ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
با انتشار شصتمين شماره فصلنامه «ميقات حج»، پانزدهمين سال انتشار اين فصلنامه علمى، پژوهشى به پايان مىرسد و از فصل آينده وارد شانزدهمين سال نشر آن خواهيم شد.
علىرغم همه فراز و فرودها، در طول اين پانزده سال، كوشيدهايم بدون تأخير و با محتواى غنى، به ارائه هرچه بهتر اين خدمت فرهنگى بپردازيم، گرچه مدعى هم نيستيم كه به تمامى اهداف خود رسيدهايم، ليكن به يقين مىتوان ادعا كرد كه اين فصلنامه توانسته است بخشى از خلاء موجود پژوهش در عرصه حج و زيارت را پركند. البته هرچه زمان مىگذرد، راهها و محورهاى جديدى براى توسعه امر پژوهش ايجاد مىشود كه عالمان، فرهيختگان و انديشمندان بايد از اين فرصت استفاده كنند و نياز جامعه را برطرف سازند.
حضور گسترده اساتيد، دانشجويان، فرهنگيان، دانشآموزان و در يك كلمه طبقات تحصيلكرده جامعه در حرمين شريفين و ديگر اماكن زيارتى، و دقت و هوشمندى آنان براى فهم بهتر و بيشتر اسرار و معارف حج، چگونگى حجگزارى پيامبران و ائمه معصومين (عليهم السلام) و اولياى الهى در طول تاريخ، آشنايى با عقايد و انديشههاى ديگر مذاهب اسلامى، بهرهگيرى از فرصت حج و زيارت براى جهانى كردن اسلام، مقابله با اسلام آمريكايى و توسعه و گسترش اسلام ناب محمدى (ص) و ... راه را براى پژوهش گستردهتر در امور مربوط به حج و زيارت فراهم كرده است.
اين پرسش هم اكنون به طور جدى در جامعه به وجود آمده كه چرا از ظرفيتهاى عظيم اماكن زيارتى، بهره كافى گرفته نمىشود؟
حوزه نمايندگى ولىفقيه در امور حج و زيارت براى پاسخگويى به نياز فوق، پيش از اين گامهاى بلندى برداشته و در آينده نيز در تلاش است تا اقدامات گذشته خود را به ثمر بنشاند و با استمداد از خداوند بزرگ از تمامى ظرفيتهاى موجود بهره گيرد. از اين رو، هماكنون شوراى راهبردى حج، با تدوين سند چشمانداز حج و زيارت، و تنظيم برنامههاى پنج ساله در تلاش است تا از افكار نورانى عالمان و فرهيختگان جامعه بهره بگيرد و پاسخگوى نيازهاى موجود باشد. از سوى ديگر مسائل و رخدادهاى جديد؛ مانند توسعه مَسْعى، چند طبقه كردن جمرات، توسعه اسكان زائران از محدوده منا به مزدلفه، و موارد ديگر از اين قبيل، مسائل فقهى مستحدثهاى را فراروى فقيهان قرار داده كه لازم است تأمل بيشترى شود.
شبههافكنى وهابيان، و انحرافات فكرى و عقيدتى تكفيرى و سلفىها نيز، محيطهاى زيارتى خارج كشور را مسموم نموده، راه را براى ايجاد اختلافات فكرى و عقيدتى، كه خواست دشمنان اسلام مىباشد، فراهم كرده است.
اينها و دهها مورد ديگر، ما را به اهميت هرچه بيشتر موضوع حج و زيارت واقف نموده و مسؤوليت عالمان و فرهيختگان جامعه را براى پاسخگويى به اين نيازها دو چندان كرده است.
خادمان عرصه دين و فرهنگ و همكاران شما در مركز تحقيقات حج، دست همكارى و همراهى عالمان، روحانيان، فرهيختگان، اساتيد و بزرگان حوزه و دانشگاه را به گرمى مىفشارد و از آنان مىخواهد ما را در ارائه هرچه بهتر اين خدمت فرهنگى يارى دهند و برغناى علمى اين فصلنامه بيفزايند.
طيّبه عباسى
خلاصه
سير سبز انديشه در سيلان عشق، سفر به آنجا كه روزى شاهد بهترينِ بهترينها بود و امروز نيز ميزبان بهترينِ بهترينهاست؛ آنچنان شور و شعفى در انسان به وجود مىآورد كه قلم به ناگاه افسار ميگسلد و از آنجا مىگويد كه شايد به چشمِ سر، تا بهحال لمحهاى از آن را نيز نديده باشد.
آنچه پيشرو داريد، چكيدهاى است از احساس يك جوان كه مكه را به عشق ردّ پاى مولايش، ديوانهوار دوست دارد و آرزوى رفتن به آنجا را به صورت سفرنامهاى در عالم معنى به تصوير كشيده است.
و داستان اينگونه آغاز مىشود كه جوانى استطاعت سفر به مكه مكرّمه را ندارد. در عالم معنى (نه خيال و وهم) خود را در ميقات مىيابد و پا به پاى مسافرانِ حرم امن الهى، تمام اعمال حج را مو به مو انجام ميدهد و به عمق آن اعمال، نظرى مىاندازد و فلسفه وجود آنان را نيز مىيابد.
اين كشف و شهود آنچنان براى جوان جنبه واقعى و حقيقى دارد كه در پايان، بعد از آن كه خود را قربانى عشق معبود مىكند و از خود چيزى باقى نمىگذارد و از بند بالاترين تعلّقات (كه همان حبّ نفس است) آزاد مىشود، خود را «حاجى» مىنامد و به خود مىگويد: حاجى زيارت قبول!
ناگفته پيداست كه بيشتر مطالب اين گفتار برگرفته از احاديث، روايات، گفتار بزرگان، تفاسير عرفانى، مناسك و تحليلهاى شخصى نگارنده است و جنبه داستانسرايى و خيالپردازى ندارد. اميد كه به كارمان آيد و به بارمان نشاند.
آنچه در اين گفتار مىخوانيد سفرنامهاى است از يك سفرِ نارفته. حكايتى است از لذّتى ناچشيده. وصف عيشى است از يك عيش نا موصول. سفرى به ناشناختهها وديدارى از ناديدهها. وصف وصلى دست نيافته، و خلاصه كلام اينكه اينجا تنها وتنها هجر مىخوانيد و حسرت.
سفرى را برايتان بر سينه كاغذ مصوّر كردهام كه حتى خود وقايعش را با چشمِ سر نديدهام.
تعجب نكنيد.
سفر را كه فقط با قافله و كاروان نمىروند.
ره را كه فقط با پاى و مركب نمىپويند.
و ديدنى را كه فقط با چشم سر نمىبينند.
اگر تاريخ را باور داريد، مرا باور كنيد، اگر بوى يوسف از فرسنگها نديده بر ديده گذاشتهايد و يعقوب را باور كردهايد، اگر نور ديدهاى نابينا را با بوى پيراهنى باور داريد، مرا باور كنيد.
اگر ابراهيمى را در آتش، يونسى را در دل ماهى، يوسفى را در چاه، موسايى را در كف رودخانهاى خروشان، اگر فصل ميان محمد و دشمنان خونخوار را با تار عنكبوتى بر آستانه غار باور داريد، مرا باور كنيد.
اگر يك كشتى را در سرزمينى آب ناديده، يك مكتب را در سينهاى درس ناخوانده، وصف يك معشوق را از عاشقى وصال ناچشيده، زخم تازيانهاى برپشت معشوقهاى تازيانه ناخورده را باور داريد، پس باور كنيد نقش يك سفرنامه را منقوش در لوح خاطر يك سفر ناكرده.
مرا باور كنيد و سفرنامهام را.
سفرنامهاى از يك سفر نارفته.
خاطرهاى از رنج راهى ناپيموده.
وصفى از يك وصال دست نايافته.
اگر محمد، ناديده عاشقى چون اويس قرن دارد، پس چه عجب از نارفته راهى به مقصد رسيده؟ اگر ديدن شرط رسيدن است پس برايم معنى كنيد «الذين يؤمنون بالغيب» را، مگر عالم تنها همين خاك است كه ما مىبينيم و مگر راه همين خاكى مسيرى است كه ما مىدانيم؟ اگر معنى را مىشناسيد،
پس باور كنيد مرا و سفرنامهام را.
باشد كه به كارمان آيد و به بارمان نشاند.
عزت قرينتان باد!
تهيه و تدارك و آمادگى و خداحافظى را بگذارم براى سفرهاى خاكى. ما كه قرار است سفر دل رَويم، ره توشهاى نمىخواهيم جز يك بهانه قشنگ براى رفتن و پوييدنِ راه، كه آن هم هماره با ما بوده و هست. پس چيزى كم ندارم. كولهبارم را، كه پر از بهانههاى قشنگ است، بر دوش كشيده، رهسپار راهى مىشوم كه از آن تنها و تنها يك چيز مىدانم:
اوّلش منم. آخرش خدا.
خرده نگيريد كه چرا «خود» را در كنار «خدا» خواندم. كه اين «من» ذرّهاى از اراده «او» ست.
پس اينگونه مىگويم كه سنگم نزنند و به دار حلّاجى نياويزندم:
اولش خدا. آخرش خدا.
شرم حضور در درگاه بارىتعالى كه اكنون خود را حاضرتر از هميشه در پيشگاهش مىبينم، زبانم را از بيهودهگويى باز مىدارد.
پس مستقيم ... ميقات.
چشم باز مىكنم، خود را در خيلى عظيم، از عاشقان حرمت مىبينم.
آى خدا!
من هم آمدم.
اينجا ديگر چگونه جايى است؟! اين شخص آيا فلانى است؟ همو كه كوه را به كرنش، ذليل مىخواست و باد را به ترنم، بنده؟!
پس چرا اينگونه شده؟
بىرنگ. ساده. مثل من و ما و ديگران.
آيا اين فلانى است؟ پس كو مركب و خدم و حشماش؟
لحظهاى به خود مىآيم، نيمنگاهى به خود، نيم ديگر به اطراف، من چرا رنگ ديگران نيستم؟ يعنى بهتر بگوييم ديگران چرا رنگ من نيستند؟ آخر ديگران رنگى ندارند همه سفيد شدهاند. مثل هم.
درد من درد همرنگى نيست. از همرنگى با جماعت لذّت نمىبرم كه اكنون خلافش مرا آشفته سازد، بلكه آنان را در حقيقتِ مطلق غوطهور مىبينم و خود را در وراى آن، ناكام از لذّتى تا بينهايت زيبا. من عاشق بىرنگىام و اكنون اين همه زلالى مرا از قوس قزح بودن بيزار كرده است. شرم يك پرِ سياه در انبوه پرهاى سفيدِ يك قوى زيبا را درخود احساس مىكنم.
خدايا! من چه كنم كه اين نباشم؟
لباسم؟!
آرى، بايد اين مايه ننگ را بيرون آورم از تنى كه لايق بىآلايشى است و من جامهاى ناصواب بر او دوختهام.
...: بيرون شو اى جامه، اى كه به جاى پوشش، مرا برهنهتر از هزار برهنه در اين دشت بىآلايشان، بىآبرو كردهاى، بيرون شو.
جامه را به گوشهاى افكندم و جامهاى پوشيدم به رنگ بىرنگى، جامهاى كه نه آن را دوختهاند و نه رنگش كردهاند.
و باز تكرار يك نگاه و اما اكنون به شوق همآوايى با جمع.
نه!
آه، خدايا! اينان چه دارند كه من ندارم؟ اما نه، انگار من چيزى دارم كه اينان ندارند.
جامهاى ديگر!
آرى، همين است، اين جامه سياه چيست كه من در بر دارم؟ در خاطر ردّ پايى از پوشش اين جامه نمىبينم. پس اين چيست؟ من در كدامين وقت اين را به تن كردهام؟ آه، چه سياه است. چه بدبو! بيش از پيش، شعله شرم را در خود شعلهور مىيابم.
به تفتيش جامه مىپردازم:
آستينى از ريا، دكمهاى از غيبت، پارچهاى از حبّ نفس ... واى بر من. اين ديگر چيست كه بر تن كردهام؟! بايد بيرون آورم و تا دور دستها پرتابش كنم كه مبادا ننگش بر دامنم ماندگار گردد. اين هم از اين ... اما بوى عفن اين جامه، هنوز مرا از ديگران متمايز كرده است. به محضر بزرگى رفتن و بوى ناشايست دادن، نه رسم ادب است.
پس به شست و شو مىپردازم.
خدايا! به عشق حضورت بدن از گنداب گناه مىشويم قُربةً إلَي الله ... سر و گردن ... نيمه راست ... نيمه چپ.
آه، چه سبك شدم. گويى بارى به سنگينى البرز از دوش به زمين نهادم.
چه غافل بودم كه عمرى راحتى حركت را به سنگينى اين بار وديعه داده بودم.
چه نادان بودم كه آسودن در راحتى و سبكبارى را فداى حمل بارى نمودم كه مرا جز وبال گردن هيچ نبود.
همان جا عهد بستم:
سبكبارىام را به سنگينى لذّتِ هيچ گناهى نفروشم و همواره سبك بمانم و بمانم و بمانم تا آن هنگام كه ديدارش را نصيبم گرداند.
و اكنون جامهاى روشن، بىرنگ، بىدوخت.
آه، خدايا! چه سبك شدهام، آنقدر كه دلم مىخواهد پرواز را تجربه كنم.
خضوع اعضا و جوارح، زبانى را كه جِرمش كوچك ولى جُرمش بى شمار است را به تسليم و اعتراف وا مىدارد:
لَبّيْك اللهمَّ لَبَّيْك،
لَبّيْك لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْك،
إنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلك،
لا شَريكَ لَك لَبَّيْك
باز نيمنگاهى به خود و نيمى ديگر به خلايق. آرى اكنون من نيز بىرنگ شدهام، بىآلايش. حال آمادهام تا به آنها بپيوندم.
يكرنگى و بىآلايشى و عدم تمايز مادى، مرا به ياد روز حشر مىاندازد و انگشت به دهان مىمانم كه واى خدايا! عجب از روزى كه هيچ عُلقه مادى به انسان شوقى نمىبخشد و لذت داشتن جاى خود را به هراسِ نداشتن و بىعملى مىدهد.
مرز حرم ... خدايا بروم يا نروم؟ اجازه دارم؟ يا ...؟
واى، اين ديگر چه حالى است؟ دستانم چرا مىلرزد؟ اين چه آستانى است؟ اين چه حسّى است كه من دارم؟
نمىدانم مىترسم، يا شوق دارم؟
حالِ بندهاى گناهكار را دارم كه به محكمه حاكمى عادل و پادشاهى بلند مرتبه مىكشانندش.
نه، نه ... اين نيست، چيز ديگرى است.
حالِ عاشقى را دارم كه براى ورود به كوى معشوق پاى رفتن ندارد و خود را بر زمين مىكشد و يا عشق او را مىكشاند.
نه، شايد اين هم نباشد ...
حالِ بازرگانى ورشكسته كه مالالتجارهاش را از كف داده، به پيشگاه ولى نعمتش مىرود.
نه، اين هم نيست ...
حالِ گناهكارى كه به محكمه ...
حالِ عبدى كه به درگاه مولا ...
حالِ نيازمندى بر سر درِ سراى كريم ...
حالِ ذليلى بر درِ خانه عزيز ...
حالِ رودخانهاى بر آستان پيوستن به اقيانوس ...
حالِ مرغى پرشكسته در سايهسار درختِ آشيانه ...
حالِ يك كشتى زخم خورده از طوفان، در گرمى آغوش ساحلى مهربان ...
حال يك پروانه سوخته در كنار شمع ...
حالِ يك پريشان در كنار درياى آرامش ...
حال ...
و باز همه اينها هست، اما ...
اين نيست كه پريشانم كرده، چيزى است بالاتر و زيباتر.
آه، شايد اين كلام مولا باشد:
«إلهي كيف أدعوك و أنا أنا و كيف أقطع رجايي منك وأنت أنت».
«خدايا! چگونه بخوانمت كه من، همان منم و چگونه اميدم از تو نااميد گردد كه تو، همان تويى.»
آرى، فهميدم حال من در اين آستان اين است:
حال «من» در درگاه «تو»
همين كفايت مىكند وصف حالم را و شفاعت مىكند قصور زبان الكنم را.
پاى در آستان مىگذارم، لرزش اين زانو، همه بدنم را به آرامشى ظاهرى فرا مىخواند كه: آى ... آرام باش.
شيون دل را از درون زندان سينه، خوب مىشنوم. انگار اين مرغ پرشكسته، بوى آشيان استشمام كرده. ضرب آهنگ اين ديوانه است كه سرعت قدمهايم را آهستهتر مىكند. اين چه راهى است كه انتهايى ندارد؟ چرا هر چقدر كه مىروم نمىرسم؟ نكند قرار است نرسم؟
اما نه ... رسيدم.
اول كلام: سلام با صفا.
خوب مىدانى كه هرگز كعبهات را اينگونه سُكر آور نمىدانستم، به اين حجت كه:
«سنگى روى هم و گِلى و آبى و آسمانى به رنگ همه دنيا. اين چه دارد كه جاى ديگر ندارد؟ اگر خدا مىطلبى، او كه در ميان سنگ و گِل نيست. او در ميان دل است؛ «قلب المؤمن حرم الله».
به چه شوقى بدينجا روى آورم كه تو در همهجا حاضر و ناظرى؟ از چه رو سراغت از اين خانه بگيرم كه اين خود كفر محض است. پس چه عُلقهاى ميان من و اين خانه است، كه؛ أَينَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجَّهُ الله.
مرا به اين خانه دلبستگى نيست و نه آنچنان عاشق اين خانه كه از فراقش ندبه سر دهم و مويه كنان و موى پريشان، واى فراق بخوانم. چراكه اينجا و آنجا برايم، تو يك رنگى و يك بو و يك طعم.
آرى من خدا را مىبينم و مىبويم و مىنوشم.
و حال آمدهام توبه كنم از آنچه مىپنداشتم و گمان به حقانيتش داشتم. آى خدا، شرمم ببين و بر من خرده مگير كه خود بينى و دانى كه اينگونه شناختمت.
اما تو خود گفتهاى كه درِ توبه به روى احدى بسته نيست. پس من اينجا و در كنار خانهات از ايمان خود به تو پناه مىبرم و توبه مىكنم از اعتقاداتم. توبه مىكنم از ايمانم. توبه مىكنم از آنچه در ذهن خود بدينمكان قدسى نسبت مىدادم.
إلهى العفو ... إلهى العفو ...
من نمىدانستم تو اينجا را برايمان بهانهاى قرار دادهاى مثل قرار يك عاشق و معشوق، مثل يك ميعادگاه. جايى كه تو هستى و ما هم ...
شكى نيست كه تو در ذرّه ذرّه كائنات وجود دارى و در تمام لحظات و آنات حاضرى. اما ما نيستيم و همواره در كلاس عشق تو غيبت مىخوريم و تو كريمانه ما را محروم نمىكنى.
تفاوت اينجا با جاهاى ديگر در بودن يا نبودن تو نيست
بلكه در بودن يا نبودن ماست، ما اينجا با تمام وجود و به تمام معنى حاضريم. و حضور در محضرت از ملموسترين محسوسات ماست.
چه عظمتى، چه شكوهى، چه جلالى. لرزه از زانوانم به تمام بدنم سريان پيدا مىكند.
و اين برايم زيباست. مثل قصههاى عاشقانه و زيباى مادر بزرگ در شرح يك وصال مىماند.
يك خانه چهارگوشِ زيبا با ناودانى از طلا. پردهاى زيبا و ....
يك لحظه تشويش اين انديشه مرا از شعف بازداشت و تسليم اضطراب كرد:
آى، بنده خدا چه پيشكشى با خود آوردهاى؟
ولى بعد از چند لحظه خود از اين حرف خندهدار به خنده درآمدم و به سادگى خود لبخند زدم، وقتى انسان به خدمت صاحب مقام كريمى مىرسد از او سؤال نمىكنند «كه چه با خود آوردهاى؟» بلكه به او مىگويند «چه مىخواهى؟»
خدايا! از آنچه آوردهام مپرس كه چيزى جز سكوت و شرمى جانفرسا پاسخ نخواهى شنيد.
يك سجده شكر و بوسهاى بر سنگفرشهاى مسجدالحرام؛ «لكَّ الحمدَ ولكَّ المُلك».
طواف؛ ناخواسته و ناخودآگاه تا به خودم آمدم، ديدم در حال گردش بهدور اين زيباترين بناى عالم مىباشم. نه نيت، نه قصد، نه ... من فقط خواستم چند دور، دور اين خانه بگردم و گشتم.
اما چرا هفت دور؟ نه بيشتر و نه كمتر؟ چه سرّى است در «هفت»؟ هفت دور، هفت شهر، هفت شهر عشق و ... نمىدانم. خدايا! تو خود عالمى.
دور اول: خدايا! چه بگويم كه زبانم لال شده است پيش معانى تو. ذكر نمىدانم و نمىتوانم به غير زبان خود تو را بخوانم، چه بگويم؟ تا به حال اينقدر خود را نزديك به تو حس نكرده بودم. آرام آرام، از ترس اينكه مبادا اين دور قشنگ به اتمام رسد.
دور دوم: سكوت. سكوت. سكوت.
تو خود فرمانم دادهاى به آمدن. چه بگويم؟ حال مىدانى و قيل و قالم ناگفته مىشنوى. چه زيباست در «جامعه كبيره» آى اهلبيت. آنكس كه پيش شما آمد، نجات يافته است.
من آمدهام، خدايا! اگر شرط نجات در آمدن است، من آمدهام. آمدنم با پاى خود نبود. رفتنم هم نيست. پس به حقّ آنان كه آمدند و ماندند و حرف از رفتن نزدند: حال كه آمدهام تو خود راه را نشانم ده كه باز نگردم به آنچه بودم و ...
دور سوم: «إلهى كفى بى عِزّا أَن أَكونَّ لَك عبداً وكَفى بى فخراً أن تكونَّ لى ربّاً. أنت كما أُحبّ فاجعلنى كما تُحبّ ...». (1)
همين عزّت مرا بسكه تو خداى منى وهمين افتخار مرا كفايتكه من بنده توام.
در پوست خود نمىگنجم. تا به حال اينقدر زيبا با خدا حرف نزده بودم.
خدايا! چه لذّتى دارد تكيه بر تو. تا به حال شور اين فخر و عزّت را در وجودم اينچنين مستكننده احساس نكرده بودم.
دور چهارم: خدايا! من گرد كدامين كعبه در طوافم؟ آن كعبه كه اسماعيل و ابراهيم ساختند؟ كعبه اى كه پيامبر اسلام گرد آن، از خدا سخن بر زبان مىآورد و مردم را به خدا ميخواند؟ كعبهاى كه امير مؤمنان، على (ع) بر گرد آن طواف مىكرد و نماز مىگزارد؟ كعبهاى كه دست مطهّر حضرت بتول (س) آن را لمس كرده است؟ اين جاى پاى كدامين امام است؟ دست كدام شريفزاده بر اين سنگ خورده است؟ نفس كدامين قدسى
1) بحار الانوار ج 91، ص 92
نَفَس اين مكان را معطر نموده است؟ آيا اينجا همان زادگاه مولا على (ع) است؟ آيا اين همان ديوارى است كه بر فاطمه بنت اسد خوشآمد گفت و سينه را به حرمت مولا چاك كرد تا گام مباركش در ميان كعبه بر زمين برسد؟
آيا اين همان است كه من در طواف اويم؟
يا نه؟
نكند اين كعبهاى باشد كه جايگاه لات و مناة وعُزّي بود! نكند آنچه مىشنوم هلهله مستانه عربهاى باديهنشين برگرد خدايانِ دستساز خود باشد! آيا اين همان كعبهاى نيست كه در آن براى خدايان سنگى و چوبى غذا و طلا و نذورات مىآوردند؟ آيا اين همان كعبه نيست كه نفسهاى اهريمنى بتپرستان ظاهر بينِ عربِ باديهنشين آن را اشغال كرده بود؟ اين چه نوايى است؟ صداى دختركان زنده به گور؟ كه پدرانشان از اينجا خبر شوم بودنشان را به خانه بردند و نفسهاشان را بريدند تا انسانيت شاهد شرمى ديگر باشد كه بشر آفريد و زمين و زمان را شرمسار كرد؟
اين كدامين كعبه است؟ من بر گِرد كدامين كعبه در طوافم؟ آيا اين كعبه رسول خداست يا كعبه ابوسفيان!
آيا اين كعبه همان است كه رمز ورود را بايد در سجده بر مشتى از خود خاكتر و از كوه سنگتر مىيافتى؟ اين همان كعبه است كه شرافت را براى ورود به وديعه مىخواست؟ يا نه ... اين همان كعبه است كه مولايمان بر دوش سفير الهى از آن لكّه شرم بشر را شست و فرود آورد بنيانِ هرچه غير خدا پرستى است؟
اين چه غوغايى است كه در جانم افتاده؟
من كدام كعبه را طواف مىكنم؟ اين يا آن؟ ردّ پاى خدا يا خانه خدايان؟ ميعادگاه عاشقان الله يا قربانگاه دختران بخت برگشته عرب؟ كدام؟ ...
بر من خرده نگيريد كه:
«آن كعبه در مسير زمان اين شده است و خدا خانهاش را پاك خواست و آن شد. پس يك كعبه بيشتر باقى نمانده است. لات و مناة وعُزّي در هم شكسته شد و ديگر اثر از آنها در ميان نيست و زائر خانه خدا، طائف خانه خداست، نه لات و نه عزى و ...»
كه جوابم اين است:
شايد لات و عزى را على (ع) در هم شكست، اما تصوير آن هنوز در ذهن بتپرست از خدا بىخبرانِ دنيادوست همچنان منقوش مانده است. آن كه در طواف خانه خدا زبان به ذكر دارد و دل در تجارت، آن كه در مسير هفت شهر عشق سر به آستان خدا مىسايد و دست به دامان دنياى شيطان صفت، آيا او در طواف خداست يا در طواف لات و عُزَّى؟
مگر اين خانه را چه چيز كعبه كرده است؟ سنگش؟ گِلش؟ يا مكانش؟
نه ... به حرمت همين خانه قسم كه نه.
اين خانه را ياد خدا، عشق يگانه بىهمتا، لطافت زيباى زيبا آفرين و جلال و جبروت قادر مهربان، كعبه كرده است. حرمت خانه به صاحبخانه است، حرمت حرم به حرم نشين.
حال اگر از اين خانه ياد خدا را منها كنى و بهعلاوه ياد شيطان و حبّ دنيا كنى، آيا طواف آن طواف خانه خداست يا طواف لات و عُزَّى و ....
پس حق دهيد نگران باشم از اين كه گِرد چه مىگردم.
خدايا! به حق طائفين و راكعين و ساجدين درگاهت، مركز دايره طوافم را در همه زندگانى، مركزى به جز عشق خودت قرار مده.
دور پنجم: آه، خدايا! چه زود مىگذرد، چيزى نمانده است كه هفت شوط تمام شود، هفت شوط ديگر بر گرد خانهات مىگردم. تازه پيدايت كردهام. نه 7 دور كم است 70 دور ...، 700 دور و شايد 7000 ... و باز هم كم است.
آه، خدايا! به من قدرتى عطا كن كه از اكنون تا آن زمان كه دست مهربانت طالب روح سرگردانم باشد، برگرد تو بچرخم وخانهاترا طوافكنم. مكان وزمان را برايم آنچنان معنى كنى كه همواره در طواف تو باشم و در وصف زيبايى وصل تو.
دور ششم: خدايا! پيدايت كردم.
اين تو بودى كه لطافت دستانت، وحشت كابوس طوفان را از درياى متلاطم و خروشان خوابم مىزدود؟
اين تو بودى كه با من بود و من با غير؟ به ياد من بود و من بىياد او، در سُكر شهرت.
اين تو بودى كه ياريگرم بودى در لحظاتى كه بىكسى را به اندازه بودنم حس مىكردم؟
آه ... در تمام اين مدت تو بودى كه با من بودى. آيا اين تو بودى؟
چگونه تو را گم كردم؟ نه ... بهتر است بگويم چگونه خودم را گم كردم؟
حال كه تو را يافتم آنچنان احساسى دارم كه كودكى مأوا گرفته در آغوش مادر. من تو را يافتم و چه زيبا فرمود:
«ماذا وجد من فَقَدك ... و ماذا فقد من وجدك؟» (1)
«چه چيزى يافت و به دست آورد كسى كه تو را گم كرد؛ و چه چيز از دست داد و گم كرد آن كه تو را يافت.»
دور هفتم: همهاش دلتنگى. چه زود مىگذرد ....
آه، بگذار از آنچه در تَهِ اين جام مانده است لذّت ببرم و مانده را در حسرت از دست رفته، به حسرت فردا تبديل نكنم.
خدايا! بىريا و بىتكلّف. خلاصه آنچه در شش شهر ديگر گفتم:
دوستت دارم به آن اندازه كه به من توان دادى.
مىپرستمت به آن ميزان كه شعورم عطا كردهاى.
عبادتت مىكنم به ميزانى كه توفيقم دادى.
پس توانم بيفزا
شعورم افزون دار
و توفيقم دوچندان كن!
تا در شعله عشقت ديوانهوار بسوزم و به قدر همه عظمتت تو را بپرستم و تا آخر عمرِ كائنات، عبادتت كنم.
آخرين لحظات از آخرين دور طواف است، براى هفتمين بار به حجرالأسود مىرسم، اما اين بار احساس مىكنم كشش و جاذبهاى عميق مرا به سوى حَجر مىخواند. حس مىكنم دستى از سوى آن به سويم دراز شده است براى پيمان بستن. دستم ديگر عنان از كف داده و بىاراده من به سوى حَجَر دراز مىشود. سنگ را لمس مىكنم. چه احساس لطيفى دارم! از سويى تمام وجودم را خضوع و خشوعى خاص و از سوى ديگر شعفى وصف ناپذير فرا مىگيرد. شايد اين دست خدا باشد كه دستم را مىفشارد.
خدايا! دستانم را به تو مىسپارم. دستم را رها مكن كه دست طفلى بىاراده را در ميان هياهوى جمعيت خشمگين و بىرحم رها كردن نه سزا است.
زمزم
طواف به پايان رسيد. به سمت چشمه هميشه جوشانِ زمزم مى روم تا از آب حيات سيراب گردم.
رمز لطافت پوست انسانيت.
اين آب عجب با پوست شرافت و انسانيت سازگار است. جام دست را به سوى اين ساغر دراز مىكنم تا ميزبانِ مهربان، ساقى گردد و من بىمهابا مست.
آه، كه چه گواراست. اين آبى است كه از زير پاى كودكى به تقاضاى دردمندانه مادرى براى اثبات اين مدعا كه «أُدعونى أَستَجِب لكم» جارى گشت، تا هزاران سال بدون تأثير جريانات طبيعى بجوشد و خيل عظيم تشنگان معرفت را سيراب كند.
آنكه از زمزم آب مىنوشد در واقع آب نمىنوشد، بلكه روح استجابت را از ساغر دعا، خالصانه مىنوشد.
1) بحار الانوار ج 95، ص 226
اى بشر، بخوان ... بخوان؛ زيرا آن كس كه تو مىخوانىاش كريمى است كه درياى بىكران كرمش تمامى ندارد.
بخوان و دعا كن كه استجابت تو همان روح دعاى توست. اگر استجابت او خواندن تو نباشد پس چيست؟ آيا همين كه اجازه دارى در درگاهش او را بخوانى، دعايت مستجاب نشده است؟
از جاى بر مىخيزم چند قدمى بر مىدارم. به مقام ابراهيم مىرسم، كاش به «مقام» ابراهيم مىرسيدم.
به نماز مىپردازم.
... خدايا! من در جايگاهى ايستادهام كه ابراهيم خليل (ع) ايستاده بود.
«اللهمَّ اجْعَلْني مِنَ الْمُصَلّين»؛
«خدايا! مرا از نمازگزاران قرار ده.»
سعى صفا و مروه ...
به كوه صفا مىرسم، مىگويند حضرت آدم در اين كوه هبوط كرد و حضرت حوا در كوه مروه. بايد ميان صفا و مروه را هفت مرتبه طى كنم.
وقتى زائر به نقطهاى علامتگذارى شده ميرسد، هروله ميكند؛ نه راه مىرود و نه مىدود. پس هروله حالى است ميان اين دو. حال انسانى را دارد كه در حال فرار است، فرارى از روى خستگى. گفتنى است بر زنان هروله نيست.
عدد هفت، در اينجا نيز مطرح است. خدايا! چه سرّى در اين عدد قرار دادهاى؟ هفت بار رفتن و برگشتن.
در اين مكان يك چيز را خوب درك مىكنم: عظمت خدا و حقارت انسان.
تا پايان هفت دور، هيچ نگفتم و نشنيدم.
فكرى از ذهنم مىگذرد: زن مظهر لطافت و مرد مظهر ابّهت. فرود آدم در صفا و حوّا در مروه. و دستور پيمايش در ميانه اين دو.
اميد و ترس، خوف و رجا، زيباترين درسى است كه از آنجا گرفتم.
خدايا! من همانقدر كه به زيبايى و لطافتت دل بستهام، از خشم و غضبت مىترسم.
ميان خوف و رجا سرگردانم.
همينجا بود كه هاجر (س) به دنبال آب براى دلبندش بارها و بارها رفت و برگشت.
خدايا! از چشمه هميشه جوشان معرفتت آنچنان سيرابم كن كه ديگر هيچ نيازى به غير تو نداشته باشم.
صحراى عرفات ...
عجب مكانى است! خدايا! اينجا ديگر چگونه جايى است؟! شب را در تحير تمام در عرفات به سر مىبرم، بدين اميد كه فردا، كه روز عرفه است، را به طور كامل در عرفات باشم و از اول زوال آفتاب تا آخر عمر آفتاب، اين روز را درك كنم.
براى خواندن دعاى امام حسين (ع) در روز عرفه، لحظهشمارى مىكنم. شايد در اين روز با همه دعاها و ندبههايم، خدايم را آنچنان از خود راضى كنم كه اذن ورود به حرم را بر من بدهد؛ اذنى كه ميزبان به ميهمان مىدهد، نه ...
حس ميهمانى را دارم كه در آستانه خانه كريمى ايستاده و منتظر است تا صاحب آن خانه بدو اذن ورود دهد.
و بالأخره روز عرفه فرا رسيد. مدتها قبل از فرا رسيدن اين روز، آنچه را كه بايد به خدا در اين روز مىگفتم تمرين كرده بودم. لذّت خواندن دعاى عرفه در صحراى عرفات را بارها و بارها در ذهن خود تصوّر كرده بودم و ميزانى براى سنجش آن نيافته بودم.
و اكنون همان روز موعود بود؛ روزى كه من بايد همه فقرم را بر خدا، با همه غنايش عرضه كنم. نه اينكه او به فقر من با غناى خود آگاه نباشد، نه.
بلكه من واقف نيستم واكنون در پى بهانهاى براى واگوكردن بهصحراى عرفات و دعاى امام حسين (ع) در روز عرفه پناه آوردهام و تنها از همه زيبايىهاى دعاى عرفه يك چيز را مىشنوم:
إلهي أنا ... و أنت ...
إلهي أنا ... و أنت ...
إلهي أنا ... و أنت ...
خدايا! خلاصه بگويم: من منم و تو تويى. همين كفايت مىكند براى همه آنچه مىخواستم بگويمت.
به سوى مشعر
روز نهم هم با همه زيبايىهايش سپرى شد و اكنون لحظهاى است كه بايد به سوى مشعر كوچ كنيم. احساس سبكى ميكنم، گويى رها و آزادم ...
شب را در مشعر به صبح مىرسانم. در تمام اين مدت، اينگونه در ذهن خود مجسّم كردهام كه مانند عبدى ذليل بر درِ مولا در انتظار اذن ورود.
منا، سرزمين آرزوها
امروز روز آرزوهاست. چون بايد به سوى منا حركت كنم. مىگويند منا سرزمين آرزوهاست. محلّ درخواست همه نيازها و حاجتها.
روز آرزوهاست، نه آرزوسازى و خواهشهاى هوسباز انسانِ خودپرست.
با خود مىانديشم كه چه خوب است فقط يك آرزو داشته باشم. تنها از خدا يك چيز بخواهم. همه توانم را جمع مىكنم تا جرأت گفتنش را داشته باشم:
خدايا! بزرگترين آرزوى من اين است كه لحظهاى از تو جدا نباشم و همواره با تو باشم.
تنها آرزوى من تو هستى؛ «يا منتهى آمال العارفين»، تويى اول و آخر و انتهاى همه آرزوهاى ما.
رمى جمره ...
هفت سنگ بر مىدارم و روبهروى شيطان مىايستم. خوب است قبل از آنكه به سويش سنگى بيندازم، با او اتمام حجت كنم:
«آى شيطان! عُمرى مرا فريفتى. زيبا را زشت و زشت را زيبا به من نماياندى. هرچه كِشتم تو سوزاندى. هرچه ساختم ويران كردى. آنچه بدان اميد داشتم از من گرفتى و مرا به سويى كشاندى كه فقط من باشم و من، با دنيايى از تنهايىها.
تو مرا از خدايم دور نگاه داشتى. دست پليدت همواره حائل ميان من بود و او. دنيايم از سياهى نفست به شب زده چشمى مىماند كه فقط و فقط تاريكى مىبيند و تقاضاى ملتمسانهاش براى لمس گل رُز، همواره از سوى ديگران، دست و پا زدن يك كور براى ديدن انگاشته مىشود».
سنگ اول را به او مىزنم، خدايا! از شرّ هرچه شيطان است به تو پناه مىبرم، فصل ميان من و خودت را كريمانه برطرف فرما.
سنگ دوم و سوم ... تا هفتم ...
سنگهايم تمام مىشود، خم شده، چندين سنگ ديگر بر مىدارم. از جمره دور مىشوم و در گوشهاى به دور از ديگران، با خود خلوت مىكنم:
«تو مرا از خدايم دور نگاه داشتى، دست پليدت همواره ....»
سنگ اول را به خود مىزنم. خدايا! اين من، من را از رسيدن به خداى من باز داشت. رهايم كن از اين من و به خود پيوندم زن.
سنگ دوم و سوم ... و هفتم.
قربانى
سفر زيباى ميهمانى خدا، با همه زيبايىهايش رو به پايان است و من دوباره بايد باز گردم به دنياى پر از وحشتِ بودن و عجله براى رسيدن.
به قربانگاه مىرسيم. هركس در حدّ وُسع خود، يك قربانى در دست دارد تا براى مولايش قربان كند و نهايت حبّ خود را با نثار يك قربانى به اثبات برساند.
گوسفندانى در انتظار قربان شدن، اشترانى در انتظار نحر شدن و صاحبانى در انتظار بهپايان رساندنِ حجّيكه با تمام وسواس اعمال آنرا انجام دادهاند و نگراناند كه مبادا گوشهاى از آنرا كامل و صحيح انجام نداده باشند.
و اما من:
تنها و دستخالى. به جاى گردن گوسفندى يا افسار اشترى. تنها و تنها در فكر آوردن بهترين قربانى به درگاه خداوند، گردن خود را به دست گرفته به قربانگاه آمدهام:
خدايا! براى عظمت درگاهت، قربانى لايقتر از اين جسم نالايق نيافتم. اگر گوسفند و اشتر را به قربانى قبول مىكنى، پس اين قربانى را هم بپذير كه غير از اين هيچ در چنته ندارم.
يا خودم را براى خود قربان نما و يا من ديگر هيچ براى جبران آن ندارم.
و لحظهاى بعد ...
چقدر آزاد شدهام، خدايا! شكر، به اندازه همه آنچه بدان علم دارى.
...: حاجى! زيارت قبول.
پس چيزى كم ندارم. كولهبارم را، كه پر از بهانههاى قشنگ است، بر دوش كشيده، رهسپار راهى مىشوم كه از آن تنها و تنها يك چيز مىدانم:
اوّلش منم. آخرش خدا.
خورده نگيريد كه چرا «خود» در كنار «خدا» خواندم. كه اين «من» ذرّهاى از اراده «او» ست.
پس اينگونه مىگويم كه سنگم نزنند و به دار حلّاجى نياويزندم:
اولش خدا. آخرش خدا.
وقتى انسان به خدمت صاحب مقام كريمى مىرسد از او سؤال نمىكنند «كه چه با خود آوردهاى؟» بلكه به او مىگويند «چه مىخواهى؟»
خدايا! از آنچه آوردهام مپرس كه چيزى جز سكوت و شرمى جانفرسا پاسخ نخواهى شنيد.
يك سجده شكر و بوسهاى بر سنگفرشهاى مسجدالحرام؛ «لكَّ الحمدَ ولكَّ المُلك».
اى بشر، بخوان ... بخوان؛ زيرا آن كس كه تو مىخوانىاش كريمى است كه درياى بىكران كرمش تمامى ندارد.
بخوان و دعا كن كه استجابت تو همان روح دعاى توست. اگر استجابت او خواندن تو نباشد پس چيست؟ آيا همين كه اجازه دارى در درگاهش او را بخوانى، دعايت مستجاب نشده است؟
سيد احمد محمودزاده
امام سجاد (ع) آنگاه كه از حج برگشته بود از شبلى پرسيد:
... به هنگام وقوف در «عرفات»، آيا «معرفت» خداوند سبحان را ادا كردى؟ و به «معارف» و علوم الهى پى بردى؟ و آيا دانستى كه با تمام وجود در قبضه قدرت خدا هستى و او بر نهان كار و راز قلب تو آگاه است؟! ...
شبلى: نه!
امام (ع): ... پس حج، احرام، وقوف به عرفه و ... را بهجا نياوردهاى.
باز هم موسم حج فرا رسيده است؛ فصل شور و شوق حاجيان و حسرت و آرزوى مشتاقان مُحرم.
اگر انسان نديده باشد، چندان غصهدار نميشود. اما ... آنكه به ديدار و زيارت رفته باشد، غم هجران «خانه» و «صاحب خانه» دلش را مىسوزاند و آتش اشتياق را در درونش برمىافروزد. تجلّى خدا در «حج» دلربا و شوق افزاست. آنكه ديده باشد و مهجور بماند، بيشتر مىسوزد.
ديدار مىنمايى و پرهيز مىكنى
بازار خويش و آتش ما، تيز مىكنى
غرض، نه خاطرهنويسى است و نه تشريح فلسفه و اهداف حج، كه آن همه، در اين مقال و مجال نمىگنجد.
اما ...
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم بهقدر تشنگى بايد چشيد
و ما از اين همه صحنهها و فرازها و زيبايىها و شورها و معنويتها و حماسههاى حج، تنها به صحراى عرفات سرى مىزنيم تا با حاجيان همنوا شويم.
مناسك حج، سراسر الهام است.
و ... زيارت خانه خدا و حرم پيامبر، يادآور تاريخ اسلام ...
و ديدار «بيتالله» و مسجد و مرقد رسولالله، صفابخش جان و اميدبخش دل و روشنگر ديده است. مكه و مدينه، تاريخ مجسّم مكتب است. هرگوشه اين ديار و هر سنگ اين بيت، هر رواق اين حرم و هر شبستان اين حريم، خاطرهانگيز است و سرگذشتها و ماجراها و درسها و عبرتها دارد و هر زاويه از اين ارض مقدس، كسى را، چيزى را و حادثهاى را تداعى مىكند.
مگر مىتوان «كعبه» را بر زبان آورد و از «ابراهيم خليل الرحمان» نگفت؟
مگر مىشود زمزم را ديد و بهياد «اسماعيل» نيفتاد؟
مگر نام صفا و مروه، جدا از ياد «هاجر» تواند بود؟
«منا» خاطره قربانى شدن اسماعيل به دست ابراهيم را به ذهن مىآورد.
و ... «عرفات» صحنه شورانگيز مناجات عاشقانه حسين (ع) را با خداوند، در دامنه «جبلالرحمه»؛ كوه رحمت.
«اى حسين، ...
تو در اين دشت، چه خواندى كه هنوز، سنگهاى «كوه رحمت» ...
از گريه تو نالاناند؟
عشق را هم زتو بايد آموخت ...
و مناجات و صميميت را
و عبوديت را
و خدا را هم
بايد زكلام تو شناخت.
در دعاى عرفه،
تو چه گفتى؟ ... تو چه خواندى، كه هنوز تب عرفان تو در پهنه اين دشت، بهجاست؟
پهندشت عرفات،
وادى «معرفت» است.
و به مشعر، وصل است.
وادى شور و «شعور».
اى حسين، ...
دشت از نام تو عرفان دارد.
و شب، از ياد تو عطرآگين است.
آسمان، رنگ خدايى دارد.
و تو گويى به زمين نزديك است.
اى حسين، ...
اى زلال ايمان،
مرد عرفان و سلاح!
در دعاى عرفه،
تو چه خواندى، تو چه گفتى، كامروز
زير هر خيمه گرم
يا كه در سايه هر سنگ بزرگ
يا كه در دامن كوه
حاجيان گرياناند؟
با تو در نغمه و در زمزمهاند؟ (1)
عرفات، صحراى عرفان است و دعاى معروف امام حسين (ع) در اين روز، و نيايش عرفه امام زينالعابدين (ع) (صحيفه سجاديه) در زمزمه عاشقانه حجاج، در زير چادرهاى گرم، در دشت سوزان عرفات، شنيده مىشود.
اشكها جارى است.
دلها شكسته است.
حسين (ع)، اين عارف معروف و اين معرفت آموز عرفا، در عرفه، با چشم اشكبارش، با دستهاى رو به خدايش، با حالت تضرع و زارىاش، در نظر مجسّم است.
نماز و دعا و نيايش و گريه، از ظهر عرفه تا غروب آن روز، محشرى به پا مىكند. هركس بهحال خويش مىانديشد و قيامت را در نظر خود مجسّم كرده و به ياد مىآورد. عدهاى هم با اشتياق، گمشده خود را دنبال مىكنند.
عاشقان ديدار «مهدى» (عج) ... مىگويند در عصر عرفه، حتماً امام زمان در عرفات است.
ديدههاى منتظران، در پى اين يوسف، غايب از نظر است.
مگر احساس را مىتوان با قلم بيان كرد؟! ... مگر حالات دل و تأملات درونى را مىتوان به رشته تحرير كشيد؟!
مگر عشق، قابل توصيف است؟
از كجا معلوم كه بعضى از اين حاجيان دلسوخته و دلشكسته، «او» را نديده باشند؟!
اين تشنگان ديدار، كه عطش را عميقاً چشيدهاند، از كجا كه به «لقا» نرسيده باشند؟
اين فانيان محبّت و ولاى حضرت مهدى (عج)، از كجا كه توفيق «حضور» را نيافته باشند؟
در كوى مهدى (عج) فيض ديدار، نصيب ديدههاى پاك و قلبهاى خاضع و دلهاى باتقوا مىگردد.
«دركوى ما، شكستهدلى مىخرند و بس
بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است»
تنگ غروب است و در اين صحراى عرفان، عطر حضور حضرتش را مىتوان يافت.
«مهدى»، كدامين خيمه را ديدار كرده است؟
توفيق ديدار،
سهم كدامين حاجى خوشبخت گشته است؟
1) شعر ها، برگرفته از سرودههاى استاد جواد محدثى است.
آيا كدامين چشم لايق، ديده «او» را؟
آيا كدامين حاجى بشكسته دل را،
بر دامن پرفيض ديدارش نشانده است؟
اينجا، در اين دشت،
هر سوى، آثارى ز ردّ پاى «مهدى» است.
فرياد «يامهدى» در اين صحرا بلند است.
نجواى جانخيز كه را،
آن دوست،
آن مولا و سرور،
از خيمههاى گرم و سوزان، اندر اين دشت
«لبيك» گفته است؟
چشم انتظارى، درد جانسوزى است.
اى دوست،
در انتظارت، صبح و شب، تا كى نشستن؟
اين چشم را در چشمه عشق تو، شستيم
در زمزم ديدار هم، بايد كه اين چشم،
روى تو بگشودن، به روى غير بستن
هرگز روا نيست،
اينجا هم از ديدار تو، محروم ماندن
اين ديدگان منتظر، خاك ره توست.
از «عرفات» كه پا به بيرون مىگذاريم،
همهجا عرفات است ... همهجا مشعر و منا است. همهجا حرم است و حريم احرام!
خدا را، پيامبر را، على را، حسين را، زهرا را، مهدى: را، امامان و اوليا را ... همهجا مىتوان حاضر ديد.
باشد كه وقوف ما، در عرفات، معرفتآموزمان گردد و در عرفه، عارف حق گرديم و عامل به «معروف».
عزيزخانم قناعتى
چند كلام با مهربانان دبيرخانه جشنواره
من برايكسى نمينويسم. براى تنهايىهاى دل شيدايى، كه پشت پنجرههاى بقيع، در پاى ستون توبه، در ميقات، طواف، مسعى، عرفات، مشعر و منا بهجا ماند، مينويسم.
براى خودم و براى «دور ماندن از اصل خويش» مينويسم و مجنونوار، «روزگار وصل خويش» ميجويم و مىدانم همه آنانكه نوشتهاند، شايستهتر و برترند.
من در خيل «مسافران عشق»، كمترين بودهام و در اين مسير، دعاى خير را بدرقه «راهيان قبله» سومين جشنواره نموده و از شما و آنان فقط التماس دعا دارم.
چشم بر هم نهاده، مىچرخم، مانند يك پرنده، پركشيده، در آسمان عشق مىچرخم. گويى دست در حلقه رندان، در سَماعى عاشقانه، به گرد شمع وجود و آتش افروزان عشق خدايى مىگردم ...
تو «طواف» مىكنى، اما نه بر گِرد خود. تو «سعى» مىكنى، اما نه براى كسب دنيا. تو «تقصير» مىكنى، اما نه از حق مردم. تو به نماز مىايستى، اما نه به ريا ...
تو چهره به زمزم مىشويى، گويى كه تشنگى اسماعيل را در جانت يافتهاى.
تو دست بر مقام ابراهيم ميسايى، گويى خشتى را براى كاستن خستگى ابراهيم در دستان او گذاشتهاى.
تو صورت بر «حجرالأسود» مىگذارى تا «بوسهاى بر خال لب دوست» بنشانى و بدانى هرچه را خدا بخواهد، حتى اگر يك قطعه سنگ باشد ...
«حج»، نمايش عاشقانه به ديدار معبود رفتن و منهاى «من» در برابر عظمت «او» شكستن است.
«حج»، بريدن از دنيا، كسب و كار، روزمرّگيها و تعلّقاتى است كه تو را از معبود بريدهاند.
«حج»، پيوستن به همه انبيا در طول تاريخ است.
«حج»، كنگرهاى است عظيم از همه نژادها و ملتها، بىآنكه كسى تو را به نام خوانده باشد. تو با عشق خوانده شدهاى و تلنگرِ مهر بر دريچه قلبت نشسته و كوبههاى لطف از خوابت پراندهاند.
واله و شيدا همه چيز و همه كس را رها كرده، جامه دنيا از تن بَر كَندهاى و با جامه آخرت! لبيك گفته و سر در پى معشوق به بيابانى رسيدهاى كه در آن، ابراهيم، همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل را به دستان پر مهر خداوند سپرد تا عظمت زنانگى و اخلاص يك مادر و سماجت عاشقانه يك كودك، «بلد امن» يعنى اين همه گريخته از خويش باشد و ...
«حج»، بر پا ايستاده در برابر حراميان، با بانگ عظيم «برائت از مشركين» و اين خوف و وحشتى است در دل مستكبران و لرزشى است بر تن آنان.
چشم بر هم نهاده، مىچرخم. جامهاى نو بر تن كردهام. عروس نبودهام كه سفيدى جامهاى را تجربهكرده باشم. اين نخستين جامه سراسر سپيد من است.
«اى معبودم و اى همه وجودم. اى خالق هستى بخش و اى تعبير رؤياهاى عاشقانه. اى آرامبخش دلهاى به دريا زده. اى حلاوت لحظههاى بودن. اى طراوت باران رحمت. اى نور زمين و آسمانها. اى پاسخ نداى هر قلب شكسته و چشمه اميد در هر دل نا اميد. اى جوشش عشق بر مهر قلبها. اى عَليمٌ بذات الصُّدور و اى عظمت همه هستى.
اى قادرى كه همه قدرتها در برابر تو ضعفاند. اى خدايى كه حمد و سپاس شايسته توست، مرا بپذير و مورد عفوت قرارم ده. چشمهايم، زبانم، قلبم و جانم را بگير، اما بگذار تا در اين سماع، جاودانه بچرخم.
اى خانه كعبه كه كعبه آمالى. اى قامت برافراشته در جامه سياه، سياهى تو منشأ سپيدى نور است.
كجا مىتوان بىمرز بود؟ بىمرزِ رنگ، بىمرزِ نژاد، بىمرزِ برترىها، بىمرزِ همه بودنها، جز در اينجا؟
اينجا تو ديگر خود نيستى. همه «خود» را وانهاده و روحت را از درون جسمِ آميخته به دنيا و دنياپرستى بيرون كشيده و پاى جان در راه دوست نهادهاى.
تو چهره در «زمزم» مىشويى، گويى تشنگى اسماعيل را در جانت يافتهاى. تو دست بر «مقام ابراهيم» مىسايى، گويى خشتى را براى كاستن خستگى ابراهيم بر دستهاى او گذاشتهاى. تو پيشانى بر «حجرالأسود» مىگذارى تا «بوسهاى بر خال لب دوست» بنشانى و بدانى هركه و هر چه را خدا بخواهد عزّت مىبخشد، حتى اگر قطعهاى سنگ باشد؛ تُعِزُّ مَنْ تَشاء (1)، و تو بايد خود را شايسته عزّتبخشى خدا بنمايى و ... تو اى زن، سر بر مستجار مىگذارى تا درد «فاطمه بنت اسد» را در زِهدان خود بيابى و ...
من چشم برهم نهاده و مىچرخم، نه يكبار، نه دوبار، بلكه هفتبار، با نيت بىنهايت كه تا بىنهايتِ بودنم در طواف بمانم.
«حج»، نمايشاست، نمايش عاشقانه بهديدار معبود رفتن، نمايش نشاندن تشنگى جان بهقطرهاى ازجام محبوب، نمايش شكستنهاى «من» دربرابر عظمت «او».
«حج»، آموختن است و از همان لحظه «مُحرم» شدن، بيست و چهار چيز بر تو حرام ميشود تا بدانى كه:
سفيد پوشيدهاى، تا بياموزى كه لكه هيچ گناهى بر جان تو نيفتد.
به آيينه ننگرى، تا بياموزى كه غير خدا نبينى.
خود را نخارانى تا بياموزى كه خراشى بر روح و جسم خود و ديگران وارد نياورى.
سوگند نخورى تا بياموزى كه غير از سخن راست نگويى و سخن راست، قسم و شاهد نمىخواهد.
بر مَحرَم خود حرام مىشوى تا بياموزى كه بر هر نامحرمى در همه عمر خود حرام باشى.
دستور ندهى تا بياموزى كه از هيچكس برتر نيستى و ... مىبينيكه «حج»، آموختن است.
«حج»، بريدن است. بريدن از دنيا، كسب و كار، روزمرّگى و تعلّقاتى كه خود را عمرى چنان در قيد آنها نگاه داشتهاى كه تو را از معبود بريده است.
«حج»، پيوستن است. پيوستن به آنچه وحدت است؛ وحدت و اتصال وجودى تو به همه انبيا، در طول تاريخ، وحدت شيعه و سنى، وحدت پير و جوان و وحدت توانا و ناتوان.
«حج»، زمان گفتن است و نجوا. گفتنِ ناگفتنىهاى بزرگ عمرت. گفتن رازهاى نهفته درونت. گفتن آنچه عمرى از همه، حتى از خود، پنهان كردهاى.
«حج»، جايگاه «توبه» است. توبه از گناهانيكه قطره قطره درياى سياهىهاى روحت گشتهاند و تو اكنون چنگ در گريبان خويش زده، پيش از آنكه در قيامت به امر خداوند، به پيشانى بر زمين بكشانندت، خود را به «بارگاه توبه» رساندهاى و به دوست التجا آوردهاى. گناهان پنهان و آشكارت در مقابل تو جان مىگيرند و نگاه شرمسارت در نگاه «دوست» به اشك مىنشيند، تو گويى «كتاب» ات را پيش از زمان موعود مىخوانى!
«حج»، مرور تاريخ توحيد است، از آدم (ع) تا خاتم (ص). تو خود را در جايگاه و نقش آنان مىبينى و سنگينى اين بار امانت (موحّد بودن) را، بر دوش خود احساس ميكنى.
1) بخشى از آيه 26 سوره آلعمران.
«حج»، كنگرهاى عظيم از همه ملتها و نژادها است، بىآنكه كسى تو را به نام خوانده باشد. تو با عشق خوانده شدهاى، تلنگرِ مهر بر دريچه قلبت نشسته و كوبههاى لطف، خوابت را پرانده، واله و شيدا همه چيز را رها كرده، جامه دنيا از تن بَركَنده و با جامه آخرت! لبيك گفته و سر در پى معشوق به بيابانى رسيدهاى كه ابراهيم، هاجر و اسماعيلش را در تفتيدگى آن، به دستان پُر مهر خداوند سپرد تا عظمت زنانگى و اخلاص يك مادر و سماجت عاشقانه يك كودك، «بلد امن» يعنى اين همه گريخته از خويش باشد.
«حج»، محشر است، گويى در صحراى محشر، همه يكپارچه و يكرنگ برخاستهاندتا «كتاب» خويشرا بخوانند اما مىهراسندكه «كتاب» بهدست چپشان داده شود. خدايا! دستراستم را بالا گرفتهام تا پيشدستيكرده باشم، ملتمسم. كاش اصلًا دست چپ نداشتم، اما نه، در آن صورت چگونه صورتم را از شرم مىپوشاندم؟!
«حج»، لذّت عشق است؛ عشقى پاك و نيالوده به هوى و هوس، عشقى كه چون آبشارى از نور از ارتفاع هستى بر زمين جان باريده و همه ناپاكىها را به ضربت بارش خود مىشويد و تو گويى تازه از مادر متولد شدهاى.
اولين نگاه تو پس از طواف، به پاكى طلوع خورشيد در جنگلى نمناك و بكر است كه جز آواز چكاوكى وحشى، سكوت آن را نمىشكند. تو پس از طواف، چنان خالى از بغض و كينه و دلبستگى و وابستگى شدهاى كه تا «مَسعى» مىدوى و بدون هيچ چشمداشتى پا بهپاى هاجر در پى يافتن چشمه عبوديت براى نوشاندن كودك تشنه جان، «سعى» مىكنى و در «تقصير»، آنچه را كه ظواهر است، مىچينى و بر زمين مىريزى تا تنها خودت باشى، بىهيچ زيب و زيورى.
«حج»، ميدان مبارزه و جهاد است. مبارزه با بزرگترين دشمنت كه خودت باشى، نيمه پليدىهاى وجودت.
«حج»، جهاد است، جهاد با «نفس اماره» كه هرلحظه تو را امر به بدىها مىكند.
«حج»، مرور لحظههاى عاشقى و دلباختگى است. تو در حج به «خال لب دوست» گرفتار ميشوى و «چشم بيمار» معبود، دل سركش تو را بيمار سوزان مىكند (1)تا تو تنِ تبدارِ خود را به خنكا و پاكى زمزم بسپارى و زلال اشكهاى گرمت، حرارت قلب عاشقت را بر گونههايت بنشاند.
سواد ديده غمديدهام به اشك مشوى
كه نقش خال توام هرگز از نظر نرود (2)
تو در پشت «مقام ابراهيم»، سر بر سجدگاه نماز مىگذارى به لطف، و چشم بر «درِ خانه» كه ضربههاى قلبت، كوبههاى عشقاند بر درِ خانه معشوق تا شايد باب نور و رحمت بر تو گشوده شود.
تو در حج، «عرفات» را براى شناخت، «مشعر» را براى شعور و «منا» را براى جهاد و كشتن شيطان درونت دوره مىكنى تا بياموزى كه بدون شناخت، آگاهى ارزشى ندارد و بدون شعور، نمىتوان با نفس اماره خود در دورن، و پليدىهاى بيرون به مبارزه برخاست.
و ... «حج»، پيكره اسلام است، برپا ايستاده در برابر حراميان، با بانگ عظيم؛ «برائت از مشركين» كه هرساله، خوفى است در دل مستكبران و لرزهاى است بر تنِ آنان.
كاش ما «حج» را مىشناختيم و «آهنگى» با دو بال عشق و شعور بر آسمان اعتقاداتمان مىكرديم تا عاشقانه مىسروديم:
إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَمَحْيايَ وَمَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ. (3)
«حج»، لذّت عشق است؛ عشقى پاك و نيالوده به هوى و هوس، عشقى كه چون آبشارى از نور از ارتفاع هستى بر زمين جان باريده و همه ناپاكىها را به ضربت بارش خود مىشويد و تو گويى تازه از مادر متولد شدهاى.
كاوه تيمورى
مقدمه
مدتها در انديشه و آرزوى سفر مقدس حج بودم و انگيزه اصلى اين سير و سلوك را، شوق زيارت شريفترين بناى اسلامى؛ يعنى خانه خدا و بيت عتيق در من به وجود آورده بود. با خود مىپنداشتم كه بهترين كليد فهم براى درك گوهر وجودى دين مبين اسلام، درك عبادت الهى و آيين حج است. درك سفر حج و تحقّق آن، در حدّ يك آرزو بود. اما جوشش درونى اين خواهش، در قالب راز و نيازهاى مكرر، آنچنان كرد كه حتى در مخيله ام نمى گنجد. بر اين اساس، از اول سال؛ يعنى از همان اولين روز سال، سوره نبأ را هر روز تلاوت و به مطالعه گرفتم و از اين كار، سوداى بر آمدن سفر حج را در سر مىپروردم. آرى، تنها آرزوى اين سفر را داشتم. به همين سادگى با خود انديشه مىنمودم كه اين سادگى در اعتقادات هم نعمت بزرگى است؛ زيرا پذيرش اين مطلب كه آدمى با خواندن روزانه سوره نبأ به حج برود، قدرى مشكل مىنمايد. اما غافل از آن كه عظمت حق تعالى و اينكه همه چيز در يد قدرت اوست، مىتواند معنابخش اصلى به اين عقيده باشد و بر اين پايه، اين دعوت الهى اتفاق افتاد و از رهگذر «همت پاكان روزهدار» در ماه مبارك رمضان دعوتنامه كنگره عظيم موحّدان عالم ابلاغ شد.
طلب ديدار
بعضى اوقات در طى سال و در هنگام اذان، در پيش روى تصوير خانه كعبه، كه دور تا دور آن زائران پروانهسان به طواف مشغول بودند، زار زار مىگريستم و در ته دل و از عمق وجود از او، او را تمنّا مىكردم.
آرى، به ياد مىآوردم كه چگونه به زمزمههاى يكى از مداحان اهل بيت، كه از لابلاى موجهاى نوار بيرون مىآمد، گوش دل سپرده بودم و با شنيدن آنها من نيز به گريه مىافتادم و طلب ديدار دوست مىكردم.
آمدهايم در خانه تو خانم و ... اينكه هر كجاى مدينه را كه بو مىكنى بوى تو را مىدهد و باز صدا اوج مىگرفت.
وعده وصال
بعد از آنكه مطمئن شدم توفيق زيارت حرمين شريفين با من همراه شده، اين بيت مولانا را زير لب زمزمه مىكردم:
شه اگر با تو نشيند در زمين
خويشتن بشناس و نيكوتر نشين
و سپاس بيكران بر لطف او كه مرا از درگاه خويش محروم نساخت. به سوى او آمدم تا غبار دل را كه زنگار آن روشنى ها را مكدّر نموده، از بين ببرم. قبل از آغاز راه به رسم مألوف و عادت مأنوس، با خواجه شيراز هم نوا شدم و او بر من خواند كه:
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداخته اى يعنى چه؟
و بر اين باورم كه هنوز خانه دل را از غير نپرداختهام و براى اين كارِ بزرگ، نياز به تمرين و تذكّر دارم. اما راستى كه شوق رفتن را بسيار دارم، گويى كعبه مرا به سوى خود مىخواند و به نشاط مىآورَدَم:
جمال كعبه چنان مى دواندم به نشاط
كه خارهاى مغيلان حرير مى آيد
ورود به مدينه
بسيار باور نكردنى ديدم كه با وسيلهاى پيشرفته، در حال عبور از بارگاه نبوى هستم. بارگاه نبوى مانند نگينى سرا پا نور بود و درخشندگى خيره كنندهاى داشت. وقتى سفرنامههاى حجّ گذشتگان را مىخواندم، در آنها بسيار اشاره شده بود كه بعد از دو ماه بالاخره ديده به جمال بارگاه نبوى روشن شده است. اما اين بار در فاصله كمتر از سه ساعت راه تهران- مدينه طى شد. در آن دم كه به بارگاه نبوى خيره بودم، ناگاه بغض در گلويم تركيد و اينجا بود كه بسيارى از عزيزان را ياد كردم و بر رسول بزرگوار و دوست و امين و برگزيده خدا سلام همه را رساندم و بهخاطر آوردم كه چگونه بسيارى از كسانى كه از آنها خداحافظى مىكردم التماس دعا داشتند و اين كه من در اين سفر، با خود و خدا عهد بسته بودم كه براى خود دعا نكنم و تنها براى ديگران اقوام و آشنايان براى ايران و مردم دوست داشتنى آن دعا كنم.
حرم نبوى
امروز صبح دلم طاقت نياورد كه استراحت كنم، به همين دليل روانه حريم حرم نبوى شدم. از همان آغاز سفر، عشق عجيبى به مدينه و قبّه الخضراى نبوى پيدا كردم. مدينه سرزمينى است كه نقش پاى رسول گرامى اسلام در جاى جاى آن وجود دارد و سرزمينى است كه هركس بر آن پاى نهد، گويى پاى را بر عرش اعلى گزارده است؛ چرا كه اين جايگاه نورانى را بانوى يگانه اسلام؛ يعنى دخت نبى گرامى، حضرت فاطمه (س) با قدوم خويش زينت داده است و آن سوتر، قبور خاموش ائمه بقيع و ديگر بناهاى تاريخى؛ مانند مسجد قُبا، مزار حمزه سيدالشهدا، مسجد ذوقبلتين و ... همه دلالت بر اهميت و ويژگى مدينه دارند. به حرم نبوى كه وارد شدم، شور و هواى نهفته در فاصله بيت و منبر حضرت رسول را دريافتم. گويى بركت اين فضا همانند بخار بر روح و جسم هر دلدادهاى جارى و روان است.
چون عشق حرم باشد سهل است بيابانها
آمديم به مسجدالنبى، نماز عشا آغاز شده بود. بعد از نماز آرام آرام از جمعيت نمازگزاران كاسته شد و رفتيم نزديك درِ خانه حضرت زهرا (س)، فرصت بسيار استثنايى بود كه برايم فراهم شده بود. در آنجا چندين بار دلم شكست و گريه سر دادم و براى خانواده و فرزندم نماز خواندم. ربع ساعتى در آن خلوت سپرى شد. براى استادانم در آنجا بسيار دعا كردم. از آن پس، آمديم سوى بقيع و همراهان ما دو تن از مداحان خوش لحن و ندايى هستند كه وجودشان بسيار مغتنم است. يكى از آنها وقتى كه زائران در كنار نردههاى بقيع جاى گرفتند، با نواى حزن انگيزى ناله سر كرد. من در آن لحظات حال و هواى خاصى داشتم و در آفاق سير مىكردم. ماه نيز در بالاى سر بود و قرص كامل شده آن، در شب پانزدهم ذى قعده، مهتابى فراموش نشدنى را با خود همراه داشت. در اين حال مداح آغاز كرد:
غبار صحن تو بر درد جان دواست بقيع
خرابههاى تو باغ بهشت ماست بقيع
قسم به چار امامى كه در بغل دارى
براى ما حرمتت مثل كربلاست بقيع
مدينه غرق چراغ است پس چراغ تو كو
چراغ تو دل سوزان مرتضى است بقيع
قوى ترين سند مظلومى على در تو
عذار نيلى دخت مصطفى است بقيع
آرام آرام سرها به جيب فرو رفت و نالهها سر گرفت. آرام آرام دلها روانه كوى دلدار گشت و خاطرات روزگار مدينه صدر اسلام تداعى شد. وقتى در بقيع هستى، ناخودآگاه كربلا را نيز در ذهن مرور مىكنى. حضور در مدينه، در شهر رسول بزرگوار و شهر على، شهر ايمان و حديث، حضورى بسيار مغتنم است. در اين حال مداح ديگر آغاز كرد و زبان حال مرا سر داد كه:
اى دوست در بهشت مرا راه داده اند
پروانه زيارت دلخواه دادهاند
صدها هزار سوخته دل بود و زان ميان
در روضه مدينه ترا راه داده اند
سوگند مىخورم به گل روى مجتبى
كاين جا به خار منزلت و جاه داده اند
اين لحظه ها غنيمت عمر من و شماست
غفلت مكن كه فرصت كوتاه داده اند
سوغات ما سوى وطن عطر فاطمه است
عطرى كه با نسيم سحرگاه دادهاند
دلها شكسته شد و اشكها روان گرديد و در آن حال، بسيارى از عزيزان و ملتمسين دعا را ياد كردم. اينجا بود كه طنين قطعهاى زيبا در وصف امام زمان فضاى بقيع را معطّر كرد:
همه جا بروم به بهانه تو
كه مگر برسم درِ خانه تو
كه تويى درمان همه دردم
همه جا دنبال تو مى گردم ...
قبر امّالبنين
صبح برخاستم و نماز را خواندم و عازم حرم شدم. در بقيع سلامى به امامان معصوم (عليهم السلام) دادم و براى آنها فاتحه خواندم. سپس به كنار قبر امّالبنين مادر حضرت ابوالفضل العباس رفتم. در آنجا ناخودآگاه بهياد حرم باشكوه او در كربلا افتادم. همان حرمى كه روبهروى حضرت حسين بن على، برادر شهيدش در كربلا واقع شده است. لحظهاى را در ذهن مجسّم كردم كه در آن حال خبر شهادت حضرت ابوالفضل را به مادرش داده بودند و او در عجب بود كه چگونه توانستهاند فرزند برومندش را به شهادت برسانند! با آن حيرت براى اين مادر و فرزند دعاى فراوان خواندم و بر روح تابناك آنان درود فرستادم. به هتل بازگشتم و هر بار كه از هر پنجره هتل، به بيرون مىنگرم قبرستان بقيع را مىبينم و در كنار آن گلدستههاى شكوهمند مسجدالنبى را كه بر آسمان مدينه نورافشانى مىكنند. بارگاه سيد عالم و نبى خاتم و پيامبر عظيمالشأنى كه با دستان تهى و تنها با توكّل و توسّل به حق، دين خدا را در بدترين محيط اجتماعى و سختترين وضعيت جغرافيايى گسترش داد.
آرى، مدينه در كنار من است و بقيع را از پنجره مىبينم. آنجاست كه آرامگاه نبى و بارگاه امامان معصوم شيعه، هر كدام صفحات و لحظاتى از تاريخ اسلام را بازسازى مىكنند. صبح زود دوباره عازم حرم نبوى شدم تا نماز را همراه با هم اتاقىام در آنجا بخوانيم. اينكه گفتهاند: «كاروان نيكبختى در صبحگاهان بار خود را مىبندد» حرف پرمعنايى است. نماز را در پشت بام مسجدالنبى خوانديم و پس از خواندن زيارتنامه، باز هم آمديم سوى بقيع ...
ميهمان رسول الله (ص)
امروز چند روزى است كه ميهمان رسول الله در مدينه ام. ميهمانى فقير و ضعيف در نزد ميزبانى محتشم و مكرّم كه او را با تمام كاستىها و نقصانهايش بر سر سفره خود نشانده است. سفرهاى است پر از اطعام معنوى پر از شفا و اكسير كه مس وجود را به كيميا بَدل مىكند، اما چه مىتوان كرد:
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض
ور نه هر سنگ و گِلى لؤلوء و مرجان نشود
امروز در سخنرانى يكى از علما در محل بعثه شركت كردم. در آغاز مجرى برنامه خطاب به زائران مدينه خواند:
اشكم به رخ خونم بدل آهم به سينه است
اى زائرين اى زائرين اينجا مدينه است
اينجا مراد از قبه الخضرا بگيريد
اينجا سراغ تربت زهرا بگيريد
در بين آن محراب و منبر جا بگيريد
توشه زقبر مخفى زهرا بگيريد
اينجا قدم بر عرش اعلا مى گذاريد
چون پاى جاى پاى زهرا مى گذاريد
سخنران در پايان كلام خود دعاهاى پرمعنايى را زمزمه كرد:
خدايا! به مقام نبى بزرگوار اسلام، جوانان ما را از خطرات حفظ گردان. خدايا! اميدهاى آينده كشورمان را از اعتياد و فحشا محافظت فرما. هم آنها را در دامن تقوا وفضيلت و عشق به اهل بيت (عليهم السلام) به سر منزل نجات برسان و عواقب امور ما را ختم به خير گردان.
دعاى كميل در مدينه
براى بر پا شدن دعاى كميل، مقدمات كار و اطلاع رسانى انجام شده بود. كاروانها از گوشه و كنار شهر مدينه بهراه افتاده بودند. عَلَمداران كاروان، هر كدام با حال و هوايى خاص راه را براى رسيدن به مكان دعاى كميل مىگشودند و زائران خود را به راهنمايانى كه در كنار بقيع منتظرشان بودند، مىسپردند. گويى هر عَلَم كاروان به قول سعدى به دنبال يار آشنا ولى گمشده خود بود. يار آشناى ناپيدا حضرت زهرا (س). جمعيت هر لحظه در فاصله مسجدالنبى و بقيع متراكمتر مىشد. زنان در يك سو و مردان در سوى ديگر. گذرگاه ميان بقيع و حرم نبوى مملو از زائران ايرانى و برخى شيعيان عرب زبان از كشورهاى عربى بود. بالأخره در ساعت ده شب، نغمه داودى مجرى برنامه ذهن و ضمير همگان را به خود معطوف كرد و در آن سكوت تفكرآميز طنين انداز فضا گرديد. رفته رفته روح و روان حضار براى يك تجربه معنوى شگرف در جايگاهى منحصر به فرد آماده مى شد. مقدمه كه به پايان آمد، آياتى از قرآن كريم قرائت شد. قارى، آيه مشهور (قُلْ يا عِبَادِى الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَه اللهِ إِنَّ اللهَ يغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) (زمر: 53) را براى تلاوت انتخاب كرده بود و براى همين آيه بود كه با آغاز كلمات اوّليه آن، زائران واكنش فوق العادهاى از خود ابراز داشتند كه برايم نكته سنجى و آگاهى آنان را معرفى مىكرد. در اين آيه خداوند مىفرمايد: «اى رسول، بدان بندگانم كه اسراف بر نفس خود كردند. بگو هرگز از رحمت خدا نااميد نباشيد البته خدا همه گناهان را (چون توبه كنيد) خواهد بخشيد. كه او خدايى بسيار آمرزنده و مهربان است.»
آرى اين نشانهها و آيات، همانند چشمهاى جوشان و زلال تابان كننده روان و روح آدمى است. اين بار بعد از آواى وحى و زنگ كلام الهى، نغمه سرايان اهل بيت با سرمايهاى از احساسات پاك و لطيف شركت كنندگان در دعا، فارغ از هر گونه تعلق در سايهسار حضور ميزبانى محتشم، چون نبى مكرّم اسلام و پذيرايى روح نواز عصارههاى دين و امامت و بالاخره در حضور ناپيداى پيدا، حضرت فاطمه زهرا، در سرزمين پاك مدينه، لب به سخن باز كردند و در اندك زمانى، قفل دلها را؛ شاه كليدهاى عشق و علاقه به بزرگان دين گشودند و آوا برآمد كه:
اى زائر دلسوخته شهر مدينه
اى عطر سرشك تو روان بهر مدينه
اى داشته بر آل نبى عرض ارادت
اين شهر بود شهر نبى شهر عبادت
اى دوست نگهدار ز جان حرمت او را
در هر قدمى بوسه بزن تربت او را
زينت بده با شمع دعا محفل خود را
تطهير كن اينجا ز گناهان دل خود را
چون بود تو را آه نفسگير به سينه
دعوت ز تو كردهاست بيايى بهمدينه
اينجا همه خاطره تا آينه گردد
ياد آر كسانىكه تو را بدرقه كردند
اكنون تو و اين سوز دل و آتش سينه
اى آمده با دعوت زهرا به مدينه
اى ترك وطن كرده تو را سوز دل اينجاست
همراه تو عطر نفس يوسف زهراست
در هر نفست بوى مناجات مدينهاست
اين فيض بصيرت همه سوغات مدينه است
لحظه به لحظه، به گوش رسيدنِ اشعار با تركيدن بغضها در گلو مصادف مىشد و دستها در شب صاف و فراموش شده بقيع به آسمان روانه مىشد. بىقرارى بىقراران دم به دم افزون مىشد و با ... بر مى آمد كه:
هم طلب از تو اجابت هم ز تو
ايمنى از تو مهابت هم ز تو
و بدين سان اشك روان، آه سوزان، دل پاك و روح لطيف دردمندان شفا بر سفره وجود هر يك از دعاكنندگان آماده گرديد تا هر يكى با گوشه تبسّم از راز سر به مهر خود در نزد معبود رازگشايى كند. راستى اين چه سرّى است كه در لحظات دعا و آنهم در اين مكان مقدس، دلها آنچنان ظرفيتى مىيابد كه همه را دعا مىگويد. از خود مىگذرد و براى غير دست به دعا مىشود؛ زيرا دريافته كه دعا براى ديگرى داراى شأن ويژهاى است كه درس عملى آن از خود گذشتن و ايثار است. طنين دلنواز دعا اوج مىگيرد. قارى دعا از تمام زيبايىهاى كلامى و آهنگين با تسلّط كافى بهره مىبرد و يكنواخت و موزون و هماهنگ، راه اوج انديشه را از پله هاى ناپيداى كهكشان معنوى جانها دنبال مىكند. مگر نه اين است كه اين دعا، آن هم در اين مكان مقدس، براى هر زائر تنها يكبار ميسّر خواهد بود. پس اين جان لحظه صعود به بالاترين معراج روحى و دست يافتن به تجربههاى معرفتى پايدار است. گريه و ناله امان نمىدهد. پير و جوان مىگريند. جمعيتى يكدست و همدل، از چهار گوشه سرزمين ايران، گويى دعاى كميل را با حال و هواى ديگرى مىخوانند. كسان زيادى را مىبينى كه ايستاده گريه مىكنند. بعضى بدون داشتن نغمهاى از دعاى كميل آن را همگام با خواننده دعا قرائت مىكنند. بعضىها سر را به زير گرفتهاند اما سينهاى پر گفتگو دارند و برخى ديگر آسمان را مىنگرند نگاهى به گنبد خضراى نبوى و نيم نگاهى به بقيع مىاندازند و دست را به آسمان مىبرند. عجب است كه اينجا كسى نوميد نيست و همه مراد خود را مىطلبند و مىخواهند و البته كه شأن چنين مكانى همين است:
به نااميدى از اين در مرو اميد اين جاست
فزون ز قفل هاى در كليد اينجاست
دعا به پايان مىآيد و ديگر مداح اهل بيت احساسات پاك و عارفانه را بر رشتههاى كلام، همانند پيك آشنا روانه دلهاى حاضران مىكند. آخرين صدا صداى آشناست، صداى جبهه جنگ است. صداى شهيد و شهادت؛ صدايى كه عطر و بوى كربلا دارد. صداى حاج صادق آهنگران كه خود ياد سالهاى جنگ و دفاع مقدس است. او مى خواند:
مدينه! تو را عقده ها در دل است
اگر چه خداحافظى مشكل است
خداحافظ اى بهترين سرزمين
خداحافظ اى قبر امّ البنين
خداحافظ اى كبريا را حبيب
خداحافظ اى چهار قبر غريب
مدينه بمان در غم دائمت
چه شد كوچههاى بنى هاشمت
خداحافظ اى غرق انجم شده
خداحافظ اى تربت گمشده
خداحافظ اى سجدگاه همه
خداحافظ اى خانه فاطمه
خداحافظ اى شمع هر انجمن
محلّ نماز حسين و حسن
به خاك تو اى آرزوى همه
بود جاى پيشانى فاطمه
اگر ميهمان بدى بودهام
به دامان پاك تو رخ سودهام
از اين درگهت با چه حالى روم
مبادا كه با دست خالى روم
اگر خواهى از خود جدايم كنى
كرم كن كه عبد خدايم كنى
صفايى دگر بر روانم بده
امام زمان را نشانم بده
بناچار اگر مىروم زين حرم
مبادا بود نوبت آخرم
اگر چه به وقت وداع همه
شنيدى زهر زائرى زمزمه
دلش از شرار غم افروختى
به وقت خداحافظى سوختى
همان شب كه با گريه و شور شين
خداحافظى كرد با تو حسين
چه باشد مرا هم عطايى كنى
چو مولاى خود كربلايى كنى
باز فرود و فراز احساسات را در دلها مىبينى، همه با دوست نجوا مىكنند و زبان حال زائر رسول الله را چنين مىنمايند كه:
يا رب به مقامت آبرويم دادى
در چشمه عشق شستشويم دادى
خواهم به محمد كه گناهم بخشى
چون راه به كوى اين نكويم دادى
دعا طبق يك برنامه منظم و دقيق به پايان مىرسد. مجرى برنامه توصيههاى لازم را مىكند و به زبان عربى از كارگزاران حرم نبوى و نيروهاى پليس سعودى تشكّر مىنمايد. مردم بعد از دعا شادمانه گام بر مىدارند، گويى سبكبال شدهاند. دلها صيقل يافته و اشكها جارى شده است. حال و هوا فرق كرده و همه خشنودند كه در سرزمين پيامبر توفيق خواندن اين دعا را يافتهاند.
در جريان گفتگو، با دوستان، بيان مىشد كه حتى در زمان پيامبر و در زمان اميرالمومنين هيچگاه چنين اجتماعى گزارش نشده است و به همين دليل بايد اين واقعه را مبارك و ميمون دانست. حال كه دعا تمام شده، زائران به سوى كاروانها در حركتند. در اينحال پير زن زائرى را مىبينم كه با داشتن كبر سن و قد خميده، پوستههاى شكلات را از زمين جمع مىكند. دهها تن از زائران دوربين در دست لحظههاى كشف شده و سيال و دير پاى اين اجتماع روحانى را ثبت مىكنند. عَلَمهاى كاروانها رو به هوا شدهاند و هر كدام از علمداران با تير نگاه، تا دوردستها را مىشكافند تا زائران خود را پيدا كنند. اين دعا حاصلش به دست آوردن توشه معنوى براى عزيمت به مكه و كعبه است.
تأثير دعاى كميل و گريه و زارى مردم
اكنون دعا به پايان آمده و من با خود در حيرتم براى آن همه ابراز احساسات زائران. بايد بنويسم كه انصافاً گريه و زارى مردم را به اينگونه تاكنون نديده بودم و صداى نالهها در قسمتهاى مختلف دعا هيچگاه فروكش نمىكرد و در انتهاى دعا به اوج مىرسيد. اين همان تبلور عينى اين پيام قرآنى است كه بيان مىدارد: (ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْيه) يعنى «خدا را با ناله و تضرّع و با صداى آهسته بخوانيد». و يا در جاى ديگر آيهاى كه در انتهاى سوره فرقان آمده است، آنجا كه خداوند خطاب به مردم مىفرمايد: (قُلْ مَا يعْبَأُ بِكُمْ رَبِّى لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ)؛ «بگو اى رسول، اگر دعا و ناله و زارى شما نبود، خداوند به شما توجه و اعتنايى داشت؟»
احرام در مسجد شجره
بعد از ظهر، مدينه را كه همانند روحى گرامى دوست داشتم، ترك كردم. بايد به مسجد شجره رويم. ميقات اهل مدينه. به همين دليل غسل زيارت كردم و ساعت شش و سى دقيقه عصر بود كه با لباس احرام به مسجد شجره شتافتيم و در آنجا احرام بر تن اين نواى نظامى را با حضرت دوست نجوا كردم.
احرام گرفتهام به كويت
لبيك زنان به جستجويت
احرام شكن بسى است زنهار
ز احرام شكستنم نگهدار
و شعار تلبيه را تكرار نمودم؛ «لَبَّيْكَ، اللّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ ...». آرى، خداى من! آرى، خداى من، شريكى براى تو نيست. آرى، خداى من، همانا حمد و نعمت براى تو است. سلطنت براى تو است و شريكى براى تو نيست.
نماز خواندم و نيت عمره تمتّع كردم و از اين پس بايد مراقب باشم كه از احرام خارج نشوم.
در راه مكه
راه طولانى مدينه تا مكه كم كم داشت كوتاه مىشد. در ميان راه، با يكى از دوستان بحثهاى عرفانى داشتيم و ايشان از پدرشان و عارف بزرگ مرحوم شيخ رجبعلى خياط نكتههايى را بيان مىداشتند. ساعت دو شب، در يكى از توقفگاهها ايستاديم. دست اندركاران امر حج، در بين راه براى همه زائران كيسههايى را كه محتوى صبحانه بود، آماده كردند و به ماشينها تحويل دادند. شعار معروفى كه در گوشه و كنار مراكز مرتبط با حج ديده مىشود اين است كه «شرفنا خدمه للحجاج» و مفهوم آن نيز واضح است: افتخار ما خدمت به حجاج است. نوجوانان زيادى براى گردش امور حج به كار گرفته شدهاند و جنب و جوش آنها در چشم زائران ديدنى است. حج به عنوان يك مراسم بسيار بزرگ كشور عربستان را در اين موسم به حركت در آورده و سكون و ركود را براى شهروندان و دست اندر كاران بى معنى نموده است. بهطورى كه شبانه روزى همه فعاليتها جارى است.
ديدار با كعبه
ساعتى از نيمه شب گذشته است. در مقابل هتل توقف كرديم. ساكها و چمدانها را از اتوبوس برداشتيم و روانه طبقه ششم شديم. وضو ساختيم و همراه با دوستان، حرم الهى را براى انجام اعمال در پيش گرفتيم. با خودم نيت كرده بودم كه به محض رسيدن به حريم خانه دوست، بوسه بر كف آن بزنم. از باب السلام كه وارد شدم، در انتظار ديدار آن محبوب دلها بودم و توقفى در محوطه بيرونى خانه داشتم. نشستم و بوسهاى بر كف سنگهاى محيط خانه زدم و خدا را براى اين دعوت سپاس بيكران گفتم. در همان حال كه از مسير صفا و مروه گذشته بوديم، يكى از دوستان با نواى دلنشين خود چنين مىخواند:
من فرارى بودم و كشوندىام
با بديهام تو خونت نشوندىام
به كسى چه مربوطه خوب يا بده
واسه صاحبخونه مهمون اومده
آخه من كجا طواف اين خونه
قربون لطف تو اى صاحبخونه
و من هم زمزمه كردم:
من همون بنده نافرمونتم
هر چه كه باشه بازم مهمونتم
كى شنيده تا حالا صاحبخونه
رو شو از مهمون خود بگردونه
كعبه
گوشهاى از جمال كعبه پيدا بود و من باز بوسه بر كف حرم مىزدم و آرزو مىكردم كه: «كاشكى خاك حريم حرمت مىبودم». برخاستيم و به سوى حرم خراميديم و از منظرى، وجهى از كعبه هويدا شد. آرى، خداى من، لبيك. با خود نجوا مىكردم:
من خاك حريم حرمت بوده و هستم
شرمنده ز لطف و كرمت بوده و هستم
در كوى سليمانى تو جاى گرفتم
چون مور بهزير قدمت بوده و هستم
نالهها و ضجّهها سر گرفت. بهراستى كه مزد نالهها و نجواها همين فيض حضور و جرعه نوشى در بزم عاشقان جمال اوست اگر آن استغاثههاى خالصانه نبود، ديدارى هم در كار نبود و حال كه اينجايى مىبايست شكرگزارى را از سر صدق بهجاى آورى. پيرامون حرم كه به طواف مشغول بودم حاج آقايى روحانى بيان مىداشت كه در آسمان چهارم فرشتگان به دور همين خانه طواف مىكنند. رفتم به درگاه كعبه و در اين درگاه بودم كه اين آواى زيباى خواجوى كرمانى در خاطرم جارى شد:
ما به درگاه تو از كوى نياز آمدهايم
به هوايت ز ره دور و دراز آمدهايم
داشتم به خانه مىنگريستم كه خيلى از عزيزان را بهخاطر آوردم و از خداوند خواستم كه سلامتى را براى آنان ارمغان حياتشان قرار دهد. در اين راز و نياز بودم كه يكباره سينهام سنگين شد و بر گونههايم اشكى روان گرديد و دلم به آرامى شكست. آرى، طواف در مطاف باز هم ثمر داد. لحظهاى كه آدمى دل را روانه مىكند، لحظه رهايى است. لحظه پرواز روح است. در پايان شب مىديدم كه مردم همچنان پيرامون خانه خدا با اشتياق بيشترى در طوافاند. به زبان ساده به دوستم گفتم: قربون خدا برم كه كورهاش هيچگاه بيهيزم نمىماند.
سعى ميان صفا و مروه
سعى يادآور تلاش هاجر براى جست و جوى آب است كه بر دهان تشنه اسماعيل نهد و هروله حالتى ميان راه رفتن و دويدن است كه يادآور تلاش و سعى هاجر در بيابان لم يزرع و بى آب و حيات است كه ميان دو كوه صفا و مروه بر هاجر گزارش شده است.
حجرالاسود، يمين الله
صف طولانى براى بوسيدن حجرالأسود به پا شده بود. شيرين ترين تصوير خانه خدا اين است كه تعطيلى بردار نيست. همواره كوره پرشعلهاى گرما بخش جويندگان و طواف كنندگان خانه عشق است. اينجا خانه عشق است كه گرماى موتور خانه آن از سوز دل عاشقان و رهروانى است كه در حريمش پروانه سان طواف مىكنند. اينجا مدار و مركز هستى است كه همانند مغناطيسى گيرا و جاذب در شعاع عالم، ذرّات را از گوشه و كنار به دور خود مى كشاند. گويى طواف به دور اين خانه مبناى عادت و يادگيرى ندارد، بلكه هر كس كه بهدور آن مىرسد، به طور غريزى حركت دوّار خود را آغاز مىكند و حالت حيرانى و سرگردانى را تجربه مىكند تا برسد به آن نقطه وصل.
جمله حيرانند و سرگردان عشق
اى عجب اين عشق سرگردان كيست؟
نماز را در حِجر اسماعيل خواندم. حجر جايى است كه يك كنيز سياه به نام هاجر با تعداد زيادى از پيامبران در آن خفتهاند و توفيق همنشينى ابدى با كعبه را يافتهاند. اينجا نماز خواندن كرامت فراوان دارد. سپس از حجر بيرون آمدم.
تأثيرات حج
سفر معنوى حج تأثير به سزايى در روحيه زائران دارد. اصولًا ديدن خانه توحيد و بارگاه رسول الله تأثير مرئى و نامرئى خود را بر افراد مىگذارد. حال اگر فردى خودش جوينده و طالب واقعى باشد و زمانى كه در خانه خدا و حريم مقدس آن پاى مىگذارد، سر تا پا عشق به او باشد. حظّ و بهره معنوى سفر با هيچ لذتى ديگر قابل قياس نيست. فضاى آرام حرم نيز دوست داشتنى است، گويى وقتى قصد حرم مى كنى در جلوى درِ ورودى آن، همه ناراحتى ها و همه نگرانى ها را بيرون از مسجد مى نهى و به سوى آن اميد دل روانه مىشوى. در اينجا حكايت آن فرد بينوايى را دارى كه به گدايى در خانه شاه آمده است. لحظهاى با دوستان بر پله هايى كه از آنجا بايد وارد محوطه مسجد الحرام شد، درنگ كرديم و ملتمسانه با خيره شدن به كعبه اين رباعى را به خاطر آوردم:
از دير به سوى كعبه مىآيم باز
از اهل حقيقتم نه از اهل مجاز
جان در كف و دل در آستين مىآيم
سويت به هزار حاجت و عجز و نياز
آرى، نگاه كردن به خانه دوست از اين منظر زيبا است و به دنيايى مىارزد و اين فضاى قدسى به خاطر تأثير نامرئى خود بر ذهن و روح، آدمى را تا مدت مديدى بيمه مىكند و در روايات آمده است كه هركس در كعبه پاى گذارد درهاى رحمت به روى او گشوده مى شود.
حرم و عظمت آن
حرم بسيار شلوغ بود. پير مردى را ديدم كه با پاهاى معلول خود بر روى دستها افتاده و در حال طواف است. در آنجا بى درنگ به فكر نعمت سلامتى افتادم و هزاران بار در يك كلمه شكر حضرت بارى تعالى را نمودم. طواف نمودم و نماز طواف را در پشت مقام ابراهيم خواندم اما چه سود؟ اى كاش كعبه حقيقى دلها سامان يابد و آن نفس پليد نتواند بر من چيره شود. اى كاش كه در اين فضاى مقدس بهرهاى معنوى در طول عمر عايدم شود؛ زيرا به زودى بايد اين حرم الهى را ترك نمود و تا به حال آدمى در نمىيابد كه در كنار چيست! هنگام فراق در مى يابى كه در كنار چه گنج پر بهايى بودهاى و آن است كه كار حج واقعى است و كار آهنگ دل است. شب بعد نيز آمدم به حرم و بعد از نماز طواف كردم و اين بار به نيت امام سجاد كه دعاها و نيايشهاى زيباى او برايم هميشه در رديف بهترين زمزمهها بوده، طواف كردم و بعد براى حضرت فاطمه (س) و پيامبر بزرگوار اسلام (ص) نماز خواندم و در آن حال با نگاه كردن به فاصله بين درِ خانه خدا و حجرالأسود آرزوى قبولى حاجات كردم و در آن حال نجوا مىكردم كه اگر چه بندهاى نبودم كه خدا را با اعمال خويش راضى كنم كه همين لحظات، همين بيت و همين فضا را در ذهن ثبت خواهم كرد كه روزى، روزگارى در آنها اهل بيت را ياد نمودهام و بر اين اعمال، خدا را نيز شاهد و ناظر مىگيرم.
حرم الهى در شب
شبهاى حرم الهى بسيار شورانگيز است. گويى هر لحظه حضور در حرم برابر با حضور روزها در خارج از حرم است. در حرم به درگاه بى نيازى مى روى كه يگانه و واحد است. در اين حريم است كه كعبه تماشاگه همه است و تو نيز سوال حافظ را مىخوانى كه:
يا رب اين كعبهمقصود تماشاگه كيست؟
كه مغيلان طريقش گل و نسرين من است
نماز را خواندم و قرآن به دست وارد مطاف شدم و طلب نياز كردم كه خاك در دوست كوى نياز است و ما همه نيازمنده آن درگاه:
نيازمند بلاگو رخ از غبار مشوى
كه كيمياى مراد است خاك كوى نياز
در آنجا از خداوند خواستم كه مرا از گفتن سخنان بيهوده، غيبت و پرداختن به چيزهاى خُرد و حقير نجات دهد.
گردا گرد كعبه
نسيمى روح بخش و نغمهاى سعادت آفرين آدمى را در كانون توحيد به سوى خويش مىخواند و اين همه، از كرامت و دلاورى و پايمردى ابراهيم است و آدمى را سزاست كه در مقام يك زائر، حج با معرفتى را بهجاى آورد كه اگر وراى اين ظواهر و مناسك نمادين، آدمى در نيابد كه آن سوى اين علائم چه رازى نهفته است، بدون شك اعمالى ظاهرى بهجا آورده است. در اين حال بود كه نيت طواف براى حضرت ابراهيم كردم و بعد از انجام طواف، نماز خواندم. آن گوينده چه زيبا در دستگاه دشتى اين دو بيتى را مىخواند و وصف حال بسيارى از زائران حريم الهى را بيان مىكند:
اگر اذنم به اين درگاه دادند
اگر جايم به بيت الله دادند
زنم فرياد تا مردم بدانند
بر اين آلوده اينجا راه دادند
و اين زبان حال من است كه بر آلودگى خويش، بيش از هركس ديگرى (جز خدا) آگاهم. لذا از زبان يكى از سالكان اهل دل، اين زبان حال را در بارگاه كبريايى خداوند نجوا مىكنم تا شايد در كشكول گدايىام چيزى قرار دهد. مرحوم مير خانى سروده است:
يارب ز تو من امان و ايمان خواهم
آسايش جسم و راحت جان خواهم
بر درد و غم و رنج تن و جان همه
از حضرت تو دوا و درمان خواهم
اينجا در اين بارگاه، چهرهها چه اندازه خاشع و فروتن مىشود. همه مورند در بارگاه سليمان، همه ذرّهاند در طوفان، اما اين خرسندى و خشنودى را با چيز ديگرى عوض نمىكنند. پيرامون كعبه، اين ابيات از حافظ را مرور مىكردم.
ذره خاكم و در كوى توام وقت خوش است
ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
وندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
و چقدر مقام ذره بودن در اين بارگاه نامتناهى پر ارج است.
پيرزن و نگاه به گلدسته بيت الله الحرام
در كنار خانه دوست، صحنهاى را به خاطر آوردم كه برايم شورانگيز بود. روزى در جلوى هتلى ديدم پيرزنى از هموطنان ايرانى، در آفتاب نيمروز با چادر مشكى نشسته است. از روزن نگاه خويش پنجرهاى به سوى كوى دوست گشودم، وقتى جهت نگاهِ او را دنبال كردم، دريافتم كه از آن زاويه يكى از گلدستههاى مسجدالحرام پيداست. پيرزن گويى توان نداشت راه هتل تا حرم را بپيمايد و در آن ظهر داغ به سوى حرم روانه شود. بنابراين، نيايش خود را با معبود در اين حالت جست و جو مىكرد. دائماً با خويش سخن مىگفت و به دوست روانه مىكرد. چه شورى بود! گفت وگوى او، يك لحظه قطع نمىشد و پنجره گشوده شده به سوى دوست همچنان باز بود و ما در حسرت ذرهاى از اين حالات اصيل عرفانى و عاشقانه. بگذريم، طواف به جا آوردم و باز براى سلامتى عزيزان نيت طواف كردم. به سراغ قرآن آمدم اما با چشمهاى سنگين. نتوانستم جزئى از آن را به پايان ببرم و به هتل بازگشتم. نوبتى ديگر فرصتى دست داد و در كعبه براى استادانى كه حق بسيار بر
گردن من دارند، طواف نمودم و نام همه آنها را بر زبان جارى كردم و براى همه آنها سعادت و تندرستى و سامان دنيا و آخرت را مسألت نمودم.
بههر صورت، آنچه كه مردم دارند، از بركت وجود استادانى است كه در محضر آنان خوشه چينى كردهاند. در حرم جمعيت بسيار خوبى وجود دارد كه به راز و نياز مشغولاند. لختى كه درنگ كردم، ديدم در گوشه دنجى آرميده است. يكى آب زمزم مىآورد، ديگرى زائر جوانى است كه پيرمردى را همراهى مىكند و آن يكى نيز چرخ زائر ديگر را هدايت مىكند. دوباره طواف نمودم و اين بار براى امام حسن عسكرى (ع)؛ امام بزرگوارى كه براساس تاريخ زندگى ايشان، به خاطر جور حكام زمان نتوانستهاند سفر حج را انجام دهند، طواف نمودم.
حطيم، جايگاه توبه و برآمدن حاجات
روحانى كاروان در ضمن سخنانش مىگفت: فضاى موجود ميانِ درِ كعبه تا حجرالأسود را «حطيم» گويند. در اين فاصله بوده كه حضرت آدم (ابوالبشر) از كرده خود توبه مىكند و آنگاه كه پاداش خود را مىطلبد، خداوند بزرگ به او مىگويد: اگر فرزندان تو تا قيامت در اين مكان توبه كنند از آنان پذيرفته مىشود و اگر عرض حاجت خود را در اين مكان بيان دارند، به اجابت مىرسد.
وقتى به كعبه رسيدم و در مقابل حطيم ايستادم، به اميد مغفرت و بخشش گناهانم، آنها را يك به يك بر شمردم و از خداوند بزرگ تقاضاى مغفرت نمودم و صد البته كه بر محبّت خداوندى نيك واقفم و اميد رحمت و بخشش فراوان دارم و خداوند توبه بندگانش را به يقين مورد پذيرش قرار مىدهد و پيام او همانا (إِنَّ اللهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ) است. البته مهم آن است كه آدمى تمرين و ممارست كند كه گناه مرتكب نشود.
هنگام طواف، حضرت ابراهيم (ع) را در نظر آوردم كه چگونه اين پيامبر موحّد و بنيانگذار حج، بنايى را پايهريزى كرد كه امروز نگين حلقه ارادت و عشق ورزى همگان است و اين حج و اين عبادت الهى مانند نسيمى روح بخش، گوهر بى بديل توحيد است.
عرفات
بعد از انجام عمره تمتّع، نوبت حج تمتّع است و نويد بخش اوّليه آن، هجرت از مكه به عرفات است. بوى عرفات كم كم مىرود كه فضا را عطر آگين كند.
پس از اندك زمانى، خود را در عرفات مىبينى؛ سرزمين معرفت، كه بايد در آن وقوف يابيم. وقوفى از سر بصيرت و شناخت. شب به آنجا رسيديم. صحرايى مملو از خيمههاى ساده و بى آلايش و زيراندازهايى كه بر خاك نرم صحرا پهن شدهاند. در عرفات، همه از خُرد و كلان كوچ كردهاند و به اين صحرا آمدهاند. زندگى ساده اردويى است؛ آنگونه كه دراز كشيدهاى و سر بر بالين خاكهاى نرم صحراى عرفات نهاده اى، به ياد مى آورى كه چگونه خداوند توفيق تمرين براى ساده زيستن را براى تو مهيا كرده است. به سوى كوه جبلالرحمه؛ جايگاه هبوط آدم حركت كرديم. كوه رحمت با ستونى سفيد كه بر قلّه آن قرار گرفته، مشخص مىشود. عرفات سرزمين شورانگيزى است كه زائران در آن وقوف عاشقانه و عارفانه را تجربه مىكنند. حسينبن على (ع) در ظهر روز نهم ذى حجه، دعاى عرفه را در دامنه اين كوه خواند و از آن پس با تبديل كردن حج تمتّع به عمره مفرده، به سوى كربلا هجرت كرد و ما شيعيان در اين روز با مولايمان حسين (ع) هم صدا مىشويم.
اين سرزمين، سرزمين درك وجود است. سرزمين معرفت و شعور است. و در اين جاست كه آنان كه سفر حج را تجربه كردهاند، در مىيابند كه دل و جان آدمى با اين سرزمين آشناست و شاعرى چه خوش سروده است:
اين وادى عشق است و زمين عرفات است
يك گوشهاى از صحنه يوم العرصات است
اى اهل ولا، قبله حاجات همين جاست
اى سوته دلان جاى مناجات همين جاست
اين دشت كوير است كه گلزار اميد است
بر قفل دعا هر چه بخواهى كليد است
اى تشنه لبان كوثر دلهاست همين جا
اى منتظران مهدى زهراست همين جا
استقرار در عرفات
شب نهم ذى حجه را در عرفات سپرى كرديم. آن شب كم و بيش به بيدارى گذشت. بعد از اذان صبح، يكى از خوانندگان، دعاى عارفانه ابوحمزه ثمالى را با لحنى گيرا و بيانى شيوا قرائت كرد كه بسيار مرا منقلب نمود. در ساعت ده صبح مراسم پرشكوه برائت آغاز شد كه بيان آن، نيازمند گزارشى جداگانه است. بعد از ظهر، دو برنامه انجام شد؛ يكى زيارت آل ياسين و ديگرى دعاى پر رمز و راز عرفه و همانگونه كه نوشتم دعاى عرفه توسط امام حسين (ع) انشا شده است. زمانىكه آن حضرت در سال 61 قمرى، حج را نيمه تمام گذاشت، اين دعا را در صحراى عرفات زمزمه مى كرد.
دعاى عرفه خوانده مىشد و به موازات آن، غوغايى در دلها به پا مىگشت. نالهها و ضجهها به آسمان بود. خيلىها را در اين صحرا ياد كردم. مگر نه اين است كه مىگويند جا ماندههاى شب قدر در عرفات بخشيده مىشوند. در آنجا به خداوند عرض كردم كه در به در و بى سر و پايم و دل شكستگىام به حدى بود كه اختيارى نداشتم و آنجا كه گفتهاند دل وقتى شكسته شد قطعاً مورد عنايت خداوند قرار مىگيرد، سخن پر معنايى است. خداى را شاكرم كه در عرفات بىتوشه نبودم و وجود را تا آنجا كه مىتوانستم صافى كردم. ساعتى گذشت، بانگ رحيل كاروان برخاست. پايان وقوف در عرفات فرا رسيده است. فرياد هاى و هوى بلند است، همه سراسيمه در تب و تابند به طرفهالعينى خيمه هاى بر پا شده بر چيده مىشوند. گويى ندايى برخاسته و مىگويد: اى كسانى كه زيرانداز و بالش و جاى خواب داشتيد، برخيزيد كه دل بستن به آنها را اعتبارى نيست. زيرا راه مشعر را در پيش داريم و وقوف مشعر را بايد درك نماييم. باور كردنى نيست تازه داشتى جاى راحتى براى استراحت فراهم مىكردى و كم كم داشتى با چادر و زيرانداز نازك و دانههاى خاك صحراى عرفات انس مىگرفتى كه بايد رها كنى و بروى! عجب! اين همه، تنها براى يك بعد از ظهر! در تأملى اما در نمىيابى كه اين راز و رمز وقوف براى چيست؟ همه زائران شور و حال رفتن دارند، نماز مغرب و عشا را در صحرا اقامه مى كنى و بيم آن دارى كه مبادا از كاروان جا بمانى. بى اختيار اين سخن بر ذهنت جارى مىشود: «خدايا! كمك كن كه از كاروان جا نمانم».
مشعر
اتوبوس هاى بدون سقف آماده و همراهان سوار شده اند. و راه مشعر را پيش گرفتهاند. تراكم عجيبى از وسايل نقليه وجود دارد. حركت اتوبوس ها بسيار كند است. ساعت يازده شب را نشان مىدهد و هنوز شب از نيمه نگذشته است. نزديك به سه- چهار ساعتى در راه بوديم و ديگر ادامه راه به علت ازدحام حاجيان ميسر نيست. از اتوبوس پياده شديم و در كنار يكى از مكان هاى مشعر اتراق كرديم. بر روى خاك و سنگ بساط پهن مى شود و هر كس زيرانداز سادهاى بر زمين مىگستراند. شب مشعر در فضايى وسيع احاطه شده كه يك طرف آن رشته كوههاى سياه و سوى ديگر دشت باز و مسطّحى است كه چند باند جاده در آن تعبيه شده است. امسال كه حج اكبر است؛ يعنى عيد قربان با روز جمعه تلاقى پيدا كرده است. بيش از دو و نيم ميليون حاجى سفيد پوش اند گويى معاد را در اين مشعر تداعى مىكنند. اينجا جايگاه قيامت دنيوى است. گويى در صحنه مشعر آدميان برانگيخته شدهاند و هر كس در فكر خويش است. تا از وضعيت موجود رهايى يابد. اينجا انسان ديگران را فراموش مىكند. كفن پوشان را مىبينى كه به هر سو رواناند. همه يكسان و يكدست. آرامشى در كار نيست. سر بر زمين نهادهاى در طمع ذرهاى خواب ولى به يكباره بانگ كاروانى بر مىخيزد و ورود خود را اعلام مىكند. فرياد «لبَّيك، اللّهُمَّ لبَّيك» به آسمان بلند است. كاروانِ از راه رسيده، در جست و جوى قسمتى از خاك مشعر مىباشد تا حاجيان را مستقر كند. در آن سوتر، روحانى كاروان نيت وقوف در مشعر را براى زائرانش تكرار مىكند. به چشم بر هم زدنى خود را در حصار زائران سياه، ترك، پاكستانى و هندى مىبينى و گويى اين جا اوج برداشتن اختلافات و امتيازات است. گروهى به دنبال سلاحاند كه براى رزم فردا آماده شوند. آنان سنگ جمع مىكنند. و تو از اين جهت آسوده خاطرى؛ زيرا سنگها را از قبل آماده كردهاى كه بر شيطان فرود آورى. مىخواهى در مشعر بخوابى اما مگر در مشعر مىشود بخواب رفت. دوستان مىگويند دعا بخوانيم امشب آخرين شب جمعه است. زمزمه دعاى كميل آغاز مى شود. تمام وجود غرق لبيك است و آنجا اين قطعه را بياد مىآورى:
اى راحت جان بيقراران لبيك
اى نور دل اميدواران لبيك
غرق گنه و به سوى تو آمدهايم
اميد دل گناهكاران لبيك
از نيمه شب دو ساعت گذشته است و دوستان دعا را ادامه مىدهند. وجودم لبريز از شكر خداست و همواره به بركات معنوى اين سفر مىانديشم. و خدا را شكر مىكنم كه در محضر رسول الله، از مدينه حضور شايستهاى برديم و در عرفات دل را با اشك چشم صيقل داديم و امشب هم در شب مشعر با خدا نجوا كرديم و استغفار نموديم و از گناهان توبه كرديم. آخر اين محل حضور امام زمان و آمد و شد ملائكه خدا است. به همين سان در اين عوالم روحانى سير مىكنى كه چشمها سنگين مىشود. باور نمىكنى كه بتوانى بر روى خاكها بخوابى اما بهخواب مىروى و تا ساعت چهار و سى دقيقه بامداد خواب راحتى را از سر مىگذرانى، نه از رختخواب اثرى است و نه از آرامش و سكوت خبرى! اما اين چند ساعت خواب، از خوابهايى است كه در طول عمر مشابهى برايش نمىتوان يافت. عجب ميهمانى بى آلايشى! همه اينجا ميهمان و ميزباناند. كسى به كسى امر و نهى نمىكند. لباس احرام بر تن دارى و مىخواهى تمرين وارستگى و از خودگذشتگى كنى. مگر نه اين است كه گفتهاند: «وارستگى اوج زندگى معنوى است» بلند شدم و خود را براى نماز آماده كردم. بعد از نماز صبح در آن سرزمين استثنايى براى رفتگان و ذوىالحقوق نماز خواندم و حالا بايد براى حركت از مشعر به منا آماده شويم. به همين جهت بار و بنديل مختصر را مىبنديم كه راهى سرزمين مشعر و منا شويم. چند كيلومترى پياده روى داريم.
همنشينى با حافظ در مشعر
اما نكتهاى كه در شب مشعر برايم اتفاق افتاد اين بود كه بى اختيار شعر حافظ را به خاطر آوردم كه ملتمسانه مى گفت:
اشكم احرام طواف حرمت مىبندد
گر چه از خون دل ريش دمى طاهر نيست
و به همين شوق، ديوان جيبى كوچكى را كه از حافظ به همراه داشتم بر گشودم و براى حافظ چند سوره از قرآن ختم كردم و سلام و درود بر او فرستادم و از او خواستم زبان حال مرا توصيف كند. حافظ نيز كريمانه ترجمان احوال را بيان كرده و منادى پيك بشارت بندگى را براى حقير به ارمغان آورد:
باز آى ساقيا كه هوادار خدمتم
مشتاق بندگى و دعاگوى دولتم
ز آنجا كه فيض جام سعادت فروغ تست
بيرون شدى نماى ز ظلمات حيرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز شش جهت
تا آشناى عشق شدم زاهل رحمتم
در ابروى تو تير نظر تا بگوش هوش
آورده و كشيده و موقوف فرصتم
من كز وطن سفر نگريدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواه خواه غربتم
دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
اى خضر پى خجسته مدد كن به همتم
دورم به صورت از در دولتسراى دوست
ليكن بهجان و دل ز مقيمان خضرتم
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان
در اين خيال ار بدهد عمر مهلتم
آرى، صورت شعر در قالب كلمات و واژهها، وصف حال است تا برسد به معانى نغز و باريك و محتواى آن. واژههايى چون مشتاق بندگى، جام سعادت، ظلمات حيرت، غرق بحر گناه، اهل رحمت، موقوف فرصت، وطن، سفر، غربت، دريا و كوه و من خسته و ضعيف و ... از واژههايى است كه هر سالك راهى در مسير سفر الهى حج با آن مأنوس و همدم است. حافظ نيز كه لسان الغيب است زبان حال سالك طريق ديدار دوست را بخوبى مىشناسد. و هوشمندانه در پاسخ به تفأل تو حديث خوف و رجا را بر مىخواند كه تنها يك سالكى و نه بيشتر و براى رسيدن به او و مقيم حضرت او شدن بايد كوه و دريا را با ضعف و خستگى پشت سر نهى. شعر گويى نياز به توضيح بيشترى ندارد و «عندليب آشفتهترى گويد اين افسانه را» زيرا به قدرى واژه ها پرمعناست كه سالك سفر حج آنها را همانند آينه اى پيش روى دارد كه احوال و حالات او را منعكس مىكند. شب پرستاره مشعر بانگ پايان را سر مىدهد و كم كم ستارههاى آسمان فرو خفته و ماه را در آسمان تنها مى گذارند. آن سوتر در پشت كوههاى زنجيرهاى و از لابلاى دندانههاى كوچك و بزرگ سياه پرتوهاى صبحدم خودنمايى مىكنند. پرتوهاى نور گاه مستقيم مى روند و گاه موجى توليد مى كنند و گاه همانند ستارههاى روشن به اين و آن سو پرتاب مىشوند. شب مشعر پايان يافته است و فرمان پايان وقوف صادر شده است. وقوف را در حالى تجربه مى كنى كه عزم خود را براى حمله بر شيطان عقبى جزم كردهاى. وقوف در عرفات و سپس وقوف در مشعر آن يكى را از ظهر تا عصر و اين يكى را در صبحگاهان آنهم با طلوع آفتاب تجربه مى كنى. براستى اينان چه درسى براى تو به ارمغان آورده اند؟ اين تمرين و تكرار براى چيست و اين دل بستن و دل كندن متوالى و اين گشودن و باز كردن پى در پى از بهر آن است كه دل بستن را هميشگى ندانى و دل كندن را براحتى انجام دهى. اين فرايند براى آن است كه همه لذت دنيا در دل بستن خلاصه نشود تا نگران شوى و مانند اين گوينده، ناله و شكايت سر دهى و از دل كندن آزرده شوى، آنجا كه مى گويد:
در جهان گر لذتى هم هست در دلبستگى است
ليك دل بستن نمىارزد به دل برداشتن
بالاخره صبح صادق فرا رسيد و سلطان آسمان يعنى خورشيد تابان بر دشت و كوه دامنش را گسترده. در مرز مشعر و منى بعد از چند دقيقهاى توقف حركت آغاز مىشود و امروز روز تازهاى را آغاز مىكنيم.
دهم ذى حجه (روز عيد قربان) وقوف در منا
امسال روز عيد قربان با روز جمعه تلاقى پيدا كرده و منزلت آن مضاعف شده است به نظر مىرسد كه در آغاز تا انجام مناسك حج همه روزها براى امروز است. در اين روز حاجيان احرام بر تن راه حمله به جمره عقبى را مىگشايند. در اين بين تنها مسأله سبك شدن از زوايد و بارهاى اضافى است. بنابراين نخست بعد از ورود به منا به چادرها رفتيم و بارها را آنجا قرار داديم و بعد از يك تجديد وضو به سوى جمره عقبى روانه شديم. چهرهها مصمم و جدى است. بيش از دو و نيم ميليون حاجى مى خواهند جمره عقبى را سنگباران كنند. بالاخره بعد از سپرى شدن راه، جمره عقبى از دور نمايان مى شود. موضعى از شيطان كه صفوف پيوسته حاجيان بى امان بر او يورش بردهاند و او را سنگباران مى كنند. در اين ميان تو نيز با لباس احرام محكم شده و دمپايىهاى فشرده شده بر پا راهى خطوط مقدم جنگ مىشوى. زدن جمره عقبى كار دشوارى است؛ زيرا سمبل آن قطر كمترى دارد و هم اينكه در نخستين رزم تمام حاجيان شركت دارند. زدن اين جمره از راه دور عقلايى نيست. بدين سان با اندك سنگ و سلاحى كه مانده است به پيش مى روى. و در يك ضربه مهلك هفت سنگ را پيوسته و از فاصله نزديك بر سر شيطان فرود مىآورى بانگ پيروزى بر آمده است و ندا مىدهد كه خداوند لبيك تو را شنيده است. اما بايد به هوش باشى و از غفلت خود شيطانِ بى جان شده را قوت نبخشى.
يك چشم زدن غافل از آن ماه نباشى
شايد كه نگاهى كند آگاه نباشى
شيطان ستيزان ذرهاى او را امان نمىدهند. بى دليل نيست كه اين قسمت از اعمال و مناسك حج را مىتوان مشكلترين قسمت و به نوعى خطرناكترين قسمت آن بر شمرد؛ زيرا اين شيطان از همه زيركتر است و ستيز با آن دشوارتر. حالا ساعت از ده صبح گذشته است. راه بازگشت به خيمه هاى منا را در پيش مى گيرى و از پيروزى در رزم خشنودى. امروز روز عيد قربان است يكى از حاجيان به نيابت مسؤوليت ذبح قربانى را به عهده گرفته و زائران نيز به او وكالت دادهاند. در خيمههاى منا همه در انتظارند كه خبر قربانى كردن برسد. و اين قربانى بايد نمادى از قربانى نفس آدمى باشد وگرنه تنها حيوان بىگناه را سر بريدهاى، اما اگر قصاب عاشقان گردن نفس تو را بزند، بىترديد بُرد با تو است و دست دعا از زبان مولانا مى خوانى كه:
دشمن خويشيم و يار آنكه ما را مى كشد
غرق درياييم و ما را موج دريا مى كشد
آنچنان شيرين و خوش در پاى او جان مى دهيم
كان قصاب عاشقان ما را چه زيبا مى كشد
ظهر ناهار را در منا خورديم و بعد بهخاطر خستگى راه، قدرى استراحت كرديم. بعد از ظهر برنامه مداحى بود و با تلاوت و مطالعه قرآن و دعا، اين لحظات گرانمايه نيز سپرى شد. نماز مغرب و عشا را به جماعت خوانديم و شام بسيار سادهاى شامل نان و پنير و هندوانه صرف شد. امشب بايد براى انجام اعمال به مكه برويم البته اين كار ضرورتى ندارد و به همين دليل بسيارى فردا مىآيند. ساعت دوازده و نيم شب حركت كرديم و ساعت يك و نيم بعد از نيمه شب در جلوى هتل مستقر شديم و بعد هم وسايل را گذاشتيم و به سوى حرم رفتيم. نيتهاى مراحل مختلف را ادا مىكرديم و اعمال را بهجا مىآورديم. بعد از طواف و نماز، سعى بين صفا و مروه آغاز شد كه بدون ترديد زمانبرترين مرحله اعمال را به خود اختصاص مىداد؛ بهطورى كه در اين ازدحام حاجيان، نزديك به يك و نيم ساعت به طول انجاميد. بعد از اين مرحله، طواف نساء و نماز طواف نساء را بهجا آورديم و اعمال به پايان رسيد.
پس از اعمال، مقدارى خوابيديم و بعد وسايل را مرتب نموده و به كارهاى شخصى رسيدم، ظهر كه شد نهار را خورديم و ساعت سه بعد از ظهر سوار بر اتوبوسها شده، سنگهايمان را نيز برداشتيم و راه جمرات را در پيش گرفتيم. بعد از قربانى ديروز لباس احرام را از تن در آوردهايم. از محرّمات، تنها دو مورد؛ يعنى بوى خوش و زن بر حاجى حرام است كه ديشب بعد از انجام اعمال، آن دو نيز حلال شد. امروز هم بايد به جمرات سنگ بزنيم.
بعد از ظهر هم در منا وقوف كريم كه مىبايست تا نيمه شب بهطول انجامد. از آنجا كه ما اعمال را انجام داديم شب را نيز در منا مانديم. از نيمه شب چند ساعتى گذشته بود، بلند شده و نماز شب خواندم. اين نماز سعادت ارزشمندى است كه بايد براى رسيدن به آن دائماً تمرين و تكرار كرد. اصولًا گويى حقيقت حج نيز براى تمرين بندگى و تقويت خودسازى و راه و رسم مبارزه با نفس است و گر نه سنگ زدن بر جمره بزرگتر (نماد شيطان) و توقف در جاهاى مختلف، به خودى خود، عمل معنادارى را ترسيم نمىكند، اما هنگامى كه اجزاى مختلف اين جريان
را در كنار هم قرار مىدهيم و هندسه را ترسيم مىنماييم و تمام موارد و عناصر را دست در دست هم مىنهيم، كمال معنا و عمق مفاهيم بر ملا مىشود و آن معراج معنوى را در زمين به نمايش مىگذارد؛ معراجى كه رهرو آن انسان است و راهنماى آن ابراهيم خليل، دانشگاه آن توحيد و تجسّم آن معاد است. توفيق و حصول آن در بندگى و گوهر وجودى آن نيت و غايت آن تزكيه است. نماز شب را به نماز صبح وصل كرديم و نماز صبح را به جماعت خوانديم.
يكشنبه 5/ 12/ 80 (دوازدهم ذى حجه)
بعد از نماز صبح دسته جمعى به سوى جمرات حركت كرديم. اين رزم پايانى با شيطان است. هنوز آفتاب نزده امّا با اين حال، سپاهيان ايمان فوج فوج زودتر از خورشيد از خواب برخاسته و مصمم اند كه دشمن سهمناك را بر خاك تباهى بنشانند. بالأخره خورشيد سر مىزند و ايمانيان سنگ در دست به سوى جمرات هجوم مىبرند. ابتدا جمره اول، بعد جمره دوم و بالأخره باز جمره آخر را سنگ باران مىكنند. ساعت يازده است اين بار سنگين هم از دوش برداشته شد.
اكنون فارغ البال شدهاى، سبك گشتهاى؛ زيرا به آيين ابراهيم و به مناسك حج عمل نمودهاى و بدين خاطر آخرين مرحله از حج تمتّع را پشت سرگذاردهاى. حال بايد راه بازگشت را آغاز كنى. اين بازگشت، بازگشت از شيطان است و آرزوى اين كه هرگز به شيطان روى نياورى و فريب او را نخورى. از ميان حاجيانى كه مىخواهند به جمرات بروند حركت مىكنى، گويى سيلابى براه افتاده است و به جاى دانههاى ريگ، آدميان را به جريان انداخته است و از همه تيرهها؛ زرد و سياه و سرخ و سفيد ... بالأخره به چادرها و محل استقرار مى رسى و با شربت خاكشير از تو پذيرايى مىشود. تا ظهر در منا هستى و پس از شنيدن اذان ظهر راهى مكه مى شوى. اين داستان حج پايان يافته است. بنگر به كوله بارت كه چقدر آن را سبك كردهاى، آيا آن ريگها را بر شيطان زدى و يا باز در كوله بارت سنگينى مى كند. بنگر به كشكول گدايى ات كه چقدر توشه دارى. آيا راه دنيا را مىتوانى با خاطرى آرام به پايان رسانى يا اين كه باز وسوسه گناه در سر دارى. بهياد داشته باش كه حج تولد دوباره انسانى است كه يكبار ديگر پاكيزه شده است و اين سخنى ساده و سطحى نيست و تأمل و تدبّر در آن شايسته است. ظهر در محلّ اقامت خادمان زحمتكش كاروان از ما استقبال مىكنند. نهار را مىخوريم و باز رسيدن به كارهاى شخصى، شستن لباسهاى احرام و خواب و ...
خدمه كاروان
وقتى زحمات بسيار خالصانه خدمه در كاروان را مىديدم، بر اين عزيزان درود فراوان فرستادم؛ زيرا از خود مى گذرند تا ديگران با طيب خاطر اعمال حج را بهجا آورند. بهياد مىآورم كه در جمعى، يكى از روحانيون؛ يعنى حاج آقا قريشى خطاب به خدمه مىگفت: شما بايد افتخار كنيد كه لباس حضرت زينالعابدين را بر تن كردهايد. وقتى كه بيشتر توضيح داد دريافتم كه آن امام بزرگوار در طول راه، تا شهر مكه، در لباس ناشناس به زائران خدمت مىكرده و در مكه نيز از آنان پذيرايى مىنموده است. حاج آقا خطاب به خدمه مىگفت: اگر حتى به زيارت هم نرسيديم دلگير نشويم؛ زيرا اگر امور حجاج را به پيش بريم، رسول الله (ص) بيشتر خوشحال مىشود ... در حين صحبت از لابلاى كلام يكى از خدمه سخنى زيبا شنيده شد كه: احسن الحاج خادم الحاج؛ يعنى بهترين حاجى، حاجى خدمتگزار است. براى همه عزيزان آرزو كردم كه همواره توفيق روز افزون رفيق راهشان باشد.
شركت در برنامه بعثه
بعد از تلاوت قرآن، حاج آقاى صديقى شروع به صحبت كرد. او گفت: حاجى پس از زيارت بايد نور خدا شده باشد. حاجى به جايى طواف مىكند كه قطعهاى از بهشت است و هنگامى كه از حجرالأسود عبور مىكند هفت باب از بهشت بر او گشوده مىشود. بيان مىداشت كه صدرالمتألّهين در جايى نقل كرده است كه آدم سادهاى در كاروان بود، وقتى به دوستان ملحق شد، آنها به شوخى به وى گفته بودند كه تو «برگه» نگرفتى! و او گفته بود مگر شما گرفتهايد؟ آنها به طنز گفته بودند بله و او از آنها جدا شده بود و آمده بود دور كعبه و بعد از مدتى با يك برگه امضا شده به آنها پيوسته بود. ايشان ادامه داد: اين آدمهاى ساده چقدر خوباند و صميمانه مىگفت: قربان اين آدمهاى ساده كه صفاى ايمان در آنها موج مىزند. او نتيجهگيرى مىكرد كه در اين ايام، حج خود را به امضاى امام زمان برسانيد و اشاره داشت كه از اين به بعد، كار حاجى گره گشايى است و مبادا كه از اين نور خارج شويم.
بيشتر زائران در اين اجتماع از خراسان بودند. مداح برنامه خود را با مقايسهاى ميان كبوتران حرم امام رضا و كبوتران قبرستان بقيع آغاز كرد و آن را در يك قالب شعر بيان كرد:
دوس دارم كبوترى باشم و اينجا بمونم
قصه غصهتونو براى مردم بخونم
از راه دور اومدم شما منو صدا كنيد
راه دورى نمىره اگه منو هوا كنيد
خسته از راه رسيدم جز شما دمساز ندارم
هم پرم شكسته و هم دونِ پرواز ندارم
يه نگاه كنيد آخه تو شهرتون مسافرم
مثل قبرتون غريبم آخه من كجا برم
حاجت قديميو مىخوام همين جا بگيرم
اينقده پر بزنم دور شما تا بميرم
اى كبوترى كه هستى پيش گنبد طلا
تو كه پرواز مىكنى تو حرم امام رضا
تو كه توى اون حريم باصفا پر مىزنى
گاهى گنبد گاهى گلدستهها رو سر مى زنى
من كبوتر بقيعام با تو خيلى فرق دارم
جاى گنبد بهروى پنجرهها سر مىزارم
خونه قشنگ تو كجا و اين خونه كجا
گنبد طلا كجا قبراى ويرونه كجا
هر كه اونجا بپره طاير افلاكى ميشه
تو بقيع بال و پر كبوترا خاكى ميشه
اون جا قدر زائر امام رضا را مىدونن
اين جا شيعهها رو از كنار قبرا مىرونن
تو كه هر شب مى سوزه صد تا چراغ دور و برت
به امام رضا بگو غريب تويى يا مادرت
زمزمههاى بازگشت
امروز از روزهاى پايانى سفر حج است. سفرى كه براى آن بسيار التماس و التجا كرده تضرّع و زارى نمودهام. حال بايد از كنار كعبه بروم و اين نكته را به خاطر آوردم كه كعبه به خودى خود تنها يك قيد مكان است و آدمى در همه حال كعبه را و مقام كعبه را و حال و هواى كعبه را مىتواند در اعمال و عملكرد و تعامل خود با ديگران ببيند و به قول آن شاعر:
ز كعبه آيم و حسرت خورم بر آن جمعى
كه از زيارت دلهاى خسته مىآيند
در آغاز راه مى گفتم كه گذراندن مدت ايام، دشوار خواهد بود اما همين كه گفتهاند عمر سفر كوتاه است و مسافر فقط به راه بيفتد، سفر نيز تمام مىشود، نكته پر مغز و نغزى است.
وداع
بيش از دو روز از فرصت سفر باقى نمانده است. كاروان در حال گذشتن است و ديگر معلوم نيست كه چنين سفرى فراهم مىشود يا نه. ديشب كه در حال رفتن از كعبه بودم، لحظاتى چند بر آن خيره شدم و به ياد مضمونى افتادم كه آدميان در اين درگه، خود را از تمام معبودها رهايى مىبخشند و تنها دل را در گرو يك معبود مىنهند؛ به عبارتى، از هر آنچه جز اوست توبه مىكنند و آن معبود اصلى را مىنگرند و
مىخواهند، اما جدايى از همين معبود اصلى امرى دشوار و مشكل است. در راز و نياز به اين معبود هميشگى مىناليدم كه تو چه معبودى كه براى وصال و نزديكىات بايد از همه معبودها حذر نمود تا به تو رسيد و آن هنگام كه طالب يار به تو مىرسد، هيچگاه نمىتواند از تو توبه كند. آرى، دلبستگى را در فضاى كعبه بايد تجربه كرد و اين دلبستگى است كه غم فراق را پيش روى مىآورد و اينكه اى اله و اى رحمه للعالمين باز ما را در ميهمانى خويش دعوت كن.
طواف وداع يا ادب خداحافظى
همه مى گويند براى انجام طواف وداع برويم. مگر طواف وداع هم داريم؟ وداع از جايىكه آدمى هميشه آرزوى ديدارش را دارد؟! مگر مىشود؟ پس بايد ادب خداحافظى را بهجاى آوريم. به همين دليل وداع نكردم و در شوطهاى طواف، همواره از خدا خواستم كه مرا در اين سفر بىبهره و بىنصيب رها نكند. سامان دنيا و آخرت را به من عطا كند و مرا زندگى آبرومند عنايت فرمايد. لحظه مرگ را بر من آسان كند و يقين را در دلم و اخلاص را در عملم قرار دهد و باز حاجت روايم كند و آبرويم را حفظ نمايد و سلامتى و تندرستى را در تن و جان و روحم قرار دهد.
در لحظات وداع، از آن قادر بىچون خواستم كه عمر مرا در طاعت و خدمت خودش به سر برد و سلامتى و تندرستى را در جانم نهد و گشايش معنوى و مادى را در امورم قرار دهد و زمينگيرم نكند.
آخرين لحظات، در پشت مقام ابراهيم، حال خوشى داشتم. اين بار نيز اشك امانم نمىداد و اين حال را شب گذشته نيز در آن مكان مقدس داشتم. لحظاتى اين چنين سپرى شد تا اينكه در همان حال و با چشمان اشك آلود، اين رباعى را از خواجه عبدالله انصارى در خاطر مرور كردم:
چون عود نبود چوب بيد آوردم
روى سيه و موى سفيد آوردم
خود فرمودى كه نااميدى كفر است
فرمان تو بردم و اميد آوردم
در آنجا، در واپسين دعا، از خداوند خواستم كه حاجاتم را روا كند و همچنان مرا در ضيوفالرحمانش بپذيرد و با خود نجوا مىكردم كه خدا كند از اين سفر طولانى بىبهره باز نگردم و چيزكى دستمان را بگيرد.
خداحافظى
ديروز حسرت آمدن را داشتم و امروز اندوه بازگشت و خداحافظى را، اما چاره چيست؟
چون چاره نيست مىروم و مىگذارمت
اى خانه خدا به خدا مىسپارمت
آرى، وقت رفتن و بدرود گفتن است. وقت پايان آمدن همنشينى با كعبه و بيت عتيق است. حال بايد هر چه توشه جمع كردهاى در كوله بارت جاى دهى، كم يا زياد فرقى نمىكند. زمان جدايى است. اما مگر مىشود به اين راحتى از مكانى كه يكى و دو سالى براى وصال آن ناله كردهاى، دور شوى و به اين سادگى از آن دل بركَنى:
چون از تو جدا شوم من زار
چون دور شوم ز محفل يار
رفتم ز درت به چشم خونبار
بيرون نرود دلم از اين دار
اى بيت خدا خدا نگهدار
حال كه در حال رفتنى، خيره در بيت خدايى و ملتمسانه به ياد هزاران حاجت خود مىافتى كه براى ديگران هم از خدا طلب مىكردى و تمام اينها محتاج ذرّهاى نگاه از كوى حضرت دوست بود و تو اين نگاه را طلب مىكنى؛ نگاهى كه براى آن فقط دريايى از حاجت و قطراتى از نم اشك را واسطه قرار دادهاى و ناله سر مىدهى كه:
به صد حاجت و اشك و شور آمدم
نگاهم كن از راه دور آمدم
به ياد انبوه گناهان خودت مىافتى كه چگونه است پس از ايام تشريق و ارادت و رسم بندگى ورزيدن، باز براى سادهترين مسأله به ورطه گناه مىافتى و براى جزئىترين نكته، توبه از گناه را به توبه از توبه بدل مىكنى. اما رحمت الهى بيش از اينهاست و رجاى واثق دارى كه ناصح مشفق، كه بر سر سفره او و در حريم خانه او نشستهاى، بيش از اينها تو را دلداده خود نموده است و تو زين سبب اميد دارى و مىخوانى كه:
نشسته كنون گير و خوان توأم
اگر چه بَدم ميهمان توأم
آرى، بر خود لقب ميهمان گذاشتن و صاحبخانه را ميزبان گفتن، در جاى خود نعمتى است، گويى با رندى تمام ميزبان را وادار مىكنى و علاوه بر پذيرايى معمول از او نيز توشه بازگشت مىخواهى.
براى رفتن از تو توشه خواهم
از اين خرمن بدامن خوشه خواهم
نصيبم كردى اكنون خانه خود
ضريح و مرقد شش گوشه خواهم
اما سخن پايانى اينكه پس اين همه التماس و التجا، از او مىخواهى كه «مرا نااميد از درت رد مكن». بههر حال بر اين نكته واقفى كه مغناطيس وجود خانه خدا، با شعاع نامرئى، تا دور دستهاى عالم تو را باز دلمشغول خواهد داشت. اما مگر نه اين است كه اگر اذن و اجازه از او و طلب از تو نباشد، راه بردن به حريم دوست خيال خام پختن است:
«اى دل اگر نخواندت ره نبرى به كوى دوست»
بنابراين، نجوا مى كنى كه خدايا! بار ديگر مرا در اين سفره كرمت از خير و رزق و روزى برخوردار گردان و مىخواهى و مىخوانى كه «مرا بار ديگر دعوت نما» زيرا هر كسى بىترديد نياز دارد كه خود را در يك محيط مستعد و مناسب ارزيابى كند. باز دعا مىكنى كه پروردگارا! تو خود مهار مراقبت و مواظبت را در مقابل انديشهها و وسوسههاى شيطان بر نفس ما قرار دادهاى؛ زيرا اگر حمايت و عنايت تو نباشد به لحظهاى تمام وجودم را پليدى و تباهى فرا مىگيرد. اما چه لذتى از آن بالاتر كه آدمى در سوداى نزديكى و قرب الهى و تمرين بندگى و عبادت باشد. و به تبع آن لطف و كرم الهى شامل حال او گردد:
تو به راه من بنه گامى تمام
تا منت نزديك آيم بيست گام
تازه اين صورتِ ظاهر قضيه است؛ زيرا معلوم نيست كه حتى در همين توفيق ظاهرى پذيرش وجود داشته است يا خير؟ اما همين كه بر آدمى واقعه ناگوار روحى نمىگذرد و با همان عرفان عوامانه براى خود مانند ذرّهاى ناچيز پيلهاى مىتند و خود را در معرض حمايت و قبول مىبيند، خودش گام بزرگى است كه شكرانه فراوان دارد:
تو مگو ما را بدان شه بار نيست
با كريمان كارها دشوار نيست
مىبايست همواره در حالت خوف و رجا بود و تمرين مبارزه با نفس داشت؛ زيرا او همواره در كمين است. بكوش كه سوداى حج را سودايى معنوى و الهى كنى. اگر اين باشد، چه سوداگرى ارزشمندى و چه داد و ستد سودمندى! يقين بدان كه از كرامت الهى هر چه بخواهى مىتوانى بهرهمند شوى؛ زيرا «كم نخواهد شد بگو درياست اين» و همگان مىتوانند بدون نگرانى از آن بهرهمند شوند. اگر كلّ سفر حج به دريافت اين نكته لطيف ختم شده باشد، يقين بدان كه برنده واقعى تو بودى.
بالأخره در انتهاى شب راهى حرم شدم. هنگام رفتن دوستى سفارش كرد كه طواف مستحبى بهجا آور و ثواب آن را به چهارده معصوم هديه كن. اين كار را براى آن مىخواستم انجام دهم كه دوباره به حج دعوت شوم. لذا به مطاف رفتم براى انجام اين طواف. از فشردگى جمعيت كاسته شده بود و در فاصله كمتر از نيم ساعت هفت شوط پيرامون كعبه چرخيدم و به آن توصيه عمل كردم.
خروج از مكه
هنگامىكه اتوبوس خيابانهاى مكه را به قصد جدّه طى مىكرد، يكى از مدّاحان اهل بيت قطعهاى را ساخته بود كه قطعه «وداع با كعبه» نام داشت. اين قطعه را او خودش در كنار كعبه ساخت. در همان حال به ياد اين قطعه افتادم و آن را زير لب ساز كردم.
شبانگاهان تا به وقت سحر در طواف حرم ناله ها دارم
ولى با ياد وداع حرم از دو چشم ترم ژاله ها بارم
خداحافظ اى حرم، اى بيت، اى مقام، اى باب، اى صفا اى سعى
خداحافظ اى حَجَر، اى حِجر، اى حطيم، اى ركن، اى مكان وحى
چنان زمزم اشكبارانم
جدا از تو چون غريبانم
خدا حافظ كعبه خوبم
خدا حافظ كوى محبوبم
و بعد از آن، در رثاى شهادت سالار شهيدان اين نوحه را خواند:
اگر امشب كاروان نرود من بمانم و اين لاله گون صحرا
كنم گريه از براى پدر تا سحر پرپر مادرش زهرا
اگر دشمن تازيانه زند روى نعش پدر بر تن زارم
ز رگهاى پاره پاره او لحظهاى لبِ خود بر نمىدارم
روان سوى شام ويرانم
خداحافظ اى پدر جانم
حضور در بزم الهى و در سفره اطعام خداى تبارك و تعالى موهبتى است از خداوند كه براى هر كس فراهم نمىشود و «عمرى بايد كه يار آيد به كنار». اما رهآورد آن چيست؟ رهآورد سفر پس از بازگشت، اين است كه متوجه مىشوى چقدر دلداده شدهاى! حافظ گويد:
عرض حاجت در حريم حرمتت محتاج نيست
راز كس مخفى نماند بر فروغ راى تو
سپاس و ختم كلام
هم طلب از تست و هم آن نيكوى
ما كهايم، اوّل تويى آخر تويى
اين بار خداوند بزرگ بر اين بنده نالايق و ناشايست منتى گذاشت كه بتوانم سفر حج را با همه مشكلات در دوران توانايى و جوانى طى كنم كه انجام همين سفر آن هم با اين ويژگىها توفيق بزرگى است. بر اين اساس، زبان سپاس و ستايشم الكن و ناقص و كوتاه است. از خداوند بزرگ مىخواهم تا لحظه حيات براى سبك شدن گناهان افتخار انجام اين سفر را بيابم، شايد روزنههايى براى رستگارىام فراهم شود و توشهاى معنوى فرا راهم قرار گيرد تا بتوانم ديگران را دعا كنم و نيز در پس پردهاى كه تنها راز آن بر خداوند آشكار است، آمرزيده شوم.
گر بد و گر نيك فكندم به پيش
پوش بَدِ من به نكويى خويش
چون كه بدين پايه رساندم كلام
به كه كنم ختم سخن والسلام
كوى يار
ميهمانى فقير و ضعيف در نزد ميزبانى محتشم و مكرّم كه او را با تمام كاستىها و نقصانهايش بر سر سفره خود نشانده است. سفرهاى است پر از اطعام معنوى پر از شفا و اكسير كه مس وجود را به كيميا بَدل مى كند
بهراستى كه مزد نالهها و نجواها همين فيض حضور و جرعه نوشى در بزم عاشقان جمال اوست اگر آن استغاثههاى خالصانه نبود، ديدارى هم در كار نبود و حال كه اينجايى مىبايست شكرگزارى را از سر صدق بهجاى آورى.
اگر وراى اين ظواهر و مناسك نمادين، آدمى در نيابد كه آن سوى اين علائم چه رازى نهفته است، بدون شك اعمالى ظاهرى بهجا آورده است.
تازه داشتى جاى راحتى براى استراحت فراهم مىكردى و كم كم داشتى با چادر و زيرانداز نازك و دانههاى خاك صحراى عرفات انس مىگرفتى كه بايد رها كنى و بروى! عجب! اين همه، تنها براى يك بعد از ظهر! در تأملى اما در نمىيابى كه اين راز و رمز وقوف براى چيست؟
مگر طواف وداع هم داريم؟ وداع از جايىكه آدمى هميشه آرزوى ديدارش را دارد؟! مگر مىشود؟ پس بايد ادب خداحافظى را بهجاى آوريم. به همين دليل وداع نكردم و در شوطهاى طواف، همواره از خدا خواستم كه مرا در اين سفر بىبهره و بىنصيب رها نكند.
فاطمه كرامتى اصل
مقدمه:
باز با زمزمه شيرين «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ»، به استقبال نور و بركت و فيض و معنويت؛ «عمره» مىرويم.
باز با زمزمه شيرين «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ»، مرغ دلها از سينههاى مشتاق عاشقان به آسمان بىانتهاى معنويت، سرزمين نور و صفا پر مىكشد تا در لحظهاى بر گِرد مدينه النبى و گنبد خضراى نبوى (ص) گردش عشق كند و در بقيع، خاك غم بر سر ريزد و در سرگردانى و ناپيدايى تربت گمگشتهاى اشك جارى سازد و از آنجا به احرام درآيد و نداى «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ ...» سر دهد. اين همان ندايى است كه دلها را شيفته آسمانها مىسازد و وجود را مملوّ از شوق حضور مىكند. اينجا معجزهاى برپا است؛ بهگونهايكه تو، خود را يكباره در حلقه طوافگزاران حس مىكنى و غرق در جاذبه ربوبى خانه محبوب، در راز و نياز با معبود «صفا» و «مروه» و «زمزم» و «حِجر»، همه و همه مائده آسمانىاند تا كام تو را شيرين كنند.
آرى اين همه، ماجراى «سفر عشق» است؛ سفرى كوتاه ولى پرماجرا، كه بايد پيك دل را به عمق آسمان برساند؛ جاييكه نور است ونور، آنجا منتظرِ پيكِ دلهاى عاشق و بىقرار شمايند، «اللَّهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَيْكَ فِي دَوْلَةٍ كَرِيمَةٍ ...»
به نام او كه مرا به خويش مىخواند و پس از مدتها انتظار، سفره ميزبانىاش را در برابرم ميگسترد و نمىدانم تا چه حد لايق ميهمانىاش هستم. اما هرچه هست، خوش است و نيكو، چرا كه در وادى عشق، هم انتظار زيباست، هم وصال.
سال گذشته، در روز سيزده شهريور، بههمراه پدر و مادرم، به سرزمين وحى مشرّف شديم و در همان مكان مقدس، خبر قبولى دانشگاه را به من دادند و در برابر كعبه نماز شكر گزاردم و از پرودرگار خواستم كه توفيق دهد سال ديگر به همراه دانشجويان به اين سفر پر بركت معنوى نايل شوم و از همان زمان كه از حج برگشته بودم، چنان شيفته و عاشق اين سرزمين شده بودم كه شبانهروز دعا مىكردم؛ «اللَّهُمَّ ارْزُقْنِى حَجَ
بَيتِكَ الْحَرَامِ فِى عَامِى هَذَا وَ فِى كُلِّ عَامٍ» ديگر طاقت فراق نداشتم و هميشه مىگفتم: خدايا! آيا مىشود بارِ ديگر چشمان گناهكارم به جمال مسجدالنبى، آن گنبد خضراى نبوى روشن شود؟
وتا امروز نمىدانستمكه خداوند دعايم را مستجابكرده است. امروز بيست ونُه خرداد است. يكى از زيباترين روزهاى زندگى من؛ روزى كه نامم جزو منتظران بيتالله الحرام در دانشگاه پيام نور درآمد.
باورم نميشد كه بار ديگر اين عطيه الهى نصيبم گرديده است. از سويى دلم لبريز از شور و شعف است، از سوى ديگر نگرانى و اضطراب بر وجودم سنگينى ميكند؛ چرا كه با تمام وجود اين سفر را دوست دارم، اما لياقتش را ندارم.
از اين زمان به بعد، منتظرم تا تاريخ حركت به سوى سرزمين وحى اعلام شود.
چهارم شهريور است، سرانجام، پس از مدتها انتظار، خبر يافتم كه تاريخ حركت سيزده شهريور است. برايم بسيار جالب بود، درست همان تاريخى كه سال گذشته مشرّف شده بودم، امسال هم در همان تاريخ راهى مىشوم، دوازده شهريور ...
اكنون هنگام خداحافظى است. در اين سفر رسم بر اين است كه از اين و آن، حلاليت بخواهى و خداحافظى كنى. اما چقدر خداحافظى برايم دشوار است! اقوام و دوستان، بدون استثنا التماس دعا دارند و با هر التماس دعايى، شرمنده مىشوم؛ زيرا خوب مىدانم كه چقدر عاصى و روسياهم! با هركه خداحافظى مىكنى، خوشحالتر از توست. چشمهايش ابرى مىشود، آهى مىكشد كه انگار به آخر نمىرسد و التماس دعا:
يكى اولين نگاه بر «كعبه» را ...
يكى زير «ناودان طلا» را ...
يكى «بقيع» را ...
خدايا!
تو كه خود مىدانى من فرومانده در مرداب خويشم و هنوز قطرهاى را به شفافيت دل عشق نورزيدهام. مرا چه، لياقت رساندن اين بار سنگين؟ با كدام توان و طاقت؟! پيكيكه من باشم پاكى تمنايشان را آلوده نمىكند؟ دستهاى معصيت من كدام سوغات متبرّكى را امانتدار باشد؟ و چقدر اين حرف محبتآميز عذابم مىدهد؛ «لياقت داشتى كه خدايت طلبيد». هر بار شنيدنش قلبم را مىلرزاند و مىگرياند. به همان خدايى كه مرا از كرم طلبيد، قسمت نبوده است. رازى نبوده، بلكه نياز بوده است.
اكنون ساعت هشت صبح، در هواپيما نشسته، عازم جده هستيم. دلم مىخواهد از اين به بعد؛ يعنى از اين لحظه تا پايان سفر، توفيق داشته باشم و بتوانم از راه دور، همه آنچه كه با چشمهاى تو مىبينم و با قلب تو در مىيابم، بر روى كاغذ بنويسم و از خدا مىخواهم كه به من اجازه دهد تا بر ميزان اخلاص و صداقت بنگارم.
اكنون در هواپيما، پس از دو ساعت و اندى حركت، حس مىكنم كه روى دريا هستيم و با تكانهاى دلهرهآورِ اين مرغ آهنين بال، دست و پنجه نرم مىكنيم. دلم مىخواهد خود را در آسمان بيكران رها كنم تا شايد مزه استغراق را حس كنم و ببينم آيا مىتوان معناى خلاء و بىوزنى را چشيد؟ حال غريبى دارم!
پروردگارا! باور نمىكنم كه به سوى تو مىآيم. دلم شور مىزند. پس از مدتها فراق، به ديدار معشوق ميروم. دست و پايم را گم كردهام و لرزه بر اندانمم افتاده است.
به مقصد نزديك گشتهايم. هواپيما سرعتش را كم مىكند. گوشهايم سنگين مى شود، قطرههاى عرق روى صورتم مىنشيند. بوى شرجى بودن هوا را به خوبى حس مىكنم. هواپيما در اين زاويه مايل، بندر را دور مىزند و مىنشيند. ميهماندار، هواى جده را 31 درجه سانتيگراد اعلام مىكند. هوا گرم است. كاش مىتوانستم من هم تبخير شوم و در يك عروج باشكوه به قطرهاى مبدّل گردم تا بر روى گلبرگ نگاه محبوب جاى گيرم. آيا مىتوانم؟ نمىدانم.
اكنون در سالن فرودگاه جده نشستهايم و در انتظار ورود به داخل سالن. تعداد زيادى از مأموران امنيتى به چشم مىخورند. لباس سفيدى بر تن دارند و چفيهاى قرمز بر سر. بىسيم به دست، جمعيت را كنترل كرده، ويزاها را بازديد و برگ معرفى را پر مىكنند. در گوشه و كنار سالن، مغازههايى به چشم مىخورد؛ از كفتريا گرفته تا الاستعمالات و ...
ساعت يازده ظهر است. 3 ساعت از زمان در سالن انتظار سپرى شد. منتظر مانديم تا سرانجام اجازه ورود گرفتيم. بسيار خستهايم. بدنها خيس عرق و گوشها درگير صداهاى بلند و غريبى است. معلوم نيست كه صداى موتور هواپيما است يا صداى چيز ديگر. در زير چادرهاى
بزرگ شيرى رنگ فرودگاه نشسته، منتظريم اتوبوسها از راه برسند و راهى ديار محبوب شويم. آرى، قاعده عشق است كه بايد انتظار كشيد. اگر قرار بود باآسانى به ديدار معشوق راهت دهند كه ديگر نه قدر عشق را مىدانستى و نه قدر معشوق را.
در نيمه راه جده- مدينه، كنار رستورانى توقف كرديم براى نماز و صرف نهار. هوا بسيار گرم و آفتاب به شدّت سوزان. صداى اذان در فضا مىپيچد. عجب سرايش زيبا و زلالى! چشمها را مى بندم و غرق در نواى اذان، سعى مىكنم سرايش آن را در درون جانم جارى سازم تا آرام گيرم. اما ناگهان احساس مرموز، دلهره و اندوهى تلخ را به جانم مىريزد. «أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ الله» بيان نمىشود. دلم مىگيرد، مگر نه اينكه او محور ولايت اوست، پس براى چه اين همه مظلوميت؟!
مدير كاروان مىگويد نمازها را بخوانيد تا براى خوردن نهار آماده شويم.
پس از نماز و صرف نهار، بار ديگر به حركت خود ادامه داديم. به جغرافياى جاده مىنگرم و بيابانهاى اطراف و ساختار زمين، كه سخت و سنگى است و نردههاى فلزى ممتد، كه جاده و بيابان را تفكيك كرده و تابلوهايى كه در هرچند كيلومتر نصبكردهاند؛ «سُبحانالله»، «الله اكبر»، «لا إله إلَّا الله» همه اينها نظم خاصى را بهوجود آورده است.
نميدانم چرا راه طولانى شده، اىكاش مىشد بعضى مسيرها را پرواز كرد، اما گويى بالى براى پرواز نيست و بايد به گامهاى آرام و آهسته تن داد. كاش در زندگى سكون وجود نداشت؛ چرا كه انسان در حركت معنا پيدا مىكند. توكَّلتُ عَلَى الله. پيش به سوى مدينه، شهر الهام و وحى. ياد و نام مدينه چهها كه بر سر و دلمان نمىآورد. حالا به راستى تو را به آغوش يار خواندهاند. رها هستى و آزاد، پس هرچه خواهى كن، اين تو و اين مدينه! انگار صدايى به من گفت: لحظههاى بزرگ در زندگى زياد نيست، «زمان را درياب».
ساعت 7 بعد از ظهر به وقت عربستان است. نزديك مدينهايم، چشمانم به تابلوهاى كنار جاده است ... 40 كيلومتر، 20 كيلومتر، 5 كيلومتر ... ديگر طاقتم طاق مى شود.
به دروازه مدينه رسيدهايم، از دور چشمانم به منارههاى مسجدالنبى روشن مىشود. لرزهاى بر اندامم مىنشيند و اشك از ديدگانم جارى مىشود. آيا در عالم رؤيايم؟ آيا آنچه مىبينم واقعيت دارد؟ زهرا (س) منتظر است. بقيع به اطراف چشم مىگرداند و محمد (ص) با آن عظمت و جذبه نگاهش در انتظار ميهمانان.
اكنون وارد شهر شديم. هتل ما قصرالدخيل در حدود 600 مترى مسجدالنبى است. از اتوبوس پياده مىشويم و با راهنمايى مدير هتل و خدمتكاران، اتاقهايمان را تحويل ميگيريم و بعد از استراحت وصرف شام، آماده رفتن بهحرم پيغمبر و بقيع ميشويم.
روز چهارشنبه، ساعت 10 صبح به همراه روحانى كاروان، راهى بقيع و مسجدالنبى شديم. گامهايم با شتاب برداشته مىشد. براى من دوّمين ديدار بود و زمانِ به وقوع پيوستنِ لحظه انتظار. در دلم آشوب بود. هرچه به حرم نزديكتر مىشدم، بر دلشورهام ميافزود. در حال خودم بودم؛ همان عالم خلوت كه حس ذوب شدن را در انسان تقويت مىكند ...
به بقيع رسيديم، غوغايى بود، انبوهى از زن و مرد در پشت ميلهها! بيشتر زائران ايرانى بودند. از حاجيان كشورهاى ديگر خبرى نبود. جمعيتى انبوه روبهروى نردهها ايستاده بودند. جلو رفتم، مدّاحى با لباسِ سراپا سفيد، ذكر مصيبت حضرت زهرا (س) را مىخواند و جمعيت بىاختيار مىگريستند. گريه نه، زار مىزدند. چشمها به مانند آسمان پربغضى بود كه بىمحابا مىباريد و مجال يك لحظه را به آدم نمىداد. فضاى غريبى بود. هم مظلوميت بىبى و هم مظلوميت شيعه.
گويا مدينه يك قبرستان بيشتر ندارد، آنهم بقيع است. بقيع براى يك شهر، بسيار كوچك است! كوچك و كافى! اهالى مدينه مردههايشان را با آداب و احكام ما خاك نمىكنند و در آن هيچ سنگ مزارى به چشم نمىخورد! هيچكدام از بستگان و آشنايان و يا دست كم نماينده مذهبىشان، با جنازه متوفى به قبرستان نمىآيد. تنها مأموران دفن، مانند تحويلگيرهاى گمرك! با يك چشم به هم زدن و طرفه العينى كار را تمام مىكنند و فاتحه! و سرانجام مقدارى پودر اسيد بر كفن مىپاشند، همين! در نتيجه پس از مدت نسبتاً كوتاهى اگر چيزى باقى بماند، تنها چند استخوان است و بس، كه آنها را كنار مىزنند و مردهاى ديگر را در جاى آن به خاك مىسپارند.
بقيع مدفن چهار امام شيعه (امام حسن مجتبى، امام سجاد، امام باقر و امام صادق (عليهم السلام)) و بسيارى از صحابه، تابعين و مسلمانان صدر اسلام است؛ مانند عبداللهبن جعفر همسر حضرت زينب، عباس عموى پيامبر و ...
اطراف قبرستان، دور تا دور ميدان، پر است از ساختمانهاى مدرن و تبليغات جديد اروپايى. در اطراف بقيع ديوارى بلند كشيدهاند و ورود بانوان به بقيع ممنوع است (به واقع، مظلوميتى مضاعف، مىگويند رفتن زن به قبرستان، حرام است!)
در قبرستان بقيع، هماكنون هيچ چراغ و يا بارگاهى وجود ندارد و حتى قبر چهار امام معصوم (عليهم السلام) شبها در تاريكى و روزها در زير آفتاب و باد و باران قرار دارد. اين به آن خاطر است كه علماى وهابى هرگونه بنا ساختن بر روى قبور و توسل و زيارت به بزرگان، حتى پيامبر (ص) را حرام و شرك مىدانند. اما در اينجا به حقيقت هر ذره از ذرّات خاك، با تار و پود قلبهاى شيعه پيوند دارد و با دود و اشك و آهشان به آسمان بالا مىرود تا بىخبران از سرّ كار شيعه، پى ببرند و بفهمند كه شيعه اگر با ازدحامى عجيب و ولعى غريب، بر سر مرقد مولايشان
اميرالمؤمنين على و امام حسين و ديگر امامان (عليهم السلام) در مشهد و كاظمين و سامرا مىافتد و بوسه بر در و ديوارشان مىزند و همچون پروانهاى بر گِرد شمعشان دور ضريحشان مىچرخد و مانند بلبل بر شاخه گل نغمههاى جگرسوز سر مىدهد، نه از آن رو است كه مرعوب گنبد و بارگاه است و مجذوب نقره و طلا و قنديل و صحن و رواق! نه، چنين نيست، بلكه شيعه بر اساس معرفتى كه دارد، در هر گوشه دنيا كه اثر و نشانى از چهارده معصوم سراغ بگيرد، با شوق و ولعى تمام به سوى آن مىشتابد و تا حد تقرب و نزديك شدن، پيش مىرود. آرى، اگر شيعه ممانعتى نبيند، خود را بىتابانه بر سر مراقد طيبه مىافكند و با مژگان چشمش خاكها و غبارهاى آن قبور مطهّر را مىروبد و آنگاه به جاى آن «طلاى ناب» مىريزد و در اندك مدّتى شكوه و جلالى عظيم بر فراز مزارهاى مشرفه بر پا مىكند.
بعد از زيارت ائمه بقيع مىخواستيم وارد مسجدالنبى شويم، اما وهابىها ورود به حرم را در شب حرام مىدانند، روشن كردن چراغ را نيز، به همين دليل شبها درهاى حرم را مىبندند. بنابراين، به همراه كاروان به طرف هتل راه افتاديم.
وقت سحر به همراه دوستان به قصد زيارت حرم پيامبر (ص) از هتل بيرون رفتيم و چه زيباست گلدستههاى باريك و نيزهاى شكل مرقد پيامبر خدا، با نور مهتابزده نقرهاى، گويى زيبايى زلالى را مىنماياند كه توان تجلّى عظمت پنهانى را تنها سوسو مىزند. هرچه نزديكتر مىشدم، درونم را حقيرتر مىيافتم. به ديدار رسولالله مىرفتم، كسيكه مهربانتر از همه عالميان است، لحظههاى شگفتى بود، جاى همه مشتاقان و عاشقان خالى است.
خدايا! باورم نمىشد كه بار ديگر گام در اين مكان مقدس بگذارم. در حالى كه ذكر بسمالله و صلوات را زمزمه مىكردم، وارد مسجد شدم، گويى آب بدنم را كشيدهاند. همچون كاغذ، مچاله شده بودم. چشمهايم احساس گرما مىكرد و بىاختيار مىگريستم. دو ركعت نماز خواندم. چقدر باصفاست، انگار روحت در آستان الهى به پرواز در مىآيد و ناگهان همه توصيهها و التماس دعاها در ذهنت خطور مىكند.
وقتى براى نخستين بار به زيارت حضرت مفتخر مىشوى، ناباورانه فقط نگاه مىكنى! بلكه در نگاه هم مىمانى. مسجدالنبى تاريخ نيست، خاطره نيست، معمارى نيست، زيبايى نيست. احساس مىكنى جايى است كه خداوند با انسان اتمام حجت مىكند. محل نزول وحى است. مقرّ خودساخته پيامبرى است كه آخرين حرفهاى خدا را براى انسان بازگو كرد.
بيرون كه آمدم، احساس مىكردم آدمترم، وسط حياط؛ يعنى محوطه تقريباً بزرگ بيرون مسجد ايستادهام. مات و سبك. از زمين تا آسمانش را غرق شدم، چقدر مغزمان ضعيف، قلبمان كوچك و جسممان ناتوان است! ...
مسجدالنبى امروز بسيار بزرگ است. مساحت كنونى آن، همراه با محيط پيرامونياش حدود 400500 مترمربع است؛ برابر با شهريثرب يا مدينه عصر پيامبر (ص)! در اين توسعهها، بسيارى از نقاط تاريخى مدينه؛ مانند خانه ابو ايوب انصارى، خانه امام صادق (ع)، كوچه بنىهاشم، مقبره عبد الله پدر پيامبر خدا، مسجد بلال واماكن بسيار ديگر، كه هريك از نظرتاريخى اهميت زيادى داشتهاند، به كلّى ويران شده است! مساحت مسجد النبى، بدون احتساب فضاى پيرامونى آن، 98500 متر مربع است و پشت بام مسجد 68000 متر مربع مساحت دارد و داراى 27 سقف متحرك است كه ابعاد آنها 18* 18 متر ميباشد و بهطور خودكار، در گرما و سرما، دماى مسجد را كنترل مىكند. 2104 ستون از مرمر سفيد دارد، به قطر 64 سانتىمتر و ارتفاع 13 متر. پايين ستونها به شكل مكعب است كه منافذى در آن ايجاد شده تا هواى خنك وارد مسجد شود و دماى آن را متعادل نگهدارد. مسجدالنبى داراى 10 مناره است، كه ارتفاع هركدام از آنها به 104 متر مىرسد.
در قسمت مركزى مسجد و در سمت شمال روضه مباركه محيطى روباز وجود دارد كه با 6 چادر تاشو (چتر) پوشانده ميشود.
اسامى دوازده امام (عليهم السلام) بر بالاى ديوارهاى اين حياط وجود دارد و نام حضرت مهدى (عج) در يكى از دايرهها به صورت محمدالمهدى نوشته شده كه «ح» محمد به طرز زيبايى به «ى» مهدى چسبانده شده، به طورى كه از تركيب دو حرف، واژه «حى» به معناى زنده به چشم مىخورد.
مسجدالنبى گنجايش 700000 نمازگزار و در مواقع ازدحام تا يك ميليون نفر را دارد.
مسجدالنبى (ص) از اطراف داراى درهاى بسيارى است كه از مهمترين آنها ميتوان بابجبرئيل، بابالبقيع، بابالنساء و ... را نام برد كه اندازه آنها 3* 6 متر و وزن هر لنگه آنها 5/ 1 تن است.
حياط خارجى مسجدالنبى، كه شامل محوطه صاف با سنگهاى مرمر سفيد رنگ است، در شب، به وسيله ستونهايى كه روى آن نورافكنهاى قوى نصب شده، به زيبايى روشن مىشود. بعد از شكر خداوند منان و بهجا آوردن اولين نماز صبح مدينه، زمانيكه مىخواست آسمان لاجوردى تند و خوشرنگ مدينهالنبى دريايى شود، به طرف بينالحرمين به راه افتاديم؛ جايى كه تمام حاجتها برآورده مىشود. اين مكان ميان حرم پيامبر و بقيع واقع است. در آنجا به همراه روحانى كاروان زيارت ائمه بقيع را خوانديم.
امروز احساس غريبى داشتم. حس مىكردم بىبى دو عالم، در اطراف مدينه ايستاده است. نمىدانستم در كجا به دنبالش بگردم. خانهاش را خراب كردهاند. قبرى هم كه نيست. كاش مىشد وراى حجابهاى بينايى و زمان و مكان محدودِ به ماده، او را با حقيقت وجودش درك كرد. گرچه حقيقت وجود آن بانو بر هيچكس آشكار نمىشود، اما اىكاش مىشد قدرى از زلال معرفتش را نوشيد! مگر پذيرايى چگونه است؟! من نيامدهام كه تجارت كنم. مرد مؤمنيكه دقايقى روضه مىخواند، دائم از حاجتها مىگفت ولى من دلم نمىخواهد در اين لحظات، دعا كنم. مگر وقتى آدم به خانه كسى براى ميهمانى مىرود، با كاسه نياز مىرود! اگر هم برود كاسهاش را نشان نمىدهد. اين از كرم ميزبان است كه نياز و حاجت ميهمان را دريابد و او را از نيازهايش مستغنى سازد و اكنون كه ميزبان ما، اقتدار جهان در دست اوست و چرخ عالم به نگاهش ميچرخد، پس دستش پر است و بى شك جامهاى نياز ميهمانان را پر خواهد كرد.
بعد از زيارت ائمه بقيع، در ساعت 5/ 7 از بابالنساء وارد حرم اصلى پيامبر شدم. خانمها در ساعتهاى خاصى اجازه ورود به اين قسمت حرم را دارند. فشار جمعيت و كثرت آن، همچنين حضور متواضعانه و تكريموار زنان، مكان مقدس ضريح و خانه بىبى را نشان مىداد. ضريحى وجود نداشت و به شكل حرمهاى ايرانى نبود، بلكه مسيرى بود پوشيده از قفسههاى كتابخانه كه با قرآنِ يكدست و يك شكل سعودى پر شده بود. در اطراف و جلو اين حرم، زنهاى سياهپوش با روبندهاى سياه، رو به جمعيت ايستاده بودند. كمى جلوتر، ميلههاى آهنى با طناب مانع حضور جمعيت در آن قسمت بود.
در ميان جمعيت و در عين شلوغى و ازدحام، خودم را به جلوى در خانه حضرت زهرا، كه درى سبزرنگ و داراى كلون و قفلهاى قديمى است، رساندم. زمانى كه چشمت به اين در مىافتد، به 1400 سال پيش بر ميگردى و مصائب بانوى دو عالم در ذهنت تداعى مىشود. به بىبى گفتم ميهمانت پشت در خانه نشسته، براستى خانهات اينجاست؟ ناگهان حضورش در دلم جلوهگر و انقلابى برپا شد. جرقهاى كه خرمن وجودم را بار ديگر سوزاند و خاكسترش را به جاى گذاشت. بىبى آمد با گامهاى مظلومش و آن نگاه شيفته و تبدارش. بىبى آمد با كولهبار رنج و مصبتش. بىبى آمد با دستهاى نوازشگر پر مهرش. اما بىبى مرا به داخل خانهاش نبرد. او بيرون خانه، از ميهمانش پذيرايى كرد. خانه حضرت زهرا (س) توسط زنان سياهپوش روبنددار و شرطهها محاصره شده است. گفتم: خانم! چطور اجازه مىدهيد با دلشكستگان عاشقت اينگونه رفتار كنند!؟ زائران از راه دور و با دنيايى از عشق و نياز آمدهاند. اشكهايشان، زارى دلهايشان و خم زانوهايشان، خبر از عشقى عظيم مىدهد. پس چرا اينگونه؟!
پس از لحظاتى سكوت، قطره اشكى را در چشمانش يافتم و فهميدم كه مىگويند: اينان همان كساناند كه آزارم دادند. همسرم على را در اوج مظلوميت كشانكشان به مسجد بردند. بىبى مىگويد، اما در سكوت، انگار من صداى بىبى را از درون سينهام مىشنوم. بعضى وقتها براى سخن گفتن و شنيدن، هيچ لازم نيست مگر دل شكسته. من سرم را در آغوش بىبى گذاشتم و از تهِ دل گريستم. آنقدر كه احساس كردم مىخواهد جان از تنم مفارقت كند.
خدايا! مگر مىشود خورشيد را از سر بريد يا قير بر چهره ماه و ستارگان پاشيد؟ قربان نامت اى زهرا! ... و تازه فهميدم مظلوميت شيعه ريشه در كجا دارد. خداوند به همه مهجوران و مظلومان عالم صبر دهد! اين قسمت از مسجد شامل ضريح پيامبر، روضه نبوى، منبر پيامبر و حجره و قبر شريف پيامبر و خانه زهرا محرابها و صفّه و ستونهاى حرم؛ شامل ستون مخلّقه، عايشه، توبه، سرير، محرّس، ستون تهجّد و ستون حنّانه است.
در داخل ضريح، قبر حضرت رسول (ص)، ابوبكر و عمر و خانه حضرت زهرا و محراب تهجد و مقام جبرئيل و اگر قبر حضرت زهرا را نيز در خانه آن حضرت فرض كنيم شامل قبر ايشان نيز مىشود.
ضريح، بسيار قديمى به نظر مىرسد. جنس آن از آهن و به رنگ سبز است كه دست زدن به آن ممنوع ميباشد، چه رسد نگاه كردن به داخل يا بوسيدن آن! ارتفاع ضريح حدود 13 متر و درون آن تاريك است. مأموران در كنار آن ايستاده و از نزديك شدن جلوگيرى مىكنند، اگر در قسمت روضه، رو به قبله بنشينيم، ضريح مبارك در سمت چپ قرار ميگيرد.
اكنون كه مينويسم، عصر جمعه است. شب گذشته دعاى كميل باشكوهى در محل بعثه رهبرى برگزار شد. بعد از دعا، به همراه دوستان راهى بقيع شديم. نمىدانم چه حقيقت و چه رازى در بقيع نهفته است كه يكباره انسان را اين همه زير و رو مىكند. به آسمان مينگرم كه شاهد اين همه غربت است. زائران ايرانى و ضجه زدن آنها جگر آدم را آتش مىزند. همه به يتيمانى مىمانيم كه به تازگى مادر از دست دادهايم. آرى اين داغ آنقدر تازه است كه دل را به ويرانهاى مبدّل مىسازد.
ديشب را تا سحر به همراه دانشجويان در كنار بقيع و بينالحرمين به شبزندهدارى گذراندم و خدا را شكر كردم كه توفيق داد بار ديگر شب جمعه مدينه و دعاى با عظمت كميل را درك كنم.
وبعد ازآن، چشم بهگنبد خضرا دوختم و سعى كردم همه كسانى را كه التماس دعا گفته بودند به خاطر بياورم و از خداوند منّان خواستم كه حاجاتشان را برآورده سازد.
صبح جمعه، بار ديگر در محلّ بعثه رهبرى دعاى ندبه را خوانديم. امروز به سرور عالم بشريت، آقا امام زمان (عج) مىانديشم، به بزرگى و عظمتش، به لطف و كرمش و در اين لحظه احساس مىكنم كه ديدگانم نغمه غمى غريب را مىسرايد و عشقى غريبانهتر در پستوى دلم خانه كرده و در مىيابم گوهرى پاك در گنجينه جانم گم گشته و جاى خالى كسى در صحنكوچه و شهر به چشم مىخورد. كسى كه آواى عشقش مرا مشتاقانه به سوى خويش مىخواند.
آرى با عنايتِ او به اين سفر رهسپار شدهام و از روزى كه در مدينه هستم دلم بهانهاش را مىگيرد؛ زيرا شنيده بودم داستان كسانى را كه در سفر حج با آقا ملاقات داشتهاند و اين انديشه آزارم مىدهد كه چقدر سياهم و آلوده، كه مولايم مهدى فاطمه با ماست و از بركت وجود اوست كه اين دنيا پا برجاست، ولى تا كنون چشمان گنهكارم لياقت ديدنش را نداشتهاند.
بغض بيش از پيش گلويم را مىفشارد و باقيمانده وجودم را ذوب مىكند. خودم را به مانند خاكسترى مىبينم كه تندباد آن را به اين سو و آن سو مىپراكند. اما هنوز يك هفته ديگر فرصت دارم، مىتوانم در بيتالله الحرام، در كنار كعبه دنبال آقا بگردم. خدايا! به اميد تو ...
امروز شنبه است، همگى براى زيارت دوره آمادهايم و ميخواهيم به همراه كاروان از مساجد قديمى مدينه ديدن كنيم. چه دلنشين است با همسفران و همدلان پاك و مخلص به جاهاى خوب رفتن.
ابتدا رهسپار احد شديم. در 5 كيلومترى شمال مدينه، رشتهكوهى است به طول 6 كيلومتر. يكى از جنگهاى مهم صدر اسلام (جنگ احد) در اين منطقه رخ داده است. نام «احد» مزه تلخ نخستين شكست لشكر اسلام را در كاممان باز مىنشاند.
صبح زود است و آفتاب تازه سر بر آورده، آسمان زلال و هوا تميز و مطبوع. كاروانهاى بسيارى به احد آمدهاند و گروهگروه به تماشا و خواندن زيارتنامه مشغولاند. جغرافياى منطقه احد ساده است. تپهاى در يك سمت، محوطهاى باز در وسط و چند تپه و رشتهكوه مانند در سمت ديگر. عجب عظمتى دارد اين كوهها!
اينجا هم بايد از لاى نردههاى آهنين به قبرستان احد بنگرى؛ البته اگر جمعيتِ طالب رخصت دهد. حمزه تنهاست، تنها و غريب و ممنوعالزياره. يك قبر چهارگوش مسطّحِ خاكى، كه بخشى از آن، با چند سنگ سيمانى محدود و مشخص شده است. دلم مىگيرد. حمزه چرا؟! او كه شيعه و سنى ندارد.
فرصت كم است و مجال تأمل نيست و تحمّل بايد. هنوز گرماى هوا شدت نگرفته كه به سوى مساجد سبعه مىرويم. مساجد سبعه يا هفتگانه، در كمال سادگى است و سخت تعجببرانگيز! زير سايه درختى نشستهايم. روحانى كاروان براى جمعيت سخن ميگويد. درباره جنگ خندق و فلسفه وجودى مساجد سبعه ...
منتظريم تا كاروان راه بيفتد و من بتوانم تمام اين مدت را در اين مكانهاى مقدس ميهمان باشم. تصوّر جنگ سه ماهه و حضور حضرت على و فاطمه 8 در بالاى مكان استقرار، زيبا و تمام ناشدنى است. تصوّر اين كه آن روزها زنان با مردان در جبهه جنگ حضور داشتهاند، قابل تأمل است.
مساجد سبعه، اتاقهاى كوچكى است چسبيده به كوه يا تپه و در پستى و بلندى سينهكش كوه.
براى ديدن مسجد فتح يا مسجد حضرت رسول، بايد چهل پله را بالا رفت. اين مشتاقان كه مىبينيم، تا نوك قلّه قاف هم باشد مىدوند. همه تنگ مسير را پيمىگيرند و بالا مىروند. شناسنامه اين مكان نيز شيرين و دوست داشتنى است.
زمانى كه مدينه در محاصره كفار قريش قرار ميگيرد و جنگ خندق ميان مسلمانان و مشركان جريان مييابد، پيامبر در اين مكان براى پيروزى مسلمانان دعا ميكند كه مستجاب ميشود و كفار قريش شكست ميخورند.
مسجد سلمان فارسى پايينتر است؛ حدود 60 متر مساحت دارد. وقتى نام «فارسى» را از زبان غير ايرانيان مىشنوم، به خودم مى بالم بىآنكه نسبتى با مقام بلند دنيوى و معنوىاش داشته باشم. به سمت تپه مقابل مىروم. پاى پلّههايى مىرسم كه تا مسجد حضرت على (ع) پيش مىروند. اين مكان مملوّ از جمعيت است و بايد به نوبت و سريع نماز خواند.
مسجد على (ع) به اندازه يك اتاق 3* 5 است و محرابى كوتاه دارد. فقط قسمت جلوى آن مسقّف است. ديوارهاى گچى و كاملًا ساده و بىنقش آن، اشك هر بينندهاى را در مىآورد. حتى اگر نخواهى! عجيب است! گويى اين فضا برايم آشنا و صميمى است كه سالها از آن دور بودهام. سر بر سجده مىگذارم و از مولا مىخواهم كه سر مرا هم بر بالين حضورش بگذارد.
شرم بر ظالمانى باد كه على را بر جاهطلبان پست فروختند؛ اين فرياد از دل بر ميآيد. تاريخ گواه آن است. كوچهها و خانههاى قديمى شهادت مى دهند ...
به قصد «مسجد فاطمه»، از بلندى پايين مىآيم، يك پيچ نيمدايره مىزنم تا از كنار پياده رو به آنجا برسم. ميان اين دو خانه، باغ با صفايى است. فوارهها و گلهاى زرد و قرمزش را به تماشا ايستادم؛ مسير پيادهروى هفت- هشت مترى، از زنان پر شده است. فاطمه هويت تشخيص زنان است و معناى متكامل سرفرازى «مادر». پاى مسجد كه برسى گريه امانت نمىدهد؛ زيرا در اينجا سادگى بر زيبايى غالب است و آسمان بر زمين قرار مىگيرد. مسجد زهرا سقف ندارد! اتاقى كوچك است! اما مانند خودِ زهرا بىانتها ...
به راستيكه بعضى بزرگاند، بزرگتر از آنكه در زمين جاى گيرند و بر ما زمينىها امتحان بزرگى است پا گذاشتن در اين مكانها. گويى احساس دلشوره دارم. باز هم ميل ديدار است و كمى ظرفيت. راستى چگونه روحى كه پرواز را مىشناسد تحمّل ظرفيت تنگ جسم را دارد؟! باز همان احساس آمده است. نوعى گريز و يك نوع انفجار. نمىدانم. گويى بىبى با گوشه نگاهش ذوبم مىكند. متحير مىشوم. سر بلند مىكنم و به آسمان مىنگرم، به درخت پر برگى كه با تنه بلندش بر فراز اين مأوا سايه افكنده است. به آن چشم مىدوزم تا شايد اندكى از جذبه اين مكان رهايى يابم. اما نمىشود. بغض گلويم را مىفشارد. احساس خفگى دارم. حس مىكنم ما يتيمان واقعى اين خاندانيم و شرافت عشق ورزيدن به ساحت قدسىشان را دارم. با اينكه از نظر مكان با اينجا و محبط وحى فاصله داريم، اما بهراستى از پرچمداران اين امانت بزرگ هستيم. صفا و خلوصِ ايرانىها ستودنى است. اكنون در محوطه بازِ كنار مسجد ذوقبلتين نشستهايم. روحانى كاوران با بلندگوى دستى از تاريخ مسجد ذوقبلتين و تغيير قبله سخن مىگويد؛ اينجا مكانى است كه حضرت رسول (ص) در حال نماز و به فرمان خداوند، جهت قبله را از بيتالمقدس به سمت كعبه تغيير داد ...
ذوقبلتين، مسجدى است بزرگ كه به تازگى بازسازى و با معمارى زيبايى آراسته شده است. بيشتر به يك مسجد مجلّل مىماند. ديوارهاى گچبرى و كنگرههاى زيباييكه در عين سادگى نوعى معمارى اسلامى را جلوهگر ميسازد. طبقه دوم قسمت زنانه است. جلوى اين طبقه، ديوارهاى از چوب و شيشه بهكار بردهاند كه بالاى آن را با چوب كنگرههاى زيبايى درست كردهاند كه جالب و ديدنى است.
ميان مسجد ذوقبلتين تا مسجدالنبى فاصله زيادى نيست و مساحت آن 3920 متر مربع مىباشد. درهاى اين مسجد در طول روز باز است.
داخل مسجد نشستهام. جمعيت زيادى از زائران در آن جمعاند؛ از چهرههاى گوناگون و ملّيتهاى مختلف و جمعى از سياهان زجر كشيده، كه دوستداشتنى هستند. از صميم دل دوستشان دارم و يك دنيا صفا و معنويت را در چهره آنان مىبينم. در خطوط چهرهشان مظلوميت هزارساله را ميتوان ديد و شايد برق همين مظلوميت است كه در چشمهايشان ميدرخشد و آنان را اينگونه معصوم نشان مىدهد.
حجاب زنان تركيه خوب و عالى است. بسيار تميز و مرتّباند. لباسهايشان يكدست و روسرىهايشان يكسان، كه همه را لباس واحد متجلّى مىكند. مانتوهاى بلند، آزاد و سفيد رنگ، همراه با شلوارهاى گشاد و روسرىهاى بلندِ سفيدِ نخى، كه آن را دور گردنشان پيچيدهاند.
در كنار آنان، زنان اندونزيايى نيز نگاهها را به خود جلب ميكنند. لباسهاى شيك بر تن دارند. گرچه حجابشان چندان كامل نيست، اما در حد و نوع خود خوب است. در اين چند روز به هر جا رفتهام، حضور اينان را كه بيشترشان نيز جوان هستند، پررنگ ديدهام. شلوار سفيد همراه با تونيك كوتاهِ سفيد رنگى كه با مقنعهاى بلند- نه از نوع ايرانى آن- پوشيده شده است. در پايين هر يك از اينها گلدوزى با چرخ يا كارِ دست ديده مىشود.
متأسفانه زنان ايرانى از اين جهت محروماند. بزرگترين مشكل اين است كه لباس واحد ندارند. با اينكه چادر بر سرشان است اما حتى در نحوه سر كردن آن نيز متفاوتاند و بنا به نوع آدمها، شهرستانها و سن ايشان تغيير مىكند.
زنان عربستان، اگرچه چادر مشكى بر سر دارند، اما نوع سركردن چادرها يكى است. همگى چادر به شكل عبا سر ميكنند كه دستهايشان بيرون است. در كنار چادر، كه تمام حجم بدنشان را پوشانده، روبندى سياه بقيه صورتشان را، به غير از چشمها، مىپوشاند. اينگونه حجاب در همه زنان عربستان، كه البته در اين مكانها حضور دارند و حتى در ميان ماشينهاى شخصى، كه قابل رؤيت است، يكسان مىباشد.
اكنون به سوى مسجد قبا مىرويم. مسجد قبا نخستين مسجد در تاريخ اسلام است كه به فرمان پيامبر و در محلّى كه استقبال كنندگان آن حضرت در مدينه گرد آمده بودند، ساخته شد. دو ركعت نماز در اين مسجد، ثواب يك عمره دارد. در اين مكان مقدس نيز كوشيدم از تمام ملتمسين دعا ياد كنم و به نيتشان چند ركعت نماز بخوانم ... اكنون زمان رفتن است و با بى ميلى تمام، قُبا را ترك ميكنيم ...
امروز شنبه مصادف است با ولادت خاتون دو عالم، فاطمه زهرا (س). بسيار خوشحال و سعادتمندم كه در اين روز گرامى، در خانه مادرم زهرا، در مدينه منوره حضور دارم. راستش فكر نمىكردم كه روزى، چنين توفيق وسعادتى به من دست دهد كه در عيد بزرگى چون امروز، در اين مكان مقدس حضور يابم.
در شب تولد حضرت، جشن بزرگى از سوى ايرانيان برگزار شد. در همهجا مداحى بود و نقل و شكوفه و شيرينى. احساس ميكردم، آسمان و زمين را به هم دوختهاند و در يك دايره وحدتگونه هر دو تبادل نور مىكنند. نورهايى كه از آسمان به زمين مىباريد و نورهايى كه زمين وآسمان را منوّر مىكرد، چه زيبا و با شكوه است اين نورها!
عصر روز سهشنبه، آخرين روز اقامت ما در مدينه است. عقربه ساعت 5 بعد از ظهر را نشان ميدهد و من دركنار بقيع نشستهام و آخرين غروب مدينه را نظاره ميكنم. صداى آواز پرندگانى را، كه در آسمان بقيع پرواز مىكنند، مى شنوم. پرندگانى كه از مبدأ بقيع پرواز مىكنند و به زائران مىرسند و باز مىگردند و يك تبادل روحى شگفتانگيز را برقرار مىكنند. گويى نقطه اتصال اين ارواح قدسى هستند، يا شايد سلام بزرگان بقيع را به گوش زائران مىرسانند.
امروز به فاطمه بنت اسد مىانديشم؛ به آن بانوى بزرگ كه خانه كعبه مَحرم او شد و در لحظه زايمان به درون راهش داد، مادرِ امام، آنهم اولين امام، بزرگترين انسان روى زمين پس از پيامبر (ص)، مقتدا و ولايت مطلقه در جهان ملك و ملكوت، به روح مقدسش توسّل مىجويم.
ساعت 8 شب، آخرين نماز عشا در مدينه را مىخوانم و راهى قبرستان بقيع ميشوم. آخرين شبِ حضور در بقيع. دلم گرفته است، نه تنها دل من، كه دل همه همراهان. هركس بسته به نيرويش دامن زمان را چسبيده تا بىنصيب فرو نماند، از لحظههاى غنيمت.
در روبهروى بقيع نشسته و از بيان احساس درونيام عاجزم. باورم نمىشود كه بايد وداع كنم. اينجا تنها تعدادى از عاشقان كه شب و روز نمىشناسند و بر گِرد حرم طواف مىكنند، مىآيند و آينه دل را در چشمه اشك شستشو مىدهند و بقيه همه در استراحتاند و خواب ناز.
به گلدستههاى مسجدالنبى مىنگرم و با ناباورى مىپرسم: آيا اين آخرين شب است؟! در پاسخِ خود حيران مىمانم. آرى، بار ديگر فراق مدينه و مادرم زهرا آغاز مىشود و از سال گذشته ياد ميكنم، آنگاه كه از مدينه برگشته بودم، چه شبها كه با ياد مدينه و با چشمان اشكبار به خواب
مىرفتم و چه شبها كه از فراق مدينه خوابم نمى برد. چقدر سخت است جدايى. تازه به نماز پنجگانه مدينه انس گرفته بودم. تازه لذّت عبادت و معنويت را درك كرده بودم. تازه فهميدهام آن چيزهايى را كه سالها در پشت ميزهاى مدرسه نفهميده بودم ...
در همين لحظه، مداحى، روضه امام حسين مىخواند، اما نميدانم چرا ياد امّالبنين افتادم. كاش مىتوانستم دامانش را بگيرم و به ساحت مقدسش متوسل شوم، خداكند امشب صبح نشود!
ساعت 2: 30 نيمهشب، روبهروى حرم پيامبر در 100 مترى گنبد خضرا نشستهام. امشب زائران دانشجو، بينالحرمين و كنار بقيع را قُرُق كرده و هركدام مشغول نماز و زيارتنامه و دعا هستند. لحظههاى آخر است، بايد بيشترين و بهترين استفاده را كرد. شايد ديگر چنين فرصت عاشقانهاى پيش نيايد.
صبح روز سهشنبه، به همراه كاروان، زيارتنامه ائمه بقيع را خوانديم و پس از آن راهى مسجد مباهله شديم. مباهله، به اين معنا است كه دو گروه، يكديگر را نفرين ميكنند و هرگروه كه بر حق باشد، خداوند گروه ديگر را از بين مى برد.
در مسجد مباهله بود كه پيامبر (ص) براى مباهله با مسيحيان اعلام آمادگى كرد اما مسيحيان عقب نشينيكرده، زير بار آن نرفتند و روز بعد گروه زيادى از عالمان و عابدان خويش را گرد آوردند و پيامبر تنها با اهلبيت خويش آمدند. مسيحيانكه چهرههاى روحانى و معنوى پيامبر و اهلبيت را مشاهده كردند، پشيمان شده، مباهله را نپذيرفتند و حاضر به پرداخت ماليات به مسلمانان شدند.
اين مسجد در شمالشرقى بقيع و حدود 500 مترى حرم پيغمبر است و درِ آن، تنها هنگامِ برپايى نماز، به روى نمازگزاران باز ميشود.
ساعت 11 صبح است، روبهروى روضه شريف و خانه حضرت زهرا (س) ايستادهام. چند لحظه پيش، زيارتنامه رسولالله و حضرت زهرا را خواندم. تمام بدنم مىلرزد و اشك از ديدگانم جارى است. جرأت نمىكنم جلوتر روم. شرطهها، خانمها را بيرون مىكنند. ناگزير در حالى كه نفسم به شماره افتاده، از آن مكان مقدس دل مىكنم.
نزديك نماز ظهر است. به بخش توسعه جديد مسجدالنبيآمدهام. جمعيت زيادى آماده نمازند. صداى اذان از بلندگو در فضا ميپيچد. در دورنم ناگاه تحوّلى رخ مىدهد. احساسى فوق آرامش در وجودم جارى است؛ احساسى ملكوتى. اين آخرين نمازى است كه در مسجد النبى (ص) بهجا ميآورم.
پس از نماز، براى آخرين بار بر مرمر زيباى مسجد و حرم چشم مىچرخانم. اشك امانم نمىدهد ...
يا رسولالله، ممنونم كه اين موجود گنهكار را به خانهات راه دادى. ياريام كن اين حالات معنوى، كه بهترين سوغات اين سرزمين است را هميشه حفظ كنم ...
پاهايم ناى رفتن ندارد. هوا بسيار گرم است. احساس گرفتگى دارم. قصد دارم براى آخرين بار به زيارت بقيع بروم.
احساس مىكنم، ارواح معلّق به عزّ قدس الهى در فضا جارياند. بوى عطر حضور در محوطه جارى است. اين حسكه روزى حضرت زهرا (س) را بر روى اين خاك گذاشتهاند، لرزه بر اندام انسان مياندازد. به خاك مينگرم و مىگويم: شايد تغيير كرده باشد. به آسمان نگاه مىكنم، مىبينم كه سرافراز از آن بالا مىنگرد. اى آسمان، تو جاودانه ماندهاى و قرنها مظلوميت اين زمين و نزول فرشتگان و باز شدن درهاى رحمت الهى را نگريستهاى؟! تو ديدى صحنهاى را كه سيدالشهدا، برادرش را به خاك مىسپرد. تو ناظر بودى كه امام باقر، امام سجاد را در خاك پاك بقيع دفن مىكرد! ...
راستى، على در آن لحظه كه زهرايش را به خاك مىسپرد! چه حالى داشت. آن وجود ملكوتى و جلوه الهى را چگونه در خاك گذاشت؟! و خاك، اين پيكر مقدس و آن همه بزرگى را چگونه پذيرفت؟!
وگوييكه خاك با انسان سخنها دارد. هزارهزار گلايه و هزارهزار خاطره. آنقدر سنگين و زياد، كه سنگينى فهمش كمر را خم مىكند و عجز را بر وجود آدمى مستولى مىسازد.
چشمهايم به شدت درد مىكند و همهچيز در نظرم تيره و تار است. نگاهم به بقيع، آخرين نگاه است و حسرت يك عمر اندوهِ فرازى از تاريخ عشقورزى را بر جانم مىريزد و تصوّر جدايى از اين همه طراوت و معنويت، آنچنان آزارم ميدهد كه نمىدانم از اين پس چگونه هجران را تاب خواهم آورد. با دلى پر از بغض و اندوه به جاى همه مشتاقان وآرزومندان و هم دلان و چشمهاى سوخته و سرگردان مىگريم و ... سرانجام خداحافظى ميكنم.
يا فاطمه من عقده دل وا نكردم
گشتم ولى قبر تو را پيدا نكردم
ساعت 3 بعد از ظهر است. در سالن هم كفِ هتل نشستهام. مدّاح كاروان از وداع مدينه مىخواند. شورى به پا است. تمام كاروان خون گريه مىكنند. دانشجويان از زير قرآن رد ميشوند و يكىيكى به داخل اتوبوس مىروند. همگى لباس احرام به تن داريم؛ لباسيكه آدمى را به ياد سفر آخرت مياندازد. اكنون من نيز بايد آماده رفتن شوم ...
در اتوبوس نشستهام. لحظات خداحافظى چه سخت است! ترجيح مىدهم كه ديدارى رخ ندهد تا لحظه خداحافظى فرا نرسد. زمان چه زود طى شد. مدينه را در حالى وداع مىكنم كه گويى حضور در آن را نيز باور ندارم؛ لحظههاى عجيبى است! از يكسو رفتن از مدينه است و خداحافظى با شهر پيامبر و دور شدن از مهبط وحى و از سوى ديگر عشق به ديدار يار. و اميد آن «ديدار» حسرت و اندوه اين «هجران» را اندكى التيام مىبخشد و حال اين دو حس با هم درآميخته و شگفتى را در روح و قلبم پديد آورده است.
هنگام غروب است. آخرين شعاعهاى سرخرنگ خورشيد از پشت كوهها ناپديد مىشود و چشمها همچنان اشكبار است. درى ديگر از دنيايى بزرگ به روى ما گشوده مىشود. مدينه، ده- دوازده كيلومتر پشت سرمان است. لحظاتى ديگر به «ميقات» مىرسيم؛ مسجد شجره يا (ذو الحُلَيفه).
مسجد شجره بسيار زيباست. معمارى ساده و زيبايى دارد. ديوارهاى سفيد و كنگرههاى بسيارش، احساس معنوى و لطافت روحى را در انسان زنده مىكند. از دور بر فراز اين مسجد مناره مانندى ديده ميشود كه پلههاى سنگى- سيمانى كمعرضى دارد. نخلهاى بلندش در زير تابش نورافكنهاى بزرگ، به رديف ايستادهاند و سايه بسيار زيبايى بر روى ديوار بلند مسجد انداختهاند.
در اينجا همه مُحرم شدهاند و آدمى احساس امنيت عجيبى دارد. پوشيدن صورت زن حرام است. هنگام احرام، احساس تحوّل و نو شدن در انسان پديد مىآيد. آنگاه كه غسل مىكنى، لباسها را از تن دور ميسازى و لباسهاى نو و سپيد ميپوشى، مىخواهى به مرحله تازهاى پا بگذارى. آرى، اين تغيير، انسان را براى حركت به سوى آن يگانه محبوب آماده مىسازد. مهياى ميهمانى و ديدار ميشوى.
هنگام مُحرم شدن، حس مىكنى كه پا در پله اول عرش ميگذارى و آماده عروج مىشوى.
چه قولهايى به خدا دادهايم:
زينت و زيبايى ظاهرى ممنوع.
آينه و بوى خوش ممنوع.
سوگند به او نبايد خورد.
حشرات و جانوران را نبايد كشت.
فسوق و دروغ نبايد گفت
و ...
همه لباس سپيد بر تن دارند و ذكر «لبَّيك اللّهمَّ لَبَّيك» بر زبان.
صحنهاى باشكوه و ديدنى است و تمام رحمانيت و رحيميت خدا را در اين لحظات حس ميكنى. حالتى كه پاهايت را، نه بر زمين، كه بر بلنداى آسمان مىگذارى.
ياد آورى مُحرم شدنِ پيامبر (ص) و ائمه اطهار (عليهم السلام) در اين مكان، احساس حضور و نزديكى به آن ذوات مقدس را در دل زنده مىكند.
گويند دليل نامگذارى اين مكان به «مسجد شجره» آن است كه پيامبر (ص) در زير درختى كه در جاى اين مسجد وجود داشته، محرم شده است ...
لحظه حركت اتوبوسها فرا رسيد. حركت براى ديدار؛ ديدار يار، آنجا كه عشق ازلى و ابدى چونان آفتاب ميتابد و نورافشانى مىكند. سفر شگفتى است. گريز از خويش و پيوستن به يگانه مطلق!
شب است و تاريكى. گويى آسمان و زمين به هم چسبيده و سياهاند. بيابان فرو رفته در سكوت و هيچ جنبدهاى به چشم نمىخورد، جز اتوبوسهايى كه به سوى مقصد پيش ميروند. در هر اتوبوسى تعداد زيادى زائر با لباسهاى سپيد احرام به چشم مىخورند. فرياد «لبَّيك اللّهمَّ لَبَّيك» همچنان ادامه دارد و تو احساس مىكنيكه در اين فضاى سراسر سياه و ظلمانى، باريكهاى از نور جارى است؛ نورى كه خلوت و سكوت اين صحرا و بيابان را زيبايى و جلوهاى ديگر بخشيده است.
در چند صد كيلومترى مسجدالحرام هستيم. حسى عجيب و آرامش بخش، از هنگام حركت به سوى مكه بر وجودم مستولى است. آيا حقيقت قبله را خواهم يافت؟ براى تكتك مسلمانان دعا مىكنم. قربان اشكهاى حسرتشان! ...
5/ 1 ساعت از نيمهشب گذشته است. به مكه رسيديم. شهر تجمع كوهها. كوههايى كه همهاش پوشيده از سنگ است. گاه حس مىكنى كه در لابهلاى اين سنگها خاكى وجود ندارد. در حالى كه تصور ذهنىام از مكه اين بود كه شهرى است گسترده، بدون ساختمان و مغازه و خيابان. بيابان گستردهاى كه در وسط آن خانه كعبه واقع است! همواره از مكه، شهرى رؤيايى را در سر مىپروراندم. تصور مىكردم كه خانه خدا بايد در مكانى دور از جنبههاى مادى باشد. اما چيزى كه بيشتر جلب توجه مىكند ساختمانهاى بلند و مغازههاى الوان و ...
محل اسكان ما هتل برج العباس است كه كمى از مسجدالحرام دور است و بايد با وسيله نقليه رفت و آمد كنيم.
هر لحظه كعبه نزديك و نزديكتر مىشود. صداى قلبم را به خوبى مى شنوم. خود را از آنچه هستم بزرگتر حس مىكنم. در پوستم نمىگنجم. حضورش را در اعماق وجودم احساس مىكنم. خود را در برابر عظمتش هيچ ميبينم. اينجا قلب هستى است كه مىتپد. فضا از خدا لبريز است.
از پيچ وخم كوهستانى شهر مىگذريم. هرگامكه پيش ميرويم شيفتهتر ميشويم و هر نفسكه ميزنيم هراسانتر. وزن حضورش را لحظه به لحظه سنگينتر حس ميكنيم. نفسها در سينهها حبس شده و همه تنها چشم ...
آرى، روبهرو شدن با اين همه عظمت دشوار است و تحمل آن سنگين!
پنجشنبه است، ساعت 10 صبح. شبيكه گذشت، بهعلت كمبود وقت، نتوانستم چيزى بنويسم. ناگزير اكنون آنها را مرور ميكنم:
شب گذشته، بعد از خارج شدن از هتل و طى كردن مسيرى، ناگهان خود را در آستانه مسجدالحرام يافتم. نمىدانم چگونه مىتوانم احساسم را، كه در آن لحظه داشتم، بيان كنم. مانند يك رؤيا بود.
از باب ملك عبدالعزيز وارد مسجد الحرام شديم. گامهايم را به آرامى بر مىداشتم. به جلو ميرفتم، ناگهان كعبه در برابرم ...! آنگاه كه از آخرين پله پا به صحن مسجد الحرام گذاشتم، به هم ريختم. دلم مانند كاسهاى كه بر زمين مىافتد و مىشكند، شكست و بىاختيار به سجده شكر افتادم. گفته بودند هنگام نخستين نگاه به كعبه، هر حاجتى داشته باشى روا ميشود. دروغ نيست اگر بگويم در آن لحظه، از شدّت جذبه عشق، مجال حاجت خواستن نيافتم. 450 دانشجو، همگى سر بر سجده گذاشتيم و ديگر نمىتوانستيم سر از سجده برداريم.
بعد از راز و نياز و شكر خداوند منان، براى انجام اعمال آماده شديم ...
اكنون كعبه چون نگينى در ميان امواج خروشان امت ميدرخشد و انبوه زائران، از نژادها و رنگهاى گوناگون بر پيرامونش طواف ميكنند.
از ركن حجرالأسود به طوافگزاران پيوستيم. جمعيت فشرده است و مشتاق. مركب از سفيد و سياه و پير و جوان. همگى پيرامون يك قبله در حال طوافاند. بخواهى يا نخواهى تنهات به تنه مردان مىخورد. اما مهم نيست چون حسش نمىكنى. اينجا همه چيز و همه كس را در برابر عظمت كعبه حقير مييابى.
اينجا همه دل است. اگر دل را از تو بگيرند، ديگر چيزى باقى نمىماند. آنچه ميماند سنگ است و پارچه زربافت و انسانها كه هميشه و همهجا هستند.
قبله مؤمن «دل» اوست و بى دل، كعبه سنگ بىجان است. آرى، راه صعود همانا دل است؛ دليكه متحوّل شده باشد، دلى كه عشق را چشيده باشد. آنگاه است كه در طواف دل، حريم عشق طى مىشود.
هفت شوط طواف، با هر ذكرى كه خودت دوست دارى و سپس دو ركعت نماز طواف پشت مقام ابراهيم و حركت براى «سعى» در ميان صفا و مروه.
مسعى، همه شگفتى است! ابّهت و شكوه است! صداى جمعيت و هلهله تكبيرگويان حريمِ عشق لرزه بر اندام زمين و آسمان افكنده است. آنجا حضور خدا ملموس است.
وقتى بالاى كوه صفا مىايستى، نگاه پر اشتياقت به سوى كعبه دوخته مىشود و سيلاب اشك از ديدگان فرو مىريزد و با خدا راز دل مىگويى. حركت مىكنى؛ همچون قطرهاى كه به اقيانوس افتاده و در آن محو گرديده است. هرچه صبورتر باشى دلخواهتر مييابى.
هاجر، صفا را به مروه و مروه را به صفا، در حالى كه بيابان بود، هفتبار پيمود اما ما بر سنگ مرمر گام مينهيم و راه ميرويم.
هاجر، زير تيغ آفتاب و ما در سايه و در پناه تهويهها.
او سرگردان و متحير و ما گيج و گمراه.
بهجاست كه انسان در اين مكان مقدس اندكى بينديشد و همزمان با سعى بدن، به سعى روحى و سير فكرى نيز بپردازد كه چگونه باب رحمت حق بهروى بندگان صالح و مخلص باز است.
يك «يا الله» و «يا ربّ» كه از سوز دل برخيزد، كوههاى سخت و سنگين را مىشكافد و آب از زمين خشك مىجوشاند. اما با اين شرط كه آن دعا و آن «يارب» از باطن جان و از صميم دل برخيزد تا موجب جوشش چشمه جان باشد. دل كه تكان خورد و جان كه به جوش و خروش آمد، درختهاى خشكيده را شاداب مىسازد و از دلِ صحراهاى سوزان، چشمههاى آبِ روان مىجوشد. هاجر، اين زن، تا اين اندازه قدرت تصرف در عالم دارد؟! بهراستى كه انسان در شگفت ميماند. او از سويى مظهر والاى صبر، مجاهدت، عطوفت و مهر مادرانه است و از سوى ديگر، تابلوى چند بُعدى انتظار، عشق، ايمان و تسليم است كه اينها نمايانگر اراده و قضاى الهى است؛ قدرتى كه مىتواند از يك كنيز بىمقدار، انسانى بزرگ و جاودانه بسازد و جاى پاى يك زنِ محروم و سياه و كنيز، محل گام نهادن بزرگترين مردان، حتى ائمه اطهار شود. چه زيباست اين صحنه و چه عبرتآموز!
بعد از سعى صفا و مروه، عمل پنجم (تقصير) را نيت مىكنى؛ گرفتن مقدارى از موى سر و صورت. بيرون ريختن هواى نفسانى از سر و خداگونه شدن. خوشحالى را در چهره تقصير كردهها مىتوان ديد. گويى معنويتى در گوشهايشان زمزمه دارد؛ «خسته نباشيد» وپس از آن، «طواف نساء» بار ديگر هفت مرتبه پيرامون كعبه گرديدن. اگر اين طواف را انجام ندهى يا به اشتباه انجام دهى، برابر است با حلال نبودن مرد و زن به يكديگر، تا هميشه، مگر اينكه جبران شود. و بعد دو ركعت نمازطواف نساء پشت مقام ابراهيم ...
تمام شد! حج قبول! لبخندى و رضايتى. حالا ديگر هرچه را نيافته باشيم، پيشوند حاج را يافتهايم و وظيفه عهد را به پايان رساندهايم.
شب جمعه است وعقربههاى ساعت بر روى 11. در طبقه دوم مسجدالحرام، رو به كعبه نشستهام. ساعتى پيش دعاى كميل در بعثه مقام معظم رهبرى به پايان رسيد و اكنون منتظريم دعاى خمسعشر آغاز شود.
در انديشهام كه يك خانه سنگى چگونه مىتواند تحوّلى اين چنين در انسان پديد آورد؟! چگونه طواف برگرد اين خانه، نه هفتبار، كه هفتصدبار مىتواند فضيلتها و باورها و بودنها و ارزشهاى درونى انسان را در هم بريزد؟ و چگونه است كه انسانها با انجام فرايض حج، اينگونه متحوّل مىشوند؟
در اين شب عزيز دعا مىكنم كه خدايا! اين سفر معنوى را براى همه عاشقان روزى كن!
صبح جمعه، دقايقى پيش، دعاى ندبه را با قلبى آكنده از عشق و دلى شكسته خواندم. از روزى كه وارد اين سرزمين شدهام، دلم همواره به ياد مهدى فاطمه است. در هنگام طواف، در صفا و مروه و در جاى جاى اين سرزمين به دنبال او مىگردم. گرچه براى رسيدن به اين آرزو، فرقى نمىكند كه در كجا باشى، در ايران يا در سرزمين وحى، مهم آن است كه دل بشكند و با بصيرت و ديده قلبت جستجو كنى، نه با چشم ظاهرى.
اى صاحب عصر، تو در پشت پرچين آسمانى كدام معنويت پنهان شدهاى كه چشم مادى هيچ كبوتر اشتياقى نمىتواند پيدايت كند؟
تو بر سجاده كدامين ابر نماز مىخوانى كه هر بار صاعقهاى آرزوى ديدارت را به آتش مىكشد؟
تو آينهدار تجلّى كدامين صفت خداوندى كه هماره در مرز ميان ظهور و اختفا گام مىزنى؟ و من هنوز چشم به راه آن جمعه موعودم. بيا كه در آن سوى زمين بلورهاى محبّت در گوشه قلبها كدر شده است. بيا كه از درياى خروشان صداقت تنها مردابى بر جاى مانده است. بيا كه دلهاى ما تنها به اميد تو زنده است و چشمهايمان به اميد ديدار تو ميبيند.
اى ذخيره خداوند، يادت چون باد شانههاى دلمان را مىتكاند. بوى عشق مىآيد، بوى قاصدكهاى سپيد ... و صبح نزديك است. آن طرفها كه روى پرچينِ خيال به تو ميانديشيم، تو با كولهبارى از سخاوت دريا، نذر ما را مىپذيرى و ما برايت أَمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاه ... مىخوانيم.
شود آيا گوشه چشمى به نوكران و كنيزان خود كنى؟ رنج دلهامان را بكاهى و اشك ديدگانمان را بزدايى و اين انتظار فلسفهاى دارد تا بهشت، تا خدا، تا بهار؛
شود آيا گره زلف تو را باز كنم
پيش چشمان قشنگت گله آغاز كنم؟
شب وصلت به چراغانى دلها بروم
تو بيايى و من وسوسهگر ناز كنم؟
كاش فرصت بدهد دست كه با ديدن تو
يك نفس حرف دلم را به تو ابراز كنم
كاش مىشد كه به هنگام ظهورت دل را
بشكنم، زخم زنم، با تو هم آواز كنم.
شنبه است، ساعت 6 صبح را نشان ميدهد. امروز قصد داريم به همراه كاروان از اماكن تاريخى و زيارتى مكه ديدن كنيم. ابتدا به سمت غار ثور در حركتيم. غار ثور كه محل اختفاى پيامبر (ص) قبل از هجرت به مدينه است. در جنوبشرقى مكه و به فاصله 2 كيلومترى آن، در منطقهاى به نام «سفله» ميان خيابانهاى ثور و جاده طائف واقع است. هوا خنك و ملايم است و نسيم صورتت را نوازش مىدهد. به محض ورود به اين منطقه، حضور گامهاى پيامبر (ص) را حس مىكنى كه در گريز از جهل دشمن، از اين سنگلاخها بالا مىروند. شتر را پايين كوه مىبينى كه انتظار ساربان را مىكشد و على (ع) را مىبينى كه در بستر پيامبر شجاعانه ميخوابد تا خطر را از آن يگانه محبوب دور كند.
در دامنه كوه، بوتههاى نارنجىرنگ، در تبانى با رنگهاى متنوّع سنگها، زيبايى لطيفى را پديد آورده است.
آنجا كه روح ميل پرواز و گريختن دارد، جسم چون بندى به او مىآويزد و حكايت اين صعود چنين است، پاهايت روى زمين است اما دلت آن بالا.
خودت را در غار مىبينى؛ غاريكه عنكبوتى برآن تار بسته و كبوترى كه در لانهاش روى تخمهايش نشسته است. در اين حال، قيافههاى دژخيمِ ابوسفيانگونه را مىبينى كه براى يافتن آن عزيز، ديوانهوار به اين سو و آن سو مىتازند.
به عظمت كوهها مىنگرمكه خاموشاند اما با وقار بر ما نظاره ميكنند و با زبان بيزبانى، عظمت و رحمت خدا را يادمان ميآورند. آنگاه كه اراده الهى بر چيزى تعلّق بگيرد، هيچ جنبندهاى قدرت تصرّف در آن را ندارد و معجزه مصون ماندن پيامبر از آسيب گمراهان، از اين دست مى باشد.
در اينجا كوه را بهرنگ عشق مىبينى. وقتى بو مىكشى، مشامت بوى سحرانگيز عشق را در مىيابد. قاعده هميشه چنين بوده است، حتى اگر پيامبر خدا باشى. رنج و عشق دو برادرند كه «هجران» و «صبر» آنان را همراهى مىكنند. مرارتهاى زيستن را بايد چشيد تا بالا رفتن را آموخت. بايد آنسان رنج كشيد كه بعد از 14 قرن، نام دين و زندگىات سرمشق ميليونها انسان شود. هزارهزار مشتاق، لَبَّيك گويان، حريم قدسىات را طى خواهند كرد و يادت همچنان جاودانه خواهد ماند؛ چونان هاجر كه سرّ جاودانگياش جز تسليم و انتظار نبود.
افاضه به سوى عرفات
اكنون بهسوى عرفات مىرويم؛ سرزمينيكه گامهاى مولايمان، صاحبالزمان را حس كرده است، خاكش سرمه چشممان باد!
عرفات صحرايى وسيع، به مساحت 18 كيلومتر مربع است؛ جايى كه روح ميل پرواز و گريختن دارد و جسم چون بندى به او مىآويزد.
حاجيان در حج تمتّع از ظهر روز هشتم ذيحجه تا غروب آفتاب در آنجا وقوف مىكنند. در وسط صحراى عرفات كوهى است كوچك به نام «جبل الرحمه» و بر بالاى آن، ستونى سفيدرنگ، به ارتفاع 4 متر وجود دارد كه هيچ سند تاريخى در مورد آن ذكر نكردهاند.
پيش از آنكه اين سرزمين را ببينم، در مورد آن تصوّرى ديگر داشتم. فكر مىكردم صحرايى است برهوت، اما بعد از ديدن اين سرزمين تمام تصوراتم در هم ريخت و ديدم كه آدميزاد چه تغييراتى را در طبيعت خدا ايجاد مىكند! چادرها در رديفهاى منظم چيده شده و درختهاى سرسبز در لابلاى چادرها نوعى حيات سبز در اين خطه پديد آورده است.
عرفات صحراى وصل است، كوى ديدار است و آيينه تمام نماى عشق. آدم و حوا هنگام هبوط، هر كدام بر كوهى فرود آمدند. آدم در صفا و حوا در مروه، آن دو بعد از هبوط خود را تنها يافتند.
در غم بىكسى و دورى از بهشت مىگريستند. بعد از عجز و اضطرار، همديگر را در اين سرزمين (عرفات) يافتند. عرفات براى اين زن و مردِ اولِ عالم، مكان وصل شد.
عرفات صحراى عشق است. آفتابش مانند عشق مىسوزاند. به زمينش كه مينگرى همه خاك است، مانند شنهاى ساحل، ريز و نرم. پا را كه بر آن بگذارى جايش مىماند و راستى آيا روزى اينجا دريا بوده است؟ نمىدانم! احتمالًا اين منطقه پيشتر، منطقهاى آتشفشانى بوده است. حضور سنگهاى براق و تيرهرنگ، مؤيد اين معناست. آتشفشانيكه از دريا بيرون مىآيد و فوران مىكند. مبارزه يا همدلى آب و آتش را در نظر بياور، چه زيباست! راستى كداميك پيروز خواهد شد؟
باور نمىكنى، در همهجاى عرفات نگاه خدا جارى است.
خداوندا! به حق صحراى عرفات و بهحق گامهاى حسين بن على (ع) كه بر اين صحرا نهاد، از كرانههاى رحمت و مغفرتت ما را بهرهمند گردان!
خداوندا! از زلال وصل خويش بر كام تشنه ما جرعهاى بنوشان! آمين.
مشعر الحرام يا مزدلفه
مشعرالحرام در ميان دو كوه واقع است و در آن مسجدى است بهنام «مسجد مزدلفه» كه مساحت آن، بيش از 6000 متر مربع است.
آنچه در اين مكان باشكوه جلوه مىكند، گردآورى ريگ است. هنگام حج تمتّع، حاجيان از اين مكان ريگ جمع مىكنند. شيعه معتقد است كه سنگها بايد بكر و تميز باشد و بسيارى از زائران، براى يافتن سنگ به كوههاى اطراف ميروند.
آدمى در مشعر به عالىترين درك و شعور مىرسد. در اينجا است كه صحنه آمادگى براى مبارزه و جهاد تداعى مىشود. اينجا ايستگاه تجهيز به ادوات جنگى است براى حمله به شيطان و سنگر تجمع نيروها است. جالب اينجاست كه اين تجهيز بعد از وقوف در عرفات و تسليم در برابر عشق انجام مىگيرد، اين خود نشانه نوعى جهاد درونى، پيش از جهاد بيرونى است.
در سرزمين منا هستيم. اين سرزمين حدود 6 كيلومتر از مكه فاصله دارد. در اينجا بايد نفس سركش، كه در طى ساليانى خود را بر همه چيز ترجيح داده، كشته شود و بايد تمام جلوههاى دنيايى؛ از مال و جاه و مقام و حتى فرزند، فداى حضرت معبود گردد و رذايل اخلاقى؛ از كبر و نخوت و خودخواهى، كه مانند موهاى سر، از فخر انسان مىجوشد، تراشيده شود و در سرزمين منا دفن گردد و اين يكى از اعمال در منا است.
زير پل و درطبقه پايين جمرات ايستادهايم. درموسم حجتمتّع، درروز نخست از سه روز تشريق، زائران به جمره عقبه هفت سنگ ميزنند. و در روزهاى دوم و سوّم، به هر يك از سه ستون، هفت سنگ پرتاب ميكنند، كه در جمع 49 سنگ ميشود.
امام صادق (ع) فرموده اند: چون ابليس در محل جمرات بر ابراهيم (ع) ظاهر شد و آن حضرت شيطان پليد را سنگسار نمود، همين سنت براى نسلهاى بعد باقى ماند. بنابراين، رمى جمرات در واقع يك تمرين عملى همگانى براى زنده نگهداشتن روح مبارزه با صفات شيطانى است كه همهساله بايد در زمان معلوم، به صورت يك رزمايش عمومى برگزار شود.
مسجد خَيف؛ مسجدى است بزرگ، به مساحت 20000 متر مربع، كه در منا قرار دارد. درِ اين مسجد در طول سال بسته است و تنها در زمان وقوف حاجيان در منا، در موسم حج تمتع باز ميشود. به گفته مورّخان، 70 پيامبر در اين مكان نماز گزاردهاند كه از جمله آنها است حضرت موسى و حضرت عيسى 8
قبرستان ابوطالب؛ محلّ دفن دو حامى بزرگ پيامبر خدا (ص)؛ يعنى ابوطالب و خديجه، همسر فداكار آن حضرت است. قبرستان در تقاطع خيابان مسجدالحرام و پل حُجون قرار دارد. قبور اجداد پيامبر در سينهكش كوه در محوطهاى دربسته واقع است.
قبرستان ابوطالب تأثيرى عميق در من داشت و به شدت احساسم را برانگيخت. نمىدانم برايت اتفاق افتاده است كه در مكانى خاص، آرامشى عميق وجودت را فرا گيرد؟ آنگونه كه حس كنى دلت نمىخواهد آنجا را ترك كنى و حسكنى كه روزگارى متعلق به آن سرزمين بودهاى و ريشه و تبارت در آن خاك نهفتهاند؟!
قبرستان ابوطالب محوطهاى كوچك است كه در سينه رشتهكوهى قرار گرفته و در بالاى آن، ساختمانهايى نوساز به چشم ميخورد. قبرستانى است خالى و خاموش و بر روى هر قبرى سنگى نصب كردهاند.
با ديدن آن منظره، به ياد مى آورى صحنهاى را كه پيامبر (ص) دفن خديجه (س) را نظارهگر بود. ياد ميكنى از لحظهاى كه محمد (ص) دست زهراى 5 سالهاش را گرفته و همراه على، آن يار لحظههاى تنهايياش، بر سر مزار حاميانش نشسته، اشك مىريزد ...
سحرگاه روز يكشنبه، براى ما آخرين روزهاى مكه است. نسيم ملايمى مىوزد و كبوتران چاهى، بالاى سرمان پرواز مىكنند. به كنار نردهها مىروم و محو تماشاى كعبه و زائران ميشوم. صحنه با عظمتى است! با خود مىانديشم كه اين همه زائر اگر به راستى عاشق بودند و به حقيقت و كنه دين پى برده بودند، ديگر هيچ قدرتى نمىتوانست مسلمانان را تا اين حد مورد ظلم قرار دهد. باورم نمىشود با وجود نيرويى چنين عظيم، برادران و خواهران ما در فلسطين و عراق و افغانستان دچار اين همه آوارگى و گرسنگى هستند. كاش مىشد همه مسلمانان اين مسائل را درك كنند.
در مورد نماز جماعت در اينجا هم مطالب گفتنى زياد است و با نمازهاى ما تفاوتهايى دارد:
در اقامه نماز صبح، به جاى «حَيَّ عَلى خَيرِالعمل»، «الصلاةُ خَير مِنَ النَوم» مىگويند.
امام جماعت، بسمالله را آهسته مىگويد؛ بهطورى كه نمازگزاران آن را نميشنوند- بعد از قرائت سوره حمد، همه نمازگزاران به طور هماهنگ آمين مىگويند.
امام جماعت بهجاى قرائت يك سوره، آياتى از سورههاى بزرگ را مىخواند.
بعد از ركوع، با گفتن «رَبَّنا وَلَكَ الحَمد» توسط مكبّر، همه از ركوع بلند مىشوند و به مدت چندين ثانيه مكث مىكنند و سپس به نماز ادامه ميدهند.
در نمازها قنوت نميگيرند.
در نماز صبح جمعه، در ركعت دوم، امام جماعت بعد از قرائت سوره حمد، يكى از سورههاى سجدهدار را مىخواند و مأمومين بلافاصله در بين نماز، به سجده ميروند و بعد، از سجده بر ميخيزند و به نماز ادامه ميدهند.
در هنگام نماز، قصد و هدف تو تمركز است، اما اين همه شكوه و عظمت، تمركز و توجهات را از تو مىگيرد. در اينجا همهچيز را نور مىبينى، همهچيز را فانى در آن نقطه مىبينى. بهراستى مگر حقيقت بيش از يك نقطه است. همهچيز در يك نقطه جمع شده است. در اينجا آنچه مهم است عشق است و تمركز اخلاص و توجه، ديگر فرقى نمىكند كه زن باشى يا مرد. در آن لحظه، كعبه است كه تمام سلولهاى بدن تو را به سوى خود مىكشاند. آنگاه كه سلام نماز داده ميشود، جمعيت بيدرنگ پيرامون كعبه گرد آمده، به طواف ميپردازند و گروهى نماز ميت مىخوانند؛ زيرا پس از هر نماز، چندين جنازه در حجر اسماعيل قرار ميدهند تا بر آنان نماز گزارده شود.
سحرگاه دوشنبه است. در دامنه كوه نور ايستادهايم تا ردّ پاى محمد (ص) و خديجه را پى بگيريم و جايگاه نزول نخستين آيات قرآن را از نزديك ببينيم. غار حِرا بر فراز جبلالنور است. رنگ آرامش بخش صبح، بر همهجا سايه افكنده است. از بالا كه نگاه مىكنى مكه را در لابلاى چند كوه به هم پيوسته مىبينى كه در بعضى قسمتها خانهها و آپارتمانها و گاه خيابانها آنها را از هم جدا كرده است. لطافت جغرافيايى به چشم نمىخورد. هرچه هست، خشونت طبيعت است كه گاه خشن بودن آن تأثير بهسزايى در روحيه آدمى مىگذارد. شوق رفتن، مسير كمى سخت و طولانيرا مىگذراند. شكاف تنگ كوه سنگيرا به سختى رد مىشويم، هرچه لاغرتر، راحتتر. محوطهاى بسياركوچك، در پناهگير دره سمت راست، تخته سنگى تقريباً صيقلى و بلند. بسيار ساده است. اصلًا به غار نمىماند! طولش 2 متر و بلندىاش به اندازه قامت يك انسان متوسط. انتهاى غار سوراخ است، نه به شكلى كه كسى بتواند ازآن عبوركند. نوبت من ميرسدكه نماز بخوانم. حقيرانه دوست دارم در راز سربستهاى داخل شوم. دلم براى غربت محمد (ص) مىگيرد. يكى ازجوانان با لحنى بسيار زيبا قرآن مىخواند. فضا بسيار معنويتر ميشود وهوا به تدريج گرمتر، بعد از ساعتى راز و نياز و كمى استراحت، براى برگشتن آماده مىشويم.
آخرين شب مكه
امشب شب سهشنبه وآخرين شبى است كه در مكه حضور داريم. به تاريخ عربستان، شب اول ماه رجب است. همه كاروان آمادهايم كه به مسجد تنعيم برويم و هركسى به نيابت از هركه مىخواهد، محرم شود و اعمال عمره را به جا آورد. مسجدالحرام در اين ايام، شب و روز ندارد. همه لحظههايش پر ازدحام و زيباست و بوى خدا را هديه مىكند. چه خوب مىشود اگر بتوانم معطر و متبرك باقى بمانم. خداوندا! ياريام كن.
ساعت 10 صبح روز سهشنبه، به نيت پدر و مادر حضرت امام عصر (عج) مُحرم شدم و اعمال حج را به جا آوردم و تا سحر بيدار ماندم. با اينكه خسته بودم، خوابم نمىبرد. تا سپيدهدم كعبه را طواف كردم. خدايا! رفتن سخت است و دلكندن سختتر.
اكنون من و ديگر دوستانم منتظريم كه به همراه روحانى كاروان، طواف وداع انجام دهيم. به شدت تب كردهام و سردردى شديد عارضم شده است. دلم پر از اندوه و درد و منتظر يك جرقهام كه با تمام وجود به آتش كشيده شوم. در ابتدا روحانى گوشزد مىكند كه اين آخرين طواف است. ديگر معلوم نيست اين سعادت نصيب ما شود. گريه كاروان بلند مىشود، همه با چشمانى اشكبار آخرين طواف را آغاز مىكنيم ...
خدايا! براى آخرين بار گرد خانهات پروانهوار مىچرخم. آيا بار ديگر در جوار امن تو بار مىيابم؟ هر گام كه به جلو مىنهم، گويى عقبتر مىروم. صداى گريه دانشجويان بهگونهاى بلند بود كه مردم به تماشا ايستاده بودند. بعد از طواف وداع، دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم خواندم و براى آخرين بار براى عاشقان و بازماندگان دلسوخته دعا كردم و از همه مهمتر، فرج مولايمان صاحبالزمان را از خداوند خواستار شدم.
از كعبه دور ميشوم. ميخواهم وداع كنم، اما دلم كنده نمىشود و به پرده مشكين كعبه مى آويزم. گويى كه نيرويى مرا به سوى كعبه مىكشاند.
خدايا! چه سرّى است در اين خانه، كه وجود مرا لبريز از عشق كرده است؟ براى آخرين بار به حجرالأسود مينگرم؛ كه سنگى است بهشتى و فرشتهاى از فرشتگان خدا بدينجا آورده است. به سنگ غبطه مىخورم كه ارزش يك سنگ از انسان فراتر مىرود! و به ياد مىآورم كه چه اوليا و بزرگانى، اين سنگ را مسح كردهاند.
به سوى مستجار ميروم. به ياد عظمت و بزرگى فاطمه بنت اسد ميافتم، چگونه ممكن است كه زنى به اين مقام برسد! دلم براى خودم، به عنوان يك زن مىسوزد كه تا چه اندازه از قافله خوبان عقب ماندهام؟! نگاهى به پرده كعبه مياندازم كه سنگين است و سياه و نيز مقدس.
براى آخرين بار نگاهى به ديوار كعبه مياندازم و اشك از ديدگانم جارى ميشود. آيا مىآيد آن روز كه مولاى ما حضرت مهدى (عج) پيشتاز اين امت باشد؟ براى آخرين بار، آب زمزم مىنوشم و با دنيايى از حسرت، خانه دوست را ترك مىگويم.
ساعت 9 شب است. در فرودگاه منتظر پروازيم. هوا شرجى است. باربرهاى بزرگ مكانيكى، چمدانها وساكها را به محل استقرار منتقل مىكنند. جنبوجوش زيادى در اطراف به چشم مىخورد. راستش را بخواهى هنوز باورم نمىشود كه از مكه خارج شدهام. فكر مىكنم كه در يكى از اماكن ديدنى اطراف مكه هستم.
در طول اين سفر و شايد هميشه شيفته و مشتاق حركت بودهام، اما امروز عصر كه اتوبوس با سرعت از خيابانهاى مكه مىگذشت، دوست داشتم كه بايستد. شايد براى نخستين بار است كه سكون را دوست داشتم.
ساعت 1 نيمه شب است. سكوت بر چهرهها سايه انداخته، شايد همان اعراض كه دل مرا به آشوب كشانده، در ديگران هم طوفانى بهپا كرده است. از يكسو از خانه امن خدا دور مىشوى و از سوى ديگر آرامش انجام مناسك حج بر دلت؛ مانند زلال آب جارى مىشود و وجودت را خنك مىكند. در تعارض «وداع» و «ديدار» دست و پا مىزنى، نمىدانى كه اشك بريزى يا بخندى.
باورم نمىشود كه 15 روز گذشته است. گويى همين ديروز بود كه اقوام بدرقهام ميكردند! مثل برق جهيد، اما غرّش رعدش درونم را همچنان مىلرزاند! صداى ميهماندار را مىشنوم كه مىگويد كمربندها را ببنديد. در آسمان مشهد مقدّسيم. از فرط خستگى سه ساعت را كه در راه بوديم، خوابيدهام. اكنون ميبينم كه چراغهاى سبز مشهد برق مىزند.
السلام عليك يا على بن موسىالرضا؛ اى ثامن الحجج، سلام مادرت نجمه خاتون را از مدينه برايت به ارمغان آوردهام.
هواپيما آرام فرود ميآيد. دلم مىشكند و بار ديگر بغض گلويم را مىفشرد و اشك از ديدگانم جارى ميشود. در اين لحظه، گنبد خضرا و بقيع و تمام خاطرات شيرين سفر، در ذهنم مرور مىشود و از خداوند مىخواهم كه توفيق دهد حرمت حج را نگهدارم؛ زيرا حج رفتن آسان است و حاجى ماندن سخت. شهريور 1381
طواف در حريم عشق
مرغ دلها از سينههاى مشتاق عاشقان به آسمان بىانتهاى معنويت، سرزمين نور و صفا پر مىكشد تا در لحظهاى بر گِرد مدينه النبى و گنبد خضراى نبوى (ص) گردش عشق كند و در بقيع، خاك غم بر سر ريزد و در سرگردانى و ناپيدايى تربت گمگشتهاى اشك جارى سازد و از آنجا به احرام درآيد و نداى «لَبَّيكَ اللَّهُمَّ لَبَّيكَ ...» سر دهد. اين همان ندايى است كه دلها را شيفته آسمانها مىسازد و وجود را مملوّ از شوق حضور مىكند. اينجا معجزهاى برپا است؛
مگر وقتى آدم به خانه كسى براى ميهمانى مىرود، با كاسه نياز مىرود! اگر هم برود كاسهاش را نشان نمىدهد. اين از كرم ميزبان است كه نياز و حاجت ميهمان را دريابد و او را از نيازهايش مستغنى سازد و اكنون كه ميزبان ما، اقتدار جهان در دست اوست و چرخ عالم به نگاهش ميچرخد، پس دستش پر است و بى شك جامهاى نياز ميهمانان را پر خواهد كرد.
اين آخرين نمازى است كه در مسجد النبى (ص) بهجا ميآورم.
پس از نماز، براى آخرين بار بر مرمر زيباى مسجد و حرم چشم مىچرخانم. اشك امانم نمىدهد ...
يا رسولالله، ممنونم كه اين موجود گنهكار را به خانهات راه دادى. ياريام كن اين حالات معنوى، كه بهترين سوغات اين سرزمين است را هميشه حفظ كنم ...
هاجر، اين زن، تا اين اندازه قدرت تصرف در عالم دارد؟! بهراستى كه انسان در شگفت ميماند. او از سويى مظهر والاى صبر، مجاهدت، عطوفت و مهر مادرانه است و از سوى ديگر، تابلوى چند بُعدى انتظار، عشق، ايمان و تسليم است كه اينها نمايانگر اراده و قضاى الهى است؛ قدرتى كه مىتواند از يك كنيز بىمقدار، انسانى بزرگ و جاودانه بسازد و جاى پاى يك زنِ محروم و سياه و كنيز، محل گام نهادن بزرگترين مردان، حتى ائمه اطهار شود. چه زيباست اين صحنه و چه عبرتآموز!
امام صادق (ع) فرموده اند: چون ابليس در محل جمرات بر ابراهيم (ع) ظاهر شد و آن حضرت شيطان پليد را سنگسار نمود، همين سنت براى نسلهاى بعد باقى ماند. بنابراين، رمى جمرات در واقع يك تمرين عملى همگانى براى زنده نگهداشتن روح مبارزه با صفات شيطانى است كه همهساله بايد در زمان معلوم، به صورت يك رزمايش عمومى برگزار شود.
با خود مىانديشم كه اين همه زائر اگر به راستى عاشق بودند و به حقيقت و كنه دين پى برده بودند، ديگر هيچ قدرتى نمىتوانست مسلمانان را تا اين حد مورد ظلم قرار دهد. باورم نمىشود با وجود نيرويى چنين عظيم، برادران و خواهران ما در فلسطين و عراق و افغانستان دچار اين همه آوارگى و گرسنگى هستند.
طاهره شهركى
مقدمه
گاهى حوادث و اتفاقهايى در زندگى انسان رخ مىدهد كه ياد آنها براى هميشه در خاطر او مىماند.
يكى از همين حوادث شيرين، درست در سن 20 سالگى براى من نيز رخ داد.
هيچ وقت بهترين لحظه زندگىام را فراموش نخواهم كرد؛ لحظهاى را كه براى نخستين بار چشمم به جامه سياه كعبه افتاد.
در اواخر مرداد سال 1381 بهترين سفر عمرم نصيبم شد؛ «سفر عمره دانشجويى».
تصميم گرفتم از لحظهلحظه اين سفر يادداشت بردارم تا هر گاه دفترچه خاطراتم را ورق مى زنم با خواندن مطالب آن، خود را به گذشتهها ببرم، درست در همان مكان و همان زمان.
اميد است كه خداوند بار ديگر توفيقم دهد تا مسافر سرزمين وحى و نور شوم.
نيمهشب است. در سر هواى كعبه دارم، متوسل به امام عصر (عج) ميشوم كه مسير عشق را نشانم دهد و ره نمايد كه كدامين مسير مرا به كعبه مىرساند؟ مسير عشق كجاست؟
سه ماه بعد، در يك صبح بهارى، باد صبا خبر از دعوت دوست آورد، باورم نمىشود، داد مىزنم، فرياد ميكنم: خدايا! ممنونم.
روز وداع از دوستان و اقوام، حسرت را در نگاهشان مىبينم. شايد آنان هم امشب دلشان هواى كعبه كرده است. در فرودگاه اشك مىريزم. خدايا! آيا اين جسم پر از گناه، شايستگى داردكه از سرزمين مادى به ديار نور و معنويت پرواز كند؟
به جدّه مىرسم. ديگر تاب ندارم. هر ثانيهاش به حد ساعتى مى گذرد. هرچه به مدينه نزديكتر مىشوم، رودخانه چشمم بيشتر طغيان مىكند.
وارد مسجدالنبى ميشوم. به بينالحرمين مىرسم، يكبار به بقيع بار ديگر به گنبد خضرا (سبز) مىنگرم. خدايا! اينجا كجاست؟ اينجا بهشت است! به سمت بقيع مىروم. اجازه ورودم نمىدهند. از پشت پنجره، چهار سنگ مىبينم. سنگ نه، نور ...
گويى خواب ميبينم، چقدر به ائمه؛ امام حسن، امام سجاد، به امام باقر و امام صادق (عليهم السلام) نزديكم. اما جسمم اجازه حضور در كنارشان را نمىيابد. قاصدكى مىبينم، دلم را به او مىسپارم، لحظهاى بعد، قاصدك را ميان قبور ائمه مىبينم و دلم را ...
براى ورود به حرم پيامبر اذن دخول مىخوانم. اما اجازه ورود نمىيابم. شرطهها به دليل نزديك شدن وقت نماز ظهر، مانع ورودم به حرم مىشوند. يا رسولالله! كدامين اذن دخول را بخوانم تا مرا بخوانى؟ وارد مسجدالنبى مىشوم، چه با شكوه است! نماز تحيت، نماز شكر بايد بخوانم.
صبح روز بعد، به سوى حرم پيامبر (ص) پر مىگشايم و اين بار اجازه ورود مىيابم. چشمم به خانه حضرت زهرا (س) و پيامبر (ص) مىافتد. به آن سمت مىدوم. اما ازدحام جمعيت مانع نزديك شدنم به آن مىشود. به عقب بر مىگردم، سكوى اصحاب صفّه را مىبينم. به سمت راست مىروم، روضهالرياض، ستون توبه و ستون حنّانه را نشان مىدهند. نماز مىخوانم و زيارت، دعا مىكنم و مىگريم. روز وداع خيلى زود فرا مىرسد و چه خداحافظى سختى! بايد از پيامبر، از ائمه بقيع، از فاطمه و از مسجدالنبى خداحافظى كنم. زمزمه مىكنم: «مدينه شهر پيغمبر، خداحافظ خداحافظ».
اشك امانم نمىدهد. از مدينه مىروم! مىخواهم «قلبم» را، اينجا، در بقيع بگذارم، اما نه، مگر مىشود به مسجدالحرام بروم و «دل» نداشته باشم؟
در مسجد شجره، در ميقات، لباس سپيد بر تن مىكنم، لبيك مىگويم و خود را از ماديات رها مىكنم. از مسير عشق مىگذرم، به مسجدالحرام مىرسم. پرده سياه كعبه را مىبينم. تمام وجودم اشك مىشود و سجده مىكنم. بلندم مىكنند. خدايا! اين همان كعبهاى است كه سالها از دور قبلهام بود و حال چه نزديك است به من.
وارد مطاف مىشوم، بايد هفت شوط پيرامون كعبه بچرخم. اجازه لمس كردن پرده كعبه را ندارم. نبايد رو برگردانم. و چه سخت است و زيبا ...
وقت خواندن دو ركعت نماز طواف است.
و آنگاه بايد از آب زمزم سيراب شوم. جسمم را با آن شست وشو دهم، تا شايد گناهانم از جسم آلودهام جدا شوند.
به سمت كوه صفا مىروم. به مروه مىنگرم، اما سرابى نمىبينم. ميان صفا و مروه را هفت مرتبه مىپيمايم.
حالا بايد تقصير كنم، دستهاى از گيسوانم را آنجا كنار مروه مىگذارم. به آنها مىگويم اينجا كنار مروه منتظرم بمانند تا بار ديگر كه آمدم دستهاى ديگر از گيسوانم را در كنارشان قرار دهم.
زمان چه زود گذشت، امشب آخرين شب حضور است. دوباره مُحرم مىشوم. اشك مىريزم و تا صبح مىگريم. وقت طواف وداع فرا ميرسد، چه سخت است خداحافظى! و اين بار اينجا كنار كعبه، قلبم را از جسمم جدا مىكنم و به حضرت دوست مىسپارم، با تمام وجود از او مىخواهم تا بار ديگر مرا مسافر طريق عشق كند.
بهمنماه 1380
امتحانات پايانترم تمام شد. اگرچه با موفقيت امتحانات را پشت سر گذاشتم اما شرمنده بودم از خودم و از خدا. در يك ماه گذشته به دليل حجم زياد كتابها و امتحانات پىدرپى ميانترم و پايان ترم، وقت خواندن قرآن و دعا و نيايش نداشتم. تنها نمازهاى واجب را بلافاصله پس از اذان مىخواندم و پس از آن، دوباره به مطالعه مىپرداختم و اين باعث شده بود دچار عذاب وجدان شوم؛ چرا كه حتى تسبيحات حضرت زهرا (س) را هم بين نمازهايم نمىگفتم. همين شد كه تصميم گرفتم در عوض اين كوتاهىها، در تعطيلات بين دو ترم، نماز شب بخوانم.
هر شب حدود دو ساعت قبل از اذان صبح بيدار مىشدم و بعد از وضو سجادهام را پهن مىكردم و به نماز مشغول ميشدم، دعاى توسل و زيارت عاشورا مىخواندم و بعد با خداى خودم سخن ميگفتم. چه زيبا بود آن شبها و در همين شبها از خدا خواستم سال آينده عمره نصيبم كند. درست يك هفته بعد از امتحانات، خانوادهام براى رفع خستگى و عوض كردن حال و هواى من، تصميم به سفر گرفتند. به مشهد رفتيم. در حرم حضرت رضا (ع) از خدا ميخواستم مرا سال آينده به خانهاش دعوت كند. واقعاً دلم هواى مكه را كرده بود. بهطورى كه چندين بار در خواب ديدم كنار كعبه نشستهام و اشك مىريزم. بعد از چهار روز به گنبد برگشتيم و حالا بىصبرانه منتظر نتيجه امتحانات بودم.
هر چندروز يكبار به دانشگاه سر مىزدم تا نمراتى را، كه احياناً آمده، ببينم. در يكى از همين روزها، بهطور ناگهانى چشمم به اطلاعيهاى افتاد كه كلمه «عمره مفرده» به راحتى از دور قابل رؤيت بود. نزديكتر رفتم و خواندم. بله حدسم درست بود، اطلاعيه مربوط به ثبتنام عمره دانشجويى بود اما آخرين مهلت ثبتنام فردا بود.
بلافاصله از دانشگاه خارج شده، به منزل رفتم. پدرم از مغازه نيامده بود. اما نمىدانستم چگونه به پدر بگويم در حالى كه نه پدر و مادر و نه خواهر و برادرِ بزرگتر از خودم، هيچكدام به مكه نرفتهاند. البته پدر و مادرم براى حج تمتع، ثبتنام كردهاند و منتظر نوبتاند.
وقت نهار، مادر موضوع را به پدر گفت و همانطور كه انتظار مىرفت، پدر بىدرنگ نظر مساعدش را اعلام كرد و اجازه ثبتنام داد. اشكم درآمد و با تمام وجود از او تشكر كردم. فردا صبح پدر پنجاه هزار تومان به سارى حواله كرد و فيش آن را به همراه فرم ثبتنام به دانشگاه تحويل دادم و حالا بايد منتظر قرعهكشى مىشدم.
بهار 1381
كلاسهاى ترم دوم شروع شده بود و من هر از گاهى از دانشگاه خبر از نتيجه قرعهكشى مىگرفتم، ولى هر بار پاسخ مىدادند كه هر وقت خبرى شد با شما تماس مىگيريم.
تا اينكه در يكى از روزهاى ارديبهشت، زنگ تلفن به صدا درآمد، مادر گوشى را برداشت و بعد از چند لحظه مرا صدا كرد و گفت تلفن اتاقم را بردارم. آقاى مهرانگيز از دانشگاه تماس مىگرفت و بهترين خبر ممكن را به من داد. بلافاصله نماز شكر بهجا آوردم و تلفن را برداشته، به پدر، مادر و خواهرم زنگ زدم، همه خوشحال شدند و تبريك گفتند.
فردا صبح با يك جعبه شيرينى به دانشگاه رفتم و اسمم را در بين اسامى 24 نفرى كه از منطقه 9 قرعه به نامشان افتاده بود ديدم. و اكنون بايد منتظر مىماندم تا زمان پرواز را اعلام كنند. چندى بعد خبر دادند كه بايد چهارصد هزار تومان به همراه مدارك موردنياز به دانشگاه پيامنور منطقه 9 در سارى ببريم، زحمت اين كار را پدر و مادرم قبول كردند.
تابستان 1381
زمان پرواز، 29 مرداد اعلام شد. بعد از امتحانات پايانترم دوم، دل توى دلم نبود. بىصبرانه منتظر 29 مرداد بودم. 23 مرداد همكلاسىها و دوستانم را دعوت كردم و مراسم خداحافظى با دوستانم را ترتيب داديم. شب بعد هم مراسم خداحافظى و حلاليتطلبى از بستگان و آشنايان را برنامهريزى كرديم و بالأخره صبح روز 26 مرداد، به همراه خانواده به سمت مشهد حركت كرديم.
جاده گلستان دچار سيلزدگى شده بود، ناگزير از جاده شاهرود رفتيم و مسلماً راه طولانىتر شد. در ميان راه چندبار پدر توقف كرد تا هم خستگى از تن بيرون كنيم و هم ميوه و نهار بخوريم. بهرحال ساعت پنج بعد از ظهر به مشهد رسيديم. بعد از حدود دو ساعت جستجو، منزل خوبى اجاره كرديم، بعد از جابهجايى، شام خورديم و بهخاطر خستگى پدر به حرم نرفته، خوابيديم.
صبح روز يكشنبه 27 مرداد، ساعت 3 بامداد به حرم امام رضا (ع) رفتيم. بعد از نماز و زيارت و دعا و نيايش، ساعت 7 به منزل برگشتيم ...
روز دوشنبه 28 مرداد،
ساعت 3 بعدازظهر بهسمت دانشگاه فردوسى، محل تشكيل كلاس توجيهى حركت كرديم. ساعت 4 به مقصد رسيديم. كلاس مفيدى بود. ابتدا مدير كاروان صحبت كرد و بعد كارت شناسايى و مقدارى كتاب و جزوه و مجله دادند و بعد حاجآقا ماندگارى، روحانى كاروان، در مورد احكام حج و نوع رفتار در مدينه و مكه سخن گفتند. ساعت 8 شب جلسه به پايان رسيد. در اين جلسه پدرم با پدر يكى از همسفران آشنا شدند و از اين طريق من هم با دختر ايشان، يعنى فاطمه آشنا شدم. آن ها از گرگان آمده بودند و از اينكه من و فاطمه هماستانى بوديم، خوشحال شدم. او دانشجوى ترم آخر رشته روانشناسى از دانشگاه پيامنور و از بهشهر اعزام شده بود.
صبح روز سهشنبه 29 مرداد
طبق معمول براى نماز صبح به حرم رفتيم. بعد از نماز و زيارت و دعا، از ثامن الحجج حضرت رضا (ع) خداحافظى كردم و از همينجا قول دادم سلام ايشان را به مادرش و ائمه بقيع و پيامبر اعظم (ص) برسانم؛ چرا كه امشب به سوى ميعادگاه پرواز داريم.
خلاصه، ساعت 6 به سمت فرودگاه حركت كرديم. تعداد زيادى از دانشجويان و خانوادههايشان آمده بودند، اما خبرى از مسؤولان كاروان ما نبود.
در همين فرصت چند دقيقه با همسفر ديگرى به نام مريم آشنا شديم. در اين مدت كوتاه پدران ما نيز با همديگر دوست شدند، به گونه اى كه گويى سال ها است يكديگر را مىشناسند. مريم دانشجوى سال آخر رشته حقوق و ساكن شاهرود است. حالا ما سه نفر با هم، پدرهايمان با هم و مادرهايمان نيز با هم مشغول صحبتاند.
ساعت 7، تابلوى قافله توس بالا آمد و همگى به سمت آن رفتيم. پاسپورتها و بليتهايمان را از مدير كاروان تحويل گرفتيم. ساعت 45: 7 در ميان اشك و بغض از خانوادههايمان خداحافظى كرديم و وارد سالن انتظار شديم. در همين قسمت نماز مغرب و عشا را خوانديم و بالأخره ساعت 45: 9 وارد هواپيما شديم. ساعت 10: 10 به سوى جده پرواز كرديم.
وقتى هواپيما از زمين برخاست، باورم نمىشد كه تا دو، سه ساعت ديگر، در سرزمين پيامبر خواهم بود. خدايا! بهخاطر اين همه لطفت از تو ممنونم.
ساعت 11، شام نهچندان خوشمزه هواپيما را خورديم. بعد از شام، فاطمه خوابيد اما من و مريم تا جده مشغول صحبت شديم. تا اينكه ساعت 25: 1 به وقت تهران به جده رسيديم. گفتنى است ساعت به وقت عربستان در همين حال 55: 11 است.
برخلاف انتظار و گفتههاى مدير كاروان، به هيچ وجه بازرسى نداشتيم و تنها بهخاطر كنترل پاسپورتها معطل شديم. ساعت 30: 1 به وقت جده سوار اتوبوسهايمان شديم. من و فاطمه بايد سوار اتوبوس شماره يك و مريم سوار اتوبوس شماره دو مىشد. ساعت 45: 2 به سمت مدينه حركت كرديم.
چهارشنبه 30 مرداد
اصلًا باورم نمىشد كه تا چند ساعت ديگر در مدينه خواهم بود. حسى عجيب داشتم. خوشحال بودم و با خود فكر مىكردم كه چرا من به اين سفر دعوت شدهام. آيا لياقت چنين سفرى را داشتم؟ خدايا! ياريام كن تا هميشه بنده مخلص تو باشم.
آقاى امينى مسؤول تداركات اتوبوس ما، پذيرايى خوبى كرد. شيرينى و كيك، آبميوه و موز، بين بچهها توزيع شد. با اينكه توى هواپيما هم نخوابيده بودم، در اتوبوس هم خوابم نيامد. ساعت پنج به ساسكو رسيديم. ساسكو در فاصله 165 كيلومترى مدينه واقع است. مدير كاروان كه سوار اتوبوس ما بود، اعلام كرد، نماز را همينجا مىخوانيم و صبحانه هم مىخوريم.
در اين استراحتگاه، مسجد و رستوران و پمپ بنزين و چند مغازه به چشم مىخورد. ابتدا وضو گرفتيم و نماز صبح را خوانديم. اين اولين نماز ما در سرزمين حجاز بود و طبق سفارش مسؤولان بايد بدون مهر مىخوانديم. بعد از نماز، به رستوران رفتيم و صبحانه خورديم و در ساعت 07: 6 به سمت مدينه حركت كرديم.
چون هوا روشن شده بود، بهراحتى مىتوانستيم تابلوهاى كنار جاده و همچنين مناظر اطراف آن را مشاهده كنيم، روى بعضى از تابلوها ذكرهايى مانند «الحمدلله» و «سبحانالله» نوشته شده بود.
در طول مسير، ابتدا روحانى از اتوبوس شماره 3 به اتوبوس ما آمد و مقدارى در باره شهر مدينه صحبت كرد و بعد مدير نخلستانهاى اطراف مدينه را به ما نشان داد. سپس مسجد شجره و مسجد قبا را از دور ديديم. مسجد شجره در 7 كيلومترى مدينه واقع است و در اينجا كسانى كه از مدينه به قصد حج به مكه مىروند، محرم مىشوند، به همين دليل آن را ميقات مىگويند. مسجد قبا هم اولين مسجدى است كه به امر پيامبر ساخته شد و در نزديكى مدينه است.
مدير كاروان ستونها و منارههاى مرتفع مسجدالنبى را از دور به ما نشان داد. اشك در چشمانم حلقه زد. زير لب خدا را شكر گفتم و بعد شروع به فرستادن صلوات كردم.
ساعت 50: 7 به مدينه رسيديم، اين شهر در فاصله 420 كيلومترى جده و 440 كيلومترى مكه است. چند دقيقهاى از ساعت 8 گذشته بود كه به هتل طيبهالسكنى رسيديم. اين هتل در منطقه مركزى مدينه واقع شده و همجوار مسجدالنبى است. 14 طبقه دارد با 6 آسانسور، هتل بسيار بزرگ و زيبايى است.
من و مريم با كلى دوندگى توانستيم هماتاقى شويم و در اتاق 701 B مستقر شديم، اما فاطمه در اتاق 712 ماند و نتوانست حداقل همسوئيتى ما شود. اما جدايى اتاقها باعث نشد كه ما از يكديگر جدا شويم. اتاق من و مريم يك اتاق دو تخته بود كه در يك سوئيت سه اتاقه قرار داشت.
بعد از جابجايى و غسل زيارت، ساعت 30: 10 به همراه كل كاروان به مسجدالنبى رفتيم. حاجآقا ماندگارى، روحانى كاروان به بچهها گفت: «يادتان باشد كه از باب رقم 17 وارد شديد، هنگام برگشتن حتماً به اين تابلو توجه كنيد تا گم نشويد». ابتدا از داخل صحن مسجدالنبى به سمت قبرستان بقيع رفتيم، بعد از بالا رفتن از پلهها به پنجرههاى بقيع رسيديم. با ديدن اين قبرستان ساكت و خاموش، منقلب شدم. اشكم درآمد و به ائمه بقيع سلام كردم. چهار امام در اين قبرستان آرميدهاند و چه مظلومانه ... نه ضريح دارند و نه بارگاه. كسى اجازه ورود به آن را ندارد. درون قبرستان كسى جز مردى كه در حال جارو كشيدن بود ديده نمىشد. قبرستان خلوت بود و تنها چيزى كه جلب توجه مىكرد تكه سنگهاى كوچكى بود كه بر روى قبرها گذاشته بودند، بىهيچ نام و نشانى.
اهالى اين ديار گويا براى مردههايشان احترامى قائل نيستند. هر 6 ماه يك بار قبرستان را نبش كرده، مرده ديگرى را در آن دفن مىكنند. صدها نفر از پشت پنجرههاى بقيع اشك ميريختند و اميدوار بودند شايد دل آن مرد جاروكش به رحم آيد و براى چند دقيقه درِ بقيع را باز كند تا در كنار قبرها اشك بريزند و زيارت بخوانند. در اين قبرستان علاوه بر ائمه، صحابه و زنان پيغمبر هم دفن گرديدهاند و گفته مىشود قبر حضرت زهرا (س) نيز در اين قبرستان و در محدوده قبور ائمه قرار دارد.
بعد از زيارت قبور بقيع، دوست داشتيم به حرم پيغمبر (ص) برويم، اما چون نزديك اذان ظهر بود شرطهها اجازه ورود به حرم را نمىدادند. روحانى كاروان سه ورودى را يكىيكى معرفى كردند: بابالنساء، بابجبرئيل، و بابالبقيع.
گفته مىشود مستحب است كه از باب جبرئيل وارد حرم شويم، اما بعدها متوجه شديم كه اين كار در عمل غيرممكن است؛ زيرا آقايان بايد طبق امر شرطهها از بابالبقيع و خانمها از درِ مجاور بابالنساء وارد شوند، اما خانمها براى خروج مىتوانستند از باب جبرئيل خارج شوند.
به هر حال به مسجدالنبى رفتيم. ابتدا دو ركعت نماز تحيت خواندم و بعد شروع به خواندن نمازهاى مستحبى كردم. بعد از اذان به جمعيت افزوده مىشد و تقريباً يك ربع بعد از اذان، نماز جماعت برگزار گرديد.
بعد از نماز، ساعت 30: 1 براى صرف نهار به سالن غذاخورى هتل رفتيم كه در طبقه منفى يك، يعنى يك طبقه زير همكف قرار داشت. بسيار بزرگ و شيك، به همراه خدمه ايرانى. پيشتر آقاى نادرى گفته بود كه خدمه ايرانى رستوران، قشر تحصيلكرده و عاشق اهلبيت هستند. در روزهاى بعد اين موضوع براى ما ثابت شد. آنها واقعاً بدون ريا زحمت مىكشيدند و پذيرايى مىكردند. غذاى امروز سبزىپلو با گوشت ماهى بود.
بعد از نهار براى استراحت به سمت اتاقمان رفتيم، از فاطمه خداحافظى كرديم و قرار شد براى نماز عصر ساعت 4 به مسجد برويم. من و مريم به استراحت پرداختيم. ساعت 30: 3 بيدار شديم و وضو گرفتيم و به اتفاق فاطمه به مسجدالنبى رفتيم. ابتدا به نيابت از اعضاى خانواده و دوستان و كسانى كه سفارش كرده بودند، نماز خواندم. از روحانى كاروان شنيدم كه هر ركعت نماز در مسجدالنبى ثواب هزار ركعت را دارد. بعد از نماز عصر كه به جماعت خوانديم، به قبرستان بقيع رفتيم. بعد از خواندن زيارتنامه، به پنجرههاى بقيع چسبيدم و از عمق جان با بغض و اشك براى تمام كسانى كه ملتمس دعا بودند دعا كردم.
با شنيدن صداى اذان، به سمت مسجد رفتيم. در اين هنگام، همه مغازهها تعطيل مىشود و مردم شتابان به سمت مسجد در حركتاند. بعد از نماز مغرب شروع به خواندن قرآن كردم و سپس نماز عشا را به جماعت خوانديم. ساعت 15: 8 از مسجدالنبى خارج شديم. به مخابرات رفتم و با منزل تماس گرفتم و شماره اتاق جديد را به آنها گفتم. سپس به هتل رفتيم و بعد از صرف شام در جلسه شركت كرديم. بعد از جلسه روحانى كاروان اعلام كرد كه هركس مايل است مىتواند الآن با ما به قبرستان بقيع بيايد. تعدادى از بچهها آمدند و بقيه ترجيح دادند استراحت كنند. حاجآقا زيارتها و دعاها را بسيار زيبا مىخواند؛ طورى كه همگى به شدت اشك مىريختيم. بعد از اين مراسم معنوى، ساعت حدود 12 بود كه به هتل برگشتيم.
پنجشنبه 31 مرداد
صبح ساعت 30: 3 بيدار شديم و به مسجدالنبى رفتيم. بعد از خواندن نماز شب و نماز صبح به بقيع رفتيم. اكثر كاروانهاى ايرانى و غيرايرانى در اين وقت صبح، در بينالحرمين (در فاصله بين ديوار بقيع و در خروجى صحن حرم پيغمبر (ص) تجمع مىكنند و زيارت و دعا و روضه مىخوانند و حال زيبايى در اين مراسم به انسان دست مىدهد. براى مظلوميت اهلبيت (عليهم السلام)، به خصوص حضرت زهرا (س) اشك مىريزيم و تعجيل ظهور امام عصر (عج) را از خداوند مىطلبيم.
ساعت 7 بعد از صرف صبحانه حاضر شديم تا به حرم برويم، هنوز در اتاق را قفل نكرده بودم كه تلفن زنگ زد، گوشى را برداشتم، برادرم بود، هنوز دو روز نگذشته، دلم كلى برايشان تنگ شده بود، بعد از سلام و احوالپرسى و صحبت، با او خداحافظى كردم و با دوستانم به حرم رفتيم.
روى سكوى اصحاب صفه جا نبود، به طرف ضريح رفتيم. ازدحام جمعيت بود. از خانمى پرسيدم قبر پيامبر در كدام ضريح است، گفت: «ضريحى كه مقابل سكوى اصحاب صفه است، منزل حضرت فاطمه (س) بوده است و ضريح بعدى منزل پيامبر بوده كه ايشان را در منزل خودشان به خاك سپردهاند». از وى تشكر كردم و بعد از خواندن زيارت حضرت زهرا (س) و پيامبر (ص)، در روضه النبى شروع به خواندن نماز كردم. از خانمى شنيدم كه مىگفت مستحب است در اينجا نماز وحشت (ليله الدفن) بخوانيم و نزد پيامبر (ص) به امانت بگذاريم. اين موضوع براى من تازگى داشت و از همين رو علاوه بر خودم به نيابت از پدر و مادرم و مادربزرگم نيز خواندم. سپس شروع به تلاوت قرآن كردم تا اينكه ساعت 11 شرطهها وارد حرم شدند و همه را بيرون كردند. علت اين كارشان نزديك شدن وقت نماز ظهر بود.
به سمت بقيع رفته زيارت و دعا خوانديم ...
قبل از نماز مغرب جلسهاى در هتل برگزار شد. روحانى محترم، مسائلى از مناسك حج بيان كردند و در ضمن بياناتشان گفتند: «ما انسانها وقتى به اين اماكن مقدس مىآييم، اشك مىريزيم و گريه مىكنيم و شور و حالى در وجودمان ايجاد مىشود. بياييد دعا كنيم كه اين حالات، فقط شور نباشد، بلكه همراه شعور باقى بماند». وقتى خوب فكر مىكنى، مىبينى حقيقت دارد. كسانى را مى بينيم كه بعد از سفر، هيچ تغييرى در رفتار و كردار خود نميدهند. اكنون ما از صميم قلب از خداوند مىخواهيم كه ياريمان كند تا اين شور و حال را به شعور تبديل كنيم.
شب وفات حضرت امّ البنين، مادر حضرت ابوالفضل، كه شب جمعه بود، در مراسم دعاى كميل شركت كرديم. دعا را يكى از خدمه ايرانى، كه در رستوران خدمت ميكند، خواند. او همچنين روضه سوزناكى خواند. در فضاى سالن اشك و آه و ناله پيچيد. چراغها را خاموش كردند و من در تاريكى، با تمام وجود اشك ريختم. به ياد حرف امروز حاجآقا ماندگارى افتادم كه مىگفت: «روزى حضرت على (ع)، امالبنين را به شيوه
معمول آن روزگار، با نام فاطمه خطاب مىكند. ايشان رو به حضرت مىگويد: مرا، در حضور فرزندان فاطمه، فاطمه خطاب نكنيد چرا كه اين طفلان معصوم به ياد مادر مىافتند. حضرت على (ع) از وى مىپرسد: پس به چه نامى خطابت كنم؟ و او پاسخ مىدهد: «أمّ البنين».
اين دعاى پرفيض ساعت 12 به پايان رسيد. هنگام برگشتن به سمت اتاق، از دستفروشهايى كه بيرون هتل بساط پهن كرده بودند مقدارى خريد كرديم.
جمعه يكم شهريور
صبح به نماز جماعت نرسيديم. از اين رو، در مسجدالنبى به صورت فرادى نمازمان را خوانديم. بعد از نماز، شروع به خواندن ادعيه كرديم. پس از آن براى صرف صبحانه به رستوران رفتيم و سپس بايد حاضر مىشديم تا به همراه ساير كاروانها به هتلى برويم كه قرار بود دعاى ندبه در آنجا برگزار شود. اما تعداد اتوبوسهايى كه به اين منظور تدارك ديده شده بود، به نسبت افرادى كه قصد رفتن داشتند، بسيار كم بود و بايد چند سرى مىرفتند و بر مىگشتند و از آنجا كه فاصله ميان دو هتل زياد بود، بايد كلى منتظر مىمانديم و اين يعنى هدر دادن وقت مفيد، لذا تصميم گرفتم به حرم پيامبر (ص) بروم و خودم به تنهايى دعاى ندبه را بخوانم.
از بابالنساء وارد شدم. ابتدا نماز زيارت خواندم، سپس زيارتنامه و بعد دعاى ندبه ... بعد از آن چند ركعت نماز خواندم و در نهايت ساعت 30: 10 از باب جبرئيل خارج شدم.
بعد از ناهار به اتاق برگشتيم و كمكم آماده رفتن به زيارت دوره شديم. ساعت 3 اتوبوسها حركت كردند. ابتدا به قبرستان شهداى احد رفتيم. اين قبرستان در شمال شهر مدينه، در دامنه كوه احد قرار گرفته است. روحانى ماجراى جنگ احد را به صورت مختصر شرح داد. غزوه احد ميان كفار مكه و مسلمين رخ داد. اين جنگ بعد از جنگ بدر كه به سود مسلمين پايان يافته بود اتفاق افتاد. كفار مكه به سمت مدينه با 3000 نيرو حركت كردند و در منطقه احد با مسلمانان، كه تعداد آنها 1000 نفر بود، جنگيدند. در اين ستيز، ابتدا مسلمانان، كفار را شكست دادند. تعدادى از آنها اندكى بعد از جنگ به جمع كردن غنايم جنگى پرداختند. محافظان تنگه احد يا تنگه سوقالجيشى نيز تنگه را رها كرده و به جمعكنندگان غنيمت پيوستند. كفار از اين موقعيت استفاده كرده و بار ديگر به مسلمين يورش بردند. حدود 70 نفر از مسلمين شهيد شدند، از جمله حمزه عموى پيامبر (ص).
قبر حمزه عموى پيامبر و قبور ديگر شهداى احد، در محوطهاى كه اطراف آن حصار بلندى كشيده شده، قرار دارد. اين محوطه در دامنه كوه احد كه اطراف آن حصار بلندى كشيده شده، واقع است. اين محوطه در دامنه كوه احد قرار گرفته و زائران حق ورود به داخل محوطه را ندارند. بعد از زيارت شهداى احد به سمت مسجد ذوقبلتين حركت كرديم.
اين مسجد در شمال غربى شهر مدينه واقع شده است. وجه تسميه آن اين است كه پيامبر در اين مسجد به دو قبله نماز خواند. روزى پيامبر در اين مسجد مشغول نماز بودند. جبرئيل بر وى نازل شد و از طرف پروردگار دستور تغيير قبله از بيتالمقدس به كعبه را به پيامبر ابلاغ كرد. در اين مسجد دو محراب مشخص شده است؛ يكى در جنوب (به سمت كعبه) و ديگرى در شمال (به سمت بيتالمقدس).
دو ركعت نماز تحيت خوانديم و به سمت منطقه جنگ احزاب حركت كرديم. اين منطقه در شمال شهر مدينه قرار گرفته و در دامنه تپههاى اين منطقه، چند مسجد كوچك واقع شده است كه به مساجد سبعه معروفاند. مسجد امام على (ع)، مسجد فاطمه زهرا (س)، مسجد سلمان، مسجد فتح، مسجد ابوبكر، مسجد عمر از آن جملهاند. مسجد فتح كه مسجد پيامبر نيز ناميده مىشود، مانند مساجد امام على و حضرت فاطمه و سلمان بسيار كوچك بود و بيشتر شبيه يك اتاق بود تا مسجد. كف اين مساجد موكتهاى نه چندان تميز قرار داشت. از ميان اين مساجد درِ مسجد فاطمه (س) مسدود بود و ما نتوانستيم در آنجا نماز تحيت بخوانيم. در مساجد ابوبكر و عمر كه امكانات خنك كننده برخلاف بقيه مساجد وجود دارد و گويا مسجد ابوبكر در اين ميان از بقيه مساجد بزرگتر است. پس از خواندن نماز تحيت در بعضى از اين مساجد، راهى مسجد قبا شديم.
پيامبر اسلام (ص) در روز 12 ربيعالأول، سال 14 بعثت وارد دهكده قبا شد. قبايل ساكن، از پيامبر به گرمى استقبال كردند. پيامبر در آنجا توقف نمودند تا فاطمه و على 8 به او ملحق شوند. در اين زمان پيامبر دستور احداث مسجدى در اين دهكده را صادر كردند. اين دهكده در پنج كيلومترى شهر مدينه واقع شده است. مسجد قبا نخستين مسجد است كه پيامبر پس از هجرت از مكه به مدينه احداث كرد. سلمان، عمار، مقداد و گروهى از انصار و مهاجرين جزو كارگرانى بودند كه اين مسجد را بنا كردند. اين همان مسجدى است كه قرآن مجيد از آن به نيكى ياد مىكند و در سوره توبه، آيه 108 مىفرمايد: «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى»؛ اين مسجد بر اساس تقوا بنا شده است. در ضمن اين منطقه، منطقهاى شيعهنشين مىباشد كه درختان نخل فراوانى در اطراف آن وجود دارد. نماز تحيت و همچنين نماز جماعت مغرب و عشا را فرادى خوانديم و سپس به مشربه امّ ابراهيم و ماريه و همچنين محل دفن مادر امام رضا (ع) رفتيم.
بنا به نقلى، قبر مادر امام رضا (ع) در پس يك ديوار مرتفع قرار دارد؛ به طورى كه زوار نمىتوانند به محوطه پشت آن بروند. حاجآقا ماندگارى روضهاى براى مادر امام رضا (ع) خواند و همگى براى غربت ايشان اشك ريختيم. من همينجا سلام امام رضا (ع) را به مادرشان رساندم و سپس به همراه كاروان به سمت مسجد ردّالشمس حركت كرديم.
اثرى از مسجد نبود. متروكهاى بود پر از سنگ و آجرهاى شكسته. آقاى روحانى توضيح دادند كه در اين مكان، مسجدى بوده به نام ردّالشمس. نقل كردهاند كه روزى پيامبر (ص) در اين مسجد، سر بر پاى حضرت على (ع) نهاده خوابيدند و وقت نماز عصر فرا رسيد. على (ع) نخواست پيامبر را بيدار كند. از اينكه نماز اول وقت را از دست مىداد ناراحت شد و گريست. ساعتى بعد رسول الله (ص) بيدار شد و علت گريستن وى را جويا شد. پيامبر پس از پى بردن به اصل موضوع، دستهاى خويش را به سمت آسمان بلند كرد و دعا نمود خورشيد به عقب برگردد تا حضرت على (ع)
بتواند نمازش را در اول وقت بخواند و اين معجزه وجه تسميه اين مسجد شد. پس از خواندن نماز تحيت روى خاكروبهها، ساعت 9 به سمت هتل حركت كرديم.
يكشنبه 3 شهريور
در اين روز نيز مانند روزهاى گذشته، زيارت و دعا خوانديم. سپس به رستوران رفته، صبحانه خورديم و بعد به همراه دوستانم به حرم رفتيم. تا ساعت 11 به خواندن نماز و زيارت و دعا مشغول بوديم. براى اعضاى خانواده تا جايى كه در توانم بود به نيابت نماز خواندم. تا اينكه شرطهها وارد شدند و همه را از حرم بيرون كردند. هر سه به هتل برگشتيم. امروز صبح، كاروان، بچهها را به زيارت دوره برده بود ولى ما سه نفر ترجيح داديم به حرم برويم؛ زيرا ديروز اصلًا به حرم نرفته بوديم.
زيارت جامعه كبيره را همراه كاروان خوانديم و سپس به مسجدالنبى رفتيم. نماز مغرب را به جماعت گزارديم و تا وقت نماز عشا، قدرى راز و نياز كردم و قرآن خواندم. پس از خواندن نماز عشا به جماعت، به هتل برگشتيم.
پس از صرف شام به جلسه رفتيم. بعد از اتمام جلسه، ساعت 11، به همراه حاجآقا به بينالحرمين رفتيم. در يك حال و هواى روحانى زيارتنامه خوانديم و اشك ريختيم و با دلى شكسته از خدا حاجاتمان را طلبيديم و باز براى تمام كسانى كه التماس دعا گفته بودند، دعا كردم. ساعت از 12 گذشته بود كه به هتل برگشتيم و آماده خواب شديم.
دوشنبه 4 شهريور
ساعت 30: 4 از خواب بيدار شده، سهنفرى به مسجدالنبى رفتيم. پس از خواندن نماز جماعت به بينالحرمين رفتيم. به كاروان خودمان ملحق شديم و همراه روحانى كاروان شروع به خواندن زيارتنامه كرديم. پس از آنكه همگى از در مقابل بقيع وارد حرم شديم، روحانى در باره خانههاى قديم پيامبر (ص) و حضرت فاطمه (س) و همچنين كوچههاى بنىهاشم كه در همين صحن بوده است صحبت كردند.
هنگام نماز مغرب، همه وارد مسجدالنبى شديم. پس از خواندن نماز جماعت مغرب و عشا براى صرف شام به رستوران رفتيم. دلم خيلى گرفته بود. از اينكه بايد فردا از مدينه مىرفتيم ناراحت بودم. ناخودآگاه اشكهايم سرازير شد. نتوانستم شام بخورم. از بچهها عذرخواهى كردم و به اتاقم رفتم. اشك امانم نمىداد. امروز از صبح يا كنار بقيع بودم و يا در مسجدالنبى. اما احساس مىكردم آنچنانكه بايد، از وقتم استفاده نكردهام. دقايقى نگذشت كه دوستانم نيز آمدند. علت گريه كردنم را پرسيدند. پاسخى برايشان نداشتم. در همين هنگام تلفن زنگ زد. دوستم (مريم) گوشى را برداشت. گويا با من كار داشتند. گوشى را گرفتم و پدر پشت خط بود. با شنيدن صداى پدر بيشتر گريهام گرفت. اصلًا نمىتوانستم خودم را كنترل كنم، هرچه پدر علت گريه كردنم را مىپرسيد مىگفتم چيزى نيست. او مىگفت حتماً به پزشك مراجعه كنم و مىگفت از صبح تا كنون چندين بار تماس گرفته و كسى گوشى را برنداشته است. فكر مىكرد چون امروز با آنها صحبت نكردهام دلتنگى مىكنم و اتفاقاً يكى از علل گريستنم همين بود. بعد از پدر، مادر گوشى را گرفت. با او هم نتوانستم زياد صحبت كنم. خلاصه امشب ناخواسته هر دوى آنها را نگران كردم.
سهشنبه 5 شهريور
اين روز، آخرين روز حضور در مدينه است. صبح ساعت 55: 3 از خواب بيدار شدم. دوستم (مريم) را بيدار كردم و ابتدا چمدان و بارهايمان را به باربرى تحويل داديم و سپس ساعت 30: 4 به مسجدالنبى رفتيم. نماز صبح را به جماعت خوانديم و برخلاف روزهاى قبل، كه بعد از نماز صبح در بينالحرمين جمع مىشديم، امروز اين مراسم به ساعت 8 موكول شد.
به هتل برگشتيم و دوباره خوابيديم. درست سر ساعت 8 بيدار شدم. بلافاصله دوستم را بيدار كردم و چون دير شده بود به جاى رفتن به رستوران و صرف صبحانه، به بقيع رفتيم. امروز بايد زيارتهاى وداع را زمزمه كنيم. روحانى مىخواند و ما نيز زير لب زمزمه مىكرديم. واقعاً سخت است وداع از بقيع و از نبى. خيلى اشك ريختم. با تمام وجود از خدا خواستم كه اين سفر را باز هم در جوانى قسمتم كند. چند روزى كه در مدينه بوديم خيلى زود سپرى شد و به همين علت تصميم گرفتم در مكه از لحظاتم بهتر استفاده كنم.
ساعت 30: 9 است. بايد با پيامبر وداع مىكردم و اين لحظات آخر چه زود سپرى مىشد. ساعت 10: 11 شرطهها وارد شدند و باز مطابق روزهاى قبل، همه را بيرون كردند.
بنابر اين، به هتل رفته، غسل احرام كرديم و لباس سپيد احرام پوشيديم. چه زيبا بود اين لباس ...
ساعت 30: 3 بعد از ظهر، همه در طبقه همكف هتل جمع شديم. تمام خدمه زحمتكش رستوران آنجا حاضر بودند. يكى از آنها روضه وداع را خواند و همگى اشك ريختيم. آن آقا دعا كرد كه اين آخرين سفر ما به مدينه نباشد و من با تمام وجود آمين گفتم. خدمه ديگرى ما را از قرآن رد كرد و دو همكار ديگرش از ما مصاحبه و فيلمبردارى مىكردند.
به هر حال در ساعت 15: 5 با زمزمه كردن «مدينه شهر پيغمبر، خداحافظ خداحافظ» به سوى ميقات يعنى مسجد شجره حركت كرديم.
مسجد شجره در 7 كيلومترى مدينه واقع است. كسانى كه از مدينه به قصد عمره يا حج تمتع به مكه مىروند، بايد در اين مسجد مُحرم شوند.
ساعت 30: 5 به مسجد شجره رسيديم. ابتدا روحانى كاروان آداب و احكام محرم شدن را يادآورى كردند و سپس آقايان و خانمها جدا شدند و داخل مسجد رفتيم. ما چون پيشتر غسل احرام را انجام داده، لباسهاى احرام را به تن كرده بوديم، فقط مىبايست نيت مىكرديم.
ابتدا دو ركعت نماز تحيت خوانديم و بعد از نيت به گفتن تلبيه پرداختيم؛ «لَبّيْك اللهمَّ لَبَّيْك، لَبّيْك لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْك، إنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلك، لا شَريكَ لَك لَبَّيْك».
حال كه محرم شدم بسيارى از اعمال بر من حرام مىشود؛ نبايد دروغ بگويم. اجازه ندارم موجود زندهاى را بكشم. نبايد ناخن يا مويم را كوتاه كنم. نبايد گياهى را بكنم. نبايد به آيينه نگاه كنم كه آيينه نماد خودبينى و خودخواهى است. نمىبايست خود را معطر و خوشبو كنم. نبايد مغرور باشم و فخرفروشى كنم و يا ...
پس از محرم شدن، چند ركعت نماز خوانده، دعا كردم. پس از خواندن نماز مغرب و عشا، ساعت 8 به سمت مكه حركت كرديم. از اينجا تا مكه حدود 438 كيلومتر است.
چهارشنبه 6 شهريور
ساعت 2، دوستم از خواب بيدارم كرد. به مكه رسيده بوديم و من در تمام طول مسير خواب بودم. اين شهر در جنوب عربستان، در فاصله 445 كيلومترى مدينه و 75 كيلومترى جده قرار گرفته است. مكه منطقهاى كوهستانى است كه بسيارى از منازل داخل شهر، بر روى كوهها بنا شدهاند.
وقتى به هتل رسيديم، روحانى كاروان با صداى بلند اعلام كرد: همه به اتاقهايشان بروند و بعد از غسل احرام، ساعت 30: 3 طبقه همكف آماده باشند.
در اين هتل، طبق هماهنگى كه قبلًا با مدير كاروان شده بود، ما سه نفر دوست، هماتاق شديم. آيينههاى داخل آسانسورها را روكش كشيده بودند ولى فراموش كرده بودند كه آيينههاى داخل اتاقها را هم بپوشانند و اين باعث شده بود توى اتاق و سرويسها سر به پايين راه برويم.
هر سه به طبقه همكف رفته، سوار اتوبوسها شديم و به سمت مسجدالحرام حركت كرديم.
مسجدالحرام در مركز شهر مكه واقع است. بابهاى مختلفى دارد كه كعبه در وسط صحن يا حياط آن قرار گرفته است.
به محض پا گذاشتن به داخل مسجد، نخستين چيزى كه به چشمم خورد، پرده سياه كعبه بود. تمام احساسم را در اشك و سجده خلاصه كردم. خدايا! اين همان كعبهاى است كه آرزوى ديدنش را داشتم؟ سالها به سمت آن نماز ميخواندم؟
سر از سجده برداشتم، در حالى كه پاهايم سست شده بود، به سمت كعبه راه افتادم. اما يادم آمد كه ابتدا بايد نماز تحيت بخوانم. لذا به عقب برگشتم و زير سقف مسجدالحرام دو ركعت نماز تحيت خواندم. دستهايم را بالا بردم و از خدا تشكر كردم و بعد دو ركعت نماز شكر بجا آوردم. سپس به همراه ساير بچههاى كاروان به سمت كعبه رفتيم. حالا بايد دومين مرحله از اعمال عمره مفرده را انجام دهيم. هفت شوط طواف به دور كعبه. هر شوط از حجرالأسود آغاز و به آن ختم مىشود. شانه چپ بايد مقابل خانه خدا باشد. نبايد به عقب برگرديم و چقدر اين شرايط، علىالخصوص براى نخستين بار، سخت است و البته زيبا.
در آن ساعت از شب، ازدحام جمعيت كمتر از آن بود كه انتظارش مىرفت. در روزهاى بعد فهميدم كه در ساعات 11 تا 3 بعدازظهر جمعيت خيلى كمتر از اين است و اين به خاطر آفتاب داغ اين ساعات است. معمولًا از اين ساعات، بهترين استفاده را ميكردم.
بعد از طواف، نماز طواف را پشت مقام ابراهيم خوانديم. مقام ابراهيم جاى پاى حضرت ابراهيم (ع) است كه آن را طلا گرفته اند و بايد بعد از هر طواف، رو به كعبه و مقام ابراهيم، نماز آن طواف خوانده شود.
پس از نماز طواف، بايد خود را آماده سعى ميان صفا و مروه كنيم. ابتدا به سمت چاه زمزم رفتيم وقدرى از آب گوارايش نوشيديم و بر روى سر و روى خود ريختيم.
اين چاه از زمان حضرت ابراهيم (ع) همچنان در حال جوشيدن است. زمانى كه حضرت ابراهيم (ع) به امر خدا با هاجر و اسماعيل به سرزمين خشك و بىآب و علف مكه مىرود و آنها را آنجا ساكن مىكند و خود بر مىگردد، هاجر براى سيراب كردن طفل تشنهاش در جستجوى آب بر مىآيد. او سرابى در نزديكى كوه مروه مىبيند، به سمت آن مىشتابد اما چيزى نمىيابد. از آنجا سرابى در دامنه كوه صفا مىبيند، مسير آمده را بر مىگردد اما دوباره در مىيابد كه سرابى بيش نبوده است. نااميد نميشود بر سعى خود مىافزايد، هفت مرتبه به اميد يافتن قطرهاى آب براى كودك تشنهاش، بين دو كوه صفا و مروه را مىپيمايد.
پس از آنكه از يافتن آب نااميد مىشود، معجزه الهى را مىبيند. درست زير پاى اسماعيل، آب در حال جوشيدن است.
اين آب بعدها چاه زمزم نام مىگيرد و منشأ ايجاد شهر مكه مىشود. جالب است كه اين آب بعد از اين همه سال، همچنان در حال جوشيدن است و به انتها نمىرسد. امروزه اين آب از طريق لولهكشى و شيرهاى آبيكه در زيرزمينى وسيع، در صحن مسجدالحرام تعبيه شده، در اختيار حجاج قرار مىگيرد.
پس از نوشيدن آب زمزم، به سمت كوه صفا و مروه رفتيم. مسير ميان صفا و مروه را به شكل سالن سرپوشيده درآوردهاند كه از داخل مسجدالحرام، به آن وارد مى شويم. حال بايد به تبعيت از هاجر، اين مسير را هفت مرتبه بپيماييم.
در محدودهاى از اين مسير به نام «هروله» مستحب است كه آقايان بهصورت هروله (آرام دويدن) آن را طى كنند. از اين محدوده حجر اسماعيل قابل رؤيت است و مىگويند، چشم هاجر در اين محدوده به اسماعيل مىافتاد و بر سرعتش مىافزود.
پس از اينكه مسير حدود 400 مترى را هفت مرتبه طى كرديم، براى خارج شدن از احرام، در انتهاى سالن؛ يعنى روى كوه مروه، تقصير كرديم. اكنون با چيدن قدرى از موى سر و ناخنهاى دست، بسيارى از امورى كه از زمان مُحرم شدن در ميقات، براى حاجى حرام بود، حلال مىشود.
هنوز دو مرحله از مراحل عمره باقى مانده است؛ طواف نساء و نماز آن. لذا به سوى كعبه شتافتيم تا دوباره هفت شوط ولى اين بار به نيت طواف نساء انجام دهيم.
حاجآقاى روحانى با صداى بسيار زيبا، دعاهاى اشواط هفتگانه را مىخواند و ما نيز تكرار مىكرديم. پس از آن به سمت حجر اسماعيل رفتم و زير ناودان طلا، دو ركعت نماز حاجت خواندم. سپس با ولع فراوان به خانه خدا چسبيدم. بوسيدم و بر آن دست كشيدم. اشك ريختم و از خدا تشكر كردم كه مرا به خانهاش خواند. سعى كردم سفارشهاى دعاى تمام اقوام و آشنايان را به ياد بياورم، چرا كه اين بهترين فرصت ممكن بود. بعد از فارغ شدن از نماز و دعا، ساعت 30: 9 به سمت هتل حركت كرديم.
ابتدا به رستوران رفتيم و صبحانه را صرف كرديم و سپس براى استراحت به اتاق خود برگشتيم. وقتى چشم باز كردم، ساعت 2 بود. هر سه خواب مانده بوديم و نماز اول وقت ظهر را از دست داده بوديم. دوستانم (مريم و فاطمه) را بيدار كردم. بعد از صرف نهار، آماده رفتن شديم.
ابتدا نماز ظهر را در مسجدالحرام خوانديم و بعد به سمت كعبه شتافتيم. يك طواف و نماز آن را به نيابت از پدر و مادرم انجام دادم و سپس آماده خواندن نماز جماعت عصر شديم. بعد از نماز عصر دوباره به سمت كعبه رفتيم تا طواف كنيم و بهطور اتفاق روحانى كاروان را با چند نفر از بچهها ديديم و ما هم به آنها پيوستيم. اين بار طواف را به نيابت از پيامبر (ص) انجام دادم، پس از طواف ساعت 30: 5 به هتل برگشتيم.
شنبه 9 شهريور
صبح ساعت 30: 5 از خواب بيدار شدم و دوستان هم اتاقيام را بيدار كرده، بعد از خواندن نماز آماده شديم تا به همراه كاروان به زيارت دوره برويم.
بعد از صرف صبحانه (ساعت 30: 7) حركت كرديم. ابتدا از جبل ثور ديدن كرديم، زمانى كه مشركين نقشه قتل پيامبر را طراحى كردند، خداوند توسط جبرئيل به پيامبر امر كرد از مكه خارج شود. حضرت على (ع) آماده شد تا در بستر پيامبر بخوابد. پيامبر در غار جبل ثور پنهان شد. به امر خداوند، در دهانه غار تارهاى عنكبوت تنيده شد و حتى لانه كبوترى بر آن بنا گرديد؛ بهطورى كه كبوتر مادر درون آن، روى تخمهايش خوابيده بود. هنگامى كه كفار متوجه شدند شخصى كه در بستر آرميده پيامبر نيست، در جستجوى او برآمدند. ردّپاى او را دنبال كردند تا اينكه به غار رسيدند. با ديدن تارهاى عنكبوت و لانه كبوترها گفتند بعيد است پيامبر وارد غار شده باشد، و اينچنين شد كه نقشه مشركين نقش بر آب گرديد.
به هر حال پس از توضيحات روحانى، راهى مقصد بعدى؛ يعنى جبلالرحمه شديم. اين تپه در صحراى عرفات است و نخستين بار كه حضرت آدم (ع) از بهشت طرد شد، در اين منطقه فرود آمد.
عرفات منطقه وسيعى است كه در جنوبشرقى شهر مكه و در فاصله 24 كيلومترى آن واقع است. در حج تمتع، حجاج در روز عرفه در اين صحرا تجمع مىكنند و به عبادت مىپردازند. مسؤولان كشور عربستان، اين صحرا را تقسيمبندى كردهاند و هر قسمت را براى حجاج يك كشور در نظر گرفتهاند و هر قسمت با تابلويى كه نام آن كشور بر روى آن نوشته شده، مشخص گرديده است. امكانات بهداشتى و همچنين خنككننده نيز در آن به چشم مىخورد. چادرهاى زيادى در اين منطقه برپا شده است، كه روى هر يك از آنها يك كولر قرار دارد و با اين قبيل امكانات و اينگونه تقسيمبندى و آسفالت راهها، اين منطقه به هر چيزى شبيه است، جز صحرا.
به هر حال، پس از خواندن نماز تحيت در جبل الرحمه و قدرى خريد از دستفروشهاييكه آنجا بساط پهن كرده بودند، بهسوى مشعرالحرام و منا حركت كرديم؛ يعنى به سمت مكه برگشتيم، زيرا مشعرالحرام و منا در مسير مكه قرار دارند.
حجاج بايد قبل از طلوع آفتاب، در روز عيد قربان، در اين منطقه باشند. آنها در اين منطقه به جمع كردن سنگ و ريگ براى رمى جمره مىپردازند. همچنين در روز عيد، در قربانگاههاى اين منطقه قربانى مىكنند. در منا مسجدى به نام خيف وجود داردكه فقط در ايام حج تمتع درِ آن باز است و به همين علت ما نتوانستيم وارد آن شويم و نماز تحيت بخوانيم.
حجاج با رمى جمرات، در حقيقت به مبارزه با شيطان مىپردازند.
پس از بازديد از مشعرالحرام و منا به سمت جبل النور؛ يعنى همان كوهى كه غار حِرا در آن واقع شده است حركت كرديم. به علت كمبود وقت، فرصت بالا رفتن از كوه را نداشتيم و روحانى اعلام كرد كه حاضر است فردا صبح كسانى را كه مايل هستند، به غار حِرا ببرد و آنجا را از نزديك ببينند.
پس از جبلالنور، به قبرستان ابوطالب رفتيم. در اين مسير از بازار معروف آندلس و همچنين محل حادثه جمعه خونين در سال 66 نيز گذشتيم.
در اين قبرستان، حضرت خديجه (س) همسر پيامبر، ابوطالب عموى پيامبر و عبدالمطّلب پدربزرگ ايشان، آرميدهاند.
به هر حال با هم اتاقيام (فاطمه) به مسجدالحرام رفتيم. بعد از نماز ظهر دو طواف انجام داديم. اولى را به نيابت از ائمه و شهدا، دومى را به نيابت از ملتمسين دعا. پس از طواف، هر دو در مسجدالحرام رو به كعبه نشستيم و شروع به تلاوت قرآن كرديم. پس از آن، نماز عصر را به جماعت خوانديم و بعد قرآن را ادامه داديم. ساعت 15: 6 حاجآقاى ماندگارى، روحانى كاروان را ديديم. به سمت او رفتيم و يك طواف به همراه او انجام داديم. گفتنى است، طوافهايى را كه با همراهى روحانى انجام مىدهيم دلنشينتر است؛ زيرا ايشان در هر شوط و در هر طواف دعاهاى خاصى را با صداى بسيار زيبا مىخواند و اشك مىريزد.
اين طواف را به نيابت از امام حسين (ع) انجام دادم. پس از آن، نماز مغرب را به جماعت خوانديم و باز بعد از نماز مغرب طواف ديگرى انجام داديم و اين بار به نيابت از امام على (ع).
پس از طواف، همراه دوستم به هتل برگشتيم. پس از صرف غذا و كمى استراحت به مسجدالحرام رفتيم.
بعد از نماز جماعت صبح، دو طواف انجام داديم؛ اولى را به نيابت از امام باقر (ع) و دومى را به نيابت از امام كاظم (ع). ساعت 30: 7 به هتل برگشتيم و پس از صرف صبحانه به اتاقمان رفتيم.
قرار بود همراه هم اتاقيهايم، امروز به بازار آندلس برويم. روحانى كاروان، با خانمى كه از كاروان ديگرى بود و عربى مىدانست، هماهنگ كرد تا همراه ما بيايد.
چهار نفرى بهراه اتفاديم. سوار مينىبوس شديم، بر حسب اتفاق، راننده، چينى از آب درآمد كه اصلًا عربى نمىدانست. پس از اينكه خانم همراه، كلى با وى به زبان عربى كلنجار رفت، او ما را به مسجدالحرام رساند. آن خانم مىخواست ماشين ديگرى براى ما دربست بگيرد كه من گفتم از رفتن به آندلس پشيمان شدهام و مىخواهم به حرم بروم. هر سه نفرشان قبول كردند و از رفتن به آندلس منصرف شدند و به هتل بازگشتند.
امروز ابتدا يك جزء از قرآن را تلاوت كردم و بعد چند تسبيح ذكر گفتم و سپس سه طواف انجام دادم. اولى را به نيابت از امام جواد (ع)، دومى را به نيابت از امام هادى (ع) و سومى را به نيابت از امام حسن عسكرى (ع).
وقت نماز ظهر شد. آن را به جماعت و نماز عصر را فرادى خواندم. سپس به سمت كعبه رفتم تا باز هم طواف كنم. روحانى و چند نفر از زائران را ديدم كه به سمت كعبه مىآيند. به آنها پيوستم. هوا فوقالعاده گرم بود و به شدت عرق مىريختيم. به همين دليل در اين ساعات روز جمعيت طوافكننده بسيار كم است. به هر حال ما دو طواف انجام داديم. اولى را به نيابت از نرگس خاتون، مادر امام زمان (عج) و دومى را به نيابت از حضرت فاطمه (س). سپس حاجآقا مانند دفعات قبل كمكمان كرد تا بتوانيم در حجر اسماعيل نماز بخوانيم و دور تا دور كعبه را دست بكشيم و ببوسيم. زيارت كنيم و اشك بريزيم. دعا كنيم و از خدا استجابت حاجاتمان را بطلبيم.
ساعت 30: 10 به مسجد تنعيم رفتيم، پس از محرم شدن، به مسجدالحرام برگشتيم. طواف و نمازش و نيز سعى و تقصير را انجام داديم و از احرام خارج شديم. در تمام اين مراحل دعاى جوشن كبير را مىخوانديم، نوبت به طواف نساء و نمازش رسيد. قرآن به سرگذاشته بوديم و خدا را به نام ائمه قسم مىداديم، به شدت گريه مىكرديم. از خدا خواستم كه باز هم در جوانى اين سفر را نصيبم كند. ساعت 3 پس از خواندن نماز طواف نساء به هتل برگشتيم.
سهشنبه 12 شهريور
صبح ساعت 4 از خواب بيدار شديم. امروز را در مكه هستيم. آقاى امينى زحمت كشيدند و در بردن وسايلم به طبقه همكف به من كمك كردند.
بعد از تحويل وسايل به باربرى، همگى راهى مسجدالحرام شديم. پس از اينكه يك طواف انجام داديم، نماز صبح را به جماعت خوانديم. بعد از آن همگى مقابل كعبه نشستيم و حاجآقا ادعيه وداع و همراه آن روضهاى سوزناك خواندند و ما هم اشكى ريختيم و زمزمه كرديم. ادعيه وداع كه تمام شد به سمت كعبه رفتيم و آخرين طواف يا طواف وداع را انجام داديم كه اين طواف سى و دومين طواف من در طول اين چند روز است.
پس از طواف وداع و نمازآن و سجده آخر، از مسجدالحرام خارج شده، به هتل رفتيم و پس از صرف صبحانه سوار اتوبوسها شديم و بالاخره ساعت 9 به سمت جده حركت كرديم. حاجآقاى امينى در اتوبوس، با كيك و نان و شيرينى و موز و پرتغال و آبميوه از بچهها پذيرايى كرد.
دوستم در طول مسير خواب بود و من ناراحت از اينكه سفر به پايان رسيد. خاطرات اين چند روز را در ذهن خود مرور مىكردم.
ساعت 25: 10 به جده رسيديم. دوستم را بيدار كردم. چمدان و ساكها را در چرخ دستى گذاشتيم و مراحل گمرك را طى كرديم. از ساعت 30: 11 تا 30: 2 در سالن انتظار فرودگاه نشسته بوديم.
بالاخره ساعت 15: 3 به وقت عربستان، هواپيما پرواز كرد.
بعد از نهار، خوابم برد. ساعت نزديك 8 بود كه اين بار دوستم مرا بيدار كرد و گفت: هواپيما در حال فرود آمدن است. ساعت 10: 8 هواپيما در فرودگاه هاشمىنژاد مشهد به زمين نشست.
به سفارش حاجآقاى ماندگارى، نماز مغرب و عشا را در فرودگاه خوانديم و بعد از تحويل ساك و چمدان و خداحافظى از همسفران، به سمت در خروجى رفتم. پدر و مادر به همراه برادرم منتظرم بودند. به محض ديدن آنها اشك در چشمانم حلقه زد و كلى در آغوششان گريه كردم. دلم حسابى برايشان تنگ شده بود.
از فرودگاه به حرم امام رضا (ع) رفتيم و زيارت آن حضرت پرداختم ...
وقت طواف وداع فرا ميرسد، چه سخت است خداحافظى! و اين بار اينجا كنار كعبه، قلبم را از جسمم جدا مىكنم و به حضرت دوست مىسپارم، با تمام وجود از او مىخواهم تا بار ديگر مرا مسافر طريق عشق كند.
هنگامى كه كفار متوجه شدند شخصى كه در بستر آرميده پيامبر نيست، در جستجوى او برآمدند. ردّپاى او را دنبال كردند تا اينكه به غار رسيدند. با ديدن تارهاى عنكبوت و لانه كبوترها گفتند بعيد است پيامبر وارد غار شده باشد، و اينچنين شد كه نقشه مشركين نقش بر آب گرديد.
مريم سجاد
آنچه پيش روست، مجموعهاى است از برگزيده بهترين و شيرينترين خاطرات يك سفر بياد ماندنى؛ خاطراتى كه به ياد دوست و از ديار دوست است و من همواره اين ابيات را در خطاب به حضرت دوست، دوست داشتهام كه گفتهاند:
اگر مراد تو اى دوست بىمرادى ماست
مراد خويش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول كنى ور برانى از برِ خويش
خلاف رأى تو كردن، خلاف مذهب ماست
(سعدى) آغاز يك تحوّل
از لحظه سوار شدن به هواپيما، كه ساعت 6: 50 روز سهشنبه است، زمان كمى مىگذرد. اين آغاز يك سفر به ياد ماندنى است كه كمترين لذّت آن، يك سجده شكر است با قلبى پر از احساسِ افتخار. كمكم باورم مىشود با مكهاى كه در انتظارش روزها و شبها را سپرى مىكردم و گاهى با يادش اشك ميريختم تا شايد خوابش را ببينم، بيش از چند ساعت فاصله ندارم.
شادى آميخته با ترس مبهمى وجودم را فرا گرفت. ترس از اينكه نكند از اين سفر باز گردم و همه آنچه را كه به عنوان توشه برگرفتهام به باد آرزوها و هوسها دهم؛ آرزوهاييكه وقتيكمى بهخودم سخت مىگرفتم، گاه آنقدر بىرنگ مىشدند كه لابهلاى هواى مهآلودشان به يك رؤياى
پاك و دستنيافتنى فكر مىكردم و آن سفر به مكه بود. سفرى كه در عالم خواب و روز تولد امام رضا (ع) از مدينه آغاز مىشد. با كفشهايى زير بغل گذاشته و گامهايى آرام به سمت باب جبرئيل (ع) در مسجدالنبى و تعبير شيرينش امروز است كه در راه اين سفرم.
گفتم شادى، شادىام قابل وصف نيست. شدهام مثل همان گُنگ خواب ديدهاى كه از گفتن عاجز است.
چقدر خوب! پارسال، شب ميلاد حضرت زهرا (س) در حرم مطهّر امام رضا (ع) بودم و امسال اگر خدا بخواهد چنين شبى را پشت قبرستان بقيع خواهم بود. به نظر من لطف خدا زمان و مكان نميشناسد و هرچه بيشتر در معرض اين لطف قرار بگيرى، بيشتر اقرار مىكنى كه:
چگونه سوز خجالت برآورم بر دوست
كه خدمتى به سزا برنيامد از دستم
نمىدانم چگونه خدا را به خاطر لطفهاى بىنهايتشكه در حق من كرد شكر كنم. در حالىكه شايستگى هيچكدامشان را نداشتم. بىخود نبود كه مولانا هم در معرض ريزش تندترين باران رحمت الهى بر دلش، به اين بيت زيبا توسل جُست تا خودش را خالى كند:
هر دم از اين باغ برى مىرسد
تازهتر از تازهترى مىرسد
و حكايت من هم نقل همين بيت است؛ هرچند اصلًا خود را لايق آن نمىبينم كه در ميان چنين جمعى بينشينم و خودم را زائر خانه خدا بدانم.
همه اينها به كنار، بهتر است خدا را كنار خانه خودش، كعبه، يا در مسجد پيامبرش صدا بزنم و حرفهايى كه به قدر تمام عمرم در سينهام جمع شده، برايش بگويم. حداقل جاى اين اميدوارى هست كه اگر بهخاطر بار سنگين گناه، كه سالهاست بر دوشم سنگينى مىكند، لايق اين لطف نباشم، به خاطر حضور در سرزمين نور و خوبىها دست رد به سينهام نخواهد زد و اين پاسخ چه دعا باشد و چه نفرين، مىتواند برايم سرآغاز يك تحوّل باشد.
لحظهها چه دير مىگذرند. هركس خودش را سرگرم كارى كرده است. يكى قرآن مىخواند. ديگرى ذكر مىگويد، سومى براى بغلدستىاش از شهر و خانوادهاش مىگويد و باز آن طرفتر ديگرى درِ مزاح و شوخى را با ميهماندار هواپيما باز كرده و در ميان اين جمع، كسى كه ترجيح مىدهد تصوير رؤياى شيرينش را به هم نريزد منم، كه ساكت مىمانم و همچنان ذهنم را آماده ثبت لحظات بيادماندنى اين سفر مىكنم. اين سكوت تا به آنجا مىرسد كه خيلى دير متوجه تاريكى هوا مىشوم. از شيشه كوچك هواپيما مىشود خيابانهاى شهر و اتومبيلهاى متوقّف پشت چراغ قرمز را ديد. به جدّه رسيدهايم. هياهوى بچهها كم شده، وسايلشان را جمع و جور مىكنند و هر از گاهى با چشمهاى پراضطرابشان به منظره بيرون مينگرند.
صداى لرزان پيرزنى كه چند رديف عقبتر از ما نشسته، تلنگرى است به همه افكارم. اصفهانى است، با صداى بلند به طوريكه همه مسافران رديفهاى عقب و جلو صدايش را بشنوند، مىگويد: براى سلامتى آقاى راننده صلوات! به دنبال اين مزاحِ به موقع اوست كه انفجار خنده همراه با صداى صلوات همهجا مىپيچد. تازه مىفهمم كه اهالى اصفهان، هرجا كه باشند تا لب به سخن بگشايند، همه متوجه ميشوند كه اصفهانى است. به هر حال اين هم حُسن اين سفر است، يك جمع صميمى و آشنا، بدون اينكه كسى با ديگرى احساس غريبى كند، مطمئن هستم كه همه براى هم دعا خواهند كرد ...
لذت ديدار
در فرودگاه جدّهايم. تا به خود ميجنبيم و دور و برمان را ورانداز ميكنيم، هواى گرم جده به استقبالمان مىآيد و تا چشم برهم مىزنيم، لايهاى از رطوبت سنگين بر صورتمان مىنشيند. با اينكه هواى گرم و چسبناكى است، اما به دلم مىنشيند. تنها راه نجات از اين گرما، پناه بردن به داخل اتوبوسهاست. هواى خنك داخل اتوبوس و گرماى بيرون، درست همان بلايى را سر شيشههاى اتوبوس آورده كه گرماى بخارى و سرماى زمستان بر سر شيشههاى اتاق مىآورد. شيشهها عرق كرده از بيرون، نمىشود آنها را پاك كرد تا حداقل بين راه منظره بيرون را بتوان ديد. اين همه حساسيت براى آن است كه بتوانم حرم مطهر پيامبر (ص) را از بيرون مدينه ببينم. براى همين جايى كنار شيشه پيدا مىكنم و مىنشينم. به هواى داخل اتوبوس عادت مىكنم. بغلدستىام خانمى است كه با همسر جانبازش آمده و او در رديف جلويى ما نشسته است. سر حرف را باز مىكنم، از تشنگىام مىگويم و از گرمى هوا. از دانشگاه و رشته تحصيلى و از اين سفر و ناباورىام از اينكه الآن در راه مدينهام. او هم لابهلاى حرفهايش مىگويد: اين مرتبه سوم است كه به اين سفر مىآيد. خوش به حالش! روى پرسيدن ندارم كه چگونه از خدا خواستى كه اين همه دعوتت كرده! صداى آرام و دلنشين قرآن كه از راديو پخش مىشود وادار به سكوتم مىكند و اينكه به صندلى تكيه بدهم و آرام انتظار لحظات ديدار را بكشم.
راه افتادهايم به سمت مدينه. صداى قرآن قطع مىشود و به جايش صوت نوارى به گوش ميرسدكه مصيبت زهرا و على را مىخواند و چه دلنشين و گواراست! در آن وقت شب و در آن سكوت شبانه:
اى گل ياس على
نخل احساس على ...
راننده هر چه هست، شيعه يا سنّى، مهم اين است كه مىداند مسافرانش به هواى چه چيزى اين همه راه را آمدهاند. هيچكس حرف نمىزند. صداى اين نوار همه را به دنياى خودشان فرو برده، نمىدانم خوابند يا بيدار. فقط از خودم خبر دارم و البته تنها چيزى كه در مورد خودم مىدانم اين است كه يك بغض سنگين و بىسابقه از سر صبح امروز بهسراغم آمده وهر بار بهبهانهاى اجازه ندادهامكه وقت و بىوقت جلو ديگران بتركد. حالا هم بر گلويم سنگينى مىكند. چقدر سخت شده نگهداشتنش! ديگر نمىتوانم. به خودم مىگويم: چه جايى بهتر از اينجا و چه زمانى بهتر از حالا؟! كجاى دنيا شنيدهاى كه ديگران به گريه اشتياقِ كسى بخندند؟ از كه خجالت مىكشى؟ جاى گريه كردن همينجاست. به دنبال همه اين بهانهها مىزنم زير گريه ... ديگر برايم مهم نيست كه كسى صداى گريهام را مىشنود يا نه! برايم مهم نيست كسى چشمهاى خيسم را مىبيند يا نه. هقهق گريهام در نوحه شبانه اتوبوس گم مىشود و اين اولين گريهاى است كه رها و آزادانه و به اندازه تمام عمرم اشكها را بيرون مىريزم.
صورت خيسم را به شيشه مىگذارم. ماه بالاى سر مان است. او هم بهخوبى مىداند كه خداى يتيمنواز، دخترى را كه فكر مىكرد استطاعت رفتن به مكه را ندارد، با لطف و رحمت روز افزونش به اوج آرزويش رساند. چه ساكت و صبور است! او هم همراه من لحظه به لحظه به مدينه نزديكتر مىشود. نمىگذارم خواب به چشمهايم بيايد، مرتب سرك مىكشم تا از لابهلاى صندلىهاى جلو، منظره مقابل را ببينم. اما نه، باز هم بايد منتظر باشم، هرچه باشد شيرينى لحظههاى انتظار بر سنگينى و دير گذشتنش مىچربد و من مىمانم و انتظار و انتظار ...
نوار خاموش مىشود. مدير كاروان مىايستد و با انگشت طرفى را نشان مىدهد و مىگويد: «ببينيد، آنها منارههاى مسجدالنبى است». نيمخيز مىشوم، چشمهاى خيسم را با گوشه چادرم پاك مىكنم تا شفافتر ببينم. نگاهم مسير انگشتش را دنبال مىكند، مىرسم به يك نقطه. هالهاى از نور سفيدِ آميخته با عظمت، مسجد و منارههايش را در بر گرفته. چيزى مانند بال فرشتهها. از نگاه كردن سير نمىشوم اما كمكم دورنماى مسجد پيامبر (ص) در پشت پردهاى از اشك مات مىشود. گريه امانم نمىدهد. راحتتر از هميشه ميگريم، بى آنكه حتّى از كسى خجالت بكشم. به ياد مادرم مىافتم. چقدر لحظه خداحافظى گريه كرد! خدايا! نكند بىانصافى كردهام و تنها آمدهام؟ بغلدستىام هر از گاهى نگاهم مىكند و با نگاه اوست كه كمى آرامتر مىشوم و در خود فرو مىريزم. به خودم مىگويم: «آرامتر، دارد نگاهت مىكند، حالا پيش خودش مىگويد اين ديگر از كجا آمده!» اما دوباره بىاهميت به همه اين افكار، گريه و گريه ....
سرم را بر صندلى جلو مىگذارم و صبورانه و سپاسگزارانه، تمام مدت را تا مدينه مىگريم. خدايا! چقدر خوب و مهربانى! هميشه لطف، هميشه احسان و هميشه توجه. فكر مىكنم يكى از گرههايى كه به پايم بسته شده باز مىشود. گرهى از جنس تعلّقات و رنگ و بوها، از جنس وابستگىهاى پوچ كه نمىگذاشت يك گام از آنچه هستم فراتر روم؛ بالاتر، به سمت خلوص و تواضع. بايد باز شدن اين گره را به فال نيك بگيرم ... سرم را بلند از صندلى بر ميدارم. به داخل مدينه رسيدهايم. بايد آماده يك ديدار و حضورى سنگينتر باشم.
شوق بندگى
حضور در مسجدالنبى سراسر خاطره است، اما آنچه كه جالبتر از هميشه به نظر مىرسد، اين است كه وقتى در صحنهاى وسيع مسجد در حال حركت باشى و مسيرت ناخودآگاه با مسير گروهى از رجال متقاطع شود. بايد مطمئن باشى كه چون جزو اناث هستى حق عبور با توست. بىدرنگ از سرعتشان كم مىكنند تا تو اول بگذرى و همين مطلب، كه فواصل و حريمها رعايت مىشود، مايه آسودگى خاطر است و احترامى اين چنين به خانمها نشان مىدهد كه آخرين مايههاى تفكّر جاهلى رو به كمرنگ شدن گذاشته است. به ياد ندارم در اين مدت در مسيرم مكثى كرده باشم كه اول رجال بگذرند. چراغ عبور براى خانمها هميشه سبز است. اما همه اينها به كنار. اين همه حرف زدم تا برسم به جايى كه زيباترين نمود از جلوههاى هزارگانه و بهياد ماندنى مسجدالنبى به بهترين و واضحترين شكل قابل مشاهده است. شوق بندگى هنگام اذان و شوق غيرقابل وصف جماعت در بندگى حضرت حق.
به محض شنيده شدن صداى اذان، كاسبيها تعطيل مىشود. فوج عظيمى از زن و مرد و كودك به سمت مسجد در حركتاند و چنان مشتاقانه و بىصبرانه مىآيند كه گويى مىدانند براى انجام مهمترين و اساسىترين وظيفه عبوديت دعوت شدهاند. همه جهتها به يك سو است و چه بد جلوه ميكند وقتى كسى هنگام نماز، به خلاف جهت از مسجد بيرون ميرود! و چه زيبا است وقتى مىبينى اين همه وفادار به آيين و شريعت محمد (ص) مشتاقانه روى از دنياى پرهياهويشان بر مىگردانند. چه زيبا است كه انسان از كودكى در چارچوب آيين محمد (ص) بار آيد. فضيلت بزرگى است؛ آن هم زمانى كه آغازين تمرينهاى عبادىشان گزاردن نماز در مسجدالنبى باشد. با اشتياق، دست در دست پدر، به سمت مسجد مىدوند. نفسنفس مىزنند و خسته نمىشوند. بيآنكه چشمهايشان از انعكاس نور آفتاب روى سنگهاى سفيد مسجد اذيت شود. پوستهايشان با آفتاب سوزان عربستان مأنوس است و ديگر نگران آفتاب سوختگى نيستند. در ظهر شرعى عربستان و در آن گرما، همراه با پدر گام بر مىدارند و به سمت درهاى مسجد مىروند.
همراه سيل خروشان مردم وارد مسجد النبى ميشوم. كنار درهاى ورودى مأمورانى گماشتهاند. به يكىاز آنها سلام مىكنم. زنى مشكىپوش است با روبندى سياه، كه تنها مىتوان چشمهايش را ديد. پاسخ سلامم را چنين ميدهد: «سلام، خسته نباشى». باورم نميشود كه زبان فارسى را به اين خوبى بداند.
داخل مسجد مىشوم. خنكاى هواى داخل، تمام كلافگىام از گرماى بيرون را جبران مىكند. با يك نگاه گذرا، سيرى به سقف و ستونهاى مسجد مياندازم. خدايا! چه عظمتى. ميان دو رديف ستون كه بايستى و سقفهاى روبهرويت را بنگرى، چشمانت توان ديدن آخرين ستونها را
ندارد و ستونهاى سفيدِ برّاق كه هر درخشش آن تو را بر آن مىدارد كه به سمتش بروى و دستى بر آن بكشى، اما بايد مراقب همهچيز بود. نكند فكر كنند كه به ستون متوسّل شدهاى! بىاختيار به ياد يكى از ملتمسين دعا مىافتم كه خودش زمانى به اين مكان مقدس آمده بود و از روى سادگى در اجابت خواسته يكى از دوستان، براى خودش و همسرش برنامهريزى كرده بود كه در آن چند روز كه مدينهاند، ستونهاى مسجد را بشمارند، اما ناموفق و دستخالى دور خودشان چرخيده بودند ... مسجد در حال پرشدن است. بايد جايى بنشينم و خودم را آماده لذّت بردن از اداى يك نماز ديگر در مسجدالنبى كنم.
عربى و فارسى، مخلوط!
با دوستان قرار گذاشتهايم از نزديكترين درى كه به روضه مقدسه مىرسد وارد شويم، ضمن آنكه مىدانيم اين امكان فقط بين ساعات 8 تا 11 صبح فراهم است. پس نبايد وقت را تلف كنيم. از جاييكه ما هستيم، تقريباً نيمدورى بايد زد تا نزديك روضه منوّره شد و اتفاقاً هيچيك از ما سهنفر هم بلد نيستيم كه از كدام در بايد وارد شويم. آنقدر وسيع است كه به محض ورود به شبستان مسجد و گشت زدن در داخل آن، با اطمينان كامل از اينكه راه جديدى يافتهايم، از همان در خارج مىشويم و وقتى روبهروى در مىايستيم، تازه مىفهميم از همان درى كه داخل شدهايم، به بيرون آمدهايم. اينجور گشتن فايدهاى ندارد. قرار مىگذاريم از انتظاماتيكه كنار درهاى مسجد ايستادهاند بپرسيم. ناسلامتى دانشجوييم و حداقل چندكلمه سواد عربى داريم! مىرويم جلو و سلام مىكنيم:
و او به راحتى جوابمان را مىدهد؛ در حالى كه نگاه نافذش را به ما دوخته:
پس عربى خواندن و مبتدا و خبر را سرجايش گذاشتن، كجا به دردمان ميخورد؟! اين كه فارسى هم حرف مىزند؟!
اما بدون اينكه به رويمان بياوريم، مىپرسيم: باب چند؟ ولى اين بار به عربى پاسخ مىدهد: «خمس و عشرون».
و بالأخره تكليف ما را معلوم نكرد كه فارسى حرف بزنيم يا عربى؟ نمىدانم.
وارد روضةالنبي كه مىشوم حظّ مىكنم از آن همه احتراميكه به ظاهر قرآن مىگذارند. چه زيبا و دلنشين تلاوت مىكنند. اينجا را چند ساعتى براى زنان آزاد گذاشتهاند اما با اين وجود حريمها و طنابكشىهايى در دو طرف مسيرمان كشيدهاند كه كسى آگاهانه يا ناآگاهانه وارد محدوه رجال نشود و البته تعدادى مأمور هم براى مواظبت از اين حريمها گذاشتهاند. اگر ذرّهاى قدمهايت به اين مرزها نزديك شود، با صداهاى مبهمى مثل صداى «پِش پِش» به دورتر رانده مىشوى. اين را از آنجا مىگويم كه در ميان راه، يكى از ما سه نفر جا ماند و تا آمديم پيدايش كنيم، صداى پِش پِش از سويى بلند شد و چند ثانيه بعد سر و كله دوست گمشدهمان پيدا شد. از قرار معلوم مسيرش را به داخل محدوده ممنوعه كج كرده بود و راهش را آنقدر ادامه داد تا اينكه خودش را ميان مردان يا نزديك آنان ديد و تا آمد برگردد، با همان صوت و آواى ياد شده، بازش گرداندند.
به هر جهت، اين هم براى خودش زبانى است، يك راه نجات از سر و كلّه زدنهاى بىمورد با حجاج و زائران. باز صد رحمت به آن مأمور كنار در؛ همان خانم با حجابيكه عربى را با فارسى مخلوط كرد و تحويلمان داد. اين يكى به گمانم زبان جديدالتأسيسى است، خاصّ زائران و بهويژه خانمها؛ عربى آميخته با «شبه جمله» يا «صوت» هاى مختلف كه البته فقط زمانى مىتوانى معنايش را بفهمى كه گويندهاش حضور داشته باشد!
نسيم رحمت
به روضه مقدسه وارد مىشوم. اكنون در جايى ايستادهام كه قرنها پيش پيامبر گرامى اسلام (ص) گام نهادند و جاى جايش از بركت قدوم آن بزرگوار و صحابى گرامشان متبرّك شده است. نگاهم به گنبد سبز مىافتد. دلم مىريزد، چقدر نزديك به اين گنبدم! خدايا! كمكم كن باور كنم كه ديگر فرسنگها با اين گنبد و مسجدش فاصله ندارم؛ همانطور كه ياريام كردى و خواستى تا آرزوى ديرينهام، كه در حدّ تصوير تلويزيون بود، به واقعيت تبديل شود. اينجا مىشود نمازهاى دلچسبى خواند، بدون دل مشغولىهاى روزمره. احساس لذّت خوشايندى كه قابل وصف نيست، سر تا پايم را مىگيرد. تصوّر اينكه بتوانم خودم را جاى كسانى احساس كنم كه زمانى اينجا بودهاند، برايم خوشبختى مىآورد. خدايا! شكرت، بابت همهچيز. مىنشينم تا قدرى آرامش و لذّت را كه يكمرتبه غافلگيرم كرده، هضم كنم. اينجاكه من نشستهام، سقف ندارد. به گمانم همان چادرهايى كه باز و بسته شدنشان را شنيده بودم، از جمله تدابيرى است كه براى آفتاب و گرماى اين قسمت انديشيدهاند. چيزى مانند همان سقفهاى متحرك كه شبها و سحرها براى نماز كنار مىروند و البته من هيچوقت موفق نشدم كنار رفتنشان را ببينم. چيزى كه هيچوقت فراموشم نمىشود اين است كه يكى از همين شبهاى به ياد ماندنى براى اداى نماز مغرب و عشا به مسجدالنبى آمده بوديم. سهنفرى نشستيم و تا هنگام نماز جماعت، به انجام اعمال مستحبى پرداختيم. هر از گاهى نگاهى به سقفها و ستونها مىانداختيم. چند دقيقهاى گذشت، رفتهرفته احساس كردم نسيم خنكى به صورتم مىخورد، اما از كجا؟ معلوم نبود. باد ملايمى هواى يكنواخت اطرافمان را به هم مىزد. دور و برم را نگاه كردم، شايد بفهمم اين نسيم ملايم از كجا مىآيد. نگاهم رسيد به سقف، ديگر سقفى در كار نبود! بىاختيار گفتم: بچهها! نگاه كنيد، سقف نيست. سقف كو؟ تا چند دقيقه پيش سر جايش بود! از خودم خندهام گرفت، يكدفعه به يادم آمد كه سقفهاى متحرك و كنار رفتنشان را از
تصوير تلويزيون ديده بودم اما اينجا موفق نشدم. خدا قسمتِ همه بكند، بيايند و زير اين سقفها نماز بخوانند و مرا هم آرزو به دل نگذارد. چه خيالاتى! از كجا معلوم ديگر قسمتم شود؟ تا خدا چه بخواهد و چه اراده كند.
به هر حال، ديدن يا نديدن سقف مهم نيست، مهم نسيم رحمت است كه آن شب بر من وزيد و تمام وجودم را نوازش داد.
عطر بال جبرئيل (ع)
امروز تصميم گرفتهام كه از باب جبرئيل وارد روضهالنبى شوم، از قرار معلوم تمام برنامههايم به هم مىريزد. پيرمردى كنار در نشسته و از ورود به داخل جلوگيرى مىكند، اما منعى براى خارج شدن از اين در نيست. مقابل در مىايستم و از بالا تا پايين آن را مينگرم. اينجا همان راهى است كه جبرئيل امين (ع) از آنجا بر پيامبر (ص) نازل مىشد و چقدر بهجاست ناميدن آن به چنين اسمى. جبرئيل فرشتهاى كه قدر و منزلت محمد (ص) را بر آسمانيان اعلام مىكند و با گذشتنش از اين باب و نزولش بر قلب مبارك پيامبر (ص) پايههاى يك دين كامل را استوارتر و محكمتر مىسازد. اينجا اگر گوش دل را باز كنى، صداى پرِ جبرئيل را مىشنوى. احساس خوشبختى مىكنم از اينكه از درى مىگذرم كه روزى فرشته امين خدا بالهايش را در آن گشود و همهجا را از عطر بالهاى انبوهش پر كرد، احساس زمينى بودن نمىكنم. فكر مىكنم اكنون جبرئيل از بالاترين جاى، سدرهالمنتهى، در حال مشاهده ماست. از عمق جان سلام مىدهم. خدايا! عجيب است كه اين سفر درست زمانى بايد نصيب من شود كه موضوع پاياننامهام را در مورد جبرئيل انتخاب مىكنم. دلم مىخواهد همينجا بنشينم، روبهروى همين در و چند صفحهاى از آن را برآمده از جان و دل بنويسم. حداقل جبرئيل در پاياننامهاى كه موضوعش مربوط به خود اوست، دستى ميبرد و دعايى مىكند و دعاى مقرّبان هم كه مستجاب مىشود، اينها همه فكر و خيال است ....
صداى آزارنده پيرمردى كه جلو در نشسته، فكرم را به هم مىريزد. اجازه ايستادن نمىدهد. بايد بروم سمت راست. نزديكترين راه براى وارد شدن است. باب بلال. از كنارش مىگذرم و دستم را به در مىكشم. چه غبار سنگينى روى در نشسته! فكر مىكنم اين خوشبوترين غبارى است كه مىشود در همه دنيا پيدا كرد. يك غبار متبرك آميخته با عطر بال جبرئيل، هرچه باشد، اين در هم مجاور گذرگاه جبرئيل است و به هر حال نصيبى هم از آن نرمه باد ملايم بالهاى جبرئيل و بوى خوش آنها برده است.
به قدر يك فاصله، گمنامى
نيرويى مرا به سمت ضريح مقدس پيامبر (ص) مىكشاند؛ عظمتى كه ابّهتش را در نمايه گنبد خضراى پيامبر (ص) نمايان كرده، اينجا صدچندان است. پشت به باب جبرئيل كه بايستى، روبه رويت ضريح سبز پيامبر (ص) است كه همه را به نوعى، به خود مىخواند. نمىگذارند كسى نزديك شود. با فاصلهاى از ضريح نرده گذاشتهاند، براى اينكه مانع نزديك شدن زائران به ضريح شوند. همه پشت نردهها جمع شدهاند و براى خود دنيايى دارند. صداى گريه و زارى كه فقط و فقط از ناى و گلوى يك ايرانى سوخته دل بر مىخيزد، فضا را پر كرده است. آرامآرام جلو مىروم. نمىدانم نزديك شدن به آرامگاه بزرگترين و كاملترين انسان، چه آدابى دارد. متواضعتر از هميشه، در حالىكه قادر نيستم فكرى براى لرزش زانوهايم بكنم، جلو مىروم. همه دستها را بهسمت ضريح درازكردهاند اما نرسيده بهآن. منهم بهجمعآنها ميپيوندم اما ديگر فرصتى براى ترديد و اينكه چه دعايى بخوانم برايم نمىماند. تا مىآيم دهان باز كنم و حرفهايم را بزنم صورتم غرق اشك مىشود؛ اشكى از جنس همان اشكهاكه گرهى ديگر از تعلّقات را از پايم باز مىكند.
به همان گريه راضى مىشوم، بدون اينكه بدانم اسمش را چه بگذارم؛ گريه شوق، گريه شكر، گريه درد و غصه ... اما آخرِ همه اين گريهها مىرسد به گريه بر غربت زهرا (س) كه اينسو پدرش را اينگونه ... و سوى ديگر كسى آن طرفتر و شايد همين نزديكى، خود فاطمه و فرزندانش را ... هرچند كوچههاى بنىهاشم خود به خود غربت زهرا را فرياد مىزند و معدلتى مىطلبد كه قضاوت كنيم زهرا آن همه مصيبت چشيد و خم به ابرو نياورد كه امروز اين چنين او را در محضر پدر بزگوارش گمنام ببينم؟!
من هم مثل خيلىهاى ديگر آرزو مىكنم اىكاش من هم زمان پيامبر (ص) بودم! اما نه، معلوم نيست مايى كه امروز اين آرزو را مىكنيم آن زمانها در رديف كدام گروه بوديم، موافق يا مخالف آن هم ميان جمعيكه اينچنين پدر و دخترش را تفاوت منزلت قائلاند. سخن يكى را به جان مىخرند و قلب ديگرى را با شكستن پهلويش مىخراشند. پس بهتر همان كه امروز به همان اسلام تثبيت شدهمان معتقد باشيم و با خلوص اعتقاد زحمات به بار نشسته پيامبر خدا (ص) و خاندانشان را قدر بدانيم.
دلم مىخواهد جلوتر بروم. شايد ديگران هم همين فكر را مىكنند؛ چون هرچند دقيقه يكبار هجوم مىآورند و نردههاى حائل ميانشان و ضريح را چند سانتىمتر به جلو ميبرند. زن عرب كه مأمور حفاظت از اين فاصله است، با قيافهاى جدّى و خشن در مقابل اين فشار، يك تنه، مقاومت مىكند و با قدرت نرده را به همراه جمعيت به سمت عقب فشار مىدهد و فقط وقتى قيافه جدىاش كمى خندان مىشود كه براى رفع خستگىاش به گريههاى جمعيت پوزخند مىزند! چه فكرى پيش خودش مىكند، نمىدانم!
دخيل بستن ممنوع
بيرون آمدن از باب جبرئيل حال و هواى خاص خودش را دارد؛ مانند همان احساسيكه لحظه مكث كردن مقابلآن دست مىدهد. احساس اينكه شگون پرهاى جبرئيل مىگيردَت و انگار كه از آن بالا يا شايد در همين نزديكىها نظارهگر توست و تو تنها كارى كه بايد بكنى اين است كه با تمام وجود عطرى را كه در آن حوالى پيچيده، به خوردِ روحت بدهى. به دنبال راهى مىگردم تا خارج شوم. نگذاشتند از درى كه آمدم بيرون روم. به زحمت از راه باريكى كه ميان جمعيت نشسته جلو در باز شده، مىگذرم و خودم را به كنار در مىرسانم، چهارچوب در را آرام لمس مىكنم و باز حضورم را زير سايهبان سبز پرهاى انبوه جبرئيل حس مىكنم.
خارج شدن از اين در هم صبر و حوصله مىطلبد. شلوغ است و نمىشود بىملاحظه نسبت به اين و آن گذشت. خانم مسنى چند قدم جلوتر از من، در حال بيرون رفتن است. او هم ايرانى است و از قرار معلوم از عواقب بوسيدن در و ديوار و دخيل شدن به اين طرف و آن طرف بىخبر است. لحظهاى مكث كوتاه مىكند و بعد با سرعت خودش را به در ميچسباند و چند بوسه پى در پى و صدادار نثار در مىكند. با اين كارش مرا راهى مشهد مىكند و درهاى حرم كه براى بوسيدنش بايد به صف ايستاد. بگذريم. او همچنان صورتش را با آرامش به در چسبانده بود كه مأمورى از تيره همان مأموران خشن و جدّى و حتى قاطعتر از همه آنها، متوجه اين صحنه شد. جلو آمد، با عصبانيت جملهاى گفت و با دست محكم او را پس زد و به سمت بيرون هُل داد. زن بيچاره كه تازه فهميدم اصفهانى هم هست، چشمهاى گرد شده از تعجّبش را اينطرف و آنطرف مىگرداند و بىخبر از همهجا، هاج و واج دور و برش را نگاه مىكند. ظاهراً هنوز نفهميده تقصيرش چيست. سؤال نپرسيدهاش را جواب مىدهم: «خانم! اينجا نبايد در را ببوسى. اينها اعتقادى نسبت به اين جور اعمال ندارند». ديگر معطل نمىمانم، مىآيم بيرون. مىخواهم ببينم بالاى درِ جبرئيل (ع) چه نوشته شده، شايد بتوانم بخوانمش و آن را به عنوان زينت، در اوّلين سطرِ آغازين صفحه پاياننامهام بنويسم. خواندنش كمى سخت است، اما كمكم چشمم به خواندنش عادت مىكند كه ... خدا صبر بدهد! يك دربان ديگر بيرون نشسته، يك پيرمرد با لباس سفيد بلند و يك عينك خيلى آفتابى! تنها زحمتى كه مىكشد، دستهايش را تكان مىدهد به نشانه اينكه آنجا توقف نكنم و دورتر بروم. بسيار خوب، مثل هميشه به روى چشم!
شادى غريبانه
روز قشنگى است. روز تولد فاطمه زهرا (س). خدايا! چه لطفى برتر و بهتر از اين مىتوانست براى من باشد كه چنين روز زيبايى را در مدينه و پشت قبرستان بقيع باشم. اما جشن تولّد غريبانهاى است. با شمعهاى خاموش بقيع و شيرينىهايى كه زائران بقيع به يكديگر تعارف مىكنند. در عين شادى، اشكى هم مىريزند و در حين تبريك به هم، ملتمس دعا براى برآورده شدن حاجاتشان هستند. من هم بايد در اين شادى غريبانه سهيم شوم. جعبه گزى را كه از ايران با خود آوردهام، باز مىكنم. گزها را تكهتكه مىكنم، از صاحب مجلس اجازه مىگيرم و وارد اين ميهمانى مىشوم. به همه كسانى كه پشت بقيع زيارتنامه و دعا مىخوانند، گز را تعارف مىكنم و چه خوب از گز بادامى استقبال مىشود! هوا رو به تاريكى گذاشته، چه معصومانه! صداى زارى و گريههاى آرام، فضاى معنوى خاص بقيع را دلنشينتر كرده و در كنار همه اينها آه سرد و اشك گرم زائران بقيع است كه با گره زدن انگشتهاى لرزانشان بر پنجرههاى سبز بقيع، زيباترين شادباش و تبريك را به فاطمه زهرا (س) عرضه مىكنند. فكر مىكنم پذيرايى تنها كافى نيست. بايد تبريكى هم بگويم. جلو مىروم؛ جايى كه درست روبه روى چهار قبر غريب باشم. چشمهايم را مىبندم تا اشكهايم بدون خجالت بيرون بريزند. صورت خيسم را به پنجرههاى بقيع مىچسبانم. خدايا! مپسند كه رشته علايق و خاطراتم از هم بگسلد. در زمزمه آرام خود فرو مىروم ... مرد جوانى از راه ميرسد و با صدايى بلند حضرت زهرا (س) را صدا مىزند. چه آشفته و از خود بىخود است. حرف مىزند و گريه مىكند؛ حرفهايى از جنس همان درد دلهاى خالصانه و بىريا، كه تا جوابش را نگيرد آرام نمىشود و شايد زبان حال همه پشت در ماندههاى بقيع است. نمىدانم چه شد كه در گريه او شريك شدم، شايد به اين وسيله مرهمى بگذارم برهمه زخمهاى روحم كه تازيانههاى گناه و سركشى عميقترشان كرده بود.
اين اوّلين بارى است كه دانستم مىشود در شادى يك تولّد، به جاى آنكه هديه بدهم، بهترين هديه را بگيرم. دانستم كه مىشود با شمعهاى خاموش هم جشن گرفت، به شرط اينكه شمع دلم را روشن كنم و اميدوار باشم كه هزار سال زنده و روشن بماند ....
لحظههاى بىرنگى
نماز كردم و از بىخودى ندانستم
كه در خيال تو عقد نماز چون بستم؟
شنيدن كلمه «احرام»، كمى هول به جانم مىاندازد. اضطراب از مُحرم شدن، از داخل شدن به لباس مقدس احرام، از اينكه حواسم جمع باشد محرّمات را انجام ندهم، از كامل و صحيح بهجا آوردن اعمال و مهمتر از همه، تحمّل اولين ديدار؛ با همه اينها به مورد آخر كه فكر مىكنم، به لحظه ديدار، لذّت خوشايندش به همه هول و اضطرابها مىارزد.
به مسجد شجره (ذوالحُليفه) رسيدهايم. اينجا همان جايى است كه بايد آخرين گام را از دنياى خاكى و هوس آلودم بردارم و آخرين نقطههاى ارتباط با نفس را كور كنم. هرچند مىدانستم وقتى دوباره به همان دنيا باز گردم، تمام زحماتم هدر مىروند.
گويى لباس سفيد احرام، پوششى است روى همه گناهانم و چه به سرم مىآمد اگر گناهانم هركدام به لباس احرام رنگ پس بدهد! يك لباس رنگارنگ مثل همان لباسهاى هميشگى كه دلبسته دنيايمان كرده. چه خوب رنگى براى لباس احرام برگزيدهاند! رنگ سفيد. همه را مثل هم مىكند؛ رنگ بىرنگى.
و چه خوب خدايى است كه در ميان ميهمانهايش تفاوتى قائل نمىشود؛ لباسى كه به تن همه مىآيد. به ضيافتى كه قرار است برويم، اين لباس پسنديدهترين و برازندهترين پوشش است. حس مىكنم در لباس سفيد چهره روحم نورانى و نورانىتر شده است و چقدر درون اين لباس احساس افتخار مىكنم؛ مانند خلعتى كه بزرگى به بندهاش ببخشد. انگار از همه چيزهاى متعلّق به زمين كنده شدهام و فقط در يك انتظار بىتابم ... انتظار رسيدن به حرم ... اما نه. چرا با اين همه شتاب؟ چيزى مثل يك بار سنگين، مثل يك درد كهنه و بىدرمان روى شانههايم سنگينى مىكند كه طاقت كشيدنش را ندارم و نمىدانم چرا اينجا وزنش چند برابر شده است؟ مثل يك بار سنگين كه از فرط سنگينى هر آن احتمال افتادنش مىرود. بايد همينجا در نخلستان شجره رهايش كنم؛ شايد تنهايى يك فرصت دوبارهام دهد تا در پاكى هواى شجره تنفس كند و خودش را بهتر
بشناسد. پس بايد نيت كنم؛ مثل يك قول و مانند يك تعهد؛ «لَبّيْك اللهمَّ لَبَّيْك، لَبّيْك لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْك، إنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلك، لا شَريكَ لَك لَبَّيْك»
اين اولين جملهاى است كه به زيبايى، سكوتِ جمعمان را مىشكند و از افكارمان بيرون مىكشد. تكرار اين عبارت همان حديث مكرر عشق است كه بارها در و ديوار مسجد شجره و نخلهاى رفيعش شنونده آن بودهاند؛ جاودانهترين آهنگِ بودن.
لبيك مىگوييم و مىرويم به سمت اتوبوسها تا حركت كنيم به سمت خانه دوست. هنوز دلم آرام نگرفته و گمان مىكنم از همان اضطرابى باشد كه از صبح در جانم ريشه دوانده. به هر حال، ... «نازها زان نرگس مستانهاش بايد كشيد.»
بايد بدانم محضر دوست جايى نيست كه وجود داشتن و بودنم را ارزش و بهايى نگذارند. پس بايد سعيكنم تمام آنچه را كه با عنوان «بودن» در سالهاى بىخبرى و غفلت به دنبالم كشيدهام همينجا، كنار اين مسجد رهايش كنم. همه اين فكرها، خيالات و تصميماتى هستند كه در اين چند قدم به سراغ ذهنم آمدهاند. قدم زدن ميان اين جمع مُحرم و پاك، لحظه به لحظه وجودم را پر مىكند. خدايا! ممنونم. دلم نمىخواهد به خاطر تمام چيزهايى كه روزى دوستشان داشتهام، ذرهاى از اين لذّت پا پس بكشم. مىنشينم روى صندلى اتوبوس تا قدرى اين لرزش تسكين پيدا كند. چشمهايم را مىبندم و به فكر آدرس خانه دوست فرو مىروم.
لذتِ حضور
چه شكايت از فرافت كه نداشتم وليكن
تو چو روى باز كردى درِ ماجرا ببستى
رسيدهايم به مسجدالحرام، پاكترين نقطه زمين، كه نداى كبريا و جبروت الهى را از سنگ سنگ آن مىشود شنيد.
سنگهايش پيش از آنكه نمايانگر بناى يك مسجد باشند، منادى سادگى آميخته با عظمتاند. ديوارى بلند و سنگى روبه روست كه هرچه به آن نزديكتر شوى بيشتر مقابلش احساس ضعف و كوچكى مىكنى. به پيشنهاد روحانى محترم كاروان، همگى روى سنگها، مقابل در مسجدالحرام مىنشينيم و دستهجمعى زيارت آليس را مىخوانيم. چه ورود زيبايى! شايد اين كار نوعى التماس باشد يا نوعى درخواستِ توفيق براى ابرازِ بندگى هرچه بهتر در محضر دوست. اينجا نقطه شروع است؛ شروع يك تحوّل كه با سلام و ارادت خالصانه به محضر مقدس امام عصر (عج) شروع مىشود. همين كه بيرون مسجد كمى درنگ مىكنيم كاملًا بهجا و مناسب است. به هر حال بايد يك جورى آمادگى لازم براى لحظه ديدار را پيدا كنيم كه نكند لذّت اين اوّلين ديدار از دستمان برود. مدتى مىگذرد. همگى از جا برمىخيزيم. سر پا مىايستيم، هركس زمزمهاى دارد و زير لب دعايى مىخواند. قدم به قدم جلو مىرويم، اما هيچكس سعى نمىكند از ديگرى سبقت بگيرد و به صف اول برسد. اين حس مشترك ميان همه بچههاى كاروان، جالب و قابل ستايش است. نوعى همدلى ناخودآگاه، كه ضمن آن هيچكس حرمت سكوت جمع را نمىشكند و حالا رسيدهايم به آستانه مسجدالحرام. بايد كفشها را در آوريم. اين جمله را كه مىنويسم به ياد موسى (ع) مىافتم. او هم به سرزمين مقدسى وارد شده بود. پس مورد خطاب واقع شد كه: «فاخْلع نَعلَيك» و اين كفشها هميشه بزرگترين موانع هوسآميز ما انسانها بودهاند. پس نبايد اذن دخول به آنها براى ورود به روشنايىها داده شود. به داخل قدم مىگذاريم و من هم، با اوّلين قدم سنگينى دنياى بيرون را همانجا مىگذارم و به درون مىآيم. وارد كه مىشوم ناخودآگاه بوى عطرى خوش و از خود بىخود كننده، كه در فضاى روحانى مسجد پيچيده، تمام وجودم را پر مىكند. خدايا! بيخود نبود كه مىگفتند اينجا بهشت زمين است. نيرويى در وجودم تشديد شده كه ناآرامى روحم و لرزش پاهايم را كمتر نه، كه بيشتر مىكند. اين نشانه نزديك شدن است. بالأخره رسيدم به جايى كه عقل و حسابگرى هيچكدامشان مجال بروز ندارند. اينجا حرف، حرفِ دل است و پاها به اختيار اوست كه جلو مىروند. صداى پى در پى و يكنفس پرندههاى كوچكى كه از اين ستون به آن ستون مىپرند، بيشتر از هر صداى ديگرى درمسجد، گوشم را پر مىكند. بهتر بگويم اوّلين صدايى كه به محض ورود به مسجد به گوشم مىرسد، همين صداهاست. شنيدهام اينها ابابيلاند؛ از نسل همان جنود خدايى كه براى حفاظت از كعبه فرستاده شدند. چه قيامتى كردهاند با سر و صدايشان زير اين سقفها!
و حالا رسيدهام بالاى پلهها و البته به همراه ديگران. از پلهها پايين مىرويم، پلهها را كه يكىيكى به طرف پايين زير پا مىگذاريم، در لحظاتى كه چشمهايم را به سنگهاى مقابل قدمهايم مىدوزم، نكند لذّت اولين ديدار با يك نگاه تدريجى و جستجوگر، از بين برود. هرچند دلم نمىآيد و هر از گاهى دزدكى نگاهم را دور مسجد مىاندازم اما خيلى زود خودم را جمع و جور مىكنم.
اكنون رسيدهام به جايى كه ديگر هيچ ستون و مانعى مقابل ديد نيست. سرم را بلند مىكنم و نگاهم به كعبه مىافتد! آرى، اين خودِ كعبه است. خداوندا! اين خانه مقدس توست. چه پاك و بىآلايش! و چه زيبا و دوست داشتنى! گرد آن مىچرخند! خانهاى در نهايت سادگى با جامهاى سياه و يكدست. خدايا! چه كنم و چه بگويم؟ من بايد تمام عشقى را كه سالها در آرزوى چنين روزى نگهش داشتهام به پايت بريزم. نگاهم را عميقتر مىكنم. شايستهترين كار در اين لحظه براى بنده، سجده است. به سجده مىافتم. پيشانىام را بر سنگهاى خنك مىگذارم. خدايا! شكرت و دعا و دعا ...
خنكاى سنگهاى سفيد و خوشبوى حرم اضطرابى را كه ساعتها رهايم نمىكرد، به راحتى و با مهربانى از وجودم بيرون مىكند. زمانى كه بهخود مىآيى، تازه مىبينى اينجا چه ضيافت باشكوهى برپاست! خوان نعمت و رحمت هر دو با هم گسترده است و به همه ميهمانان دندان مزد هم مىدهند. خدايا! چه روزهاى باشكوهى كه در اين ميهمانى خواهم گذراند. جاى همه آرزومندان خالى.
به سمت مطاف مىرويم. بايد طواف را آغاز كنيم. تعهّدم سنگينتر مىشود و سنگينى بار امانتى كه آسمانها و زمين از قبولش ابا كردند، چند برابر ميگردد. خدا كند كه نيفتد. اين باور در وجود من و همه طواف كنندهها ريشه دوانده كه گرد چند قطعه سنگ و تكهاى پارچه نمىگردم، بلكه دور خداى خانه مىگردم از سر شوق و از سر علاقهام نسبت به او، اما اين را هم خوب مىدانم كه «جهد بىتوفيق جان كندن بُوَد».
كاملًا مراقبم كه بچههاى كاروان را گم نكنم. هرچند طوافى كه در آن آدم به حال خودش و در دنيايش باشد و خدايش را صدا كند و نخواهد كه مرتب حواسش را جمع همراهى با بقيه كند تا گم نشود، لذّت ديگرى دارد.
به هر حال، امشب اولين شب است. تازه واردم و ناآشنا و قانون وارد شدن به دريا رها شدن از قطره بودن است، اگر خدا بخواهد از فردا دنبال گم شدهام خواهم گشت.
نمايههاى عشق و دلبردگى
آنچه بيش از همه در صفحه ذهن و خاطراتم مانده، همان لحظه ورودم به مسجدالحرام است و در پرتو اين خاطره و ياد درخشان، عشقورزى پروانههاى كعبه، پاكترين صحنه براى چشمهاى من است. زيباترين نمايه عشق را در لحظه ورود به مسجدالحرام و به خصوص قدم گذاشتن در مطاف مىتوان ديد. به ياد ماندنىترين حديث قربانى شدن. چيزى كه تا پايان عمر هميشه از آن به عنوان يك منظره زنده عشقورزى پروانهها ياد خواهم كرد. تا به حال بسيار خوانده و شنيده بودم كه پروانه به دور شمع مىچرخد و آنقدر مىگردد و مىگردد تا در شعله بسوزد و فانى شود، اما از نزديك و با چشم نديده بودم. پروانههاييكه به پرده كعبه نشستهاند، خبر از يك دل بىتاب و سودايى دارند. گاهى دور كعبه پرواز مىكنند و دوباره ضلع ديگرى را انتخاب مىكنند و بر آن مىنشينند و زيباتر از آن، اينكه بعضىهايشان آنقدر چرخيدهاند كه پايين كعبه، روى سنگهاى سفيد ريختهاند و به گمانم مردهاند. فقط خدا مىداند چند دور گشتهاند تا فداى محبوبشان شدهاند. دل ما هم مثل اين پروانههاست كه دور كعبه مقصود مىگردد. فكر مىكنم شمع و گشتن گرد آن، آموزهاى ابتدايى باشد براى پروانههاى تازهكار كه در اول راهاند و سبكباران ساحلهايند و بعضىهايشان هفت شهر عشق را گشتهاند و آمادهاند براى فدا شدن، درست يك عمر جلوتر از بقيه پروانههاى دلخوش به شمع. اما دل من و دل همه ما به شمع خوش نيست، به كعبه عشقى رسيدهايم كه بايد بگرديم، آنقدر كه تا از خود فانى شويم و همه وجودمان بشود معشوق. مانند همان پروانههاى از پا افتاده و فدا شده، اما هفت دور طواف مال ما آدمهاست. اگر قرار باشد تجلّى عشق حق فقط در سينه انسان باشد و بس و بقيه آفرينش و حتى ملائكه هم از آن بىنصيب باشند، پس بايد تعداد دور ما آدميان با تعداد طواف پروانههاى عاشق هم متفاوت باشد. در طواف ما قراردادى است و آن اينكه اگر قرار است به معرفتى دست پيدا كنى، با همان هفت دور گشتن و حتى در آغاز اولين دور و يا نه، در همان لحظه ديدار هم مىتوانى به اين معرفت نائل شوى و امان از وقتى كه ظرف وجودت را دنياى محدودت پر كرده باشد، كه در اين صورت، اگر به تعداد نفسهاى عمرت هم بگردى آخر سر مغبونى كه: «عشق بازانِ چنين، مستحق هجراناند».
و حالا كه اين فداكارى پروانهها را مرور مىكنم، مىبينم چقدر از همه عقبم! حتى از اين پروانهها. پروانههايى كه يا وارد ميدان نمىشوند و اگر وارد شدند تا آخرش مىمانند و جانشان را مىبازند تا برنده شوند و انصافاً حقّ چنين عشّاقى است كه با جامه كعبه همنشين و دمخور باشند و اين همنشينى با ارزشترين مدال لياقت آنهاست ...
باران رحمت
عصر پنجشنبه، لحظات غمگين و دلگيرى است. گويى دل آسمان نيز مانند دل من گرفته است. ابرها پشت در پشتاند و باد ملايم و خنك مىوزد و همه خستگىهاى يك عمر را از تن آدم بيرون مىكند. تا امروز باران مكه را نديدهام. شنيدهام كه اگر در مسجدالحرام زير ناودان طلا باشى و باران ببارد و از ناودان بريزد، دعايى كه در آن لحظه مىكنى مستجاب مىشود. اما حتماً چنين نيست كه خداوند فقط دعاى آنان كه در داخل حِجر هستند را مستجاب كند. به يقين فكر بيرونىها كه در گوشه و كنار مسجد پراكندهاند هم هست. داخل حِجر جمعيت پر است.
هرچه به غروب نزديكتر مىشويم و تراكم ابرها بيشتر مىشود، داخل حجر هم شلوغتر. به گمانم همه مىخواهند هنگام بارش باران، داخل حجر و زير ناودان طلا باشند. من نيز به زحمت خودم را به آنجا مىرسانم. مأمورى كنار حجر ايستاده و تأكيد مىكند: «صلاه ركعتين». سرم را به نشانه تأييد حرفش تكان مىدهم و داخل حِجر مىشوم. جايى در روبه روى ناودان طلا مييابم تا بتوانم دو ركعت نماز بخوانم. گويى نسيم ملايم بهشتى است كه به صورتم مىخورد. اما بايد به هواى ديدن يار، از بهشت هم گذشت و شكر را بايد به ديدار منعم كرد نه نعمت او.
نم نم باران آغاز ميشود. هواى مسجدالحرام را آنگاه كه بارانى است، در هيچ جاى دنيا نمىتوان يافت. هوايى پاك، كه با عطر خدا آميخته است و اين بهترين فرصت براى نفس كشيدن است. چشمهايم را مىبندم و صورتم را به سوى آسمان مىگيرم. قطرههاى ريز و آهسته باران به صورتم مىخورند. براى چند لحظه فراموشم مىشود كه كيستم. خدايا! چقدر خوبى! وقتى از همه دلسرد مىشدم و احساس مىكردم كه فرسنگها با تو فاصله دارم، به دلم مىانداختى كه زير باران بروم، و صورتم را به سمت آسمان بگيرم و دعا كنم ...
نزديك اذان مغرب است. شرطهها زياد شده، اطراف حجر ايستادهاند تا هم مانع ورود زائران شوند و هم آنان را كه داخلاند بيرون بفرستند. نماز من از حد «صلاه ركعتين» تجاوز كرده، حجر دارد خلوت مىشود. به احترام نمازى كه مىخوانم كارى به كارم ندارند. فقط من ماندهام و دو سه نفر ديگر و اين همان آرزويى است كه به دل داشتم. دوست داشتم زمانى برسد كه حجر خلوت شود؛ مانند صحنههايى كه در تلويزيون ديده بودم. اما يكى از شرطهها بالاى سرم ايستاده و منتظر است نمازم تمام شود. ساكت است و حرفى نمىزند. سلام نماز را مىدهم و قبل از اينكه بخواهد بيرونم كند، خودم آماده رفتن ميشوم. البته قبل از رفتن به بيرون حِجر، كنار كعبه رفته، پرده كعبه را لمس مىكنم و مىبوسم و بعد به صف نمازگزاران مىپيوندم براى اداى نماز مغرب.
صميمىتر از هميشه
تصميم دارم شب را تا صبح در حرم بمانم. شكى نيست كه صفاى ماندنِ يك شب تا صبح در مسجدالحرام، چيزى نيست كه بشود به اين راحتىها از آن گذشت.
ساعت 12 شب است و هرچه به سمت نيمهشب پيشمىرود، خواب بيشتر از سرم مىپرد و چشمهايم بازتر مىشوند. در نيمههاى شب و در سكوت تقريبى مسجدالحرام، بهتر مىشود كعبه را ديد. در چند قدمى كعبه بايستى، چونان ذرّهاى شوى گم شده در درياى بندگى. اينجا عظمت و يكرنگى با هم آميختهاند و چه زيبا روى بندگى سفيد مىشود! تا چشم كار مىكند عظمت است و بزرگى. حتى سياهى جامه كعبه هم تمام گنجايش چشم را پر مىكند. رنگ سياه پرده را كه مىبينى، ناخودآگاه به ياد ضدّ آن مىافتى؛ سفيدى، يعنى خودت، يعنى صاحب اين خانه و در نهايت مىرسى به شناخت خود و باز وقتى سفيدى ساده و يكدست را مىبينى، تو را به ياد جامه كعبه مىاندازد و در امتداد اين تداعى به ياد صاحبخانه مىافتى؛ زيباترين جلوه: «مَن عَرفَ نَفسَهُ فَقَد عَرفَ رَبَّه ...» حال كه فكرش را مىكنم مىبينم كه آن شب مىبايست بيشتر دقّت مىكردم، نسبت به همه چيز، حتى نسبت به آسمان و آنوقت مىديدم كه ستارهها چه كمنورند و ساكت و اصلًا ناپيدا! معلوم است كه مقابل نورى به آن وسعت كه شعاعهايش همه زمين و آسمان را پوشانده حرفى براى گفتن ندارند. تمام سعىشان بر اين است كه از اين فضا فاصله بگيرند و در گوشهاى به تماشا بنشينند. درست مانند شمعى كه مقابل آفتاب ابراز وجود نمىكند. به هر حال اينجا حتى سياهى شب هم با سياهى شبهاى جاهاى ديگر متفاوت است. يك سياهى عميق و پر معنا كه به فكر وادارت مىكند. يك شب صاف و آرام كه آدم را به ياد خوابهاى عميق و غافلانه نيمهشبهاى وطن مىاندازد و به دنبالش شرمزدگى به سراغش مىآيد و سعى مىكند حداقل اين شبها را زنده نگه دارد.
جلوتر مىروم، به كعبه نزديكتر مىشوم. جاى خلوت و بىصدايى است. تنها صدايى كه مىآيد، نواى مناجاتهاى پوشيده متوسّلين به حق است و اين صدا همان رساترين آهنگِ بودنِ آدمى است. يك مناجات جاودانه كه اولين بارقههايش را در نماز مسجد كوفه و ظهر عاشوراى حسين (ع) از خود بهجا گذاشت.
جلوتر مىروم، صورتم را به پرده كعبه مىگذارم، هرچند خود را لايق چنين صميميتى نمىبينم.
چه بوى خوشى! خوشبوتر از تمام عطرهايى كه بوييدهام. چه لذتى! خدايا! اين همه لذت اينجاست و ما بىخبر؟ چقدر نزديكم به خدا و تنها حجابى كه ميان من و اوست يك فكر است و آن اينكه چه دعايى بكنم و با همه اين احوال دعا مىكنم و دعا و دعا .... حالا كه اين سطور را مىنويسم، به نظرم مىرسد كه در آن لحظات مىبايست يك هشدار تكانم مىداد. يك تلنگر به آنچه فكرم را در خودش محدود كرده بود و ماحصل آن هشدار اين كه، اگر قرار باشد فكر كنم كه خدا فقط كنار كعبه صدايم را مىشنود و نه در هيچ جاى ديگر و دور شدن از اين خانه را دورى از خدا بدانم، آنوقت چنين تفكرى با فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ... (بقره: 115) فرسنگها فاصله دارد. پس بايد اين باور در من و همه زائران كعبه تبديل به يقين شود كه خدا هرجا كه هستيم صدايمان را مىشنود و همهجا مى شود او را صدا كرد. مهم اين است كه با اخلاص صدايش كنى ....
صداى خشن و باصلابت مرد عربى، كه شاخصههاى ظاهرى مردان عرب را دارد، رشته دعا و توسلم را پاره مىكند. دستهايش را به قصد راندن و دور كردنم از كعبه تكان مىدهد. معترض بود اينكه چرا مدت زيادى توقف كردهام. چند قدمى را با ديگران همراهى مىكنم و كمكم خودم را از حلقه طواف بيرون مىكشم و به همان جاى هميشگىام مىروم. روبه روى ركن يمانى، و جايى براى نشستن پيدا مىكنم. صداى زمزمه آشنايى از آن نزديكىها به گوشم مىرسد. در فاصله كمى از جايى كه من نشستهام، گروهى از زائران ايرانى نشستهاند و دعاى جوشن كبير مىخوانند، چه فرصت خوبى! هر دم از اين باغ برى مىرسد ... من هم بايد با زمزمه صاف و زلالشان همراه شوم: «سُبحَانَكَ يا لَا إلَه إِلَّا أَنتَ ...».
حديث وداع
روزها رو به آخر مىرسند وهرچه به پايان اين سفر نزديك مىشوم، دلبستگىام به تمام آنچه اين چند روز به آنها عادت كردهام هم بيشتر مىشود. طواف، گشتن و گشتن و با هر بار گشتن، شروع از مرز خود و رسيدن به سرحدّ عشق الهى. نماز پشت مقام ابراهيم (ع) و حرمت گذاشتن به سنتش. نماز داخل حجر اسماعيل. چشم دوختن به آسمان، به اميد بارش باران و شادى مضاعف از باريدنش، همه و همه باعث مىشود كه جايى در اين مسجد پاك و نورانى پيدا كنم و دلم را براى هميشه آنجا بگذارم. اىكاش مىدانستم در اين روز آخر به خدا چه بگويم! فكر مىكنم بهترين كلام در اين روز تشكر از خدا باشد.
آن بغض آشنا بار ديگر سر به ناآراميگذاشته است. مانعش نمىشوم. مىتركد و تمام گرههاى واپس مانده در دلم را باز مىكند. براى آخرين بار روبه روى كعبه مىايستم. روبه روى ضلعى كه بشود مستقيم درِ كعبه را ديد و باز براى آخرين دفعه با نگاهم در مىزنم به اين اميد كه مثل هميشه دست رحمتى را به رويم بگشايد ...
از مسجدالحرام بيرون مىآيم. كنار در كه مىرسم، مأمور بازرسى كه دركنار در روى صندلى نشسته متوجه گريه و چشمهاى خيسم مىشود. حالت گريه مصنوعى به خودش مىگيرد؛ يعنى اينكه چرا گريه؟! چيزى نمىگويم و مىگذرم ... به او حق مىدهم چرا كه وقتى تمام ايام عمرش را كنار اين در و آستان مىگذراند، چه مىداند كه دورى يعنى چه؟ شايد اگر قرار باشد او هم برود و نداند كه دفعه ديگرى در كار هست يا نه، حال خودش از ما بهتر نباشد.
از مسجد الحرام به بيرون مىآيم ... با يك راه جديد و اشتياقى بيش از پيش ... الآن كه اين سطور را مىنويسم مىفهمم كه اشتياق دوباره براى ديدار، خيلى لذتبخشتر از حضور هميشگى است؛ چيزى شبيه به آنچه خواجه مىگويد:
گر ديگران به عيش و طرب خرّمند و شاد
ما را غم نگار بود مايه سرور
از دست غيبت تو شكايت نمىكنم
تا نيست غيبتى نبود لذت حضور
اكنون بر اين مىانديشم كه دورى از حرم دوست، فرصتى دوباره است. براى انديشيدن و فكر كردن به تمام ارزشهايى كه پس از چند سال، با يك اراده خالص و در طى يك سفر در وجودمان زنده شد. يك فرصت براى تجديد نظر در بهتر شدن رابطهمان با خدا. يك رابطه صميمى و خاضعانه. پس اگر قرار باشد چند سطر براى دوست، براى خدا، بنويسم، چيزى جز اين نخواهد بود:
خدايا! مهربانا! تولد دوبارهام را مديون رحمت بىدريغ تو هستم.
اى بنده نواز، به نشان اين تولد، شمعهاى نيمسوز و رو به خاموشى وجودم را خاموش مىكنم و به جايش، چلچراغِ فرستاده از بهشت زمينىات را روشن مىكنم و زير نورش همچنان مىخوانمت: يا أَرحَم الراحمين، تا تو چه خواهى و مرغ دلم را در دام كدام نغمه عشق اسير كنى.
جبال در نظر و شوق همچنان باقى
گدا اگر همه عالم بدو دهند، گداست
بلا و محنت امروز بر دل درويش
از آن خوش است كه اميد رحمت فرداست
«وَما تَوفيقي إلّا بِالله»
اى بنده نواز، به نشان اين تولد، شمعهاى نيمسوز و رو به خاموشى وجودم را خاموش مىكنم و به جايش، چلچراغِ فرستاده از بهشت زمينىات را روشن مىكنم و زير نورش همچنان مىخوانمت: يا أَرحَم الراحمين. تا تو چه خواهى و مرغ دلم را در دام كدام نغمه عشق اسير كنى.
همه جهتها به يك سو است و چه بد جلوه ميكند وقتى كسى هنگام نماز، به خلاف جهت از مسجد بيرون ميرود! و چه زيبا است وقتى مىبينى اين همه وفادار به آيين و شريعت محمد (ص) مشتاقانه روى از دنياى پرهياهويشان بر مىگردانند.
شنيدن كلمه «احرام»، كمى هول به جانم مىاندازد. اضطراب از مُحرم شدن، از داخل شدن به لباس مقدس احرام، از اينكه حواسم جمع باشد محرّمات را انجام ندهم، از كامل و صحيح بهجا آوردن اعمال
اكنون رسيدهام به جايى كه ديگر هيچ ستون و مانعى مقابل ديد نيست. سرم را بلند مىكنم و نگاهم به كعبه مىافتد! آرى، اين خودِ كعبه است. خداوندا! اين خانه مقدس توست. چه پاك و بىآلايش! و چه زيبا و دوست داشتنى! گرد آن مىچرخند! خانهاى در نهايت سادگى با جامهاى سياه و يكدست. خدايا! چه كنم و چه بگويم؟ من بايد تمام عشقى را كه سالها در آرزوى چنين روزى نگهش داشتهام به پايت بريزم. نگاهم را عميقتر مىكنم. شايستهترين كار در اين لحظه براى بنده، سجده است.
در نيمههاى شب و در سكوت تقريبى مسجدالحرام، بهتر مىشود كعبه را ديد. در چند قدمى كعبه كه بايستى، چونان ذرّهاى مىشوى گم شده در درياى بندگى. اينجا عظمت و يكرنگى با هم آميختهاند و چه زيبا روى بندگى سفيد مىشود! تا چشم كار مىكند عظمت است و بزرگى.
شمس الملوك شكيب
مقدمه
زنگ تلفن به صدا در ميآيد.
بفرماييد.
خانم شكيب؟
بله، سلام عليكم.
خودتان هستيد؟ خانم شمسالملوك شكيب؟
بله، خودم هستم.
من از سازمان حج وزيارت تماس ميگيرم. شما امسال به مكه مشرّف مىشويد.
خداى من! صدا، صدايى آسمانى و دوست داشتنى است! اما گوش من باورش نمىكند. چندين بار پرسيدم. سوگند دادم. تصور كردم كسى قصد شوخى دارد. گفتم: من بايد سال 82 مشرّف شوم ...! با توضيح بيشتر و ذكر نام كاروان و محل ثبت نام، مسأله برايم مسجّل شد. از فرط شادى و شعف، در پوست نمىگنجيدم. پيشانى بر خاك ساييدم و به درگاه معبود شكر گزاردم. اين حالت ديرى نپاييد. كم كم خيل پرسشها به خاطرم آمد. اكنون آيا آمادگى دارم؟ پيامى درونى گفت: «آرى». هر چند سالهاى سال بر اين تلاش بودم كه آمادگى را در خود ايجاد كنم، اما اكنون حال ديگرى داشتم! از اين سو به آن سو مىرفتم. لحظهاى حال هاجر را حس كردم و سعى او را. گويى هروله مىكردم! چه خواهد شد؟ خدايا! ممكن است؟! تكرار مىكردم. «لبَّيك، اللّهُمَّ لبَّيك». منتظر جوابى از درونم شدم. «لَا لبَّيك» نيامد! بار ديگر پيشانى بر خاك ساييدم و از او يارى طلبيدم. حس غريبى بود. سرگشته يا به عبارتى گم گشته بودم. اما مىدانم تا گم نشوم، پيدا نخواهم شد. بارها در دلم گذشته بود كه چون ابراهيم ادهم حج بگزارم. (1)نزد پيرى روم و آنچه دارم به خدمتش نهم و هفت بار به گردش طواف كنم. اما نه! مىخواهم با پاى جان روم و حجّ گِل با دِل كنم. اگر يار مرا گزيده، شايستگى بندگى و عاشقى ابراز كنم. مقدمات ثبت نام فراهم شد. زمان شركت در جلسات رسيد. آنچه گفته شد، بارها و بارها خوانده و از بَر بودم، اما باز هم مشتاقانه به اميد شنيدن حرفهاى تازه و رهنمودهاى لازم، شركت كردم. آخرين جلسه گردهمايى در استاديوم آزادى، حال و هواى ديگرى داشت. سخنان حاج آقاى قاضى عسكر، با آن چهره آرام، شنيدنيتر بود. چقدر خوب آداب حج (قبل از سفر، به هنگام سفر و پايان سفر) را بيان كرد و لازمه اين سفر الهى را، خلوص و پاكى شمرد. اى كاش گوش شنوايى داشتيم و حديثى را كه از امام جعفر صادق (ع) نقل كردند، به گوش جان ميشنيديم و به آن عمل ميكرديم كه: از ويژگى زائر خانه خدا حليم بودن و خوش رفتارى با ديگران است.
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند
1) «شيخ عطار در تذكره الأوليا نقل مىكند كه ابراهيم ادهم به قصد زيارت خانه خدا از منزل خارج شد طبق رسم آن روز به خدمت پيرى رفت، او پرسيد: كجا مى روى؟ گفت خانه خدا. گفت: چقدر پول دارى؟ با معيار آنروز مبلغى را ذكر كرد و گفت: اى شيخ آن پول را به نزد من بنه و هفت بار به دور من طواف كن. كه خداى از وقتىكه آن خانه را بنا نهاده، پاى در آن ننهاده و از وقتى اين خانه دل را بنا نهاده، پاى از آن بيرون ننهاده.»
پاك شو اوّل و پس ديده بر آن پاك انداز
گاه صداهاى خنده و همهمه از حال خويش دورم مىكرد. آنجا پر بود از آدمهاى متفاوت، از سرزمينهاى متفاوت. گروهى بستگان خويش را همراه آورده و مهد كودكى از خردسالان به راه انداخته بودند! اميد است به اين مسأله توجه بيشترى شود ...
شايسته است در جلساتى كه برگزار مىگردد، از محاسن «بندگى» بيشتر گفته شود و بياموزيم كه آنچه انجام مىدهيم، وظيفه بندگى است نه آنكه به درگاهش رويم براى تجارت و مزد و از آنان نباشيم كه: «عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ» يا همچون آنان كه: «
عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ»
بلكه مانند كسانى باشيم كه: «
عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْاحْرَارِ». (1)
به اميد آنكه خانه نجوييم بلكه به دنبال صاحب خانه راه پوييم.
عمر زاهد همه طى شد به تمنّاى بهشت
خود ندانست كه بهشت است ترك تمناى بهشت
زاهدان واقعى معصومين (عليهم السلام) بودند كه بهشت نخواستن را بهشت مىدانستند. باشد كه رهرو آنها باشيم.
دوشنبه 7/ 11/ 81
امروز آغاز سفر است. روز پرواز بر دو شهبال عشق و معرفت؛ چرا كه تا عاشق نباشى نبينى و تا نبينى معرفت نيابى. بايد فانى شوى تا باقى شوى. اين سفر، مجموعه چهار سفر بزرگ است. سفر «از خود به خود»، «از خود به خدا»، «از خدا به خلق خدا» و «همراه خلق خدا به خدا». پس بايد بيدار بود و آگاهانه گام برداشت.
ساعت پنج صبح است، در فرودگاه مهرآباد گرد آمدهايم. اكنون اين سالن حال و هواى ديگرى دارد. همه براى بدرقه خانواده و خويشان خود آمدهاند. اما من «تنها» رفتن و «تنها» بازگشتن را برگزيدهام؛ تا اين ساعتها را در راز و نياز با خدا باشم.
به سالن بعدى وارد مىشويم. مدير كاروان مشغول دادن گذرنامههاست و بيان آخرين توصيهها. كم كم زمان پرواز فرا مىرسد. مرغ دل در سينه بال و پر مى زند. و گاه گاه نگاهى و سخنى رشته افكارم را پاره مىكند. دو خانم جوان از سوغات و آوردن مخمل گلدار كه مُد روز است صحبت مى كنند. ديگرى به دوستانش مى گويد من فقط يك دست لباس آورده ام، آخر ماشاءالله كلى داماد و عروس و نوه دارم. بايد ساكم را پُر برگردانم و سومى از هنر جا سازى اسكناسهاى سبز هزار تومانى مى گويد. با شنيدن اين سخنان خاطرم آزرده مىشود اما چه بايد كرد؟! «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم». از خود مىپرسم آيا در ساك من ذرّهاى معنويت و عشق هست كه با خود ببرم؟ خدا نكند ساك دلم تهى برگردد. براى بازرسى بدنى در صف مىايستيم. جلو من پيرزنى چادرش را به گردن بسته و قصد ورود دارد. اما خانمى كه مسؤوليت بازرسى را به عهده دارد مى گويد: «مادر جان! مگر به جنگ با خدا مىروى كه چادر را دور گردنت پيچيدى. مبادا آنجا چنين كارى كنى. آنجا عطر بزن، سجاده تميز پهن كن. مرتب باش و آبروى شيعه را حفظ كن. پيرزن با ناخشنودى، گره چادرش مىگشايد و چيزى نمىگويد؛ زيرا فارسى نمىداند و به سر تكان دادنى رضايت ميدهد. راستى اين تذكر چه به جا بود كه «تميز و مرتب باش، آبروى شيعه را حفظ كن». البته اگر در بازگشت، اين خواهر محترم را ميديدم، به او مىگفتم كه: خواهر! جاى تو خالى بود ببينيكه بسيارى از حاجيه خانمها در خانه خدا و مسجد پيامبر، حاضر نبودند ذرّهاى از جاى خود را در صف نماز با تو تقسيم كنند. تا در كنارشان نماز بگزارى! بنازم به رأفت آن جوانك يا پيرزن فرتوت مالزيايى و آن سياه پوست آفريقايى كه به رويت لبخند ميزند و خود را در منگنه ميگذارد تا تو در كنارش به عبادت خدا بنشينى ...
ساعت حدود شش و پانزده دقيقه است و هواپيما در حال پرواز. وقت نماز كه شد، آماده شديم نماز بخوانيم. خانم ميهماندار جاى كوچكى را به ما نشان داد. اما برخى از زائران گوى سبقت را از ما ربودند و ما به نوبت ايستاديم ...
ساعت ده صبح به وقت ايران است و ما در فرودگاه جده هستيم. تشريفات گمركى و بازديد گذرنامهها مدتى به طول مىانجامد. اولين نماز جماعت (نماز ظهر) در محوطه بزرگى كه براى حاجيان در نظر گرفته بودند، برگزار گرديد و سپس با نهار متبرك اين سرزمين اطعام شديم و تا ساعت 6 بعد از ظهر براى رفتن به مكه به انتظار نشستيم ...
عمره تمتع
ساعت 30: 6 بعد از ظهر است كه عازم مسجد جُحفه هستيم تا محرم شويم. در جلسات پيش از سفر، روحانى كاروان بارها و بارها آنچه بر محرم حرام است را گفته بود؛
به آينه نگاه نكن، تا شايد از خودبينى و خودمحورى و خودخواهى دور شوى و خدابين گردى.
بارها شنيده و خوانده بودم كه:
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، 237
آينه چون نقش تو بنمود راست
خود شكن، آينه شكستن خطاست
اينجاست و در اين زمان است كه خود شكنى برايم مفهوم پيدا مىكند.
خاراندن بدن در حال احرام، اگر خون بيايد كفاره دارد راستى خداوند براى جسم من چقدر ارزش قائل است اما من چگونه اين كالبد ارزشمند را در معرض آسيب و بيمارى قرار مىدهم.
شاخهاى از درخت را نبايد شكست و علفى را نبايد كَند، آرى، خداوند تو را از صدمه زدن به طبيعت بر حذر داشته است. شايد پيام اين دستور آن باشد كه ما نه تنها بايد به طبيعت پيرامونى خود اهميت دهيم بلكه از آزار ديگران و از صدمه زدن به نهالهاى انسانى بپرهيزيم.
آنگاه كه در احرامى و به اين دستورات الهى و انسانى عمل مىكنى، در واقع به طبيعت اصلى خويش برگشتهاى و اينجاست كه مىگويند خداوند از مردمك چشم انسان به جهان مىنگرد. انسانيكه خداوند در آفرينش آن، به خود «احسن» گفت (فَتَبَارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ) (1)و او پس از شنيدن سروش الهى كه (أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ) با (قَالُوا بَلَي) (2)پيمان عشق بست. و اينجا، در مسجد جُحفه، تو لباس پاكى و خلوص در بر مىكنى و نماز عشق مىخوانى و باز هم منتظر مىمانى تا روحانى كاروان نداى «لَبَّيك» سر دهد و تو تكرار كنى! زائرى مىپرسد: «لبّيك» را چند بار بگويم؟ ديگرى راهنمايىاش مىكند كه هر چه بيشتر، بهتر! و ديگرى مىپرسد: تا كجا لبيك بگويم ...
در دل مىگويم: از اين صاحب خانه مهربان كه ما را به خانه خويش دعوت كرده، به دور است كه در پاسخ بندهاش «لَا لَبَّيك» بگويد. حال، از صميم دل بگو لبيك. او صدايت را مىشنود. آرى، اين من و تو هستيم كه بايد گوش دلمان باز باشد تا هر لحظه پيامش را بشنويم. مگر نه اينكه گفت: «من به دلهاى شكسته نزديكترم».
گرچه آينه ما را زنگار خشم و حسد و كينه و بدخواهى پوشانده، اما چه صيقلى برتر از «لبيك». بار ديگر سوار بر اتوبوس ها مى شويم و روحانى كاروان مى گويد: تا پيدا شدن ديوارهاى مكه «لبيك» بگوييد و بعد اين ديوارها ديگر در خانه يارى ...
به محلّ اسكان راهنمايى مى شويم. «عزيزيه چهار، خيابان عبدالله خياط» اين نامها برايم شيرين مىشود بدون اينكه صاحب نام را بشناسم. از ديروز تا كنون در انتظار و طواف به سر مىبريم. مژده دادند كه ساعت 5 صبح مىرويم. اما بالاخره ساعت يازده و سى دقيقه زمان موعود فرا مىرسد و دسته جمعى عازم خانه دوست مىشويم تا عمره تمتّع بهجا آوريم. به گِرد خانهاش طواف كنيم. نه يكبار كه هفت بار.
توصيههاى فراوانى بر رعايت نظم، ترتيب و آرامش و رعايت حال ديگران شده بود اما برخى گويا اصلا آن توصيه ها را نشنيده بودند. گاهى تلفن هاى همراه حال و توجه زائر را درهم مىريخت و زائر را مشغول خود ميكرد. بى خبر از اينكه كجا ست و چه ميكند!
به مسعى مىرسيم؛ صفا و مروه اينجا است؛ (إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَه مِنْ شَعَائِرِ اللهِ). (3)در اينجا هم خوف است و هم رجا، و بايد گفت اينجا همه عشق است و عبوديت. از «صفا» آغاز كن! و تا چنين نكنى صافى نشوى و تا عبد نباشى، به مقام «آدم» نرسى. و اينجا بود كه آدم از صفاى دل توبه كرد.
وقتى گوشهاى از رموز عبادت را دريافتى، تقصير كن. به ظاهر ذرّهاى از ناخن و موى خود را بچين، اما شايد مفهوم ديگرش اين باشد كه از خطاها و كوتاهى هاى خويش، عذر به درگاهش بياور.
بنده همان به كه ز تقصير خويش
عذر به درگاه خداى آورد
ورنه سزاوار خداوندىاش
كس نتواند كه بجاى آورد
در پايان اعمال، سوى زمزم مىرويم و سر و روى به آب زمزم مىشوييم.
تا هشتم ذيحجه، روزها به سرعت نور مى گذرد. به طواف مىرويم و بر مى گرديم. براى پدر و مادر، استادان و سفارش كنندگان و ملتمسين دعا طوافى مىكنيم و زير ناودان رحمتش نماز بهجا مىآوريم.
قرار است هر شب بعد از شام گرد هم آييم تا روحانى محترم كاروان در مورد مرحله دوم، توضيحات لازم را بدهند.
حج تمتع
رشته اى بر گردنم افكنده دوست
مى برد آنجا كه خاطرخواه اوست
از مكه به عرفات مىرويم، از عرفات به مشعر و از مشعر به منا و باز به طواف كعبه باز مىگرديم. و بار دگر به گِرد خانهاش مىچرخيم و مىچرخيم. بايد از خود بىخود شوى و در اين گردش و چرخش خود را فراموش كنى و همه «او» شوى.
هشتم ذيحجه
امشب به عرفات، سرزمين شعور و معرفت خواهيم رفت. مىگويند «آدم» در اين سرزمين به گناه خود اعتراف كرد و اكنون تو نيز، اگر «آدم» شدى بگو «اعْترَفُ بِذُنُوبِى» و همچنان به جهل خويش اعتراف ميكنم. آنگونه كه بايد حق بندگى را بهجا نياوردم.
بار ديگر روحانى محترم كاروان سخنان سوزناكى گفت و اشك همه را در آورد و يادآور شد كه به گناهان خويش اعتراف كنيد.
ماشينها منتظرند كه تا كاروان عاشق را به عرفات برسانند. اولين چيزى كه در اين سرزمين جلب توجه مىكند «جبل الرحمه» است.
پيش از حركت به سمت عرفات گروهى مىپرسند: چه چيز با خود ببريم؟! و پاسخ مىشنوند «قمقمه آب». آرى، نمىدانيم كه آب حيات آنجاست. كوثر در راه است. مباد كه تشنه رويم و سيراب ناشده باز گرديم! آيا لطف خدا شامل حال ما خواهد شد كه از سرچشمه فيضش بهرهاى جوييم. آيا با دعاى عرفه امام حسين قطره اشكى از صفاى دل خواهيم ريخت؟ آيا ذرّهاى از معرفتش را در دل خواهيم گرفت و به ذات خويش شناخت خواهيم يافت ...؟!
ميانه راه هنگامهاى است! همه به شوق «عرفه» و «عرفان» لبيك گويان، پياده و سواره در حركتاند. حدود ساعت 12 ظهر به عرفات رسيديم. ياران مشغول عبادت شدند ...
مراسم «برائت از مشركين» در اينجا برگزار مىشود. به علت كسالت و تب شديد توفيق شركت نيافتم. گروهى رفتند و بازگشتند. نهار سادهاى صرف شد و ساعت سه بعد از ظهر دعاى عرفه امام حسين را خوانديم و از همه عارفان؛ از جمله امام حسين (ع)، معلم عاشقان و عارفان ياد كرديم. اين مراسم تا نزديكى نماز مغرب و عشا به طول انجاميد.
مشعر
بعد از نماز مغرب و عشا، راهى مشعر شديم. «مشعر» نه، كه «محشر»! گويى همه سفيد پوشان در اينجا جمعاند.
رفت و آمد حاجيان و صداى ماشينها، و دود و دم آنها، گوش و چشم را از كار ميانداخت. نميدانستى بايد پياده بروى يا سواره. راهى را كه بايد به قول عدهاى نيم ساعت طى ميكرديم، بيش از ده ساعت به طول انجاميد. حدود 6 صبح به مشعر رسيديم تا از اين وادى مقدس و از سرزمين بكرش سنگريزه بر چينيم به قصد «رمى». راستى چه رابطهاى است ميان «مشعر» و «رمى» چرا بايد از كوههاى اين سرزمين سنگ برچيد و براى رمى به «منا» رفت. آيا اين رمز به ما ياد آورى نميكندكه براى تسلط برنفس از شعور خويش بهره بگيريم؛ يعنيكه سلاحت را با شعور انتخاب كن. چرا كه فردا براى رمى شيطان خواهى رفت. اين شياطين نماد نفس امارهاند. هرچند نفس اماره موهبتى الهى است در وجود تو و بدون آن نميتوان زيست. اما هدف از اين تعليم و تمرين چيست؟ جز اينكه به ما يادآور شود «نفس» بايد دركنترل تو باشد. نه تو، دركنترلِ او. اين همان مميز وتفاوت تو با حيوان است. خداوند لذات را بر توحرام نكرده است. تو لذت ببر تا لذات تو را نبرند! آنگونه كه شهيد مطهرى مىگويد: «نفس مار كبراى خفته است، همين كه نور به آن بتابد، بيدار مىشود. آن وقت هيچ احدالناسى قادر به جلوگيرى از صدمات آن نيست. مگر آنكه بدانى با اين مار خفته چه كنى؟»
مِنا
پس از خواندن نماز صبح، راهى منا ميشويم. همچنان راه بسته است. آلودگى صوتى، دود وگرد وخاك وكمبود اكسيژن همه را كلافه كرده است. گروهى با حالت تهوّع از ماشين خارج ميشوند و بقيه به اميد باز شدن راه مينشينند. روحانى كاروان اين قضيه را تا حدى با كثرت جمعيت و ماشين، توجيه ميكند. اما من آن را آزمايش الهى ميدانم. بهخود نهيب ميزنم كه پانزده روز، استراحت كردى و خوردى و خوابيدى و سختى مفهوم نداشت. حالا خداوند تو را مورد آزمايش قرار ميدهد كه تا چه حد رنج راهش را به جان ميخرى. آن روز حافظ گفت:
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم
سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
امروزكه «خار مغيلانها» به هواپيما و ماشين تبديل شده، پس لحظاتى رنج اين راه را تحمّل كن و دم بر نياور. قرار است به سرزمين منا بروى و در آنجا زيباييها را قربانى كنى و از خداوند بخواهى كه به خواستههاى بىحدّ و حصرت، پاسخ مثبت دهد. پس تو كه خواسته دارى، اين سختى ناچيز را تحمل كن.
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست كه مجنون باشى
صبر بى فايده است. پيشنهاد ميدهيم كه بقيه راه را پياده طى كنيم. ابتدا مورد پذيرش قرار نميگيرد؛ زيرا هم جاده خطرناك است و هم آدمها با ماشينها در هم شدهاند. هر چند كه ماشينها بوق زنان و زوزه كشان سر جايشان ميخكوب شدهاند.
بالأخره اصرار نتيجه ميدهد و بقيه راه را حدود دو ساعت و نيم پياده طى مىكنيم. گروهى خسته و پاى كشان و عدهاى ذكر گويان به مِنا مىرسند. سرزمين آرزوها و خواستهها و يا شايد سرزمين قربانى كردن خواستهها. اينجا بايد به شيطانى كه گاه خود را به صورت خواسته مىنماياند، سنگ بزنى.
به چادرها راهنمايى ميشويم وكمى استراحت ميكنيم. قرار است خانمها را شب براى رمى جمرات ببرند. ولى تصميم عوض ميشود. ساعت 12 ظهر به راه مىافتيم، سنگ در دست و هراس در دل، كه چه خواهد شد. روزهاى روز، ما را از ازدحام جمعيت و خطرات رمى بيم دادهاند، با آنكه بيشتر همراهان خستهاند، مىرويم. امروز بايد به شيطان بزرگ سنگ زد. در فشار و ازدحام جمعيت راهى مىشويم. سربازان سعودى، جمره اولى و وسطى را محاصره كردهاند. البته كسى اعتنايى به آنها ندارد.
امروز با بزرگترين شيطان وجود خود، مظهر نفس بدفرماى، مظهر شرك، نخوت، خودبينى و عدم صداقت، كارى بزرگ داريم. در ميان راه كم و بيش طنزهاى گوناگون از رهگذرانى كه در بازگشت هستند، ميشنوى. عدهاى از كسانىكه مراسم رمى را انجام دادهاند در راه ميبينم كه مشغول تراشيدن سر هستند و چهره اين ديار را آلوده و نازيبا كردهاند.
به راحتى رمى را انجام دادم. به همراهان گفتم در اين كثرت جمعيت و خطرات رمى، بار ديگر دست قدرتمند خداوند از آستين به در آمد وگويى بر بال فرشتگان سنگها را به ستون كوبيدم و بعد نفسى راحت كشيدم! امشب و فردا شب را بايد در منا بيتوته كنيم. چهره چادرهايى كه در آن مستقر هستيم، رفته رفته دگرگون مىشود. حاجيها مشغول تراشيدن سر و گفتن تبريك به يكديگرند.
عيد قربان
روحانى كاروان اعلام ميكند كه به جز مقلدان آقايان ... و ... بقيه مى توانند تقصير كنند. هر چند كه قربانى هنوز كامل انجام نشده است. قرار است مدير كاروان به نيابت از طرف همه، اين زحمت را تقبّل كند و به من و امثال من يادآورى كنند كه فراموش نكن! امروز و فردا بايد تعلّقات و همه هستى خويش را براى خدا و خلق خدا قربانى كنى «اميد كه چنين باشد!»
اكنون ساعت 9 شب است و روز عيد قربان را پشت سر گذاردهايم. حاج خانمها از دلواپسى بهدر ميآيند. گونههايشان گل مىاندازد. مختصر مو و ناخن مىچينند و كم كم لباس احرام از تن به در ميكنند و روسرىهاى رنگى بر سر! بار دگر روحانى محترم كاروان اعلام مىكند كه فردا پس از نماز صبح راهى رمى جمرات خواهيم شد. اين بار بايد به هر سه جمره سنگ بزنيم. بار ديگر دلها به تپش ميافتد. گذر از اين خيل جمعيت و خطرات پرتاب سنگ كار دشوارى است! به بهانه سُرفه و ناراحتى سينه! تا صبح بيدار بودم و مشغول ذكر شدم. دلواپسى من از آن بود كه تا چه حد از اين آزمايش به سلامت بيرون ميآيم. در آن ساعت صبح، سيل جمعيت به راه افتاده بود. جمره اولى بسيار شلوغ و پر ازدحام بود و بار ديگر به لطف يار، رمى جمره وسطى و عقبه هم به پايان رسيد. اما هنوز اين سؤال پهنه ذهنم را مشغول كرده آيا اين نمادها، يادآور كثرت نفسانيات و پايان ناپذيرى خواهشهاى نفس نيست؟ راستى آيا يك نماد كافى نبود؟ حتما نه! چون به راحتى از كنار آن مىگذشتيم و مىشديم «اسب سوار نفسانيات».
ساعت 11 صبح است. روحانى كاروان خبر داد كه ذبح قربانيها انجام شده و همه مىتوانند از احرام خارج شوند. فرياد صلوات برخاست؛ فريادى از سر شور و شادى.
اكنون كه تمرين آدم شدن كردهام، بايد پاى بر خواسته نفس بگذارم! همراهانم را به نيش سخن نيازارم و ...
اما حاشا كه چنين باشيم! بارها به چشم خود ديدمكه راهيان حج، حتى در لباس احرام، در صف دستشويى و جلو وضوخانه، چگونه در عمل و زبان يكديگر را مى آزردند. وقتى هم به كسى يادآورى مى كنى كه حاجى! در حال احرام هستى. همديگر را ببخشيد تا در معرض بخشش الهى قرار گيريد و ... به فضولىات متهم مىكنند! دريغ از اينهمه عظمت و صد دريغ از آنهمه آموزش. گويى هنوز سنگى جا به جا نشده است! و گويا نمىدانيم كه در كجا هستيم و چرا هستيم؟
شب يازدهم ذى حجه
امشب روحانى كاروان بار ديگر با ياد آورى رمى جمره و شلوغى راه جمرات، دلها را لرزاند. او اعلام كرد: فردا ابتدا به جمره كوچك و بعد وسطى و سپس عقبه سنگ خواهيم زد. سيل پرسشها آغاز شد: «حاج آقا! نايب بگيرم!» «حاج آقا من تنگى نفس دارم!» «حاجى آقا امشب برويم! آخه شلوغ است!» «حاج آقا از طبقه بالا چه حكمى دارد؟» درسته؟ فتواى امام در اين مورد چيست؟ و ...
روحانى تا حد امكان به پرسشها و بهتر بگويم، به بهانهها پاسخ داد و نيز اختلاف فتواها را بيان كرد و سرانجام سخنانش را با ذكر مصيبتى به پايان برد.
در اين حال، مدير كاروان ميكروفن را به دست گرفت و گفت: «با اجازه حاج آقا عرض ميكنم كه اعمال حج سخت نيست ولى دقيق است».
شايسته است كمى درباره اين مدير كوشا و فعال بگويم؛ چرا كه سفرنامه شرح ديدهها و شنيدههاست. او مردى است دقيق، خستگىناپذير و مسؤوليتپذير. هر چند جوان است اما به نظر نميرسد به دنبال شهرت باشد. ميگويند در خانه قاضى گردو بسيار است اما با شماره! اما در خانه اين قاضى اصلا شمارشى در كار نيست. هر چه بخواهى خود و خانوادهاش در اختيارت ميگذارند تا بهانهجويى و غرُ زدن برخى را خنثى كنند. همه جا با زائران همراه است. يكباره سر راه جمره وسطى يا عقبه سبز ميشود. نكند كه زائرش كمك بخواهد. همسرش نيز خانمى تلاشگر و خوش برخورد است. وقتى همه روى حصير آويز چادرها نشستهاند، به نوبت پيش آنها مينشيند و جوياى حالشان ميشود و احياناً پيام بهداشتى ميدهد. چنين برخوردهايى مايه دلگرمى زائران است ...
گرچه با اين همه، از سوى برخى سخنان وسوسهانگيز شنيده ميشود كه: نفرى يك ميليون و سيصد و اندى دادهايم كه ماست و خيار بخوريم!؟ اينجا است كه انسان به ياد كلام استاد سخن، سعدى ميافتد، آنجاكه به همسفرانش، كه از حج باز مىگشتند و با يكديگر گلاويز شده بودند، گفت: «حاجى تو نيستى، شتر است. از بهر آن كه خار ميخورد و بار ميبرد».
خدمه كاروان همهشان فداكارند. يكى از آنها به هنگام طواف از ناحيه كتف آسيب ديده و كتفش از جا در رفته است. فرداى عمل جراحى، دستش را به گردن آويخت و با دست ديگر مشغول كمك رسانى شد.
گروه آشپزخانه را نميشناسم اما همهشان زحمت ميكشند و غذاى خوب و تميز طبخ ميكنند.
ديگرى معلول جنگى است. بسيار جوان است. گاه و بىگاه چوبدستى زير بغل ميگيرد و پاى كشان از اين سو به آن سو مىرود و كمك ميكند.
خلاصه آنكه «ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو حجگزارى و روزگار به غفلت نگذرانى». اينها را براى اين گفتم كه: «مَنْ لَمْ يشكُرِ الْمَخْلُوق، لَم يشكر الْخالق».
ساعت 9 صبح است. براى آخرين بار سنگريزه به دست، براى نبرد با شيطان! حركت ميكنيم. هوا هم گرم و گرمتر ميشود. از زير پل ملك خالد عبور ميكنيم. جمعيت كثير افغانى، پاكستانى، هندى، آفريقايى و ... كنار بوفهها، روى حصيرهايشان، جاخوش كرده و راه را بر پيادهها بستهاند. گروهى مشغول خوردن صبحانهاند، كه البته به ناهار بيشتر شبيه است. غذاى بيشتر آنها پلو است. دوست دارم جلو بروم. با آن پيرمرد ريش قرمز افغانى يا آن زن نگين بر بينى يا حلقه در پرّه بينى هندى و پاكستانى، حرف بزنم و از حالش بپرسم، مگر نه اينكه يكى از اهداف حج نزديكى دلهاى پراكنده بندگان خدا در كره زمين است؟! اما به دلايلى منصرف ميشوم:
ما كه زبان يكديگر را نميفهميم. هر چند زبان خدا و پيامبر و قرآن ما يكى است؟
آنچنان در دنياى خويش غرق است كه نميدانم چشم به كدام آينده دارد و اندوه خودش و جامعهاش گردى از غم بر چهرهاش افشاندهاند.
اگر نوك پايى تأمل كنم، پشت سريها مرا متهم ميكنند كه ژست گرفتهام و ميخواهم زبان انگليسى را به رُخشان بكشم.
علىرغم عظمتى كه قرآن و اسلام به مسلمانها داده، فقر فرهنگى و اقتصادى را در رخسارشان به روشنى ميبينى؛ بهطورى كه برخى از آنها هنگام عبور از گذرگاهها، در طواف، در مسعى و ... تو را مانند مورچه بر پاى مىمالند تا خود را به مطاف نزديك كنند. و تو بايد رستم دستان باشى كه از ضرب شستشان در امان بمانى! گويى قرآن همه اين دستورات را براى كُرات ديگر فرستاده است!
اينجا كسى را با كسى كارى نيست! مالزياييها و هنديها بسيار مهرباناند. اگر به رويشان بخندى و اظهار محبت كنى، صميمانه با لبخند پاسخت را ميدهند و اگر در صف نماز به دنبال جايى براى نشستن باشى، مهربانانه، جايشان را با تو تقسيم ميكنند. از ميان آنها افرادى كه انگليسى مىدانند، بهراحتى با تو ارتباط برقرار ميكنند و اولين چيزى كه به ايرانيها ميگويند اين است كه دوست دارند به ايران بيايند.
خلاصه، آخرين نبرد با شيطان بزرگ، در صحنه رمى جمرات به خوبى پايان يافت. قرار بود گروهى سواره و جمعى پياده، در معيت روحانى كاروان به راه بيفتيم. البته بايد تا ظهر شرعى در منا مىمانديم؛ زيرا قصد بيتوته كرده بوديم. همه بايد از اينجا خارج شوند. كم كم منا رو به خلوتى و خاموشى است. اميد كه چراغ خواستههاى ما هم كم سو شده باشد! بسيارى از زائران خانه خدا روى آسفالت داغ خيابان نشستهاند. تا بار ديگر اجازه ورود به مكه بگيرند. بالأخره چراغ سبز ميشود. خيل جمعيت، «الله اكبر» گويان با پرچمهاى رنگى به راه مىافتند. صحنه زيبايى است كه قادر به توصيف آن نيستم. تونل بهجاى ماشينهاى بيروح، انسانهاى عاشق خدا را در آغوشگرفته است. لبنانيها فرياد «الموت لأمريكا» سر دادند و دوست من با گره كردن مشت با آنها همراه شد و فريادها در هم آميخت. گروههاى ضربت با لباس ويژه سر رسيدند. آنها باور كرده بودند كه مسلمانان «سطل آب» را برداشتهاند! تا با آن سيلى بسازند كه صهيونيستها را از زمين بردارند.
از تونل گذشتيم و وارد شهر شديم، اما شهر چهره ديگرى داشت. با بطرى هاى آب خنك و آبميوه (فى سبيل الله) از ما پذيرايى كردند. تا لبى تر كنيم و بر تشنگى چيره شويم. چقدر به موقع بود. با گذر از خيابانها بار ديگر به هتل رسيديم. قرار است امشب براى طواف نماز طواف، سعى صفا و مروه و طواف نساء، شايد براى آخرين بار به حرم امن الهى برويم؛ زيرا به زودى بايد مكه را ترك كرده و به مدينه سرزمين پيامبر ره سپار شويم. در هتل استراحت كرديم و تنى به آب زديم تا شب براى آخرين اعمال آماده شويم. روحانى زحمتكش كاروان جلو در هتل قبل از سوار شدن توضيحات لازم را گفتند. هر چند از آقايان خواستند كه در ماشين جداگانه بنشينند، اما آنها كه تازه بر همسرانشان حلال شدهاند آمدند به اتوبوس ما و در كنار خانمهاى خود جا خوش كردند و آن ساعت شب همچنان خيابان ها شلوغ و پُر رفت و آمد بود؛ بعضى با پاى پياده وگروهى سواره وعربهاى متموّل در ماشينهاى مدل بالا از جلو ما مانور ميدادند و گاه گاه لبخند بر لب به زائران مىنگريستند. ساعت از دوازده شب گذشته بود كه بار ديگر توفيق حضور در مسجدالحرام را پيدا كرديم. آن اندازه ترس نداشت كه ما را از ازدحام جمعيت ترسانده بودند. با نيت و ذكر و طلب يارى از خداوند، وارد مطاف شديم. از اذكار و ادعيه طواف نگويم، به راستى هركس بهزبانى وصف توگويد. گاهگاه خواسته و ناخواسته ذكر خود را از ياد ميبرى و با آنها همصدا ميشوى و در نهايت با پاى لگد مال شده و مجروح، از مطاف خارج ميشوى وكمكم لكههاى كبودى بدن و درد كتف و شانه، بر اثر فشار جمعيت، ظاهر ميشود. ميبينى كه بايد نماز طواف بخوانى و امروز ميفهميكه چقدر دردهاى شيرينى بود!
به «مسعى» رفتيم و قبل از آن، قطره اى از آب زمزم نوشيديم و به سرو روى خود زديم و اينجا بهياد كلام خواجه عبدالله، آن پير طريقت افتادم كه در مقام مقايسه كعبه دل و كعبه حجاز گويد: «آن كعبه را ابراهيم خليل بر پاى كرده و اين كعبه (كعبه دل) را ربّ جليل. آن كعبه در منظر مؤمنان است و اين كعبه نظرگاه خداوند رحمان. آنجا چاه زمزم است و اينجا آه دمادم.» و به من و امثال من يادآور ميشود كه آه دل تو چون آب زمزم متبرّك است و حال با كعبه دل به دوركعبه گِل چرخيدى. چگونه بايد كعبه دل انسانها را طواف كنى و پاس بدارى ...
روحانى كاروان از ما خواست مدتى صبر نموده و رفع خستگى كنيم. ولى بهراستى براى من خستگى معنى نداشت. عليرغم آنهمه زحمت و فشار جمعيت و درد جانكاه بدنى، سرشار از انرژى بودم و پيوستگى برنامهها به يكديگر را ترجيح مىدادم. چهره حاجيان در مسعى ديدنى اما توصيف ناكردنى است. حتّى ديدن سعى ديگران، لذّت سعى را به انسان مىدهد. سعى را شروع ميكنى، آنهم از «صفا» و باز بهياد ميآورى كه با صفاى دل بايد «سعى» كرد. سعى ميكنى. در اين هفت بار رفت و آمد، از صفا به مروه، خود باشى و خداى خودت و سرگشتگىها را به ياد آورى.
اينجا سرگشتگى مفهوم ديگرى دارد. همانگونه كه گفتم، اين سرگشتگى يا گمگشتگى مقدمهاى است تا خود را پيدا كنى و عظمت خويش دريابى!
اينكه سخنم را باور كنيد يا نه، چيزى را تغيير نميدهد. در هنگام گذر از «باب على» بويى استشمام كردم كه هنوز برايم وصف ناكردنى است. فقط مىدانم كه «بوى خدا» بود. هرگز در عالم خارج چنين بويى وجود ندارد. بوى خوشى كه تا اعماق جانم نفوذ كرد و براى لحظاتى مرا با خود برد. نميدانم كجا؟ براى زمانى، در پرواز بودم. آرزو كردم اى كاش اين زمان جاودانه ميشد. اين لذت روحى را هرگز از ياد نميبردم. آخرين شوط سعى انجام شد و در پايان تقصير «استغفرالله و أسأله التوبه».
در پايان مراسم، دو ركعت نماز شكر گزاردمكه توفيق حضور و انجام اين اعمال عبادى را تا حدّ توان بهجا آوردم. قرار است امروز بعد از ظهر از مسجد خَيف ديدن كنيم؛ يعنى بار ديگر به منا بازگرديم؛ زيرا هنگام بازگشت، موفق به رفتن و بازديد از اين مسجد عظيم نشده بوديم. اما روحانى كاروان اعلام كرد كه متأسفانه چنين امكانى وجود ندارد؛ زيرا مسجد فقط سه روز در ايام تشريق باز است و خلاصه از ديدار آن محروم مانديم. شب گذشته جلسه عمومى در مورد بازگشت به مدينه و مسائل مربوط به آن برگزار شد و به اين ترتيب حال و هواى مدينه را زنده كردند. شايد اندوه دور شدن از اين وادى مقدس را بر ما آسان كنند. مدير كاروان از كاستيها عذرخواهى كرد و از ما خواست كه از هتل و امكانات مدينه، مدينه فاضله نسازيم!
روز شنبه، آخرين روز اقامت در مكه
امروز آخرين روز اقامت در مكه است. صبح ساكها را، كه معرف سوغاتى و ره آورد اين سفر است، در كاميونها به مدينه حمل كردند. براى طواف وداع به مسجدالحرام رفتيم. همهجا رنگى از غم و بويى از جدايى داشت. مطاف خلوتتر از روزهاى ديگر به نظر ميرسيد. خوشحال بوديم كه امشب باز با خدا راز و نياز خواهيم داشت. قرآن را، كه تلاوت آن را از ابتداى ورود شروع كرده بوديم، ختم كرديم. بعد نماز قضا و سپس نماز مغرب را خوانديم. باورمن اين بود كه فرصت بين دو نماز بهترين لحظات است. در فشار جمعيت خود را به مطاف نزديك كردم، هر چند در دل تمايلى نداشتم كه از محبوب خداحافظى كنم، مگر وداع با او ممكن است! چگونه با او كه همواره از رگ گردنم به من نزديكتر است وداع كنم.
دوست نزديكتر از من به من است
وين عجبتر كه من از وى دورم
البتهكه ميهمان بدون اجازه صاحب خانه مهربان، خانه را ترك نميكند. پرده سياه اين خانه را ميبوسم و به اميد ديدارى ديگر ميگريم.
دعاى خاص طواف وداع را خواندم اما موفق نشدم كه بيش از 4 دور طواف انجام دهم. صف نمازگزاران بسته شد. بعد از نماز عشا، ورود به مطاف غير ممكن شد. چهره زائران ديدنى بود و من زمانى به طواف چشمان و نگاههاى آنها پرداختم. چشمها اشكبار بود. هركس به زبانى
وداع ميكرد. تركها و هندوها، از دور، دستها را به روى لب ميگذاشتند و سپس ملتمسانه به سوى خانه خدا دراز ميكردند و به اين ترتيب آخرين بوسه عشق و وداع به ديوارهاى كعبه ميزدند، اما من قانع نبودم. بايد بقيه طواف را انجام مىدادم و به اصطلاح كعبه را استلام ميكردم و «او» مثل هميشه اين امكان را برايم فراهم ساخت. شرطهها اصلا مرا نميديدند و مانعم نمىشدند. به يكباره سر از «حجر اسماعيل» در آوردم. حريصانه و عاشقانه زير ناودان طلا (ناودان رحمت الهى) دو ركعت نماز گزاردم. (به من كور دل خرده مگيريد و مگوييد كه جهان ناودان طلاى رحمت الهى است) اگر امروز اسماعيل و هاجر بيايند اينجا، ميايستند و نماز ميگزارند. انرژى اين مكان كوچك توصيفناپذير است. وقتى به نماز ميايستى، حتى سلولهاى كف پايت با اين سنگها گره ميخورد و نميخواهى دل بر كنى.
و باز دو ركعت نماز! كمك كردم ديگران هم نماز بگزارند. جاى خود را به ديگران سپردم و خارج شدم.
يك بار ديگر استلام كعبه و حضور در حجر اسماعيل. باز هم به جاى سفارش كنندگان نماز خواندم و از دريچه دلشان دعا كردم. خواندم و خواندم! تشنه اى بودم كه سيرى نداشت. براى خود، فقط او را خواستم. مگر ميشود در خانه خدا، غير از خدا چيزى خواست.
به احترام مدير كاروان، كه خواسته بود قبل از 12 شب به هتل برگرديم، از اين مكان مقدس قدم به قدم فاصله گرفته. در حاليكه همه وجودم چشم شده بود، تا ذرّه ذرّه عشق و خلوص و خاطره برچينم. زائران يكى پساز ديگرى بههتل بر ميگشتند. بعد از خوابى مختصر، كه بى شباهت به بيدارى نبود و در رؤياى روزهاى گذشته، اعلان كردند كه ساكها را در ماشينهاى دم در هتل بگذاريد.
ساعت 4 صبح است، ديگر باور داريم كه بايد رفت. به اميد اينكه با توشه معرفتى به زيارت فرستادهاش محمد مصطفى (ص) برويم. ساعت پنج و نيم به امامت يكى از روحانيون، نماز جماعت خوانديم و بعد اسامى براى نشستن در ماشينها خوانده شد. ساعت 8: 15 صبح به راه افتاديم. اميد داشتيم كه از مكانهاى خاص بين راه مكه و مدينه ديدن كنيم، ولى اين موهبت دست نداد. هنگام خروج از مكه، ما را در جاييكه به نام «مركز تفتيش» معروف است، نگه داشتند. اين توقف حدود يكساعت به طول انجاميد و به هر كدام از ما يك بطرى آب زمزم دادند. همان نوشدارو و آب حياتى كه در فرودگاه مهرآباد سراغش را ميگيريم تا قطرهاى از آن مرهم دلهاى خسته وتن بيمارمان باشد. اما به دست من و گروه زيادى از همراهان نرسيد و يا ظرف خالى آن به دستمان آمد! به هر حال گرفتن اين هديه پيشدرآمد خوبى بود.
يك بار ديگر از سرزمين منا گذركرديم. نماى بيرونى مسجد خَيف را ديديم. سرزمين منا جلوه ديگرى داشت. ديگر از آن جمعيت و همهمه خبرى نبود. همه جا خاموش و خلوت، تنها چيزيكه به چشم ميخورد، چادرها بود ...
حدود ساعت سه بعد از ظهر، به محل استقبال حجاج رسيديم. البته چندين بار در طول راه، پليس تعداد نفرات موجود در هر ماشين را كنترل كرده بود. اينجا هم به همين ترتيب. گذرنامهها را براى كنترل مجدّد بردند و ما هم به مسجدى واقع در قرارگاه رفتيم و نماز گزارديم. ناگفته نماند اين قرارگاه بسيار تميز، مرتب و كامل بود. اينجا 17 كيلومترى مدينه است. وضوخانه، مسجد، كافه تريا، دكتر، داروخانه و (البته دكتر و دارو رايگان) وجود دارد. اتوبوس متوقف ميشود. در اتوبوس باز ميشود. مردى با مدير كاروان صحبت ميكند. به هر يك از مسافران بستهاى داده مىشود. مدير كاروان گفت: اين هديه دهندگان ميگويند: وقتى رسول الله از مكه به مدينه آمدند، انصار به استقبالشان آمده، هديه به ايشان دادند. و ما همچنان اين رسم پسنديده را حفظ كردهايم و براى شما سفرى خوش آرزو ميكنيم. راستى حركت زيبايى بود. هنوز يكى از سنتهاى خوب حفظ شده و اجرا ميشود.
با گفتن اين مطلب اشك در چشمان وى جمع شد. بغضگلوى مرا هم فشرد و بسته هديه را چون شىء گرانبها به ياد آن روزها به سينه فشردم و بعد نگاهى به درونش انداختم. بسته شير، خرما، آبميوه و نوعى نان شيرينى محلى بود.
ساعت 4 بعد از ظهر به مدينه منوره، شهر پيامبر رسيديم و چشمان از راه خستهمان به ديدار گنبد سبز و گلدستههاى حرم روشن شد. منتظر مانديم تا ساكها برسد. آبى به تن زنيم ولباسى ديگر پوشيم و به زيارت برويم. اما اين توفيق دست نداد. ساعت 9 شب به همراه روحانى كاروان براه افتاديم. راه بسيار نزديك بود (برخلاف مكه) اما از دور ديديم كه چراغها خاموش شد. و اين شهر سفيد، شهر نور، يكباره رو به تاريكى رفت. از ورود ما جلوگيرى كردند و گفتند حرم شبها از ساعت 9 تعطيل است. مأيوسانه به هتل برگشتيم و به نگاهى از پنجره اتاق، كه به سوى مسجدالنبى بود، بسنده كرديم. فرداى آن روز به اميد زيارت با غسل و وضو راهى شديم تا نماز صبح را در كنار حرمش بگزاريم.
يك در مخصوص خانمها است و باز است. ما را به سوى آن راهنمايى كردند. به محض ورود مشاهده كردم ديوارهاى عظيمى به فاصله چند متر از صف نمازگزاران كشيده شده است. ميدانستم كه ساعت خاصى خانمها ميتوانند به حرم پيامبر وارد شوند. اما اين بار همه چيز متفاوت بود. يك لشكر عظيم نظامى، بيسيم و باتوم به دست وارد شد وگروه كثيرى از زنان نقابدار! گويى اتفاقى افتاده است؟! همه مات و مبهوت شديم. پس از مدتى انتظار، يكى از همان ديوارها برداشته شد. با علامت دست، از خانمها خواستند كه به حرم نزديك شوند. همه شاد شدند و به سر و كول هم ريختند. (نمىدانم اين عمل از شوق بود يا جهل). وقتى به حرم نزديك شديم حيرتمان دو چندان گرديد! زيرا ديوار ديگرى شبيه ديوار اول روبهرويمان كشيده شده بود. آرى، اين بار پيامبر خدا را در حصار قرار دادهاند. تنها از فراز اين ديوارها بخش اندكى از كنارههاى ضريح ديده ميشود. منظره چهرهها و اشكها و گفتگوها به زبانهاى مختلف، ديدنى و وصف ناكردنى بود. تنها درود بر پيامبر، به زبان مشترك بود. مدتى متحير و بغض درگلو ايستادم. اما ديدم به عبث ميپايم كه درى گشوده شود؛ بگشايد. انتظار، انتظار، انتظار .... اما هيچ اتفاقى نميافتد. زنان نقابدار اينجا هم ايستادهاند. با تكان دادن دستها، جملاتى خشن هم به زبان ميآورند. همه، گروه گروه اشك در چشم و نجوا كنان از ديوارها جدا ميشوند. باورم اين بود كه شايد امروز اتفاقى افتاده، اما نه. فردا و پس فردا هم چنين شد. سعى ميكرديم با آنها مماشات كنيم و چيزى نگوييم. اما من جانم به لبم رسيده بود. به هر يك از زنان و مردان پليس كه ميرسيدم، مىپرسيدم: «هل هذا المكان مسجدالنبى أو سجن النبى؟» و آنها به خوبى حرف را ميفهميدند و بلافاصله ميپرسيدند: «لماذا؟» و ميگفتم به خاطر اين همه لشكر. اين همه ديوار، اينهمه سلاح و خشونت. چون شمرده صحبت ميكردم آنها بهخوبى متوجه منظور من ميشدند، اما چون زبان گفتار و نوشتارشان بسيار متفاوت است، پاسخشان را نميفهميدم.
به يقين چيزى براى گفتن نداشتند، جز اينكه شيعه را محكوم كنند. يكى از همين روزها خانمى آمد و همه را جمعكرد و نقاب از چهره برداشت، اول به عربى سلام كرد و بعد به انگليسى، كه تعدادى انگشت شمار حرفهاى او را ميفهميدند. گفت: شما ميهمان رسول الله هستيد. خوش آمديد. همينكه اينجا آمدهايد، زيارت شما قبول است! در مورد فاطمه سؤال نكنيد. او در بقيع است و اين درستترين روايت است. بعد، خداحافظيكرد و رفت.
مفهوم سخنانش اين بود كه همينجا بنشينيد و دم فرو بنديد و ديگر سؤالى نكنيد و نخواهيد كه بيش از اين به حرم نزديك شويد و لزومى ندارد به دريكه قفل است (و به خانه دختر پيامبرخدا معروف است) نزديك شويد. آيا اينهمه سفير و نماينده و رفت و آمد از نقطه نقطه كره زمين، هنوز آنها را متقاعد نكرده كه عصر برده دارى و خفه كردن زنان به سر آمده؟ اين رفتارها با زنده بهگور كردن دختران چه تفاوتى دارد؟ آنروز آنها را زير خاك مدفون ميكردند و امروز در خانهها! آنها ميتوانند هنوز جاهل بمانند وبا استفاده از فن آورى هاى جديد، درعصر جاهلى زندگيكنند و اجازه يك ديدار مختصر بهآنها ندهند. ديروز براى خريد، به مغازهاى رفتم. صاحب مغازه به عربى پرسيد: ايرانى هستى. با افتخار گفتم: بله. گفت سنّى؟ گفتم: نه، شيعه. سرش را تكان داد. فكر كردم او هم مثل من از اينهمه ستم بر شيعه دلش به درد آمده و به دنبال همدرد است. گفت: شيعه «خسارات» «خسارات» و بهدنبالش پرسيد: «نماز مغرب چند ركعت است؟» گفتم: هفت ركعت! و بعد گفتم خوب معلوم است سه ركعت. گفت: عشا چطور؟ گفتم: چهار ركعت. اما چرا اين سؤالها را مىپرسيد؟ گفت: شما نماز مغرب را چهار ركعت ميخوانيد. وقتى نماز تمام ميشود بعد از سلام چند بار دست خود را تا موازى گوشتان بالا مى بريد! و چيزهاى ديگر هم بلغور كرد. گفتم: برادر! اينطور كه تو ميگويى نيست. همه، بنده يك خداييم. پيامبر ما يكى است. گفت: نه، نه. شيعه خسارات! هر كس از رسول تبعيت نكند مسلمان نيست. گفتم اگر شما صادق هستيد، رسول الله فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه». و گفت: من قرآن و عترت را در ميان شما ميگذارم. به بقيع نگاه كن كه با عترتش چه كرديد؟! تا اينجا، با اينكه در محاوره قوى نبودم اما از عهده برآمدم، ولى او همچنان منكر بود. گفتم يك شب كنار شيعيان بايست و ببين چند ركعت نماز مغرب مىخوانند، البته ميدانستم كار من نوعى پتك به سندان كوفتن است و آنچه به جايى نرسد فرياد است.
هر مرتبه كه از كنار ديوارهاى بلند بقيع ميگذرى، دلت به درد مىآيد. مخروبهاى كه معصوميت و تنهايياش به تنهايى شبانه على است و ميبينى كه بايد مثل على پس از قرنها سر در چاه كنى و بگريى. دلخوشى شيعيان در اين است كه پشت اين نردههاى آهنى بايستند، نمازى بخوانند و نجوايى و قطره اشكى ... و دانهاى گندم براى كبوتران بپاشند و دل خوش دارند. خاموشى و غربت اين مكان در كنار خانه پيامبر ديدنى است. امروز جمعه است. قرار است بعد از ظهر همه براى بازديد مساجد، برويم. اميدوارم كه منتضى نشود. اولين جايى كه مورد بازديد قرار مىگيرد منطقه احد است. در مورد موقعيت جغرافيايى احد، توضيح داده مىشود اين است كه مشركين از وادى عتيق چگونه به اين سمت حركت مى كنند. در شرح جنگ احد اشارهاى هم به حمزه عموى پيامبر مىشود كه چگونه در اينجا مُثله مىشود و به شهادت مىرسد. سپس زيارت نامه مخصوص خوانده مىشود. و زيارت نامه شهداى احد. و در نهايت براى اداى احترام به شهداى احد، در كنار مدفنشان فاتحه اى خوانده مىشود. دومين محلى كه مورد بازديد قرار مىگيرد مسجد ذوقبلتين است. روحانى كاروان در مورد تاريخ و توجه قرآن به تاريخ سخن گفت. و اينكه يك قبله در جهت قدس شريف و يك قبله در مسجدالحرام بود. هفده ماه پس از ورود رسول خدا به مدينه، يهوديان مسلمانان را سرزنش كردند كه چرا به سوى بيت المقدس نماز مىخوانند. پيامبر از خدا خواست كه قبله آنان تعيين شود. (از آيه 142 بقره به بعد مربوط به اين قسمت است). پيامبر در ركعت دوم نماز بودند كه جبرائيل وحى كرد: «فولّ وجهك شطر المسجدالحرام». «صورتت را به سوى مسجدالحرام بگردان». و به اين ترتيب خداوند بر دل رسول اينگونه وحى مىكند و پيامبر دو ركعت بعدى را به سوى مسجدالحرام مىخواند.
سپس در مورد طرح مسلمانان براى كندن خندق سخن گفتند و در مورد جنگ احزاب. آنگاه به مساجد فتح، زهرا، على، سلمان و مسجد خلفا اشاره كردند. در مسجد فتح دو ركعت نماز گزارديم. و سپس در مورد مسجد قبا اولين مسجدى كه ساخته شد اولين مكانى كه پيامبر منتظر مهاجرين بودند همين محل بود. (در احاديث آمده دو ركعت نماز در اين مسجد، يك عمره مفرده به شمار مىآيد) و ما هم به همين عشق نماز گزارديم! مسجد قبا بسيار زيبا و پر ابهت است و شايد بعد از مسجدالنبى دومين مسجد مدينه باشد كه به زيبايى و شكوه جلوهگرى مىكند. دردمندانه به دوستم گفتم: هر چيزى كه رنگى و نامى از پيامبر دارد، مرتب و زيباست و اين جاى شكر است. (البته اگر هدف كسب درآمد نباشد). اما مسجدى كه به نام فاطمه (س) دختر همين پيامبر است، تخريب شده. و مسجد على و سلمان مخروبه و سوت و كور است و اين تفاوت چشمگير است.
يكشنبه 4/ 12/ 81
قبلا گفتهاند كه ساعت پنج و سى دقيقه بعد از ظهر به ايران پرواز مىكنيم. با آنكه دلم از اينهمه ستم بر شيعه به درد آمده اما باز هم مىخواهم بمانم و از بركت و انرژى اين مكان مقدس بهرهمند گردم. اما خواست خواست اوست همچنان:
رشتهاى بر گردنم افكنده دوست
مىبرد آنجا كه خاطر خواه اوست
شايعاتى به گوش مىرسد هواپيما تأخير دارد. ساعت 9 شب مىرويم. بعد گفتند: يازده شب و ما در انتظار. بالاخره ساعت پرواز فرا مىرسد. فرودگاه ظاهراً بسيار شلوغ و نامنظم است. هنگام ورود به هواپيما، ساكهايى كوچك و بسته بنديهاى آب زمزم را از مسافرين مىگيرند و به گوشهاى پرتاب مىكنند و در عين حال قرآنى به شما هديه مىدهند. به اين ترتيب هر كس با كوله بارى كه تنها خود و خدايش از آن باخبر است راهى ايران مىشود. دوباره فرودگاه مهرآباد اما با حال و هواى ديگر. غلغلهاى بر پاست. دور گردونه، محشر است. ديگر كسى را با كسى كارى نيست. هر كس در پى بيرون كشيدن نه گليم كه چمدان خويش است. برخورد بعضى از اين حاجيان كه خدا نكند «از خدا برگشته» باشند، وحشت آور است. همه را با مشت و لگد به كنارى مىزنند و موانع را از سر راه بر مىدارند، تا زودتر از اين صحنه نبرد
خارج شوند. و بستگان برف شادى بر سر و رويشان بريزند. با گل و اسفند و چاووش خوانى به استقبالشان آيند و بعد سراغ محتواى چمدانها را بگيرند!!
تا هفت صبح با گردونه چرخيديم و ناسزا شنيديم! چمدانها به طور نامرتب همراه سه پرواز رسيد. اما نميدانم بى توجهى از سوى مسؤولان ما بود يا آنها، عده زيادى از جمله خود من، با دست خالى به منزل رفتيم روزها از پى هم گذشت. چندين بار به فرودگاه مراجعه كرديم اما بى فايده بود. در رسانههاى جمعى اعلان كردند كه چمدانها به كشورهاى ديگر رفته! اما پس از مدتها و زيارت چندين سرزمين، خسته و پاره و شكسته به ميهن عزيزمان برگشتند! آخر دل ايرانى در جايى قرار نمىگيرد. حتى اگر نشانى از اين دل در غالب يك تسبيح در اين چمدان باشد!! شايد اينهم امتحانى ديگر بود. شايد صعوديها خواستند شيرينى اين سفر به كام ما شرنگ شود. اما من همچنان بر سر پيمانم. اگر عمر دوبارهاى باشد و «فيض روح القدس باز مدد فرمايد» با دلى روشنتر، چشمى بيناتر و گوشى شنواتر، حجى ابراهيمى بگزارم.
پيروز سيفالهپور
مطالبى كه ميخوانيد، مربوط به ارديبهشت 79 است. وقتى كلاس تمام شد، راهى منزل بودم كه اطلاعيه سفر زيارتى حج را بر روى تابلوى اعلانات دانشكده ديدم. مهمترين مطلبى كه به چشمم خورد، هزينه سفر بود كه در توان من نبود. وقتى به منزل رسيدم، موضوع را با مادرم در ميان گذاشتم كه متأسفانه ايشان هم كمكى نتوانست بكند. موضوع سفر را با پدرم در ميان گذاشتم و ايشان با كمال اشتياق مشكل من را قابل حل تلقى كرد. از فرداى آنروز به دنبال مقدمات ثبتنام رفتم. وقتى موضوع را با مسؤول مربوط در ميان گذاشتم، اظهار داشتند كه مهلت ثبتنام به اتمام رسيده است. بىنهايت ناراحت شدم و همين امر باعث شد تا ايشان مرا به دفتر مركزى ثبتنام و قرعهكشى واقع در دفتر فرهنگ اسلامى دانشكده راهنمايى كنند. من اميدوارانه و باشتاب بهسوى مقصد حركت كردم، خوشبختانه هنوز قرعهكشى انجام نگرفته بود و به همين
دليل و با اصرار فراوان اسمم را در ليست قرعهكشى قرار دادند. قرار بر اين بود كه فرداى همان روز در نمازخانه قرعهكشى انجام گيرد. روز قرعهكشى حدود يك ساعت به اذان ظهر در نمازخانه حاضر شدم و با خدا راز و نياز كردم و از صميم قلب توفيق زيارت را از او خواستم. بعد از نماز، قرعهكشى آغاز شد. گروههاى مختلف رشتههاى مختلف و سرانجام گروه زبانهاى خارجه كه از ميان 18 نفر موردنظر تنها فرد حاضر من بودم.
متأسفانه در ميان 4 انتخاب، اسم من نبود. از قرار معلوم اسم من اصلًا در ميان قرعهها نبود، بلكه بهطور اشتباهى در گروههاى ديگر قرار گرفته بود. به همين منظور روحانى حاضر در مراسم، خواست كه اسم من در ليست ذخيرهها قرار گيرد. بالاخره پس از چند روز مطلع شدم كه يكى از نفرات اصلى به دليل پارهاى از مشكلات قادر به همراهى كاروان نيست. از اينرو در عمل نوبت به من مىرسيد. سرانجام پس از روزها، هفتهها و ماهها انتظار، مسؤول محترمى چنين اظهار داشت كه ما خود مىدانيم چه كسى را جايگزين كنيم. واقعاً لحظات تلخ و دشوارى بود و تحمّلش بس طاقتفرسا. به اين نتيجه رسيدم كه خواست خداوند اين چنين بوده است و ما نيز بايد راضى به رضاى خدا باشيم. روزهاى تلخى را پشت سر گذاشتم تا به سختى توانستم اين موضوع را فراموش كنم.
اوايل فروردينماه 1380 بود كه از دفتر بسيج دانشجويى پىگير سفر حج شدم. مسؤولان اين بخش همچنان در انتظار اطلاعيه به سر مىبردند، ولى من كه صبرم لبريز شده بود، خود به فكر اين افتادم كه از دفتر فرهنگ اسلامى كسب اطلاع كنم. از قضا مراجعه من به اين بخش، مصادف با آخرين روزهاى ثبتنام حج بود. ثبتنام مخصوص افرادى بود كه سال پيش در ليست ذخيرهها بودند. ديدار مسؤولان و دستاندركاران دفتر فرهنگ پس از يك سال در نوع خود براى هر دو طرف جالب بود. از فرداى آن روز تلاش خود را در جهت فراهم نمودن هزينه سفر دوچندان كردم و زمان كارى خود را افزايش دادم. از اواخر مردادماه با دوستان و آشنايان خداحافظى كرده و از آنان حلاليت خواستم.
در تاريخ 12/ 5/ 80 براى وداع با درگذشتگان به همراه خانواده به بهشتزهرا رفتم. در همين روز براى دريافت گذرنامه و مدارك ديگر به ساختمانى واقع در خيابان شكوه مراجعه كردم. رييس كاروان و تنى چند از مسؤولان، مدارك را تحويل دانشجويان دادند و اعلام كردند كه متعاقباً تاريخ سفر را اطلاع خواهند داد.
در تاريخ 13/ 5/ 80 به همراه مادرم براى خريد وسايل حج به بازار تجريش رفتيم. خريد لباس احرام و التماسدعاى فروشندگان چه دلانگيز و زيبا و وصفناپذير بود. فرداى آن روز آرايشگاه رفتم و مانند حاجيان واقعى موهايم را كوتاه كردم (از تهِ ته!)، شايد ديگر قسمت نشود، شايد ديگر دعوت نشوم. انشاءالله كه چنين نباشد. من براى سفر حج مىرفتم، مىبايست تعلّقات مادى و دنيوى خود را فراموش مىكردم.
براى من خداحافظى از دوستان و آشنايان فقط براى مدت دو هفته نبود، احساسى عجيب داشتم. از خود بىخود بودم و از همه براى هميشه خداحافظى مىكردم. اين عمل من برخى را متعجب و تعدادى را آزرده كرده بود و بعضى نيز از ديدگاه طنز به اين مسأله مىنگريستند و اظهار مىداشتند كه من جنبه سفر را در سن پايين ندارم!
تاريخ سفر هر روز به تعويض مى افتاد، 15 مرداد ... 16 مرداد ... 17 ... و بالاخره روز سفر:
جمعه 26/ 5/ 80
در اين روز هيجان و شور و شوقى فراوان بر من چيره شده بود. سرانجام روز موعود فرا رسيد. ولى باور كردن آن، چه دشوار بود! پس از غسل روز جمعه، آخرين وسايل را بستهبندى كردم. براى حركت به طرف فرودگاه لحظهشمارى مىكردم. در سال 45: 14 دقيقه به همراه مادرم منزل را ترك كرديم. تقريباً در ساعت 30: 15 دقيقه بود، پس از سپرى كردن اوقاتى در فرودگاه و دريافت مدارك باقىمانده و كتاب دعا و نوار از مديركاروان، از مادرم خداحافظى كردم و به طرف سالن انتظار رفتم. دقايقى بعد از آن، براى پرواز به طرف هواپيما حركت كرديم. باوركردنى نبود كه در حال ترك ايران هستم، آن هم به خاطر زيارت خانه خدا. اكنون ساعت 30: 20 دقيقه است و من به اتفاق دوستانم كه گويى سالهاست همديگر را مىشناسيم، بر روى صندلى هواپيما نشستهايم. بارها تكرار مىكردم كه اين يك رؤياست. پيشتر تصور مىكردم كه وقتى هواپيما پرواز كند، مىشود پذيرفت كه به زيارت كعبه مىروم، ولى اكنون متوجه شدم كه حتى زمانى كه دستها را روى خانه خدا گذاشتم و بر آن بوسه زدم، باور كردنى نبود.
شنبه 27 مرداد:
در ساعت 7 به فرودگاه رسيديم و پس از تحويل چمدانها سوار بر اتوبوس شده، و بهسوى هتل حركت كرديم. ساعت 11 به اتفاق اعضاى كاروان راهى مسجدالنبى شديم. وقتى وارد محوطه شديم روحانى كاروان شروع به صحبت كرد. حالتى عجيب به اغلب زائران دست داده بود. اولين روز و اولين اوقات با اولين قطرات اشك مزين شد. به داخل حرم وارد شدم. توقفى بر در خانه حضرت فاطمه كرديم و كماكان اشك مىريختيم، ولى متأسفانه با مخالفت شديد ... مواجه شديم. سپس به زيارت قبر پيغمبر رفتم، چه لحظاتى! زبان از بيان آن قاصر است. نمازهاى يوميه را در اوقات خود بهجا آورديم آن هم با چه شور و حالى.
انشاءالله روزى برسد كه با صداى اذان در ميهن عزيزمان، همه به طرف مساجد رهسپار شوند.
در ساعت 30: 18 دقيقه اولين جلسه توجيهى كاروان را با روحانى و مدير كاروان برگزار كرديم كه بسيار مفيد بود. ساعت 30: 3 دقيقه بامداد، در حرم پيغمبر نماز شب را بهجا آوردم كه بسيار دلنشين بود. بعد از نماز صبح به طرف قبرستان بقيع حركت كرديم، لحظاتى بس عرفانى، روحانى و اشكآلود بود و با بارش شديد باران، حال و هوايى دلچسب و زيبا به خود گرفت كه هيچ وقت فراموشش نخواهم كرد.
بقيع همچون شهر مدينه مظلوم بود به هر طرف آن كه مىنگريستم، اشك بود و گريه، زيارت ائمه بقيع عقدههاى دل را گشود. روحانى، كه گويا از دل همه خبر داشت، با سخنان خود آنان را بهخوبى تسكين مىداد و بارها ما را به ياد ملتمسين دعا مىانداخت، كه مبادا از طرف آنان نايبالزياره نشويم.
بعد از ظهر همان روز بار ديگر به زيارت مسجدالنبى رفتم و به نيت تمام ملتمسين دعا و مشتاقان، چند ركعت نماز بهجا آوردم. لحظاتى كوتاه نيز در بازگشت به هتل به بازارچه رفتم.
دوشنبه 29/ 5/ 80
در ساعت 2 شب بيدار شدم و به طرف قبرستان بقيع به راه افتادم و چند صفحهاى قرآن تلاوت كردم، قرائت قرآن در جوار مسجدالنبى حس و حال ديگرى دارد. سپس جنب يكى از درهاى مسجدالنبى دو ركعت نماز بهجا آوردم. پس از باز شدن در مسجد به سرعت به طرف محراب حركت كردم و فقط توفيق اين را يافتم كه در صف دوم نماز قرار گيرم. پس از اداى نماز شب و نماز صبح به همراه ديگر دوستانم به هتل بازگشتيم. توفيق ديگرى كه در اين سفر نصيبم شد، حضور روحانى عزيز جناب آقاى قرائتى بود كه با سخنان شيواى خود در طول سفر، خاطرات خوبى را در ذهنِ نهتنها من، بلكه ديگر زائران به جا گذاشت.
سهشنبه 30/ 5/ 80
مثل روزهاى قبل، ساعت 3 صبح به طرف حرم حركت كرديم و نمازهاى مربوط را بهجا آورديم. مهمترين خاطره اين روز، دعاى توسلى است كه به همراه چندتن از زائران و روحانى كاروان، در پايان شب، در جوار قبرستان بقيع برگزار كرديم. هنوز خاطرم هست كه روحانى كاروان با جملههاى خود چگونه دوستان را تحت تأثير قرار مىداد. ايشان فرمودند: جوانان! اين شب، چهارشنبه، در مدينه در جوار بقيع و شبچهارشنبه بعد در مكه و شبچهارشنبه بعد در ايران هستيم. گفتههاى ايشان هنوز تمام نشده بود كه گريه امانمان نداد.
چهارشنبه 31/ 5/ 80
در ساعت 7 صبح براى زيارت دوره آماده حركت شديم؛ مسجد فتح، سلمان فارسى، قبا، مسجد حضرت فاطمه و ....
در اين روز كل كاروان در يكى از اتاقهاى مشرف به مسجدالنبى گرد هم آمده و مراسم عزادارى جهت شهادت حضرت فاطمه برگزار گرديد، اين شب يكى از بهترين خاطرات من بود.
پنجشنبه 1/ 6/ 80
در ساعت 30: 2 دقيقه صبح به همراه يكى از دوستانم، طبق قرار قبلى، ديگر دوستان را براى نماز صبح بيدار كرديم. هدف ما اين بود كه اتحادى از شيعه را در صف دوم نماز به نمايش بگذاريم كه الحق والانصاف اين چنين گرديد. تقريباً 30 نفر از دوستان به همراه خود، در صف دوم، نماز را بجا آورديم.
حسن ختام اين روز دعاى كميل و سخنان شيواى حاج آقاى قرائتى بود كه خاطرهاى زيبا را در ذهن ما برجا گذاشت.
جمعه 2/ 6/ 80
ساعت 6 صبح براى خواندن زيارت جامعه به طرف قبرستان بقيع حركت كردم، همچنين دعاى ندبه را در گوشه خلوتى از مسجدالنبى خواندم. لذايذ معنوى را با تمام وجودم احساس مىكردم. خود را يكى از خوشبختترين انسانهاى روى زمين مىدانستم.
قبل از نماز ظهر، نماز جعفر طيار را با همه دشوارى آن بجا آوردم و حالا ديگر نوبت خداحافظى با پيغمبر و مسجدالنبى بود. وداعى تلخ و غمانگيز! چگونه مىشود از مدينه دل كَند. گر شوق ديدار كعبه نبود، رفتن از مدينه بس دشوار مينمود.
ساعت 4 بعد از ظهر آماده حركت به طرف مسجدشجره بوديم. وقتى به آنجا رسيديم براى غسل آماده شديم. غسل از تمام گناهان.
غسل را به جا آورديم. لباس احرام را بر تن كرديم و نماز مغرب و عشا را خوانديم. هرلحظه بر احساسم افزوده مىشد. از خود بى خود، گريان، لرزان و پريشان شدم سخن از وصف آن قاصر است. الله اكبر.
خداوندا! من كجا هستم، مسجد شجره، آماده براى لبيك، براى زيارت، باورش كنم؟ آيا رؤياست؟ اگر خواب هستم بيدارم نكنيد، گريه بود و گريه از تهِ دل، هقهقكنان لحظات سپرى شد تا ...
همه كاروان در گوشهاى از مسجد گردهم آمدند. قلبم به تندى مىتپيد. روحانى فرمود: عزيزان! در اين لحظه همه را ببخشيد تا خدا شما را ببخشد، كينه را دور بريزيد تا خدا مهر را جايگزين آن كند. شروع به گفتن لبيك كرديم:
«لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لَا شَرِيكَ لَك لَبَّيْك».
و من همچنان گريه مىكردم. به داخل اتوبوس رفتم. دوستان من با من صحبت مىكردند، ولى من فقط گريه مىكردم.
اين چه توفيقى است كه خداوند نصيبم كرده؟! من به كجا مىروم، آيا لايق آن هستم؟ آيا مىتوانم حرمت حج را نگه دارم؟ اى خدايى كه مرا به خانهات دعوت كردى، عنايت كرده، به خودم وا مگذار. مىترسم. وظيفه من بعد از اين بسيار دشوار است. خدايا! كمكم كن تا از امتحاناتت سربلند بيرون آيم.
اينها همه فكرهايى بود كه در اتوبوس در حال گريه به ذهنم خطور مىكرد تا اينكه خوابم برد.
شنبه 3/ 6/ 80
پس از ساعاتى، به هتل رسيديم. وسايل را درون اتاقهايمان گذاشتيم و به طرف مسجدالحرام حركت كرديم. پشت يكى از درهاى آن، چند لحظهاى توقف كرديم تا تمام كاروان با يكديگر وارد مسجد شويم. باور كردنى نبود كه فقط چند گام تا خانه خدا پيش رو داريم، هنوز دقيقاً به خاطرم هست كه يكى از دوستان سجدهكنان بر زمين و بهطور عجيبى شيوَن و گريه مىكرد.
وارد مسجد شديم. خيلى سعى كردم از لابهلاى ستونها خانه خدا را ببينم، ولى نتوانستم، تا اينكه ستونها محو شدند، آرى كعبه، خانه خدا، بُهتزده شده بودم. خشكم زد، اشكهايم ياريام نمىكردند، آخر چرا؟ سجده كرديم، صداى ناله و گريه بود. بغض گلويم را مىفشرد ولى اشكى در كار نبود.
چه خانهاى، در عين سادگى زيبا و مجلّل، باشكوه و باعظمت! زبان و كلام از بيان آن قاصر است. پس از لحظاتى، حركت براى طواف شروع شد.
طواف و دعاى آن:
چقدر دلپذير، خوشايند، آرامبخش.
نماز طواف:
چهجايى بهتر از آنجا براى اداى نماز. وقتى دستها را براى قنوت بالا گرفتهاى كعبه را مىبينى.
سعى صفا و مروه:
در عين دشوارى، دلچسب و باشكوه.
به ياد مادرى كه براى نجات فرزند خود تقلا مىكرد. آرى ما جا پاى «هاجر» گذاشتيم. تلاشى كه او انجام داد عملًا به هدفى كه مدنظر او بود نايل نيامد، اما يقين داريم كه پروردگار تلاشهاى مشروع آدمى را بىپاداش نمىگذارد. به همين منظور با امداد غيبى اين كوشش به آب زمزم و جريان آن انجاميد.
سعى صفا و مروه در حقيقت اشارتى به اين مطلب است كه مسلمانان بايد براى ادامه زندگى شرافتمندانه خود، در تمام شؤون حياتى بكوشند.
تقصير:
كوتاه كردن قسمتى از مو و ناخن خود، كه نشانه پيوستگى به حق است؛ يعنى انسان وقتى به اينجا رسيد، احرام، تلبيه، طواف، نماز و سعى را انجام داده است. در اينجا به قصور و تقصير خود پى مىبرد.
طواف نساء و نماز آن:
پس از تقصير، هفت دور به نيت طواف نساء پيرامون كعبه چرخيديم و پس از آن، دو ركعت نماز، پشت مقام ابراهيم به نيت نماز طواف نساء به جاى آورديم.
فلسفه طواف نساء اين است كه زائران، با طواف نساء اطاعت و وفادارى خود را نسبت به حقوق همسر و خانواده ابراز مىدارند.
چه لحظه خوشايندى! وقتى كه به يكديگر تبريك مىگفتيم و با نام «حاجى» يكديگر را صدا مىزديم. به طرف چاه زمزم رفتيم و لحظاتى را در آنجا به سر برديم. پس از نوشيدن از آن آب گوارا، براى خواندن نماز، به محوطه مسجد آمديم. نماز شب را به جا آوردم و با تمام وجود از آن لذت بردم.
در همان لحظاتى كه به همراه روحانى كاروان براى نماز صبح لحظهشمارى مىكردم، ايشان فرمودند: عزيزان! چشميكه خانه خدا را مشاهده كرده، دستى كه خانه خدا را لمس كرده، پايى كه بر روى مسجدالحرام گام نهاده، نبايد مرتكب گناه شود.
پس از اداى نماز صبح كه خيلى احساس خستگى مىكرديم، به طرف هتل رهسپار شديم.
بعد از ظهر، بعد از نماز عصر براى نخستينبار به كعبه بوسه زدم، چه لحظه باشكوهى بود، احساس آرامش عجيبى داشتم.
با جمعى از دوستان و همراه روحانى براى تلاوت قرآن بعد از نماز عشا در گوشهاى از مسجدالحرام گرد هم آمديم. من نيز آياتى را تلاوت كردم. به همراه بعضى از دوستان تا پاسى از شب به گفتگو مىپرداختيم كه متأسفانه باعث شد تا نماز صبح روز بعد را در وقت خود بجا نياورم، و همين امر سخت ناراحتم كرد. ولى باز از اين مسأله پندى مىگيرم كه اگر قرار باشد غافل از ياد خدا باشيم مكه و مدينه مورد نظر نيست، چهبسا مؤمنانى فرسنگها دورتر از خانه خدا ولى نزديكتر از زائران به خدا. من در مكه باشم ولى نماز را به وقت خود ادا نكنم، از ديدگاه خودم اين كمال بىمعرفتى است، اما افسوس و پشيمانى سودى ندارد.
با تمام وجود اين مسأله را درس و پندى از خداوند منان مىدانم كه باعث شد من به غرور خود پى برده و تمام تلاش را در جهت رفع آن بهكار گيرم.
يكشنبه 4/ 6/ 80
براى طواف، به نيت تمام ملتمسين، به مسجدالحرام رفتم و روبهروى هر ركن 2 ركعت نماز خواندم. نماز زير برق آفتاب و در مسجدالحرام، لذتى وصفناپذير دارد. بعد از آن، ميان صفا و مروه، بين دو چراغ سبز، سوره انعام را خواندم. در اين روز پس از صرف شام براى حركت به طرف مسجد تنعيم و احرامى ديگر آماده شديم. نيت من طواف كردن و نايبالزياره شدن از طرف همه ملتمسين بود و در آنجا آرزوى زيارت براى همه مسلمين داشتم. پس از لبيك گفتن بهسوى مسجدالحرام حركت كرديم و اينبار به تنهايى و با آرامشى بيشتر اعمال را انجام دادم.
دوشنبه 5/ 6/ 80
در اين روز، در جلسه سخنرانى جناب آقاى قرائتى شركت كردم. حضور ايشان در كنار زائران و گفتههاى شيوايشان، گرمابخش محفل معنوى جوانان بود.
شبهاى مكه را در طبقه دوم براى قرائت قرآن به سر مىبردم، لحظات شيرين و دلپذيرى بود، به طور كلى بهترين روزهاى زندگانى را طى مىكردم.
سهشنبه 6/ 6/ 80
در اين روز زيارت دوره را در برنامه خود داشتيم كه در نوع خود قابل توجه و تأمل بود. غار حِرا با عظمت و بزرگى خود بيانگر تلاشها و شب زندهدارىهاى پيامبر بود. آرى، اين همانجاست كه به پيامبر گرامى وحى نازل شد.
چهارشنبه 7/ 6/ 80
نيمههاى شب، در طبقه دوم، در حال راز و نياز و قرائت قرآن بودم كه ناگهان صداى گريه مسجدالحرام را فرا گرفت. پايين را نگاه كردم، كاروانى جديد گويا از اصفهان- لهجه اصفهانى رييس كاروان اين موضوع را ثابت مىكرد- همه سجده كرده بودند و مىناليدند. و بالاخره همان چيزى كه روزها و شبها به انتظار آن لحظه شمارى مىكردم ...
بغضم تركيد و هقهقكنان گريه مىكردم. از تهِ دل. من نيز همانند كاروان جديد گوش به سخنان روحانى مىدادم و مىگريستم. او مىگفت كجا هستيد جوانان؟ توفيق كجا را يافتيد؟ به چه افتخارى دست يافتيد؟ چه بسا افرادى سالها در انتظار زيارت، ولى شما در اوان جوانى دعوت شدهايد. لحظات بهياد ماندنى كه هرگز از ياد نخواهم برد. خدا را شاكرم كه اينچنين آرامشى به من داد. بارها فكر مىكردم كه اگر چشمهايم تا روز آخر يارى ام نكند و ناله از دل بر نياورم چگونه تسكين يابم.
نماز شب را بجا آوردم. شروع به خواندن قرآن كردم، در حالىكه طبقه دوم را دور مىزدم، بعد از ظهر به همراه كاروان دعاى توسل را خوانديم كه خاطرهاى زيبا در ذهن ما برجا گذاشت.
پنجشنبه 8/ 6/ 80
ساعت 2 شب براى بازديد از غار حِرا حركت كرديم. حدود يك ساعت بعد به آنجا رسيديم، در بالاى غار حرا و در جايى كه منارههاى خانه خدا معلوم بود، نماز شب را به جا آوردم. به جرأت مىتوان گفت دلچسبترين نماز طول عمر خود را در آنجا خواندم. اميد آن كه ايزد منان بار ديگر توفيق آن را به همگى ما عنايت كند، انشاءالله.
لحظاتى با دوستان گفت وگو كرديم و بارها خداوند را شكر مىكرديم. پس از خواندن نماز صبح در غار حرا به هتل بازگشتيم.
جمعه 9/ 6/ 80
ساعت 1 شب به طرف مسجد حركت كردم. بله اين آخرين شبى است كه توفيق خلوت با خدا را در خانهاش دارم. طبق روزهاى قبل، پس از نماز شب و صبح به هتل بازگشتم و مجدداً ظهرهنگام براى نماز به سمت مسجد حركت كردم. آخرين طواف را در كمال آرامش و درحالى كه ازدحام جمعيت بسيار بود، انجام دادم. زير ناودان طلا و پشت مقام ابراهيم نماز به جا آوردم و براى آخرين بار به كعبه بوسه زدم. خداحافظى از مكه بس دشوار است، گام ها را يكى پس از ديگرى برمىداشتم اما لحظهاى نمىتوانستم چشم از خانه خدا بردارم. آيا دوباره دعوت مىشوم؟ آيا مىتوانم حرمت اين زيارت را نگه دارم؟ آيا گفتههاى روحانى كاروان را آويزه گوش قرار مىدهم؟
خداوندا! اين توفيق را به من بده كه حرمت حج را نگه دارم.
افتخار من و همسرم زيارت خانه خدا در دوران جوانى است و ازدواجمان را بركت همين سفر مىدانيم.
پيش از سفر كتابها و داستانهاى متعددى درباره حج مطالعه كردم كه يكى از زيباترين آنها داستان فردى بنام شبلى به نقل از امام جعفر صادق (ع) بود. مفهوم روايت اين است كه حج را با تمام وجود انجام دهيد، لبيك را از زبان تمام اعضا بگوييد، غسل را براى پاكى از هواى نفس انجام دهيد و بالاخره اين كه صرفاً حضور فيزيكى نداشته باشيد.
اميد آن كه خداوند حج ما را بپذيرد و زندگيمان به بركت همين زيارت رنگ و بوى خدايى بگيرد، باشد تا خداوند توفيق مجدد را نصيب همه عاشقان زيارت گرداند. بهترين روزهاى زندگى را در طول عمر خود در اين سفر تجربه كردم و خداوند منان را شاكرم كه اين حقير را به سوى خانه خود خواند، اميد آن كه توفيق يابم حرمت اين سفر را هر روز بيشتر از پيش نگه دارم، انشاءالله.
خداوند حج ما را بپذيرد و زندگيمان به بركت همين زيارت رنگ و بوى خدايى بگيرد، باشد تا خداوند توفيق مجدد را نصيب همه عاشقان زيارت گرداند. بهترين روزهاى زندگى را در طول عمر خود در اين سفر تجربه كردم و خداوند منان را شاكرم تا اين حقير را به سوى خانه خود خواند، اميد به اينكه توفيق يابم تا حرمت اين سفر را هر روز بيشتر از پيش نگه دارم، انشاءالله.
عزيزان! چشميكه خانه خدا را مشاهده كرده، دستى كه خانه خدا را لمس كرده، پايى كه بر روى مسجدالحرام گام نهاده، نبايد مرتكب گناه شود.
مهدى بدرى
مكه
دوستان! آنچه اينجا يافتم وصف ناشدنى است. همى گويم كه دريافتم تنها راه كمال انسانى و رسيدن به آرمانهاى اصيل انسانى، عبوديت تام پروردگار و پيروى آگاهانه از قرآن و اولياى اوست كه شاهراه سعادت و روشندلى هر جنبندهاى همين است و بس.
چه بگويم كه گر گدايى بر خوان سفرهاى رنگين بنشيند، نداند چه كند.
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِنُورِك ...»
گاهِ آن است دلا باز به خود باز آييم
بيرقِ شرع برآريم و ز غم باز آييم
عيد ما هر نفسِ ماست كه بر ما بخشد
شكر اين عيد چنين است برفتار آييم
همچو بلبل كه به بزم گل خود مىرقصد
اينچنين شور به سجاده و محراب آريم
زير تيغ طلبش رقصكنان بايد رفت
اين حديثى است كه سرلوحه كردار آريم
بهراستى چگونه توان سفرى كرد كه اينگونه، از ژرفاى چنين ضمير آلوده بههر آلاينده باطلى زنگارها زدايد.
در اين بحرانكده انسانيت، كه سرفصلهاى تعاريف آن را واژگانى چون «بهيميت»، «تظاهر» و «ناسپاسى» تشكيل مىدهد، سفرى بىانتها از فرش تا به عرش؟!
ابتداى سفر رسيدن به سرزمينى بهسان سرزمين ذيطوى است، بلكه بسيار مباركتر، كه خود يك هدف و به نوعى شروع زندگى است.
آرى، اين همان وادى ذيطُوى است كه هر آزادمردى براى گرفتن پارهاى از نور و روشنايى صراط مستقيمِ خود، در اين مكان پا مىگذارد تا سره را از ناسره و بيراهه را از راه بشناسد كه ناخودآگاه از مسير افلاكيان بر وادى خاكيان پا نگذارد.
مكانى است كه از درگاه ملكوتياش تلألؤ وحى از آن سرچشمه مىگيرد. حكم خلافت انسان به او داده شده و عهدى بسان عهد روز ازل از او گرفته مىشود.
آرى، انسان در انقياد عشق الهى، امانتدار اسماى الهى است.
و چه مبارك امانتى است شوق ديدار و تهنيت باد بر ما از آن عهدِ بسته در روز ازل:
وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَلا تَنْقُضُوا الأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ (1)
سوگند به آسمان، كه اين سوره در جواب بندهاى است كه بر عهد خويش استوار ماند.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ* وَوَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ* الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ* وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ* فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً* إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً* فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ* وَإِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ. (2)
حج زمزمه عهد ماست و آنرا بر موسىصفتان ندا مىدهند.
و اما ما موسىزادگانِ فرعونستيز غريوِ لَبَّيك سر مىدهيم.
گاهگاهى نسيم جبرائيلش كه تهنيت را بر عاشقان به ارمغان آورد، چنين زمزمه مىكند: اى انسان، با چه لياقتى لَبّيك سر مىدهى؟! اگر كريمترين كريمان از درِ الطاف بىشائبهاش تو را مىخواند، نكند كه پندارى لياقت چنين ضيافتى را دارى كه چنين لبيك مىگويى، مىدانى معناى لَبَّيك چيست؟
يعنى كه «آمدم و بر خواستهات گردن نهادم».
و تو اكنون در چه مقامى هستى كه پروردگارت را، خالق كون و مكان را اجابت كنى؟! زبان نگاهدار و اشكريز، اين تنها كارى است كه از ادبت برآيد و لبيك را با هزاران خفّت و شرمندگى بر زبان جارىساز كه اگر يعقوبصفتى از شوق اين لطف، از شدت گريستن، نور چشمانش را از دست دهد، جاى ملال نيست.
آرى، اينجا همان بلد الأمين است، همان وادى ايمن.
سرزمين ابراهيمها، هاجرها، نوحها، موسىها و اولياى خدا. اينجاست كه بايد موساى ايمان با هارون جان همره شوند براى رها گردانيدن روح انسانى از سيطره فرعونِ غرور، هامانِ ريا، قابيلِ حسد و قارونِ طمع.
وجود اقدسش بر صدق رسالتِ اين سفر معجزهاى عطا كرد؛ عصاى خلوص در دعا و توكّل، كه اگر اين عصاى قدسى بر رود صلاه اقامه شود، پردههاى مادى شكافته خواهد شد و توان از ميان آن رَست و بر صراط مستقيمش هر لحظه از اماره نفس فاصله گرفت و بر درگاهِ ملكوتىاش وارد شد.
آرى، چنين است كه بايد خود را از تمامى غُل و زنجيرها و تعلقّات مادى برهانيم تا الگويى را مشق زندگى كنيم. الگوى بِه زيستن، بىتكلف شدن از هرچه فكر را بدان مخروبه سازد، سبكبار بودن و دلبسته نبودن. بايد از كوى وابستگى گذشت و آنگاه گام در وادى بندگى نهاد. وادى با او بودن، براى او بودن و جزئى از او بودن و اشتياق به مرگ در راه او،
«كه مرگ در راه او نغزترين ترانه بندگى است»
با اين باور كه دنيا مقدمهاى براى زنده شدن، رها شدن و جاويد ماندن است.
احرام؛ و براستى چه نيكو سرلوحهاى است. احرام، سرمشق است تا خورشيد دل بداند كه از پسِ اين غروب بر سحرگاهى ديگر در افق لايتناهى آسمان ملكوتى حضرتش چنان طلوعى خواهد داشت كه ديدگانش بر تشعشعات آن حيران بماند كه آن زندگى بر سرزمين حقايق است، همان زندگى جاودانه؛ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى. (1)
و سرمشق است تا به انسان بفهماند مرگ پايان حديث زندگى در دنياست و از پس آن، حديثى سخت و جانفرساى خواهد بود، اگر بر خويشتن باليديم و اگر از چنگال جُغد شوم تكبّر در بيغولههاى جهالت نرهيديم. حديثى سخت كه استخوان به ناله درآيد و اشكها هم مرهم آتش درون نشوند و بدانيم كه بايد برخاست و قدم زين دايره بيرون نهاد. دايره طفلان خاكباز كه در دل ليل و نهار، فكر خويشتن را بر خشت و گِل و سنگ و مانند آن مشغول ساختهاند و دينارها و همسران خود را خدايان خويش تلقّى نمودهاند.
طواف؛ طواف سرمشق است براى مشق، رها گردانيدن ريسمانِ وابستگى از گردنهاى خود. چه نيكوست كه اثر پاى ابراهيم را بر دل سنگ شده جان حك كنيم كه بايد مقام ابراهيمى به دست طلايهداران آرمان ابراهيمى در اقصى نقاط دنيا تجلّى كند.
بتابد بر زمان در آن حال كه بانگ «أَشهَدُ أَن لَا إِلَه إِلَّا الله» سر مىداد.
آرى آزادهاى كه خواهد حلقه بندگى بر گوش نهد، نيكوست خويشتنِ خويش را به اينان سپارد، بداند هرچه هست از اوست.
كه در نهايت تنها ثروت مادى انسان از متاع دنيا به اندازه درازا و پهناى قامت اوست از زمين و كفن. اين است سرمشق احرام كه بايد آنرا بر انديشهها مشق كرد. سرمشق است كه دينارهايمان، بتهايمان نگردند و نزديكان و حطام دنيا ما را از ياد اقدسش غافل نگرداند؛ وَلا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقى. (2)
مُحرمى كه بر كعبه طواف مىكند، مىخواهد براى خويش معمّاى جان دادن پروانه براى شمع را معنا كند، كه چه زيبا تفسيرى است تعبير طواف. در تمنّاى نور حقيقت بودن و جان دادن به بهاى رسيدن به نور رضا و خشنودىاش.
سعى، سعى مىكنيم صفا و مروه را. مضمون اين حركت چيست كه وجود با عظمتش آنرا در شعائر خويش قرار داده؟ و شايد در ميان اين دو كوه بايد براى اسماعيلِ فطرت خود در جستجوى زمزمى باشيم كه در آن غسل ايمان كنيم.
تقصير؛ و بايد تقصير كرد، از نزديكترين زيبايىهاى بدن.
يعنى خالىشدن، هيچ شدن، از دريا قطرهاى شدن و با دريا شدن و پى بردن به درك مضمونى چنين كه موج بر خود غرّه را دريا به ساحل مىزند. بر كجا آمدهايم و طواف چه را مىكنيم؟
طواف بيت عتيق، خانه حبيب، خانه آنكس را كه هر پاكدلى، كه حتى نام شريف محمد (ص) را بر اثر عصيان جامعه تمدنزده كافركيش خويش در گوش نشنيده، دست نيازش را به سويش دراز نموده و مىداند كه بايد از او خواست.
بر در خانهاش، نه درون خانهاش! خانه را، نه صاحبخانه را!
آرى، اين است پرتوى از انوار حج، پيامى كه ابراهيم بر فراز آن سنگ سر مىداد:
«يا أيهاالناس هو مولاكم»
حال مىتوان دريافت كه حج اصلى چيست؟
آيا حج، رسيدن به خانه صاحبخانه است؟ و يا رفتن به بزم صاحبخانه است (سير الىالله).
اين است كه پريشانحالى، بر قافلهسالار حجاج گويد:
جلوه بر من مفروش اى ملك الحاج كه تو
خانه مىبينى و من خانه خدا مىبينم
در مكه حج به پايان نمىرسد، آغاز مىشود. كوششى براى حاجى شدن، حاجى زندگى شدن، حج نَفْس و حج نَفَس كردنِ لحظههاى گرانبهاى اين سراى آزمون.
همان معراجى كه رسول خدا به انسانهاى زمان تعليم داد.
آرى، رسول الله چنين حجى نمود، حج ديدار صاحبخانه را، پا گذارد در حريميكه ملائك با عظمتش، توان سفر بدان را ندارند.
تو قدر خود بدان، آدم! كه تو نورى
تو جزئى از همان آثار آن طورى
تو قدر خود بدان آدم! تو اكنون پرتو ربّى
خليفه بر زمين هستى، نشان شوكت ربّى
مقامت بر فرشته هم فزون گردد، اگر راهت تو بشناسى
تورا وعده بهشت آمد، مقامت گر تو دريابى
مبارك خلقتى هستى، كه احسنتت خدايت گفت
خجسته طلعتى هستى، ملائك هم ثنايت گفت
اگر راه خدا رفتى، تو برتر از ملكهايى
وگر غيرش گزيدى ره، سيه روتر ز شبهايى
اين حج، استطاعت ايمان خواهد. دراين حج، نه سر كه دل مىتراشند.
گرما از جنس آفتاب نيست، گرماى آن سوز جگر دارد. شوق سوختن خواهد. زمزمى دارد كه آب آن زلال تر از اشك شوق عاشق است.
اين حج ابزار خواهد؛ ابزارى كه از جنس حج باشد و آن را به هيچ دينارى نتوان خريد.
چشمى كه از هر چه دونِ شأنِ اوست محفوظ باشد و خود را از ناپاكى برحذر دارد.
با چشم پاك مىتوان پاكى را ديد و چشم آلوده را ياراى ديدن پاكى نيست.
گوشى كه از هرچه لايق شنيدن نيست بركنار باشد، سوگند به زمان، اگر زشتىها را نشنود، به زودى زيبايىها را خواهد شنيد.
زبانى كه جز حقيقت نگويد و جز پاكى بر او جارى نشود، كه اين راز آموختن آواز بلبل از گُل است.
دست و پايى كه جز در طلب خشنودياش (خالق هستىبخش) گام بر ندارد شأن خويش شناسد و بر خلق، كه عيال پروردگارند تعارض نكند.
و دلى مالامال از درد اشتياق و سوز هجران.
دلى كه شهوتهاى دنيا و تمامى لذتهايش او را اسير و مسحور نكند. دلى كه درك كند زمانى شاد است كه با اوست و لحظهاى كه از يادش غافل است تنها است.
دلى كه احساس كند همگان او را براى نيازهاى مادى و عاطفى خويش خواهند و تنها خدا و اولياى اوست كه انسان را براى انسان بودن خواهند، براى تفسير آيه انسانيت.
دلى كه خلق را براى خدا دوست دارد نه براى مقاصد خويش.
و آخرين ابزار، مركبى است به نام عشق، كه شايد آن را بر كنار حوض كوثر دل بفروشند، به بهاى گنج اخلاص.
آرى، بايد درِ خانه را كوبيد تا مگر به ديدار صاحبخانه نايل شد.
«عاشقان، حجّتان مقبول»
مدينه
چو خفاشى به ديد خود كند تفسير حجت را
ترحم كن كه محتاج است در هر دم طوافت را
بسان سائلى هستم كه اندر سجده مىپويد
ره كامل عياران را نصيبم كن طوافت را
حقيرى گر خطا گويد ز كج فهمى نشان دارد
تو اى هادى هر مهدى، نِگر يكدم گدايت را
به شوق روى تو نثرم به خلقت مىنمايانم
كه سعيى نو، طوافى نو نمازى در جوارت را
مدينه شهر بيعت است. شهر قياس خود با «رَاسِخُونَ فِى العِلم».
شهر پاك شدن و بر خطاهاى خويش واقف گرديدن. منزل وارستهترين انسان تاريخ بشر و انسانهاى برتر زمين.
جايگاه يكى از چهار زن برتر، چهار اسطوره انسانيت (فاطمه زهرا (س)، يكابد، مريم مقدس، آسيه). آرى، فاطمه (س)، اينجا شهر بنت الرسول، فاطمه است.
اينجاست كه نخل خشكيدهاى از هجر مقدسى شيون مىكند (حنّانه) و حسرت لحظهاى برخورد با او را در سر مىپروراند. شهرى كه ديوارها براى مقدسان حائل نيست. شهر حقدها در برابر تقدّس و الوهيت. جاى پاى مقدسان و حرم ايشان.
شهر گريستن! نه بر آنان.
گريستن بر خود، از قياس افعال و افكارمان با زندگى قدسى آنان.
واى برما بندگانِ خدا كه در سوگوارى پيشوايانمان صاحب عزا را گم كردهايم و هدف از گريستن را نمىدانيم.
كه ابراهيمها عزادارند. نوحها، ايوبها و خاتم آنها محمد و نيز على، حسين و باقرالعلوم و ...: عزادارند، بر ما و بر كردار ناپسندمان مىگريند و اشكريزند كه چگونه مسلمانان قربانى بدعتها و اوهام شيطانى گشتهاند.
مىگريند بر دوريمان از اتحاد، كه چگونه هر ياغىصفتى انگيزه تهاجم و تعرّض بر جان و مال و ناموس هر كشور اسلامى را در انديشه حيوانى خويش مىپروراند.
اشك ميريزند بر عارى شدنمان از اخلاص، كمرنگ شدن عاطفهها، معنويتها و ... تنها حاجى نمىگريد، بقيع هم مىگريد، بر ظلم انسانها بر خود، بر فروختن بهاى نام انسانيت به متاعى ناچيز و تلف شدن گرانبهاترين ثروت آنان به نام عُمْر؛ وَالْعَصْرِ* إِنَّ الإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ* إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَواصَوْا بِالصَّبْرِ. (1)
آرى، سوگند به زمان كه انسانِ ناصالح هميشه در زيان و خسران است.
خسران لحظههاى عُمر، كه عزاى واقعى پرتويى از اين آيه قدسى است.
1) عصر: 3- 1
مىگريند بر باورهاى نادرستمان.
مىگريند كه هنوز شمر صفتان زمانمان را نمىشناسيم. نگذاريم ديگربار دست ظالمان بر كودكان بىگناه مسلمانان و هر انسان ستمديدهاى دراز شود.
مىگريند كه گوش داريم اما نمىشنويم كه اولياى خدا در راه محبوب خويش از عزيزترين بستگان خود، كه بالاترين ثروت آنهاست مىگذرند و حال برخى از ما جدايى از درهمى پول نتوانيم و بر توجيه بخل خويش خنجر بدگمانى را بر دل ريش هزاران محتاج دردمند فرو مىكنيم.
آرى، اين است شمّهاى از معناى گريستن در محضر پيشوايانمان.
مىگريند كه چگونه يك انسان عمر خويش را عرصه تبختر مادى بر همنوع و مجال تحكّم بر انسانها مىپندارد و بدعتهاى اجداد نامسلمان جاهل خود را تكرار مىكند.
آرى، مدينه رازها در سينه انباشته، بُغضها در گلو دارد، همدمى خواهد كه با او بگريد و بگويد:
ثانيهها مىگذرند در بستر زمان و من و تو، اى دوست، همچنان اسير منجلاب غلفتيم.
آنگاهكه سر از عالم قبر برون آريم، خواهيم دانست آنچهرا كه بايد مىدانستيم، مىبينيم آنچه را كه بايد مىديديم.
ما مردمان، آيا تا به حال تصوير موجودى خويش را در برابر آيينه وجودى خويشتن مشاهده كردهايم؟ اگر مىديديم چنين خيرهسر و غافل نبوديم و به راحتى سر آسايش را بر بالشهاى مخملين نمىنهاديم.
اكنون به جاى آيينه، صفحهاى چركين و سياه را در دل مسحور و مملو از تعلّقات مىيابيمكه خود جاى سپاس استكه سيماى كريهمان را بهتصوير نمىكشد، كه بوزينه و گرگ و كفتار (و حقيقت عمل را) ديدن ملال آور، وحشتانگيز و اندوهناك است.
امروز بشريتى مىگريند كه پا به جهالتى نو نهاده، ضدّ ارزش را ارزش و ناروا را روا مىپندارند. آرى، درندهخويى، دوگانگى، شهوت پرستى و حرص، جزئى از وجود آدم قرن نوين است.
هدف سخنى بىمعناست. زندگى يعنى همين به ظاهر خوشىها و عيشهاى زودگذر و لحظهاى. حقيقت همين است كه ديده مىشود، اما گاه ديدن هم ملاك باور نمىشود؛ چرا كه پرده بر چشمها و گوشهاشان نهادهاند.
آرى، اين است تمدن امروز! ارمغان تجدّد.
مقصود گله و شكوه نيست، بلكه چون حقيقت و باورى است كه مى خواهم در ميان اين ناباورىهاى خصمانه جاويد بماند و همواره منظور نظرم باشد تا مبادا زين انديشه به درآيم كه ما آدمىزادگان اگر با درك چنين حقايقى باز هم اسيرِ خوابيم و يا مشغول ماليدن چشمهاى سِحر شده خويش، چقدر ابلهيم و چقدر فرومايه!
بهشت عدن جايگاه ماست، ارزش ماست، آن عزت و قرب چه شد؟ جلال و شوكتمان به كجا رفت؟
مگر ما نه همانهاييم كه پروردگارمان اسماءالحسنى را به ما تعليم داد؟ رازى آموخت كه بر فرشتگان مقرّب درگاهش نياموخت و همان فرشتگان بودند كه بر ما سجده كردند!
آرى، آنها همانهايند، بدون تغيير، آنچه مبدّل گشت ما بوديم كه همچون ابلهان هدف را رها كردهايم و دلباخته ابزار رسيدن به هدف گشتهايم.
طلا را گذاشتهايم و در پى مطلّا دويدهايم.
گمشده راهى هستيم كه خود سازنده آن راهيم. چه مضحك است كه اين نقص را بر گردن شيطان بيندازيم؛
«خطاى خويش را كور دائم بر عصا بندد!» (صائب تبريز)
كار شيطان «ايجاد» انگيزه است، «تصميم» با ماست. اراده از ماست. انسان ماييم. اگر چنان ذليليم كه تابع وساوس شيطانيم، بهتر است نام مبارك و شريف «انسان» را از خود دور سازيم و حيوان شويم و يا به وادى شياطين رويم و يا مسخ، چون بوزينگان گرديم، بَل هُمْ أَضَلّ.
دراين سراى «نبودن» و امانتسراى كالبدها لحظهاى بينديشيم به جايگاه «بودن» و مقام خلود.
آرى، مسافر! مدينه ضجّهها دارد مَحْرَم و مُحْرِمى.
يا ايها الآدم كنون فكرى به آن موعود كن
از عهد خود يارىنما، شرمى ز آن معبود كن
عهدى كه در روز ازل در قلب پاكت بسته شد
قالوا بَلاى خويش را چون لوحهاى محفوظ كن
اهريمنت نفست بود، سستى چرا اى هوشدار
اين رخش بىافسار را با فكرتت مركوب كن
دنيا سراى فرصت و فرصت سراى كارها
حَى على خيرالعمل در فعل خود منظور كن
خسران تو از لحظهها واماندن از معراج توست
رفتن به بزم كبريا بر خويشتن مقدور كن
در فطرت پاكت نگر، دل از زخارف دور كن
اين از قفس آزاده را، راهى به سوى نور كن
آن خاك پاك درگهش چون سرمهاى بر چشم كن
اين كيميا بر چشم زن رهيابياش ميسور كن
چشم بصيرت واكن و راه اصيلش واشناس
اين موهبت را قدردان، راهت زقهرش دوركن
دل همچو موسايت بدان، قرآن چو وادى ذى طوى
نورى ز تقوايت گزين فرعون تن مغلوب كن
اى قافلهسالار تن، درياب حال خويش را
از كوه عصيان درگذر، عبرت زكوه طور كن
آرى، اينجا همان بلد الأمين است، همان وادى ايمن. سرزمين ابراهيمها، هاجرها، نوحها، موسىها و اولياى خدا. اينجاست كه بايد موساى ايمان با هارون جان همره شوند براى رها گردانيدن روح انسانى از سيطره فرعون غرور، هامان ريا، قابيل حسد و قارون طمع.
ابراهيمها عزادارند. نوحها، ايوبها و خاتم آنها محمد و نيز على، حسين و باقرالعلوم و ... (عليهم السلام) عزادارند، بر ما و بر كردار ناپسندمان مىگريند و اشكريزند كه چگونه مسلمانان قربانى بدعتها و اوهام شيطانى گشتهاند.
مىگريند بر دوريمان از اتحاد، كه چگونه هر ياغىصفتى انگيزه تهاجم و تعرّض بر جان و مال و ناموس هر كشور اسلامى را در انديشه حيوانى خويش مىپروراند.
الهام كردستاني
همه روز روزه بودن همه شب نماز كردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز كردن
زمدينه تا به كعبه، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از براى لبيك، به وظيفه باز كردن
شب جمعهها نخفتن، به خداى راز گفتن
زوجود بىنيازش، طلب نياز كردن
به مساجد و معابد، همه اعتكاف جستن
زملاهى و مناهى، همه احتراز كردن
به خدا كه هيچكس را، ثمر آنقدر نباشد
كه به روى نااميدى در بسته باز كردن
خاطراتم را به اين هدف نمينويسم كه كسى بخواند و تحسينم كند يا به قصد انتخاب در مسابقه و گرفتن جايزه باشد، بلكه نوشتهام كه قلب آتشينم را تسكين دهم و ارادتم و احساسم را نسبت به سرزمين وحى و حريم امن الهى، تا حدودى بيان كنم و آتشفشان درونم را آرام سازم.
خدايا! در غم و درد خودم مىسوختم، اما تو آنچنان در دردها و غمهاى محرومان و دل شكستگان غرقم كردى كه دردها و غمهاى شخصىام را فراموش كردم.
تو مرا با رنج و شكنجه همه محرومان و مظلومان آشنا كردى و از اين راه، زندگى غمبار فاطمه را به من شناساندى و با عظمت مسجدالنبى و كوچههاى بنىهاشم آشنايم ساختى.
تو غمها و دردهاى بقيع مظلوم را بر دلمگذاشتى ومرا با تاريخ وگذشته پيامبران درآميختى.
پروردگارا! نعمتهاى بسيارى نصيبم كردى كه از وصف آنها عاجزم.
اما اى خداى بزرگ! يك چيز به من ارزانى داشتى كه نمىتوانم شكرش را بهجا آورم و آن سفر عمره است. اين سفر، از وجودم اكسيرى ساخت كه جز حقيقت چيزى نجويد، جز پاك بودن راهى بر نگزيند و جز عشق چيزى از آن تراوش نكند.
خدايا! نمىتوانم براين نعمت تورا شكرگزارم، ولى اين اراده را درخود مىبينم، كه اگر تو ياريام كنى، اين اكسير مقدس را تباه نكنم.
خدايا! تو را سپاس ميگويم كه بىنيازم كردى، تا از هيچكس و هيچ چيز انتظارى و توقعى نداشته باشم.
خدايا! عذر مىخواهم از اينكه در مقابل تو مىايستم و از خود سخن مىگويم و خود را كسى بهشمار مىآورم كه تو را شكر گزارد و در مقابل تو بايستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد.
پروردگار من! دلم مىخواهد از همين آغاز سفر، اگر قرار است ثوابى نصيبم شود، با تمام وجود تقديم كنم به شهيدان راه حق. ناظرين وجهالله، عاشقان لقاءالله، صاحبان خونهاى پاك، از مظلومانِ شهيد تا شهيدانِ مظلوم و سالكان سبيلالله؛ از مجاهدان و دلاوران.
تقديم به اميد و انتظار؛ بر جانهايى كه عذاب مىكشند و از عذاب الهى لذّت مىبرند.
تقديم به آنان كه چون عاشقان مىسوزند و دم بر نمىآورند.
و تقديم به پدر و مادر بزرگوارم ...
روز سهشنبه، كلاس تمام شده بود و بيكار در سالن نشسته بوديم. دوستانم گفتند: دفتر فرهنگ، براى عمره نامنويسى مىكند. بعضىها براى نامنويسى رفتند و من با دستهاى بودم كه راهى خانههايشان شدند و حتى در خواب هم نمىديدم كه نامم در قرعهكشى اعلام شود و اگر هم چنين شود، سعادت رفتن را داشته باشم.
روز بعد، دوستان گفتند كه نام تو را هم در قرعهكشى نوشتهايم. اما من با موضوع بسيار عادى برخورد كردم. سرِ كلاس رفتيم و آن روز هم گذشت.
چند ماه بعد از اين ماجرا، روزى اعلام ميكنند كه براى سفر عمره، قرعهكشى انجام ميشود. طبق گفته دوستان، در آمفىتئاتر دانشگاه جاى سوزن انداختن نبوده و من بىخبر از همه چيز و همه جا، تا دست كم هنگام انداختن قرعه، در سالن حضور داشته باشم و اين در حالى است كه تعداد زيادى از دانشجويان در آرزوى شنيدن نامشان از زبان حاجآقا اميرى (روحانى دانشگاه) هستند.
سالن حال و هوايى خاص داشته. قرعهكشى انجام ميشود و اسم مرا نفر سوم ميخوانند. در سالن غوغايى به پا ميشود. يكى زار مىزند كه چرا اسمش در نيامد. ديگرى باورش نمىشده كه واقعاً اسم خودش بوده كه اعلام شده يا اشتباه شنيده است و ...
روز بعد از مراسم قرعهكشى، چون كلاس نداشتيم، من از همه چيز بيخبر مانده بودم. وقتى به دانشگاه آمدم، دوستانم تبريك گفتند. با تعجب، علّت را پرسيدم. گفتند: مگر خبر ندارى كه نامت براى مكه در آمد. بياختيار اشك شوق از ديدگانم جارى شد. از خود بىخود شدم. تازه يادم آمد كه دوستانم نامم را براى مكه نوشتهاند ...
حال عجيبى داشتم. كاش معرفت آن را داشتم كه اين را يك عروج معنوى تصور كنم. اما گويى خواب مىديدم. واقعاً چنين سعادتى در باورم نمىگنجيد. دلم مىخواهد تمام احساساتم را، كه در آن لحظه داشتم، بيان كنم، اما چهكنم كه نه زبانم گويا است و نه قلمم شيوا.
چند روزى از اين ماجرا گذشت و من چيزى به خانوادهام نگفتم. تنها خدا ميداند كه در درونم چه ميگذرد. به نظر خودم توقع زيادى بود و غافل از روح بزرگ و قلب رئوف و مهربان والدينم.
پس از چند روز، پدر و مادرم به زرند ميآيند و در نبود من، هماتاقىام تمام ماجرا را برايشان تعريف ميكند كه چگونه قرعه كار به نام من زدند. مادرم را در حالى ديدم كه داشت اشك ميريخت، فهميدم اشك شوق است؛ شوق به خدا و رسولش. پدرم نيز با تمام وجود خوشحال شد. هر دو گفتند كه نبايد چنين سعادتى را از دست بدهم. دلم مىخواست كفِ پايشان را ببوسم و اوج سپاسگزاريام را نثارشان كنم.
اين موافقت آنها نشانه بزرگواريشان بود و من در همان لحظه، با جان و دل از خداوند خواستم كه اگر قرار است بر اين سفر ثوابى دهد، نصيب پدر و مادرم كند كه هيچكس مانندشان نيست.
لحظهشماريام از امروز آغاز شد. هرچه به هفت شهريور نزديكتر مىشد بىقرارتر مىشدم.
روز موعود
امشب در دل شورى دارم
امشب در دل نورى دارم
باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازى با ستارگانم
امشب يك سر شوق و شورم
از اين عالم گويى دورم
از شادى پرگيرم تا رَسَم به فلك
خدايا! شنيدم دعوتت را و اكنون تو را پاسخ مىگويم؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ ...».
اعلام كرده بودند كه ساعت پرواز به سرزمين وحى 10 شب است، اما با چند ساعت تأخير به 1: 30 بامداد موكول گرديد.
با نزديك شدن به سالن انتظار، بر شور و حالم افزوده مىشد. اما دورى از خانواده و وطن هم تا حدى برايم سخت بود. در حال گريه وارد فرودگاه شدم. بليت و گذرنامهام را تحويل گرفتم و كارهاى گمركىام را انجام دادم. جمعى از بدرقهكنندگان كه هنوز در فرودگاه بودند، به هر يك از دوستان كه مى رسيدند، التماس دعا مىگفتند. آيا ما شايستگى شنيدن اين جملههاى ملتمسانه را داريم؟ آيا آداب اين ميهمانى را مىدانيم؟ و آيا عظمت صاحب خانهاى را كه رو به آن داريم باز شناختهايم؟ در حال نوشتن و توصيف لحظهها بودم كه گفتند: هواپيمايى كه از عربستان پرواز داشته، در حال نشستن است و من چون مىدانستم چند نفر از اساتيد و دانشجويان دانشگاه زرند مسافر همين هواپيما هستند، به استقبالشان رفتم. ساعتى بعد زائران بيتالله الحرام با چهرههاى نورانى آمدند. با آنها ديده بوسى و احوالپرسى كردم. بغض سنگينى در گلويم نشست و ناگهان تركيد. دلم مىخواست فرياد بزنم. اما نمىشد. بوى سرزمين وحى را از آنان استشمام ميكردم.
هر كدام كه متوجه ميشد راهى سفر عمره هستم، سفارش مىكرد قدر لحظه لحظه آنجا را بدانم. با گريه التماس دعا مىگفتند. با ديدن حال آنها، بر احساسم افزوده مىشد.
امشب عجب شب پرخاطرهاياست! آيا چنين شبى باز هم برايم تكرار ميشود؟
هر لحظه كه با خود خلوت مىكنم، در انديشهاى عميق فرو مىروم كه چگونه اين سعادت نصيبم شد؟! اما اشكهايم اجازه نمىدهند كه به نتيجه برسم ...
لحظه موعود فرا رسيد و با تحويل بليت و نشان دادن مدارك سفر، بهسوى هواپيما رفتم. پلههاى هواپيما را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشته، وارد آن شدم. هركس در جاى خود قرار گرفت و با اعلام ميهماندار كمربندهاى خود را بستيم. ساعت 5/ 1 بامداد بود كه هواپيما به پرواز در آمد و پس از 5/ 2 ساعت، در فرودگاه جده به زمين نشست. از پلكان هواپيما كه پايين مىآمديم، باد گرم حجاز مىوزيد، البته با سوار شدن به اتوبوس، نسيم كولر، گرماى بيرون را مهار مىكند.
ديگر احساس خستگى و دلتنگى نميكنم. دلم مىخواهد تمام احساساتم را بيان كنم، اما چه كنم كه نه قلمم شيوا است و نه زبانم گويا ...
سوار اتوبوس كه شديم برايمان فيلم مداحى گذاشتند؛ فيلميكه در مدينه ضبط كرده بودند. براى نخستين بار صداى شكستنِ دلم را شنيدم. خدايا! تو خود دعوتم كردى. خودت گفتهاى بندگانم را نا اميد نمىكنم، اكنون ندايت را لبيك گفته و آمدهام.
وعده دادهاى كه هر كس درگرفتارى سوى من آيد، به دادش مىرسم. من امشب با اميدى در خانهات آمدهام. آيا صداى ضجّهام را مىشنوى؟ ... پروردگارا! تو خود از دلم آگاهى و مىدانى كه مهمترين خواستهام چيست. مىخواهم كه توفيقم دهى تا تربيت شوم و آنگونه باشم كه تو مىخواهى ...
بعد از 6 ساعت حركت، به شهر زيبايىها، شهر عشق و نور، مدينهالنبى رسيديم. عطر پيامبر را احساس مىكنم و هيچ احساس غريبى و غربت ندارم.
بعد از يك شبانهروز خواب و بيدارى، به هتل طيبهالسُكنى رسيديم؛ كاملًا پيشرفته و مدرن است، با بهترين امكانات. از پنجره اتاقمان چراغهاى مسجدالنبى ديده مىشد، چه زيبا نور افشانى مىكردند، درست مانند ناهيد.
اى پيامبر رحمت، از فرسنگها راه آمدهام تا هديهاى بگيرم. خيلى چيزها تمرين كرده بودم تا در محضر تو باز گويم، اما حرفهايم يادم نمىآيد. لايق نيستم كه با شما حرف بزنم.
صبح روز بعد، براى اقامه نماز صبح به مسجدالنبى رفتيم و زمانى كه در مسجد بودم، حال وصف ناپذيرى داشتم، باور نميكردم كه در مسجد پيامبرم.
بار الها! اين مكان پذيراى چه قدوم مباركى بوده است؟
در مدينه، مهمترين چيزى كه در نخستين روز توجهام را جلب كرد، اهميت دادن به نماز جماعت بود. جمعيت مانند سيل خروشان موج مىزدند و راهى مسجدالنبى مىشدند.
هوا آنقدر كه مىگفتند گرم نبود يا شايد بود و ما احساس نمىكرديم، داخل هتل و مغازهها آنقدر پيشرفته بود كه بوى زمستان مىآمد.
وقتى كه با همهجا آشنا شديم و به قول معروف زمانى كه بازار توى دستمان آمد شروع به خريد كرديم، مغازهها پر از اجناس مختلف بودند، مثلًا در فروشگاههاى بزرگ مانند القمه، البدر و ... آنقدر اجناس زيبا و رنگارنگ ريخته بودند كه گيج مىشديم كدام را انتخاب كنيم.
از هتل چهارده طبقه كه خارج مىشديم، هر كجا كه نگاه مىكرديم دستفروشها جار مىزدند كلّ شىء 10 ريال، 5 ريال، 2 ريال و اين ريالها به پول عربستان ناچيز بود.
اىكاش ما ايرانىها كشور خود را قبول داشتيم و سرمايه ملى خود را با خريدن اجناس ساخت بيگانگان هدر نمىداديم. تمام اجناس آنجا در كشور خودمان نيز هست.
مدينه شهر بسيار زيبايى است. مردمش نظم و فرهنگ قابل تحسينى دارند؛ مثلًا وقتى قصد عبور از خيابان را دارى، ماشينى كه در حال حركت است، به احترام عابر پياده مىايستد. رانندههايش بياستثنا كمربند ايمنى را ميبندند و اين نظم و قانون توجه همه ايرانىها را جلب مىكند!
در گوشه گوشه اين شهر پيمانكاران ساخت و ساز مى كنند، اما دريغ از ذرّهاى مصالح ساختمانى در خيابان، پيادهرو و در مسير مردم!
مدينه شهر خاطرههاى تلخ و شيرين است و شايد تا قيام قيامت غريب! روزى مدينه، پر غرور مقدم پيامبر خدا را از مسجد قُبا تا مسجدالنبى جشن گرفت و روز ديگر به خاطر بيمهريها و نامهربانيهايى كه در حق دخترش كردند در و ديوارش لرزيد. خدايا! چه ميشود كه دلم براى هميشه با عطر مدينه زنده بماند.
به لحظههاى وداع از مدينه نزديك ميشويم. قرار است ساعت 5/ 2 روز پنجشنبه مدينه را به قصد مكه و محرم شدن در مسجد شجره ترك كنيم. لحظه وداع چه سخت است، آن هم وداع با شهر پيامبر، وداع با بقيع غريب و كوچههاى بنىهاشم. كسى كه بقيع را از نزديك نديده باشد، نميداند كه ائمه چقدر مظلوماند! نماز وداع در كنار بقيع هم حالتى خاص دارد كه از بيان آن عاجزم.
پيش از اذان مغرب، به مسجد شجره رسيديم. نمىدانم چرا از لحظهاى كه گفتهاند بايد محرم شويم، در تحير و اضطرابم.
خدايا! چه لحظههاى سختى است لحظه لبيك گفتن و محرم شدن و با خدا و رسول عهد بستن. گويى انسان تولدى ديگر مييابد. آيا معرفت آن را دارم كه به پيامبر وفادار بمانم؟
وقتى به اطرافم نگريستم، صحنه قيامت در نظرم مجسّم شد. همه يكدست سفيد پوشيده بودند و در تكاپو. بدين ترتيب مُحرم شديم و لبيكگويان به سوى مكه راه افتاديم؛ «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لَا شَرِيكَ لَك لَبَّيْك».
تا رسيدن به حرم امن الهى، حدود 5 ساعت راه است. بايد در ميان راه احكام احرام را رعايت كنيم و مواظب باشيم كارهايى را كه بر محرم حرام است مرتكب نشويم.
ساعت 1 بامداد بود كه به حرم امن الهى (مكه مكرمه) رسيديم. احساس آرامش و سبكى مىكردم، گويى در دنياى ديگرى به سر مىبردم. آن شب هرچه اصرار كرديم مسؤولان كاروان نپذيرفتند كه براى انجام اعمال و زيارت به حرم برويم و گفتند خستگى دركنيد و هنگام نماز صبح عازم حرم ميشويم.
در هتل قصرالشروق، طبقه دوازدهم، كه محل سكونت ماست، جاى گرفتيم و تا صبح انتظار كشيديم.
قبل از اذان صبح، همه جلوى مسجدالحرام بوديم و روحانى كاروان مطالبى ارزشمند در عظمت مسجدالحرام و لحظه ديدار كعبه بيان كرد. او ميگفت: هركس براى نخستين بار كعبه را ببيند و بتواند درك كند، كه در كجا و چه جايگاهى است، حتماً حاجتش روا مىشود و تأكيد كرد كه همه قدر اين لحظه را بدانند. وارد صحن مسجد شديم، قلبم مىتپيد و پاهايم سست شده بود. جلوتر رفته، از بابالسلام وارد مسجد شديم. خدايا! چه مىديدم؟ بوى بهشت به مشامم مىرسيد، چقدر زيبا بود.
مسجدالحرام گرامىترين نقطه زمين است و به دعاى ابراهيم كه گفت: «رب اجعل هذا بلداً آمنا» به زيور حرم امن الهى «واذ جعلنا البيت مثابه الناس وامنا» آراسته شده است.
مُحرم، احرام مىبندد تا مَحرم حرم يار شود. داخل شدن در حريم دوست آدابى دارد كه مُحرم بر خود روا مىدارد و بعضى حلالهاى زندگى را بر خود حرام مىكند و تصميم ميگيرد از هنگام نيت و پاسخگويى به دعوت خداوند تا پايان اعمال، گرد آنها نرود. لحظه ديدار كعبه دلها نزديك است ...
اكنون آنچه از لحظه سفر به عربستان منتظرش بودم، در برابر ديدگانم ميديدم. ديگر تاب نياوردم و ناخودآگاه بر زمين افتاده، به سجده رفتم. ديگر از توصيف آن لحظه و آن مكان عاجزم.
بدين ترتيب براى اداى وظيفه و انجام مسؤوليت به طرف خانه خدا رفتيم. نيروى عجيبى در درونم احساس مىكردم با آن حالى كه داشتم بعيد مىدانستم بتوانم حركت كنم ولى خود صاحبخانه كمك مىكند و اگر آدم هواى او را داشته باشد، هواى خويشتن را فراموش مىكند ... مُحرم مىشود تا مَحرم گردد و «هركه شد محرم دل در حرم يار بماند».
پروردگارم! در اين لحظات به ياد ماندنى دعا مىكنم كه اىكاش طالب ديدار يار باشم تا خانه او.
حاجى به ره كعبه و ما طالب ديدار
او خانه همى جويد و ما صاحبخانه
بدين ترتيب اعمال عمره مفرده را انجام مىدهيم، هر كدام از اين اعمال هفتگانه براى خود فلسفهاى جداگانه دارد كه بسيار زيبا است. وقتى محرم هستى، آنچنان كه قبلًا بودهاى، نيستى. مُحرم، احترام اين امانت را پاس مىدارد. وقتى كه در حالت احترام و انجام اعمالم بودم سعى مىكردم در نهايت ادب و دقت وظيفهام را بهجاى آورم. نمىدانم چرا وسواس عجيبى داشتم كه اعمالم درست انجام شود؛ بهخصوص وقت طواف نساء بسيار دلهره داشتم. براى نماز نساء قصد تجديد وضو كردم. مسؤوليت من به پايان رسيده بود و عجيب احساس سبكى مىكردم در حال گريه كردن بودم و در بارگاه عدل الهى التماس مىكردم كه خدايا! آيا مورد قبولت هست؟ آيا آنگونه كه مىخواستى توانستم انجام وظيفه كنم؟ نميدانم كه پاسخ پرسشهايم را مىيابم؟
روحانيكاروان اعلام كرد كه افراد جمع شوند تا براى رفع خستگى به هتل برويم. در ميان و كنار راه، زمين آكنده است از اجناس دستفروشها، درست مثل مدينه. البته من با خودم عهد بسته بودم كه در مكه وقت خود را صرف بازار نكنم و خوشبختانه موفق شدم. البته تنها چيزى كه نيت كرده بودم در مكه بخرم، تسبيح بود. تسبيحى را كه با چوب زيتون درست شده بود، به چهار ريال خريدم و به كعبه و مقام ابراهيم تبرّكش كردم و الآن كه چند ماه از آن زمان مىگذرد، به اين باور رسيدهام كه هر وقت با اين تسبيح ذكر گفتهام و نيتى كردهام، بلافاصله برآورده شده و اين از بركت خانه خداست.
بيشتر وقتم را در حرم مىگذراندم. نمازهاى حرمين بهويژه مسجدالحرام در نهايت شكوه برگزار ميشد.
جامه كعبه، آيات پرده كعبه را با طلا نوشتهاند. هر سال يك بار آن را عوض مىكنند. البته در موسم حج دامن آن را بالا مىزنند، شايد براى اينكه دست افراد به آن نرسد. پرده رازهاى زيادى دارد و زائران زيادى به آن ميآويزند دست به دامن خدا ميشوند و استغفار مىكنند و راز دل ميگويند.
ناودان طلا، زائران براى نماز گزاردن زير ناودان طلا هجوم ميآورند، با اينكه بسيار محدود است، اما افراد بسيارى زيادى در آن جاى مىگيرند. زمانيكه براى نماز به آنجا رفتم، فكر نمىكردم حتى بتوانم نزديك شوم، ولى خيلى راحت رفتم و به نيابت از افراد زيادى نماز خواندم.
به لحظه وداع نزديك ميشويم و ترك كردن مكه سختتر از مدينه است؛ چرا كه در مدينه با پيامبر خداحافظى كرديم. اما اينجا بايد با خانه خدا، كعبه.
شب داخل هتل بوديم كه اعلام كردند: فردا صبح به قصد فرودگاه جده حركت مىكنيم ...
سخت ترين لحظه اين سفر، روز آخر بود. براى طواف وداع به مسجدالحرام رفتيم و ...
پرواز به ايران، ساعت سه بعد از ظهر است. مدتى كه تا پرواز مانده بود، در فرودگاه جده با دوستان، روحانى، پزشك و ساير اعضاى كاروان عكس گرفتيم و از هم حلاليت طلبيديم. لحظه بازگشت به وطن فرا رسيد. وارد مرز ايران كه شديم ناخودآگاه اشك امانم نداد. افسوس مىخوردم كه فرصتهاى گرانبهايى را از دست دادم.
پروردگارا! باز دعوتم كن، اگر شايستگى آن را دارم كه بار ديگر به ميهمانىات بيايم. خدايا! در دل، اميد آمرزش و دعوت مجدد دارم.
ثواب روزه و حج قبول آنكس برد
كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد
مدينه، شهر غمهاى عالم
مدينه شهر خاطرههاى تلخ و شيرين است و شايد تا قيام قيامت غريب! روزى مدينه، پر غرور مقدم پيامبر خدا را از مسجد قُبا تا مسجدالنبى جشن گرفت و روز ديگر با به خاطر بيمهريها و نامهربانيهايى كه در حق دخترش كردند در و ديوارش لرزيد.