ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
افراد بشر، همگى مديون پيامبران الهىاند و اگر تعاليم و فرهنگ دينى و اخلاقى نمىبود. انسانها همچون چهارپايان و بلكه بدتر از آنها زندگى مىكردند؛ أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ (1)
در جهان امروز هر كشور و ملّتى كه با دين و فرهنگ اخلاقىِ پيامبران آشنا بوده و بر اساس آموزههاى دينى و الهى عمل مىكنند، كمتر گرفتار مفاسد و مشكلات اخلاقىاند و آنان كه از اين مكتب دورند، سبعيت، بىرحمى و تجاوز به حقوق مردم و ظلم و ستم در ميان آنها بيشتر است. در ميان پيامبران و رسولان، پيامبر اسلام، حضرت محمّد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله از همه برتر و داراى امتياز بيشتر است و مىتوان گفت كه آن حضرت، جامع همه ويژگىهاى انبياى الهى است. مهمترين هدفى كه پيامبر دنبال مىكرد، آگاه ساختن و مهذّب نمودن مردم براى رسيدن به جامعه مطلوب و به تعبير قرآن «حيات طيبّه» بود.
قرآن كريم در اين باره مىگويد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ. (2)حيات طيبه، زندگىِ سراسر آميخته با معنويت و به دور از رذايل و ناهنجارىهاى اخلاقى و اجتماعى است. براى تحقّق اين هدف، انبيا با بهرهگيرى از آموزههاى وحى، مردم غوطهور در
فرهنگ و انديشههاى جاهلى را متحوّل ساخته، اخلاق و آداب اسلامى را به آنان آموزش مىدادند و سپس به ايشان علم و حكمت مىآموختند؛ هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي اْلأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (1)
و از سوى ديگر زنجيرهاى اسارت و بندگى را از دست و پاى مردم برمىداشتند. وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اْلأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ (2).
آنگاه پاكىها و پاكيزگىها و بدىها و پليدىها را براى مردم تبيين نموده، از آنان مىخواستند با بهرهگيرى از پاكىها و اجتناب از پليدىها، راه را براى رشد و كمال خويش فراهم كنند؛ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ (3)
و در همين راستا چگونگى اقامه عدل و قسط را به مردم تعليم دادند تا جامعهاى به دور از ظلم و ستم برپا كنند و همگان با هم زندگى مسالمت آميز داشته باشند. لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (4)
از مردم مىخواستند تا دروغ نگويند، آبروى همديگر را نبرند، اموال يكديگر را به ناحق نخورند، به حقوق همديگر تجاوز نكنند، با هم مهربان باشند، كوچكترها بزرگترها را محترم بشمارند، بزرگترها به كوچكترها ترحّم كنند، زنان و مردان همديگر را شريك زندگى و مكمّل هم بدانند و با نيايش و نماز و عبادت، خود را به فيضبخشى هستى نزديك كنند و ...
اينها گوشهاى از روشها و برنامههاى پيامبران به ويژه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله براى ايجاد يك جامعه شايسته و توحيدى است.
از سوى ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله از نظر شخصى و اخلاقى نيز داراى جاذبههاى فراوانى است. او نسبت به همگان مهربان و دلسوز است؛ فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ (5).
داراى بهترين اخلاق است؛ وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ (6).
در هدايت و ايمان آوردن مردم، حريص و نسبت به مؤمنان رحيم و مهربان است؛ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (7).
قرآن از همه پيروان اسلام؛ آنان كه طالب كمال و تشنه حق و فضيلتاند
خواسته است تا پيروى از اين برترين موجود آفرينش و فرستاده امين الهى، زمينه را براى دستيابى به خير دنيا و آخرت فراهم سازند؛ لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ (1).
ليكن بايد به اين حقيقت اعراف كرد كه متأسفانه جوامع اسلامى با دارا بودن چنين ذخاير عظيم و ارزشمندى، به دليل دورى عملى و اخلاقى از اسلام و رهبران آن، نتوانستهاند به حيات طيبه دست يابند و خود، در اين انتخابِ بد مقصرند.
رهبر فرزانه و بيدار انقلاب اسلامى، حضرت آيةاللَّه خامنهاى- مدّظلّه العالى- با نامگذارى سال 1385 ه. ش. به سال «پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله» فرصتى را براى همگان فراهم آوردند تا بار ديگر مردم عزيز و بزرگوار ايران اسلامى و ديگر ملتهاى پيرو اين دين حنيف با اين ذخيره بزرگ آشنا و با عمل به اين آموزههاى بىبديل و حياتآفرين در تحقّق جامعه نمونه اسلامى و حيات طيّبه گامهايى مؤثر بردارند.
فصلنامه ميقات حج، براى ارجگزارى به اين اقدام مبارك، مطالب اين شماره را به موضوع «پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله» اختصاص داد تا گامى هر چند كوچك در اين تلاش بزرگ بردارد.
از عالمان و انديشمندانى كه با نوشتن مقاله ما را يارى دادند، صميمانه تشكر و قدردانى مىكنيم و اميدواريم با همكارى ديگر فرهيختگان، بتوانيم تا پايان سال شماره ديگرى از فصلنامه را نيز به اين موضوع مهم و پرجاذبه اختصاص دهيم.
مدير مسؤول
1) الاحزاب: 21
پىنوشتها
جواد محدثى
مقدمه
نگاه و پيروى از اسوه و الگو، آدمى را زودتر به هدف مىرساند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام و اولياى دين، سرمشق مسلماناناند و آشنايى با سيره اخلاقى و عبادى آنان، براى بهتر پيمودن اين مسير بسيار مفيد است.
از اين رو، توجه به سيره پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در عبادت، به ويژه در انجام مناسك حج و حضور در اين شعائر ابراهيمى، براى امت او كارساز است.
آنچه مىخوانيد، نمونه هايى است از شيوه حجگزارى آن حضرت، كه در منابع تاريخى و حديثى آمده است، باشد كه آن «اسوه حق» را در همه ابعاد زندگى الگوى عمل قرار دهيم، تا زودتر و درستتر به مقصود برسيم.
حرمت مكه و كعبه
خانه توحيد و قبله مسلمين، كه بازسازى آن، يادگار ابراهيم خليل عليه السلام است، مكانى است مقدس و شهرى است مورد احترام. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز اين حرمت را پاس مىداشت و با ذكر و دعا و رعايت ادب، بر قداست آن توجه مىداد و با تهليل و تكبير وارد شهر و حرم الهى مىشد. هنگام رفتن به مكه، از تپه شمالى وارد و از ناحيه جنوب خارج مىگشت. (1)
1) الطبقات الكبرى، ج 2، ص 107
نقل شده است كه تنها يك بار به درون كعبه رفت. جامه و عبايش را زير پاى خود انداخت و كفشهايش را از پاى در آورد و ميان دو ستون داخل كعبه، دو ركعت نماز گزارد. (1)هنگام ورود به مكه، خدا را به عنوان «ذى المعارج» و صاحب والايى بسيار مىستود. در مسير راه، هنگام برخورد با هر سوارهاى يا فراز آمدن بر هر تپهاى يا فرود آمدن به هر وادى و در فرصتهاى آخر شب و در پى نمازها «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ لَبَّيْكَ لا شَرِيْكَ لَكَ لَبَّيْكَ» مىگفت (2)و گاهى در طول راه، پيادهها را سوار بر شتر خويش مىكرد.
احرام و تلبيه
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در دو پارچه يمانى احرام مىبست؛ همان دو جامه احرام كه هنگام وفات نيز در همانها كفن شد. (3)جابربن عبداللَّه نقل كرده كه پيامبر هنگام احرام اينگونه لبّيك گفت:
«لَبَّيْك، اللَّهُمَّ لَبَّيْك، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك، انَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْك». (4)همچنين نقل شده كه آن حضرت، شب را در ذو الحُليفه مىگذراند. هنگام صبح، پس از نماز فجر، بر مركب خويش سوار مىشد و لبيك مىگفت. فضلبن عباس نيز نقل كرده كه پيامبر، در طول سفر، لبيك مىگفت تا آنكه رمى جمره عقبه كند.
آنگاه هفت سنگ بر جمره عقبه مىزد و با هر سنگريزه، تكبير مىگفت (5)و چون از گفتن لبيك فراغت مىيافت، از خداى متعال، مغفرت و رضايت او را مىخواست و در خواست رهايى از آتش دوزخ داشت. (6)از محرمات احرام، زير سايه رفتن است، مگر آنگاه كه به منزلگاه برسند و زير سقف يا خيمه بگذرانند.
روزى يكى از معاندان، از امام كاظم عليه السلام در باره استظلال (زير سايه رفتن) پرسيد و اينكه مگر ميان سايه كجاوه در حال سفر با سايه خيمه در حال نزول فرقى هست؟ حضرت موسىبن جعفر عليهما السلام او را از اينكه در دين قياس مىكند نكوهش كرد و فرمود: ما مثل پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عمل مىكنيم و مثل او ذكر و لبيك مىگوييم. سپس فرمود:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر مركب خويش سوار مىشد و هنگام سوار شدن، سايهبان نداشت و گاهى حرارت آفتاب او را رنج مىداد. بعضى از بدنش را با بعضى ديگر
و گاهى صورتش را با دستش مىپوشانيد. اما آنگاه كه در منزلگاه فرود مىآمد، زير خيمه و سايه خيمه يا سايه ديوار قرار مىگرفت.» (1)از مواقع استجابت دعا، هنگام ورود به خانه خداوند است كه چشم زائر به بيتاللَّه مىافتد. خدايىكه از بندگانش خواسته به زيارت خانهاش آيند، سزاوار است كه در لحظه ورود ميهمان، پذيرايى كند و پذيرايى خدا استجابت دعاست. از اين رو، در آن لحظه سفارش به دعا شده است. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نيز چنين روشى داشت و هنگامى كه از طرف خانه يعلى مىخواست وارد مسجد الحرام شود، رو به كعبه مىايستاد و اين چنين دعا مىكرد:
«إنَّ النَّبِيّ صلى الله عليه و آله إذا جاء مكاناً من دار يعلى استقبل البيتَ فَدَعا». (2)ادب طواف
در سيره نبوى، در باره «طواف» نكات متعددى نقل شده كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
از امام صادق عليه السلام در باره ويژگى طواف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند. حضرت فرمود:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شب و روز، ده بار طواف مىكرد؛ هر بار هفت دور. سه بار در آغاز شب، سه بار در آخر شب، دو بار هنگام صبح و دو بار بعد از ظهر. و در فاصله اين نوبتها به استراحت مىپرداخت. (3)در حديثى از امام هادى عليه السلام نقل شده كه آن حضرت فرمود:
«إنّ رَسُولَ اللَّه كانَ يطوفُ بالبيتِ وَ يُقَبِّلُ الْحَجَرَ». (4)«پيامبر خدا خانه خدا را طواف مىكرد و حجر الاسود را مىبوسيد.»
امام صادق عليه السلام در حال طواف بود كه سفيان ثورى از آن حضرت پرسيد: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام طواف به حجر الأسود مىرسيد، چه مىكرد؟ حضرت فرمود: «كانَ يستلِمُهُ في كلّ طواف فريضة و نافلة»، در هر طواف واجب و مستحب، دست بر آن مىكشيد. آنگاه امام صادق به طواف پرداخت و چون مقابل حجرالاسود رسيد، عبور كرد و آن را استلام نكرد. سفيان ثورى خود را به حضرت رسانيد و گفت: مگر نفرموديد كه پيامبر در هر طواف واجب و مستحب، حجرالأسود را لمس مىكرد؟
پس چرا خودتان چنين نكرديد؟ امام صادق عليه السلام فرمود: مردم براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله
جايگاهى قائل بودند كه براى من قائل نيستند. وقتى پيامبر به حجر الأسود مىرسيد، راه را براى حضرتش مىگشودند تا استلام كند و من خوش ندارم كه در ازدحام و شلوغى جمعيت وارد شوم. (1)از على عليه السلام نيز روايت شده است كه:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَسْتَلِمُ الرُّكْنَيْنِ؛ الَّذِي فِيهِ الْحَجَرُ الْأَسْوَدُ وَ الرُّكْنَ الْيَمَانِيَّ، كُلَّمَا مَرَّ بِهِمَا فِي الطَّوَافِ». (2)آنچه در انجام مناسك و عبادات مهم است، تبعيت از سيره اولياى دين است و اين عملى تعبّدى است نه قياسى و استحسانى. پيروان واقعى نيز بايد در كيفيت حجگزارى، دقيقاً بر اين منوال و سيره حركت كنند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هرگاه عبورش به حجرالأسود و يمانى مىافتاد، آن را استلام مىكرد و دست بر آنها مىكشيد. آنچه در انجام مناسك و عبادات مهم است، تبعيت از سيره اولياى دين است و اين عملى تعبّدى است نه قياسى و استحسانى. پيروان واقعى نيز بايد در كيفيت حجگزارى، دقيقاً بر اين منوال و سيره حركت كنند.
بريدبن معاويه عِجلى از حضرت صادق عليه السلام پرسيد:
چرا مردم هنگام طواف، ركن حجرالأسود و يمانى را استلام مىكنند، اما دو ركن ديگر كعبه را استلام نمىكنند؟
حضرت فرمود: همين پرسش را عبادبن صُهَيب بصرى هم از من پرسيد. به او گفتم: زيرا كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين دو را استلام كرد، اما آن دو را استلام نكرد و بر مردم است كه آنگونه عمل كنند كه پيامبر عمل كرده است:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله اسْتَلَمَ هَذَيْنِ وَ لَمْ يَسْتَلِمْ هَذَيْنِ فَإِنَّمَا عَلَى النَّاسِ أَنْ يَفْعَلُوا مَا فَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله ...». (3)آب زمزم
زمزم، به صورت چشمهاى زير پاى اسماعيل عليه السلام جوشيد. در آن وادىِ خشك و
بىآب، كه سعى هاجر ميان صفا و مروه، براى يافتنِ آب به جايى نرسيد، به اعجاز الهى، مايه آبادانى و بركت آن منطقه شد.
آب زمزم فضيلت بسيار دارد و نوشيدن از آن مستحب است.
از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت است كه:
«مَاءُ زَمْزَمَ دَوَاءٌ مِمَّا شُرِبَ لَهُ». (1)«آب زمزم براى هر دردى كه به خاطر آن نوشيده شود، درمان است.»
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به اين آب علاقه داشت و از آن مىنوشيد و گاهى مىفرمود تا براى او سوغات آورند. به نقل ابن شهر آشوب:
«كانَ النّبيُّ يأتي زَمْزَمَ فَيَشرِبُ مِنها شَربَةً». (2)«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سراغ زمزم مىرفت و از آب آن مىنوشيد.»
در اين حديث روشن نيست كه اين عمل، شيوه آن حضرت در پيش از اسلام و قبل از بعثت بوده يا پيش از هجرت و يا به دوران رسالت بر مىگردد. اما نقل ديگرى وجود دارد كه اهتمام آن حضرت را به آب زمزم مىرساند:
«كَانَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَسْتَهْدِي مِنْ مَاءِ زَمْزَمَ وَ هُوَ بِالْمَدِينَةِ». (3)«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دورانى كه در مدينه بود، همواره مىخواست كه از آب زمزم برايش هديه و سوغات بياورند.»
قربانى
قربانى به درگاه خداوند، نشانه تسليم و تعبّد و فداكارى و ايثار است. از اين رو، مستحب است قربانى حاجى چاق، درشت و پرگوشت باشد. تا هم خير بيشترى به مردم برسد و هم گذشت بيشترى از مال، در راه خداوند صورت گيرد.
سيره حضرت رسول آن بود كه قوچى بزرگ، چاق و نر قربانى مىكرد. رنگش كبود مايل به سفيدى بود.
ابن عباس نقل مىكند كه پيامبر خدا دو گوسفند سفيد قربانى مىكرد، پاى خود را هنگام ذبح بر روى آن مىگذاشت و مىفرمود: «بِسْمِ اللَّهِ مِنْكَ وَ لَكَ، اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنْ مُحَمَّدٍ ...». (4)و به روايت منقول از عبداللَّهبن سنان:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روز عيد قربان دو گوسفند ذبح مىكرد؛ يكى از جانب خود، ديگرى به نيابت از هر كس از امتش كه توان قربانى نداشت. امير مؤمنان عليه السلام نيز دو قربانى مىكرد؛ يكى از جانب خود و
ديگرى از طرف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله.» (1)نقل ديگرى درباره شيوه قربانى كردن پيامبر چنين است:
«پيامبر دو گوسفند سفيد را نزديك مىآورد؛ يكى را ذبح مىكرد و مىفرمود:
خدايا! اين از جانب محمد و آل محمد.
ديگرى را نزديك مىآورد و هنگام ذبح مىفرمود: خداوندا! اين از جانب امّتم.
هركس كه به يگانگى تو و به ابلاغ رسالتم شهادت دهد.» (2)اينكه حاجى خود به قربانگاه رود و خود قربانى را سر ببرد، مطلوب و بهتر است از نيابت. انسبن مالك نقل مىكند كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله خود با دست خويش قربانىاش را ذبح مىكرد و نام خدا را بر زبان مىراند: «كانَ رَسُولُ اللَّهِ يَذْبَحُ أضحيتَهُ بِيَدِهِ وَ يُسمّى فِيها». (3)حلق و تقصير
روز عيد قربان، روز پاكى جان و بيرون آمدن از تعلّقات و زدودن زوايد است. تراشيدن سر نيز يكى از نمادهاى «علقه زدايى» است. از امام صادق عليه السلام روايت شده است:
«قَالَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَوْمَ النَّحْرِ يَحْلِقُ رَأْسَهُ وَ يُقَلِّمُ أَظْفَارَهُ وَ يَأْخُذُ مِنْ شَارِبِهِ وَ مِنْ أَطْرَافِ لِحْيَتِهِ». (4)«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روز عيد قربان، موى سرش را مىتراشيد. ناخن هايش را كوتاه مىكرد و بخشى از شارب و محاسن (ريش و سبيل) خود را كوتاه مىكرد.»
اين شيوه كه به نظافت و آراستگى و اصلاح سر و صورت مربوط مىشود، شايسته روز عيد است كه روز زينت و تجمّل است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روز عيد قربان دو گوسفند ذبح مىكرد؛ يكى از جانب خود، ديگرى به نيابت از هر كس از امتش كه توان قربانى نداشت. امير مؤمنان عليه السلام نيز دو قربانى مىكرد؛ يكى از جانب خود و ديگرى از طرف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله.
رمى جمره
رمى جمره كه يكى از اعمال حج است. نشان طرد شيطان و راندن آن از خويش است. اين عمل در روز عيد قربان و دو روز بعد انجام مىگيرد.
از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود:
«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله كَانَ يَرْمِي الْجِمَارَ مَاشِياً». (1)«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله جمرات را پياده رمى مىكرد.»
و طبق نقل جابربن عبداللَّه، پيامبر خدا روز عيد قربان، هنگامى كه آفتاب بالا آمده بود، جمرات را رمى مىكرد، اما روزهاى پس از عيد، پس از زوال خورشيد و بعد از ظهر رمى مىكرد. (2)و ابن عباس نقل كرده كه آن حضرت، پس از زوال خورشيد (نيم روز)، رمى جمرات مىكرد و چون فارغ مىشد، نماز ظهر را مىخواند. (3)و طبق نقل حضرت صادق عليه السلام پيامبر خدا روز عيد، چون از مزدلفه به منا آمد، ابتدا سراغ جمره عقبه رفت و با هفت سنگ ريزه آن را رمى كرد. سپس به منا برگشت و اين بخشى از سنت است. (4)شوق حرم و عشق نماز
خانه خدا در مكه، محبوب دلهاست و عبادت در آنجا ثواب بسيار دارد و دلهاى عاشق، با آن مسجد مقدس انس و الفت دارند. از ابن عباس نقل شده كه پيامبر خدا در شبهاى تشريق، هر شب از منا به مكه مىآمد و خانه كعبه را زيارت مىكرد:
«أنّ النَّبِيّ كانَ يَزُورُ الْبَيْتَ كُلَّ لَيْلَةٍ مِنْ لَيالِي مِنى». (5)در حديثى هم آمده كه امام باقر عليه السلام در پاسخ نامه ابراهيمبن شيبه چنين نوشت:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يُحِبُّ إِكْثَارَ الصَّلَاةِ فِي الْحَرَمَيْنِ فَأَكْثِرْ فِيهِمَا وَ أَتِمَّ». (6)«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دوست داشت كه در مدينه و مكه بسيار نماز بخواند. تو هم در اين دو شهر نماز زياد بخوان و نماز را تمام اقامه كن نه شكسته.»
مسجد قبا يكى از مساجد مورد علاقه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود. هر گاه به قبا مىرفت در منزل سعدبن خيثمه انصارى فرود مىآمد.
سراغ مسجد قبا مىرفت، از چاه، آب مىكشيد و پاهاى خود را مىشست و از روى سنگهاى كنار جاده عبور مىكرد و در آن مسجد نماز مىخواند. طبق نقل ابوسعيد خدرى، آن حضرت هر هفته روزهاى شنبه پياده به مسجد قبا مىرفت. گاهى هم سواره اين راه را مىپيمود: «أَنَّ النَّبِيَّ كانَ يَأْتِي قُباء ماشِياً وَ راكِباً». (7)
زيارت احُد
تكريم شهدا و زيارت تربت جان باختگان راه خدا، اجر فراوان دارد و نشر فرهنگ جهاد و شهادت است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز در اين احياگرى و اكرام، سهم داشت. به روايت امام صادق عليه السلام:
حضرت رسول، هرگاه به زيارت قبور شهدا (در احد) مىرفت، خطاب به آن شهيدان اين آيه قرآنى را مىخواند:
سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ. (1)
«سلام و درود بر شما به خاطر آنچه كه صبر كرديد. پس سراى آخرت چه جاى خوبى است!» (2)رفتن به ديدار كسى كه از سفر حج و زيارت خانه خدا برگشته و درود و تحيّت گفتن به او، از آداب و سنتهاى حج و تعظيم شعائر الهى است و ثواب دارد.
حضرتصادق عليه السلام ازپدران بزرگوارش در باره سيره حضرت رسول در اين مورد، چنين نقل كرده است:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله كَانَ يَقُولُ لِلْقَادِمِ مِنَ الْحَجِّ: تَقَبَّلَ اللَّهُ مِنْكَ وَ أَخْلَفَ عَلَيْكَ نَفَقَتَكَ وَ غَفَرَ ذَنْبَكَ». (3)«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به كسى كه از حج بر مىگشت، مىفرمود: خداوند از تو بپذيرد و هزينهات را جايگزين سازد و گناهت را ببخشد.»
به ديگران نيز توصيه مىكرد: هرگاه به
ديدار حاجى رفتى، به او سلام ده و مصافحه كن و بخواه كه قبل از ورود به خانهاش در حق تو دعا و استغفار كند.
آموزش مناسك
اهتمام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر اينكه زائران خانه خدا و انجام دهندگان حج و عمره، مناسك خود را به درستى انجام دهند، بسيار بود و در مواقف مختلف به آنان ياد مىداد؛ از جمله پيش از عزيمتشان به سفر، به آنان مىفرمود:
«تَعَلَّمُوا مَنَاسِكَكُمْ فَإنَّها مِنْ دِيْنِكُمْ». (1)«مناسك خويش را بياموزيد، كه اين جزئى از دين شماست.»
حذيفه نقل مىكند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمان داد كه مؤذنان همه جا، در مناطق بالا و پايين، اعلام كردند كه رسول اللَّه امسال قصد حج دارد كه به مردم حج و مناسك آن را بياموزد و اين آموزش و فراگيرى، پايه و سنتى شود تا آخر روزگار. همه مسلمانان در سال دهم هجرت در حج مشاركت كردند، تا هم شاهد منافع خويش باشند و هم پيامبر خدا حج را به آنان بياموزد و مناسكشان را به ايشان بشناساند.
پيامبر همراه مردم و همسرانش به حج رفت- همان سال حَجّة الوداع- حج خود و مناسكشان را انجام دادند و مردم همه آنچه را بدان نياز داشتند آموختند و حضرت رسول صلى الله عليه و آله به آنان اعلام كرد كه آيين حضرت ابراهيم را برايشان بر پا داشته است.
همه بدعتهاى مشركان را پس از ابراهيم زدوده و حج را به حالت نخستين خود برگردانده است. (2)از ابن عمر نيز روايت است كه:
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله يك روز قبل از ترويه براى مردم خطبه مىخواند و آنان را نسبت به مناسك خود آگاه مىكرد:
«كانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله إِذا كانَ قَبْلَ التَّرْوِيَةِ بِيَوْمٍ خَطَبَ النَّاسَ فَأَخْبَرَهُمْ بِمَنَاسِكِهِمْ». (3)حجّ آگاهانه، توصيه حضرت رسول بود. در خطبه روز غدير هم در بازگشت از حجّةالوداع، در جمع مسلمانان حاضر فرمود:
«مَعَاشِرَ النَّاسِ! حُجُّوا الْبَيْتَ بِكَمَالِ الدِّينِ وَ التَّفَقُّهِ ...». (4)«اى مردم، با كمال ديندارى و همراه با دينشناسى و تفقّه، حج خانه خدا كنيد.»
اينها نمونهها و گوشههايى بود از
سيره نبوى در مورد حج خانه خدا و مناسك حج و اعمال گوناگون اين زيارت معنوى كه آورديم.
البته در مورد چگونگى حجگزارى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آخرين سال عمر شريفش و جزئيات آن سفر پر خاطره، كه در منابع حديثى و تاريخى گزارش شده، گفتنى بسيار است و كتابهاى مستقلى نگاشته شده كه شيوه حج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ترسيم مىكند.
ليكن آنچه در اين نوشته تقديم شد، نكاتى است كه در نقلهاى تاريخى و احاديث، به صورت سيره مستمر و روش سارى و جارى آن حضرت در اين زمينه آمده است.
باشد كه از سيره آن رسول مكى و مدنى، در همه ابعاد؛ از جمله در چگونگى حجگزارى الهام بگيريم و با تأسّى به سيره نبوى، گام جاى گام آن پيامبر رحمت بنهيم، انشاء اللَّه.
از سيره آن رسول مكى و مدنى، در همه ابعاد؛ از جمله در چگونگى حجگزارى الهام بگيريم و با تأسّى به سيره نبوى، گام جاى گام آن پيامبر رحمت بنهيم
مجيد معارف
مقدمه:
به گفته روايات، حج در اسلام به سه گونه تشريع شده است كه عبارتاند از:
«افراد»، «قِران» و «تمتّع». (1)برپايه همين روايات:
حج افراد، بهمعناى حج خالص است؛ بهگونهاى كه حجگزار به جز انجام مناسك حج، نيت ديگرى نداشته باشد. (2)حج قِران، عبارت از حجّى است كه در آن حاجى از محل سكونت خود اقدام به آوردن قربانى كند. (3)و حج تمتع، بهمعناى حجى است كه در آن حاجى در فاصله انجام مناسك عمره و مناسك حج، از حالت احرام خارج شده و به بهرهبردارى و تمتّع از مواهبى كه در زمان احرام بر وى جايز نبوده است، مجاز مىگردد. (4)در روايات شيعه بر انجام مناسك حج، از نوع سوم، بسيار تأكيد شده و از آن بهعنوان حج برتر و يادگار سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سيره امامان معصوم عليهم السلام سخن رفته است. در صورتى كه در مورد برترين نوع حج، اختلافات فاحشى در مذاهب چهارگانه اهلسنت وجود دارد. حج تمتّع بهعنوان مورد سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله از ادلّه استوارى در روايات اهلسنت برخوردار است، اما در پى
1) الكافى، ج 4، صص 294- 291، باب اصناف الحج؛ تهذيبالأحكام، ج 5، صص 56- 29، باب ضروب الحج؛ وسايلالشيعه، ج 8، صص 221- 148، با عنوان ابواب اقسام الحج؛ بحارالأنوار، ج 96، ص 86، باب انواع الحج؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 203، باب وجوه الحاج.
2) الحدائق الناضره، ج 14، ص 314 كه درباره وجه تسميه حج «افراد» مىنويسد: «أما في الإفراد فلإنفصاله عن العمرة و عدم إرتباطه بها».
3) تهذيبالأحكام، ج 5، ص 51، در حديث معاوية بن عمار آمده كه امام صادق عليه السلام درباره حج قِران فرمود: «لا يكون قران إلّابسياق الهدي» و نيز بنگريد به: الحدائق الناضرة، ج 14، ص 314 و نيز من لا يحضره الفقيه عن أبي عبداللَّه عليه السلام: الحاج عندنا على ثلاثة أوجه: حاج متمتّع وحاج مفرد للحج وسائق للهدي والسائق هو القارن.
4) روايات تشريع عمره تمتع را در ادامه مقاله.
اقدام برخى از صحابه در نفى عمره تمتّع، عملًا بر اقسام ديگر حج توصيه و تأكيد شده است. اين نوشتار بر آن است كه با تكيه بر ادلّه روايىِ فريقين (شيعى و سنى) به بررسى وضعيت حج تمتع در عصر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بپردازد و ارجحيت آن را نسبت به دو قسم ديگر، به ويژه با تكيه بر روايات وارده از طريق اهلبيت عليهم السلام مبرهن سازد.
درآمد
گزارشى از حج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حَجّةالوداع و تشريع عمره تمتّع در خصوص چگونگى حج آن حضرت در حجةالوداع، روايات متعدد و گاهى مفصّل در جوامع حديثى فريقين وارد شده (1)
و نيز بنگريد به: صحيح مسلم، ج 2، صص 886- 892، باب حجة النبى صلى الله عليه و آله؛ صحيح بخارى، ج 2، صص 655- 649 در روايات مختلف؛ الموطّأ مالك، ج 1، ص 335؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 991؛ سنن نسايى، ج 5، ص 151، التمتع؛ حجة الوداع از ابن حزم، ص 329، الأحاديث الواردة في أمر رسول اللَّه بفسخ الحج بعمرة في حجة الوداع؛ سنن ابىداود، ج 2، صص 161- 152
و با استفاده از همين روايات، كتب مستقلى نيز ويژه كيفيت حجّ آن بزرگوار به رشته تأليف كشيده شده است؛ (2)از جمله عبداللَّه بن سنان در حديثى از امام صادق عليه السلام سفر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حجةالوداع را چنين گزارش كرده است:«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اعلام كرد كه من عازم حجّ خانه خدايم و نامهاى نوشت تا به مسلمانان ابلاغ شود كه هركس مىتواند عازم حج شود. مسلمانان از اطراف مدينه گرد آمدند. پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه خاج شد و موقعى كه در كنار (مسجد) شجره فرود آمد، فرمود تا همگان موهاى زايد بدن را بزدايند و غسل كنند و لباسى بر تن نكنند جز يك قواره پارچه كه بر كمر ببندند و يك قواره ديگر كه بر دوش بپيچند و اگر ندارند، عمامه خود را بر دوش بگيرند. ابو عبداللَّه گفت:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اين صورت لبيك مىگفت:
«لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، انَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لا شَرِيكَ لَكَ».
«آمدم، بار خدايا! آمدم، و تو را انبازى نيست. آمدم. ستايش و نعمت هر دو از آن تو است همراه با پادشاهى و تو را انبازى نيست.»
و فراوان مى گفت: «لَبَّيْكَ ذَا الْمَعارِج لَبَّيْكَ»؛ «آمدم اى صاحب آسمانهاى بلند، آمدم.» و هرگاه به رهگذرى برمىخورد و يا بر پشتهاى بالا مىرفت و يا از درهاى سرازير مىگشت، آواى لبيك را از سر مىگرفت و نيز در پايان شبها و بعد از نمازها، به تكرار آن مىپرداخت.
1) اهم اين روايات را بنگريد در: الكافى، ج 4، صص 252- 244، باب حج النبى صلى الله عليه و آله؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 153؛ بحارالأنوار، ج 96، ص 90؛ وسايلالشيعه، ج 8، ص 164؛ تهذيبالأحكام، ج 5، ص 30؛ سننالنبي، ج 6، صص 66- 51 در روايات مختلف، حج الأنبياء والأئمه، صص 99 و 128- 132؛ الحج والعمرة في الكتاب والسنة، صص 285- 281؛ الحدائق الناضرة، ج 14، ص 311، كيفية حج النبي.
2) برخى از اين كتب به قرار زير است: حجة الوداع، تأليف ابن حزم اندلسى م 456؛ حجة المصطفى تأليفمحب الدين طبرى م 694، حجة الوداع تأليف محمد زكريا كاندهلوى؛ احوال النبى في الحج از فيصل بن على البعدانى؛ الحج والعمرة في الكتاب والسنة تأليف محمدى رىشهرى؛ حج الأنبياء والأئمه از معاونت امور آموزش بعثه؛ همگام با پيامبر در حجة الوداع، تأليف حسين واثقى.
هنگام ورود به مكه، از گردنه بالاى مكه وارد شد و زمان بازگشت به مدينه از درّه پايين مكه؛ يعنى «ذىطوى» بيرون آمد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام ورود به مسجد متوقف شد و رو به كعبه ايستاد و خدا را سپاس و ثنا گفت و بر پدرش ابراهيم خليل درود فرستاد و بعد از ورود به مسجد، بهسوى حجرالأسود رفت و آن را بوسيد، سپس مشغول به طواف شد و بعد از طواف در پشت مقام ابراهيم، دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز، بر سر چاه زمزم آمد و از آن نوشيد و گفت: «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نافِعاً وَ رِزْقاً واسِعاً وَشِفاءً مِنْ كُلِّ داءٍ وَسُقْمٍ». و اين دعا را رو به قبله تكرار كرد. سپس به اصحاب خود فرمود: ديدار از كعبه، بايد با استلام حَجَر پايان پذيرد.
بار ديگر حجرالأسود را بوسيد و راهىِ صفا شد و با صداى بلند گفت: «از آنجا آغاز مىكنم كه خداوند آغاز كرده است.» لذا بر كوه صفا بالا رفت تا سعى صفا و مروه را آغاز كند و چندان بر روى آن توقف كرد كه انسان مىتواند سوره بقره را تلاوت كند. (1)طبق روايت ديگر، كه معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام نقل كرده است، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از فراغت از سعى صفا و مروه، اشاره به پشت سر خود كرد و خطاب به مردم فرمود:
اكنون اين جبرئيل است كه به من مىگويد: به شما فرمان دهم كه هركس با خود قربانى نياورده، از احرام خارج شود (و عمل خود را عمره قرار دهد) و اگر من آنچه تاكنون انجام دادهام، انجام نداده بودم، همان كارى را كه به شما فرمان دادم، انجام مىدادم، ليكن اكنون قربانى به همراه آوردهام و براى كسى كه قربانى به همراه دارد، شايسته نيست از احرام خارج شود، مگر آنكه قربانى به قربانگاه رسد.
در اين هنگام يكى از حاضران گفت: «ما به حج آمدهايم، در وضعيتى كه از سر و موى ما آب (غسل) ريزان است. پيامبر صلى الله عليه و آله به او گفت: تو هيچگاه به اين حكم ايمان نخواهى آورد. (2)در اين لحظه، سراقة بن مالك بن جعشم كنانى گفت: اى فرستاده خداوند، دين ما را آنگونه به ما بياموز كه گويا امروز آفريده شدهايم. اين دستور كه فرمودى ويژه امسال است يا براى هميشه؟
پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ او فرمود: اين فرمانى است براى هميشه، تا روز قيامت. سپس انگشتان خود را در هم فرو برده، گفت: اينچنين حج و عمره تا روز قيامت بههم پيوسته گرديد. (3)پس از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله، گرچه حكم شرعىِ جديد براى بعضى از صحابه سنگين و غير قابل قبول مىنمود، ليكن به هر جهت اصحاب و همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله به دو گروه تقسيم شدند؛ الف: كسانى كه همانند پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه با خود قربانى آورده بودند كه از جمله آنها ابوبكر،
1) الكافى، ج 4، صص 249 و 250؛ گزيده كافى، شماره 1777
2) اين شخص طبق پارهاى از روايات عمر بن خطاب بوده است؛ بنگريد به: مرآة العقول، ج 17، ص 113. و لذابعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و در دوران خلافت خود به انكار اين حكم شرعى و ممنوعيت آن حكم نمود همانجا و نيز ادامه همين مقاله.
3) الكافى، ج 4، ص 246؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 153؛ وسايلالشيعه، ج 8، ص 164 و نيز نزديك به همين حديث را بنگريد در صحيح مسلم، ج 2، ص 886
عمر، طلحه، زبير و گروه ديگر بودند، (1)لذا همانند پيامبر بر حال احرام باقى ماندند و نتوانستند از رخصت تمتّع استفاده كنند ب: آن دسته از همراهان حضرت، كه اكثريت را تشكيل مىدادند، قربانى به همراه نياورده بودند، از جمله آنها همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت فاطمه زهرا عليها السلام از لباس احرام به در آمده و عمل خود را عمره قرار دادند. (2)طبق روايتى، على عليه السلام كه در اين ايام از ناحيه يمن به مكه وارد شد، پس از مشاهده حضرت فاطمه عليها السلام، كه از احرام خارج شده و لباسى رنگين به تن كرده بود، ابتدا تعجب كرد، اما پس از توضيحات همسرش، در جريان تشريع عمره تمتّع قرار گرفت و متقاعد شد. (3)آنگاه به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله نايل شد و پيامبر از وى پرسيد: اى على، با چه نيّتى لباس احرام به تن كردى؟ على عليه السلام در پاسخ گفت: به هنگام پوشيدن جامه احرام گفتم: خدايا! من با همان نيتى محرم مىشوم كه پيامبر صلى الله عليه و آله محرم شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: پس تو نيز بر حالت احرام باقى بمان؛ زيرا تو در قربانى من شريكى (و من از مدينه به نيت تو قربانى آوردهام). (4)بنا به حديث امام صادق عليه السلام پيامبر صلى الله عليه و آله و اصحاب او در بطحا ساكن شدند تا آنكه روز ترويه فرا رسيد. صبحگاهانِ روز ترويه، بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله به مردم اعلام كرد غسل كرده، براى انجام حج، جامه احرام بر تن كنند و عازم منا شوند و پس از درنگ يكروزه، فرداى آن روز عازم عرفات گردند و ... (5)تشريع حج تمتّع در روايات اهلسنت
آنچه گذشت، چگونگى حج تمتّع با تكيه بر روايات شيعه بود؛ اما تشريع اين حكم در روايات اهل سنت نيز انعكاس وسيعى دارد؛ به عبارت ديگر، چگونگى حج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله- كه متضمّن تشريع عمره تمتّع نيز مىباشد- بهوسيله گروه زيادى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش شده كه جوامع حديثى به درج روايات آن مبادرت كردهاند، جز آنكه دراين جوامع روايات ديگرى نيز جلب نظر مىكند كه حاكى از عدم رضايت برخى از صحابه در تشريع اين حكم شرعى بوده و احياناً احكام ديگرى را بيان مىكند، لذا در رواياتِ اهل سنّت اختلافات و بعضاً تعارضهايى در حكم عمره تمتّع قابل مشاهده است كه لازم است در اين قسمت، نمونههايى از روايات گوناگون آورده شود و سپس داورى مناسب صورت پذيرد.
1) ابن حزم، حجةالوداع، ص 118
2) همانجا و نيز صحيح بخارى، ج 2، صص 651- 649؛ موطأ مالك، ج 1، ص 337؛ سنن ابىداود، ج 2، ص 156
3) سنن ابىداود، ج 2، ص 158؛ الكافى، ج 4، ص 246
4) الكافى، ج 4، ص 246؛ طبق پارهاى از روايات، پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه صد شتر به همراه آورد كه از اين تعداد 34 عدد را به نيت على عليه السلام و 66 شتر را به نيت خود آورده بود. بنگريد به: من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 153؛ وسايلالشيعه، ج 8، ص 164، سنن النبى، ج 8، ص 59
5) الكافى، ج 2، ص 247 با اندكى تلخيص.
الف) روايات اهل سنّت در تشريع اصل حج تمتّع
روايات اهل سنّت در تشريع اصل حجّ تمتّع، با كثرت و تنوّع چشمگيرى همراه بوده و طبق پارهاى از تحيقات و پژوهشها، بيش از 15 تن از صحابه به نقل آن پرداختهاند كه عبارتاند از: جابر بن عبداللَّه انصارى، ابوسعيد خدرى، براء بن عازب، على عليه السلام، انس بن مالك، ابو موسى اشعرى، ابن عباس، ابن عمر، سبرة بن معبد جهنى، سراقة بن مالك مدلجى، ابوذر، معقل بن يسار، فاطمه زهرا عليها السلام، حفصه، عايشه و اسما دختر ابوبكر (1).
پارهاى از اين روايات به قرار زير است:
در اين هنگام سراقة بن مالك بن جعشم از جاى برخاست و عرض كرد: اى پيامبر خدا؛ اين حكم ويژه امسال است يا تا ابد برجاست؟ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يكى از انگشتان خود را در ديگرى داخل كرده، فرمود: عمره داخل در حج شد و دو مرتبه اين سخن را تكرار كرد ... (2)2. ابوسعيد خدرى نقل مىكند كه: ما با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بهقصد حج- از مدينه- خارج شده و تلبيه سرداديم، اما چون به مكه رسديم، به ما دستور داد بهجز كسانى كه قربانى به همراه آوردهاند، بقيه كارهاى خود را عمره قرار دهند، تا آنكه روز ترويه فرا رسيد كه بار ديگر بهقصد حج احرام بسته و عازم منا شديم. (3)
«خداوند عمره را داخل در حج كرد. چون به مكه رسيديد، هركدام از شما كه طواف خانه خدا و سعى صفا و مروه را انجام داد از احرام خارج شود، مگر كسانى كه قربانى به همراه آورده باشند.» (1)4. عبداللَّه بن عمر گويد: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حَجّةالوداع حج را به عمره تبديل كرد. آن حضرت از ذوالحليفه قربانى بههمراه آورد. پيامبر صلى الله عليه و آله و همراهان او بهقصد حج لبيك گفتند.
برخى قربانى به همراه داشتند و برخى نه. چون همگان به مكه رسيدند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كسانى كه قربانى آوردهاند، جايز نيست از احرام خارج شوند مگر آنكه حج را بهپايان برند. اما كسانى كه قربانى به همراه ندارند، خانه را طواف كرده، به سعى صفا و مروه و سپس تقصير اقدام كنند و پس از آن از احرام خارج گردند تا آنكه مجدداً (در روز ترويه) براى حج لبيك گفته و قربانى خود را به قربانگاه ببرند.» (2)5- عايشه نقل مىكند: پنج روز مانده به اتمام ماه ذىقعده، با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به قصد حج از مدينه خارج شديم، اما چون به حوالى مكه رسيديم، آن حضرت فرمود: كسانى كه قربانى با خود نياوردهاند، پس از انجام مراسم طواف خانه خدا، از احرام خارج شوند. (3)ب- روايات مقابل با تشريع حج تمتّع
در مقابلِ رواياتى كه درخصوص تشريع حج تمتع از نظر گذشت، روايات ديگرى نيز در منابع حديثى اهلسنت جلب نظر مىكند كه تأكيد بر انجام حج افراد يا حجّ قِران داشته و نظر به جدايى مراسم عمره و حج بهصورت توأمان و در يك سفر دارد. برخى از اين روايات حكايت از سيره پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خصوص مىكند و برخى ديگر عمل پارهاى از صحابه، بهويژه خلفاى اوّليه را پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گزارش مىنمايد. ضمناً، در بيشتر اين روايات، مخالفت گروه ديگرى از صحابه بهويژه على عليه السلام در نقد عمل خلفا و اصرار بر انجام عمره تمتّع در ماههاى حج قابل ملاحظه است. نمونهاى از روايات وارده در اين زمينه، به قرار زير است:
افراد بسنده كردند.» (1)2. ابن عمر نقل مىكند: «ما با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تنها براى حج افراد محرم شده و تلبيه گفتيم»
و در روايت ديگر ابن عون تصريح مىكند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به حج افراد اقدام كرد. (2)3. ابراهيم تيمى از پدرش نقل مىكند كه او در ربذه با ابوذر ملاقات كرد و ابوذر به او گفت: عمره تمتّع صرفاً براى ما (اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله وضع شد و اختصاصى به ديگران ندارد. (3)و مطابق نقلهاى ديگر از ابوذر، انجام دو متعه حج و نساء، رخصتى بود كه تنها در اختيار اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت. (4)4. ابوموسى اشعرى مىگويد: وى پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تا ايام خلافت عمر به عمره تمتّع فتوى مىداد. در يكى از سالها، شخصى به او گفت: خليفه فتواى جديدى صادر كرده و عمره تمتّع را ممنوع ساخته است. او نظر عمر را جويا گرديد و عمر گفت: اگر بخواهيم مطابق قرآن عمل كنيم كه مىفرمايد: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ ... (5)
و اگر بخواهيم مطابق سنّت عمل كنيم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تا وقتى ذبح نكرد، از احرام خارج نشد. (6)و بنابر حديثى ديگر، به ابوموسى گفت: من مىدانم كه پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران او به عمره تمتّع رخصت دادهاند، اما كراهت دارم از اينكه مردم در اراك (سرزمين عمره در عرفات) به تمتّعات جنسى مشغول شوند و در حالىكه آب غسل از آنان سرازير است عازم حج شوند. (7)5. سعيد بن مسيب گويد: على و عثمان، هر دو، در عسفان بودند. عثمان مردم را از عمره تمتع نهى مىكرد. على عليه السلام- در مقام اعتراض- به او گفت: آيا از چيزى نهى مىكنى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آن فرمان داده است؟ عثمان گفت: ما را به حال خود واگذار. حضرت فرمود:
نمىتوانم و چون على عليه السلام عثمان را در عقيده خود مصرّ ديد، خود به انجام حج و عمره فتوى داد. (8)آيا رخصت عمره تمتّع اختصاصى بود؟
برخى از رواياتِ مخالف با تشريع عمره تمتع، بر اين پايه است كه رخصت ياد شده ويژه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و محدود به دوران رسالت بوده است، لذا نمىتوان بهعنوان يك حكم دائمى آن را مورد عمل قرار داد! در اين زمينه بهويژه از قول ابوذر ادعاهايى وارد شده؛ مثلًا:
1) سنن ابنماجه، ج 2، ص 989 و نيز بنگريد به روايات ديگر همين باب تحت عنوان: «الإفراد بالحج».
2) صحيح مسلم، ج 2، ص 905؛ موطأ مالك، ج 1، ص 335 4 همانجا به رقمهاى 164- 160
3) صحيح مسلم، ج 2، ص 827 و نيز سنن ابن ماجه، ج 2، ص 994
4) صحيح مسلم، ج 2، ص 897
5) بقره: 196
6) صحيح مسلم، ج 2، ص 895؛ صحيح بخارى، ج 2، ص 650
7) همانجا، ج 2، ص 896؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 992
8) همانجا، ج 2، ص 897 و نيز نك: موطأ مالك، ج 1، ص 336
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله تشريع گرديد. (1)2. همان راوى از ابوذر روايات مىكند كه گفت: استفاده از دو متعه براى كسى جز ما- بهطور ويژه- جايز نيست؛ متعه زنان و متعه حج. (2)3. عبدالرحمان بن ابي شعثاء گويد: نزد ابراهيم نخعى و ابراهيم تيمى آمده و به آن دو گفتم: من تصميم دارم كه امسال ميان عمره و حج، جمع كنم. ابراهيم نخعى گفت: اما پدر تو ميان اين دو، جمع نمىكرد. ابراهيم تيمى از پدر خود نقل كرد كه وى در اينخصوص در ربذه نظر ابوذر را جويا شد و او گفت: رخصت عمره تمتّع تنها براى ما صادر شد و ارتباطى با شما ندارد. (3)نقد و بررسى روايات مخالف با جواز عمره تمتّع
در مقام جمعبندىِ روايات گذشته و نقد روايات مخالف با جواز عمره تمتع بايد گفت:
رواياتى كه حكايت از اجتناب پيامبر صلى الله عليه و آله و برخى از صحابه از انجام عمره تمتع در حَجةالوداع دارد، رواياتى قابل قبول بوده كه دليل آن صرفاً قربانى به همراه داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله و دستهاى از اصحاب ايشان دارد و چنانكه پيشتر گذشت، در همان سال دهم هجرى، بيشتر همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله؛ از جمله همسران آن حضرت و نيز فاطمه زهرا عليها السلام موظف به انجام عمره تمتّع شدند و تنها در روز ترويه بهقصد حج لبيك گفتند. رواياتى كه رخصت عمره تمتّع را ويژه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله اعلام مىكند، رواياتى غير قابل قبول بوده و قطعاً بر پايه جعل يا توهّم وارد شده است. دليل آن اوّلًا: رواياتى است كه تشريع عمره تمتّع و نيز توأمان بودن عمره و حج در ماههاى حج را بهعنوان حكم ابدى اعلام مىكند- از جمله سؤال سراقة بن مالك جعشم از پيامبر خد صلى الله عليه و آله كه در پاسخ او به ابدى بودن حكم تشريع عمره اشاره گرديد. (4)- و ثانياً روايات متعددى در منابع اهلسنت وارد شده كه از نهى و تحريم عمره تمتّع در ماههاى حج بهعنوان بدعتى از سوى عمر حكايت دارد و ظاهراً تا وقتى عمر زنده بود، مردم را از انجام عمره تمتّع نهى كرد و نهى او مورد تبعيت قرار داشت. اما چون از دنيا رفت، مجدداً ميان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در خصوص جواز يا عدم جواز آن اختلاف نظر بهوجود آمد و اكثر اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به اين دليل كه در نسخ عمره تمتّع آيه و سنتى وجود ندارد و تنها بر پايه رأى و نظر شخصى (عمر) نهى از عمره تمتّع وارد شده، مجدّداً متمايل به انجام آن شدند.
روايات زير شاهد موارد ياد شده است:
كارى حلال و جايز است. سؤال كننده گفت: اما پدر تو از آن نهى كرده است. عبداللَّه بن عمر گفت: نظر تو در اين باره چيست كه اگر پدر من از عمره تمتّع نهى كرده و در همان حال پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بدان فرمان داده باشد، فرمان پدرم قابل تبعيت است يا حكم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله؟
مرد شامى گفت: البته امر و فرمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله. عبداللَّه بن عمر گفت: پس بدان كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين كارى (فرمانى) داده است.
علت تشريع عمره تمتّع در ماههاى حج
از مباحث پيشين، اجمالًا بهدست آمد كه عمره تمتّع در سال حَجّةالوداع تشريع گرديد و به فاصله كوتاهى، پس از آن، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت و درنتيجه اين حكم شرعى بهعنوان سنت و يادگار آن بزرگوار باقى ماند كه تا به امروز نيز به قوت و اعتبار خود باقى است؛ زيرا مخالفت عدّه معدودى از صحابه؛ از جمله عمر و عثمان نتوانست حتى در ميان اهل سنت اصالت حكم ياد شده را با خطر جديد همراه سازد. اما دليل اين تشريع چه بود؟ جهت روشن شدن مطلب بايد گفت: از روايات تاريخى چنين بهدست مىآيد كه در دوران جاهليت، مردم
در ماههاى حج تنها بهقصد حج خالص مُحرم شده و تا روز عيد قربان- كه قربانى و حلق يا تقصير صورت مىگرفت- در حالت احرام باقى مىماندند. نيز براى انجام مناسك عمره در ماههاى ديگر، به خصوص ماه رجب، عازم زيارت خانه خدا مىشدند و بهعنوان يك رسم معتقد بودند كه وقتى زخم پشت مركب سوارى حج بهبود يافت و بر آن كرك روييد و ماه صفر فرا رسيد، انجام عمره جايز مىگردد. (1)اما اين گونه انجام مناسك عمره در عمل از دو ناحيه مشكلاتى براى زائران خانه خدا بهوجود مىآورد كه عبارتاند از:
امام رضا عليه السلام در همين خصوص مىفرمايد: «مردم به انجام عمره تمتّع مأمور شدند تا تخفيف و رخصتى از جانب پروردگارشان باشد و نيز مناسك مردم در زمان احرام آنان سالم
1) صحيح مسلم، ج 2، ص 910؛ همگام با پيامبر در حجة الوداع، ص 107
2) در حديثى امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «... وَ أَنْ يَكُونَ الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ وَاجِبَيْنِ جَمِيعاً فَلَا تُعَطَّلَ الْعُمْرَةُ وَ تَبْطُلَ وَ لَا يَكُونَ الْحَجُّ مُفْرَداً مِنَ الْعُمْرَةِ»؛ نك: سنن النبى، ج 8، ص 59 به نقل از عللالشرايع و عيون اخبار الرضا.
مانده و با طولانى شدن زمان احرام، اين مناسك باطل و فاسد نگردد و چون حج و عمره هر دو واجب هستند (با فاصله، هر دو را در يك سفر انجام دهند) مبادا كه مناسك عمره ضايع و تعطيل شود و حج بهتنهايى و جدا از عمره برگزار گردد ...» (1)بررسى تطبيقى «حج برتر» در مذاهب اسلامى
با توجه به اختلافى كه در خصوص حج تمتّع، در جوامع حديثىِ اهلسنت وجود دارد، در باره برترين قسم حج، اختلافات زيادى در مذاهب اربعه بهوجود آمده است. برخى از اين اختلافات، در خصوص «حج برتر» از اقسام سهگانه حج، بهشرح زير است:
الف) مذهب شافعى: در اين مذهب، ترتيب افضليت حجهاى سهگانه عبارتاند از: حج افراد، حج تمتّع و حج قِران. (2)ب) مذهب مالكى: در اين مذهب ترتيب افضليت حجها عبارتاند از: حج افراد، حج قِران و حج تمتّع. (3)ج) مذهب حنبلى: در اين مذهب، نظريات مختلفى وجود دارد، مطابق يك نظر منقول از شخص احمد بن حنبل، ترتيب افضليت حجهاى سهگانه عبارتاند از: حج تمتع، حج افراد و حج قِران. (4)د) مذهب حنفى: در اين مذهب نيز ترتيب افضليت حجهاى سهگانه، به اين صورت است كه: «حج قِران برتر از حج تمتّع و حج تمتع برتر از حج افراد است». (5)اين اختلافات درباره برترين نوع حج سبب گرديد كه برخى از مردم درباره نوع حج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و نيت آن بزرگوار در لحظه احرام، به ترديد بيفتند (6)و پرسشهايى در اين باره از امامان عليهم السلام بنمايند.
فضيل بن عياض گويد: من از اختلافات مردم درباره نوع حج پرسيدم و اينكه درباره حج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخى معتقدند: آن بزرگوار به نيت حج افراد لبيك گفت و برخى مىگويند: آن به نيت عمره محرم گشت، برخى ديگر قائلند كه آن حضرت بهصورت قارن بهراه افتاد و برخى ديگر بر اين باورند بدون نيت خاص از ميقات خارج گرديد. اما منتظر فرمان خداى- عزّوجل- بهسر مىبرد.
امام صادق عليه السلام در پاسخ فرمود: البته خداى عزّ وجلّ آگاه بود كه حج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در
1) وسائلالشيعه، ج 8، ص 165؛ سنن النبى، ج 6، ص 59
2) الفقه على المذاهب الأربعة، ص 688؛ حجة الوداع، الكاندهلوى، ص 36؛ سنن ترمذى، ج 3، ص 183
3) الفقه على المذاهب الأربعه، ص 690؛ حَجّة الوداع، ص 37
4) الفقه على المذاهب الأربعه، ص 692؛ حجة الوداع، ص 37
5) الفقه على المذاهب الأربعه، ص 693
6) حجة الوداع وجزء عمرات النبى، ص 36؛ و نيز بنگريد به كتاب حجة الوداع، ابنحزم، صص 496- 394 باعنوان: الإختلاف في كيفية اهلال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بحج مفرد أم بعمرة مفردة.
سال دهم، آخرين حجى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله انجام مىدهد و بعد از آن، حجى براى آن حضرت نيست، لذا در آن سؤال حج و عمره را براى رسول خود جمع ساخت تا توأمان بودن حج و عمره، بهعنوان سنتى براى امت او باقى بماند. به همين سبب چون پيامبر كعبه را طواف كرد و به سعى صفا و مروه پرداخت، جبرئيل به او فرمان داد كه به مردم بگويد كارهاى خود را عمره قرار دهند، بهجز كسانى كه قربانى بههمراه آوردهاند كه آنان در قيد قربانى خواهند بود و طبق گفتار خداوند كه مىفرمايد: ... حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ ... (1)
خروج از احرام براى آنها روا نيست. به اين ترتيب بود كه عمره و حج براى پيامبر صلى الله عليه و آله جمع گرديد. البته پيامبر صلى الله عليه و آله مطابق با همان نيت و سنتى از ميقات بهسوى مكه روان گشت كه در ميان اعراب اوليه جارى بود و مردم در آن دوران چيزى جز انجام حج (در ماههاى حج) نمىشناختند. پيامبر صلى الله عليه و آله در اينخصوص به انتظار اوامر الهى بود، اما در عينحال مىفرمود: مردم بر همان سنن پيشين خود هستند، مگر آنچه را كه اسلام تغيير دهد و از آنجا كه براى مردم انجام عمره در ماههاى حج متداول نبود، آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مناسك خود را عمره قرار دهيد، اين فرمان براى اصحاب آن حضرت سنگين و گران جلوه كرد؛ زيرا آنان سابقهاى از انجام مناسك عمره در ماههاى حج نداشتند.» (2)اما بهعنوان پايانبخش مقاله حاضر، گفتنى است كه در مذهب شيعه افضليت حج تمتع بهطور قاطع مورد نظر امامان عليهم السلام بوده كه جهت دهنده فقه اماميه نيز شده است. امامان مذهب؛ به خصوص صادقين عليهما السلام اين موضوع را دستآورد قرآن كريم و سنت نبوى دانسته و هماره بر آن، بهعنوان «برترين نوع حج» تأكيد مىكردهاند، لذا هم شيعيان را- در جو حاكميت اهل سنت- بدان فرمان دادهاند و هم خود بدون هيچ تقيه و پروايى به انجام آن مبادرت مىكردند.
احاديث زير- بهعنوان شمار محدودى از رواياتى كه در اينخصوص وارد شده- موضع قاطع امامان عليهم السلام را درباره برترين نوع حج نشان مىدهد:
سيد حسين شفيعى
مقدّمه:
اگرچه از ديرباز، با تلاش جمعى از محققان صاحبنام و گروهى از نويسندگان پرآوازه؛ كتابها، رسالهها، و مقالات فراوانى در زمينه «حجّ» نگاشته شده، (1)ليكن بيشتر آنها ناظر به ابعاد فقهى، عبادى و فردى اين فريضه عظيم الهى است. (2)كمتر پژوهشگر و نويسندهاى را مىتوان يافت كه در پژوهش و نوشتههايش به ابعاد سياسى، اقتصادى، اخلاقى و اجتماعى اين عمل ارزشمند معنوى توجّه كرده باشد. بروز اين كوتاهى و بىتوجّهى (و شايد هم غفلت) از سوى برخى از نويسندگان، موجب شد تا توجه بيشتر شركت كنندگان در كنگره عظيم «حجّ»، محدود و معطوف به بُعد فردى و فقهى آن گردد و از پرداختن به ديگر ابعاد آن، غافل، بلكه بيگانه باشند.
نكته قابل توجه ايناستكه از بررسى پارهاى از متون و منابع نگارش يافته در باب «حجّ»، چنين برمىآيد كه بُعد اخلاقى اين فريضه والاى آسمانى، بيش از ديگر ابعادش مورد غفلت و بىتوجّهى محققان و نويسندگان قرار گرفته است؛ در حالىكه به يقين، توجّه به جنبههاى اخلاقى اين سفر الهى و معنوى، موجب پُربار شدن معنويات برآمده از آن خواهد شد.
1) تنها در «كتابنامه حج»، تأليف شيخ محمد حسن بكائى چاپ اول، زمستان 1374 ش از 1355 كتابمربوطه ياد شده است.
2) مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى، در كتاب «الذريعة إلى تصانيف الشّيعة» ج 6، صص 254- 249 از چهل و سهكتاب نگارشيافته در باب احكام، آداب و اعمال حج ياد مىكند و در ج 22 همين كتاب، صص 276- 253 نيز يكصد و شصت و هفت جلد مناسك حج از علما و فقهاء را نام برده است. البته در ساير مجلّدات هم، كتابهاى ديگرى را ثبت كرده است. مراجعه شود به: ج 22، ص 274
بررسى سنّت گفتارى و رفتارى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در زمينه «حجّ»، حكايت از آن دارد كه آن بزرگوار، ضمن اهميت دادن به بُعد فقهى «حجّ» و كوشش فراوان در جهت آموزش مناسك آن به مسلمانان، (1)از توجه دادن آنان به ديگر ابعاد حج، بهويژه بُعد اخلاقى آن، دريغ نورزيد.
آن حضرت، از سويى در طول اين سفر- همچون ديگر لحظات زندگيش- خود عامل به فضايل اخلاقى بوده و از ديگر سوى، با لحاظ فرصتهاى مناسب، بارها از سالكان اين سفر معنوى خواست تا به اصول و فضايل اخلاقى پايبند باشند و از هر چيزى كه از رذايل اخلاقى محسوب مىگردد، پرهيز نمايند؛ تنها در خطبهاى كه در جريان «حَجّة الوداع» در صحراى عرفات ايراد نمود، رعايت امور اخلاقى ذيل را به مسلمانان توصيه كرد: (2)* اخلاص در عمل و پرهيز از ريا.
حفظ و اداى امانت.
پرهيز از سنتهاى جاهلى (مانند تعصّبهاى نابهجا، اعمال بغض و كينهتوزى و ...).
ناديده گرفتن برترىهاى كاذب نژادى و قبيلهاى.
برخورد شايسته با زيردستان و رعايت حقوق آنان (بهويژه بانوان).
حفظ وحدت، اخوّت و همدلى مؤمنان با يكديگر.
دورى جستن از خيانت به ديگران و غيبت و ... (3)اكنون ما، در اين نوشتار كوتاه، تنها پارهاى از توصيهها و كاركردهاى اخلاقى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در سفر معنوى حج را به بحث و بررسى گذاشتهايم، به اميد آنكه توانسته باشيم رهتوشهاى را براى راهيان كوى دوست فراهم آوريم؛ إنشاءاللَّه
1- اخلاص (/ پرهيز از ريا)
از برترين مصاديق فضايل اخلاقى، خصلت والاى «اخلاص» است. در اهميت اخلاص همينبس كه معيار و ملاك عبادى بودن افعال بندگان قلمداد گرديده است.
1) محمدى رىشهرى، محمد، «الحجّ والعمرة في الكتاب والسنّة»، صص 223- 221؛ شماره 679 و 681- 683، چاپ چهارم، 1384 ش، دارالحديث للطّباعة والنشر، قم.
2) متن اين خطبه، در كتاب «حج الأنبياء والأئمه»، حيدر خزرجى، صص 145- 138 چاپ اول، محرم 1416 ق. نشر مشعر، از منابع حديثى گوناگون شيعه و اهلسنت نقل گرديده است.
3) آيةاللَّه جوادى آملى، در كتاب «جرعهاى از بيكران زمزم» ترجمه و تحقيق على حجّتى كرمانى، چاپ اول، 1371، صص 177- 171 به شرح ده نكته مهم برگرفته از اين خطبه پرداخته است.
على عليه السلام فرمود: «الإخلاص ملاك العبادة»؛ (1)«اخلاص، معيار و ملاك عبادت است».
به سخن ديگر؛ قبولى هر عمل قربى بندگان الهى، مشروط به برخوردارى آن، از خصلت زيباى «اخلاص» است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إذا عملت عملًا فاعمل للَّهخالصاً لأنّه لا يقبل من عباده الأعمال إلّاما كان خالصاً»؛ (2)«هرگاه كارى كردى، آن را تنها براى خدا انجام ده؛ زيرا او، تنها اعمال خالص بندگانش را مىپذيرد.»
بىترديد، فريضه ارزشمندِ حج، از اين قاعده مستثنى نيست؛ بلكه مىتوان گفت:
وابستگى آن به اخلاص، امرى اجتنابناپذير است؛ زيرا هدف غايى در اين سفر، راه يافتن به محضر پروردگار و مشاهده جمال محبوب است.
امام سجّاد عليه السلام، به وقت ملاقات با «شبلى» (3)از وى پرسيد: «فَحِينَ وَصَلْتَ مَكَّةَ نَوَيْتَ بِقَلْبِكَ أَنَّكَ قَصَدْتَ اللَّهَ؟ قَالَ: لَا، قَالَ عليه السلام: فَمَا دَخَلْتَ الْحَرَمَ وَ لَا رَأَيْتَ الْكَعْبَةَ وَ لَا صَلَّيْتَ.
ثُمَّ قَالَ: طُفْتَ بِالْبَيْتِ وَ مَسِسْتَ الْأَرْكَانَ وَ سَعَيْتَ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ عليه السلام: فَحِينَ سَعَيْتَ، نَوَيْتَ أَنَّكَ هَرَبْتَ إِلَى اللَّهِ»؛ (4)«آنگاه كه به مكه رسيدى با قلب خود نيّت خدا را داشتى؟ ... آيا وقتى به سعى پرداختى، بر آن بودى كه بهسوى خدا بگريزى؟»
امام خمينى قدس سره نيز- با الهام از اينگونه گفتار ائمّه عليهم السلام- فرمود:
«لبيكهاى مكرر از كسانى حقيقت دارد كه نداى حق را به گوش جان شنيده و به دعوت اللَّه تعالى به اسم جامع (5)جواب مىدهند. مسأله، مسأله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب. گويى گوينده از خود در اين محضر بىخود شده و جواب دعوت را تكرار مىكند. و دنباله آن سلب شريك به معناى مطلق (6)آن مىنمايد، كه اهل اللَّه مىدانند، نه شريك در الوهيت فقط ...» (7)در گفتار ديگرى فرمود:
«مهم آن است كه حاج بداند كه كجا مىرود و دعوت كى را اجابت مىكند و ميهمان كيست، و آداب اين ميهمانى چيست؛ و بداند هر خودخواهى و خودبينى با خداخواهى مخالف است و با هجرت الى اللَّه مباين و موجب نقص معنويت حج است.» (8)
1) مديرشانهچى، كاظم، الحِكم من كلام أميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص 71، ش 608، چاپ اول، 1417 ق. بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد.
2) مجلسى، محمدباقر، بحارالأنوار، ج 74، ص 103، چاپ دوم، 1403 ق. مؤسسة الوفاء، بيروت، لبنان.
3) جهت توضيح بيشتر مراجعه شود به: جوادى آملى، عبداللَّه، صهباى حج، ص 344، چاپ سوم، خرداد 1381، نشر اسراء، قم؛ محمدى رىشهرى، محمد، الحج والعمرة في الكتاب والسنة، ص 240، چاپ چهارم، 1384، دارالحديث للطباعة والنشر، قم.
4) محمدى رىشهرى، محمد، الحج والعمرة في الكتاب والسنة، ص 237، چاپ چهارم، 1384، دارالحديث للطباعة والنشر، قم.
5) اسم جامع الهى، «اللَّه» است كه در تلبيه لبيك گفتن حاجيان مكرر بر زبان جارى مىشود.
6) همانگونه كه توحيد بر سه قسم است: توحيد ذاتى، توحيد صفاتى و توحيد افعالى. در قبال هر يك از آنهاشرك قرار دارد يعنى: شرك ذاتى، شرك صفاتى و شرك افعالى و منظور از شرك به معناى مطلق آن، هر سه قسم شرك است.
7) موسوى خمينى، سيد روح اللَّه، صحيفه نور، ج 19، ص 42
8) همان، ص 199
به يقين، دستيابى و حضور در چنين جايگاهى، بدون اخلاص ممكن نخواهد بود.
مرحوم آيتاللَّه ميرزا مهدى الهى قمشهاى (1)در اين راستا اينگونه سروده است:
اى دل اگر عزم ديار يار دارى قصد حجاز و كعبه و ديدار دارى
شوق شهود حضرت دلدار دارى اوّل ز دل نفس سوى اللَّه پاك گردان (2)
استاد فرزانه، آيةاللَّه جوادى آملى نيز فرمود:
«تجلّى اين خلوص در برخى از عبادات نمايانتر و طرد شرك در برخى ديگر قوىتر و آشكارتر است. از جمله اين عبادات، حج مىباشد؛ زيرا توحيد در آن تجسّم مىيابد و از آغاز تا انجام نمونهاى است براى توحيد و طرد شرك ... از مولاى ما امام صادق عليه السلام در دعاى سفر حج، روايت شده است، پس از اداى كلمات فرج فرمود: بِسْمِ اللَّهِ خَرَجْتُ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ... فَإِنَّمَا أَنَا عَبْدُكَ وَ بِكَ وَ لَكَ.» (3)سپس فرمود:
«كسى كه آگاه است و به زبان دعا احاطه دارد، تفاوت ميان فرمايش آن حضرت كه فرمود:
«فَإِنَّمَا أَنَا عَبْدُكَ وَ بِكَ وَ لَكَ» را با ديگر ادعيه و اوراد، بهخوبى درمىيابد. چون مهم در اينجا ذات خداى تعالى است و لقاى اوست، نه اسمى از اسماى حُسناى حضرتش.
حج، سير بهسوى خدا و رفتن براى ديدار او و تعالى است براى نزديكى به آن، كه در علوّ و والايى نزديك و در نزديكىاش بس والا و بالا است و تكامل به جوار كسى است كه از رگ گردن به ما نزديكتر است و بنده جز با توحيد دايم و ناب و طرد شرك جلى و خفى به مولايش تقرّب نمىجويد.» (4)ناگفته نماند: كسب «اخلاص» به وقت انجام اعمال عبادى- بهخصوص فريضه حج- و حفظ آن از آلوده شدن به ريا و خودنمايى، كارى بس سخت و دشوار است. اميرمؤمنان عليه السلام مىفرمايد: «تَصْفِيَةُ الْعَمَلِ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ تَخْلِيصُ النِّيَّةِ عَنِ الْفَسَادِ أَشَدُّ عَلَى الْعَامِلِينَ مِنْ طُولِ الْجِهَادِ»؛ (5)«خالص ساختن عمل سختتر از خود عمل است و پاك كردن نيت از فساد و ناخالصى براى عمل كنندگان از جهادِ طولانى دشوارتر است.»
1) علامه حسنزاده آملى، در توصيف مرحوم الهى قمشهاى چنين گفته است: مرحوم استاد الهى قمشهاى يكى از نوادر روزگار بود به ارتحال خود دل اهل اللَّه را سوگوار كرد ... الهى سحرى بود، الهى شب با ستارگان گفتگو داشت، الهى را مناجاتهاى آتشسوز است، الهى گريهها داشت، الهى عالم ربانى بود الهى اهل ايقان بود، الهى مفسّر قرآن بود، الهى سوز و گداز داشت، الهى راز و نياز داشت، الهى مراقب بود، الهى عارف بود، الهى عارف بود، الهى عاشق بود، الهى مهربان بود و حسنزاده را آرام جان بود، الهى محبّ خالص پيغمبر و آل پيغمبر بود، الهى صاحب تأليفات بود، الهى نغمه حسينى بسرود، الهى تربيتشده آقابزرگ حكيم و عارف يزدى بود، الهى الهى بود نامهها بر نامهها، صص 109 و 110، چاپ اول، 1373 ش، انتشارات قيام، قم
2) رهبر، محمدتقى، اخلاق و آداب در حج و زيارت، ص 29، چاپ اول، پاييز 1377، نشر مشعر، تهران.
3) حرّ عاملى، محمد بن حسن، وسايل الشيعه، ج 8، ص 279، چاپ دوم، 1386 ق. مكتبة الإسلامية، تهران.
4) جوادى آملى، عبداللَّه، جرعهاى از بيكران زمزم ترجمه و تحقيق على حجتى كرمانى، ص 98 و ص 99، چاپ اول، 1371 ش
5) مجلسى، محمدباقر، بحارالأنوار، ج 74، ص 284، چاپ دوم، 1403 ق. مؤسسة الوفاء، بيروت، لبنان.
البته دشوارى كسب اخلاص در سفر حج و ديگر اعمال عبادى موجب نمىشود كه ما در پى تحصيل آن نباشيم، بلكه مىبايست با تلاشى مضاعف در اين راستا حركت كنيم و پس از شناسايى آفتها به مقابله جدّى با آنها برخيزيم؛ زيرا همانگونه كه پيشتر اشاره شد، اعمال غير مخلصانه مورد قبول درگاه خداوند قرار نخواهد گرفت.
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «قَالَ اللَّهُ- عَزَّ وَ جَلَّ- أَنَا خَيْرُ شَرِيكٍ، مَنْ أَشْرَكَ مَعِي غَيْرِي فِي عَمَلٍ عَمِلَهُ لَمْ أَقْبَلْهُ»؛ (1)«خداوند متعال فرموده است: من بهترين شريك هستم، هركس در عمل خود براى من شريك بياورد، هرگز آن را نمىپذيرم ....»
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله، افزون بر توصيه حجگزاران به كسب اخلاص و دورى از ريا و خودنمايى، خود نيز در پى تحصيل اين خصلت نيكو بود و مأموريت يافت كه به مردم اعلام كند: «إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّينَ»؛ (2)«من مأمور شدهام كه خدا را بپرستم و براى او دين را خالص گردانم.»
لبيكهاى مكرر از كسانى حقيقت دارد كه نداى حق را به گوش جان شنيده و به دعوت اللَّه تعالى به اسم جامع جواب مىدهند.
مسأله، مسأله حضور در محضر است و مشاهده جمال محبوب
انس بن مالك مىگويد: «پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله، پس از تهيه ابزار و وسايل مورد نياز و تهيه حولهاى كه قيمت آن چهار درهم يا كمتر از آن بوده، آماده حركت براى سفر حج شد؛ در آن هنگام روبه درگاه خداوند نموده، چنين گفت:
«اللّهُمّ حَجَّةً لَا رِيَاءَ فِيهَا وَ لَا سُمْعَةَ» ...»؛ (3)«خدايا! حجّى را انجام مىدهم كه از خودنمايى و كسب عنوان و اعتبار دور است.» متأسفانه، هرچه بر عمر حج و تاريخ اسلام مىگذرد، شاهد دور شدن و فاصله گرفتن جمع زيادى از حجگزاران از اين سيره نبوى مىشويم؛ اين است كه مىبينيم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با علم و آگاهى دقيق از نيت و باطن اين گروه از راهيان به ديار كعبه و حرم، فرمود:
«يَأْتِي عَلَى النّاسِ زَمانٌ يُحِجّ أَغْنِيَاءِ أُمَّتِي لِلنُّزْهَةِ، أَوْسَاطُهَا لِلتِّجَارَةِ، فُقَرَاؤُهُمْ لِلرِّيَاءِ وَ السُّمْعَةِ». (4)
«زمانى مىرسد كه ثروتمندان امّت من براى تفريح به حج مىروند، و مردم عادى براى تجارت، و قاريان آنها براى خودنمايى و كسب عنوان و اعتبار، و فقراى امت من براى تكدّى و گدايى به حج مشرف مىشوند».
سلمان فارسى از شنيدن اين جملات تعجب مىكرد، ولى هر جملهاى كه سبب تعجّب وى مىشد، پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمود: «سوگند به خدايى كه جان من در دست اوست، اين حوادث در آينده واقع خواهد شد.» (1)امام صادق عليه السلام نيز در اين باره فرمود:
«الْحَجُّ حَجَّانِ، حَجٌّ لِلَّهِ وَ حَجٌّ لِلنَّاسِ، فَمَنْ حَجَّ لِلَّهِ كَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللَّهِ الْجَنَّةَ وَ مَنْ حَجَّ لِلنَّاسِ كَانَ ثَوَابُهُ عَلَى النَّاسِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». (2)«حج دو گونه است؛ براى خدا و براى مردم، هركه براى خدا حج كند، پاداش او بهشت است و هركه براى مردم به حج رود، در قيامت پاداش خود را بايد از مردم بگيرد. (كنايه از اينكه پاداشى نصيب وى نخواهد شد.»
در هر حال، اگر با انجام حج، دنبال ثواب و پاداش الهى و طالب غفران و آمرزش پروردگار كريم هستيم، بايد اخلاص را سرلوحه كار خويش قرار دهيم. امام سجّاد عليه السلام در اينباره مىفرمايد:
«مَنْ حَجَّ يُرِيدُ بِهِ وَجْهَاللَّهِ- عَزَّ وَ جَلَّ- لَايُرِيدُ بِهِ رِيَاءً وَ لَا سُمْعَةً غَفَرَ اللَّهُ لَهُ الْبَتَّةَ». (3)«كسى كه در حج، هدفى جز خدا نداشته باشد و در فكر ديدن و شنيدن و ستايش مردم نباشد، حتماً خداوند او را مىبخشد.»
شايسته است براى دستيابى به خوى شايسته اخلاص، رو به درگاه خدا آوريم و بگوييم:
«اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِي مِنَ الشِّرْكِ، وَ عَمَلِي مِنَ الرِّيَاءِ وَ لِسَانِي مِنَ الْكَذِبِ وَ وَ عَيْنِي مِنَ الْخِيَانَةِ».
«خدايا! قلبم را از توجه و تكيه بر غير خودت، و عملم را از ريا، و زبانم را از دروغ و چشمم را از نگاههاى ناپاك و خيانتبار حفظ فرما!» (4)
1) قرائتى، محسن، حج، صص 37 و 38، چاپ 1365، دفتر انتشارات اسلامى قم به نقل از تفسير الميزان، ج 5، ص 434.
2) حرّ عاملى، محمد بن الحسن، وسايل الشيعه، ج 8، ص 76، چاپ دوم، 1386 ق. مكتبة الاسلامية، تهران.
3) قرائتى، محسن، حج، ص 38، وافى، ج 2، ص 47، چاپ 1365، دفتر انتشارات اسلامى قم.
4) قمى، شيخ عباس، مفاتيح الجنان، ص 404، دعاء پس از دعاء ابوحمزه ثمالى.
2- «توبه» و بازگشت از گناه
از جمله اعمال صالحى كه در آيات و رواياتِ فراوان، توصيه و ترغيب به انجام آن شده، «توبه» و بازگشت از گناه است. پروردگار كريم، در قرآن كريمش وعده داد كه توبه كنندگان را مىپذيرد و از گناهانشان مىگذرد، (1)و آنان را دوست دارد و به آنان مهر مىورزد. (2)پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز از خشنودى خداوند از توبهكنندگان خبر داد و فرمود:
«وَ لَيْسَ شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنْ مُؤْمِنٍ تَائِبٍ أَوْ مُؤْمِنَةٍ تَائِبَةٍ». (3)«نزد خداوند چيزى محبوبتر از مرد يا زن مؤمن توبهگر نيست.»
امام صادق عليه السلام نيز فرموده است: «خداوند به داوود پيامبر- كه بر پيامبر ما و خاندانش و بر او درود باد!- وحى فرستاد: اى داوود، هرگاه بنده مؤمن من گناهى كند و سپس از آن گناه برگشته، توبه نمايد و به هنگام ياد كردن از آن گناه از من شرم كند. او را بيامرزم و آن گناه را از ياد فرشتگان نگهبان اعمال ببرم و آن را به نيكى بدل كنم و از اين كار مرا باكى نيست كه من مهربانترين مهربانانم.» (4)زمانى مىرسد كه ثروتمندان امّت من براى تفريح به حج مىروند، و مردم عادى براى تجارت، و قاريان آنها براى خودنمايى و كسب عنوان و اعتبار، و فقراى امت من براى تكدّى و گدايى به حج مشرف مىشوند
نكته قابل توجه اينكه، حسن روى آوردن به توبه، محدود به زمان و مكان خاصّى نيست؛ توصيه پيشوايان معصوم عليهم السلام به گناهكاران اين است كه در انجام توبه شتاب كنند و از هرگونه تأخير در جهت تحقّق آن بپرهيزند.
على عليه السلام فرمود: «إِنْ قَارَفْتَ سَيِّئَةً فَعَجِّلْ مَحْوَهَا بِالتَّوْبَةِ»؛ (5)«هرگاه گناهى مرتكب شدى، با توبه در محو آن شتاب كن.»
امام جواد عليه السلام نيز مىفرمايد: «تَأْخِيرُ التَّوْبَةِ اغْتِرَارٌ وَ طُولُ التَّسْوِيفِ حَيْرَةٌ»؛ (6)«به تأخير افكندن توبه فريب و غفلت است و امروز و فردا كردن مايه حيرت و سرگشتگى.»
البته از بررسى برخى آيات و روايات چنين برمىآيد كه: پارهاى از اين زمانها و مكانها، بستر مناسبى براى عملى ساختن «توبه» است و نقش ارزندهاى در پذيرفته شدن آن دارد.
بىشك، درك موسم حج و حضور در ميقات و ديگر مشاهد مشرّفه، همچنين حالت ارزشمند محرم شدن و انجام طواف و غيره؛ از بهترين فرصتها براى روى آوردن مجرمان و گناهكاران به «توبه» است؛ زيرا طبق فرموده امير مؤمنان عليه السلام: «وَ أَدْنَى مَا يَرْجِعُ بِهِ مَنْ أَمَّهُ أَنْ يُغْفَرَ لَهُ مَا سَلَفَ»؛ (1)«كمترين دستاوردى كه زائر از حج مىآورد اين است كه گناهانش آمرزيده شود.»
بهطور يقين، دستيابى به اين ارمغان ارزشمند، مشروط به انجام توبه حقيقى از سوى حجگزاران است؛ بنابراين، ضرورى است زائران از اين فرصت استثنايى و مناسب، كه در اختيارشان نهاده شده، بهرهگيرند و از معاصى و گناهان پيشين خود پشيمان شوند و در صورت امكان، در صدد جبران آنها برآيند و در ادامه زندگىشان، عزمشان را بر پرهيز از نافرمانى پروردگار كريم قطعى كنند؛ يعنى تنها به رفتن به مكه و مدينه و پوشيدن لباس احرام و انجام ظاهرى مناسك و حضور فيزيكى در مشاهد مشرّفه دل خوش نكنند. اينجا است كه مىبينيم پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در فرازى از خطبه غدير (2)- كه آن را پس از بازگشت از حجةالوداع، در سرزمين غديرخم ايراد نمودند- خطاب به مردم اينگونه فرمودند:
«مَعَاشِرَ النَّاسِ حُجُّوا الْبَيْتَ بِكَمَالِ الدِّينِ وَ التَّفَقُّهِ وَ لَا تَنْصَرِفُوا عَنِ الْمَشَاهِدِ إِلَّا بِتَوْبَةٍ وَ إِقْلَاعٍ». (3)«اى مردم، با دين و فقه كامل حج بگزاريد و از مشاهد اين سفر برنگرديد مگر با توبه و كنده شدن از گناه.»
امام صادق عليه السلام نيز مىفرمايد:
«إِذَا أَرَدْتَ الْحَجَّ ... ثُمَّ اغْسِلْ بِمَاءِ التَّوْبَةِ الْخَالِصَةِ مِنَ الذُنُوبِ وَ الْبَسْ كِسْوَةَ الصِّدْقِ وَ الصَّفَا وَ الْخُضُوعِ». (4)«هنگامى كه قصد حج كردى، با آب توبه خالص، گناهانت را بشوى و لباس راستى و پاكى و خضوع و خشوع را بر تن كن.»
1) رهبر، محمدتقى، همراه با زائران خانه خدا، صص 38 و 39 مستدرك الوسايل، ج 8، ص 15، چاپ دوم، بهار 1375، نشر مشعر، تهران.
2) متن اين خطبه در كتاب «حج الأنبياء والأئمّة عليهم السلام، حيدر خزرجى، صص 229- 221 چاپ اول، محرم 1416 ق. نشر مشعر، تهران؛ از منابع مختلف حديثى شيعى و سنّى نقل گرديده است.
3) همان، ص 223
4) محمدى رىشهرى، محمد، الحجّ والعمرة في الكتاب والسنّة، صص 234 و 235، چاپ چهارم، 1384 ق. دارالحديث للطّباعة والنشر، قم.
3- «حسن خلق» (/ خوشخويى)
خصلت زيباى «حسن خلق»، از خصلتهاى نيك اجتماعى است كه تحسين همگان را به همراه دارد. هيچ فرد يا گروهى را نمىتوان يافت كه از صاحب اين خوى شايسته ستايش نكند.
در كتب اخلاقى و غير آن، آيات و روايات فراوانى در جهت تمجيد از آن نقل گرديده است؛ (1)براى نمونه، برخى از آنها را مرور مىكنيم:
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «الإسْلامُ حُسْنُ الْخُلْقِ»؛ (2)«اسلام، خوشخويى است.»
در بيان ديگرى فرمود: «حُسْنُ الْخُلُقِ نِصْفُ الدِّينِ»؛ (3)«خوى نيكو، نصف دين است.»
از روايت ديگر نبوى چنين برمىآيد كه: «در سراى قيامت، افرادى به جهت اخلاق نيكشان، به درجاتى بزرگ و منزلتى والا دست مىيابند؛ اگرچه در عبادت ضعيف و ناتوان باشند.» (4)در خبر ديگرى، از اميرمؤمنان عليه السلام چنين مىخوانيم: «حُسْنُ الْخُلْقِ رَأْسُ كُلِّ بِرٍّ»؛ (5)«نيكخويى، سرآمد همه نيكىهاست.»
در روايتى آمده است: «مردى به حضور پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آمد و گفت: مرا توصيهاى فرماييد كه از آن بهره گيرم»؛ از جمله سفارشهاى حضرت به آن شخص اين بود: «أَلْقِ أَخاكَ بِوَجْهٍ مُنْبَسِطٍ»؛ (6)«با چهره گشاده با برادرت برخورد كن.»
از بررسى آيات و روايات وارده در باب «حُسن خُلق»، چنين برمىآيد كه ضرورت پاىبندى به اين خصلت شايسته، امرى فراگير است و شامل تمام حوزههاى حيات اجتماعى (مانند: وطن، سفر، منزل، بازار، اداره و ...) مىشود؛ منتها رعايت آن در سفر، از اهميت بيشترى برخوردار است؛ اين است كه در احوالات پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آوردهاند:
در يكى از سفرهايشان (7)فرمودند: «مَنْ كانَ يسيء الْجوار فَلا يُصاحبنا»؛ (8)«كسى كه در مصاحبت و مجاورت، بد عمل مىكند با ما همراه و همسفر نشود.»
بهطور طبيعى، در كنگره عظيم حج (كه ملل مختلفى از جهان اسلام در آن حضور دارند و سالك اين سفر با مليتهاى گوناگونى مواجه و همراه مىشود)، پايبندى به «حسن خلق» ضرورىتر خواهد بود. به خصوص كه قرآن كريم بهطور صريح مىفرمايد:
... فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ .... (9)«سخنان زشت، لغو، فحش، فسق، فجور، مراء و جدال در حج جايگاهى (10)ندارد.»
1) حرّ عاملى، محمّد بن الحسن، وسايل الشيعه، ج 8 دوره 20 جلدى، صص 510- 503 چاپ دوم، 1386 ق. مكتبة الإسلامية، تهران، باب 104 «باب استحباب حسن الخلق مع الناس»؛ در خلال اين صفحات، تعداد 32 روايت در جهت فضيلت «حسن خلق» ذكر گرديد.
2) محمدى رىشهرى، محمد، منتخب ميزانالحكمة ج 1، ص 330، ش 1932 ترجمه حميدرضا شيخى، چاپ سوم، 1383، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، قم.
3) همان، ش 1933
4) همان، ش 1937
5) همان، ش 1935
6) حرّ عاملى، محمد بن الحسن، وسايلالشيعه، ج 8، ص 512، چاپ دوم، 1386 ق. مكتبة الإسلامية، تهران.
7) در كتاب «اخلاق و آداب در حج و زيارت»، تأليف محمدتقى رهبر، به نقل از مكارم الأخلاق ص 288 آمده: «در يكى از سفرهايى كه به حج مىرفتند، فرمودند: «من كان ...».
8) رهبر، محمدتقى، همراه با زائران خانه خدا، ص 29 مستدرك سفينة البحار، ماده «سفر»، ص 58، چاپ دوم، بهار 1375، نشر مشعر، تهران.
9) بقره: 197
10) جهت آشنايى بيشتر با تفسير واژههاى مذكور در اين آيه، به دو روايت منقول از امام صادق عليه السلام در كتاب «الحج والعمرة في الكتاب والسنّة»، ص 234، تأليف محمدى رىشهرى، محمد چاپ چهارم 1384 ق. دارالحديث للطّباعة والنّشر، قم مراجعه شود.
اين كلام نورانى پروردگار حاكى از آن است كه دستيابى حجگزار به ثواب و پاداش الهى، مشروط به اين است كه در طول سفر حج، فسق و فجور و جدالى از او سر نزند. اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«مَنْ حَج الْبَيْتَ فَلَمْ يَرْفُثْ وَ لَمْ يَفْسُقْ، خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ كَيَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ». (1)«كسى كه حج كند و مرتكب زشتى و فسق نگردد، از گناهانش پاك شود؛ چنانكه گويى از مادر متولد گرديده است.»
امام باقر عليه السلام نيز در اين باره مىفرمايد:
«مَا يُعْبَأُ بِمَنْ يَؤُمُّ هَذَا الْبَيْتَ إِذَا لَمْ يَكُنْ فِيهِ ثَلَاثَ خِصَالٍ: وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ، وَ حِلْمٌ يَمْلِكُ بِهِ غَضَبَهُ، وَ حُسْنُ الصَّحابَةِ لِمَنْ صَحِبَهُ». (2)«اعتنا نمىشود به كسى كه قصد خانه حق كرده، در حالى كه در او سه خلصت نيست:
ورعى كه او را از معاصى و گناهان بازدارد، حلمى كه او را بر غضبش چيره سازد، و رفتار خوش با كسانى كه همسفر او هستند.»
نكته قابل ذكر اينكه: در كتب روايى، در مورد تفسير حسن خلق و تعيين حد و مرز آن، اخبار گوناگونى آمده است؛ براى نمونه، به نقل چند روايت بسنده مىكنيم:
آنگاه كه از امام صادق عليه السلام پرسيده شد: حدّ و معناى حسن خلق چيست؟ آن بزرگوار در پاسخ فرمود:
«تُلِينُ جَانِبَكَ وَ تُطِيبُ كَلَامَكَ وَ تَلْقَى أَخَاكَ بِبِشْرٍ حَسَنٍ». (3)«حسن خلق اين است كه نرمخو و مهربان باشى، گفتارت پاكيزه و مؤدّبانه باشد و با برادرت با خوشرويى برخورد كنى.»
بىترديد، از مصاديق و مواردِ حسن خلق، تحمّل كردن ناسازگارى همسفر است. در خبرى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله چنين مىخوانيم:
«مَا اصْطَحَبَ اثْنَانِ إِلَّا كَانَ أَعْظَمُهُمَا أَجْراً وَ أَحَبُّهُمَا إِلَى اللَّهِ أَرْفَقَهُمَا بِصَاحِبِهِ». (4)«هرگاه دو نفر با يكديگر همسفر شدند، آن كس كه با ديگرى رفق و مدارا پيش گيرد، نزد خدا محبوبتر و پاداشش عظيمتر است.»
1) رهبر، محمدتقى، اخلاق و آداب در حجّ و زيارت، ص 15 احياء العلوم، ج 1، ص 246؛ چاپ اول، پاييز 1377، نشر مشعر.
2) محمدى رىشهرى، محمد، الحجّ في الكتاب والسنة، ص 229، چاپ چهارم، 1384 ق. دارالحديث للطّباعة والنشر، قم.
3) محمدى رىشهرى، محمد، منتخب ميزان الحكمة، ج 1، ص 330، ش 1944، ترجمه حميدرضا شيخى، چاپ سوم، 1383، سازمان چاپ و نشر دارالحديث، قم.
4) حرّ عاملى، محمد بن الحسن، وسايل الشيعه، ج 8، ص 302، چاپ دوم، 1386 ق. مكتبة الإسلامية، تهران.
4- سخاوت و بخشندگى
در آموزههاى وحيانى، خوى «سخاوت» و «بخشندگى»، خصلتى شايسته و مهم شناخته شده است. در اهميت آن همين بس كه در پارهاى از روايات برجاى مانده از معصومين عليهم السلام، از او بهعنوان «خوى خداوند» و «خلق انبياى الهى» ياد شده است. پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله فرمود:
«السَّخاءُ خُلْقُ اللَّهِ اْلأَعْظَم»؛ (1)«بخشندگى، خوى بزرگ خداوند است.»
امام صادق عليه السلام نيز فرمود:
«السَّخاءُ مِنْ أَخْلاقِ اْلأَنْبِياءِ ...»؛ (2)«بخشندگى، از اخلاق پيامبران است ....»
در كاوشهاى اجتماعى به اين نتيجه دست خواهيم يافت كه پاىبندى افراد به صفت نيك «سخاوت»، موجب محبوبيت آنان در نزد ديگران و سبب آراستگى خُلق و خوى آنان خواهد شد؛ امير مؤمنان عليه السلام در اين راستا مىفرمايد:
«السَّخاءُ يَكْسِبُ الْمَحَبَّةَ وَيُزَيِّنُ اْلأَخْلاقَ». (3)«بخشندگى، درستى مىآورد و خلق خوى را مىآرايد.»
لازم به يادآورى است، اگرچه سخىّ بودن در وطن همچون سخاوت در سفر، عملى پسنديده بهشمار مىآيد، ليكن بىترديد بروز اين خصلت در سفر (كه غالباً با مشكلات همراه است) امرى پسنديده خواهد بود. اينجا است كه مىبينيم پيشوايان معصوم عليهم السلام سخاوت در سفر را از نشانههاى مروت و جوانمردى دانستهاند. امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«إِنَّ مِنَ الْمُرُوءَةِ فِي السَّفَرِ كَثْرَةَ الزَّادِ وَ طِيبَهُ وَ بَذْلَهُ لِمَنْ كَانَ مَعَكَ». (4)«از نشانههاى جوانمردى در سفر، توشه فراوان و مطبوع برداشتن و بذل و بخشش آن به همسفران است.»
از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز اينگونه نقل شده است كه:
«مِنْ شَرَفِ الرَّجُلِ أَنْ يُطَيِّبَ زَادَهُ إِذَا خَرَجَ فِي سَفَرٍ». (5)«از شرافت مرد آن است كه چون به سفر رود، توشه خوب و پاكيزه بردارد.»
در بخشى از سروده بلند «ابن اعثم (/ ابن اعسم) كوفى» آمده است:
مِن شَرِفِ الإِنسانِ فِي الأَسفار تَطيبه الزّاد مَعَ الأكثار
وَلْيَدعُ عِنْدَ الْوَضْعِ لِلخوان مْن كانَ حاضِراً مِنَ الإخوان (1)
«از شرافت مرد در سفر اين است كه توشه مطبوع و فراوان بردارد، چون آن را بر سفر مىنهد، برادرانى را كه حضور دارند دعوت كند.»
اگرچه سخىّ بودن در وطن همچون سخاوت در سفر، عملى پسنديده بهشمار مىآيد، ليكن بىترديد بروز اين خصلت در سفر (كه غالباً با مشكلات همراه است) امرى پسنديده خواهد بود. اينجا است كه مىبينيم پيشوايان معصوم عليهم السلام سخاوت در سفر را از نشانههاى مروت و جوانمردى دانستهاند
سخاوت و بخشندگى، از توصيههاى مهمّ اخلاقى پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام به سالكان سفر عظيم حج و عمره است، بهطورى كه عمل ناپسند «اسراف» و ريخت و پاش- كه در ساير موارد زندگى امرى نامشروع و از گناهان كبيره شمرده شده- در سفر الهى «حج» و «عمره» مورد ترغيب قرار گرفته و عملى شايسته دانسته شده است (البته در حدّ معقول و مشروع و امكانات. گو اينكه افراد در طول اين سفر مهمّ مىبايست داراى طبعى بلند بوده و از خصلت زشت امساك و گدامنشى دورى جويند.
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«مَا مِنْ نَفَقَةٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ نَفَقَةِ قَصْدٍ وَ يُبْغِضُ الْإِسْرَافَ إِلَّا فِي الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ فَرَحِمَ اللَّهُ مُؤْمِناً اكْتَسَبَ طَيِّباً وَ أَنْفَقَ مِنْ قَصْدٍ أَوْ قَدَّمَ فَضْلًا». (2)
«پسنديدهترين نوع خرج كردن نزد خداوند، اقتصاد و ميانهروى است و خدا از اسرافكارى بيزار است، مگر در حج و عمره. خدا بيامرزد بندهاى را كه مال حلال و پاكيزه كسب كند و با رعايت اعتدال خرج كند و يا به ديگران بذل نمايد.»
در اوصاف امام چهارم صلى الله عليه و آله آوردهاند:
«وَ كَانَ يَقُولُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ لِقَهْرَمَانِهِ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَشْتَرِيَ لِي حَوَائِجَ الْحَجِّ، اشْتَرِ وَ لَا تُمَاكِسْ». (1)«سيد الساجدين عليه السلام به مسؤول تداركات خود توصيه مىفرمود كه هرگاه مىخواهد لوازم و مايحتاج حج را خريدارى كند، در خريدن خشكى نكند.»
و نيز در احوالات آن حضرت آوردهاند:
«هرگاه به قصد حجّ و عمره عازم مكه مىشدند، از بهترين خوردنىها چون بادام، شيرينى، قاووت ترش و شيرين همراه مىبردند.» (2)البته، سفر زيارت امام حسين عليه السلام از اين مورد مستثنى است. (3)پىنوشتها
حسين اوسطى
وظيفهاى مهم، براى همگان
از وظايف مهم تمامى افراد امّت اسلامى، آگاهى يافتن از حالات و ملكات و اعمال و سيره عملى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله است؛ زيرا قرآن كريم با صراحت مىفرمايد: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ .... (1)اگر بنا است رفتار و كردار اين مرد آسمانى و پيامبر عظيم الشأن سرمشق و الگو شود، بديهى است آگاهى پيدا كردن از حالات و رفتار ايشان، بر همگان لازم و ضرورى است.
خوشبختانه، تاريخ، سراسر زندگى حضرت را؛ از چگونگى برخورد ايشان در اندرونِ خانه تا صحنههاى كار و زار و از حالات نيمههاى شب و تنهايى ايشان تا برخورد با اجتماع و اصحاب و از دوران كودكىشان تا آنگاه كه سر مباركشان، در لحظات آخر عمر، در دامن على عليه السلام قرار گرفت و ... را ثبت كرده و نقطه ابهامى در اين رابطه وجود ندارد.
ابعاد وجودى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله
شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله، داراى ابعاد فراوانى است كه پژوهشگران و كارشناسان در طول تاريخ به بررسى بسيارى از اين ابعاد پرداخته و چهره درخشان و تابناك حضرت ختمى مرتبت را به جهانيان و يا صاحبان ايمان ارائه كردهاند و كتابهاى سودمندى در باره رسالت و نبوت و
1) احزاب: 21
معجزات حضرت و جنگهايى كه در زمان حيات ايشان به وقوع پيوسته و در رابطه با تاريخ زندگى ايشان از ولادت تا وفات، نامهها و خطبهها و كلمات قصار، كه از ايشان به يادگار مانده و سنتهاى حضرت در چگونگى لباس پوشيدن و غذا خوردن و راه رفتن و بالأخره در جهت اخلاقيات و ملكات ايشان و دهها موضوع ديگر نگاشتهاند و امروز بسيارى از آنها، به يادگار بهدست ما رسيده است. خداوند به تمامى آنها بهترين جزا را عنايت فرمايد!
بايد اعتراف كرد
انسانى كه از جهت معنويت و روحانيت، به سدرة المنتهى (1)رسيده و پرواز و معراجش او را به مقام دَنَا فَتَدَلَّى* فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى (2)
نشانده و خداوند بزرگى كه تمامى نعمتهاى دنيوى را قليل مىشمارد و مىگويد: ... قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ ... از اخلاق و ملكات و روحيات آن راد مرد عالم ملك و ملكوت با تعبير «عظيم» ياد مىكند، (3)قطعاً زواياى وجودى كشف نشدهاش فراوان است. چه زيبا فرمود آن يگانه مرد كلام و سخن؛ يعنى على عليه السلام در باره پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آنگاه كه از ايشان مىخواهند تا اخلاق پيغمبر را بر ايشان بشمارد و توصيف كند:
شما متاع دنيا را براى من بشماريد.
گفتند: نعمتهاى دنيا فراوان است و قابل شمارش نيست؛ همانگونه كه قرآن بيان نموده ... وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها ....
على عليه السلام فرمود: شما نعمتها و متاع دنيا را، كه قرآن از آن با تعبير «قليل» ياد مىكند و مىفرمايد: ... قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ ... نمىتوانيد براى من بشماريد، چگونه انتظار داريد من اخلاق محمدى را براى شما بشمارم و حال آنكه قرآن از آن به «عظيم» ياد نموده و فرمودهاند: وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ. (4)
اگر در بُعد اخلاق و ملكاتِ روحى پيامبر نتوانيم به انتها برسيم، آيا مىتوان به بُعد عرفان حضرت و يا مقام ولايت ايشان بهطور تمام و كمال پى برد؟
عالم ربّانى و فقيه و فيلسوف آيتاللَّه شيخ محمد حسين اصفهانى در مدح حضرت مىسرايد:
اى اصل قديم و عقل اقدم وى حادث با قديم توأم
در رتبه تويى حجاب اقرب بودى تو نبى و در گِل آدم
ملك و ملكوت در كف تست چون خاتمى اى نبىّ خاتم
از لطف تو شمّهاى است فردوس وز قهر تو شعلهاى جهنّم
قدّ ملك است در برت راست پشت فلك است در درت خم
فهم خرد و زبان گويا در وصف تو عاجزند و ابكم
فرمود بهشأنت ايزد پاك لَولاكَ لَما خَلقتُ الأفلاك
آرى، جا دارد كه صاحبان انديشه و فكر، در هر عصر و زمانى، در ابعاد وجودى اين شخصيت ملكوتى تلاش تازه بهعمل آورند و از زواياى وجودى آن حضرت و آن انسان كامل بهتر و بيشتر آشنا گردند و سپس اين اسوه و الگوى بشريت را در منظر و ديد جهانيان قرار دهند.
سال پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله
گرچه تمامى ملك و ملكوت و اماكن و ازمنه به بركت وجود آن موجودِ اشرف آفريده شده و از ذرّه تا دره و همه انس و جن و مَلَك، از سفره پربركت آن حضرت ختمى مرتبت بهرهمند هستند، اما امسال (سال 1385 خورشيدى) را مقام معظم رهبرى، «سال پيامبر اعظم» ناميد و اين اقدام مبارك باعث شد كه نويسندگان و گويندگان توجه مضاعفى به شخصيت والاى آن حضرت بنمايند و نگارنده هم مايل بودم از اين فرصت استفاده كنم و با قلم و فهم ضعيف خود، گوشهاى از اين صحنه پهناور را و شاخهاى از اين درخت طيبه را، كه ... أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ، (1)
به علاقهمندان معرفى كنم، شايد مورد قبول پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گيرد.
القاب پيامبر صلى الله عليه و آله در قرآن
مباحث و موضوعاتى كه در آيات قرآن در باره پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آمده، فراوان است، كه بايد در اين رابطه كتابها نوشت. آنچه در اين گفتار دنبال مىشود، القاب و اوصافى است كه قرآن به رسول مكرّم داده و حضرت را با اين القاب و اوصاف ياد نموده است، كه هريك از اينها بيانگر بخشى از وظايف رسالت و يا حاكى از مراحل تكاملى نفس حضرت مىباشد.
در آيه 45 سوره مباركه احزاب آمده است: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً
1) ابراهيم: 24
وَ نَذِيراً* وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً در اين آيه شريفه، بعد از آنكه سخن از نبوت و رسالت حضرت بهميان مىآيد و ايشان را بهعنوان يكى از انبياى الهى و رسولان معرفى مىكند، براى حضرت القاب و اوصافى را بيان مىكند:
الف) «شاهد»
ابتدااز ايشان باعنوان «شاهد» نام مىبرد. كلمه «شاهد» از جهت معناى لغوى، براى همگان واضح و روشن است؛ يعنى كسىكه حضور داشته و واقعه و حادثه را مشاهده كرده و از چند و چون آن كاملًا آگاه است. در قرآن سه مرتبه از حضرت به عنوان شاهد نام برده شده است:
آيه 45، سوره احزاب، كه اشاره شد.
آيه 8، سوره فتح: ... إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً ....
آيه 15، سوره مزّمّل: إِنَّا أَرْسَلْنا إِلَيْكُمْ رَسُولًا شاهِداً عَلَيْكُمْ ....
اكنون بايد ديد مراد از «شاهد» بودنِ پيامبر چيست و ايشان بر چه امرى شاهدند؟
على عليه السلام فرمود: شما نعمتها و متاع دنيا را، كه قرآن از آن با تعبير «قليل» ياد مىكند و مىفرمايد: ... قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ ...
نمىتوانيد براى من بشماريد، چگونه انتظار داريد من اخلاق محمدى را براى شما بشمارم و حال آنكه قرآن از آن به «عظيم» ياد نموده و فرمودهاند: وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ.
علامه طباطبايى در الميزان، ذيل آيه 143 بقره؛ وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً مىنويسد:
«مراد از شاهد بودن پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه: حضرت در دار دنيا تحمّل شهادت مىكند نسبت به اعمال مردم و در عالم آخرت اداى شهادت مىنمايد.» (1)آيا پيامبر صلى الله عليه و آله بر اعمال مردم آگاه است؟
در قرآن كريم، با صراحت آمده است: وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (2)
اين آيه شريفه به
تمامى افراد اخطار مىكند: اگر كارى را در خلوت و يا در عيان انجام دهيد، هم خداوند از آن آگاه است و هم رسول و فرستاده او و هم مؤمنان (/ ائمه اطهار عليهم السلام) (1)و سپس شما به عالم قيامت منتقل مىشويد و به كيفر اعمالتان بر مىخوريد. از جمله آيه: ... وَ سَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ ... نيز بهخوبى استفاده مىشود كه رؤيت اعمال در همين جهان و دنياى كنونى است و روايات فراوانى براى ما رسيده كه حاكى از همين حقيقت است:
«عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ: تُعْرَضُ الْأَعْمَالُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله أَعْمَالُ الْعِبَادِ كُلَّ صَبَاحٍ أَبْرَارُهَا وَ فُجَّارُهَا فَاحْذَرُوهَا وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى: اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ ....» (2)«ابو بصير از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه حضرت فرمود: اعمال و كارهاى بندگان؛ چه اعمال نيكوكاران و چه بدكاران، در صبحگاهان، بر پيامبر خدا عرضه مىشود. پس متوجه اعمال خود باشيد، و اين همان مطلبى است كه از آيه: اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ .... استفاده مىشود.»
«عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: مَا لَكُمْ تَسُوءُونَ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فَقَالَ رَجُلٌ: كَيْفَ نَسُوؤُهُ؟ فَقَالَ: أَ مَا تَعْلَمُونَ أَنَّ أَعْمَالَكُمْ تُعْرَضُ عَلَيْهِ، فَإِذَا رَأَى فِيهَا مَعْصِيَةً سَاءَهُ ذَلِكَ فَلَا تَسُوءُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ سُرُّوهُ». (3)«سماعه گويد: از امام صادق شنيدم كه مىفرمود: چرا پيامبرخدا را ناراحت مىكنيد؟
شخصى از امام پرسيد: چگونه ما پيامبر را ناراحت مىكنيم (و حال آنكه سالها است از رحلت آن حضرت مىگذرد)؟ امام صادق عليه السلام فرمود: اعمال و كردار شما بر حضرت عرضه مىشود و چون گناهان شما را مىنگرد، ناراحت مىشود. (بنابراين)، توجه داشته باشيد كه حضرت را ناراحت نكنيد، بلكه با اعمال خوب خود او را خشنود نماييد.» (4)پس معلوم شد كه پيامبر عظيم الشأن، شاهد بر اعمال ما بوده و از كارهاى ريز و درشت ما آگاه است. اين مطلب همانگونه كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله مقام والايى را به ثبت مىرساند، براى ما نيز يك اخطار به حساب مىآيد كه بدانيم غير از خداوند متعال، پيامبر خدا و امام زمان عليهما السلام نيز بر اعمال ما اشراف دارند و از آن آگاهاند. معناى وسيعتر و لطيفترى نيز براى «شاهد» بودنِ پيامبر خدا شده كه در فراز بعدى به آن مىپردازيم.
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله شاهد بر انبيا است
در تفسير آيه شريفه: فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلَاءِ شَهِيداً (1)
دو احتمال داده شده است:
«هولاء» برگردد به امّت اسلامى تا پيامبرخدا صلى الله عليه و آله همچون ديگر پيامبران، گواه و شاهد اعمال امت خود باشد؛ همانگونه كه اين مطلب پيشتر از آيه و روايات استفاده شد.
«هولاء» برگردد به گواهان و شاهدان امّتهاى پيشين؛ يعنى اى پيامبر اسلام، تو را گواه بر همه گواهان و انبياى گذشته قرار خواهيم داد. و در بعضى از روايات (2)به همين تفسير دوم اشاره شده و حضرت ختمى مرتبت را شاهد و گواه بر همه امتهاى قبل و انبياى گذشته معرفى مىنمايد.
بنابراين تفسير، مفهوم آيه اينگونه خواهد شد كه: هر پيامبرى در حال حيات و ممات، از طريق مشاهده باطنى و روحانى، ناظر احوال و اعمال امت خود مىباشد، ولى روح پاك پيامبر عظيم الشان ناظر همه امم پيشين و امت خويش مىباشد و لازمه اين نظارت و شهادت اين است كه، روح پيامبرخدا از آغاز خلقت آدم وجود داشته؛ زيرا دانستيم كه معنى و مفهوم شهود، آگاهى توأم با حضور است.
هر پيامبرى در حال حيات و ممات، از طريق مشاهده باطنى و روحانى، ناظر احوال و اعمال امت خود مىباشد، ولى روح پاك پيامبر عظيم الشان ناظر همه امم پيشين و امت خويش مىباشد و لازمه اين نظارت و شهادت اين است كه، روح پيامبرخدا از آغاز خلقت آدم وجود داشته است.
ب و ج) «مبشّر» و «نذير»
دو واژه «مبشّر» و «نذير» در قرآن كريم همواره و مكرراً با هم آمده است. اين دو وصف بر پيغمبر خدا اطلاق گرديده و گاهى تمام رسالت حضرت در اين دو عنوان منحصر شده است و مىفرمايد: وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا مُبَشِّراً وَ نَذِيراً؛ (3)
«ما تو را به رسالت مبعوث نكرديم مگر براى
اينكه مردم را بشارت دهى و نيز بترسانى» و حضرت نيز مدالى را كه بر سينه خود مىزند و خود را به آن عنوان معرفى مىكند- البته با لسان وحى- به همين دو عنوان است؛ ... إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. (1)
اگر به بسيارى از آيات قرآن بنگريد، خواهيد ديد كه يا مردم را از آينده وخيم خود مىترساند و يا آنها را به نعمتهاى ابدى بشارت مىدهد؛ مثلا پيام آيات زير انذار دهنده است:
«روزى كه مال و فرزندان سودى نمىبخشد، مگر كسى كه با قلب سليم بهپيشگاه خدا آيد.»
«به خاطر آوريد روزى را كه ستمكار دست خود را از شدت حسرت، به دندان مىگزد و مىگويد: اى كاش با پيامبر خدا راهى برگزيده بودم.»
«روزى خواهد آمد كه مجرمان از چهرههايشان شناخته مىشوند و آنگاه آنها را از موهاى جلو سر و پاهايشان مىگيرند (و به دوزخ مىافكنند).»
همانگونه كه پيام آياتى كه در پى مىآيد، بشارت دهنده است:
لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ .... (5)« (براى نيكوكاران در بهشت) خانه امن و امان نزد پروردگارشان خواهد بود.»
إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ* فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ. (6)
«به يقين پرهيزكاران در باغها و نهرهاى بهشتى جاى دارند (آن هم) در جايگاه صدق، نزد خداوند مالك مقتدر.»
«آنان كه ايمان بياورند و خود را اصلاح نمايند، نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مىشوند.»
و گاهى خداوند متعال پيامبرخدا را موظف مىكند كه بندگان را در امر خاصى بترساند و يا بشارت دهد؛ مثلًا به حضرت فرمان داده مىشود كه:
وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمِينَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ* يَعْلَمُ خائِنَةَ اْلأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ* وَ اللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَقْضُونَ بِشَيْءٍ إِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ. (1)
«مردم را از روز نزديك (روز قيامت) بترسان؛ هنگامى كه از شدّت وحشت دلها به گلوگاه مىرسد و تمامى وجود آنها مملوّ از اندوه مىگردد، براى ستمكاران دوستى وجود ندارد و نيز شفاعت كنندهاى كه شفاعتش مورد قبول شود نخواهد بود. خداوند چشمهايىكه به خيانت مىگردد و نيز آنچه را كه در سينهها پنهان مىدارند، مىداند، (سرانجام) خداوند بهحق قضاوت مىكند.»
در اين آيه شريفه مردم را مىترساند از:
روز قيامت به شما نزديك است.
در آن روز، مردم از وحشت جانشان به لب مىرسد.
قدرت فرياد ندارند تا بدين وسيله مقدارى عقده دل را خالى سازند.
ستمكاران نه دوستى خواهند داشت و نه شفاعت كننده.
حاكم و قاضى آن محكمه خداوندى است كه آگاه است به مخفىترين اعمال و يا افكار و خطورىكه در دل پنهان نمودهايد.
آن حاكم و قاضى بر موازين حق، حكم خواهد كرد. متقابلًا به حضرت دستور داده مىشود كه صاحبان ايمان و صالحان و شايستگان را بشارت به بهشت و جايگاهى كه از زير تختهاى آن نهرها در جريان است؛ وَبَشِّرْ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ .... (2)
آرى بسيارى از آيات قرآن، در مقام انذار و تبشير است؛ خواه با كلمه «أَنْذِرْ» و «بَشِّرْ» آغاز شود يا به مانند آياتى باشد كه اشاره شد.
و اگر به كلمات و دستورات پيامبر نيز دقت شود، خواهيم ديد كه روح اين فرامين، چيزى جز تبشير و انذار نخواهد بود. اگر مىفرمايد: «عَلَيْكَ بِصَلاةِ الَّليْلِ»، مىخواهد ما را متوجه آثار
زيباى آن عمل كند و چنانچه ما را از غيبت نهى مىكند، مىخواهد از نتايج و ثمرات تلخ آن برحذر بدارد.
پس بخش عظيمى از رسالت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله انذار مردم است. بلكه براساس مفاد بعضى از آيات، كه رسالت را منحصر در انذار و تبشير ساخته، بايد گفت: تمام وظيفه حضرت و رسالت ايشان ترساندن امت است از كارهاى ناشايست و بشارت دادن آنها است به نتايج كارهاى نيكو و اصولًا وظيفه تمامى رسولان الهى تبشير و انذار بود كه مىفرمايد: وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ .... (1)
تذكّر به مبلّغان و مرشدان دينى
همه مىدانيم كه وظيفه انبيا و نيز پيامبرخدا صلى الله عليه و آله ابلاغ دين و ترويج احكام است و ملاحظه شد كه آنها موظّف شدهاند با دو سلاح به كار خود ادامه دهند؛ انذار و تبشير. يعنى از يك سو مردم را بترسانند و از سوى ديگر به آنها بشارت دهند. چون وصول به كمال و پرواز به قلّه رفيع قرب الهى بهدست نمىآيد مگر با اين دو بال؛ يعنى «خوف» و «رجاء» و لذا اگر عالمان دين و مبلّغان شريعت بخواهند در مسير خود موفق باشند و به اهداف مقدسشان نايل آيند، بايد از راه انذار و تبشير حركت كنند و مردم را با دو بال خوف و رجاء، به سر منزل مقصود برسانند و از گرايش به يك سمت جداً خوددارى كنند.
د) «داعياً إلى اللَّه»
از حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله با عنوان «داعياً الى اللَّه» يعنى دعوت كننده به سوى اللَّه نام برده شده است. براى روشن شدن اين عنوان، كه يكى از القاب مهم پيامبر خدا است، مقدمهاى كوتاه مىآوريم:
قرآن كريم، سخن و كلام پيامبر خدا را براى همگان حجت و لازم الاتباع مىداند و بدون هيچ قيد و شرطى، به مردم فرمان مىدهد كه از ايشان اطاعت كنيد.
گاهى مىفرمايد:
«هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد چيزى جز وحى نيست.»
در جاى ديگر مىفرمايد:
«آنچه را پيامبر خدا براى شماآورده، بگيريد (و اجرا كنيد) و از آنچه نهى كرده، خوددارى نماييد.»
گاهى نيز امر مىكند به اطاعت و فرمانبردارى از پيامبر خدا، تا آنجاكه مىفرمايد:
«كسىكه اطاعت و فرمانبردارى از پيامبر كند، همانا اطاعت خداوند را نموده است ...»
وظيفه انبيا و نيز پيامبرخدا صلى الله عليه و آله ابلاغ دين و ترويج احكام است و ملاحظه شد كه آنها موظّف شدهاند با دو سلاح به كار خود ادامه دهند؛ انذار و تبشير. يعنى از يك سو مردم را بترسانند و از سوى ديگر به آنها بشارت دهند. چون وصول به كمال و پرواز به قلّه رفيع قرب الهى بهدست نمىآيد مگر با اين دو بال؛ يعنى «خوف» و «رجاء»
اكنون كه سخن و كلام او بر اساس خواستههاى دل و هواى نفس نيست و فرامين و دستوراتش همانند دستورات الهى است و نيز اطاعت از او بهمنزله اطاعت از خداوند است، پس بايد گفت: پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله با تمام وجود مردم را دعوت به اللَّه مىكند و يكى از ويژگىهاى انبياى عظام، كه آنها را از ديگران ممتاز مىسازد، اين است كه: مردم را به سوى خداوند دعوت مىكنند.
و به عبارت ديگر؛ مىخواهند مردم را ربّانى و الهى كنند و در حركات و سكنات آنها هرگز كلمهاى مشاهده نمىشود كه دال بر انّيت و منيت كند، حتى اگر گروهى پيدا شوند و بخواهند به آنها رنگ الوهيت بزنند، با صراحت تمام اين فكر و عقيده را مىكوبند و با آن مبارزه مىكنند.
به حضرت عيسى خطاب مىشود: اى عيسى، آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را به عنوان دو معبود انتخاب كنند؟ حضرت عيسى عرضه مىدارد: من حق ندارم چيزى را كه شايسته من نيست به مردم بگويم. من چيزى جز آنچه فرمان يافتهام به آنها نگفتهام و آن اين
بود كه: ... أَنْ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ ... (1)
«... خداوند را بپرستيد كه خداى من و شما خواهد بود.»
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از ابتداى بعثت، كه از كوه حِرا سرازير مىشود، فرياد بر مىآورد: «قُولُوا لا إِلهَ إِلَّا اللَّهِ تُفْلِحُوا» و در طول 23 سال رسالت خويش؛ در سفر و حضر و در جنگ و صلح، در فراز و فرودهايى كه پيش مىآمد، همواره منادى توحيد بوده و با هر نوع شرك و الحاد مقابله نمود.
درسى كه از لقب «داعياً إلى اللَّه» مىتوان گرفت
كسانىكه در كسوت روحانيت و عالمان دين قرار مىگيرند و مىخواهند راه انبيا را، در حدّ توان، پيش بگيرند، بايد بكوشند كه «داعى الى اللَّه» باشند و مردم را با خدا آشنا كنند و مهر و محبت الهى را در دل آنان جايگزين سازند و مروّج دين اسلام شوند كه شارع آن، ذات مقدس الهى است و اگر دعوت به سوى اللَّه باشد و هدف اعتلاى كلمة اللَّه، آثار بسيار خوبى خواهد داشت كه اكنون به برخى اشاره مىشود:
اولًا: اثرگذارى آن، در جامعه و افراد، زياد خواهد بود؛ زيرا فطرت انسانها بر اساس حق آفريده شده و پذيراى سخن حق خواهد بود.
ثانياً: هيچگونه اختلافى ميان مناديان حق وجود ندارد؛ زيرا منشأ اختلافات، خودخواهىها و خود پرستىها است. اگر هدف، اسلام و خدا و حق باشد و انسان ببيند كه هدف مقدسش بهدست فردى بهتر از خود، محقّق مىگردد، نه تنها ناراحت نمىشود، بلكه خوشحال نيز مىگردد.
گويند به حضرت آيتاللَّه العظمى حكيم، مرجع عالىقدر و فقيه بزرگ جهان تشيع، گفته شد: در فلان كشور و در فلان نقطه، طرفداران فلان آقا رساله شما را آتش زدهاند! ايشان بىدرنگ فرمودند: «ادفِنُوا الْحَكِيمَ وَ أحْيُوا اْلإسْلامَ»؛ «حكيم را زير خاك كنيد و اسلام را زنده بداريد.»
آرى، اين روح و اين شخصيت داعى الى اللَّه است و از خوديتها و منيتها بهدور.
ثالثاً: قرآن اينگونه افراد را، كه مردم را به سوى خدا مىخوانند، از بهترين كارها و دعوتها معرفى مىكند و مىفرمايد:
1) مائده: 117
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ. (1)
«كيست خوش گفتارتر از كسىكه دعوت به خدا مىكند و عمل صالح انجام مىدهد و مىگويد: من از مسلمانانم.»
ه) «سِراجاً مُنِيراً»
از حضرت رسول صلى الله عليه و آله تعبير به «سِراجاً مُنِيراً» نيز شده است؛ يعنى چراغ روشنى بخش.
پيش از توضيح و شرح اين عنوان، به دو نكته اشاره مىكنيم:
و در رابطه با پيامبر عظيمالشأن كلمه «منيراً» نيز بر «سراج» افزوده شده و پيامبر را به عنوان يك خورشيد تابنده، كه چشم هر بينندهاى را خيره مىكند، توصيف نموده است.
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه گفت: پروردگار متعال خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُكَ وَ عَلِيّاً نُوراً ...». (3)و نيز امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله إِذَا رُئِيَ فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاءِ رُئِيَ لَهُ نُورٌ كَأَنَّهُ شِقَّةُ قَمَرٍ».
حضرت را در شب تاريك بهصورت نور روشن؛ چون قرص ماه مىديدند. (4)گفتنى است در صدد آن نيستيم عنوان «سِراجاً مُنِيراً» را، كه در آيه شريفه به آن اشاره شده، با حقيقت محمديه، كه از آن تعبير به نور شده، منطبق سازيم، بلكه هدف تنها توجه دادن اذهان است به اين كه ذكر آن در اين مقام خالى از لطف نيست.
رسالت پيامبر اعظم همانند سراج منير
در صدر آيه مورد بحث، ملاحظه شد كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را به نبوّت و رسالت مخاطب
نموده، فرمود: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً ... و ظاهر آيه حكم مىكند كه اين اوصاف و عناوين، مربوط به مقام والاى نبوت و رسالت حضرت باشد. بنابراين، مىتوان گفت كه: مراد از «سراج منير» اين است كه: رسالت و نبوت حضرت ختمى مرتبت، بهقدرى واضح و روشن است كه اگر بخواهيم براى آن نظير و شبيهى بياوريم، بايد او را تشبيه كنيم به خورشيد تابان در وسط روز، كه براى هيچ كس نقطه ابهامى باقى نمىماند.
هرگاه نگاهى اجمالى به ابعاد رسالت پيامبر عظيم الشان، حضرت محمدبن عبداللَّه صلى الله عليه و آله بيندازيد تا ببينيد كه آيا نقطه ابهامى در عصر بعثت و نيز در اعصار بعد وجود داشته و دارد؟
چند نكته را خواهيد دانست:
«بگو اگر خدا مىخواست من اين آيات را بر شما نمىخواندم و خداوند از آن آگاهتان نمىكرد؛ چه اينكه مدتها پيش از اين، در ميان شما زندگى نمودم (و هرگز آيهاى نياوردم) آيا اين مطلب واضح را نمىفهميد؟»
آرى، اين آيه با كوتاهى عبارتش، برهانى قاطع و دليلى كوبنده را براى اثبات رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله در معرض ديد همگان قرار داده، مىفرمايد: اگر به وضع زندگى پيامبر در قبل از بعثت دقت كنيد، همانا در صدق رسالت ايشان هيچ شك و شبههاى براى شما باقى نخواهد ماند؛ به خصوص اگر به حالت «امّى» بودن حضرت توجه شود كه مورد قبول تمام مورخان
1) يونس: 16
است؛ او درس نخوانده، ليكن در ابعاد مختلف از مسائل اعتقادى و جزايى و كيفرى و اخلاقى و اجتماعى گرفته تا ديگر مسائل سخن گفته است، آنهم بهقدرى متقن و محكم كه تا امروز احكام و قوانين آن چشم صاحبان انديشه و كارشناسان را به خود خيره ساخته است.
نگار من كه به مكتب نرفت وخط ننوشت بهغمزه مسألهآموز صد مدرّس شد
1) مراجعه شود به آيات 88 سوره اسراء و 13 سوره هود و 37 سوره يونس و 23 سوره بقره و 33 سوره طور.
آيا در محافل علمى جهان و يا افراد عادى، كسى پيدا مىشود كه بگويد: چرا ظلم ممنوع است و يا چرا بايد به عدالت رفتار كرد؟ چرا شرب خمر و بازى قمار حرام است؟ و چرا بايد به پدر و مادر نيكى و احسان كرد؟
آرى، ويژگى مهم آيين اسلام و نيز بهترين و قاطعترين دليل براى صداقت و رسالت حضرت ختمى مرتبت، همين دستورات حيات بخش اسلام است و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله موظف مىگردد كه تمامى ملتها را دعوت به اسلام كند، آنهم از طريق توجه دادن آنان فقط به محرّمات اسلامى و مىفرمايد: قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ ... (1)
و نيز قرآن محتواى مكتب را به رخ انسانها مىكشد و مىفرمايد: ... يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اْلأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ .... (2)
حضرت مردم را به نيكى و خوبىها امر مىنمايد و از منكر و كارهاى زشت نهى مىكند. اشياى پاكيزه را براى آنها حلال مىشمرد و ناپاكىها را حرام مىنمايد و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر (مغز و فكر و دوش) آنها سنگينى مىكرد (از خرافات و رسومات دست و پاگير) بر مىدارد.
يك موعظه و بس!
توجه به تعاليم حيات بخش، مستدل و حكيمانه اسلام بهحدّى مهم و مطابق با عقول و انديشه بشرى است كه خداوند متعال براى هدايت بندگان خود، آنان را به يك جمله دعوت نموده و فقط به شنيدن يك موعظه و نصيحت فرا مىخواند و آن اين است كه:
«به پا خيزيد و اگر رفيق راه پيدا نكرديد، تنها حركت كنيد و افكار از پيش ساخته خود را كنار بزنيد و در دعوت و دستورات اين شخص (يعنى پيامبر خدا) انديشه كنيد و ببينيد آيا اين سخنان و كلمات يك فرد مجنون و بيمار است؟! يا سخنانى است كه با نداى فطرتها و حكم عقول و انديشهها مطابق است؟» (3)پيامبر واقعاً سراج منير است
در اين نوشتار، تنها به سه بُعد از ابعاد وجودى و رسالت حضرت اشاره شد كه عبارت بود از «وضع زندگى حضرت در قبل از بعثت، به ويژه درس نخواندن حضرت در نزد كسى» و
1) انعام: 151 و 152، طرح همين دو آيه و ارائه بعضى احكام اسلامى باعث شد كه اسعدبن زراه و به دنبال او، مردم مدينه به اسلام گرايش پيدا كنند كه حكايت آن مشهور است. مراجعه شود به تفسير نمونه، ج 6، ص 35
2) اعراف: 157
3) نك: سبا: 46، قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ ....
«معجزات فراوان پيامبر، كه از حد تواتر گذشته است، به خصوص وجود قرآن كريم، كه بزرگترين معجزه حضرت است و در منظر و مرآى همه جهانيان قرار گرفته است» و «محتواى مكتب و دعوت آن حضرت» كه هريك براى پىبردن به صداقت و رسالت پيامبر كافى است و هركدام از اين راهها، حجّت الهى را بر همگان تمام و راه عذر را مسدود مىسازد و لذا بايد گفت: پيامبرخدا به حق، سراج منير و آفتاب جهان تابى است كه پى بردن به حقانيت او، براى همگان ميسور است و او خورشيد تابانىاستكه براى همگان، راه را از چاه مشخص مىسازد.
خداوند متعال براى هدايت بندگان خود، آنان را به يك جمله دعوت نموده و فقط به شنيدن يك موعظه و نصيحت فرا مىخواند و آن اين است كه: «به پا خيزيد و اگر رفيق راه پيدا نكرديد، تنها حركت كنيد و افكار از پيش ساخته خود را كنار بزنيد و در دعوت و دستورات اين شخص (يعنى پيامبر خدا) انديشه كنيد و ببينيد آيا اين سخنان و كلمات يك فرد مجنون و بيمار است؟! يا سخنانى است كه با نداى فطرتها و حكم عقول و انديشهها مطابق است؟»
و نيز بايد گفت: همانگونه كه خورشيد در فجر صادق تنها يك رَگه روشنايى در افق ايجاد مىكند و هر چه مىگذرد روشنايى آن زيادتر و بالاخره چهره خورشيد پديدار مىشود و تا نقطه نهايى به بالاى آسمان صعود مىكند و آفتاب آن جهان شمول مىشود، در رابطه با پيامبرخدا نيز بايد گفت: هر چه از زمان بعثت مىگذرد، بر پيروان مكتب او و نيز بر عظمت و جلال آيين او افزوده مىگردد و امروز نزديك به يك چهارم تمامى افراد روى زمين مىگويند: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» و همانگونه كه نور خورشيد با دشمنى اين و آن از جلوه نمىافتد، نور رسالت محمدى نيز هرگز از جلوه و جلوات خود ساقط نمىشود و دشمنان نتوانستهاند اين نور الهى را به خاموشى بكشانند. البته بدخواهان در طول تاريخ، به شكلهاى گوناگون، در صدد اضمحلال و نابودى اين مكتب و نداى الهى برآمدهاند، اما خداوند خبر
داده است كه آنها هرگز نمىتوانند اين نور را خاموش سازند، بلكه روز به روز، خداوند بر جلال و عظمت اين نور و نام پيامبر خدا و مكتب اسلام مىافزايد.
مولانا گويد:
هركه بر شمع خدا آرد پفو شمع كى ميرد، بسوزد پوز او
كى شود دريا ز پوز سگ نجس كى شود خورشيد از پف منطمس
يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً* وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً.
سيره عملى
«سيره» در لغت، به معناى سنّت، روش، مذهب، هيأت، حالت، طريقه و مانند اينها است و نيز مىتوان آن را نوع و سبك رفتار معنا كرد. (1)مورّخانى كه در شرح حال پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كتاب نوشتهاند، عنوان نوشته خود را «سيرة النبى» گذاشتهاند و شايد نخستين رشته تاريخى، كه مورد توجه مسلمانان قرار گرفت، همين «علم السيره» باشد. به نظر مىرسد آنها مىخواستند سبك و رفتار يا رفتارشناسى پيامبر را بيان كنند، اما به صرف رفتار قناعت كردند. (2)قرآن كريم، پيامبر صلى الله عليه و آله را «اسوه حسنه» معرفى مىكند:
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً (3)
«همانا پيامبر خدا براى شما نمونه نيكويى است، براى هر كس كه اميد به خدا و روز جزا دارد و بسيار ياد خدا مىكند.»
از نظر اسلام، پيامبر صلى الله عليه و آله الگويى براى پيروى عملى است. نمونهاى كه روشهاى عملى او در همه شؤون فردى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و روابط بين الملل قابل دستيابى و پيروى براى مسلمانان است و از آنجا كه اسلام آخرين دين الهى است؛ لازم است، امت مسلمان نمونهاى تمام عيار و
قابل پيروى براى همه زمانها، در تمام دورانها باشد.
رفق و مدارا، سيره عملى پيامبراسلام صلى الله عليه و آله
رفق و مدارا، از امورى است كه در سيره اجتماعى پيامبر صلى الله عليه و آله؛ چه در بُعد داخلى و چه در بعد بين المللى، اهميت بسيار داشته است. همين امر موجب اصلاح جامعه، روابط و مناسبات اجتماعى بود. در غير اينصورت، زمينهاى براى هدايت و تبليغ رسالت به وجود نمىآمد. خداى متعال از خوشخويى و مداراى پيامبر، اينگونه تمجيد مىكند:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ ....
«به بركت رحمت الهى، در برابر مردم نرم و مهربان شدى، و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مىشدند.
پس آنها را ببخش و برايشان آمرزش بخواه ...»
رحمت و مهر او، بهگونهاى فراگير بود، با كسانى كه سالها با او دشمنى كرده بودند؛ مانند مشركين قريش، با گذشت برخورد كرد. در روز فتح مسالمتآميز و بدون خونريزى مكه، شخصى اين جمله را تكرار مىكرد كه:
«اليَوم يَوم الْمَلْحَمَة، اليَوم تَستحلّ الْحرمة».
«امروز روز كشتار، جنگ و انتقام است، امروز روز شكسته شدن حرمتهاست.»
پيامبر رحمت، در برابر و در ردّ اين شعار، اين جمله را فرمود:
«اليَوم يَوم المَرحمة»؛ «امروز روز رحمت و مهربانى است.»
بدين ترتيب، آن حضرت، جلو هرگونه خشونت و تندى در مقابل مخالفان اسلام را گرفته، نگرانى و ترس مشركين قريش را برطرف ساخت و به آنان فرمان داد:
«إذهَبُوا فأنتم الطلقاء»؛ «برويد كه همگى آزاديد.» (1)پيامبر صلى الله عليه و آله پيامآور رحمت و محبت
خداى تعالى، رسول گرامى اسلام را رحمتى فراگير و عام معرفى كرد، كه رحمت او شامل همه انسانها؛ اعم از مسلمان و غير
1) ابى جعفر محمدبن الجرير الطبرى، تاريخ الطبرى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت: روائع التراث العربى، بىتا، ج 3، ص 56
مسلمان مىشود:
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ. (1)
«ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.»
آرى، پيامبر رحمتى است براى همه و آن حضرت در حفظ منافع و تأمين سعادت اين جهانى و آن جهانىِ همگان حريص است. خداوند رحمان، در بيان شدت شفقت و مهربانى آن بزرگوار خطاب به تمام بشر فرموده است:
لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ. (2)
«گويى مىخواهى جان خود را از شدت اندوه از دست بدهى، به خاطر اينكه آنها ايمان نمىآورند.»
در اينجا مىبينيم كه تأسف، دلسوزى و غمخوارى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نسبت به كفار و منكران حق و علاقهمندى آن حضرت به سعادت و نجات بندگان، تا چه حد كار را بر وى تنگ كرده است كه خداى تعالى او را تسليت داده و از وى دلجويى كرده است تا مبادا از شدّت اندوه و اهتمام به حال آنها، قالب تهى كند؛ زيرا آن حضرت همه آدميان را، بدون استثنا، همچون فرزندان دلبند و پاره تن خود مىدانست و خير و هدايت همهشان را مىخواست و چون مىديد كه به راه گمراهى و هلاكت مىروند، سخت اندوهگين مىشد، همانگونه كه پدرى مهربان از هلاكت وتباهى فرزندانش دچار اندوه مىشود.
و پيامبر صلى الله عليه و آله، خود را مظهر تام رحمت و محبت الهى شناسانده، مىفرمايد:
«إِنَّما بُعِثْتُ رَحمة»؛ (3)«همانا من، رحمتى (فراگير) برانگيخته شدهام.»
سيره پيامبر صلى الله عليه و آله، سيره تربيت عملى انسان است و اين تربيت در برترين و كاملترين جلوهاش، در رفتار ائمه هدى عليهم السلام كه غير قابل تفكيك از سيره پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد، تجلّى پيدا كرده است. بنابراين، در اين مبحث، علاوه بر سيره پيامبر صلى الله عليه و آله، به سيره امامان معصوم عليهم السلام نسبت به پيروان اهل كتاب نيز اشاره مىشود.
گفتار اول- سيره عملىِ پيامبر صلى الله عليه و آله در نگاهى كلى
هنوز چند سالى از آغاز رسالت نگذشته بود كه آوازه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سراسر گيتى طنين انداز شد. دعوت اسلامى، همه سرزمين عرب را فراگرفت و
از آنجا به نقاط ديگر سرايت كرد.
هيأتهاى مذهبى و قومى از نقاط مختلف به مدينه، پايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان مىآمدند و آزادانه به تفحّص و گفت وگو مىپرداختند و گروهى نيز آزادانه به دين اسلام مشرّف مىشدند. پيامبر صلى الله عليه و آله در عين بيان دستورات الهى و دعوت همگان به حق، نهايت تواضع و فروتنى را نسبت به آنان اعمال مىكرد. خانهاى در مدينه جهت پذيرايى از ميهمانان اختصاص داد و برخى از ميهمانها با سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله در منزل بعضى از اصحاب پذيرايى مىشدند. وقتى مسيحيان به ديدنش مىآمدند، حضرت ردايش را مىگسترد و ايشان را بر آن مىنشاند. به امپراتور رم و ايران نامه مىنويسد و نام خود را بر نام آنان مقدم مىدارد و از آنان مىخواهد كه يا مسلمان شوند و يا لا اقل از جلو او كنار روند تا بتواند مذهبش را ميان ملتها تبليغ نمايد.
پيامبر صلى الله عليه و آله خواستار تحقّق شرايطى است كه ملتها بتوانند در انتخاب مكتب و جهانبينى خاص خويش، تصميم بگيرند و در صورت روشن شدن حق، آزادانه عقيده توحيدى را بپذيرند و جز خداى يگانه را نپرستند و تسليم خواست و اراده او نشوند.
لازمه اين رسالت آن است كه با قدرتهاى سلب كننده آزادى ملتها كه مانع تحقيق و پژوهش و گرايش به آيين الهى مىشوند، مبارزه شود.
پيامبر همه آدميان را، بدون استثنا، همچون فرزندان دلبند و پاره تن خود مىدانست و خير و هدايت همهشان را مىخواست و چون مىديد كه به راه گمراهى و هلاكت مىروند، سخت اندوهگين مىشد، همانگونه كه پدرى مهربان از هلاكت وتباهى فرزندانش دچار اندوه مىشود
پيامبر صلى الله عليه و آله در نامههايش به رؤساى دولتهاى معاصر خويش، به قبول رسالت آن حضرت و گرويدن به آيين اسلام را خواستار مىشد و در مواردى به بقاى مُلك و سلطنت آنان تصريح و تداوم حاكميت آنان بر قلمرو سرزمين خويش را تضمين مىكرد. آن حضرت، نتيجه سرپيچى آنان از اين دعوت الهى را مجازات اخروى مىدانست؛ مثلًا در نامهاش به پادشاه ايران و يا قيصر روم، مىفرمايد: اگر اين دعوت را نپذيرى، گناه ملّت مجوس و يا مردم مصر و ... به گردن تو خواهد بود؛ چه اينكه با نپذيرفتن اسلام از سوى سلاطين، مردم اين
سرزمينها نيز از آزادى عقيدتى و گرويدن به اسلام محروم مىماندند.
سيره پيامبر صلى الله عليه و آله گرفته شده از قرآن كريم است، كه حقّ حيات و رسميت جوامع مختلف را به صراحت تضمين مىكند. او در روابط بين الملل با ملل غير مسلمان بسيار آزاد منشانه برخورد مىكرد؛ مثلًا وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله نمايندگان جامعه نصاراى نجران را به حضور پذيرفت، اعتقاد ايشان به الوهيت مسيح را سرزنش كرد و آنان را به قبول دين اسلام فراخواند. با اين وجود، آنها را به قبول اسلام مجبور نكرد، بلكه بهعكس، به آنان اجازه داد براى عبادت به آيين خويش، از مسجد مدينه استفاده كنند. (1)رويه مسالمتآميز پيامبر صلى الله عليه و آله با مخالفان سبب شد كه افراد، گروهها و هيأتهاى مذهبى فراوانى، آزادانه به مدينه مهاجرت نمايند. برخى از اين هيأتها، به نمايندگى از پادشاهان؛ مانند پادشاه حبشه و شاهان حِميَر، به مدينه اعزام شده بودند. در تاريخ حدود چهل هيأت مذهبى يا سياسى آمده است كه مدينه، شهر پيامبر صلى الله عليه و آله پذيراى آنان بوده است. (2)اهل كتاب كيانند؟
ضرورى است هنگام بحث درباره رابطه دولت اسلامى با پيروان مذاهب آسمانى، روشن شود كه مراد از اهل كتاب كيانند و آيا روابط مسالمتآميز اسلام، شامل غير اهل كتاب هم مىشود يا نه؟
از نظر اسلام و قرآن كريم، يهوديت، مسيحيت، صابئين، از اديان آسمانى بوده و به عنوان دين توحيدى تلقى مىشوند و از اصالت و حقانيت ذاتى برخوردارند. لذا، اسلام آنها را به عنوان «اهل كتاب» و آيين آسمانى، به رسميت مىشناسد، هر چند نسبت به تعاليم آنها نظريات اصلاحى نيز دارد. قرآن كريم در دو مورد از اديان توحيدى نام برده است:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ اْلآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. (3)
«كسانى كه (به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله) ايمان آورده و آنانكه به آيين يهود گرويدهاند و نصارى و صابئان (پيروان يحيى) هرگاه به خدا و روز رستاخيز ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، پاداششان نزد پروردگارشان مسلم است؛ و هيچگونه ترس و اندوهى براى آنان نيست».
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ. (1)
«همانا كسانى كه ايمان آوردهاند و يهود و صابئان (ستاره پرستان) و نصارى و مجوس و مشركان، خداوند در ميان آنان روز قيامت داورى مىكند؛ (و حق را از باطل جدا مىسازد؛) خداوند بر هر چيز گواه (و از همه چيز آگاه) است.»
با توجه به اين دو آيه، اهل كتاب شامل يهوديت، مسيحيت و صابئين است. با اين حال، روابط مسالمتآميز و صلح جويانه مسلمين تنها با اهل كتاب نيست؛ بلكه شامل غير مسلمانان از غير اهل كتاب، كه مزاحمتى براى كشورهاى اسلامى ايجاد نمىكنند، نيز مىشود.
گاه تصوّر مىشود كه غير مسلمانان تنها به دو گروه تقسيم مىشوند: «اهل ذمه» و «محاربين»؛ يعنى گروهى با مسلمانان پيمان همزيستى مسالمتآميز دارند و گروهى در حال جنگ و نبرد هستند. بنابراين، هر كس اهل ذمه نيست، محارب است و جان و مالش محترم نيست. ولى غير مسلمانان حداقل چهار گروهاند:
اهل ذمه؛ اقليتهايى هستند كه در داخل كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند و مشمول قوانين آن كشورند و حكومت اسلامى متعهد است جان، مال و ناموس آنها را حفظ كند و از حقوق آنان دفاع نمايد. آنها مالياتى به حكومت اسلامى مىپردازند كه همان ماليات را مىتوان به جاى ماليات «جزيه» حساب كرد؛ زيرا «جزيه» از ماده «جزاء» به معناى چيزى است كه حكومت اسلامى به عنوان هزينه و پاداش دفاع از آنها مىگيرد.
محارب؛ گروهها يا كشورهايى هستند كه با مسلمانان در جنگ و ستيزند و از هيچگونه كار شكنى بر ضدّ آنان كوتاهى نمىكنند. اينها كافران حربى هستند كه مسلمانان هيچگونه تعهدى در مقابل آنها ندارند.
معاهد؛ غير مسلمانانى هستند كه با دولت اسلامى مناسبات دوستى دارند. سفير مبادله كرده، گاه پيمانهاى تجارى، اقتصادى و فرهنگى دارند و يا از طريق سازمانهاى بينالمللى در برابر يكديگر تعهدهايى سپردهاند. همه اينها مصداق «معاهده» است و بايد طبق تعهداتى كه دولت اسلامى با آنها بهطور مستقيم يا غير مستقيم، از طريق سازمانهاى بين المللى
1) حج 22: 17
دارد، رفتار نموده و احترام متقابل را رعايت نمايند.
قرآن كريم نه تنها از مجادله و آزار و اذيت اينان نهى مىكند. (2)بلكه اجازه داده است از طعام و غذاى آنان استفاده كرده، و با زنان اهل كتاب ازدواج نمايند:
الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ ....» (3)
«امروز چيزهاى پاكيزه براى شما حلال شده؛ و (همچنين) طعام اهل كتاب، براى شما حلال است؛ و طعام شما براى آنان حلال؛ و (نيز) زنان پاكدامن از مسلمانان، و زنان پاكدامن از اهل كتاب، حلالاند؛ هنگامى كه مَهر آنان را بپردازيد و پاكدامن باشيد؛ نه زناكار، و نه دوست پنهانى و نامشروع گيريد ...»
لزوم رعايت قلمرو تحقيق
پيشتر دانسته شد كه اسلام به حقوق اديان آسمانى اعتراف دارد و آنان را به رسميت مىشناسد. البته اين نوع اعتراف، هرگز منافاتى با تحقيق و جستجو از آيين حق و تطبيق مفاهيم و تعاليم اديان و پيروى از بهترين آن ندارد. به عبارت بهتر، قلمرو پژوهش و بررسى از آيين، غير از حوزه حقوقى و قوانين مدنى است، كه اولى مورد دقت، فحص و بررسى و دومى محل مسامحه، اهمال و سهلگيرى است. آنچه از سيره پيامبر صلى الله عليه و آله مورد بحث قرار مىگيرد، مربوط به حوزه حقوقى، روابط و مناسبات
با غير مسلمانان است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در برخورد با پيروان اديان، جانب قانون و رفتار نيكو را در پيش مىگرفتند. در عين حال اعلام مىكردند كه رستگارى در گرو اعتقاد به اسلام و عمل صالح است. (1)إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ اْلإِسْلامُ .... (2)
«دين در نزد خدا اسلام و (تسليم بودن در برابر حق) است.»
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ اْلإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ. (3)
«و هركس جز اسلام (و تسليم در برابر حق) آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است.»
با اين وجود، دين اسلام جدا و بدون ارتباط با اديان گذشته نيست. رسالت اسلام مشتمل بر مبادى و اصول اديان پيشين بوده و آن چيزى است كه بشر كنونى تا روز قيامت بدان نياز دارد. از اصول اساسى اسلام تصديق اديان الهى و تمام پيروان پيشين است. (4)شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى .... (5)
«آيينى را براى شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده بود و آنچه را بر تو و حى مىفرستاديم و به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرديم ...»
دعوت اسلام به توحيد، دعوت تازهاى نيست، دعوت تمام پيامبران اولوا العزم است. نه تنها اصل توحيد، بلكه تمام اصول دعوت انبيا در مسائل بنيادى در همه اديان آسمانى يكى بوده است. از اين رو، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در سيره عملى و در روابط خود با پيروان اهل كتاب، به اين اصول مشترك دعوت مىنمايد.
قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ. (6)
«بگو، اىاهل كتاب، بياييد بهسوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم، و بعضى از ما، بعضى ديگر را غير از خداى يگانه به خدايى نپذيرد. هرگاه (از اين دعوت) سرباز زنند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم!»
الف) نامههاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به زمامداران جهان
رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله رسالتى جهانى و براى همه مردم دنيا است. آن حضرت، از همان روزهاى نخست بعثت، اعلام كرده بود كه بهزودى رسالت در همه جا گسترده خواهد شد و گنجهاى قيصر و كسرى به زير سلطه اسلام در خواهد آمد. (1)دعوت اسلام به توحيد، دعوت تازهاى نيست، دعوت تمام پيامبران اولوا العزم است. نه تنها اصل توحيد، بلكه تمام اصول دعوت انبيا در مسائل بنيادى در همه اديان آسمانى يكى بوده است. از اين رو، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در سيره عملى و در روابط خود با پيروان اهل كتاب، به اين اصول مشترك دعوت مىنمايد.
هنگامى كه اسلام در سرزمين حجاز به اندازه كافى گسترش يافت، پيامبر صلى الله عليه و آله نامههاى متعددى براى زمامداران بزرگ آن عصر فرستاد و در قسمتى از اين نامهها، به قدر مشترك ميان اديان آسمانى؛ يعنى «توحيد» دعوت كرد كه به بعضى از اين نامهها اشاره مىشود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، من محمّدبن عبداللَّه إلى المُقَوقس عظيم القبط. سلام عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى؛ أمّا بعد، فإنّي أدعوك بدعاية الإسلام أسلم تسلم، يؤتك اللَّه أجرك مرّتين فإن تولّيت فإنّ عليك إثّم القبط، و يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ». (2)
«به نام خداوند بخشنده بخشايشگر، از محمد فرزند عبداللَّه، به مقوقس بزرگِ قبطيان. درود بر پيروان حقّ باد! من تو را به اسلام دعوت مىكنم. اسلام را بپذير تا سالم بمانى. خداوند به تو دو بار پاداش دهد- يكى براى ايمان آوردنت و ديگر، براى كسانى كه از تو پيروى كرده، ايمان مىآورند- و اگر از قانون اسلام سرباز زنى، گناه قبطيان بر تو خواهد بود؛ اى اهل كتاب، ما شما را به يك اصل مشترك
دعوت مىكنيم؛ به اين كه غير از خداوند يگانه را نپرستيم و كسى را شريك او قرار ندهيم و نبايد بعضى از ما، بعضى ديگر را به خدايى بپذيرد و هرگاه آنان از آيين حق سر بر تابند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم.»
«مقوقس» زمامدار مصر از طرف «هِرقل» پادشاه روم بود و «قبطىها» نژادى بودند كه در مصر زندگى مىكردند.
مقوقس، فرستاده پيامبر صلى الله عليه و آله را تكريم و احترام نمود و به نويسنده خود فرمان داد نامهاى به عربى به اين مضمون براى پيامبر صلى الله عليه و آله بنويسيد:
«به محمد فرزند عبداللَّه، از مقوقس، بزرگِ قبطيان، درود بر تو، من نامه تو را خواندم و از مقصدت آگاه گرديدم و حقيقت دعوت تو را دريافتم. من مىدانستم كه پيامبرى ظهور خواهد كرد ولى تصوّر مىنمودم او از نقطه شام برانگيخته مىشود. من مَقدم فرستاده تو را گرامى داشتم.» (1)سپس در پايان نامه، به هدايايى كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاده بود، اشاره كرد و نامه را با جمله: «سلام بر تو» ختم نمود.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، من محمّد رسول اللَّه عبده و رسوله إلى هرقل عظيم الروم و سلام عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى أمّا بعد فإنّي أدعوك بدعاية الإسلام أسلم تسلم، يؤتك اللَّه أجرك مرّتين؛ فإن تولّيت فإنّ عليك إثم اليريسين و يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُون». (2)
«از محمد فرزند عبداللَّه به هرقل بزرگ و پادشاه روم. درود بر آنانكه پيروى از حق كنند. تو را به اسلام دعوت مىكنم. اسلام آور تا در امان و سلامت باشى. خداوند به تو دو پاداش دهد- يكى پاداش ايمان خود و ديگر پاداش كسانى كه به پيروى تو ايمان مىآورند- اگر از آيين اسلام روى گردانى، گناه اريسيان- نژاد رومى و جمعيت كارگران- نيز بر تو خواهد بود.
اى اهل كتاب، ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مىكنيم كه غير از خدا را نپرستيم، كسى را شريك او قرار ندهيم و بعضى از ما بعضى ديگر را به خدايى
نپذيرد. هر گاه آنان از آيين حق سر بر تابند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم.»
قيصر روم پس از دريافت نامه، آن را گشود. ابتداى نامه كه با «بسم اللَّه» آغاز شده بود، توجه او را به خود جلب كرد و گفت:
من غير از نامه «مسلمين» تاكنون چنين نامهاى نديدهام. پس مترجم خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه كند.
زمامدار روم از خصوصيات پيامبر كسب اطلاع نمود؛ پيامبرى از خانواده اصيل، پيش از آنكه ادعاى نبوت كند، از دروغ پرهيز داشت. پيروان او رو به فزونى هستند. طبقه اشراف با او مخالفاند و افراد عادى و متوسط خواهان وى هستند. سپس قيصر روم گفت: «اگر اين گزارشها صحيح باشد، حتماً او پيامبر موعود است. من اطلاع داشتم كه چنين پيامبرى ظهور خواهد كرد ولى نمىدانستم كه از قريش خواهد بود. من حاضرم در برابر او خضوع كنم و به عنوان احترام، پاى او را شستشو دهم. من پيش بينى مىكنم آيين و حكومت او سرزمين روم را خواهد گرفت». (1)آنگاه قيصر، فرستاده پيامبر صلى الله عليه و آله را خواست، او را احترام كرد. پاسخ نامه پيامبر صلى الله عليه و آله را نوشت و هديهاى نيز فرستاد و علاقه خود را نسبت به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن نامه منعكس نمود.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، من محمّد رسول اللَّه إلى النجاشي عظيم الحبشة، سلام عليك، فَإنّي أحمد اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ ...، و أشهد أنّ عيسى ابن مريم روح اللَّه وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ البتول الطيّبة الحصينة فحملت بعيسى، فخلقه من روحه و نفخه كما خلق آدم بيده و إنّي أدعوك إلى اللَّه وحده لا شريك له و الموالاة على طاعته و أن تتبعني و تؤمن بالذي جاءني فإنّي رسول اللَّه و إنّي أدعوك و جيرتك إلى اللَّه عزّ و جلّ، و قد بلغت و نصحت فاقبلوا نصيحتي وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى». (2)
«به نام خداوند بخشنده مهربان، نامه ايست از محمد پيامبر خدا به نجاشى زمامدار حبشه. درود بر شما! من خدايى را كه جز او خدايى نيست ستايش مىكنم. خدايى كه از عيب و نقص منزه
است، و بندگان فرمانبردار او از خشم او در امانند، و او به حال بندگان ناظر و گواه است، گواهى مىدهم كه عيسى فرزند مريم، روحى ازجانب خدا و كلمه ايست كه در رحم مريم زاهد و پاكدامن قرار گرفته است. خداوند با همان قدرت و نيرويى كه آدم را بدون پدر و مادر آفريد، او را نيز بدون پدر در رحم مادرش پديد آورد. من تو را به سوى خداى يگانه كه شريك ندارد دعوت مىكنم، و از تو مىخواهم كه هميشه مطيع و فرمانبردار او باشيد و از آيين من پيروى نماييد؛ ايمان به خدايى آوريد كه مرا به رسالت خود مبعوث فرمود. زمامدار حبشه آگاه باشد كه من پيامبر خدا هستم. من شما و تمام لشكريانت را به سوى خداى عزيز دعوت مىكنم؛ و من به وسيله اين نامه و اعزام سفير به وظيفه خطيرى كه برعهده داشتم عمل كردم و تو را پند و اندرز دادم، بنابراين اندرز مرا قبول كن. درود بر پيروان هدايت.»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عنايت ويژهاى به زمامدار حبشه داشت. چون اين زمامدار مسيحى، مسلمانان را، كه از شرّ كفار مكه در آزار و اذيت بودند، در كشور خود پناه داد و حمايت خاص خود را نسبت به آنان مبذول داشت. پيامبر، نامه خود را با سلام آغاز كرد و شخصاً به زمامدار حبشه درود فرستاد ولى در نامههاى ديگر درود شخصى به «كسرى»، «قيصر» و «مقوقس»، زمامداران ايران، روم و مصر نفرستاد؛ بلكه نامه را با درود كلى: «سلام بر پيروان هدايت» آغاز كرده است. ولى در اين نامه، شخصاً به زمامدار حبشه سلام فرستاده و نسبت به او احترام خاصى نسبت به ساير زمامداران معاصر وى، قائل شده است.
عكس العمل نجاشى، زمامدار حبشه
نجاشى بيشترين پذيرش و انعطاف را نسبت به اسلام نشان داد. او دعوت پيامبر را پذيرفت و مسلمان شد، ولى در مورد اعلام عمومى دعوت به مردم حبشه، به فرستاده پيامبر صلى الله عليه و آله چنين گفت:
«من حاضرم، نبوت وى را براى عموم مردم اعلام كنم، ولى از آنجا كه فعلًا زمينه براى اعلام آماده نيست و نيروى من كم است؛ بايد زمينه را آماده ساخت، تا دلها به سوى اسلام متوجه گردد. اگر براى من امكان داشت، هم اكنون به سوى پيامبرتان مىشتافتم.» (1)نجاشى نامهاى نيز به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشت و صريحاً به مسلمان شدن و قبول دعوت حق
1) محمدبن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت: دار صادر و دار بيروت، 1957 م.، ج 1، ص 259
اقرار نمود:
«به نام خداوند بخشنده مهربان، نامه ايست به سوى محمد، پيامبر خدا، از نجاشى. درود كسى كه جز او خدايى نيست، (او) درود كسى كه مرا به اسلام هدايت نمود، بر شما باد! نامه شما را پيرامون نبوت و بشريت حضرت عيسى زيارت نمودم. به خداى زمين و آسمان سوگند! كه آنچه بيان نموده بوديد، عين حقيقت است و من هيچ مخالفتى با آن ندارم؛ و از حقيقت آيين شما نيز آگاهى يافتم و درباره مسلمانان مهاجر، تا آنجا كه مقتضيات ايجاب مىكرد، خدمات لازم به عمل آمد، و من اكنون به وسيله اين نامه گواهى مىدهم كه شما فرستاده خدا و شخص راستگو كه كتابهاى آسمانى او را تصديق مىكنند مىباشيد، و من در حضور پسر عموى شما (جعفر ابن ابى طالب) مراسم اسلام و ايمان و بيعت را انجام دادم.
من براى ابلاغ پيام و اسلام خود، فرزندم «رارها» را رهسپار محضر مقدستان كرده و صريحاً اعلام مىدارم كه من جز خود، ضامن كسى نيستم؛ و اگر دستور فرماييد خودم رهسپار خدمت پرفيضتان شوم، درود بر شما اى پيامبر خدا!» (1)سيره پيامبر صلى الله عليه و آله، بر انكار مليتها و عدم استقلال داخلى آنان استوار نبوده است و با وجود جهانى بودن آيين اسلام، موجوديت قبايل، ملتها و اديان ديگر؛ چه در قلمرو حكومت اسلامى و چه خارج از آن، محفوظ بوده است
با توجه به نامههاى پيامبر صلى الله عليه و آله به سران كشورها، روشن مىشود كه اسلام از همان آغاز، فكر همزيستى مسالمتآميز با پيروان اديان الهى را مطرح ساخته است. در بيشتر نامههايى كه به وسيله پيامبر براى پادشاهان جهان، كه داراى اعتقاد الهى بودهاند، فرستاده شده، متن آيه ذيل كه همان اعلاميه جهانى اسلام باشد، مطرح گرديده است:
قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ. (2)
در اسلام اصالت با «صلح» و استفاده
1) مكاتيب الرسول، ج 1، ص 128- 129؛ از تاريخ طبرى، ج 2، ص 294 و بحارالانوار، ج 6، ص 398
2) آل عمران 3: 664؛ «اى اهل كتاب، بياييد تا بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است، بايستيم كه جز خداوند را نپرستيم و براى او هيچگونه شريكى نياوريم و هيچكس از ما ديگرى را به جاى خداوند، به خدايى برنگيرد و اگر رويگردان شدند، بگوييد شاهد باشيد كه ما فرمانبرداريم.»
از روشهاى مسالمتآميز و دعوت به اصول مشترك است. خداى متعال در قرآن مىفرمايد:
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه در راه خدا گام بر مىداريد (و به سفرى براى جهاد مىرويد) تحقيق كنيد و به كسى كه اظهار صلح و اسلام مىكند نگوييد مسلمان نيستى، به خاطر اينكه سرمايه ناپايدار دنيا (و غنايمى) به دست آوردهاى؛ زيرا غنيمتهاى بزرگى در نزد خدا (براى شما) است ...» (1)در اسلام تنها جنگى مشروع است كه براى كسب آزادى، جلوگيرى از نقض پيمان، از ميان بردن موانع دعوت منطقى به اسلام و گرايش به آن كسانى كه مىخواهند به آيين حق بگروند ولى به وسيله قدرتها محدود شدهاند. (2)بنابراين، نامههايى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان دعوت به اسلام به اميران، سلاطين، رؤساى قبايل و شخصيتهاى برجسته معنوى و سياسى نوشته است؛ از شيوه مسالمتآميز دعوت او حكايت مىكند.
حدود 185 نامه، از متون نامههاى پيامبر را، كه براى تبليغ و دعوت به اسلام و يا به عنوان «ميثاق و پيمان» نوشته است، در دست داريم. (3)ب) پيمانهاى صلح پيامبر صلى الله عليه و آله
سيره پيامبر صلى الله عليه و آله، بر انكار مليتها و عدم استقلال داخلى آنان استوار نبوده است و با وجود جهانى بودن آيين اسلام، موجوديت قبايل، ملتها و اديان ديگر؛ چه در قلمرو حكومت اسلامى و چه خارج از آن، محفوظ بوده است.
يكى از دلايل سيره فوق، نامههايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى گروهى از سران و زمامداران نوشت و از اين طريق موجوديت آنان را به رسميت شناخت. دليل ديگر، پيمان نامههاى بسيارى است كه در دوران حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از وفات آن حضرت با ملتهاى مختلف امضا شده است و در تمامى موارد تا هنگامى كه ملتهاى غير مسلمان به پيمان خود وفادار بودهاند، دولت اسلامى نيز پيمان صلح را نقض مىكرده است؛ زيرا نقض پيمان از ديدگاه اسلام، گناهى بزرگ و غير قابل گذشت است. (4)«در انديشه سياسى اسلام، صلح و همزيستى به عنوان اساسىترين اصل در مناسبات بينالمللى منظور گرديده و به همين دليل در حقوق اسلامى بهرهبردارى از فرصتهاى مناسب براى تحكيم و برقرارى شرايط و پيمانهاى صلح در روابط خارجى
1) نساء 4: 94
2) وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً نساء 4: 75. «و چرا در راه خدا و در راه آزادسازى مردان و زنان و كودكان مستضعف- كه مىگويند پروردگارا ما را از اين شهرى كه اهلش ستمگرند خارجفرما و از سوى خويش براى ما يارى و ياورى بگمار- كارزار نمىكنيد؟»
3) براى ملاحظه نامههاى پيامبر صلى الله عليه و آله نگاه كنيدبه: مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله، نوشته على الاحمدى الميانجى و نيز: الوثائق السياسيه، نوشته محمد حميد اللَّه حيد آبادى.
4) نك: دفتر همكارى حوزه و دانشگاه. اسلام و حقوق بين الملل عمومى تهران، سمت، ...، ج 1، ص 399
جامعه اسلامى پيشبينى شده است. اسلام براى تحقّق بخشيدن و گسترش حالت صلح در ميان ملتها و جلوگيرى از بروز روابط خصمانه و درگيرىهاى خونين، نه تنها براى قراردادها و معاهدات بينالمللى ارزش حقوقى فوقالعاده قائل شده، بلكه اصولًا ملتها و گروههاى ديگر را نيز براى انعقاد پيمانهاى صلح دعوت كرده و به جامعه اسلامى توصيه نموده است كه در اين زمينه همواره پيش قدم باشند و از هر نوع كوششى براى برقرارى و تحكيم مبانى و شرايط و نيز گسترش آن در جامعه بشرى دريغ ننمايند و از امكانات خويش براى تحقّق بخشيدن به اين آرمان اسلامى و انسانى استفاده نمايند و در بسيارى از موارد، اين توصيه به حدّ تكليف و وظيفه الزامى رسيده و عقد قراردادهاى صلح از وظايف دولتهاى مسؤول و صلاحيتدار اسلامى به شمار رفته است و اين وظيفه در مواردى كه تمايلى از طرف دول و گروههاى غير مسلمان نسبت به عقد قراردادهاى صلح احساس مىشود، تأكيد بيشترى مىيابد.» (1)تمايل شديد پيامبر صلى الله عليه و آله به انعقاد پيمانهاى همكارى و صلح
با مطالعه سيره و زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله، به روشنى مىتوان دريافت كه چگونه در فرهنگ بعثت، انسانها محور احتراماند. هر قبيله جايگاه بايسته خود را مىيابد. به آزادى انسان توجه شده است و براى زورگويى وتحميل جايى نيست. آن حضرت تمايل داشت با انعقاد پيمانها و تأكيد به همه در لزوم وفاى به قراردادها، زمينههاى تيرگى روابط و فلسفه جنگ و ستيز از بين برود. انعقاد پيمان، نه تنها با مهاجران قريش، قبيله «اوس» و قبيله «خزرج»، بلكه براى قبايل مختلف يهودى نيز اين امكان فراهم است كه در كنار امت اسلامى، زندگى مسالمتآميزى داشته باشند. روح اين پيمانها همچون منشور مدينه تأمين وحدت اسلامى است با پيوند قبيلههاى مختلف و تأمين صلح، آزادى و امنيت براى همه مردم به رغم اختلاف در هر زمينه، حتى در باورهاى دين. در منطق پيامبر صلى الله عليه و آله جهاد پاسخى است به مخالفان توحيد و وحدت و تلاشى براى جراحى جامعه بشرى- بر حسب ضرورتهاى اجتنابناپذير- و ريشهكن كردن كانونهاى زورگويى وسركوبىدشمنان صلح و آزادى.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله حتى قبل از بعثت، بر اصل تنظيم روابط عادلانه ميان قبايل، بر پايه پيمان اصرار مىورزيد و مكرر مىفرمود:
1) عميد زنجانى، عباسعلى، فقه سياسى تهران: اميركبير، 1373، چاپ دوم، ج 3، ص 505
«لقد شهدت في دار عبد اللَّهبن جدعان حلفاً ما أحبّ أنّ لي به حمر النعم و لو دعيت به في الإسلام لأجبت». (1)«من در خانه عبداللَّهبن جدعان، در جاهليت شاهد بستن پيمان مشترك جهت حمايت از مظلومان، ميان نمايندگان قبايل مختلف عرب بودم، و چنان بر اين پيمان دل بسته بودم كه حاضر نبودم در ازاى نقض آن، صاحب پر بهاترين شتران باشم. اگر در اسلام به چنين پيمانى دعوت شوم، فوراً اجابت خواهم كرد.»
پيامبر صلى الله عليه و آله در راه مكه، پيش از برخورد با قريش و بسته شدن پيمان حديبيه، بارها مىفرمود:
«لا يسألوني خطة يعظمون فيها حرمات اللَّه إلّا أعطيتهم إيّاها». (2)«از من وسيلهاى كه موجب تعظيم به حدود الهى است، نخواهند خواست، مگر اينكه بىدرنگ به آنها خواهم داد.»
نيز آن حضرت، از پيمان صلحى كه مسلمانان بعدها با «روم» مىبستند، پيشاپيش خبر داد:
«إنّ الروم سيصالحكم صلحاً أمناً». (3)«روميان با شما به صلحى توأم با امنيت اقدام خواهند كرد.»
چند نمونه از پيمانهاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله
در سيره پيامبر صلى الله عليه و آله تعداد زيادى از پيمانهاى صلح و همكارى ديده مىشود كه بررسى كامل آن، نيازمند به تدوين چندين كتاب است. (4)در اينجا به بيان چند نمونه اشاره مىشود:
اين پيمان نخستين قرارداد بين المللى در اسلام و مهمترين و جامعترين پيمانى است كه به وسيله پيامبر صلى الله عليه و آله، ميان مسلمانان، مشركان و يهود منعقد شده است. براساس اين پيمان، رابطه ميان مسلمانان؛ اعم از مهاجر و انصار، و رابطه ميان مسلمانان و يهود و همچنين رابطه ميان مسلمانان و مشركين و وظايف هر دسته مشخص گرديد.
هدف اساسى اين پيمان حفظ امنيت و همزيستى مسالمتآميز جوامع گوناگونى است كه در مدينه مىزيستهاند. در اينجا براى جلوگيرى از اطاله كلام تنها به نقل ترجمه جمع بندى كه در كتاب «مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله» پس از نقل اصل پيمان ذكر شده، اكتفا مىكنيم:
1) منبع پيشين، ص 503؛ از سيره ابن هشام ج 1، ص 34؛ البداية و النهايه؛ ج 2، ص 291
2) منبع پيشين، ص 503؛ از سنن ابى داود، ج 3، ص 113
3) همان، ص 504؛ از: ارشاد السارى لشرح صحيح البخارى، ج 5، ص 232
4) براى مطالعه آن به كتاب: «مكاتيب الرسول صلى الله عليه و آله» اثر على احمدى ميانجى رحمه الله و كتاب: «مجموعة الوثائقالسياسيه»، اثر محمد حميد اللَّه مراجعه نماييد.
حقوق متقابل مسلمانان با يكديگر در منشور مدينه
مسلمانان در برابر ديگر مردمان، يك ملتاند. بنابراين، ميان هيچ مسلمان و كافرى پيوند نيست؛ هر چند پدر يا فرزند باشند و جدايى ميان مسلمان با مسلمانِ ديگر نيست.
هر تيره از مسلمانان در ميان خود فديه (ديه يا غرامت) مىپردازند، همانگونه كه پيش از اسلام بوده است.
مسلمانان در برابر كسانى كه ستم يا گناه يا دشمنى يا فساد ميان مسلمانان را توطئه نمايند، متحدند.
هيچ مؤمنى به خاطر كافرى كشته نمىشود و هيچ كافرى بر ضد مؤمنى يارى نمىشود.
عهد و امان خداوند يكى است.
بنابراين، شخص مطرح نيست و مىتواند پايينترين شخص پناه دهد بر مسلمين، (كنايه ازاينكه اگر شخصى به ديگرى پناه داد و او را كفالت نمود، بايد تمامى مسلمانان امان او را محترم بشمارند).
در هنگام نبرد در راه خداوند، هيچ مؤمنى بدون موافقت افراد ديگر نمىتواند صلح نمايد؛ بنابر اين، صلح بايد با نظر جمع انجام شود.
گروههاى رزمنده، هر يك بايد پس از ديگرى و به نوبت بجنگند. بنابراين، هيچ طايفهاى دو مرتبه متوالى به نبرد الزام نمىشود.
هركس مؤمنى را بدون دليل بكُشد، حكمش قصاص است؛ مگر اين كه ولىّ مقتول راضى شود.
داور نهايى در اختلافات مسلمانان، خدا و رسول صلى الله عليه و آله است.
مسلمانان هيچ بدهكارى را كه بدهى بر او سنگينى كرده، رها نمىكنند، مگر اينكه او را كمك نمايند؛ چه بدهى به خاطر خون بهايى باشد يا غرامتى كه به عنوان سرشكن بر خويشان پدرى نصيب شخص شده باشد.
بعضى از مؤمنان سرپرست بعضى ديگرند. بنابراين، هيچ كافرى سرپرست مؤمنان نيست.
هيچكس نمىتواند بدون رعايت مصالح ساير لشكريان، كافرى را در پناه خود بگيرد.
مواد صلح مسلمانان با يهوديان
يارى نگردند. هر گاه مسلمانان، يهود را به مصالحه دعوت كردند، بايد بپذيرند و همچنين هرگاه يهود، مسلمانان را به مصالحه دعوت كردند.
در هنگام جنگ، يهوديان نيز بايد در هزينه با مسلمانان شركت كنند. مسلمانان هزينه خود و يهود، هزينه خودش را پرداخت نمايد.
مسلمانان و يهوديان هم پيمان، يك امتاند، مسلمانان دين خود را دارند و يهوديان دين خود را؛ مگر كسى كه ستم و گناه مرتكب شود.
بر مسلمانان و يهوديان لازم است كه بر ضدّ دشمنان منطقه هماهنگى و همراهى نمايند.
هيچ انسانى به خاطر گناه هم پيمانش مواخذه نمىشود.
لازم است مظلومان را درميان خود يارى نمايند.
هيچ كافرى پناه داده نمىشود، مگر با رعايت مصالح مسلمانان و يهوديان.
همسايه همانند خويشتن است و نبايد مورد تعدّى قرار گيرد.
بر مسلمانان و يهوديان لازم است كه در ميان خود، بر مهاجمانى كه به مدينه هجوم آورند، هميارى نمايند.
ميان مسلمانان و يهوديان پند، اندرز و خيرخواهى حاكم است.
حقوق ساكنان منطقه (اعم از مسلمان، يهودى و مشرك)
اين پيمان نمىتواند به عنوان سيرى براى ستمگر يا گناهكار محسوب شود.
يثرب بر حسب اين پيمان بر تمامى اهل منطقه حرم (و مورد احترام) است؛ چنانكه «مكه» بر حسب فرمان الهى حرم مىباشد.
قريش و هوادارانش نبايد پناه داده شوند.
ماده مخصوص مشركين در پيمان
مشركين مدينه حق ندارند قريش را، مالى يا جانى پناه دهند. (1)2. صلح حديبيه (پيمان صلح پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با مشركان مكه)
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مسافرتى صلح جويانه و مسالمتآميز كرد؛ بدين قرار كه كاروانى حدود 1800 نفر براى حج آماده نمود و از قبايل عرب، هر چند مشرك بودند، دعوت به همراهى نمود. تا بدين وسيله، هم تبليغى از اسلام شده باشد و هم چهره واقعى قريش
1) الاحمدى، على، مكاتيب الرسول، بيروت: دارالمهاجر، بى تا، ج 1، صص 263- 261
كه خود را پردهدار كعبه و مناديان امنيت و صلح مىدانستند، بر ملا گردد. كاروان در منطقه «حديبيه» با لشكر مسلح دشمن مواجه شد. كاروان پيامبر صلى الله عليه و آله با حال احرام و آماده عبادت و لشكر قريش با لباس رزم و آماده خونريزى. پيامبر صلى الله عليه و آله رسماً تصميم خود را بر حج خانه خدا در ميان مسلمانان اعلام نمود و به وسيله پيكهايى به مشركين قريش نيز ابلاغ كرد. از آنجاكه نبرد با حاجيان عملى بسيار زشت و بر خلاف سنتهاى ديرين عرب بود؛ خصوصاً از جانب مكيان كه هميشه به ميزبانى حجاج از هر طايفه و قشرى افتخار مىكردند، در تصميم به جنگ با مسلمانان مردد شدند و در نهايت پيماننامه «صلح حديبيه» ميان قريش و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله منعقد گرديد. به موجب اين پيمان، مقرر شد روابط حسنه ميان قريش و مسلمانان برقرار شود. (1)مفاد صلح حديبيه
محمدبن عبداللَّه و قريش متعهد مىشوند كه مدت ده سال جنگ را بر ضد يكديگر ترك كنند، هيچ يك از دو طرف بر ديگرى نتازد و اسيرى از يكديگر در بند ندارد و ...
هر كس بخواهد با محمد پيمان ببندد آزاد است و هركس دوست دارد با قريش پيمان برقرار سازد آزاد است.
هرگاه فردى از قريش، بدون اذن بزرگتر خود از مكه فرار كند و به ياران محمد بپيوندد، محمد بايد او را به قريش بازگرداند ولى اگر از اصحاب محمد كسى به قريش پيوست، لازم نيست او را باز گردانند.
از اين پس، اسلام بايد در مكه علنى باشد و نبايد كسى را به اجبار بر عقيدهاى واداشت و يا او را به سبب عقيدهاش آزار داد و يا سرزنش كرد.
امسال محمد با يارانش، از همينجا به مدينه بر خواهند گشت، با اين قرار كه در سال بعد، بدون سلاح وارد مكه شوند و به مدت سه روز براى مراسم حج توقف كنند، مشروط بر اينكه، سلاحى جز سلاح مسافر با خود برندارند و همان سلاح محدود نيز بايد درغلاف باشد.
علىبن ابى طالب عليه السلام اين نامه را نوشته و مهاجرين و انصار شاهد آن هستند. (2)3. پيمان ميان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و رييس مسيحيان ايلا
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم، اين تضمينى است از طرف خدا و محمد، پيامبر خدا، به يوحنا بن رعبه و مردم ايلا. به موجب اين
پيمان، كشتىها و وسايل نقليه، در خشكى و دريا، در تحت حمايت و امان خدا و محمد پيامبر خدا هستند و تمام كسانى كه همراهشان هستند؛ چه از شام و چه از يمن، در اماناند. افرادى كه موجب بروز حادثه گردند، اموالشان هرگز مايه نجات آنها نخواهد بود و هرگاه در اسارت قرار بگيرند، به تملّك در مىآيند. بر مردم ايلا حرام است كه مانع آب شوند و يا سد طريق نمايند». (1)4. پيمان ميان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مسيحيان سرزمين سينا
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم، اين مكتوبى است كه محمدبن عبداللَّه كه بشير و نذير و نسبت به وديعه الهى امين جمله خلايق است، آن را نوشته است تا حجت و بهانهاى پس از پيامبران بر خدا باقى نماند و خداوند عزيز و حكيم است.»
آن را براى كسانى نوشته است كه پيرو آيين وى هستند، تا پيمانى باشد با گروهى كه در مشرق و مغرب زمين، بر دين نصرانيت هستند، نسبت به آنهايى كه دور هستند يا نزديك، عرب يا عجم؛ آنان كه شناخته مىشوند و آنان كه شناخته نمىشوند. اين مكتوبى است كه بر طبق آن، با آن پيمان بسته است؛ هركس با مواد آن مخالفت ورزد نسبت به وى و ساير مسلمانان متجاوز شناخته خواهد شد. اين چنين كسى به عهد خدا پشت پا زده و در پيمان خود درستكار و خاضع نبوده و نسبت به دين خود استهزا نموده است و مستحق لعنت خواهد بود؛ چه سلطان باشد يا از ساير مسلمان مؤمن عادى.
هرجا راهبى يا سيّاحى دور هم جمع و در كوه و يا بيابان و يا جاى آباد و يا هموار و يا كنيسه و معبدى به سر مىبرند، ما پشت سر آنان حافظ و پاسدارشان هستيم و من با جان خود و ياران و انصار و ملت خود از جانشان و از اموال آنها دفاع مىكنم؛ زيرا آنان جزو رعيت من و همپيمان و متحد من مىباشند.
آنان به جز آنچه كه با رضايت خاطر، به عنوان خراج و جزيه مىدهند، به هيچ نحو مسؤول و به پرداخت چيزى مجبور نخواهند بود. قضات، رهبانان، خلوت گزينان و سياحان آنان، مورد تعرض قرار نگرفته و هيچ كنيسه و كليسايى ويران نخواهد شد و نبايد چيزى از مالكيت آنان داخل خانه مسلمين گردد. قضات و رهبانان از خراج معافاند و همچنين آنان كه به عبادت اشتغال ورزيدهاند از ثروثمندان و ارباب
1) منبع پيشين، ج 2، ص 974
تجارت بيشتر از حد معين شده نبايد خراج گرفته شود. هيچ كدام از آنان براى جنگ و حمل سلاح مجبور نخواهند شد، بلكه مسلمانان بايد از آنان دفاع كرده و با آنان، بنا به پيروى از آيه كريمه: وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ...، به نيكوترين روش گفتگو و بحث نمايند. آنان در محيط امن و آكنده از مهربانى زندگى مىكنند. هرجا كه باشند و در هر مكانى كه منزل گزينند، از بروز چيزهايى كه موجب رنج و ناراحتى آنان باشد، جلوگيرى مىشود. (1)ج. رفتار مسالمتآميز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مقابل مخالفان
از مطالعه تاريخ چنين بر مىآيد كه ايجاد مودت و دوستى با بيگانگان امرى بود كه پيامبر رحمت در روابط بين الملل و در برخورد با مخالفان عقيدتى خود از آن بهره مىگرفت چه اينكه اولا: اسلام آيين فطرت است و هرگز با احساسات طبيعى و انسانى بشر سر ناسازگارى ندارد، ثانيا: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به اين نكته توجه داشت كه با ايجاد جو دوستى و روابط مسالمتآميز مىتوان با مخالفان عقيدتى به گفت و گو و جدال احسن پرداخت. يكى از ابعاد گسترده قرآن، موضوع احتجاج با كافران، مشركان و اهل كتاب است. برخى از اين احتجاجها مربوط به پيامبران پيشين است كه با مردمان عصر خود انجام دادهاند و برخى ديگر مربوط به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با مشركان مكه و اهل كتاب يثرب و حومه آن مىباشد. (2)الف. رفتار مسالمتآميز پيامبر صلى الله عليه و آله با كفار قريش
سرزمين مكه، پايگاه شرك و مشركان بود. اهل كتاب به دليل كمى افراد، در اين شهر جايگاه نداشتند. اسلام در اين پايگاه مقدس ظهور كرد. بنابراين، نخستين تماس و دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله متوجه مشركين مكه است.
اين دعوت كه به روش مسالمتآميز و گفت و گو صورت گرفت بر محور «توحيد» و «معاد» بود. پيامبر صلى الله عليه و آله با دلايل منطقى و با تلاوت آيات قرآن، روح و جان مشركين را مخاطب قرار مىداد و از آنان مىخواست كه تعقل و تفكر كنند و خود را از زنجيرهاى اوهام و عقايد جاهلى نجات دهند. در مقابل مشركين زبان به انكار و سخنان ناشايست گشودند و انواع آزارها و اذيتها را نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و پيروان اندك او اعمال كردند.
به تدريج اسلام در قلبها جاى گرفت و گروندگان به اين آيين توحيدى رو به فزونى
گذاشت. تلاش سران كفار براى جلوگيرى از ايمان آوردن مردم به جايى نرسيد و رويه ملايم و منطقى پيامبر نيز آنان را بيش از پيش خشمگينتر ساخت و بر بدرفتارى و آزار آنان افزود. هر قبيله به آزار افراد مسلمان خويش پرداختند و آنان را به حبس كردن، زدن، گرسنگى، تشنگى و غيره شكنجه مىدادند. از جمله اعمال كفار قريش، قتل پدر و مادر «عمار» بود. «سميه» مادر عمار، نخستين كسى است كه در راه اسلام و به وسيله نيزه ابوجهل به شهادت رسيد. پدرش ياسر نيز در مكه به شهادت رسيد. «اميّةبن خلف» از سران كفار، بلال حبشى را در گرماى شديد نيمروز به پشت مىخواباند و دستور مىداد تا سنگى بزرگ بر سينه وى نهند، و سپس به وى مىگفت:
بايد به همين صورت بمانى تا بميرى يا به محمد كافر شوى و «لات» و «عُزّى» را بپرستى و او در زير شكنجه همچنان «احَدٌ احَد» مىگفت. (1)چون پيامبر خدا ديد كه اصحابِ بى پناهش سخت گرفتار و در فشارند و نمىتواند از ايشان حمايت كند، به آنان گفت: «كاش به كشور حبشه مىرفتيد؛ چه، در آنجا پادشاهى است كه نزد وى بر كسى ستم نمىرود و آنجا سرزمين راستى است، باشد كه خدا از اين گرفتارى براى شما فرجى قرار دهد.» به دنبال آن، جمعى از مسلمانان كه از فشار و آزار دشمن به ستوه آمده بودند، ديار غربت و دورى از وطن را اختيار كردند و رهسپار حبشه شدند و اين نخستين هجرتى بود كه در اسلام روى داد. (2)آنان در سرزمين حبشه هم از آزار قريش در امان نبودند. فرستادگان كفار قريش به حبشه رفتند و از «نجاشى» پادشاه حبشه خواستند تا مسلمانان را به مكه بازگرداند، ليكن نجاشى پاسخ رد به ايشان داد. خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مدتى در مخفى گاه به سر برد و به شهر طائف پناه برد و بدين ترتيب بت پرستان قريش و مكه بيشتر به هيجان در آمدند و حس كينه توزى و انتقام جويى آنان نسبت به پيغمبر و مسلمانان تشديد گرديد. به دليل فشار روز افزون مشركين، پيامبر ناگزير شد كه از شهر طائف خارج شود. قريش در جبران شكستهاى پى در پى، بر آن شدند كه پيامبر خدا و ياران او را در تنگناى سختترين فشارها بگذارند. با اين انگيزه، 40 تن از سران قريش پيمانى را با امضاى خود مورد تأكيد قرار دادند. در اين پيمان، قريش متعهد شدند كه از هرگونه داد وستد و پيوند سببى
با بنى هاشم و بنى عبدالمطّلب خوددارى كنند. با محاصره سياسى و اقتصادى قريش، مسلمانان دورهاى سخت را در محل «شعب ابوطالب» گذراندند. در اين دوران آنچه بيش از همه چيز اهميت داشت، حراست از جان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود. بهويژه ابوطالب در اين راه تلاشى ستايشانگيز از خود به يادگار گذاشت. مسلمانان در مدت سه سال محاصره، با زحمات فراوان و با به خطر انداختن جان خويش مخفيانه به تأمين نيازهاى ضرورى مىپرداختند. (1)از ديگر اعمال كفار قريش، «تلاش براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد. سران قريش، خشمگين از گسترش اسلام و بهويژه نفوذ آن در يثرب، در دارالندوه اجتماع كردند كه شمار آنان به 40 تن مىرسيد. ابوجهل در اين جمع پيشنهاد كرد از هر قبيلهاى يك شمشير زن انتخاب شود، آنگاه وى را غافلگير كنند و خون وى را بريزند. روشن است كسانش كه به خون خواهى او نمىتوانند شمار زيادى را قصاص كنند.
ناگزير به خونبها بسنده مىكنند كه پرداختن آن، كار آسانى است. خداوند پيامبرش را از اين توطئه شوم آگاه ساخت. در آيهاى از قرآن آمده است:
«به خاطر بياور هنگامى را كه كافران نقشه مىكشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند و يا (از مكه) خارج سازند؛ آنها چاره مىانديشيدند و (نقشه مىكشيدند)، و خداوند هم تدبير مىكرد و خداوند بهترين چاره جويان و تدبير كنندگان است!» (2)پيامبر صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را در بستر خود خوابانيد و خود شبانه مكه را به قصد يثرب ترك كرد. دورى و جدايى از كعبه و زادگاه، بر آن حضرت بسيار ناگوار و اندوهگين بود. خداوند پيامبرش را دلدارى داد و بدو وعده داد كه دگر بار به مكه باز خواهد گشت.
«آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد، تو را به زادگاهت باز مىگرداند! ...» (3)بُعد ديگر تلاش مشركين قريش، جنگهايى است كه آنان با امكانات و تجهيزات فراوان، براى نابودى اسلام و مسلمين انجام دادند كه مهمترين آنها جنگهاى «بدر»، «احد»، «خندق» و «احزاب» مىباشد. براى جلوگيرى از اطاله كلام، از توضيح جنگها خوددارى مىشود. پس ازجنگ احزاب و در سال ششم هجرى پيامبر صلى الله عليه و آله با گروهى از يارانش به قصد زيارت كعبه از مدينه به سوى مكه
رهسپار شدند. مشركين مكه كه آماده جنگ شدند و سوگند ياد نمودند كه به هر وسيله ممكن از ورود مسلمانان جلوگيرى كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله با وجود اينكه نيروى كافى براى سركوبى بت پرستان مكه داشت با دشمنان سرسخت خود از در صلح و مسالمت وارد شد. ابتدا نمايندهاى پيش سران مكه فرستاد و آنان را دعوت به صلح نمود و ياد آور شد كه مسلمانان به قصد زيارت خانه خدا آمدهاند و قصد جنگ و تعرض را ندارند.
ابتدا نپذيرفتند و مركب نماينده پيامبر صلى الله عليه و آله را پى كردند! ولى بار دوم به پيشنهاد صلح پيامبر صلى الله عليه و آله تن دادند. مشركين شرايط سنگينى براى صلح پيشنهاد دادند كه پيامبر آنها را پذيرفت و از جمله آن، تخليه فورى مكه بود. پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران پس از اعمال حج، بىدرنگ مكه را ترك كردند، در حالى كه مسلمانان آرزو داشتند در زادگاه خود بيشتر اقامت نمايند. آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله كه منطقش انسان دوستى و مسالمت و احترام به تعهدات بود، براى رفع خصومت و ايجاد محيط صلح و آرامش حاضر شد از تمام حقوق مشروع خود بگذرد. (1)اين پيمان، كه به «پيمان حديبيه» معروف شد، بعدها به وسيله مشركين نقض گرديد و علاوه بر آن، از آزارها و اذيتهاى قريش كاسته نشد.
مشتى زورگو بر كعبه سلطه يافته بودند و آن را در سلطه خود مىدانستند و در سلطهگرى و انحصارطلبى هيچ مرزى نمىشناختند.
بيش از نيمى از عمر بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدارا با آنان گذشت و كمتر سودى نداشت. پيامبر نمىتوانست بيش از اين زورگويى را تحمّل كند. بايد مكه آزاد و كعبه از پليدى شرك و خرافه پاك شود؛ چه اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و ياران آن حضرت، در آرزوى زيارت آزادانه كعبه لحظه شمارى مىكردند.
سپاهيان ده هزار نفرى مسلمانان، بدون خونريزى و با امدادهاى الهى، شهر مكه را فتح نمودند. «سعد» يكى از ياران پيامبر، «شعار خشونت را» فرياد كرد كه:
«اليَوم يَوم الْمَلْحَمَة اليَوم تَستحلّ الْحرمة»
اليوم أذلّ اللَّه قريشاً
«امروز روز برخوردهاى خونيناست! امروز حرمتها شكسته مىشود! امروز خدا قريش را خوار مىكند!»
اما پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله، در رد شعار خشونت و انتقام فرمود:
«اليَوم يَوم المَرحمة، اليوم أعزّ اللَّه قريشاً».
1) نك: عميد زنجانى، عباسعلى، اسلام و همزيستى مسالمتآميز، تهران: دارالكتب الاسلامية، 1344، صص 94- 83
«امروز روز مهر ورزى است. امروز خداوند قريش را عزيز مىكند.» (1)بدين وسيله، پيامبر شعار انتقام جويانه مسلمانان را به شعار محبتآميز تبديل كرد و عفو و گذشت را نسبت به دشمنان سر سخت اسلام اعمال نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله به كنار خانه كعبه آمد و دستگيره در خانه را گرفت، در حالى كه مخالفان به كعبه پناه برده بودند و در انتظار اين بودند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره آنها چه دستورى صادر مىكند؟ در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ».
«شكر خداى را كه وعدهاش تحقق يافت و بندهاش را پيروز كرد و احزاب و گروههاى دشمن را منهزم ساخت.»
سپس رو به مردم كرده، فرمود:
«مَا ذَا تَظُنُّونَ يَا مَعْشَرَ قُرَيشٍ! قَالُوا خَيْراً، أَخٌ كَرِيمٌ وَ ابْنُ أَخٍ كَرِيمٍ وَ قَدْ قَدَرْتَ! قَالَ: وَ أَنَا أَقُولُ كَمَا قَالَ أَخِي يُوسُفُ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ.
«چه گمان مىبريد، اى جمعيت قريش كه درباره شما فرمان دهم؟ آنها در پاسخ گفتند: ما از تو جز خير و نيكى انتظار نداريم. تو برادر بزرگوار و بخشنده و فرزند برادر بزرگوار ما هستى، و اكنون قدرت در دست تو است. پيامبر فرمود: و من درباره شما همان مىگويم كه برادرم يوسف درباره برادرانش به هنگام پيروزى گفت: امروز روز سرزنش و ملامت و توبيخ نيست!»
آنگاه با جمله: «اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ»؛ «برويد همه آزاديد.» (2)همه را مورد عفو و گذشت قرار داد. همين عمل توفانى در سرزمين دلهاى مشركين به پا كرد كه به گفته قرآن: ... يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً. (3)
فوج فوج مسلمان شدند و آيين اسلام را با جان و دل پذيرفتند.
ب) رفتار مسالمتآميز پيامبر صلى الله عليه و آله با يهود
قوم يهود در ابتدا، در كنار يكديگر زندگى مىكردند ولى بر اثر عوامل مختلف مثل اختلافها، خيانتها و ... اين يكپارچگى از بين رفت. عده زيادى سرزمين اصلى خود را ترك كردند و برخى از آنان به سرزمين يثرب مهاجرت نمودند.
اين عده در اين شهر و اطراف آن به ساختن ساختمانها و قلعههاى محكم اقدام نمودند و در آنجا مسكن گزيدند. قبايل معروف
يهود عبارت بودند از: «بنى قريظه»، «بنى قينقاع» و «بنى نضير». اين قبايل براى حفظ موجوديت خود، با قبايل عرب، پيمان عدم تعرض بسته و با دادن باجها، مالياتها و هدايا رضايت خاطر آنان را جلب مىنمودند. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مهاجرت به مدينه، براى برقرارى امنيت و آرامش يك پيمان دفاعى مشترك منعقد ساخت كه در آن «اوس» و «خزرج» و «يهود مدينه» شركت داشتند و حتى پيامبر صلى الله عليه و آله با يهوديان خارج مدينه پيمان دفاعى جداگانهاى منعقد ساخت. براساس اين پيمان، يهود متعهد شدند كه عليه مسلمانان اقدام خرابكارانه انجام ندهند و در صورت لزوم از مدينه و مسلمانان دفاع نمايند و در مقابل، پيامبر صلى الله عليه و آله متعهد شد كه از حقوق آنان حفاظت نمايد و با آنان مانند افراد يك ملت واحد رفتار شود. بدين وسيله، همگان مسؤول حفظ و حراست حقوق يكديگر گرديدند. (1)يهوديان آزادانه به داد و ستد پرداخته و كالاهاى خود را در بازار مسلمين به فروش مىرساندند. گسترش اسلام در ميان انصار و قبايل اطراف، حسادت يهود و برخى از منافقان را بر ضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله برانگيخت؛ زيرا آنان هرگز فكر نمىكردند كه كار محمد تا اين حد بالا گيرد و تمام قدرتهاى محلّى را تحت الشعاع قرار دهد. «عبداللَّهبن سلام» از دانشمندان يهود پس از مذاكره با پيامبر صلى الله عليه و آله به آيين اسلام گرويد و خبر اسلام آوردن او موجى از خشم در طوايف يهود پديد آورد. پس از مدتى «مُخيريق» يكى ديگر از دانشمندان يهود به جمع مسلمانان پيوست و حتى پيامبر صلى الله عليه و آله را وصى و صاحب اختيار اموال خود قرار داد. (2)يهود به علل مختلفى در ابتدا به پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان روى خوش نشان دادند و در پيمان دفاعى مدينه شركت جستند. آنان مىخواستند از تشكيلات مسلمين به نفع خود و در مقابل رقبايى كه همواره در هراس بودند، سود جويند. از پيامبران يهود در قرآن به نيكى ياد شده بود.
در ابتدا «بيت المقدس» قبله اول مسلمين بود. گسترش روزافزون اسلام، موجب شدكه اين همكارى و همراهى يهود با مسلمانان ادامه نيايد و به روشهاى مختلفى در تضعيف روحيه مسلمانان كوشش نمايند.
پيمان منعقده با مسلمانان را نقض نمودند و پنهان و آشكار با دشمنان اسلام همكارى كردند. مسلمانان در برابر اقدامات خرابكارانه و شايعهسازى يهود، هيچگونه تعرضى نسبت به آنان نداشتند و همواره در حفظ صلح و امنيت مدينه مىكوشيدند و اعمال و رفتار تحريكآميز يهوديان را
ناديده گرفته و با عفو و اغماض پاسخ مىدادند!
پيامبر صلى الله عليه و آله شخصاً در مراسم اجتماعى آنان شركت مىكرد و از آنان قرض مىگرفت و به عيادت بيمارانشان مىرفت و در مراسم تشييع جنازه يهوديان شركت و با آنان ابراز همدردى مىنمود و مانند يك فرد عادى با آنان معامله مىكرد و ساير مسلمانان نيز يهوديان مدينه را همپيمان و جزو ملت خود مىدانستند و رفتارشان براساس همين اصل محكم و استوار بود. (1)يهوديان علاوه بر اينكه در تجارت، داد و ستد و فعاليتهاى اجتماعى آزاد بودند، در مراسم عبادى و فعاليتهاى مذهبى آزادى كامل داشتند. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله دعوت اسلامى و پيام الهى را به همه و از جمله يهوديان ابلاغ مىكرد ولى هيچگاه آنان به ترك دين و عقايد خود مجبور نبودند.
پيامبر صلى الله عليه و آله خواهان ابلاغ رسالت جهانى خود بود. طبيعى است كه چنين امرى در محيط آرام و بدون جنگ و خونريزى ممكن است. آن حضرت در اوّلين فرصتى كه برايش پيش آمد و با انعقاد پيمان صلح حديبيه- كه بايد آن را شاهكار و نقطه عطف سياست جهانى و به اصطلاح امروزىها، ديپلماسى پيامبر، به حساب آورد- كار دعوت و ابلاغ رسالت جهانى خود را آغاز كرد و بعد از بسته شدن «پيمان صلح حديبيه» با كفار مكه و تحكيم پايههاى داخلى قدرت، در سال هفتم هجرت، كار دعوت و ابلاغ رسالت جهانى خود را آغاز كرد.
پيامبر با اعزام سفرا و مبلّغين تعليم ديده، مجرّب، دنيا ديده و مؤمن و مجاهد همراه با ارسال نامههايى سرشار از نكتههاى دقيق سياسى و تبليغى، در عرض مدت كوتاهى توانست قلب ميليونها انسان جاهل، ظالم و بت پرست و ماده پرست و كافر را متوجه خدا كند و اين موفقيت در دنيا از بسيارى جهات بى نظير است. (2)توصيه پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد يهود و نصاراى يمن
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در يك دستورالعمل ارشادى و حكومتى به «عمروبن حزم» كه او را به يمن فرستاد تا مردم را به تعاليم اسلام فراخواند، نوشت كه نسبت به همه اقشار مردم يمن حتى يهود و نصارى، دستورات اسلام را پياده كند. در فقره 21 اين عهد نامه آمده است:
«وَ إنّه من أسلم من يهوديّ أو نصرانيّ إسلاماً خالصاً من نفسه وَدانَ بدين
الإسلام فإنّه من المؤمنين له مثل ما لهم و عليه مثل ما عليهم؛ و من كان على نصرانيّة أو يهودية فإنّه لا يرد عنها».
«هر يهودى و يا نصرانى (مسيحى) كه مسلمان شود و اسلام پاك و خالصى اظهار نمايد از جمله گروه مومنان و مسلمانان است هر آنچه مسلمانان دارند شامل او نيز مىشود و در نفع و ضرر با آنها شريك است و هر كه در يهوديت يا نصرانيت خود باقى بماند هرگز مجبور به ترك دين خود نمىشود.» (1)صبر و مداراى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر بدرفتارى يهود
پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل بدرفتارى يهوديان صبور بود و از نفاقشان چشم مىپوشيد و آنها را با مسلمانان برابر مىگرفت و به آداب و رسوم دينى آنان احترام مىگذاشت. بر پيمان هايى كه با يهوديان بسته بود، استوار بود و اگر يكى از يهوديان بر خلاف پيمان رفتار مىكرد تنها به مجازات او اكتفا مىكرد و ديگران را به گناه او نمىگرفت، چنان كه ده بار «كعب ابن اشرف» و «سلامبن ابى حقيق» كه به مسلمانان خيانت كرده بودند، همين روش را به كار بست و متعرض يهوديان ديگر نشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با يهوديان مدارا مىكرد و وقتى پيمان خود را مىشكستند و بر آنها دست مىيافت، در مجازاتشان حد اعتدال را نگه مىداشت و يا به حكم كسى كه يهوديان او را به داورى انتخاب كرده بودند، رضايت مىداد. در واقع رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله با يهوديان خيلى ملايمتر از رفتار وى با مردم قريش و ديگر قبايل عرب بود. (2)پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و بيت المدارس يهود
مدارس و ديگر امكانهاى متعلق به يهوديان مورد احترام پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان بود. يهوديان آزادانه در اين مدارس به فعاليتهاى تبليغى و دينى خود مشغول بودند و مسلمانان متعرض آنها نمىشدند.
و حتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مدارس يهود حاضر مىشد و با استفاده از استدلال و منطق روشن، با علماى يهود به گفتگو مىنشست. خانه هايى كه آيين يهود در آنجا تدريس مىشد، و كودكان و جوانان در آنجا درس دينى فرا مىگرفتند، «بيت المدارس» يا «بيت الدراس» مىناميدند.
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله بر يكى از اين مدارس وارد شد و كسانى كه در آن جا بودند همه را به آيين خود دعوت كرد. دو نفر از بزرگان
پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل بدرفتارى يهوديان صبور بود و از نفاقشان چشم مىپوشيد و آنها را با مسلمانان برابر مىگرفت و به آداب و رسوم دينى آنان احترام مىگذاشت. بر پيمان هايى كه با يهوديان بسته بود، استوار بود و اگر يكى از يهوديان بر خلاف پيمان رفتار مىكرد تنها به مجازات او اكتفا مىكرد و ديگران را به گناه او نمىگرفت
يهود به نامهاى «نعمان» و «حارث» گفتند:
بر چه آيينى دعوت مىكنى؟ فرمود: روش ابراهيم و آيين او. آنان گفتند: آيين ما اصيلتر از آيين تو است زيرا ابراهيم، خود يهودى بود. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تورات بياوريد تا در اين موضوع ميان من و شما داورى كند. آنان از آوردن تورات خوددارى كردند و وحى الهى (سوره آلعمران، آيه 23) در سرزنش اين عده نازل شد. در وقت ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به يكى از اين مدارس يهودى، گروهى از دانشمندان مسيحى نجران در آنجا حضور داشتند. در اين ميان جدال تاريخى ميان علماى يهود و مسيحى در گرفت و هر دو گروه كوشش مىكردندكه ابراهيم را از پيروان آيين خود بدانند؛ (1)اما خداى متعال در اين مورد فرمود:
ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيّاً وَ لا نَصْرانِيّاً وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ. (2)
«ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى؛ بلكه موحدى خالص و مسلمان (تسليم حق) بود؛ و هرگز از مشركان نبود.»
اين موارد و نمونههاى شبيه به آن به خوبى نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در سيره عملى اش نسبت به پيروان مذاهب، همواره از گفت وگو و جدال احسن براى پيشبرد اهداف مقدسش سود مىجست و هيچ زبان به الحاد، تكفير و بى ارزش بودن اديان ديگر نمىگشود و بلكه به عكس، از آنان مىخواست كه به مفاد تورات و انجيل عمل نمايند و داورى تورات را مىپذيرفت كه نمونه آن گذشت. علاوه بر آن، پيامبر صلى الله عليه و آله پيروان اديان ديگر را از اين كه يكديگر را بى ارزش و فاقد اعتبار مىخواندند سرزنش مىنمود. در قرآن مىخوانيم:
وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ .... (3)
«يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى (نزد خدا) ندارند، و مسيحيان گفتند:
يهوديان هيچ موقعيتى ندارند (و بر باطلند)؛ در حالى كه هر دو دسته كتاب آسمانى را مىخوانند (و بايد از اين گونه تعصبها بر كنار باشند) ...»
اين مشاجره و ضديت بين مسيحيان و يهوديان در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله صورت پذيرفت. در گفتگوى بين اديان، آن گاه كه سخن بدون استدلال و ادعا، بدون دليل و برهان باشد نتيجهاش چيزى جز انحصارطلبى و تضادنخواهد بود. از نظر قرآن كريم، اينان با در دست داشتن كتابهاى الهى كه مىتواند راهگشاى آنها در اين مسايل باشد، اين گونه سخنان كه سرچشمهاى جز تعصب و عناد و لجاج ندارد، بسيار عجيب است.
جنگ افروزى يهود
در اينجا به چند نمونه از فعاليتهاى تحريكآميز يهود اشاره مىشود:
قسمت مهم اين مجادلات در سوره بقره و سوره نساء وارد گرديده است.
مخالفان آگاه گرديد. فورا با گروهى از ياران خود پيش آنها آمد و هدف اسلام و برنامه عالى خود را متذكر شد و فرمود: اسلام شما را به يكديگر برادر نمود. بايد تمام كينهها و خشمها را به دست فراموشى بسپاريد. آن گاه به قدرى آنها را پند واندرز داد و از سرانجام بد اختلاف آگاهشان ساخت كه يك مرتبه ناله و صداى آنها به گريه بلند شد و براى تحكيم مبانى برادرى، همديگر را در آغوش گرفتند و از درگاه خدا طلب آمرزش نمودند. (1)3. قيام مسلّحانه و اقدامات نظامى:
كار شكنى يهود در آغاز و در دو سال نخست هجرت، در حد مجادله، ايجاد شك و ترديد و احيانا اهانت زبانى بود و پيامبر صلى الله عليه و آله با بردبارى و شكيبايى خاص خود، همه را تحمّل مىكرد. اما اين جنگ سرد به قيام مسلحانه تبديل شد.
در حومه يثرب سه قبيله بزرگ و قدرتمند، كه نبض اقتصادى آن جا را در دست داشتند، زندگى مىكردند. هر كدام بگونهاى در ضدّيت و براندازى نظام نوپاى اسلامى و نقض پيمان مشتركى كه با مسلمانان داشتند، اقدام عملى نمودند.
قبيله «بنى قينقاع» خون مسلمانى را در بازار يثرب ريختند. اين فرد مسلمان به دفاع از زن مسلمانى برخاسته كه مورد آزار و تمسخر جوانان يهودى قرار گرفته بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله در مقابل اين عمل يهوديان و نيز به دليل اصرار زياد «عبداللَّهبن ابىّ»، از پيكار نظامى با آنان خوددارى نمود و در تنبيه يهوديان به حداقل اكتفا كرد. قرار شد كه يهوديان «بنى قينقاع» با تحويل سلاح، سرزمين مدينه را ترك كنند. آنان نيز از مدينه به سرزمين «وادى القرى» و از آنجا به سرزمين شام كوچ كردند.
يهوديان «بنى نضير» نقشه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله را ريختند و تصميم به كشتن او گرفتند. سران اين قبيله قصد داشتند با افكندن سنگ بزرگى از بالا، به حيات پيامبر صلى الله عليه و آله خاتمه دهند ولى آن حضرت از توطئه يهود آگاه شد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمان آماده باش داد و قلعه «بنى نضير» را محاصره كرد.
يهوديان آماده صلح و تسليم شدند و پيامبر صلى الله عليه و آله هم صلح آنان را پذيرفت، به شرط آنكه سلاح خود را تحويل دهند و اموال منقول خود را ببرند و آنها براى حمل در و پنجره، خانههاى خود را ويران كردند و سپس همگى به «خيبر» و از آنجا به شام كوچ كردند.
يهوديان «بنىقريظه» در جنگ
1) سبحانى، جعفر، تاريخ اسلام، ص 138؛ از سيره ابن هشام، ج 1، ص 555
«احزاب» بر خلاف پيمانى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله بسته بودند، با اعراب مشرك و يهوديان خيبر همكارى نموده و به دشمنان اسلام پيوستند. «كعب» رييس قبيله «بنى قريظه» عهد نامهاى را كه ميان وى و پيامبر نوشته شده بود، طلبيد و در برابر همگان پاره كرد و گفت: كار پيمان پايان يافت، آماده جنگ و نبرد باشيد.
سپاهيان اسلام پس از پايان جنگ احزاب دژ بنىقريظه را به محاصره خود در آوردند. در نهايت يهوديان داورى «سعد معاذ» را پذيرفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله مردان قبيله سوم را به حكم داورى كه خود آنان تعيين كرده بودند، اعدام كرد و اموال آنان را مصادره نمود. (1)قبيله بنى قريظه بارها رأفت پيامبر صلى الله عليه و آله را تجربه كرده بودند، اما بردبارى پيامبر صلى الله عليه و آله حد و اندازهاى دارد و مصحلت اسلام و امت اسلامى را نمىتوان دستخوش مسائل عاطفى نمود. شمارى از محكومان به مرگ، با شفاعت كسانى كه حرمتى ويژه داشتند، از مرگ رهايى يافتند. هر چند شمارشان اندك بود. پيامبر صلى الله عليه و آله از تحميل عقيده به اسيران جنگى خوددارى كرد و توصيههاى پيامبر صلى الله عليه و آله در باره كودكان نيز از سندهاى افتخارآميز تاريخ اسلام است. (2)نمونههاى ديگر از رفتار مسالمتآميز پيامبر صلى الله عليه و آله با يهوديان
پيامبر دستور داد زينب را احضار كردند. از وى پرسيد چرا چنين جفايى را بر من روا داشتى؟! وى در پاسخ به عذر كودكانهاى متمسّك شد و گفت: تو اوضاع قبيله ما را به هم زدى، من با خود فكر كردم كه اگر فرمانروا باشى؛ با خوردن اين سم از بين خواهى رفت و اگر پيامبر خدا باشى قطعاً از آن اطلاع يافته و از خوردنش خوددارى خواهى كرد. پيامبر از سر تقصير او گذشت و گروهى را كه آن زن را به اين كار وادار كرده بودند، تعقيب ننمود.
اگر چنين حادثهاى براى غير پيامبر از فرمانروايان ديگر رخ داده بود، روى زمين
را با ريختن خون آنان رنگين مىساخت و دستهاى را به حبسهاى طولانى محكوم مىنمود.
معروف اين است كه پيامبر در كسالت وفات خود مىفرمود: اين بيمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن يهودى پس از فتح براى من آورد. (1)* در يكى از سالها «عبداللَّهبن سهل» از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله مأموريت يافت كه محصول خيبر را به مدينه انتقال دهد. او هنگامى كه انجام وظيفه مىكرد، مورد حمله دسته ناشناسى از يهود قرار گرفت و جان سپرد. پيامبر دستور داد نامهاى به سران يهود نوشته شود كه جسد كشته مسلمانى در سرزمين شما پيدا شده است، بايد ديه آن را بپردازيد؛ آنان در پاسخ نامه پيامبر، سوگند ياد كردند كه هرگز دست ما به خون وى آلوده نيست و از قاتل وى آگاهى نداريم.
پيامبر براى اينكه خونريزى مجدد راه نيفتد، خودش شخصاً ديه مقتول را پرداخت. (2)بدين وسيله به ملّت يهود اعلام نمود كه او يك مرد ماجراجو و جنگجو نيست بلكه پيامبر رحمت و مظهر لطف خدا است.
ولى از آنجا كه اين كار خيانت به صاحبان گوسفندان محسوب مىشد، پيامبر صلى الله عليه و آله چوپان تازه مسلمان را وادار كرد كه گوسفندان را به صاحبش برگرداند و به وى متذكر شد كه گوسفندان نزد وى امانت بوده و در اسلام خيانت به امانت، اگر چه درباره دشمنان، جايز نيست. (3)* هنگام مراجعت مسلمانان به مدينه، بلال مأمور شد «صفيّه» دختر «حُيَىِّ بن أخطب» رييس يكى از حصارهاى خيبر را با يك كنيز ديگر به مدينه برساند. بلال آن دو زن را بر شترى سوار كرد و به سوى مدينه رهسپار شد و در اثناى راه به حسب اتفاق آن دو زن يهودى را از كنار كشتگان عبور داد. كنيزك از مشاهده كشتگان به ناله افتاد.
پيامبر صلى الله عليه و آله چون ناله كنيز يهودى را شنيد، ناگهان فرياد زد: بلال! مگر رحمت و عطوفت از دلت رخت بربسته است كه اين دو زن را بر كشتگانشان عبور مىدهى؟! (4)* هنگامى كه «عبداللَّهبن ابىّ» دوست و همكار دائمى يهود و دشمن سرسخت اسلام، از دنيا رفت، يهوديان در مرگ وى عزا گرفته و مىگريستند. از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله نه تنها مورد تعرض واقع نشدند، بلكه پيامبر خود در عزايشان شركت جست و به يهوديان و فرزند «عبداللَّهبن ابىّ»
تسليت گفت. (1)* روزى يكى از يهوديان مدينه متاعى مىفروخت و يكى از انصار از وى تقاضاى خريد كرد. يهودى كه حاضر نبود كالاى خود را مقابل قيمتى كه مرد انصارى تقاضا نموده بود بفروشد، گفت: سوگند به آن كسى كه موسى را برگزيده، به اين قيمت نمىفروشم. مرد انصارى به گمان اين كه وى با اين جمله قصد تعريض به پيامبر اسلام را دارد، تحريك شده و سيلى محكمى بر صورت يهودى نواخت و فرياد زد: تو چنين مىگويى در حالتى كه هنوز محمد در ميان ما است؟! يهودى نزد پيامبر آمد و از رفتار انصارى شكايت كرد و گفت كه وى از اهل پيمان است.
پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه از جريان آگاهى يافت، آن چنان خشمگين شد كه آثار خشم بر صورتش ظاهر گرديد و فرياد زد: در ميان پيامبران خدا، امتيازى قائل نشويد. آنگاه موسى كليماللَّه را به خير ياد نمود و آن حضرت را با آنچه كه شايسته مقامش بود، مدح و ستايش كرد.» (2)* عايشه، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله نزد آن حضرت نشسته بود كه مردى يهودى وارد شد. هگام ورود به جاى «سلام عليكم» گفت: «السام عليكم»؛ يعنى «مرگ بر شما».
طولى نكشيد كه يهودى ديگرى وارد شد، او هم به جاى «سلام» گفت: «السام عليكم» معلوم بود كه اين ماجرا بر حسب تصادف نيست، بلكه نقشهاى است كه با زبان، پيامبر را آزار دهند. عايشه سخت خشمگين شد و فرياد برآورد: «مرگ بر خود شما و ...»
پيامبر فرمود: عايشه! ناسزا مگو، ناسزا اگر مجسم گردد بدترين و زشتترين صورتها را دارد. نرمى و ملايمت و بردبارى روى هر چه گذاشته شود، آن را زيبا مىكند و زينت مىدهد و از روى هر چيزى برداشته شود از زيبايى آن مىكاهد؛ چرا عصبى و خشمگين شدى؟
عايشه گفت: اى فرستاده خدا، مگر نمىبينى كه اينها با كمال وقاحت و بىشرمى به جاى سلام چه مىگويند؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چرا، من هم گفتم:
«عليكم»؛ (برخود شما)، همينقدر كافى بود». (3)ج) رفتار مسالمتآميز پيامبر صلى الله عليه و آله با مسيحيان
قرآن كريم، موضع مسيحيان را نرم و ملايم توصيف مىكند، در حالى كه موضع مشركان و يهود نسبت به مسلمانان خشن بود. آنجا كه مىفرمايد:
«يهود و مشركان را دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان، و مسيحيان را مهربانترين آنها مىيابى. اين به خاطر آن است كه درميان مسيحيان، كشيشان و راهبهايى هستند كه در برابر حق، كبر نمىورزند. وقتى آنچه را كه بر پيامبر نازل گرديده بشنوند، مىبينى كه اشك (شوق) مىريزند، به خاطر حقى كه شناختهاند. مىگويند: خدايا! ما را با شاهدان و گواهان بنويسيد.» (1)مسيحيان جزيرة العرب و مناطق ديگر؛ مانند شام، شيفته اسلام شدند و آن را از دل پذيرفتند و آنان كه همچنان مسيحى باقى ماندند، هيچگاه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان به تغيير عقيده و پذيرش آيين اسلام مجبور نشدند. همزيستى مسالمتآميز مسلمانان و مسيحيان بهگونهاى بسيار روشن و آشكار بود. لحن خطاب قرآن و نامههاى پيامبر صلى الله عليه و آله با مخاطبان مسيحى همراه با عطوفت و ملايمت بود.
تعاليم حضرت مسيح عليه السلام در دعوت ياران خود به محبت و بردبارى تأثير فراوانى در برخورد مسيحيان بر جاى گذاشته است.
مسيحيان حبشه عدهاى از مسلمانان را پناه دادند و از آنان در مقابل آزار و اذيت كفار قريش، حمايت كردند. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله گروه مهاجرين نخستين را به حبشه گسيل مىداشتند، از نجاشى به نيكى ياد كردند و فرمودند:
«وَ لَو خَرَجْتُم إلى أَرضِ الْحَبَشةِ فَإنَّ بِهَا مَلِكاً لا يَظلمُ عِندَهُ أَحَدٌ وَ هِي أَرض صِدْقٍ حتّى يَجعَلَ اللَّهُ لَكُم فَرَجاً مِمّا أَنْتُم فِيهِ». (2)«اگر به سرزمين حبشه سفر كنيد، در آنجا زمامدارى وجود دارد كه نزد او كسى ستم نمىكند و آنجا خاك درستى و پاكى است و شما مىتوانيد در آنجا به سر بريد تا خدا براى شما فرجى پيش آورد.»
در نامه پيامبر صلى الله عليه و آله به سران مسيحى؛ از جمله نجاشى، از حضرت مسيح عليه السلام و مادرش حضرت مريم عليها السلام به نيكى ياد شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله در آخر نامه به عنوان خيرخواهى نسبت به او تأكيد مىكنند كه:
«... وَ إِنِّي أَدْعُوكَ إلَى اللَّه عَزّ وَ جَلّ وَ قَدْ بَلَغْتُ وَ نَصَحْتُ فَاقْبَلُوا نُصْحي؛ وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى». (3)«همانا من تو را به سوى خداى بزرگ مىخوانم و من ابلاغ رسالت نموده و تو را نصيحت كردم، پس اندرز مرا بپذير؛ درود بر پيروان هدايت باد!»
قبايل و دستههاى مختلف مسيحيان در زمان حيات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و بعد از آن، پيوسته از حمايت فرستاده خدا و مسلمانان برخوردار بودند و مسلمانان براساس پيمان صلحى كه با مسيحيان بسته بودند، از منافع و حقوق آنان حمايت مىكردند. تنها در زمان خليفه دوم، عمر، در سرزمينهاى اسلامى بجز زنان، اطفال و پيرمردان مسيحى، تعداد پانصد هزار نفر مسيحى زندگى مىكردند و در مصر، پانزده ميليون مسيحى در كمال آرامش و امنيت تحت حكومت مسلمانان بودند. (1)پس از آنكه مسيحيان نجران، از مباهله با پيامبر صلى الله عليه و آله به دليل عظمت شأن و مقام رسولاللَّه و همراهانش مأيوس شدند و گفتند كه محمد و فرزندانش و على، شخصيتهاى وارستهاى هستند، صلح نامهاى با پيامبر صلى الله عليه و آله امضا كردند. طبق اين صلحنامه، در برابر پرداخت ماليات و خراج مسيحيان نجران در انجام دستورات آيين خود، از آزادى برخوردار بودند. در فرازى از اين صلحنامه آمده است:
«... وَ لِنَجْرَانَ وَ حَاشِيَتِهَا جِوَارُ اللَّهِ وَ ذِمَّةُ مُحَمَّدٍ النّبِيّ، رَسُولِ اللَّهِ عَلى أَمْوالِهِم، و أَنْفُسهِم وَ مِلَّتهِم، وَ غائِبهِم وَ شاهِدِهِم، وَ عَشِيرتِهِم، وَ بَيعِهِم وَ كُلّ ما تَحْت أَيدِيهِم مِن قَلِيل أَو كَثِيرٍ، لا يُغير أسقف مِن أسقفيته، وَ لا راهب مِن رُهبانيته، وَ لا كاهنَ مِن كهانَتِه ...» (2)«مردم مسيحى نجران و حاشيه آن، در سايه خداوند و ذمّه محمد، پيامبر خدا هستند؛ كه دارايى، جان، دين، افراد غايب و حاضر، خانواده آنان و تجارت و آنچه از كم يا زياد در اختيار دارند، همه محفوظ و در امان است؛ هيچ اسقف يا راهب يا كاهنى از آنان، از مقام خود عزل نمىشود و به آنان اهانتى نخواهد شد. بر اساس اين صلحنامه روشن مىشود كه حكومت اسلامى مانند قدرتهاى زورگو نيست كه از ضعف و بيچارگى مخالفان سوء استفاده كند، بلكه در تمام لحظات، روح مسالمتآميز، دادگرى و اصول انسانى را در نظر مىگيرد.»
سيد محمدباقر نجفى
عَقَبه؛ در زبان عربى (كه اسم مُفرد آن عَقَب، جمع آن عقاب و عَقَبات است)، بهمعناى: «گردنه» است و راه تنگِ ميان دو كوه را گويند كه عبور از آن دشوار باشد.
مكان عقبه در دامنه جنوبى القويس، مجاور منطقه منا است.
فاسى (1)از امام شافعى سندى را شاهد آورده كه: عقبه، «لَيست مِن مِنى» ولى حدّ منا: «ما بين قرين وادي مُحَسِّر إلى العقبة الّتي عندها الجمرة ... و هِيَ جَمَرَةِ الْعَقَبة الّتي بايع رسول اللَّه الأنصار عندها ...».
در مستندات جغرافيايى قديم، اين گردنه در قسمتى از كوهستان ثبير قرار دارد.
ثَبِيْر را حازمى (متوفاى 584 ه. ق.) در «الاماكن» اينگونه توصيف كرده است:
«مِنْ أعْظَم جِبالِ مَكَّة بَيْنَها و بَيْنَ عَرَفَة ... وَ هُناكَ أثْبرةٌ سِواهُ مِنْها ثُبَيرُ الزِّنْجِ، لِأَنَّ الزِّنجَ كانُوا يَلْعَبُون عِنْدَهُ و ثَبِيْرالأعْرَج و ثَبِيْرُ الخَضْرَاءِ و ثَبْيِرُ النّصْعِ و هُوَ جَبَلُ المُزْدلِفَةِ و ثبير غَيْنا».
در منابع جغرافيايى منطقه مكه، كوه ثبير در شرق شهر مكه، و جنوب شرقى كوه نور، مشخص و آن جز از كوه ثبير كه بر منطقه منا سايه افكنده، بهنام كوه القويس.
Alqwais
مشهور است.
با توجه به اين گفته حازمى و ديگر جغرافىدانان، «ثَبير» مفرد «الأثْبِرة» نام
1) شفاءُ الغَرام بأخْبارِ البَلَدِ الحرام، ص 100، چاپ افست، بيروت ...
مهمترين ارتفاعات حول منطقه مكه است، كه هريك از آن، به نامى مشخص شده است.
در اين خصوص، به بررسى پرداختم، تا پىبردم بهدليل تغيير نامگذارىها تا به امروز، محقّقان جوامع مسلمان، در تعيين و شناخت كوههاى مكه دچار اشتباه شدهاند و يا لااقل آنها را در تطبيق منابع قديمى با منابع عصر خود، به ابهام و ترديد انداخته است. عمدتاً پنداشتهاند كوههايى كه بهنام «ثبير» شهرت داشته، غير از كوههاى مشهور «حِرا»، «ثَور» و يا ديگر ارتفاعات مكه است. حال آنكه كوه حِرا همان «ثبيرالأعرج» ناميده مىشد و كوه «المسفله» همان «ثبير الزَّنج». نيز كوه «الرَّخَم» همان «ثبير غَيناء». كوه «المزدلفه» كه بر شمال و شرق منطقه مزدلفه سايه افكنده، همان «ثبير النصع» و قسمتى از «ثبيرالأثبيره» كه مقابل كوه «نور» (حِرا) قرار دارد و مشرِف بر سمتِ شمالى منطقه منا است، به كوه «ثَقَبَه» مشهور است.
اين كوه بر قسمت شرقى منا است و آنچه كه بر قسمت غربىِ آن سايه افكنده، در امتداد آن واقع است. «ثبير الخضرا» همان كوهى است كه بر سمت جنوبى «الأقحوانه» مسلط و غرب آن به «الخنادم» و امتداد جنوبى آن به كوه «سُدير» متصل مىگردد.
نظر به اينكه ثبير بزرگترين ارتفاعات كوهستانى منطقه مكه است، به عنوان «الأثْبِرة» (جمع ثبير) شناخته مىشود.
اين نظر كه عقبه «لَيست مِن منى»، با بسيارى از آراى محققان مناسكشناس مطابق نيست؛ زيرا عموم آنان استدلال كردهاند: جمره در گردنه جاى دارد و چون جمره جزو منطقه منا است، پس عقبه جزو منطقه منا محسوب مىشود. پس: «جمرة العقبة مِن مِنى». (1)در نتيجه: به گفته ابن جماعه در [المناسك]: «إنّ العقبة مِن منى».
چون تأمل كردم، يافتم كه اين اختلاف آرا، نتيجه درست مشخص نشدن مسير و طول عقبه در مستندات تاريخى- جغرافيايى منطقه منا است.
در اصطلاح مناسك، «جمره»، جمع آن «الجِمَار»، به سه استوانه سنگى مشخص در منطقه منا اطلاق مىشود. همانها كه مسلمانان در فرايض حج، مىبايست برابر آن بايستند و سنگريزههايى را بهسوى آن پرتاب كنند. ولى در اصطلاح و زبان، اساساً «الجمار» و «الجَمَرات»، به معناى سنگريزههايى است كه در مناسك حج افكنند و مفرد آن، «جَمْره» است.
1) محب طبرى، القرى لقاصد ام القرى، به نقل از فاسى، همان مأخذ.
بنابراين، وقتى گفته يا نوشته مىشود:
«جمرةالعقبه»، نظر به مفهومِ صرفاً ادبىِ آن نيست. اشاره به سنگريزههايى است كه چون به «الجمرة الأولى»، «الجمرة القُصوى» و «الجمرة الثانية» تجلّيگاه شيطان پرتاب مىشود، آن سه مكان به «جمرةالصغرى»، «جمرةالوسطى» و «جمرة الكبرى» شهرت يافته است.
جمرةالكبرى يا مهمترين مكان مقاومت ابراهيم در برابر فريب و تجلّى شيطان بر ابراهيم، چون در مسير گردنه كوه مشرِف بر منطقه منا قرار گرفته بود، به «جمرةالعقبه» شهرت يافت. ولى در كدام قسمت از اين مسير؟
در مورد نامهاى معادل رجوع شود به:
محبالدين مكى (متوفى 694 ه. ق.)، القِرَى لقاصد امّ القُرى. (1)هنگامى كه به نقشه جغرافيايى مىنگريم، در مىيابيم كه شعب منا زمين مسطّحى است ميان كوههاى سمت جنوبى و شمالى آن و منتهىاليه حدّ منا، دقيقاً در آغاز مسير گردنه است.
در آغاز مسير گردنه- و نه دقيقاً محل ملاقات انصار با پيامبر در آن گردنه- جمرةالعقبه، اين سوى عقبه است و بالاتر از آن، در سمت شمال شرقى جمرةالعقبه، محل ملاقات پيامبر با يثربيان. هر دو محل در طول عقبهاى قرار دارد كه بهسوى ارتفاعات ثبير منتهى مىشود. يكى پايين و ديگرى بالاتر. يكى در مسير رفتن به سمت جنوبى كوه و ديگرى در مسير رفتن به سمت شمالى ارتفاعات ثبير.
با اين تصوّر جغرافيايى از منطقه، تمام مسير عقبه در حدّ منا نيست. محلّ جمره عقبه در حدّ منا است و آن سوى عقبه كه محل ديدار يثربيان بوده و بعدها به مسجد عقبه شهرت يافت، خارج از حدّ منا است.
براى اينكه نشان دهم محل جمرةالعقبه در دامنه كوه و آغاز مسير گردنه است، به جستجو پرداختم تا از موقعيت يك قرن گذشته تصاويرى تهيه كنم. به دو تصوير دسترسى پيدا كردم؛ يكى تصويرى است كه حدود 70 سال پيش رفعت پاشا آن را در «مرآة الحرمين» آورده است:
و دوّم تصويرى است كه از سرزمين باريك و دراز منا، ميان دو رشته ارتفاعات شمالى و جنوبى، در اواخر قرن 19، Shouck Hurgrone مستشرق هلندى در كتابهاى [Bilder Aus Mekka] چاپ و [Bilder- Atlas Mekka] Haag Den، 1888 م، ارائه كرد:
از اين موقعيتها دو نقشه تهيه
1) ص 529، چاپ 1970 م. قاهره به اهتمام مصطفى السَّقا.
كردهايم؛ يكى را بتنونى در اوايل قرن 20، در «الرحلة الحجازيه» و ديگرى را رفعت پاشا در «مرآة الحرمين» آوردهاند. اين تصاوير دقيقاً نشان مىدهد كه موقعيت جمرة العقبه، در مسير كوهستانى شمال منطقه منا است. اين دو نقشه ما را از هر وصف و شرحى بىنياز مىكند.
1/ ب: موقعيت تاريخى بناى مسجد بيعت
در متن جغرافيايى «المناسك و أماكن طرق الحج و معالم الجزيرة» (ص 50) امام حربى در اوايل صده سوم هجرى، از بناى مسجدى در مكان بيعت يثربيان با پيامبر اسلام ياد كرده و دقيقاً مشخص كرده است كه:
«مِن مَكّة إلى بئر مَيْمُونٍ، ميلان و هي سيرة الطريق ... و قيل ان تصعد إلى منى عن يسار الطريق بأصل الجبل، المسجد الذي بايع فيه رسول اللَّه صلىاللَّه عليه [وآله] و سلّم، بيعة العقبة». چاه منسوب به مَيْمُون حضرمى، از چاههاى مشهور مكه بوده كه در عهد فاسى تاكنون به «سبيل الست» شهرت يافته است و محل آن در سمت غربى عقبه قرار داشته است.
در نقشهاى كه رفعت پاشا در «مرآة الحرمين» از «مشاعِر الحج» ارائه كرده، معلوم مىشود. كه اين «سبيل الست» در مجاورت مسجد عقبه، مكانى مشخص است.
با اين همه، به جستجو پرداختم تا قبل از اوايل قرن سوم هجرى، از ديرينه بناى مسجد عقبه، آگاه شوم ....
جز قول مورد اعتماد النهروانى در «الاعلام بأعلام بلد اللَّه الحرام» (1)سند تاريخى مهمّى نيافتم. وى كه در حوالى 1020 كتاب خود را تأليف كرده، تصريح مىكند: بناى مسجد در سال 144 ه. ق. به دستور ابو جعفر منصور عباسى احداث شده است.
چون به تحقيق پرداختم ديدم كه در اسناد تاريخى ابوجعفر منصور عباسى بهسال 144 ه. ق. پس از سال 136 ه. ق. كه همراه ابو مسلم حج بهجاى آورد، بار ديگر عازم مكه شده و حج را بهجاى آورده و در خلال ايام سكونتش در مكه، دستور احداث بناى مسجد عقبه را داده است. نجم عمربن فهد (812/ 885 ه. ق.) (2)ذيل شرح وقايع همين سال تصريح و تأييد كرده كه:
«فيها بنى المسجد الذي يقال له مسجد البيعة بقرب العقبة الّتى هي بحدّ منى من جهة مكة في شعب على يسار الذاهب إلى منى بينه و بين
العقبة غلوة أو أكثر و فيها حجّ بالناس أبوجعفر المقتدر ...».
همچنين طبرى، (1)ابن اثير (2)و درر الفوائد (ص 209).
در سال 241 ه. ق، متوكّل على اللَّه جعفر خليفه عباسى، ضمن ترميم خرابىهاى مكه، مكان بيعت انصار با پيامبر را مورد توجه قرار داده، اقدام به بازسازى جاده و گردنهاى نمود كه مسير رفتن پيامبر به محل تجمع انصار بود.
نجم عمربن فهد (3)در اين خصوص به استناد و اقوال ازرقى، نوشته است:
«سنة إحدى و أربعين و مائتين فيها أمر أمّ اميرالمؤمنين المتوكّل على اللَّه ... و أصلح الطريق الّتي سلكها رسول اللَّه من منى إلى الشعب- و معه العباسبن عبدالمطّلب- الّذي يقال له شعب الأنصار الّذي أخذ فيه رسولاللَّه البيعة على الأنصار ...».
اين امر نشان مىدهد مكانِ مذكور يكى از مناطق مهمى بود كه مردم به آن سوى مىشتافتند.
پس از منصور عباسى، المستنصر عباسى، طبق كتيبه موجود در بنا، اين مسجد را در سال 629 ه. ق. مرمّت كرده است. نجم عمربن فهد (4)تأييد كرده كه: «عمّر الخليفة المستنصر العبّاسي مسجد البيعة بقرب منى على يسار الذاهب إليها». ولى اين اقدام را ذيل شرح تاريخى 620 ه. ق. آورده است، حال آنكه فاسى براساس كتيبه موجود در بناى مسجد، به سال 629 باور دارد و در شفاء الغرام (5)نوشته است:
«عمّره المستنصر العباسي على ما وجدته مكتوباً في حجر ملقى حول هذا المسجد لتخربه و فيه أن ذلك في سنة تسع و عشرين و ستمائة».
اين گفته فاسى با ديگر اسناد تاريخى مطابق است و گفته نجم عمربن فهد را بىاعتبار مىسازد؛ زيرا مستنصر باللَّه در رجب سال 632 به خلافت رسيد و در دهم جمادىالآخر سال 640 ه. ق. درگذشت (6)تا اينكه: «المرحوم إبراهيم دفتردار مصر سابقاً أمين عين عرفات رحمةاللَّه شرع في تجديد هذا المسجد و أسّسه و بنى بعض طاقاته و جدراته و توفّى إلى رحمةاللَّه تعالى قبل أن يتمّه و ما وفق أحد بعده إلى الآن إلى إتمامه و هذا من المساجد المأثورة النّبوية و هو الذي بايع فيه النّبى صلعم سبعون في الأنصار بحضره عمّه العبّاسبن
عبدالمطّلب ...». نهروانى نظر به اهميت معنوى چنين مكانى، تصريح كرده است كه:
«و هذا مسجد شريف يستجاب فيه الدعاء فرحم اللَّه من يكون سبباً في تجديده و عمارته». (1)محبّ طبرانى (2)مسجد بيعه (/ مسجد العقبه) را از زمره اماكنى دانسته كه:
«يستحبُّ زيارتها والصلاة والدعاء فيها رجاءَ بركتها».
و در صفحه 543 تصريح كرده كه مكان عقبه منسوب است به واقعه بيعت انصار با پيامبر؛ «فيه مسجد مشهور عند أهل مكّة، أنّه مسجد البَيْعة، و هو على نَشَز من الأرض».
با توجه به اينكه فاسى در «شفاءالغرام» (3)گفته است: «مسجد البيعة، بيعة رسولاللَّه صلعم و الأنصار بقرب عقبة منى»، معلوم مىگردد كه در زمان او گردنه كوه مشرف بر منطقه منى، موقعيتى داشته كه ديگر بناى مسجد در مسير آن قرار نداشته است. مىتوان نتيجه گرفت كه جمره عقبه در عقبه قرار دارد و مسجد نزديك محلى كه به عقبه شهرت داشته، در نتيجه خارج از حدّ منى واقع شده است.
با تنظيم و تدوين مستندات تاريخى، اسناد اين نشانىهاى جغرافيايىِ قديم را در كيف نهادم، بار ديگر از كلن آلمان بهسوى مكه و منا رفتم تا نشانى امروزى مكانى را بيابم كه يادآور حضور پيامبر، سخن پيامبر و بيعت با پيامبر است. لحظههايى كه با ديدارش، شنيدن كلامش، مقام محمود را يافته بودند. به صلح و صفا ايمان آورده بودند. به وحدت و وحى اقرار كرده بودند.
قلبهايى كه محمّد را در حق و حق را در او يافته بود، با چنين حضور و اشراقى، يك يك پيش مىآمدند و قلب روشن خود را دو دستى به محمّد مىسپردند، تا رضاى حق را از رسول حق بستانند.
2/ ب: موقعيت كنونى مسجد بيعت
در طول سالهاى 1400 تا 1417 ه. ق.
برابر با 1357 تا 1375 ش. 1979 تا 1997 م از مكه راهها و جادههاى متعددى به منطقه عرفات و مشعر و مزدلفه و منا (/ مشاعر مقدسه) احداث شده و كاملًا بافت قديمى مسيرهاى ارتباطى تغيير كرده است.
اتوبانها، پلها و تونلهاى رفت و آمد، راه طولانى مكه تا عرفات و منا را كوتاه در نتيجه خود را با موقعيتهايى روبهرو مىبينيم كه ديگر هيچ اثر و نشانى از نشانىهاى قديمى وجود ندارد. با اين سر درگمى و با تغيير نام محلهها، خيابانها و
پوشيده شدن ارتفاعات كوهستانى مكه با خانهها و هتلها و تأسيسات تجارى و دولتى و ... نقشههاى قديمى را رها كردم. پس از دسترسى به چندين نقشه جديد كه در اين ده سال بهطور مستقل و يا در نشريهها و كتابها به چاپ رسيده، از شرق مسجدالحرام (مشهور به القشاشيه) با سه مسير روبهرو شدم كه عقبه به منا منتهى مىشود؛ يكى انفاق السد كه به خيابان ملك عبدالعزيز در محدوده منا منتهى مىشود، دوم: انفاق الفيصليه (الملاوى) كه به شارع الروضه، روبهروى پل بزرگ پيادهرو مشهور به جسرالجمرات ختم مىگردد، سوم:
مسيرى كه از شارع مسجدالحرام بهطرف شمال و سپس در جهت شرق به ميدان عدل و از آنجا به جاده و تونل جديد ملك فهد در قسمت شمالى منا و ارتفاعات ثقبه پايان مىپذيرد، چهارم: جادهاى كه از شمال مكه تا شرق آن بهنام شارعالحج وجود دارد. در مسير اين خيابان، كوه نور در سمت چپ نشانى آشكار است. از ميدان عدل مىگذرد و به شارع فهد متصل مىگردد.
من به اتفاق همسرم، مسير چهارم را انتخاب كرديم و به سوى منا رفتيم. پس از پايين آمدن از ارتفاعات ثقبه، در جادهاى رسيديم كه حدّ فاصل كوه و جمرات بود.
در گذشته آن را شارع الكبش مىگفتند؛ زيرا دقيقاً از دامنه كوهى مىگذشت كه مسجدالكبش (/ محل ذبح اسماعيل به دست ابراهيم و تبديل آن به ذبح قوچ/ كبش) بالاى آن، نام و نشانى مشهور بود.
شارع الكبش را امروز شارع ملك فهد گويند كه عرفات و مزدلفه و منا را به شهر مكه متصل كرده است.
ساعتها در منطقه اطراف جمره عقبه به بررسى موقعيت جغرافيايى عقبه پرداختم، ولى هيچ نشانى از مسجد البيعه نيافتم.
دانستم كه در مسير خيابان كبش يا ملك فهد نيست. از اين رو، از حدّ شرقى منا، كه به مُحَسِّر شهرت داشته و امروزه حدّفاصل ميان شارع القصر الملكى (در جنوب و ارتفاعات كوه القويس منتهى مىشود) به جستجو پرداختم. دقيقاً در حد منى؛ «من العقبة إلى وادي مُحسِّر» عاقبت بناى قديمى مسجد را دقيقاً سمت شمال غربى جمره كبرى در همان نقطهاى يافتم كه مورّخان و جغرافىدانان از آن يادها كردهاند.
در فاصله ميان بناى قديمى مسجد و جاده شمالى جمرات- تأسيسات موقتى احداث شده كه موجب دور ماندن بنا از ديد مسلمانان گشته است.
همچون تشنهاى كه به آب زلال تاريخ
رسيده، خود را يافته، لرزان و سراسيمه بهسوى مكانى شتافتم كه نخستين گامهاى جهانى كردن اسلام در آنجا برداشته شد.
1- 2/ ب: بناى مسجد بيعت
آثار بهجاى مانده از دوران عثمانىهاست؛ بنايى مستطيل شكل، با ديوارهايى كوتاه. شامل دو قسمت، سمتِ قِبلى آن با محراب و شبستانى كوچك و سمت شرقى آن حياط غير مسقفى است بهعلت بىتوجهىها، با زمينى متروكه و علفزار.
رويه ديوارهاى گچى آن را با رنگ زرد پوشاندهاند كه از قدمت بنا نشانى آشكار دارد.
بر جدار خارجى ديوارِ قبلى بنا، كتيبهاى بهخط كوفى ديدم كه آن را با بىنظمى نصب و اطرافش گچ گرفتهاند.
بهنظر مىرسد اين كتيبه همان كتيبهاى باشد كه نهروانى از آن در «الاعلام» ياد كرده است، مبنى بر اينكه المستنصر عباسى مسجد را در سال 629 تعمير كرده است:
«و عمرّه أيضاً المستنصر العباسي كما في حجر آخر بناه في سنة 629 و تلك الأحجار ملقاه بذلك المحلّ الخراب تُحْشى عليها أيضاع فيندثر أثر هذا المسجد ...»
متن كتيبه كوفى را در صفحه 119 ملاحظه كنيد.
موقعيت بناى مسجد، دقيقاً در مسير صعود به كوه مشرف بر منا است. زمينهاى حريم آن را مسطح كرده بودند، چرا. آگاه شدم، بههرحال مكانى است كه در مجموعه سرزمين منا متروك مانده است.
پىنوشتها
تصويرى از كتيبه سنگى نصب شده در ديوار قبلى.
تصويرى از سمت شرقى در دامنه كوه
تصويرى از سمت غربى (قبلى)
تصويرى از محراب
تصويرى از ستونهاى شبستان
تصويرى از حياط متروكه مسجد
حميدرضا نورى
پيشگفتار
پس از سيزده سال از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام، ترفندهاى گوناگون كفار و مشركين قريش در خاموش ساختن نور اسلام كارگر نيفتاد. آنان سرانجام با نقشهاى شيطانى تصميم به از ميان برداشتن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و قتل آن بزرگوار گرفتند. رسول گرامى اسلام پس از آگاهى از اين تصميم، به فرمان الهى ناگزير به هجرت و خارج شدن از مكه مكرمه گرديد.
إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ... (1)
اگر او را يارى نكرديد، خداوند يارىاش كرد؛ (و در مشكلترين لحظات، او را تنها نگذاشت). آن هنگام كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند.»
پيامبر با تمامى عشق و علاقهاى كه به مكه معظمه داشت، با حسرتى زايد الوصف، اين سرزمين پاك و الهى را ترك كرد و به هنگام خروج از حرم الهى، فرمود:
«مَا أَطْيَبَكِ مِنْ بَلَدٍ وَ أَحَبَّكِ إِلَيَّ وَ لَوْ لَا أَنَّ قَوْمِي أَخْرَجُونِي مِنْكِ مَا سَكَنْتُ غَيْرَكِ ...». (2)«چه شهر پاكى و چقدر دوست داشتنى هستى! اگر قوم من، از اين شهر بيرونم
نمىكردند، جز در تو سكونت نمىگزيدم.»
پيامبر اسلام پس از روزهاى طولانى پيادهروى در مسير گرم و ملال آور مكه تا يثرب، وارد اين شهر شد. (1)آن حضرت به محض ورود به يثرب، اقداماتى سنجيده به منظور انسجام مسلمانان و دفع خطر اهل كتاب انجام دادند. نخستين اقدام آن حضرت ساختن مسجد بود. جايگاهى كه افزون بر مركزيت عبادى، مسائل فرهنگى و سياسى نيز از آنجا مديريت مىشد. دومين اقدام آن حضرت ايجاد پيمان برادرى ميان مسلمانان بود كه اين مهم نيز در محل مسجد برگزار گرديد و اقدام ديگر ايشان انعقاد معاهدهاى با اهل كتاب بود كه به موجب آن، مسيحيان و يهوديان مدينه در جنگهاى احتمالى، دست كم به دشمنان اسلام مدد نرسانده و در جبهه دشمن قرار نمىگرفتند.
هر روز كه از حضور مسلمانان در شهر مدينه مىگذشت جاذبههاى معنوى اين دين جديد، بيش از پيش، مردم كنجكاو را مورد توجه قرار مىداد. بيان نغز و شيوا و منطق جذاب و برخورد نرم پيامبراسلام، حجت را بر طالبان حقيقت تمام مىكرد و در اين ميان انتخاب مكان مناسب در مسجد پيامبر براى مذاكره با نمايندگان اديان، اهتمام نبى گرامى را در توجه دادن به نقش معنوى و ماندگار مسجد، در جدىترين صحنههاى فكرى، نمايان مىسازد:
استوانههاى مسجد النبى صلى الله عليه و آله
در محل مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله، در مدينه منوره، ستونهايى وجود دارد. اين ستونهاى نُهگانه عبارتاند از: حرس، توبه، وفود، سرير، قرعه، حنانه، مربعة القبر، تهجّد و مخلّقه. (2)بايد دانست كه ستونهاى ياد شده، يادآور اتفاقها و رخدادها در رابطه با پيامبر صلى الله عليه و آله و يا اصحاب آن حضرتاند. ستون حنانه يادآور درخت خرمايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام سخنرانى و ايراد خطبه به آن تكيه مىزدند و با پيشنهاد يكى از صحابه منبرى ساخته شد و درخت جاى خود را به آن منبر چوبين داد و اين اتفاق نالهاى حزن آور را از آن درخت خرما بدنبال داشت.
استن حنانه از هجر رسول صلى الله عليه و آله ناله مىزد همچو ارباب عقول
گفت پيغمبر چه خواهى اى ستون گفت جانم از فراقت گشت خون
مسندت من بودم از من تافتى بر سر منبر تو مسند ساختى؟ (1)
استوانه حرس خاطره على عليه السلام را به ياد مىآورد كه در كنار آن مىايستاد و به هنگام جلسه گفتگوى پيامبر با اعاظم و بزرگان قبايل و اديان، از جان پيامبر صلى الله عليه و آله محافظت مىكرد.
استوانه وفود، يادآور توجه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به مكانت و شأن مسجد در طرح مطالب فكرى بلند است؛ آن هم در مكانى خاص از مسجد. چنانچه حضرتش همواره هيأتهاى نمايندگى را در اين مكان به حضور مىپذيرفتند و با معرفى اسلام و حقايق ناب دينى، از ايشان استقبال مىكردند.
«وفد» به معناى رسول و نماينده است و به كسى كه از سوى شخصى يا افرادى به حضور سلطان و يا صاحب منصبى مىرسد، «وافد» مىگويند. و وافد كسى است كه زودتر از قوم و مردمِ خود، به محضر مقام عالى رتبهاى مىرسد. (2)امام باقر عليه السلام به نقل از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: نخستين وافد در محضر الهى من هستم و بعد كتاب و قرآن و اهل بيتم و سپس امت من آستان الهى شرفياب مىگردند. (3)در حديث نبوى ديگر آمده است: سه گروه وفد خدايند كه خداى بزرگ ايشان را دعوت كرد و آنان نيز اجابتش نمودند؛ «جنگجويان در راه خدا»، «حجاج بيتاللَّه الحرام» و «عمرهگزاران». (4)چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هيأتهاى نمايندگى از سوى اديان و قبايل عرب را همواره در كنار ستون ياد شده به حضور مىپذيرفتند، بعدها اين ستون به نام «استوانة الوفود» مشهور گرديد.
اكنون در مورد ملاقات پيامبر صلى الله عليه و آله با سران قبايل و ارباب اديان، نكاتى را ياد آور مىشويم:
صداقت و نشانههاى حقانيت و دلايل نبوت آن بزرگوار موجب گرديد، يهود به مكر و حيله دست بزنند و براى خاموش كردن نور الهى و حجتهاى بالغه پروردگار، تصميمات ناخوشايندى اتخاذ كنند، لذا به تكذيب و انكار آن حضرت پرداختند و بزرگان آنان، چون مالكبن الصيف، كعببن اشرف، حيىّبن اخطب، حدى بن اخطب و ابو ياسر بن اخطب از پيشگامان اين حركت خزنده بودند. (1)2. اوج ملاقاتهاى هيأتهاى نمايندگى، پس از بازگشت پيامبر اسلام و رزمندگان مسلمان از منطقه تبوك بود و نخستين وفد در اين سال، كه به «سال وفد» معروف گرديد، وفد ثقيف است (2)كه پس از حضور و اسلام آوردن اين هيأت، قبايل مختلف، از دور و نزديك مدينه، با انتخاب هيأتهاى نمايندگى از سوى خود به زيارت پيامبر شتافتند و در محضرش با اسلام آشنا شده، ايمان آوردند. اين وفود به ترتيب عبارتند از: وفد بين تميم، وفد بهر، وفد بنىالبكاء، وفد بنى فزازه، وفد عدىبن حاتم، وفد ثعلبةبن سعد، وفد سعيد هذيم، وفد بنى سعد، وفد بنى الحرث، وفد غسان، وفد عامر، وفد ازدجش، وفد عبدالقيس، وفد بنى حنيفه، وفد كنده، وفد كنانه، وفد وائلبن حجر، وفد محارب، وفد الرهامن، وفد نجران، وفد صدف، وفد عبس، وفد عامربن صعصعه، وفد طى. (3)در برخى نقلها، وفود ديگرى نيز اضافه شدهاند؛ مانند: وفد سلامان، وفد ازت، وفد زبيد، وفد بجيله، وفد خولان و وفد حمير، (4)كه با احتصاب اين وفود، هيأتهاى نمايندگى به 31 هيأت مىرسيد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مقيد بودند كه به محض اطلاع از ورود وفدى به مدينه، آنها را با احترام مىپذيرفتند و به هنگام خروج هيأتها از مدينه، به ايشان هديهاى مىدادند و نيازهاى آنان را براى بازگشت به وطن خويش برآورده مىكردند. اين موضوع آنقدر مورد تأكيد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود كه در زمره سه وصيت خود در بستر احتضار، توصيه به اهداى جوايز و هدايا به هيأتهاى نمايندگى را يادآور شده و بر آن اصرار ورزيدند، (5)تا آنكه اين سنت كه موجب تأليف قلوب و تكريم بزرگان و اقوام و ملل بود، پس از آن حضرت نيز ادامه يابد.
سيره پيامبر اسلام در مواجهه با افرادى كه ايشان را ملاقات مىكردند، در توصيفى كه توسط على عليه السلام در پاسخ به سؤال فرزندش امام حسين عليه السلام عنوان مىنمايد، چنين است:
«كان دائم البشر، سهل الخلق، لين الجانب، ليس بفظ ... قد ترك نفسه من ثلاث
المراء و الإكثار و ما لا يعنيه».
«كسانى را كه به مجلسشان شرفياب مىشدند، با چهرهاى گشاده، برخوردى نيكو، خلقى نرم و به دور از خشونت مىپذيرفتند. در هنگام مذاكره با مردم و طالبان حقيقت، زيادهگويى نمىكردند و از سخنان بيهوده دور بودند و جدال و مراء به كار نمىبستند.» (1)اين سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و پرهيز آن بزرگوار از مراء و جدال و تأكيد به دورى از آن در احاديث نبوى، سبب شد كه گروهى گمان كنند بحث در مورد مسائل اعتقادى با مخالفان مطلقاً صحيح نيست و مورد رضايت پيامبر نمىباشد، لذا امام صادق عليه السلام در اين زمينه به روشنگرى پرداخته و منهى بودن جدال در دين را، كه يكى از يارانشان به رسول اسلام نسبت مىداد، نادرست دانسته و فرمودند: «آنچه كه نهى گرديده، جدال غير احسن است. (2)و جدال احسن كه در قرآن نيز به آن اشاره شده، چگونه حرام است و حال آنكه پروردگار در ردّ ادعاى اهل كتاب در اينكه به غير از ايشان كسى وارد بهشت نخواهد شد، مجادله كرده و مىفرمايد:
وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (3)
«آنان گفتند: (هيچ كس جز يهود يا نصارى، هرگز داخل بهشت نخواهد شد (اين آرزوى آنهاست! بگو: (اگر راست مىگوييد، دليل خود را (بر اين موضوع) بياوريد!).»
علماى اخلاق، مراء را ايراد و اشكال در كلام و استدلال خصم دانستهاند كه براى تحقير و اهانت و اظهار برترى و اثبات هوشمندى و نه براى اثبات حق، ابراز مىگردد و جدال به مرائى گويند كه به اظهار مسائل اعتقادى مربوط مىگيرد. (4)طبيعى است چنانچه غرض از جدال ارشاد و هدايت باشد، مذموم نيست و از سوى قرآن به جدال احسن نامگذارى شده است.
وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ. (5)
«با اهل كتاب جز با روشى كه از همه نيكوتر است مجادله نكنيد، مگر كسانى از آنان كه ستم كردند و (به آنها) بگوييد: ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما و شما نازل شده، ايمان
آوردهايم و معبود ما و شما يكى است و ما در برابر او تسليم هستيم!.»
بديهى است تمامى مذاكراتى كه پيامبران اسلام با اهل كتاب داشتهاند و منجر به اسلام عدهاى از ايشان گرديد، از نوع جدال احسن بوده است.
تمامى مذاكراتى كه پيامبران اسلام با اهل كتاب داشتهاند و منجر به اسلام عدهاى از ايشان گرديد، از نوع جدال احسن بوده است.
آن حضرت خود در زمانى مشخص از حجرات خارج شده و به مسجد مىآمدند و اين انضباط پيامبر موجب گرديد كه به مردم توصيه شود در خارج زمانهاى مورد نظرِ پيامبر، حضور نيابند و براى آن حضرت مزاحمت ايجاد نكنند و اجازه دهند پيامبر اسلام طبق زمانبندىِ مورد خود، براى ملاقات با ديگران از حجرات خارج شوند.
در ميان وفود ياد شده، برخى سبب نزول سور و آيات قرآنى هستند كه به آنها اشاره مىكنيم:
الف) در موردِ شأن نزول سوره حجرات گفتهاند (2): وفد قبيله بنى تميم- كه از عطاردبن حاجب و اقرعبن حابس و زبرقانبن بدر و عمرو بن الأهتم و قيسبن عاصم و گروه زيادى تشكيل مىشد- داخل مسجد پيامبر شدند و با صداى بلند فرياد زدند: اى محمد، بيرون آى.
پيامبر در حالى كه به منظور استراحت در يكى از حجرات همسرانشان بهسر مىبردند، از اين رفتار آنان ناراحت شده، از حجره بيرون آمدند. آنها گفتند: آمدهايم به تو فخر بفروشيم و از نسب و شرف خود كه بر تو برترى دارد، سخن بگوييم. آيا اجازه مىهى؟ پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه دادند و شاعر ايشان عطاردبن حاجب و سپس زبرقان شروع كردند به خواندن اشعارى كه از برترى قبيله ايشان حكايت مىكرد. پيامبر نيز به حسانبن ثابت اذن دادند كه با اشعارش، فضيلت اسلام و پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را ياد آور شود.
در تاريخ آمده است، وقتى اشعار حسان پايان يافت اقرع گفت: سخنورا و شعراى اين مرد (پيامبر اسلام)، از سخنرانان و شاعران ما قوى ترند و ما مغلوب شديم. سرانجام آن وفد همگى در مسجد، اسلام آوردند و همراه با هدايا و جوايزى كه پيامبر به ايشان پيشكش نمودند به ميان قبيله شان بازگشتند و آيات آغازين سوره حجرات نازل گرديد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. (1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چيزى را بر خدا و رسولش مقدم نشمريد (و پيشى مگيريد)، و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست!»
إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ (2)
« (ولى) كسانى كه تو را از پشت حجرهها بلند صدا مىزنند، بيشترشان نمىفهمند!»
ب) شأن نزول سه آيه از آيات قرآن را به وفد نجران مرتبط دانستهاند. (3)هيأت نجران از چهل تن از بزرگان مسيحيت نجران چون سيد، عاقب، قيس، حارث و عبدالمسيح اسقف نجران تشكيل يافته بود كه پس از نماز صبح به محضر پيامبر آمده و اسقف ايشان پرسشهاى مطرح مىكند و حضرت پاسخ مىدهند:
اى ابو القاسم، پدر موسى كه بود؟
عمران.
پدر يوسف كه بود؟
يعقوب.
پدر تو كيست؟
عبداللَّه فرزند عبدالمطّلب.
پدر عيسى كيست؟
پيامبر روى برمى گرداند و اين آيه نازل مىشود:
إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ، ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. (1)
«مَثَل عيسى در نزد خدا، همچون آدم است؛ كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود:
موجود باش، او هم بىدرنگ موجود شد. (بنابر اين، ولادت مسيح بدون پدر، هرگز دليل بر الوهيت او نيست.).»
پيامبر آيات را تلاوت مىكنند و از هوش مىروند. وقتى به هوش مىآيند مسيحيان مىگويند، آيا گمان كردى فرشته وحى به تو نازل شد و اين سخنان خداست؟ آيهاى ديگر نازل مىشود:
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ. (2)
«هرگاه بعد از علم و دانشى كه (درباره مسيح) به تو رسيد، (باز) كسانى با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم، شما هم فرزندان خود را. ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را. ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود. آنگاه مباهله كنيم؛ و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.»
پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد مباهله مىكنند و قرار مىگذارند كه فرداى آن روز مباهله صورت بگيرد. طبق آنچه در برخى كتب شيعى وجود دارد، مكان مباهله همان مسجد بنى معاويه بوده است. اين مسجد به اجابت نيز شهرت يافته و بسيارى از شيعيان اكنون آن را به مسجد مباهله مىشناسند كه در فاصله 400 مترى شمال شرقى بقيع در كنار شارع ستين واقع است. (3)هيأت نجران در انديشه شد كه فردا چه واقعهاى به وقوع خواهد پيوست. اسقف ايشان گفت: اگر محمد تنها با فرزندان و خاندانش به مباهله آيد، بايد از آن پرهيز كرد و اگر با اصحاب و جمعيتى انبوه آمد، دروغگو است! و با او مباهله مىكنيم. روز موعود فرا رسيد و
پيامبر اعظم، در حالىكه ايشان را حضرت زهرا، على، امام حسن، امام حسين عليهم السلام همراهى مىكردند، به محل مباهله وارد شدند. چهرههاى آسمانى و برافروخته شدن ايشان آنچنان وحشتى در هيأت نجران افكند كه راضى شدند صلح كنند به شرط آنكه آن بزرگواران زبان به نفرين ايشان نگشايند. پيامبر صلى الله عليه و آله پذيرفت و براى مسيحيان نجران جزيهاى تعيين كرد.
در شأن نزول آيه شريفه وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْءٍ .... (1)
از ابن عباس نقل شده (2)كه وقتى وفد نجران خدمت رسول اسلام رسيدند، بزرگان يهود مطلع شدند و آنها نيز به مجلس وارد شده، در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله با مسيحيان منازعه كردند. رافعةبن حرمله به آنهاگفت: «ما أنتم عَلى شيء» شما مسيحيان در ميان اديان جايگاهى نداريد و نبوت عيسى پذيرفته نيست و انجيل كتاب آسمانى نمىباشد. در مقابل او، مردى از مسيحيان نيز تورات و دين يهود را انكار مىكرد و آيه مذكور نازل گرديد.
در شأن نزول آيه شريفه ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ. (3)
گفته شده (4)ابو رافع از يهوديان و رييس وفد نجران، هر دو به پيامبر گفتند: آيا مىخواهى تو را بپرستيم و خداى خود قرار دهيم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: معاذ اللَّه. به نام خدا پناه مىبرم كه غير خدا را بپرستيم و به عبادت غير خدا ديگران را وادار نمايم. در اين هنگام آيه ياد شده، نازل گرديد.
در انتها يادآور مىشويم، آنچه مورد توجه خاص اين نوشتار قرار گرفت، بيان جايگاه رفيع مسجد در انتقال پيام حياتبخش اسلام و تبليغ اين آيين آسمانى به طالبان حقيقت و رقباى جدى آن؛ يعنى آيين مسيح و يهود در صدر اسلام است و طبيعى است كه موارد ذكر شده، گوشهاى از گفتگوى پيامبر اسلام با نمايندگان اديان بود و براى آگاهى از تمامى مجالس گفتگوى آن حضرت با اربابان اديان و سران قبايل، بايد به كتابهايى مانند «احتجاج طبرسى» رجوع شود.
پىنوشتها
1) بقره: 113، «يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى نزد خد ندارند و مسيحيان گفتند: يهوديانهيچ موقعيتى ندارند و بر باطلاند.»
2) بحارالانوار، ج 9، صص 67 و 68
3) آل عمران: 79، «براى هيچ بشرى سزاوار نيست كه خداوند، كتاب آسمانى و حكم نبوت به اودهد سپس او به مردم بگويد: غير از خدا، مرا پرستش كنيد! بلكه سزاوار مقام او، اين است كه بگويد: مردم! الهى باشيد؛ آنگونه كه كتاب خدا را مىآموختيد و درس مىخوانديد! و غير خدا را پرستش نكنيد!.»
4) همان، ص 71
انيسبن احمد اندونزيايى/ ترجمه و تلخيص: ابوجعفر اصفهانى
در يكى از موضوعات مورد بحث در هجرت، استقبال از آن حضرت در آستانه ورود به قُبا است و از روايات مشهورِ اين استقبال، سرودى است كه گفته مىشود در آنجا توسط دختران و كنيزكان خوانده شد. اين سرود ميان مردم شهرتى فراوان دارد اما تاكنون بحثى علمى و دقيق درباره درستى آن انجام نشده است.
اين نوشتار از دكتر انيسبن احمدبن طاهر اندونزيايى است كه با عنوان «دراسة في حديث: طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَينا، دراسة حديثية الخبر و النشيد» در مجلّه مركز بحوث و دراسة المدينة المنوّره (1)منتشر كردهاست. در ترجمه، مطالب را تلخيص كرده و چكيده استدلالها را آوردهام.
راوىِ اصلى اين خبر عبيداللَّهبن محمد، معروف به «ابن عايشه بنت طلحه» است كه گويد:
وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد، زنان و كودكان اين شعر را مىخواندند:
طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَينا مِنْ ثَنِيّاتِ الْوَداعِ
وَجَبَ الشُّكْرُ عَلَيْنا ما دَعا للَّهِ داعِ
بررسى سندى
نخستين كتاب سيرهاى، كه اين روايت در آن آمده، كتاب دلائل النبوه بيهقى است و سند
1) شماره 12، محرم- ربيع الاول 1426، صص 88- 71
بيهقى چنين است:
«أخبرنا أبوعمر و الأديب، قال: أخبرنا أبو بكر اسماعيلى، قال: سمعت أبا خليفة، يقول سمعت ابن عائشة، يقول: لما قدم ...» تا آخر همان نقلى كه گذشت، سند ديگر بيهقى هم چنين است: «أخبرنا أبو عمر وبن مطر، سمعت أبا خليفة يقول: سمعت ابن عائشة: لما قدم رسولاللَّه ...».
بيهقى مىافزايد: علماى ما اين خبر را مربوط به وقت ورود آن حضرت به مدينه، در هنگام هجرت از مكه مىدانند نه وقت آمدن آن حضرت از تبوك در ثنيةالوداع و خداوند آگاه است. (1)اين روايت را خرگوشى (در شرف المصطفى) و ديگران، همه از طريق همين ابن عايشه روايت كردهاند. مشكل اصلى در ابن عايشه است كه سند او منقطع است؛ زيرا از وى به آن طرف، دست كم نام چند نفر افتاده است. نام اصلى ابن عايشه چنين است: عبيداللَّهبن محمدبن حفصبن عمربن موسىبن عبيداللَّهبن معمر تيمى (متوفاى 228). وى به دليل آنكه از نسل عايشه دختر طلحه است، به ابن عايشه مشهور است. همانطور كه از سال در گذشت و نام اجدادش بر مىآيد، از وى تا عصر رسول صلى الله عليه و آله جاى چندين نفر در سند خالى است. اين مشكل سندى سبب شده است تا اكرم ضياء العمرى- مورخ و سيره شناس- بگويد: اخبارى كه درباره خواندن سرود «طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَينا» رسيده، روايت صحيحى ندارد.
اما با وجود ضعف سند، گروه زيادى از عالمان، محدّثان و مورّخان؛ مانند ابن حبان، (2)ابن عبدالبرّ، (3)ابن قيّم، (4)ابن كثير، (5)سمهودى (6)و ديگران، آن را روايت كردهاند. سند غريب ديگرى هم براى آن هست كه مراغى آورده و آن را به مالكبن انس منسوب كرده، با اين عبارت شگفت كه: «صَعِدْتُ ذَوات الْخُدُورِ عَلَى الأجاجير ...» و سپس آن اشعار را آورده است (7)كه مقصود روى بامهاست. اما منهاى سند، اشكالاتىهم به متن اين سرود واردكردهاند؛ يكى اين كه در اين سرود، نوعى نرمى و رقيق بودن هست كه در اشعار آن زمان وجود نداشته و به احتمال از اشعار قرن سوم است. ديگر آن كه اين سرود بر وزن بحر «رمل» است، در حالى كه وزن غالب بر اشعارى كه مرتحلا سروده مىشود، «رجز» است. به علاوه چگونه است با اينكه هنوز نام يثرب «مدينه» نشده در اين شعر گفته مىشود:
جئت شرّفت المدينة مرحباً يا خير داع
نكته ديگر آن است كه همين خبر به عبارت ديگرى هم نقل شده؛ از جمله روايتى كه مسند است و سند آن به بريدةبن حصيب مىرسد، چنين است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از يكى از جنگها باز مىگشت، در اين هنگام كنيز سياهى آمد و گفت: اى پيامبر خدا، من نذر كردهام اگر شما سالم برگشتيد بالاى سر شما دف بزنم. حضرت فرمودند: اگر نذر كردهاى بزن و الا خير. كنيز گفت: نذر كردهام. آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشست و آن كنيز دف زده و گفت:
طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَينا مِنْ ثَنِيّاتِ الْوداعِ
وَجَبَ الشُّكْرُ عَلَيْنا ما دَعا للَّهِ داعِ (1)
اشكال اين است كه ابن حبان اين حديث را در «صحيح» خود نياورده و علاوه بر آن، نظر چنين است كه در اصل كتاب «مورد الضمان» هم نبوده و روى نسخه به خط ديگرى به آن افزوده شده است. در سبل الهدى و الرشاد (ج 3، ص 386) به نقل از «رزين»، يك بيت ديگر هم به آن افزوده شده است:
ايُّهَا الْمَبْعُوثُ فِينا جِئْتَ بِالْأَمْرِ الْمُطاعِ
ثنية الوداع كجاست؟
ثنيات، جمع ثنيه و به معناى جاى مرتفع است. برخى آن را مسير در كوه (الطريق فى الجبل) دانستهاند. وداع هم كه از توديع است. فيروز آبادى در اين باره، ضمن اشاره به اختلافى كه در تفسير محل آن است، مىگويد: گفته شده است: ثنيات الوداع جاى وداع مسافران از مدينه به مكه است. نيز گفته شده، از اين رو، اين نام را بدان نهادهاند كه رسول در آن محل با كسى كه در اواخر حياتش او را در جاى خود در مدينه گذاشت وداع كرد. نيز گفتهاند: آنجا محل وداع او با برخى از سرايايى است كه اعزام مىكرد و نيز گفته شده، نام يك وادى در مدينه است و درست است كه اين يك نام جاهلى است و محل توديع مسافران است، اين چيزى است كه اهل سيره و تاريخ گفتهاند. (2)در روايات درباره ثنية الوداع چه آمده است:
در اين باره چند روايت وجود دارد:
جابر مىگويد: وقتى ما عازم تنبوك بوديم، به عقبهاى رسيديم كه در سمت مسير
شام بود. در اين زمان زنان متعه ما آمدند و اطراف ما مىگشتند. وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، مطلب را گفتيم. حضرت خشمگين شده بر خداوند درود فرستاد و از «متعه» نهى كرد. ما در آنجا با آنان وداع كرديم. براى همين آنجا را «ثنيّةالوداع» گويند. (1)سند اين حديث ضعيف است.
در خبر ديگرى آمده است: وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از خيبر بر مىگشت، كسانى از آنجا زنانى را به عنوان متعه گرفته بودند. وقتى حضرت به مدينه رسيد، به اصحاب فرمود: زنان متعه خود را رها كنيد. آنان چنين كردند و اينجا ثنيةالوداع ناميده شد. (2)سند اين حديث نيز ضعيف است.
روايتى ديگر از ابو هريره نقل شده است كه: وقتى عازم تنبوك بوديم در ثنيةالوداع فرود آمديم. در اين هنگام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمان تحريم متعه را داد.
نويسنده مقاله، به دليل سنى بودن، معتقد است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله متعه را در خيبر حرام كرده و بنابراين، اين روايات و مشابه آن را نمىپذيرد، در حالى كه خود اين نقلها متشتت نشان مىدهد كه اصل روايات تحريم متعه در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قابل قبول نيست و اين مطلب مربوط به زمان خليفه دوم است. در هر حال، مولف مقاله، اين نقلها را قبول ندارد. همينطور يك نقل جاهلى را كه مىگويد هر كسى وارد يثرب مىشد، روى اين ثنيه مىايستاد، دست را به بناگوش مىگذاشت و مانند الاغ شيهه مىكشيد، عوام، خاصيت آن را اين مىدانستند كه اگر كسى چنين كند، به وباى اين شهر گرفتار نمىشود و سالم مىماند. (3)محل دقيق ثنيةالوداع
برخى، مانند داودى و قاضى عياض، آن را در مسير خروجى مدينه به سوى مكه مىدانند. (4)برخى ديگر- از جمله مدنىها- محل آن را در مسير شام مىدانند. دليل دسته اول، همان سرود «طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَينا» است كه دشوارىهاى آن خبر را ملاحظه كرديم. دليل دسته دوم، كه محل آن را در مسير خروجى مدينه به شام مىدانند، روايت بخارى است از سفيان از زهرى از سائببن يزيد كه گفت: به ياد مىآورم كه همراه بچهها به ثنيةالوداع رفتيم تا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را كه از تبوك بر مىگشت، ببينيم. (5)
ابن قيم هم كسانى را كه مىگويند ثنيةالوداع در مسير خروجى مدينه به مكه است، متهم به وهم كرده، مىگويد: روشن است كه ثنيات الوداع در سمت راه شام است و كسى كه از مكه به مدينه مىآيد آن را نمىبيند و از آن عبور نمىكند مگر كسى كه از مسير شام مىآيد. (1)فيروز آبادى ميان دو نظر را جمع كرده، مىگويد: هر دو جا را ثنيةالوداع مىگويند. (2)عبدالقدوس انصارى هم با ملاحظه معناى آن، كه وداع با مسافران است، صدق آن را بر هر دو مورد روا شمرده است. (3)يك نظر شگفت هم اين است كه گفته مىشود وقتى حضرت در هجرت از مكه به مدينه، به قبا رسيد، روى شتر نشسته، وارد مدينه شد و از بنىساعده گذشت كه جاىشان نزديك همين ثنيةالوداع شامى بوده و بنابراين، حتى در جريان هجرت هم باز به ثنيةالوداع شامى رسيده و از آنجا به محل (بعدى) مسجد آمده است. اين راى سمهودى است. (4)ابن حجر عكس اين حرف را گفته است. (5)جاى ثنية الوداع امروزه كجاست؟
اگر ثنيةالوداع در شمال- مسير شام- باشد، طبعاً وسط مدينه فعلى در ابتداى خيابان ابوبكر (كه نام قبلىاش سلطانه بود) قرار گرفته است. دست راست اين خيابان درست در محلى كه از تونل مناخه خارج مىشويد سمت چپ شما در حال حاضر كوه سلع است و دست راست شما ابتداى «طريق العيون» كه به جبل الرايه مىرسد. (6)اما اگر ثنيةالوداع را در جنوب- سمت قبا- بدانيم گفته شده محل آن در جايى است كه مشرف بر وادى عقيق و از آنجا به سمت بئر عروه جنوب غرب مدينه است و اطراف آن را حرّهها گرفتهاند. (7)جاى بئر عروه هم اكنون سمت چپ كسى است كه طريق قديم مكه (عمربن خطاب) را طى كرده، از تقاطع خيابان دور شهر دوم مىگذرد. در آنجا مسجد تازه احداث شدهاى با نام مسجد عروه موجود است كه پشت آن بقاياى يك مسجد قديمى وجود دارد و در كنار آن قصر عروه و جلوى آن بئر عروه است. (8)نكته شگفت آنكه ابن منظور مىگويد: «وداع» يك وادى در مكه است و «ثنيةالوداع» منسوب به آن زمانى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد مكه شد كنيزان مكه از وى استقبال كرده گفتند:
طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَينا مِنْ ثَنِيّاتِ الْوداعِ
وَجَبَ الشُّكْرُ عَلَيْنا ما دَعا للَّهِ داعِ (1)
اين سخن غريب و منكرى است كه مستند آن را نمىشناسيم.
درباره استقبال، روايات ديگرى هم هست
ابوبكر مىگويد: وقتى شب هنگام وارد مدينه شديم، مردمان نزاع داشتند كه نزد چه كسى فرود آييم. مردان و زنان روى ديوارها بودند و بچهها و خدمه هم در راه ايستاده ندا مىدادند:
«يا محمّد يا رسول اللَّه»، «يا محمد يا رسول اللَّه». اين روايت را بخارى و مسلم آوردهاند.
در روايت ديگرى، كه آن را هم ابوبكر نقل كرده، مىگويد: مردم همه بيرون آمدند و ما وارد راه شديم، مردم و غلامان و خدمه فرياد مىزدند: «جاء محمد»، «جاء محمد رسول اللَّه»، «اللَّه اكبر»، «جاء محمد». اين روايت را هم حاكم در مستدرك (2)نقل كرده است.
براءبن عازب هم مىگويد: نخستين مهاجر مصعببن عمير بود اما هيچ چيزى مردم مدينه را بهاندازه آمدن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خشنود نكرد. درآن هنگام كنيزان فرياد مىزدند: «قدم محمد».
اين روايت را، هم بخارى و ابن سعد (3)نقل كردهاند كردهاند.
انسبن مالك هم در شرح ورود حضرت مىگويد: وقتى حضرت رسيد، كسانى مىگفتند: «جاء نبيّ اللَّه»، «جاء نبيّ اللَّه». اين را هم بخارى روايت كرده است.
انس مىگويد: من وسط بچههايى بودم كه مىگفتند: «جاء محمد» تا آنكه آمد. پانصد نفر از انصار در اين استقبال بودند. (4)باز از انسبن مالك روايت شده كه گفت: وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد، زنان ومردان انصار آمدند و هر كدام از آن حضرت مىخواستند كه نزد آنان برود. در اين وقت كنيزكانى از بنى النجار دف زده، مىگفتند:
نحن جوار من بني النّجار يا حبّذا محمّد من جار (5)
حضرت نزد آنان رفت و پرسيد: آيا مرا دوست داريد؟ گفتند: آرى به خدا سوگند! حضرت فرمود: واللَّه، من هم شما را دوست دارم. (6)برخى از راويانِ اين خبر متهم شدهاند.
نتيجه اين بررسى آن است كه خبر سرود «طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَينا» از طريق صحيحى روايت نشده و علاوه بر مشكل سندى، دشوارى در متن هم دارد.
على گودرزى
مقدمه
آنگاه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از مسلمان شدن مردم مكه نااميد شد، چشم به شهرهاى اطراف دوخت و آرزوى اسلام آوردن آنان را كرد. سفرى به طائف كرد، اما از اسلام آوردن آنان مأيوس و آزردهخاطر بازگشت و سرانجام دل به قبايلى بست كه براى زيارت خانه خدا به مكه مىآمدند. در موسم حج، با آنان ديدار كرد و تقدير الهى چنان بود كه ملاقاتهايى صورت پذيرد كه نهتنها پيامبر را اميدوار كند و سرنوشت دين جديد را در جزيرةالعرب تغيير دهد، بلكه آينده بشريت را نيز رقم زند. در آخر كار، آن ديدارها به هجرت منتهى گشت و گذشته از آنكه موجب هجرت اسلام از مكه به مدينه شد، گسترش اسلام به كشورهاى جهان را نيز موجب شد و پىآمدى چون هجرت مهاجران به مدينه و پيوستن آنان به انصار را داشت. بلكه علّت مهاجرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود براى يافتن جهانى از انصار و در پايان هجرتى شد تا انديشههاى حضرت محمد صلى الله عليه و آله را در دل تاريخ باقى بگذارد و جاودانه كند.
علاوه بر اينكه هجرت، تاريخ شد، تاريخ نيز هجرى مدنى شد و در تحليل آنچه كه موجب گشت كه يثرب بهجاى مكه پايگاه عمده نشر اسلام شود و
نقطه عطفى در تاريخ گردد، مطالبى است كه بايد در پاسخ پرسشهاى ذيل روشن گردد:
ليكن در آنسوى مكه، يثربيان به حضرتش ايمان آوردند و يارانش را در منزل خود جاى دادند و مال و منال خويش را با آنان تقسيم نمودند و چون پيامبر آهنگ يثرب كرد، مردم شهر براى استقبالش به خارج شهر رفتند و ورودش را لحظهشمارى مىكردند و چندين روز تا به نيمه انتظار كشيدند، تا ورودش را به مدينه با شكوه تمام جشن بگيرند و علىرغم آنكه مكه او را رانده بود، يثرب با تمام وجود آغوش باز كرده تا ميهمان خود را با كمال مهربانى و شكوه، در خود جاى دهد.
مگر هردو شهر، عرب نبودند و پايبند به عقايد و آراى اجداد خويش؟ مگر دين رسمى هردو بتپرستى نبود؟ يكى «هُبل» و ديگرى «منات» را مىپرستيد. مگر قبيله نبود كه تمام هويت افراد را تشكيل مىداد؟ چگونه بود كه قبيله پيامبر خدا او را از خود راند، ولى قبيلههاى اوس و خزرج، نهتنها او را به سرپرستى خود برگزيدند، بلكه جان و مال و امنيت خود را در راه ترويج انديشههاى او نثار كردند و دشمنان او را نيز به زانو درآوردند؟ راز اين تفاوت چيست؟
پيامبر خدا 13 سال در مكه، در محيط اقوام و خويشانش جز اندكى موفقيت تحصيل نكرد، اما در يثرب توانست پايگاه امپراتورى بزرگ اسلامى را بنيان كند! در اين مقاله، كوشيدهايم علت گسترش سريع اسلام در مدينه را تبيين كنيم، شايد يكى از رازهاى نهفته در انبوه اخبار و روايات را روشن سازيم.
يثرب:
يثرب، شهرى است در «واحهاى»، در كنار كوه «سَلْع»، با مجموعهاى از خانههاى محقّر با ديوارهايى از سنگ و گِل و سقفى از شاخههاى نخل. چون بقيه شهرهاى جزيره، نظام اجتماعى بدوىِ قبيلهاى حاكم بود، رييس قبيله از منافع افراد حفاظت مىكرد. اطراف آن را مزارع و نخلستانها تشكيل مىداد و هيچ برج و بارويى كه شهر را از حمله دشمن مصون و محافظت كند، وجود نداشت، جز همين مزارع و بساتين كه شرق و جنوب و مقدارى از جنوب غربى را فراگرفته بود و از آنجا كه يثرب شهرى كشاورزى بود و طوايف مختلف در آن زندگى مىكردند، هر طايفهاى براى حفظ اموال خود «حِصن» مانندى داشتند كه به آن «أُطم» مىگفتند و اين براى آن بود كه در درون شهر نيز ميان قبايل و طوايف مختلف درگيرىهايى به وجود مىآمد و در اينگونه موارد، هركس در قلعه و «أُطم» خود از مال و خانواده خود دفاع مىكرد و اندكى از اين استحكامات بهوسيله يهود و ديگران در ناحيه غرب و شمال ساخته شده بود تا از يورش دشمنان كه معمولًا از اين ناحيهها به شهر حمله مىكردند، جلوگيرى كند.
قبايلى كه مردم اين شهر را تشكيل مىدادند، عبارت بودند از «اوس» و «خزرج»، كه سالها بر اين ناحيه مسلط شده بودند و جمعيتى از يهوديان و ديگر قبايل كه در يثرب ولى خارج از آن، به كشاورزى اشتغال داشتند و چون دو طايفه بزرگ اوس و خزرج اغلب دچار نزاع داخلى بودند، سعى بر آن داشتند كه با قبايل اطراف و يهوديان همپيمان شوند و از اينرو بنىقريظه و بنى نضير با اوس بودند و بنى قينقاع با خزرج.
تأثير اين پيمانها بيشتر در جنگها آشكار مىشد؛ چنانكه در شرح جنگ «بعاث» خواهد آمد.
مردم يثرب، از جهت اقتصادى بيشتر به كار در نخلستانها و كشت و زرع و اندكى پيشهورى اشتغال داشتند و مناطق مناسب براى كشاورزى بيشتر در اختيار يهوديان بود تا اعراب، چنانكه يهود نيز صنايع زرگرى و اسلحهسازى چون شمشير، زره و نيزه را در اختيار داشتند. اكنون بايد ديد شهرى با اين تركيب ويژه، چگونه پذيراى اسلام شد؛ آنهم بگونهاى كه در مدت زمان اندكى (حدود 17 ماه پس از هجرت)، توانست قريش را در بدر گوشمالى دهد! عواملى كه موجب گسترش سريع اسلام در يثرب شد را مىتوان در موارد زير خلاصه كرد:
قرآن معجزه جاويد پيامبر اسلام است و نبايد از تأثير آن در جذب مردم مدينه به اسلام غافل بود. از يكسو نفوذ و جاذبه لفظى و معنوى قرآن و از سوى ديگر وجود زمينه مساعد روحى و معنوى در ميان مردم يثرب براى پذيرش اسلام را مىتوان از عوامل شتاب در گسترش اسلام بهشمار آورد. بايد گفت همانگونه كه بخش عظيمى از دشمنى، عداوت و مخالفت قريش با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخاسته از تضاد آيات قرآن با منافع قدرتطلبى و سودجويى قريش بود، جذب و تمايل بسيارى از مردم يثرب به اسلام نيز بهدنبال همان پيامهاى توحيد و عدالتخواهى قرآن بوده است.
آنان اسلام را هماى سعادت و فرشته نجات خود مىدانستند و بهترين شاهد بر اين تأثيرگذارى، جملهاى است كه از پيامبر اسلام نقل شده است:
«فإنّ المدينة فتحت بالقرآن»؛ (1)«همانا مدينه با قرآن فتح گرديد.»
و اين گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله در تحليل شيوه نفوذ اسلام در مدينه، آميخته با شواهد بسيارى از گزارش تاريخ است؛ از جمله اين كه برخى نوشتهاند: نخستين مسلمانان انصار «اسعدبن زراره» و «ذكوان» بودند. آنان بر عتبةبن ربيعه وارد شدند. عتبه گفت: اين نمازگزار (حضرت رسول صلى الله عليه و آله) ما را از زندگى بازداشته است. چون پيش از آن اسعدبن زراره و ابوالهيثمبن تيهان در يثرب از توحيد سخن مىگفتند، ذكوان كه سخن عتبه را شنيد به «اسعد» گفت: اين همان دينى است كه تو مىخواهى، آنگاه هر دو برخاستند و نزد پيامبر خدا رفتند و قرآن گوش دادند و اسلام آوردند و چون اسعدبن زراره خبر اسلام آوردن خود و گفتار و دعوت پيامبر خدا را به ابوالهيثم گفت. او نيز اسلام آورد و پيامبر خدا را ناديده، به پيغمبرى شناخت. (2)و در مورد تأثير قرآن در دگرگونى احوال مردم يثرب بهترين شاهد، اسلام آوردن سران قبيله بنى عبدالأشهل است، آنگاه كه «اسيدبن حُضَير» با حالتى خشمنگين نزد مصعببن عمير آمد، مصعب گفت: بيا بنشين و سخن ما بشنو. اگر سخن ما تو را پسنديده شد، قبول كن وگرنه هرچه خواهى كن. مصعب با وى سخن گفت و چند آيه از قرآن خواند و او را به اسلام دعوت كرد. چون «اسيد» سخن «مصعب» را شنيد و به قرآن گوش فرا داد، از حالت پيشين خود برگشت و دل وى در اسلام
رغبت كرد و بعد از آن گفت: چه نيكو سخنى است اين سخن و چه لطيف كلامى است. من هرگز كلامى به اين لطيفى نشنيدهام و بدين شيرينى كلامى نديدهام.
همچنين مصعب در برخورد با «سعدبن عباده» قرآن بر او خواند و سعد نيز رغبت در اسلام نمود. (1)بنابراين، جاى هيچگونه شك و ترديد نيست كه انعطافپذيرى مردم يثرب همراه با نفوذ اعجاز آميز قرآن در قلب و دل آنان از عوامل تسريع و پيشرفت اسلام در مدينه بوده است و آنگاه كه پيامبر خدا مصعب را به مدينه فرستاد، جز مقدارى از قرآن، مگر وسيله ديگرى براى جذب مردم داشت؟! او با قرائت قرآن مردم را به اسلام فراخواند.
آنگاه كه آتش جنگ ميان اوس و خزرج زبانه كشيد و تاريخ را بر پايه روز و سالِ جنگها بنا مىنهادند، جنگ آطام (2)منشأ و مبدأ تاريخ دو قبيله مهم مدينه گشت و تنور جنگ در ايامالحرب، روزگار را بر مردمان يثرب سياه و زندگى را بر كام آنان تلخ مىكرد و در آن روزگار كه ياد وقايع «يوم الفضاء»، يوم الربيع، يوم الرحابه، يوم السراره، يوم راحس و غبراء، يوم بعاث و حاطب، يوم مضرس و معبس (3)و يوم آطام، ذهن و فكر هر اوسى و خزرجى را آكنده از درد ستيز و برادركشى مىكرد و ... در اين ميان از يثرب نيز كه سالها بود در آنجا ميان دو قبيله اوس و خزرج رقابت و دشمنى شديد در كار بود، جمعى به حج آمدند و در گفتگو با پيامبر، روزنه اميدى براى پايان جنگهاى طولانى خود يافتند و پس از شنيدن دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله در عقبه، گفتند: ما قوم خود را در حال دشمنى و گير و دار گذاشتيم و اميدواريم كه خداوند بهوسيله تو آنان را با هم الفت دهد. اكنون به يثرب برمىگرديم و آنان را به اسلام مىخوانيم، باشد كه خدا به اين دين هدايتشان كند!
در نقل ديگر نيز آمده است: چون پيامبر از آنان خواست كه حمايتش كنند، گفتند: از جنگ بعاث چيزى نگذشته است و اكنون در اين وضع آمدنت به مدينه بىنتيجه خواهد بود، بگذار تا ما بازگرديم، باشدكه خداوند ميان ما سازش پديد آورد. (4)يوم بعاث
طائفه اوس در جنگ با خزرج، از يهود بنىقريظه و بنىنضير كمك خواستند،
چون اين خبر به خزرج رسيد، به يهوديان پيام دادند كه آگاهى يافتيم كه اوس براى جنگ با ما از شما كمك خواسته است.
بدانيد كه ما از كمك گرفتن از عرب به شماره شما و بيشتر از شما عاجز نيستيم و اگر بر شما ظفر يافتيم، برايتان ناخوشايند خواهد بود و اگر شما پيروز شديد، هرگز دست از مبارزه نخواهيم كشيد و باز هم شما را ناخوشايند خواهد بود؛ زيرا آنچه امروز از جانب ما از آن آسودهايد فردا به آن مشغول خواهيد بود و آسودهتر از اين، براى شما آن است كه ما دو طايفه را رها كنيد و ما و برادرانمان را به حال خود واگذاريد.
يهود بنىقريظه و بنىنضير كه اين پيام را شنيدند و دريافتند كه سخن حقى است، به خزرج خبر دادند چنانكه مىدانيد اوس از ما يارى خواسته، ولى ما هرگز آنان را عليه شما يارى نخواهيم كرد.
خزرجيان گفتند: اگر چنين است، گروگانهايى نزد ما بگذاريد. يهوديان 40 جوان از قبيله خود نزد آنان به گرو گذاشتند و خزرجيان آنان را ميان خانوادههاى طايفه تقسيم كردند و بدينوسيله مدتى نگهداشتند و بعد مردى از بياضه- تيرهاى از خزرج- بهنام عمروبن نعمان البياضى به خويشان خود؛ يعنى تيره بياضه، گفت: پدرانتان شما را در سرزمينى بد قرار دادند؛ در سرزمينى خشك و شورهزار ساكن شديد. به خدا سوگند سر و گردن و تن خود نشويم تا اينكه شما را به خانههاى بنىقريظه و بنىنضير در كنار آب گوارا و نخلهاى نيكو فرودآورم و پس از آن به آنان پيغام داد يا سرزمين ما را تخليه كنيد تا در آنها منزل كنيم يا گروگانهاى شما را مىكشيم.
يهوديان وقتى اين پيام را شنيدند، بر آن شدند كه ترك ديار كنند، ولى كعببن أسد قرظى گفت: اى مردم، در سرزمين خود بمانيد و خزرج را رها كنيد تا گروگانهاى شما را بكشد. بهخدا سوگند اين مشكلى نيست؛ زيرا هريك از شما كه شب با همسرش همبستر شود فرزندى مانند آن گروگانها بهوجود آورد و به اين رأى اتفاق نمودند و به عمرو خبر دادند كه ما منزل و ديار خود را به شما تسليم نخواهيم كرد. هرچه خواهيد با گروگانها انجام دهيد و به پيمانى كه در مورد آنها داريد بينديشيد و آن را پاس بداريد. عمرو و كسانىكه از او اطاعت مىكردند، به گروگانها حملهور شدند و آنها را كشتند، اما عبداللَّهبن أبىّ كه رييس خزرج و مردى شكيبا بود، از كشتن آنان خوددارى كرد و گفت: اين سركشى و گناه و تجاوز است. نه
من همكارى مىكنم و نه خويشانم كه از من فرمان مىبرند. بدينسان هرچه گروگان نزد او بود رها كرد.
و در روز كشتن گروگانها، اوس با خزرج درگير شد و بنىقريظه و بنىنضير با كعببن اسد قرظى گرد آمدند و بعد از رايزنى، بر آن شدند كه اوس را بر ضدّ خزرج يارى دهند و اين خبر را به اوس رساندند و بر آن شدند كه هريك از خانوادههاى اوس به خانوادهاى از بنىقريظه وارد شود و در خانه آنان جاى گيرند و به بقيه تيرههاى اوس خبر دادند كه آماده جنگ و قيام عليه خزرج باشند و مردمانى از آنان جمع شدند و كار خود استوار كردند و در كار جنگ جدّى شدند.
چون خبر- اتحاد اوس با يهود- به خزرج رسيد، جمع شدند و نزد عبداللَّهبن أُبىّ رفتند و به او گفتند: آيا خبر از كار اوس و بنىقريظه دارى كه بر جنگ با ما هماهنگ گشتهاند؟ ما نيز مىخواهيم با آنان بجنگيم و اگر آنان را شكست داديم هيچيك از آنان به منزل و مأواى خود نمىرسد تا اينكه يكى از آنان باقى نماند.
چون سخن آنان به پايان رسيد، عبداللَّه به آنان گفت: اين از جانب شما تجاوز و عصيان است بر قبيله خود. بهخدا سوگند من دوست ندارم حتى دستهاى از ملخها را بهسوى آنان روانه كنم. خبردار شدم كه مىگويند قوم ما زندگى را از ما دريغ دارند، ولى آيا مرگ را هم مىتوانند از ما دريغ بدارند؟ بهخدا سوگند مردمانى مىبينم كه از جنگ دست برنمىدارند، مگر اينكه همه كشته شوند و خوف آن دارم كه اگر با آنان بجنگيد، چون شما متجاوزيد، آنان بر شما پيروز گردند و مردمان شما را بكشند، چنانكه آنان را كشتيد، اگر برگشتند، رهايشان كنيد و اگر حملهور شدند به نزديكترين خانهها داخل شويد، شما را رها خواهند كرد.
عمروبن نعمان بياضى در پاسخ عبداللَّه گفت: ترس بر قلبت مستولى شده از اينكه پيمان اوس و يهود را شنيدى. عبداللَّه گفت:
بهخدا سوگند هرگز با شما همراه نخواهم شد و همچنين كسانى كه از من فرمان مىبرند با شما همكارى نخواهند كرد و تو را چنان مىبينم كه كشتهات را در عبايى پيچيدهاند و بر دوش چهار كس مىبرند و مردمانى از خزرج از عبداللَّه متابعت كردند و بقيه خزرج بر اين اتفاق كردند كه عمروبن نعمان بياضى را به سرپرستى خود برگزينند و كار فرماندهى جنگ را به او واگذارند.
اوس و خزرج چهل شبانهروز درنگ
كردند و در اين مدت به تجهيز جنگ مىپرداختند و نزد يكديگر جمع مىشدند و به همپيمانان خود، از ديگر قبايل عرب، پيام مىفرستادند ...
بار ديگر اوسىها گرد هم جمع شدند و به رايزنى نشسته، گفتند: اگر با اين قيام و شورش پيروز شديم، يكى از آنان را باقى نمىگذاريم و جنگ اينبار چون جنگ بارهاى ديگر نيست و حضير برخاست و گفت: اى گروه اوس، شما را اوس نناميدند مگر اينكه براى امور بزرگ كارساز شويد.
سپس طَبَق خرمايى بياوردند و به خوردن مشغول شدند و حضيرالكتائب نشسته بود و بردى بر دوش داشت و خود را در آن پيچيده بود و از شدت خشم و كينه، نه خرمايى مىخورد و نه به سفره و طبق آن نزديك مىشد. به حاضران پيشنهاد كرد كه با ابوقيسبن الأشعث پيمان ببندند، ولى ابوقبيس گفت: نمىپذيرم، چون تاكنون در هيچ جنگى بر مردمى رييس و سرپرست نگشتهام، مگر آنكه شكست خوردند و رياست ما را شوم و نامبارك دانستند. و اوس مناة- تيرهاى از اوسىها- و طوايف ديگر فرا رسيدند. حضير و ابوعامر راهب نزد ابوقيس رفتند كه قبيله «مزينه»- تيرهاى ديگر از اوس- نيز آمدند و از مردم يثرب بهقدرى جمع شده و گرد آمدند كه طايفه خزرج را ياراى مقابله با آن نيست و اگر ما پيروز شديم چاره چيست؟ همه را بكشيم يا نه؟ ابوقيس گفت: بكشيدشان تا بگويند «سخنى كه چون شكست مىخوردند به زبان مىراندند» و در اينباره اختلاف در گرفت.
حضير گفت: شراب ننوشد تا آنكه پيروز شود و قصر و دژ عبداللَّهبن أبى را نابود كند و دو ماه درنگ كردند و به جمع عِدة و عُدة پرداختند.
بعاث جاى ديدار دو طايفه و گردهم آمدن دو قبيله بود و جز بىنام و نشانها كسى از جنگ تخلّف نكرد و در جنگهاى پيش از اين، چنين فراهم نيامده بودند و چون اوس به خزرج نگاه كرد بزرگ ديد و به حضير گفتند كاش كناره مىگرفتى و به همپيمانهايى كه تخلّف كردند، از طايفه مزينه، پيغام مىدادى.
حضير، كمانى را كه در دست داشت، انداخت و گفت: به اميد «مزينه» بنشينم با اينكه روياروى دشمن قرار گرفتهام، نه پيش از اين مرگ باد. و جنگى سخت رخ داد و اوس چون نيش سلاح را چشيد، پا به فرار گذاشت و بر منطقه حرّه قَوْرَى بالا رفتند و گريختند.
حضير- فرمانده اوس- از بلندى پايين آمد- كه بگريزد- خزرج فرياد برآورد به كجا فرار مىكنى؟! حضير چون شنيد سر نيزه را در ران خود فرو برد و از مركب پياده شد و اسب خود پى نمود و سوگند خورد كه از اينجا نمىروم تا كشته شوم و فرياد زد:
اى مردمان اوس، اگر مرا امان مىدهيد بدهيد، اوسىها را دل به رحم آمد. حضير از زمين برخاست و دو جوان از بنى عبدالاشهل تازه داماد پرشور در كنار او حاضر شدند و آغاز به رجزخوانى نمودند و جنگيدند تا كشته شدند و تير به عمروبن نعمان بياضى- رييس خزرج- خورد و او را كشت و معلوم نشد چهكسى تير را انداخت.
بعد از آن، خزرج پا به فرار گذاشت و اوسىها شمشير در آنها نهادند. فريادى برآمد: اى مردم اوس، عفو كنيد و جوانمردى نماييد، برادران خود را نكشيد.
اوس نيز كوتاه آمدند. بعد از آنكه اموالشان را به تاراج بردند و دست از غارت لباسشان كشيدند و بنىقريظه و بنىنضير آنان را غارت كردند. حضير را كه زخم برداشته بود بر دوش گرفتند و رجزى خواندند و نخلستانها و مزارع و خانههاى خزرج را به آتش كشيدند و سعدبن معاذ قبيله بنى سِلم را به جهت نيكى كه در حق جنگى بهنام «الرعل» نموده بودند، در پناه خود درآوردند.
و حضير الكتائب و ابوعامر راهب نزد ابوقيسبن اشلت رفتند و گفتند: اگر نظرى مىدهى كه قصر به قصر و خانه به خانه خزرج را بگرديم مردمانش را بكشيم و خانههايشان را خراب كنيم و يكى از آنان باقى نگذاريم، ولى ابوقيس گفت: چنين نمىكنيم. حضير خشمگين شد و گفت: شما را اوس نناميدند مگر بهجهت آنكه كارهاى مهم را كفايت مىكرديد. اگر خزرج پيروز مىشد دست از ما برنمىداشت و به نزد طايفه اوس برگشت و دستور بازگشت به خانهها را صادر كرد. (1)از تأمل در اين گزارش تاريخى، نكات زير حاصل مىشود:
الف: از اينكه خزرج اقدام به كشتن گروگانهاى يهوديان كرد، معلوم مىشود كه عرب قبل از اسلام، به هيچيك از تعهدات خود پايبند نبوده است و هرگاه منافع قوم و قبيله اقتضا مىكرد، به تمام تعهّدات خود پشت پا مىزد و مروّت عربى تا آنجا كارايى داشت كه براى قبيله نامآور باشد و چون كار بهسختى مىگراييد، ناجوانمردانه عمل مىكردند و چهل گروگان يهود را براى اطمينان از اينكه به اوس كمك نكنند نزد
1) محمد احمد جار المولى بك، على محمد البجارى، محمد ابوالفضل ابراهيم، ايام العرب في الجاهلية، بيروت، احياء التراث العربى، ص 78- 73
خود نگه داشتند، برگه امتيازى بود تا با آن يهود را از خانه و كاشانه خود برانند و به سرزمينهاى حاصلخيز يهود يثرب دست يابند و چون تسليم نشدند، دست به كشتار گروگانها زدند و اين خود حكايت از آن دارد كه محيط زندگى عرب آن روز، چقدر آشفته بود و زندگى در آن چهقدر نا امن و غيرقابل اطمينان. و اينكه جامعه آنروز جزيرةالعرب به تعبير قرآن ... عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ ... (1)
بوده است، جاى ترديد نيست.
از يكسو نفوذ و جاذبه لفظى و معنوى قرآن و از سوى ديگر وجود زمينه مساعد روحى و معنوى در ميان مردم يثرب براى پذيرش اسلام را مىتوان از عوامل شتاب در گسترش اسلام بهشمار آورد.
ب: با نگاهى به تصميم و عزم قبيله اوس در قتل و غارت رقيب خود، تصوير ناخوشايندى از بىرحمى و خشونت عرب آن روزگار آشكار مىشود؛ از اينكه مىخواستند آنان را چنان بكشند كه يكى از آنان به خانه خود برگردد، اموالشان را غارت مىكردند و مزارع و نخلستانها را به آتش كشيدند و گلههاى شتر و گوسفند را به يغما بردند، نشانگر آن است كه چون آتش جنگ با حرارت خشم آكنده از عصبيت عرب جاهلى شعلهور شود، هيچگونه رحم و مروتى را باقى نمىگذاشت و جنگ بعاث نمايشى از بىرحمى و خشونت بود كه تا روزگارى دراز، همچنان نقل مىشد.
نتيجه آنكه معلوم شد عرب آن روزگار بهويژه اوس و خزرج در يثرب از نعمت و موهبت امنيت برخوردار نبودند و سايه شوم غارت و هرج و مرج بر زندگى آنان مستولى شده بود و چون كار به جنگ منتهى مىشد، رحم و شفقت از دلها رخت بر مىبست و جز ترس و دلهره و اضطراب چيزى فضاى يثرب را نگرفته بود. چنانكه برخى چشم به قريش دوختند تا شايد به كمك آنان رقيب را از ميان بردارند و روشن است در چنين فضاى آشفتهاى، خبرى از عمران و آبادانى و رونق زندگى نيست و اگر نيرو و توانايى هست يا در تخريب حيات و اقتصاد ديگران بهكار گرفته مىشود و يا بهوسيله ديگران نابود مىگردد و اين روزگارِ مردمانى بود كه با آغوش باز پيام صلح و آرامش پيامبر خدا را پذيرا شدند؛ زيرا آنانكه طعم تلخ ناامنى را چشيده بودند و بارها شاهد جنگ و خونريزى و سوختن اموال خود بودند، نداى صلح و آرامش زيباترين ترانهها در
1) آل عمران: 103
گوش آنان است و اين يكى از رازهاى تسريع گسترش اسلام در يثرب بوده است.
آنچه از گزارش تاريخ بهدست مىآيد، اين است كه ميان اهل مكه و اطراف آن اختلاف و جنگى چون «بعاث» وجود نداشته، بلكه محيطى كه قريش بر آن مسلط شده و به كار بازرگانى در آنجا مشغول بودند، اگر جنگهايى رخ داده است، محدود بوده و به اهميت جنگى چون بعاث نبوده است و شايد قريش پيام اسلام را مزاحم و منافى با امنيت تجارى و بهرهكشى خود مىدانست، ولى مدينه آن را موجب صلح و آرامش مىدانست. و همچنين تاريخ گواه آن است كه يثرب اگر پيش از آنكه به نداى اسلام لبيك گفته، به اين نكته نيز واقف بوده است؛ چنانكه بيهقى در دلائل الامامة والنبوه نقل نموده است؛ چون انصار در عقبه اولى با پيامبر بيعت كردند گفتند: شما مىدانيد كه ميان اوس و خزرج سخت اختلاف و خونريزى است و ما همگى شيفته و خيرخواه شماييم و اكنون رأى خود را مىگوييم: ما معتقديم كه با توكّل بر خدا، شما همچنان در مكه بمانيد، ما نزد قوم خويش برمىگرديم و شأن و منزلت شما را بيان مىكنيم و آنها را بهسوى خدا و پيامبر خدا فرا مىخوانيم، شايد خداوند متعال به اينوسيله ميان ايشان را اصلاح نمايد و آنها را با يكديگر هماهنگ نمايد. امروز ما همگى نسبت به هم دشمن و كينهتوزيم و اگر شما پيش ما بياييد و ما با يكديگر صلح نكرده باشيم، نمىتوانيم گرد تو فراهم آييم. (1)و همين اميد و آرزويى كه اهل يثرب داشتند كه بهوسيله پيامبر به صلح و آرامش برسند، بعد از 8 سال پيامبر اسلام بعد از فتح مكه و شكست، از آنان اعتراف گرفت كه بهوسيله او هماهنگ شدند و الفت پيدا كردند و چنين فرمودند: ... إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ .... (2)
يهود عربستان
يكى از آيينها و اديانى كه پيش از ظهور اسلام، در شبه جزيره عربستان پيروانى داشتهاند، دين يهود بوده است. آيا يهوديان عربستان، از فلسطين به آنجا مهاجرت كرده بودند يا از قوم عرب بودند و به دين يهود گرويدند؟ اين مسأله، همواره مورد بحث دانشمندان بوده و نتوانستهاند رأى قطعى در اين باره اظهار كنند. اينكه آيين يهود از چه زمانى به عربستان راه يافته نيز همچنان حل ناشده باقى مانده است.
يهوديان بيشتر در حجاز و يمن مستقر بودهاند و در حجاز، شهر يثرب و اطراف آنبزرگترين مركزيهوديانبه شمار مىرفته است وبسيارىاز آنان در نواحى حاصلخيز «تيماء» و «خيبر» سكونت داشتهاند. يهوديان حجاز، مانند عربها به قبيلهها و عشاير تقسيم شده بودند؛ از جمله آنها قبيله بنونضير، بنىقريظه، بنىقينقاع، بنونبهل و بنو ثعلب بودهاند و بنوقريظه و بنونضير خود را از فرزندان كاهنبن هارونبن عمران مىدانستند. آنان به همين نسبِ بلندِ خود، بر ديگر يهود عرب افتخار مىكردند. بنوقينقاع ساكن شهر مدينه بودند و به زرگرى اشتغال داشتند و يهوديان خيبر و بنوقريظه به شغل كشاورزى و تجارت مىپرداختند. ظاهراً يهوديان در آغاز، در شهر يثرب و اطراف بر ديگران برترى داشتند ليكن پس از آنكه قبايل اوس و خزرج از جنوب به آن شهر مهاجرت كردند، نفوذ يهود رو به ضعف نهاد و براى حفظ ثروت و زندگى خود خراجگزار قبايل عرب شدند، ولى يهود خيبر ظاهراً مستقل بودند.
اهميت يهود نزد قريش
براى اينكه قدر و منزلت يهود نزد عرب جاهلى روشن شود و از تأثير سخن آنان در ميان مردمان اطراف خود و پيشگويىها و نظر آنان در مورد رسالت انبيا و ... آگاه شويم، لازم است به واقعهاى كه در آغاز بعثتِ پيامبر رخ داد، اشاره كنيم:
نضربن حارث كه از شياطين قريش بود، در گردهمايى و نشستى كه با آنان داشت، به سران قريش گفت: اى مردمان قريش، كارى بزرگ و امرى سترگ بهشما وارد شده است كه چارهاى از آن نداريد ...
پس در كار خود بينديشيد كه بهخدا سوگند كارى بس بزرگ به شما روى آورده است.
قريش او و عقبةبن أبى معيط را نزد علماى يهود به مدينه فرستادند و به آن دو گفتند: از يهوديان در باره كار محمد، اوصاف او و گفتههايش بپرسيد؛ زيرا يهود اهل كتاباند و از دانش انبيا خبرها دارند.
آندو رهسپار مدينه شدند و از علماى يهود درباره پيامبر پرسيدند و كارهاى پيامبر را براى ايشان توصيف و برخى گفتارش را بازگو كردند و گفتند: شما يهوديان اهل تورات و كتابيد، نزد شما آمدهايم تا ما را از كار او آگاه كنيد. (1)علماى يهود گفتند: از محمد در باره سه چيز بپرسيد، اگر پاسخ داد پيامبر است و اگر از پاسخ در ماند، مردى ياوهگو است و در مورد او هر انديشهاى كه داريد
1) منتهىالعرب، شهاب الدين احمد نويرى، ترجمه دكتر مهدوى دامغانى، ج 1، ص 211
اعمال كنيد:
درباره گروهى از جوانان در روزگار نخستين بپرسيد كه داستانى شگفت دارند.
از مردى جهانگرد كه شرق و غرب به آن دست يافت بپرسيد
و در مورد روح بپرسيد.
آنان چون نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند و پرسشها را طرح كردند؛ سوره كهف درباره جوانمردان و ياران كهف و در مورد ذوالقرنين و روح نازل شد و اينكه مردم قريش براى آزمايش پيامبر دست به دامن يهود شده و پرسشهاى مطرح كردهاند كه جوابى غيبى مىطلبد.
و از اينكه به اعتراف مفسّرين و سيرهنويسان پرسشها از يهود بود و آيات مذكور در سوره كهف در اينباره نازل شد، جملگى حكايت از طرح انديشه يهود در ميان عرب مىكند.
آيا يهود و نصارى از بعثت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آگاه بودند؟
برخى از مورّخان (همانگونهكه خواهد آمد) گفتهاند، يكى از عوامل مؤثر در پيشرفت اسلام در يثرب، آمادگى ذهنى و فكرى مردم اين ديار به جهت معاشرت و همسايگى با يهوديان بوده است.
لازم است ابتدا به اين نكته بپردازيم كه آيا واقعاً يهود از بعثت پيامبر اسلام خبر داشت يا نه؟ آنچه از گزارش تاريخ، نقل احاديث و آيات قرآنى برمىآيد، اين است كه يهوديان از بعثت پيامبر اسلام آگاه بودهاند؛ تا آنجا كه او را مانند فرزند خود مىشناختند و حتى جاى مهاجرت او را مىدانستند و اكنون نمونههايى، بهطور اختصار، از احاديث و آيات قرآن ذكر مىكنيم:
در برخى از روايات اسلامى آمده است: علت مهاجرت يهود به يثرب براى اين بوده است كه آن را سرزمين مهاجرت پيامبرى مىدانستند؛ از جمله در تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه در مورد آيه ... وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ ...
فرمود: يهود در كتب خود خوانده بود كه محلّ هجرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ميان «عير» و «احد» است- ولى محل آن را نمىدانستند- براى پيدا كردن آن به جستجو پرداختند. به كوهى رسيدند كه آن را «حداد» مىگفتند و گفتند «حداد» و «احد» يكى است و فرقى ندارد- و به اميد اينكه همان سرزمين
موعود است- در اطراف آن پراكنده شدند.
برخى در منطقهاى بهنام تيماء و برخى در فدك و برخى در خيبر سكنى گزيدند- بعدها- يهوديان تيماء در جستجوى همكيشان خود برآمدند و برادران خود را سراغ گرفتند. عربى از قبيله قيس بر آنان گذشت، شترانى از او كرايه كردند. عرب به آنان گفت: شما را از ناحيه ميان عير و احد مىبرم. گفتند: چون بر آن- احد- گذشتى ما را خبر كن، چون به ناحيه مدينه رسيدند، عرب به آنان گفت: آن عير و اين احد است. يهوديان از شتر به زير آمدند و گفتند:
به خواسته و آرزوى خود رسيديم و ديگر نيازى به تو نداريم و هرجا خواهى برو، سپس نامهاى به همكيشان خود در فدك و خيبر نوشتند، مبنى بر اينكه ما به محل سرزمين مقصود رسيديم و شما نيز بياييد، ولى پاسخ آمد ما در اينجا مستقر شده، ثروت و مال به دست آوردهايم و به شما نيز نزديكيم. چون زمان موعود و ظهور پيامبر برسد، بهزودى نزد شما خواهيم آمد- حاصل آنكه اين دو دسته از يهود- در اطراف مدينه مستقر گشته، اموال بسيار بهدست آوردند- و ثروتمند شدند- چون خبر آنان به قوم تبّع رسيد، به جنگ آنان آمدند، ولى يهوديان در قلعههاى خود متحصن گرديده، در محاصره قوم تبع قرار گرفتند و امانشان دادند. آنگاه خطاب به يهوديان گفتند: سرزمين شما را خوش يافتيم و مىخواهيم در آن مقيم شويم. يهوديان گفتند: اينجا شما را نشايد؛ زيرا محل مهاجرت پيامبرى است كه به فرمان كسى درنمىآيد تا آن پيامبر ظهور نكند.
تبّع گفت: ما از خاندان خود، كسانى را اينجا مىگذاريم تا آنگاه كه آن پيامبر ظهور كرد، او را يارى رسانند و دو طايفه اوس و خزرج را برجا نهادند. وقتى بر تعدادشان افزوده شد، اموال يهود را به غارت مىبردند. يهود به ايشان مىگفتند:
«اگر پيامبر ظهور كند، شما را از اين ديار مىرانيم»، اما چون پيامبر مبعوث شد و انصار ايمان آوردند، يهود كفر ورزيدند كه اين آيه نازل شد: ... وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا .... (1)
الف) وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ .... (2)
«خدا از پيامبران پيمان گرفت كه هرچه كتاب و حكمت به شما عطا كنم آنگاه پيغمبرى آيد كه آنچه با شما است تصديق كند، شما به او ايمان آوريد و يارىاش نماييد.»
ب) ا لَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ .... (1)
«آنانكه به ايشان كتاب داديم، پيامبر خدا را مىشناسند، چنانكه فرزندان خود را مىشناسند.»
ج) الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ اْلأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ اْلإِنْجِيلِ .... (2)
«كسانى كه پيروى كردند پيامبرى را كه نزد خود در تورات و انجيل او را نوشته مىيابند.»
د) ... وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ .... (3)
در تفسير اين آيه آمده است: چون يهود مورد تعرض كفار عرب قرار مىگرفتند، بعثت و هجرت پيامبر اسلام را به ميان مىكشيدند كه بهوسيله او بر آنان پيروز خواهند شد و پيش از اين باور آنان بود و كفار عرب به اين انديشه يهود آگاه و واقف بودند، ولى چون پيامبر مبعوث شد و قرآن نازل گرديد و دانستند او همان است كه در تورات آمده و با اوصافى كه مىشناختند منطبق است، حسد ورزيدند و خودخواهى بر آنان چيره شد و كافر شدند و انكارش كردند. (4)تأثير يهود در بيدارى اوس و خزرج
بعد از آنكه روشن شد يهود از آن رو كه پيشينهاى كهن داشتند، نزد قريش و قبايل ديگر محترم بودند و از نظر قرآن و روايات دانسته شد كه از ظهور پيامبر آگاهى داشتند، بسيارى از مورّخان، همسايگى آنان با اوس و خزرج را از عوامل تسريع در گسترش اسلام در مدينه شمردهاند. گروهى از اين همسايگى و تأثيرش چنين تعبير كردهاند:
از جمله تفضلها كه حقتعالى به انصار كرد؛ آن بود كه در همسايگى يهود بودند و اختلاط با يهود داشتند و پيوسته از ايشان مىشنيدند كه پيغمبر آخرالزمان بهزودى ظهور خواهد كرد. (5)و پر واضح است كه اسلام آوردن انصار را مرهون فضل خدا مىدانند كه آنان را در همسايگى يهود قرار داد.
و برخى از مورّخين چنين نوشتهاند:
يهوديان كه اهل كتاب و علم بودند، در منطقه انصار سكونت داشتند و آن عربها اهل شرك و بتپرستى بودند و با يكديگر مىجنگيدند. يهوديان مىگفتند: پيامبرى مبعوث خواهد شد كه زمان ظهور او نزديك است. ما از او پيروى مىكنيم و به همراه او، شما را همچون قوم عاد و ثمود خواهيم كشت و تمام عرب زير لواى وى خواهند آمد و طوعاً و كرهاً متابعت از وى خواهند كرد و هركس كه مخالفت وى كند، خون و مالش مباح و معاقب و مستأصل شود و بنياد و اصل وى برود.
آنان اين سخنان را از يهود مىشنيدند و ديگر احوالات پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله از تورات با ايشان مىگفتند و ميان يهود و قومى از خزرج عداوت بود. هرگاه كه ميان ايشان منازعت برخاستى و به مجادلت و خصومت برخاستندى، قوم يهود ايشان را تهديد كردى و مىگفتند: اى قوم خزرج، نزديك شد كه پيغمبر آخرالزمان ظاهر شود و آن وقت ما جواب ايشان باز دهيم و شما را چون قوم عاد و ثمود و ارم بهقتل رسانيم و اول قومى كه متابعت وى كند و چون وى ظاهر شود ما باشيم؛ چرا كه ما اهل كتابيم و اصول وى مىدانيم. (1)4. انعطافپذيرى و آشنايى مردم يثرب با حكمت
از آنجا كه در يثرب شغل كشاورزى رواج داشت و مردمانش به كار زراعت مىپرداختند و اين شهر نسبت به مكه از آب و هواى بهترى برخوردار بود و خشونت، خشكى و صلابت و سختى محيط جغرافياى مكه را نداشت، مردمانش انعطافپذيرى بيشترى داشتند. همانگونهكه از مقايسه مردمان امروز مكه و مدينه نيز اين معنى برداشت مىشود؛ اهالى مكه، در معاشرت، مراوده و معامله با حجاج، رفتار خشنترى دارند، ولى اهل مدينه ملايمتر و در برخوردها و گفتگوها انعطافپذيرترند.
گذشته از اينكه مردم مدينه، جنوبى بودند و سابقه تمدن داشتند و با سخنان و انديشه حكما نيز آشنا بودند. دو نكته شاهد اين سخن است:
تاريخ، نخستين مسلمان خارج از شهر مكه را مدنى معرفى كرده است.
ودر تاريخ آمده است عربى دانا كه مجلهاى از لقمان همراه داشته نيز مدنى بوده است.
الف) نخستين مسلمان خارج از مكه
از دلايلى كه بر انعطافپذيرى مردم
1) سيرة رسول اللَّه، ص 428
يثرب مىآورند، آن است كه گفتهاند:
نخستين شخص ايمان آورنده به پيامبر صلى الله عليه و آله، در خارج از مكه، مردى از مردم يثرب، بهنام اياس بن معاذ بوده و داستان او چنين است:
ابو الحَيسَر، كه بزرگ و رييس قبيله بنى عبدالأشهل بود، با قوم خود به جانب مكه آمد تا با قريش همپيمان شود و اياسبن معاذ نيز با او همراه بود. چون پيامبر از آمدن آنان آگاه شد، نزد آنان رفت و فرمود: من به شما چيزى بگويم كه بهتر از همپيمانى با قريش باشد؟
گفتند: بگو، آن چيست؟
فرمود: بدانيد كه من پيغمبر خدا هستم و خداوند مرا بر بندگان خود فرستاده تا آنان را به اسلام فراخوانم و قرآن را بر من نازل كرده و حلال و حرام را در آن بيان كرده است.
حضرت آنگاه آياتى از قرآن براى آنان خواند و سپس ايشان را به اسلام دعوت كرد و گفت: سخن او بهتر است از همپيمانى با قريش و پيشنهاد كرد كه به او ايمان آوريد و از دين وى پيروى كنيد.
ابو الحَيسر مشتى خاك بر او زد و گفت: اين سخنان در حد تو نيست، بگذار به كارى كه آمدهايم مشغول شويم و آن را به سرانجام رسانيم.
اياس خاموش ماند و چيزى نگفت، ولى بعد از آن، پنهانى نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و اسلام را پذيرفت و چون به مدينه بازگشتند، اسلام خود را پنهان مىداشت تا آن كه وفات يافت. (1)و كسانى كه از قبيلهاش مىگفتند كه در حال مرگ پيوسته تهليل، تكبير، تحميد و تسبيح پروردگار مىگفت تا درگذشت و شك نداشتند كه او مسلمان مرده است. (2)ب) حكايت مسلمان شدن سويد بن الصامت
سويد براى انجام حج و عمره به مكه آمده بود، او مردى هنرمند و كامل بود و شعر نيكو مىسرود و از حكمت و ديگر علوم آگاهى داشت. چون پيامبر خبر ورود او را به مكه شنيد، نزد وى رفته، به اسلام دعوتش كرد و گفت: اى سويد، من پيغمبر خدا هستم و پروردگارم مرا بر همه آدميان مبعوث كرده است. سويد كه از سخنان لقمان حكيم بسيار مىدانست (و مجلهاى از سخنان لقمان به همراه داشت)، چون ديد كه پيامبر او را از نزول قرآن خبر داد، گفت: اى محمد صلى الله عليه و آله، مگر اين قرآن كه به تو نازل شده، همچون سخنان لقمان حكيم است و من از آن بسيار به ياد دارم. پيامبر فرمود:
چيزى از آن بگو. سويد از آنچه كه ياد داشت، چيزى خواند. پيامبر فرمود: اى سويد، اين سخنان نيكو است، اما آنچه كه با من است نيكوتر است و بهتر؛ زيرا قرآن كلام خدا است. در آن، بيان همهچيز آمده است و راه راست و هويت و نجات خلق را به خدا نشان داده است. سويد گفت: اى محمد، بخوان. پيامبر صلى الله عليه و آله چند آيه از قرآن خواند و سويد را به اسلام دعوت كرد.
سويد را از نظم قرآن خوشآمد و گفت: من هرگز بدين زيبايى سخنى نشنيدهام و بدانست كه كلام حق است و پيامبر صادق، و اسلام به دل گرفت ولى آشكار نكرد. (1)و چندى بعد در جنگى كه در مدينه، ميان اوس و خزرج رخ داد، شركت كرد و كشته شد. (2)چند نكته از اين حادثه:
مردم مدينه در اثر مجاورت با يهوديان و مسيحيان، از انديشههاى دينى آشنايى داشتند. اگرچه بسيارى از آنان بتپرست بودند، ليكن كسانى نيز بودند كه به دنبال يافتن حقيقت مىرفتند.
سويد جملهاى از گفتار لقمان را همراه داشته، كه بنابر نقلهايى (3)آن را به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشان داده است و اين نشانه آن است كه مردمانى از مدينه، با گفته حكما آشنا بودهاند.
از اينكه پيامبر خدا آن گفتهها را تأييد كرد و گفتههاى لقمان را نيكو و قرآن را نيكوتر شمرد، دانسته مىشود كه انتساب آن مجله به لقمان و يا اكثر آن، صحيح بوده است.
ايمان آوردن سران قبايل
از جمله عوامل پيشرفت سريع اسلام در يثرب، ايمان آوردند سران طوايف و قبايل بود؛ يعنى ابتدا سران و به تبع آن، بقيه مردم ايمان آوردند و مقاومتى از جانب افراد عادى در مقابله با مسلمانان صورت نگرفت. برخلاف مكه كه ابتدا بيشترين افراد مسلمان از جوانان و طبقه متوسط بود و اشراف و سران قبايل، در نهايتِ عناد و خصومت با اسلام و پيامبر برخورد كردند.
بر اين اساس، تاريخ در مورد ايمان آوردن نخستين گروه از مردمان مدينه، چنين نگاشته است:
در سال بعد كه قافله حُجاج از مدينه آمدند، دوازده تن از رؤساى انصار به اتفاق عزم رسيدن به حضور پيغمبر خدا كردند كه در عقبه اولى سيد صلى الله عليه و آله را بيافتند و با وى بيعت كردند و بعد كه به مدينه بازگشتند اسلام در هر قبيلهاى از اهل مدينه و مردم
شهر آشكار گشت.
و شاهد بر اينگونه اسلام آوردن طايفه بنىعبدالاشهل است:
پيامبر مصعببن عمير را همراه آنان به مدينه فرستاد و برخى اسلام آوردن بنى عبدالاشهل را (كه از طوايف بزرگ اطراف مدينه بود) از موفقيتهاى مصعب مىدانند و چنين نقل كردهاند كه:
روزى مصعببن عمير همراه اسعدبن زراره، براى تبليغ اسلام به ميان آن قبيله رفتند. سعد بن معاذ و اسيدبن حُضير را، كه از مِهتران قبيله بودند، به اسلام دعوت كردند و چون سعدبن معاذ به ميان قبيله خود بازگشت، گفت: اى قوم، مرا در ميان خود چگونه مىيابيد؟ گفتند: تو مخدوم و بزرگ مايى و فاضلترين و بهترينِ قومى. حكم تو بر ما نافذ است و هرچه فرمايى طاعت تو بر ما واجب. آنگاه سعد بانگ برآورده، گفت:
اى قوم، بدانيد كه من مسلمان شدهام و به دين محمد صلى الله عليه و آله آمدهام و سوگند خوردهام كه با شما سخن نگويم مگر به خدا و پيامبر وى ايمان آوريد و به دين محمد درآييد. چون سعد چنين گفت، هنوز شب فرا نرسيده بود كه مردم قبيله از زن و مرد همگى ايمان آوردند. (1)نتيجه آنكه از مقايسه شيوه برخورد بزرگان و سران قبايل يثرب با فرستاده پيامبر اسلام و برخورد سران قريش با آن حضرت، روشن مىشود كه يكى از عوامل تسريع در گسترش اسلام در يثرب، هماهنگى و انعطافپذيرى بزرگان قبايل اين شهر بود.
از جمله عوامل پيشرفت سريع اسلام در يثرب، ايمان آوردند سران طوايف و قبايل بود؛ يعنى ابتدا سران و به تبع آن، بقيه مردم ايمان آوردند و مقاومتى از جانب افراد عادى در مقابله با مسلمانان صورت نگرفت.
اختلاف نژاد
آنچه در علم انساب عرب آمده، اين است كه همه قبايل عرب ساكن جزيرةالعرب به دو دسته بزرگ تقسيم مىشدند؛ يكى عرب جنوبى و قحطانى كه عرب اصيل خوانده مىشدند و ديگرى عرب عدنانى و شمالى. هريك از اين دو قبيله داراى ويژگىهايى است كه در انتخاب نوع زندگى و انديشه و گرايشهاى آنان مؤثر است.
1) سيرة رسول اللَّه، ص 437 و 436
نژاد اوس و خزرج
در اينكه نژاد دو طايفه مهم مدينه؛ يعنى اوس و خزرج، از عرب قحطانى و يمنى است، جاى ترديد نيست، ليكن در چگونگى اين مهاجرت به مدينه، اختلاف نظريه وجود دارد و شايد سخن ازرقى در «اخبار مكه» را نزديكترين قول به واقعيت دانست كه مىنويسد:
«چون ثعلبةبن عمروبن عامر شنيده بود كه سد مأرب در اثر سيل عرم از ميان خواهد رفت، تمام اموال و املاكش را فروخت و با فرزندان و اقوام خويش يمن را ترك كرد و از شهرى به شهرى مىرفت تا آنكه به ناحيه مكه رسيد و با قبيله جُرهم درگير شد و بعد از سه روز جنگ، آنان را شكست داد و در مكه و اطراف آن سكنى گزيدند و بعد از سالى، تبى دامنگيرشان شد كه پيشتر از اين تب چيزى نمىدانستند و آن را نمىشناختند. پيرى را خواستند و شرح حال خود به او گفتند و از رنجى كه به آنان رسيده بود، شكايت كردند. او به آنان گفت: از اين رنجى كه به شما رسيده، به من نيز رسيده است و اين دردى است كه در اين ناحيه گسترده و بيمارى فراگير است. از چاره آن پرسيدند، گفت: در كوچيدن است ... آنانكه قصد ماندگارى در سرزمينى مرطوب، خوش آب و هوا و پرنعمت را دارند، به يثرب؛ سرزمين خرما كوچ كنند. اوس و خزرج به آنجا رفتند.
حسانبن ثابت در شعرى، جدا شدن سه طايفه بزرگ يمنى به «خزاعه» و «اوس و خزرج» و «غسانى» مىشود كه در سه منطقه سكونت كردند، خزاعه در مكه، اوس و خزرج در مدينه و غسان در شام. (1)از گزارش فوق و منابع بسيار ديگر، برمىآيد كه دو طايفه بزرگ مدينه، از اعراب قحطانى و اصيل عرب و منسوب به أزْد هستند.
نژاد قريش
جدّ فرضى قبايل شمال عربستان عدنان است. پسر عدنان، معد و پسر معد نزار بوده است. به همين جهت قبايل شمالى را، در مقابل جنوبىِ قحطانى، علاوه بر عدنان، قبايل معد و نزار نيز خواندهاند.
و يكى از تقسيمات قيس دسته قبائل عيلان بوده است و اين دسته، اهميتشان بهقدرى است كه گاهى تمام گروه قبايل شمالى را دربرابر قحطانىها گروه قيس خواندهاند ... از دستههاى بزرگ ديگر مضر خندف است كه شامل شاخههاى هذيل و تميم و كنانه بود و قريش از بطون
1) اخبار مكه، ازرقى، قم، منشورات رضى، ج 1، ص 94
كنانه است. (1)اختلاف ميان دو تيره مهم عرب قحطانى و عدنانى، ريشه در گذشتههاى دور دارد؛ چنانكه گفته شد، از زمانى كه سد مأرب فرو ريخت و عرب جنوب كوچيد و در ناحيه مكه با عرب شمالى درگير و بر آنان چيره شد تا زمان ظهور اسلام و دوران خلفاى چهارگانه، تا عهد اموى و عباسى و شايد گذشته ايمان انصار در از خودگذشتگى، در حفاظت از جان پيامبر، در آغاز كار كينه و دشمنى ديرينه آنها با عدنانى موجب گشت كه تا سر حد جان در دفاع از پيامبر و دين تازه اصرار بورزد. و اين نكته مهم قابل توجه بوده و متأسفانه مورد غفلت واقع شده است. بايد گفت بيشترين جنگى كه از سوى اعراب بر پيامبر تحميل شد و در مقابل اسلام مقاومتى صورت پذيرفت، از جانب قبايل عدنانى است و پس از قريش كه خود سركرده مخالفان و پرچمداران مبارزه با اسلام بودند، طوايفى چون هوازَن با همكارى نصر و جُشم و بنىهلال، كه جملگى از عرب عدنانى بودند، جنگ حنين را بهوجود آوردند و طايفه بنىسليم غزوه بنى سليم را بعد از جنگ بدر بهوجود آوردند و قبيله هذيل نيز واقعه رجيع را در سال سوم آفريدند و طايفه بنىسليم حادثه بئر مؤونه را بهوجود آوردند و طايفه بنى غطفان از شاخه قيس بن عيلان همپيمان بزرگ قريش در بهوجود آوردن جنگ احزاب بودند.
حاصل آنكه، آنان كه به ستيزهجويى با اسلام برخاستند، از عرب قحطانى و آنان كه بيشتر در خدمت اسلام درآمدند عرب عدنانى بودند و اين كشمكشهاى نژادى و قومى در دنياى عصبيت جاهليت عرب، در تعيين گرايشها بىاثر نبوده است. اگرچه علت تامّه نبوده، ولى آنچه كه قابل توجه است اين است كه نه در قرآن و نه در سيره پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشانهاى از اينكه در اسلام براى پيشرفت امور از اين تمايلات استفاده شده باشد وجود ندارد، بلكه الغاى آن شده و محور را تقوى و ايمان معرفى نموده است. ولى بعدها در عصر بنىاميه و بنىعباس از آن سوء استفاده نمودند، چنانكه گفتهاند: معاويه خليفه اول اموى و پسرش يزيد مال زيادى خرج كردند تا قبايل قضاعه را وادار سازند كه از انتساب به يمن و قحطان چشمپوشى نمايند و خود را به معد و عدنان منتسب سازند، ولى بيشتر اين قبايل اين پيشنهاد را نپذيرفتند. (2)
پىنوشتها
مباحثى كه ميان مير سيد احمد علوى و كشيشان مسيحى در قرن شانزدهم و اوائل قرن هفدهم روى داده، بى ترديد از دقيقترين مباحثى است كه ميان مسلمانان و مسيحيان رخ داده و اسنادى از آن برجاى مانده است. اين داستان همچنان ادامه يافته و بخشى از آن به نيم قرن پس از آن كشيده شده است؛ زيرا «فليپ» نامى كه نقدى بر ديدگاههاى سيد احمد نوشته بود، مورد انتقاد يك كشيش مسلمان شده پرتغالى قرار گرفت كه شايد چهل سال يا اندكى بيشتر، در اصفهان اقامت داشت. زمانى براى تبليغ مسيحيت و پس از مسلمان شدن، به كار مترجمى در دربار و نشر علوم اسلامى و نقد مسيحيت. گفتنى است وى تا چند سال پس از سقوط صفويه، همچنان در اصفهان زندگى مىكرد.
در داستان زير سه شخصيت داريم:
نخست، مير سيد احمد علوى، كه كتابش مورد نقد فليپ قرار گرفته است.
دوم، فليپ پادرى كه ردّيهاى بر كتاب «مصقل صفا» ى سيد احمد نوشته و در سال 1631 ميلادى در رم به چاپ رسانده است.
سوم، على قلى جديد الاسلام يا آنتونيو دوژزو، يك كشيش پرتغالى كه به اصفهان آمده بود تا يك مركز تبشيرى را اداره كند، اما خودش به اسلام گرويد و نقدى بر فليپ نوشت. اين نقد در كتاب «سيف المؤمنين في قتال المشركين»، كه در اصل ترجمه و نقد سفر پيدايش تورات
است، درج گرديد. اكنون ما، در مقدمه كتاب ياد شده، شرح حالى از جناب آنتونيو به دست دادهايم و ديگر آن مطالب را تكرار نمىكنيم.
كارىكه در اينجا انجام دادهايم، استخراج اين نقدهاست، كه پس از مقدمه خواهد آمد.
اكنون لازم است در باره مير سيد احمد و نقد فليپ، توضيحات مختصرى ارائه كنيم:
شگفتى اين نقد، تنها از آن روست نيست كه ما با يكى از نخستين آثار انتقادى غرب نسبت به قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله آشنا مىشويم، بلكه مهمتر از آن، پاسخها است كه آنها نيز از سوى يك كشيش مسلمان داده شده، كسى كه فرهنگ شيعه را در اصفهان به روشنى دريافته و بر آن اساس به پاسخگويى به انتقادهاى فليپ پرداخته است.
مير سيد احمد علوى (م حوالى 1060 ق.) عالم، فيلسوف و داماد مير داماد، سه كتاب و رساله در نقد يهوديت و مسيحيت داشته است كه عبارتاند از: «صواعق رحمان»، «لوامع ربانى» و «مصقل صفا».
مهمترين اين آثار، مصقل صفا است كه به كوشش استاد حامد ناجى، همراه با مقدمهاى در باره اين اثر، در سال 1373 ش.
به چاپ رسيده است.
كتاب «مصقل صفا»، در رد بر كتاب «منتخب آينه حق نما» است كه اصل آن؛ يعنى خود «آينه حق نما» از فرانسيس گزاويه (م 1617 م.) و منتخب آن از شيرو نيمو سواير است. منتخب آن كتاب را، در سال 1032، دو نفر از مبلّغان مسيحى به نامهاى پادرى جُوان و بريو، كه از هند به ايران آمدند، در اختيار مير سيد احمد قرار دادند.
وى با ديدن آن كتاب، به نقد آن پرداخت كه آن نقد همين كتابِ «مصقل صفا در تجليه آينه حق نما در ردّ تثليث نصار» است.
مسيحيان چندين رد بر كتاب «مصقل صفا» نوشتند؛ از آن جمله «آلايشهاى مصقل صفا» بود. شخصى به نام «بناو مالواليو» هم كتابى بر ضد مصقل صفا نوشت كه نسخهاى از آن در كتابخانه سنپترزبورگ موجود است.
نقد ديگرى را «فليپ گواد گنولى» با نام Religione A pologia pro Christiana نوشت. نقد ياد شده در سال 1041/ 1631 در رم به چاپ رسيد. اينكه مير سيد احمد اين كتاب را ديده است يا نه، آگاهى دقيق نداريم و تنها مىدانيم كه «رساله شرح ديباچه مصقل صفا» در نقد يكى از آن پاسخها است. (1)
1) بنگريد به مقدمه مصقل صفا، صص 62- 61 چهره مسيح در ادبيات فارسى، قمر آرين، ص 159
آنچه كه على قلى جديد الاسلام ملاحظه و نقد كرده، همين كتاب فليپ پادرى بوده است. وى از اطلاعات آن كتاب چنين به دست آورده كه اثر ياد شده در رد مير سيد احمد علوى است. اما اينكه خودش كتاب مير سيد احمد را ديده يا نه، آگاهى نداريم. على قلى، ضمن ترجمه و نقد سفر پيدايش تورات و نيز در بخشهايى از كتاب «هداية الضالّين» به نقد نوشتههاى فليپ پادرى پرداخته است.
على قلى، صرف نظر از هدفى كه براى نقد و ترجمه تورات داشته، از همان ابتدا بنا را بر آن گذاشته است تا به نقد مطالب فليپ كه در باره «پيامبر و قرآن» بوده بپردازد و لذا مىگويد: «چون در ابتداى اين مدعا وعده كردهايم تهمتهايى را كه فليپ ملعون، در آن عبارت او كه ترجمه كردهايم، يك يك را بهشماره در آورده، رد و باطل سازيم، مناسب است از براى آنكه خلاف وعده نشود به اين كار اقدام بورزيم.»
على قلى در باره خودِ فليپ مىنويسد:
«اين فليپ ... بعد از آنكه به اعتقاد خود، علم عربيت را تحصيل كرد، به روم رفت. ريم پاپاىِ زنديق او را استاد و معلم زبان عربى و رديه نويس به اسلام لقب داد و مبلغ عمدهاى از اين جهت، براى او وظيفه قرار داد». به نظر على قلى، هدف پاپ از تقويت فليپ و چاپ كتاب وى آن بوده است كه «به توسط مكر و افتراهاى پادرى فليپ مردود، تمام ايران و روم و هند بلكه ديار مغرب و اوزبكيه و غيره را اضلال نموده، همه را در زير فرمان» درآورد.
وى در جاى ديگرى از اين كتاب، ضمن اشاره به كارهايى كه نصارا بر ضدّ اسلام انجام دادهاند، مىنويسد: «از آن جمله فليپ پادرىِ نامى، در ردى كه به دين اسلام، به زبان لاتين نوشته و در ميان نصارا منتشر كرده است، از براى آنكه نصارا رساله او را مطالعه كرده، بر ضعف دين اسلام آگاه گردند و در اعتقادى كه به قوت تمام، به دين ثلاثه دارند سست و ضعيف نشوند». و سپس اشاره به اقدام خود در نقد كتاب فليپ كرده، مىگويد: ما «در اينجا نقل مىكنم از براى آنكه هم عداوت و عناد آن ملعون و ساير نصارا نسبت به دين اسلام و اهل آن ثابت شود و هم از سستى خيالهاى پا در هواى او قوّت و حقيّت دين اسلام ظاهر و هويدا گردد».
وى بهطور معمول، از فصول و ابواب مختلف كتاب فليپ ياد كرده و مطالب را نقل و سپس نقد مىكند. براى نمونه در باره موردى مىنويسد:
«پادرى فليپ، در فصل اوّل باب دهم كتاب خود، كه به رد نبوّت و دين آن جناب
نوشته است، در باره آن حضرت نقل مجهولى كرده، مزخرف چند بر قالب زده است و با وصف آن كه معلوم نيست كه اين نقل را از كجا پيدا كرده است و از نقل او معلوم مىشود كه هيچ ربطى به عربى و معنى آن نداشته است، نصارا را گمان آن است كه بسيار هنر كرده است كه اين رد را نوشته است».
على قلى دركتاب «هداية الضالّين»، در باره فليپ پادرى مىنويسد: «چنانچه فليپ پادرىِ ملعون در فصل چهلم كتابى كه به ردّ مذهب اسلام در جواب ردّى كه سيادت و فضيلت پناه مرحمت و غفران دستگاه مير سيد احمدبن زين العابدين علوى بر دين نصارا نوشته بود، به فرمان ريم پاپا نوشته است؛ اوّلا:
به لغت لاتين و بعد از آن به عربى ترجمه كرده، به ايران فرستاده است و اين كمينه، جواب آن را به لغت لاتين نوشتهام و بعد از اتمام اين كتاب، اراده آن است كه به توفيق الهى او را ترجمه كنم.» (1)اشاره ديگر او به اين است كه نصارا كتاب فليپ را به ايران فرستادهاند تا به هر حال، پاسخى به نوشتههاى سيد احمد علوى باشد. على قلى در اين باره مىنويسد: «پس شرمندگى نصارا از بالاى فليپ و شرمندگى او از بالاى ايشان كه اين كتاب آن ملعون را به ايران فرستادهاند؛ زيرا كه آنچه ايشان در نظر داشتند كه به اين كتاب ردّ دين اسلام كرده، او را در نظرهاى مردم خفيف نمايند، از اين كتاب به عمل نيامد، بلكه بد مذهبى ايشان به همه مردمى كه از باطل بودن مذهب ايشان مطلع نبودند، از فرستادن اين كتاب ظاهر و هويدا گردانيد.»
وى همچنين در باره كتاب فليپ مىنويسد: «اين فليپ پادرى ملعون، با وجود آنكه مدعى او، يك نفر از علماى اسلام؛ يعنى مرحوم احمدبن زين العابدين علوى است كه از نوادههاى مرحوم ميرداماد بود (2)و چون آن مرحوم رد بر دين نصارا نوشته بود، اين ملعون در برابر او از غرض و عناد جرأت بر نوشتن تهمتهاى چنينى كرده است».
وى از موردى ديگر، از «فصل ششم و هفتمِ كتاب» فليپ ياد كرده كه اختصاص به «ردّ قرآن مجيد» داشته است. على قلى تأكيد مىكند كه «فليپ پادرى اين كتاب را، براى آنكه به ميان اسلام فرستاده شود، ساخته است».
پاسخهاى على قلى، در ردّ نوشتههاى فليپ پادرى، در بيشتر موارد جالب و قابل توجه است. وى از روشهايى كه در مدرسه اصفهان آموخته، به خوبى استفاده كرده و نهايت تلاش خود را براى روشنگرى به كار برده است. برخى از پاسخهاى وى نقضى و
برخى حَلّى است و از اين جهت، استادانه رفتار مىكند. وى پارهاى از اشكالات مؤلف را بدانسان پاسخ مىدهد كه اينها بر اساس روايات اهل سنت است نه روايات اهل بيت، و به همين دليل، قابل قبول نيست.
براى نمونه، در مورد روايت غرانيق، كه فليپ پادرى آورده، مىنويسد:
«ما اولًا مىگوييم تفاسيرِ اين آيات را كه فليپ پادرى مىگويد كه به اين نحو در كتب اهل اسلام ديدهايم، اگر راست مىگويد، آن تفسير سنيان خواهد بود».
در مورد ديگر نيز مىنويسد: «اما مىدانم كه نصارا در اين وقت خواهند گفت اين عبارتى كه دلالت بر اين مىكند كه حوّا از دنده آدم خلق شده است، چنان نيست كه همين در كتاب ما باشد، بلكه در همه كتب اهل سنّت، كه امّت پيغمبر شُمايند، چنين عبارتى هست و در بعضى احاديثِ شما نيز اين معنى مذكور است.
جواب مىگوييم كه آنچه در كتب اهل سنّت در اين باب نقل شده است، به اعتبار آن است كه چون ايشان به امامان و مقتدايان بر حق دين پيغمبر ما كافر شدهاند و از نور هدايت خاندان علوم ربّانى دور افتادهاند، هر چه در اين باب نوشتهاند، از كتب شما كه مايه همه فسادهايند بيرون آوردهاند و اگر در نادرى از احاديث ائمه ما اشاره به اين معنى شده باشد، نه از آن راه است كه پيشوايان دين محمد صلى الله عليه و آله يعنى ائمه معصومين عليهم السلام و متابعان ايشان بر اين اعتقاد بودهاند، بلكه بنابر تقيّه اين را فرموده باشند، يا علماى اهل سنت كه دشمنان ما شيعياناند، از براى قوت غلط مذهب خود از زبان ايشان آن را نقل كردهاند و اگر نه در مذهب شيعه، بنابر اسنادى كه از پيشوايان دين خود، كه همه حامل علوم ربّانىاند، در دست دارند اتفاقى است كه اين معنا افترايى است كه به خدا و انبياى آن سبحانه بستهاند؛ زيرا كه خلقت حوّا نه از استخوان و گوشت آدم است بلكه از تتمه گل دنده آدم آفريده شده است و مىشود كه اين عبارت به اين معنى در تورات بوده باشد.»
البته ادبيات نقدى على قلى، تند است و معمولًا با كلماتى چون «ملعون» به استقبال از فليپ پادرى مىرود.
در اينجا بر روال كتاب، مواردى را كه در نقد فليپ بوده گزارش خواهيم كرد.
حديث معراج و جسم بودن خداوند
از نخستين مطالبى كه فليپ پادرى، به تصور خود، به عنوان اشكال مطرح كرده،
اين است كه بر اساس برخى از نقلهايى كه در معراج آمده، خداوند بايد جسم تصور شده باشد؛ زيرا طبق آن نقلها «محمد، خدا را جسم مىدانست» «چراكه از براى آن سبحانه و تعالى مكان ثابت كرده است و زبان نيز قرار داده است؛ زيراكه گفته است كه اين قرآن من كلام خداست كه براى هدايت جن و انس به من نازل شده است».
على قلى ادامه مىدهد آنچه مستند وى قرار گرفته «حديثى را كه اهل سنت در كتب خود نوشتهاند، شاهد مىآورد» آنجا كه رسول فرموده: «در وقتى كه به قدر قاب قوسين رسيدم، ربّ الارباب دست خود را در بالاى من گذاشت و در آن وقت سردى در پشت خود احساس كردم». فليپ پادرى پس از آن نوشته است: «از اينجا ثابت است كه محمّد عربى، خدا را جسم مىدانسته است.»
على قلى اشاره به مواردى مىكند كه شبيه اين در آثار مسيحيان هست و «حكماى نصارا» آنها را تأويل مىكنند. به همان قياس اين احاديث هم «قابل تأويل هستند». اما نكته ديگر اين است كه «اين حديث در نزد اهل حق؛ يعنى شيعيان علىبن ابىطالب عليه السلام صحّت ندارد».
حال فرض كنيم كه در آثار شيعه هم بود، نبايد «نصارا طعنه بر دين اسلام بزنند» زيرا آثار خود آنان مملو از اين قبيل كلمات است كه حاوى تجسيم مىباشد. بنابراين، بهتر است فليپ پادرى و نصارا «اوّل چشم باز كرده عيب خود را ببينند، بعد از آن اگر آن عيب خود را علاج توانستند كرد، آن وقت متوجه عيبجويى ديگران بشوند». در آن وقت، «هر جوابى كه براى اين كفرها مىگويند همان را جواب اهل اسلام بدانند و مِن بعد دهان خود را به قفل شرمندگى بسته هرزهگويى نكنند».
ادعاى فليپ در خلط قرآن ميان مريم خواهر موسى با مريم مادر عيسى
اشكال ديگرى كه فليپ با توجه به آيه: يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ ... كرده، اين است كه «محمد صلى الله عليه و آله اين مريم مادر حضرت عيسى را به مريم خواهر حضرت موسى اشتباه كرده، اين را داخل كتاب خود نموده است؛ زيرا كه اين حضرت مريم خواهر آن هارون نبود، بلكه مابين اين مريم و آن مريم كه خواهر هارون بود، مدت طويلى فاصله شده بود».
پاسخ على قلى اشاره به آن است كه چون اين در سلسله انساب به آنجا مىرسد، قرآن چنين خطاب كرده و همين ماجرا در باره «اخنوخى و لامكى در سلسله شيث»
صادق است كه در تورات تكرار شده است؛ يعنى «با وجود آنكه هر كدام از يك سلسله جدايىاند» آنها را پسران قابيل ناميدهاند.
وى مرض عمده «فليپ پادرى» را در اظهار اين قبيل هرزهگويىها «نادانى و كفر و عناد و جاهلى او» مىداند كه اينچنين «اسناد اشتباه به آن خاتم الانبيايى كه همه انبيا خوشه چين خرمن دانش او بودهاند، داده است».
محمّد صلى الله عليه و آله ضد شرك يا مروّج آن!
على قلى از فصل اول، از باب دومِ كتاب فليپ پادرى، مطلبى را نقل كرده كه به بسيار مضحك به نظر مىرسد. وى مىگويد: فليپ پادرى در نخستين انتقادى كه در فصل مربوط به پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن حضرت وارد كرده اين است كه «محمدِ عرب، دينى اختراع كرده است كه در آن دين منع از بت پرستى مىكند و امر مىنمايد كه خدا را به يگانگى بپرستند و اما در آن ضمن، تعليم بتپرستى فرموده است؛ زيرا كه فرمان داده است كه روز جمعه را تعظيم نمايند و حكم كرده است كه در آن روز به دستور بتپرستان قديم، همه مردم؛ چه زن و چه مرد، از هر لباسى خود را عريان كرده با هم رقاصى بكنند».
اما اينكه فليپ با چه استدلالى تمايل محمد صلى الله عليه و آله را به بت پرستى نشان داده، آن است كه وى ضمن تعليم اين مطلب به مردم كه بگويند «لَا إِلَهَ إِلا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»، «خود را شريك خدا قرار داده است؛ زيرا كه اين كلمه، اين معنى دارد كه نيست معبودى سزاى پرستش، به غير از خدا و محمد كه گفته مىشود پيامبر خدا».
نخستين انتقاد على قلى عدم ذكر منبع توسط فليپ است داير بر اين كه «آن پادرى ... نمىگويد در كدام كتاب اين را فرموده»؛ يعنى فليپ مأخذ خود را بيان نكرده است.
شگفتى على قلى از آن است كه فليپ با اينكه مدتها وقت «صرف ياد گرفتن لغت عربى نموده است» تا «متشابهات قرآن و احاديث» را بفهمد و از طريق آنها «رد بر دين اسلام بنويسد» گرفتار چنين اشتباه فاحشى شده و «تهمتى به اين عظمت و مزخرفى به اين رسوايى را قالب زده است».
بايد از فليپ پرسيد: «در كجا مذكور است آن حكمى كه حضرت محمد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كرده است كه در روز جمعه زنان و مردان عريان شده باهم برقصند؟» على قلى مىگويد: اين «فليپ پادرى به مرتبهاى خود را عربىدان قياس كرده است كه فصاحت قرآن مجيد را انكار كرده» و با اين حال، گرفتار چنين اشتباه فاحشى شده است. همين
يك نمونه كه روشن نيست از روى چه عبارتى آن را به تصور خود ترجمه كرده است «از براى اثبات عربى ندانستن او» كافى است.
يك مورد واضح از نادانى وى نسبت به زبان عربى، همين نكتهاى است كه در باره شعار «لَا إِلَهَ إِلا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»، نوشته و گفته است: محمد با اين كه مردم را از شرك پرهيز مىدهد، در اين جمله، خود را شريك خداوند قرار داده است! از اين برداشت وى «عربى ندانستن و پوچ گفتن اين پادرى ظاهر و هويدا مىشود». پرسش على قلى اين است كه از كجاى اين جمله مفهوم مىشود كه محمّد صلى الله عليه و آله خود را شريك خداوند قرار داده است؟ «هر كسى كه فىالجمله عربى مىداند هويدا است كه هرگاه جزء اول از اين دو كلمه، دلالت بر اين بكند كه نيست معبودى سزاى پرستش مگر يك خدا، مشخص است كه محمد صلى الله عليه و آله خدا نمىتواند بود؛ زيرا كه اگر آن حضرت را كسى خدا بداند، پس به دو خدا قايل خواهد بود و چون اين تعدّد خدا از اول آن كلمه، كه دلالت كرد بر اينكه نيست خدا مگر يك خدا، نفى شده است». على قلى احتمال مىدهد وى در حدى بوده است كه معناى اين جمله را بفهمد، اما به احتمال، يك «حرف واو را اضافه كرده است از براى آنكه استدلال او درست بيايد؛ زيرا كه به انضمام آن اضافه، اين معنى فهميده مىشود كه نيست خدايى مگر يك خدا و محمد، پس محمد هم خودش را خدا دانسته است كه مردم را به گفتن اين كلمه امر نموده است».
پرسش على قلى اين است كه در كدام كتاب از منابع اسلامى، در ميان اين دو جمله «واو» بوده است. روشن است كه «همه كس مىداند كه اين كلمه طيبه آن واو را ندارد». به علاوه كه وصف محمد به «كلمه رسول اللَّه» خود نشان مىدهد كه سخن پادرى «خيال محض افترا و حيله شيطانى است».
باور على قلى اين است كه وى در خواندن متون عربى دچار مشكل شده و از نشانهاى آن عدم تلفظ دقيق اسلامى «پدر و مادر و اولاد و ازواج حضرت محمد صلى الله عليه و آله» است؛ بهطورى كه «عبداللَّه را عبد اليا و آمنه را ايميا و خديجه را غديضه و فاطمه را فاطمات و زينب را زاينب و امّ كلثوم را اومىكلت و قاسم را كازيم نوشته است».
همانطور كه خواهيم ديد، وى پس از اين هم، مرتب از اين قبيل ايرادها بر فليپ وارد مىكند.
فليپ و آيه ... وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ ...
على قلى اشاره مىكند كه فليپ «در فصل ششم و هفتم همان كتاب ردّ مذكور، در بابى كه او را به رد قرآن مجيد موسوم كرده است» مطالبى در نقد قرآن دارد؛ از جمله اين نقدها آن است كه مىگويد، حضرت محمد صلى الله عليه و آله در قرآن آورده است «كه تأويل اين كتاب را هيچ كس نمىداند به غير از خدا، پس بنابر اين هيچ فايده از اين كتاب براى امت او حاصل نمىتواند شد.»
اشكال مهم فليپ در كتابش آن است كه «از براى ثبوت مدّعاى خود آيه: ... وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ ... را در آن كتاب نقش كرده، ترجمه آن را نوشته است كه هيچ كس نمىداند تأويل قرآن را به غير از خدا، و الراسخون فى العلم را انداخته است، از براى آنكه مدّعاى خود را به ثبوت برساند». على قلى به طنز مىنويسد: «حكايت اين پادرى مثل آن قلندرى است كه مىگفت: من از قرآن همين يك آيه را خوشم آمده است:
لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ ...؛ شخصى به او گفت كه تتمه اين آيه را هم بخوان كه وَ أَنْتُمْ سُكارى. آن قلندر گفت كه، من حافظ قرآن نيستم كه همه قرآن را بايد دانسته باشم، همين يك آيه كه براى من به كار مىآيد، مرا كافى است. پس اين فليپ پادرى آيه ... وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ ...
راكه به كارش مىآمد در كتاب خود نقش كرده است و تتمه را كه و الراسخون فى العلم است، چون نفى اثبات مدعاى او را مىكرد انداخته است».
اما اين اشكال «كه و الراسخون فى العلم ربطى به ما قبل خود ندارد، بلكه ابتداى سخن است» و شاهدش آن كه «در قرآنهاى شما در سر لفظ إلّا اللَّه ميم سرخى كه علامت وقفِ لازم است نوشته شده است» هم به نظر على قلى وارد نيست؛ زيرا «اين نحو قرائت از طريقه سنيان است» و اينان «چون تأويل قرآن را از امامان ما كه راسخون در علماند، نپرسيدهاند و ياد نگرفتهاند، به ظاهر آيات قرآن عمل مىكنند و محكم و متشابه قرآن را از هم فرق نمىنمايند». بنابراين، «اين فليپ پادرى ملعون، هرگاه اين آيه قرآن را موافق سنيان» «فهميده باشد كى درست است كه با طايفه شيعه اماميه كه سنى را نيز مثل نصارا بر باطل مىدانند، بحث بكند»؟
فليپ پادرى و آيه فَوَجَدَكَ ضالًّا فَهَدَى
اشكال ديگر فليپ پادرى بر اساس آيات: أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى* وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى* وَ وَجَدَكَ عائِلًا
فَأَغْنى اين است كه محمد صلى الله عليه و آله پيامبر نبوده است «چون محمد پيش از هدايت گمراه بود!» و چنين كسى «قابل پيغمبرى نيست؛ زيرا كه پيغمبر بايد كه هرگز گمراه نباشد». به نظر وى و در يك پاسخ نقضى «اگر اين استدلال از اين آيات قرآن به پيغمبر نبودن محمد مصطفى صلى الله عليه و آله مىكند درست باشد، لازم مىآيد كه حضرت ابراهيم نيز پيغمبر خدا نبوده دين آن جناب باطل شده باشد و در اين صورت نه تنها دين نصارا بلكه دين حضرت موسى نيز باطل خواهد بود»؛ چرا كه در كتاب مقدس هم آياتى در باره گمراهى ابراهيم پيش از نبوت وجود دارد.
هر تأويل و توجيهى براى آن آيات كردند، براى اين آيات قرآنى هم بكنند.
اما پاسخ حلّى آن اين است كه وى اين آيات را بد تفسير كرده و «اين آيات تأويل درست دارند و مفسّرين قرآن مجيد تفسير آن را به اين نحو كردهاند كه چون امّت پيغمبر آخرالزمان پيش از بعثت آن حضرت گمراه و فقير و بىپدر يعنى بىپيغمبر بودند و به فترت عظيم گرفتار گشته بودند و حق تعالى چون خاتم الانبيا را از براى اتمام حجّت مبعوث گردانيد، اين بلاها از ميان امّت به بركت آن حضرت برطرف شد و اين است كه خداى تعالى در باب برطرف شدن آن حالات بر امّت منّت مىگذارد و خطاب با حضرت رسول كرده منظورش امّت آن جناب است».
نزاع در باره محلّ فاران
آگاهيم كه نقد فيليپ پادرى، در ردّ بر مير سيد احمد علوى عاملى است. مير سيد احمد، با توجه به عبارتى كه در فصل 33 تورات بوده، آن عبارت را در اثبات نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله آورده است. آن آيه اين است: «صاحب از سينا مىآيد و از ساعير از براى ما طلوع خواهد نمود و از كوه فاران ديده شد». (1)فيليپ پادرى اين ادعا را رد كرده و گفته است: «از اين عبارت فهميده نمىشود كه فاران آن كوهى است كه حضرت محمد در حوالى آن متولد شده است، بلكه چون آن كوه در بيابان تيه واقع است، پس آن صاحب كه از سينا مىآيد، بايد كه خداى تعالى بوده باشد كه دين و التفات او از سينا و ساعير و فاران در حضرت موسى طلوع نمودند و ديده شدند و بنىاسرائيل در آن بيابان مكرر انعامات آن پروردگار را ديدهاند».
به نظر على قلى، بهتر بود كه فيليپ پادرى مىگفت ما «نمىدانيم كه اين كوه در كجاست» تا اين كه چنين تأويل خطايى را
1) بنگريد: مصقل صفا، صص 67 و 68
بكند. اما فى الواقع كوه فاران در مكه است و «همه كس مىداند كه در مابين مكّه معظّمه و مدينه مشرَّفه واقع است». اين نادانى از سوى پادرى مزبور، به رغم اين است كه «ادعا مىكنند كه تمام دنيا را مساحت نمودهاند». به نظر ناقد، به صرف اين كه در «كتب بى فروغ سراسر دروغ» پيران ايشان آمده است كه فاران در بيابان تيه است، نبايد اينان آن را باور كنند. به نظر وى، مشاهدات بسيارى همراه با «اسنادى كه در كتب خودشان و كتب اهل اسلام موجودند كه دلالت مىكنند كه آن كوه در صحراى مكّه معظّمه است».
به نظر على قلى، اهل فرنگ، از شعورى كه خدا به ايشان داده است، براى درك فرق ميانه حق و باطل نمىكنند و آن را «صرف ياد گرفتن صناعات دقيقه از قبيل دورانداز سازى و وقت ساعت و غيره كارهايى كه با آتش بازى مناسبت دارد مىنمايد و در امور اخروى كه عمده غرض از آفرينش ايشان اين است كه آنها را خوب ياد بگيرند آنقدر سعى نمىكنند كه از كسانى كه به سمت مكه و مدينه سفر كرده باشند بپرسند كه آنچه فليپ پادرى ملعون در كتاب خود نوشته است كه كوه فاران در بيابان تيه است و ديگران مثل او در شكلهاى دنيا كه كشيدهاند، كوه فاران را در بيابان تيه كشيدهاند حق است يا آنچه اهل اسلام مىگويند كه آن كوه در بيابان مكه است».
على قلى در اينجا شرحى مفصل از عبارت مزبور در باره فاران داده و تلاش زيادى براى اثبات انطباق آن بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله دارد.
در ادامه، يك عبارت ديگر هم از كتاب حَيَقوق نبى هست كه على القاعده مىبايست مير سيد احمد آن را دليل بر نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله گرفته كه فليپ آن را رد كرده است. اين عبارت در فصل 33
كتاب پنجم تورات است «در اين فصل حيقوق نبى به آن صاحب كه حضرت موسى در فصل سى و سيم خبر آمدن او را از كوه فاران مىدهد خطاب نموده، مىگويد: اى صاحب من! شنيدهام آوازه تو را و ترسيدم اى صاحب من كار تو- يعنى بعثت تو- در ميان سالهاست- يعنى در اواخر اول زمان و اوايل آخر زمان است- تازه كن او را- يعنى زود بهجا بياور او را- و در وسط زمانها ظاهر خواهى كرد او را به درستى كه آزردگى تو رحمت خواهد بود- يعنى از جانب خدا رحمة للعالمين خواهى بود و دينى كه مىآورى چون دين قيامت است، دين آزردگى مىباشد. بعد از آن به امّت خطاب نموده مىفرمايد:- پيغمبر پيغمبران از سمت جنوب خواهد آمد و معصوم از كوه فاران و جلالت او آسمانها را پوشانيد و تمام زمين پر شد از صلوات به او يا تسبيح او- كه هر دو معنى به آن عبارت لاتينى كه در اينجاست مناسبت دارد- و تجلّى او از قبيل نور است و شاخهها در دست اوست- يعنى اختيار دنيا و آخرت در دست قدرت او خواهد بود- و پنهان خواهد بود شجاعت او و در پيشاپيش او مرگ خواهد رفت- و اين عبارت اشاره به اختيار كشتن و زنده گذاشتن است كه اللَّه تعالى به آن حضرت داده است و بعد از فقرات چند، كه چون در جايى ديگر آنها را ترجمه كردهايم در اينجا متوجه ترجمه آنها نمىشويم، مىگويد: حيقوق نبى كه بيرون آمدهاى به خلاصى امّت خود به خلاصى ايشان همراه وصى خود».
فليپ تطبيق اين عبارت را بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله انكار كرده و نوشته است كه «اين عبارت به حضرت موسى در وقتى كه با امّت خود در بيابان تيه، كه كوه فاران در آن مىباشد، راه مىرفت، بايد كه تأويل شود نه به حضرت محمد».
على قلى مىگويد: فليپ هيچ شرح و استدلالى براى انطباق آن با حضرت موسى عليه السلام به دست نداده است. اين علاوه بر آن است كه تفاسير نصارا با اين برداشت فليپ موافقت ندارد؛ چرا كه «بنابر اتفاق همه صاحبان تفاسير، دين نصارا اين عبارت حيقوق نه به حضرت موسى بلكه به حضرت عيسى عليه السلام تعلق دارد». اما از نظر تاريخى، شاهدى بر اينكه حضرت عيسى عليه السلام به فاران رفته باشد، در دست نيست به علاوه، «هرگز با وصى خود از براى خلاصى امّت خود به جنگ بيرون نرفت» و شواهد ديگر كه نشان مىدهد با حضرت عيسى هم تطابق ندارد.
على قلى، فليپ را متهم به پرت و پلا گويى كرده و مىگويد: استدلالها و براهين و جوابهاى ارائه شده توسط وى، آن قدر ضعيف است كه «جواب از براى ادنى دليلى كه يكى از جاهلان شيعه چه جاى عالم دين شيعه اثنى عشرى بر بطلان مذهب ايشان ايراد نمايد، پيدا نخواهد كرد».
در باره مساحت بهشت
اشكال ديگرى كه فيليپ پادرى در فصل سوم از باب سيم كتابش (كه اختصاص به رد قرآن مجيد دارد) كرده، اين است كه آيه: «وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ (1)
يعنى بهشتى كه پهناى آن پهناى آسمان و زمين است، مهيّا شده است از براى پرهيزكاران» نشان مىدهد كه قرآن از طرف خداوند نيست.
توضيح آن «كه همه كس مىداند كه جزء از كل كوچكتر مىباشد و چون بهشت جزئى از عالم است، پس چون مىشود كه با كل خود كه آسمانها و زمين است، مساوى باشد».
پاسخ على قلى آن است كه سخن خداوند داير بر اين كه «وسعت بهشت، آسمان و زمين است، با هيچ اصلى از اصول، كه انبياى خداى تعالى خبر از آنها دادهاند و به دستور و قواعد عقلى نيز كه حكما قرار دادهاند، هر چند كه آنها هم بىاعتبار و بىاصلند، منافات ندارد». وى با شرح نظريه حكما داير بر اينكه جهان مانند يك پياز است كه هر آسمانى آسمان پايينتر را احاطه كرده است و آسمان زيرين، زمين را احاطه كرده است؛ بنابر اين، «چه مىشود كه هرگاه بهشت دربالاى اين هفت آسمان در زير عرش كه نصارا آنرا هم داخل آسمانها نمىشمارند بوده باشد و در اين صورت وسعت او به مرتبهاى باشد كه از وسعت اين آسمانهاى هفتگانه و زمين بيشتر باشد».
اين اشكال وجود دارد كه نصارا بگويند «از كجاست كه بهشت در بالاى آسمان هفتم است، بلكه ما مىگوييم كه بهشت در زمين مىباشد».
على قلى مىگويد به هر حال هر دو ادعا مساوى است و ما با توجه به آنچه در قرآن آمده، نظر خود را مىپذيريم. اما براى رد شما هم كافى است به كتاب مقدس استناد كنيم كه در آن كتاب، بهشت در روى زمين دانسته نشده و اين مطلبى است كه در فصل پنجم سِفر پيدايش آمده است. در آنجا آمده است كه حضرت اخنوخ- ادريس- پس از يك زندگى 665 ساله به بالا رفت كه نصارا مىگويند به بهشت رفت و معلوم مىشود كه آنان هم بهشت را روى
1) آلعمران: 33
زمين نمىدانند. وى شواهد ديگرى هم در سفر پيدايش در اين باره آورده است.
على قلى به تمسخر، داستان يعقوب و نردبان را از تورات نقل مىكند كه در آن آمده است كه يعقوب اين سر نردبان و خداوند آن سر نردبان بود و به اين ترتيب، خداوند را جسم تصوير مىكند. همانجا تلاش مىكند تا اشكال ديگرى از فيليپ را پاسخ دهد. اين پادرى «در همان فصل سيم باب سوم كتابى كه نوشته است ... مىگويد كه در يكى از كتب شما كه به كتاب سنّت موسوم است، نوشته شده كه پيغمبر شما فرموده است من در روز شفاعتم كه در آن روز حتى آنانى را هم كه از امّت من از جهت گناهان خود به عذابها در جهنّم گرفتار بودهاند، از جهنّم بيرون خواهم آورد، در حالتى كه همه ايشان سوخته و آتش در ايشان افروخته باشد. پس ايشان را خواهم برد به سرچشمهاى كه او را كوثر مىنامند و در آن چشمه چون همه ايشان را بشويم، آن سياهى فىالفور از ايشان زايل شده، بدنهاى ايشان از قبيل برف سفيد شود و ايشان را به اتفاق مؤمنان داخل بهشت خواهم گردانيد و در آن وقت خداى تعالى به جبرئيل خواهد فرمود كه برو به آنجايى كه كليدهاى بهشت در آنجا محفوظ است و آنها را با خود بيار. پس جبرئيل فرمانبردارى كرده خواهد رفت به آنجايى كه كليدهاى بهشت در آنجا مىباشند و اما چون خواهد كه كليدها را بردارد، دچار او مىشود ملكى كه چون امر الهى را از جبرئيل بشنود در همان لحظه دست به دهان خود كرده، هفتاد هزار كليد بيرون خواهد آورد كه هر كدام به طول هفت هزار فرسنگ و چون جبرئيل از راه سنگينى آنها را نتواند كه بردارد، عجز خود را به خداى تعالى عرض خواهد نمود و در آن وقت فرمان از جانب خدا به وى خواهد رسيد كه اى جبرئيل، بخوان مرا به اسم خودم و به اسم محمد حبيب من و به اين وضع خواهى توانست كه آن كليدها را بردارى؛ پس چون جبرئيل چنين كند، آن كليدها را برداشته خواهد آورد و به آنها باز خواهد كرد. آن بهشت را كه اسم او جنّت الفردوس؛ يعنى بهشت مقدس است و چون پيروان حضرت محمد صلى الله عليه و آله داخل جنّت شوند، در آنجا مهيّا خواهند يافت سفرهاى انداخته كه طول او هفتصد روز راه بوده باشد و در دور آن صندلىها از طلا و نقره و دستمالها از ابريشم و طلا بافته خواهد بود. پس در آن سفره خواهند نشست و خوردنىهاى بهشت را خواهند خورد و از چشمههاى او خواهند
آشاميد و در انتهاى ميهمانى جوانانى كه خدمتكاران مىباشند، رختها و كفشها و حمايلها از طلاى مرصّع و همه اسباب زينت را از براى ايشان آورده كه ايشان به آنها خود را بپوشانند. پس به هر كدام يك ترنج به هديه خواهند آورد و چون هر كدام ترنج خود را ببويند، از هر يك از آن ترنجها دخترى در نهايت حسن و جمال بيرون خواهد آمد و چون پيروان محمد صلى الله عليه و آله آنها را ببينند از سفره برخاسته به هر وضع كه خواهند با آنها جماع مىكنند در مدت پنجاه سال و بعد از لذت بردن در آن مدت، خداى تعالى روى خود را به ايشان خواهد نمود تا آنكه روى او را ملاحظه كنند. و اما چون ايشان روى خدا را از جهت نور بسيار نتوانند كه ببينند، به روى زمين خواهند افتاد و در آن وقت خداى تعالى قوّت به ايشان داده ايشان را بر مىخيزاند. پس ايشان قوّت يافته به روى خدا نگاه خواهند كرد و بعد از ديدار خدا، هر كدام در عمارت خود داخل شده با آن دختران عيش خواهند كرد و خواهند خورد و خواهند آشاميد هميشه».
به نظر على قلى، اين قبيل عبارات، فرقى با آنچه در كتاب مقدس در باره انبيا و از جمله داستان نردبان يعقوب آمده ندارد.
نصارا در اين باره خواهند گفت: «هرگاه چنين عبارتها كه فليپ پادرى نقل كرده است كه در كتب شما اهل اسلام هست كفر نباشد، آن عبارت» تورات نيز كفر نخواهد بود.
على قلى اينجا از روشى كه چند جا از آن استفاده كرده، بهره مىگيرد و آن اين است كه آنچه از كتب در اختيار فيليپ بوده، «كتب سنيان» بوده است و ربطى به شيعه ندارد. به نظر وى بهتر است نصارا از آن منابع دست «بردارند و بيايند به ملاحظه كتب دوازده نفر پيشوايان دين آن حبيب خدا؛ يعنى حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله كه در دست شيعيان اثنى عشرىاند كه به هيچگونه شباهتى به كتب نصارا و سنيان ندارند». اينجاست كه تفاوت را درخواهند يافت. بدين ترتيب پيداست كه على قلى اين روايت را نمىپذيرفته است.
فليپ پادرى و داستان ماريه و آيات سوره تحريم
يكى از سوژههاى اصلى مورد نظر على قلى، بحث عصمت انبياء است كه تلاش مىكند نشان دهد بر اساس تورات، هيچ عصمتى براى انبياء باقى نمىماند. در همين وقت، فيليپ پادرى، با توجه به برخى از داستان هايى كه در باره پيامبر صلى الله عليه و آله نقد شده است، در نقد آن حضرت مىكوشد و
بر آن است تا نبوت حضرت را زير سؤال ببرد.
به نوشته على قلى «فليپ پادرى ... در فصل بيست و دوم، باب دهمِ كتاب خود، كه به رد دين اسلام و بطلان پيغمبرىِ بهترين پيغمبران ربّ العالمين؛ يعنى محمد مصطفى صلى الله عليه و آله نوشته است» تلاش كرده تا «بطلان نبوّت حضرت رسول و دين آن جناب را» ثابت كند.
داستان مورد استناد فيليپ آن است كه محمد صلى الله عليه و آله نزد ماريه بود كه عايشه و خديجه [!] از آن آگاه شده و ايشان سوگند خورد كه ديگر نزد او نخواهد رفت «و چون مرتبه ديگر او را در آن كار گرفتند، هر دو به خانه پدران خود رفته، حضرت را واگذاشتند؛ زيرا كه در آن وقت هنوز مردم چندان به او نگرويده بودند». به نظر فيليپ، اين عمل حضرت محمد صلى الله عليه و آله پس از سوگندى كه خورده، عمل خلاف شرع بوده است و محمد «از پيش خود آن سوره رخصت با كنيز خود دخول كردن را هر چند زنان نخواهند ساخت داخل كتاب خود نموده است».
نخستين اشكال على قلى به استناد و منبع آن است كه «از نصارا كه وكالت نامه فليپ كافر را در دست دارند، مىپرسيم كه فيليب پادرى در كدام كتاب از اهل اسلام خواند است كه خديجه كبرى به سبب ماريه، نزاع با پيامبر خدا كرده باشد». به نظر وى، چنين مطلبى در هيچ كتابى نيامده و بسا او در يكى از كتابهاى سنيان آن را ديده باشد كه آن هم بعيد است «چون در هيچ كتابى از كتب اهل اسلام، آنچه آن ملعون در اينجا نوشته، مذكور نبوده است و نيست»؛ زيرا «حضرت پيامبر خدا تا خديجه كبرى را داشت، زن ديگر نكرد». وى احتمال مىدهد كه اگر هم اين پادرى مطلب مزبور را جايى خوانده به جاى حفصه، آن را خديجه خوانده است.
به علاوه اينكه كسى با كنيز خود، مجامعت كرده باشد، به هيچ روى عمل خلاف شرع يا نعوذ باللَّه زنا نيست. بر اساس خود كتاب مقدس، بسيارى از انبيا با كنيزكان خود مجامعت داشتند و چنين عملى بر اساس آنچه در فصل بيست و دوم فصل چهارم آمده، با كنيزكانِ جنگ مجاز شمرده شده است.
ممكن است گفته شود كه نسبت دادن خلاف شرع، به خاطر سوگندى بوده كه محمد صلى الله عليه و آله خورده است نه اصل عمل. پاسخ اين مطلب روشن است، نقض قسم به معناى آن نيست كه عمل مزبور مصداق زنا شده
است؛ «زيرا هرگاه كسى قسم بر ترك فعلى ياد كند، چنان نيست كه اگر آن فعل را بكند اصل آن فعل معصيت شود، بلكه اگر معصيتى بر او لازم بيايد به سبب همان شكستن قسم است. پس پيغمبر ما هرگاه بعد از قسم با ماريه نزديكى كرده باشد، لازم نمىآيد كه زنا كرده باشد».
اگر نصارا باز هم لجاجت كرده بگويند دست كم بپذيريد كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله ترك اولى كرده است، آن وقت، على قلى آنها را به آن هم ناسزا و تهمت و گناه كه در كتاب مقدس به انبيا نسبت داده شده است، ارجاع مىدهد؛ بنابر اين، «چه مىشود كه پپيغمبر ما از راه آنكه رحمة للعالمين و با كافّه امّت خود در كمال رأفت و شفقت بود و صاحب خُلْق عظيم و بر امّت خود رؤوف و رحيم بود از راه آنكه زنان او عايشه و حفصه به سبب آن رشكى كه زنان را با يكديگر هست خواهش داشتند كه آن حضرت با ماريه نزديكى نكند از براى خاطر ايشان كه در آن ايّام بلكه مصلحت در آن هم بود، آن جناب قسم بر ترك اولايى خورده باشد».
همه اينها على فرض آن است كه اين حِنث قسم از طرف خود رسول باشد، اما «هرگاه به موجب فرمان پروردگار آن حضرت عقده قَسَم را گشوده باشد، ديگر چه بحثى بر مسلمانان در اين باب وارد مىآيد؟»
فليپ پادرى و داستان زينب دختر جحش
اين بار، فيليپ در همان فصل 22، باب دهمِ كتابش، نكتهاى ديگر را به عنوان انتقاد بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله و نفى نبوّت ايشان آورده، و مطالب ناروا و ناشايست و سراسر دروغ را نوشته است.
فيليپ از توجيهى كه مسلمانان براى ازدواج حضرت با زينب داشته، آگاه بوده و نوشته است: «مفسّرين اهل اسلام در تفسير اين آيات نوشتهاند كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله از براى رفع نفرت طبع مردم از آن عمل كه كرده بود و از راه خوفى كه از مردم بهم رسانيده بود، به زيد فرمود كه زن خود را بگير و به پيش خود ببر، اما اللَّه تعالى او را منع نمود كه چرا از ترس مردم زن زيد را پس مىدهى و بدين جهت از هنگام نزول اين آيات، حق تعالى حكم به وى كرد كه آن زن را به شوهر خود ندهد بلكه به فرمان خدا او را نزد خود به زنى نگاه دارد كه مبادا به سبب آن خواهشى كه در اين باب داشت به تنگ آيد و از آن راه زحمت بكشد».
البته مطالب تندترى هم در كتاب فيليپ بوده
كه على قلى حاضر نشده است نقل كند؛ «اما چون از خواندن آن كفرها درد در دل پيچيد و عقل حيران و قلم سرگردان و دست لرزان بود، ميسّر نشد كه نقل كنم».
نخستين اشكال على قلى آن است كه طلاق در كتاب مقدس، امرى طبيعى شناخته شده و به صراحت آمده است كه اگر كسى زنى گرفت و با او نزديكى كرد و از وى خوشش نيامد، طلاق نامه نوشته به دست او بدهد و او را برگرداند و او هم مىتواند برود و شوهر دوم بكند. اين يك رويه فقهى پذيرفته شده است و مشكلى هم ندارد. بنابر اين، «آن خداوندى كه توانست كه بنده گناهكار خود را اين اختيار بدهد كه زنى كه به حكم عقد بر او حلال و بر ديگرى حرام بود [با طلاق] به خود حرام و به همان ديگر حلال گرداند، نمىتواند كه پيغمبر عزيز كرده خود را آن اختيار بدهد كه زنى كه به زيد حلال بود بر خود حلال و بر زيد حرام گرداند و بلكه اختيار به او بدهد كه هر زن از بندگان آن سبحانه را كه خواهد بر خود حلال گرداند».
به نظر وى، نصارا با آن مطالبى كه در كتاب مقدس در باره داود و نعوذ باللَّه زناى او با زن اوريا آمده، بايد شرم كرده و چنين انتقاداتى را بر زبان جارى نكنند. على قلى به دنبال آن مىنويسد: «خداى تعالى به سبب عَمَلهاى ناشايسته كه از براى خود پيش فرستادهايد به مرتبهاى چشم و گوش شما را مسدود گردانيده است كه با وصف اينكه از براى هر كفرى كه نسبت به خدا و انبيا گفتهايد و مىگوييد در كتب دين خود حجّت تمام داريد، باز كور مانده به جهنّم سرازير شدهايد و با اين حال شياطين انسِ خود را در تمام دنيا پراكنده كرده، مىخواهيد كه همه كس را به مذهب خود در آورده، با خود به جهنّم ببريد.
اما شكر خدا كه بعد از اين، اميدوارم كه به توفيق ربّ العالمين ديگر جاى اضلال نمودن مردم در ايران نداشته باشيد. ان شاء اللَّه تعالى».
فليپ پادرى و نقد «رسول بودن» محمد صلى الله عليه و آله
على قلى در اينجا باز به سراغ فليپ پادرى رفته و با اشاره به مطالبى كه وى در فصل اول، باب دهمِ كتابش نوشته، ضمن بىربط خواندن نقدهاى وى اشاره مىكند كه «نصارا را گمان آن است كه [فليپ] بسيار هنر كرده است». بنابر اين، وى بر خود لازم دانسته است تا بيهوده بودن مطالب وى را اثبات كند.
در آن فصل، فليپ نوشته است:
«در كتب مسلمانان، خصوص كتاب آقر نام نوشته شده است ... كه حضرت
محمد از نسل اسماعيل و از پدر عبْدَليا و از مادر ايمياد در مكه متولد شده است و در ايام شيرخوارگى يتيم شده او را دادند به زنى ليمه نام از براى آنكه او را تربيت نمايد و نزد آن زن بود تابه شش سالگى رسيد».
و افزوده است كه آن حضرت:
«بتپرست بود و از بت پرستان متولد شده، تا سال چهلم زندگانى را به بتپرستى گذرانيد كه سال ششصد و سيم بود از مولود حضرت عيسى و در آن سال ناميده شد پيغمبر و بناى قرآن را در مكه ابتدا كرد و در آن جا بتپرستان و بى سوادان بسيار را فريب داد و به آسانى ايشان را از پرستش بت الات الوزا (كذا) نام برگردانيد و خاطر نشان ايشان كرد كه آن بت خدا نبود و خدايان بسيار پرستش نمىشايد و از براى اثبات اين مدّعا، دلايلى را كه پيغمبران و اوصياى خداى راست از براى ايمان آوردن به دين راست قرار داده بودند، بهكار برده چنانكه پيغمبران مردم را از بتپرستى به دين عيساى خدا در آوردند، او از بتپرستى به پرستش يك خدا كه دروغ است در آورد در حالتى كه مىتوانست به پرستش راست يعنى ثلاثه در آورد. و اما از شانزده سالگى تا بيست و پنچ سالگى آسيابانى مىكرد و ملازمت تجّار شوهر دختر خاله خود قديزا نام كه بسيار دولتمند بود مىنمود و بعد از فوت آن مرد، او شوهر قديزا دختر خاله خود شده از او سه دختر بههم رسانيد. يكى فاطمات و ديگرى زاينات و سومى امىكوك نام داشت و يك پسر كاظمين نام كه در سن دوازده سالگى از زندگى بيرون رفت و خودش از بيست و پنچ سالگى تا سى و هشت سالگى چون در آن وقت دختر خاله خود را به عقد در آورده دولتمند شده بود تجارت مىنمود و آشكارا با ساير مردم يك بتى الات الوزا نام را مىپرستيد و اما از سن سى و هشت سالگى ابتدا نمود به ربّانيت پرستيدن و هر روز به تنهايى به غار حار يعنى غار صاحب مىرفت و در آنجا همه روز كس نمىدانست كه به چه مشغول بود مگر آنكه «كتاب آقر» مىگويد كه او در آن وقت پروردگار آسمان را مىپرستيد و خود را از پرستش بتها كه مردمان مكه بدان مشغول بودند، نگاه مىداشت و گويد «كتاب آقر» كه حضرت محمد به مرتبهاى از خوردن امساك مىكرد كه از راه بسيارى روزه گاهى بود كه ديوانه بيرون مىآمد و كتاب ديگر كه او را «اسيفا!» مىنامند با كتاب آقر اتفاق نموده، مىگويد كه حضرت
محمد در وقتى كه در آن غار توقف داشت صداها و سخنان گويندهاى را مىشنيد و اما كسى را نمىديد و گاهى عجايب و غرايب مىديد و چون آنچه شنيده بود و ديده بود به زوجه خود نقل كرد، او در جواب به شوهرش مىگفت كه از اين قبيل چيزهايى كه تو مىگويى به غير از شيطان براى فريب صادر نمىكرد و بدين جهت حضرت محمد از بسيارى اندوه جنون پيدا كرد؛ به مرتبهاى كه در بلندى كوه رفت تا آنكه خود را از آنجا بيندازد؛ زيرا كه با خود خيال كرده بود كه مردن از ديوانه شناخته شدن بهتر است و در اثناى آن، كه اين خيال را با خود كرده بود، فليپ پادرى مىگويد كه، حضرت محمد گفته است كه در همان غار جبرئيل به صورت، خود و بالهاى سفيدِ خود را به من نمود و اين كلمات را به من گفت: اى محمد، خدا تو را سلام مىرساند و به تو خبر مىدهد كه تو پيغمبر و فرستاده خدا و بهترين مخلوقات مىباشى».
و باز فليپ پادرى نوشته است:
«ملك به حضرت محمد گفت كه، اين نوشته را بخوان كه: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ* خَلَقَ اْلإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ* اقْرَأْ وَ رَبُّكَ اْلأَكْرَمُ* الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ اْلإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ؛ يعنى بخوان به اسم پروردگار خود كه آفريد انسان را از خون بسته و آموخت به قلم و ياد داد انسان را آن چيزى كه نمىدانست و در آن وقت مىگويد كه جبرئيل به حضرت محمد داد اول سوره قرآن را كه سوره قلم [علق!] ناميده مىشود و چون جبرئيل اينها را گفت ناپديد گرديد و همان حضرت محمد در «كتاب سنّت» يعنى كتاب دين بهخصوص در «كتاب انوار!» (1)مذكور است كه در باب نزول جبرئيل چنين گفته است كه، من ديدم مردى چون شما كه مىآمد در بالاى صندلى از طلا در ميان آسمان و زمين و بعد از اين مىگويد «كتاب اقرا» كه، بعد از آنكه ملك رفت، حضرت محمد خوشحال به خانه بازگشته، حيوانات و درختان با اين كلمات او را سلام مىكردند كه خوشحال باش اى محمد؛ زيرا كه تو پيامبر خدايى و از همه كس بهترى و چون به خانه رسيد، همه آنچه روى داده بود، به زوجه خود نقل كرد و او جواب داد كه من شرمنده شدم؛ زيرا كه مىترسم كه اينها به فريب شيطان رو داده باشد و حضرت محمد از اين جواب دردمند گشته، فرمود كه او را در بالاى رخت خواب به چادرها بپوشانند و در آن وقت مىگويد
1) از كتابهايى كه در اينجا نام برده به خصوص كتاب «اقر» آگاهى نداريم كه چه كتابى بوده و اين چه نامى ست. اما كتاب انوار، از ابوالحسن بكرى است و اثرى است در باره مولد النبى صلى الله عليه و آله كه كاملا داستانى و قصهاى است و متن كامل آن را مرحوم مجلسى در بحار الانوار در آغاز بخش مربوط به سيره نبوى آورده است.
«كتاب اقر» كه جبرئيل سوره دوم قرآن را كه به سوره مدثر موسوم است بر او نازل كرد كه يا أيُّهَا الْمُدَّثِّر قُمْ فَأنْذِرْ وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ؛ يعنى اى پوشيده شده، بر خيز و بترسان مردم را، و بزرگ كن پروردگار خود را، و لباس خود را ظاهر ساز. پس در آن وقت همين كه سوره را گرفت فىالفور به زوجه خود نمود و او همان جواب را به وى داد؛ يعنى كه اين كار چيزى ديگر نيست به غير از ساختگى شيطان. و اما نزديكِ به نصفِ شب، قديزا زياده بر آنچه گفته بود، باز به شوهر خود گفت كه، اگر آن شخص راست است كه ملك بود، مىبايست كه بسيار به نزد تو بيايد و حضرت محمد از اين راه تمام شب غصّه مىخورد از جهت آنكه ملك بر نمىگشت و اما در وقتى كه صبح طلوع كرده بود، مىگويد: كتاب اقر كه، ملك آمد و سوره سوم قرآن را كه به سوره والضُّحى موسوم است، آورد كه والضُّحى وَاللَّيْلِ إِذا سَجى ... تا آخر؛ يعنى به روح يا بلند شدن آفتاب و به شب ظلمانى قسم كه پروردگار تو، تو را وانگذاشته و رد ننموده است. و چون اين سوره را نيز به زوجه خود اعلام نمود، همان جواب از او شنيد و نصيحت به او كرد كه هيچ چيز از آن ملك قبول نكند تا آنكه خود را به او و قديزا ظاهر سازد، به وضعى كه هر دو او را ببينند، و اما حضرت جواب داد كه اين نمىتواند شد؛ زيرا كه تو طاقت آن ندارى كه به آن ملك نگاه كنى. پس در آن وقت غلام خود زيد نام را كه از طفوليت؛ از قبيل فرزند يا خانه زاد نزد خود داشت طلب نمود و گفت به وى كه، اگر ايمان بياورد به اينكه او پيغمبر و پيامبر خداست، انعام از او بيابد و تا توانست در باب ملك و نوشته و ديدن عجايب كه مذكور شد به همان زيد تكرار نمود و او در همان ساعت جواب داد كه من ايمان آوردم.
پس اين زيد اوّل كسى بود كه پيروى محمد نمود و بدين جهت حضرت محمد حكم كرد كه هر غلام از هر دين و مذهب و از هر كه بوده باشد، چون داخل دين او شود، هر چند كه بى اذن صاحب او باشد، آزاد مىگردد.
پس اينها در سال چهلم از سن او، رخ داد؛ زيرا كه در آن وقت پيغمبر گفته شد و در آن وقت نيز قديزا زوجه او و غلامان و كنيزان چند در پنهانى دين محمد را گرفتند و آن حضرت در اتاق خود هرچه مىخواست كه آنها ايمان به آنها بياورند راست و دروغ بههم مخلوط كرده به ايشان ياد مىداد و مىگفت كه آن بت كه مردم مكه او را
پرستش مىنمودند، خدا نبود بلكه خدا آن كسى است كه زمين و آسمان را آفريد و از آسمان باران مىفرستد و از زمين به قدرت خود ميوهها مىروياند و نه آن چوبى كه مردمان او را تراشيدهاند و در باب مرگ و رجعت و قيامت و بهشت و دوزخ و غيره نيز حرفى چند مىزد به اسناد چند از كتب سماوى چنانچه از نصرانيان فراگرفته بود، خبر از آنها مىداد. و آن مردود مىگويد كه آنها را از شخصى سرجيوس نام نصرانى، كه مذهب نستوريه داشت، فراگرفته بود و ديگر آنكه «كتاب اقر» و تفسير سوره هفتم قرآن كه به سورة الفرقان موسوم است، خبرمىدهد كه كفّار مىگفتند به درستى كه اين چيز ديگر نيست به غير از دروغى چند كه خود پيدا كرده و ديگران مدد كردند او را.
پس مىگويد: «كتاب اقر» كه مددكاران آن حضرت نصرانى چند بودند كه غلام مرد دولتمندى از مردم مكه بودند و شمشيرگر بودند و حضرت محمد از آنها بعضى چيزها را از كتب مقدسان فراگرفته در نوشتجاتى كه به دست و خط خود مىساخت داخل مىنمود و از اينجا شد كه در قرآن از كتب مقدَّسه چيزهايى مخلوط كرده و متغيّر ساخته و بر هم زده، داخل كرده است؛ زيرا كه شمشيرگران هر چند نصرانى بوده باشند، اما اهل علم و كتاب نبودند تا آنكه قصههاى كتب را درست بدانند بلكه آنچه در خاطر داشتند به نحوى كه پيش از آن شنيده بودند از براى حضرت محمد نقل مىنمودند و او چنانچه از ايشان مىشنيد به قرآن مخلوط مىكرد و از اين راه است كه قرآن او درهم و تكرار بيجا بسيار دارد؛ به مرتبهاى كه همه نقلهاى آن بىاصل و بازيچه بيرون آمد؛ چنانچه به هر كس كه خوب و درست و بدون تعصّب در آنها نگاه كند ظاهر شود. پس بعد از مدّت چند روز، يك مرد تواناى مكه زاده كه پدر زن همين حضرت محمد بود و كسان چند ديگر از قبيل حمزه و علابس [العباس] كه عموهاى آن حضرت بودند و الى [على] داماد او و يكى ديگر از مكه زادگان ابكار [ابوبكر] نام كه بسيار توانا بود و او نيز پدر زن حضرت محمد شد پيروان محمد شدند و از آن راه كه اين مردان توانا خواستند كه خوانندگى آن اشعار عربى و غيره كه حضرت محمد بيرون مىداد، آشكارا گردد، چنين بنا گذاشتند كه همه جمعيّت كرده قرآن را بخوانند و چنين مىكردند در مدت دو سال تا آنكه نُه نفر عموهاى حضرت محمد و ساير مردمان مكه از اين تازه بههم رسيدن
آيين محمد به خشم در آمده قرار دادند كه او را بكشند، و اما او با همه پيروان كه از او بودند در شب از آنجا به مدينه گريخت و در آنجا يازده مرتبه صفهاى جُندان يهود را شكست داد و آنها را در زير جزيه انداخت و آهسته آهسته توانا گرديده با مردمان مكه جنگ كرد و آخر ايشان را شكست داد و به اين وضع، قيصر يا پادشاه عربان شد و دين قرآن را به حرب و زور نه به راستى و عقل محكم گردانيد و چون مىدانست كه او از راه عقل دور بود، از تفتيش كردن او را به عقل منع فرمود، بلكه همين به حرب و دوربينى امر كرد كه اين دين را بايد محافظت نمود. پس به اين وضع محمد دين خود را به تنهايى در عالم داخل كرد.
اول به اختراعات در اندرون خانه ساخته شده و بعد از آن كه زورآور شد، به زور و جنگ و جدال و قطع نظر از رخصت و گشادى گوشت؛ يعنى شهوت كه در باب آن قبل از اين سخن گفتهام، در خلوت طولانى كه در غار كرد، از طريقه عقل خود به نحوى بيرون رفت كه مىخواست خود را از كوه بيندازد و از روزه بى عقلانهاى كه مىگرفت به مرتبهاى مبهوت شد كه به ديوانگى برگشت و همه صفاتهاى محمدى را كه قبل از اين مذكور كرديم آن مردود مىگويد كه ساختگى شيطان بود؛ زيرا كه شيطان است كه قابليّت انسان را به وسوسههاى خود به ظلم و ستم و جبر مايل كرده، باز مىدارد از براى آنكه نقصان به مردم برساند.
اين تصويرى است از آنچه يك كشيش ضد اسلام در اواخر قرن شانزدهم و اوايل قرن هفدهم ميلادى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بر اساس برخى از متون داستانى، در ذهن داشته و على قلى به اختصار آن را از كتاب وى نقل كرده است. على قلى در ادامه آن مىنويسد: «پس اين است مجملى از كفر و افتراهايى كه فليپ پادرى مردود موافق اعتقاد نصارا از كتب اسلام به اعتقاد خود جمع نموده خواسته است كه به آنها نور خداوند عالميان را در زير ظلمات كتب ... اهلسنت پنهان» كند.
پاسخهاى على قلى به فليپ
يك اشكال مهم از نظر على قلى اين است كه فليپ از كتابى با نام آقر نقل مىكند:
«بدون آنكه بگويد كه كى گفت يا آن كتاب تصنيفِ كيست».
اشكال ديگرِ وى، طبق معمول آن است كه «فليپ پادرى ملعون كه مدّت مديدى در ديار روم توقف داشته، به سعى تمام اوقات خود را صرف ياد گرفتن زبان
عربى و تتبّع نمودن تصانيف اهل سنت كرده بود». بنابر اين، طبيعى است كه از آثار آنان، برخى از اين اخبار را درآورده باشد. در اينجا با اشاره به اينكه فليپ پس از يادگيرى عربى «به روم رفته، ريم پاپاى زنديق او را استاد و معلم زبان عربى و ردّ به دين اسلام نويس لقب داد و مبلغ عمدهاى از اين جهت، از براى او وظيفه قرار داد»، مىنويسد: هدف دستگاه پاپ آن بود تا با حمايت از وى بتوانند «تمام ايران و روم و هند بلكه ديار مغرب و اوزبكيه و غيره را اضلال» نمايند.
به نظر على قلى، اين فليپ، آدم بىسوادى بوده؛ زيرا وى «اسمى از اسامى مردم امّت آخر الزمان را هم نمىتوانست بخواند تا آنكه آنها را در اين كتاب، كه به رد دين اسلام نوشته است، درست بنويسد!» چه رسد به اينكه محتوا را نقد كند. درهمان عبارت طولانىكه گذشت، ديديم كه وى «محمد را محمت و اسماعيل را ايزمايل و عبداللَّه را ابدليا و آمنه را ايميا و حليمه را ليمه و خديجه را قديزا و فاطمه را فاطمات و زينب را زاينبا و ام كلثوم را امّى كولت و كاظم را كاظين و زيد را زيدوس و حمزه را حمزا و عباس را الابس و ابابكر را ابكار و لات و عزّى را الات الوزا نوشته است» حاصل آن كه «هيچ يك از اسامى را كه مذكور شده، نتوانسته است كه درست بخواند».
اما آنچه را كه بهطور نادرست آورده، فراوان است:
«افتراى اوّل، از آنها اين است كه مىگويد: حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله كه از كودكى تا به سن شانزده سالگى رسيد، در نزد حليمه بود كه او را تربيت مىكرد و اين دروغ است؛ زيرا كه آن حضرت همين تا چهار سالگى در نزد حليمه مانده، بعد از آن او را به ابوطالب (1)سپرد و آن عالىمقدار، آن گوهر صدف نبوّت را يكسال در پيش خود نگاه داشت».
1) بخوانيد آمنه و سپس نزد عبدالمطّلب و از هشت سالگى نزد ابوطالب.
«افتراى دوم، آن است كه» وى «نوشته است آن حضرت تا سال چهلم به دستور پدران خود به بتپرستى مىگذرانيد!» اين يك تهمت آشكار است و اهل حق؛ يعنى «شيعيان اثنى عشرى» اتفاق نظر دارند كه «نه تنها آن حضرت و پدر بزرگوارش بلكه آن جناب و اجداد عالىمقدارش تا آدم صفى اللَّه هميشه خدا را به يگانگى پرستيدهاند و هيچ يك از ايشان يه عنوان خفيه نيز بت را پرستش نكردهاند، بلكه آباء و اجداد آن حضرت يا پيغمبر يا وصىّ پيغمبرى بودند».
اشكال سومِ فليپ آن است كه «لات و عزى را كه دو بت طايفه قريش بودند، يكى كرده است و با وصف آنكه هر دو را نام برده، اين قدر نفهميده بود كه لات بتى جدا و عزّى بتى ديگر بوده است». اين نشان از ناآگاهى وى از تاريخ اسلام دارد.
اشكال چهارم، آناستكه به حضرت ايراد گرفته است كه چرا به جاى دعوت به «ثلاثه»؛ يعنى سه خدا، مردم را به توحيد دعوت كرده است. على قلى با اشاره به مطالبى كه در كتاب «هداية الضالّين» در باره اقنوم ثلاثه نوشته و اينكه هيچ دليلى بر درستى آن وجود ندارد، در اينجا از ارائه شرح بيشتر خوددارى كرده است. شگفتى وى آن است كه چرا كار محمد صلى الله عليه و آله در دعوت به توحيد غلط است، اما نصارا خود در دفاع از خويش مىگويند كه واقعا به يك خدا معتقد هستند «پس چرا نصارا به زبان مىگويند كه ما يك خدايى را، كه پروردگار آسمان و زمين و همه چيز است مىپرستيم و اگر در اين ادعا كه مىكنند صادقاند و پروردگار چنينى را مىپرستند، پس فليپ پادرىِ مردود چرا خداى چنينى را دروغ مىگويد» به محمد صلى الله عليه و آله ايراد مىگيرد كه مردم را به راه ناراست دعوت كرده است؟
در اينجا، على قلى، به شرح اين نكته مىپردازد كه همه انبيا مردم را به توحيد فراخواندهاند و اين نصارا هستند كه راه اشتباه رفته به اقنوم ثلاثه و تثليث باور دارند.
وى در اين باره، به ذكر شواهدى از كتاب مقدس مىپردازد. روشن است كه كتاب مقدس، كتابى توحيدى است و مبناى آن يكتاپرستى، بنابراين، شواهد فراوان است.
وى پس از ارائه هشت نص از كتاب مقدس، مىنويسد: «پس بنابر اين اسناد، هرگاه اصل همه اديان پيغمبران اين بوده است كه خدا را به يگانگى بشناسند، به مرتبهاى كه به قول مقتداى نصارا، شياطين نيز توحيد خدا را انكار ندارند با وصف اين، پس چرا فليپ پادرى مردود از شياطين كافرترِ بىشرم و
حيا مىگويد كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله مردم را به دين يك خداى دروغ خواند!» وى از نصارا مىخواهد كه با وجود اين همه شاهد، آنان يك نص نشان دهند كه «انبيا مردم را بهثلاثه مىخواندند».
افتراى پنجمِ فليپ اين است كه «نوشته است كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله از شانزده سالگى تا بيست و پنج سالگى در خدمت مردى كه شوهر خديجه بود، آسيابانى مىكرد». نادرستى اين مطلب بسيار واضح است «و هيچ صاحب تاريخى نقل نكرده است كه پيامبر خدا خدمت شوهر خديجه را كرده است، چه جاى آنكه آسيابانى او را كرده باشد». به فرض كه حضرت آسيابانى هم كرده باشد، مگر از اين بابت «ننگى بر پيغمبر آخرالزمان يا ردّ دين آن جناب لازم» مىآيد؟ نمى آيد؛ زيرا كه خدمت كردن شعار انبياى عظيمالشأن بوده است؛ چنانچه يهود و نصارا در فصل بيست و نهم همين كتاب تكوين الخلايق نوشته دارند كه حضرت يعقوب كه به پيغمبر عظيمالشأن بودن او اقرار دارند، بيست سال خدمت لابان را كرد، چهارده سال از براى خاطر راحيل و شش سال از براى مزد با وصف اينكه ... در فصل متصل به اين فصل ظاهر مىشود كه لابان كه هم آقا و هم پدر زنان حضرت يعقوب بود، بتپرست بوده است.
افتراى ششم، اين مطلب است كه فليپ نوشته است كه «خديجه دختر خاله حضرت پيامبر خدا بود». اين مطلبى است كه «هيچ صاحب تاريخى، هر چند سُنّى هم باشد، نقل نكرده است». پرسش على قلى اين است كه كتاب سنت كه فليپ مىگويد از آن نقل كرده چه كتابى بوده، چرا چنين مطالب نادرستى در آنها آمده است.
اشكال آن است كه نه «نام آن كتاب را» و نه «اسم مصنف او را نمىبرد». «نمىدانم كه از كدام جهنّم به دست آورده است يا كدام ابليس آن را تصنيف نموده به او فروخته است!»
افتراى هفتم، آن است كه فليپ پادرى «نوشته است كه حضرت رسول ربّ العالمين از خديجه كبرى يك پسر كاظم نام و سه دختر يكى فاطمه و ديگرى زينب و ديگرى ام كلثوم نام داشت، بههم رسانيد».
اين سخن هم ناروا و «از راستى بسيار دور است»؛ زيرا «قول مشهور» آن است «كه حضرت رسول سه دختر داشت؛ رقيه داخل است و امّ كلثوم در آن قول مشهور داخل نيست».
افتراى هشتم، آن است كه فليپ نوشته است: «حضرت محمد صلى الله عليه و آله از سى و هشت
سالگى ابتدا كرد به گذرانيدن زندگانى در خلوت و تمام روزها در خفيه مشغول به عبادت بود كه كسى او را نمىدانست در غار حار (كذا)، و به مرتبهاى در روزه گرفتن اصرار داشت كه بعضى اوقات از حالت طبيعى خود به در رفته، جنون به وى رو مىداد، به مرتبهاى كه خود را از كوه مىخواست كه بيندازد و چون چيزهاى غريب را كه مشاهده مىكرد به خديجه كبرى كه مونس او بود نقل مىنمود، او را در جواب مىگفت كه اينها از جانب شيطان مىنمايند». روشن است كه هدف فليپ آن است كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت جنون بدهد، در حالى كه اين گزارشها «به اين وضع در هيچ يك از كتب اهل اسلام نقل نشده است».
اما جواب نقضى آن است كه «در فصل چهارم انجيل لوقا نوشته شده است كه حضرت عيسى در حالتى كه مملو از روح القدس بود، از آب محموديه بيرون آمد.
روح او را در بيابان از اين طرف به آن طرف مىانداخت و از حانب شيطان در مدت چهل روز به وسوسه امتحان مىشد».
موارد ديگرى هم در اناجيل ديگر در اين باره هست كه على قلى آنها را فهرست كرده است. على قلى ضمن تأكيد بر بزرگى عظمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله البته تأكيد مىكند كه ما او را انسان مىدانيم و طبيعى است كه حالات انسانى در او وجود داشته باشد:
«ماها هر چند كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله را پيامبر خدا و بهترين پيغمران آن سبحانه مىدانيم، اما به انسان بودن و به مخلوق پروردگار بودن آن حضرت اقرار داريم و جزم است كه هر انسانى، هر چند كه پيغمبر هم باشد، به اعتبار اين بدن جسمانى از ترس و واهمه و وساوس شيطانى خالى نمىتواند بود، هر چند كه خداى تعالى عزيز كردگان خود را محافظت مىنمايد و پيغمبر خود را نمىگذارد كه شيطان، دستى بر او داشته باشد و اين را نيز مىدانيم كه هر بنده؛ خواه پيغمبر و خواه غير او، هر چند كه در نزد آن سبحانه عزّت و منزلت بيشتر دارد، امتحانات در باره او در اين دنيا بيشتر مىشوند؛ چنانكه از قصص همه پيغمبران ثابت مىگردد؛ پس بنابر اين، چه تعجّب دارد اينكه حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله كه خاتم پيغمبران و بدين جهت در درگاه كبريا از همه انبيا عالى مرتبهتر است، هر چند كه بنابر علم الهى بر احوال او و طينت مقدس خود احتياج به امتحان نداشته است، در اين دنيا پيش از بعثت و بعد از بعثت، به امتحانات عظيم از جانب پروردگار آزمايش شده باشد».
افتراى نهمِ فليپ پادرى، آن است كه محمد صلى الله عليه و آله با كمك يك نصرانى، قرآن را جعل كرد و اساساً «قرآن مجيدى كه آورده است از جانب خدا نبود، بلكه خود در اندرون خانه خود به تعليم سرجيوس نامى نصرانى كه در مذهب پيرو نستور بود، آن را ساخته است!» فليپ اين مطلب را از يك كتاب تفسير و «كتاب اقر» نقل مىكند كه على قلى در بارهاش مىنويسد، فليپ «نمىگويد كه [اين] تفسير [از] كيست و به چه اسم موسوم است» و مىافزايد: وى نوشته است كه «اين تفسير و «كتاب اقر» هر دو اتفاق دارند به اينكه آن كسانى كه در ساختن قرآن معلوم محمد صلى الله عليه و آله بودند، شمشيرگران چند بودند كه نصرانى و غلامان مردى از مردم مكه مىبودند و آن حضرت چيزهايى چند از كتب سماوى، كه از ايشان شنيد، در نوشتجاتى كه به دست خود در اندرون خانه خود مىنوشت، داخل مىنمود و آن شمشيرگران چون اهل كتاب نبودند؛ يعنى عالم به كتب نبودند، هرچه در زمان پيش از ديگران شنيده بودند، همان را به حضرت محمد نقل مىكردند و اين است كه قرآن چيز درهمى ... بيرون آمد».
به هر روى، مىدانيم كه اين اتهامات، همان زمان از طرف مشركان مطرح شد و قرآن هم اشاراتى به آنها دارد.
اوّلين پرسش على قلى در برابر اين اتهام، آن است كه، نسبت دادن چنين اتهامى بايد دقيق باشد؛ بهطورى كه «جزم بداند كه آن كسى كه آن حضرت را تعليم مىكرد كى بود و چه نام داشت، نه اينكه بگويند كه آن شخص مردى بود سرجيوس نام و بعضى مىگويند كه شمشيرگران چند بودند. پس به محض حكم مبهم چنينى، كى مىتوان كه نبوّت و معجزات نبىّ صادقى را كه عالَمى بر صدق آن اتفاق دارند رد نمايند». در اين باره نمىتوان با ترديد صحبت كرد، بلكه «بر نصارا دو چيز لازم است، اوّل آنكه قائلين اين قول را كه نسبت به حضرت محمد صلى الله عليه و آله چنين مىگفتند نام ببرند و خاطر نشان كنند كه چه كسان بودند از براى آنكه از ديندارى ايشان اعتبار قولشان معلوم شود و دوم آنكه بيان نمايند كه در چه جاى «كتاب اقر» چنين مطلبى آمده است و اصلًا اين كتاب، چه كتابى است و يا اينكه «آن تفاسيرى را كه مىگويند به آن قول اتفاق دارند خاطر نشان نمايند كه چه اسم دارند و مفسر هر كدام چه نام داشت تا آنكه در مقام استدلال از دين و اعتقاد هر مفسّرى قول او را اعتبار كنيم».
على قلى اين ايراد را روى منبع آن سخن، بر اين فرض وارد مىكند كه گويا
فليپ يا تصور مىكرده يا از نوشتهاش چنين بر مىآيد كه آن منبع، آن سخن را در باره استفاده محمد صلى الله عليه و آله از آن نصرانى نقل كرده و قبول هم نموده است. در اين صورت، تأكيد على قلى اين است كه هيچ مسلمانى؛ اعم از اينكه شيعه باشد يا سنى، چنين مطلبى را نمىتوانسته نوشته باشد. بنابر اين، به باور على قلى «از قيد نكردن اسم و دين مصنف آن كتاب اقر و مفسران آن آيات ثابت و محكوم به است كه اين معنى را پادرى فليپ از خود ساخته است».
اما فرض ديگر كه وى به آن توجه كرده، اين است كه فلان منبع تفسيرى، نقل كرده باشد كه كسى چنين ادعايى كرده است؛ يعنى «در آن كتاب و در آن تفاسير مسطور است كه كفّار قريش و غيره، كه ايمان به پيامبر خدا نياوردند، چنين مىگفتند».
على قلى مىگويد: اينكه منبع نمىخواهد و نياز به اثبات ندارد؛ چرا كه «همان آيات قرآن كه پادرى فليپ در كتاب خود نقش كرده است، اشاره به اين معنى دارند و ماها و فليپ هر دو بنابر آن حرفى كه كفار مىگفتند، چون مىدانيم كه هيچ دودى بى آتش نيست، اين است كه مىگوييم كه محمد صلى الله عليه و آله قرآن را به تعليم شمشيرگرانى چند ساخته است».
در اين صورت، پاسخ روشنتر است؛ زيرا «اگر چه قرآن مجيد و كتاب اقر و تفاسير مذكور مىگويند كه كفّار در باره محمد صلى الله عليه و آله چنين مىگفتند، اما به اقرار نصارا نيز مىگويند كه آن مردمى كه اين را مىگفتند كافر بودهاند. پس قول كافر جزم است كه ردّ نبوّت پيغمبر و حقيّت دين او نمىكند».
جاى يك سخن باقى مىماند و آن اين است كه نصارا خواهند گفت ما حق داريم «از كتب شما هرچه صرف ما در آن است قبول كنيم و واجب نيست كه همه را تصديق كنيم، بلكه هرچه از براى ردّ شما به كار مىآيد، او را قبول كرده، در رد مذهب شما به كار مىبريم».
پاسخ اين مطلب، يك پاسخ نقضى و روشن است و آن اينكه در انجيل مطالب زيادى از قول يهوديان عليه عيسى نقل شده است. آيا مىتوان از آنها عليه عيسى مسيح استفاده كرد؟ على قلى شرح مفصّلى در اين باره به دست مىدهد. اگر در آنجا پاسخ نصارا منفى باشد، در اينجا هم توان گفت كه روا نيست كه «جماعت نصارا به محض آنكه كفّار قريش تكذيب پيامبر خدا مىكردند، ايشان تكذيب آنها را سند خود
كرده، رد نبوّت آنجناب نمايند»، در غير اين صورت، «لازم مىآيد كه آنچه در اناجيل نوشته شده است كه استغفراللَّه، يهود درباره حضرت عيسى مىگفتند و آنچه امروز نيز مىگويند، همه حق و صدق باشد و در اين صورت نه تنها مذهب نصارا بلكه خداى ايشان بر هم خورده بى خدا و مذهب خواهند ماند».
على قلى دامنه بحث را رها نمىكند و از آموختههايش در حوزه علمى اصفهان، انْ قُلتَ و قُلتُ گويى را به خوبى فرا گرفته است. بنابر اين بحث را دنبال كرده، مىگويد: نصارا مىتوانند در باره آنچه در اناجيل از قول يهوديان در باره عيسى آمده، جواب دهند كه «اين جماعتى كه اين تهمتها را به حضرت عيسى نسبت» «كافران عاصى» بودهاند و روشن است كه «حرف كافر در ماده مؤمن سند نمىشود».
على قلى مىگويد اين پاسخ خوبى است اما همين مطلب را در باره قرآن هم مىتوان گفت «چرا يك بام و دو هوا قرار مىدهيد؟» بنابر اين، در اينجا هم صدق مىكند.
فليپ پادرى، ايضاً، در باره مطلب مزبور، مىگويد كه «حضرت محمد صلى الله عليه و آله هرچه از آن سرجيوس يا شمشيرگران شنيد، در اندرون خانه، به دست و خط خود داخل نوشتجات خود كرده به مردم مىنمود».
پاسخ خودش اين است كه مگر رسول صلى الله عليه و آله خط مىخوانده و مىنوشته كه جاى اين اتهام باشد «خط نداشتن و چيزى خوان نبودن پيامبر خدا؛ يعنى محمد مصطفى صلى الله عليه و آله از امور اتفاقى جميع امّت آن حضرت و متواتر است». جالب است كه خود فليپ همين سخن را در جاى ديگرى به عنوان قدح آورده است «محمد مردى بود امين و بىسواد».
انتقاد نصارا در باره خط ناخوانانى محمد صلى الله عليه و آله
على قلى از اينجا به اين انتقاد احتمالى نصارا مىپردازد كه گويند محمد صلى الله عليه و آله «مرد بىسوادِ و بىخط» و چنين شخصى «پيغمبرِ خدا نمىتواند بود»؛ زيرا «هر مردى را كه خدا از براى هدايت مخلوقات خود فرستاده باشد، بايد كه در همه كمالات از ساير مردم اكمل بوده باشد». بنابر اين، اين مدعا كه همانا «پيغمبر نبودن حضرت محمد است» ثابت مىشود.
پاسخ على قلى اين است كه «ما اهل اسلام كه خط نداشتن و چيزى خوان نبودن پيغمبر خود را به تواتر ادعا مىكنيم» معنايش
اين نيست كه «آن حضرت را از علم كتابت و چيزى خواندن فىالحقيقه عارى بدانيم».
به عبارت ديگر، ما «آن حضرت را از روز ازل استاد جميع ملائكه و انبيا و جنّ و انس مىدانيم، اما مىگوييم كه از براى اتمام حجّت بر آنانى كه مبادا از قبيل فليپ پادرى بگويند كه آن حضرت هرچه مىگويد خودش ساخته و نوشته است، از آن روزى كه آن جناب از عالم نور به عرصه ظهور آمد، بنابر مصلحت و اتمام حجّت بر مكذّبين از جانب پروردگار مأمور بود كه دانستن خط و چيزى خوان بودن خود را اظهار نكند». على قلى مىگويد: مواردى هم در انجيل وجود دارد كه مطلبى را از عيسى مىپرسند و وى مىگويد كه فقط پدر مىداند و بس. بنابر اين، اظهار اين نادانى، به تقيه باشد يا جدى، شبيه همان سخنى است كه ما در باره سواد دار بودن رسول صلى الله عليه و آله نقل مىكنيم. مهم آن است كه گاه مصحلت ايجاب مىكند كه چيزى ظاهر نشود و در اينجا هم «مصلحت در آن ديده بود كه اظهار دانستن خط و چيزى خواندن نكند».
نكته ديگرى كه در رد سخن فليپ مىتوان گفت اين است كه در قرآن مطالب زيادى در باره «علامت شناخت دين حق و مؤمنان كامل و هدايت بندگان است» كه «كتب نصارا ... هيچ يك از اينها نيست».
محمد صلى الله عليه و آله اين مطالب را از كجا گرفته است؟
به علاوه فليپ از يك طرف مىگويد كه «آن شمشيرگران بىسواد چند بودند و عارف به علم كتاب نبودند» و از طرف ديگر مىگويد كه «آنچه در قرآن هست از كتب سماوى است» آن حضرت از آن شمشيرگران اخذ كرده بود. در اين صورت كدام حرف او را بايد قبول كرد؟
به نظر على قلى، مقايسه قرآن با كتاب مقدس، به ويژه همين سفر پيدايش نشان مىدهد كه «كتب ايشان در چه مرتبه باطل و ناقص و قرآن مجيد در چه مرتبه چشمه علوم هدايت است». اصلًا همين سوره فاتحه با كلّ آنچه دارند، مقايسه كنند تا بفهمند «علوم پيغمبران اولين و آخرين در آن هفت آيه مندرج» است.
اين ادعاى آنان، كه بگويند ما هرچه در قرآن تأمل كرديم، آنچه را شما مىگوييد نيافتيم، از سوى على قلى اين پاسخ را مىيابد كه شما كور باطن هستيد و قلبتان را چندان كفر گرفته كه قادر به درك نورانيّت قرآن نيستيد. اين ديگر عيب خودتان است.
باز هم فليپ و ديگران ممكن است اصرار كنند بر اينكه قرآن كتاب خدا نيست و «آنچه در آن نوشته شده مزخرفى چند
است كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله خودش ساخته است». دليلش هم آن كه «آنچه در قرآن هست، وقتى كه آن را با كتاب خود مقابله مىكنيم، مىبينيم كه اختلاف فاحشى دارد و از اين راه مىيابيم كه حق نيست؛ زيرا كه اگر حق بود، با كتب ما كه حقاند البته موافقتى داشت».
على قلى مىگويد: از قضا همين كه شباهت به كتب شما ندارد، خود امتياز است و همين سبب شده تا ما به آن ايمان آوريم؛ زيرا در كتب شما «كفرهاى بسيار و تهمتهاى بىشمارى چند، نسبت به خدا و انبيا و اوصيا نوشته شده است كه اگر نعوذ باللَّه، قرآن مجيد در يكى از آن كفرها با كتب شما موافق بود، به هر بنده خدا واجب بود كه از ايمان آوردن به آن اجتناب كند».
به علاوه، اگر قرار بود كه قرآن هم مثل تورات باشد، چه لزومى داشت كه خداوند كتاب جديدى بفرستد؟ دليل نزول كتاب جديد همين تحريفاتى بوده كه در تورات وجود داشته است.
اما اينكه گفته شود ما بر اساس كتاب خود، بطلان قرآن را استخراج مىكنيم، به نظر على قلى، با سخنى كه در كتاب شعيا از قول خداوند نقل شده كه تورات، مُهر است و نمىتوان از آن چيزى استخراج كرد، منافات دارد. حتى شعيا گفته است كه مردمان «اين زمان در خواب و مست و حيران» هستند و «كسى كه اين سه حالت را داشته باشد، همه كس مىداند كه عقل در او نمانده است تا آنكه به آن فرق تواند كرد در ميان كتاب و پيشواى حق و باطل». بنابر اين نصارا حتى بر اساس آنچه در كتابشان آمده است، عقل كافى هم براى اين كار ندارند.
شايد نصارا بگويند كه در همان كتاب شعيا از «پيشواى حقى» سخن گفته شده است كه مىتواند مردم را از انحراف نجات دهد و او همين «ريم پاپاست كه نايب و جانشين حضرت عيسى است، پس ما كه به نور ارشاد او راه مىرويم، فرق ميان حق و باطل مىتوانيم كرد و از كتاب خود استخراج بطلان كتاب و پيغمبر شما را مىتوانيم نمود».
على قلى مىگويد: شما اساساً عصمت را در انبيا قبول نداريد، چه رسد به ريم پاپا.
بنابر اين، چگونه مىتوانيد به درك او اطمينان كنيد و تفاوت ميان حق و باطل نهيد؟
نصارا خواهند گفت: «ما هر چند عصمت را شرط نمىدانيم اما مىگوييم كه ريمپاپاى ما در وقتى كه در بالاى آن تخت، كه ما او را تختِ شمعون مىدانيم و تو با وصف
آن كه قبل از اين پادرى معتبر ما بودى، الحال او را تخت ابليس مىخوانى، از براى تغيير دادن و تبديل كردن احكام دين مىنشيند، در آن حالت معصوم است؛ زيرا كه تا از آنجا پايين نيايد گناه نمىتواند كرد و اما بعد از آنكه از آن تخت فرود آمد، اگر گناه كند مصايقه نداريم؛ پس، از براى صدق معصوم بودن همين قدر زمان كه ريمپاپاى ما معصوم است كافى است.»
على قلى مىگويد: اين پاسخ شما مطالبى است كه «براى روستاييان فرنگ ساختهايد» و ما البته «روستايى نيستيم كه به چنين جواب نامربوطى ساكت شويم». شما چطور احكام متناقض ريم پاپاها را با وجود ادعاى عصمت توجيه مىكنيد؟
به هر حال و بر اساس مقدماتى كه گذشت، نتيجه آن است كه نصارا قادر نخواهند بود با اتكاى به كتاب خود يا درك و فهم ريم پاپا، بطلان كتاب مسلمانان را اثبات كنند. وى در اينجا شرحى در باره مفاسدى كه پاپها گرفتارش هستند، به صورت مستند نقل مىكند.
نكته ديگرى كه فليپ پادرى مطرح كرده، اين است كه «دين و نبوّت محمد در مكه تقويت يافت به اسلام آوردن دو نفر از بزرگواران؛ يعنى ابو بكر و عمر، زيرا كه ايشان در ميان مردم مكه معتبر و تواناتر بودند. همين كه اين دو نفر پيرو او شدند، توانست كه دين و كتاب خود را آشكار گرداند».
على قلى اين سخن را يك افترا دانسته و معتقد است: اگر دشوارىهاى حاصل از قدرت يافتن آنان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله نبود «در سالهاى اول، تخم همه فرنگيان كه امروز عمدهترين دشمنان آن حبيب خدا و دين و كتاب اويند، از روى زمين بر مىافتاد».
اشكال بر سجده فرشتگان بر آدم
اشكال ديگرى كه فليپ پادرى به قرآن گرفته، بحث سجده ملائكه بر آدم است. از نظر فليپ، معناى اين سخن آن است كه «خداى تعالى فرموده است: ملائكه سجده حضرت آدم را بهجاى بياورند و يعنى خداى تعالى خواسته است كه ملائكه خود را به ظلم بتپرستى گرفتار گرداند».
پاسخ على قلى اشاراتى است كه در تورات به سجده انبيا در برابر برخى از مخلوقين آمده است؛ «پس حالا بگويند نصارا و يهود كه اين سجدههايى كه بنابر كتاب ايشان، حضرت ابراهيم و لوط و يعقوب در برابر مخلوق بر زمين افتاده بهجا آوردند، به رضاى الهى بود يا به خلاف رضاى آن سبحانه؟ اگر گويند كه به خلاف رضاى الهى
بود، پس لازم مىآيد كه بنابر قول فليپ پادرى به گناه بتپرستى گرفتار شده باشند و هركس كه بت پرست باشد، چنانچه نصارا نيز اقرار دارند، جزم است كه كافر است، چه جاى آنكه پيغمبر عظيمالشأن باشد، و بنابراين، ايشان كه به حضرت ابراهيم و لوط و يعقوب ايمان آوردهاند و دين و كتاب و همه انبيايى كه دارند به ايشان منتهى مىسازند، كافر بىمثل و نظير مىباشند». «و اگر گويند كه آن سجدهها به رضاى الهى بودند و در آنها مصلحتها بود كه علم ما به آنها نمىرسد، مىگوييم: پس آن خدايى كه به سجده كردن حضرت ابراهيم كفار زمين و ملائكه آسمان را و سجده كردن حضرت لوط ملائكه را و به هفت مرتبه سجده كردن اسرائيل اللَّه برادر خود را- كه به اعتقاد يهود و نصارا كافر بود- راضى تواند شد، چرا راضى نباشد به اينكه همه ملائكه حضرت آدم صفى را كه خود اقرار دارند كه او را از براى خلافت زمين و آسمان آفريده بود».
خبر غرانيق، اشكال فليپ پادرى و نقد مؤلف
فليپ پادرى روى اين نكته كه محمد صلى الله عليه و آله زمانى بت پرست بوده است، تأكيد دارد و همچنان كه جاى ديگر گذشت، او «در فصل دويم، باب نهم آن كتاب، از براى اسناد اين مدعا، اين آيات را مىآورد كه أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى* وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى، (1)على قلى همانجا جواب مفصلى به اين مطالب داد.
اما استدلال ديگر فليپ، به آيات سوره نجم است، آنجا كه نامى از بتها به ميان آمده است. فليپ مىگويد:
«از تفسير اين آيات كه اهل اسلام نوشتهاند چنين معلوم مىشود كه آن بتها شيطان بودهاند؛ چنانكه همه بتها مىباشند و محمد صلى الله عليه و آله آن بتها را بر عكس خوانده است، يعنى كه بتها خداى بزرگاند و مناسب است كه كسى اميد خود را در آنها بگذارد. و از اين جهت خود و بعضى از پيروان او به سجده در افتاده، آن بت را سجده كردند و چون بعضى از مردم عبرت گرفته بر او بت پرستى لازم آوردند، در جواب فرمود كه شيطان مرا فريب داده بود، و اين عذر را در سوره حج نوشت كه وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلَّا إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آياتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ*
1) الضحى: 6
لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ ... (1)
يعنى ما نفرستادهايم پيش از تو رسولى و پيغمبرى مگر آنكه وقتى چيزى را فكر نمايد، شيطان خود را داخل دل او نكرده باشد، اما خدا محو خواهد نمود آنچه را كه شيطان به عمل آورده است، پس محكم خواهد ساخت خدا آيات قرآن را و اللَّه تعالى عالم و حاكم مىباشد از براى آنكه قرار دهد آنچه را كه شيطان داخل نمود از براى هلاكت آنهايى كه در دلهاى ايشان مرض هست و از براى آنانى كه دلهاى ايشان قساوت دارد.»
فليپ مىگويد كه محمد با اين كلمات خواست تا «خود را از آن سجده كه در برابر بت كرده پاك بسازد».
اما پاسخ على قلى، در درجه نخست آسان است. وى مىگويد اين ادعاى فليپ كه اين مطالب «در كتب اهل اسلام» آمده بايد بداند كه «آن تفسير سنيان خواهد بود» نه تفاسير شيعه. نهايت آنكه فرض كنيم سجدهاى هم بوده است، اين مىتوانسته است يك سهو باشد نه بيشتر. در حالى كه در همين تورات بارها از سجده انبيايى چون ابراهيم و لوط و يعقوب در برابر مخلوق ياد شده است؛ چنانكه آمده است:
«حضرت ابراهيم دو مرتبه در يك مجلس به امّت كفّار سجده كرد و در اين فصل مىگويد كه حضرت يعقوب هفت مرتبه در برابر برادر خود كه نصارا و يهود او را كافر مىدانند، سجده نمود و به همه اولاد و عيال خود نيز فرمود كه سجده در برابر عيص برادر او بهجا آوردند. پس الحال نصارا جواب بدهد كه هرگاه در كتاب خود كفرهاى چنينى نسبت به پيغمبرانى كه به آنها ايمان آوردهاند نوشته داشته باشند و با اين وصف اقرار به شرف و نبوّت ايشان كردهاند، پس اگر كافر ماجرايى نمىكنند، چه چيز باعث ايشان شده است كه به سبب تهمتهايى چند كه فليپ پادرى بسته است- كه اگر راست هم باشد به آن تهمتهاى كتب ايشان نمىرسد- ايمان بر پيغمبرِ پيغمبران؛ يعنى محمد مصطفى صلى الله عليه و آله نمىآورند و شب و روز كفر و عناد و عداوت به آن حضرت و اهلبيت و امت او مىورزند!»
اشكال ديگرى كه فليپ پادرى كرده اين است كه «چون مىتواند بود كه دين اسلام حق باشد و حال آنكه عمده پيروان و پيشوايان آن دين را از براى حبّ جاه و رياست امّت او كشتند». وى از «كتاب سنّت»
1) حج: 52
نقل كرده است كه در آنجا گفته شده «الى يعنى على، عثمان را كشت و بعد از آن معاويه على را به قتل رسانيد و بعد از آن حسين به انتقام خون پدر، معاويه را كشت و بعد از آن يكى از خويشان معاويه، حسين پسر على و دختر زاده محمد صلى الله عليه و آله را كشت و سر او را چند مرتبه در وقت چيزى خوردن به سر سفره حاضر كرد از براى سير كردن وحشت و خشم خود و همچنين عمدهترين شاگردان محمد را بعد از او كشتند تا پادشاه سيزدهم به اين نحو كه اوّل عثمان كه داماد حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود كشته شد و قاتل او على بود كه هم داماد محمد و هم پسر عموى او بود و هر دو عمده پيروان او بودند و به اضافه عايشه كه هم زوجه و هم پيرو محمد صلى الله عليه و آله بود، در كتاب سنت نوشته شده است كه با وصف آنكه عثمان پادشاه مسلمانان بود، عايشه خود شمشير به دست على داد از براى آن كه او را بكشد و بعد از آن كه او را كشتند در مزبلهاش انداختند؛ پس اين است رحم و مروت پيروان محمد كه در ميان خود داشتند». اما اين كه اين مطلب، چه طور قرآن را نفى نمىكند، از اين بابت است در قرآن آمده است: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ ...، آن رفتار با اين آيه كه وعده كرده كه اثر سجود را روى پيشانى اينها مىبينيد، سازگار نيامده است.
على قلى اوّلا، اشكالاتى بسان برخى موارد كه گذشت، به تلفظ اسامى توسط فليپ گرفته است و مىگويد: چرا «عثمان را لثمن و على را الى و معاويه را موحيا و حسين را الُوزَلى و عايشه را اعْزا نوشته است؟» به نظر مىرسد كه متن عربى كتاب فليپ دست وى بوده كه چنين ايرادهايى در تلفظ اسامى به او مىگيرد و الّا اگر متن لاتين بود، قاعدتا اين قبيل تلفظها جاى توجيه داشت. وى اشاره كرده است كه فليپ كتابش را «به لغت لاتين و بعد از آن به عربى ترجمه كرده، به ايران فرستاده است».
اما اشكال مهمتر آن است كه «هرچه در اين عبارات گفته، همه دروغ و افترا است» و البته روشن است كه آن نسبتها دروغ است. اينكه عايشه شمشير به على داده باشد كه او عثمان را بكشد، يا اينكه حسين، معاويه را كشته باشد، همه مطالب بى ربط تاريخى است و به قول على قلى «هركس كه فى الجمله از كتب اهل اسلام خبر دارد، هويدا است كه اينها همه دروغاند».
نكته ديگر آن است كه اين كشته شدگان مانند عثمان و معاويه، از كجا
مصداق آن آيه دانسته شدهاند؟ مصداق روشن برگزيدگان، اهل مباهله هستند و همينطور «شيعيان ايشان همانهايىاند كه پروردگار در سوره فتح فرموده است كه سختند بر كفّار و مهربانند در ميانه خود».
پيداست كه مصاديق آن آيه، آنانى هستند كه در مباهله بودند، نه كسانى چون «معاويه و عثمان و عايشه و ساير بنىاميه».
بسا «نصارا بگويند كه على و حسن و حسين كه بنابر قول تو هم از بزرگان دين محمد صلى الله عليه و آله بودند نيز كشته شدند؛ پس اگر دين شما بر حق بود نمىبايست كه چنين پيشوايان دين را امّت پيغمبر شما بكشند».
پاسخ على قلى آن است كه «از كشته شدن ايشان، بطلان دين محمد صلى الله عليه و آله لازم نمىآيد»؛ زيرا مهم آن است كه ببينيم به دست چه كسى كشته شدند. اينان «به دست كافرى كه به آن حضرت نفاق داشتند و از ايمان بهره نداشتند شهيد شدهاند، چنانچه حضرت زكريّا و يحيى و ساير انبياى بنىاسرائيل و به اعتقاد نصارا حضرت عيسى نيز كه خداى ايشان است شهيد شدهاند».
وى سپس به اختلافات مذهبى و كشت و كشتارهاى ميان مسيحيان هم اشاره كرده از اختلاف ياقوبيتها و نستوريين و نقش لوتر و كالون در اين ميانه ياد مىكند كه «همه دعوا مىكردند و مىكنند كه ما پيرو واقعى دين حضرت عيسى مىباشيم، كشته شدهاند و كشته شدگان به دست ايشان را نصارا شهيدان در راه خدا و حضرت عيسى دانسته پرستش، مىنمايند و پادشاهان ايشان از اول مثل قسطنطين تا آخر از قبيل پادشاهان حال؛ يعنى آلمان و فرنسيس و پرتگال و غيره در هر جا كه جماعت مذكوره به دستشان مىافتد با وجود آنكه ادعاى دين حق حضرت عيسى مىكنند ايشان را مىكشند و كشتن ايشان را ثواب مىدانند و آن جماعت كشته شدگان چنينى را شهيدان دانسته ايشان را پرستش مىنمايند و غريبتر از اين آن است كه المان و پرتگال و فرنسيس و اسپانيال كه هم ريم پاپايى و با پادرى فليپ هم مذهباند، از هم ديگر را مىكشند و به خون يكديگر تشنهاند. پس اگر كشته شدن پيشوايان هر دينى بطلان دين را لازم داشته باشد، واى بر حال نصارا كه تا حال به سبب اين كشته شدگان چه پيغمبر و چه غير پيغمبر مكرر دين ايشان باطل شده است و ايشان باز بر باطل ايستادگى دارند».
اين بود مهمترين مواردى از اشكالات فليپ پادرى كه على قلى به نقد آنها
پرداخته است. جالب است كه هم متن اشكالات و هم پاسخها، از دو نفر اروپايى است، با اين تفاوت كه نفر دوم مسلمان شده و اين پس از آن بوده كه سالها در مقام كشيشى فعاليت تبليغى و تبشيرى در اصفهان داشته است. شرحى از زندگى و افكار او را در مقدمه همان كتاب «نقد سفر پيدايش تورات» آوردهايم.
پىنوشتها
مهدى سرحدى
بنا بر آنچه در متون معتبر تاريخى آمده است، دشمنان اسلام؛ اعم از مشركان، كافران و يهوديان، بارها براى ترور پيامبر گرامى اسلام تلاشهاى مذبوحانهاى انجام دادهاند كه تمامى آن تلاشها با شكست روبهرو شده است. چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
و يَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ.
خداى متعال به حكم آيه شريفه: وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، پيامبر خود را از گزند و آسيب در امان نگهداشت تا آن حضرت- كه درود خدا بر او و خاندانش باد- رسالت مقدس خويش را به انجام رسانَد و پايههاى دين مبين اسلام را مستحكم سازد.
اما دشمنى آن نابكاران، كه در اعماق جان ناپاكشان ريشه داشت، پس از رحلت پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نيز ادامه يافت، چندان كه در طول قرون متمادى، بارها تلاش كردند تا قبر مبارك آن حضرت را نبش كنند و پيكر مطهّر ايشان را بربايند، اما اراده و خواست الهى چنين بود كه آن حضرت را پس از رحلتش نيز در پناه خويش مصون و محفوظ بدارد.
در اين نوشتار، چند مورد از اين تلاشهاى مذبوحانه را، كه در منابع تاريخى و كتب معتبر بدان اشاره شده، بررسى مىكنيم:
مطهّر پيامبر، پيكر پاك ايشان را به مصر منتقل كنند.
تاريخ نگاران، جزئيات اين واقعه را با ذكر سند و به نقل از كتاب تاريخ بغداد، نوشته ابن نجار چنين آوردهاند:
گروهى از زنادقه به الحاكم بأمراللَّه، فرمانرواى عبيدى پيشنهاد كردند كه پيكر مطهر پيامبر را از مدينه منوره به مصر منتقل كند. حاكم را اين سخن خوش آمد و گفت: اگر چنين كارى ميسّر گردد، مردمان از همه جا براى زيارت، آهنگ مصر كنند و وضع اهل مصر دگرگون شود!
از اين رو، فرمان داد بنايى بسازند و براى ساخت آن، اموال بسيار هزينه كرد. سپس ابوالفتوح را براى نبش مرقد مطهّر پيامبر روانه كرد. چون ابوالفتوح به مدينه منوره رسيد، گروهى از اهل مدينه- كه مىدانستند او براى چه كارى آمده است- به همراه يكى از قاريان قرآن، به نام زلبانى، به نزد وى آمدند. زلبانى اين آيه از قرآن كريم را تلاوت كرد:
وَإِن نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِى دِينِكُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ* أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُّؤُمِنِينَ.
مردم با شنيدن اين آيه به خروش آمدند و نزديك بود ابوالفتوح و سربازانش را به قتل برسانند، اما از آنجا كه سرزمين حجاز تحت حاكميت آنان قرار داشت، درنگ كردند. چون ابوالفتوح آن وضع را ديد، گفت: «آرى، خداى سزاوارتر است كه از او پروا كنند! اگر از ترس جانم نبود، هرگز به اين كار اقدام نمىكردم.» پس چندان به تنگ آمد كه طاقتش نماند؛ از اين انديشه كه چگونه بدان عمل ناپسند دست يازيده است.
پيش از به پايان رسيدن آن روز، به فرمان خداى، تندبادى وزيدن گرفت كه زمين را به لرزه افكند، چندان كه اشتران و اسبان با هودجها و زينهاشان سرنگون شدند و بسيارى از جانداران و شمارى از مردم هلاك گشتند. ابوالفتوح از كرده خويش پشيمان شد و هراس از «حاكم» از دلش رخت بر بست.
بىنتيجه ماند و خداوند متعال، پيامبر خود را از مكر او و يارانش در امان داشت.
تاريخنگاران، جزئيات اين حادثه را به نقل از كتاب «تأسى أهل الايمان فيما جرى على مدينة القيروان»، نوشته سعدون قيروانى چنين آوردهاند:
«حاكم بأمراللَّه شخص ديگرى را براى نبش قبر پيامبر به مدينه فرستاد. آن شخص در منزلى نزديك مسجد النبى اقامت گزيد و از زير زمين تونلى حفر كرد تا به قبر مطهر برسد. اهل مدينه در همان روزها نورى مشاهده كردند و ندايى شنيدند كه مىگفت: اى مردم، قبر پيامبرتان را نبش مىكنند! مردم به جستجو پرداختند و آنان را يافتند و به قتل رساندند.»
در طول قرون متمادى، بارها تلاش كردند تا قبر مبارك آن حضرت را نبش كنند و پيكر مطهّر ايشان را بربايند، اما اراده و خواست الهى چنين بود كه آن حضرت را پس از رحلتش نيز در پناه خويش مصون و محفوظ بدارد.
سمهودى در توضيح اين مطلب چنين آورده است:
علّامه جمال الدين اسنوى در مقالهاى با موضوع «ممانعت از گماردن واليان مسيحى» مىنويسد:
مسيحيان در زمان حكومت سلطان نور الدين زنكى، به وسوسه افتادند كه كارى بس ناپسند و قبيح به انجام رسانند، به گمان اينكه در انجام آن موفق خواهند شد؛ «اما خداى جز اين اراده نفرموده كه نور خويش را كامل گردانَد، هرچند كافران را خوش نيايد.»
داستان از اين قرار بود كه پادشاه مذكور، شبها را به عبادت و تهجّد مىگذرانيد و ذكرها
و دعاهايى قرائت مىكرد و سپس مىخوابيد. شبى در خواب، پيامبر خدا را ديد كه به دو مرد اشقر (مو بور) اشاره مىكرد و مىفرمود: «مرا از اين دو نجات دهيد!»
پادشاه از خواب برخاست، چند ركعت نماز خواند و خوابيد. براى بار دوم و سوم نيز همان صحنه را در خواب ديد. پس، از جاى برخاست و گفت: ديگر وقت خواب نيست ...
پادشاه را وزيرى بود كه جمال الدين موصلى نام داشت. شبانه در پى او فرستاد و آنچه را در خواب ديده بود، برايش باز گفت. وزير گفت: درنگ جايز نيست. هم اكنون به سوى مدينه حركت كن و آنچه ديدهاى براى كسى باز مگو.
سلطان نور الدين همان شب آماده شد. اموال بسيار با خود برداشت و به همراه وزير و بيست نفر از يارانش به سوى مدينه منوره حركت كرد و شانزده روز بعد به مدينه رسيد. پيش از ورود به شهر غسل كرد، روضه شريفه را زيارت نمود و نماز به جا آورد و سپس منتظر ماند تا چه پيش آيد ...
وزير، اهل مدينه را كه در مسجد گرد آمده بودند، خطاب كرد و گفت:
جناب پادشاه به قصد زيارت پيامبر آمده و با خود اموالى آورده تا ميان اهل مدينه تقسيم كند. پس نام همه اهالى شهر را بنويسيد.
اسامى همه اهل مدينه نوشته شد و پادشاه فرمان داد كه همه را احضار كنند. هركس براى گرفتن سهم خود حاضر مىشد، پادشاه با دقت به او مىنگريست تا ويژگىهاى دو شخصى را كه پيامبر به او نشان داده بود، بيابد و چون مشخصات آنان را با هيچيك از مراجعه كنندگان مطابق نمىديد، پس از پرداخت سهم هريك، به آنان اجازه بيرون رفتن مىداد، تا اينكه همه اهل مدينه آمدند و رفتند. پادشاه پرسيد: آيا كسى مانده است كه سهم خود را نستانده باشد؟
گفتند: نه!
پادشاه گفت: دقت كنيد و بنگريد كه كسى نمانده باشد. گفتند: هيچ كس نمانده است، جز دو تن از اهل مغرب كه از كسى چيزى قبول نمىكنند. آن دو مردانى صالح و نيكوكار هستند و به نيازمندان بسيار صدقه مىدهند.
پادشاه گفت: آن دو را نزد من آوريد.
وقتى چشم پادشاه به آنان افتاد، دريافت كه آن دو همان افرادى هستند كه پيامبر در عالم رؤيا به آنها اشاره كرده و فرموده بود: مرا از اين دو نجات دهيد.
پادشاه از آنان پرسيد: كيستيد؟
گفتند: ما از اهل مغرب (اندلس) هستيم. براى حج گزاردن آمده بوديم و تصميم گرفتيم امسال را در جوار قبر پيامبر خدا ساكن شويم.
پادشاه گفت: راست بگوييد!
چون آن دو بر گفته خويش اصرار ورزيدند، پادشاه پرسيد: منزل آنها كجاست؟
خبر دادند كه آن دو در «رباط مغرب»، نزديك مرقد شريف پيامبر ساكن هستند. پادشاه فرمان داد كه آن دو را نگاه دارند و خود به منزل آنان رفت و در آنجا سيم و زر بسيار مشاهده كرد و كتابهايى يافت كه مطالبى در اندرز و موعظه و نكته در آنها نوشته شده بود. جز اينها در خانه آن دو مرد هيچ نيافت. از سويى، اهل مدينه آن دو را به نيكى ياد مىكردند و مىگفتند: آنها روزها روزهدار هستند و در مسجد پيامبر بسيار به نماز مىايستند و صبح هر روز براى زيارت به حرم مطهر و بقيع مشرف مىشوند. روزهاى شنبه نيز به زيارت قبا مىروند و هيچ سائل و خواهندهاى را دست خالى باز نمىگردانند، چندان كه در آن سال قحطى و كمى محصول، با كمكهاى خود نياز اهل مدينه را برآورده كردهاند.
پادشاه شگفت زده شد و گفت: «سبحان اللَّه!». اما درباره آنچه در خواب ديده بود، سخنى نگفت. او در خانه آنها ماند و همه جا را جست و جو كرد و سرانجام در گوشهاى از خانه، حصيرى را كه بر زمين بود به كنار زد و دالانى را ديد كه به سوى حجره شريف پيامبر حفر شده بود!
مردم از ديدن اين صحنه دهشتزده شدند. پادشاه به آن دو مرد گفت: اكنون بگوييد كه هستيد و اينجا چه مىكنيد. مردم آن دو شخص را به شدت مضروب كردند و سرانجام آنها لب به اعتراف گشوده، گفتند كه مسيحى هستند و از سوى فرمانرواى مغرب، با لباس مبدّل و در هيأت حجاج مغرب زمين به مدينه آمده و با خود اموال بسيار آوردهاند و فرمان يافتهاند كه آن عمل خطير را به انجام رسانند. گمان كرده بودند كه خداوند آنان را مجال خواهد داد كه بر پيكر مطهر پيامبر دست يابند و كارى را كه شيطان در نظرشان زينت داده، به پايان برند و پيكر مطهر آن حضرت را از جاى خود منتقل كنند. پس در نزديكترين منزل به حجره شريف پيامبر ساكن شده بودند و شبانه زمين را حفر مىكردند. هر يك از آنان، هميانى چرمى داشت و خاكهايى را كه هر شب بيرون مىآوردند، در آن مىريختند و صبح روز بعد كه به بهانه
زيارت به بقيع مىرفتند، خاكها را در ميان قبرها مىريختند.
مدتى به اين كار ادامه دادند و آنگاه كه به نزديك حجره شريف رسيدند، آسمان غريد و لرزهاى عظيم پديد آمد، چندان كه مردمان گمان كردند كوهها از جاى جنبيدهاند. صبح همان روز، پادشاه به مدينه وارد شد.
وقتى آن دو مرد را دستگير كردند و از آنان اعتراف گرفتند و توطئه ايشان آشكار گرديد، پادشاه منقلب شد و بسيار گريست؛ چرا كه خداوند او را براى حراست از پيامبر اعظم برگزيده بود. آنگاه فرمان داد كه گردن آن دو را بزنند و آن دو خيانتكار به زير يكى از طاقهاى روضه شريفه اعدام شدند.
پس از آن، پادشاه به مكه رفت و فرمان داد كه بر مسيحيان سختگيرى بيشترى اعمال شود و غير مسلمانان را بر هيچ كارى نگمارند.
محمد الياس عبدالغنى در كتاب خود با عنوان تاريخ مسجد شريف نبوى آورده است:
جمال المطرى به اختصار اين واقعه را بيان كرده، اما حفر خندق پيرامون حجره شريفه و آكندن آن از سُرب را ذكر ننموده است. او ضمن بيان تاريخ اين حادثه، با اندكى تفاوت به نقل جزئيات آن پرداخته است. وى در شرح واقعه آورده است:
سلطان نور الدين محمودبن زنكى در سال 557 ه. در پى خوابى كه ديده بود، رهسپار مدينه منوره شد. درباره آنچه او در خواب ديده بود، مطالبى نقل مىكنند. من نيز آن را از فقيهى به نام يعقوببن ابى بكر (كه پدرش در حادثه آتش سوزى مسجد كشته شد)، شنيدم كه از قول بزرگانِ پيش از خود چنين مىگفت:
سلطان محمود در يك شب سه بار پيامبر را در خواب ديد كه هر بار مىفرمود: اى محمود! مرا از اين دو مرد اشقر (مو بور) نجات ده!
او نيز همان شب وزير خود را احضار كرد و ماجرا را بر او بازگفت. وزير گفت: اين خواب به حادثهاى در مدينه منوره اشاره دارد.
پادشاه به سرعت عدهاى را با اسب و تجهيزات كامل آماده كرد و به همراه وزير به راه افتاد، بدون اعلام قبلى وارد مدينه شد و يكسره به مسجد رفت.
وزير از پادشاه پرسيد: اگر آن دو مرد را ببينى، مىشناسى؟
پادشاه گفت: آرى!
وزير فرمان داد كه همه اهل شهر را در مسجد حاضر كنند و سكههاى طلا و نقره فراوان ميان آنان تقسيم كرد، تا آن كه جز دو تن از اهل اندلس كه به مدينه آمده و در خانهاى نزديك مسجد النبى ساكن شده بودند، كسى باقى نماند. آن دو را براى دريافت سهم خود فراخواندند، اما آنان امتناع كردند و گفنتد: ما به اندازه كافى پول داريم و از كسى چيزى نمىپذيريم.
آنان را به اصرار، نزد پادشاه آوردند. چون پادشاه از آن دو درباره علت حضورشان در مدينه پرسيد، در پاسخ گفتند: براى سكونت در جوار پيامبر آمدهايم. پادشاه گفت: «راست بگوييد!» و آنان را تهديد كرد. سرانجام اعتراف كردند كه مسيحى هستند و به دستور فرمانرواى خويش آمدهاند تا پيكرى را كه در مسجد مدفون است، با خود ببرند!
پادشاه و همراهانش به خانه آنان رفتند و در آنجا دالانى را ديدند كه آن دو خبيث به سوى حجره شريف پيامبر حفر كرده و خاك آن را در چاهى در همان خانه ريخته بودند.
پادشاه فرمان داد كه آنان را نزديك ايوان شرقى مسجد، گردن بزنند. سپس خود به سوى شام به راه افتاد.
استاد محمد الياس عبدالغنى، پس از ذكر اين حادثه مىافزايد:
مطرى و زين مراغهاى، اين واقعه را بدين صورت نقل كردهاند و مطرى در ادامه آورده است:
سرانجام اعتراف كردند كه مسيحى هستند و به دستور فرمانرواى خويش آمدهاند تا پيكرى را كه در مسجد مدفون است، با خود ببرند! وزير سلطان نورالدين كه در اين ماجرا همراه او بود، «موفق خالدبن محمدبن نصر قيسوانى» نام داشت كه در شعر و ادب نيز دستى داشت و به سال 588 ه. در شهر حلب درگذشت.
احداث ديواره سربى، پيرامون قبر مطهر
اين حادثه و ديگر وقايعى كه پيش از آن روى داده بود، سلطان نورالدين را بر آن داشت كه براى حراست از قبر شريف پيامبر ديواره سربى و مستحكمى پيرامون حجره مباركه احداث كند تا پس از آن، مشركان و ملحدان كينهتوز نتوانند با حفر تونل و دالان، به قبر مطهر نزديك شوند.
مشخصات ديواره سربى
خيارى در كتاب تاريخ ابنيه و اماكن مدينه منوره آورده است:
ابتدا خندق عميقى پيرامون قبر مطهر حفر كردند كه به آب رسيد. سپس در فاصله ميان دو ديواره سنگى كه سنگهاى آن با رشتههاى آهنى به هم متصل شده بود، سرب مذاب ريختند. بدين ترتيب ديوارهاى متشكل از سه بخش ايجاد شد: دو ديواره سنگى كه با قطعات آن با رشتههاى فلزى به هم متصل شده بود؛ و يك ديواره سربى در ميان آن دو ديواره سنگى.
لازم به ذكر است كه محل جلوس سلطان نور الدين و توزيع اموال ميان اهل مدينه را «دارالضيافه» مىناميدند كه در ضلع شمالى مسجد نبوى قرار داشت و تا چندى پيش بر جا بود، اما در جريان آخرين توسعه حرم مطهر در عصر سعودى، اين محل تخريب و به مساحت مسجد افزوده شد. همچنين، محلى كه در آن سُرب جمعآورى شده و براى احداث ديواره ذوب گرديده بود، «سقيفه الرصاص» (اتاقك سرب) نام داشت كه در حادثه آتشسوزى بازار پارچهفروشان در تاريخ دوشنبه 18 رجب 1397 ه. منهدم شد.
در روز شنبه، 27 ذى قعده 578 ه. به شهر اسكندريه وارد شدم و تا يكشنبه 8 ذىحجه در آنجا اقامت داشتم. چون به شهر رسيدم، جمعيت بسيارى از مردم را مشاهده كردم كه براى تماشاى ورود اسيران رومى به شهر گرد آمده بودند. اسيران را در حالى كه بر خلاف جهت حركت بر شتران نشانده بودند، با بوق و كَرنا به شهر وارد كردند. چون از سرگذشت آنان پرسيديم، واقعهاى را برايمان بازگو كردند كه دل از شنيدن آن در سينه به خروش مىآمد.
ماجرا از اين قرار بود كه گروهى از مسيحيان شام، گرد هم آمده و با اجير كردن شمارى از اعراب منطقه، در ساحل درياى سرخ، كشتىهايى ساخته و با آن به راهزنى از حجاج پرداخته بودند. در منطقه نعم، شانزده كشتى را به آتش كشيده بودند و سپس به عيذاب رفته و يكى از كشتىهاى حامل حجاج را كه از جده مىآمد، تصاحب كرده بودند. همچنين به كاروان بزرگى كه از قوص به عيذاب مىرفت، حمله كرده و همه اهل كاروان را به قتل رسانده بودند.
دو كشتى حامل تجار يمن را نيز مورد حمله قرار داده بودند. آنان آذوقه بسيارى از حجاج را در ساحل درياى سرخ به آتش كشيده و فجايعى آفريده بودند كه كسى نظير آن را به خاطر ندارد.
اما فجيعترين و ناپسندترين جنايت آنان اين بود كه تصميم داشتند با ورود به مدينه منوره، پيكر مطهر پيامبر اعظم را از قبر مبارك خارج كنند و با خود ببرند، اما خداوند متعال آنان را به خاطر اين گستاخى، كيفرى عظيم داد و در حالى كه يك روز بيشتر با مدينه فاصله نداشتند، فرماندهى به نام لؤلؤ، از جانب اسكندريه و مصر به سوى آنان تاخت و همه آنها را به اسارت گرفت. از جمله معجزات الهى در اين حادثه آن بود كه با وجود فاصله بسيارى كه ميان آنان وجود داشت، توانستند به سرعت خود را به دشمن برسانند و نقشه آنان را نقش بر آب كنند. آن قوم نابكار به اسارت در آمدند و هر گروه از آنان را به شهرى فرستادند تا به سزاى عمل ننگين خود برسند؛ و اينگونه بود كه خداوند متعال، مسلمين را از شرّ آنان نجات بخشيد.