به سركردگى عمويش حمزه آماده ساخت؛ پس از آن گروه ديگرى به سرپرستى سعد بن وقاص به سوى ابواء؛ پس از آن نبرد بواط براى ضربه زدن به كاروان قريش و غزوه العشيره را براى تعقيب كاروان قريش ترتيب داد.
در سال دوم نيز سريه عبدالله بن جحش را براى درگيرى با قريش بين مكه و طائف و نيز در همين سال، نبرد بدر به وقوع پيوست كه سران شيطان صفت كفر را به جهنم فرستاد و تعداد زيادى از مكّيان را اسير كرد؛ پس از اين پيروزى روحيه مسلمانان بالا رفت و ترس از آنان دل دشمن را لرزاند، به دنبال آن غزوه بنى قينقاع به خاطرپيمان شكنى يهود مدينه اتفاق افتاد و غزوه كدر بر ضد قبيله بنى سليم و سويق در برابر حمله ابوسفيان به وجود آمد.
در سال سوم هجرت، نبرد غطفان در برابر بنى ثعلبه به وقوع پيوست كه مىخواستند به مسلمانان حمله كنند و غزوه بنى سليم انجام يافت و دو نفر از شياطينى كه همواره بر ضد اسلام توطئه مىكردند يعنى كعب ابن اشرف و ابو رافع به دست جوانان قدرتمند اسلام كشته شدند. بعد از آن أحد به وجود آمد و به دنبال آن غزوه حمراء الاسد واقع شد. اگرچه مسلمانان در أحد گرفتار شكستى موقت شدند اما اين مطلب باعث شد كه مسلمانان را غرور نگيرد و آماده نبردهاى جديدى شوند و بدانند كه غفلت و غرور و توجه به ماديات، شكست را به دنبال دارد.
درسال چهارم هجرى غزوه رجيع؛ براى سركوبى قبيله عضل وقاره كه مبلغان اسلامى را بردند و آنها را به دست دشمن سپردند انجام شد و جريان بئو معونه كه باز هم 70 نفر به عنوان دعوت مردم به اسلام خواستند و آنها را كشتند و اجلاء بنى نضير كه تصميم ترور پيامبر را داشتند و پيامبر همه را از مدينه بيرون كرد و غزوه ذات الرقاع كه در برابر طائفه بنى محارب و بنى ثعلبه از قبيله غطفان انجام شد و در اين سال بدر دوم اتفاق افتاد كه در تعقيب ابوسفيان صورت
گرفت. اين نبردها در مجموع، پيشرفت اسلام و قدرت آن را در جزيرة العرب آشكار مىساخت.
در سال پنجم كه همه قبايل عرب احساس خطر در برابر اين نيروى جديد كرده بودند، هماهنگ شدند كه اين قدرت را درهم بشكنند و نگذارند يك نيروى ضد ظلم و شرك در منطقه ريشه دار شود، نبرد احزاب را به راه انداختند اما با شكست آن، برايشان قطعى شد كه ديگر فكر حمله به مسلمين و از بردنشان را ازسر خود به در كنند در اين سال غزوه بنى قريظه و محاصره قلعه آنها اتفاق افتاد كه شر گروهى توطئه گر را از همسايگى مسلمين قطع كرد در سال ششم هجرى غزوه ذى قرد كه دست به غارت اموال مسلمين و رسول خدا زده بودند و همچنين تجمع بنى مصطلق كه بر ضد اسلام آماده شده بودند را درهم شكست كه به غزوه بنى مصطلق معروف است و اينها همه نشان از قدرت اسلام بود.
در سال ششم، پيامبر دست به يك عمل ابتكارى و پيروزمندانه زد؛ و آن اينكه اعلام كرد كه مسلمانان براى عمره آماده شوند و شتران را براى قربانى به همراه بردارند، تا مكّيان بدانند پيامر قصد نبرد ندارد.
اين جريان مطمئناً دو اثر بسيار آشكار به همراه داشت؛ يكى اعلام اينكه مسلمين در جزيرة العرب از هيچ كسى واهمه ندارند و ديگر اينكه با ورود به مكه قدرت اسلام روياروى مركز بت پرستى به نمايش در آيد و اين از رشد و پيروزى اسلام حكايت داشت؛ زيرا مكه از مراكز مهم توطئه و قدرت بر ضد
اسلام بود. مكّيان از اين مطلب آگاه شدند و تصميم گرفتند كه از ورود پيامبر جلوگيرى كنند؛ لذا پيامبر با اصحابش بيعتى سخت بست كه به بيعت رضوان معروف شد. قريش با شنيدن اين خبر آماده شد با پيامبر پيمان صلح برقرار كند.
پس از انجام پيمان صلح قرار بر اين شد كه تا سال ديگر مشركان، مكه را تخليه كنند و پيامبر براى عمره به آنجا برود.(1)
با امضاى اين پيمان در حقيقت زمينه فراهم شد كه آن حضرت دشمنان بزرگ و كوچك ديگرى كه ممكن بود گهگاه توطئه كنند يا مزاحم مسلمانان شوند را از ميان بردارد و يا آنان را تسليم سازد؛ لذا به محض بازگشت از حديبيه نيروها را براى ضربه زدن به اين دشمنان آماده كرد. سريه عكاشه در برابر بنى اسد سريه محمدبن مسلمه به سوى ثعلبه، سريه ابوعبيده جراح به سوى ذى القصد، سراياى شش گانه زيد بن حارثه (2)در برابر جموح و عيص، و طرف، و حسمى، و وادى القرى و ام قرفه، سريه عبدالرحمان بن عوف به دومة الجندل، سريه على بن ابىطالب به سوى فدك؛ و سريه كرزبن جابر(3)به سوى عرينين؛ همه نبردهايى بودند كه بلافاصله پس از حديبيه انجام شد(4)و بسيارى از قبايلى كه آمادگى براى مبارزه با اسلام داشتند پيش از آنكه كار مؤثرى انجام دهند درهم شكسته شدند.
اكنون قدرت اسلام بالا گرفته و قبايل فكر تهاجم به مسلمين را از سر بيرون كردهاند مكه احساس ضعف نموده و پيمان بسته كه حكومت اسلامى را به رسميت بشناسد.
در اين هنگام قدرت اسلام بالا گرفته بود و مىبايست دامنه آن به خارج جزيره عربستان نيز كشيده شود و نخستين شعاع خورشيد اسلام به بيرون اين جزيره بتابد.
پيامبربراى انجام فرمان خداوند متعال رسولانى را همراه نامه براى كسرى (شاه ايران)، قيصر (حاكم روم)(1)، نجاشى (حاكم حبشه) و مقوقس (فرمانرواى مصر) و عدّه ديگرى از سران و زمامدارن فرستاده و آنان را به اسلام دعوت كرد.
جز خسرو پرويز پادشاه ايران عدهاى پاسخ مساعد دادند و بعضى هم سكوت كردند و اين دليل آن است كه يا تبليغات صحيح اسلامى به آنها رسيده بود و از حقايق اسلام آگاهى يافته بودند و يا قدرت اسلام را احساس كرده و گزارش آن را داشتند و صلاح را در اين مىديدند كه با نيروى نظامى با آنها روبرو نشوند.(2)
از ميان كانونهاى توطئه خيبر مركز يهود باقى مانده بود،(3)كه مىبايست درهم شكسته شود؛ لذا در سال هفتم پيامبر تصميم گرفت اين قبيله و قبيله ديگرى از يهود كه در سرزمين فدك بودند را تسليم كند.
و پس از آن سراياى متعددى به وقوع پيوست و اسلام همچنان پيروزمندانه از اين موانع گذشت.
اكنون در جزيرة العرب قدرت اسلام در مرحله بسيار بالايى قرار گرفته و
نوبت آن است كه از پيمان حديبيه استفاده شود و مسلمانان براى زيارت خانه خدا به عمره بروند؛ پيامبر پس از بازگشت از خيبر در ماه ذى الحجة به همه مسلمانان كه در سال ششم براى عمره با آن حضرت بودند، اعلام نمود كه آماده سفر مكهباشند.(1)مردم مكه پس از شنيدن اين خبر، خانهها را ترك كردند- طبق قرار داد- و به كوهها پناهنده شدند و مسلمانان وارد مكه شدند، پيامبر اعلام فرمود: «رَحِمَ اللهُ امراً اراهُمُ اليَومَ مِن نَفسِه قُوَّةً»: «خداى رحمت كند كسى را كه امروز از خود قدرتى به كفّار نشان دهد»
و به اين ترتيب هم آرزوى مسلمانان براى زيارت خانه خدا تحقق يافت و هم مانور قدرت اسلام در مرئى و منظر مكّيان انجام شد.(2)
سال هشتم هجرى فرا رسيد پيامبر دايره قدرت اسلام را توسعه داد و سريه غالب بن عبدالله ليثى به سوى بنى الملوح و علاء بن حضرمى به بحرين- طبق يك قول- و سريه شجاع بن وهب به سوى بنى عامر و سريه عمرو بن كعب غفارى به سوى ذات الاطلاع (در نواحى شام) اتفاق افتاد.
در اين سال عمرو بن عاص به سوى سرزمين بلى و عذره براى دعوت به اسلام رفت كه غزوه ذات السلاسل (3)نام گرفت. در همين سال عمرو بن عاص را به سوى جيفر و عياز فرزندان جلندى در عمّان فرستاد، كه ايمان آوردند و از مجوس جزيه گرفته شد.
در همين سال به سركردگى ابوعبيده جراح غزوه خبط اتفاق افتاد و سريههاى
ابوقتاده در برابر كسانى كه بر ضد رسول خدا براى جنگ، نفرات جمع آورى مىكردند انجام شد و همچنين در اين سال، غزوه موته (1)در سرزمين موته از قراى شام با 3 هزار نفر صورت پذيرفت.
نبرد موته و شهادت تعدادى از فرماندهان سپاه اسلام، ممكن بود احساس ضعف در نيروهاى خودى به وجود آورد و همچنين براى دشمن بزرگ به حساب آيد؛ اما مقدمات فتح مكه فراهم شد كه قبيله خزاعه هم پيمان رسول خدا و قبيله بنى بكر هم پيمان قريش بود و بنى بكر به خزاعه تجاوز كرد و قريش از آن حمايت نمود و همين قضيه سبب شد كه رسول خدا بتواند به هم عهد خود كمك كند. پيامبر دستور آمادگى نبرد مكه را صادر كرد و با طرح نقشه بسيار دقيقى با ده هزار سپاه آنچنان بر مكه مسلط شد كه تقريباً بدون درگيرى در آن حرم امن الهى به مقصود خود رسيد، و مركز اصلى شرك و قدرت بر ضد اسلام پاكسازى شد.(2)
هنگامى كه چشم ابوسفيان به نيروى اسلام افتاد به عظمت و رشد اسلام اعتراف كرد و به عباس گفت: «لَقَد اصبَحَ مُلكُ بنِ اخيكَ عَظيماً»: «فرزند برادرت به سلطنت بزرگى نايل شده است»، عباس به او گفت: «وَيحَكَ انَّهُ النُّبُوَّةُ»:(3)
«واى بر تو! اين نبوّت است، نه سلطنت و حكومت» و شعار معروف كه رسول خدا جلو در خانه كعبه به صورت دعا سر داد و ابطال تعدادى از آداب و
رسوم جاهلى را اعلام فرمود، به اين ترتيب وقتى رسول خدا وارد مكه شد عمامهاى سياه بر سر داشت و جلو در كعبه ايستاده، و گفت: «لا الهَ إِلّا اللّهُ وَحدَهُ، صَدَقَ وَعْدَهُ، وَ نَصَرَ عَبدَهُ، وَ هَزَمَ الاحزابَ وَحدَهُ»: «خدايى جز خداى يگانه نيست؛ به وعدهاش وفا كرد؛ و بندهاش را نصرت داد؛ و به تنهايى احزاب را منهزم نمود»، بعد اضافه فرمود: «الا كُلُّ دَمٍّ (فى الجاهلية) او مَأثَرَةٍ او مالٍ يُدَّعى فَهُوَ تَحتَ قَدَمَىَّ هاتَينِ الّا سُدانَةَ البَيتِ وَ سِقايَةَ الحاجِّ ثُمَ قالَ:" يا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ ماتَرَوْنَ انّى فاعلٌ بِكُمْ" قالُو" خَيراً اخٌ كَريمٌ وَ ابْنُ اخٍ كَريمٍ" قالَ:" اذْهَبُوا فَانتُمُ الطُّلَقاءُ»:(1)«آگاه باشيد همه خونها و قصاصهاى مورد ادعاى زمان جاهليت، همچنين امتيازات و همه ادعاهاى مالى آن دوران (باطل و) زير اين دو قدم من است؛ جز پرده دارى و خدمتگزارى خانه خدا و سقايت حاجيان». آنگاه فرمود:
«اى قريشيان! فكر مىكنيد من با شما چه رفتارى خواهم كرد؟»، گفتند: «جز نيكى درباره تو نمىانديشيم برادرى كريم و فرزند برادرى بزرگوار»، فرمود: «برويد، همه آزاديد».
پس از آن پيامبر دسته هايى از سپاهيان را براى خاموش كردن فتنه قبايل اطراف مكه فرستاد(2)و با هوازن كه تصميم گرفته بودند با نيروى اسلام به مبارزه برخيزند نيز شديداً در حنين درگير شد، و آنها را نيز شكست داد(3)و به دنبال آن طائف را محاصره كرد كه منجر به تسليم آنها شد.(4)
سال نهم فرا رسيد كه در اين زمان، مراكز توطئه مشركين و يهود و نصارى
درهم شكسته شدهاند و مسلمين از تعرض آنان مصون هستند.
اكنون قدرتى نو در اين سرزمين شكل گرفته، و قبايل و سرجنبانان محيط هم يا مسلمان و يا تسليم شدهاند. در اين ميان خبر رسيد كه هرقل سلطان روم و عدهاى از عربها كه آيين نصرانيت را پذيرفته بودند تصميم دارند بر كشور اسلامى يورش آورند؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله اعلام كرد: «همه مجهّز براى جنگ با روم شوند». تاريخ نويسان مىگويند دليل اعلام منطقه جنگى- بر خلاف سيره آن حضرت كه ميدان نبرد را مكتوم مىداشت- دورى راه و امثال آن بود؛ ولى آنچه در اين رابطه به نظر مىرسد اين است كه اين اعلام براى ارعاب دشمن بوده است. سپاه به سختى و با امكانات بسيار كم مجهز شد- لذا آن را جيش العسرة نام نهادهاند و به سوى تبوك حركت كردند؛(1)وقتى به بندر ايله رسيدند حاكم آنجا از در صلح درآمده و آماده پرداخت جزيه شد و مصالحه بر قرار گرديد؛(2)خالد بن وليد را به سوى حاكم دومة الجندل فرستاد، او نيز جزينه را قبول نمود.(3)رسول خدا صلى الله عليه و آله در تبوك حدود 15 روز ماند ولى از سپاه روم خبرى نشد؛ لذا بازگشت.(4)
در اين سال هيئتى از ثقيف بر پيامبر وارد شد و اسلام را برگزيدند؛(5)در اين هنگام على عليه السلام مأمور پاك سازى قبيله طى از بتپرستى گرديد و در آنجا نبردى در گرفت كه منجربه اسارت دختر حاتم شد و نتيجه آن اسلام آوردن عدى بن
حاتم و ... گرديد.(1)
فتح مكه و تسليم ثقيف و فراغت از تبوك، عظمت اسلام و حقانيت اين آيين را بيش از پيش ثابت كرد و ديگر قبايل نيز تدريجاً به معارف اسلام آشنا شدند و خدمت پيامبر رسيدند و اسلام را قبول كردند و يا لااقل پيمان ترك مخاصمه با رسول خدا صلى الله عليه و آله امضاء نمودند و از اين زمان به بعد هيئتهاى نمانيدگى از سوى قبايل مختلف به محضر پيامبر آمدند؛ لذا اين سال را عام الوفود ناميدهاند.(2)
و فد بنى اسد به خدمتش رسيدند و گفتند: «اتَيْناكَ قَبْلَ انْ تُرسِلَ الَيْنا رَسُولًا»: «پيش از آن كه فرستادهاى به سراغ ما بفرستى، خود آمديم».
وفد بلى، وفد زاريين، وفد بنى تميم نيز خدمتش رسيدند.(3)
همچنين نامه هايى از ملوك و سلاطين حِمْيَر دال بر پذيرش قدرت و حكومت اسلام رسيد؛(4)وفد بهراء، وفد بنى البكاء، وفد بنى فزاره، وفد ثعلبة بن منقذ، وفد سعد بن بكر نيز به مدينه آمدند(5).
اعلام بيزارى از شرك و بت پرستى و ممنوعيت مشركان از شركت در مراسم حجّ، كه با آيات سوره برائت به وسيله حضرت على عليه السلام اعلام شد از رخدادهايى بود كه در همين سال اتّفاق افتاد: «فَاقامَ النَّاسُ الْحَجَّ وَ حَجَّتِ العَرَبُ الْكُفَّارُ عَلى عادَتَهِمْ فِى الجاهِلِيَّةِ وَ عَلِىٌ يُؤذِنُ بِبَرائَةِ فنادى يَومَ الاضحى لا يَحُجَّنَّ بَعدَ العامِ مُشرِكٌ وَ لا يَطُوفَنَّ بِالبَيتِ عُريانٌ وَ مَنْ كانَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رسولِ اللَّهِ عَهدٌ فَاجُلُهُ الى
مُدَّتِهِ»:(1)«مردم حج را به پا داشتند و كفار عرب نيز بر حسب عادت دوران جاهليت در مراسم حج حضور يافتند؛ و على عليه السلام اعلام برائت نمود؛ در روز عيد قربان اعلام نمود همه بدانند:" بعد از اين هيچ مشركى نبايد در مراسم حج حضور پيدا كند؛ و هيچ كس نبايد خانه خدا را برهنه طواف نمايد و همه بدانند هر كس با رسول خدا پيمانى بسته تا سر رسيد پيمان به قدرت خود باقى است"».
سال دهم فرا رسيد و آوازه اسلام در همه جا پيچيد، و نصاراى نجران براى مباهله آمدند و بدون مباهله مصالحه كردند: «وَ صالَحُوهُ عَلى الْفَىْ حُلَّةٍ ثَمَنُ كُلِّ حُلَّةٍ ارْبَعُونَ دِرْهَماً وَ عَلى انْ يُضَيِّفُوا رُسُلَ رَسُولَ اللَّهِ وَ جَعَلَ لَهُمْ ذِمَّةَ اللَّهِ تَعالى وَعَهْدَهُ الَّا يُفْتِنُوا عَنْ دينِهِمْ وَ لا يُعشِروُا وَ شَرَطَ عَلَيْهِمْ انْ لا يَأكُلُوا الرِّبا وَ لا يَتَعامَلُوا بِه :(2)«در برابر (پرداخت) و دو هزار حلّه كه قيمت هر حلّه چهل درهم بود با او مصالحه كردند و نيز از آنان پيمان گرفت كه از فرستادگان رسول خدا پذيرايى كنند و براى آنها پيمان الهى قرار داد كه كسى مسيحيان نجران را مجبور به ترك آيينشان نكند و از آنها عشريه (زكوة) نگيرد و با آنان شرط نمود كه ربا نخورند و معامله ربوى ننمايند».
و در اين سال هيئتهاى ديگرى مانند وفد سلامان، وفد غبشان، وفد عامر، وفد ازد، وفد مراد، وفد زبيد با عمرو بن معدى كرب، وفد عبد قيس، وفد بنى حنيفه وفد كنده، وفد محارب، وفد رهاويين، وفد عبس، وفد صدف، وفد خولان، وفد بنى عامر، وفد طى، و خلاصه اينكه همه به مدينه براى اعلام وفادارى به اسلام و
پيامبر وارد شدند.(1)
تبلور رشد اسلام و قدرت آن را مىتوان در حجّة الوداع ملاحظه كرد كه بنا بر بعضى از روايات بيش از يكصد هزار نفر براى زيارت خانه خدا با پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كردند؛ و اين بزرگترين اجتماع روحانى در آن عصر است. همچنين خطبه هايى كه در اين سفر خوانده شد (چه در مكه، چه در عرفات، چه در منى و چه در بين راه در غدير خم) براى اعلان رسمى جانشينىاش در حجةالوداع به تعبير تاريخ چنين آمده است:
«فَاراهُمْ مَناسِكَهُم وَ عَلَّمَهُمْ سُنَنَ حَجِّهِمْ وَ خَطَبَ خُطْبَةَ الَّتى بَيَّنَ فِيها لِلنَّاسِ ما بَيَّنَ وَ كانَ الَّذى يَبْلُغُ عَنْهُ بِعَرَفَةَ رَبيعَةُ بنُ اميَّةِ بن خَلَفِ لِكَثرَةِ النَّاسِ فَقالَ بَعدَ حَمدِ اللَّهِ:" أَيُّهَا النَّاسُ اءِسْمَعُوا قَولى فَلَعَلّى لا القاكُمْ بَعدَ عامى هذا بِهذَا المَوقِفِ ابَداً ايُّهَا النَّاسُ انَّ دِمائَكُم وَ اموالَكُم عَلَيكُم حَرامٌ كَحُرمَةِ يَومِكُم هذا، وَ كُلُّ رِباً مَوضُوعٌ لَكُم رُؤُسُ اموالِكُم وَ انَّ رِبا عَبَّاسِ بنِ عَبدِالمُطَلِّبِ مَوضُوعٌ كُلَّهُ وَ كُلُّ دَمٍ كانَ فِى الجاهِليَّةِ مْوضُوعٌ ... ايُّهَا النَّاسُ انَّ الشَّيْطانَ قَد يَئِسَ ان يُعبَدَ بِارضِكُم هذِهِ وَ ابَداً وَ لكِنِّهُ يُطاعُ فيما سِوى ذلِكَ وَ قَدْ رَضِىَ بِما تُحَقِّروُنَ مِنْ اعْمالَكُمْ ..."»:(2)
«مناسك حج را به آنها ارائه كرد و آداب و سنن حج را تعليمشان داد؛ خطبهاى خواند و آنچه لازم بود براى مردم بيان كند، همه را توضيح داد و در عرفه كسى كه
صداى او را به مردم مىرساند ربيعة بن امية بن خلف بود و اين بدان جهت بود كه جمعيت بسيارى حضور داشتند (و صداى رسول خدا به همه نمىرسيد) پس از حمد و ستايش خداوند فرمود:" اى مردم سخنانم را بشنويد شايد بعد از امسال ديگر شما را در اينجا براى ابد ملاقات نكنم؛ اى مردم خونها و اموالتان بر يكديگر حرام است مانند حرمت و احترام امروز و همه رباها (مطالبات ربوى) باطل اعلام مىگردد- و كسى حق مطالبه ندارد- و شما فقط سرمايه اصلى را طلب داريد و همه مطالبات ربوى عباس بن عبدالمطلب نيز از عهده شما برداشته شده؛ هر خونى كه در جاهليت ريخته شده باطل و هدر اعلام مىشود- و كسى حق تقصيب و قصاص ندارد- و ... اى مردم! شيطان از چون ديگر در اين سرزمين مورد پرستش قرار نمىگيرد مأيوس گشته؛ ولى نسبت به ساير كارها از او اطاعت مىشود و او هم به همين مقدار راضى است"».
در تاريخ حجة الوداع با صراحت آمده كه به هنگام حركت براى حج، جمع كثيرى در مدينه اجتماع كرده بودند، و يا اينكه يك بيمارى در همان ايام شايع شد كه عده زيادى را از حج بازداشت، مىخوانيم:
«وَمَعَ ذلِكَ كانَ مَعَهُ جُمُوعٌ لا يَعْلَمُها الَّا اللَّهُ وَ قَدْ يُقالُ: خَرَجَ مَعُهُ تِسعُونَ الفاً وَ يُقالُ مِاةُ الفٍ وَ اربَعَةَ عَشَرَ الفاً وَ قيلَ مِاةُ الفٍ وَ عِشرُونَ الفاً وَ قيلَ مِاةٍ الفٍ وَ ارْبَعَةً وَ عِشروُنَ الفاً وَ يُقالُ اكثَر مِن ذلِكَ وَ هذِهِ عِدَّةُ مَن خَرَجَ مَعَهُ وَ امَّا الَّذينَ حَجُّوا مَعَهُ فَاكثَرُ مِن ذلِكَ كَالْمُقيمنَ بِمَكَّةَ وَالَّذينَ أَتَوا مِنَ اليَمَنِ مَعَ عَلِىٍّ (ع) وَ ابى مُوسى (1):
«همراه او براى انجام مراسم حج جمعيت بسيار زيادى بودند كه عدّه آنان را جز خدا كسى نمىداند؛ گاه گفته مىشود نود هزار نفر؛ و گاه يكصد و چهارده
1) سيره حلبى، جلد 3، صفحه 283 و ديگر تواريخ به نقل از الغدير، جلد 1، صفحه 9( حتماً براى اطّلاع از مسائل مربوط به اين سفر به همين مدرك مراجعه فرماييد كه جامع مدارك است).
هزار و حتّى يكصد و بيست هزار نفر؛ و يكصد و بيست و چهار هزار نفر و بيش از اين نيز گفته شده؛ و اين تعداد كسانى است كه با او حركت كردند امّا كسانى كه همراه او در مراسم حج بودند بسيار زياداست از قبيل مردم مكه، يا كسانى كه از يمن با على عليه السلام و ابوموسى آمده بودند».
شما مىتوانيد مسلمانان باقيمانده كه توان زيارت حج را نداشتهاند را به حساب آوريد و قدرت اسلام را ملاحظه كنيد.
و بالاخره مىيابيد كه رسول خدا به هنگام وفات، سپاه اسامه را براى نبرد با ديار شامات (بصرى) آماده كرده بود كه تخلّف كردند.
اشاره:
در بخش گذشته فشردهاى از زندگانى پيامبر اسلام را از ديدگاه مورخان ملاحظه كرديم. اكنون موقع آن است كه چهره پيامبر از كودكى تا پايان عمر در قرآن مجيد، مورد بررسى دقيق و فشرده به عنوان مقدمهاى براى بحثهاى نبوت خاصّه قرار گيرد.
بررسى آيات قرآن مخصوصاً در چنين بحثى اهميت بسيار دارد؛ چرا كه در برابر مخالفان و معاندان ايراد شده، و اگر منطبق بر واقعيتهاى عينى زندگى پيامبر نبود، حتماً مورد ايراد آنها قرارمى گرفت، و ايراد آنها در تواريخ ثبت مىشد، همانگونه كه در زمينههاى ديگر ثبت شده است.
به تعبير ديگر: قطع نظر از اينكه قرآن كلام خدا است، و همه آيات آن مطابق با واقع است، كه اگر به فرض كه چنين نبود باز هم آيات مربوط به زندگى پيامبر نمىتوانست مشتمل بر خلاف واقع باشد؛ چرا كه در اين صورت دستآويز خوبى براى تكذيب و مخالفت دشمنان به شمار مىآمد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و نكاتى را كه قرآن راجع به مقاطع مختلف
زندگى پيامبر اسلام دارد را مورد بررسى قرار مىدهيم.
قرآن مجيد در دو سوره با اين تعبير پر معنا: وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُبِينٍ «هر چند (عرب جاهلى معاصر پيامبر اسلام) پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.»(1)وضع آنها را روشن مىسازد.
تعبير «ضلال مبين» (گمراهى آشكار) كه در اين دو آيه به عنوان سابقه قوم عرب بيان شده اشاره سربستهاى به چگونگى عصر جاهليت است كه ضلالت و گمراهى بر سراسر جامعه آنها حكم فرما بود.
گمراهى در عقايد كه به صورت شرك تجسم يافته بود و بتهايى را از سنگ و چوب با دست خود مىتراشيدند و مىپرستيدند، گمراهى در مسائل اجتماعى تا آنجا كه دختران خود را با دست خود زنده به گور مىكردند و به اين امر را مايه مباهات مىدانستند، گرد كعبه زنان و مردان به صورت برهنه مادرزاد طواف مىكردند، و آن را عبادت مىشمردند! جنگ و خونريزى و غارتگرى به عنوان يك ارزش در جامعه آنها محسوب مىشد؛ تا آنجا كه كينهها را پدران براى فرزندانشان به ارث مىگذاردند.
زن در ميان آنها متاع بى ارزشى بود كه حتى روى آن قمار مىكردند!
بهترين ترسيم براى مفهوم «ضلال مبين» همين چيزى است كه جعفر بن ابيطالب به هنگام تشريح اوضاع عرب جاهلى در برابر نجاشى بيان كرد؛ او چنين
1) سوره آل عمران، آيه 164، و سوره جمعه، آيه 2.
گفت: «ايُّهَا المَلِكُ كُنَّا قَوماً اهلَ جاهِلِيَّةٍ نَعبُدُ الاصنامَ وَ نَاكُلُ المَيتَةَ ...»:
«اى پادشاه! ما قومى جاهل بوديم؛ بتها را پرستش مىكرديم؛ گوشت مردار مىخورديم، و انواع اعمال زشت را مرتكب مىشديم، قطع رحم مىنموديم و همسايگان را به فراموشى مىسپرديم، و اقويا و نيرومندان ضعيفان را پايمال و نابود مىكردند ... آرى ما چنين بوديم تا خداوند، پيامبرى از ميان خود ما، به سوى ما فرستاد كه اصل و نسب او را مىشناختيم، و صداقت و امانت و عفت او را آزموده بوديم، او ما را به توحيد و رها كردن بتها دعوت كرد؛ و به ما دستور داد راست بگوييم، و در امانت خيانت نكنيم، صله رحم به جا آوريم، با همسايگان به نيكى رفتار كنيم و از گناه و تجاوز و خونريزى بپرهيزيم ...»(1)
به دنبال اين اشاره سربسته كه در دو آيه بالا آمده به سراغ توضيحات بيشترى مىرويم كه در آيات ديگر آمده است:
عقايد هر قوم و ملّت، بخش مهمى از فرهنگ آنها را تشكيل مىدهد و انحطاط آن، انحطاط فرهنگى و تمدن آنها محسوب مىشود، و بر اين اساس اعراب جاهلى از منحطترين فرهنگها برخوردار بودند.
آنها به شدت بتها را پرستش مىكردند، و آن چه را با دست خود ساخته بودند حاكم بر سرنوشت خويش، و گاه حاكم بر آسمان و زمين مىپنداشتند.
قرآن مجيد در اين زمينه خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىگويد: قُلْ أَتَعْبُدُونَ
1) كامل، جلد 2، صفحه 80 و تفسير فى ضلال، جلد 8، صفحه 95.
مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَايَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَلَا نَفْعاً وَاللَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ «بگو:" آيا جز خدا چيزى را مى پرستيد كه مالك سود و زيانى براى شما نيست؟! و خداوند، شنوا و دانا است"».(1)
علاوه بر بتهاى معمولى، سه بت بزرگ و معروف داشتند كه از شهرت خاصى برخوردار بودند و آنها را تمثال دختران خدا و وسيله تقرب به او مىپنداشتند؛ بتى به نام منات در محلى در كنار درياى احمر، در ميان مدينه و مكه نصب كرده بودند، و همه اعراب براى آن احترام خاصى قائل بودند و نزد آن قربانى مىكردند ولى بيشاز همه، دو قبيله اوس و خزرج به آن اهميت مىدادند.
بت لات بت معروف ديگرى است كه در سرزمين طائف بود، همانجا كه امروز مسجدى برپا است و خدمه اين بت بيشتر از طايفه ثقيف بودند.
سومين بت، عزّى بود كه در محلى در مسير مكه به سوى عراق، نزديك منطقه ذات عرق قرار داشت، و قريش نسبت به آن علاقه خاصى داشتند.
غير از اينها بتهاى قبيلگى و فاميلى و حتى خانگى وجود داشت و اصولًا زندگى عرب جاهلى بدون بت مفهوم نداشت؛ حتى به هنگام سفر اجازه مسافرت را از بتها مىگرفتند و در مسافرتها نيز بتهايى با خود همراه داشتند.
قرآن به گوشهاى از اين مسأله در سوره نجم اشاره كرده، و مىگويد: أَفَرَأَيْتُمْ اللَّاتَ وَالْعُزَّى وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنثَى «به من خبر دهيد آيا بتهاى" لات" و" عزّى" و" منات" كه سوّمين آنها است (دختران خدا
1) سوره مائده، آيه 76.
هستند)؟! آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟! (در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تراند!)».(1)
جالب اينكه آنها به حدى از فرزند دختر متنفر بودند كه گاهى با دست خود زنده به گورش مىكردند؛ در عين حال ملائكه را دختران خدا و اين بتها را تمثال آنها مىدانستند، و قرآن با همان منطق خودشان، با آنان برخورد مىكند، و مىگويد: چگونه براى خدا دختر قائل مىشويد با اينكه از دختر متنفريد؟!
خداوند در جاى ديگرى، به عنوان مذمت و نكوهش شديد از اين افكار منحط و خرافى مىفرمايد: وَجَعَلُوا الْمَلَائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبَادُ الرَّحْمنِ إِنَاثاً أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَيُسْأَلُونَ «و آنها فرشتگان را كه بندگان خداوند رحمانند مؤنث پنداشتند؛ آيا هنگام آفرينش آنها حضور داشتهاند؟! گواهى آنان نوشته مى شود و (از آن) بازخواست خواهند شد».(2)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با اين افكار سخت به مبارزه برخاست، و آنها را ناشى از پندارهاى واهى و هواى نفس اعلام كرد، همان گونه كه در ذيل آيات سوره نجم بعد از اشاره به بتهاى سه گانه معروف، مىفرمايد: إِنْ هِىَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ
«اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهايد (نامهايى بى محتوا و اسمهايى بى مسمّا)، و هرگز خداوند دليل و حجّتى بر آن نازل نكرده؛ آنان فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس پيروى مى كنند در حالى كه هدايت از
سوى پروردگارشان براى آنها آمده است».(1)
درست است كه مشركان، دلايل واهى براى بت پرستى مىبافتند؛ از جمله اينكه: ذات خدا برتر و بالاتر از آن است كه عقل و فكر ما به او راه يابد، و منزهتر از آن است كه ما مستقيماً او را مورد عبادت قرار دهيم؛ بنابراين بايد به كسانى روى آوريم كه ربوبيت و تدبير اين عالم، از سوى خداوند بر عهده آنها گذارده شده، و آنها را واسطه ميان خود و او قرار دهيم.
آنها همان فرشتگان و جنّ، و بطور كلى وجودات مقدس عالماند كه بايد، آنها را به عنوان ارباب و خدايان بپذيريم و پرستش كنيم تا ما را به خدا نزديك كنند مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى (2)و از آنجا كه دسترسى به اين مقدّسات نداريم تمثال و سمبلى براى آنها مىسازيم، وآنان را پرستش مىكنيم!
اين تمثالها همان بتها بودند و چون در پندار خود، نوعى وحدت و اتحاد ميان بتها و موجودات مقدّس، قائل بودند، و بتها را نيز خدايان و ارباب خود خطاب مىكردند.
آنها با اين اوهام و پندارهاى درهم، خدايى را كه از وجود انسان به خود او نزديكتر است را از خود دور مىشمردند، و به جاى روى آوردن به خداوندى كه منبع فيض و قدرت است و همه جا حاضر و ناظر است به سراغ مخلوقاتى
مىرفتند كه هيچگونه قدرت و شعورى نداشتند بلكه مصنوع عبادت كنندگانشان بودند، و سرانجام اين موجودات پست و بى ارزش را بر تخت ربوبيت و الوهيت مىنشاندند، و اقيانوس بيكران خداندى را فراموش كرده و رو به سراب مىآوردند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در زمانى قيام كرد كه عرب جاهلى با فقر بسيار شديدى دست به گريبان بود؛ تا آنجا كه فرزندان و حتى پسران خود را كه باعث ايجاد هزينه در زندگى مادى و اقتصادى بودند را، به قتل مىرساندند تا نان خور كمترى داشته باشند؛ چنانكه در آيه 31 سوره اسراء مىخوانيم: وَلَا تَقْتُلُوا أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيَّاكُمْ «فرزندانتان را از ترس فقر، به قتل نرسانيد؛ ما آنها و شما را روزى مى دهيم».(1)
امير مؤمنان عليه السلام همين معنا را در يك تحليل جامع مجسم كرده، و خطاب به مسلمانان چنين مىفرمايد: «انَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله نَذيراً لِلعالَمينَ وَ اميناً عَلَى التَّنْزيلِ وَ انتُم مَعشَرَ العَرَبِ عَلى شَرِّ دينِ وَ فى شَرِّ دارٍ مُنيخُونَ بَينَ حِجارَةٍ خُشنٍ وَ حيَّاتٍ صُمٍّ، تَشرَبُونَ الكَدِرَ، وَ التَاكُلُونَ الجَشِبَ»: «خداوند محمد صلى الله عليه و آله را مبعوث كرد كه جهانيان را بيم دهد و امين بر آيات او باشد در حالى كه شما ملّت عرب، بدترين دين وآيين را داشتيد، و در بدترين خانهها زندگى مىنموديد، در ميان سنگهاى خشن و مارهاى فاقد شنوايى- كه خطرناكترين مارها است چون از هيچ صدايى نمىهراسند- زندگى مىكرديد، آبهاى آلوده مىنوشيديد،
1) اگرچه بعضى احتمال دادهاند كه اين آيه اشاره به همان كشتن دختران باشد كه به نظر حقارت به آنها مىنگريستند و آنها را موجودى پست مىشمردند كه تنها مصرف كننده بودند، ولى اين احتمال با توجه به ضمير جمع مذكر، كه در آيه آمده است، و مىفرمايد:( اءِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْئاً كَبيراً):« به يقين كشتن آنها گناه بزرگى است!» و اين ضمير به اولاد كه در صدر آيه آمده است باز مىگردد، و معلوم مىشود كه منظور از آن يا خصوص پسران، يا حداقل پسران و دختران است؛ كه به عنوان تغليب، ضمير جمع مذكر در مورد آنها به كار رفته است.
و غذاهايتان ناگوار بود».(1)
عبادت آنها نيز بسيار عجيب بود، و قرآن در برابر مشركانى كه ادعا مىكردند اگر محمد صلى الله عليه و آله عباداتى آورده ما خود نيز پيش از اين عباداتى داشتيم و در كنار خانه كعبه نماز مىخوانديم، مىگويد: وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً: « (آنها كه مدّعى بودند ما هم نماز داريم،) نمازشان نزد خانه كعبه، چيزى جز سوت كشيدن و كف زدن نبود».(2)
آرى! آنها نعره زدنهاى احمقانه و كف زدنهاى ابلهانه خود را نماز مىناميدند.
مكاء در اصل به معناى صداى پرندگان است، و تشبيه صداى اعراب جاهلى در اطراف خانه خدا به صداى پرندگان، شايد از اين جهت است كه گفتار آنها مفهومى نداشت و مانند صداى پرندگان بى محتوا بود؛ و يا اينكه تمام سعيشان در آواز خوانى بود.
تصدية به معناى كف زدن يا به معناى صدايى است كه به هنگام كف زدن بر مىخيزد، و از اين رو به انعكاس صوت در كوه نيز صَدْى مىگويند.
تازه مطلب به همينجا ختم نمىشد؛ بلكه گروهى از اعراب همان گونه كه در تاريخ آمده به صورت لخت مادرزاد خانه خدا را طواف مىكردند؛ و اين همان
چيزى بود كه به هنگام نزول آيات اول سوره برائت و مأموريت على عليه السلام براى ابلاغ آن در ماه حج، ضمن مسائل ديگر به آن اشاره شد: «لا يَطُوفَنَّ بِالبَيتِ عُريانٌ وَ لا يَحُجَّنَ البَيتَ مشْرِكٌ ...»: «بعد از اين هيچ برهنهاى نبايد براى طواف خانه خدا بيايد و هيچ بت پرستى، حق شركت در مراسم حج ندارد»(1)
مىگويند انگيزه اين عمل (طواف به حالت عريان) اين بود كه گروهى از عرب كه خود را حمس (2)مىناميدند، معتقد بودند كه بايد طواف در لباسهاى مخصوص، انجام گيرد، و اگر كسى چنان لباسى نداشت و از لباسهاى ديگر استفاده مىكرد، بايد پس از پايان طواف آن لباسها را حتماً به دور افكند؛ نه خودش از آن استفاده كند و نه ديگران. به همين دليل اين جامهها را لقاء، به معناى لباسهاى دور افكندنى مىناميدند؛ و با توجه به اينكه بسيارى از آنها فقير بودند و لباسشان منحصر به فرد بود ناچار بودند برهنه طواف كنند تا لباسهاى خود را از دست ندهند!
گاه اين خرافه مورد استفاده هوسبازان قرار مىگرفت و زنان و مردان جوان، پيكر عريان خود را به اين بهانه نشان مىدادند.(3)
در سيره ابن هشام آمده است كه مردان بطور كامل برهنه مىشدند، اما زنان تمام لباسهاى خود را جز يك پيراهن چاكدار، كه بدن آنها را نمايان مىكرد از تن بيرون مىآوردند و سپس به طواف مشغول مىشدند.
روزى زنى از عرب، در حالى كه اين گونه در برابر مردان چشم چران طواف
مىكرد، اين شعر را خواند كه در تاريخ ثبت شده است:
اليَومَ يَبدوُ بَعضُهُ او كُلُّهُفَما بَدا مَنهُ فَلا احِلُّهُ
: «امروز تمام آن، يا قسمتى از آن! آشكار مىشود، و آنچه از آن آشكار مىشود، من آن را حلال نمىكنم»!(1)
قربانى كردن آنها براى بتها نيز داستان مفصلى دارد؛ از جمله مردم دَوْمَةُ الْجَنْدَل (2)هر سال شخصى را با تشريفاتى انتخاب كرده و در برابر بتهاى خود قربانى مىكردند؛ سپس پيكر خونين او را نزديك قربانگاه دفن مىنمودند حتى بعضى نوشتهاند: «كارى را كه مصريان داشتند، كه پسران و دختران زيبا را به الهه نيل تقديم مىنمودند، براى بعضى از قبايل عرب به صورت سنتى باقى ماند، گاهى پدران نيز نذر مىكردند تا يكى از فرزندان خود را قربانى كنند»!(3)
از جمله در مورد گوشتهاى حلال و حرام، احكام و قوانين زشت و بىمعنايى براى خود درست كرده بودند؛ چنانكه قرآن مىگويد: وَقَالُوا هَذِهِ أَنْعَامٌ وَحَرْثٌ حِجْرٌ لَايَطْعَمُهَا إِلَّا مَنْ نَّشَاءُ بِزَعْمِهِمْ وَأَنْعَامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهَا: «و گفتند:" اين چهارپايان و زراعت (كه مخصوص بتها است، براى همه) ممنوع است؛ و جز كسانى كه ما بخواهيم (به گمان آنها) نبايد از آن بخورند. و (اينها)
چهارپايانى است كه سوار شدن بر آنها حرام شده است."»(1)ظاهراً به خاطر اينكه آن را هم مخصوص بتها كرده بودند.
و در آيه بعد از آن مىخوانيم: وَقَالُوا مَا فِى بُطُونِ هَذِهِ الْأَنْعَامِ خَالِصَةٌ لِّذُكُورِنَا وَمُحَرَّمٌ عَلَى أَزْوَاجِنَا وَإِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكَاءُ: «و گفتند:" بچه هايى كه در شكم اين حيوانات است، مخصوص مردان ماست؛ و بر همسران ما حرام است؛ امّا اگر مرده باشد (/ مرده متولّد شود)، همه در آن شريكند.»(2)
قرآن در ذيل اين آيات، آنها را به خاطر اين بدعتهاى زشت به عذاب الهى تهديد كرده، و مىگويد: قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلَادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَحَرَّمُوا مَا رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِرَاءً عَلَى اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَمَا كَانُوا مُهْتَدِينَ «به يقين كسانى كه فرزندان خود را از روى سفاهت و نادانى كشتند، گرفتار خسران شدند؛ (زيرا) آنچه را خدا به آنها روزى داده بود، برخود حرام كردند؛ و بر خدا افترا بستند. آنها گمراه شدند؛ و هدايت نيافتند»(3)
حتى بعضى از سنّتهاى باقى مانده از انبياء را چنان تحريف مىكردند كه عملًا بى اثر مىشد؛ مانند سنّت تحريم جنگ در ماههاى حرام (ذى القعده، ذى الحجه، محرم و رجب) كه عامل باز دارندهاى در برابر جنگ و خونريزى بى
حساب آنان بود كه به وسيله سنّت خرافى «نسيئ» بى اثر نمودند؛ به اين معنا كه هر وقت مىخواستند احترام ماههاى حرام را بشكنند، مىگفتند: مانعى ندارد، يك ماه ديگر را به جاى آن مىنهيم، كه قرآن سخت، اين عمل زشت را مذمت كرده و مىگويد: إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِى الْكُفْرِ: «تأخير ماههاى حرام (و جا به جا كردن آنها) فقط، افزايشى در كفر (مشركان) است».(1)حج و زيارت خانه خدا كه از سنن ابراهيم عليه السلام و عاملى براى وحدت و تقرّب به خدا بود، آنچنان آلوده به خرافات شده بود كه نه تنها مايه تقرّب به خدا نمىگشت، بلكه مردم را از خدا دور مىكرد و از يكديگر نيز پراكنده مىساخت؛ چون مسائل قومى و شرك و بت پرستى بر آن حاكم بود.
مسائل اخلاقى در ميان آنها در منحطترين سطح خود بود و عداوت شديد و كينه هايى كه از اسلاف براى اخلاف به يادگار مىماند، بر آنها حكومت مىكرد كه نه تنها اخلاق، بلكه همه چيز اجتماع آنها قربانى آن مىشد.
قرآن در اين زمينه به مسلمانانى كه از اين مرحله رها شده بودند، مىگويد:
وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِّنْهَا: «ونعمتِ (بزرگِ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دلهاى شما، الفت برقرار ساخت، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد! و شما بر لبِ حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد».(2)
«شفا» به گفته مقاييس اللّغة، در اصل به معناى اشراف و سلطه بر چيزى است و از آنجا كه كناره هر چيز انسان را مشرف بر آن مىكند به آن شفا گفته مىشود؛
مانند كنارههاى گودال يا پرتگاه يا لب نهرها و لب آدمى كه در كناره دهان او قرار گرفته، و همچنين بهبودى بيمار را از اين رو شفا مىگويند، چون غلبه وسلطه بر بيمارى پيدا مىشود.
به هر حال قرآن وضع اعراب جاهلى را به كسانى تشبيه كرده كه لب پرتگاه آتش قرار دارند، و به آسانى در آن سقوط مىكنند؛ آتشى كه همه چيزشان را مىسوزاند و خاكستر مىكند.
عداوت و نفاق و اختلاف به حدّى بر آنها حاكم بود كه قرآن با صراحت مىگويد هرگز از طرق عادى امكان نداشت اتحاد و وحدتى در ميان آنان حاصل شود؛ بلكه اين يك معجزه الهى بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قادر به انجام آن شد: لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى الْأَرْضِ جَمِيعاً مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ «اگر تمام آنچه را روى زمين است صرف مى كردى كه ميان دلهاى آنان پيوند دهى، نمى توانستى؛ ولى خداوند در ميان آنها پيوند ايجاد كرد».(1)
شراب و قمار و ازلام (نوعى بخت آزمايى) در ميان آنها چنان حاكم بود، كه با نهى اوّل، جلوگيرى از آنها در همان مرحله واقع نشد؛ لذا تحريم شراب در چند مرحله صورت گرفت.(2)
يكى از بزرگترين مفاسد اخلاقى و اجتماعى، مسأله پايمال شدن حقوق زن در جامعه عرب جاهلى بود؛ تا آنجا كه طبق گفته بعضى از مفسران در عصر جاهليت هنگامى كه وضع حمل زن فرا مىرسيد، حفرهاى در زمين حفر مىكرد و بالاى آن مىنشست، اگر نوزاد دختر بود آن را در ميان حفره پرتاب مىكرد و
اگر پسر بود از آن نگهدارى مىنمود!
يكى از شعراى آنها در همين زمينه با لحن افتخار آميزى مىگويد:
سَمَّيْتُها اذْ وُلِدَتْ تَمُوتُوَ الْقَبْرُ صِهْرُ ضامِنٌ ذِمّيتُ
: «نام آن نوزاد دختر را به هنگامى كه تولد يافت تموت گذاشتم (تفأل بر اينكه به زودى مىميرد در مقابل نام گذارى براى پسران كه به معناى زندگى و ادامه حيات است) و قبر داماد من است كه دخترك را در بر گرفته و خاموش ساخته است»(1)
اين عمل خواه به دليل فقر بى حساب و اعتقاد به عدم كارايى اقتصادى دختران باشد، و خواه به دليل تعصب افراطى در مورد دختران، كه مبادا در جنگها اسير شوند و به دست دشمن بيفتند، يكى از دردناكترين و وحشيانهترين پديدههاى عصر جاهليت عرب بود كه در قرآن مجيد كراراً به آن اشاره شده است، قرآن در يك جا مىفرمايد:
وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ كَظِيمٌ- يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرَابِ أَلَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ
«و هنگامى كه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مى شود؛ و بشدّت خشمگين مى گردد- بخاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود پنهان مى شود؛ (و نمى داند) آيا آن (دختر) را با قبول ننگ نگهدارد، يا (زنده) در خاك پنهانش كند؟! آگاه باشيد كه بد حكم مى كنند!».(2)
اين عمل كه گاه از يك نوع تعصب احمقانه درباره حفظ ناموس ناشى مىشد و تا سر حد بزرگترين جنايات پيش مىرفت- كشتن يك انسان، فرزند بى دفاع خودش را- دليل روشنى بر جهل فوق العاده و سقوط اخلاق و عواطف انسانى و بى حرمتى كامل نسبت به مقام زن در آن جامعه جاهلى است.
تعبير: ايُمْسِكُهُ عَلى هُون نشان مىدهد كه وجود دختر را براى خود عملًا يك ننگ مىپنداشتند تا آن حد كه از زشتى اين پديده، از ميان قوم و قبيله فرار مىكردند؛ غافل از اينكه اگر دختران نبودند، مادران نبودند، و اگر مادران نبودند آنها وجود پيدا نمىكردند، و شاعر آنها در اين زمينه مىگويد:
لِكُلِّ ابى بِنْتِ يُراعى شُؤوُنَهاثَلاثَةُ اصهارٍ اذا حُمِدَ الصِّهْرُ
فَبَعلٌ يُراعيها وَ خِذْرٌ يُكِنُّهاوَ قَبْرٌ يُواريها وَ خَيْرُهُمْ الْقَبْرُ
«براى هر پدرى كه صاحب دختر مىشود و مىخواهد شئون آن دختر را حفظ كند سه داماد وجود دارد:
نخست شوهرى كه در خور او باشد و مراقبت از او كند، و ديگر پردهاى كه او را در پشت خود محفوظ دارد، و سومى قبرى است كه او را در خود بپوشاند، و از همه اينها بهتر، همين قبر است».(1)
در قرآن مجيد بحث زيادى درباره دوران طفوليت پيامبر صلى الله عليه و آله نيامده است.
1) تفسير قرطبى، جلد 6، صفحه 3734.
تنها در آيات 6 و 7 و 8 سوره ضحى مىخوانيم: أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَى- وَوَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدَى- وَوَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى «آيا او تو را يتيم نيافت و پناه داد؟!- و تو را گمشده يافت و هدايت كرد،- و تو را نيازمند يافت و بى نياز نمود».
در آيه نخست اشاره به يتيمى پيامبر صلى الله عليه و آله شده كه در تاريخ نيز آمده است؛ چون در آن هنگام كه در شكم مادر بود، پدرش عبدالله را از دست داد و شش ساله بود كه مادرش نيز از دنيا رفت و خداوند او را در آغوش جدش عبدالمطلب و در هشت سالگى كه جدش از دنيا رفت، در دامان عمويش ابوطالب پناه داد كه او را همچون جان شيرين در بر مىگرفت و محافظت مىكرد.
در آيه سوم اشاره به تهىدستى پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز عمر كرده كه سپس خداوند مهر او را در قلب خديجه عليها السلام انداخت و با او ازدواج كرد و ثروت سرشارش را در پاى او ريخت.
و امّا در آيه دوم مىفرمايد: «تو را گمشده يافت و هدايت كرد» بعضى از مفسّران، «ضالّاً» را به معناى عدم شناخت حق تفسير كرده، و گفتهاند مفهوم آيه اين است كه تو گمراه بودى و حق را نمىشناختى و ما تو را به سوى حق هدايت كرديم؛ در حالى كه بعضى ديگر آن را به معناى غفلت مىدانند؛ يعنى تو از اين احكام و كتاب آسمانى غافل بودى؛ در مقابل بعضى مىگويند مراد ضلالت ظاهرى است؛ يعنى در طفوليت يك يا چند بار، در درّههاى مكه يا نقاط ديگر گم شدى و خداوند تو را هدايت كرد و به آغوش پر مهر عبدالمطلب و ابوطالب و حلميه سعديه مادر رضاعيت باز گردانيد.
شرح اين آيه را در جلد هفتم پيام قرآن در بحث تنزيه انبياء بيان كرديم و همچنين در تفسير نمونه در جلد 27 ذيل همين آيه نيز اقوال مختلف و تفسير
مناسبتر از همه بيان شده است.
به هر حال اين آيات، دورنمايى از زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله را در كودكى بيان مىكند.
از ويژگىهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين دوران، اين بود كه هرگز نزد استادى درس نخواند، گرچه اين معنا در ابتداء نقص به نظر مىرسد؛ ولى در مورد شخص پيامبر صلى الله عليه و آله يك نقطه قوت به شمار مىرود؛ چرا كه بعد از آوردن قرآن با آن عبارات و محتوا و معارف عالى، ديگر كسى در اين كه قرآن از ناحيه خدا است و زاييده فكر يك انسان درس نخوانده نيست شك نمىكرد، چنانكه در آيه 48 سوره عنكبوت مىخوانيم: وَمَا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَّارْتابَ الْمُبْطِلُونَ «تو هرگز پيش از اين هيچ كتابى نمى خواندى، و با دست خود چيزى نمى نوشتى، مبادا كسانى كه در صدد (تكذيب و) ابطال سخنان تو هستند، شك و ترديد كنند».
بدون شك اگر پيامبر صلى الله عليه و آله در آن محيط كوچك كه افراد درس خوانده در آن بسيار محدود بودند، در مكتب استادى حضور مىيافت، هرگز نمىتوانست چنين سخنى را آشكارا بگويد؛ زيرا افرادى كه از اين ماجرا به خوبى آگاه بودند، به مقابله بر مىخاستند و آن را دستاويز خوبى براى تكذيب پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مىدادند.
به فرض كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مكتب رفته و كتابت آموخته بود، باز هم مسلّم بود كه اين قرآن ساخته مغز بشر نيست؛ و لكن امّى بودن او قرينهاى قوى و آشكار بر اين معنا است.
در دو آيه از قرآن نيز صريحاً عنوان امّى بر پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاق شده و خداوند
از پيامبر به «النّبىُّ الامّىّ» تعبير مىآورد.(1)همچنين در يك آيه نيز به طور ضمنى اين عنوان براى او ذكر شده، و اينگونه مىفرمايد: هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ «او كسى است كه در ميان جمعيّت درس نخوانده پيامبرى از خودشان برانگيخت».(2)
و مىدانيم معروفترين تفسير براى امّى همان درس نخوانده بودن است؛ چرا كه امّ به معناى مادر است و امّى به كسى گفته مىشود كه به همان حالت كه از مادر متولد شده مانده، و مكتب و استادى را درك نكرده؛ هر چند بعضى آن را به معناى كسى كه از ميان امت و توده مردم برخاسته، نه از ميان اشراف و جباران، تفسير كردهاند، و بعضى ديگر آن را به معناى كسى كه در مكه متولد شده يا از مكه برخاسته مىدانند؛ چرا كه يكى از نامهاى مكّه امّ القُرى است. روايات نيز در اين زمينه متفاوت است؛ ولى مانعى ندارد كه واژه «امّى» اشاره به هر سه مفهوم باشد: درس نخوانده، از ميان امت برخاسته، و در شهر مكه تولد يافته.
اگر چه بعضى از شرق شناسان مخالف، تلاش كردهاند كه اين امتياز را از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بگيرند و براى او سابقه تحصيلى قائل شوند؛ ولى در برابر اين سخن كه اگر او درسى خوانده بود، اين قضيه در آن محيط بر هيچ كس مخفى نمىماند و هرگز توانايى انكار آن را با اين صراحت نداشت، پاسخى ندارند.
اينها همه اشاراتى بود كه قرآن در مورد حيات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله قبل از بعثت
دارد كه بسيار كوتاه و گذرا است؛ در حالى كه وقتى وارد بحثهاى مربوط به بعثت مىشود، بحثها بسيار گسترده مىشود.
در مورد بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله قرآن اشارات مختلفى دارد؛ از جمله در پنج آيه اول سوره علق كه به اتفاق همه مفسران، در آغاز وحى و بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شده (1)مىخوانيم: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ- خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ- اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ- الَّذِى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ- عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ
اين آيات كه مطابق مشهور در غار حرا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل گرديد، به او دستور مىدهد كه به نام خدا تلاوت آيات قرآن را آغاز كند؛ همان خدايى كه انسان را از موجود ناچيزى همچون خون بسته آفريد، آرى آن خداوند قدرت دارد كه اين كتاب بزرگ آسمانى كه در بر گيرنده عالىترين معارف و قوانين و دروس تربيتى است را از وسائل كوچكى مانند حروف الفبا بيافريند!
بار ديگر تأكيد بر قرائت مىكند قراءت آميخته با نام پروردگار بزرگ، سپس علاوه بر مسأله خواندن، اشاره به نوشن نيز مىكند، و آموزگار آن را خداوند معرّفى مىكند؛ خداوندى كه نخستين معلم بشر بود و آنچه نمىدانست را به او آموخت (بخشى را به صورت علوم فطرى در نهادش آفريد، و بخش ديگرى را به وسيله عقل و تدبير در عالم آفرينش و بخش سومى را به وسيله انبياء به او تعليم داد).
محتواى اين آيات نشان مىدهد كه بعثت در يك فضاى بسيار معنوى و آكنده
1) اگر چه بعضى از مفسران مانند قرطبى، قول ضعيفى نقل كردهاند كه اولين آيات نازل شده بر پيامبر( ص) سوره حمد يا مدثر بوده؛ ولى به گفته مفسّر روح البيان، اگر اختلافى باشد در مورد تمام سوره علق است، اما در پنج آيه نخست اختلافى نيست كه اولين آيات نازل شده است( جلد 10، صفحه 470).
از نور علم و دانش آغاز شد.(1)
سنگينى وحى از يك سو، و رسالت بزرگى كه بر دوش پيامبر صلى الله عليه و آله گذاشته شده بود از سوى ديگر، و دور نماى رعب آورى كه در مسأله برخورد قاطع با مشركان لجوج و متعصب نمايان بود از سوى سوم، سبب شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از وحى نخستين، احساس خستگى فوق العادهاى كند.
به خانه آمد و در بستر آرميد. ناگهان دومين بخش از آيات قرآنى نازل شد و او را صدا زد: «اى جامه خواب به خود پيچيده (و در بستر آرميده)!- برخيز و انذار كن، (و جهانيان را بيم ده)- و پروردگارت را بزرگ بشمار»: يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ* قُمْ فَأَنذِرْ* وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ.(2)
اگرچه در شأن نزول اين آيات در ميان مفسران گفتگو است و بعضى آن را مربوط به زمانى مىدانند كه مشركان عرب در آستانه موسم حج جمع شده بودند و درباره مقابله با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مشورت پرداخته بودند، ولى در روايات متعدد آمده است كه حداقل آيات آغاز اين سوره بعد از واقعه حرا و بعثت نازل شده، هر چند آيات بعد مربوط به سالهاى بعد باشد.(3)
نظير اين آيات، كه آيات آغازين سوره مزّمّل است نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر اثر شدت ناراحتى جامه به خود پيچيده و در بستر آرميده بود كه اين آيات نازل شد و به او گفت: يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ- قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا- نِّصْفَهُ اوِانْقُصْ مِنْهُ
1) در آيات 164 سوره آل عمران و آيه دوم سوره جمعه نيز اشاره به اصل بعثت بدون ذكر نخستين آيات شده است.
2) سوره مدثر، آيات 1- 2- 3.
3) مفسّران براى مدّثّر، پنج تفسير گفتهاند كه شرح آن در تفسير نمونه، جلد 25، ذيل اين آيات آمده است، و از همه مناسبتر آن است كه پيامبر( ص) ناراحت بود و در بستر آرميده بود كه اين آيات نازل شد.
قَلِيلًا- أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا- إِنَّا سَنُلْقِى عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا: «اى جامه به خود پيچيده!- شب را، جز كمى، به پاخيز.- نيمى از شب را، يا كمى از آن كم كن،- يا بر نصف آن بيفزا، وقرآن را با تامّل و دقت بخوان.- چرا كه ما بزودى سخنى سنگين به تو القا خواهيم كرد.»
لحن اين آيات نشان مىدهد كه در اوايل دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است؛ چرا كه القاء قول ثقيل (سخن سنگين)، اشاره به قرآن مجيد مىكند كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله القاء شد؛ چون زمانى كه عده قليلى به او ايمان آورده بودند ناچار بود شبانه آنها را دور خود جمع كند و دور از چشم دشمنان، آيات قرآن كه محتوى معارف و قوانين اسلامى است، بر آنها بخواند.
البته بخشى از آيات اين سوره به نظر مىرسد در سالهاى بعد نازل شده و حتى احتمالًا آيه طولانى آخر سوره كه در آن سخن از پيكار در راه خدا آمده مربوط به دوران مدينه، يا اواخر دوران مكه باشد- زيرا خبر از آينده نزديك مىدهد-. به هر حال اين معنا مانع از نزول آيات نخستين در اوايل بعثت نيست به خصوص اينكه بسيارى از مفسران نيز به آن اشاره كردهاند.
مىدانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز بعثت، دعوت خود را مخفى مىنمود و جز با افرادى كه اطمينان به آمادگى نسبى آنها براى پذيرش اسلام داشت تماس نمىگرفت، و دعوت به اسلام نمىكرد و در اين مدت عده معدودى به او ايمان آوردند.
در اين هنگام- كه مصادف باسال سوم بعثت بود- مأمور شد، دعوت خود را آشكار كند، و آيه: وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ «و (نخست) خويشاوندان نزديكت را انذار كن»!(1)و همچنين آيه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ «آنچه را مأموريت دارى، آشكار ساز؛ و از مشركان روى گردان (و به آنها اعتنا نكن)»(2)نازل شد، به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله به دعوت علنى پرداخت و اين كار را از خويشاوندان خود شروع كرد كه داستانش معروف است و در بخش گذشته بيان شد.
در اين هنگام انواع فشارها متوجه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شد و دشمنان از هر سو به حركت در آمدند.
قابل توجّه اينكه برخورد دشمن با پيامبر صلى الله عليه و آله در چند مرحله و به چند صورت مختلف بود (و ظاهراً اين مراحل در تمام انقلابهاى الهى بوده است):
مرحله اول، مرحله استهزاء بود و اين در زمانى صورت گرفت كه هنوز آيين جديد را جدّى نمىگرفتند، و از آن احساس خطر نمىكردند و تصورشان اين بود كه با مسخره كردن و استهزاء كار يكسره مىشود و نيازى به بيش از آن نيست، آيه 36 سوره انبياء ناظر به اين مرحله است: وَإِذَا رَءَاكَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُواً أَهذَا الَّذِى يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ وَهُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كَافِرُونَ
«هنگامى كه كافران تو را مى بينند، كارى جز استهزا كردن تو ندارند؛ (و مى گويند:) آيا اين همان كسى است كه معبودهاى شما را نكوهش مى كند؟! در
حالى كه خودشان ذكر خداوند رحمان را انكار مى كنند.»(1)
اين نوع مواجهه منحصر به مخالفان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نبود، قرآن با صراحت مىگويد: «هيچ پيامبرى به سراغ آنها نمى آمد مگر اين كه او را مسخره مى كردند.» وَمَا يَأْتِيهِمْ مِّنْ رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ (2)
ولى هنگامى كه استهزاء و سخريه اثر نكرد، و اسلام همچنان به پيشرفت خود ادامه داد و متوقّف نشد، در مرحله دوم تصميم گرفتند كه فكر كردند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را با برچسبهاى همچون ديوانگى و جنون و يا ساحر و شاعر بودن و كسى كه مطالب خود را از اين و آن، يا افسانههاى پيشينيان گرفته از ميدان بيرون كنند.
گاه مىگفتند: يَا أَيُّهَا الَّذِى نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ «اى كسى كه ذكر (قرآن) بر تو نازل شده، تو به يقين ديوانه اى!»،(3)و گاه به يكديگر مىگفتند: أَئِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِرٍ مَّجْنُونٍ «آيا ما خدايان (بتهاى) خود را به خاطر شاعر ديوانهاى رها كنيم»،(4)
و گاه مىگفتند: هَذَا سِحْرٌ وَإِنَّا بِهِ كَافِرُونَ «اين سحر است، و ما نسبت به
آن كافريم».(1)
قرآن در اينجا اضافه مىكند كه تنها مشركان عرب نبودند كه برچسب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىزدند؛ بلكه اين مشكل را تمام انبياء در طول تاريخ داشتند: كَذلِكَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِّنْ رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ «اين گونه است كه هيچ پيامبرى به سوى كسانى كه قبل از آنها بودند فرستاده نشد مگر اين كه گفتند:
او ساحر است يا ديوانه!»(2)
در جاى ديگر مىخوانيم كه خداوند مىفرمايد: وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِى يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِىٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِىٌّ مُّبِينٌ «ما مى دانيم كه آنها مى گويند:" (اين آيات را) انسانى به او تعليم مى دهد". در حالى كه زبان كسى كه اينها را به او نسبت مى دهند عجمى است؛ ولى اين (قرآن)، زبان عربى آشكار است.»(3)
و گاه «مىگفتند:" اين همان افسانههاى دروغين پيشنيان است كه او آن را رونويس كرده، و هر صبح و شام بر او املا مىشود"».(4)وَ قَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِىَ تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلًا.
مىدانيم اساطير جمع اسطوره و به معناى افسانههاى دروغين است. به اين ترتيب آنها انواع تهمتها و برچسب هايى را كه به ذهنشان مىرسيد به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت دادند؛ ولى هيچ كدام از آنها اثر نگذاشت و اسلام همچنان به پيشروى خود با سرعت تمام در ميان قشرها ادامه داد.
مرحله سوم شروع شد، مرحله تضييقات مختلف اجتماعى و اقتصادى؛ چرا كه فكرمى كردند خطر جدى است و بايد از اين راه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و گروه اندكى
1) سوره زخرف، آيه 30.
2) سوره ذاريات، آيه 52.
3) سوره نحل، آيه 103. در تفاسير آمده است كه مردى به نام بلعام در مكه بود كه اصالتاً يك غلام رومى متعلق به طايفه بنى حضرم بود و مشركان مىگفتند محمد( ص) قرآن را از او مىآموزد و بعضى نيز سخن از دو غلام نصرانى به نام يسا و جبر و يا سلمان فارسى به ميان آوردهاند؛ كه هيچ كدام عرب زبان نبودند؛ در حالى كه قرآن در فصاحت و بلاغت معجزه است.
4) سوره فرقان، آيه 5.
را كه به او ايمان آوردهاند از پاى در آورند.
داستان شعب ابى طالب در سال ششم بعثت و محصور ماندن مسلمانان در آن درّه خشك و سوزان در مدت سه سال، كه منتهى به مرگ و مير كودكان مسلمان و حتى بعضى از بزرگسالان شد، و همچنين داستان هجرت جمعى به سوى حبشه بر اثر فشار فوق العاده و اذيت و آزار مشركان نسبت به آنها كه در سال پنجم بعثت اتّفاق افتاد، معروف است.
عجيب اينكه آنها نه فقط مسلمانان را تحت فشار قرار دادند؛ بلكه در تاريخ آمده است كه پيمان بستند با تمام بنى هاشم و بنى مطلب اعم از مسلمان و غير مسلمان قطع رابطه كنند نه زنى از آنها بگيرند، نه به آنها زن بدهند نه چيزى از آنها بخرند و نه چيزى به آنها بفروشند؛ تا فشار بر مسلمين شديدتر شود.
اگر چه در آيات قرآن اشاره روشنى به اين مسئله ديده نمىشود، ولى از توصيه هايى كه مشركين و كفّار و منافقان به يكديگر در مدينه مىكردند، مىتوان وضع مكه را دريافت: هُمْ الَّذِينَ يَقُولُونَ لَاتُنْفِقُوا عَلَى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى يَنْفَضُّوا: «آنها كسانى هستند كه مىگويند:" به افرادى كه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند انفاق نكنيد تا پراكنده شوند"».(1)
اين فشارها نيز اثرى نگذاشت؛ بلكه توجه همگان را بيش از پيش به مسلمانان معطوف كرد و آوازه اسلام بر سر زبانها افتاد؛ ضمناً مسلمانان چهره كاملًا مظلومانهاى به خود گرفتند كه عواطف گروه عظيمى را به سوى آنها جلب نمود.
1) سوره منافقون، آيه 7.
مسأله از نظر دشمنان شكل حادترى به خود گرفت و مبارزه بى امان دشمن را وارد چهارمين مرحله كرد؛ يعنى آنها تصميم گرفتند كه خون پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را بريزند و براى هميشه فكر خود را راحت كنند و يا لااقل او را از سرزمين مكه تبعيد نمايند.
در دارالندوه كه مركز اجتماع و محل مشورت آنها بود، جمع شدند و نقشه شيطانى دقيقى براى اين كار طرح كردند؛ همان گونه كه قرآن مىگويد: وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ « (به خاطر بياور) هنگامى را كه كافران براى تو نقشه مى كشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند، و يا (از مكّه) بيرون كنند؛ آنها توطئه مى كردند، و خداوند هم تدبير مى كرد؛ و خدا بهترين تدبيركنندگان است.»(1)
و چنانكه مىدانيم خداوند به نحو عجيبى نقشههاى شيطانى آنها را نقش بر آب كرد و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله توانست از حلقه محاصره شمشير كشان دشمن، سالم بيرون آيد، و راه مدينه را در پيش گيرد، و هجرت بزرگ خود را كه سر آغاز تحولى بزرگ در اسلام و جهان بشريت بود را شروع كند.
باز در اين زمينه به قرآن باز مىگرديم كه مىفرمايد: إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِىَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِى الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَاتَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِىَ الْعُلْيَا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ «اگر او (پيامبر) را يارى نكنيد، خداوند او را (در سخت ترين لحظات) يارى كرد؛ آن هنگام كه كافران او
1) سوره انفال، آيه 30.
را (از مكّه) بيرون كردند، در حالى كه يكى از دو نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت)؛ در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همسفر خود مىگفت:" غم مخور، خدا با ما است". آنگاه خداوند، آرامش خود را بر او فرستاد؛ و با لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد، او را تأييد نمود؛ و گفتار (و خواسته) كافران را پايينتر قرار داد، (و آنها را با شكست مواجه ساخت؛) و تنها سخن خدا (و آيين او)، برتر (و پيروز) است؛ و خداوند توانا و حكيم است.»(1)
به اين ترتيب پيامبر صلى الله عليه و آله از ميان خطرات گوناگونى كه او را احاطه كرده بود به لطف الهى در امان ماند و با سكينه و آرامش، هجرت خود را آغاز نمود و اسلام وارد مرحله نوين و سرنوشت سازى از حيات خود شد و دشمنان در اين مرحله نيز شكست خوردند.
اسلام در مدينه به سرعت گسترش يافت و پيروان زيادى پيدا كرد، و همراه آن طرح حكومت اسلامى از سوى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله ريخته شد و مسلمانان داراى ارتش و بيت المال و آنچه نياز يك حكومت بود شدند.
به موازات توسعه اسلام، دشمن كه احساس خطر جدّىترى مىنمود مبارزه خود را گسترش داد، و در پنجمين مرحله مبارزه مسلحانه را با اسلام شروع كرد، و غزوات اسلامى بدر كبرى و صغرى و أُحد و خيبر و حنين و ... يكى بعد از ديگرى به وقوع پيوست و در همه جا جز در يك مورد، مسلمين شاهد پيروزىهاى چشمگير و پى در پى بودند.
قرآن مجيد در آيات فراوانى اشاره به اين مرحله از زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله
1) سوره توبه، آيه 40.
مىكند و مسلمانان را همواره به ياد يارى و كمك خود در آن لحظات سخت مىاندازد بلكه اختصاراً مىتوان گفت كه قرآن در اشاره به تاريخ اسلام بيشترين عنايت را به اين مسئله دارد، به همين دليل در آيه 25 سوره توبه، يك اشاره اجمالى به اين غزوات مىكند و مىفرمايد: لَقَدْ نَصَرَكُمْ اللَّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ «خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرد (و بر دشمن پيروز شديد)؛ و در روز حنين (نيز يارى نمود)».
مواطن جمع موطن، گاه به معناى وطن و محل اقامت دائمى استعمال مىشود، و گاه به معناى ميدان جنگ مىآيد در اينجا منظور از «مواطن كثيرة»، ميدانهاى متعدد جنگهاى اسلامى است، كه عدد آن را بالغ بر هشتاد ميدان ذكر كردهاند؛ و لذا در حديثى مىخوانيم؛ هنگامى كه يكى از خلفاى عباسى نذر كرده بود، كه اگر از مسموميت رهايى يابد، مال كثيرى به فقها بدهد، بعد از بهبودى، فقهاى اطراف او، نتوانستند مقدار مال كثير را تعيين كنند، و اين امام نهم حضرت محمّد بن على التقى عليه السلام بود كه آن را به هشتاد تفسير كرد (احتمالًا هشتاد هزار درهم)؛ زيرا در آيه فوق مواطن كثيره اطلاق بر تعداد غزوات اسلامى كه بالغ بر هشتاد غزوه بوده، شده است.(1)
سر انجام فتح المبين و فتح مكه فرا رسيد و مسلمين آخرين قدرت دشمن را در هم شكستند، و اسلام بر جزيره عرب حاكم شد.
ولى دشمن شكست خورده از پاى ننشست، و به ناچار به صورت يك جمعيت مخفى- منافقانى كه ظاهراً ابراز اسلام مىكردند و باطناً مشغول انواع
1) نور الثقلين، ج 2، ص 197.
توطئهها بودند- در آمد، و به اين ترتيب مرحله ششم (مرحله نهايى مبارزه دشمن) فرا رسيد.
البته ظهور منافقان با نخستين پيروزىهاى اسلام شروع شد و به موازات آن گسترش يافت، و اين امر تا امروز نيز ادامه دارد!
آنها در اين مرحله نيز با شكست قطعى مواجه شدند و توطئههاى آنان يكى بعد از ديگرى آشكار شد، و نقشه هايشان نقش بر آب گشت؛ هر چند قسمتى از اين آتش، زير خاكستر باقى ماند و بعد از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله شروع به فعاليت نمود.
آيات فراوانى از قرآن مجيد به اين موضوع اشاره مىكند كه از بخشهاى بسيار آموزنده قرآن محسوب مىشود.
در سورههاى احزاب، توبه و منافقون بحثهاى بسيار زنده و كوبندهاى درباره آنها ديده مىشود، كه از عمق توطئههاى منافقان حكايت مىكند؛ از جمله در آيه 48 سوره توبه بعد از بحث درباره اين گروه و كارشكنىها و فتنه گرىها و جاسوسىهاى آنها مىفرمايد: لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ حَتَّى جَاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللَّهِ وَهُمْ كَارِهُونَ «آنها پيش از اين (نيز) در پى فتنه انگيزى بودند، و كارها را بر تو دگرگون (و آشفته) ساختند؛ تا آن كه حق فرا رسيد، وفرمان خدا آشكار گشت (و پيروز شديد)، در حالى كه آنها ناخشنود بودند».
اين مراحل ششگانه تنها در مقابل انقلاب اسلامى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نبود؛ بلكه در مقابل بسيارى از انقلابهاى الهى وجود داشته و دارد كه خود موضوع
داستان مفصل و آموزندهاى است.
ولى هيچكدام از اين تلاشها سودى نبخشيد و درخت اسلام بارورتر گشت و شاخ و برگ خود را در تمام شبه جزيره عرب گسترده ساخت؛ و به مضمونآيه: إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ- وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً(1): «هنگامى كه يارى خدا و پيروزى (بر مشركان مكه) فرا رسد،- و ببينى مردم گروه گروه وارد دين خدا مى شوند».
سرانجام سال پايان عمر مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيد؛ و در همان سال بود كه حجةالوداع را به جا آورد، و در همان موقع آخرين سورههاى قرآن يعنى سوره مائده با آخرين پيامها نازل شد، و اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور شد دستور خداوند را در مورد جانشين و خليفه و وصى خود، حضرت على عليه السلام ابلاغ كند، همان گونه كه در آيه 67 اين سوره مىخوانيم: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَّبِّكَ وَإِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنْ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَايَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ «اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، به طور كامل (به مردم) ابلاغ كن؛ و اگر چنين نكنى، رسالت او را انجام نداده اى.
خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، حفظ مىكند؛ و خداوند، گروه كافران (لجوج) را هدايت نمى كند».
اين امر در غدير خم، در آن گذرگاه بزرگى كه گروههاى مختلفى كه همراه
1) سوره نصر، آيات 1 و 2.
پيامبر صلى الله عليه و آله در حجة الوداع بودند از هم جدا مىشدند، انجام شد و در يك مجمع بزرگ در برابر انبوه عظيم جمعيت، حق اين رسالت ادا گشت (شرح آن را مىتوانيد در آغاز جلد پنجم تفسير نمونه مطالعه كنيد).
سرانجام آن حادثه بزرگ و ناگوار، يعنى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيد اما اين ضايعه در حالى بود كه پايههاى اسلام از هر نظر محكم شده، و زمينه پيشرفت آن در اقطار و اكناف جهان فراهم گشته بود؛ و لذا آرزوهاى دشمنان كه فكر مىكردند با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله آيين او فرو منحل مىشود، بر باد رفت و به مصداق وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَفَإِيْنْ مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ «و پيش از تو (نيز) براى هيچ بشرى جاودانگى قرار نداديم؛ آيا اگر تو بميرى، آنان (كه انتظار مرگ تو را مى كشند) جاويد خواهند بود؟!»،(1)و به مصداق إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ
«به يقين تو مى ميرى و آنها نيز خواهند مُرد»(2)كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ «هر انسانى طعم مرگ را مىچشد»(3)اين قانون عمومى عالم آفرينش تحقق يافت و دشمنان ناكام شدند.
و به مصداق يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ «آنها مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز اين نمىخواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند خوشايند كافران نباشد»،(4)اين نور الهى روز به روز درخشانتر شد تا امروز كه قسمت عظيمى از جهان بشريت را زير پوشش خود قرار داده و مىرود كه هر سال مناطق جديدى
را بر گستره خود بيفزايد.
اين بود دورنمايى از دورانهاى مختلف عمر پيامبر صلى الله عليه و آله در قرآن مجيد كه شرح همه آنها نيز با ذكر آياتى كه در هر مرحله نازل شده كتاب مستقلى را مىطلبد.
اشاره:
بدون ترديد ادعاى هيچ مدعى را درباره هيچ موضوعى بدون دليل نمىتوان پذيرفت تا چه رسد به موضوع بسيار مهمى مانند: نبوّت انبياء و ادعاى وحى و ارتباط با خدا، و دعوت مردم به پيروى از خويش.
بنابراين نخستين مسألهاى كه در مورد پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله با آن روبرو مىشويم، مسأله دلايل نبوت است.
اين دلايل چنانكه اجمالًا مىدانيم متنوع مىباشد، كه چهار عنوان بيان مىگردد:
معجزات
محتواى دعوت
اخبار انبياء پيشين و كتب آسمانى گذشته
قرائن مختلف، كه از سوابق زندگى او، اطرافيان و اصحاب، وسايل پيشبرد
هدف، ميزان تأثير او در محيط، ميزان اعتقاد و فداكارى او در برابر هدف خويش و اخلاق و صفات ديگرى كه مىتواند ما را از صداقت او در اين ادعا آگاه سازد.
با اين اشاره به سراغ معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله مىرويم و نخستين و برترين و پايدارترين معجزه او يعنى قرآن را مورد بررسى قرار مىدهيم البتّه قبل از هر چيز به منطق قرآن درباره خودش توجّه مىكنيم.
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً.(1)
أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُوا مَنْ اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ (2)
وَإِنْ كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ- فَإِنْ لَّمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ (3)
أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّثْلِهِ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ (4)
أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَل لَّا يُؤْمِنُونَ- فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِّثْلِهِ إِنْ كَانُوا صَادِقِينَ (5)
قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ- فَإِنْ
لَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدًى مِّنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لَايَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (1)
ترجمه
«بگو:" اگر انس و جن دست به دست هم دهند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند (در اين كار) پشتيبان يكديگر باشند"»
«آيا مى گويند:" او به دروغ قرآن را (به خدا) نسبت داده" (و ساختگى است)! بگو:
" اگر راست مى گوييد، شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد؛ و هر كس را كه مى توانيد- غير از خدا- (براى اين كار) دعوت كنيد!"»
«و اگر درباره آنچه بر بنده خود نازل كرده ايم ترديد داريد، يك سوره همانند آن بياوريد؛ و گواهان خود را- غير خدا (براى اين كار) فرا خوانيد اگر راست مى گوييد!- پس اگر چنين نكنيد- كه هرگز نخواهيد كرد- از آتشى بترسيد كه مردمِ (گنهكار) و سنگها (بتها) هيزم آن هستند؛ و براى كافران، آماده شده است!»
«آيا آنها مىگويند:" او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟!" بگو:" اگر راست مىگوييد يك سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا هر كس را مىتوانيد (به يارى) طلبيد"».
«يا مىگويند:" قرآن را به خدا افترا بسته" ولى آنان ايمان ندارند- اگر راست مىگوئيد سخنى همانند آن بيارويد».
«بگو:" اگر راست مىگوييد (كه تورات و قرآن از سوى خدا نيست) كتابى هدايت بخشتر از اين دو از نزد خدا بياوريد تا من از آن پيروى كنم"- اگر اين پيشنهاد تو را نپذيرند بدان كه آنها تنها از هوسهاى خود پيروى مىكنند و آيا گمراهتر از آن كس كه پيروى هواى نفس خويش كرده و هيچ هدايت الهى را نپذيرفته كسى پيدا مىشود؟! مسلماً خداوند قوم ستمگر را هدايت نمىكند.
«گفتند:" چرا معجزاتى از سوى پروردگارش بر او نازل نشده؟!" بگو:" معجزات همه نزد خدا است (و به فرمان او نازل مىشود و نه به ميل من و شما) كه من تنها بيم دهندهاى آشكارم"- آيا براى آنان كافى نيست كه اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه پيوسته بر آنها تلاوت مىشود؟! در اين، رحمت و تذكرى است براى كسانى كه ايمان مىآورند (و اين معجزه بسيار واضحى است)».
تفسير و جمع بندى
در تمام اين آيات هفتگانه در واقع قرآن مجيد، روى مسأله تحدى (دعوت به معارضه) كه يكى از اركان اعجاز است تكيه كرده؛ گاه با صراحت و گاه با دلالت التزامى مىگويد: اين كتاب آسمانى از سوى خدا است و اگر شك و ترديدى در آن داريد جمع شويد و تمام نيروهاى خود را به كار گيريد و چيزى همانند آن و يا بخشى از آن را بياوريد؛ زيرا اگر زاييده فكر بشر باشد شما هم بشر هستيد و داراى فكر و هوش، و در حقيقت با يك منطق عقلى روشن اعجاز
قرآن را بطور اجمال تثبيت كرده است.
قرآن در نخستين آيه (در مورد بحث) مىفرمايد: « (در برابر بهانه جويان لجوج) بگو:" اگر همه انسانها و پريان اجتماع كنند كه همانند اين قرآن را بياورند نخواهند آورد و هر چند يكديگر را در اين كار پشتيبانى كنند»: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً
اين آيه كه از يكسو دعوت عامى از همه انسانها كرده و از سوى ديگر با توجه به جاودانگى دعوت قرآن انسانهايى را كه در عصر ما و اعصار ديگر زندگى مىكنند را شامل مىشود و از سوى سوم با تعبير به «اجْتَمَعَتِ» و جمله «بعضهم لبعض ظهيراً» آنها را دعوت به همكارى و همفكرى و تعاون در مقابله به مثل مىكند و از سوى چهارم با انواع تحريكات و به اصطلاح بر سر غيرت آوردن طرف، در اين معارضه همراه است، كه قوىترين شكل تحدّى را ترسيم مىكند؛ و هنگامى كه با قاطعيت مىگويد: «لا يَأْتُونَ بِمِثْلِه (هرگز همانند آن را نمىآورند) ارتباط و پيوند آن را با ماوراى جهان انسانيت روشن مىسازد.
با اينكه اين فرياد رسا جنبه عمومى داشته و انگيزه دشمنان اسلام در عصر نبوت و در هر عصر و زمان ديگر براى مبارزه و كوبيدن آن قوى بوده، مسلماً اگر قدرت بر چنين كارى داشتند هرگز از آن چشم نمىپوشيدند و اينكه تاريخ اسلام و جهان نشان نمىدهد شخص يا جماعتى اقدام به اين كار كرده باشند دليل عجز و ضعف و ناتوانى آنها و در نتيجه حقانيت قرآن است.
ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه صرف اجتماع مراد نيست؛ بلكه ظهير
بودن يعنى پشتيبانى كردن و كمك يكديگر نمودن، در تحّى مطرح است.
قابل توجّه اينكه خداوند تنها تحدّى به مسأله بلاغت و شيرينى بيان و رسا بودن معنى قرآن نمىكند؛ بلكه با به كار بردن تعبير مثله (همانند آن) شباهت در تمام جهات را در عبارات، محتوا، معارف، و احكام و همه شئون آن مطرح مىكند.
در دومين آيه سطح تحدّى و دعوت به معارضه به مثل را پايينتر مىآورد و مىگويد: «آنها يعنى مخالفان اسلام مىگويند قرآن را به خدا افترا بسته بگو:" اگر راست مىگوييد شما هم ده سوره مانند اين سورههاى دروغين بيارويد»: أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ
به اين هم قناعت نمىكند بلكه مىافزايد: «تمام كسانى را كه مىتوانيد غير از خدا (براى انجام اين امر) به يارى طلبيد اگر راست مىگوييد»: وَادْعُوا مَنْ اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ
در واقع قرآن تحدّى خود را به ده سوره كه كمتر از يك دهم كل قرآن است تنزل مىدهد.
و در سومين آيه به كمتر از يك صدم تنزل مىدهد و مىفرمايد: «اگر درباره آنچه بر بنده خود (محمد صلى الله عليه و آله) نازل كردهايم شك و ترديد دارديد (لااقل) يك سوره مانند آن را بياوريد»: وَإِنْ كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ
مِّنْ مِّثْلِهِ
سپس مىافزايد: «تمام گواهان خود را جز خدا دعوت كنيد اگر راست ميگوئيد»: وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ
روشن است كه منظور از گواهان جز خدا، همفكران و ياوران آنها هستند؛ زيرا اينها همان كسانى هستند كه در نفى رسالت پيامبر به نفع آنها گواهى مىدادند و طبعاً در اينجا بايد به آنان كمك كنند تا سورهاى همانند قرآن بياورند؛ و الا اگر منظور گواهى دادن بر همانندى آن سوره با قرآن باشد بايد قبل از هر كس، از خدا گواهى بخواهند؛ لذا مرحوم طبرسى در مجمع البيان نخستين تفسيرى را كه در اينجا از ابن عباس نقل مىكند اين است كه: «منظور، اعوان و انصار آنها است و مىگويد از اين جهت اعوان و انصار، شهداء ناميده شدهاند كه حضور و شهود به هنگام همكارى دارند».
فخر رازى نيز در تفسير خود بعد از آن كه دو معنا براى شهداء ذكر مىكند (بتها و اعوان و انصار) معناى دوم را ترجيح مىدهد.(1)
جمع ديگرى از مفسّران نيز همين معنا را پذيرفتهاند.
«سورة» به معناى بخشى از آيات قرآن است كه با «بِسْمِ اللَّه» شروع و قبل از «بِسْمِ اللَّه» ديگر پايان مىيابد- جز در يك مورد از قرآن كه سوره برائت مىباشد- گفته شده كه سوره از سور مدينه و به معناى ديوار شهر است، گويى مجموع قرآن به منزله يك كشور عظيم و پهناور، و سورههاى آن شهرهاى آيات هستند، و به همين دليل ما معتقديم كه در ميان آيات يك سوره، همواره پيوند و رابطهاى
1) تفسير فخر رازى، جلد 2، صفحه 119.
بر قرار است؛ هر چند گاهى در ظاهر اين رابطه آشكار نباشد؛ همانگونه كه در ميان خانهها و عمارات و جادههاى هر شهر يك نوع انسجام و ارتباط وجود دارد، و مساجد و مدارس و بازارها و مناطق مسكونى هر كدام در جاى خود قرار گرفته است.
ضمناً از اين تعبير استفاده مىشود كه سورهها بر خلاف پندار بعضى از نا آگاهان به هنگام نزول قرآن به همين شكل بوده است (هر چند گاهى بعضى از آيات كه نازل مىشد به دستور پيامبر در سوره خاصى جاى مىگرفت).
تعبير به «مِنْ مِثْلِهِ» به معناى چيزى است كه در تمام اوصاف، اعم از فصاحت و بلاغت الفاظ، با محتوا و معارف عالى همانند قرآن باشد.(1)شاهد اين سخن آيه 38 سوره يونس است كه مىفرمايد: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ «بياوريد سورهاى همانند قرآن» و در آيه 34 سوره طور مىخوانيم: فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ «بياوريد سخنى همانند قرآن».
بنابراين احتمال بازگشت ضمير «مثله» به پيامبر كه مفهومش اين چنين مىشود كه اگر در اصالت اين آيات آسمانى ترديد داريد كسى همانند محمد صلى الله عليه و آله را پيدا كنيد كه هرگز درسى نخوانده باشد و آياتى همانند آن را بياوريد، بسيار بعيد به نظر مىرسد؛ هر چند جمعى از مفسّران آن را به عنوان يك احتمال يا به عنوان تفسير مورد قبولى ذكر كردهاند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه هر دو تعبير در اين معنا جمع شود و مفهومش اين باشد كه سورهاى همانند سورههاى قرآن، از شخص درس نخواندهاى
1) بنابراين« مِنْ» يا زائده است يا بيانيه.
همانند محمد صلى الله عليه و آله بياوريد.
در حديثى كه در تفسير برهان آمده، هر دو معنا در يك عبارت جمع شده است.(1)
به هر حال در تعقيب اين آيه مىافزايد: «پس اگر چنين نكنيد- كه هرگز نخواهيد كرد- از آتشى بترسيد كه مردمِ (گنهكار) و سنگها (بتها) هيزم آن هستند؛ و براى كافران، آماده شده است!»، بترسيد و با اين قرآن مخالفت نكنيد: فَإِنْ لَّمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ (2)
در چهارمين آيه نيز تحدّى به آوردن سورهاى همانند قرآن شده است و مىفرمايد: «آيا آنها مى گويند:" او قرآن را به دروغ (به خدا) نسبت داده است؟!" بگو:" اگر راست مى گوييد، يك سوره همانند آن بياوريد؛ و غير از خدا، هر كس را مى توانيد (به يارى) فراخوانيد!"»: أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّثْلِهِ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ
واژه «سُورة»، شامل سورههاى بزرگ و كوچك قرآن مىشود و تعبير به «مِثْلِهِ» اشاره به همانند بودن از تمام جهات است؛ و جمله: وَادْعُوا مَنْ اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ تمام ما سوى الله را شامل مىشود.
بنابراين اگر قرآن زاييده فكر بشر بود، انسان ديگرى نيز مىتوانست همانند آن را بياورد، تا چه رسد به اينكه بخواهد از افراد بى شمارى نيز كمك گيرد؛ به
خصوص اينكه در ميان عرب جاهلى، فصحاء و بلغاء فراوان بودند.
ضمناً از اين آيه و آيات قبل به خوبى استفاده مىشود كه بهترين طريق براى وصول به اهداف مهم، استفاده از افكار گروهى است، اين سخن را قرآن در زمانى مىگويد كه مسأله برگزارى سمينارها و كنگرهها براى وصول به حقايق مسائل هرگز مطرح نبود، و حتى تلاشهاى دانشمندان جنبه فردى و شخصى داشت.
در پنجمين آيه همين معنا را به صورت ديگرى ذكر مىكند و مىفرمايد: «يا مى گويند:" قرآن را به خدا افترا بسته؟! چنين نيست، بلكه آنان ايمان ندارند (و اينها بهانه است).- اگر راست مى گويند سخنى همانند آن بياورند!"»: أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَل لَّا يُؤْمِنُونَ* فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِّثْلِهِ إِنْ كَانُوا صَادِقِينَ (1)
«تقوَّلَ» از «تَقَوُّلْ» به گفته مرحوم طبرسى در مجمع البيان به معناى سخنى است كه با زحمت و تكلف ساخته مىشود و معمولًا در كذب و دروغ به كار مىرود؛ چرا كه واقعيتى ندارد و محتاج به تكلّف است.(2)تعبير «بحديث مثله» (سخنى همانند آن) مىتواند اشاره به تمام يا چند سوره يا يك سوره از قرآن، و يا حتى كمتر از آن باشد؛ چرا كه «حديث» به همه اينها اطلاق مىشود. راغب در مفردات مىگويد: «هر سخنى كه به انسان از طريق گوش يا وحى در بيدارى يا خواب منتقل شود، به آن حديث گفته مىشود».
در ششمين آيه كه در سوره قصص وارد شده، سخن از آوردن كتابى همانند اين كتاب است، پس مىفرمايد: «بگو:" اگر راست مى گوييد (كه تورات و قرآن از سوى خدا نيست)، كتابى هدايت بخش تر از اين دو از نزد خدا بياوريد، تا از آن پيروى كنم!»: قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِنْدِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ (1)
سپس براى افشا كردن باطن آلوده آنان و بيان اعجاز قرآن مجيد مىافزايد:
«اگر پيشنهاد تو را نپذيرفتند، بدان كه آنان تنها از هوسهاى خود پيروى مىكنند» و مىدانند اين قرآن يك معجزه الهى است؛ ولى باز از پذيرش آن امتناع مىدارند؛ چرا كه با منافع نامشروع و هواى نفس آنها، هماهنگ نيست فَإِنْ لَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءَهُمْ (2)
يعنى اگر آنها از آوردن مثل آن عاجز شدند، معلوم مىشود اين كتاب زاييده فكر بشر نيست، وگرنه دليل نداشت كه با آن همه تلاش و كوششى كه براى اين كار داشتند و فصيحان وبليغانى كه در اختيار گرفته بودند، ناتوان شوند.
واژه كتاب به معناى هر چيز مكتوب و نوشته شده است؛ بنابراين شامل تمام قرآن، و يا قسمتهاى مختلف آن مىشود؛ مخصوصاً با توجه به اينكه اين آيه در سوره قصص است و سوره قصص در مكه نازل شده و مسلماً در آن زمان تمام قرآن نازل نگشته بود، روشن مىشود كه قرآن مجيد هم تمام آن معجزه است
وهم بخشهاى مختلف آن.
در هفتمين و آخرين آيه مورد بحث در پاسخ بهانه جويانى كه «گفتند: چرا معجزاتى از سوى پروردگارش بر او نازل نشده؟!"»: وَقَالُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَّبِّهِ مىفرمايد: «بگو:" معجزات فقط نزد خدا است (و به فرمان او نازل مى شود،)؛ من تنها بيم دهندهاى آشكارم"»: قُلْ إِنَّمَا الْآيَاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُّبِينٌ
سپس مىافزايد: «آيا براى آنان كافى نيست كه اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه پيوسته بر آنها تلاوت مىشود؟!»: أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَى عَلَيْهِمْ (1)
يعنى آنها با وجود اين معجزه بزرگ و بى مانند الهى، چرا انتظار معجزات ديگرى را مىكشند؟ به اين ترتيب با صراحت از اعجاز قرآن خبر مىدهد و با دلالت التزامى، تحدى مىكند و مخالفان را به معارضه مىطلبد.
مفسّر بزرگ مرحوم طبرسى در مجمع البيان مىگويد: «در اين آيات دلالت روشنى است بر اينكه قرآن مجيد براى معجزه كافى است، و حتّى اينكه در اعلا درجات اعجاز قرار دارد؛ چرا كه خداوند آن را كفايت كننده از جميع معجزات برشمرده و كفايت به معناى رسيدن به حدى است كه ديگر نيازى به غير آن باقى نماند.(2)
با توجه به دو نكته كه در تفسير قرطبى و تفسير فى ضلال آمده، اهميت اين مطلب روشن مىشود. نخست اينكه خوارق عادات جسمانى بيشتر براى كسانى است كه گرفتار مسائل حسى هستند و اين مطلب متناسب با دوران آغاز انديشههاى بشرى است؛ و امّا چنين معجزه روحانى كه جنبه معنوى دارد، هماهنگ با دوران شكوفائى دانش بشرى است؛ و ديگر اينكه معجزات و خارق عادات انبياء مانند معجزه موسى و عيسى غالباً با برچسب سحر مورد مخالفت قرار مىگرفت، در حالى كه اعجازى كه از جنس كلام است، از الفاظى تشكيل شده كه همه افرادى كه اهل آن زبان هستند قدرت بر آن دارند.(1)
نتيجه اين شد كه قرآن مجيد حداقل در هفت آيه از سورههاى مختلف، قرآن را به عنوان يك معجزه بزرگ الهى قلمداد كرده و منكران را به طرق مختلف مورد تحدى قرار مىدهد؛ و مىدانيم هرگاه كسى خارق عادتى انجام داد و همگان را به معارضه دعوت كرد و از آن عاجز ماندند دليل بر اعجاز آن است.
به عبارت ديگر قرآن در تعبيرات خود، به آنها گوشزد مىكند كه اگر معتقديد اين آيات ساخته مغز بشر است و شما هم بشريد و مغز داريد و قدرت فكر داريد و گويندگان و سخن سرايان و نكته سنجان در ميان شما كم نيستند؛ اگر در اين ادعا صادق هستيد شما هم آياتى همانند اين آيات بياوريد؛ و با انواع عبارات
1) تفسير فى ضلال، جلد 6، صفحه 422 و تفسير قرطبى، جلد 7، صفحه 5071( ذيل آيات مورد بحث).
تحريكآميز آنها را به شركت در اين مبارزه دعوت مىكند.
از سوى ديگر، اگر آنها مىتوانستند در چنين مبارزهاى پيروز شوند حتماً تمام قواى خود را جمع آورى مىكردند؛ زيرا شكست در اين مبارزه براى آنها مساوى با از دست دادن همه چيز بود.
قرآن با اساس فرهنگ آنها، كه فرهنگ شرك و بت و بتخانه بود و در تمام شؤون زندگى آنها نفوذ عميق داشت، سر جنگ داشت و تنها به اينجا ختم نمىشد؛ بلكه اين مبارزه شيوخ و زمامداران و ثروتمندان ظالم و مغرور آنان را از اوج قدرت به زير مىكشيد؛ و تمام امتيازات موهوم و ساختگى را از آنها مىگرفت.
بنابراين قطع نظر از شواهد تاريخى كه به آن اشاره خواهيم كرد؛ انگيزههاى مقابله به مثل بسيار فراوان بود؛ و اگر واقعاً مىتوانستند حضرت محمد صلى الله عليه و آله را از اين راه خلع سلاح كنند، چه نيازى به آن همه جنگهاى خونين و مبارزات سخت بود، و اينكه مىبينيم آنها تن به همه چيز دادند، اما به سراغ آوردن آياتى همانند قرآن نرفتند بهترين دليل بر شكست آنها در اين مبارزه است.
در هنگام مطالعه تاريخ، به حوادث شگفتانگيز و مستندى بر خورد مىكنيم كه از يك سو بيانگر نفوذ چشمگير قرآن در قلوب شنوندگان (حتى بيگانگان از اسلام و قرآن) است؛ و از سوى ديگر دليل روشنى بر عجز مخالفان از مقابله به مثل به شمار مىآيد، بررسى اين حوادث تاريخى مسائل زيادى را به انسان مىآموزد، و ما را بيش از پيش به عظمت اين كتاب آسمانى و صدق آنچه در آيات آن آمده، واقف مىكند كه نمونههاى آن را در زير مىخوانيد:
آيات سوره مُدَّثِّر به خوبى كه سخن از كسى به ميان مىآورد كه به فكر مبارزه با قرآن مجيد مىافتد بود و گرفتار سرنوشتى شوم مىشود. ماجرا را در شأن نزول اين آيات بسيارى از مفسران مانند: طبرسى، قرطبى، مراغى، فخر رازى و غير آنها به اين شرح نقل كردهاند:
هنگامى كه آيات سوره غافر نازل شد؛ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مسجد الحرام به نماز ايستاده بود، وليد بن مغيره مخزومى- مرد معروف و سرشناس مكه كه
سران قريش به عقل و درايت او اعتقاد داشتند و در مسائل مهم با او به شور مىپرداختند- نزديك حضرت بود و تلاوت آيات را گوش مىداد. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله متوجه اين معنا شد، آيات را تكرار كرد، اين آيات سخت وليد بن مغيره را تكان داد و هنگامى كه به مجلس قومش (طايفه بنى مخزوم) بازگشت؛ گفت: «به خدا قسم! هم اكنون كلامى از محمد صلى الله عليه و آله شنيدم كه نه شباهت به سخن انسانها دارد؛ و نه به سخنان پريان»، «و انَّ لَهُ لَحَلاوَةً وَ انَّ عَلَيهِ لَطلَاوةً وَ انَّ اعلاهُ لَمُثْمِرٌ وَ انَّ اسْفَلَهُ لَمُغْدِقٌ وَ انَّهُ لَيَعْلُوا وَ ما يُعلى : «گفتار او شيرينى و زيبايى و طراوت فوق العادهاى دارد؛ شاخههايش پر ميوه و ريشه هايش پر مايه؛ و سخنى است كه از هر سخن ديگر بالاتر مىرود و هيچ سخنى بر آن برترى نمىيابد. اين را گفت و به منزلش بازگشت.
قريش به يكديگر گفتند: به خدا سوگند! كه او فريفته آيين محمد صلى الله عليه و آله و كتاب او شده و از آيين ما بيرون رفته و او سرانجام تمام قريش را منحرف خواهد كرد؛ و آنها به وليد، ريحانه قريش (گل سر سبد قبيله قريش) مىگفتند.
ابوجهل گفت: «من چاره اين كار را مىكنم»! حركت كرد و آمد وبا چهره غمگين در كنار وليد نشست؛ وليد گفت: «چرا غمگينى فرزند برادر!» گفت:
قريش بر تو در اين سن و سال عيب مىنهند و گمان مىكنند تو سخن محمد صلى الله عليه و آله را زينت بخشيدى»، وليد همراه ابوجهل برخاست وبه مجلس قريش درآمد و گفت: «شما گمان مىكنيد محمد صلى الله عليه و آله ديوانه است؟!، آيا هرگز آثار جنون در او ديدهايد؟» گفتند: «نه» گفت: «فكر مىكنيد او كاهن است؛ آيا آثار كهانت در او ديدهايد؟» گفتند: «نه»، گفت: «گمان مىكنيد او شاعر است آيا هرگز ديدهايد لب
به شعر بگشايد؟» گفتند: «نه»، گفت: «پس فكر مىكنيد او دروغگو است؟ آيا هرگز سابقه دروغى درباره او داريد؟» گفتند: «نه او هميشه نزد ما به عنوان صادق و امين، شناخته مىشد».
در اينجا قريش به وليد گفتند: «پس به عقيده تو درباره او چه بگوييم؟» وليد فكر كرد و نگاهى نمود و چهره درهم كشيد و گفت: «او فقط مرد ساحرى است؛ مگر نديدهايد ميان مردان و خانواده و فرزندان و دوستان ما جدايى مىافكند؟
بنابراين او ساحر است و هر چه مىگويد سحرى است جالب».(1)
در سيره ابن هشام مىخوانيم كه سه نفر از سران قريش (ابوسفيان و ابوجهل و اخنس بن شريق) شبى از شبها براى شنيدن آيات قرآن به صورت مخفيانه نزد خانه پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند در حالى كه حضرت نماز مىخواند و آيات قرآن را تلاوت مىكرد هر كدام در گوشهاى پنهان شدند، بى آنكه ديگرى با خبر شود و تا صبح گوش به تلاوت قرآن سپردند و هنگام طلوع فجر متفرق شدند؛ ولى به زودى در جاده، يكديگر را ديدند و هر كدام به نحوى، ديگرى را سرزنش كرد:
«ديگر اين كار را تكرار نكنيد كه اگر بعضى از سفيهان شما اين منظره را ببينند؛ افكارى براى آنها پيدا مىشود»! شب ديگر همين كار را تكرار كردند و صبح هنگامى كه يكديگر را مشاهده كردند همان سخنان شب قبل و همان سرزنشها
1) مجمع البيان، جلد 10، صفحه 386، و بسيارى ديگر از مفسران مانند: فخر رازى، مراغى، قرطبى، نويسنده الميزان و فى ضلال، اين حديث را با تفاوتهائى نقل كردهاند.
و قرارداد عدم تكرار چنين كارى را مطرح كردند، و به خانههاى خود رفتند؛ اتفاقاً شب سوم نيز همين مسأله دقيقاً تكرار شد، و صبح هنگامى كه يكديگررا بار ديگر ملاقات كردند، بعضى گفتند: «ما از اينجا تكان نمىخوريم تا عهد و پيمان ببنديم و براى هميشه اين كار را ترك كنيم»، سرانجام پيمان بستند و متفرق شدند.(1)
آرى جاذبه قران آنقدر زياد بود كه حتى دشمنان سر سخت در مقابل آن زانو مىزدند؛ و اگر پردههاى تعصب و لجاجت و علاقه به حفظ منافع شخصى، كنار مىرفت يقيناً ايمان مىآوردند.
مرحوم طبرسى در احتجاج از هشام بن حكم، دانشمند معروفى كه از شاگردان امام صادق عليه السلام بود مىگويد كه: ابن ابى العوجاء، و ابوشاكر ديصانى، و عبدالملك بصرى، و ابن مقفع- كه همگى از ملاحده و افراد بى ايمان بودند- كنار خانه كعبه جمع شده و اعمال حاجيان را به باد مسخره مىگرفتند و بر قرآن طعنه مىزدند.
ابن ابى العوجاء گفت: بياييد هر كدام از ما يك چهارم قرآن را نقض كنيم (و چيزى همانند آن بياوريم) و ميعاد ما سال آينده در همين جا خواهد بود در حالى
1) سيره ابن هشام، جلد 1، صفحه 337.
كه تمام قرآن را نقض كردهايم؛ زيرا نقض قرآن سبب ابطال نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله، و ابطال نبوّت او ابطال اسلام، و اثبات حقانيت ادعاى ما است. آنها بر اين مسأله توافق كردند و پراكنده شدند.
در سال آينده در همان روز در كنار خانه كعبه اجتماع كردند، ابن ابى العوجاء لب به سخن گشود و گفت: از آن روز كه من از شما جدا شدم در اين آيه فكر مىكردم: فَلَمَّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً: «هنگامى كه (برادران يوسف) از او مأيوس شدند، به كنارى رفتند و با هم به نجوى پرداختند»(1)ديدم آن قدر فصيح و پر معنا است كه نمىتوانم چيزى را به آن بيفزايم و پيوسته اين آيه فكر مرا از غير آن به خود مشغول داشت.
عبدالملك گفت: من نيز از آن وقت كه جدا شدم در اين آيه مىانديشيدم:
يَاأَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوْ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَيْئاً لَايَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ «اى مردم! مَثَلى زده شده است، به آن گوش فرا دهيد: كسانى را كه غير از خدا مىخوانيد (و پرستش مى كنيد)، هرگزنمى توانند مگسى بيافرينند، هر چند براى اين كار دست به دست هم دهند؛ و هرگاه مگس چيزى از آنها بربايد، نمى توانند آن را بازپس گيرند. هم طلب كننده ناتوان است، و هم طلب شونده (هم عابدان، و هم معبودان)».(2)
من خود را عاجز ديدم كه همانند آن بياورم.
و ابوشاكر گفت: از آن زمان كه از شما جدا شدم در اين آيه مىانديشيدم: لَوْ
كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا: « (در حالى كه) اگر در آسمان و زمين، جز خداوند يگانه، خدايان ديگرى بود، نظام جهان به هم مى خورد».(1)
و خود را قادر نديدم كه همانند آن را بياورم!
و ابن مقفع افزود: «اى قوم! اين قرآن از جنس كلام بشر نيست؛ چرا كه از آن لحظه كه از شما جدا شدم در اين آيه مىانديشيدم: وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِى مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ الْمَاءُ وَقُضِىَ الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَقِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ «و گفته شد:" اى زمين، آبت را فروبر! و اى آسمان، (از بارش) خوددارى كن!" و آب فرو نشست و كار پايان يافت و (كشتى) بر (دامنه كوه) جودى، پهلو گرفت؛ و (در اين هنگام) گفته شد: دور باد گروه ستمكاران" (از رحمت خدا!)»(2)
و من خود را از آوردن همانند آن عاجز ديدم.
هشام بن حكم مىگويد: در اين اثناء جعفر بن محمد الصادق عليه السلام از كنار آنها گذشت و اين آيه را تلاوت فرمود: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لَايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً: «بگو: اگر انس و جن دست به دست هم دهند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند (در اين كار) پشتيبان يكديگر باشند"».(3)
در اين هنگام آن چهار نفر به يكديگر نگاه كردند و گفتند: «اگر اسلام حقيقتى داشته باشد و حتى محمد صلى الله عليه و آله كسى جز جعفر بن محمد عليه السلام نخواهد بود، به خدا
سوگند! ما هرگز او را نمىبينيم مگر اينكه ابهت او ما را فرا مىگيرد، و از هيبتش مو بر تن ما راست مىشود»؛ اين را گفتند و با اعتراف به ناتوانى خود پراكنده شدند.
او كه يكى از صحابه معروف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است مىگويد: من در آغاز اسلام را به صورت ظاهرى پذيرفته بودم نه با قلب و دل؛ دليل آن هم اين بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله كراراً به من پيشنهاد اسلام كرد و من هم از روى حياء پذيرفتم.
اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه روزى خدمتش بودم ديدم سخت در فكر فرو رفته است، ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت، گويى پيامى را دريافت مىدارد، وقتى به حال عادى بازگشت از ماجرا پرسيدم، فرمود: هنگامى كه با شما سخن مىگفتم ناگهان جبرئيل بر من نازل شد، و اين آيه را براى من آورد: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِى الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْىِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ «خداوند به عدل و احسان فرمان مى دهد و (همچنين) به بخشش به نزديكان؛ و از فحشا و منكر و ستم نهى مى كند؛ خداوند به شما اندرز مىدهد، شايد متذكّر شويد».(1)
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را تا به آخر براى من خواند محتواى عالى آن بر دل من چنان اثر گذاشت كه در همان ساعت، اسلام در اعماق جان من فرو نشست. به سراغ ابوطالب عموى پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم، و جريان را به او خبر دادم
1) سوره نحل، آيه 90.
گفت: «اى طايفه قريش! از محمد صلى الله عليه و آله پيروى كنيد كه هدايت خواهيد شد؛ زيرا او شما را جز به فضايل اخلاقى دعوت نمىكند».
سپس به سراغ وليد بن مغيره- دانشمند معروف عرب و يكى از سران مشركان- رفتم و همين آيه را بر او خواندم، گفت: «اگر اين سخن از خود محمد صلى الله عليه و آله باشد بسيار خوب گفته، و اگر از پروردگار او باشد باز بسيار خوب است».(1)
در كتاب اعْلامُ الْورى و بِحارُالانْوار، سر گذشت ديگرى از جاذبه و تأثير فوق العاده آيات قرآن در نفوس شنوندگان آمده است. جريان طبق نقل بحار الانوار به طور فشرده چنين است:
دو نفر از طايفه خزرج به نام اسعد بن زراره و ذكوان بن عبدقيس به مكه آمده بودند تا از مردم آنجا پيمانى بر ضد طايفه اوس كه از رقيبان و دشمنان سر سخت خزرج در مدينه بودند، بگيرند؛ آنها به خانه عتبة بن ربيعه وارد شدند و منظور خود را از سفر به مكه براى او توضيح دادند.
عتبه در پاسخ آنها گفت: «شهر ما از شهر شما دور است، مخصوصاً در اين ايام گرفتارى تازهاى پيدا كردهايم كه ما را سخت به خود مشغول داشته، بنابراين توان يارى شما را نداريم».
اسعد پرسيد: «شما در حرم امن زندگى مىكنيد، چه گرفتارى داريد؟»
1) مجمع البيان جلد 5 و 6، صفحه 381، ذيل آيه 90 سوره نحل.
عتبه گفت: «مردى در ميان ما ظهور كرده كه مىگويد:" رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم!" عقل ما را ناچيز مىداند، به خدايان و بتهاى ما بد مىگويد، اجتماع ما را پراكنده و جوانان ما را فاسد نموده است».
اسعد پرسيد: «او از كدام خانواده است؟»، گفت: «فرزند عبدالله، و فرزند زاده عبدالمطلب است و اتفاقاً از خانواده شريفى است».
در اينجا اسعد و ذكوان در فكر فرو رفتند، و به خاطرشان آمد كه از يهود مدينه شنيده بودند كه به همين زودى پيامبرى در مكه ظهور خواهد كرد، و به مدينه هجرت خواهد نمود؛ اسعد پيش خود گفت؛ نكند اين همان كسى باشد كه يهود از او خبر مىدادند.
سپس رو به عتبه كرد و پرسيد: «او الآن كجا است؟» گفت: «او و پيروانش هم اكنون در درهاى از كوه، محاصره شدهاند و تنها در موسم حج و عمره ماه رجب، مىتوانند در مسجد الحرام و در ميان جمعيت به راحتى ظاهر شوند، او الآن به مسجد الحرام آمده، اما اگر مىخواهى به آنجا بروى، به سخنان او گوش فرا مده، و حتى يك كلمه با او حرف نزن، كه او ساحر غريبى است (و اين در ايامى بود كه مسلمانان در شعب ابيطالب در محاصره بودند)».
اسعد به عتبه گفت: «من چارهاى ندارم مُحرِم شدهام و بايد طواف خانه كعبه كنم، او هم كه در آنجا نشسته است، تو به من مىگويى من به او نزديك نشوم، پس چه كنم؟» عتبه گفت: «مقدارى پنبه در گوشهاى خود قرار ده، تا سخنان او را نشنوى!» اسعد وارد مسجد الحرام شد در حالى كه هر دو گوش خود را با پنبه سخت بسته بود و مشغول طواف خانه كعبه شد، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با جمعى
از بنى هاشم در حجر اسماعيل در كنار خانه كعبه نشسته بودند، او نگاهى به پيامبر صلى الله عليه و آله انداخت و به سرعت گذشت.
در دور دوم طواف با خود گفت: «هيچ كس احمقتر از من نيست، آيا مىشود يك چنين داستان مهمى در مكه بر سر زبانها باشد و من از آن خبر نگيرم، و قوم خود را در جريان نگذارم!» دست كرد و پنبهها را از گوش بيرون آورد و دور افكند، و در جلو پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار گرفت و پرسيد: تو ما را به چه چيز دعوت مىكنى؟! پيامبر صلى الله عليه و آله به آرامى فرمود: «به شهادت بر يگانگى خدا و اينكه من فرستاده او هستم، و نيز شما را به اين كارها دعوت مىكنم ...» سپس آيات 151 تا 153 سوره انعام قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً ... تا آخر آيات كه مجموعهاى است از معارف عالى اسلامى و دستورات اجتماعى و مسائل اخلاقى- كه مجموعاً ده دستور است- را براى او تلاوت فرمود. هنگامى كه اسعد اين آيات روح پرور را كه با فطرتش آشنا بود، شنيد به كلى منقلب شد و فرياد زد: «اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انَّ محمّداً رسول اللّه».
سپس افزود: اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد. من اهل يثرب و از طايفه خزرج هستم، روابط ما با برادرانمان از طايفه اوس بر اثر جنگهاى طولانى به كلى از هم گسسته، و شايد خداوند به كمك تو آن پيوند گسسته را بر قرار سازد.
ما وصف تو را از طايفه يهود مدينه شنيده بوديم كه از ظهور تو بشارتها مىدادند، و اميدواريم كه شهر ما هجرتگاه تو گردد، زيرا يهود از كتب آسمانى خود چنين به ما خبر دادهاند؛ من براى بستن پيمان جنگى بر ضد دشمنان آمده
بودم، ولى خداوند مرا به پيروزى بزرگترى نايل كرد.
رفيق او ذكوان نيز مسلمان شد؛ و هر دو از رسول خدا صلى الله عليه و آله تقاضا كردند مُبلّغى همراه آنان به مدينه بفرستد تا به مردم قرآن تعليم دهد و به سوى اسلام دعوت نمايد، و آتش جنگها خاموش گردد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مصعب بن عمير را همراه آنان به مدينه فرستاد و از آن زمان، پايههاى اسلام در مدينه گذارده شد، و چهره مدينه دگرگون گشت.(1)
زمخشرى در تفسير كشاف از اصمعى (2)نقل مىكند كه از مسجد بصره بيرون آمدم ناگهان چشمم به يك عرب بيابانى افتاد كه بر مركبش سوار بود، وقتى با من روبرو شد گفت: از كدام قبيلهاى؟! گفتم: از بنى اصمع، گفت: از كجا مىآيى؟
گفتم: از آنجا كه سخن خداوند رحمان (قرآن) را مىخوانند، گفت: براى من هم بخوان!
من آياتى از سوره الذّاريات را براى او تلاوت كردم تا به آيه وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ (3)رسيدم، گفت: كافى است!
برخاست و شترى را كه با خود داشت نحر كرد، و گوشت آن را در ميان نيازمندان تقسيم نمود، شمشير و كمانش را نيز شكست و كنار انداخت و رفت،
و اين داستان گذشت.
هنگامى كه من (اصمعى) با هارون الرشيد به زيارت خانه خدا رفتم، و مشغول طواف بودم، ناگهان ديدم كسى با صداى آهسته مرا فرا مىخواند، نگاه كردم، ديدم همان مرد عرب است، لاغر شده و رنگ صورتش پريده است- پيدا بود كه عشقى آتشين بر او چيره گشته و او را بى قرار ساخته است-/ وقتى مرا ديد سلام كرد و گفت: بار ديگر همان سوره ذاريات را برايم بخوان! هنگامى كه به همان آيه رسيدم فريادى كشيد و گفت: ما وعده خداى خود را به خوبى يافتيم، سپس گفت: آيا بعد از اين هم آيهاى هست؟ من آيه بعد را خواندم فَوَرَبِّ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌ بار ديگر صيحهاى زد و گفت: «يا سُبْحانَ اللّهِ مَنْ ذَاالذّى اغْضَبَ الْجَليلَ حَتَّى الْجَئُوهُ الى الْيَمينِ»: «به راستى عجيب است، چه كسى خداوند جليل را به خشم آورده كه اين گونه سوگند ياد مىكند، آيا سخن او را باور نكردند كه ناچار از قسم شده!» اين جمله را سه بار تكرار كرد و بر زمين افتاد و مرغ روحش به سوى آشيان ملكوت پرواز كرد!(1)
در منابع مختلف اسلامى آمده است مرد عربى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: «علِّمنى ممّا علّمك اللّه»: «از آنچه خدا به تو آموخته به من بياموز».
پيامبر صلى الله عليه و آله او را به يكى از يارانش سپرد تا آيات قرآن را به او تعليم دهد، او سوره
1) تفسير كشاف جلد 4 صفحه 40.
إِذَا زُلْزِلَتْ الْأَرْضُ را تا آخر به او تعليم داد، آن مرد از جا برخاست و گفت:
«همين مرا كافى است»!
و در روايت ديگرى آمده است كه گفت: «تَكْفينى هذه الآيَةُ»: «يعنى همين آيه آخر سوره فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَه ... مرا كفايت مىكند» (مرد عرب خداحافظى كرد و رفت).
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «او را به حال خود واگذاريد كه مرد فقيهى شد» و روايت ديگرى آمده است كه فرمود: «انْصَرَفَ الرَّجُلُ و هُوَ فقيهٌ»: «او فقيه شد و بازگشت»!(1)
در تفسير فى ضلال، در ذيل آيه 38 سوره يونس: أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ ... ماجراى عجيبى از زندگى خود نقل مىكند، او مىگويد:
«من از حوادثى كه براى ديگران واقع شده سخنى نمىگويم، تنها حادثهاى را بيان مىكنم كه براى خود من اتفاق افتاد، و شش نفر ناظر آن بودند. ما شش نفر مسلمان بوديم كه با يك كشتى مصرى، اقيانوس اطلس را به سوى نيويورك طى مىكرديم، مسافران كشتى 120 نفر مرد و زن بودند و تنها مسلمان در ميان مسافران ما بوديم؛ روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را در قلب اقيانوس، و بر روى كشتى بر پا داريم، و علاوه بر اقامه فريضه مذهبى، مايل
1) تفسير روح البيان، جلد 10، صفحه 495 و نور الثقلين، جلد 5، صفحه 650 و سفينة البحار، ماده قرء، جلد 2، صفحه 414 و تفسير نمونه، جلد 27 صفحه 231( ذيل آيات سوره زلزال).
بوديم يك حماسه اسلامى در مقابل يك مبلّغ مسيحى كه در داخل كشتى نيز، دست از برنامههاى تبليغاتى خود بر نمىداشت بيافرينيم، به خصوص اينكه او مايل بود حتى ما را به مسيحيت تبليغ كند!
ناخداى كشتى كه يك نفر انگليسى بود، موافقت كرد نماز جمعه را در عرشه كشتى بهجا آوريم، و به كاركنان كشتى كه همه از مسلمانان آفريقا بودند نيز اجازه داده شد كه با ما نماز بخوانند و آنها از اين جريان بسيار خوشحال شدند؛ زيرا نخستين بار بود كه نماز جمعه در برابر آنان بر عرشه كشتى انجام مىگرفت.
من (سيد قطب) به خواندن خطبه نماز جمعه، و سپس امامت نماز پرداختم، و جالب اينكه مسافران غير مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند و با دقت انجام فريضه مذهبى را مىنگريستند.
پس از پايان نماز، گروه زيادى از آنها نزد ما آمدند و اين موفقيت را تبريك گفتند؛ در ميان اين گروه خانمى بود كه بعداً فهميديم يك زن مسيحى اهل يوگسلاوى است كه از جهنم تيتو و كمونيسم فرار كرده است؛ او فوق العاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفته بود، به حدى كه اشك از چشمانش سرازير بود و نمىتوانست خود را كنترل كند.
او به زبان انگليسى ساده و آميخته با تأثر شديد و خضوع و خشوع خاصى سخن مىگفت، و از جمله سخنانش اين بود: «بگوييد ببينم كشيش شما با چه لغتى سخن مىگفت ...؟» سرانجام به او گفتم كه ما به لغت عربى صحبت مىكرديم؛ ولى او گفت: من هر چند يك كلمه از مطالب شما را نفهميدم، اما به وضوح ديدم كه كلمات، آهنگ عجيبى داشت، و از اين مهمتر چيزى كه نظر مرا
فوق العاده به خود جلب كرد اين بود كه در لابهلاى خطبه امام شما، جمله هايى وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود؛ اين جملهها داراى آهنگ فوق العاده مؤثر و عميقى بود، آن چنان كه لرزه بر اندام من مىانداخت، گويا اينها مطالب ديگرى بود، فكر مىكنم هنگامى كه امام شما اين جملهها را ادا مىكرد، مملو از روح القدس مىشد!
كمى فكر كردم و متوجه شدم اين جملهها همان آيات قرآن بود كه من در لابهلاى خطبه و ضمن نماز، آنها را مىخواندم.
اين جريان ما را تكان داد، و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آنچنان مؤثر است كه حتى بانويى را كه يك كلمه از معناى آن را نمىفهمد تحت تأثير شديد خود قرار مىدهد.(1)
نخستين هجرت مسلمانان، به حبشه و آن هنگامى بود كه فشار مشركان مكه و آزار آنان بر مسلمين از حد گذشته بود؛ به ناچار گروه كثيرى از آنها با اذن پيامبر صلى الله عليه و آله راهى حبشه شدند، و سلطان حبشه به آنها پناه داد و در نهايت امنيت در آنجا مىزيستند و همين امر از يك سو، سبب نفوذ تدريجى اسلام در حبشه و از سوى ديگر، سبب نفوذ اسلام در مكه شد؛ زيرا ديگران نيز مىتوانستند ايمان
1) تفسير فى ضلال، جلد 4، صفحه 422.
بياورند و در صورت فشار مشركان، راهى حبشه شوند.
ابن هشام در تاريخ معروف خود مىنويسد: هنگامى كه قريش مشاهده كردند كه ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله در سرزمين حبشه در امن و امان زندگى مىكنند- آن را خطرى براى آينده خود احساس كردند- و به مشورت پرداختند و قرار بر اين شد كه دو نفر از افراد زيرك و فعال را انتخاب كنند و نزد نجاشى بفرستند تا مسلمانان را از حبشه به مكه باز گردانند، و در مكّه فشارهاى بيشترى بر آنان وارد كنند. عبدالله بن ابى ربيعه و عمرو بن عاص را با هدايايى براى نجاشى و فرماندهان لشگرش فرستادند و دستور دادند كه قبل از آنكه با نجاشى سخن بگويند، هداياى فرماندهان را به آنها برسانند، سپس با هداياى مخصوص نزد نجاشى حضور يابند و تقاضا كنند مسلمانان را بدون پرس و جو و سؤال به آنها بسپارند، آنها چنين كردند و قبلًا ذهن فرماندهان را از اين مسأله پر كردند كه به كشور سلطان شما عدهاى جوانان سبك مغر ما پناهنده شدهاند كه دست از آيين خود برداشته و در آيين شما نيز وارد نشدند، يك دين ساختگى بدعت گذاردند كه نه براى ما و نه براى شما آشنا نيست، و اشراف قوم ما، ما را به سوى سلطان شما فرستادند تا آنها را بازگرداند؛ هر گاه سلطان با شما سخن گفت، شما اين نظر را تأييد كنيد كه قبل از حرف زدن مسلمانان آنها را به ما بسپارند؛ چرا كه طايفه ما به وضع آنها آشناترند. فرماندهان لشكر نجاشى اين پيشنهاد را پذيرفتند.
سپس آن دو فرستاده قريش نزد سلطان حبشه آمدند و آن مطالب را گفتند، فرماندهان نيز آن دو را تصديق كرده گفتند: «راست مىگويند آنها افراد خود را
بهتر از ما مىشناسند».
نجاشى خشمگين شد و گفت: «امكان ندارد گروهى را كه به كشور من پناه آوردهاند و آن را بر مناطق ديگر ترجيح دادهاند، به دست دشمنانشان بسپارم، مگر اينكه آنها را فرا بخوانم و در مورد ايشان تحقيق كنم، اگر مطلب آن گونه باشد كه اين دو مىگويند، به آنها تحويلشان مىدهم، و اگر غير از آن باشد آنها را با خوشرفتارى در پناه خود مىگيرم».
دستور داد تا از مسلمانان دعوت به عمل آورند. نجاشى اسقفها و علماى بزرگ مسيحيت را نيز با كتابهاى مذهبى براى اين مجلس فرا خواند.
در آن مجلس بزرگ، نجاشى از مسلمانان پرسيد: «اين دينى كه شما غير از آيين قوم خود پذيرفتهايد كه مغاير با دين ما و همه اديان جهان است چيست؟» جعفر بن ابى طالب لب به سخن گشود و گفت: «اى زمامدار! ما قومى اهل جاهليت بوديم، بتها را پرستش مىكرديم، گوشت مردار را مىخورديم، و كارهاى زشت و قبيحى انجام مىداديم و پيوند خويشاوندى را قطع، و پناهندگى را به فراموشى مىسپرديم، و نيرومندان ضعيفان را مىخوردند و نابود مىكردند.
ما بر اين حال بوديم تا اينكه خداوند پيامبرى از ما به سوى ما فرستاد كه نسب او را به خوبى مىشناختيم و به صدق و امانت و پاكدامنى او ايمان داشتيم؛ او ما را به خداوند يگانه دعوت كرد؛ و دستور داد پرستش سنگها و بتها را كه آيين نيكان ما بود رها كنيم؛ و به ما دستور داد راست بگوييم، اداى امانت كنيم؛ صله رحم به جا آوريم و به همسايگان نيكى نماييم و ما را از گناهان زشت و سخنان باطل و خوردن مال يتيم و تهمت به افراد پاكدامن نهى كرد. به ما دستور داد
خداى يگانه را بپرستيم و شريكى براى او قرار ندهيم، به ما دستور داد نماز بخوانيم و زكات بدهيم و روزه بگيريم ... (همچنين ساير دستورات اسلام را بر شمرد). ما سخن او را تصديق كرديم و به او ايمان آورديم و از او پيروى نموديم ولى قوم ما بر ما تعدّى كردند و شكنجهها دادند و اصرار داشتند ما را از آيين توحيد به عبادت بتها باز گردانند؛ و نيز اصرار داشتند كه همان آلودگىهاى سابق را حلال بشمريم؛ هنگامى كه ما را مقهور و مورد ستم قرار دادند و بر ما تنگ گرفتند، ما چارهاى جز اين نديديم كه به كشور شما پناهنده شويم، و شما را بر ديگران ترجيح دهيم و اميد ما اين بود كه در پناه شما مورد ستم واقع نشويم».
نجاشى به او گفت: «آيا چيزى از كتاب آسمانى او با تو هست؟» جعفر گفت:
«آرى»، نجاشى گفت: «بخوان».
جعفر آيات آغاز سوره مريم را بر او تلاوت كرد: كهيعص* ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا ...
اين آيات كه با فصاحت و بلاغت خاصى داستان مريم و تولد مسيح عليه السلام را كه (مورد علاقه نجاشى و اهل حبشه بود) به زيباترين وجهى بيان مىكند، در دل نجاشى بسيار اثر كرد، تا آنجا كه نجاشى گريه كرد، به قدرى كه محاسن او تر شد، اسقفها و علماى مسيحى نيز آنچنان گريستند كه كتب آسمانى كه در دست آنها بود از اشك چشمشان تر شد!
نجاشى رو به حضار كرد و گفت: «اين به خدا، همان چيزى است كه بر عيسى عليه السلام نازل شد، هر دو از نور واحدى است.» سپس به آن دو نفر گفت: «به خدا سوگند! آنها را هرگز به دست شما نمىسپارم».
و به اين ترتيب، نمايندگان قريش بعد از آن همه نقشههاى شيطانى و هزينهها، شكست خوردند و ناكام برگشتند.(1)
جاذبه قرآن منحصر به قوم عرب و اعصار گذشته نيست؛ بلكه در عصر ما حتّى براى كسانى كه اطلاعاتى از دقائق ادبيات عرب ندارند، جاذبه آن عجيب و فوق العاده است، به همين دليل گروهى از دانشمندان غرب بى اختيار زبان به تمجيد قرآن گشوده و اعتراف به حقايقى كردهاند كه براى ما جالب است.
از جمله دكتر واگليرى استاد دانشگاه ناپل در كتاب معروف خود (پيشرفت سريع اسلام) مىگويد: «كتاب آسمانى اسلام نمونهاى از اعجاز است؛ قرآن كتابى است كه نمىتوان از آن تقليد كرد؛ پس چطور ممكن است كه اين كتاب اعجازآموز كار محمد صلى الله عليه و آله باشد، در صورتى كه او يك عرب درس نخوانده بود. ما در اين كتاب خزائن و ذخايرى از دانش مىبينيم كه ما فوق استعداد و ظرفيت باهوشترين افراد بشر و بزرگترين فيلسوفان و قوىترين رجال سياست است».(2)
كارلايل دانشمند معروف انگليسى درباره قرآن چنين مىگويد: «اگر يك بار به اين كتاب مقدس نظر بيفكنيم، مىبينيم كه حقايق برجسته و خصائص اسرار وجود، طورى در مضامين جوهرى آن پرورش يافته كه عظمت و حقيقت قرآن
به خوبى از آن نمايان است؛ و اين خود مزيت بزرگى است كه مخصوص قرآن مىباشد و در هيچ كتاب علمى و سياسى و اقتصادى ديگرى ديده نمىشود.
آرى! خواندن بعضى از كتابها تأثير عميقى در ذهن انسان مىگذارد؛ ولى هرگز با تأثير قرآن قابل مقايسه نيست».
جان ديون پورت در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد صلى الله عليه و آله و قرآن، مىنويسد: «قرآن به اندازهاى از نقائص مبرّا و منزه است كه نيازمند كوچكترين تصحيح و اصلاحى نيست»؛ سپس اضافه مىكند: «ساليان درازى كشيشان از خدا بىخبر، ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن محمد صلى الله عليه و آله دور نگه داشتند، امّا هر قدر كه در جاده علم و دانش گام بگذاريم پردههاى جهل و تعصب از ميان مىرود و به زودى اين كتاب توصيفناپذير، عالم را به خود جلب مىكند و تأثير عميقى در علم و دانش جهان مىگذارد و عاقبت محور افكار مردم دنيا مىشود».(1)
گوته شاعر بزرگ آلمانى مىگويد: «ما ابتدا از قرآن روى گردان بوديم، اما طولى نكشيد كه اين كتاب توجه ما را به خود جلب كرد و ما را دچار حيرت ساخت تا آنجا كه در برابر اصول قوانين علمى و بزرگ آن سر تسليم فرود آورديم»!
ژول لابن دانشمند فرانسوى در كتاب تفصيل الآيات مىگويد: «دانش و علم جهانيان از سوى مسلمانان به دست آمد و مسلمين علوم را از قرآن كه درياى دانش است گرفتند و نهرها از آن براى بشريت در جهان جارى ساختند».(2)
دينورت يكى ديگر از دانشمندان غربى مىنويسد: «واجب است اعتراف كنيم كه علوم طبيعى و فلكى و فلسفه و رياضيات كه در اروپا رواج يافت، عموماً از بركت تعليمات قرآن است و ما مديون مسلمانانيم، بلكه اروپا از اين جهت شهرى در اسلام است»(1)
نولدكه خاورشناس مشهور مىگويد: «قرآن همواره بر دلهاى كسانى كه از دور با آن مخالفت مىورزند تسلط يافته و آنها را به خود پيوند مىدهد».(2)
گفتيم معجزه آن است كه ديگران را به معارضه دعوت كند و همه در برابر آن عاجز گردند؛ و از آنجا كه قرآن همه جهانيان را به معارضه دعوت كرده اين سؤال پيش مىآيد كه از كجا معلوم در طول تاريخ كسى همانند آن را نياورده باشد؟!
پاسخ اين سؤال روشن است؛ زيرا اين موضوع مسأله كوچكى نيست كه تاريخ بتواند آن را فراموش كند؛ اين مسئله با سرنوشت يك مذهب بزرگ و سرنوشت رقباى آن كه در دنيا قدرت زيادى دارند و ساليانه مبالغ بسيار هنگفتى را خرج مبارزه و معارضه با اسلام مىكنند دارد. اگر چنين اتفاقى مىافتاد همه جا
آن را آشكار كرده، و روى آن مانور مىدادند و بهره بردارى گسترده تبليغاتى مىكردند؛ بنابراين به مصداق ضرب المثل معروف «لَوْ كان لَبانَ»: «اگر چنين چيزى بود حتماً آشكار مىشد» بايد هر نوع مبارزه و معارضه واقعى با قرآن جلوه داشته باشد.
لذا پارهاى از افراد كه شايد هرگز به فكر معارضه با قرآن نبودند را به اين كار متهم نمودند و روى آن تبليغ مىكردند. اين نشان مىدهد كه در مجموع مخالفان اصرار فراوانى براى تحقق چنين مسألهاى داشتهاند و به همين دليل به هر وسيله ممكنى براى وصول به مقصد خود متشبث مىشدند.
تنها كسى كه نام او در تاريخ ثبت شده مسيلمه (مشهور به كذّاب) است كه در همان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله در سرزمين يمامه (از نواحى شرق حجاز) قيام كرد و ادّعاى پيامبرى نمود.
او كه نام اصليش مسيلمةبنحبيب بود و در اواخر عمر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله (در سال دهم هجرت) دعوى خود را آشكار كرد، و سعى داشت در همه چيز و تا آنجا كه مىتواند از رسول خدا صلى الله عليه و آله تقليد كند. او مدعى بود كه فرشتهاى به نام رحمن بر او نازل مىشود، و آياتى همانند قرآن براى او مىآورد.
مىگويند: او از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درخواست نمود كه وى را در پيامبرى شريك سازد و وصيت نمايد كه پس از رحلت آن حضرت صلى الله عليه و آله جانشين او گردد، تا دست از مخالفت بر دارد.
از قرائن چنين بر مىآيد كه دست تعصبهاى قبيلهاى پشت سر مسيلمه بود و او را در اين كار تأييد مىكرد. مردم يمامه نيز مىخواستند به اين وسيله برترى و سيادت قريش و مردم مكّه و مدينه را كه در سايه مقام نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به
وجود آمده بود را از بين ببرند. از اين رو به دنبال مردى حادثه جو، جاه طلب و مادّى مىگشتند و اين صفات را در مسيلمه يافتند.
ولى سخنانى كه از او به عنوان معارضه با قرآن نقل شده نشان مىدهد كه گذشته از همه اينها، او مردى سبك مغز بود، و بى آنكه به محتواى سخن بينديشد به دنبال سجع در كلمات بود.
از جمله عبارات مضحكى كه از وى در اين زمينه نقل شده و به اصطلاح تقليد از قرآن است، اين كلمات است:
«و المبذّرات بذراً، و الحاصداتِ حَصْداً، و الذَّارياتِ قَمْحاً، و الطَّاحناتِ طَحْناً، و العاجِناتِ عَجناً، وَ الخابِزاتِ خَبْزاً، و الثَّارِداتِ ثِرداً، وَ اللَّاقِماتِ لَقْماً، اهالة وسِمناً»(1): «قسم به دهقانان و كشاورزان! قسم به دروكنندگان! قسم به جدا كنندگان گندم از كاه! قسم به خمير كنندگان! قسم به نان پزندگان! قسم به تريد كنندگان و قسم به لقمه بردارن با چربى و روغن»!
گويى مىخواسته است با اين جملههاى مضحك به مقابله آيات سوره عاديات يا ذاريات برود، قرآن مىگويد:
وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحاً- فَالْمُورِيَاتِ قَدْحاً فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحاً- فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً- فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً- إِنَّ الْإِنسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ ...: «سوگند به اسبان دونده (مجاهدان) در حالى كه نفس زنان به پيش مى تاختند،- و سوگند به افروزندگان جرقه آتش در برخورد سمهايشان (با سنگهاى بيابان)،- و سوگند به هجوم آوران در سپيده دم،- كه گرد و غبار به هر سو پراكندند،- و (ناگهان) در ميان جمع
1) سفينة البحار، ماده سلم( با مختصر تقاوت) و تاريخابن اثير، جلد 2، صفحه 361 و اعجاز القرآنالرافعى،( ترجمه) صفحه 127.
(دشمن) ظاهر شدند،- كه انسان در برابر نعمتهاى پروردگارش بسيار ناسپاس و بخيل است».
ببين تفاوت ره از كجا تا كجا است!
در عبارت ديگرى از او نقل مىكنند كه اين گونه آيات را بر خود نازل كرده است!: «يا ضِفْدِعُ بِنْتَ ضِفْدِ عَيْنِ، نقّى ما تَنَقّينَ اعْلاكَ فِى الماءِ وَ اسفَلكَ فِى الطّينِ لا الماءَ تُكَدِّرينَ وَ لا الشَّارِبَ تَمنَعينَ»: «اى قوباغه ماده، اى دختر قورباغه! آنچه مىخواهى صدا كن! نيمى از بالاى بدنت در آب و نيم پايين آن در گِل است! نه آب را گِل آلود مىكنى، و نه كسى را از نوشيدن آب جلوگيرى مىنمايى».(1)
ساير سخنان و به اصطلاح آيات ديگرى كه از او نقل شده نيز همين گونه است؛ بلكه بعضى بدتر و بعضى حتى ركيك است كه صرف نظر كردن از ذكر آنها اولى است.
از عباراتى كه از وى نقل شده به خوبى استفاده مىشود كه او تنها به سجع عبارات اهميت مىداد، و مسجع بودن را كافى مىدانست؛ درست همانند اشعارى كه در زمان ما براى كودكان مىسازند كه مطالب بى ارزش و مبتذل و گاه بى معنا و نامربوط را در الفاظ شعرى مىريزند و تنها به قافيه آن اكتفا مىكنند.
مورّخان نوشتهاند كه در عصر او زنى به نام سجاح (بر وزن تباه) بود كه در دروغ گفتن، ضرب المثل شمرده مىشد و عرب مىگفت: «فُلانٌ اكْذَبُ مِنْ سَجاح»: «فلان كس از سجاح هم دروغگوتر است». او كه از طايفه بنى تميم بود
1) سفينة البحار، جلد اول، ماده سلم و تاريخ ابن اثير، جلد 2، صفحه 361 و اعجاز القرآن رافعى( ترجمه) صفحه 128.
نيز دعوى نبوت و نزول وحى داشت، و گروهى از او متابعت كردند، او نيز الفاظ مسجعى مانند مسيلمه به هم مىبافت.
مىگويند پيروان اين دو كه در نزديكى هم زندگى مىكردند، آماده جنگ با يكديگر شدند؛ ولى مسيلمه از در حيله و مكر وارد شد، وبا سجاح خلوت كرد، و گفت: «آيا مايلى كه با تو ازدواج كنم و طايفه تو و طايفه من، دست به دست هم دهند و عرب را بخوريم!» او رضايت داد و سه روز نزد او ماند و هنگامى كه بازگشت، طايفهاش به او گفتند: «در اين ازدواج مهريه چه بود؟» او نزد مسيلمه آمد و مطالبه مهر كرد؛ مسيلمه كسى را مأمور كرد كه در بين آن دو طايفه فرياد زند و بگويد مهر سجاح، بخشيدن و حذف نمازهاى صبح و شام است كه در آيين محمد صلى الله عليه و آله آمده است.
هنگامى كه مسيلمه (در جنگ يمامه بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به دست وحشى، قاتل معروف حمزه عليه السلام) كشته شد اين زن اظهار اسلام نمود(1)و اين دو چنان به دروغگويى معروف شدند كه شاعرى در حق آنها مىگويد:
والَتْ سَجاح وَ والاها مُسَيْلَمَةٌكَذابَةٌ مِنْ بَنىِ الدُّنْيا وَ كَذَّابٌ
: «سجاح، مسيلمه را دوست داشت، و او هم سجاح را دوست داشت- زن دروغگويى از ابناء دنيا در كنار مرد دروغگوئى قرار گرفت»!(2)
اسود عنسى از طايفه بنى مذحج بود و در ايام حجة الوداع (در اواخر عمر مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله) به ادعاى پيامبرى برخاست و دوران دعوى نبوتش بيش از چهار ماه طول نكشيد، او بر بحرين و نجران و پارهاى از بلاد يمن و سواحل خليج فارس و غير آن دست يافت؛ و سرانجام در يمن به دست فيروز ايرانى با كمك همسرش كشته شد و مژده قتلش هنگام حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه رسيد.(1)
گفته مىشود او در مناطقى مىزيست كه داراى انحطاط فكرى و آلودگى اخلاقى بودند و به همين دليل گروهى از بى بند و بارها از او پيروى كردند، او تنها در معارضه با قرآن به سجع كلمات مىانديشيد نظير آنچه در بالا از مسيلمه نقل شد؛ ولى به زودى پيروانش به فساد عقيده او پى بردند و دست از پيروى وى كشيدند.
از جمله آنها مىتوان عبدالله بن مقفع (از نويسندگان و ادباى معروف قرن دوم هجرى) كه در عصر امام صادق عليه السلام مىزيسته نام برد. مىگويند او در آغاز مسيحى بود و بعد اسلام آورد ولى احاطه كاملى به زبان فارسى داشت و بعضى
1) دايرة المعارف بستانى، بنا به نقل تنزية التنزيل، سيد هبة الدين شهرستانى صفحه 186.
از كتب فارسى را به عربى ترجمه نمود؛ كه از آن جمله كتاب كليله و دمنه است.
در مقدمهاى كه بر اين كتاب نوشته به وضوح اظهار اسلام مىكند؛ ولى مىگويند: گاه كلمات زنندهاى از او شنيده شده و به واسطه همانها سرانجام به دست سفيان بن معاويه مهلبى امير بصره كه ظاهراً اختلافهايى با او داشت كشته شد. مىگويند هنگامى كه سفيان مىخواست او را در تنور آتش بيفكند، به او گفت من تو را مىكشم و هيچ ايرادى بر من نيست؛ چون تو زنديقى و عقايد مردم را خراب كردهاى!
به هر حال اعتقادات او دقيقاً براى ما روشن نيست؛ ولى آنچه مسلم است اينكه او داعيه معارضه با قرآن نداشته است؛ اما بعضى مىگويند كه كتاب معروف الدُّرَّةُ اليتيمةُ را به اين منظور نوشته است.
خوشبختانه كتاب مزبور در دسترس ما است و چندين بار چاپ شده و كمترين اشارهاى در اين كتاب به مسأله معارضه با قرآن ديده نمىشود، و معلوم نيست چرا چنين نسبتى به او و كتابش دادهاند.
به هر حال هيچ سند تاريخى كه گواه بر معارضه او با قرآن باشد در دست نيست و كتاب مزبور هر چند اديبانه نوشته شده، امّا چيزى كه قابل معارضه با قرآن باشد در آن وجود ندارد.
قرآن بوده در دست نداريم، و ظاهراً انتساب چنين نسبتى به او به خاطر اتهامش به بىدينى و الحاد از يك سو، و اديب و نويسنده و شاعر بودنش از سوى ديگر است.
او حتى عبارت پردازىهاى مسجع ابن راوندى را در كتاب التاج به باد سخريه گرفته است، و در رسالهاى كه به نام الغفران در پاسخ التاج نگاشته، با صراحت مىگويد: «كه قافيهپردازىها وسجعهاى ابن راوندى، چيزى جز مانند آنچه كاهنان با هم مىبافتند كه مى گفتند:" افٍّ و تُفٍّ و جَوْرَبٌ و خُفٍّ"، نمىباشد»(1).
به اين ترتيب او نيز بر اين نكته تأكيد مىكند كه بافتن عبارات مسجع بىمحتوا كمترين ارزشى ندارد.
جالب اينكه در همان رساله الغفران گفتار جالبى درباره قرآن دارد كه نشان مىدهد، به عظمت قرآن و محتواى آن، معترف بود- هر چند آن را وحى آسمانى نمىدانسته است- او با صراحت مىگويد: «هنگامى كه يك آيه از قرآن در ميان سخنان ديگر واقع شود، مانند ستاره درخشانى است كه در شب تاريك مىدرخشد»!
در حواشى كتاب اعجاز القرآن رافعى آمده است در سال 320 ادعاى نبوت
1) اعجاز القرآن رافعى( ترجمه)، صفحه 137.
كرد و جمعى از بنى كلب از او پيروى كردند؛ امير حِمْص او را به زندان انداخت و ياران او متفرق شدند و از اين كار توبه نمود و آزاد شد و بعداً به كلّى منكر اين امر گرديد؛ او مدتى نزد سيف الدوله، مقرّب بود و هرگاه در مجلس او نامى از دعوى نبوت مىآمد انكار مىكرد، و سرانجام در سال 354 به دست فاتك بن ابى جهل به سبب اختلافى كه با اطرافيان عضد الدوله ديلمى پيدا كرد، كشته شد.(1)
مىگويند: او در مقام معارضه با قرآن، دست به تأليف كتابى به نام التاج زد ولى تاكنون نمونهاى از آن كتاب به دست نيامده، و اين همان كتابى است كه ابوالعلاء معرى درباره آن مىگويد: «أمَّا تاجُهُ فَلَيْسَ نَعلًا! وَ هَلْ تاجُهُ الّا كَما قالَتِ الكَهَنَةُ": افٍّ و تُفٍّ و جَوْرَبٍ وَ خُفٍّ"»: «يعنى آنچه را او كتاب تاج نام نهاده، ارزش كفش را هم ندارد؛ آيا قافيهپردازىها و سجعهاى ابن راوندى چيزى جز
1) اقتباس از اعجاز القرآن رافعى( ترجمه)، پاورقى صفحه 137.
آنچه كاهنان به هم بافتند كه مىگفتند:" اف و تف و جورب و خف است؟"»(1)
از مجموع آنچه گفته شد به خوبى استفاده مىشود كه هيچ كس پاسخ مثبتى به دعوت قرآن به مبارزه و مسأله تحدّى نداده است با اينكه به اصطلاح تَوَفّر دواعى بر نقل آن بوده است؛ يعنى از زمان مشركان عرب و اهل جاهليت تا به امروز كه دستگاههاى استكبارى، براى درهم كوبيدن اسلام و قرآن بزرگترين سرمايهگذارى را مىكنند و قاعدتاً اگر مىتوانستند ادباى عرب، و علماى غير عرب را براى آوردن چيزى همانند قرآن بسيج كنند، حتماً فروگذار نمىكردند.
و اينكه مىبينيم در طول تاريخ افرادى جز امثال مسيلمه و سجاح با آن رسوايىها، قدم به اين ميدان نگذاردهاند به خوبى در مىيابيم كه اين امر امكانپذير نبوده است، و گرنه بهترين مستمسك را به دست دشمنان سر سخت مىداده است، و روى آن همه جا تبيلغ فراوان مىكردند، و اين همان معناى عجز و ناتوانى از معارضه در برابر قرآن است.
1) اقتباس از متن و حاشيه ترجمه مرحوم ابن الدين بر اعجاز القرآن رافعى، صفحه 133 تا 137.
اشاره
گروهى بر اين باورند كه اعجاز قرآن تنها از دريچه فصاحت و بلاغت، يعنى زيبايى الفاظ و رسا بودن معانى است؛ در حالى كه امروز غالب محققان و آگاهان مىدانند كه اين معنا تعريف جامعى از فصاحت و بلاغت نيست، و جنبههاى اعجاز قرآن بسيار متنوع و متعدد است؛ حتى ممكن است با گذشت زمان به جنبههاى تازهاى از اعجاز قرآن برخورد كنيم كه در گذشته براى ما روشن نبوده است.
در حال حاضر، جهات زير را در زمينه اعجاز قرآن مىتوان برشمرد كه شواهد همه آنها در خود قرآن است:
اعجاز از نظر فصاحت و بلاغت يعنى زيبايى ظاهر، و عمق باطن، و متانت و عفت بيان، و صراحت و قاطعيت و گستردگى مفاهيم، و هماهنگى لفظ و معنا.
اعجاز از نظر معارف و طرح مسائل عقيدتى.
اعجاز از نظر طرح مسائل تاريخى.
اعجاز از نظر وضع قوانين.
اعجاز از نظر علوم روز و مسائل ناشناخته علمى در عصر قرآن.
اعجاز از نظر پيشگويىها و اخبار غيبى.
اعجاز از نظر يكپارچگى و عدم وجود اختلاف در ميان آيات قرآن كه در
طول 23 سال با تمام دگرگونىهاى شرايط زمانى و مكانى نازل شده است.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم، و هر يك از شاخههاى بالا را جداگانه مورد بررسى قرار مىدهيم:
علماى معانى در تفسير فصاحت و بلاغت مىگويند: «فصاحت كه گاهى توصيفى براى كلمه، و گاه توصيفى براى كلام دانسته مىشود، عبارت است از خالى بودن كلام از حروف و كلمات ثقيل و سنگين و نامأنوس و بدآهنگ و ناموزون و همچنين تعبيرات ركيك و سبك و نفرتانگيز و گوشخراش و ناهماهنگ و پيچيده و گنگ و مبهم. و بلاغت عبارت است از تناسب كلام با مقتضاى حال، و هماهنگى كامل با هدفى كه سخن به خاطر آن گفته مىشود».
به تعبير ديگر فصاحت بازگشت به كيفيت الفاظ مىكند، و بلاغت ناظر به كيفيت معنا و محتوى است يا به تعبير ديگر فصاحت به جنبههاى صورى و ظاهرى كلام مىنگرد، و بلاغت به جنبههاى معنوى و محتوايى.
شكّى نيست كه اين دو بيش از آنكه جنبه علمى و دستورى داشته باشد جنبه ذوقى و استعدادى دارد؛ ولى همان ذوق و استعداد نيز در سايه تعليم و تربيت و توجّه به قواعدى است كه غالباً از كلمات فصحاء و بلغاء گرفته شده و به اين
وسيله شكوفاتر و كاملتر و منظمتر مىشود؛ درست همانند ذوق شعر يا استعداد خوشنويسى كه به وسيله استاد و از طريق آموزش تكامل مىيابد.
به هر حال بعضى معتقدند كه اعجاز قرآن و دعوت به معارضه كه در آيات مختلف آمده است عمدتاً ناظر به همين معنا است، و امور زير را مىتوان گواه بر آن گرفت:
بنابراين اگر قرآن مىخواهد، آنها را تحدّى و دعوت به معارضه كند بايد در اين جنبه باشد.
تعبيرى كه مشركان عرب از قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله داشتند، كه قرآن را سحر و پيامبر را ساحر مىناميدند نيز ممكن است اشاره به جذبه فوق العاده قرآن باشد كه مسلماً جنبههاى زيبايى كلام و فصاحت را شامل مىشود.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام كه در مورد تناسب معجزات پيامبران با علوم و هنرهاى پيشرفته عصر خود وارد شده است مىخوانيم:
«هنگامى كه خداوند موسى عليه السلام را مبعوث كرد، سحر و ساحرى بر اهل آن
سامان عصر غلبه داشت؛ لذا خداوند چيزى از سوى خود براى آنها فرستاد، كه در قدرت آنها نبود و سحرشان را باطل كرد و حجّت را تمام نمود، و عيسى عليه السلام را هنگامى مبعوث كرد كه بيمارىهاى صعب العلاج، آشكار شده بود و مردم نيازمند به طبيب بودند؛ به همين دليل خداوند از جانب خود چيزى فرستاد كه نزد آنها نبود؛ كه مردگان را براى آنها زنده مىكرد، و كور مادرزاد و مبتلايان به بيمارى غير قابل علاج پيسى را به فرمان خدا بهبودى مىبخشيد، و حجّت را به وسيله آن بر آنها تمام كرد، و خداوند محمد صلى الله عليه و آله را در وقتى مبعوث كرد كه در آن عصر خطبهها و سخنان (دلنشين و فصيح و بليغ) بر اهل آن عصر غالب بود- راوى مىگويد گمان مىكنم امام به شعر نيز اشاره كرد- خداوند از سوى خود مواعظ و حكمتهايى (در بالاترين حدّ فصاحت و بلاغت) فرستاد، كه سخنان آنها را باطل كرد و حجّت را با آن تمام نمود».(1)
اين قرائن همه نشان مىدهد كه اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت بوده و هست؛ ولى انصاف اين است كه از اين قرائن، چيزى بيشتر استفاده نمىشود كه مسأله اعجاز از نظر فصاحت و بلاغت عميقاً مورد توجه بوده، نه آنكه منحصر به آن بوده باشد، به خصوص آنكه جبنههاى ديگر اعجاز قرآن مجيد كاملًا آشكار و نمايان است.
براى آگاهى افزونتر در اين زمينه از اعجاز قرآن توجّه به نكات زير لازم است:
1) عيون الاخبار( طبق نقل تفسير نور الثقلين، جلد 1، صفحه 43) اين حديث را مرحوم كلينى در كافى، و علامه مجلسى در بحار الانوار نيز نقل كردهاند.
بلاغت بود كه اشعار باقى مانده آن عصر از جمله معلّقات سبع هنوز هم به عنوان اشعار برگزيده عرب شناخته مىشود؛ ولى مىدانيم بعد از نزول قرآن آنها همه آن اشعار را بر چيدند و در مقابل فصاحت بى نظير قرآن زانو زدند، و با تمام انگيزههايى كه براى معارضه و مبارزه با قرآن داشتند، قادر به ارائه چيزى نشدند.
در بحث جاذبههاى قرآن كه قبلًا آورديم نمونههاى زنده و روشنى از تأثير قرآن در اين جنبه مشاهده كرديم.
در آيات 24 و 25 سوره مدّثّر مىخوانيم: فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ- إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ: «سرانجام (وليد، بزرگ مشركان) گفت:" اين (قرآن) چيزى جز يك سحر جالب (همچون سحرهاى پيشينيان نيست) اين جز سخن بشر نمىباشد».(1)
علّت اصلى اين نسبت ناروا به پيامبر صلى الله عليه و آله نفوذ عجيب و خارق العاده آيات قرآن بود كه با فصاحت و بلاغت عجيبش دلها را به سوى خود جذب مىكرد، به گونهاى كه نمىتوانستند اين نفوذ را يك امر عادى تلقى كنند، و براى آن واژهاى جز واژه سحر كه در لغت به معناى هر كار نافذ و خارق العادهاى است كه
1) داستان جالب وليد بن مغيره و گفتار او در مورد جاذبه قرآن در مباحث گذشته، مشروحاً بيان شد.
منشأ آن آشكار نباشد، براى آن انتخاب كنند.
اگر چه آنها با اين نسبت مىخواستند پرده روى يك حقيقت آشكار بشكند و اعجاز الهى را انكار كنند؛ ولى با اين سخن خود، ناآگاهانه به عظمت قرآن اعتراف مىكردند كه جاذبه سحر آسايى دارد!
به همين دليل نويسندگان تاريخ ادبيات ما، آثار شعراى بزرگ را (از يك نظر) به دو سبك مختلف تقسيم كردهاند، سبك عراقى و سبك هندى.
شعراى بزرگى كه به سبك اوّل شعر گفتهاند، ذوق و استعداد خود را بيشتر در زيبايى الفاظ به كار بردهاند، در حالىكه طرفداران سبك دوم غالباً به دقايق معانى و ظرافتهاى مخصوص آن توجّه كردهاند.
انكار نمىتوان كرد كه معدود كسانى بودند كه به هر دو جنبه اهمّيّت مىدادند و آثار دلنشينى از خود به جاى مىگذاردند؛ ولى در اينكه آنها نيز در كار خود تا چه حد موفق بودند، سخن بسيار است.
دليل آن هم روشن است، زيرا الفاظ زيبا و آهنگ دار و جالب، هميشه بر قامت معناى مورد نظر راست نمىيابد، و تمام ريزه كارىهاى آن را منعكس نمىسازد؛ لذا غالباً شاعر و گوينده و خطيب، بر سر دوراهى زيبايى لفظ و زيبايى معنا قرار مىگيرد، و ناچار است بالاخره يكى از اين دو را بر گزيند؛ و لذا در
بسيارى از نظم و نثرها، معانى فداى سجع و قافيه شدهاند.
ولى كسانى كه از ادبيات عرب آگاه باشند و با قرآن آشنا گردند، مىبينند اين كتاب بزرگ الهى، اين امتياز مهم را در سرحّد اعجاز حفظ كرده كه هم الفاظ در آن در نهايت عذوبت و شيرينى، و هم جمله بندىهاى آن در كمال ظرافت و زيبايى، و كلمات آهنگ دار و موزون است، و هم حقّ معانى با تمام ريزه كارىها و دقايقش ادا شده است، واين يكى از ابعاد اعجاز قرآن در جنبه فصاحت و بلاغت است.
قرآن در اداى معانى هيچ گونه تكلفى ندارد، و مقصود خود را به وضوح بيان مىكند در عين حال، لباسى كه از الفاظ بر آن معانى پوشانده شده در حدّ اعلاى زيبائى است.
در شعر مپيچ و در فن اوكه از اكذب او است احسن او!
و به اين ترتيب زيباترين شعرها، دروغ آميزترين آنها است.
تعبير قرآن درباره شعرا كه مىگويد: أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ «آيا نديدى آنها در هر وادى سرگردانند؟» ظاهراً اشاره به همين معنا است كه غالباً
غرق پندارها و تشبيهات شاعرانه خويشاند!(1)
ولى هنگامى كه ما به قرآن مراجعه مىكنيم، در هيچ موردى مبالغه دروغآميز نمىبينيم، و با تمام زيبايى و ظرافتى كه در الفاظ و معانى وجود دارد همگى بيانگر حقايق است؛ و اينكه مشاهده مىكنيم قرآن در آيات متعدّدى تهمت شاعر بودن را از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و تهمت شعر را از قرآن نفى مىكند نيز به همين دليل است.(2)
آرى! با اينكه قرآن عارى از تخيّلهاى شاعرانه و مبالغهها و اغراقهاى دور از حقيقت شعرى، و تشبيهات و استعارات خيالى است و چيزى جز بيان حقايق (آن هم بطور جدى و قطعى) ندارد، در عين حال آنچنان شيرين و جذّاب است كه حتّى دور افتادگان از اسلام بلكه مخالفان پيامبر صلى الله عليه و آله را به خود جذب مىكرد كه نمونههايى از آن دربحث جاذبه قرآن گذشت.
جالب اينكه تاريخ مىگويد: بسيارى از شعراى نامدار عرب هنگامى كه خود را در برابر فصاحت قرآن ديدند، از جان و دل اسلام را پذيرا شدند.
از جمله شاعر توانمندى كه در قلمرو جاذبه قرآن مسلمان شد لبيد بود كه شعرش در زمان جاهليت به عنوان يكى از معلّقات سبع (هفت قطعه شعر معروفى كه به عنوان اشعار برگزيده عرب انتخاب و بر ديوار كعبه آويزان شده بود) به شمار مىآمد، مسلمان شد.
حسان بن ثابت نيز از شعراى ثروتمندى بود كه به خاطر جاذبه قرآن مسلمان
شد.
خنساء شاعره نقّاد عرب، و اعشى ادباى كم نظيرى بودند كه به اسلام گرايش پيدا كردند، و از جاذبه قرآن بهرهها گرفتند.(1)
سخنان ادبا، معمولًا يا به صورت شعر و يا به صورت نثر ظهور پيدا مىكند امّا قرآن نه شعر است و نه حتّى يك نثر معمولى و متعارف؛ بلكه نثرى است كه آهنگ مخصوص به خودرا دارد، همان نثرى كه هنگام تلاوت قاريان قرآن، كاملًا در غالب آهنگى قرار مىگيرد.
اگرچه ما نمىتوانيم تعبير موسيقى را كه در عرف ما آلوده به مفاهيم منفى است در مورد قرآن به كار بريم؛ ولى بعضى از نويسندگان معروف عرب، مانند مصطفى رافعى در كتاب اعجاز القرآن چنين مىگويد: «اسلوب و طريقه قرآن، آهنگ و لهجه هايى به وجود مىآورد، كه هر شنوندهاى را وادار به استماع مىكند و اين خود يك نوع موسيقى مخصوص است، كه در كلمات موزون ديگر تا آن زمان سابقه نداشته است، اين نظم و ترتيب در قرآن، وسيلهاى بود كه طبع عرب را به وجد مىآورد و به طرز جديدى از نظم و اسلوب سخن، آشنا مىساخت كه بى سابقه بود».
يكى از دانشمندان غربى به نام بولاتيتلر در اين زمينه مىگويد: «بسيار مشكل است انسان فكر كند كه قدرت فصاحت يك انسان، توانايى آن را دارد كه مانند
1) شيوههاى اعجاز قرآن، صفحه 77.
قرآن تأثير گذار باشد به ويژه آنكه مرتباً اوج مىگيرد، بىآنكه ضعفى در آن مشاهده شود، و هر زمان قلههاى تازهاى را فتح مىكند. آرى! معجزهاى است كه در برابر آن مردان روى زمين و فرشتگان آسمان ناتواناند.(1)
دانشمند ديگرى به نام كنت هنرى دى كسترى مىافزايد: «اگر در قرآن غير از شكوه معانى و زيبايى مبانى نبود، كافى بود كه بر افكار مسلط شود و تمام قلوب را به سوى خود جذب كند».(2)
اين همان چيزى است كه در حديث معروفى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم كه مردى از امام صادق عليه السلام پرسيد: «ما بالُ القُرآنُ لا يَزدادُ عَلَى النَّشرِ وَ الدَّرسِ الّا غَضاضَةً؟»: «چرا قرآن بر اثر كثرت انتشار و درس و تلاوت كهنه نمىشود بلكه هر روز شادابتر است؟»
فرمود: «لِانَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى لَمْ يَجْعَلْهُ لَزَمانٍ دوُنَ زَمانٍ و لالِناسٍ دوِنَ ناسٍ، فَهُوَ فى كُلِّ زَمانٍ جَديدٌ، وَ عِندَ كُلِّ قَومٍ عَضٌّ الى يَومِ القيامَةِ»: «زيرا خداوند متعال، آن را براى زمان معين يا گروه خاصى قرار نداده؛ و لذا در هر زمان تازه است، و نزد هر قومى با طراوت تا روز قيامت».(3)
حضرت على عليه السلام نيز در جمله كوتاه و گويايى مىفرمايد: «وَلا تُخلِقُهُ كَثرَةُ الرَّدِ وَ وُلوُجُ السَّمعِ»: «كثرت تكرار، و شنيدن پى در پى، هرگز آن را كهنه نمىكند».(1)
اين معنا در حد اعلا در آيات قرآن رعايت شده، و گاهى يك داستان بزرگ را در يك آيه- كه هر جمله از آن گوياى فراز وسيعى از آن داستان است- بيان مىكند كه نمونههاى زيادى در قرآن، از آن به چشم مىخورد.
آيه معروف وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِى مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ الْمَاءُ وَقُضِىَ الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَقِيلَ بُعْداً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ «و گفته شد:" اى زمين، آبت را فروبر! و اى آسمان، (از بارش) خوددارى كن!" و آب فرو نشست و كار پايان يافت و (كشتى) بر (دامنه كوه) جودى، پهلو گرفت؛ و (در اين هنگام،) گفته شد:" دور باد گروه ستمكاران" (از رحمت خدا!)».(2)
آرى! همين آيه است كه ابن مقفع اديب معروف عرب را به زانو در مىآورد، كه طبق مواعده با دوستانش مىخواست به معارضه يك چهارم قرآن برخيزد. امّا وقتى به اين آيه رسيد دست نگه داشت و خود را كاملًا عاجز و ناتوان ديد؛ زيرا در عين اختصار ماجراى طوفان نوح عليه السلام و جزئيات و سرانجام آن را با تعبيرات كوتاه و بسيار پر معنا شرح مىدهد، و به گفته بعضى از محققان 23 نكته از صنايع ادبى در آن جمع است (از قبيل: استعاره، طباق، مجاز حذف، اشاره، موازنه،
جناس، تسهيم يا ارسال، تقسيم، تمثيل، ارداف و ...).(1)
مىدانيم همه از صراحت لهجه يك گوينده لذّت مىبرند؛ چرا كه حقايق را عريان و پوست كنده و بدون هرگونه پيرايه بيان مىكند، و چيزى براى انسان لذت بخشتر از درك حقيقت نيست. دندان روى حرف گذاشتن و چند پهلو سخن گفتن- جز در موارد استثنايى كه شرايط ايجاب كند- نشانه عدم اعتماد گوينده به گفتههاى خويش، و يا ترس و وحشت او از قضاوت شنوندگان است، و در هر دو صورت از ضعف و ناتوانى گوينده حكايت مىكند.
صراحت و قاطعيت در بسيارى از موارد، آميخته با خشونت است. مهم آن است كه گوينده در عين صراحت، لطافت بيان را نيز به كار بندد و اين معنا به خوبى در آيات قرآن مشهود است.
مهمترين جبهه مبارزه اسلام جبهه توحيد و شرك است و قرآن بيشترين صراحت و قاطعيت را در اين زمينه دارد
گاه مىگويد: إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوْ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئاً لا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ «كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد (و پرستش مى كنيد)، هرگزنمى توانند مگسى بيافرينند، هر چند براى اين كار دست به دست هم دهند؛ و هرگاه مگس چيزى از آنها بربايد، نمى توانند آن را بازپس گيرند. هم طلب كننده ناتوان است، و هم
1) شيوههاى اعجاز قرآن، صفحه 52.
طلب شونده (هم عابدان، و هم معبودان)».(1)
و هنگامى كه بت پرستان براى فرار از منطق كوبنده قرآن، خود را زير چتر پدران و نياكان مىكشيدند و مىگفتند: بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا: «ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم، پيروى مى نماييم»، با قاطعيت مىگويد: أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلَا يَهْتَدُونَ «آيا اگر پدران آنها، چيزى نمى فهميدند و هدايت نمى يافتند (باز هم بايد از آنها پيروى كنند)؟!»(2)
و در جاى ديگر، از اين قاطعانهتر در برابر تكيه به آداب و رسوم نياكان از زبان ابراهيم مىگويد: لَقَدْ كُنتُمْ أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ «به يقين شما و پدرانتان، در گمراهى آشكارى بوده ايد».(3)
و در مورد ايمان به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىگويد: فَلَا وَرَبِّكَ لَايُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَايَجِدُوا فِى أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً: «به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نخواهند آورد، مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ و سپس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند؛ و كاملًا تسليم باشند».(4)
به اين ترتيب تسليم ظاهر و باطن و پنهان و آشكار، و حتى هماهنگى دل و خواستهها را با فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله شرط ايمان صادقانه مىشمرد، و با اين همه صراحت و قاطعيت، باز لطافت تعبيرات كاملًا مشهود است.
در مباحث ديگر اعم از آنچه مربوط به مبدء يا معاد و يا قوانين اجتماعى يا
مسائل مربوط به جنگ و صلح، يا بحثهاى اخلاقى است نيز اين قاطعيت به وضوح به چشم مىخورد كه شرح كامل آن در خور يك كتاب جداگانه است.
گويندگان و نويسندگان بزرگ، هنگامى كه به صحنههاى عشقى يا مسائل ديگرى از اين قبيل برخورد مىكنند، يا ناچار مىشوند براى ترسيم چهره واقعى قهرمانان اصلى داستان، ادب و متانت زبان يا قلم را رها نمايند و به اصطلاح براى اداى حق سخن هزار گونه تعبيرات تحريكآميز يا زننده به كار برند.
يا مجبور مىشوند براى حفظ نزاكت و عفت بيان و قلم، پارهاى از صحنهها را در پردهاى از ابهام بپوشانند، و با حريفان سر بسته سخن بگويند و جمع ميان اين دو، يعنى بيان و ترسيم واقعيت بطور كامل و عدم آلودگى قلم و زبان با آنچه بر خلاف نزاكت و عفت است، كارى بسيار دشوارى است كه كمتر كسى از عهده آن بر مىآيد.
چگونه مىتوان باور كرد فردى درس نخوانده و برخاسته از يك محيط بسيار عقب مانده و نيمه وحشى، هم ترسيم دقيق و كاملى ازمسائل كند و هم كوچكترين تعبير دور از نزاكتى نداشته باشد.
به عنوان مثال هنگامى كه قرآن صحنههاى حساس داستان يوسف عليه السلام و زن زيباروى هوس آلودى، را ترسيم مىكند، بدون آنكه از ذكر وقايع چشم بپوشد، و مطالب را در پرده ابهام و اجمال بيان كند، تمام اصول اخلاق و عفت را نيز به كار مىبرد و همه گفتنىها را مىگويد؛ امّا كوچكترين انحرافى از اصول عفّت بيان پيدا نمىكند؛ مثلًا در شرح ماجراى خلوتگاه زليخا چنين مىگويد:
وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُ لَايُفْلِحُ الظَّالِمُونَ «و آن زن كه يوسف در خانه او بود، از او تمنّاى كامجويى كرد؛ درها را بست و گفت:" بيا به سوى آنچه براى تو مهيّا است!" (يوسف) گفت:" پناه مى برم به خدا! او (عزيز مصر) صاحب نعمت من است؛ مقام مرا گرامى داشته؛ (آيا ممكن است به او ظلم و خيانت كنم؟!) به يقين ستمكاران رستگار نمى شوند"».(1)
جالب اين كه قرآن در اينجا از واژه «راوَدَ» استفاده كرده و اين در جايى گفته مىشود كه كسى با اصرار آميخته به نرمش و ملايمت، چيزى را از انسان بخواهد، و اين واژه كاملًا با اداى مقصود هماهنگ است.
از سوى ديگر، نامى از زليخا يا همسر عزيز مصر نمىبرد، بلكه مىگويد:
«الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا» (بانويى كه يوسف در خانه او بود) تا حقشناسى يوسف را مجسم سازد و در عين حال مقام تقواى او را نشان دهد كه در برابر چنين كسى كه زندگىاش در پنجه وى قرار داشت، مقاومت كرد.
از سوى سوم، جمله «غَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ» (همه درها را محكم بست) كه مصدر
1) سوره يوسف، آيه 23.
باب تفعيل است و معنى مبالغه را مىرساند، نشان مىدهد كه آن صحنه در چه شرايط سختى صورت گرفته است.
از سوى چهارم، جمله «قَالَتْ هَيْتَ لَكَ» (بشتاب به سوى آنچه براى تو مهيا است) آخرين سخنى را كه زليخا براى رسيدن به وصال يوسف گفت شرح مىدهد؛ ولى چقدر سنگين و پر متانت و آميخته با عفت بيان، و خالى از هرگونه بد آموزى!
از سوى پنجم كلام يوسف: «مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَاىَ» كه در پاسخ زليخا گفت را بيان مىكند كه هشدارى به زليخا محسوب مىشود، يعنى من در چند صباحى كه در اين خانه بودهام، خيانت به صاحب خانه كه با او نان و نمك خوردهام نمىكنم تو كه يك عمر در اينجا بودهاى چرا؟!
آيات بعد كه شرح آن به طول مىانجامد به قدرى زيبا اين داستان را شرح مىدهد و سرانجام نيك مقاومت در برابر هوس و سپردن خويشتن به خدا را در صحنهها به طرز بسيار جالبى ترسيم مىكند.
در آيه ديگر هنگامى كه مىخواهد احساسات زنان مصر كه از سوى زليخا دعوت به يك ميهمانى به منظور تبرئه خويش شده بودند را در يك جمله كوتاه بيان مىكند: فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ للَّهِ مَا هَذَا بَشَراً إِنْ هَذَا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ «هنگامى كه (همسر عزيز) نيرنگ آنها را شنيد، به سراغشان فرستاد؛ و براى آنها پشتى (گرانبها، و مجلس باشكوهى) فراهم ساخت؛ و به دست هر كدام، كاردى (براى بريدن ميوه) داد؛ و (به يوسف) گفت:" بر آنان وارد شو!" هنگامى كه چشمشان به او افتاد، او را بسيار با شكوه (و زيبا) يافتند؛ و (بى
توجه) دستهاى خود را بريدند؛ و گفتند:" منزّه است خدا! اين بشر نمى باشد؛ اين جز يك فرشته بزرگوار نيست!"».(1)
تعبير «ملكٌ كريمٌ» (فرشته بزرگوار) در عين اينكه زيبايى فوق العاده يوسف را بيان مىكند، پاكدامنى او را در بالاترين حد نشان مىدهد؛ همان گونه كه در تعبيرات معمولى به هنگام ستودن پاكى يك فرد مىگوييم: او فرشته است.
باز به دنبال اين ماجرا جملههاى بسيار گويا و زيبايى است كه موقعيت يوسف، آن اسطوره پاكدامنى و عفت را در اين ماجرا كاملًا نشان مىدهد(2)
اصولًا نقش مثال در توضيح و تفسير مباحث، نقش انكار ناپذيرى است و به همين دليل در هيچ بحث مهمّى از ذكر مثال براى روشن ساختن حقايق و نزديك نمودن آنها به ذهن بى نياز نيستيم؛ چرا كه گاه يك مثال حساب شده و هماهنگ با مقصود، كار يك كتاب را مىكند و مطالب پيچيده را از آسمان به زمين مىآورد و آن را براى همه قابل فهم مىسازد، لذا يكى از هنرنمايىهاى فصيحان و بليغان و ادبا و شعراى جهان همين تمثيل است.
زمخشرى در كشاف درباره مَثَل مىگويد: «مَثَل در اصل كلام عرب به معناى مِثْل يعنى نظير است ... و ضرب المثل نزد آنان و تكلم علماء به امثال و نظاير، شأنى رفيع دارد؛ چرا كه پرده از روى معناى مخفى بر مىدارد، و نكات تاريك را روشن مىسازد تابه حدّى كه امر مخيّل به نظر چون امر محقَّق مىرسد، و شيئ متوهّم، در محل متيقن قرار مىگيرد، و غايب مانند شاهد جلوهگر مىشود و از همين جهت در كتاب قرآن مبين و ساير كتب الهى، خداوند امثال بسيار ايراد كرده است»(1).
مثالها چندين فايده دارد: مسائل عقلى را حسى مىكند، راههاى دور را نزديك مىسازد، مطالب را به صورت همگانى و همه فهم در مىآورد، درجه اطمينان به مسائل را بالا مىبرد، و بالاخره ضرب المثل مناسب، حتَّى افراد لجوج را خاموش مىسازد. بعضى از محققان امثال قرآن را به صورت يك كتاب در آوردهاند وبيش از يكصد مثال قرآن را مورد تجزيه و تحليل قرار دادهاند.
به راستى مثالهاى قرآن معجزه است، لذا براى رسيدن به اين حقيقت در ذيل تعدادى از آنها را دقيقاً مورد بررسى قرار مىدهيم.
هنگامى كه قرآن مىخواهد ترسيم دقيقى از منظره حق و باطل كند، مىفرمايد:
أَنزَلَ مِنْ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رَابِياً وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبْدٌ مِثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَ
1) امثال القرآن، صفحه 120.
وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ « (خداوند) از آسمان آبى فرو فرستاد؛ و از هر درّه و رودخانه اى به اندازه آنها سيلابى جارى شد؛ سپس سيلاب بر روى خود كفى حمل كرد؛ (همچنين) و از آنچه (در كوره ها،) براى به دست آوردن زينت آلات يا وسايل زندگى، آتش بر آن مى افروزند، كفهايى مانند آن به وجود مى آيد- خداوند براى، حق و باطل چنين مثالى مى زند- سرانجام كفها به بيرون پرتاب مى شوند، ولى آنچه به مردم سود مى رساند (آب يا فلزّ خالص) در زمين مىماند؛ خداوند اينچنين مثال مى زند!»(1)
در اين مثال پر معنا كه با الفاظ و عبارات موزونى ادا شده، منظره حق و باطل به بهترين صورتى در آن ترسيم گرديده و حقايق مهمّى در آن نهفته است كه به قسمتى از آن ذيلًا اشاره مىشود:
شناخت حق و باطل از يكديگر گاهى آن قدر پيچيده مىشود كه حتماً بايد به سراغ نشانهها رفت.
حق هميشه مفيد و سودمند است همچون آب زلال كه مايه حيات و زندگى است ويا فلزات خالص، كه يا زينت است و يا ابزار حيات.
حق هميشه متّكى به خويش است اما باطل از آبروى حق كمك مىگيرد و سعى مىكند خود را به لباس او در آورد و از حيثيت او استفاده كند همان گونه كه هر دورغ از راست فروغ مىگيرد كه اگر سخن راستى در جهان نبود كسى دروغ را باور نمىكرد، و اگر حقى وجود نداشت باطل را جولانى نبود.
1) سوره رعد، آيه 17.
بهره هر موجودى به اندازه ظرفيت او است، همان گونه كه هر درّهاى به اندازه گنجايش خود از آب باران بهره مىگيرد.
باطل هميشه دنبال بازار آشفته مىگردد، همان گونه كه سيلاب به هنگام سرازير شدن از كوه كه داراى جوش و خروش است، كفها را بر دوش خود حمل مىكند امّا هنگامى كه به جلگههاى صاف مىرسد و جوش و خروش فرو مىنشيند و كفها نابود مىشود.
باطل تنها در يك لباس ظاهر نمىشود، و هر لحظه به لباس ديگرى در مىآيد همان گونه كه كفها، هم روى آبها ظاهر مىشوند و هم روى فلزات در كورهها؛ بنابراين هرگز نبايد فريب تنوع آنها را خورد، پس بر هر حق و باطل شناسى لازم است كه آنها را در هر لباسى بشناسد.
مبارزه حق و باطل هميشگى است، و «رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور، بر خلايق مىرود تا نفخ صور» همان گونه كه ريزش بارانها از آسمان و ذوب فلزات در كورهها هميشه هست، اين امر نيز همواره ادامه دارد.
باطل بالا نشين است و چشم پركن و تو خالى، امّا حق متواضع است و خاموش و هنرنما.
و نكات ديگرى كه با دقت در اين مثال در جنبههاى مختلف از گوشه و كنار اين آيه به دست مىآيد.
اين يك نمونه از مثالهاى قرآن بود.
مثالهاى ديگرى مانند آنچه درباره انفاق فى سبيل الله و تشبيه آن به دانهها و خوشهها شده (سوره بقره، آيه 261)، و آنچه درباره اعمال ريايى و تشبيه آن به
بارانى كه بر سنگ خارايى كه مختصرى خاك بر روى آن است مىريزد و مىشويد و از بين مىرود، در حالى كه اعمال خالصانه همچون بارانى است كه بر سر زمين پربارى كه در معرض تابش آفتاب و هواى آزاد است ريزش پيدا مىكند (سوره بقره، آيههاى 264 و 265)، و آنچه در مورد اعمال كفّار و تشبيه آن به خاكستر در برابر باد (سوره ابراهيم، آيه 18) يا تشبيه به سراب (سوره نور، آيه 39) يا ظلمتهاى متراكمى كه در دريا و هنگام شب در حالى كه ابر آسمان را فرا گرفته (سوره نور، آيه 40)، و آنچه در مورد اعمال منافقان و تشبيه آنها به كسى كه در يك شب ظلمانى در يك بيابان خالى راه را گم كرده، و رعد و برقها او را به لرزه در ميآورد، لحظهاى در پرتو تابش برق همه جا را روشن مىبيند و تا مىخواهد تصميم به حركت بگيرد، مجدداً همه جا در نظر او ظلمانى مىشود (سوره بقره، آيههاى 19 و 20)، و آنچه در مورد چگونگى تكيه كردن بت پرستان بر بتهاى فاقد شعور و قدرت، و تشبيه آن به خانه عنكبوت (سوره عنكبوت، آيه 41)، و آنچه در مورد تشبيه غيبت كنندگان به كسانى كه گوشت برادر از دست رفته خود را مىخورند (سوره حجرات، آيه 12)، و بالاخره آنچه درباره ذات پاك خداوند، كه نور آسمانها و زمين است، و تشبيه آن نور به چراغى با مشخصات ويژه، توأم با انواع ظرافتها آمده (سوره نور، آيه 35) و موارد زياد ديگرى كه ذكر همه آنها به طول مىانجامد، مىتواند از اين بخش از فصاحت و بلاغت قرآن پرده بر دارد و ما را به دنياى وسيعى از ارزشها و ضد ارزشهايى كه در حيات خود با آن روبرو هستيم آشنا سازد، و جهانى از معارف را در قالب مثالهاى زيبا تبيين كند.
از مسأله فصاحت و بلاغت كه بگذريم نوبت به محتوا مىرسد. در اين قسمت قبل از هر چيز، مسأله معارف و بيان مسائل مربوط به مبدء و معاد و عقايد مذهبى مطرح مىشود.
اصولًا يكى از محكهاى آزمايش اديان حق از اديان باطل، توضيح و بيانى است كه درباره مسائل مربوط به مبدء و معاد و نبوت و امامت دارند؛ زيرا مسائل اين قسمت مخصوصاً آنچه به ذات پاك خدا و اسماء و صفات او باز مىگردد، بسيار ظريف و دقيق و پيچيده است، و گاهى فاصله ميان شرك و توحيد باريكتر از مو مىشود.
اين بخش از آيات قرآن به قدرى جالب، عميق و دقيق است كه اگر دليلى براى اعجاز آن، جز همان توضيحات دقيقى كه در اين مسائل مهم بيان مىكند وجود نداشت، براى پى بردن به آن كافى بود، به خصوص اينكه قرآن در محيطى ظاهر شد كه پر از بت و بتكده بود؛ از بتهاى خانگى گرفته تا بتهاى قبيلهاى و بتهاى بزرگ كه جنبه عمومى داشت و مورد توجه هر شهر و ديار بود.
بتهايى از يك قطعه چوب يا سنگ و فلز، با دست خود مىساختند با اينكه مىدانستند كمترين حس، شعور، حركت و بينشى ندارند، صرفاً به خاطر يك
مشت تخيلات آنها را صاحب قدرت عظيم مىدانستند، و مقدّارات خود را به دست آنها مىسپردند و در برابر آنها عاجزانه زانو مىزدند و راز و نياز و سجده و قربانى مىكردند تا واسطه فيض و شفيع بر درگاه خداوند باشند. كار به جايى رسيده بود كه گاه بتهايى از خرما مىساختند، و اتفاقاً در يك قحط سالى پس از خالى شدن انبارهاى آذوقه به آن حمله ور شدند و بندگان اين خدا، خداى خود را با كمال جسارت خوردند و اين شعر كه هنوز در لابلاى اشعار دوران جاهليت عرب به چشم مىخورد يادگار همان داستان است:
اكَلَتْ حَنيفَةُ رَبَّها عامَ التَّقُحُّمَ و الَمَجاعَةِلَمْ يَحْذَرُوا مِن رَبِّهِم سُوءَ الْعَواقِبِ وَ التِّباعَةِ
«طايفه بنى حنيفه خداى خود را در سال قحطى و گرسنگى خوردند، و از عواقب شوم اين عمل از خداى خود نترسيدند».
اين منحطترين و مضحكترين فكر خرافى است كه ممكن است به مغز انسانى خطور كند و شايد ضرب المثل معروف فارسى: «يا خدا را بخواه يا خرما را» نيز اشارهاى به همين داستان باشد كه آن گروه خرافى يا مىبايست از خداى خود چشم بپوشند يا از خرما.
بسيارى از اعراب جاهلى، فرشتگان را دختران خدا مىدانستند، در حالى كه خودشان حتى از شنيدن نام دختر (به واسطه شدت تحقير زن در آن محيط) تنفر داشتند، چنانكه در آيه 17 سوره زخرف مىخوانيم: وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمَانِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ كَظِيمٌ «در حالى كه هر گاه يكى از آنها را به همان چيزى كه براى خداوند رحمان شبيه قرار داده (به تولّد دختر)
بشارت دهند، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مى شود و خشمگين مى گردد».
و مسائل خرافى فراوان ديگرى چه در بحث خداشناسى و چه در بحث معاد و غير آن كه شرح آن به طول مىانجامد.
هنگامى كه مىبينيم از چنين محيطى كسى برخاسته كه توحيد خالص و معارف ناب را با دقيقترين بيان كه بزرگان فلاسفه نيز در برابر آن زانو مىزنند ارائه مىدهد شك نخواهيم كرد كه بيان چنين معارفى تنها از سوى خدا است.
در اين گفتار كمترين مبالغهاى وجود ندارد و براى پى بردن به اين حقيقت نيازى به پيمودن راه دور و درازى نيست، و اگر به جلد دوم و سوم همين مجمومه پيام قرآن نگاهى بيندازيم (كه اولى درباره خداجويى و دومى درباره خداشناسى در قرآن است)، پى به وسعت و عمق معارف قرآن خواهيم برد.
همچنين در مورد معاد در قرآن مجيد كه در جلد پنجم و ششم پيام قرآن مشروحاً و با تمام وسعت مورد بررسى قرار گرفته است.
لذا در اينجا به يك بحث اجمالى قناعت مىكنيم و با اشارهاى كوتاه مىگذريم و خوانندگان عزيز را به مجلّدات قبل ارجاع مىدهيم.
با اينكه بحث بت پرستى چنان بر آن محيط مسلط بود كه هيچ كس سخنى نازكتر از گل در نكوهش اين عقيده بر زبان جارى نمىكرد؛ قرآن با قاطعيت بى نظيرى به كوبيدن اين عقيده خرافى پرداخت و بر همين اساس گاه از زبان ابراهيم خليل چنين نقل مىكند:
قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَايَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلَا يَضُرُّكُمْ- أُفٍّ لَكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ « (ابراهيم) گفت:" آيا جز خدا چيزى را مى
پرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد، و نه زيانى به شما مى رساند؟!- اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى پرستيد! آيا نمى انديشيد؟!"».(1)
در جاى ديگر به داستان گوساله سامرى كه جمعى از جهال بنى اسرائيل سخت به آن دل بسته، و به آن گرويده بودند، اشاره مىكند و مىفرمايد: أَفَلَا يَرَوْنَ أَلَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلًا وَلَا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرّاً وَلَا نَفْعاً: «آيا نمى ديدند كه (اين گوساله) هيچ پاسخى به آنان نمى دهد، و مالك هيچ گونه سود و زيانى براى آنها نيست؟!».(2)
كوتاه سخن اين كه قرآن چنان شرك و بت پرستى را مذموم مىشمرد كه همه گناهان را جز شرك قابل عفو و بخشش مىداند، و مىفرمايد: إِنَّ اللَّهَ لَايَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ افْتَرَى إِثْماً عَظِيماً:
«خداوند (هرگز) شرك به او را نمى بخشد؛ و كمتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بداند) مىبخشد. و آن كس كه براى خدا، همتايى قرار دهد، گناه بزرگى مرتكب شده است.»(3).
اين برخود قاطع و شديد، با مسأله بت پرستى- كه سنّت شناخته شده نياكان و فرهنگ رايج سراسر آن محيط بود، بطورى كه از غير آن تعجّب مىكردند و غير آن را در خور هرگونه مذمّت مىدانستند- به راستى عجيب است! ما امروز در محيط خود به اين آيات مىنگريم و آن را امر سادهاى مىشمريم، غافل از اينكه در آن محيط كاملًا وضع ديگرى حاكم بوده است.
اين از يك سو، از سوى ديگر هنگامى كه وارد بحث توحيد مىشود آنچنان دلايل فطرى و منطقى و برهان نظم و برهان صديقين را مطرح مىكند كه ممكن نيست زيباتر از آن تصوير شود.
هنگام بحث از توحيد فطرى به مسألهاى كه در زندگى همه آنها به اشكال مختلف روى مىداده اشاره مىكند و مىفرمايد: فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوْا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ «هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مىخوانند (و غير او را فراموش مى كنند)؛ امّا هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند».(1)
و به اين ترتيب نشان مىدهد چگونه نور توحيد در اعماق وجودشان قرار دارد و طوفان حوادث، اين آتشى را كه زير خاكسترهاى جهل و جاهليت نهفته است را آشكار مىسازد.
و هنگامى كه به سراغ توحيد استدلالى مىرود، در يك جمله كوتاه مىگويد:
أَفِي اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ «آيا در خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده، شك و ترديدى است».(2)
و بعد از اين بيان كلّى، دست انسانها را گرفته و در جاى جاى اين عالم پهناور مىرود و آيات آفاقى و انفسى را، نكته نكته به آنها نشان مىدهد، گاه مىگويد: وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ- وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ «و در زمين آياتى براى جويندگان يقين است،- و در وجود شما (نيز آياتى است)؛ آيا نمى
بينيد؟!»(1)و بعد در آيات ديگر، نشانههاى عظمت و قدرت و حكمت خدا را در آسمان، ستارگان و زمين، گياهان و پرندگان، شب و روز، باد و باران و ... بطور مشروح آورده كه انسان از بررسى آنها غرق لذّت مىشود و به وجد و سرور مىآيد.(2)
و هنگامى كه به بحث صفات خدا كه از پيچيدهترين مباحث عقيدتى است، و از لغزشگاههاى مهم فكرى براى بسيارى از دانشمندان محسوب مىشود ورود مىكند، باز بهترين و شيواترين سخن را ارائه مىدهد.
در يك جا با يك جمله كوتاه او را از هر گونه صفات محدود امكانى و آميخته با نقص، پاك و منزه مىشمرد و مىگويد: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ: «هيچ چيز همانند او نيست».(3)
و به اين ترتيب، تمام اوصاف امكانى را از او نفى مىكند و بى نظير بودن صفات جمال و كمال او را ثابت مىكند.
و گاه بطور مشروح مىگويد: هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيم- هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَاإِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ- هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِءُ
الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ «هرگز دوزخيان و بهشتيان يكسان نيستند؛ بهشتيان رستگار و پيروزند.
راستى اگر اين توصيفى را كه قرآن در اين چند آيه، از آفريدگار جهان مىكند با توصيفى كه بت پرستان، و به طور كلى محيط ظهور قرآن درباره خدا داشتند، مقايسه كنيم هرگز نمىتوان احتمال داد كه اين بيان فوق العاده نورانى، زاييده آن محيط تاريك و خرافى باشد.
در جاى ديگر در توصيف علم خداوند و بى پايان بودن آن، چنان ترسيمى دارد كه بالاتر از آن تصوّر نمىشود و مىگويد: وَلَوْ أَنَّمَا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ «و اگر همه درختان
1) سوره حشر، آيات 22 تا 24.
روى زمين قلم شود، و دريا براى آن مركّب گردد، و هفت دريا به آن افزوده شود، (اينها همه تمام مى شود ولى) كلمات خدا پايان نمى گيرد».(1)
در واقع اين تصوير زندهاى از بى نهايت است؛ زيرا عدد بى نهايت گاهى به صورت مرده ادا مىشود و براى آن از علائم رياضى و بيانات فلسفى استفاده مىكنند و گاه به صورت زنده؛ شبيه ترسيمى كه در آيه فوق از آن آمده بود، كه فكر انسان را با خود گرفته و به اوج مىبرد، و به سوى بى نهايت مىكشاند.
ما هنگامى مىتوانيم به عمق معارف اسلام در زمينه غامضترين مسائل توحيدى و اسماء و صفات خدا پى ببريم كه يك دوره تمام قرآن مجيد را از اين منظر مورد بررسى قرار دهيم.(2)
قرآن هنگامى كه در مسأله معاد و زندگى پس از مرگ گام مىنهد، گاه تمام دلائل و انكارهاى مخالفان را با جمله كوتاهى به كلى در هم مىشكند و مىگويد:
كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ «همان گونه كه در آغاز شما را آفريد، (بار ديگر در رستاخيز) باز مى گرديد».(3)
و گاه در بيان مشروحترى مىفرمايد: أَوَلَيْسَ الَّذِى خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَى وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ- إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ «آيا كسى كه آسمانها و زمين را آفريده، قادر نيست همانند
آنان را بيافريند؟! آرى (مى تواند)، و او آفريدگار آگاه است.- فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مى گويد:" موجود باش!" آن نيز بى درنگ موجود مى شود.»(1)
و گاه صحنه معاد و رستاخيز را در يك تابلو زنده مجسم كرده، به آنها ارائه مىدهد، بى آنكه بخواهند زحمت استدلال را بر فكر خود هموار كنند و مىگويد:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِى رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِّنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِى الْأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمّىً ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنْكُمْ مَّنْ يُتَوَفَّى وَمِنْكُمْ مَّنْ يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ- ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ يُحْىِ الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ: «اى مردم! اگر در رستاخيز شكى داريد، (به اين نكته توجّه كنيد كه:) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از «مضغه» (چيزى شبيه گوشت جويده شده)، كه بعضى داراى شكل و خلقت است و بعضى بدون شكل؛ تا براى شما روشن سازيم (كه بر هر چيز قادريم). و جنين هايى را كه بخواهيم تا مدّت معيّنى در رحم (مادران) نگاه مى داريم؛ (و آنچه را بخواهيم ساقط مى كنيم؛) بعد شما را بصورت طفلى بيرون مى آوريم؛ سپس هدف اين است كه به حدّ كمال و بلوغ خويش برسيد. و بعضى از شما قبض روح مى شوند؛ و بعضى از شما به
1) سوره يس، آيات 81 و 82.
نامطلوب ترين مرحله عمر مى رسند؛ آنچنان كه بعد از علم و آگاهى، چيزى نمى دانند. و همچنين زمين را (در فصل زمستان) خشك و مرده مى بينى، و هنگامى كه آب باران بر آن فرو مى فرستيم، به جنبش در مى آيد و رويش مى كند؛ و از هر نوع گياهان بهجت انگيز مى روياند.- اين بخاطر آن است كه (بدانيد) خداوند حق است؛ و اوست كه مردگان را زنده مى كند؛ و بر هر چيزى توانا است.»(1)
آياتى كه درباره حيات پس از مرگ و دلايل مختلف آن، و همچنين منازل و صحنههاى گوناگون آخرت و حوادثى كه در آنجا رخ مىدهد و چگونگى تجسّم اعمال و حساب و كتاب و ميزان و شهود روز قيامت است، داراى چنان نكتهها و ريزه كارىهايى است كه مطالعه و بررسى آنها هر انسانى را غرق در تعجّب مىكند؛ و شما مىتوانيد حدّاقل بخشى از اين مسائل را به صورت مفصّل، در جلد پنجم و ششم همين كتاب مطالعه فرماييد.
1) سوره حج، آيات 5- 6.
قبل از ورود در اين بحث، ذكر دو نكته براى پايان دادن به هرگونه سوء برداشت از اين بحث لازم است:
قرآن يك دايرة المعارف يا يك كتاب زمينشناسى و گياهشناسى و فيزيولوژى نيست؛ بلكه قرآن كتابى براى تربيت و هدايت است، و براى اين نازل شده كه انسانها را به سوى يك زندگى پاك و آميخته با سعادت و فضيلت- كه صدق و امانت و نظم و رحمت بر آن حاكم باشد و سرانجام او را به قرب خدا برساند- رهبرى كند و اگر مىبينيم خداوند درباره قرآن مىفرمايد: وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ: «و اين كتاب را كه بيانگر همه چيز، و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است، بر تو نازل كرديم»(195) منظور بيان كلّيه امورى است كه با نجات و سعادت و تربيت نوع انسان، ارتباط دارد؛ و لذا به دنبال اين جمله مىفرمايد: وَهُدىً وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ «و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است».(1)
ولى از آنجا كه ذكر پارهاى از آيات الهى و اسرار آفرينش در سرار جهان و در
1) سوره نحل، آيه 89.
وجود خود انسان، كمك به معرفة اللّه و شناخت عظمت عالم آفرينش كه فعل خدا است مىكند، گهگاه در لابه لاى آيات قرآن، به اين مسائل اشاره شده و پرده از روى امورى كه تا آن زمان از همه دانشمندان عالم مخفى و پنهان بوده، برداشته است.
كوتاه سخن اينكه اگر بخشى از اسرار علوم و حقايق عالم هستى در قرآن نازل شده، به عنوان عرضه كردن علوم طبيعى و مانند آن به سبك يك دايرةالمعارف نيست؛ بلكه به منظور تبيين اهداف تربيتى و اخلاقى و تعليم درس توحيد و خداشناسى و فهم اسماء و صفات حق و يا آشنا شدن به گوشهاى از اسرار معاد و مانند آن است.
در پاسخ اين سؤال بايد گفت در اينجا سه نظر مختلف وجود دارد: بعضى چنان راه افراط را در اين قسمت در پيش گرفتهاند كه آيات قرآنى را با كمترين تناسب بر فرضيات علمى (نه حقايق مسلم و قطعى علوم) تطبيق كرده و به گمان خود از اين راه خدمتى به شناسايى قرآن نمودهاند.
در حالى كه امروز ما مىدانيم اين كار اشتباه بزرگى است و نه تنها خدمتى به قرآن محسوب نمىشود؛ بلكه مايه بى اعتبار نمودن قرآن است؛ زيرا فرضيات
علمى (نه قوانين مسلم آن) پيوسته در حال دگرگونى و تغيير است و تطبيق واقعيتهاى ثابت قرآن بر يك سلسله امور متحوّل و متغيّر و مشكوك يا مظنون، نه منطقى است، نه خدمتى به علم و نه خدمتى به مذهب.
دسته دوم كسانى هستند كه راه تفريط را پيمودهاند و معتقدند در هيچ مورد حتّى در مسلّمات علمى هر چند با تعبيرهاى صريح قرآن هماهنگ باشد، نبايد چنين تطبيقى صورت گيرد؛ ولى اين تعصب و جمود نيز دور از منطق و خالى از دليل است.
راه صحيح در اينجا حدّ وسطى ميان اين دو نظريه انحرافى است. ما اگر از محيط فرضيهها قدم به بيرون بگذاريم و در جريان قوانين علمى كه با دلايل قطعى يا مشاهدات مسلم ثابت شده است وارد شويم، و دلالت آيات قرآن در اين امور، صريح و روشن باشد چرا از تطبيق اين مسائل بر آيات قرآن، امتناع كنيم؟ و چرا از اين توافق كه نشانه عظمت اين كتاب آسمانى است وحشت داشته باشيم؟
چه مانعى دارد كه قرآن در بحثهاى توحيدى و خداشناسى و مسائل تربيتى، از روى يك سلسله حقايق علمى كه در آن زمان كاملًا ناشناخته بوده به وضوح پرده بردارد، و پيروان خود را در جريان آن بگذارد كه علاوه بر نتايج توحيدى و اخلاقى، نشانهاى بر حقانيت قرآن، و هم راهگشاى علوم و دانشها باشد؟
بر اين اساس در بحثى كه هم اكنون به آن مىپردازيم، دو نكته به طور دقيق در نظر خواهيم گرفت:
باشد؛ مانند قانون جاذبه، زوجيت در عالم گياهان، حركت زمين، و حركت منظومه شمسى و مانند آن كه با دلايل حسى امروز ثابت شده است.
براين اساس به آياتى كه اعجاز قرآن را از منظر علوم طبيعى و اكتشافات علمى اثبات مىكند اشاره مىكنيم:
در آيه دوم سوره رعد مىخوانيم: اللَّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّماوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ: «خدا همان كسى است كه آسمانها را، بدون ستونهايى كه بتوانيد آنها را ببينيد، برافراشت، سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت؛ (و به تدبير جهان پرداخت)؛ و خورشيد و ماه را مسخّر ساخت، كه هر كدام تا زمان معيّنى حركت دارند. كارها را او تدبير مى كند؛ آيات را (براى شما) تشريح مى نمايد؛ شايد به لقاى پروردگارتان يقين پيدا كنيد».
قابل توجه اين كه قرآن نمىگويد آسمان بى ستون است، بلكه مىگويد:
«بدونه ستونهايى كه بتوانيد آنها را ببينيد». اين تعبير به خوبى مىرساند كه ستون مرئى وجود ندارد بلكه ستونى نامرئى، آسمانها را به پا داشته است.(1)
1) ظاهر آيه اين است كه« تَرَونَها» وصف براى« عَمَدٍ» باشد، و اينكه بعضى گفتهاند مفهوم آيه اين است كه ترونها بغير عمد، يعنى آسمانها را بدون ستون مىبينى- بنابراين" بغير عمد"، جار و مجرور و مضاف اليه است كه متعلق به" ترونها" مىباشد- اولًا خلاف ظاهر است و ثانياً اين تعبير نيز نشان مىدهد كه شما آسمان را بى ستون مىبينى در حالى كه واقعاً داراى ستون است.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم كه يكى از يارانش به نام حسين بن خالد سؤال مىكند: اينكه خداوند فرمود: وَالسَّمَاءِ ذُاتِ الحُبُكِ
«سوگند به آسمان كه داراى راهها است»(1)يعنى چه؟
امام فرمود: «اين آسمان راههايى به سوى زمين دارد»، راوى عرض كرد:
«چگونه مىتواند آسمان راه ارتباطى با زمين داشته باشد، در حالى كه خداوند مىفرمايد:" آسمانها بى ستون است"؟»
امام فرمود: «سُبحانَ اللّهِ الَيسَ اللّهُ يَقُولُ (بِغَيرِ عَمَدٍ تَرَونَها) قُلتُ:" بَلى فَقالَ:
" ثُمّ عمدٌ وَ لكِن لا تَرَونَها"»: «عجيب است آيا خداوند نمىفرمايد" بدون ستونى كه قابل مشاهده شما باشد"؟ عرض كردم:" آرى" امام فرمود:" پس در آنجا ستونهايى هست ولى شما آن را نمىبينيد"».(2)
آيا توجيه و تفسيرى براى اين سخن، غير از ستونى كه ما امروز نام آن را توازن قوّه جاذبه و دافعه مىناميم، وجود دارد؟
توضيح اينكه: در زمان نزول آيات قرآن، تنها فرضيههاى كه بر افكار دانشمندان آن عصر، و قرنهاى بعد از آن و قبل از آن، حاكم بود فريضه هيأت بطلميوس بود كه با تمام قدرت بر محافل علمى جهان حكومت مىكرد و طبق آن، آسمانها به صورت كراتى تو در تو همانند طبقات پياز روى هم قرار داشت، و زمين در مركز آنها بود، و طبعاً هر آسمانى متكى به آسمان ديگرى بود؛ ولى بعد از حدود هزار سال از نزول قرآن، بطلان اين عقيده با دلايل قطعى ثابت شد،
و نظريه افلاك پوست پيازى به كلّى كنار رفت و اين معنا مسلم شد كه هر يك از كرات آسمانى در مدار و جايگاه خود معلّق و ثابت است؛ هر چند مجموعهها و منظومهها داراى حركتاند، و تنها چيزى كه آنها را در جاى خود نگه مىدارد، همان تعادل قوه جاذبه و دافعه است. قوه جاذبه- كه مىگويد هر دو جسم، يكديگر را به نسبت مستقيم جرمها و به نسبت معكوس محذور فاصلهها جذب مىكنند- سبب مىشود كه همه كرات آسمانى با سرعت به سوى هم حركت كنند، و در مركز واحدى جمع شوند؛ ولى حركت دورانى كه در سيارات و يا منظومهها وجود دارد،- و مىدانيم كه خاصيت دورانى، همان نيروى گريز از مركز است- سبب مىشود كه اين كرات و منظومهها، به سرعت از هم دور شوند، درست مانند آتش گردان هنگامى كه در حال چرخيدن است، كه اگر سيم آن قطع شود هر يك از قطعات آتش به نقطه دور دستى پرتاب مىشود. حال اگر قوه جاذبه دقيقاً با قوه دافعه (نه ذرهاى كمتر و نه ذرهاى بيشتر) مساوى باشد، در اين صورت ستونى نيرومند و نامرئى به وجود مىآيد كه آنها را در جاى خود ثابت نگه مىدارد؛ همان گونه كه كره زمين ميليونها سال است كه در مدار معينى برگرد خورشيد حركت مىكند، نه جذب آن مىشود و نه از آن دور مىگردد، و اين از نشانههاى عظمت خدا، و از نشانههاى اعجاز قرآن است.
جالب توجّه اينكه: مفسّران پيشين اجمالًا متوجّه اين نكته شده بودند ولى تعبيرى از آن جز مسأله قدرت خدا نداشتند، به طورى كه ابن عباس طبق نقل طبرسى در مجمع البيان و آلوسى در روح المعانى مىگويد: «معناى آيه اين مىشود كه آسمان بدون ستونى است كه قابل مشاهده باشد، بنابراين ستون آن
قدرت خداوند بزرگ است»(1).
قرآن مجيد درباره پيدايش جهان، تعبيرات گوناگونى دارد:
در يك جا مىفرمايد: ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ «سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه بصورت دود بود؛ به آن و به زمين دستور داد:" به وجود آييد، (و شكل گيريد) خواه از روى اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روى طاعت آمديم"»،(2)در جاى ديگر مىفرمايد: أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَىْءٍ حَىٍّ أَفَلَا يُؤْمِنُونَ «آيا كافران نديدند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند، و ما آنها را از يكديگر جدا ساختيم؛ و هر چيز زنده اى را از آب آفريديم؟! آيا ايمان نمى آورند؟!».(3)
اين دو آيه به سه نكته مهم درباره آفرينش جهان و موجودات زنده اشاره شده است:
جهان در آغاز به صورت گاز و دود بوده است.
جهان در آغاز به هم پيوسته بوده، سپس كرات آسمانى از هم جدا شدند.
آغاز آفرينش موجودات زنده از آب بوده است.
و اينها همان چيزهايى است كه امروزه به عنوان نظريات مسلم علمى شناخته
مىشود.
توضيح اينكه اگرچه درباره كيفيت پيدايش جهان و نحوه آن فرضيات مختلفى وجود دارد كه از حدود فرضيه تجاوز نمىكند؛ ولى با توجّه به مطالعاتى كه روى كهكشانها و منظومه هايى كه در حال پيدايش و شكلگيرى هستند به عمل آمده، مسلم است كه جهان در آغاز به صورت توده گازى ابر مانند فشردهاى بوده كه بر اثر گردش به دور خود، قطعاتى از آن جدا شده و به اطراف پراكنده گشته است؛ و اين قطعات تدريجاً سرد شده و به صورت مايع و در موارد زيادى به صورت جامد در آمده، و كرات مسكونى و غير مسكونى را شكل داده است.
به عبارت ديگر مشاهدات دانشمندان فلكى در مورد سحابىها و جهانهاى دور دست كه در حال تكميل است، اين مسأله را كه دنيا در آغاز به صورت توده گاز دود مانندى بوده از صورت يك فرضيه خارج ساخته و به عنوان يك نظريه قطعى معرفى مىكند؛ اين چيزى است كه محافل علمى جهان آن را پذيرفتهاند.
در نخستين آيه فوق نيز صريحاً مىخوانيم كه آسمانها (كرات آسمانى) در آغاز به صورت دود بودند. هماهنگى اين آيه با اكتشافات دانشمندان كه چندان از عمر آنها نمىگذرد نشانهاى از اعجاز علمى قرآن است كه پرده از روى مطلبى كه در عصر نزول قرآن كاملًا ناشناخته بوده بر مىدارد.
دومين آيه نيز از به هم پيوستگى جهان در آغاز امر و سپس جدا شدن اجزاى آن از يكديگر سخن مىگويد، كه اين مطلب هم امروز به عنون يك اصل، مورد قبول محافل علمى است.
پيدايش موجودات زنده (اعم از گياهى و حيوانى) در نخستين بار از آب
درياها نيز امروز يك نظريه معروف علمى است؛ هر چند در چگونگى تحول و تطور و پيدايش انواع مختلف گياهان و جانداران در ميان دانشمندان گفتگو است. قرآن نيز در دومين آيه فوق، پيدايش همه موجودات زنده را از آب تعريف مىكند. حتى آياتى كه آفرينش انسان را به خاك نسبت مىدهد، تصريح دارد كه اين خاك با آب آميخته بود و به صورت طين (گل) بود.
در آيه 45 سوره نور نيز مىخوانيم: وَاللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ: «و خداوند هر جنبنده اى را از آبى آفريد».
در مورد «رتق» و «فتق» كه در دومين آيه به كار رفته- و در اصل به معناى پيوستگى و جدايى است-، مفسران سخنان بسيارى دارند:
بعضى همان معناى بالا را برگزيدهاند، كه زمين وآسمان در آغاز خلقت به صورت توده واحد عظيمى از بخار و گاز سوزان بوده كه بر اثر انفجارات درونى و حركت به دور خود تدريجاً تجزيه شده و كواكب و ستارگان از جمله منظومه شمسى به وجود آمده است.
بعضى ديگر آن را اشاره به يكنواخت بودن مواد جهان مىدانند كه چنان در آغاز درهم فرو رفته بود كه به صورت ماده واحدى خودنمايى مىكرد؛ اما با گذشت زمان مواد از هم جدا شدند و تركيبات تازهاى آشكار گشت.
جمعى نيز آن را اشاره به عدم نزول باران و رويش گياه از زمين مىدانند يعنى در آغاز آسمان به هم پيوسته بود و بارانى نازل نمىشد و زمين نيز به هم پيوسته بود و گياهى نمىروييد سپس به فرمان خدا آسمان باز شد و باران نازل گشت و زمين باز شد و گياهان روييدند.
روايات متعددى از طرق اهل بيت عليهم السلام و همچنين پارهاى از روايات از طرق عامه به معناى اخير اشاره مىكند(1)در حالى كه بعضى ديگر از روايات اشارهاى به تفسير اول دارد.(2)در خطبه اول نهج البلاغه نيز اشارهاى به اين پيوستگى ديده مىشود به هر حال ظاهر آيه با تفسير اول سازگارتر است، هر چند جمع ميان تفاسير فوق نيز مشكلى ندارد و ممكن است هر سه معنا در مفهوم جامع آيه قابل جمع باشد.
قابل توجه اينكه در آيه 27 تا 32 نازعات اينچنين آمده كه: أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَم السَّمَاءُ بَنَاهَا- رَفَعَ سَمْكَهَا فَسَوَّاهَا- وَأَغْطَشَ لَيْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا- وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَلِكَ دَحَاهَا- أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَهَا وَمَرْعَاهَا- وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا: «آيا آفرينش شما (بعد از مرگ) مشكلتر است يا آفرينش آسمان كه خداوند آن را بنا نهاد؟!- سقف آن رابرافراشت و آن را نظام بخشيد،- و شبش را تاريك و روزش را آشكار نمود.- و زمين را بعد از آن گسترش داد،- و از آن آب و گياهش را بيرون آورد،- و كوهها را استوار ساخت».
اين آيات نيز به خوبى نشان مىدهد كه آفرينش آسمان قبل از زمين بوده و پيدايش آب و گياهان و كوهها بعد از آن انجام گرفته است.
اين ترتيب، درست همان چيزى است كه علم امروز بر آن تأكيد دارد كه پيدايش زمين بعد از خورشيد بوده و پيدايش آب در سطح زمين و سپس گياهان و همچنين پيدايش كوهها را بعد از خلقت زمين بر مىشمرد.
در آيه 88 سوره نمل مىخوانيم: وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِى أَتْقَنَ كُلَّ شَىْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ «كوهها را مى بينى، و آنها را ساكن و بى حركت مى پندارى، در حالى كه مانند ابرها در حركتند؛ اين صنع و آفرينش خداوندى است كه همه چيز را متقن و استوار آفريده؛ به يقين او از كارهايى كه شما انجام مى دهيد آگاه است».
در اين آيه چند نكته ديده مىشود: نخست اينكه كوهها كه در نظر شما ساكن است با سرعتى همچون سرعت ابرها در حركت مىباشد. (توجه داشته باشيد سرعتهاى زياد را به سرعت ابر تشبيه مىكنند، به علاوه حركت سريع ابرها خالى از تزلزل و سر و صدا است).
ديگر اينكه، اين صنع خداوندى است كه همه چيز را روى حساب آفريده است.
سوم اينكه او از اعمال شما آگاه است.
با دقّت در اين جملههاى سه گانه روشن مىشود كه آيه، آن گونه كه بعضى از مفسران پنداشتهاند مربوط به قيامت نيست بلكه؛ مربوط به همين دنيا است، مىگويد: آنها را چنين مىبينى و چنين خيال مىكنى در حالى كه چنين نيستند؛ در حاليكه حركت كوهها در قيامت يا در آستانه قيامت چيزى نيست كه مخفى و ناپيدا باشد، و چنان آشكار و وحشتناك است كه كسى تاب و تحمل مشاهده آن را
ندارد. به علاوه اتقان آفرينش و حاكميت نظم و حساب در آن، اشاره به وضع كنونى آنها است نه زمانى كه در آستانه قيامت نظام جهان در هم مىريزد تا بر ويرانه آن نظام نوينى بر پا شود.
از اين گذشته آگاهى خداوند نسبت به اعمالى كه ما انجام مىدهيم مربوط به اعمال ما در اين دنيا است، و گرنه قيامت روز حساب است نه روز عمل، با اين قرائن سه گانه به خوبى معلوم مىشود كه اين آيه به هيچ وجه قابل تطبيق بر حركت كوهها در پايان جهان و آستانه قيامت نيست. منتها جمعى از مفسران چون نتوانستهاند به عمق مفهوم آيه راه يابند چارهاى جز قبول خلاف ظاهر در آيه و تفسير آن به مسأله قيامت نديدهاند.
اين مسأله نيز روشن است كه كوهها حركتى جداى از زمين ندارند و همه يك واحد به هم پيوستهاند؛ اگر كوهها حركت مىكنند مفهومش اين است كه كره زمين در حركت است.
منتها اين سؤال پيش مىآيد كه چرا انگشت روى كوهها گذاشته است و نگفته زمين را مىبينى و گمان مىكنى كه ساكن است در حالى كه به سرعت حركت مىكند؟
پاسخ اين سؤال روشن است؛ چون كوهها عظيمترين موجودات روى زمين مىباشند و مظهر صلابت و استحكام و پابرجايى هستند- حتّى به عنوان ضرب المثل مىگوييم فلانكس مانند كوه استوار و پابرجا است؛ لذا حركت كوهها با آن عظمت و صلابت و پابرجايى مىتواند نشانهاى از قدرت بى پايان حق باشد؛ ولى مسلم است كه حركت كوهها چيزى جز حركت زمين نيست.
به هر حال آيه فوق، يكى از معجزات علمى قرآن است؛ زيرا مىدانيم در عصر نزول قرآن و حدود يك هزار سال بعد از آن، عقيده ثابت بودن زمين و حركت كرات به دور آن كه از هيأت بطلميوس نشأت مىگرفت، عقيده رايج و حاكم بر تمام محافل علمى جهان بود، و حدود يك هزار سال بعد نخستين دانشمندانى كه حركت زمين را كشف كردند گاليله ايتاليايى و كپرنيك لهستانى بودند كه در اواخر قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم ميلادى اين عقيده را ابراز داشتند و بلافاصله ارباب كليسا، آنها را شديداً محكوم كرده و تا آستانه كشتن پيش بردند در حالى كه قرآن مجيد ده قرن پيش از آن، پرده از روى اين حقيقت برداشته بود؛ و حركت زمين را با عبارات زيباى فوق، به عنوان نشانهاى از توحيد و عظمت خدا مطرح كرده بود.
به هر حال شك نيست كه اين آيه از حركت كوهها (وبه تعبير ديگر حركت زمين) در همين دنيا سخن مىگويد؛ زيرا حركت كوهها در آستانه قيامت، چنان زلزلهاى در كره زمين ايجاد مىكند كه زنان باردار وضع حمل كرده و زنان شيرده، نوزاد خود را فراموش مىكنند و هوش از سرها مىپرد؛ و اين هرگز با جمله تَحسَبُها جامِدَةً: «آنها را ساكن وبى حركت مىپندارى»، سازگار نيست.
به علاوه در آن لحظه جايى براى اعمال خير و شر باقى نمىماند؛ تا گفته شود خداوند نسبت به اعمالى كه انجام مىدهيد آگاه است.
قرار داشتن آيات مربوط به قيامت در ما قبل يا ما بعد آيه فوق دليل قطعى بر ارتباط مفهوم اين آيه به قيامت نيست؛ زيرا در قرآن نظير اين مطلب كم نيست كه يك آيه درباره مطلبى سخن مىگويد و قبل و بعد آن راجع به مطلب ديگرى
بحث مىكند.
به تعبير ديگر ملاحظه محتواى خود آيه و قرائن موجود در آن از ملاحظات ديگر مهمتر و برتر است.
اين نكته قابل توجه است كه تشبيه به حركت ابرها، علاوه بر اينكه بطور اشاره سرعت فوق العاده آن را نشان مىدهد پاسخ به اين سؤال است كه اگر زمين حركت دارد، چرا ما احساس نمىكنيم؟ جوابش اين است آنچنان آرام و نرم و بى سرو صدا حركت مىكند كه قابل تشخيص نيست؛ همان گونه كه اگر فى المثل كسى سوار بر ابر بود، حركت آن را تشخيص نمىداد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه قرآن در آيه 25 و 26 سوره مرسلات مىگويد: أَلَمْ نَجْعَلْ الْأَرْضَ كِفَاتاً- أَحْيَاءً وَأَمْوَاتاً: «آيا زمين را مركز اجتماع (شما) قرار نداديم،- براى زندگان و مردگان (شما)؟!».
در منابع لغت از جمله در مفردات راغب و كتاب العين مىبينيم كه براى واژه كفات از ماده كَفْت (بر وزن رفت) دو معنا ذكر شده؛ جمع كردن و پرواز سريع.
اگر معناى اول منظور باشد، مفهوم آيه آن است كه زمين را وسيله اجتماع انسانها در حال حيات و زير زمين را مركز اجتماعشان بعد از مرگ قرار داديم؛ و اگر معناى دوم منظور باشد، مفهومش اين است كه زمين داراى پرواز سريع است؛ و اين با حركت انتقالى زمين به دور خورشيد كه با سرعت زيادى (در هر ثانيه 20 و در دقيقه 1200 كيلومتر) در مسير خود به گرد خورشيد پيش مىرود، و مردگان و زندگان را با خود به اطراف آفتاب مىگرداند، مناسب است.
اطلاق واژه كَفْت بر پرواز سريع، ظاهراً از اين نظر است كه پرندگان هنگامى كه مىخواهند با سرعت زياد در آسمان پرواز كنند، بطور متناوب بالهاى خود را جمع مىكنند وبه اصطلاح در فضا شيرجه مىروند.
ولى از آنجا كه واژه كفت و كفات، تاب دو معنا دارد ما اين آيه را به عنوان يك دليل قطعى بر مسأله گردش زمين ذكر نكرديم.
قرآن مجيد در آيه 38 و 40 سوره يس مىفرمايد: وَالشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ- لَاالشَّمْسُ يَنْبَغِى لَهَا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَا اللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِ وَكُلٌّ فِى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ «و خورشيد (نيز براى آنها آيتى است) كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است؛ اين تقدير خداوند توانا و دانا است.- نه خورشيد را سزا است كه به ماه رسد، و نه شب بر روز پيشى مى گيرد؛ و هر يك در مسير خود شناورند».
همان گونه كه سابقاً اشاره شد آنچه در عصر نزول قرآن و قرنهاى قبل و بعد از آن بر محافل علمى در مورد آسمان و زمين حاكم بود؛ نظريه هيأت بطلميوس بود كه زمين را مركز جهان مىشمرد و ستارگان و خورشيد را در دل فلكهايى بلورين ميخكوب مىدانست، و فلكها را در اطراف زمين در گردش محاسبه مىكرد.
قرآن در آيات فوق، به دو دليل تظريه مذكور را رد مىكند: اوّلًا خورشيد پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است (يا خورشيد در قرارگاه خود در
حركت مىباشد) نه اينكه خورشيد به دور زمين، آن هم نه خودش، بلكه به دنبال فلك بلورينش در حركت است.
ثانياً: خورشيد و ماه، هر كدام در مسير خود شناورند.
بعد از فرو ريختن پايههاى فرضيه بطلميوس در پرتو كشفيات قرون اخير، و آزاد شدن اجرام آسمانى، از قيد و بند افلاك برونى، اين نظريه قوت گرفت كه خورشيد در مركز منظومه شمسى ثابت و بى حركت است و تمام منظومه شمسى پروانه وار به دور او مىگردند.
در اينجا نيز خبرى از حركت خورشيد، به سوى قرارگاه خاصى يا به دور خود نبود.
باز هم علم پيشرفت بيشترى كرد و مشاهدات نجومى كه با استفاده از تلسكوپهاى بسيار نيرومند صورت گرفت ثابت كرد حداقل خورشيد داراى دو حركت است: حركت وضعى به دور خودش، و حركت انتقالى به اتفاق تمام منظومه شمسى به سوى نقطه مشخصى از آسمان يا به تعبير ديگر، به سوى ستاره وگا كه از ستارگان صورت فلكى «الْجاثى عَلى رُكْبَتَيْهَ» مىباشد(1).
در يكى از دايرة المعارفها آمده است: خورشيد علاوه بر حركات ظاهرى، حركت واقعى (حركت دورانى كهكشان) دارد، كه خورشيد را با سرعت حدود يك ميليون و يكصد و سى هزار كيلومتر در ساعت در فضا مىگرداند؛ اما داخل كهكشان هم خورشيد ثابت نيست؛ بلكه با سرعت قريب به 72 هزار كيلومتر در
1) صورت فلكى« الجاثى على رُكبتيه» به مجموعهاى از ستارگان گفته مىشود كه صورتى را در آسمان تشكيل مىدهند شبيه كسى كه بر سر زانو نشسته و آماده برخاستن است، و ستاره وگا جزء اين مجموعه است كه منظومه شمسى همراه خورشيد به سوى آن در حركت مىباشد.
ساعت به جانب صورت فلكى «الجاثى» حركت مىكند و اينكه ما از اين حركت سريع خورشيد در فضا بى خبريم، به سبب دورى اجرام فلكى است.
سپس مىافزايد: خورشيد به دور خود حركت دورانى وضعى نيز دارد (دوره حركت وضعى خورشيد در استواى آن حدود 25 شبانه روز مىباشد)(1).
بدون شك جمله كُلُّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ «هر يك (از خورشيد و ماه) در مسير (و مدار) خود شناوراند» با افلاك بلورين بطلميوسى كه هر يك از كرات را در جاى خود ميخكوب مىكرد، سازگار نيست و دقيقاً با آنچه علم امروز پرده از آن برداشته است هماهنگ مىباشد؛ همچنين حركت به سوى «مستقر» (قرارگاه) نيز اشاره ديگرى به حركتى است كه خورشيد به يكسويى از كهكشان دارد؛ و بيان اين مطلب به راستى معجزه است.
در آيه 47 سوره ذاريات مىخوانيم: وَالسَّمَاءَ بَنَيْنَاهَا بِأَيْيدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ
«و ما آسمان را با قدرت بنا كرديم، و همواره آن را وسعت مى بخشيم».
«ايْد» (بر وزن صيد) به معناى قدرت و قوت است همان گونه كه در ديگر آيات قرآن نيز به اين معنا آمده است. بعضى از مفسران، براى ايْد علاوه بر آنچه
1) لغتنامه دهخدا، جلد 22، ماده خورشيد.
گفته شد، معناى نعمت را نيز ذكر كردهاند؛ در حالى كه «يَد» گاهى به معناى نعمت مىآيد كه جمعش ايْدى و جمع جمعش ايادى است.
به هر حال جمله: انَّا لَموسعون «ما همواره آن را وسعت مىبخشيم» به وضوح مىرساند كه خداوند، آسمانها را كه با قدرت كاملهاش آفريده است و پيوسته گسترش مىدهد؛ و از آنجا كه اين مطلب در گذشته بر دانشمندان و مفسران روشن نبود، بسيارى اين جمله را به معناى توسعه رزق از سوى خداوند بر بندگان، از طريق نزول باران، يا از طرق مختلف تفسير كردهاند و بعضى آن را به معناى غنا و بىنيازى خداوند مىدانند كه هر قدر بخشش و عطا كند خزائن او كاستى نمىگيرد.
ولى امروزه مشاهدات نجومى به وسيله تلسكوپها نشان مىدهد كه كرات آسمانى و كهكشان ها به سرعت از هم دور مىشوند؛ و جهان در حال گسترش است، پس مفهوم اين جمله كاملًا براى ما آشكار مىشود.
در كتاب آغاز و انجام جهان نوشته جان الدر مىخوانيم:
«جديدترين و دقيقترين اندازهگيرىها در طول امواجى كه از ستارگان پخش مىشود، پرده از روى اين حقيقت عجيب و حيرت آور بر مىدارد و نشان مىدهد كه مجموعه ستارگانى كه جهان از آنها تشكيل شده پيوسته با سرعت زيادى، از مركز جهان دور مىشوند و هر قدر فاصله آنها از اين مركز بيشتر مىگردد؛ بر سرعت سير آنها افزوده مىشود و به نظر مىرسد كه زمانى تمام ستارگان در اين مركز مجتمع بودهاند و بعد از آن از هم پاشيده و مجموعه ستارگان بزرگى از آنها جدا شده و به سرعت به هر طرف روانه مىشوند. ضمناً
دانشمندان از اين موضوع چنين استفاده كردهاند كه جهان داراى نقطه شروعى بوده است»(1).
در همان كتاب از جرج گاموف در كتاب آفرينش جهان چنين نقل شده:
«فضاى جهان كه از ميلياردها كهكشان تشكيل يافته در حال گسترش سريع است. حقيقت اين است كه جهان ما در حال سكون نيست؛ بلكه در حال انبساط است و پى بردن به اينكه جهان ما در حال انبساط و گسترش است كليد اصلى گنجينه معماى جهانشناسى را نشان مىدهد؛ زيرا اگر حالا جهان در حال انبساط باشد لازم مىآيد كه زمانى در حال انقباض بسيار شديد بوده است»(2).
در كتاب مرزهاى نجوم نوشته فرد هويل درباره سرعت و انبساط و گسترش جهان مىخوانيم:
«تندترين سرعت عقب نشينى كرات كه تاكنون اندازهگيرى شده نزديك به شصت و شش هزار كيلومتر در ثانيه است. كهكشانهاى دورتر در نظر ما به اندازهاى كم نوراند كه اندازهگيرى سرعت آنها به سبب عدم نور كافى دشوار است. تصويرهايى كه از آسمان برداشته شده آشكارا اين كشف مهم را نشان مىدهد كه فاصله اين كهكشانها بسيار سريعتر از كهكشانهاى نزديك افزايش مىيابد»(3).
به اين ترتيب با تفسير روشنى در زمينه آيه فوق و گسترش آسمانها پى مىبريم كه اين آيه پرده از راز يكى از معجزات علمى قرآن بر مىدارد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه تعبير: انَّا لَمُوسِعُونَ كه در آن از جمله اسميه و اسم فاعل استفاده شده دليل بر تداوم و استمرار است و نشان مىدهد كه اين گسترش به صورت منظّم و مرتّب ادامه دارد.
در آيه 29 سوره شورى آمده است: وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِيهِمَا مِنْ دَابَّةٍ وَهُوَ عَلَى جَمْعِهِمْ إِذَا يَشَاءُ قَدِيرٌ: «و از آيات اوست آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر نموده؛ و او هرگاه بخواهد بر گردآورى آنها توانا است».
آيا حيات و زندگى مخصوص كره زمين است و كرات ديگر مطلقاً مسكونى نيستند؟ دانشمندان پيشين همواره اين مسأله را با ترديد يا نظرى منفى دنبال مىكردند ولى تحقيقات اخير دانشمندان به ما مىگويد حيات و زندگى مخصوص كره زمين نيست.
در كتاب حيات در جهان از انتشارات مجله لايف چنين مىخوانيم: «بطورى كه دانشمندان حساب كردهاند تنها در كهكشان ما ممكن است ميليونها ستاره وجود داشته باشد كه سيارات تابع آنها مسكونى باشند».
بعضى قدم را از اين فراتر نهادهاند و عقيده دارند كه در بعضى از كرات آسمانى موجودات زنده بسيار پيشرفتهتر از انسان وجود دارند و پيامهاى
راديويى از فضا پخش مىكنند و ما هرگز قادر به مثل آن نيستيم و براى گيرندههاى ما كاملًا قابل درك است هر چند زبان آن را نمىدانيم و نمىفهميم.
به هر حال آيه فوق كه با صراحت مىگويد: «خداوند موجودات زندهاى را در زمين و آسمانها منتشر ساخته است»، به خوبى از زندگى موجودات ديگر خبر مىدهد و اين كه تصور كنيم منظور از موجودات زنده آسمانها، فرشتگان باشد كاملًا اشتباه است؛ چرا كه واژه دابَّة (جنبنده) تنها به معناى موجودات جسمانى است و بر فرشتگان اطلاق نمىشود؛ لذا قرآن مجيد آنجا كه مىخواهد از فرشتگان نام ببرد بعد از ذكر دابَّة جداگانه از ملائكه سخن مىگويد؛ چنانكه در آيه 49 سوره نحل مىخوانيم: وَللَّهِ يَسْجُدُ مَا فِى السَّماوَاتِ وَمَا فِى الْأَرْضِ مِنْ دَابَّةٍ وَالْمَلَائِكَةُ وَهُمْ لَايَسْتَكْبِرُونَ « (نه تنها سايه ها، بلكه) تمام آنچه در آسمانها و زمين از جنبندگان وجود دارد، و همچنين فرشتگان، براى خدا سجده مى كنند، در حالى كه تكبّر نمىورزند».
به طورى كه مىبينيم ملائكه در مقابل دابَّة قرار گرفته و اين مطلب دليل بر اين است كه دابَّة در آيه مورد بحث فرشتگان را شامل نمىشود.
جالب اينكه فخر رازى در تفسير آيه مورد بحث مىگويد: «بعيد نيست گفته شود كه خداوند در آسمانها انواعى از موجودات زنده آفريده است كه راه مىروند، همانند انسانها بر روى زمين»(1).
در حديث جالبى از امير مؤمنان على عليه السلام مىخوانيم:
«هذِهِ النُّجومُ الّتى فى السّماءِ مَدائِنُ مِثلُ المَدائنِ الّتى فىِ الارضِ مَربوطَةٌ كُلُ
1) تفسير فخر رازى، جلد 27، صفحه 171.
مَدينةٍ الى عَمودٍ مِن نُورٍ»: «ستارگانى كه در آسمان است شهرهائى است همچون شهرهاى زمين؛ و هر شهرى با شهر ديگر (هر ستارهاى با ستاره ديگر) با ستونى از نور مرتبط است»(1).
روايات ديگرى نيز در اين زمينه در منابع اسلامى آمده است (2).
ناگفته پيدا است كه اين معلومات، از همان منبعى مىجوشد كه قرآن مجيد از آن جوشيده است و گرنه در آن عصر و زمان، هيچ كس آگاهى بر اين مسائل نداشت.
در قرآن مجيد درباره آفرينش كوهها، تعبيرات مختلف و پر معنايى ديده مىشود.
در يك جا مىفرمايد: وَأَلْقَى فِى الْأَرْضِ رَوَاسِىَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَأَنْهَاراً وَسُبُلًا لَّعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ «و در زمين، كوههاى استوارى قرار داد تا شما را نلرزاند؛ و نهرها و راههايى ايجاد كرد، تا (به مقصدتان) راه يابيد»(3).
در جاى ديگر مىفرمايد: أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهَاداً- وَالْجِبَالَ أَوْتَاداً: «آيا زمين را محل آرامش (شما) قرار نداديم؟!- و كوهها را ميخهايى (براى زمين)؟!»(4).
و در آيه ديگر مىخوانيم: وَجَعَلْنَا فِيهَا رَوَاسِىَ شَامِخَاتٍ وَأَسْقَيْنَاكُمْ مَّاءً فُرَاتاً: «و در آن كوههاى استوار و بلندى قرار داديم، و آبى گوارا به شما نوشانديم»(1).
و نيز مىفرمايد: وَأَلْقَى فِى الْأَرْضِ رَوَاسِىَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ: «و در زمين كوههاى استوارى قرار داد مبادا شما را بلرزاند (و آرامش را از شما بگيرد) و از هرگونه جنبنده اى روى آن منتشر ساخت»(2).
و آيات ديگرى نيز به همين مضمون يا نزديك به آن در قرآن مجيد ديده مىشود.
نخستين چيزى كه در اين آيات به آن برخورد مىكنيم تأثير وجود كوهها در آرامش زمين است كه گاه از آن به «اوتاد» (ميخها) تعبير شده است كه معمولًا براى محكم كردن قسمتهاى مختلف درها و صندوقها و كشتىها و مانند آن، يا براى نگهداشتن چادرها در برابر وزش بادها، مورد استفاده قرار مىگيرد، و گاه تعبير آن «انْ تَميدَ بِكُم» كه از ماده مَيدَان (به معناى لرزش و اضطراب) گرفته شده، يعنى كوهها مانع اضطراب و لرزش زمين است.
اين مطلبى است كه در آن عصر و زمان، هيچ كس از آن آگاهى نداشت امّا امروزه به خوبى مىدانيم كه نقش كوهها از اين نظر چيست؛ زيرا: اولًا كوهها در حقيقت حكم يك زره فولادين را دارند كه دور تا دور زمين را احاطه كرده و با
توجه به ارتباط و پيوندى كه در اعماق زمين به هم دارند، يك شبكه نيرومند سرتاسرى را تشكيل مىدهند و اگر چنين نبود، و سطح زمين را خاكهاى نرم پوشانده بود و به آسانى تحت تأثير جاذبه نيرومند ماه قرار مىگرفت و جزر و مد در خشكىها مانند جزر و مد در درياها، همه چيز را به لرزه در مىآورد و اضطراب و حركت و لرزش در طول شبانه روز بر سطح زمين حكم فرما بود؛ و هر ساختمانى را ممكن بود ويران كند.
ولى وجود اين زره محكم، اين جزر و مد را به حداقل مىرساند. هم اكنون نيز پوسته محكم زمين در هر شبانه روز به مقدار سى سانتيمتر بالا و پايين مىآيد؛ به خلاف درياها كه گاهى بر اثر جزر و مد چندين متر بالا و پايين مىشود.
جاذبه خورشيد نيز، جزر و مدى هر چند خفيفتر به وجود مىآورد؛ و اگر ماه و خورشيد در مسير خود در يكسو واقع شوند و اين دو جاذبه در يك جهت قرار گيرند، اين حركات قوىتر و شديدتر است.
ولى قرآن مىگويد: «كوهها كه ميخهاى زميناند، آن را از لرزشها حفظ مىكنند».
ثانياً: فشار درونى زمين كه بر اثر حرارت مركزى فوق العاده آن به صورت مداوم بر قشر زمين اثر مىگذارد؛ اگر كوهها نبودند، سرچشمه اضطراب مداوم زمين محسوب مىشدند.
حال فكر كنيد اگر اين نوسان حركت جزر و مدى و فشار درونى، بر اثر نرم بودن پوسته زمين شدت مىيافت؛ آيا هرگز آرامشى كه امروز احساس مىكنيم وجود داشت؟ آيا خانه و لانه و قرارگاهى، براى استراحت پيدا مىشد؟
ثالثاً: امروزه ثابت شده كه كوهها با پنجههاى نيرومند خود هواى اطراف زمين
را با خود مىچرخانند. حال فرض كنيم اگر كره زمين با همين سرعتى كه دارد- هر دقيقه تقريباً سى كيلومتر به دور خود گردش مىكند- حركت مىكرد؛ و بر اثر نبودن كوهها هواى اطراف آن چنين گردشى نداشت، از برخورد شديد مولكولهاى هوا با سطح زمين دائماً طوفانها و گرد و غبارهاى شديدى بر مىخاست و از اين گذشته چنان حرارتى توليد مىشد كه همه چيز را مىسوزاند (همان گونه كه اگر هواپيماهاى سريع السير در طبقات پايين هوا سير كنند؛ چنان بالهاى آنها داغ مىشود كه ممكن است خطرات مهمى ايجاد كند؛ لذا مجبوراند اوج بگيرند و در طبقات بالا كه هوا بسيار رقيق است حركت نمايند تا تماس با هوا كه منشأ ايجاد حرارت است كمتر شود).
آرى! پستىها و بلندىها و كوههاى زمين، اين مشكل را حل كرده و قشر عظيم جوّ را به همراه حركت زمين مىچرخاند؛ درست مانند دندانههاى چرخهاى دنده دار كه همراه خود اشياء ديگر را به گردش در مىآورد.
بنابراين كوهها مايه آرامش زمين و ساكنان آن در برابر جاذبه ماه و خورشيد و فشار درونى و طوفانهاى دائمى شديد و هم توليد حرارت غير قابل تحمّل است.
از سوى ديگر، در آيات فوق اشارهاى به وجود رابطه ميان كوهها و نزول باران و سيراب شدن زمينها، و به دست آمدن ماء فرات (آب گوارا) شده است، مىفرمايد: «در زمين كوههاى استوار و بلندى قرار داديم و آبى گوارا به شما نوشانديم».
مسلماً رابطه دقيق اين دو با هم در گذشته شناخته شده نبود؛ ولى در اين
عصر مىدانيم؛ اولًا: كوهها سبب جمع شدن بخار آب، يعنى تراكم ابرها و ثانياً سبب برودت قشر هواى مجاور آن مىشود؛ و ثالثاً قسمت مهمى از نزولات آسمانى را به صورت برف و يخ در خود نگه مىدارد و منبع دائمى براى جريان آب در سطح زمين و هدر نرفتن نزولات آسمانى مىگردد. به علاوه دامنه كوهها، با قشر ناصاف خود، امواج آب را زيرورو- و در معرض هواى سالم قرار مىدهد- و تصفيه مىكند و ماء فرات (آب گوارا) تحويل مىدهد.
از همه اينها گذشته نكته جالب ديگرى كه مورد توجه بعضى از دانشمندان در رابطه با كوههاى زمين قرار گرفته، اين است كه: كوهها در برابر نوسانات فشار زمين، حكم چرخ لنگر را دارد كه جلو تغيير سرعت را مىگيرد.
توضيح اينكه: منظور از چرخ لنگر همان چيزى است كه در كليه وسايلى كه حركت دورانى مشابه دارند به صورت چرخ سنگينى به نام چرخ طيار يا چرخ لنگر، روى محور آن نصب مىكنند تا سرعت آن را تنظيم كند. فى المثل اگر فشارى از خارج، بر روى آن وسيله كه حركت دورانى دارد وارد شود و ناگهان فشار قطع گردد، آن وسيله با يك جهش، به جلو مىپرد و ضربهاى بر آن دستگاه وارد مىكند. اما اگر چرخ لنگر بر آن نصب گردد، آن فشار را در خود ذخيره مىكند؛ و تدريجاً باز مىگرداند بى آنكه ضربهاى بر آن دستگاه وارد شود (دقت كنيد).
اين از يك سو، از سوى ديگر طوفانهاى وحشتناك، گاه در جهت مخالف يا موافق زمين مىوزد و مىتواند روى حركت آن اثر بگذارد؛ وقتى فشار طوفان فرو نشست، تبديل به يك شتاب مىشود كه ضربهاى سخت بر همه موجودات
روى زمين وارد مىسازد، و همه چيز را در هم مىريزد.
ولى وجود كوهها كه به منزله چرخ لنگر است تمام اين فشارهاى مثبت و منفى را در خود ذخيره كرده و از ورود ضربهها، جلوگيرى مىكند و حركت متوازن زمين را حفظ مىنمايد؛ و به تعبير قرآن مانع لرزشها و به هم خوردن آرامش مىگردد.
اگر در تاريخ نزول اين آيات، بحثى درباره مسائل چرخ لنگر و آثار آن در دنياى آن روز وجود داشت؛ تعبيرات اين آيات عجيب و شگفتآور نبود؛ ولى با توجه به اينكه در آن زمان چنين مسائلى ابداً سابقه نداشت، مخصوصاً در محيط جزيرة العرب نامى از فيزيك نبود تا چه رسد به اين مسائل پيچيده، بايد اقرار كرد كه بيان چنين آياتى معجزه بزرگ علمى محسوب مىشود(1).
نكته ديگر اين كه قرآن در مورد ايجاد كوهها، گاه مىگويد: وَأَلْقَى فِي الْأَرْضِ رَوَاسِىَ «در زمين كوههاى استوار قرار داد».(2)
در جاى ديگر مىفرمايد: أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَرَاراً ... وَجَعَلَ لَهَا رَوَاسِىَ «آيا كسى كه زمين را قرارگاه قرار نمود ... و براى آن كوههاى ثابت و پابرجا قرار داد».(3)
اين تعبيرات و مانند آن كه مكرر در قرآن مجيد آمده به وضوح نشان مىدهد كه آفرينش كوهها بعد از خلقت زمين بوده است. علم امروز نيز به روشنى اين
1) آنچه در بالا آمد، خلاصه بسيار فشردهاى از مقاله محققانهاى كه تحت عنوان اثر كوهها در آرامش زمين( مسأله چرخ لنگر در قرآن) در مجله دينى و علمى مكتب اسلام شماره 8، سال 13( صفحه 68 تا 73) بود و مربوط به سال 51 است. براى توضيح بيشتر در اين زمينه و آگاهى از فرمولهاى آن مىتوانيد به مقاله مزبور و پيوست آن مراجعه فرماييد.
2) سوره نحل، آيه 15.
3) سوره نمل، آيه 61.
معنا را ثابت كرده كه بسيارى از كوهها در نتيجه چين خوردگى زمين، و قسمتى بر اثر مواد مذاب آتشفشانى، و قسمت ديگرى به خاطر شستشوى مواد سست از اطراف مواد سخت زمين بر اثر نزول بارانهاحادث شده؛ و تمام اينها بعد از خلقت و آفرينش زمين صورت گرفته است.
مسلماً هنگامى كه اين آيات از قرآن نازل شد هيچيك از اين مسائل شناخته شده نبود.
در پنج آيه از قرآن مجيد اشاره به زوجيت در عالم گياهان شده است، در آيه 10 سوره لقمان مىخوانيم: وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ «از آسمان آبى نازل كرديم و به وسيله آن در روى زمين انواع گوناگونى از گياهان پر ارزش رويانيديم».
همين مضمون در آيه 7 سوره شعراء و در آيه 7 سوره ق آمده است.
و در آيه 5 سوره حج مىفرمايد: وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ «و همچنين زمين را (در فصل زمستان) خشك و مرده مى بينى، و هنگامى كه آب باران بر آن فرو مى فرستيم، به جنبش در مى آيد و رويش مى كند؛ و از هر نوع گياهان بهجت انگيز مى روياند».
در آيه 53 سوره طه نيز مىخوانيم: وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْ نَّبَاتٍ شَتَّى «و از آسمان، آبى فرستاد كه با آن، انواع گوناگون گياهان را (از خاك تيره) برآورديم».
غالب مفسران پيشين، هنگامى كه به اين آيات رسيدهاند، زوج را به معناى نوع و صنف، و ازواج را به معناى انواع و اصناف مختلف گياهان گرفتهاند؛ چرا كه زوجيت به معناى معروفش در مورد گياهان، در آن زمان بطور كامل شناخته شده نبود.
درست است كه در گذشته انسانها كم وبيش فهميده بودند كه بعضى از انواع گياهان داراى نوعى نر و ماده است؛ وبراى بارور ساختن آنها از طريق تلقيح استفاده مىكردند- مخصوصاً درخت نخل كه وجود نر و ماده در آن از قديم الايام معلوم بوده، و از طريق تلقيح، آنها را بارور مىكردند- ولى نخستين بار در اواسط قرن هيجدهم ميلادى يك دانشمند و گياه شناس معروف سوئدى به نام لينه اين مسأله را اعلام كرد كه زوجيت (نر و ماده) در دنياى گياهان تقريباً يك مسأله عمومى است؛ و گياهان نيز همچون غالب حيوانات از طريق آميزش نطفه نر و ماده بارور مىشوند و سپس ميوه مىدهند.
امّا چنانكه ديديم، قرآن مجيد دوازده قرن قبل از اين دانشمند، پرده از روى اين راز برداشته بود؛ ولى آنها جرأت ابراز اين حقيقت ر ا نداشتند و زوجيت را به معناى ديگرى كه بر خلاف ظاهر آن بود تفسير مىكردند.
جالب اينكه گياهان از اين نظر مختلفاند، در بسيارى از آنها نر و ماده بر يك پايه قرار دارند و در بعضى ديگر، درخت نر از درخت ماده جدا است.
يك گل را به دست بگيريد، گلبرگها را كنار بزنيد، درست در وسط گل دقّت كنيد؛ جهان پر غوغايى است؛ در واقع يك بزم باشكوه در آنجا برپا است اما بى سر و صدا و خالى از هر گونه جار و جنجال و اعمال خلاف، ميلههاى ظريف و
لطيفى كه كيسههاى گرده را با خود حمل مىكنند در اطراف قرار گرفته و همراه وزش باد، به حركت در آمده و ذرات گرده را بر طَبَق گل مىپاشند. دانههاى گرده كه هر كدام به تنهايى گياه بسيار كوچكى هستند؛ به سرعت ريشه دوانده و پس از عبور ازطَبَق گل در خلوتگاهى كه در بُنِ گل نهفته است با نطفه ماده آميزش كرده و تخم گل يا ميوه را تشكيل مىدهد، گويى برگهاى زيباى گل، آرايشى هستند براى اين بزم وصلت عجيب؛ و يا پرده هايى براى اين حجله گاه.
حشرات و پروانههاى زيبا و زنبوران عسل نيز به اين بزم فرا خوانده مىشوند؛ و از شيرينى خاصى كه در بن گلها از پيش تهيه شده مىخورند- سهل است- براى ما هم سهمى مىآورند و اين عسل هايى كه در ظروف مخلتف مىبينيم همان سهميّه ما است كه زنبوران عسل از آن بزم فراهم كردهاند.
به هر حال با تصريح قرآن در آيات مختلف، بر عموميت مسأله زوجيت در گياهان كه اگر استثنايى هم داشته باشد، كم و ناچيز است- و درهر قانون كلى استثناهايى وجود دارد- پرده از روى اين راز مهم كه در آن عصر و قرنها بعد از آن از چشم تيزبين دانشمندان نهان بوده برداشته است؛ و اين خود يك معجره جالب علمى است.
در آيه 49 سوره ذاريات مىخوانيم: وَمِنْ كُلِّ شَىْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ «و از هر چيز يك جفت آفريديم، (و اينها همه براى آن است كه) شايد
متذكّر شويد».
در آيه 36 سوره يس مىفرمايد: سُبْحَانَ الَّذِى خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنفُسِهِمْ وَمِمَّا لَايَعْلَمُونَ «منزّه است كسى كه تمام زوجها را آفريد، از آنچه زمين مى روياند، و از خودشان، و از آنچه نمى دانند» اين آيه با وضوح بيشترى، گستردگى زوجيت را در گياهان و انسانها و اشيايى كه از محدوده علم بشر بيرون است بيان مىكند.
بسيارى از مفسران، چون براى زوجيت به معناى حقيقى آن (دو جنس نر و ماده) در اينجا مفهومى نيافتهاند؛ آن را به معناى اصناف مختلف موجودات جهان تفسير كردهاند كه به صورت زوج زوج در آمده است، مانند روز و شب، نور و ظلمت، دريا و صحرا، خورشيد و ماه، جنگ و صلح و غير اينها.
ولى امروز ما تفسير دقيقترى براى اين دو آيه مىيابيم؛ چرا كه تحقيقات علمى اين حقيت را به خوبى اثبات كرده كه تمام موجودات جهان ماده، از اجزاى بسيار كوچكى به نام اتم تشكيل شده، و اين اجزاء كه در گذشته به عنوان موجود نشكن (اجزاء لاتَتَجَزى) را شناخته شده بود و به همين دليل نام اتم (به معناى نشكن) براى آن انتخاب كرده بودند؛ با سر پنجه علم و دانش بشر، شكسته شده و انرژى اتمى و صنايع مربوط به آن از اينجا نشأت گرفت.
هنگامى كه اتم را شكافتند، آن را مركب از اجزايى كه عمدتاً الكترونها- ذرات گردنده اتم كه داراى بار منفى الكتريسيته هستند- و پروتونها- هسته اتم كه داراى بار الكتريسته مثبت است- يافتند؛ و به اين ترتيب معناى دقيقترى از زوجيت در تمام ذرات عالم هستى، يعنى وجود دو شئنر و ماده، مثبت و منفى،
فاعل و قابل به دست آمد كه هيچ استثنايى نيز براى آن وجود ندارد؛ درحالى كه تفسيرى كه دانشمندان پيشين مىگفتند، نه تنها با مفهوم زوجيت چندان سازگار نبود، بلكه استثنائات زيادى نيز پيدا مىكرد.
به هر حال در ميان دو زوج حقيقى و همچنين در ميان دو جسم با دو جريان الكتريسيته مختلف مثبت و منفى، كه به جاذبه جنسى بسيار شبيه است. در حالى كه در ميان شب و روز، نور و ظلمت، دريا و صحرا، و مانند اينها هيچ گونه جاذبهاى وجود ندارد.
جالب اينكه بعضى از مفسران بسيار قديم با الهام گرفتن از آيات فوق با صراحت گفتهاند كه منظور از زوجين در آيات فوق همان جنس نر و ماده است هر چند توضيح بيشترى براى اين مطلب ندادهاند.(1)
در قرآن مجيد در لابهلاى آيات مربوط به نشانههاى توحيد و همچنين دلايل معاد اشارت بسيار پر معنايى به مسأله آفرينش انسان از نطفه و سپس تطورات جنين آمده است، كه بعضى از آنها را مىتوان در زمره معجزات علمى قرآن شمرد. از جمله در آيه دوم سوره انسان مىخوانيم: إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِنْ نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً: «ما انسان را از نطفه به هم آميخته اى
1) مجمع البيان از يكى از مفسران قديم به نام ابن زيد نقل مىكند كه در تفسير آيه:( وَ من كلّ شئٍ خلقنا زوجين) گفته است: الزّوجين الذّكر و الانثى( مجمع البيان، جلد 9، ص 160)- همين معنا از قتاده در تفسير آيه( سبحان الَّذى خلق الازواج كلّها ...) نقل شده است( تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 5470).
آفريديم، و او را مى آزماييم؛ (بدين جهت) او را شنوا و بينا قرار داديم».
نطفه در لغت به معناى آب صاف، يا به معناى آب كم است.(1)
امْشاج جمع مشج (بر وزن نسج يا بر وزن سبب) يا جمع شيج به معناى شئ مخلوط است؛ در اينكه اين نطفه از چه چيز مخلوط است مفسران احتمالات گوناگونى دادهاند، گاه آن را اشاره به تركيب نطفه انسان (از اسپرم و اوول) دانستهاند و گاه اشاره به تركيبى از استعدادهاى مختلف (از نظر جسمانى و روحانى، زشت و زيبا، باهوش و كم هوش و ...) ذكر كردهاند؛ و گاه اشاره به تركيب نطفه انسان از مواد مختلفى از فلزات و شبيه فلزات دانستهاند.
البته همه اينها خوب است، و شايد براى زمان خود بهترين تفسير بوده، ولى دقيقاً منطبق بر معناى آيه نيست؛ زيرا اولًا امشاج جمع است و اطلاق آن بر دو چيز (اسپرم و اوول) خلاف ظاهر است و ثانياً وجود استعدادهاى مختلف در اشخاص جداگانه با معناى امشاج تناسب ندارد و همچنين تركيب نطفه از انواع فلزات و شبه فلزات نيز مناسب به نظر نمىرسد؛ زيرا اين امر منحصر به نطفه نيست و تمام موجودات آلى اعم از انسان و گياه و انواع غذاها، تركيبى از اين مواد هستند. به علاوه واژه نطفه در آيات متعددى ازقرآن به خصوص نطفه مرد اطلاق شده؛ مثلًا در آيه 37 سوره قيامت مىخوانيم: أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىٍّ يُمْنَى «آيا او نطفه اى از منى كه در رحم ريخته مى شود نبود؟!»
ولى با پيشرفت علم و گسترش تحقيقات دانشمندان، امروز اين معنا اثبات شده است كه اين قطرات ناچيز منى (كه تعبير ديگرش نطفه است) از آبهاى
1) در معجم مقاييس و مفردات به معناى اول، و در لسان العرب به معناى دوم اشاره شده است.
متعددى كه غدد مختلف بدن ترشح مىكنند تركيب شده است؛ و ترشحات پنج غده منى را درست مىكنند؛ و آنها عبارتند از: دو غده به نام بيضه كه در كيسههاى تخمى كه نزديك غده پروستات قرار دارند، و ديگرى خود غده پروستات است، و همچنين غدههاى كوپر و ليتره كه در كنار مجارى ادرار قرار دارند.(1)
اين آبهاى پنجگانه با نسبت دقيق و حساب شدهاى به هم مىآميزند و ماده حيات آفرين نطفه را تشكيل مىدهند.
اين دانشمند فرانسوى، معتقد است تعبير به اشماج كه در قرآن وارد شده؛ اشاره به همين نكته دقيق دارد كه هنگام نزول آيات قرآن از چشم جهانيان و دانشمندان آن عصر، پوشيده و پنهان بوده است.
قابل توجه اينكه در ذيل آيه فوق، مىفرمايد: « (بدين جهت) او را شنوا و بينا قرار داديم»: فجعلناه سميعاً بصيراً در اينجا نعمت گوش، قبل از نعمت چشم بيان شده است، اين تقديم شايد به اين دليل باشد كه به گفته دانشمندان، اولين حس نوزاد كه به كار مىافتد، همان حس شنوايى است؛ كه در همان روزهاى اول آماده دريافت صداها مىشود؛ بلكه قبل از آن در عالم جنين نيز فعاليت محدودى دارد. ولى چشم مدتى بعد از آن (شايد دو هفته بعد) آمادگى ديدن پيدا مىكند؛ زيرا چشمان بسته در محيط تاريك رحم هيچ گونه آمادگى براى مشاهده امواج نور را ندارد؛ وبه همين دليل چشم نوزاد، مدتى بعد ازتولد نيز بسته است تا
1) اقتباس از كتاب« مقايسهاى ميان تورات و انجيل و قرآن و علم» نوشته دكتر بوكاى، ترجمه مهندس ذبيح الله دبير صفحه 271. قابل توجه اينكه اين دكتر فرانسوى، هنگامى كه تصميم مىگيرد اين كتابها را با هم مقايسه كند، سخت به قرآن علاقهمند مىشود، و چون ترجمههاى قرآن او را اشباع نمىكند به سراغ ادبيات عربى مىرود، و خوب آن را فرا مىگيرد تا بتواند بدون واسطه ترجمهها، مطالب لازم را مستقيماً از قرآن بگيرد.
تدريجاً به نور عادت كند.
از سوى ديگر در آيه 20 تا 23 سوره مرسلات مىفرمايد: أَلَمْ نَخْلُقْكُمْ مِّنْ مَّاءٍ مَهِينٍ- فَجَعَلْنَاهُ فِى قَرَارٍ مَّكِينٍ- إِلَى قَدَرٍ مَّعْلُومٍ- فَقَدَرْنَا فَنِعْمَ الْقَادِرُونَ «آيا شما را از آبى پست و ناچيز نيافريديم،- سپس آن را در قرارگاهى مطمئن و آماده (رحم) قرار داديم،- تا مدّتى معيّن؟!- ما توانايى بر اين كار داشتيم، پس ما چه تواناى خوبى هستيم (و امر معاد براى ما آسان است)».
دانشمندان جنينشناسى، امروزه با مطالعات و مشاهدات دقيقى كه از طريق فيلمبردارىهاى زنده از تحولات جنين به عمل آمده به اين نكته رسيدهاند كه تركيب اسپرم با اوول در بيرون رحم و دهليزهاى منتهى به آن صورت مىگيرد؛ و بعد نطفه منعقد شده به سوى قرارگاه اصلى كه رحم است پيش مىرود و بر ديواره آن مىچسبد.
در آيه فوق نيز به وضوح اين معنا ديده مىشود؛ نخست از آفرينش انسان سخن مىگويد؛ سپس از قرار گرفتن او در قرارگاه رحم- توجه داشته باشيد كه واژه ثُمَّ در لغت عرب معمولًا براى عطف همراه با ترتيب و فاصله زمانى به كار مىرود- و به اين ترتيب چيزى كه از چشم همه دانشمندان در آن عصر وقرنهاى بعد مستور بوده به وضوح در قرآن آمده است.
تعبير به «قرارٍ مكينٍ» (جايگاه امن و امان) نيز تعبير بسيار پر معنايى است، كه مسلماً ابعادش در آن زمان ناشناخته بوده و امروزه با پيشرفت علم و دانش ما مىدانيم كه چه نكات مهمى در آفرينش رحم به كار گرفته شده است كه آن را به صورت مطمئنترين جايگاه براى جنين در آورده است.
گذشته از پردههاى سه گانهاى كه از هر سو جنين را احاطه كرده (پوست شكم مادر، ساختمان رحم، كيسه مخصوصى كه جنين درون آن قرار دارد) هر جنينى در ميان كيسهاى كه اطراف داخل آن را آب لزجى فرا گرفته شناور است؛ و تقريباً در يك حالت بى وزنى، بدون اتكاء بر چيزى در آنجا قرار دارد؛ و بسيارى از ضربه هايى كه از اطراف بر بدن مادر وارد مىشود براى او قابل تحمّل است؛ چرا كه در واقع ضربهها بر همان كيسه آب وارد مىشود، نه مستقيماً بر خود جنين و به تعبير ديگر كيسه و محتواى آن را مىتوان يك دستگاه ضد ضربه ناميد كه مانند فنرهاى نرم اتومبيل ضربههاى سنگين موجها و دست اندازهاى جاده را خنثى مىكند و از اين گذشته نمىگذارد اعضاى بدن جنين روى هم فشار بياورد زيرا اين فشار براى آن جسم لطيف، مسلماً زيان آور است.
به علاوه سرما و گرماى خارج به آسانى به جنين منتقل نمىشود؛ زيرا ناچار است از آن كيسه مملو از آب بگذرد و طبعاً تعديل مىشود و به جنين مىرسد، و گرنه ممكن بود با يك حمام گرفتن مادر با آب سرد يا گرم، وضع جنين به كلى مختل شود.
با توجه به اين امور است كه مفهوم «قَرارٍ مَكينٍ (جايگاه مطمئن و آرام) بر ما كاملًا آشكار مىگردد. نه تنها جنين جايگاه امن و مناسبى در رحم دارد؛ بلكه اين امنيت و ايمنى در مراحل تولد نيز ادامه دارد. به گفته بعضى از مفسران آن ماده سيال مخصوصى كه جنين در آن شناور است، به هنگام تولد، سبب توسعه دهانه رحم و حتى ضد عفونى كردن مجراى عبور جنين مىشود تا به راحتى و در نهايت امنيت از مجرايى كه معمولًا آلوده به انواع ميكربها است بگذرد و سالم
به دنيا آيد.(1)
اين نكته نيز شايان اهميت است، كه قرآن مجيد هنگامى كه سلسله مراحل تكاملى جنين را در آيه 14 سوره مؤمنون بازگو مىكند، اينچنين مىفرمايد: ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ «سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته)، و علقه را به صورت مضغه (چيزى شبيه گوشت جويده شده)، و مضغه را به صورت استخوانهايى درآورديم؛ و بر استخوانها گوشت پوشانديم؛ سپس آن را آفرينش تازه اى بخشيديم؛ پس بزرگ و پر بركت است خدايى كه بهترين آفرينندگان است!»
جالب اين است كه علم جنينشناسى، امروز ثابت كرده كه وقتى جنين مرحله علقه و مضغه را پشت سر گذاشت، تمام سلولهاى آن تبديل به سلولهاى استخوانى مىشود؛ و بعد از آن تدريجاً عضلات و گوشت روى آن را مىپوشاند- اين معنا با فيلمبردارىهاى دقيق و پر هزينهاى كه از تمام مراحل جنين به عمل آمده، نيز به اثبات رسيده است- و اين دقيقاً همان چيزى است كه در آيه فوق آمده كه مىفرمايد: «مضغه را به صورت استخوانهايى درآورديم؛ و بر استخوانها گوشت پوشانديم» و اين يكى از معجزات علمى قرآن مجيد است؛ چرا كه در آن روز چيزى به نام علم تشريح جنين وجود نداشت؛ مخصوصاً در محيط جزيره عربستان كه از سادهترين مسائل علمى نيز خبرى نبود.(2)
در آيه 32 سوره انبياء مىخوانيم: و جَعَلْنا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ «و آسمان را سقف (محكم و) محفوظى قرار داديم؛ ولى آنها از نشانه هاى آن (بر عظمت خدا) روى گردانند».
مفسران پيشين در اينكه چگونه آسمان سقف محفوظى است، نظرهاى متفاوتى دادهاند، گاه مىگفتند: محفوظ از نفوذ شياطين است، يا محفوظ از سقوط بر زمين، يا محفوظ از ويرانى با گذشت زمان است.(1)
اين تفسيرهاى مبهم به خاطر اين بود كه آسمان در آن زمان دقيقاً براى بشر شناخته شده نبود و هنگامى كه هيأت جديد به وجود آمد و ثابت شد كرات همگى در فضاى بى كران شناورند، و اصولًا سقفى وجود ندارد، مفهوم اين آيه براى بعضى از مفسران جديد پيچيدهتر شد؛ تا آنجا كه بعضى گفتند منظور اين است كه آسمان همانند سقف محفوظى است كه از هرگونه اختلال در نظام آفرينش جلوگيرى مىكند و به اين ترتيب سقف معناى مجازى به خود گرفت و به صورت تشبيه و كنايه در آمد.
ولى علم و دانش بشرى همچنان به پيشرفت خود ادامه داد و با آگاهىهاى تازهاى كه دانشمندان از مجموعه جوّ زمين پيدا كردند، مفهوم آيه، بسيار
1) مجمع البيان، جلد 7، صفحه 46 و تفسير كبير فخر رازى، جلد 22، صفحه 165 و تفاسير ديگر.
روشنتر گرديد و معلوم شد واقعاً در اينجا سقف محفوظى وجود دارد؛ سقف به معناى حقيقىاش، و محفوظ به معناى واقعى آن.
توضيح اينكه: قشر عظيمى از هوا گرداگرد زمين را فرا گرفته كه آن را جوّ زمين مىنامند و ضخامت آن به صدها كيلومتر مىرسد. اين قشر ظاهراً لطيف كه از هوا و بعضى گازهاى ديگر تشكيل شده به خاطر ضخامتى كه دارد به قدرى محكم و پر مقاومت است كه به گفته بعضى از دانشمندان مقاومتى در حدّ يك سقف فولادين به ضخامت ده متر دارد، و اين سقف محكم، كره زمين را از انواع خطرات حفظ مىكند.
از يك سو اين لايه ضخيم جلو بمباران شبانه روزى شهاب شهاب سنگها، را مىگيرد كه با سرعت سرسام آورى به سوى زمين جذب مىشوند و به هر جا بخورند بسيار خطرناك است مىگيرد. اهمّيت اين مسأله با توجّه به اينكه دانشمندان مىگويند در هر شبانه روز ميليونها شهاب سنگ به سوى زمين مىآيند، روشنتر مىگردد. اين سنگها بر اثر سرعتى كه دارند، وقتى با مقاومت جوّ زمين روبرو مىشوند داغ و سوزان و مشتعل شده و مبدل به خاكستر مىگردند؛ خاكسترى كه آرام روى زمين مىنشيند و گهگاه بعضى از اين سنگها به قدرى بزرگ است كه از جو زمين- بعد از آنكه قسمتى از آن سوخت- عبور كرده، و به نقطهاى از كره زمين اصابت مىكند و ويرانىهاى مهيبى به بار مىآورد كه نمونه هايى از آن در تاريخ ثبت شده است، گويى هشدارى براى افراد غافلاند كه اگر خدا اين سقف محفوظ را نيافريده بود همه شما شبانه روز در معرض اين بمباران خطرناك بوديد، و در زندگى شما آرامشى وجود نداشت.
از سوى ديگر مى دانيم دائماً از خورشيد اشعهاى به نام اشعه ماوراء بنفش- همان اشعهاى كه به هنگام تجزيه نور در بالاى رنگ بنفش قرار دارد و با چشم ما قابل مشاهده نيست- پخش مىشود، كه مقدار كم آن نه تنها زيان آور نيست؛ بلكه بسيار مفيد و سودمند است، مخصوصاً تأثير عميقى در كشتن ميكربها دارد؛ ولى اگر زياد باشد، بدن را مىسوزاند بى آنكه انسان احساس حرارت كند، سوختگىهايى كه در تابستان در مناطق نزديك خط استوا، در پوست سر و صورت و بدن ظاهر مىشود، به خاطر همين است كه آفتاب عمودى مىتابد و از قشر كمترى از هوا عبور مىكند و بطور كامل تصفيه نمىشود.
حال اگر اين سقف محفوظ يعنى جوّ زمين وجود نداشت هيچ انسانى حتى يك لحظه نمىتوانست در مقابل نور آفتاب مقاومت كند.
از سوى سوم پرتوهاى مرگبارى به نام اشعه كيهانى از ماوراى منظومه شمسى به سوى زمين روان است؛ و بخشى از جوّ زمين كه لايه اوزن (1)نام دارد، مانع نفوذ اين اشعه مرگبار است و همچون سقف محفوظى، در برابر آن مقاومت مىكند.
اخيراً نگرانىهاى زيادى براى دانشمندان بر اثر سوراخ شدن لايه اوزن به خاطر گازهاى زيانبخشى كه از ماشينها در هوا متصاعد مىشود و به آن آسيب مىرساند پيدا شده است.
اين نگرانىها به قدرى جدّى است كه دولتمردان و دانشمندان جهان به فكر
1) اوزن: گازى است آبى رنگ، بى ثبات، با بوى نافذ و اثر آن از اكسيژن شديدتر است و به هنگام تخليهبرق در اكسيژن تشكيل مىشود و به عنوان رنگ زدا و براى تصفيه آب و هوا به كار مىرود( دايرة المعارف دهخدا).
تنظيم مقرّرات بين المللى براى جلوگيرى از اين آسيبهاى افتادهاند.
علم ما تا به امروز درباره آثار عجيب اين سقف محفوظ (يعنى قشر عظيم هوا) به اينجا رسيده و ممكن است در آينده حقايق بيشتر و مهمترى در اين زمينه كشف شود.
در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود، كه آيا مىتوان جوّ زمين را آسمان ناميد؟ و آيا واژه سماء درباره آن صادق است؟ آيا سماء به معناى كرات آسمانى و منظومهها و كهكشانها نيست؟
در پاسخ اين سؤال مىگوييم اتفاقاً قرآن مجيد كراراً اين واژه را بر منطقه جوّ زمين اطلاق كرده است، از جمله در آيه 22 سوره بقره مىخوانيم: وَأَنْزَلَ مِنْ السَّمَآءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرتِ رِزْقاً لَّكُمْ «و از آسمان آبى فرو فرستاد؛ و بوسيله آن، ميوه ها (و انواع محصولات) را براى روزى شما روياند».
شبيه همين معنا در آيه 164 سوره بقره، آيه 99 سوره انعام، آيه 96 سوره اعراف، آيه 24 سوره يونس، آيه 44 سوره هود و آيه 17 سوره رعد و آيات متعدد ديگر آمده است.
در آيه 79 سوره نحل نيز نمونه روشن ديگرى از اين معنا ديده مىشود كه مىفرمايد: أَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّرَاتٍ فِى جَوِّ السَّمَاءِ: «آيا آنها به پرندگانى كه بر فراز آسمان نگه داشته شده اند، نظر نيفكندند؟»
در آيه 25 سوره انعام مىخوانيم: فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِى السَّمَاءِ كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَايُؤْمِنُونَ «آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينه اش را براى (پذيرش) اسلام، گشاده مى سازد؛ و آن كس را كه (بخاطر اعمال خلافش) بخواهد گمراه سازد، سينه اش را آنچنان تنگ مى كند كه گويا مى خواهد به آسمان بالا برود؛ اين گونه خداوند پليدى را بر افرادى كه ايمان نمىآورند قرار مى دهد».
چه رابطهاى در ميان صعود به آسمان و تنگى سينه است؟
اين سؤالى است كه مفسران پيشين، پاسخ دقيقى براى آن ذكر نكردهاند.
بسيارى گفتهاند منظور اين است همان گونه كه صعود به آسمان كار مشكل يا غير ممكنى شمرده مىشود ايمان آوردن براى كافران لجوج و جاهل متعصّب نيز چنين است (1)در حالى كه كار مشكل و محال در روى زمين فراوان است و نيازى به تشبيه ندارد. به علاوه اين تفسير نياز به تقدير دارد، و آن اينكه ايمان آوردن همانند صعود به آسمان است، در حالى كه قرآن مىگويد: «سينه اش را آنچنان تنگ مى كند كه گويا مىخواهد به آسمان بالا برود».
گاه گفتهاند منظور اين است كه اين گروه از كفار از ايمان دور مىشوند مانند كسى كه از كره زمين دور مىشود و به آسمان مىرود.(2)
عدم تناسب اين تفسير با محتواى آيه نيز چندان پوشيده نيست.
امّا با توجّه به اكتشافات اخير، آيه فوق تفسير ديگرى دارد كه از هر جهت
مناسب است، توضيح اينكه امروزه ثابت شده كه هواى اطراف كره زمين در نقاط مجاور سطح زمين كاملًا فشرده و براى تنفس انسان مناسب است؛ زيرا اكسيژن كافى دارد و هر قدر از سطح زمين دور شويم، هوا رقيقتر مىشود بطورى كه مثلًا در ده كيلومترى بالاى زمين، تنفس كردن بدون ماسك اكسيژن، براى انسان بسيار مشكل است؛ و حالت تنگى نفس فوق العادهاى به او دست مىدهد و هر چه بالاتر رود اين تنگى نفس بيشتر مىشود و به جايى مىرسد كه بر اثر كمبود اكسيژن بيهوش مىگردد؛ بنابراين رابطه نزديكى در ميان تنگى سينه و صعود به آسمان وجود دارد، و اين حقيقتى است كه در آن روز بر هيچ كس روشن نبود(1)ولى امروزه بر همه ما واضح است و بارها هنگام سوار شدن هواپيما، اين سخن را از مهماندران هواپيما شنيدهايم كه هواى داخل هواپيما با سيستم خاصى تنظيم مىشود و اگر اختلالى در آن رخ دهد بايد از ماسك اكسيژن استفاده كرد تا هواپيما به سرعت خود را به طبقات پايين جو كه فشردهتر است برساند.
ضمناً رابطه اين معنا با تفسير آيه روشن است و در واقع از قبيل تشبيه معقول به محسوس است؛ زيرا جمود فكرى و تعصّب و لجاجت و تنگ نظرى گمراهان لجوج را در پذيرش اسلام، تشبيه به تنگى نفس حاصل از كمبود اكسيژن براى كسى كه به آسمان صعود مىكند كرده است.
اين بحث را با گفتارى از مراغى در تفسير اين آيه به پايان مىبريم؛ او
1) درست است كه هنگام بالا رفتن از كوه، گاه انسان گرفتار تنگى نفس مىشود و اين معنا از قديم الايامواضح بوده ولى اين به خاطر فعاليت شديد بدنى است و لذا در جاده صاف به هنگام دويدن نيز اين حالت دست مىدهد قرآن مىگويد: تنگى سينه به خاطر صعود به آسمان پيدا مىشود، نه به خاطر فعاليت شديد بدن.
مىگويد: «خداوندا! منزهى تو، قرآن كريمت مسألهاى را بيان كرده كه سرّ آن را بشر نمىدانست و هرگز به كنه آن نرسيده بود تا اينكه حدود چهارده قرن گذشت، و فن پرواز در آسمان پيشرفت نمود، و خلبانان، با تجربههاى خود صدق آنچه در كتاب تو نازل شده است دريافتند و علوم طبيعى ثابت كرد كه فشار جو در طبقات مختلف هوا، متفاوت است، و امروزه معلوم شده كه در طبقات بالا، هوا رقيقتر است، و هر قدر انسان به طبقه بالاترى برود احساس نياز بيشترى به هوا و تنگى نفس مىكند؛ چرا كه اكسيژن هوا كه مورد نياز او است در آنجا كمتر است؛ تا آنجا كه گاهى نياز به استفاده از تجهيزات تنفس پيدا مىكنند تا آنها را براى پرواز به آن طبقات كمك كند. تفسير اين آيات و مانند آن در توان مفسران گذشته نبوده، چرا كه از اسرار آن آگاه نبودند، و در پرتو اكتشافات جديد و پيشرفت علوم، حقيقت محتواى آنها براى ما ثابت شده است و اينجا بايد گفت كه دين و علم دو برادر صميمى هستند، كه از يك ريشه پرورش يافتهاند.
آرى! هر قدر علم پيشرفت كند، مسائلى را براى ما روشن مىسازد كه بر علماء و مفسران گذشته مخفى بوده است.(1)
در آيه 43 سوره نور مىخوانيم: أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُزْجِى سَحَاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكَاماً فَتَرَى الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَالِهِ وَيُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ جِبَالٍ فِيهَا مِنْ
1) تفسير مراغى، جلد 8، صفحه 25.
بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشَاءُ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَارِ: «آيا نديدى كه خداوند ابرهايى را به آرامى مى راند، سپس ميان آنها پيوند مى دهد، و بعد آن را متراكم مى سازد؟! در اين حال، مى بينى كه (دانه هاى) باران از لابه لاى آن خارج مى شود؛ و از آسمان- از كوههايى در آن (ابرهايى به شكل كوه)- دانه هاى تگرگ نازل مى كند، و هر كس را بخواهد بوسيله آن زيان مى رساند، و از هر كس بخواهد اين زيان را برطرف مى كند؛ نزديك است درخشندگى برق آن (ابرها، بينايى) چشمها را ببرد!».
در اين آيه تعبيرات مختلفى وجود دارد كه در گذشته دقيقاً معلوم نبوده است.
«يُزْجى» از ماده ازجاء در اصل به معناى هُل دادن يا راندن ملايم و آرام است.
راغب در مفردات مىگويد: «تِزْجِيَه به معناى راندن براى مرتب و رديف ساختن است، و قرآن مجيد در مورد حركت كشتىها به وسيله بادها در دريا اين واژه را به كار برده است»(1).
«رُكام (بر وزن غلام) به معناى اشيايى است كه روى هم متراكم شده است.
«وَدْق (بر وزن شرق) به عقيده جمعى از مفسران به معناى دانههاى باران و به عقيده بعضى ديگر، به معناى برق است.
«بَرَد» (بر وزن سبد) تگرگ و دانههاى يخ بسته باران است و در اصل از ماده بَرد (بر وزن سرد) و به معناى سردى و برودت است، و چون دانههاى تگرگ هم خودش سرد است و هم مايه برودت و سردى زمين مىشود، اين واژه بر آن اطلاق شده است.(2)
«جِبال جمع جَبَل، به گفته معجم مقاييس اللّغة به معناى تجمع شئ توأم با ارتفاع است همين معنا در التحقيق نيز آمده است. بنابراين جَبَل تنها به معناى كوههاى سنگ و شن نيست؛ بلكه هر توده عظيم به هم انباشته مرتفع را در زبان عرب، جَبَل مىگويند.
با توجه به آنچه گفته شد به آيه باز مىگرديم، آيه فوق مىگويد: «خداوند از كوههايى كه در آسمان است دانههاى تگرگ نازل مىكند».
هيچكس در آن عصر و زمان به دقت نمىدانست كه ابرها در آسمان به صورت كوههايى، با ارتفاعات متفاوت است كه ما قاعده آن را مىبينيم؛ زيرا تمام ابرها را به صورت يك صفحه گسترده در آسمان مشاهده مىكنيم اما هنگامى كه با هواپيما به فراز ابرها برويم، ابرها را به صورت كوهها و درّهها و پستىها و بلندىهايى مانند آنچه در سطح زمين است مشاهده مىنماييم و به تعبير ديگر سطح بالاى ابرها هرگز صاف نيست و همانند سطح زمين داراى ناهموارىهاى فراوان، و حتّى در بسيارى از موارد به صورت كوه روى هم انباشته شده است.
اين نكته دقيق را كه بر اثر پيشرفت علوم به اثبات رسيده نيز مىتوان بر اين معنا افزود تا مفهوم جبال (كوهها) در آيه روشنتر شود.
يكى از دانشمندان در تحليل خود، سخنى دارد كه خلاصهاش اين است: در آيه مورد بحث، ابرهاى بلند به كوههايى از يخ تعبير شده؛ زيرا دانشمندان در پروازهاى هوايى خود به ابرهايى برخورد كردهاند كه متشكل و مستور از سوزنهاى يخ است كه درست عنوان كوههائى از يخ بر آنها صادق است عجب
اينكه يكى از دانشمندان شوروى سابق در تشريح بعضى از ابرهاى رگبارى چندين بار از آنها به عنوان كوههايى از برف، يا كوههاى ابر ياد كرده است.
اينها همه از يكسو، از سوى ديگر دانشمندان معاصر درباره چگونگى توليد تگرگ در آسمان چنين مىگويند: دانههاى باران از ابر جدا مىشود، و در قسمت فوقانى هوا به جبهه سردى برخورد مىكند و يخ مىزند؛ ولى در آن حال بسيار كوچك است؛ سپس طوفانهاى شديدى كه در آن منطقه حكمفرما است، اين دانهها را مجدداً به بالا پرتاب مىكند و بار ديگر اين دانهها به داخل ابرها فرو مىرود و لايه ديگر از آب به روى آن، مىنشيند كه به هنگام جدا شدن از ابر مجدداً يخ مىبندد، و گاه اين موضوع چندين بار تكرار مىشود، تا زمانى كه تگرگ به اندازهاى درشت شود كه ديگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب كند يا اينكه طوفان موقتاً آرام گيرد؛ اينجا است كه راه زمين را پيش مىگيرد و بدون مانع به طرف زمين حركت مىكند، و گاه به اندازهاى درشت و سنگين است كه خساراتى به مزارع و باغها و حيوانات و حتى انسانها وارد مىسازد.(1)
از اينجا روشن مىشود كه به وجود آمدن تگرگهاى درشت و سنگين درصورتى امكانپذير است كه كوههاى ابر بر فراز آن، متراكم گردند تا هنگامى كه بادهاى شديد دانه يخ زده تگرگ را به ميان آن پرتاب مىكنند مقدار بيشترى آب به خود جذب كند و سنگين شود. به اين ترتيب كوههاى ابر، منبع قابل ملاحظهاى براى تكوّن تگرگهاى درشت كه در آيه به آن اشاره شده محسوب مىشود و اگر اين كوهها همان تودههاى ذرّات يخ باشد مسأله روشنتر
1) فرهنگ نامه- نام يك دايرة المعارففارسى است- ماده تگرگ.
مىگردد.(1)
تنها سؤالى كه در اينجا باقى مىماند، اين است كه چرا قرآن مجيد روى سخن را در اينجا به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده و مىگويد: الَمْ تَرَ: «آيا نديدى؟» در حالى كه مىدانيم اين مطلب در آن زمان هرگز قابل رؤيت نبود و تنها در عصر ما از طريق پرواز با هواپيما قابل رؤيت است.
پاسخ اين سؤال روشن است؛ زيرا (الَمْ تَرَ) و جمله هاى شبيه به آن، به معناى «الَمْ تَعْلَم» (آيا نمىدانى؟) مىباشد؛ لذا با اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در عام الفيل (سال هجوم لشگر ابرهه به مكّه) متولد شد و در آن صحنه حضور نداشت، قرآن مىگويد: أَلَمْ تَرَى كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ «آيا نديدى پروردگارت با فيل سواران (لشكر ابرهه كه براى نابودى كعبه آمده بودند) چه كرد؟!»(2)
در قرآن مجيد كراراً سخن از رعد و برق به ميان آمده و بلافاصله بعد از آن به ريزش بارآنها اشاره شده است.
1) مفسران براى جمله( و ينزّل من السّماء من جبال فيها من بردٍ) دو تفسير قائل شدهاند كه از نحوه تركيب آيه سرچشمه مىگيرد، گاه گفته شده كه جار و مجرور در« مَن بردٍ» متعلق به« يُنزّلُ» است و در حكم مفعول است يعنى خداوند دانههاى تگرگ را از كوههايى كه در آسمان است نازل مىكند- در اينجا كوهها به صورت مطلق ذكر شده- و گاه گفتهاند كه اين جار و مجرور متعلق به فعل محذوف است و توصيف براى« جبال)» محسوب مىشود بنابراين معناى آيه چنين مىشود: خداوند از كوههاى يخ كه در آسمان است تگرگها فرو مىفرستد- طبق اين تفسير مفعول« ينزّل» محذوف است و از كلام فهميده مىشود- و در هر دو تفسير، اعجاز علمى قران طبق شرحى كه در بالا داديم روشن است چرا كه در يكى سخن از كوههاى يخ، و در ديگرى سخن از كوههاى ابر است، كه هر دو در آن زمان ناشناخته بوده است.
2) سوره فيل، آيه 1.
در آيه 24 سوره روم مىخوانيم: وَمِنْ آيَاتِهِ يُرِيكُمْ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَيُنَزِّلُ مِنْ السَّمَاءِ مَاءً فَيُحْيى بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ «و از نشانه هاى او اين است كه برق (آسمانى) را به شما نشان مى دهد كه مايه بيم و اميد است (بيم از صاعقه، و اميد به نزول باران)، و از آسمان آبى فرو مى فرستد كه زمين را بعد از مردنش بوسيله آن زنده مى كند؛ در اين نشانه هايى است براى گروهى كه مى انديشند.»
در آيه 12 سوره رعد مىخوانيم: هُوَ الَّذِى يُرِيكُمْ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَيُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ «او كسى است كه برق (و صاعقه) را به شما نشان مى دهد، كه هم مايه بيم است و هم مايه اميد؛ و ابرهاى سنگين بار ايجاد مى كند».
در گذشته كسى دقيقاً نمىدانست كه پيدايش رعد و برق از كجا است، لذا هر كس فرضيهاى براى خود درست مىكرد، و گاه آن را با اسطورهها و افسانهها مىآميخت. ولى امروزه مسلم شده است كه جريان رعد و برق مربوط به تخليههاى الكتريكى است كه بين دو قطعه ابر با الكتريسيتههاى مختلف (يكى مثبت و ديگرى منفى) حاصل مىشود؛ و در واقع همان طور كه وقتى دو سيم برق به هم نزديك شود، جرقهاى مىزند كه هم داراى صدا و هم حرارت است؛ همين معنا در ميان ابرها رخ مىدهد، برق جرقه عظيم آن است و رعد صداى آن جرقه.
گاه اين تخليه الكتريكى بين قطعات ابرى كه داراى الكتريسيته مثبت است و زمين كه معمولًا الكتريسته منفى دارد صورت مىگيرد و در اين هنگام، جرقه در سطح زمين ظاهر مىشود، و آن را صاعقه مىنامند كه سبب آتش سوزىهاى
مهيب در بيابانها و جنگلها و گاه در ساختمانها مىشود و ممكن است يك گله گوسفند عظيم را در يك لحظه تبديل به خاكستر كند؛ و يا اگر به كوه بخورد سنگها متلاشى شود؛ و يا اگر به سطح دريا اصابت كند جانداران دريا را در يك منطقه نابود سازد. همه اينها به خاطر آن است كه حرارت حاصله از آن جرقه بسيار بالا است- در حدود پانزده هزار درجه سانتيگراد يعنى تقريباً دو برابر حرارت سطح خورشيد- حرارتى كه همه چيز را مبدل به دود و خاكستر مىكند.
بنابراين گرچه برق و رعد، از مظاهر وحشتناك جهان طبيعت است ولى با اين حال فوايد و بركات زيادى نيز در بر دارد.
يكى از مهمترين آثار آن، نزول بارانهاى سنگين است. زيرا حرارت ناشى از برق، مقدار زيادى از هواى اطراف را مىسوزاند؛ و فشار هوا كم مىشود و مىدانيم كه در فشار كم ابرها مىبارند و به همين دليل رگبارهاى شديد بعد از رعد و برقها ظاهر مىشود.
اين نكته نيز جالب توجه است كه در همان حال كه ابرهاى متراكم تا نزديكىهاى زمين را مىپوشانند و هوا تاريك مىشود، و صداى غرش رعد و روشنايى برق شنيده و ديده مىشوند؛ و تندبادهاى بالاتر سبب مىگردد كه ابرها، حامل دانههاى درشت و فراوان شوند و بسيار ثقيل و سنگين گردند.(1)
و اين درست همان چيزى است كه در آيات فوق خوانديم كه بعد از اشاره به مسأله برق سخن از ابرهاى سنگين مىگويد.
از اين گذشته حرارت شديد برق سبب مىشود كه قطرات باران با مقدار
1) اقتباس از كتاب باد و باران، صفحه 138.
بيشترى از اكسيژن تركيب شده و آب اكسيژنه كه آب سنگين نيز گفتهاند حاصل (2 2) شود و اين آب سنگين، اثر فوق العادهاى در كشتن بسيارى از ميكروبها و آفات نباتى دارد؛ لذا دانشمندان گفتهاند هر سال رعد و برق كمتر باشد آفات نباتى بيشتر است. (اين تفسير ديگرى درباره ابرهاى سنگين است).
اضافه بر اينها قطرات باران كه با كربن هوا به واسطه حرارت شديد برق آميخته مىشود حالت اسيد كربنيك پيدا مىكند كه بعد از پاشيده شدن بر زمينها و تركيب با مواد ديگر، تركيباتى به وجود مىآورد كه از بهترين كودها براى پرورش گياهان محسوب مىشود. تا آنجا كه بعضى از دانشمندان مىگويند مقدار كودى كه از رعد و برقها در كره زمين به وجود مىآيد بالغ بر ده ميليون تن در سراسر كره زمين است كه رقم بسيار بالايى است.
هنگامى كه اين اكتشافات علمى را در برابر آيات فوق قرار مىدهيم و مخصوصاً با توجه به اين كه در آن عصر و زمان و به ويژه در محيط عربستان كمترين اثرى از اين علوم وجود نداشت به عظمت علمى قرآن پى مىبريم.
در آيات 3 و 4 سوره قيامت مىخوانيم: أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّنْ نَّجْمَعَ عِظَامَهُ- بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَنْ نُّسَوِّىَ بَنَانَهُ «آيا انسان مى پندارد كه هرگز استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد؟!- آرى قادريم كه (حتى خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب كنيم».
در روايات مىخوانيم، يكى از مشركان عرب به نام عَدى بن ابى ربيعه، كه مردى بسيار لجوج و متعصب بود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از روز قيامت و چگونگى و زمان آن سؤال كرد؛ و گفت: «اگر آن روز را با چشم خودم ببينم باز تو را تصديق نمىكنم و به تو ايمان نمىآورم. چگونه مىتوان باور كرد كه خداوند اين استخوانهاى پوسيده را گرد آورى كند، اين باور كردنى نيست».(1)
«بَنان در لغت به معناى انگشتان و گاه به معناى سر انگشتان آمده است. از ماده بَنَّ، و به معناى اقامت گرفته شده، و از آنجا كه انگشتان مايه اصلاح احوال اقامت انسان در جهان دانسته شده، به اين نام ناميده شده است.(2)
انگشتان نقش بسيار مهمى در زندگى انسان دارند و از عجايب خلقت محسوب مىشوند؛ هر چند به واسطه اينكه دائماً در اختيار ما است، از اسرار آن غافليم. اگر انگشتان دست كسى قطع شود؛ هيچ گونه كار ظريفى را نمىتواند انجام دهد. نوشتن، ورق زدن كتاب، غذا خوردن بطور راحت، تلفن كردن، باز كردن درها به وسيله كليد و انواع صنايع ظريف و دقيق و حتى صنايع ديگر مانند انواع كارهاى مربوط به ماشينها، بلكه گرفتن اشياى سنگين با دست نيز براى او غير ممكن است، حتى كم شدن يكى از انگشتان مىتواند ضربهاى به بسيارى از كارهاى روزمره انسان بزند. به همين دليل چهار پايان به خاطر نداشتن انگشت بسيارى از كارها را با دهان يا سر، انجام مىدهند.
به تعبير ديگر مىتوان گفت: وجود انگشتان در بدن انسان، يكى از عوامل مهم پيشرفت تمدن او است؛ و تعبير به بَنان از ماده اقامت و دوام، اشاره لطيفى به
همين حقيقت است؛ چرا كه بدون آنها اقامت در جهان براى او مشكل است.
آيه فوق مىگويد: نه تنها استخوانهاى بزرگ بلكه استخوانهاى ريز و ظريف او را نيز مىتوانيم در قيامت منظم كنيم.
جمعى از مفسران نيز احتمال دادهاند كه منظور از تسويه بنان متصل ساختن آنها به يكديگر، و به صورت سُمّ چهار پايان در آوردن است؛ ولى اين تفسير هيچ گونه مناسبتى با آيات سوره ندارد.
به هر حال از نكاتى كه اين آيه، مىتواند اشاره به آن باشد كشف مهمى است كه در عصر ما نسبت به خطوط سر انگشتان شده است. زيرا اين معنا مسلم شده كه خطوط سر انگشتان هر كس معرّف شخصيت او است؛ و از هر امضايى اطمينان بخشتر و دقيقتر است؛ امضايى كه هيچ كس نمىتواند آن را جعل كند، در حالى كه پيچيدهترين امضاها قابل جعل است. به همين دليل در عصر ما مسأله انگشت نگارى به صورت علمى در آمده و در مراكز انتظامى دايره مخصوصى براى آن وجود دارد؛ و از طريق آن بسيارى از مجرمان شناخته مىشوند، كافى است كه يك سارق، هنگامى كه وارد اطاق يا منزلى مىشود، دست خود را بر دستگيره در يا شيشه اطاق و يا قفل و صندوق و صندلى بگذارد و اثر انگشت وى، روى آن بماند؛ يا اينكه در يك ماجراى قتل، سلاحى كشف شود كه اثر انگشت كسى بر آن اسلحه باشد، فوراً از آن نمونه بردارى كرده و با سوابقى از سارقان و مجرمان، يا افرادى كه در آن حادثه مظنون به نظر مىرسند تطبيق مىدهند و مجرم را پيدا مىكنند.
بنابراين تفسير آيه مىگويد: نه تنها ما مىتوانيم استخوانهاى بزرگ و كوچك
را جمع آورى كنيم؛ بلكه حتى توانايى داريم انگشتان و سر انگشتان هر كس را با تمام ويژگىهايش كه از ظريفترين خصوصيات بدن او است، تنظيم كنيم و به حال اول بازگردانيم
به تعبير ديگر باز گرداندن بنان و تنظيم آن- فراموش نكينم كه تسويه منظم ساختن و مرتب نمودن است- شامل تمام خصوصيات و جزئيات، و از جمله خطوط سر انگشتان مىشود.
تناسب اين معنا با مسأله قيامت كه دادگاه بزرگ عدل الهى است و مجرمان و گنهكاران بايد در آن تعقيب شوند، بسيار جالب است؛ چرا كه در دنيا نيز از اين مسأله، بيش از همه جا در دادگاهها بهرهگيرى مىشود.
در آيه 57 سوره مؤمن مىخوانيم: لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ «آفرينش آسمانها و زمين، از آفرينش انسانها عظيمتر است، ولى بيشتر مردم نمىدانند».
درست است كه غالب مفسران اين آيه را پاسخى به مجادله مشركان در مورد معاد دانستهاند(1)، يعنى شما درباره بازگشت مجدد انسان اظهار ترديد مىكنيد، در حالى كه آفرينش انسانها بالاتر از آفرينش آسمانها و زمين نيست؛ بلكه آفرينش آسمانها و زمين، از آن برتر و بالاتر است.
1) به تفسيرهاى مجمع البيان، صافى، فخر رازى، كشاف، روح المعانى و روح البيان مراجعه شود.
ولى جمله: وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ اشاره به اين حقيقت است كه عظمت آسمانها، براى اكثريت مردم، ناشناخته بوده است.
علم و دانش امروز با اينكه اسرارفوق العاده و بسيار مهمى از وجود انسانها كشف كرده كه يكهزارم آن در گذشته نيز شناخته شده نبود؛ با اين حال اكتشافاتى كه در مورد عظمت آسمانها شده، نشان مىدهد كه خلقت آسمانها و زمين به مراتب از خلقت انسانها با تمام عجايبى كه دارند برتر و بالاتر است.
جديدترين اطلاعات دانشمندان در زمينه آسمانها مخصوصاً كهكشانها به ما مىگويد: تاكنون به وسيله دوربينهاى عظيم نجومى، بيش از يك ميليارد كهكشان در آسمانها كشف شده، كه يكى از آنها كهكشان راه شيرى نام دارد و منظومه شمسى ما جزء ناچيزى از آن به شمار مىرود؛ زيرا تنها در اين كهكشان ما بيش ازيكصد ميليارد ستاره وجود دارد كه خورشيد با آن عظمتش يكى از ستارگان متوسط در ميان اين خيل عظيم ستارگان است.
وسعت آسمانها آنچنان است كه نه تنها پيمودن آن با وسائل ساخته دست بشر غير ممكن به نظر مىرسد؛ بلكه اگر بر بال و پر ذرات نور- كه آن قدر سريع حركت مىكنند كه سرعت آنها در يك ثانيه به سيدصد هزار كيلومتر مىرسد- سوار شويم و راهى آسمانها گرديم، باز ميلياردها سال نورى طول مىكشد تا بتوانيم بخش شناخته شده اين جهان را سير كنيم.
با توجّه به اينكه هر قدر تلسكوپها و دوربينهاى عظيم نجومى بزرگتر و دقيقتر مىشود؛ جهانهاى تازهاى براى ما كشف مىگردد. معلوم نيست كه در ماوراى آنچه ما مىبينيم و مىشناسيم، چه عوالمى وجود دارد و اى بسا آنچه با
عظيمترين تلسكوپها ديده مىشود، فقط گوشه كوچك و ناچيزى از اين جهان پهناور باشد. يكى از دانشمندان در همين زمينه مىگويد: تمام اين دنياى عظيم را كه ما مىبينيم جز ذره كوچك و عظيم بى مقدارى، از يك دنياى عظيمتر نيست.(1)
اينجا است كه به عمق آيه فوق پى مىبريم كه مىگويد: آفرينش آسمانها و زمين مسلماً از آفرينش انسانها بزرگتر است، ولى اكثر مردم نمىدانند.
آيا بيان چنين مطالبى در عصر نزول قرآن، آن هم در نقطهاى كه از عقب ماندهترين نقاط جهان بود، به وسيله يك فرد درس نخوانده، معجزه محسوب نمىشود؟
به اين ترتيب به پايان بحثى كه درباره اعجاز علمى قرآن بيان كرديم مىرسيم، هر چند هنوز نكات ناگفته فراوان است.
ما معتقديم بررسى شانزده نمونه فوق بطور منصفانه، اين حقيقت را به هر انسان بى نظرى ثابت مىكند كه اين كتاب بزرگ يعنى قرآن محال است ساخته مغز بشرى باشد.
1) مجلّه فضا، شماره 56، فروردين 1351.
به يقين قرآن مجيد، يك كتاب تاريخى نيست؛ اما به دلايل مختلفى بحثهاى تاريخى فراوانى دارد؛ چرا كه مسائل تربيتى مخصوصاً در سطح اجتماع، نمىتواند از مباحث مربوط به تاريخ گذشتگان جدا باشد؛ زيرا تاريخ بزرگترين آزمايشگاه زندگى است، و محك بسيار خوبى براى روشن ساختن ارزشهاى مكاتب اجتماعى و اقتصادى و سياسى و جداسازى حقايق از اوهام به شمار مىرود.
هنرنمايى بزرگ تاريخ اين است كه مسائل فكرى و عقلانى را در لباس
محسوس نشان مىدهد و كمك بزرگى به فهم صحيح ارزشهاى انسانى مىكند، عاقبت ظلم و ستمگرى و خودكامگى به كجا مىكشد؟ و نتيجه اختلاف و پراكندگى كدام است؟ و اينكه پايان تعصب و لجاجت و تك روى و بى اعتنايى به واقعيتها چگونه رقم مىخورد؟ همه از جمله مسائلى است كه به وسيله تاريخ به دست مىآيد.
به همين دليل مىتوان گفت تاريخ همان آب حيات است كه مىتواند به انسان عمر طولانى دهد؛ زيرا مطالعه تاريخ پيشينيان محصول هزاران سال تجربيات انسانهاى گذشته را در اختيار نسل امروز و فردا مىگذارد. قرآن مجيد در يك جمله كوتاه به اين حقيقت مهم اشاره مىكند و مىفرمايد: لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُوْلِى الْأَلْبَابِ مَا كَانَ حَدِيثاً يُفْتَرَى وَلَكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ «به راستى در سرگذشت آنها عبرتى براى صاحبان انديشه بود. اينها داستان دروغين نبود؛ بلكه (وحى آسمانى است، و) با كتب آسمانى پيشين هماهنگ است؛ و در آن است شرح هر چيزى (كه مايه سعادت انسان است)؛ و هدايت و رحمتى است براى گروهى كه ايمان مى آورند».(1)
جالب اينكه قرآن اين سخن را بعد از داستان پر ماجرا و بسيار عبرتانگيز حضرت يوسف عليه السلام، كه در ابعاد مختلف مسائل تربيتى قابل استفاده و نتيجهگيرى است بيان مىكند.
قرآن در جاى ديگر، داستانها و سرگذشتهاى پيشينيان را سبب بيدارى
1) سوره يوسف، آيه 111.
انديشهها بر مىشمرد و مىگويد: فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ «اين داستانها را (براى آنها) بازگو كن، شايد بينديشند (و بيدار شوند)».(1)
در جاى ديگر بيان سرگذشت پيامبران پيشين را مايه ثبات قلب و تقويت اراده پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و بيدارى و آگاهى مؤمنان شمرده و مىفرمايد: وَكُلًاّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَكَ وَجَاءَكَ فِي هَذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ «ما از سرگذشتهاى همه پيامبران براى تو شرح مى دهيم، تا بوسيله آن، قلبت را آرامش بخشيم؛ (و ارادهات قوى گردد) و در اين (اخبار و سرگذشتها،) براى تو حقّ آمده، و براى مؤمنان موعظه و تذكّرى است».(2)
و درباره داستان حضرت نوح عليه السلام مىگويد: وَلَقَدْ تَرَكْنَاهَا آيَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ: «ما اين ماجرا را به عنوان نشانه اى در ميان امتها باقى گذارديم؛ آيا كسى هست كه پند گيرد؟»(3)
و بالاخره درباره آثارى كه از پيشينيان باقى مانده است در يك تعبير زنده و زيبا چنين مىگويد: أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِى الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَاتَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِى فِى الصُّدُورِ:
«آيا آنان در زمين سير نكردند، تا دلهايى داشته باشند كه (حقيقت را) با آن درك كنند؛ يا گوشهايى كه با آن (نداى حق را) بشنوند؟! زيرا (بسيار مى شود كه) چشمهاى ظاهر نابينا نمى شود، بلكه دلهايى كه در سينهها است كور مى شود».(4)
به اين ترتيب نه تنها تفصيل تاريخ، بلكه آثار تاريخى خاموش بازمانده از
پيشينيان نيز، چشم دل را بينا و گوش جان را شنوا مىسازد.
با اين اشاره به فلسفه و آثار تاريخ پيشينيان به قرآن باز مىگرديم و به اعجاز تاريخى قرآن مىنگريم.
گفتيم قسمت مهمى از مباحث تربيتى و مواعظ و اندرزهاى و بشارتها و انذارها و بيمها و اميدهاى قرآن، در قالب مسائل تاريخى بيان شده؛ و به قدرى زيبا و گويا و مؤثر مطرح شده كه هر شنوندهاى را بىاختيار به سوى آن اهداف عالى مىكشاند و تا انسان سوره هايى مانند يوسف، انبياء، طه، قصص، مريم و آل عمران و بقره و ... را، مطالعه نكند به عظمت فوق العاده مباحث تاريخى قرآن پى نمىبرد.
اصولًا مباحث تاريخى قرآن داراى ويژگىهاى زير است:
تكيه بر قسمتهاى حساس و انداختن ذره بين قوى روى مسائلى كه نقش مهم تربيتى دارند.
خالى بودن از هر گونه حشو و زوائد.
خالى بودن از تناقض و تضاد و ناهماهنگى.
بر خلاف روش تاريخ نگارى معمول آن زمان (حتى قرنها بعد از آن)، كه تاريخ به عنوان يك سرگرمى كه حداكثر به عنوان يك آگاهى از وضع گذشتگان
مطرح مىشد؛ و هيچ تجزيه و تحليلى كه شكل فلسفه تاريخ و درسهاى آموخته شده از سرگذشت پيشينيان باشد نداشت، در مباحث تاريخى قرآن مجيد هم به ريشههاى مسائل توجه شده و هم به پيامدهاى آن، به گونهاى كه حس كنجكاوى و روح دقت و تفكر را در شنونده و خواننده بر مىانگيزد، و جالب اينكه در همه جا حوادث غير آموزنده را كه جز اطاله كلام و اتلاف وقت، ثمرى ندارد حذف مىكند.
توضيح اينكه عواملى وجود داشته كه هميشه تاريخ با افسانههايى دروغين آميخته شود. از جمله آنها، سرگرمى و ارضاى عواطف كودكانه و تحريك تخيّلات و ايجاد جاذبههاى دروغين بوده است؛ بطورى كه مىتوان گفت افسانهها و اسطورهها بخش مهمى از تواريخ پيشينيان و ركن اصلى آن را تشكيل مىدهد.
روى اين حساب، اگر خود را در زمان نزول قرآن مجيد و در محيط زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرض كنيم، مىبينيم آنچنان تواريخ آن زمان با خرافات آميخته شده بود- خرافاتى كه دهان به دهان مىگشت و در زمره مسلّمات شمرده مىشد- كه جدا سازى آن براى افراد درس خوانده امكانپذير نبود، تا چه رسد افراد بى سواد.
علماى آن زمان كه همان ربانيون و احبار يهود و نصارى بودند، و همچنين كاهنان مشرك عرب نيز پاسداران اين اسطورهها و خرافات و قصهها بودند.
مسلماً كسى كه در چنين محيطى زندگى كند و به سن چهل سالگى برسد، تار و پود افكار او آنچنان با اين افسانهها و اسطورهها بافته مىشود كه جدايى از آن عادتاً ممكن نيست. آيا چنين كسى قدرت دارد تواريخ را در آن محيط تاريك پاكسازى كند و حقايق را از خيالات و خرافات جدا سازد؟ يك محقق درس خوانده تاريخ امروز به زحمت قادر بر چنين كارى است، چگونه مىتوان از فرد درس نخواندهاى در آن روز چنين انتظارى را داشت؟!
اكنون به سراغ نمونه هايى از تواريخ قرآن مىرويم و يك مقايسه كوتاه، آنچه در بالا گفته شد را روشن مىكند:
قرآن مجيد در سوره بقره آيات 30 تا 37 مسأله آفرينش انسان را چنين شرح مىدهد:
« (به ياد آور) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان فرمود:" من بر روى زمين، جانشينى (نمايندهاى) قرار خواهم داد." فرشتگان گفتند: (پروردگارا!) آيا كسى را در آن قرار مى دهى كه فساد و خونريزى كند؟! حال آنكه ما تسبيح و حمد تو را به جا مى آوريم، و تو را تقديس مى كنيم (و براى جانشينى شايسته تريم). فرمود:" من حقايقى را مى دانم كه شما نمى دانيد."- سپس، تمامى علم اسماء (علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات) را به آدم آموخت. آنگاه آنها
را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود:" اگر راست مى گوييد، (و از آدم شايسته تر هستيد) اسامى اينها را به من خبر دهيد!"- گفتند: منزّهى تو! ما جز آنچه به ما تعليم داده اى، نمى دانيم؛ زيرا تويى كه دانا و حكيمى.- فرمود:" اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) اين موجودات آگاه كن." هنگامى كه آدم آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود:" آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را مى دانم؟! و مى دانم آنچه را شما آشكار مى كنيد، و آنچه را پنهان مى داشتيد!"- و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده (و خضوع) كنيد! همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سرباز زد، و تكبّر ورزيد، و (بخاطر نافرمانى و تكبّرش) از كافران شد.- و گفتيم:" اى آدم! تو با همسرت در بهشت سكونت كن؛ و از (نعمتهاى) آن، از هرجا مى خواهيد، در كمال فراوانى بخوريد؛ (ولى) نزديك اين درخت نشويد؛ كه از ستمكاران خواهيد شد."- پس شيطان موجب لغزش آنها از بهشت شد؛ و آنان را از آنچه در آن بودند، بيرون كرد. و (دراين هنگام به آنها) گفتيم:" (همگى از مقام خويش) فرود آييد! در حالى كه دشمن يكديگر خواهيد بود. و براى شما در زمين، تا مدّت معيّنى محل اقامت و وسيله بهره بردارى خواهد بود."- سپس آدم از پروردگارش كلماتى دريافت داشت؛ (و با آنها توبه كرد.) و خداوند توبه او را پذيرفت؛ زيرا او توبه پذير و مهربان است».
در سورههاى ديگر قرآن مانند اعراف و طه نيز به اين معنا اشاره شده است.
از آيه 120 سوره طه به خوبى استفاده مىشود كه شيطان آدم را از اين طريق فريب داد كه به او گفت: اين درخت، درخت زندگى جاويدان است، در حالى كه قبلًا به آدم هشدار داده شده بود كه شيطان دشمن شما است فريب او را نخوريد.
و نيز از آيات 26 و 27 سوره اعراف و آيه 121 سوره طه استفاده مىشود كه آدم عليه السلام و همسر او در بهشت لباسى بر تن داشتند؛ اما هنگامى كه از شجره ممنوعه خوردند، لباس بهشتى از تنشان فرو ريخت، و آنها از برگهاى درختان بهشت براى خود لباس درست كردند.
طبق آيات فوق: اولًا بالاترين نقطه قوت آدم كه او را به مقام خليفه اللهى رساندو مسجود فرشتگان شد، همان آگاهى از عِلمُ الاسماء و دانستن حقايق و اسرار جهان هستى بود.
ثانياً بيرون رفتن آدم از بهشت به خاطر خوردن از درختى بود كه قبلًا براى او ممنوع شده بود؛ گرچه قرآن نامى براى آن درخت ذكر نكرده، ولى ظاهر اين است كه ميوه جالبى داشته و هدف از ترك آن، همان آزمايش و امتحان آدم عليه السلام است تا در برابر وسوسههاى نفس و شيطان قوت ايمان و اراده او آزموده شود.
و از تعبير به ازلَّهُما الشَّيطانُ «شيطان، آدم و همسرش را به لغزش واداشت» روشن مىشود كه خوردن از درخت ممنوع، تنها يك لغزش بود، نه ارتكاب گناه و طغيان در برابر خداوند و شكستن حريم عبوديت.
حال به سراغ تورات كنونى مىرويم تا ببينيم اين ماجراى تاريخى را چگونه با انواع خرافات و مسائل غير منطقى و حتى كودكانه آميختهاند.
در فصل دوم سفر تكوين شماره 7- 25 چنين آمده است:
«7. پس خداوند خدا آدم را از خاك زمين صورت داد و نسيم حيات را بر دماغش دميد، و آدم، جان زنده شده 8. و خداوند خدا در عدن از طرف شرقى باغى غرس نمود، و انسانى كه مصور ساخته بود، در آنجا گذاشت 9. و خداوند
خدا هر درخت خوش نما و به خوردن نيكو از زمين رويانيد و هم درخت حيات در وسط باغ، و درخت دانستن نيك و بد را ...
در ادامه اين ماجرا در فصل سوم از همان سفر تكوين چنين آمده است:
«1. و مار (شيطان) از تمامى جانوران صحرا حيله سازتر بود كه خداوند خدا آفريده بود؛ و (مار) به زن گفت: آيا خدا فى الحقيقه گفته است كه از تمامى درختان باغ نخوريد 2. و زن به مار گفت از ميوه درختان باغ مىخوريم 3. اما از ميوه درختى كه از وسط باغ است خدا فرموده است كه از آن مخوريد و آن را لمس ننمائيد مبادا كه بميريد 4. و مار به زن گفت كه البته نمىميريد 5. و حال اينكه خدا مىداند روزى كه از آن مىخوريد چشمان شما گشوده شده، چون خدايانى (فرشتگان) كه نيك و بد را مىدانند خواهيد شد 6. پس زن درخت را ديد كه به خوردن نيكو است و اينكه در نظرها خوش آيند است و درختى كه مر دانشمندى را مرغوب است، پس از ميوهاش گرفت و خورد و به شوهر خودش نيز داد كه خورد 7. آنگاه چشمهاى هر دو ايشان گشوده شده دانستند كه برهنهاند و برگهاى درخت انجير را دوخته از براى خود فوطه (پوششى شبيه لنگ) ساختند.
و آواز خداوند خدا را شنيدند كه به هنگام نسيم روز در باغ مىخراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان درختان باغ پنهان كردند 9. و خداوند خدا آدم را آواز كرده، وى را گفت كه كجايى؟ 10. او ديگر جواب گفت كه آواز ترا در باغ شنيدم و ترسيدم زيرا كه برهنهام به جهت آن پنهان شدم 11. و خدا به او گفت كه تو را كى گفت كه برهنهاى؟ آيا از درختى كه تو را امر فرمودم كه نخورى خوردى؟ 12. و آدم گفت: زنى كه از براى بودن با من دادى او از آن درخت به من داد كه خوردم 13. و خداوند خدا به زن گفت اينكه كردى چيست؟ و زن گفت: كه مار مرا اغوا نمود كه خوردم 14. و خداوند خدا به مار گفت چون كه اين كردى از تمامى بهايم و تمامى حيوانات صحرا ملعونى، بر شكمت خواهى رفت و تمامى روزهاى عمرت خاك خواهى خورد ...
و خداوند خدا گفت كه اينك آدم نظر به دانستن نيك و بد چون يكى از ما شده است پس حال مبادا كه دست خود را دراز كرده هم از درخت حيات بگيرد و بخورد دائماً زنده ماند 23. پس از آن سبب، خداوند خدا، او را از باغ عدن راند، تا آنكه در زمينى كه از آن گرفته شده بود فلاحت (كشاورزى) نمايد 24. و آدم را راند، و در طرف شرقى باغ عدن كروبيان (فرشتگان) را و شمشير آتشبارى كه به جهت نگاهبانى راه شجره حيات گردش مىكردند مسكن داد».(1)
عصاره بيان تورات در زمينه تاريخ آفرينش آدم عليه السلام و خروج او از بهشت به زبان ساده چنين مىشود:
خداوند آدم را آفريد، و در شرق عدن در باغى سكونت داد، تا آن را باغبانى
1) تورات، سفر تكوين، فصل دوم و سوم از ترجمه فارسى تورات چاپ انگلستان، سال 1878 كه به قلم ويليام گلن كه به فرمان مجمع مشهور بريتيش فارين بايبل سوسايتى ترجمه شده است.
كند و در ميان درختان آن باغ دو درخت وجود داشت، يكى درخت دانستن نيك و بد؛ يعنى درختى كه اگر كسى از ميوه آن مىخورد عقل و هوش پيدا مىكرد و چون آدم نخورده بود، خوب و بد را درك نمىكرد؛ به همين دليل از برهنه بودن خود و همسرش ابداً شرم نداشت، و ديگرى درختِ حيات بود كه هر كسى از آن مىخورد عمر جاودان پيدا مىكرد؛ خداوند به آدم دستور داده بود كه از درخت علم و دانش ونيك و بد مطلقاً نخورد و به او گفته بود: اگر بخورى مىميرى؛ اما چيزى نگذشت كه شيطان همسر آدم (حوا) را وسوسه كرد و گفت:
چرا از درخت علم و دانش نمىخورى؟ كه اگر بخورى چشمان شما گشوده خواهد شد و همچون فرشتگان از نيك و بد آگاه مىشوى. ظاهر آن درخت نيز جالب و خوشايند به نظر مىرسيد.
سر انجام حوا از آن خورد و به آدم نيز داد. چشمان آنها باز شد و از نيك و بد آگاه شدند و زشتى برهنه بودن را دريافتند، و از برگ پهن درخت انجير پوششى براى خود ساختند و به دور خور بستند.
هنگام صبح كه خداوند در باغ بهشت قدم مىزد، آدم خود را در لابهلاى درختان باغ مخفى كرده بود. خداوند او را نديد و صدا زد: كجايى؟ او از لابهلاى درختان خبر داد كه اينجا هستم و به خاطر اين خود را پنهان كردم كه ديدم برهنهام. خداوند از او پرسيد: از كجا دانستى برهنهاى؟ نكند از درخت نيك و بد (علم و دانش) خوردهاى؟ او گناه را به گردن همسرش انداخت و هنگامى كه حوا مورد مؤاخذه قرار گرفت گناه را به گردن مار (شيطان) افكند. در اينجا خداوند مار را كيفر داد، و كيفرش اين بود كه بر شكم خود راه برود و در تمامى عمر
خوراكش خاك باشد.
از سوى ديگر خداوند از اينكه آدم از درخت علم و دانش خورده و همانند يكى از خدايان شده وحشت كرده كه مبادا از درخت حيات و زندگى هم بخورد و عمر جاودان پيدا كند. اينجا بود كه دستور اخراج او را از باغ بهشت صادر كرد و به فرشتگان دستور داد با شمشير آتشبار، از درخت حيات نگهبانى كنند، مبادا آدم به آن نزديك شود.
فراموش نكنيم كه اين همان توراتى است كه امروز به عنوان كتاب مقدس تمام يهوديان و مسيحيان جهان شمرده مىشود و همگى به محتواى آن ايمان دارند، ومعتقدند، در عصر نزول قرآن نيز عيناً در دست يهود و نصارى بوده است.
البته ما هرگز معتقد نيستيم كه اين گونه افسانههاى كودكانه و مبتذل در كتاب آسمانى موسى عليه السلام وجود داشته و يا انبياء بعد از او از آن حمايت كردهاند؛ ولى به هر حال اين افسانه عجيب، مطالب فوق العاده زنندهاى درباره خداوند دارد كه هر يك از ديگرى زنندهتر است، از جمله:
افترا به خدا آنجا كه فرمود: اگر از اين درخت (علم و دانش) بخوريد مىميريد.
نسبت بخل به خدا دادن، كه راضى نبود آدم و حوا از درخت علم و دانش بخورند و آگاه و عاقل گردند، و اينكه خدا مىخواست آنها در جهل و نادانى بمانند.
خداوند اين قدر به آن دو عقل و دانش نداده بود كه زشتى برهنگى خود
را درك كنند و اين حالت را براى آنها سخت مىپسنديد.
او داراى جسم است و در باغ قدم مىزند و در عين حال از آنچه در اطراف آن مىگذرد نا آگاه است بطورى كه آدم و حوا مىتوانند از نظر او پنهان شوند، كه هر يك از اينها كفر است، و با مقام الهى هرگز سازگار نيست.
شيطان (نعوذ باللّه) نسبت به آدم و حوا از خداوند دلسوزتر بود چرا كه راه آگاهى بر نيك و بد را به آنها آموخت، و در واقع نه تنها شيطنتى نكرد بلكه آنها را به را تكامل دعوت نمود و در واقع ما در علوم و دانشهايى كه داريم مديون شيطانيم.
آدم و حوا را به جرم عالم شدن از بهشت بيرون كرد، پس بهشت جاى جاهلان و نادانهااست.
شيطان به جرم خيرخواهى نسبت به آدم، ملعون و مطرود دستگاه الهى شد؛ و بى آنكه گناهى كرده باشد مورد مجازات قرار گرفت.
همچنين خرافات ديگرى مثل اينكه علم و دانش و حيات، ميوه درختان باغ است، يا اينكه خوراك مار هميشه خاك باشد، و امثال اينها.
اكنون در يك مقايسه ساده، ميان آنچه قرآن درباره تاريخچه پيدايش آدم و مبارزه شيطان با او بيان كرده و آنچه در عبارات بالا خوانديم مىتوان فهميد كه كدام يك آسمانى است و كدام يك ساخته مغز يك انسان نا آگاه.
قرآن مجيد در سوره هود آيات 69 تا 76، داستان آمدن فرشتگان به نزد ابراهيم عليه السلام در مسير خود به سوى قوم لوط براى مجازات آنها را اين گونه بيان مىكند: «فرستادگان ما (فرشتگان) براى ابراهيم بشارت آوردند؛ گفتند: سلام! (او نيز) گفت: سلام! و چندان درنگ نكرد كه گوساله بريانى (براى آنها) آورد.- (امّا) هنگامى كه ديد دست آنها به آن نمى رسد (و از آن نمى خورند) آنها را نا آشنا (و دشمن) شمرد؛ و از آنان احساس ترس نمود. به او گفتند: نترس! ما به سوى قوم لوط فرستاده شده ايم. و همسرش ايستاده بود، (ازخوشحالى) خنديد؛ پس او را به اسحاق، و بعد از اسحاق به يعقوب بشارت داديم.- گفت: اى واى بر من! آيا من فرزند مى آورم در حالى كه پيرزنم، و اين شوهرم پيرمردى است؟! اين راستى چيز عجيبى است!- گفتند: آيااز فرمان خدا تعجّب مى كنى؟! اين رحمت خدا و بركاتش بر شما خانواده است؛ چرا كه او ستوده و داراى مجد و عظمت است.- هنگامى كه ترس ابراهيم فرو نشست، و بشارت به او رسيد، درباره قوم لوط با ما مجادله مى كرد؛ (و تقاضاى عفو آنان را داشت)- چرا كه ابراهيم، بردبار و دلسوز و همواره رجوع كننده (به سوى خدا) بود.- (گفتيم:) اى ابراهيم! از اين (درخواست) صرف نظر كن، كه فرمان پروردگارت فرا رسيده؛ و به يقين عذاب بدون بازگشت (الهى) به سراغ آنها مى آيد.»
در اين فراز تاريخى به چيز عجيب و پيچيده و غير مأنوس يا غير منطقى مطلقاً برخورد نمىكنيم، جريانى كاملًا روشن است؛ فرشتگانى مأمور مجازات قوم لوط شدند و قبلًا براى بشارت فرزند، نزد ابراهيم عليه السلام مىآيند او مىخواهد از آنها پذيرايى كند. چيزى نمىگذرد كه از ماجرا آگاه مىشود. او در صدد
شفاعت بر مىآيد و به زودى مىفهمد كه كار از كار گذشته و قوم لوط قابل شفاعت نيستند. در اين هنگام به او و همسرش بشارت تولد فرزند مىدهند و ماجرا پايان مىيابد. اما ببينيم كتاب به اصطلاح مقدّسى كه مورد قبول يهوديان و مسيحيان جهان است در اين زمينه چه افسانهها به هم بافته و چه مسائل غير منطقى، مطرح كرده است.
در فصل هيجدهم از سفر تكوين چنين مىخوانيم: «و خداوند وى را در بلوطستان ممرى ظاهر شده در حالى كه بر در چادر به گرمى روز مىنشست، و چشمان خود را گشاده، نگريست كه اينك سه شخص در مقابلش ايستادهاند و هنگامى كه ايشان را ديد از براى استقبال ايشان از در چادر دويد و به سوى زمين خم شد و گفت كه اى آقايم حال اگر در نظرت التفات يافتم تمنا اينكه از نزد بنده خود نگذرى و حال اندك آبى آورده شود تا آنكه پاهاى خود را شستشو داده در زير اين درخت استراحت فرمائيد و لقمه نانى خواهم آورد تا كه دل خود را تقويت نماييد و بعد از آن بگذريد زيرا كه از اين سبب به نزد بنده خود عبور نموديد پس گفتند به نحوى كه گفتى عمل نما.
پس ابراهيم به چادر نزد ساراه شتافت و گفت: تعجيل نموده سه پيمانه آرد خمير كرده گردهها بر اجاق بپز؛ پس ابراهيم به گله گاو شتافت و گوساله نر و تازه خوبى گرفته به جوانى داد كه آن را به سرعت حاضر ساخت و كره و شير با گوسالهاى كه حاضر كرده بود گرفت و در حضور ايشان گذاشت و نزد ايشان زير آن درخت ايستاد تا خوردند!
پس وى را گفتند: زنت ساراه كجا است و گفت: اينك در چادر است، او
ديگر: گفت كه البته بر طبق زمان، عمر به تو ميگردم (باز مىگردانم) و اينك زنت ساراه را پسرى خواهد شد و ساراه به در چار مىشنيد در حالتى كه در عقب او بود. ابراهيم و ساراه پير و سالخورده بودند و از عادت زنانه بريده شده بود و ساراه خود به خود خنديد گفت: بعد از آنكه من پير شدم و آقايم پير شده است آيا مىشود كه مسرور شوم؟!
پس خداوند به ابراهيم گفت ساراه چرا خنديده؟ گفت: كه آيا به تحقيق خواهم زاييد در حالى كه پير شدهام. آيا براى خداوند چيزى هست كه دشوار باشد (و حال اينكه) در وقت موعود بر طبق زمان عمر به تو مراجعت مىفرمايم من ساراه را پسرى خواهد شد و ساراه انكار كرده گفت كه: نخنديدم، چه مىترسيد. پس او گفت: چنين نيست به تحقيق تو خنديدى! و آن شخص از آنجا برخاستند و به سوى سدوم تجّوه نمودند و ابراهيم ايشان را مشايعت نمود تا آنكه ايشان را روانه نمايد و خداوند گفت: از ابراهيم چيزى كه مىكنم پنهان نمايم. چونكه ابراهيم حقيقتاً قوم عظيم و بزرگ خواهد شد و تمامى طوايف زمين در او متبرك خواهند بود ...
و خداوند گفت: چونكه فرياد سدوم و عموراه زياده و گناهان ايشان بسيار سنگين است، پس حال فرود آمده خواهم ديد كه آيا بالكليه مثل فريادى كه به من رسيده است عمل نمودهاند و اگر چنين نباشد خواهم دانست و آن اشخاص از آنجا توجه نموده و به سوى سدوم روانه شدند در حالتى كه ابراهيم در حضور خداوند مىايستاد. پس ابراهيم تقرب جسته گفت كه: آيا حقيقتاً صالح را با طالح هلاك خواهى ساخت؟ احتمال دارد كه در اندرون شهر 50 نفر صالح باشند، آيا
مىشود كه آن مكان را هلاك سازى و به سبب 50 نفر صالحى كه در اندرونش مىباشند نجات ندهى؟ حاشا از تو كه مثل اين كار بكنى و صالحان را با طالحان هلاك سازى و صالح با طالح مساوى باشد حاشا از تو؛ آيا مىشود كه حاكم تمامى زمين عدالت نكند؟
پس خداوند گفت: اگر در ميان شهر سدوم 50 نفر صالح پيدا بكنم تمامى اهل آن مكان را به سبب ايشان نجات خواهم داد و ابراهيم در جواب گفت: اينك حال من كه در خاك و خاكستر آغاز تكلم نمودن با آقايم مىنمايد، بلكه از 50 نفر صالح پنج نفر كمى نمايد آيا مىشود كه تمامى اهل شهر را به سبب آن پنج نفر هلاك سازى؟ پس گفت: اگر در آنجا 45 نفر يابم هلاك آن نخواهم كرد.
و بار ديگر با او متكلم شده، گفت: بلكه در آن 40 نفر يافت شود، پس او گفت: كه بسبب 40 نفر آن عمل نخواهم نمود، و او گفت: تمنا اين كه آقايم غضبناك نشود كه تكلم نمايم بلكه در آن 30 نفر يافت شوند، او گفت: اگر در آنجا 30 نفر پيدا بكنم آن عمل نخواهم نمود.
ديگر گفت: اينك حال آغاز تكلم با آقايم نمودهام بلكه در آنجا 20 نفر يافت شوند،" او گفت:" كه بسبب 20 نفر هلاك آن نخواهم كرد.
و ديگر گفت: تمنا اين كه آقايم غضبناك نشود تا آنكه يكبار ديگر تكلم نمايم بلكه در آنجا 10 نفر پيدا شود او گفت: كه سبب ده نفر هلاك شان نخواهم كرد و خداوند هنگامى كه كلام را با ابراهيم به انجام رسانيده بود روانه شد و ابراهيم به مكانش رجعت نمود».(1)
1) سفر تكوين( پيدايش)، فصل هيجدهم.
طبق اين نوشته تورات، خداوند و سه نفر از فرشتگان در بلوطستان ممرى در يك روز گرم بر ابراهيم آشكار گرديدند ابراهيم از آن سه فرشته پذيرايى گرمى مىكند و آنها غذاى او را مىخورند- بعضى از اين عبارات فهميدهاند كه خداوند هم از غذاى او خورد! يا اينكه آن سه نفر مظاهر سه گانه خدا طبق عقيده تثليث بودند- به هر حال خداوند بشارت فرزند به ساره داد ولى ساره از اين بشارت خنديد خداوند ساره را مؤاخذه كرده كه چرا خنديدى او منكر شد كه نخنديدم ولى خداوند تأكيد كرد كه خنديدى.
سپس آنها روانه شدند و ابراهيم آنها را مشايعت كرد و وسط راه خداوند فكر مىكند چرا ابراهيم را از اقدامى كه مىخواهد درباره قوم لوط انجام دهد بى خبر بگذارد؛ لذا به او گفت:" سر و صداى زيادى از شهرهاى قوم لوط شنيدم و گناهان زيادى از آنها نقل مىكنند. از آسمان فرود آمدهام تحقيق كنم ببينم راستى آنچه به من گزارش دادهاند درست بوده يا نه اگر درست بوده آنها را هلاك خواهم كرد".
سپس آن سه نفر روانه به سوى سدوم شدند امّا ابراهيم همچنان در حضور خداوند ايستاده بود و شروع به جر و بحث- به اصطلاح چك و چانه- كرد و گفت: از عدالت دور است كه اگر در اين شهرها 50 نفر صالح باشند آنها را هلاك كنى؛ خداوند اطمينان داد كه اگر 50 نفر صالح در آنجا پيدا كند هلاكشان نكند.
ابراهيم با احتياط كامل عدد را پايين كشيد و هر بار براى اينكه اوقات خداند تلخ نشود! با اعتذار و پوزش تمام سخن را آغاز مىكرد؛ حتى دو مرتبه صريحاً گفت: تمنا دارم عصبانى نشوى تا اينكه عدد به 10 نفر رسيد مثل اينكه ابراهيم
جرأت نكرد بيش از اين پائين بيايد؛ لذا در همينجا سكوت را بر ادامه سخن ترجيح داد؛ و هنگامى كه بحث به اينجا كشيد كلام خدا با ابراهيم تمام شد.
خداوند به سوى سدوم روانه شد و ابراهيم به مكان خود بازگشت. با توجه به اينكه مسلماً منظور از خداوند در اين آيات (يا صحيحتر جملهها) همان خداوند جهان است، مطالب زير را مىتوان نتيجه گرفت:
نسبت جسميت به خداوند! اين مطلب در چندين مورد از اين عبارات به چشم مىخورد.
نسبت عدم اطلاع به خداوند! زيرا مىگويد به زمين آمد تا درباره قوم لوط تحقيق كند.
عصبانيت و خشونت خداوند! تا آنجا كه ابراهيم تقاضا كند خشمناك نشود و با لطائف الحيلى مىخواست از خشم و خشونت او درباره بندگانش بكاهد.
فرشتگان غذا مىخورند!
ساره آن زن با ايمان و معرفت از بشارت خداوند خنديد و سپس منكر هم شد!
اينها نقاط ضعف روشن اين افسانه دروغين است كه در تورات تحريف يافته، به خداوند نسبت داده شده است.
ولى هنگامى كه اصل جريان را در قرآن مطالعه مىكنيم هيچ يك از اين اشتباهات و نسبتهاى ناروا را در آن نمىبينيم و با اين مقايسه حقايق بسيارى روشن مىشود.
مسأله اختلاف زبانهاى مردم جهان- با توجه به اينكه همه از يك پدر و مادر متولد شدهاند- از مسائل شگفت انگيزى است كه هميشه مورد توجه بوده است؛ قرآن مجيد در اين باره مىگويد: وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِى ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَ «و از نشانه هاى او آفرينش آسمانها و زمين، و تفاوت زبانها و رنگهاى شما است؛ در اين نشانه هايى است براى اهل دانش»(1).
امروز ما مىدانيم كه سر چشمه اختلاف زبانها در واقع دو چيز است: نخست قدرت ابتكار و خلاقيت فكر انسانها است كه دائماً براى بر طرف ساختن نيازهاى خود لغات تازه و جمله بندىهاى جديدى مىآفرينند. دوم فاصله گرفتن اقوام و ملّتها از يكديگر است؛ زيرا نبود وسائل ارتباط جمعى به شكل امروز در اعصار گذشته، هنگامى كه قوم و ملّتى از ديگرى دور مىماند، تدريجاً در الفاظ و عبارات موجود آنها تغيير و تحوّلاتى ايجاد مىشد؛ و اين تغييرات در طول هزاران سال متراكم مىگشت و لغات و زبانها از هم فاصله مىگرفت و مبدأ پيدايش زبانهاى مختلف و متفاوتى مىشد.
از آنجا كه اختلاف زبانها يكى از پايههاى شناخت اقوام مختلف بود كمك مؤثرى به مسأله شناخت در جامعه بشرى مىكرد؛ و اگر قرآن مجيد اختلاف زبانها را در كنار اختلاف رنگها از آيات و نشانههاى خداوند بر مىشمرد،
1) سوره روم، آيه 22.
اشاره به همين فلسفه است؛ زيرا هم تفاوت رنگها وسيله شناخت است و هم تفاوت زبانها؛ با اين تفاوت كه اولى از اختيار بشر بيرون است و دومى با ابتكار و خلاقيت بشر پيوند آشكارى دارد.
حال ببينيم تورات كنونى (تحريف يافته) در زمينه اختلاف زبانها چه مىگويد.
در فصل يازدهم از سفر تكوين (پيدايش) چنين آمده است:
«و در تمامى زمين، زبان و تكلم يكى بود- و واقع شد هنگامى كه از طرف شرقى مىكوچيدند (اشاره به فرزندان نوح وقبائل آنها است) اينكه وادى را در زمين شنعار (نام قديم بابل است) يافتند و در آنجا ساكن شدند- و به همديگر گفتند: كه بياييد تا خشتها را بسازيم، و آنها را به آتش بسوزانيم، و ايشان را خشت به جاى سنگ و گِل چرب به جاى گچ بود- و گفتند: كه بياييد به جهت خود شهرى و برجى را كه سرش به آسمان بسايد بنا كنيم و از براى خود نامى پيدا بكنيم مبادا كه بر روى تمامى زمين پراكنده شويم- و خداوند به جهت ملاحظه كردن شهر و برجى كه بنى آدميان مىساختند به زير آمد- و خداوند گفت: كه اينك قوم، يكىاند، و از براى همگى ايشان زبان يكى است و به كردن اين كار شروع نمودهاند و حال از هر چه كه قصد ساختنش دارند چيزى از ايشان منع نمىشود- بيا به زير آييم و در آنجا زبان ايشان را مخلوط نماييم تا آنكه زبان همديگر را نفهمند- و خداوند ايشان را از آنجا بر روى تمامى زمين پراكنده نمود كه از بنا كردن شهر باز ماندند- از آن سبب اسمش بابل گذاشته شد؛ زيرا كه خداوند تمامى زمين را در آنجا مخلوط نمود، بلكه خداوند ايشان را از آنجا بر
روى تمامى زمين پراكنده نمود».(1)
مطابق اين روايات تورات، در آغاز زبانِ همه مردم روى زمين يكى بود تا زمانى كه فرزندان نوح و قبايل آنها در شنعار (بابل) جمع شدند و تصميم به كار مهمى گرفتند- كه آن ساختن شهر بزرگ و برج بلندى بود- و اين قضيه خوشايند خداوند نبود، و از اين جنب و جوش و عواقب آن نگرانى داشت؛ لذا به بعضى از فرشتگان فرمود: «بيا به زمين برويم و زبان آنها را مخلوط كنيم تا پراكنده شوند»- يعنى تفرقه بيندازم و خدايى كنم- اين كار انجام شد، و چون آنها زبان يكديگر را نفهميدند، در نقاط مختلف زمين پراكنده شدند و ساختن برج عظيم در آنجا ناتمام ماند!
در كتاب اعلام قرآن در وجه نامگذارى بابل به اين نام چنين مىگويد:
«داستان سرايان لفظ بابل را از بَلْبَلَ مأخوذ پنداشتهاند و گفته اند كه پس از طوفان نوح، مردم در اين شهر اجتماع كردند و برجى برپا كردند تا علامت مركزيت اين شهرباشد، و مجامع رسمى خود را در اين شهر تشكيل دهند؛ لكن چون شب خفتند و صبح برخاستند، زبانهاى ايشان مختلف شد و هر كدام به لغتى متكلم شدند و در نتيجه عدم تفاهم، به نواحى جهان پراكنده گرديدند و از هر كدام ملّتى ريشه گرفت».(2)
اين افسانه كاملًا منطبق بر چيزى است كه در بالا از متن تورات نقل كرديم كه نشان مىداد ايجاد اختلاف زبان از سوى خداوند بوده و به منظور مبارزه با قدرت مردم بابل صورت گرفته است!
ولى مستر هاكس نويسنده قاموس مقدس در ماده زبان، براى توجيه نوشته تورات سخن ديگرى دارد؛ او مىگويد: «تخميناً تا دو هزار سال تمام دنيا داراى يك زبان و يك لهجه بودند ... لكن يك صد سال بعد از طوفان، يعنى در زمان ياغى گرى كوشيان (1)بابل، خداى تعالى بطور خارق عادت زبانها را، درهم و مغشوش كرد و روى زمين را با اين خانوادهها مختلفه و السنه متنوعه متأهل گردانيد».(2)
و در جاى ديگر مىگويد:
«اين مطلب (ساختن برج بلند) چون موافق اراده خدا نبود لهذا زبانهاى ايشان را مختلف نمود به صورتى كه هيچ يك حرف ديگرى را نمىتوانست بفهمد از اين رو به تمام نقاط معموره پراكنده گرديدند ... بدين وسيله قصد خداى تعالى به انجام رسيده، زمين معمور گرديد».(3)
اين تعبيرها چنين مىرساند كه هدف خداوند از ايجاد پراكندگى در زبان مردم بابل، عمران و آبادى جهان بوده؛ در حالى كه در عبارتى كه از تورات نقل كرديم، به صراحت آمده كه مقصود، تضعيف مردم بابل و در هم شكستن قدرت و وحدت و شوكت آنان بوده است.
ولى به هر حال مىدانيم كه از نظر تاريخى منشأ اختلاف زبانها هرگز چنين چيزى نبوده و گذشت زمان و دور افتادن اقوام از يكديگر عامل اصلى آن است، و اين مطلب هم اكنون نيز ادامه دارد.
در آيه 85 تا 96 سوره طه از قرآن مجيد اشاره به ماجراى گوساله سامرى شده است، مىفرمايد: «ما قوم تو را بعد از تو، آزموديم و سامرى آنها را گمراه ساخت.
1) بعضى گفتهاند: علت صداى گوساله اين بود كه باد به قسمتهايى از مجسمه كه به طرز خاصى ساختهشده بود مىوزيد و اين صدا بلند مىشد، و بعضى گفتهاند: سوراخى از دهان تا پشت آن وجود داشت و آن را به ديوار تكيه داده بود و كسى از پشت ديوار در آن مىدميد و صدايى از آن بر مىخواست.
است؛ پس، از من پيروى كنيد، و فرمانم را اطاعت نماييد"؛- ولى آنها گفتند:" ما همچنان گِردِ آن مى مانيم (و آن را پرستش مى كنيم) تا موسى به سوى ما بازگردد.- (هنگامى كه موسى بازگشت)، گفت:" اى هارون! هنگامى كه ديدى آنها گمراه شدند، چه چيز مانع بود- كه از من پيروى كنى؟! آيا فرمان مرا عصيان نمودى؟!"- (هارون) گفت:" اى فرزند مادرم! (اى برادر!) ريش و سر مرا مگير! زيرا من ترسيدم بگويى تو ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى، و سفارش مرا مراعات نكردى."- (موسى رو به سامرى كرد و) گفت:" تو چرا اين كار را كردى اى سامرى؟!"- گفت:" من چيزى ديدم كه آنها آن را نديدند؛ من قسمتى از آثار (و ردّ پاى) فرستاده (خدا، جبرئيل) را گرفتم، سپس آن را (در درون گوساله) افكندم، و اين كارى بود كه (هواى) نفس من در نظرم جلوه داد"».
از مجموع اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه بنى اسرائيل در غياب موسى عليه السلام با وسوسه مرد گمراهى به نام سامرى كه گويا سابقه زرگرى، داشت از زينت آلات خود گوساله طلايى را ساخت و هارون در مقام مبارزه بر آمد، تا آنجا كه قرآن مىگويد هارون در مقام عذر خواهى به موسى عليه السلام گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِى «اين گروه، مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند؛ و نزديك بود مرا بكشند»(1).
1) سوره اعراف، آيه 15.
بالاخره، موسى عليه السلام سخت از اين ماجرا ناراحت شد، برادرانش را ملامت كرد و سامرى را كيفر داد و بت او را در آتش سوزانيد، و خاكستر آن را در دريا ريخت و بنى اسرائيل را كيفر سخت داد.(1)
اكنون ببينيم تورات در اين زمينه چه مىگويد:
در فصل 32 از سفر خروج در تورات چنين مىخوانيم:
«و هنگام ديدن قوم كه موسى از فرود آمدن از كوه درنگ مىنمايد؛ آن قوم نزد هارون جمع آمده، وى را گفتند:" برخيز و از براى ما خدايانى بساز كه در پيشاپيش ما بروند، زيرا اين موسى مردى كه ما را از ملك مصر بيرون آورد نمىدانيم كه وى چه واقع شد"- و هارون به ايشان گفت:" گوشوارههاى زرّينى كه در گوشهاى زنان و پسران دختران شمايند بيرون كرده نزد من بياوريد"- پس تمامى قوم گوشوارههاى زرينى كه در گوشهاى ايشان بودند بيرون كرده به هارون آوردند- و آنها را از دست ايشان گرفته، آن را به آلت حكْاكى تصوير نموده، از آن گوساله ريخته شده ساخت و گفتند:" اى اسرائيل ايناناند خدايان تو، كه تو را از زمين مصر بيرون آوردند".
پس چون اين را هارون ديد مذبحى را در برابر آن ساخت و هارون ندا كرده گفت:" كه فردا از براى خداوند عيد خواهد بود"- و بامداد سحر خيزى نموده قربانىهاى سوختنى تقريب نمودند و هديههاى سلامتى نزديك آوردند و قوم به خصوص اكل و شرب نشستند و براى بازى كردن برخاستند- و خداوند به موسى عليه السلام فرمود كه:" روانه شده به زير آى، زيرا كه قوم تو از زمين مصر بيرون
1) سوره طه، آيات 85 تا 97، سوره بقره، آيه 54.
آوردى فاسد شدند- بلكه از طريقى كه امر فرموده بودم بزودى انحراف ورزيده گوساله ريخته شده از براى خودشان ساختند و به او سجده نموده و هم برايش قربانى نموده" گفتند:" كه اى اسرائيل خدايان تو كه تورا از زمين مصر بيرون آوردهاند ايناناند".
امّا موسى از خداوند خداى خود درخواست نموده گفت:" كه اى خداوند! غضب تو چرا بر قومى كه ايشان را از زمين مصر با قوّت عظيم و دست قوى بيرون آورى افروخته شده است چرا مصريان متكلم شده بگويند كه ايشان را به قصد بدى بيرون آورده است تا آنكه ايشان را در ميان كوهها بقتل رسانيده ايشان را از روى زمين منقرض سازد از شدت قهر خود برگرد! و نظر به انزال بلا به قومت تغيير به ارادهات بده". و بندگان خود ابراهيم و اسحاق و اسرائيل را به خاطر آور، چونكه به ذات خود براى ايشان قسم ياد نموده به ايشان گفتى كه ذريه شما را مثل ستارههاى آسمان بسيار خواهم گردانيد و واقع شد كه هنگامى كه به اردو نزديك آمد گوساله و هروله كنندگان را ديد و غضب موسى افروخته شده لوحه را از دستش انداخت، و آنها را به زير كوه شكست؛ و گوساله كه ساخته بودند گرفته به آتش سوزاند و آن را تا گرد نمودنش سحق كرد (كوبيد تا گرد شد) و بر روى آب پاشيد و بنى اسرائيل را نوشانيد!
و موسى به هارون گفت:" كه اين قوم با تو چه كردند كه به اين گناه عظيم ايشان را مرتكب گردانيدى و هارون" گفت:" كه غضب آقايم افروخته نشود كه اين را مىدانى كه مايل به بدى هستند و به من گفتند كه از براى ما خدايان بساز كه پيشاپيش ما بروند زيرا كه اين موسى مردى كه ما را از زمين مصر بيرون آورد
نمىدانيم كه وى را چه شد؛ و من به ايشان گفتم هر كس كه طلا دارد آن را بيرون نمايد پس به من دادند و آنرا به آتش جهنم و اين گوساله بيرون آمد! ..."
موسى به خداوند باز رفته گفت:" كه آوخ اين قوم مرتكب گناه عظيم گرديده، چونكه به جهت خودشان خدايان زرّين ساختند پس حال اگر گناه ايشان را رفع نمايى (كه خوب) و الا تمنا اينكه مرا از كتابى كه مكتوب ساختى (مقام نبوت) محو نمايى!"
خداوند به موسى گفت:" هر كس كه به من گناه ورزيده است او را از كتاب خود محو مىسازم پس حال روانه شده اين قوم را به جايى كه به تو گفته بودم هدايت نما"(1)
از عبارات فوق كه عيناً از كتاب عهد قديم نقل شده چند موضوع استفاده مىشود:
دستور بت سازى و بت پرستى به وسيله هارون صادر گرديد، و هم به كمك او اجرا شد، و او نه تنها جلوگيرى از اين عمل ننمود بلكه خود مروج و بنيانگذار آن بود، و در اين قسمت سخنى از سامرى مطلقاً در ميان نيامده. آيا اين عمل از كسى كه جانشين موسى و وزير و همكار و همگام و رئيس كاهنان بنى اسرائيل (طبق گواهى تورات) بود امكانپذير است؟ چگونه منطق و عقل قبول مىكند كه چنين نسبت ناروا و شرم آورى را به هارون بدهيم؟(2)
خداوند از اين جريان چنان غضبناك شد كه مىخواست قوم موسى را
1) نقل از تورات، مترجم و چاپ انگلستان به سال 1878 صفحات 104 و 105( سفر خروج باب 23)
2) نويسنده كتاب قاموس مقدس( مسترهاكس آمريكايى) توجيه مضحكى براى اين داستان كرده و مىگويد:« هارون اين عمل را براى اسكات قوم كرد!» اين سخن علاوه بر اينكه مصداق روشن عذر بدتر از گناه است با ساختن مذبح و دستور قربانى و تعيين عيد ابداً سازگار نيست.
نابود كند، اما موسى دو نكته را به خداوند خاطر نشان ساخت- مخصوصاً در يك جمله به خداوند مىگويد: به خاطر بياور! و او را از سر خشم فرود آورد؛ نخست اينكه اگر اين كار را بكنى مردم مصر صفحه مىگذارند و مىگويند براى همين منظور بود كه بنى اسرائيل را از مصر بيرون آوردى كه در ميان كوهها به قتل رسانيده و از روى زمين منقرض سازى.
ديگر اينكه به ابراهيم و اسحاق و اسرائيل و يعقوب قول دادهاى كه فرزندان شما را مانند ستارگان آسمان زياد خواهم نمود، و اين عمل با آن قول و قسم سازگار نيست!
خداوند به دنبال اين تذكرات موسى تغيير اراده داد (طبق صريح تورات).
موسى پس از آنكه گوسالهاى را به آتش سوزانيد خاكسترش را در آب ريخت و آن آب را به بنى اسرئيل داد تا بنوشند. آيا خاكستر گوساله شىء متبرّكى بود كه آب آن را بنىاسرائيل بنوشند؟!
هنگامى كه موسى به هارون اعتراض كرد هارون با كمال خونسردى گفت:
«تو مىدانى كه اين قوم مايل به بدى هستند و از من درخواست كردند و من هم به درخواست آنها عمل كردم» (عجب عذرى؟!) و موسى هم ديگر اعتراضى به او نكرد. (عجب مربى خونسردى)
درست ملاحظه كنيد تورات در همين يك داستان چه ترسيمى از خدا و
پيامبر و جانشين او نموده است، سپس اين قسمت تاريخى را با آنچه در قرآن آمده است مقايسه كنيد!
يكى ديگر از قسمتهاى تاريخى قرآن مجيد، مسأله داورى داود پيغمبر بزرگ خدا است كه در ميان دو برادر كه با هم مخاصمه داشتند انجام شد.
قرآن در سوره ص طى آيات 21 تا 25 اين ماجرا را چنين شرح مىدهد:
«آيا خبر شاكيان هنگامى كه از محراب (داود) بالا رفتند به تو رسيده است؟!- در آن هنگام كه (بى مقدمه) بر داود وارد شدند و او از ديدن آنها وحشت كرد؛ گفتند:" نترس! دو نفر شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى ستم كرده؛ اكنون در ميان ما بحق داورى كن و سخن ناروا مگو و ما را به راه راست هدايت كن."- اين برادر من است؛ او نود ونه ميش دارد و من (تنها) يك ميش دارم؛ امّا او اصرار مى كند كه اين را (نيز) به من واگذار؛ و در سخن بر من غلبه كرده است.- (داود) گفت:" به يقين او با درخواست ميش تو براى افزودن آن به ميشهايش، بر تو ستم نموده؛ و بسيارى از شريكان (و دوستان) به يكديگر ستم مى كنند، مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند؛ امّا عدّه آنان كم است". داود دانست كه ما او را (با اين ماجرا) آزموده ايم، از اين رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد.- ما اين عمل را بر او بخشيديم؛ و او
نزد ما داراى مقامى والا و سرانجامى نيكو است.».
اين عين ترجمه آيات 21 تا 25 سوره ص از قرآن مجيد در مورد داستان داوود و شاكيان است.
در اين بخش از تاريخ زندگى داوود عليه السلام هيچ مطلب خلافى به چشم نمىخورد جز اينكه او در قضاوت كمى عجله كرد و هنگامى كه يكى از آن دو برادر طرح دعوا كرد، بى آنكه توضيحات برادر دوم را بشنود اظهار داشت:
«برادرت بر تو ستم كرده و نمىبايست با اين همه مال و ثروت چشم به يك گوسفند تو بدوزد»، اگر چه اين حكم نهايى داوود عليه السلام نبود، ولى همين مقدار عجله در قضاوت شايسته مقام قضاوت عادلانه عموماً، و قضاوت داوود پيامبر عليه السلام خصوصاً نبوده و ظاهراً همين معنا بود كه سبب توبه و استغفار و سجده او شد و خداوند نيز به خاطر اين دقت در امر قضا، تقاضاى مغفرت و آمرزش از اين لغزش، مقام والايى به او داد.
شاهد اين تفسير براى آيات فوق، آيهاى است كه بلافاصله بعد از اين آيات آمده است، آنجا كه مىگويد: يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِى الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ «اى داود! ما تو را خليفه (و نماينده خود) در زمين قرار داديم؛ پس در ميان مردم به حق داورى كن، و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد؛ كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شديدى بخاطر فراموش كردن روز حساب دارند!»(1)
اين آيه به وضوح نشان مىدهد كه تنها خلاف، يا به تعبير صحيحتر ترك
1) سوره ص، آيه 26.
اولايى كه از حضرت داوود عليه السلام سر زد؛ نه اينكه مسائلى مانند عشق و علاقه به همسر يكى از فرماندهان لشگرش به نام اوريا و امثال آن در ميان باشد كه افسانه پردازان به پيروى از آنچه در تورات آمده بافتهاند.
اكنون به تورات منحرف كنونى باز مىگرديم تا ببينيم در اين باره چه مىگويد.
در كتاب دوم اشموئيل مىخوانيم: «و واقع شد كه وقت غروب از بسترش برخاست و بر پشت بام خانه ملك گردش كرد، و از پشت بام زنى را ديد كه خويشتن را شستشو مىكرد و آن زن بسيار خوب صورت و خوش منظر بود و داوود فرستاد و درباره آن زن استفسار نمود، و كسى گفت كه آيا بث شبع (1)دختر اليعام (2)زن اورياه حِتّى (3)نيست؟
داوود ايلچيان را فرستاد و او را گرفت، و او نزد وى آمد، داوود با او خوابيد و او بعد از تميز شدن از نجاستش به خانه خود رفت و زن حامله شده، فرستاد و داوود را مخبر ساخته كه حامله هستم و داوود به يوآب (4)فرستاد كه اورياه حِتّى را نزد من بفرست و يواب اورياه را نزد او فرستاد و اورياه نزد وى آمد؛ و داوود از سلامتى يوآب و ازسلامتى قوم و از خوش گذشتن جنگ پرسيد و داوود به اورياه گفت:" به خانهات فرود آى و پاهايت را شستشو نماى"، و اورياه از خانه ملك بيرون رفت و از عقبش مجموعه طعام از ملك بيرون رفت، امّا اورياه در دهنه خانه ملك با ساير بندگان آقايش خوابيد و به خانهاش فرود نيامد و هنگامى
1) بث شبع نام آن زنى است كه داوود- طبق گفته تورات- او را برهنه از پشت بام ديد و آتش عشق اودر دلش شعله ور شد اين زن دختر اليعام يكى از صاحب منصبان عبرانى بود.
2) بث شبع نام آن زنى است كه داوود- طبق گفته تورات- او را برهنه از پشت بام ديد و آتش عشق اودر دلش شعله ور شد اين زن دختر اليعام يكى از صاحب منصبان عبرانى بود.
3) « اورياه» به تشديد ياء، نام يكى از افسران ارشد لشكر داوود بود و« حِتَّى» با تشديد تا و كسر( ح) منسوب به حت بن كنعان است، طايفه او ابن حت مىگفتند.
4) يوآب، فرمانده لشگر داود بود.
كه داوود راخبر داده گفتند كه اورياه به خانهاش فرود نيامده، داوود به اورياه گفت: كه آيا از سفر نيامدهاى چرا به خانه ات فرود نيامدى؟ و اورياه به داوود عرض كرد كه: صندوق و اسرائيل و يهوداه در سايبانها ساكناند و آقايم يوآب و بندگان آقايم به روى صحرا خيمه نشستهاند و من آيا مىشود كه به جهت خوردن و نوشيدن و خوابيدن با زن خود به خانه بروم، به حيات تو و حيات جانت (سوگند) اين كار را نخواهم كرد ...
و واقع شد كه داوود صبح دم؛ مكتوبى به يوآب نوشته به دست اورياه فرستاد، و در مكتوب بدين مضمون نوشت كه اورياه را در مقابل روى جنگ شديدى بگذاريد و از عقبش پس برويد تا كه زده شد بميرد (كشته شود) و چنين شد بعد از آنى كه يوآب شهر را ملاحظه كرده بود اورياه را در مكانى كه مىدانست مردمان دلير در آن بوده باشند در آنجا گذاشت و مردمان شهر بيرون آمده با يواب جنگيدند و بعضى از قوم بندگان داوود افتادند و اورياه حتّى نيز مرد ... زن اورياه شنيد كه شوهرش اورياه مرده است و به خصوص شوهرش عزادارى نمود و بعد از انقضاى تعزيه، داوود فرستاد او را به خانهاش آورد كه او زنش شد! ... اما كارى كه داوود كرده بود در نظر خدا ناپسند آمد!»(1)
خلاصه داستان تا اينجا چنين مىشود كه داود به هنگامى كه در اورشليم بود روزى به پشت بام قصر مىرود و چشمش به خانه مجاور مىافتد؛ زنى را برهنه در حال شستشو مىبيند. عشق او در دلش جاى مىگيرد و به هر وسيلهاى بود او را به خانه خود مىآورد و با او همبستر مىگردد و او از داوود حامله مىشود!
1) به نقل از كتاب دوم اشموئيل، فصل 11، جملههاى 2- 27.
شوهر اين زن يكى از افسران برجسته لشكر داوود و مرد پاك طينت و با صفايى بود، بطورى كه بعد از بازگشت ميدان جنگ نشد به خانه خود برود و با همسرش همبستر گردد و از غذاهاى خوب استفاده كند چرا كه همرزمان او هنوز در ميدان جنگ در خيمهها زندگى مىكردند.
با اين همه داوود دستور بسيار ناجوانمردانه اى صادر كرد، نامهاى به فرمانده سپاه خود (يوآب) نوشت و به دست خود اورياه داد كه به فرمانده لشكر برساند.
در اين نامه نوشته بود كه بايد اورياه را در يكى از نقاط خطرناك جبهه جنگ بگمارى، سپس اطراف او را خالى كنيد تا او با شمشير (دشمنان از پاى در آيد.
اين دستور ننگنين و جنايت بار اجرا شد و اورياى پاك دل و با صفا و شجاع كشته شد و داوود همسر او را تصاحب كرد ... تنها در آخرين جمله اين فصل مىخوانيم: «و اين كار در نظر خدا ناپسند آمد»!
اكنون به بقيه داستان بر گرديم!
در فصل بعد از تورات چنين مىخوانيم:
«و خداوند ناثان (1)را به داوود فرستاد كه به او آمده وى را گفت در شهرى دو آدم بودند، يكى غنى و آن ديگرى فقير؛ غنى را گوسفند و گاو بسيار بسيار بود، و فقير را جز يك بره ماده كوچك نبود كه او را خريده و پرورش داده به همراه او و پسرانش نشو و نما نمود؛ از خوردنى او مىخورد و از كاسه او مىنوشيد و در آغوشش مىخوابيد و از برايش مثل دختر بود.
و مسافرى نزد آن غنى آمد و از اين دريغ كرد كه از گوسفندان و گاوان خودش
1) ناثان يا ناتان يكى از پيامبران بنى اسرائيل و مشاور داوود بود.
بگيرد تا آنكه به خصوص مسافرى كه نزد وى آمده بود مهيا سازد و بره آن مرد فقير را گرفت و آن را به خصوص مرد مسافرى كه نزد او آمده بود مهيا ساخت.
و غضب داوود به آن مرد بسيار افروخته شد و به ناثان گفت كه به خداوند حى قسم، مردى كه اين كار كرده است مستحق قتل است! پس بره را چهار مقابله! بايد بدهد به سبب كردن اين، و دريغ ننمودنش.
آنگاه ناثان به داوود گفت آن مرد تويى، خداوند خداى اسرائيل چنين مىفرمايد كه من تو را به پادشاهى اسرائيل مسح كردم و تو را از دست شاؤول (1)نجات دادم ... چرا فرمان خداوند را خوار نموده، عمل بدى در نظر او به جا آوردى كه اورياه حِتّى را به شمشير زدى و زنش را به خودت عورت نمودى، بلكه او را به شمشير بنى عمون (2)كشتى، و حال شمشير از خانه ات ابداً دور نخواهد شد به علت اينكه مرا تحقير نموده، زن اورياه حِتّى را گرفتى تا آنكه زن خودت باشد و خداوند چنين مىفرمايد كه اينك بلا را به تو از خانه خودت برپا خواهم نمود، و زنان تو را پيش رويت گرفته به رفيقت خواهم داد! و او در عين اين آفتاب با زنانت خواهد خوابيد! زيرا كه (اين عمل را) تو سرّاً كردى، اما من جزا را در برابر تمامى اسرائيل و در عين آفتاب به جا خواهم آورد!
و داوود به ناثان گفت: به ضد خداوند گناه كردم و ناثان نيز به داود گفت كه خداوند گناه تو را عفو نموده است كه نخواهى مرد ...
و داوود بث شبع زن خود را تسلى داد و نزديكى با او نموده، با او خوابيد كه
او پسرى را زاييده و اسمش را سليمان گذاشت و خداوند او را دوست داشت (1)».
در اين قسمت از داستان نكاتى به چشم مىخورد كه بايد روى آنها دقت نمود:
كسى به عنوان دادخواهى به نزد داوود نيامد؛ بلكه يكى از پيامبران بنى اسرائيل در آن عصر كه ضمناً مشاور داوود هم بود به عنوان پند و اندرز يك داستان را به شكل مثال براى او ذكر كرد، در اين داستان سخنى از دو برادر به ميان نيامده، بلكه بحث از يك مرد غنى و فقير است كه يكى گاوان و گوسفندان بسيار دارد و ديگرى تنها مالك يك بره است. در اينجا باز سخنى از تقاضاى نفر اول از دوم به ميان نيامده، بلكه هنگامى كه ميهمانى براى مرد غنى آمد گوسفند دست پرورده مرد دوم را براى ميهمان خود كشت و غذا تهيه كرد.
داود آنچنان ستمگرى را مستحق قتل دانست (به خاطر غصب يك گوسفند، قتل چرا؟!)
داوود حكم كرد كه بايد به عوض يك گوسفند چهار گوسفند بدهد (چهار برابر چرا؟!)
داود به عمل زشت و گناه خود در مورد خيانت به همسر اورياه اعتراف كرد.
خداوند داوود را عفو كرد (به همين سادگى؟!)
خداوند تنها يك مجازات دنيوى براى داوود قائل شد و مقدّر ساخت
1) كتاب دوم اشموئيل، فصل دوازدهم، جملههاى 1 تا 24.
زنانش به دست رفيقان او بيفتند و با آنها در عين آفتاب (در روز روشن) و در برابر چشم بنى اسرائيل آن عمل را انجام دهند!
اگر ما داوود را پيامبر خدا بدانيم (چنانكه همه مسلمانان به چنين مسئلهاى معتقداند و از پارهاى از عبارات تورات نيز چنين مطلبى بر مىآيد)(1)منافات اين اعمال با مقام نبوّت نياز به كوچكترين بحث و گفتگويى ندارد؛ نه تنها با مقام نبوّت سازگار نيست؛ بلكه اين عمل يك عمل بسيار جنايت كارانه است كه از يك فردى عادى هم عجيب به نظر مىرسد و در خور هر گونه مجازاتى است.
وانگهى چطور مىتوان باور كرد كه خداوند از يك آدم قاتل كه افسر خود را عمداً به كشتن داده، و زناى محصنه كرده، سپس زن او را تصاحب نموده، به همين سادگى در گذرد و او را عفو فرمايد؟!
و اگر او را تنها پادشاهى از پادشاهان بنى اسرائيل بدانيم- چنانكه در تورات حالات او در كتاب ملوك و پادشاهان آمده- باز هم ابداً قابل قبول نيست؛ زيرا اولًا او يك پادشاه عادى نبوده و تورات هم در فصول مختلف عظمت و مقام ارجمندى براى داود قائل شده است، و همو بنيانگزار معبد بزرگ بنى اسرائيل بود كه به واسطه جنگهاى زياد در زمان او پايان نيافت و فرزندش سليمان مأمور تكميل آن گرديد، آيا اين عمل از زمامدارى كه مقام معنوى او مورد توجه
1) در فصل 21 كتاب دوم اشموئيل جمله اول چنين مىخوانيم:« در ايام داود سه سال على الاتصالقحطى شد و داود در حضور خداوند سؤال كرد و خداوند فرمود كه به سبب شاؤول و خاندان خون خوارش شد ...» روشن است كه گفتگو با خداوند از خصائص پيامبران است.
بود و خداوند به او عنايت داشت ممكن است صادر گردد؟!
ثانياً يكى از كتابهاى معروف تورات كتاب مزامير داود و سرودهاى مذهبى و مناجاتهاى او است.
آيا مناجاتها و سخنان يك قاتل مرتكب زناى محصنه مىتواند در لابلاى كتب آسمانى قرار گيرد؟
اما هنگامى كه به قرآن مراجعه مىكنيم مىبينيم نه سخنى از عشق و جنايت و گناه داود به ميان آمده و نه ساير فقرات اين داستان دروغين؛ بلكه سرگذشت يك دادخواهى عبرتانگيز- آن هم به صورت جدى و نه مانند يك مثال- ذكر شده است كه شرح آن گذشت.
خالى بودن قرآن از تمام اين پيرايهها بسيار قابل ملاحظه است. نكتهاى كه در اينجا ذكر آن نيز لازم به نظر مىرسد اين است كه متأسفانه بعضى از مورّخان يا مفسّران اسلامى تحت تأثير افسانههاى دروغين تورات واقع شدهاند و آن را در كتابهاى خود نقل كردهاند. بديهى است سخنان اين گونه افراد هيچ گونه ارزش علمى و تاريخى و تفسيرى ندارد؛ زيرا در منابع معتبر اسلامى كوچكترين دليلى بر گفتار آنها نيست.
جالب توجه اين است كه از حضرت على عليه السلام نقل شده كه فرمود: «هر كس بگويد:" داوود زن اوريا را تزويج كرد، حدّ بر او جارى مىكنم" حدّاً للنُّبوّة و حدّاً للإسلام ! يك حدّ به خاطر مقام نبوّت او و يك حدّ به خاطر مقام ايمان او يعنى اين تهمت ناروا به داوود از نظر اينكه فرد با ايمانى بوده به تنهايى در خور يك
كيفر و مجازات است و توهين به مقام نبوّت او نيز كيفر ديگرى دارد(1).
سليمان در قرآن مجيد به عنوان يك پيامبر بزرگ و يك زمامدار مقتدر كه حكومت بى سابقه و بى لاحقهاى داشته معرفى شده است و در سورههاى مختلف از جمله سوره بقره، سوره نساء، سوره انبياء، سوره نمل، سوره سبا و سوره ص از او به نيكى و عظمت ياد شده مثلًا در سوره ص آيه 30 مىخوانيم:
وَوَهَبْنَا لِدَاوُودَ سُلَيْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ «ما سليمان را به داوود بخشيديم؛ چه بنده خوبى! زيرا او بسيار توبه كننده بود» و به ياد او بود.
قرآن در تاريخچه نسبتاً مشروحى كه از اين پيامبر بزرگ در سورههاى بالا آورده، نه تنها هرگز نسبت بت پرستى و بت سازى به او نمىدهد؛ بلكه سراسر زندگى او را از هر گونه آلودگى به شرك و گناه مبرّا مىكند.
كافى است در اين باره به سوره انبياء آيات 78 تا 82 و سوره نمل آيه 15 تا 44 و سوره ص آيه 30 تا 40 مخصوصاً داستان هدايت كردن ملكه سبا و نجات او از چنگال شرك و دعوت او به سوى توحيد خالص مراجعه فرماييد.
به خصوص آنجا كه مىفرمايد: وَصَدَّهَا مَا كَانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّهَا كَانَتْ
1) مجمع البيان، جلد 8، صفحه 472.
مِنْ قَوْمٍ كَافِرِينَ «سليمان ملكه سبا را از آنچه غير از خدا مىپرستند بازداشت چرا كه آن زن از قوم مشركى بود».
اصولًا از آيات همين سوره استفاده مىشود كه هدف اصلى سليمان در ماجراى ملكه سبا مبارزه با شرك و بت پرستى و نجات سرزمين او از چنگال اين انحراف بود.
به تورات منحرف كنونى بر مىگرديم، تا ببينيم درباره سليمان چه مىگويد و از اين پيامبر چه چهره بدى به تصوير مىكشد، چهره مردى فوق العاده هوسباز كه به خاطر هوسهاى خود تا سرحد شرك و بت پرستى حتى ساختن بت خانه پيش رفت.
در كتاب اول ملوك و پادشاهان چنين آمده است:
و سليمان ملك سواى دختر فرعون زنان بيگانه بسيارى را از موآبيان و عمونيان و ادوميان و صيدونيان و حثيان دوست مىداشت. از امتهائى كه خداوند بنى اسرائيل را فرموده بود كه شما به ايشان در نيائيد (و ازدواج نكنيد) و ايشان به شما در نيايند كه ايمان قلب شمارا به خدايان خودشان مايل خواهند گردانيد و سليمان از راه محبت به ايشان درنيايند كه ايمان قلب شما را به خدايان خودشان مايل خواهند گردانيد و سليمان از راه محبت به ايشان ملصق شد.
و او را هفتصد زن بانويه (عقدى) و سيصد متعه (موقت) بود و ايشان قلبش را برگردانيدند! و واقع شد وقت پيرى سليمان كه زنهايش قلبش را به سمت خدايان غريب بر گردانيدند، و قلبش مثل قلب پدرش داود با خدايش كامل نبود! و سليمان در عقب «عشتروت» خداى صيدونيان و « «ملكوم» مكروه عمونيان (يعنى بت عمونيان) رفت و سليمان در نظر خداوند بدى كرد و مثل پدرش داود راه خداوند را تماماً نرفت!
آنگاه سليمان مقام بلندى را به كوهى كه روبروى اورشليم است به خصوص كموش مكروه موابيان (بت طايفه موابيان) و به خصوص مولك مكروه پسران عمون (بت آنها) بنا كرد. پس خداوند به سليمان غضبناك شد به سبب اينكه قلبش از خداوند خداى اسرائيل كه وى را دو مرتبه مرئى شد بر گرديد ... و خداوند به سليمان گفت چونكه اين عمل از تو صادر شد و عهد مرا و فرائضى كه به تو امر فرموده، نگاه نداشتى البته مملكت تو را از دست خواهم گرفت و به بندهات خواهم داد.
نهايت به ايام تو اين را نخواهم كرد به سبب پدرت داود و از دستت پسرت آن را خواهم گرفت ... نهايت تمامى مملكت را از دست او (سليمان) نخواهم گرفت بلكه به پاس خاطر بنده من داود كه برگزيدم به جهت اينكه اوامر و فرائض مرا نگاهداشته بود! او را در تمامى روزهاى عمرش سلطان خواهم نمود ...»(1)
از مجموع داستان دروغين تورات چنين بر مىآيد:
سليمان علاقه زيادى به زنان طوايف بت پرست داشت و بر خلاف دستور خدا عده زيادى از آنان را گرفت و كم كم به مذهب آنها تمايل پيدا كرد، البتّه سليمان شخصِ زن نديدهاى هم نبود چون 700 زن عقدى و 300 زن متعه داشت! با اين حال علاقه شديد او به زنها او را از راه خدا بيرون برد!
سليمان صريحاً دستور ساختن بتخانه داد وروى كوهى كه در برابر اورشليم آن مركز مقدس اسرائيل قرار داشت، بتكدهاى براى بت كموش، بت
1) كتاب اول ملوك و پادشاهان، فصل يازدهم، جملههاى 1 تا 34.
معروف طايفه موابيان و بت مولك، بت مخصوص طايفه بنى عمون بنا كرد و به بت عشتروت بت صيدونيان نيز علاقه خاصى پيدا نمود، و همه اينها زمان پيرى واقع شد!
آيا اين تهمتهاى ناروا را كسى مىتواند به ساحت مقدس مردى مانند سليمان نسبت دهد؟!
اگر ما سليمان را همانطور كه قرآن مىگويد پيامبر بدانيم كه وضع روشن است، و اگر هم او را در رديف پادشاهان بنى اسرائيل بدانيم، باز چنين نسبتهايى ممكن نيست درباره او صادق باشد.
چه اينكه اگر او را پيامبر ندانيم مسلماً تالى تلو پيامبر بوده، زيرا دو كتاب از كتب عهد قديم- يكى به نام مواعظ سليمان يا حكمتهاى سليمان و ديگرى به نام سرود سليمان از گفتههاى- از اين مرد بزرگ الهى باقى مانده است.
به علاوه در فصل سوم از كتاب اول تاريخ ملوك تورات، جملههاى 5 تا آخر، صريحاً آمده است كه: «خداوند در خواب شبانه بر سليمان تجلى كرد و به او خطاب نمود، آنچه مىخواهى از من طلب كن» سليمان چون جوان بود و كم
تجربه، از خداوند طلب حكمت نمود، خداوند دعاى او را مستجاب كرد و به او حكمت و فهم داد و گفت: «حكمت و فهمى به تو دادم كه نه پيش از تو و نه بعد از تو به كسى ندادهام».
كسى كه در جوانى چنين علم و حكمت بى نظيرى خداوند به او عنايت مىكند به هيچ عقل سليمى خطور نمىكند كه، در پيرى و پختگى آن هم به خاطر زنانش، دست به ساختن بتخانه بزند؟!
مسلماً اين افسانههاى دروغين مصنوع مغزهاى ناتوانى بوده است، و متأسفانه افراد نادان آنها را بعداً در رديف كتب آسمانى قرار دادهاند، و اين سخنان بى محتوا به عنوان كتاب مقدس جعل شده است.
ولى آيا در تواريخ قرآن هيچ يك از اين نسبتهاى ناروا ديده مىشود؟
دقت و بررسى مىگويد: نه.
قرآن مجيد، احترام فوق العادهاى براى ابراهيم عليه السلام و فرزندش اسحاق و فرزند زادهاش يعقوب قائل است و در موارد متعددى از آنها به عظمت و نيكى ياد مىكند، لذا در سوره ص در آيات 45 تا 47 مىخوانيم:
وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُوْلِى الْأَيْدِى وَالْأَبْصَارِ- إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ- وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيَارِ: «و به
خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را، صاحبان قدرت و بصيرت.- ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص گردانيم، كه همان يادآورى سراى آخرت بود- و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكان بودند.»
و در سوره انبياء آيات 72 و 73 در مورد اين خاندان آمده است كه:
وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلّاً جَعَلْنَا صَالِحِينَ- وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَةَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ «و اسحاق و- علاوه بر او- يعقوب را به وى بخشيديم؛ و همه آنان را افرادى صالح قرار داديم.- و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مى كردند؛ و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم؛ و تنها ما را عبادت مى كردند.»
اين تعبيرات نشان مىدهد كه آنها مردانى الهى، با ايمان، پاك سيرت، آگاه و لايق براى رهبرى خلق، و پاك و پاكيزه از هر گونه آلودگى بودند.
ولى هنگامى كه تاريخ زندگى آنها به دست خرافه پردازان مىافتد چنان ترسيم زشتى، از آنها مىكنند كه آنها را (العياذ باللّه) تا سرحد افرادى متقلب، سودجو و بى بند و بارى كه براى رسيدن به منافع نامشروع خود، از هيچ عملى روى گردان نيستند، پائين مىآورد.
براى اثبات صدق اين سخن به سراغ تورات منحرف مىرويم تا ببينيم از اسحاق و يعقوب و برادر بزرگتر يعقوب به نام عيسو چه ترسيم وحشتناكى مىكند:
«و واقع شد هنگامى كه اسحاق پير شد كه چشمانش از ديدن تار شد و پسر
بزرگ خود عيسو را خوانده وى را گفت اى پسرم! و او ديگر گفت كه اينك حاضرم. و گفت كه اينك پير شدم و به روز وفات خود عارف نيستم. پس حال اسلحه خود يعنى تركش و كمان خود را بگير و به صحرا رفته از براى من شكارى صيد كن. و براى من چنانكه ميل دارم طعامى ترتيب داده به من بياور تا آنكه بخورم و جانم پيش از وفاتم ترا بركت دهد.
و ربقاه (1)آنچه كه اسحاق به پسرش عيسو گفت شنيد، پس عيسو به صحرا رفت تا آنكه شكار صيد كرده به پدرش بياورد و ربقاه به پسر خود يعقوب متكلم شده، گفت: اينك پدر تو را شنيدم كه با برادرت عيسو بدين مضمون گفت كه از برايم صيدى آورده طعامى ترتيب نما تا بخورم و پيش از وفاتم تو را در حضور خداوند دعاى خير نمايم پس اى پسر من فرمانم را اطاعت نما به نوعى كه تو را مىفرمايم.
حال به گله برو و از برايم دو بزغاله خوبى از آن بياور تا از آنها براى پدرت به نحوى كه ميل دارد طعامى ترتيب نمايم و تو از براى پدرت ببر تا آنكه بخورد و پيش از وفاتش تو را بركت دهد. و يعقوب به مادرش ربقاه گفت: اينكه برادرم عيسو مرد مودارى است و من ساده هستم احتمال دارد كه پدرم مرا مس نمايد و من در نظرش مثل فريبنده باشم و بر خود به جاى بركت لعنت بياورم! ...
و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عيسو را كه به خانه نزدش بود، گرفت و به پسر كوچكش يعقوب پوشانيد و پوستهاى آن بزغاله را بر دستها و به سطح گردن او بست و طعام و نانى كه ترتيب داده بود به دست پسر خود يعقوب داد و
1) ربقاه مادر يعقوب و عيسو، و همسر اسحاق بود و با اينكه هر دو فرزندش بودند علاقه خاصى بهيعقوب داشت.
او به نزد پدر خود رفته، گفت: اى پدرم! و او در جواب گفت: اينك حاضرم اى پسرم تو كيستى؟ و يعقوب در جواب به پدر خود گفت: من اول زاده، عيسو هستم به طورى كه مرا امر فرمودى كردم، تمنا اينكه برخاسته بنشينى و از صيد من بخورى تا آنكه جانت مرا دعاى خير نمايد.
و اسحاق به پسر خود گفت: كه اى پسرم از كجا كه باين زودى يافتى و او گفت: از اينكه خداى تو در برابرم راست آورد، و اسحاق به يعقوب گفت: به تحقيق اى پسرم نزديك بيا تا آنكه تو را مس نمايم كه آيا پسرم عيسو هستى يا نه. پس يعقوب به پدر خود اسحاق نزديك آمد و او را مس نمود گفت: آواز، آواز يعقوب است اما دستها دست عيسو است و او را تشخيص نداد زيرا كه دستهايش مثل دستهاى برادرش عيسو مودار بود! پس او را بركت داد و گفت:
آيا خود پسرم عيسو هستى؟ و او گفت كه: هستم، و باز گفت: به من نزديك بياور تا از صيد پسرم بخورم و جانم تو را بركت دهد و به نزد او آورد كه خود هم شراب را به او آورد كه آشاميد! و پدرش اسحاق به او گفت: اى پسرم نزد من آمده مرا ببوس و به اسحاق نزديك آمد او را بوسيد و (اسحاق) او را بوييد و او را بركت داده گفت: ببين كه رايحه پسرم مثل رايحه زراعتى است كه خداوند آن را بركت داده است.
پس خدا تو را از شبنم آسمان، و از فربهى زمين و فراوانى گندم، و شيره انگور عطا نمايد و قومها تو را بندگى نمايند و امتها تو را تعظيم نمايند و مولاى برادرانت باش و پسران مادرت را كرنش نمايند. لعنت كنندهات ملعون و دعاى خير كننده ات متبارك باشد.
و واقع شد بعد از تمام كردن دعاى خير اسحاق يعقوب را، در حين بيرون رفتن يعقوب از حضور پدرش اسحاق كه برادرش عيسو از صيد باز آمد و او هم طعامى ترتيب نموده به جهت پدرش آورد، و به پدرش گفت كه پدرم برخيزد و او صيد پسر خود بخورد تا آنكه جانت به من بركت دهد. و پدرش اسحاق وى را گفت: تو كيستى؟ و او در جواب گفت: من پسر اول زادهات عيسو هستم پس اسحاق به لرزش بسيار شديدى لرزيده گفت: كيست و از كجاست، آنكه صيد را صيد نمود و به من آورده پيش از آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم كه متبارك هم او خواهد بود.
و هنگامى كه عيسو سخنان پدر خود را شنيد به فرياد عظيم، و به زيادتى تلخى فرياد كرده، به پدرش گفت: به من هم بركت بدهاى پدرم، و او گفت:
برادرت از راه حيله بازى آمده و بركت را گرفته است ...»(1)
و در فصل بعد چنين مىخوانيم:
«پس اسحاق يعقوب را طلب نمود و او را دعاى خير نمود، و هم او را وصيت نموده گفت: زنى ازدختران كنعتى نگيرى ... و خداى قادر مطلق تو را بركت داده، تو را بارور و بسيار گرداند تا صاحب جماعت امتها باشى، و بركت ابراهيم به تو و به ذريه ات به همراهت بدهد تا آنكه ارض مسافرت را كه خدا به ابراهيم داده بود وارث شوى»(2)
خلاصه داستان
اسحاق دو پسر داشت؛ پسر بزرگتر عيسو و پسر كوچكتر يعقوب نام داشت. در اواخر عمر به هنگامى كه نابينا شده بود تصميم گرفت پسر بزگتر را وصى و جانشين خود كند، و به او بركت دهد.- از قرائن استفاده مىشود كه منظور از اين بركت همان مقام نبوت و معنويت رسالت و رهبرى خلق بوده است- ولى يعقوب حيلهاى به كار زد و لباس برادر بزرگتر را به فرمان مادرش كه به او علاقه داشت و مايل بود او جانشين اسحاق گردد، در بركرد و قطعه پوست گوسفندى به دستها و به گردن خود بست؛ زيرا بدن برادرش پشمالو بود و ممكن بود راز او نزد پدرش فاش گردد- انسانى تا اين اندازه پشمالود كه بدنش مثل گوسفند باشد در نوع خود راستى عجيب است- و بالاخره با دروغ و تردستى و حيله و نيرنگ خود را به جاى برادر بزرگتر جاى زد، و پدر پير هم با اينكه صداى او را شناخت تنها به لمس دست پر موى او قناعت نمود و در حق او دعا كرد و به او بركت داد و او را وصى و جانشين خود و سرپرست خاندان خود نمود.
برادر بزرگتر هنگامى كه از ماجرا آگاه شد گريه تلخى سر داد، اما كار از كار گذشته بود، و هنگامى كه از پدر تقاضا كرد به او هم بركت دهد، پاسخ شنيد كه بركت ديگرى باقى نمانده و آنچه بود برادرش يعقوب برده است و قابل تجديد نظر نيست!!
عجيب اين است كه خداى اسحاق نيز عمل او را تأييد نمود و مقام نبوت را به مردى حيله گر و دروغگو و مزوّر داد، و به گفته تورات او را بارور و بسيار گردانيد و صاحب جماعت و امتها و وارث ملك و افتخارات ابراهيم، پيغمبر
بزرگ خود ساخت و نه تنها خاندان اسحاق، بلكه ساير مردم نيز موظف به پيروى از او و كرنش در برابر وى شدند.
اين افسانه دروغين و مضحك را چگونه مىتوان به عنوان وحى آسمانى معرفى كرد؟! اگر يك مقام ساده معمولى را كسى به دروغ و حيله تصاحب كند- فى المثل يك لباس ساده افسرى بپوشد- پس از كشف حقيقت نه تنها آن مقام را از او سلب مىكنند، و لباس را از تنش بيرون مىآورند؛ بلكه او را به خاطر اين عمل مجازات هم مىنمايند ولى مقام نبوت و بركت الهى و رهبرى جمعيت را چگونه ممكن است به حقّه و تقلّب تحصيل كرد، و پس از كشف حقيقت نيز آن را در اختيار است؟!
قرآن مجيد احترام فوق العادهاى براى حضرت مسيح عليه السلام قائل است؛ و در سورههاى متعددى- مانند سوره بقره و آل عمران و مائده و بعضى ديگر از سورهها- درباره او سخن گفته، و به عنوان يكى از پيامبران اولوالعزم (صاحب شريعت و كتاب آسمانى) كه داراى معجزات فراوانى بوده، او را ستوده است.
در آيه 48 و 49 آل عمران مىخوانيم:
وَيُعَلِّمُهُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنجِيلَ- وَرَسُولًا إِلَى بَنِى إِسْرَائِيلَ أَنِّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِّنْ رَبِّكُمْ أَنِّى أَخْلُقُ لَكُمْ مِّنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِءُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ
وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لَّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُّؤْمِنينَ «و به او كتاب و دانش و تورات و انجيل مىآموزد- (و او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوى بنى اسرائيل (قرار ده كه به آنها مىگويد) من نشانهاى از طرف پروردگار شما برايتان آوردهام، من از گِل، چيزى به شكل پرنده مىسازم، سپس در آن مىدهم و به فرمان خدا پرندهاى مىگردد و كور مادرزاد و مبتلايان به برص (پيسى) را بهبودى مىبخشم و مردگان را به فرمان خدا زنده مىكنم و از آنچه مىخوريد و در خانه خود ذخيره مىكنيد به شما خبر مىدهم، مسلماً در اينها نشانهاى براى شما است اگر ايمان داشته باشيد».
به اين ترتيب خلق پرنده و شفاى بيماران غير قابل علاج و زنده كردن مردگان و خبر دادن از امور پنهانى- كه به اذن الله صورت مىگرفت- معجزات مسيح عليه السلام را طبق بيان قرآن تشكيل مىدهد.
در جاى ديگر، نزول مائده آسمانى (غذاى بهشتى) را يكى از معجزات مسيح عليه السلام مىشمرد (سوره مائده، آيه 115) كه عموماً مسائل معقول و قابل قبول به عنوان معجزه محسوب مىشوند.
اكنون ببينيم اناجيل در اين زمينه چه مىگويند در انجيل يوحنا كه چهارمين انجيل از انجيلهاى چهارگانه است، در باب دوم چنين مىخوانيم:
«در روز سوم در قاناى جليل (قاناى جليل يكى ازشهرهاى بيت المقدس بوده) سورى واقع شد (منظور از سور، مجلس عروسى است) و مادر عيسى عليه السلام در آنجا بود، وهم عيسى عليه السلام و شاگردانش را در آن عيش خوانده بودند (دعوت كرده بودند) و چون كه شراب كم شد، مادر عيسى وى را گفت كه شراب ندارند و
عيسى به او گفت كه اى زن مرا با تو چه كار است، هنوز وقت من نرسيده است، و مادرش به خادمان گفت هر چه شما بفرمايد عمل نماييد.
در آن خانه، شش كوزه سنگى بود كه براى طهارت يهوديان گذارده بودند هر كه از آن كوزهها دو سه من مىگرفت، و عيسى آنها را گفت كه كوزهها را از آب پر كيند، پس آن كوزهها را از آب مملو كردند، به ايشان گفت حالا قدحى عظيم بر داريد و به نزد مير مجلس ببريد، (منظور از مير مجلس، بزرگتر مجلس است) پس بردند، و چون مير مجلس آن آب را كه شراب شده بود چشيد خود ندانست كه آن شراب از كجا آمده؟ مگر خادمان كه آب را برداشته بودند دانستند پس آن مير مجلس داماد را مخاطب ساخته و به او گفت همه مردم شراب خوب را اول حاضر مىسازند، و بعد از آن كه بسيار خورده باشند شراب بد را، ليكن تو شراب خوب را تا حال نگاه داشتى؟!
سپس اضافه مىكند اين معجزه را كه نخستين معجزهاش بود، عيسى در قاناى جليل نمود و جلال خدا را جلوه داد و شاگردانش به او ايمان آوردند»(1).
از اين داستان نكات زير استفاده مىشود:
هنگامى كه حضرت مسيح عليه السلام به اتفاق مادرش مريم به مجلس عروسى وارد مىشود چون شرابها تمام شده بود به درخواست مادرش اقدام به معجزه كرد و شش كوزه پر از آب را مبدّل به شراب ناب كرد، به صورتى كه حاضران تحت تأثير طعم جالب آن شراب واقع شدند.
اين معجزه نخستين معجزه مسيح بود كه به تقاضاى مادرش انجام گرفت!
1) انجيل يوحنا جملههاى 1 و 12 باب دوم.
جالب اينكه هنوز اهالى شهر قاناى جليل، كوزه مىسازند و به سياحان و زوّار مىفروشند به ياد آن كوزههاى شراب كه به اعجاز حضرت مسيح عليه السلام درست شد.
شك نيست كه اين يك افسانه ساختگى و دروغينى است كه به اين پيامبر بزرگ نسبت داده شده؛ امروزه زشتى شراب و زيانهاى بى شمار آن بر كسى پوشيده نيست، و در همه اديان آسمانى حرام و ممنوع است، و حتى در همين كتاب مقدس يهود و نصارى به آن تصريح شده است چنانكه در كتاب امثال سليمان با لحن شديدى شراب مذمت شده، آنجا كه مىگويد:
«واى كه راست؟ و آن كه راست؟ و منازعات كه راست؟ و غمگينى كه راست؟ و جراحتهاى بى سبب كه راست؟ (چه كسى را هست) و حمرت چشمان (سرخى چشم) كه راست؟
مر كسانى راست كه متوقفيناند در شراب- كسانى كه به نوشيدن شراب ادامه مىدهند- و مسكرات ممزوج را تفحص مىنمايند (اشاره به كسانى است كه در جستجوى شرابهاى بهتر، آنها را با اشياء ديگرى ممزوج مىكردند تا طعم لذيذترى پيدا كنند).
هنگامى كه شراب سرخ فام است (سرخ رنگ است) و رنگش را در جام نمايان ساخته و هم به راستى حركت مىنمايد به آن مَنگر- چه عاقبت مثل مار مىگزد، و مثل شاه مار نيش مىزند- چشمان تو به زنان بيگانه نگران خواهد شد،
و دل تو متدبّر كجىها خواهد بود- و مثل خوابنده در ميان دريا و مانند نائم بر سردار كشتى خواهى بود- و بگويى كه مرا زدند و الم نكشيدم و مرا كوفتند و دريافت نكردم بيدار كى خواهم شد تا آنكه بار ديگر آن را جستجو نمايم.»(1)
از اين عبارت به خوبى بر مىآيد كه مفاسد شراب بسيار زياد است و سبب ناراحتى جسم و پريشانى روح و فكر و بروز منازعات و جنگ و جدالهاى اجتماعى و اسباب بدبختى انسان است، اثرش همچون زهر مار، در وجود انسانها و مايه بى عفتى و اعمال گناه آلود جنسى و گرفتارى در ميان انواع تخيلات و گرفتارىها مىگردد كه به طرز بسيار روشنى در اين عبارات مطرح شده است.
در جاى ديگر از كتاب امثال سليمان مىخوانيم: «شراب مستهزء (سبب مىشود كه انسان حركاتى كند و سخنانى گويد كه مورد تمسخر واقع شود) و مسكرات غوغا آورند (سبب منازعات و مخاصمات است) و هر كسى كه به او فريفته شود حكيم نمىشود.»(2)
در فصل 28 كتاب اشعياء نيز مىخوانيم: «اما ايشان (اشاره به گروهى از منحرفان است) نيز از شراب ضالّ و از مسكرات گمراه شدند»(3)
در جاى ديگر از همين كتاب آمده است: «واى بر آنانى كه به نوشيدن شراب، پهلوان و در مزج مسكرات قوتمندند»(4)يعنى با نوشيدن شراب، نيروهاى آنها تحريك و آماده منازعه مىشود.
و در كتاب هوشيع (از تورات) آمده است: «زنا و شراب و شيره انگور (به صورت مسكر) دل را مىگيرند.»(1)
از اين تعبيرات به خوبى روشن مىشود كه شراب هرگز به معناى نوشيدنىهاى معمولى حلال نيست؛ بلكه به معناى مايع مست كننده است كه به جسم و جان انسان زيان مىرساند، و سبب گمراهى و بدبختى مىشود.
با اين حال آيا شرم آور نيست كه گفته شود اولين معجزه حضرت مسيح عليه السلام كه در شهر قاناى جليل ظاهر شده اين بود كه چندين ظرف بزرگ پر از اب به بركت او تبديل به شراب ناب شد؟! و اين عبارت تحريف شده هنگامى كه با معجزات مسيح عليه السلام در قرآن مجيد مقايسه شود، تفاوت ميان تاريخهاى ساخت مغز بشر و تاريخ واقعى نشأت گرفته از طريق وحى، روشن مىگردد.
قرآن با صراحت دامان حضرت مسيح عليه السلام را از هرگونه ادّعاى ناروا در زمينه الوهيت پاك مىشمرد؛ و با صراحت مىگويد:
وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِى وَأُمِّى إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِى أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِى بِحَقٍّ إِنْ كُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى وَلَا أَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ- مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِى بِهِ أَنْ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّى وَرَبَّكُمْ وَكُنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَّا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِى كُنتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ: «به خاطر بياور
1) كتاب هوشيع، فصل 4، جمله 11.
هنگامى را كه خداوند (در قيامت) به عيسى بن مريم عليه السلام مىگويد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را- غير از خدا- معبود قرار دهيد، عيسى مىگويد:" خداوندا! منزهى، من هرگز حق ندارم آنچه شايسته من نيست بگويم اگر چنين گفته بودم تو مىدانستى، آنچه را در دل من است مىدانى و من آنچه در ذات تو است نمىدانم و تو داناى اسرار پنهانى"- من به آنها چيزى نگفتم جز آنچه به من امر فرمودى كه (تنها) خدا را بپرستيد كه پروردگار من و شما است و تا زمانى كه من در ميان آنها بودم گواه ايشان بودم (تا از مسير توحيد به سوى شرك منحرف نشوند) اما هنگامى كه مرا باز گرفتى، تو مراقب آنان بودى، و تو بر هر چيزى گواهى»(1)
حال ببينيم اناجيل درباره مسيح عليه السلام چه مىگويند.
در انجيل يوحنا مىخوانيم:
«و يهوديان سنگها را باز داشتند تا او را سنگسار كنند- عيسى به آنها جواب داد كه من بسيار كارهاى خوب را از جانب پدر خود به شما نمودهام به جهت كدام از آنهاست كه شما مرا سنگسار مىكنيد؟- يهوديان به او جواب داده گفتند:
براى كار خوب تو را سنگسار نمىكنيم؛ بلكه به جهت كفر و به جهت اينكه تو انسان هستى و خود را خدا مىگردانى؛ عيسى به آنها جواب داد ... آيا شما به آن كس كه پدر او را منزه كرد، و به جهان فرستاده مىگوييد كه تو كفر مىگويى از آنجا كه گفتم من پسر خدا هستم اگر من كارهاى پدر خود را به جا نمىآرم باور مكنيد- و اگر به جا آرم هر چند كه مرا باور نكيند كارهاى مرا باور كنيد، تا شما
1) سوره مائده، آيات 116 و 117.
بدانيد و باور كنيد كه پدر در من است و من در وى»(1)
از اين عبارات چند نكته روشن مىشود:
يهوديان عيسى را متهم مىكردند كه او ادعاى خدايى كرده است و حكم به تكفير او و سنگسار نمودنش دادند.
مسيح به هنگام دفاع از خود، گاه مىگويد: من گفتهام پسر خدا هستم، و خدا پدرم من است، و گاه مىگويد: من كارهاى خدايى انجام مىدهم، اگر انجام ندادم سخن مرا باور نكنيد، و اگر انجام دادم باور كنيد كه خدا در من است و من در خدا.
تعبير به پسر و پدر و انجام كارهاى خدايى و حلول انسان در خدا و خدا در انسان، تعبيراتى كفرآميز است كه با هيچ يك از معيارهاى منطقى سازگار نيست، و اصولًا دليلى ندارد كه يك پيامبر، حتى به عنوان مجازى اين گونه تعبيرات را در مورد خود و خداوند بيان كند و بى خبرانى را به اشتباه بيندازد و به دست دشمنان بهانه دهد كه بخواهند او را سنگسار كنند.
اين در حالى است كه قرآن- در آياتى كه در بالا خوانديم،- با صراحت مىگويد: مسيح هيچگونه ادعايى جز بندگى خداوند و نبوت و رسالت از سوى او نداشت، و در مقام عبوديت و تسليم در برابر فرمان خدا نيز بسيار خاضع بود، در آيات ديگر نيز مىگويد: آنچه از معجزات انجام مىداد همگى به اذن و فرمان خدا بود، در سوره مائده آيه 110 مىخوانيم: إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي وَتُبْرِءُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ
1) انجيل يوحنا، باب 10، جملههاى 31 و 38.
الْمَوْتَى بِإِذْنِي « (به خاطر بياور) هنگامى را كه به اذن من، از گل چيزى به صورت پرنده مىساختى، و در آن مىدميدى، و به اذن من، پرنده اى مى شد؛ و كور مادرزاد، و مبتلا به بيمارى پيسى را به اذن من، شفا مى دادى؛ و هنگامى كه مردگان را به اذن من زنده مىكردى.»
مقايسه اين گونه مسائل تاريخى در قرآن و انجيل با يكديگر نشان مىدهد كدام از سوى خدا است، و كدام تحريف يافته و ساخته مغز بشر.
در آيات مختلفى كه از قرآن مجيد درباره حضرت مسيح عليه السلام آمده حتى كمترين ترك اولائى درباره او ديده نمىشود و آياتى كه در سوره مريم درباره مادرش مريم آمده به قدرى قداست او را در سطح بالا توصيف مىكند كه وقتى فرشته وحى را براى بخشيدن فرزند به او از سوى خدا آمده بود، مشاهده كرد، سخت وحشت زده شد، و به خدا پناه برد- زيرا او به صورت جوان زيباى ناشناسى در برابرش ظاهر شد- حتى هنگامى كه درد وضع حمل به او دست داد، و آينده زندگى خويش را در نظر مجسم ساخت، كه ممكن است دشمنان و ناآگاهان نسبتهاى ناروا به او دهند، گفت: يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنتُ نَسْياً مَنْسِيّاً: «اى كاش پيش از اين مرده بودم وبه كلى فراموش شده بودم»(1).
ولى پيامبرى با اين قداست، كه در گاهواره به فرمان خدا زبان مىگشايد و
1) سوره مريم، آيه 23.
عملًا به پاكى مادرش گواهى مىدهد، و از همان لحظه از نماز و زكات، و آنچه آيين تقوا است سخن مىگويد: چنان ترسيمى در بعضى از اناجيل از او شده كه خوانندهاى را در تعجب فرو مىبرد.
اكنون توجّه كنيم و ببينيم انجيل لوقا سرگذشت زن بدنام شهر را كه نزد مسيح عليه السلام آمد و توبه كرد چگونه بيان مىكند: «ناگاه زنى از آن شهر كه گناهكار مىبود چون يافت كه او (حضرت مسيح) در خانه فريسى (فريسىها يكى از فرق يهود بودند و اصل فريس به معناى گوشه گير است) نشسته است، حقه عطرى پيدا نموده، پس به عقب سر او گريان نزديك پاهايش ايستاده شروع به تركردن پاهاى او به اشك خود نموده، و به موهاى سر خود خشك نموده و پاهايش را مىبوسيد و عطر مىماليد.
آن فريسى كه او را خوانده بود (دعوت كرده بود) اين مقدمه را ملاحظه كرده و با خود مىگفت: چنانچه اين كس پيغمبر بودى هر آينه يافتى كه اين زن كه او را مس مىكند كيست و چه قسم زنى است زيرا كه گناهكار است.
عيسى تكلم فرموده، وى را گفت كه اى شمعون چيزى دارم كه به تو اظهار مىكنم، گفت: اى استاد بفرما، گفت: طلبكارى را دو بدهكار بودند، كه يكى پانصد دينار بدهى داشت و ديگرى پنجاه دينار، چون چيزى نداشتند كه ادا نمايند هر دو را بخشيد پس بگو كداميك از آنها او را بيش دوست خواهد داشت؟ شمعون در جواب عرض كرد: كه گمان دارم آن كس كه به او بيشتر بخشيده است فرمود براستى جواب دادهاى و به آن زن اشارت نموده، شمعون (1)
1) شمعون در اصل به معناى شنونده است، و به گفته نويسنده قاموس كتاب مقدس نام ده نفر مىباشد كهاشارهاى به آنها در كتب مقدس مسيحيان شده، يكى از آنها همان شمعون فريسى است كه در اين داستان مخاطب مسيح بوده.
را گفت: اين زن را مىبينى من در خانه تو در آمدم آب براى پاهاى من نياورى اما او پاهاى مرا با اشكها شسته، به موهاى سر خود خشك نمود، تو مرا نبوسيدى و او از وقت آمدنم از بوسيدن پاهاى من باز نايستاده است، و تو سر مرا به روغن چرب ننمودى او پاهاى مرا عطر ماليد، و به جهت اين به تو مىگويم كه گناهان بسيار او آمرزيده شد، زيرا كه بسيار دوست داشت، و آن كس كه اندك دوست دارد، براى او اندك آمرزيده شود، و آن زن را گفت كه گناهان تو آمرزيده شد.»(1)
حاصل اين داستان چنين است كه حضرت مسيح به خانه يكى از فريسيان كه طايفهاى از يهود بودند در مىآيد، صاحب خانه احترام زيادى براى او قائل نمىشود اما زن گناهكار و منحرفى در آن شهر بود كه از حضور او باخبر شد و به خانه يهودى در آمد.(2)
در آن زمان معمول بود كه پاى مهمان را به احترم مىشستند، و گاه به موهاى او روغن مىماليدند- به خاطر اينكه غالباً پابرهنه راه مىرفتند و در سفرها چون وسيله پوشش دارى نداشتند موها و پوست بدنشان بر اثر وزش بادها خشك مىشد.
زن گنهكار به جاى آب با اشك چشم خود پاهاى مسيح عليه السلام را (طبق اين داستان ساختگى) شستشو داد و به جاى حوله با گيسوان بلندش پاى او را خشك كرد با لبهاى گرم خود پاهاى او را بوسه مىداد.
منظره چنان زننده بود كه مرد يهودى صاحب خانه ناراحت شد، وبا خود گفت: اگر اين مرد پيامبر بود و متوجه مىشود كه اين زن چه كاره است لااقل از اين كار جلوگيرى مىكرد.
مسيح به فراست دريافت و با مثالى كه در مورد دو بدهكار زد او را قانع كرد و به او اعلام داشت با اينكه من مهمان تو بودم، اين پذيرايى را كه زن بدكار از من كرد نكردى؛ تو پاى مرا با آب نشستى اما او با اشك چشم شست؛ تو مرا نبوسيدى اما او پيوسته پاى مرا مىبوسيد؛ تو سرم را با روغن چرب نكردى ولى او عطر را به پاى من مىماليد.
حال كمى به تجزيه و تحليل اين داستان بپردازيم، ببينيم آيا براى يك پيامبر بزرگ و حتى يك فرد پرهيزكار عادى سزاوار است كه خود را در اختيار زن آلودهاى بگذارد كه اين چنين با او رفتار كند.
اولًا حضرت مسيح عليه السلام در آن زمان جوان بود و حدود سى سال داشت، و آن زن بدكار هم قاعدتاً جوان و زيبا بود، زيرا زن بدكار معروف شهر قاعدتاً زن زشت و از كار افتاده نمىتواند باشد، چگونه مىتوان باور كرد پيامبر بزرگى كه براى تهذيب اخلاق و گسترش آيين تقوا آمده است به زن بدكارى اجازه دهد كه آن قدر پاهاى او را دستمالى كند، با اشك چشم بشويد، با موهاى ظريفش خشك كند با دستهاى لطيفش روغن مالى نمايد و با لبهاى داغش مرتباً او را ببوسد آيا اين باوركردنى است؟
به فرض كه مىخواست توبه كند، توبه هم راه و رسمى دارد، آيا تاكنون كسى با يك روحانى يا كشيش عادى چنين معاملهاى كرده است؟ تا چه رسد به يك پيامبر الهى. در هر صورت آثار خرافى بودن اين داستان از جبين آن كاملًا نمايان
است.
از اين گذشته مسيح عليه السلام با مثالى كه (طبق اين داستان) ذكر كرده هرگز پاسخ يهودى را نداده است، ايراد يهودى اين نبود كه چرا اين زن اين قدر محبت مىكند تا جواب گفته شود كه زيادى محبت او به خاطر زيادى گناه او است؛ بلكه ايراد يهودى اين بود كه چرا پيامبر خدا اجازه مىدهد زن آلوده و بدنامى اين قدر پاى او لمس كند، با اشك چشم خود بشويد، و با موهاى خود خشك كند و عطر و روغن به آن بمالد و مسلماً زيادى و كمى گناه ربطى به اين كار ندارد.
به هر حال سرگذشتى كه در تواريخ قرآن درباره مسيح عليه السلام آمده او را از اين گونه نسبتها پاك و مبرا مىكند.
نتيجه
از آنچه در بالا ضمن ده فراز گفته شد در يك مقايسه روشن، بين تواريخ عهدين (كتب مقدّسه يهود و مسيحيان) يعنى همان كتابهايى كه در عصر نزول قرآن به عنوان مهمترين منابع تاريخ اديان شمرده مىشد به خوبى معلوم مىشود كه هرگز نمىتواند قرآن زاييده فكر انسانى باشد؛ زيرا به هر حال بايد از آنها متأثر مىشد، و اين اثر پذيرى در نقل اين گونه داستانها اثر مىگذاشت؛ ولى پاك بودن تواريخ قرآن مخصوصاً آنچه مربوط به شرح داستان انبياء پيشين است از اين گونه خرافات و نسبتهاى ناروا، گواه بر اين است كه از منبع علم پروردگار
سرچشمه گرفته و معجزهاى جاويدان است.
مىدانيم در قرآن مجيد علاوه بر معارف و تعليمات مربوط به مبدء و معاد و مسائل اخلاقى و تاريخى، و دستورات مربوط به عبادات، يك رشته قوانين اجتماعى نيز آمده است، كه در واقع ترسيمى از قانون اساسى اسلام و بخشى از قوانين مدنى، حقوقى، جزايى و سياسى است.
دقت در اين بخش از قرآن به تنهايى مىتواند معجزه بودن آن را ظاهر سازد؛ چرا كه ظهور و بروز اين قوانين بسيار حكيمانه- كه نمونههاى آن خواهد آمد-/ آن هم در محيطى كه قانون جنگل بر آن حكم فرما بود، يا به تعبير ديگر بى قانونى در آن بيداد مىكرد، مىتواند هر فرد منصفى را به تسليم وا دارد. بنابراين ما ناگزير نيستيم عظمت اين كتاب آسمانى و اعجاز آن را فقط در مسائل مربوط به فصاحت و بلاغت، يا معارف و علوم و جنبههاى تاريخى جستجو كنيم؛ بلكه بررسى مجموعه قوانين موضوعه در قرآن نيز به تنهايى دريچه اى است به سوى اين جهان بزرگ.
در اينجا لازم است قبلًا مقدمه كوتاهى پيرامون اين معنا- كه يك قانون خوب
چه خصوصياتى را بايد دارا باشد- داشته باشيم، تا پايهاى براى اين بحث گردد.
پاسخ گفتن به اين سؤال كار آسانى نيست؛ ولى اگر به فلسفه اصلى وضع قوانين در جوامع انسانى توجه كنيم راه روشن مىشود.
مسأله اين است كه انسان يك زندگى گروهى و دسته جمعى دارد، و تمام پيشرفتها و ترقىهايش مديون همين زندگى اجتماعى است؛ همين زندگى دسته جمعى سبب مىشود كه افكار متفكّران و علوم دانشمندان و ابتكارها و خلاقيتها در سراسر جامعه بشرى دست به دست هم دهند و از نسلى به نسل ديگر منتقل شوند و هر روز شاهد و ناظر پيشرفتها و ترقيات مهمى در علوم و دانشهاى انسانى و در زمينه تمدن بشرى باشيم.
انگيزه استقبال از اين زندگى دسته جمعى هر چه باشد موضع بحث جداگانهاى است؛ ولى به يقين اگر زندگى انسانها مانند بسيارى از جانداران ديگر بطور پراكنده بود انسانِ امروز با انسانهاى قبل از تاريخ، فرقى نداشت. نه علم و تمدن و اختراع و اكتشافى وجود داشت و نه صنايع، نه هنرها و ادبيات و نه هيچ پيشرفت ديگرى پديد نمىآمد.
ولى اين زندگى اجتماعى، مشكلات و عوارضى هم دارد كه اگر بطور صحيحى از آن پيشگيرى نشود، نه تنها چرخهاى تكامل و ترقى از كار باز مىايستد؛ بلكه ممكن است فجايعى به بار آورد كه نسل انسان را به نابودى
بكشاند.
اين ضايعات عمدتاً عبارت است از: درگيرىهايى كه از اصطكاك منافع و تزاحم حقوق و برترى جويىها، انحصارطلبىها، خودكامگى و خود خواهىها به وجود مىآيد و عامل درگيرى و نزاعها و كشمكشهاى دو يا چند نفرى، و گاه سرچشمه جنگهاى منطقهاى و جهانى گردد.
به همين دليل جوامع انسانى از همان آغاز كار، متوجه شدند كه اگر مقرراتى براى تعيين حدود اختيارات و حقوق افراد و راه حل مناقشات ومشاجرات و درگيرىها نباشد، زندگى اجتماعى بشر نتيجه معكوس خواهد داشت و فاجعه آفرين مىشود.
اصولًا اجتماع به معناى واقعى زمانى شكل مىگيرد كه همكارى و همگامى و همفكرى در ميان افراد جامعه وجود داشته باشد، و چنين چيزى جز در پرتو وضع قوانين و مقررات، امكانپذير نيست.
اصولًا همكارى بدون تعهد مفهومى ندارد، و تعهد خود سرچمشه پيدايش قانون است.
علاوه بر اينها اشتباه است اگر ما وظيفه قانون را منحصر به جلوگيرى از تجاوزها و پايان دادن به كشمكشها بدانيم؛ هر چند وضع بسيارى از قوانين به همين منظور بوده است.
بلكه قانون قبل از اين كار وظيفه استحكام روابط اجتماعى و ايجاد اعتماد متقابل در برابر تعهدات و تأمين آزادى لازم براى پرورش استعدادها، و متمركز ساختن نيروها و بسيج امكانات در يك سوى معين به منظور تكامل هر چه بيشتر
را دارد.
در واقع قانون مانند خون در عروق جامعه بشريت است، و لذا با صراحت بايد گفت: اگر قانونى وجود نداشت، اجتماعى هم نبود، پيشرفتى هم حاصل نمىشد.
اكنون جواب دادن به سؤال فوق چندان مشكل نيست، بهترين قانون آن است كه توانايى بيشترى براى تأمين امور زير داشته باشد:
تمام نيروهاى پراكنده جامعه انسانى را در سايه يك عامل وحدت نيرومند جمع آورى كند، و موانعى مانند اختلاف رنگها و نژادها و زبانها را در خود حل نمايد.
وسيله پرورش استعدادهاى نهفته و خلاقيتها را فراهم سازد.
آزادى به معناى واقعى را تأمين نمايد، تا همه افراد در سايه آن بتوانند استعدادهاى خود را شكوفا سازند.
حق عادلانه هر كس و هر قشر را روشن كند، تا از تصادمها و تجاوزها جلوگيرى نمايد.
روح اعتماد واطمينان را از طريق انتخاب يك سيستم ضمانت اجرايى صحيح، گسترش دهد.
به عكس آنچه بعضى تصور مىكنند، يك قانون خوب آن نيست كه قوانين وسيع و گستردهاى، با يك دستگاه وسيع قضايى و مأموران و زندانهاى زياد با خود يدك بكشد، و البتّه اين نشانه ضعف و درماندگى و عجز آن قانون و آن جامعه است؛ بلكه يك قانون خوب آن است كه از طريق آموزشهاى
فرهنگى و مقررات صحيح به پيشگيرى از نابسامانىها بپردازد، تا نيازى به چنان مسائلى نباشد.
دستگاهاى قضايى و مجازاتها و زندانها، به منزله طب درمانى و يا به عبارت صحيحتر، به منزله جراحى كردن يك بيمار است؛ ولى قوانين صحيح و مقررات حساب شده، به منزله طب بهداشتى است كه هم مطبوعتر و هم كم هزينهتر، و هم خالى از عوارض و ضايعات است.
با اين مقدمه به سوى قرآن باز مىگرديم، و قوانين آن را مورد بررسى قرار مىدهيم.
قبلًا ذكر اين نكته را لازم مىدانيم كه تمام اين قوانين در محيط حجاز به ظهور پيوست، محيطى كه قانون تقريباً در آن مفهومى نداشت، و تنها آداب و رسوم محدود و آميخته به خرافات در ميان قبائل آن در لباس قانون حكومت مىكرد و ظهور قوانين اسلامى در چنان محيطى، راستى عجيب است و هيچ گونه توجيه طبيعى و عادى براى آن متصوّر نيست؛ جز آنكه قبول كنيم همه از سوى خدا است.
با اينكه قرآن مجيد در محيطى نازل شد كه از جهات مختلف بسته بود و ارتباط محدودى با جهان خارج از جزيره داشت و مسأله قوميت و نژاد و زندگى قبيلگى بر همه شئون آن حاكم بود، محصول چنين محيطى طبعاً بايد رنگ قوميت عربى، بلكه رنگ قبيلگى داشته باشد، ولى جالب اينكه قوانين قرآن به هيچ وجه چنين رنگى را ندارد و حتى يك بار خطاب يا «ايُّهَا الْعَرَبُ» در قرآن ديده نمىشود.
همه سخن در قرآن از عموم انسانها است و خطابها به شكل يا بنى آدَمَ (1): «اى فرزندان آدم» و يا ايُّها النَّاسُ (2): «اى مردم»، و يا يا ايُّها الّذين امنوا(3): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد» و يا عبادى (4): «اى بندگان من»، و يا ايّها الانسانُ (5): «اى انسان» است.
به اين ترتيب مخاطبين قرآن همه جهانيان؛ وقوانين آن ناظر به همه انسانها است.
آيه وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ «تو را جز رحمت براى جهانيان نفرستاديم»(6)و آيه تَبَارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيراً:
«زوال ناپذير و پربركت است كسى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا بيم دهنده جهانيان باشد.»(7)و آيه إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ «آن نيست مگر تذكّرى براى
جهانيان.»(1)و مانند آن، گواه ديگرى بر اين مدّعا است.
قرآن امتيازات نژادى را در آن محيط نژاد پرست به كلى حذف كرده است و با منطق زيباى «شما همه فرزندان آدميد و از يك پدر و مادر آفريده شدهايد» عموم مردم را مخاطب قرار مىدهد و همه را برادر و متعلّق به يك خانواده اعلام مىكند، پيوند همه انسان ها را در سرحد اخوت تحكيم مىكند و مىگويد:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِّنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ «اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد؛ (اينها ملاك برترى نيست،) گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شما است؛ به يقين خداوند دانا و آگاه است.»(2)
و در جاى ديگر، تمام پيوندهاى محدود را نفى كرده و پيوند افراد با ايمان را از هر نژاد و هر زبان و هر زمان و هر مكان، منحصر به پيوند اخوت و برادرى مىداند كه نزديكترين پيوندها بر اساس مساوات و برابرى است و بر اين اساس مىفرمايد: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ: «مؤمنان فقط برادر يكديگرند»(3)(به مفهوم انَّما كه براى حصر است توجه كنيد.)
اينها همه از يك سو، و از سوى ديگر جامعيت قوانين قرآن به گونهاى است كه سراسر زندگى انسانها را در بر مىگيرد. از مهمترين مسائل اعتقادى گرفته (توحيد) تا سادهترين مسائل اخلاقى و اجتماعى (مانند پاسخ دادن به سلام و هر
گونه تحيت و خوش آمدگويى)، مثلًا در يك جا مىفرمايد: وَإِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَسِيباً: «هنگامى كه كسى به شما تحيت و خوش آمد مىگويد، پاسخ او را به گونهاى بهتر بدهيد، يا لااقل به همان گونه پاسخ گويند خداوند حساب همه چيز را دارد.»(1)
در قرآن مجيد، آيهاى درباره نوشتن ديون و بدهىها داريم كه طولانىترين آيه قرآن است و در آن حدود بيست حكم الهى، پيرامون همين مسأله بيان شده است.(2)و اين نشان مىدهد كه پرداختن قرآن به مسائل مربوط به عقايد و معارف اسلام، در مورد مبدء و معاد و مانند آن، هرگز مانع از اين نبوده كه ساير احكام مورد نياز را نيز بيان كند.
نمىگوييم تمام جزئيات احكام و قوانين، در ظواهر آيات قرآن بيان شده زيرا حجم آنها مسلّماً چندين برابر قرآن است؛ بلكه منظور اين است كه در هر قسمت، اصول لازم را بيان فرموده است.
بد نيست در اينجا اشارات كوتاهى به بخشهايى از اين اصول داشته باشيم:
لَيْس كَمِثْلِهِ شَىْءٌ: «هيچ چيز همانند خداوند نيست»(3)و اوصاف جلال و جمال او را در صدها آيه شرح داده كه در اين زمينه مىتوانيد به جلد سوم اين كتاب
(پيام قرآن) مراجعه كنيد. نه تنها خدا را از هر نظر يگانه مىشمرد؛ بلكه نبوّت انبياء را نيز دعوت واحدى مىداند و جدايى افكندن ميان آنها را نادرست مىشمرد لا نُفَرِّقُ بَيْنَ احَدٍ مِنْ رُسُلِه «مؤمنان مىگويند ما ميان پيامبران جدايى نمىافكنيم» هر چند هر كدام از آنها مأموريتهاى ويژهاى، طبق نياز زمانى خود داشتند، ولى اصول دعوت آنها همه جا يكى بوده است.
مسأله توحيد در جامعه انسانى نيز حاكم است و چنانكه گفتيم تمام افراد اجتماع را عضو يك خانواده و از آنها تعبير به برادرانى مىكند كه از يك پدر و مادر به وجود آمدهاند.
و در تعقيب اين هدف، همه افراد با ايمان اعم از بزرگ و كوچك، پير و جوان، از هر نژاد و زبانى را، دعوت به اين امر كرده و مىفرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همواره و هميشه قيام به عدالت كنيد. براى خدا گواهى دهيد، اگر چه به زيان شما، يا پدر و مادر و نزديكانتان بوده باشد!»(2)
پايبندى به اين اصل دعوت كرده و مىفرمايد: يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به پيمانها (و قراردادها) وفا كنيد!»(1)و نيز مىفرمايد: أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا: «و به عهد (خود) وفا كنيد، كه از عهد سؤال مى شود.»(2)
گسترش و شمول اين است كه حتى عهد و پيمان با غير مسلمين را شامل مىشود و بر روابط عمومى و خصوصى، و قراردادهاى بين المللى نيز حاكم است.
«هركس به شما حمله كرد، همانند حمله وى بر او حمله كنيد و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد (و زياده روى ننماييد)؛ و بدانيد خدا با پرهيزگاران است»(3)
وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِّنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ «براى مقابله با آنها (دشمنان)، هر چه در توان داريد از نيرو و از اسبهاى ورزيده آماده سازيد، تا به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن (شناخته شده) خويش را بترسانيد!» تا تجاوز و جنگى صورت نگيرد.(4)
در اينجا تدارك قوا و تقويت نيروها را بطور عام، و آماده ساختن مركب جنگى آن عصر را بطور خاص (به عنوان يك مصداق) به منظور پيشگيرى از وقوع جنگ و ارهاب و ترساندن دشمنان توصيه مىكند، و اين منطقىترين هدف براى تقويت بنيه نظامى است.
اما در مناقشهها و نزاعهايى كه بين هم مسلكان و رقباى اجتماعى واقع مىشود توصيه ديگرى دارد و مىگويد: به جاى مقابله به مثل، يا اعداد قوا از مقابله به ضد استفاده كنيد و بدى را به نيكى پاسخ دهيد تا نفاق و عداوت برچيده شود بنابراين مىفرمايد: ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ* وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ «هرگز نيكى و بدى يكسان نيست؛ بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه (خواهى ديد) همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است.- امّاجز كسانى كه داراى صبر و استقامتند به اين مقام نمى رسند، و جز كسانى كه بهره عظيمى (از ايمان و تقوا) دارند به آن نايل نمى گردند».(1)
درباره سر نوشت انسان با صراحت مىگويد: سرنوشت هر كس به دست او است و درگرو تلاش و كوشش او مىباشد: كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ: «هر كس در گرو كارى است كه انجام مىدهد»(2)و وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى- وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى «و اين كه براى انسان چيزى جز (حاصل) سعى و
كوشش او نيست،- و اين كه تلاش او بزودى ديده مى شود،».(1)
و در مورد آزادى انسانها مىگويد: يكى از اهداف مهم بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله همان آزاد كردن انسانها از قيد و بندهاى اسارت بوده است: وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ «پيامبرى كه زنجيرهايى را كه بر آنها بود (از دست و پا و گردنشان) فرو مىنهد»(3).
اين زنجيرهاى اسارت، مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه سلب آزادى انسانها را شامل مىشود.
در مورد عدم دخالت در زندگى خصوصى ديگران و احترام به شخصيت افراد و ترك هتك آنان مىفرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَبْ بَّعْضُكُمْ بَعْضاً: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است، هرگز (در كار ديگران) تجسس نكيند و هيچ يك از شما از ديگرى را غيبت نكند.»(4).
همزيستى مسالمتآميز با تمام كسانى كه سر جنگ ندارند، و به دليل وجود اهداف مشترك قابل تفاهم هستند يا لااقل راه بىطرفى را مىپيمايند، از اصولى است كه قرآن مجيد بر آن تأكيد نمودهو مىفرمايد: لَّا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ
الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِى الدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِّنْ دِيَارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ «خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در امر دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمى كند؛ چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد.»(1)
سسپس مىافزايد: إِنَّمَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَاتَلُوكُمْ فِى الدِّينِ وَأَخْرَجُوكُمْ مِّنْ دِيَارِكُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُوْلئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ «خداوند شما را تنها از دوستى و رابطه با كسانى نهى مى كند كه در امر دين با شما پيكار كردند و شما را از خانه هايتان بيرون راندند و (كسانى كه) به بيرون راندن شما كمك كردند و هر كس با آنان رابطه دوستى داشته باشد ستمكار است»(2).
اجتماع بشرى كه منشأ همه پيشرفتها و موفقيتهاى علمى و اجتماعى است در صورتى مىتواند، به هدف مطلوب خود برسد كه محكمترين پيوند را داشته باشد وگرنه تبديل به جهنّم سوزانى مىشود، كه زحمات و مشكلات اجتماع را دارد، بى آنكه از بركات آن بهرهمند گردد.
كتاب خدا از يك سو و بر وحدت عمومى جهان بشريت به عنوان اعضاى يك خانواده و برادرانى كه از يك پدر و مادر متولد شدهاند تأكيد مىكند. (چنانكه
در آيه 13 سوره حجرات آمده و قبلًا به آن اشاره كرديم)، و از سوى ديگر مؤمنان را عضو يك پيكر، صرف نظر از اختلاف زبان و نژاد بر مىشمرد و مىگويد:
بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ «شما همگى هم نوعيد و همجنس يكديگر و عضو يك پيكريد»(1).
و در جاى ديگر مىفرمايد: وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ
«مردان و زنان با ايمان ولى (ويار و ياور) يكديگرند»(2).
به اين نيز قناعت نمىكند و علاوه بر پيوند بشريت و پيوند ايمان نسبت به پيوندهاى خويشاوند، كه در دايره فشردهتر و نزديكترى است نيز توصيه و تأكيد مىكند و شكستن اين پيمان را گناهى بزرگ توصيف مىنمايد و مىفرمايد:
الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُوْلئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ «فاسقان آنها هستند كه پيمان خدا را پس از آنكه محكم ساختند مىشكنند و پيوندهايى را كه خدا دستور داده بر قرار سازند قطع مىنمايند و در جهان فساد مىكنند اينها زيانكارانند»(3)
و در سوره محمد صلى الله عليه و آله آيات 22 و 23 مىخوانيم: فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ* أُوْلَئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَى أَبْصَارَهُمْ «اگر حكومت را بدست گيريد، آيا جز اين انتظار مى رود كه در زمين فساد نماييد و پيوند خويشاوندى را قطع كنيد؟!- آنها كسانى هستند كه خداوند از رحمت خويش دورشان ساخته، گوشهايشان را كر و چشمهايشان را كور
كرده است.» و به اين ترتيب قطع اين پيوندها را هم رديف فساد در زمين و مايه كورى و كرى چشم و گوش باطن مىداند.
اهميت اين پيوندها در اسلام تا جايى است كه هر چيزى كه كمك به تحكيم پيوندهاى اجتماعى كند، مطلوب شمرده شده، حتى دروغى كه بدترين گناه است براى اصلاح ذات البين مجاز مىباشد.
و به عكس، هر چيزى كه مايه از هم گسستگى پيوندها گردد منفور و مردود شمرده شده، تحت هر عنوان و هر نامى كه باشد.
يك قانون عالى و ارزنده، قانونى است كه علاوه بر امتيازات ديگر، در مسأله حقوق بشر طرح جامعتر و دقيقترى ارائه كند، با توجه به اين حقيقت هرگاه به آيات قرآن در اين زمينه مىنگريم، عظمت قوانينش آشكارتر مىگردد.
قرآن در مسأله حفظ جان و مال و آبروى انسانها تا آنجا پيشرفته كه جان يك انسان را همچون جان تمامى افراد بشر ارج مىنهد و در اين زمينه مىگويد: مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِى الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً: «هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل، يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته و هر كس انسانى را رهايى بخشد چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است»(1).
1) سوره مائده، آيه 32.
شبيه اين تعبير را در هيچ قانون ديگرى نخواهيد يافت.
قرآن درمسأله حقوق انسانها، تا آنجا پيش مىرود كه اجراى اصل عدالت را در حقوق افراد يك جامعه بر همه چيز مقدم مىدارد و هشدار مىدهد كه نكند خصومتهاى شخصى يا روابط دوستانه مانع اجراى عدالت گردد.
در يك جا مىگويد: وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنئَانُ قَوْمٍ عَلَى ألَّا تَعْدِلُوا اءِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى «مبادا دشمنى با جمعيتى، شما را به گناه ترك عدالت بكشاند، عدالت پيشه كنيد كه به پرهيزگارى نزديكتر است»(1).
در نقطه مقابل آن نسبت به تأثير بر اجراى عدالت چنين هشدار مىدهد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيّاً أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلَى بِهِمَا: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! همواره و هميشه قيام به عدالت كنيد. براى خدا گواهى دهيد، اگر چه به زيان شما، يا پدر و مادر و نزديكانتان بوده باشد! (چرا كه) اگر او
(كسى كه گواهى شما به زيان او است) غنى يا فقير باشد، خداوند سزاوارتر است كه از آنان حمايت كند»(2).
از تأكيدهاى فراوانى كه قرآن درباره حمايت از ايتام و نظارت دقيق بر وضع آنها و سرپرستى از آنها و اموالشان تا زمانى كه بزرگ شوند نيز اين مسأله روشنتر مىشود، در يك جا مىفرمايد: أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتَامَى بِالْقِسْطِ: «درباره يتيمان قيام به عدالت كنيد»(3).
جالب اينكه در جاى ديگر، حفظ و حمايت از يتيمان را همرديف توحيد و مسائل ديگر انسانى قرار مىدهد و مىفرمايد: لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً وَذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ: «به خاطر بياوريد هنگامى كه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم (پيمانى كه سر مشق امتهاى ديگر نيز هست) جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد و نسبت به پدر و مادر و يتيمان و بينوايان نيكى كنيد و به مردم نيك بگوييد، نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد»(1).
گفتنى است كه پنج دستور انسانى مربوط به حقوق بشر را در كنار دو برنامه كه از مهمترين برنامههاى اسلام در زمينه اعتقاد و عمل است- يعنى توحيد و نماز- قرار داده است.
آزادى عقيده، آزادى انسان و امنيت در تمام ابعاد، از مهمترين امورى است كه در قوانين قرآن پيش بينى شده و آيه معروف: لَا إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنْ الغَىِ «اكراهى در قبول دين، نيست. (زيرا) راه درست از راه انحرافى، روشن شده است.»(2)اشاره به همين امر دارد.
در يك آيه يكى از اهداف مهم بعثت رسول الله صلى الله عليه و آله را، شكستن زنجيرههاى اسارت مىشمرد و مىفرمايد: وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِى كَانَتْ
عَلَيْهِمْ «پيامبر بارهاى سنگين را از دوش آنها بر مىدارد، و زنجيرهايى را كه در دست و پاى آنها بود فرو مىنهد»(1).
و در جاى ديگر افراد با ايمان را مخاطب قرار مىدهد و مىگويد: يَا عِبَادِىَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِى وَاسِعَةٌ فَإِيَّاىَ فَاعْبُدُونِ «اى بندگان من كه ايمان آوردهايد! زمين من گسترده است (آزاد هستيد و هر جا مىخواهيد برويد) تنها مرا بپرستيد»(2)
در قرآن مجيد ماجراى عجيبى درباره اصحاب اخدود- همان شكنجه گرانى كه افراد صالح و با ايمان را به خاطر اعتقاداتشان در گودالهاى آتش مىافكندند- نقل مىكند و مىگويد اين شكنجه گران تنها براى سلب آزادى عقيده و ايمان دست به اين كار زده بودند؛ سپس شديدترين عذابهاى الهى را براى آنها بيان مىكند: إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ «كسانى كه مردان و زنان با ايمان را (به منظور سلب آزادى عقيده) مورد آزار و شكنجه قرار دادند سپس توبه نكردند، عذاب دوزخ، عذاب آتش سوزان، ويژه آنها است»(3).
قرآن مجيد نعمت امنيت را آن چنان بزرگ مىشمرد كه بر هر چيز ديگر مقدم مىدارد. به همين دليل هنگامى كه ابراهيم خليل عليه السلام وارد سرزمين خشك و سوزان و بى آب و علف مكه شد و خانه كعبه را بنا كرد، قرآن مىگويد اولين چيزى كه از خداوند براى ساكنان آينده آن سرزمين تقاضا كرد نعمت امنيت
بود: رَبَّ اجْعَلْ هذا بَلَداً ءَامِناً وَ ارْزُقْ اهْلَهُ مِنَ الثَّمَرتِ «پروردگارا! اين سرزمين را شهر امنى قرار بده و اهل آن را، از ثمرات گوناگون روزى ده»(1).
و در جاى ديگر همين معنا را با تعبير ديگرى از او نقل مىكند: رَبِّ اجْعَلْ هذا الْبَلَدَ امِناً و اجنبنى و بنىَّ ان نعبد الْاصنامَ «پروردگارا اين شهر (مكه) را شهر امنى قرار ده، و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار»(2).
در آيه قبل، نعمت امنيت بر مسائل اقتصادى مقدم ذكر شده و در آيه دوم بر توحيد، گويى اشاره به اين دارد كه نه دين و نه دنيا بدون امنيت در محيط، تأمين نمىشود.
قرآن حتى ناامنى را از كُشت و كتشار بدتر مىشمرد، و مىگويد: و الْفتنة اشدُّ مِنَ الْقَتْلِ «فتنه از كشتار هم بدتر است»(3).
اگر چه فتنه معانى زيادى دارد (مانند شرك، شكنجه و آزار و فساد) ولى هيچ بعيد نيست كه مفهوم آيه فوق آن چنان گسترده باشد كه همه اين معانى را شامل شود. بنابراين ايجاد ناامنى و فساد در سطح جامعه چيزى بالاتر از خونريزى است؛ چرا كه هم سرچشمه خون ريزى مىشود و هم مفاسد ديگر.
اين نكته نيز گفتنى است كه در اسلام نوعى امنيت پيش بينى شده كه در هيچ قانونى از قوانين دنيا وجود ندارد و آن امنيت حيثيت و آبروى افراد، حتى در محيط افكار ديگران است.
به تعبير گوياتر، اسلام اجازه نمىدهد كه هيچ مسلمانى نسبت به ديگران سوء
ظنّ و بدگمانى داشته باشد و در محيط فكر خود حيثيت و آبروى ديگران را مخدوش سازد، در همين زمينه در آيه 12 سوره حجرات مىخوانيم: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است؛ و (هرگز در كار ديگران) تجسّس نكنيد».
اسلام مىخواهد در جامعه اسلامى امنيت كامل حكمفرما باشد؛ نه تنها مردم نسبت به يكديگر تهاجم نكنند؛ بلكه از نظر زبان و از آن بالاتر از نظر انديشه و فكر يكديگر نيز در امان باشند و هر كسى احساس كند ديگرى در منطقه افكار خود، تيرهاى تهمت را به سوى او نشانهگيرى نمىكند و اين امنيتى است در بالاترين سطح، كه جز در يك جامعه مؤمن و داراى قوانين اسلامى امكانپذير نيست.
قابل توجه اين كه نهى از كثيرى از گمانها شده، ولى به هنگام بيان علت مىگويد بعضى از گمانها گناه است. اين تفاوت تعبير ممكن است از اين جهت باشد كه گمانهاى بد در حق ديگران گاه مطابق واقع و گاه بر خلاف واقع است و از آنجا كه نوع دوم گناه است، بنابراين بايد از همه گمانهاى بد كه تحت عنوان كثيراً مِنَ الظَّنِ واقع شده، دورى كند.
آخرين نكته در اين بحث اين كه: اسلام تا آن حد به امنيت داخلى جوامع اسلامى اهميت داده است كه توسل به زور و نيروى نظامى را در اختلاف و كشمكشهاى داخلى، در صورتى كه شيوههاى مسالمتآميز اثر بخش واقع نشود تجويز كرده در همان سوره حجرات كه به يك معنا سوره امنيت است در
آيه 9 مىخوانيم: وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ «مؤمنان برادر يكديگرند؛ پس بين دو برادر خود صلح و آشتى برقرار سازيد و تقواى الهى پيشه كنيد، تا مشمول رحمت او شويد»(1).
در تعبيرات اين آيه درست دقّت كنيد؛ بند بند آن از برنامه ريزى دقيق براى پايان دادن به هرگونه نا امنى اجتماعى، با استفاده از بهترين روشهاى مسالمتآميز و سرانجام توسّل به زور- اگر روشهاى ديگر مفيد واقع نشود- حكايت دارد.
بديهى است مخاطب در اين آيه، مجموعه جامعه اسلامى و يا به تعبير ديگر حكومت اسلامى است.
قوانين جهان به تنهايى خطوط سياهى روى صفحات كاغذ است، و نهايت تأثيرى كه ذاتاً دارد، يك نصيحت و اندرز بدون ذكر دليل است، و به تعبير ديگر قوانين تنها جنبه ذهنى و فكرى دارند و براى اينكه ارزش اجتماعى پيدا كنند نيازمند به پشتوانهاى است كه افراد جامعه را ملزم به تبعيت از آن كند. اين پشتوانه همان چيزى است كه آن را «ضمانت اجرايى» مىگويند.
1) سوره حجرات، آيه 9.
از اين مقدمه به خوبى روشن مىشود كه ارزش يك قانون، به قوت و قدرت ضمانت اجرائى آن بستگى دارد، هر قدر ضمانت اجرايى يك قانون قويتر و عادلانهتر باشد، ارزش اجتماعى آن قانون بيشتر است.
بسيارى از ضمانتهاى اجرايى قوانين ضايعاتى دارد و مشكلاتى در سطح جامعه ايجاد مىكند، و گاه سبب درگيرى و بدبينى و بى اعتمادى مىگردد، و يا قانون را به صورت خشن جلوه مىدهد كه اين مسئله خود ضايعه بزرگى است.
اگر ضمانت اجرائى، بر مبانى فرهنگى و اخلاقى و عاطفى جامعه تكيه داشته باشد، هيچ يك از اين عيوب حادث نمىشود.
دنياى امروز براى اجراى قوانين خود در بن بست سختى گرفتار است.
اين بن بست از اينجا ناشى مىشود كه از يك سو عملًا چيزى جز مجازاتهاى مادى اعم از جسمى و نقدى، براى ضمانت اجرا پيدا نمىشود، و از سوى ديگر مجازاتهاى خشن مانند مجازات اعدام را حتى در برابر فجيعترين قتلها و جنايتها توصيه نمىكنند.
محروم بودن از ضمانت اجرايى درونى و عاطفى، و ضعف و ناتوانى ضمانتهاى اجرايى خارجى سبب شده كه روز به روز قانون شكنى و تخلف و بى اعتنايى به مقررات، در سطح جهانى گسترش پيدا كند و نشانه آن توسعه روز افزون تشكيلات قضايى، و همچنين زندانها در كشورهاى مختلف است. اين وضع را كه مىتوان از آن به عنوان" بحران ضمانت اجرايى" نام برد، پيامدهاى نامطلوبى دارد و جوامع انسانى بهاى سنگينى براى آن مىپردازد كه شواهد آن را در پيشرفتهترين كشورهاى صنعتى جهان مىتوان يافت. عيب ديگر
ضمانتهاى اجرايى درقوانين جهان امروز تكيه انحصارى بر كيفرها و محروم بودن از ضمانت اجرايى مثبت، يعنى تكيه بر پاداشها است.
انسان معجونى از جاذبه و دافعه يا ميل به جلب منافع و دفع زيانهااست، و براى اجراى قوانين بايد از هر دو جنبه كمك گرفت، در حالى كه در دنياى امروز تنها روى دفع ضررها، آن هم در بخش محدودى تكيه مىشود، دليل آن هم روشن است؛ چون دنياى مادى چيزى ندارد كه به عنوان پاداش در برابر هر كس كه عمل به قانون كند بپردازد.
با توجه به اين مقدمات بر مىگرديم به مسأله ضمانت اجرايى در قوانين قرآن و مىبينيم كه قرآن داراى قوىترين و جامعترين ضمانت اجرايى است، و اين امتيازى منحصر به فرد محسوب مىشود.
در قرآن سه نوع ضمانت اجرائى در نظر گرفته شده است:
ضمانت اجرايى به وسيله حكومت اسلامى.
ضمانت اجرايى به وسيله نظارت عمومى.
ضمانت درون ذاتى يا به تعبير ديگر، ايمان و اعتقاد به مبانى اسلام و مسائل اخلاقى و عاطفى.
در مورد اوّل، حكومت اسلامى موظف است، با هرگونه تخلّف از قانون قاطعانه برخورد كند. نخستين كارى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بعد از هجرت به مدينه و بر طرف شدن موانع به آن مبادرت ورزيد، تشكيل حكومت اسلامى و تبيين
قوانين اسلام بود و هرگونه تخلف از آن را گناه و قابل تعقيب شمرد.
قوانين قرآن را مرزهاى الهى شمرد، و براى هر كس كه از اين مرزها بگذرد مجازاتى تعيين كرد.
از يك طرف، متخلّفين را ظالم شمرد، و فرمود: وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُوْلئِكَ هُمْ الظَّالِمُونَ «هر كس از حدود الهى تجاوز كند، ستمكار است».(1)
و از سوى ديگر بر مبارزه با ظالمان تأكيد كرد.
هنگامى كه قرآن مىگويد: «ما پيامبران خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب آسمانى و ميزان (شناسايىِ حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند»(2)مفهومش اين است كه شخص رسول اللّه صلى الله عليه و آله كه خاتم و بزرگ انبياء است، بيش از همه كس اين مسؤوليت را بر عهده دارد.
اينها همه از يك سو، از سوى ديگر فرد فرد امت اسلامى را موظف به نظارت بر اجراى قوانين الهى كرده، و طبق برنامه امر به معروف و نهى از منكر همه را مكلّف ساخته كه در برابر تخلّف از قوانين الهى بى تفاوت نمانند.
در يك جا مىفرمايد: وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ «مردان و زنان باايمان، ولىّ (و يار و ياور) يكديگرند؛ امر به معروف، و نهى از منكر مى كنند؛ نماز را برپا مى دارند؛ و زكات را مى پردازند؛ و خدا و پيامبرش را اطاعت مى كنند»(3)
اهمّيت اين دو وظيفه به قدرى است كه در آيه فوق، حتى بر نماز و زكات و اطاعت از خدا و رسول مقدّم داشته شده، و اين تقديم به خاطر آن است كه تا نظارت عمومى بر اجراى قوانين و حدود الهى نباشد پايههاى نماز و زكات و اطاعت از خدا لرزان خواهد بود.
و در جاى ديگر، هنگامى كه صفات ويژه مجاهدان راه خدا را، همانها كه جان و مال خويش را به خدا مىفروشند و بهشت از او مىخرند را مطرح مىكند، بعد از بيان شش صفت از اوصاف ويژه آنها، مىفرمايد: آنها كسانى هستند كه الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنْ الْمُنكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ «امركنندگان به معروف و نهى كنندگان از منكر، و حافظان حدود (و مرزهاى) الهى، (مؤمنان حقيقى اند)»(1)
جالب توجه اينكه: چون امر به معروف و نهى از منكر، مراحل مختلفى دارد (از نصيحت و ارشاد و اندرزهاى دوستانه شروع مىشود و تا مرحله شدت عمل پيش مىرود) آن را به دو بخش تقسيم مىكند و بخش اوّل را در اختيار همگان گذارده، و بخش دوم را در اختيار يك گروه ويژه كه زير نظر حكومت الهى اقدام مىكند قرار مىدهد و در اشاره به اين تقسيم مىفرمايد: وَلْتَكُنْ مِّنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «و (براى رسيدن به وحدت) بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى، و امر به معروف و نهى از منكر كنند و رستگاران آنها هستند»(2).
بديهى است امتى كه نظارت بر اجراى قوانين را يك وظيفه عمومى مىشمارد
و همه افراد جامعه، در اين احساس مسؤوليت شريكاند، قانون در ميان آنها احترام خاصى خواهد داشت، و به موقع اجرا مىشود.
از مرحله نظارت عمومى كه بگذريم سخن از نظارت درونى، روحى، اعتقادى و وجدانى افراد بر حسن اجراى قوانين به ميان مىآيد كه از يك نظر، قدرت و قوتش از همه بيشتر است.
ايمان به مبدء همان خداوندى كه در همه حال ناظر و حاضر نزد همه است، و از آنها به خود آنها نزديكتر است: وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ: «و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم!»(1)خدائى كه «گردش چشم خيانتكار را مىبيند و از اسرار درونى سينهها آگاه است»: يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ(2).
خدائى كه زمين و زمان و حتى اعضاى تن انسان را مراقب او ساخته و شاهد و گواه او بوده است.(3)
و ايمان به دادگاه بزرگ قيامت كه اگر به اندازه سنگينى ذرهاى كار نيك يا بد در پرونده انسان باشد در برابرش حاضر مىكنند و پاداش و كيفر آن را مىبيند فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَه- وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَه (4)
تنها نمونههاى بالا نيست كه آثار ايمان به مبدء و معاد را منعكس مىكند، صدها نمونه از اين آيات درقرآن مجيد داريم كه اعتقاد به آنها بهترين ضامن اجراى قوانين الهى است.
چقدر تفاوت است بين كسى كه ناظر او تنها نيروى نظامى و انتظامى و قانون
است كه عدد آنها از يك در هزار كمتر و با محدوديتهاى فراوانى كه براى نظارت در اعمال ديگران دارند، و تشريفات مخصوصى كه براى ورود به حريم خصوصى و منازل از نظر آنها لازم است، و بين كسى كه در همه جا و در همه حال، بدون استثناء خود را تحت مراقبت دائمى علم خداوند و فرشتگان مىبيند و معتقد است كه تمام موجودات اطراف او و حتى پوستهاى تنش، اعمال او را در خود حفظ مىكنند و به موقع بازگو مىكنند.
اين ضمانت اجرا، چيزى است كه در دنياى مادى ابداً وجود ندارد و به همين دليل ضمانتهاى اجرايى ديگر هرگز نتوانسته است جلو تخلفات ديگر را بگيرد. در حالى كه در يك محيط مذهبى واقعى مانند عصر حيات پيامبر صلى الله عليه و آله كه اين ضمانت اجرا فعّال بود تخلفات قانونى بسيار ناچيز بود، در آن زمان زندانى مطلقاً وجود نداشت و دادگاه كمتر تشكيل مىشد فقط گهگاه افرادى در مسجد خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مىآمدند و دعاوى خود را مطرح مىكردند و در همانجا پاسخ مىشنيدند.
هم اكنون نيز در جوامع مذهبى، مخصوصاً در ايام مذهبى (از جمله در ماه مبارك رمضان در محيط ما) حجم جنايات و تخلفات به حداقل مىرسد.
با اينكه وجود انسان تركيبى است از ماده و معنى، جسم و روح، و زندگى او نيز از دو بخش تشكيل شده، زندگى مادى و معنوى، ولى در دنياى مادى، تمام قوانين ناظر به ارزشهاى مادى است. هر كار و عملى كه به مسائل مادى جامعه
لطمهاى نزند، از نظر آنها مجاز است. تصويب بسيارى از قوانين شرم آور كه ذكر آن مشمئز كننده است، از سوى آنان در همين راستا است. در حالى كه اين جداسازى نه تنها ضربه به شخصيت والاى انسان مىزند و او را تا سر حد يك حيوان تنزل مىدهد؛ بلكه همان ارزشهاى مادى نيز به خطر مىافتد؛ چرا كه جداسازى اين دو از يكديگر عملًا ممكن نيست.
ولى قرآن از آنجايى كه هماهنگ با خلقت و فطرت انسان است، هم ارزشهاى مادى، و هم ارزشهاى معنوى را در نظر مىگيرد.
به هنگامى كه سخن از انتخاب همسر به ميان مىآورد، مىگويد: الزَّانِى لَا يَنكِحُ إلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزَّانِيَةُ لَايَنكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَحُرِّمَ ذَلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ «مرد زناكار جز با زن زناكار يا مشرك ازدواج نمىكند، و زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك به ازدواج خود در نمىآورد، و اين كار بر مؤمنان حرام شده است»(1).
و نيز مىفرمايد: قُلْ لَّايَسْتَوِى الْخَبِيثُ وَالطَّيِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ «بگو: (هيچ گاه) ناپاك و پاك مساوى نيستند؛ هر چند فزونى ناپاكها، تو را به شگفتى اندازد. از (مخالفت) خدا بپرهيزيد اى صاحبان خرد، تا رستگار شويد»(2).
روشن است كه خبيث و طيب در اين آيه، يا ناظر به پاكى و ناپاكى معنوى است و يا حداقل عام است، و مادى و معنوى را شامل مىشود، بنابراين هرگز فزونى آلودگىها و شيوع ناپاكىها، نمىتواند دليل بر مشروعيت و حقانيت آنها
باشد.
اين مسأله مخصوصاً در قوانين و دستورات مربوط به ازدواج با زنان، بهتر مشخص مىشود زيرا بسيار مىشود كه زيبايىهاى ظاهرى و معنوى در دو جهت متضاد قرار مىگيرند، جمال ظاهر با آلودگى باطن، و حسن باطن با عدم جمال ظاهر، همراه مىشود، قرآن در اينجا كفه سنگين رااز آن جمال باطن و زيبايى روح و جان و اخلاق و ايمان مىداند، مىفرمايد: وَلَا تَنكِحُوا الْمُشْرِكَاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ وَلَأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِّنْ مُّشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ وَلَا تُنكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُّشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ أُوْلَئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهُ يَدْعُوا إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ «و با زنان مشرك و بت پرست، تا ايمان نياورده اند، ازدواج نكنيد؛ (اگر چه مجبور شويد با كنيزان ازدواج كنيد؛ زيرا) كنيز با ايمان، از زن (آزاد) بت پرست، بهتر است؛ هرچند (زيبايى يا ثروت او) توجه شما را به خود جلب كند. و زنان (قوم) خود را به ازدواج مردان بت پرست، تا ايمان نياورده اند، در نياوريد؛ (زيرا) غلام باايمان، از مرد (آزاد) بتپرست، بهتر است؛ هر چند (ثروت يا موقعيّت او،) توجه شما با به خود جلب كند. آنها دعوت به سوى آتش مى كنند؛ و خدا به فرمان خود، دعوت به بهشت و آمرزش مى نمايد»(1).
متأسفانه ناديده گرفتن ارزشهاى معنوى در وضع قوانين و مقررات اجتماع در دنياى امروز، عامل مهم بسيارى از نابسامانىها است، ولى آنها در واقع راهى به سوى اين ارزشها ندارند. چرا كه پذيرش اين ارزشها بدون قبول يك
1) سوره بقره، آيه 221.
جهانبينى معنوى كه آنها را محترم مىشمرد، امكانپذير نيست و دنياى مادى از وصول به آنها محروم است، و لذا آنچه احياناً به صورت يك ارزش معنوى از قبيل حقوق بشر در متون قوانين دنياى امروز ديده مىشود، كه آن هم دائماً دستخوش تفسيرهاى مختلف و يا دستاويزى براى توجيه سوء استفادههاى مادى است و پوششى براى پوشاندن اهداف نامشروع با اصولى كه با فطرت بشر هماهنگ است تلقى مىشود.
مىدانيم مسلمين جهان با الهام از قرآن و احاديث مسلّم اسلامى، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را خاتم انبياء، و آيين اسلام را يك آيين ادبى مىدانند، و با قبول يك عقيده، مسأله مهمى پيش مىآيد و آن اينكه: با توجه به دگرگونى دائمى زندگى اجتماعى انسانها، چگونه ممكن است احكام و مقرراتى ثابت و جاويدان بماند، و نيازهاى متغير با قوانين ثابت چگونه قابل توجيه است.
قوانين قرآن اين مشكل بزرگ را حل كرده به اين طريق كه ما دو بخش ممتاز در اين قوانين مىبينيم قوانين كلى كه اصل آنها ثابت است امّا مصداق آنها با گذشت زمان تحول مىيابد و قوانين خاص و به اصطلاح جزئى كه تغييرى در آن نيست.
توضيح اينكه: آيهاى در قرآن مجيد در آغاز سوره مائده، مؤمنان را مخاطب
مىكند و مىگويد: يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به پيمانها (و قراردادها) وفا كنيد!»(1)اين آيه يك اصل كلى است كه در تمام اعصار و قرون حاكميت دارد، هر چند موضوع و مصداق آن در تغيير است، مثلًا با گذشت زمان يك سلسله روابط حقوقى جديد و قراردادهاى تازه در ميان انسانها پيدا مىشود كه در زمان نزول قرآن وجود نداشت، مثلًا در آن زمان چيزى به نام بيمه يا انواع مختلف شركتها كه در اين عصر و زمان بر حسب احتياجات روز به وجود آمده، ديده نمىشود، ولى قانون كلى بالا تمام اينها را شامل مىشود و هر نوع قرارداد تازه و معامله جديد و عقود و پيمانهاى بين المللى كه تا پايان جهان بر حسب نيازها به وجود آيد و با اصول كلى قراردادهاى اسلامى سازگار باشد، مشمول آن خواهد بود.
در اسلام بطور كلى و در قرآن بخصوص از اين گونه قوانين فراوان است مثلًا:
در آيه 78 سوره حج مىخوانيم: وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ «در دين (اسلام) كارِ سنگين و سختى بر شما قرار نداد».
بنابراين اگر يكى از تكاليف اسلامى در شرايط خاصى، فوق العاده شاق و سنگين گردد، خود به خود از وجوب و الزام خارج مىشود به عنوان مثال وضو گرفتن در شرايط سخت مبدّل به تيمم مىشود، نماز ايستاده به نشسته، و نماز نشسته مبدل به خوابيده، و روزه مبدل به قضا مىگردد و حج در چنين شرايطى برداشته مىشود و ...
در آيات متعدّدى از قرآن، اشاراتى به قاعده «لا ضرر» در موارد خاصى شده
1) سوره مائده، آيه 1.
كه نشان مىدهد امورى كه به هر حال، موجب ضرر و زيان است، ممنوع شمرده شده و به اين ترتيب، كليه احكام و مقررات اسلامى كه به صورت حكم عام بيان شده به موارد ضرر و زيان كه مىرسد محدود مىشود.
قرآن در مورد زنان مطلّقه مىگويد: «به آنها زيان نرسانيد»: وَ لا تُضارُّوهُنَ (1).
در جاى ديگر مىگويد: رجوع در عدّه، نبايد به قصد ضرر و زيان باشد: وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً: «و آنها را به خاطر زيان رساندن نگاه نداريد»(2)
و در مورد وصيت مىگويد: نبايد هدف، زيان رساندن به ورثه باشد مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصَى بِهَا أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَارٍّ: «پس از انجام وصيّتى كه به آن سفارش شده، و اداى دين؛ به شرط آن كه (از طريق وصيّت و اقرار به دين،) به ورثه ضرر نزند»(3).
و در مورد گواهان يا نويسندگان اسناد مىفرمايد: «و نبايد به نويسنده و شاهد، (به خاطر حقگويى،) زيانى برسد»(4): وَ لا يُضارَّ كاتِبٌ و لا شهيدٌ(5).
اين قاعده كه به صورت گستردهتر در روايات اسلامى مطرح شده، از قواعد مهمى است كه احكام اسلام را (از طريق دگرگون شدن موضوعات) بر نيازها و ضرورتهاى واقعى هر زمان تطبيق مىدهد كه شرح آن در كتب قواعد الفقهيه داده شده است.
همچنين قاعده عدل و انصاف و عدم تكليف به ما لا يطاق و مقابله به مثل در مسائل مربوط به جنايات و قصاص و ضرر و زيانهاى مالى كه همه ريشههاى قرآنى دارد، شواهد ديگرى بر اين مدّعا است.
كوتاه سخن اينكه: با توجه به خاتميت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (طبق آيه 40 سوره احزاب) و ابدى بودن قرآن مجيد، قوانينى كه در قرآن آمده آنچنان دقيق طراحى شده كه گذشت زمان و دگرگونى نيازهاى بشرى، گرد و غبار كهنگى بر آن نمىپاشد و در عين برطرف ساختن نيازهاى اساسى عصر پيامبر صلى الله عليه و آله كه عصر نزول قرآن است، به اعصار و قرون بعد نيز ناظر است كه يك نمونه جالب آن آيه «اعداد قوا» و تهيه نيرو براى حفظ اسلام و مسلمين به چشم مىخورد؛ وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ «براى مقابله با آنها (دشمنان)، هر چه در توان داريد از نيرو و از اسبهاى ورزيده آماده سازيد، تا به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن (شناخته شده) خويش را بترسانيد!»(1).
از يكسو انگشت روى مركبهاى مورد نياز آن زمان مىگذارد و سخن از اسبهاى ورزيده به ميان مىآورد و از سوى ديگر، يك اصل كلى كه براى آن زمان و هر زمان ديگر تا دامنه قيامت مقبول است را يادآور مىشود و آن فراهم ساختن انواع نيروها است، كه شامل تمام وسائل ديروز و امروز و فردا مىشود.
و جالبتر اينكه مىگويد: همه اينها براى آن است كه دشمن را بترسانيد و مانع تجاوز و جنگ شويد، نه براى اينكه خونريزى بيشترى صورت گيرد.
1) سوره انفال، آيه 60.
اشاره:
با اينكه ريشههاى حوادث آينده در زمان حال و گذشته وجود دارد هيچ كس نمىتواند دقيقاً از حوادث آينده پرده بردارد، و علىرغم اينكه انسان هميشه خواسته از حوادث آينده با خبر شود و در اين راه كوششهاى فراوان كرده، هيچ گاه وسيله مطمئنى براى كنار زدن پردههاى ضخيمى كه ميان او و آينده وجود دارد به دست نياورده است.
اين علاقه شديد انسان، نسبت به آگاهى بر حوادث آينده، هميشه درطول تاريخ بازار كاهنان و منجّمان خرافى، بلكه فالگيران و طالع بينان را گرم ساخته و آنها نيز با تردستىهاى خاص خود، از اين عطش سوزانى كه مردم داشتهاند بهره بردارى كرده، و با بيان يك سلسله عبارات مبهم، يا كلّى گويىهايى كه هر كس مىتواند آن را به آسانى بر مقصود خود تطبيق دهد، مردم را سرگرم كرده، و
منافعى از اين طريق كسب نمودهاند.
امروز نيز در بازار سياست و غير سياست پيشگويىهاى زيادى مىشود كه غالباً هدفهاى خاصى را تعقيب مىكند و جزئى از برنامه سياسى دولتها است؛ ولى بسيارى از آنها خلاف از آب در مىآيد، و جالب اينكه اين خلاف گويىها نيز مانع از پيشگويىهاى آينده در اين گونه مسائل نمىشود.
ولى اين حقيقت را نمىتوان پنهان كرد كه اگر كسى مسائل آينده را بطور دقيق و با ذكر جزئيات بيان كند- نه به صورت كلّى گويى و بيانات مبهم و عبارات چند پهلو- دليل بر اين است كه از اسرار غيب اجمالًا باخبر است و اگر اين پيشگويىها مكرّر واقع شود و هماهنگ با ادّعاى نبوّت يا امامت باشد به عنوان يك دليل و نشانه مىتوان، روى آن تكيه كرد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و نمونههاى زيادى را كه از اين قبيل در قرآن مجيد وجود دارد، مورد بررسى قرار مىدهيم:
الم- غُلِبَتِ الرُّومُ- فِى أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِّنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ- فِى بِضْعِ سِنِينَ للَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ- بِنَصْرِ اللَّهِ يَنصُرُ مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ- وَعْدَ اللَّهِ لَا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ (1)
لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَتْحاً قَرِيباً.(2)
وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَكَفَّ أَيْدِىَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَلِتَكُونَ آيَةً لِّلْمُؤْمِنِينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِرَاطاً مُّسْتَقِيماً- وَأُخْرَى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْهَا قَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيراً.(1)
أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُّنْتَصِرٌ- سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ.(2)
وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكافِرِينَ- لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ (3)
إِنَّ الَّذِى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ.(4)
تَبَّتْ يَدَا أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ- مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ- سَيَصْلَى نَاراً ذَاتَ لَهَبٍ (5)
إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ- فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ- إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ.(6)
لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذىً وَإِنْ يُقَاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا
يُنْصَرُونَ (1)
ترجمه:
«الم.- روميان شكست خوردند.- (و اين شكست) در سرزمين نزديكى رخ داد؛ امّا آنان پس از (اين) شكست بزودى پيروز خواهند شد ...- در چند سال (آينده، اين پيروزى رخ مى دهد). همه كارها از آن خداست؛ چه قبل و چه بعد (از اين شكست و پيروزى)؛ و در آن روز، مؤمنان (بخاطر پيروزى ديگرى) خوشحال خواهند شد ...- به سبب يارى خداوند؛ و او هر كس را بخواهد يارى مى دهد؛ و او توانا و مهربان است.- اين وعده خداست؛ و خداوند هرگز از وعده اش تخلّف نمى كند؛ ولى بيشتر مردم نمى دانند!»
«خداوند آنچه را به پيامبرش در رؤيا نشان داد، به حق راست گفت؛ بطور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شويد در نهايت امنيت و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده يا كوتاه كرده ايد و از هيچ كس ترس و وحشتى نداريد؛ ولى خداوند چيزهايى را مى دانست كه شما نمى دانستيد
(و در اين تأخير حكمتى بود)؛ و قبل از آن، فتح نزديكى (در خيبر براى شما) قرارداده است».
«خداوند غنايم فراوانى به شما وعده داده بود كه آنها را به دست مى آوريد، ولى اين يكى (غنايم خيبر) را زودتر براى شما فراهم ساخت؛ و دست تعدّى مردم (دشمنان) را از شما بازداشت تا نشانه اى براى مؤمنان باشد و شما رابه راه راست هدايت كند.- و نيز غنايم و فتوحات ديگرى (نصيبتان مى كند) كه شما توانايى (به دست آوردن) آن را نداريد، ولى قدرت خدا به آن احاطه دارد؛ و خداوند برهمه چيز توانا است».
«يا مى گويند:" ماجماعتى متحد و پيروزيم؟!"- (امّا) بزودى جمعشان شكست مى خورد و پا به فرار مى گذارند!»
«و (به ياد آريد) هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو گروه (كاروان تجارى، يا لشكر مسلح قريش) نصيب شما خواهد بود؛ و شما دوست مى داشتيد كه كاروان (غير مسلح) براى شما باشد؛ ولى خداوند مى خواهد حق را با دستورات خود تقويت، و ريشه كافران را قطع كند؛ (از اين رو شما را برخلاف ميلتان، با لشكر قريش درگير ساخت.)- تا حق را تثبيت كند، و باطل را از ميان بردارد، هرچند مجرمان كراهت داشته باشند.»
«آن كس كه قرآن را بر تو لازم كرد، تو را به جايگاهت (زادگاهت) باز مى گرداند.»
«بريده باد هر دو دست ابولهب و مرگ بر او باد!- هرگز ثروتش و آنچه را به دست آورد به حالش سودى نبخشيد.- و بزودى وارد آتشى شعله ور و پرلهيب مى شود.»
«به يقين ما به تو كوثر (و خير و بركت فراوان) عطا كرديم.- پس براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن.- (و بدان) دشمن تو به يقين ابتر و بريده نسل است.»
«آنها (اهل كتاب، مخصوصاً يهود) هرگز نمى توانند به شما زيان برسانند، جز آزارهاى مختصر؛ و اگر با شما پيكار كنند، به شما پشت خواهند كرد (و شكست مى خورند)؛ سپس يارى نخواهند شد.»
«هر جا يافت شوند، مهر ذلّت بر آنان خورده است؛ مگر با ارتباط به خدا، (و تجديد نظر در روشِ ناپسند خود،) يا با ارتباط به مردم (و وابستگى به اين و آن)»
در نخستين آيه خبر از شكست روميان مىدهد و مىگويد: «روميان شكست خوردند»: غُلِبَت الرُّوم
سپس از محل اين حادثه سخن به ميان مىآورد، مىگويد: « (و اين شكست) در سرزمين نزديكى رخ داد»: فى ادْنَى الْارضِ و منظور از آن همان اراضى شام است (منطقهاى ميان بَصْرى و اذْرُعات) كه قلمرو روم شرقى بود، منطقه نزديكى
نسبت به ساكنان شبه جزيره عربستان محسوب مىشد.
اين جنگ به گفته مورّخان امروز، در دوران خسرو پرويز واقع شد و يك دوران جنگ طولانى ميان ايرانيان و روميان بود كه در حدود سنه 617 ميلادى دو سردار معروف ايرانى به نام شهربراز(1)و شاهين، به قلمرو روم شرقى حمله كردند و به آنها شكست سختى دادند و منطقه شامات و مصر و آسياى صغير را مورد تاخت و تاز قرار دادند. امپراطورى روم شرقى را كه گرفتار شكست سختى شده بود تا آستانه انقراض پيش بردند و به اين ترتيب ايرانيان تمام متصرّفات آسيايى او را به ضميمه مصر تسخير كردند. اين واقعه در حدود سال هفتم بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه اتفاق افتاد.
مشركان مكه و دشمنان اسلام، از اين ماجرا خوشحال شدند. مشركان مكه اين حادثه را به فال نيك گرفتند و دليل بر حقّانيت آيين شرك شمردند و گفتند:
ايرانيان مجوسىاند و مشرك (دوگانه پرست) اما روميان مسيحىاند و اهل كتاب، همان گونه كه ايرانيان بر روميان غلبه كردند، پيروزى نهايى نيز از آن ما مشركان است. طومار زندگى محمّد صلى الله عليه و آله به زودى پيچيده خواهد شد و آيين ما پيروز مىشود.
اگر چه اين گونه نتيجهگيرىها و فال زدنها هيچ پايه منطقى نداشت؛ ولى در جو آن محيط، براى تبليغ در ميان مردم نادان بى اثر نبود؛ لذا امر بر مسلمانان گران آمد.
قرآن در تعقيب آيه فوق مىافزايد، ولى بدايند اين غلبه، زمان زيادى به طول
1) نام او فرّخان فرمانده ايرانى كه در زمان خسرو پرويز باروم جنگيد و مصر رادر سال 616 ميلادىتسخير كرد( لغت نامه دهخدا، ماده شهر براز)
نمىانجامد «امّا آنان پس از (اين) شكست بزودى پيروز خواهند شد.» در چند سال (آيند اين پيروزى رخ مىدهد): وَهُمْ مِّنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ
سپس انگشت روى جزئيات مىگذارد و مىافزايد: «چند سالى بيشتر به طول همه كارها از آن خدا است؛ چه قبل و چه بعد (از اين شكست و پيروزى)؛ و در آن روز؛ مؤمنان (به خاطر پيروزى ديگر) خوشحال خواهند شد»: فِى بِضْعِ سِنِينَ للَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ
امّا اين خوشحالى تنها بر اساس فال نيك، نسبت به غلبه اسلام بر شرك نيست بلكه شادى آنها «به سبب يارى پروردگار (و پيروزى بر گروهى از دشمنان در محيط خود) خداوند؛ و او هر كس را بخواهد نصرت مىدهد؛ و او توانا و مهربان است»: بِنَصْرِ اللَّهِ يَنصُرُ مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ
سپس براى تأكيد بيشتر و بر طرف ساختن هر گونه شك و ترديد مىفرمايد:
«اين وعده خدا است و خداوند هرگز از وعدهاش تخلف نمىكند؛ ولى بيشتر مردم نمىدانند»: وَعْدَ اللَّهِ لَايُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَايَعْلَمُونَ
اين پيشگوئى عجيب كه با ذكر جزئيات همراه است، آن هم يك پيشگويى در يك مسأله مهمّ نظامى و سياسى چگونه ممكن است بدون آگاهى از اسرار غيب انجام گيرد. از يك سو خبر از اصل پيروزى مىدهد، آن هم درباره روميان شكست خوردهاى كه تا سر حدّ انقراض پيش رفتهاند و بخش مهمّى از كشور خويش را از دست دادهاند و اميدى نيست كه به اين آسانى قد علم كنند؛ از سوى ديگر تصريح مىكند كه اين امر در چند سال به وقوع خواهد پيوست و اضافه مىكند كه مقارن پيروزى ديگرى براى مسلمانان بر كفار است و از همه اينها
گذشته تأكيد مؤكّد دارد كه اين وعده الهى قطعى است و خدا از وعده خود تخلّف نمىكند و مىبينيم كه: اين وعده دقيقاً به وقوع پيوست، و پادشاه روم (هرقل) از سال 626 ميلادى يعنى حدود 9 سال بعد، شكستهاى پى در پى به سپاه خسرو پرويز وارد ساخت و تا سال 627 ميلادى اين جنگها به نفع روميان ادامه يافت و پيروزى آنها كامل شد، خسرو پرويز شكست سختى خورد و ايرانيان او را از سلطنت خلع كردند و پسرش شيرويه را به جاى او نشاندند.
كوتاه سخن اينكه: شكست روميان در سال 617 ميلادى واقع شد، كه مطابق با هفتم بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله بود، و پيروزى مجدّد روميان در سال 626 بود كه قشون ساسانيان از آنها شكست خورد، و سال بعد (سال 627) اين شكست به اوج خود رسيد. چرا كه هرقل به دستگرد كه در بيست فرسخى تيسفون (پايتخت ايران و اقامتگاه خسرو پرويز) بود، پيشروى كرد. خسرو شكست خورد و فرار كرد، و موجب خلع او از سلطنت و سپس قتل او شد(1)و مىبينيم فاصله ميان اين دو 9 سال بيشتر نبود كه دقيقاً مطابق است با «بِضْعِ سِنينَ»؛ زيرا «بِضْع» از نظر لغت به گفته راغب در مفردات به معناى بخشى از عدد ده به كار مىرود و به چيزى كه ميان سه و ده قرار گيرد بضع مىگويند، و بعضى گفتهاند بضع به عددى بالاتر از پنج و كمتر از ده گفته مىشود.
در معجم مقاييس اللغة نيز آمده است كه «بِضْع» به معناى عددى است كه ميان سه و ده واقع شده باشد.
جالب اينكه اين پيشگويى به قدرى در ميان مسلمانان، مسلّم شمرده مىشد
1) كتاب تاريخ ايران قديم.
كه حتّى بعضى از آنها حاضر شدند با مشركان مكه بر سر آن شرط بندى كنند و اين شرط بندى انجام شد، نخست روى پنج سال شرط بندى كردند، امّا چون خبرى نشد نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و جريان را عرض كردند؛ فرمود شما روى كمتر از ده سال مىبايست با آنها سخن مىگفتيد، همين طور شد اين پيروزى بعد از شكست، در كمتر از ده سال به وقوع پيوست.
نكته مهمّ ديگر اين كه پيروزى روميان مقارن پيروزى مسلمين در جنگ بدر بود؛ زيرا جنگ بدر در سال دوم هجرت واقع شد، و فاصله سال هفتم بعثت تا سال دوم هجرت- چنانچه خود سال هفتم را نيز در نظر بگيريم- نه سال مىشود، و بدون آن هشت سال. به اين ترتيب پيروزى روميان، و پيروزى مسلمين نزديك به هم بود و در واقع مسلمانان از دو جهت شاد شدند، يكى پيروزى اهل كتاب يعنى روميان بر مجوسيان كه صحنهاى از غلبه خداپرستى بر شرك بود و شكست آنها مايه خوشحالى مشركان مكه شده بود، و ديگر پيروزى چشمگير خودشان در جنگ بدر، بر مشركان.
به هر حال اين يكى از پيشگويىهاى صريحى است كه در قرآن مجيد به وضوح آمده و همان گونه كه قبلًا خبر داده شده بود، به وقوع پيوست و دليل بارزى بر عظمت قرآن و اسلام بود.
دومين آيه مورد بحث، از روى دو حادثه مهمّ ديگر مربوط به آينده مسلمين
پرده برمى دارد. نخست اينكه در آينده نزديكى على رغم مخالفت شديدى كه مشركان، نسبت به ورود مسلمانان در مكه و مسجدالحرام و انجام مناسك حج و عمره داشتند، شما وارد مسجد الحرام مىشويد و اين مراسم پرشكوه را در نهايت امنيت انجام خواهيد داد، و ديگر اينكه پيروزى چمشگيرى نيز قبل از آن نصيب شما خواهد شد، مىفرمايد: «خداوند آنچه را به پيامبرش در رؤيا نشان داد، به حق راست گفت؛ بطور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام مى شويد در نهايت امنيت و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده يا كوتاه كرده ايد و از هيچ كس ترس و وحشتى نداريد؛ ولى خداوند چيزهايى را مى دانست كه شما نمى دانستيد (و در اين تأخير حكمتى بود)؛ و قبل از آن، فتح نزديكى (در خيبر براى شما) قرارداده است.»: لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لَاتَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَتْحاً قَرِيباً(1).
اين آيه نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله خوابى ديده بود كه مطابق آن مسلمانان براى انجام مراسم زيارت خانه خدا وارد مسجد الحرام مىشوند؛ گروهى اعتقاد داشتند كه در همان سال و بدون فاصله اين خواب تحقق مىيابد.
هنگامى كه مسلمانان به سوى مكه براى زيارت حركت كردند، و مشركان مكه آنها را در حديبيه- روستايى در 20 كيلومترى مكه كه به مناسبت چاه يا درختى كه در آنجا بود به اين نام ناميده مىشد- آنها را متوقف كردند وبه صلح معروف حديبيه انجاميد. گروهى به ترديد افتادند كه اين خواب شايد واقعيت پيدا نكند
1) سوره فتح، آيه 27.
حتّى بعضى، از پيامبر صلى الله عليه و آله در اين زمينه سؤال كردند كه چرا اين خواب رحمانى شما تحقق نيافت؟ پيامبر فرمود: «من نگفتم امسال تحقق خواهد يافت؛ بلكه گفتم در آينده نزديك»(1)
ديگر اينكه سؤال كننده عمر بن خطاب بود( روح المعانى جلد 26 صفحه 109) ولى طبرسى در مجمع البيان روايت ديگرى نقل مىكند و آن اينكه عمر گفت:« به خدا سوگند از آن زمان كه اسلام را پذيرفتم هرگز شك و ترديدى به خود راه ندادم جز آن روز كه مشركان مانع از مراسم عمره- در سال حديبيه سال ششم هجرت- شدند خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم و گفتم:" مگر ما بر حق نيستيم، مگر شما نفرموديد در آينده نزديك طواف خانه خدا خواهيم كرد پس چه شد؟" پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:" ما بر حقيم ولى من به تو خبر ندادم كه امسال اين مسأله انجام مىشود"»( مجمع البيان جلد 9 صفحه 119 با تلخيص) همين حديث در كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم با مختصر تفاوتى نقل شده است.
.در اين هنگام آيه فوق نازل شد و نخست تأكيد بر صدق اين رؤيا كرد، و سپس انگشت روى جزئيات گذاشت كه بزودى وارد مسجد الحرام خواهيد شد و مراسم حج را با كمال امينت به جا خواهيد آورد و علاوه بر آن پيروزى چشمگيرى قبل از انجام اين مراسم، نصيب شما خواهد شد.
اين پيشگويى مطابق آنچه تمام مورخين نوشتهاند تحقق يافت و سال بعد از جريان حديبيه (سال هفتم هجرت) مسلمانان موفق شدند كه با گروه عظيمى مراسم عمره را به جا آورند، و اين مراسم عُمرَةُ القَضاء ناميده شد؛ چرا كه در واقع قضاى عمره بود كه همه مايل بودند در سال قبل انجام شود.
از مجموع آنچه گفته شد، چنين نتيجه مىگيريم كه: در اين بخش از آيات با قاطعيت از يك مسأله غير قابل پيش بينى كه مورد تضاد شديد ميان مسلمين و مشركان مكه قرار داشت، پرده برداشته شده و حتى به جزئيات آن نيز اشاره شده
1) در اينكه اين سؤال را چه كسى از پيامبر صلى الله عليه و آله كرد، آلوسى در روح المعانى روايتى نقل مىكند نخست اينكه: عبدالله بن ابى و عبدالله بن نفيل و رفاعة بن حرث به عنوان اعتراض گفتند:« به خدا سوگند نه سرهاى خود را به عنوان مراسم عمره تراشيديم و نه موهاى خود را كوتاه كرديم و نه چشممان به مسجد الحرام افتاد» و در اين هنگام بود كه آيه فوق نازل شد و تأكيد بر صدق اين رؤيا و تحقق آن نمود.
است و مقارنت آن با پيروزى ديگرى نيز براى مسلمين پيشگويى شده كه اين خود بيان مضاعفى است مربوط به اين پيشگويى مهم.
در اينكه فتح قريب چه بوده است؟ در ميان مفسران گفتگو است؛ زيرا دو پيروزى مهم، نزديك اين جريان، براى مسلمانان واقع شد؛ يكى صلح حديبيه بود كه از جهات زيادى، براى مسلمانان موجب گشايش شد بطورى كه فتح المبين ناميده شد(1)و ديگر فتح خيبر در آغاز سال هفتم هجرى به فاصله چند ماه بعد از ماجراى حديبيه بود، و ظاهر اين است كه فتح قريب اشاره به ماجراى دوم است آن چنان كه بسيارى از محققان اختيار كردهاند؛ زيرا در آيه 19 سوره فتح مىفرمايد: وَمَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً: «و (همچنين) غنايم بسيارى كه آن را به دست مى آورند؛ و خداوند شكست ناپذير و حكيم است».
درست است كه غنيمت مفهوم وسيعى دارد و هر گونه غنيمت مادّى و معنوى را شامل مىشود ولى در اين گونه موارد، بيشتر غنائم ظاهرى را تداعى مىكند و مىدانيم كه غنائم ظاهرى در فتح خيبر بود نه در صلح حديبيه.
بنابراين به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه اين گونه پيشگويىهاى دقيق، آن هم با قاطعيت تمام، و نه به صورت احتمال، جز از طريق ارتباط با عالم غيب ممكن نيست.
1) براى پى بردن به اهميت صلح حديبيه و پيامدهاى آن براى مسلمين، به تفسير نمونه ذيل آيات 1 تا 3 سوره فتح مراجعه فرمائيد.
قرآن در سومين آيه به دنبال ماجراى صلح حديبيه و پيشگويى عمرة القضاء و فتح خيبر، خبر از فتوحات فراوان ديگرى همراه با غنائم بسيار در آيات ديگر مىدهد و مىفرمايد: «خداوند غنايم فراوانى به شما وعده داده بود كه آنها را به دست مى آوريد، ولى اين يكى (غنايم خيبر) را زودتر براى شما فراهم ساخت؛ و دست تعدّى مردم (دشمنان) را از شما بازداشت تا نشانهاى براى مؤمنان باشد و شما را به راه راست هدايت كند.»: وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ وَكَفَّ أَيْدِىَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَلِتَكُونَ آيَةً لِّلْمُؤْمِنِينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِرَاطاً مُّسْتَقِيماً سپس مىافزايد: «و نيز غنايم و فتوحات ديگرى (نصيبتان مى كند) كه شما توانايى (به دست آوردن) آن را نداريد، ولى قدرت خدا به آن احاطه دارد؛ و خداوند برهمه چيز توانا است»: وَأُخْرَى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْهَا قَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيراً.
در اين آيات، خبر از دو پيروزى بر دشمنان توأم با غنائم فراوان داده شده است؛ يكى در كوتاه مدّت و ديگرى در دراز مدّت، غنائم و فتوحاتى كه هرگز مسلمانان به حسب ظاهر، توانايى بر آن را نداشتهاند اما به قدرت كامله الهى در اختيار آنان قرار گرفت.
در اين كه اين اشاره به كدام قسمت از غنائم و فتوحات است، در ميان مفسّران گفتگو است؛ بسيارى گفتهاند: منظور از غنائمى كه در كوتاه مدّت، نصيب مسلمين مىشود همان غنائم خيبر است، هر چند بعضى احتمال دادهاند
كه اشاره به غنائم معنوى صلح حديبيه باشد، ولى اين احتمال همان گونه كه گفتيم ضعيف است و در مورد غنائم دراز مدت، بسيارى از مفسران، آن را اشاره به غنائم جنگ حنين و طايفه هوازن دانستهاند.(1)و(2)
جمعى نيز احتمال دادهاند كه اشاره به فتوحات بزرگ بعد، مانند فتح ايران روم و يمن بوده باشد، و با توجّه به اينكه فتح حنين و غنائم هوازن، براى مسلمانان چندان بعيد نبوده، آنچه وصول به آن براى مسلمانان به حسب ظاهر امكانپذير نبود، فتح ايران و روم و مانند آن بود، و لذا هنگامى كه در جنگ خندق پيامبر صلى الله عليه و آله (طبق روايت معروفى) بشارت فتح ايران و روم و يمن را داد منافقان آن را به باد مسخره گرفتند، چرا كه از نظر اسباب ظاهرى، غير ممكن به نظر مىرسيد، ولى از آنجا كه خداوند بر همه چيز قادر وتوانا است اين فتوحات و غنائم بى نظير را براى مسلمين ممكن ساخت، و سالها قبل از رسيدن به آن، از آن پرده برداشت و به صورت پيشگويى قاطعى در آيات فوق، بيان فرمود.
آيا اين گونه پيشگويىها بدون ارتباط با عالم غيب امكانپذير است؟
در چهارمين قسمت به پيشگويى ديگرى برخورد مىكنيم.
اين آيات در مكه نازل شده است، در زمانى كه دشمنان اسلام در اوج قدرت
بودند و مسلمين در اقليت و ضعف.
دشمنان به توانايى و قدرت خود مىنازيدند، و «مىگفتند ما جمعيتى نيرومند و متحد هستيم» و از مخالفانمان انتقام مىگيريم و بر آنها پيروز مىشويم: أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُّنْتَصِرٌ ولى قرآن بلافاصله مىافزايد: « (امّا) به زودى جمعشان شكست مىخورد و پا به فرار مىگذارند»: سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ
مسلماً در آن زمان، پيشبينى پيروزى سريع مسلمين و در هم شكستن دشمنان نيرومند اسلام غير ممكن بود، ولى چند سالى بيشتر نگذشت كه مسلمانان هجرت نمودند و آنقدر قدرت و توانايى يافتند كه در نخستين برخورد مسلحانه با دشمن در ميدان جنگ بدر چنان ضربه سهمگينى بر دشمنان وارد كردند كه هرگز انتظار آن را نداشتند.
جالب اينكه طبق حديثى كه از ابن عباس نقل شده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در روز بدر، نخست در خيمه خود، دعا كرد و عرضه داشت: «خداوندا! من تو را به عهد و پيمانى كه با ما داشتهاى مىخوانم» و سپس هنگامى كه با لباس جنگ از خيمه بيرون آمد و وارد ميدان شد، اين آيه را تلاوت مىكرد سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ يعنى امروز اين وعده الهى تحقّق مىيابد.(1)
البتّه اين هزيمت و فرار دشمنان باز هم ادامه يافت و تكرار شد و چند سال ديگر گذشت در حالى كه نه فقط كفار مكه در برابر مسلمانان تسليم شدند؛ بلكه تمام جزيره عربستان در برابر آنان سر تسليم فرو آوردند.
1) در تفسير فى ظلال جلد، صفحه 657 اين حديث از صحيح بخارى از ابن عباس نقل شده است( با تلخيص). سوره قمر، آيه 45.
در تفسير قرطبى از بعضى مفسران نقل شده كه اين آيه در ميدان جنگ بدر نازل شده، در حالى كه معروف و مشهور اين است كه تمام سوره قمر در مكه نازل شده است، ظاهر اين است كه منشأ اشتباه همان است كه در بالا اشاره شده كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله اين آيه را در ميدان بدر تكرار كرد، اشاره به اينكه وعده الهى امروز تحقق مىيابد و لذا بعضى گمان كردهاند كه آيه در آنجا نازل شد.
به هر حال اين يكى ديگر از پيشگويىهاى قاطع قرآن است كه در مدت كوتاهى به وقوع پيوست در حالى كه كمتر كسىانتظار آن را داشت.
در پنجمين آيه، سخن از يك وعده صريح پيروزى است كه به مؤمنان داده شده بود مىفرمايد: «و (به ياد آريد) هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يكى از دو گروه (كاروان تجارى، يا لشكر مسلح قريش) نصيب شما خواهد بود؛ و شما دوست مى داشتيد كه كاروان (غير مسلح) براى شما باشد؛ ولى خداوند مى خواهد حق را با دستورات خود تقويت، و ريشه كافران را قطع كند؛ (از اين رو شما را برخلاف ميلتان، با لشكر قريش درگير ساخت.)» وَإِذْ يَعِدُكُمْ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ (1)
سپس مىافزايد: «تا حق را تثبيت كند، و باطل را از ميان بردارد، هرچند
1) سوره انفال، آيه 7.
مجرمان كراهت داشته باشند»: لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ (1).
توضيح اينكه: به گفته مورخان ابوسفيان بزرگ مكّه و رئيس مشركان با كاروان بزرگى كه حدود پنجاه هزار دينار اموال تجارتى با خود داشت و مربوط به جمعى از بزرگان مكه و خودش بود از شام باز مىگشت.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به ياران خود دستور داد آماده حمله به كاروان شوند و با مصادره اموال دشمن كه لحظهاى از مخالفت و كارشكنى دست بر نمىداشتند بخشى از قدرت اقتصادى آنها را در هم بشكنند.
ياران ابوسفيان در مدينه كه از اين جريان آگاه شدند موضوع را به او رساندند. او پيكى با شتاب به مكه فرستاد و آنها را از خطر بزرگى كه سرمايههاى آنان را تهديد مىكرد آگاه ساخت. در مدت كوتاهى 950 نفر از رزمندگان و سران قريش با هفتصد شتر و يكصد رأس اسب با فرماندهى ابوجهل به حركت در آمدند و مسأله تا آن حد جدّى تلقى شد كه سران مكه تهديد كردند كسانى كه بتوانند به ميدان روند و خوددارى كنند، خانههاى آنها را ويران خواهيم ساخت.
از سوى ديگر ابوسفيان براى رهايى از چنگ مسلمانان مسير خود را تغيير داد و از بى راه حركت كرد تا خود را از منطقه خطر دور سازد.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با 313 نفر از ياران خود، با ساز و برگ جنگى مختصر ولى دلهايى مملو از ايمان و عزم و اراده به نزديك سرزمين بدر- كه يكى از منزلگاههاى نزديك ميان مكه و مدينه بود رسيدند. در اينجا بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله از
1) سوره انفال، آيه 8.
حركت لشكر نيرومند قريش از مكه به سوى مدينه آگاه شد و با ياران خود به مشورت پرداخت كه آيا كاروان تجارتى را تعقيب كنند يا در مقابل لشكر دشمن بايستند؟ گروهى موافق مقابله با دشمن بودند ولى جمعى ديگر در باطن مايل به تعقيب كاروان بودند، چرا كه آمادگى كافى را براى مقابله با سپاه نيرومند دشمن در خود نمىديدند.
ولى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله راه صحيح را انتخاب فرمود و فرمان حركت به سوى دشمن را داد و لشكر كوچك اسلام به سرزمين بدر رسيد (بدر نام چاهى است در آن سرزمين كه به نام صاحب اصلى آن نامگذارى شده و سپس تمام آن سرزمين را بدر گفتند).
آيه فوق ناظر به اين ماجرا است مىگويد: خدا به شما وعده داده بود كه يكى از اين دو طايفه (لشكر قريش يا كاروان تجارتى آنها) از آن شما خواهد بود ولى شما دوست مىداشتيد طايفه غير مسلح يعنى كاروان تجارتى قريش براى شما باشد اما خدا مىخواهد حق را آشكار سازد و ريشه كافران را بركند.
به هر حال پيامبر صلى الله عليه و آله در اينجا به مسلمانان فرمود: خداوند به من وعده داده است كه يكى از اين دو طايفه از آن ما خواهد بود- ما به سوى لشكر دشمن مىرويم- و بر آنها پيروز خواهيم شد؛ گويا محل كشته شدن ابوجهل و ... را با چشم خود مىبينم.
اين وعده همانگونه كه خداوند به پيامبرش وعده داده بود تحقق يافت. دو لشكر در برابر هم قرار گرفتند و پس از جنگ پرهيجان و پرتلفاتى كه روى داد- كه شرح آن در تواريخ اسلام آمده است-؛ مسلمانان پيروز شدند و مشركان مكه
شكست سختى خوردند بطورى كه هفتاد نفر كشته و هفتاد نفر اسير دادند و بقيه فرار كردند.
اين جنگ در روز هفدهم ماه مبارك رمضان در سال دوم هجرت واقع شد و اثر بسيار عميقى در تاريخ اسلام بخشيد بطورى كه مبارزان بدر، هميشه آن را از افتخارات بزرگ خود مىشمردند.
در اينجا اين سؤال مطرح است كه طبق موازين عادى آيا هرگز چنين پيروزى براى مسلمين قابل پيشبينى بود؟ مسلماً نه زيرا:
اولًا: مسلمانان به قصد نبرد حركت نكرده بودند و طبعاً نفرات و عدّه كافى نداشتند؛ بلكه آنها به قصد تصّرف قافله حركت كردند كه ناگهان با لشكر انبوه و مجهّز قريش (البته در مقياس آن زمان) روبرو شدند.
ثانياً: از نظر موازنه قوا مسلمانان به ظاهر در وضع بسيار بدى قرار داشتند به طورى كه تعداد سربازان دشمن تقريباً بيش از سه برابر مسلمين بود و اسبها و شترهاى فراوان و ابزار جنگى كافى داشتند در حالى كه در ميان مسلمانان فقط دو نفر اسب سوارى داشتند و مركب عمده آنها تعداد هفتاد شتر بود كه هر چند نفر به تناوب سوار يكى از آنها مىشدند.
ثالثاً: در ميان لشكر قريش افراد جنگجو فراوان بودند و انگيزه جنگ در ميان آنها بود زيرا نه تنها اموال و ثروت، بلكه همه چيز خود را در خطر مىديدند.
ولى علىرغم همه اينها، طبق صريح آيه فوق وعده پيروزى به آنها داده شده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز تأكيد فراوان بر آن مىنمود.
جالب اينكه در گوشه و كنار اين حادثه نيز مسائل مختلفى روى داد كه حاكى
از امدادهاى الهى بود. از جمله اين كه شب بدر خواب آرام بخشى چشم مسلمانان را فرا گرفت و آنان را براى پيكار فردا آماده ساخت. بارانى نيز از آسمان آمد تا هم خود را شستشو دهند و هم آن سرزمين شنزارى كه حركت بر روى آن مشكل بود كوبيده و محكم و آماده براى پيكار شود.
اين همان چيزى است كه در آيات بعد به آن اشاره كرده، مىگويد: إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعَاسَ أَمَنَةً مِّنْهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِّنَ السَّمَاءِ مَاءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَيُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ وَلِيَرْبِطَ عَلَى قُلُوبِكُمْ وَيُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدَامَ (1): «و (يادآوريد) هنگامى را كه خواب سبكى كه مايه آرامش بود از سوى خدا، شما را فرا گرفت؛ و آبى از آسمان برايتان فرستاد، تا شما را با آن پاك كند؛ و پليدى شيطان را از شما بر طرف سازد؛ و دلهايتان را محكم، و گامها را با آن استوار دارد».
كوتاه سخن اينكه از مجموع آيات مربوط به جنگ بدر در قرآن مجيد اضطراب روحى گروهى از مسلمانان از فزونى نفرات و تجهيزات دشمن و برترى آنان بر مسلمين به خوبى روشن مىشود و با اين حال به حسب ظاهر، پيش بينى شكست مسلمين بسيار طبيعى بود اما بر خلاف همه اين قرائن، قرآن مىگويد: خداوند وعده پيروزى به مسلمانان داده بود و سرانجام پيروز شدند.
ممكن است گفته شود اين آيات بعد از پيروزى بدر نازل شده است همانگونه كه لحن آنها حكايت مىكند؛ بنابراين نمىتوان آن را از پيشگويىهاى قرآن بر شمرد.
در پاسخ به اين ايراد بايد گفت كه دقت در همين آيات اشكال متصور
1) سوره انفال، آيه 11.
برطرف مىشود؛ زيرا قرآن با صراحت مىگويد: وعده پيروزى قبلًا به شما داده شده بود و اين وعده بعداً تحقق يافت.
در ششمين آيه (آيه 85 سوره قصص) خداوند وعدهاى به پيامبرش مىدهد و آن وعده بازگشت به حرم امن الهى است.
اين وعده در يكى از سخت ترين روزهاى زندگى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله داده شد، يعنى در آن حال كه مىخواست حلقه محاصره دشمنان كينه توز را بشكند و از لابهلاى شمشيرهاى آنها بيرون آيد و از مكه به مدينه هجرت كند به وقوع پيوست.
او به لطف الهى اين كار را كرد و راه مدينه را پيش گرفت. هنگامى كه به سرزمين جحفه كه فاصله زيادى از مكه ندارد، رسيد به ياد موطنش حرم امن الهى افتاد. آثار اين اشتياق كه با تأثر و اندوه آميخته بود در چهره مباركش نمايان شد. در اين هنگام آيه فوق نازل و پيام الهىبه اين صورت به او ابلاغ گشت: «آن كس كه قرآن را بر تو لازم كرد، تو را به جايگاهت (زادگاهت) باز مىگرداند»:
إِنَّ الَّذِى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ.
پيش بينى بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله به مكه آن هم به صورت قاطع و صريح، مخصوصاً با پيوند دادن آن به نزول قرآن كه خداى نازل كننده قرآن اين كار را
حتماً خواهد كرد، در آن شرايط بسيار سخت و دشوار عادتاً غير ممكن بود. ولى مىدانيم اين وعدهبزرگ سرانجام تحقق يافت و بعد از چند سال پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله با ارتش نيرومند و پرقدرتى پيروزمندانه به مكه بازگشت و حرم امن الهى را بدون جنگ و خونريزى به زير سايه اسلام درآورد و اين يكى از پيشگويىهاى اعجازآميز قرآن است كه چنين خبرى را از آينده به صورت قاطع و صريح و بدون هيچ قيد و شرطى آن هم در زمانى كه نشانههايى از پيروزى مطلقاً به چشم نمىخورد، داده است و در فاصله كمى تحقق يافت.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان مىگويد: «اين آيه دليل روشن بر صدق نبوت پيامبر است؛ زيرا او چنين خبرى را بدون قيد و شرط و استثناء بيان كرده و عيناً اين خبر تحقق يافت.»(1)
فخررازى نيز در تفسير خود مىگويد: «اين آيه يكى از امورى است كه دلالت بر نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىكند زيرا از غيب خبر داده و آنچه را خبر داده تحقق يافته؛ بنابراين معجزه روشن است».(2)
در اينجا بعضى احتمال دادهاند كه منظور از معاد، روز قيامت است و اين احتمال همانگونه كه محققان و مفسران گفتهاند احتمال ضعيفى است؛ زيرا معاد مخصوص پيغمبر اسلام نيست كه تنها او را مخاطب سازد، به علاوه كلمه «لَرادُّكَ» با معاد قيامت چندان مناسب نيست، زيرا بازگشت به جايى، فرع بر خروج از آنجا است.
اضافه بر اين تكيه بر نزول قرآن در جمله: انَّ الَّذى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ كه
قبل از آن آمد، و همچنين جمله: قُلْ رَبّى اعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدىوَ مَنْ هُوَ فى ضَلالٍ مُبينٍ «بگو:" پروردگارمن از همه بهتر مىداند چه كسى (برنامه) هدايت آورده و چه كسى در گمراهى آشكار است."»(1)كه بعد از آن آمده همه قرينه است بر اينكه سخن از حقّانيت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و قرآن در ميان است نه مسأله معاد در روز قيامت، از همه گذشته اين تفسير با شأن نزول آيه نيز سازگار نيست.
به علاوه واژه معاد بطورى كه مرحوم طبرسى از قتيبى نقل مىكند به معناى شهر و وطن انسان است: «مَعاد الرَّجُلِ بَلَدُهُ» زيرا به هر جا مىرود باز به آنجا بر مىگردد و قابل توجه اينكه در قرآن مجيد كلمه مَعاد فقط يك بار آمده و آن هم در همين جا است كه به معناى زادگاه و موطن است.
در هفتمين آيه، سخن از يكى از مشركان معروف مكه يعنى ابولهب، عموى پيامبر و فرزند عبدالمطلب به ميان آمده است، او تنها كسى است از مشركان مكه كه نامش در قرآن مجيد آمده، و تأكيد شده كه او حتماً از دوزخيان است، و اشاره روشنى است به اينكه او هرگز ايمان نخواهد آورد، مىفرمايد: «بريده باد هر دو دست ابولهب و مرگ بر او باد!- هرگز مال و ثروتش و آنچه را به دست آورد به حالش سودى نبخشيد- و به زودى وارد آتشى شعلهور و پر لهيب مىشود.»:
1) سوره قصص، آيه 85.
تَبَّتْ يَدا ابى لَهَبٍ وَتَبَّ- ما اغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ- سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ
با اينكه ابوسفيان دشمن خطرناكترى بود؛ ولى سرانجام به ظاهر ايمان آورد و افراد جنايتكارى همچون وحشى قاتل حمزه ظاهراً ايمان آوردند.
بنابراين پيشگويى قاطع درباره سرنوشت فردى همچون ابولهب از طرق عادى ممكن نبود و اين پيشگويى قرآن جز از طريق اعجاز ممكن نيست.
بسيارى از مشركان مكه واقعاً و بعضى ظاهراً ايمان آوردند. اما از كسانى كه نه در واقع و نه در ظاهر ايمان نياوردند ابولهب و همسرش ام جميل خواهر ابوسفيان بود؛ و قرآن در اين سوره آشكارا خبر داده است كه اين دو هرگز ايمان نخواهند آورد و اين از خبرهاى غيبى قرآن مجيد است.
اگر قرآن از سوى خداوند نبود چگونه ممكن بود با اين صراحت از دوزخى بودن كسى سخن بگويد كه ممكن است در پايان كار به صفوف مسلمانان بپيوندد و حدّاقل ظاهراً مسلمان شود.
نام ابولهب: عَبْد العُزَّى (عزّى نام يكى از بتهاى بزرگ عرب است) و كنيه او ابولهب است و انتخاب اين كنيه براى او شايد از اين نظر بوده كه صورتى سرخ و برافروخته داشت. شك نيست كه اين آيات در زمان حيات ابولهب نازل شد و لذا مىگويد: «بريده باد هر دو دست ابولهب»: تَبَّتْ يَدا ابى لَهَبٍ شأن نزولهايى كه غالب مفسران نقل كردهاند نيز نشان مىدهد كه اين مسأله در حيات او واقع شده در آن هنگام كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مأمور شد خويشاوندان نزديك خود را به سوى اسلام دعوت كند و از شرك و كفر بيم دهد. در آن هنگام كه پيامبر بر فراز يكى از كوههاى مكه (كوه صفا) رفت و فرياد زد: «ياصَياحا»- اين جملهاى بود
كه هنگام هجوم غافلگيرانه دشمن گفته مىشد- اهل مكّه تصوّر كردند دشمنى از بيرون به مكه حمله مىكند وقتى دور پيامبر جمع شدند فرمود: «انّى نَذيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَئ عَذابٍ شَديدٍ»: «من شما را در برابر عذاب شديد الهى بيم مىدهم.» (و از پرستش بتها بر حذر مىدارم و به سوى توحيد دعوت مىكنم).
ابولهب سخت بر آشفت و گفت: «تَبّا لَكَ اما جَمَعْتَنا الّا لِهذا»: «مرگ بر تو باد آيا فقط براى همين ما را جمع كردى؟» اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و گفت:
مرگ بر تو باد كه سرانجام طعمه آتش دوزخ مىشود.(1)
در هشتمين بخش از آيات يعنى سوره كوثر سه پيشگويى مهم ديده مىشود؛ زيرا مىفرمايد: «به يقين ما به تو كوثر (و خير و بركت فراوان) عطا كرديم.- پس براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن.- (و بدان) دشمن تو به يقين ابتر و بريده نسل است»: انَّا اعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ- فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ- انَشانِئَكَ هُوَ الْابَتَرُ
بسيارى از مفسران شأن نزولى براى اين آيه ذكر كردهاند، كه قريب الافق با يكديگر است از جمله برسوئى در روح البيان مىگويد: «مشركان مكه هنگامى كه
1) اين شأن نزول را بسيارى از مفسّران و مورّخان با تفاوتهائى نقل كردهاند( تفسير مجمع البيان، قرطبى، مراغى، فخر رازى، درالمنثور، فى ظلال، ذيل آيات مورد بحث و همچنين كامل ابن اثير، جلد 2 صفحه 60).
پسران پيامبر صلى الله عليه و آله قاسم و عبدالله در مكه و ابراهيم در مدينه، چشم از جهان پوشيدند، گفتند:" محمد صلى الله عليه و آله پس از وفاتش نامش از خاطرهها محو مىشود، زيرا نسلى از او باقى نمانده". در اين سوره قرآن خبر مىدهد كسى كه نامش از خاطرهها محو مىشود، دشمنان او هستند و اما نام و آوازه او بلندتر و بلندتر مىشود، همان گونه كه خداوند اشاره فرموده، و اين به خاطر آن است كه خدا نسلى به او داد كه با گذشت زمان باقى نمىماند، بنگر ببين چقدر از اهل بيت عليهم السلام را كشتند وشهيد كردند، ولى اين نسل در عالم فراگير شد».(1)
طبرسى در مجمع البيان مىگويد: «اين سوره درباره عاص بن وائل نازل شده كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله از مسجدالحرام بيرون آمد و چشمش به او افتاد، و با حضرت سخنانى گفت، جمعى از بزرگان قريش اين منظره را ديدند، سؤال كردند با كه سخن مىگفتى؟ او گفت: با اين ابتر (بلاعقب) ... اين به خاطر آن بود كه عرب به كسى كه فرزند پسر نداشت ابْتَر مىگفتند، سوره فوق نازل شد و به آنها پاسخ داد.»(2)
فخررازى در شأن نزول اين آيه شش قول نقل مىكند، كه افراد مختلفى كلمه «ابْتَر» را به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گفتند، و اين سوره ناظر به آنها است.(3)
گر چه از افراد مختلفى نام برده شد، ولى محتوا و مضمون همه يكى است، كه همه آنها پيامبر صلى الله عليه و آله را از روى كينه و عداوت، «ابتر» مىناميدند، و قرآن به همه آنها پاسخ گفت. زيرا اين اقوال ششگانه با هم منافاتى ندارند و ممكن است اين
تعبير را همه آنها گفته باشند و جواب قرآن ناظر به همه آنها باشد.
به هر حال واژه «ابتر» در اصل، به معناى قطع عضوى از بدن حيوان است كه به قطع دُم، اطلاق مىشود، سپس در مورد انسانهايى كه بلاعقب هستند، ابتر اطلاق شده، و همچنين به كسانى كه نام نيك آنها قطع مىشود و يا نام آنها از خاطرهها محو مىگردد، و نيز خطبه بَتراء به خطبهاى گفته مىشود كه با نام خدا شروع نشود (يا نام خدا در آن نباشد).
در مقاييس نيز آمده است كه بتر به معناى قطع است، و «سَيْفٌ باتِرٌ» به معناى شمشير برنده مىباشد، و كسى كه عقب ندارد به او ابتر مىگويند، امّا «كَوْثَر» از ماده كثرت گرفته شده (1)و به همان معنا است و در اينجا معناى وسيع و گستردهاى دارد، و آن عبارت از خير كثير و بركت فراوان است، كه يكى از مصاديق بارز آن، فرزندان برومند و نسل ارزشمند و روشنترين مصداق آن فرزندى همچون بانوى اسلام «سَيّدَةُ نِساءِ الْعالَمينَ مِنَ الْأَوَّلينَ والْآخِرينَ» فاطمه زهرا عليها السلام است.
مفسران در معناى كوثر، احتمالات زيادى ذكر كردهاند تا آنجا كه فخررازى پانزده قول، و در تفسير روح المعانى از بعضى از مفسران، بيست و شش قول نقل كرده است كه مرحوم علامه طباطبائى در الميزان نيز به آن اشاره مىكند، و از جمله تفاسير مشهور آن همان حوض كوثر است كه تعلّق به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دارد و مؤمنان به هنگام ورود در بهشت از آن سيراب مىشوند.(2)
بعضى نيز آن را به مقام نبوت، يا قرآن، يا نهرى در بهشت، يا شفاعت تفسير
كردهاند، و همان گونه كه گفتيم اين واژه معناى وسيعى دارد كه همه اينها و غير اينها را شامل مىشود و تعدّد مصداقهاى اين مفهوم، مانع از جامعيت مفهوم نيست و اين تفسيرهاى متعدّد، تضادى با هم ندارند.
به هر حال در اين سوره، سه پيشگويى مهم ديده مىشود:
نخست اينكه مىفرمايد: «ما خير كثير به تو عطا كرديم» اگر چه «اعْطَيْناكَ به صورت فعل ماضى است؛ ولى ممكن است از قبيل مضارع قطعى باشد كه به شكل فعل ماضى بيان شده است.
اين خير كثير در حقيقت تمام پيروزىهايى را كه نصيب پيامبر صلى الله عليه و آله شد و به هنگام نزول اين سوره در مكه قابل پيش بينى نبود، شامل مىشود.
مخصوصاً با توجه به شأن نزولها، و با توجه به واژه «ابْتَر» كه دشمنان آن را بر پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاق مىكردند، يك مصداق روشن اين خير فراوان همان فرزندان و نسل برومند او است كه همگى از تنها دخترش فاطمه زهرا عليها السلام در سرتاسر كره زمين گسترش يافتند و به گفته بعضى، امروز جهان را پر كردند و اين چيزى است كه در آن زمان قابل پيش بينى نبود.
جمعى از مفسران اهل سنّت نيز صريحاً به اين موضوع، اشاره كردهاند. از جمله: فخررازى، سوّمين قولى را كه در تفسير كوثر نقل مىكند، همان اولاد و فرزندان او است، مىگويد: «به اين دليل كه اين سوره در پاسخ كسانى نازل شد كه او را به نداشتن فرزند مذكّر، مذمّت مىكردند، پس مفهومش اين است خداوند نسلى به او عطا مىكند كه در طول قرون و اعصار، باقى مىماند، اين همه از اهل بيت عليهم السلام را كشتند ولى عالم از آنها پر است، در حالى كه از بنى اميّه كسى كه قابل
اعتنا باشد در جهان باقى نمانده است، و چقدر در ميان فرزندان آن حضرت، از بزرگان علماء مانند: حضرات باقر و صادق و كاظم و رضا عليهم السلام و محمد نفس زكيه و امثال آنها ديده مىشود.»(1)
در تفسير روح المعانى نيز آمده است كه: «بعضى از مفسران گفتهاند كه:
" منظور از كوثر فرزندان و اولاد آن حضرت است، زيرا اين سوره به عنوان رد كسانى است كه به آن حضرت، عيب مىنهادند و او را ابْتَر مىخواندند و بحمدالله امروزه چنان فرزندان او فزونى يافتهاند كه سراسر كره زمين را پر كردهاند".»(2)
از سوى دوم خبر مىدهد كه دشمنان او ابتر و بلاعقب خواهند بود؛ اين پيشگويى نيز تحقق يافت و دشمنان آن حضرت، چنان تار و مار شدند كه امروز اثرى از آنها باقى نمانده است. ابوسفيان و فرزندانش و دودمان بنى اميه كه از دشمنان سر سخت اسلام بودند كه بعضى به مقابله با پيامبر صلى الله عليه و آله و بعضى به مقابله با فرزندان او برخاستند، روزى آنقدر جمعيت داشتند كه خويشاوندان و فرزندان و تعداد فاميل آنها از شماره بيرون بود ولى امروز اگر چيزى از آنها هم باقى مانده باشد هرگز شناخته شده نيست.
آلوسى در روح المعانى مىگويد: «معناى ابتَر آن است كه بازماندهاى نداشته باشد، نه فرزندانى و نه نام نيكى، و اين درباره دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله صادق است، اما او فرزندان و نام نيك و آثار فضلش، تا روز قيامت بلكه در خود قيامت نيز باقى
مانده و مىماند.»(1)
اگر چه شأن نزول اين سوره (طبق روايات مشهور) نشان مىدهد كه گوينده اين سخن، يكى از دشمنان سرسخت پيامبر صلى الله عليه و آله به نام عاص بن وائل بود، ولى بديهى است كه سوره تنها ناظر به شخص او نيست، بلكه كلمه «شانئ» كه از ماده شنئان و به معناى بغض و عداوت است، مفهوم وسيعى دارد و همه دشمنان را شامل مىشود و اين پيشگويى نيز درباره همه آنان صادق است، زيرا نه نامى از آنها باقى مانده، و نه فرزندان شناخته شدهاى از آنها موجود است و پيش بينى اين معنا، در آن روز كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه بود و مسلمانان سخت در اقليت بودند، غير ممكن بود.
در نهمين و دهمين آيه مورد بحث چند پيشگويى قابل ملاحظه ديگر ديده مىشود:
واژه «اذى» اگر چه به گفته راغب در مفردات هر زيانى را كه به روح يا جسم انسان يا متعلّقات او مىرسد شامل مىگردد ولى با توجّه به اينكه به صورت استثناء از جمله لَن يَضُرُّوكُمْ «به شما زيان نمىرسانند» و نيز به توجه با اينكه «اذْى» به صورت نكره آمده نشان مىدهد كه منظور آزارهاى جزئى است خواه به وسيله نيش زبان باشد يا حركات ايذايى خفيف.
همچنين با توجه به اينكه نيروى اهل كتاب مخصوصاً يهود قوى بود و مسلمين از نظر ظاهر در ضعف بودند اين پيشگويى براى زمان آينده آن هم به صورت قاطع جز از طريق وحى ممكن نيست.
اين پيش بينى كه سرنوشت يهود و ساير اهل كتاب در هر جنگى كه بين ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و آنها صورت گيرد شكست خواهد بود، نيز چيزى نبود كه از طريق عادى ميسّر باشد.
چنانكه در تاريخ اسلام آمده اين سه وعده و بشارت آسمانى در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله تحقق يافت؛ مخصوصاً يهود حجاز اعم از بنى قريظه، بنى نضير، بنى قينقاع، يهود خيبر و بنى المصطلق پس از تحريكات فراوان بر ضد اسلام و
حركات ايذايى سرانجام همگى شكست خورده و متوارى شدند. گر چه در آيات فوق تصريح به نام يهود نشده اما با قرائنى كه در اين آيه و آيات مشابه آن- مانند آيه 61 سوره بقره كه تصريح به نام يهود در آن شده- استفاده مىشود كه اين دو آيه ناظر به يهود است و مخصوصاً در آيه اخير مىفرمايد: تنها در دو صورت است كه آنها مىتوانند مهر ذلت را از پيشانى خود پاك كنند: نخست بازگشت به سوى خدا و ترك عصيان و گناه و فساد در روى زمين: الَّابِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ و ديگر وابستگى به مردم و اتّكاى به ديگران: وَ حَبْلٍ مَنَ النَّاسِ
اين آيه همان مطلبى است كه تا به امروز نيز در زندگى يهود ديده مىشود و تاريخ آنها يا حاكى از دربدرى و آوارگى و ذلت است و يا وابستگى به قدرتهاى ديگر و ابزار اجراى مقاصد سوء آنان شدن (در عصر اخير در دوران نازىها شكل اول ديده مىشود و امروز شكل دوم).
اگر چه مفسران در تفسير: حَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مَنَ النَّاسِ احتمالات متعددى دادهاند ولى آنچه در بالا ذكر كرديم مناسبتر به نظر مىرسد و ممكن است بعضى از تفاسير آنها به عنوان مصداقى از اين مفهوم كلى كه گفتيم مورد قبول واقع شود.(1)
1) از آنچه گفتيم روشن مىشود كه استثناء در آيه به صورت متّصل است.
يكى ديگر از نشانههاى معجزه بودن قرآن مجيد و اينكه از سوى خداوند نازل شده، اين است كه در سراسر آن تضاد و اختلافى ديده نمىشود در حالى كه شرايط نزول قرآن و آورنده آن، چنان است كه اگر از سوى خدا نبود حتماً اختلاف و تضاد در آن به چشم مىخورد.
قرآن در آيه 82 سوره نساء به اين حقيقت اشاره كرده، مىفرمايد: افَلا يَتَدَبَّرونَ الْقُرآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِندِ غَيْر اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كَثيراً: «آيا درباره قرآن نمىانديشند؟! در حالى كه اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتند».
نكته اصلى اين مسأله را با تحليل روشنى مىتوان دريافت.
روحيات هر انسانى دائماً در تغيير است قانون تكامل در شرايط عادى در صورتى كه وضع استثنايى به وجود نيايد انسان و روحيات و افكار او را هم در بر مىگيرد و دائماً با گذشت روز و ماه و سال، زبان و فكر و سخنان انسانها را
دگرگون مىسازد. اگر با دقّت نگاه كنيم هرگز نوشتههاى يك نفر نويسنده يكسان نيست؛ بلكه آغاز و انجام يك كتاب نيز تفاوت دارد. مخصوصاً اگر كسى در كوران حوادثى بزرگ قرار گرفته باشد، حوادث كه پايه يك انقلاب فكرى و اجتماعى و عقيدهاى همه جانبه را پايه ريزى كند او هر قدر بخواهد سخنان خود را يكسان و يكنواخت و عطف به سابق تحويل دهد قادر نيست، بخصوص اگر درس نخوانده و پرورش يافته يك محيط كاملًا عقب افتاده باشد.
اما قرآن كه در مدت 23 سال بر طبق احتياجات و نيازمندىهاى تربيتى مردم در شرايط و ظروف كاملًا مختلف نازل شده و كتابى است كه درباره موضوعات كاملًا متنوع سخن مىگويد و مانند كتابهاى معمولى كه تنها يك بحث اجتماعى يا سياسى يا فلسفى يا حقوقى و يا تاريخى را تعقيب مىكند نيست؛ بلكه گاهى درباره توحيد و اسرار آفرينش، و زمانى درباره احكام و قوانين و آداب و سنن، وقت ديگرى درباره امتهاى پيشين و سرگذشت تكان دهنده آنان و زمانى درباره مواعظ و نصايح و عبادات و رابطه بندگان با خدا سخن مىگويد و به گفته دكتر گوستاولبون: قرآن كتاب آسمانى مسلمانان تنها منحصر به تعاليم و دستورهاى مذهبى نيست بلكه دستورهاى سياسى و اجتماعى مسلمانان نيز در آن درج است.
چنين كتابى با اين مشخصات، عادتاً ممكن نيست خالى از تضاد و تناقض و مختلف گويى و نوسانهاى زياد باشد امّا هنگامى كه مىبينيم با تمام اين جهات همه آيات آن هماهنگ و خالى از هر گونه تضاد و اختلاف و ناموزونى است به خوبى مىتوانيم حدس بزنيم كه اين كتاب زاييده افكار انسانها نيست؛ بلكه از
ناحيه خداوند است چنانكه خود قرآن اين حقيقت را در آيه فوق بيان كرده است.
به تعبير ديگر تمام موجودات مادّى و از جمله انسان كه از جهتى جنبه مادى دارد، دائماً در تغييراند و تغييرات خود را به موجودات پيرامون خود منتقل مىسازند. تأثير گذاشتن و تأثير پذيرى جزء طبيعت انسان و هر موجود مادى ديگر است و به همين دليل آرا، و افكار انسان با گذشت زمان دگرگون مىشود، مخصوصاً افزايش تجربيات و بالا رفتن سطح مهارت انسان در مسائل مختلف به اين دگرگونى كمك مىكند و همينها سبب مىشود كه اگر خاطرات ساليان متمادى از زندگى يك نفر را جمع آورى كنند حتماً تغيير و تضاد و ناهماهنگى در آنها وجود دارد.
تنها خداوند قادر متعال است كه از هر دگرگونى و تأثير وتأثّر پذيرى بركنار مىباشد و هرگز در سخنانش تضادى وجود ندارد و اين يكى از طرق شناخت كلام حق از كلام غير او است.
حتى بعضى از مفسران تصريح كردهاند كه: نه تنها تضادى در قرآن وجود ندارد؛ بلكه تفاوتى در درجه فصاحت و بلاغت نيز در آن نيست. درست است كه ما بعضى از آيات قرآن را فصيحتر از بعضى مىيابيم و به گفته شاعر: كى بود «تَبَّت يَدا» مانند: «يا ارضُ ابْلعى».(1)
در بيان و در فصاحت كى بود يكسان سخنگر چه گويند بود چون جاحظ و چون اصمعى
در كلام ايزد بيچون كه وحى مُنزل استكى بود« تَبَّت يَدا» مانند:« يا ارْضُ ابْلعى» 387- سوره صافات، آيات 13 تا 15.
ولى اين به خاطر تفاوت مقامات مىباشد يعنى هر كدام از اينها در جاى خود بهترين و مناسبترين تعبيرات است و با اين نظر1) اين مصرع از شعر معروف زير گرفته شده:
تفاوتى وجود ندارد.
سؤال
در اينجا سؤالى مطرح كردهاند كه اگر تضاد و اختلافى در قرآن مجيد نيست پس چرا آيات ناسخ و منسوخ وجود دارد؟
پاسخ
همانگونه كه در بحث ناسخ و منسوخ در قرآن گفتهايم آيات منسوخه همراه قرائنى است كه نشان مىدهد عمر محتواى آنها كوتاه است و روزى پايان مىگيرد. يعنى نشانههاى نسخ در خود آنها وجود دارد با توجه به اين نكته نه تنها تضادى نيست؛ بلكه همواره يك نوع هماهنگى در ميان آنها وجود دارد.
مثلًا اگر ما بخواهيم يك برنامه درسى براى مقاطع مختلف بنويسيم تا افراد مورد تعليم وتربيت را از مراحل مختلف بگذرانيم و به مرحله نهايى برسانيم، هرگز دگرگون شدن برنامهها در مقاطع مختلف با توجه به قرائتى كه در متن برنامهها وجود دارد به عنوان تضاد و تناقض شناخته نخواهد شد؛ بلكه به عكس يك نوع هماهنگى در ميان آنها وجود دارد.
از آنچه در بالا گفته شد پاسخ سؤال مشابهى كه در مورد آيات عام و خاص يا مطلق و مقيد مطرح مىشود نيز روشن گرديد. زيرا جمع ميان عام و خاص از طريق تخصيص و همچنين جمع ميان مطلق و مقيد يك جمع شناخته شده
عرفى است و هرگز تناقض محسوب نمىشود.
مثلًا اگر حكومتى در يك كشور اعلام كند كه صادرات مطلقاً آزاد است و سپس براى آن استثناهايى در نظر بگيرد؛ وجود اين استثناها دليل بر تضاد نيست مخصوصاً اگر اين كار به صورت يك سنّت و روش در آيد كه حكم عام را بگويند و سپس خاص و قيد آن را بياورند؛ بخصوص اينكه معمولًا حكمى بدون استثناء وجود ندارد.
در اينجا بحث اعجاز در قرآن و شاخههاى مختلف آن به پايان مىرسد.
شكى نيست كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله غير از قرآن مجيد معجزات فراوان ديگرى داشته و اين مطلبى است كه مورد اتفاق تمام مسلمانان جهان قرار گرفته و روايات متواترى نيز بر آن دلالت دارد.
در قرآن مجيد نيز كراراً به اين مسأله اشاره شده، گاه بطور اجمال و سربسته و گاه به صورت تفصيلى و دست گذاشتن روى معجزات خاص.
در قسمت اوّل آيه زير قابل ملاحظه است:
قرآن در مقام مذمت و نكوهش كافران مىگويد: «و هنگامى كه تذكر داده شوند، متذكّر نمىشوند.- و هنگامى كه معجزهاى را ببينند، (ديگران را نيز) به استهزاء دعوت مى كنند.- و مى گويند:" اين فقط سحرى آشكار است"»(387).
تعبير به «رَاوْا آيةً» به خوبى نشان مىدهد كه آنها معجزه يا معجزاتى را از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مشاهده كردند و به جاى اينكه به او ايمان بياورند دو عكس العمل بسيار منفى نشان دادند؛ نخست اينكه: به استهزاء و سخريه پرداختند و ديگر اينكه از آن به عنوان سحر آشكارى ياد كردند.
مسلم است كه آيات قرآن شنيدنى است، نه ديدنى. بنابراين واژه آيه در اينجا نمىتواند ناظر به آيات قرآن باشد. اضافه بر اين، تعبير به سحر آشكار نيز كاملًا با معجزات و خارق عادات تناسب دارد و اصولًا اين كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را ساحر خواندند و بطور گسترده روى اين مسأله تبليغ كردند نشان مىدهد كه خارق عادات و معجزاتى از او ديده بودند.
از همه اينها گذشته چگونه ممكن است پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در كتاب آسمانى خود اين معجزات حسّى را از پيامبران ديگر- مانند: مسأله يد بيضاء و عصاى موسى عليه السلام و معجزات نه گانهاى كه از او صادر شد (سوره نمل- آيه 12) و يا معجزات متعددى كه از حضرت مسيح عليه السلام مانند: احياى مردگان و شفاى كور مادرزاد و بيماران غير قابل علاج و مانند آن و همچنين معجزات ابراهيم و صالح و يوسف و سليمان و داوود عليهم السلام كه همگى در قرآن آمده است- نقل كند و خودش هيچ گونه معجزه حسّى نياورد؟!
چگونه مىتواند مردم را قانع كند كه همه انبياء عليهم السلام معجزات حسى داشتند و من ندارم و در عين حال نبوت من برترين نبوتها و آيين من بهترين آيينها است؟!
همه اين قرائن به ضميمه آيه فوق نشان مىدهد كه آن حضرت داراى
معجزات ديگرى بوده است.
علاوه بر آيه فوق، آيات فراوان ديگرى در قرآن مجيد داريم كه هر چند به تنهايى صراحتى در مسأله اعجاز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ندارند، ولى به ضميمه رواياتى كه از پيشوايان دين يا در شأن نزولها و تواريخ در توضيح و تفسير آن آمده از معجزات فراوان ديگرى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله خبر مىدهد كه نمونههايى از آن را در زير ملاحظه مىكنيد:
بدون شك رفتن از مسجد الحرام به مسجد الاقصى- و از آن فراتر رفتن به آسمانها مخصوصاً در شرايط آن زمان يك امر خارق العاده بوده است ولى تا مردم چنين جريانى را مشاهده نكنند، نمىتواند جنبه اعجاز داشته باشد و در طريق اثبات دعوى پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گيرد.
ولى روايات اسلامى نشان مىدهد كه مردم در جريان اين امر قرار گرفتند از طريق اخبارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از كاروان يا كاروانهايى كه در مسير راه مكه و شام
بودند؛ گزارش داد.(1)
در ذيل آيه 95 سوره حجر: انَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ «به يقين ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم.» آمده است كه 6 گروه (ياكمتر) هر كدام به نوعى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را به باد استهزاء مىگرفتند و هر گاه او به دعوت كردن مردم بر مىخواست آنها با سخنان خويش تلاش مىكردند مردم را از اطراف او پراكنده كنند. ولى خداوند هر يك از آنها را به بلايى مبتلا ساخت و چنان در خود فرو رفتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را فراموش كردند.(2)
در آيه 11 سوره مائده مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نعمت خدا را بر خويشتن، به ياد آوريد؛ آن زمان كه گروهى (از دشمنان)، قصد داشتند دست به سوى شما دراز كنند (و شما را از ميان بردارند)، امّا خدا دستشان را از شما كوتاه كرد»: يا ايُّهَا الَّذين آمَنوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اذْ هَمَّ قَوْمٌ انْ يَبْسُطُوا الَيْكُمْ ايْدِيَهُمْ فَكَفَّ ايْدِيَهُمْ عَنْكُمْ
در بعضى از روايات آمده كه اين اشاره سربسته ناظر بر توطئه يهود بنى نضير است كه توطئه براى كشتن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چيده بودند. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با گروهى از ياران به سراغ آنها رفتند تا درباره قراردادى كه نسبت به ديه مقتولين داشتند صحبت كنند آنها گفتند: مانعى ندارد بنشينيد و غذا ميل كنيد تا مقصود
1) در اثبات الهداة، جلد 1، صفحه 247 از امام صادق عليه السلام نقل شده كه: پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها خبر داد كه كاروان ابوسفيان را در كنار چاه آب فلان قبيله ديدم كه يكى از شترهاى خود را كه سرخ مو بود گم كرده بودند و نشانههاى بازار شام كه هرگز به آنجا نرفته بود براى آنها بازگو كرد و مجمع البيان، جلد 6، صفحه 395 وسيره ابن هشام، جلد 20، صفحه 43 و 44.
2) شرح جالب اين ماجرا را مرحوم طبرسى در مجمعالبيان جلد 5 و 6، صفحه 346 و مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار، جلد 18، صفحه 48 و ابن هشام در سيره، جلد 2، صفحه 50 و ديگر مفسّران و محدثان و مورخان آوردهاند.
شما انجام گردد و در اين حال قصد داشتند حمله غافلگيرانه كنند و پيامبر صلى الله عليه و آله و يارانش را از بين ببرند. خداوند پيامبر صلى الله عليه و آله را آگاه فرمود او هم يارانش را با خبر ساخت و با سرعت برگشتند.(1)«و اين يكى از معجزات پيامبر بود»: «وَ كانَ ذلِكَ احْدى مُعْجِزاتِه (2).
سپس در آيه 45 سوره اسراء مىفرمايد: وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ
الَّذِينَ لَايُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَاباً مَسْتُوراً: اين حجاب چهارم است.
سپس فرموده: انَّا جَعَلنا فى اعْناقِهِم اغْلالًا فَهِىَ الَى الْاذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ
«ما در گردنهاى آنان غلهايى (طوقهايى) قرار داديم كه تا چانهها ادامه دارد و سرهاى آنان را به بالا نگاه داشته است.»(1)و لذا چيزى را مشاهده نمىكنند؛(2)و اين حجاب پنجم است.
اين حجابها خواه جنبه مادى داشته باشد خواه معنوى، هر چه بوده مانع از توطئههاى مختلف بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله گرديده است كه خود نمونهاى از معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله است.
«و خداوند، شَرّ آنها را از تو دفع مى كند؛ و اوست شنواى دانا» و از توطئههايشان آگاه است. تنها كسانى كه با تاريخ اسلام آشنا هستند مىتوانند از عمق مفهوم اين آيه آگاه شوند چرا كه اعراب لجوج و متعصب جاهلى مخصوصاً اشراف بت پرست مكه كه با ظهور اسلام همه منافع نامشروعشان به خطر افتاده بود از هيچ گونه توطئهاى براى نابود كردن اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله فرو گذار نكردند. در عين حال آيه فوق به صراحت به مسلمانان وعده مىدهد كه خداوند شر آنها را دفع مىكند، نقشههايشان نقش بر آب و توطئههاى آنها خنثى مىگردد و اين يك پيشگويى اعجازآميز است.
به ياد آوريد آنگاه كه (در جنگ احزاب) لشكرهايى (عظيم) به سراغ شما آمدند؛ ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نمىديديد (و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم)؛ و خداوند هميشه به آنچه انجام مى دهيد بينا است.»: يا ايُّهَا الَّذين آمَنوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَارسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيراً.
كسانى كه داستان جنگ احزاب را در قرآن مجيد و روايات و تواريخ مطالعه كنند به خوبى مىدانند كه در اين ميدان يك نابرابرى شديد در ميان مسلمين و دشمنان آنها وجود داشت و چنان مدينه را محاصره كرده بودند كه بر حسب ظاهر سقوط مدينه حتمى بود و كار به قدرى بر مسلمانان مشكل شد كه به تعبير قرآن اذْ زاغَتِ الْابْصارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ ... وَ زُلْزِلوا زِلْزالًا شَديداً: «و زمانى كه چشمها از شدت وحشت خيره شده و دلها به گلوگاه رسيده بود ... و مومنان تكان سختى خوردند.»(1)
در چنين شرايطى ناگهان نسيم رحمت الهى وزيدن گرفت و مبدّل به طوفانى شد كه همه چيز را دگرگون ساخت، خيمه و خرگاه و زندگى كفّار را در هم ريخت، رعب و وحشت شديدى در قلبهاى آنها افكند و امدادهاى غيبى الهى به يارى مسلمين شتافت و مشركان بى آن كه با اين همه زحمت كارى انجام داده باشند عقب نشينى كرده به مكه بازگشتند.
اصولًا تمام اخبار غيبى قرآن كه در بخش گذشته به گونهاى گسترده از آن بحث كريديم مىتواند در اين بحث مورد استناد قرار گيرد. چرا كه هر يك از آنها
1) سوره احزاب، آيات 10 و 11.
يكى از معجزات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله محسوب مىشود و هر كدام به تنهايى دليلى بر صدق گفتار او است.
يك بار ديگر آنچه را كه در بحث اعجاز قرآن از نظر اخبار غيبى (در ده بخش) ذكر كرديم مورد مطالعه قرار دهيد كه هر كدام از آنها شاهدى است بر بحثهايى كه در اين فصل داريم.
اما موارد خاصى كه قرآن دست روى آن گذارده عمدتاً داستان شقّ القمر است كه در سوره قمر آيات 1 تا 3 آمده است؛ مىفرمايد: اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ- وَإِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ- وَكَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ وَكُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ: «قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت!- و هرگاه نشانه و معجزهاى را ببينند روى برمىگردانند و مى گويند:" اين سحرى هميشگى است"- آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواى نفسشان پيروى نمودند؛ و هر امرى سرانجامى دارد (و حق عاقبت آشكار خواهد شد)».
در اينكه آيا منظور از شكافته شدن ماه به عنوان يك معجزه در اين جهان رخ داده است؟ يا اشاره به شكافته شدن ماه در آينده و در پايان جهان به عنوان يكى از نشانههاى آغاز آخرت مىباشد؟ مشهور و معروف ميان مسلمانان همان احتمال اول است وبه گفته فخررازى: «تمام مفسران بر اين عقيدهاند كه ماه (به
عنوان يك معجزه) از هم شكافته شد و روايات، دليل بر وقوع اين حادثه است و در كتاب صحاح خبر مشهورى كه جمعى از صحابه نقل كردهاند در اين زمينه ديده مىشود.»(1)
مرحوم طبرسى نيز در مجمع البيان حديث انشقاق قمر را از گروه عظيمى از صحابه پيامبر و گروهى از مفسران نقل مىكند و تنها مخالف در اين مسأله را سه نفر (عثمان بن عطاء، از پدرش و همچنين حسن و بلخى) مىشمرد و سپس مىگويد: «گفتار آنها صحيح و قابل قبول نيست زيرا مسلمانان اجماع و اتفاق بر اين مسأله دارند؛ بنابراين اعتنايى به قول مخالف نمىشود و مشهور بودن آن در ميان صحابه مانع از قول برخلاف مىشود.»(2)
جمعى از مفسران ديگر نيز عباراتى شبيه آنچه از طبرسى و رازى نقل كرديم ذكر كردهاند.
علاوه بر اينها در خود اين آيات قرائن روشنى بر اين معنا وجود دارد از جمله:
جمله: وَانْشَقَّ الْقَمَرُ به صورت فعل ماضى ذكر شده است كه دليل بر وقوع چنين كارى است و اما اينكه فعل ماضى به معناى مضارع باشد گر چه در مواردى از قرآن مجيد آمده است؛ ولى چون يك استعمال مجازى است نياز به قرينه دارد و در اينجا قرينهاى در كار نيست.
آيه دوم كه مىفرمايد: وَ انْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ بهترين گواه اين معنا است. زيرا مشاهده آيه و اعراض كردن از آن و نسبت سحر
به پيامبر دادن همه اينها نشان مىدهد كه معجزهاى در كار بوده است.
جمله: وَ كَذَّبُوا وَاتَّبَعُوا اهْواءَهُمْ كه در آيه سوم بود خبر از تكذيب آنها نسبت به پيامبر اسلام، حتى بعد از مشاهده اين معجزه مىدهد و اگر اعجازى در كار نبوده اين تعبيرها به هيچ وجه درست نبود.
افزون بر اينها روايات زيادى در منابع حديث اسلامى، درباره وقوع اين اعجاز نقل شده كه در حد شهرت و تواتر است و جمعى از مفسران از جمله طبرسى، فخررازى و سيد قطب و برسويى در روح البيان تواتر اخبار شق القمر را پذيرفتهاند؛ و هرگز نمىتوان با پارهاى از اين وسوسهها و استبعادها دست از آيات و روايات برداشت.
تنها چيزى كه در اينجا ممكن است به عنوان قرينهاى بر وقوع اين حادثه در آينده ذكر شود قرار گرفتن نزديكى قيامت در كنار شق القمر است كه مىفرمايد:
اقْتَرَبَتِالسَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ. به خصوص اينكه هر دو به صورت فعل ماضى ذكر شده است.
ولى همان گونه كه جمعى از مفسران گفتهاند: نزديك شدن قيامت با ظهور پيامبر اسلام حاصل شد. چرا كه در حديث معروفى مىخوانيم: «بُعِثْتُ انَا وَالسَّاعَةُ كَهاتَيْنَ»: «مبعوث شدن من و قيامت همچون اين دو دست» اشاره به انگشت مباركش كرد كه در كنار هم قرار گرفته بود.(1)
لذا در آغاز سوره انبياء مىخوانيم: اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ «حساب مردم به آنان نزديك شده، در حالى كه در غفلتاند و روى
1) تفسير فخررازى، جلد 29، صفحه 29- مجمع البيان ذيل آيه 18 سوره محمد صلى الله عليه و آله.
گردانند!» و در آيه 63 سوره احزاب مىخوانيم: قُلْ انَّما عِلْمُها عِنْدَاللَّهِ وَ ما يُدْريكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَريباً: هنگامى كه از پيامبر سؤال كردند قيامت كى خواهد آمد؟ خداوند فرمود: «بگو:" علم آن تنها نزد خدا است" و چه مىدانى شايد قيامت نزديك باشد.»
مطابق روايت مشهور، مشركان نزد پيامبر خدا آمدند و گفتند: «اگر راست مىگويى و تو پيامبر هستى ماه را براى ما دو پاره كن.» فرمود: «اگر اين كار را بكنم ايمان مىآوريد؟» گفتند: «آرى»- و آن شب چهاردهم ماه بود- پيامبر از پيشگاه خداوند تقاضا كرد آنچه را خواسته بودند به او بدهد ناگهان ماه به دو پاره تقسيم شد و رسول اللَّه آنها را يك يك صدا مىزد و مىفرمود: «ببينيد!»(1)و چيزى نگذشت كه دو قطعه ماه به فرمان خدا به هم پيوستند و دوباره به صورت اول برگشتند.
حذيفه؛ صحابى مشهور داستان شقّ القمر را در حضور جمعى در مسجد مدائن نقل كرد و هيچ كس بر او ايراد نگرفت با اين كه آنها عصر پيامبر را درك كرده بودند (و اين نشان مىدهد كه اين مسأله در ميان آنها مسلّم بوده است).(2)
در برابر آيات فوق و روايات مشهور اسلامى كه در همه كتابهاى معروف حديث و تفسير شيعه و اهل سنت آمده است بعضى با استناد به اشكالاتى مايلاند دست از ظهور آيات بردارند و آن را مربوط به حوادث آغاز قيامت و به اصطلاح: «اشْراطُ السَّاعَة» بدانند كه از جمله:
از جمله ايرادهايى كه بعضى از ناآگاهان به مسأله شَقُّ الْقَمَر دارند اين است كه اين امر، با آن همه اهميتى كه دارد بايد در تواريخ جهان ثبت گردد، در حالى كه چنين نيست و ما اثرى از آن در تواريخ نمىبينيم.
ولى براى اينكه روشن شود اين ايراد تا چه حد قابل اهميت است بايد تجزيه و تحليلى روى جهات مختلف اين مسأله صورت گيرد:
بايد توجه داشت كه ماه همواره در نيمى از كره زمين قابل رؤيت است نه در تمام آن؛ بنابراين نيمى از مردم روى زمين از اين حساب خارجاند.
در نيمى از همين نيم كره نيز اكثريت قريب به اتفاق مردم در خوابند، زيرا بعد از نيمه شب است؛ به اين ترتيب تنها يك چهارم مردم جهان مىتوانند از چنين حادثهاى باخبر شوند.
در بخش قابل رؤيت نيز هيچ مانعى ندارد كه قسمتهاى قابل توجهى از آسمان ابرى و چهره ماه با ابر پوشيده شده باشد.
حوادث آسمانى در صورتى جلب توجه افراد مىكند كه يا مانند صاعقهها توأم با سر و صداى شديد باشد، يا مانند خسوف و كسوف كلى، نور بطور كامل قطع شود آن هم براى يك مدت نسبتاً طولانى.
به همين دليل در خسوفهاى جزئى و ماه گرفتگىهاى مختصر اگر قبلًا از طرف منجمين اعلام نشود كمتر كسى با خبر مىگردد، و حتى گاه بسيارى از مردم از خسوف كلى نيز بى خبر مىمانند.
تنها دانشمندانى كه اجرام آسمانى و ماه را رصد مىكنند و يا كسانى كه تصادفاً چشم آنها به آسمان بيفتد ممكن است از چنين جريانى باخبر شوند و عدهاى ديگر را نيز باخبر سازند.
بنابراين چنين حادثه كوتاه مدتى آن طور كه ابتدا تصور مىشود مايه جلب توجه عمومى مردم جهان نيست؛ مخصوصاً مردم آن زمان كه اصولًا براى اجرام آسمانى اهميت كمترى قائل بودند.
مثل امروز نبود كه حوادث مهم، برق آسا به وسيله راديوها و تلويزيونها و مطبوعات در سراسر جهان نشر شود؛ و در همه تواريخ ثبت گردد.
با توجه به اين جهات هرگز نمىتوان از عدم ذكر اين حادثه در غير تواريخ اسلامى تعجب كرد و آن را دليل بر نفى آن گرفت.
گاه به استناد هيأت بطلميوس كه زمين را مركز عالم، و افلاك نه گانه را در اطراف آن همانند طبقات پوست پياز مىدانست و معتقد بود كه اين افلاك مانند جسم بلورينى است كه همه به هم پيوسته و ستارگان و اجرام آسمانى در دل افلاك ميخكوب شدهاند، و همراه حركت افلاك گردش مىكنند و هر گونه خرق و التيام (پاره شدن وبه هم آمدن) در افلاك محال است. به همين دليل پيروان اين عقيده هم معراج جسمانى را انكار مىكردند و هم شقّ القمر را، چرا كه هر دو موجب خرق و التيام در افلاك مىشد!
ولى امروز كه فرضيه هيأت بطلميوس به افسانهها و اسطورهها سپرده شد، و بطلان افلاك نه گانه از طريق علمى و حسى به ثبوت رسيده ديگر زمينهاى براى اين سخنان باقى نمانده است.
گاه گفته مىشود: از نظر علم امروز نيز شكافته شدن ماه مسأله سادهاى نيست؛ زيرا هر چند اين كره يك پنجاهم كره زمين است ولى با اين حال كره عظيمى است كه وقوع انشقاق و انفجار در آن عامل بسيار نيرومندى مىخواهد.
پاسخ اين سؤال از نظر خداپرستان روشن است. هيچ كس ادعا نكرده كه شقّ القمر تحت يك عامل طبيعى صورت گرفته بلكه جنبه اعجاز داشته و متكى به قدرت بى پايان پروردگار بوده و مىدانيد نه تنها شكافته شدن ماه براى او مشكل نيست؛ بلكه ايجاد منظومه يا منظومهها و كهكشانهاى ديگرى در برابر اراده و
مشيت او سهل و آسان است.
همان خدائى كه انفجار نخستين را در دل خورشيد در آغاز به وجود آورد و سيارات بزرگ منظومه شمسى از آن جدا گشته و هر كدام به گوشهاى پرتاب شدند و در مدار خود به حركت در آمدند. آرى! همان خداوند مىتواند در كره ماه كه به مراتب كوچكتر از آن بلكه قابل مقايسه با آن نيست درلحظه خاصى براى اثبات نبوت پيامبرش چنين انفجار و سپس التيامى را ايجاد كند.
تنها كسانى در اين گونه مسائل ايراد مىكنند كه قدرت خدا را- الْعَياذُ بِاللَّه- ناچيز مىشمردند و يا خبر از پيدايش منظومههاى بزرگ آسمانى بر اثر انفجارهاى پى در پى ندارند.
مىگويند: پارهاى از آيات در قرآن مجيد وجود دارد كه نشان مىدهد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله جز قرآن معجزهاى نداشت. آنها براى اثبات پندار خود به آيه 59 سوره اسراء استدلال مىكنند كه مىفرمايد: وَ ما مَنَعَنا انْ نُّرْسِلَ بِالْاياتِ الّا انْ كَذَّبَ بِهَا الاوَّلُونَ «هيچ چيز مانع ما نبود كه اين معجزات (در خواستى بهانه جويان) را بفرستيم جز اين كه پيشينيان (كه همين درخواستها را داشتند)، آن را تكذيب كردند.»
همچنين به آيات 90 تا 93 سوره اسراء توسل جستهاند كه گروهى از پيامبر
تقاضاهاى مختلفى كردند؛ گاه گفتند: ايمان نمىآوريم مگر اينكه چشمهاى از اين سرزمين (خشك و سوزان) براى ما خارج سازى و گاه گفتند: باغ بزرگى از درختان نخل و انگور در اختيارت باشد و نهرها از ميان آن به جريان اندازى.
يا سنگهاى آسمانى را آنچنان كه مىپندارى بر سر ما فرود آورى.
يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى.
يا خانه پر نقش و نگارى از طلا داشته باشى.
يا به آسمان بالا روى.
به اين هم قناعت نمىكنيم مگر اينكه نامهاى (از سوى خداوند) براى ما بيارى.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مقابل اين درخواستها يك جمله فرمود: سُبْحنَ رَبّى هَلْ كُنْتُ الَّا بَشَراً رَسُولًا: «بگو:" منزه است پروردگارم (از اين سخنان بى معنى)! مگر من جز انسانى فرستاده (از سوى خدا) هستم؟!"».(1)
آنها مىگويند: مفهوم اين سخن اين است كه اقدام به هيچ معجزهاى نكرد.
پاسخ
توجه به يك كلمه كه در كلمات جمعى از مفسران بزرگ آمده است جواب اين ايراد را روشن مىسازد و آن اينكه معجزات دو گونه است:
معجزاتى كه براى اثبات صدق دعوى پيامبر صلى الله عليه و آله و تشويق مردم به ايمان و تخويف منكران ضرورت دارد يعنى معجزات منطقى براى حق طلبان و حقيقت جويان كه قرآن از آن چنين تعبير مىكند: وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفاً: «ما
1) سوره اسراء، آيه 93.
معجزات را فقط براى بيم دادن (و اتمام حجّت) مى فرستيم»(1).
دسته دوم معجزاتى است كه اقتراحى ناميده مىشود يعنى معجزاتى كه بهانه جويان آنها را مطالبه مىكنند نه براى حقطلبى و يقين به صدق دعوى نبوت و سپس ايمان آوردن؛ بلكه به گمان اينكه طرف را ناتوان سازند و اگر هم توانايى داشت او را متهم به سحر و ساحرى كنند.
پيامبران تنها به سراغ قسم اول مىرفتند و هرگز تسليم پيشنهادهاى بهانه جويان و معجزات اقتراحى نمىشدند.
لحن آيات 90 تا 93 سوره اسراء به خوبى نشان مىدهد كه اين درخواستهاى عجيب و غريب و ضد و نقيض مشركان عرب، هرگز از روى حقيقت جويى سرچشمه نگرفته بود؛ بلكه هدف بهانه جويى و ايجاد شك در نبوت پيامبراسلام صلى الله عليه و آله و تقويت پايههاى شرك و بت پرستى بود؛ و لذا حتى مفهوم سخنان خود را هم درست بررسى نمىكردند. در يك جا تقاضاى معجزهاى مىكنند كه باعث نابودى آنها شود- مانند: نازل شدن سنگهاى آسمانى بر سر آنها- و گاه معجزهاى را تقاضا كرده بودند مانند بالا رفتن به آسمان. سپس بلافاصله آن را نفى مىكنند و مىگويند: ما به آنها ايمان نمىآوريم تا نامهاى از سوى خدا براى ما بياورى. گاه تقاضاى امور محال مىكنند مانند اينكه خدا و فرشتگان را نزد ما آورى در حالى كه خداوند نه مكان دارد و نه جسم و نه جسمانى است.
تازه اگر هدف پى بردن به حقانيت پيامبر است چرا شش معجزه مختلف تقاضا
1) سوره اسراء، آيه 59.
مىكنند مگر يك مورد كافى نيست؟
اينجا است كه هيچ پيامبرى نمىتواند در مقابل اين گونه بيهوده گويىها سر تسليم فرود آورد.
از همه اينها گذشته اعجاز كار پيامبر نيست؛ كار خدا است و در اختيار پيامبر نيست؛ بلكه در اختيار خدا مىباشد. او مىتواند تقاضاى معجزه از خداوند كند و خداوند هر مورد را صلاح بداند در اختيار او مىگذارد و از اين رو در ذيل آيات 90 تا 93 سوره اسراء مىخوانيم: قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَراً رَسُولًا:
«بگو:" منزّه است پروردگارم (از اين سخنان بى معنا)! مگر من جز انسانى فرستاده (از سوى خدا) هستم؟!"» كه هر كارى بخواهم انجام دهم.
لذا در آيه 38 سوره رعد مىخوانيم: وَ ما كانَ لِرَسُولٍ انْ يَأْتِىَ بايَةٍ الّابِاذْنِ اللَّهِ
«و هيچ پيامبرى نمىتوانست معجزهاى بياورد مگر به اذان خدا».
اما اينكه مىگويد: اگر ما در برابر خواستهاى شما تسليم نمىشويم به خاطر اين است كه پيشينيان تكذيب كردند. اين سؤال را بر مىانگيزد كه تكذيب پيشينيان چگونه مىتواند سبب محروميت نسلهاى بعد، از مشاهده معجزات شود؟
پاسخ سؤال اين است كه: اين يك تعبير رايج است كه در برابر اصرار كسى ما مىگوييم: نمىتوانيم تسليم بهانه جويىهاى تو شويم و اگر طرف مقابل بپرسد چرا؟ مىگوييم: اين كار سابقه زيادى دارد. افراد ديگرى نيز چنين پيشنهادهايى داشتند ولى هرگز تسليم حق نشدند؛ شرايط و وضع شما نيز همانند آنها است.
به تعبير ديگر معجزاتى را كه پيشنهاد مىكنيد جنبه حقيقت جويى ندارد؛ بلكه
اقتراحى و بهانه جويانه است، و به يقين اگر پيشنهاد شما عملى شود باز هم ايمان نمىآوريد آن گونه كه در امتهاى پيشين نيز افرادى مثل شما بودند كه معجزاتى را طلب كرده و سپس تكذيب كردند. كوتاه سخن اينكه درست است كه قرآن به تنهايى يك معجزه روشن و جاويدان است و هر گاه جز آن معجزه ديگرى براى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نبود، مىتوانست به تنهايى گواه صدق او باشد.
ولى اين دليل بر آن نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله غير از اين معجزه روحانى و معنوى، معجزات جسمانى و مادى نداشته است؛ بلكه آيات و روايات و تواريخ اسلامى و سيرههاى پيامبر مىگويد: معجزات ديگرى وجود داشته است و شك نيست كه ضميمه شدن معجزات محسوس و مادى با آن معجزه معنوى بزرگ، حقانيت دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را آشكارتر مىسازد.
اشاره
برخلاف آنچه بعضى مىپندارند راه اثبات صدق دعوى نبوت تنها مسأله
معجزات نيست؛ بلكه گاه از جمع آورى قرائن مربوط به زندگى آن پيامبر و صفات و ويژگىهاى اخلاقى و عملى او و محتواى دعوت و برنامههايى كه به كار مىبسته، آنچنان سند روشنى مىتوان تهيه كرد كه با قوىترين معجزات برابرى مىكند؛ بلكه گاه از معجزات نيز پيشى مىگيرد.
اين نوع استدلال در سخنان پيشينيان نيز كم و بيش ديده مىشود هر چند به صورت يك دليل منسجم كمتر به چشم مىخورد. به همين دليل لازم است قبلًا توضيحاتى درباره آن داده شود:
امروز در علوم مختلف از اين طريق براى پى بردن به حقايق بهره زيادى گرفته مىشود؛ در كشف جرائم، در شناخت انواع بيمارىها، در پى بردن به چگونگى شخصيت بزرگان پيشين در طول تاريخ، در كشف مسائلى مربوط به جهان خلقت، زمين و آسمان، گياهان و حيوانات همه از اين روش استفاده مىشود.
تفاوتى كه اين روش با مسأله استقراء كه يكى از طرق برهانى است دارد اين است كه: در استقراء بررسى روى افراد سبب مىشود كه به يك حكم كلى آشنا شويم. مثلًا تعداد دندههاى انسانهاى زيادى را بشماريم و بعد به عنوان يك قانون كلى در كتابها بنويسيم كه هر انسانى داراى فلان تعداد دنده است؛ ولى در روش جمع آورى قرائن آثار يك موضوع خاص وبه اصطلاح جزئى حقيقى مورد بررسى قرار مىگيرد و از مجموعه آثار، پى به مؤثرى مىبريم.
به عنوان مثال هر گاه جنايتى در نقطهاى رخ مىدهد و شخصى را به عنوان متهم
در دادگاه احضار مىكنند و او به كلى منكر مىشود و شاهد و گواهى نيز در ميان نيست؛ يك قاضى باهوش در اينجا تنها به اين قناعت نمىكند كه چون متهم منكر است و شاهدى در كار نيست بايد پرونده مختومه شود؛ بلكه با تحقيقات گوناگون به گردآورى قرائن مىپردازد و امور زيادى را مورد بررسى قرار مىدهد.
الف سوابق متهم.
ب نوع رابطهاى كه متهم با كسى كه جنايت بر او واقع شده داشته است و اينكه آيا خصومت و اختلافى در كار بوده يا نه؟
ج مكان و زمان وقوع حادثه و اينكه متهم آيا مىتواند توضيح دهد كه در آن زمان كجا بوده است؟
د نوع سلاح يا گلولهاى كه در اين حادثه به دست آمده و آيا هرگز متهم با چنين سلاحى سر و كار داشته يا نه؟
ه- ملاحظه وضع بدنى متهم و شخصى كه جنايت بر او واقع شده است، كه آيا آثارى از درگيرى در بدن آنها ديده مىشود يا نه و آيا متهم توضيحى براى آن آثار دارد يا نه؟
و احساسى كه به متهم، هنگام مشاهده لباس مقتول و بر اثر ديدن آثار جرم دست مىدهد كه آيا هيجان زده مىشود يا آرامش خود را كاملًا حفظ مىكند؟
ز وضع روحى متهم و مقايسه آن با سابق. آيا وضع او يكسان است يا ناآرامى بر روح او حاكم شده است؟
ح آيا در پاسخ به سؤالات بازپرس و قاضى گرفتار دست پاچگى، هيجان،
تناقض گويى و مانند آنها مىشود يا نه؟
همچنين مسائل بسيار ديگرى كه، هر چند يك به يك براى اثبات مطلبى كافى نيست ولى گاه بررسى آنها جاى هيچ گونه شك و ترديدى باقى نمىگذارد كه جرم به وسيله متهم واقع شده است و همين به قاضى قوت قلب مىدهد كه مسأله را با حوصله دنبال كند و چه بسا منتهى به اقرار طرف نيز مىشود.
بلكه مىتوان گفت اقرار يك دليل ظنى است؛ زيرا بسيار ديده شده است كه افرادى براى فرار از چنگال مجازات، پول هنگفتى به ديگرى دادهاند كه اقرار كند و او را اميدوار نمودهاند كه سرانجام نجاتش مىدهند.
همچنين شهادت شهود يك دليل ظنى است؛ زيرا احتمال خطا يا تبانى در مورد آنها غير ممكن نيست (شك نيست كه شهادت شهود و اقرار پذيرفته مىشود، منظور اين است كه آنها در نهايت امر، دلايل ظنى مقبولى هستند در حالى كه جمع آورى قرائن در صورتى پذيرفته مىشود كه به مرحله قطعى و يقينى برسد).
در قضاوتهاى اسلامى نيز نمونههاى روشنى از اين مسأله ديده مىشود كه گاه حتى به وسيله يك قرينه، حكمى اثبات شده است مانند: داستان اختلاف غلام و مولى در عصر اميرالمؤمنين عليه السلام و دستور (صورى) گردن زدن غلام و عقب كشيدن يكى از آن دو، سر خود را كه معلوم شد غلام او است.
يا داستان اختلاف آن دو زن بر سر نوزاد و دستور (صورى) شقّه كردن آن نوزاد و گذشت مادر واقعى از حق خودش كه دليل بر صدق دعوى او بود، و امثال و نظاير ديگر.
به هر حال استفاده از اين روش براى رسيدن به نتايج قطعى نه تنها در مسائل قضايى بلكه در بسيارى از علوم و همچنين مسائل مختلف اجتماعى و سياسى معمول و كارساز است، و ما در مسأله اثبات نبوت انبياء به خوبى مىتوانيم از اين روش استفاده كنيم و گاه تأثير آن در ايجاد اطمينان و يقين از معجزات معمولى بيشتر است.
با اين اشاره به سراغ آيات قرآن مىرويم تا ببينيم در زمينه اين دليل (به صورت كلى) چه بيانى دارد و سپس به سراغ زندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىرويم و قرائن مختلف را از زندگى آن حضرت گردآورى كرده براى داورى و قضاوت خوانندگان در كنار هم قرار مىدهيم.
امّا در قسمت اوّل در آيات متعددى از قرآن اشارات پرمعنايى نسبت به اين دليل ديده مىشود، از جمله:
در آيه 45 و 46 سوره احزاب مىخوانيم: يا ايُّهَا النَّبِىُّ انَّا ارْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً ونَذيراً- و داعياً الَى اللَّهِ بِاذْنِه وَ سِراجاً مُنيراً: «اى پيامبر! ما تو را گواه فرستاديم و بشارت دهنده و بيم دهنده.- و تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او قرار داديم و چراغى روشنى بخش.»
در اين دو آيه از يك سو پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان شاهد و گواه، معرفى شده كه
طبق يك تفسير شاهد و گواه بر حقانيت خويش است، زيرا اوصاف و اخلاق و برنامههاى سازنده و سوابق درخشان و عملكرد او گواه بر حقانيت مكتب و صدق دعوت او است.(1)
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان چراغ روشنى بخش و نور افشان شناخته شده و مىدانيم چراغ، خود دليل بر خويشتن است و نياز به معرف ندارد، و به گفته معروف: «آفتاب آمد دليل آفتاب».
تعبير به برهان در آيه 174 سوره نساء: يا ايُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَانْزَلْنا الَيْكُمْ نُوراً مُبيناً: «اى مردم! دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده؛ و نور آشكارى (كتاب آسمانى) به سوى شما نازل كردهايم» اشاره ديگرى به اين حقيقت است.
زيرا «برهان» از ماده بَرَه (بر وزن فرح) به معناى سفيد شدن است و از آنجا كه استدلالات روشن چهره حق را آشكار و نورانى و سفيد مىسازد به آن برهان گفته مىشود و به عقيده جمعى از مفسران، منظور از برهان در اين آيه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله (2)و منظور از نور، قرآن مجيد است، بنابراين وجود شخص پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان برهان معرفى شده و اين به خاطر آن است كه علاوه بر معجزات، آثار و قرائنى در وجود او است كه از حقانيت او خبر مىدهد.
همچنين در تفسير وَالشَّمْسِ وَ ضُحيها: «به خورشيد و گسترش نور آن در
1) در تفسير ديگرى براى آيه فوق، پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان شاهد و گواه بر انبياء پيشين يا شاهد و گواه اعمال امت در قيامت معرفى شده، در حالى كه بين اين سه تفسير منافاتى نيست و مىتواند هر سه در معناى آيه جمع باشد.
2) از كسانى كه اين معنا را پذيرفته يا به عنوان يك تفسير نقل كردهاند مرحوم طبرسى در مجمع البيان وعلامه طباطبائى در تفسير الميزان، و مراغى و قرطبى در تفسير خودشان( ذيل آيه مورد بحث) مىباشند.
صبگاهان سوگند»(1)در روايات متعددى آمده است كه «شمس» اشاره به وجود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و قمر اشاره به وصّى بر حق او على عليه السلام است.(2)
بديهى است كه براى اثبات وجود آفتاب نياز به دليلى جز همان وجود او نيست.
چرا كه آفتاب تابنده و پرفروغ به محض طلوع از افق مشرق، همگان را از وجود خويش آگاه مىسازد.
گذشته از اين تعبيرات، قرآن مجيد در آيات ديگرى روى اين مسأله انگشت گذارده و به پارهاى از دلايل حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كرده از جمله روى موضوع درس نخوانده بودن او به عنوان قرينه تكيه مىكند مثلًا در آيه 48 سوره عنكبوت مىفرمايد: وَمَا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ «تو هرگز پيش از اين هيچ كتابى نمىخواندى، و با دست خود چيزى نمىنوشتى، مبادا كسانى كه در صدد (تكذيب و) ابطال سخنان تو هستند، شك و ترديد كنند.»
در اينجا قرآن نشان مىدهد كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله درس خوانده بود جاى اين بود كه كسى به شك بيفتد، آيا قرآن از سوى خود او است يا از سوى خدا؟ ولى با توجه به درس نخواندن او و فوق العادگى قرآن مجيد از جوانب مختلف نبايد جاى ترديد براى كسى باقى بماند كه اين كتاب از سوى خدا است.
البته اين تنها يك قرينه از قرائن بسيارى است كه در وجود او ديده مىشود، و دليلى بر صدق دعوت او است و به درستى هر گاه مجموعه اين قرائن را در كنار
هم بچينيم مسأله آفتابىتر مىشود.
تعبير به «مُبْطِلون»: «كسانى كه مىخواهند حق را باطل كنند» نشان مىدهد كه حتى اگر پيامبر صلى الله عليه و آله درس خوانده بود باز هم جاى اين نبود كه اين كتاب را محصول فكر او بدانيم، چرا كه از فكر و دانش بشر به يقين بالاتر است، بلكه اين امر تنها مىتوانست دستاويزى براى بدخواهان و مبطلان گردد.
و نيز در آيه 16 سوره يونس مىخوانيم: قُلْ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلَا أَدْرَاكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ «بگو: اگر خدا مى خواست، من اين (قرآن) را بر شما نمى خواندم؛ و (خداوند) از آن آگاهتان نمى كرد؛ چه اين كه مدّتها پيش از اين، در ميان شما زندگى نمودم؛ (و هرگز آيه اى نياوردم؛) آيا نمى فهميد؟!»
در واقع پيامبر صلى الله عليه و آله روى اين قرينه تكيه مىكند كه من سالها پيش از اين در ميان شما زندگى مىكردم و هرگز اين گونه سخنان (آيات قرآن) از من نشنيدهايد، اگر اين آيات از ناحيه من بود لابد در اين مدت چهل سال چيزى بر زبانم جارى مىشد و حداقل گوشهاى از آن را از من مىشنيديد.
به گفته جمعى از روانشناسان، نبوغ فكرى و اكتشاف و ابداع مسائل تازه در انسان معمولًا از سن بيست سالگى شروع مىشود و حداكثر به 30 تا 40 سالگى مىرسد، يعنى اگر انسان تا اين تاريخ دست به ابتكار تازهاى نزند، بعد از آن غالباً منتفى خواهد بود.
اين موضوع كه امروز به عنوان يك كشف روانشناسى تلقى مىشود به يقين در گذشته تا اين حد روشن نبود، ولى غالب مردم با هدايت فطرى به اين موضوع
توجه دارند كه عادتاً ممكن نيست انسان افكار خاص و مكتب و روش تازهاى داشته باشد و چهل سال در ميان قوم و ملتى زندگى كند و مطلقاً آن را بروز ندهد، و لذا قرآن مىگويد: چطور شما نمىفهميد كه اين امر امكانپذير نيست.
تكيه كردن قرآن مجيد در آيات متعددى بر امّى بودن پيامبر صلى الله عليه و آله نيز اشاره پرمعنايى به همين گونه قرائن است، كه يك فرد درس نخوانده چگونه ممكن است كتابى بياورد با آن محتواى بى نظير و جامعيت فوق العاده و حقايقى كه با گذشتن هزار سال و بيشتر، نو بودن خود را كاملًا حفظ كرده است، و براى حل مشكلات زندگى بشر در زمينههاى معنوى و مادى يك نسخه عالى محسوب مىشود.
از آنچه گفته شد به اين نتيجه مىرسيم كه قرآن مجيد توجه خاصى به اين دليل (جمع آورى قرائن) دارد. اكنون به شرح و بيان تفصيلى اين قرائن در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله باز مىگرديم و مسائل زير را تحت مطالعه دقيق قرار مىدهيم:
خصوصيات اخلاقى و روانى و سوابق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله.
موفقيت زمانى دعوت از نظر وضع عمومى جهان به خصوص منطقه ظهور پيامبر صلى الله عليه و آله.
محتواى دعوت و اصول مسائلى كه مردم را به سوى آن فرا مىخواند.
وسائلى كه براى پيشرفت مقاصد خود از آن استفاده مىكرد.
يا عدم سازش او با خواستههاى انحرافى محيط و چگونگى موضعگيرى در برابر خرافات.
چگونگى افرادى كه به او ايمان آوردند كه از چه قشر و چه قماشى بودند.
ميزان اعتقاد خودش به اهدافى كه مردم را به سوى آن فرا مىخواند.
سرعت پيشرفت دعوت او و ميزان اثرى كه احكام و قوانينش در جامعه گذارد.
و علائم ديگر.
اين مسأله مورد اتفاق تمام مورخان بزرگ است كه عرب قبل از قيام پيامبر صلى الله عليه و آله در وضع بسيار بدى از نظر عقايد خرافى، انحطاط اخلاقى، اختلافات و جنگهاى داخلى خانمانسوز و شرايط بد اقتصادى به سر مىبرد. نسيم علم و دانش در آن محيط نمىوزيد و حتى اثرى از تمدن صورى بشر نيز در آنجا وجود نداشت و به همين دليل آنها را قومى نيمه وحشى معرفى كرده و نام عصر جاهلى را براى آن زمان برگزيدهاند.
قرآن مجيد، تعبيرات صريح و روشنى از آن عصر دارد، كه مىتواند وضع آن زمان را به خوبى ترسيم كند (حتى به فرض اين كه كسى به قرآن مجيد به عنوان يك وحى الهى ننگرد نمىتواند اين حقيقت را انكار كند كه ذگر چنين اوصافى در آن عصر در قرآن مجيد دليل بر واقعيت آن است و گرنه از هر سو مورد انكار قرار مىگرفت).
در يك جا مىفرمايد: لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ «خداوند بر مؤمنان نعمت بزرگى بخشيد، هنگامى كه در ميان آنها،
پيامبرى از خودشان برانگيخت؛ تا آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاكيزه سازد و كتاب و حكمت بياموزد؛ هر چند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.»(1)
تعبير به «ضَلالٍ مُبينٍ» كه در اين آيه و در ذيل آيه 2 سوره جمعه نيز آمده، اشاره پرمعنايى است به وضع دوران جاهليت كه گمراهى آشكار بر سراسر آن حكمفرما بود. چه گمراهى از اين آشكارتر كه بتهايى را از سنگ و چوب با دست خود بتراشند و پرستش كنند. و از آن بدتر بتهايى از خرما بسازند و بپرستند و در خشكسالى و قطحى بخورند. دختران خود را با دست خويش زنده به گور كنند و به اين عمل فخر و مباهات نمايند كه نگذاريم ناموسمان به دست بيگانگان بيفتد.
در آيه 58 و 59 سوره نحل آمده است: وَ اذا بُشِّرَ احَدُهُمْ بِالْانْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَكَظيمٌ- يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِه ايُمسِكُهُ عَلى هُونٍ امْ يَدُسُّهُ فِى التُّرابِ الا ساءَ ما يَحْكُمُونَ «و هنگامى كه به يكى از آنها بشارت دهند دختر نصيب تو شده، صورتش (از فرط ناراحتى) سياه مى شود؛ و بشدّت خشمگين مى گردد.- بخاطر بشارت بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيله خود پنهان مى شود؛ (و نمى داند) آيا آن (دختر) را با قبول ننگ نگهدارد، يا (زنده) در خاك پنهانش كند؟! آگاه باشيد كه بد حكم مى كنند!»
چه گمراهى از آن آشكارتر كه انواع خرافات و موهومات بر آنها حاكم باشد، فرشتگان را دختران خدا بدانند وَ جَعَلُوا الْمَلئِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ اناثاً:
1) سوره آل عمران، آيه 164.
«و آنها فرشتگان را كه بندگان خداوند رحمانند مؤنث پنداشتند»(1).
در جاى ديگر مىفرمايد: وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ «آنها براى خداوند دخترانى قرار مى دهند؛- او منزّه است»(2)و آيات ديگر.
چه گمراهى از آن واضحتر كه جنگ و خونريزى در تمام دوران سال (به استثناى ماههاى حرام) بر آنها حاكم بود و كينههاى قبيلگى از پدران به فرزندان به ارث مىرسيد و سالهاى سال ادامه داشت، همان گونه كه قرآن مىفرمايد: وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنْ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا: «ونعمتِ (بزرگِ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دلهاى شما، الفت برقرار ساخت، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد! و شما بر لبِ حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد»(3).
چه گمراهى از اين آشكارتر كه حتى مراسم نماز و نيايش آنها مضحك و نفرتانگيز بود، گاه زنان به صورت برهنه مادرزاد برگرد خانه خدا طواف مىكردند و اين كار خود را عبادت مىشمردند و گاه با كف زدن و سوت كشيدن مراسم نماز به جاى مىآوردند: وَما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ الَّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً: « (آنها كه مدّعى بودند ما هم نماز داريم،) نمازشان نزد خانه كعبه، چيزى جز سوت كشيدن و كف زدن نبود».(4)
انوع خرافات و موهومات بر اجتماع آنها حاكم بود، هر قبيلهاى سعى داشت
قبيله خود را قبيله برتر معرفى كند و بر سر همين برترى جويى، كينهها و حسادتها و گاه خونريزىها در ميان قبايل ظاهر مىگشت تا آنجا كه براى اثبات فزونى قبيله خود به سراغ قبرها مىرفتند و قبور مردگان را بر مىشمردند و به استخوانهاى پوسيده نياكانشان در زير خاك افتخار مىكردند. قرآن مجيد مىگويد: أَلْهَيكُمْ التَّكَاثُرُ- حَتَّى زُرْتُمْ الْمَقَابِرَ: «افزون طلبى (و تفاخر) شما را به خود مشغول داشته است.- تا آن جا كه به ديدار قبرها رفتيد (و به فزونى قبور مردگانتان افتخار كرديد)»(1)همچنين موهومات و مفاسد و فجايع ديگرى از اين قبيل. انحطاط آن محيط و فقر معنوى و مادى چنان بود كه آن سرزمين را در رديف عقب ماندهترين سرزمينهاى جهان جاى داده بود.
يكى از مورخان غربى درباره محيط حجاز در عصر جاهليت از بعضى از مورخان معروف چنين نقل مىكند: «در آن زمان كه ديمتريوس سردار بزرگ يونانى به قصد تصرف عربستان وارد پترا (يكى از شهرهاى قديمى حجاز) شد اعراب ساكن آنجا به او گفتند:" اى ديمتريوس پادشاه! چرا با ما جنگ مىكنى ما در ريگستانى به سر مىبريم كه فاقد كليه وسايل زندگى و محروم از تمام نعمتهايى است كه اهالى شهرها و قصبات از آن متمتع و بهرهمندند، ما سكونت در چنين صحراى خشك را بدين جهت اختيار نموديم كه نمىخواهيم بنده كسى باشيم بنابراين تحف و هدايايى را كه تقديم مىنماييم از ما قبول كن و لشگريان خود را از اينجا كوچ داده و مراجعت كن" ...
ديمتريوس اين پيام صلح را مغتنم شمرد و هدايا را پذيرفت و از چنين جنگى كه
1) سوره تكاثر، آيات 1 و 2.
مشكلات زيادى در برداشت صرف نظر كرد.»(1)
اصولًا درطول تاريخ، حجاز تحت سيطره كشور گشايان قديم قرار نگرفت و استقلال خود را حفظ كرد، و به گفته تحليل گران علتش اين بود كه تسلط بر چنين سرزمين بى آب و علفى كه فاقد همه چيز بود، به زحمت و مشكلات آن نمىارزيد: و نيز به همين دليل است كه آثار تمدن كشورهاى قديم، مانند ايران و روم، كه در بسيارى از نقاط شبه جزيره يافت مىشد در محيط حجاز وجود نداشت.
حال بايد فكر كرد يك انسان معمولى هر قدر از نظر نيروى اراده و فكر قوى باشد، اگر در چنين محيطى زندگى كند چگونه خواهد بود (مخصوصاً اگر درس نخوانده باشد).
آيا كسى كه پرورش يافته محيط جهل و فساد است ممكن است بنيانگذار علم و دانش و فضايل اخلاقى گردد؟ آيا هرگز شنيدهايد كه از ميان اقوام وحشى يا نيمه وحشى دانشمندان بزرگ و فيلسوفهاى نابغهاى برخيزند؟
اگر از يك زمين مستعد و آماده، گلهاى زيبا و گياهان باطراوت برويد جاى تعجب نيست؛ تعجب در اين است كه از شورهزار گلستانى برويد.
به هر حال اين مسأله ممكن است به تنهايى براى اثبات حقانيت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كافى نباشد ولى بدون شك يكى از قرائنى است كه هر گاه با قرائن آينده ضميمه گردد، برهانى قوى و دندانشكن خواهد بود.
اين سخن را با گفتارى از اميرمؤمنان على عليه السلام- كه عصر اسلام و جاهليت هر دو
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، تأليف دكتر گوستاولبون، صفحه 88.
را درك كرده- در ترسيم عصر جاهليت پايان مىدهيم:
«ارْسَلَهُ عَلى حينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الامَمِ، وَاعْتِزامٍ مِنِ الْفِتَنِ، وَانْتِشارٍ مِنِالْامُورِ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُروُبِ وَ الدُّنْيا كاسِفَةُ النُّور، ظاهِرَةُ الْغُرُورِ، عَلى حينِ اصْفِرارٍمِنْ وَرَقِها، وَ اياسٍ مِنْ ثَمَرِها وَاغْوِرارٍ مِنْ مائِها، قَدْ دَرَسَتْ مَنْارُ الْهُدى وَظَهَرَتْ اعْلامُ الرَّدى فَهِىَ مُتَجَهِّمَةٌ لِاهْلِها، عابِسَةٌ فى وَجْهِ طالِبِها، ثَمَرُهَا الفِتْنَةُ، وَطَعامُهَا الْجيفَةُ، وَ شِعارُهَا الْخَوْفُ وَ دِثارُهَا السَّيْفُ.»: «خداوند او را در زمانى فرستاد كه مدتها از بعثت پيامبران پيشين گذشته بود و امتها در خواب عميقى فرو رفته بودند، فتنه و فساد جهان را فرا گرفته بود و اعمال خلاف ميان مردم منتشر شده بود، آتش جنگ زبانه مىكشيد و دنيا بى فروغ و پر از مكر و فريب گشته بود، اين در حالى بود كه برگهاى درخت زندگى به زردى گراييده و به ثمره زندگى اميدى نبود آب حيات زندگى انسانى به زمين فرو رفته و آثار هدايت فرسوده شده، پرچمهاى هلاكت و بدبختى آشكار گرديده و دنيا با قيافه زشت و كريه به اهلش مىنگريست، و با چهره عبوس با طالبانش روبرو بود، ميوه درختش فتنه، و طعامش مردار بود، در درون وحشت و اضطراب و در برون شمشير حكومت مىكرد»(1)
در جاى ديگر از همان حضرت مىخوانيم: «انَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلِّى اللَّهُ عَلَيْه وَ آلِهِ وَسَلَّمَ نَذيراً لِلْعالَمينَ، وَ اميناً عَلَى التَّنْزيلِ، وَ انْتُمْ مَعْشَرَالْعَرَبِ عَلى شَرِّ دينٍ وَ فى شَرِّدارٍ، مُنيخُونَ بَيْنَ حِجارةِ خُشْنِ وَ حَيَّاتِ صُمٍّ، تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ، وَ تَأكُلُونَ الْجَشِبَ وَتَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ تَقْطَعُونَ ارْحامَكُمْ الْاصْنامُ فيكُمْ مَنْصُوبَةٌ
1) نهج البلاغه، خطبه 89.
وَالْآثامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ»: «خداوند محمد صلى الله عليه و آله را مبعوث ساخت تا جهانيان را بيم دهد و امين آيات او باشد در حالى كه شما ملت عرب بدترين آيينها را داشتيد و در بدترين سرزمينها زندگى مىكرديد در ميان سنگهاى خشن و مارهايى كر و فاقد شنوايى (كه خطرناكترين مارها هستند) آبهاى آلوده مىنوشيديد و غذاهاى ناگوار مىخورديد، خون يكديگر را مىريختيد و پيوند خويشاوندى را قطع مىكرديد- فرزندان را به دست خود كشته يا زير خاك پنهان مىنموديد- بتها در ميان شما برپا بود، و گناهان تمام وجود شما را گرفته بود»(1)
كوتاه سخن اينكه: بررسى قرآن مجيد و روايات اسلامى و مجموعه تواريخى كه در شرق و غرب درباره عصر جاهليت نوشته شده نشان مىدهد كه همه اتفاق دارند محيط قيام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از منحطترين و عقب افتادهترين محيطها بود، محيطى كه به هيچ وجه با ظهور چنين دين و آيين پيشرو در جهات مختلف هماهنگ نبود.
يكى ار بهترين طرق شناخت مدعيان راستين از دروغين ويژگىهاى اخلاقى آنها است، اين ويژگىها مىتواند به عنوان قرائن و نشانههاى روشن براى نفى يا اثبات حقانيت مدعى مورد استفاده قرار گيرد. هرگاه پاكى و تقوا، بزرگوارى و گذشت، مهربانى و محبت، زهد و پارسايى، شجاعت و شهامت، و سوابق خوب اجتماعى در مدعى ديده شود بسيار مشكل مىشود كه او را صادق ندانيم و به
1) نهج البلاغه، خطبه 26.
عكس اگر دنياپرستى و ماده گرايى و دلبستگى به مال و مقام و جاه و قدرت، همراه با بى تقوايى و دروغ و كينه توزى و انتقام جويى و مانند آن از رذايل اخلاقى در او باشد هرگز نمىتوان آن مدعى نبوت را، راستين دانست.
خوشبختانه سوابق زندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله- به خاطر اقامت طولانى چهل ساله قبل از نبوتش در ميان مردم آن محيط- روشن است و تاريخ او كه به دست دوست و دشمن نوشته شده ترسيم گويايى از آن نشان مىدهد.
در تمام تواريخ مسأله پاكى و امانت دارى پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يك مسأله مورد قبول همگان ذكر شده و لقب امين را همه درباره او شنيدهاند و جالب اينكه بعد از آغاز دعوت به اسلام، باز مردم- با تمام مخالفتى كه با او داشتند- امانات خود را نزد وى مىگذاشتند و لذا هنگام هجرت به مدينه (يعنى پس از گذشتن سيزده سال از دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله) به على عليه السلام دستور داد كه در مكه بماند و امانات مردم را به آنها برساند، بعداً به مدينه مهاجرت كند.
حسن خلق و گذشت و جوانمردى پيامبر صلى الله عليه و آله و خلاصه صفاتى را كه شايسته يك رهبر بزرگ الهى است از خلال حوادث مختلف زندگى او مخصوصاً فتح مكه، جنگ احد، و نيز رفتارش با اسراى جنگى و بردگان و قشرهاى محروم جامعه به خوبى مىتوان دريافت.
تا آنجا كه اين مسأله را به عنوان نقطه ضعفى براى او قلمداد كردند و آيين او را آئين بردگان و محرومان دانستند و اغنياء و ثروتمندان از او فاصله گرفتند، و پيشنهاد كردند كه براى حمايت و نزديكى آنها نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله لازم است پابرهنگان و محرومان را از خود دور سازد.
اين معنا با اشاره روشنى در آيه 28 سوره كهف آمده: وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً: «با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و شام مىخوانند، و تنها رضاى او را مى طلبند؛ و هرگز بخاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير. و از كسانى كه قلبشان را از يادمان غافل ساختيم و از هواى نفس پيروى كردند، و كارشان افراطى است، اطاعت مكن.» و از تو انتظار دارند محرومان را از خود دور سازى تا به سوى تو آيند.
او كسى بود كه بزرگترين دشمن خود ابوسفيان يعنى آتش افروز خطرناك جنگهاى ضد اسلامى را بخشيد و خانه او را هنگام فتح مكه، پناهگاه و محل امن براى مردم مكه قرار داد و مكيانى كه مرتكب جنايات زياد بر ضد او و پيروانش شده بودند را مورد عفو عمومى قرار داد و همين حسن خلق و گذشت و بزرگوارى سبب شد كه اطراف او را گرفتند.
در جنگ احد نيز كه جمعى از تازه مسلمانان فرار كردند و او را در ميان دشمنان تنها گذاشتند و ضربههاى سنگينى بر وجود مباركش وارد شد، باز فرمان عفو عمومى صادر كرد و همه را بخشيد تا آنجا كه آيه زير در اين زمينه نازل گشت:
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنْ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ: «به سبب رحمت الهى، در برابر مؤمنان، نرم و مهربان شدى! و اگرخشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مى شدند. پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب؛ و در كارها، با آنان
مشورت كن!»(1).
در اين آيه هم نرمش قلب و درون پيامبر صلى الله عليه و آله توصيف شده و هم زبان ملايم و پر مهر او، و نه تنها در برابر خطاهايشان مأمور به عفو شده بلكه مأمور بوده از خدا نيز تقاضاى آمرزش براى آنها كند و به آنان شخصيت داده و آنها را طرف مشورت خود قرار دهد.
او به قدرى دلسوز نسبت به مؤمنان و غير مؤمنان بود، كه از عدم ايمان گروهى، سخت رنج مىبرد تا آنجا كه نزديك بود از غصه هلاك شود.
در آيه 6 سوره كهف مىخوانيم كه خداوند در مقام دلدارى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً:
«گويى مىخواهى، خود را به خاطر اعمال آنها از غم و اندوه هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند!». شبيه همين معنا در آيه 3 سوره شعراء آمده است: لَعَلَّكَ باخِعٌ نَّفْسَكَ الّا يَكُونُوا مُؤمِنينَ (2).
به راستى تا رهبرى چنين نباشد حق راهبرى را به معناى واقعى ادا نخواهد كرد و در آيه 128 سوره توبه آمده است لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنُ انْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌعَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ «به يقين، پيامبرى از ميان شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدايت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است».
مسلماً بحث پيرامون ملكات اخلاقى پيامبر صلى الله عليه و آله و ويژگىهاى اخلاقى او
گستردهتر از آن است كه در اين سخن كوتاه بگنجد، هدف اين بود كه تنها اشاره گذرايى به اين مسأله به عنوان يكى از قرائن كرده باشيم.
براى پى بردن به صدق و كذب مدعى، بررسى محتواى دعوت او غالباً يك دليل قانع كننده است. يك آيين آسمانى كه از علم بى پايان خدا سرچشمه گرفته و از طريق وحى نازل شده، ويژگىهاى خاص خودش را دارد. در حالى كه يك مكتب دروغين كه براى اهداف مادى و شيطانى از سوى فرد يا افرادى به وجود مىآيد، داراى ويژگىهاى ديگرى است.
اولى، هدف گيريش هدايت انسانها، تقويت نفوس، برقرارى عدالت، فراهم آوردن صلح و سازش و امنيت و بالأخره تكامل انسان در جنبههاى معنوى و مادى است. در حالى كه دومى، تلاشى است براى تحميق انسانها و تحذير افكار و بهره كشى هر چه بيشتر و استعمار و استثمار، و مسلماً چنين اهدافى برنامههاى ديگرى را مىطلبد.
با توجه به آنچه در بالا گفته شد يك نگاه اجمالى به مجموعه معارف و قوانين و برنامههاى اسلامى مىافكنيم، به خصوص آنچه در قرآن مجيد بر آن تكيه و تأكيد شده است.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با تكيه بر اين اصل، انسان را از قيد هر پرستشى، جز پرستش خداى يگانه آزاد ساخته و به سوى خداوند يگانهاى كه خالق آسمان و زمين و جامع جميع صفات كمال، و آگاه از درون و برون انسانها است دعوت مىكند، و زنجيرهاى اوهام و خرافات و پرستش انسانها و يا سنگ و چوب و انواع بتها را از هم مىگسلد.
يهود و نصارى را بر بشر پرستى مذمت مىكند و مىگويد: اتَّخَذُوا احْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ ارْباباً مِّنْ دُونِ اللَّهِ « (آنها) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند»(1).
در يك مقايسه جالب از زبان يوسف پيامبر بزرگ خدا خطاب به زندانيان هم بندش مىفرمايد: ءَارْبابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خيرٌ امِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ: «آيا خدايان متعدد و پراكنده بهترند، يا خداوند يگانهاى كه بر همه چيز قاهر است؟!»(2).
هيچ چيز را در سرنوشت انسان جز خداوند مؤثر نمىداند، و همه را به توكل به او دعوت كرده مىفرمايد: الَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ «آيا خداوند براى (نجات و دفاع از) بنده اش كافى نيست؟!»(3).
اين از يك سو، از سوى ديگر انسان را در گرو اعمال خويش مىشمرد و تنها راه نجات و پيروزى را در سعى و تلاش و كوشش هر چه بيشتر مىشمرد و
مىفرمايد: وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى «و اين كه براى انسان چيزى جز (حاصل) سعى و كوشش او نيست،»(4)و كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ: « (آرى)
هركس در گرو اعمال خويش است»(1).
در اسلام همه انسانها از هر نژاد و هر زبان يكسان شمرده شدهاند و از اين نظر هيچ گونه امتيازى در ميان آنها وجود ندارد جز به تقوا و پرهيزكارى.(2)
تمام مؤمنان را برادر يكديگر خطاب مىكند و به اين ترتيب نزديكترين پيوند ممكن ميان دو انسان را، پيوندى كه بر اساس برابرى و مساوات است مىشمرد و مىگويد: «مؤمنان برادر يكديگرند؛ پس بين دو برادر خود صلح و آشتى برقرار سازيد و تقواى الهى پيشه كنيد، تا مشمول رحمت او شويد.»(3)
عدالت اجتماعى را اصل اساسى حاكم بر اجتماعات بشرى مىداند و همه مؤمنان را دعوت به قيام به قسط مىكند و حتى مىگويد: نبايد خصومتهاى شخصى يا قبيلگى مانع از اجراى عدالت شود(4).
همچنين رابطه نزديك خويشاوندى و پدر و فرزندى و مانند آن نبايد از اجراى عدالت جلوگيرى كند و كفه داورى به سود آنها (بدون دليل) سنگين گردد.(5)
پدر و مادر احترام فوق العادهاى قائل است تا آنجا كه اگرمسلمان هم نباشند، خوشرفتارى با آنها را توصيه مىكند.(1)
حمايت از مظلومان در شرق و غرب جهان نيز از مسائلى است كه اسلام بر آن تأكيد دارد. حتى ظاهر آيات قرآن اين است كه در اين مسأله فرقى ميان هم كيشان مسلمان و غير آنها نيست. چنانكه در آيه 75 سوره نساء مىخوانيم: وَ مالَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فى سَبيلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعِفينَ مِنَ الرِّجالِ و النِّساءِ وَالْوِلْدانِ «چرا در راه خدا، و (براى رهايى) مردان و زنان و كودكانى كه (به دست ستمگران) تضعيف شدهاند، پيكار نمىكنيد؟!» بنابراين حمايت از آنها تا سر حد جنگ و پيكار لازم شمرده شده است.
احترام به حقوق زن- مخصوصاً در آن محيطى كه حق او به كلى پايمال شده بود تا آنجا كه حق حيات براى زنان قائل نبودند و آزادانه دختران را به زير خاك مىكردند- نيز مورد تأكيد قرار گرفته تا آنجا كه مىگويد: همان اندازهاى كه زنان وظيفه و مسؤوليت دارند به همان مقدار داراى حقاند چرا كه حق از وظيفه جدا نيست وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذىعَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ (2)
همزيستى با پيروان اديان ديگر و صاحبان كتب آسمانى و دعوت از همه براى تكيه كردن روى نقاط مشترك چنانكه در آيه 64 سوره آل عمران مىفرمايد:
قُلْ يا اهْلَالْكِتابِ تَعالَوْا الى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ الّا نَعْبُدَ الّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِه شَيْئاً وَ لايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعْضاً ارْباباً مِّنْ دْونِ اللَّهِ «بگو:" اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و
چيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ و بعضى از ما، بعض ديگر را- غير از خداى يگانه- به ربوبيت نپذيرد"».
در اسلام اهميت فوق العادهاى به علم و دانش داده شده و صدها آيه قرآن از اين معنى حكايت مىكند و اين امر با توجه به محيط نزول قرآن كه كانون جهل و بى سوداى بود بسيار جالب است. نخستين آياتى كه بر پيامبر نازل شد تأكيد بر علم كرد(1)و دريك جا به قلم سوگند ياد مىكند(2)و اصولًا برترى آدم (و نوع بشر) را در فضيلت علم و دانش مىشمرد.(3)
مسأله امر به معروف و نهى از منكر- كه نوعى نظارت عمومى بر كل جامعه به وسيله كل جامعه است و مسؤوليت متقابل براى همه افراد در برابر هرگونه مفسده اجتماعى يا ترك انجام وظيفه قائل مىشود- نيز يكى از نقطههاى درخشان اين آيين است (4).
سرچشمه بسيارى از مفاسد و ناهنجارىها، گرايش شديد به امور مادى و مسابقه در تجمل پرستى و زندگى پر زرق و برق است و اسلام براى بستن اين سرچشمه به ساده زيستن و ترك تجمل پرستى دعوت مىكند(5)در عين اينكه استفاده معقول و منطقى از مواهب مادى و حتى زينتها را مباح مىشمرد.(6)
رعايت ادب و حسن برخورد با ديگران و ملاحظه موازين اخلاقى در همه جا سفارش شده كه در سوره لقمان آيات 18 و 19 به بخش مهمى از اين مسأله
اشاره شده، و همچنين در سوره حجرات آيات 11 و 12 و سوره فرقان آيه 72 و آيات ديگر.
همچنين در آيه 199 سوره اعراف مىخوانيم: خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اعْرِضْ عَنِالْجاهِلينَ « (به هر حال) با عفو و مدارا رفتار كن، و به كارهاى شايسته دعوت نما، و از جاهلان روى بگردان (و با آنان ستيزه مكن)»(1).
قرآن مجيد در مورد جانشين ساختن بحثهاى منطقى با پيروان مذاهب ديگر، به جاى تعصبهاى كوركورانه مىگويد: ادْعُ الى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ «با حكمت و اندرزِ نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما؛ و با آنها به روشى كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن».(2)
خضوع در مقابل حق و پذيرش آن از هر كه باشد يكى از نقاط روشن آيين است، مىفرمايد: فَبَشِّرْ عِبَادِ- الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمْ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ «پس بندگان مرا بشارت ده.- همان كسانى كه سخنان را مىشنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند؛ آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند.»(3)
اخلاص نيت از انگيزههاى غير الهى از اصولى است كه قرآن مجيد و روايات اسلامى مكرر در مكرر بر آن تأكيد كرده، اعمالى را پاك و مقبول خداوند و موجب نجات و سعادت مىشمرد كه به قصد تظاهر و خودنمايى و رياكارى
نباشد، بلكه اهداف والاى انسانى و اخلاقى و الهى در آن منظور گردد و ركن اساسى آن را تشكيل دهد. در هفت آيه قرآن روى عنوان: مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ تكيه شده.(1)
از يك سو صدقات خالصانه مؤمنان را تشبيه به باغ پربار و پر ثمرى مىكند كه بر اثر نزول باران رحمت الهى، ميوهاش دو برابر مىشود.(2)و از سوى ديگر اعمال رياكاران غير مؤمن را به بذرهايى تشبيه مىكند كه در خاك كم عمقى كه روى تخته سنگى قرار گرفته افشانده شده و باران همه را مىشويد و با خود مىبرد.(3)
در اسلام اسراف و تبذير شديداً نكوهش شده و تبذير كنندگان به عنوان برادران شيطان معرفى شدهاند: انَّ الْمُبَذِّرينَ كانُوا اخْوانَ الشّياطينِ (4).
حمايت از كودكان بى سرپرست و يتيم نيز از اصول اساسى اسلام است، كه در آيات فراوان و روايات بسيارى بر آن تأكيد شده تا آنجا كه خوردن مال يتيمان همچون خوردن آتش شمرده شده: إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً(5).
در جاى ديگر اصلاح كارهاى آنها توصيه شده است، مىفرمايد: وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى قُلْ اصْلاحٌ لَّهُمْ خَيْرٌ: «و از تو درباره يتيمان سؤال مىكنند بگو:
" اصلاح كار آنان بهتر است"»(6).
وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَيَتِيماً وَأَسِيراً:(1)در حديثى از امام على عليه السلام، مىخوانيم: «اطْعامُ الاسير و الاحسانُ اليهِ حقٌ واجبٌ»: «و غذا دادن به اسير و نيكى به او حق واجبى است»(2).
مشورت در امور نيز يكى از مهمترين مسائلى است كه قرآن مجيد و روايات اسلامى بر آن تأكيد نموده و حتى پيامبر صلى الله عليه و آله با آن عقل كل، مأمور به مشورت بوده وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ(3): و اصولًا مشاورت در امور مهم اجتماعى را يكى از نشانههاى ايمان مىداند: وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ (4).
مبارزه با خرافات نيز جزء برنامههاى قطعى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. اين در حالى است كه مدعيان دروغين نبوت، اصرار دارند به خرافات دامن بزنند و افكار مردم را از اين طرق تحذير كنند، و براى جلب تمايل عوام با خرافاتشان هماهنگ مىشوند، ولى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اين سد را مىشكند و حتى در جايى كه خرافهاى در نظر مردم به نفع او تمام شود با آن مبارزه مىكند.
چه خرافهاى از بت پرستى بالاتر كه سرتاسر جزيره عربستان را فرا گرفته بود، تا آنجا كه مخالفت با آن بسيار مشكل و عجيب و حتى احياناً نشانه جنون شمرده مىشد. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را به خداوند يگانه دعوت كرد گفتند: أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً إِنَّ هَذَا لَشَىْءٌ عُجَابٌ «آيا او به جاى اين همه خدايان، خداى
واحدى قرار داده؟! اين براستى چيز عجيبى است!»(1).
ظاهراً يكى از دلايل نسبت دادن جنون به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز همين بوده كه او با مسأله بت پرستى كه از مسلّمترين مسائل محيط بود به مبارزه برخاست.
در مجموع، عرب جاهلى گرفتار خرافات زيادى بود كه شرح آن به طول مىانجامد و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با همه آنها مبارزه كرد.
در حديث معروف نبوى يكى از سه گناهى كه هرگز خدا آن را نمىبخشد اين شمرده شده كه انسان، آزادى انسان آزادهاى را سلب كند و او را به صورت برده درآورد و بفروشد.(3)
داده است (1)و آن را سبب بى خبرى از خدا معرفى مىكند و آنها را كه براى اثبات فزونى قوم و قبيله خويش، راهى گورستان شدند تا قبرهاى مردگان خود را بشمارند سخت مذمت كرده، مىفرمايد: الْهيكُمُ التَّكاثُرُ- حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ(2).
داستان قارون مستكبر مستكثر و خود برتربين را كه سرانجام خود و تمام اموالش به قعر زمين فرو رفتند را با شرح مفصلى بازگو مىكند و به پيروان برنامههاى آنان هشدار مىدهد؛ و پيامبرش را از اينكه چشم به امكانات مادى اين گونه افراد بدوزد و آن را نشانه فضل و برترى آنان بداند نهى مىنمايد(3).
دعوت به اتحاد و همبستگى را مىتوان جزء دستوراتى كه در سرلوحه برنامههاى اسلامى قرار گرفته، شمرد كه با تأكيد فراوان در قرآن مجيد از آن ياد شده است. همگان را دعوت به اتحاد و نهى از تفرقه مىكند و نسبت به بازگشت به اختلافات و نفاقهاى جاهليت هشدار مىدهد و افراد پراكنده را بر لب پرتگاهى از آتش شمرده (4)و تنازع و اختلاف را سرچشمه سست شدن جامعه و از ميان رفتن قدرت و شوكت آن مىشمرد(5).
احترام به قانون نيز از مهمترين دستورات اسلام است تا آنجا كه مىگويد:
حتى اگر قانون بر ضد شما تمام شود، آن را محترم شمريد: كُونُوا قوَّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى انْفُسِكُمْ اوِ الْوالِدَيْنِ والْاقْرَبينَ «هميشه قيام به عدالت كنيد. براى خدا گواهى دهيد، اگر چه به زيان شما، يا پدر و مادر و
نزديكانتان بوده باشد!»(1).
شكستن حريم قوانين را حرام مىداند و تعدّى از حدود اللَّه را ظلم و ستم مىشمرد: وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَاولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (2)و نشانه ايمان راستين را تسليم مطلق در برابر قانون حق و ترك اعتراض بر آن حتى در محيط فكر و انديشه و عقل مىشمرد.(3)
در يك جا همه را به عفو و گذشت و صرف نظر كردن از لغزشهاى ديگران دعوت مىكند، و آنها را به عفو الهى كه در انتظار آن هستند متوجه مىسازد:
وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا الا تُحِبُّونَ انْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ (4).
بلكه فراتر از آن مىگويد: در مقابل بديها نه تنها انتقامجويى نكنيد بلكه بدى را به نينى پاسخ گوييد، تا سرچشمه جوشش محبت گردد: ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ احْسَنُ فَاذا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَانَّهُ وَلِىٌّ حَميمٌ (5).
ولى با اين حال اجازه نمىدهد كه دشمنان كينه توز از رحمت و رأفت اسلامى سوء استفاده كنند بلكه دستور مىدهد همان گونه كه بايد در مقابل دوستان يا دشمنان فريب خورده، نرم و مهربان باشيد در برابر دشمنان لجوج و سرسخت،
با خشونت و شدت عمل برخورد كنيد، تا آنجا كه ياران راستين پيامبر صلى الله عليه و آله را با اين اوصاف معرفى مىكند: «در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند»: اشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِرُحَماءُ بَيْنَهُمْ (1).
دعوت به تقوا در تمام زمينهها نيز از مسائلى است كه اسلام به هر مناسبت روى آن تكيه مىكند و به سراغ آن مىرود و آن را تنها راه نجات بشر و زاد و توشه آخرت (2)و معيار شخصيت انسانها(3)و بركات دنيا(4)و سعادت آخرت (5)و سبب بينايى و آگاهى (6)مىشمرد.
«حُبّ فِى اللَّه و بُغْض فِى اللَّه» نيز از اصول تعليمات اسلام است؛ و به عبارت ديگر براى خدا دوست داشتن و براى خدا دشمن داشتن. يا به تعبير روشنتر هر كس كه در راه ايمان و حق و عدالت و تقوا و پاكى گام بر مىدارد را دوست خود بدانيد وبا او پيوند محكم دوستى بر قرار سازيد و به عكس از ناپاكان و بدان و آلودگان و ستمگران فاصله بگيريد كه در آيات قرآن به عنوان نشانه اصلى حزب الله (7)و در احاديث اسلامى محكمترين دستگيره ايمان و اسلام «اوْثَقُ عُرَى الْايمانِ الْحُبُّ فِى اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِى اللَّهِ»(8)و افضل اعمال (9)شمرده شده است. اينها بخشى از تعليمات اسلام در اصول و فروع است.
آيا مىتوان باور كرد انسانى درس نخوانده و برخاسته از محيط ظلمانى جاهليت و پرورش يافته دركانون كفر و فساد و بى عدالتى و خشونت، تعليماتى اين چنين با خود بياورد جز اينكه از طريق وحى آسمانى و الهام الهى و تأييد او باشد.
اصولًا بررسى محتواى دعوت هر آيينى، براى دانشمندان از بهترين دلايل براى اثبات صدق و كذب مدعاى آن آيين است و گاه بر بسيارى از معجزات پيشى مىگيرد. چرا كه بسيارى از وسوسههايى كه درباره معجزات از سوى مخالفان لجوج ابراز مىشد (مانند تهمت سحر و امثال آن) در مورد بررسى محتواى دعوت، بى معنا است، حتى مىتوان كتابى قطور در اين مورد تأليف كرد؛ و مخصوصاً تعليمات اسلام در تمام زمينههاى اعتقادى و اخلاقى و اجتماعى و نيز در مسائل فردى و گروهى و معنوى و مادى ميدان وسيع و گستردهاى است براى اين مبحث.
مسلماً اين مجموعه از يك عرب بيابانى درس نخوانده و برخاسته از عقب ماندهترين محيطها نمىتواند يك مسأله عادى باشد و به عقيده ما هيچ معجزهاى از اين بالاتر نيست و حداقل قرينهاى است كه با انضمام به قرائن ديگر، مجموعه اطمينانبخشى را به وجود مىآورد.
درست است كه تأثير گسترده يك مكتب در يك محيط به تنهايى نمىتواند دليل بر صحت آن باشد زيرا آيينهاى نادرستى را مىشناسيم كه مدتها محيطهاى
وسيعى را تحت تأثير خود قرار داده بودند و سرانجام از هم پاشيدند يا هم اكنون نيز بعضاً ادامه دارند ولى چگونگى اين تأثير مىتواند به عنوان يك قرينه زنده در كنار قرائن ديگر مورد توجه قرار گيرد.
هنگامى كه اين تأثير به صورت جهش در جنبههاى مثبت و با داشتن كمترين ضايعات صورت گيرد، مسلماً نشانهاى از عمق و اصالت آن مكتب است.
كيست كه كمترين اطلاعى از تاريخ عرب و اسلام داشته باشد و بتواند فاصله عظيمى را كه در مدت 23 سال دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله- فاصلهاى كه به طفره فلسفى بيشتر شباهت داشت تا به يك انقلاب- به وجود آمد را انكار كند.
قوم متروك و فراموش شدهاى كه نام و نشانى در تاريخ نداشتند و از نظر جامعهشناسى، هيچ گونه آمادگى براى پيشرفت چشمگير حتى در چند قرن بعد در پيشانى آنها خوانده نمىشد، ناگهان دگرگون شوند و وارد مرحله جديدى از يك تمدن عظيم گردند، نه تنها خودشان دگرگون شوند بلكه جهان عصر خود را نيز دگرگون سازند و آثار اين انقلاب و دگرگونى در قرنهاى آينده و تا زمان نامحدودى نمايان باشد.
تمدنى كه مسير تاريخ بشريت را عوض كند و تمدنهاى عظيم پنج گانه عصر خود يعنى تمدن روم و ايران و مصر و بابل و يمن را تحت الشعاع خود قرار دهد.
اين درست همان چيزى است كه مورخان و جامعه شناسان با معيارهاى شناخته شدهاى كه در دست دارند قادر به تفسير آن نيستند. هر چند كتابهايى به نام تاريخ تمدن اسلام يا نامهاى مشابه ديگر نوشتهاند ولى اعتراف دارند كه هنوز
نكات حل نشده فراوانى در مورد پيدايش و نفوذ اسلام در جهان براى آنها وجود دارد.
قابل توجه اينكه اين انقلاب و دگرگونى (بر خلاف ساير انقلابها) تنها در يك بُعد صورت نگرفت و تنها جنبه سياسى يا اقتصادى نداشت بلكه تمام اركان جامعه و نظامات اجتماعى و فرهنگى و اخلاقى و اقتصادى و آداب و رسوم و همه چيز را دگرگون ساخت.
كوتاه سخن اينكه: ابعاد تأثير اسلام در محيط ظهور خود و سپس در كل جهان و در كل تاريخ بشريت مطلب در خور دقتى است كه مىتواند قرينه روشنى از قرائن حقانيت آن باشد و شرح آن، تأليف كتاب جداگانهاى را طلب مىكند.
هرفرد يا گروهى براى رسيدن به اهداف خود ناچارند از وسايلى بهره گيرند، انتخاب نوع اين وسايل تا حد زيادى مىتواند به شناخت اصالت و حقانيت آن مكتب و يا ساختگى بودن آن كمك نمايد.
آنها كه براى رسيدن به اهداف خود استفاده از هر وسيلهاى را جايز مىشمردند و اصل «هدف، وسيله را توجيه مىكند»: «الْغاياتُ تُبَرِّرُ الْوَسائِطَ» را برنامه اصلى خود قرار مىدهند، مسلماً از اصالت برخوردار نيستند. ولى آنها كه براى نيل به اهداف مقدس خود از وسايل مقدسى بهره مىگيرند، نشانه حقانيت خود را از اين طريق آشكار مىسازند، و درست پيامبران راستين و دروغين را از همين
طريق مىتوان شناخت.
آنان كه براى رسيدن به اهداف خود، هيچ گونه قيد و شرطى را به رسميت نمىشناسند و استفاده از هر وسيلهاى را اعم از مشروع و نامشروع مباح مىدانند، آنها كه مفاهيمى همچون عدالت، امانت، راستى و احترام به ارزشهاى انسانى را تا آنجا محترم مىدانند كه به اهدافشان كمك كند، و هرگاه در جهت مخالف اهدافشان قرار گيرد با همه وداع مىكنند مسلماً در زمره پيامبران دروغيناند.
پيامبران راستين، آنها هستند كه حتى در جنگهاى خود نيز اصول انسانى را محترم مىشمرند، و در سختىها و گرفتارىها هرگز از آن عدول نمىكنند به هنگام پيروزى، اصول عدالت و عفو و گذشت را درباره دشمن به فراموشى نمىسپارند، و در مواقع خطر و احتمال شكست متوسل به وسايل غير انسانى نمىشوند.
اگر اين اصل كلى را با زندگى پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله بسنجيم و رفتار او را با دوستان و دشمنان در موقع پيروزى و شكست در سختىها و راحتىها مورد توجه قرار دهيم به خوبى مىتوانيم قبول كنيم كه او از كسانى بود كه در انتخاب وسايل نيل به هدف، سختگير و كنجكاو و پيرو ارزشهاى خاصى بود و هيچ گاه در مواقع خطر، به امور غير انسانى متوسل نشد و مسائل دقيق اخلاقى را حتى در ميدان نبرد رعايت كرد.
او به هنگام پيروزى بر خطرناكترين دشمنان خود، (يعنى فتح مكه) فرمان عفو عمومى را صادر كرد، و حتى قاتلان و جنايتكاران جنگى را بخشيد.
هنگامى كه شنيد يكى از فرماندهان سپاه، شعارهاى انتقام جويانه سر داده است
و مىگويد: «الْيَوْمَ يوْمُ الْمَلحَمَةِ الْيَوْمَ تُسْتَحَلُّ الْحُرْمَةُ، الْيَوْمَ اذَلَّ اللَّهُ قُرَيْشاً»: «امروز روز جنگ وخونريزى و انتقام است، امروز احترام افراد پايمال مىگردد، امروز روزى است كه خداوند قريش را ذليل كرده است» فوراً دستور بركنارى او را صادر كرد و فرمود: به جاى اين شعار (زشت و ناروا) چنين شعار دهند: «الْيَوْمَ يَوْمُ الْمَرْحَمَةِ ... الْيَوْمَ اعَزَّ اللَّهُ قُرَيْشاً»: «امروز روز بخشش است ... امروز خداوند قريش را عزيز كرد.»(1)
حتى موقعى كه بزرگان مكه صف كشيده بودند ببينند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره آنها چه حكمى صادر مىكند- و بسيارى از مردم انتظار شدت عمل و خشونت فوق العادهاى را از اين دشمنان كينه توز داشتند- رو به آنها كرده فرمود: «چه مىگوييد و چه گمان مىبريد از من نسبت به خودتان؟» سران مكه گفتند: «ما جز نيكى از تو گمان نداريم ...» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من به شما همان مىگويم كه يوسف به برادران جفاكار خود گفت": لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ ارْحَمُ الرَّاحِمينَ اذْهَبُوا وَ انْتُمُ الطُّلَقاءُ"»: «" توبيخ و ملامتى امروز بر شما نيست، خداوند شما را مىبخشد و او ارحم الراحمين است". برويد همه شما آزاديد.»(2)
هنگامى كه خالد بن وليد بدون دليل اسيران طايفه بنى خزيمه را كشت، و اين خبر به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله رسيد، سخت ناراحت شد و دو يا سه بار فرمود: «اللَّهُمَ انّى ابْرَءُ الَيْكَ مِمّا صَنَعَ خالِدٌ»: «خدايا! من از آنچه خالد انجام داد اظهار بيزارى نزد تو مىكنم»، سپس امام على عليه السلام را فرمود: «با مبلغى پول به ميان آن قبيله برود
و ديه كشتگان آنها و عوض اموال تلف شده ايشان را بدهد و در كسب رضايت آنان بكوشد.»(1)
اين امور حتى در جنگهاى دنياى امروز و حتى در مهد تمدن صنعتى به چشم نمىخورد، همان گونه كه دنيا در حوادث پايان جنگ جهانى اول و دوم و جنايات بى حساب ارتشهاى پيروز، شاهد فجيعترين انتقام جويىها بود، حال چگونه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله توفيق اين عفو و مرحمت را در ميان يك قوم نيمه وحشى پيدا كرد؟ اين سؤالى است كه فرزانگان بايد به آن پاسخ گويند.
پرهيز و اجتناب او، از وسايل خرافى و غير انسانى به اندازهاى بود كه حتى اگر مقدمات آن به طور طبيعى فراهم شده بود باز آن را بر هم مىزد هر چند ظاهراً به زيان او بود. در حادثه وفات ابراهيم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوانيم: كه مقارن اين حادثه آفتاب گرفت، و گروهى از مردم، آن را كرامت و اعجازى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله تلقى كرده گفتند: آفتاب به خاطر مرگ ابراهيم گرفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله فوراً به منبر رفت و فرمود: «ايُّهَا النَّاسُ انَّ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ آيَتانِ مِنْ آياتِ اللَّهِ يَجرِيانِ بِامرِهِ مْطيعانِ لَهُ، لايَنْكَسِفانِ لِمَوْتِ احَدٍ وَلا لِحَياتِهِ، فَاذَا انْكَسَفا اوْ احَدُ هُما صَلُّوا ثُمَّ نَزَلَ مِنَ الْمِنْبَرِ فَصَلَّى بِالنَّاسِ صَلاةَ الْكُسُوفِ فَلَمَّا سَلَّمَ قالَ:" يا عَلِىُّ قُمْ فَجَهِّزْ ابْنى »: «اى مردم! آفتاب و ماه دو نشانه از نشانههاى خداوند است، به فرمان او حركت مىكنند و مطيع امر او هستند، نه براى مرگ كسى تاريك مىشوند و نه براى زندگى كسى، هنگامى كه كسوف (و خسوف) روى مىدهد نماز بخوانيد. سپس از منبر پايين آمد و با مردم نماز كسوف (نماز
1) حبيب السير، جلد 1، صفحه 389.
آيات) خواند و پس از سلام فرمود": اى على! برخيز و مقدمات فرزندم را فراهم كن.»(1)
اين داستان نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله حتى قبل از مراسم دفن فرزندش ابراهيم، به سرعت اقدام بر اين كار كرد تا اين فكر نادردست را در نطفه خفه كند هر چند ظاهراً به نفع او بود، ولى او نمىخواست براى پيشبرد اهداف و مقاصدش از وسايل نادرست و نامشروع بهره گيرد.
گر چه سخن در اين باره به درازا كشيد ولى ذكر اين نكته نيز در پايان لازم است كه ريزه كارىهايى كه در آداب جنگ در اسلام آمده و پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن تأكيد داشت و عملًا پايبندى خود را به آن نشان داد، شاهد ديگرى بر مدّعاى فوق است.
هنگامى كه سپاهيان اسلام آماده حركت براى يكى از ميدانهاى جهاد مىشدند پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را با اين جملهها به وظايف حساس خود آشنا مىساخت: «...
برويد به نام خدا و از او استمداد جوييد و براى او طبق آيين پيامبر صلى الله عليه و آله جهاد كنيد.
اى مردم هيچگاه گرد مكر و فريب نگرديد و در غنائم خيانت روا نداريد.
كشتگان دشمن را مورد هتك قرار ندهيد و چشم و گوش و بينى و ديگر اعضاى آنها را- آن گونه كه در جاهليت معمول بود- قطع نكنيد. پيرمردان و پيرزنان و كودكان را به قتل نرسانيد و متعرض رهبانان كه در غارها و ديرها ساكنند نشويد.
هرگز درختان را از ريشه نزنيد مگر اينكه مجبور شويد، نخلستانها را نسوزانيد و در آب غرق نكنيد، درختان ميوه را قطع ننماييد و زراعتها را به آتش
1) بحار الانوار، جلد 22، صفحه 155، حديث 13( باب عَدَدُ اوْلاد النبىّ)
نكشيدو ... حيوانات حلال گوشت را جز براى مصرف غذاى خود از بين نبريد هرگز آبهاى دشمن را با زهر آلوده نسازيد و از حيله (و شبيخون زدن) بپرهيزيد.»(1)
خود پيامبر صلى الله عليه و آله در عمل، به تمام امور پايبند بود تا آنجا كه در جنگ خيبر كه مدتها قلعههاى مستحكم آنها محاصره بود و به آسانى گشوده نمىشد كسى پيشنهاد كرد من راه آب قلعه را مىدانم و به شما نشان مىدهم تا آن را ببنديد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من آب را به روى آنها هرگز نمىبندم».
همچنين هنگامى كه چوپانى كه چهارپايان يهود را در اختيار داشت گفت:
«حاضرم همه اينها را در اختيار شما بگذارم»، پيامبر صلى الله عليه و آله راضى نشد در امانتى كه به وى سپردهاند خيانت كند.(2)
يكى ديگر از قرائن عمده براى شناخت مدعيان راستين از دروغين ميزان ايمان آنها به مدعاى خود و از خودگذشتگى و فداكارى در راه آن است.
مدعيان دروغين چون از حقيقت امر آگاهند طبعاً فداكارى زيادى در راه هدف خود ندارند به علاوه به آسانى حاضر به مصالحه و گذشت و تحريف مدعاى خود هستند در حالى كه مدعى راستين، هيچ يك از اينها را براى خود جايز نمىشمرد.
درست است كه اين امر به تنهايى كافى نيست، ولى براى ضميمه كردن به قرائن ديگر قرينه خوبى محسوب مىشود.
در هيچ يك از تواريخ ديده نشده كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در جايى، از اعتقادات خود عقب نشينى كرده باشد و يا از ميدان جهاد فرار كند. حتى در ميدان احد هنگامى كه جنگ به منتهى درجه وخامت رسيد و غالب لشكريان (يا همه جز على عليه السلام) از ميدان خارج شده به گوشهاى پناه بردند، پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان در ميدان ايستاد و با اينكه جراحات پيشانى و دندان او را آزار مىداد و ظاهراً اميدى به نجات او نبود ايستادگى نمود.
در داستان بيمارى ابوطالب و آمدن قريش نزد او (كه در آغاز كتاب گذشت) خوانديم كه وقتى آنها به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پيشنهاد كردند كه در مبارزه با بت پرستى كوتاه بيايد؛ و دست از خداى يگانه بردارد، فرمود: «لَوْ وَضَعُوا الشَّمْسَ فى يَمينى و الْقَمَرَ فى يَسارى عَلى انْ اتْرُكَ هذَا الْامْرَ حَتَّى يُظْهِرَهُ اللَّهُ اوْ اهْلَكَ فيهِ، ما تَرَكْتُهُ»: «اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم بگذارند كه دست از اين دعوت بردارم هرگز چنين نخواهم كرد تا زمانى كه خداوند اين دين را همه جا ظاهر سازد يا من در اين راه هلاك شوم.»(1)
در داستان ديگرى مىخوانيم كه: قريش نزد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آمدند و به او وعده دادند كه آن قدر مال و ثروت در اختيارش بگذارند كه غنىترين مردان مكه شود و هر زنى كه مىخواهد به همسرى او درآورند و به دنبال او گام بردارند، ولى دست از بدگويى بتهاى ما بردار، و اگر چنين نمىكنى پيشنهاد ديگرى داريم كه
1) طبرى، جلد 2، صفحه 67.
هم به سود تو است و هم به صلاح ما و آن اينكه يك سال تو خدايان ما همچون لات و عزى را پرستش نمايى و يكسال هم ما خداى تو را مىپرستيم تا ببينيم سرانجام چه مىشود. اينجا بود كه سوره يا ايُّهَا الْكافِرُونَ نازل شد و با صراحت و بصورت مكرر پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها جواب منفى داد.(1)
در تفسير سوره طه ذيل آيه 2 مىخوانيم: هنگامى كه بعد از نزوح وحى و قرآن پيامبر آنقدر عبادت كرد كه پاى مباركش متورم گرديد، آيه فوق نازل شد و او را از اين كار بازداشت و فرمود: «ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را سخت به زحمت بيفكنى» و اين نشان مىدهد كه او تا چه حد به دستورات خود ايمان داشت.
داستان مباهله و دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله از دشمنان خود- كه اگر راست مىگويند بيايند با او مباهله كنند، و هر كدام از خدا بخواهد اگر ديگرى راستگو نيست، عذابى بر او نازل سازد و رسوايش كند- نشانه ديگرى از ايمان راسخ او به مكتب خويش است؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام آمادگى كامل در اين راه كرد و مخالفان سرباز زدند، چرا كه اطمينانى به استحكام پايههاى مذهب خود نداشتند.
مورخان شرق و غرب از ايستادگى حضرت محمد صلى الله عليه و آله در برابر حوادث و مقابله با مشكلات بزرگ كه هرگز از يك انسان عادى ساخته نيست حكايتهايى بسيار كردهاند.
گوستاولبون مستشرق معروف فرانسوى مىنويسد: «او از هيچ خطرى فرار نمىكرد و در عين حال خود را بى جهت نيز به خطر نمىافكند.»(2)
شاگرد بزرگ مكتب آن حضرت اميرمؤمنان على عليه السلام درباره وضع پيامبر صلى الله عليه و آله در ميدانهاى جنگ مىگويد: «كُنَّا اذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَلَقَى الْقَوْمُ الْقَومَ اتَّقَيْنا بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فَمايَكُونُ احَدٌ اقْرَبَ الَى الْعَدُوِّ مِنْهُ»: «هنگامى كه آتش جنگ بر افروخته مىشد و دو گروه در مقابل هم قرار مىگرفتند ما به رسول خدا صلى الله عليه و آله پناه مىبرديم، و هيچ يك از ما به دشمن نزديكتر از او نبود.»(1)
افراد ناصالح معمولًا كسانى همانند خود را به گرد خويش جذب مىكنند، اين قاعده گرچه هميشگى نيست ولى غالباً چنين است، آرى:
«ذره ذره كاندر اين ارض و سماستجنس خود را همچو كاه و كهرباست»
و تا آنجا روشن است كه در ضرب المثل معروف مىخوانيم: «امام زاده را از زوّارش بايد شناخت». دليل آن هم روشن است زيرا افراد سودجو و فرصت طلب هميشه به سراغ كسانى مىروند كه حاضرند با آنها معامله كنند، امتيازى بدهند، امتيازى بگيرند و به مقاصد نامشروع خود برسند.
اين مسأله مخصوصاً در مورد نزديكان و خواص و محرمان اسرار آن شخص روشنتر است. اگر ديديم خاصّان و رازداران و معتمدان او از اشاص پاك و صادق و با ايمانى بودند، معلوم مىشود كه پاكى و ايمان و صداقت در پيشواى آن مكتب موجود است. و به عكس اگر افراد كلّاش و فاسد و نادرست، اطراف او را گرفته بودند مىفهميم كه آب از سرچشمه گل آلود است.
1) بحار الانوار، جلد 16، صفحه 232- همين مضمون با كمى تفاوت در نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 9 آمده است.
اكنون نگاهى به خاصّان و رازداران و شاگردان اصلى مكتب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىافكنيم. افرادى همچون علىّ بن ابيطالب و در مراحل بعد كسانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد و عمار ياسر و صهيب و بلال و امثال آنها را مىبينيم كه هر كدام نمونهاى از تقوا، فضيلت، ايمان، آگاهى و پارسايى بودند.
اصحاب صُفّه همان مهاجران پاكبازى كه چشم از تمام زندگى خود در مكه پوشيده بودند و به صفوف ياران پيامبر صلى الله عليه و آله پيوستند در حالى كه در شديدترين وضع اقتصادى زندگى مىكردند، نمونه ديگرى از اين افرادند.
گروه هفتاد نفرى كه براى تبليغ اسلام به سرزمين نجد رفتند و همه در اين راه شربت شهادت نوشيدند كسانى بودند كه شبها مشغول عبادت بودند و روزها به هيزم كشى مىپرداختند و دسترنج خود را در اختيار اصحاب صُفّه مىگذاشتند.(1)
در ميان ياران خاص او كسانى بودند كه از موقعيت اجتماعى و جنبههاى مادى و ظاهرى، در سطوح كاملًا پايين قرار داشتند ولى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آنها را به خاطر امتيازات معنويشان گرامى مىداشت و بر ديگران مقدم مىشمرد تا آنجا كه اين موضوع سبب اعتراض سخت مخالفان گرديد و عدّهاى از بزرگان آنها نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، در حالى كه افرادى همچون سلمان و صهيب و ابوذر و عمار و خباب و امثال آنان از ياران تهيدست نزد پيامبر صلى الله عليه و آله حضور داشتند.
هنگامى كه چشمشان به اين صحنه افتاد با غرور و تكبر خاصى گفتند: «لَوْ نَحَّيْتَ عَنَّا هؤلاءِ (وَ) رَوائِحَ صَنانِهِمْ ... جَلَسْنا نَحْنُ الَيْكَ وَ اخَذْنا عَنْكَ فَلا يَمْنَعُنا
1) منتهى الآمال، وقايع سال چهارم هجرى. همين معنا با مختصر تفاوتى كه در تاريخ كامل ابن اثير، جلد 2، صفحه 171 آمده است.
مِنَالدُّخُولِ عَلَيْكَ الَّا هؤُلاءِ»: «اگر اينها و بوى زننده و نامطلوبشان را از ما دور مىساختى نزد تو مىنشستيم و از تعليمات تو فرا مىگرفتيم، تنها چيزى كه مانع آمدن ما نزد تو مىشود همينها هستند.» در اينجا بود كه آيه: وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بَالْغَداوَةِ وَالْعَشِىِ (1)نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد، هميشه با اين گروه از پاكدلان پابرهنه باشد و چشم به زرق و برق ظاهرى ثروتمندان خودخواه ندوزد.(2)
در آيه بعد از آن در برابر اين گونه تقاضاهاى مستكبران، بيان تند و كوبندهاى آمده است مىفرمايد: وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاء فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ انَّا اعْتَدنا لِلظَّالِمينَ ناراً احاطَ بِهِمْ سُرادِقُها: «بگو:" حق از سوى پروردگارتان براى شما آمده است! هركس مى خواهد ايمان بياورد (و اين حقيقت را پذيرا شود)، و هر كس مى خواهد كافر گردد". ما براى ستمكاران آتشى آماده كردهايم كه سرا پردهاش آنان را از هر سو احاطه كرده است».
اين بيان صريح و قاطع به خوبى اثبات مىكند كه اسلام از چه قشرى حمايت مىكرده و چه اقشارى، ايمان آوردندگان صفوف مقدم اسلام بودند.
قرآن مجيد وجود افراد مؤمن و پاكدل و درستكار را پيرامون پيامبر صلى الله عليه و آله يكى از شواهد حقانيت او شمرده و مىگويد: افَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةِ مِنْ رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ ...: «آيا آن كس كه دليل آشكارى از پروردگار خويش دارد، و به دنبال آن، شاهدى از سوى (خدا) آمده»(3)همچون كسى است كه اين امتيازات را ندارد.
بسيارى از مفسران معتقدند كه «بَيِّنَة»، همان قرآن يا معجزات است و منظور از «شاهد» همان پيروان فداكار و مؤمنان مخلص است.
اصولًا ايمان آوردن شخصى مانند على عليه السلام با آن مقامات علمى و معنوى و اخلاقى كه از نهج البلاغه او آشكار است، مىتواند شاهد گويايى بر حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
پيشرفت سريع و خارق العاده يك آيين و ايجاد تحوّل عظيم و گسترده، مىتواند قرينه ديگرى براى اصالت و حقانيت آن باشد. زيرا چنين تأثيرى هنگامى ممكن است كه پايههاى آن مكتب روى فطريات و واقعيات زندگى و منطبق بر قوانين آفرينش باشد، همان قوانينى كه حاكم بر زندگى انسانها است.
يك قانون غير فطرى و ناسازگار با روح و جسم انسان به زحمت پيشرفت مىكند؛ و اگر پيشرفت كند بايد از عوامل فشار براى آن كمك گرفته شود. مثلًا كمونيسم در آغاز دعوت خود، پيشرفت سريع و چشمگيرى داشت، ولى همه مىدانيم با توسل به زور و خونريزىهاى بى حساب و ديكتاتورى شديد انجام گرفت. حال اگر پيشرفت سريع و عميق مكتبى مخصوصاً در عمق افكار جامعه صورت گيرد نشانه اصالت آن است. ما مىدانيم اسلام در همان قرون نخستين مناطق وسيعى را فتح كرد بى آنكه حتى پاى يك سرباز اسلامى به آنجا رسيده باشد.
به هر حال پيشرفت سريع اسلام درظاهر و باطن جامعه بشرى و در مناطق وسيعى از جهان آن هم در يك مدت كوتاه چيزى نيست كه بر كسى مخفى باشد و جالب اينكه پيدايش اين آيين از يك سرزمين عقب مانده نيمه وحشى صورت گرفت و در مدت كوتاهى تمام دنياى متمدن آن عصر را تحت نفوذ خود قرار داد.
اين نفوذ سريع و گسترده، هنوز به صورت يك معمّا براى مورخان بزرگ غير اسلامى باقى مانده است؛ لذا به عنوان نمونه به موارد زير اشاره مىكنيم:
نويسندگان كتاب تمدن غرب و مبانى آن در شرق كه سه تن از دانشمندان معروف غربى هستند هنگامى كه به فصل پيدايش گسترش اسلام مىرسند صريحاً اعتراف مىكنند: «با تمام كوششهايى كه براى شناخت و پيشرفت سريع اسلام شده- تا آنجا كه در مدتى كمتر از يك قرن توانست بر قسمت عمده جهان متمدن آن روز سايه افكند- و عليرغم تفسيرها و تحليلهايى كه در اين قسمت از تاريخ به عمل آمده هنوز اين مسأله به صورت يك معما باقى مانده است.»(1)اين اعتراف، نشان مىدهد كه اين پيشرفت وسيع و سريع يك امر عادى نبوده است.
بانو واگلرى دانشمند معروف اروپايى، كتابى به عنوان پيشرفت سريع اسلام نگاشته كه مىتواند شاهد ديگرى براى اين مسأله باشد. او اين پيشرفت سريع را امرى غير عادّى و اعجازآميز مىشمرد همان گونه كه قرآن را كتابى اعجازآميز مىداند كه هرگز نمىتواند ساخته محمد صلى الله عليه و آله باشد، كه يك نفر عرب درس
1) تمدن غرب و مبانى آن در شرق، فصل پيدايش و گسترش اسلام.
نخوانده بوده است.
سپس مىافزايد: «اينكه بعضى از مسلمين پيدايش اسلام و فرهنگ آن را به مشيت و تقدير ربّانى نسبت دادهاند ... در واقع نشان اين است كه اين مايه پيشرفت تمدن بشرى چنان با ميزان امكانات و مقتضيات آن زمانها ناسازگار بوده كه جز با مشيّت و تقدير پروردگار نمىتوانستند آن را تفسير كنند.»(1)
برنارد شاو نويسنده معروف انگليسى در يكى از كتابهاى خود پيرامون عظمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىنويسد: «من براى هميشه دين محمد صلى الله عليه و آله را با احترام بسيار نگريستهام چرا كه فعاليت و شادابى شگفت انگيزى در آن است؛ به نظر من اسلام تنها دينى است كه با ادوار مختلف زندگى تطبيق كرده و با هر عصر و زمان سازگار است ... ما قرآن را به عنوان كتاب محمد صلى الله عليه و آله با همان عظمت و اطمينان مىنگريم كه مسلمين آن را كتاب خدا مىدانند.»(2)
همين دانشمند انگليسى در مقالهاى در ارتباط با جذابيت و پيشرفت اسلام، پيشگويى مىكند كه: «اسلام بر اثر نفوذ معنوى كه دارد هر سال مرتباً بر جمعيت خود، مخصوصاً در كشورهاى اروپايى مىافزايد».(3)
اگر بخواهيم گواهى مورخان مسلمان و غير مسلمانان را در اين زمينه گردآورى كنيم كتاب بزرگى را تشكيل مىدهد، لذا به همين مقدار قناعت مىكنيم.
تقريباً در تمام تواريخ- اعم از تاريخهايى كه به دست مسلمانان يا غير مسلمانان نگاشته شده- به مسأله پاكى و امانت او اشاره شده تا آنجا كه حتى در جاهليت نيز همه مردم او را به اين صفت مىشناختند و لقب امين به او داده بودند، بلكه بعد از ظهور اسلام نيز مخالفان او امانتهاى خويش را نزد وى مىگذاشتند به همين دليل هنگام هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مدينه يعنى پس از گذشتن سيزده سال از ظهور اسلام، به على عليه السلام دستور داد در مكه بماند و امانتهاى مردم را به آنان برساند سپس به مدينه هجرت كند.
بهتر اين است اين سخن را نيز از زبان ديگران بشنويم و ببينيم آنها كه ظاهراً با او بيگانهاند چه گواهىهاى صريحى در اين زمينه دادهاند.
در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد صلى الله عليه و آله، از جان ديون پورت انگليسى نقل مىكند كه: «بدون شك اگر او (محمد) را يكى از نوادر جهان و پاكترين نابغهاى كه گيتى توانسته است تاكنون پرورش دهد نياوريم؛ بايد او را يكى از بزرگترين انسانها و يگانه شخصيتى بدانيم كه قاره آسيا مىتواند به وجود چنين فرزندى
بر خود ببالد.»(1)
در كتاب محمّد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از كتاب اسلام از نظر وُلتر چنين نقل شده كه ناپلئون در انتقاد از نمايشنامه وُلتر كه در آن اهانتها به ساحت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله روا داشته مىگويد: «وُلتر به تاريخ و وجدان بشرى خيانت كرده، زيرا سجاياى عالى محمد صلى الله عليه و آله را انكار نمود و مرد بزرگى را كه بر چهره جهانيان فروغ الهى تاباند، موجود ديگرى معرفى كرده است.»(2)
اتفاقاً همين وُلتر در اواخر عمر خود در آن نمايشنامه موهن تجديد نظر نموده و با صراحت اعتراف مىكند: «در محمد صلى الله عليه و آله چيزى وجود دارد كه احترام همگان را بر مىانگيزد، و من در حق محمد صلى الله عليه و آله بسيار بد كردم».(3)
در كتاب دايرة المعارف بريتانيا ذيل كلمه قرآن چنين آمده است: «محمد صلى الله عليه و آله در ميان رجال و شخصيتهاى بزرگ دينى و مذهبى جهان، موفقترين و پيروزمندترين شخصيت عالم، به شمار مىآيد و رسالت او توأم با توفيق و پيروزى قابل توجهى بوده است.»(4)
گوستاولوبون فرانسوى نويسنده كتاب معروف تمدن اسلام و عرب مىگويد:
«سادگى و آشكار بودن اصول عقايد اسلامى، به علاوه رفتار با مردم از روى عدل و احسان كه سكّه روشنش بر روى دين و مذهب اسلام خورده است سبب شد كه تمام روى زمين را تسخير كند.»
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چنين مىگويد: «اين است محمد صلى الله عليه و آله به هر ميزانى كه با آن عظمت را بتوان اندازهگيرى كرد ناچاريم بگوييم در عالم بزرگتر از محمد صلى الله عليه و آله مردى نيست».(1)
طبيب و نويسنده معروف مادى لبنانى در اشعار بسيار بليغى كه درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله سروده او را بهترين مدبر و حكيم و دانشمند و خداوند سخاوت و سخن و مرد عقل و سياست و قهرمان ميدان نبرد معرفى مىكند؛ و اوصافى براى او در اين زمينه بيان كرده كه در نوع خود بى نظير است.(2)
اگر چه جمعى از مورخان غربى مغرض و سودجو تلاش كردهاند ترسيمى بر خلاف واقعيت از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كنند، ولى پاسخ آنها همان است كه يكى از محققان خودشان به نام يوحنا واكنبرت در كتاب محمد و اسلام از نويسندگان متعصب و مغرض كه بر خلاف حقيقت درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مطالبى نوشتهاند انتقاد كرده؛ چنين مىنويسد: «به هر قدر شخص به حقايق معتبر تاريخى و مصادر موثق و صحيحى كه راجع به گفتار و رفتار و حالات محمد صلى الله عليه و آله مطالبى از روى حقيقت نوشتهاند مراجعه نمايد، بدگويان اين پيامبر مانند: ماركس و بريدر و ساير اين افراد، در نظرش حقير و بسيار ضعيف جلوه مىكنند».(3)
كوتاه سخن اينكه: نه تنها دوستان و پيروان او، بلكه مخالفان و دور افتادگان از او آنقدر درباره صفات و سجايا و ملكات فاضله اخلاقى و برنامههاى پرارزش زندگى شخصى و اجتماعى او سخن گفتهاند كه هر گاه جمع آورى شود چندين
كتاب بزرگ را تشكيل مىدهد.
از مجموع اين قرائن دهگانه كه به هر كدام اشاره گذرايى داشتيم به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه او پيامبر صادق و رسولى راستين و مبعوث از سوى خداوند بزرگ بوده، و در اين امر كمترين ترديدى نيست؛ حتى اگر از تمام معجزات و خوارق عادات او صرف نظر شود.
اين دليل به تنهايى كافى است بلكه همان گونه كه در گذشته نيز اشاره شد اين دليل براى انديشمندان از معجزات عادى و معمولى بسيار برتر و بالاتر است.
اشاره:
سومين دليلى كه براى صدق گفتار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىتوان اقامه كرد بشارات و اشاراتى است كه در كتب آسمانى پيشين آمده است گر چه بسيارى از اين بشارات در هالهاى از تعصب فرو رفته و در طول تحريفاتى كه در كتب آسمانى پيشين انجام يافته، حذف يا دگرگون شده است؛ ولى باز هم نشانههاى فراوانى در اين زمينه در كتب موجود ساير مذاهب كه امروز در دست ما است به چشم مىخورد.
قرائن نشان مىدهد كه اين نشانهها و اشارهها در آغاز ظهور اسلام بيشتر از امروز در دسترس بوده به طورى كه قرآن مجيد كراراً بر آنها تكيه كرده و يهود و نصارى را به دقت در آنها دعوت مىكند. بدون شك اگر چنين چيزى وجود نداشت ممكن نبود قرآن با اين صراحت روى نشانههاى فوق تكيه كند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه طبق تصريح بسيارى از تواريخ، آمدن گروهى از يهود به سرزمين مدينه به خاطر بشارتهايى بود كه در كتب خود درباره ظهور
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله خوانده بودند و عشق و آرزوى درك محضر او، آنها را وادار به ترك ديار و جلاى وطن نموده و در مدينه سكنى كردند. و گرنه محيط حجاز عموماً و مدينه خصوصاً جاذبه چندانى براى زندگى مادى نداشت كه به خاطر تجارت يا زراعت و دامدارى آنجا را وطن خود انتخاب كند.
آنها خود را سزاواتر از ديگران براى پذيرش آئينى كه در انتظار او بودند مىدانستند، ولى بعد از ظهور اسلام و به خطر افتادن منافع نامشروع گروهى از آنان، مسأله تغيير شكل داد؛ و سرانجام به مقابله با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برخاستند، و اين معنا جاى تعجب نيست چنانكه نظير آن را در دوستى بسيارى از دوستان و پيوندهاى مودّتآميز گروهى از محبّان مشاهده مىكنيم. با اين اشاره به قرآن مجيد باز مىگرديم و آياتى را كه به اين معنا اشاره مىكند و يهود و نصارى را به خاطر بىتوجهى به آن سرزنش مىكند، مورد توجه قرار مىدهيم:
الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونهُ كَما يَعْرِفُونَ أبْناءَهُمْ (1).
الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْامِّىَّ الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوريةِ وَالْانْجيلِ (2).
وَ اذْ قالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنى اسْرائيلَ انى رَسُولُ اللَّهِ الَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوريةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ احْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُّبِينٌ (3).
وَلَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِاللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ
عَلَىالَّذينَكَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِه فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرينَ (1).
ترجمه
«كسانى كه كتاب آسمانى به ايشان دادهايم، بخوبى او (پيامبر) را مى شناسند، همان گونه كه فرزندان خود را مى شناسند».
«همان كسانى كه از فرستاده (خدا)، پيامبرِ امّى (و درس نخوانده) پيروى مىكنند؛ پيامبرى كه صفاتش را، در تورات و انجيلى كه به صورت مكتوب نزدشان است، مىيابند».
«و (به ياد آوريد) هنگامى را كه عيسى بن مريم گفت:" اى بنى اسرائيل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى كه تصديق كننده توراتى مىباشم كه قبل از من فرستاده شده، و بشارت دهنده به پيامبرى كه بعد از من مىآيد و نام او احمد است". هنگامى كه او (احمد) با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند:" اين سحرى آشكار است"».
«و هنگامى كه از طرف خداوند، كتابى براى آنها آمد كه هماهنگ با نشانههايى بود كه با خود داشتند، و پيش از اين، به خود نويد (آمدن اين كتاب و) پيروزى بر كافران را مىدادند، با اين همه، هنگامى كه اين (كتاب، و پيامبرى) را كه شناخته
بودند نزد آنها آمد، به او كافر شدند؛ پس لعنت خدا بركافران باد!».
نخستين آيه كه در دو سوره قرآن آمده است مىگويد: «پيروان كتب آسمانى به خوبى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را مىشناسند، آن گونه كه فرزندان خود را مىشناسند»:
الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ ابْناءَهُمْ
يعنى نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلكه نشانهها و خصوصيات و جزئيات او را نيز مىدانند، و در ذيل آيه كه در سوره بقره آمده مىفرمايد: «ولى جمعى از آنان، حق را در حالى كه از آن آگاهند كتمان مى كنند»: وَ انَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ
از عبداللَّه بن سلام كه يكى از علماى بزرگ يهود بود و سپس اسلام را پذيرفت نقل شده كه مىگفت: «من پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را بهتر از فرزندم مىشناسم»: «انَا اعْلَمُ بِهِ مِنّىبِابْنى .(1)
در روايت ديگرى آمده است: وقتى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مدينه آمد، عمر به عبداللَّه
1) تفسير كبير فخررازى و المنار، ذيل آيه مورد بحث.
بن سلام گفت: «خداوند چنين آيهاى بر پيامبرش نازل كرده كه اهل كتاب او را همچون فرزندان خود مىشناسند، اين شناسايى چگونه است؟» عبداللَّه بن سلام گفت: «ما او را با صفاتى كه خدا بيان كرده مىشناسيم و هنگامى كه او را در ميان شما ببينيم، او را تشخيص مىدهيم همان گونه كه يكى از ما پسرش را هنگامى كه در ميان بچهها ببيند مىشناسد.»(1)
تفسير مشهور آيه كه با ظاهر آن به خوبى سازگار است همان گونه بود كه بيان شد؛ ولى دو احتمال ديگر در تفسير آيه نيز داده شده است و آن اينكه ضمير در «يَعْرِفُونَهُ» به آگاهى بر نبوت يا مسأله قبله بازگردد و بنابر احتمال اول اشاره به آگاهى اهل كتاب از مسأله نبوت و بنابر احتمال دوم اشاره به آگاهى آنها نسبت بهامر تغيير قبله مسلمين از بيت المقدس به كعبه است، و البته هر دو احتمال، فوق العاده ضعيف ه نظرمى رسد.
در دومين آيه با ذكر نُه وصف از اوصاف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه در واقع دلايل حقانيت او را از زواياى مختلف، مورد توجه قرار داده است- كه بعضى اشاره به محتواى والاى دعوت او و برنامههاى او است، و بعضى به قرائن ديگر مانند: امى و درس نخوانده بودن، دلسوز و مهربان بودن و امثال آن اشاره مىكند، و در قسمتى از اين دلايل نيز روى مسأله صفات و علامات و نشانههاى او در كتب آسمانى پيشين (تورات و انجيل) تكيه مىكند- و مىفرمايد: «همان كسانى كه فرستاده (خدا) پيامبر «امّى» (و درس نخوانده) پيروى مىكنند، پيامبرى كه صفاتش را، در تورات و انجيلى كه به صورت مكتوب نزدشان است مىيابند ...
1) روح المعانى، جلد 7، صفحه 103 و مجمع البيان، جلد 3، صفحه 282 و روح البيان، جلد 3، صفحه 18.
تنها آنان رستگارانند»: الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْامِّىَّ الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْريةِ وَالْانجيلِ ... اوُلئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
گرچه در اين آيه با صراحت نام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برده نشده؛ ولى اوصافى كه در آن ذكر گرديده آشكارا مىرساند كه منظور، آن حضرت است.
چگونه مىتوان پذيرفت كه قرآن با اين صراحت با يهود و نصارى سخن بگويد و خبر از وجود دلايل و نشانههاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در كتب آنها بدهد، و اين مسأله با حقيقت مطابق نباشد و آنها سكوت كنند؛ به يقين اگر چنين نشانههايى در كتب آنها وجود نداشت، آن را دستاويز مهمّى بر ضد پيامبر صلى الله عليه و آله مىكردند و همه جا فرياد مىكشيدند و اگر چنين برخوردى وجود داشت در تاريخ براى ما نقل مىشد. بنابراين حداقل سكوت آنها دليل روشنى بر وجود اين قرائن و نشانهها در كتب آنها است. به علاوه به گفته فخر رازى اگر چنين چيزى واقعيت نداشت موجب نفرت يهود و نصارى از اسلام مىشد و شخص عاقل هرگز اقدام به چيزى كه موجب نفرت مردم (مخصوصاً در زمينه دعوت) بشود نمىكند.(1)و چنانكه بعداً خواهد آمد حتى در كتب تحريف يافته كنونى آنها بخشى از اين دلايل و نشانهها موجود است.
قابل توجه اينكه قرآن نمىگويد: «يَجِدونَ علائِمَهُ وَ دَلائِلَهُ»: «نشانهها و دلايل او را مىيابند» بلكه مىفرمايد: «يَجِدُونَهُ» يعنى خود پيامبر صلى الله عليه و آله را در تورات و انجيل مىيابند و اين تعبير- يعنى حضور پيامبر صلى الله عليه و آله در كتب آنها- تأكيدى است با نهايت وضوح بر اين مطلب.
1) تفسير فخر رازى، جلد 15، صفحه 23.
در بعضى از روايات اسلامى در ذيل همين آيه آمده است كه بعضى از مسلمين دو نفر از آگاهان به تورات را جداگانه مورد سؤال قرار دادند و آن دو اوصاف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را دقيقاً مانند هم ذكر كردند.(1)
قابل توجه اينكه قرآن گفتار آنها را در مخالفت با معجزات و نسبت دادن آن به سحر نقل مىكند، ولى سخنى از مخالفت آنها در مورد اخبار مسيح عليه السلام نسبت به آمدن احمد نگفته است و اين دليل روشنى است بر اينكه آنها اين خبر را انكار نمىكردند.
1) تفسير قرطبى، جلد 4، صفحه 2735( با تلخيص).
بودند نزد آنها آمد، به او كافر شدند؛ پس لعنت خدا بركافران باد»: وَلَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِاللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَروُا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَروُا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَىالْكافِرينَ
اين آيه اشاره به چيزى است كه در شأن نزول آن آمده كه يهود به خاطر نشانههايى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در كتب خود ديده بودند، از سرزمين و ديار خود، به مدينه هجرت نمودند، و چون در كتب خويش خوانده بودند كه هجرتگاه اين پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان كوه عير و احد است- دو كوهى كه در دو طرف مدينه قرار دارد- آمدند و در مدينه ساكن شدند و حتى به برادران خويش نوشتند كه ما سرزمين موعود را يافتيم، و به سوى ما بياييد. آنها كه در فاصله نه چندان دورى بودند گفتند: ما از آن سرزمين فاصله زيادى نداريم، هنگامى كه پيامبر موعود به آنجا هجرت كرد به سوى شما خواهيم آمد! و به هنگامى كه با ساكنان بومى مدينه، قبيله اوس و خزرج درگير مىشدند مىگفتند: «ما در سايه پيامبر جديد، بر شما پيروز خواهيم شد»(1).
ولى متأسفانه هنگامى كه آن پيامبر ظهور كرد، با او به مخالفت برخاستند، چرا كه او را در مسير اميال و اهداف نامشروع خود نديدند.
اينها همه نشان مىدهد كه مسأله ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تا چه اندازه در كتب آنها به وضوح بيان شده بود.
اين نكته شايان دقت است كه تعبير به مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ «گواه بر چيزى است
1) اقتباس از شأن نزولى كه در الدُّرّ المَنثُور از تفاسير اهل سنت، و تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام نقل شده است- بسيارى از مفسران شيعه و اهل سنت نيز آن را در ذيل آيه آوردهاند- گر چه بعضى از مفسران مانند: فخر رازى احتمالات متعددى درباره جمله i وَ كانُوا مِن قَبْلُ يَستَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَروا\E دادهاند، ولى غالب آنها به همان معنا كه در بالا گفته شد باز مىگردد.
كه با آنها است» با همين تعبير يا مشابه آن، بيش از ده بار در قرآن مجيد آمده است، و مفهومش اين نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله كتب آسمانى آنها را تأييد مىكرد- با اينكه دست تحريف به سوى آنها دراز شده بود- بلكه منظور اين است كه صفات پيامبر صلى الله عليه و آله موافق و منطبق بر نشانههايى بود كه آنها با خود داشتند، و به تعبير ديگر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و كتاب آسمانى او درست همان اوصافى را داشتند كه آنها از قبل با آن آشنا بودند، و در حقيقت تصديقى بود بر كتب آسمانى آنها از اين نظر كه با صفات او كاملًا هماهنگ بود.
به اين ترتيب تمام آياتى كه تعبير فوق در آنها آمده، در زمره آياتى قرار مىگيرد كه ما در اين بحث به دنبال آن هستيم.
يعنى اگر بت پرستان عرب به آن كافر شوند، عجيب نيست، عجيب اين است كه شما آن را انكار كنيد، چرا كه از شما انتظار مىرفت نخستين مؤمنان به او باشيد؛ مگر به خاطر شوق ديدار او و درك حضورش از شهرها و ديار خود به مدينه نيامديد و در انتظار ظهورش روز شمارى نمىكرديد؟! پس چرا قضيه برعكس شود و شما نخستين كافران باشيد؟
سپس به انگيزه اين تغيير روش، اشاره كرده مىفرمايد: به خاطر منافع مادى،
حقايق را پنهان نكنيد: «و آيات مرا به بهاى ناچيزى نفروشيد؛ و تنها از (مخالفت) من بپرهيزيد»: وَلاتَشْتَروُا بِآياتى ثَمَناً قَليلًا وَ ايَّىَ فَاتَّقُونِ
اشاره به اينكه هر بهايى در مقابل آن بگيريد ناچيز است، هر چند تمام جهان باشد؛ اما شما دون همتان به خاطر منافع اندك مادى (احياناً براى يك ميهمانى ساليانه) آياتى كه نشانههاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را در بر دارد پنهان نموديد.
سپس براى تأكيد بيشتر مىفرمايد: «و حق را با باطل نياميزيد؛ و حقيقت را با اينكه (از آن) آگاهيد كتمان نكنيد»: وَلا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِل وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ انْتُمْ تَعْلَمُونَ
در حقيقت يهود در اين زمينه مرتكب چندين تخلف شدند:
نخست اينكه: عهد كرده بودند كه اولين مؤمنان به پيامبر صلى الله عليه و آله باشند در حالى كه از نخستين كافران شدند.
دوم اينكه: حق را با باطل آميختند تا چهره آن را مكتوم دارند و مردم را به اشتباه بيفكنند.
سوم اينكه: حق را آگاهانه كتمان كردند و آيات الهى را به بهاى كمى فروختند.
آيات متعدد ديگرى: نيز در قرآن مجيد آمده كه از همين معنا، يعنى كتمان حقايق از سوى يهود حكايت دارد و ظاهراً همه آنها اشاره به همين مسأله كتمان آيات نبوت است.
از مجموع آنچه در آيات فوق آمده است به خوبى استفاده مىشود كه صفات و نشانههاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و حتى نام مبارك او در كتب پيشين آمده و بشارات و اشارات فراوانى نسبت به اين ظهور داده شده است.
اكنون به سراغ كتب عهدين (تورات و انجيل) كه در دسترس ما است مىرويم تا نمونههاى اين نشانهها و اشارهها را بررسى كنيم.
همان گونه كه اشاره شد در كتابهاى موجود يهود و نصارى امروز نشانههاى اين پيامبر بزرگ را مىيابيم، ولى به يقين قبل از ظهورش، مسائل بيشترى وجود داشته كه بر اثر ناهماهنگ بودن با تعصبات كور و كر، يا منافع سران آنها در ظلمت كتمان فرو رفته است.
در زمينه بشارات عهدين كتب متعددى نوشته شده، و يا بخشى از بعضى كتابها به آن اختصاص يافته است كه پرداختن به همه آنها در شأن اين مختصر نيست و تنها به چند نمونه بارز بسنده مىكنيم:
در يك جا مىخوانيم: «و من از پدر خواهم خواست و او تسلى دهنده ديگر (فار قليطا) به شما خواهد داد كه تا به ابد با شما باشد».(1)
در جاى ديگر آمده است: «و چون آن تسلى دهنده (فارقليطا) بيايد كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، يعنى روح راستى كه از طرف پدر مىآيد، او درباره من شهادت خواهد داد».(2)
در باب بعد نيز آمده است: «ليكن به شما راست مىگويم كه شما را مفيد است كه
من بروم كه اگر من نروم، آن تسلى دهنده (فارقليطا) به نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را به نزد شما خواهم فرستاد».(1)
قابل توجه اينكه فخر رازى در جلد 29 تفسير خود، صفحه 313، از اناجيل موجود در عصر خودش از انجيل يوحنا چنين نقل مىكند كه در باب 14 مىگويد: «وَ انَا اطْلُبُ لَكُمْ الى ابى حَتّى يَمْنَحَكُمْ وَ يُؤْتِيَكُمُ الْفارْقِليطَ حَتىَّ يَكُونَ مَعَكُمْ الَى الْابَدِ» كه عيناً همان است كه در بالا ذكر كرديم، ولى با تصريح به واژه فارقليط. همين معنا را از باب 15 و 16 با تصريح به واژه فارقليط، ذكر مىكند.
فارقليط كه در زبان يونانى پريكلتوس يا پراقليقوس گفته مىشود، بسيارى از مسيحيان آن را به معناى تسلّى دهنده يا روح القدس تفسير كردهاند، ولى جمعى آن را به معناى بسيار ستوده- كه مطابق با نام احمد است و با آيه 6 سوره صف كه مىفرمايد: «من بشارت به رسولى مىدهم كه بعد از من مىآيد و نامش احمد است» كاملًا تطبيق مىكند- ذكر كردهاند.
آنچه از مطالعه دقيق در ريشه اين لغت بر مىآيد اين است كه فارقليط در اصل كلمه يونانى است، ريشه آن پريقليتوس به معناى بسيار ستوده بوده كه آن را با پراقليتوس به معناى تسلّى دهنده اشتباه كردهاند.
نويسنده كتاب چراغ (آقاى حسينيان) در جزوه كوچك و پر محتواى خود عين متن لاتين انجيل يوحنا را از كتاب موسوم به اناجيل، طبع پاريس، تأليف لامنه، موجود در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى در آغاز كتاب خود آورده است و به خوبى نشان مىدهد كه كلمه فارقليط در آنجا به صورت پِرِكْليتْ (كه در عربى به
1) همان مدرك، باب 16، جمله 7.
معناى احمد و در فارسى به معناى بسيار ستوده است) آمده، نه به صورت پَرَكليت (پاراكليت) كه به معناى تسلى دهنده است (1)ولى بعداً متأسفانه در متون اناجيل تعبير اول كنار رفت و تعبير دوم به جاى آن نشست.
او نيز مىافزايد: «قدماى نصارى از لفظ پِرِكليت اسم خاص شخص، فهميده بودند. چون در ترجمههاى سريانى عين لفظ را آورده يعنى فارقليط؛ و در ترجمه عبرانى كه نزد من موجود است و شخصاً مشاهده كردم فَرقَليط آورده زيرا آن را اسم انسانى (معين) مىدانستند و ترجمه عبرانى و سريانى نزد مسيحيان كمال اهميت و اعتبار را دارد.»(2)
در واقع اين واژه مانند واژه محمد و على و حسن و حسين عليهم السلام و امثال آنهاست كه هرگز در ترجمه عبارات، ترجمه نمىشود؛ مثلًا به جاى جمله: «جاءَ عَلِى هيچ كس نمىگويد: بلند مرتبه آمد، بلكه مىگويند: على آمد. اما متأسفانه علماى مسيحى در زمانهاى بعد براى محو كردن اين نشانه نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اولًا پِرِكليت را به پاراكليت تبديل كردند، و ثانياً آن را از صورت اسم خاص بيرون آورده، به صورت معنى وصفى درآوردهاند و به جاى آن تسلى دهنده گفتهاند. (دقت كنيد)
از اين سخن بر مىآيد كه واژه اصلى اگر پريقليتوس باشد به معناى بسيار ستوده است، و اشتباه آن با پراقليتوس به معناى تسلى دهنده بعيد نيست؛ البته احتمال تعمّد در اين تفسير نادرست نيز زياد است.
مرحوم علامه شعرانى در كتاب خود نثر طوبى، مىگويد: «در يك كتاب لغت
يونانى ديدهام كه فارقليط را به معناى بسيار ستوده و كسى كه به سر همه زبانها افتاده و از او به نيكى ياد مىكنند ترجمه كردهاند». سپس مىافزايد: «كتب لغت يونانى به زبان انگليسى و لغت فرانسه همه جا موجود است (مىتوانيد به آن مراجعه كنيد) ولى مسيحيان آن را به تصحيف مىخوانند و به معناى تسلى دهنده ترجمه مىكنند و ما خود در اين باب رساله مستقلى نوشتهايم»(1)
در كتاب فرهنگ لغات قرآن نوشته دكتر قريب مىخوانيم كه: «مستفاد از روايات آن است كه انبياء عظام هر كدام به نوبه خود بشارت به آن حضرت (پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) در كتابشان دادهاند.» سپس از بسيارى از منابع اسلامى نقل مىكند كه نام آن حضرت در انجيل الفارقليطا كه معناى آن احمد است مىباشد(2).
در كتاب التحقيق فى كلمات القرآن الكريم آمده كه: «اصل اين كلمه (فارقليط) در يونانى پِرِكْليت تحريف شده كه معناى آن احمد و پسنديده است، سپس به كلمه پَرَكْليت تحريف شده كه معناى آن تسلى دهنده مىباشد.»(3)
از اينها گذشته در تعبيرات خود انجيل جملههايى وجود دارد كه نشان مىدهد اين كلمه به هر تعبيرى باشد سخن از پيامبرى مىگويد كه ظاهر مىشود و آيينش جاويدان است.
جمله: «من از پدر خواهم خواست، او تسلى دهنده ديگر به شما خواهد داد كه تا به ابد با شما خواهد ماند»(4)دليل روشنى است كه منظور از تسلى دهنده ديگر، پيامبرى است كه آئينش ابدى و جاودانى است.
در آنجا مىگويد: «ليكن آن تسلى دهنده يعنى روح القدس كه پدر او را به اسم من خواهد فرستاد، همان شما را هر چيز خواهد آموخت».(1)
بديهى است كه اين تسلى دهنده پيامبرى است و نه روح القدس؛ و در تعليمات او همه حقايق نهفته شده و چيزى ناگفتنى باقى نخواهد گذاشت.
به هر حال جاى ترديد نيست كه كلمه احمد و يا واژهاى همانند آن در انجيلهاى موجود در زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وجود داشته است و گر نه آيه ششم سوره صف شديداً مورد اعتراض آنها قرار مىگرفت و دستاويز خوبى براى مبارزه بر ضد اسلام مىشد، در حالى كه در تاريخ اسلام چنين چيزى را نقل نكردهاند. بنابراين چنين به نظر مىرسد كه وقتى بعضى از علماى مسيحى موقعيت خود را در خطر ديدند تصميم بر تحريف و تبديل آن به معناى ديگر گرفتند و حتى در بعضى از كتب مسيحيان كه قرنها بعد از ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در گوشه و كنار وجود داشته، همان نام مقدس پيامبر صلى الله عليه و آله به چشم مىخورده است.
شاهد اين سخن بيان جالبى است كه يكى از دانشمندان مسيحى كه اسلام را پذيرفته در كتاب خود (انيسُ الاعْلام) كه يك كتاب تحقيقى جالب است؛ پرده از روى آن برداشته.
او كه خود يكى از كشيشان معروف مسيحى بوده و تحصيلات خود را نزد علماى بزرگ مسيحى به پايان رسانيده و به مقام ارجمندى از نظر آن نائل شده، در مقدمه كتاب خود (انيسُ الْاعْلام) ماجراى عجيب اسلام آوردنش را چنين شرح مىدهد:
1) همان مدرك، جمله 26.
«... بعد از تجسّس بسيار و زحمات فوق العاده و گردش در شهرها خدمت كشيش والامقامى رسيدم، كه از نظر زهد و تقوا ممتاز بود، فرقه كاتوليك از سلاطين و غيره در سؤالات دينى خود به او مراجعه مىكردند؛ من نزد او مدتى مذاهب مختلفه نصارى را فرا مىگرفتم، او شاگردان فراوانى داشت ولى در ميان همه به من علاقه خاصى داشت كليدهاى منزل ... همه در دست من بود فقط كليد يكى از صندوقخانهها را پيش خود نگاه داشته بود ...
در اين بين روزى كشيش مزبور را عارضهاى رخ داد به من گفت:" به شاگردها بگو حال تدريس ندارم" وقتى نزد شاگردان آمدم ديدم مشغول بحثند و در معناى لفظ فارقليطا در سريانى و پريكلتوس به زبان يونانى ... جدال آنها به طول انجاميد و هر كسى رأيى داشت ...
پس از بازگشت استاد پرسيد:" امروز چه مباحثه كرديد؟!" من اختلاف آنها را در لفظ فارقليطا از براى او تقرير كرديم ... گفت:" تو كداميك از اقوال را انتخاب كردهاى"؟
گفتم:" مختار فلان مفسر را اختيار كردهام".
كشيش گفت:" تقصير نكردهاى ولكن حق و واقع خلاف همه اين اقوال است، زيرا حقيقت اين را نمىدانند مگر راسخان فى العلم، از آنها هم تعداد كمى با آن حقيقت آشنا هستند". من اصرار كردم كه معناى آن را برايم بگوئيد. وى سخت گريست و گفت:" هيچ چيز را از تو مضايقه نمىكنم ... در فرا گرفتن معناى اسم، اثر بزرگى است ولى به مجرد انتشار، من و تو را خواهند كشت! چنانچه عهد كنى به كسى نگويى اين معنا را اظهار مىكنم" ... من به تمام مقدسات قسم خوردم كه
نام او را فاش نكنم پس گفت:" اين اسم از اسماء پيامبر مسلمين است و به معناى احمد و محمد است".
پس از آن كليد آن اطاق كوچك را به من داد و گفت:" در فلان صندوق راباز كن و فلان و فلان كتاب را بياور" كتابها را نزد او آوردم اين دو كتاب به خط يونانى و سريانى پيش از ظهور پيامبر اسلام بر پوست نوشته شده بود.
در هر دو كتاب لفظ فارقليطا را به معناى احمد و محمد ترجمه نموده بودند سپس استاد اضافه كرد:" علماء نصارى قبل از ظهور پيامبر اسلام اختلافى نداشتند كه فارقليطا به معناى احمد و محمد است ولى بعد از ظهور محمد براى بقاى رياست خود و استفاده مادى آن را تأويل كردند و معناى ديگرى براى آن اختراع نمودند و آن معنا قطعاً منظور صاحب انجيل نبوده است."
سؤال كردم" درباره دين نصارى چه مىگويى؟" گفت:" با آمدن دين اسلام منسوخ است،" اين لفظ را سه بار تكرار نمود پس گفتم:" در اين زمان طريقه نجات و صراط مستقيم ... كدام است؟" گفت:" منحصر است در متابعت محمد صلى الله عليه و آله".
گفتم:" آيا تابعان او از اهل نجاتند؟" گفت:" اى وَاللَّهِ" (سه بار تكرار كرد) ...
سپس استاد گريه كرد و من هم بسيار گريستم گفت:" اگر آخرت و نجات مىخواهى البته بايد دين حق را قبول نمايى ..." و من هميشه تو را دعا مىكنم به شرط اينكه در روز قيامت شاهد باشى كه در باطن مسلمان و از تابعان حضرت محمد صلى الله عليه و آله هستم ... هيچ شكى نيست كه امروز بر روى زمين دين اسلام دين
خدا است ...»(1)
چنانكه ملاحظه مىكنيد طبق اين سند علماى اهل كتاب پس از ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به خاطر منافع شخصى خود، نام و نشانههاى او را طور ديگرى تفسير و توجيه كردند!
سؤال
در اينجا سؤالى مطرح است كه: نام معروف پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله محمد صلى الله عليه و آله مىباشد در حالى كه در آيه 6 سوره صف به عنوان احمد از او ياد شده است؛ اين دو واژه گر چه از نظر معنا و مفهوم (ستوده)، تفاوت چندانى ندارد ولى ظاهراً دو اسم مختلف است بنابراين اگر فارقليطا را به معناى ستوده بگيريم با هر دو مىسازد؛ ولى تعبير قرآن (احمد) با نام معروف پيامبر صلى الله عليه و آله سازگار نيست.
پاسخ:
با توضيح چند نكته جواب اين سؤال به خوبى روشن مىشود:
در تواريخ آمده است كه: پيامبر اسلام از كودكى دو نام داشت؛ وحتى مردم او را با هر دو نام خطاب مىكردند: يكى محمّد و ديگرى احمد. اولى را جدش عبدالمطلب براى او برگزيده بود و دوّمى را مادرش آمنه. اين مطلب در كتاب سيره حلبى مشروحاً ذكر شده است.
از كسانى كه مكرر پيامبر اسلام را با اين نام ياد كردهاند؛ عمويش ابوطالب
1) اقتباس با كمى اختصار از هدايت دوم، مقدمه كتاب انيس الاعلام.
بود. امروز هم در كتابى كه به نام ديوان ابوطالب در دست ما است اشعار زيادى ديده مىشود كه در آن از پيغمبر گرامى اسلام به عنوان احمد ياد شده مانند:
ارادوُا قَتْلَ احْمَدَ ظالِمُوهُمْوَلَيْسَ بِقَتْلِهِمْ فيهِمْ زَعيمٌ
«ستمگران آنها تصميم قتل احمد را داشتند- ولى براى اين كار رهبرى نيافتند».
وَ انْ كانَ احْمَدُ قَدْ جائَهُمْبِحِقٍّ وَلَمْ يَأتِهِمْ بِالْكَذِبِ
«قطعاً احمد آيين حقّى براى آنها آورده- و هرگز دروغ نياورد.»(1)
در غير ديوان ابوطالب نيز اشعارى از ابوطالب نيز در اين زمينه نقل شده مانند:
لَقَدْ اكْرَمَ اللَّهُ النَّبِىَّ مُحَمَّداًفَاكْرَمُ خَلْقِ اللَّهِ فِى النَّاسِ احْمَدُ
«خداوند پيامبر خود محمّد را گرامى داشت- و لذا گرامىترين خلق خدا در ميان مردم احمد است».(2)
وَمُفْجَعَةٌ قَدْ شَفَّها فَقْدُ احْمَدَفَظَلَّتْ لِالاءِ الرَّسُولِ تُعَدِّدُ
«مصيبت زدهاى كه فقدان احمد او را لاغر كرده بود- و پيوسته عطايا و مواهب رسول خدا را بر مىشمرد».(3)
اشعارى كه از ابوطالب يا غير او، نام احمد (به جاى محمد) در آن آمده آن قدر فراوان است كه مجال نقل همه آنها در اينجا نيست. اين بحث را با شعر جالب ديگرى از فرزند ابوطالب على عليه السلام پايان مىدهيم.
اتَأمُرُنى بِالصَّبْر فى نَصْرِ احْمَدَوَوَاللَّهِ ما قُلْتُ الَّذى قُلْتُ جازِعاً
سَاسْعى لِوَجْهِ اللَّهِ فى نَصْرِ احْمَدَنَبِىِّ الْهَدى الَمحْمُودِ طِفْلًا وَ يافِعاً
«آيا به من مىگويى در يارى احمد شكيبا باشم- به خدا سوگند من آنچه را گفتم از روى جزع و بى صبرى نگفتم.»
«من براى خاطر خدا در يارى احمد مىكوشم- همان پيامبر هدايت كه در طفوليت و جوانى پيوسته محمود و ستوده بود.»(1)
در رواياتى كه در مسأله معراج وارد شده بسيار مىخوانيم كه خداوند پيامبر اسلام را در شب معراج بارها به عنوان احمد خطاب كرد و شايد از اينجا است كه مشهور شده نام آن حضرت در آسمانها احمد و در زمين محمد صلى الله عليه و آله مىباشد. در حديثى از امام باقر عليه السلام نيز آمده است كه: «پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ده نام داشت كه پنج نام آن در قرآن آمده: محمد و احمد و عبداللَّه و يس و ن.»(2).
هنگامى كه پيامبر، آيات فوق (آيات سوره صف) را براى مردم مدينه و مكه خواند و قطعاً به گوش اهل كتاب نيز رسيد؛ هيچ كس از مشركان و اهل كتاب ايراد نكردند كه انجيل بشارت از آمدن احمد داده؛ نام تو محمّد است. اين سكوت خود دليل بر شهرت اين اسم در آن محيط است، زيرا اگر اعتراضى شده بود براى ما نقل مىشد چراكه اعتراضهاى دشمنان حتى در مواردى كه بسيار زننده بود نيز در تاريخ ثبت است.
از مجموع اين بحث نتيجه مىگيريم كه نام احمد از نامهاى معروف پيامبر اسلام بوده است.
در كتاب انيس الاعلام متن اين جملههاى تورات را كه با زبان عبرى در اختيار داشته است نقل كرده و در ترجمه آن چنين مىنويسد: «... و او را بارور و بزرگ گردانيد به ماد ماد و دوازده امام كه از نسل او خواهد بود و او را امت عظيمى خواهم نمود».
سپس مىافزايد: «ماد ماد همان عبرانى محمد صلى الله عليه و آله است».(1)
با توجه به اينكه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مسلماً از دودمان اسماعيل است و در بشارت فوق آمده كه او را امت عظيمى خواهد بود، و دوازده سرور و امام به وجود خواهد آورد، روشن مىشود كه مصداقى جز شخص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ندارد و اگر واژه ماد ماد نيز به آن ضميمه شود كه در متن عبرى آمده هر چند در ترجمه عربى به فارسى، آن را نياوردهاند مسأله بسيار روشنتر خواهد بود.
هر گاه گفته شود اين دوازده امام و سرور و همچنين امت عظيم ممكن است
1) انيس الاعلام، جلد 5، صفحه 69.
اشاره به موسى عليه السلام و اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل باشد، و در واقع خداوند به ابراهيم عليه السلام بشارت به ظهور موسى عليه السلام داده است پاسخ آن روشن مىباشد، زيرا موسى عليه السلام و اسباط بنى اسرائيل از دودمان اسحاقاند، در حالى كه در عبارت فوق از دودمان اسماعيل معرفى شدهاند كه هيچ مصداقى جز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نمىتواند داشته باشد.
ظاهر اين عبارت اين است كه حاكميت يهودا و فرمانفرمايى بنى اسرائيل ادامه خواهد داشت تا زمانى كه شيلوه ظاهر شود و امتها گرد او جمع گردند، اما در اينكه منظور از شيلوه كيست يا چيست؟ نويسندگان يهود و نصارى، احتمالات بسيارى دادهاند كه بسيارى از آنها با جمله بالا به هيچ وجه سازگار نيست از جمله اينكه شيلوه به معناى محل استراحت و يا شهرى در شمال بيت ايل و يا محلى كه الآن آن را سيلون مىنامند؛ مسلماً تعبير به آمدن و اجتماع امتها در اطراف او اشاره به شخص است نه اشاره به مكان و محلى.
نويسنده كتاب قاموس مقدس، مسترهاكس آمريكايى ضمن بر شمردن معانى مختلفى براى اين واژه، يكى ازمعانى آن را فرستاده ذكر مىكند كه با واژه رسول يا رسول اللَّه موافق است.
تنها چيزى كه در اينجا ممكن است گفته شود اين است كه اين بشارت تورات اشاره به ظهور حضرت مسيح عليه السلام باشد همانگونه كه گفتهاند. ولى به گفته
فخرالاسلام در كتاب انيس الاعلام اين احتمال صحيح نيست چرا كه حضرت مسيح عليه السلام از سوى مادر از فرزندان يهودا است، بنابراين حاكميت او ادامه حاكميت يهودا است و در اين صورت مصداقى براى آن جز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرستاده خدا وجود ندارد كه با ظهور او حكومت آل يهود مخصوصاً در مدينه و خيبر و شامات و بسيارى از مناطق ديگر برچيده شد.(1)
البته بشارات متعدد ديگرى نيز از كتب عهدين ذكر كردهاند كه شرح تمام آنها به طول مىانجامد و بعضى قابل ايراد و خدشه است، كسانى كه مايل به تحقيق بيشتر در اين باره باشند مىتوانند به كتب انيس الاعلام و بشارات عهديه و الْبِشاراتُ وَالْمُقارِناتُ مراجعه نمايند.
1) انيس الاعلام، جلد 5، صفحه 73.
اشاره:
مسأله خاتميت و اينكه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آخرين پيامبر الهى است از مسائلى است كه همه مسلمين از هر گروه و مذهبى به آن معتقدند و نه تنها دانشمندان؛ بلكه فرد فرد تودههاى مردم مسلمان نيز با آن آشنا هستند و به اصطلاح از ضروريات اسلام است كه هر كس مختصر معاشرتى با پيروان اين مكتب داشته باشد به زودى در مىيابد كه آنها پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را آخرين پيامبر الهى مىدانند.
سرچشمه اين اعتقاد، به قرآن مجيد و روايات اسلامى باز مىگردد؛ زيرا اين مسأله چيزى نيست كه تنها با دلايل عقلى بتوان آن را اثبات كرد و به يقين بعد از قبول قرآن مجيد به عنوان يك كتاب آسمانى و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان فرستاده خدا، مىتوان به گفته آنها در اين زمينه اعتماد كرد.
به همين دليل نخست به سراغ آيات قرآن مىرويم، سپس به شواهد تاريخى و
روايات اسلامى مىپردازيم، و در پايان به پارهاى از شبهات كه از سوى مخالفان اسلام در زمينه خاتميت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اظهار شده است مىپردازيم. عمدهترين آيهاى كه به وضوح گواه بر اين معنا است آيه 40 سوره احزاب است: ما كانَ مُحَمَّدٌ ابا احَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْرَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبيّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَليماً: «محمد پدر هيچ يك از مردان شما نبوده است؛ ولى رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبران است؛ و خداوند به همه چيز دانا است».
دانشمندان آيات متعدد ديگرى نيز در اين زمينه ذكر كردهاند كه اگر دلالت قطعى آنها را قبول نكنيم حداقل اشاراتى در آنها وجود دارد؛ مانند:
انَّ الَّذينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جاءَهُمْ وَ انَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ- لا يَأتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَلامِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَكيمٍ حَميدٍ(1).
تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيراً(2).
وَ اوحِىَ الَىَّ هذَا الْقُرْآنُ لِانْذِركُمْ بِه وَ مَنْ بَلَغَ (3).
وَما ارْسَلْناكَ الَّا كافَّةً لِلنَّاسِ بَشيراً وَ نَذيراً(4).
قُلْ يا ايُّهِا النَّاسُ انّى رَسُولُ اللَّهِ الَيْكُمْ جَميعاً(5).
انْ هُوَ الَّا ذِكْرى لِلْعالَمينَ (6).
وَما ارْسَلْناكَ الَّا رَحْمَةً لِلْعالَمينَ (7).
ترجمه:
«كسانى كه به اين ذكر (قرآن) هنگامى كه به سراغشان آمد كافر شدند (نيز بر ما مخفى نخواهند ماند)! و اين كتابى است قطعاً شكست ناپذير- كه هيچ گونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمىآيد؛ چرا كه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است.»
«زوال ناپذير و پربركت است كسى كه قرآن را بر بندهاش نازل كرد تا بيم دهنده جهانيان باشد.»
«... اين قرآن بر من وحى شده، تا شما و تمام كسانى را كه اين (قرآن) به آنها مىرسد، با آن بيم دهم»
«و ما تو را جز براى همه مردم نفرستاديم تا (آنها را به پاداشهاى الهى) بشارت دهى».
«بگو:" اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم"».
«اين (رسالت، چيزى) جز يك يادآورى براى جهانيان نيست. (و اين وظيفه من است)»!
«ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم».
تفسير:
در نخستين آيه (سوره احزاب، آيه 40)- اشاره به داستان زيد شده است كه به اصطلاح پسر خوانده پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود؛ و پيامبر صلى الله عليه و آله با همسر مطلّقه او ازدواج
كرد، تا سنت نادرست پسر خواندگى را در هم بشكند و ضمناً زنى كه با وساطت پيامبر صلى الله عليه و آله به همسرى زيد در آمده بود و بر اثر ناسازگارى جدا شد بى سرپرست نماند،- مىفرمايد: «محمد صلى الله عليه و آله پدر هيچ يك از مردان شما نبوده است» بنابراين ازدواج با همسر مطلقه زيد، همچون ازدواج با همسر فرزندان محسوب نمىشد ما كانَ مُحَمَّدٌ ابا احَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ سپس مىافزايد: «ولى او رسول اللَّه و خاتم پيامبران است»: وَلكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَالنَّبييّنَ
در واقع در آغاز آيه نسبت پدر و فرزندى جسمانى و نسبى را بطور كامل نفى مىكند؛ ولى در جمله بعد ارتباط معنوى حاصل از مقام نبوت و خاتميت را اثبات مىنمايد، يعنى او پدر جسمانى شما نيست، بلكه پدر روحانى است آن هم پدرى براى شما و براى همه نسلهاى آينده تا پايان دنيا؛ و اگر در بعضى از روايات از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «انَا وَ عَلِىٌّ ابَوا هذِهِ الْامَّةِ»: «من و على عليه السلام پدران اين امت هستيم» نيز اشاره به همين پدر روحانى است كه از تعليم و تربيت و رهبرى سرچشمه مىگيرد.
بايد توجه داشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله چند پسر نسبى به نام قاسم، طيّب، طاهر و ابراهيم داشت كه همه آنها پيش از بلوغ چشم از جهان فرو بستند و به همين دليل نام رجال (مردان) بر آنها اطلاق نشد.(1)
ضمناً رابطه ديگرى بين مسأله ختم نبوت و نداشتن فرزند پسر نيز وجود دارد و آن اينكه بسيارى از اولاد انبياء پيامبر بودند و چون پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرزند پسرى نداشت، جاى اين توّهم باقى نمىماند كه بعد از او پيامبر ديگرى باشد، بنابراين
1) تفسير قرطبى و الميزان، ذيل آيه مورد بحث.
نداشتن فرزند پسر، تأكيد و اشارهاى است بر ختم نبوت.
در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند بر هر چيز آگاه است» و آنچه از معارف و علوم و مسائل اصول و فروع لازم بوده است در اختيار پيامبر خاتم گذارده: وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍعَليماً.
اين احتمال در پيوند آغاز و پايان آيه نيز داده شده است كه در آغاز آيه پدر بودن جسمانى آن حضرت نسبت به امت نفى شده، و لذا اين سؤال به وجود مىآيد كه اگر چنين است چرا امت حق ندارند با همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از او ازدواج كنند؟
در پاسخ مىگويد: «او رسول خدا صلى الله عليه و آله است و بعلاه خاتم و پايان دهنده و بالاترين پيامبران است، به همين دليل حفظ احترام او لازم است و ترك ازدواج با همسران او بعد از وفاتش گوشهاى ازاين احترامات مىباشد».(1)
معناى خاتم با اينكه روشن است- زيرا ماده خَتْم در تمام كتب لغت عرب به معناى پايان دادن به چيزى است- ولى پارهاى از وسوسههاى منحرفان ايجاب مىكند كه توضيح بيشترى درباره آن داده شود.
ابن فارس كه از علماى معروف لغت در قرن چهارم هجرى مىباشد در مُعْجَم مَقائيس اللّغة مىگويد: «ختم، يك معناى اصلى بيشتر ندارد و آن رسيدن به پايان چيزى است و اينكه مهر زدن بر چيزى را ختم مىگويند نيز از همين باب است، زيرا هميشه بعد ازپايان دادن چيزى بر آن مهر مىنهند».
1) تفسير قرطبى، ذيل آيه مورد بحث.
خليل ابن احمد كه از قديمىترين مولفان و محققان لغت عرب است و در قرن دوم هجرى در عصر ائمه معصومين عليهم السلام مىزيسته است؛ در معناى خاتِم و خاتَم مىگويد: «خاتِم هر چيزى، پايان و آخر آن است؛ و خاتَم به معناى مُهرى است كه بر گِل مىزنند» هنگامى كه نامه تمام مىشد و آن را مىبستند براى اينكه بيگانهاى آن را نگشايد، قطعه گِل نرمى بر محلّى كه بسته شده بود مىزدند و روى آن را مهر مىكردند، بطورى كه براى گشودن آن راهى جز شكستن مهر نبود.
ساير ارباب لغت نيز همين معنى را تعقيب كردهاند، و خاتَم را به معناى چيزى كه سبب پايان است و يا مُهرى كه در پايان مىزنند تفسير كردهاند.
در كتاب التحقيق كه بررسى جامعى است روى منابع مهم لغت، بعد از نقل اقوال بزرگان لغت عربى مىگويد: «تحقيق اين است كه اين ماده ريشه واحدى دارد و آن در مقابل آغاز است؛ يعنى كامل شدن چيزى و به آخر و انتها رسيدن.»(1)
مفسّران اسلام نيز از قديمترين آنها گرفته تا مفسّران معاصر همه از آيه فوق چيزى جز اين استفاده نكردهاند كه خاتم النبيّين به معناى آخرين پيامبران است.
مفسّر معروف محمد بن جرير طبرى، كه در قرن سوم مىزيسته، و تفسير او از قديمىترين تفاسير است در ذيل آيه فوق مىنويسد: «وَ خاتَمَ النَّبيّينَ الَّذى خَتَمَ النُّبُوَّةَ فَخَتَمَ عَلَيْها فَلا تُفتَحُ لِاحَدٍ بَعْدَهُ الى قِيامِ السَّاعَةِ»: «او خاتم پيامبران است، كسى كه خداوند نبوت را به او پايان داد و بر آن مهر نهاد و براى هيچ كس بعد از او تا قيامت گشوده نخواهد شد».(2)
مرحوم شيخ طوسى كه از بزرگان فقه و تفسير است و در نيمه اول قرن پنجم مىزيسته در كتاب معروف خود تبيان، بعد از ذكر خاتَمَ النَبيّين مىگويد: «اىْ آخِرُهُمْ لِانَّهُ لانَبِىَّ بَعْدَهُ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ»: «پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آخرين پيامبران است زيرا هيچ پيامبرى بعد از او تا روز قيامت نيست».(1)
مفسّر بزرگ طبرسى كه تقريباً يك قرن بعد از او مىزيسته، نيز با صراحت همين معنا را در ذيل آيه فوق آورده و آن را توضيح داده است.(2)
ابوالفتوح رازى كه از مفسّران عالى مقام قرن ششم است، و تفسير خود را به فارسى نگاشته در تعبير جالبى ذيل خاتَمَ النَّبِييّنَ مىنويسد: «و بازپسين پيامبران تا پندارى كه او مُهر نبوت است، به نبوت او درِ بعثت انبياء را مهر كردند».(3)
همچنين مفسّر معروف اهل سنت فخر رازى كه او نيز از مفسّران معروف قرن ششم هجرى است، بعد از كلمه خاتَمَ النَّبِيّين مىگويد: «مفهومش اين است كه:
" لا نَبِىَّ بَعْدَهُ":" هيچ پيامبرى بعد از او نيست" و شريعت او چنان كامل شده كه چيزى براى گفتن باقى نمانده».(4)
بقيه مفسّران نيز قرن به قرن همين معنا را دنبال كردهاند تا به مفسّران معاصر رسيده است.
جالب توجه اينكه در قرآن مجيد ماده ختم و مشتقّات آن (آيه فوق) در هفت مورد ديگر به كار رفته است؛ كه بدون استثناء به معناى پايان دادن به چيزى و يا مهرى كه در پايان مىزنند آمده است و اين خود دلالت دارد كه آيه مورد بحث
نيز مفهومى جز اين ندارد كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پايان بخش سلسله انبياء عليهم السلام است و مهرى است كه در پايان دفتر رسالت خورده است.
در نهج البلاغه و روايات اسلامى نيز عموماً خاتَم به همين معنا آمده كه در پايان اين بحث به قسمتى از آنها اشاره خواهد شد.
ولى بايد توجه داشت كه خاتَم هرگز به معناى زينت نيامده بلكه به معناى انگشتر است و اين تعبير بسيار نادرستى است كه گفته شود پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله انگشتر پيامبران است. تازه همان گونه كه گفتيم معنى اصلى خاتَم هرگز انگشتر نبوده بلكه به معناى مهرى بوده كه در پايان نامه يا بر نامهها و كتابهايى را كه لاك و مهر مىكردند مىزدند، و از آنجا كه مهر زدن در خاتَم و پايان قرار مىگيرد، نام خاتم بر وسيلهاى كه به آن نامه را پايان مىدادند، گذارده شده است (توجه داشته باشيد كه خاتَم، به فتح تاء، به معناى «ما يَخْتِمُ بِهِ» يعنى: چيزى كه به آن ختم مىكنند مىباشد.)
قابل توجه اينكه در عصر نزول قرآن و قرنها بعد از آن، مهر اصلى اشخاص، روى انگشترهاى آنها بود، و به وسيله انگشتر خود نامهها را مهر مىكردند، به همين دليل در حالات پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: «انَّ خاتَمَ رَسُولِ اللَّهِ كانَ مِنْ فِضَّةٍ نَقْشُهُ مَحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله»: «انگشتر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از نقره بود و نقش آن محمد
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بود.»(1)
در بعضى از تواريخ آمده كه از جمله حوادث سال ششم هجرى اين بود كه به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردند شما كه براى سران كشورها و پادشاهان نامه مىنويسيد، آنها نامههاى بدون مهر را نمىخوانند، به همين دليل پيامبر صلى الله عليه و آله انگشترى براى خود انتخاب كرد تا نامهها را با آن مهر كند.(2)
در كتاب طبقات كبرى نيز آمده است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هنگامى كه تصميم گرفت دعوت خود را گسترش دهد و به پادشاهان و سلاطين جهان نامه بنويسد دستور داد انگشترى براى او ساختند كه روى آن مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه نوشته شده بود و نامههاى خود را با آن مهر مىكرد.(3)
با اين توضيح روشن مىشود كه امروز گر چه خاتَم به انگشترهاى تزيينى نيز گفته مىشود، ولى در زمان نزول قرآن و مدتها بعد از آن به انگشترهايى مىگفتند كه با آن نامهها را پايان مىدادند، و يا نامهها را مىبستند و بر محل بسته شده مهر مىنهادند.
اين نكته نيز قابل توجه است كه همين معنا در آيات متعددى از قرآن مجيد به كار رفته و قرآن در مورد گروهى از كفّار مىگويد: خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ «خدا بر دلها و گوشهاى آنان مهر نهاده»(4)و درك و شنوايى آنها نسبت به حق پايان گرفته است و درباره قيامت مىفرمايد: الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى افْواهِهِمْ
«امروز بر دهانشان مهر مىنهيم»(1)و به سخن گفتنشان پايان مىدهيم.
به هر حال كمترين آشنايى با معناى اين واژه در ادبيات عرب و ريشه اصلى اين لغت و مشتقات و موارد استعمال آن به وضوح اين معنا را اثبات مىكند كه كلمه خاتَمَ النَّبِييّنَ هيچ معنايى جز پايان دهنده پيامبران نمىتواند داشته باشد.
سؤال دوم
ايراد سست ديگرى نيز در اينجا از سوى بعضى از ناآگاهان، مطرح شده و آن اينكه قرآن مىگويد: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پايان دهنده نَبِيّين است، و نمىگويد پايان دهنده رسولان و ممكن است سلسله انبياء با ظهور او پايان يابد ولى سلسله رسولان پايان نيابد.
پاسخ
درست است كه نبى به معناى هر پيامبرى است كه از سوى خداوند به او وحى مىرسد، خواه مأمور به تبليغ باشد يا نه، كتاب آسمانى داشته باشد يا نه؛ ولى رسول پيامبرى است كه مأمور به ابلاغ است و اين سخن درست به اين مىماند كه بگوييم فلانى از سرزمين حجاز بيرون رفت، مسلماً چنين كسى از مكه نيز بيرون رفته است، اما اگر بگوييم كسى در مكه نيست ممكن است در نقطه ديگرى از حجاز باشد، بنابراين اگر پيامبر صلى الله عليه و آله خاتم مرسلين بود ممكن بود خاتم انبياء نباشد، ولى هنگامى كه آيه مىفرمايد او خاتم انبياء است مسلماً خاتم رسولان نيز خواهد بود.
1) سوره يس، آيه 65.
در بخش ديگرى در آيات فوق، تعبيراتى است كه بسيارى از دانشمندان آن را دليل روشنى بر مسأله خاتميت مىدانند و به فرض كه دلالت صريح آنها را نپذيريم، حداقل قرائن و شواهدى بر اين مسأله مىتواند باشد:
باطل در آيه فوق به معناى چيزى است كه آن را ابطال يا منسوخ نمايد، بنابراين چنين كتابى جاودانى و ابدى خواهد بود؛ و اين خود دليلى است بر خاتميت آيينى كه اين كتاب به آن تعلق داد، همان گونه كه دلالت بر عدم تحريف قرآن نيز مىكند.
ممكن است گفته شود باطل در لغت به معناى مبطل (باطل كننده) نيست پس چگونه آيه را چنين تفسير مىكنيد؟
مىگوييم: علاوه بر اينكه بسيارى از مفسّران يكى از معانى باطل را در اينجا مبطل ذكر كردهاند(2)اصولًا اينكه مىفرمايد: باطل به سراغ آن نمىآيد مفهومش اين
است كه باطل نمىتواند آن را از كار بيندازد به خصوص اينكه قبل از آن فرموده:
«اين كتابى است قطعاً شكستناپذير» كه دلالت بر بقاء و ثبات آن مىنمايد.
در آيه بعد مىفرمايد: «زوالناپذير و پربركت است كسى كه قرآن را بر بندهاش نازل كرد تا بيم دهنده جهانيان باشد»: تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِه لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيراً(1).
واژه «عالَمين» كه تمام جهانيان را شامل مىشود، با توجه به اين كه هيچ قيدى ندارد شامل مردم همه اعصار تا پايان دنيا مىشود، نه فقط از نظر مكانى محدود نيست كه از نظر زمانى نيز نامحدود است و آيندگان را نيز در بر مىگيرد، به همين دليل بسيارى از مفسّران هم جهانى بودن اسلام را از آن استفاده كردهاند و هم جاودانى بودنش را.(2)
اين نكته نيز قابل توجه است كه عالَمين از ماده عِلْم گرفته شده و تمام موجوداتى را كه در گسترده علم انسان قرار مىگيرند را شامل مىشود، و حتى آسمانها و زمين را در بر ميگرد، ولى با توجه به كلمه انذار كه در آيه آمده است، مفهوم آن در اينجا منحصر به مكلّفين جهان است.
به هر حال استدلال به آيه سوم نيز از همين طريق است، چرا كه طبق اين آيه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «و اين قرآن به من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين (قرآن) به آنها مىرسد با آن بيم دهيم»: وَ اوحِىَ الَىَّ هذا الْقُرْآنُ لِانْذِرَكُمْ
بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ (1).
گستردگى مفهوم جمله «وَمَنْ بَلَغَ»:" هر كس قرآن به او برسد" بر كسى پوشيده نيست و همه انسانها را تا پايان جهان شامل مىشود و دليلى بر جهانى و جاودانى بودن اسلام و قرآن است.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان ذيل اين آيه تصريح مىكند: «منظور اين است كه مَنْبَلَغَهُ الْقُرْآنُ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ":" تمام كسانى كه تا روز قيامت قرآن به آنها مىرسد" مشمول آيه هستند.(2)
بسيارى از مفسران قديم و جديد نيز در ذيل اين آيه دلالت آن را بر مسأله خاتميت با صراحت بيان كردهاند، از جمله ابوالفتوح رازى كه از دانشمندان قرن سوم است، و نويسنده تفسير روح البيان و علامه طباطبائى در الميزان و غير آنها.
دلالت آيات 4 و 5 و 6 و 7 مورد بحث، نيز به همين طريق است، زيرا در آيه چهارم تعبير به «كافَّةً لِلنَّاسِ» شده كه عموم مردم را شامل مىشود و در آيه پنجم انّى رَسُولُاللَّهِ الَيْكُمْ جَميعاً: «من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم»، و در آيه ششم و هفتم نيز، تكيه بر عالميان و جهانيان شده كه مفهومى گسترده از نظر زمان و مكان دارد.
مجموعه اين آيات مىتواند تأييد و تأكيد ديگرى بر مسأله خاتميت پيامبراسلام صلى الله عليه و آله و جاودانگى قرآن بوده باشد.
بعضى از نويسندگان، آيات ديگرى را در اين زمينه ذكر كردهاند كه چون دلالت آنها كافى به نظر نمىرسيد، از ذكر آنها صرف نظر شد.
خاتميت در روايات اسلامى
همان گونه كه قبلًا نيز اشاره شد اعتقاد به جاودانى بودن اسلام، مورد اتفاق همه علماء و دانشمندان اسلامى است، بلكه از ضروريات اين آئين به شمار مىرود و سرچشمه اين عقيده علاوه بر آيات قرآنى، روايات بىشمارى است كه از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و ديگر پيشوايان معصوم عليهم السلام رسيده است كه مجموعه آنها كتابى را تشكيل مىدهد، و در اين مختصر ما به گوشهاى از آنها به عنوان نمونه اشاره مىكنيم:
روايات متعددى كه از ختم سلسله پيامبران به وسيله پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله سخن مىگويد و اين روايات خود باب بسيار گستردهاى را تشكيل مىدهد. از جمله احاديث اين باب روايات زير است:
در حديث مشهورى كه در بسيارى از منابع حديث و در تفاسير نقل شده از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه مىفرمايد: «مَثَلى وَ مَثَلُ الْانْبِياءِ كَمَثَلِ رَجُلٍ بَنى داراً فَاتَمَّها وَ اكْمَلَها الَّا مَوْضِعَ لَبِنَةٍ فَجَعَلَ النَّاس يَدْخُلُونَها وَ يَتَعَجَّبُونَ مِنْها وَ يَقُولُونَ": لَوْلا مَوْضِعُ الَّبِنةِ" قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله" فَانَامَوْضِعُ الَّبِنَةِ جِئْتُ فَخَتَمْتُ الْانْبِياء"»: «مثل من در مقايسه با پيامبران پيشين همانند مردى است كه خانهاى (بسيار زيبا و جالب) بسازد و مردم وارد بشوند و از زيبايى آن در شگفتى فرو
روند و بگويند: (بنايى بهتر از اين نديدهايم) جز اينكه جاى يك خشت آن خالى است"، سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:" من جاى آن خشت خالى هستم، آمدم و سلسله پيامبران را پايان دادم".»(1)
همين حديث به طريق ديگرى نقل شده و در پايان آن آمده است: «فَانَا اللَّبِنةُ وَ انَا خاتَمُالنَّبِيّينَ»: «من آن خشت آخرينم و من خاتم پيامبرانم.»(2)همين معنا با طرق متعدد ديگرى نقل شده است.(3)
همچنين نيز در تفسير مجمع البيان اين حديث به اين صورت آمده است: در حديث صحيح از جابر بن عبداللَّه انصارى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود:
«انَّما مَثَلى فِى الْانْبِياءِ كَمَثَلِ رَجُلٍ بَنى داراً فَاكْمَلَها وَ حَسَّنَها الَّا مَوْضِعَ لَبِنةٍ فَكانَ مَنْدَخَلَها فَنَظَرَ الَيْها قالَ:" ما احْسَنَها الَّا مَوْضِعَ هذِهِ اللَّبِنَةِ،" قال صلى الله عليه و آله:" فَانَا مَوْضِعُ اللَّبِنَةِ خُتِمَ بِىَ الْانْبِياءُ".»: «مثل من در ميان پيامبران مانند مردى است كه خانهاى بنا نموده و آن را كامل و زيبا ساخته، جز اينكه جاى يك خشت آن خالى است.
هر كس وارد آن خانه مىشود و به آن نگاه مىكند مىگويد:" چه زيبا است جز اينكه جاى اين خشت خالى مىباشد"، سپس فرمود:" من جاى آن خشت خاليم و پيامبران به وسيله من ختم شدهاند."»
سپس مىگويد: اين حديث در صحيح بخارى و صحيح مسلم نقل شده است.(4)و نيز در مسند احمد حنبل و ترمذى و نسايى و بسيارى ديگر از كتب حديث و تفسير آمده و از احاديث بسيار معروف و مشهور است.
علامه طباطبائى بعد از ذكر اين حديث مىافزايد: «همين معنا را غير از بخارى و مسلم، مانند: ترمذى، نسائى، احمد و ابن مردويه از غير جابر نيز نقل كردهاند».(1)
در خطبه 133 مىخوانيم: «خَتَمَ بِهِ الْوَحْىَ»: «خداوند وحى را به وسيله او پايان داد» و در خطبه 72، على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله درود مىفرستد و بعد او را چنين توصيف مىكند: «الْخْاتِمُ لِما سَبَقَ والْفاتِحُ لِمَا انْغَلَقَ»: «آن كس كه ختم پيامبران پيشين و گشاينده امور بسته بود.»
در خطبه 87، مردم را مخاطب ساخته مىفرمايد: «ايُّهَا النَّاسُ خُذُوها عَنْ خاتَمِ النَّبِييّن ...»: «اى مردم! اين حقيقت را از خاتم پيامبران بياموزيد ...» و در خطبه اول نهج البلاغه مىفرمايد: «بَعَثَ اللَّهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله لِانْجازِ عِدَتِه وَ اتْمامِ نُبُوَّتِهِ»: «خداوند سبحان محمد صلى الله عليه و آله را براى وفاى به عهد خود و اتمام و اكمال نبوتش مبعوث ساخت».
قابل توجه اينكه با بررسى گستردهاى كه روى 110 مجلد بحار الانوار به عمل آمد، معلوم شد كه كلمه: «خاتَمُ النَّبِيّينَ» و «خاتَمُالرُّسُلِ» و «خاتَمُالْانْبِياءِ» در بيش از سيصد مورد از كتاب بحار از جلد دوم تا جلد 110 آمده است كه قسمت عمده آن روايات ائمه معصومين و تعداد كمى در تفسيرهاى علّامه مجلسى و مانند آن است؛ و اين به خوبى مىرساند كه تا چه اندازه ختم نبوت به وسيله
1) تفسير الميزان، جلد 16، صفحه 327، ذيل آيات مورد بحث.
پيامبر اسلام در ميان مسلمين در هر عصر و زمانى از شهرت وسيعى برخوردار بوده است.(1)در كتب اهل سنّت نيز كراراً واژه خاتَمُ النَبِيينَ و خاتَمُ الانْبياء آمده است.(2)
«انْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هرُونَ مِنْمُوسى الَّا انَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى : «تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى عليه السلام هستى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست.»(3)
اين نكته نيز قابل توجه است كه اين جمله را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تنها در جريان جنگ تبوك بيان نفرمود؛ بلكه در موارد ديگرى نيز به آن تصريح فرموده كه، حداقل در شش مورد غير از غزوه تبوك، اين جمله از آن حضرت شنيده شده است.
در يوم مؤاخات اول.
در يوم مؤاخات دوم.
هنگام تسلّى دادن پيامبر صلى الله عليه و آله به ام سليم كه پدر و برادرش شهيد شده بودند.
در حديثى كه ابن عباس از عمر در اين زمينه نقل مىكند.
1) با تشكر از مركز كامپيوترى حوزه علميه كه مجموعه اين مورد را كه در 22 صفحه بزرگ نوشته شده بوددر اختيار مركز تفسير پيام قرآن قرار داد.
2) به الْمُعْجَمُ المُفَهْرسُ لِالفاظ الحَديث النَبَوى ماده ختم مراجعه شود.
3) جالب اينكه اين حديث را از 170 طريق- كه يكصد طريق آن را از طرق اهل سنت، و هفتاد طريق، از طرق اهل بيت عليهم السلام است- نقل كردهاند، و از جمله كتابهايى كه اين حديث در آن نقل شده، صحيح مسلم، صحيح بخارى، سنن ابن ماجه، مستدرك حاكم، مسند احمد حنبل، ذخائرُ العُقْبى، الَصَواعِق الْمُحْرَقَة، كنز العمال، يَنابيعُ الْمَوَدَّةِ و غير آنها نقل شده است؛ براى توضيح بيشتر به المراجعات، نامه 28 مراجعه فرمائيد.
در حديثى كه به هنگام گفتگو درباره سرپرستى فرزند حمزه سيدالشهداء وارد شده.
در حديثى كه در مورد بستن درهاى خانههايى كه به مسجد گشوده مىشد (جز در خانه على عليه السلام و خانه پيامبر صلى الله عليه و آله).(1)
اين حديث به روشنى ثابت مىكند كه هيچ پيامبرى بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نخواهد آمد؛ و اين مسأله از همان عصر ظهور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جزء واضحات شمرده مىشد.
از جمله در اصول كافى مىخوانيم: «حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ ابَداً الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ حَرامُهُ حَرامٌ ابَداً الى يَوْمِ الْقَيامَةِ لا يَكُونُ غَيْرُهُ وَلا يَجيئُ غَيْرُهُ»: «حلال محمد صلى الله عليه و آله حلال است تا ابد تا روز قيامت؛ و حرام او حرام است تا ابد تا روز قيامت؛ غير آن نخواهد بود، و غير آن نمىآيد».(2)
همين معنا در جاى ديگرى نيز آمده كه بعد از ذكر پيامبران، امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «حَتَّىجاءَ مُحَمَّدٌ صلى الله عليه و آله فَجاءَ بِالْقُرْآنِ وَ بِشَريعَتِهِ وَ مِنْهاجِهِ فَحَلالُهُ حَلالٌ الى يَوْمِ الْقَيامَةِ وَ حَرامُهُ حَرام الى يَومِ القيامَةِ»(3): «پيامبر صلى الله عليه و آله قرآن و شريعت و طريقهاش را آورد، پس حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او
حرام است تا روز قيامت».
ضمناً از اين خبر مشهور روشن مىشود كه نه تنها پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله خاتم پيامبران است، بلكه دين او و مجموعه دستورات و احكام او جاودانى است و هيچ گونه دگرگونى در آن راه نمىيابد و آنها كه تصور كردند با قبول مسأله خاتميت مىتوانند با فكر خود تغييراتى در تعليمات اسلام و احكام آن ايجاد كنند، سخت در اشتباهاند؛ زيرا احاديث فوق مىگويد جاودانگى نبوت با جاودانگى تعليمات و احكام آن حضرت همراه است.
مرحوم علامه مجلسى نيز اين حديث را در بسيارى از مجلّدات بحار نقل كرده است.(1)
در پايان خطبه معروف حَجَّةُ الْوِداع،- همان خطبهاى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در آخرين حج و آخرين سال عمر مباركش به عنوان يك وصيتنامه جامع براى مردم بيان كرد- نيز مسأله خاتميت صريحاً آمده است، فرمود: «الا فَلْيُبَلّغْ شاهِدُكُمْ غائِبَكُمْ لا نَبِىَّ بَعْدى وَ لا امَّةَ بَعْدَكُمْ»: «آگاه باشيد! حاضران به غائبان اين سخن را برسانند كه بعد از من پيامبرى نيست و بعد از شما امتى نخواهد بود»، سپس دستهاى مباركش را (بعد از بيان تمام اين وصايا) به آسمان بلند كرد آن گونه كه سفيدى زير بغلش آشكار شد، سپس فرمود: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ انّى قَدْ بَلَّغْتُ»: «خدايا گواه باش كه من آنچه را كه بايد ابلاغ كنم كردم.»(2)
در حديث معروف ديگرى از پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:
«انَّ الرِّسالَةَ و النُّبُوَّةَ قَدِ انْقَطَعَتْ فَلا رَسُولَ بَعْدى وَ لا نَبِىَّ»: «رسالت و نبوت
منقطع شده است؛ نه رسولى بعد از من خواهد آمد و نه نبى»(1)
اين حديث مخصوصاً از اين نظر قابل توجه است كه راه را بر بهانه جويان كه مىگويند: او خاتم انبياء است نه خاتم رسولان مىبندد.
سپس قبل از فتح مكه به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه آمد و هجرت كرد، و همراه او در فتح مكه بود و با فتح مكه هجرت پايان يافت (زيرا بعد از فتح مكه آن شهر بلد اسلام بود، نه بلد كفر كه از آنجا به مدينه هجرت كنند).(2)
بنابراين آخرين كسى كه از مكه به مدينه هجرت كرد، عباس بود، و بعد از او مكه فتح شد و هجرت پايان يافت. بعضى نوشتهاند كه: عباس در راه هجرت به مدينه
همراه با همسر و فرزندانش در يكى از منازل وسط راه با پيامبر صلى الله عليه و آله كه به قصد فتح مكه مىآمد ملاقات كرد و به آن حضرت پيوست و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«هجرت تو آخرين هجرتها است؛ چنانكه نبوت من آخرين نبوتها است».(1)
احاديثى كه تحت هفت عنوان در بالا ذكر شد، بالغ بر صدها حديث مىشوند كه همه به وضوح دلالت بر اين مىكنند كه مسأله خاتميت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از آغاز اسلام از مسائل واضح و مسلّم بوده است.
اين نكته نيز قابل توجه است كه از تمام امامان و معصومين چهاردهگانه عليهم السلام حديث يا احاديثى درباره خاتميت به ما رسيده است.(2)و بعضى از نويسندگان اين احاديث را در بيست گروه گردآورى كردهاند.(3)
نخستين سؤالى كه در اين بحث مطرح مىشود اين است كه مگر جامعه بشرى ممكن است متوقف شود؟ مگر سير تكاملى انسان حد و مرزى دارد؟ مگر با چشم خود نمىبينيم كه انسانهاى امروز در مرحلهاى بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند؟
با اين حال چگونه ممكن است دفتر نبوّت به كلى بسته شود و انسان در اين سير تكامليش از رهبرى پيامبران تازهاى محروم گردد؟
پاسخ
پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مىشود و آن اينكه: گاه انسان به مرحلهاى از بلوغ فكرى و فرهنگى مىرسد كه مىتواند با استفاده مستمر از اصول و تعليماتى كه نبى خاتم بطور جامع در اختيار او گذارده راه را ادامه دهد بى آن كه احتياج به شريعت تازهاى داشته باشد.
اين درست به آن مىماند كه انسان در مقاطع مختلف تحصيلى، درهر سطحى نياز به معلم و مربى جديدى دارد تا دورانهاى مختلف را بگذراند اما هنگامى كه به مرحله دكترا رسيد و مجتهد و صاحب نظر در علم يا علوم مختلفى گرديد در اينجا ديگر به تحصيلات خود نزد استاد جديد ادامه نمىدهد؛ بلكه به اتكاء آنچه از محضر اساتيد پيشين و مخصوصاً استاد اخير دريافته، به بحث و تحقيق و مطالعه و بررسى مىپردازد و مسير تكامل خود را ادامه مىدهد، و به تعبير ديگر نيازها و مشكلات راه را با آن اصول كلى كه از آخرين استاد در دست دارد حل مىكند؛ بنابراين لزومى ندارد كه با گذشت زمان همواره دين و آيين تازهاى پا به عرصه وجود بگذارد. (دقت كنيد).
به تعبير ديگر انبياى پيشين براى اينكه انسان بتواند در اين راه پر نشيب و فرازى كه به سوى تكامل دارد پيش برود، هر كدام قسمتى از نقشه اين مسير را در اختيار او گذاردهاند تا اين شايستگى را پيدا كند كه نقشه كلى و جامع تمام راه به وسيله آخرين پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند بزرگ در اختيار او قرار گيرد.
بديهى است با دريافت نقشه كلى و جامع نيازى به نقشه ديگر نخواهد بود و اين در حقيقت بيان همان تعبيرى است كه در روايات خاتميت آمده و پيامبر اسلام را
آخرين آجُر يا گذارنده آخرين آجر كاخ زيبا و مستحكم رسالت شمرده است.
اينها همه در مورد عدم نياز به دين و آيين جديد است، اما مسأله رهبرى و امامت كه همان نظارت كلى بر اجراى اين اصول و قوانين و دستگيرى از واماندگان در راه مىباشد، مسأله ديگرى است كه انسان هيچ وقت از آن بى نياز نخواهد بود، به همين دليل پايان يافتن سلسله نبوت هرگز به معناى پايان يافتن سلسله امامت نيست، چرا كه تبيين و توضيح اين اصول و عينيت بخشيدن و تحقق خارجى آنها بدون استفاده از وجود يك رهبر معصوم الهى ممكن نيست.
گذشته از مسأله سير تكاملى بشر كه در سؤال اول مطرح بود، سؤال ديگرى نيز در اينجا عنوان مىشود و آن اينكه مىدانيم مقتضيات زمانها و مكانها متفاوتند و به تعبير ديگر نيازهاى انسان دائماً در تغيير است، در حالى كه شريعت خاتم، قوانين ثابتى دارد؛ آيا اين قوانين ثابت مىتواند پاسخگوى نيازهاى متغير انسان در طول زمان باشد؟
اين سؤال را نيز با توجه به نكته زير مىتوان به خوبى پاسخ گفت و آن اين كه: اگر تمام قوانين اسلام جنبه جزئى داشت، و براى هر موضوعى، حكمى كاملًا مشخص و جزئى تعيين كرده بود جاى اين سؤال بود اما با توجه به اينكه در دستورات اسلام يك سلسله اصول كلى و بسيار وسيع و گسترده وجود دارد كه مىتواند بر نيازهاى متغيّر منطبق شود و پاسخگوى آنها باشد ديگر جائى براى
اين ايراد نيست.
فى المثل، با گذشت زمان يك سلسله قراردادهاى جديد و روابط حقوقى در ميان انسانها پيدا مىشود كه در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت؛ مثلًا در آن زمان چيزى به نام بيمه با شاخههاى متعددش به هيچ وجه موجود نبود(1)و همچنين انواع شركتهايى كه در عصر و زمان ما بر حسب احتياجات روز به وجود آمده، ولى با اين حال يك اصل كلى در اسلام داريم كه در آغاز سوره مائده به عنوان لزوم وفاى به عهد و عقد آمده است: يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اوْفُوا بِالْعُقْودِ: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! به قراردهاى خود وفا كنيد» و همه اين قراردادها را مىتواند زير پوشش خود قرار دهد.
البته قيود و شروطى نيز به صورت كلى براى اين اصل كلى در اسلام آمده است كه آنها را نيز بايد در نظر گرفت. بنابراين قانون كلى در اين زمينه ثابت است هر چند مصداقهاى آن در تغييرند و هر روز ممكن است مصداق جديدى براى آن پيدا شود.
مثال ديگر اينكه: ما قانون مسلمى در اسلام داريم به نام قانون لاضرر كه به وسيله آن مىتوان هر حكمى را كه سرچشمه ضرر و زيانى در جامعه اسلامى گردد محدود ساخت و بسيارى از نيازها را از اين طريق برطرف نمود.
گذشته از اين، مسأله لزوم حفظ نظام جامعه و وجوب مقدمه واجب و مسأله تقديم اهمّ بر مهمّ نيز مىتواند در موارد بسيار گستردهاى حلّال مشكلات گردد.
علاوه بر همه اينها، اختياراتى كه به حكومت اسلامى از طريق ولايت فقيه واگذار
1) البته در اسلام موضوعاتى شبيه به بيمه در محدوده خاصى وجود دارد مانند: مسأله ضَمان جَريرَه:( تعلق ديه خطاى محض به عاقله) ولى همانگونه كه گفتيم اينها فقط شباهتى به اين مسأله دارند.
شده، به او امكانات وسيعى براى گشودن مشكلها در چارچوب اصول كلى اسلام مىدهد.
البته بيان هر يك از اين امور مخصوصاً با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد (اجتهاد به معناى استنباط احكام الهى از مدارك اسلامى) نياز به بحث فراوانى دارد كه پرداختن به آن ما را از هدف دور مىسازد ولى با اين حال آنچه در اينجا بطور اشاره آورديم مىتواند پاسخگوى اشكال فوق باشد.
سؤال ديگر اين است كه نزول وحى و ارتباط با عالم غيب و ماوراى طبيعت علاوه بر اينكه موهبت و افتخارى است براى جهان بشريت، روزنه اميدى براى همه مؤمنان راستين محسوب مىشود. آيا قطع شدن اين راه ارتباطى و بسته شدن اين روزنه اميد محروميت بزرگى براى انسانهايى كه بعد از رحلت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله، زندگى مىكنند محسوب نخواهد شد؟
پاسخ اين سؤال نيز با توجه به نكته زير روشن مىشود و آن اينكه:
اولًا: وحى و ارتباط با عالم غيب وسيلهاى براى درك حقايق است، لذا هنگامى كه گفتنىها گفته شد و همه نيازمندىها تا دامنه قيامت در اصول كلى و تعليمات جامع پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله بيان گرديد؛ قطع اين راه ارتباطى ديگر مشكلى ايجاد نمىكند.
ثانياً: آنچه بعد از ختم نبوت براى هميشه قطع مىشود مسأله وحى براى شريعت تازه و يا تكميل شريعت سابق است نه هر گونه ارتباط با ماوراى جهان طبيعت؛
زيرا هم امامان عليهم السلام با عالم غيب ارتباط دارند و هم مؤمنان راستينى كه بر اثر تهذيب نفس، حجابها را از دل كنار زدهاند و به مقام كشف و شهود نائل گشتهاند.
فيلسوف معروف صدر المتألهين شيرازى در كتاب مفاتيح الغيب چنين مىگويد:
«وحى يعنى: نزول فرشته به منظور مأموريت نبوت هر چند منقطع شده است؛ زيرا به حكم اكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ (1)آنچه از اين راه بايد به نوع بشر برسد رسيده است ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد و ممكن نيست اين راه مسدود گردد.»(2)
اصولًا اين ارتباط نتيجه ارتقاى نفس و پالايش روح و صفاى باطن است و ارتباطى به مسأله رسالت و نبوت ندارد؛ بنابراين در هر زمان مقدمات و شرائط آن حاصل گردد اين رابطه معنوى برقرار خواهد گشت و هيچ گاه نوع بشر از اين فيض بزرگ الهى محروم نبوده و نخواهد بود. (دقت كنيد).
گروهى از دين سازان عصر ما براى اينكه راه را براى ادعاهاى خود در زمينه نبوّت هموار كنند، چارهاى نديدند جز اينكه نخست به سراغ خاتميت بروند و اين مسأله را كه از بديهيات و ضروريات مسلمين است زيرا سؤال ببرند، و همان گونه كه روش بيماردلان است به سراغ بعضى از آياتى كه آن را قابل تحريف و
تطبيق بر مقصود خود يافتهاند رفته و براى نفى خاتميت به آن متشبث شدهاند.
بخشى از آنها به قدرى با مسأله خاتميت بيگانه است كه ارزش طرح كردن ندارد، تنها دو قسمت را كه بيشتر روى آن تكيه مىكنند، و تا حدّى قابل طرح است در اينجا يادآور مىشويم:
آنها مىگويند، اين آيه با توجه به جملههاى «يَأْتِيَنّكُمْ» و «يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ» كه فعل مضارع هستند، نشان مىدهد كه امكان دارد در آينده پيامبران ديگرى نيز مبعوث شوند، و در اين صورت پيروى از آنان لازم است.
اما با توجه به يك نكته، پاسخ اين سخن روشن است و آن اينكه: اگر به ما قبل اين آيات مراجعه كنيم و آيات 11 تا 34 اين سوره را مورد بررسى قرار دهيم مىبينيم كل اين مباحث درباره آفرينش آدم از خاك و سپس دستور دادن به فرشتگان براى سجده به آدم و سپس سكونت او در بهشت و رانده شدن او و همسرش از بهشت به خاطر ترك اولائى كه انجام دادند و آمدن آنها به روى زمين و دستورات خدا به عموم فرزندان آدم عليه السلام است.
به تعبير ديگر مخاطب در اين آيات مسلمانان نيستند؛ بلكه مجموعه جامعه
انسانى و تمامى فرزندان آدمند و شك نيست كه براى مجموعه فرزندان آدم پيامبران و رسولان زيادى آمدهاند كه نام گروهى از آنها در قرآن مجيد آمده و نام بسيارى در كتب تواريخ ثبت است.
ولى آنها كه خواستهاند از اين آيه براى مقاصد خود بهرهگيرى نموده، خاتميت را انكار كنند و راه را براى مدعيّان دروغين نبوت هموار سازند، رابطه آيه را به كلّى از گذشته آن بريده و آن را به صورت خطابى براى مسلمين ذكر كردهاند و نتيجه گرفتهاند كه مسلمانان بايد در انتظار ظهور پيامبران ديگرى باشند.
قابل توجه اينكه: خطاب «يا بَنى آدَمَ» چند بار قبل از آيه مورد بحث در همين سلسله از آيات تكرار شده است. آيات 26 و 27 و 31 كه آيه 26 بلافاصله بعد از داستان هبوط آدم به زمين است و آيه 27 بلافاصله به دنبال آن است، سپس آيه 31 آمده و در چهارمين مرحله آيه مورد بحث قرار گرفته.
همچنين اين نكته جالب است كه: خطاب «يا بَنى آدَمَ» در هيچ آيهاى از قرآن جز اين چهار آيه ديده نمىشود و خطاب مسلمانان معمولًا به «يا ايُهَا الَذينَ آمَنُوا» مىباشد، كه بيش از هشتاد مورد در قرآن مجيد به همين صورت براى خطاب به مسلمين آمده است و گاه در ضمن يك خطاب عمومىتر به عنوان «يا ايُهَا الناسُ» آمده است.
شاهد ديگر براى اين مدعا اينكه در آيه 38 سوره بقره، همين مضمون را پس از مسأله هبوط آدم عليه السلام به زمين مىخوانيم، مىفرمايد: قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ «گفتيم:
" همگى از آن، فرود آييد! ولى هرگاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى
كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آنهاست، و نه اندوهگين مى شوند"». در اينجا آمدن هدايت به همان معناى آمدن رسولان پروردگار است.
درست همين مضمون در آيه 123 سوره طه نيز آمده است، و مخصوصاً اين نكته در آن آيه جلب توجه مىكند كه مخاطب در آغاز آدم و حوّا هستند- جمله «اهْبِطا» صورت تثنيه است- ولى در جمله: فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً مخاطب جمع است كه بدون شك فرزندان آدم را نيز شامل مىشود؛ زيرا شيطان هرگز از هدايت الهى بهره نمىگيرد و بنابراين نمىتواند در اين مجموعه جزء مخاطبين باشد. زيرا بعد از خطاب: وَ انَّ عَلَيْكَ لَعْنَتى الى يَوْمِ الدّينِ «و به يقين لعنت من برتو تا روز قيامت خواهد بود.»(1)كه در پس لجاجت شديد او صادر شد؛ اميدى به هدايت او باقى نمىگذارد، و معلوم است كه آدم و حوّا دو نفر بيشتر نبودند پس مخاطب، آنها و فرزندان آنها است. (دقت كنيد).
در اينجا به پايان جلد هشتم پيام قرآن (مجموعه بحثهاى نبّوت خاصّه) مىرسيم، الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ.
خداوندا! هميشه دلهاى ما را به نور قرآن و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و فرزندان معصومش عليهم السلام روشن بدار!
بارالها! توفيق خودسازى در سايه اين تعليمات حيات بخش به همه ما مرحمت بفرما!
پروردگارا! موانع راه را خودت بردار و ما را به آنچه موجب رضاى تو است هدايت نما!
پايان جلد هشتم پيام قرآن
آمين يا ربّ العالمين
تاريخ 28/ 7/ 1372 شمسى، مطابق 4 جمادى الاولى، 1414 ه ق
1) سوره ص، 78.