ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
متن بيانات حضرت آيت الله جوادى آملى- دام ظله العالى- در آستان حج امسال (1430 ه-. ق.)
أَعُوذُ بِاللهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم، وَ الْحَمْدُلِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى جَمِيعِ اْلأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الأَئِمَّةِ الْهُدَاةِ الْمَهْدِيِّين سِيَّمَا خَاتَمِ الأَنْبِيَاء وَ خَاتَمُ الأَوْصِيَاءِ عَلَيْهِمَا آلَافُ التَّحِيَّةِ وَ الثَّنَاء، بِهِمْ نَتَوَلَّى وَ مِنْ أَعْدَائِهِمْ نَتَبَرَّأُ.
فرصت مناسبى است، ايام ذىحجّه و اشهر حج كه مناسك حج به بارگاه الهى تقديم مىشود و زائران حرمين از مشرق و مغرب جهان، كنار كعبه كه قبله مسلمانها و مَطاف آنهاست، دور هم جمع مىشوند تا توحيد و معارف الهى را از نزديك تجربه كنند و مناسك و مراسم دينى را از نزديك امتثال كنند.
تلبيه، توحيد مكرّر است
نكته مهمّى كه هم ما بايد به آن توجّه كنيم، مخصوصاً مبلّغان اسلامى، ائمه محترم جمعه و جماعات حرمين و مبلّغان دينى، آن است كه توحيد اصل است و همه امور دينى به اين توحيد بر مىگردد. چون توحيد اصل است، در آغاز احرام كه «تَلبيه» است، كلمه توحيد مكرّر آمده: «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ (وَ الْمُلْكَ لَكَ) لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ». (1)اين تلبيه كه توحيدِ مكرّر است، از جان و زبان همه مسلمانها برمىخيزد و دستور اسلامى هم اين است كه در هر فراز و فرودى تا رسيدن به حرم، تلبيه تكرار شود و اين همانند تكرار «لَا إِلَهَ إِلَّا الله» است كه رسول گرامى- عليه و على آله آلاف التحيه و الثناء- طبق نقل مرحوم صدوق در توحيد فرمود: نه من، نه هيچ پيامبرى قبل از من، كلمهاى همتاى «لَا إِلَهَ إِلَّا الله» نياورديم؛ (2)زيرا خداى سبحان همتا ندارد: «لَا شَرِيكَ لَكَ». (3)توحيد هم بىهمتاست؛ لا شريك للتوحيد كما لا شريك للواحد؛ اين آغاز و انجام مناسك همه مسلمين است.
در نظام هستي، هر موجودى داراى اثرى است
ذات اقدس الهى، نظام هستى را آفريد و مىپرورانَد؛ يعنى هم خالق كلّ است، هم ربّ كلّ و هر موجودى را اثرى بخشيد كه مردم نيازشان را در اثر آن موجودِ ذىاثر برطرف كنند؛ اگر تشنهاند، به آب رو بياورند و اگر گرسنهاند به نان توجّه كنند و اگر نيازمند آشيانه و مسكناند، به بيت و دار و خانه مراجعه كنند و اگر نيازمند به علماند به معلّم و استاد مراجعه كنند و مانند آن؛ اين آثار را ذات اقدس الهى به افراد يا اشياء عطا كرده است.
جز خدا، همه فقر محضاند
اشياء، يعنى ما سواى خدا و همچنين اشخاص، در اصلِ هستى و در بقا و اوصاف و كمالات هستى، فقرِ محضاند [و] فقير الى اللهاند: (أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللهِ). (4)اين نكته را كه از پيروى اهل بيت آموختهايم، بيش از گذشته توجه كنيم كه انسان فقير است [اما] نه يعنى ذاتى دارد كه داراى صفت فقر است، بلكه او فقرِ مُمثَّل است. همان طور كه صفت غنا ذاتى خداست نه اينكه ذات خدا جداى از وصف غنا باشد، فقير بودنِ انسان هم ذاتى اوست نه اينكه انسان ذاتى دارد و در كنار ذات، داراى فقر است كه بشود «ذاتٌ ثَبَتَ له الفقر!»؛ همانطوركه خداوند «ذاتٌ ثبت له الغِنَى» نيست بلكه آنجا مشتق و مبدأ يكى است غِنا و غَنى يكى است، در انسان هم به شرح ايضاً [يعنى] مشتق و مبدأ يكى است. فقر و فقير يكى است. اگر انسان ذاتى داشت جدا از فقر، و فقر براى ذات وصفى بود؛ نظير زوجيتِ اربعه، لازمِ آن اين بود كه انسان در حريم ذات محتاج نباشد، در حالى كه انسان عين حاجت و نياز است و در حريم ذات به خداى سبحان وابسته است؛ يعنى ذاتى جز رَبط و فقر ندارد كه وصف او عين ذات اوست. صفت اگر عين ذات باشد، اين كمال نيست، تا صفت چه باشد و موصوف كه باشد! اگر صفت، صفت كمال باشد، اين عينيت باعث كمال است؛ مثل اينكه خداوند عين علم است، عين قدرت است، عين غِناست و اگر صفت، صفتِ نقص باشد، اين اتّحاد، مكمّل نقص است، مؤيد نقص است، باعث تحقّقِ عميق نقص در درونمايه ذات اوست؛ مثل اينكه مىگوييم: «الإنسان فقيرٌ». پس فقر عين ذات انسان است و «ذاتٌ ثَبَتَ له الفقر» نيست و اين فقر تنها مربوط به انسان نيست، جهان فقيرِ خداست.
فقير به معناى ندار نيست، آن كس كه مال ندارد، به او مىگويند «فاقد» نه فقير و اگر به كسى گفتند فقير، به اين معناست كه ستون فقرات او شكسته است [و] قدرت قيام ندارد و چون مال و اقتصاد، مايه قِوام و ايستادگى يك ملّت است، اگر فرد يا ملّتى مال نداشت [و] از اقتصاد سالم برخوردار نبود، قدرت ايستادگى ندارد، گويا ستون فقرات اين امّت شكسته است، از اين جهت به اين فرد يا آن امّت مىگويند «فقير». هيچ كسى غير از خدا قدرت قيام ندارد. تنها او حى قيوم است و تنها قائمِ به قِسط اوست، (1)بلكه تنها قائم اوست و ديگران افتادهاند و اگر كسى مىنشيند يا برمىخيزد، نه تنها قدرت قيام ندارد، قدرت نشستن هم ندارد، قدرت استِلقاء و اضطِجاع هم ندارد. اينكه در نماز، هنگام برخاستن از سجده به قيام مىگوييم: «بحول الله تعالَي و قوّته أقوم و أقعد» ى عنى با قدرت خدا برمىخيزم و با حول و قوّه الهى مىنشينم، يعنى نشستن هم به قوّت اوست چه اينكه اضطِجاع و به پهلو آرميدن و استلقاء هم به قدرت اوست. اگر حول الهى و قوّه الهى نباشد، انسان نه تنها قدرت قيام ندارد، قدرت قعود هم ندارد، قدرت اضطِجاع (2)هم ندارد، قدرت استلقاء (3)هم ندارد، قدرت انبِطاح (4)هم ندارد؛ هيچ حالى مقدور او نيست مگر به قوّه الهى و حول الهى و اين استغراق در توحيد است و نماز ما كه ستون دين ماست، (5)جاى آموزش اين معارف بلند است. تا كنون ثابت شد كه اشياى عالَم و اشخاص عالم با اينكه آثار فراوانى را از خدا دريافت كردهاند، هيچ كدام غنى نيستند و هيچ كدام بىنياز از خدا نيستند.
توسّل به اهل بيت عصمت: در حدّ توسّل به شمس و قمر است
مطلب بعدى آن است كه ما براى رفع نيازهاى فراوانمان، به آفتاب و ماه و ساير ستارهها مراجعه مىكنيم، نور مىگيريم، حرارت مىگيريم، درمان مىگيريم، گياهانمان را با آن پرورش مىدهيم، نباتات و معادن را با آن پرورش مىدهيم، محيط زيست را با آن سالم نگه مىداريم و صدها بلكه هزارها بركات فراوان كه بشر از شمس و قمر مىگيرد و اين مراجعه به ماه و آفتاب به اين معنا نيست كه- معاذ الله- ما آفتابپرستيم يا ماهپرستيم. ما مىگوييم خداى سبحان روزى آفتاب را آفريد، روزى هم بر اساسِ (إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ) (6)آن را از پا در مىآورد، ماه را آفريد، ستارهها را آفريد، آب را هم اينچنين خلق كرد؛ آب هر اثرى كه دارد به اذن خداست. گاهى اين اثر را به او مىدهد گاهى از آن مىگيرد؛ آتش هر اثرى كه دارد از خداست، گاهى به آن مىدهد گاهى از آن مىگيرد.
از موجودات سپهرى گرفته تا موجودات زمينى، همه فقيرند [و] در عطا و دِهش از يك سو [و] در اِمساك و بستن از سوى ديگر، مأموران الهىاند. ما اگر به آفتاب و قمر مراجعه مىكنيم، از آنها نور مىگيريم، آنها را وسيله قرار مىدهيم، هرگز به اين معنا نيست كه براى آنها سِمتى جز بردگى و بندگى در پيشگاه ذات اقدس الهى قائل هستيم، در جريان توسّل به اولياى الهى همين بس كه اهل بيت عصمت و طهارت به مراتب از شمس و قمر بالاترند.
در جريان آتش فرمود: (يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَسَلَاماً عَلَي إِبْرَاهِيمَ)؛ (7)اين سوخت و سوز را از شعله آتش گرفت.
درباره آب كه جريان، خاصيت اصلى آن است، به آبِ دريا فرمود: با عصاى موسى بايست: (فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً)؛ (8)اين مضمون در قرآن كريم آمده است كه عصا را به دريا بزن، آبهاى رفته، همچنان مىرود و آبهاى نيامده همچنان مىماند. يك سدّ آبى درست مىكند و شما در وسط دريا از مَعبَر خشك مىگذريد! اين رفتن را از آب مىگيرد آن سوختن و سوزاندن را از آتش مىگيرد.
زمين بستر آرامش و سكونت براى همه ماست، گاهى به زمين مىگويد: دهن باز كن و قارون را بَلع كن: (فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ اْلأَرْضَ)؛ (9)صخره صمّاء (10)را مىگويد دهن باز كن، چشم باز كن [تا] از دهان و چشمت آب بجوشد؛ به موساى كليم فرمود: (اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ) (11)كه اگر اين عصا را به سنگ بزنى اين صخره صمّاء چشم و دهن باز مىكند [و] چشمههاى جوشان عطا مىكند.
بنابراين، از موجودات سپهرى گرفته تا موجودات زمينى، همه فقيرند [و] در عطا و دِهش از يك سو [و] در اِمساك و بستن از سوى ديگر، مأموران الهىاند. ما اگر به آفتاب و قمر مراجعه مىكنيم، از آنها نور مىگيريم، آنها را وسيله قرار مىدهيم، هرگز به اين معنا نيست كه براى آنها سِمتى جز بردگى و بندگى در پيشگاه ذات اقدس الهى قائل هستيم، در جريان توسّل به اولياى الهى همين بس كه اهل بيت عصمت و طهارت به مراتب از شمس و قمر بالاترند؛ انسانِ كامل كجا ماه كجا؟! انسان
كامل كجا آفتاب كجا؟! آن شمس حقيقى آن قمر حقيقى، مخلوق الهى است، نورهاى فراوانى دارند، حرارتهاى فراوانى دارند، تأثيرات فراوانى دارند. اگر پيروان اهل بيت عصمت و طهارت به دوده (1)طاها و يس مراجعه مىكنند، قبور آنها را احترام مىگذارند، به آنها متوسّل مىشوند، در حدّ توسّل به شمس و قمر است كه بهرههايى را خدا به اينها داد و ديگران را دستور داد از شمس و قمر كمك بگيرند وگرنه استقلال ازآنِ خداست و لاغير.
همين ائمه معصوم- عليهم الصلاه و السلام- دستور توحيد دادند، دستور تلبيه دادند، دستور دادند اين لبيك را مكرّر بگوييد، دستور دادند در هر آنى، درآغاز و انجام كارتان، صدر و ساقه برنامهتان توحيد باشد و لاغير. اگر اينچنين است ساير دوستان و زائران حرمين شريفين كارى نكنند كه اهل بيت عصمت و طهارت متأذّى شوند، متأثّر شوند، رنجيده شوند. اين يك نكته كه همه ما بايد رعايت كنيم.
آغاز كعبه با «خليل» است و كمالش با «حبيب»
نكتهاى كه ائمه محترم جمعه و جماعاتِ حرمين بايد عنايت كنند اين است كه ذات اقدس الهى، كعبه را با «خليل» شروع كرد و با «حبيب» ختم كرد و ادامه آن را با مودّت انجام داده است؛ فرمود: (وَاتَّخَذَ اللهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا)؛ (2)خداوند ابراهيم را خليل خود قرار داد [و] ابراهيم- سلام الله عليه- مأمور شد كعبهاى بنا كند كه مَطاف و قبله مسلمين باشد و اين با خُلّت و دوستى شروع شده است.
[نكته ديگر آنكه] سلسله نبوّت به وجود مبارك حبيب خدا، رسول گرامى ختم شده است كه اين كعبه كه مطاف و قبله مسلمين است، به دست حبيب خدا تكميل شده است.
[نكته سوم آن است كه] حبيب خدا، ما را هم محبوب خدا كرد و در مدار محبّت، ما را پروراند؛ زيرا خداوند در اين آيه كريمه فرمود: (قُلْ إِن كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُ)؛ (3)شما پيرو حبيب خدا باشيد تا از مُحب بودن به محبوب بودن بار يابيد و اجر رسالت را هم مودّت اهل بيت عصمت و طهارت- عليهم الصلاه و السلام- قرار داد و فرمود:
(قُل لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي) و اين مودّتِ دوده طاها و يس- سلام الله عليهم اجمعين- را بهترين حَسنه دانست؛ زيرا دركنار اين جمله كه فرمود: (لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي) فرمود: (وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً)؛ (4)مصداق والا و كامل حَسنه، ولايت اهل بيت عصمت و طهارت است.
بنابراين، عناصر محورى كعبه كه مَطاف و قبله مسلمين است، از خُلّت شروع شده، به محبّت رسيده [و] تا مودّت ادامه پيدا كرده است؛ در فرازهايى كه جاى خُلّت است، جاى محبّت است، جاى مودّت است مجالى براى كينه و عداوت و دشمنى نيست؛ مسلمانها يدِ واحدند بر غير مسلمانها. (5)
مبادا كسى بگويد «برائت از مشركين» جزء مناسك حج نيست!
خطباى محترم حرمين عنايت كنند و در خطبهها مواظب باشند كه اين حَسنه الهى و بركت الهى كه از امام راحل- رضوان الله تعالى عليه- به يادگار مانده است را كم نگيرند، با اين به مبارزه برنخيزند و اين را محكوم نكنند؛ زيرا برائت از مشركان به اين معناست كه مسلمانهاى عالَم اگر قدرتى داشتند، از حريم خود، در همان حوزه اسلامى دفاع مىكنند [و] نيازى نيست كه در جايى ديگر تبرّى خود را اعلام كنند، چون در همان كشور خود كافر را سرِ جاى خود مىنشانند؛ اما وقتى كه شما، مخصوصاً خطباى محترم حرمين شريفين، ملاحظه مىفرماييد، خاورميانه تقريباً در آتش مىسوزد و آتشبيار معركه هم غير مسلمانها هستند؛ گاهى فلسطين و غزّه و لبنان و سوريه مىسوزد، گاهى افغانستان و پاكستان شعلهور مىشود، گاهى عراق هر روز مشتعل مىشود، زمانى هم يمن و مانند آن و ساليان متمادى هم ايران اسلامى كه مَهد ولايت اهل بيت عصمت و طهارت است [و] مهد پيروى قرآن و عترت- عليهم الصلاه و عليهم السلام- است در آتش مىسوخت. اين خاورميانه با اين وسعتِ آتشسوزى آيا به دست مسلمانها اين كار انجام مىگيرد يا به دست غير مسلمانها؟! و اگر احياناً به دست مسلمانها انجام مىگيرد، پشت پَرده، دست ناپاك مشركين است و اگر ملّت ستمديده افغانستان و پاكستان از يك سو، غزّه و فلسطين و سوريه و لبنان از سوى ديگر [و] ايران و عراق از سوى ديگر بخواهند از مشركين تبرّى كنند، غير از مراسم حج، غير از
مناسك حج، غير از مواقف حج، غير از وقوف در عرفات، غير از يوم الحجّ الأكبر، غير از جايى كه سوره «برائت» درباره آنها نازل شده است و آنجا خوانده شده است، جاى ديگرى هست؟!
مبادا كسى بگويد كه برائت از مشركين جزو مناسك حج نيست! اين مسلمانهاى داغديده كجا فرياد برآورند؟! اين خانوادههاى مظلوم اين جانبازان اين خانوادههاى شهدا اين اسيردادهها كجا فرياد برآورند كه (إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ)؟! مگر حج، حجّ ابراهيمى نيست؟ مگر اين كعبه با معمارى و مهندسى ابراهيم خليل ساخته نشد؟ مگر مؤمنان با هم اهل خُلّت و محبّت و مودّت نيستند؟ مگر اينها نبايد وجود مبارك خليل خدا را اسوه قرار بدهند؟ مگر خليل خدا نفرمود (إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ)؛ (1)ما، من، همه از شما مشركان برىء هستيم و بيزاريم؟ مگر ما نبايد تبرّى كنيم؟! بهترين راه تبرّى همان است كه در يوم الحجّ الأكبر و مانند آن، انسان از مشركان اظهار تبرّى كند. مستحضريد كه سياست ما عين ديانت ماست يك چيز بيگانه از دين نيست، از خارج از اسلام نيامده [بلكه] از متن قرآن برخاسته است و در يوم حجّ اكبر اين وظيفه همه است كه از مشركان تبرّى بجويند؛ اگر دست ما نرسيد كه مسلمانها را يارى كنيم لااقل با اين فرياد به كمك روانى آنها بشتابيم و برخى از مشكلات آنها را حل كنيم وگرنه همين مشركين، روزى حرمين را مورد تهاجم قرار مىدهند؛ اينها جهنّمى هستند كه (لا تُبْقِي وَلا تَذَرُ) (2)
اين مسلمانهاى داغديده كجا فرياد برآورند؟! اين خانوادههاى مظلوم
اين ... كجا فرياد برآورند كه: (إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ)؟!
بنابراين، هم معناى توحيد را بزرگان و مؤمنان و مسلمانهاى حجاز بايد توجّه كنند كه پيروان اهل بيت از مستغرقين در توحيدند و از كاملان در توحيدند و منزّه از هرگونه شرك و مبرّاى از هر تهمتاند و هم جريان برائت را تقديس كنند، براى اينكه اگر كسى صداى «يا لَلْمُسلمين» مسلمانها را بشنود و آنها را يارى نكند، حتماً گرفتار سَخط الهى خواهد شد.
من مجدّداً به همه زائران، حاجيان، معتمران و معتكفان و داعيان حرمين شريفين عرض مىكنم «أوصيكم و نفسي بتقوى الله» و اينكه اين حرم امن را كه مطاف و قبله ماست تقديس كنيد و قرآن را با همه شؤون بپذيريد و تفسير كنيد و عمل كنيد و منتشر كنيد!
«غفر الله لنا و لكم و جعلنا و إيّاكم مِن المستغفرين و مِن المرحومين و مِن الذين يقول الله سبحانه و تعالَي فيهم: (أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ) أجمعين».
«و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»
پيش از حاكميت وهابيان بر عربستان، هر يك از مذاهب چهارگانه، بخشى از مسجد الحرام را در اختيار داشتند و در آن نماز مىگزاردند؛ بهگونهاى كه هر ضلع كعبه، ازآنِ يكى از مذاهب چهارگانه بود و امام هر مذهب، در محدوده خود قرار مىگرفت و نمازگزاران به وى اقتدا مىكردند.
پس از آنكه وهابيان حاكميت را در دست گرفتند، جايگاههاى چهارگانه را برچيدند و همه را به يك جايگاه، آنهم تنها براى امام حنبلىها تبديل كردند و از اين زمان بود كه نماز جماعت در صفوفى به شكل دايرهاى، پيرامون كعبه برگزار گرديد.
اين مسأله كه در كتابهاى علماى پيشين آمده و مورد توجه آنان بود، بار ديگر به موضوع بحث ميان فقهاى ما بدل گرديد. پيش از بررسى صحّت و سقم دليل مسأله، به شرح چند موضوع مىپردازيم:
از نوشتههاى ازرقى در كتاب «تاريخ مكه مكرمه» بر مىآيد: نخستين كسى كه صفوف نماز پيرامون كعبه را به صورت دايره تشكيل داد، خالد بن عبد الله قسرى بود. او مىگويد:
در ماه رمضان، مردم در بالاترين نقطه مسجد الحرام مىايستادند و نيزهاى در پشت مقام؛ محل ربوه قرار مىدادند، در اين هنگام، امام در پشت نيزه مىايستاد و مردم پشت سر او قرار مىگرفتند؛ بهگونهاى كه برخى به دلخواه خود همراه امام نماز مىگزاردند و برخى ديگر مشغول طواف مىشدند و نمازشان را در پشت مقام اقامه مىكردند. اين روند ادامه داشت تا اينكه خالد بن عبدالله قسرى از سوى عبد الملك بن مروان، حاكم مكه شد. خالد در ماه رمضان به ائمه جماعت دستور داد تا جلو بروند و در خلف مقام نماز بگزارند؛ به اين ترتيب خالد بن عبدالله قسرى، صفوف پيرامون كعبه را به صورت دايره، مرتب كرد و اين بدان جهت بود كه قسمت بالايى مسجد، گنجايش جمعيت را نداشت و همين امر خالد را به چنين اقدامى وا داشت.
به خالد گفتند: طواف را به خاطر مسألهاى غير واجب، قطع مىكنى؟! وى در پاسخ ايشان گفت: براى حلّ اين مشكل، مردم در فاصله هر دو ترويح، هفت بار طواف كنند. پس مردم در فاصله دو ترويح، طواف هفتگانه به جا مىآوردند.
همچنين گفته شد: افرادى از نمازگزاران يا غير آنان، در انتهاى كعبه و پيرامون آن هستند كه از پايان طواف آگاهى ندارند و به همين خاطر خود را براى اقامه نماز آماده مىكنند، براى حل اين مشكل چه بايد كرد؟ خالد به خادمان كعبه دستور داد: فرياد تكبير سر دهند و بگويند: «الحمد لله و الله اكبر» و هر گاه در طواف ششم به ركن اسود رسيدند ميان دو تكبير، سكوت كنند؛ يعنى الله اكبر را بلافاصله بعد از الحمد لله نگويند تا مردمِ حاضر در حجر و اطراف مسجد الحرام؛ اعم از نمازگزاران و غير آنان، از آمادگى لازم بر خوردار شوند و از قطع شدن تكبير متوجه پايان طواف گردند. از آن پس، نمازگزاران، نمازشان را كوتاه و مختصر بهجا مىآوردند و پس از آن، بار ديگر نداى تكبير سر مىدادند تا طواف هفتگانه به پايان رسد و يكى از حضار با گفتن «الصلاة رحمكم الله» مردم را از آغاز نماز بعدى آگاه مىكرد.
ازرقى مىگويد: وقتى عطاء بن ابى رباح، عمرو بن دينار و ديگر عالمان اين منظره را مىديدند، به آن اعتراض نمىكردند.
ازرقى به نقل از ابن جريج مىنويسد: از عطا پرسيدم: اگر مردم حاضر در مسجد الحرام اندك باشند، آيا ترجيح مىدهى نماز را در پشت مقام بخوانند و صف واحدى را پيرامون كعبه تشكيل دهند؟
وى گفت: آرى، ترجيح مىدهم صف واحد باشد و آنگاه اين آيه را تلاوت كرد:
(وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْش ... (1)). (2)
از سخنان ازرقى برداشت مىشودكه گنجايش اندك مسجد الحرام در هنگام نماز تراويح، دليل اقامه دايرهوار نماز پيرامون كعبه بوده وپيش از وى سابقه نداشته است. گفتنى است: عبدالملك در سال 65 هجرى، پس از درگذشت پدرش مروان بن حكم، زمام خلافت را به دست گرفت و در سال 86 هجرى از دنيا رفت.
از آنجا كه در دوران خلافت عبدالملك بن مروان مكه مكرمه در اختيار عبدالله بن زبير بوده و اين شهر تا زمان قتل عبدالله بن زبير (در سال 73 قمرى) از دسترس عبدالملك به دور بود؛ بنابراين، نماز جماعت به حالت دايرهاى پيرامون كعبه، در سالهاى 73 تا 86 قمرى برگزار شده و در صورت آگاهى از تاريخ حكمرانى خالد بن عبدالله قسرى، تاريخ دقيق برگزارى نماز استدارهاى نيز روشن مىشد.
پيش از ابن جنيد، هيچ يك از علماى شيعه به اين مسأله نپرداختهاند و او براساس اطلاعات ما نخستين كسى استكه اين مسأله را مورد بحث قرار داده است. علامه به نقل از وى گفته است: ابن جنيد گويد: هرگاه امام در مسجدالحرام نماز بگزارد، نمازگزاران پيرامون كعبه مىايستند؛ به گونهاى كه امام از همه آنها به كعبه نزديكتر است. علماى ما اين مطلب را نگفتهاند و احتمال درستتر آن است كه همگان پشت سر امام بايستند. (1)
بر اين اساس و به رغم اختلاف موجود در مورد شرط ملاك تأخّر مأموم از امام و يا عدم تقدّم او بر امام، اين است كه فاصله مكانى مأموم با كعبه بيش از فاصله مكانى امام با كعبه باشد؛ بنابراين، اقامه نماز به صورت دايره البته با رعايت اين شرط جايز مىباشد.
براى نمونه، اگر امام در برابر مقام ابراهيم بايستد، فاصله او با كعبه تقريباً دوازده متر خواهد بود؛ بنابراين، لازم است فاصله مكانى كاملًا دايرهاى، بيش از اين مقدار باشد تا قرار گرفتن مأموم در پشت سر امام و يا به عبارتى عدم تقدّم مأموم بر امام محقّق شود. در ادامه خواهيم گفت كه اين شرط نه در همه موارد بلكه تنها در برخى موارد، محقق مىشود.
هيچ يك از علماى پس از ابن جنيد تا عصر علّامه حلّى اين مسأله را مورد توجه قرار ندادهاند وكتابهاى شيخ طوسى و علماى بعد از وى، همانند ابن براج، ابن زهره، ابن ادريس، محقّق و ديگران، اشارهاى به اين مسأله نكردهاند. اكنون به نقل گفتههاى ديگران مىپردازيم:
علامه مىگويد: نمازگزارى كه در بيرون كعبه است و آن را مىبيند، مىتواند به دلخواه خود در مقابل هر يك از ديوارهاى كعبه بايستد. اين مسأله در مورد نمازگزارانى كه در حكم بيننده هستند نيز صدق مىكند. حال اگر تعداد نمازگزاران زياد باشد و آنها درصدد اقامه نماز جماعت باشند، نماز دايره وار آنان پيرامون كعبه داراى اشكال است اما اگر نماز را فرادى اقامه كنند، اشكالى متوجه مسأله نيست. (2)
به نظر مىرسد علامه و ابن جنيد وجه اشكال را يكسان ندانستهاند؛ زيرا ابن جنيد وجه اشكال را در اين مىبيند كه برخى مواقع، مأموم جلوتر از امام قرار مىگيرد و به همين خاطر معتقد است كه اگر فاصله مكانى كعبه با مأموم، بيش از فاصله مكانى كعبه با امام باشد، اقامه نماز به صورت كاملًا دايره وار جايز است.
در حالىكه علامه وجه اشكال را در مسأله «تقابل» جستجو مىكند؛ زيراكه مأموم در قسمت نيم دايره، در مقابل امام قرار مىگيرد و اين مسألهاى غير عادى است.
پس تنها در يك جهت است كه مأموم پشت سر امام و يا همراه او مىايستد و در قسمت نيم دايره، رو در روى امام قرار مىگيرد و اين مسألهاى غير متعارف است.
علامه در «منتهى» اين موضوع را به صراحت بيان كرده، مىگويد: اگر امام در مسجد الحرام به طرف يكى از جهات كعبه نماز بگزارد ومأمومين به صورت دايره، پيرامون كعبه بايستند، تنها نماز آن دسته از مأمومان صحيح است كه پشت سر
امام ايستادهاند و بر خلاف ديدگاه شافعى و ابوحنيفه، تفاوتى نمىكند كه فاصله مأمومين حاضر در سمت ديگر كعبه، از فاصله امام با كعبه كمتر باشد يا بيشتر.
ديدگاه ما: ايستادن مأموم در كنار امام يا پشت سر او، تنها در يك جهت و يك سوى كعبه امكانپذير است. بنابراين، نماز مأمومين حاضر در جهت مقابل، باطل است؛ چرا كه آنها رودر روى امام قرار مىگيرند و نمازشان باطل مىشود. (1)
عبارت كسىكه تقابل مأموم و امام ونه جلوتر بودن مأموم را وجه اشكال مىداند، در حكم صريح است؛ چنانكه به صراحت مىگويد:
«زيرا آنها در روبهروى امام قرار مىگيرند.»
از آنچه نقل كرديم مشخص مىشود كه مشكل نماز دايرهاى ريشه در دو چيز دارد:
لزوم جلوتر بودن مأموم از امام در برخى موارد.
برابر هم قرار گرفتن امام و مأموم در برخى حالات.
از نوشتههاى شهيد اول در كتاب «البيان» چنين بر مىآيدكه وى جنبه نخست را مانع صحت نماز دايرهاى مىداند و مىگويد: اگر نماز جماعت را به جا آورند، مىتوانند به صورت دايرهاى گرداگرد كعبه بايستند و نبايد فاصله مأموم با كعبه كمتر از فاصله امام با آن باشد.
همچنين از نوشتههاى وى در كتاب «دروس» نيز مشخص مىشود كه مانع را، همان مانع ياد شده در «البيان» مىداند و مىگويد: نبايد مأموم با عقب خود، جلوتر از امام قرار گيرد و سجدگاه او اهميتى ندارد مگر در مورد آن دسته از مأمومين كه دايره وار پيرامون كعبه نماز مىگزارند، بهگونهاى كه مأموم از امام به كعبه نزديكتر نيست. (2)
وى در كتاب «الذكرى» نوشته است:
«لو استطال صف المأمومين مع المشاهد حتى خرج عن الكعبة، بطلت صلا الخارج، لعدم أجزاء الجهة هنا. و لو استداروا صحّ، للإجماع عليه عملا فى كلّ الأعصار السالفة. نعم، يشترط أن لا يكون المأموم أقرب إلى الكعبة من الإمام». (3)
«اگر صف مأمومين با رعايت مسأل مشاهده، طولانى شود و تا خارج كعبه گسترش يابد نماز مأمومينِ حاضر در خارج كعبه باطل مىشود؛ چرا كه در اين حالت، جهت، كفايت نمىكند، اما اگر نماز را دايره وار اقامه كنند صحيح است؛ چون در دورههاى گذشته، اين موضوع به صورت عملى، مورد اجماع قرار گرفته است. البته به شرط آنكه مأموم از امام به كعبه نزديكتر نباشد.»
از اين مطالب در مىيابيم كه شهيد اول، علت اشكال را در تقدّم مأموم بر امام جستجو مىكند، لذا اين شرط را مطرح مىكند كه مأموم از امام به كعبه نزديكتر نباشد.
از گفتههاى شهيد ثانى چنين برمىآيد كه وى نيز علت اشكال را تقدّم مأموم بر امام در نماز دايرهاى مىداند. وى مىگويد:
اين سخن محقّق كه: «و لا يجوز أن يقف المأموم قدّام الإمام» (4)بدان معناستكه هنگام ايستادن، پاها در يك خط مساوى قرار گيرند... وى افزوده است:
«و أما في حال الركوع فظاهرهم أنه كذلك، و أنه لا اعتبار بتقدم رأس المأموم. و كذا حال السجود و التشهد، فيجوز تقدم رأس المأموم على رأسه، لكن يستثنى منه ما لو كانت الصلاة حول الكعبة، فإنه لا يجوز أن يكون مسجد المأموم أقرب إليها».
«به نظر مىرسد كه در حال ركوع نيز همين قاعده مورد پذيرش علماست و جلوتر بودن سر مأموم اهميتى ندارد. درحال سجده و تشهّد نيز همين امر صدق مىكند؛ بنابراين، جايز است سر مأموم، جلوتر از سر امام باشد، اما
اقامه نماز پيرامون كعبه از اين قاعده مستثنا است؛ زيرا جايز نيست سجدگاه مأموم از سجدگاه امام به كعبه نزديكتر باشد.» (1)
محمد بن على عاملى جبعى (صاحب مدارك الأحكام)، نوه دخترى شهيد ثانى، هر دو اشكال را مورد اشاره قرار داده است؛ بهگونهاى كه ابتدا سخنان ابن جنيد و شهيد اول در «الذكرى» را، كه حاكى از تأكيد بر اشكال نخست است، ذكر نموده و آنگاه گفتههاى علّامه در «تذكره» و «منتهى» را كه بيانگر اشكال دوم مىباشد، نقل كرده است. نوه وى در پايان سخن خود مىنويسد:
«ولم أقف في ذلك على رواي من طرق الأصحاب. و المسألة محل تردد، و لاريب أن الوقوف في جهة الإمام أولى و أحوط». (2)
«من در اين مورد از طريق اصحاب بههيچ حديثى برخورد نكردهام و مسأله، محل ترديد است اما شك ندارمكه ايستادن در جهت امام، بهتر و به احتياط نزديكتر است.»
شيخ بزرگ، كاشف الغطا، تنها اشكال نخست را مورد توجه قرار داده و مىنويسد:
«و حول الكعبة يصحّ الدوران في الصف، و مقابلة الوجوه الوجه، بشرط أن تكون الفاصلة من جانب المأمومين أوسع». (3)
«تشكيل صف به شكل دايره، در پيرامون كعبه و روبهروى هم قرار گرفتن امام و مأموم، اشكالى ندارد، به شرط آنكه فاصله مأمومين با كعبه، بيشتر از فاصله امام با كعبه باشد.»
درآينده، به ميزان فاصله ميان امام وكعبه و نيز ميان كعبه و مأموم، خواهيم پرداخت.
در اين مورد، سخنان ديگرى نيز از سوى علما و فقهاى گذشته و معاصر، مطرح شده كه شايد در ضمن استدلال به حكم اين مسأله، به برخى از آن سخنان اشاره شود.
اصل در اين مسأله فساد است مگر آنكه نشانه و دليلى به خلاف آن گواهى دهد؛ چراكه عبادات، امورى توقيفى هستند كه عقلا هيچ نقشى در آن ندارند. بنابراين، اگر انجام كارى به وسيله فردى خاص، محل شك و ترديد باشد، اصل بر فساد است.
به عبارت ديگر، مشروعيت عبادات، امرى توقيفى است؛ بهطورىكه هرآنچه كه مشروعيت آن محرز گردد مشروع است و هر آنچه مشروعيتش محل شك و ترديد باشد ممنوع است. در اين مورد، مىتوان به روى هم گذاشتن دستها (نهادن دست راست بر روى دست چپ و به عبارتى، تكتف) در حال نماز اشاره كرد؛ زيرا نماز، دو مصداق دارد؛ يكى اقامه نماز به حالت انداختن دستها و آويختن آنها و ديگرى اقامه نماز در حالت گذاشتن دست راست بر روى دست چپ. شك و ترديد در مورد جواز حالت دوم به خودى خود، نشان مىدهد كه اين حالت، بدعتى است كه نماز را باطل مىكند و در چنين جايى، اصل بر فساد است.
ممكن است برخى در چنين جايى اصل را بر صحّت بگذارند و بگويند: نماز جماعت در حقيقت خود، موازى با واجب تخييرى و در عرض آن است و اين مسأله از مبطلات اصل نماز محسوب نمىشود. بنابراين، بحث بر سر دو چيز است؛ يكى «فرادى بودن واجب» و «مطلق جماعت» و ديگرى «فرادى بودن واجب» و «جماعتِ مقيد به استدارهاى نبودن صفوف نماز». در اينجا بايد گفت كه مقتضاى اصل، برائت از اين تقييد است. (4)
اشكال تصوّر بالا اين است كه در اينجا به ماهيت نماز دستور داده شده و نماز فرادى و جماعت، از مصاديق اين واجب به شمار مىآيند. بنابراين، انتخاب يكى از دو مصداق، نه شرعى كه عقلى است. بنابراين، علت شك و ترديد به سقوط ماهيت با فرد خاص برمىگردد و اصل، خلاف اين را مىرساند؛ زيرا قاعده اشتغال به قوت خود باقى است تا امتثال ثابت گردد.
1) مسالك الأفهام الى تنقيح شرائع الاسلام، ج 1، ص 308
2) مدارك الأحكام، ج 4، ص 232
3) مرحوم كاشف الغطاء، كشف الغطاء، ج 1، ص 265
4) مجله فقه أهل البيت: شماره 44، صفحه 94، به نظر من اين مسأله از سخنان آقاى خوئى درباره مسأله شرطيت تأخر مأموم از امام و ناكافى بودن تساوى حقيقى، روشن مىشود. ايشان مىگويند: اين امر در مقام ما به شكل مذكور، نمود مىيابد.
و خلاصه، بايد گفت: اگر ماهيت يك واجب، داراى مصاديق متعدّد باشد و انجام (و امتثالِ) برخى از مصاديق، به طور يقين ثابت شود و امتثال برخى ديگر، محل ترديد باشد، در اين حالت، مقامِ مورد نظر، محكوم به اشتغال است؛ چرا كه از قبيل شك در سقوط محسوب مىشود؛ بنابراين، اگر خداوند دستور دهد كه نجاست با آب تطهير مىشود و صحّت تطهير با آب گوگرد محل ترديد باشد، تا زمانىكه يك اطلاق لفظى حاكم بر اصل وجود نداشته باشد، اشتغال پا برجا و ثابت است.
آيت الله حكيم (رحمة الله) با بيان ديگرى مطالب فوق را ذكر نموده و مىگويد:
«تارة يكون الشك في الصحة حدوثاً، و اخرى: يكون فيها بقاءً؛ فإن كان الأول فالمرجع أصالة عدم انعقاد الجماعة، لأن انعقادها إنّما يكون بجعل الإمامة للإمام من المأموم في ظرف اجتماع الشرائط، فإذا شكّ في شرطية شيء مفقود، أو مانعية شيء موجود- للإمام أو المأموم أو الائتمام- فقد شك في الانعقاد، الملازم للشك في حصول الإمامة للإمام و المأمومية للمأموم، و الأصل العدم في جميع ذلك و بعبارة أخرى: الشك في المقام في ترتب الأثر على الجعل المذكور و مقتضى الأصل عدمه
». «گاهى شك در مورد صحّت جماعت، شكِ حادث است و گاه، شك باقى؛ در حالت نخست، «اصلِ عدم انعقاد جماعت» ثابت است؛ زيرا انعقاد جماعت، تنها از طريق «تعيين امامت» است براى امام از سوى مأموم و در صورت فراهم بودن همه شرايط، انجام مىپذيرد. بنابراين، اگر شرطيت چيزِ معدوم يا مانعيتِ چيزِ موجود براى امام يا مأموم، يا اصل اقتدا محلّ شك و ترديد باشد، انعقادِ همراه با ترديد درباره تحقّق امامت براى امام و تحقّق مأموميت براى مأموم نيز مورد شك قرار مىگيرد و در همه اين موارد، اصل بر عدم است؛ به عبارت ديگر در اين مقام، ترتيب اثر دادن به «تعيين مذكور» محلّ شك و ترديد است و مقتضاى اصل، بر عدم مىباشد.» (1)
شايد تصور شود كه اصل عملى، محكوم اطلاقات وارده در نماز جماعت است؛ زيرا مقتضاى اطلاقات وارده در نماز جماعت، اين است كه تأخّر و يا عدم تقدّم مأموم بر امام، به عنوان شرط مطرح نشود. نتيجه نهايى تصوّر فوق اين است كه اگر نماز تنها در يك جهت و تنها در يك خط مستقيم انجام پذيرد، بايد تأخّر يا عدم تقدّم مأموم بر امام به عنوان شرط رعايت شود، اما اگر نماز دايره وار در همه جهات (چهارگانه)، امكان پذير باشد، اطلاقات مطرح شده در مسأله جماعت، محكم و پابرجاست و هيچ چيز نه تقدّم و نه تأخّر به عنوان شرط، مطرح نيست.
ايراد وارده به تصوّر پيشگفته اين است كه: مقصود از اطلاقات در اين مقام چيست؟
آيا مقصود تأكيدهايى استكه درباره استحباب آن در فريضه ذكر شده؛ همانكه حرّ عاملى بابى را با عنوان «باب استحباب مؤكد جماعت در فرايض» به اين موضوع اختصاص داده است؟ روشن است كه اطلاقات ياد شده در مسأله استحباب، در صدد بيان شرايط جماعت نيست و همه روايات وارد در مسأله «تشويق جماعت» مانند اين سخن امير مومنان (ع) است كه مىفرمايد:
«مَنْ سَمِعَ النِّدَاءَ فَلَمْ يُجِبْهُ مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ فَلَا صَلَاةَ لَهُ
». «هر كس نداى جماعت را بشنود و بى علت از اجابت آن سر باز زند، نماز او پذيرفته نيست.»
يا مقصود از تصوّر بالا اين جمله است كه:
«أَنَّ أَقَلَّ مَا تَنْعَقِدُ بِهِ الْجَمَاعَةُ اثْنَان
». «كمترين تعداد براى اقامه جماعت، دو نفر است»
همانند سخن زراره در اين حديث كه:
1) مرحوم آيت الله حكيم، مستمسك العروه، ج 7، ص 217
«قُلْتُ لأَبِى عَبْدِ اللهِ (ع)
: الرَّجُلَانِ يَكُونَانِ جَمَاعَةً؟ فَقَالَ: نَعَمْ، وَ يَقُومُ الرَّجُلُ عَنْ يَمِينِ الإِمَام».
«به امام صادق (ع) گفتم: آيا مىشود كه دو مرد تشكيل جماعت دهند؟ حضرت فرمودند: آرى، مرد دوم در سمت راست امام مىايستد.» (1)
پس بايد گفت كه اين روايات و مانندآن، مسأله تشريع جماعت و استحباب مؤكد آن را مورد توجه قرار مىدهند و در صدد بيان شرايط و اجزا نيستند. بنابراين، نمىتوان در مورد شك در باره نفى جزئيت، به آنها استناد كرد.
از آنچه گذشت اين دو برداشت به دست مىآيد:
اصل نخستين بر فساد است؛ چرا كه آن، از قبيل شك در انجام (امتثال) و يا شك در انعقاد جماعت است.
اين اصل، محكوم اطلاقات نيست؛ زيرا در اينجا هيچ اطلاقى در مورد اصل، صدق نمىكند و بايد در اين مقام به ادله شروط استناد كرد.
اكنون به بيان مسأله مىپردازيم:
همانگونهكه گذشت اشكال اين موضوع در دو حالت، خلاصه مىشود:
الف: اشكالِ «تقدّم مأموم بر امام در برخى حالات.»
ب: اشكالِ «تقابل مأموم با امام در برخى موارد.»
بررسي دو اشكال:
الف: شرطيت عدم تقدّم مأموم بر امام
محقق گويد: «و لا يجوز أن يقف المأموم قدام الإمام»؛ «جايز نيست مأموم جلوتر از امام بايستد.» (2)
براى اثبات اين امر، به عدم اختلاف علماى شيعه استدلال شده و اجماع يكسانِ همه علماى پيشين و معاصر، مورد استناد قرار گرفته است. همچنين برخى از علما با صراحت بر اين باورند كه در عبادت توقيفى بايد به افعال يقينى پيامبر (ص)، ائمه (عليهم السلام)، اصحاب، تابعين، تابعينِ تابعين و سيره ديگر مذاهب اسلامى، در همه زمانها و مكانها اكتفا كرد؛ چرا كه اطلاقات مطرح شده در غير اين مسأله، نمىتواند ابعاد مسأله را روشن نمايد. (3)
ظاهر سخنان محقّق، مانند ظاهر سخن ديگران است كه مىگويند: «هيچگونه دليل لفظى مبنى بر جايز نبودن تقدّم مأموم بر امام وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، به صورت اشاره و تلميح است، اما عقيده اجماع، همه موارد چه در مسجدالحرام وچه در ديگر اماكن را در بر مىگيرد.
نمىتوان گفت: اجماع، دليلى لبّى (عقلى) است كه درآن به مقدار يقينى يعنى اقامه نماز در جهت واحد اكتفا مىشود.
اين امر مىتواند از سخنان امام نيز آشكار شود؛ زيرا امام، پيشوايى است كه گفتار و كردار او الگوى ما است و لازمه اين امر آن است كه مأموم، جلوتر از امام قرار نگيرد. به همين خاطر در روايات آمده است: از امام (ع) پرسيدند:
«اگر مردى امام جماعت گروهى باشد و پس از خواندن يك ركعت از نماز جماعت، بميرد، تكليف چيست؟ امام (ع) فرمودند: بايد مرد ديگرى را جلو بيندازند تا نماز را ادامه دهد. در اين حالت بايد ميت را در پشت سر خود بگذارند و هركه او را لمسكرد، غسل كند.» (4)
به هرحال در هيچيك از حالات يا مساجد، نمىتوان در مورد شرطيت عدم تقدّم مأموم بر امام، ترديد كرد اما جايز نبودن تساوى امام و مأموم، جاى بحث و بررسى دارد.
اكنون كه اين مطلب دانسته شد، لازم است محور و ملاك تقدّم (جلوتر بودن امام از مأموم) تبيين شود.
اگر ملاك تقدّم و تأخّر، نزديكتر نبودن مأموم از امام به كعبه باشد، بهگونهاى كه يا در يك خط قرار گيرند و يا مأموم در مقايسه با امام، دورتر از كعبه بايستد. در اين صورت، صحّت نماز دايرهاى ثابت مىشود، به شرط آنكه دايره محل ايستادن امام، همان دايرهاى نباشد كه مأموم بر روى آن ايستاده است و دايره دوم (دايره مأموم) دورتر از دايره نخست (دايره امام) باشد تا از اين طريق، فاصله مأموم با كعبه در همه موارد، بيشتر از فاصله امام با كعبه باشد.
اين امر از آن جهت است كه كعبه، چهارگوش و مستطيل است و اگر دايرهاى پيرامون آن كشيده شود، فاصله خطوط اين دايره تا كعبه، يكسان نيست بلكه طبيعتاً خطوط موازى با زوايا در مقايسه با خطوط موازى با اضلاع، به كعبه نزديكترند؛ زيرا كعبه چهارگوش و مستطيل است و همانگونه كه در شكل زير پيداست، ضرورتاً خط موازى با ضلع در مقايسه با خط موازى با زاويه، از كعبه دورتراست.
بنابراين، بايد دايره محل ايستادن مأموم از دايره محل ايستادن امام بزرگتر باشد و به عبارت ديگر، در همه نقاط، دورتر از كعبه قرار گيرد؛ زيرا در غير اين صورت همانگونه كه از سخنان گذشته پيدا است دورتربودن فاصله مكانى مأموم با كعبه در مقايسه با فاصله مكانى امام با كعبه، به تنهايى كفايت نمىكند بلكه اين فاصله بايد در همه موارد رعايت شود و اين موضوع در شكل زير نشان داده شده است.
بنابراين، شرط عدم تقدّم مأموم بر امام بايد در همه موارد رعايت شود.
با شرحىكه گذشت، روشن مىشودكه قرارگرفتن مأموم در پشت سر يا كنار امام به حالت دايره پرگارى به تنهايى نمىتواند نزديكتر نبودن او بهكعبه در مقايسه با امام را تضمين كند؛ چراكه كعبه جوانب فراوان دارد. بنابراين، بايد دايره محل ايستادن مأموم از دايره محل ايستادن امام بزرگتر باشد؛ بهگونهاىكه طبق شكل بالا امام در همه حال از مأموم به كعبه نزديكتر است.
پس اگر معيار و ميزان در تقدم امام و تأخر مأموم، همان محل ايستادن امام باشد، بدون اينكه نزديكى يا دورى به كعبه را ملاك قرار دهيم، در اين حالت، ايستادن مأموم در همان دايرهاى كه امام بر روى آن ايستاده، عدم تقدّم مأموم بر امام را محرز مىكند و اين مسأله نياز بهتوضيح ندارد. براى نمونه، اگر افسرى به سربازان دستور دهدكه به شكل دايره بايستند وآنان نيز دوشادوش و در كنار هم، بر روى يك خط دايرهاى بايستند، عدم تقدّم آنها بر يكديگر محرز است.
صاحب جواهر نيز به همين نكات اشاره مىكند و مىگويد: احراز ايستادن در پشت سر يا كنار امام، ادعايى است محقق؛ زيرا اين دو مسأله (قرار گرفتن در پشت سر يا كنار امام) حتى اگر دايره پرگارى مد نظر باشد، در مورد هر يك بر اساس خود آن در نظر گرفته مىشود. (1)
از عموم اجماعات و اشارات موجود در روايات، چنين برمىآيد كه ملاك مقدم نبودن مأموم از جايگاه و محل ايستادن امام است و جهتى كه نمازگزاران به سوى آن مىايستند، اهميتى ندارد.
به عبارت ديگر، همه فقها بر اين نظريهاند كه محلّ ايستادن امام و مأموم در غير مسجدالحرام، ملاك تحقّق اين شرط است. بنابراين، همين ملاك بايد در مسجدالحرام نيز رعايت شود و در غير اين صورت، لازم مىآيد به يكى از دو مورد زير تمسك شود:
در غير مسجد الحرام، «محل ايستادن امام و مأموم» ملاك و معيار در نظر گرفته شود اما در مسجدالحرام، ملاك تحقّق شرط ياد شده، كعبه باشد؛ يعنى مأموم از امام به كعبه نزديكتر نباشد.
هر دو مسأله مراعات شود.
مورد نخست معمول نيست؛ زيرا در اينجا دليلى بر تفاوت ميان مسجدالحرام و اماكن ديگر نداريم. مورد دوم موافق با احتياط است اما رعايت هر دو مسأله، دليل محكمى مىخواهد كه در اينجا موجود نيست.
از آنچه گذشت، روشن مىشود كه مشكل تقدّم مأموم بر امام در نماز دايرهاى البته در صورت ملاك قرار دادن محل ايستادن امام يا در اصل وجود خارجى ندارد و يا اينكه در برخى دايرهها بروز پيدا مىكند و در برخى ديگر خير.
ب: اشكال تقابل (در برابر هم قرار گرفتن امام و مأموم)
اشكال دوم در نماز استدارهاى، تقابل است؛ يعنى مأموم به جاىآنكه در پشت سر يا كنار امام باشد، در برابر او قرار مىگيرد. در حالىكه تقابل و رو به رو بودن امام و مأموم، در نيمه دوم دايره، آشكارا ديده مىشود و اين مسألهاى است غير معمول. از همين رو است برخى از كسانى كه اين مسأله را جايز شمردهاند، شرط كردهاند كه امام و مأموم به يك سو، رو
1) نگاه كنيد به جواهر، ج 13، ص 230
كنند؛ زيرا اگر اين مسأله بهطور مطلق، جايز شمرده شود، لازم مىآيد كه نماز جماعتِ متقابل (رو در رو) در داخل كعبه جايز باشد و چهره امام و مأموم در برابر همديگر قرار گيرد، اما چنين تقابلى را نمىتوان به رسميت شناخت. (1)
بايد گفت اين اشكال، شايسته تأمل است و دلايل جايز بودن اقامه نماز جماعت، به فرد شايع مربوط مىشود اما اطلاق ادله به فرض موجود بودن ربطى به اين فرد نادر ندارد.
ممكن است گفته شود: از آن زمان كه كعبه به دست پيامبر خدا ابراهيم (ع) بنا گرديد، شكل هندسى مسجدالحرام به صورت دايرهاى بود؛ زيرا طواف كعبه كه خداوند عزّ وجلّ در آيه (وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتيقِ) (2)از زبان ابراهيم خليل، آن را مورد تأكيد قرار داده است بر دايرهاى بودن مسجدالحرام صحه مىگذارد. درست است كه اقامه نماز به شكل دايرهاى، در برخى موارد مستلزم تقابل و رو به روى هم قرار گرفتن امام و مأموم است اما آيا مطالب ياد شده از قراين جايز بودن اقامه نماز جماعت دايرهاى محسوب نمىشود؟
در پاسخ بايد گفت: شكى نيست كه طواف دايرهاى صورت مىپذيرد اما نشانهاى در دست نيست كه ثابت كند مسجدالحرام در عصر ابراهيم (ع) به شكل دايره بنا نهاده شده است و حتى اگر چنين باشد دليل جايز بودن نماز جماعت به صورت دايرهاى به شمار نمىآيد.
تا اينجا دو اشكال از اشكالات ياد شده در كلام فقها، بررسى گرديد، اما اشكال سوّمى نيز وجود دارد و آن اينكه:
ج: نبايد حائلي ميان امام و مأموم قرار گيرد
از شرايط صحت نماز جماعت اين است كه در ميان امام و مأموم، حائلى مانع از ديدن امام نشود.
محقّق مىگويد: اگر در ميان امام و مأموم حائلى باشد كه مانع از ديدن امام گردد، نماز جماعت صحيح نيست.
صاحب جواهر مىگويد: به نظر مىرسد اين مسأله مورد اجماع است و در «الذخيره»، «صريح الخلاف»، «المنتهى» و «المدارك» به آن اشاره شده است.
روايت صحيح زراره از امام باقر (ع) اين مطلب را تأييد مىكند. در اين روايت آمده است: «اگر قومى نماز بگزارند و ميان آنها و امام حائلى غير قابل عبور قرار گيرد، آن امام صلاحيت امامت آنها را ندارد و هر صفى كه افراد آن به امام جماعت اقتدا كنند و ميان آنها و صف جلو، حائلى غير قابل عبور باشد، نمازشان صحيح نيست؛ اگر در ميان نمازگزاران، پوشش يا ديوارى باشد، نمازشان صحيح نيست مگر كسانى كه از حائلهاى در باشند.»
زراره مىگويد: امام (ع) فرمودند: «اين حجلهها در هيچ زمانى وجود نداشتهاند بلكه جباران آن را به وجود آوردهاند و نمازگزارى كه در پشت اين حجلهها بايستد و به امامِ حاضر در داخل اين حجلهها اقتدا كند، نمازش صحيح نيست.» (3)
علت اشكال اين است كه كعبه معظمه به عنوان حائل در ميان امام و بسيارى از مأمومينِ حاضر در نيمه دوم دايره، عمل مىكند؛ به گونهاى كه اين دسته از مأمومين، امام را نمىبينند.
مىتوان گفت: مشاهده امام از سوى همه مأمومين، ضرورتى ندارد بلكه مشاهده برخى از مأمومين به رغم تعدد واسطهها كفايت مىكند. (4)
مأمومىكه در نيمه دوم دايره است، امام را نمىبيند؛ زيرا كعبه در ميان آنها حايل مىشود، اما مىتوان گفت كه مأموم، امام را از راه واسطه مىبيند. اين وضعيت، قابل مقايسه با نماز امام در حجله نيست؛ زيرا حجله مسجد به گونهاى بوده كه مانع از ورود ديگران مىشده و امام به هيچ وجه قابل مشاهده نبوده بلكه مأمومين تنها از طريق مكبّر از ركوع و سجود او مطلع مىشدهاند.
علاوه بر اين، دلايل عدم وجود حائل، شامل اين نوع حائل نمىشود؛ چرا كه ماهيت نماز جماعت در كعبه، چنين حائلى را به وجود آورده است.
تا اينجا اشكالات سه گانه مربوط به نماز جماعت استدارهاى را بررسى كرديم و دانستيم كه اشكال دوم از اشكال نخست و سوم، قوىتر است: بنابراين، احوط آن است كه در اقامه نماز جماعتِ دايره وار، طورى عمل شود كه هيچكدام از موانع سه گانه به وجود نيايد.
استدلال به سيره در اثبات صحت نماز جماعت دايرهاى:
برخى از فقها، براى اثبات صحت نماز جماعت به حالت دايرهاى، به سيره استناد كردهاند. سرآمد اين فقها شهيد اول است كه در كتاب «الذكرى» مىنويسد: نماز جماعتِ دايره وار، صحيح است؛ چرا كه در همه دورانهاى گذشته، اجماع عملى در اين مورد وجود داشته است. (1)
در تأييد سيره چنين گفتهاند كه اصحاب پيامبر 9 هنگام فتح مكه، ده هزار نفر و بلكه بيشتر بودهاند. پس چگونه توانستهاند نماز را به صورت خط مستقيم در مسجدالحرام اقامه كنند؟
بالاتر اينكه تعداد همراهان پيامبر (ص) در حجّه الوداع به صد هزار نفر مىرسيد.
و امامان شيعه اعتراضى به اين سيره نكردهاند و اين عدم اعتراض، بهترين دليل پذيرش آن، از سوى ائمه (عليهم السلام)، محسوب مىشود. (2)
در نقد ديدگاه بالا بايد گفت: تمام آنچه در مورد سيره گفتهاند، ازعدم آگاهى به تاريخِ «آغاز نماز به شيوه دايرهاى» نشأت مىگيرد. دانستيم كه خالد بن عبدالله قسرى نخستين كسى بود كه نماز جماعت دايرهاى را رواج داد و علت رواج چنين نمازى اين بود كه كعبه در هنگام برپايى نماز تراويح، گنجايش همه مردم را نداشت. شايان ذكر است كه اين ملاك (اقامه دايره وار نماز جماعت) در مورد نمازهاى يوميه رواج نداشته است.
درست است كه مسجدالحرام گنجايش هزاران زائر را به صورت همزمان نداشته اما اين امر، دليل اقامه نماز در مسجدالحرام محسوب نمىشود بلكه احتمال دارد كه پيامبر (ص) نماز را در بيرون مسجدالحرام اقامه كرده باشد، به ويژه آنكه پيامبر (ص) در خارج از مكه اقامت داشت. از آن حضرت پرسيدند: چرا در خارج از مكه اقامت گزيدهاى؟ فرمود: عقيل خانهاى در مكه براى ما باقى نگذاشته است.
حقيقت كلام اين استكه: مسجدالحرام گنجايش فعلى را نداشته و حتى در صورت اقامه دايره وار نماز جماعت توسط پيامبر (ص) نيز كفاف جمعيت را نداشت.
ابن جوزى در توصيف ساختمان مسجدالحرام مىگويد: مسجدالحرام، كوچك بود و در پيرامون آن ديوارى وجود نداشت، بلكه خانههاى اطراف، مشرف بر مسجدالحرام بودند و در ميان خانهها درهايى وجود داشت كه راه ورود مردمِ نواحى مختلف، محسوب مىشد. روند مذكور ادامه داشت تا اينكه محدوديت مكانى مسجدالحرام براى مردم، آشكار شد؛ بنابراين، عمر بن خطاب، برخى خانههاى اطراف را خريد و آنها را ويران كرد و آنگاه با ديوارى كوچك، مسجدالحرام را محصور ساخت. بعدها عثمان بن عفان مسجدالحرام را توسعه داد و برخى ديگر از خانههاى اطراف را خريد.
ابن زبير نيز در توسعه مسجدالحرام كوشيد؛ بهطورى كه برخى خانهها را خريد و ضميمه مسجدالحرام كرد. وليد بن عبدالملك نخستين كسى بود كه مسجدالحرام را به اسطوانههاى مرمرين آراست و آن را با چوب تزيين شده درخت ساج، مسقف كرد. بعدها منصور بخش شامى مسجدالحرام را توسعه داد و مهدى نيز در همين مسير گام برداشت. در اين دوران، كعبه در كنار مسجدالحرام قرار داشت اما مهدى مايل بود كه كعبه در وسط مسجدالحرام باشد. بنابراين، خانههاى مردم را خريد و به مسجد الحرام افزود و كعبه را در وسط مسجدالحرام قرار داد. توسعه مسجدالحرام در دورههاى بعد نيز استمرار يافت و اين روند تا به امروز همچنان ادامه دارد. (3)
(13 شعبان المعظم 1428 هجرى)
چكيده
حجراسماعيل، موضوع چند مسأله فقهى قرارگرفته است؛ مانند «داخل طواف قرار گرفتن»، «دست كشيدن روى ديوارحجر هنگام طواف» و «فاصله مطاف ازديوارحجر». در چرايى و دلايل مسائل فوق، ميان فقها اختلاف است. حجر، هم موضوع قرارگرفته و هم مورداستدلال و استناد برخى فقيهان بوده است. چون مسأله به ماهيت حجر باز مى گردد، اين مقاله مىكوشد ضمن تبيين چيستى حجراسماعيل، نقش وجايگاه آن در تأثيرگذارى بر مبانى و دلايل مسائل فقهى روشن سازد.
كليدواژها: حجراسماعيل، طواف، هاجر، اسماعيل وكعبه
مقدمه
در اينكه حجر اسماعيل چيست؟ آيا جزو كعبه است يا خارج آن؟ از ديرباز ميان فقيهان اختلاف بوده وطبعاً بر مبانى فقهى آنان تأثيرگذاشته وگاه به عنوان دليل مسأله مورد عنايت قرارگرفته است.
مانند: بطلان طواف از داخل حجر اسماعيل، دست كشيدن برديوار يا دست گذاشتن روى ديوار حجر اسماعيل، وفاصله حدّ مطاف از طرف حِجر اسماعيل، طبق فتواى فقهاى گذشته كه قائل به تحديد مطاف به فاصله 5/ 26 ذراع هستند.
در اينجا اين پرسش به ذهن مى آيدكه جايگاه حجر اسماعيل در مسائل مربوط به طواف ومسائل فقهى چه مقداراست؟
و اين باز مىگردد به چيستى حجراسماعيل و قرارگرفتن آن در حيطه دلايل مسائل فوق، لذاكوشيدهايم با دلايل نقلى، چيستى حجر اسماعيل را تبيين و مسائل فقهى مربوط به آن را بيان كنيم:
حجر اسماعيل چيست و آيا جزو كعبه است يا خارج آن؟
حجر اسماعيل ميان دو ركن شامى و عراقى است. ديوارى كوتاه و قوسى شكل به ارتفاع 30/ 1 سانتىمتر و پهناى نيم متر دارد. بالاى آن، سه لامپ نورانى با فاصله از هم قرارد قراردادهاند. داخل حجر، محل دفن حضرت هاجر، حضرت اسماعيل و تعدادى از پيامبران است. (1)
در اينكه آيا حجر اسماعيل جزو كعبه است؟ دو نظريه وجود دارد:
الف: حِجر اسماعيل- تمام يا قسمتى از آن- جزو كعبه بوده كه از آن جدا شده است. اين قول منتسب به اهل سنت و علّامه حلّى است و شهيد اوّل نيز با ترديد به مسأله نگريسته است.
ب: حجر اسماعيل- نه تمامش و نه قسمتى ازآن- جزو بيت نيست. اين نظريه منتسب به مشهور فقهاى اماميه است.
پيروان نظري اول
شهيد اول با نسبت دادن مسأله به قول مشهور مىنويسد: «سواء قلنا بأنّه من البيت كما هو المشهور أو لا ...»؛ «حجر بايد داخل طواف باشد، چه معتقد باشيم كه آن جزو بيت است همانگونه كه مشهور است، يا بر اين باور نباشيم.» (2)
شهيد اوّل، جزو كعبه بودن حِجر را به مشهور نسبت مىدهد، در حالى كه مشهور فقهاى شيعه گفتهاند حجر اسماعيل جزو بيت نيست.
علّامه در كتاب «منتهى المطلب» (ج 2، ص 691) و تذكره الفقاء، با استناد به قول اهلسنّت و دلايل آنان مىنويسد: بنابر قولى از شافعى، حجر جزو بيت نبوده و از خارج آن است و طبق قول ديگرى از وى، حجر اسماعيل به اندازه شش ذراع جزو كعبه است. از عايشه نقل شده كه گفت: «نذر كردم دو ركعت نماز در داخل كعبه بخوانم، پيامبر (ص) فرمود: در
حجر اسماعيل بخوان.» بنابراين، شش ذراع از آن جزو بيت مىباشد. برخى هم گفتهاند هفت ذراع.
علَامه روايت تاريخى زير را نيز به عنوان دليل ديگر آورده است:
قبل از بعثت پيامبر خدا (ص) سيلى آمد و خانه خدا را خراب كرد. قريش گرد آمدند تا آن را مانند قبل بسازند. هنگام ساخت و تعمير خانه، پول پاك و طيب و هدايا و نذر كم آمد. پس كعبه را از جانب حِجر كم گذاشتند، همچنين شاذروان را. ليكن عبداللهبن زبير كه بر مكه تسلّط يافت، كعبه را خراب و طبق نقشه حضرت ابراهيم بنا كرد. حَجّاجبن يوسف ثقفى كه روى كار آمد، بناى زبير را خراب و كعبه را به حالت بناى كنونى- كه همان بناى قريش است- درآورد. (1)
رواياتى كه علامه از عامه آورده، نزد فقيهان شيعه اعتبار ندارد و جز اين روايات، دليل ديگرى ذكرنكرده است. بنابراين، نظريه علامه- كه شاذّ و نادراست- در برابر قول مشهور قدرت عرض اندام ندارد و از اعتبار و حجّيت ساقط است.
سيد محمد عاملى در كتاب «مدارك الاحكام فى شرح شرايع الاسلام» مىنويسد:
روايتى كه سند بر گفته شهيد باشد نيافتيم و بر روايتى كه علامه در تذكره آورده، اعتمادى نيست و بر مدّعاى او نيز مستندى نديديم، علاوه اين كه مدعاى ايشان مخالف با روايات است. (2)
علامه محمد حسن نجفى دركتاب «جواهرالكلام»، سخنان علامه را بىپايه و اساس دانسته، مىنويسد: «اينها حرفهايى است بىتحقيق كه با روايات بسيارى در تعارض است.» (3)
آيت الله فاضل/ مىنويسد: «اين قول- كه حجر اسماعيل جزو بيت است- با روايات بسيارى در تعارض مىباشد. (4)
ابن قدامه در جايى مىنويسد:
«و لنا أنّه من البيت»؛ «باور ما آن است كه حِجر جزو بيت مى باشد.»
و دليل اين سخن را كه طواف بايد از خارج حجر اسماعيل انجام گيرد، همين مىداند. او مىافزايد: طواف بايد بيرون از حجر باشد، چون حجر جزو بيت است. (5)
دلايل اهل سنت
دلايلى كه اهل سنت بر اين نظريه اقامه كردهاند، رواياتى است كه از عايشه نقل شده و به آنها اشاره مىكنيم.
الف: پيامبر- صلى الله عليه] وآله [و سلّم- به عايشه فرمود: «صلّى فِي الحَجَر فَإنّ الحَجَر مِنَ البَيتِ»؛ «در حجر نماز بخوان، زيرا آن، جزو بيت و كعبه است.»
ب: عايشه گفت: «دوست داشتم داخل كعبه شوم و در آنجا نماز بخوانم. پس پيامبر خدا- صلّى الله عليه [وآله] و سلّم- دست مرا گرفت و داخل حجر برد و فرمود: در حجر نماز بخوان، اگر خواستى داخل خانه شوى، همانا حجر قطعهاى از خانه است.»
و در مورد صحت روايت، ترمذى گويد: اين حديث حسن و صحيح است. (6)
عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: سَأَلْتُ رَسُول اللهِ- صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ [وآله] وَسَلَّمَ- عَنْ الْحِجْرِ فَقَالَ هُوَ مِنْ الْبَيْتِ
». (7)
از عايشه نقل شده كه گفت: از پيامبر خدا (ص) در مورد حجر پرسيدم، فرمود: آن جزو خانه است.»
1) تذكره الفقها، ج 8، ص 91
2) المغنى، ج 3، ص 397
3) مدارك الاحكام، ج 8، ص 128
4) جواهرالكلام، ج 19، ص 293
5) كتاب الحج، ج 4، ص 363
6) المغنى، ج 3، ص 397
7) همان.
8) «قَالَ رَسُول اللهِ- صَلَّى اللهُ عَلَيهِ [وآله] وَسَلَّمَ إِنَّ قَوْمَكِ اسْتَقْصَرُوا مِنْ بُنْيانِ الْبَيتِ وَلَوْلا حَدَاثَه عَهْدِهِمْ بِالشِّرْكِ أَعَدْتُ مَا تَرَكُوا مِنْهُ فَإِنْ بَدَا لِقَوْمِكِ مِنْ بَعْدِى أَنْ يبْنُوهُ فَهَلُمِّى لأُرِيكِ مَا تَرَكُوا مِنْهُ فَأَرَاهَا قَرِيبًا مِنْ سَبْعَه أَذْرُعٍ» المغنى، ابن قدامه، ج 3، ص 397
بررسى
همانطور كه پيشترگفته شد، اهلسنت تنها سه روايت از عايشه به عنوان دليل نقل كردهاند كه علامه حلّى برخى از آنها را در كتاب تذكره الفقها آورده است. ولى فقهاى بزرگوار، اين دسته از روايات را معتبر ندانستهاند. بنابراين، قول نخست كه مىگويد: حجر اسماعيل- تمام يا جزئى از آن- از بيت مىباشد، بىپايه و دليل است؛ زيرا اوّلا: جز چند روايت كه عايشه نقل كرده، دليل ديگرى بر اين مطلب وجود ندارد. ثانياً- با دلايل و رواياتى از اهلبيت (عليهم السلام) كه در قول دوّم خواهيم آورد، در تعارض مىباشند.
پيروان نظري دوّم، يا قول مشهور
مشهور ميان فقهاى اماميه آن است كه حجر اسماعيل- نه تمام و نه بخشى ازآن- جزو كعبه نيست. فقهايى چون صاحب جواهر، (1)صاحب مدارك، (2)وآيت الله فاضل (3)و ... به اين مسأله تصريح كردهاند.
دلايل
سه گروه از روايات بر اين نظريه اقامه شده و آن را به اثبات رسانده است:
«مُحَمَّدُبْنَ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِبْنِ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَبْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِبْنِ سَعيدٍ عَنْ فَضَالَةَبْنِ أَيُّوبَ عَنْ مُعَاوِيَةَبْنِ عَمَّارٍ، قَالَ: سَأَلْتُ أَبَاعَبْدِاللهِ (ع) عَنِ الْحِجْرِ أَمِنَ الْبَيْتِ هُوَ أَوْ فِيهِ شَيْءٌ مِنَ البَيْتِ؟ فَقَالَ: لا، وَلا قُلامَةُ ظُفُرٍ وَلكِنَّ إِسْمَاعِيلَ دَفَنَ أُمَّهُ فِيهِ فَكَرِهَ أَنْ يُوطَأَ فَجَعَلَ عَلَيْهِ حِجْراً وَ فِيهِ قُبُورُ أَنْبِيَاءَ». (4)
«معاويه بن عمار گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم: آيا حجر جزو خانه است يا چيزى از خانه در آن واقع شده است؟ فرمود: نه جزو خانه است و نه چيزى از خانه به اندازه سر ناخن، در آن است. بلكه اسماعيل مادر خود را در آن دفن كرد و خوش نداشت قبر مادرش زير پاى طواف كنندگان قرار گيرد. پس اطراف آن را ديوار كشيد و همچنين آنجا قبور پيامبران مىباشد.»
«وَ عَنْهُ عَنِ الحَسَنِبْنِ فَضَّالٍ وَ عَبْدِالله الْحَجَّالِ جَميعاً عَنْ ثَعْلَبَةبْنِ مَيْمُونٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِالله (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الحِجْرِ، هَلْ فِيهِ شَيءٌ مِنَ البَيْتِ؟ فَقَالَ لا، وَلا قُلامَة ظفُرٍ». (5)
«زراره گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم: آيا چيزى از خانه خدا در حجر واقع شده است؟ فرمود: نه و نه حتى به اندازه يك سر ناخن.
: وَ رُوي أَنَّ فِيهِ قُبُورَ الانْبِيَاء (عليهم السلام) وَ مَا فِي الْحِجْرِ شَيْءٌ مِنَ البَيْتِ وَ لا قُلامَة ظُفُر». (6)
«روايت شده كه در حجر، قبور پيامبران (عليهم السلام) است. نه چيزى از حجر جزو كعبه قرار گرفته و نه به اندازه سرانگشتى از خانه در حجر واقع شده است.»
نتيجه
روايت معاويه و زراره تصريح دارند كه حجر جزو خانه خدا نيست و حتى به اندازه سر ناخن از كعبه در آن واقع نشده است. تعبير «لا» در روايت؛ يعنى نه تمام حجر و نه قسمتى از آن، جزو كعبه نيست و تعبير «لاقلامه ظُفر» تأكيد بر آن است كه حتى سر ناخن از حجر اسماعيل جزو خانه خدا واقع نشده است.
وَعَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِبْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِبْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِالله 8 قَالَ: الْحِجْرُ بَيْتُ إِسْمَاعِيلَ وَ فِيهِ قَبْرُ هَاجَرَ وَ قَبْرُ إِسْمَاعِيلَ». (1)
مفضلبن عمر از امام صادق (ع) روايت مىكند كه فرمود: حجر، خانه اسماعيل بود، آنجا قبر هاجر و قبر اسماعيل است.
«مُحَمَّدُبْنُ إِدْريسَ فِي آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ نَوَادِرِ أَحْمَدَبْنِ مُحَمَّدِبْنِ أَبِينَصْرٍ الْبَزَنْطِيِّ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِيعَبْدِالله 8 قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الحِجْرِ، فَقَالَ إِنَّكُمْ تُسَمُّونَهُ الحَطِيمَ وَ إِنَّمَا كَانَ لِغَنَمِ إِسْمَاعِيلَ وَ إِنَّمَا دَفَنَ فِيهِ أُمَّهُ و كَرِهَ أَنْ يُوطَأَ قَبْرُهَا فَحَجَّرَ عَلَيْهِ وَ فِيهِ قُبُورُ أَنْبِيَاءَ». (2)
حلبى مىگويد: از امام صادق (ع) در مورد حِجر پرسيدم. فرمود: شما آن را حطيم مىخوانيد. همانا حجر براى گوسفندان اسماعيل بود و در آنجا مادرش را دفن كرد و چون دوست نداشت قبر مادرش پايمال شود، ديوارى دور آن كشيد و همچنين آنجا قبر پيامبران است.»
«وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَبْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيّبْنِ النُّعْمَانِ، عَنْ سَيْفِبْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِيبَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ، عَنْ أَبيعَبْدِالله 8 قَالَ: إِنَّ إِسْمَاعِيلَ دَفَنَ أُمَّهُ فِي الحِجْرِ وَ حَجَّرَ عَلَيْهَا لِئَلا يُوطَأَ قَبْرُ أُمِّ إِسْمَاعِيلَ فِي الْحِجْرِ». (3)
«ابوبكر حضرمى از امام صادق (ع) روايت مىكند كه فرمود: اسماعيل مادرش را در حجر به خاك سپرد و دور آن را ديوار كشيد تا قبر مادر اسماعيل پايمال (طوافكنندگان) نشود.»
نكته: اين روايت را صدوق نيز از طريق خود نقل كرده است.
«وَ عَنْ بَعَضِ أَصْحَابِنَا، عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ مُحَمَّدِبْنِ سِنَانٍ، عَنِ الْمُفَضَّلِبْنِ عُمَرَ، عَنْ أَبِيعَبْدِالله 8 قَالَ: الحِجْرُ بَيْتُ إِسْمَاعِيلَ وَ فِيهِ قَبْرُ هَاجَرَ وَ قَبْرُ إِسْمَاعِيل». (4)
«مفضلبن عمر از امام صادق (ع) روايت مىكند كه فرمود: حِجر خانه اسماعيل بود و در آن، قبر هاجر و قبر اسماعيل واقع شده است.»
«وَ فِي الْعِلَلِ عَنْ أَبِيهِ، عَنْ سَعْدِبْنِ عَبْدِاللهِ، عَنْ أَحْمَدَبْنِ مُحَمَّدِبْنِ عِيسَي، عَنْ أَحْمَدَبْنِ مُحَمَّدِبْنِ أَبِينَصْرٍ، عَنْ أَبَانِبْنِ عُثَمانَ، عَنْ أَبِيبَصِيرٍ، عَنْ أَبِيجَعْفَرٍ أَوْ أَبِي عَبْدِالله (عليهم السلام) فِي حَديثِ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ قَالَ: وَ تُوُفِّي إِسْمَاعِيلُ بَعْدَهُ وَ هُوَ ابْنُ ثَلاثِينَ وَ مِائَةِ سَنَةٍ فَدُفِن فِي الحِجْرِ مَعَ أمِّهِ». (5)
«ابوبصير از امام باقر يا امام صادق (عليها السلام) در حديث ابراهيم و اسماعيل مىگويد: اسماعيل بعد از مادرش، در حالى كه به سن 130 سالگى رسيده بود رحلت كرد و كنار مادرش در حجر به خاك سپرده شد.»
«مُحَمَّدُبْنُ عَلِيّبْنِ الحُسَيْنِ، عَنِ النَّبِيِّ وَ الأئِمَّة (عليهم السلام) قَالَ: صَارَ النَّاسُ يَطوفُونَ حَوْلَ الحِجْرِ وَ لايَطوفُونَ فِيهِ، لأنَّ أُمَّ إِسْمَاعِيلَ دُفِنَتْ فِي الحِجْرِ فَفِيهِ قَبْرُهَا فَطيفَ كذَلِكَ لِئَلَّا يُوطأَ قَبْرُهَا». (1)
«محمدبن علىبن الحسين، از پيامبر و ائمه (عليهم السلام) چنين روايت مىكند: مردم پيرامون حِجر طواف مىكنند و نه داخل آن، چون مادر اسماعيل در حجر دفن شده است. پس آن قبر مادر اسماعيل است. اين چنين طواف مىكنند تا قبر او پايمال نشود.»
10
. قَالَ: وَ رَوِيَ أَنَّ إِبْرَاهِيمَ (ع) لَمَّا قَضَي مَنَاسِكَهُ أَمَرَهُ اللهُ بِالانْصِرَافِ فَانْصَرَفَ وَ مَاتَتْ أُمُّ إِسْمَاعِيلَ فَدَفَنَهَا فِي الحِجْرِ و حَجَّرَ عَلَيْهَا لِئَلَّا يُوطَأَ قَبْرُهَا». (2)
«هنگامى كه ابراهيم مناسكش را به پايان رساند، خداوند فرمان به بازگشت او داد. مادر اسماعيل از دنيا رفت و در حجر دفن شد و بر آن ديوار كشيدند تا قبر او پايمال نشود.»
«وَ عَنْ عدَّةِ مِنْ أَصْحَابِنَا، عَنْ سَهْلِبْنِ زِيَادٍ، عَنْ مُحَمَّدِبْنِ الوَليدِ شَبَابٍ الصَّيْرَفِيِّ، عَنْ مُعَاوِيَةَبْنِ عَمَّارٍ، قَالَ: قَالَ أَبُوعبْدِالله (ع): دُفِنَ فِي الحِجْرِ مِمَّا يَلِي الرُكْنَ الثَّالِثَ عَذَارَي بَنَاتِ إِسْمَاعِيلَ». (3)
«معاويه بن عمار از امام صادق (ع) روايت كرد كه: در حجر اسماعيل- آنچه تا ركن سوّم مىرسد- دختران اسماعيل به خاك سپرده شدهاند.»
اين دسته از روايات مىگويد: حِجر محل دفن هاجر، اسماعيل، دختران اسماعيل و برخى انبيا است؛ يعنى يك قبرستان مقدس. ولو برخى از اين روايات مرفوعه است، اما برخى ديگر صحيح مىباشد، و اين گروه از روايات، شاهد خوبى است كه حجر اسماعيل جزو خانه خدا نيست و چيزى از خانه خدا در آن واقع نشده است. زيرا جايز نيست در داخل خانه خدا كسى را دفن كنند، هر چند پيامبر خدا يا از اولياء الله باشند.
مرحوم آيت الله فاضل/ مىنويسد: تأييد بر اين مطلب (كه حجر جزو كعبه نيست) دفن اسماعيل، هاجر و تعدادى از پيامبران در آنجاست؛ زيرا مرسوم و معهود نبود كه خانه خدا يا جزئى از آن، محل دفن عدهاى قرار گيرد ولو از پيامبران يا افراد منتسب و مرتبط با آنان باشد. گرچه بگوبيم كه دفن جايز باشد. بنابراين، بدون هيچ ترديدى حجر بيرون از كعبه است و خانه، حتى جزئى از آن، شامل حجر اسماعيل نمىشود. (4)
«مُحَمَّدُبْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِبْنِ الْحُسَيْنِ، عَنِ الْحَسَنِبْنِ عَلِي، عَنْ يُونُسَبْنِ يَعْقُوبَ، قَالَ: قُلتُ لأَبِيعَبْدِالله (ع) إِنِّي كنْتُ أصَلِّي فِي الحِجْرِ، فَقَالَ لِي رَجُلٌ لاتُصَلِّ المَكتُوبَة فِي هَذَا المَوْضع فَإِنَّ فِي الحِجْرِ مِنَ الْبَيْتِ. فَقَال (ع) كذَبَ صَلِّ فِيهِ حَيْثُ شئْتَ». (5)
«يونسبن يعقوب گويد: به امام صادق (ع) گفتم: در حجر اسماعيل نماز مىخواندم، مردى به من گفت: در اين مكان نماز واجب نخوان؛ زيرا حجر جزئى از خانه خداست. امام (ع) فرمود: دروغ گفته است. هرگاه كه خواستى در آنجا نماز بخوان.»
«وَ عَنْ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي الْبِلَادِ، عَنْ أَبِي بِلَالٍ الْمَكِّيِّ، قَالَ: رَأَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ 8 دَخَلَ الْحِجْرَ مِنْ نَاحِيَةِ الْبَابِ، فَقَامَ يُصَلِّي عَلَى قَدْرِ ذِرَاعَيْنِ مِنَ الْبَيْتِ فَقُلْتُ لَهُ مَا رَأَيْتُ أَحَداً مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ يُصَلِّي بِحِيَالِ الْمِيزَابِ فَقَالَ هَذَا مُصَلَّى شَبَّرَ وَ شَبِيرٍ ابْنَيْ هَارُونَ». (1)
«بلال مكّى مىگويد: امام صادق 7 را ديدم كه داخل حجر شد و دو ذراع مانده به خانه، نماز گزارد. به او گفتم: كسى از اهلبيت تو را نديدم كه زير ناودان نماز بخواند. فرمود: اينجا نمازگاه فرزندان هارون شبّر و شُبير است.»
بررسى روايت
از اين روايات، به خصوص روايت يونس استفاده مىشود كه خواندن نماز واجب در حجر اسماعيل صحيح است و كراهتى ندارد و همين دليل بر اين است كه حجر جزو كعبه نيست؛ زيرا در داخل كعبه خواندن نماز مكروه است. البته سند هر دو روايت ضعيف مىباشد. خبر ابو بلال مكى به علت مجهول بودن وى ضعيف است و روايت يونس به خاطر عدم توثيق محمد بن الحسين. ليكن برخى از علما مانندآيت الله فاضل/ به روايت يونس استدلال كردهاند. (2)كه در اين صورت مىتواند مؤيد دو گروه قبلى باشد.
نتيج روايات سه گروه
از سه گروه روايات ياد شده كه از حدّ تواترگذشته و برخى از آنها صحيح است، استفاده مىشود حجر اسماعيل جزو كعبه نيست- نه همه و نه جزئى ازآن، ولو به اندازه سر ناخن انگشت- محل حِجر، خانه اسماعيل بوده و محل دفن هاجر، اسماعيل و تعدادى از انبيا مىباشد و احكام كعبه بر آن جارى نمىشود. چون در كعبه جايز نيست كسى را دفن كنند، يا نماز خواندن دركعبه مكروه است. ولى حجر اسماعيل در طو اف همچون كعبه است كه مىبايست در داخل طواف قرار گيرد.
مسائل مرتبط باحجراسماعيل
همه فقها؛ اعم از خاصه وعامه، بر اين نظريه هستندكه حجر اسماعيل بايد مانندكعبه داخل طواف قرارگيرد. در اين موردكسى ترديد ندارد و فتوايى برخلاف ندادهاند. ليكن در دلايل آن، ميان علماى شيعه و اهل سنت اختلاف وجود دارد. طبق قول مشهور فقهاى شيعه دلايلى چون: «اجماع»، «روايات»، «سيره» و «سنت» وجود دارد وحجر اسماعيل به عنوان دليل، هيچ دخالتى براين مسأله ندارد. برخلاف اهل سنت كه به اتفاق و اجماع، حجراسماعيل را دليل اين وجوب مىدانند.
ابن قدامه از علماى اهل سنت مىنويسد: طواف بايد بيرون از حِجر باشد، چون حجر جزو بيت است. (3)
ازآنجاكه ابن قدامه حِجر اسماعيل راجزو بيت مىداند، باآن معامله بيت مىكند؛ همانطور كه كعبه بايد داخل طواف قرارگيرد، حجر نيز بايد داخل طواف باشد.
علّامه حلّى نيز مانند اهل سنت به حِجر اسماعيل براى وجوب داخل قرارگرفتن حجر در طواف و دست گذاشتن روى ديوارِ حجر، چنين استدلال كرده است.
در تذكره الفقها آمده: واجب است حجر اسماعيل را داخل در طواف كند ... پس اگر بر روى ديوار حجر رفت يا از درِ حجر وارد و از درِ ديگر خارج شد، طواف او مجزى نيست؛ چرا كه او در بيت طواف كرده است. بلكه واجب است كه برگرد حجر اسماعيل طواف كند ... (4)
بنابر قول علّامه چون حجر جزوكعبه است، پس اگر دستش را روى ديوار حجر بگذارد درحقيقت دستش را داخل كعبه كرده است.
فقها در حكم دست گذاشتن روى ديوار حِجر اسماعيل نظريات گوناگون دادهاند.
گروهى دست گذاشتن روى ديوار حِجر اسماعيل را جايز شمردهاند كه در اين، بحثى نيست. اما برخى كه قائل به عدم جواز هستند، دو استدلال آوردهاند؛ برخى به حجر اسماعيل استدلال كردهاند. مانند علّامه و اهل سنت.
علّامه در تذكره مىنويسد:
«اقرب عدم صحّت طواف كسى است كه دستش را در حين طواف داخل حجر كرده است و اين، يكى از اقوال شافعيه است؛ زيرا بعضى از بدن او در خانه قرار گرفته و ما شرط كرديم كه بايد تمام بدن او خارج بيت باشد.
قول ديگر شافعى ها جواز است؛ و گفتهاند زيرا بيشتر بدن او در خارج بيت است. پس در عرف گفته مىشود: طواف كرده است ولى اين قول ممنوع است. چون بعضى از بدن او، در بيت قرار گرفته است. (1)
علّامه چون قائل است كه حجر اسماعيل جزو بيت مىبادش، مىگويد كسى كه دستش را به طرف حجر دراز كرد و يا روى ديوار حجر گذاشت، بعض بدن او در حين طواف، داخل خانه شده است و حال آن كه در طواف بايد تمام بدن او در خارج خانه باشد و حتى جزئى از بدن نيز جايز نيست كه داخل خانه باشد.
البته اين استدلال از نظر مشهور فقها بىاعتبار است. چون با دلايل متقن ثابت شد كه حجراسماعيل جزو خانه نيست.
مسأله ديگر، حد مطاف از جانب حجر اسماعيل است. بنا به گفته كسانى كه قائل به مضيق بودن حدّ مطاف هستند؛ يعنى فاصله بيت تا مقام ابراهيم (يعنى 5/ 26) ذراع، آيا اين فاصله از جانب حجر اسماعيل، از كعبه محاسبه مىشود يا از ديوار حجر؟
در اين مسأله دو نظريه است كه هر كدام مبنايى دارند:
نظريه نخست: فاصله مطاف از بيت محاسبه مىشود، در اين صورت با كسر مقدار حجر اسماعيل (تقريباً 20 ذراع) محل طواف ضيق شده و حد مطاف در اين قسمت به 5/ 6 ذراع (5/ 3 متر) مىرسد.
مثلًا امام خمينى/ كه قائل به اين مسأله است، مىفرمايد:
در سمت حِجر اسماعيل (ع) محلّ طواف تنگ مىشود؛ زيرا مقدار حجر (20 ذراع) از آن كاسته شده و تقريباً شش ذراع و نيم براى محل طواف باقى مىماند و بايد از خارج اين حد طواف نشود و اگر بيش از شش ذراع و نيم فاصله گرفت، آن جزء را اعاده كند و احوط اعاده طواف مىباشد. (2)
دلايل اين موضوع متفاوت است:
در برخى منابع فقهى آمده است چون حجر اسماعيل جزو بيت نيست، پس بايد مسافت را از بيت محاسبه كرد، در اين صورت، حجر داخل مطاف قرار گرفته و حدّ مطاف ضيق مىشود.
مبناى استدلال برخى ديگر در اين محاسبه آن است كه چون حجر اسماعيل جزو بيت است، پس محاسبه از ديوار حجر صحيح است؛ مانند مرحوم صاحب جواهر.
شيخ محمدحسن نجفى مىنويسد: بنابر اينكه حجر اسماعيل جزو كعبه باشد، مسافت از خارج (ديوار) حِجر محاسبه مىشود. ليكن ايشان در نهايت جانب احتياط را گرفته است. (3)
برخى از علما هم قرائن و شواهدى آوردهاندكه ارتباطى به حجر اسماعيل ندارد، چه جزو خانه باشد چه نباشد. بلكه اين دلايل مستقلًا بر محاسبه مسافت از ديوارحجر دلالت مىكنند؛ مانند:
پيامبرخدا (ص) در عمره القضا با هفتصد نفر طواف كرد. آيا تصور مىشود كه اين تعداد مسلمان، همه در 5/ 3 متر طواف كنند؟
پيامبر 9 در حجّه الوداع با صد هزار نفر به حج آمده بود و همه آنان انگيزه داشتند مناسك حج را با عمل به دستورات آن حضرت بياموزند، لذا تلاش مىكردند خود را به آن حضرت نزديكتر كنند. اگر فرض كنيم نصف اين جمعيت در طواف حضور داشته باشند، آيا تصوّر مىشود كه در سه ناحيه به فاصله 5/ 26 ذراع طواف كنند و در يك ناحيه در 5/ 6 ذراع؟!
1) آي-- ه الله فاضل، كتاب الحج، ج 4، ص 375
كليد واژه: جاهليت- جاهليت جَهلاء- جاهليت اولى- نكاح شغار- حميت جاهليت- تبرّج- معطّله- محصّله- بت- تنديس
مدخل و ضروت بحث:
جاهليت، عنوان دورهاى از تاريخ عرب استكه داراى بار معنايى منفى است و از تاريكى، شرارت، حقد، كينه و نادانى حكايت مىكند و اسلام در پىآن دوران ظهوركرد و بخش مهمى از رسالت پيامبرخدا (ص) در طى 23 سال بعثت، در مبارزه و رويارويى با انديشههاى جاهلى آن عصر بوده و بيشترين چالشها را با پرورش يافتگان و حاميان فرهنگ منحط عصر جاهليت داشته است و نيز بسيارى از آيات قرآن؛ چه به صراحت و چه با اشاره، ناظر به نگاه و تفكّر آن دوران بوده كه انديشه جاهلى و رفتار و كردار ناپسند آنان را به نقد كشيده و محكوم كرده است. پس اگر با اين نگاه به عصر جاهليت بنگريم، ضرورت بحث درباره آن، روشن مىگردد.
افزون بر آنچه در قرآن و روايات، درباره جاهليت آمده، مسلمانان نيز در كتب كلامى، تاريخى و تفسيرى، در باره آن بحثهاى مبسوطى داشتهاند و در رابطه با مظاهر مختلف عصر جاهلى اطلاعات سودمند و مفيدى به جا نهادهاند كه پژوهش و بررسى در باره آنها مىتواند در تبيين آيات و روايات و بحثهاى تاريخى و عقايد، پژوهشگران را يارى نمايد و بيش از همه، عظمت و بزرگى كار پيامبر (ص) را نشان دهد كه آن حضرت چگونه توانست تحوّلى عظيم را در جامعه جاهلى ايجاد كند و هويت مردمان پرورش يافته در محيط ج اهليت را چنان دگرگون سازدكه از جمع آنان مردانى با هويت انسانى- الهى بسازد و نه تنها سرنوشت جزيره العرب را متحوّل كند كه در جهان بشريت تغييرى در خور توجه ايجاد نمايد و مسير حركت تاريخ را تحت نفوذ خود در آورد؛ لذا تحقيق و پژوهش در باره «مفهوم جاهليت در قرآن و متون تاريخى» براى آشكار كردن كار پيامبر اعظم، كارى بايسته و ضرورى است:
ريش واژ «جاهليت»
جاهليت، برگرفته از «جهل» است، البته نه آن جهلى كه نقيض و مقابل «علم» مىباشد بلكه از جهل به معناى خيره سرى و پرخاشگرى و شرارت.
و در مقابل آن، اسلام به معناى تسليم است و طاعت خداى عزّ وجلّ و رفتار و كردار بزرگوارانه.
اشاره شد كه «جهل» داراى دو معنا است:
«جهل» در برابر «علم»، كه به معناى نادانى است.
«جهل» به معناى سبكى كه خلاف وقار وطمأنينه مىباشد.
اوّلى نقيض «علم» است و از همين رو، به بيابان بدون علامت و نشانه، «مجهل» گفتهاند و دومى داراى معناى اضطراب نا آرامى است، لذا به چوبى كه با آن آتش را به هم مىزنند «مجهل» مىگويند. (1)
برخى ديگر از لغت دانان چنين معنا كردهاند: جهل جهلًا وجهاله: حماقت و بىخردى و ستمگرى و خيره سرى نمود و جاهل به معناى كم خردى وستيزه جويى كردن و عكس «مجامله» است كه خوش رفتارى و نرم خويى است. (2)و جهل با اين معنا، در مواردى از «قرآن» و «حديث» و «اشعار عربى» عصر جاهلى آمده و از قرينه مقابله همين معنى حاصل مىشود:
(قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ). (3)
«آيا ما را به ريشخند مىگيرى؟» گفت: «پناه مىبرم به خدا كه [مبادا] از جاهلان باشم.»
قرآن در اينجا ريشخند را نشانه كم خردى و خيره سرى دانسته و فرموده است:
(وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً). (4)
«و بندگان خداى رحمان، كسانىاند كه روى زمين به نرمى (و فروتنى) راه مى روند و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند، به ملايمت پاسخ مىدهند.»
در اين آيه، رفتارى چون «آرام راه رفتن» و «سخن ملايم گفتن» و «سلام» و «فروتنى»، در برابر شرارت و پرخاشگرى اهل جاهليت قرار گرفته است.
آنگاه كه ابوذر مادر كسى را دشنام داد و به زشتى ياد كرد، پيامبر به او فرمود: «إنّك أمرءٌ فيك الجاهلية» (1)در اين جمله حضرت، دشنام و پرخاشگرى را از خصوصيتهاى جاهليت شمرده است.
در شعر معلقه عمرو بن كلثوم از شعراى جاهلى آمده است.
أَلَا لَا يَجْهَلَنَّ أَحَدٌ عَلَيْنَا فَنَجْهَلَ فَوْقَ جَهْلِ الجَاهِلِيْنَا (2)
«هلا، كسى با ما سفاهت نورزد كه ما بيش از همه، خيره سرى و شرارت خواهيم كرد.»
از همه اين شواهد پيدا است كه يكى از معانى جهل- تندى و خيره سرى و بىخردى است.
اصطلاح جاهليت
از تفاسير مىتوان استفاده كرد كه عنوان جاهليت در قرآن، با بار مفهومى متفاوت، بر اعراب پيش از اسلام اطلاق شده است و در اينكه اين اصطلاح از چه زمانى رايج شد، از «اين خالويه» نقل است كه اين كلمه از مستحدثات اسلام است (3)و به زمان قبل از بعثت گفته مىشود. (4)عسقلانى نيز در شرح بر صحيح بخارى اين معنا را غالب شمرده است. (5)از معاصران نيز برخى گفتهاند: با ظهور اسلام، اصطلاح جاهليت مطرح شد. (6)ليكن از اشعار به جاى مانده از دوران جاهليت بر مىآيد كه مردم آن عصر، از اين كه خود را جاهل و خيره سر واهل شرارت و جاهل بنامند، هيچ باكى نداشتند، هم چنانكه پيشتر گذشت، شاعر عهد جاهلى، عمرو بن كلثوم در معلّقه خود گفته است:
أَلَا لَا يجْهَلَنَّ أَحَدٌ عَلَينَا فَنَجْهَلَ فَوْقَ جَهْلِ الجَاهِلِينَا (7)
دوران جاهليت
در اينكه آيا عصر جاهليت شامل يك مقطع زمانى است؛ مثلًا 500 سال قبل از اسلام و آيا به محدوده معين جغرافيايى در جزيره العرب گفته مىشود؟ يا اين كه جاهليت عبارت از آداب و رسوم و عقايدى است كه مىتواند در هر زمان و مكانى و در هر نژاد و مردمانى يافت شود.
شك نيست كه جاهليت، با همه جنبههاى شرك آميزش و اخلاق مبتنى بر عصبيت و خون خوارى و تبهكارىاش، به سالهاى قبل از اسلام گفته شده است. (8)قرآن نيز در چهار مورد، از عنوان جاهليت نام برده و دليل اين نامگذارى بر آن عصر را دو چيز شمرده است:
رواج بت پرستى و جهل در ميان مردم آن زمان.
رواج دشمنى و خونريزى ميان عشاير و قبايل.
در تعيين محدوده زمانى عصر جاهليتِ قبل از اسلام، در متون دينى هيچ اشارهاى نشده ليكن عدّهاى فاصله زمانى حضرت عيسى و بعثت پيامبر اسلام را، كه حدود پانصد و اندى سال است، دوران جاهليت قبل از اسلام شمردهاند. (9)
و نيز پژوهشگرانى از عرب، كه اهل ادب بودهاند، در تحقيقات خود از شعر جاهلى، محدوده زمانى آن را يكصد و پنجاه تا دويست سال پيش از هجرت دانسته و آن را عصر ظهور شعر جاهلى شمردهاند. (10)
به هر حال مىشود گفت جاهليت حالتى است كه عرب پيش از اسلام داشتند و نسبت به خدا، پيامبران، اديان يا معاد آگاهى نداشتند و بت مىپرستيدند و افتخار به انساب خود نموده و متكبر و خود خواه بودهاند.
مسيحيان نيز بر زمانهاى پيش از بعثت حضرت مسيح واژه جاهليت را اطلاق كردهاند و اين براى آن بودكه بگويندآنها از علم و ملكوت الهى دور بودهاند. (11)
1) ابن اثير، النهايه فى غريب الحديث، ماده جهل.
2) الزوزنى، شرح المعلّقات السبع، ط قم، منشورات اروميه، ص 127
3) لغت نامه دهخدا، «ماده جاهليت».
4) همان مدرك.
5) همان مدرك.
6) دكتر جواد على، تاريخ مفصل عرب قبل از اسلام، چاپ بيروت، دارالعربى، ص 27
7) الزوزنى، شرح معلّقات السبع، چاپ ايران، قم، انتشارات اروميه، ص 35
8) شوقى ضعيف، العصر الجاهلى، ترجمه: علىرضا ذكاوتى قراگوزلو، چاپ تهران، انتشارات امير كبير، ص 47
9) حاج شيخ عباس قمى، سفينه البحار، ماده «جهل».
10) العصر الجاهلى، همان مدرك، ص 46، تاريخ ادبيات زبان عربى، همان مدرك، ص 35
11) دكتر جواد على، تاريخ مفصل عرب قبل از اسلام، چاپ بيروت، داراحياء التراث العربى، ص 27
به بخشى از تاريخ، «جاهليت اولى» گفتهاند. مقصود از جاهليت اولى جاهليت قديمى است كه آن را «جاهليت جهلا» نيز مىگفتند و آن، زمان تولّد حضرت ابراهيم است كه زنان پيراهن مرواريد دوز به تن مىكردند و در ميان راهها خود را به مردان عرضه مىداشتند. برخى نيز گويند: دوران ميان آدم و حضرت نوح است. و عدّهاى هم گفتهاند مقصود جاهليت زمان كفر پيش از اسلام است.
اگر چه برخى گفتهاند: «جاهليت اولى» در برابر «جاهليت پيشين» است نه «اولى» در برابر «ثانى»، ولى ز مخشرى مىگويد: جاهليت اولى همان جاهليت قديم است كه به آن «جاهليت جهلا» مىگويند. و آن «زمانى است كه ابراهيم در آن متولد شد. برخى نيز گفتهاند: فاصله ميان آدم و نوح، جاهليت اولى است و جاهليت اخرى فاصله بين عيسى (ع) و حضرت محمد (ص) مىباشد. (1)
به هر حال مىشود گفت كه يكى از دورانهاى جاهليت، كه از آن، تعبير به «جاهليت جهلا»؛ يعنى «جاهليت و نادانى سخت» شده، حدود پانصد سال قبل از بعثت پيامبر اسلام است در جزيره العرب و دورانهايى نيز مانند آن در تاريخ بشر رخ داده و وجود داشته است و خلق و خوىهايى از جاهليت نيز مىتواند بعد از اسلام وجود داشته باشد؛ چنانكه از «تعرّب بعد الهجره» نهى شده است كه بعد از مسلمانى و هجرت از بلاد كفر به بلاد اسلام، بدون عذر و بهانه به بلاد كفر برگردد. (2)يا اينكه بيابان نشينى با اعراب را برگزيند بعد از آن كه هجرت كرده باشد. (3)
ظنّ جاهليت
پيشتر اشاره شدكه برخى مردمانِ عهد جاهليت، اگر چه بت مىپرستيدند، ليكن پرستش بتها را براى تقرّب به خدا انجام مىدادند و در عين حال داراى عقايدى بودند كه گذشته از بت پرستى، رنگ جاهليت نيز داشت و خداوند از آن به عنوان «ظن جاهليت» ياد مىكند و بقاياى آن انديشه جاهلى هنوز در برخى افراد تازه مسلمان باقى مانده بود و درگير و دار حوادث و پيشآمدها بروز مىكرد و خود را نشان مىداد؛ از جمله گروهى بودند كه بعد از شكست مسلمانان در جنگ احد، خداوند از آنان چنين ياد مىكند:
(وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ الأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ في أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا ...). (4)
«... اما گروه ديگرى در فكر جان خويش بودند (و خواب به چشمانشان نرفت.) آنها گمانهاى نادرستي- همچون گمانهاى دوران جاهليت- درباره خدا داشتند و مىگفتند: «آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مىشود؟!» بگو: «همه كارها (و پيروزيها) به دست خداست!» آنها در دل خود، چيزى را پنهان مىدارند كه براى تو آشكار نمىسازند، مىگويند: «اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اين جا كشته نمىشديم! ...»
و اين دسته از مسلمانان مردمانى بودند كه خداوند آنان را به خودشان واگذاشته بود و جز خود به چيز ديگرى نمىانديشيدند و انديشهاى جز حفظ زندگى و حيات دنيوى خود نداشتند و از آن مىهراسيدند كه مبادا در چنبره مرگ بيفتند و به دين و به چيزى روى نمىآوردند مگر براى بهرهمندى از امور دنيوى و به اين ظن و گمان روى به دين مىآوردند كه عاملى شكست ناپذير است، چون خدا راضى به پيروزى و غلبه دشمنانش نمىشود، اگر چه از جهت ظاهرى آنان تمام اسباب پيروزى را داشته باشند و به هر حال اينان تا دين به سودشان است دين دارند و چون كار واژگونه شود و به هدف خود نرسد، بر مىگردند.
و اينكه به خدا گمان باطل دارند، از «ظنون» جاهليت است كه خداوند را به امرى مىستايند و توصيف مىكنند كه ستايش و توصيف حق و درستى نيست بلكه از اوصافى است كه اهل جاهليت خدا را به آن مىستودند و آن گفت آنان است: (هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَيْء) كه خداوند كار را به دست آنان اندازد و خداوند به پيامبر دستور مىدهد كه پاسخ دهد؛ (قُلْ إِنَّ الأَمْرَ كُلَّهُ
لِله ...)؛ زيرا آنان مىپنداشتند كه برخى امور به نفع آنان است- چه اسباب آن را فراهم كنند يا فراهم نكنند- ولى چون شكست خوردند و دستهاى كشته شدند در اين عقيده به ترديد افتادهاند.
روشن است آنچه آنان براى خود بر خدا لازم مىدانستند، چيره شدن و پيروزى بود و اين پندار را به جهت اسلام آوردن خود داشتند و گمان مىكردند كه دين در هر حال شكست ناپذير است و به دنبال آن دين داران هم شكست نمىخورند چون بر خدا لازم است آنان را يارى كند، بدون هيچ قيد و شرطى و اين ظن و گمانِ ناحق و باطلى است و ظن جاهليت است ... زيرا برخى مشركان جاهليت معتقد بودند كه خداوند خالق همه چيز است و براى هر صنف و دستهاى از حواديث؛ مانند رزق و حيات و ... و براى هر نوعى از انواع هستى چون انسان، زمين و ... ربّ و پروردگارى است كه هيچگاه در چيزى كه اراده كند شكست نمىخورد، لذا اين ربّ ها و خدايان را مىپرسيدند تا روزيشان دهد و سعادتشان بخشد و از بدىها و آسيبها حفظشان كند و خداوند سبحان را چون ملك و پادشاه بزرگى مىدانستند. كه هر دسته از رعيت و بخشى از حكومتش را به والى تام الاختيارى سپرده كه هر چه مىخواهد در منطقه تحت نفوذش و حوزه حكومتش انجام دهد.
بههرحال هركس چنين گمان بردكه دينِ حق درظاهر و درآ غازِ كار شكست ناپذير است و پيامبركه نخستين دريافت كننده آن از حق بوده و سختى آن را تحمل كرده، نبايد در دعوت مردم به دين، شكست بخورد يا اينكه كشته شود يا بميرد، چنين ظنى در مورد خدا حق نيست و ظن جاهليت است و براى خدا شريك قائل شدن است كه پيامبر را «ربّ» بپندارد كه امر پيروزى و غنيمت يافتن را به او واگذار كرده باشد با اينكه خداوند شريك ندارد؛ «الأَمْرَ كُلَّهُ لِله». (1)
تبرّج جاهليت
(وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الأُولَى). (2)
«و در خانههايتان قرار گيريد و مانند روزگار جاهليتِ قديم زينتهاى خود را آشكار مكنيد.»
تبرّج؛ يعنى خود آرايى و آراستن و نماياندن بر ديگران؛ چون برج كه از دور معلوم و مشهود است و در اينجا به اين معنا است كه زن زينت خود را براى مردان اجنبى بنماياندكه اين كارى زشت است (3)و خويشتن آراستن و آراسته از خانه بيرون آمدن زنان. (4)
ولى آنچه در آيه از آن پرهيز داده شده، شيوه تبرّج جاهليت است؛ يعنى آراستن به شيوه مردم جاهليت ممنوع است و اكنون بايد ديد كه مورّخان و مفسّران شيوه آراستن زنان جاهلى و بيرون آمدن از خانه را چگونه گزارش كردهاند: خود نمايى و برترى جويى ننماييد كه توجه ديگران را به خود جلب نماييد؛ يعنى در مقابل اجنبى، به گفتار يا كردار و رفتار و حركت ناز و كرشمه ظاهر نشويد اين كار زنان جاهليت است. (5)
و طبرسى گفته است تبرج جاهليت كه نهى شده است يعنى به شيوه و عادت زنان جاهلى از خانه خارج نشويد و زينتهاى خود را آشكار نكنيد چنانكه آنان كه آشكار مىكردند و برخى نقل كردهاند كه زنان جاهلى مقنعه بر سر مىافكندند ولى آن را گره نمى زدند و از زير آن زيور آلاتشان آشكار بود وبرخى گفتهاند تبرج جاهليت اولى: اين كه مردم جاهلى روا مىداشتند كه يك زن با همسرش و دوست همسر فراهم آيند و نيمه بالا تنه براى همسرش و نيمه ديگر براى دوستش (6)...
به هر حال اوضاع و احوال زنان و مردان در دوره جاهليت از اين هم اسفبارتر بوده است. چنانكه گفتهاند كه عرب زنانشان را با يكديگر مبادله و معاوضه مىكردند كه مردى همسرش را به ديگرى مىداد كه در برابر آن همسر از او مىگرفت. (7)كه از آن به نكاح «بدلى» در جاهليت ياد شده است. (8)
و يا نكاح شغار داشتهاند كه در اسلام نهى شده است بدين گونه كه در زمان جاهليت دختر يا خواهر كسى را خواستگارى مىكردند و مهرش اين بود كه او نيز دختر يا خواهرش را به او بدهد و جز اين مهرى نباشد (9)و به آن شغار گفتهاند به جهت برداشته شدن مهر (10)و در كتب حديث فقهى بابى در بطلان چنين نكاحى نگاشته شده است. (11)
فى حديث عنى النبى 9 فى الحديث المناهى قال: و نهى أن يقول الرجل للرجل زوجتى اختك حتى ازوجك اختى- ج 5
1) علامه طباطبايى، تفسير الميزان، چاپ بيروت، مؤسسه الاعلمى، ج 4، صص 48- 47
2) احزاب: 33
3) ابن اثير، النهايه، مصباح المنير، فيومى: ماده برج.
4) لسان التنزيل، ص 10
5) مصطفوى، حسن، التحقيق فى الكلمات القرآن الكريم.
6) طبرسى، مجمع البيان، بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 7- 8، ص 356؛ شيخ عباس قمى، سفينه البحار، ماده
7) مجمع البيان، همان مدرك، ص 367
8) شيخ صدوق، معانى الأخبار، چاپ قم، انتشارات جامعه مدرسين، ص 270، صص 276، 274
9) همان.
10) همان.
11) شيخ حر عاملى، وسايل الشيعه، چاپ تهران- الاسلاميه، ج 14، ص 229
حميّ جاهليت
(إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ ...). (1)
«آنگاه كه كافران تصميم گرفتند دل به تعصب و ستيزه جويى جاهلى بسپارند ...»
حميه؛ يعنى دفاع متعصبانه از خود، ستيزه جويى و ننگ و عار داشتن از چيزى، بيزارى و دلتنگى و خود بزرگبينى.
از ويژگىها و خصوصيات مردم جاهليت كه در قرآن از آن ياد شده، «حميه جاهليت» است كه براى روشن شدن مفهوم و چگونگى ظهور و بروز آن در ميان مردم، لازم است فضا و وضعيتىكه موجب شد خداوند از آن به عنوان حميه جاهليت ياد كرد، ترسيم شود تا اين شيوه اخلاقى و رفتارى جاهلى را بهتر بشناسيم.
در سال ششم هجرت، پيامبر به قصد «عمره» از مدينه عزم مكه نمود. چون بيم آن مىرفت كه قريش به جنگ با او برخيزند، پيامبر براى آن كه اعلام كند هدف زيارت دارد نه قصد جنگ، اوّلًا- ابتدا فرمان داد كه ياران با سلاح كامل بيرون نيايند و تنها شمشير با خود همراه ببرند ولى نه آخته بلكه در غلاف باشد. ثانياً شتران قربانى كه همراه آوردهاند و به آن «هَدى» مىگويند «اشعار» نمايد؛ يعنى كوهان آن را خون آلود كند تا همگان بدانند كه براى عمره آمده است و سرجنگ ندارد و ثالثاً- قلادههايى كه از نعل برگردن شتران آويختهاند تا معلوم شود براى زيارت آمدهاند. (2)
ليكن با همه اين تدابير، چون قريش از آمدن پيامبر آگاه شد، با زنان و كودكان در ذىطوى گرد آمدند و سوگند ياد كردند كه پيامبر را به مكه راه ندهند (3)
پيامبر (ص) در اقدام بعدى، دو نماينده نزد قريش فرستاد تا اعلام بدارد كه قصد جنگ ندارد و فقط براى زيارت خانه خدا آمده است، ليكن قريش مركب يكى را پىكرد و ديگرى را بازداشت نمود (4)و همچنان در عزم خود اصرار مىكرد و قريش نيز چهار نماينده و سفير پى در پى براى مذاكره با پيامبر فرستاد و پيامبر به هر يك تفهيم كرد و اعلام نمود كه شترها را براى قربانى آورده است و علامت گذارى كردند و به قصد زيارت آمدند نه براى جنگ و با اينكه آنان به قريش گزارش دادند نپذيرفتند (5)و همچنان سوگند مىخوردند كه هرگز تن نخواهيم داد كه عرب بگويد محمد به زور وارد مكه شده است. (6)
به هر حال اين «حميه جاهلى» و تعصب و ستيزه جويى و ننگ و عار داشتن از اين كه پيامبر وارد مكه شود و خود بزرگ بينى غلط قريش موجب گشت كه مانع از ورود پيامبر به مكه شوند و سرانجام كار به صلح حديبيه انجاميد.
و در مقابل اين تعصبِ تند و آتشين، اگر لطف و رحمت پروردگار در حق مسلمانان نبود سرانجام كار بسيار سخت و سنگين مىشد؛ چراكه چندين مورد خشونت و تعصب تند قريش، مىتوانست آتش خشم مسلمانان را بر انگيزاند، از جمله:
از اينكه مسلمانان از مدينه به قصد عمره آمده بودند و قريش مانع ايجاد كردند و در عرب سابقه نداشت كه كسى را به حرم راه ندهند، مسلمانان را سخت برآشفت.
هنگام انعقاد صلح برخى از مسلمانان چنان بر آشفتند كه به پيامبر گفتند: مگر تو پيامبر نيستى؟ مگر آنان مشرك نيستند؟ مگر ما مسلمانان نيستيم؟ پس چرا تن به ذلت بدهيم؟ بديهى است كه اينگونه سخنان مىتوانست آتش جنگ را شعلهور كند. (7)
همچنين در نوشتن صلح نامه وقتى به اين بند رسيدند كه: هر كس از قريش نزد محمد (ص) برود او را به ايشان باز گردانند و هر كس از همراهان محمد (ص) نزد قريش رفت او را بدو باز نگردانند. مسلمانان سخت بر آشفتند.
كار آنگاه سخت تر شد كه در پايان صلحنامه «ابوجندل» فرزند سهيل ابن عمرو- نماينده قريش در نوشتن صلح نامه كه مسلمان شده بود- از زندان قريش گريخت و نزد مسلمانان آمد، سهيل ابن عمرو آنگاه كه سراغ فرزندش آمد و را ديد، گريبانش را گرفت و بر او ضربهاى زد و خطاب به پيامبر (ص) گفت: اى محمد، پيش از رسيدن فرزندم قرار ما تمام شد. وى در اين هنگام ابو جندل را همراه خود مىبرد و او فرياد مىزد و مسلمانان را به يارى خود فرا مىخواند. (8)مسلمانان در اين صحنه نيز به خشم آمدند و به نگرانى ايشان افزوده شد.
روشن است كه در اثر «حميه جاهلى» يعنى ستيزه جويى و تعصب بيش از حدّ قريش در ارتكاب چنين امورى، زمينه شعلهور شدن آتش جنگ مىتوانست فراهم آيد. خداوند مىفرمايد: (فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها)؛ (9)«خدا نيز آرامش خود را بر دل پيامبرش و مؤمنان فرو فرستاد و به تقوا الزامشان كرد كه آنان به تقوا سزاوارتر و شايستهتر بودند.»
1) فتح: 26
2) ابن هشام، السيره النبويه، چاپ بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 3، ص 204؛ دكتر ابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، چاپ دانشگاه تهران 4
3) روضه الصفا، همان مدرك، ص 271؛ ابن هشام، السيره النبويه، چاپ بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 3، ص 204؛ آيينه تاريخ پيامبر اسلام.
4) همان مدرك.
5) چاپ بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 3، ص 325؛ رفيع الدين ابن اسحاق همدانى، ترجمه سيرت رسول الله تهران، خوارزمى، ج 2، ص 235، روضه الصفا، همان مدرك ص 272
6) چاپ بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 3، ص 325؛ دكتر آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 429؛ روضه الصفا، ص 271
7) دكتر آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 433
8) ابن هشام، السيره النبويه، چاپ بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 3، ص 204
9) فتح: 26
به هر حال، كافران قريش مانع ورود مسلمانان به مكه شدند و اين كار آنان از روى تعصب وغرور و خود خواهى بود و در مقابل خشونت و تعصب شديد آنان، خداوند سكينه و قارى بر پيامبر و يارانش فرو فرستاد كه آرامش قلبى يافتند و از خشم كفار نهراسيدند و با اطمينان وآرامش برخورد كردند، بىآن كه جهالت و نادانى، آنان را برانگيزد. تقوا با آنان همراه شد و آنان سزاوار چنين تقوايى بودند؛ زيرا استعداد و قابليت دريافت اين موهبت الهى را داشتند و اين در اثر عمل صالحى بود كه انجام داده بودند. (1)
آنگاه كه چهل تا پنجاه نفر از مردان قريش دستور يافتند پيرامون لشكر اسلام نفوذ كرده، از اصحاب پيامبر كسى را دستگير كنند و مسلمانان همه آنان را دستگير نمودند و نزد پيامبر آوردند، با آن كه به طرف سپاه اسلام تير اندازى و سنگ پرانى كرده بودند رسول خدا آنان را بخشيد و آزاد كرد و اين آرامش و وقار موجب شد كه مسلمانان هيچگونه اعتراضى از خود بروز ندهند. (2)
دكتر محمد ابراهيم آيتى، تاريخ اسلام، چ تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ص 420
حكم جاهليت
(أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ). (3)
«آيا حكم جاهليت را مىجويند براى مردمانى كه اهل يقيناند، چه حكمى از حكم خدا بهتر است؟»
براى روشن شدن معناى «حكم جاهيت»، بايد به دو آيه پيش از اين توجه و دقت شود كه عبارتاند از:
الف: (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ ...). (4)
«و اين كتاب [قرآن] را به حق بر تو نازل كرديم، در حالى كه كتب پيشين را تصديق مىكند، و حافظ و نگاهبان آنهاست. پس بر طبق احكامى كه خدا نازل كرده، در ميان آنها حكم كن! از هوا و هوسهاى آنان پيروى نكن! و از احكام الهى، روى مگردان! ...»
ب: (وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ ...) (5)
«و در ميان آنها [اهل كتاب]، طبق آنچه خداوند نازل كرده، داورى كن! و از هوسهاى آنان پيروى مكن! و از آنها بر حذر باش ...»
بعد از اينكه خداوند در دو آيه پى در پى تأكيد مىكند بر طبق آن چه نازل شد، حكم كند و فرمان و دستور حكم خداوند اجرا شود، مىفرمايد «فَإِنْ تَوَلَّوْا ...»؛ «اگر مردم رو گردان شدند و حكم خدا را نپذيرند ...» زيرا احكام و شرايع نازل شده از جناب پروردگار حق است و احكام ديگر، جز حكم جاهليت و برخاسته از هواى نفس چيز ديگرى نيست و آنان كه از حكم حق رو گرداناند، با اين كار خود چه مىخواهند؟! حكم جاهليت مىخواهند؟ درحالى كه هيچ كس نيكوتر از خدا حكمى ندارد. (6)
بنابراين، در احكام، هميشه امر دايراست بين سلب و ايجاب. اگر حكم نازل از جانب خداوند است، حق است. پس حكم مقابل آن، كه از جانب حق نيست، برخاسته از هوا و خواهش نفسانى است و لذا در تفسير اين آيه از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود:
قاضيان چهار دستهاند: سه دسته در آتش و يكى در بهشت:
مردى كه دانسته حكم به ستم مىكند، در آتش است.
مردى كه ندانسته حكم به ستم مىكند، در آتش است.
مردى كه ندانسته حكم به حق مىكند، در آتش است.
مردى كه دانسته حكم به حق مىكند، در بهشت است.
و فرمود حكم دو گونه است: الف- حكم الله ب- حكم جاهليت، هر كس در مورد حكم خدا خطا كند به حكم جاهليت حكم كرده است.
و آيه مورد بحث نيز به همين معنا دلالت دارد؛ زيرا حكم به ستم؛ چه دانسته و چه ندانسته ظلم است و همچنين كسى كه ندانسته حكم به حق كند، از نوع حكم بر اساس هوا و هوس است- و حكم جاهليت است- و قرآن از آن نهى كرد آنجا كه فرمود: (فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ) در اين آيه، از «متابعت و پيروى هواى نفس در حكم» منع فرمود و فرض مقابل آن، يعنى «دانسته و از روى علم حكم به عدل كردن» حق است. روشن است كه «علم به حكم، شرط جواز حكم كردن است و گر نه جايز نبوده و پيروى از هوا خواهد بود كه به آن «حكم جاهليت» گفتهاند و آن در مقابل «حكم الله» است. (1)
اعراب عصر جاهليت
اعراب عصر جاهلى را- كه پيامبرخدا بر آنان مبعوث شد- به دو گروه تقسيم كردهاند:
معطله العرب 2. محصله العرب
معطله (كه اينان از نظر اعتقادى، به چندين گروه تقسيم شدهاند):
الف- اعرابى كه منكر خالق و معاد بودند و باور داشتند كه طبيعت زنده مىكند و دهر مىميراند و تنها به حيات دنيوى معتقد بودند. (2)چنانكه قرآن از آنان حكايت مىكند:
(وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ). (3)
«آنان گفتند: «چيزى جز همين زندگى دنياى ما در كار نيست گروهى از ما مىميرند و گروهى جاى آنها را مىگيرند و جز طبيعت و روزگار ما را هلاك نمىكند!» آنان به اين سخن كه مىگويند علمى ندارند، بلكه تنها حدس مىزنند (و گمانى بىپايه دارند).»
ب- باور به خالق و پروردگار داشتند ليكن منكر معاد بودند؛ چنانكه قرآن از آن عقيده خبر داده است كه مىگفتند:
(وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ). (4)
«و براى ما مثالى زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: «چه كسى اين استخوانها را زنده مىكند در حالى كه پوسيده است؟!»
ج- اعتقاد به خالق و نوعى معاد داشتند ولى منكر پيامبران بودند و بت مىپرستيدند و مىپنداشتندكه آنها در قيامت شفاعتشان مىكنند و براى آنها حج مىكردند و قربانى مىكشتند و با نذر به آنها تقرب مىجستند و براى آنها احرام مىبستند و احرام مىگشودند و بيشتر عرب چنين بودند. همانطوركه خداوند از عقيده آنان چنين گزارش داده است:
(وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الأَسْواقِ). (5)
«و گفتند: «چرا اين پيامبر غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود؟!»
و اين دسته از اعراب كه بسيارى ازمردم جزيره العرب را تشكيل مىدادند و بت مىپرستيدند، در اعتقاد به بت نيز با يكديگر اختلاف نظر داشتند و به دستههاى گوناگون تقسيم مىشدند:
الف- گروهى بتها را شريك بارى تعالى مىشمردند و در «تلبيه» چنين مىگفتند:
«لَبَّيكَ اللَّهُمَّ لبَّيْكَ، لبَّيْكَ لَا شَريكَ لَكَ إلَّا شرِيكاً هُوَ لَكَ تمْلِكهُ وَ مَا مَلَك ...» (6)
ب- برخى بتها را وسيله تقرّب به خدا مىدانستند و آنها را شريك حق نمىشمردند و لفظ شريك بر آنها اطلاق نمىكردند؛ (ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى). (7)
1) تفسيرالميزان، همان مدرك، ص 365
2) شهرستانى، الملل و النهل، چاپ بيروت، دارالمعرفه، ج 2، ص 235؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، چاپ بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 1، ص 118
3) الجاثيه: 24
4) ياسين: 78
5) فرقان: 7
6) هشام بن محمد كلبى، كتاب الاصنام، چاپ تهران، تابان، 1348، ص 4؛ ابن ابى الحديد، همان مدرك، ص 119
7) الزمر: 34
محصله گروهى از عرب بودند كه به سه علم آگاهى داشتند: 1. علم انساب، تاريخها و علم اديان 2. علم تعبير خواب 3. علم قيافه شناسى. اين گروه به خداى يگانه و معاد ايمان داشتند و انتظار نبوت را مىكشيدند و خدا پرست بودند و از زشتىها پرهيز مىكردند؛ (1)از جمله آنان عبدالله- پدر پيامبر، عبدالمطّلب- جد پيامبر- و ابوطالب (2)- عموى آن حضرت بودند.
همچنين افراد زير نيز از اين گروه محسوب مىشدند:
زيد بن عمرو بن نفيل، كه بر ديوار كعبه تكيه مىكرد و مىگفت: مردم! پيش من آييد كه كسى جز من بر دين ابراهيم باقى نمانده است. (3)
عامر بن الظرب العدواني، كه از شعرا و خطيبان عرب بود و شراب را بر خود حرا م مىشمرد.
عمرو بن يزيد كلبي، كه اين هر سه در آرزوى آن بودند كه مدت عمرشان به دارزا انجامد تا پيامبر آيد و او را ببينند و به او ايمان آورند ولى پيش از بعثت مردند. (4)
امية بن ابي صلت ثقفي، وى از بت پرستى بيزارى جست و گفت: پيامبرى خواهد آمد و وقت ظهور او نزديك است ولى بعدها پنداشت كه خود او پيامبر است! و چون رسول الله مبعوث شد و دعوت خود را آشكار كرد، بر او حسد ورزيد و ايمان نياورد و بى ايمان از دنيا رفت و چون شعر او را نزد پيامبر خواندند، فرمود: «آمَنَ لِسَانُهُ وَ كَفَرَ قَلْبُهُ». (5)
قس بن ساعدة ايادي، كه از حكماى عرب بود و در اندرزهاى خود مىگفت: سوگند به خداى كعبه آنان كه هلاك شدند باز مىگردند و هركه مرد روزى زنده مىشود و از سخنان اوست: «كَلَّا بَلْ هُوَ اللهُ الْوَاحِدُ لَيْسَ بِمَوْلُودٍ وَ لَا وَالِد» (6)
پيامبرخدا (ص) در مورد وى فرمود: من او را به ياد دارم و در بازار عكاظ ديدم كه به شترى سرخ موى نشسته و مردم را پند مىداد. (7)
آيين شرك و بتهاى جاهليت
برجستهترين ويژگى دوران جاهليت، شرك ورزى به خدا و پرستش بت بود. انحطاط فكرى آنان به حدّى رسيد كه ساخته دست خويش مىپرستيدند! و اينان همانها بودند كه قرآن كريم خطاب به ايشان فرمود: (أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ)؛ (8)«آيا چيزى را مىپرستيد كه با دست خود مىتراشيد؟!»
همانگونه كه اشاره شد، بزرگترين خصلت جاهليت پيش از اسلام پرستيدن بت بود و از ميان آنان، انگشت شمارى محصّله و پيرو دين حنيف بودند. به نوشته اهل تاريخ و ملل و نحل، اكثر قريب به اتفاق اعراب بت مىپرستيدند (9)و بتها و اصنام در نزد بيشتر آنها، به عنوان واسطه و شفيع ميان انسان و خدا تلقّى مىشد. آنان گرچه خود از طريق نيايش اوثان و تقديم قربانى سعى در تقرّب به صانع عالم داشتند و بتها را نيز شفيع خود مىپنداشتند، اما اعتقاد به «الله» به عنوان خداى بزرگ و صانع جهان نيز در ميانشان رايج بود. همچنانكه قرآن از آن عقايد چنين ياد مىكند:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللهُ ...) (10)
«واگر از آنها بپرسى: «چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؟» حتماً مىگويند: «خدا! ...»
همچنين قرآن كريم در شش جا (11)از باور آنان به خدا، ياد مىكند و در مورد تلبيه نقل شده مىگفتند: «اللَّهُمَّ لبَّيْكَ، لبَّيْكَ لَا شَريكَ لَكَ، إلَّا شرِيكٌ هُوَ لَكَ ...» و اين نيز حاكى از اعتقاد آنان به «الله» بوده گرچه باور واعتقادى است شرك آلود.
در مكه و پيرامون آن، بيش از سيصد و شصت بت معروف و شناخته شده وجود داشته است، (12)به جز بتهايى كه در خانه نگهدارى مىكردند- كه مورد تقديس و نيايش مردم و اقوام مختلف قرار مىگرفت و در قرآن كريم بهطور ايجاز نام تعدادى از بتان آمده است. در يك مورد، دستهاى از بتها را نام مىبرد كه از عهد قوم نوح (ع) باقى مانده بودند و بهصورت تنديسهايى مورد پرستش قبايل مختلف عرب قرار مىگرفتند و آنها عبارت بودند از:
ودّ، سُواع، يغُوث، يعُوق و نَسْر؛ (... وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً ...)
1) ملل و نحل، همان مدرك، صص 241- 239
2) ابن ابى الحديد، همان مدرك؛ ملل و نحل همان مدرك در مورد عبدالمطلب سخنى مفصل دارد. الشريف مرتضى، رسائل، ط قم، ص 224
3) ملل و نحل همان مدرك، ج 2، صص 242- 241؛ الشريف مرتضى، رسائل، اقاويل العرب فى الجاهليه، ط قم، دار القرآن، ص 224
4) ابوالمعالى محمد الحسينى العلومى، متوفاى 490 ق. بيان الأديان در شرح اديان و مذاهب جاهلى، ط تهران، 1348، ابن سينا، ص 12
5) بيان الاديان، همان مدرك.
6) ملل و نحل، همان مدرك، ص 242
7) بيان الاديان، همان مدرك.
8) صافات: 95
9) ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، همان مدرك، ج 4، ص 119؛ شهرستانى، ملل و نحل همان مدرك، ج 2، ص 236
10) الزمر: 38
11) الزمر، 38، عنكبوت، 61، 63 ع لقمان، 25، زخرف، 9، 87
12) الازرقى، اخبار مكه، ط قم؛ الشريف الرضى، ص 120
نوح گفت: «پروردگارا! آنان نافرمانى من كردند و كسى را پيروى نمودند كه مال و فرزندش جز بر زيان وى نيفزود و دست به نيرنگى بس بزرگ زدند و گفتند: زنهار! خدايان خود را رها مكنيد، و نه «وَدّ» را واگذاريد و نه «سُواع» و نه «يغُوث» و نه «يعُوق» و نه «نَسْر» را. (1)
«ودّ»، بت بنى كلب بود به صورت و تنديس (2)مردى و در ناحيه دومه الجندل قرار داشت. (3)
هشام كلبى گويد: مالك پسر حارث را گفتم ودّ را چنان به من بنما و توصيف كن كه گويى خود بدان مىنگرم. گفت: تنديس و تمثال مردى بود از سترگ ترين مردانى كه ديده يا شنيده بودم و آراسته به دو جامه نگارين كه يكى را به ميان بسته و ديگرى را به دوش گرفته است. شمشيرى به كمر و كمانى بر بازو، پيش روى آن نيزهاى و بر آن پرچمى افراشته و تير دانى پر از تير برابر او نهاده. (4)
«سواع»، بت طايفه «همدان» و «هذيل» بود و به صورت زنى بود كه در محلّى به نام «ينبع» در اطراف مدينه جاى داشت. (5)
«يغوث»، بت قبيله مذحج بود و به صورت چون «اسبى» بود در تپهاى در ناحيه يمن. (6)
«يعوق»، بت طايفه مراد و همدان بود و پيكرهاش چون «شيرى»، در محلى بود به نام خيوان، ميان راه صنعا و مكه. (7)
«نسر»، بت طايفه حِمير بود كه صورت كركس داشت، در محلى از سرزمين سبا. (8)
از شگفتىهاى حيات بشر اينكه گاه چنان به بيراهه مىرود و سرسختانه از باطل پيروى مىكند و بدان سر مىسپرد كه تناقض پيش مىآيد و تحليل آن بس مشكل مىنمايد. قريش اين پنج بت را پرستش مىكردند چون مربوط به چهار مرد صالح و شايسته بود، (9)ولى همين قريش و عرب، تنديس «اساف» و «نائله» را نيز مىپرستيدند. در حالى كه آن دو، مرد و زنى بودند كه درون كعبه فسق ورزيدند و مسخ شدند و آنها در كناركعبه نهادند تا مردمان عبرت بگيرند. چون مدتى بگذشت، پرستش آنان رواج يافت. يكى چسبيده به كعبه و ديگرى بر سر چاه زمزم بود. (10)
قرآن كريم، جز اين پنج بت، از سه بت ديگر نام برده است كه آنها از اهميت بيشترى نزد مردم دوران جاهليت داشتهاند:
(أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الأُخْرى أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الأُنْثى تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُم ...). (11)
«به من خبر دهيد از لات و عزّى و منات، آن سوّمينِ ديگر. آيا [به خيالتان] براى شما پسر است و براى او دختر؟ در اين صورت، اين تقسيمِ نادرستى است. [اين بتان] جز نامهايى بيش نيستند كه شما و پدرانتان نامگذارى كردهايد ...»
«لات»، بتى درناحيه طائف بود وعرب بعد از پرستش بتِ منات، بهپرستشآن مىپرداختند و پرده داران «لات» از طايفه ثقيف بودند و بنايى بر آن ساختند و قريش و همه عرب، لات را بزرگ مىشمردند و نام آن را بر فرزندان خود مىنهادند و پيامبر شخصى را فرستاد تا آن را ويران كند و به آتش بسوزاند.
«عزى»، اعراب جاهليت، اين بت بعد از لات و منات مىپرستيدند و آن در نخله شاميه، درون وادى بوده است. بر آن قبهاى نهادند و از درون آن آواز مىشنيدند و آن نزد قريش بزرگترين بتها بود. به زيارتش مىرفتند و هديه برايش مىبردند و پيش آن قربانى مىكردند و آن درختى بود كه پيامبر خدا در سال فتح مكه خالدبن وليد را بخواند و بفرمود: سوى درختى برو كه در بطن نخله است و آن را ببر.
«منات»، بت طايفه هذيل وخزاعه بود و قريش و عرب همگى آن را بزرگ مىشمردند و در سال هشتم هجرى پيامبرخدا على 7 را سوى منات فرستاد و او رفت و نگونسارش ساخت. (12)
1) نوح، 23- 21 قالَ نُوحٌ رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْني وَ اتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلَّا خَسارا* وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبَّارا وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً
2) لسان التنزيل، ط تهران، انتشارات علمى- فرهنگى، و طبرسى، مجمع البيان، ج 9، ص 364، صورت بتها را چنين نقل كرده است: ودّ- صورت مردى- سواع صورت زنى- يغوث صورت اسبى- يعوق صورت شيرى- نسر به صورت كركس بود.
3) هشام كلبى، كتاب الاصنام، ترجمه سيد محمدرضا جلالى نائينى، ط تهران ابن سينا، صص 70 و 71
4) همان، ص 72
5) همان، ص 8
6) همان، ص 74 و ص 9
7) همان، ص 74 و ص 9
8) همان، ص 74 و ص 9
9) در مورد چگونگى پيدايش اين پنج بت گفتهاند كه آنان مردانى صالح و شايسته بودند كه همه در يك ماه مردند و خويشان ايشان بر مرگشان سوگوارى كردند. مردى پيشنهاد كرد كه مىخواهيد پنج پيكر بر مثال ايشان بسازم جز اين كه نتوانم بر آنها روح بدمم؟ گفتند: آرى، پس پنج پيكر به صورت آن پنج مرد بتراشيد و آنها را تعظيم مىكردند تا قرن اول گذشت. سپس به پرستش آنها پرداختند و كفرشان بالا گرفت و ادريس پيامبر آنان را به يكتا پرستى خواند، تكذيبش كردند. نوح نيز 120 سال آنان را فرا خواند، نپذيرفتند و در اثر طوفان نوح آن بتها به سرزمين جده افتاد و بعدها كه «عمرو بن لحى» بر مكه چيره شد، آنها را يافت و در هنگام حج عرب را به پرستش آنان خواند و ميان قبايل عرب پراكنده كرد. تخليص از كتاب الاصنام، كلبى، ترجمه، سيد محمدرضا جلالى نائينى، ط تهران، ابن سينا، ص 70 و 66
10) همان مدرك، ص 7 و ص 34
11) نجم: 23- 19؛ الاصنام، همان مدرك، صص 27 و 16
12) طبرسى، مجمع البيان، ط بيروت، دار احياء التراث العربى، ج 9، ص 176
نيزگفتهاند كه اعراب اين سه بت را دختران خدا مىدانستند، همچنانكه از آيه بر مىآيد كه حق تعالى آن را انكار مىكند. برخى گفتهاند: ما آنها را مىپرستيم چون دختران خدايند و سخن برخى اين بود كه: فرشتگان دختران حقاند و ما به صورت آنها بت ساختهايم.
چگونگى پيدايش و نفوذ بتپرستى ميان اعراب
چگونه شد كه مردم مكه و عرب از دين اسماعيل و ابراهيم (عليها السلام)- كه دين توحيد بود- به پرستش سنگ و بت و به حدّ شرك رسيدند؟ از گفته مورّخان در اين زمينه، دو نكته به دست مىآيد:
اعراب شيفته بتان بودند و برخى از آنان پرستشگاهى بنا مىكردند و برخى بتى برپا مىداشتند و كسى كه نمىتوانست سنگى پيشاپيش حرم يا هرچيزى كه دوست مىداشت نصب مىكرد و گرداگرد آن به طواف مىپرداخت و اينگونه سنگها را انصاب مىناميدند. (2)
وچون فرزندان اسماعيل وجُرهم در مكه ساكن شدند و فرزندان بسيار يافتند و مكه بر آنان تنگ شد، برخى در پى معاش در شهرها پراكنده شدند و عبادت سنگ (3)براى نخستين بار در ميان فرزندان اسماعيل رايج گرديد و علتش اين بودكه هيچ كس از مكه كوچ نمىكرد مگر اينكه به جهت تعظيم، سنگى از حرم را همراه مىبرد و هرجا وارد مىشد، آن سنگ را مىنهاد و مانند كعبه بر پيرامونش طواف مىكرد.
اينكار رفتهرفته آنان را به پرستش آنچه دوست داشتند كشانيد و آيين ابراهيم و اسماعيل (عليها السلام) را كه برآن بودند، فراموش كردند.
ابن هشام در «السيره النبويه» و ازرقى در «اخبار مكه» چنين گفتهاند: «إنّ أَوّلَ مَا كَانَتْ عِبَادَةُ الْحِجَارَةِ فِي بَنِي إسْمَاعِيلَ» معلوم مىشود پرستش سنگ، نخستين بار، به حسب دليلى كه ذكر مىكنند، در ميان فرزندان اسماعيل به وجود آمد كه همان «انصاب» باشد و سپس بت و صنم پرستى كه تنديس انسان يا حيوان بود، شكل گرفت.
وقتى بت از چوب و زر و سيم، به صورت انسان ساخته مىشد، آن را «صنم» مىگفتند و هرگاه از سنگ بود، «وثن» مىناميدند. (4)
گويند: اولين كسى كه بت را بر بام كعبه نصب كرد و مردم را به پرستش (و يا حداقل تعظيم) آن دعوت كرد، عمرو بن لحى بود كه معاصر با شاپور ذو الأكتاف بوده، در آن ايام بزرگِ قوم خود در مكه بوده و با قدرتى كه داشته، پردهدارى كعبه را به خود اختصاص داده بود، سپس سفرى به شهر بلقاء كه در اراضى شام واقع شده بود رفت. در آنجا به مردمى برخورد كه بتهايى داشتند و آنها را مىپرستيدند. از ايشان وجه اين عملشان را پرسيد، گفتند: اين بتها ارباب ما هستند كه ما آنها را به شكل هيكلهاى عِلوى (آسمانى) و اشخاصى (نيرومند) از بشر ساختهايم و با پرستش آنها از آن هيكلها يارى مىگيريم و باران طلب مىكنيم و آنها براى ما باران مىفرستند. عمرو بن لحى از ايشان خواست يكى از بتهايشان را به وى بدهند، ايشان هبل را به او دادند، عمرو هبل را با خود به مكه آورد و بر بام كعبه نصب كرد. مردم را به پرستش آن دعوت نمود. البته بت اساف و نائله به صورت يك زن و شوهر نيز با او بود، مردم را دعوت كرد كه آن دو بت را هم بپرستند و با پرستش آنها به سوى خدا تقرّب بجويند. (5)
حديثى نيز از پيامبرخدا (ص) در اين مورد نقل شده كه فرمود: او نخستين كسى است كه نصب «اوثان» در كعبه نمود و دين حنيف ابراهيم را تغيير داد و همه مورخان نصب بتان را از جمله «بت هبل» را به او نسبت دادهاند. به هر حال نصب تنديسها كار او بوده است؛ بهويژه اگر اين گفته درست باشد كه او و فرزندش حدود پانصد سال عهدهدار خانه كعبه بودهاند، (6)
1) الاصنامع كلبى، همان مدرك، ص 52 و ص 41
2) همان.
3) همان مدرك، صص 4 و 3؛ اخبار مكه ارزقى ص 116؛ ابن هشام السيره النبويه، ط بيروت، ج 1، ص 76، محمد بن خاوند شاه بلخى، روضه الصفا، تلخيص دكتر عباس زرياب، ط تهران انتشارات امير كبير، ص 39
4) الاصنام، همان مدرك، صص 68، ص 7، و اخبار مكه ارزقى، همان مدرك، ص 116، سيره ابن هشام، همان مدرك صص 77 و 76
5) ترجمه الميزان، ج 3، ص 481
6) اخبار مكه ارزقى، قال رسول الله 9: هُو عمرو بن لحى أوّل مَن. نَصَبَ الأوثان و حول الكعبه و غير الخنيفه دين إبراهيم 7. ص 101
نسبت دادن نصب صنم به او و دگرگون ساختن آيين ابراهيم و اسماعيل (عليها السلام) به دست وى، امرى طبيعى است، به ويژه آنكه هم حديث از پيامبر در مذمت وى وارد شده (1)و هم مطالبى در مورد نصب بتان در اطراف كعبه گذشت.
گذشته از بتهاى معروف اعراب و تعداد 360 بتى كه پيامبر در روز فتح مكه، در كعبه از جايشان فرو ريخت، گفتهاند در مكه خانهاى نبود مگر اين كه صنم و بتى در آن وجود داشت.
جبيربن مطعم گويد: چون روز فتح مكه منادى پيامبرخدا 9 ندا داد كه هركس به خدا و رسولش ايمان دارد، هيچ بتى در خانه خود رها نكند، مگر اينكه آن را بشكند و آتش بزند.
جبير مىافزايد: پيش از اين مىديدم كه دوره گردهايى، بتها را در مكه مىگردانيدند و مردم بَدَوى مىخريدند و به خانه مىبردند و مردى از قريش نبود مگر آن كه در خانهاش بتى بود كه چون داخل يا خارج مىشد، به جهت تبرك دست به آن مىكشيد. (2)
وَ ذِي صَفَائِحَ يُسْتَسْقَى الْبَقِيعُ بِهِ رَيُّ الْجَوَانِحِ مِنْ رَوحٍ وَ رِضْوَانٍ
نوشته حاضر پنجمين بخش از سرگذشت صحابه صادق و راستين پيامبرخدا (ص) است كه در بقيع آرميدهاند. همانطور كه ملاحظه كرديد، بخشهايى از اين نوشته را در چهار شماره پيشين فصلنامه «ميقات حج» آورديم. اميد واريم بخش حاضر- كه پنجمين آن است- نيز مورد استفاده و بهرهبردارى همگان قرار گيرد:
براء بن معرور، از قبيله خزرج و از صحابى مدنى و انصارى است. او از پيروان راستين و با وفاى پيامبرخدا (ص) است. در پيمان عقبه، در ميان جمعيت هفتاد نفرى اهل يثرب حضور داشت كه در تاريكى شب، هنگام خفتن كفار قريش، با عشق و شوقى بىحد و با ابراز وفادارى و جانفشانى در راه آرمانهاى نبوى، دست بيعت به پيامبر داد و با كلماتى كه حاكى از ايمان و عشق سرشار وى به آن حضرت بود، اظهار ارادت نمود و قول داد كه تا آخرين رمقِ حيات خويش، از پيامبرخدا (ص) حمايت و پشتيبانى كند.
رضى الدين على بن يوسف مطهر حلّى آورده است:
«وَ بَيْعَةُ الْعَقَبَةِ الثَّانِيَةِ وَ كَانُوا سَبْعِينَ رَجُلًا وَ امْرَأَتَيْنِ وَ اخْتَارَ (ص) مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً لِيَكُونُوا كُفَلَاءَ قَوْمِهِ؛ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللهِ، وَ الْبَرَاءُ بْنُ مَعْرُورٍ، وَ عُبَادَةُ بْنُ الصَّامِتِ، و ..
.». (1)
«در بيعت عقبه دوم، هفتاد مرد و زن بودند، كه پيامبر (ص) دوازده تن از آنان را به نقايت و نمايندگى خويش برگزيد، تا آنكه به عنوان نماينده پيامبر در ميان قومش باشند؛ از جمله آنان، جابربن عبدالله انصارى و براءبن معرور و عباده بن صامت بودند.»
براء بن معرور نخستين بيعت كننده در عقبه
ابن معرور، از پيشگامان در بيعت با پيامبر بود و نخستين كس در ميان هفتاد و دو نفر مرد و زن در عقبه كه با پيامبر دست بيعت داد.
«أوّلُ مَن بَايَعَ مِنهُم البَراءَ بنَ مَعرُور ثُمَّ تَبَايَعَ النَّاس». (2)
«از ميان آنها، نخستين كسى كه با پيامبر بيعت كرد، براء بن معرور بود. سپس ديگران با آن حضرت دست بيعت دادند.»
كسانى كه از مدينه عازم مكه شده بودند، در ايام تشريق با پيامبرخدا (ص) ديدار كردند و از آن حضرت خواستند نشستى را با آنان داشته باشد.
«قَالَ أَسَعْدُ بْنُ زُرَارَة: فَلَمّا فَرَغْنَا مِنْ الْحَجّ وَكَانَتْ اللّيْلَةُ الّتِي وَاعَدْنَا رَسُولَ اللهُ- صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلّمَ- وَمَعَنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرِو بْنِ حَرَامٍ أَبُو جَابِرٍ سَيّدٌ مِنْ سَادَاتِنَا، وَشَرِيفٌ مِنْ أَشْرَافِنَا، أَخَذْنَاهُ مَعَنَا ... ثُمّ دَعَوْنَاهُ إلَى الإِسْلامِ وَأَخْبَرْنَاهُ بِمِيعَادِ رَسُولِ اللهِ صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلّمَ إيّانَا الْعَقَبَةَ. قَالَ: فَأَسْلَمَ وَشَهِدَ مَعَنَا الْعَقَبَةَ، وَكَانَ نَقِيبًا ... فَنِمْنَا تِلْكَ اللّيْلَةَ مَعَ قَوْمِنَا فِي رِحَالِنَا، حَتّى إذَا مَضَى ثُلُثُ اللّيْلِ خَرَجْنَا مِنْ رِحَالِنَا لِمَعَادِ رَسُولِ اللهِ- صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلّمَ- حَتّى اجْتَمَعْنَا فِي الشّعْبِ عِنْدَ الْعَقَبَةِ، وَنَحْنُ سَبْعُونَ رَجُلًا وَمَعَنَا امْرَأَتَانِ مِنْ نِسَائِنَا؛ نُسَيْبَةُ بِنْتُ كَعْبٍ أُمّ عُمَارَةَ، وَأَسْمَاءُ بِنْتُ عَمْرِو أُمّ مَنِيعٍ. قَالَ فَتَكَلّمَ رَسُولُ اللهِ- صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلّمَ- فَتَلا الْقُرْآنَ وَدَعَا إلَى اللهِ وَرَغّبَ فِي الإِسْلامِ ثُمّ قَالَ: أُبَايِعُكُمْ عَلَى أَنْ تَمْنَعُونِي مِمّا تَمْنَعُونَ مِنْهُ نِسَاءَكُمْ وَأَبْنَاءَكُمْ قَالَ: فَأَخَذَ الْبَرَاءُ بْنُ مَعْرُورٍ بِيَدِهِ ثُمّ قَالَ: نَعَمْ، وَالَّذِى بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لَنَمْنَعَنَّكَ مِمَّا نَمْنَعُ مِنْهُ أُزُرَنَا». (3)
«اسعد بن زراره گويد: چون از اعمال حج فراغت يافتيم، در شبى كه پيامبر به ما وعده داده بود حاضر شديم. عبدالله بن عمرو بن حرام ابوجابر سيد و بزرگ مدينه را كه همراه خود بوده بوديم نيز با ما در عقبه حاضر شد كه او را به اسلام فراخوانديم و او مسلمانى برگزيد. در عقبه هفتاد مرد بوديم، دو زن نيز با ما بودند؛ نسيبه دختر كعب، معروف به امّ عماره و اسماء دختر عمرو، معروف به امّ منيع. پيامبر (ص) در آن شب و در ميان آن جمع، آغاز به سخن كرد و قرآن تلاوت نمود و ما را به اسلام فرا خواند. سپس فرمود: من با شما بيعت مىكنم بر اينكه شما دشمنان را از من دفع كنيد؛ چنانكه از زنان و فرزندانتان دفع مىكنيد. در آن هنگام براء بن معرور دست پيامبر را گرفت و چنين گفت: آرى قسم به آنكه تو را به پيامبرى بر انگيخت و به حق برانگيخت، ما دفع مىكنيم از وجود شما دشمنان را، همانگونه كه از فرزندان و زنانمان چنين مىكنيم.»
در متنى ديگر آمده است كه براء بن معرور گفت: «اى پيامبرخدا، ما فرزندان ميدانهاى جنگيم و اهل مقاومتيم و اين مقاومت و جنگجويى را از نياكانمان به ارث بردهايم. خاطرتان آسوده كه پيوسته با شما خواهيم بود.»
مسلمانى بَراء در مدينه
براء بن معرور، مانند بسيارى از مدنىها، پيش از هجرت مسلمان شد. او به وسيله تبليغات مُصعب بن عمير اسلام را برگزيد و قلبى پر از عشق و ايمان به پيامبر (ص) داشت و در اين راه، سر از پا نمىشناخت. وقتى در عقبه به محضر آن حضرت شرفياب شد، بار ديگر شهادتين را بر زبان جارى ساخت.
نماز به سوى كعبه
از رخدادهاى برجسته و مسائل عجيب در زندگى براءبن معرور آن بود كه همواره كينه يهود را در دل داشت و از همين روى، پس از مسلمان شدنش، خوش نداشت كه به سوى بيت المقدس نماز بخواند، از اين رو در سفرى كه از يثرب به مكه، براى ديدار با پيامبر مىرفت، با همين ذهنيت، به سوى كعبه نماز گزارد و هنگام مرگ خويش وصيت كرد كه به سوى كعبه دفنش كنند؛ «وَ لَمَّا حَضَرَهُ الْمَوت أَوصَى أَنْ يُدْفَنَ وَيُسْتَقْبَلَ بِهِ الْكَعْبَة». (1)
«در ميان راه مكه و مدينه، به همراهان خود گفت: دلم راضى نمىشود. اين بنا؛ يعنى خانه كعبه را پشت سر قرار دهم و به سمت شام و بيت المقدس نماز بگزارم، بلكه به سوى كعبه به نماز مىايستم. همراهان گفتند: ما نشنيدهايمكه پيامبر جز به سوى شام و بيت المقدس نماز بخواند، ما مخالفت با پيامبر نمىكنيم. براء گفت: اما من به سوى كعبه نماز مىگزارم؛ چون هنگام نماز رسيد، او به سوى مكه و بقيه به سوى بيت المقدس نماز گزاردند. چون وارد مكه شدند، به كعب بن مالك گفت: پسر برادرم، بيا با هم نزد پيامبر برويم تا از عمل خود بپرسيم؛ زيرا با مخالفت با شما فكرم ناراحت است.
آن دو، پيشتر پيامبر را نديده بودند اما هنگامى كه وارد مسجد شدند، با نگاه اول آن حضرت را شناختند. بَراء نزديك شد و گفت: اى فرستاده خدا، خداوند مرا به اسلام هدايت كرد و به روش ديگر مسلمانان، به سوى بيت المقدس نماز مىگزاردم، ليكن در اين سفر كه به مكه مىآمدم، دلم راضى نشدكه اين خانه (كعبه) را پشت سر قرار دهم و لذا به سوى مكه نماز خواندم. دوستان و همراهانم به من اشكال كردند، شما چه مىفرماييد؟ پيامبر فرمود: من به سوى بيت المقدس نماز مىگزارم، اگر صبر مىكردى بهتر بود، سپس به سوى بيتالمقدس برگشت و به جانب آن نماز گزارد.» (2)
بَراء بن معرور، نقيب مدينه
بَراء بن معرور در بيعت عقبه، از سوى پيامبرخدا (ص)، به نقابت و مهترى قومش در مدينه برگزيده شد. اين كار به دليل جايگاه و عظمتى بود كه براء در نزد پيامبر داشت. او در فاصله پيمان عقبه، تا هجرت پيامبرخدا (ص) به يثرب، در اين شهر تلاش گستردهاى در انتقال پيامهاى پيامبر به قوم خويش نمود و بيشتر آنان، توسط براءبن معرور مسلمانى را برگزيدند. (1)
نماز پيامبر خدا و على (عليها السلام) بر جناز براء بن معرور
روايات در تاريخ وفات بَراءبن معرور گوناگون است؛ برخى وفات او را يك ماه پيش از هجرت دانستهاند. اين روايات با روايات متواتر ديگرى كه وفات وى را در چهار ماه نخست هجرت دانسته، متناقض است و ظهور بيشتر روايات، حاكى از آن است كه براء در چهار ماه نخست هجرت پيامبر (ص) در مدينه از دنيا رفته است.
علامه مجلسى (رحمة الله)، مرگ او را در چهار ماه نخست هجرت دانسته است.
وى مىنويسد: «هنگامى كه جنازه براءبن معرور را نزد پيامبرخدا آوردند تا بر او نماز بگزارد، فرمود: على بن ابى طالب كجا است؟ گفتند: او به قُبا، در پى كار يكى از مسلمانان رفته است. پيامبر خدا نشست و بر او نماز خواند. گفتند: اى فرستاده خدا، چرا بر او نماز نمىخوانى؟ گفت: خداى بزرگ فرمود: نماز او را به تأخير اندازم تا على هم برسد و در نمازش حاضر شود و او را نسبت به سخنى كه در حضور من به او گفت، حلال كند. يكى از افرادى كه شاهد داستان گفتگوى براء با على 7 بود گفت: اى فرستاده خدا، براء با على شوخى كرد و سخنى جدّى نگفت تا خداوند او را بدان مؤاخذه و سرزنش كند. پيامبر 9 فرمود: اگر جدى گفته بود، خداى متعال همه اعمالش را نابود مىساخت، گرچه از عرش تا فرش زر و سيم صدقه داده باشد، اما او شوخى كرد و در اين مورد، از سوى على حلال شده است، اما من مىخواهم كه كسى از شما نپندارد على از براء ناخشنود است. از اين رو مىخواهم على حلاليت را ابراز كند تا خداوند بر قرب و بلندى مقام او در بهشت بيفزايد. چيزى نگذشت كه على بن ابىطالب حاضر شد و در برابر جنازه ايستاد و گفت: اى بَراء، خدايت رحمت كند! تو مردى بسيار روزه دار و نمازگزار بودى و در راه خدا از دنيا رفتى. آن گاه پيامبرخدا 9 فرمود: اگر ميتى از دعاى پيامبر بىنياز بود، بىشك اين دوست شما با دعاى على در باره او بى نياز شده (يعنى ديگر با دعاى على، براء نيازى به دعاى رسول الله ندارد) سپس پيامبرخدا برخاستند و بر جنازه براء نماز گزاردند و در بقيع، بدن مطهرش را دفن نمودند.» (2)
«پيامبر خدا (ص) چون از تجهيز و تكفين براء بن معرور فارغ شدند و در مجلس عزا نشستند، فرمودند: شما اى بازماندگان و اولياى بَراء، به تبريك سزاوارتريد تا تسليت؛ زيرا براى براء در حجابهاى آسمان، قبهاى بر پا شد تا روحش به آسمان عروج كند. روح او را به بهشت بردند و همه خازنان بهشتى، روحش را دريافت نمودند.» (3)
«وَ صَلَّي رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلِهِ، عَلَيهِ وَ كَبّرَ أَربَعاً وَ دَفَنَهُ بِالبَقِيعِ
». (4)
«و پيامبرخدا (ص) بر جنازه او نماز گزارده، چهار تكبير گفتند و در بقيع دفنش كردند.»
شخصيت نام آور ديگرى كه در بقيع دفن گرديده، بشر بن براء بن معرور است.
براء بن معرور، فرزندى دارد به نام بِشر كه او نيز از بزرگان و اشراف مدينه است و در عقبه با پيامبرخدا بيعت كرد و در بدر و احُد و ديگر غزوات پيامبر شركت داشت و در راه پيامبر و آرمانهاى والاى آن حضرت جانفشانىهاى فراوان نمود.
روايات فراوانى حضور او را در عقبه مورد تأكيد قرار دادهاند.
«وكان أهل بيعة العقبة الآخرة، ثلاثة وسبعين رجلًا و امرأتين وهم: أسيد بن حضير النقيب، أبو الهيثم بن التيهان النقيب ... البراء بن معرور النقيب، بشر بن البراء الخزرجي و ...
» (5)
«و اهل بيعت عقبه آخر، هفتاد و سه مرد و دو زن بودند ... كه از جمله آنان، اسيد بن حضير نقيب، ابوالهيثم بن تيهان، نقيب قوم خويش، براء بن معرور، نقيب قومش و بشر بن براء بن معرور خزرجى بودند.»
همراه با پيامبر در خيبر
از غزوههايى كه در آن، بِشر بن بَراء بن معرور، بيش از هميشه، در كنار پيامبر بوده، حادثه خيبر است. هنگام نماز و در زمان غذا خوردن، با پيامبر بوده است. پيامبر به ايشان علاقه داشته و اين علاقه را بارها به وى اظهار كردهاند.
توطئ يهود بر ضدّ پيامبر و شهادت بِشر
هنگامى كه پيامبر خدا (ص)، خيبر را فتح كرد و پيش از آن، در غزوههاى فراوانى بر يهود چيره شد، بر آنان سنگين آمد، از اين رو زنى يهودى به نام زينب، دختر حارث، برادرزاده مرحب، براى گرفتن انتقام از پيامبر در قتل برادرش مرحبِ خيبرى، در ماجراى فتح خيبر، تصميم گرفت به گونه اى پيامبر را به قتل برساند و به ايشان سم بخوراند، بنابراين، پرسيد: پيامبر از اعضاى گوسفند، كدام عضو را بيشتر از همه دوست مىدارند؟ گفتند: پيامبر دست گوسفند را دوست دارد. به اين جهت، گوسفندى را ذبح كرده و همه آن را كباب كرد و سم در اعضاى آن، به خصوص دستهايش قرار داد و خدمت پيامبرخدا (ص) آورد. پيامبر لقمهاى از آن غذا در دهن گذاشتند و بى درنگ از دهن بيرون آورده، فرمودند: دست نگهداريد كه اين غذا، خودش مىگويد من مسموم هستم. همه ياران دست كشيدند ولى بشر بن براء ابن معرور قبل آن، لقمهاى را فرو برده بود كه همين لقمه به شدت در وجود او اثر گذاشت و همانجا از دنيا رفت. و در واقع به شهادت رسيد، توسط زنى يهودى، كه بر اساس تحريك ديگر يهوديان در آن غذا سم ريخته بود.
«حدّثنا وهب بن بقية، حدثنا خالد، عن محمد بن عمرو، عن أبي سلمة، أنّ رسول الله- صلّي الله عليه (و آله) و سلم- أهدت له يهودية بخيبر شاة مصلية ... كانت زينب بنت الحارث زوجة سلام بن مشكم و لم يأ كل النبي (ص) و الآكل كان بشر بن براء بن معرور، فمات بشر بن براء بن معرور الأنصاري
». (1)
«وهب بن بقيه گويد خالد براى ما روايت كرد از محمد بن عمرو، و او از ابو سلمه كه زنى يهودى، به نام زينب دختر حرث (حارث) همسر سلام ابن مشكم، گوسفندى مسموم را براى پيامبر خدا (ص) آورد، اما حضرت از آن تناول نكرد و فقط در دهانش گذاشت و بيرون آورد، اما بشر بن براء بن معرور، لقمهاى خورد و در اثر سمّ آن، از دنيا رفت.»
البته در سندهاى مورد اعتماد تاريخى آمده است كه پيامبرخدا، گرچه از غذا نخورد، اما همان لقمهاى را كه در دهان خويش گذاشت، اثر سم در وجود مباركش باقى ماند و گاهى در وجود آن گرامى اثر مىگذاشت و حال ايشان را منقلب مىساخت و به همين جهت بسيارى از مورّخان عقيده دارند كه پيامبر (ص) در اثر همان سم زن يهودى، به شهادت رسيدهاند و مرض آخرين ايشان اثر سم زن يهودى بوده كه در خيبر به پيامبر داده شده است.
موعظ بِشر در برابر يهود
بشر بن براء بن معرور، همراه با معاذ بن جبل، در جريان خباثتهاى مكرر يهود، به ميان آنان رفته و به موعظه شان پرداخته است.
در كتاب «متفرقات در اسباب نزول» اينگونه آمده است:
«نزلت هذه الآية في بني قريظة و بني نضير؛ (وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ، فَلَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْكَافِرِينَ). (2)
«اين آيه درباره بنى قريظه و بنى نضير نازل شده است: و آنگاه كه كتابى از نزد خدا براى آنان آمد و آن تصديق مىكرد آنچه را كه به آنان نازل شده بود و آنها از قبل اظهار فتح و پيروزى كردند و چون آنچه را كه مىشناختند به آنان داده شد، به آن كفر ورزيدند. پس لعنت خدا بر كافران باد!»
در تفسير اين آيه، ابن عباس كه آشنا به علم تفسير از جانب پيامبر شد، چنين گفته است: كلمه «يسْتَفْتِحُونَ» را چنين تفسير كرده است:
«يستفتحون، أي: يستنصرون علي الأوس و الخزرج لرسول الله صلّى الله عليه و آله قبل مبعثه: فلمّا بعثه الله من العرب و لم يكن من بني اسرائيل كفروا به». (1)
«آنها اظهار مىداشتند كه پيروز خواهند شد؛ يعنى به وسيله رسول گرامى اسلام بر اوس و خزرج غلبه خواهند كرد؛ چرا كه خداوند پيامبر را از عرب بر انگيخت و از بنى اسرائيل بر نينگيخت كه به ايشان كفر ورزيدند.»
ابن عباس ادامه داده است: پس از اظهار كفر يهود، دو نفر به نزد يهود رفته و آنها را شماتت كردند؛ يكى معاذ بن جبل و ديگرى بشر بن براء بن معرور بود.
«فقال بشر بن البراء ابن معرور، يا معشر اليهود: اتقوا الله و أسلموا، فقد كنتم تستفتحون علينا بمحمد و نحن أهل الشرك، و تصفونه، و تذكرون أنّه مبعوث، فقال سلام بن مشكم: ما جاءنا بشيء نعرفه و ما هو بالذي كنّا نذكر لكم فأنزل الله تعالي هذه الآية ...» (2)
«بشر بن براء بن معرور گفت: اى جماعت يهود، تقوا پيشه كنيد و مسلمان شويد. شما كسانى بوديد كه پيش از رسالت محمد 9 بر ما، طلب و اظهار نصرت مىكرديد و او را به صفات نيك مىستوديد. حال چرا اين موضع را گزيدهايد؟ سلام بن مشكم گفت: محمد چيزى را كه ما مىخواستيم نياورده و آنچه را ياد مىكرديم محقّق نكرده، سپس اين آيه نازل شد ...»
مورّخان آوردهاند كه پيامبرخدا از همان سم دچار مريضى شد، مادر بشر به عيادت پيامبر (ص) آمد. حضرت به وى فرمودند: اى مادر بشر، اثر همان لقمهاى كه در خيبر با پسر تو خوردم، گاهى در من ظاهر مىشد تا اينكه اين بار نفسم را قطع مىكند.
«فقال- صلّي الله عليه و آله و سلم- يا أمّ بشر، ما زالت أكلت خيبر التي اكلت بخيبر مع ابنك تعاودني، فهذا أوان قطعت ابهري فكان المسلمون يرون أنّ رسول الله- صلّي الله عليه و آله- مات شهيداً مع ما أكرمه الله به من النبوّة». (3)
«پيامبر (ص) فرمود: اى مادر بشر، همواره لقمه خيبر كه با پسرت خورديم، مرا به مرض وا داشت كه امروز هم براى همان به عيادتم آمدهاى. پس اكنون زمان قطع نفس من است» و مسلمين اعتقاد دارند كه پيامبرخدا شهيد از دنيا رفته، به اضافه كرامتى كه خدا به او به نبوت فرموده.»
البته در مطاوى و مسانيد تاريخى آمده است كه پيامبرخدا (ص)، پس از شهادت بِشر، زن يهودى را آوردند و دستور دادند كه او را به سزاى عملش برسانند و او را كشتند.
مدفون در بقيع
پيامبرخدا (ص) بشر بن براء بن معرور را در بقيع دفن كرد و خود، شخصاً به جنازهاش نماز گزاردند. رحمت و غفران و رضوان الهى، بر اين حماسى پاكباخته و شهيد
«فَصَلّي عَلَيهِ رَسُولُ الله وَ دُفِنَ بِالبقيع». (4)
«پيامبر بر او نماز گزاردند و در بقيع دفن گرديد.»
از ديگر ياران مخلص، با وفا و صادق پيامبرخدا (ص)، عبدالله بن سلام است. وى بر آيين يهود بود، كه با شنيدن آوازه پيامبرخدا- به اينكه در مكه، مردى از عرب به رسالت برانگيخته شده و نامش «محمد» است- به مكه رهسپار شد تا به حضور آن حضرت برسد و با توجه به اخبارى كه در تورات خوانده بود، مىخواست استفاده كند كه آيا نشانههايى كه تورات درباره پيامبرخاتم داده، صحيح است يا خير؟
در مجمع الزواند هيثمى آمده است:
«يوسف بن عبدالله بن سلام، از پدرش عبدالله بن سلام، نقل كرده آنگاه كه عبدالله بن سلام يهودى بود به احبار يهود گفت: من با پدرانم و با ابراهيم و اسماعيل عهدى بستهام در زمانى كه محمّد فرستاده خدا مىآيد، به دين او بگرويم، به اين جهت، چون شنيدم كه پيامبرخدا در مكه به رسالت برانگيخته شد، به مكه رفتم، پيامبر را در موسم حج، در منا ديدم، تا چشمان پيامبر به افتاد، پرسيد: تو عبدالله سلامى؟ گفتم: آرى. فرمود: نزد من بيا. نزديكش رفتم. حضرت از من پرسيد: «أَنْشُدُكَ بِاللهِ، يَا عَبْدَ اللهِ بْنَ سَلامٍ أَمَا تَجِدُنِي فِي التَّوْرَاةِ رَسُولَ الله»؛ «تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا نام مرا در تورات، به عنوان رسول الله نديدهاى؟» گفتم: نام و سيماى شما را در تورات خواندهام. سپس از ايشان خواستم خدا را برايم توصيف كند. آن حضرت سوره توحيد را برايم تلاوت كردند. به ايشان عرض كردم: اى فرستاده خدا، چگونه مىتوانم به آيين شما وارد شوم؟ فرمود: بگو: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ الله». من شهادتين بر زبان جارى ساختم و مسلمانى برگزيدم.» (1)
بازگشت به مدينه و انتظار پيامبر
عبد اللهبن سلام وقتى مسلمان شد، به مدينه بازگشت و چون در ميان يهوديان مىزيست اسلامش را كتمان كرد و پوشيده داشت و نمازش را مخفيانه، به شيوه اسلامى مىگزارد و منتظر بود كه پيامبرخدا به مدينه هجرت كند. خودش چنين نقل كرده است:
«شنيدم كه پيامبر خدا به مدينه هجرت كردند؛ فرياد مردم مدينه را در انتظار نبى شنيدم. جمعيت انبوهى منتظر قدوم آن حضرت بودند. من بالاى درخت خرمايى رفتم و چون پيامبر نزديك شدند خودم را از روى درخت انداختم تا به حضورش شرفياب گردم، چون پيامبر مرا ديد، فرمود: اى عبدالله بن سلام، يقين دارم كه اگر موسى را هم مىديدى، اين گونه از بالاى درخت خودت را نمىانداختى! گفتم: آرى، اى فرستاده خدا، من شوق به زيارت شما دارم و از ديدار شما به حدى خوشحالم كه با ديدن موسى، چنين خوشحال نخواهم شد: «فأجلسَنِى رَسُول الله- صلّى الله عليه و آله- فى حجره و مسح على رأسى و سمّانى يوسف»؛ (2)«پيامبر (ص) مرا در كنار خود نشاند و دست مباركش را بر سرم كشيد و نامم را يوسف گذاشت.»
در كنار پيامبر خدا (ص)
عبدالله بن سلام، پس از هجرت پيامبر (ص)، همواره در كنار آن حضرت بود و در بسيارى از نبردها، در ركابش حضور داشت. در بدر و احُد و احزاب و حُنَين شركت كرد و از ياران باوفا و صادق پيامبر گرامى بود.
طبق نقل طبرانى، عبدالله بن سلام، در حفرخندق، در ماجراى غزوه احزاب، در كنار پيامبر و على (عليها السلام) بود و در هنگام حفر خندق، اشعارى در دفاع از پيامبر به صورت حماسى مىخواند.
نزول آي قرآن در شأن وى
وقتى عبد الله بن سلام مسلمان شد، بر يهود گران آمد و آنان پيوسته درصدد بودند كه با وى مرتبط شده، از او بخواهند كه اسلامش را انكار كند. اين آيه مباركه در همين زمينه، نازل شد:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآياتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُون). (1)
«اى مؤمنان! بيگانگان را همراز خود مگيريد، چه آنها از هيچ گونه آسيبرسانى در حق شما كوتاهى نمىكنند. دوست دارند شما در رنج باشيد. همانا دشمنى از گفتارشان پيداست، و كينهاى كه دلشان نهان مىدارد بزرگتر است. به راستى ما آيات را براى شما بيان كرديم اگر انديشه كنيد.»
راوى رسول الله (ص)
عبدالله بن سلام، راوى صادق پيامبر (ص) بود و روايات فراوانى را از پيامبرخدا در سينه خود داشته و در هر مجلسى آنها را بيان مىكرد. بدين روى، در كتب روايى معتبر، عبدالله بن سلام، از راويان برجسته پيامبر خدا (ص) معرفى گرديده است.
براى نمونه، دو- سه روايت را كه او از پيامبر نقل كرده، مىآوريم:
«عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ سَلامٍ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ- صَلى الله عليه [وآله] وسلم يَقُولُ: مَنْ تَوَضَّأَ فَأَحْسَنَ الوُضُوءَ، ثُمَّ قَامَ يَصَلَّى رَكْعَتَيْنِ، أَوْ أَرْبَعًا، شَكَّ سَهْلٌ، يُحْسِنُ فِيهِمَا الركوع وَالْخُشُوعَ، ثُمَّ اسْتَغْفَرَ اللهَ غَفَرَ لَهُ». (2)
«عبدالله بن سلام گويد: شنيدم از پيامبر خدا- درود خدا بر او باد- كه مىفرمود: هر كس وضو بگيرد و وضويى نيكو بگيرد، سپس قيام كرده، دو يا چهار ركعت نماز بگزارد و ركوع درستى انجام دهد و با خشوع و حضور قلب نماز را اقامه كند، سپس از خداوند طلب مغفرت نمايد، خداوند همه گناهانش را مىبخشد.»
«وَعَن عَبدِالله بن سلام، انه قال: قال النبي- صلّي الله عليه [وآله] و سلّم: الحياء من الإيمان و لا ايمان لمن لا حياء له». (3)
«عبدالله بن سلام نقل كرده كه پيامبرخدا فرمودند: حيا نشانه ايمان است و ايمان ندارد كسى كه حيا ندارد.»
«وعَن عَبدِالله بن سلام: إنّ النّبي- صلّي الله عليه [وآله] و سلّم قال: خير النساء من تسرّك إذا أبصرت و تطيعك إذا أمرت و تحفظ غيبتك في نفسها و مالك». (4)
«عبدالله بن سلام از پيامبرخدا (ص) نقل كرده كه فرمود: بهترين زن آن است كه خوشنودت سازد آنگاه كه به او مىنگرى و اطاعتت كند آنگاه كه فرمانش مىدهى و در غياب تو خود را برايت حفظ كند و نگاهبان مالت باشد.»
عبد الله بن سلام همچنين روايات بسيارى در زمينههاى مختلف از پيغمبرخدا (ص) نقل كرده است؛ از جمله اينكه در سلسله راويان غدير خم و فضايل على (ع)، به صورت مبسوط منعكس است كه به جهت خوددارى از طولانى شدن بحث، از اشاره به آنها صرف نظر كرده و خوانندگان را به كتب تاريخى در اين زمينه ارجاع مىدهم.
مدافع خلافت
در كارنامه زندگى عبد الله بن سلام، همگامى با على (ع)، پس از رحلت پيامبر خدا (ص)، انعكاس كامل دارد. ولى در ماجراى انقلاب مردم عليه عثمان، از اينكه خليفه كشى در ميان مسلمانان رايج شود، به شدت بيمناك بود و مردم را از آن بر حذر مىداشت.
«روي الطبراني: عن عبد الله بن سلام أنه قال: حين هاج الناس في أمر عثمان: أيّها النّاس لا تقتلوا هذا الشيخ واستعتبوه فإنّه لن تقتل أمّة نبيّها فيصلح أمرهم حتّى يهراق دماء سبعين ألفاً منهم ولن تقتل أمة خليفتها فيصلح أمرهم حتّى يهراق دماء أربعين ألفاً. فلم ينظروا فيما قال وقتلوه». (1)
«طبرانى از عبدالله بن سلام نقل كرده است: هنگامى كه مردم در مخالفت با عثمان شورش كردند و در صدد كشتن وى برآمدند، چنين گفت: اى مردم، اين پيرمرد را نكشيد و رهايش كنيد؛ زيرا هيچ امتى پيامبرش را نكشت مگر اينكه شيرازه امورشان از هم گسست و سزاوار بود كه خون هفتاد هزار نفرشان بر زمين بريزد و هرگز نمىكشد امتى خليفهاى را مگر اينكه سزاوار است خون چهل هزار نفرشان بريزد. آنان به گفته وى توجه نكردند و خليفه را كشتند.»
عبدالله بن سلام بعد از قتل عثمان مىگفت: مردم با اين عملِ خود، باب فتنه عليه خليفه به حق را گشودند. البته نيك مىدانيم كه على (ع) هم در ماجراى انقلاب مردم مدينه عليه عثمان، هرگز راضى به كشته شدن خليفه نبودند و به همين جهت حسنين و محمد حنفيه را مأمور كردند كه از خليفه نگهبانى كنند و حتى خليفه را كه در مضيقه بى آبى قرار داده بودند، سيراب سازند و برايش آب ببرند و شايد عبدالله بن سلام هم از همين جهات، مخالف كشته شدن خليفه بوده است.
گفتار على (ع) دربار عبدالله بن سلام
على (ع) درباره عبدالله بن سلام، جملهاى را بيان كرده كه بسيار مهم است. آن حضرت در پيشامد ماجرايى فرموده است: «دعوه فانه منّا اهل البيت» رهايش سازيد كه او فردى از ما اهل بيت است.
«فجلس عبد الله بن سلام بعد قتل عثمان أيام في الطريق لعليّ، فقال: أين تريد يا عليّ؟ فقال: أريد أرض العراق. قال: عبد الله بن سلام: لا تأتي العراق وعليك بمنبر رسول الله صلى الله عليه [وآله] و سلّم. فوثب به أناس من أصحاب علي وهموا به فقال علي: دعوه فإنّه منّا أهل البيت». (2)
«عبدالله بن سلام، چند روز بعد از قتل عثمان، در راه على 7 نشست، تا آن حضرت را ببيند. هنگامى كه آن حضرت، اراده داشت به عراق برود، او را ديد، پرسيد: به كجا اراده كردهاى يا على؟ حضرت فرمود: مىخواهم به عراق بروم. عبدالله بن سلام گفت: به عراق مرو و بر تو باد به قبر پيامبر خدا. اصحاب على با او برخورد كردند و مىخواستند مانع از گفتار او شوند، حضرت فرمود: رهايش سازيد كه او فردى از ما اهل البيت است.»
فضايل عبدالله سلام فراوان است و او در واقع، عالم به شريعت بود و جزو كسانى است كه معاذبن جبل همواره ديگران را سفارش مىكرد كه از علم عبدالله بن سلام بهره گيرند. لذا ذهبى، در سير اعلام النبلاء آورده است كه عبدالله بن سلام، جزو كسانى است كه «عنده علم الكتاب»؛ «در نزد او است علم كتاب». (3)
عبدالله سلام، به مناسبت اسم گذارى كه پيامبر براى او كرد، نام فرزند بزرگ خود را يوسف نهاد و يوسف نيز شخصيتى ممتاز در نزد رسول خدا محسوب مىگرديد.
عبدالله بن سلام، مدفون در بقيع
ابن حنان (4)گويد: عبدالله بن سلام از بهترين صحابه پيامبرخدا بود؛ «وَ هُوَ مِن خِيَارِ صَحَابَةِ الرَّسُول» ى عنى او از نيكان و بهترينهاى اصحاب پيامبر بود كه در سال 43 هجرى قمرى، در مدينه در گذشت. مسلمانان پيكر او را با اندوه به بقيع برده و بر آن نماز گزاردند و در بقيع مدفونش كردند.
كعب بن عمرو از ديگر آرميدگان در بقيع است. وى مشهور به ابو اليسر و داراى پيشينهاى نيك بوده و از اصحاب باوفاى پيامبرخدا در كتب رجال نام برده شده است.
حضور در پيمان عقبه
كعب از كسانى است كه همراه با يثربيان، در آخرين پيمان عقبه حضور داشته و با پيامبرخدا (ص) بيعت مىكند. مسلمانى او در يثرب، به وسيله مُصعب بن عُمير بوده است.
حضور در بدر و بيعت رضوان
كعب بن عمرو، هم در بيعت رضوان حضور داشته و هم در بدر. علام امينى در كتاب ارزشمند «الغدير» او را در زمره كسانى ياد مىكند كه در بيعت رضوان و بدر حضور داشته و در جلد نهم كتاب ياد شده آورده است:
«در روز جنگ جمل، گروهى از برجستگان صحابه پيامبرخدا، زير پرچم على (ع) حضور داشتند. آنان از نامداران امت بودند و بيشترشان در جنگ صفين، همراه حسن و حسين، در كنار على (عليهم السلام) و در ركاب آن حضرت بودند. اينها كسانى بودند كه هم در بيعت رضوان حضور داشتند و هم در بدر.» (1)
علامه سپس از نام آنها ياد مىكند و مىنويسد:
«1- اسيد بن ثعلبه انصارى، بدرى 2- ثابت بن عبيدانصارى، بدرى كه در صفين كشته شد ... 3- كعب بن عمرو، ابواليسر يا ابو زعنه، بدرى، كه در بيعت رضوان حضور داشت» (2)
شجاع در ميدان هاى رزم
كعب بن عمرو در ميدانهاى رزم و نبرد، دلاورى بزرگ و فردى شجاع و نترس بود كه در ماجراى اسير گرفتن گروهى از كفار قريش، پيامبرخدا به او فرمود: «أَعَانَكَ عَلَيهِم مَلَكٌ كَرِيمٌ»؛ (3)«فرشتهاى كريم تو را بر آنان يارى داد.»
راوى احاديث پيامبر
كعب بن عمرو، يا ابواليسر، از راويان احاديث پيامبرخدا (ص) بود كه از او روايات فراوانى در مسانيد صحيح فريقين باقى مانده است كه جهت دورى از طولانى شدن بحث، از آوردن نمونه خوددارى مىكنيم.
مدفون در بقيع
طبق نقل ابن حجر عسقلانى، كعب بن عمرو (ابواليسر) در سال 55 هجرى در مدينه وفات يافت. «صَلَّى عَلَيهِ جَمَاعَةٌ مِنَ المُسلِمِين وَ دُفِنَ بِالبَقِيع.» (4)
«قصّه التوسعه الكبرى» عنوان كتابى است كه «حامد عباس» آن را نگاشته و از سوى مجموعه «بن لادن السعوديه» با نظارت و اشراف «يحيى محمد بن لادن» و «خلف احمد عاشور آل سيبيه»، به سال 1416 ق. در جده چاپ شده است. اين كتاب در قطع رحلى، همراه با تصاوير و نقشههاى رنگى متعدد از آثار مكه مكرمه و مدينه منوره و توسعه اين دو شهر مقدس بوده و در چهار باب سامان يافته كه هر باب سه فصل دارد و در 553 صفحه تأليف و به سه زبان انگليسى، فرانسوى و اسپانيولى برگردان شده است.
گفتنى است، مجموعه «بن لادن» از شركتها و مؤسساتى است كه مأموريت توسعه حرمين شريفين را بر عهده داشته و در حقيقت اين كتاب شرح اين عملكرد و مأموريت همراه با بيان مسائل تاريخى است.
كتاب ياد شده، با چند آيه در باره تعمير مساجد و اهميت آن، همراه با تفسير وحديث و يك اهدا و نيز مقدمهاى از ناشر و مؤلف آغاز مىگردد.
در ديباچه كه مهندس بكر محمد بن لادن، رييس مجموعه بن لادن السعوديه آن را نگاشته، از چگونگى آغاز اين مأموريت و چگونگى انجام آن و نيز حمايتها و نظارتهاى شاه وقت عربستان سخن گفته است.
در مقدمه كه با قلم خلف احمد عاشور، ناظر كلّ مجموعه بن لادن و توابع آن در مدينه منوره، با عنوان «شهادتى براى تاريخ» تحرير شده، از اهميت و ارزش فراوان امر توسعه و ضرورت جدّى آن براى فراهم ساختن راحتى و آسايش زائران سخن گفته شده و مأموريتهاى جانبى در كنار توسعه حرم در خدمت به زائران چنين عنوان گشته است:
گسترش حرمين شريفين و ارائه خدمات كامل؛ اعم از احداث ميدانها و خيابانهاى اصلى و ساير خدمات رفاهى براى عبور و مرور.
خدمات اضطرارى؛ از جمله آب و برق كه در هر وضعيتى موجود بوده و نيازهاى فورى ضرورى را برطرف نمايد.
به كار بردن سنگهاى مرمر خنك كننده در تمامى ميادين وسطوح، بهويژه در مطاف كه اين امر براى راحتى نمازگزاران و آزار نرساندن گرماى شديد در هنگام ظهر به آنان، انجام مىگردد.
ايجاد شبكههاى راديو و تلوزيون در حرمين شريفين براى انعكاس مراسم.
تشكيل دو گروه به رياست شاهزاده امير ماجد بن عبدالعزيز، امير منطقه مكه مكرمه و در مدينه به رياست شاهزاده امير عبد المجيد بن عبد العزيز، امير منطقه مدينه و عضويت دو امين در دو شهر و مهندس بكر محمد عوض بن لادن، رييس مجلس اداره مجموعه بن لادن السعوديه مأمور توسعه حرمين براى اشراف و مديريت و تضمين انجام خدمات رفاهى در اطراف حرمين شريفين.
در پايان اين مقدمه آمده است: «چون مجموعه بن لادن السعوديه» پىگير بود كه اين شناسنامه به صورت كامل و مختصر فراهم گردد، امر نگارش آن را به عهده يكى از نويسندگان برجسته آن سرزمين به نام «حامد عباس» قرار داد.
پس از آن، حامد عباس مقدمهاى نوشت كه در آن از چگونگى مأموريت خود براى نگارش كتاب و نيز اهميت امر توسعه و تلاشهاى فراوان مسؤولان نظام در توسعه حرمين شريفين و ديگر نقاط سخن به ميان آورد.
در خلاصه گفتارى كه پس از آن، در 10 بند آمده، اشاره مختصرى به موضوعات مورد بحث در كتاب، در باره چگونگى توجه مسؤولان عربستان بر توسعه حرمين و نيز مشاعر مقدس در عرفات، منا، مزدلفه و ديگر مساجد و جادههاى ارتباطى خانه كعبه، مطاف، زمزم و نيز مراكز سير توسعه حرمين در طول تاريخ و توسعههاى سعودى و زمان آغاز آن اشاره شده است.
در مقدمه كتاب با عنوان نخستين تلاشها براى توسعه حرمين شريفين، ضرورت اين امر و اهميت شهرهاى مكه و مدينه در چند قاعده؛ از جمله: قاعده نتيجه، قاعده يقين، قاعده نيت، قاعده شكر، قاعده برّ و قاعده انطلاق سخن گفته است.
در قسمت دوم اين مقدمه با عنوان: اهتمام به دو شهر مقدس، در باره موضوعاتى چون گسترش و بازسازى حرمين، خصائص دو شهر مقدس مكه و مدينه، نقش اول و مهم شهر مدينه و آينده اين شهر كه بيشتر با گفتههاى فهد بن عبدالعزيز شاه عربستان همراه گرديده، مطالبى ارائه شده است.
در قسمت سوم اين مقدمه با عنوان «اهتمام به مشاعر مقدس» به تعريف مشعرالحرام و محدوده آن و نيز وادى محسّر و مزدلفه، منا و ميقاتهاى حج پرداخته شده است. در بخش ميقاتها اينگونه آمده است: احرام پوشيدن براى عمره تمتع و حج تمتع و حج قِران و حج افراد زمان خاصى در نظر گرفته شده است.
ميقات، «زمانى» و «مكانى» است؛ ميقاتِ زمانى عبارت از ماههايى است كه انجام حج جز در آن زمان صحيح نيست كه عبارتاند از شوال، ذو القعده و ذو الحجه. يعنى اگر كسى قبل از شوال مُحرم شود عملش صحيح نيست و آن عمره محسوب مىشود؛ زيرا در آن ماه جايز نيست انسان براى حج مُحرم شود. البته بعضى از پيشوايان، احرام حج پيش از ميقات زمانى را نيز جايز شمردهاند. (1)
و اما ميقاتهاى مكانى پنج نقطه هستند كه پيامبرخدا (ص) آنها را معين كرد و براى كسى كه تصميم به انجام حج و عمره دارد، جايز نيست از حدود اين ميقاتها (بدون احرام) بگذرد و آنها عبارتاند از:
«ذوالحليفه»، اكنون به «آبارعلى» معروف است و حدود 11 كيلومتر بعد از شهر مدينه است.
«جحفه»، ميقات شاميان است و در 187 كيلومترى مكه مكرمه واقع شده و امروزه براى حجاج شامى آشنا نيست؛ چرا كه آنان در رابغ كه شهرى پس از جُحفه است، محرم مىشوند.
«قرن المنازل»، ميقات اهل نجد و آن امروزه به «السيل الكبير» شناخته مىشود و ميان آن تا مكه 94 كيلومتر فاصله است.
«ذات عرق»، ميقات عراقيان كه در 94 كيلومترى مكه واقع است. (2)
«يلملم»، ميقات مردم يمن است كه در جنوب مكه مكرمه و در فاصله 54 كيلومترى آن واقع است.
افزايش تعداد حجاج
امروزه، به رغم محدوديتهاى اعمال شده، تعداد حاجيان به بيش از يك ميليون نفر رسيده است كه همه آنان در يك روز به عرفات وارد مىشوند! (3)
با اين حال، مسؤولان به اجراى برنامهها و توسعههايى پرداختهاند كه تنها در منطقه مشاعر مقدس بيليونها ريال هزينه در برداشته است، آنهم فقط براى استفاده و بهرهبردارى 5 روز در سال و ميليونها ريال، بدون عوايد اقتصادى يا بهرهورى، براى حفاظت هميشگى و مقاوم سازى در برابر عوامل طبيعى صرف مى شود؛ چرا كه مشاعر در منطقهاى صحرايى و داراى گرماى شديد واقع شده است.
در طى 69 سال 26386620 زائر از خارج كشور براى انجام مناسك حج وارد عربستان شدهاند و اين آمار، كسانى را كه از خارج كشور براى انجام مناسك عمره آمدهاند، شامل نمىشود.
در سال 1345 ق. ملك عبدالعزيز حاجيان را مجوّز عزيمت به عرفات داد كه تعداد آنان 90662 زائر از خارج و تقريباً به همان مقدار از داخل كشور بودند.
در سال 1414 قمرى، ملك فهدبن عبد العزيز براى وقوف در عرفات، حاجيان را كه تعداد آنان به 995611 نفر مىرسيد و بيشتر آنان از هموطنان و ساكنان داخل بودند، فرمان داد كه بيش از يك ميليون نفر در عرفات وقوف كردند و تفاوت ميان اين دو رقم در دو سال، بيانگر نهضتى است قوى در كشور كه مؤسس حكومت آن را آغاز كرد و مهمترين آنها تحقّق امنيت بود كه از نخستين زمان، همراه با گسترش امنيت و ثبات، به رغم سختى ارتباطات در آن هنگام براى حجاج فراهم گشته بود.
1) به كتاب علامه استاد احمد عبدالغفور عطار با نام «حج النبى 9» استناد كردهايم.
2) احمد عبدالغفور عطار- حجه النبى 9- ص 40
3) گزارش هفدهمين كنفرانس وزراى خارجه دولتهاى اسلامى در عمان به تاريخ 7/ 8/ 1408 ق كه در آن قرار بود بر محدود كردن تعداد حجاج از همه سرزمينها بر مبناى هزار نفر از هر يك ميليون نفر تصويب شد.
ويژگى هاى توسعه
شايدكسىكه جغرافياى مشاعر مقدس را بشناسد، برنامهها و دگرگونىهاى انجام شده را به خوبى دريابد. اگر كسى 20 سال قبل به حج تشرف يافته باشد و خداوند متعال در دو سال اخير نيز حج را نصيبش كند؛ ميزان تلاشهايى را كه از هنگام انجام عمليات آسان سازى اجراى مناسك حج آغاز شده، خواهد ديد. و لمس خواهد كرد كه اين تلاشها در ايجاد راهها، پلها و جادههاى ارتباطى ميان مشاعر مقدس با يكديگر و با مكه و بيت عتيق متمركز شده و راحتى حركت هزاران ماشين را- كه همه آنها در يك زمان از عرفات به سوى مزدلفه و سپس به سوى منا به حركت در مىآيند- فراهم ساخته است. همچنين ايجاد راههايى براى عابران پياده از عرفات به سوى منا و عبور از مشعرالحرام كه در آن راهها، تمامى خدمات ضرورى فراهم گشته و همچنين خنك سازى عرفات و ... از ديگر اقدامات طرح توسعه است كه اكنون ويژگىهاى آن ذكر مىگردد.
1- عرفه
منطقهاى است وسيع كه ساخت خانه در آن جايز نيست. كسانى كه در آن وقوف مىكنند، لباس دوخته نمىپوشند و حوله احرام در بر مىكنند كه آن، براى فقير و غنى يكسان است.
براى جلوگيرى از گرماى خورشيد، خيمهاى در عرفات بر پا مىشود.
وزارت راه و ارتباطات در اين صحرا اقدام به ايجاد شبكه راههاى عريض وطويل و ايستگاههاى ماشين نموده كه اين امور به افزايش سرزمين عرفات در حدود شرعى آن تا سه برابر آنچه كه بوده، كمككرده است. همچنين امروزه با ايجاد دكلهاى برق، روشنايىآن، به بهترين صورت، امنيت و سلامت حاجيان را تضمين مىكند.
عرفه به وسيله 9 راه اصلى طولى، به مشعرالحرام مرتبط مىگردد كه هر يك از اين راهها داراى 3 گذر راه فرعى براى آسانسازى عبور افراد به مزدلفه است. راه كمربندى عرفات نيز بيش از 162 ميليون ريال با احداث 4 پل هزينه در برداشته كه 2 پل بالاى راه پياده رو و 2 پل ديگر بر وادى عرفه است. علاوه بر آن، ايجاد مواقف براى حاجيان ميهمان، به مساحت 240000 متر مربع در داخل عرفات، مواقف حجاج داخلى به مساحت 250000 متر مربع، بهبود ساختن مواقف، توسعه آنها، جدايى حركت پيادگان از حركت ماشينها در نزديكى مشعرالحرام و سپس افزايش روشنايى اين راهها با دكلهايى به ارتفاع 50 متر و غيره كه هزينهاى حدود 200 ميليون ريال در بر داشته است.
براى نگهدارى شبكه راههايى كه مشاعر را به مكه مكرمه متصل مىكند حدود نُه ميليارد ريال هزينه شده و نيز براى حفظ و نگهدارى آن از آسيبها، ساليانه سيزده و نيم ميليون ريال سعودى اختصاص مىيابد.
براى جلوگيرى از حرارت شديد و اشعه خورشيد در عرفات كه زائران را اذيت و ناراحت نكند و براى خنك كردن جبل الرحمه و منطقه اطراف آن، تلاشهاى زيادى به اجرا درآمد. براى اين امر از طريق فشرده كردن قطرات آب و پخش آن در هوا، مساحت گستردهاى، پوشش يافته است كه اين آب از ذخاير چاههايى به وسعت 13050 متر مكعب تغذيه مىگردد.
اين قطرات، به وسيله تلمبههاى آب كه داراى 15 اسب بخار نيرو است و با تمديد مسيرهايى كه طول آن بين 20 تا 30 كيلومتر است، به مقدار 120 تا 150 متر مكعب در ساعت، به صورت باران نرم و ريز از چاهها در فضا پراكنده و به كاهش حرارت هوا و اشعه خورشيد كمك مىكند.
مسجد نمره در عرفات
از مساجدى كه به توسعه آن اهتمام شده، مسجد نمره در عرفات است كه مساحت آن، از 20 هزار متر، به 120 هزار متر مربع افزايش يافت. اين مسجد نمونهاى است از مظهر زيبايى كه حاكى از عظمت اسلام و اهتمام به نقش عبادت است و اكنون گنجايش 350 هزار نفر را دارد. داراى 6 مناره به ارتفاع 60 متر و 3 گنبد و 10 درِ ورودى اصلى است كه 64 در كوچك را در بر مىگيرد. داراى 663 تهويه و خنك كننده، جايگاهى براى راديو و تلوزيون و لوازم انتقال خبرِ انجام اين شعائر از طريق ماهواره به تمام نقاط جهان است.
همچنين 1000 دستشويى، 15 هزار مكان وضو، دو مخزن آب به وسعت هر يك 4500 متر مكعب، از ديگر امكانات رفاهى و خدماتى آن است.
2- مزدلفه
در منطقه مشعر الحرام (مزدلفه)، خدمات گوناگون انجام شده؛ از جمله افزايش مواقف در راههاى طولى، روشنايى آنها، ايجاد ميدانهايى براى نشستن حجاج، مكانهايى براى خدمات رفاهى، گسترش مواقف به حدود 58000 كاروان بزرگ كه اين مواقف حدود 138 ميليون ريال هزينه در بر داشته است. همچنين ايجاد هفت ايستگاه ديگر براى ماشينها به همراه تمامى خدمات به اتمام رسيده كه مساحت آن 54000 متر مربع است.
دو ايستگاه در راه شماره 9، يك ايستگاه در راه شماره 8، چهار ايستگاه در راه شماره 3 احداث گرديده كه گنجايش حدود 1400 كاروان بزرگ را دارد و اين سامانه حدود 10 ميليون ريال هزينه در برداشته است. ايجاد پل جديدى در راه شماره 5 براى جداسازى حركت ماشينها از پيادگان در نزديك مشعرالحرام كه حدود 9 ميليون ريال هزينه آن شده است.
مرحل دومِ بهينه سازى در مزدلفه عبارتاند از:
الف: جايگاه نخست براى راه شماره 9 در جنوب غرب مزدلفه كه ايجاد مواقف در آن، از دو جهت مختلفِ طولى، برابر مواقف كنونى در اين جايگاه سامان يافته است.
ب: جايگاه دوم، در غرب پل ملك فيصل، ميان راه شماره 3 و راه عزيزيه است كه از سه جهت متوازى و مختلف طولى ساخته شده است.
براى عبور و مرور آسان كاروانهاى حج ميان عرفات و مزدلفه و براى گسترش راههاى تنگ در منطقه، راهى به امتداد پل ملك فيصل كه از سمت جنوب به مسير طائف پيوند مىخورد، احداث گرديد و آن به طول حدود 2500 متر و عرض 40 متر بوده و داراى چندين تقاطع عرضى در دو طرف باند است.
براى احداث اين راه، لازم بود كه صخرهها و موانع برداشته شود و زمين هموار گردد.
مسجدى در مشعرالحرام مرمّت شد و توسعه يافت كه حدود 80 هزار نمازگزار را در خود جاى مىدهد و حدود 5400 متر مربع وسعت دارد. در بناى جديدكوشش شده است كه معمارى قديم اسلامى حفظ شود و تركيبى ميان معمارى قديم و جديد ايجاد گرديده است.
در اين مسجد، ايستگاههاى لازم براى توقف ماشينها و دستشويىها و ... ساخته شده كه حدود 50 ميليون ريال هزينه داشته است.
منطقهاى است كه حاجيان 4 روز در آن مىمانند و وقوف مىكنند. (1)در اين منطقه بزرگترين خدمات انجام شده و امكانات مادى زيادى هزينه گرديده است؛ زيرا كه حاجيان در آن ساكن شده و هر روز به سوى جمرات سهگانه آمد و شد دارند، افزون بر اينكه جمعيت زيادى براى طواف (به مكه) و براى بيتوته (به منا) در حركتاند.
امكانات رفاهى و فنى كه در اين منطقه انجام گرديده، عبارتاند از:
الف: ايجاد شبكه كاملى از راهها و ساخت پلها، تونلها، پيادهروها و سايهبان براى آن، به طول 67 كيلومتر تنها براى راههاى اصلى و 17 كيلومتر براى تونلها كه تعداد آنها به 25 باب مىرسد. همچنين تعداد پلها به 41 مىرسد كه راههاى اصلى را به فرعى ربط مىدهد و منا را به مشاعر و مكه مكرمه وصل مىكند. براى تسهيل حركت در آنها، در حجم زياد در هر روز، اين شبكه حدود 3242 ميليون ريال هزينه در برداشته كه حداكثر جز چند هفته در سال مورد استفاده قرار نمىگيرد و درطول سال همواره خالى از حركت است.
ب: اتمام سامانه مؤسسات قابل سكونت در منا، (در جاهايى كه مجوز ساخت و ساز براى سكونت بهوسيله خيمه داده شده و اين) به خاطر تنگى مساحت منا و به خاطر اينكه در ميان كوهها واقع است.
1) البته اگر عجله نكرده، تا روز 13 ذيحجه بمانند
عمليات تسطيح و گسترش منطقه به اتمام رسيد و مساحت قابل سكونت آن، از 5/ 1 ميليون نفر به بيش از 5/ 4 ميليون نفر افزايش يافت. متوسط اين افزايش مساحت در سال، به 700 هزار نفر رسيده و اين افزايش با پاكسازى صخرههاى جدا شده و محكم كردن آن تكميل گرديده است.
ج: در آنجا توسعه خدماتى؛ مانند روشنايى و مجموعهاى براى حفاظت و نگهدارى ازآن، كه داراى مركز فرمان، ايستگاه مراقبت تلوزيونى براى كنترل شبكههاى راهها، پلها و تونلها، به همينگونه توسعه پل جمرات (1)نيز به اتمام رسيد و از مهمترين كارهايى كه براى بهينه سازى پل و منطقه اطراف آن در سال 1415 ق. انجام شده، عبارتاند از:
از بين بردن سراشيبى سابق سمت شرقى منا و ايجاد سراشيبى جديد براى بالا رفتن به عرض 45 متر، پس از كوتاه كردن مسير و قرار دادن سراشيبى در مقابل راه پياده رويى كه از منا به سوى جمره صغرى مىرود.
از بين بردن سراشيبىهاى دوطرف كه به جمره صغرى از سمت شمال و جنوب ختم مىشود.
تعويض قسمتى از موزاييك پل، با سيمان و بتون، متناسب با قسمتهاى اطراف پل.
انجام سراشيبى به عرض 15 متر براى هر طرف، براى پايين آمدن از پل بين جمره كبرى و جمره وسطى با افزايش منطقه اتصال پل با سراشيبى.
توسعه سراشيبى پايين غربى مقابل حرم از 20 متر به 40 متر و بهبود مكان اتصال اين سراشيبى به راه پياده رو با از بين بردن سايهبانها به طول 60 متر.
ايجاد 5 پايگاه براى مراكز خدمات اضطرارى در طول پل، كه داراى نردبانهاى لازم براى ارائه خدمات اوليه در حالات اضطرارى است.
ايجاد برج نگهبانى كه با بناى 3 دايره اضافى به بخشى از مساحت سطح مركز خدمات، واقع در شمال جمره وسطى ساخته شد.
ايجاد 4 مركز امنيت در مداخل سراشيبىهاى اصلى و فرعى.
قرار دادن تابلوهايى براى راهنمايى حجاج و روشن كردن آنها.
قرار دادن تكيهگاههايى بر بالاى پل، براى حفظ افرادى كه پياده در حال حركت در مسير جمره كبرى هستند.
اجراى سيستم خنك سازى آبها؛ بگونهاى كه 150 آبسردكن ميان جمره صغرى و جمره كبرى بر بالاى پل قرار داده شده است.
بهينه سازى و تجديد شبكه روشنايى كه در اين مورد تعداد نورافكنها چند برابر شده و رنگ آن نيز به جاى زرد، سفيد قرار داده شده است.
بهينه سازى و افزايش سيستم تهويه بر زير پل، با افزايش پنكههاى سقفى براى تمامى نقاط پل و قرار دادن 18 پنكه كه در هر جمره 6 عدد نصب شده است.
بهبود سازى و ساماندهى منطقه اطراف پل، كه اين امر با تسطيح بلندىهاى اطراف و جداسازى حركت ماشينها از حركت پيادهها، با قرار دادن موانع سيمانى فراوان انجام گرفته و مانع ورود ماشينها و راحتى عبور پيادهها مىگردد.
ارسال خدمات براى پل و اين امر بهوسيله اجراى شبكه تغذيه آب، تلفن، برق، تسويه آبهاى سطحى براى پايگاهها و مراكز امنيتى و ميدانهاى اطراف پل بوده است.
قرار دادن سيستم كنترل تلويزيونى در پايين و بالاى پل و ارتباط آن با پايگاه امنيت عمومى منا.
نصب نردبان آهنى اضطرارى، در سمت شمال، روبهروى جمره صغرى.
اجراى راه شمالى پل، از خيابان سوق العرب تا خيابان مجمر الكبش، به عرض 20 متر كه 6 مسير را در بر مىگيرد.
هموارسازى جاهايى كه بهواسطه خراب كردنهاى اضافى در سمت شمال و جنوب پل ناهموار شده بود.
ساختن پلكانى به طول حدود 80 متر در سمت جنوبى پل كه خيابان ملك فيصل و ميدان جنوبى پل را به هم وصل مىكند.
1) اين امر در خلال ماه جمادى الاول 1415 بوسيله مجموعه بن لادن به اجرا درآمد و قبل از حج سال 1415 به پايان رسيد.
د: ايجاد مخازن آب كه با تلاش فراوان به حدود 2 ميليون متر مكعب و تعداد آن به 18 مخزن رسيده است. براى اين آبها تمامى وسائلى كه نظافت آن را تأمين كند فراهم شده است و حدود 466 ميليون ريال هزينه در برداشته است.
ه: تعداد دستشويىهاى عمومى به 14200 دستگاه افزايش يافته كه مجموعاً بالغ بر 104 ميليون ريال هزينه در برداشته است.
و: احداث سردخانه نمونه، با هزينهاى حدود 150 ميليون ريال براى استفاده از گوشتهاى قربانى و سرد كردن و توزيع آن بعد از حج به جهان اسلام كه ظرفيت آن بيش از 500 هزار قربانى است. البته سردخانه مخصوص نيز به ظرفيت روزانه ده هزار شتر و گاو وجود دارد.
4- مسجد الخيف و انجمن خيريه
از مهمترين مساجد منطقه مشاعر است كه بر معمارى اسلامى بنا شده و مساحت آن به 34 هزار متر مربع مىرسد، مسجد به طور كامل تجديد بنا شده است.
دستگاههاى تهويه كه تعداد آن به 410 مىرسد و همينطور تعداد 1100 پنكه سقفى و شبكه صوتى از جديدترين دستگاهها، 4 مناره، مجموعه دستشويىها كه به هزار عدد مىباشد و 300 شير براى وضو گرفتن، امكانات برقى براى پوشش خبرى از مراسم به وسيله ماهواره به سوى سرزمينهاى مختلف اسلامى، از خدماتى است كه انجام شده است.
تجديد بناى مسجد كه اكنون 35000 نماز گزار را در خود جاى مىدهد، 90 ميليون ريال هزينه در بر داشته است. بيش از هزاران نسخه قرآن كريم در آن قرار داده شده و غذا ميان حاجيان فقير در روز عيد و ايام تشرف به مسجد الحاق شده است.
تجديد مساجد و ميقاتها
تجديد بنا و تجهيز تمام مساجد و خدمات ميقاتهاى حج و عمره، در راههاى مختلف حج به اتمام رسيده و خدمات زير براى هر يك از آنها انجام گرفته است:
اين ميقات در تاريخ به «قرن المنازل» معروف است كه بين طائف و مكه مكرمه قرار دارد. مسجد آن، براى بيش از 3000 نمازگزار توسعه يافته و تجهيزات بسيارى؛ از جمله دستشويى زنانه و مردانه، مكانهاى مُحرم شدن كه شامل دوشهاى آب، به ويژه 16 مكان براى سكونت به آن اضافه شده است كه هر يك از آنها 6 غرفه دارد. در پيرامون مسجد ديوارى ساخته شده كه آن را احاطه كرده و علاوه برآن، باغ و فضاى سبز و مخازن زمينى و مرتفع كه در كل مساحت (اين مسجد و اطراف) را به 2600 متر مربع رسانيده و براى ساختن آن 76 ميليون ريال هزينه شده است.
اين ميقات در راه طائف و مكه واقع شده و مسجدى به سبك معمارى جديد در آن ساختهاند. در بناى آن، باغها و ميادين بزرگى كه بتواند آسايش حجاج و معتمرين را فراهم كند احداث و پاركينگ ماشينهايى هم براى آن اختصاص داده شده است.
مساحت كلى آن براى نماز، حدود 1460 متر مربع بوده كه مىتواند تقريباً تا 2000 نمازگزار را در خود جاى دهد. همچنين دستشويىهايى و سه مكان براى سكونت به اضافه تعدادى غرفه مخصوص راهنمايى احداث شده كه جمعاً بيش از 55 ميليون ريال هزينه در برداشته است.
مساحتى به ميزان 400/ 14 متر مربع را اشغال كرده و شامل چندين غرف ويژه براى احرام مردان و زنان، همراه با تجهيزات پزشكى متعدد است كه گنجايش حدود 1500 نماز گزار را داشته و مبلغ 10 ميليون ريال هزينه آن شده است.
اين ميقات در خدمت حاجيان و معتمرانى است كه از جنوب كشور براى حج مىآيند و آن، داراى تجهيزات و امكانات خدماتى فراوان؛ مانند ساير ميقاتها است.
ميقات مردم مكه است و اكنون داخل مكه مكرمه قرار گرفته بگونهاى كه محلههاى مسكونى تا بعد و پيرامون آن نيز امتداد يافته است. بنا و توسعه مسجد سيده عايشه بر مساحت 84 هزار متر مربع اعاده گشته كه داراى تجهيزات و خدمات مربوطه است. اما مساحت مسجد 6000 متر مربع بوده و ظرفيت آن به 6500 نفر افزايش يافته است. اين ميقات تمامى خدمات لازم را داراست و مبلغ يكصد ميليون ريال هزينه برداشته است.
از ميقاتهاى مردم مكه و ساكنان آن، جِعرانه است كه هنگام انجام مناسك عمره از آنجا محرم مىشوند. اين بنا حدود 2 ميليون ريال هزينه برداشته است.
مسجد و ميقات ذو الحليفه در آبار على واقع شده و مساحت كلّى آن، به 6180 متر مربع مىرسد. اين مسجد داراى دو مناره به ارتفاع 64 متر مربع و گنبدى به ارتفاع 28 متر است كه قطر آن به 17 متر مىرسد. ارتفاع ديوارههاى مسجد 12 متر مىباشد.
بيت عتيق
كعبه مشرفه نخستين خانهاى است كه براى مردم بنا شده؛ چنانكه در قرآن كريم آمده است: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ.
توصيف كعبه
كعبه بناى مكعبى است كه داخل آن خالى است و ابراهيم خليل (ع) طول آن را 9 ذرع قرار داد. براى آن دو ورودى چسبيده به زمين قرار داد كه يكى در سوى شرق بود و دومى در ضلع غرب. براى آن دو ورودى درى قرار نداد كه باز و بسته شوند. براى كعبه سقفى نساخت و در داخل آن چاهى حفر كرد كه مخزنى براى هدايا بود. (1)
اما وصف داخل كعبه در كتاب «تاريخ الكعبه المعظمه» 2 آمده است. سقف پايين آن ترميم شده و برداشتن سقف بالا پايان يافته و نيز سقف جديد با تغيير ستونها و چوبهاى آن انجام گرفته است.
بر ديوار بين دو سقف كنارهاى ساخته اند كه بالاى تمام ديوارها با آن احاطه شده است؛ بگونهاى كه از اين كناره چتر افزودهاى پيدا نباشد. گفتنى است ديوارههاى داخل، پوشش مرمرين دارد. (2)
كعبه از داخل بر سه ستون بزرگ استوار است. در سمت شمالى، باب التوبه واقع شده كه از آن به سوى سطح كعبه مىروند. سقف كعبه از داخل پوشيده و اطراف ديوارهها را با حرير قرمز به صورت مربع كه بر آن «الله جلّ و جلاله» نوشته شده، تزيين كردهاند. در ناحيه روبهروى باب الدخول، محراب و بقيه ديوارها با سنگ مرمر پوشيده شده است.
در كعبه صندوق بزرگى است كه چيزهايى در آن نگهدارى مىشود و از سقف نيز قناديل و چراغهاى بزرگى از طلا و تزيين شده با جواهر آويزان گشته است. (3)
ويژگى هاى كعبه
از مهمترين ويژگىهاى بيت الله الحرام آن است كه خداوند تعالى آن را از حيله خيانتكاران و تخريب كنندگان مصون داشته است و اين خانه، چهار هزار سال است كه مقامى شامخ دارد؛ از زمانى كه ابراهيم (ع) آن را بنا نهاد تا هر زمان كه خدا بخواهد و تا آنگاه كه زمين و هر آنچه در آن است را صاحب شود. آرى، اين خانه همچنان براى طواف گزاران و ركوع و سجده كنندگان پابرجا خواهد ماند.
در گذشته براى از بين بردن كعبه تلاشهاى بسيار انجام گرفته كه مهمترين آن، حمله ابرهه اشرم، پادشاه يمن، دست نشانده پادشاه حبشه بود. وى با لشگرى عظيم از يمن و حبشه همراه با فيلى بزرگ حركت كرد. وقتى به وادى محسّر، ميان مزدلفه و منا رسيد و تنها ميان او و مكه جز 10 كيلومتر فاصله نبود، لشگر خود را آراست و فيل را مقدم داشت. وقتى آن را به جانب حرم مىراند، در جاى خود مىايستاد و حركت نمىكرد و سپس وقتى روى او را به سمت يمن مىكرد با شتاب به حركت در مىآمد. سپس درآن هنگام خداوند بر آنان پرندگان سياه رنگى فرستاد كه آن را در سوره فيل بيان كرده است.
خدمت به كعبه
خدمت به كعبه را حجابت يا پرده دارى خوانند و خادمان كعبه را پرده داران كعبه گويند. آنان افراد ويژه وخاصى هستند كه اين امر را به فرمان پيامبرخدا (ص) تا امروز بر اساس اين گفته به ارث بردهاند.
«اين امر را بر عهده گيريد براى هميشه و كسى جز ظالم آن را از شما نخواهد گرفت» ايشان معروف خاندان بنى شيبه هستند. (1)
پيامبر خدا (ص) پس از فتح مكه، كليد كعبه را به عثمان بن طلحه و شيبه بن عثمان بن طلحه واگذار و به آنان فرمود:
«امر حجابت از ميان نسل شيبه بن عثمان تا امروز خارج نشده است.» (2)
نخستين كسى كه به خدمت كعبه پرداخت ابراهيم خليل (ع) بود و اين منصب از او به فرزندش اسماعيل (ع) رسيد و پس از او براى فرزندان او تا اينكه آن منصب را دايىهاى آنان از جرهم غصب كردند. سپس خزاعه به زور آن را متصرف شدند و تا چند قرن آن را در اختيار خود داشتند تا اينكه امر مكه و كعبه به قصىّبن كلاب از قريش رسيد و او جد چهارم پيامبر (ص) بود. سپس قصىامور كعبه را به فرزند بزرگترش عبدالله واگذاشت تا اينكه اين امر به همينگونه در عصر جاهليت و اسلام ادامه يافت و اين منصب نزد شيبه بن عثمان بن طلحه و فرزندان او پس از وى قرار گرفت. (3)
اندازههاى كعبه
مورّخان در اندازههاى كعبه نظريات گوناگون دارند و اين اختلاف، طبيعى و برخاسته از تفاوت در (مقياس) ذرع (ذرعِ دست و ذرعِ آهن) است. در تاريخ كعبه معظمه آمده است:
«ذرع دست، 46 تا 50 سانتىمتر است و ذرع آهنى 5/ 56 سانتىمتر مىباشد.» (4)
در عصر و دوران ما نيز گفتهاند: ذرع دست 48 سانتىمتر است. (5)
ابراهيم رفعت پاشا در كتاب خويش «مرآه الحرمين» آورده است كه: ذرع كعبه، بر اساس واحد متر، در ارتفاع 15 متر، طول ضلع شمالى 92/ 9 متر، ضلع غربى 25/ 12 متر و ضلع شرقى 88/ 11 متر است.
اين اندازهها، با گفته مورخ «تاريخ الكعبه المعظمه» در ارتفاع سازگار نيست زيرا وى تأكيد مىكند: «در ظاهر ابراهيم رفعت پاشا ارتفاع كعبه را به طور علمى اندازه نگرفته بلكه نظريه تخمينى داده است.» (6)
مركز تحقيقات حج در دانشگاه امّ القراى مكه مكرمه، به بحث حركت در مطاف پرداخته و از آن ميان، نقشهاى تفصيلى از كعبه مشرفه و حجر اسماعيل داده و اندازههاى كعبه را اينگونه مشخص كرده است.
از ركن اسود تا ركن شامى 68/ 11 متر، كه درِ كعبه در آن است. (ضلع شرقى)
از ركن يمانى تاركن غربى 04/ 12 متر. (ضلع غربى)
از ركن اسود تا ركن يمانى 18/ 10 متر. (ضلع جنوبى)
از ركن شامى تا ركن غربى 90/ 9 متر. (ضلع شمالى)
اما ارتفاع؛ در بناى حضرت ابراهيم (ع) 32/ 4 متر مىباشد.
قريش آن را 64/ 8 متر بنا كرد و در بناى عبدالله بن زبير 95/ 12 متر بوده كه عبدالملك مروان آن را در همين اندازه حفظ كرد.
در بناى حَجّاج، اندازه ارتفاع را كه ابراهيم رفعت پاشا آورده، دقيق نيست. اين ارتفاع را 15 متر گفتهاند كه معلوم است آن را از «مرآه الحرمين» نقل كردهاند.
بناى كعبه
بناى كعبه معظمه در دوازده مرحله انجام شده است: (1)
مورّخان در تعيين بناى كعبه نظريات گوناگون دارند، جز در يك سخن، كه به سبب محكم بودن دليل آن، اختلافى در آن وجود ندارد و اين نظريه آن است كه اين خانه در سه مرحله ساخته شده است.
بناى ابراهيم (ع) با دليل قرآنى ثابت است. بناى قريش با حديث صحيحى كه بخارى روايت كرده تأييد مى شود و بر بناى ابن زبير و حَجاج، مفسّران و مورّخان اتفاق دارند.
بنابراين، مىتوان گفت: اين 11 مرتبه، (3)همگى تعرض به كعبه است با دست؛ چه براى اصلاح يا تجديد بنا و يا بازسازى كه اين امر براى آنان مقامى عظيم بوده و گروهى چه كم و چه زياد، به اين جايگاه يعنى تقديم خدمات به بيت الله دست يافتهاند.
علاوه بر اين، اينها (سه مورد) كسانى هستند كه آن را بناى حقيقى و از پايه ساختهاند؛ مثلًا حجاج، آنچه را كه ابن زبير افزوده بود خراب كرد و آن را به بناى قريش رسانيد و از اساس بنا نكرد.
مراحل بناى تاريخى
براساس صحيحترين منابع، بيت الله الحرام 11 مرتبه بنا شده است و اختلاف در مورد كسانى است كه آنرا به طور كامل از اساس بنا نهادهاند و عبدالمطّلب بن هاشم، جد پيامبر به عنوان دوازدهمين بانى، كه نام او كه در تاريخ كعبه معظمه آمده، ثابت نشده است. كعبه چندين مرتبه بازسازى شده كه آخرين مورد آن، در دوران سعودى بوده است.
بناى ابراهيم و اسماعيل
در اينجا مطالب خود را با بناى ابراهيم و اسماعيل (عليها السلام) آغاز مىكنيم كه به طور قطع از طريق قرآن كريم ثابت شده است. ابراهيم (ع) با سنگهايى كه آنها را روى هم قرار مىداد و بعضى از آنها غير از گل و آجر بود بنا كرد و در داخل آن- سمت راست كسى كه داخل مىشود- گودالى عميق همانند چاهى حفر كرد و در آن هدايايى را كه به كعبه تقديم مىشد به عنوان يك خزانه و انبار قرار مىداد.
عمق اين گودال براساس گفته ارزقى (5/ 1 متر) بود. وى براى كعبه سقفى و درى از چوب و غيره قرار نداد و در ديوار شرقى كعبه، مكان درب را بازگذاشت تا نشانى براى روى كعبه باشد.
مواد بناى ابراهيم براى كعبه از 5 كوه (سينا، زيتا، لبنان، جودى، حرا) تامين شد كه فرشتگان سنگهايى را از اين كوهها آورده و ابراهيم در حاليكه كعبه را بنا مىكرد، اسماعيل سنگها را در آن قرار مىداد، پس آنرا براساس بناى آدم (ع) بنا كرد و آن اساس با سنگهاى كوه حراء بنا نهاده شده بود. ابراهيم (ع) آنگاه براى كعبه دو ركن (گوشه) قرار داد، ركن اسود و ركن يمانى و از سمت حجر ركنى قرار نداد بلكه آنرا همانند نيم دايرهاى مثل ديوار حجر كرد و درى چسبيده به زمين، بدون آنكه درى بر جاى آن قرار دهد باز كرد و ارتفاع آن را از زمين به آسمان 9 ذرع، عرض ديوار روى كعبه را 33 ذرع، عرض ديوار پشت كعبه را 31 ذرع و عرض ديوارى كه ناودان در آن قرار داشت 22 ذرع و عرض ديوار پشت آن را 20 ذرع قرار داد. (4)
بناى قصى بن كلاب
ابن اسحاق مىگويد:
قصى، نخستين فرزند كلاب بود كه به پادشاهى رسيد و قومش از او اطاعت كردند. وى پرده دارى، سقايت، رفادت، ندوه و لواء را در اختيار داشت و بزرگ شهر مكه بود. قصى جد چهارم پيامبر (ص) بوده و بناى او هفتمين بنا است. او در بناى كعبه كوشيد و مخارجش را تأمين و سپس آن را خراب كرد و چنان بنياد نهاد كه هيچكس مانند او بدينگونه بنا نكرده بود.
آنگاه كعبه را با چوب تر و شاخههاى نخل پوشانيد و سقف كرد و آن را بر 25 ذرع بنا نهاد. (1)
بناى قريش
براساس آنچه «تاريخ الكعبه المعظمه» آورده، اين نهمين بناى كعبه مشرفه است. نويسنده كتاب ياد شده، بناى هشتم را به وسيله جدّ پيامبر خدا (ص)، عبدالمطّلب ذكر كرده و آن را به روايت فاسى در «شفاء الغرام» مستند ساخته كه اين موضوع ثابت نشده و در منابع و مراجع تاريخى هيچ اشاره و تصريحى به بناى كعبه معظمه به وسيله عبدالمطلب نشده است. (2)
اما بناى قريش قطعى و ثابت شده است. در بخارى و مسلم از عايشه نقل شده كه گفت:
از پيامبرخدا (ص) در مورد ديوار حجر پرسيدم كه آيا متعلّق به خانه است؟ گفت: آرى. گفتم: چرا آن را داخل بيت نكردهاند؟ گفت: آيا نمىبينى كه قوم تو مخارج و هزينه بنا را به اين وسيله كم كردهاند؟ پرسيدم: چرا درِ آن را از زمين بلندتر قرار دادهاند؟ گفت: شايد قوم تو مىخواستند هركسى را كه مايل باشند اجازه ورود دهند و هر كسى را كه نخواهند مانع شوند. دل افراد قبيله تو به دوران جاهليت نزديك است، پس اگر از رنجش آنان نمىترسيدم، به يقين ديوار را در بيت داخل مىكردم و درِ آن را به زمين مىچسباندم. (3)
در سيره ابن هشام، به نقل از ابن اسحاق آمده است: وقتى پيامبر به 35 سالگى رسيد، قريش براى بناى كعبه گرد هم آمدند. آنان به دنبال آن بودند كه كعبه را مسقف سازند ولى از خراب كردن آن مىترسيدند، هر چند سنگهايى بلندتر از قامت انسان در آن به كار رفته بود، اما تصميم گرفتند بر ارتفاع آن بيفزايند و آن را مسقف كنند. اين به خاطر آن بود كه گروهى از دزدان، گنجينه را كه در چاهِ داخل كعبه قرار داشت، ربوده بودند. (4)
ابن هشام آنگاه كه از كشتى شكسته و به گل نشسته در ساحل جده سخن مىگويد، مىافزايد: قريش از چوبهاى آن براى مسقف كردن كعبه استفاده كردند و وقتى از خروج مارى از چاه كعبه كه پرندهاى را بلعيده بود سخن گفته، نوشته است: بزرگان قريش براى تخريب كعبه و بناى آن، گرد آمدند؛ ابو وهب بن عمرو بن عائذ مخزومى ايستاد و از كعبه سنگى را بر گرفت و آن را از دست خود رها كرد تا به جاى خود برگشت و گفت: اى گروه قريش، در بناى كعبه جز آنانكه كسب پاك و طاهر دارند، ستم پيشه نبوده و معامله را ربا نمىكنند و حقوق هيچيك از مردم را پايمال ننمودهاند، شركت نكنند. در اين هنگام قريش كار بناى كعبه را تقسيم كردند؛ يعنى شكافتن در را به بنى عبدمناف و بنى زهره، بين ركن اسود و ركن يمانى را به بنى مخزوم و قبائل قريش، پشت كعبه را براى بنى جمح و فرزندان عمروبن هصيص بن كعب بن لوى و شكافتن ديوار را براى بنى عبدالدار بنى قصى و بنى اسد ابن العزّى بن قصى و بنى عدى بن كعب بن لؤى واگذاشتند.
ابن اسحاق گويد: آنگاه قبايلى از قريش سنگهايى براى ساختن آن جمع كردند و هر قبيله به اندازه خود، آنها را جمع مىكرد. آنگاه شروع به بنا كردند تا به اساس آن و ركن (حجرالأسود) رسيدند. آنان در اين امر اختلاف و نزاع به حدى زياد شد كه همه آماده جنگ گرديدند. سپس قريش به همينگونه چهار يا پنج شب صبر كردند، سپس در مسجد جمع شده و به مشورت پرداختند. بعضى از كسانى كه اين موضوع را روايت كردهاند، پنداشتهاند كه «ابا اميه بن مغيره بن عبدالله بن عمرو بن مخزوم» كه درآن سال مسنترينِ قريش بود گفت: اى گروه قريش در مورد آنچه كه بين شما اختلاف است اولين كسى را كه از درِ مسجد وارد شد حكم و قاضى خود قرار دهيد. آنان چنين كردند و نخستين كسى كه داخل شد محمد امين بود.
آنان وقتى محمد (ص) را ديدند، گفتند: اين مرد امين است بهآن خشنوديم. اين محمد است. وقتى محمد به سوى آنان آمد و از اين امر آگاه شد، گفت: «پارچهاى بياوريد» وقتى آوردند ركن (حجر الاسود) را با دست خويش داخل پارچه گذاشت. سپس گفت: هر قبيله گوشهاى از آن را بگيرد، پس همگى بالا ببريد. آنان چنين كردند تا اينكه به مكان و جاى اصلى حجرالأسود رسيد. آنگاه آن حضرت با دستان مباركش آن را بر جاى خود قرار دادند و سپس بنا را برآن ساختند.
بنا را تا ارتفاع چهار ذرع و نيم بنا كرده، آنگاه آنرا با خاك پركردند و در را بر بالاى اين اندازه قرار دادند و آن را با قطعهاى از چوب و قطعهاى از سنگ بالا بردند. طول ديوار 9 ذرع بود كه آن را كم پنداشتند و مىخواستند به آن بيفزايند، از اين رو، 9 ذرع ديگر بر آن افزودند و نپسنديدند كه بدون سقف بماند، پس وقتى به سقف رسيدند «باقوم» رومى ازآنان پرسيد: دوست داريد كه سقف برآمده باشد يا صاف تا من همان كنم؟ گفتند: خانه خداى ما را صاف بنا كن. پس آن را صاف كردند و در آن 6 ستون در دو رديف قرار دادند. هر رديف سه ستون از گوشه (ركن) شامى كه كنار حجرالأسود بود تا طرف يمانى را شامل مىشد.
ارتفاع آن را از كف زمين تا بالا 18 ذرع قرار دادند كه پيش از آن 9 ذرع بود. آن را از بالا تا پايين 15 رديف از چوب و 16 رديف از سنگ بنا كردند و ناودان آن را جايى قرار دادند كه آب باران در داخل حجر اسماعيل بريزد و پلههايى از چوب داخل ركن شامى قرار دادند و يك در نيز براى آن گذاشتند كه باز و بسته مىشد. (1)
بناى ابن زبير
صاحب كتاب «تاريخ الكعبه المعظمه» روايتى را نقل مى كندكه واضحترين و جامعترين روايات نقل شده از حافظ نجم الدين بن فهد، در «اتحاف الورى» در مورد عمارت و بناى ابن زبير است و در همان زمان با روايت ديگرى مخالفت و ناسازگارى نداشته است. ما بخشى از آن را بيان خواهيم داشت. اين بخش مىتواند براى روشن ساختن بناى عبدالله بن زبير كفايت كند. بى آنكه به جزئيات مربوط به اختلافات و نيز علل هجوم به كعبه با منجنيق كه منجر به سوزانيدن آن شد، بپردازيم.
پس ما به اين روايت در آن بخشى خواهيم پرداخت كه مخصوص بناى كعبه است. در روايت حافظ آمده است: «ابن زبير بزرگان و اشراف را فراخواند و با آنان درخراب كردن كعبه مشورت كرد. سپس مردم بسيارى از جمله جابر بن عبدالله كه براى انجام عمره به مكه آمده بودند، براى خراب كردن آن نظر دادند ولى بسيارى ديگر از مردم نيز نظر به خراب كردن آن نداشتند؛ از جمله عبدالله بن عباس».
1) تاريخ الكعبه المعظمه، ص 68- 69
اسلام در سالهاى 17- 13 وارد عراق شد. مسير ورود اين آيين الهى، بيابانهاى برهوت ميان حجاز و عراق بود؛ بخشى از سمت حجاز به سمت مركز عراق و بخشى ديگر، از جنوبىترين نقاط، به سمت بصره وحتى ازآن جنوبىتر به سمت بحرين وسواحل جنوبى خليج فارس.
قبايل عرب از دير زمان در بخشهايى از اين مناطق زندگى مىكردند. بسيارى از آنان مشتاق بودند در جنگى شركت كنند و غنايمى به دست آورند. وقتى شنيدند كه بنا است جنگى با ايران رخ دهد؛ ايرانى كه به هر روى تسلّطى بر عراق داشت، بسيار خوشحال شدند؛ زيرا غنايمى نصيبشان مىشد. طبيعى است كه در روزهاى نخست، تصور پيروزىهاى شگرف را نداشتند اما به زودى روشن شد كه دولت ساسانى چنان پوسيده و بىجان است كه به راحتى مىتوان بنياد آن را برانداخت.
پيش از اسلام، شهر حيره مركزى بود كه عراق و جزيره العرب را به يكديگر پيوند مىداد. آن زمان، تاجران عربِ مكه، خود را از مسيرى خاص به حيره مىرساندند و در كارهاى تجارى آن ناحيه مشاركت مىكردند.
پس از وفات حضرت رسول (ص) سپاه خالد بن وليد از راه مدينه- حيره، راهى اين ديار شد تا با مرتد شدگان عرب؛ از جمله طليحه بن خويلد اسدى بجنگد. ادامه مسير، حمله به آن دسته از قبايل عرب بود كه هنوز اسلام نياورده بودند. و سرانجام، آنان در ادامه همين مسير به عراق رسيدند.
در اخبار تاريخى آمده است: خالد از منازلى مانند «فيد» و «ثعلبيه» گذركرد. اين دو، از مناطقى هستند كه بعدها، از منازل مشهور در مسير كوفه- مكه به حساب آمدند.
در پايان سال 12 هجرى بود كه گروهى از مسلمانان، همراه خالد با سرعت تمام اين مسير را طى كرده و حج گزاردند. (1)اين بايد نخستين سفر حج باشد كه ميان عراق و حجاز برقرار شده است.
فرمانده بعدى كه به عراق اعزام شد، سعدبن ابىوقاص بود. نوشتهاند كه وى سه ماه در ثعلبيه ماند. در مسيرى كه وى طى كرده، از منازلى مانند زرود، شرف و عذيب هم ياد شده است. (2)اينها همان منزلهايى است كه در راه كوفه- حجاز وجود دارد و تا قرنها به همين نامها شناخته شده بود.
پس از فتح عراق، اعراب بيابانى كه بر اين ديار مسلّط شده و همچنان خطر را حس مىكردند، به دستور ايشان اجازه نيافتند به شهرهاى آبادى- حاشيه دجله- بروند، بلكه براى آن كه روحيه نظامى خود را حفظ كرده، در برابر خطرات احتمالى آماده بمانند، شروع به ساختن كمپهاى نظامى كردند و در آنجا مستقر شدند. زمان استقرار آنان طولانى بود و به همين دليل زن و فرزندان خويش را هم به عراق آوردند. نتيجه آن شد كه آنان در دو مركز عمده در جنوب و مركز عراق استقرار يافتند. يكى كوفه و ديگرى بصره. آنان اين دو شهر را كه ابتدا موقت بنا كرده بودند، اندك
اندك دائمى اش كردند براى ادامه فتوحات در ايران مورد استفاده قرار دادند. بصره براى ادامه فتوحات در جنوب و مركز ايران و كوفه براى ادامه فتوحات در مركز به سمت آذربايجان از يك طرف و خراسان از سوى ديگر مورد استفاده قرار گرفت.
ارتباط اين دو مركز با حجاز، به دلايل مختلف استوار بود:
اقوام و خويشان بسيارى از آنان در حجاز بود و طبيعى است بايد به آنان سر مىزدند. آنان حجاز را موطن خود مىدانستند. اين امر به خصوص درباره اصحاب پيامبر (ص) كه از حرمين آمده بودند، بيشتر صدق مىكرد.
آنان همواره حج را به عنوان امرى دينى، مد نظر خود داشتند. علاوه برآن، عشق آنان به زيارت قبر پيامبر (ص) هم بسيار جدى بود. بنابراين، مى بايست اين مسيركه فاتحين از آن راه به عراق رفتهاند آباد شود و مورد استفاده اين افراد قرار گيرد.
حاكمان بعدى كه در بصره تعيين شدند، از جمله ابوموسى اشعرى و پس از آن، عبدالله ابن عامر بن كريز، از همين مسير، از مدينه به بصره رفتند. بنابراين، بايد در طول اين سالها اصلاحاتى در اين راهها، بهخصوص در زمينه ايجاد چاه براى تأمين آب جهت حجاج و سربازانى كه در اين مسير رفت و آمد مىكردند، ايجاد شده باشد.
امام على (ع) به دنبال ماجراى شورش اصحاب جمل، از مدينه به ميانه راه بصره- كوفه آمد. در اين سفر امام در ربذه، فيد و ثعلبيه توقف داشته و در منابع از آنها ياد شده است. (1)
از اين رو بود كه راه عراق به حجاز- كه بى گمان پيش از اسلام هم مورد استفاده بوده- جدىتر و بيشتر مورد استفاده قرار گرفت. مىتوان تصور كرد كه از همان زمان، حاكمان نيز به اين امر توجه خاص داشتند. بايد بدانيم كه در آن روزگار هنوز بحث حمله به كاروان هاى حج و مسافران راه، مانند دورههاى بعد، چندان جدى نبود. البته حمله قبايل به يكديگر مطرح بود اما مورّخان چنين باور دارند كه حمله به كاروانها بيشتر از قرن سوم هجرى به اين سو، مورد توجه اعراب بدوى قرار گرفت. اعرابى كه از نعمت زندگى شهرى برخوردار نبودند، دستشان از غنايم شهرها كوتاه بود و براى اين كه اين نادارى خويش را تلافى كنند و در عوض بى توجهى حكومت ها، به كاروان هاى حج حمله مىكردند.
به هر روى، مسيرىكه ميان عراق و حجاز مورد توجه قرارگرفت، يكى از معروفترين راه هاى حج در آغازين دوره فتوحات اسلامى است. اين مسير تا روزگاران اخير به عنوان راهى كه حجاج از آن براى حج استفاده مى كردند مطرح بود و تاريخچه بسيار مهمى دارد. طبيعى است كه راه ياد شده، تنها براى حج نبود و ارتباط ميان دو بخش مهم دنياى اسلام به لحاظ دينى و اقتصادى از اين مسير برقرار مىشد.
1) تاريخ الطبرى: 4/ 455، 477- 481
مسير امام حسين (ع) از مكه به كوفه يا راه عراق- حجاز
دقيقترين آگاهىها درباره راه عراق، در ميان قرن اول هجرى، درباره مسيرى است كه امام حسين (ع) از مكه به سمت كوفه پيمود و البته پيش از رسيدن به كوفه، راه را كج كرد و به سمت كربلا رفت. اطلاعات دقيق در باره اين مسير، در منابع تاريخى مربوط به كربلا، در آثارى مانند «اخبار الطوال»، «انساب الاشراف»، «تاريخ طبرى» و منابع ديگر آمده است.
مورخان به مناسبت بيان رويدادهاى اين سفر و اين كه هر كدام در كدامين نقطه اتفاق افتاده، اين اطلاعات را ارائه كردهاند. اين مسير دقيقاً همان مسير اصلى ميان كوفه- مكه است؛ راهىكه پيش و پس از آن، حاجيان ازآن براى رفت و برگشت در سفر حج استفاده مىكردند.
منازلىكه دينورى در اخبار الطوال درباره مسير امام حسين (ع) يادكرده، عبارت است از:
تنعيم (جايى است در مكه كه امام حسين (ع) در آنجا با كاروانى حكومتى كه از يمن مىآمد، برخورد كرد).
صفاح (جايى است كه گفتهاند در آنجا با فرزدق ملاقات كرد).
بطن الرُّمه (جايى است كه امام حسين در آن، نامهاى به اهل كوفه نوشت و از نامه مسلم و اجتماع مردم در پيرامون وى ياد كرد).
زرود (جايىكه با چادر زهيربن قين برخورد كرد و او را به همراهى خود فرا خواند كه سرانجام زهير پذيرفت).
زباله (جايى كه كسانى از كوفه آمدند و خبر قتل مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را به او دادند).
بطن عقيق (جايى كه به اما خبر دادند ابن زياد سپاهيانش را ميان عذيب و قادسيه براى جنگ با وى گردآورده است. بطن عقيق يك منزل پيش از ذات عرق واقع شده و از ميقاتهاى پنجگانه به شمارآمده و ميقات اهل عراق براى مُحرم شدن است).
طبرى شبيه اين خبر را، در منزل «بطن العقبه» دانسته است. (1)
نيم روزى پس از حركت از شرات بود كه با سپاه حرّ برخورد كردند. در آنجا بود كه حرّ اصرار داشت امام را به كوفه ببرد و امام تصميم به بازگشت داشت. قرار شد مسير را به سمت عذيب كه راهى است ميان اين دو، كج كنند. از آنجا تا عذيب 38 ميل است.
عذيب الحمامات (جايى است كه در مسير به آن رسيدند و در آنجا اتراق كردند).
قصر بنو مقاتل (امام حسين در حركت از عذيب الحمامات مىكوشيد از كوفه فاصله بگيرد تا آنكه به قصر بنى مقاتل رسيد و در آنجا بود كه با عبيدالله بن حرّ جُعفى ديدار كرد).
در اين هنگام امام حسين (ع) مىكوشيد از كوفه دور شود و به سمت باديه برود اما حرّ مانع مىشد، تا به كربلا رسيدند. (2)
مشابه همين مطالب در منابع ديگر، البته گاه با افزودههايى آمده است. براى نمونه، از ثعلبيه ياد شده است؛ جايى كه كسانى از مردم كوفه خبر مسلم را به امام حسين دادند. (3)
چنانكه از منطقه حاجز ياد شده است؛ جايى كه امام حسين به اهل كوفه نامه نوشت و آن را به قيس بن مسهّر صيداوى داد تا به آنان برساند. (4)
راه كوفه- مكه در دور اموى و عباسى
توجه جدى دولت عباسى به راه عراق- حجاز، در آغاز، براى انتقال مركز خلافت از شام به عراق بود. در دوره امويان، آنچه از توجه به راهها داريم، مربوط به اصلاح راهها و چاههاى آب راه شام- مدينه است اما در دوره عباسيان، از همان روزهاى نخست، اقداماتى در بهبود وضعيت راه كوفه- مكه آغاز شد. نوشتهاند كه ابوالعباس سفاح (م. 136) درنخستين اقدام فرمان داد اين مسير را علامت زده، از كوفه تا مكه نشانه گذارى كنند «و فيها ضرب المنار من الكوفه الى مكه». (5)
اما از دوره منصور عباسى (158- 136) و سپس مهدى بود كه توجه خاصى به مكه شد. منصور در سال 136 به نيابت از سفاح، امارت حج را داشت كه در جايى به نام صُفَيه خبر مرگ برادرش را شنيد. پس از آن با وى به عنوان خليفه بيعت
شد. در سال 158 هم در سفر مكه بود كه درگذشت. در زمان او، مسؤول براى نظارت بر راه حج، به ويژه تأمين آب و اصلاح چاهها ايجاد شده بود. (1)
دوران مهدى، دوران مهمى براى اصلاح راه حج بود. طبرى نوشته است:
در سال 161، مهدى بگفت تا در راه مكه از قادسيه تا زباله قصرهايى بسازند وسيعتر از قصرهايى كه ابوالعباس ساخته بود و بگفت تا بر قصرهاى ابو العباس بيفزايند. منزلگاههايى را كه ابو جعفر ساخته بود، به حال خود باقى گذاشت و بگفت تا در هر آبگاهى آبگير بسازند و ميلها و بركهها را تجديد كنند و پهلوى آبگيرها چاه حفر كنند. اين كار را به يقطين بن موسى سپرد و همچنان تا به سال صد و هفتاد و يكم با وى بود و أبوموسى برادر يقطين در اين كار جانشين وى بود. (2)
عباسيان تا دو قرن پس از آن، حاكمان مكه را از افرادى از خاندان خويش مىگماردند و به همين دليل به حجاز به چشم جايى بس مهم مى نگريستند. منصور و سپس فرزندش چندين بار به حج آمدند و لازمه اينها توجه ويژه به اصلاح اين مسير و فراهم كردن زمينه براى سفرهاى آسانتر بود. مقريزى نوشتهاست:
«در هر منزل، منازل خاصى براى خلفا ساخته شد تاآنان درسفرىكه دارند در آنها اقامت كنند. در اين خانه ها فرش و پرده و ظروف و وسايل ديگر وجود داشت.» (3)
مهدى عباسى در سال 164 قصد سفر حج كرد اما وقتى به عقبه رسيد، احساس كرد كه آب بسيار بدبو و تلخ است و به همين دليل از سفر خوددارى كرده يقطين بن موسى را كه مسؤوليت اصلاح آبها و چاهها را داشت ملامت كرد. طبيعى است كه پس از آن تصميم گرفته باشد تا در اين باره اقدام قاطعى به عمل آورد.
در كتاب «المناسك» از جاهايى ياد شده است كه مهدى دست به اصلاح آنها زده و نام وى روى آن اماكن تا قرن سوم باقى مانده بود. بهترين نوع صدقات از سوى خليفه يا اطرافيان وى، كندن چاه در اين مسير و ايجاد بركه بود؛ به طورى كه حجاج بتوانند به آسانى از آب آنها بهره برده و گرفتار عطش و هلاكت نشوند.
در سال 166 مهدى عباسى فرمان داد در اين مسير «بريد» ايجاد شود و اين براى نخستين بار بود كه رخ مىداد. اگر تا آن زمان مشكل راه تنها مسأله حج و تجارت بود، اين بار كار بريد كه نوعى كار اطلاع رسانى و اطلاعاتى و حكومتى بود، مىتوانست عاملى براى اصلاح بهتر اين مسير باشد. براى اين كار شتران و قاطرها و ابزار ديگرى در نظر گرفته شد و اينها به تجهيز اين راه كمك مىكرد. (4)
هارون الرشيد (193- 170) هشت بار به سفر حج رفت و در اين سفرها بود كه اموال زيادى را براى اصلاح مسير و همين طور كمك به مردم مكه و مدينه هزينه مىكرد. هارون به اهميت تسلّط معنوى بر حرمين آگاه بود و مىدانست كه اين كار، از عوامل اصلى استوارى دولت و خلافت اوست. حتى گفتهاند برخى از اين سفرها با پاى پياده طى شد. هر بار كه به سفر مىرفت تعداد زيادى از عالمان و فقيهان نيز او را همراهى مىكردند و وى تمامى هزينههاى آنان را مىپرداخت. (5)
از نقاطىكه در اين مسير نهايت اهميت را داشت، منطقه «ربذه» بود كه 120 ميل با مدينه فاصله داشت و هارون معمولًا از آنجا عبور مىكرد. اين همان منطقهاى است كه ابوذر به فرمان عثمان به آنجا تبعيد شد و زمانى كه درگذشت، كاروان حج عراق كه عبدالله بن مسعود همراهش بود، به آنجا رسيد و در وقت مرگ بالاى سر ابوذر بود.
نويسنده «الامامه و السياسه» خبرى در باره حنث قسم هارون و پياده به حج رفتن او ياد مىكند. در همين سفر است كه زبيده هم همراه اوست. زمانى كه او قصد خود را براى وزيرش عمرو بن مسعده بيان مىكند، عمرو مىگويد:
گفتم: اى امير مؤمنان، امسال را بگذار، شايد در سال آينده كار راحتتر شود.
هارون گفت: پذيرفتم.
گفتم: براى اينكه مسير تو تا رسيدن به مكه از راحتى بيشترى برخوردار شود، فرمان مىدهم درختان فراوان بكارند و نهرهاى فراوان جارى سازند و به اين وسيله راه تو خوش آب و هوا شود. پس از مدتى عمرو بن مسعده نزد هارون رفت و از اين كه توانسته بود وظيفه خود را انجام دهد، او را آگاه كرد.
عمرو بن مسعده گويد: پس از اين كه هارون همراه همسر خود، زبيده از بغداد به راه افتاد، به مكه رفت و حج خود را با پاى پياده به جاى آورد، در اواخر ماه ذى الحجه سال 180 به بغداد بازگشت. (1)اين سفر وى كه به آرامى انجام مى شد، سه ماه تمام به طول انجاميد.
در زمان مأمون (م 218) كه كارهاى علمى و رياضى قدرى رايج شد، وى فرمان داد تا مسير عراق- حجاز را بر حسب ميل اندازه بگيرند. بر اساس محاسبهاى كه صورت گرفت، اين مسير 812 ميل بود. (2)
تأمين امنيت راه عراق- حجاز
پس از اين زمان است كه حملهها و هجوم قبايل بدوى به اين راه آغاز مى شود. دليل آن مىتواند اين باشد كه راه آباد شد و افرادى كه به حج مىآمدند، از ثروتمندان بودند. در مقابل، قبايل بدوى زندگى فلاكت بارى داشتند و اين راهى بسيار مناسب براى مشتى فقير بود كه به غنايمى دست يازند. از اين پس، مشكل تنها آباد كردن كاروانسراهاى ميان راه و اصلاح چاهها نبود، بلكه تأمين امنيت به تدريج به عنوان مسألهاى مهم مطرح شد.
احمدالسباعى، درباره نخستين حمله قبايل عرب، از غارت بنوسليم ياد كرده، مىنويسد:
در سال 230، شمارى از بنوسليم به قصد غارت برخى از شهرهاى حجاز (3)به آن مناطق حمله كرده، به تباهى و غارت بازارها پرداختند و آزارشان به شمار فراوانى از مردم رسيد. آنان به راهزنى پرداخته و به سپاه والى مدينه نيز يورش بردند. در همين سال، واثق سپاهى را به فرماندهى يكى از تركها، با نام «بغاى كبير» به حجاز فرستاد. وى پنجاه نفر از آنان را كشت و يك هزار نفر را كه به شرّ و فساد شهرت داشتند اسير كرد و در مدينه به زندان انداخت.
بنوسليم بهطور معمول نزديك به مدينه، در حرّه بنوسليم زندگى مىكردند وطايفهاى از قيس عيلان بودند كه به قدرت و كثرت شهرت داشتند. به باور من اين نخستين شورش غيرسياسى است كه قبايل بدوى حجاز طى تاريخ دوره اسلامى دست به آن زدند و هدفشان چيزى جز فساد و سير كردن شكم گرسنگان نبود. شگفت نيست كه در همين روزگار، صولت و شوكت خلفا نزد رعايا شكسته شد؛ چنانكه اندكى پيش از آن، بخل خلفا در بخشش آغاز شده، سبب فقر و فاقه باديههاىحجاز گرديد. اين فقر، بىتوجهى به سلطان را همراه داشت و اين خود منجر به بازى باديهنشينان با امنيت عمومى شد. اين رفتار فسادزا، چندان به درازا كشيد كه به صورت يك عادت درآمد و قبايل حرب در ميان مكه و مدينه و نيز قبايل ديگرى در شرق و جنوب آن، بر همين پايه رشد يافتند. (4)
مورّخان، پايان خلافت واثق به سال 232 را نقطه تحوّلى مىدانند كه در آن، عصر اول و طلايى عباسى، به عصر دوم عباسى كه روزگار تجزيه و فتنههاى بزرگ است، تبديلمىشود.
گفتهاند نخستين خليفهاى كه دست به اقدامات امنيتى براى حفاظت راه و حجاج از دست تجاوز قبايل بدوى زد، واثق عباسى (232- 227) بود. وقتى واثق در سال 231 عزم حج كرد، مشكل كم آبى سبب شد، وى از تصميم خويش براى رفتن به حج منصرف شود. (5)
از اين پس، در زمان بيشتر خلفا، كسانى از سوى آنان به عنوان ناظر راه معين مىشدند و كارشان اصلاح چاهها، كندن چاههاى تازه، تأسيس منازل جديد براى استراحت و اتراق كاروان و مسائلى از اين دست بود. در زمان متوكل عباسى (مقتول 247) جعفر بن دينار مشرف بر راه كوفه بود كه چندين سال اين اشراف وى ادامه داشت. در اين دوره، گاه در برخى از منازل، يكباره بيش از پنجاه چاه كنده مىشد تا در پى آمدن حجاج كه جمعيت آنان بسيار زياد بود، مشكلى پيش نيايد.
يعقوبى مىنويسد: در حوالى سال 250، شخصى به نام محمد بن حاتم در مكه مسؤوليت راهها و مصانع آن را داشت. در سال 251 شخصى به نام عبدالله بن سليمان مشرف بر تنظيم راه يا به عبارت طبرى «الموجه الى طريق مكه لضبط الطريق» بود. (6)
مسأله حج و كاروان حجاج از يك سو مورد هجوم قبايل بدوى قرار مىگرفت و از سوى ديگر، به خصوص از اواخر قرن سوم هجرى، موضوع برخى از منازعات سياسى ميان عباسيان و اسماعيليان شد. قرامطه كه هوادار اسماعيليان بودند و تلاش مىكردند تا دولت عباسيان را تضعيف كنند، كارى كه از دستشان بر مىآمد، حمله به كاروانهاى حج بود. در اين باره منابع فراوان سخن گفتهاند.
عناوينى به عنوان مسؤوليت اين افراد در ادوار مختلف ياد مىشود؛ مانند «مشرفاً على الطريق» يا «مصالح طريق الحج و عمارتها». (1)گاه كسانىكه حاكم مدينه بودند، نظارت بر اين راه را نيز به دوش داشتند.
نا امنى راه حج عراق در دوران مقتدر عباسى (320- 295)
در دوران خلافت 25 ساله مقتدر نيز مسأله حج، همچنان مسألهاى مهم براى خلافت عباسى است. حج تأمين كننده مشروعيت خلفاى عباسى است و هر اشكالى كه در آن پديد آيد، از ديد مسلمانان به معناى آن است كه اين خلافت قابليت لازم براى اداره امور مسلمانان را ندارد. بنا براين، آنان مى بايست توجه ويژه به حج كرده، مبالغ گزافى پول در اين راه هزينه مىكردند. بخشى از اين پول، صرف راه حج مىشد و بخشهايى- كه گاه بيشتر هم بود- خرج كمك به اهل حرمين مىگرديد؛ به خصوص فقرا كه فراوان بودند و مهاجران زيادى در ميان آنان بود.
همانگونه كه اشاره شد، موضوع امنيت در اين دوره، به مسأله بسيار مهم تبديل گرديد. قبايل بدوى مىتوانستند كاروان حج را تهديد كنند. آنان آگاه بودند كه خليفه مىبايد پولى به آنان بدهد تا آرام باشند. اگر نپردازد راه را نا امن خواهند كرد و اين خليفه است كه ضرر خواهد نمود. گفتهاند مقتدر عباسى پولى كه ساليانه براى تأمين مسائل مختلف راه و نيز كمك به اهالى حرمين هزينه مىكرد 315000 دينار يعنى سكه طلا بود. وى براى آن كه نظارت بر راه بيشتر باشد، شخصى را به عنوان ناظر از سمت كوفه به حجاز مىگمارد و ديگرى را براى نظارت بر نيمه دوم راه؛ از مكه به سمت عراق معين مىكرد. در سال 315 وزير مقتدر عباسى، علىبن عيسى پول هنگفتى را تنها براى پرداخت به شمارى از طوايف و به خصوص پنج هزار نيروى نظامى، از قبيله بنى اسد هزينه كرد تا آنان از راه مراقبت كنند. (2)به رغم همه اين مشكلات، باز هم مشكلات زيادى براى حجاج در طول راه پديد آمد. در اين سفر، حجاج گرسنگى زيادى تحمّل كردند و علت آن نبودن عمارت و آبادى در اين مسير و عدم امكانات بود. در واقع راه زبيده يا همان «راه جبل» كه بعدها به اين نام خوانده شد، به طور كامل راهى خشك و بيابانى بود.
از زمان مقتدر عباسى، كتيبهاى سنگى به دست آمده استكه وى وزيرش على بن عيسى را به عنوان مسؤول عمارت راه حج معينكرده و وزير هم دو نفر را براى انجام اين كار گماشته است. تصويرى از اين سنگ در كتاب «درب زبيده» (ص 57) آمده كه در آن نوشته است:
«أمر عبدالله جعفر الامام المتقدر بالله أمير المؤمنين اطال الله بقائه الوزير أبا الحسن على بن عيسى- أدام الله عزّه- بعماره طريق الجاده لحاج بيت الله الحرام ... و تولّى ذلك أبو أحمد بن عبد العزيز الثقفى و مصعب بن جعفر الزبيرى فى سنه أربع و ثلاث مائه».
از اين فرمان چنين روشن مى شود كه در دوران مقتدر (320- 295) راه كوفه- مكه بازسازى شده است. ديگر آنكه مسؤوليت اين كار بر دوش وزير او، على بن عيسى بود كه از سال 278 تا 334 در تشكيلات عباسيان مشغول به كار بود. در اين باره، دو نفر مسؤوليت ويژه داشتهاند كه هر دو از سوى وزير معين شدهاند.
در دورههاى بعدى، عضد الدوله بويهى را مىشناسيم كه به موازات تلاشهايى كه براى بازسازى بغداد كرد، به راهها نيز توجه داشت. اين توجه، بيشتر براى اصلاح بركه ها و چاهها بود.
ابن مسكويه مىنويسد: او ماليات را از كاروان هاى حج برداشت و رفتارهاى نادرستى كه با آنان مىشد، از ميان برد. او چاههايى كند و چشمه ها را اصلاح و آبرسانى در ميانه راهها ايجاد كرد. (3)
ملكشاه سلجوقى هم در راه حج عراق- حجاز اصلاحاتى پديد آورد و از جمله «مناره القرون» در روزگار وى ساخته شد كه بعدها ابن جبير در سال 578 آن را وصف كرده است.
راه زبيده، به نام زبيده
در منابع قرن سوم و بعد از آن، از اين راه به نام «در زبيده» ياد مىشود. در اينجا مراد از «در»، دروازه است. اما زبيده همسر هارون الرشيد است. وى دختر جعفر، فرزند منصور عباسى است. از وى به عنوان كسى كه خدمات زيادى به راه حج عراق- حجاز كرده و همچنين پولى كه ميان ساكنان مكه توزيع مىكرده و هواى آنان را داشته، ياد شده است.
در كتاب «المناسك» حربى كه از قديمىترين كتابها در باره راه هاى حج است، دست كم از دوازده منزل ياد شده كه آثارى از بركه و چاه و بناهاى ديگر منسوب به زبيده دارد. اين كتاب نزديك به زمان زبيده بوده و در اين زمينه مىتواند مورد استناد باشد. تعابيرى مانند «بركه زبيده» «بركه ام جعفر» «قصر امّ جعفر» از تعابيرى است كه حربى در اين كتاب در باره آثار منسوب به حربى استفاده كرده است.
شاعرى به نام احمد بن عمرو در يكى از سفرها همراه زبيده بود و اشعارى درباره منازل و مراحلى كه زبيده در آنها كمك و اقدامى براى حاجيان كرده، سرود. متن اين ارجوزه را حربى در كتاب «المناسك» (562- 545) آورده است.
ياقوت نيز اخبار اين منازل و كارهاى منسوب به زبيده را در «معجم البلدان» با عناوين «محدث، عنابه، سميره، بركه امّ جعفر، حسنى، قرورى، زبيديه و هيثم» گزارش كرده است. اخبار اين بركهها و تلاشهاى زبيده به قرون بعد هم رسيد تا آنجا كه ابن جبير نيز در سفرىكه از همين راه، از حجاز به عراق آمد، بهاين نكته تصريح مىكند. همچنين ابنبطوطه در قرن هشتم اين نكته را يادآور شده است.
مىتوان تصور كرد كه در اين باره افراطهايى صورت گرفته اما به هر روى پيداست كه تلاشهاى زبيده دراين زمينه چشمگير بوده است. اين خدمات نه تنها در راه عراق- حجاز بلكه براى مكه وآبرسانىآن هم كارهاى چشمگيرى انجام داده وپولهاى فراوانى هزينهكرده است. (1)ازرقى (2)در اين باره اطلاعاتى به دست داده؛ چنان كه يعقوبى هم مطالبى را يادآور شده است. (3)
بهجز زبيده، نام بسيارى از خلفا، اميران وحاكمان بلاد اسلامى در فهرستكسانى ياد شده است كه در اين زمينه خدماتى داشتهاند. بسيارى از افراد خير هم كه داراى سرمايه و ثروتى بودهاند، در اين زمينه اقداماتى مانند كندن چاه و ايجاد بركه داشتهاند كه نامشان از يادها رفته است.
دكتر سعد الراشد فهرستى از نام افراد شناخته شده را در كتاب «درب زبيده» (ص 70 به بعد) آورده است. اين افراد عبارتاند از:
عيسى بن موسى بن محمد بن على بن عبدالله بن عباس.
فرزندش موسى بن عيسى كه اطلاعاتى از اقدامات آنها در كتاب «المناسك» حربى در اختيار است.
عيسى بن على، عموى سفاح.
عبدالصمد بن على كه چاهى در فيد و مسجدى در منزل اوطاس بنا كرده است.
ابومسلم خراسانى كه گفتهاند: به هر منزلى مىرسيد به اعراب كمك مالى مىكرد و چاه مىكند و راه را اصلاح مى نمود.
يقطين بن موسى- پدر على بن يقطين از اصحاب معروف امام كاظم (ع)-
كسانى از خاندان برامكه.
خزيمه بن خازم كه از فرماندهان دولت عباسى در زمان هارون بود. منزل خزيميه در ميان منازل اين راه به نام او و خدمات وى است.
ابودلف عيسى بن عيسى.
خالصه كنيز خيزران- مادر هارون- نام وى به عنوان كسى كه آثارى در اين مسير از وى برجاى مانده و حربى در مناسك از آنها ياد كرده، آمده است.
مسرور خادم كه حاجب هارون بود.
عمر بن فرج رخجى از امراى دوره مأمون و متوكّل. نام وى در ميان كسانى كه خدمتى به حجاج در اين راه كردهاند آمده است.
نام افرادى كه در قرن سوم مىزيستند و خدمتى در اين راه كردهاند، فراوان است. در قرن چهارم از:
در قرن ششم جمال الدين اصفهانى (م 559) شهرت به خدمت در اين مسير و به خصوص مكه و مدينه داشت كه شرح حال وى را در ادامه خواهيم آورد.
اختلافات مذهبى و راه زبيده
در اواخر قرن سوم بود كه جريان اسماعيليه و شعب آن توانستند در برخى از نقاط جهان اسلام موقعيتى به دست آورند. پيدايش قرامطه در منطقه احساء و بحرين، از پديده هاى مهم نيمه نخست قرن چهارم هجرى است. اين گروه با دولت عباسى به شدت درگير بودند و به همين دليل تلاش مىكردند اين دولت را كه در صدد استفاده سياسى از حج بود، تحت فشار بگذارد. قرامطه تنها راهى كه براى تحت فشار گذاشتن دولت عباسى داشتند، اين بود كه راه حج را به روى امير الحاج عراق ببندند. قرامطه به بصره و سواد عراق هم يورش مى بردند و تلاش مىكردند تا دولت عباسى را از اين منطقه عقب برانند. عباسيان هم هر روز لشكرى بسيج كرده به جنگ قرمطيان مى فرستادند.
منطقه احسا و قطيف تا بصره و حتى از آنجا تا مكه زير نفوذ قرامطه درآمد و آنان هر سال كه اراده مىكردند، كاروان هاى حج اعزامى از طرف دولت عباسى را تحت فشار مىگذاشتند. منابع تاريخى سنى، در همه اين موارد مىكوشند قرامطه را بدنام كنند كه البته آنان نيز اشتباهاتى داشتند. نتيجه آن شد كه راه حج براى سالها ناامن ماند و از اين حيث و به دليل اهميت آن، اخبارش در منابع مهم انعكاس يافت.
نخستين بار از زكرويه بن مهرويه ياد شدهكه در سال 294 بهكاروان حج- كه از مكه باز مىگشت- حمله كرد. در سال 312 قرامطه به فرماندهى ابوسعيد جنابى به كاروان حجاج در منطقه زرود حمله كردند. آنان گاه شخصيتهاى برجستهاى را كه در اين كاروانها بودند، دستگير مىكردند.
اخبار نقل شده در رويدادهاى مربوط به سالهاى 291 و پس از آن، نشانگر آن است كه عباسيان هم حملات سختى به قرامطه داشتند و هم اسرا و زندانيان آنان را كشته و پيش از كشتن دست و پايشان را قطع مىكردند. در واقع اين خشونت متقابلى بود كه ميان دولت عباسى و قرامطه روى مىداد. در اين ميان بيشترين ضرر متوجه حاجيان بود.
ابن جرير طبرى در باره رويداد حمله قرامطه در سال 294 مىنويسد:
«شش يا هفت روز مانده از محرم، كاروان به واقصه رسيد. مردمِ منزلگاه، بيمشان دادند و خبرشان دادند كه ميان آنها و قرمطيان چهار ميل است كه حركت كردند و نماندند و نجات يافتند. حسن بن موسى ربعى و سيما ابراهيمى در اين كاروان بودند. وقتى كاروان دور شد، قرمطى به واقصه شد و از آنها درباره كاروان پرسش كرد. بدو گفتند كه در واقصه نماند. آنها را متهم داشت كه كاروانيان را از حضور قرمطيان خبردار كردهاند و جمعى از علافان آنجا را بكشت و علف را بسوخت. مردم واقصه در قلعه خويش حصارى شدند. قرمطى روزى چند آنجا بماند. سپس از واقصه سوى زباله رفت.
1) ذيل تجارب الامم/ رذروارى، ص 282
از محمد بن داود آوردهاند كه گفته بود: سپاهيان به تعقيب زكرويه سوى چشمههاى طف رفتند. سپس از آنجا برفتند كه خبر يافته بودند كه وى در سلمان است.
علان بن كشمرد با گروهى از سواران نخبه سپاه، از راه جاده مكه سوى زكرويه رفت تا در سبال فرود آمدند. سپس از آنجا سوى واقصه رفت و از آن پس كه كاروان نخستين گذشته بود، آنجا فرود آمد. زكرويه در راه خويش به طايفههايى از بنى اسد گذشت و آنها را از خيمههايشان گرفت و با خويش ببرد. وى آهنگ حج گزاران بازگشته از مكه داشت و از جاده، آهنگ آنها كرد.
چهارده روز مانده از محرم اين سال، خبر پرنده [خبر الطير] از كوفه آمد كه زكرويه به روز يكشنبه، يازده روز رفته از محرم، در راه مكه در عقبه، راه كاروان خراسانيان را بسته كه با وى به سختى نبرد كردهاند. از آنها پرسيده كه سلطان ميان شما هست؟ گفتهاند: «سلطانى در ميان ما نيست و ما حجگزارانيم.» به آنها گفته: «برويد كه من قصد شما ندارم.» اما چون كاروان روان شده، از پى آنها برفته و بر آن تاخته، يارانش نيزهها را در شتران فرو مىبردهاند و شكم آن را مىدريدهاند كه فرارى مىشده. كاروان درهم ريختهاند و ياران خبيث بر سر حج گزاران ريختهاند و چنان كه مىخواستهاند آنها را مىكشتهاند. مردان و زنان را كشته و هر كس از زنان را كه خواستهاند اسير گرفتهاند و هرچه را در كاروان بوده به تصرف آوردهاند.
يكى از كسانى كه از اين كاروان گريخته بود، به علان بن كشمرد رسيد كه خبر از وى پرسيد و رخداد كاروان خراسانيان را به او گفت و گفت: «ميان تو و آن قوم، جز اندكى نيست، امشب يا فردا كاروان دوم مىرسد كه اگر علمى از آن سلطان را ببينند، دلهاشان قوت گيرد، درباره آنها خدا را، خدا را.» علان، همان دم بازگشت و به همراهان خويش دستور بازگشت داد و گفت ياران سلطان را به معرض كشته شدن نمىبرم. پس از آن، زكرويه بيامد و كاروان دوم بدو رسيد و چنان بود كه سلطان خبر فاسق و رفتار وى را با حج گزاران، همراه گروهى از فرستادگان كه از راه جاده بگشته بودند به سران كاروان دوم و سوم و كسانى از سرداران و دبيران كه در آن بودند، نوشته بود و دستور داده بود كه از وى حذر كنند و از جاده بگردند و سوى واسط و بصره روند، يا سوى فيد يا مدينه بازگردند، تا سپاهيان به ايشان برسند. اين نامهها بدانها رسيد، اما نشنيدند و نماندند و توقف نكردند. مردم كاروان روان بودند، مبارك قمى و احمد بن نصر عقيلى و احمد بن على همدانى نيز با كاروان بودند. وقتى به فاجران رسيدند كه از واقصه حركت كرده بودند و آبهاى آن را كور كرده بودند و بركهها و چاهها را با مردار شتر و اسبانى كه همراه داشته بودند و شكم آن دريده بود، پر كرده بودند. به روز دوشنبه، دوازده روز رفته از محرم، قرمطيان به منزلگاه عقبه رسيدند. مردم كاروان دوم با آنها نبرد كردند، ابوالعشائر با ياران خويش پيشاپيش كاروان بود. مبارك قمى با همراهان خويش در دنباله كاروان بود. ميان آنها پيكارى سخت رفت، چندان كه قرمطيان را عقب راندند و نزديك بود بر آنها ظفر يابند، اما فاجران از
دنبالهدارانشان غفلتى يافتند و از آن سمت هجوم بردند و نيزههاى خويش را در پهلو و شكم شترانشان نهادند كه شتران درهمشان كوفتند، قرمطيان به كاروانيان دست يافتند و شمشير در ايشان نهادند و همه را بكشتند، بجز آنها كه به بردگى گرفتند. پس از آن سواران را تا چند ميلى عقبه فرستادند كه به رستگان از شمشير رسيدند و امانشان دادند كه بازگشتند و فاجران همگيشان را بكشتند و از زنان هركه را خواستند به اسيرى گرفتند و مال و كالا را به تصرف آوردند. مبارك قمى و پسرش كشته شدند. ابو العشائر اسير شد. كشتگان را فراهم آوردند و روى هم نهادند كه چون تپهاى بزرگ شد. پس از آن دو دست ابو العشائر و دو پاى وى را ببريدند و گردنش را بزدند. از زنان هركه را مورد رغبتشان نبود آزاد كردند. گروهى از زخميان كه ميان كشتگان افتاده بودند گريختند و به هنگام شب خويشتن را كشيدند و برفتند. كس بود كه جان داد و كس بود كه نجات يافت و اينان اندك بودند و چنان بود كه زنان قرمطيان با كودكان خويش ميان كشتگان مىگشتند و آب به آنها عرضه مىكردند و هر كه با آنها سخن مىكرد هلاكش مىكردند.
به قولى در كاروان نزديك بيست هزار مرد بود كه همگى كشته شدند، بجز گروهى بسيار اندك كه توان دويدن داشتند و بىتوشه جان بردند يا زخمدار ميان كشتگان افتادند و بعد گريختند، يا كسى كه او را به بردگى به خدمت خويش گرفتند.
گويند: مال و اثاث گرانقدرى كه از اين كاروان گرفتند معادل دو هزار هزار دينار بود.
از يكى از سكه زنان [ضرّابين] آوردهاند كه گفته بود: «نامههاى سكه زنان مصرى به ما رسيد كه در اين سال توانگر مىشويد كه خاندان ابن طولون و سرداران مصرى كه سوى مدينه السلام رفتهاند و كسانى كه وضعى همانند آنها داشتهاند كس فرستادهاند كه مالشان را از مصر به مدينه السلام حمل كنند. ظروف طلا و نقره و زيور را شمش ريختهاند و به مكه بردهاند كه همراه حج گزاران به مدينه السلام بيارند كه با كاروانهايى كه سوى مدينه السلام روان مىشد حمل شد و همه از دست رفت.» گويند: در آن اثنا كه قرمطيان به روز دوشنبه اين كاروان را مىكشتند و غارت مىكردند، كاروان خراسانيان بيامد كه جمعى از قرمطيان سويشان رفتند و با آنها نبرد كردند و سرانجامشان چون اين كاروان شد.
وقتى زكرويه از كار كاروان دوم حج گزاران فراغت يافت و اموالشان را بگرفت و حرمتهاشان را روا كرد، همان وقت از عقبه حركت كرد. پيش از رفتن، بركهها و چاههاى آنجا را از مردارهاى انسان و اسب پر كرد.
خبر بريدن كاروان دوم از كاروانهاى سلطان شامگاه روز جمعه، چهارده روز مانده از محرم، به مدينه السلام رسيد و اين بر همه مردم و بر سلطان گران آمد. عباس بن- حسين وزير، محمد بن داود دبير را كه ديوانهاى خراج و املاك مشرق و ديوان سپاه را به عهده داشت دعوت كرد كه سوى كوفه رود و آنجا بماند كه سپاهها سوى قرمطى فرستد، و او يازده روز مانده از محرم، از بغداد برون شد و مالهاى بسيار براى دادن به سپاهيان همراه برد.
پس از آن، زكرويه سوى زباله رفت و آنجا فرود آمد و پيشتازان از پيش و پس خويش فرستاد كه بيم داشت ياران سلطان كه مقيم قادسيه بودند بدو برسند. وى در انتظار كاروان سوم بود كه اموال بازرگانان در آن بود. پس از آن سوى ثعلبيه رفت، سپس سوى شقوق و آنجا ما بين شقوق و بطان بر كنار ريگزار، در محلى موسوم به طليح در انتظار كاروان بماند كه از جمله سرداران نفيس مولدى در آن بود و صالح سياه كه محمل و خزانه را همراه داشت و چنان بود كه معتضد، جواهرى گرانقدر در محمل نهاده بود. ابراهيم بن ابى اشعث نيز كه قضاى مكه و مدينه و كار راه مكه و مخارج اصلاحات آن با وى بود، در اين قافله بود با ميمون بن ابراهيم دبير كه كار ديوان زمام خراج و املاك با وى بود و احمد بن محمد معروف به ابن هزلج و فرات بن احمد و حسن بن اسماعيل، خويشاوند عباس بن حسن، كه متصدى بريد حرمين بود، و على بن عباس نهيكى.
وقتى مردم اين كاروان به فيد رسيدند، خبر زكرويه خبيث و ياران وى به آنها رسيد كه روزى چند در فيد بماندند و منتظر بودند از جانب سلطان نيرو گيرند و چنان بود كه ابن كشمرد با سپاهيانى كه سلطان با وى و پيش و پس از وى فرستاده بود، از راه سوى قادسيه بازگشته بود.
پس از آن زكرويه سوى فيد رفت كه عامل سلطان، به نام حامد پسر فيروز، آنجا بود. حامد با حدود يكصد مرد كه با وى در مسجد بودند، از مقابل قرمطى بهيكى از دو قلعه فيد پناه برد و قلعه ديگر را از مردان پركرد. زكرويه براى مردم فيد پيام همى فرستاد و از آنها مىخواست كه عامل خويش را با سپاهيانى كه آنجا بودند به وى تسليم كنند و اگر چنين كنند امانشان مىدهد، اما آنچه را مىخواست نپذيرفتند و چون نپذيرفتند با آنها نبرد كرد و به چيزى از آنها دست نيافت. راوى گويد: وقتى قرمطى ديد كه تاب مردم آنجا را ندارد دور شد و سوى نباج رفت، سپس سوى حفير ابو موسى اشعرى.
در آغاز ماه ربيع الاول، مكتفى، وصيف پسر سوارتكين را روانه كرد كه گروهى از سرداران نيز با وى بودند و از قادسيه از راه خفان برفتند. وصيف به روز شنبه، هشت روز مانده از ماه ربيع الاول با قرمطى مقابل شد كه آن روز را پيكار كردند. سپس شب ميانشان حايل شد و شب را با كشيك به سر كردند. پس از آن، نبرد با قرمطيان را از سر گرفت كه سپاه سلطان از آنها كشتارى بزرگ كردند و به دشمن خدا زكرويه رسيدند كه يكى از سپاهيان به وقتى كه پشت بكرده بود با شمشير ضربتى بدو زد كه به مغزش رسيد و اسير شد؛ با جانشينش و جمعى از خواص و خويشاوندانش از جمله پسر و دبيرش و همسرش. سپاه هر چه را در اردوگاه وى بود به تصرف آورد. زكرويه پنج روز بماند سپس بمرد كه شكمش را شكافتند.
و وى را به همان حال بياوردند، وصيف با اسيران حج گزار كه به دست قرمطى زنده مانده بودند بازگشت.» (1)
اين روايت و به خصوص برخى از مضامين آن، نشان مىدهد كه قرمطى ها دنبال لطمه زدن به كاروان هاى سلطانى بوده و در هر كاروانى به سراغ كسانى مى رفتند كه از وابستگان به دولت عباسى بودند.
1) تاريخ طبرى ترجمه: 15/ 6769 6762
اين ماجرا البته ادامه يافت
در ذيل حوادث سال 312 آمده است:
«در اين سال، در آغاز محرم خبر به نزد خليفه رسيد، به بغداد، كه جنابى و قرمطيان راه حج گزاران را بريدهاند و كشتار كردهاند و اسير گرفتهاند و عامه مردم و خاندان سلطان و ديگران تلف شدهاند و اينكه عبد الله بن حمدان كار راه را عهده كرده و مردم با كاروان اول رفتهاند و در آغاز مسير سالم بودهاند و چون به فيد رسيدهاند خبر قرمطيان به آنها رسيده كه توقف كردهاند و نامه ابو الهيجاء به نزار محمد بن خراسانى رسيده كه در كاروان اول بوده كه آنجا درنگ كند تا فراهم شوند. نزار درنگ كرده و كاروانهاى شاريان وزيريان و خوارزميان پياپى رسيده وچون همگان در هبير فراهم آمدهاند، جنابى و ياران قرمطىِ وى به آنها رسيدهاند و بيشترشان را كشتهاند. خبر به ديگر كاروانها رسيده كه در فيد فراهم بودهاند و درباره بازگشت به وادى القرى مشورت كردهاند كه در اين باب همسخن نشدهاند.
سپس عازم شدهاند و روان شدهاند اما جنابى راه آنها را بريده و ابوالهيجاى سردار، اسير شده و نزار گريخته اما زخمها داشته كه او را از پاى در آورده. پسرى از آنِ حسين بن حمدان اسير شده با احمد بن بدر عمو و احمدبن محمد بن كشمرد و پسرش. مازج خادم برنده محمل اسير شده با فلفل غلام. نحرير، غلام بانو، نيز كه سالار كاروان بوده اسير شده. بدر و مقبل، هردوان غلام طايى كه سوارانِ به نام بودند و سالار و مدافع كاروانها مىشدند و حرمت و شهرتى داشتند، كشته شدهاند. خزرى و پسرش نيز كه هر دو سردار بودند، اسير شدهاند. قرمطيان محمل را گرفتهاند با همه جواهر و تحفهها كه از آنِ سلطان بوده. از اموال مردم نيز چندان گرفتهاند، بيرون از شمار! كسانى كه جان برده بودند به مردم گفتند كه نزديك هزار هزار دينار طلا و نقره به دست قرمطيان افتاده بود و چندان كالا و بوى خوش و ديگر چيزها كه بهاى آن بيشتر از اين بود و اينكه همه سپاه قرمطى هشتصد سوار بوده و باقيشان پياده بودهاند. همه كسانى كه از دست قرمطيان جان برده بودند 103) (104 طعمه بدويان شده بودند و هرچه را كه نهان كرده بودند و با آنها مانده بود، به غارت رفته بود و بيشتر آن مردم از تشنگى و گرسنگى جان داده بودند.
وقتى آنچه به مردم رسيده بود و آنچه به مقتدر رسيده بود؛ از خسارت مال و مرد، به نزد وى به درستى پيوست. اين، به نزد وى و به نزد خاصه و عامه سخت بزرگ نمود و همه طبقات از آن به غايت غمين شدند. خليفه به ابن فرات دستور داد: به مونس خادم بنويسد كه از رقه بيايد تا به مقابله قرمطى رود. نصر حاجب بدو نوشت كه شتاب كند و زودتر بيايد. مونس با خواص خويش از راه فرات روان شد و در رهسپردن شتاب آورد و در غره ماه ربيع الأول به بغداد رسيد.» (1)
در سال 316 قرامطه به مكه يورش برده و در آنجا برخى از زر و زيورها را از حرم كنده، بردند. (2)در سال 317 نيز حجر الاسود را كندند و به ديار خود بردند. اين زمان ابوطاهر قرمطى فرماندهى آنان را داشت. قرمطيان به خاطر اين كار مورد سرزنش خليفه فاطمى قرار گرفتند اما آنان به سخن وى گوش ندادند. در سال 339 بود كه قرامطه حجر الأسود را به جاى خويش باز گرداندند.
قبايل حمله كننده به حجاج
به جز حملات قرامطه كه انگيزه مذهبى داشت، حملات قبايل عرب در يك دوره طولانى، دردسرهاى زيادى براى حجاج وحكومت عباسى و امراىآن ايجاد كرد. طى سالهاى 320- 295 تعدادى از قبايل به كاروان هاى حج يورش مىبردند. اين حملات نزديك منزل «حاجر» صورت مى گرفت. آنان چهارپايان را همراه با بار و بنه مى بردند و گاه شمارى از زنان و كنيزكان را هم به اسارت مى گرفتند. (1)
در سال 303 گروهى از قبيله طى، به فرماندهى حاتم خراسانى به كاروان حج يورش بردند و اموال حجاج را تصاحب كردند. حجاجى هم كه از دست آنان نجات يافتند، از تشنگى مردند. گروه ديگرى از اعراب عليه ابوحامد ورقاء بن محمد كه اميرى راه را داشت، يورش بردند كه او موفق به شكست آنان شد و شمارى را كشت و برخى را اسير گرفت كه آنان را به بغداد فرستاد. در آنجا آنان را كشتند و در آب دجله انداختند. (2)
نام قبيله ديگرى كه در طول هزار سال در تجاوز به قبايل عربى ديده مى شود، قبيله حرب است. مقتدر عباسى در اوايل به آنان پولى مىداد تا مانع از حمله ايشان به كاروان حج شود. اين پولى است كه به آن «خفاره» گفته مىشود. در كتابهاى فقهى هم در باره شرعى بودن يا نبودن پرداخت آن بحث شده است. اين قبيله بيشتر ميان راه مكه- مدينه بود و تا اين اواخر هم سفرنامه نويسان قاجارى از حملات آنان به كاروان هاى حج ياد كردهاند.
در سال 355، بار ديگر قبيله بنوسليم به كاروان حج حمله كرد اما اين بار حمله آنان متوجه كاروان هايى بود كه از شمال آفريقا و بلاد شام مىآمدند. اين كاروان مشتمل بر بيست هزار شتر از شام، هزار و پانصد از مصر و دوازده هزار از مغرب بود. بسيارى از اينان همراه خانواده خود از آن ديار گريخته و بنا داشتند از راه عراق در بغداد سكونت گيرند. مشكل ناامنى ايجاد شده در آن نواحى، به دليل حملات بيزنطىها بود. قبيله بنوسليم بر اين كاروان مسلّط شده، اموال آنان را گرفتند و اكثريت حجاج جان خود را از دست دادند. (3)
در سال 363 قبيله بنوهلال بر كاروان حج عراقى يورش برده، بسيارى از آنان را كشتند. در اين سال تنها شمار اندكى كه جلوتر رفته و نجات يافتند، توانستند حج انجام دهند. (4)
بنوشيبان از قبايل ديگرى بود كه به عراق و راه عراق حمله مىكرد. عضدالدوله با ترتيب سپاهى دست به عملياتى عليه آنان زد و قلع و قمعشان كرد؛ به طورى كه بغداد و سواد عراق از دست آنان آسايش يافت. عضدالدوله توانست شمارى از سران اين حملات را كشته و راه را امن سازد. (5)
در سال 379، رييس قبيله بنى طى، به اسم ابن جراح طائى حجاج را ميان دو منزل فيد و سميرا متوقف كرده و آنان را وادا داشت كه سيصد هزار درهم، به علاوه مقدارى لباس پرداخت كنند. سپس به آنان اجازه عبور داد. (6)
در سال 384 هم كسى از عراق و شام به حج نيامد و دليلش آن بود كه شمار زيادى از اعراب به فرماندهى اصيفر منتفقى مانع از آمدن شدند و ادعا كردند سكه هايى كه سال قبل به آنان داده شده مشكل داشته و بايد عوض آن را بدهند. (7)در سال بعد، امير بدر بن حسنويه كه حاكم منطقه جبال و همدان بود تعهد كرد تا ساليانه مبلغى پنج هزار دينار بدهد تا حجاج در امن و آسايش به حج بروند. (8)بعد از درگذشت بدر بن حسنويه باز مشكل مطرح شد و تا مرگ اين اصيفر منتفقى در سال 410 ادامه داشت.
از سال 402 قبيله خفاجه حملات خود را آغاز كرد. آنان در منزل «العقبه» به حجاج يورش برده و بسيارى را كشتند و اموالشان را بردند. با رسيدن نيروهاى كمكى آنان گريخته و برخى از اموال به صاحبانش بازگردانده شد. (9)اين خفاجه در سال 426 تا آنجا پيش رفت كه به كوفه حمله كرد و اموال مردم را غارت نمود. حملات خفاجه تا اواخر اين قرن ادامه دارد. (10)
در همين قرن از قبيله بنى نبهان هم به عنوان قبيلهاى كه به كاروان حج حمله مىكرده، ياد شدهاست. ابن اثير ذيل حوادث سال 420 با اشاره به رسيدن كاروان حج خراسان مى نويسد:
وقتى اينان به «فيد» رسيدند، حماد بن عدى رييس بنى نبهان يورش آوردند. كاروانيان حاضر به پرداخت پنج هزار دينار شدند اما آنان نپذيرفتند. در اين زمان يك جوان خراسانى تيرى به رييس اعراب زد و آنان پراكنده شدند و حجاج سالم به حج رفتند. (11)
1) تاريخ الطبرى عربى: 10/ 151
2) صله تاريخ الطبرى: 53؛ الكامل: 8/ 95؛ درب زبيده: 94
3) الكامل ابن اثير: 8/ 574
4) الكامل: 8/ 647
5) تجارب الامم: 2/ 398؛ ذيل تجارب الامم قاهره: 1334 ق: 54؛ درب زبيده: 95
6) الكامل: 9/ 69
7) الكامل: 9/ 105
8) المنتظم ابن جوزى: 7/ 179 178؛ درب زبيده: 95
9) الكامل: 9/ 236
10) درب زبيده: 96
11) الكامل: 9/ 325
شرايط امن بودن راه از نظر فقها
فقها در باره شرايط وجوب حج از «تخليه الطريق» يا «تخليه السرب» از آن ياد مىكنند؛ يعنى اينكه راه امن باشد. اگر تنها يك راه باشد و دشمن هم باشد كه لازمه تأمين راه پرداخت وجهى باشد، اين شرط محقق نشده است. اما اگر كسى بتواند تحمّل كند، خوب است. همين طور اگر كسى از طرف او بذل كند و راه هموار شود، اين شرط فراهم گرديده و «تخليه الطريق» محقق شده است. (1)در اصطلاح فقها پولى كه به عنوان باج راه حج پرداخت مى شود «خفاره» ناميده مى شود.
بهجز بحث راهِ خشكى ومشكلاتآن، ازجمله تهيه علوفه براى حيوانات ياآب وخوراك براى حجاج، راه دريايى هم مشكلاتى دارد كه فقها به آن توجه كردهاند. اگر ظن غالب اين باشد كه رفتن از راه دريايى هلاكت در پى دارد، از نظر وى وجوب حج برداشته مى شود. (2)
علّامه حلى در باره خفاره و دشمنى كه در راه است، مى نويسد:
«تفاوتى نيست كه اين دشمن مسلمان باشد يا كافر. وى مىافزايد: اگر توان جنگيدن با او باشد، به شرطى كه ضررى در بر نداشته باشد، حج واجب خواهد بود. هرچه احتمال دارد كه گفته شود واجب نيست؛ زيرا تحصيل شرط حج واجب نيست. در هر حال، اگر احتمال ضرر بدهد، از اينكه مالش يا جانش را از دست بدهد، واجب نيست. اگر دشمن كافر باشد و احتمال ضرر هم نيست بهتر است برود و به ثواب جهاد و حج دست يابد. اما اگر آن دشمن مسلمان است، حج واجب نيست، براى اينكه خون مسلمان ريخته مى شود.»
وى مى افزايد:
«اگر دشمن در كمينگاهى نشسته است تا مالى بگيرد، حج واجب نخواهد بود. شافعى هم از پرداخت پول؛ يعنى همين خفاره، كراهت دارد؛ زيرا سبب جرى شدن آنان براى گرفتن پول خواهد شد.» (3)
شهيد اول هفتمين شرط وجوب حج را همين «تخليه السرب» دانسته و مى نويسد:
«اگر پرداخت مال امنيت بياورد، در صورتى كه بتواند، حج واجب خواهد بود در صورتى كه اجحاف نباشد. اگر كسى مالى براى اين كار يعنى مصالحه با دشمن به او بدهد، واجب نيست آن را قبول كند. اگر مال به دشمن پرداخت شد و راه امن گرديد، حج بر او واجب مى شود.»
شهيد اول تأكيد دارد:
«اگر ظن، يعنى احتمال بيش از پنجاه درصد در باره خوف و خطر؛ چه در راه خشكى چه دريايىهست، واجب نيست. اما اگر پنجاه پنجاه است، ترجيحاً بايد برود.»
وى مى نويسد:
«جنگيدن با دشمن در اين راه، حتى اگر كافر باشد و احتمال سلامت هم بدهد، لازم نيست. البته مستحب است مگر آن كه دشمن مسلمان باشد مگر از باب نهى از منكر.» (4)
در كتاب «المجموع» (ج 7، ص 82) ديدگاه فقهاى اهل سنت در باره اين مسأله، به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است.
وظايف امير الحاج از ديد فقيهان
شهيد اول در كتاب «دروس» شرحى از وظايف امام در حج ارائه كرده كه بخشى از آن مربوط به وظايفى است كه امير الحاج در مراقبت از حجاج در طول راه دارد. وى مىنويسد:
شايسته است كه امام اعظم اگر خود در حج شركت ندارد، امامى براى حج تعيين كند؛ چنان كه پيامبر (ص) امام على را در سال نهم بر موسم منصوب كرده و قرائت سوره برائت را به او واگذاركرد. ابتدا شخص ديگرى را منصوب كرده بودكه به دستور خداوند او را عزل كرد. همين طور امام على (ع) در دوران خلافت ظاهرش كسى را بر حج منصوب كرد. ابن بابويه از عمرى روايت كرده است كه حضرت مهدى هر سال در موسم حج حاضر است. مردم را مى بيند و مردم هم او را مىبينند اما نمىشناسند. شرط والى آن است كه عادل و فقيه در احكام حج باشد. همين طور شايسته است كه شجاع و مطاع بوده، صاحب رأى و هدايت و كفايت باشد.
امير الحاج بايد پانزده شرط داشته باشد؛ گردآورى مردم و فرودآوردنشان در منازل براى پرهيز از لصوص و غارتى ها و ايجاد ترتيب در حركت و نزول و تعيين محل هر كاروان در حركت و تعيين محل نزول تا افراد گم شده يافت شوند. همين طور تنظيم آب و مرتع ميان آنان و بردن آنان از بهترين راهها و آبادترين و راحتترين در صورتىكه اختيار داشته باشد. همين طور بايد در طول راه و محل نزول مراقبت آنها باشد و با پرداخت مال يا جنگ، دشمن را از حمله به آنان باز دارد. اگر نياز به پرداخت باج بود و پولى از بيت المال يا تبرع امام بود كه هيچ، اگر نبود و از حجاج طلب كرد، احكامش گذشت.
امير الحاج بايد با رفق و مدارا در طول راه با حجاج مراعات ضعفا را كرده با آنان برخورد كند و واماندگان را از بيت المال يا اگر مال وقفى براى حج هست بپردازد. در غير اين صورت، اين قبيل كمك از قبيل واجب كفايى است. امير الحاج بايد در وقت خروج هر منزل، رعايت زمان معمول را بكند تا سبب از بين رفتن زاد و توشه مردم نشود و تأخير نكند كه مبادا حجاج به زحمت بيفتند يا حج فوت شود. او بايد افراد خطاكار را حد زده يا تعزير كند، در صورتى كه چنين حقى به او واگذار شده است. همين طور اگر اهليت دارد ميان آنان حكم كند، در غير اين صورت اين كار را به اهلش واگذار نمايد.
امير الحاج بايد در ميقات فرصت كافى به مردم بدهد تا واجبات و مستحبات را انجام دهد. بعد از بازگشت از منا هم به آنان اجازه دهد كه مناسك و اعمال عقب افتاده خود را تمام كنند. همين طور به حائض و نفساء فرصت دهد تا پاك شوند. همين طور آنان را به زيارت پيامبر (ص) و ائمه (ع) ببرد و در مدينه فرصت دهد تا مناسك زيارات را تمام كرده، وداع كنند و حاجات خود را برآورند.
در زمينه مناسك، وظايف امير الحاج چنين است: اعلام وقت احرام، مكان و كيفيت آن و همين طور انجام اعمال مناسك. چهار خطبه فرصت كافى را براى بيان اين احكام در اختيار مى گذارد؛ يكى بعد از نماز ظهر روز هفتم ذى حجه و بعد از احرام بستن براى رفتن به منا، دوم روز عرفه پيش از نماز ظهر و سوم روز عيد قربان و چهارم در نفر اول. همه اينها يك خبر است، جز خطبه عرفه كه دو خطبه است. يكى درباره كيفيت وقوف و آداب و زمان حركت و بيتوته در مزدلفه و وقت حركت از آنجا و تحريض بر دعا و اذكار. سپس اندكى مى نشيند و دومى را كوتاه مى خواند؛ به طورى كه با اذان و اقامه مؤذن تمام شود ...
امام بايد جلوتر از همه به منا برود تا نماز ظهر و عصر را بخواند و آنجا بماند تا خورشيد طلوع كند. بعد از طلوع زياد توقف نكند. او در روز عيد هم بايد جلوتر از همه به مكه بيايد. سپس همان روز برگردد تا نماز ظهر و عصر را با حجاج در منا بخواند. در آنجا بماند تا نفر دوم. سپس نماز ظهر و عصر را در مكه بخواند. او بايد اهالى مكه را امر به تشبه به مُحرمين در ايام حج كند. همين طور امامت حجاج را در نمازها به خصوص نمازهايى كه خطبه هم دارد بر عهده بگيرد. مردم هم بايد از آنچه بدان امر مى كند اطاعت كنند و بعد از دعاهاى وى آمين بگويند. نيز كراهت دارد كه در آنجا تقدم حق اوست از او جلوتر باشند. اگر نهى كند، حرام است جلوتر باشند. امام بايد امر به معروف و نهى از منكر كند، به خصوص آنچه كه متعلق به مناسك و كفارات مى شود. اگر در حكمى ميان علماى شيعه اختلاف باشد، امير الحاج اگر امام اعظم نيست يا از او نظر نمى گيرد، نمى تواند از مردم بخواهد تا به نظر او عمل كنند، مگر آن كه خطايى باشد كه مستند به يك قول نادر است. در آن صورت بايد آن را رد كند. جايز است كه وظايف سفر و اداى مناسك به يك امام واگذار شود يا به دو امام. (1)
1) الدورس الشرعيه: 1/ 496- 498
خانة حضرت خديجه
از ميان بردن برخى آثار اسلامى شهرهاى مكه، مدينه و جده و يا تغيير نام برخى ديگر از اين اماكن، باعث شكلگيرى بحثهاى گستردهاى در دو عرصه فكرى و رسانهاى گرديده است. شمارى از انديشمندان، فرهيختگان و بزرگان، اين روند را تأييد مىكنند، اما شمارى ديگر نيز در برابر اين اقدامات ايستاده و با آن به مخالفت بر مىخيزند؛ همچنانكه توجه شمارى از نويسندگان و انديشمندان رسانههاى ما به اين موضوع جلب شده است.
به دليل اهميت اين موضوع و نياز به بررسى ژرفتر، مؤسسه «عكاظ» به انتشار سلسله مطالبى در اين باره اقدام كرده است. اين پژوهش را شيخ دكتر عبدالوهاب ابراهيم ابوسليمان، عضو جمعيت دانشمندان بلند پايه سامان داده است. در اين پژوهش، موضوع ياد شده، به همراه دلايل و شواهد محكم، بررسى و به اشكالهاى مطرح شده از سوى موافقان و مخالفان پاسخ داده شده است.
ازرقى عنوان جديد ديگرى با نام «اماكن متبركه مكه مكرمه، موسوم به زادگاهها» مطرح نموده و سخنش را اينگونه آغاز مىكند: «اين اماكن، مساجدى هستند كه مردم آنها را با نام مواليد (1)مىشناسند.» و ما به همين دليل، اين اماكن را از مساجد جدا كرديم.
از جمله زادگاههاى ياد شده، عبارتاند از:
سهيلى در تعيين زادگاه پيامبر و سازنده اين بنا، مطالبى شگفت آورده، مىگويد:
« [پيامبر] در شعب به دنيا آمد و نيز گفتهاند در خانهاى نزديك صفا به دنيا آمد. اين خانه در دست محمد بن يوسف، برادر حجاج بن يوسف ثقفى بود. پس از آن، زبيده به هنگام سفر براى حج، در اين مكان مسجد ساخت.»
حافظ علاء الدين مغلطاى نيز در كتاب «سيره» خود مطالب شگفتى در باره محلّ تولد پيامبر (ص) آورده است. وى مىنويسد: «بر اساس آنچه براى من ثابت شده، پيامبر در مكه به دنيا آمد.» وى سپس مىافزايد: «پيامبر در خانهاى كه بعدها متعلّق به محمد بن يوسف، برادر حَجّاج بن يوسف بود، به دنيا آمد.»
شگفتآورتر اينكه گفتهاند: پيامبر 9 در «الردم» و به روايتى در «عسفان» زاده شد. ادعاى ردم به عنوان زادگاه پيامبر را ابوحفص بن شاهين در «الناسخ و المنسوخ» آورده است.
وى مىگويد: «احمد بن عيسى بن السكن به نقل از هاشم بن قاسم، به نقل از يعلى بن اشدق از عبدالله بن جراد نقل مىكند: «پيامبر (ص) در الردم به دنيا آمد و در همان جا ختنه شد. بعثت ايشان نيز در ردم بود.»
بكرى مىگويد: «در ردم [نقطهاى كه متعلّق به بنى جمح در مكه است] ميان بنى جمح و بنى محارب بن فهر جنگى رخ داد. بنى محارب با بنى جمح پيكارى سخت كردند. به همين دليل آن جا «ردم» (3)نام گرفت. دليل آن ويرانههاى به جا مانده از نبرد بود.» (4)
پس از آن، مطالبى در باره موضوعات مربوط به اين مكان شريف آورده است؛ مانند: «روايات مربوط به بركت اين مكان، ويژگى و مساحت آن، بر اساس آنچه مرحوم فاسى نقل كرده و سر انجام از نام خلفايى كه براى آبادانى آنجا اقدام كردهاند ياد كرده است.»
وى درجاى ديگر، به هنگام «بيان خانههاى متبرّكه مكه مكرمه» نيز درباره اين مكان سخن گفته و افزوده است: از جمله مكانها، خانه خديجه بنت خويلد 3 است كه اين خانه به «زادگاه فاطمه 3» شهرت دارد؛ چرا كه حضرت زهرا و ديگر فرزندان خديجه از پيامبر (ص) در اين خانه به دنيا آمدهاند ...
بخش مهمى از اين خانه، اكنون به شكل مسجد است؛ زيرا در آن يك رواق، هفت قوس روى هشت ستون قرار دارد. در ديوار سمت قبله، سه محراب وجود دارد .... آنها عبارتاند از سه نقطه و جا:
اول: جايى كه گفته مىشود فاطمه در آن زاده شد.
دوم: نقطهاى كه مىگويند گنبد وحى است. اين نقطه به زادگاه فاطمه چسبيده است.
سوم: مكانىكه به آن «المختبأ» 6 گفته مىشود. آن نيز به گنبد وحى چسبيده است ... (1)
به گفته محبّ طبرى، اين خانه پس از مسجد الحرام برترين مكان مكه است. شايد دليل اين برترى، سكونت پيامبر (ص) در اين خانه باشد كه از زمان ازدواج با خديجه تا زمان هجرت در آن زيسته است. همچنين در اين خانه وحى بسيار نازل شده است. در اين خانه پيامبر با خديجه نزديكى كرده و در اين سرا فرزندانش به دنيا آمدهاند. همچنانكه مرگ خديجه 3 در اين خانه بوده است.
«زادگاه على بن ابىطالب (ع)»، اين نقطه به زادگاه پيامبر (ص) نزديك است و از سمت كوه در بالاى زادگاه پيامبر قرار دارد. اين نقطه براى اهل مكه مشهور است و اختلافى بر سر آن وجود ندارد. ازرقى در باره آن سخنى نگفته ولى ابن جبير از آن ياد كرده است. بر سردر آنجا نوشتهاند: «اين زادگاه اميرمؤمنان، على بن ابى طالب 7 است. در اين مكان پيامبر (ص) رشد كرده است. ساخت اين خانه به دستور سرور ما ابو عباس احمد بن ناصرلدينالله، در سال ششصد و هشت صورت گرفته است .... (2)وى در ادامه از ابعاد و مساحت خانه و موقعيت آن سخن گفته است.
«زادگاه [امام] جعفر صادق (ع)»، از ديگر اماكن متبرك در اين ديار است. اين مكان، در خانهاى معروف به خانه ابو سعيد و در نزديكى دار العجله قرار دارد. بر سر در اين خانه، روى سنگى نوشته شده «اينجا زادگاه جعفر صادق است.» پيامبر (ص) وارد اين خانه شده است ...» (3)سپس وى به بيان مساحت خانه و بناكننده آن مىپردازد.
ازرقى در مطلبى با عنوان «بيان خانههاى متبرك مكه مكرمه» به ترتيب از اين خانهها ياد مىكند و مىگويد: خانه امّ المؤمنين حضرت خديجه 3 كه پيشتر در اين باره سخن فته شد.
محلّىكه گفتهاند «خان ابوبكر» است. اين خانه در «كوچه الحجر» قرار گرفته و مشهور است و بر سنگى كه پيش روى خانه قرار گرفته، نوشتهاند: «اين، خانه همنشين پيامبر (ص) در غار و رفيق ايشان در سفرهاى او است ...» (4)در ادامه، ابعاد تاريخى اين خانه و توصيف مسجد موجود در آن را تشريح مىكند.
«خان ارقم مخزومى»، كه نزديك صفا قرار گرفته و به «خانه خيزران» مشهور است. از اين مسجدى كه در اين خانه است، ديدار مىشود. اين مسجد از مساجد شناخته شدهاى است كه ازرقى از آن ياد كرده است ... شايد اين نقطه، پس از خانه خديجه بنت خويلد 3 با فضيلتترين جاى مكه باشد؛ چراكه پيامبر (ص) در آن بسيار توقف داشتند و مردم را پنهانى دعوت به اسلام مىكردند. از سوى ديگر اقامت پيامبر (ص) در اين خانه كمتر از اقامت ايشان در خانه حضرت خديجه بود. به همين دليل خانه خديجه از اين نقطه با فضيلتتر بود. (5)
13.
وى به توصيف اين مسجد و بيان مساحت آن و همچنين كتيبه موجود در آنجا مىپردازد.اين هفت مورد، از مكانهايى است كه علامه تقى الدين فاسى از آنها ياد كرده است. وى پس از شناساندن جاهاى پيشگفته، در ضمن مطلبى با عنوان «كوههاى متبرك مكه و پيرامون آن» به معرفى مسجدى در منا مىپردازد:
«در منا، با پيامبر (ص) در غارى بوديم كه سوره مرسلات بر ايشان نازل شد. آن حضرت اين سوره را تلاوت مىكردند و من براى افراد حاضر در غار واگويه مىكردم. در اين هنگام ناگهان مارى به سوى ما جهيد. پيامبر (ص) فرمود: مار را بكشيد. ما آن را فرارى داديم. پيامبر (ص) فرمودند: همانگونه كه شما از شرّ مار حفظ شديد من هم از شر شما حفظ شدم.»
اين روايت را بخارى در باب «جنبندگانى كه كشتن آنها حرام است» نقل مىكند:
«اين غار از سمت كوه، مُشرف به يمن، پشت مسجد خَيف قرار دارد و در منا غارى است مشهور. از پيشينيان اينگونه نقل مىشود و خداوند داناست.» (1)
از تأليفات مهم فاسى در اين باره، مطالبى است كه در باب «بيست و دوم» آورده است. باب ياد شده، از اماكنى در مكه مكرمه ياد مىكندكه متعلّق به مناسك هستند. ايشان در اين راستا بيست و شش مكان را نام مىبرند. ترتيب اين اماكن كه به تفصيل درباره آنها سخن گفته، طبق حروف «الف- با» است.
علامه جمال الدين محمد جار الله بن محمد نور الدين بن ابو بكر بن على بن ظهره القرشى المخزومى (وفات: 986) بخش پايانى كتاب «الجامع اللطيف فى فضل مكه و أهلها و بناء البيت الشريف» را به بيان اماكن مهم و ارجمند مكه و پيرامون آن (مشاهد، زادگاهها، خانهها، مساجد، كوهها، آرامگاهها و مانند آن) اختصاص داده كه زيارت مىشوند و فضيلت آنها داراى شهرت است.
وى در آغاز، به بيان زادگاهها پرداخته، مىنويسد:
جمال الدين محمد جار الله در ادامه افزوده است: «اينكه سوق الليل زادگاه پيامبر (ص) است، سخنى است مشهور و نقل شده از پيشينيان. در گذشته، رسم بر اين بود كه شب دوازدهم ربيع الأول قاضى شافعى مكه، پس از گزاردن نماز مغرب، خود را آماده زيارت اين مكان شريف مىكرد. وى اين كار را به همراه جمع بزرگى، از جمله حضور قضات سهگانه، بيشتر فقهاى برجسته و اهل فضل، با جمعيتى عظيم انجام مىداد و براى اين كار از فانوسهاى فراوان و شمعهاى بزرگ استفاده مىشد ...» (2)وى در ادامه، به بيان تفصيلى اين اماكن مىپردازد كه ما اكنون به طور فشرده، آنها را بر مىشماريم:
طبرى نام اين خانه را «دار خزيمه» خوانده است ... بخش مهمى از اين خانه، به شكل مسجد است. در آن، گنبدى استكه «گنبد وحى» اش ناميدهاند. در كنار اين گنبد جايى است كه مردم از آن ديدن مىكنند و آن «المختبأ» نام دارد. برخى گمان كردهاند كه پيامبر (ص) براى در امان بودن از سنگهاى مشركان، در اين مكان پنهان مىشدند. البته اين، سخنى است بىپايه.
پيشتاز مورّخان، على بن حسين مسعودى متوفّاى 333 ق. در كتاب گرانسنگ خود «مروج الذّهب» ج 2، ص 2 كه در طول بيش از يكهزار سال، از استوارترين منابع مورد اعتماد مورّخان بوده است، با صراحت و قاطعيت اعلام مىدارد كه: «ولادت آن حضرت در درون كعبه واقع گرديد.»
محدّث خبير، محمد بن علىبن اسماعيل شافعى، مشهور به «ابن قفّال» متوفّاى 365 ق. مىنويسد: «فاطمه بنت اسد به هنگام زايمان وارد كعبه شد و على 7 را در آنجا به دنيا آورد. گفته مىشود به جز على بن ابىطالب كسى در كعبه زاده نشده است.» فضائل امير المومنين، به نقل از احقاق الحق، ج 7، ص 498.
حافظ، ابوعبدالله محمدبن عبدالله، مشهور به «حاكم نيشابورى» در كتاب بسيار معروفش «مستدرك صحيحين» ج 3، ص 483 مىنويسد: «به تواتر رسيده است كه فاطمه بنت اسد، امير مؤمنان- كرّمالله وجهه- را در خانه كعبه به دنيا آورد.»
ابوالحسن، على بن محمد واسطى شافعى، مشهور به «ابن مغازلى» متوفّاى 483 ق. در كتاب ارزشمند «مناقب علىبن أبى طالب» ص 7 به تفصيل، داستان ولادت امير مؤمنان 7 در درون كعبه را با سلسله اسناد خود، نقل كرده است.
شمس الدّين، ابوالمظفّر، يوسف بن قز اوغلى، مشهور به «سبط ابن جوزى» در كتاب پر ارج «تذكره الخواص» ص 20 مىنويسد:
«در روايت آمده است كه فاطمه بنت اسد حامله بود، برگرد خانه طواف مىكرد، ناگهان درد زايمان گرفت، درِ كعبه به رويش باز شد، فاطمه به اندرون كعبه در آمد و على]» [را در آنجا به دنيا آورد.» براى آگاهى بيشتر در اين زمينه، ر. ك. به: فصلنامه ميقات حج، ش 34، مقاله «طلوع خورشيد از درون كعبه»
اين مكان، روبهروى زادگاه پيامبر (ص) واقع شده و از سمت كوه، در بالاى اين زادگاه قرار گرفته است. آنجا نقطهاى است كه براى اهالى مكه مشهور بوده و اختلافى در آن نكردهاند. در ورودى آن، سنگى است كه بر آن نوشتهاند: «اينجا زادگاه اميرالمؤمنين على ابن ابى طالب است. در اين محل پيامبر (ص) پرورش يافت ...» گفتهاند: زادگاه حضرت على 7 در دل كعبه است. اما نووى در كتاب تهذيب الاسماء و اللغات آن را ضعيف مىداند.«زادگاه حضرت حمزه بن عبدالمطّلب، عموى گرامى پيامبر (ص)»، و آن در بخش فرودست مكه و در مسير بركه ماجن واقع است. مكّيان آنرا بركه ماجد گويند كه اشتباه است. مرحوم فاسى گويد: مطلبى كه نشانه صحت اين سخن باشد نيافتم. بلكه بايد گفت: درستى اين سخن جاى تأمل دارد؛ زيرا در اين جا محلّى براى بنىهاشم نبوده است. البته خداوند آگاهتر است.
«جايى كه گفته مىشود زادگاه عمربن خطاب است». فاسى اين مطلب را ضعيف شمرده، مىگويد: «در اين باره چيزى نمىدانم كه بتوان از آن كمك گرفت ...» (5)
جايى كه گفتهاند زادگاه [امام] جعفر صادق [ (ع)] است. (6)
*** جمال الدين محمد جار الله در ادام معرفى «خانههاى متبرك» بار ديگر اين بحث را دنبال كرده، اما اين بار به اعتبار «معرفى مساجد مكه» به شناسايى اين خانهها پرداخته است. از خانههايى كه بر شمرده، «خان ارقم بن ابى
ارقم مخزومى» است كه امروزه به «دار الخيزران» مشهور است. اين خانه در نزديكى صفا واقع شده و در آن مسجدى است از آن ديدار به عمل مىآيد؛ زيرا پيامبرخدا (ص) درآغاز اسلام، از اين خانه به دعوت پنهانى خود مىپرداخت. عمربن خطاب، حمز بن عبدالمطّلب و ديگران در اين مسجد مسلمان شدند. ياران پيامبر (ص) در اين خانه گردهمآيى داشتند. به همين دليل داراى فضيلت فراوان است. اين مسجد را خيزران، كنيز مهدى عباسى بنا كرده است ....» (1)
جمال الدين محمد، در ادامه، همچنين از «خان عباس بن عبدالمطّلب 2» را نام برده، مىنويسد:
«اين خانه اكنون منزلگاه فقيران در مسعاى (2)بزرگ است. بر ديوار اين مسجد دو ميله سبز رنگ است كه حركت در ميان آنها به هنگام سعى سنت است.» (3)
وى از مساجد موجود در منا و اطراف آن، كه در روايات از آنها نام برده شده، ياد مىكند و مىگويد: «برخى از اين مساجد تا به امروز مشهور و شناخته شدهاند. برخى از اين مساجد نيز در مكه و بيرون آن هستند ولى كسى آنها را نمىشناسد.» اين عالم اسلامى، در ادامه، از مساجد معروف زمان خود كه از جمله آنها «مسجد البيعه»، «مسجد جن» و «مسجد الاجابه» است نام مىبرد كه در زمان ما نيز مساجدى مشهور هستند.»
جمال الدين محمد، همچنين به هنگام بيان مساجد موجود در منا و سمت و سوى آن، از «مسجد بيعت» و «مسجد نحر» نام برده كه بين جمره اول و جمره ميانى و در سمت راست مسير منتهى به عرفه واقع است. و مىگويد: مسجد ديگر، «مسجد كبش» است كه در سمت چپ مسير منتهى به عرفه، در دامنه كوه ثبير واقع است. «مسجد عايشه» نيز از اين مساجد است كه در دامنه كوه روبهروى ثبير قرار دارد. «مسجد خَيف» نيز از مساجد ياد شده است. مسجد ديگرى نيز هست كه در كوهپايه مشرف به مسجد خيف است. طبق نقل صغانى، نام آن، «مسجد ضب» مىباشد. همچنين نام آن صفايح و يا صابح نقل شده است ... ومشهور به «غار المرسلات» است. اين غار تا به امروز مكانى است مشهور. در صحيح بخارى بابى است با عنوان «جنبندگانى كه كشتن آنها حرام است» و در آن، از ابن مسعود در باره غارى كه در آن سوره «مرسلات» نازل شد، روايتى نقل گرديده كه مىگويد:
«ما در منا، با پيامبر در غارى بوديم كه سوره مرسلات بر ايشان نازل شد. پيامبر اين سوره را تلاوت مىكردند و من نيز براى افراد حاضر در اين غار واگويه مىكردم. هنوز تلاوت اين سوره تمام نشده بود كه ناگهان مارى به سمت ما جهيد. پيامبر (ص) فرمود: مار را بكشيد. ما آن را فرارى داديم و رفت. پيامبر (ص) فرمودند: همانگونه كه شما از شر مار حفظ شديد من هم از شر شما حفظ شدم.»
از ديگر مساجد اين منطقه، «مسجد عرفه» است كه در آن، امام (4)نماز مىخواند. اين مسجد نيز مشهور است.
همچنين «مسجد تنعيم» است كه عايشه پس از حج خود، در سال حَجّه الوداع از آنجا معتمر شد ... (5)
علامه جمال الدين محمد بن ظهيره به نام بردن از مساجد غير مشهورى مبادرت مىكند كه ازرقى آنها را ذكر كرده است. وى مىنويسد:
«اما مساجدى كه ازرقى نام برده و امروزه مشهور نيستند، پنج باب است:
مسجدى در بالاترين نقطه مكه، واقع در ميان شعب ابن عامر كه امروزه به شعب عامر مشهور است ...
مسجدى در اجياد، كه گفته مىشود پيامبر (ص) در نقطهاى از آن تكيه داده است. ازرقى مىنويسد: دانشمندان اين سخن را انكار مىكنند و مىگويند: پيامبر (ص) در اجياد صغير نماز گزارده است. اما به طور قطع نمىتوان محل نماز ايشان را تعيين كرد. بلكه برخى از روى حدسى بى پايه، اين نقطه را مشخص مىكنند.
مسجدى واقع در بخش بالاى مكه در برابر مسجد حرس، كه به آن «مسجد شجره» گفته مىشود. نقل مىكنند كه پيامبر (ص) در مسجد حرس بود. درختى را كه
در اين مسجد بود به نزد خود خواند. اين درخت نيز نزد پيامبر (ص) آمد. آنگاه ايشان از درخت چيزى پرسيد و به آن دستور داد به جاى پيش بازگردد و درخت چنين كرد ...
مسجدى در «طوى» در بالاى مكه، واقع در ميان دو تنگهاى كه حاجيان از آنجا وارد مكه مىشوند.
مسجد سرر ... اما تعيين مكان دقيق اين مسجد اكنون ممكن نيست. بلكه سمت آن را نيز نمىتوان مشخص كرد.
مسجدى در عرفه، از سمت شمالى مسجد ابراهيم. اين مسجد آن نيست كه امام نماز مىگزارد. اين مساجد در زمان ما شناخته شده نيستند ....» (1)
** كتاب «الإعلام بأعلام بيت الله الحرام فى تاريخ مكه المشرفه»، تأليف امام محمد قطب الدين بن احمد علاء الدين بن محمد نهروالى مكى، مشهور به قطبى (990- 917 ق.).
محمد قطب الدين، نام عنوان پايانى كتاب خود را «خاتمه فى ذكر المواضع المباركه و الأماكن المأثوره بمكه المشرفه» (2)مىگذارد و در آن، اماكن تاريخى و مأثور را بر مىشمارد.
ايشان در اين بخش، به شكل مفصل و با پژوهش تاريخى و سازمان يافته، به شناساندن اين اماكن پرداخته و ابتدا از اماكنى سخن مىگويد كه در رساله حسن بصرى (ره) از آنها ياد شده است. سپس اماكنى را معرفى مىكند كه نقاش آنها را مرتبط با اين اماكن مىداند.
نخستين اين مكانها «خانه حضرت خديجه 3» است. پس از آن، «زادگاه پيامبر 9»، سپس «دار ارقم مخزومى» است. وى در ادامه، مكانهاى ديگر را به همراه شرح تاريخ و چگونگى ساخت آنها مىآورد. قطبى نهروالى به ذكر مكانهايى بسنده مىكند كه در زمان ايشان معروف بودهاند. وى در پايان نوشتار خود مىنويسد: «ما به اماكن معروف و شناخته شده بسنده كرديم.» (3)
** كتاب «الأرج المسكى فى التاريخ المكى وتراجم الملوك والخلفا»، تأليف: علامه علىبن عبد القادر طبرى (متوفاى 1070 ق.).
نويسنده در فصل سوم كتاب، با عنوان «اماكن مشهور مكه و مساجد آن» نوشته است:
«در مكه و پيرامون آن، مكانهاى مشهورى هست كه زيارت آنها مستحب مىباشد. به غير از مسجد الحرام، مساجد و منزل گاههاى فراوانى هست كه پيشينيان آنها را ذكر كردهاند. آن دسته از مساجدى كه آنان بيان كردهاند، در اينجا يادآورى مىشوند. ملاك ما، در نام بردن از آنها، مساجدى است كه در زمان ما وجود دارند. زادگاههايى كه پيشينيان نام بردهاند، در زمان ما همگى به مسجد تبديل شدهاند ...» (4)
نخستين مكانىكه در اين كتاب نام برده مىشود، «زادگاه پيامبر (ص)» است. وى مىنويسدكه آن، در دهانه شعب على است. اين مكان معروفى استكه پيشينيان ذكركردهاند. ناصر عباسى (622- 553 ق.) به آبادانى آنجا اقدام كرد. پس از وى، به ترتيب اشرف شعبان، حاكم مصر، ناصر فرج بن برقوق، ملك مظفر غسانى حاكم يمن و سلطان سليمان خان براى آبادانى اين مكان تلاش كردند. سلطان سليمان خان در سال 935 گنبد و مسجدى در اين مكان بنا كرد. پس از وى، سلطان غازى محمد خان ابن مولانا مقدس مراد خان- كه خداوند هر دو را بيامرزاد- در سال 1009 براى آبادانى اين زادگاه تلاش كردند. معمارى كه در ا ين سال براى اين كار استخدام شد، از بزرگان دولت عثمانى بود و «غضنفرآغا» نام داشت. براى اين اقدام كمك مالى فراوانى شد. ديوارهاى اين مكان بالا آورده شد و بر آن گنبدى بزرگ به همراه مناره بنا شد. از سوى ديگر در ديار رم براى آن وقف ايجاد گرديد. براى زادگاه پيامبر (ص) مؤذن، خادم و امام جماعت نيز تعيين شد كه براى هر يك از آنها نيز از محل غلات وقف ياد شده به صورت ساليانه مقدارى تعيين و ميان آنها تقسيم مىگرديد. پس از آن اين دولت شريف عثمانى يك مدرس را براى آنجا تعيين كرد تا دو روز در هفته در اين مكان يادشده تدريس كند.
از ديگر مكانهاى مكه، زادگاه فاطمه 3 است. اين مكان دركوچه «حجر» در سمت راست مسير منتهى به مسجد الحرام قرار دارد. خانه حضرت خديجه نيز از ديگر آثار اسلامى مكه است: اين مكان در كنار زادگاه حضرت فاطمه 3 قرار دارد ... پس از مسجد الحرام، خانه حضرت خديجه با فضيلتترين مكان مكه است ... دار الخيزران نيز از جمله اين مكانها است كه در صفا معروف است. پيشينيان گفتهاند كه در اين خانه مسجدى است كه به آن «المختبأ» (1)گفته مىشود؛ زيرا كه در آغاز بعثت، پيامبر در اين مكان مخفى مىشد. واژه «مسجد» به همه اين خانه اطلاق مىشود. اين خانه داراى امام جماعت و خادم است ... (2)
به اين گونه تاريخ نگاران مكى، يكى پس از ديگرى و بهطور متواتر اين مكانها را نام بردهاند. آنها به بيان اصلاحات صورت گرفته روى اين مكانها و نيز اهتمام ملوك و حاكمان مسلمان از گذشته تا به امروز پرداختهاند. از جمله مىتوان به كتابهاى زير اشاره كرد.
** كتاب «منائح الكرم فى أخبار مكه و البيت و ولاه الحرم»، تأليف علامه على بن تاج الدين بن تقى الدين سنجارى (1125- 1057 ق.)
اين دانشمند مسلمان به بيان «آثار مكه و زيارت گاههاى آن» مىپردازد. وى سخن در اين باره را با اين عبارت آغاز مىكند كه: «در مكه آثار فراوان و زيارت گاههاى مشهورى هست. مورّخان در كتابهاى مفصل خود آنها را نام بردهاند. برخى از اينها به هنگام نياز نام برده خواهند شد ...» (3)
** كتاب: «تحصيل المرام فى أخبار البيت الحرام والمشاعر العظام ومكه والحرم و ولاتها الفخام»، تأليف علامه محمد بن احمد بن سالم بن عمر مكى مالكى، معروف به ابن صباغ (وفات: 1321 ق.)
وى مىنويسد: «فصل سوم: اماكنى از مكه مكرمه و پيرامون آن كه دعا در آنها مستجاب است ....» در ادامه چنين مىنگارد: «قاضى مجد الدين شيرازى در كتاب خود (الوصل و المنى) مكانهاى ديگرى از مكه و پيرامون آن را نام برده كه دعا در آن مكانها مستجاب است؛ زيرا كه نقاش در كتاب «منسك» آورده است: دعا در ثبير و مسجد كبش مستجاب است. ديگران مسجد خَيف را نيز افزوده اند ....» وى در سطور بعد مىنويسد:
«همچنين در خانه خديجه همسر پيامبر (ص) در شب جمعه دعا مستجاب است. زادگاه پيامبر (ص) نيز نقطه ديگرى است كه به هنگام زوال روز دوشنبه، دعا در آنها مستجاب است. در محل «المختبأ» در دار الخيزران نيز پس از نمازهاى مغرب و عشا دعا مستجاب مىشود ...» (4)
** «سالنامه العربيه فى شأن الدوله العثمانيه» كه به سال 1303 ق. منتشر گرديد. در اين سالنامه مكانهاى اسلامى متبرك مكه مكرمه را بيان كرده است. اين بيان مفصل به همراه تشريح اقدامات و تحوّلات صورت گرفته در اين اماكن متبرك نگاشته شده است. (5)
** علامه محدث، رييس مورخان مكى در دوران جديد، شيخ عبدالله غازى (1365- 1290 ق.) فصل چهارم كتاب دانشنامهاى خود با نام «افاده الأنام بذكر أخبار بلد الله الحرام» را به بيان زادگاههاى مشهور مكه اختصاص داده و در اين فصل به بيان تفصيلى اين زادگاهها مىپردازد. همچنانكه تاريخ ساخته شدن اين بناها، اهتمام پادشاهان و فرمانروايان نسبت به اين مكانها را نيز در اين فصل آورده است. (6)اين كتابها نمونهاى از تأليفات فراوان تاريخى در اين باره بودند.
برجستهترين اثر علمى مكتوب در زمان كنونى، اثر علامه شيخ عبدالمالك بن عبد القادر بن على، معروف به طرابلسى (وفات: 1418 ق.) است كه با نام «ملخّص مناسك الحج، ويليه دليل الآثار المطلوبه فى مكه المحبوبه» به زيور طبع آراسته شده است. (7)ايشان در اين كتاب سى مورد از آثار مطلوب مكه را نام مىبرد. درميان آنها نامهاى مشاعر مقدس نيز ديده مىشود. وى در كتاب خود نقشه مكه را كشيده و بر روى نقشه اماكن تاريخى اسلامى مشهور در زمان حاضر را تشريح مىكند.
1) مخفى گاه
2) الأرج المسكى، ص 70
3) الطبعه الأولى، دراسه وتحقيق جميل عبد الله محمد المصرى، مكه المكرمه، جامعه أم القرى، عام 1419/ 1998 ج 1، ص 226
4) ورقه ب، مخطوط، مصور، خاص.
5) الطبعه الثانيه مكه المكرمه: المطبعه الميريه، عام 1303 ه- ص 148
6) ج 1، ص 742
7) طبع مكه المكرمه: مكتبه ومطبعه النهضه الحديثه، عام 1407/ 1978 م 9
مردى مكتب نرفته و استاد نديده، با اتكا به منطق وحى، بزرگترين تمدّن بشرى را در سرزمين حجاز پايه گذاشت و مشعل فروزان دانش و فضيلت را به دست امّت بزرگ اسلام سپرد.
در مدتى كوتاه امّت فرزانه اسلامى قلّههاى شرق و غرب را فتح نموده، پرچم پر افتخار تمدن اسلامى را در دورترين مناطق اروپا به اهتزاز درآوردند و جهان بشرى را از تعاليم حيات بخش اسلام برخوردار ساختند. (1)
طولى نكشيد كه وهابيان مراكز قدرت به دست گرفتند و تعاليم عالى اسلام را دگرگون ساختند و سيماى تمدّن شكوفاى اسلام را مخدوش كردند و با همه مظاهر تمدن اسلامى به مبارزه پرداختند و در اين راه هيچ حدّ و مرزى نشناختند. (2)
نگارنده براى عمره مفرده در غرّه شعبان المعظّم سال جارى وارد سرزمين وحى شد و در اثناى اعمال متوجّه گرديدكه موزه گرانسنگى در شهر مقدّس مكّه معظّمه افتتاح شده است.
با توجه به شيوه ضدّ فرهنگى وهابيان، آن را گامى مهم به سوى تمدن و تجديد نظر در مبانى فاسد وهابيت تلقّى نموده، روز سه شنبه 6/ 5/ 88 برابر پنجم شعبان المعظم 1430 ق. از اين موزه ديدار به عمل آورد و اكنون گزارش كوتاهى از اين موزه:
موز مكّ مكرّمه
موزه در اسلام پيشينهاى بس دراز دارد، ولى وهابيان بىفرهنگ، شب و روز مبارزهاى بىامان با آثار تمدّن اسلامى داشتند و هرگز اجازه نمى دادند چيزى به عنوان آثار باستانى، اشياى عتيقه و مظاهر تمدّن اسلامى در اين كشور باقى بماند.
ولى در سالهاى اخير گامى به پيش نهاده به تأسيس موزهاى در مكه معظمه به نام: «متحف مكّة للآثار و التّراث» اقدام نمودهاند.
اميدواريم فرهيختگان حجاز در ديگر شيوههاى به اصطلاح فرهنگى! خود نيز تجديد نظر نموده، بيش از اين از قافله تمدّن بشرى دورى نگزينند.
از نكات جالب اين كه تأسيس اين موزه با فرهنگسازى همراه بوده و روى در ورودى موزه نوشته شده:
بِبَطْنِ مَكّهَ آثارٌ لأوَّلِكُمْ مِمّا بَني لِمَعَدّ جَدُّهُ ادَدُ
«در دل مكّه نشانههايى براى پيشينيان شما هست كه آنها را براى «مَعَدّ» (3)پدر بزرگش «ادَد» بنياد نهاده است.»
ساختمان موزه
اين موزه در كاخ «الزّاهر» تأسيس شده و كاخ الزّاهر به دستور ملك عبد العزيز، پايه گذار كشور سعودى، هجدهمين زمامدار از آلِ سعود، بين سالهاى 1372 1365 ق. بنياد گرديد.
«عبد العزيز» پدرِ: فيصل، سعود، خالد، فهد و ملك عبد الله، از سال 1319 تا 1372 ق. بر كشور حجاز حكومت راند و بناى اين كاخ، در آخرين روزهاى سلطنت وى پايان يافت.
در اين كاخ تا سال 1378 ق. از ميهمانهاى ملك پذيرايى مىشد تا اينكه پس از مدتى، در اختيار آموزش و پرورش قرار گرفت. اين بنا سر انجام به سال 1398 ق. بازسازى شد و به سازمان فرهنگى كشور اختصاص يافت.
موقعيّت موزه
اين موزه در خيابان مدينه منوره (تنعيم) بعد از بيمارستان ملك (شارع المدينه المنوره بعد المستشفى الملك بالزاهر)، در نزديكى شهداى «فَخّ» (4)در خيابان منتهى به مسجد تَنعيم قرار دارد.
مساحت كاخ الزّاهر 3425 متر مربع است، كه 1200 متر آن فضاى باز جلوى ساختمان قصر، هزار متر آن ساختمان موزه و 425 متر آن غرفههاى جنبى مىباشد.
ساختمان موزه در دو طبقه (همكف و فوقانى) و هر كدام يكهزار متر فضا دارد.
1) ر. ك: ويل دورانت، مشرق زمين گاهوارهى تمدن جلد اول تاريخ تمدن.
2) ر. ك: نگارنده، تاريخ وهابيان.
3) «مَعَدّ» جدّ شانزدهم پيامبر 9 و «ادَدَ» جدّ هيجدهم آن حضرت مىباشد؛ يعنى «مَعَدّ» پس از عدنان و «ادَد» پدر عدنان بود كه پيامبر 9 به هنگام شمارش اسامى نياكانش، چون به «مَعَدّ بن عَدنان بن ادَد» مىرسيدند، از او فراتر نمىرفتند و مىفرمودند: «نسّابهها دروغ مىگويند.» ابن سعد، الطّبقات الكبرى، ج 1، ص 56.
4) محلّ شهادت ياران حسين بن على صاحب فخّ، مستشهد 169 ق.
طبق همكف
در طبقه همكف تالار بزرگى در وسط و غرفههايى در دو طرف تالار قرار دارد، كه به چهار بخش تقسيم مىشود.
شامل: كاشىهاى معرّق، سنگ نبشتهها، آثار كشف شده در حفّارىها، ظروف سفالى و سنگى مربوط به يك تا سه هزار سال پيش از ميلاد.
همچنين تصاوير مساجد قديمى، قلعهها، صخرهها، بازارها و راههاى مواصلاتى حج در گذشته به چشم مى خورد.
تصوير «2»
برج مراقبت درواز «حَيُّ الدّرع» در منطق «دَومَةُ الجَندَل».
تصوير «3»
حفارى و گودبردارى منطقة «رَبَذَه»، زادگاه ابوذر غفارى (رحمة الله)
شامل: ابزار و ادوات كشف شده در حفّارىها از دوران ما قبل تاريخ، در رابطه با انسان و تعامل وى با طبيعت و آشنايى او با كشاورزى و دامدارى در عصر حَجَر.
تصوير «5»
تصوير صخرهاى كنده كاري شده، در كوه «القصب» طائف
شامل: سنگهاى كشف شده از اعماق 5 تا 20 كيلومترى زمين كه پيشينه آنها تا 850 ميليون سال تخمين زده مىشود!
تصوير «6»
تصوير هوايى مكّ معظّمه توسط ماهواره
شامل: آثار فرهنگى، اجتماعى، دينى، سياسى، تهاجم ابرهه، بازار عُكاظ، مُعَلَّقاتِ سَبع، سنگ نبشتههاى عهد ثمود و نسب مردى به نام: قرم بن لمو و تصاوير سفرهاى بازرگانى.
تصوير «7»
تصوير چشمههاى آب گرم در وادى «ليث»
تصوير «8»
خطّ سير ابرهه به هنگام تهاجم به مكّ معظّمه براى تخريب كعبه، به سال 571 م.
(داستان اصحاب فيل).
طبق فوقانى
در طبقه دوم موزه، تالار بزرگى است در وسط و غرفههاى بزرگى است در دو طرف كه به ده بخش جدگانه تقسيم مىشوند:
شامل: الواح و تابلوهاى مربوط به نسب قريش تا «كنانه»، زندگانى و نسب پيامبر (ص) و فرزندان آن حضرت، به ترتيب: قاسم، زينب، رقيه، امّ كلثوم، فاطمه، ابراهيم و عبدالله.
مطابق تحقيق، پيامبر (ص) تنها يك دختر داشت و آن حضرت فاطمه 3 بود.
ديگر دخترانْ، فرزندانِ ابوهاله، همسرِ هاله، (خواهر حضرت خديجه 3) مىباشند. (1)
تصوير «9»
شجره نام بيت نبوى، كه در ميان فرزندان حضرت فاطمه 3
از حضرت «محسن» نيز ياد شده است.
1) ر. ك: نگارنده، صدف كوثر.
تصوير «10»
كروكى خطّ سير پيامبر (ص) به هنگام مهاجرت از مكّه تا مدينه.
شامل: دست نبشتههاى آيات قرآنى به خطّ كوفى، بر پوست آهو، سنگ نبشتههايى به خطّ مسندِ احسايى و تابلوهايى از دويرج در يلملم، در جنوب غربى مكّه، با توضيح حروف و سير تكاملى خطّ از عهد جاهلى تا عصر مشعشع طلايى اسلام.
تصوير «11»
تصوير نامه پيامبر خدا (ص) به: «مُنذر بن ساوى» بر پوست آهو.
اين نامه به خط كوفى است و اينگونه آغاز مىشود:
«بِسْمِ اللّهِ الرّحْمَنِ الرّحِيمِ مِنْ مُحَمّدٍ رَسُولَ اللهِ إِلَى المْنُذِرِ بْنِ سَاوِى، سَلَامٌ عَلَيكَ، فَإِنِّي أَحْمَدُ إِلَيكَ اللهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَأَشهَدُ أَن لَا إِلَهَ إِلَّا الله وَأَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَرَسُولُهَ، أَمَّا بَعدُ ..
.» پيامبر خدا (ص) اين نامه را به هنگام بازگشت از «جِعرانه» توسط علاء بن حضرمى به مُنذر بن ساوى عبدى در «بحرين» فرستاد، او نيز اين نامه را به اهل «هَجَر» در بحرين تلاوت كرد و آنها را به آيين اسلام فراخواند و گروهى از آنان مسلمان شدند. (1)
تصوير «12»
تصوير تخته سنگى در «وادي العسيله» در شمال شرقى مكّ معظّمه، كه آياتى از قرآن كريم به تاريخ 80 ق. (699 م.) بر آن كنده شده است.
شامل: وثائق تاريخى، سياسى، مذهبى و سكّههاى فلزى، نقرهاى و طلايى، از عهد بيزانس تا زمان امويان و عبّاسيان.
در اين بخش، دراهم فروان از قرون اوليه، با تاريخ ضرب، به سالهاى: 92، 105، 128، 130 و ... در ابعاد مختلف، با رنگها و نقشهاى متفاوت وجود دارد.
1) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 263.
در اين ميان دينار طلا، با تاريخ ضرب 398 ق. كه در اهواز ضرب شده و درهمى كه در 721 ق. در دوران ايلخانى، در تبريز ضرب شده و نام مقدّس پيامبر اكرم و خلفا در آن ديده مىشود و درهم ديگرى به تاريخ 1066 ق. توسط صفويه در تبريز ضرب شده كه برآن: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ، عَلِيٌّ وَلِيُّ اللهِ» در سه سطر ضرب شده است، به چشم مىخورد.
تصوير «13»
تصوير دو فلس مربوط به عهد اموى ها
تصوير «14»
تصوير دو درهم كه به سال 92 ق. در واسط ضرب شده است.
تصوير «15»
تصوير دو دينار طلا كه به سال 250 ق. در مكّ معظّمه ضرب شده است.
شامل: جايگاه حج و زيارت خانهى خدا از عهد جاهلى تا عصر اسلام.
در اين سالن ماكت جَبَلُ الرَّحمه، مسجد خَيف، مشعر و جمرات نصب و چراغهايى در كنار آنها تعبيه شده كه با فشار دادن دگمه مربوط، چراغ روشن مىشود و موقعيت آن مكان مقدّس مشخّص مىگردد.
تصوير «16»
تصوير جبلُ الرّحمه در سرزمين عرفات، به تاريخ 1297 ق. برابر 1879 م.
تصوير «17»
تصوير گروهى از حجّاج بيت الله الحرام به هنگام پياده شدن از كشتى در بندر جدّه، به سال 1320 ق. برابر 1906 م.
شامل: تصاوير قديمى مكه، حداكثر از 130 سال قبل. تصويرى كه مربوط به پيش اين تاريخ باشد، نه در اين موزه و نه در جاى ديگر موجود نيست.
تصوير «19»
تصوير چادرهاى حجّاج در منا، مربوط به يكصد سال پيش.
تصوير «20»
تصويرى از مسجد الحرام به هنگام اداى نماز جمعه، در سال 1297 ق. برابر 1880 م.
تصوير «21»
ملك عبد العزيز به هنگام بوسيدن حجر الأسود در سال 1357 ق.
شامل: سير تكاملى مدارس، از قرن اواخر ششم تا زمان معاصر و آمار مدارس عهد عثمانى، شُرَفا و آل سعود، سپس پيدايش مدارس دولتى.
تصوير «22»
مدرك فارغ التحصيلى دانش آموزى از يكى از مدارس صولتى در مكّهى معظّمه به سال 1308 ق.
شامل: ابزار و ادوات و لباسهاى قديمى؛ اعم از منسوجات، سلاحها، ابزار شكار، وسايل كشاورزى، شمشير، عصا، مَشك، داس، خيش، چرخ چاه، ظرف حمل باروت از خز، كيف دستى از پوست آهو و غير آنها، از مصنوعات شهر مكّه.
شامل: ظروف مسى، فلزّى و سفالى ايرانى، مربوط به قرن ششم؛ سفالهاى ايرانى از قرن هفتم؛ سينىهاى مسى كنده كارى شده ايرانى، مربوط به قرن 11 ق. گلدانها و شمعدانهاى قاجارى، مربوط به قرن 13 هجرى قمرى.
تصوير «23»
ظروف لعابى و سفالى مربوط به قرن ششم هجرى، برابر قر ن 12 ميلادى.
در وسط تالار چند نسخهى خطّى به نمايش گذاشته شده، كه از آن جمله است:
تأليف: محمد بن محمد على كازرونى، به تاريخ 793 ق.
جامع الفضولييّن
تاريخ كتاب: 818 ق.
مصحف شريف، در قطع رحلى بزرگ
تاريخ كتابت 1287 ق.
جده
... و خداوند شيث را بعد از هابيل به حوّا ارزانى داشت تا آدم (ع) را وليعهدى كند.
جده، جز فرودگاهش كه براى ايام حج بسيار زيبا طراحى شده و مقبره منسوب به مادرمان حوّا، جاذبه ديگرى ندارد.
ما را به زيارت حضرت حوّا نبردند. افسوس خوردم!
مدين منوره
... نيمه شب به مدينه وارد شديم، استراحتى كوتاه، غسل و مهيا براى تشرّف. راه كوتاهى است. در همسايگى حرم هستيم. وقتى به درِ صحن رسيديم، به سجده رفتيم و شاكر از اينكه پيش از مرگ موفق به زيارت شدهايم.
انسان پيوسته مترصّد بناى شهرى متمركز بوده است. افلاطون مدينه فاضله را نگاشت و قوانينى برآن مترتب ساخت، بدون اقبال و دسترسى به آن، گرچه حكيمى بزرگ بود و ارسطويش شاگرد و مدينه، مدينه نبود، يثرب بود و محمد (ص) مدينه منوره را آورد و آنجا را آوردگاه نيايش و پرواز فرشتگان و فرود و عروج جبرئيل و پايگاه وحدت و برابرى قرار داد و خديجه 3 را به زنى گرفت؛ همو را كه بر على (ع) حق مادرى داشت و اسلام وامدار او، و خداوند بدو كوثر داد و فاطمه 3 را بانىاش ساخت ...
صحن مطهّر بيش از پنجاه در دارد؛ از توصيف جذبه و زيبايى، طراحى و روحانيت بارگاه نبوى شريف قلم عاجز است. گلدستهها و گنبد نمونهاند و همه چيز در آرامش و آرامش مطلق.
اذان گفتند؛ «حَيَّ عَلَى الصَّلَاة» لحظاتى تا صبح وقت بود كه به حرم نزديك شديم. حرم مطهّر يكصد در دارد، ورودم از باب السلام بود. با شگفتى ايستادم و سلام كردم. نمىدانم مقبره آن هميشه بهار كجاست! عظمت، شكوه، جلال، زيبايى، آرامش، سكوت و سكوت. حرم بسيار شلوغ بود، هميشه شلوغ است، اما تو صدايى نمىشنوى، گويى هيچكس نيست! كسى با ديگرى حرف نمىزند، همه به فكر توشهاند، مبهوت و حيرت زدهام، خداوندا! چرا زودتر نيامدم؟! جلو رفتم، بالاخره بايد در اين جلال و شكوه و ديبايى و زيبايى، مقبره را پيدا مىكردم.
مسجد النبى بهگونهاى عظيم طراحى شده تا آنجا كه حدود يك ميليون نفر زير سقف آن نماز مىگزارند. بيش از ساعتى در تحيرم.
خلاصه، به مرقد شريف آن امام نزديك شدم. يك باره چهره حرم عوض شد و آدمى دراين هنگام به تاريخ بر مىگردد و درست به همان سالهاى رهبرى رسول الله (ص). بسيار تلاش شده تا جلال و شكوه مسجد النبى، مرقد شريف را كه همان خانه واقعى حضرت رسول (ص) است تحت الشعاع قرار دهد.
اذان صبح در داخل حرم بسيار تأثير گذار و تكان دهنده است. اين پيام به اعماق وجودت رسوخ مىكند. همه به تكاپو مىافتند، اندكى همهمه مىشود، ساعت از پنج بامداد گذشته است، به سختى در گوشهاى ايستادم و نخستين نماز با شكوه عمرم را به جا آوردم، دلم مىلرزد.
در پشت مقبره ايستادهام، اين بنا همان خانه و مسجد حضرت بوده است؟! خانهاى گِلى، تنها مكان از اسلام كه تقريباً دست نخورده باقى گذاشتهاند؟!
بايد جايى تدارك ديد، ازدحام است. مردم بعد از نماز حرم را ترك مىكنند، واقعاً توجه اعراب به نماز جاى تحسين و يادگيرى دارد. اين تجمع به خصوص در نماز صبح مثال زدنى و تماشايى است، آرى، بايد ياد بگيريم؟!
پشت به سكويى استادهام كه اصحاب صُفه در آنجا زندگى مىكردند؛ سكويى است بزرگ، «آنها چهارصدتن بودهاند؛ از جمله ابوذر غفارى و سلمان فارسى كه از خاندان، كسان وخانمان خويش آوارگى برگزيده، اسلام آورده و به مدينه پناهنده بودند. با هر سپاهى به جنگ كفار بيرون مىشدند و چون تهى دست بودند و جايى نداشتند، پيامبر آنان را در كنار منزل خويش جاى داد و چنان بودند، كه به نوبت لباس مىپوشيدند و از بازمانده خوراك مسلمانان استفاده مىكردند»، صفه در سمت چپ باب جبرئيل واقع است. درِ جبرئيل تا درِ خانه حضرت فاطمه 3 بيش از پانزده متر نيست. در آنجا ساعتها و روزها نيايش كردم و به تفكر ايستادم. مسلمانان را كه به حضور رسول الله مىرسند و كنار ستون وفود براى تشرّف به حضور پيامبر (ص)
خويش را عطر آگين و مرتب مىكنند و مولا على (ع) امير اهل ايمان، آن امام خوب در پيش ستون حرس ايستاده و از پيامبر خدا حراست مىكند. ستون توبه كه در كنارش بارها و بارها توسّل داشتم و مىديدم حسن و حسين (عليها السلام) كودكانه بازى مىكنند و خديجه و فاطمه (عليها السلام) آنان را با مهربانى مواظبت مىكنند؛ چرا هر وقت به درِ خانه فاطمه 3 مىنگرم منقلب و اشك مىبارم. ديگران هم گاهى حال مرا داشتند. اينجا همان مكانى است كه دل او بارها و بارها و به خصوص بعد از رحلت پدر، به سختى شكست؟!
در محيط حرم، حضرتش را مىديدم كه همچنان برامتش نگران است. در فضا و محيط درِ جبرئيل، موقعيت و شرايط نزول وحى را، هر چه سعى داشتم درك نكردم! فقط در آن مكان احساس ديگرى مىكنى، حس مىكنى كه بندهاى هستى با فاصلهاى بسيار و بدون شرايط و چگونه است نزول وحى؟ شرايطى كه همه به جز پيامبران الهى فاقد آن هستند، مقبره ديگر چيزى ندارد. داخل آن خالى و تاريك است، ديوارها كه همان ضريح باشد در كمال سادگى به پنجرههاى قديمى فولادى آراستهاند، اين موقعيت اصلًا با مسجد نبوى شريف همخوانى ندارد. آن عظمت و جلال مسجدالنبى در برابر اين سادگى، بيش از ساده، حقير مىنمايد. همه سعى دارند در زير سقف منزل و مسجد حضرت حضور داشته باشند. در آن منطقه ازدحام زياد است. جاى سوزن انداختن نيست، همه ساكتاند، بايد با اشاره صحبت كنى و جايى بخواهى و همه همديگر را درك مىكنند. محوطه محراب و منبر تا مقبره شريف محلّ استجابت دعا است. در اين ازدحام و جلوه بىبديل، در هر گوشهاى سكوت جلوهگرى مىكند. در اينجا، در همين جا، گوش كن! تو هيچ صدايى نمىشنوى. حالا، «حالا همه جا حرف كسى هست كه نيست» الهى خاك بوسى و جان نثارى ما كمترين اداى بندگى به درگاه پرجلال توست، اى عشق پايدار، اى زيباترين لطيف، اى خوبِ بىمثال، اى تمام وجود، اى عزيز دل، در كدامين كنيسه، بتكده و معبد اين چنين و در آرامشى بهتر از آرامش، بهتر از آرامش، سخن تو، نام تو، حرف تو، خاطر تو، مهربانى تو و حضور تو احساس مىشود؟
هجران تو را اگر شبى آه كشم خاكستر ماه بر زمين مىريزد
بقيع
از باب البقيع، از حرم خارج شدم. بقيع آنجاست، همان نزديك، در بلندى قرار گرفته، تپه ماهور است. ورود به قبرستان تنها صبحها و بعد از نماز تا طلوع آفتاب، آنهم براى مردان مهيا است. هوا آهسته رو به روشنى است. از پلهها بالا رفتم، در حالىكه براى زيارت يك قبرستان آماده بودم، با همان حالى كه به قبرستان خان يا دربهشت قم و يا ظهير الدوله و يا بهشت زهرا مىروى و در بالاى پلهها جلوى بقيع ديوارى با نردههاى بلند كشيدهاند و درى بزرگ و اين بقيع است. اندوهناك، اندوهناك، خداوندا! اين بقيع غم انگيزترين نقطه دنيا است. چه كسى گفته اينجا قبرستان است؟!
غارتيانى كه رَه دل زنند راه به نزديكى منزل زنند ...
كز درِ بيدادگران بازگرد گرد سراپرده اين راز گرد
نظامى گنجوى
اصلا نيازى به مرثيه نيست، زائران از فاصلهاى زياد مقابل قبور امام حسن، امام سجاد، امام باقر و امام صادق (عليهم السلام) كه به هم چسبيده، آرميدهاند و نيز فاطمه بنت اسد، بيشتر مجتمعاند، كه اين فاصله را مجدداً در داخل با نرده بلندى محصور و از ورود به آن جلوگيرى مىكنند. سمت چپ فاطمه امّ البنين، همسر على (ع) و مادر شهداى كربلا و حضرت عباس (ع)، امام شهامت و وفا و دوستى، شيعه و سنى را به خود جلب مىكند. بر تمامى قبور تنها كلوخى سنگى ايستاده است و ديگر هيچ. سرم سنگينى مىكند، سنگينى اين غم بر جان آدمى مستولى مىشود. جلوتر 9 قبر به هم چسبيده، همسران پيامبرند. خاك داغ و كلوخى ايستاده بر سر و پاى آنها و ديگر هيچ. بايد به تاريخ برگردى و اكنون بدون نام و نشان در خاك، و قبر عثمان هم، واينجاست آخر كار آدمى. بعد از آن، شهداى احد و برخى ديگر عزيزان رسولالله (ص) و ادامه بقيع، قبرستان مردم مدينه است.
نمىدانم فاطمه 3 دركدامين نقطه است. آيا بايد به خاك بقيع پا مىگذاشتم؟ اين چه احساس جانكاهى است كه همه دارند ... وكبوتران، كبوتران هر صبح در بقيع چهها مىكنند! هر روز با حيرت نگاه مىكردم. صدها كبوتر با هم در ساعتى معين، يكساعت بعد از طلوع كه سپيده به روشنايى پيوسته است. همين كبوتران حرم، خاك بقيع را با پرواز جمعى به مسجد النبى و مدينه مىپاشند، تو هيچ صبحى را در مدينه بدون غبار بقيع نمىبينى و هر روز اين مراسم تكرار مىشود.
مسجد ذو قبلتين
سيزده سال در مدينه و هفت ماه در مكه، نماز به طرف بيت المقدس گزارده شد. در اين سالها استهزاى يهوديان، پيامبر (ص) را به شدّت آزا ر مىداد. در خلوت به خدا شكوه مىكرد تا اينكه جبرئيل بعد از ركعت دوم نماز جماعت فرود آمد و هر دو بازوى محمد (ص) را گرفت و به سوى كعبه گردانيد و كعبه و مكه را، بازگشتگاهى امن براى مردم قرار داد تا ابد.
در اين مسجد زيبا و با شكوه، نماد محرابى كه به سمت بيت المقدس است، به چشم مىخورد. گچ برىهاى مسجد حضرت ابراهيم (ع) كه در نمايشگاه بين المللى تهران بنا كردهاند، الهام گرفته از مسجد ذوقبلتين است.
احُد
خالدبن وليد از اشتباه چند مسلمانان دنيا خواه كه به فرمان رهبرى توجه نكردند، درسى آموخت كه در تاريخ ماند و احزاب را در جهتگيرى تأسف بار حركت آينده تعيين كننده ساخت، سه تا پنج هزار نفر در برابر، هفتصدتن. پيامبر 9 در دهانه كوه رمات گروهى را گمارد و به آنها فرمان داد كه هرگز تا پايان جنگ جاى خود را رها نكنند و بر آنان فرماندهى گماشت و اين گروه در برابر خالدبن وليد صف آرايى شده بودند. جنگ در مىگيرد. رشادتهاى مولا على و حمزه سيد الشهدا 8 در تاريخ مثال زدنى است. كافران گريختند و سلاح بر زمين نهادند. هند، همسر ابوسفيان بر صورت جنگ جويانِ خويش كه در حال فرار بودند، سرمه مىكشيد و فرياد زنان تهديد به آرامش زنانه مىكرد. همه در حال فرار بودند. مسلمانان فرياد پيروزى سردادند. فرمانى از فرماندهى براى پايان جنگ صادر نشده بود. اما گروهى، بالغ بر چهل نفر از مسلمانان به تصوّر اينكه جنگ پايان يافته، سلاح ها به كنارى نهاده، مشغول جمع آورى غنايم جنگى شدند. جنگ وضعيتى داشت كه دشمنان محمد 9 و سران آنها، همگى كشته مىشدند و پيروزى قطعى بود، اما سربازان درّه رمات نيز به پيروى از آن چهل تن، جنگ را رها كرده، به جمعآورى غنايم پرداختند. وليد از كوه رمات تاخت و بسيارى را از دم تيغ گذراند! لشگر شكست خوردهكفار باز گشتند. حتى كشتهها را مثله كردند. و حشى حبشى سينه حمزه، عموى پيامبر را به شكافت و جگرش را هند به دندان جويد و اعضايى از بدنش را بريد. اين جنگ با پيروزى كافران پايان يافت و مقبره حمزه 7 ياد آور دلاورىها و بزرگ مردى اوست. اين قبر ساده كه تنها كلوخى سنگى بر آن نشاندهاند، با همه حرف مىزند. در دل كوه احد، محيط قبرستان كه تنها دو قبر را در بر گرفته، داراى انرژى عجيبى است، غرور و صلابتى در آن حاكم است، صداى رساى رجزخوانى برادر ابوطالب در كوه احُد بر مىتابد و موى براندام مىلرزد؛ آنجا انسانى به عظمت تاريخ آرميده است! كسىكه تا آخر ايستاد و در دفاع از اسلام سينه سپر كرد. اصلًا احساس خوبى ندارم. متحيرم از مفاخرى كه به ساديگى و راحتى از دست رفتند و اگر احُد اين چنين رقم نمىخورد، شايد اسلام گونهاى دگر به تاريخ مىنشست، و فاطمه 3 وقتى هر هفته به احد مى رفت، ايام دردناكى را پيش روى مىديد؛ دردناكتر از احد و خداوندا! آيا مىتوان وضعيت حنظله غسيل الملائكه را در اين مكان درك كرد. و توجه عميق ديگر به احد. حمزه و شهداى احد را مىديدم. مصمم و مقاوم رحمت خدا بر آنان!
«و اما به وحشى كه در برابر كشتن حمزه وعده آزاد كردنش را داده بودند، از سوى هند و ابوسفيان وفا نشد و همچنان برده ماند تا اسلام آورد و او با گروهى ديگر نزد پيامبر (ص) آمدند. پيامبرخدا چگونگى قتل حمزه را از او پرسيد و او واقعه را بازگفت. پيامبر (ص) وحشى را گفت كه بايد خود را از ديدگاه من نهان دارى و وحشى به شام رفت تا آنجا بمرد» و اين است معنى دموكراسى و آزادى.
خندق
وهابيان اثرى از خندق بر جاى نگذاشتهاند. مسجد بزرگى در دامنه كوه سلع در حال بنا است.
«در جنگ احزاب، پيامبر (ص) پشت به كوه سلع پناه گرفت و اين جنگ با اتّحاد قبايل مختلف كه شمار آنان متجاوز از ده هزار نفر بود، شكل گرفت و به همين دليل «احزاب» ناميده شد. به پيشنهاد سلمان فارسى، پيامبرخدا (ص) از دو جانب كوه سلع خطى كشيد. به هر ده تن چهل زراع حفر خندق سهم داد، زراعى كه به سلمان رسيده بود، به صخره سختى رسيد كه كلنگ بر آن شكست و كار متوقف شد. پيامبر خود به صخره ايستاد و بر آن نواخت و سرانجام بشكافت. همگان بانگ تكبير بر آوردند و در سه ضربت صخره از هم پاشيد و در هر ضربتى برقى مهيب كه آفاق را روشن مىساخت ساطع شد. سلمان راز آن تابش
بپرسيد، پيامبر (ص) فرمودند: در تابش نخستين كاخهاى حيره و مدائن بديدم و در دوم و سوم قصور حيره، سرزمين روم و صغار را ديدم كه به فتح آن كشور سروش آورد.»
و در همين مكان بود كه عمرو بن عبد وَدّ به شمشير على (ع) به دو نيم شد و پيامبر فرمود: «ضربت على، بالاتر از عبادت جن و انس است» (لَضَرْبَةُ عَلِيٍّ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَيْنِ) و در همين مكان بود كه رسول الله (ص) سلمان را از خاندان خويش شمرد.
مسجد قُبا
اكنون موفق به ختم قرآن شدهايم. مسجد قبا بسيار با شكوه و نوساز است. نخستين مسجدى استكه به دست حضرت رسول (ص) بنا شد. حال و هواى خاصى دارد. هر باركه مشرف شوى، عمرهاى برايت مىنويسند. به تنهايى دو بار مشرف شدم، روح آدم تازه مىشود!
وداع مدينه
سعدى اگر تو عاشقى كنى وجوانى عشق محمد بس است و آل محمد
وضعيت سختتر مىشود. در حال حركتيم، حركت به سوى بيت الله. همه و همه تماماً آنجا است. مىخواهى بهسوى معشوق روى، كار سازندگى روح از اين مرحله شكل كاملترى مىگيرد. دلت در مكه است و جسمت در مدينه، روز آخر است، مگر مىتوانى وداع كنى؟ مگر مىتوانى از بهترين نقطه دنيا و نيز از بقيع غم انگيزترين، دل بشويى؟! دلشوره دارم، اين دل شوره مرا به شدت آزار مىدهد؛ گريستم، همه با هم گريه كرديم و وداع گفتيم. ساعتى بعد هم سوى مسجد شجره حركت خواهيم كرد. آه و آه، مدينه دل را مىشكند. خدايا! عزيزان تو تلخترين، دردآورترين، توهين آميزترين و مشكلرين ايام زندگى را، در همين يثرب كه محمد (ص) مدينه منوّرهاش ساخت سپرى كردند و بر آنها عدالت مستولى نشد، هم اكنون هم همه چيز را در بند مىبينى. الهى! مدينه بسيار دل انگيز است؛ هم دل انگيز و هم غم انگيز. دلم مىخواست اين چند صباح عمر را در مدينه مىماندم، شهرى با شكوه و تميز است، خيلى خوب است، خيلى ....
مسجد شجره
وقت آن آمد كه من عريان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم
در شجره مُحرم شديم. گفتهاند نخستين بار پيامبر (ص) و صحابه در اين مسجد محرم شدهاند؛ از آن مكانها نيست كه آدمى گذر عمر را متوجه نمىشود. آرامشى وصف ناپذير در اين مسجد حاكم است، اين آرامش وجودت را فرا مىگيرد. در اينجا همه چيز هست، شايد گوشهاى از بهشت باشد. انسان در اينجا نه خواب است و نه بيدار، سبك است. راه رفتن در آنجا كمى شبيه پرواز است، گويى كه بال دارى و راه مىروى. همه چيز در اين مسجد سبك و روان و لذّت بخش است. براى همه دعا كردم و اينجا بود كه زمزمه كرديم:
«لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك ...».
ابتدا نمىدانى كه چه مىگويى. آنقدر فرصت دارى كه بيدار شوى و به خود بنگرى به خودِ خودت. از دنيا و هر چه در آن است، تنها دو پارچه سفيد همراه دارى كه در بر كردهاى و ديگر هيچ؛ اما با كولهبارى سنگين از آنچه انجام دادهاى! خداوندا! نمىدانم آنگاه كه به خانهات پاى مىگذارم، چه حالى خواهم داشت؟! فقط مىدانم كه دستم خالى است و اين را هم مىدانم كه حال و هوايم از بعضى همسفران متفاوتتر. متوجه شدهام كه با خود چه كردهام و از همه بدتر در پيشگاه تو چه كردهام. از گرداب معصيت آمدهام تا مسافر قبله باشم! آه، شرم دارم، درماندهام از كردار خويش و به پناهندگى آمدهام. اى ربّ الأرباب، اى رحيم، اى لطيف، اى رفيق، اى خداى غفور! شيطان در اينجا هم دست بردار نيست! آدم (ع) در بلنداى تپهاى در كنار مسجد خَيف سيصد سال برآنچه مرتكب شده بود، توبه كرد و گريست؛
شك، بال زد و بال زد و خسته نشد پرواز شد و به خاك وابسته نشد
آن گاه درست، رو به آن سيب نخست شك مثل دريچه باز شد بسته نشد
پناه بر خدا! خود كرده را تدبير نيست. من كه هفت سال براى همين عمره صبر كردم تا دعوتم كردى و ميزبانم شدى، پس شرايط پذيرش را خوب مهيا كن!
شب است و همسفران كم و بيش در خواب، بيابانهاى تقيده را به سوى مكه پشت سر مىگذاريم. وقت از نيمه شب گذشته است. در تاريكى، چراغهاى مكه سوسو مىزنند. هيچگاه اينچنين بىقرار و مشتاق نبودهام. همسفران! مكه ... هلهلهاى شد ...
اندك اندك خيل مستان مىرسند اندكاندك مى پرستان مىرسند
ناز، نازان دل نوازان در ره اند گلعذاران از گلستان مىرسند
هنگام ورود، مسجدى را ديديم، گفتند مسجد تنعيم است. همسفران را شور و شوقى عجيب فرا گرفته است. خدايا! تو كريمى، تو رحيمى، تمام رفتگان را بيامرز، بيماران را شفا ده!
از همين لحظه به من و خانواده و دودمانم، به چشمِ بخشش و كرم بنگر اى مُستَعان.
دحو الارض، از زير كعبه و از سرزمين مكه شروع شده، سرزمين مكه قطعه درخشان بود كه پيش از قطعههاى ديگر، از آب ظاهر شده مىدرخشيد. زمين مكه دو هزار سال پيش از قسمتهاى ديگر آفريده شد.
كعبه
كعبه نخستين خانهاى كه در جهان بنا گرديد. قطعهاى درخشان كه پيش از ديگر جاىها از آب نمايان شد. گويند خداوند آن را دو هزار سال پيش از قسمتهاى ديگرِ زمين آفريد. كعبه را بيت عتيق؛ يعنى آزاد شده ناميدند. ابراهيم، اسماعيل را فرمود كه كعبه را بنا كنند و جبرئيل بيامد و خطى كشيد و جاى خانه معلوم داشت و ستونها از بهشت آورد و حجرالأسود را به ابراهيم نماياند تا بيرونش آورد و بر جايگاه نخستين نهاد و با اسماعيل از ذىطوى سنگ آوردند. ارتفاع آن نُه زراع گرفتند. درِ شرقى و غربى بر آن بنهاد كه آنرا مستجار خوانند و سقف آن بپوشانيد و هاجر كساى خويش بر درش بياويخت و در آن ساكن شدند». مكه و كعبه را بازگشتگاهى امن براى مردم و مقام ابراهيم را نمازگاهى تعيين كننده قرار داد تا قيامت.
به زمين مسجد الحرام خيرهايم. لحظهاى كه به حياط كعبه گام نهاديم، زانوانم مىلرزيد. به زمين افتادم و مدتى طولانى گريستم. خطاها، ندانمكارىها، نادانىها در كفم و در محضر خداى سبحان، مانند طفل خطا كار نمىتوانستم به ساحت قدسى پروردگار بنگرم. دستانم از اشكتر بود؛ الهى بگذر از خطاهايم! بيامرز خانوادهام را و از شرّ جنّ و انسان رهايمان ساز! محتاجمان نكن. يارىام كن تا بتوانم سر از زمين بردارم و به خانهات بنگرم. اى خداى توبه پذير، اميدوارم ساز، اى خدايى كه براى بازگشت، حتى به شيطان تا روز جزا فرصت دادى، اى رحمت بىپايان ...
با چشمان بسته، رو به كعبه ايستاده، دست نياز به درگاهش بلند كردم و با حوله احرام اشك از صورتم زدودم. آيا دروازه بهشت اينجاست؟ چشم بگشايم؟! اى مهربان، اى كه وحشى را، هموكه سينه حمزه شكافت بخشيدى، از آنكه خاكستر بر پيامبر فشاند گذشتى و گناه بسيارى از آنان را كه شمشير بر روى پيامبر و آلش كشيدند عفو كردى ... عاقبتمان به خير ساز و چنان كن كه محتاج نامردان نشويم. اى غفار، پدر و مادر، خانواده و دوستان را در پناه مغفرتت بدار تا قيامت. اى قادر متعال، اى حكيم و اى مقتدر، چاكرى و خدمتگزارى حضرت حجت [را از ما مگير. سايه پرعطوفت آن نورانى بر سر من و خانوادهام مستدام بدار، «يَا مَنْ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ ... يَا مَنْ يَبْقَى وَ يَفْنَى كُلُّ شَيْءٍ»، مهر ما به دل صاحب عصر انداز و همان كن كه خود مىخواهى؛ «اللَّهُمَّ وَفِّقْنَا لِمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَى ....».
چشم گشودم؛ «يَا سَلامُ، يَا رَفِيعُ، يَا مُرْتَفِعُ، يَا نُورُ ...».
احساس آرامش و سلامت دارم، احساس غربت نمىكنم، حالم بسيار خوب است.، مدتى است اينگونه با خود درگير نشده بودم. خدايا! خانهات سادهتر از ساده است، روى دولتمردان و صاحبقرانها سياه! به جلالت قسم كه دل بردى. مىگويند عاشق از توصيف معشوق عاجز است، براستى كه راست گفتهاند. تو عشق مطلقى اى دل انگيز، تنها با تو مىتوان عاشقانه صحبت كرد؛ آنقدر عاشقانه و آهسته كه هيچكس نفهمد.
يك محوطهاى با سنگفرش سپيد، اطرافش ايوان و مسجدالحرام، به همين سادگى و در گوشهاى از آن، زمزم، آنقدر ساده كه آدمى از خود شرمنده مىشود. آنقدر ساده كه در روزهاى بعد متوجه مىشوى ناودانش طلا است و درِ آن نيز طلايى است. و اين طلاها در سادگى حرم گم شده است! در فضاى قدسى كه سرشار از فرياد است و درخواست، انرژى آنقدر قوى است كه اراده مىميرد، چهرهها بيشتر متفكّر و گاهى هراسان و در پىجبران. كمتر كسى به در و ديوار حرم خيره است، همه گرفتار كرده خويشاند. احساس امنيت مىكنى، مانند خانه خودت در امنيتى. آرى، خانه خودت؛ چرا كه خانه ناس است؛ (إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاس).
طواف از حجر الاسود آغاز مىشود، زائران نيت مى كنند و رو به حجر، «الله اكبر» گفته، گامهاى آغازين را بر مىدارند. مسافر قبله! حواست را جمع كن. خدا بزرگ است؛ بزرگتر ازآنكه توصيف شود! و اصلًا بزرگى شايسته اوست و بس. طواف خانه دوست ذكر خاصى ندارد، هرچه دلت مىخواهد با دلدار بگو. اكنون به دلدار نزديك تر شدهاى و او همين جاست. ازدحام و همهمه و فرياد بلند است. اما بر اين همهمه، نظمى حاكم. آرامشى وصف ناپذير تو را در بر گرفته و در درون دايرهاى پيش مىروى. از دايره ديبا و دنيا خارجى، به پشت سرت نگاه نكن، اللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِيِّك، اللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَ وَلِيِّك ....
كمتر چشمى را مىبينى كه گريان نباشد، «بندگان همه گريان اند تا ربوبيت از عبوديت پيدا و معلوم شود» كسى را نمى بينم كه دلش نشكسته باشد! خدايا! فرج حجتت فراهم نما و ياريمان كن تا بتوانيم بندگىات كنيم. خدايا! براى اجابت دعا كجا بهتر از اينجا؟! دستمان بگير كه محتاجيم و نادان و به درگاهت پناه آوردهايم. الهى، اى كه از نيازهايم آگاهى، دستم بگير؛ (رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ).
جماعتى نيازمند، چسبيده بر درِ كعبه، اين خانه يار. درِ هيچ خانهاى در جهان اينگونه نيست كه در تمامى لحظات، دستان نيازمند آن را گرفته باشند، خيره ماندهام، بر پرده خانه، بر آن نوشتهاند: «يا حنان»، «يا منان»، «يا الله»، «يا كافي»، «يا وافي» ...
اى آفريننده و دوستدار عافيت، اى تنها بخشنده مهربان، اى روزى بخش و عطاكننده تندرستى، اى بى عيب و نقص، و اى دهنده صحت و عافيت، بر همگان عطاكن عافيت!
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ لِنَفْسِيَ الْيَقِينَ وَ الْعَفْوَ وَ الْعَافِيَةَ فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَة ...» و برسان فرج حجّتت را؛ «اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِه فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ قَاعِداً وَ عَوْناً وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلا».
دستهايم سوى آسمان است و نگاهم به كعبه، با اين احساس كه گويى خداوند تنها به صداى من گوش مىدهد، عرضه مى دارم: بار الها! اشكهايم را ببين. در مدينه جلوى پاى رسولت، آن انسان كامل، با اشگ و آه گفتم: هيچگاه تا اين حد گرفتارت نشده بودم، اكنون مىدانم كه ميان من و ارزش تو فاصلهاى است شگرف، ولى به هرتقدير و با گستاخى به حرمت وارد شدهام. خلاصه آمدهام، قبول توبه و نيل به رحمتت اميد من است، هر گونه دوست دارى با عاشق خود رفتار كن؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك ...».
حواسم جمع است، گامها را آهسته برمىدارم تا زمان آرامتر بگذرد. روى كاغذى تمام ملتمسين دعا را يادداشت كردهام. آن را مرور كردم. خداوندا! همه گرياناند و نيازمند. آنگاه كه گرفتاريم سوى تو مىآييم. اى محبوب، اگر تو نبخشى دست به دامان كه باشيم؟
مىخواهم بعد از اين دور، به سلام تو آيم و در جايگاه ابراهيم (ع) بايستم، اى لطيف، لطفى كن. سربه زير افكندهام، شرم دارم، مىدانى كه دستم خالى است، اما گويا دوستان همگى به داشتههاى ناچيزشان دل بستهاند؛ اى رحمان، اى غفار و اى حليم، همه را بيامرز!
«بار خدايا! گناهانم بسيار و لغزشهايم فراوان است و غفران و رحمت تو بىپايان.
اى خدايى كه خواست مبغوضترين خلق خود (شيطان) را، آنگاه كه گفت: «مراتا قيامت مهلت ده» اجابت نمودى، اكنون دعاى اين گنهكار را نيز بپذير. الهى، به روزى و نعمتى كه عطايم فرمودهاى قانعم ساز و آنچه را كه ارزانىام داشتهاى مبارك
گردان؛
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ جَمِيعاً وَ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً وَ اجْزِهِمَا عَنِّي خَيْراً، اللَّهُمَّ اجْزِهِمَا بِالإِحْسَانِ إِحْسَاناً وَ بِالسَّيِّئَاتِ غُفْرَانا». «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجَ وَ الْعَافِيَةَ وَ النَّصْرَ».
و اشارتى دارم به سوى حجر؛ به عاشقى و مهربانىاش و همراه با موج مردم سوى مقام ابراهيم 7 در حركتم. الهى، حلاوت و شيرينى ذكرت را كشاندى به كرمت شرايط اداى شكر برايم مهيا ساز!
مقام ابراهيم عليه الصلاة و السلام
مِى اى ده كه چون ريزىاش در سبو برآرد سبو از دل آواز ه-- و
ب--- ه م--- ي-- خانه آى و صفا را ببين مبين خويش را و خدا را ببين
گويى آرامش را از مردم گرفتهاند، همه بىقرارند و ناآرام. در اين جا، پشت مقام، بايد دو ركعت نماز بگزارى، از همان نمازهايى كه پايانش به سلام است. آيا تا كنون انديشدهاى كه چرا نماز را به سلام ختم مىكنى؟ آرى، نماز، پايانش آغاز است، آغازى براى بندگى بهتر.
همچنان مُحرمام، هر چه داشتم و مىدانستم و به انديشهام رسيد با خدايم گفتم. اى خدا، به خوبىات قسم كه از ثناى تو عاجزم و فهميدم كه دوست دارى و مىخواهى تمامى بندگانت همانند ابراهيم باشند و بستر چنين جايگاهى را خودت فراهم كردهاى، اما اى خدا ما غافليم،
غافل بودن نه ز فرزانگى است غافلى از جمله ديوانگى است
نظامى
ما كه به سيراب زمين كاشتيم زآنچه بكِشتيم چه برداشتيم
نظامى
الها! تو مهربانى و بندهات را دوست دارى. شنيدهام كه به موسى (ع) فرمودهاى: «آن گروه از بندگان من كه از من گريختهاند و روى گرداندهاند، اگر بدانند چقدر مشتاق توبه آنهايم، از شوق من مىميرند و بند بند وجودشان از محبت من جدا مىشود.
خدايا! از تو سپاسگزارم، عذر تقصير به درگاهت آوردهام، شرمندگى و سرافكندگىام بيشتر مكن. الهى، در كتابت (قرآن كريم) خواندهام: (... فَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُون)؛ «و چون به كارى حكم كند، همين قدر به آن مىگويد: «باش»، بىدرنگ موجود مىشود.» حال كه اگر تو بخواهى مىشود، پس يارىام كن تا به ابراهيم نزديكتر شوم و در ميان ذريه ابراهيم (ع) زرّهاى باشم.
«صوفى آن است كه دل او چون ابراهيم سلامت يافته بود از دوستى دنيا و به جاى آرنده فرمان خدا بود و تسليم او تسليم اسماعيل بود و اندوه او اندوه داود و فقر او فقر عيسى و صبر او صبر ايوب و شوق او شوق موسى در وقت مناجات، و اخلاص او، اخلاص محمد 9.» (تذكره الاولياء).
رو به كعبه ايستاده، دستانم را سويش گشودم. آنجا غوغاى هميشگى است، در تمامى لحظات شب و روز، با فرياد درِ كعبه را مىكوبند. گوش كن؛ «از هر طرفى صداى در مىآيد». اين صدا به سرم سنگينى مىكند. نيرويى از درِ كعبه ساطع است؛ «حاليا، فكر سبو كن كه پر از باده كنى».
در مقام ابراهيم، گويى كعبه را در آغوش دارم و پاهايم زمين را حس نمىكند! آرى، چنين است؟! نمىدانم چه حالى دارم. الهى، مرا خير خواه ديگران بخواه، ظهور حجتت نزديك گردان، پدر و مادر و رفتگانم بيامرز، آبرومندمان كن، الهى عنايتى بيشتر ....
صفا و مروه
اسماعيل از هاجر زاده شد و ساراى نازا بر ابراهيم (ع) بسيار سخت گرفت وخداوند فرمود: اسماعيل و هاجر را به درّه خشك و سوزان مكه بگذار و باز گرد. اسماعيل شيرخوار تشنه بود و هاجر به هر سو كه نظر مىكرد خاك تفتيده و سنگ
داغ و كوههاى تيز ايستاده و سهمگين مىديد. نگران و آسيمه سر از كوه صفا سوى كوه مروه مىدويد و باز مىگشت و باز سراب مىديد و برمىگشت و همچنان سراب ... براى جرعهاى آب و زنده ماندن فرزندش هفت بار اين مسير را سعى كرد. او آنگاه كه به اسماعيل نزديك شد، چشمهاى گوارا و جوشان پاى كوچك اسماعيل نوزاد را نوازش مىداد. شتابان فرود آمد و مشتى خاك به اطراف آن انباشت و اين همان «زمزم» است. پرندگان به زمزم گرد آمدند و قبيله جُرهم به واسطه زمزم به مكه كوچيدند و زندگى هاجرو اسماعيل به ساز آمد و خداوند صفا و مروه را شعائر الله حج قرار داد و پرستشگاهى براى خودش و انسانهايى كه به خرد دست يافته باشند.
هاجر بودن و اين سعى را همآورد او نمودن، دور از توقع و انتظار است. سعى مىكنى ولى نمىشود، ميان ما و او فاصله بسيار است. جبرئيل ستونهاى خانه هاجر را از بهشت آورد و ابراهيم و اسماعيل (عليها السلام) سنگهاى آنرا به دوش كشيدند و بنايش كردند.
نيمه شعبان، مسجدالحرام، كعبه، حجراسماعيل
در نمازم خم ابروى تو بر ياد آمد حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد
از تهران، براى شب و روز نيمه شعبان مهيا رفته و تهيه ديده بوديم. آن شب را تا سپيده دم، در مسجد الحرام بوديم. طوا فى را از سوى حضرتش و دوستان و پدر و مادر و خانوادهام با حالى به يادماندنى انجام داديم. حرم بسيار شلوغ بود. كنجكاوانه به دنبالش مىگشتم. كاش مىشد آسمان مكه را چراغان كرد؛ «بيا كه خاك رهت لاله زار خواهم كرد!» اى خوب، اى انسان كامل، آيا در اين شب ديدارت ممكن مىشود!؟ از ارادتمندانش پذيرايى كرديم. همه سرحال و شادمان بودند. آرام و بى ريا بر پيامبر و آلش صلوات مىفرستادند. آرى، نيمه شعبان بود و روز عيد. پشت مقام، كمى دورتر، در گوشهاى خلوت به نماز ايستادم و دو ركعت به نيت حضرتش به جا آوردم.
حافظ ز ديده دانه اشكى همى فشان باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما
همه شاد بودند، مهربانى و شادى در چهرهها نمايان، نور بود و صفا، اما:
ساقى و مطرب و مى جمله مهيا است ولى عيش بىيار مهيا نشود، يار كجاست؟
اگر او را بيابم، دست به دامانش شده، خاك پايش را توتياى چشمانم خواهم كرد. اى مولا، گوشه چشمى، نگاهى، توجّهى. مىگويند در بدترين وضعيت، يك درِ باز وجود دارد. در برابر ديدگان وامانده دنيا ايستادهايم و تو را فرياد مىزنيم، در اينجا كه خانه عشق است و فرشتگان در پرواز و عاشقان در راز و نياز ...
با برداشتن چند گام به كعبه مىرسم و به ديوار مىچسبم. خدايا! دستانم بگير و راه درست و صواب نشانم ده!
به حجر اسماعيل راه مىيابم، درست زير ناودان طلا؛ همانجا كه گويند هر چه بخواهى برآورده مىشود؛ جايى كه اسماعيل و ابراهيم و پيامبران بىشمار در قرون و اعصار مدفون شدهاند. خدايا! من اكنون در جايى ايستادهام كه روزگارى مقرّبان درگاهت، رسولانت و بندگان صالحت ايستاده بودند. اى خداى عالميان، اى قادر متعال، توانى ده تا موقعيت خود را درك كنم و بدانم كه دركجا هستم.
در اوج ازدحام، با هزار زحمت نمازى خواندم. صداها برايم محو شده بود، حالتى داشتم كه از بازگويى آن عاجزم. لحظاتى است به ياد ماندنى؛ در نيمههاى شب، در نيمه شعبان، داخل حجر اسماعيل و بالاخره در يك قدمى كعبه!
مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت به تماشاى تو آشوب قيامت بر خاست
اى كريم، چه حال غريبى است! فرشتگان به اين حال غبطه مىخورند!؟ سرانجام ازدحام از حِجر بيرونم كرد:
رخصتى تا ترك اين هستى كنيم بشكنيم اين شيشه تا مستى كنيم
عشق اينجا اوج پيدا مىكند قطره اينجا ك-- ار دري-- ا مىكند
لحظات وداع و جدايى
خدايا! در اين خُمخانه، با اين عاشق سرگشته چه ها كه نكردى؟! اين دوّمين وداع سخت و تلخ است؛ اولى در مدينه بود و اكنون در مكه و اين از آن هم سختتر است! بار ديگر به حرم، رواق، درها، صفا، مروه و زمزم خيره شدم. دلم مىخواهد بمانم اما همراهان اشاره مىكنند برويم. آخرين نگاهها و دل سپارىها به كعبه است. با چشمانى اشك آلود از حرم بيرون شديم.
سرو شو از بند خود آزاد باش شمع شو از خوردن خود شاد باش
نظامى
هواپيما نزديك تهران است، آنچه در مورد اين سفر خوانده و مىدانستم و بدان پرداختم را در ذهن مرور مىكنم. از خود مىپرسم: اكنون چگونهاى؟ احساست چيست؟ براى آينده چه برنامهاى دارى؟
پاسخم اين است كه از خود سفرى كردم و خبرى يافتم. اگر جلال آل احمد در ميقات، خود را خس ديد، شايد شرايطش را داشت، من اگر ذرهاى از آن خس باشم شاكرم، شايد شعر ميرزاده عشقى، همان خروش در هجران باشد و تمام ...
نشستهام به بلندى و پيش چشمم باز به هر كجا كه كند چشم كار چشم انداز
فتاده بر سر من فكرهاى دور و دراز بر آن سرم كه كنم سوى آسمان پرواز
(قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُم ...)، «بگو: «خدا»، و آنگاه همه را در چالشهاى لجاجتآميزشان رها كن، تا به بازى سرگرم شوند!»
خداوندا! در پيشگاه تو هيچ زمانى محتاجتر از اين نبودهام. اين است معناى خوشبختى!
«لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك ...».
ديدار دست اندركاران مراسم حج با رهبر معظم انقلاب اسلامي
khamenei. ir
مقام معظم رهبرى، حضرت آيتالله خامنهاى- دام ظلّه العالى- در ديدار دست اندركاران مراسم حج با ايشان، ضمن تشكر از تلاشهاى مجموعه دست اندركار برگزارى حج، خواستار كشف ظرفيتهاى ناپيداى حج، و تأسيس اتاق فكر متشكل از مجموعهاى از متفكّران براى كشف اين ظرفيتها شدند. معظم له در اين ديدار كه در مورخ 30/ 9/ 1388 انجام شد فرمودند:
هر بخش از اعمال و مناسك حج، افزون بر تأثير شگرف در تربيت روحى انسان، از قابليت زيادى براى تبليغ و روشنگرى برخوردار است.
ايشان با تشكر از تلاشهاى مجموعه دست اندركاران برگزارى حج افزودند: كشف ظرفيتهاى ناپيداى حج، نياز به يك اتاق فكر متشكل از مجموعهاى از متفكران دارد كه وظيفه و كار خود را كشف اين ظرفيتها قرار دهند، ضمن آنكه مىتوان كيفيت و اثرگذارى برنامهها و همايشهاى برگزار شده را ارتقا بخشيد.
حضرت آيتالله خامنهاى با اشاره به تفضّل ويژه خداوند به حج امسال، خاطرنشان كردند:
خداوند به ما نشان داد كه چگونه اراده الهى بر اراده طواغيت و الهه پندارهاى مادى غلبه مىكند و اين موضوع بارها در جمهورى اسلامى تجربه شده است.
رهبر انقلاب اسلامى افزودند: طرح برخى شبهات مىتواند باب جديدى براى تبيين و تبليغ باز كند، ضمن آنكه پاسخگويى به شبهات ضرورى است.
ايشان با اشاره به برگزارى با شكوهتر مراسم برائت از مشركين و دعاى پرفيض كميل در مدينه النبى افزودند: توسل پشتوانه اقدامات شماست و بايد اين عروه الوثقى را حفظ كرد و امروز حج با تلاشهاى صورت گرفته، به پايگاه روشنگرى تبديل شده است كه بايد اين اقدامات با قوت ادامه يابد.
حضرت آيتالله خامنهاى به تدبير دولت براى پيشگيرى از شيوع آنفلوانزاى نوع «آ» اشاره و خاطرنشان كردند: با توجه به احتمالات، اين تدابير و پيش بينىها خوب و لازم بود.
در ابتداى اين ديدار حجت الاسلام والمسلمين محمدى رى شهرى، نماينده ولى فقيه و سرپرست حجاج ايرانى، طرح مسأله «بصيرت» و «وحدت» به عنوان ويژگى منتظران واقعى را موضوع حج امسال بيان كرد و گفت: مناسك و برنامههاى معنوى حج به رغم حجم سنگين تبليغات منفى و برخى نگرانىها، بدون كم وكاست و بهتر از هر سال در آرامش كامل برگزار شد.
وى به برپايى سمينارها و همايشهايى با موضوعات مختلف در بعثه مقام معظم رهبرى و ارتقاى كيفى و كمى اين همايشها اشاره كرد و افزود: تبيين مسايل فقهى و طرح موضوعاتى مانند «وحدت» و «برائت»، نگاه نو به مسأله تبليغات، پاسخ به شبهات، وحدت امت اسلام، جايگاه نظام جمهورى اسلامى از موضوعاتى بود كه در اين همايشها مطرح شد. همچنين در حج امسال از توان قاريان در مسجدالحرام و در بين كاروانهاى داخلى استفاده شد.
آقاى خاكسار قهرودى رييس سازمان حج و زيارت نيز در گزارشى از روند اجرايى حج، آمادگى و تعامل قوىتر بين بخشى، توجه جدى به مصرف بهينه و جلوگيرى از اسراف، پشتيبانى بيشتر از بخش فرهنگى و توجه به مسأله بهداشت را از جمله ويژگىهاى حج امسال برشمرد.
پرد كعبه تعويض شد
www. shia- news. com
به گزارش واحد مركزى خبر، اين مراسم هر سال در روز عرفه، با حضور شخصيتهاى سياسى و دينى عربستان در مكه مكرمه برگزار مىشود.
پرده ابريشمى كعبه 670 كيلوگرم وزن دارد و 150 كيلوگرم طلا و نقره براى دوخت آيات قرآن، روى پارچه آن به كار رفته است.
پرده كعبه 658 متر مربع مساحت دارد و از 47 قطعه تشكيل شده كه هركدام از آنها 14 متر طول و 95 سانتىمتر عرض دارد. همچنين داخل كعبه هم تميز و عطر افشانى مىشود.
قربانيان سيل در جده به بيش از 100 نفر رسيد
www. shia- news. com
هشتم آذر به گزارش «شيعه نيوز» به نقل از ايرنا، شبكههاى خبرى وابسته به عربستان با اعلام آمار مذكور توضيح بيشترى در اين خصوص ارائه نكردند.
گفتنى است: بارشهاى شديد چند روز اخير در مكه مكرمه، جده و ديگر مناطق جنوب غربى عربستان كه در شش سال گذشته بىسابقه بوده، باعث قطع شبكه برق، تخريب برخى ساختمانها، اخلال در تردد خودروها و نيز قطع برخى شبكههاى مواصلاتى شده است.
منابع آگاه در سازمان هواشناسى عربستان ميزان بارندگى در جنوب غرب عربستان، به ويژه در شهر بندرى جده را حدود 90 ميلى متر اعلام كردهاند.
اين شهر بندرى كه قطب اقتصادى عربستان محسوب مىشود، در سواحل درياى سرخ واقع است.
سازمان آتش نشانى مكه مكرمه نيز اعلام كرد: با وجود بارش بارانهاى اخير، هيچ حادثهاى زائران خانه خدا را در مشاعر مقدس (عرفات، مشعر و منا) تهديد نمىكند.
يك زائر چچنى پياده به مكه رفت
shia- online. ir
جمعه، ششم آذر 1388
به گزارش شيعه آنلاين، به نقل از جمهوريت، يكى از اهالى چچن براى رسيدن به شهر مكه و انجام حج، پنج هزار كيلومتر را پاى پياده طى كرده است.
روزنامه اينترنتى ايزوستيا در شماره ديروز خود مىنويسد: اين حاجى كه نذر كرده بود پياده به مكه برود، از طريق تركيه، سوريه و اردن راه خود را آغاز كرد و هر روز بدون توقف كيلومترها راه مىپيموده است.
وى معتقد است خواندن آيات قرآن در طول مسير، به وى نيرو مىداد. علاوه بر اين، اهالى كشورهايى كه وى از آنها عبور كرده، خيلى به وى كمك كردهاند و برخى از آنها با خودروهايشان وى را تا مرز همراهى مىكردهاند، اما وى به پيشنهادهاى مكرّر آنها براى سوار شدن پاسخ منفى مىداده است.
حاجى چچنى تأكيد مىكند كه مىخواسته نذر خود را حفظ كند و مانند اجدادش پاى پياده به مكه برسد.
گفتنى است، بر اساس گزارش رسمى مقامات عربستان، امسال دو ميليون نفر مسلمان به حج رفتهاند كه 20 هزار نفرشان مسلمانان روسيه هستند.
دستكارى ضريح پيامبر (ص) به وسيل وهابيان عربستان
www. valiasr- aj. com
و اين هم نمونهاى ديگر از تغييرات و دستكارى وهابيون عربستان جهت توجيه افكار باطل خود:
بر ضريح قديم پيامبر (ص)، نام «يا الله» و «يا محمد» نوشته شده، كه واضح و مشخّص است.
در تصوير جديد ضريح پيامبر (ص)، نام «محمد» را به «مجيد» تغيير دادهاند!
عربستان اجاز پوشش خبرى حج را به غير مسلمانان ميدهد
www. bfnews. ir
امسال، سى. ان. ان كه متعلّق به كمپانى تايم وارنر، حامى رسانهاى صهيونيسم و از رسانههاى كمك كننده به انتخاب جورج بوش است، يك خبرنگار مسيحى را براى پوشش حج به عربستان اعزام كرده است. اين خبرنگار امكان دسترسى به اتاق كنترل امنيت مسجد الحرام داشت.
Arwa Damon
، كه از مادرى سورى و پدرى آمريكايى متولّد شده، سوابقى نيز دارد. پوشش مستقيمعمليات نظاميان آمريكايى در نجف عليه جيش المهدى، پوشش خبرى اشغال سامرا در سال 2004 و پوشش اعدام صدام حسين از جمله فعاليتهاى رسانهاى وى در جايگاه خبرنگار براى شبكه خبرى سى. ان. ان بوده است. نكته جالب در يكى از گزارشهاى ويديويى وى كه لينك آن در كنار صفحه آمده، اين است كه وى خواستار تهيه گزارش از رمى جمرات است؛ جايى كه مسلمانان براى نشان دادن بيزارى خود از شيطان، به نماد شيطان سنگ پرتاب مىكنند.
در اين گزارش، اروا ديمن با نشان دادن ترتيبات امنيتى اختصاص داده شده و تمركز معنادار بر حضور 60 هزار نيروى امنيتى در مكه، سعى مىكند حضور ميليونى مسلمانان در حج را خطرى براى دنيا نشان دهد كه دولت عربستان با بهره گيرى از فناورى مدرن و نيروهاى امنيتى سعى در خنثى كردن آن دارد!
تحقّق وحدت شيعه و سنى نيازمند گامهاى عملى از دو طرف است
www. abna. ir
به گزارش خبرگزارى اهلبيت:- ابنا- حجتالاسلام «شيخ حسن صفار» خطيب جمعه شهر قطيف عربستان، ضمن محكوم كردن جنايات تروريستها در مناطق مختلف جهان؛ مانند عراق، افغانستان و عراق، خواستار تمسّك مسلمانان به راهكارهاى عملى براى رسيدن به وحدتى پايدار در جهان اسلام شد.
وى با بيان اينكه تلاشهاى صورت گرفته براى رسيدن به وحدت اسلامى ميان گروههاى مختلف شيعى و سنى مطلوب بوده اما كافى نيست، گفت: ما نيازمند گامهاى عملى و موثر، فراتر از برگزارى همايشهاى علمى براى نزديك كردن مسلمانان به يكديگر هستيم.
شيخ صفار با بيان اينكه برخى معتقدند رسيدن به وحدت اسلامى به خصوص با جريان تندرو سلفى، غير ممكن است و تقريباً اميدى نسبت به اين مسأله وجود ندارد، گفت: هيچگاه نبايد نسبت به نزديك شدن هرچه بيشتر شيعه و سنى، به ويژه جريانهاى تند روى سلفى نا اميد شد، چراكه هم اكنون در عربستان اقدامات خوبى در اين زمينه صورت گرفته است و در اثر فعاليت مستمر علماى شيعه، بسيارى از شخصيتهاى تند روى سلفى نسبت به مواضع افراطى خود عليه شيعيان عقب نشينى كردهاند؛ مثلًا شيخ سلمان عوده و شيخ خوجه كه از شخصيتهاى شناخته شده سلفىها در عربستان هستند، روابط بسيار خوبى با ما پيدا كردهاند و حتى ابراز تمايل كردهاند تا گفتگوهايشان با علماى شيعه را افزايش دهند.
وى دامن زدن به اختلافات و مطرح كردن مسائل تحريك آميز از سوى شيعه و سنى را مانع جدى وحدت و عامل مؤثر افزايش خشونتها در جهان اسلام دانست و گفت: اگر خواستار رسيدن به وحدتى ماندگار و واقعى هستيم بايد به اين سمت حركت كنيم كه شيعه و سنى بهطور جدى نسبت به حساسيتهاى طرف مقابل، حساس باشند و به آنها احترام بگذارند؛ بهطورىكه شيعيان مقدسات اهل تسنن را در ملأ عام هتك نكنند و اهل تسنن نيز ضمن احترام به شيعيان و مقدسات آنها، تفكّر تكفير برادران خود را كنار بگذارند.
صفار گفت: اگر طرف مقابل؛ چه شيعه و چه سنى، احساس كند مقدساتش از سوى طرف ديگر مورد هتك و بى احترامى قرار مى گيرد، نمىتوان از وى انتظار داشت به انديشه وحدت معتقد باشد، درست مانند اين است كه شخصى در ظاهر به شما بگويد: «تو را دوست دارم» اما در غياب شما بگويد «لعنت بر پدرت!» روشن است اگر به گوش وى برسد ديگر هيچگاه ابراز دوستى تو را باور نمىكند و همواره مترصد آسيب رساندن به شما است.
وى در پايان ابراز اميدوارى كرد: تلاشهاى عملى مستمرى كه توسط بسيارى از علماى شيعه و سنى براى نزديك كردن شيعيان و اهل تسنن در حال انجام است، بهطور گستردهتر در كشورهاى اسلامى ادامه يابد تا شاهد امتى واحده و با قدرت در برابر دشمنان باشيم.
سازند درِ طلايى كعبه درگذشت
www. tabnak. ir
به گزارش خبرگزارى ابنا، شيخ احمد بدر اين در را كه در آن، از 300 كيلوگرم طلاى ناب استفاده شده، به دستور ملك خالد در اكتبر 1979 (/ 1358 ش.) در يك كارگاه مخصوص اين كار ساخته بود. همچنين كار جلا دهى به ميزاب (ناودان طلاى كعبه) و قاب نقرهاى حجرالأسود توسط شيخ احمد انجام شده بود. وى هنر خود را از پدرش شيخ ابراهيم بدر آموخته بود. پدر وى نيز سازنده درِ سابق كعبه در سال 1942 (/ 1320 ش.) به دستور ملك عبدالعزيز بود.
كار طراحى و ساخت در طلايى كعبه در يك سال تمام انجام شد. در ساخت ستونهاى داخلى و ناودان (ميزاب) هم از 25 كيلوگرم طلاى 24 عيار استفاده شد.
عبارت «يا حى و يا قيوم» و آياتى از قرآن كريم و كلمات «الله» و «محمد» بر روى اين در نگاشته شده است.
احمد در سال 1920 (/ 1299 ش.) در مكه معظمه متولد شد و در 15 سالگى به كارگاه طلا و نقره پدرش وارد شد و در تمام عمرش به كار زرگرى در اين كارگاه مشغول بود.
ادعاى مضحك رهبر القاعده در عربستان
www. tabnak. ir
رهبر القاعده در عربستان، بدون اشاره به جنايات اين گروه در افغانستان و عراق و يمن و ديگر كشورها عليه بشريت، ادعا كرد: «خطر شيعيان و ايران براى اسلام بسيار بزرگتر از خطر مسحيت و يهوديت است!»
به گزارش خبرگزارى اهلبيت (عليهم السلام)- ابنا- «محمد بن عبدالرحمان الرشيد»، رهبر گروه تروريستى القاعده در عربستان، خطر ايران را براى اسلام بسيار بيشتر از يهوديت و مسيحيت شمرد و گفت: «ما از تمامى ملّتهاى سنى درخواست مىكنيم تا به هر نحو ممكن در مقابل خطر ايران و ديگر پيروان شيعه در منطقه مقاومت كنند!»
وى در ادامه ادعاهاى شيطانى خود، بدون اشاره به عملياتهاى انتحارى و قتلعام مردم در افغانستان، پاكستان، يمن و عراق گفت: «شيعيان شرايط و امكانات ادامه تجاوز و تسلّط آمريكا در عراق و افغانستان را فراهم مىكنند!»
خاطرنشان مىشود گروههاى مختلف اسلامى؛ از جمله شيعيان و اهلسنت از اقدامات تروريستى القاعده در سالهاى اخير آسيبهاى فراوانى ديدهاند.
به نظر مى رسد القاعده كه در عملياتهاى تروريستى خود پيروان هيچ يك از اديان مسيحيت، يهود و مسلمان را مستثنا نمىكند، با طرح ادعاهاى بىاساس عليه شيعيان، قصد رفع اتهام از خود را دارد.
مسلمانان روسيه مناسك حج را آموزش مىبينند
www. mehrnews. com
به گزارش خبرگزارى مهر به نقل از اسلام آنلاين، امسال بيش از 20 هزار روسى براى به جا آوردن يكى از پنج ركن اسلام راهى سفر حج شدهاند.
نخستين كاروان از مسلمانان روسى روز 4 نوامبر روسيه را به مقصد عربستان ترك كردند.
روشن عباس اف از هيئت دينى مسلمانان در بخش اروپايى روسيه گفت: مقامات دينى در روسيه برگزارى كارگاههاى آموزش حج به زائران را آغاز كردهاند.
وى اظهار داشت: اين هئيت با همكارى آژانسهاى مسافرتى، راهنماى دينى براى راهيان حج فراهم مىكند.
مسلمانان روسيه در دوران كمونيست در اتحاد جماهير شوروى، با محدوديتهاى بسيارى رو به رو بودند اما اكنون اسلام پس از سالها سركوب، در حال رشد و احيا است.
درحال حاضر حدود چهار هزار مسجد در روسيه فعال هستند و فروشگاههايى ويژه غذاى حلال، لباس اسلامى در اين كشور فعاليت مىكنند و به تازگى مسلمانان ساخت نخستين بيمارستان اسلامى در فدراسيون روسيه را آغاز كردند.
واكنش يك دانشگاه در عربستان نسبت به گرايش به تشيّع
www. labbaik. ir
-// پايگاه اينترنتى «الحرمين» نوشت: رييس دانشكده شريعت و مطالعات اسلامى دانشگاه قصيم عربستان، سندى رسمى مبنى بر لزوم مقابله اعضاى هيأت علمى با پديده گرايش به تشيع در بين دانشجويان امضا كرد.
به گزارش ايرنا، در اين بخشنامه آمده است: 60 دانشجوى اين دانشكده مظنون هستند كه شيعه شدهاند. در مورد ساير دانشكدههاى دانشگاه قصيم نيز چنين ظن و گمانى وجود دارد.
متن بخشنامه چنين است:
بسم الله الرحمن الرحيم
به تمام اعضاى هيأت علمى دانشكده شريعت و مطالعات اسلامى، با توجه به افزايش گرايش به تشيع در ميان برخى دانشجويان دانشكده تصميمات زير اتخاذ شد:
نخست: اسامى دانشجويانى كه مظنون هستند ا علام شود، همانطور كه پيش از اين گفته شد تعداد آنان بيش از شصت نفر است (معرفى آنان بايد محرمانه و بدون اطلاع دانشجويان باشد.)
دوم: جمع آورى تعداد بيشتر كتابهاى تشيع كه در برخى قسمتهاى دانشكده توزيع شده است.
سوم: اين بخشنامه بايد در طول يك هفته به اجرا در آيد و كسى كه همكارى نكند مورد تحقيق و بازجويى قرار مى گيرد.
اولويت اعزام به حج براى 40 هزار نفر
hajj. ir
وى با اشاره به اينكه سفر 40000 نفر در حج امسال به دليل بروز بيمارى آنفلوانزاى نوع «آ» به تعويق افتاد، افزود: اين افراد كسانى بودند كه بالاى 65 و زير 12 سال سن داشتند و به همين علت 40000 نفر نسبت به سال گذشته كاهش زائر داشتيم و سفر اين دسته در اولويت سال آينده قرار گرفت.
نصيرى در خصوص سهميه اختصاص يافته از سوى دولت عربستان براى سال آينده، با بيان اينكه در سال آينده همان سهميهاى كه پيشتر داشتيم اعزام خواهند شد، گفت: پيش بينى مىشود كه بالغ بر 104000 نفر به حج اعزام شوند.
مديركل روابط عمومى سازمان حج و زيارت در پاسخ به اين پرسش كه سال آينده از ثبت نام كنندگان كدام تاريخها دعوت مى شود، گفت: براى حج امسال از كسانى كه تا پايان آبان 83 ثبت نام كرده بودند دعوت شد و پيش بينى مىشود براى حج سال 89، كسانى كه تا پايان سال 83 ثبت نام كردهاند دعوت و فراخوانده شوند كه تعداد كامل آن پس از پايان حج و در جلسهاى كه دو هفته آينده تشكيل خواهد شد، اعلام مىشود.
بيست و سومين نشست ماهان فكرى- رايزنى با عنوان: «ابعاد سياسى و اجتماعى حج»
بيست و سومين نشست ماهانه فكرى «ابعاد سياسى و اجتماعى حج» در سالن امام خمينى 1 واقع در رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران، در تاريخ 23 آبان در دمشق برگزار گرديد.
در اين نشستِ فكرى كه با حضور جمعى از نخبگان فكرى و فرهنگى و علاقه مندان برگزار شد، آقاى محمد صياح المعراوى چهره برجسته محافل علمى سوريه سخنرانى كرد. وى پس از ابراز خرسندى براى سخنرانى در رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران درباره موضوع حج و ابعاد سياسى و اجتماعى آن گفت:
«در يك جلسه نمىتوان به تمام ابعاد حج واقف شد، ليكن بايد به معانى موضوع اين جلسه اشاره كرد. اسلام هيچگاه قائل به جدايى اخلاق از دين نبوده و از اين رو است كه شرط حسن كردار را پاكى نيت و خلوص آن مىشمارد؛ چرا كه خداوند قصد و نيت پاك انسان را همراه با عمل و رفتار صحيح خواهان است و در اين زمينه بايد گفت كه دين اسلام به عنوان يك خط مشى كامل و الهى جهت پياده نمودن آن در زمين نازل شد. لذا حضرت ابراهيم بنا بر اوامر الهى، سرزمين حاصلخيز عراق را ترك كرد و به مكانى صحرايى منتقل شد. اين امر جهت نشان دادن اهميت خانه خدا در آن مكان به تمامى بشر بود و در آنجا ديوارهاى كعبه را بنا كرد و از خداوند خواست پيامبرى را براى اهل آن منطقه بفرستد و اين امر در زمان پيامبرى حضرت محمد 9 محقّق شد؛ (وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ* رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ* رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ* وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الآْخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ* إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ).
خداوند از حضرت ابراهيم خواست كه به او شرك نورزد و كعبه را پاك و طاهر نگهدارد تا مردم پيرامون آن نماز بگزارند و طواف كنند. اين امر داراى دو بُعد است:
تربيتى و خودسازى، با اقرار به يكتاپرستى خدا.
اتحاد و همدلى، با روى آوردن به حج و جمع شدنشان پيرامون كعبه.
چرا كه در جهان هيچ چيز مانند حج قادر به گرد آوردن انبوهى از مردم در يك جا نيست.»
آقاى محمد صياح المعراوى در ادامه سخنان خود گفت:
«خداوند متعال درباره منافع حج در قرآن فرمود: «اين حج براى آن است كه مردم شاهد منافع خودشان باشند و خدا را در ايامى معدود ياد كنند و از گوشت حيوانات كه قربانى مى كنند، بخورند و به فقرا بدهند و طواف كنند و حرمتهاى خداوند را تعظيم نمايند و در نهايت از رجس و بت و شيطان دورى كنند.»
ايشان در مورد اعمال حج نيز به اين نكته اشاره كردند كه:
«طواف در خانه خدا با آن جمعيت ميليونى در يك منطقه نسبتاً كوچك، منظرهاى بديع و تأثيرگذار مى باشد، همانگونه كه نماز گزاردن به سوى كعبه، در هر جا كه باشد، نشانگر وحدت هدف و مسير به سوى خداوند متعال است. در اين راستا نيز با روى آوردن به سوى كعبه بايد مسلمانان نيز قبله اول خود را- كه قدس شريف است- فراموش نكنند و همواره به ياد آن و مردم فلسطين باشند.»
آقاى محمد صياح المعراوى در ادامه سخنانش گفت: خداوند متعال درباره منافع حج در قرآن فرمودند:
(وَ إِذْ بَوَّأْنا لإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لَا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ).
در اين زمينه آقاى المعراوى افزود: «روى آوردن مردم به حج و جمع شدن آنان در يك مكان، منافع و مصالح زيادى براى آنان تأمين مىكند؛ از جمله اين منافع آن است كه:
مردم شاهد منافع خويش باشند.
خداوند را در ايامى معدود ذكر و ياد كنند.
از گوشت حيواناتى كه قربانى مىكنند بخورند و از آن به فقرا نيز بدهند.
به نذر خود وفا كنند.
مناسك حج را ادا كنند.
اطراف خانه خدا طواف كنند.
حرمتهاى خداوند را تعظيم نمايند.
از رجس و بت و شيطان دورى كنند.
از شيطان دورى جويند و براى خداوند شريك قائل نشوند و تنها به پروردگار متعال روى آورند و وى را به نحو نيكو بپرستند و عبادت كنند.
ايشان در مورد اعمال حج نيز به اين نكته اشاره كردند كه:
«طواف در خانه خدا، با آن جمعيت ميليونى، در يك منطقه كوچك، منظرهاى است بديع و تاثيرگذار، همانطوركه اقامه نماز به سوى كعبه در هر جا و از هر سو، نشانگر وحدت هدف و مسير به سوى خداوند متعال است.»
در پايان اين سخنرانى، حاضران پرسشهايى را در مورد حج مطرح كردند كه آقاى محمد صياح العمراوى به آنان پاسخ گفت.
تفاوتهاى وهابيت و اهل سنت در گفتگوى مولوى عبدالرحيم رضوى با «تابناك»:
وهابيت خون هم امّت اسلامى را مباح مىدانند به جز پيروان خود
www. tabnak. ir
مولوى عبدالرحيم رضوى رئيسى، از روحانيون اهل سنت سيستان و بلوچستان است. وى دانشآموخته حوزههاى علميه اهل سنت پاكستان بوده و هم اكنون به امر تدريس و نظارت بر مدارس دينى اهل سنت در شهر زاهدان مىپردازد. مولوى رضوى در خصوص وهابيت مطالعه و تحقيقهاى زيادى داشته است:
پرسش: تفاوت نظرى، فكرى و عملى فرق وهابيت با اهل سنت چيست؟
تفاوت نظرى و فكرى اين فرقه با اهل سنت زياد است. وهابىها در همه عقايد اسلامى با اهل سنت و همچنين با مسلمانان تفاوت و اختلاف زيادى دارند؛ براى نمونه، زمانى كه وهابيت را انگليس در بلاد حرمين شريفين راه انداخت، آنها بيشتر علماى حرمين را كه اهل سنت بودند، به شهادت رساندند و همه آثار دينى و فرهنگى مسلمانان؛ از جمله بارگاههاى ملكوتى جنّه البقيع را كه مقبرهها و عمارتهايى داشتند و حتى خود ضريح خضراى حضرت رسول (ص) را هم خواستند تخريب كنند كه موفق نشدند. تاريخ گواه است كه آنها خون همه امت اسلامى را مباح مىدانستند جز پيروان خود را. آنها در راه كفر و عليه اسلام قيام كردند تا علماى اهل سنت واقعى، فرهنگ دينى و اعتقادى مسلمانان را از بين ببرند كه امروز اعتقادات سوء آنها بر همگان شناخته شده است؛ بنابراين، در طرحى جديد تصميم گرفتند اين فرقه را با نامهاى ديگرى به ميدان بياورند كه متأسفانه در كشورهاى اسلامى و در بين مسلمانان نفوذ كردند.
مسألهاى كه امروز جاى تأسف زياد دارد، اين است كه بعضى از مسلمانان گول اين راه كار جديد را خوردند كه در برخى موارد موجب تخريب چهره واقعى اهل سنت شده است.
توصيه بنده به مسلمانان اين است كه اين گروه ضالّه را كه تفاوت فكرى و نظرى زيادى با عقايد اسلامى قديمى دارد مىتوان شناخت. پس همواره تلاش كنند كه در دام اين شياطين نيفتند؛ زيرا آنها در اقوام و قبيلهها و همه كشورهاى اسلامى نفوذ كردهاند.
پرسش: وهابيت از چه زمانى و توسط چه كسانى تأسيس شده است؟
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم (وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لَا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم).
دشمنان دين و اسلام هميشه در تلاش بودند كه اسلام را از داخل لطمه بزنند. انگليسىها فردى را كه «محمد» نام داشت و پسرعبدالوهاب بود، براى ايجاد فرقه وهابيت انتخاب نمودند و او را واداشتند تا كتابى به نام «التوحيد» به چاپ رساند و گرايش وهابيت را به طور رسمى در عربستان بنا گذاشت. اين فرقه با حمايت دولت سعودى مراكز و دانشگاههاى زيادى در عربستان و ساير كشورهاى منطقه و مسلمان تاسيس كردند و در كشورهاى اسلامى فعاليتهاى دينى، سياسى و ... را آغاز نمودند.
اين فرقه در پيشبرد اهداف خود، طعمههايى در ميادين دينى و اعتقادات مذهبى مسلمانان قرار مىدهند و در عمل، راه را براى داشمنان اسلام هموار مىكنند و به تخريب چهره اسلام مىپردازند؛ به گونهاى كه هماكنون نيز بعضى از كشورهاى اسلامى با پيامدهاى اين فرقه دست به گريبان هستند. اين فرقه توانست در ميان اهل سنت خود را جاى دهد كه متأسفانه امروز شاهد پارهاى از دسيسههاى آنها در ميان مردم مسلمان اهل سنت منطقه هستيم. عمده فعاليت اين فرقه ايجاد شكاف و تفرقه ميان امت اسلامى است. با ايجاد اختلاف ميان مسلمانان منطقه و پارهاى عمليات تروريستى كه اين فرقه انجام دادند، زمينه را براى ايجاد پايگاههاى نظامى توسط يهود و نصارى عليه مسلمانان مهيا ساختند.
پرسش: توهين به مقدسات، اهل بيت و اهل سنت توسط چه كسانى و با چه هدفى در كشورهاى اسلامى ترويج مى شود؟
اين مسأله كاملًا روشن است. دشمنِ مقدسات اسلامى، همين گروه وهابى هستند و شدت آسيبهايى كه از ناحيه اين فرقه صورت گرفته، از ناحيه يهود و نصرانىها تاكنون صورت نگرفته است. در پشت همه فتنهجويىها همين شياطين قرار دارند و عوامل اجرايى آنها امروز در مناطق مختلف در پى برآوردن اهداف آنها مىباشند كه متأسفانه بنده از معرفى و نام بردن آنها معذورم.
بايد توهينكنندگان و آسيب رسانان مقدّسات مسلمين را، از اعتقادات فكرى و عملى آنان شناخت؛ آنها اهداف سياسى دارند و و دين را ابزار اين هدف قرار دادهاند و متأسفانه در اين زمينه در برخى كشورهاى اسلامى موفقيتهايى نيز داشتند و كشورها زمانى به اين نيت شوم پى مىبرند كه آنها به خواستهشان- كه همان تضعيف و تفرقه ميان مسلمانان و كشورهاى اسلامى و تسلّط استكبار بر حكومتهاى اسلامى است- مىرسند. ملّتها هنگامى متوجّه مىشوند كه اين آسيب با نام دين و مذهب بر سرشان فرود آيد و آن زمانى است كه متجاوزان به اهداف خود رسيده باشند.
پرسش: رابط بين اهل سنت و وهابيت چگونه بوده است؟
پيش از نفوذ فرقه وهابيت در منطقه، مردم مسلمان منطقه مشكلى با خود نداشتند و در كنار يكديگر در صلح و امنيت زندگى مىكردند و هيچ يك از اين حرفها و تعصبات پوچ و بىمعنى در ميانشان وجود نداشت. اما با آغاز به كار اين فرقه و نفوذ ميان مسلمانان منطقه، مردم مسلمان، تشنه خون يكديگر شدند؛ ميان مردم شكاف و اختلاف پديد آمد و هر روز شاهد اتفاق و مسأله سياسى جديدى در منطقه هستيم.
همان گونه كه پيشتر هم گفتم، در اين ميان تنها اهل سنت نبود كه آسيب مىديد، بلكه تمام مسلمانان با فرقه و مذاهب اسلامى متفاوت از اين ناحيه آسيب ديدند. در عربستان و كشورهاى ديگر اسلامى علماى دين و مردم مسلمان هدف پيكان اين شياطين قرار گرفتند. در عراق، افغانستان، پاكستان، يمن، هندوستان و حتى كشور خودمان ايران در استانهاى سيستان و بلوچستان يا كردستان شاهد قضايا و عمليات تروريستى بوديم كه همه اينها با اهداف سياسى صورت گرفته است. آنها (وهابيت) همواره تلاش نمودند با ايجاد ناامنى و اختلاف ميان مسلمانان و با اجراى سلسله عملياتهاى تروريستى و با ازميان برداشتن علماى اهل سنت وشيعه به اهداف پليدشان دست يابند.
سالمترين حج تمتع تاريخ معاصر ايرانيان برگزار شد
www. hajj. ir
حسين حاتمى، رييس دانشكده بهداشت دانشگاه علوم پزشكى شهيد بهشتى و عضو كميته كشورى آنفلوانزا كه به عنوان نماينده وزارت بهداشت در مراسم حج تمتع امسال حضور داشت، در گفت و گو با خبرنگار اجتماعى فارس افزود: در سايه عنايات الهى، حج تمتع امسال به عنوان سالمترين وكمخطرترين حج تمتّع در تاريخ پزشكى معاصر ثبت خواهد شد؛ زيرا نه تنها با همهگيرى وسيع و غيرقابل كنترل آنفلوانزاى فصلى يا آنفلوانزاى با منشأ خوكى مواجه نشديم، بلكه به طرز بىسابقهاى ميزان بروز ساير بيمارىهاى عفونى و غيرعفونى و حتى حوادث و سوانح هم كاسته شده بود و اين تجربه قابل تكرارى است كه لازم است در همه سفرهاى زيارتى كشورهاى اسلامى مورد توجه قرار گيرد.
عضو كميته كشورى آنفلوآنزا افزود: عوامل مؤثر بر كاهش ميزان بروز بيمارىها در حج تمتع سال جارى را مىتوان در قالب چند نكته خلاصه كرد كه مهمترين آن لطف و عنايت و مشيت ويژه الهى در سال جارى است كه حج اكبر ناميده مىشد و بعد از آن آموزش موازين پيشگيرى به زائران همه كشورهاى اسلامى و به خصوص زوّار ايرانى مبنى بر شست وشوى مرتب دستها با آب و صابون و استفاده از ماسك در مواقع لازم بود.
وى گفت: علاوه بر آن، حذف حدود 40000 نفر از متقاضيانى كه دچار زمينه بيمارىهاى قلبى، عروقى، ريوى، كليوى و امثال اينها بودند و به تعويق انداختن حج سال جارى آنها، در نظر گرفتن اتاقهاى جداسازى (ايزولاسيون) بيماران تبدار در هتلهاى محل استقرار كاروانها و ويزيت نهايى اينگونه بيماران توسط متخصصان اعزامى، آموزش مؤثر پزشكان كاروانها، استفاده از سجّاده شخصى از سوى اكثريت زائران ايرانى، اقدامات بسيار مفيد متخصّصان وكارشناسان بهداشت محيط اعزامى ازطريق معاونت سلامت وزارت بهداشت نيز در اين موفقيت تاريخى نقش بسيار مهمى داشت.
حاتمى افزود: استفاده از تجربيات بالينى متخصّصان بيمارىهاى عفونى اعزامى از طريق معاونت سلامت به منظور تشخيص بالينى و اپيدميولوژيك موارد مشكوك به آنفلوآنزاى جديد، برنامهريزىها و تلاشهاى آگاهانه ساير متخصصان هيئت پزشكى حج و زيارت و متخصصان اعزامى توسط معاونت سلامت وزارت بهداشت و- مديريت مدبرانه و بسيار عالى مديريت سلامت و درمان حج و زيارت و آمادگى كامل آنها براى مديريت بحران و از جمله حلّ سريع معضل آبگرفتگى چادرها و تجهيزات در مراحل نهايى تشريق (عرفات، مشعر و مِنا) بدون اينكه كوچكترين وقفهاى در انجام مناسك يا خدمات پزشكى ايجاد شود نيز در اين زمينه بسيار مهم بود.
عضو كميته كشورى آنفلوآنزا گفت: بارندگى شديد و بى سابقه صبح روز قبل از ايام تشريق كه بدون شك باعث از بين بردن حشرات موذى و زدودن بسيارى از ميكروبها و ويروسها شد و به امر الهى ميزان بروز بيمارىهاى تنفسّى بعد از ايام تشريق را در مقايسه با سالهاى قبل از 80 درصد به كمتر از 8 درصد كاهش داد.
به گفته وى، آغاز حج تمتع سال جارى در وضعيتى كه موج آنفلوآنزا گستره زيادى از عربستان را پشت سر گذاشته بود نيز در موفقيت تاريخى مؤثر بود.
حاتمى افزود: جالب توجه است افرادى كه در جريان تأثير اينگونه اقدامات نيستند و تصوّر مىكنند اين موقعيت بهداشتى مطلوب، به طور اتفاقى و تكرارناپذير پيش آمده است معترضاند و مىگويند: چرا امسال كه هيچ خبرى نبود از اعزام 40000 نفر از متقاضيان جلوگيرى كردند؟ با توجه به توضيحاتى كه داده شد، نيازى به پاسخ بيشتر نيست و بهتر است به جاى اين گونه صحبتها، تجربيات موفق سال جارى نهادينه كنيم و تهديدهايى را كه خوشبختانه به فرصت تبديل كرديم در برنامهريزىهاى همه سفرهاى زيارتى به كار ببريم تا همواره وسيله سلامت شهروندان سرزمينمان ايران را فراهم كنيم و از ايجاد نارضايتى در آنها بپرهيزيم.