ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
اسرارِ حج و مناسكِ آن (1)
در قلمرو بلاغت
محمد علوى مقدم
حج، در لغت به معناى قصد است و در شرع، عبارت است از انجام مراسم و مناسك خاص، در مكان ويژه و زمان مخصوص و انجام دادن آن بر هر مسلمان، طبق صريح آيات قرآن و سنت واجب است. شيخ طوسى به اسنادى، ذيل آيه وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ نقل كرده و امام صادق (ع) هم فرموده است: «هُما مفروضان». (2)
قرآن كريم، انجام ندادن حج را، با بودن شرايط، كفر دانسته است؛ وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ. (1)حج، وسيله تقرّب به خدا و يكى از مهمترين شعارهاى اسلام است؛ زيرا در آن، بنا به گفته شيخ الفقها- مؤلف جواهرالكلام- «اذلالٌ النفس واتعاب البدنِ» است. (2)آدمى، در اين سفرِ روحانى، ترك لذات نفسانى و شهوات جسمانى مىكند و از مكروهات دورى مىگزيند. اين است كه مىگويند: حج رياضت نفسانى و عبادت بدنى است و شايد به همين جهت گفتهاند: «
إنّ الحجّ المبرور لا يدلُّه شَىءٌ ولا جَزاءَ لَهُ إلَّا اْلجَنَّة
». (3)كه مضمون آن در كتاب «وسائلالشيعه» (4)آمده و به قول صاحب جواهر (رحمة الله): «إنّه أفضل مِن عِتْق سَبعين رَقَبَة» (5)و اين مضمون را شيخ از كتاب «وسائلالشيعه» گرفته و روايت از امامصادق (ع) است. (6)حج، پناهگاهى معنوى براى انسانهاست؛ زيرا آدمى با فرياد «لَبَّيك، اللّهُمَّ لَبَّيك»، زمزمه عاشقانه و شورانگيز، از عمق روح و روان خود سر مىدهد و دردهاى درون خود را با خداى مهربان در ميان مىگذارد و با او راز و نياز مىكند و با گوشِ دل، نوازشهاى كريمانه «ربُّ البَيتِ» را مىشنود. «يَا رَبَّ البَيْت، البَيتُ بَيتُكَ وَالعَبْدُ عَبْدُكَ».
آرى، با پناه بردن به خدا، آدمى آرامش روحى مىيابد و چون به خدا توكل مىكند، براى مبارزه با سختىهاى حيات آماده مىشود.
كسىكه حج بهجا مىآورد و مناسك حج را انجام مىدهد، بايد در او انقلاب روحى بهوجود آيد و روح خود را صفا بخشد و به فضايل اخلاقى و كمالات نفسانى متجلّى شود.
انسان حجگزار بايد افزون بر انجام آداب ظاهرىِ حج، به حقيقت نيز واقف گردد و به انجام دادن يك سلسله اعمال اكتفا نكند و بداند كه:
إِنَّ فى ذلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيد. (7)حجگزاران بايد از بركاتِ حقايق حج برخوردار گردند و مصداق ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... (8)شوند و بدانند كه كلمه «منافع» در آيه، شامل انواع خيرات است و تمام مسائل مادى و معنوى و دنيايى و آخرتى را در بر مىگيرد و سخن معروف پيامبرخدا را در حَجّةالوداع كه گفته است: «أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ رَبَّكُمْ وَاحِدٌ وَ إِنَّ أَبَاكُمْ وَاحِدٌ، كُلُّكُمْ لآدَمَ وَ آدَمُ مِنْ تُرَابٍ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ وَ لَيْسَ لِعَرَبِىٍّ عَلَى عَجَمِىٍّ فَضْلٌ إِلَّا بِالتَّقْوَى ...». (9)
در نظر داشته باشد و اتّحاد فكرى و ائتلاف قلوب را در نظر بگيرد و بداند كه اجتماع عظيم امّت اسلامى، در مكان واحد، كه همه از يك كتاب و يك پيامبر پيروى مىكنند، مىتواند نيرويى شكننده باشد و كوهها را از جا بركند و قدرتهاى مخالف را از پا درآورد.
حجگزار بايد سير روحى داشته باشد و نهتنها سير جسمى. حج بايد جان و روح را حركت دهد و از خاكدان طبيعت به كعبه
1) آلعمران: 97
2) الشيخ محمدحسن النجفى، جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام، بيروت 1981 م. الطبعة السابعه، ج 17، ص 214
3) مأخذ سابق، ج 17، ص 214
4) وسائل الشيعه، باب 41، ذيل حديث 3، ج 8، ص 77
5) جواهرالكلام، ج 17، ص 214
6) وسائلالشيعه، ج 8، ص 84
7) ق: 37
8) حج: 27
9) ابومحمد الحسنبن علىبن الحسينبن شُعبة الحرّانى، تُحَف العقول عن آلالرسول، چاپ بيروت، مؤسسة الاعلمى، الطبعةالخامسة 1394 ه-. 1974 م ص 30
حقيقت برساند و نه فقط بدن را از مكانى به جده و مكه منتقل سازد. حركت بايد حركتِ جوهرى باشد و نه حركت مكانى؛ حركتى باشد كه آدمى را به كمال سوق دهد و روح را تكامل بخشد و آدمى را به كمال برساند. با دست دل استلام حجر نمايد، قلبش در عرفات مقيم گردد و روحش به مشعرِ خدا واصل گردد و سر گوسفند هواى نفس را در قربانگاه ببُرد و شهوات را از خود دور سازد تا متخلِّق به اخلاق ملكوتى گردد و إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ حَنِيفاً (1)
را از جان بگويد و روى را از همهچيز برگرداند و به خداى فاطر السماوات والأرض رو آورد.
اگر در انجام مراسم حج، به فرض محال، هيچ فايده اجتماعى و سياسى و اقتصادى وجود نداشته باشد، همين مسأله تسليم شدنِ انسان در مقابل خدا و در نتيجه ارتقاى معنوى و روحى يافتن و به خدا تقرب جستن، خود برترين چيز است؛ ... وَرِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ. (2)آنچه براى يك مسلمان حايز اهميت است، رضاى خدا و اطاعت از اوست كه اگر حالِ خلوص و تسليم كامل در آدمى پيدا شود، سعادتِ ابدى بهوجود مىآيد:
وَمَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ .... (3)«چه كسى از حيث بندگى و دين، بهتر است از آنچه كه چهره قلب خود را تسليم خدا كرده و متّصفِ به نكوكارى باشد؟»
فوايد سياسى، اجتماعى و تاريخىِ حج چيزى نيست كه بر كسى پوشيده باشد و نداند سفر به سوى خانه خدا؛ يعنى سير الىالله يعنى حركت به سوى صاحبِ خانه و نه به خانه. حج در واقع سَيرِ وجودىِ انسان است به سوى خدا. اين است كه بايد توجه حاجّ، به آن مقصدِ عالى باشد تا آنگاه كه به ميقات مىرسد و لباسِ احرام مىپوشد، درك كند كه از خودى، بيرون آمده و تركِ تعيُّنات و تعلُّقات كند تا در نتيجه به آرامش برسد و با تركِ علايق بتواند در حرم أمْن درآيد؛ وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.
كسى كه حجمىرود، بايد سالكِ الىالله باشد؛ يعنى از منازل و شهوات و مشتهياتِ نفسانى و لذّاتِجسمانى بگذرد و از لباس صفاتِ بشرى خود را مُنخَلِع كند و تعيُّناتِ خودى را كنار بگذارد و پردههاى پندار را بِدَرد و به قولِ شيخ محمود شبسترى:
مسافر آن بُوَد كو بگذرد زود ز خود صافى شود چون آتش از دود (1)
حجرونده، اگر تربيتِ روحانى نيابد و نفسِ او مهذّب نشود، مصداقِ شعر ناصرخسرو واقع شده كه گفته است:
رفته و مكه ديده آمده باز محنتِ باديه خريده به سيم (2)
شايد بتوان گفت: قربانى كردن خود رمزى است براى كشتنِ نفس امّاره و از ميان بردنِ انانيّت و خودبينى و كِبر و غُرور. فرموده حضرت صادق (ع) هم كه گفته است: (3)
«وَ اذْبَحْ حَنْجَرَةَ الْهَوَى وَ الطَّمَعِ عِنْدَ الذَّبِيحَةِ ...» (4)
اشارتى به همين معنى است. در حج بايد آدمى از همه عُلْقهها رها شود؛ زيرا در حج، آدمى قصد و آهنگِ خانه خدا مىكند؛ يعنى در واقع بايد از خانه خويش و از كالبدِ تن و از جسم خاكىِ مادى، به سوى ملكوتِ اعلى رود و به سوى خدا رجعت كند.
اگر معنى و مفهوم واقعىِ حج درك شود، معناىِ اسلام درك شده است. بىجهت نبود كه امامعلى (ع) در آخرين ساعاتِ عمر، در وصيّتِ خويش گفت: (5)«وَ اللَّهَ، اللَّهَ فِى بَيْتِ رَبِّكُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا». (6)
«شما را به خدا قسم تا زندهايد و جان در تن داريد، از خانه خدا دست نكشيد و آن خانه را از حجگزاردن خالى نگذاريد كه اگر زيارتِ آن خانه ترك شد، موجوديتِ شما به خطر افتاده و از چشم مىافتيد.»
كعبه، يك مجمع دينىاست براى ايجاد وحدت. دراين مركزِ بزرگِ دينى، بايد اختلافات حل شود. اين مركز بايد مرجع رفع اختلافات باشد. اين مجمع دينى، كه خدا براى آن احترام خاصّى قائل است، به شخصِ خاصى و خاندانِ ويژهاى تعلّق ندارد و از آنِ دولتِ مخصوصى نيست؛ جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ .... (7)
كسى جز خدا، مالكِ آن نمىباشد. متعلِّق به همه مردم است؛ جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ. (8)همه مردم در آن خانه حق دارند. هيچكس نمىتواند، ديگرى را مانع شود؛ زيرا اين خانه، مَثابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً ... (9)
است و
1) شرح گلشن راز، ص 240
2) ديوان ناصرخسرو، تصحيح حاج سيد نصرالله تقوى، ص 260، سطر 8
3) نقل از: محمدهادى فخرالمحققين، نكتههايى از قرآن مجيد، شيراز، چاپ مصطفوى، بدون تاريخ جاپ، ص
4) يعنى: گلوى هواهاى نفسانى و آز را، در هنگام سربريدن قربانى، ببر.
5) نهجالبلاغه، چاپ صبحى الصالح، الطبعةالاولى 1980، دار الكتب اللبنانى، بيروت، ص 422
6) نهجالبلاغه، چاپ صبحى الصالح، الطبعةالاولى 1980، دار الكتب اللبنانى، بيروت، ص 422
7) مائده: 98
8) حج: 25
9) بقره: 125
مركزِ امن و مرجعِ امرِ دين براى همه مردم است؛ زيرا كلمه «الناس» يعنى «همه مردم» و نه فقط عربها. اين خانه مَثابَةً لِلنَّاسِ است؛ يعنى محلّ رجوع همه مردم. مرجع براى همه انسانها.
مسلمانها از اين مجمعِ ساليانه، كه فرصتِ بسيار مناسبى است براى ايجاد روابطِ دوستى و برادرى، بايد بيشترين استفاده را ببرند و اهدافِ مشترك توجيه شود و معارف مبادله گردد. روابطِ مختلف فرهنگى و تجارى ايجاد گردد و به قول سيد قطب (1)از جمله مَثابَةً لِلنَّاسِ چنين استنباط مىشود كه خداى بزرگ، بيتالله را براى همه مردم (/ ناس) محلّ عبادت قرار داد كه در آنجا به خدا رو كنند و به تدريج از خودپرستى و سودجويى و برترى طلبى به درآيند و با انديشههاى بلند ابراهيم آشنا شوند.
آنانكه به نامِ وارثان ابراهيم روى اين خانه دست گذاشتهاند، بايد بدانند كه اين خانه نمازگاه و پناهگاه همه مردم است و ويژه گروه و طايفه خاصى نيست و وارثان حق ندارند كه ديگران را از ورود بدان باز دارند؛ زيرا اين خانه، بيتالله است و نه «بيت أحدٌ من الناس». (2)نكته جالب توجه اينكه: از آيه بعدى؛ وَإِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً (3)
چنين استنباط مىكنيم كه وراثتِ خانه بايد با فضيلت (4)و نيكوكارى همراه باشد؛ زيرا ابراهيم پس از درخواستِ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً دعا و درخواستِ ديگرى از خدا دارد و از خداوند مىخواهد كه وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآْخِرِ ...، (5)به اهل اين خانه و مردم اين سرزمين؛ مردمى كه مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ و به روز واپسين ايمان داشته باشند، از ثمرات و روزىها عنايت كن! يعنى آنانكه اهل فضيلت هستند. در واقع ابراهيم (ع) وراثتِ همراهِ با فضيلت را درخواست كرده است؛ يعنى اين نعمت را ويژه اهلِ فضيلت دانسته است. (6)
بخش نخستينِ آيه 126 سوره بقره؛ وَإِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً، در آيه 35 سوره ابراهيم، به صورتِ وَإِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا البَلَد آمِناً تكرار شده است، با اين تفاوت كه در سوره بقره به صورت «بلداً» (بدون الف و لام) و در سوره ابراهيم به شكل «الْبَلَد» (با الف و لام) ذكر شده و اين اشارتى به مكه پيش از ساختنِ كعبه، كه در آيه نخستين، كه بلداً بدون الف و لام است و در آيه 35 سوره ابراهيم كه «البَلَد» گفته شده، اشارتى است به مكه بعدِ از بناىِ كعبه.
به عبارتِ ديگر، در آيه نخستين «بلداً» مفعولِ دوم است و «آمناً» نَعْت است براى آن، در صورتىكه در آيه دوم «البَلَد» مفعول اول است و «آمِناً» مفعولِ دوم براى فعل «إجْعَلْ» يا به عبارت سادهتر، در آيه نخستين، ابراهيم خواسته است كه سرزمينِ بىآب و علفى به صورتِ «بَلَداً آمناً» درآيد و در سوره ابراهيم، خواسته شده كه «بَلَد غَيْر آمِن» محل امن شود. (7)البته بايد توجه داشت كه انجام حج و عُمره
1) سيد قطب، فى ظلال القرآن، الطبعة الخامسة، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان در 9 مجلّد 1386 ه-. 1967 م، ج 1، صص 154 و 155
2) مأخذ سابق همان جلد و همان صفحه.
3) بقره: 126
4) مأخذ پيشين، ج 1، ص 155
5) بقره: 126
6) البته، به علت لطف عميم خدا، اين بركات، به غيرمؤمنان هم، كه مشمول دعاى ابراهيم نبودند، شامل شده و مىشود، منتهى بايد دانست كه غيرمؤمن و كافر، از بهره اندك كه همان بهره حيوانى مىباشد، استفاده خواهد برد و بهرهاش ثمرات محدود و منقطعى خواهد بود و سرانجام گرفتار عذاب خواهد شد، زيرا دنباله آيه مورد بحث بقره: 126 قرآن گفته است: وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا.
7) براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: تاج القراء محمودبن حمزةبن نصر الكرمانى از علماى قرن پنجم هجرى، اسرار التكرار فى القرآن، تحقيق از: عبدالقادر احمد عطا، الطبعةالاولى 1394 ه-. 1974 م قاهره، چاپ دارالاعتصام ص 22 و نيز رجوع شود به: محمدبن ابىبكربن عبدالقادر الرازى، متوفى به سال 666 ه-. تفسير أسئلة القرآن المجيد و أجوبتها، تحقيق و مقدمه از: محمدعلى انصارى قمى، چاپ قم، چاپخانه مهر، افست ص 8
بايد براى خدا باشد و در بهجاآوردنِ اعمال و مراسم حج و عمره، جز تقرُّبِ به خدا، نبايد انگيزه ديگرى در كار باشد و تمام اعمال بايد به خاطر خدا انجام گيرد نه براى تظاهر و ريا؛ زيرا قرآن هم بدين نكته اشاره كرده است: وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ .... (1)
كلمه «للهِ» در اين آيه، حايز اهميت است. انجامِ حج بايد خالصاً مُخلصاً لِوَجه الله باشد. عربِ پيش از اسلام، مطابقِ عُرف و عادتِ خود، حج بهجا مىآورد ولى نه براى خدا، بلكه انجام حج در عرب پيش از اسلام، براى تظاهر و فخر فروشى و برآوردن نيازهاى يكديگر و حضور در بازارها و اجتماعات، به جهتِ مصالحِ مادى و شخصى بود. قصد قربتِ به خدا در آن نبود. ليكن اسلام هدف را تغيير داد و حقيقت حج را تبيين كرد و به شيوه ابراهيم (ع) برگردانيد و مسلمانان را به يادگيرى مراسمِ حج تشويق كرد و پيامبر؟؟؟ گفت: «خُذُوا عَنّى مَنَاسِكَكُمْ». (2)ابوالبَقاء عُكْبَرى، برآن است (3)كه كلمه «للهِ» در آيه مورد بحث، مفعولٌله است و متعلّق به فعل «أَتِمُّوا».
قرآن مجيد دربخش پايانىِآيه الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ ... (4)
كه وقت حج را در ماههاى معين دانسته و در دنباله آن بيان كرده كه هركه با احرام و شروع به مناسك حج در آن ماهها، حج را بر خود واجب كند، نبايد با زنان درآميزد و نبايد گناه مرتكب شود و نبايد در حج به جدال برخيزد. نكته جالب توجه در آيه مورد بحث (بقره: 197) بخش پايانى آيه است
1) بقره: 196
2) ابوبكر محمدبن عبدالله معروف به: ابنالعربى، احكام القرآن، تحقيق از: على محمد البجاوى. چاپ بيروت در چهار مجلّد، ص 118
3) ابوالبقاء عبداللهبن الحسينبن عبدالله العكبرى، متوفا به سال 616 ه-. املاءُ مامَّن به الرحمن من وجوه الاعراب والقراءات فى جميع القرآن، بيروت، دار الكتب العلمية الطبعة الاولى 1399 ه-. 1979 م دو جلد در يك مجلّد، ص 85
4) بقره: 197
كه خداوند گفته است: وَما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ؛ يعنى دنبالِ نهى از چيزهاى بد و كارهاى شرّ. خداوند انسانها را به كار خير، تشويق و ترغيب كرده است. در واقع پس ازآنكه خدا انسانها را از كارهاى ناشايست برحذر داشته، بلافاصله بهكارهاى خوب، تشويق و ترغيب كرده و اگر نگفته است: وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ شَىْء چون شامل چيزهاى شرّ هم مىشود، بلكه گفته است: مِنْ خَيْرٍ آن هم به شكلِ نكره، تا كه افاده عموم كند و نوعى تشويق و تحريك به كار خير باشد.
جالبتر اينكه دنبال آيه هم از تقوا سخن گفته و بهترين زاد و توشه را «تقوا» دانسته و عبارت: وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى را آورده كه به انسانهاى حجگزار بفهماند علاوه بر انجام مراسم حج، بايد زاد و توشه ديگرى، كه تقواست، تهيه كنند و از تهيه اين زادِ معنوى غفلت نورزند. (1)
الف- جمالالدين مقداد بن عبدالله السيورى، متوفى به سال 826 ه-. كنز العرفان فى فقه القرآن تحقيق از: شيخ محمدباقر شريفزاده، طهران، مكتبةالمرتضوية، 1342 ش- 1384 ه-. ق دو جلد در يك مجلّد ج 1، ص 302
ب- جواد الكاظمى، مسالك الافهام إلى آياتِ الاحكام، تصحيح از محمدتقى كشفى، طهران، مكتبةالمرتضويه، ج 2، صص 197 و 198
ج- الشيخ مسعود سلطانى، أقصى البيان فى آيات الأحكام، بدو تاريخ چاپ، ج 1، صص 372 و 377
د- ابوالقاسم محمودبن عمر زمخشرى، تفسير الكشاف عَنْ حقائق التنزيل وعيون التأويل فى وجوه التأويل معروف به: تفسير كشاف، افست تهران، انتشارات، آفتاب در چهار مجلّد ج 1، ص 347
ه-- علاءالدين علىبن محمدبن ابراهيم بغدادى معروف به: الخازن، تفسير الخازن، مُسمّى به: لُباب التأويل فى معانى التنزيل، سال تأليف 735 ه- چاپ مصر، مطبعة مصطفى محمد 7 بخش، در چهار جلد ج 1، ص 154
در پايان آيه مزبور، قرآن كريم گفته است: ... وَاتَّقُونِ يا أُولِى الأَلْبابِ؛ «اى صاحبانِ خرد، خداترس شويد و از بيم عذابِ من بترسيد» و به قول ملا محسن فيض، (2)اقتضاىِ لُبّ، خشيت و ترسِ از خداست و جالب است كه دنبالِ تقوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى جمله امرى وَاتَّقُونِ آمده و خواسته است بگويد: هدفِ اصلى، خداترسى و اطاعت از دستوراتِ خدايى است.مُعينالدين محمدبن محمود نيشابورى، در تفسير خود، كه بازمانده از قرن ششم هجرى است، چه زيبا به زبان فارسى در تفسير عبارتِ ... وَاتَّقُونِ يا أُولِى الأَلْبابِ نوشته است: (3)
«و از من، كه خداى شما هستم، بترسيد و از خلافِ فرمان من بپرهيزيد، اى خداوندانِ خود و از جُز من، باك مداريد كه هركه خرد دارد، داند كه از عاجز باك نبايد داشت و قادر بر كمال خداوندِ زمين و آسمان است، جَلّ جلالُه، پس از وى بايد ترسيد.»
مسلمانان مىتوانند با طرحريزى صحيح، در كنگره عظيم حج، يك برنامه اقتصادىِكامل را پايهريزى كنند و از بيگانگان بىنياز گردند؛ زيرا خداىِ بزرگ در آيه 198 سوره بقره فرموده است:
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَاذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ.
«گناهى بر شما نيست كه در حج، از فضل پروردگار خود برخوردار شويد (در هنگام حج كسبِ معاش كرده و از منابع اقتصادىِ حج بهره ببريد؛ زيرا يكى از فلسفههاى حج، پىريزى يك طرحِاقتصادى اسلامى است) و چون از عرفات بازگشتيد در مشعرالحرام خدا را ياد كنيد و سپاس گزاريد كه راه را به شما نمود و حال آنكه پيش از آن، شما گمراه بوديد.»
اين آيه، يك حكم دوره جاهلى را (گناه بودنِ داد و ستد در ايام حج) لَغْو كرده و گفته است: در زمانِ مراسم حج، داد و ستد مانعى ندارد؛ زيرا اسلام مىخواهد در اين كنگره عظيم، كه تمام مسلمامانان واجب الحجِّ دنياى اسلام در آن گِرد مىآيند، علاوه بر فلسفه اخلاقى
و جنبههاى سياسى و فرهنگى، اين كنگره عظيم طرحريزىِ يك اقتصادِ عمومى را براى جهان اسلام بكند و با همكارى و همفكرى تمامِ مسلمانان، پايههاى اقتصادىِجوامع اسلامى ريخته شود تا با مبادلاتِ تجارى ميانِ مسلمين، اقتصادِ نيرومندى بهوجود آيد كه مسلمانان از بيگانگان بىنياز گردند. (1)ابن عربى نوشته است: (2)سوق عُكاظ- مجنَّة- ذوالمَجاز، در جاهليت بازارهايى بوده و اعراب جاهلى، در اين بازارها داد و ستد مىكردند. بعدها تصور مىشد كه در اسلام، تجارت در اين بازارها در ايام حج گناه است. اين آيه نازل شد تا معلوم گردد كه در زمان حج با انجام مراسمِ حج و اداى واجبات حج، تجارت و داد و ستد، اشكالى ندارد. البته برخى هم گفتهاند: «إنّ الحجَّ دونَ تجارةٍ أفْضَلُ».
سخن ابن عربى را نويسنده تفسير الخازن هم گفته و افزوده است: «تجارتى كه خلل و نقصانى در اعمالِ حج وارد كند، مباح نيست و اولى تركِ آن تجارت است و حج بدون تجارت اولى است.»
«وقال بعض العلماء أنّ التجارة إنْ وقعت نقصاً فى اعمال الحج، لم تكن مباحةً و إن لم تقع نقصاً فيه كانت من المباحات الّتى الأولى تركها لتجريد العبادة عن غيرها؛ لأنّ الحجَّ بدون التجارةِ أَفْضَلُ وأَكملُ
». (3)ابوبكر عتيق سورآبادى، در ترجمه آيه مورد بحث مىنويسد: (4)«نيست بر شما بزه،
بدانچه بجوييد افزونىِ نعمت از خداى شما در سفر حج ...»
و سپس در تفسير آيه افزوده است: «اين آيه در شأنِ گروهى آمده كه پنداشتند در سفرِ حج، تجارت نشايد كه گفتندى آن سفر، خالصاً خداى راست و در آن سفر، طلب دنيا نشايد و تجارت را شأنِ مزدوران و جَمّالان و حَمّالان مىدانستند.»
نويسنده كتاب «اقصى البيان» هم نوشته است: (1)«در جاهليت، تجارت در وقت حج روا نبود ولى اسلام آن را روا شمرد. البته با توجه به دستور لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِى الْحَجِّ ... كه بالاىِ نفىِ جنس گفته شده است.» وى افزوده است كه جمله «أَنْ تَبْتَغُوا» در عبارت «لَيْسَ عليكم جناحٌ أن تبتغوا فضلًا ...» در محلّ نصب است، بنا به تقدير «فى» و به اصطلاح منصوب به نزعِ خافض است و اصل آن چنين بوده است: «ليس عليكم جُناحٌ فى أن تبتغوا فضلًا ...».
جَصّاص (متوفاى سال 370 هجرى)، در بحث از آيه مزبور، نوشته است:
«عربها پس از اسلام به قياس دورانِجاهلى، در هنگام حج، تجارت را رها مىكردند تا اينكه آيه مزبور نازل شد و تجارت را در هنگام حج روا شمرد.»
جصّاص استدلال كرده به اينكه در آيه 28 سوره حج، كلمه «منافع» در عبارتِ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ ... عام است و شامل منافع دنيوى و اخروى مىشود و تخصيص ندارد. با توجه به اينكه آيه وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبا بخشى از آيه 275 سوره بقره نيز عام است و حجاج را مستثنى نكرده و دلالت مىكند بر اينكه حج مانع تجارت نيست. (2)
كلمه «منافع» نكره آمده تا بر كثرت دلالت كند؛ يعنى هم منافع دنيوى را شامل شود و هم اجر اخروى را؛ مانند عفو و مغفرت؛ زيرا عبادتها معنويت ايجاد مىكند و انسان مىسازد و اثرش در گفتارها و كردارها نمونه مىگردد و انسانها به سير فلاح و رستگارى مىروند.
از طرفى در اين كنگره بزرگ، اقوام مختلف گرد هم مىآيند، اقوامى كه معبود همهشان يكى است، افكار همه يكسان است، قبله همه كعبه است، وحدت فكرى دارند، وحدت كلمه دارند. در نتيجه اتحاد، مىتوانند در حل مشكلات اقتصادى يكديگر، ياور هم باشند، مشكلات همديگر را حل كنند و در نتيجه بهرههاى مادى نصيب ملتهاى مسلمان بشود.
اين است كه قرآن بهطور كلى و مطلق گفته است: لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ. تا هر گروهى به حسب استعداد و نياز و دريافت خود، بهره گيرند. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: فى ظلال القرآن، ج 5، ص 595
دنباله آيه مورد بحث (آيه 198 سوره بقره) چنين است:... فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ ...؛ يعنى وقتى از عرفات كوچ كرديد، خدا را در مشعرالحرام ياد كنيد.
نويسنده كتاب «لسان التنزيل» نوشته است: (3)«الإفاضة؛ به انبوهى باز گرديدن، فَإِذا أَفَضْتُمْ يعنى چون به انبوهى باز گرديد.»
ابوبكر عتيق سورآبادى هم نوشته است: (4)«چون به هم باز گردند، از عرفات سوى مُزدلفه و آنگاه باشد كه از عرفات به مزدلفه درآيند».
ابن عربى، نوشته است: (5)«افاضه» در لغت، حركت سريع است و افزوده است كه خداوند در قرآن، وقتِ إفاضه و حركتِ دستهجمعىِ از عرفات را مشخص نكرده، ليكن پيامبر (ص) با عمل خود، آن را بيان كرده است و آن حضرت در عرفات «وقف حَتّى غَربَتِ الشَّمسُ قَليلًا وَ ذَهَبَتِ الصُّفْرَةُ وَغَابَ الْقُرْصُ».
بيضاوى در تفسير خود، ذيل ... فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ ... نوشته است: (6)«أفضتم مِن أفضَتَ الماء إذا صَبَبْتَهُ بكثرةِ بوده و مفعول فعل «أفَضْتُم» محذوف است و اصلِ آن «أفضتم أنفسَكُم» بوده است. در واقع همان مفهومِ انبوهى و فراوانى و لبريز شدنِ از فراوانىِ
1) اقصى البيان، ج 1، ص 378
2) قرآن مجيد پس از اين كه در آيه: وَأَذِّنْ فِى النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ سوره حج: 27 به ابراهيم دستور مىدهد كه با صداى بلند به مردم ندا در ده تا مناسك حج بهجا آورند و قصد خانه كنند. در آيه بعدى، خداى بزرگ منافع حج را بر مىشمارد و مىگويد: لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِى أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ عَلى ما رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الأَنْعامِ فَكُلُوا مِنْها وَأَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقِيرَ حج: 38. در اين آيه كلمه «منافع» نكره است و به صورت جمع بيان شده و به طور مطلق ذكر شده و افاده عموم مىكند و مىتواند هم منافع دنيوى را شامل شود كه حوائج گوناگون و نيازمندىهاى همگانى را در بر گيرد و هم مىتواند منظور از «منافع» منافع اخروى باشد.
3) لسان التنزيل / زبان قرآن تأليف قرن چهارم يا پنجم هجرى، به اهتمام دكتر مهدى محقق، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چاپ دوم 1355 ه-. ش، ص 210
4) تفسير سورآبادى، ج 1، ص 112
5) أحكام القرآن، ج 1، ص 137
6) ابوسعيد عبدالله بن عمربن محمد شيرازى بيضاوى، متوفى به سال 791 ه-، «تفسير انوار التنزيل واسرار التأويل» معروف به: تفسير بيضاوى، چاپ مصر، مطبعه مصطفى محمد، ج 1، ص 226
جمعيت را، بيضاوى نيز باز گفته است.»
ابو السعود هم، در تفسير خود، تقريباً همان مطلب را نوشته و سخن وى چنين است: (1)«فاذا أفضتم من عرفات: اى دفعتم منها بكثرة. مِنْ أفضت الماء: إذا صببته بكثرة».
فاضل مِقداد هم نوشته است: (2)«الإفاضة: الدفع بكثرة من إفاضة الماء وهو صبّه بكثرة».
و اصل جمله «أفَضْتُم أنْفُسَكُم» بوده؛ يعنى مفعولِ فعل حذف شده است. وى مىافزايد:
«عرفات، (3)
به مشعر، مزدلفه هم گويند از ماده «ازدَلَفَ» اى: دَنا. لأنّ الناس يدنو بعضهم إلى بعضٍ.
نام سرزمينى است و به صيغه جمع آمده و مفردِ آن، عرفه است؛ همچون اذرعات (4)و قِنِّسرين (5)كه به صيغه جمع آمده و در واقع مُلحقِ به جمع مىباشد و مفرد، منظور نظر است.»وقوف در عرفات در روز عرفه، از واجبات است و ركنِ حج به شمار مىآيد و با ترك آن، حج باطل مىشود؛ زيرا به گفته پيامبرخدا (ص): «الحجّ عرفَةُ.» (6)قرآنكريم نيز وقوف به عرفه را از فرايض حج دانسته و درآيه بعد از آيه مزبور، گفته است: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ (7)
كه «افيضوا» به صيغه امرى بيان شده با حرف عطف «ثُمَّ» كه بر تَراخى دلالت مىكند و مستلزم وجود در آن مكان و وقوف در آن سرزمين است؛ (8)يعنى از همانجا كه مردم كوچ مىكنند (از عرفات به مشعر و از مشعر به سرزمين منا) كوچ كنيد.
اين آيه، در واقع يك عادتِ جاهلى را نفىِ كرده است؛ زيرا در جاهليت، اشراف در مسيرى اختصاصى، كنار از بستر رودى كه مردم در آن به سوى مشعر جارى بودند و در حركت، حركت مىكردند ولى اسلام دستور داد كه أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ؛ يعنى از همانجا كه خلق در حركت هستند، شما هم حركت كنيد؛ يعنى همه مسلمانها بايد در عرفات وقوف كنند و سپس به سوى مشعر بيايند و از آنجا به سوى منا كوچ نمايند.
مىدانيم كه حرف عطفِ «ثُمّ» براى تراخىِ زمانى است و ترتيب را مىفهماند؛ يعنى تراخىِ زمانى، بَيْن الإفاضتين و مىدانيم كه «افاضه» به معناى حركت بعدالوقوف است.
اين دستور، بريكى ديگر از عادات قريشيان، كه خود را سرپرستان كعبه مىشمردند و فرزندان ابراهيم و براى ديگر عربها، مقام و مرتبتى قائل نبودند و آنان را به چيزى نمىشمردند، خطّ بطلان كشيد.
قريشيان در عرفات وقوف نمىكردند؛ زيرا وقوف به عرفات را از محيط حرم بيرون مىدانستند و انجام نمىدادند ولى قرآن دستور داد كه بايد در مراسمِ حج، يكنواختى و هماهنگى وجود داشته باشد و مسلمانان همه در يكجا وقوف كنند و پس از وقوفِ در عرفات، همگى به سوى مَشعر بيايند و از مشعر به سوى منا، كوچ كنند.
اسلام خواسته است بدين وسيله با اين دستور، انسانها را از خود برتربينى و افكار و خيالاتِ واهى بركنار دارد و با قريشيان كه به نَسَبِ خود مىباليدند و با مردم ديگر قبايل در يكجا، گِرد نمىآمدند، مبارزه كند، اين بود كه دستور ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ
1) ابوالسعود محمدبن محمد العمادى، متوفا به سال 951 ه-. تفسير ابىالسعود، المسمّى «إرشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم» تحقيق از: محمد محمد عبداللطيف، الطبعة الاولى، 1347 ه-- 1928 م، المطبعة المصريّة بالازهر الشريف بمصر، ج 1، ص 159
2) كنز العرفان، ج 1، ص 303
3) عرفات جمع عرفه است و سرزمين مخصوص نزديك مكه را عرفات گويند و روز نهم ذىحجه را نيز روز عرفه گويند. در وجه تسميه آن، نويسنده تفسير خازن، در جلد يكم، ص 155 از قول عطاء، نقل كرده كه جبرئيل مناسك را به ابراهيم نشان مىداد و از او مىپرسيد: «عَرِفتَ»؟ او هم مىگفت: «عَرِفتُ» و لذا آن مكان را، «عرفات» گفتند و عرفات محل آگاهى است، همانطور كه «مشعر» جايگاه شعور است و شعور است كه يكى را پليد و ديگرى را پاك، يكى را آزادىخواه و ديگرى را ستمگر مىكند. مشعر بر وزن مَفعل از ماده «شعاره» به معناى علامت است؛ زيرا آنجا نشانهاى است براى عبادت، آنجا سرزمين شعور و خودآگاهى است، اول بايد شعور باشد تا آدمى به شناخت برسد «سُمّى المشعر الحرام لانّه معلم للعباده» ر. ك. به: لسان العرب، ذيل ماده شعر
4) اذرعات: ملحق به جمع مؤنثِ سالم است. اسم محلى است در شام. اذرعات جمع اذرعه است. اذرعه جمع ذراع مىباشد. براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: شرح ابنعقيل برالفيه ابنمالك، چاپ مصر، تحقيق محمد محىالدين عبدالحميد 1387 ه-- 1958 م، ج 1، ص 67 و جلد يكم ص 51. اوضح المسالك إلى الفية ابنمالك، تأليف ابومحمد عبدالله جمال الدين بن يوسف احمد بن عبدالله بن هشام، متوفا به سال 761 ه-، تحقيق از محمد محىالدين عبدالحميد، بيروت، الطبعة الخامسه 1966 م، ج 1، ص 51
5) قِنِسرين: شهرى بوده در سوريه ميان حلب و حمص، نزديك عواصم.
6) به نقل از پاورقى كنزالعرفان، ج 1، ص 303
7) بقره: 199
8) فاضل مقداد در جلد يكم ص 303 كنزالعرفان نوشته است: «... ولا خلاف فى وجوبه».
النَّاسُ ... صادر شد؛ زيرا به قول سيد قطب، اسلام نَسَب و طبقه نمىشناسد. اسلام همه مردم را يكسان مىداند؛ «إنّ الإسلام لا يعرف نسباً ولا يعرف طبقةً، إنّ الناس كلّهم واحدة». (1)و از آنجا كه هدف اصلى، انسانسازى و پيشرفت و تعالى روحى انسانهاست، قرآن مجيد در بخشِ پايانىِ آيه مورد بحث، دستور داده كه از اين افكار و خيالات نادرستِ جاهلى دورى كنيد و اين عصبيت جاهلى را از خود دور سازيد؛ زيرا حج مىخواهد درسِمساوات و برابرى به انسانها بياموزد. اين است كه مىگويد: ... وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ از خدا طلب آمرزش كنيد و از گذشته بد خود پشيمان شويد و از خدا بخواهيد كه در شما، ارادهاى به وجود آورد كه گِرد ناشايستها نگرديد؛ زيرا خدا «كثير المغفرة و واسع الرحمة» است.
زجاج (متوفاى سال 311 هجرى) ذيلِ عبارت ... وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ نوشته است: (2)«سَلُوه أن يغفر لكم مِن مخالفتم الناس فى الإفاضة والموقف».
بيضاوى هم در تفسيرش، تقريباً همان مطلب زجاج را نوشته و مضمون آن چنين است: (3)«از جاهاليتِ خود، در تغييرِ مناسك، استغفار كنيد.»
و چه خوب است كه انسانها در آن حالت روحانى و در آن شب تاريخى و هيجانانگيز (/ شب دهم ذىحجّه) انديشه و فكر و شعور تازهاى در دورنشان بهوجود آيد و حالتِ آگاهى در آنان پيدا شود، مگر نه اين است كه كلمه «مَشْعَر» از ماده «شعور» است و آنجا «مَعْلَم» و نشانهاى است از اين مراسم پرشكوه حج كه جذبه روحانى و معنوى دارد و محيط بسيار آمادهاى است براى معرفتِ پروردگار و شناسايى ذاتِ پاك او. (4)معناى لغوى كلمه «افاضه» از جنبه بلاغى در خور اهميت است؛ زيرا كلمه «افاضه» از «أفاضَ الماءُ: إذا صبَّه بكثرةٍ» مىباشد و در اين آيه خلق، به رودخانهاى تشبيه شده و در واقع قرآن گفته است: هنگامى كه اين رودخانه عظيم (/ مردم) از سرزمينِ عرفات به جوشش و جريان افتاد، در آستانه مشعرالحرام خدا را به توحيد و تعظيم ياد كنيد؛ «فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ»، آنچنان كه خداوند شما را به راه آورد و به راهِ راست، هدايت كرد. «واذكروه كما هداكم»، هرچند كه پيش از اين، شما از شمارِ گمگشتگان بوديد. (5)«وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّين».
در آيات بعد هم كه بخشى از مراسم حج بيان شده، نكات جالب توجهى وجود دارد. آيه 200 سوره بقره چنين است:
فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا وَما لَهُ فِى الآْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ. (6)«چون آداب و مناسك حج را انجام داديد، به جاى ياد از پدرانتان، بلكه از آن هم بيشتر، ذكر خدا گوييد. (اعراب جاهلى پس از پايان مراسم حج، مفاخر موهوم آباء و اجدادى خود را برشمردند و به آنها
1) فى ظلال القرآن، ج 1، ص 288
2) زجاج، معانى القرآن و إعرابه، شرح و تحقيق از: دكتر عدالجليل عبده شَلَبى، از منشورات مكتبة العصريه، بيروت- صيدا در 2 جلد، ج 1، ص 264
3) تفسير بيضاوى، ج 1، ص 227
4) براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: مسالك الأقهام ج 2، ص 209
5) براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: تفسير الخازن، ج 1، ص 157
6) بقره: 200
مىنازيدند) برخى از مردم دعا مىكنند كه خدايا! در دنيا به ما بده و در آخرت بهرهاى ندارند.»
در آيه بعدى قرآن مجيد گفته است:
وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى الآْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النَّارِ. (1)«دسته ديگر از مردم مىگويند: اى خدا! ما را از نعمت دنيا و آخرت، هر دو، بهرهمند گردان و از عذابِ آتش دوزخ هم نگاهدار.»
در اين دو آيه نيز، كه بخشى از مراسم حج بيان شده، باز هم هدف اصلى اسلام اين است كه انسانها را به ياد خدا اندازد و قلبها را متوجه خدا كند و يك عادت نكوهيده عربِ جاهلى را از ميان بردارد؛ زيرا عرب جاهلى، براى حج خود رسالتى قائل نبود و از انجام مراسم حج، هدف انسانى نداشت. پس از پايان مراسم حج، در اسواق عُكاظ و مجنّه و ذىالمجاز- كه تنها براى داد و ستد بود- حضور مىيافت و در باب مفاخر آباء و اجداد خود سخن مىگفت و به انساب خود مىباليد ولى قرآن اين عادت نكوهيده آنان را، پس از پايان مراسم حج، نكوهش كرد و آنان را به ذكر خدا متوجه ساخت و گفت: فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ ... يعنى، آنگاه كه مناسك حج را انجام داديد و از عبادات مربوط به حج فارغ شديد، ذكر خدا گوييد؛ زيرا ذكر خداست كه آدمى را تعالى روح مىبخشد و نه ياد از پدران و اجداد كردن و به آنان باليدن.
در واقع هدف اصلى اين است كه ارزشها تغيير يابد و ارزش انسان در داشتن تقوا و پيوند با خدا باشد، نه افتخار به آباء و اجداد. (2)ابن قتيبه (متوفاى سال 276) ذيل بحث از: فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ ... نوشته است: (3)«در جاهليت پس از فراغ از مراسم حج، اعراب جاهلى از پدران خود ياد مىكردند و كارهاى برجسته و نيك آنان را ذكر مىكردند «فيقول أحدهم: كان أبى يَقرى الضَيْف ويَصِل الرحم ويَفْعَلُ كذا و كذا»
زجّاج نيز در بحث از آيه مزبور مىنويسد: (4)... مَناسِكَكُمْ ... اى متعبّداتكم الّتى أمرتُمْ بها فى الحجّ. ... فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ. .. زجّاج هم موضوع توقف عرب جاهلى را پس از انجام مراسم و مناسك حج و برشمردنِ فضايل آباء و محاسن پدران را بازگفته و توضيحاتى هم افزوده و مثلًا گفته است: كلمه «أشّد» در جمله «أو أشدّ ذكراً» محلًا مجرور است؛ زيرا عطف است بر كلمه «ذكر» ماقبل ولى چون غير منصرف (5)است، جرّ آن به فتح مىباشد، ليكن دكتر عبدالجليل عبده شَلَبى- كه كتاب زجّاج را تصحيح كرده و توضيحاتى بدان افزوده است- در پاورقى صفحه 264 جلد يكم، نوشته است:
«كلمه أشدّ، در محلّ مفعول مطلق است؛ يعنى كمله أشدّ صفت براى مفعول مطلق محذوف مىباشد و تقدير آن چنين است: ذكراً أشدّ من ذكركم آباءكم.»
مكّىبن ابوطالب (متوفاى به سال 437
1) بقره: 201
2) براى آگاهى بيشتر رجوع شود به: فى ظلال القرآن، ج 1، صص 289 و 290
3) ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه، تفسير غريب القرآن، تحقيق از: السيد احمد صَقر، دار احياء المكتب العربيه، مصر، 1378 ه-- 1958 م، ص 79
4) معانى القرآن وإعرابه، ج 1، ص 264
5) كلمه «أشدّ» بر وزن افعل است و غيرمنصرف مىباشد.
هجرى)، تقريباً همان مطلب زجّاج را تكرار كرده و گفته است: (1)
كلمه «أشدّ»، در موضع جرّ است؛ زيرا عطف بر كلمه «كَذِكْرِكُمْ» مىباشد و جايز است كه منصوب باشد بنابر إضمار فعل و تقدير آن، چنين مىباشد: «أذكروه ذكراً أشدّ ذكراً من ذكركم آباءكم».
بنابراين، كلمه «أشدّ»، نَعت است براى مصدر «ذكراً» كه در معناى حال است و تقدير آن: «أذكروه مبالغين فى الذكر له» مىباشد.
ابنعربى هم در بحث از آيه مزبور نوشته است: (2)قضاء، يعنى بهجا آوردن و در مورد عبادات آن است كه در وقت خود انجام شود و معناى صحيح «فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ ... يعنى: «اذا فعلتم منسكاً من مناسك الحج فاذكروا الله»؛ يعنى در موقع احرام، تلبيه و در هنگام رمى، تكبير و در وقتِ قربانى، بسمالله گفتن لازم است.
نويسنده كتاب «كنز العرفان» هم در بحث از آيه مزبور نوشته است: (3)در اين آيه كلمه «مناسك» جمع است و اضافه شده و افاده عموم مىكند؛ يعنى بهطور كلى تمام اعمال حج.
نويسنده كتاب مزبور- فاضل مقداد- افزوده است كه منظور از «ذكر» هم، گواينكه ذكر لسانى است ولى در اصل ذكر قلبى منظور است؛ زيرا ذكر لسانى ترجمانِ ذكرِ قلبى است و آگاهى دهنده درون و روح آدمى است و البته به يادِ خدا بودن، بايد مستمر باشد و بنده واقعى نبايد از ياد خدا غافل باشد.
شيخ طبرسى هم ذيل بحث از آيه مزبور نوشته است: (4)مناسك جمع منسك است و «المنسك إما مَوْضِعُ النُسُك أو مَصْدرُ جمع لأنّه يشتمل على أفْعالٍ؛ يعنى: إذا فرغتم مِن أفعال الحجّ فَاذْكُرُوا اللَّهَ ....
علّامه جواد كاظمى (متوفاى قرن يازدهم هجرى)، ضمن بازگفتن مطالب ديگران، خود نيز افزوده است: (5)
مناسك جمع «منسك» است كه ريشه كلمه «نسك» است. والنسك فى الأصل: غاية العبادة وشاعَ فى الحجِّ وأعمالِه. اطلاق كلمه بر عبادت، همچون اطلاق مصدر است بر مفعول و در واقع گفته شده است: «إذا فعلتم أفعالكم الّتى كانت عبادة ...».
و افزوده است كه قرآن در هر موردى مىخواهد انسان بسازد و به انسانها درس بدهد و روى همين اصل است كه قرآن گفته است: فَاذْكُرُوا اللَّهَ؛ «ارتباط خود را با خداوند قطع نكنيد، هميشه به ياد خدا باشيد.»
شيخ مسعود سلطانى، در بحث از ... فَاذْكُرُوا اللَّهَ ... گفته است: (6)
«اين بخش از دستورالعمل قرآنى، از آن جهت حايز اهميت است كه عرب پيش از اسلام، چون پس از فراغ از حج، به ذكر پدران و اجداد خويش مىپرداخت و از جود و دلاورى و حماسهآفرينى آنان سخن مىگفت، اسلام آنان را از چنين تفاخرى منع كرد و گفت: ... فَاذْكُرُوا اللَّهَ ... كه منظورِ اصلى، ذكر قلبى است. گو اينكه ذكر زبانى هم، ترجمانِ ذكر قلبى است.»
قرآن مجيد، ذكر گويان را به دو دسته تقسيم كرده و متذكّر شده است: «دستهاى از اينان،
1) مكىبن ابىطالب القبسى. مُشكل إعراب القرآن، تحقيق از: ياسين محمد السواس، دمشق 1394، ه-. ق 1974 م، ج 1، ص 140
2) احكام القرآن، ابن عربى، ج 1، ص 140
3) كنزالعرفان، ج 1، صص 307 تا 310
4) امينالدين بوعلى الفضل بن الحسن الطبرسى، تفسير جوامع الجامع، مقدمه و تصحيح از: دكتر ابوالقاسم گُرجى، از انتشارات دانشكده الهيات و معارف اسلامى تهران، اسفند 1347 جزء اول وجلد دوم از انتشارات دانشگاه تهران، اسفندماه 1359 ه-. ش، ج 1، ص 112
5) مسالك الافهام، ج 2، ص 215
6) اقصى البيان، ج 1، صص 383 و 384
هدفشان از ذكر، اغراض دنياوى است و مىگويند: خدايا! در دنيا به ما بده و براى اين دسته لَيْسَ لَهُمْ فِى الآْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ.» (1)دسته دوم كسانى هستند كه مىگويند: «اىخدا! ما را از نعمتهاى دنيوى و اخروى بهرهمند گردان و از عذاب آتش دوزخ، نگهدار.
بد نيست كه بدانيم در آيه ... فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا وَما لَهُ فِى الآْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ. (2)مفعولِ دوم فعل «آتِنا» محذوف است و حذف مفعول در اينجا، از جنبه بلاغى، اهميت دارد و حذف در اين آيه، ابلَغ است؛ زيرا اگر انسان بخواهد تمام خواستههاى خود را بگويد، جمله مُطنَب مىشود و مطلب به درازا مىكشد و ذكر بعضى از خواستهها نيز، تخصيصِ بدون مُخَصّص مىشود. بنابراين، حذف مفعول، ابلَغ است.
ولى در آيه وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى الآْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّار (3)ذكر كلمه «حَسَنَةً» بهترين تعبير است و جنبه شمول دارد و لذا قرآن هم گفته است: ... رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى الآْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ ....
قرآن مجيد در آيه بعد (4)(بقره: 203) نيز بخشى از مراسم حج را باز گفته و سرانجام به انسانسازى پرداخته است؛ زيرا در پايان آيه، خداى بزرگ دستور داده كه ختم مراسم حج بايد با ذكر خدا و تقوا، همراه باشد؛ يعنى بايد خدا را در روزهاى معيّنى كه در اصطلاح، «ايام تشريق» (5)نام دارد و واقعاً روشنىبخش روح و جان انسان است، ياد كنيد و به ياد او باشيد و ذكر او را بر زبان جارى سازيد.
بخشِ پايانىِ آيه ... واتّقوا الله ... در واقع تحريض و تشويقى است بر مُلازم بودنِ تقوا؛ يعنى خدا در ضمن، به انسانها مىگويد: اى انسانى كه آمدى و رنجِ سفر بر خود هموار كردى، سعى كن كه تقوا را پيشه خودسازى و با روحى پاك، در آينده نيز از ارتكاب گناه اجتناب كنى.
بنابراين مىگوييم: بدين وسيله خدا خواسته است كه حجگزاران داراى روحى پاك از آلودگىها شوند و ... واتّقوا الله ... را شعار خود سازند، اين است كه مىگوييم: به ياد خدا بودن و ذكر خدا گفتن و در بخش پايانى آيه، از تقوا سخن گفتن و جمله ... واتّقوا الله ... را به كار بردن، از ويژگىهاى اسلام است.
اصل حج در اسلام به وسيله آيه ... وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ... (6)
تشريع شده و بهقول ابنعربى، (7)آيه مزبور بر وجوب حج دلالت مىكند؛ زيرا در زبان عربى، وقتى مىگويند: «لِفلانٍ علّىَ كَذا» وجوب آن چيز مؤكّدتر شده و اينگونه بيان، بليغترين الفاظ وجوب است و تأكيدى است براى الزام حج.
نويسنده كتاب «اقْصَى البيان» هم بر آن است (8)كه: از جمله خبريّه وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ امر، مؤكّدتر و بليغتر و شديدتر استنباط مىشود تا وقتى كه به صيغه امرى باشد. از طرفى، جمله اسميه بر دوام و ثبات دلالت مىكند و در واقع بايد گفت كه مطلب بدين صورت بيان شده است: «حج گزاردن حقى
1) بخش پايانى آيه 200، سوره بقره چنين است: وَما لَهُ فِى الآْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ. و خلاق يعنى حظ و نصيب و به قول زجاج «الخلاق: النصيب الوافر من الخير». ر. ك: معانى القرآن واعرابه، ج 1، ص 265
2) بقره: 200
3) بقره: 200
4) آيه اين است: وَاذْكُرُوا اللَّهَ فِى أَيَّامٍ مَعْدُوداتٍ فَمَنْ تَعَجَّلَ فِى يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَمَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقى وَاتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.
5) ايام تشريق: عبارت است از روزهاى 11، 12 و 13 ماه ذىحجه و چه اسم با مسمايى است؛ زيرا اين ايام روشنىبخش جان و روح انسانهاست و چه بسا انسانهايى كه در پرتو اين مراسم عالى و ياد خدا بودن، روح و روانشان روشن گردد.
6) آلعمران: 97
7) احكام القرآن، ج 1، ص 285
8) اقصى البيان، ج 1، ص 345
است از آنِ خدا، در عهده مردم».
در آغاز گفته شده وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ، از اين سخن چنين استنباط مىكنيم كه حج بايد فقط براى خدا باشد و نه چيز و يا كسى ديگر. بىمناسبت نيست كه بدانيم مطلب بهطور عموم عَلَى النَّاسِ و به صورت جمله اسميه بيان شده و سپس بدان تخصيص داده شده است؛ مَنِ اسْتَطاعَ و اين خود دليلى است بر وجوب حج؛ زيرا تفصيل بعد از اجمال است؛ يعنى ابهامى است كه بعد تبيين شده، يعنى جمله در آغاز به صورتِ مُجمل و سپس به تفصيل آمده است و تمام اينها براى مزيد تحقيق و تقرير است. با توجه به اينكه به قول فاضل (1)مقداد از جمله پايانى آيه وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ چنين استنباط مىشود كه خداى بزرگ، ترك حج را از اعظم كبائر شمرده است و در رديف كُفر؛ يعنى از ترك حج به كفر تعبير شده كه چيزى هم بدتر از آن نيست.
به عبارت ديگر در پايان آيه، به جاى اينكه مثلًا گفته شود: «مَنْ لَم يَحجّ ...» براى تأكيد بيشتر در حج و براى اثباتِ وجوب حج، براى مستطيعى كه حج نگزارد، گفته شده است: وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمِينَ.
هركس وجوب حج را انكار كند و بدان كافر باشد، «فإنّ الله غنىٌّ عنه وعن حِجِّهِ وَعَمَلِهِ وَعَن جميع خَلْقِهِ». (2)خلاصه اينكه، عبارت مطلقِ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ را جمله مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا مقيّد مىكند و به قول ابوالبركات ابن
الأنبارى، (1)كلمه «مَنْ» در جمله «مَنِ اسْتَطاعَ» ممكن است در محلّ جرّ باشد؛ زيرا بدل بعض از كلّ است از كلمه «الناس» و مىتوان آن را فاعل مصدر مضاف به مفعول؛ يعنى «حج البيت» دانست و مرفوع و ممكن است مرفوعيت «من» به سبب مبتدا بودن باشد؛ يعنى مَنِ شرطيّه، مبتدا واقع شده و فعل «اسْتطاع» هم در محلّ جزم است به «مَن» شرطيّه و جواب شرط هم محذوف مىباشد و تقدير جمله چنين است: «مَنِ استَطاع فعلَيْهِ الحَجُّ».
«هاء» در ضمير «اليه» هم ممكن است به كلمه «حج» برگردد و مىتوان آن را به «بَيت» برگرداند.
دستورِ ... ولا يَجر منَّكُم شَنآنُ قومِ أنْ صَدُّوكُم عَنِ المسجدِ الحرام أنْ تَعْتَدوا ... (2)
ولا يجرمنّكم: أى لايحملنّكم: وادار نكند شما را. فعل «يَجرمَنّ»، مؤكد به نون تأكيد است و ريشه آن «جَرَم» و در آيه، دو مفعول دارد؛ مفعول اول «كُم» و مفعول دوم «ان تعتدوا».
بخشى از آيه 2 سوره مائده حائز اهميت مىباشد و انسانساز و براى تعالى روح و فكر انسانها بسيار ضرورى؛ زيرا قرآن گفته است: مسلمان نبايد كينهتوز باشد و حوادث گذشته را در فكر خود، احيا كند و در صدد انتقام برآيد و جالبتر اينكه در بخش پايانى آيه، براى تكميل دستور قبلى، خدا گفته است:
... وَتَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى وَلا تَعاوَنُوا عَلَى الإِثْمِ وَالْعُدْوانِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ. (3)
طبقِ اين اصل (/ يعنى اصلِ تعاون) مسلمان موظف است كه در كارهاى نيك، تعاون داشته باشد و نه در كارهاى نادرست، نه در اعمال ستمگرانه و ظالمانه.
متأسفانه، اين اصل در جاهليتِ قرن بيستم وجود ندارد؛ زيرا در مناسبات بينالمللى، غالباً كشورهاى همپيمان و كشورهايى كه با يكديگر منافع مشترك دارند، در مسائل مهم، به حمايت يكديگر بر مىخيزند، بدون اينكه اصل عدالت را رعايت كنند و بى آنكه ظالم و مظلوم را از يكديگر تفكيك كنند و بدون اينكه مُحقّ و غير مُحقّ را تشخيص دهند. در صورتى كه اسلام به تعاون دستور مىدهد و آن نوع از همكارى را مىپسندد كه در كارهاى خوب باشد و بر مبناى عدل و نه در كارهاى نادرست و برنامههاى ظالمانه و ستمگرانه. اسلام به تعاونى كه در برنامهاى مفيد باشد دستور مىدهد و نه در تعاون بر گناه و تعدّى و تجاوز.
و چه خوب است كه اين اصل اسلامى، رعايت شود و جوامع، با كسانى كه در كارهاى مفيد گام بر مىدارند، همكارى كنند و نه با ستمگران و متجاوزان.
در آيه إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِى جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ (4)
خداوند مزاحمت و مخالفتى كه كفار براى مؤمنان فراهم مىكردند و مردم را از اطاعت خدا و ورود به مسجدالحرام- كه عبادتگاه همه مردم است- باز مىداشتند، بيان مىكند و كيفرِ كار اينان را نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ دانسته است.
در اين آيه، خدا مسجدالحرام را «خانه مردم» مىداند و مىگويد: اين نمازگاه و اين محلّ عبادت و اين جايگاه، كه محلّ برگزارى
1) ابوالبركات ابن الأنبارى، متوفاى سال 577 ه-.- البيان فى غريب إعراب القرآن، تحقيق از دكتر طه عبدالحميد طه در 2 جلد، مصر، الهيئة المصرية العامة للتأليف والنشر، 1389 ه-- 1969 م، ج 1، صص 213 و 214
2) يعنى مبادا به خاطر دشمنى با گروهى كه شما را در سال حديبيه از آمدن به مسجدالحرام مانع شدند، وادار به تجاوز و تعدّى شويد.
3) يعنى: در راه نيكى و تقوى، تعاون داشته باشيد و در راه گناه و تعدّى همكارى نكنيد و از خدا بپرهيزيد كه مجازات او شديد است.
4) حج: 25
اعمال حج هم هست، بومى و غيربومى، شهرى و بيابانى، خودى و غريبه، در آن، داراى حقّ مشترك هستند و كسى حق ندارد خود را صاحب اختيار مسجد بداند؛ زيرا سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبادِ؛ بومى و غيربومى، حق دارند كه در آن مسجد، عبادت كنند و كسى را نرسد كه ادعاى امتياز كند؛ زيرا خانه، بيتالله است و براى همه بندگان خداست.
و به قول سيدِ قطب: (1)«فهو بيتالله الذى يتساوى فيه عباد الله فلا يملكه أحدٌ منهم ولا يمتاز فيه أحدٌ منهم». قرآن كريم، آنان كه از اين راه منحرف شوند و در آنان اعوجاجى باشد، عذاب دردناك مىچشاند. وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ.
جلوگيرى و ممانعتِ از عبادتِ مردم در مسجد، تعدّى و تجاوز به حقّ خداست؛ زيرا در آيه، كلمه «سبيل» به «الله» اضافه شده و چنين استنباط مىشود: آن كسكه انسانها را از عبادت در مسجدالحرام باز دارد و مانع گردد، آنان را از راه خدا باز داشته و به حقّ خدا تعدّى كرده است. (2)در اين آيه، فعل مضارع «يصدّون» بر فعل ماضى «كفروا» عطف شده، براى بيان استمرار و مراد از فعل «يصدّون» حال و استقبال نيست بلكه استمرار «صدّ» است از راه خدا و لذا عطفِ آن بر فعل ماضى «كفروا» مستحسن است و به قول شيخ طوسى (3)فعلِ مضارع «يصدّون» بر فعل ماضى «كفروا» عطف شده تا بفهماند «وَمِنْ شَأنهم الصَدُّ» نظير آيه الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ....
ابوالبركات، ابن الأنبارى نوشته است: (4)«اگر واو در «و يصدّون» حرف عطف باشد، در اين صورت عطف فعل مضارع بر فعل ماضى حمل بر معنى مىشود و تقدير آن، چنين خواهد بود: «إنّ الكافرين والصادّين». و چنانچه واو حاليه باشد، تقدير عبارت چنين خواهد بود: «إنّ الذين كفروا صادّين عن سبيل الله».
زمخشرى هم ذيل اين آيه، در بحث از «... ويصدّون عن سبيل الله» نوشته است: (5)«أى الصُدود منهم مُستمر دائمٌ» و سپس توضيح داده است كه: مثلًا وقتى مىگوييم: «فلان يحسن إلَى الفقراء»، منظور حال و استقبال نيست بلكه قصدِ اصلىِ گوينده، استمرار احسان از اوست.
زمخشرى در بحثِ از كلمه «الناس» هم نوشته است: (6)«ناس، هركه نام مردم بر او اطلاق شود؛ خواه شهرى باشد و خواه بيابانى و خواه مقيم باشد و يا غيرمقيم.»
خداى بزرگ، پس از آنكه يك سلسله احكام و دستوراتى را براى بهبود وضع مردم و نيز آداب و مراسم حج بيان مىكند، مىگويد:
ذلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ. (7)
«اين است (مراسم و آداب واجب حج) و هركس شعائر خدا را بزرگ و محترم دارد، بداند كه اين (بزرگداشت) صفتى از صفات دلهاى باتقواست.»
اضافه شدنِ كلمه «تقوا» به كلمه «قلوب»، حكايت از اين مىكند كه تقوا امرى است
معنوى و قائم به دل، و غايت و هدف اساسى از انجام مناسك حج و شعائر آن، تقواست و انجام اين مراسم حكايت از توجهِ به ربّ بيت و صاحبِخانه و اطاعت از او مىكند.
و آنگاه كه بنده را ظاهراً و باطناً حالت تعظيم فرا گيرد و اخلاص نيت در او به وجود آيد و روح او از ناپاكىها زدوده شود، تعالى روحى در او ايجاد گردد.
و به قول ابن عربى، در جلد سوم، ص 1274 احكام القرآن: چون تعظيم و بزرگداشت از مقوله كارهاى قلبى و درونى است؛ لذا تقوا به «قلوب» اضافه شده؛ زيرا حقيقتِ تقوا، در دل است و چنانچه تقوا در دل جايگزين شد، به ديگر اعضا هم اثر مىكند.
هدف اساسى اسلام، در سفرخانه خدا، سَير إلى الله است و حركت به سوى صاحبخانه و نهخانه به تنهايى، و غرض اصلى تهذيب نفس است و تربيت روح و روان. اسلام مىخواهد انسانها را بسازد و بگويد سالِك إلى الله بايد مشتهياتِ نفسانى و لذّاتِ جسمانى را كنار بگذارد و نفس اماره را بكشد و تمام توجّهش به سوى خدا باشد.
پىنوشت:
هادى انصارى
يهود
آيا يهوديان مدينه از بنىاسرائيل بودهاند و يا عربهايى بودند كه بر دين يهود گرويدند؟
گمان نمىبريم به آسانى بتوان به اطلاعاتى دست يافت كه حقيقت وجود و تبار آنان در مدينه، در دوران كهن را نشان دهد؛ زيرا بررسى در اين زمينه نياز به متنهاى تاريخى روشن و قابل اعتماد دارد كه بررسىكننده، در آن به تجزيه و تحليل بپردازد، در حالى متأسفانه در اين زمينه اطلاعات و اسنادى در دست نيست. (1)ليكن باز اين حقيقت نمىتواند ما را از اشاره به موارد خلاف در منابع، راجع به ريشه يهود و چگونگى فرود آمدن آنان در يثرب باز دارد. برخى از تاريخنگاران معاصرگفتهاند: يهود از جمله افرادى بودهاند كه در سپاه نبونيد، روزى كه به تيما وارد شد، خدمت مىكردهاند. آنان در تيما و ديگر موقعيتهاى حجاز و نيز در يثرب سكونت گزيدند. (2)
تيماء؛ شهرى است پيرامون شام، ميان شام و وادىالقرى بر سر راه حاجيان شام و دمشق. امروزه اين منطقه در بخش شمال غربى كشور عربستان سعودى در شمال شهر اعلاء قرار دارد كه داراى زمينى حاصلخيز و پوشيده از كشتزار است. كحاله عمر: جغرافية شبه جزيرة العرب، ص 129 تيماء يكى از شهرهاى كهن به شمار مىآيد كه داراى نقش گستردهاى در تاريخ سياسى و اقتصادى جزيرةالعرب داشته است. اين ويژگى بهعلت قرار گرفتن اين شهر بر راه تجارتى ميان شمال و جنوب بوده است. الضارى، دكتر عبدالرحمان طيب: لمحات عن بعض المدن القديمة فى شمال غربى الجزيرة العربية، مقالهاى كه در مجله الداره، شماره 1، سال اول، 1395 ه-/ 1975 م، رياض، ص 82 به چاپ رسيد. برخى از سنگنيشتههايى كه اخيراً در سال 1956 م. در حرّان بهدست آمد، اشاره به آن دارد كه نبونيد در تيماء شهرى زيبا بنا نمود كه در آن كاخى شبيه به كاخ بابل قرار داشت. انصارى، د. عبدالرحمن: همان مصدر و همان مكان.
نبونيد يا نابونهيد، يكى از پادشاهان بابل بهشمار مىرفته است. او در سال 555 ق. م پس از سه نفر از خانواده نبوخذ نصر پادشاه مشهور بابل كه مدت هفت سال فرمانروايى را در دست داشته و ظلمها و سختىها بر مردم وارد ساختند، به فرمانروايى رسيد. او در سر كشورگشايى را مىپرورانيد و در اين راستا شمال سوريه را تسخير كرده و تا حماة رسيد. سپس تا جنوب غزه پيش رفت و از آن پس متوجه سرزمين تيماء گرديد. صالح، د، عبدالعزيز: الشرق الأذى القديم. ج 1، صص 560 و 561.
با توجه به اينكه در اخبار نوشتهشدهاى كه درباره نبونيد وجود دارد، هيچگونه اشارهاى به وجود يهوديان در لشكر او و يا سكونت دادن آنان در اين دو سرزمين نشده است. (3)جواد على نيز آن را در كتاب المفصل خود در، ج 6، ص 513 نقل كرده است.
حِجْر: (به كسر حاء و سكون جيم): نام سرزمين ثمود وادى القرى ميان شام و مدينه. (ياقوت: معجم البلدان، ج 2، صص 220 و 221).
در صورتىكه اين روايت درست باشد، شايد آنان تعدادى اندك بوده و نقش مهمى در آن لشكر را ايفا نمىكردهاند.همچنين اشاره شده است كه تعدادى از لوحهاى نبطيان در حجر و در نقاط ديگر از سرزمين نبط، نامهاى عبرى بهدست آمده است كه اشاره مىكند صاحبان آنان از يهود بودهاند. (4)اين نوشتهها به قرن نخست ميلادى (تا سال 307) باز مىگردد. (5)با وجودِ پناهندگان يهودى در سرزمين عرب، طبيعى به نظر مىرسد كه بعضى از
آنان، كه در قرن اول ميلادى در فلسطين زندگى مىكردند، به سوى بلندىهاى حجاز و به يثرب روى آورده باشند، اين جابهجايى پس از دستيابى روميان بر سرزمين شام و قتل و كشتار عبرىها به جانبدارى از عموزادگان خود، صورت پذيرفت. يهوديان، سرزمين حجاز و يثرب را بهعلت دور از دسترس بودن روميان انتخاب كردند. (1)از سوى ديگر يهوديان، عربهاى ساكن در محدوده شرق غربى
Limes Arabics
را خويشاوند خود به شمار مىآوردند؛ زيرا آنان از نسل اسماعيل و ابراهيم بودهاند. بنابراين، آنان را از رَحِم خود بهشمار مىآوردند و آرزوى پذيرش دين حضرت ابراهيم (ع)، نياى عرب و يهود را داشتند.
در اينجا ضرورى مىدانيم اشاره كنيم كه برخى از پژوهشگران معاصر، تمايل به آن داشتهاند كه رابطه يهود و عرب در حجاز و يثرب را به دورانهاى بس كهن بازگردانند و در اين راستا، آنان اين رابطه را به بيش از هزار سال پيش از ميلاد حضرت مسيح (ع) يعنى پس از خروج بنىاسرائيل از مصر به فرماندهى حضرت موسى (ع) دانستهاند. (2)قوم يهود- به هنگام پيشروى به سوى فلسطين و شام- همگى- رنج و سختى فراوانى را تحمل كردند. (3)شايد به علت عدم توانايى به بازگشت به سوى مصر، گروههاى اندكى از آنان، كه در جستجوى امنيت و سلامتى و رفاه بوده و براى فرار از سختىهاى زندگى و كمبود توشهاى كه در دسترس داشتند، نظير (خيار و هندوانه و تره و پياز و سير) (4)پناه به سوى حجاز را ترجيح دادند. آنان شكايت خويش را، هنگام عبور از صحراى سيناى خشك و بىحاصل، با حضرت موسى (ع) در ميان گذاشتند. (5)از سوى ديگر در آن هنگام منطقه حجاز و اغلب بخشهاى جزيرةالعرب از پردرختترين سرزمينهاى خداوند به شمار مىآمد. (6)برخى از شرقشناسان اشاره كردهاند كه قبايل عبرى، در سال 1255 ق. م. در هجرت خود از مصر، به سوى فلسطين در سينا و نفود توقف كردند و حضرت موسى (ع) با زنى عرب، كه خدايى بيابانى و سنگدل بهنام ياهو را عبادت مىكرد، ازدواج نمود. اين خدا همانى است كه پس آن، «يهوه» خوانده شد. (7)
و نيز نظر كنيد به ترجمه عربى منير بعلبكى بيروت 1962 م، ص 17
از اين روايت، چنين برمىآيد كه در دوران حضرت موسى (ع) ارتباطى عميق ميان يهود و عرب وجود داشته، كه در آن هنگام، جابهجايى براى دستيابى به چراگاهها- چه در صحراى جزيرةالعرب و يا در صحراى سينا- در نهاد آنان قرار داشته است. ديدگاه آنان به فلسطين چنان بود كهاين منطقه در امتداد طبيعى حجاز قرار داشته و در نتيجه طبيعى بود كه ساكنين اين دو منطقه با يكديگر روابطى داشته باشند. (8)پىگيرى روايات تاريخنگاران مسلمان درباره پيوند يهود با مردم مدينه نيز آشكار مىسازدكه آنان نيز اين جماعت را بهدوران حضرت موسى (ع) باز مىگردانند. آنان اين1) لاندو: الاسلام والعرب، ترجمه به عربى منير بعلبكى، بيروت 1962 م. ص 16؛ جواد، همان مصدر، ج 6 ص 514 و نيز نظر شد به پاورقى شماره 1، همان مكان.
2) شنوده، اليهود، صص 29- 26؛ جواد، همان مصدر، ج 6، ص 511
3) شنوده، اليهود، ص 34
4) شنوده، همان مصدر.
5) همان مصدر.
6) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 159
7) t Landav. R; Islam and th Arab p. 13 london 1958
8) جواد، المفصل، ج 6، ص 513
پيوند را به عوامل سياسى و گاه دينى (1)ارتباط مىدهند. برخى از تاريخنگاران عوامل سياسى را قدرتمند شدن عماليق ساكن در يثرب و جحفه در سرزمين حجاز عنوان كردهاند. عماليق در اين هنگام دست به حملههاى فراوان و پىدرپى بر بنىاسرائيل در شام زدند؛ بهطورى كه آنان را ناگزير ساخت كه به حضرت موسى (ع) شكايت برند. از اينرو، حضرت لشكرى را مهيا ساخت و فرمان داد كه همگى آنان را كشته و هيچ فردى را زنده نگذارند. لشكريان نيز چنين كردند و تنها در اين ميان، فرزند پادشاه آنان، كه ارقم خوانده مىشد را زنده نگاه داشته، سپس به شام مراجعت كردند كه در اين هنگام حضرت موسى (ع) درگذشته بود.
بنىاسرائيل به آنان گفتند: شما سرپيچى كرده و از فرمان موسى روى گردانيدهايد، پس ما شما را پناه نمىدهيم. لشكريان گفتند: ما نيز به همان سرزمينى كه بر آن غلبه كرديم، باز مىگرديم. آنگاه به سوى يثرب بازگشتند و در آن سكونت گزيدند و زاد و ولد كردند. (2)اما برخى ديگر، عامل مذهبى را در اين ارتباط و پيوند دخالت داده و گفتهاند: هنگامىكه حضرت موسى (ع) با گروهى از بنىاسرائيل حجگزارد و در راه بازگشت از مدينه عبور كردند. اين شهر را مطابق با ويژگىهايى كه درباره پيامبر آخرالزمان در تورات آمده بود، ديدند. گروهى از آنان تصميم به سكونت در آن گرفتند. از اينرو، در موقعيت بازار بنىقينقاع فرود آمدند. سپس گروهى از عربها به آنها پيوسته و به كيش آنان درآمدند. (3)در كنار آن، روايات ديگرى، از برخى تاريخنگاران اسلام و جز اينها در دست است كه اشاره مىكنند فرود آمدن يهود در حجاز به دوران نبوخذ نصر يا بختنصر باز مىگردد. او هنگامى كه به فلسطين آمد، گروهى از يهوديان به سوى وادىالقرى و خيبر و تيماء و يثرب گريختند و تا ظهور اسلام در اين مكانها سكونت داشتند. (4)
جواد على آن را در كتاب خود المفصل: ج 6، صص 517 و 518 نقل كرده است.
نبوخذ نصر يا بختالنصر: پادشاه بابل لشكرى به سوى فلسطين گسيل داشت و پادشاه يهودى آن را به قتل رسانيده و قوم او را در سال 597 ق. م. آواره ساخت صالح، د. عبدالعزيز، الشرق الاذى القديم، ج 1، قاهره، 1977 م، ص 277.
آيين يهود در ميان عربها راه يافت، (5)از آن جمله ميان قبيله حمير و بنىكنانه و بنىحارث و كنده (6)، و غسان (7)، و بلى (8)و از اوس و خزرج (9)نيز گروهى اين آيين را اختيار كردند. درباره اختيار كيش يهود از سوى اوس و خزرج اشاره شده است؛ زنىكه فرزندش زنده نمىماند، با خود عهد مىبست در صورتى كه فرزندش زنده بماند، او را به كيش يهود درآورد. (10)اين مطلب اشاره به آن دارد كه يهوديت در ميان اوس وخزرج رواج نداشته وپذيرشآن نيز ازروى رغبت وخرسندى نبوده است. از اين رو، ما را به اين حقيقت رهنمون مىسازد كه ديدگاه عرب نسبت به پذيرش آيين يهود با بدى و ستم همراه بوده است، تا آنجا كه يهودى شدن برابر با هلاك گرديدن بوده است. به اين معنا كه مادر ترجيح مىداده فرزندش زنده بماند حتى اگر يهودى باشد! به بيانى ديگر يهودى شدن فرزندش بهتر از مرگ او بوده است! البته اين نمىتواند وجود گروههاى اندكى از ميان قبايل عرب را كه با داشتن اهداف سياسى1) سهيلى، الروض الأنف، ج 2، ص 250 و 251؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 157
2) سهيلى، همان مصدر، ج 2، صص 250 و 251
3) سمهودى: همان مصدر، ج 1، ص 157
4) Donyy ,R .Die Isrealiten zu mekka ,s .
5) ابن اسحاق، السيره، ج 1، ص 359؛ ابن حجر، الاصابه، ج 1، ص 222؛ سمهودى: وفاء الوفا، ج 1، صص 279 و 280؛ جواد، المفصل، ج 6، ص 514 به پاورقى شماره 1 همان صفحه مراجعه نماييد رستم، الروم، ص 24
6) ابن قتيبه، المعارف، ص 621
7) بلخى، البدء والتاريخ، ج 4، ص 31
8) سمهودى، همان مصدر، ج 1، صص 162 و 163
9) طبرى، جامعالبيان، ج 3، صص 13 و 14
10) طبرى، همان مصدر.
ويژهاى آيين يهود را پذيرفته باشند؛ مانند كعببن الاشرف، كه از قبيله طى به شمار مىآمد، سپس شخصى از بنىنبهان كه پدرش به مدينه آمد و با بنىنضير پيمان بست و سپس در ميان آنان به مقام والايى دست يافت و با زنى از آنان ازدواج نمود. (1)همچنين در اين ميان مىتوان جبلبن جوالبن صفوانبن بلال ذبيانى ثعلبى را نام برد كه از بنوقريظه بود. (2)و حيىّبن أخطب كه از بنىنضير به شمار مى رفت. (3)گروهى او را در نسب عتيبة به حارثبن شهاببن حدى تميمى، قهرمان عرب دانستهاند. (4)به نظر مىرسد كه در اين ميان يهودى شدن گروهى نيز وجود داشته است. اين اتفاق در فاصله زمانى ميان دو قرن چهارم و پنجم ميلادى صورت گرفته است. (5)اشاره شده است كه مردم يمن همگى آيين يهودى را پذيرفته و آن را دين رسمى خود بهشمار مىآوردند. (6)همچنانكه گروهى از بنىحارثبن كعب و جمعى از غسان و جماعتى از جذام به اين كيش درآمدند. (7)از آنچه گذشت چنين بهدست مىآوريم كه شهروندانى عرب وجود داشتهاند كه به آيين يهود درآمده و گروههاى خاصى را تشكيل مىدادهاند. و اين حقيقت ما را به اين باور مىرساند كه يهوديان بنىقريظه و بنىنضير و برخى ديگر از يهوديان حجاز، خود عربهايى بودهاند كه آيين يهود را پذيرفته بودند.
و نيز در نسب بنوقريظه و بنىنضير گفته شده كه آنان تيرهاى از جذام (8)
جذام بن اسده برادر كنانه و اسد هر دو فرزندان خزيمة بن معركة بن الياس بن مضر بودهاند. ابنحزم: همان مصدر، صص 420- 421.
بودهاند. و نيز اشاره1) ابناسحاق، السيره، ج 1، ص 359؛ سمهودى: وفاء الوفا، ج 1، صص 279 و 280
2) ابنحجر، الاصابه، ج 1، ص 222
3) ابناسحاق، همان مصدر، ج 2، ص 359
4) سهيلى، الروض الأنف، ج 2، ص 289
5) جواد، المفصل، ج 6، صص 539 و 540
6) ابناسحاق، همان مصدر، ج 1، ص 12 و پس از آن؛ يعقوبى: تاريخ، ج 1، ص 259؛ جواد: همان مصدر، ج 6، ص 537 و دنباله آن.
7) يعقوبى، همان مصدر، ج 1، ص 257
8) يعقوبى: تاريخ. ج 2، صص 49 و 52. و جذام: همان عمرو بو عديب بن حارث بن مرة بن أدد بن زيد بن يثجب بن عريب بن زيد بن كهلان بن سبأ است. ابن حزم، الجمهرة، صص 419 و 420. بهنظر مىرسد بنىجذام در دوران امويان به شمال هجرت كرده و از نسب اصلى خود دور شدند. در اين باره اشاره گرديده است كه روح بن زنباع كه خود از بنىأفصى بن حرام بن جذام به شمار مىآمد، تصميم داشت كه نسب جذام را به مضر برگرداند و مىگويد:
شدهكه يهودى شدن افراد و قبايل يادشده، در دوران عاد؛ يعنى دوران سمؤال (1)اتفاق افتاده است. سمؤال همان شخصى است كه داراى روابط دوستانه با امرؤالقيس كندى بوده و در فاصله قرن پنجم و ششم ميلادى مىزيسته است. (2)اگر گفتههاى پيشين درباره نسب بنوقريظه و بنىنضير تا بنىاسرائيل را در نظر بگيريم، متوجّه مىشويم كه آنان از فرزندان خزرجبن صريحبن سبطبن يسعبن سعدبن لاوىبن جبربن نحامبن عازربن عيزربن هارونبن عمران (ع) (3)مىباشند.
در اينجا اگر تنها از بيان نسب خزرجبن صريح بگذريم، ملاحظه مىكنيم كه سايرين همگى داراى نامهاى يهودى بودهاند كه طبيعتاً برخى از آنان نام پيامبران مىباشد.
به نظر مىرسد وجود نام خزرج در آغاز اين نسب، نشاندهنده آن است كه اغلبِ نامهاى اوليه آنان عربى (4)مىباشد. كه خود نشان دهنده ارتباط آنان با خزرج و شايد نسب عربى آنان باشد و پذيرش نامهاى يهودى پساز نامهاى عربى بدين منظور بوده استكه با ارتباط دادن نسل خود با پيامبران دينشان، اهميت و احترام خويش را بالا ببرند.
در اينجا مىگوييم كه يهود بنىقريظه و بنىنضير، كه در دورانى نهچندان دور به يثرب هجرت كرده بودند، پس از آميزش با عربهاى يثرب و تأثيرپذيرى از آنان، نامهاى عربى را براى خود انتخاب كردند. در صورتى كه اين گفتار بر غير آنان صحيح باشد، دشوار است به يهوديان و يا بر هر امت ديگرى كه داراى قوام و اصول و دينى هستند، چنين باور داشت؛ زيرا يهوديان به هنگام فرود آمدنشان در يثرب، در اوج قدرت و برترى بودند. (5)در حالىكه در آن هنگام عربهاى جاهلى هيچگونه قدرت و يا ميراث مذهبى را با خود همراه نداشتند كه بتوانيم بگوييم نامهاى خود را بر يهوديان تحميل كردند. (6)همچنانكه- پس از آن- چه درباره يهوديان و يا نسبت به ديگر مليتها در دوران فتوحات اسلامى اتفاق افتاد. (7)اشاره گرديده است كه زبان عبرى در نامگذارى بسيارى از سرزمينهايى كه يهوديان در حجاز مورد سكونت خويش قرار دادند؛ همچون وادى بطحان مدينه، تأثيرى آشكار داشته است. كه اين نامگذارى در عبرى به معناى «اعتماد» است. همچنين وادى «مهزور» در مدينه به معناى «مجراى آب» و نيز كلمه أريس در زبان عربى و آرامى بر كشاورز كشت كار بهكار برده مىشده است. چاه رومه كه عثمانبن عفان آن را از شخصى يهودى خريدارى نمود، به معناى «چاه بالاى منطقه» (8)مىباشد.
از اين مطلب چنين بهدست مىآيدكه نژاد يهود قديم درحجاز، در نامگذارى بعضى موقعيتهايى كه در آنها فرود آمده بودند، مؤثر بودهاند، كه اين خود گواه بر تأثيرگذارى بيگانگان بر سرزمينى است كه آن را از سوى خود اشغال كردهاند.
از ديگر گفتههايى كه درباره عربتبار بودن بنىنضير و بنوقريظه از سوى سمهودى
1) يعقوبى: همان مصدر، ج 2، ص 52؛ ضيف د. شوقى، العصر الجاهلى، ص 239
2) ابن خلدون، تاريخ: ج 1، صص 95- 91، چاپ قاهره، 1355 ه-.
3) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 161
4) ابناسحاق، السيره، ج 2، صص 359 و 360؛ شريف: مكه والمدينه، صص 296 و 297
5) كستر، الحيره ومكه، ص 11؛ شريف: مكه والمدينه، صص 306 و 320
6) شريف، همان مصدر، ص 320
7) بارتولد واسيلى ولاديمير: تاريخ الحضارة الاسلاميه ترجمه به عربى از سوى حمزه طاهر، ط 3 قاهره، 1958 م. ص 33، بركلمان كارل، تاريخ الشعوب الاسلاميه، صص 119- 93
8) ولفنسون؛ تاريخ اليهود فى بلاد العرب، ص 17
عنوان شده، آن استكه بنىقريظه خود ادعا مىكردند كه از نسل شعيب پيامبر مىباشند و شعيب خود از بنىجذام به شمار مىآمد. (1)در صورتى كه اين گفته درست باشد، شكى در عربتبار بودن آنان وجود نخواهد داشت.
چنين به نظر مىرسد كه بنوقريظه و بنىنضير و ديگران از آنها، در هجرت به مدينه پيشگام بودهاند. در اين باره سمهودى مىگويد: هنگامى كه روميان بر شام غلبه يافتند، قريظه و نضير و هدل به دنبال افرادى كه در حجاز سكونت داشتند، از شام گريختند. (2)بنىهدل از عموزادگان بنىقريظه و نضير به شمار مىآمده و از آنان نبودند بلكه نسب آنان به بالاتر از آنها؛ يعنى بنىاسرائيل باز مىگشته است. (3)تاريخ به وجود بنىجذام در شام و حسمى (4)
سكونتگاه جذام، در حوالى أيله بر خليج عقبه كه در سرزمين حجاز به شمار مىآمد و در دوران پيامبر خدا ص يكى از دشتهاى آن به وادى شنار معروف بود. ابناسحاق: السيره، ج 4، ص 1030، و نيز ابن حزم: همان مصدر ص 421.
اشاره دارد و اينكه آنان داراى منزلتى ويژه و رهبرى در ميان عربهاى شام را داشتهاند. (5)اغلب آنان از مسيحيان به شمار مىآيند. (6)مسيحيت دين رسمى دولت روم به شمار مىآمد. بنابراين، پذيرش دين مسيحى از سوى بنىجذام به معناى فرمانبردارى در برابر دولت روم بوده است. (7)مطلبى كه ملاحظه خواهيم كرد آنان را به سرپيچى و خروج بر دين رسمى دولت واداشت. (8)گواه ديگرى كه نشان از عرب تبار بودن بنىقريظه و بنىنضير دارد، عدم پايبندى آنان به عادات و رسوم يهوديان بوده است؛ زيرا يهود ادعاى آن داردكه از نژادى پاك برخوردار بوده و مىبايست از1) سمهودى: وفاء الوفا، ج 1، ص 162. اما درباره نسب شعيب او پيامبر در قومى بود كه به آن «حضورا» مىگفتند. اين قوم از بنىارفخشذبن يقطن ابن عابربن شالخبن الفخشذ و جرهم و حضرموت و سلف آنان از عموزادگان آنها به شمار مىآمدند سرزمين حضورا در «رس» قرار داشت كه همه جزو كفار و بتپرستان بودند. پيامبرى از ميان آنان برگزيده شد كه نام او شعيببن ذى مهرع بود. آنان نيز همانند امتهاى ديگر، پيامبر خويش را كشتند. ابن خلدون: تاريخ، چاپ قاهره، 1355 ه-، ج 1، ص 46. اشاره شده است كه سرزمين جرهم در يمن بوده و به زبان عبرى سخن مىگفتهاند. متنى را كه ابنخلدون آورده است نشان از آن دارد كه حضورا را عموزادگان حضرموت و جرهم به شمار آورده است. بدين معنى كه «حضورا» قبيلهاى همانند قبيله جذام در جنوب بوده و ويژگىهاى آن را داشته است. و نيز گفته شده است كه سرزمين حضورا كه همان رس است از آنِ حضرموت بوده است. جواد، المفصل، ج 1، ص 347. گفتارهايى كه در اين زمينه در دست ما مىباشد، نگرشى گستردهتر بر جذام و حضورا بيش از ارتباط مكانى آنان به ما نمىدهد. افزون بر اين همچنانكه پيش از اين گذشت تنها ادعاى بنىقريظه كه آنان از نسل شعيب و از بنىجذام هستند را در دسترس خويش داريم. ابن حزم: الجمهره، ص 334؛ سمهودى: همان مصدر، ج 1، ص 162 همچنين در «جمهره» اشاره غيرمستقيمى را بر خويشاوندى جذام و حضورا، بهطورىكه نسب آنان در سبأ جمع مىگردد، ملاحظه مىنماييم. جذام همان بنىعدىبن حارثبن مرةبن أردبن زيدبن يشجب ابن عريببن زيدبن كهلانبن سبأ مىباشند. ابن حزم: همان مصدر، صص 421- 418. اما نسب حضورا عبارت است از عدىبن مالكبن زيدبن سهلبن عمروبن قيسبن معاوية بن جشمبن عبدشمسبن وائلبن غوثبن قطن بن عريببن زهيربن غوثبن أيمبن هميسعبن حمير ابن سبأ ابن حزم: همان مصدر، ص 434. از اين رو ملاحظه مىكنيم كه جذام و حضورا در سبأ به هم مىرسند و سبأ نامش عامر ابن حسنةبن يشجببن يعرببن يقطنبن قحطان كه در قحطان همه يمنىها جمع مىگردند. ابنسعد، الطبقات، ج 3، ص 419.
2) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 160
3) ابن اثير، اسدالغابه، ج 1 ص 69 و 70
4) بلاذرى، فتوح البلدان، ج 1، ص 71؛ زمخشرى، الاصنام، ص 38
5) ابناسحاق، همان مصدر، ج 4، ص 1011؛ ابن حجر، الأصابه، ج 3، ص 213
6) بلاذرى، همان مصدر، ج 1، ص 71؛ ابنحجر: همان مصدر، ج 3، ص 213
7) ابناسحاق، همان مصدر، ج 4، ص 1011؛ ابن حجر: همان مصدر، ج 3، ص 213
8) ابناسحاق، همان مصدر، ج 4، ص 1011
خويشاوندى با مليتهاى ديگر، غير از يهود خوددارى نمايد. در حالى كه مىتوان ملاحظه كرد كه بنىقريظه و بنىنضير از راه ازدواج با قبايل عرب، همچون بنىذبيان ابن ثعلبه (1)و بنىتميم، (2)و بنىنبهان از طى (3)و كنده (4)خويشاوند گرديدند. از سوى ديگر ملاحظه مىكنيم كه عربهاى يهودى شده، بر ارتباط نسبى خود با اين دو قبيله يهودى و نه ديگر قبايل يهودىِ مدينه، اصرار ورزيده و خود را چه به صورت ازدواج و چه به صورت نسبى از آنان به شمار مىآوردند.
اين كشش و گرايش، طبيعى به نظر مىرسد و در نتيجه اقتضاى پيوند و رابطه نيرومند خونى ميان آنان بوده و خود را همانند ديگر عربها پيوسته بهيكديگر دانسته و از همان تقاليد و سنتهاى عربى پيروى مىكردند. بسيارى از تاريخنگاران مسلمان به هنگام سخن از برخى يهوديان منسوب به بنىقريظه نظير عبدالرحمانبن زبيربن يأطا، اين مطلب را مورد توجه خويش قرار دادهاند؛ بهطورىكه ابن خياط درباره او گفته است: او از بنىاسرائيل به شمار نمىآيد. (5)اين گفته تصوّرى را كه پيش از اين در آن گام برداشتيم، گواهى مىنمايد؛ زيرا در اين راستا مىگوييم ميان يهود و بنىاسرائيل تفاوت وجود دارد چون كلمه يهود اشاره به نسب و ديانت با هم دارد، در حالىكه مقصود از كلمه بنىاسرائيل، نسب اوست و نه چيز ديگر.
اما در مورد نسب بنىقينقاع، بهنظر مىرسد كه آنان باقىماندههاى تبار بنىاسرائيل بودهاند و سكونت آنان در يثرب به پيش از ميلاد باز مىگردد. اين بهرهگيرى را از آنچه پيش از اين درباره فرود آمدن بنىاسرائيل در دوران حضرت موسى (ع) در يثرب بر ساكنين پيشين عرب آن، از عماليق بهدست مىآوريم؛ زيرا در آنجا اشارهگرديده است كه آنان در موقعيت بازار بنىقينقاع (6)فرود آمدند. اينگونه اشاره، به همراه ياد كردن نام بنىقينقاع، ما را بر اين پندار وا مىدارد كه آنان از نخستين ساكنان يهود مدينه به شمار مىآمدند. فرض بر اين است كه تغيير جايگاه آنان، امكانپذير نبوده، نخست آنكه هيچگونه اشارهاى در تاريخ نسبت به تغيير گروهى آنان با هدف جابهجايى در موقعيت مسكن نشده است. دوم آنكه محدود بودن موقعيت مسكونى مدينه به آسانى چنين امكانى را به دست نمىداد. پيامبر خدا (ص) به قبيله بنىقينقاع به عنوان صاحبان دانش و معرفت در ميان يهود مدينه مىنگريست. از اين رو، هنگامى كه حضرت ضرورى دانست كه براى تشويق يهوديان در پذيرش اسلام جلب محبّت آنان را نمايد، بنىقينقاع را در بازارشان گرد آورده، فرمود:
«اى جماعت يهود، از سرانجامى كه پروردگار متعال از رنج و محنت نصيب قريشگردانيد، پند گيريد و اسلام آوريد؛ زيرا خود مىدانيد كه من همان پيامبر برگزيده و فرستاده از سوى خداوند مىباشم و اين حقيقت را در كتاب خود و در عهدى كه خداوند با شما بسته است،
مىبينيد.» (1)بنىقينقاع (از ديدگاه اقتصادى) نسبت به ديگر يهوديان يثرب، جايگاه پايينترى داشتند. پيشه آنان صنعت و زرگرى (2)بود و اين پيشه را عرب پست شمرده و از آن پرهيز مىكردند. (3)
در اينجا روايتى وجود دارد كه مىتوان آن را معتبر به شمار آورد، وآن اينكه نسبت بنىقينقاع به بنىاسرائيل مىرسيده است. اين مطلب را در سخن مخيريق، كه گفته شده، او از بنىقينقاع بوده است، در مىيابيم. (4)او دانشمندى يهودى بود كه اموال خويش را، كه شامل هفت باغ بود، در اختيار پيامبر (ص) گذاشت و حضرت نيز آن باغها را صدقه قرار داد. (5)مخيريق در جريان جنگ احد حضور داشت و در آن جنگ به شهادت رسيد. پيامبر خدا (ص) درباره او فرمود: «مخيريق سكّاندار يهود و سلمان سكّاندار فارس و بلال سكّاندار حبشيان است.» (6)و نيز گفته شده كه حضرت فرمودند: «مخيريق بهترينِ يهود بود.» (7)پيامبر خدا (ص) در اينجا نام مردانى را كه اسلام اختيار كرده بودند، آورده و آنان را نسبت به نژاد و تبارشان معرفى كردهاند. درحالىكه اگر قصد آن داشتند ديانت آنها را عنوان نمايند، مىفرمودند: مخيريق سكّاندار يهود و سلمان سكّاندار زردشتيان و بلال سكّاندار مسيحيان است. پيش از اين، اشاره كرديم كه ميان كلمه يهود، (بدون الف و لام)، كه منظور نسب (8)است و اليهود (با الف و لام)، كه داراى دو صورت است؛ يعنى هم به معناى نسب و هم ديانت، (9)تفاوت وجود دارد.
تعدادى از تاريخنگاران مسلمان اشاره كردهاند كه بنىقينقاع از نسل حضرت يوسف (ع) بودهاند. (10)در زبان وعادات بنىقينقاع، همانندى با ساير يهوديان يثرب ديده نمىشود كه اين ظاهراً به مجاورت درازمدت آنان با قبايل عرب و نيز قطعرابطه آنها با خويشاوندان يهودى خود در شام باز مىگردد؛ بهطورىكه آنان بنىقينقاع را همانند خويش در عقيده نمىدانستند تا آنجا كه آنان را يهودى به شمار نمىآوردند؛ زيرا تسليم احكام تلمود نبودند. (11)عامل گوشهگيرى يهود يثرب و دورى آنان از خويشاوندانشان در شام و كنار گذاشتن بسيارى از عادات و رسوم يهوديان را، در وضعيت هجرت آنان به جزيرةالعرب مىبينيم. حال چه به دوران حضرت موسى (ع) (12)بازگردد و يا در دوران بختنصر كه سرزمين آنان را درشام مورد دستبرد و حمله قرار داد. (13)هجرت يهود به يثرب، با بروز اختلاف ميان آنان و عموزادگان خود در شام همراه بوده است. اين حقيقت را از سخن ابنشبه به هنگام اشاره به سفر حج حضرت موسى (ع) و هارون، بهدست مىآوريم. او مىگويد: «حضرت موسى (ع) و هارون از مدينه عبور كرده و از يهود آن بيم داشتند. پس پنهانى از آن خارج گرديدند.» (14)صرفنظر از درستى اين روايت، خود نشانگر آن است كه هجرت يهود به مدينه، در نتيجه اختلافى بوده
1) طبرى، تاريخ، ج 2، ص 279؛ سمهودى، همان مصدر، ج 1، صص 278 و 279
2) طبرى، همان مصدر، ج 2، ص 481؛ مطهرى: التعريف، ص 19- 20
3) ابنخلدون: تاريخ، ج 1، ص 337 چاپ بولاق. 1284 ه-؛ جواد: المفصل. ج 6، ص 536
4) ابنحجر: الاصابه، ج 3، ص 393
5) ابنحجر: الاصابه، ج 3، ص 393
6) همان.
7) ابن اسحاق، السيره، ج 2، ص 363
8) سهيلى، الروض الأنف، ج 2، ص 291
9) سهيلى، همان مصدر.
10) سمهودى، وفاء الوفا ج 1، ص 164؛ ابنحجر، همان مصدر، ج 2، ص 320
11) ولفنسون، تاريخ اليهود، ص 13
12) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 157
13) جواد، المفصل، ج 6، صص 517 و 518
14) سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 161
كه ميان آنان و يهود شام بهوجود آمده بود.
درصورتىكه اين مسأله را نپذيريم، بايد بگوييم كه يهود مدينه، بهعلت در اقليت بودنشان در سرزمين گسترده عربى، مصلحت خويش را در آن ديدند كه بهعنوان اقليتى كه داراى هيچگونه پشتوانه خارجى نيستند، خود را در اين محيط تازه، حتى به مقدار اندك تطبيق دهند تا اينكه در برابر عكسالعمل ساكنان اصلى آن، كه معمولًا با بيگانگان از خود نشان مىدهند، در امان باشند.
اما در مورد روايتى كه اشاره مىكند هجرت يهود به يثرب بر اساس اعتقاد و ايمان آنها به ظهور پيامبرى عرب بوده و در كتابشان نويد آن داده شده است كه اين پيامبر در نقطهاى از اين سرزمين عرب، در دهكدهاى كه نخل (1)دارد، ظهور مىكند، و يهود آرزوى ديدار اين پيامبر را داشتند تا از او اطاعت و پيروى كنند، (2)ما را بر اين مىدارد كه باور داشته باشيم يهود ايمان داشتنتد كه اين پيامبر به زودى در سرزمين عرب ظهور مىكند و بدون شك- در نظر آنان- اين پيامبر عرب بوده و يا حداقل به زبان عربى سخن مىگويد. از اين رو، آنان خود را آماده پذيرش او كرده و فرزندان خود را با عادات و تقاليد عرب آشنا مىساختند تا اينكه بتوانند نزد پيامبر موعود، مقام و مرتبتى داشته باشند. اين نرمخويى، دور از ويژگىهاى يهود به شمار مىآيد. دستبرداشتن از سنتهاى خود و آميزش با جنس غيريهود، مواردى است كه ما را بر اين اعتقاد قرار مىدهد كه بنوقريظه و
بنىنضير ريشه عرب داشتند و همان است كه اشاره گرديد، آنان از قبيله جذام به شمار مىآمدند. (1)همچنانكه اين عوامل انگيزه ورود گروههاى عرب ديگرى بوده است كه به يهوديت درآمدند و در پايان به يثرب هجرت كردند.
بهنظر مىرسد سهلانگارى يهود يثرب و سرپيچى آنان از بعضى از احكام و دستورات تلمود (2)به همراه آشفتگى و ناآرامى وضعيت در شام، به علّت دستيابى روميان بر آن سرزمين و پراكنده ساختن عبرىها، همه موجبگرديد كه سرزمين يثرب مركزى براى جذب يهود گرديده و آنان به بنىاسرائيلىهايى كه در حجاز سكونت داشتند، پناهنده شوند. (3)هجرتهاى اخير يهوديان به يثرب، غالباً به صورت هجرتهاى محدود و يا به شكل خانوادگى بوده است؛ از اينرو، هريك به ديگر قبايل يهودى پناهنده شده و با آنان هممسكن مىشدند. از آنها مىتوان به بنىقصيص و بنىناغصه و بنىهدل و بنىعمرو و بنومعاويه و بنوزعوراء و بنىزيد اللات و بنىحجر و بنىثعلبه و ساكنين زهره و بنىمرايه اشاره نمود. (4)اينگروه از قبايل عرب، يهودى شده به شمار مىآمدند؛ زيرا نامهاى آنها عربى بوده است. شايد قبايل يادشده در اصل يهودى بودهاند، ليكن تغيير نام و سنتهاى آنان با جريانى كه بر بنىقينقاع اتفاق افتاده بود، يكى باشد. بنابراين، به اين باور مىرسيم كه اين قبايل، ملّيت يهودى داشتهاند. (5)اطلاعاتى كه از يهود مدينه در دست داريم، آن چنان نيست كه ما را به آمار تقريبى آنان برساند، ليكن با اين وضعيت، ما نبايد متونى را كه در اين زمينه وجود دارد و تا حدّى مىتواند ما را با آمار تقريبى يهوديان در مدينه آشنا كند، ناديده بگيريم.
در مورد افراد بنىقينقاع ملاحظه مىكنيم كه افراد بالغ آنها از مردان به حدود هفتصد مىرسيده است. (6)با توجه به عدم آگاهى ما از تعداد زنان و فرزندان آنها، چنين در نظر مىگيريم كه تمامى آن هفتصد نفر ازدواج كرده و بهطور تقريبى براى هر زن و مرد، دو فرزند در نظر مىگيريم. در اين صورت مىتوان گفت كه تعداد افراد بنىقينقاع به حدود دو هزار و هشتصد نفر مىرسيده است.
همچنين آگاهىهاى ما از بنىقريظه در حدّى نيست كه بتوانيم آمار دقيق آنان را روشن سازيم. روايات متعددى وجود دارد كه آنان ششصد يا هفتصد نفر بودهاند. (7)اغلب در باره آنان گفته شده: تعداد بنىقريظه ميان هشتصد تا نهصد نفر بوده است. (8)تفاوت ميان گفتهها اندك بوده و ميانگين آن هفتصد و پنجاه نفر است چنانكه واقدى نيز تعداد آنان را در اين حد دانسته است. (9)طبق قاعده پيشين، براى دستيابى به تعداد زنان و فرزندان آنها، چنين برآورد مىكنيم كه افراد بنوقريظه سههزار نفر بودهاند.
اما در مورد تعداد مردان بالغ بنىنضير، كه يكى از قبايل سهگانه بزرگ يهود درمدينه به
1) يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 49 و 52
2) ولفنسون، تاريخ اليهود، ص 13
3) سمهودى، وفاء الوفا. ج 1 ص 160؛ جواد، المفصل، ج 6، ص 518
4) سمهودى، همان مصدر. ج 1، صص 160- 164. گفته شده است كه بنىناغصه گروهى از يمنيان بودند كه سكونتگاه آنان در شعب بنىحرام بود تا اينكه عمربن خطاب آنها را به مسجد فتح منتقل ساخت، سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 163.
5) اشاره گرديده است كه تعداد آنان شامل هفتصد جنگجو بوده است، طبرى، التاريخ ج 2، ص 480.
6) طبرى، همان مصدر.
7) طبرى، همان مصدر، ج 2، ص 488؛ ابن نجار، الدرة، ص 54
8) ابناسحاق، السيره، ج 3، ص 721؛ طبرى، همان مصدر، ج 3، ص 488؛ ابننجار، همان مصدر، ص 54.
9) واقدى مىگويد، جبىبن أخطب به ابوسفيانبن حرب و قريش در ميان راهى كه با هم بودند مىگفت، قوم من قريظه با شما همراه هستند، آنها گروهى پايدار بوده و تعدادشان هفتصد و پنجاه جنگجو مىباشد. المغازى، ج 2، ص 454، چاپ اكسفورد.
شمار مىآمدند، آمار دقيق نداريم، ليكن ابنالحاج، متنى را اشاره كرده كه مىتوان بهصورت تقريبى، از تعداد زنان وفرزندان بنىنضير اطلاعاتى بهدست آورد. نامبرده ضمن سخن درباره تبعيد آنان از مدينه، آورده است: «آنها به خيبر سپس شام و حيره حركت كردند و زنان و كودكان و جز اينها را بر ششصد شتر سوار كرده بودند.» (1)اين گفته، ما را بر اين باور مىرساند كه تعداد آنان نزديك به تعداد افراد بنىقينقاع بوده است.
چنين مشهور است كه تبعيد بنىنضير پيش از حادثه خندق اتفاق افتاده است و در آن هنگام تعداد مسلمانان بالغ بر سه هزار مرد بوده است. (2)هنگامى كه پيامبر (ص) آنان را در محاصره قرار داد، عبداللهبن ابىّ به بنىقينقاع پيغام داد كه آمادگى دارد با دو هزار نفر از مردان خود به قلعههاى آنان وارد شوند و در كنار آنان قرارگيرند. (3)بهنظر مىرسد كه عبداللهبن ابىقصد آن داشته با اين حركت، توازنى ميان دو نيرو بهوجود آورد تا با قدرت مسلمانان، كه به سه هزار مرد جنگى مىرسيد، برابرى نمايند.
اما درباره ساير يهوديان، آگاهىهاى ديگرى نداريم جز آنكه آنها بيست و چند قبيله بودهاند. (4)
آمده است كه باقىمانده از يهوديان مدينه تا هنگامى كه اوس و خزرج بر آنها فرود آمدند، عبارت بودند از، بنىقريظه و بنىنضير و بنىضخم و بنىزعورا و بنىماسكه و بنىقمعه و بنىزيدااللات، كه از جماعت عبداللهبن سلام به شمار مىآمدند، و بنىقينقاع و بنىحجر و بنىثعلبه و ساكنين زهره و ساكنين زباله و ساكنين يثرب و بنىقصيص و بنىناعضه و بنىعكوه و بنىمرايه.
ابن رسته، الاعلاق النفيسه، ج 7، ص 62.
بهتر است اين سخن را بپذيريم كه امت يهود در يثرب تنها در سه اجتماع قبيلهاى بزرگ بوده كه شامل بنىقينقاع، بنىنضير وبنوقريظه مىشده است. البته دور از گمان نيستكه در معرض قرار دادن اين تعداد از قبايل يهود، آن هم با اين شمار فراوان، قصد آن داشتهاند كه خود را در گروههاى گوناگون بروز دهند و گستردگى و نفوذ قبايل خود را تنها به بنىقريظه، بنىقينقاع و يا بنىنضيركه به فرمان پيامبر خدا (ص) از مدينه اخراج گرديدند، محدود جلوه ندهند. از اين رو، چنين نتيجهگيرى مىشود كه درآن هنگام در مدينه يهوديان زيادى بودند و شمار فراوانى از آنان به اسلام گرويدند و پيوندى با جامعه مدينه بهوجود آوردند كه از آن پس، بخشى از نيرو و بنيان آن شناخته شدند. اين حقيقتى دور از گمان نيست؛ بهويژه آنكه در پيمانى كه پيامبر خدا (ص) پس از هجرت در مدينه نوشتند، از نام تعدادى از يهود، كه به تيرههاى اوس و خزرج منسوب بودند، ياد كرده است و آنها را در ميان امت، به همراه مؤمنان به شمار آوردهاند. (5)يهوديان در يثرب در يك منطقه فرود نيامدند بلكه بهصورت پراكنده سكنى گزيدند.سمهودى به نقل از ابنزباله اشاره به سكونتگاه يهود در مدينه كرده و گفته استكه همه آنان در زهره، كه بزرگترين دهكده مدينه بهشمار مىآمده، سكونت اختيار كرده بودند.
بنىنضير در وادى مذينيب، واقع در منطقه عاليه فرود آمدند و سكونتگاههايى در آن براى خود ساختند. آنها نخستين افرادى بودند كه در عاليه، اقدام به حفر چندين چاه كردند و ثروتى از اين راه بهدست آوردند. (6)سپس برخى از قبايل عرب بر آنها فرود آمده و با يكديگر همكارى كردند و قلعهها و خانههايى
را در آن بنا نمودند و به ثروتهايى دست يافتند. (1)آنچه كه سمهودى از بناى قلعهها و خانهها در بنىنضير ياد كرده، در حقيقت پس از فرود آمدن برخى قبايل عرب بر آنها بود و سبك آن ساختمانها، نشان از روش ساخت وساز عربها دارد. (2)به ويژه آنكه اغلب قبايل عرب، كه به بنىنضير وارد شدند، مردمى از يمن؛ همانند بنىجزماء بودند كه به جزمى شهرت داشتند (3)و بنىانيف و مربد ازبلى و بنىمعاويةبن حارثبن بهثةبن سليم از قيس عيلان (4)، و بنىناغصه (5)به شمار مىآمدند. بعيد بهنظر نمىرسد كه عربهاى مهاجر ياد شده، از يمن سبك ساختمانسازى خويش را به يثرب آورده و يا از روش عمومى آن پيروى كرده باشند.
همچنين آمده است كه عماليق نخستين گروهى بودند كه در مدينه به كشاورزى پرداخته و نخلستانهايى بهوجود آوردند و خانهها و قلعههايى را در آن، پيش از فرود آمدن يهوديان در شهر يثرب، بهوجود آوردند. (6)از اين مطلب مىتوان فهميد كه عربها در مدينه، پيش از آمدن يهوديان، داراى آگاهىهايى در مورد بناى خانهها و قلعهها داشتهاند وچنين نيست كه برخى مبناى قلعهها در مدينه و ساير شهرهاى حجاز را تنها به يهوديان نسبت دادهاند. آنان چنين ادعا كردهاند كه سرزمينهاى يادشده از سوى بسيارى از اين عربها براى سكونت برگزيده نشده بود؛ زيرا بيشترگروههاى عرب در مكانى فرود مىآمدند و سپس به مناطق ديگر كوچ
1) سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 161
2) مدنى سيد عبيد، أطوم المدينه المنوره، مقالهاى كه در مجله دانشكده ادبيات، دانشگاه رياض، 320، سال سوم، ص 220 به چاپ رسيد.
3) ابن رشته، همان مصدر، ج 7، ص 62
4) سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 162، اين قتيبه، المعارف، ص 85
5) همان، ص 163. ابن رسته اشاره كرده استكه بنىناغصه گروهى از يهود بودند. همان مصدر، ج 7، ص 62.
6) ياقوت، معجمالبلدان، ج 5، ص 84. لازم به تذكر مىدانيم كه در اين جا اشاره نماييم ميان وظيفه و كاربرد اطمها «كه همان قلعهها و خانههاى مرتفع بوده» المعجم الوسيط، ج 1، ص 20 در مدينه با برخى از كاخها در يمن شباهت فراوانى وجود داشته است. گفته شده است كه اطمها داراى سكوهاى بلندى بوده است كه بر پيرامون آن مسلط بوده و از روى آن چشمانداز زيبائى به اطراف دادشته است. اين علاوه بر آن بوده است كه بوسيله ديده بانى از روى آن، خود را از حمله دشمن و كمينگاه آنان محافظت و دفاع مىكردند انصارى، عبدالقدوس، آثار المدينه المنوره، ص 64. و نسبه به كاخهاى يمنيان اشاره گرديده است كه حميريان به علت ضرورت و اقدامى دفاعى در برابر حملههاى بدويان اقدام به ساختن كاخها و قلعههاى مستحكم و مرتفع زدند. حتى، تاريخ العربب، ج 1، ص 75 همچنانكه آنان نيز از بامها و بلندىهاى كاخهاى خود بعنوان ديدگاه و گردشگاه استفاده كرده بهطورى كه در بالاى برخى از كاخهاى يادشده را با سنگ مرم جهت نشستن و گرد هم بودن آزين نموده بودند. ياقوت، همان مصدر، ج 4، ص 210، حتى، همان مصدر، ج 1، ص 75. مانند كاخ غمدان در صنعاء كه از آنِ ملك شرح يشرحبن كعب بوده است ياقوت، همان مصدر، ج 4، ص 210. نامبرده در قرن اول پس از يلدد حكومت مىراند. حتى، همان مصدر، ج 1، ص 74 از سوى ديگر ميان بناى أُطمها و برخى از كاخهاى يمن شباهتى وجود داشت؛ زيرا هريك از آنها به شكل مربع بوده و داراى بامى بر آن بود حتى، همان مصدر، ج 1، ص 75، مدنى، سيد عبيد، أطوم المدينه المنوره، مقالهاى كه در مجله دانشكده ادبيات دانشگاه باهنر، م 3، ص 3 ص 214 به چاپ رسيد.
مىكردند. (1)منطقة عاليه با شهروندان عرب ويهودش، چنان از متراكم شد كه ناچار به توسعه به سوى غرب و جنوب غربى قبا گرفت. گروههايى از آنان؛ مانند بنىقصيص و بنىناغصه، با بنىانيف پيش از فرود آمدن اوس و خزرج بر آنها، در قبا سكونت مىكردند. (2)بنىقريظه در خانههاى خود، در عاليه، واقع در وادى مهزور فرود آمدند. (3)برادران آنها بنىهدل و بنىعمرو نيز با آنان همراه بودند. (4)بنىزعوراء در مجاورت مشربه امّابراهيم (5)
همچنين در اينجا مراد از مسجد بنىقريظه ظاهراً مسجد نضيح بوده است كه در سال 1422 ه- يعنى دو سال پيش از سوى متعصبان وهابىمسلك به غرض از ميان برداشتن آثار شيعهگرى و مسجدى كه در ميانه شيعيان مدينه وجود دارد، تخريب و از ميان برده شد. «مترجم»
كه داراى قلعهاى بودند، فرود آمدند. (6)مشربه امابراهيم، محلى در مدينه است كه در شمال مسجد بنىقريظه در عاليه نزديك حرّه مشرقى در منطقهاى كه در ايام مطرى به دشت معروف بوده است، واقع گرديده است. مشربه از آنِ اشراف بنىقاسم بن ادريس بن جعفر برادر امام حسن عسكرى عليه السلام مىباشد. مطرى، التعريف، ص 52.
اما بنىقينقاع كه بنىزيداللات نيز ميان آنها به شمار مىآيند سكونتگاه خود را در پايان پل بطحان (جسر بطحان) در ادامه عاليه قرار دادند. در آنجا بازارى از بازارهاى مدينه قرار داشت. بنىقينقاع پس از پل، در سمت راست شخصى كه از مدينه به سوى عاليه رهسپار بود، پس از گذشتن از پل، دو قلعه از آنِ خويش داشتند. (7)پل بطحان، مكانى است كه در آن نقطه وادى بطحان گسترده شده كه از شمال ماحشونيه كه امروزه به مدشونيه مشهور است، آغاز مىگردد. پايان اين پل ميان چاه مراكشيه كه درآمد آن از آنِ خانواده عبدالعال مراكشى است و ميان چاه مشرطيه قرار دارد. در اينجا پل بياضه وجود دارد كه جايگاه خانههاى بنىبياضه به همراه بنىحبين و بنىدينار است. گفته مىشود شمال ماحشونيه نخستين مجراى وادى بطحان در اجتماع خود با وادى مذينيب و وادى فهرور است. اما بنىقينقاع كه در متن آمده است هنگام پايان پل منظور آغاز بطحان در امتداد غرب ماحشونيه و غرب پل بطحان در آنجا بوده است.
عياشى، المدينه بين الماضى والحاضر، ج 18- 19.
خانههاى آنان تا قبا امتداد داشت. (8)همچنانكه مردمانى از يهود در «شوط» و «عنابس» و «والج» و «زباله» تا «عين فاطمه» سكونت اختيار كرده بودند. (9)مردم ساكن در شوط قلعهاى بهنام «شرعبى» در اختيار داشتند. اين قلعه در جنوب «ذباب» بود و از آن پس، در اختيار بنىجشمبن حارثبن خزرج اصفر، براران بنىعبدالأشهل (10)قرار داشت. ساكنين «والج» نيز در كنار قناة، اطمى (قلعهاى) از آنِ خويش داشتند. (11)يهوديان، صاحبان ثروت و مقام بودند؛ زيرا كه حاصلخيزترين زمينهاى مدينه را در اختيار داشتند. اين وضعيت زمينه را براى آنان فراهم ساخته بود كه روح برترى و تكبّر را بر ديگر عربها، كه در كنار آنان مىزيستند و همپيمانشان بودند، داشته باشند. (12)اوس و خزرج پس از بهدست آوردن قدرت در مدينه و ايجاد رابطه با عموزادگان خويش در شام، بهعنوان پشتيبانان خود بر ضدّ قدرت يهود، اقدام به خوار و ذليل كردن يهوديان نمودند. (13)از اين رو، مالكبن عجلان، پس از كشته شدن پادشاه يهود «فطيون» خود براى جلب هميارى، رو به سوى شام نهاد. (14)بهنظر مىرسد اين حادثه نزديك به زمان هجرت بوده است. گواه ما بر اين سخن آن است رواياتى كه اشاره به شاهدان جنگ احد ندارد، فرزندان مالكبن عجلان را در جنگ بدر نام بردهاند. (15)غسانيان در شام به سرعت پاسخ تقاضاى اوس و خزرج را داده و در اين راستا لشكرى به فرماندهى ابوجبيله به يثرب گسيل داشتند (16)كه اين سپاه در دامنه كوه احد فرود آمد و نيرويى را به سوى يهود فرستاد و سيصد و پنجاه نفر از افراد جنگجو و مبارز آنان را به قتل رسانيدند. (17)با چيره شدن بر بزرگان و سركردگان يهود، قدرت آنان رو به ضعف نهاد و نفوذشان از ميان رفت تا آنجا كه يهوديان خود هم پيمانان اوس و خزرج شدند! (18)يهوديان بعد از آنكه از بهكار بردن زور بر ضدّ اوس و خزرج نا اميد شدند، حيلهگرى و توطئههاى خود را بر ضدّ دو قبيله ياد شده1) ولفنسون، تاريخ اليهود، ص 11، 113، 117
2) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 163
3) سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 161، 163
4) همان.
5) هماكنون مشربه امابراهيم كه محل سكونت ماريه قبطيه همسر پيامبر خدا ص و مادر تنها فرزند ذكور پيامبر ص حضرت ابراهيم عليه السلام بوده است بعنوان قبرستان شيعه بوده كه تا حدود نيم قرن پيش، شيعيان اموات خود را در آن دفن مىكردند و امروزه ديوارى به پيرامون آن كشيده شده و نهتنها متوفائى را در آن دفن نمىكنند بلكه اجازه زيارت اهل قبور مدفون در آنكه گفته مىشود محل دفن مادر حضرت رضا كه همسر حضرت موسىبن جعفر عليها السلام نيز بوده در آن قرار دارد را نيز به كسى نمىدهند.
6) سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 164.
7) سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 164
8) ابناسحاق، السيرة، ج 2، ص 360- 361؛ ابنكثير، البداية والنهاية. م 2، ج 3، ص 211
9) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 165
10) همان، ج 1، ص 165
11) همان، ج 1، ص 165
12) همان، ج 1، ص 182
13) همان، ص 179
14) همان، ج 1، ص 179
15) واقدى، المغازى، ج 1، ص 167 چاپ اكسفورد.
16) سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 179
17) همان، ص 182
18) ابن حجر، الاصابه، ج 2، ص 269، 320؛ سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، صص 181 و 182
آغاز نمودند و آنچه خواستند در اين زمينه به مرحله اجرا درآوردند كه در نتيجه اين توطئهها، جنگهاى گستردهاى ميان اوس و خزرج بهوقوع پيوست و دو قبيله يادشده را به ضعف و سستى كشانيد. (1)تا اينكه جنگ بعاث پنج سال پيش از هجرت بهوقوع پيوست، (2)كه اين جنگ تمامى نيروى اوس و خزرج را فرسوده كرد؛ بهطورىكه ناگزير به صلح گرديدند. (3)يهوديان از صلح ميان اوس و خزرج به شدت بيمناك شدند. پس از آن بود كه ايمان خود به ظهور پيامبرى تازه را به آگاهى آنان رسانيدند. يهوديان هيچگاه پيشبينى نمىكردند كه اوس و خزرج پيش از آنها از پيامبر اسلام پيروى كنند. (4)و بهوسيله او، بر آنها چيره شوند. ليكن پيشىگرفتن اوس و خزرج نسبت به يارى رسانيدن پيامبر خدا، محمد (ص) و پيروى از او، يهود را به جبههگيرى در برابر حضرتش واداشت و آنان از ايمان و يارى او دست كشيدند. البته در ميان آنان افرادى بودند كه ايمانى راستين به محمد (ص) آورده و مصالح دنيايى و يا شخصى، آنان را به ترديد نينداخت؛ مانند يامينبن يامين، (5)و ميمونبن يامين اسقف، (6)و عبداللهبن سلام كه خود اسقفى والاتبار بود (7)و از روى ايمان و اعتقاد، اسلام را پذيرا شدند.
از داستان اسلام آوردن عبداللهبن سلام، مىتوان تصويرى دقيق از زيربناى فكرى يهود، زمان هجرت و شكلگيرى اخلاق و تجارتشان با عقايد و ايمانشان و خرج آن در راه مصالح شخصى و دنيايى را ترسيم نمود. اكنون متن يادشده را با استفاده از گفته تاريخنگاران مسلمان از نظر شما مىگذرانيم.
عبداللهبن سلام در اينباره مىگويد: چون خبرِ آمدن پيامبر خدا (ص) را شنيدم و از ويژگىها و نام و شكل ظاهر او و نيز زمانى را كه در انتظار ظهورش بودم، آگاه شدم، در آن هنگام در قُبا به سر مىبردم و خوشحال بودم ولى در ظاهر سكوت اختيار كرده بودم تا اينكه پيامبر خدا (ص) به مدينه قدم گذارد. هنگامى كه خبر ورود ايشان را شنيدم، تكبير گفتم. هنگامى كه عمّهام صداى تكبيرم را شنيد، گفت: اگر درباره موسىبن عمران خبرى مىشنيدى، بر آن نمىافزودى. گفت: در پاسخش گفتم: عمّه! به خدا سوگند او برادر موسىبن عمران است و بر همان دينى برگزيده شدهكه موسى مبعوث شد. گفت: پس به سوى پيامبر خدا (ص) آمده و اسلام را پذيرفتم.
سپس به سوى خانوادهام بازگشتم و به آنها فرمان دادمكه اسلامآورند واسلام خويش را از يهود پنهان داشتم وگفتم: اى پيامبر خدا، يهود قومى دروغگو هستند. آنان اگر به اسلام آوردن من آگاهى يابند، مرا دروغگو خوانده، ذليل مىكنند. (8)پيامبر خدا (ص) به روحيه و طبيعت درونى يهوديان آگاهى داشت. از اين رو، ملاحظه مىكنيم هنگام تنظيم نظامنامه اجتماعىِ مدينه، يهود را در موقعيت مناسبى قرار داد تا اينكه
1) سمهودى، همان مصدر، ج 1، ص 215، 216
2) همان، ص 218
3) ابناثير، الكامل، ج 1، صص 417 و 418
4) ابناسحاق، السيره، ج 2، ص 292
5) ابنحجر، همان مصدر، ج 3، ص 649
6) همان، ص 471
7) ابناسحاق، همان مصدر، ج 2، ص 360- 361؛ ابنحجر، همان مصدر، ج 3، ص 649
8) ابناسحاق، السيره، ج 2، ص 360- 361، ابن حجر، الاصابه، ج 3، ص 649، 471
از راه دوستى و همپيمانى با آنان و اقرار بر حقانيت دين و اموالشان، آنان را هدايت كرده و به سوى اسلام رهنمون سازد (1)و از آنها جز رعايت بىطرفى در جنگها و يارى دادن يكديگر، هنگامى كه دشمن به شهر حمله كند، درخواست ديگرى نداشت. (2)ابن اسحاق در اين باره مىگويد: ميان آنان پيمان يارى به همديگر بسته شد تا در برابر كسى كه با اهل اين پيمان درافتد بجنگند. (3)تاريخ اين صلح، حدود پنج ماه پس از ورود پيامبر خدا (ص) به مدينه بود. (4)اين قانون به صورت نامه يا نوشتهاى بود از سوى محمد، پيامبر (ص) با مؤمنان و مسلمانان از قريش و يثرب و هركس كه از آنان پيروى كرده و به ايشان پيوستند و همراه آنان پيكار نمودند. آنان جدا از ديگر مردمان، امتى يگانه به شمار مىآيند. (5)اين فرمان، يهوديان را به تعهّدى مالى، بيش ازآنچهكه ماليات پشتيبانى مىناميم، مجبور نساخت كه آن را در هنگام جنگ به همراه مؤمنان انفاق مىكردند. (6)و آنها را با مؤمنان يك امت به شمار آورده و يهود بر دين خود و مسلمانان بر دين خويش باشند. (7)پيامبر خدا (ص) به دلجويى از يهود پرداخت و در اين زمينه به آنان فرمود: ايمان مسلمانان به خدا و پيامبرانش با اعتقاد آنان تفاوتى ندارد. در اين راستا تا دو ماه پيش از بدر نماز خود را به سوى بيتالمقدس مىگزارد كه از اين پس رو به سوى كعبه نمود. (8)
ابنظهيره، الجامع، ص 21- 22. نيز اشاره گرديده است كه قبله در آغاز ماه هفدهم پس از ورود پيامبر ص به مدينه از شام به سوى كعبه تغيير يافت. طبرى، جامعالبيان، ج 2، ص 1- 3.
طبرى گويد: «به پيامبر خدا (ص) اختيار داده شد كه بر هر سو تمايل دارد، رو به سوى1) ابناسحاق، همان مصدر، ج 2، ص 348
2) نويسنده ناشناخته، فى سيرة الرسول، صفحه شماره 12 كتاب خطى اوقاف بغداد.
3) ابناسحاق، همان مصدر، ج 2، ص 350
4) نويسنده ناشناخته، همان مصدر، ورقه 12
5) ابناسحاق، السيرة، ج 2، ص 348
6) همان.
7) ابناسحاق، همان مصدر، ج 2، ص 350
8) ابنسعد، طبقات، ج 1، ص 241؛ مالك، الموطأ، ج 1، ص 196؛ ابنالحاج، رفع الخفاء، صفحه 73- 74،
آن نمازبگزارد، پس حضرتش بيتالمقدس را برگزيد تا از اين راه، دل اهل كتاب را بهدست آورد.» (1)بيتالمقدس شانزده ماه، قبله پيامبر خدا (ص) بود و به هنگام نماز صورتش را رو به سوى آسمان مىنمود، تا اينكه پروردگار صورت او را رو بهسوى بيتالحرام گردانيد. (2). (3)
رسول جعفريان، سيره پيامبر خدا، ج 1، ص 420 «م»
برخى معتقدند كه انتخاب بيتالمقدس بهعنوان قبلهگاه، پس از هجرت به مدينه، به فرمان پروردگار بود. (4)پيش از آن گروهى از مسلمانان، در روزهاى نخستين پس از هجرت، رو به سوى كعبه شدن هنگام نماز را والاتر مىپنداشتند.در روايتى ازكعببن مالك آمده است: «ما به همراه حاجيان قوم خود، رو به سوى حج و نماز گزارديم و دستوراتى آموختيم، و براءبن معرور، بزرگ و سرور ما نيز همراهمان بود. او گفت: به خداوند سوگند، ديدم كه اين خانه؛ يعنى كعبه را در پشت سر خود قرار ندهم و به سوى آن نماز گزارم. گفت: پس پاسخ داديم: به خدا سوگند پيامبر ما به ما چنين دستورى را نداده است. او به سوى شام نماز مىگزارد و قصد آن نداريم كه با او مخالفتى كنيم. كعب ادامه مىدهد: پس هرگاه هنگام نماز مىشد، ما رو به سوى شام نماز مىگزارديم و او رو به سوى كعبه مىنمود. (5)ليكن دلهاى روحانيان يهود پر از دشمنى و حسد و كينه بود؛ زيرا پروردگار با انتخاب پيامبرى از عرب، آنان را در جايگاه ويژهاى قرار داده بود (6)در حالىكه يهوديان خود را
1) طبرى، همان مصدر، ج 2، ص 4
2) طبرى، همان مصدر.
3) ابن رخداد پس از گذشت شانزده يا هفده ماه از هجرت روى داد و نشان از بحران روابط مسلمانان و يهوديان دارد. در ضمن بايد دانست كه تغيير قبله به كعبه، براى اعراب جزيره قابل توجه بود زيرا آنان اعتبار ويژهاى براى كعبه قائل بودند. البته اسلام اعتبار كعبه را در سورههاى مكى و حتى در همين سوره بقره و پيش از آيات فوق مطرح كرده بود. اما اكنون با قبله شدن آن، زمينه جديدى براى جذب اعراب بوجود مىآمد. برخى از مفسران اين احتمال را دادهاند كه به دليل جذب اعراب و علاقه خاص پيامبر خدا ص به مسلمان كردن آنها، آن حضرت علاقمند به تغيير قبله بودند. مجمعالبيان، ج 1، ص 227. با تغيير قبله فاصله ميان مسلمانان و يهوديان بيشتر گرديد كه موجب خشم و غضب آنان نير گرديد. بعدها يهوديان مسلمانشدهاى چون كعبالاحبار مىكوشيدند فضيلت بيتالمقدس را بيش از كعبه نشان دهند كه البته مورد انكار امامان شيعه عليه السلام بهعنوان حافظان نسبت اصيل اسلام بود امام باقر عليه السلام نقل كعبالاحبار را كه كعبه هر صبحگاهان بر بيتالمقدس سجده مىكند سخن كذب دانستند، كافى، ج 4، ص 239؛ بحارالانوار، ج 46، ص 354.
4) طبرى، همان مصدر، ج 2، ص 5- 4
5) ابن قدامه، الاستبصار، صفحه 31
6) همان.
فرزندان خدا مىشمردند. (1)
Holt P. M; The Cambridge History of Islam, vol. 1 p. 44
به نظر مىرسد، يهوديان كه خود چرخاننده زندگى اقتصادى و مالى در مدينه بودند، از اينكه مىديدند با افزايش مهاجرين به مدينه، كه درميان آنان مردان بزرگى از اقتصاد و بازرگانى قريش و ثقيف وجود داشت، محوريت چرخانندگى در مدينه را از دست مىدهند، دچار ترس و واهمه گرديدند. آنان هنگامىكه احساس كردند پس از پيروزى جنگى و سياسى در روز بدر، قدرت اجتماعى مهاجرين افزايش مىيابد، واهمه بيشترى به دل راه دادند. از اين رو، در موقعيتهاى بعدى، اقدام به نقض عهد و پيمانى كردندكه ميان آنان و پيامبر خدا (ص) وجود داشت. (2)يهوديان بدين وسيله قصد آن داشتند كه آن مركز را سست گردانيده و وضعيت آرام و رو به استحكام آن را، از راه بهوجود آوردنِ شك و ترديد در جامعه مدينه، متزلزل سازند. در اين راستا، روش پيامبر (ص) چنين بود كه تا شخصى دشمنى خود را آشكار نساخته باشد، با او از در مخالفت درنيايد. از اين رو، حضرت راه نرمخويى و ملايمت را در برابر يهوديان در پيشگرفت و آنان را با گواههاى خودشان و نيز اشاره بهآنچه كه در كتابشان درباره پيامبرى محمد (ص) آمده بود، به سوى خداوند دعوت مىنمود، (3)تا آنجا كه خود در عبادتخانههاى آنان، كه «مدراس» ناميده مىشد، حضور پيدا كرد و يهوديان را به سوى پروردگار دعوتنمود و بهوسيله آنچه كه در كتابشان وجود داشت، آنان را به گواهى مىگرفت. (4)ليكن يهوديان همچنان درگناه و كژراهى باقى ماندند، تا آنجا كه خطر آنان، زندگى پيامبر خدا (ص) را مورد تهديد قرار داد؛ بهطورىكه ياران پيامبر (ص) از بيم صدمه رسانيدن به حضرتش، او را در حركت كردن شبانه در مدينه تنها نمىگذاردند. (5)دشمنى آنان از تعدّى به پيامبر خدا (ص) گذشت و مسلمانان را نيز در برگرفت، تا آنجاكه مسلمانان را آشكارا مورد اهانت قرار مىدادند. (6)آنان در اين حركتهاى پرخاشكننده، عبداللهبن ابى را پشتوانه نيرومند خويش بهشمار مىآوردند. (7)از سوى ديگر آنان شجاعت وى را در ميان قبايل يهود، زبانزد قرار مىدادند. (8)اما تجربه و شناخت پيامبر (ص) او را واداشت كه با شتاب، مانع از پيشرفت مقصود آنان شود. بنابراين، بنىقينقاع را غافلگير ساخت و آنان را به محاصره درآورد و چيزى نمانده بود كه آنان را در ازاى خيانت و نقض عهد و پيمانشان، قتلعام نمايد. (9)يعنى، فاسقان كسانى هستند كه پيمان خدا را، پس از محكم ساختن آن، مىشكنند؛ پيوندهايى را كه خدا دستور داده برقرار سازند، قطع نموده، و در روى زمين فساد مىكنند؛ اينها زيانكارانند. و نيز نظر كنيد به طبرى، همان مصدر، ج 1، ص 182- 183.
ليكن وضعيت چنين اقتضا كرد كه آن حضرت فرمان به تبعيد ايشان به سوى شام صادر كند و سرانجام يهوديان بنىقينقاع در اذرعات (10)أذرعات، منطقهاى در سرزمين شام كه نيز يذرعات خوانده شده است. حميرى، الروض العطار، ص 19، همدانى، صفته جزيرةالعرب، ص 329.
فرود آمدند. آنان مجبور شدند زنان و فرزندان خود را به همراه برده و ثروت و نيز سلاحهاى خويش را در اختيار پيامبر (ص) قرار دهند.پيامبر خدا (ص) اجراى حكم يادشده درباره يهوديان را، پس از آگاهى از حقيقت دشمنىهاى يهود از سوى پروردگار، به مرحله
1) ابناسحاق، السيرة، ج 2، ص 358؛ شلبى، التاريخ الاسلامى، ج 1، ص 254،
2) ابناسحاق، همان مصدر، ج 2، ص 560، ص 682، 684، 700، 715، 21؛ بلاذرى، الانساب، ص 308
3) ابناسحاق، السيره، ج 2، ص 385- 389؛ ابنحجر، الاصابه، ج 2، ص 492
4) طبرى، جامعالبيان، ج 3، ص 217
5) ابنحجر، همان مصدر، ج 2، ص 226- 227
6) ابنالحاج، رفع الخفاء، صفحه 79؛ بلاذرى، الانساب، ص 308- 309
7) بلاذرى، همان مصدر.
8) ابنالحاج، همان مصدر، صفحه 79
9) خداوند درباره يهود فرموده است، الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى اْلأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ بقره، 27
10) بلاذرى، الانساب، ص 308- 309
عمل در آورد. خداوند در اين باره مىفرمايد: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ ... (1)
«كسانى كه كافر شدند، براى آنان تفاوت نمىكند كه آنان را (از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى؛ ايمان نخواهند آورد.»
بهطورىكه اشاره شد، اين آيه درباره يهوديانى است كه در دوران پيامبر خدا (ص) پيرامون مدينه زندگى مىكردند و هشدارى است بر عدم ايمان آنان به پيامبر و انكار وى، با اينكه نسبت به حضرتش آگاهى داشتند. (2)بنىنضير نيز دچار اشتباه بنىقينقاع شده و با اعتماد بر عبداللهبن ابىّ، كه مردى سست و منافق بود، پيمان و عهد خويش را شكستند و در قلعههاى خويش، با اميد از بهرهگيرى دوهزار نفر از جنگجويان وى، در برابر مسلمانان سنگر گرفتند. (3)ليكن سرانجام نيز آنان مجبور شدند دارايىهاى خود را بر شتران بار كرده و بدون بردن سلاحهاى خويش، به شام تبعيد گردند. (4)بنىقريظه، لشكر احزاب محاصرهكننده مدينه را ياران خوبى براى خود برضدّ محمد (ص) پنداشتند، از اين رو، عهد خود را شكسته و با دشمنان مسلمانان پيمان بستند. (5)پيامبر خدا (ص) نقض پيمان از سوى بنىقريظه در وضعيت سخت و حساس را، خيانتى بزرگ بهشمار آورد و كيفر آنان را كشتن هفتصد و پنجاه جنگجوى آن تعيين كرد. (6)
ابنحجر، الأصابه، ج 2، ص 538. ابناسحاق تعداد پيكارگران بنىقريظه را در گفته خود كه افزون بر آن شمارش كرده است مىگويد: آنان ميان هشتصد الى نهصد نفر جنگجو بودهاند. السيره، ج 3، ص 721.
پيامبر (ص) زنان و فرزندان آنان را زنده نگاه داشت و بهعنوان اسير مسلمانان به شمار آورد. (7)فرمان پيامبر خدا (ص) درباره بنىقريظه و بنىنضير و بنىقينقاع، كه شامل كشتن و تبعيد بازماندگان بود، اقدامى سياسى و امنيتى به شمار مىآمد، كه امنيت جامعه اسلامى در مدينه آن را درخواست مىنمود و هيچگاه ريشه در تعصبات مذهبى يا خونى نداشت. پيامبر خدا (ص) پيش از آن، آزادى دين يهوديان را تضمين كرده بود (8)و با آنان مانندكسانى برخورد كردكه از طريق پيوندها و زناشويى خويشاوند شده بودند. (9)نويسنده ناشناخته، فى سيرة الرسول، صفحه 2
اين فرمان شامل عناصر باقىمانده از يهوديان مدينه، كه برخى از آنان اسلام را پذيرا شده بودند و يا همچنان بر دين خود باقى بودند، نگرديد.براى كامل شدن سخن درباره يهود، بهعنوان عناصر غيرمسلمان در جامعه مدينه، شايسته است به بررسى اين گروه از افراد و تأثير جريان اسلام در آنها بپردازيم و چگونگى تأثيرپذيرى در آن جامعه را مورد بررسى قرار دهيم.
يهوديان در جامعه مدينه، عناصرى برتر از ديگر افراد غيرمسلمان، به شمار مىآمدند. پيامبر خدا (ص) از آغاز هجرت به مدينه، سعى داشت يهوديان را بر پذيرش اسلام جذب كند و در اين راستا از هيچ كوششى دريغ نمىكرد؛ زيرا آنان خود گروهى بودند كه بعثت حضرتش را به اوس و خزرج پيش از مبعوث شدن پيامبر (ص) نويد مىدادند. از اين رو، پيامبر (ص) گروهى از مسلمانان، مانند معاذبن جبل و بشربن براء و داودبن سلمه را به ميان آنان گسيل مىداشت و نامبردگان به
1) ابنالحاج، رفعالخفاء، صفحه 80.
2) بقره، 6
3) طبرى، جامعالبيان، ج 1، ص 108
4) ابنالحاج، همان مصدر، صفحه 88
5) واقدى، المغازى، ص 291- 292 چاپ اول.
6) طبرى، تاريخ، ج 2، ص 488؛ ابننجار، الدرة، ص 54،
7) ابنحجر، همان مصدر، ج 1، ص 201؛ ابننجار، همان مصدر، ص 54
8) ابناسحاق، السيره، ج 2، ص 350؛ دياربكرى، تاريخ الخميس، ج 1، ص 353
9) واقدى، المغازى، ج 1، ص 410- 412، چاپ اكسفورد.
بهترين روش و به هدفِ جذب آنان به اسلام، به بحث و گفتگو مىپرداختند. (1)پذيرش دعوت پيامبر خدا (ص) از سوى يهوديان، بسيار اندك بود تا آنجا كه گفته شده، از بنىنضير، غير از سعدبن وهب و سفيانبن عميربن وهب، هيچكس اسلام را نپذيرفت. (2)اين وضعيت بر ساير قبايل يهود نيز صدق مىكرد؛ زيرا تعداد اندكى از آنان دعوت اسلام را بهصورت ايمانى قلبى پذيرا گرديدند. (3)
ابن حجر، همان مصدر، ج 1، ص 222، 231، ج 2، ص 400
از گروه يهوديان، تنها افرادى كه اسلام آوردند عبارتند از، جبلبن جوالبن صفوانبن بلالبن أسرمبن اياسبن عبد غنمبن جحاشبن محالهبن مازنبن ثعلبهبن سعدبن ذبيان شاعر ذبيانى سپس ثعلبى كه يهودى بوده و اسلام آورد. ابنحجر، ج 1، ص 222، و جريح اسرائيلى. ابنحجر، همان مصدر، ج 1، ص 231 و ثعلبهبن سعيد، و اسيدبن سعيد و اسدبن عبيد، كه افرادى از هدل به شمار مىآمدند. نامبردگان در شبى كه فرمان پيامبر خدا ص بر بنىقريظه صادر گرديد، مسلمان شدند. ابناسحاق، همان مصدر، ج 3، ص 719، ابن عبدالبر، همان مصدر، ج 1، ص 68، ابناثير، أسدالغابه، ج 1، ص 69- 70، و نيز زيدبن سعيد يكى از روحانيون يهود بود كه اسلام را پذيرا گرديد. اغلب اين افراد از دانشمندان و ثروتمندان يهود به شمار مىآمدند كه اسلام را قلباً پذيرا گرديدند. نووى، تهذيب الاسماء واللغات، ج 1، ص 204.
در اين ميان، برخى از روحانيون يهود، بهعلت آشنايى پيشينآنان از نشانههاى بعثت و نبوت، سريعتر از ديگران اسلام را پذيرفتند. (4)از ميان اين روحانيان، عبداللهبن سلام (5)بود كه مىگفت: صفت و نام و شكل ظاهرى او (پيامبر) و زمانى را كه چشم به راه او داشتيم، شناختم. (6)از خانواده عبداللهبن سلام، فرزندانش محمد، (7)يوسف (8)و برادرانش سلمه، (9)ثعلبه (10)و سلامبن اخته (11)اسلام آوردند.از احبار و روحانيون يهود نيز اين افراد به محمد (ص) ايمان آوردند: يامينبن يامين، ميمونبن يامين، (12)زيدبن سعنه (13)، يا سعيه (14)كه مىگفت: هيچ علامتى از نبوت وجود نداشت، مگر آنكه در سيماى محمد (ص) هنگامى كه او را نگريستم، آنها را ديدم (15)و عبداللهبن سالم (16)و تمامبن يهودا (17)و مخيريق، كه روحانى بنىثعلبةبن فطيون به شمار مىرفت. (18)در ميان يهوديان، بنىقريظه از بالاترين نسبت در پذيرش دين اسلام برخوردار بود؛
1) ابناسحاق، السيرة، ج 2، ص 389؛ ابنحجر، همان مصدر، ج 1، ص 473
2) ابنحجر، همان مصدر، ج 1، ص 473
3) ابن عبدالبر، الاستيعاب ضميمه الاصابه، ج 1، ص 68،
4) ابنحجر، الاصابه، ج 1، ص 566
5) ابناسحاق، السيره، ج 2، ص 360- 361؛ ابنحجر، همان مصدر، ج 3، ص 649
6) ابناسحاق، همان مصدر، ج 2، صص 360- 361؛ ابنحجر، همان مصدر، ج 3، صص 211 و 212، 649
7) ابنحجر، همان مصدر، ج 3، ص 379
8) همان، ص 671
9) ابنحجر، همان مصدر، ج 2، ص 65
10) همان، ج 1، ص 199
11) همان، ج 2، ص 59
12) همان، ج 3، ص 659، 671
13) همان، ج 1، ص 566
14) نووى، تهذيب الاسماء واللغات، ج 1، ص 204
15) ابنحجر، همان مصدر، ج 1، ص 566
16) همان، ج 3، ص 671
17) همان، ج 1، ص 183
18) ابناسحاق، همان مصدر، ج 2، ص 359
زيرا (پس از به قتل رسيدن مردان پيكارگر آنان) زنان و فرزندان آنها در حكم اسيران مسلمانان به شمار مىآمدند. (1)اغلب اين يهوديان مسلمانشده را نوجوانانى تشكيل مىدادند كه شامل عفو پيامبر (ص) گرديده و به قتل نرسيده بودند. (2)ابنحجر نام بيش از دوازده نفر قرظى مسلمان را آورده كه هريك از آنان يا از صحابه بوده و يا روايتى را از پيامبر (ص) نقل كردهاند. (3)در دوران پيامبر خدا (ص)، مدينه همچنان داراى تعدادى نهچندان كم از يهود بود، كه بر دين خود باقى مانده بودند، همچون عبداللهبن صائدكه پدرش از يهوديان بهشمار مىآمد ليكن خود نمىدانست كه وابسته بهكدام قبيله بوده است. نامبرده در دوران پيامبر خدا (ص) به دنيا آمد و در طول دوران پيامبر خدا (ص) به همراه خانوادهاش در مدينه زندگى كرد. (4)روزى پيامبر (ص) از كنار او عبور نمودند، در حالىكه با كودكان مشغول بازى بود. نامبرده به مرحله بلوغ قدم نگذارده بود و در دروان كودكى به سر مىبرد (5)به باقىمانده افراد يهود در مدينه، آزادى در دين و انجام مراسم ويژه مذهبى داده شد. همچنين، برخى از اين يهوديان بهعلت آگاهى و آشنايى به برخى از راههاى پيرامون مدينه، بهعنوان راهنما از سوى پيامبر (ص) بهكار گرفته شدند. اين در حالى بود كه هيچيك از آنان را مجبور به ترك مدينه نساختند. (6)در تاريخ آمده است كه برخى از اين افراد، در دوران خلافت ابوبكر اسلام را برگزيدند. (7)در ميان جوانان يهود، افرادى بودند كه به پيامبر خدا (ص) خدمت مىكردند و پيامبر (ص) نيز به هنگام بيمارى آنان، از ايشان عيادت به عمل مىآورد. (8)در مدينه يهوديان را با ديده همپيمان مىنگريستند كه از عدل و انصاف در جامعه برخوردار بودند (9)و در اجتماع مدينه از زندگى مالى و اقتصادى نيكويى برخوردار بودند. (10)بهنظر مىرسد كه تبعيد بنىقينقاع و بنىنضير و كشتن مردان بنىقريظه تأثير فراوانى بر تعداد يهوديان مدينه نگذاشت؛ زيرا آنان بيست و چند قبيله بودند كه در مدينه زندگى مىكردند. (11)همچنانكه فعاليت آنان را نسبت به بازيابى جايگاه نفوذ و قدرتشان در مدينه، تضعيف نگردانيد. پيوند و دوستى ميان اوس و خزرج موجب نگرانى و واهمه بازماندگان يهود مدينه شده بود. آنان توطئهها و تفرقهافكنىهاى خود را در ميان اوس و خزرج آغاز كردند؛ از آن جمله، داستان شاسبن قيس است. او مردى يهودى بود. روزى از كنار جمعى از اوس و خزرج كه در حال گفتگو با يكديگر بودند، گذشت. دوستى ميان اوس و خزرج، پس از آن همه دشمنىها موجب خشم و غضب وىگرديد. پس، از جوانى يهودى كه همراه او بود، خواست ميان آنان رفته و جنگ بعاث را به يادشان آورد. (12)چيزى نمانده بود كه اين توطئه فتنهاى را بهوجود آورد، ليكن با آگاهى پيامبر خدا (ص) از آن، و دخالت در آن، فتنه
1) ابنحجر، الاصابه، ج 1، ص 519، ج 3، ص 297
2) بلاذرى، فتوحالبلدان، ج 1، ص 23؛ ابنحجر، همان مصدر، ج 3، ص 287
3) اين افراد عبارتند از، عمارهبن سعد. ابنحجر، همان مصدر، ج 3، ص 81، و ابوثعلبه ابنحجر، همان مصدر، ج 4، ص 30، و كثيربن سائب ابنحجر، همان مصدر، ج 3، ص 286، و كعببن سليمبن أسد، و زبيربن عبدالرحمنبن زبير، و رفاعه، و عطيه فرزندان قرظه، و رافع قرظى، و رفاعهبن سموأل، و اسد و اسيد فرزندان كعب، و ثعلبةبن ابىمالك ابنحجر، همان مصدر، ج 1، ص 201، 501، 518، 519، 584، ج 3، ص 297.
4) ابنحجر، همان مصدر، ج 3، ص 133- 135
5) همان.
6) ابنحجر، الاصابه، ج 1، ص 187
7) همان.
8) همان، ج 2، ص 430
9) همان، ج 1، ص 366، 483
10) همان، ج 1، صص 366، 483، ج 3، ص 393؛ بلاذرى، فتوح البلدان، ج 1، ص 18، 25 و 26
11) سمهودى، وفاء الوفا، ج 1، ص 265
12) ابناسحاق، السيره، ج 2، ص 396؛ ابنحجر، همان مصدر، ج 1، ص 87
خاموش گرديد. (1)وجود اين تعداد از يهوديان و ديگر همپيمانان در مدينه، پيامبر خدا (ص) را بر آن داشت كه عُشريه (ماليات يكدهم) را توضيح داده و مقرر نمايند كه اين مقدار ماليات تنها بر يهوديان و مسيحيان واجب بود و مسلمانان از پرداخت آن معاف بودند. (2)اين مطلب ما را بر اين هدايت مىكند كه درباره ديگر گروههاى دينى غير از يهودى در مدينه، بهصورت فشرده به سخن بپردازيم.
قادر فاضلى
پيامبر (ص) در مخزن الاسرار
مخزن الاسرار، كه نخستين اثر منظوم جناب حكيم نظامى است، به واقع مخزنى است از اسرار الهى و مىتوان گفت كه: پُربارترين و پرفروغترين اثر نظامى، همانا مخزنالأسرار است. نظامى در اين كتاب، بعد از راز و نياز به درگاه بىنياز، به مدح حضرت پيامبر اعظم (ص) پرداخته و در حدّ بسيار عالى، عظمت وجودى آن جناب را شرح داده است. در چند بيت محدودى كه آن جناب را مدح كرده، مطالب متنوع و عميقى در ابعاد وجودى آن حضرت آورده است كه بعضى از آنها، همانند مطالبى است كه عارفان و شاعران ديگر نيز گفتهاند، ليكن بعضى از آنها منحصر به او است.
براى اينكه محتواى اشعار وى، از پشتوانه محكم دينى برخوردار باشد و فقط جنبه ذوقى به خود نگيرد، آيات و احاديث متعددى را اساس سروههايش قرار داده است.
وى در اين كتاب چندين بار به نعتِ پيامبر خاتم (ص) پرداخته و هر بار مطالبى نو در خصوص مقام و منزلت وى بيان كرده است:
اوليّت پيامبر خاتم (ص)
نظامى در نخستين مدح خود، كه پس از مدح و ستايش خداوند آغاز مىشود، به اوّليت رسول الله در خلقت پرداخته و مىگويد:
تخته اول كه الف نقش بست بر در محجوبه احمد نشست
حلقه حى را كالف اقليم داد طوق ز دال و كمر از ميم داد
لا جرم او يافت از آن ميم و دال دايره دولت و خط كمال
بود درين گنبد فيروزه خشت تازه ترنجى زسراى بهشت
رسم ترنج است كه در روزگار پيش دهد ميوه پس آرد بهار
كُنْتُ نَبيّا چو عَلَم پيش برد ختم نبوت به محمد سپرد
مه كه نگين دان زبرجد شدست خاتم او مهر محمد شدست (1)
از در زمان، بحثى كه در عرفان مطرح بوده و هست، مسأله اوّليت رسول الله (ص) در خلقت است. گويند: وجود مقدس پيامبر، اوّلين مخلوق الهى بوده و ساير آفريدگان بعد از وى و به بركت او وجود يافتهاند.
تكيهگاه اين مباحث، چند حديثى است كه از خود پيامبر (ص) در اين زمينه وارد شده كه فرمود:
«أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِى» (2)
«اوّلين چيزى كه خدا آفريد، نور من بوده است.»
در حديث ديگر فرمود:
«كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ (أَوْ بَيْنَ الرُّوحِ وَ الْجَسَدِ)». (3)
«من پيامبر بودم در حالى كه آدم (ع) هنوز در مرحله آب و گِل (ميان روح و جسم) بود.»
برخى از آيات و احاديث بيانگر اشرفيت حضرت رسول (ص) است. روشن است كه اشرف مخلوقات بايد اقدم و اوّل آنان نيز باشد؛ زيرا نزديكترين موجود به خدا، گرامىترين آنها نيز هست و پيامبرخدا (ص) كه از نظر مقام نزديكترين بنده خدا به خداست، از نظر وجود نيز بايد نزديكترين باشد؛ چرا يكى از صفات الهى، ازليّت و قِدمت اوست. پس رسول الله نيز در
ازليّت و قدمت بايد مقرّبترين باشد كه هست. از اينرو نظامى اوّلين تجلّى را در وجود احمدى دانسته، مىگويد:
تخته اول كه الف نقش بست بر در محجوبه احمد نشست
الف كه اوّلين حرفِ لفظ جلاله «الله» و «احد» است و اين دو از نامهاى شريف الهىاند، اوّلين تجلّى و نمودش در وجود شريف احمد (ص) بوده است.
همانگونه كه الف در سلسله حروف، اوّلين حرف بوده و ساير حروف در مراتب بعد هستند و به قول بعضى، ساير حروف تكرار الف در شكلهاى مختلفاند؛ مثلًا «ب، ت و ...» الف افقىهستند. يا تشكيل شده از چند الفاند؛ مانند «ا-- ا» كه وقتى فاصله برداشته شود، «ب» به وجود مىآيد. همچنين است ساير حروف مثل «ط- د- ح» از چند الف به هم چسبيده حاصل شدهاند به اين شكل:
در رياضيات نيز اين نظريه طرفدار دارد كه مىگويند: عدد واقعى يك «1» است كه همان الف باشد. بقيه اعداد تكرار يك هستند؛ مثلًا 2، 3 و ... تكرار به تعداد آنهاست و مثلًا عدد «1000» تكرار هزار مرتبه يك مىباشد. از اينرو، توحيد را، هم در عالم اعداد و هم در عالم اعيان، ثابت كردهاند.
نظامى گويد: احمد (ص) مظهر و مجلّاى حضرت احد است. اوّلين حرف الله و احد در اول اسم احمد قرار گرفته است و اول بار او را به وجود آوردهاند.
تخته اول كه الف نقش بست بر در محجوبه احمد نشست
اگر كلمه «محجوبه» درست باشد، چنين معنى مىشود كه حقيقت احمديه قبل از خلقت، در حقيقت احديّه محجوب بود. اول الله در اثر تجلّى و بروز حقيقت احمديه را از حجاب ذات كه همه حقايق به نحو بسيط و كلّى در آن محتجباند بيرون آورد. از اينرو، احمد اوّلين ظهور از حجاب ذات بوده است كه در عرصه اسماء و صفات آشكار گشت.
اگر «محجوبه» را «محبوبه» بخوانيم نيز درست است و معنا چنين مىشودكه: حقيقت احمديه اوّلين محبوب حقيقى الهى است. از اينرو، الف احديت در ممكن غيب مطلقه قبل از خلقت پرچم بر در خيمه محجوب خود كه احمد است برافراشت و حقيقت محجوب خود را از عالَم ذات به عرصه صفات و اسماء آورد.
حلقه حى را كالف اقليم داد طوق زدال و كمر از ميم داد
لاجرم او يافت از آن ميم و دال دايره دولت و خط كمال
«الحىّ» از اسماء ذاتيه الهى است. همه حيات تجلّى اسم شريف «حى» است. «الله» اسم اعظم خدا بوده و همه اسماء الهى زير مجموعه اين اسم اعظماند. وقتى الفِ «الله» خواص حيات را ظاهر سازد و اسم الحىّ را از دل خود بيرونآورد، بايد موجود زندهاى بيافريندكه مظهر «الحىّ» باشد. اوّلين تجلّى دهنده به اسم الحى، ميم و دال احمد (ص) است. اقليم و دولت اسم الحى را ميم و دال احمد معيّن كردند.
اينكه جناب شيخ محمود شبسترى مىگويد:
احد در ميم احمد گشت ظاهر در اين دور اول آمد عين آخر
ناظر به اين مضمون است؛ زيرا اگر ميم را از «احمد» بردارى، به «احد» تبديل مىشود. فرق ميان اين دو، همانگونه كه لفظاً در حدّ يك حرف ميم است، در معنا نيز چنين است:
ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهانىاندر اين يك ميم غرق است
ميم احمد، ميم امكان است. كه در احد لفظاً و معناً وجود ندارد. چون او واجب الوجود بالذات بوده و امكان به هيچ وجه در آن راه ندارد. نه در حقيقت احديّت امكان راه دارد و در ظاهرش كه ميم نشانه آن است. ميم احمد همانند كمبربندى است به دور حيات و دالش طوقى كه بر الحى پيچيدهاند و او را از مرحله غيبت مطلقه ذاتيه خارج كردند و عيان نمودند و همه موجودات از اين مرحله به بعد ظاهر گشتند. پس احمد موجب بروز خلقت شده است. به همين جهت جهان در ميم احمد غرقاند؛ چون حيات در ميم احمد است و خارج از اين دولت، حياتى وجود ندارد.
خاتميت پيامبر خاتم (ص)
نظامى بعد از بيان اوّليت پيامبر، كه اوّلين مخلوق الهى بوده، به آخر و خاتميت وى نيز پرداخته و مىگويد: همانگونه كه قبل از مخلوقى و قبل از هر پيامبرى، آن حضرت وجود داشته، بعد از همه پيامبران نيز وجود خواهد داشت، اگر جهان به حيات خود ادامه مىدهد براى اينكه دَم به دم از ميم احمد حيات كسب مىكند.
او اگرچه در جسم بعد از انبياى ديگر آمده است، ولى در روح و حقيقت، قبل از همه آنها
وجود داشته و بعد از آنها نيز وجود خواهد داشت.
كنت نبيا چو عَلَم پيش برد ختم نبوت به محمد سپرد
مه كه نگيندان زبرجد شدست خاتم او مهر محمد شدست
گوش جهان حلقه كش ميم اوست خود دو جهان حلقه تسليم اوست (1)
شمسه نه مسند هفت اختران ختم رسل خاتم پيغمبران (2)
خاتميت پيامبر (ص) در اشعار نظامى، ريشه قرآنى دارد؛ زيرا قرآن فرموده است:
ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخاتَمَ النَّبِيِّينَ. (3)
«محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نبوده ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است.»
خاتميت سه ركن اساسى دارد:
الف) جامعيت، تا دين جامع نباشد، نمىتواند خاتم باشد؛ زيرا دين خاتم بايد همه احتياجات بشر را تا قيامت جوابگو باشد تا ديگر به دين جديد نيازى نيفتد. مصداق دين جامع آن است كه:
وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِىِ كِتابٍ مُبِينٍ. (4)
«و هيچ تر و خشكى نيست مگر اين كه در كتاب آشكار مشخص شده باشد.»
ب) جاودانگى، دين جامع اگر جاويد نباشد و دستخوش تحريف و دستبرد ديگران شود، از خاتميت مىافتد. اما وقتى از تحريف مصون ماند، در اين صورت جوابگوى انسانها در همه اعصار خواهد شد. قرآن در مصونيت خويش مىفرمايد:
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ. (5)
«همانا ما خود قرآن را نازل كرديم و خود حفظش خواهيم كرد.»
ج) كامليت، دين اگر جامع و جاويد باشد، بايد كامل نيز باشد؛ يعنى هيچ نقص و كمبودى در او يافت نشود. وقتى كامليت دين به همراه جامعيت و جاويد بودنش باشد ديگر وجود دين لغو مىگردد. قرآن در خصوص كامليت خود فرمود:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً. (6)
«امروز دين شما را كامل نموده و نعمتهايم را در حق شما به اتمام رسانده و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد.»
جهان تا باقى است حلقه به گوش ميم حضرت احمد (ص) است و ديگر گوش به حرف دين ديگرى غير از دين احمد نخواهد داد.
گوش جهان حلقه كش ميم اوست
خود دو جهان حلقه تسليم اوست اشرفيت و عصمت پيامبر (ص) خاتميّت پيامبر، دليل بر اشرفيت اوست؛ چون اشرف انبيا است، خاتمِ آنها نيز هست. عصمت پيامبر (ص) آنچنان عظيم است كه عصمت همه عصمتيان از اوست.
يكى از اسرار امّى بودن پيامبر (ص) اشرفيت و عصمت اوست. كسى كه همه علوم را بدون واسطه از خداى سبحان مىگيرد، چه نيازى به خواندن و نوشتن دارد. ناداشته ندارد تا از راه خواندن بداند. همه خواندنىها را خداوند مستقيم به او آموخته است كه:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ ..... اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأَكْرَمُ الَّذِى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ. (1)
«بخوان به نام خدايت، كه آفريد ..... بخوان كه خداى بسيار گرامى تو، آن خدايى است كه به واسطه قلم آموخت، تعليم داد به انسان آنچه را كه نمىدانست.»
از اينرو پيامبرش را امّى قرار داد تا از هيچ كتابى جز قرآن نخواند.
هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ. (2)
«و اوست آن خدايى كه از ميان امّىها فرستادهاى برانگيخت كه آيات الهى را براى آنها مىخواند و پاكشان مىگرداند و كتاب و حكمت به آنها ياد مىدهد.»
بعضىاز بىسوادان، كه پيامبر را باسواد به معنى خوانا ونويسا معرفىكردهاند، استدلالشان اين است كه خواندن و نوشتن كمال است و پيامبر بايد همه كمالات را داشته باشد. پس بايد خواندن و نوشتن بداند.
عقل سليم و قرآن كريم به خلاف اين گفته رفتهاند؛ زيرا خواندن و نوشتن، مىتواند يكى از وسايل كمال باشد. هرگز فى نفسه كمال نبودهاند؛ زيرا هزاران بلكه ميليونها نفر ظالم و دروغگو و ... از ميان نويسندگان و خوانندگان بودهاند و هستند و خواهند بود. اگر كمال به خواندن و نوشتن بود، هيچ خوانا و نويسايى نبايد در مسير ضدّكمال حركت مىكرد.
بدين جهت قرآن كريم خواندن و نوشتن را از ساحت مقدّس حضرت رسول (ص) دور دانسته، فرمود:
وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ. (1)
«و تو قرآن را به دست خود ننوشتهاى كه اگر مىنوشتى باطلگران در پيامبرىِ تو شك مىكردند.»
عطار چه نيكو گفته است كه:
علم يك يك ذره چون بودش عيان امّىآمد كو ز دفتر بر مخوان
با توجه به اين امور، همه عرفا و دانشمندان گرانقدر اسلامى، بر امّى بودن پيامبر به معناى ناخوانا و نانويسا بودن معتقد بودهاند و آن را يكى از معجزات اسلام و افتخار مسلمين دانستهاند. جناب حكيم نظامى نيز فرمود:
خواجه مسّاح و مسيحاش غلام آنَت بشير و اينت مبشّر به نام
امّىِ گويا به زبان فصيح از الفِ آدم و ميم مسيح
همچو الف راست به عهد و وفا اول و آخر شده بر انبيا (2)
همه پيامبران، غلام اويند؛ زيرا شأنى از شؤون او هستند. با اينكه امى است ولى فصيحتر از او وجود ندارد. اوّل و آخرِ همه پاكان است. همه معصومين عصمتشان از عصمت او است.
عصمتيان در حرمش پردگى عصمت از او يافته پروردگى
تعريف عصمت و مراحل عصمت
عصمت، نيرويى است كه خداوند به شخص معصوم مىدهد تا وى را از گناه و خطا و اشتباه حفظ كند.
عصمت مراحلى دارد كه عبارتاند از:
الف: عصمت در اخذ
ب: عصمت در عمل
ج: عصمت در ابلاغ
انسانِ معصوم، وحى را از خدا معصومانه اخذ مىكند و معصومانه به آن عمل مىنمايد و معصومانه به مردم ابلاغ مىكند.
همه معصومان؛ اعم از انبيا و اوليا، چنين بودهاند، با اين تفاوت كه در اوليا عصمت در اخذ وحى موضوعيت نداشته ولى عصمت در عمل به وحى و ابلاغ وحى بر آنها نيز صدق مىكند.
محوريت و قطبيت پيامبر (ص)
مسأله محور و قطب بودن انسان كامل، يكى از مسائل هميشگى عرفان و ادب اسلامى است. انسان كامل مانند قطب آسياست، كه سنگ آسيا به دور آن مىچرخد. جهان نيز به دور قطب و بر محور او ادامه حيات مىدهد.
بر همه سر خيل و سر خير بود قطب گرانسنگ سبك سير بود (1)
قطب حقيقى، كه همه هستى بر محور او مىچرخد، وجود مقدس رسول الله است. نظامى، ضمن اشاره به آيهاى از قرآن، آن را به نقطه پرگار تشبيه كرده است؛ نقطهاى كه چرخش پرگار با تكيه بر آن نقطه ممكن مىشود.
نقطه روشنتر پرگار كن نكته پرگارترين سخن (2)
بر اساس آيه شريفه: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ يقيناً امر الهى اينگونه است كه وقتى چيزى را اراده كرد، به محض اينكه بگويد: باش، مىشود. پيامبر خدا محور امرِ (كن) الهى است.
همه هستى از يك امر الهى صادر شد و تكيهگاه آن امر، وجود پيامبر خاتم بود. به همين جهت در تشبيه ديگرى، فلك را ذرّهاى از كمربند وى و ادب را آوازهاى از سخن آن حضرت معرفى كرده است.
از سخن او ادب آوازهاى وز كمر او فلك اندازهاى
خامشى او سخن دلفروز دوستى او هنر عيب سوز (1)
كسى كه خاموش بودنش، سخن گفتن است؛ يعنى در نگاه و سكوت او، معنى نهفته است؛ از اينرو، دوستى او عيبسوز است. همه عيوب در پرتو دوستى وى ذوب مىشود؛ زيرا آتش عشق و محبت او همه عيوب را مىسوزاند. اعلميّت پيامبر اعظم (ص)
چونخدا معلم مستقيم رسولالله (ص) استكه: الرَّحْمنُ عَلَّمَهُ الْبَيانَ؛ (2)
«خداوند رحمان بيان را به او تعليم داد.» از طرفى طبق مسائل عرفانى كه به پارهاى از آن نيز اشاره شد، انسان كامل مظهر اسماء و صفات الهى بوده و حضرت محمد (ص) اوّلين مخلوق خداست كه مستجمع جميع اسماء و صفات احديت مىباشد. بنابراين، او شمع فروزان خداوندى استكه همه حقايق را در دل خود دارد و از ازل تا ابد، هرچه هست و خواهد بود، معارفش در دل اوست. پس همه معارف از او ناشى شده و همه خيرات از او سرازير مىگردد؛
بر همه سر خيل و سر خير بود قطب گرانسنگ سبك سير بود
شمع الهى ز دل افروخته درس ازل تا ابد آموخته (3)
اعظميت و رحمانيت رسول اعظم (ص)
پيامبر (ص) چون مظهر اسماء اعظم الهى است، اعظم مخلوقات خدا است. از اينرو، همه هستى تجلّى شؤون وجودى آن حضرت است. خورشيد و ماه تجلّى نورى از انوار بىنهايت وجود او است و هفت آسمان بر محور وى مىچرخند. دنيا و آخرت به بركت او آفريده شده و عقل رشحهاى از رشحات اوست كه وى عقل كلّ و كلّ عقل است.
شمسه نه مسند هفت اختران ختم رسل خاتم پيغمبران
احمد مرسل كه خرد خاك اوست هر دو جهان بسته فتراك اوست (1)
عقل شده شيفته روى تو سلسله شيفتگان موى تو
چرخ ز طوق كمرت بندهاى صبح زخورشيد رخت خندهاى
عالمِ تر، دامن خشك از تو يافت ناف زمين نافه مشك از تو يافت (2)
تاج تو و تخت تو دارد جهان تخت زمين آمد و تاج آسمان
سايهندارى تو كه نور مهى رو تو كه خود سايه نور اللهى
سدره زآرايش صدرت زهيست عرش در ايوان تو كرسى نهيست
روزن جانت چو بود صبح تاب ذرّه بود عرش در آن آفتاب
گرنه زصبح آينه بيرون فتاد نور تو بر خاك زمين چون فتاد (3)
عرش الهى، كه وسيعترين وعظيمترين مخلوق است؛ بهطورىكه به فرموده قرآن، كرسى الهى در عرش، از آسمانها و زمين وسيعتر است، شأنى است از شؤون حضرت احمد (ص).
وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَالأَرْضَ. (4)
نظامى گويد: اگر حقيقت جان رسول الله (ص) تجلّى يابد و پرتو افشانى كند، در مقابل آفتاب وجود حضرت رسول، عرش الهى ذرهاى بيش نخواهد بود. (ذره بود عرش در آن آفتاب) اعظميت او موجب رحمانيت او شده است. رحم هر كسى به اندازه ظرفيت وجودى او است؛ چون ظرفيت وجودى آن جناب، همه هستى را در بر مىگيرد. رحمانيتش نيز همه موجودات را در بر مىگيرد. اين ادعاى نظامى كه ادعاى همه عرفاى اسلامى است، ريشه قرآنى دارد؛ زيرا قرآن مىفرمايد:
وَما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَهً لِلْعالَمِينَ.
«و ما تو را جز رحتمى براى جهانيان نفرستادهايم.»
رحمانيت حضرت محمد (ص) نه تنها اين جهان، بلكه جهان ديگر را نيز در كنف خود دارد. همه رحمتهاى عالميان صفحهاى از رحمت مطلقه آن بزرگوار است:
اى تن تو پاكتر از جان پاك روح تو پرورده روحى فداك
نقطهگه خانه رحمت تويى خانه بر نقطه زحمت تويى
راهروان عربى را تو ماه ياوگيان عجمى را تو راه
ره به تو يابند و تو ره دهنهاى مهترِ ده خود تو و، در دِه نهاى
لب بگشا تا همه شكر خورند زآب دهانت رطبِ تر خورند
عقل شده شيفته روى تو سلسله شيفتگان موى تو (1)
1) مخزن الاسرار، ص 21
معراج پيامبر (ص)
معراج، از مسائل مهم واساسى عقايد اسلام است كه از ابعاد مختلف در زمينههاى مختلف، مورد شرح و تفسير واقع شده است.
معراج عبارت است از سفر حضرت رسول (ص) از زمين به آسمانها و سير سماوات و ديدن اسرار نظام آفرينش و سير عوالم غيب و اشراف به آنچه در غيب هست.
در شبى از شبها، كه در مكه بودند، جبرئيل به خدمتش آمده، او را از بستر خواب در خانه امّ هانى (خواهر على)، بيدار كرد و به مسجدالحرام و از آنجا به مسجدالأقصى و از آنجا نيز به آسمانها برد.
پيامبر دراين سفر با ارواح انبيا ديدار وملاقاتكرد و با بعضى ازآنها سخنگفت. ملائكه عالم گوناگون را مىبيند و با بعضى از آنها صحبت مىكند. حقيقت بهشت و جهنّم را به وى نشان مىدهند و اسرار بىنهايت ديگر كه تنها خود آن جناب دانسته است. حتى جبرئيل نيز از آنها آگاه نيست. مقدارى از مراحل سير و سلوك را با جبرئيل بوده تا اينكه در مرحلهاى از سفر، جبرئيل توقف كرده و پيامبر به تنهايى ادامه مىدهد؛ زيرا از اين مرحله به بعد، جبرئيل ظرفيت و توان همراهى را نداشته است. ازاين رو، به پيامبر گفت:
لَوْ دَنَوْتُ انْمُلَهً لَاحْرَقْتُ. (1)
«اگر به اندازه بند انگشتى بالاتر از اين روم آتش مىگيرم.»
وقتى از سفر باز مىگردد و مردم را از حقايقى كه ديده آگاه مىكنند. بعضى ايمان مىآورند و بعضى ديگر كفر ورزيده و آن حضرت را به دروغگويى متهم مىكنند. چند خبر به آنها مىدهد تا اينكه به درستى اخبار او واقف مىشوند. ولى دشمنان آگاهكه آگاهانه از حقيقت رويگردان شدهاند، با هيچ صداقتى و خبر صحيحى هدايت نمىگردند.
در تفاسير قرآنكريم در چند وچون معراج حضرت رسول (ص) نظريات زيادى دادهاند واحاديث فراوانى نقلگرديده است. بسيارى از احاديث قدسى حاصل سفر معراج است.
در قرآن كريم، معراج اول بار در سوره اِسراء مطرح شده است كه مىفرمايد:
سُبْحانَ الَّذِى أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِى بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. (2)
«پاك است آن خدايى كه بندهاش را شبانه از مسجدالحرام به سوى مسجدالاقصى، كه اطرافش را مبارك ساختيم، سير داد، تا از آيات خود به او نشان دهيم كه فقط خدا بسيار شنوا و بينا ست.» (3)
شاعران زيادى، مسأله معراج را طبق ذوق و سليقه خود، به شعر درآوردهاند و در اين ميان جناب نظامى از قديمىترين شاعرانى است كه به بيان آن پرداخته و مىگويد:
چشم خورشيد محتاج اوست نيم هلال از شب معراج اوست
تخت نشين شب معراج بود تخت نشان كمر و تاج بود (1)
نيم شبى كان فلك نيمروز كرد روان مشعل گيتى فروز
نه فلك از ديده عماريش كرد زهره و مه مشعله داريش كرد
كرد رها در حرم كاينات هفت خط و چار حد و شش جهات
ديده اغيار گران خواب گشت كو سبك از خواب عنان تاب گشت
چون دو جهان ديده بر او داشتند سر ز پى سجده فرو داشتند (2)
عشر ادب خوانده ز سبع سما عذر قدم خواسته از انبيا
ستر كواكب قدمش مىدريد سفت ملايك علمش مىكشيد
در شب تاريك بدان اتفاق برق شده پويه پاى بُراق
سدره شده صد ره پيراهنش عرش گريبان زده در دامنش
زان گل و زان نرگس كان باغ داشت نرگس او سرمه ما زاغ داشت
چون گل از اين پايه فيروزه فرش دست به دست آمده تا ساق عرش
همسفرانش سپر انداختند بال شكستند و پر انداختند
او به تحيّر چو غربيان راه حلقه زنان بر در آن بارگاه
پرده نشينان كه درش داشتند هروج او يكتنه بگذاشتند
رفت بدان راه كه همره نبود اين قدمش زآنقدم آگه نبود
هركه جز او بر در آن راز ماند او هم از آميزش خود باز ماند
بر سر هستى قدمش تاج بود عرش بدان مائده محتاج بود (3)
راه قِدَم پيش قَدَم در گرفت پرده حلقت زميان برگرفت
آيت نورى كه زوالش نبود ديد به چشمىكه خيالش نبود
ديدن او بىعرض و جوهر است كز عرض و جوهر از آنسوتر است
مطلق از آنجا كه پسنديد نيست ديد خدا را و خدا ديد نيست
ديدن آن پرده، مكانى نبود رفتن آن راه، زمانى نبود
هر كه در آن پرده نظرگاه يافت از جهت بىجهتى راه يافت
لطف ازل با نفسش همنشين رحمت حق نازكش او نازنين (1)
لب به شكر خنده بياراسته امّت خود را به دعا خواسته
همّتش از گنج توانگر شده جمله مقصود ميسّر شده
پشت قوى گشته از آن بارگاه روى درآورد بدين كارگاه
زان سفر عشق نياز آمده در نفسى رفته و باز آمده (2)
نكات معراجيه در اشعارى كه بهطور اختصار و برگزيده، از كلّ معراجيه نظامى در مخزنالأسرار ذكر شد، نكات زيادى در خصوص عرفان و اسرار معراج بيان شده است كه به بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
نكته اول: اهميت معراج
معراج اهميت چندجانبه دارد:
از يك جهت براى پيامبر (ص) مهم است؛ زيرا آنچه را كه مىداند، به عيان مىبيند. چون طبق مطالب گذشته، عوالمِ موجود، همه اسرار وجود پيامبرند وپيامبر پيش از معراج، بهآن حقايق علم دارد. ولى (شنيدن كى بود مانند ديدن!) عين اليقين بالاتر از علم اليقين است؛ از اينرو، مىتوانگفت بهيك معنى پيامبر خدا در مقامات وجودىِ خويش سير كردهاند. ليكن اين سير، سير خارجى و عين بوده كه با جسم وجان حاصل شدهاست. بنابراين، كلام آنانكه مىخواهند معراج را امرى كاملًا روحانى بدانند، صحيح نبوده، بلكه معراج با جسم و جان رسول الله حاصل شده است.
جهت دوم: اهميت معراج براى مردم است؛ زيرا پيامبر به اذن الهى بعضى از اسرار و حقايق معراج را به مردم بيان كرد و آنانرا از اسرار عوالم گوناگون آگاه ساخت و ياد داد كه از راه نماز
مىتوانند به بخشى از معارف معراجيه دست يابند. به همين جهت در خصوص نماز فرمود:
«الصَّلاةَ مِعْراج الْمُؤْمِنُ»؛ (1)
«نماز معراج مؤمن است.»
در احاديث معراجيه آمده است كه نماز هديه خداوند به امت پيامبر در شب معراج بوده است. براى اينكه امت او نيز از اين سفر الهى بهرهمند شوند، خداوند وسيلهاى بر معراج به آنها اعطا كرد كه همان نماز است.
جهت سوم: اهميت معراج براى ملكوتيان. اشتياقى كه ساكنان عوالم ديگر به زيارت حضرت رسول داشتند، بيش از اشتياق آن حضرت به آنهاست. از اينرو، وى با ورود خود به عوالمِ ديگر، ساكنان آن عوالم را مستفيض فرمود و آناناز بركات وجودىِ وى متبرّك شدند.
گام به گام او چو تحرّك نمود ميل به ميلش به تبرك ربود
چون دو جهان ديده بر او داشتند سر ز پىِ سجده فرو داشتند
نكته دوم: مقام انسان و ملك با اينكه در اشعار قبل و بعد، به نوعى، به بيان عظمت انسان پرداخته، در مسأله معراج نيز بر اين مسأله تأكيد كرده است كه در اين سفر الهى، ملك امين خدا؛ يعنى جبرئيل تا مرتبهاى پيامبر اكرم (ص) را همراهى مىكند ولى بعد از آن قدرت و ظرفيت تحمّل تقرّب را نداشته و تنها پيامبر مىتواند به سير و سلوك ادامه دهد.
همسفرانش سپر انداختند بال شكستند و پر انداختند
او به تحيّر چو غربيان راه حلقه زنان بر در آن بارگاه
پرده نشينان كه درش داشتند هودج او يكتنه بگذاشتند
رفت بدان راه كه همره نبود اين قدمش زآنقدم آگه نبود (2)
در اين ابيات، مضمون حديثى از رسول اعظم (ص) را يادآور مىشود كه فرمود:
«لِى مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِى مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِىٌّ مُرْسَلَ». (3)
«و آيا خداوند حالاتى است كه هيچ ملك مقرّب و پيامبر مرسلى تاب تحمّل آن حالات را ندارد؟»
اديبان گفتهاند: عبارت «لَا نَبِىٌّ مُرْسَلَ» نكره در سياق نفى است. از نظر ادبى، نكره در سياق نفى افاده عموم مىكند. بنابراين؛ جمله «لَا نَبِىٌّ مُرْسَلَ» خود پيامبر (ص) را نيز شامل مىشود؛ يعنى آن حالاتِ مخصوص به پيامبر را خودِ وى نيز از جهت پيامبرى و رسالتش تحمل ندارد؛ زيرا فوق تحمّل هر نبى و رسول است. بلكه از باب بندگى مىتواند تحمل كند؛ يعنى بندگى آن حضرت به
قدرى عظيم و وسيع است كه به او توان تحمّل اين حالاتِ فوق تحمّلِ عرفانى را اعطا كرده است.
از اينرو، پيامبر مقاماتى را در شب معراج طىكردند كه هيچ پيامبرى به آن مقامات نايل نشد، حتى همراه و همسفرش كه جناب جبرئيل بود نيز در نيمه راه ماند و گفت: من ديگر قدرت همراهى شما را ندارم و اگر ذرّهاى از اينجا بالاتر روم، بال و پرم مىسوزد.
«لَوْ دَنَوْتُ انْمُلَةً لَاحْرَقْتُ
» «اگر به اندازه بند انگشتى بالاتر از اين روم، آتش مىگيرم.»
همسفرانش سپر انداختند بال شكستند و پر انداختند
رفت بدان راه كه همره نبود اين قدمش زآنقدم آگه نبود
نكته سوم: احتياج عرشيان به پيامبر اعظم (ص) اگر فرشيان به وجود انسان كامل نياز داشتند، عرشيان نيز به وى محتاجاند. از اينرو، فيض پيامبر (ص) به آنان نيز رسيد و همه را مستفيض ساخت. او با قدم نهادن در عالم عرشيان و نور افشانى به ايشان، و صعود از عالم ملكوت به عالم لاهوت، ثابت كرد كه هر موجودى در حدّ سعه وجودى خود، به وجود نازنين آن بزرگوار محتاجاند. هرچه از مراحل بالاى وجود بهرهمندتر باشند، احتياجاتشان بيشتر خواهد بود.
بر سر هستى قدمش تاج بود عرش بدان مائده محتاج بود
چون به همه حرف قلم در كشيد زآستى عرش عَلَم بركشيد
نكته چهارم: چگونگى معراج در مراحل مختلفيكى از نكات حساس معراج، كيفيت معراج است كه موجب شده بعضى در اين باره نظريات مختلفى ابراز كنند. گروهى قائل به روحانى بودن معراج شدهاند و عدهاى به جسمانى و روحانى بودن آن معتقد گشتهاند.
آنچه از اشعار نظامى به دست مىآيد، اين است كه: مقدارى از مراحل معراج دو بُعدى (روحانى و جسمانى) بوده و مقدار ديگر روحانى محض بوده است.
سير سماوات و عالم جبروت و ملكوت دو بُعدى بوده و سخن از پاى نهادن در اين سفر عرصه به ميان آمده است.
بر سر هستى قدمش تاج بود عرش بدان مائده محتاج بود
تا تنِ هستى دم جان مىشمرد خواجه جان راه به تن مىسپرد
از نظر نظامى اين سير دو بُعدى (روحانى و جسمانى) تا پايان عرش الهى ادامه داشته و بالاتر آن مرحله، كه اوج صعود بوده، اسم خاصى نداشته است؛ زيرا مرحله مافوق اسم و رسم است. حضرت اين مرحله را، از قالب جسمانيت خارج شده و با قالب نورانيت محض و روحانيت خالص سير كرده است.
همانگونه كه اوّلين صادر از حضرت بارى تعالى نورانيت پيامبر خدا بوده و هيچ اسم و رسمى از ماديت به وجود نيامده بود، اكنون نيز به همان مرحله رسيده و با همان بُعد وجودى خود به سير ادامه مىدهد.
چون بنه عرش به پايان رسيد كار دل و جان به دل و جان رسيد
تن به گهر خانه اصلى شتافت ديده چنان شد كه خيالش نيافت
راه قَدَم پيش قِدَم در گرفت پرده خلقت زميان برگرفت
كرد چو ره رفت ز غايت فزون سر زگريبان طبيعت برون
پاى شد آمد به سر انداخته جان به تماشا نظر انداخته
رفت ولى زحمت پايى ندات جست ولى رخصت جايى نداشت
مىگويد چون حيطه عرش در سير و سفر معراج به پايان رسيد، بعد از آن، سفرِ معراج سفر با جان و روح بود و تَن در مرحله جسمانى محض باقى ماند. وقتى راه رفتن وى بيش از حد شد، طبيعت بشرىاش را كه هيكل و هيبت انسانى اوست وانهاد، بعد از اين نيز سير مىكرد ولى پايى در همراه نداشت. وقتى راه رفتن با پا نباشد، رؤيت نيز با چشم نبوده و شنيدن با گوش نخواهد بود؛ زيرا همه لوازم مادى را فروگذاشته و فقط با جان و روح سير مىكند. از اينرو، همه رفتنها و ديدنها و شنيدنها و ... با جان محض خواهد بود كه (جان به تماشا نظر انداخته).
به همين جهت سخن گفتن رسول اعظم (ص) با خدا نيز به وسيله دهان نبوده؛ زيرا دهان سخن را محدود مىكند، ولى سخن وقتى با همه وجود گفته شود، تماماً مقبول واقع مىشود.
چون سخن از خود به درآمد تمام تا سخنش يافت قبول سلام
آيت نورى كه زوالش نبود ديد به چشمى كه خيالش نبود
ديدن او بىعرض و جوهرست كز عرض و جوهر از آن سوتر است
مطلق از آنجا كه پسنديده نيست ديد خدا را و خدا ديده نيست
اين اشعار همه پشتوانه قرآنى دارند؛ زيرا مسأله رؤيت حضرت رسول در شب معراج در چندين آيه از قرآن عنوان شده است.
ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى، فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنِى، فَأَوْحِى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى، ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى» (1)
سپس نزديك و نزديكتر شد، به اندازه دو قوس، يا كمتر از آن. پس خداوند وحى كرد بر بندهاش آنچه را كه وحى كرد. دلش ديدهاش را تكذيب نكرد.
اينكه دلش ديدهاش را تكذيب نكرد، براى اين است كه با ديده دل مىديد، نه با ديده سَرْ، كه با دل فاصله دارد.
نظامى مىگويد: محدوديت موجب نقص است ولى مطلق بودن كه هيچ حدّ و مرزى ندارد، هيچ نقصانى نيز نخواهد داشت.
خداوند چون مطلق واقعى است و بقيه مطلقها غيرمطلق بلكه محدودند، لذا جمال و كمال الهى نيز مطلق است و از اينرو، زيبا و ديدنى است. انسان هميشه به دنبال مطلق بوده و مطلق پسند و مطلقگرا است، ولى مطلق واقعى يكى بيش نيست و تنها يك نفر به طور مطلق به آن رسيده است كه آن رسول اعظم است.
مطلق از آنجا كه پسنديدنى است ديد خدا را و خدا ديدنى است
ديدنش از ديده نبايد نهفت كورى آنكس كه به ديده نگفت
ديدن آن پرده مكانى نبود رفتن آن راه زمانى نبود
با اينكه نظامى در چندين بيت به چگونگى ديدن اشاره كرده و آن را مساوى ادراك قلبى و چشم دل گرفته است، ولى در يك بيت كه قبل از بيت فوق الذكر است به خلاف گفته خود رفته و به قول معروف از هول حليم به ديگ افتاده است؛ آنجا كه به ردّ نظريه منكرين معراج و رؤيت حق مىپردازد، مىگويد:
ديد، پيمبر نه به چشمى دگر بلكه بدين چشم سر اين چشم سر
البته بلافاصله با بيت بعدى به جبران آن پرداخته و مىگويد:
ديدن آن پرده مكانى نبود رفتن آن راه زمانى نبود
1) النجم: 8 تا 11.
اگر بخواهيم براى اين دو بيت، نقطه جمعى پيدا كرده، نظامى را از اشتباه در اين خصوص تبرئه كنيم، بايد بگوييم مقصود از ديدن به چشم سر، ديدن در مراحل اولين معراج است و مراد از ديدن با چشم دل، مراحل نهايى معراج است. با اين تفسير، علاوه بر اينكه جواب نظامى به منكران معراج را دادهايم خود وى را هم از اشتباه تبرئه كردهايم.
ولى در ابيات بعدى، به تكميل نظريه رؤيت قلبى پرداخته و چنين گفته است:
هر كه در آن پرده نظرگاه يافت از جهت بىجهتى راه يافت
هست وليكن نه مقرّر به جاى هر كه چنين نيست نباشد خداى
خورد شرابى كه حق آميخته جرعه آن در گِل ما ريخته
لطف ازل با نفسش همنشين رحمت حق نازكش او نازنين
محمد باقر بن شريف اصفهانى (قرن يازدهم) به كوشش
رسول جعفريان
مقدمه
بر اساس شرحىكه در مقدمه اين اثر آمده، بايد آن را اثرى ترجمه- تأليفى ناميد كه در مكه پديد آمده، اما به نوعى با هند و اصفهان در ارتباط است:
با اصفهان، به دليل آنكه نويسنده آن اصفهانى است كه به احتمال، اجداد وى از پيش صفويه به آن نواحى رفتهاند و بنابراين، بر مذهب اهل سنت است.
و هند، به اين دليل كه مؤلف، آن را به نام «اكبرشاه» تأليف كرده است. براساس مقدمه اين كتاب، به چند نكته مى توان رسيد:
الف) وى خود را «محمد باقر بن شريف الاصفهانى» مىنامد و هدفش را ترجمه و پديدآوردن منتخبى از مطالب در تاريخ مكه به زبان فارسى عنوان مىكند.
در مقدمه كتاب پس از حمد و ثناى الهى آمده است:
«اما بعد، تراب اقدام عباد الله الغنى، محمد باقر بن شريف الاصفهانى اصلًا و المكّى موطناً بر زبان شكستگى و انكسار بر صحايف ضماير صافيه ارباب يقين و مرائى قلوب نيّره خلوص مؤمنين تحرير و تصوير مى نمايد كه چون اين فقير حقير خاكسار، ذرّ بى مقدار را به خاطر ملال مآثر رسيد كه از تاريخ مكه مشرّفه- زادها الله شرفاً و تعظيماً- كه در ذكر وضع مكه و بناى كعبه و زينت و نذورات و جامع و وضع مسجد الحرام و عمارت خلفاى بنى عباسى و چراكسه و بعضى از آل عثمان و مواضع مأثوره است، منتخبى نموده به لغت فارسى ترجمه نمايم تا جميع طوايف انام، لاسيّما جمعى كه از فهم لغت عرب عاجزند، از آن بهره حاصل شود. لهذا استمداد توفيق از جناب اقدس ايزدى- جلّ و علا- و اقتباس هدايت از مشكات انوار انبيا و اوصيا- عليهم السلام و التحيه و الثناء- كرده شروع در ترجمه اش نمود و بالله التوفيق.»
ب) به نام كردن اثر، به نام كردن كتاب، به نام سلطان محمد اكبر شاه (سلطنت از 963- 1014) است. با اين حال، وى بخشى را هم به سلطان بعدى؛ يعنى جهانگير اختصاص داده كه به نظر مىرسد زمان وى را نيز درك كرده و بسا آن مطالب را به آن افزوده است.
وى در همان مقدمه مىنويسد:
«و چون اين مهجورِ شكسته زبان، در سلك بندگان شاه آگاه، والاجاه، سپهر بارگاه، انجم سپاه، سليم نشان، دارا دربان، بنده پرور، عدل گستر، نهال رعناى بوستان خلافت، سرو چمن جلالت، جهان بخش، دريا نوال، سايه رأفت ذوالجلال كه نسبت بحر بيانتها به كف دريانوالش نسبت كف به دريا و به نسبت تيغ خورشيد مثالش، هلال در اوج اقبال خويش مى بالد و به گمان همچشمى كَمان رفيعش قوس قُزَح به رنگآميزى خجلت مىكاهد ... فخر سلاطين زمان و مشيد قوانين عدل و احسان، ملك الملوك القاهره و كاسر اعناق الأكاسره، السلطان و الخاقان ابوالفتح و النصر و الظفر السلطان محمّد اكبر پادشاه- مدّ الله أطناب دولته إلى يوم القيام، بمحمّد و آله سيد الأنام- صلّى الله عليه و عليهم السلام- منسلك بود، لهذا ديباچه آن را به نام نامى و القاب گرامى آن عالى حضرت، مزيّن و موشّح گردانيد و با عدم قابليت به نظر اقدس آن ماى حيات ابدى رسانيد تا موجب رفعت قدر و علوّ پايه اين تحفه فرومايه گردد و تا ظهور تباشير صبح نشور نقاب خواندن و شنيدن و نوشتن و ديدن آن برگزيده ربّ غفور عايد شود.»
اما نام كتاب، «جواهر التاريخ» است گرچه كاتبى كه كتاب را در سال 1109 نوشته، نامش را «جواهر التاريخ المكى» ناميده است. نويسنده در مقدمه مينويسد:
«و چون اين رساله در ذكر بعضى احوال اشرف بقاع بود آن را به جواهر التاريخ مسمّى گردانيد و مرتب بر مقدمه و دوازده باب و خاتمه ساخت.»
در پايين كتاب هم مى نويسد: «و هذا آخر ما لخّصته من تاريخ مكة المشرفة». سپس كاتب در حاشيه صفحه اخير افزده است: «تمّت هذا الكتاب جواهر التاريخ المكّى بعون الملك الوهّاب.» سالى كه كاتب آورده و البته دستكارى شده، سال 1109 را نشان مىدهد.
اگر كتاب، آن چنان كه از تقديم آن به اكبرشاه (م 1014) بر مىآيد، در زمان سلطنت وى؛ يعنى دهههاى پايانى قرن دهم، اوايل قرن يازدهم ترجمه شده باشد، نبايد با زمان تأليف كتاب الاعلام كه اين اثر برگرفته از آن است و در سال 985 بوده، فاصله زيادى داشته باشد. با اين حال، اشكالى كه هست اين است كه از دو شاه بعد از اكبر شاه؛ يعنى جهانگير (م 1037) و شاهجهان (1067) هم اطلاعاتى در اين كتاب آمده است!
اين كتاب و كتاب «الاعلام بأعلام الحرام» از نهروالى
اين اثر، ترجمهگونهاى است به صورت گزيده و پراكنده از بخشهايى از كتاب الاعلام بأعلام الله الحرام، اثر محمد بن احمد بن محمد نهروالى (م 990)، مورّخ مشهور و برجسته قرن دهم هجرى، كه آثار متعدّدى از وى برجاى مانده است. اين كتابِ وى در سال 985 تأليف شده است. كتاب الاعلام كه در ارجاعات ما مورد استفاده قرار گرفته، تحقيق على محمد عمر و ناشر آن مكتبة الثقافة الدينيه است كه به سال 2004 م (/ 1383 ش.) در قاهره چاپ شده است.
در اين بخش، مترجم، قطعاتى را از متن اصلى انتخاب و ترجمه كرده و گزارش حاضر را از منتخبات خود تهيه نموده است. آنچه در اين نوشته قيد ميشود كه در فلان تاريخ، فلان نقطه تعمير شد و «تا به حال نيز وضع چنان است» مطالبى است كه بايد آن را نقل شده از «نهروالى» دانست.
ما تا آنجا كه توانستيم موارد انتخاب شده را از متن چاپى كتاب، در پاورقى نشان داديم. مواردى هم كه متن فارسى بسيار آشفته بود يا اسامى بسيار مغلوط آمده بود، از روى متن عربى ترجمه كرديم.
كار ترجمه تا ابتداى بحث مربوط به خدمات شاهان هندى، به حرمين و اهالى آن، ادامه يافته و زان پس وى اطلاعات خود را از منابع ديگرى فراهم آورده است.
پس از آن، باز به سراغ وصف مسجد الحرام و ستونهاى آن و امور ديگر مسجد و كعبه رفته كه باز از همان كتاب «الاعلام» گرفته شده است.
نسخه و متن حاضر
نسخه اين اثر بهشماره 3654 دركتابخانه وموزه سالارجنگ، در شهر حيدرآباد، در جنوب هند موجود است. در سفرى كه به اين بلاد داشتم، با همراهى دوست ارجمندم جناب آقاى مهندس على قلى قرائى، توانستيم تصويرى از اين كتاب فراهم كنيم. اين كتاب جمعاً 60 برگ است. ما، در اينجا، از باب چهارم كتاب تا آخر را آماده نشر كرديم. به دليل آنكه باب اول تا سوم كتاب داستانهاى دوران جاهليت و اخبار مربوط به بناى كعبه و قصههاى روزگار عبدالمطّلب؛ از حمله ابرهه و مسائل ديگر است كه هيچ تازگى ندارد. آنچه مى ماند و تا حدودى مهم است، از بخش چهارم تا دوازدهم است كه شرحى است در باره تاريخ عمارت مسجد الحرام و نكاتى در باره تاريخ مكه و خدمات خلفا و شاهان به حرم و اهل حرم.
با توجه به مقدمه كتاب، كه وى آنرا در هند نوشته، مىتوان گفت يكى از اهداف وى، افزودن همان بخش مربوط به خدمات سلاطين هند بوده است.
باب چهارم: در زينت كعبه معظّمه؛ از طلا و نقره (1)
ازرقى- رضى الله عنه- گويد: «اوّل كسى كه زينت كعبه معظّمه نمود، در زمان جاهليّت، عبدالمطّلب، جدّ رسول الله- صلّى الله عليه و آله وسلم- بود از آن دو آهوى طلايى كه جرهم در چاه زمزم دفن نموده بودند، و اوّل كسى كه زينت كعبه معظمه نمود در زمان اسلام، عبدالملك بن مروان بود. و مُسبّحى- رضى الله عنه- گويد كه: اوّل كسىكه زينت كعبه نمود، عبد الله بن زياد بود. كعبه و ستونهاى اندرون كعبه و ركنها را تماماً تنبكه (2)طلا بگيرند. (3)و ايضاً نيز ذكر كرده است ازرقى- رضى الله عنه- كه: امين بن هارون الرشيد از جهت سالم بن حجاج، والىِ مكه، سيزده هزار دينار فرستاد كه درِخانه مبارك و آستانه و حلقه و ميخهاى در را از طلا بسازند. (4)
و مشهور است كه مادر المقتدر بالله عباسى امر كرد به غلام خود «لؤلؤ» نام كه ستونهاى اندرون كعبه را تنبكه طلا بگيرند. او به حكم ملكه، جميع ستونهاى اندرون را تنبكه طلا گرفت، در سال سيصد و ده [310]. (5)مشهور است كه در زمان سليمان خان- رفع الله قدره فى الجنان- در سال نهصد و شصت و يك [961] به حكم سلطانى درِ خانه مبارك را تنبكه مطلّا گرفتند و در اوّل سال نهصد و پنجاه و هشت [958] چوبى از چوبهاى سقف خانه مبارك شكست و در وقت باران، آب به اندرون خانه كعبه ميريخت و در آن وقت قاضى مكه،
محمدبن محمود بود. عريضهاى بر مضمون اين واقعه به خدمت سلطان سليمان خان- قدّس الله روحه- نوشت و به سليمان خان- قدّس الله روحه- فرستادند، و ابىمسعود مفتى- رحمة الله عليه- كه فتوى حاصل نمايد به جهت خراب كردن سقف و از نو بنا كردن. ابى مسعود- رحمة الله عليه- به جواب نوشت كه جايز نيست بالضرورة.
سلطان سليمان خان- عليه الرحمة و الغفران- فتوى را با حكم سلطانى به عهد قاضى مكه، به علىپاشا داده، روانه مكه معظمهگردانيد و قاضى مكه معظّمه، با حكم سلطانى و فتواى ابى مسعود- رحمه الله- در حرم شريف حاضر گرديد و در روز جمعه، چهارم ماه ربيع الأول سال نهصد و پنجاه و نه [959]، علماىآن عصر شيخ شهاب الدين احمد بن حجر شافعى و شيخ نور الدين على بن ابراهيم العسيلى و قاضى يحيى بن فائز بن ظهيره و قطب الدين بن علاءالدين (1)و ساير علماء- نفّعنا الله ببركاتهم- ديگر را جمع نموده، از ايشان فتوى خواست در باب برداشتن سقف كعبه معظّمه و از نو چوبها و ستونها انداختن؛ ايشان فتوى كردند كه جايز است كه آنها را بردارند و از نو سقف بسازند، به سبب آنكه مبادا خللى به ديوارها رساند و تمام دفعتاً بريزد.
و جماعتى ديگر از علما، تعصّب نموده، گفتند: جايز نيست كه سقف ايستاده بردارند و از نو بسازند؛ مى بايد بگذارند تا چون بنفسه تماماً بريزد و بعد از آن، از نو بسازند و مراد آن كه جرأت است ... و امثال آن خانه كعبه معظّمه را خراب نمودن.
1) مؤلف «اعلام بأعلام بيت الله الحرام» و خبر را بنگريد در همان، صص 58 و 59.
پس شريف مكه (1)حاضرگرديد، در بناى خانه مبارك نشست و شيخ محمد بن ابىالحسن البكرى وقاضى تاج الدين مالكى، كه از بزرگان علما- نفّعنا الله ببركاتهم- بودند، و احمد چلبى ناظر حرم شريف را طلبيد و خطاب به شيخ محمد كرد كه: چه مى فرماييد در قوله تعالى: وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْ وَإِسْمَاعِيل (2)
إلى الآخر الآية الشريفه؛ و فتواى ابى مسعود- مفتى رحمه الله- را نيز آورد. شيخ محمد بكرى- رحمة الله عليه- فرمود كه: برداشتن سقف و از نو بنا كردن، عين صوابست.
شريف امر فرمود در آن ساعت به برداشتن سقف خانه مبارك و در آنجا نشست تا سقف را برداشتند و اين منازعه فرو نشست و او را از چوبها و ستونها انداختند و به غايت استحكام ساختند و ثواب او شامل روزگار فرخنده آثار، سلطان سليمان خان- عليه الرحمة و الرضوان- گرديد و چون اين خبر به سلطان رسيد، حكم كرد كه درِ كعبه معظّمه را تنبكه نقره مطلّا بگيرند و ابواب مسجد الحرام را نيز تعمير نمايند و ميزاب رحمت را نيز تازه كنند و ميزاب قديم را تبرّكاً در خزانه عامره نگاه دارند؛ به مقتضاى حكم سلطانى- بتوفيق الله تعالى- به احسن وجه به اتمام رسانيدند و ميزاب كهنه را به دارالسلطنه برده و در خزانه نگاه داشتند.
باب پنجم: در ذكر نذوراتى كه به مك معظّمه مىآمد و در كعبه شريف مىآويختند مثل قنديل و غيره
مسعودى- رضى الله عنه- در «مروج الذهب» (3)نقل نموده است كه: فُرس، اموال عظيم و جواهر بسيار به طريق هديه به كعبه مى فرستادند و از آن جمله ساسان بن بابك، دو آهوى از طلا كه به انواع جواهر مكلّل بود و شكم آنها را از عنبر پركرده و چند شمشير مرصّع و طلاى بسيار، به طريق هديه به كعبه مى فرستاد و در خزانه كعبه بود.
و تقى الدين فاسى نيز ذكر كرده است كه: كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانه قريشى، چند شمشير مرصّع به طريق هديه به كعبه فرستاد و آنها را در كعبه آويختند و اوّل كس او بود كه به كعبه هديه آويخت. (4)و ازرقى- رضى الله عنه- نقل كرده كه عمر بن خطاب، چون فتح مداين كسرى كرد، دو هلال و چند سكه طلا به كعبه فرستاد و در درِ خانه آويختند.
و مأمون الرشيد ايضاً دانه ياقوتىِ كلانى به كعبه فرستاده بود، كه ايّام حاج آن را به زنجير طلايى بر درِ كعبه مى آويختند و المتوكّل على الله عباسى، از طلا كه به انواع جواهر مكلّل بود، به هديه فرستاد كه در موسم حاج او را نيز به زنجير طلايى بر درِ خانه مبارك به هديه فرستاد. (5)
فاكهى- رضى الله عنه- ذكر كرده است كه: پادشاه سند، چون مسلمان گرديد، در
سال دويست و پنجاه و نُه [259] كمربندى از طلا كه مكلّل به زمرّد و ياقوت بود و در او يك دانه ياقوت بود سبز و بسيار بزرگ، به جهت كعبه معظّمه به هديه فرستاد و [اين] در زمان المعتمد بالله عباسى بود. به او عرض نمودند كه پادشاه مُلك سند چنين هديهاى از براى كعبه فرستاده است. امر نمود كه آن را در كعبه بياويزند.
و در سال دويست و شصت و يك [261] المعتمد على الله قَصبة نقره اى كه دراو [بيعت نامه] جعفر بن امير المؤمنين بود پيشكش فضل بن عباس نمود و او فرستاده، در كعبه آويختند و بعد از آن، چون فتنه در مُلك به هم رسيد، بنى عباس تمام آن هدايا را گرفته، صرف عسكر نمودند.
و از سلاطين آل عثمان- خلّد الله دولتهم إلى يوم القيام- اوّل كسى كه قنديل طلا در حرمين آويخت، سلطان سليم خان- رضى الله عنه- بود. مشهور است كه در سال نهصد و هشتاد و چهار [984] سه قنديل طلا به محمد آغا چاوش لالا داده، به مكه معظّمه فرستادند و از آنها دو تا در اندرون كعبه و يكى در روضهمنوره رسولالله- صلّى الله عليه و آله و سلّم- در روى بياويزند. (1)محمدآغا به مقتضاى حكم سلطانى عمل نمود و تا حال باقى است.
و در سال نهصد و نود و هفت [997]، در زمان دولت سلطان مرادخان- قدّس الله روحه- در موسم حج محمد آغا غرا آغاسى از حضور آمده، قنديل طلايى و نوشته به خطّ سلطان
1) الاعلام، ص 66 «در روى» ترجمه «تجاه الوجه الشريف النبوى» است.
مرادخان- عليه الرحمة و الغفران- آورد و او را نيز در اندرون خانه آويخت و تا حال باقى است.
باب ششم: در ذكر وصف جام كعبه معظّمه، قديماً و حادثاً
ازرقى- رضى الله عنه- ذكر كرده است كه: اوّل كسى كه كعبه شريف را جامه پوشانيدند، تبّع حميرى بودند. پادشاه يمن در زمان جاهليت، شبى در خواب ديد كه به او گفتند كه خانه كعبه را جامه بپوشان و او از بُرد يمانى، جامه بسيار به كعبه ميآورد و آنچه زياده از پوشاك بود در خزانه كعبه جمع مىشد و در زمان قريش عادت آن بود كه توزيع (1)بر قبايل مى نمودند؛ هر ساله به جهت جامه كعبه تا زمان قُصىّ بن كلاب، چون ربيعة بن مغيرة بن عبدالله مخزوم كه به سبب تجارت، اموال عظيم به هم رسانيده بود، گفت به قريش كه: يك سال من جامه را مى دهم و يك سال تمام قبايل بدهند و چنين دستور بود تا ربيعه وفات كرد. بدين سبب قريش او را عدل مىگفتند كه عدالت نموده بود.
و مشهور است كه رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلّم- نيز كعبه را به جامه يمانى پوشانيده و عمر و عثمان به جامه قباطى پوشانيدند و مشهور است كه در سال، دو مرتبه جامه به كعبه ميپوشانند؛ يكى در هشتم ماه ذىالحجه كه او را يوم الترويه گويند و يكى در شب عيد رمضان.
1) در اصل: توضيع!
و در زمان مأمون الرشيد، حكم كرد كه در سال سه مرتبه كعبه شريف را جامه بپوشانند، روز هشتم ذىالحجه ديباج سرخ، و اوّل ماه رجب جام قباطى به طريق خلفاى سابق و روز عيد فطر ديباج سفيد، و اين استمرار داشت تا آخر دولت بنىعباس. (1)جامه كعبه، گاهى از طرف سلاطين مصر و گاهى از طرف سلاطين يمن بود تا آنكه سلاطين مصر الملك الصالح بن الملك الناصر بن قلاوون، دو قريه در مصر خريد و آنها را وقف خانه كعبه معظّمه واسم آن قريه يكى بَيسوس و ديگرى سَندَبيس كرد و چنين مقرّر شد در سال يك جامه سياه به جهت كعبه بفرستند و هرگاه سلطان تازه به تخت نشيند، اضافهآن جامه سرخى به جهت اندرون كعبه و جامه سبزى به جهت روضه منوره رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- بفرستند- على ساكنها افضل الصلاة و السلام- دراين جامهها تماماً لا إله إلّا الله، محمّد رسول الله، نقش نمايند و آيات مناسبه و اسامى خلفاء الراشدين. (2)و همچنين بود تا زمان دولت آل عثمان، كه ممالك عرب به تصرّف ايشان آمد و چون سلطان سليم خان [اوّل] ممالك عرب و چراكسه را به تصرّف خود در آورد، به طريق معهود جامه اندرون كعبه شريف و جامه حجره رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- و جامه بيرونى كعبه را فرستاد و اين مستمر داشت بدين دستور.
اما ازرقى ذكر كرده است كه عمر بن خطاب در موسم حاج، چون جامه نو بر كعبه مى پوشانيدند، جامه كهنه را بر حجاج تقسيم مى نمودند؛ (3)و همچنين اين سنّت در ميان خلفا و سلاطين بود تا زمان دولت آل عثمان و ايشان به شيخ كليددار كعبه و شريف مكه معظّمه و ساير خدّام عظام عطا و مرحمت نمودند.
باب هفتم: در بيان عمارت كردن بنى عباس در مسجد الحرام در حرم
سال صد و سى و هشت [138] ابوجعفر المنصور حكم كرد كه مسجد الحرام را وسعت دهند، در طرف باب شامى، نزديك دارالندوه تا ركن خانه بنى سهم و در جانب جنوبى، متصل واديى كه مسيل مكه در آنجا عبور مى نمايد و همچنين در اطراف مسجد نيز قدرى خانهها خريده، داخل مسجد نمودند، و والى [بر] عمارت [مسجد]، امير مكه زياد بن عبيدالله بود. از شرطه او عبد العزيز بن عبد الله بن مسافع جدّ مسافع بن عبد الله الرحمان شيبى بود. (4)و به امر ابوجعفر منصور منارهها ساختند نزديك منارهها كه در زمان عبدالملك مروان بود و در سال صد و چهل [140] از عمارت فارغ گرديدند.
و نجم بن فهد [صاحب اتحاف الورى] گويد كه در سال صد و شصت [160] مهدى عباسى به مكه آمده، حج كرد و در دارالندوه نزول نموده و حجرهاى كه در آن سنگ مقام ابراهيم- عليه الصلاة و السلام- است. جاى قدم مبارك آن حضرت بر آن نقش گرفته، باز نمود و در آن آب ريخت و آشاميد؛ او را
بوسيده بر چشم و روى خود ماليد و بر كعبه جامه اعلايى كه تمام طلا بود پوشانيد و اندرون و بيرون كعبه را تماماً به مُشك و عنبر غاليه طلا [!] نمود و امر فرمود كه سه جامه ديگر از قباطى و خز و ديباج و اموال بسيار بر اهل مكه [و] حرمين قسمت نمود. (1)و از عرب سى هزار درهم و از اموال عراق سيصد هزار دينار و از مصر دويست هزار دينار و از يمن صد هزار و پنجاه به جهت او آوردند كه در آن وقت، قاضى مكه محمد الاوقصبن محمد بن عبدالرحمان مخزومى بود، التماس مهدى نمود كه در كلاف بالاى مسجد الحرام خانههاى اهل مكه را خريده، داخل مسجد الحرام كند تا مربع گردد و دراو نيز اموال عظيمه صرف نمود، چنانچه ذراع مكسّر او از [قرار] بيست و پنج دينار خريد (2)و در عمارت و ستونها خانههاى اهل مكه را خريده، داخل مسجد الحرام كند تا صرف نمود و ستونها فرمود از مصر و شام، از راه دريا آوردند تا بندر جده و از اينجا تا به مكه معظّمه.
و دو مرتبه مهدى، مسجد الحرام را اضافه و در سال صد و شصت و هفت [167] پيش از آنكه عمارت مسجد الحرام شود، بر وجهى كه او مىخواست، به رحمت ايزدى پيوست و بعد از آن، در آن سال پسر وى هادى بر سرير خلافت نشست و اوّل اراده نمود تمام كردن عمارت مسجد الحرام بود؛ به نحوى كه والدش در خاطر داشت و احسن از او؛ و در اثناىدولت رشيد، خيزران مادر رشيد، قبل از حج به مكه معظّمه آمد و در اين جا مجاور گرديد تا حج كند. چون حج كرد و خيرات بسيار نمود، در طرف كوه صفا خانهها خريده، به اموال عظيم داخل صفا كرد، از جانب خانهارقم مخزومى و در آنجا خانه بنا كرد كه در اوّل بعث رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلّم- در اينجا خفيه دعوت اسلام مىنمود از صولت كفار و چون عمر به اسلام مشرّف شد، اسلام قوّت عظيم به هم رسانيد. او را قبه الوحى مىگفتند و الحال مشهور است. (3)باب هشتم: در ذكر زيادتى مسجدالحرام بعد ازدو مرتبهكه ... (4)منصور عباسى كرده بود (5)
درسال دويست و هفتاد و يك [271] در دولتِ المعتمد على الله عباسى، در بعضى ديوارهاى مسجد الحرام، از طرف غربى، پيش از باب ابراهيم، نقصى و شكستى بههم رسيده بود و خانهاى در آن حوالى بود [معروف به دار] زبيده بنت ابىجعفر منصور و آن خانه منهدم گرديده بر سقف مسجد الحرام افتاده و بعضى از ستونها و چوبهاى او را منقّص ساخت و ده كس از اعيان مكه نيز در زير آن كشته گرديدند و در آن وقت امير مكه هارون بن محمد اسحاق بود و قاضى، يوسف بن يعقوب بود و چون اين خبر به بغداد رسيد، ابو احمد الموفق بالله به امير مكه هارون نوشت كه آنچه از عمارت و تعمير ستونها كه در مسجد الحرام است به اتمام رساند و اموال عظيم بدين سبب فرستاد و او به اهتمام خود، آن را به اتمام رسانيد. (6)
1) اتحاف الورى، ج 2، ص 204
2) عبارت عربى اين است: و اشترى كل ذراع فى ذراع مكسرا فى مثله مما دخل فى المسجد بخمسة و عشرين ديناراً. بنگريد: اخبار مكه ازرقى، ج 2، ص 74؛ الاعلام، ص 102
3) الاعلام، ص 115
4) كلمه اى ناخوانا. مقصودش «پسر» منصور يعنى مهدى عباسى است.
5) بنگريد: الاعلام، ص 138
6) الاعلام، ص 141
و در ايّام المعتضد بالله [كه] امير مكه [عج بن حاج مولى المعتضد] و قاضى مكه [محمد بن عبدالله المقدامى] بودند؛ به او نوشتند كه دارالندوه شروع در خرابى نموده، چنانچه شايد ضرر او به مسجد الحرام برسد و ايضاً سقف مسجد الحرام خللى به هم رسانيده و در وقت باران در اندرون طاقها آب پر ميشود (1)و در ... (2)به عرض رسانيد؛ حكم شد كه از خزانه، اموال عظيم روانه مكه معظّمه نمايند و سعى و اهتمام در اتمام او نمايند و قاضى بغداد با خزانه، به مكه معظمه آمد و در سه سال تعمير [شد].
[در زمان] المقتدر بالله، در جانب غربى مسجد الحرام، قطعه [اى] از باب خياطين (3)و باب [بنى] جُمَح، كه آنها نزديك خانه زبيده، مادر امين بود افتاد، امير مكه عريضه به خدمت المقتدر بالله عباسى نوشت و اموال بسيار به جهت ساختن آن عمارت فرستاد.
و در ماه ذى الحجه سال سيصد و سى و نه [339] [ابومحمد بن] سَنبَر قرمطى داخل مكه معظمه گرديد و حجر الأسود را آورد و امير مكه حاضر گرديد و اشراف و اعيان مكه جمع آمدند. [ابومحمد بن] سنبر صندوقى برآورد كه دراو حجر الأسود بود. او را گشود و حَجَر را بيرون آورد و دو طرف آن را به نقره گرفته بودند از طول. و چون چشم مردم برو افتاد، هجوم آوردند و او را مى بوسيدند و بر چشم مىگذاشتند. (4)و مشهور اين است كه [محمد بن] سنبر او را به دست خود نشانيد و گفت: ما گرفتيم حجر الأسود را به قدرت خداى تعالى به قوّت خود، برگردانيديم به مشيّت خداى تعالى، نه به اختيار خود.
و حجر الأسود مدت بيست و دو سال الّا چهار روز در نزد قرامطه بود و قصه اگر كسى خواهد مفصلا، در كتاب [هاى] تواريخ است، از بردن حجر الأسود و كشتن مسلمانان و نهب اموال ايشان و منع كردن حج و احوال قبيح ايشان، نعوذ بالله منها.
و در سال سيصد و سى و يك [331] المنتصر بالله العباسى امر نمود به تعمير مطاف شريف. تاريخِ آن را به سنگ سفيد نقش نموده اند و الحال در كعبه معظّمه، در معجن، كه مشهور به مقام جبرئيل است، نصب است.
باب نهم: در ذكر تعمير مسجد الحرام [در دولت مماليك]
در زمان دولت چراكسه و از آن جمله، در ايّام دولت الناصر فرج بن برقوق، در ماه شوال، سنه هشتصد و دو (802) در يكى از خلوتخانهها كه در جانب غربى مسجد الحرام است، نزديك باب حزوره، آتش گرفت. به سبب آن كه صاحب آن خلوت، چراغى داشت، فراموش نمود كه خاموش كند و از خلوتخانه بيرون رفت. موشى آمد و فتيله چراغ را بيرون كشيد كه به سوراخ خود بَرَد. [آنچه در خلوت بود] آتش گرفت و ازاين جا به چوبهاى سقف و از پنجره خلوت به سقف رسيد و مردم عاجز گرديدند از خاموش كردن آن، به سبب ارتفاع طاقها و عدم وصول
ايشان بدان مكان و لم يزل آن آتش از سقف به سقف ديگر رسيد، آنگه به جانب شامى مسجد الحرام رسيد و همچنين جانب شامى نيز فروگرفت تا باب العجله و چون دراينجا دو طاق قبل ازين، به سبب باران بسيار و سيل عظيم داخل مسجد الحرام نيز شده بود، خراب گرديده بود، هنوز نساخته بودند كه آتش دراينجا ايستاد و از آن بيشتر ضررى نرسانيد.
و چون اين خبر به ناصر فرج بن برقوق رسيد، در موسم حج بَيسق ظاهرى را امير حاج سفرى نموده، جهت تعمير مسجد الحرام به مكه معظّمه فرستاد و چون از آداب حج فارغ گرديد و حجاج از مكه معظمه بيرون رفتند، در آن سال در مكه معظمه اقامت كرد و شروع در عمارت نمود و امر كرد كه ستونها را بايد از بيخ بر آورد و از نو بايد قرار داد. چون تبنه زمين رفتند، معلوم گرديد كه تمام پىها را مثل پارچه قرص مس ريخته كردهاند. بر روى آنها پىگذاشت به هيأت خانههاى شطرنج تا مساوى زمين گرديد و از آنجا به نحوى كه اوّل بود، به اتمام رسانيد، از طرف مغربى تا باب العجله كه آنها به طرف شامى است و در آخر شعبان المعظم، سنه هشتصد و چهار [804] از عمارت فارغ گرديد. (1)و نيز مشهور اين است كه چهار مقام از براى چهار مذهب در وسط مسجدالحرام در قديم الأيّام ساخته، تجديد آنها به نحوى كه الحال هست امير بَيسق نمود. (2)و در سال هشتصد و بيست و پنج [825] در زمان دولت سلطان برسباى چركسى، سقف
كعبه شريف و مقام مؤذنين كه در بالاى چاه زمزم است و بعضى اماكن ديگر، محتاج به تعمير شد. چون خبر به او رسيد، سلطان امير مقبل قديدى را به جهت تعمير اماكن، اموال عظيم داده، روانه مكه معظّمه نمود و چون شروع در تعمير نمود، معلوم گرديد كه در ستون اندرون كعبه، كه يكى «خفان» و ديگرى «بنان» و ثالث را «ديان» گويند، خللى به هم رسيده، همّت عالى خود را مصروف داشته، ستونها و جميع تعميرهاى ضرورى به اندك به انجام رسانيد و در سنگ سفيدى، تاريخ آن عمارت و اسم را به اسم سلطان برسباى چركسى نقش نموده و در اندرون كعبه، در ديوار، از غربى نصب كرد تا حال موجود است. (1)و در سال هشتصد و چهل و سه [843] در زمان سلطان ظاهر چغمق، سنگ سفيدى كه در اندرون كعبه معظمه فرش است، كنده شده بود، به سبب آنكه ظاهراً از سقف خانه مبارك در وقت آمدن آبى برآن مىچكيد و سقف مقام ابراهيم- عليهالسلام- نيز محتاج تعمير گرديده بود و از مكه معظمه تا عرفات را نيز احتياج به تعمير به هم رسانيده، از اماكن مأثوره و غيره و درختان خار مغيلان در سر راه مأزمين گرديده بود و در ايّام حج، كجاوه و شتران حجاج از آنها متأذّى مىگرديد. چون اين خبرها به ظاهر چغمق رسيد، امير سودون را به اموال بسيار امارت حاج مصر داده، روانه مكه ساخت و امير سودون بعد از فراق حج، متوجه عمارات گرديده، به احسن وجه به اتمام رسانيد. (2)و در آخر سنه هشتصد و هفتاد و چهار [874] در زمان سلطنت قايتباى محمودىِ چركسى، بناءمسجد خَيف و قبر كه در ميان اوست، آن جاى خيمه شريف رسول خدا- صلّى الله عليه و آله و سلم- است و عمارت مسجد كه در راه منى است و غار مرسلات كه بالاى كوهى است كه در طرف مسجد خَيف است، دو ميل كه علامت حد حرم شريف است و تعمير مسجد مشعر الحرام و تعمير چشمه آب زبيده و حوض شامى و مصرى و يمانى، تماماً به همّت عالى قايتباى چركسى شد. (3)و در سال نهصد و هفده [917] سلطان قانصوه غورى، باب ابراهيم را ساخت و بر روى باب، طاق عُظمى بست و بر روى طاق قصرى ساخت و در اطراف قصر دو مجلس پاكيزه لطيف و در بيرون مسجد، خانههاى بسيار خريد و وقف مسجد الحرام نمود و قلعهاى در بندر جده ساخت و تا حال باب ابراهيم و قصر و قلعه جده موجود است.
باب دهم: در بيان بعضى از احوال سلاطين [آل عثمان]
اول ايشان، سلطان عثمان، بعد از آن دويم: سلطان اورخان، سيوم: سلطان مراد.
از آن جمله سلطان محمد خان بن سلطان ايلدروم بايزيد خان، پيش از آن كه بلاد غرب در تصرّف ايشان درآيد، از براى اهل حرمين وظيفه مقرّر نمود (4)و هر سال مىفرستاد و بعد از آن چون دولت به پسرش سلطان مراد خان
[دوم] رسيد وظيفه ديگر بر وظيفه والد خود افزوده، هر سال ميفرستاد و بعد از آن چون دولت به سلطان بايزيد خان بن سلطان محمد خان رسيد به طريق معهوده مىفرستاد.
بعد از آن تا سلطنت به سليم خان رسيد و فتح بلاد مصر و ديار عرب نمود، وظيفه اهل حرمين در آنچه والدش مقرّر نموده، به اضعاف فرستاد و او فرقى گذاشته، آسانى اهل حرمين راست نمود [كذا].
و در سال نهصد و هشتاد و هفت [987] در زمان سلطنت سلطان سليم خان قريهاى در مصر خريد و او [آن] را اهل حرمين نمود و حاصل آن را با وظايف اهل حرمين كه آبا و اجداد او مقرّر نموده بودند، هر سال سه هزار اردب گندم به جهت اهل مكه و پنج هزار اردب گندم به جهت اهل مدينه طيّبه مى فرستاد (1). تعمير چشمه زبيده كه از عرفات ميآيد نيز او نمود و اموال بسيار صرف آن چشمه كرد، به سبب آن سيل عُظمى آمده بود و تمام مجراى آب را از سنگ و خاك [پر] كرده بود و چشمه مسدود گرديد و در اهل مكه اضطراب عظيم به هم رسانيده بود و آنچه مشهور است، سى هزار دينار طلا صرف آن چشمه شده بود.
ايضاًحكم كرد به بناى چهار مدرسه در اطراف مسجد الحرام، از براى علماى چهار مذهب كه در آن درس گويند و ثواب آن به روزگار فرخنده آثار سلطان مذكور مىرسيده باشد و دراو نيز اموال عظيم صرف نمود. تاحال، مدارسباقى است.
و در ايّام دولت سلطان سليم خان بن سلطان سليمان خان، حكم شد وظيفه اهل حرمين چنانچه دستور سابقه بود، بفرستند. قريه مصر كه والدش خريده و وقف حرمين نمود و حاصل آن، چنانچه پيش گذشت، از جهت اهل حرمين مىآمد. مضاعف امر فرمود كه به تعمير مطاف مسجد الحرام و ستونهاى آن و طاقها و رواقها [بپردازند] و در آن نيز اموال عظيم صرف نمود و مدارس والدش را حكم نمود و قضات و شيخ الحرم .... (2)نمايند و الحال بدان دستور نسق در تصرّف ايشان مى باشد و مشهور اين است كه اكثر قراى مصر را كه وقف حرمين نموده بودند، بلكه تماماً حاصل او را هر سال به جهت حرمين مىفرستادند و او را ذخيره رسمكرده بودند تا آنها دولت ايشان بود دور دولت آل عثمان [كذا].
و چون سلطان سليم خان بر سرير سلطنت متمكن گرديد، به عرض او رسانيدند كه چراكسه چنين ذخيره به جهت اهل حرمين مىفرستادهاند. او نيز حكم به اجراى اونمود و تا حال آن حكم جارى است وآن ذخيره به اهل حرمين ميسد.
و نيز مشهور است در آخر دولت آن سلطان، چشمه آب مكه خللى به هم رسانيده، چون به عرض رسانيدند، خواهر سلطان التماس نمود كه مرا مأذون سازند كه تعمير آن چشمه بكنم، به اين سبب كه چون اوّل اين خيرات از زبيده عباسيه، مادر جعفر بود، ميخواهم كه آخر آن از من بوده باشد. سلطان
سليمان او را مأذون ساخت و خانم سلطان نيز وزير اعظم فرستاد كه شخصى لايق اين خدمت بايد به هم رسانى. او امير ابراهيم بن تغرى، كه سابقاًدر مصر مستوفى بود به عرض رسانيد لايق اين خدمت است.
سلطانه، پنجاه هزار اشرفى به او داده، در پانزدهم ماه ذى القعده، سنه نهصد و شصت و نه [969] او را روانه مكه معظمه نمود و چون به مكه رسيد داخل شد به سعى و اهتمام شروع به تعمير آن نمود و از مكه معظمه تا عرفات، جميع راه آب را از بيخ كنده، از نو به غايت استحكام از آهك و آجر و گچ آورد و روغن زيتان بىنهايت دراو صرف نمود و مجراى آب را از مكه تا عرفات متصل چشمه زبيده كه در كوه عرفات ظاهر است، گرداند.
خواست كه ازين جا تحقيق نمايد كه زبيده- رحمة الله عليها- اصل آن چشمه را از كجا آورده، به هيچ وجه معلوم نشد و چهار صد غلام سياه نيز خريد تا وقف آن چشمه نمود كه هر سال دائماً در خدمت آن چشمه باشند و در سال نهصد و هفتاد و نُه [979] به اتمام رسانيده، چون دولت به سلطان سليم خان انتقال يافته بود، بشارت به سلطان سليمخان و خانم سلطان رسانيدند كه چشمه تمام شد، به نحوىكه سابق زبيده بنا كرده بود و احسن از او. [وى] سلطان امير ابراهيم را به انواع خُلع مُخلّع ساخت و تا حال آن بنا باقى است و احتياج به عمارت ندارد مگر آنچه به سبب سيل از خاك و سنگ روى چشمه كرد، بايد پاك كند. (1)
1) الاعلام، صص 345 و 346
و در زمان دولت سلطان مرادخان نيز بعضى از مسجد الحرام از جانب غربى و جنوبى را در آخر سال نهصد و هشتاد و چهار [984] به حكم سلطانى تعمير نمودند. بر سر ديوارها، از اطراف از سنگ مرمره و غيره قرار دادند و زينت بسيار در مسجد كردند؛ چنانچه به هزار وضعى كه در زمان خلفاى بنى عباسى بود و مسجد الحرام را ريگ ريخت و از زير باب ابراهيم نقبتى تا اسافل مكه زد كه اگر سيل داخل حرم شود، ازاينجا آب بيرون رود. و آنچه مشهور است يكصد و ده هزار دينار صرف آب مسجد الحرام نمود. (1)و نيز پرسيد كه چه قدر گندم در مصر وظيفه اهل مكه است؟ به عرض رسانيدند كه از والد شما سه هزار اردب و از جدّ شما نيز سه هزار اردب. حكم نمود كه از سركار ما نيز سه هزار اردب اضافه آن نمايند و هر ساله مى فرستاده باشند به مكه و تا حال جارى است و در طرف باب الصفا نيز به حكم سلطانى، سبيل آبى بنا نمودند كه الحال مفتى ضيفى در آنجا مى باشد، و الله اعلم.
[اقدامات بابر شاه و همايون براى حرمين]
و در ايّام دولت حضرت خلد آشيان، بابر پادشاه [932- 937]- نوّر الله مرقده- دو قنديل مرصع و ده هزار مثقال طلا اضافه تصدّقات مقرّرى اهل حرمين مىفرستادند كه اشراف مكه معظّمه خود صرف كنند و از جناب ايزدى مسألت بقاى اين دولت ابد پيوند نمايند و تا حال اين تصدّقات هر ساله جارى و مستمرّ است و به اهل حرمين مىرسد.
و مقرّر نمودند و فرمان همايون اعلى شد كه يك قنديل را در اندرون خانه كعبه- زادها الله شرفاً و تعظيماً- و يكى را در روضه منوره مطهّره حضرت خير الأنام محمّد مصطفى- صلّى الله عليه و آله و سلم- بياويزند و آن طلا را پنج هزار مثقال به اشراف مكه معظّمه و پنج هزار مثقال ديگر به شيخ الحرم و خدّام مدينه طيّبه رسانند؛ به حسب الحكم اعلى، عمل نمودند و آن قناديل تا الحال موجود است.
و در ايّام دولت فردوس مكانى، نصير الدين محمد همايون پادشاه [937- 962]- قدّس الله روحه- حكم شد كه سه قنديل كلان، كه به وزن يك هزار و پانصد مثقال بود از طلا، ساختند و به جواهر بسيار آنها را مرصّع كرده و يك هزار رطل مكى، عَود مادر وى، به جهت بخور كعبه معظّمه مرحمت فرمودند و به جهت شريف مكه ده بسته اقمشه و امتعه نفيس به طريق سوغات و حكم جهان مطاع عالم مطيع ايشان شده بود كه آن قنديل ها را در اندرون كعبه معظّمه- زادها الله شرفاً و تعظيماً- بياويزند. و در آن وقت شريف مكه سيد مسعود بن ابى نمىّ بود؛ به حسب الحكم اعلى، آنها را در اندرون كعبه آويخت و تا حال باقى است.
[اقدامات اكبرشاه و جهانگير براى حرمين]
و در ايّام دولت حضرت شاهنشهى ابوالمظفر جلال الدين محمد اكبر پادشاه [963- 1014]- رفع الله درجاته فى الجنان- شريف مكه معظّمه،
1) الاعلام، صص 416 و 417
سيد زيد بن محسن بود؛ عريضه به دربار اعلى نوشت و طلب معونه از بندگان شاهنشهى نمود. حكم جهان مطاع چنين مقدّر گرديد كه از خزانه عامره- دامت دولت صاحبها- مبلغ پنج هزار مهر به انعام او مقرّر نمايند و ده عدد شمعدان كلان نقره مطلّا به جهت حرم كعبه معظّمه و ده عدد ديگر به جهت روضه رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- بفرستند. با وظايف مقرّرى ايشان، در آن سال فرستادند و تا حال آنها در حرمين موجود است.
و در ايّام دولتِ حضرتِ رضوان مكانى، جهانگير پادشاه [1014- 1037]- حفّة الروح و الريحان- حكم جهان مطاع عالم مطيع چنين شد كه ده جوره قالى كلان طولانى كه در آنها اشكال محرابها بوده باشد به جهت فرش روضه مطهّره رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- و ده جوره قالى ديگر عريض، به جهت فرش مسجد الحرام و دو شمعدان طلا به جهت در خانه كعبه معظّمه- زادها الله شرفاً و تعظيماً- با داروغه و مُشرف، مقرّرى مكه معظمه فرستند. الحال آن شمعدانها موجودند و در ايّام متبرّكه و شبهاى جمعه آنها [را] در كعبه معظّمه با شمعهاى كافورى نگاه مىدارند.
و در ايّام دولت اعلى حضرت، جنّت آشيان، صاحبقران ثانى، شاهجهان پادشاه [1068 1037]- عليه الرحمة و الغفران- شريف مكه معظمه برقع كعبه را با ايلچى و عريضه به دربار فرستاد و التماس نمود كه در حرمين قحط عظيمى به هم رسيده، به سبب آنكه چند كشتى آذوقه، كه از مصر مىآمدند، در دريا غرق شدند، به سبب طوفان عظيمى كه بر ايشان خورده بود. الحال ضعفا و مساكين مكه معظّمه در تعب و آزارند و از تصدّقات آن حضرت ظل اللهى اميدوار، اعلى حضرت جنت آشيانى مقرّر فرمايند.
حكم شد كه مبلغ يكصد هزار روپيه نقد از خزانه عامره و بيست هزار من شاهجهانى به برنج اضافه تصدّقات مقرّرى اهل حرمين، دراين سال به مكه معظّمه بفرستند و مبلغ بيست و پنج هزار روپيه به ايلچى انعام مرحمت شد.
و در ايّام دولت حضرت ظلّ اللهى عالمگير پادشاه، سلطان اورنگ زيب غازى- خلّد الله تعالى ملكه و دولته- چند كلام الله مجيد به خط مبارك خود استكتاب نموده، وقف حرم كعبه و روضة رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- نموده و در آخر هر كلام الله، اسم مبارك خود و تاريخ اتمام آن مصحف را ثبت كرده وجلد آنها را مرصّع نموده با رطلهاى طلا كه در آن جواهرهاى قيمتى نصب نموده بودند و يكصدهزار روپيه نقد اضافه تصدّقات مقررى فرستاد و تا حال آنها باقى است و ثواب تلاوت آنها به روزگار فرخنده آثار آن برگزيده ربّ رحيم واصل مدام است، و چون اين رساله گنجايش تفصيل تصدّقات و خيرات و احسانات بى انتهاى اين سلسله عليّه [را] ندارد، لهذا از بحر، به قطره قانع گرديده؛ به بعضى اكتفا مى نمايد. اميد كه اين دولت ابد پيوند تا ظهور تباشير صبح نشور قايم و مستدام باد، بمنّه و كرمه.
باب يازدهم: در [باره] موضع مسجد الحرام و غيره
[ستون هاى مسجد الحرام]
بدانكه ستونهاى سنگ در مسجد الحرام سيصد و نُه عدد است. در طرف مشرقى، مقابل حجر الاسود و درِ خانه مبارك، هشتاد و يك عدد است و در طرف غربى، كه مقابل مستجار است، سيصد و چهار عدد است و در طرف شامى، كه مقابل ميزاب رحمت است، هشتاد و يك ستون است، تمام از رخام و جانب جنوبى دو ركن است [96] ركن شامى و حجر الاسود هشتاد و سه ستون است.
و اما ستونهاى سنگ شميسى كه مراد سنگ زرد بوده باشد و آن وصله وصله است كه به طريق آجر به كار گذاردهاند، به مقتضاى مكان مسدّس و مثمّن و مربّع، دويست و چهل و چهار ستون است؛ از آن جمله در طرف شرقى سى ستون است و در طرف شامى چهل و چهار عدد است و در طرف غربى سى وشش عدد و در طرف جنوبى هفتاد و شش عدد است و در زيادتى باب ابراهيم بيست و دو عدد است.
و اما گنبد كه بر سر طاقها است، يكصد و پنجاه و دو گنبد است، از جانب غربى بيست و چهار است و از جانب شرقى بيست و چهار است و از جانب شامى سىو شش است و از جانب جنوبى سى و شش و يكى در ركن مسجد الحرام از جانب مناره و حزوره و در زيادتى دار الندوه شانزده ودر زيادتى باب ابراهيم پانزده است. (1)
1) الاعلام، ص 422
[درهاى مسجد الحرام]
اما درهاى مسجدالحرام نوزده است دروازه، كه آنها به سىونه در باز مىشوند به اين طريق كه از جانب شرقى چهار در است:
اول: باب السلام كه مشهور به باب بنى شيبه است و آن سه طاق است و هر طاق درِ عليحده دارد.
دويم: باب النّبى- صلّى الله عليه و آله و سلم- و اصحابه اجمعين آمين آمين آمين.
سيوم: دو طاق است مشهور به باب عباس از جهت آن كه مقابل خانه عباس- رضى الله- عنه بوده و ايضاً او را باب الجنائز مى گويند.
چهارم: سه دروازه در سه طاق و مشهور است به باب علىّ- كرّم الله وجهه و رضى الله عنه- و بنى هاشم.
و در جنوبى هفت دروازه است:
اول دو دروازه است؛ او را باب بازان مىگويند.
دويم: دو طاق در دو دروازه است و او را باب البغله مىگويند.
سيوم: باب الصفا و آن پنج دروازه است در پنج طاق.
چهارم: دو دروازه است در دو طاق و او را باب اجياد الصغير مىگويند.
پنجم: دو دروازه است در دو طاق و او را باب المجاهديه مىگويند و باب الرحمت نيز ميگويند.
ششم: دو دروازه است در دو طاق، مشهور به باب مدرسة الشريف عجلان.
هفتم: دو دروازه است در دو طاق و مشهور به باب الشامى به باب امّهانى.
و در جانب غربى سه دروازه است:
اول: دو دروازه در دو طاق مشهور به باب حزوره.
دويم: يك دروازه بزرگ است مشهور به باب ابراهيم.
سيوم: يك دروازه است مشهور به باب العمره به جهت آن كه معتمرين كه از تنعيم مىآيند از آن در داخل مىشوند، غالباًو در قديم مشهور به باب بنىسهم بوده است.
و در جانب شمالى پنج دروازه است:
اول: يك دروازه است به باب السده و در قديم مشهور به باب عمروبن العاص بوده.
دويم: دو دروازه است مشهور به باب العجله و باب باسطيه به جهت آن كه متصل است به مدرسه عبد الباسط.
سيوم: يك دروازه است و ركن غربى كه او را باب الندوه مىگويند.
چهارم: سه دروازه است كه در قديم دو تا بوده و در زمان سلاطين آل عثمان- خلد الله دولتهم- يك در زياده شد و او را باب الزياده مىگويند. (1)[مناره ها]
و اما منارههاى مسجد الحرام و آن هفت مناره است:
اول: مناره باب السلام متصل به مدرسه شرابيه.
دويم: مناره به باب العمره.
سيوم: مناره مشهور على.
چهارم: مناره حزوره.
1) الاعلام، صص 423 و 424
پنجم: مناره باب الزياده.
ششم: مناره مدرسه السلطانيه.
هفتم: مناره سلطان سليمان خان.
و تمام اين مناره ها به اسلوب مناير روم است. و اين مناره سليمانيه بسيار مرتفع است و در شبهاى مبارك رمضان قنديلها بر سر اين آويخته، روشن مى نمايند و در دخول فجر خاموش مى كنند كه معلوم شود كه صبح شد، مردم در خوردن و آشاميدن باز مانند.
و مشهور است كه بر سر كوههاى مكه معظّمه نحو پنجاه مناره بود در زمان قديم؛ و مؤذنان علوفهها (1)داشتند از خلفا كه بر سر آنها اذان مىگفتند، تمام آنها بر طرف گرديد و الحال نيست غير آن چه ذكر نموديم. (2)[كعبه معظمه]
و بدان كه كعبه معظّمه در وسط مسجد الحرام است و طول كعبه معظّمه از حجر الأسود تا ركن شامى بيست و يك ذرع به ذراع مصر است و او از ذراع دست، چهار انگشت اضافه است و از ركن شامى تا ركن عراقى هفده ذراع و ثلثاء ذراع است و از ركن عراقى تا ركن يمانى بيست و يك ذراع است و از ركن يمانى تا حجر الأسود پانزده ذراع است و ارتفاعش بيست و هفت ذراع است و ارتفاع در خانه مبارك از زمين سه ذراع است و ثلثاء ذراع، و ارتفاع حجر الاسود از زمين دو ذراع و ربع است و ارتفاع حجر اليمانى از زمين سه ذراع الّا ثلث ذراع است.
و داخل كعبه معظمه سه ستون از چوب است، از ديوار طرف يمانى تا ستون اوّل چهار ذراع است و ما بين هر ستون تا ستون ديگر چهار ذراع است و بين ستون سيوم تا ديوار شامى دو ذراع است الّا سه گره، و از ديوار شرقى تا پيش ستونها پنج ذرع الّا دو گره است و از عقب ستونها تا ديوار غربى شش ذرع و نيم است و طول ديوار جنوبى داخل خانه مبارك كه او در داخل شدن در دست راست ميباشده شش ذراع و ثلثان ذراع است؛ و طول ديوار غربى كه دراو مستجار است پانزده ذراع و ربع است، و طول ديوار شامى تا زينه پايه كه بر بام كعبه معظّمه رود، نُه ذرع و سه چهار يك است و از زينه (3)تا ركن دو ذراع است و از ركن شامى تا درِ خانه مبارك نه ذرع و نيم است و از درِ مبارك تا ركن حجر دو ذرع و سه گره است.
و زينه كه بر بام كعبه شريف مى روند از چوب است و سطح خانه مبارك تماماً فرش سنگ است، سفيد و طول سنگهاى اطراف سطح كعبه دو ذراع الّا دو گره است.
[مطاف و مقام ابراهيم]
و عرض مطاف شريف از در كعبه تا مقام ابراهيم بيست و يك ذراع است الّا دو گره و از اول حاشيه مقام ابراهيم تا حاشيه مقام حنبلى بيست و سه ذراع و ربع است، و ايضاً از حاشيه مقام ابراهيم از طرف راست تا اول حاشيه مطاف سيزده و ثلث است. و در جانب
راست مقام، منبر خطيب است و مابين مقام و آن منبر هفت ذرع الّا دو گره است و مقام ابراهيم- عليه السلام- را صندوقى از چوب بر او ساختند و از اطراف آن ضريحى از آهن قرار دادهاند، از چهار طرف و بر بالاى آن قبّه، و در دو طرف شرقى آن درى از آهن بدو فزوده وا مىشود كه به اندرون مىروند و صندوق را غلاف سياهى مثل جامه كعبه كردهاند و دراو آيات قرآنى و اسامى اصحاب كبار را به گلابتون تلاشى به انواع تكلّف مثل برقع كعبه و طراز كعبه نقش نموده اند. و هر گاه كسى خواهد زياده مقام نمايد يك طرفآن غلاف را بر مىدارند و قفل صندوق را باز ميكنند و در سنگ، كه نقش قدوم حضرت ابراهيم است- عليه الصلاة و السلام آب زمزم مىريزند و مىآشامند تبرّكاً.
و بيرون ضريح آهن، تالار كوچكى ساخته اند به چهار ستون مقابل در مقام و امام شافعى (ره) در آنجا نماز پنجگانه با جماعت مىگذارد و در طرف آن درچه چوبى است كه هرگاه در خانه مى روند [از آن استفاده مىكنند].
و در عقب مقام ابراهيم طاقى است از آجر ساختهاند كه مشهور به طاق بنىشيبه است و از پيش ستون مقام تا طاق بنىشيبه پانزده ذرع و عرض مطاف از ديوار حِجر اسماعيل- عليه السلام- تا مقام حنفى بيست و دو ذرع است و همچنين طرف مستجار و ركن يمانى و دايره مطاف شريف سى و يك ستون آهن است و دو ستون سنگ سفيد و در زير هر ستون سنگى مربع به قاعده آن ستون هست و در
ميان هر ستون از بالا چوبى تنبكه آهن گرفته، نصب كردهاند. و در سقف (1)قنديل شيشه آويخته است كه در شب روشن مىكنند و تمام شب روشن است و بعد از آن ستونها حاشيه قرار دادهاند، سه ذرع عرض و او را فرش سنگ كرده اند و در قديم به جاى فرش سنگ، ريگ ريخته بود؛ مثل ساير مسجد، چون وزير اعظم سنان پاشا به حج آمد و ازين جا به يمن رفته، فتح مُلك يمن نمود، آن را فرش سنگ كرد.
[سطح مسجد الحرام]
و از درِ خانه مبارك تا چاه زمزم نُه ذرع الّا دو گره است و در بالاى چاه زمزم محلّ مرتفعى ساخته شده به جهت رييس المؤذّنين كه در آن جا اذان مىگويند ودر عقب چاه زمزم گنبدى است كه او را قبّة الفراشين مىگويند كه در آنجا شمعدان و فراش مسجد را مىگذارند.
و در نزديك آن گنبدى است كه او را قبّة العباس مىگويند و در آن حوض بزرگى است كه عباس در ايام حج او را پر از آب مى كرده به حجاج مىآشاميد كه مشهور به سقاية الحاج بوده.
و در عقب آن، محلّى است كوچك كه روغن چراغ ها در آنجا مىماند.
و طول مسجد الحرام از باب السلام تا باب عمره سيصد و پنجاه ويك ذرع است و عرض مسجد الحرام از باب حزوره تا باب بغله دويست و سى و دو ذراع است و طول زيادتى دارالندوه از باب الزياده تا آخر رواق، پنجاه و هفت ذرع است و عرض آن از ديوار مدرسه سليمانيه تا ديوار خانه ميرزا مخدوم (2)هشتاد و چهار ذراع و سه ربع است و زياده باب ابراهيم طولش از ديوار قصر غورى تا رواق، سى و شش ذرعه است و عرضش از ديوار رباط خوزى تا رباط ناظر الخاص پنجاه و سه ذرع است.
و طول مسجد الحرام از ديوار خانه كعبه مشرّفه و از طرف دروازه تا اوّل ستونها يكصد و هفتاد و چهار ذرعه است و از زير ميزاب رحمت تا اول ستونها هشتاد و هفت ذرعه است و از ديوار كعبه شريفه از طرف غربى تا اول ستونها، يك صد و نوزده ذرعه است و از جانب جنوبى از ديوار كعبه شريف تا اول ستون هشتاد و سه ذراع است.
و طول و عرض مقام ابراهيم ده ذرع الّا ربع است و مابين چاه زمزم و گنبد فراشان، در طول پانزده ذرع است و اين حقيقت مسجد الحرام است ظاهراً.
و الله على نقول وكيل و الحمدلله على ظاهره و باطنه و أوّله و آخره [107] و صلّى الله على سيدنا محمّد و آله و اصحابه الطيّبين الطاهرين و سلّم تسليماً كثيراًكثيراً.
باب دوازدهم: الخاتمه:
مواضع مباركه و اماكن مشرفة الماثوره كه در مكه معظّمه است و اماكنى كه علما ذكر كردهاند كه درو دعاى مستجاب است. و آنچه شيخ حسن بصرى- رضى الله عنه- ذكر
كرده، پانزده موضع است و علماى ديگر برو افزودهاند تا پنجاه و سه موضع و بعضى از آن اماكن الآن معروف نيست و ما اقتصار به آنچه معروف است مىكنيم:
و آن مطاف شريف است جميعاً و مستجار و حطيم كه ما بين حجر الأسود و باب كعبه است كه تجربه نموده و بسيارى از مردم تجربه نمودهاند، و زير ميزاب رحمت و داخلكعبه معظّمه و در نزد چاه زمزم و عقب مقام ابراهيم و بالاى كوه صفا و در كوه مروه و مسعى و عرفات و مشعر الحرام و منى و نزد حجرات الثلاث (1).... (2)و [محبّ الدين] طبرى مىگويد كه بعد از مسجد الحرام خانه خديجه- رضى الله عنها- افضل از جميع اماكن مكه است.
و ديگر دارالخيزران كه نزديك كوه صفاست. و بعد از خانه خديجه- رضى الله عنها- آن افضل مواضع است و درين جا دعا بين العشايين است. و دارالخيزران كه خانه خيزران مادر رشيد بود.
و در جبل ثور وقت ظهر، و در جبل ثبير و جبل حِرا مطلقا هر وقت كه بوده باشد.
و مسجد البيعه؛ و آن مسجد در طرف چپ راه است هرگاه از مكه به منى روند و ميان آن و حدّ منى اندك فاصله هست و الحال منهدم است. درين جا پيغمبر- صلّى الله عليه و آله و سلم- با هفتاد نفر از انصار بيعت نمودهاند و در حضور عباسبن عبدالمطّلب- رضى الله عنه- عمّ رسول الله- صلّى الله عليه و آله وسلم-. (3)و نقاش- رضى الله عنه- در مناسك خود
1) الاعلام، ص 430
2) يك صفحه از نسخه افتاده است. در الاعلام، صص 430 و 431 در اين بخش در باره مولد النبى ص و اجتماع عظيم مردم در ايام ولادت آن حضرت در دهه دوم ربيع الاول در هر سال و حضور فقيهان و اعيان در اين مراسم ياد شده است. نهروالى مى نويسد: اين مراسم در نوع خود از بزرگترين مراسم در مكه معظمه است.
3) الاعلام، ص 433
ذكر كرده است (1)كه دعا در مكه معظمه اوقات خاصى دارد و از آن جمله خلف مقام و تحت ميزاب الرحمه و در وقت سحر، و در ركن يمانى، وقت طلوع فجر و نزد حجر الأسود و نصف روز و در مستجار نصف است و داخل زمزم وقت غروب و داخل خانه مبارك نزد زوال و در كوه صفا و مروه وقت عصر و در منى شب چهارده ماه، آخر شب و در مشعر الحرام وقت طلوع آفتاب و در عرفه وقت زوال و در خانه خديجه- رضى الله عنها- شب جمعه.
و در مولد النّبى- صلّى الله عليه و آله و سلم- روز دوشنبه وقت زوال.
و در جبل ثور و جبل حِرا و جبل ثبير و مدّعى وقت ظهر.
و كوه ابوقبيس، اوّل كوهى است كه حق تعالى به يد قدرت كامله خود نموده است و حجر الأسود را در آن كوه سپرده بود. چون ابراهيم- عليه السلام- كعبه را ساخت و خواست كه درو علامتى قرار دهد از براى ابتدا و انتهاى طواف، گفت به حضرت اسماعيل- عليه السلام- كه سنگى بياور كه مىخواهم درينجا نصب نمايم از براى علامت، چون حضرت اسماعيل- عليه السلام- متوجه كوه ابوقبيس گرديد، جبرئيل- عليه السلام- حجر الأسود را به او داد و گفت: بگير اين را و خود به نزد ابراهيم- عليه السلام- آمد و گفت: اين حَجَر را خداى تعالى دركوه ابوقبيس سپرده بود به جهت آن كه درينجا نصب نمايى.
و قول ديگر مشهور است كه كوه ابوقبيس در خراسان بود و حجر الأسود را كه خداى تعالى به او سپرده بود، با او بود. چون حضرت ابراهيم- عليه السلام- اراده اين نمود كه سنگى از براى علامت بر كعبه معظمه نصب نمايد، امر الهى شد به جبرئيل- عليه السلام- كه كوه ابوقبيس را از خراسان به مكه معظّمه آورد و چون خواست او را برگرداند، كوه به مناجات آمد كه: الهى از تو سؤال مىكنم به حق محمّد و آل محمد- صلّى الله عليه و آله و سلم- كه مرا مجاور خانه خود گردانى، او را به جاى خود گذاردند. (2)فاكهى- رضى الله عنه- گويد كه: دعاى درو مستجاب است و قبر آدم- عليه السلام- و حوّا و شيث در اينجاست به يك روايت.
و ذهبى- رضى الله عنه- گويد كه: در آن كوه پنجاه صحيفه بر شيث- عليه السلام- نازل شده و نهصد سال زندگانى كرد. او را در آنجا دفن كردند، پدر بزرگوارش آدم- عليه السلام- در غار ابوقبيس. (3)و وهب بن منبّه گويد كه: نوح- عليه السلام- استخوان آدم- عليه السلام- را از كوه ابوقبيس برآورده با خود به كشتى برد، و شقّ القمر از جهت رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- درينجا واقع شد و افضل جبال مكه است.
و ايضاً اماكن مأثوره مقابر معلّى است، آن جمله روضه خديجه كبرى- رضى الله عنها- و مولد امير المؤمنين على- كرّم الله وجهه- و از نزديك مولد نبى- صلّى الله عليه و آله وسلم- است در شِعب على و مولد سيّدنا حمزه سيّد
الشهدا- رضى الله عنه- عمّ رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- و مولد عمربن الخطاب و مولد سيدنا جعفر طيار- رضى الله عنه- و كان ابى بكر، وبعضى گفته اند كه خانه او بود و ابوالبقاء بن الضياء بحر العميق خود ذكر كرده است. و اين دكان سيدنا ابى بكر [است كه] طلحه و زبير- رضى الله عنهما- در اين دكان به دست او مسلمان شد. و خانه عباس- رضى الله- و مسعى و معبد جنيد و معبد ابراهيم بن ادهم- نفعنا الله ببركاته- و جبل ثور كه درينجا سينه مبارك رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- را شكافته پر از نور معرفت نمودند (1)و جبل ثور كه درو غارى است كه حضرت رسول الله-؟؟؟ صلّى الله عليه و آله و سلم- در آن پنهان گرديد، در آن وقتىكه مشركين قصد ايشان نموده بودند؛ خداى تعالى ايشان را از شرّ كفار نجات داد و كوه ثبير كه در منى است و در آن كوه، گوسفند فدا به جهت اسماعيل- عليه السلام- آمد. (2)و ازرقى- رضى الله عنه- روايت كرده است به سند خود از رسول الله- صلّى الله عليه و آله و سلم- كه: چون خداى تعالى تجلّى در كوه نمود، چنانچه در قصّه حضرت موسى- عليه السلام- مسطور است كوه پاره پاره گرديد؛ از آن جمله سه كوه به مكه معظّمه و سه كوه به مدينه طيّبه افتاد و آن سه كوه كه به مكه معظمه افتاده، كوه حِرا و كوه ثبير و كوه نور است و آن سه كوه كه به مدينه طيّبه افتاد كوه احد و ورقان و رضوى است و ديگر كوه كه درو غار مرسلات است.
و هذا آخر ما لخّصته من تاريخ مكة المشرفة زادها الله شرفاً و تعظيماً و أنا أسئل عمّا عاطفت به الاقدام و الاقلام و أن لا تنسونى من الدعاء و بحسن الختام وصلّى الله على سيّدنا محمد و آله و أصحابه و سلّم تسليماً كثيراً كثيراً. فضل طائفة من الاخوان الكرام أن يسئلو ذيل العفو.
تمّت هذا الكتاب «جواهر التاريخ المكّى» بعون الملك الوهّاب، به خط كمترين فقير [الى] الله خاكپاى (3)رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلم.
سنه 1109 هجرة المقدسه.
اصغر قائدان
چكيده
سخن از معمارىِ عصر حضرت رسول (ص)، به سبب كمىِ منابع و اطلاعات، كار چندان سادهاى نيست. آنچه روشناست اينكه فن ساختن بنا در آن دوران، تا حدّى ساده و به دور از هرگونه ظرائف خاصِ هنرى و ملهم از معمارى عصر جاهليت است. معمارى در ميان عرب عصر جاهلى، چندان داراى پيچيدگى و مهندسى خاصى نبوده، بلكه عمدتاً از معيشت صحرايى و بدوى آنان و طبيعت خشك و خشن، الهام گرفته است. مسأله امنيت و حفاظت از توفانهاى شن و بارانهاى سيلآسا، دو مقوله مهم و مورد توجه از نوع معمارى آن دوران بوده است. عربِ عصر جاهليت را به دو دسته «اهل مدَر» و «اهل وَبَر» تقسيم كردهاند.
مَدَر به معناى گِل است؛ زيرا آنان خانههاى خود را از گِل و خشت مىساختند.
و وَبَر به معناى پوست است؛ زيرا صحرانشينان خيمهها و محل سكونت خود را ازآن مىبافتند.
از هنگامىكه عرب بدوى به شهر نشينى و سكونت درشهر روآورد، تحوّلى در معمارى پديدآمد. مدينه يا يثرب، كه از شهرهاى مهم عرب محسوب مىشد، به سبب هجرت پيامبر خدا (ص) و پذيرش دين جديد از سوى مردم آن شهر، تحوّلات قابل توجهى در معمارى آن پديد آمد. ساخت مسجد و عبادتگاه، بهويژه مساجد مهمى چون قبا و مسجد النبى، كه پيامبر (ص) خود در كار ساختن آنها نقش داشتند و همچنين ساختن خانههايى به وسيله مهاجران و علاوه بر آن، ساختن قلعههايى به دست يهوديان در مدينه و منطقه خيبر، كه از استحكام بسيار عالى برخوردار بود، از جلوههاى مهم تكاملى در اين عرصه است.
در اين پژوهش و تحقيق، بر آنيمتا معمارى عصر پيامبر (ص) را در دو محورِ «بناى مسجد» و نيز «ساخت ابنيه» (شامل خانهها و اطمها) تشريح و با شيوهها، مصالح، مهندسى، ابزارها و در مجموع هنرِ ساخت آنها آشنا شويم.
مقدمه
«كذب أصحاب الحجر المرسلين آتيناهم آياتنا فكانوا عنها معرضين وكانو ا تيحيتون من الجبال بيوتاً آمنين».
«و همانا مردمِ حِجر (ثمود و قوم صالح) فرستادگان خداوند را دروغگو شمردند. نشانههاى خود را به آنان داديم. پس، از آنها روىگردانيدند، آنان، ازكوهها، خانهها مىتراشيدند، در حالى كه ايمن و آسوده بودند]» (1)اين آيه شريفه، اشاره به نوعى خاص از معمارى عرب در عصر قبل از اسلام دارد، كه امروزه شهر پترا در اردن مصداق آن تشخيص داده شده است؛ زيرا در آنجا اقوام ثمود و صالح مىزيستند. اين شهر بهطور كامل در دل صخرهها و كوهها ايجاد شده است. قصر، معابد، گورها، خانهها و حتى ورزشگاه شهر در داخل كوهها و صخرهها تراشيده شدهاند و امنيت بسيار بالايى دارند. اين تمدّن در تاريخ عرب، به تمدّن صخرهاى يا عربستان صخرهاى معروف است. اين نوعى از معمارى در شمال غربى عربستان قديم (شبه جزيره) است.
براين اساس، بخشى از ساكنان شبه جزيره و اعراب اين منطقه، داراى چنين ويژگى و نوع خاص از معمارى بودهاند. البته آنان بر اثر عذاب الهى از ميان رفتهاند اما آثارشان امروزه در شهر ياد شده مورد بازديد سيّاحان است.
معيشت بخش ديگرى از مردم عربستان، در صحراها و باديهها بوده است و به همين علت، آنان در كتيبههاى عبرى، «عربه» به معناى باديه نشين يا صحرانشين و به عبارتى، بدوى ناميده شدهاند. صحراهاى سوزان، لم يزرع و خشكى كه مساحت يكى از آنها پانصد هزار كيلومتر مربع (الربع الخالى) و حدود يك پنجم عربستان است و نيز بيابانهايى كه شرق، غرب، شمال و جنوب عربستان را از يكديگرجداساخته است. براساس وضعيت اقليمى و توپوگرافىِ، نوعى سكونت و معيشت را بر اين مردم رقم زده است كه با جابهجايى و نقل و انتقال و عدم ثبات بر روى زمين همراه است.
جايىكه ثبات نباشد، شهرى پديد نمىآيد و وقتى شهرى نباشد، تمدّن، معمارى و آبادانى پديد نمىآيد. بنابراين، اقليم و آب و هوا در پيدايى معمارى و حتى نوع آن، تأثير گذار است. اعراب اهل مَدَر؛ همان كسانى بودند كه زندگى ثابتى داشتند و يكجا نشين بودند. آنان خانههاى خود را از مَدَر؛ يعنى گِل مىساختند. لذا شهر پديد آوردند و خانهها ساختند.
اما دسته ديگر، اعرابِ اهل وَبَر هستند كه خانههاى خود را از خيمههاى بافته شده از پوست (وَبَر) بر پا مىكردند. خانههاى آنان بايد آنچنان سبك باشد كه هرگاه بخواهند آن را از زمين بركنند و با خود ببرند و در جاى ديگرى برپا سازند. خيمهها معمولًا با چند شاخه درخت خرما استوار مىگشت. اينجا جاى خفتن و استراحت بدوى از گرماى شديد آفتاب و توفان بادهاى موسمى و
1) حجر: 80.
بارانهاى پراكنده و نيز سرما بود. اثاث خانه عرب بدوى، مشك آبى بود و ظرفى براى گرم كردن، خوردنىِ مختصرى و نيز شترى باركش و شايد هم گوسفندى.
درگيرى بر سر آب و چراگاه، از رخدادهاى روزمره زندگى آنان بود. بديهى است اين نوع زندگى كه يراساس وضعيت اقليمى به آنان تحميل شده است، آنان را با شهر و شهرنشينى بيگانه مىسازد، مگر آنكه حادثهاى خاص رخ دهد؛ مانند وضعيتىكه در سده پنجم ميلادى رخ داد و در زندگى مردم اين مناطق دگرگونىِ محسوس پديدآمد. تغيير مسير جاده كاروانرو، موجب پيدايش شهرها وشهركهاى تازه گرديد و پيدا شدن اين شهرها، بيابان نشينان را به خود جذب كرد. ازآن هنگام زندگى اجتماعى عرب تا ظهور اسلام در دو بخش صحرانشين و شهر نشين تداوم يافت. شهر نشينان جديد، با الهام از طبيعت پيرامونى خويش در صحرا، بهساختن خانههايى از گِل و خشت و چوب و نخل پرداختند. خانههايى كه بتواند آنان را از گرماى سوزان، بارانهاى سيلآسا و نيز سرما حفظ كند و بر اين اساس نوعى از تكامل در زندگى اجتماعى عرب صحرا نشين، كه اكنون شهرنشين شده بودند، پديدار شد كه مهمترين جلوه آن، در معمارى و شهرسازى بود. اين وضعيت تا زمان ظهور اسلام استمرار داشت. دورانىكه پيامبر (ص) مبعوث شد، ازچنين ويژگىهايى برخوردار بود. اما آن حضرت، با هجرت به شهر مدينه، تحوّلى بس عظيم در معمارى عرب پديد آورد و آن، گره زدنِ اين نوع از معمارى با مذهب بود؛ چيزى كه تا آن زمان پيشينه نداشت، يعنى ساختن بناى كه به نام او و مسجدالنبى (ص) اشتهار يافت. اين بناى مذهبى و مقدس، كه پيرامون آن خانههاى زيادى ساخته شد و مانند نگين انگشترى در مركزيت شهر قرار گرفت، نخستين تجربه اعراب در زمينه معمارى در عصر اسلامى بود و بدين وسيله مسلمانان را با ميراث معمارى قبل از اسلام پيوند مى زد.
معمارى در عصر پيامبر (ص)
پرداختن بهمعمارى عصر پيامبر (ص) و دوران حيات ايشان، كارى است دشوار؛ از يك سو، سادگى معيشت مسلمانان و محل سكونت ونيز شهر نشينىآنان، و درحقيقت بومى بودن معمارى وعدم اقتباس والگوگيرى ازمعمارىهاى سرزمينهاى متمدّنى چون روم، ايران و مصر و از سوى ديگر، سكوت منابع عمده تاريخى و معمارىِ پيرامون اين مباحث و نيز برجا نماندن آثارى از آن دوران، پژوهش و تحقيق در اين زمينه را با دشوارىهاى زيادى مواجه مىسازد. رشد چشمگير معمارى و هنر در سدههاى پس از رحلت حضرت رسول (ص)، كه بيشتر به يك معجزه شبيه بود و آثار باشكوه آن در اقصى نقاط سرزمينهاى تحت سلطه مسلمين؛ از هند تا ايران، آسياى صغير، شامات، آفريقا و مصر و نيز اندلس كه در مساجد، ابنيهها، كاخها، قصرها، خانهها، كاروانسراها و رباطهها و ... محققان و پژوهشگران عرصه هنر و معمارى را مجذوب خود ساخته و آن را محور اصلى كار ايشان قرار داده است. لذا نسبت به بحث پيرامون معمارى عصر پيامبر (ص) آنان را غافل ساخته است. با اين وجود در آثار تاريخى و متون جفرافيايى و حديثى، مىتوان تا حدودى وضعيت روشنى از معمارى آن عصر به دست داد. ما بحث معمارى در آن دوران را بر محور مسجد، خانه، اطم و قلعه ها دنبال مى كنيم:
الف- مسجد
مسجد و به تعبير ديگر عبادتگاه مسلمانان، تحوّلى عظيم در معمارى ايجاد كرد. مسلمانان همواره كوشيدند تا اين مكان مهم عبادى و سياسى را- كه محلّ اجتماع و تصميم سازىهاى سياسى و اجتماعى نيز بوده است- به بهترين وجه استوار سازند. آن را تزيين كنند و بيشترين ظرافتهاى هنرى را در آن بهكار ببرند. براين اساس، مسجد داراى جايگاه ويژهاى در معمارى اسلامى است. نخستين مسجد در اسلام، كه به دست پيامبرخدا (ص) برپا شد، به عنوان كانونى فروزان در مدينه يا يثرب، دلها را تا عصر حاضر متوجه خود ساخت. اين مسجدكه به صورتى بسيار ساده ساخته شده بود، چون نگين انگشترى، در ميان شهر مىدرخشيد؛ بهويژه اينكه خانه پيامبر (ص) دركنار مسجد ونيز خانههاى صحابه درپيرامونآن، شكل وماهيت مدينه را دگرگون كرد. اهميت بر پايى مسجد تا آنجاست كه در قرآن كريم، عمارت كنندگان آن ستوده شده اند و حضرت رسول (ص) نيز بلافاصله پس از مهاجرت به مدينه، به بزرگترين و مهمترين كار؛ يعنى ساخت و بر پايى مسجد دست زد. اين امر اهميت و ضرورت چنين اقدامى را روشنتر مىسازد و نخستين كار رسول الله (ص) پس از ورود به قبا، ساختن مسجد قبا و پس از ورود به يثرب ساختن مسجد النبى (ص) بود. جايىكه در همان آغاز تأسيس، تبديل به مركز فرمان جامعه در حال رشد مسلمانان
گرديد. اين مكان غير از عبادت، كاركردهاى متنوعى چون محل شورا، قضاوت، تقسيم بيت المال، مداوا كردن مجروحان جنگ، ملاقات با گروهها و وفود، عقد پيمانهاى سياسى و اقتصادى نيز داشت و به عبارتى دارالحكومه مسلمانان بود. «مساجد بعدها به لحاظ نظرى وفادارى به اين هر دو جنبه را حفظ كردند و فقدان نهادهاى رسمى در دنياىاسلام، با فقدان متقابل بناهاى رسمى عمومى؛ نظير تالار شهر و يا محاكم، به نقش دوگانه مسجد اهميت بيشترى بخشيد. بدين ترتيب طى فراگردى طبيعى به مركز جامعه، اعتقادى جديد گرديد» (1).
در اين مسجد مقدمات تشكيل امت واحد، براساس انعقاد پيماننامه وطنى يا مدنى، كه تشكيل جامعه مدنى رسول الله (ص) را نويد مىداد، فراهم شد؛ امت واحدى كه آن حضرت در مدينه شكل داد، شهرى بر همان مبنا نيز ايجاد كرد؛ شهرى ايدهآلكه مسجد نسبتاً ساده آن، در مركز شهر، همه نگاهها را بهخود معطوف مىساخت و مردم را بههنگام نماز به سوى خود فرا مىخواند. اين نقطه ثقل و دايره شهر اسلامى است. «اين فضا، فضاى عرصه و نمايشى است كه جنبه مذهبى و همچنين اجتماعى دارد. امت، اجتماعى است كه برخى از افراد آن، آداب و روش زندگى را مشتركاً رعايت مىكنند، به سوى قبله واحد روى مىگردانند. تصوّر ذهنى امت در جامعه اسلامى ايدهاى ارگانيك دارد كه در قرآن به صورت بنيان مرصوص مطرح شده است.
1) هيلن برند، معمارى اسلامى 41.
كلمه بنيان؛ يعنى بنا و كلمه مرصوص به معناى ساختمانى است كه با رصاص سفيد (قلع) و رصاص سياه (سرب) محكم كارى شده؛ بهطورىكه در مقابل عوامل انهدام مقاوم شده است». (1)مسجد، مكانى است كه پيروان دين، درصفهاى طويل (در عرض) مىايستند و نگاه خود را به سوى قبله معطوف مىدارند، مسجد مانندكليسا يك سالن اجتماع است، با اين تفاوت كه اين سالن، محور بزرگ آن در عرض جهتيابى شده است. اين سالن بهجاى آنكه در عمق يا طول توسعه يابد، در عرض گسترش مى يابد و اين حالت جدا از اختلاف سبكها، حالتى به مجموعه مىدهد كه آن را از بناهاى مسيحى متمايز مىسازد. (2)براين اساس است كه عرض مسجدالنبى (ص) بيشتر از طول آن است؛ 60 ذرع (طول)، 70 ذرع (عرض) و همينطور مسجد قبا و ساير مساجد عصر پيامبر (ص).
مسجد النبى (ص)
به تعبير قرآنى، مسجد النبى، نخستين مسجد در اسلام است كه به دست پيامبر خدا (ص) بنا گرديد؛ لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ .... (3)
پيامبرخدا (ص) در نخستين روز ورود به مدينه يا يثرب، به ساختن مسجدى پرداخت كه نخستين تجربه جمعى اعراب در معمارى بود. صحابه؛ اعم از مهاجر و انصار و حتى
شخص پيامبر (ص) و نيز زنان در ساختن آن دخيل و سهيم بودند. چون اين مكان براى همه بنا مىشد، بايد در ساختن آن نيز همه شريك مى شدند. (1)پيامبر (ص) در حقيقت طراح مسجد و به عبارتى ناظر و همكار در معمارى آن محسوب مىشوند؛ زيرا ايشان با دستان مبارك خود، خطى بر روى زمين به صورت مستطيل كشيدند و حد مسجد را تعيين كردند. با يك نيزه ويك خط، به تقسيم زمين به مكانى براى زيستن (خانهاش در كنار مسجد) و فضايى براى نيايش؛ به تعبيرى، زندگى مادى و معنوى را با هم توأم ساخت و دين و دنيا را با هم مرتبط كرد و مركزيتى مقدس براى برپايى و شكلگيرى شهرى اسلامى و مذهبى فراهم ساخت.
در زمين انتخاب شده براى مسجد، چندين قبر از مشركان قرار داشت كه پيامبر (ص) دستور داد آنها را نبشكردند و نيز كمى پستى وبلندى داشتكه آنرا هموار نمودند و نيز نخلى داخل آن بود كه قطع كردند و آن را آماده ساختن ديوارها كردند. طول مسجد هفتاد ذرع (35 متر) و عرض آن شصت ذرع (30 متر) كه مساحت آن 4200 ذراع برابر با 1025 متر مربع مىشد. پايهها و پى ديوارها را از سنگ قرار دادند و ديوارها را از لَبِن (خشت خام) غير قابل احتراق (آجرِ نسوز) برپا ساختند. پىِ ديوارهاى مسجد به عمق سه ذراع (حدود 1/ 5 متر) با سنگ پر شد و ديوار نيز با پهناى 75 سانتيمتر بنا گرديد. (2)د رانجام اين كارها، رسول الله (ص) نيز همراه مهاجران و انصار به ساختن مسجد مىپرداختند و خشت و سنگ را منتقل و تا كنار ديوارها مىآوردند. در اين حال بود كه صحابه اشعارى را زمزمه مىكردند. (3)سقف مسجد و ستونها
ديوارهاى مسجد تا 5 ذراع (2 متر) بالا رفت. صحابه اموالى را گرد آوردند و آن را به پيامبر (ص) تقدم كردند كه با آن مسجد را تزيين و مسقّف كنند و از آن حضرت پرسيدند: آيا آن را مسقف كنيم؟ فرمودند: «مابى رغبة عن أخى موسى، عريش كعريش موسى» (4)و به عبارتى ديگر «ابْنُوا لِى عَرِيشاً كَعَرِيشِ مُوسَى، ثمامات و خشبات و ظله كظلة موسى أو الأمر العجل من ذلك» پرسيدند: «و ماظلّة موسى» قال: «كان إذا أقام أصاب رأسه سقف». (5)
يعنى «من ميل دارم مانند برادرم موسى، سايهبانى داشته باشم» عريش، سايهبان را گويند. اعراب آنرا از چوب ثمام كه نوعىگياه معروف در باديه بوده، مىساختند و به آن «مظال» مىگفتندكه به معناى سايهبان است. اين سخن پيامبر (ص) يكى حكايت از سادگى بنا دارد و ديگر آنكه به كار نبردن آجر و خشت در سقف و استفاده از برگها و شاخهاى نخل خرما مىتواند نور لازم را براى فضا فراهم سازد و آن را روشنگرداند و علاوه بر آن، به سبب وجود بادهايىكه معمولًا در اين اقليم مىوزد هواى مطبوع را داخل فضا به جريان در آورد و باعث خنكى محلً اقامه نماز گردد.
ابنرسته اشاره مىكند كه اين سقف با خاك رُس اندود نشده بود، به هنگام ريزش باران، مسجد پر از گِل مىشد. (1)بر اين اساس لازم بود ستونهايى تعبيه و استوار سازند تا بر فراز آن ستونها سايهبان يا به عبارتى سقف را قرار دهند. بديهى است، اين ستونها جز تنه درختان خرما و به عبارتى ستون چوبى مدوّر، چيز ديگرى نخواهد بود؛ مصالحى كه در مدينه و عربستان فراوان است. وجود نخلستانهاى انبوه در مدينه ودستيابى به تنه درختان خرما و برگهاى نخل، معمارى اينشهر و سرزمين خشك وصحرايىكه داراى تابستانهاى طولانى وگرم وبادهاى سوزان و زمستانهاى كوتاه را شكلى ديگر بخشيده است.
بديهى است كاربرد چوب و تنههاى درختان، به سبب گرمىِ هوا، برخلاف مناطق سردسير و رطوبتزا، مصالح مناسبى محسوب مىشوند كه مناسب اين توپوگرافى و وضعيت اقليمى خاص هستند و درحقيقت دچار انبساط و انجماد نمىشوند. اين همان تأثير آب و هوا در معمارى است كه در عصر حاضر بدان توجّه ويژهوجود دارد. اسكلت بندى از تنه درخت، با برپا كردن چندين تنه و پوشاندن روى آن با برگهاى نخل براى سقف مسجدالنبى، حلقه ارتباطى معمارى عصر اسلامى و عصر جاهليت عرب است كه اعراب مناطق صحرانشين از ديرباز به اين نوع راه حل، براى زدن سقف، البته در سطوح كم عرض، روى مىآوردند. (2)حدود يازده ستون در فضاى مورد نظر بر افراشته شد و روى آن، از برگهاى نخلكه به يكديگر بافته شده و با شاخههاى محكم به صورت كلاف بر روى سطح تنهها قرار مىگرفت پوشيده شد. يا به عبارت صالح لمعى، پلهايى از چوب بر روى تنه نخلها استوار و روى آن با برگ نخل پوشيده شد كه حدود 2 متر ارتفاع سقف را تشكيل مىداد. (3)تعدادى از اين يازده ستون، پس از چندى، يادآور خاطرههاى مهمى از دوران پيامبر (ص) گرديد و هر يك نامى به خود گرفت كه اكنون پس از 14 قرن، آن ستونها، البته با بازسازىهايى استوار و نامهاى آنها بر فرازشان يادآور حوادث تاريخىِ عصر پيامبر (ص) هستند؛ مانند ستون توبه. البته برخى كاركردهايى هم داشتند، مانند ستون «مخلقه» كه عطر و خلوق بر آن مىآويختند تا فضاى درونى مسجد را خوشبو سازند و نيز ستون «وفود» كه محل ديدارهاى پيامبر با قبايل بود؛ نوعى محلّ بار عام. همچنين ستون «محرس» كه محلّ نگهبانى از رسول الله (ص) بوده است. (4)اين ستونها سقف سمت مصلّا و قبله را پوشش مىداد و بقيه به صورت صحن و بدون سقف ماند. (5)واما تعداد ستونهايى كه سقف مسجد بر روى آن استوار گشت:
22 ستون كه البته بر اساس نظر شيعه در داخل روضه قرار دارند.
ستونهاى حدّ اوليه مسجد؛ دو صف از ستونهاى غرب و دو صف از ستونهاى شمال، پس از روضه شريفه، حدّ اوليه مسجد را نشان مىدهندكه در زمان رسول الله (ص) مسقف بوده است. اين مكان اوليه مسجد، تا قبل ازتوسعه توسط پيامبر بعد از غزوه خيبر است.
ستونهاى پس از توسعه، در زمان پيامبر (ص)؛ دو صف از ستونها در غرب و چهار صف در سمت شمال را دربر مىگيرد.
ستونهاى حدّ غربى مسجد پس از توسعه در عصر پيامبر (ص)؛ درغرب مسجد، يازده ستون در يك صف، حدّ مسجد پس از توسعه خيبر را شكل مىدهند.
ستونهاى حد شمالى مسجد پس از توسعه عصر پيامبر (ص)؛ يك صف شامل ده ستون در شمال مسجد، در عصر پيامبر (ص) كه مسجد و صحن امروزى را ازهم جدا مىكند. (1)اما اين ستونها درآغاز، درسمت قبله قرار داشت؛ البته زمانىكه قبله به سمت بيتالمقدس بود و زمانىكه پيامبر (ص) قسمت ديوار شمالى را با دو رديف ستون مسقّف ساخت، در اين حال قبله به ديوار جنوبى تغيير يافت و سمت مسقف در دو ستون، در اين ديوار نيز برپا شد و درِ سمت جنوبى بسته و اينجا محلّ برگزارى نماز جماعت شد. (2)درهاى مسجد
پيامبر (ص) پس از پايان كار بناى ديوار وسقف، سه ورودى براى مسجد قرار دادند و سه درِ چوبى ساخته، روى پايهها ى سنگى آن بابها استوار كردند. اين سه در، هريك به نامى معروف شد:
و آن، از درهاى مهم مسجد در عصر رسول الله (ص) بود كه به نامهاى باب الجبر و باب الجنائز نيز معروف بود. اين در، بر ديوار شرقىِ مسجد (ميانه ديوار) قرار داشت. بعدها در توسعه مسجد، در زمان رسول الله (ص)؛ يعنى پس از غزوه خيبر حدود چند متر به پايينتر، به سمت شمال منتقل شد. اين باب، هنوز هم البته كمى بيرونتر از مكان اصلى باقى مانده است.
اين در، بر ديوار شمال غربى مسجد قرار گرفت و اكنون با فاصله بسيار، با جاى اصلىِ خود به سمت غرب، همچنان پا برجاست.
اين در، بر ديوار جنوبى، مقابل خانه عاتكه، دختر عباس قرار داشت. در داخل مسجد، ابتدا محل نماز پيامبر به سمت بيت المقدس، در پايان حد مسجد، از سمت شمال بود؛ بهگونهاى كه ستون عايشه پشت ايشان و كمى به سمت شمال مايل مىشد تا به موضع ستون
پنجم در موازات باب جبرئيل قرار مىگرفت و باب جبرئيل بر شانه راست ايشان واقع مىشد. (1)پس از تغيير قبله، پيامبر (ص) در سمت ديوار جنوبى نماز گزاردند و درِ جنوبى را بستند.
كف مسجد
كفِ مسجدالنبى داراى پوششى از سنگريزههاى كوچك بود و چون نمازگزاران بايد بدون كفش وارد مسجد مىشدند، رسم پوشاندن كف مسجد معمول شد. پيامبر نيز خود گاهى به هنگام نماز از زيرانداز (حصير) استفاده مىكردند. (2)ابوسعيد خدرى در روايتى گويد: در مسجد بر پيامبرخدا (ص) وارد شديم و پرسيديم: اى پيامبر خدا، كدام مسجد بر اساس تقوى بنا نهاده شد؟ پيامبر (ص) مشتى سنگريزه از كف مسجد برداشت و آن را بر زمين پاشيد و فرمود: «هذا مسجدى و مسجدكم»؛ يعنى مسجد مدينه. (3)4. ايوان صفه
در شمال مسجد نيز ايوان و سايهبانى براى مهاجران فقير ساختند كه به ايوان صُفّه معروف شد. گفته اند حدود هفتاد تن از مهاجران، كه جايى براى سكونت نداشتند، (4)بر روى آن زندگى مىكردند. اين ايوان در كنار ديوار شمالى ساخته شد و مسقّف گرديد. اين كار پس از تغيير قبله انجام شد كه در دومين سال از هجرت بود. ايوان صفه، البته اندكى با تغيير مكان، همچنان موجود است.
منبر محل وعظ و خطابه و از مهمترين آثار داخل يك مسجد و مكان مقدس و مذهبى است. منبر معمولًا در سمت راست محراب يا محل اقامه نماز قرار مىگيرد. نمونه مشابه منبر، در مراسم عبادى مسيحى، سكوى وعظ و خطابه است. آمبو (
( obmA
كلمهاى كه در كليساى اوايل قرون وسطى براى اشاره به سكوى خطابه دار كليساى بيزانس به عنوان نامى براى تخت استفاده مىشد. نزديكترين نوع سكوى خطابه، منبر بود. (5)پيامبر خدا (ص) هنگام خواندن خطبه در مسجد النبى (ص) به تنه درختى از خرما تكيه مىدادند و چون از حالت ايستاده، اظهار خستگى كردند، به روايتى، غلام عباسبن عبدالمطّلب و به روايتى ديگر زنى از انصار براى ايشان پلكانى كه داراى سه پله بود به صورت منبر ساخت و حضرت رسول (ص) در روز جمعهاى بر روى آن نشست و خطبه خواند. (6)آن حضرت روى پله سوم نشستند و پاهاى خود را بر روى پله دوم گذاشتند. با گذشت ايام، منبر يكى از لوازم حتمى مساجد عمده شهرهاى بزرگ شدكه براى مسلمانان نشانهاى بود از حكومت الهى، بهمعناى تلفيق قدرتهاى سياسى، نظامى و مالى با دين و نه نشانگر جنبه مذهبى صرف.
منبر حضرت محمد (ص) نشانه كامل اينقدرتها بود. يكىاز نخستين شكلهاى نمادين اسلام را به وجود آورد و به مثابه يك شكل زيبا شناختى، تحوّلِ نسبتاً چشمگيرى يافت. (7)
برخى نيز گفتهاند: منبرى كه براى پيامبر (ص) ساخته شد، مرتفع و از گِل بود؛ يعنى پله نداشت. برخى ديگر گفته اند: مانند كرسى يا صندلى بوده كه از چوب گزساخته شده بود.
توسعه مسجد در زمان پيامبر خدا (ص)
در سال هفتم هجرت، پس از غزوه خيبر، به سبب گسترش جمعيت مسلمانان، پيامبر (ص) احساس كردند كه مسجد گنجايش نمازگزاران را ندارد و بايد آن را توسعه دهد، لذا ديوارهاى مسجد را تخريب و ابعاد آن را به 100 ذرع در 100 ذرع؛ يعنى به صورت مربع 49* 49 متر در آوردند. در حالى كه پيش از آن، ا مستطيل شكل بود. مربع يكى از شكلهاى هندسى است كه نقشى بزرگ در معمارى اسلامى داشته است و پيامبر (ص) در اين توسعه، مسجد را با نقشه مربع برگزيد كه نمايانگر شكل بنيادين كعبه است. شكل مربع، غالباً در كهنترين مساجد ديده شده است. از جمله مسجد كوفه و به مرور شيوه كاربرد مربع در معمارى مساجد بسيار دقيقتر از نقشه ساده و كلى آن شد و به اين ترتيب، نخستين فرايند معمارى كه از عربستان و از خود پيامبر (ص) آغاز شد. (1)مساحت توسعه يافته، به ده هزار ذراع؛ يعنى برابر با 4900 متر مربع تقريباً بيش از سه برابر مساحت قبلى رسيد. ايشان ستونهايى را به ستونهاى پيشين افزودند كه پيشتر اشاره شد. همچنين بر ارتفاع سقف مسجد افزودند و آن را از 75/ 1 متر به 5/ 3 مترمربع رسانيدند كه هفت ذرع بود. (2)اين
توسعه سنتى شد براى خلفاى پس از ايشان، كه مساحت مسجد را گسترش دادند.
نمازگاه ميّت
در سمت شرق مسجد النبى، كه البته اكنون در داخل مسجد و در شرق حجره و مرقد رسول الله (ص) قرار يافته، مكانى براى نماز بر مردگان ساخته شد كه به «مصلّى الجنائز» معروف گرديد. مؤمنان اموات خود را به اين مكان مىآوردند و پيامبر (ص) بر آنان نماز ميزاردند كه اين رسم همچنان برقرار است و از آنجا ميت را به سوى بقيع، براى دفن مىبرند. گفتهاند در اين مكان، پيامبر (ص) يك مرد و زن يهودى زناكار را رجم كردهاند. اين كار دركنار ديوار، در نزديكى باب مسجد انجام شد. (1)ب) معمارى خانهها
با ساختن مسجد النبى (ص) شهر مدينه تحوّلى عظيم يافت. علاوه بر پيدايى يك كانون اجتماع و حضور گسترده عبادى براى مردم، هر يك از مهاجران از مردم مكه، در كنار مسجد خانهاى براى سكونت خود بنا كردند و پس از مدت كوتاهى، دهها خانه در كنار و اطراف مسجدالنبى برپا شد.
خانه پيامبر خدا (ص)
از مهمترين خانههايىكه بنا شد، خانه و حجرههاى پيامبرخدا (ص) بود. آن حضرت پس از سكونت در منزل ابو ايوب انصارى، كه البته شش ماه طول كشيد، به احداث مسجد پرداختند و در كنار آن، خانهاى براى خود ساختند. خانه رهبر دينى، كه با استقبال باشكوه مردم وارد اين سرزمين گرديده، بايد بهگونهاى طراحى شود كه بتواند بخشهايى از وظايف رهبرى را، علاوه بر وظايف مربوط به زندگى مادّى، در آن انجام دهد تا هم براى جامعه و هم براى خانوادهاش كاربرد داشته باشد. بر ما چندان روشن نيست كه معمارىِ اين خانه، متأثر از نوع معمارى مردم مكه بوده يا نه.
در معمارىِ مكه، آنچه بيشتر نمود مىيافت، استفاده از خِشت و گِل در سقف و استحكام بنا از نظر استفاده از سنگ و مصالحِ محكم بود كه براساس وضعيت اقليمىِ مكه به سبب بارانهاى سيلآسا و گرماى طاقت فرسا بود، اما در مدينه، به دليل داشتن هواى نسبتاً مطبوع و بارش باران كم و به ويژه غنى بودن اين سرزمين از نخل خرما و چوب، مصالح بيشتر خانهها و معمارى آنها را چوب تشكيل مىداد كه در سقفها بهكار مىرفت. ويژگى خاص اين بنا، سادگى بىنهايت آن بود؛ همانند مسجدى كه آن را ساخته بود. او به دنبال ساخت دارالخلافه و يا قصر نبود، بلكه سرپناهى براى آسايش و آرامش خود و همسرانش مىخواست. او ابتدا يك اتاق از خشت براى همسرخود سوده ساخت كه دوتنه نخل خرما سقف آن را تشكيل مىداد و سال بعد اتاق ديگرى براى عايشه و سپس براى حفصه و آنگاه دو اتاق ديگر براى دو همسر ديگرش ساخت، در نهايت سادگى و
1) سمهودى، 2/ 532
بىپيرايگى.
براساس گفته هيلن براند؛ «وجه شاخص ديگر اين خانه، ابعاد قابلتوجه آناست. خانه در واقع ميدان مربع بازى را تشكيل مىداد كه هريك از اضلاع آن 56 متر بود و اتاقها پهلو به پهلوى يكديگر در ضلع شرقى مسجد ساخته شدند و ويژگى ديگرش آنكه اين بنا صرفاً كاركردى مسكونى يافت. حجرهها در داخل محصوره بودند، نه در خارج از آن، و بدين ترتيب كنه متناقض اين بنا نمايان مىشد؛ بنايىكه ظاهراً به عنوان يك خانه مسكونى ساخته شد. و آن با توجه كامل به ديگر كاركردها طراحى گرديد. به بيان ديگر، نيّت آن بوده كه بيت محمد به عنوان كانون جامعه جديد اسلامى عمل كند.» (1)اگر پيامبر (ص) مىخواست زندگى ساده و بى پيرايه خويش را به عنوان يك شهروند، در خلوتى بى سر و صدا داشته باشد، بعيد بود آن را به شكلى كه گفته شد مىساخت. البته مأموريت او اسلوبى از زندگى با طبيعتى عمومى را ايجاب مىكرد و خانه او نيز به همان نسبت خانهاى عمومى بود. (2)اين اتاقها مانند ديوارهاى مسجد، سبك بودهاند. ابن سعد گفته يك شاهد عينى را نقل مىكند كه ناظر تخريب اتاقهاى همسران پيامبر (ص) بوده و مىگويد:
«من اتاقهاى همسران پيامبر را كه از شاخ و برگ درخت خرما ساخته و جلو درهاى آنها پردههايى بافته شده از موى سياه بزآويخته شده بود، ديدهام.» (3)پيامبر (ص) اتاقى عمومى براى پذيرايى منظور نكرده بود و احتمالًا اين كار را در حياط، كه همان مسجد بوده، انجام مىداد؛ زيرا در مجاورت درِ خانه آن حضرت به سوى مسجد (البته از خانه عايشه كه باب النبى خوانده مىشد)، ستونى به نام سرير وجود دارد كه آن حضرت تختى بر كنار آن زده و روى آن مىنشستند و نيز ستونى ديگر كه نام وفود بر خود گرفته بود. وفود يا دستهها براى ديدار پيامبر (ص) در كنار آن مى نشستند و با ايشان پيمان مىبستند. اين نشان مىدهد كه پيامبر (ص) ديدارها و بخشى از امور مربوط به رهبرى و دعوت را در خارج از منزل و در مسجد به انجام مى رسانده است.
بهگفته پاپادوپولو، اين قسمت، به مثابه تالار بار رسمى طبعاً جزئى از منزل بود (همانجا). ساختمان و بناى خانه پيامبر (ص) بسيار سبك بود؛ مانند الگويى از زندگى بدوى و چادرنشينى عرب صحراگرد و تركيبى از درخت خرما. جريان هوا وآفتاب، سايهگاهها نگران كننده مىنمود، اما نمونه خوب و گويايى بود از معمارى مجرد و غير عادى باديه نشينان و توحيد، بدون امتيازى كه با توجه به عدم شناخت قبايل عرب از هرگونه هنر تزيينى و نقاشى، منزل را كاملًا برهنه و بىزيور نشان مى داد. براين اساس، ديدگاههاى زيبا شناختى هرگز در انديشه پيامبر (ص) و مسلمانان آن عصر نبوده، بلكه رفع نيازهاى كيش و آيين جديد و اداره جامعه نوين بهوسيله امكانات معمولى محيط كه از لحاظ فنى در دسترسبود، مدّ نظر قرار مىگرفت. (4)
نكته قابل ذكر ديگر در شكل معمارى و هندسى منزل پيامبر (ص) مربع بودن آن در ابتداى احداث است. منزل عايشه و سوده، هر دو به صورت مربع، حدود 50 متر ساخته شد. مربع از شكلهاى هندسى است كه نقشى بزرگ در معمارى اسلامى داشته است. اين نقشهاىكه پيامبر (ص) برگزيد، درست هندسى ودقيقاً مربع، كه شكل بنيادى كعبه است.
به گفته سمهودى، اتاق پيامبر (ص) كه به آرامگاه ايشان تبديل شد، همچنان باز و آشكار بود تا اينكه عمر بن عبدالعزيز، در زمان خلافت وليد، در هنگام بازسازى مسجد، حفاظى پنج ضلعى نامنظم برگرد آن احداث كرد و اين كار ناشى از هراسى بود كه مبادا با پيروى از همان شكل مكعب كعبه، اين اتاق نيز به صورت قبله در آيد و به سوى آن نمازگزارده شود. (1)نكته ديگر كه «پايا دو لو» به آن اشاره دارد، اين است كه: هر چند اين ديوارها به ارتفاع 5/ 3 متر با خشت خام ساخته شده بود، ليكن مىتوانست براى پيامبر و پيروانش در صورت حمله دشمن، كه بارها رخ داد، به منزله يك پناهگاه ويا احتمالًا يك دژ كوچك عمل كند و اين نكته مفهوم مربع را- كه يك شكل منطقى دفاعى و بسان اردوگاههاى رومى و دژهاى متعدد بيزانس بود- آشكار مى سازد. ازاينرو، اين ديوارها نه فقط به حريم مكانى مقدس و نه تنها منزل پيشواى امت، كه برپناهگاه و دژ اسلامى نيز دلالت داشت. (2)اين نظرِ پاپادپولو، به هيچرو نمىتواند درست
باشد؛ زيرا بعيد است كه چنين كاركردى مورد نظر پيامبر (ص) بوده باشد. در هر حال، اين خانه كوچك، همانند مسجد با خشت و شاخههاى درخت خرما بنا گرديد. سقفى كوتاه داشت كه دست بدان مى رسيد و همچنين داراى دو درِ يك لنگه، بدون قفل بود كه يكى از غرب خانه به مسجد و ديگرى از ضلع شمالى آن به بيرون گشوده مىشد. (1)
ابن سعد، توصيف مىكند كه عبدالله بن يزيد پيش از تخريب خانهها به دست وليد، آنها را ديده و چنين توصيف كرده است:
«چهار خانه با ديوارهايى از گِل و كاه (خشت) كه شاخه درخت خرما در آن به كار رفته بود، به اتاقهاى مجزّا تقسيم مىشد و پنج خانهاى كه از شاخههاى گلاندود نخل بنا شده بود، فاقد تقسيمات داخلى بود. بالاى درها پردههايى از پارچه موئين سياه آويخته شده بود كه هر ضلع آن سه ذرع طول داشت. ارتفاع سقفها به اندازهاى بود كه دست به آنها مىرسيد.» (2)و نيز از محمد بن هلال نقل شده است كه خانه هاى همسران رسول الله (ص) را ديدم كه از شاخههاى نخل خرما، كه سطحى از مو بر روى آن پوشيده شده بود، در جنوب ساخته شد. (3)همچنين گفته شده است كه ديوارهاى خانه پيامبر (ص) را با خشتىكه قابل احتراق نبود و شاخه خرما كه كنار هم در مساحت و ارتفاع گذاشته شده بود، ساخته بودند. هريك از حجرهها درى كوچك به سوى مسجد داشت و بر آن، پردهاى از مو آويزان شده بود. از داود بن قيس نقل شده است كه گفت:
«حجرههاى پيامبر (ص) را ديدم كه ديوارهاى آن از شاخههاى نخل ساخته شده بود و بر سطح خارجى آن لايهاى ازمو پوشيده بود.»
عرض خانه از درِ اتاق تا درِ خانه، حدود هفت ذرع (5/ 3 متر) و طول آن حدود ده ذرع (5 متر) بود و نيز از حسن بصرى نقل شده كه داخل خانة رسول الله (ص) شدم، دستم به سقف مى رسيد. براى هر خانه اتاقى و هر اتاقى از چوب عرعر (سرو) پوشيده (تزيين) شده بود. (4)پيامبر خدا (ص) پس از وفات در همين مكان؛ يعنى در جايىكه با عايشه زندگى مىكرد در نيمهاى از منزل عايشه دفن شد. در زمان عمربن عبدالعزيز خانههاى محل سكونت ساير همسران پيامبر (ص) خراب شد و قبرهاى سهگانه پديدار گشت. عمر خود شخصاً دست به كار مرمّت قبرها شد و وردان را مأموركرد تا ديوارهاى خانه را تا پىِ در، بردارد و پى را نيز بكند. (5)بسيارى از صحابه از تخريب خانهها ناراحت شدند و مىگفتند: اى كاش خانه ها به همان وضع باقى مىماند تا مردم مىديدند كه پيامبرشان چه محلّ سكونت سادهاى داشته و چگونه به چند خشت گِل قناعت و اكتفا كرده است! كسى كه كليدهاى خزائن دنيا به دست اوست. (6)ترتيب خانه ها اينگونه بود: حجرة حفصه، اولين اتاقى كه درِ كوچكى از آن به سوى خانه عمر گشوده مىشد. در سمت جنوب و سپس كنار آن (در غرب) حجره عايشه بودكه قبر پيامبر خدا (ص) در داخل آن
قرار گرفت و پس از آن، حجره فاطمه نزديك باب جبرئيل و پس از آن حجره امّ سلمه و آخرين حجره نيز در سمت شمال، اتاق جويريه بود. (1)خانه حفصه چسبيده به خانه عايشه بود از طرف قبله و بين دو خانه، راه باريك و تنگى به اندازه عبور يك نفر وجود داشت كه از پهلو حركت كند. آن دو، با يكديگر از داخل اتاقها صحبت مىكردند. (2)اما سادگى ديوارهاى حجرهها آنگونه بود كه رسول الله (ص) نمى پسنديد در آن مالِ زيادى صرف شود. امّ سلمه در حجره خود به جاى جريد (شاخه نخل) از آجر وخشت نسوز استفادهكرد. پيامبر (ص) وقتى آن را ديدند، پرسيدند: اين چيست؟ گفت: مىخواهم چشم مردم را از ديدن خود (خانهام) بازدارم. پيامبر (ص) فرمود: اى امّ سلمه، بدترين راهىكه انسان به سوى آن مىرود، خرج كردن مال مرد مسلمان براى ساختمان و بنا است. (3)ج) خانههاى صحابه
به هنگام مهاجرت پيامبر (ص) و صحابه ايشان از مكه، شهر مدينه دچار تحوّلى چشمگير در معمارى و شهر سازى شد. مدينه به شهرى اسلامى تبديل گشت كه مركزيت آن را مسجد شكل مى داد و به عبارتى مسجد چون نگينى در داخل انگشترى قرار يافت و صحابه معاجر پيرامون مسجد به صورت حلقه وار، خانه هاى خود را بنا كردند و سجد النبى را چون نگينى در بر گرفتند. رسول خدا (ص) براى برخى از آنها به تقسيم و توزيع زمين پرداخت. ايشان با دست مبارك خود براى آنان خطى روى زمين كشيده و حدود آن را تعيين مى كردند. (4)برخى از آنان در خانه هاى انصار ساكن شدند و بسيارى خود به ساخت خانه پرداختند. از آنجا كه سرزمين مكه و مدينه به لحاظ موقعيت جغرافيايى و توپوگرافى متفاوت بودند نوع معمارى اين دو منطقه نيز متفاوت بود. براين اساس مردم مكه از معمارى مدينه در خانه سازى خود تأثير پذيرفتند بدان نحو كه چون در مدينه نخلستانها فراوان و تنه هاى نخل و شاخه هاى خرما به عنوان مصالح ساختمانى استفاده مى شد آ نان نيز كه د رمكه عادت كرده بودند خانه هايشان به و يژه سقف ها را از سنگ بنا كنند و ستونهاى محكم از سنگ و به صورت مربع يا مدور استوار سازند، در مدينه تحت تأثير معمارى شهر و شرايط جديد، استفاده از چوب ونخل و تنه درخت براى زدن سقفها بهره بردند و براى ديوارها نيز از خشت و آجر نسوز (لِبن) و سنگ بهره بردند و چوبهايى كه بر فراز آن تزيين شده بود بر بالاى درب ها مى گذاشتند. اين موضوع از گفته عباس عموى پيامبر (ص) روشن مى گردد كه وقتى رسول خدا (ص) براى وى خطى جهت ساختن خانه اش بر روى زمين كشيدند و وى از بناى آن فارغ شد با صداى بلند گفت: «بنيتها باللِبن و الحجاره .... والخشبات فوقها مطاره .... يا ربنا بارك لاهل داره ....» و
رسول خدا (ص) نيز فرمود: «اللهم بارك فى هذه الداره» «من اين خانه را با (لِبن) خشت و آجر نسوز و سنگ بنا كردم و چوبهايى كه بر بالاى آن بر آمدگى هايى ايجاد كردم بر فراز آن گذاشتم، خداوندا! اين خانه را براى ساكنانش مبارك بگردان و رسول خدا (ص) نيز دعا فرمودند: خداوند براى ساكنان آن بركت قرار ده رسول خدا (ص) هم چنين ناودانى براى سقف اين خانه قرار داد و اين كار را با گذاشتن پاهاى مبارك بر روى شانه هاى عباس انجام دادند (1)كه اين تقريباً ارتفاع ديوارها و سقف را نشان مى دهد.
آنها خانه هاى خود را در كنار مسجد النبى، كه مكانى مقدس براى عبادت بود بنا كردند وهر يك دو درب براى خانه هايشان قرار دادند، يكى درى كه مستقيماً به مسجد باز مى شد تا انها را با اين مكان مقدس مرتبط سازد و درب ديگرى كه به كوچه و بيرون باز مى شد و محل تردد آنان به خارج از خانه بود. پس از توسعه خيبر پيامبر (ص) امر فرمود كه همه درهايى كه به مسجد باز مى شد جز درب خانه على (ع) بسته شود «امر بسد الابواب الا باب على» و اين كار به فرمان خداوند انجام شده بود.
در اين نوع معمارى به گفته اگوست شوازى «پايه عربى» يك تنه درخت نخل است كه بين دو تخته متصل گرديده است. اعراب تخته هاى بريده شده به انضمام چند اتصال از طريق گچ، سقفهايى با كيفيت استثنايى بوجود مى آوردند، چوب در آب و هواى گرم نقش مهمى بازى مى كند به كمك قطعات كوچك چوب متصل به هم كه در وسط با هم تلاقى ميكنند و نوعى شبكه را تشكيل مى دهند انجام مى گيرد. چون نقوش و نمايش تصاوير حيوانات زنده از طرف قرآن ممنوع گرديد.، از اين رو تمامى دكوراسيون افسانه اى از هنر حذف شده است. طبق يك عادت نژادى، اعراب ساكن، در دكوراسيون معمارى خود از دكورهاى پرده اى استفاده كرده باشند يعنى دكورهايى كه در دوران زندگى باديه نشين ها تنها تزيينات امكان پذير منازل آنها بود. (2)آويختن پرده هايى از پوست مو و بز بر روى درب خانه ها و يا اتاقها معمولًا رسم بود. گاهى نيز پرده اى بافته شده از پارچه نيز بر درب اتاقها آويزان و نوعى تزيين محسوب مى گرديد. نمونه اى در دست داريم كه حضرت فاطمه (س) بر روى درب اتاقشان پرده اى زيبا آويختند و فرشى در كف گسترانيدند و چون رسول خدا (ص) وارد منزل وى شدند و اين زينت را نپسنديدند، فاطمه (س) آن را به سرعت برداشتند، آن ها را به پيامبر (ص) رسانيدند و گفتند تا بين مستمندان تقسيم كنند. (3)در اين معمارى تا آن جا كه ممكن بود از پشت درى، مشبك ها و پرده هاى تسبيحى براى تخفيف تابش خيره كننده نور آفتاب به هنگام نفوذ به داخل ساختمان استفاده مى شد. پاهاى برهنه در تماس با حصير پوش آرام مى گرفت. فقدان اثاثيه در درون فضاها به جريان آزاد هوا كمك مى كرد. پنجره ها معدود بودند. تركيب تمام ابن عناصر جوى كم نور و مذهبى را به وجود مى آورد كه روح و جسم را آرامش مى داد. (4)
گسترش فضا در سطح وارتفاع
اما مواردى البته به ندرت هم در دست داريم كه برخى خانه ها در دو طبقه ساخته مى شدند مثل خانه ابو ايوب انصارى كه وقتى رسول خدا (ص) به مدينه آمدند براى سكونت در يكى از منازل به خانه او رفتند و در طبقه پايين ساكن شدند و ابوايوب در طبقه بالا، كه البته ابو ايوب بعد از چندى از اين امر نگران شد كه مبادا بى حرمتى به پيامبر (ص) كرده باشد، چون بر بالاى سر آن حضرت زندگى مى كند لذا به طبقه پايين آمد و رسول خدا (ص) به طبقه بالا رفتند. (1)اطم (قلعه كوچك)
برخى از خانه ها نيز حالت قلعه و حصن داشته است وبه صورت بسيارمستحكمى از سنگهاى كوهى بنا مى شده است كه به آنها اطم مى گفتند. اين شيوه معمارى مخصوص يهوديان مدينه بود كه آنها از هنگام سكونت در مدينه 40 اطم ساختند. قلعه هاى يهوديان بنى نظير و بنى قريظه در مدينه معروفند. وقتى رسول خدا (ص) به مدينه آمدند و به اخراج يهوديان پرداختند صحابه مى خواستند اطم هاى آنان را اخراب كنند و پيامبر (ص) مانع شدند. اين نوع معمارى مورد تقليد اعراب مدينه هم قرار گرفت لذا چند نمونه ازآن ساخته شد، يكى خانه حسن بن زيد بود (2)و ديگرى اطم حسان بن ثابت بود كه بسيار مستحكم و مرتفع بود. حسان بن ثابت از شعراى عصر پيامبر (ص) بود كه در آن جا مى زيست. اين اطم در سمت غرب مسجد قرار داشت. ديوارهاى آن بسيار بلند و شكلى هندسى زيبا داشت.
اما كف برخى از خانه ها را نيز سنگفرش مى كردند مثل خانه ابراهيم بن هشام در كنار خانه حسن بن زيد در مجاورت مسجد النبى كه سمهودى ذكر مى كند با بلاط (سنگ مفروش در كف) تزيين شده بود. او محدوده سنگفرش خانه وى را در جهات مختلف مشخص مى كند. (3)زقاق (كوچه)
اما برخى از گفته ها حكايت از آن دارد كه اين خانه ها كه البته نزديك يكديگر ساخته مى شدند به وسيله كوچه هايى با پهناى 5/ 2 متر به هم مرتبط و راه عبور و مرور مردم را تأمين مىكرد. هر يك از اين كوچه ها نامگذارى مى شد مثل زقاق القشاشين كه پهناى آن سه متر بود و يكى ديگر از اين كوچه ها معروف به زقاق المناصع است. بر اساس گفته ياقوت حموى كوچه اى بوده كه از خانه پيامبر (ص) به خارج مناطق مسكونى مدينه در شرق و كنار چاه ابو ايوب راه داشته است و شبها زنان به آنجا رفته و قضاى حاجت مى كردند. چيزى شبيه توالتهاى عمومى. از عايشه نيز روايتى در دست است كه زنان پيامبر (ص) هم براى اين كار شبها به سوى آنجا مى رفتند كه بسيار وسيع و پهن بوده و پيرامون آن نيز ديوارى كشيده شده بود. اين
كار به رسم عصر جاهليت صورت مى گرفت (1). تا اين كه بعدها ديوار آن خراب شده و زنان در داخل خانه خود ديوار و حائطى براى اين كار درست كردند. (2)رباط (ميهمانسرا)
برخى از متمولان و كسانى كه از وضعيت مالى خوبى برخوردار بودند براى خود دوخانه بنا مى كردند يكى خانه اى بزرگ كه براى ديدار و پذيرايى از ميهمانان و خانه اى كه محل سكونت آنان بود از جمله عثمان به عفان، كه در جهت شرقى مسجد مقابل باب جبرئيل دو خانه متصل بهم داشت يكى معروف به دارالكبرى و ديگرى دارالصغراى (3). روايتى ديگر حاكى از آن است كه دارالكبرى ابتدا خانه كوچكى بود كه رسول خدا (ص) به عثمان به اقطاع اگذار كرده بودو او خانه هايى در كنار آن را خريد و به توسعه خانه اش پرداخت وا ز سمت جنوب آن را توسعه داد (4)يكى از كاربردهاى خانه ها، ميهمانسرا و محلى براى ضيافت مسلمانان بود علاوه بر دار عثمان، خانه عبدالرحمان بن عوف نيز به همين منظور ساخته شد اين خانه به دارالضيفان معروف شد كه به منزله ميهمانسراى امروزى است و نام ديگرش دارالكبرى، چون بسيار بزرگ بود. اين اولين خانه اى با اين بزرگى و وسعت بود كه توسط يكى از مهاجران براى پذيرايى از ميهمانان رسول خدا (ص) ساخته شد (5). اين مكان را نيز رسول خدا (ص) براى او ترسيم و خط بناى آن را كشيده بود. آن حضرت براى بنى زهره در سمت پايانى مسجد خط خانه هايشان را در روى زمين كشيده و مشخص كرد و سهم عبدالرحمن زمينى پر از گياه شد كه او آنها را قطع وخانه ياد شده كه به عبارتى مى توان ان را قلعه يا اطم نيز ناميد بنا كرد (6).
اما براى توسعه خانه ها نيز علاوه بر گسترش در طول وعرض در ارتفاع هم نمونه هايى روشن درد ست است از جمله خانه خالدبن وليد چون بين خانه جبله بن عمرو و عمروبن عاص قرار داشت و خانه او كوچك و تنگ بود به رسول خدا (ص) ازكوچكى آن شكايت كرد و آن حضرت به او فرمود: «ارفع فى السماء و سل الله السعه». [آن را به سوى آسمان بالا ببر كه خداوند آن را براى تو بركشد و گسترش دهد] (7)كه البته به نظر مى رسد بيشتر از دو طبقه ساخته نمى شده است. و ما نمونه اى ازخانه هاى سه طبقه نداريم. اما برخى از خانه ها نيز بسيار باشكوه و عالى ساخته مى شده است و غير از خانه عثمان، ابو سفيان خانه اى عالى داشته كه با شكوه ترين خانه در مدينه از لحاظ بنا و مرتفع ترين آنها بوده ا ست شايد بتوان گفت چون عنوان مرتفع تر آمده شايد خانه اش يا سه طبقه بوده و يا ديوارهاى آن خيلى بلند بوده است «كانت اشرف دار بالمدينة بناء و اذهبها فى السماء». (8)جنابذ (گنبد)
چنانكه روشن است طراحى گنبد در معمارى اسلامى الهام يافته از خيمه عربى و
بدوى (صحراگرد) است كه به صورت مدور از پوست بافته مى شد. در معمارى عصر پيامبر (ص) يك نمونه از گنبد يا به عبارتى قُبه كه كوچكتر از گنبد است در دست داريم كه نشان مى دهد اين نوع اثر هنرى درعصر رسول خدا (ص) البته به طور بسيار نادر وجود داشته است. اعراب آن را جُنبذ مى نامند و اين همان دليلى است كه مى توان به صراحت اقتباس" گنبد" كه همان جنبذ به عربى است در معمارى ايرانى را از اعراب صحراگرد دانست.
در توصيف قبه هاى بهشت اشاره شده است «فيها جنابذ من لؤلؤ» [در بهشت گنبدهايى از مرواريد ساخته شده است]. (1)در متون آن عصر هم چنين از قرائن كه همان قرينه باشد ياد شده و قرينه به معناى جنبذ يا گنبد است (2).
ابن شبه گويد: عبدالرحمن بن عوف پيرامون مسجد خانه اى ساخت كه بر فراز آن سه قبه قرار داشت (3)و نيز خانه مليكه دختر خارجه بن سنان هم داراى قبه اى بوده است كه در توسعه عمر بن عبدالعزيز اين خانه ها و قبه ها تخريب و در توسعه مسجد وارد شد. (4)عنوان قرائن در شعرى از ابى قطيفه در آن عصر نيز آمده است. (5)حش (بوستان)
در شهر سازى عصر پيامبر (ص) «حش» به معناى باغى مصفا براى نشستن و تفريح مردم (پارك عمومى) يا باغ و نيز چاه جايگاه ويژه اى داشته است هفت چاه در اطرف مسجد النبى و در داخل مدينه در عصر پيامبر حفر شد مثل بئر حاء، بئر رومه، بئر بضاعه و بئر اريس كه از طريق اين چاهها زمين هاى پيرامون را آبيارى و نخلستانها را آباد و يا از آب آن براى آشاميدن بهره مى بردند. اين چاهها از جهت ديگرى نيز تقدس داشت و آن وضو گرفتن رسول خدا (ص) وخوردن آب آن توسط ايشان بود كه براى صحابه تبرك و تقدس ويژه اى داشت. برخى از اين چاهها تا 50 سال قبل نيز وجود داشتند. براى نمونه از اين چاهها و باغها مى توان به بئر حاء اشاره كرد كه در جهت شمال مسجد النبى قرار داشت ومتعلق به ابى طلحه انصارى بود و او در آنجا باغى مصفا داشت كه از آن چاه براى آبيارى بهره مى برد. اين مكان به «حش ابى طلحه انصارى» معروف بود. وقتى آيه «لن تنالوا البر حتى تنفقو ا مما تحبون» نازل شد ابوطلحه انصارى اين چاه را صدقه قرار داد تا مردم از آن بهره برند. (6)سقيفه
اما علاوه بر خانه ها مكانهايى عمومى نيزبه صورت مسقف ساخته مى شد تا رؤساى قبايل گردهم آيند و پيرامون مسائل جارى و روزانه قبيله به مشورت بنشينند. اين مكانها به عبارتى دارالشورا و مجلس مشورتى بود. در عصر جاهليت در مكه دارالندوه و در عصر مقارن ورود پيامبر (ص) به مدينه سقيفه بنى ساعده از
اين نمونه ها است. هر قبيله اى براى خود سقيفه اى در مدينه داشت كه چون مسقف بود آنها را سقيفه مى ناميدند. اما يكى ازآنها در تاريخ بسيار معروف شد و آن سقيفه بنى ساعده متعلق به قوم خزرج بود كه در آن سرنوشت خلافت بعد از رسول خدا (ص) تعيين شد و انتخاب ابوبكر در آنجا رقم خورد. اين مكان به عبارتى سايه بانى بود كه نزديك بئر بضاعه قرار داشته است.
نوع معمارى آنها چنين بوده است معمولًا سقيفه هاى معروف درباغهاى مدينه ساخته مى شد، ديوارى از غرب و سپس ديوارى از شرق و نيز ديوارى در جنوب كه از خشت و اجر نسوز پيرامون آن را احاطه مى كرد و در ديوار شرقى معبر و به عبارتى دربى براى آن قرار داده مى شد و به وسيله چوبهاى درخت خرما، شاخه هاى آن ونيز حصير مسقف مى گرديد و جهت شرقى آن باز مى ماند بدون ديوار زيرا در تابستان به خنكى داخل سقيفه كمك مى كرد. برخى از آنها بزرگ بود و برخى كوچك كه اين به تمكن مالى بنا كننده آن بستگى داشت. معمولَا سقيفه ها به همين صورت و شكل ساخته مىشد. (1)موقعيت سقيفه بنى ساعده در سمت شمالى مسجد النبى به فاصله 500 مترى آن قرار داشت. اين سقيفه حدود سال 1360 شمسى كه ديوارهاى خشتى آن همچنان موجود بود تخريب و اكنون شهردارى مدينه به جاى ان ساخته شده است.
1) محمد الياس عبدالغنى، همان ص 115
نتيجه
معمارى عصر رسول خدا (ص) همانند ساير اعصار با دوران گذشته خود مرتبط و ازان الهام يافته است. اين معمارى بيش از هر چيز متأثر از شرايط اقليمى و جغرافيايى بود. و آب و هواى عربستان در آن تأثير زيادى داشته است. استفاده از چوب در سقفها به سبب خشكى آب و هوا و گرمى آن و استفاده از شاخه هاى نخل خرما و يا باز گذاشتن جهتى از بنا بدون ديوار براى به جريان در آوردن باد و ايجاد فضايى خنك و مطبوع درروزهاى گرم و نيز استفاده از سقفهاى كوتاه براى گرم ساختن مكان سكونت در شبهاى سرد زمستانى و خشك، استفاده از خشت هاى خام لِبن (آجر نسوز) و استفاده از سنگ در ديوارها همگى متأثر از شرايط جغرافيايى خاص شبه جزيره است.
ورود پيامبر (ص) به يثرب و پايه گذارى شهرى مدنى به عنوان مدينه النبى بر اساس معمارى جديد و نوين كه دستمايه هاى مذهبى در آن بيشتر نماد داشت در مركزيتى مذهبى و مقدس مثل مسجدا لنبى تبلور يافت. اين مسجد درمركز شهر به عنوان مكان عبادت ونيز تالارعام و اجتماعات كه البته چند منظوره ساخته شده بود چون نگينى در وسط شهر قرار گرفت و دركنار آن يعنى پيرامون محيط خارجى آن صحابه مهاجر خانه هاى متعددى بنا و در حقيقت شهرى اسلامى را پايه گذارى كردند كه تا عصر حاضر شهرهاى اسلامى الگويى روشن از آن عصر را در خود دارد، زيرا مسجد در مركز اصلى شهر واقع ودر پيرامون آن خانه ها و نيز بازار به عنوان دو ركن معنوى و مادى شهر اسلامى را شكل مى دهند. نكته قابل ذكر ديگر تحول درمعمارى اين خانه ها در مدينه پس از ورود رسول خدا (ص) توسط مهاجران است. زيرا مهاجران و مردم مكه معمارى متفاوتى از مردم مدينه داشتند، آنان خانه هاى خود را از سنگ هاى تراشيده شده و محكم مى ساختند، چون مكه سرزمينى كوهستانى بود و سنگ به وفور در آنجا وجود داشت؛ برعكس مدينه كه شهرى مسطح و با نخلستانهاى انبوه و آب و هواى مطبوع و خنك بود لذا وقتى مهاجران مكه به مدينه آمدند در بناى خانه هايشان از تنه هاى نخل و شاخه هاى خرما براى سقف استفاده كردند. كارى كه در مكه رايج نبود. رسول خدا (ص) بعنوان معمار و طراح مسجد النبى و خانه هاى صحابه، علاوه بر آنكه در ساختن مسجد شخصاً سهيم بود ونوع معمارى و طراحى آن را مشخص مى كرد ند به تقسيم زمين ها و توزيع فضاا براى احداث بنا و خانه ها با كشيدن خط هايى مى پرداختند و حتى به توسعه آنها در عرض و طول و نيز ارتفاع فرمان مى دادند. نمونه هايى از احداث خانه هاى دو طبقه درمدينه نيز حكايت از توسعه در ارتفاع دارد. با اين وجود سادگى معمارى و دورى از پيچيدگى هاى خاص و تزيين و زيبايى سازى از ويژگى هايى منحصر به فرد معمارى در عصر رسول خدا (ص) است.
برنامه گفتگوى آقاى اكبر هاشمى رفسنجانى، رييسمجمع تشخيص مصلحت نظام و آقاى شيخ يوسف قرضاوى، رييس اتّحاد جهانى علماى مسلمين (از گروههاى سنى)، با تأكيد دو طرف بر ضرورت وحدت و همبستگى مسلمانان جهان، با توجه بهوضعيت فعلى انجام گرفت.
به گزارش خبرگزارى ايسنا، به نقلاز شبكهتلويزيونى الجزيره، پيش از آغاز اين گفتگو، مجرى برنامه زنده تلويزيونى، ضمن قدردانى از حجت الاسلام والمسلمين هاشمى رفسنجانى و شيخ قرضاوى، خطاببه بينندگان گفت:
بينندگان عزيز! پيش از آنكه آغازگر اين برنامه زندهتلويزيونى باشيم، لازم است بر اين نكته تأكيد كنم كه هاشمى رفسنجانى و شيخ قرضاوى، بنا به درخواست هيأت بلندپايهاى از انجمن جهانى مسلمين، كه اخيراً در تهران ديدارىرا با برخى از شخصيتهاى ايرانى داشتهاند، اين مناظره را انجام مىدهند و اينبرنامه، پيش از آنكه مناظره باشد يك گفتوگوى دوجانبه است، كه با هدف ايجاد وحدت هرچه بيشتر ميان سنى و شيعه، به خصوص با توجه به وضعيت فعلى عراق انجام گرفتهاست.
آقاى هاشمى رفسنجانى:
من به نوبت خود، مىخواهم از شبكه تلويزيونى الجزيره وهمچنين آقاى شيخ قرضاوى به دليل برگزارى اين برنامه و فراهم كردن اين فرصت، كهمطمئناً اهميت ويژهاى به وحدت هر چه بيشتر مسلمانان داده است، تشكّر و قدردانى كنم.
ايشان افزودند: ما، پس از وقوع انقلاب اسلامى در ايران، تلاشهاىبسيارى در زمينه فراهم ساختن وحدت اسلامى هر چه بيشتر
مسلمانان انجام دادهايم واين راه را پيش از اين، آيتالله علامه بروجردى و شيخ عبده رفته بودند و در اين راهتلاشهايى را انجام دادهاند و همچنين آيتالله خامنهاى نيز تلاشهايى را در اينزمينه انجام دادهاند و در آن زمان موفقيتهاى بسيارى را محقّق ساختيم و در اين راهنيز بسيارى با ما از جمله شيخ قرضاوى همراهى كردند و بايد بگوييم كه ما به يكديگرنزديك شديم و تلاشهايى را نيز براى نزديكى هر چه بيشتر مذاهب انجام داديم، امامتأسفانه در روزهاى اخير با مشكلاتى مواجه شديم كه اين مشكلات از اوضاع عراق و لبنان ونيز تلاشهاى دشمن تأثير گرفته است. به اعتقاد من دشمنِ ما در صدد آن است كه ما راشكست دهد و به اعتقاد من، طرح آمريكا در خاورميانه با شكست مواجه شده است و آنهانتوانستهاند اهداف خود را در عراق محقّق سازند؛ بنابراين، به اين تصوّر رسيدهاند كهبا فتنهافكنى و ايجاد تفرقه ميان شيعه و سنى مىتوانند به پيروزى برسند وجبران اين شكست را بكنند؛ با توجه به پيروزى ملت و مقاومت اسلامى لبنان و نيزپيروزى مقاومت در تمامى كشورهاى اسلامى، آنها تلاشكردهاند كه با ايجاد فتنه وتفرقهافكنى ميان اهل تشيع و تسنن، به اهداف خود دست يابند و در تلاش براى تحقّق آنهاباشند ...
در قرآن به صورت صريحو روشن بر ضرورت محافظت از وحدت مسلمانان تأكيد شده است؛ بنابراين، با توجه بر اينضرورت،
لازم است از تمامى بازىهايى كه آمريكايىها انجام مىدهند و براى آنبرنامهريزى مىكنند، دورى كنيم و مىتوانيم بسيارى از مسائل خود را از طريق وحدت، نهاز طريق تفرقه، حلّ و فصل كنيم. علما و ملتايران به وحدت اسلامى و ضرورت آنايمان دارند و مطمئناً اهل تسنن نيز به اين وحدت ايمان و اعتقاد دارند و به ايجادتفرقه رضايت نمىدهند؛ بنابراين، لازم است علما و عقلا به هيچ يك از افراط گراياندو طرف توجه نكنند.
آقاى قرضاوى:
در ابتداى اين برنامه، قرضاوى با تشكر وقدردانى از فرصتى كه شبكه تلويزيونى الجزيره براى انجام اين گفتوگو، با توجه بهدرخواست اتّحاد جهانى مسلمين فراهم ساخته است و نيز با تشكّر و قدردانى از حجتالاسلام والمسلمين هاشمى رفسنجانى، جهت شركت در اين برنامه، گفت:
به اعتقاد من اينديدار و گفتوگو براى امت اسلامى نتيجهبخش و داراى خير و بركت خواهد بود. مندوست داشتم و اميدوار بودم كه آيتالله هاشمى درباره نقاط هشت گانه سخن بگويد كهبايد درباره آنها سخن بگوييم و گفتوگو كنيم. ما مىخواستيم كه در اين گفتوگودربارهاين زخم حرف بزنيم؛ هر چند كه هدف اين برنامه ايجاد تقارب بيشتر مذاهب وتلاش براى دور شدن از اختلافات و يا بهعبارتى زخمها است. در اين جا يك قضيه مهممطرح است و آن قضيه، قضيه تكفير است. ما مىخواهيم كه اسلام همانگونه كه يك اسلامواحد بوده، يك اسلام واحد بماند و متأسفانه كسانى هستند كه مىگويند ما هيچاجماعى و هيچ تفاهمى با اهل تسنن نداريم. ما مخالف اين قضيه؛ يعنى قضيه تكفير هستيمو كافى است كه فرد مسلمان بگويد أشهد أن لا إله إلّا الله و أشهد أنّ محمدا رسولالله. اين يك قضيه است؛ اما قضيه دوم آن است كه اختلافات شيعيان و اهل تشيع و اهلتسنن نبايد در حضور عامه و در مساجد مطرح شود و بايد اين مسأله تنها با حضور متخصصان وكارشناسان به بحث و گفتوگو گذاشته شود؛ اما قضيه سوّم، مسأله خلفا و اهل بيت است؛ اهل تسنن عاشق اهل بيت (ع) هستند و هيچ كس از اهل تسنن وجود ندارد كه اين عشق ومحبت را نسبت به خاندان و اهل بيت پيامبر نداشته باشد. چه كسى از اهل تسنن وجود داردكه حضرت على (ع)، اين شمشير بُرنده خداوند را دوست نداشته باشد؟ چه كسى از اهل تسننحسن و حسين (ع)، نوههاى پيامبر اكرم را دوست ندارد؟ چه كسى زينالعابدين (ص) رادوست ندارد؟ مشكل ما با اهل تشيع و مخالفت ما با آنها نسبت به صحابه پيامبر است؛ من همچنان بر حساسيت اين موضوع تأكيد و اصرار دارم؛ ممكن نيست كه ما دست در دست همبگذاريم و شما همچنان بگوييد لعنتالله على ابوبكر، عمر و عايشه. اينان شاگردانرسول اكرم و نزديكان وى هستند و لازم است بر آنها احترام بگذاريم؛ اين احترامگذاشتن براى همه صحابه پيامبر، كه در قرآن كريم نيز
اشاره صريح و مستقيمى بهآنها شده است، لازم و ضرورى است. چه كسى ايران را از پرستش آتش آزاد ساخت؟ همينصحابه پيامبر بودند؟ چه كسى مصر را از پرستش بتها رها ساخت؟ همين صحابه پيامبربودند. لازم است تمامى اين بىحرمتىها نسبت به خلفا متوقف شود؛ اما مسأله ديگرمسأله نشست اخير مكّه است كه ضرورى بود تمامى علماى دينى اهل تشيع و اهل تسنن درآن شركت كنند و پيش نويس يا قطعنامه يا توافقنامهاين نشست را امضا كنند، اما متأسفانه ديديم كه هيچ يك از علماى شيعه بزرگ عراق در اين نشست حضور به همنرساندند.
مسأله ديگر چيزى است كه در عراق جارى است. گروههاى مرگ و كشتاردر عراق همچنان به كار خود ادامه مىدهند و مردم را مجبور به ترك منازل و مناطقمسكونى خود مىكنند؛ در عراق مساجدى بسته شدهاند و مساجدى بهتسخير درآمدهاند.
موضوع ديگر، كه لازم است به آن اشاره كنم، آن است كه ما مخالف هرگونه تقسيم و تجزيه عراق هستيم. كسانى هستند كه مىخواهند كشورهاى اسلامى راتقسيم و تجزيه كنند. مىخواهند عراق را به چندين عراق و مصر را به چندين مصر وسوريه را به چندين سوريه تبديل كنند. لازم است با اينگونه طرحها مخالفت كنيم و دربرابر هرگونه طرحى در زمينه تقسيم و تجزيه اين كشورهاى اسلامى بايستيم.
آقاى هاشمى! شما كه الآن در اين برنامه سخنمىگوييد، براى ما مشخص كنيد آنچه را كه مىگوييد رأى شخصىِ شماست يا رأى تمامىعلماى دينى ايران است؟
آقاى هاشمى رفسنجانى:
طبيعتاً من آراى شخصى خود رامىگويم، اما مىدانم كه اكثريت علماى ايران نيز چنين رأى و نظرى دارند.
مجرى شبكه الجزيره:
آنچه كه آقاى شيخ قرضاوى گفتند را شنيديد، موضوع نشست مكه و توافق اين نشست و عدم حضور بسيارى از علماى شيعه و نيز موضوع لعن (صب) خلفا ...؟!
به اعتقاد من كارهايى كه از سوىعوام و افراط گرايان انجام مىگيرد، نبايد بر ما تأثير بگذارد و نبايد منجر به ايجادتفرقه ميان ما شود. بايد همچنان به وحدت خود متمسك بمانيم؛ در حال حاضر خطر بزرگترخطر اسراييل و آمريكا است. استكبار درصدد ايجاد فتنه و به اشغال در آوردنسرزمينهاى ما است و امت اسلامى بايد نسبت به اين امر هوشيار باشد؛ زيرا اين امتمسؤوليتهاى خاصى را به عهده دارد و با توجه به دارا بودن منابع غنى انرژى، مىتوانددر برابر اين دشمن ايستادگى كند؛ لذا اين حق امّت اسلامى است كه يك قدرت تشكيل دهد واز اسلام محافظت كند. نبايد به سخنان عوام گوش دهيم و بر اساس آن ارزيابى ياموضعگيرى كنيم؛ در تمامى خطبههاى جمعه مىگوييم: صلوات بر محمد و آل محمد و اصحابمحمد (ص)، نبايد به حقوق ديگران تجاوز كنيم.
آقاى رفسنجانى! بسيارى از اهل تسنن اينسؤال را مطرح مىكنند كه چرا حكم حرام يا تحريم از سوى شما، در اين زمينه؛ يعنى لعنصحابه توسط عوام، صادر نمىشود؟
آقاى هاشمى رفسنجانى:
اين موضوع بارها از سوى علماى اسلاممطرح شده است و نيز توسط امام خمينى، رهبر كبير انقلاب اسلامى و آيتالله خامنهاىنيز مطرح شده است؛ نبايد به چيزهايى كه منجر به ايجاد تفرقه و اختلاف مىشود گوشدهيم؛ ما نمىخواهيم كه اين امّت تضعيف شود و در تمامى خطبههاى خود به موضوع اهل بيتو صحابه نيز مىپردازيم و پرداختهايم.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى شيخ قرضاوى! در ميان اهل تسنن نيز افراطگرايانى وجود دارند و در اين زمينه فتواهايى نيز از سوى برخى از رجال دينى، در زمينهتكفير اهل تشيع صادر شده است؛ بنابراين، اهل تشيع نيز در اين زمينه نسبت به اهلتسنن اعتراضاتى دارند.
من مىتوانم به زبان اهل تسنن بگويم خطاىهر شخصى بر آن شخص است، نه بر همه. موضوع تكفير موضوع دوجانبهاى است؛ اما چه مقداراز اهل تسنن هستند كه اهل تشيع را تكفير مىكنند؟ اكثريت اهل تسنن به چنين اقدامىمبادرت نمىكنند. چه تعداد از اهل تسنن در پس حزبالله ايستادند و از حزباللهحمايت كردند؟ بنابراين، موضوع تكفير موضوع عامى ميان اهل تسنن نيست. همانگونه
كهگفتيم ما بر اعتدال گرايان نظر داريم و اعتماد مىكنيم.
آقاى رفسنجانى! اهل تشيّع معتقد به تقيّه هستندو مىگويند كه تقيه حكم خاصى دارد، نظر شما در اين زمينه چيست؟
آقاى هاشمى رفسنجانى
من فكر مىكنم اين نيز يكى ديگراز موضوعهايى است كه به وسيله دشمنان مطرح مىشود. امروز اگر به زندگى عقلا، كشورهاو حكومتها و هر انسانى نگاه كنيد، مىبينيد كه برخى از موضوعات وجود دارد كه شخصمعتقد است مصلحت است كه نبايد مطرح شود. در قانون نيز چنين چيزى وجود داردو حتى برخى از مدارك سرّى يا قوانينى وجود دارد كه اصلا نبايد مطرح شود. مسأله اينطور نيست كه هر كسى موضوعى را آنچنانكه مىخواهد و آنچنانكه مصلحت مىداند مطرحكند. تقيّه كه شيعيان به آن معتقد هستند از قرآن گرفته شده و منبع اصلى آن، قرآن كريم است و نبايد اسرار مسلمانان را به غير مسلمانان مطرح كنيم و ما حتى در ميان خودِشيعيان نيز هر چيزى را مطرح نمىكنيم؛ برخى از امور سرّى، در هر حكومتى و در هر دولتىوجود دارد، بنابراين، اگر بخواهيم مفهوم تقيه را به يك حركت سرّى شيعه تعريف كنيم، اينيك تعريفى است كه از روى سادگى و ناآگاهى انجام گرفته است؛ زيرا اين موضوع نه تنهادر نزد شيعيان، بلكه در نزد اهل تسنن و ديگر مسلمانان نيز وجود دارد.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى رفسنجانى! گفته مىشود تلاشهايى ازسوى ايران براى شيعه ساختن اهل تسنن در كشورهاى اسلامى انجام مىگيرد، پاسخ شما بهاين پرسش چيست؟
آقاى هاشمى رفسنجانى:
بهترين روشها براى تعريف يك فكرخوب و يا يك عمل خوب و يا يك اقدام خوب، به اعتقاد ما آن است كه عمل صالحى را انجامدهيم و زمينه را براى آن فراهم سازيم تا ديگران نيز از اين عمل خوب دنبالهروى كنندو ديگران نيز اينگونه اقدام را انجام دهند. اگر مقصود آن است كه ما اين اقدام خوب وستوده را انجام ندهيم، اين كاملا نادرست است، بايد به اقدامات ستوده دست بزنيم؛ مانند حمايت از مظلوم و دفاع از حق مظلوم. آيا اگر ما به چنين اقدامات ستودهاى اقدام كنيمديگران فكر مىكنند كه اين يك عمليات تبليغاتى از سوى ما است؟ به اعتقاد من اينديدگاه كاملا نادرست است و اين حق همه است كه اقدامات ستودهاى را براى خود داشتهباشند. همچنين اگر مقصود آن است كه بهگونهاى تبليغ كنيم و بهگونهاى سخن بگوييمكه ديگران را متهم كنيم و معايب ديگران را رو كنيم، اين نيز كاملا نادرست است و مانيز به چنين اقدامى دست نمىزنيم؛ زيرا معتقديم اينگونه اقدامات شايسته نيست وانتظار داريم كه همه اينگونه معتقد باشند و اينگونه عمل كنند، بهگونهاى كه باعمل ستوده خود، ديگران را به انجام چنين اعمالى هدايت كنند.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى قرضاوى! برخى معتقدند كه اهل تسننمرجعيت جامعى ندارد. با توجه به اين نظريه، چگونه مىتوانيم مطمئن شويم اگرميان علماى اهل تسنن اجماعى رخ دهد، اين اجماع از سوى عوام مورد قبول واقع شده و به اجراگذاشته مىشود. بهخصوصكه علماى اهل تسنن شيوههاى خاص خود را دارند و حتىاختلافى ميان علما و حكّام برخى كشورها وجود دارد و نيز اگر شما اهل تشيع را متهممىكنيد كه تلاشهاى گستردهاى را براى شيعه كردن سنىها در برخى از كشورهاى اسلامىانجام مىدهند، شما نيز به چنين اتهامى متهم هستيد و نيز اين اتهام و يا اين انتقادبر اهل تسنن وارد است كه حقوق اقليت شيعه در برخى از كشورهاى سنى اصلا رعايتنمىشود.
آقاى قرضاوى:
پيش قبل از اينكه به اين پرسش پاسخ دهم، مىخواهم ارزيابى درباره تقيه، كه آقاى هاشمى به آن اشاره كردند، داشتهباشم. موضوع تقيه كه در قرآن كريم ذكر شده، براى غير مسلمانان است نه براى مسلمانان وآيه شريفهاى نيز در اين زمينه در قرآن هست. بنابراين، تقيه در قرآن كريم نيزبراى غير مسلمانان آمده و از اين موضوع، به عنوان قاعدهاى براى تعيين مسير يكقضيه ديگر استفاده شده است.
اما در مورد پرسش شما، كه اهل تسنن تلاش مىكنند اهلتشيع را سنى بكنند، صحيح نيست و اصلا منظور و قصد ما از اين
موضوع، چيز ديگرى است. مقصود ما تلاشهايى است كه براى شيعه كردن اهل تسنن انجام مىگيرد. اگر به اينموضوع با اين ديد نگاه كنيم كه اعتقاد يك مذهب را تغيير دهيم و منجر به انتقالافراد از مذهبى به مذهبى ديگر و يا فرقهاى به فرقه ديگر شويم، اين همان موضوع ومسير فتنه است و من به برادران ايرانى خود در آن زمان كه به ايران آمدم و گفتوگويىبا آنها داشتم، گفتم كه ممكن است پىآمد اين اقدام؛ يعنى شيعه كردن افراد سنى دريك كشورى مثل سودان، تونس و ... كه شايد ده هزار نفر، صد هزار نفر يا بيشتر، از اهل تسنن شيعه شوند، تحريكاحساسات كلّ آن ملت عليه عاملان اين حركت باشد. من به شما اطمينان مىدهم اين چنينجريانى از سوى اهل تسنن وجود ندارد و آنها اين كار را نمىكنند. من در ارتباط بابسيارى از سازمانهاى تبليغاتى جهانىِ بزرگ، از اهل تسنن؛ مانند هيأت خيرية اسلامىكويت، سازمان دعوت اسلامى خارطوم يا ليبى هستم و به شما اطمينان مىدهم دربرنامههاى تبليغات اين سازمانها هيچ تلاش مشابهى وجود ندارد.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى شيخ قرضاوى! اما درباره اينكه برخى ازاقليتهاى شيعه در كشورهاى سنى به حقوق خود دست نمىيابند چه مىگوييد؟
آقاى قرضاوى:
اين همان چيزى است كه مىتوان گفت به صورتدو جانبه وجود دارد. اگر بخواهيم مسأله تقريب را جدى بگيريم، بايد كشورهاى سنىحقوق اقليت شيعيان را در نظر بگيرند و همينطور كشورهاى شيعه حقوق اقليتهاى سنى را در نظر داشته باشند. درست است كه در برخى از كشورهاىسنى، تمامى حقوق اقليتهاى شيعه ممكن است رعايت نشود، اما به هر حال ما شاهد مقاماتمسؤول و وزيران شيعه در برخى از حكومتهاى سنى هستيم. اهل تسنن در ايران خواهان مسجد هستند كه اين خواسته آنها اجابت نمىشود. به هر حال منظور من آن است كه دو طرف بايد مطالبات اقليتها را درنظر بگيرند و اگر بخواهيم درهاى فتنه و شرّ را ببنديم، بايد اين مسائل را به صورت جدّىدر نظر بگيريم و دنبال كنيم.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى رفسنجانى! موضوع بعدى، عراق است. بسيارىبر اين توافق نظر دارند كه بحرانهاى كنونى عراق بيشتر چهره سياسى دارد تا دينى. كسانى هستند كه مىگويند ايران نسبت به آنچه كه در عراق جارى است، موافق است. به رغمآنكه با حضور نيروهاى اشغالگر در اين كشور مخالف مىباشد. اشغالگران مبادرت بهتشكيل حكومت طوايفى در عراق كردند كه اكثريت احزاب اين حكومت طوايفى احزابى بودندكه در سابق تحت حمايت ايران بودهاند. اين موضوع را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
آقاى هاشمى رفسنجانى:
پيش از آنكه درباره عراق حرفبزنم، مىخواهم ارزيابىاى درباره برخى از
اظهارات آقاى قرضاوى داشته باشم. اگر بخواهمبه برخى از مطالبى كه وى اظهار داشتهاند و برخى از آمار و ارقام و ادعاهايى كه وىارايه كردند پاسخ بدهم، پاسخهاى روشن و صريحى دارم. اما ما نمىخواهيم كه دردام آمريكا واقع شويم واگر اينگونه پاسخ دهيم، اين گفتوگو اهداف آمريكا را محقّقخواهد ساخت وهمان چيزى مىشود كه آمريكا و اسراييل مىخواهند. بنابراين، نبايدبگذاريم اين گفتوگو به اين مسير هدايت شود. اما درباره عراق، موضعگيرى ما دربارهعراق بسيار واضح و روشن است. ما خواهان حفظ تماميت ارضى عراق و استقلال و اتّحاد اينكشور هستيم. ما خواهان آن هستيم كه عراق تجزيه و تقسيم نشود و تمامى قوميتها ومذاهب عراقى، تحت يك پرچم و يك قانون قرار گيرند. نبايد اين چنين فكر كنيم كه باتوجه به آنكه شيعيان در زمانى كه اهل تسنن حاكم عراق بودند، تحت ظلم واقع شده بودندو امروز آمدهاند كه انتقام بگيرند. بايد همه در يك صف واحد بايستند و اين فرصت رابه اشغالگر عراق ندهند كه اهداف خود را محقق سازد. ما و كشورهاى همجوار، بايدهمكارىهاى لازم را در زمينه موضوع عراق انجام دهيم و بايد عراقىها خود امور خودرا اداره كنند.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى رفسنجانى! برخى مىگويند كهايران تشكيلات اطلاعاتى و فعاليتهايى در عراق دارد و به رغم آنكه مخالف حضوراشغالگران
است، اما اينگونه فعاليتها را براى خود در عراق حفظ مىكند و موضعگيرىايران در عراق نسبت به موضعگيرىاش در لبنان و فلسطين متفاوت است.
آقاى هاشمى رفسنجانى:
هركس اينگونه نظريهها و اينگونه اظهارات را ارائه مىكند، در واقع به همان زبان آمريكا حرف مىزند، ما نمىخواهيم در امور عراق دخالت كنيم و مىخواهيم عراقىها خود مشكلات خود را حلكنند. شما بايد اين واقعيت را در نظر بگيريد ما هر جا كه مشكلى براى كشورهاى اسلامىيا مسلمانان به وجود آمده، كمكهاى خود را به آن كشور ارائه كردهايم؛ مثلا بهمسلمانان بوسنى و نيز به مسلمانان فلسطين كمك كردهايم، در حالى كه آنها سنى بودند. ما از كلّ امت اسلامى حمايت مىكنيم و اگر از عراق دفاع مىكنيم در واقع از عراق بهعنوان يك كشور اسلامى، كه تحت اشغال اشغالگران مىباشد، حمايت مىكنيم و خواهان دخالتدر امور اين كشور نيستيم. عراقىها خود به خوبى مىدانند چگونه امور خود را اداره كنند. انتخابات برگزار مىكنند و هر كسى كه اكثريت را به دست آورد، مسؤول تشكيل حكومتمىشود و اكثريت پارلمان را نيز در دست مىگيرد. بايد بگذاريد مردم عراق خود سرنوشتخود را تعيين كنند.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى قرضاوى! همانگونه كه شما مىگوييد، برخىاز احزاب شيعه با حكومت درچارچوب اشغال عراق همكارى مىكنند، برخى از احزاب سنى نيزبا اين حكومت و با وجود نيروهاى اشغالگر همكارى خود را ارائه مىكنند. در عراقگروههاى سنى وجود دارند كه مرتكب اعمال خلاف شرع مىشوند و اقدامات نادرستى راعليه شيعيان و حتى سنىها اتخاذ مىكنند و نام اين گروههاى سنى نيز براى همه آشكاراست. اين موضوع خود نمىتواند در از ميان بردن فتنه كمك كند؟ نظرتان چيست؟
آقاى قرضاوى:
ما هيچ اهميتى به موضوع مشاركت اين احزابيا آن احزاب، با حكومت و همكارى آنها قائل نيستيم. ممكن است برخى از برادران سنى درحكومت شركت كرده باشند و يا همكارىرا ارائه كرده باشند، كه در حال حاضر پشيمانشدهاند. اين موضوع براى ما مهم نيست. آنچه كه ما بر آن متمركز مىشويم، حق ملّت عراقدر داشتن مقاومت اسلامى در برابر اشغالگران است. حقى كه هر ملت ديگرى چون ملتفلسطين و افغانستان از آن برخوردار هستند. حقّى كه حتى در عرف و قانون بينالملل نيزكاملا وجود دارد. حق مقاومت اسلامى به عنوان يك اصل واجب در احكام اسلامى وجود داردو اسلام از اين مقاومت به عنوان جهاد نام برده است. بهطورى كه هر وقت گروهى يككشور اسلامى را به اشغال در آورد، واجب شرعىِ همه مسلمانان كشورهاى آن منطقه است كهدر برابر دشمن مقاومت كنند. مشكل ما مشكل همكارى احزاب با حكومت عراق نيست، بلكهمشكل ما حلال شمردن ريخته شدن خونهاى مردم
عراق و كشتارهاى روزانهاى است كه دراين كشور رخ مىدهد. اگر كسى از اهل تسنن در اين گونه اقدامات شركت داشته، ماهميشه اين موضوع را محكوم كردهايم. اما از آيتاللههاى عراق و ايران نيزخواستهايم كه با محكوم كردن اين موضوع، مانع ريخته شدن خون بسيارى از مسلمانان عراقشوند. همه ب 4 ر نفوذ داشتن ايران در عراق معتقدند و اعتراف كردهاند و همه مىدانندكه بسيارى از كليدهاى اينگونه بحرانها در دست ايران است. بايد به اين موضوعاعتراف كنيم و نسبت به اين قضيه راهحلّى را در اين ديدار و در اين گفتوگو ارائه كنيم. بايد خونريزىها را در عراق متوقف كنيم.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى قرضاوى! بعضى از كشورهاى عربى و اسلامى، كه اكثريت مردم آنها سنى است، از اين كشور اسلامى (عراق) حمايت نمىكنند و در برخى از اوقات موضع گيرى هايى را اتخاذ مىكنند كه با موضعگيرى آمريكا در قبال ايران موازى و حتىنزديك است. نظر شما در اين مورد چيست؟
آقاى قرضاوى:
من وكيل سازمان يا فلان كشور عربى يا كشورمشخصى نيستم و در بسيارى از موارد، موضعگيرىهايى بر خلاف حكام و رهبران اينكشورها اتخاذ كردهام. درست است كه ما، در برخى از موارد؛ چون نقش ايران در عراق ياموضوع صحابه اختلاف نظر داريم، اما اگر روزى به ايران تجاوزى انجام گيرد، مطمئناً موضعگيرى مخالف با اين تجاوز خواهيم گرفتو در كنار ايران خواهيم ايستاد و از اينكشور حمايت خواهيم كرد. ما در كنار هر كشور مسلمان ديگرى خواهيم ايستاد و مخالف هرگونه تجاوزى به يك كشور اسلامى، چون ايران هستيم. مطمئناً با تجاوزگران رويارو خواهيمشد و در كنار ايران خواهيم ايستاد. هيچ شكى در اين موضوع نيست و موضعگيرى ما دراين زمينه، كاملًا روشن است و حتى موضعگيرى ما در زمينه انرژى هستهاى ايران نيزمشخص است؛ بهگونهاى كه ما معتقديم اين حق ايران است كه بتواند اين انرژى را داشتهباشد.
مجرى شبكه الجزيره:
آقاى رفسنجانى! در حال حاضر، مقاومت اسلامى درعراق وجود دارد و ايران نيز مخالف حضور اشغالگران در اين كشور است. چرا تا به امروزفتواى صريح و روشنى كه مقاومت اسلامى را واجب بشمارد و يا حتى برخى از مقاومتها رادر برخى از مناطق عراق چون منطقه الانبار و غيره انجام مىگيرد، تأييد كند، صادرنشده است؟
آقاى هاشمى رفسنجانى:
من فكر مىكنم بارها و بارها اينرا گفتهايم و تأييد كردهايم و موضعما اين چنين بوده است كه مقاومت امرى ضرورى وواجب است و ما مخالف هرگونه درگيرىِ داخلى ميان عراقىها هستيم. من نمىخواهم وارداين مساله شوم، اما نبايد فراموش كنيد كه اين درگيرىها از كجا آغاز شد و معتقدم كهآقاى قرضاوى نيز نبايد چيزى را بگويد كه آمريكا مىگويد و مىخواهد.
فصلنامه «ميقات حج» به رسم سال هاى پيشين، نشستى صميمانه با اميرالحاج، آيت الله محمدى رى شهرى- دامت افاضاته- نماينده محترم ولىّ فقيه و سرپرست حجاج ايرانى ترتيب داد تا خوانندگان خود را در جريان چگونگى برگزارى حج و ارزيابى آن و نيز ويژگيهاى حج اين سال، قرار دهد. مطالبى كه در زير مى آيد، ارزيابى و گفتگويى است در اين زمينه، كه ضمن سپاسگزارى از معظم له، نظر شما را به آن جلب مىكنيم.
«ميقات حج»
ميقات حج: ارزيابى حضرت عالى از حج 85 چيست؟
آقاى رىشهرى: ابتدا لازم مىدانم از مدير مسؤول، اعضاى هيأت تحريريه و همه كسانى كه براى انتشار فصلنامه وزين ميقات حج در طول سالهاى گذشته، تلاش كردهاند صميمانه سپاسگزارى كنم. 58 شماره از اين فصلنامه تا كنون منتشر شده و هركس كه دستى در نوشتن و اداره اينگونه فصلنامههاى علمى- پژوهشى داشته باشد، به خوبى مىداند كه ارزش اين كار چگونه است و چه تلاش ارزشمندى در اين چند سال صورت گرفته است. توفيق روز افزون همه آقايان محترم را از خداوند متعال مسألت دارم و انتظار دارم روز بهروز بر غناى مجلّه بيفزايند و بهتر از گذشته آن را اداره كنند.
در پاسخ به پرسش اوّل عرض مىكنم كه بحمدالله خداوند به ما و همه كارگزاران حج و حجاج عزيز كشورمان، اين توفيق را عنايت فرمود تا يكبار ديگر، حج بهتر و باشكوهتر از سالهاى گذشته، با نقاط قوّت بيشتر و ضعفها و كاستىهاى كمتر برگزار كنيم.
در حج 85، چند نكته مهم وجود داشت:
رويارويى با رژيم اشغالگر قدس به پيروزى دست يافته بود و پيشبينى مىشد كه گرايش و علاقه مسلمانان جهان به جمهورى اسلامى ايران افزايش يافته و تردد آنها به بعثه مقام معظم رهبرى بيش از گذشته باشد و اين مسأله تحقّق يافت.
از جمله حرفهاى دروغى كه منتقل كرده بودند، اين بود كه ايرانىها مىخواهند امسال مراسم برائت را در مكه برگزار كنند كه چنين چيزى صحّت نداشت.
ليكن بحمدالله حجاج عزيز ايرانى با مشكل جدى روبهرو نشدند و من مىتوانم بگويم در طول سالهايى كه بنده در خدمت حاجيان هستم، امسال سهلترين و راحتترين رمىجمرات را داشتيم و خوشبختانه هيچگونه حادثه مرگ و ميرى در آنجا رخ نداد.
نكات ديگرى هم بود كه در پاسخ به پرسشهاى ديگر به آن اشاره خواهدشد.
ميقات حج: لطف كرده، وضعيت حجاج ايرانى را براساس آمار توضيح دهيد.
آقاى رىشهرى: در حج سال 1385 ه-. ش./ 1427 ه-. ق. تعداد كلّ زائران، از كشورهاى مختلف جهان 2378680 نفر بود، كه از اين ميان، تعداد 1654450 زائر از ساير كشورها و تعداد 724239 از كشور عربستان آمده بودند.
تعداد كلّ افراد اعزامى از ايران: 99860 نفر بود، كه از 90900 نفر، تعداد 53315 نفر مرد (40/ 53) و 46635 نفر زن (6/ 46) بودند. و 8960 نفر از آنان را اعضاى وابسته به ستاد، بعثه و عوامل اجرايى تشكيل مى دادند؛ به ترتيب زير:
آشپزخانه 456+ پزشكى 325 نفر+ ذابحين
106 نفر+ عوامل كاروانها 6904+ هواپيمايى 15 نفر+ بعثه و ستاد 931 نفر و عوامل ميهمانان خارج از كشور 69 نفر.
ايرانيان خارج از كشور: 10 كاروان با 2500 زائر
ايرانيان ورود آزاد: 2700 نفر
تعداد كاروانها: 585
كاروانهاى شيعه: 553
كاروانهاى اهل سنت: 32 كاروان و 4900 زائر
ميقات حج: ويژگىهاى فرهنگى حج 85 را بيان فرماييد:
آقاى رىشهرى: زائران ايرانى، مخاطب نخست در همه فعاليتها هستند. كارگزاران حج مىكوشند هرسال گامهاى بلندترى در مسائل فرهنگى و اجرايى بردارند.
امّا به طور كلّى، در فعاليتهاى فرهنگى از پنج موضوع عمده مىتوان ياد كرد:
دعاى كميل در محدوده ميان مسجدالنبى و قبرستان بقيع، در 4 نوبت برگزار شد. دو نوبت پيش از اعمال حج و براى مدينه قبلىها و دو نوبت پس از آن، براى مدينه بعدىها.
جمعيت شركت كننده در هر كدام، كه با كنترل و محدوديت شديد پليس عربستان صورت مىگرفت، افزون بر 20000 زائر بود. در دعاى اول، فقط ايرانىها حضور داشتند، در دعاى دوم زائران خارجى؛ بهويژه لبنانىها، از دو ساعت پيش از مراسم، در محل تجمع كردند تا بتوانند در مراسم حضور يابند و پس
از مراسم نيز از مديران برنامه گلايه داشتند كه چرا وضعيتى فراهم نمىكنند تا آنان بتوانند حضور يابند.
در دعاى سوم و چهارم، مأموران عربستان از دو ساعت قبل، اجازه نشستن به زائران خارجى را در محل ندادند و بدين وسيله از حضور زائران خارجى جلوگيرى مىكردند.
نظم و آرامش و حضور منسجم زائران ايرانى در رفت و آمد و نظافت محلّ دعا اعجاب و قدردانى پليس عربستان را به همراه داشت. در دعاى سوم خللى در سيستم صوتى از سوى يكى از نيروهاى امنيتى سعودى ايجاد گرديد كه مراتب از سوى بعثه پىگيرى و حلّ شد.
مراسم برائت، بهتر از سالهاى گذشته در صحراى عرفات انجام گرفت. زائران ايرانى حضورى چشمگير داشتند. همچنين تعدادى از زائران ساير كشورها در آن شركت داشتند. وسايل صوتى بسيار مناسب بود. مراسم برائت از سيماى جمهورى اسلامى ايران و چند شبكه خارجى به صورت زنده پخش شد.
امسال پانزده بعثه از ايران و چهار بعثه از عراق، افغانستان و لبنان حضور داشتند. ديد و بازديد از بعثهها در مدينه و مكه صورت گرفت. يكى از آثار مثبت اين ارتباطها، هماهنگى جهت شركت در مراسمهاى عمومى بعثه؛ مانند دعاى كميل و برائت است.
علاوه بر آن، نزديك شدن ديدگاهها در فتاواى مربوط به حج از ديگر آثار مثبت اين ارتباطها است.
در حج 1385، تعداد 1227 روحانى، معين و نيز معينهاى خانم هدايت فرهنگى و معنوى 585 كاروان را برعهده داشتند. از اين تعداد 243 نفر معين خانم بودند كه در تبيين احكام و مسائل فرهنگى، به زنان يارى مىدادند.
علاوه بر اين، شش سخنران عهدهدار برگزارى جلسات سخنرانىهاى عمومى بودند كه از اين تعداد 2 نفر خانم بود. در مجموع 117 جلسه سخنرانى عمومى داخل كاروانها برگزار شد كه 60 جلسه مربوط به آقايان و 57 جلسه مربوط به خانمها بود. و نيز 35 جلسه سخنرانى عمومى در سالن اجتماعات بعثه برگزار شد كه روزانه چندين كاروان حضور مىيافتند.
يادآورى مىشود كه راه اندازى جلسات سخنرانىِ عمومى براى زائران به صورت گسترده از برنامههاى حج امسال است.
شوراهاى فرهنگى داخل كاروانها امسال سوّمين سال خود را پشتسر مىگذارند. اين شوراها بهخصوص با توجه به دستورالعمل رياست محترم سازمان به مديران كاروانها و پىگيرى كردن تشكيل آن، از جدّيت بهترى
برخوردار بودند؛ زيرا از يكسو بعثه از طريق روحانى پىگير آن بود و از سوى ديگر سازمان از طريق مديران كاروانها. بسيارى از اين شوراها نيز پيش از عزيمت شكل گرفته بودند و اينها همكاران و ياوران فرهنگى كاروان بودند كه به برخى از دستاوردهايش اشاره مىگردد:
1- تخلفات سالهاى پيش در اطراف بقيع و حرم نبوى به حداقل رسيد.
2- حضور زائران در بازارها، با رعايت شؤون اسلامى و ايرانى همراه شد.
ميقات حج: در زمينههاى اجرايى چه نكات برجستهاى وجود داشت؟
آقاى رىشهرى: بخش اجرايى كه عهدهدار سلامت، آسايش و رفاه زائران است، بهصورت جدّى براى تحقّق اهداف خود تلاش كردهاند كه به مواردى از اين تلاشها اشاره مىكنم:
هيأت پزشكى ايران در مجموع 910 نفر بودند:
پزشك داخل كاروان 585 نفر.
اعضاى هيأت پزشكى مدينه قبل و بعد 325 نفر.
از برنامههاى جديد هيأت پزشكى در حج 85 يكى گزينش پزشكان با سابقه تشرّف براى كاروانها بود و ديگرى سلامت محورى به جاى بيمار محورى؛ يعنى هيأت پزشكى تنها بهدنبال درمان بيمار نبود بلكه بهدنبال فراگير كردن سلامت در ميان زائران بود. از
همينرو آمار فوت زائران در حج 85، 20 كمتر از سالهاى پيش بود.
زائران ايرانى در مدينه، عمدتاً در منطقه مركزى و اطراف حرم اسكان داشتند و بدون استفاده از سرويس، به مسجدالنبى رفت و آمد مىكردند و تنها بخشى از زائران در منطقههاى بيرون از محدوده مركزى اسكان داشتند كه تقريباً 25 زائران را تشكيل مىدادند. البته اينها از سرويس استفاده مىكردند.
زائران ايرانى در مكه، در 16 محلّه اسكان داشتند كه فاصله آنها با حرم متفاوت بود و به طور عمده از سرويس استفاده مىكردند.
در مدينه، تمام پخت به صورت متمركز بود و در دو آشپزخانه، با ظرفيت حداكثر 34000 پُرس غذا در هر وعده انجام مىگرفت.
در مكه 60 غذا به صورت پخت متمركز بود و 40 در داخل كاروانها پخته مىشد. دو آشپزخانه با ظرفيت حداكثر در هر وعده 64000 پُرس، طبخ متمركز را برعهده داشتند. امسال از نظر كمّيت، پخت متمركز 20 رشد داشت و از نظر كيفيت نيز به گونهاى بود كه هيأت پزشكى غذايش را از آنجا دريافت مىكرد.
حمل و نقل درون شهرى در مدينه و مكه، براى زائرانى كه از اماكن مقدس دور بودند، انجام مىشد. براى زائرانى كه در منطقه عزيزيه ساكن بودند، كه بيش از نيمى از زائران را تشكيل مىداد، در انتقال از مسجدالحرام به ايستگاههاى مناطق كه به «باب على» معروف است، مشكل ترافيكى جدّى وجود داشت. برخى از مشكلات با تلاش نيروهاى سازمان مرتفع شد ولى قسمت مهم آن، به محدوديت فضا و كثرت ماشينها بر مىگردد كه بايد عربستان آن را حل نمايد.
حمل و نقل برون شهرى با مشكل همراه نبود. تنها در مسير عرفات به مشعر، مشكلات جدى وجود داشت كه در بخش مشكلات بدان اشاره مىگردد.
قربانى زائران ايرانى به وسيله يكصد ذابح ايرانى انجام شد. كه در روز نخست حدود 85000 قربانى انجام گرديد و زائران از احرام خارج شدند و 15000 قربانى هم در روز يازدهم انجام شد.
ورود گوشت از ايران و نيز برخى از اقلام موردنياز كاروانها مانند عسل و مربّا، از دستاوردهاى بخش اجرايى امسال به شمار مىرود.
ميقات حج: حج يك عرصه بينالمللى است، در اين عرصه، حضرت عالى و همكاران محترمتان چه فعاليتهايى داشتيد؟
آقاى رىشهرى: در پاسخ بايد بگويم كه به يقين هيچ رخدادى، از بُعد بينالمللى در اسلام، مهمتر از حج نيست، شما اگر در پيامهاى
حضرت امام خمينى+ و مقام معظم رهبرى تأمل كرده باشيد، بهخوبى در مىيابيد كه عميقترين، جامعترين كاملترين و بلندترين پيامهاى آنها در ايام حج صادر شده است. طبيعى است كه توجه به اين معنى، ما را برآن دارد تا در بُعد بينالمللى حج، تلاشهاى چشمگير و قابل توجهى داشته باشيم.
در حج 85، حدود دو ميليون و چهارصد هزار نفر طبق آمار دولت عربستان حضور داشتند كه حدود يك ميليون و ششصد و پنجاه هزار نفر آنها زائران خارجى بودند كه از گوشهو كنار جهان به حج آمدهبودند، شايد بتوان گفت كه از همه كشورهاى اسلامى و غيراسلامى، زائر و نمايندهاى در حج حضور دارد. حال با اين مقدمه، ببينيم بعثه مقام معظم رهبرى در اين عرصه چه فعاليتهايى داشته است؟
اوّلين مسأله، همايشهاى برگزار شده در بعثه مقام معظم رهبرى است. شش همايش بينالمللى داشتيم كه اگر مىخواستيم آنها را در تهران با همين تعداد شركت كننده، كه از كشورهاى مختلف آمده بودند برگزار كنيم، بايد صدها ميليون تومان هزينه مىكرديم.
در همايش تقريب، چيزى حدود چهارصد و هشتاد نفر، كه تعدادى از آنها از شخصيتهاى معروف بودند؛ مثلًا قاضىالقضات كنيا، مفتى بزرگ استراليا و افرادى از اين دست، در شمار سخنرانان همايش ديده مىشدند.
همايش قدس را با حدود چهارصد نفر از بيست و پنج كشور جهان برگزار كرديم. در اين همايش، جمع قابل توجهى از لبنان، فلسطين، پاكستان، تركيه و ... حضور داشتند.
همايش منزلت زن را داشتيم كه با حضور دويستنفر از شخصيتها و بانوان كشورهاى مختلف تشكيل شد.
در همايش اهل بيت، شخصيتهايى از عراق، لبنان، فرانسه، الجزاير، تايلند و افغانستان جزو سخنرانها بودند.
در همايش فرهيختگان، مجموعاً از سى و دو مليّت حضور داشتند. جمعيتهاى قابل توجهى از مسلمانان كشمير، پاكستان، تركيه و جمهورى آذربايجان به بعثه آمده و با بنده و ديگر اعضاى بعثه ديدار داشتند.
همايش ايرانيان خارج كشور، بهخصوص در حج 85 با استقبال قابل توجه آنها روبهرو گرديد و بسيارى از آنها از سطح علمى و موقعيت بالايى در خارج از كشور برخوردار بودند.
ميقات حج: جناب عالى ديدارهايى هم با بعثههاى حج ديگر كشورها داشتيد، خواهشمنديم در اين زمينه نيز كمى توضيح دهيد.
آقاى رىشهرى: همانطور كه اشاره كرديد، ديدارهايى هم با شخصيتها و مسؤولان بعثههاى ديگر كشورها داشتيم كه در مجموع، در حج 85 تعداد آنها به شانزده عدد رسيد؛ وزير ارشاد و اوقاف سودان، وزير حج الجزاير، وزير ديانت تركيه، وزير حج
افغانستان، معاون وزير اوقاف كويت، رؤساى بعثههاى حج تايلند، چين، عراق، آفريقاى جنوبى، افغانستان، اردن، اندونزى، مسؤول بعثه حزبالله لبنان، بعثه امارات، فلسطين و بنگلادش از جمله آنها بودند.
تلاش اين است كه از اين ظرفيت در جهت همفكرى و حركت به سوى وحدت امت اسلامى، آشنايى با توطئهها و نقشههاى دشمنان اسلام، تبادل تجربيات و فضاسازى جهت ارتباطهاى بيشتر، پس از موسم حج بهرهگيرى كنيم.
يكى ديگر از فعاليتهاى بينالمللى بعثه، ارتباط با مراكز علمى و فرهنگى عربستان است كه در حج 85 برخى از مسؤولان بعثه مقام معظم رهبرى با شيخ عبدالعزيز آلشيخ، مفتى اعظم عربستان، دكتر عبدالمحسن قاسم و دكتر صالح البدير امامان جمعه مسجدالنبى، شيخ المزنى رييس امر به معروف و نهى از منكر مدينه، رؤسا و اساتيد نُه دانشكده و دانشگاه عربستان ديدار داشتند.
ارزيابى بنده در مجموع از اين ديداها مثبت است و اميد دارم به گسترش روابط بين جمهورى اسلامى ايران و ديگر كشورهاى اسلامى كمك كند.
ميقات حج: در حج 85 با چه مشكلاتى روبهرو بوديد؟
آقاى رىشهرى: اگر بخواهيم مشكلات اين سال را با مشكلات سالهاى گذشته بسنجيم، بايد بگويم به دليل بهبود وضعيت، شكايات
مردم به شكل چشمگيرى كاهش پيدا كرده بود و من در طول 17 سال گذشته، با مراجعان گوناگونى كه دارم و اقشار مختلف؛ چه در بعثه و چه در حرم و يا در داخل كاروانها، مسائل خود را با من در ميان مىگزارند، امسال در اين زمينه كمترين مراجعه را داشتيم و اين نشان از بهبود وضعيت داشت. البته اين به آن معنى نيست كه ما مشكلى نداشتيم و يا حجاج با مشكلى روبهرو نبودهاند.
هرچند در سالهاى گذشته تلاشهاى بسيارى جهت سلامت، رفاه و عزت زائران ايرانى صورت گرفته و هميشه زائران ايرانى به دو صفت «نظم» و «نظافت» در كشور عربستان شهرهاند، ليكن هنوز پارهاى مشكلات جدى وجود دارد كه برخى به كشور عربستان بر مىگردد و برخى به سازمانها و نهادهاى داخل كشور، كه بايد براى جبران آن، اقداماتى صورت گيرد. مهمترين اين مشكلات عبارتند از:
امسال زائران ايرانى به ترافيك و ازدحام سنگين برخوردند و ساعتها معطل ماندند و بسيارى پس از نيمه شب به مشعر رسيدند.
اعزام بيماران صعبالعلاج، كه گاه موجب مختل شدن آسايش كاروانها مىگرديد.
تأخير در پروازهاى بازگشت هواپيمايى، بهويژه در پروازهاى اوليه هواپيماهاى جمهورى اسلامى ايران و نيز مشكلات در مبادى ورودى حجاج به ايران؛ بهويژه در فرودگاه مهرآباد.
ميقات حج: در ملاقاتها با سران بعثهها و يا زائران ديگر كشورها، چه نكات مهمى مطرح شد، خواهشمنديم بخشى از آنها را بيان فرماييد.
آقاى رىشهرى: نكتهاى كه معمولًا در ديدار با بعثهها مطرح مىشد، نظم و تشكّل حجگزارى ايرانيان بود. بسيار اظهار علاقه مىكردند تا كميسيونهاى مشتركى با آنها داشته باشيم و تبادل اطلاعات و تجربيات كنيم.
نكته ديگر اظهار نگرانى از هتك حرمت مقدسات اسلامى، بهخصوص اهانت به شخصيت نبىّ اعظم اسلام، در سال گذشته بود كه همه خواهان وحدت امت اسلامى، جهت مقابله با اين توطئهها مىشدند.
نكته سوم، نگرانى وسيع و گستردهاى بود كه از سوى اقشار مختلف، در زمينه فتنه دشمنان اسلام، مبنى بر ايجاد جنگ سنى و شيعه در كشورهاى گوناگون جهان ابراز مىشد و آنچه همه بر آن وحدت نظريه داشتند، آن بود كه اين حركت توطئهاى از سوى دشمنان اسلام است و اين نشان از شعور و آگاهى مسلمانان جهان داشت.
نكته مهم ديگر، علاقمندى و دلبستگى مسلمانان ديگر كشورها به حضرت امام خمينى+، رهبر فقيد انقلاب اسلامى و رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله خامنهاى- مدّ ظلّه- بود. از موضعگيرى رياست محترم جمهورى آقاى احمدىنژاد خوشحال بودند و حمايت مىكردند. از همه جالبتر، حمايت قاطع آنها از پيشرفتهاى علمى جمهورى اسلامى بهخصوص در بخش انرژى هستهاى بود.
اظهار خرسندى از پيروزى حزبالله و اظهار خوشحالى از ناكامى آمريكا در لبنان و عراق و افغانستان، از پديدههاى جالب توجه در حج سال 85 بود.
اينها همه، بيانگر اين است كه انقلاب اسلامى، راه خود را به بيرون مرزها به خوبى پيدا كرده و تا اعماق كشورها در قلب مردم مسلمان دنيا نفوذ كرده است و همين امر بايد مسؤولان كشور عزيز ما را وا دارد تا با دقت، درايت و با پرهيز از تفرقه، به پيش روند كه هر پيشرفتى در ايران اسلامى حاصل شود، موجب خشنودى ملتهاى مسلمان دنيا خواهد شد.
ميقات حج: براى گسترش امر آموزش حج در آينده، چه برنامههايى انديشيدهايد؟
آقاى رىشهرى: سياست كلّى بعثه اين است كه امر آموزش را در همه بخشها و حوزهها جدىتر بگيرد؛ زيرا ما هر مقدار سطح آموزشها را بالاتر ببريم، موفقيتمان در كارها بيشتر خواهد بود. مركز بزرگ آموزش حج و زيارت، در جوار مرقد مطهّر
حضرت امام+، در حال احداث است. در برخى از مراكز استانها نيز مشابه اين مركز ساخته مىشود. آموزشهاى عمومى و متمركز را توسعه خواهيم داد. تعداد جلسات آموزشى براى زائران افزايش خواهد يافت. از ابزارهاى آموزشى و كمكآموزشى؛ همچون ماكت كعبه، نوار و
DC
و كتب آموزشى استفاده خواهد شد. ان شاءالله در آينده آموزشهاى مجازى حج براى زائران داخل و خارج كشور طراحى و اجرا مىشود و اميدوارم مجموع اين حركتها بتواند مردم را در بهرهورى هرچه بهتر و بيشتر از اين فريضه مهم عبادى سياسى كمك و يارى دهد.
ميقات حج: اخيراً اعلام گرديده كه در آينده از حج تكرارى افراد جلوگيرى به عمل خواهد آمد، ممكن است دليل آن را بيان فرماييد؟
آقاى رىشهرى: حج سفرى شيرين و پرجاذبه است. كسانى كه به حج مشرف مىشوند، با همه سختىهاى ايام تشريق، باز علاقمندند سال بعد و سالهاى بعد هم مشرف شوند، از يكسو خوشبختانه استقبال مردم بسيار بالا رفته، به شكلى كه بيش از يك ميليون نفر براى حج ثبتنام كردهاند و از سوى ديگر متأسفانه به دليل محدوديت سهميه، اگر همين تعداد بخواهند مشرف شوند، بايد حدود دهسال در نوبت بمانند. و چه بسا كسانى كه به دليل سن بالا، پس از تحمل اين چند سال، موفق به انجام حج هم
نشوند. به همين دليل بود كه در شوراى عالى حج، به اين نتيجه رسيديم كسانى كه از هماكنون براى حج ثبتنام مىكنند، تنها يكبار توفيق تشرف پيدا كنند و سالهاى بعد كسانى مشرف شوند كه تاكنون توفيق اين سفر را پيدا نكردهاند.
اما راجع به كسانى كه در گذشته ثبتنام كردهاند، به دليل اين كه پيش از اين به آنان اعلام نگرديده، هماكنون تصميمى نگرفتهايم، ان شاء الله پس از كسب نظر مراجع معظم تقليد و نيز كار كارشناسى كه روى آن صورت خواهد گرفت، موضوع در شوراى عالى حج مطرح و تصميمگيرى خواهد شد.
البته لازم است به اين نكته هم اشاره كنم كه تعداد افراد تكرارى نسبت به مجموع ثبتنام كنندگان، زياد قابل توجه نيست.
ميقات حج: اخيراً در اخبار شنيديم كه شوراى راهبردى حج تشكيل شده است، ممكن است مقدارى در زمينه اهداف تشكيل اين شورا توضيح دهيد؟
آقاى رىشهرى: شوراى راهبردى حج، بهمنظور تهيه و تنظيم سياستهاى كلان حج، در چارچوب سند چشمانداز 20 سالهاى است كه براى حج در حال تدوين است. شوراى راهبردى، آن سياستهاى كلان را همراه با تجديد ساختار و تشكيلات بعثه مقام معظم رهبرى در دستور كار خود قرار داده است. شرح وظايف بعثه، كه در چهارده بند مورد تأييد مقام معظم رهبرى قرار گرفته است نيز محور تعيين اين سياستها و خط مشىها خواهد بود.
اميدوارم هرچه زودتر سند چشمانداز و برنامههاى چهار يا پنج ساله حج تدوين شود تا ما بتوانيم با داشتن برنامههاى مناسب، به اهداف والاى حج دست يابيم.
ميقات حج: سلفىها و تكفيرىها در سالهاى اخير تلاشهاى زيادى براى تخريب چهره تشيع و نيز برخورد نامناسب با شيعيان انجام مىدهند حضرت عالى اين تلاشها را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
آقاى رىشهرى: متأسفانه همانگونه كه اظهار كرديد، سلفىها و تكفيرىها تلاشهاى زيادى براى تخريب چهره تشيع انجام مىدهند. كتابها و جزوات زيادى در حج منتشر مىكنند. برخوردهاى نامناسبى با حجاج و شيعيان دارند و اينها همه به خاطر احساس خطرى است كه كردهاند. اين گروهها متأسفانه با قتل و كشتار افراد بىگناه در عراق و افغانستان و برخى كشورهاى ديگر چهره اسلام را مخدوش كردهاند و با افكار متحجرانهاى كه دارند، هرگز نمىتوانند در دلها نفوذ كنند، تنها عدهاى افراد ناآگاه را تحت تأثير قرار مىدهند و البته اين تأثير موقتى است.
ما در ديدارهايى كه با زائران ديگر كشورها داشتيم آن ها هم اظهار ناراحتى مىكردند.
طبيعى است اينگونه حركتها، توطئه استكبار براى ايجاد تفرقه بين امت اسلامى است و ما بايد مراقب باشيم تا در اين دام گرفتار نشويم و با درايت آن را پشت سر بگذاريم.
البته ما در مقابله با اين حركت انحرافى، طبيعى است كه افشاگرى مىكنيم. حرفهاى نادرست آن ها را به نقد مىكشيم و پاسخ مىدهيم. از طريق سياسى هم موضوع را پىگيرى كردهايم و مكرر به مسؤولان سياسى عربستان تذكر دادهايم كه اينگونه حركتهاى غير دينى و نادرست، به نفع اين كشور و نيز به نفع مسلمانان نيست. بسيارى از آن ها نيز در جلسات خصوصى اظهار ناراحتى كردهاند كه اين ها مورد تأييد ما نيستند و ما كارهاى آن ها را تأييد نمىكنيم. البته انعكاس اين مشكلات به مسؤولان عربستان موجب شد تا از حجم اينگونه حركتهاى نادرست و ايذايى كاسته شود و در يك مورد نيز معاون امير مدينه به بعثه آمد و از اتفاق به وجود آمده عذرخواهى كرد و آقاى امير نايف هم در گفتگويى با سفير محترم جمهورى اسلامى ايران، ناراحتى خود را از اتفاق پيشآمده، ابراز داشته و عذرخواهى كرده بودند. به هرحال، من فكر مىكنم توطئهاى حساب شده در جريان است تا به شكلى شيعيان و به خصوص ايرانىها را متهم و براى آن ها پروندهسازى كنند تا در ايجاد فتنه و آشوب ميان شيعه و سنى، از آن بهره بگيرند. لذا ما بايد خيلى هوشيارانه عمل كنيم و اين موضوع را نيز به مقامات سعودى گوشزد كردهايم.
ميقات حج: حضرت آيتالله رىشهرى! از اينكه در اين گفتگوى صميمانه شركت فرموديد. از جنابعالى تشكر نموده، دوام توفيقات شما را از خداوند متعال مسألت داريم.
(1949- 1946 م/ 1328- 1325 ش.)
حج، اين فريضه مهم و بزرگ اسلام، از دير زمان مورد توجه مسلمانان اندونزى بوده است. براى بسيارى از مردم آن كشور، حج برنامهاى است براى آغاز يك زندگىِ تازه و ورود به موقعيتِ جديدِ اجتماعى. كسانى كه موفق به اداى فريضه حج شده و به موطن خود باز مىگردند، «حاجى» لقب گرفته و اين لقب را پيش از نام خود به كار مىبرند. حاجى پس از بازگشت از حج، وقت خود را بيش از پيش، صرف امور دينى كرده و صاحب اعتبار اجتماعى بالا مىشود. حتّى بعضى از حجاج اندونزيايى، براى نشان دادن تمايزِ خود از بقيه مسلمانان، لباسهاى سفيد به تن مىكنند. اهميت ويژه حج نزد مسلمانان اندونزى، موجب مىشود كه هر سال بر تعداد متقاضيان حج در اين كشور افزودهگردد.
بهطور كلّى، پيش از جنگ جهانىِ دوم، ميان 10 تا 30 هزار نفر از اندونزى به حج مشرف مىشدند.
حج سال 1926 م. (/ 1305 ش.) در مقايسه با سالهاى پيش از جنگ جهانى، شاهد حضور بيشترين تعداد حجاج اندونزيايى بود كه تقريباً به 52 هزار نفر مىرسيد. در زمان جنگ جهانى دوم، عزيمت به مكه براى انجام فريضه حج، امكانپذير نشد. پس از جنگ جهانى دوم و در سال 1946 م (/ 1325 ش.) مردم اندونزى كه زير سلطه حاكميت هلند درآمده بودند، با سفر تعداد اندكى به حجاز، دوباره فرصت زيارت خانه خدا را يافتند. در اين فصل، آنچه كه اساس توجه و تمركز ما را به خود معطوف خواهد كرد، سياست و خط مشى دولت هلند در قبال فريضه دينى حج مىباشد. در صفحات پيشرو، بعضى از خصوصيات اين خط مشى را، كه متأثر از دلايل سياسى مختلف بود، مورد تجزيه و تحليل قرار مىدهيم.
حكومت هلندى هندوستان، بعد از سال 1945 م. (/ 1324 ش.) به خاطر اهميت فريضه حج براى مسلمانان اندونزى و نيز به اميد كسب محبّت و دوستىِ آنان، كوشيد سياست آزادانهاى را در اين زمينه پياده كند و ارز مورد نياز مسلمانان در سفر به حجاز را تهيه نمايد. ليكن بعد از سال 1945 (/ 1324 ش.) به خاطر كمبود منابع انرژى، نظام سهميه بندى حج به اجرا درآمد.
تعداد حجاج، هر سال به وسيله حكومت تعيين مىگرديد. سامان دهى امور حج، مانند سالهاى پيش از جنگِ جهانى، از سوى مديريت امور داخله و شركت كشتىرانى كنگسى- تيگا، كه از اتحاد سه شركت كشتىرانى هلندى (روتردامس لويد، استوموارت ماتساپيژ «نلدرلند» و استوموارت ماتساپيژ «اوشن») به وجود آمد و كار نقل و انتقال حجاج ميان اندونزى و عربستان سعودى را بر عهده گرفت. زائران پس از رسيدن به سرزمينهاى مقدس، زير نظر اعرابى در مىآمدند كه با لقب مطوّف وظيفه راهنمايى حجاج را متعهّد شده بودند. بنابر قوانين حكومت عربستان سعودى، تنها مطوّفهايى كه داراى مجوز رسمى بودند مىتوانستند در اين زمينه فعاليت داشته باشند. دستمزد مطوّفها از پولى تأمين مىشد كه حجاج اندونزيايى پيش از سفر آن را مىپرداختند.
دولت هلندى هندوستان اميدوار بود با اعزام تعداد زيادى از مسلمانان اندونزى به مكه، اندونزيايىهايى كه در شهرهاى بزرگ
عربستان؛ مانند مكه، مدينه و جده سكونت داشتند، از افكار و اعمال جمهورى خواهانه خود دست بردارند. همانگونه كه پيشتر هم اشاره كرديم، حدود دو هزار اندونزيايى- كه در سالهاى پيش براى انجام فريضه حج و يا تحصيل علوم دينى به عربستان سفر كرده و به سبب بروز جنگ، با مشكلات مالى روبه رو شده بودند، از اواسط سال 1942 م. (/ 1321 ش.) به بعد، از سركنسولگرى دولت هلند در جده به صورت ماهيانه مساعدتهاى مالى مىگرفتند. اين افراد، كه در عربستان سعودى سكونت داشتند، از اعلام استقلال سوكارنو و محمد حطا، در 17 آگوست سال 1945 م. (/ 1324 ش.) با شور و هيجان خاصى استقبال كردند. در 27 سپتامبر سال 1945 م. رهبران اجتماع سيصد نفرى از اندوزيايىهاى ساكن مكه متفقالقول تصميم به حمايت از جمهوريت گرفتند و يك ماه بعد كميتهاى با عنوان تشكيلات، استقلال اندونزى را تأسيس نمودند.
بيشتر اندونزيايىهاى ساكن در شهرهاى مقدس عربستان، به عضويت اين تشكيلات درآمدند و آغاز به نشر افكار استقلال طلبانه اندونزى؛ به خصوص در ميان زائران كشورهاى مختلف اسلامى كردند. در موسم حج سال 1945، كه مصادف با ماه نوامبر بود، اعلاميههايى از سوى رهبران حامى استقلال اندونزىِ ساكن در مصر به زبان عربى چاپ و در شهر مكه ميان حجاج پخش گرديد. اين اعلاميه، تمام مسلمانان را به حمايت از
استقلال طلبىِ مردم اندونزى فرا مى خواند و در عين حال از دولتهاى عرب مىخواست كه جمهورى اندونزى را بى درنگ به رسميت بشناسند. همچنين در نوامبر سال 1945، رهبران تشكيلات استقلال اندونزى، با مراجعه به نزد والى حجاز، اميرمنصور، خواستار صدور مجوز براى برپايى يك اجتماع، جهت معرفىِ اهداف مبارزه استقلال طلبى اندونزى به حجاج شدند. ليكن اين تقاضا از سوى والى حجاز رد شد؛ زيرا دولت عربستان سعودى انجام هرگونه تبليغات و اعمال سياسى در شهرهاى مقدس مكه و مدينه را قدغن كرده بود. ازاينرو، رهبران تشكيلات، با گرد هم آمدن در منا، ميهمانىهاى مختصرى ترتيب دادند. پس از حضور تعدادى از حجاج و انجام سه سخنرانى، پليس عربستان به سرعت وارد ماجرا شد و رهبران تشكيلات را بازداشت كرد، بازداشت شدگان دو ساعت بعد آزاد شدند.
دولت عربستان سعودى، ابتدا مىكوشيد نسبت به تحوّلات سياسى اندونزى بىطرف بماند، ليكن علىرغم به رسميت شناختن حاكميت هلند بر اندونزى، به دليل تشابه اعتقادات مردم اندونزى و اعراب، گاهى از فعاليتهاى سياسى اندونزيايىهاى ساكن عربستان چشمپوشى مىشد. بعضى از مسؤولان سعودى؛ مانند يونس ياسين، معاون وزير امور خارجه عربستان، خواستار پايان يافتن اختلافات ميان هلند و اندونزيايىها از راه مسالمت آميز بودند.
وزارت امور خارجه در پنجم فوريه سال 1946 م. (/ 1325 ش.) با ارسال نامهاى به نمايندگىهاى خود در جده و قاهره، اعلام نمود از اين پس كمكهاى مالى به اندونزيايىهاى تبعه هندوستان تحت حاكميت هلند كه در خارج از كشور اقامت دارند، تنها در صورتى اعطا خواهد شد كه حكومت هلند را تنها دولت مشروع اندونزى بدانند و صداقتنامهاى را در اين خصوص امضا نمايند.
وان ريچترى ليمبوگ، نماينده هلند در قاهره، با افزودن عبارتى به قبض رسيد دريافت كمكهاى مربوط به مسلمانان اندونزى، كه در آن صاحب رسيد، حكومت هلندىِ هندوستان را تنها دولت مشروع در اندونزى مىدانست، تلاش كرد تا طرح اعلام شده را به اجرا درآورد. ليكن اين حركت واكنش وسيعى را در ميان جماعت اندونزيايى عرب الأمل و ساير اندونزيايىهاى ساكن مصر برانگيخت. رهبران معروف جامعه اندونزيايىهاى مقيم مصر، در 27 فوريه سال 1946، با برگزارى اجتماعى، امضاى اسنادى حاوى اينگونه مطالب را به عنوان بزرگترين گناهى كه در حق سرزمين مادرى مىتوان روا داشت، تلقّى كرده و بر اساس تصميمى، دولت جمهورى اندونزى را تنها حكومت مشروع اين كشور اعلام كردند. اين رهبران در عين حال اعلام كردند كه رنج و گرسنگى را به اهانت بر وطن ترجيح خواهند داد.
دينگمانس، نماينده هلند در جده، خود با اين طرح مخالفت نمود. وى طرح صداقتنامه
را به خاطر فقدان روابط متقابل داوطلبانه ميان هلندىها و اندونزيايىها «تصميمى بىموقع» توصيف كرد. به نظر او، در صورت ممانعت طرفداران جمهورى، از امضاى اين اعلان به وسيله ساير اندونزيايىها، اختلافات گستردهاى در ميان اندونزيايىهاى ساكن مكه به وقوع مىپيوست. دينگمانس اظهار كرد كه به سبب عدم قبول چنين اختلافاتى از طرف مقامات عربستان سعودى، سركنسولگرى هلند در جده، در وضعيت بسيار بدى قرار گرفته و موقعيت آن دچار ضعف خواهد شد. وزارت خارجه هلند اين نظريات را مورد توجه قرار داد و آنگاه در 9 مارس سال 1946 با ارسال بخشنامه دومى، در فرمان قبلىِ خود، مقدارى نرمش نشان داد. وى كمكهاى مادى را منوط به ثبتنام در كنسولگرى قاهره و جده و يا امضاى اعلان صداقتنامه دولت هلند كرد. دريافت كنندگان كمك، به صورت خودكار به عنوان تبعه دولت هلند پذيرفته مىشدند. تدبير ديگرى نيز، كه حكومت هلند در مورد اندونزيايىهاى مقيم عربستان سعودى اتخاد كرد، ايجاد وضعيت مناسب براى مراجعت ايشان به وطن اصلى خود بود.
در اوايل ماه آوريل سال 1946، دولت هلندى هندوستان، از طريق كنسولگرى هلند در مكه اعلام كرد: آن دسته از اندونزيايىهايى كه قصد بازگشت به وطن را دارند، بليت رايگان دريافت خواهند كرد. ليكن از نزديك به 2000 اندونزيايى مقيم عربستان سعودى، تنها تعدادى انگشت شمار براى اين منظور ثبتنام كردند. بيشتر آنان، اعلان دولت را با عنوان «بليت نيجا» و ثبتنام كنندگان را با عنوان «مقيم نيجا» توصيف كردند.
آن ها اعلام كردند پيش از هرگونه تصميم دولت جمهورى، مبنى بر بازگشت آنان و تا زمانى كه دولت هلند بر اندونزى حاكميت دارد، به كشورشان باز نخواهند گشت. تا ماه نوامبر سال 1946، تنها گروهى متشكّل از 9 اندونزيايى، 6 تن از اهالى بانكارماسينى و 3 نفر پنتى آنكالى به اندونزى بازگشتند.
در اين حال، اندونزيايىهاى مقيم مكه مىكوشيدند خود را تا حدّ امكان از دايره نفوذ حكومت هلندى هندوستان دور كنند. در ماه مىِ سال 1946، 70 اندونزيايىهاى ساكن در عربستان براى اعلام عدم تبعيتشان از دولت هلند، گذرنامههاى خود را پاره كرده و به سركنسولگرى هلند در جده فرستادند. اين افراد كمكهاى مالى كنسولگرى را رد كرده و بعدها با هدف پيروزى بر مشكلات اجتماعى و مالى، در 21 ژوئيه 1946 كميتهاى را در مكه با عنوان كميته امداد اندونزى تأسيس نمودند و براى برآورده كردن احتياجات خود، به جمعآورى كمكهاى مردمى پرداختند.
طرفدارى اندونزيايىهاى مقيم مكه از جمهوريت، مقامات هلند را، درخصوص تأثيرات آن بر روى حجاج اندونزيايى سالهاى جارى، بسيار نگران كرد.
دينگمانس احتمال مىداد كه طرفداران جمهوريت مانع از ثبتنام حجاج در كنسولگرى هلند در جدّه شوند و آنان را مجبور به پاره كردن بليتهاى برگشت و پاسپورتهايشان كنند.
دينگمانس براى جلوگيرى از بروز چنين حوادثى، از دولت هلندى هندوستان خواست تا حجاج را با اين واقعيت كه حج يك مناسك صرف دينى است، آگاه كنند و تمام وقت خود، در طول اقامت در شهرهاى مقدس را اختصاص به مناسك حج دهند. نسبت به ثبتنام خود در سركنسولگرى هلند در جده اهمال نكنند و اهميت و فوايد پاسپورت و بليتهاى برگشت را بدانند. در صورت گم كردن نشانى محل اقامت، هرچه زودتر به معاونت كنسولگرى مكه مراجعه كنند.
وانموك، معتقد بود حج را به عنوان يك عبادت صِرف دينى جا انداختن و وانمود كردن درست نيست؛ زيرا اسلام دينى جدا از سياست نبوده و مسلمانان هرگونه توصيهاى از جانب حكومت در امور دينى را به منزله دخالت در امور دينى خويش تلقّى مىكردند.
با اين وجود، وانموك ساير توصيههاى دينگمانس را مثبت ارزيابى كرده، به لزوم ارائه معلومات وهشدارهاى لازم به حجاج، درخصوص اهميت پاسپورتهايشان از جانب مأمورين صدور پاسپورت و نيز ارائه اطلاعات و راهنمايىهاى كافى به زائران در اثناى مسافرت از طرف رييس قافله حج اشاره مىكند. به نظر او بهترين تبليغات ممكن و ميسّر در حجاز، تنها با دقت و مساعدت بالاى كارمندان و ديپلماتهاى هلندى و تأثيرگذارى سياسى بر روى حجاج در سطوح بسيار پايين، با استفاده از مطوّفهايى كه در مكه به عنوان راهنمايان مناسك حج انجام وظيفه مىكردند، ممكن بود.
خلاصه اينكه حجاج بايد متوجه كمكها، احترام و دغدغه يك دولت غيرمسلمان نسبت به زائران خانه خدا مىشدند. به اعتقاد وانموك، انجام تبليغات آشكار در عربستان سعودى براى دولت هلند، به سبب سياستهاى غير دوستانه كشورهاى غرب با اين كشور، نمىتوانست فايدهاى را با خود به همراه داشته باشد.
در سوم ژوئن سال 1946 سهميه حج به طور رسمى، از جانب دولت 3000 نفر اعلام شد. از نامزدهاى سفر حج در سرزمينهاى تحت حاكميت هلند خواسته شد تا به ادارات مديريت داخله، كه مسؤول صدور رواديد بودند، مراجعه كنند. علاوه بر اين، در اعلاميه مذكور بر عدم پذيرش زائران از جاوه و سوماترا تأكيد شده بود. هزينه معاش هر حاجى با توجه به طول مدت اقامت در شهرهاى مقدس، از 1800 تا 2100 فلوره هلند متغيّر بود. هزينه بليت رفت و برگشت 450 فلوره هلند و ماليات پرداختى حاجيان در مقابل خدمات دولت عربستان سعودى 50/ 41 استرلينگ انگلستان مشخص شد. اين ماليات كه پس از جنگ جهانى دوم، از طرف حكومت عربستان
سعودى به مورد اجرا گذاشته شد، خدمات بهداشتى حجاج در اثناى انجام مراسم حج، ماليات حج، هزينه راهنماى حج و مصارف اقامت و حمل و نقل را شامل مىشد. حكومت عربستان سعودى دولت هلندى هندوستان را مسؤول اخذ اين ماليات و انتقال آن به حكومت سعودى به صورت دلار آمريكا و يا استرلينگ انگلستان مىدانست.
دولت هلندى هندوستان، از آنجا كه مجبور بود خود اين پول را، به منظور تهيّه ارز مورد نياز، از حجاج جمع آورى كند، در اين خصوص به دولت سعودى اعتراض كرد. با وجود اينكه سركنسولگرى هلند در جدّه مىكوشيد با كسب بعضى امتيازات از دولت سعودى، نصف اين مبلغ را به صورت فلوره هلند بپردازد و ماليات حجاج اندونزيايى را كاهش دهد، ليكن در اين امر موفّقيتى به دست نياورد.
در ماه آگوست سال 1946 تنها حدود 100 نفر براى رفتن به مراسم حج مراجعه كردند. دليل اصلى آن، تبليغات وسيعى بود كه رهبران جمهورىخواه در ارتباط با حج، بر ضدّ دولت هلند به راه انداخته بودند. اعلام صدور مجوّز براى رهبران مسلمان، جهت رفتن به مراسم حج، در اثناى ديدار واندر پلاس، مشاور امور اسلامى دولت هلند، از كاليمانتان جنوبى- در آوريل سال 1946- و سپس تهيه يك بروشور در اين باره و پخش آن در ميان مردم، واكنش رهبران معشومى را به دنبال داشت.
«الجهاد»، ارگان رسمى معشومى، كه مدعى بود هلندىها از حج استفاده تبليغاتى صرف مىكنند، خبر ديدار واندر والس از منطقه را، با عنوان «حج، وسيله تبليغات هلندىها» چاپ كرد. به نوشته الجهاد، سازمان حج هلندىها قصد داشت با به دستآوردن دل مسلمانان، آنان را به هلند متمايل و جذب كند. از اينرو، لازم بود مسلمانان اندونزى فريب هلندىها را نخورده و با تمام وجود از استقلال طلبى حمايت كنند.
ك. ح. م. هاشم اشعرى، از رهبران مشعومى، كه در عين حال رهبر نهتاج العلما نيز بود، در گفتگوى راديويى، كه در بيستم آوريل سال 1946 انجام داد، فرض و واجب بودن حج در موقعيت مناسب و واجب نبودن آن در زمان تهديد از جانب دشمن و بروز نا امنى در هنگام عزيمت به مكه و بازگشت از آنجا را خاطرنشان كرد. هاشم اشعرى، سازماندهىِ حج به دست هلندىها را، تنها وسيلهاى جهت منحرف كردن مسلمانان از مسير كسب استقلال دانست و حفظ استقلال كشور را همواره مهمتر از رفتن به حج تلقى مىكرد و بر آن تأكيد مىورزيد. او استفاده مسلمانان از كشتىهاى دشمن براى رفت و آمد در مسير مكه را به خاطر كمك به ثروتمندتر شدن شركت كشتىرانى كنگسى- تيگا، صحيح نمىدانست. اشعرى در پايان وعده داد واجب شدن حج، دولت جمهورى كشتىهاى مورد نياز مسلمانان را تهيه خواهد كرد.
از اينرو، در سال 1949، در مراسم حجى
كه دولت هلندى هندوستان سازماندهى كرده بود، تنها 70 تن شركت كردند. آن هم همگى از سومباوا و سولاوسىِ جنوبى بودند كه زير نظر و مديريت مؤثر هلند قرار داشتند.
از كاليمانتان جنوبى و شرقى نيز- كه در اوايل علاقه و احترام فراوانى نسبت به حج داشتند، در نتيجه تهديدها و تبليغات منفى تشكّل هاى منطقهاىِ مخالف هلند، هيچكس براى حج ثبت نام نكرد. افرادى هم كه قصد رفتن به مكه را داشتند، دو برابر شدن ماليات حج پس از جنگ جهانى دوم را بهانه قرار داده و از اين سفر منصرف شدند. سهميه حج سال 1947 م. (/ 1326 ش.) كه در ابتدا از طرف مديريت امور داخله 5000 نفر تعيين شده بود، بعدها به دليل وجود مشكلات در تأمين ارز مورد نياز و به درخواست مديريت ماليه، به 4000 نفر كاهش يافت. علاوه بر اين، دولت در سال 1947 با كاستن از مدت اقامت در شهرهاى مقدس، هزينه اقامت را از 70 استرلينگ به 46 استرلينگ كاهش داد و ماليات حج را نسبت به سال قبل، 5 استرلينگ پايين آورد. از 4000 سهميه حج، 3000 سهميه به اندونزى شرقى، 500 سهميه به كاليمانتان و 500 سهميه نيز به شهرهاى تحت حاكميت هلند در جاوه و سوماترا اختصاص يافت.
در سال 1947، سازمان حج؛ همانند سالهاى قبل، به دست مديريت امور داخله و شركت كشتىرانى كنگسى- تيگا اداره مى شد، ليكن بعضى از امور و مسؤوليتهاى
محلّى، به مؤسسات منطقهاى، كه به اين منظور تأسيس شده بودند، محوّل گرديد. كميتهاى با عنوان «بادان پنگوروس كسلاماتان حاج» با همكارى وزير مسؤول امور مسلمين، شيخ بهميد، كارهاى مربوط به حج را در دولت اندونزىِ شرقى سازماندهى كرد. كميته «حلو سونگاى علما» در كاليمانتان جنوبى و كميتهاى پنج نفرى، به سرپرستى رييس محكمه پنگملو، عبدالغفار، در شهر سوراباياى جاوه شرقى، امور حج را حل و فصل مىكردند. اين كميتهها در كنار ارائه معلومات به حجاج، در خصوص عبادت و سياست حج، به عنوان واسطه ميان حجاج و شركتهاى كشتىرانى نيز انجام وظيفه مىكردند. در سالهاى قبل از جنگ جهانى دوم، اين كار را راهنمايان و مبلّغان حج، كه از عربستان سعودى آمده بودند، انجام مىدادند.
تعداد مراجعين براى ثبتنام سفر حج در سال 1947 بسيار بيشتر از سهميه اعلام شده از طرف دولت بود؛ مثلًا در كاليمانتان جنوبى، كه سال پيش از آن، هيچكس نامزد رفتن به زيارت مكه نشده بود، 2500 نفر براى گرفتن رواديد مراجعه كردند. توسعه تحوّلات مثبت منطقهاى و افزايش همكارى دولت هلند، پس از ماه مىِ سال 1947 تأثير بهسزايى داشت. در اندونزى شرقى نيز نزديك به دو هزار نفر بيشتر از سهميه تعيين شده مراجعه كردند. با بالا رفتن تعداد مراجعه كننده، از سهميه تعيين شده توسط دولت، مديران محلّى و كميتههاى
مرتبط با حج، در معرض انتقادهاى شديد مردم؛ به خصوص كسانى كه بعدها پذيرفته نشده بودند، قرار گرفتند. واگذارى وظايف راهنمايان حج به اين كميتهها و همچنين دريافت 30 فلوره از هر حاجى، به منظور تأمين هزينههاى كميتههاى مذكور، اعتراض و انتقاد شديد حجاج را به دنبال داشت. علاوه بر آن، در اندونزى شرقى نيز درخواست كميته مربوط به حج براى دريافت 45 فلوره به ازاى هر يك نفر حاجى، از شركت كشتىرانى، سبب بروز برخى اختلافات ميان طرفين شد؛ زيرا در سالهاى قبل از جنگ جهانى، شركتهاى كشتىرانى درصدى را براى مبلّغان و ثبتنام كنندگان حاجيان در نظر مىگرفتند.
دولت هلندىِ هندوستان، در سال 1947 درصدد برآمد تا هيأتى را با عنوان اميرالحاج، به منظور سرپرستى حجاج اندونزى شرقى به عربستان بفرستد. ليكن اختلاف نظريه مقامات هلندى در مورد ويژگىهاى اين هيأت و واكنش ترديدآميز دولت عربستان براى قبول آن، موجب شد مباحث فراوانى در مورد اعزام هيأت يادشده به مكه، مطرح شود. در مورد ارسال امير حج به مكه، براى نخستين بار در جلسه مشتركى كه در ژوئيه سال 1947 ميان واندر پلاس و يك مقام اندونزى شرقى در جاكارتا برگزار شده بود، مطرح گرديد. در اين جلسه در مورد انتساب سرپرست حجاج دولت اندونزى شرقى به عنوان اميرالحاج و عزيمت او به مصر براى ديدار با پادشاه اين كشور قبل از سفر به عربستان سعودى نيز تصميمگيرى شد. اين تصميم از سوى وانموك نيز تأييد گرديد.
دولت اندونزىِ شرقى، در 8 ژوئيه 1947، در جلسه هيأت وزيران، موضوع ياد شده را تأييد و مقام مسؤول امور اسلامى، شيخ بهميد، را به رياست آن منسوب كرد.
هدف از ارسال چنين هيأتى به كشورهاى عربى، كمك به افزايش اعتبار دولت در ميان مسلمانان اندونزى و اندوزيايىهاى ساكن مكه بود كه دولت اندونزى شرقى را به صورت «حكومتى تشريفاتى و مسيحى» مىدانستند.
«واندر پلاس» اميدوار بود كه مسلمانان اندونزىِ شرقى، اعزام هيأت رسمى حج را، به عنوان يك رخ داد مهمِ اسلامى و اقدامى مهم از جانب دولت اندونزى شرقى قلمداد كنند. به نظر «النيك شورمان»، رييس ديروو (مديريت شرق دور) در جاكارتا، ديدار شيخ بهميد نيز به عنوان «واكنشى مؤثر» در برابر هيأت جمهوريتِ حاضر در قاهره، به رياست «ه-. آگوس سالم» محسوب مىشد، ليكن مقامات لاهه همگى آنرا «مخاطره آميز» توصيف كردند. به عقيده او، حضور فردى نيجايى؛ مانند شيخ بهميد در كنار سياستمدار قدرتمند جمهوريت، «ه-. آگوس سالم» مضحك و أثير بود.
تنها كسى كه ديدار از عربستان سعودى را مثبت ارزيابى مىكرد، وزير امور خارجه هلند بود. آدريانس، رييس امور ادارى وزارت خارجه هلند، با طرح اين موضوع، كه اعزام
هيأتى با عنوان «اميرالحج» به عربستان سعودى مىتواند بر اعتبار دولت اندونزى شرقى در مكه بيفزايد و آن را به صورت حكومتى مستقل نشان دهد، به مخالفت برخاست. افزون بر اين، او بر اسم هيأت نيز خرده گرفت؛ زيرا «امير الحج» عنوانى براى يگان مسلّح و نظامى بود كه در زمان فقدان امنيت و آسايش در شهرهاى مقدس عربستان، از حجاج حفاظت مىكرد.
به ادعاى او، در دورهاى كه صلح و امنيت منطقه به وسيله دولت عربستان سعودى برقرار شده بود، اعزام هيأتى با اين عنوان به مكه نمىتوانست تأثير مثبتى بر روى مقامات عربستان سعودى داشته باشد. آدريانس با تأكيد بر وخامت اوضاع جمهوريت، پس از نخستين اقدام نظامى قشون هلند و عدم لزوم فرستادن نماينده دولت اندونزى شرقى به خارج از كشور، براى تضييع جبهة جمهورى خواهان، با رفتن هيأت مذكور به مصر نيز مخالفت كرد. به اعتقاد وى، تنها انجام مراسم حج و اعزام تعداد مشخصى حاجى به مكه، براى شناساندن دولت اندونزى شرقى كافى بود.
جانكمن، وزير امور كشورهاى ماوراى بحر، با ارسال تلگراف به وانموك، در پنجم آگوست سال 1947 خواستار تعويق برنامه مورد نظر به موسم حج سال 1948 شد. در اين ميان، دولت هلندى هندوستان، بنا به دستور دينگمانس عنوان هيأت را از امير الحج به «رئيس بدهه الشرف» به معناى رييس هيأت افتخارى تغيير داد.
وان بوتزلار وان اوسترهود، در تلگرافىكه در 15 آگوست سال 1947 به رييس «ديروو» فرستاد، اعلام كرد كه شيخ بهميد مىتواند نه فقط به عنوان راهنماى حجاج، بلكه در كسوت رييس هيأت رسمى دولت اندونزى شرقى نيز به عربستان سعودى سفر كند. مشكل ديگرى هم كه در اين رابطه وجود داشت، عدم قبول هيأت مذكور از طرف دولت عربستان، به دلايل مالى و سياسى بود. طبق قوانين جارى، اعضاى هيأت؛ همانند ميهمانان رسمى دولت عربستان محسوب مىشدند.
هزينه اقامت و ساير مصارف افراد داخل هيأت، در عربستان، به عهده دولت اين كشور بود و از معافيت مالى نيز برخوردار مىشدند. از نظر سياسى نيز دولت عربستان با اعلام رسمى اعزام اين هيأت از طرف دولت اندونزى شرقى، در وضعيت سختى قرار گرفت؛ زيرا اين كشور با قبول هيأت مذكور، به عنوان يكى از اعضاى اتحاديه كشورهاى عرب، كه جمهوريت را به رسميت شناخته بودند، گام غيردوستانهاى برضدّ دولت جمهورى بر مىداشت. ليكن در نتيجه فشارهاى دولت هلند، مقامات عربستان سعودى سرانجام به اعزام هيأت دولت اندونزى شرقى جواب مثبت دادند. در 12 سپتامبر سال 1947، وزارت امور خارجه عربستان سعودى با ارسال مكتوبى به سركنسولگرى دولت هلند در جده اعلام كرد كه عربستان از هيأت اعزامى استقبال نموده و
تمام امكانات لازم شهرهاى مقدس را همانند هيأتهاى ساير كشورهاى اسلامى براى آنان فراهم خواهد كرد.
در سال 1947 ميلادى بنا به سهميهاى كه از قبل تعيين شده بود، به اعزام حدود 4000 زائر به مكه مكرّمه اجازه داده شد. بدرقه زائران از بندرهاى اوجونگ ياندانگ، تانجونگ پريوك و آمپنان كه بنادر حج ناميده مىشدند، در جوّى پر از شور و شعف انجام شد. حجاج در ميان بدرقه هزار نفر، سوار كشتىها شدند.
قبل از حركت، اطلاعاتى در خصوص بيمارىهاى مسرى؛ همچون وبا به آنان داده شد. شركت كشتىرانى مسؤول انتقال حجاج، كنگسى- تيگا قبل از جدا شدن از بندر اوجونگ ياندانگ مراسم مختصرى را كه در آن، اعضاى هيأت اعزامى و بعضى از مقامات دولت اندونزى شرقى حضور داشتند، برگزار كرد.
پس از قبول هيأت اندونزىِ شرقى از طرف مقامات عربستان سعودى، عبدالحميد القدرى دوم، سلطان پونتياناك نيز به عنوان رييس منطقه ويژه كاليمانتان غربى، قصد ديدار از عربستان سعودى و ساير دول اسلامى را نمود.
دولت هلندى هندوستان تقاضاى وى را بدون هيچگونه بحثى پذيرفت. هيأت سه نفرى كاليمانتان غربى متشكل از سلطان پونتياناك و دو اندونزيايى عربى الأصل در 22 اكتبر سال 1947 وارد جده شده و به عنوان ميهمانان رسمى دولت عربستان سعودى مورد استقبال قرار گرفتند.
ليكن هيچ يك از اين هيأتها موفّقيتى به دست نياورد؛ زيرا خواستههاى آنها بهخاطر ديدار ه-. محمد رشيد، نماينده دولت جمهورى در مصر از مكه و ملاقات وى با عبدالعزيز، پادشاه عربستان سعودى در 13 اكتبر سال 1947 به قصد درخواست از وى براى به رسميت شناختن دولت مطبوعش بىثمر ماند.
اندونزيايىهاى مقيم عربستان سعودى كه هيأتهاى فرستاده هلند را مسؤول اجراى تبليغات سياسى آن دولت دانسته و ه-. رشيد را در ميان شور و هيجان استقبال نمودند. پادشاه، عبدالعزيز نيز در ديدار ه-. رشيد اعلام كرد كه دولت جمهورى را ظرف مدت كوتاهى به رسميت خواهد شناخت؛ از اينرو، تلاشهاى رشيد براى به رسميت شناساندن دولت جمهورى بىنتيجه نماند.
علاوه بر اين، هيأت اندونزى شرقى باعث ايجاد برخى هرج و مرجهاى سياسى نيز شد. پس از فروپاشى دولت اندونزى شرقى، به رياست نجم الدين در اواخر سپتامبر سال 1947، در دولت جديد كه به رياست س. ژ. وارو در 7 اكتبر سال 1947 تأسيس شد، هيچ مقامى به شيخ بهميد كه پيشتر رييس هيأت اعزامى به عربستان سعودى بود، داده نشد. دولت جديد حتى خواستار بازگشت سريع شيخ بهميد به اندونزى و انتساب فرد ديگرى به جاى وى شد. ليكن بنا به توصيه دينگمانس، دولت جديد اندونزى شرقى به باقى ماندن شيخ بهميد در مقام خود تا زمان بازگشت به
اندونزى در 16 نوامبر 1947 رضايت داد.
سلطان پونتياناك از عبدالحميد القدرى دوم نيز خواست تا از كشورهاى مصر، سوريه و لبنان ديدار كند. ليكن بعد از ناكام ماندن از سفر به مصر، به دليل رواج وبا، دولتهاى سوريه و لبنان نيز تقاضاى ويزاى وى را پس فرستادند. سلطان پونتياناك كه امكان ديدار با گاندى و محمدعلى جناح، رؤساى دولت هند و پاكستان را هم به دست نياورده بود، در 2 نوامبر سال 1947 از طريق كراچى و دهلى نو به اندونزى مراجعت برگشت.
دولت عربستان كه از يك سو به حج اهميت مىداده و از سوى ديگر با اصرارهاى مدام براى به رسميت شناختن جمهوريت در اندونزى رودر رو مانده بود، هيچگونه تمايزى ميان اين سه هيأت اندونزيايى قائل نشد و تلاش كرد تا هيچ يك را بر ديگرى برترى ندهد. از نظر دولت سعودى، تمام مسلمانان با هر نوع نگرش و تعليمات سياسى در اراضى مقدس، با هم برابر و مساوى بودند. عبدالعزيز پادشاه عربستان كه شمشيرهاى مرصّع و جواهرنشان به شيخ بهميد و سلطان پونتياناك هديه كرده بود، ه-. رشيد را با به رسميت شناختن جمهوريت مورد لطف قرار داد. دينگمانس، سركنسول دولت هلند در جده، سفر اين سه هيأت به مكه با اهداف متفاوت را به عنوان «آنتىتز اندونزيا كه خود را به طور آشكار در اراضى مقدس نشان داد» توصيف كرد. به دنبال بازگشت هيأتهاى كاليمانتان غربى و اندونزى شرقى از عربستان سعودى. اين دولت در 22 نوامبر 1947 جمهورى اندونزى را به عنوان دولتى مستقل به رسميت شناخت.
دولت هلند اين امر را حركتى خصمانه توصيف كرد و كوشيد عربستان سعودى را به انصراف از تصميم خود، مبنى بر به رسميت شناختن جمهورى اندونزى قانع كند، ليكن تلاشهايش بىنتيجه ماند. سفر هيأتهاى اندونزى شرقى و كاليمانتان غربى به شهرهاى مقدس، بر روى اندونزيايىهاى ساكن مكه، كه با تأسيس جمعيتهايى با عنوان «پركومپولان كمردكان اندونزيا» و «كوپيندو» تشكّل يافته بودند، تأثير منفى نهاد. آنها علىرغم تدابير محدود كننده دولت عربستان سعودى در خصوص تبليغات سياسى، در بين حجاج، كه از اندونزى و مناطق تحت حاكميت هلند آمده بودند، شروع به تبليغات منفى بر ضدّ دولت هلند نمودند.
اعلاميهاى با عنوان «ijdaH kiaN maraH» در ميان پخش شد كه در آن، طبق فتوايى، سفر حج و مناسكىكه از سوى دولتى كافر سازماندهى شود، حرام اعلام شده بود. بنا بهگزارشِ حاجيانى كه به اندونزى بازگشته بودند، تعداد حجاج و مسلمانان اندونزىكه در قهوهخانههاى مكه بهطور مستمر و غير رسمى اجتماع كرده و به فعاليتهايى بر ضدّ دولت هلند مىپرداختند، از صد نفر كمتر نمىشد. در گزارشى كه در اوايل ژانويه 1948 م. (/ 1327 ش.) از طرف حجاج لومبوك ارائه شد، تأثير شديد تبليغات
اندونزيايىهاى مقيم مكه بر حجاج، بهخصوص حجاج اين جزيره، مشهود است. براساس اين گزارش، حجاج اموال و اشياى زيادى؛ چون محصولات نساجىِ گران قيمت، ساعتهاى مرصع و جواهرنشان، كفش و لباسهاى آماده را بهطور قانونى و آن مقدار كه ممكن بود، مىخريدند و به عنوان لوازم لوكس به لومبوك مىبردند.
فعاليتهاى سياسى اندونزيايىهاى مقيم مكّه، طرح و نقشه هلندىها براى ايجاد يك نظام فدراتيو در اندونزى را تحتالشعاع قرار مىداد. زمانى كه هلندىها در ژانويه 1948 دولت فدرالى را در سوماتراى شرقى تأسيس كردند، حجّاج سوماتراى شرقىِ مقيم مكه، با هدف حمايت از جمهوريت و نشان دادن ارتباط و همبستگى خود با دولت جمهورى، جبههاى را با عنوان جبهه جمهوريت سوماتراى شرقى تشكيل دادند. در ژوئيه 1948 نيز سوماترايىهاى جنوب، جبهه مشابهى را بر ضدّ برنامههاى هلند در سوماتراى جنوبى تأسيس نمودند. اين جبهه به رياست ر. م. امير عثمان، رهبر حجاج سوماتراى جنوبى مقيم مكه، با توجه به آنچه كه در توافقنامه «رنويله» مشخص شده بود، آينده قطعى سوماتراى جنوبى را براساس رأى مردم ارزيابى و از آن دفاع مىكرد. وى تأكيد كرد در رأىگيرى از مردم، رأى دادن به نفع يك دولت كافر و يا نظامى غير از جمهوريت، حرام است.
ه-. عبدالقادر و ه-. عبدالمطّلب، از علماى اندونزيايى سرشناس مقيمِ مكه نيز در اين
خصوص فتواهايى را صادر كردند. اين فتوا كه به صورت جزوهاى كوچك تهيّه و به اندونزى ارسال شده بود، پيش از رسيدن به دست مردم سوماترا، از طرف پليس هلند كشف و جمعآورى شد.
مسأله اساسى مرتبط با حج سال 1948 در بُعد سياسى، شركت و يا عدم شركت جمهوريت در حج بود. راديو يوگياكارتا در 25 ماه مىِ سال 1948 در خبرى به نقل از وزارت امور دينى اعلام كرد: دولت جمهورى، هيأت حجّى را به عربستان سعودى اعزام خواهد كرد. اين اعلاميه سوء استفادههايى را از طرف بعضى از مقامات هلندى در برداشت. حتى بعضىاحتمال مىدادند كه دولت جمهورى اندونزى، حجاجى را از مناطق تحت حاكميت خود، روانه مكه خواهد كرد. معاون مديريت داخله، پ. بولن اعلام كرد كه اعزام خودسرانه حجّاج از سوى دولت جمهورى، از نظر حقوقى غير ممكن خواهد بود؛ زيرا براساس قانون جارى حجّ مصوّب سال 1922، تنها مديريت امور داخله و مديريت كشتىرانى داراى مجوز سازماندهى و اعزام حجاج به مكه بودند. مشاركت دوجانبه تحت بيرق هلند نيز به نتايج روابط ميان هلند و دولت جمهورى بستگى داشت.
بولن همچنين تأكيد كردكه كرايه كردن كشتىهاى مسافرى خارجى، به وسيله دولت جمهورى اندونزى، براى انتقال حجاج و خارج شدن انحصار آن از دست شركتهاى
كشتىرانى هلندى، ضررهاى فراوانى را در آينده متوجه اين شركتها خواهد كرد. او خواستار ممانعت از هرگونه قصد و طرح دولت جمهورى براى سازماندهى حجاج به هر طريق ممكن بود.
در آگوست سال 1948، دولت جمهورى اعلام كرد كه هيچگونه طرح و نيّتى براى ساماندهى حج ندارد و بدينگونه، هر احتمالى در اين مورد را رد كرد. ليكن احتمال اعزام يك هيأت با نيت حسنه به عربستان سعودى، همچنان برقرار بود. در اصل، اين طرح در 11 ژوئيه 1948 از طرف وزير امور دينى دولت جمهورى ك. ه- .. مشكور مطرح شده بود. هدف اصلى هيأت ياد شده، اعلام مجادله جمهورىخواهانه مردم اندونزى به مسلمانان ساير كشورهاى اسلامى و ديدار و گفتگو با اندونزيايىها و ديگر مسلمانان مقيم عربستان سعودى بود. همچنين، اين هيأت وظيفه برقرارى تماس با حجّاجى را داشت كه از ساير مناطق تحت حاكميت دولت هلند به حج آمده بودند و نيز تصميم داشت سوء تفاهمهاى موجود را از ميان بردارد. به همين سبب، مقرّر شد كه دو تن از اعضاى اين هيأتِ 9 نفره، از اهالىِ سلاوسى و كاليمانتان باشند.
اين طرح از جانب دولت جمهورى مورد قبول واقع شد، ليكن به خاطر وضعيت بدِ اقتصادى، تصميم بر آن شد كه هيأت، به جاى 9 نفر، با 4 نفر عضو روانه مكه شود. دولت هلندى هندوستان، در سال 1948، مجوّز اعزام نزديك به 9000 نفر به حج را صادر كرد. بيشتر اين افراد را حجّاج اندونزى شرقى و كاليمانتان تشكيل داده بودند. قسمت اندكى نيز از حجّاج جاوه (به خصوص جاوه غربى) و مناطق تحت حاكميت هلند در سوماترا بودند. در ميان اين افراد، حتّى سلطان، راجا، رييس قبيله و حاكمان محلّى نيز وجود داشتند. به عكس سالهاى قبل، در سال 1948 ميلادى اندونزيايىهاى ساكن مكه تبليغات سياسى مؤثرى را به راه نينداختند. به نظر دينگمانس، هم اندونزيايىهاى طرفدار جمهوريت، كه در مكه ساكن بودند و هم هيأت حجاج اعزامى از طرف دولت جمهورى، فعاليتهاى سياسى جدّى را در شهرهاى مقدس انجام نداده و به برگزارى اجتماعات نيز اقدام نكردند. هيأت جمهوريت برخلاف انتظار مقامات هلندى، درصدد ايجاد نمايندگى دائمى در عربستان سعودى نيز برنيامدند. قبل از ورود هيأت جمهوريت به عربستان، دينگمانس نسبت به ايجاد نمايندگى دائمى دولت جمهورى در سرزمينهاى مقدس هشدار داده و ايجاد آن را رفتارى غيردوستانه در روابط بين دو كشور عنوان كرده بود. دينگمانس حج 1948 را موفقيتآميز خواند و اعلام كرد كه در اين سال، تمام حجاج اندونزيايى، غير از تعداد معدودى كه اقامت خود را تا ماه دسامبر تمديد كرده بودند، در آرامش كامل و بدون تأثيرپذيرى از فعاليتها و تبليغات سياسى به كشور خود مراجعت نمودند و هيچگونه هرج و مرجى در مكه به
وجود نيامد. بهگفته وى، اندونزيايىهاى ساكن مكّه حجّاجى را كه از اندونزى آمده بودند، مورد سرزنش و اتهام قرار نمىدادند.
دينگمانس در گزارشى كه در 4 اكتبر 1948 به وزارت خارجه هلند مىفرستد، بر تأثير مثبت اندونزيايىهاى ساكن مكه بر همشهريان زائر خود تأكيد مىكند. به نظر او، سبب اين امر، اهميت دادن هلندىها به حج، اجازه دادن به اندونزيايىها بر ارسال پول براى خانوادههاى خود در مكه و ناتوانى دولت جمهورى بر ارسال حاجى و پول به سرزمينهاى مقدس، به جهت محاصره اقتصادى هلند بود. بدين ترتيب انتظار مىرفت تغييراتى هم درسياست جمهوريت خواهان مقيم مكه دربرابر اندونزيايىهايى كه به روابط خود با نمايندگان هلند در عربستان سعودى ادامه مىدادند، مشاهده شود.
از اين پس، وحدت و مسامحه ميان جامعه اندونزيايىهاى مقيم مكه بسيار محكمتر شد. «تاربيدين»، معاون كنسول دركنسولگرى دولت هلند در مكه، كه وظيفه تمديد و ارسال گزارش از فعاليتهاى اندونزيايىهاى مقيم مكه به سركنسولگرى جدّه را نيز در فهرست كارهاى خود داشت، اوضاع سياسى مكه را در آن زمان چنين توصيف مىكند:
«جمهورى خواهان مقيم مكه، از حج سال قبل بدين طرف، رفتارهاى خصمانه خود در مقابل ساكنين نيجا را كنار گذاشتهاند. اين امر بيشاز همه، به تأثير شخصيت ه-. محمد رشيد، نماينده دولت جمهورى در قاهره بستگى داشت كه به عنوان نماينده جمهوريت براى اعلام استقلال اندونزى از مصر به عربستان آمد و پس از ديدار با پادشاه ابنسعود مراسم حج خود را به جاى آورد.
سكوت و ظاهر آرام و توصيههاى دلسوزانه او، بيش از همه تأثير عميقى بر گروه نظامى اندونزيايىهاى حجاز گذاشت. او در سخنرانى خود در جمع جمهورىخواهان گفت: هيچكس اهل نيجا (و يا اينجا و آنجا) نيست؛ در اينجا همه با يكديگر اندونزيايى و برادران دينى هستيم. از آن زمان به بعد رفتار جمهورى خواهان با ساير اندونزيايىها رو به بهبود نهاد. سلام و احوالپرسى در بينشان مشهودتر شد. همه را مىتوان در قهوهخانههايى كه محلّ اجتماعشان بود، در كنار يكديگر مشاهده كرد. ديدار همديگر و قرض دادن و گرفتن پول از يكديگر، امرى ناپسند محسوب نمىشود. پيشتر همه اين كارها حرام بود. مدارس دينى معروف اندونزيايىها در مكه به نامهاى دارالعلوم و مدرسه اندونزى كه قبلًا بر روى طلبههاى نيجايى بسته بود، اكنون بدون هيچگونه تبعيضى از تمام اندونزيايىها استقبال مىكند».
با اين وجود، فكر و نظر اندونزيايىهاى مقيم مكه، در مورد هلندىها، همچنان بدون تغيير باقى ماند. بيشتر آنان باز هم از رفتن به كنسولگرى هلند در مكّه امتناع مىورزيدند. رفتن به اين مكان، تنها براى افرادى كه منتظر پولهاى ارسالى از طرف خانوادههايشان در اندونزى بودند، حلال بود. براساس فتوايى كه در سال 1946 از طرف رهبران دينى صادر
شده بود، هر اندونزيايى كه به كنسولگرى هلند مىرفت، كافر معرفى مىشد.
جمعيتهاى اندونزيايى كوپيندو، پركومپولان كمردكان اندونزيا و ساريكات داگانگ اندونزيا كه در هر كدام از شهرهاى مكه، مدينه و جده نمايندگى داشتند، تصميم بهعدم همكارى با شركتهاى هلندىگرفتند. بهگفته دينگمانس، فعاليتهاى اندونزيايىهاى مقيم مكه بر ضدّ رژيم استعمارى هلند در زمان شروع تهاجم بزرگ اين كشور بر ضدّ دولت جمهورى در 19 دسامبر سال 1948 به اوج خود رسيد. حتى در آن زمان بعضى از كارمندان اندونزيايى كنسولگرىهاى هلند در جده و مكه براى ابراز ناخرسندى خود از دولت هلند، به هر طريق ممكن توسّل مىجستند. يك طبيب اندونزيايى به نام دكتر ر. معموم رشيد كوسوماديلاگا كه در كنسولگرى اندونزى در مكّه كار مىكرد، از سِمت خود استعفا كرد، ليكن با توصيه و اصرار دينگمانس، به ادامه فعاليت خود در كنسولگرى رضايت داد. واكنش دولت عربستان سعودى نيز در برابر حمله هلند به دولت جمهورى، بسيار شديد اللحن بود. عربستان فرود و پرواز هواپيماهاى هلندى از خاك اين كشور را، در روزهاى جنگ ممنوع اعلام كرد.
سهميه حج سال 1949 م. (/ 1328 ش.) از جانب نماينده ارشد پادشاهى 8600 نفر تعيين شد، ليكن اين رقم به توصيه دينگمانس به خاطر سياست سرد عربستان در مقابل هلند و
عدم اطمينان كامل از اوضاع اندونزى، تا 8 ژوئن به اطلاع عموم نرسيد. علاوه بر اين، دينگمانس درخواست كرد نسبت به حمل بيش از 30 كيلوگرم برنج به همراه هر حاجى حكومت فدرال موقت سال 1949 به مكه مساعدت و كمك هزينه ويژهاى براى سلطان، راجا، مقامات عالىرتبه و ساير شخصيتهاى مهم داخل در هيأتهاى حج، درنظرگرفته شود؛ زيرا در حج سالهاى قبل، اين افراد از عدم كفايت 45 استرلينگ انگليس براى تأمين احتياجات روزمره خود، به دينگمانس شكايت كرده بودند. حكومت انگليس براى تأمين احتياجات روزمره خود به دينگمانس شكايت كرده بودند، حكومت موقّت فدرال در جلسهاى به اعزام مقامات رده بالا به حج، به وسيله هواپيما و عدم اجازه به حجاج براى اقامت بيش از دو ماه در مكه و مدينه به خاطر وجود مشكلات در تهيه ارز لازم تصميم گرفت.
در سال 1949 بيشتر حجاج از اندونزى شرقى و كاليمانتان بودند.
تعداد حجاج سوماترا و جاوه به خاطر حملات هلندىها و هرج و مرج و جنگهاى چريكى بسيار كم بود. دولت حكومت ياسوندان حجاج خود را در قالب يك هيأت به مكه فرستاد. ليكن اين هيأت از اهميت هيأتهايى كه قبلًا از كاليمانتان و اندونزى شرقى به عربستان سعودى اعزام شده بودند، برخوردار نبود. چريكهاى تحت فرماندهى ژنرال حسن بصرى در كاليمانتان جنوبى، به افرادى كه قصد رفتن به حج را داشتند هشدار داد و از مراجعه مردم به ادارات هلندى، غير از موارد عاجل و ضرورى ممانعت مىكردند. اين چريكها كه سازماندهى حج توسط هلندىها را صرفاً يك نوع تبليغات سياسى مىدانستند، از عزيمت نزديك به 450 حاجى به مكه با رواديد و گذرنامههاى هلندى جلوگيرى كردند.
جمهورى اندونزى مجدداً در سال 1949 هيأتى از حجاج را به عربستان سعودى فرستاد.
به گفته على هاشمى، از اعضاى هيأت اعزامى به مكه، هدف اين هيأت گسترش روابط بين جمهورى اندونزى و كشورهاى عرب و تقدير از مقامات سعودى به سبب نشان دادن حسن نيت در خصوص به رسميت شناختن دولت جمهورى بود.
در اثناى عزيمت هيأت حجاج جمهورى به مكه، ميزگرد مذاكراتِ مسأله اندونزى با شركت جمهورى خواهان، فدراليستها و مقامات هلندى تحت نظارت سازمان ملل متحد در لاهه شروع شده بود. سوكارنو در دستورالعملى كه به هيأت مذكره كننده داده بود، از آنان خواست تا در صورت شكست مذكرات، به اندونزى باز نگردند و مبارزات استقلال طلبانه مردم اندونزى را به گوش رهبران كشورهاى عرب رسانده و از آنان تقاضاى كمك و حمايت كنند. هيأت جمهورى خواهان كه در 28 سپتامبر سال 1949 به عربستان سعودى رفته بود، در سوم اكتبر موفق به ديدار با پادشاه عبدالعزيزشد. اين هيأت تماسها و ديدارهاى زيادىرا با نمايندگان كشورهاى مختلف اسلامى، رهبران اندونزيايىهاى مقيم عربستان و ساير مقامات سعودى انجام داد. هيأت مذكور كه پس از اتمام مناسك حج به مصر رفته بود، در آنجا نيز با بسيارى از مقامات مصرى؛ چون مدير دانشگاه الأزهر و دبيركلّ اتحاد عرب و عظام پاشا ديدار و گفتگو كرد. هيأت دولت جمهورى، پس از كسب موفقيت در مذكرات لاهه، در هفتم دسامبر سال 1949 به اندونزى بازگشت.
محمد بشير الشريف (1)/ مهدى سرحدى
پايتخت
تونس (جمعيت: 000. 620. 3 نفر) زبان رسميعربيمساحت 650. 165 كيلومتر مربعجمعيت 100. 310. 13 نفر (آمار سال 2006 م.) نام رئيس جمهورزين العابدين بن عليتاريخ استقلال 20 مارس 1956 م. (29 اسفند 1335 ش.) در آمد ناخالص ملى (PNG) 6. 26 مليارد دلاردرآمد سرانه 5000 دلارواحد پولدينار تونس (معادل 73/ 0 دلار) كد تلفن بين المللى 00216
1) الحج و العمره، سال شصت و يكم، شماره 10
جمهورى عربى تونس در يك نگاه
فريضه حج در همه سرزمينهاى اسلامى از اهميت ويژهاى برخوردار است و سازمانها و نهادهاى مرتبط با امر برگزارى حج، تمامى امكانات خود را براى خدمت رسانى به حجاج الله به كار مىگيرند، تا آنان با سهولت و آرامش هرچه بيشتر مناسك و آداب اين فريضه مهم اسلامى را به جا آورند.
اكنون براى آگاهى از آداب و رسوم حجگزارى در بخش ديگرى از دنياى پهناور اسلام، هزاران كيلومتر دورتر، به غررين نقطه جهان اسلام سفر مىكنيم؛ شمال غربى آفريقا و كشور تونس، نزديكترين سرزمين عربى- اسلامى به جهان غرب. كشورى كه تركيب معمارى اسلامى و اروپايى در بناى مساجد زيباى آن، يادآور دوران اوج عظمت و اقتدار و شكوفايى علمى و هنرى جهان اسلام است.
بخشهاى مختلف هيأت اجرايى حج تونس، كه زيرمجموعه وزارت امور دينى و مذهبى اين كشور هستند، پس از بازگشت آخرين گروههاى حجاج از سرزمين وحى، بىدرنگ مراحل اجرايى حج سال بعد را آغاز مىكنند. در ابتدا جلسات «شوراى ملّى حج» به رياست وزير امور دينى و مذهبى اين كشور برگزار مىگردد. نمايندگانى از وزارتخانههاى كشور، امور خارجه، بهداشت و درمان، گردشگرى و نيز بانك مركزى و «شركت خدمات ملّى و اقامتى» كه رسماً عهدهدار نظارت بر روند اجرايى مراسم حج است، در اين شورا عضويت دارند. در جلسات اين شورا، كاستىها و مشكلات پديد آمده در موسم حجّ گذشته بررسى مىشود تا در سالهاى آينده از بروز آنها جلوگيرى به عمل آيد. همچنين نقاط قوت و تجربيات موفق نيز مورد بازبينى و دقت نظر قرار مىگيرد تا به عنوان الگويى مناسب در اجراى برنامههاى مرتبط با حج، از آنها بهرهگيرى شود.
پس از اعلام موعد ثبتنام از سوى وزارت امور دينى و مذهبى، مشتاقان سفر به كوى دوست، با دلهايى مالامال از عشق و اميد وصال دوست، براى نام نويسى در ليست قرعه كشى اقدام مىكنند. در هر يك از ايالتهاى 24 گانه كشور تونس، نام و مشخّصات داوطلبان گردآورى؛ و فهرستهاى مقدماتى آماده مىگردد. سپس آزمايشهاى پزشكى به طور رايگان بر روى داوطلبان انجام مىشود و قرعه كشى در تاريخ و محل از پيش تعيين شده و با حضور تمامى ثبت نام كنندگان صورت مىگيرد. ابتدا افرادى كه بيش از هشتاد سال سن دارند و نيز كسانى كه پنج بار در قرعه كشى شركت كرده و انتخاب نشدهاند، مستقيماً و بدون قرعه در ليست اعزام قرار مىگيرند و بقيه افراد به قيد قرعه مشخص مىشوند. خانوادههاى افرادى كه براى اعزام انتخاب شدهاند، اين موهبت الهى را جشن مىگيرند و دوستان و آشنايان براى تبريك به زائران الله، گروه گروه به نزد آنان مىروند.
بلافاصله پس از تعيين ليستهاى نهايى حجاج، جلسات و كلاسهاى آموزش احكام، نكات بهداشتى و مباحث تاريخى و جغرافيايى حج، در مساجد سراسر كشور برپا مىشود. هيأت اجرايى حج، براى تدريس و سخنرانى در اين كلاسها، از علما و خطيبانى استفاده مىكند كه علاوه بر تبحّر در علوم فقه و حديث، بيانى رسا و قابل فهم داشته باشند. همچنين براى شرح و توضيح مراحل مختلف انجام مناسك حج، از تصاوير و ماكت كعبه، مقام ابراهيم (ع)، چاه زمزم و صفا و مروه نيز استفاده مىشود.
وسايل ارتباط جمعى شنيدارى، ديدارى و نوشتارى نيز در امر آموزش و بالا بردن سطح آگاهى زائران نقش مهمى بر عهده دارند. همچنين به منظور آشنايى بيشتر حجاج با اماكن زيارتى و مناسك و احكام حج، كتاب راهنماى حجاج و نوار كاست و لوح فشردهاى به صورت رايگان در اختيار آنان قرار مىگيرد كه در آنها چگونگى اجراى بخشهاى مختلف مناسك با استفاده از تصاوير مناسب آموزش داده مىشود. بدين ترتيب مىتوان گفت كشور تونس نيز در جمع كشورهايى همچون مالزى، ايران، تركيه و ...- كه به برنامه ريزى دقيق و منظم در امر حج زبانزد هستند- قرار دارد.
در زمان اجراى برنامههاى آموزشى حجاج، وزير امور دينى و مذهبى تونس خود با حضور در برخى از كلاسها، بر روند اجرايى آموزش حجاج نظارت مىكند و ضمن برقرارى ارتباط مستقيم با آنان، در سخنانى كوتاه، توصيهها و نكات مهم در اجراى هرچه بهتر و كاملتر مناسك و لزوم پايبندى حجاج به اخلاق اسلامى و برادرى و عطوفت با يكديگر را مورد تأكيد قرار مىدهد؛ چرا كه حجاج هر كشور، سفيران سرزمين خود در بزرگترين گردهمايى دينى جهان و در مقدسترين نقطه عالم به شمار مىروند.
حاجيانى كه براى حضور در مراسم حج آماده مىشوند، ديْن و قرض خود را مىپردازند و اگر امانتى نزد آنان باشد، آن را به صاحبش باز مىگردانند. زنگارِ بغض و كينه را از آيينه دل مىزدايند و بسيار دقت مىكنند تا اموالى كه در راه حج هزينه مىشود، حلال و پاك و به دور از هرگونه شبهه و شائبه باشد. آنان نفقه و هزينههاى جارى خانواده خود در حين سفر تا زمان بازگشت را براى آنها مهيّا مىكنند و براى كسب رضايت و خشنودى والدين، از هيچ كوششى فروگذار نمىكنند. راهيان كوى دوست، پيش از آغاز سفر، به ديدار خويشان و بستگان و همسايگان مىشتابند و ضمن وداع با آنان، حلاليت مىطلبند. سپس هر يك از زائران بنا به سفارش رسول خدا (ص)، از ميان همسفران، همراه و رفيقى مناسب بر مىگزيند تا در همه جا يار و غمخوار يكديگر باشند.
با اعزام نخستين كاروانهاى حجاج به سرزمين وحى، در فردوگاهها نيز جوّى از شادمانى و سرور پديد مىآيد. گروههاى مديحه سرايى حاضر در فرودگاه با قرائت
تواشيح در مدح پيامبر بزرگ اسلام (ص)، فضايى آكنده از معنويت و شور و شوق را در ميان حجاج و بدرقه كنندگان به وجود مىآورند كه همه را به شدّت تحت تأثير قرار مىدهد.
مرحله دوم از برنامههاى آموزشى و توجيهى حجاج در فرودگاه آغاز مىشود. اين مرحله، پس از رسيدن به عربستان نيز در اتوبوسها و محل اقامت زائران ادامه مىيابد.
براى سهولت در امر آموزش احكام و مناسك و اطلاع رسانى به حجاج، در هتلها و منازل محل اقامت زائران تابلوهايى نصب مىگردد كه تصوير، نام و شماره اتاق روحانى كاروان بر روى آن با حروف درشت درج شده است تا حجاج بتوانند در مواقع لزوم، به راحتى به آنان دسترسى داشته باشند.
علاوه بر اين، در هر يك از ساختمانهاى محل اقامت حجاج، افرادى حضور دارند كه به صورت شبانه روزى براى خدمترسانى به سالمندان، ناتوانان و بيماران، در انجام مناسك آمادگى كامل دارند. يارى رساندن به گروههاى مذكور در هنگام طواف و سعى، عزيمت به عرفات، رمى و نيز كمك به گمشدگان، از جمله وظايف اين گروهها به شمار مىآيد. همچنين وزير امور دينى و مذهبى كه رياست بعثه حج تونس را بر عهده دارد، به صورت لحظه به لحظه بر روند اجرايى امور نظارت دارد و شخصاً با سركشى به محلهاى اقامت زائران و گفتگو با آنان، از مشكلات آنها باخبر شده و براى رفع معضلات و فراهم نمودن امكانات آسايش و راحتى هر چه بيشتر حجاج، تلاش مىكند.
در ايام اقامت در جوار الله الحرام، جلسات متعدد سخنرانى، تدريس و بيان احكام براى زائران برپا مىشود و فضايى معنوى و روحانى پديد مىآيد كه به زائران كمك مىكند تا فارغ از دغدغههاى مادى، تمام وقت و نيروى خود را براى عبادت و بهرهگيرى كامل از بركات اين سفر معنوى صرف كنند.
از جمله اين مراسم و برنامهها، برگزارى جلسات ختم قرآن كريم است.
دعا و نيايش به درگاه بارى تعالى نيز از جمله بخشهاى اين مراسم پرفيض است. حجاج در اين جلسات با دلهايى آكنده از معنويت، دست نياز به درگاه خالق بىنياز برمىدارند تا مسلمانان را عزت و كرامت و وحدت عنايت فرمايد و دلهاى آنان را در شرق و غرب دنياى اسلام به يكديگر پيوند دهد، تا به ساحل امنيت و پيشرفت و تعالى واصل شوند.
در روز ترويه (هشتم ذى الحجه)، علما، راهنمايان و خدمتگزاران حجاج، با تلاش و كوشش بىشائبه، كه بعضاً مستلزم شب بيدارىهاى طولانى است، طبق برنامه از پيش تعيين شده و با استفاده از اتوبوسهاى ويژه، پس از احرام نسبت به انتقال حجاج به عرفات اقدام مىكنند. شب نهم اين ماه از شبهاى پر بركت به شمار مىرود و معمولًا با عبادت و نيايش و شب زنده دارى همراه است. بسيارى از حجاج تونسى حاضر در عرفات، آن شب
را در خارج از چادرها به سر مىبرند تا چنان كه در حديث شريف قدسى آمده است، حضور پرشمار لبيك گويان به دعوت الهى موجب مباهات حضرت حق در برابر فرشتگان گردد، آنجا كه مىفرمايد:
«بندگان مرا بنگريد كه ژوليدهموى و غبار آلوده، از راههاى دور و دراز به اميد بهشت من گرد آمدهاند، پس اگر گناهان آنان به تعداد ريگهاى بيابان و كف درياها باشد، آن را مىبخشايم.» (1)پس از غروب آفتاب روز عرفه، حاجيان به همراه علما و راهنمايان كاروانها و با يارى خدمتگزاران بخشهاى حمل ونقل، رهسپار مشعر الحرام مىشوند و نماز مغرب و عشا را با اندكى تأخير و به صورت شكسته (قصر) به جا مىآورند. آنان پس از جمعآورى ريگ براى رمى جمرات، رهسپار منا مىشوند و در روز عيد، پس از رمى و ذبح قربانى و حلق، از احرام خارج مىشوند تا براى ادامه مناسك عازم مكه شوند و سپس با حضور دوباره در منا و انجام بخشهاى باقيمانده از مناسك، در كنار برادران مسلمان خود از جاى جاى دنياى اسلام، بزرگترين همايش دينى جهان را با شكوه و جلوه خاص به پايان برند.
1) مسند احمد، ج 2، ص 224 و با اندكى اختلاف واژگان در: وسائل الشيعه، ج 1، ص 25؛ مسدرك الوسائل، ج 8، ص 26؛ و شرح نووى بر صحيح مسلم، ج 9، ص 117
بازتاب فتواى بن جبرين در مورد سادات:
روزنامه الوطن عربستان سعودى فاشكردكه فتواى شيخ عبدالله عبدالرحمانبن جبرين در مورد نسب سادات و تشكيك او در وجود ذريّه رسول الله (ص) و اينكه اهل بيت (عليهم السلام) و به تبع آنان، اشراف و ساداتِ فعلى، مزاياى دوران حيات پيامبر (ص) و پس از آن را ندارند، باعث برانگيختن واكنش گروهى از علما و بزرگان اشراف عربستان گرديد؛ بهطورى كه در بيانيهاى از بنجبرين خواستند فتواى خود را لغو و از سادات عذر خواهىكند.
شريف دكتر حاتم عونى، عضو مجلس شوراى سعودى و استاد علم حديث دانشگاه امّ القرى، در اين مورد گفت: مهمترين ايراد بر فتواى شيخ، تشكيك او در سلسله انساب آل بيت (عليهم السلام) است؛ زيرا وى در فتواى خود اعلام مىكند كه اكنون هيچ اعقابى از ذريه رسول الله (ص) و آل او باقى نمانده است. بنابراين، عمل به احكام شرعى مربوط به اهل بيت (عليهم السلام) در حال حاضر مصداق ندارد ... البته در هر خاندان و قبيلهاى، افراد مدعى وجود دارند كه چهره آن را مخدوش و باعث تشكيك در اصل و نسب مىگردند ولى بنجبرين، بهطور عام، در نسب سادات تشكيك و آن را رد مىكند كه از نظر ما پذيرفته نيست و هر انسان آشنا به مقتضيات عدل و انصاف، آنرا رد مىكند و ما از شيخ مىخواهيم اظهارات خود را پس بگيرد و عذرخواهى كند. ما اذعان داريم كه صِرف ادعاى انتساب به اهل بيت (عليهم السلام) صحّتِ نسبِ مدعى به اثبات نمى رسد و علماى انساب به خوبى اين نكته را مىدانند، ليكن به صرف وجود مدعيان نسب، نمىتوان يك خاندان يا يك قبيله را منكر شد.
از همين رو، گروهى از علما و دانشمندان اشراف؛ از جمله دو تن از اعضاى مجلس شوراى عربستان، طى بيانيهاى كه براى بن جبرين فرستادهاند، از وى درخواستهاند فتواى خود را پس بگيرد و عذر خواهى كند. آنها اقدام بنجبرين را بىسابقه خواندهاند.
بهگزارش روزنامه ياد شده، گروهىاز اشراف عربستان، كه خودرا «جماعة من ذريّة محمّد (ص) وأهلالكرام منالأشراف والسادة» معرفىكردهاند، دربيانيه 5 صفحهاى برائت ذمّة خود به فتواى بنجبرين پاسخ دادند.
بنجبرين در فتواى خود گفته است: در دوران حيات حضرت رسول (ص) و پس از رحلتش، امتيازهايى براى آنها در نظر گرفته
شده بود؛ زيرا پيامبر (ص) ايشان را از دريافت زكات، كه از پس ماندههاى مردم بشمار مىرود، نهىكرده بود (اشاره به پرداخت خمس به سادات)، ليكن اين امتياز در حال حاضر كم رنگ و ضعيف شده است؛ زيرا آنها از نسبِ هاشمىِ خود دور شده اند. در حالىكه ساداتِ نخستين، در جدّ سوم با پيامبر (ص) اشتراك نسب داشتند ولى سادات كنونى پس از 30 يا 40 نسل با پيامبر اشتراك نسب دارند. بنابراين، امتياز مزبور، از آنها سلب مىگردد!
در بيانيه «جماعة من ذريّة محمّد ...» عنوان شده است كه اين فتوا از نظر شرعى تجاوز و تعدّى خطرناك به شمار مى رود كه موجب طعن و تشكيك در انساب ملل و قبايل و هتك حرمت نسب اشراف مىگردد؛ زيرا بر دلايل واهى و فاقد ارزش علمى مبتنى است. در حالىكه انساب عرب طى قرنهاى متمادى، ثابت وتغييرناپذير بوده است.
لذا فتواى مزبور موجب سوء استفاده ديگران شده و زمينه طعن و تشكيك در نسب اهل بيت را مهيّا ساخته و اشراف را در معرض تطاول جاهلان عامه مردم قرار داده است. چنين فتوايى، طعن آشكار و واضح در نسب انكار ناپذير اشراف بهشمار مىرود.
صادر كنندگان بيانيه و امضاكنندگان آن، در اثبات ادعاى خود، به فتاواى متواترگروهى از مفتيان عربستان و اظهارات پيشوايان مذهبى خود در فضيلت اهل بيت (عليهم السلام) و صحّت نسب آنها استناد كردهاند. مشخصات تعدادى از امضا كنندگان اين بيانيه به شرح زير است:
شريف هزاع بن شاكر عبدلى، عضو سابق شوراى شهر مكه.
شريف دكتر حاتم عونى وشريف دكتر محمد الفعر، اعضاى مجلسشوراى عربستان.
شريف دكتر عبدالله بن حسين شنبرى، رييس گروه تاريخ دانشگاه امّ القرى.
شريف دكتر على عبدلى، استاد قضاوت در دانشگاه امّ القرى.
شريف دكتر عبدالله بن فرج آل عون، رييس سابق گروه مطالعات اسلامى دانشكده تربيت معلم مكه.
شريف دكتر عصام بن ناهض الهجارى، استاد مطالعات اسلامى دانشگاه طيبه.
شايد انگيزه صدور فتواى ياد شده، حركتهاى اخير برخىاز اشراف دراثبات حقوق سادات در دريافت خمس واشاره بهبرخى ازامتيازات آنها در رهبرى جامعه اسلامى باشد؛ بهطورىكه حكومت را به واكنش غير مستقيم واداشته است. گفتنى است مشابه چنين حركتهايى در دوران ملك عبدالعزيز و ملك فيصل صورت گرفته بود كه واكنش آنان را بر انگيخت. به نظر مىرسد تلاش بر اين است كه با چنين فتواهايى، موضوع حقوق سادات بهطور ريشهاى منتفىگردد و راه بر مطالبات و حركتهاى بعدى سادات بسته شود.
خط مشى جديد در تبليغات مذهبى
به گزارش روزنامه منطقهاى «الشرق الاوسط»، دكتر توفيق السديرى، معاون امور مساجد تبليغ و ارشاد وزارت اوقاف و امور اسلامى عربستان، در مصاحبه با روزنامه يادشده اعلام كرد: وزارت متبوع درصدد است با مشاركت برخى از مؤسسات بخش خصوصى، دورههاى آموزشى ويژه كسب مهارتهاى رفتارى، ارتباطگيرى و برخورد با تودههاى مردم، براى مبلّغين مذهبى برگزار كند.
با توجه به آشفتگى حاكم بر بخش تبليغ مذهبى در عربستان در سالهاى گذشته و حكمفرمايى اجتهاد شخصى و تمايلات فردى در اجراى آن، وزارت ارشاد و اوقاف عربستان در صدد ارتقاى اين فعاليت برآمده است. وى افزود: از دهه نود قرن گذشته؛ يعنى دوران همبستگى و ارتباط نزديك ميان پيام و جريان بيدارى (اسلامى)، آشفتگى و بىنظمى بر صحنه تبليغ امور مذهبى حكمفرما است. وى سپس با اشاره به وجود برخى از موارد قصور در ساماندهى بخش تبليغ مذهبى در عربستان گفت: وزارت متبوع درصدد بهبود عملكرد آكادمى ائمه جمعه، جماعات و خطباى وابسته به وزارت ارشاد و اوقاف مى باشد.
صحنه تبليغ مذهبى در عربستان، امروزه شاهد قطب بندى شديد است. از يك سو نيروهايى وجود دارند كه مايلاند اعتدال بر پيام تبليغ حاكم شود و از سوى ديگر گروهى ميلدارند اين پيام، حالت تندروىِ كنونى را حفظ كند. اين تضادها در استعفاى مبلّغ معروف، عايض قرنى، نمايان است. نامبرده در دسامبر 2005 م. بهدنبال انتقادات شديد تندروها، از اظهاراتش در مورد عدم لزوم استفاده زنان از روبند (نقاب) مجبور به استعفا شد ولى در سال 2006 از استعفاى خود برگشت. اين رخداد به وضوح نشان مىدهد كه ارتباط پيام بيدارى با پيام تبليغ همچنان پابرجاست و گسستگى جزئىِ كنونى، منجر به بروز سه گرايش در صحنه تبليغ مذهبى در عربستان گرديده است.
شيخ عبدالمحسن العبيكان، مشاور قضايى وزارت دادگسترى عربستان نيز در مصاحبه با الشرق الأوسط، در اين مورد مىگويد: پيام تبليغ در عربستان با گونه ديگرى از پيام بيدارىِ اسلامى گره خورده، ولى در حال حاضر به استقلال گرايش دارد، در حالىكه طى 16 سال گذشته از يكديگر تفكيك ناپذير بودند.
در نتيجه، به روشهاى ديگرى متوسّل مىشوند كه در پيام قبلى تبليغ خود، به آنها متوسل نمىشدند. العبيكان سهگرايش حاكم بر صحنه تبليغ مذهبى عربستان را به شرح زير معرفى مىكند:
عدهاى بهنادرست بودن رفتارهاى گذشته خود پىبرده وبهاعتدال رو آوردهاند.
برخى به دخالت در امور سياسى ادامه مىدهند، در حالىكه تبليغ مذهبى بايد به دور از مسائل سياسى انجام شود.
بهنظر العبيكان، مشكل كنونى تبليغ دين درعربستان، پرداختن بهمسائل سياسى، بهجاى مسائل اجتماعى است. لذا بر ضرورت پرهيز مبلّغين و فعاليتهاى تبليغى از سياست تأكيد و اظهار مىدارد: آرى سياست بخشى از دين است ولى آنچه كه در گذشته و حال در تبليغ مذهبى مطرح است، با سياست مرتبط به دين تعارض دارد. نامبرده ضمن انتقاد از مبلّغان مذهبى، كه در سخنرانىهاى خود به مسائل سياسى مىپردازند، گفت: پرداختن به امور سياسى، مختص سياستمداران و رهبران جامعه است، نه ائمه مساجد، مدرسين، خطبا و مانند آن.
السديرى مبلّغان مذهبى عربستان را به دو طيف تقسيم مىكند كه طيف نخست، مبلّغان رسمى و طيف دوم مبلغان همكار مىباشند كه تعدادشان به صدها نفر مىرسد و طبق مكانيزم خاص انتخاب مىشوند و براى مبلّغان رسمى دورههاى آمورزش تبليغ در آكادمى ائمه جمعه و جماعات و در دانشگاههاى سعودى برگزار مىگردد و مشاركت مبلّغان افتخارى (همكار) در اين دوره ها امكانپذير است.
حضور نخستين روحانى شيعه در شهر عنيزه، در منطقه قصيم
به گزارش روزنامه فرامنطقهاىِ «الشرق الأوسط»، استاندار استان عنيزه، از توابع ايالت (منطقة) قصيم، كه به آن دژ تسخير ناپذير سلفيت (وهابيت) گفته مىشود، در اقدامى نمادين، از روحانى شيعه اهل منطقه شرقيه سعودى، به نام شيخ محمد صفار، جهت شركت و حضور در نخستين جشنواره فرهنگ و ميراث فرهنگى عنيزه دعوت كردهاند تا براى 2 روز ميهمان آن استان باشد. با حضور روحانى ياد شده در عنيزه، اين استانِ سلفى، براى نخستين بار است كه يك روحانى شيعه را در خود جاى مىدهد. البته پيشتر شيخ حسن صفار، در يكى از جلسات گفتمان ملّى در رياض با شيخ معروف قصيم (سليمان العوده) ديدار و گفتگو كرده بود.
تغيير برخى از مطالب دروس تاريخ دوم متوسطه سعودى
به گزارش روزنامه «عُكاظ»، به نقل از مشاور فرهنگىِ دربار و دبيركلّ مركز گفتمان ملّى ملك عبدالعزيز، درخصوص تغيير برخى از مطالب درسى مربوط به مذاهب اسلامى سعودى گفت: كارشناسان ذىربط دولتى، در حال بررسى تعديل برخى از دروس تاريخ كلاس دوم در مورد مذهب اسماعيليه سليمانيه در نجران مىباشند؛ زيرا مفاد اين درس با واقعيتهاى اين طايفه همخوانى ندارد.
عرضه لباسهاى حاوى عبارات توهينآميز نسبت بهساحت مقدسپيامبر (ص)
بهگزارش روزنامه «المدينه»، اداره امر بهمعروف و نهى ازمنكر جدّه، مقاديرى لباس زنانه را كه در فروشگاهى واقع در يكى از مراكز بازرگانى جدّه عرضه شده بود، به دليل درج عبارات توهين آميز به ساحت مقدس رسول الله (ص) مصادره كردند. نيروهاى امر بهمعروف نيز در بازرسىهاى خود، از فروشگاهى درمحلّه صفار، در جده، لباس زنانه كشف كردند كه نام حضرت محمد (ص) با عبارات توهينآميز بر آن درج شده بود. نيروهاى امر به معروف، علاوه بر مصادره كردن آن لباسها، فروشندگان را نيز بازداشت كردند تا در بازجويىها مشخص شود كه آيا از مطالب مندرج روى لباسها آگاهى داشتهاند يا نه.
دستگيرى مدّعيان مهدويت در عربستان سعودى
به دنبال انتشار اخبار رسانههاى مختلف خبرى در مورد دستگيرى افراد يك گروه مسلّح مخالف حكومت در عربستان، خبرنگار روزنامه فرامنطقهاى «الشرق الأوسط» نوشت: رهبر اين گروه فردى 50 ساله است كه سابقه مشاركت در جنگ افغانستان را داشته و از توانايىهاى بالاى رهبرى و فرماندهى، تجربه سازماندهى و فعاليت تشكيلاتى برخوردار بوده و بسيار فعال و پر جنب و جوش توصيف شده است. بهگزارش روزنامه ياد شده، وى ادعاى مهدويت دارد و توانسته است دهها نفر از اتباع عربستان و كشورهاى عربى و آفريقايى را به خود جذب كند و در جوار كعبه، از آنها در خصوص مسائل سهگانه زير بيعت بگيرد:
پيروى و اطاعت بى چون و چرا.
تلاش براى تحقّق اصول خود.
برافراشتن پرچم جهاد.
بيعتكنندگان، براى پرهيز از جلب توجه نيروها امنيتى، به دو دسته تقسيم شده و با مدّعى مهدويت بيعت كردند. تعداد 61 نفر از بيعت كنندگان از اتباع كشور سعودى بودند. مهمترين اهداف اينگروه انجام عمليات انتحارى براى ترور مسؤولان بلندپايه سعودى، تخريب تأسيسات نفتى و پالايشگاهها و حمله به پايگاههاى نظامى (بيگانه) در خارج و داخل عربستان به شمار مىرود. در بيانيه وزارت كشور سعودى آمده است: نامبرده توانسته بود دهها جوان را جذب و آموزش نظامى كند و براى ارتقاى توانايىهاى جسمانى آنها، اقداماتى انجام دهد و برخى از آنها را براى طى دورههاى آموزشى خلبانى به كشورهاى ديگر بفرستد تا از اين مهارت براى انجام عمليات تروريستى در داخل و خارج از عربستان بهره بردارى نمايد. نامبرده براى تأمين نيازهاى مالىگروه خود، بهجمعآورى پول ازمردم با پوشش سرمايهگذارى در شركتهاى صورى پرداخت و از اين رهگذر توانست مبالغ هنگفتى جمع آورى كند.
منابع مختلف فاش كردند: اين گروه داراى 7 هسته تشكيلاتى بوده كه هسته هفتم آن، از 9 نفر؛ ازجمله تعدادى اتباع نيجريه، يمن و سعودى تشكيل شده بود و هدف آنها حمله به زندان رديس براى آزادى برخى از زندانيان گروه بود.
تأسيس انجمن انساب در سعودى
به گزارش روزنامه عربستانىِ «الوطن»، دبيركلّ خانه فرهنگ، ملك عبدالعزيز پادشاه سعودى، با تأسيس انجمن انساب (نسابهها) در سعودى موافقت كرد و عضويت نسب شناسان در آن، با پرداخت مبلغ بسيار اندك كه حالت نمادين دارد، صورت مىگيرد. اين انجمن كتب و مقالات مربوط به انساب و قبايل را به روش علمى به ثبت خواهد رساند. بنا به اظهارات نامبرده، علاوه بر تأسيس انجمن مزبور، خانه فرهنگ ملك عبدالعزيز برنامههاى ديگرى براى آينده در دست بررسى دارد و ازجمله سيره شريف نبوى، دائرة المعارف تاريخ عربستان سعودى، مستند سازى زندگى اجتماعى در عربستان، ثبت ميراث فرهنگى و مردمى و دائرة المعارف حج، كه كليه كتب و نوشتههاى مربوط به حج در سرتاسر جهان را در بر خواهد گرفت.
مخفىگاههاى باندهاى سرقت و دزدى در كوههاى معابده در مكه مكرمه
به گزارش روزنامه عُكاظ، مدتى است موارد سرقت و دزدى و سرقت مسلّحانه در منطقه معابده افزايش يافته و بيشتر دزدان، پس از ارتكاب سرقت و دزدى، در كوههاى صعبالعبور معابده پناه مىگيرند و براى مدتى در پناهگاههاى خود، در كوههاى مزبور پنهان مىشوند؛ بهطورىكه تعدادى از اهالى معابده
در مصاحبهاى با روزنامه عكاظ، خطاب به نيروهاى امنيتى، درخواست كردندكه با يورش بهكوههاى معابده، اين منطقه را از لوث وجود دزدان و سارقين پاكسازى نمايند. بهگفته سخنگوى پليس مكه، اغلب دزدان و سارقان منطقه معابده، از افراد داراى تخلّف اقامتى هستند.
6 پديده نامطلوب در حج و پيشنهادهاى 29 گانه شوراى عالى بازسازى مكه، مدينه و مشاعر در اين زمينه
شوراى عالى بازسازى مكه و مدينه، مطالبات خود را در مورد مبارزه با 6 پديده نامطلوب در موسم حج به پايان برده و 29 پيشنهاد در اين باره ارائه كرده است. به نوشته روزنامه عكاظ، پديدههاى نامطلوب عبارتاند از:
رعايت نشدن نظافت وانتشار بوى نامطبوع جوىها.
افتراش در مشاعر.
پخت و پز در خيابانها و معابر، با
استفاده از لوازم گازسوز.
تكدّىگرى.
دستفروشى و دورهگردى.
اصلاح و تراشيدن موى سر در معابر و اماكن عمومى.
در اين گزارش، علّت شيوع پديده رديف اول، كمبود ظروف جمعآورى زباله و تأخير در تخليه آنها، نبود يا شكستگى سرپوشهاى جوىها و مجراى فاضلابها، ناآگاهى حجاج و انداختن زباله وآشغال در اماكن متفرقه ذكر شده است.
در اين گزارش، مغازهها، واحدهاى توزيع، كمكهاى مردمى، پيمانكاران تغذيه و مؤسسات مطوّفين مقصر شناخته شدهاند. درگزارش شوراى مزبور، پيشنهادهاى 4 گانه زير براى از بين بردن اين پديده ارائه شده است.
انتخاب تجهيزات و تكنيكهاى مناسب جمعآورى و دفع آشغال و زباله.
بازنگرى در برنامه ها، طرحها و راهكارهاى عمليات نظافت، از قبيل ساختار ادارى، تعداد افراد و نوع تجهيزات مورد استفاده.
آگاه سازى.
كاهش منابع آشغال ساز.
اما در مورد پديده دوم (افتراش)، علت آن موارد زير تشخيص داده شد:
وجود محوطههاى باز، سازگارىِ جسمانى انسانها با وضعيت منا (مانند: وضعيت ناشى از محيط غير بهداشتى، كودها، ميكروبها، بيمارىها و سرو صدا) ضعف انگيزههاى مذهبى و اخلاقىِ افتراش كنندگان، فراهم بودن امكانات لازم مانند: آب، سايه، تغذيه و سرويسهاى بهداشتى، عدم اطلاعرسانى كافى و ناآگاهى نسبت به خطرات و جنبههاى منفى افتراش، كه باعث ايجاد مزاحمت براى حجاج مىگردد، افزايش ظرفيت چادرها، نارضايتى حجاج ازتجهيزات وموقعيت چادرهاى مرحله سوم، واقع در خارج از محدوده منا، دورى برخى چادرها از منطقه جمرات؛ بهخصوص براى عابرين پياده، نقص شبكه حمل و نقل و نظافت مشاعر، عدم توانايى افراد در تأمين هزينههاى اسكان در چادرها، گم شدن و عدم آشنايى حجاج با محلّ سكونتِ خود، ورود حجاج غير مجاز از منافذ متعدد، عرضه لوازم افتراش با قيمتهاى ارزان و تعداد طرفهاى دستاندركار مبارزه با افتراش.
جهت مبارزه با اين پديده 8 راهكار زير پيشنهاد شده است:
افزايش ظرفيت پذيرش مشعر و منا.
آگاهسازى حجاج نسبت به جنبههاى منفى افتراش قبل از عزيمت به حج.
ارتقاى سطح خدماترسانى در چادرها.
آگاهسازى متقاضيان حج نسبت به رعايت شرط استطاعت در حج.
تداوم آموزش كارگزارن حج.
مستندسازى ساليانه پديده افتراش جهت تجزيه، تحليل و مقايسه آن.
ساماندهى افتراش تعيين و حيطه بندى اماكن اختصاص يافته براى افتراش حجاج غير مجاز.
اما در پديده تكدّىگرى و سوء استفاده از احساسات و عواطف انسانى و مذهبىِ حجاج، جهت جلب كمكهاى مادى و غيره نيز چهار راه حل جلوگيرى از ورود متكدّيان به مشاعر مقدس، فعال سازى برنامه هاى فقرزدايى و ايجاد تنوّع در اين فعاليتها، تداوم مطالعات تكدّىشناسى از سوى مراكز علمى و مبارزه با عمليات تكدّىگرى سامان يافته و اداره كنندگان آن پيشنهاد شده است.
در گزارش شوراى عالى بازسازى مكه و مدينه و مشاعر، درخصوص جلوگيرى از حضور دست فروشان و فروشندگان دورهگرد در مشاعر مقدسه، سه راه حل زير توصيه شده است:
بازنگرى در واحدهاى تجارى، مساحت و چگونگى توزيع آنها در مشاعر.
پىگيرى تهيه غذاى حجاج به وسيله پيمانكاران مورد نظر ونكوهش افراد مقصر در تهيه و تأمين غذا.
در مورد پديده پنجم؛ يعنى تراشيدن موى سر در معابر نيز سه راه حل پيشنهاد شده است كه اختصاص دادن مساحت كافى براى آرايشگاهها، آگاهسازى حجاج نسبت مسائل بهداشتى مربوط به آرايش سر و صورت و حمايت از نوآورىها و ابتكارات در زمينه كشف روشهاى سريع وآسان سرتراشى و دفع موهاى زايد به روش مناسب.
در مورد پخت و پز با گاز هم 7 راه حل زير پيشنهاد شده است:
تحت پىگيرد قراردادن طرفهاى مقصّر درتهيه وتأمين تغذيه حجاج، طبق قراردادهاى منعقد شده.
افزايش بازرسىهاى دفاع المدنى ..
تشديد عمليات جلوگيرى از ورود كپسولهاىگاز بهمشاعر توسط پستهاى بازرسى مستقر در مبادى ورودى آنها.
آگاه سازى حجاج نسبت به خطرهاى پخت و پز.
تغيير فرهنگ تغذيه حجاج در مشاعر مقدس و سوق دادن ذائقه آنها به غذاهاى حاضرى.
فعّالسازى مقرّرات مجازات پخت و پز در مشاعر و تصويب مجازاتهاى مناسب.
افزايش صدور مجوز براى مؤسسات تهيه و تأمين تغذيه حجاج در مشاعر مقدس.
مقيد نبودن عمرهگزاران، به مقرّرات وزن بار
به گزارش روزنامه «الوطن»، اداره خدمات مسافران فرودگاه جده، با مشكل انباشته شدن بار عمرهگزاران، از تابعيتهاى مختلف مواجه است؛ زيرا برخى از آنها به مقرّرات سازمانهاى ذىربط در خصوص سقف مجاز بار و تعداد و حجم آن رعايت نمىكنند و هنگامىكه صاحبان بارهاى غير استاندارد، به شركتهاى بستهبندى مستقر در فرودگاه، جهت بستهبندى مجدد و تقسيم وزن بار ارجاع داده مىشوند، اعتراض و اظهار نارضايتى مىكنند. براساس اظهارات رييس اداره مزبور
بين 15 تا 20% عمرهگزاران، مقررات حمل بار را رعايت نمىكنند و بههمين دليل سازمان هواپيمايىِ كشورىِ سعودى، واحد بستهبندى و تقسيم بارهاى حجيم يا سنگين به چند قطعه، دايركرده كه با عدم استقبال زائران و عدم پرداخت هزينه مربوط در حدود 10 ريال براى هر بسته مواجه شده است و به همين خاطر پروازهاى عمره با تأخير مواجه مىشود.
مديركلّ خدمات و مسافرين شركت هواپيمايى سعودى نيز اظهار مىدارد كه بنا به دلايل مختلف؛ از جمله رعايت سلامتى كاركنان و كارگران فرودگاهها، جلوگيرى از بروز آسيبهاى بدنى به كارگران و يا خرابى تسمههاى محلّ بار طى بخشنامهاى حداكثر وزن هر قطعه بار را 32 كيلوگرم اعلام كرده تا با رعايت اين استانداردها، در خروج مسافرين تسريع و از تأخير پروازها جلوگيرى به عمل آيد.
طرح احداث قطار خليج (فارس) از عراق- كويت تا عربستان سعودى
مطالعات رسمىِ به عمل آمده در مورد گسترش خطوط راه آهن منطقه حوزه خليج فارس، نشان مىدهد كه تسريع در احداث راه آهن بينالمللىِ خليج فارس، منجر به گسترش وتوسعه فعاليتهاى اقتصادى ومسافربرى بينكشورهاى منطقه مىشود.
درگزارش روزنامه «المدينه» آمده است: 7 سال پيش، طرح احداث شبكه راه آهن منطقه خليج فارس در نشست سران كشورهاى عضو شوراى همكارى خليج فارس مطرح شد. طول اين شبكه 2000 كيلومتر و هزينه احداث آن 7/ 5 ميليارد دلار برآوردگردِيدكه ازمرز مشترك عراق- كويت درمنطقه عبدلى، واقع درشمال كويت شروع مى شود و با عبور از موازات نوار ساحلى عربستان، در نهايت به كشورهاى بحرين، قطر، امارات و عمان مىرسد. با اتصال شبكه راه آهن جده- مكه- مدينه و مشاعر مقدس، به طول 450 كيلومتر، اين شبكه سهم به سزايى درجابه جايى حجاج و عمرهگزاران خواهد داشت.
تأسيس شركت حملونقل دريايى، ويژه انتقال حجاج و عمرهگزاران
گروهى از سرمايهگذاران و فعّالان اقتصادى عربستان، در حال بررسىِ تأسيس شركت حمل و نقل دريايى، ويژه انتقال مسافران، عمرهگزاران، حجاج و توريستها مىباشند و مبلغ پنج ميليون ريال سعودى براى تأمين سرمايه اوليه آن در نظر گرفته شده است. براساسگزارش عكاظ، هدف از تأسيس اين شركت، تأمين شناورهاى مدرن و ايمن براى مسافران مى باشد. قرار است اين شركت كار خود را با 6 شناور جديدِ مدرن و مجهّز به پيشرفتهترين شبكههاى ناوبرى جهانى و استانداردهاى ايمنىِ دريايى شروع كند. تعدادى از بانكهاى سعودى و خارجى، آمادگى خود را براى تأمين 50% سرمايه مورد نياز تأسيس اين شركت اعلام كرده اند.
طعنه جديد بر شيعيان!
طعنه جديدى كه برخى از اهل سنت بر پيروان مكتب اهلبيت (عليهم السلام) وارد مىكنند، اين است كه: «شما شيعيان آن اندازه كه به اهلبيت پيامبر اهتمام داريد به خود پيامبر اهميت نمى دهيد!». شاهد آنان براين مدعا، حساسيتى است كه به زعم آنان شيعيان نسبت به زنده نگه داشتن ياد و آثار اهلبيت (عليهم السلام) دارند و ميزان آن بيشتر از مقدار حساسيتى است كه نسبت به پيامبر عظيم الشأن ابراز مىكنند؛ مانند آنچه كه سال پيش روى داد و بهطور تقريباً همزمان، به مرقد دو امام از امامان اهلبيت (عليهم السلام) در عراق و نيز به ساحت قدسى رسول خدا (ص) در اروپا اهانت شد و ميزان اعتراضاتى كه شيعيان نسبت به حادثه اول از خود نشان دادند، با اعتراضاتشان نسبت به دوّمى- و نيز در قياس با اعتراضات خشمآلودى كه اهل سنت به آن كاريكاتورهاى شيطانى از خود بروز دادند- بسيار پايينتر بود.
صرف نظر از ميزان صحّت و سقم اين طعنه، آنچه كه اكنون و پس از تحرّكات جديد صهيونيستها در قدس، درجهان اسلام صورت پذيرفت، عكس گزاره بالا را به نمايش مىگذارد:
چندى است كه اسرائيلىها اقدام به حفارىهايى در نزديكى «باب المغاربه» يكى از هفت دروازه ورودى مسجدالاقصى نمودهاند. منابع صهيونيستى هدف از اين كار را انجام تعميراتى بر روى در چوبى اين ضلع از مسجد اعلام كرده اند! درحالىكه واضح است انجام چنين مرمّتى، نياز به استفاده از وسايل دقيق و ظريف دارد تا به ارزش و قدمت محل مورد تعمير، لطمهاى وارد نگردد؛ نه اينكه از ابزارهايى همچون بولدوزرهاى سنگين استفاده شود. بنابراين، كاملًا محرز است كه هدف اسراييل «ويرانى و تخريب» است و نه «بازسازى و مرمّت».
در پى اين تحرّكات- كه سابقه حفارىهاى طولانى يهوديان افراطى و اساطيرى در زير مسجد الاقصى را نيز دوباره در اذهان و اوساط اسلامى زنده كرد- غوغايى در جهان اسلام برانگيخته شد.
گذشته از تجمّعات و اعتراضات شهروندان قدس، كه به بازداشت «شيخ زائد صلاح» رهبر جنبش اسلامى فلسطين و 6 عضو همراه وى و انتقال آنان به مكانى نامعلوم و نيز هجوم ارتش صهيونيستى حتى به خانههاى فلسطينيان
ساكن در اطراف مسجد الأقصى انجاميد، مسلمانان سراسر جهان نيز نسبت به اين مسأله بهشدت اعتراض كردند؛ تا آنجا كه برخى از آنان اعمال فشار بر سازمانهاى بينالمللى را نيز خواستار گرديدند.
اما آنچه در اينجا داراى اهميت است، اينكه همين افكار عمومى اسلامى، در سراسر جهان، نسبت به تخريب مشاهد و آثار اسلامى در حجاز و عراق بىتفاوت است.
بىشك، همانگونه كه از ديوارهاى يكى از چند ورودىِ مسجد الأقصى تا آن حد مقدس است كه اقدام به تخريب آن، احساسات بيش از يك ميليارد مسلمان دنيا را جريحهدار و توجه نهادهاى بينالمللى را به آن معطوف مىسازد، تخريب آثار اسلامىِ قبل و بعد از هجرت، آن هم در مسقط الرأس اسلام و محلّ تولد و زندگى رسول الله (ص) نيز مقدس بوده و بايد حساسيت زيادى در ميان مسلمانان جهان از مذاهب گوناگون را برانگيزد؟
سوگمندانه شاهد آن هستيم كه مسلمانان جهان، نسبت به تخريب و توهينى كه در سرزمينهاى مقدس اسلامى بر اين بخش از فرهنگ و تمدّن اسلامى مىرود، بىاهتمام اند. دراينجا به فهرستى از اين تخريبها و تلاشها اشاره مىكنم:
تخريب بخش وسيعى از كوه ابوقبيس دركنار ورودىهاى «باب السلام» و «باب على» مسجد الحرام و ساخت اقامتگاه سلطنتى بر روى آن. دراهميت اين كوه همين بس كه علاوه بر وقوف تاريخى پيامبر (ص) بر آن در اولين دعوت خود در مكه، خواندن دعايى در كنار آن، از اعمال حجاج و زائران است.
كم اهميت جلوه دادن محلّ تولد پيامبر (ص) در شهر مكه و تبديل آن به كتابخانهاى محقّر. كسانى كه توفيق زيارت خانه خدا را يافتهاند، مىدانند كه در طول شبانه روز، مأمورانى در كنار اين محل ايستادهاند تا زائران را از توقف در اين مكان مقدس و تاريخى باز دارند؛ حال آنكه اوّلين ايستگاه ويرانى كاخ هاى قياصره و اكاسره همين خانه كوچك بود و خواندن دعاهايى در كنار آن نيز از جمله ادعيه وارده است.
تخريب بارگاه ائمه و صحابه مدفون در بقيع؛ كه بى شك يكى از فجيعترين جنايات دينى و فرهنگى قرن اخير محسوب مىگردد.
تخريب كوهى در كنار مسجد النبى (ص) كه داراى ارزش دينى و تاريخى است، آنهم جهت كاربرىهاى تجارى و ساختمانسازى. (خوشبختانه با اعتراضاتى كه درموسم حج امسال صورت گرفت و با دستورى كه از سوى «سلطان بن عبدالعزيز» وليعهد عربستان صادر شد، اين تخريب فعلًا متوقف شده است).
تخريب حرم امامين عسكريين در سامرا؛ شهرى كه بيشتر جمعيت آن را اهل سنت تشكيل مى دهند.
تلاش براى تخريب حرم مطهّر امير
مؤمنان على (ع) و حضرت سيد الشهداء (ع).
t
و «عبدالله بن موسى الكاظم» در عراق و «مزار سادات» در بعقوبه.
اگر چه مسلمانان دانشمند و روشن ضمير در جاى جاى جهان اسلام، انزجار خود را نسبت به اينگونه اعمال، كه عمدتاً از سوى «وهابيون» صورت مىگيرد، اعلام مىدارند؛ اما غالب مسلمانان جهان بهطور عمد يا سهو، از اين پيوند وهابى- صهيونى در انهدام پيشينه مسلمانان غفلت مىكنند.
نتيجه آنكه، تمايز شديد و اهتمام هر يك از شيعه و اهل سنت به گوشه اى از تاريخ و فرهنگ اسلامى، نشانه شكاف عميقى است كه متأسفانه از لحاظ تاريخى بين آنها وجود داشته و اكنون با توطئه دشمنان و غفلت دوستان، بروز و ظهور يافته است.
به ظاهر، آنچه كه تاكنون براى پركردن اين شكاف صورت گرفته- نظير اجلاس گوناگون تقريبى- ابداً كافى نبوده و دلسوزان دو طايفه بايد هر چه زودتر تمهيدات عملىترى براى وحدت بينديشند؛ قبل از آنكه سراسر دنياى اسلام، به عراقى فراگير تبديل شود.
شيعهكشى با مشاركت سلفىها در يمن
در مدت كمتر از يك ماه گذشته، نزديك به پانصد تن از شيعيان يمن به دست ارتش اين كشور و نيز نيروهاى مسلّح سلفى و نزديك به «القاعده» به قتل رسيدهاند. تاكنون بيشتر شيعيان، سكوت كردهاند و حتى تحرّك مؤثرى براى پايان درگيرىها و جلوگيرى از قتل شيعيان، از آنان ديده نشده است.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، اين درگيرىها كه از سپتامبر 2004 در يمن آغاز شده، تاكنون موجب كشته شدن بيش از هزار نفر گرديده كه بيشتر از شيعيان اين كشورند. درگيرىهاى دو هفته اخير، از شديدترين نوع درگيرىهاى نظامى در اين كشور است كه در ميان نيروهاى حامى «عبدالمالك الحوثى» با دولت يمن و اكنون نيروهاى «جيش عدن ابين» كه به كمك نيروهاى دولتى آمدهاند و سومين درگيرى نظامى كه شديدترين آن از
سال 2004 آغاز شده، رخ داده است.
سايت شورا اعلام كرد: گروههاى سلفىِ جنوب عربستان، كه با شمال يمن و محل استقرار نيروهاى الحوثى و استان «صيده» مجاورت داشتهاند، از استان «ابين» وارد استان «صعده» شدهاند تا با نيروهاى الحوثى بجنگند.
اينگروه به وسيله «خالد عبدالنبى» كه با دولت همكارى دارد، رهبرى مىشود و پس از اينكه سال گذشته در مسجدى در ابين مواردى عليه شيعيان بيان شد، اين گروه جانى گرد هم آمدند.
همچنين روز جمعه، «التومى»، سخنگوى اين گروه در مسجد «زنگبار» اعلام كرد: شيعيان به اصول دين باور ندارند و رهبر آنان حسن نصرالله، رهبر حزبالله است كه به دين اسلام اعتقاد ندارد!
با توجه به اين وضعيت، همه سخنگويان و مقامات رسمى يمن و رهبرى آنان اعلام كردهاند كه مردم يمن و استان صيده به خاطر مسائل ملّىگرايى، عليه الحوثى بجنگند! «يحيى الحوثى»، برادر «عبدالمالك الحوثى» كه پيشتر عضو مجلس يمن بوده، پس از مرگ پدرش در سال 2005 مجبور شد به آلمان سفر كند و اكنون دولت يمن قصد دارد از طريق پليس اينترپل، او را كه شخصى ميانهرو به شمار مىرود، دستگير كند. او ديروز اعلام كرد: نيروهاى خارجى سلفى، كه از سربازان مصرى، اردنى، سورى، سوماليايى و عراقى تشكيل شدهاند، عليه نيروهاى الحوثى به كمك دولت يمن آمده و در جنگ سوم از سال 2004 اقدامات شديدى را انجام مىدهند.
او مىافزايد: دولت يمن هرگونه مداخله و گفتوگو و ميانهروى در اين زمينه را كنار گذاشته و به سركوب شديد شيعيان زيدى ادامه مىدهد.
از سوى ديگر، ارتش يمن اعلام كرده كه شورشيان الحوثى، ساختمانهاى دولتى را به تصرف خود درآورده و همچنين از مدارس و مكانهاى ديگر استفاده مىكنند تا ارتش يمن نتواند به آنان حمله كند.
«على عبدالله الصالح»، رييسجمهور يمن، مىگويد: شيعيان به دموكراسى اعتقاد ندارند و از پيشرفت كشور حمايت نمىكنند و مىخواهند كشور را به عقب بكشانند. اما الحوثى اين نگاه دولت را نمىپذيرد و اظهار مىدارد: مىگويند ما به خاطر شيعه بودن به ايران وابسته هستيم و به خاطر مخالفت با عربستان سعودى، ما را به همكارى با ليبى متهم مىكنند، در حالى كه ما كاملًا مستقل هستيم و دولت مىتواند بهجاى برخوردهاى خشونتآميز، با ما به مذاكره وگفتوگو بنشيند و راههاى مسالمتآميز را برگزيند.
گروه او، كه با نام «معتقدان جوان مؤمن» شناخته مىشوند، بر اين باورند دولت يمن كه از فساد مالى و تبعيض رنج مىبرد، از غرب و حكومت آمريكا پيروى مىكند و اكنون كه توان مقابله با مخالفان را ندارد، از طريق نيروهاى سلفى، قصد نابودى شيعيان مخالف دولت را در سر مى پروراند.
اين در حالى است كه دولت سعودى، اكنون به عنوان حامى اصلى دولتِ يمن در اين زمينه، از هرگونه اقدام براى نابودى شيعيان بهره مىبرد.
پس از آنكه شيعيان در 13 جولاى 2004 تظاهراتى به رهبرى «حسين الحوثى» انجام دادند و پرچمهاى حزبالله لبنان و رهبر آن، سيدحسن نصرالله را به نشانه اعتقاد بهآيين او بالا بردند، روزنامه «كريستين ساينس مانيتور»- نزديك بهمسيحيان آمريكا- نوشت: اين افراد كه تظاهرات عليه دولت كمونيستىِ پيشين؛ «عبدالله صالح» را به راه انداختند، هر كدام مبلغ يكصد دلار از سيدحسن نصرالله دريافت كردهاند.
اما در همان سال، «حسين الحوثى» به دست نيروهاى دولتى يمن كشته شد كه پس از آن «بدرالدين الحوثى»، رهبرى را بر عهده گرفت كه در ماه مارس سال 2005 دوباره ارتش يمن به آنان حمله كرد كه تظاهراتى با دعوت آيتالله سيستانى در عراق برگزار شد، اما صداهايى كه بايد از اين دست به گوش جهانيان براى اين شيعيان بىدفاع شنيده شود، به گوش نرسيد.
با درگيرىهاى سوم كه از 25 روز پيش در استان صيده آغاز شده، مجلس يمن دستور داد حمله همهجانبهاى براى نابودى مخالفان انجام شود. تاكنون خبرهاى رسيده از قتل چهارصد نفر، اطلاع مىدهد كه در بين آنان، حدود دويست نيروى ارتش و تعداد بسيارى از مخالفان و غيرنظاميان ديده مىشوند.