ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
محمد تقى فعالى
چكيده
جهان، انسان و قرآن داراى ظاهرى است و باطنى و اين از معارف عميق دينى و قرآنى و برخى روايات، برداشت و استفاده مىشود.
تمام اعمال انسان، غير از پوسته ظاهرى، داراى عمق و باطناند. شريعت نيز چنين است و باطن آن طريقت و حقيقت است.
در بخش دوم اين نوشتار، به تبيين باطن تمامى منازل و مراحل حج پرداخته شده و اسرار احرام، طواف، نماز طواف، سعى، عرفات، مشعر و منا در ادامه آمده است.
در پايان نيز اين نكته مورد تأكيد قرار گرفته كه «حج انفسى» توحيد واقعى است.
كليد واژه
«ظاهر و باطن»، «اسرار»، «توحيد»، «آفاق و انفس»، «شريعت و طريقت» و «آداب».
مقدمه
از معارف عميق و ژرفى كه در متن دين وجود دارد، آن است كه جهان ظاهرى دارد و باطنى. جهان هستى را مراتبى است كه نازلترين آن «ظاهر» و درجات بالاترش «باطن» است.
اين امر اختصاص به جهان ندارد، بلكه شامل انسان و قرآن نيز مىشود. انسان و قرآن هم، ظاهر و باطن دارند و داراى مراتب و درجاتاند، كه نازلترين و پايينترين درجات هر سه، ظاهر آنها و رتبههاى بالاتر، عمق و باطن جهان، انسان و قرآن مىباشد؛ به عبارت بهتر هريك از اين سه مقوله، امرى تشكيكى و داراى دو طرف مىباشد؛ يك طرف آن، مرتبه ظاهر است و طرف ديگر عميقترين لايه جهان، انسان و قرآن مىباشد، كه مرتبط با مبدأ است.
از آنجا كه مبدأ هر سه يكى است؛ يعنى خداست كه خالق هستى است، خداست كه آفريننده انسان است و خداست كه نازل كننده قرآن مىباشد. طبعاً هر رتبهاى از جهان، با رتبهاى از انسان و قرآن متناظر است؛ به تعبير ديگر، ظاهر جهان، كه دنيا است، با ظاهر انسان كه انسان مادى و دنيوى است، با ظاهر قرآن متناظر است و هر رتبهاى كه به عمق جهان وارد شويم، به عمق انسان و قرآن گام نهادهايم. اين حركت صاعد و اين سلوك مبارك، مرحله به مرحله و منزل به منزل پيش خواهد رفت تا به مبدأ منتهى شود. به ديگر سخن، سه مقوله جهان، انسان و قرآن، در گام نخست، از مبدأ تنزّل كردهاند كه اين قوس نزولى است و فقط از اراده حق بر مىخيزد. آنجا كه فرمود: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. (1)خلقت انسان و جهان و نزول قرآن با كلمه «كُنْ» تحقّق مىيابد. اما در گام دوم، هستى و انسان و قرآن حركتى به سمت او خواهند داشت، كه فرمود: إِنَّا للَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. (2)لذا كارِ آفرينش با قوس اول آغاز و با قوس صعودى به انجام مىرسد و اين حركت مدوّر از مبدأ و به سوى منتهايى است كه هر دو بر هم منطبقاند؛ لذا فرمود: هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ. (3)باطن جهان
اينكه جهان و عالم هستى داراى مراتب و درجاتى است كه يكى ظاهر و ديگرى عمق و باطن است، هم بر اساس مبانى فلسفى قابل استفاده است و هم با نگاه قرآنى مىتوان به آن رسيد. در مقاله حاضر آنچه مطمح نظر است، توجه به آيات قرآنى است. در قرآن كريم به آياتى بر مىخوريم كه به روشنى به ظاهر و باطن جهان اشاره دارد.
يك) دسته نخست، آيات ملكوت است. در كتاب خدا مجموعاً 4 آيه است كه به ملكوت جهان اشاره دارد؛ يكى از آنها مربوط به ابراهيم عليه السلام مىباشد: وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ
مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ. (1)از اين آيه بهدست مىآيد كه اولًا:
ملكوت با علوم حسّى و عادى حاصل نمىشود بلكه رؤيت و بصيرت قلبى لازم دارد ثانياً: اگر كسى به رؤيت ملكوت نايل شد، نتيجه آن، حصول يقين و علمى است كه در آن هيچگونه شك و ريبى نباشد. اين رؤيت براى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله هم حاصل شد اما در مدارج بالاتر؛ (2)سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا. (3)ملكوت، همان ملك است و خدا مالك اصلى است. قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ (4)
يا للَّهِ مُلْكُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ. (5)علت مالك بودن او خالق بودن است. لذا خدا مالك است؛ چون او خالق است؛ تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ ... الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقاً. (6)از مجموع آيات به دست مىآيد كه ما سوا انتصاب به او دارد و تنها از اين حيث مملوك اوست و اگر انسانى اين حيثيت يعنى حيثيت انتصاب ما سوا به او را ديد، به ملكوت جهان هستى نائل شده است و مىدانيم كه جهان هستى حيثيتى جز اين ندارد، اگر انسان ما سوا را اينگونه نبيند؛ يعنى عناصر هستى را مستقل بنگرد، اين نگاه واقعى نيست و اين نگاه دنيوى است و روزى كذب اين نگاه روشن خواهد شد؛ يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ. (7)بنابراين، ملكوت عرشى، همان كلمه «كُنْ» است و همان جهت انتصاب ما سوا به اوست. كه اگر انسانى به آن نايل شود، به توحيد محض و تدبير ربوبى نايل خواهد شد. (8)حاصل آنكه ملكوت جهان، باطن جهان است.
دو) دسته ديگر، آيات مربوط به وجه است. برخى از آيات وجه، اشاره به وجه اللَّه دارد؛ كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ. (9)اين آيه داراى مضمونى قريب به آيه ديگر است؛ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ. (10)در آيه نخست، «فنا» را به هركس كه روى زمين است نسبت داده، اما در آيه دوم تعميم داده و هلاكت و فنا را شامل هر شىء دانسته است و در نقطه مقابل، بقا را تنها به وجه اللَّه نسبت داده است. با توجه به دو تعبير «فَانٍ» و «هَالِكٌ» كه شامل زمان حال هم مىشود، به دست مىآيد كه هر چيز و هركس اگر وجهاللَّه نباشد، الآن هم حكم هلاكت بر او جارى است. وجه هر كس، بُعدى از او است كه با آن، با ديگران مواجه مىشود. لذا به بخش مقدم سر، «وجه» گفته مىشود؛ چون انسان با آن، با
ديگران مواجه مىشود. «وجه اللَّه»، اسماء و صفات اوست كه خدا با آن، به ما سوا مواجه مىگردد. علم، قدرت، رحمت، سمع و ديگر اسما و صفات حسناى حق، وجه اللَّه است. (1)در واقع وجه اللَّه با ملكوت اشياء يكى است و باطن جهان تلقّى مىشود.
سه) يكى از آيات معجز گونه قرآن كريم، اشارهاى واضح به ظاهر و باطن جهان هستى مىكند؛ يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ. (2)از اين آيه به دست مىآيد كه «يَعْلَمُونَ» بدل «لا يَعْلَمُونَ» است كه در آيه قبلى ذكر شده است و از سوى ديگر در مقابل آن «جاهِلُونَ» قرار ندارد، بلكه تعبير «غَافِلُونَ» به كار رفته است و در اينجا نكتهاى است (3)و آن اينكه فرقى ميان عدم علم يا جهل و ميان وجود علمى كه از دنيا تجاوز نكند، نيست. لذا علمى كه هدف و مقصود آن دنياست از نظر قرآن برابر جهل، غفلت و نسيان است.
اما نكته مهمتر اينكه در اين آيه تعبير «ظاهر حيات دنيا» آمده است كه نشان مىدهد حيات دنيا باطنى هم دارد و آن باطن چيزى نيست جز آخرت؛ زيرا اين دو، مقابل هم قرار گرفتهاند و قرينه مقابله بيانگر آن است كه باطن دنيا قيامت است. (4)آنكه اهل ظاهر است، دنيا بين بوده و هركس چشم آخرت بين پيدا كند، به باطن جهان، كه قيامت است نايل شده است و اين امر ممكن است در ظرف دنيا هم حاصل شود.
مجموع آيات، به همراه آيات نور، مثل: اللَّهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ ... (5)
ما را به اين نكته بسيار مهم و اساسى رهنمون مىگردد كه ظاهر جهان دنيا است و باطن آن قيامت. و امكان ندارد ظاهر باشد بدون باطن، لذا باطن اكنون وجود دارد و بر ظاهر، كه دنيا است مسلط و حاكم مىباشد. به تعبيرى، آخرت بعد دنيا نيست، بلكه فوق دنيا و محيط بر آن است. قرآن مىفرمايد: وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ. (6)محيط، اسم فاعل است و ظهور در زمان حال دارد و امكان ندارد جهنم محيط باشد اما جنت محيط به متّقين نباشد. لذا قيامت با بهشت و جهنمش هم اكنون حاضر و محيط بر دنيا و انسانها است و اين نيست جز اينكه انسان هم ظاهرى متناسب با ظاهر جهان؛ يعنى دنيا و باطنى متناسب با باطن دنيا، يعنى قيامت داشته باشد.
باطن انسان
بجز آيه پيش گفته، كه اشارهاى روشن داشت كه انسان هم، ظاهر و باطن دارد؛ ظاهرش انسان دنيوى و باطنش انسان اخروى است، به گونههاى ديگر هم مىتوان از قرآن استنباط كرد
كه وجود آدمى داراى درجات و مقاماتى است.
يك) از يك سو عناصرى براى انسان ثابت مىشود كه محل آنها قلب است؛ نظير ايمان؛ أُوْلَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ (1)
و از سوى ديگر ايمان در قرآن داراى مراتبى است و افزايش ايمان مطلوب است؛ إِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً. (2)يا فرمود: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا .... همين مطلب در باره تقوى هم صدق مىكند. از يك طرف محل تقوى قلب است؛ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَى (3)
و از سوى ديگر، تقوى داراى مراتبى است؛ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ. (4)اين دسته از آيات نشان مىدهد قلب انسان كه تمام حقيقت انسانى است، داراى مراتب و درجاتى است و هرگاه امرى داراى مراتب شد، ظاهر و باطن خواهد داشت.
دو) از سوى ديگر، قرآن براى انسان حياتى قائل است به نام «حيات طيّب». كسى كه اهل عمل صالح باشد و ايمان در وجود او راه يابد، خداوند به او حياتى مىدهد به نام حيات طيّب و اين يك سنت و قانون الهى است. در اين قانون، تفاوتى ميان زن و مرد نيست؛ مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً. (5)احيا، القاى حيات در شىء است. خداوند با چند تأكيد مىفرمايد كه حيات طيب از سوى خداست، تنها براى مؤمنى حاصل است كه داراى عمل صالحاند. در اين آيه مراد تغيير صفت حيات نيست؛ يعنى قرآن نمىخواهد بگويد حيات دو قسم است؛ حيات خبيث و حيات طيب و ما به مؤمنان حيات طيب مىدهيم. در اين صورت بايد مىفرمود: «فلنطيّبنّ حياته» بلكه مراد اين است: مؤمنانى كه اهل عمل صالحاند، حيات دارند و آن حيات طيّب است. (6)اين حيات، حيات مجازى نيست؛ زيرا اسلوب آيه، براى القاى مطلب مجازى نيست. مضمون آيه مذكور شبيه اين آيه است كه مىفرمايد: أَ وَ مَنْ كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ. (7)به بيان ديگر حيات داراى دو ويژگى است؛ «علم» و «قدرت». علم همان نورى است كه در آيه پيشگفته به آن اشاره شد و در آيات ديگر به قدرت مؤمنان هم اشاره شده است؛ از جمله اينكه فرمود:
وَ كَانَ حَقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ. (8)يا فرمود: مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لَاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَاهُمْ يَحْزَنُونَ، (9)تنها مؤمنان داراى حياتاند و جز آنها، كسى ندارد. البته اينگونه نيست كه انسانها دو دستهاند؛ زنده و مرده، بلكه مردگان دو قسماند: خوابيده؛ يعنى اهل قبور و متحرّك، يعنى انسانهاى غير مؤمن و در اين ميان، آنها
انسانهاى داراى نورِ زندهاند. لذا قرآن بخش بسيارى از انسانها را كه ما آنها را زنده مىدانيم، مردگان متحرّك و قائم مىداند. پس انسانهايى كه اهل دنيا هستند، مرده محسوب مىشوند و آنها كه به مقام قرب و نور الهى نايل آمدهاند، گامى به عمق وجود خود نهاده و به باطن خويش دست يافتهاند. چنين انسانى حيات نورانى دارد؛ أَفَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ. (1)در اين آيه مىفرمايد: كسى كه شرح صدر بر اساس حالت تسليم پيدا كرد، خدا به او نور مىدهد. نكته جالب در اين آيه، تعبير «عَلَى» است كه دالّ بر استعلا است.
به تعبير ديگر، نور مَركب و رامِ اوست. (2)لذا او با نور مىرود. با نور مىبيند. با نور مىشنود. با نور مىگويد و تمامى افعال و حركات او به كمك نور انجام مىشود و با اين نور مىتواند بيان حق و باطل را تميز دهد.
ظاهر جهان دنيا است و باطن آن قيامت. و امكان ندارد ظاهر باشد بدون باطن، لذا باطن اكنون وجود دارد و بر ظاهر، كه دنيا است مسلط و حاكم مىباشد. به تعبيرى، آخرت بعد دنيا نيست، بلكه فوق دنيا و محيط بر آن است.
سه) دستهاى از آيات در باب قلب است. در اين آيات، گاه سخن از ختم قلب است كه همراه با غشاوه بر سمع و بصر است. خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ (3)
گاه مىگويد: ما در قلب برخى انسانها حالتى قرار داديم كه مانع درك قلبى است؛ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ (4)
و گاه مىفرمايد: ما بر قلب برخى انسانها طبع مىنهيم و اين مانع شنيدن آنها است؛ وَنَطْبَعُ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَايَسْمَعُونَ. (5)زمانى هم سخن از قفل قلب است كه اگر قلبى مقفول گرديد، تدبّر در قرآن براى او حاصل نخواهد شد؛ أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا. (6)اين دسته از آيات نشان مىدهد كه انسان داراى دو وضعيت ادراكى است؛ يكى ادراك ظاهرى، كه براى همه انسانها به طور يكسان حاصل است. اما وضعيت ديگر ادراكى هم براى انسان ممكن است كه اگر حاصل گردد، قلب انسان بينا و داراى بصيرت مىگردد. پيداست كه اين ادراك غير از ادراك ظاهرى است و طبعاً ادراك باطنى است كه براى باطن انسان؛ يعنى قلب او حاصل مىگردد.
چهار) در برخى آيات سخن از اكل نار و خوردن آتش است؛ إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَاراً. (1)قرآن با صراحت اعمال برخى را «اكل نار» مىشمارد. اين تعبير مَجاز نيست و ظاهر آن اشاره به واقعيت اين عمل دارد كه براى واقعيت انسان حاصل است؛ يعنى واقعاً انسانى كه چنين عملى را از روى ظلم انجام دهد، در «باطن» خود آتش خورده است. (2)و در جاى ديگر اشاره به مطلع آتش مىكند و مىفرمايد:
زادگاه آتش جايى جز قلب و باطن انسان نيست؛ نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ .... (3)
اين دسته از آيات هم بيانگر اين واقعيت مهم است كه هم انسان و هم اعمال او داراى ظاهر و باطنى است. ظاهر انسان ممكن است عملى انجام دهد ولى باطن عمل در باطن انسان مىماند و زمانى ظهور خواهد كرد و ظهور اين واقعيت ظهور قيامت است؛ يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ. (4)در قرآن مىفرمايد: ذَرُوا ظَاهِرَ الْإِثْمِ وَبَاطِنَهُ. (5)يا در جاى ديگر فرمود: وَلَا تَقْرَبُوا الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ. (6)از اين دو آيه به دست مىآيد كه كار سوء و گناه، ظاهرى دارد و باطنى. نه اينكه كارهاى بد دو قسم است؛ ظاهرى و باطنى. به تعبير ديگر، در اين دسته از آيات، سخن از ظاهر و باطن فواحش و اثم است، نه اينكه سخن از فواحش و اثم ظاهرى و باطنى باشد، لذا هر گناهى ظاهرى دارد و باطنى و اگر هر معصيتى ظاهر و باطن دارد، هر عمل صالحى هم اينگونه است. (7)لذا تمامى اعمال انسان ظاهرى دارد كه با ظاهر دنيوى انسان در تماس است و باطنى كه با باطن و با قلب آدمى مرتبط است و اين مسأله همان تجسّم عمل مىباشد.
باطن قرآن
قرآن داراى دو مقاماست؛ ظاهر و باطن. اين مطلب ازآيات گوناگون قابل استنباط است.
يك) دستهاى از آيات نشان مىدهد كه قرآن مقام تفصيل دارد و قبل از آن، داراى مقام اجمال است. در اول سوره هود آمده است؛ الر، كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ. (8)مراد از كتاب همين قرآنى است كه در دست ماست. نكته مهم اينكه در اين آيه مقابلهاى ميان مقام احكام و مقام تفصيل حاصل شده است و ميان اين دو مقام با لفظ «ثُمَّ»
عطف شده است كه دلالت بر نوعى تراخى مىكند. تفصيل يعنى ايجاد فاصله ميان اجزاى يك شىء كه داراى نوعى ارتباط باشد و در برابر، احكام به معناى ارجاع اجزاى يك شىء متفرق به امر واحد و بسيط، بدون اينكه در آن اجزايى باشد. واضح است كه بساطت و كثرت از جهت الفاظ و جهات ظاهرى نيست بلكه به معنا و مضمون آيات باز مىگردد. لذا ممكن است معانى، تفصيل يافته، به آيات و سور تبديل شود و امكان دارد تمام معانى مجتمع گرديده، به دنبال غرضى باشد. مقام اجمال، مقام احكام قرآنى بوده و به دنبال آن، مقام تفصيل قرار خواهد گرفت.
از سوى ديگر، مبدأ تفصيل ... مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ ... بيان شده است. حكيم از اسماء حسناى الهى است كه دالّ بر اتقان صنع است. و «خَبِير» هم از ديگر اسماى حسناى الهى است كه مفيد علم به جزئيات كائنات مىباشد. (1)از اين مجموع بهدست مىآيد كه قرآن دو مقام دارد؛ مقام احكام و مقام تفصيل يا مقام «مِنْ لَدُنْ» و مقام كثرت و گاهى به مقام اجمال مقام مكنون بر اساس آيه: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ (2)
و يا مقام امّ الكتاب براساس آيه:
عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ (3)
گفته مىشود. خلاصه آنكه مقام تفصيل مقام ظاهرى قرآن كريم است و مقام اجمال و بساطت باطن قرآن مىباشد.
دو) در پارهاى از آيات مىخوانيم كه قرآن دوگونه نزول دارد: «انزال» و «تنزيل». اوّلى نزول دفعى و دوّمى نزول تدريجى است؛ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ (4)
يا وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِكُلِّ شَيْءٍ. (5)اگر در جايى تنزيل مطرح باشد، بايد امرى باشد كه از مقام رفيع به مقامى پايين تنزيل يافته باشد، لذا لازمه تنزيل اين است كه اولًا، امر تنزيل يافته داراى مراتب نزول باشد، ثانياً، تنزيل داراى مبدأ و منتها باشد. در هر صورت، منتهاى نزول، ظاهر قرآن و مراتب بالاتر و مبدأ تنزل آيات بطون قرآن كريم خواهد بود.
مسأله باطن داشتنِ قرآن، از آيات تدبّر و برخى آيات ديگر هم بهدست مىآيد. بجز اينها مسأله ظاهر و باطن قرآن در روايات متعدّدى به صراحت بيان شده است، كه به چند نمونه از آنها اشاره مىشود:
«مَا فِي الْقُرْآنِ آيَةٌ إِلَّا وَ لَهَا ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ وَ ما فِيْهِ حَرْفٌ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ وَ لِكُلِّ حَدٍّ مَطْلَعٌ» ما، يَعْنِي بِقَوْلِهِ: لَها ظهر و بطن؟ قَالَ: ظَهْرُهُ تَنْزِيلُهُ وَ بَطْنُهُ تَأْوِيلُهُ، مِنْهُ مَا مَضَى وَ مِنْهُ مَا لَمْ
يَكُنْ بَعْدِ، يَجْرِي كَمَا تَجْرِي الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ، كُلَّمَا جَاءَ مِنْهُ شَيْءٍ وَقَعَ، قَالَ: اللَّهُ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ نَحْنُ نَعْلَمُهُ». (1)- در روايت مبسوطى از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمودند:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ فِي دَارِ هُدْنَةٍ وَ أَنْتُمْ عَلَى ظَهْرِ سَفَرٍ، وَ السَّيْرُ بِكُمْ سَرِيعٌ، وَ قَدْ رَأَيْتُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ يُبْلِيَانِ كُلَّ جَدِيدٍ، وَ يُقَرِّبَانِ كُلَّ بَعِيدٍ، وَ يَأْتِيَانِ بِكُلِّ مَوْعُودٍ، فَأَعِدُّوا الْجَهَازَ لِبُعْدِ الْمَجَازِ. قَالَ: فَقَامَ الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَ مَا دَارُ الْهُدْنَةِ؟ قَالَ: دَارُ بَلَاغٍ وَ انْقِطَاعٍ، فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ، فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ، وَ مَاحِلٌ مُصَدَّقٌ وَ مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَى الْجَنَّةِ، وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إِلَى النَّارِ وَ هُوَ الدَّلِيلُ يَدُلُّ عَلَى خَيْرِ سَبِيلٍ، وَ هُوَ كِتَابٌ فِيهِ تَفْصِيلٌ وَ بَيَانٌ وَ تَحْصِيلٌ وَ هُوَ الْفَصْلُ، لَيْسَ بِالْهَزْلِ وَ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ، فَظَاهِرُهُ حُكْمٌ وَ بَاطِنُهُ عِلْمٌ، ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ». (2)
از مجموع مباحث پيشگفته بهدست مىآيد كه جهان، انسان و قرآن ظاهرى دارند و در عالم بالا، هر يك داراى باطن مىباشند. اگر جهان هستى عالم تكوين است و قرآن كريم عالم تشريع، اين امر به معناى هماهنگى نظام تكوين و تشريع است كه از ديگر معارف بلند قرآنى است. مسأله ظاهر و باطن منحصر به سه امر مذكور نيست، بلكه شامل اعمال انسانى هم مىشود كه بدان اشارتى شد. همچنين نعمتهاى الهى هم ظاهر و باطن دارد؛ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً. (3)از ديگر مسائل مهم در بيان معارف دينى اينكه: علم هم از اين قاعده مستثنى نيست.
عارفان علم را دو دسته مىدانند: «اكتسابى» و «ارثى». علوم اكتسابى يا رسمى، علومى است كه از طريق آموزش انسانى و به تدريج و همراه با رنج فراوان بهدست مىآيد. علم ارثى يا الهى، علمى است كه از طريق تعليم ربانى، در اندك زمانى و به راحتى حاصل شود. ممكن است انسان واجد علم رسمى يا صاحب علم ارثى يا داراى هر دو علم باشد اما آنچه مهم است اين است كه علم مفيد، علم ارثى و باطنى است؛ چنانكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اين مطلب اشاره فرمود:
«الْعِلْمُ عِلْمان: عِلْمٌ عَلَى اللِّسانِ فَذلِكَ حُجَّةٌ عَلَى ابْنِ آدَم وَ عِلْمٌ فِي الْقَلْبِ فَذلِكَ الْعِلْمُ النَّافِعِ». (4)همچنين در كلام امير مؤمنان عليه السلام چنين آمده است كه:
«الْعِلْمُ عِلْمَانِ: مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ، وَ لا يَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذَا لَمْ يَكُنِ الْمَطْبُوعُ». (1)علم الوراثه، در قلبى كه از كدورت صفات نفسانى و قذارت طبايع حيوانى وعلايق زشت دنيوى منزّه است مىجوشد و اسرار جهان غيب را هويدا و آشكار مىسازد. علم موروثى علمى است كه از جانب حق باشد و او معلّم انسان قرار گيرد؛ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً. (2)اهل كشف وارثان كشوف نبوىاند و به بركت پيروى از آن بزرگواران، به وراثت علوم حقيقى نايل مىشوند. اين علوم تقليدى نيست. تقليد تقييد است و تمام علماى رسوم در قيد تقليدند و گاهى از حس و گاهى از عقلشان تقليد مىكنند، اما آنكه وارث علم حقيقى است، اگر هم مقلّد باشد، تنها مقلّد خداست و اين دسته، علماى حقيقى و اهل تحقيقاند. اصل در عالم جهل است و علم مستفاد و وجود است و وجود مخصوص خداوند مىباشد؛ «فتقليد الحقّ الذي له الوجود أولى من تقليد مَن هو مخلوق مثلك فكما استفدت منه سبحانه الوجود فاستفد منه العلم». (3)صوفىها گاهى بهجاى علوم اكتسابى و ارثى، از اصطلاح علم الروايه و علم الدرايه استفاده مىكنند. (4)ولى آنچه مهم است اينكه آنان معلّم علوم ارثى يا وهبى يا علم الدرايه را اب معنوى مىدانند. آنان بر اساس حديثى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: «الآباء ثلاثة؛ أب ولّدك و أب ربّاك و أب علّمك»، (5)معتقدند (6)كه معلّم عارفان، انبيا و اولياى الهىاند. علوم صوفيه ميراث معنوى است كه از سوى اب معنوى بر قلب عارف مىنشيند. زمين ارث صورى خداست. ولى ميراث پيامبران علوم معنوى و حقيقى است.
شريعت، طريقت، حقيقت
از مسائل مهم ديگر، كه هم نتيجه مباحث پيشين است و هم مستنداتى از آيات و احاديث دارد، آن است كه، شريعت هم ظاهر و باطن دارد. نماز بجز كالبد ظاهرى، باطنى دارد كه همان ذكر خداست؛ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ. (7)روزه ظاهرى دارد كه امساك است، اما باطن آن امساك و تقواى معنوى است؛ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (8)
و اينجاست كه مسأله شريعت و طريقت در عرفان اسلامى مطرح مىشود.
عرفا و صوفيان، تعريفهاى گوناگونى از شريعت، طريقت و حقيقت كردهاند؛ ابوالقاسم
قشيرى مىگويد: «شريعت التزام عبوديت و حقيقت، مشاهده ربوبيت است. لذا اگر شريعت مؤيد به حقيقت و اگر حقيقت مؤيد به شريعت نباشد قابل قبول نيست. پس شريعت قيام به تكليف و حقيقت شهود مقدّرات الهى است.» (1)هجويرى نيز معتقد است كه «شريعت صحّت ظاهر و حقيقت حفظ حالت باطن است.» (2)در كلمات صوفيان تطبيقاتى نسبت به مسأله سه عنصرىِ شريعت، طريقت و حقيقت صورت گرفته است. (3)اين سه امر، مقتضاى سه امر ديگر است. به تعبير ديگر، شريعت اقتضاى رسالت، طريقت اقتضاى نبوت و حقيقت از اقتضائات ولايت است. همچنين شريعت مربوط عوام ناس و طريقت مربوط به خواص و حقيقت مربوط به اخص خواص انسانها است.
شريعت مقتضاى اسلام و طريقت مقتضاى ايمان و حقيقت مقتضاى يقين است؛ چنانكه كشف به شريعت، الهام به طريقت و وحى به حقيقت مرتبط است. همچنين علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين مراتبى است كه بر آن سه مترتّب است. سه عالمِ ملك، ملكوت و جبروت و نيز سه عالمِ محسوس، نفوس و عقول در ارتباط با شريعت، طريقت و حقيقت مىباشد.
به هر تقدير، اينگونه تثليثها، مقتضاى تثليث در عالم خلقت است؛ زيرا عارفان را عقيده بر اين است كه آفرينش از فرد به سوى تثليث و از آن به سوى عالم كثرت مىباشد.
نتيجه آنكه، احكام شرعى و تكاليف دينى، ظاهرى دارند كه در شريعت ظهور پيدا مىكند و باطنى كه در طريقت و باطن ديگر كه در حقيقت تجلّى مىيابد. بر اين اساس، مىتوان گفت: حج هم ظاهرى دارد كه احكام شرعى آن را تشكيل مىدهد؛ مانند حج واجب و مستحب يا حج تمتّع، قِران و افراد يا احكام حجّ نيابتى يا واجبات و مندوبات حج.
همچنين تمام احكام شرع كه در باب حج مطرح است، داراى باطن بلكه بطون است، كه در روايات و احاديث و نيز ذوقيات عرفا به آنها اشاره شده است.
حج انفسى
حج، به معناى قصد است، (4)و قصد بدون مقصود ممكن نيست. مقصد، حجّ بيتاللَّه و كعبه است. كعبه دو قسم است؛ كعبه صورى و كعبه معنوى. آنكه بهدنبال صورت كعبه است، حج ظاهرى بهجاى آورده و از رسيدن بهباطن حج محروماست. به اينگونه حج، «حج آفاقى» مىتوان گفت. اما اگر مقصد حج، كعبه معنوى و بيت واقعى و حقيقى بود، «حج انفسى» حاصل
شده است. در حجّ انفسى احرام، تلبيه، طواف، نماز طواف، سعى، عرفات، منا، رمى و ذبح معناى ديگرى دارد و صورتى واقعى پيدا مىكند و گرنه در حدّ ظاهر و سير آفاق و انجام اعمال بى محتوا باقى خواهد ماند.
كعبه معنوى و بيتاللَّه حقيقى، مقام قلب است. مقام قلب دو مقام است؛ يا مقام قلب انسان كبير، كه همان بيت معمور يا لوح محفوظ مىباشد و يا مقام قلب انسان صغير است كه از آن به مقام نفس يا مقام فؤاد تعبير مىشود. بنابراين، مقصدِ حج انفسى، يا اتصال به حقيقت انسان كامل است يا اتحاد با حقيقت انسان صغير، كه در هردو صورت، حاجى گامى در جهت نيل به حج حقيقى برداشته است.
در حديثى، درباره كعبه آمده است:
«إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ مَدَتْ عَلَى الْماءِ وَ ظَهَرَتْ عَلَى وَجْهِهِ كانَتِ الْكَعْبَة قَبْلَ الْأَرْضِ وَ ما عَلَيْها مِنَ الْبُيُوتِ». (1)و در حديث ديگرى آمده است:
«الْكَعْبَةُ أَوَّلُ بَيْتٍ ظَهَرَتْ عَلَى وَجْهِ السَّماءِ عِنْدَ خَلْقِ السَّماءِ، خَلَقَهُ اللَّهُ قَبْلَ اْلأَرْضِ بِأَلْفَي عامٍ وَ كانَ زُبْدَةً بَيْضاءَ عَلَى وَجْهِ الْماءِ فَدَمِيَتِ اْلأَرْضُ تَحْتَهُ». (2)اين دو حديث ياد آور يكى از آيات قرآن كريم است؛ إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ. (3)
تطبيق حجّ انفسى مربوط به انسان كبير بر حديث: مراد از كعبه نفس كلّى انسان كبير است كه همان بيتاللَّه الأعظم مىباشد، ظهور آن بر ماء، اشاره به عوالم روحانى دارد كه از قلب انسان كبير نشأت گرفته است. يكى از قواعد عرفانى مىگويد: هرگاه وجودى فوق وجود ديگر بود، وجود بالا بر وجود پايين تسلّط و احاطه دارد. قرآن مىفرمايد:
هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ. (4)
معناى آيه اين است كه: عرش، قبل از خلقت آسمانها و زمين مادى، وجود داشته است.
البته مراد از عرش دو چيز مىتواند باشد؛ يا مراد عرش معنوى است كه همان عقل اول است، در اين صورت، ماء همان آب ظاهرى است. وجه ديگر اينكه منظور از عرش علم مطلق الهى است كه فوق علوم جزئى است. بر اين اساس، «بكّه» اشاره به نفس مكى انسان كبير دارد و
منظور از ناس عموم مردم است. در اين آيه تمام انسانها مكلف به توجه به انسان اعظماند؛ حتّى انبيا و اوصيا. مبارك اشاره به بركاتى دارد كه از انسان كامل سرازير شده به مراتب پايينتر مىرسد، چنانكه فيضها و تجلّيات او هدايتى است كه از جناب قدس انسان كامل به عوالم مادون تنزّل مىيابد. هركس به اين حريم وارد شود، در امنيت مطلق است؛ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً. (1)اگر انسانى مستعد است، بايد به حريم بيت اللَّه اعظم، كه مقام قدسى انسان كامل است، وارد شود و سبيلى به آن پيدا كند؛ وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا. (2)حج عمل صالح است و عمل صالح دو گونه است؛ عمل صالحى كه مربوط به اهل شريعت است و آن عملى است كه ريا و سُمعه يا شكى در آن نباشد، بلكه خالص براى رضاى خدا صورت گيرد؛ قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَ مَمَاتِي للَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. (3)اما عمل صالحِ واقعى مربوط به اهل طريقت و اهل حقيقت است. آنان كه اهل وصلاند، به هنگام عبادت جز صاحب عبادت نمىبينند. عمل آنها محجوب نيست بلكه با شهود حق صورت مىگيرد؛ فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. (4)گسترش عوالم بعد از كعبه، از عوالم روحانى است و سپس به عوالم جسمانى مىرسد؛ زيرا روحانيات از جسمانيات لطيفتر و وجود آنها بالاتر است. بر اين اساس، عالم ارواح و عالم امر، به عالم خلق و عالم اجسام مقدم است و عالم ماده پايينترين درجه عالم هستى است.
تطبيق حج انفسى مربوط به انسان صغير بر حديث: (1)مراد از كعبه، كه اوّلين بيتى است كه ظاهر شده است، قلب انسان است و ظهور آن بر ماء تعلّق روح به نطفه و بدن مادى است.
خلقت آن، عبارت از خلقت قلب انسانى قبل از روح حيوانى است و قبل از زمين بدن كه ممكن است از آن تعبير به دو هزار سال بشود. از آنجا كه بدن طفيل روح است، پيدايش و رشد آن براساس تدبير روح صورت مىگيرد. لذا مراد از اوّلين بيت، كه مبارك است قلب معنوى است كه هرگونه بركتى است از اوست و هر تدبير و هدايتى نسبت به مراتب دانى انسانى است، از قلب انسان سرچشمه مىگيرد. حجّ اين بيت، از سوى خدا مقدر است و انسان بايد راهى به درون باز كند؛ وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا (2)
كسى كه به اين مسير برود و در اين راه گام نهد، بر آيات، اسرار و حقايق معنوى واقف مىشود و براى خود زاد اخروى بر مىگيرد. چنين كسى به علوم حقيقى و موت ارادى نائل آمده و حجابها را يك به يك پشت سر مىگذارد و به تدريج به مدينه واقعى و كعبه مقصود گام مىنهد و اين حج انفسى است و حج انسانهاى با ايمان و اهل حقيقت است.
از منظر عرفانى، حج دو گونه است: (3)يكى «حج غيبت» و ديگرى «حج حضور»؛ كسى كه در مكه است اما از صاحب خانه غايب، همانند كسى است كه در خانه خود است؛ زيرا هر دو در غيبت است و كسى كه در خانه خود حاضر باشد همانند آنكه در مكه حاضر است. اما حضور در مكه از حضور در خانه اولى است؛ لذا حج جهادى است براى كشف و مشاهده و از اين رو، مقصود حج، ديدن خانه نيست بلكه رؤيت و شهود صاحب خانه است.
عارفان براى حج و مقام ابراهيم دو مقام معتقدند: (4)يكى «مقام تن» و ديگرى «مقام دل»؛ مقام تن، احرام، دخول به حرم، طواف، نماز، سعى، تقصير، مزدلفه، رمى، هَدى، وقوف به منا و رمى جمرات است. اما مقام دل كه اشاره به باطن حج دارد، مقام خُلّت ابراهيم است. در اين موضع، حاجى بايد از عادات اعراض كند، به ترك لذات بپردازد، از ذكر غير او احرام بندد و از تمامى ما سوا اجتناب كند، سنگ به هواى نفس زند تا به مقام امن الهى و رمى از اغواى شيطان نايل شود؛ إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ. (5)آنگاه كه ابراهيم به مقام خلّت رسيد و خليل اللَّه نام گرفت، از علايق گذشت و دل از غير او بگسست. آنگاه كه ابراهيم به منجنيق آمد و او را به سمت آتش پرتاب كردند، جبرئيل آمد و از او پرسيد: آيا حاجتى دارى؟ ابراهيم پاسخ داد: «أمّا إِلَيْكَ فَلا»، سپس جبرئيل پرسيد: از
خدا هم حاجتى ندارى؟ ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: «حَسْبِي مِن سُؤالي عِلْمُهُ بِحالي».
از ابو يزيد بسطامى نقل است كه گفت: «در نخستين حجّ، من بجز خانه هيچ چيز نديدم، دوّم بار خانه و خداوند خانه ديدم و سوم بار همه خداوند خانه ديدم هيچ خانه نديدم.» (1)از اين روايت كه عارفان گفتهاند: «أظلم الأشياء دار الحبيب بلا حبيب». (2)سرّ احرام
احرام را آدابى است:
فَمَا نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ». (3)* ادب دوم، «پوشيدن لباس احرام» است؛ يعنى لباسهاى معمول را كنار گذاشته، لباس احرام را كه طاهر و سفيد است و در آن نماز جايز است، بپوشد. اين نيز سرّى دارد و آن اينكه به هنگام كندن لباس معمول، بايد از جميع عادات نادرست گذشته چشم بپوشد. بايد از ريا و نفاق در آيد و بايد پيمان بندد كه وارد شبهات نشود.
معاصى دو قسم است: معاصى متّيقن و معاصى مشتبه؛ كسى به حج انفسى وارد مىشود كه از مشتبهات هم كناره گيرد. علاوه بر اينكه نه تنها نبايد دست نيالود، بلكه سنت آن است كه به آن نزديك نشد، كه اگر كسى به معصيت نزديك شد، امكان انجام و ارتكاب آن كم نيست.
پس ادب دوم در احرام اينكه، قريب و نزديك به مشتبهات نشود.
امام سجاد عليه السلام در فراز ديگرى از حديث شبلى فرمود: «فَحِينَ تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ ثِيَابِكَ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَجَرَّدْتَ مِنَ الرِّيَاءِ وَ النِّفَاقِ وَ الدُّخُولِ فِي الشُّبُهَاتِ، قَالَ: لَا. قَالَ: فَحِينَ اغْتَسَلْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ اغْتَسَلْتَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الذُّنُوبِ. قَالَ: لَا. قَالَ: فَمَا نَزَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ لَا تَجَرَّدْتَ عَنْ مَخِيطِ الثِّيَابِ وَ لَا اغْتَسَلْتَ». (4)* ادب سوم اينكه، «نماز احرام» بگزارد و بعد از آن دعا كند و در دعا بگويد:
پروردگارا! من نداى تو را اجابت كردم و به وعده تو ايمان آوردم و امر تو را تبعيت نمودم و سپس هرچه از خدا مىخواهد به زبان آورد؛ «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام: فَإِذَا انْفَتَلْتَ مِنْ صَلَاتِكَ فَاحْمَدِ اللَّهَ وَ أَثْنِ عَلَيْهِ وَ صَلِّ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَ قُلْ: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَجْعَلَنِي مِمَّنِ اسْتَجَابَ لَكَ وَ آمَنَ بِوَعْدِكَ وَ اتَّبَعَ أَمْرَكَ فَإِنِّي عَبْدُكَ وَ فِي قَبْضَتِكَ لَا أُوقَى إِلَّا مَا وَقَيْتَ وَ لَا آخُذُ إِلَّا مَا أَعْطَيْتَ وَ قَدْ ذَكَرْتَ الْحَجَّ فَأَسْأَلُكَ أَنْ تَعْزِمَ لِي عَلَيْهِ عَلَى كِتَابِكَ وَ سُنَّةِ نَبِيِّكَ وَ تُقَوِّيَنِي عَلَى مَا ضَعُفْتُ عَنْهُ وَ تَسَلَّمَ مِنِّي مَنَاسِكِي فِي يُسْرٍ مِنْكَ وَ عَافِيَةٍ وَ اجْعَلْنِي مِنْ وَفْدِكَ الَّذِي رَضِيتَ وَ ارْتَضَيْتَ وَ سَمَّيْتَ وَ كَتَبْتَ اللَّهُمَّ فَتَمِّمْ لِي حَجَّتِي وَ عُمْرَتِي اللَّهُمَّ إِنِّي أُرِيدُ التَّمَتُّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ عَلَى كِتَابِكَ وَ سُنَّةِ نَبِيِّكَ صلى الله عليه و آله فَإِنْ عَرَضَ لِي شَيْءٌ يَحْبِسُنِي فَحُلَّنِي حَيْثُ حَبَسْتَنِي لِقَدَرِكَ الَّذِي قَدَّرْتَ عَلَيَّ اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَكُنْ حَجَّةً فَعُمْرَةً أَحْرَمَ لَكَ شَعْرِي وَ بَشَرِي وَ لَحْمِي وَ دَمِي وَ عِظَامِي وَ مُخِّي وَ عَصَبِي مِنَ النِّسَاءِ وَ الثِّيَابِ وَ الطِّيبِ أَبْتَغِي بِذَلِكَ وَجْهَكَ وَ الدَّارَ الْآخِرَةَ». (1)امام سجاد عليه السلام هم در باب نماز احرام مىفرمايد: بايد به هنگام انجام نماز احرام، چنين نيت داشت كه انسان به خدا تقرّب يابد و مشغول انجام حسنات او باشد تا داخل ميقات بيايد.
«فَحِينَ صَلَّيْتَ الرَّكْعَتَيْنِ، نَوَيْتَ أَنَّكَ تَقَرَّبْتَ إِلَى اللَّهِ بِخَيْرِ الْأَعْمَالِ مِنَ الصَّلَاةِ وَ أَكْبَرِ حَسَنَاتِ الْعِبَادِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ: فَحِينَ لَبَّيْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ نَطَقْتَ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ بِكُلِّ طَاعَةٍ وَ صُمْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟ قَالَ: لَا. قَالَ لَهُ عليه السلام: مَا دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ لَا صَلَّيْتَ وَ لَا لَبَّيْتَ». (2)* و از آداب احرام «عقد احرام» است. سالك در حجّ انفسى، بايد به هنگام نيّت احرام، هر عهد و پيمانى كه با غير خدا دارد، رها كند و تنها عهد و پيمان با خدا بندد و با خود نيت كند كه هرگز عهد با خدا نشكند، كه آثار شومى در انتظار اوست. در حديث شبلى مىخوانيم كه امام سجاد عليه السلام فرمود:
«فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ، نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ؟ قَالَ: لَا. قَالَ لَهُ عليه السلام: مَا تَنَظَّفْتَ وَ لَا أَحْرَمْتَ وَ لَا عَقَدْتَ الْحَجَّ». (3)* ادب ديگر احرام، «تلبيه» است. انسان حجگزار در اين مقام به خدا لبيك مىگويد و نداى او را اجابت مىكند. لذا نبايد بعد از آن، خواهشهاى نفسانى و آمال شيطانى را پاسخ دهد. لبيك مقام سكوت از معصيت است. لبيك مقام ترك معصيت است. لبيك مقام ندامت از گناه و قلع ماده معصيت است و لبيك دخول به حريم طاعت الهى است. امام صادق عليه السلام در
حديث حج فرمود:
«وَ لَبِّ بِمَعْنَى إِجَابَةٍ صَادِقَةٍ صَافِيَةٍ خَالِصَةٍ زَاكِيَةٍ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ فِي دَعْوَتِكَ مُتَمَسِّكاً بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى». (1)احرام را اسرارى است:
محرّمات احرام دو قسم است: «محرّمات خاص» و «محرّمات عام»؛ محرّمات خاص همان موارد معروفى است كه در كتب فقهى به آن اشاره شده است.
اما سرّ احرام، احرام از جميع معاصى و حتى مشتبهات است. نفس بايد به هنگام احرام از نفسانيات، مشتهيات و تمام لذات فاصله بگيرد و حتى لذّت حلال را، به قدر ضرورت، آن هم نه براى تحصيل لذّت، بلكه براى انجام تكليف الهى، استفاده كند. (2)* سرّ ديگر احرام آن است كه مشاهده محسوساست و ماديات را برخود حرام كند و در گامى بالاتر، شهود ما سوا را برخود حرام سازد؛ به عبارتى ديگر، از احرام به فنا دست يابد و از احرام متوجه عالم روحانيت، عالم وصل و عالم اسماء الهى شود، كه اين كعبه حقيقى و اين حج انفسى است.
از اسرار احرام، تردّد ميان خوف و رجا است؛ زيرا آنگاه كه انسان لبيك مىگويد، نمىداند پاسخ چيست. آيا پاسخ حق «لبّيك» است يا «لا لبّيك».
ابوالقاسم قشيرى مىگويد: «شريعت التزام عبوديت و حقيقت، مشاهده ربوبيت است. لذا اگر شريعت مؤيد به حقيقت و اگر حقيقت مؤيد به شريعت نباشد قابل قبول نيست.
در حديثى از امام علىّبن الحسين عليهما السلام آمده است كه آن حضرت بعد از احرام، رنگ از رخسارش پريد، صحابى علّت را جويا شدند. امام عليه السلام فرمود: خوف آن دارم كه خدا در پاسخ من بگويد: «لا لبّيك»؛ «حَجّ عَلِيّ بن الْحُسَين عليه السلام فَلَمَّا أَحْرَمَ وَ اسْتَوَتْ بِهِ رَاحِلَتُهُ اصْفَرَ لَوْنُهُ وَ وَقَعَتْ عَلَيْهِ الرَّعْدَة وَ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يُلَبِّيَ، فَقيلَ أَ لا تُلَبِّي فَقالَ أَخْشى أَنْ يَقُولَ لِي لا لَبَّيْكَ وَ لا سَعْدَيكَ فَلَمَّا لَبَّى غُشِيَ عَلَيهِ». (3)* سرّ ديگر احرام اينكه، هرگاه همگان لبيك مىگويند و نداى حق را به صورت جمعى پاسخ مىدهند، انسان متذكّر نفخ صور و حشر تمامى انسانها از قبور مىشود. در عرصه قيامت
انسانها دو دسته مىشوند: «محبّين» و «مطرودين»؛ تلبيه اشاره به اين است كه انسان در قيامت با محبّين محشور گردد.
به هر تقدير، سر احرام همان است كه امام سجاد عليه السلام در حديث شبلى فرمود: «فَحِينَ أَحْرَمْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ كُلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ لَا قَالَ فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّهِ قَالَ لَا قَالَ لَهُ عليه السلام مَا تَنَظَّفْتَ وَ لَا أَحْرَمْتَ» (1)و همين مضمون در كلمات امام صادق عليه السلام هم ذكر شده است: «وَ أَحْرِمْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ يَمْنَعُكَ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ يَحْجُبُكَ عَنْ طَاعَتِهِ». (2)به تعبير ديگر اولين مقام حج، «تخليه» است. يعنى زدودن دل از گناهان و از ماديات و در نهايت از غير خدا. اما بعد از تخليه مقام «تحليه» و نيز «تجليه» قرار دارد. بنابراين، حج تكليف الهى است كه داراى هر دو مقام سلبى و ايجابى يا تخليه و تجليه است. لذا حج جزو تكاليفى است كه به تنهايى مىتواند دستگيرى انسان كند و او را تا مقام بيت اللَّه حقيقى بالا برد؛ يعنى داراى مقام جامعيت است.
اسرار طواف
بعد از آن كه انسان به حرم وارد شد و به مقام امن الهى داخل گشت، نخست بايد عظمت بيت را شهود و رؤيت كند و از خانه به صاحب خانه متذكّر گردد و رزقى را كه شامل او شده قدر بداند و بداند كه در زمره وافدين و «آمّين البيت الحرام» در آمده است. نخستين عمل حج بعد از دخول حرم، طواف است.
طواف را آدابى است: (3)* نخستين ادب طواف آن است كه با آبى مبارك غسل كند و بعد از غسل دست به دعا برداشته، از خدا بخواهد مستمع و شنونده نداى حق گردد. مطيع فرمان او باشد. بدنش را از عذاب دور نگهدارد و توفيقاتش را شامل حال او گرداند و با اين طهارت، به طهارت باطن نايل آيد و سپس جهت طواف داخل حرم رود.
آنكه با خدا مصافحه كند، اعتماد به غير او نكند. امام سجاد عليه السلام در اين باره فرمود:
«صَافَحْتَ الْحَجَرَ وَ وَقَفْتَ بِمَقَامِ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام وَ صَلَّيْتَ بِهِ رَكْعَتَيْنِ؟ قَالَ: نَعَمْ. فَصَاحَ عليه السلام صَيْحَةً كَادَ يُفَارِقُ الدُّنْيَا. ثُمَّ قَالَ: آهِ، آهِ، ثُمَّ قَالَ عليه السلام مَنْ صَافَحَ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَ فَقَدْ صَافَحَ اللَّهَ تَعَالَى، فَانْظُرْ يَا مِسْكِينُ لَا تُضَيِّعْ أَجْرَ مَا عَظُمَ حُرْمَتُهُ وَ تَنْقُضِ الْمُصَافَحَةَ بِالْمُخَالَفَةِ وَ قَبْضِ الْحَرَامِ نَظِيرَ أَهْلِ الْآثَامِ ...». (1)* باز از آداب است كه با وقار گام بردارد، چون در محضر الهى است. تا حدّ امكان نزديك كعبه گردد و نيز آنگاه كه به باب البيت رسيد، با ياد ذلّت انسان در برابر خدا در قيامت و با در خواست بهشت از او، اين دعا را بخواند:
«سَائِلُكَ، فَقِيرُكَ، مِسْكِينُكَ بِبَابِكَ، فَتَصَدَّقْ عَلَيْهِ بِالْجَنَّةِ؛ اللَّهُمَّ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْحَرَمُ حَرَمُكَ وَ الْعَبْدُ عَبْدُكَ وَ هَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ الْمُسْتَجِيرِ بِكَ مِنَ النَّارِ فَأَعْتِقْنِي وَ وَالِدَيَّ وَ أَهْلِي وَ وُلْدِي وَ إِخْوَانِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ النَّارِ، يَا جَوَادُ يَا كَرِيمُ». (2)طواف به غير از آداب، داراى اسرارى است:
طواف شريف طواف قلب در حضرت ربوبى است و كعبه نمادى از او در عالم ملك و شهادت است. انسان به هنگام طواف بايد متذكّر بيت معمور در آسمانها باشد. طواف انسان به دور كعبه ملكى، همان طواف ملائكه به دور عرش الهى است و انسان بايد به هنگام طواف تا آسمانها و فرشتگان بالا رود.
سرّ ديگرِ طوافِ هفتگانه، رفع حجب هفت گانه است كه گاهى از آنها به هفت اخلاق رذيله تعبير مىشود؛ يعنى عجب، كبر، حسد، حرص، بخل، غضب و شهوت. لذا با هر شوطى از طواف، اخلاقى ناپسند را از قلب خود بيرون رانده، روح و قلب خود را جهت تجلّى انوار الهى صفا مىدهد.
و از اسرار طواف آن است (4)كه، با هر طوافى به رمزى از رموز قرآنى نايل مىشود.
در روايات است (گذشت) كه قرآن ظَهرى دارد و بطنى و براى بطن آن باز بطنى است تا هفت بطن. انسان حجگزار با هر شوطى از طواف، به بطنى از آيات قرآن كريم نايل مىشود.
وقوف مقام ابراهيم عليه السلام از ديگر اركان حج است كه همراه با نماز مقام مىباشد. اين عمل اشاره به آن دارد كه انسان بايد به تمام اوامر الهى وقوف كند و به هنگام نماز، نيّت كند كه نمازى همانند نماز ابراهيم عليه السلام به جاى آورد. نماز ابراهيم عليه السلام توحيد محض است. نماز ابراهيم عليه السلام طاعت صرف است و نماز ابراهيم عليه السلام خلوص كامل است و به فرموده امام سجاد عليه السلام: اگر چنين وقوف و نمازى نداشته باشد، حج حقيقى و حج انفسى به جاى نياورده است. (1)امام صادق عليه السلام دربيانى گهربار، سر طواف را چنين بيان فرمود: «طُفْ بِقَلْبِكَ مَعَ الْمَلَائِكَةِ حَوْلَ الْعَرْشِ كَطَوَافِكَ مَعَ الْمُسْلِمِينَ بِنَفْسِكَ حَوْلَ الْبَيْتِ». (2)اسرار سعى
به هنگام سعى، بايد طهارت كامل داشت و طهارت ظاهرى اشاره به طهارت باطنى دارد و آنكه اهل طهارت قلبى است، مىتواند با حقيقت قرآن در تماس باشد و از آن بهره گيرد؛ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ لَايَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ. (3)
همچنين به هنگام سعى ميان صفا و مروه، غير از حمد و ثناى الهى، دعاهاى فراوانى است كه انسان را به ياد قيامت، تنهايى قبر، غربت محشر و تضرّع و زارى مىاندازد.
سرّ مهم سعى و تردد ميان صفا و مروه، تردّد ميان ملك و ملكوت است. (4)انسان براى خدمت به عالم ملك مىآيد و براى شهود جناب حق به عالم ملكوت وارد مىشود. عرفان، نوعى سلوك است و سلوك نوعى حركت، لذا عرفان با سكون و ايستايى سازگار نيست.
سلوك عرفانى يا به تعبيرى سفر معنوى، چهار گونه است؛ يكى از مباحث عرفانى اين است كه سالك داراى چهار سفر است. (5)سفر اول، «سفر از خلق به حق». سفر دوم، «سفر از حق به حق» به كمك تن است. سفر سوم، «سفر از حق به سوى خلق» به كمك حق است و سفر چهارم «سفر از خلق به سوى خلق» به كمك حق است. سعى ميان صفا و مروه كه تردّد ميان ملك و ملكوت است، ناظر به سفر اول و سفر سوم عرفانى است. سفر اول كه پيمودن منازل و مقامات عرفانى است وصول به مقام ولايت است كه باطن هستى است و سفر سوم تنزّل از مقام ربوبى است كه حاصل آن مقام انبأ مىباشد؛ لذا نتيجه سفر اول، كه سعى اول است، كسب مقام ولايت مىباشد و حاصل سفر سوم كه سعى دوم است، تحصيل مقام انبأ و نبوت مىباشد. در ضمن
بهدست مىآيد كه ولايت باطن نبوت است.
يكى ديگر از اسرار سعى ميان صفا و مروه، تردّد ميان دو كفه ميزان در عرصه قيامت است. (1)صفا تمثل كفّه حسنات و مروه تمثل كفّه سيّئات است. تردّد به اين معناست كه انسان نمىداند در قيامت چه عاقبتى در انتظار اوست و كدام كفه براى او ترجيح پيدا مىكند. در واقع سعى ميان صفا و مروه، تردّد در ميان مغفرت و عذاب است. سعى ميان صفا و مروه تردد ميان ظاهر و باطن است. سعى ميان صفا و مروه تردّد ميان خوف و رجا است. سعى ميان صفا و مروه تردّد ميان آفاق و انفس است؛ سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (2)
و سعى ميان صفا و مروه تردّد ميان يمين و شمال است؛ إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِيدٌ. (3)
اسرار عرفات
انسان حجگزار، بعد از احرام به سرزمين عرفات مىآيد. ورود به اين سرزمين مبارك، نماز و دعاهاى مختلفى دارد كه در منابع معتبر مذكور است. وقوف در عرفات بايد وقوف در برابر سيد و مولا باشد و بعد از وقوف از او اعراض نكند. وقوف در عرفات همراه با معرفت است. معرفت نسبت به سرائر، حقايق و مقام قلب. حاجى در جبل الرحمه بايد به ياد رحمت عام و خاص خداوند باشد. پروردگار شاهد بر همه، ناظر بر بندگان و رحيم نسبت به مؤمنان است. آنكه به وادى معرفت و رحمت در مىآيد، بايد خود را يكسره تسليم حق كند و از او مدد گيرد تا حجى واقعى به جاى آورد.
امام سجاد عليه السلام در ادامه حديث شبلى از اين باب مىفرمايد:
«هَلْ عَرَفْتَ بِمَوْقِفِكَ بِعَرَفَةَ مَعْرِفَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أَمْرَ الْمَعَارِف وَ الْعُلُومِ؟ وَ عَرَفْتَ قَبْضَ اللَّهِ عَلَى صَحِيفَتِكَ وَ اطِّلَاعَهُ عَلَى سَرِيرَتِكَ وَ قَلْبِكَ؟ قَالَ: لَا. قَالَ: نَوَيْتَ بِطُلُوعِكَ جَبَلَ الرَّحْمَةِ أَنَّ اللَّهَ يَرْحَمُ كُلَّ مُؤْمِنٍ وَ يَتَوَلَّى كُلَّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ؟ قَالَ: لَا. قَالَ: ... فَمَا وَقَفْتَ بِعَرَفَةَ». (4)* سرّ ديگر عرفات، وقوف به احاديث معرفت نفس است. اين مضمون كه معرفت نفس همان معرفت رَبّ است، بهگونههاى مختلف در احاديث معتبر آمده است. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». (5)مضمون اين حديث چنين نيست كه هر كس خود را شناخت خدا را خواهد
شناخت، بلكه مفاد دقيق حديث اين است كه عرفان نفس و عرفان ربّ يكى است؛ به ديگر سخن اين دسته احاديث، اشاره به اين آيه دارد كه: يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ. (1)
اسرار مشعر
عرفات مقام وحدت است و مشعر مقام كثرت. در اين مرحله حاجى بايد به مشاعر صورى و معنوى وقوف پيدا كند تا حكمت آنها را بداند. مشاعر، مدارك انسانى است و قواى ادراكى بايد در اختيار انسان باشد كه اگر چنين شد، سالك به مقام نفى خواطر نايل مىشود و در اين صورت قادر است خلع بدن كند و به تعبير جناب سهروردى خلع بدن يا موت اختيارى از شرايط حكمت است. مىگويد: ما حكيم را حكيم نمىدانيم مگر آنكه خلع بدن داشته باشد. (2)* سرّ ديگر مشعر اينكه به هنگام وقوف بايد مولاى خود را حاضر ببيند. او به سرزمين رحمت آمده است، لذا بايد نسيم رأفت و رحمت را نسبت به خود احساس كند. (3)امام صادق عليه السلام وقوف مزدلفه را جهت كسب تقوا مىداند. مشعر براى صعود است، مشعر براى اعتلاى روح به عالم بالاست؛ چنانكه انسان از كوه بالا مىرود، بايد منازل و پلكان صعود، كمال، توحيد و فنا را يك به يك بپيمايد. «وَ اتَّقِهِ بِمُزْدَلِفَةَ وَ اصْعَدْ بِرُوحِكَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى بِصُعُودِكَ إِلَى الْجَبَلِ». (4)امام چهارم شيعيان در ادامه حديث شبلى، اسرار مشعر را چنين بيان مىكند:
«به هنگام ورود به مشعر بايد قلب انسان متوجه تقوا و خوف الهى باشد. به هنگام رفتن به مشعر بايد قلب انسان مضطرب و متمايل به انحراف نشود. قلب انسان در مشعر بايد موحّد شود و گام در صراط مستقيم نهد.» (5)
اسرار منا
وقوف در سرزمين شريف منا، همراه با آدابى است؛ آداب مربوط به جمع حصى، آداب مربوط به تعداد آن، آداب مربوط به رمى، همچنين آداب مربوط به هدى و آداب مربوط به تقصير. اما ادبى كه بيش از همه بر آن تأكيد شده، نيت خالص است. انسان بايد به هنگام رمى و ذبح و تقصير، تمام توجه به وجود خود را براى خالق هستى پاك و منزّه كند. درون خود را از هر گونه شرك افعالى، صفاتى و ذاتى پاك سازد. بود و نبود خود را براى خدا خالص گرداند و تنها او را مدبّر عالم و مؤثر در ما سوا بداند و ببيند. با بسماللَّه آغاز كند و با بسماللَّه كار خود را به انجام رساند. از خدا بخواهد تصدّق او را بپذيرد و به او رضاى خود را هديه كند.
انسان براى خدمت به عالم ملك مىآيد و براى شهود جناب حق به عالم ملكوت وارد مىشود.
عرفان، نوعى سلوك است و سلوك نوعى حركت، لذا عرفان با سكون و ايستايى سازگار نيست.
رمى جمرات، رمى دنيا و متاع قليل آن است. سالك بعد از رمى به دنيا باز نمىگردد و نگاه استقلالى به آن نمىاندازد، سپس نفس و نفسانيات را در محضر ربوبى ذبح مىكند تا پس از آن، اهل عيش دنيوى نباشد و در واقع مردهاى شود كه حياتش نزد ربّ است؛ لَاتَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. (1)سپس به تحليق مىپردازد.
حلق رأس اشاره به كندن حبّ دنيا از نفس است. در اين هنگام دنيا كاملًا از اعتبار مىافتد و حيات دنيوى نزد او خيال و توهّم مىشود. اين امر تنها در حالتى رخ مىدهد كه خداى عظيم براى انسان عظيم باشد. به بيان ديگر، اگر عظيم براى انسان حقير باشد، حقير برايش عظيم مىشود، لذا سالك بايد عظيم بدارد تا امر حقير نزد او حقير شود. پس عارف بايد تعظيم الحق كند تا حقارت دنيا و زخارف آن در قلب او بنشيند. تنها در اين صورت است كه حج او مقبول و چنين انسانى حجگزار خواهد شد.
پايان حج، زيارتِ مدينه و اهل بيت است. در حديث است كه اگر كسى به مكه آمد و به زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله نرفت، مبتلا به جفاى نبىّ گرامى خواهد شد و كسى كه ايشان را زيارت كرد، بهطور حتم مشمول شفاعت آن حضرت شده، بهشت بر او واجب مىگردد. كسى كه در مكه يا مدينه بميرد، بدون حساب و به همراه اصحاب بدر به سوى خدا هجرت كرده به
1) بقره: 154
بهشت مىرود. (1)از مستحبات ديگر، زيارات مدينه، زيارت سيّده زنان عالم، صديقه طاهره است كه در روايات معتبر آمده است: قبر مخفىِ آن حضرت يا در روضة النبى است و يا در قبرستان بقيع.
در اين باب آداب و زيارات متعددى وارد شده است.
نتيجه گيرى
حاصل آنكه: حج، ظاهرى دارد و باطنى. كسى كه به باطن حج نايل نشود، از انجام حق حقيقى محروم مانده است. حج انفسى نيل به اسرار حج است و سرّ حج چيزى جز توحيد نيست. حجرفعحجاباست. حجتفويض اموربهخداست. حجاداىحقوقاست. حج بىاعتمادى به غير خداست و حج اعتصام به حبل اللَّه است. حج كسب استعداد براى روزى است كه جز او كسى به ياد انسان نيست. حج نفى رذايل است. حج كسب فضايل است. حج توبه، خلوص، اقبال، ذكر، تجديد عهد و ورود به امن و امان الهى است. حج خضوع، ورع، صفا، طاعت و ياد مرگ است و در يك كلام حج توحيد كامل است و خداوند هيچ عبادتى را در قرآن به خود منصوب نكرده، مگر حج را؛ وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا. (2)
پىنوشتها
سيد جواد حسينى
مقدمه
حج و زيارت خانه خدا در ميان عبادات، جايگاه و موقعيت ويژهاى دارد. مرورى بر آيات قرآن، احاديث و كتب و منابع دينى اين واقعيت را آشكار مىسازد. آنچه در اين مختصر مورد توجه قرار گرفته، «جايگاه حج و زيارت خانه كعبه در ادعيه و زيارات ماه مبارك رمضان» است.
دعا و زيارت، يكى از ذخاير گرانبهاى مسلمانان، بهويژه شيعيان بوده و از معارف عميق و با ارزشى برخوردار است؛ بهطورى كه از دعا به «قرآن صاعد» تعبير شده است. دعاها و زيارتهاى مأثور، داراى مطالب گوناگون و متنوّع در زمينههاى اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى و سياسى است؛ بهخصوص دعاهايى كه در بعضى از مقاطع تاريخى، از برخى ائمه اطهار عليهم السلام نقل شده و در وضعيت اجتماعى و سياسى ويژهاى صادر گرديده، داراى مضامين عميق و با محتوايى است.
دعاهاى امام سجاد، زين العابدين عليه السلام، از جمله اين دعاها است. دعاهاى ويژه ماه مبارك رمضان در ميان ادعيه ما از امتياز خاصى برخوردارند. از آنجا كه ماه رمضان، ماه رحمت، بركت و مغفرت است، درهاى رحمت الهى در اين ماه به روى بندگان باز بوده و بهترين فرصت براى استفاده از بركات معنوى است و به مردم سفارش شده كه بيشترين استفاده را از اين ماه كرده و لحظههاى با ارزش آن را از دست ندهند.
شبها و روزهاى ماه مبارك رمضان، به جهت
وجود شب قدر در اين ماه، اهميتى مضاعف دارد. شب قدر شبى است كه در آن، حوادث مهمى چون نزول قرآن، فرود فرشتگان الهى به زمين، تقدير و اندازهگيرى اعمال و رفتار انسانها رخ مىدهد، از اين رو، دعاهايى كه در ماه رمضان عموماً و در شبهاى قدر بهخصوص وارد شده، به مهمترين مسائل اختصاص يافته است. در خواستهايى كه در اين دعاها به درگاه الهى عرضه شده، با ارزشترين و ضرورىترين نيازها و خواستههاى مردم است كه از زبان بهترين بندگان خدا و برترين انسانها صادر گرديده است.
از راههاى شناخت مهمترين مسائل انسان، كه با سرنوشت و سعادت او پيوند دارد، مراجعه به ادعيه است.
حج در ماه رمضان
دقت در دعاهايى كه در ماه رمضان وارد شده، اين واقعيت را نشان مىدهد كه حج و زيارت خانه خدا، از خواستههاى مهم پيشوايان معصوم ما بوده كه از رهگذر دعا از خود به يادگار گذاشتهاند. اكنون تنها به اشارهاى در اين زمينه بسنده مىكنيم:
دعاى شب اول ماه رمضان
امام صادق عليه السلام به خواندن دعايى در شب اول ماه رمضان سفارش نموده، كه در آن، خداوند را با اسم «رَبَّ شَهْرِ رَمَضَان» خطاب كرده، با اشاره به بركات ماه رمضان، چنين درخواستهايى را مطرح مىكند: توفيق روزه دارى، عبادت، تندرستى، سپرى كردن ماه رمضان توأم با عافيت، مقدّر ساختن تقديرى تغييرناپذير؛ يعنى حجّ خانه خدا و قرار گرفتن در زمره حاجيانى كه حجشان نيكو و تلاش و سعىشان مورد تقدير قرار گرفته و گناهانشان آمرزيده و خطاهايشان پوشانده مىشود. فرازى از اين دعا چنين است:
«اللَّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضَانَ مُنَزِّلَ الْقُرْآنِ ... وَ اجْعَلْ فِيمَا تَقْضِي وَ تُقَدِّرُ مِنَ الْأَمْرِ الْمَحْتُومِ وَ فِيمَا تَفْرُقُ مِنَ الْأَمْرِ الْحَكِيمِ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ مِنَ الْقَضَاءِ الَّذِي لا يُرَدُّ وَ لا يُبَدَّلُ أَنْ تَكْتُبَنِي مِنْ حُجَّاجِ بَيْتِكَ الْحَرَامِ الْمَبْرُورِ حَجُّهُمْ الْمَشْكُورِ سَعْيُهُمْ الْمَغْفُورِ ذُنُوبُهُمْ الْمُكَفَّرِ عَنْهُمْ سَيِّئَاتُهُمْ وَ اجْعَلْ فِيمَا تَقْضِي وَ تُقَدِّرُ أَنْ تُطِيلَ لِي فِي عُمْرِي وَ تُوَسِّعَ عَلَيَّ مِنَ الرِّزْقِ الْحَلالِ». (1)
1) سيد بن طاووس، اقبال الأعمال، ج 1، ص 77
دقت در فرازهاى دعا، نشان مىدهد كه در ميان همه درخواستها، آنچه به عنوان تقدير تغييرناپذير از پروردگار عالم خواسته مىشود، «حجّ خانه خدا» است كه در پرتو آن، گناهان آمرزيده و خطاها پوشانده مىشود.
دعاى هر شب ماه رمضان
ابن ابى عمير از يكى از خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده، كسى كه اين دعا را در شب اول ماه رمضان بخواند، گناهان چهل سالش آمرزيده مىشود. در اين دعا تنها سه درخواست مطرح است: درود بر محمد و آل محمد، حج خانه خدا در هر سال و بخشش گناهان.
متن دعا چنين است:
«اللَّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضَانَ الَّذِي أَنْزَلْتَ فِيهِ الْقُرآنَ وَ افْتَرَضْتَ عَلَى عِبَادِكَ فِيهِ الصِّيَامَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرَامِ فِي عامي هذَا وَ فِي كُلِّ عَامٍ وَ اغْفِرْ لِيَ تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ، فَإِنَّهُ لا يَغْفِرُهَا غَيْرُكَ يا رَحْمنُ يا عَلامُ». (1)در دعايى ديگر «حج خانه خدا» در عرضِ دخول در رحمت خدا، بالا رفتن در علّيّين و مقامات والا، نعمتهاى بهشتى، درك شب قدر و شهادت در راه خدا درخواست شده است. (2)دعاى روزانه ماه رمضان
از امام صادق و امام كاظم عليهما السلام دعايى نقل شده كه در ماه رمضان، در پى هر فريضهاى خوانده شود. در اين دعا آمده است:
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرَامِ فِي عَامِي هَذَا وَ فِي كُلِّ عَامٍ مَا أَبْقَيْتَنِي فِي يُسْرٍ مِنْكَ وَ عَافِيَةٍ وَ سَعَةِ رِزْقٍ وَ لا تُخْلِنِي مِنْ تِلْكَ الْمَوَاقِفِ الْكَرِيمَةِ وَ الْمَشَاهِدِ الشَّرِيفَةِ وَ زِيَارَةِ قَبْرِ نَبِيِّكَ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ فِي جَمِيعِ حَوَائِجِ الدُّنْيَا وَ الآْخِرَةِ فَكُنْ لِي».
«خداوندا! امسال و هر سال، تا وقتى مرا زنده مىدارى، حجّ خانه خودت را روزىام كن؛
آنهم در آسانى و تندرستى و وسعت روزى از سوى خودت. و جايم را در آن جايگاههاى ارزشمند و حرمهاى شريف خالى مگذار و از زيارت قبر پيامبرت محرومم مكن و در همه نيازهاى دنيا و آخرت، پس براى من باش.»
در بخش ديگرى از اين دعا درخواست شده كه يكى از مقدّرات حتمى در شب قدر را «حج خانه خودش» قرار دهد و در زمره حجاجى به شمار آورد كه حجشان پذيرفته، از تلاششان قدردانى گرديده، گناهانشان آمرزيده و بر خطاهايشان قلم عفو كشيده شده است.
متن دعا چنين است:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ فِيمَا تَقْضِي وَ تُقَدِّرُ مِنَ الْأَمْرِ الْمَحْتُومِ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ مِنَ الْقَضَاءِ الَّذِي لا يُرَدُّ وَ لا يُبَدَّلُ أَنْ تَكْتُبَنِي مِنْ حُجَّاجِ بَيْتِكَ الْحَرَامِ الْمَبْرُورِ حَجُّهُمْ الْمَشْكُورِ سَعْيُهُمْ الْمَغْفُورِ ذُنُوبُهُمْ الْمُكَفَّرِ عَنْهُمْ سَيِّئَاتُهُمْ». (1)همانطور كه پيشتر اشاره شد، در اين دعا، كه همه در روز ماه رمضان پنج مرتبه، بعد از هر نماز واجب خوانده مىشود، در كنار همه خواستهها، «حج و زيارت خانه خدا» به عنوان امر حتمى، كه تغييرپذير نباشد، از خداوند سبحان در خواست شده است، هرچند عمر طولانى در اطاعت خدا، وسعت روزى و اداى امانت و دَيْن نيز از ديگر خواستهها در اين دعاى شريف است.
دعاى سحرگاهان
از دعاهاى بسيار مهم و نورانى در ماه مبارك رمضان، دعاى ابو حمزه ثُمالى، از امام سجاد عليه السلام است كه در سحرگاهان خوانده مىشود. در اين دعاى شريف، سه مرتبه زيارت كعبه از خداوند درخواست شده. چند بخش اين دعا چنين است:
«اللَّهُمَّ اشْغَلْنَا بِذِكْرِكَ ... وَ ارْزُقْنَا حَجَّ بَيْتِكَ وَ زِيَارَةَ قَبْرِ نَبِيِّكَ صَلَوَاتُكَ وَ رَحْمَتُكَ وَ مَغْفِرَتُكَ وَ رِضْوَانُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ إِنَّكَ قَرِيبٌ مُجِيبٌ ...»
«وَ ارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرَامِ فِي عَامِنَا هَذَا وَ فِي كُلِّ عَامٍ وَ زِيَارَةَ قَبْرِ نَبِيِّكَ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ وَ لا تُخْلِنِي يَا رَبِّ مِنْ تِلْكَ الْمَشَاهِدِ الشَّرِيفَةِ وَ الْمَوَاقِفِ الْكَرِيمَةِ».
1) همان، ص 79
«وَ ارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرَامِ فِي عَامِنَا [عَامِي] هَذَا وَ فِي كُلِّ عَامٍ وَ ارْزُقْنِي رِزْقاً وَاسِعاً مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ». (1)از اينكه در يك دعا، از ميان همه خواستههاى دنيوى و اخروى امام سجاد عليه السلام، زيارت خانه خدا و زيارت حرم نبوى سه مرتبه تكرار شده، نشان از اهميت اين فريضه و علاقه وافر آن حضرت به حج و زيارت حرم حضرت رسول صلى الله عليه و آله است.
دعاهاى شب قدر
دعاهاى متعددى در شب قدر وارد شده و در ميان خواستههاى اين شب، كه شب تقدير انسانها است، حج خانه خدا برجسته است.
خداوندا! امسال و هر سال، تا وقتى مرا زنده مىدارى، حجّ خانه خودت را روزىام كن؛ آنهم در آسانى و تندرستى و وسعت روزى از سوى خودت. و جايم را در آن جايگاههاى ارزشمند و حرمهاى شريف خالى مگذار و از زيارت قبر پيامبرت محرومم مكن امام جعفر صادق عليه السلام در وصيت به فرزندش، بهرهگيرى از ماه مبارك رمضان و شب قدر را گوشزد مىكند و يادآور مىشود كه در اين ماه و در شب قدر روزى انسان تقسيم مىشود، زمان مرگ انسان معين مىگردد و كاروانهاى حج كه به سوى خدا سفر مىكنند، مقرّر مىشوند.
در روايتى ديگر از امام صادق عليه السلام در اين باره نقل شده كه مقدّرات شب قدر غير قابل تغييراست، اگر كسى به عنوان زائر بيت اللَّه الحرام معين گردد، لاجرم به اين سفر خواهد رفت حتى اگر فقير و بيمار باشد و اگر كسى به عنوان مسافر حق مقدر نشد، توان انجام حج را نخواهد داشت حتى اگر تندرست و ثروتمند باشد.
«... يُكْتَبُ فِيهَا وَفْدُ مَكَّةَ، فَمَنْ كَانَ فِي تِلْكَ السَّنَةِ مَكْتُوباً لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَحْبِسَ وَ إِنْ كَانَ فَقِيراً مَرِيضاً وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ فِيهَا مَكْتُوباً لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَحُجَّ وَ إِنْ كَانَ غَنِيّاً صَحِيحاً». (2)احاديثى هم كه در تفسير آيه شريفه فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ (3)
نقل شده، آن شب
مبارك را كه قرآن در آن نازل گرديده و امور مقدّر مىشود، شب قدر معرفى كرده كه كاروانهاى حج در آن مشخص مىشود. (1)دعاى روز عيد فطر
غير از دعاهاى شبها و روزهاى ماه مبارك رمضان- كه زيارت خانه خدا در آنها درخواست شده- دعاى روز عيد فطر است. در دعاى اين روز، كه پس از نماز عيد خوانده مىشود، بار ديگر حجّ خانه خدا آرزو شده است. امام صادق عليه السلام از اميرمؤمنان، على عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت، دعايى را كه بعد از نماز عيد فطر خوانده مىشود، مطرح كرد. در بخشى از اين دعا آمده است:
«... أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَقْبَلَ مِنِّي شَهْرَ رَمَضَانَ وَ تَكْتُبَنِي فِي الْوَافِدِينَ إِلَى بَيْتِكَ الْحَرَامِ ...». (2)در اين دعا كه در حال سجده خوانده مىشود، پس از صلوات برمحمد و آل محمد، چند خواسته آمده، كه نخستين آنها پذيرش ماه رمضان و اعمال و عبادات اين ماه، سپس ميهمان كردن در خانه خدا، بخشش گناهان و مشمول رحمت خدا قرار دادن است.
يكى از درخواستهاى حتمى در اوقات و لحظات ماه مبارك رمضان، توفيق زيارت خانه خداست؛ خواستهاى كه در كنار خواستههاى ديگر، تكرار شده است.
مرورى دوباره بر دعاهايى كه در آنها حجّ خانه خدا از خداوند سبحان درخواست شده، نشان مىدهد كه يكى از درخواستهاى حتمى در اوقات و لحظات ماه مبارك رمضان، توفيق زيارت خانه خداست؛ خواستهاى كه در كنار خواستههاى ديگر، تكرار شده است. شايد يكى از حكمتهاى آن، اين نكته باشد كه چون ترك گناه و تقواى الهى برترين اعمال در ماه رمضان است؛ چنانچه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خطبه معروف شعبانيه فرمود: «أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِي هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ». (3)روشن است كه آمرزش گناهان، بزرگترين آرزوى بندگان خدا مىباشد و بهترين فرصت
براى برآورده شدن اين آرزو، شبهاى قدر است. در روايات ما نقل شده كه اگر انسان در شب قدر آمرزيده نشد، پس از آن آمرزيده نمىشود، مگر آنكه در روز عرفه در سرزمين عرفات حضور يابد و مشمول رحمت و مغفرت الهى شود. طبيعى است چون انسان براى رسيدن به اين خواسته بهترين فرصتها را انتظار مىكشد، در خواست حجّ خانه خدا و قهراً حضور در عرفات در روز عرفه، معنا و مفهوم خود را پيدا مىكند تا اگر احياناً در شب قدر آمرزيده نشد، بتواند از فرصت نهايى روز عرفه نيز استفاده كند، هرچند سفر خانه خدا حكمتهاى فراوان فردى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى دارد كه هركدام به تنهايى كافى است كه هر مسلمانى آرزوى آن را داشته باشد و در مظانّ اجابت دعا از خداوند سبحان طلب نمايد.
پىنوشتها
على گودرزى
مدخل
حج، به معناى قصد و آهنگ است. حاجى كه آهنگ خانه خدا را نموده، قصد حق را كرده است و اين قصد و نيّتِ تقرّب به درگاه بارى تعالى را در طواف كعبه تجربه مىكند و در واقع، در طوافِ كعبه است كه «حج» جلوه مىكند.
حج، عبادتى است كه در گذر، جابهجا شدن و حركت شكل مىگيرد؛ از منزل به ميقات، از ميقات به حرم، از حرم به مسجد الحرام و در طواف پيرامون كعبه نيز، از ركنى به ركن ديگر و ...
براى اين حركتِ پايانى سير و سلوك معنوى (/ طواف)، در روايات مأثوره، دعاهاى ويژهاى آمده و براى هر نقطه با اهميتى از آن، نيايش و راز و نياز مخصوصى است كه مىتواند حاجىِ خسته و از راه دور آمده را، كه كولهبارى از راز و نياز به همراه دارد، در بازگو كردن راز دل و طرح نيازهايش يارى دهد.
براى تبيين محتواى اين دعاها، لازم است موارد رابطه دعا با محل خواندن و يا تناسب آن با حالات شخصِ طواف كننده، مورد بررسى قرار گيرد و دانسته شود كه چه مسائلى براى بشر در اولويت است تا مورد درخواست قرار گيرد و چه رفتارهاى گناه آلودى دارد كه به آنها اعتراف كند و طلب بخشش و
غفران نمايد.
به هر حال، اين دعاها هر چند در فرازهايى تنزيه و تقديس حقّاند، در مواردى هم، سير در احوال گذشته و تاريخ ما است و گاهى نگاه به كمبودها و نواقص و اولويتهاى زندگى ما دارد و گاهى نگرشى است به آينده، در افق عالَم ماوراى حس؛ ... رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ.
دعاى ركن حجر الأسود
طواف واجب و مستحب، بايد از مقابل حجر الأسود آغاز شود، بعد از نيت تكبير (اللَّهاكبر) بگويد، چنانكه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: وقتى روبهروى «حَجَر» رسيدى، اللَّه اكبر بگو و بر محمد و آلش درود فرست. راوى مىگويد: خود شنيدم آنگاهكه امام به حجر رسيد فرمود: «اللَّهُ أَكْبَرُ وَ السَّلامُ عَلى رَسُولِ اللَّهِ». (1)در حديث ديگرى، راز تكبير گفتن در مقابل حجرالأسود چنين بيان شده است:
آنگاه كه آدم به حَجَر رسيد و به اين گوشه خانه نگاه كرد، خدا را تكبير (اللَّهاكبر)، تحميد (الحمدللَّهِ) و تهليل (لَا إِلهَ إِلِّا اللَّه) گفت و بدين جهت سنت شد كه تكبير بگويند. (2)اين سنتى است كه از زمان آدم تا دين خاتم استمرار يافته است. گذشته از اين، مگر نه اين است كه فرمودهاند طواف برگِرد خانه نماز است. (3)و فرمودهاند: «فَإِنَّ مِفْتَاحَ الصَّلَاةِ التَّكْبِيرُ»؛ (4)«به راستى سر آغاز و كليد نماز تكبير است». پس طواف هم، چون مانند نماز است، شايسته است با تكبير آغاز شود.
نكته ديگر در گفتن تكبير، شايد اين باشد كه گر چه در همه عبادات- زبانى و عملى- ذكر خدا اصل و اساس محسوب مىشود و تكبير و تهليل و تمجيد حق، مورد تأكيد قرار گرفته، ليكن در آغاز عبادات مهم؛ از جمله طواف، با گفتن تكبير، اعتراف مىكند: خدا بزرگتر از آن است كه توصيف شود؛ «اللَّه أكبر: اللَّه أكبر مِنْ أن يُوصف» (5)و هر چه از اوصاف در مورد او بر شمرده است، خداوند برتر و بزرگتر از آنها است؛ چون بشر هر چند تقديس و تنزيه بگويد باز هم نمىتواند رنگ محدود بشرى را از تصوير آن اوصاف پاك كند؛ اگر چه نهايت دقت در تجريد آن صفات را از معنى بشرى داشته باشد، و بايد بگويد كه در وصف نگنجد.
1) الحر العاملى، وسايل الشيعه، تهران، چاپ الاسلاميه، ج 2، باب 19 طواف، ص 114، ج 2
2) محمدىالريشهرى، الحجوالعمرة فيالكتاب والسنة، ط تهران، دارالحديث، ص 196 ح 514. و ص 190، ح 490
3) همان مدرك.
4) وسايل الشيعه، همان مدرك، ج 4، باب تكبيرة الاحرام، ح 7
5) صدوق، معانى الأخبار، چاپ قم، منشورات جامعة المدرسين، ص 11
امام صادق عليه السلام فرمود: چون نزد حجر الأسود رسيدى، دست به آسمان بگير و حمد و ثناى خدا كن و بر پيامبر درود فرست و از او بخواه كه از تو بپذيرد. سپس دست به «حَجَر الأسود» كشيده، آن را ببوس و اگر توان بوسيدن آن (در اثر ازدحام جمعيت) نبود، فقط دست بر آن بكش و اگر آن نيز ميسّر نشد، با دست به آن اشاره كن و بگو:
«اللَّهُمَّ أَمانَتِي أَدَّيْتُها، وَ مِيثاقِي تَعاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوافاة، اللَّهُمَّ تَصْدِيقاً بِكِتابِكَ، وَ عَلى سُنَّةِ نَبِيِك، أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، آمَنْتُ بِاللَّهِ وَ كَفَرْتُ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ، وَ بِاللَّاتِ وَ الْعُزّى، وَ عِبادَةِ الشَّيْطانِ وَ عِبادَةِ كُلِ نِدٍ يُدْعى مِنْ دُونِ اللَّه». (1)«پروردگارا! اداى امانت كردم و به ميثاقم وفا كردم تا اينكه به وفاى به عهد برايم گواهى دهى. پروردگارا! كتاب تو (قرآن) و سنت پيامبرت را تصديق مىكنم و گواهى مىدهم كه جز خداى يكتا و بى همتا معبودى نيست و بهراستى محمد صلى الله عليه و آله بنده و فرستاده اوست به اللَّه ايمان آوردم و به هر معبودى جز حق و به طاغوت و لات و عُزَّى و به پرستش شيطان و پرستش هر آنچه همتاى خدا خوانده مىشود كفر مىورزم.»
همانطور كه در روايات آمده، حجر الأسود، دست خدا در زمين است. هركس دست بر آن بكشد، دست خدا را لمس و مسح نموده است. (2)ليكن بايد به اين نكته توجه كرد كه اگر چه هر دو دست خداى سبحان راست است (كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِينٌ ...)، ليكن او دستى به مانند انسانها ندارد تا راست و چپ براى آن فرض شود و او مجرّد محض است و از جسم و جسمانيات منزّه مىباشد و بيان مزبور از باب تشبيه معقول به محسوس است و خداى سبحان براى آنكه در نشئه طبيعت و حس، محلى براى ميثاق ارائه كند، فرمان داد تا در يكى از اركان كعبه سنگى مخصوص به عنوان «يَمِينُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ» قرار دهند، پس زائر هنگام استلام حجر با دست راست خدا بيعت كند؛ «يُصَافِحُ بِهَا خَلْقَهُ». (3)در مورد اين بيعت، دو نكته مهم وجود دارد:
«هر كسى دست خويش به حجر الأسود بكشد، با خدا بيعت كرده كه او را معصيت نكند.» (4)- ديگر اينكه با دست كشيدن به حجرالأسود، پيمان گذشته خويش را يادآورى مىكند
و بدينوسيله اداى پيمان مىكند و اعلام مىنمايد كه اداى امانت كرده و به آنچه با خداى خويش عهد بسته، وفا نمودهاست و اينكه در فراز نخست دعا به دو نكته اشاره شدهاست:
الف: «اداى امانت» ب: «وفاى به ميثاق».
سزامند بررسى است كه خداوند چگونه امانتى نزد ما به وديعت نهاده و چه ميثاقى با انسان بسته است كه با آغاز طواف خانه او، بايسته است به اداى امانت و وفاى به پيمان اقرار كنيم؟ و تأكيد و اهتمام به بازگو كردن اداى امانت و وفاى به عهد تا آنجا است كه در اثر زيادى احاديث در اين مورد، در عنوان باب استحباب استلام حجرالأسود، تجديد اقرار بر عهد و ميثاق را نيز آوردهاند. (1)همچنين بر اساس همان تأكيد در روايات، فقها نيز در باب مستحبات طواف به استحباب اين فراز از دعا، كه اقرار به اداى امانت و وفاى به ميثاق است فتوا دادهاند. (2)لذا ضرورت بحث از اين دو نكته مهم آشكار مىشود:
امانت يعنى وديعه گذاشتن چيزى نزد ديگرى، كه از آن نگهدارى كند و سپس به صاحب امانت بازگرداند و اما خداوند چه امانتى نزد بشر دارد كه بايد آن را به او برگرداند؟ در مورد امانت الهى در قرآن چنين آمده است:
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولًا. (3)
«ما اين امانت را به آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم، از تحمّل آن سر باز زدند و از آن ترسيدند، انسان آن امانت را بر دوش گرفت كه او ستمكار و نادان است.»
در تفسير اين آيه بايد گفت: مقصود از امانت، امرى است كه خداوند انسان را به آن امين كرده كه آن را درست و سالم نگهدارد و بر آن پايدارى نمايد و به خدا بازگرداند؛ همچنانكه نزد او به وديعه و امانت گذاشته است، و امانت در اين آيه، امرى مرتبط با دين حق است كه با نداشتن و يا داشتن آن، نفاق و شرك و يا ايمان به وجود مىآيد. روشن است داشتن اين امانت، چنان مهم است كه كمال حاصل از آن، نيز بسيار با اهميت نموده است؛ بهطورى كه در
اثر پرداختن به اعتقادات درست و عمل شايسته و سلوك در مسير كمال، از حضيض ماده تا بلندى و اوج اخلاص مىرسد و در نتيجه خداوند او را برگزيده و خالصه خود مىگرداند و چنان ويژه حق مىشود كه هيچكس ديگر را شريك و همباز خود نگرداند. در اين صورت، خداوند عهدهدار تدبير امور او مىشود و اين امانت، كه چنين پيامدى دارد، «ولايت الهى» است.
امانت در اين آيه، ولايت الهى است و كمال صفت عبوديت است كه با علم به اللَّه و عمل صالح، كه عبارت از «عدل» است، حاصل مىشود. (1)و در تأويل آيه آمده است: «عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ ...» در مقام تعميم، عبارت از تكليف هر بندهاى به حسب توانايى به عبوديت خدا است كه برترين آن تكليف، «خلافت الهى» امت براى شايستگان خلافت است و بر هر نا اهلى واجب است كه آن را به اهلش واگذار كند و ادعاى آن را نداشته باشد. (2)هم چنانكه در تأويل آيه ... إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا؛ «خداوند به شما فرمان مىهد كه امانتها را به صاحبانشان برگردانيد. گفتهاند مقصود از امانت؛ اعم از امانتهاى مالى است و شامل معنويات، چون علوم و معارف حق نيز مىشود كه صاحبان علوم و معارف، آن را به صالحان از مردم برسانند (3)و برترين امانات عبارت از خلافت و ولايت است و آنكه شايسته آن نيست، لازم است به اهلش واگذار نمايد (4)و بايد هر امامى آن را به امام بعد از خود بسپارد. (5)به هر حال، در تأويل امانت به ولايت، روايات بسيارى داريم (6)و در نتيجه اينكه امانت در روايات بر «خلافت» و «ولايت» تأويل و تطبيق شده است، زائر خانه خدا عرضه مىدارد پروردگارا! امانت تو را ادا كردم و ولايت را، كه امانت تو است، به شايستگان حقيقى و صاحبان واقعى آن واگذار كردم و به اين وسيله هم اعلام مىكنم كه آن را به ناحق ادعا نكردم و هم اقرار مىكنم كه آن را به امامان معصوم واگذار كردم و امامت آنان را پذيرفتم و بر اين پايه در حديثى از امام باقر عليه السلام آمده است:
«إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَأْتُوا هَذِهِ الْأَحْجَارَ فَيَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُخْبِرُونَا بِوَلَايَتِهِمْ وَ يَعْرِضُوا عَلَيْنَا نَصْرَهُمْ». (7)«براستى مردم فرمان يافتهاند كه گرد اين سنگها آيند و طواف نمايند و سپس نزد ما آيند و
1) علامه طباطبايى، الميزان، چاپ بيروت، مؤسسه اعلمى، ج 16، ص 349
2) فيض كاشانى، التفسير الاصفى، چاپ قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ج 2، ص 1006
3) نساء: 58
4) الميزان، همان مدرك، ج 4، ص 378
5) صدوق، معانى الأخبار، چاپ قم، منشورات الجامعة المدرّسين، ص 109؛ تفسير الآصفى، همان مدرك.
6) الميزان، همان مدرك، ج 4، ص 385
7) الحج والعمرة فى الكتاب والسنة، همان مدرك ص 256 ح 715
دوستى و ولايت و همبستگى خويش را به ما گزارش نمايند و يارى خود را بر ما عرضه بدارند.»
و در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه:
«أَنَّكَ تَقُولُ أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ ... وَ وَ اللَّهِ مَا يُؤَدِّي ذَلِكَ أَحَدٌ غَيْرُ شِيعَتِنَا ...». (1)«اينكه مىگويى امانتم را ادا كردم و ... بهخدا سوگند كسى جز شيعيان ما آنرا ادا نكرده است.»
نتيجه آنكه، زائر شيعه در طواف اقرار مىكند كه «امانتِ خلافت» را به اهلش باز گرداندم و به ولايت آن شايستگان اعتراف مىكنم وبراى تحقّق ولايت آنان هم يارى و نصرت خويش را اعلام مىدارم.
«براستى مردم فرمان يافتهاند كه گرد اين سنگها آيند و طواف نمايند و سپس نزد ما آيند و دوستى و ولايت و همبستگى خويش را به ما گزارش نمايند و يارى خود را بر ما عرضه بدارند.» و اگر امانت به معناى تكليف به «اوامر و نواهى» باشد، باز هم مناسبت دارد در جايى كه به «يد اللَّه» تشبيه شده است، اقرار به انجام تكليف نمود كه از جمله اوامر مهم، تكليف به حج است كه اكنون به انجام آن اشتغال دارم و آن امانت را ادا مىنمايم.
2- وفاى به ميثاق
ميثاق، عهد و پيمانِ محكم و استوار است به آنچه موجب حصول ايمنى گردد، گفته مىشود. ايمنى همراه با استوارى و «تعاهد»؛ يعنى تيمار داشتن و نگهداشتن كارها و امور، (2)و جمله: «وَ مِيثاقِي تَعاهَدْتُهُ» در دعا، يعنى عهد و پيمان محكم و استوارم را نگه داشتم و به آن پاىبندم و از آن نبريدم، بلكه آن را حفظ و نگهدارى كردم و لازم است ملاحظه شود كه انسان چه عهد و پيمان استوارى با خدا بسته است كه در كنار خانه خدا و محلّ عهد و پيمانها اعلام مىدارد كه هنوز هم بر آن پايبند و وفا دارم.
در قرآن آيهاى به عنوان «ميثاق»، معروف است:
وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَ لَسْتُ
بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا. (1)
«پروردگار تو از پشت بنى آدم، فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آرى.»
گفتهاند كه اين آيه ياد آور ميثاقى است كه خداوند از فرزندان آدم گرفته، به «ربوبيت» خويش و اين آيه از دقيقترين آيات قرآنى از جهت معنا و شگفتترين آيات از جهت نظم است. (2)ولذا مباحث پيرامون اين آيه بسيار است ولى آنچه از آن در رابطه با بحث ما مىتواند مطرح باشد اين است كه معناى جمله وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ ... اين است: گرفتن چيزى از چيزى موجب انفصال و جدايى «شيء» مأخوذ و گرفته شده از «شيء مأخوذ منه» واصل مىشود.
بگونهاى كه «شيء» گرفته شده مستقل مىشود و معنى اين جمله چنين مىشود: كه برخى بنىآدم را از برخى مىگيريم و از آن جدا مىكنيم و نوع جدا كردن از «ظهور» آنان است كه برخى ماده را از آن مىگيريم؛ بهگونهاى كه نه از ماده اصل و مايه آن چيزى از صورتش كاسته مىشود و نه از تماميت و كمال مادى آن چيزى مىكاهد و سپس جزء جدا شده كامل مىشود و به صورت تمام و مستقل از اصل خود باقى مىماند.
بنابراين، فرزند از پشت پدر و مادر گرفته مىشود پس از آنكه جزء آنان بود و پس از آن تمام و كامل مىشود و مستقل از والدين مىگردد و بر همين سبك و سياق انسانهاى بعدى گرفته مىشود.
... وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ ... سپس آنان را بر خويشتن گواه گرفت؛ يعنى حقيقت نفسشان را به آنان نشان داد تا اينكه عهدهدار شوند آنچه را كه بايد به عهده بگيرند، كه هرگاه باز خواست شدند، بتوانند پاسخ دهند و آنچه مردم بر آن گواه گرفته شدند و تعهّد به پاسخگويى پيدا كردند، عبارت از «شهادت به ربوبيت حق» است و انسان هر چند پير و فرسوده شود و ابزار و اسباب غرور و فريب او را مغرور كند و به هواى نفس بكشاند به آنجا نمىرسد كه انكار كند صاحب اختيار و مالك خويش نيست و در اداره خود استقلال ندارد.
چون اگر مالك خويش بود، خود را از آنچه ناخوشايند است، از مرگ و ديگر رنجهاى حيات و سختىها، باز مىداشت و اگر در اداره خويش استقلال مىداشت، نيازى نمىديد كه در مقابل اسباب طبيعى و امور سودمند، خضوع و فروتنى كند، با اينكه آن اسباب و امور نيز
چون انسان، نيازمند به ماوراى خود است و تحت رهبرى حاكم پنهانى است كه به سود يا زيان او حكم مىراند! پس چگونه انسان مىتواند كمبودها را بپوشاند و نيازها را رفع نمايد.
پس نياز به پروردگار صاحب اختيارى كه او را اداره كند، حقيقتِ انسان است و اين نياز بر جان و نفسش نوشته شده و مُهر ناتوانى بر پيشانى او خورده است و اين نكته بر هر انسانى كه اندك شعور و آگاهى داشته باشد، آشكار و روشن است.
پس هر انسانى در هر رتبه و درجهاى از انسانيت باشد، در جان و درون خود مىيابد كه پروردگارى دارد كه او را مالك است و امور او را اداره مىكند و چگونه ممكن است شهادت به پروردگارش ندهد يا اينكه شاهد نياز ذاتى خود است؟! چگونه تصوّر مىشود كه شعور آگاهى به اصل نياز باشد، بدون شعور و آگاهى از آنچه به او نياز هست؟!
و جمله «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» بيان امرى است كه بر آن گواهى گرفته شده؛ يعنى ربوبيت حق، و «قَالُوا بَلَى» اعترافى به اين است كه گواهى آنچه بايد شهادت بدهند رخ داده است، در نهايت، معناى آيه اين است كه: ما بنى آدم را در زمين آفريديم و با زاد و ولد برخى را از برخى جدا كرديم و تميز داديم و آنان را بر نيازشان به ما و «مربوبيتشان»، آگاهانديم و به اين معنا اعتراف كردند و گفتند «بلى»- گواهى مىدهيم تو پروردگار ما هستى (1).
آنچه از آن شهود و گواهى باطنى بر ميثاق بر «ربوبيت» حق در عرصه لفظ بر «عبد» مىتواند آشكار شود، در كلمه مباركه شهادتين است و ابراز و اظهار آن در جايى كه آغاز طواف و مقابل «حجر الأسود» «يَمِينُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ» (2)بسيار مناسب و شايسته است، مگر نه اين است كه طبق حديث مأثور «حجرالأسود» پيمانها را گرفته است و مىتواند گواهى دهد؟
چنانكه «حلبى» مىگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم دست كشيدن به «حجرالأسود» چگونه آغاز شده است؟ فرمود: آنگاه كه خداوند از بنى آدم ميثاق گرفت. «حجر» را از بهشت فراخواند، سپس به او فرمان داد، پس آن پيمان را گرفت و آن براى كسى كه به پيمان وفا كند گواهى به وفادارى دهد. (3)بنابراين، لازم است كه پيمان خويش را با خداى خويش يادآورى نمايد كه:
همچنان بر سر «ميثاق» خود هستم و نفس و جانم گواهى مىدهند كه تو پروردگار من هستى و بر اين پيمان پايدار و استوارم و چقدر زيبا است كه چون قول با فعل مقرون باشد، ايمان تحقّق يابد، در اينجا زائر اقرار به ايمان به «رب» در كريمه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» را با «بلى»، قولى همراه و با صدق در عمل طواف بههم مىآميزد. تا تصديق قولى و فعلى مقرون به يكديگر شوند.
در نتيجه، گويا حاجى در آغاز طواف با دست بر آوردن و تكبير گفتن و يادآورى «ميثاق»، اقرار به ربوبيت مىنمايد، و اينكه بر اساس دعوت كتاب خدا «وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ ...» و سنت رسول خدا آمده است، تصديق به كتاب خدا و سنت رسول نموده؛ و مىگويد: «اللَّهُمَّ تَصْدِيقاً بِكِتابِكَ، وَ عَلى سُنَّةِ نَبِيِك ...»، و پس از يادآورى ميثاق شهودى و اقرار عملى، زبان به گفتار بر شهادتين مىگشايد؛ «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ ...» و با اين سخن، جمع بين ظاهر و باطن مىكند و سپس ايمان به خدا را ابراز و كفر به هر معبودى جز حق و به طاغوت و ... را اعلام مىدارد. كه: آمَنْتُ بِاللَّهِ وَ كَفَرْتُ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ ... وَ عِبادَةِ كُلِ نِدٍ يُدْعى مِنْ دُونِ اللَّه».
دعاى حطيم، بهترين جاى مسجد الحرام
حطيم بخشى از مسجد الحرام و بهترين جاى آن است. محدوده آن از ركن حجر الأسود و درِ كعبه تا مقام ابراهيم است. آنجا را حطيم گفتهاند، چون محل ازدحام جمعيت است و طواف كنندگان يا به «حجر الأسود» روى مىآورند كه استلام كنند و يا در مقابل درِ كعبه مىايستند تا دعا كنند كه اين، موجب فشرده شدن جمعيت مىشود. (1)در حديثى از امام صادق عليه السلام آمدهاست: آنجا افضل و برترين مكان روى زمين است. (2)در حديثى ديگر آمده است: توبه آدم در آنجا پذيرفته شد. (3)همچنين گفتهاند: حطيم مقابل و روبهروى درِ خانه خدا است.
اكنون لازم است دانسته شود، در مكانى با اين اهميت، چه دعا و ذكرى بايد كرد؟ چون آغاز طواف از ركن حجر الأسود است كه فاصلهاى بيش از يك متر با درِ كعبه ندارد، قهراً همان دعاى طولانى ركن حجر الأسود نيز در اين محدوده قرائت مىشود. ليكن با توجه به وجود ازدحام جمعيت در اين مكان، مىطلبد كه ذكر مختصرى خوانده شود و امام صادق عليه السلام فرموده است: در طواف، هر گاه به درِ كعبه رسيدى، بر پيامبر و آل او درود فرست و در چنان مكانى، اگر كسى را هيچ ذكرى ياد نيامد جز صلوات بر پيامبر و آل او كفايت مىكند. (4)البته در بهترين جا و مكان روى زمين، بايد بهترين ذكر هستى گفته شود و چه ذكرى بهتر از صلوات بر پيامبر و اهلبيتش؛ ذكرى كه گوينده و ذاكرش هماهنگ و همنوا با خدا و فرشتگان زمين و آسمان خواهد بود، مگر نه اين است كه اين معنا فرمان حق است كه فرمود:
إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً. (1)
«خدا و فرشتگانش بر پيامبر صلوات فرستند اى كسانى كه ايمان آورديد بر او صلوات فرستيد و سلام كنيد سلامى نيكو.»
در حديث مأثور است راوى مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم كه وارد در طواف شدم و هيچ ذكر و دعايى جز صلوات بر محمد و آل او نگفتم و در سعى نيز چنين بود، فرمود:
به هيچ كس از آنان كه در طواف دعا كردهاند، چيزى داده نشده برتر از آنچه به تو داده شده است. (2)دعاى حجر اسماعيل
امام صادق عليه السلام فرمود:
«كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عليهما السلام إِذَا بَلَغَ الْحَجَرَ قَبْلَ أَنْ يَبْلُغَ الْمِيزَابَ يَرْفَعُ رَأْسَهُ ثُمَّ يَقُولُ: اللَّهُمَّ أَدْخِلْنِي الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِكَ وَ هُوَ يَنْظُرُ إِلَى الْمِيزَابِ وَ أَجِرْنِي بِرَحْمَتِكَ مِنَ النَّارِ وَ عَافِنِي مِنَ السُّقْمِ وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنَ الرِّزْقِ الْحَلَالِ وَ ادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ شَرَّ فَسَقَةِ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ». (3)«على بن الحسين عليهما السلام چون به حِجر مىرسيد، پيش از رسيدن به روبهروى ناودان، سر به آسمان بر مىداشت و مىگفت: خدايا! به رحمت خويش ما را داخل بهشت گردان و در حالى كه به ناودان مىنگريست مىفرمود: و به رحمت خويش مرا از آتش بازدار و از درد و رنج عافيت بخش و روزى حلال بر من زياد كن و شر پرى و بشر، عرب و عجم را از من باز دار.»
وقتى حاجى خويشتن را در جوار كعبه، برترين و مقدسترين مكان مىيابد، خود را در جوار رحمت حق احساس مىكند؛ زيرا در كنار خانه محبوب و معبود بودن، احساس تقرّب و نزديكى به حق را موجب مىگردد. در اين هنگام كه نيازمند است و در قرب بىنياز مطلق قرار گرفته، لازم است آنچه را نداشته و ندارد درخواست كند و از همه آنچه ترس دارد، ايمنى بخواهد و از امورى كه آرزو دارد درخواست نمايد و اينجا است كه آموزگاران الهى به ما آموختهاند كه چه چيزى نداريم و از چه چيز ترس داريم و به چه چيزى بايد اميد داشته باشيم
و چشم بدوزيم و وصول به كمبودها و ايمنى از ترسها و دستيابى به اميدها و آرزوها جز به رحمت الهى ميسر نخواهد بود. لذا از نكات مهم آموزههاى دين اين است كه، گذشته از آموزش ادب دعا و مناجات، معارف بلند اعتقادى را نيز گوشزد مىكند و نيازهاى واقعى و كمبودهاى درجه اول و اولويتهاى زندگى دنيايى و آخرتى ما را بيان مىكند و در دعايى كه گذشت، چندين خواسته و نياز مطرح گرديده است:
الف- سعادت ابدى: «اللَّهُمَّ أَدْخِلْنِي الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِكَ ...»؛ تمام عبادات اسلامى در صدد رساندن انسان به سعادت ابدى است و سعادت بشر رسيدن به قرب حق و بهشت برين است.
هركس به آن راه يافت، به كمال واقعى خود رسيده و لذّت قرب حق را چشيده است. البته با توجه به موانع و عايقهاى درونى و بيرونى، تهيه اسباب رسيدن به چنان قربى، به آسانى ميسر نيست. اينكه حاجى توفيق حضور قرب حق را در اين نشأه يافته، به تقرّبى برتر و بالاتر چشم دوخته و از رحمت او استمداد مىجويد كه چنان توفيقى حاصل گردد و به رحمت حق در بهشت، به قرب الهى بار يابد.
ب- ايمنى از دوزخ: «وَ أَجِرْنِي بِرَحْمَتِكَ مِنَ النَّارِ»؛ با توجه به هواهاى نفسانى و وسوسههاى شيطانى و جاذبههاى دنيوى و خواستههاى شهوانى و قصور و تقصير در عبادات و ارتكاب محرّمات، مؤاخذه و مجازات بسيار سختى در پيشرو است و با توجه به جرائم دنيوى، جريمه اخروى قطعى است، مگر آنكه رحمت حق يارى نمايد كه از جرائم اخروى، كه دوزخ است نجات پيدا كند.
ج- سلامتى تن و روزى حلال: «وَ عَافِنِي مِنَالسُّقْمِ وَ أَوْسِعْ عَلَيَّ مِنَالرِّزْقِ الْحَلَالِ ...»؛ رسيدن به قرب الهى، نيازمند دو وسيله و ابزار مهم است؛ يكى عبادت و ديگرى خدمت به خلق، اين دو نيز ميسّر نگردد جز در سايه صحّت بدن و روزى حلال. اگر نماز و روزه و حج و ... موجب تقرّباند، در انجام آنها صحّت بدن شرط لازم است و اگر اطعام و انفاق به فقير و مستمند و خدمات رسانى به درماندگان، تقرّب آفريناند، داشتن مال فراوان شرط تحقّق آن است و حاجى براى رسيدن به اين دو، كه توشه راه سلوكاند، از خداوند مدد مىطلبد.
د- ايمنى در دنيا: «وَ ادْرَأْ عَنِّي شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ»؛ دستيابى به آبادانى دنيوى و كسب امور اخروى در سايه امنيت ميسور مىگردد و آسايش در امنيت است و در نا امنى
همه چيز آشفته مىشود، لذا در جامعه شر خيز و آشفته، نه حفظ ايمان ممكن است و نه به كمال معنوى رسيدن ميسور مىگردد. از اين رو است كه حاجى براى ايجاد محيط مناسب و دفع شرّ فاسقان؛ از جن و انس و عرب و عجم، دعا مىكند.
دعاى ركن غربى تا ركن يمانى
رواى گويد: امام صادق عليه السلام را ديدم هنگامى كه از حجر اسماعيل مىگذشت و به ديوار پشت كعبه مىرسيد، مىفرمود:
«يا ذَا الْمَنِ وَ الطَّوْل، وَ الْجُودِ وَ الْكَرَم، إِنَّ عَمَلِي ضَعِيفٌ فَضاعِفْهُ لِي، وَ تَقَبَّلْهُ مِنِي، إِنَّكَ أَ نْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيم». (1)«اى صاحب بخشش و كرامت و جود و كرم، عمل (نيكوى) من اندك است، آن را دو چندان كن و از من بپذير، به راستى كه تو شنوا و دانايى.»
بنده واقعى كسى است كه عمل خير خويش را در مقابل حق اندك ببيند؛ زيرا كارى هرچند بزرگ باشد، در محضر عظمت و كبريايى بارى تعالى- جَلَّت عَظَمَتُه- اندك و كوچك است. البته اين نه تحقير عمل نيك و عبادت است، بلكه آن را به رخ پروردگار كشيدن و بزرگ پنداشتن و به خدا منّت نهادن است، در حالى كه گفتهاند:
«الْعَبْدُ وَ ما فِي يَدِهِ لِمَولاهُ»؛ «بنده و آنچه در اختيار دارد، از آنِ مولاى اوست.»
پس هر آنچه كه از جانب بنده صادر مىشود، به حق بر مىگردد. وقتى هستى شخص از خداست، فعل و قوّه و عبادت و نيايشش نيز از آنِ اوست.
صدور افعال عبادى از انسان، صورتى ظاهرى دارد و صورتى باطنى و گاهى كاستى و نقص در شكل و صورت ظاهرى عبادت است نه باطنى، مثل اينكه صدقهاى را كه داده اندك است يا به فقير يك وعده غذا داده و يا چند ركعتى نماز خوانده است.
و گاهى هم كاستى از جهت محتوا و معنا است؛ مثلًا در انجام عبادت، حضور قلب كامل نداشته است. پس گاهى ضعف كمّى دارد و گاهى كيفى و عمل ممكن است به يكى از اين دو جهت مورد پذيرش قرار نگيرد. از اين جهت زائر خانه خدا احتمال مىدهد كه از روى غفلت برخى اجزا و شرايط عبادتى را به جا نياورده يا وظيفه خود را درست انجام نداده و يا با حضور
1) وسايل الشيعه، همان مدرك، باب 20 طواف، ح 6
قلب كامل عبادت نكرده است. لذا از خداوند مىخواهد كه با لطف و كرم از اين كاستىها بگذرد و آنها را بپذيرد.
دعاى ركن يمانى:
آن گوشه از خانه خدا كه رو به سرزمين خوشبختى- يمن- دارد ركن يمانى ناميده مىشود و نقل است كه جبرئيل نزد آن ايستاد تا هركس بر آن دست كشيد برايش آمرزش بخواهد. (1)رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را مىبوسيد و گونه بر آن مىنهاد (2)و بر آن دست مىكشيد و صورت بر آن مىنهاد. (3)امام صادق عليه السلام: چون به آن مىرسيد خود را به آن مىچسبانيد (در آغوشش مىگرفت)، از او پرسيدند چگونه است سنگ سياه را مىبوسى و خود را به ركن مىچسبانى؟ فرمود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ياد آورى كردندكه هيچگاه به ركن يمانى نيامدم جز آنكه جبرئيل از من پيشى گرفته و به آن آويخته بود. (4)اگر ركن يمانى در موازات يمينِ عرش الهى قرار دارد و دستور است آن بخش از كعبه را كه در موازات عرش قرار دارد استلام كنيم (5)و اگر ركن يمانى درى است كه امامان از آن وارد بهشت مىشوند، (6)در چنين مكانى كه اينهمه قداست دارد و فرشته مقرب، و ختم نبوت و حقيقت ولايت به آن مىآويزند و آن را در آغوش مىگيرند، چه بايد گفت؟! و چه دعايى بايد خواند؟ و اهل زمين را در چنين جاى مقدّسى چه بايسته است كه بگويند تا فرشتهاى «هجير» نام (آمين گو)، كه بر آن موكّل است، (7)تأييد كند و آمين بگويد؟!
امام صادق فرمود: از هنگامى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريد، فرشتهاى را بر ركن يمانى گمارد كه آن، كارى ندارد جز آمين گفتن بر دعاهاى شما. پس لازم است هر بندهاى بينديشد كه چه دعايى مىكند، (1)همه سخن در اين نكته است كه در اين مكان زائر چه بر زبان آورد كه فرشتگان نيز آن را تأييد كنند و تعاليم دينى ما را در اين باره يارى دهند.
همراه امام رضا عليه السلام طواف مىكردم، چون به ركن يمانى رسيديم، دست به آسمان بلند كرد و فرمود:
«يا اللَّهُ يا وَلِيَّ الْعافِيَة، وَ خالِقَ الْعافِيَة، وَ رازِقَ الْعافِيَة، وَ الْمُنْعِمَ بِالْعافِيَة، وَ الْمَنَّانَ بِالْعافِيَة، وَ الْمُتَفَضِلَ بِالْعافِيَة، عَلَيَّ وَ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِك، يا رَحْمانَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ رَحِيمَهُما، صَلِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد، وَ ارْزُقْنا الْعافِيَة، وَ دَوامَ الْعافِيَةِ، وَ تَمامَ الْعافِيَة، وَ شُكْرَ الْعافِيَة فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَة، يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِين». (2)«اى خداى صاحب عافيت و آفريدگار عافيت و روزى دهنده عافيت و اى نعمت بخش و منّتگذار و نيكى كننده به عافيت برمن و همه آفريدههايت. اى بخشنده و بخشايشگرِ دنيا و آخرت بر محمّد و خاندان او درود فرست و ما را عافيت و دوام و كمال عافيت و شكر بر عافيت در دنيا و آخرت روزى فرما. اى مهربانترين مهربانان.»
براى روشن شدن معناى دعا، ابتدا توضيح دو نكته لازم است.
«عافاه اللَّه مِنَ الْمكروه معافاةً و عافيةٍ»؛ «خدا او را از بيمارىها و بلاها دور داشت و دردهاى او را از ميان برد و همه بدى را از او دفع كرد.» (3)عافية، آن است كه خداوند مكروه را از بنده دور كند، (4)از بيمارىها سلامت بخشد و از مكروهات بدن، باطن، دين، دنيا و آخرت دور سازد.
با اينكه «عافيت» اساس و پايه همه توفيقات است و انسان بدون آن، در امور دنيوى و در امور اخروى توفيق نمىيابد، ليكن با توجه به اين حد از اهميتى كه دارد و از ظرافتى شگفت برخوردار است، پيوسته مورد غفلت قرار مىگيرد.
امام صادق عليه السلام فرمود: «الْعَافِيَةُ نِعْمَةٌ خَفِيَّةٌ إِذَا وُجِدَتْ نُسِيَتْ وَ إِذَا فُقِدَتْ ذُكِرَتْ» (5)«عافيت نعمت پنهانى است، چون يافت شود فراموش گردد و چون از ميان برود يادآورى شود.»
1) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، چاپ اسلاميه، تهران، ج 9، ص 421، ب 23، ح 2
2) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، چاپ اسلاميه، تهران، ج 9، ب 20 طواف، ص 417، ح 7
3) اقرب الموارد، واژه «عفو».
4) منتهى الارب، واژه «عفو».
5) منلايحضرهالفقيه، ج 4، ص 406؛ شيخ عباس قمى، سفينة البحار، چاپ تهران، كتابخانه سنائى، ج 2، كلمهعفو.
عافيت بيشتر زمانى مورد غفلت است كه دوام و استمرار داشته باشد و افراد، مدتى طولانى از آن برخوردار شوند؛ همچنانكه على عليه السلام فرمود: «العوافي [العافية] إذا دامت جهلت و إذا فقدت عرفت»؛ (1)«عافيت هرگاه دائم و پايدار باشد معلوم نگردد. هرگاه زائل شود شناخته شود.» يعنى عافيت از درد و ترس و مانند آن، اگر دائمى باشد، آدمى قدر آن را نمىداند و وقتى زايل شد متوجه قدر آن مىشود و چون در صورت وجود عافيت، مىتوان از لذتهاى دنيوى بهرهمند شد لذا فرمودهاند: «بالعافية توجد لذّة الحياة»؛ (2)«به عافيت، لذّت زندگى را مىتوان يافت.» آرى، لذّات زندگى با عافيت است و اين نعمت چنان گسترده و سارى و جارى و پنهان در زواياى زندگى است كه هيچ لذّتى در پهنه زندگى بدون آن قابل دريافت نيست و بهرهها و خوشىها ولذّتهاى زندگى به مقدار بهرهمندى از عافيت است و بدين جهت است كه از آن، به «گواراترين عطاياى» الهى ياد شده و در مقايسه با ديگر نصيبها و قسمتهاى نعمتهاى الهى، افضل و برتر شمرده شده است.
امام على عليه السلام فرمود: «دوام العافية أهنأ عطيّة و أفضل قسم»؛ (3)«دايمى بودن عافيت، گواراترين بخششها و نعمتها و افزونترين و برترين قسمتها است.»
و چون عافيت برترين نعمتها است، در دعاى تعليمى حق است كه بخوانيم: رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً ...؛ (4)
«پروردگار ما! هم در دنيا به ما خير عطا كن، هم در آخرت.» زيرا مطابق تفسير پيامبر از حسنة، «الحسنة في الدنيا الصحّة و العافية» (5)است و چون مؤمن جهانى فراتر از اين جهان را مىنگرد، عافيت را در افقى برتر طلب مىكند؛ عافيت در دنيا و آخرت. على عليه السلام هم فرمود: «إن العافية في الدّين و الدّنيا لنعمة جليلة و موهبة جزيلة»؛ (6)«بهراستى كه عافيت در دين و دنيا نعمتى است نيكو و موهبتى است عظيم.» و نعمت جميل، دنيا را با موهبت جزيل آخرت مقرون ساخته است.
در حديث مأثور است كه راوى گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: وارد در طواف شدم و هيچ ذكر و دعايى جز صلوات بر محمد و آل او نگفتم و در سعى نيز چنين بود.
فرمود: به هيچ كس از آنان كه در طواف دعا كردهاند، چيزى داده نشده برتر از آنچه به تو داده شده است.
طبق كريمه اللَّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا ...، خداوند عهده دار امور مؤمنان است؛ از جمله امور خلق، عافيت و سلامت آنان است. پس پروردگار عهدهدار سلامت و «ولىّ عافيت خلق» است- «ولىّ العافية»- و چون عافيت مخلوق خدا و آفريده اوست پس او را به «خالق العافية» مىخوانيم و اين عافيت را چون خداوند به خلق مىبخشد و رزق و روزى حق است به خلق پس او را «رازق العافيه» مىناميم و انعام يعنى رساندن احسان به ديگران، پس خداوند منعم به عافيت است كه بارى تعالى عافيت را در حق مردمان احسان مىكند، لذا او را «منعم بالعافية» مىگوييم.
و چون عافيت نعمت سنگينى است كه خدا در حق بندگان داده، لذا منّت حق است به بندگان خود و خداوند منّان، عافيت را در حق مردمان اعمال مىنمايد و به آنان سلامتى مىبخشد، لذا او را «المنّان بالعافية» مىدانيم. البته منّت دوگونه است؛ يكى اينكه منّت يعنى نعمت پر بها و بزرگى كه در فعل و عمل انجام پذيرد. اينگونه منت قبح ندارد؛ چنانكه گفته مىشود: فلان شخص در بخشيدن خانه به فلانى منت نهاد، يعنى نعمت سنگين و گرانبهايى به او داد و منت نهادن حق نيز در حقّ بندگان، از اين قبيل است كه عملًا خيرى در حق بندگان اعمال مىنمايد ولى نوع دوم از منّت، با گفتار است كه مذموم است و مردمان در حق يكديگر منت مىنهند.
و از آنجا كه هر عطيهاى بر عطا كننده آن لازم و واجب نباشد، تفضّل محسوب مىشود چون عافيت، كه حقى از خلق برحق نيست؛ لذا اعطاى آن بر خلق تفضّل به شمار مىآيد.
و اين، فضل و بخشش افزونى است از حق بر خلق، از اين جهت خداوند را «المتفضل بالعافية» مىخواند.
و در نهايت، چون عافيت در رابطه با حق، چنان است كه گفته شد، زائر خانه خدا رزق و روزى عافيت را از خدا طلب مىكند، چون او «رازق العافية» است ندا مىدهد «وارزقنا العافية».
و چون حق «منّان بالعافية» مىباشد، از او دوام آن را مىخواهد و چون «المتفضّل بالعافية» است كمال و تمام آن را طلب مىكند و چون عافيت را انعام حق مىداند و شكر نعمت لازم است، پس توفيق شكر آن را از حق مىطلبد.
پىنوشتها
عبد الهادى مسعودى
بسيارى از حجگزاران علاقمندند تا با بهرهگيرى از معارف نورانى اهلبيت عليهم السلام با فلسفه و اسرار مناسك حج و نيز علل نامگذارى هريك از اعمال آشنا شوند.
اين مقاله پاسخى براى اينگونه مخاطبان است كه احاديث برگرفته از دو كتاب ارزشمند «حج و عمره در قرآن و حديث» (1)و «علل الشرايع» (2)مىباشد كه ما تنها به ترجمه احاديث اكتفا كردهايم.
توجه به اين نكته نيز ضرورى است كه برخى از اين احاديث ممكن است به صورت ظاهر تعارض با يكديگر داشته و يا اعتبار لازم براى استناد آنها به معصوم را دارا نباشد كه تحقيق پيرامون آن فرصتى ديگر را طلب مىكند.
بخش اول اين مقاله در شماره 53 فصلنامه ميقات حج به چاپ رسيد و اينك توجّه خوانندگان محترم را به بخش دوّم آن جلب مىنماييم:
علّت وجوب حج، طواف پيرامون كعبه و تمام اعمال حج
حضرت امير عليه السلام بعضى از علتهاى حج را در خطبه قاصعه (3)يادآورى كرده و اينگونه فرموده است:
آيا نمىبينيد كه خداى سبحان آزمود پيشينيان را؛ از زمان حضرت آدم تا آخرين در اين عالم، با سنگهايى كه نه ضرر مىزند و نه نفع مىرساند؛ سنگهايىكه نه مىشنوند و نه مىبينند. خداوند اين سنگها را خانه حرام خويش گردانيد؛ همان خدايى كه كعبه را مركز قيام و نهضت مردم كرد. آن را جايى قرار داد كه سنگهايش از همه جا سختتر است، در آن منطقه از خاك و كلوخ خبرى نيست و تنگترين وادىها از نظر قطر است. اين خانه را ميان كوههاى سخت و شنهاى نرم قرار داد و ميان چشمههاى كمآب و روستاهاى از هم دور. نه
شتر جان مىگيرد نه درازگوش و گاو و اسب و گوسفند علفى مىيابند. سپس آدم و اولاد او را امر كرد كه به طرف خانه خدا رو كنيد، مقصد نهايى سفرهاى با بركت مردم را آنجا قرار داد؛ «وَ رِمَالٍ دَمِثَةٍ وَ عُيُونٍ وَشِلَةٍ وَ قُرًى مُنْقَطِعَةٍ لا يَزْكُو بِهَا خُفٌّ وَ لا حَافِرٌ وَ لا ظِلْفٌ ثُمَّ أَمَرَ آدَمَ عليه السلام وَ وَلَدَهُ أَنْ يَثْنُوا أَعْطَافَهُمْ نَحْوَهُ فَصَارَ مَثَابَةً لِمُنْتَجَعِ أَسْفَارِهِمْ وَ غَايَةً لِمُلْقَى رِحَالِهِمْ تَهْوِي إِلَيْهِ ثِمَارُ الْأَفْئِدَةِ مِنْ مَفَاوِزِ قِفَارٍ سَحِيقَةٍ وَ مَهَاوِي فِجَاجٍ عَمِيقَةٍ وَ جَزَائِرِ بِحَارٍ مُنْقَطِعَةٍ حَتَّى يَهُزُّوا مَنَاكِبَهُمْ ذُلُلًا يُهَلِّلُونَ لِلَّهِ حَوْلَهُ وَ يَرْمُلُونَ عَلَى أَقْدَامِهِمْ شُعْثاً غُبْراً لَهُ قَدْ نَبَذُوا السَّرَابِيلَ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ شَوَّهُوا بِإِعْفَاءِ الشُّعُورِ مَحَاسِنَ خَلْقِهِمُ ابْتِلَاءً عَظِيماً وَ امْتِحَاناً شَدِيداً وَ اخْتِبَاراً مُبِيناً وَ تَمْحِيصاً بَلِيغاً جَعَلَهُ اللَّهُ سَبَباً لِرَحْمَتِهِ وَ وُصْلَةً إِلَى جَنَّتِهِ وَ لَوْ أَرَادَ سُبْحَانَهُ أَنْ يَضَعَ بَيْتَهُ الْحَرَامَ وَ مَشَاعِرَهُ الْعِظَامَ بَيْنَ جَنَّاتٍ وَ أَنْهَارٍ وَ سَهْلٍ وَ قَرَارٍ جَمَّ الْأَشْجَارِ دَانِيَ الثِّمَارِ مُلْتَفَّ الْبُنَى مُتَّصِلَ الْقُرَى بَيْنَ بُرَّةٍ سَمْرَاءَ وَ رَوْضَةٍ خَضْرَاءَ وَ أَرْيَافٍ مُحْدِقَةٍ وَ عِرَاصٍ مُغْدِقَةٍ وَ رِيَاضٍ نَاضِرَةٍ وَ طُرُقٍ عَامِرَةٍ لَكَانَ قَدْ صَغُرَ قَدْرُ الْجَزَاءِ عَلَى حَسَبِ ضَعْفِ الْبَلاءِ وَ لَوْ كَانَ الْإِسَاسُ الْمَحْمُولُ عَلَيْهَا وَ الْأَحْجَارُ الْمَرْفُوعُ بِهَا بَيْنَ زُمُرُّدَةٍ خَضْرَاءَ وَ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ وَ نُورٍ وَ ضِيَاءٍ» بار اندازشان آنجاست. مغز دلشان به سوى آن پر مىكشد. از بيابانهاى بىآب و علف و دورافتاده، طى كردن بيابانهاى مهلك و درّههاى عميق با پرتگاه جزيرههايى كه از يكديگر جدا افتاده تا اينكه شانههايشان را (به دور كعبه) بچرخانند در حالى كه رام خدايند و دور خانه «لا إلهَ إِلَّا اللَّه» مىگويند، به حالت هروله مىروند؛ با مويى ژوليده و خاكآلود. لباسهاى دوخته را كنار افكندهاند، زيبايىهاى خلقت خود را به وسيله رها كردن موها زشت كردهاند، امتحانى است بزرگ. آزمايشى است جدّى.
خداوند آن را وسيله رحمت خويش قرار داد و وسيله رسيدن به بهشت خويش. اگر خدا مىخواست خانه خود و اين محل عبادت را ميان باغستانها و رودخانهها قرار دهد و ميان زمينهاى صاف و هموار و پردرخت، كه وقت ميوههايش رسيده و ساختمانهايش در هم پيچيده باشد و روستاهايش به هم چسبيده باشد، ميان گندمهاى سالم و درشت و باغ سبز و خرّم و جلگههاى قابل كشت و دشتهاى پر آب و باغهاى دلكش و راههاى آباد، اين امتحان كم مىشد و درجهاش پايين مىآمد، چون امتحانش ضعيف بود. پس پاداشش نيز كم مىشد و اگر خدا خانه خود را از زمرّد، ياقوت، طلا، برليان و جواهرات زيباى پر قيمت قرار داده بود و نور و درخشندگى داشت، سرعت كردن شك را در سينهها تخفيف مىداد و كوشش شيطان
را از دلهاى مردم پايين مىآورد و تزلزل و اضطراب شك مردم را نفى مىكرد، ليكن خداوند بندگانش را به اقسام سختىها امتحان مىكند و به انواع كوششهاى سخت از بندگانش طلب پرستش مىكند و آنها را به اقسام چيزهاى ناخوشايند آزمايش مىكند تا تكبّر را از دلهايشان بيرون كند و رام بودن را در نفوسشان جاى دهد و اين سختىها را راههاى باز و درهاى گشوده به تفضّل خويش قرار دهد و آن را سببهايى آرام براى عفو و بخشش خود قرار دهد.
خداوند- تعالى- چون خواست توبه آدم عليه السلام را بپذيرد، جبرئيل را نزد او فرستاد، جبرئيل گفت: سلام بر تو اى آدم، اى كسىكه بر بلا صابر و شكيبا بودى و از لغزشى كه صادر شد توبه كردى. خداوند تبارك و تعالى مرا نزد تو فرستاد تا مناسكى را كه بهواسطه انجام آنها توبهات پذيرفته مىشود، به تو بياموزم. پس جبرئيل دست آدم را گرفت و با او حركت داد تا به بيتاللَّه رسيدند. در آنجا ابرى بر سر آدم سايه افكند. جبرئيل عرض كرد: هر جا كه اين ابر سايه افكند، با پا خط بكش. بدينگونه گام زدند تا به منا رسيدند. جبرئيل جاى مسجد منا را به آدم نشان داد. آدم آنجا را خط كشيد و نيز جاى مسجدالحرام را با كشيدن خط مشخص كرد. پس از آن، به عرفات رفتند. جبرئيل آدم را بر عرفه ايستاند و به او گفت:
هرگاه آفتاب غروب كرد، هفت بار به لغزش خود اعتراف كن. آدم چنين كرد و به همين خاطر آنجا «عرفه» ناميده شد؛ زيرا آدم عليه السلام به لغزش خويش اعتراف كرد. پس اين معنا سنّتى شد در ميان فرزندان آدم كه به گناهان خويش اقرار و اعتراف كنند، همانطور كه پدرشان به لغزش خويش اعتراف كرد و نيز از خدا درخواست توبه و آمرزش گناهان خود كنند؛ چنانكه پدرشان از خدا اين خواهش را كرد. پس از آن، جبرئيل عليه السلام به او گفت: از عرفات كوچ كرده، خارج شود. پس جناب آدم عليه السلام از عرفات بيرون آمد و عبورش بر هفت كوه افتاد و به دستور جبرئيل بر سر هر كوهى چهار تكبير گفت، سپس ثلثى از شب رفته بود كه به وادى جمع (مزدلفه) رسيد. در آنجا ميان نماز مغرب و عشا جمع نمود و به همين خاطر آنجا را «وادى جَمْع» ناميدند؛ چه آنكه جناب آدم در آنجا ميان نماز مغرب و عشا جمع كرد.
پس وقت نماز عشا در اين شب و در اين وادى، زمانى است كه ثلثى از شب بگذرد.
بارى، پس از خواندن نماز مغرب و عشا جبرئيل عليه السلام امر كرد كه حضرتش در پهنه جمع؛ يعنى زمين مسطّح مشعر تا صبح فرمانش داد كه بخوابد. پس از آن، جبرئيل فرمان داد كه بالاى كوه
وادى جمع برود و وقتى آفتاب طلوع نمود، به لغزش خويش هفت مرتبه اعتراف كند و از خداى منّان هفت بار طلب آمرزش و قبول توبهاش بنمايد.
و دليل اينكه جناب آدم عليه السلام دو بار به اعتراف كردن به لغزش خويش موظّف شد آن است كه اين عمل سنّت در فرزندان آن حضرت باشد، بنابراين كسى كه عرفات را درك نكند و به وقوف [اختيارى] در آن نرسد (1)و تنها وادى جمع (مشعر) را درك كند به حجّش وفا كرده و مناسكش صحيح است. به هر صورت، جناب آدم عليه السلام از وادى جمع به طرف مِنا خارج شد و چاشتگاه به آنجا رسيد. سپس به دستور جبرئيل دو ركعت نماز در مسجد منا بهجا آورد. بعد از آن، جبرئيل فرمان داد كه آن حضرت قربانى كند تا تقرّب به حقتعالى پيدا كرده و قربانى وى قبول شود.
و بداند كه توبهاش پذيرفته شده است.
و اين عمل (قربانى) در بين فرزندانش سنّت گردد.
بارى جناب آدم عليه السلام به فرمان جبرئيل قربانى نمود، پس حضرت حق- عزّ وجلّ- قربانى را از او پذيرفت و آتشى از آسمان فرستاد و قربانى آدم را گرفت. جبرئيل گفت: خداوند تبارك و تعالى به تو احسان نمود؛ زيرا مناسكى را كه به واسطه آنها توبهات مقبول گرديد، به تو آموخت و قربانى تو را نيز پذيرفت. پس در قبال آن، تواضع نما و سر خود را بتراش.
پس آدم عليه السلام به منظور تواضع و فروتنى، در مقابل حقّ تبارك و تعالى سرش را تراشيد.
آنگاه جبرئيل دست آدم را گرفت و او را به طرف بيت برد. در ميان راه، كنار جمره عقبه به ابليس برخورد كردند. ابليس گفت: اى آدم كجا مىخواهى بروى؟
جبرئيل گفت: اى آدم، او را با هفت ريگ بزن و با هر ريگ يك تكبير بگو. آدم آنچه را جبرئيل امر كرده بود، انجام داد و بدين ترتيب ابليس از آنها دور شد. بعد جبرئيل در روز دوّم دست آدم را گرفت و به طرف جمره اول برد، باز در ميان راه به ابليس برخورد كردند.
جبرئيل عليه السلام گفت: او را با هفت ريگ بزن و با هر ريگ يك تكبير بگو.
آدم چنين كرد و ابليس از آنها دور گرديد و باز نزديك جمره دوّم به ابليس برخوردند و ابليس گفت: اى آدم، كجا مىروى؟
جبرئيل گفت: او را با هفت ريگ بزن و با هر ريگ يك تكبير بگو.
آدم چنين كرد و ابليس را از خود دور نمود. سپس نزديك جمره سوّم، خود را به ايشان
1) البته درك وقوف، حد اقل اضطرارى عرفه، براى صحّت حج لازم است.
نشان داد و گفت: اى آدم، كجا مىخواهى بروى؟
جبرئيل گفت: اى آدم، او را با هفت ريگ بزن و با هر ريگى يك تكبير بگو.
آدم چنين نمود و ابليس را از خود دور كرد و سپس در روز سوّم و چهارم نيز آدم به زدن ابليس مبادرت كرد و وى را از خود دور نمود.
جبرئيل خطاب به آدم گفت: ديگر هرگز او را نخواهى ديد. سپس آدم را به بيت برد و امر نمود كه هفت بار خانه خدا را طواف كند و آدم چنين كرد.
پس جبرئيل گفت: خداوند متعال تو را آفريد و توبهات را پذيرفت و همسرت حوّا بر تو حلال گشت.
راوى گويد: امام عليه السلام به او توجّه كرده، فرمود:
پيش از تو كسى از آنچه تو پرسيدى از من سؤال نكرده است. بدان حق- عزّ وجلّ- وقتى به فرشتگان فرمود: من در زمين براى خود خليفهاى قرار دادم. تمام آنها از اين كلام به ضجّه و فرياد آمده و گفتند: پروردگارا! اگر مىخواهى براى خود خليفهاى در زمين قرار دهى، او را از ما انتخاب كن كه طاعت و فرمانت را مىبريم.
خداوندِ دانا در جوابشان فرمود: من مىدانم آنچه را كه شما نمىدانيد.
فرشتگان پنداشتند اين كلام بارى تعالى ناشى از خشم او بر ايشان است، پس به عرش پناه برده و آن را طواف نمودند، حق- جلّت عظمته- به ايشان امر كرد خانهاى را كه از مرمر و سقفش از ياقوت سرخ و ستونهايش از زبرجد بنا شده بود، طواف كنند؛ خانهاى كه هر روز هفتاد هزار فرشته داخل آن مىشدند و بعد از آن تا وقت معلوم ديگر به آن وارد نگشتند.
سپس امام فرمود: و ... يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ روزى است كه در صور يك بار دميده شود و ميان دميدن اوّل و دوّم، ابليس هلاك مىشود.
و امّا «نون»، عبارت است از نهرى در بهشت كه آبش از برف سفيدتر و از عسل شيرينتر
1) قلم: 1
است. حقتعالى به اين آب مىفرمايد: مركّب شو، پس بلا فاصله مركّب مىگردد. سپس درختى را با دستش مىكارد (امام عليه السلام براى رفع شبههاى كه براى گروه مشبّهه (1)پيش آمده بلا فاصله فرمودند: مقصود از «يد» قوّه و قدرت است نه آن معنايى كه در توهّم گروه مشبّهه مىباشد). پس از آن، به درخت مىفرمايد:
قلم شو و به دنبال آن، به قلم امر مىكند: بنويس.
درختى كه قلم شده عرض مىكند: چه بنويسم؟
حق- جلّت عظمته- مىفرمايد: آنچه را كه تا روز قيامت واقع خواهد شد، بنويس.
پس قلم به فرمان خدا تمام وقايع را مىنگارد و آن را به نفخ صور و هلاكت ابليس ختم مىكند و بعد خداوند متعال به آن مىفرمايد: تا وقت معلوم، البّته سخن مگو و تكلّم مكن.
حضرت فرمودند: خداوند- تبارك و تعالى- وقتى خواست آدم عليه السلام را بيافريند، به فرشتگان فرمود: در زمين براى خود خليفه و جانشينى قرار خواهم داد.
دو فرشته از فرشتگان عرض كردند: آيا كسى را خليفه خود قرار مىدهى كه در زمين فساد كرده و خونها مىريزد؟
پس ميان آن دو فرشته و حق- عزّ وجلّ- حجابها زده شد، در حالى كه نور حق- جلّت عظمته- براى فرشتگان ظاهر و روشن بود. بعد از واقع شدن حجاب، آن دو فرشته دانستند خداوند از كلامشان به خشم و غضب آمده، لذا به ديگر فرشتگان گفتند: چاره ما چيست و چگونه توبه كنيم؟
فرشتگان گفتند: ما توبهاى براى شما نمىشناسيم مگر
1) مشبّهه كسانى هستند كه صفات مخلوقات را با همان معناى محسوس و مادى بر خدا حمل مىكنند ومىگويند: خدا مانند ما چشم و دست دارد و او از بالاى آسمان دنيا به پايين مىآيد. مشبّهه چندين فرقه گشتهاند، نك: معجم الفرق الاسلاميه، ص 225
اينكه به عرش پناه ببريد.
امام عليه السلام فرمودند: پس آن دو فرشته، به عرش پناه بردند تا اينكه حقتعالى توبه آنها را پذيرفت و حجابها را از ميان برداشت و چون دوست دارد كه با چنين عبادتى، عبادت شود؛ از اين رو، بيت را در زمين آفريد و طواف در اطراف آن را بر بندگان واجب كرد و بيتالمعمور را در آسمان آفريد و هر روز هفتاد هزار فرشته داخلش شده و تا روز قيامت از آن بيرون نمىآيند.
گفت: مولاى من مِخلَط است؛ يعنى گاهى قائل به قضا و قدر است و گاهى به جبر.
نمىدانم پايبند مذهبى هست يا نه!
راوى مىگويد: ابن ابى العوجاء در همان حالت تردّد و انكار كسى كه بر او حجت نمايد داخل مكه شد، اما علما از مجالست و مذاكره با او كراهت داشتند، به خاطر بدزبانى و فساد ضميرش.
روزى خدمت امام صادق عليه السلام آمد و در مجلس آن حضرت، كه جماعت از نظريات آن امام استفاده مىكردند، نشست و گفت: اى ابو عبداللَّه، مجالس امانت هستند و به ناچار بايد كسانى كه اهل سخن گفتن و سؤال هستند، مطلب خود را مطرح كنند، آيا به من اذن در سخن گفتن مىدهيد؟
امام عليه السلام فرمود: هر چه مىخواهى بگو.
پرسيد: تا كى اين خرمن را با پاها مىكوبيد و به اين سنگ پناه مىآوريد و اين خانه افراشته از آجر و كلوخ را مىپرستيد و همچون شتران فرارى، دور اين خانه «هروله» مىكنيد؟
هركس در اين باره بينديشد، مىداند كه اين كار را كسى غير فرزانه و بىانديشه بنيان نهاده است. پس بگو، كه تو رييس اين آيين و قلّه آنى و پدرت پايه و نظام آن است.
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند هركس را گمراه و كوردل سازد، حق را برايش ناخوش مىدارد و به كامش گوارا نمىآيد و شيطان سررشتهدار و همنشين او مىشود و او را به وادىِ هلاكت مىكشاند و از آن بيرونش نمىآورد. اين خانهاى است، كه خداوند بهوسيله آن
بندگانش را به پرستش خود فراخوانده است، تا در انجام آن، ميزان طاعتشان را بيازمايد.
از اينرو، بندگان را به بزرگداشت و زيارت آن تشويق كرده و آن را جايگاه پيامبران و قبلهگاه نمازگزاران قرار داده است. پس آن، شعبهاى از رضاى الهى و راهى به سوى آمرزش خدايى است كه بر راستاى كمال و كانون عظمت و جلال استوار شده است.
خداوند متعال آن را دو هزار سال قبل از گستراندن زمين، خلق نمود و سزاوار است كه در آنچه امر كرده، اطاعت شود و از آنچه نهى كرده باز دارد. خداوندى كه ايجاد كننده ارواح و صورتها است.
ابن ابى العوجاء گفت: اى ابو عبداللَّه، ذكر بارىتعالى نمودى اما نزول و حلول ذات او بر غايب نمودى! فرمود: واى بر تو، چگونه او غايب است، در حالىكه با مخلوقات خود حاضر است و از رگ گردن به آنها نزديكتر است. سخن آنان را مىشنود و هيكل آنان را مىبيند و اسرارشان را مىداند؟
مخلوق آن است كه هرگاه از مكانى به مكانى رود، آنجا را اشغال مىكند و نمىداند در جاى قبلىاش چه چيز حادث شده، اما خداوند عظيم الشأن ملك الديان، هيچ مكان از او خالى و او به هيچ مكان مشتغل نيست و نيز به هيچ مكانى اقرب از مكان ديگر نيست و آن كس كه به آيات محكم و دلايل روشن بر انگيختش و به نصرتش كمك كرد و براى تبليغ رسالتش انتخاب نمود، ما را تصديق مىكند كه پروردگارش او را برانگيخت و با او سخن گفت.
ابن ابى العوجاء برخاست و به يارانش گفت: چه كسى مرا در اين دريا انداخت؟ من از شما شرابى طلب كردم و شما مرا در آتش انداختيد؟! گفتند: در مجلس او شخصى حقير بودى. گفت: او فرزند كسى است كه سرهاى كسانى را كه مىبينيد حلق نمود!
حقوق و بازداشتن جانها از فساد و سود بردن هركه در شرق و غرب و خشكى و درياست؛ چه حجگزار و چه تاجر و وارد كننده كالا و فروشنده و خريدار و كاسب و بينوا كه حج نمىگزارند و همچنين رفع نيازهاى مردم اطراف و جاهايى كه مىتوانند در آنجا گرد آيند، تا منافع خويش را شاهد باشند.
و علت يك مرتبه واجب بودن حج اين است كه خداوند متعال در واجبات ضعيفترين مردم را در نظر گرفته، كه از جمله اين واجبات حج است، سپس تشويق كرده افراد توانا را بهقدر توانشان بر انجام آن.
فرمود: خداوند مردمان را آفريد نه براى علّتى، جز آنكه خواست، پس آنان را تا مدتى معيّن آفريد و به ايشان فرمان داد و بازداشت به آنچه كه فرمانبردارى در دين و مصلحتشان باشد در كار دنيايشان. پس در حج، گرد آمدن از شرق و غرب را قرارداد، تا يكديگر را بشناسند و هركدامشان كالاهاى تجارتى را از شهرى به شهرى ببرند، تا از اين رهگذر، كرايه دهنده و شتربان سود ببرد و تا آنكه نشانههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و اخبار او شناخته و ياد شود و فراموش نگردد و اگر هرقومى به شهرهاى خودشان و آنچه در آنهاست اتّكا مىكردند، هلاك مىشدند و شهرها ويران مىشد و جذبِ كالا و سود بردنها از ميان مىرفت و از خبرها آگاه نمىشدند. اين است علّت حج!
پس خداى متعال دوست داشت كه مانند آن، بندگان نيز عبادت كنند، پس در آسمان چهارم خانهاى در برابر عرش به نام «ضراح» قرار داد و در آسمان دنيا، خانهاى به نام «بيت المعمور» در برابر «ضراح» قرار داد و سپس اين خانه «كعبه» را در برابر «بيت المعمور» قرار داد.
آنگاه به آدم فرمان داد كه بر آن طواف كند و توبهاش را پذيرفت و اين سنّت تا روز قيامت در
فرزندانش جارى شد.
من ندانستم چه پاسخى بگويم، بنابراين از پاسخ فرو ماندم. حضرت خودشان فرمودند:
ايشان مأمورند كه اين سنگها را طواف كرده، سپس نزد ما آيند و دوستى خود را به ما اعلام كنند.
فرمود: كفارهاى بر او نيست و وى مانند كسى است كه در خارج حرم تلهاى نصب مىكند، سپس صيدى در آن مىافتد و با اضطراب و زحمت خود را به حرم مىرساند و داخل آن مىشود، ولى در حرم مىميرد، در اينجا بر نصبكننده تله كفارهاى نيست؛ زيرا در جايى تلهگذارده كه برايش حلال بوده، تيرانداز هم در جايى تيرانداخته كه برايش حلال بوده، پس بر او كفارهاى نيست. عرض كردم: اين بيان از نظر مردم قياس است. فرمود: چيزى را براى تو به چيز ديگر تشبيه كردم تا حكم را بفهمى (نه آن كه به دليل شباهت، حكم آن را به اين سرايت دهم).
خلاد از حضرت صادق عليه السلام در باره شخصى كه كبوترى از كبوتران حرم را سر بريد، نقل مىكند كه فرمود: وى بايد فدا و عوض آن را بپردازد. پرسيدم: آيا مىتواند آن را بخورد؟ فرمود: خير. گفتم: بعد از سر بريدن اگر حيوان را بيندازد و برود چطور؟ فرمود: يك عوض ديگر بر عهدهاش مىآيد. پرسيدم: پس وى چه كند؟ فرمود: بايد حيوان را دفن كند.
معاوية بن وهب گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: آيا مكه و مدينه مانند ساير بلاد هستند و حكمشان با هم متحد است؟ فرمود: بلى. گفتم: برخى از اصحاب روايت كردهاند كه شما به ايشان فرمودهايد اگر پنج روز در مدينه مانديد نماز را تمام بخوانيد. حضرت فرمود:
اين اصحاب شما به مدينه مىآمدند و هنگام نماز از مسجد بيرون مىرفتند، من از اين كار
كراهت داشتم. از اين رو اين حرف را به آن ها گفتم.
حضرت فرمود: به او بگو از آخرين ميقات و نزديكترين آنها به مكه مُحرم شود؛ زيرا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى اهل مدينه ذوالحليفه و براى اهل مغرب جُحفه را ميقات قرار دادهاند.
معاويه گويد: مادرم از جحفه محرم شد.
حضرت فرمودند: احرامش صحيح نيست، اگر خواست به منزلش برگردد، باز گردد و تكليفى بر او نيست و اگر خواست ادامه دهد و بگذرد، بگذرد، اما منتهى وقتى به يكى از مواقيت تعيين شده رسيد، از آنجا محرم گشته و عملش را عمره قرار دهد نه حج، اين كار از رجوع به منزلش بهتر است؛ زيرا وى اعلان كرده كه به احرام حج محرم شده است، حال رجوعش به منزل و انصراف از آن سزاوار نيست.
ابو بصير: از امام صادق عليه السلام درباره شخص مُحرمى مىپرسد كه كمربندى را- كه پولش در آن است- محكم به شكمش مىبندد. حضرت فرمود: محكم ببندد، تا از آن مطمئن شود، كه با همين خرجى، مىتواند حجش را تمام كند.
زراره از حضرت باقر عليه السلام در باره مُحرمى كه از سر فراموشى با همسرش همبستر شده پرسيد، حضرت فرمود: چيزى بر عهدهاش نيست؛ زيرا وى به منزله كسى است كه در ماه رمضان از روى فراموشى غذا خورده باشد.
چرا طواف هفت دور قرار داده شد؟
فرشتگان به خدا عرض كردند: آيا كسى را در زمين قرار مىدهى كه در آن فساد كرده و خونها مىريزد؟!
خداوند متعال فرمود: من آنچه را كه شما نمىدانيد مىدانم.
بارى، خداوند تبارك و تعالى قبلًا فرشتگان را از نور خود محروم و ممنوع نكرده بود ولى پس از ايراد اين سخن، آنها را از آن محجوب و ممنوع داشت، اين منع هفت هزار سال طول كشيد و فرشتگان هفت هزار سال به عرش پناه بردند. خداوند بر ايشان ترحّم نمود و توبه ايشان را پذيرفت و بيتالمعمورى را كه در آسمان چهارم هست براى آنها بازگشتگاه و مأمن قرار داد و بيتالحرام را برابر آن، براى مردم بازگشتگاه مأمن نمود. از اين رو، طواف پيرامون آن، به مقدار هفت شوط بر بندگان واجب شد. براى هر هزار سال عبادت فرشتگان، يك شوط چرخيدن بربندگان واجب شد.
پدرم در حال طواف بود و مردى كه از كنارش مىگذشت، دستش را روى شانه آن حضرت نهاد و گفت: سه پرسش از تو دارم كه جز تو و مرد ديگرى جواب آنها را نمىداند.
پدرم ساكت ماند و جوابش را نداند تا از طواف فارغ گرديد، سپس داخل حِجر اسماعيل گشته، دو ركعت نماز گزارد و من هم همراهشان بودم. پس از فراغت از نماز، با صداى بلند فرمودند: مردى كه پرسش داشت كجا است؟
آن مرد آمد و در مقابل آن حضرت نشست. پدرم به او فرمودند: پرسشهاى خود را بگو. آن مرد ابتدا از آيه: ن، وَالْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ. (1)پرسيد؟
پدرم جوابش را دادند.
سپس پرسيد: وقتى فرشتگان بر حقتعالى اعتراض كرده و او را به غضب آوردند، چگونه حضرتش از ايشان راضى گرديد؟
حضرت فرمودند: فرشتگان به مدّت هفت سال (2)اطراف عرش طواف كرده و خدا را خواندند و از او طلب آمرزش نموده، از جنابش درخواست مىكردند كه از آنها راضى و خشنود گردد.
پس از سپرى شدن چند سال، حقتعالى از آنها راضى شد.
آن مرد گفت: درست فرموديد. پس از آن، عرض كرد: بفرماييد پروردگار چگونه از آدم عليه السلام راضى شد؟
فرمود: وقتى آدم از عالم بالا به پايين فرود آمد، به زمين هند نازل شد و از پروردگارش
جوياى بيتالحرام گرديد. حق تبارك و تعالى به او فرمان داد كه به بيت رفته، آن را هفت بار طواف كند و پس از آن، به منا و عرفات رود و مناسك و اعمال آنها را انجام دهد. آدم عليه السلام از هند حركت كرد و جاى دو قدمش همان جايى است كه عمران قدم گذارده و ميان هر قدم و قدم بعدى آدم، صحراهايى كه در آنها چيزى نبود و بدين ترتيب خود را به بيت رسانيد. ابتدا هفت بار دور بيت چرخيد و سپس مناسك و اعمال را آنگونه كه حقتعالى به او فرمان داده بود، انجام داد و خدا توبهاش را پذيرفت و وى را آمرزيد.
سپس امام عليه السلام فرمودند: چون فرشتگان در اطراف عرش، هفت سال (1)
سپس اين خبر بر اين دلالت دارد كه فرشتگان براى امامان ما عليهم السلام نيز ظاهر مىشدند كه با برخى اخبار نمىسازد.
طواف نمودند، طواف آدم در اطراف بيت نيز هفت شوط قرار داده شد و پس از اتمام هفت شوط و انجام مناسك، جبرئيل به آدم عليه السلام بشارت داد و گفت: گوارا باد تو را اى آدم، حق- عزّ وجلّ- تو را آمرزيد، سه هزار سال پيش از تو من اين بيت را طواف كردهام.آدم به درگاه الهى عرضه داشت: پروردگارا! من و فرزندانم را پس از من بيامرز.
حقتعالى فرمود: باشد، هر كدام از ايشان كه به من و رسولانم ايمان آورند، مىآمرزم.
آن مرد حضرت را تصديق كرد و رفت و پدرم عليه السلام فرمودند: اين جبرئيل است كه نزد شما آمده تا معالم و شرايع دين شما را به شما بياموزد.
1) علامه مجلسى مىگويد: يعنى علت اينكه طواف حضرت آدم عليه السلام، وسيله قبول توبهاش شد، طواففرشتگان پيش از اين و توسّل آنان به اين براى قبول توبهشان بود و در اين نيز اشارهاى به علت قرار دادن هفت دور هست ... و مىتوان اين دو حديث را كه يكى هفت سال و ديگرى هفت هزار سال مىگويد، اينگونه جمع كرد كه اصل قبول متوقف بر هفت سال بود، اما كمال آن در گروى هفت هزار سال.
علت طواف كردن از اطراف حِجر
ابوبكر حضرمى از امام صادق عليه السلام درباره حِجر پرسيد، حضرت فرمود: اسماعيل مادرش را در حجر دفن كرد و آن را بالا آورد و دورش را ديوار گذاشت تا قبر مادرش لگدمال نشود. (1)19. معاوية بن عمّار گويد: از امام صادق عليه السلام درباره حجر پرسيدم كه آيا جزو كعبه است يا بخشى از كعبه در آن است؟ فرمود: نه، حتى به اندازه چيده يك ناخن هم. ليكن اسماعيل عليه السلام مادرش را آنجا به خاك سپرد و چون دوست نداشت كه پا بر روى آن بگذارند، دور آن حصارى كشيد. قبور پيامبرانى هم در آنجاست.
و مردم از كنار حجر طواف مىكنند نه داخل آن؛ زيرا مادر حضرت اسماعيل عليه السلام داخل حجر مدفون است و قبرش در آن است، اينگونه طواف مىشود تا قبر وى پايمال نگردد.
چرا عمره مانند حج بر مردم واجب گرديد؟
حجّ و عمره را براى خدا انجام دهيد.
آيهاى كه عمره را همچون حج واجب نموده، در مدينه نازل گرديد و برترين عمرهها، عمرهاى است كه در ماه رجب انجام شود.
علت ناپسند بودن پوشش ردا (ى دكمه دار) براى مُحرم
1) اسماعيل مادرش را آنجا دفن كرد و خوش نداشت كه پا بر آن گذاشته شود. پس دور آن حصارى كشيد.
مضمون را يافتيم: مُحرم رداء تكمه بسته به دوش نگيرد.
اين مضمون را براى پدرم ذكر كرده و سرّش را خواستار شدم.
پدرم فرمود: علّت آن اين است كه جاهل دكمههاى لباسش را نبندد امّا فقيه و عالم (كه مىداند نبايد دكمهها را ببندد) برايش اشكالى ندارد چنين لباسى را بپوشد.
دليل عدم استحباب هديه فرستادن به كعبه و تكليف انسان نسبت به آنچه به عنوان هديه براى كعبه فرستادهاند؟
اگر دو رود برايم سيل طلا و نقره بياورد، اندكى از آن طلا و نقره را براى كعبه هديه نمىفرستم؛ زيرا اين هدايا نصيب دربانان و پردهداران كعبه مىشود نه مساكين و فقرا.
و علت مستحب نبودن ارسال هديه به كعبه اين است كه اين هدايا به دست نگهبانان مىرسد نه مساكين.
على بن جعفر از برادرش حضرت ابىالحسن، علىبن جعفر عليهم السلام: از برادرم پرسيدم؟ مردى بهاى كنيز خود را براى كعبه هديه فرستاده، وظيفهاش نسبت به آن چيست؟
حضرت فرمودند: مردى كه كنيز خود را براى كعبه هديه داده بود، نزد پدرم آمد و از وظيفهاش جويا شد؟
پدرم به او فرمود: كنيز را قيمت كن يا بفروش، سپس به منادى امر كن بر روى سنگى رفته و با صداى بلند بگويد: توجّه، توجّه: هركس كمبود نفقه داشت يا ابن السبيل گرديد يا طعام و خوراكش مفقود گشت، به فلان بن فلان مراجعه كند. بعد به منادى فرمان ده كه پول كنيز را طبق نوبت ميان مراجعين تقسيم كند تا پول تمام شود.
وقتى وصىّ به مكّه وارد شد، از اهالى مكّه راهنمايى خواست، آنها وى را به قبيله بنىشيبه راهنمايى كردند. آن مرد نزد آنها آمد و حكايت را براى ايشان نقل كرد. آنها به او گفتند: پولها را به ما بده، ذمّهات برىء مىگردد.
مرد از نزد آنها برخاست و پيش جمعى رفت و از آنها ارشاد خواست. آنها او را به محضر مبارك حضرت ابى جعفر محمّد بن على عليهما السلام ره نمودند، حضرت فرمودند:
آن مرد نزد من آمد و از وظيفهاش پرسيد. به او گفتم: كعبه از اين هدايا و تحفهها مستغنى است، بنگر به كسى كه به قصد زيارت اين بيت آمده و درمانده يا نفقهاش تمام شده يا مركبش را گم كرده و از برگشتن به نزد اهلش ناتوان و عاجز است. پس اين پول را به اين افراد كه نام بردم بده.
سپس ياسين مىگويد: آن مرد نزد بنىشيبه رفت و فرموده حضرت ابى جعفر عليهما السلام را براى آنها بازگو كرد.
آنها گفتند: اين مرد گمراه است و بدعتگذار! نبايد از او مطلبى اخذ كرد و اساساً صاحب علم و دانش نيست و ما از تو مىخواهيم بهحق اين بيت و بهحق فلان و فلان آنچه را كه به تو گفتيم به او نگويى.
آن مرد گفت: محضر امام عليه السلام مشرّف شدم و به او عرض كردم: با بنى شيبه ملاقات كردم و فرموده شما را به ايشان گفتم، آنها پنداشتند كه شما چنين و چنان بوده و علم و دانشى نداريد. سپس از من خواستند و به خداى عظيم سوگند دادند كه گفته آنها را نزد شما بازگو نكنم.
حضرت فرمودند: من نيز تو را به خدا سوگند مىدهم وقتى نزد ايشان رفتى به آنها بگو:
از نشانههاى علم من اين است كه اگر امور مسلمين به من واگذار شود و ولايت ظاهرى بر آنها، به دست من افتد، قطعاً دستهاى ايشان را قطع نموده و سپس آنها را به پردههاى كعبه مىآويزم و بعد خودشان را بر زمين برآمده و مرتفعى مىايستانم آنگاه به منادى مىگويم با صداى بلند بگو: مردم! آگاه باشيد اين جماعت دزدان (خانه) خدا هستند، پس آنها را بشناسيد.
فرمودند: كنيز را بفروش و پولش را بگير، سپس روى اين ديوار؛ يعنى ديوار حجر اسماعيل بايست و با صداى بلند مردم را نزد خود بخوان و بعد پول كنيز را به هركس از حجاج
كه ابن سبيل (در راه مانده) و نيازمند است بده.
گفتم: آرى.
پس آن مرد به شيخ و بزرگى كه در مسجد نشسته بود اشاره كرد و گفت: اين جعفربن محمّد عليهما السلام است، مسأله خود را از ايشان بپرس. من نزد آن حضرت رفته، قصّه خود را عرض كردم.
حضرت فرمود: كعبه نه طعام مىخواهد و نه شراب، آنچه براى آن اهدا مىشود، تعلّق به زائران آن دارد. بنابراين، كنيز را بفروش و بر روى حِجر اسماعيل بايست و با صداى بلند بگو:
آيا در ميان شما حاجيان، كسى هست كه ابن سبيل باشد؟
آيا محتاج و نيازمندى در ميان شما زائران هست؟
وقتى نزد تو آمدند، از ايشان بپرس، بعد پول را به آنها بده و قيمت كنيز را ميان آنان توزيع و تقسيم كن.
به حضرتش گفتم: از برخى كه پرسيدم، به من گفتند كنيز را تحويل بنىشيبه بده.
فرمودند: آگاه باش، وقتى قائم ما ظهور كند، اين قوم را گرفته و دستهايشان را قطع مىكند و آن را دورشان مىچرخاند و مىفرمايد: اينها دزدان مال خدا هستند.
زنى مقدارى پشم به من داد و گفت: اين را به اهل مكّه بده تا با آن، جامهاى براى كعبه بدوزند. من از اينكه آن را به پردهداران، كه ايشان را مىشناختم بدهم كراهت داشتم، پس چون به مدينه وارد شدم، محضر امام باقر عليه السلام رفته، به ايشان عرض كردم:
زنى مقدارى پشم به من داده و گفته است آن را به اهل مكه بده تا آن را جامهاى براى كعبه بدوزند. من از اينكه آن را به پردهداران بدهم كراهت دارم، تكليفم چيست؟
حضرت فرمودند: با آن عسل و زعفران بخر و تربت قبر حضرت امام حسين عليه السلام را بگير و
آن را با آب باران گِل كن و سپس مقدارى از عسل و زعفران در آن بريز و آنگاه آن را ميان شيعيان توزيع و تقسيم كن تا با آن بيمارانشان را مداوا كنند.
از چه رو حج تمتّع واجب است، نه قِران و افراد؟
حجّ به عمره متّصلاست، به دليل فرموده حق تبارك و تعالى: «پساز آنكه امنيت يافتند، هر كس حج تمتع بگزارد لازم است قربانى كند».
بنابراين، براى احدى هيچ نوع حجّى جايز نيست مگر آنكه تمتّع بهجا آورد؛ زيرا حقّ- عزّ وجلّ- آن را در كتابش نازل كرده و در سنّت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آمده است.
انجام غسل، هنگام دخول در بيت براى چيست؟
علت هروله كردن در خانه خدا
حضرت فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله وقتى به مكّه آمدند و حاكم ميان آن جناب و مشركين مكّه، كتابِ خدا بود، امر فرمودند كه لشكريان جست و خيز نموده و از خود چابكى و زرنگى نشان دهند و نيز به آنها فرمود: بازوهاى خود را بيرون آوريد و خود آن جناب دو بازوى خود را بيرون آورد و سپس پيرامون بيت با قدمهاى نه بلند و نه كوتاه، بلكه متوسّط به شتاب و سرعت حركت كردند تا بدين وسيله به مشركين مكّه نشان دهند كه رنج و تعب و خستگى به آنها نرسيده است و به همين خاطر مردم در وقت طواف دور بيت به صورت رمل يعنى با قدمهاى متوسط و در عين حال با شتاب و سرعت حركت مىكنند، سپس امام عليه السلام فرمودند:
ومن راه مىروم و آهسته حركت مىنمايم؛ همانطور كه علىبن الحسين عليهما السلام آهسته راه مىرفتند.
چرا نبىّ گرامى با اين كه حج تمتع بهجا نمىآورد، فرمان به تمتّع داد؟
پيامبر گرامى ابتدا به طواف بيت پرداخت و مردم نيز همراه آن حضرت طواف كردند، سپس آن جناب در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزارده، سپس حجرالأسود را استلام كردند. پس از آن به زمزم رفته از آن آشاميدند و فرمودند: اگر بر امّتم سخت نمىشد يك يا دو دلو از آن مىنوشيدم. سپس فرمودند: به آنچه خداى- عزّ وجلّ- در قرآن ابتدا كرده شما نيز ابتدا نماييد.
از اين رو، به صفا رفته و به آن آغاز نمودند؛ يعنى از صفا به مروه و بعد، از مروه به صفا، تا هفت بار اين اياب و ذهاب را انجام دادند و وقتى هفت شوط را به اتمام رسانده و در مروه قرار گرفتند، ايستادند و براى اصحابشان خطبه خواندند و پس از اتمام خطبه، به آنها امر فرمودند كه از احرام بيرون آيند و آنچه از اعمال را بهجا آوردهاند، عمره حساب كنند؛ زيرا امر و فرمان خدا چنين مىباشد. مردم از احرام بيرون آمدند. پس از آن، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:
و اگر آنچه ازاين امر صورت مىگيرد (رسيدن قربانى بهمحلّ خودش) قبلازاين واقع شده بود، البته به آنچه شما را امر كردم خود نيز آن را انجام مىدادم ولى كسى كه سوق هدى كرده، نمىتواند از احرام بيرون بيايد، مگر پس از رسيدن قربانى به محلّش، خداوند- عزّ وجلّ- در قرآن مىفرمايد:
... وَلَا تَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّهُ ...؛ «سر را نتراشيد و از احرام بدين وسيله بيرون نياييد، مگر پس از رسيدن قربانى به محلّش ...»
سراقة بن مالك بن جُعشُم كِنانى از جا برخاسته، عرض كرد: اى پيامبر خدا، چنان دينمان را به ما آموختى كه دانستيم گويا امروز خلق شدهايم (و هيچ نمىدانستيم)، آيا فرمانى كه صادر فرموديد، نسبت به امسال است يا هر سال اين حكم جارى است؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: خير اختصاص به امسال نداشته بلكه تا ابد مستمر است و نيز مردى ديگر برخاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه، آيا احرام حجّ بسته و در حجّ داخل شويم، در حالى كه آب غسل جنابت از سرهاى ما مىريزد؟!
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمودند: تو هرگز به اين حكم ايمان نخواهى آورد.
و على عليه السلام از يمن آمد و خود را رساند تا حجّ بهجا آورد و وقتى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و اصحاب رسيد، ديد فاطمه عليها السلام از احرام درآمده و بوى خوشى استشمام نمود.
پس به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، براى آنكه مسأله را از آن جناب بپرسد بر فاطمه عليها السلام نيز اعتراض داشتند.
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، به چه چيز احرام بستهاى و چگونه از آن بيرون مىآيى؟
عرض كرد: مانند آنچه نبىّ صلى الله عليه و آله كردهاند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو از احرام بيرون ميا و سپس آن حضرت را در هَدى و قربانى شريك قرار داد و سى و هفت رأس از شتران را براى اميرالمؤمنين عليه السلام منظور كرد و شصت و سه رأس ديگر را (خود) قربان نمود و از هر شترى پارهاى برداشت و تمام را در يك ديگ قرار داد و پس از آن، امر فرمود كه آنها را بپزند و خود و اميرالمؤمنين عليه السلام از آن خوردند و فرمود: اكنون همه از آن خورديم و حجّ تمتّع برتر از حج قِران است كه با آن قربانى سوق داده شده، چنانچه از حجّ مفرده نيز افضل است.
و نيز فرمودند: هر گاه شخص عمره تمتّع بجا آورد، فريضه تمتّعى كه بر عهدهاش هست
بهجا آورده است.
ابن عبّاس مىگويد: از آن تاريخ تا روز قيامت، عمره در حجّ داخل گرديد.
«اى مردم، اين جبرئيل است و- با دست به پشت سر اشاره كرد- به من امر مىكند به كسانى كه قربانى نراندهاند، امر كنم مُحلّ شده و از احرام حج خارج شوند و اگر آنچه اكنون آمده، قبلًا واقع شده بود و پيش از فرمان جبرئيل قربانى به محلش رسيده بود، من نيز همچون شما به آنچه مأمورتان مىكنم عمل مىنمودم ولى من قربانى را پيش فرستادهام، كسى كه هَدْى و قربانى را رانده و هنوز به محلّش نرسيده، حق ندارد از احرام بيرون آيد.
سراقة بن مالك بن جعشم كنانى از جا برخاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه به دين خود آگاه و عالم شديم، گويى كه امروز آفريده شدهايم. آيا آنچه امر فرمودى، اختصاص به امسال دارد يا حكم هميشه همين است؟
پيامبر خدا فرمودند: نه، اختصاص به امسال ندارد، بلكه براى هميشه حكم همين است.
بعد، مردى از جا برخاست و عرض كرد: يا رسول اللَّه، آيا احرام حجّ ببنديم و در حجّ داخل شويم، در حالى كه آب جنابت از سرهاى ما مىريزد؟
حضرت به او فرمودند: تو هرگز به اين حكم ايمان نخواهى آورد.
برخى ديگر مىگويند: حضرتش به احرام عمره محرم شدند.
گروهى ديگر مىگويند: حضرت با احرام حج قِران خارج شدند. جماعتى ديگر مىگويند: آن جناب خارج شدند و منتظر فرمان خداى- عزّ وجلّ- بودند كه چه دستور مىرسد.
امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند- عزّ وجلّ- آگاهاند كه آن حجّى است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بعد از آن، ديگر حجّى بهجا نمىآورد. پس خداوند عزّ وجلّ تمام نسك و اعمال را در يك سفر براى پيامبرش جمع كرد تا تمام آنها براى امّتش سنّت باشند و بعد از آن كه حضرتش
طواف بيت و سعى صفا و مروه را به انجام رسانيد، جبرئيل عليه السلام امر كرد آن را عمره قرار دهد مگر آن كس كه قربانى آورده بود كه به دليل قربانىاش از احرام بيرون نمىآيد؛ زيرا خداوند متعال در قرآن فرموده: ... حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّهُ ...؛ يعنى از احرام بيرون نيايد تا قربانى به محلّ ذبح برسد و عمره و حجّ براى حضرتش جمع شد و حضرتش طبق آيين عرب و شناخت آنها كه غير از حج به چيز ديگرى (يعنى عمره) آشنا نبودند، با احرام حج خارج گشت ولى منتظر فرمان خدا هم بود.
امام صادق عليه السلام فرمود: مردم در آن زمان به همان آيين جاهليّت عمل مىكردند، مگر آنچه را كه اسلام تغيير داده بود. از اين رو، آنها انجام عمره را در ماههاى حج روا نمىدانستند. پس وقتى نبى گرامى صلى الله عليه و آله به آنها فرمودند: احرام حج را، كه در ماههاى حج واقع ساختهايد، به عمره تبديل كنيد، بر آنها گران آمد؛ زيرا نمىدانستند كه عمره را مىتوان در ماههاى حج انجام داد و اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله زمانى بود كه به آنها امر كرد حج را فسخ نماييد و فرمود: از اين تاريخ تا روز قيامت عمره را در حجّ داخل كردم و در حال ايراد اين سخن انگشتان خود را درهم كرد و مقصودشان ماههاى حج بود (يعنى عمره را هم در همان ماههاى حج مىتوان انجام داد).
راوى مىگويد: از امام عليه السلام پرسيدم: آيا به آيينى از آيينهاى عصر جاهليّت مىتوان اعتنا كرد؟ حضرت فرمودند: اهل جاهليّت تمام شرايع و احكام دين حضرت ابراهيم عليه السلام را ضايع نمودند، مگر ختنه و ازدواج، كه آنها را نگهداشته و ضايع ننمودند.
پىنوشتها
طرح جايگزين شود.
سيّد محمد باقر نجفى
(شهريور 1357)
احمد عارف حكمت، فرزند ابراهيم بن عصمت بن اسماعيل رائف پاشا است كه به تصريح «خير الدين زركلى» در كتاب «اعلام، قاموس التراجم» سلسله نسبش به امام حسينبن على عليه السلام و خاندان نبوّت منتهى مىشود. (1)احمد عارف حكمت در سال 1200 ه. ق. به دنيا آمد و در دامان خانواهاى بزرگ و اهل علم و ديانت، رشد يافت.
پدر وى، ابراهيم عصمت، به تأييد مؤلفان «دائره المعارف الاسلاميه» (2)«قاضى عسكر» سلطان «سليم ثالث» (3)بود.
احمد عارف حكمت پس از طى مدارج علمى و اهتمام وافر به تحصيل و تحقيق. در سال 1231 ه. ق./ 1816 (4)به مقام استادى و قضاوت «بيت المقدس» منصوب گرديد.
پس از پنج سال، در سال 1236 ه. ق./ 1820 م.
صاحب منصب قضاوت قاهره شد و آنگاه در سال 1239 ه. ق./ 1823 م. عازم مدينه منوره گرديد تا عهدهدار پست قاضى القضاتى شهر شود.
احمد عارف حكمت پس از 10 سال و بدان خاطر كه از سادات حسينى بهشمار مىآمد: «نقيب الاشراف» شرفاى مدينه گرديد. سپس در سال 1249 ه. ق./ 1823 م. قاضى عسكر «آناطولى». و در سال 1254 ه. ق./ 1838 م. قاضى عسكر «ماملى» (5)و آنگاه در سال 1262 ه. ق. به بالاترين منصب قضاوت و ديانت؛ يعنى شيخ الاسلامى
ارتقا يافت.
شيخ الاسلام احمد عارف حكمت، بعد از هفت سال شيخ الاسلامى، در سال 1270 ه. ق. از تمامى مناصب و مسؤوليتهاى رسمى خود استعفا كرد و به عبادت و تحقيق دل سپرد. تا در سال 1275 ه. ق./ 1858 م. جهان را در «الآستانه» (1)وداع گفت و به منزلگاه ابدى ره سپرد. متأسفانه تراجم و تذكرههايى كه مورد مطالعه راقم اين سطور بوده است، بيش از اين، از چگونگى احوالات و زندگانى شيخ الاسلام اطلاعى به دست نمىدهند.
اين عدم دسترسى حقير، دليل قلّت منابع تحقيق در شرح حال شيخ الاسلام نيست؛ زيرا شخصيت علمى و موقعيت والايى كه شيخ الاسلام در قلمروى حكومت عثمانى دارا بود، مجال زيادى به نويسندگان و محقّقان هم عصر خود داده بود كه در اطراف حيات و موت وى قلمفرسايى كنند.
به استثناى كتابهاى مطبوع تاريخ و تراجم تركى و عربى مربوط به نيمه دوم قرن 13 ه. ق./ 19 ميلادى مىتوان به اين كتابها مراجعه كرد:.
*Fatima Aliyye :Djewdet pash we Eamani ق. ه 2231 لوبناتسا
*, Gibb :ottoman poetry 4 ج، 053 ص
Mahmud kemol :Sonarirturk shairleri 026 ص، 4 ج. م 7391 لوبناتسا.
مقدمه ديوان شعرى عارف حكمت، به قلم محمد زيور، استانبول 1283 ه. ق.
مضافاً اينكه بنا به نوشته «اسماعيل پاشا بن محمد بغدادى» (2)در كتاب: «ايضاح المكنون في الذيل على كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون» و كتانى در كتاب «فهرس الفهارس»، (3)مرحوم «شهاب الدين محمود آلوسى» (4)صاحب «تفسير روح المعانى» (5)رساله مستقل و مفصلى در شرح حال شيخ الاسلام، بهنام «شهى النغم فى ترجمة شيخ الاسلام و ولىّ النعم» (6)تأليف كرده است كه با كوششهاى زيادى در كتابخانههاى مدينه و مكه و قاهره و بررسى فهارس موجود از آثار مطبوع و مخطوط مصر (7)توفيق دستيابى به آن را پيدا نكردم.
باشد كه انشاء اللَّه محقّقانى ديگر در تكميل اين ترجمه ناقص، هادى راقم شوند.
آنچه كه در تمامى تذكرههاى مسلم اهل وثوق است، شيخ الاسلام عارف حكمت، نه تنها در منصب قضاوت و ديانت مردى هوشيار و قوى دل بود، بلكه در ميدان ادب و شعر، يكه تازى برجسته و به تصريح «نامق كمال پاشا» (8)او و «طاهر سلام» نامورترين شاعران دوران
1) استانبول.
2) اسماعيل پاشا بن محمد امين بن مير سليم البابانى از خانوادههاى كردستان عراق متولد و ساكن بغداد 1920
3) فهرس الفهارس والاثبات ومعجم المعاجم والمشيخات والمسلسلات لعبد الحى الكتانى. 2 جزء، چاپ رباط 1346- 1347 ه. ق.
4) 1854- 1802، مدرس، متفكر، ومفتى بغداد.
5) در 9 مجلد به سال 1301- 1310 ه. ق. در بولاق مصر چاپ شده است.
6) «ايضاح المكنون ...» ج 2، ص 61 چاپ افست ايران، تهران مكتبة الاسلامية والجعفرى التبريزى. چاپ 3، 1378 ه. ق.
7) مانند: فهرس الخزانه التيموريه. فهرس مكتبه مكرم. فهرس طلعت الخزانه المزكّيه. فهرست مكتبه قوله در دار الكتب مصر. و نشريات و فهارس آثار چاپى مصر در دار الكتب وكتابشناسىهاى ساليانه جمهورى عربى مصر.
8) اديب بزرگ ترك: مراجعه شود به كتاب: «تاريخ الشعوب الاسلاميه» كارل بروكلمان، ترجمه منيز البعلبكى. ص 609 بيروت چاپ 6، 1974 م تصريح نامق كمال در جلد 15، «دائره المعارف الاسلاميه» ص 480، مندرج است.
«محمود عثمانى ثانى» بهشمار مىرفته است.
از مرحوم شيخ الاسلام عارف حكمت، آثار متعددى به يادگار مانده است كه هريك از آنها به اعتبارى مأخد آثار برجسته مورّخان و ادباى نيمه دوم قرن 13 ه. ق. گرديد. كه در ذيل با توجه به مصادر مختلف و متعدد، فهرستى از مؤلفات عارف حكمت را جهت استحضار پژوهندگان معروض مىداريم:
2- «مجموعة التراجم في تراجم علماء القرن الثالث عشر» كه متأسفانه عمر شيخ الاسلام به اتمام و اكمال آن مجال نداد و از جمله مأخذ مورد استفاده اسماعيل پاشا بن محمد بغدادى در تأليف «ايضاح المكنون في الذيل على كشف الظنون» و «هداية العارفين» مىباشد.
3- «خلاصة المقالات في مجالس المكالمات»، كه يك نسخه خطى از آن، به شماره 3791 در كتابخانه دانشگاه استانبول نگهدارى مىشود.
4- «تذكرة الشعراى تركى»، كه مرحوم شيخ آن را تا شعراى سال 1250 ه. ق./ 1834 م.
تأليف كرده است.
5- «ديوان شعر عارف حكمت»، در اين ديوان مرحوم شيخ الاسلام اشعارى به زبانهاى فارسى، تركى و عربى سراييده است، كه از نظر محقّقان ادبيات تركى، از اهم آثار ادبى ترك در قرن 13 ه. ق. بشمار مىآيد.
ابيات فارسى مندرج در اين ديوان، بهخوبى از تسلّط و علايق شيخ الاسلام به تاريخ و ادبيات فارسى، حكايت مىكند.
ديوان عارف حكمت، با مقدمهاى در شرح حال شيخ الاسلام و سبك و مميزات شعرى وى بهقلم «محمد زيور» به سال 1283 ه. ق. در استانبول بهچاپ رسيد.
نسخهاى از اين كتاب به شماره 110- 1/ 810 در كتابخانه عارف حكمت مدينه و نسخه ديگرى در «دارالكتب والوثائق القوميه» قاهره موجود است كه در اين تحقيق مورد مطالعه و مراجعه راقم بود.
شيخ الاسلام، در خلال ايام عهدهدارىِ منصب قضاى مدينه به خاطر تحقيق، اهتمام زيادى نسبت به جمع آورى آثار و نسخههاى نفيس مبذول داشت.
اين كوشش مداوم تا آخرين روزهاى حياتش متوقف نبود، مقدمات اسبابى گرديد. تا كتابخانهاى بهنام وى تأسيس شود.
در آن زمان، شهر مدينه، داراى يك كتابخانه منظم و مجهّز به نسخههاى مهم در رشتههاى مختلف علوم اسلامى نبود.
بدين لحاظ شيخ الاسلام از يك سوى و «سلطان محمود عثمانى» از سوى ديگر، مصمّم به ايجاد كتابخانه عارف حكمت و «محموديه» (1)شدند.
شيخ الاسلام طبق تصريح تمامى مصادر تحقيقى موجود، كتابخانه خود را در سال 1270 ه. ق. افتتاح و تأسيس كرد و بنا به مكتوبات كتيبه تركى سر درب (2)فعلى كتابخانه، بناى آن در سال 1271 ه. ق. به صورتى كه اكنون وجود دارد، تكميل شد و شيخ الاسلام كتابخانه را وقف مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و اموال منقول و غير منقولى را براى اداره آن وقف نمود.
متن وقفنامه كتابخانه با ذكر تعداد نسخههاى خطى موجود و ساختمان كتابخانه و ديگر اموال و موقوفات، در «محكمه شرعى» مدينه و استانبول به ثبت رسيد و هم اكنون بنا به تصريح «على حافظ» (3)در كتاب «فصول من تاريخ المدينة المنورّه» (4)در محكمه شرعى مدينه كه تابع وزارت حج و اوقاف عربستان سعودى است، نگهدارى مىشود.
شيخ الاسلام براى احداث كتابخانه، خانهاى را در قسمت جنوب، ركن جنوب شرقى مسجد، از اولاد حىّ حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام (5)در نيمه نخست قرن 13 ه. ق. در مدينه خريدارى كرد.
بررسى چندين ساله حقير، در باره تاريخ و بافت اصلى مدينه در قرن نخست اسلامى و با توجه به منابع و مصادر موثقى كه در اين خصوص، در دسترس است. جاى شك و ترديد باقى نمىگذارد كه در جنوب ركن جنوب شرقى مسجد، ابتداى خانه «ابى ايوب انصارى» (6)و سپس در امتداد جنوبى آن، خانه «جعفربن محمد الباقر بن على زين العابدين بن الحسين بن علىبن ابىطالب عليهم السلام» است.
كتابخانه عارف حكمت، در قسمت غربى اين خانه مبارك قرار دارد، كه اكنون بعد از عثمانىها و بهخاطر عدم اعتقاد علماى وهابى نسبت به حفظ اماكن اهل بيت و صحابه كبار پيامبر، به صورت خانه و دكانهاى مخروبه شخصى در آمده است و در حال حاضر كوچهاى باريك از شمال به جنوب، حد فاصل كتابخانه با دو خانه ابى ايّوب و
1) سلطان محمود عثمانى اين كتابخانه را در سال 1272 ه. ق. تأسيس كرد و بناى آن، در قسمت غربىِ مسجد پيامبر، جنب باب الصديق قرار داشت و هم اكنون پس از توسعه مسجد در زمان ملك عبدالعزيز، آثارى از آن بهجاى نمانده است و تمامى كتابهاى آن به كتابخانه «عامه» منتقل گرديد و هم اكنون در آنجا نگهدارى مىشود. در اين كتابخانه حدود 7790 جلد كتاب وجود دارد كه 3072 مجلد آن چاپى و 4718 نسخه ديگر خطى مىباشد.
2) لوحى است سنگى كه بر آن، پنج بيت تركى حك شده است. اول آن «جناب احمد عارف بك سپهرك- مشيخت صدرى بدرى ايدل اول.» و آخر آن «ختاميه دعا لطفى تام تاريخ- يا يلدى بو كتابخانه مكمل 1271».
3) متولد 1327 ه. ق. از علماى عربستان و مؤسس روزنامه «المدينه»، چاپ مدينه، در سال 1356 ه. ق.
4) چاپ «شركة المدينة المنورة للطباعة والنشر» ص 241
5) با زيد بن على بن الحسين اشتباه نشود.
6) صحابى بزرگوار پيامبر اسلام. پيامبر اسلام پس از هجرت، و در بدو ورود به مدينه حدود 7 الى 12 ماه درخانه وى اقامت فرمود.
امام جعفر صادق عليه السلام است.
مرحوم نور الدين على بن احمد سمهودى (متوفاى 911 ه. ق.) در كتاب «وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى» (1)صريحاً پس از شرح خانه امام جعفر صادق عليه السلام، در سمت قِبْلى خانه ابى ايوب مىنويسد: خانه حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام، مقابل خانه امام جعفر صادق عليه السلام در قسمت غربى آن است (2)البته مساحتهاى فعلى جاى خانه ابى ايوب انصارى و امام صادق عليه السلام و كتابخانه عارف حكمت با مقياسى كه از موقعيت اين خانهها در قرن اول و دهم و اوايل قرن 13 ه. ق. در دست داريم. كاملًا تطبيق نمىكند. با اين همه انتخاب و خريدارى چنين محلّى براى احداث كتابخانه از طرف مرحوم شيخ الاسلام مدينه، آن هم از اولاد حىّ و صحيح النسب حسنبن زيد، به خوبى مىتواند مبيّن آن باشد كه قسمت غربى و جنوبى محل كتابخانه در زمين خانه حسن بن زيد و از قسمت شرقى در قسمتى از زمينهاى منسوب به خانه ابىايوب انصارى و امام جعفر صادق عليه السلام واقع شده است.
كتابخانه عارف حكمت پس از تأسيس و تا قبل از جنگ جهانى اول، براى استفاده همه پژوهندگان و زائران ارض مقدسه، داير و فعال بوده است.
محل نقشه صفحه 11؟؟؟
غالب نسخههاى خطى وكتابهاى چاپى سفرنامههاى حج زائران وپژوهشگران مصرى، سورى، حجازى و ... در نيمه دوم قرن 13 ه. ق. و دهه اول و دوم قرن 14 به پويايى و موقعيت ممتاز كتابخانه عارف حكمت در جوار مسجد نبوى به تفصيل اشاره كردهاند.
على بن موسى كه خاطرات سفر حج خود را به سال 1303 ه. ق. در رسالهاى با عنوان وصف المدينة المنوره (1)نگاشته است، مىنويسد: «... و بجوار المبارك بيت نائب الحرم كائناً من كان و تجاه بيت حضرت النائب كتبخانة عظيمة للمرحوم عارف حكمت بك شيخ الإسلام بالآستانة سابقاً فيها من الكتب النفيسة ما لا يوجد في غيرها و لها خدمة بمعاشات شهرية تأتيهم من وقفه الموقوف عليها بالآستانة ...». (2)ايضا: «... يوصل إلى ديار العشرة و إلى بيت شيخ الحرم و النائب وكتبخانة المرحوم شيخ الاسلام- أسبق- عارف حكمت بك الّتي لا نظيرها في أرض الحجاز لكثرة ما فيها من الكتب النفيسة و الخدمة والمجلّدين الموظّفين دائماً ...». (3)در اثناى جنگ جهانى اول، «فخرى پاشا» فرمانده نظامى مدينه به خاطر حفاظت و مراقبت از اين گنجينه نفيس، تمامى نسخههاى خطى كتابخانه عارف حكمت را به دمشق منتقل كرد و در تكيه سلطان سليم، از دستبرد وقايع و حوادث ناشى از جنگ عالمگير پنهان ساخت.
پس از جنگ جهانى، كتابخانه را به مدينه بازگرداندند و بار ديگر كتابخانه رونق خود را از سر گرفت.
قديمىترين مأخذى كه در كتابشناسى و معرفى نسخههاى خطى كتابخانه عارف حكمت نگاشته شد، مقالاتى است كه O. Spies/ شپس، به سال 1936 م. در شمارههاى 10، 94، 112، 120 ... مجله «الجمعية الألمانية للدراسات الشرقية»/
M ovqenl andischen Geselschaft Zeitsehrift der Deutschen
تأليف و منتشر ساخته است.
اين مقالات بعدها مورد استناد «كارل بروكلمان» در تأليف كتاب «تاريخ الأدب العربى». (4)و فؤاد سرگين، در تأليف كتاب «تاريخ التراث العربى» (5)... گرديد.
سپس مقالات تحليلى متعددى در نشريات و مجلدات عربى مانند «مجلة المعارف» «تذكرة النوادر للندوى» منتشر گرديد كه مىتوان اهم آنها را مقاله «شكيب ارسلان» (6)تحت عنوان «مكتبات المدينة المنوره» در شماره 25، سال 1950 م. مجلّه «المجمع العلمى العربى» (7)و مقالات «محمد كرد على» در شماره 18 (181- 183) سال 1953 م. بهشمار آورد.
1) نسخه خطى به شماره 31690/ 1644 تاريخ، در دار الكتب مصر نگهدارى مىشود و مورد مراجعه مؤلف قرارگرفت. ايضاً حمد الجاسر، مورخ مشهور عربستان، ضمن پنج رساله ديگر، در يك مجلد و با عنوان «رسائل في تاريخ المدينه» منتشر كرده است. چاپ اول، رياض دار اليمامه للبحث و الترجمه و النشر 1392 ه.- 1972 م.
2) همان مدرك، ص 14
3) همان مدرك، ص 47
4) ترجمه دكتر عبد الحليم النجار، جزء 3، ص 217، چاپ 2، دار المعارف مصر.
5) جلد اول، ترجمه عربى دكتر فهمى ابوالفضل. «الهيئة المصرية العامة للتأليف والنشر»، قاهره 1971
6) 1869- 1946 م متفكر و نويسنده بزرگ عالم عرب.
7) كه بعدها تحت عنوان «مجله مجمع اللغة العربية» در دمشق منتشر گرديد.
به استثناى آنچه كه بهطور پراكنده و ناقص از گذشته به دستمان رسيده، در كتابخانه دانشگاه ملك عبد العزيز جده- عربستان سعودى، به يك رساله دكترى برخوردم كه درباره منابع خطى علوم اسلامى است، در كتابخانه عارف حكمت، توسط دكتر عباس طاشكندى (1)براى دانشگاه پطرز بورگ، نوشته شده است ..
A. Descriptive colloque of the historical collection of the S GentipicM onuscrpets at the library »Arif Hikmat « in Madina Saudi Arabic ..
دانشگاه پطرزبورگ 1974 م.
ايضاً، رسالهاى پلىكپى شده در نگارش فهرستى از ميكروفيلمهاى گرفته شده و موجود در دانشگاه الامام محمد بن سعود رياض- از بعضى نسخههاى خطى كتابخانههاى مدينه عموماً و عارف حكمت خصوصاً، راهنماى ديگرى بود كه مؤلف توفيق بررسى آن را در كتابخانه ملك عبد العزيز پيدا كرد. (2)
«تراجم علماء ماوراء النهر»، «تراجم المشائخ الاحراريه»، «رباعيات الخيّام»، «سياحتنامه»، «ظفرنامه شرفالدين يزدى»، «قافيه نامه جامى»، «معيار الجمال»، «مكتوبات النقشبنديه»، «منظومه ابن فرشته».
در جريان اين بررسىهاست كه محقق به تناقض فاحش در خصوص تعداد نسخههاى خطى كتابخانه شيخ الاسلام عارف حكمت بر مىخورد.در بعضى منابع 4718 نسخه خطى، بعضى ديگر 5404 و به تصريحى ديگر 17000 و ...
اما آنچه كه اكنون در تحقيقات عينى، مكشوف مؤلف شده است، به هيچوجه تعداد نسخههاى خطى فارسى- عربى و تركى موجود در كتابخانه از 5000 و اندى تجاوز نمىكند و اين قولى است كه مسؤولان كتابخانه نيز برآنند.
1) عنوان وى، عميد شؤون المكتبات، جامعة الملك عبد العزيز، از ديگر تأليفات وى «فهرس المخطوطات» كتابخاته مركزى دانشگاه ملك عبد العزيز مىباشد.
2) رساله «مخطوطات جامعة الرياض. نشرة خاصه بمصوّرات المدينة المنوره». اعداد يحيى ساعاتى و 2000 جزء 1393 ه./ 1973 م. ترجمه آثار فارسى كه ميكروفيلم آنها در رياض تهيه شده و هم اكنون اصل نسخهها در كتابخانه عارف حكمت نگهدارى مىشود. عبارتاند از كتابهاى:
متأسفانه تا آنجاكه مؤلف مطّلع است، تاكنون (سال 1398 ه. ق./ 1978 م.) به هيچ نوع فهرست جامعى از نسخههاى خطى كتابخانه منتشر نشده است و شايد همين امر موجب عدم توجه پژوهندگان مسلمان، نسبت به كتابخانه عارف حكمت شده است. (1)از اين روى و با توجه به تحقيقات مقدماتى و نظرى و ملاحظه عينى كتابخانه عارف حكمت در سالهاى 1396 ه. ق. و 1397 ه. ق. مصمّم و در پى فرصت و فراغتى مناسب بودم كه تحقيقاتى در شناخت نسخههاى خطى كتابخانه عارف حكمت انجام دهم.
پس از تخريب ساختمانهاى شرق مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله، به عنوان اولين اجراى طرح توسعه مسجد در سال 1396- 1397 ه. ق. معلوم شد كه در طرح توسعه مسجد، تمامى ساختمانهاى جنوبى و شمال و شرق مجاور مسجد نيز خراب خواهند شد.
لذا در رجب سال 1398 ه. ق. با مساعدت و لطف بعضى از دستاندركاران سياست فرهنگى كشور، موظّف شدم به مدينه مشرّف شوم و لااقل فهرستى از نسخهاى خطىِ فارسىِ موجود در كتابخانه عارف حكمت را تهيه و تنظيم كنم.
خوشبختانه اين كار با توجه به همكارىهاى صميمانه سفارت ايران در جدّه شروع و به خاطر موانعى كه بر سر راه افتاد. بيش از مرحله نخست تحقيق كه آن تهيه فهرستى توصيفى از نسخههاى خطى فارسى بود، كارى مهم پيش نرفت.
نسخههاى خطى فارسى در كتابخانه عارف حكمت، نه تنها در زمينههاى ادب، عرفان، تاريخ و ... ايران از اهميت بسيارى برخوردارند، بلكه به لحاظ فنون كتابت و تذهيب، مىتوان آنها را مجموعهاى گرانبها و نفيس از آثار برجسته خطاطان بزرگ و تذهيب كاران و نقاشان چيره دست ايرانى در 8 قرن اخير تمدّن اسلامى- ايرانى دانست.
از اين روى و با توجه به چنين مجموعهاى و كيفيت انتخاب نسخههاى موجود، از لحاظ فن يا موضوع مىتوانيم شيخ الاسلام را عالمى شيفته و آگاه به فرهنگ پر بار اسلامى ايرانى بدانيم كه مىخواست از طريق شناخت و شناساندن گوشههايى از آن، به بارورى هرچه بيشتر فرهنگ اسلامى خدمت كند.
در اين راه، آنچه كه از دست مؤلف صورت پذيرفته، توصيفى مجمل از آثار فارسى كتابخانه شيخ الاسلام است و بىشك در اين راه و تحقيق، مؤلف را بيش از اين ادعايى نيست و اميدوار است كه جزء دوم اين كتاب را نيز هر چه زودتر تقديم پژوهندگان كند.
1) بهاستثناى دو تحقيق مجمل؛ يكى رساله «ره آورد» آقاى قوچانى و ديگرى رسالهاى مختصر از آقاى دانشپژوه، مندرج در جلد پنجم نسخههاى خطى» چاپ دانشگاه تهران.
نسخههاى خطّى كتابخانه عارف حكمت
الف: قرن ششم هجرى قمرى
ديوان تبريزى
شيخ حسن تبريزى، تاريخ پايان نگارش نسخه 516 ه. ق به خط نستعليق بسيار زيبا، با صفحات و حواشى مذهب.
195 صفحه، 22* 13 سانتيمتر. شماره ثبت: 60- 4/ 809
لطائف الامثال
محمد رشد كاتب، تاريخ پايان نگارش نسخه 583 ه. ق به خط نستعليق، با صفحات مذهب.
196 صفحه، 19* 11 سانتيمتر. شماره ثبت: 25- 4/ 890
ب: نسخههاى خطى فارسى قرن 7 ه. ق
مقامات فارسى
قاضى عميدالدين بلخى، تاريخ پايان نگارش نسخه 668 ه. ق به خط نسخ، با صفحات مذهب.
110 صفحه، 17* 11 سانتيمتر. شماره ثبت: 24- 4/ 890
مقامات فارسى
شيخ حميدالدين حمزه بلخى، تاريخ پايان نگارش نسخه 668 ه. ق به خط معتاد، به قلم محمد بن محمد سمرقندى معروف به عبدى.
223 صفحه، 15 س، 21* 16 سانتيمتر. شماره ثبت: 549/ 80 ضمن مجموعه، رساله
پ: نسخههاى خطى فارسى قرن 8 ه. ق
1/ پ: تصوف
شرح تائيه ابن فارس
سعيد فرغانى، تاريخ پايان نگارش نسخه 740 ه. ق به خط فارسى، با صفحات مذهب،
در تصوف.
749 صفحه، 22* 12 سانتيمتر. شماره ثبت 28- 2/ 260
2/ پ: تاريخ و آثار
تاريخ جهانگشاى جوينى
علاءالدين عطاملك جوينى، تاريخ پايان نگارش نگارش نسخه 701 ه. ق به خط نستعليق، با صفحات مذهب. در تاريخ حكومت
376 صفحه، 25* 17 سانتيمتر. شماره ثبت: 523- 2/ 900
3/ پ: ادب
ترجيعبند عطار
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى، تاريخ پايان نگارش نسخه 782 ه. ق به خط نستعليق بسيار زيبا، به قلم عبدالرحمن عبدالحميد. با صفحات مذهب.
302 صفحه، 20* 12 سانتيمتر. شماره ثبت: 84- 4/ 890
مهرى و مشترى
محمد حصارى. پايان تاريخ نگارش نسخه 784 ه. ق به خط نستعليق، به قلم مؤلف.
256 صفحه، 21* 12 سانتيمتر. شماره ثبت: 599- 2/ 900
4/ پ: منطق
رساله در منطق
فخرالدين رازى. تاريخ پايان نگارش نسخه 744 ه. ق به خط نستعليق، به قلم عبداللَّه بن حسن اسماعيل عارضى.
1 صفحه، 21 سطرى، 12* 13 سانتيمتر شماره ثبت: 150/ 80 ضمن مجموعه، رساله 13
ت: نسخههاى خطى فارسى قرن 9 ه. ق
1/ ت: عرفان
مثنوى معنوى
مولانا جلالالدين مولوى، تاريخ پايان نگارش نسخه 808 ه. ق به خط نستعليق مذهب.
624 صفحه، 23* 15 سانتيمتر. شماره ثبت: 48- 2/ 260
مواطن
شرفالدين على يزدى، تاريخ پايان نگارش نسخه 868 ه. ق به خط نستعليق، به قلم سالار كل، مذهب.
240 صفحه. 17* 11 سانتيمتر. شماره ثبت: 59- 2/ 260
2/ ت: رياضيات
اشكال التأسيس (رساله در هندسه)
موسى محمد قاضىزاده. تاريخ پايان نگارش نسخه 859 ه. ق به خط نستعليق.
66 صفحه، 20* 12 سانتيمتر. شماره ثبت: 15/ 2/ 513
مفتاح كنوز القلم (رساله در حساب)
خليل ابراهيم، تاريخ پايان نگارش نسخه 894 ه. ق به خط نستعليق.
176 صفحه، 17* 10 سانتيمتر. شماره ثبت: 26- 2/ 511
3/ ت: تاريخ و آثار
بساتين الانس
محمد صدر علاء احمد حسن. تاريخ پايان نگارش نسخه 874 ه. ق به خط نستعليق، مذهب.
318 صفحه، 17* 12 سانتيمتر. شماره ثبت: 506- 2/ 900
رساله فى بيان الواقعه الكبرى فى تبريز
نام مؤلف مجهول. تاريخ پايان نگارش نسخه 789 ه. ق به خط نستعليق، به قلم غيباللَّه.
40 صفحه، 17* 13 سانتيمتر. شماره ثبت: 549- 2/ 900
روضة النواظر ملوك الهند
بليغ، تاريخ پايان نگارش نسخه 877 ه. ق به خط نستعليق، مذهب.
688 صفحه،* 16 24 سانتيمتر. شماره ثبت: 558- 2/ 900
مطلع السعدين
كمال الدين عبدالرزاق. تاريخ پايان نگارش نسخه 884 ه. ق به خط نسخ زيبا، به قلم حاج حسين، مذهب.
470 صفحه، 33* 23 سانتيمتر. شماره ثبت: 584- 2/ 900
4/ ت: ادب
الهىنامه و منظومه منطقالطير
فريدالدين عطار نيشابورى، تاريخ پايان نگارش نسخه 859 ه. ق. به خط نستعليق، به قلم عبداللَّه شاه همايون. مذهب و منقش به نقوش بسيار زيبا. 0
68 صفحه، 34* 24 سانتيمتر. شماره ثبت: 30- 4/ 890
حلل مطرّزه
على يزدى، پايان تاريخ نگارش نسخه 880 ه. ق مذهب.
320 صفحه، 20* 12 سانتيمتر. شماره ثبت: 7- 3/ 890
خسرو شيرين
نظامى گنجوى، تاريخ پايان نگارش نسخه 853 ه. ق به خط نستعليق، به قلم ابنمراد فخار.
60 صفحه، 24* 17 سانتيمتر. شماره ثبت: 555/ 80 ضمن مجموعه، رساله 2
ديوان درويش صفاتى
تاريخ پايان نگارش نسخه 896 ه. ق به خط نستعليق، مذهب.
200 صفحه، 17* 12 سانتيمتر. شماره ثبت: 77- 4/ 890
ديوان شاه نعمتاللَّه ولى
تاريخ پايان نگارش نسخه 878 ه. ق به خط نستعليق.
222 صفحه، 21* 12 سانتيمتر. شماره ثبت: 186- 4/ 890
ديوان دهلوى
اميرخسرو دهلوى. تاريخ پايان نگارش نسخه 895 ه. ق به خط نستعليق، مذهب.
1038 صفحه، 22* 12 سانتيمتر. شماره ثبت: 74- 4/ 890
شرفنامه اسكندرى
نظامى گنجوى، تاريخ پايان نگارش نسخه 853 ه. ق به خط نستعليق، به قلم ابنمراد فخار.
71 صفحه، 24* 17 سانتيمتر. شماره ثبت: 555/ 80 ضمن مجموعه، رساله 3
كليات جمالالدين
تاريخ پايان نگارش نسخه 856 ه. ق، به خط نستعليق، مذهب.
100 صفحه، 17* 11 سانتيمتر. شماره ثبت: 132- 4/ 890
كليات عطار
فريدالدين عطار نيشابورى، تاريخ پايان نگارش نسخه 844 ه. ق به خط نستعليق، مذهب و منقش به نقوش بسيار زيبا.
1346 صفحه، 26* 16 سانتيمتر. شماره ثبت: 143- 4/ 890
مثنويات
شاعر زلالى. تاريخ پايان نگارش نسخه 867 ه. ق به خط نستعليق، به قلم محمدطاهر.
مذهب
396 صفحه، 21* 11 سانتيمتر. شماره ثبت: 171- 4/ 890
مخزنالاسرار
نظامى گنجوى، تاريخ پايان نگارش نسخه 853 ه. ق به خط نستعليق، به قلم ابن مراد فخار.
52 صفحه. 24* 17 سانتيمتر. شماره ثبت: 555/ 80 ضمن مجموعه، رساله 1
منطق الطير
عطار نيشابورى، تاريخ پايان نگارش نسخه 898 ه. ق به خط نستعليق، به قلم محمد فخرالدين، مذهب.
296 صفحه، 21* 12 سانتيمتر.
شماره ثبت: 166- 4/ 890
پىنوشتها
محمد صادق نجمى
از مكانهاى مهم زيارتى و از بقاع متبركه در مدينه منوره، «مشربه امّ ابراهيم» است. پيشوايان و ائمه عليهم السلام به زيارت آن توصيه و تأكيد كردهاند و همه مسلمانان در گذشته و در طول تاريخ، اين مكان مقدس را با اهميت تلقّى كرده و مدينه شناسان در معرفى آن مطالبى نوشتهاند.
ولى پس از تسلّط وهابيان بر حجاز، مشربه امّ ابراهيم نيز مانند حرم ائمه و ساير بقاع متبرّكه، منهدم گرديد و پيرامون آن را با بلوكهاى سيمانى ديوار كشيده، درِ آهنى گذاشتند تا مانع ورود زائران شوند و امروزه آن را به گورستان تبديل كردهاند و ديگر اثرى از مشربه و محلّ مسكن پيامبر صلى الله عليه و آله و مسجد آن ديده نمىشود و اين اثر مهم اسلامى، مانند آثار مذهبى فراوان ديگر در مكه و مدينه، به فراموشى سپرده شده و كمتر مسلمانى است كه از وجود اين اثر تاريخى- مذهبىِ مهم، آگاه شود و شنيدن نام مشربه براى وى تازگى نداشته باشد.
اكنون در اين مقاله، تا آنجا كه فرصت اجازه مىدهد، مطالبى در شناساندن و بيان اهميت و تاريخ مشربه امّ ابراهيم، كه بخشى از تاريخ زندگى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله نيز مىباشد، در اختيار خوانندگان عزيز قرار مىدهيم:
1- مشربه در لغت 2- مشربه چگونه به تملّك پيامبر صلى الله عليه و آله در آمد. 3- مشربه در گفتار و توصيه ائمه عليهم السلام 4- امّ ابراهيم كيست؟ 5- ابراهيم دردانه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله 6- انتقال ماريه به مشربه 7- تبديل مشربه به مسجد و گورستان 8- مشربه يا مقبره مادر حضرت رضا عليه السلام
فيروز آبادى مىنويسد: مشربه (به فتح و ضم راء) به زمين نرمى گفته مىشود كه هميشه سر سبز است.
و همچنين به معناى غرفه و محلّ مرتفع و به صفّه و سكّو نيز گفته مىشود. (1)احمد عباسى، مدينه شناس معروف مىنويسد: مشربه به معناى غرفه است و به مناسبت وجود غرفه امّ ابراهيم در داخل نخلستان، به مجموع اين باغ «مشربه» گفتهاند. (2)سمهودى مىنويسد: مشربه، محلّ مرتفعى بوده در داخل باغ خرماى متعلق به پيامبر صلى الله عليه و آله و مىافزايد: اين معنا مىتواند مناسبترين معنا در نامگذارى مشربه امّ ابراهيم، كه غرفه آن، در نقطه مرتفع قرار داشت باشد. (3)گفتنى است، همانگونه كه سمهودى گفته است، در اين نقطه كه از صخرهها و تخته سنگهاى طبيعى بهوجود آمده (و امروز هم مشهود است) چون از سطح نخلستان مرتفع و از جريان آب و نفوذ رطوبت در امن بود، غرفه و اتاقى و بعدها مسجدى بنا گرديد.
مشربه چيست؟
مشربه، در لغت به هر معنا آمده باشد، آنگونه كه از گفتار سمهودى بهدست مىآيد، «مشربه امّ ابراهيم» در ميان مردم به باغ خرمايى اطلاق شده كه در خارج از شهر مدينه بوده و به رسولاللَّه صلى الله عليه و آله تعلّق داشته است و در نقطه مرتفعى از اين باغ، غرفهاى بوده كه پيامبر آن را براى زندگى كنيز خود «ماريه قبطيه» اختصاص داد و او را به اين محل منتقل كرد و ابراهيم، فرزند آن حضرت در همين محل از ماريه متولد شد و از دنيا رفت. ماريه، پس از رسول خدا نيز تا پايان عمرش در مشربه به زندگىاش ادامه داد و در همان غرفه از دنيا رفت.
موقعيت مشربه امّ ابراهيم
مشربه امّ ابراهيم در منطقه عوالى مدينه منوره و در شمال مسجد بنىقريظه واقع شده كه در گذشته به اين منطقه عاليه، «نُسخ» (بضم سين) گفته مىشد و محل زندگى قبيله «بنىالحارث» ابن «خزرج» بود و ابو بكر هم در اين منطقه خانهاى داشت كه يكى از همسرانش بنام «حبيبه» دختر «خارجه» در آن خانه زندگى مىكرد و ابوبكر در همين خانه بود كه از رحلت
رسول خدا صلى الله عليه و آله آگاه شد و خود را به سرعت به مدينه رسانيد.
مشربه امّ ابراهيم، پس از احداث بيمارستان «الزهرا» و «مستشفى الوطنى» در ميان اين دو بيمارستان قرار گرفت و فاصله آن با «مستشفى الزهرا»، در خيابان علىبن ابىطالب، حدود 500 متر مىباشد.
پيامبر صلى الله عليه و آله چگونه مالك اين نخلستان شد؟
اين باغ پيشتر از آنِ شخصى يهودى، به نام «مخيريق» بود و با وصيت او، به رسولاللَّه صلى الله عليه و آله منتقل شد. اين واقعه و رخداد چنين بوده است مخيريق، (1)كه از يهوديان بنىنضير مدينه و از عالمان و ثروتمندان آنها بود، به هنگام جنگ احد، اقوام و عشيره خويش را جمع كرد و به آنان گفت: اى يهوديان! شما مىدانيد كه محمد همان پيامبرى است كه ما و پدرانمان در انتظار ظهورش به سر مىبرديم و اكنون نصرت و يارى او برهمه واجب است. پس بهپا خيزيد و از وى در مقابل دشمنانش دفاع كنيد. گفتند: امروز يوم سبت و شنبه است (كه بهعقيده آنها در اين روز جنگ جايز نبود). مخيريق در پاسخ آنان گفت: واى بر شما! ديگر سبتى نيست و دين يهود با آمدن پيامبر اسلام منسوخ گرديد. او وقتى ديد دعوت و موعظهاش در همكيشانش مؤثر واقع نمىشود، خود آماده جنگ با مشركان مكه شد و بههنگام حركت به احد اينگونه وصيت كرد كه: «ان اصِبتُ فما لي لمحمّد يصنع فيه ما شاء»؛ «اگر من در اين جنگ كشته شدم همه ثروتم از آنِ محمد است و هر گونه صلاح بداند تصرّف خواهد كرد.» او سرانجام در جنگ احد به شهادت رسيد و پيامبر صلى الله عليه و آله پس از شهادتش فرمود: «مُخَيرِيق خَيرُ يَهُودٍ». (2)بدينگونه، املاك و باغهاى «مخيريق» كه هفت قطعه و از جمله مشربه امّ ابراهيم بود، در اختيار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قرار گرفت و آن حضرت اين باغها و نخلستانها را، كه در تاريخ به عنوان «حوائط (3)سبعه» معروف شده است (4)، از سال سوم هجرت متصرّف گرديد و همين حوائط بود كه پس از رحلت آن حضرت، همراه با فدك- كه مورد ادعاى حضرت زهرا عليها السلام و مورد انكار خليفه اول بود- در اختيار دختر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت. البته فدك به جهت اهميتى كه داشت، بيش از حوائط هفتگانه مورد توجه بود و از آن، بيشتر سخن به ميان آمده است.
مشربه امّ ابراهيم در گفتار ائمه عليهم السلام
به طورىكه پيشتر اشاره شد، ائمه هدى عليهم السلام به زيارت مشربه امّ ابراهيم بسيار اهتمام داشتند و آن را پس از مسجد قبا، مهمترين مكان زيارتى و حتى مقدم بر زيارت شهداى احُد و قبر عموى پيامبر (حمزه سيد الشهدا) مىدانستند. و شيعيان خود را به اهميت اين جايگاه مقدّس متوجّه ساختهاند و ما در اين راستا به نقل چند روايت بسنده مىكنيم:
«لَا تَدَعْ إِتْيَانَ الْمَشَاهِدِ كُلِّهَا مَسْجِدِ قُبَاءَ فَإِنَّهُ الْمَسْجِدُ الَّذِي أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ وَ مَشْرَبَةِ أُمِّ إِبْرَاهِيمَ وَ مَسْجِدِ الْفَضِيخِ وَ قُبُورِ الشُّهَدَاءِ وَ مَسْجِدِ الْأَحْزَابِ وَ هُوَ مَسْجِدُ الْفَتْحِ». (1)«رفتن به مشاهد مدينه را ترك مكن و آنها عبارتاند از مسجد قبا، كه اساس آن از نخستين روز بر تقوا بوده و مشربه امّ ابراهيم و ...»
«ابْدَأْ بِقُبَا فَصَلِّ فِيهِ وَأَكْثِرْ فَإِنَّهُ أَوَّلُ مَسْجِدٍ صَلَّى فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فِي هَذِهِ الْعَرْصَةِ ثُمَائْتِ مَشْرَبَةَ أُمِإِبْرَاهِيمَ فَصَلِفِيهَا وَهِيَ مَسْكَنُ رَسُولِاللَّهِ صلى الله عليه و آله وَمُصَلَّاهُ». (2)«از مسجد قبا آغاز كن و در آن زياد نماز بخوان؛ زيرا آن نخستين مسجد در اين منطقه است كه رسول خدا در آنجا نماز خواند. پس از آن، به مشربه امّ ابراهيم برو و در آنجا نماز بگزار؛ زيرا آنجا مسكن دوم پيامبر خدا و محل نماز او است.»
«هَلْ أَتَيْتُمْ مَسْجِدَ قُبَا أَوْ مَسْجِدَ الْفَضِيخِ أَوْ مَشْرَبَةَ أُمِّ إِبْرَاهِيمَ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ. فَقَالَ:
أَمَا إِنَّهُ لَمْ يَبْقَ مِنْ آثَارِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله شَيْءٌ إِلَّا وَ قَدْ غُيِّرَ غَيْرُ هَذَا». (3)«آيا به مسجد قبا يا مسجد فضيخ و يا مشربه امّ ابراهيم رفتهايد؟ عرض كردم: آرى. فرمود:
از آثار رسول اللَّه چيزى نمانده جز اينكه آن را تغيير دادهاند، مگر اينها.»
امّ ابراهيم كيست؟
از اين روايات برداشت مىشود كه ائمه عليهم السلام توصيه و تأكيد بر زيارت مشربه امّ ابراهيم داشتند و آن را به عنوان مسكن و مصلّاى پيامبر صلى الله عليه و آله شناساندهاند. از آنجاكه لازمه مسكن و مصلّا بودن مشربه حضور ممتد و نوعى تردّد دائمى را ايجاب مىكند و با زندگى ماريه و جناب ابراهيم، فرزند پيامبر ارتباط و پيوند دارد، لازم است شرح حال اين مادر گرامى و فرزند گرانقدرش، جناب ابراهيم را در اختيار خوانندگان ارجمند قرار دهيم تا مسكن و مصلا بودن مشربه، كه امام صادق عليه السلام آن را عنوان كرده است، بيشتر و بهتر روشن شود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در ذىقعده سال ششم هجرت، پس از مراجعت از حديبيّه، نامههايى به برخى از سلاطين و سران كشورهاى مختلف فرستاد و آنها را به توحيد خداوند و پذيرش اسلام فرا خواند؛ از جمله نامهاى بهوسيله يكى از اصحابش، بهنام «حاطب بن ابى بلتعه» به «مقوقس» پادشاه اسكندريه فرستاد و در اين نامه او را به قبول اسلام دعوت فرمود.
مقوقس گرچه اسلام نپذيرفت، ليكن احترام و ادب كامل نسبت به نامه پيامبر خدا و پيك آن حضرت را مراعات كرد و هنگام دريافت نامه گفت: از اين پيام عطر خير و نيكى استشمام مىشود. آنگاه فرمان داد آن نامه در صندوقى از عاج حفظ شود و به همراه پاسخ اين نامه
هدايايى (1)براى رسولخدا صلى الله عليه و آله فرستاد و از جمله اين هدايا كنيزى بود بهنام «ماريه، دختر شمعون» و كنيز ديگر بهنام «سيرين» خواهر او. (2)پس از ورود اين دو خواهر به شهر رسول اللَّه (مدينه)، آنها را به بانويى به نام امّ سليم تحويل داد و در خانه او به ديدارشان رفت و آنها را به اسلام دعوت كرد و هر دو خواهر، كه از آگاهى بالايى نسبت به مذهب و عقيده خود برخوردار بودند، در همان خانه اسلام را پذيرفتند و در تاريخ، از بانوان با فضيلت و متعهّد صدر اسلام به حساب مىآيند. پيامبر صلى الله عليه و آله سيرين را به حسّان بن ثابت، شاعر خويش هديه كرد و حسان از وى داراى فرزندى به نام عبدالرحمان شد وماريه را براى خود نگهداشت و از وى داراى فرزندى به نام ابراهيم شد.
بنابراين، زندگى ماريه با پيامبر صلى الله عليه و آله از اواخر سال ششم و يا اوايل سال هفتم تا رحلت آن بزرگوار به مدت تقريبى پنج سال ادامه داشت.
فوت ماريه: ابن كثير از واقدى نقل مىكند كه ماريه در محرم سال پانزده هجرت، در دوران خلافت عمربن خطاب از دنيا رفت و عمر بر پيكر او نماز خواند و در بقيع، در كنار قبر فرزندش ابراهيم به خاك سپرده شد. (3)محبت شديد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ماريه
از آنجا كه ماريه بزرگ شده در محيط اجتماعى اسكندريه، متمدنترين كشور آن روز و تربيت يافته دربار مقوقس و داراى جمال ظاهرى و كمال معنوى و اخلاقى بود و نسبت به رسولخدا ادب و احترام فوق العاده داشت و از يك كشور بيگانه آمده بود و مانند ميهمان در خدمت رسولخدا بود، لذا از آغاز ورود به مدينه، مهر و محبت رسول خدا را به سوى خود جلب كرد و از عطوفت و لطف خاص آن حضرت برخوردار شد؛ بهطورى كه موجب حساسيت و حسادت بعضى از همسران آن حضرت گرديد و اين در حالى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله با هر يك از همسرانش داراى عادلانهترين رفتار و نرمترين مماشات بود و در تأمين حقوق و خواستههاى هر يك از آنان كمال مراقبت را داشت تا كوچكترين رنجش و ناراحتى در آنان بهوجود نيايد، ولى بههر حال، اين محبت و احترام و اظهار علاقه از سوى پيامبر نسبت به ماريه در زندگى آن حضرت بىتأثير نبود و موجب مسائلى گرديد كه به توضيح آنها خواهيم پرداخت.
چرا ماريه به مشربه منتقل شد؟
پيش از آنكه شرح حال ابراهيم، فرزند رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را مطرح كنيم، لازم است به اين پرسش پاسخ دهيم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چرا و به چه انگيزهاى كنيز مورد علاقه خود، ماريه را از همسايگى بانوان و همسرانش جدا كرد و او را از زندگى در داخل مدينه و قرب جوار خويش و از كنار مسجدش محروم ساخت و در محلى دور از مسجد النبى و در خارج مدينه، در ميان نخلستان و محيط زندگى مردمانى كه داراى روحيه و فرهنگ اعراب باديه نشين بودند، جاى داد كه اين نوع زندگى هم براى كنيز تازه وارد سخت بود و هم تحمّل اين دورى براى خودِ آن حضرت، با علاقه زيادى كه نسبت به ماريه و پس از آن، نسبت به فرزندش ابراهيم داشت مشكل و ناگوار بود.
رفتن به مشاهد مدينه را ترك مكن و آنها عبارتاند از مسجد قبا، كه اساس آن از نخستين روز بر تقوا بوده و مشربه امّ ابراهيم و ...
گذشته از اينكه، اين اقدام پيامبر صلى الله عليه و آله مىتوانست بهانه و دستآويزى براى منافقان باشد كه پيوسته در صدد گرفتن ايراد و اشكال و نيز خدشه وارد كردن نسبت به شخصيت پيامبر اسلام بودند و راهى بود از سوى دشمنان براى ايجاد تزلزل در دل مسلمانان ضعيف الايمان.
پس به يقين، يك عامل قوى و انگيزه مهم در اين تصميم وجود داشت كه موجب شد آن حضرت همه اين ناراحتىها را بر خود هموار كند و كنيز مورد علاقهاش را به منطقهاى دور دست انتقال دهد.
شيوه زندگى رسول خدا با همسرانش
در پاسخ اين پرسش مىگوييم: بررسى آيات و احادث و تاريخ زندگى پيامبر خدا در چگونگى معاشرت و تعامل آن حضرت با همسرانش، بيانگر اين حقيقت است كه آن حضرت هر گاه مىديد همسرانش خواستههايى از روى رقابت و حسادت دارند و يا احياناً، خواستههاى سليقهاى و خارج از مقررات از شخص رسول خدا طلب مىكنند، آن بزرگوار در اينگونه موارد بهگونهاى تصميم مىگرفت و اقدام عملى مىكرد كه هم موجب رفع اختلاف و
هم عامل جلب رضايت خاطر آنان مىگرديد و اين اقدام از سوى آن حضرت گاهى ايثار و مقدم داشتن خواستههاى آنان نسبت به خواسته خود آن حضرت را بههمراه داشت و در يك جمله رسول خدا براى جلب رضايت و آرامش خاطر همسرانش، گاهى از حق خويش اغماض و صرف نظر مىكرد و بدينگونه نارضايتى و اختلاف آنان را به سكونت دل و آرامش خاطر مبدّل مىساخت.
براى روشن شدن اين بُعد از زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و به عنوان نمونه، يك مورد از عملكرد آن حضرت با همسرانش را نقل مىكنيم:
مىدانيم كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله دهه آخر ماه مبارك رمضان را اعتكاف مىكرد و با افراشتن چادرى در مسجد و قطع ارتباط با همسرانش، به عبادت و تهجّد مشغول مىگرديد و بر اين عمل اهتمام زياد مىورزيد.
ولى طبق مضمون روايتى كه در صحيح بخارى از عايشه نقل شده كه آن حضرت در يك ماه رمضانى تصميم به انجام اعتكاف گرفت، عايشه از آن حضرت خواست كه اجازه دهد او هم خيمهاى در كنار خيمه رسولاللَّه بهپاكند ومشغول عبادت و اعتكاف شود. پيامبرخدا درخواست عايشه را قبول كرد، چون چشم حفصه به خيمه عايشه افتاد، او هم از وى خواست تا رضايت رسول اللَّه را براى برافراشتن خيمه بر وى جلب نمايد. رسول خدا بر او نيز اجازه داد. زينب بنت جحش چون اين دو خيمه را در كنار خيمه رسول خدا ديد، براى خود خيمهاى در كنار آنها برافراشت. پيامبر پس از اقامه نماز كه مىخواست داخل خيمه خود شود چشمش به اين خيمهها افتاد، پرسيد: اينها چيست؟ گفتند: اينها خيمههاى سه تن از همسران شما مىباشد.
رسول خدا فرمود: «لا اللَّه أردن بهذا ما انا بمعتكف»؛ (1)«آنها براى خدا چنين كار را نكردهاند، من هم نمىخواهم معتكف شوم.» آنگاه مسجد را ترك كرد و به خانهاش بازگشت و بر خلاف سالهاى گذشته، پس از عيد فطر ده روز از ماه شوال را به اعتكاف پرداخت.
بهطورىكه اشاره شد، پيامبر خدا با اهتمام ويژهاى كه به اعتكاف دهه آخر ماه رمضان داشتند، چون رقابت و هم چشمى را در ميان بانوان خود ديد، با حالى شگفتزده پرسيد:
آيااين كار واقعاً براى خدا انجام گرفته يا جنبه رقابتى دارد و لذا از حق خويش و انجام دادن عبادت مورد علاقهاش صرف نظر كرد و در عين حال، بهگونهاى اقدام نمود كه براى هيچيك
1) صحيح بخارى، ج 2، كتاب الاعتكاف، ح 1940
از اين بانوان جاى گله و ناخوشنودى بهوجود نيامد.
و اكنون بر مىگرديم به پاسخ پرسش ياد شده، كه چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله ماريه دختر شمعون و كنيز مورد علاقه خود را به بيرون مدينه برد و مسكن او را به جاى داخل شهر، در ميان نخلستان قرار داد؟!
پاسخ اين پرسش اين است كه در روزهاى اول ورود ماريه به مدينه كه رسول خدا او را در منزل حارثة بن ابى نعمان، (1)كه در همسايگى مسجد قرار داشت، سُكنى داد بعضى از همسران آن حضرت نسبت به اين بانوى جوان و ميهمان تازه وارد، حسادت ورزيدند و تحمل اين بانو و تردّد مكرر رسول خدا به خانه او سخت مىنمود و با ظاهر شدن اثر حمل در وى اين حالت شديدتر و اين اظهار ناراحتى بيشتر گرديد و لذا پيامبرخدا صلى الله عليه و آله براى حفظ توازن در ميان همسران و ايجاد آرامش در داخل زندگيش مصلحت ديدند كه ماريه را على رغم علاقه فوقالعادهاى كه نسبت به وى داشتند، از همسايگى همسرانش جدا و به خارج شهر منتقل نمايند. از اين رو، ماريه در ميان بستان و نخلستانى كه متعلق به پيامبر در ميان قبيله بنى مازن در نزديكى مسجد قبا قرار داشت، سكنى گزيد كه اين محل بعدها بهنام «مشربه امّ ابراهيم» معروف شد و پس از چند ماه، جناب ابراهيم در اين محل متولد گرديد.
مورّخان انتقال ماريه به مشربه را اينچنين نقل كردهاند:
«و غار نساء رسول اللَّه واشتدَ عَلَيْهِنَّ حين رزق منها الولد». (2)«همسران پيامبر نسبت به ماريه حسد ورزيدند و اين حسادت آنگاه شدت يافت كه پيامبر از وى داراى فرزند شد.»
و باز در طبقات مىگويد:
«ان رسول اللَّه حجب مارية و قد ثقلت على نساء النبيّ صلى الله عليه و آله و غِرْنَ عليها ولا مثل عائشة». (3)«پيامبر خدا ماريه را از محيط زندگيش دور ساخت زيرا تحمل او براى همسران آن حضرت سخت بود و آنان نسبت به وى حسد ورزيدند اما نه مثل عايشه.»
و باز در منابع تاريخ از عايشه نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله روزى ابراهيم را در
آغوش گرفته بود و به من فرمود: «عايشه ببين اين طفل چهقدر به من شبيه است!» گفتم: هيچ شباهتى به تو ندارد. فرمود: «مانند من، چهقدر سفيد و چاق است!» گفتم: طفلى كه شير گوسفند بخورد چاق و سفيد رنگ مىشود. (1)اينها نمونههايى از برخورد بعضى از همسران پيامبر با ماريه و فرزندش ابراهيم و بيانگر حسادت آنان نسبت به اين مادر و فرزند مىباشد.
محبت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به فرزندش ابراهيم در دوران زندگى و به هنگام وفاتش
جناب ابراهيم در ميان قبيله بنى مازن، در مشربه متولّد شد و سلمى همسر ابو رافع مامايى او را به عهده گرفت. از اينرو، نخستين كسى كه مژده ولادت او را به رسول خدا داد، ابو رافع بود و رسول خدا غلامى را به عنوان مژدگانى به او هديه داد. پيامبر خدا در روز هفتم ولادت ابراهيم گوسفندى عقيقه كرد و شخصى به نام ابو هند، موى سر آن طفل را تراشيد و پيامبر به وزن موهاى او، نقره صدقه داد و سپس موها در خاك دفن گرديد و در همين روز پيامبر صلى الله عليه و آله نام ابراهيم را بر وى نهاد و فرمود: جبرئيل بر من نازل گرديد و گفت: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبا إِبْراهِيْم» من هم نام جدّم ابراهيم را بر وى نهادم. (2)پس از تولد ابراهيم، هريك از همسران انصار درخواست كردند كه پيامبرخدا وظيفه پرستارى و شيردادن بر ابراهيم را به وى واگذارد، تا اين كه سرانجام اين افتخار نصيب بانويى بهنام «امّ برده» همسر «ابو سيف» شد كه شغل آهنگرى داشت و در همسايگى مشربه مىزيست.
امّ برده ابراهيم را نزد ماريه در مشربه و به حضور رسولاللَّه در مدينه مىبرد و پس از ديدار آنان، به خانه خويش بر مىگرداند و گاهى نيز رسول خدا خود بهديدار ابراهيم و مادرش مىرفت.
انس بن مالك، خدمتگزار پيامبر مىگويد: من كسى را مهربانتر از رسول خدا نسبت به فرزند نديدهام. هنگامى كه امّ برده ابراهيم را پرستارى مىكرد، رسول خدا گاهى آن فاصله دور تا خانه وى را مىپيمود و فرزندش را در آغوش مىگرفت و او را مىبوسيد و آنگاه به دايهاش تحويل مىداد.
روزى رسول خدا باز قصد خانه امّ برده را داشت كه من نيز همراه آن حضرت بودم، چون به خانه ابو سيف رسيديم، ديدم خانه پر از دود است و من به سرعت و پيش از پيامبر
وارد خانه شدم و او را از ورود رسول خدا آگاه ساختم و او هم بى درنگ دست از كار كشيد و كوره آهنگرى را خاموش كرد تا دود فضاى خانه، آن حضرت را نيازارد ولى رسول خدا با همان وضع و بدون توجه به دود خانه وارد شد و فرزندش را به سينه چسبانيد. (1)در مرگ ابراهيم
علاقه و محبّت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به ابراهيم را مىتوان به هنگام مرگ وى و در مراسم غسل و دفن او، به صورت واضح و آشكارا ديد و اين علاقه و عاطفه، يكى از دو عامل و انگيزهاى بود كه آن حضرت را به مشربه مىكشاند و موجب حضور مكرّرش در اين نخلستان مىگرديد.
ابراهيم مريض شد و در روز سه شنبه، يازدهم ربيع الاول، سال دهم هجرت، در حالى كه هجده ماه و به قولى شانزده ماه داشت، از دنيا رفت.
پيامبر خدا ماريه را از محيط زندگىاش دور ساخت؛ زيرا تحمل او براى همسران آن حضرت سخت بود و آنان نسبت به وى حسد ورزيدند اما نه مثل عايشه.
در منابع حديثى متعدّد نقل شده كه در دقايق آخر عمر ابراهيم و آنگاه كه او در حال نزع بود، پيامبر صلى الله عليه و آله در كنارش نشسته بود و در حالىكه اشك از ديدگانش جارى بود، چنين فرمود:
«تدمع العين ويحزن القلب و لا نقول الّا ما يرضى به الرّب و إنّا بك لمحزونون». (2)«قلبم اندوهگين و چشمم گريان است و چيزى به جز رضاى حق نمىگويم، اى ابراهيم اكنون در فراق تو به شدت اندوهگينم.»
و در حديث ديگرى آمده است كه:
«ففاضت عينا رسول اللَّه فقال سعد ما هذا؟ قال: انّها رحمة وضعها اللَّه في قلب من يشاء و إنّما يرحم اللَّه من عباده الرحماء». (3)«چون سعد اشك پيامبر را ديد، عرض كرد: اى پيامبر خدا، اين گريه چرا؟ حضرت فرمود: اين رحمت و عاطفه است و خداوند در دل كسانى كه مىخواهد قرار مىدهد.
خداوند از ميان بندگانش بر كسانى رحم مىكند كه در دلشان رحم باشد.»
انتقال پيكر ابراهيم عليه السلام براى دفن
پس از مرگ ابراهيم، وقتى از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: «أين ندفنه»؛ «پيكرش را در كجا دفن كنيم.» فرمود: «ألحقوه بسلفنا الصالح، عثمان بن مظعون» و طبق اين دستور پيكر او به داخل مدينه حمل گرديد. (1)ابن كثير مىگويد: آنگاه كه ابراهيم از دنيا رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله امير مؤمنان عليه السلام، را در مشربه نزد ماريه فرستاد و آن حضرت پيكر ابراهيم را در تابوتى در بالاى اسب به مدينه نزد رسول خدا منتقل نمود. (2)غسل پيكر ابراهيم
مشهور آن است كه مراسم غسل ابراهيم عليه السلام به وسيله فضل بن عباس انجام گرفت و رسول خدا و عمويش عباس در گوشهاى نشسته، بر اين مراسم نظاره مىكردند. (3)گريه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام كفن كردن ابراهيم
ابن ماجه در سنن خود از انس بن مالك نقل مىكند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام كفن كردن جسد ابراهيم عليه السلام فرمود: «بر كفنش نپيچيد تا براى آخرين بار او را ببينم، آنگاه بر روى پيكر ابراهيم خم شد و گريست.» (4)ابن كثير اين جمله را چنين نقل كرده است: «فبكى حتّى اضطرب لحياه و جنباه»؛ (5)«رسولاللَّه آن چنان گريست كه شانهها و چانهاش از شدّت گريه تكان مىخورد.»
نماز بر پيكر ابراهيم
ابن ماجه همچنين نقل مىكند كه:
«لمّا مات إبراهيم بن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله صلّى عليه رسول اللَّه وقال: إنّ له مرضعاً في الجنة» (6)«چون ابراهيم فرزند رسول خدا از دنيا رفت، خود پيامبر بر پيكر او نماز خواند و فرمود: در بهشت كسى است كه به وى شير مىدهد.»
1) ابن شبه، تاريخ المدينه، ج 1، ص 100؛ استيعاب، ج 3، ص 85؛ اسد الغابه، ج 3، ص 387
2) البداية والنهايه، ج 5، ص 311
3) طبقات، ج 1، ق 1، ص 92؛ اسد الغابه، ج 1، ص 40
4) سنن ابن ماجه كتاب الجنائز، ح 1475
5) البداية والنهايه، ج 5، ص 310
6) سنن ابن ماجه كتاب الجنائز باب ماجاء في الصلاة على ان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.
در سنن ابى داود هم آمده است: «صلّى عليه في المقاعد»؛ (1)«رسول خدا نماز او را در ميدان عمومى اقامه كرد.»
چگونگى دفن ابراهيم
ابن كثير مىنويسد: «هنگام دفن ابراهيم، امير مؤمنان داخل قبر شد و كف قبر را هموار و آماده ساخت، آنگاه او را دفن نمود؛ «فدخل عليٌ في قبره حتّى سوّى عليه و دفنه». (2)گريه پيامبر و مسلمانان در كنار قبر
ابن كثير به مراسم دفن جناب ابراهيم اشاره مىكند و مىگويد: در اين هنگام بود كه:
«بَكى رسول اللَّه و بكى المسلمون حوله حتّى ارتفع الصوت ثمّ قال تدمع العين و يحزن القلب ولا نقول ما يغضب الربّ و انّا عليك يا ابراهيم لمحزونون» (3)«رسول خدا گريست و مسلمانان در اثر گريه آن حضرت آن چنان گريستند كه صدايشان به گريه بلند شد آنگاه آن حضرت فرمود ...»
پس از دفن
صاحب طبقات نقل مىكند كه پيامبر دستور داد مشك آبى آوردند و به روى قبر ابراهيم ريخت و آنگاه فرمود قطعه سنگى آوردند و بر قبر او نصب كرد. (4)
نتيجه:
اين بود رفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد فرزندش ابراهيم و عاطفه و محبت آن حضرت نسبت به وى در حال حيات و پس از مرگش. همانگونه پيشتر اشاره شد، اين مهر و محبت و اين عاطفه و علاقه پيامبر به فرزندش، گذشته از علاقه آن حضرت نسبت به كنيز خود ماريه عامل مهمى بود در جذب رسول خدا صلى الله عليه و آله به مشربه امّ ابراهيم و بر حضور آن بزرگوار در اين مكان، در هر فرصت و فراغتى كه مىيافت.
اين رفت و آمد به مدت پنج سال يعنى از زمان انتقال ماريه به مشربه تا آخر عمر پيامبر ادامه داشت. اينجا است كه امام صادق عليه السلام از مشربه امّ ابراهيم با تعبير مسكن و مصلّاى رسول خدا ياد مىكند و زيارت آن را، حتّى قبل از زيارت قبر عموى پيامبر، حضرت حمزه و ساير شهدا به يارانش توصيه مىنمايد.
اقامت يك ماهه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مشربه
افزون بر آنچه در باره حضور رسول خدا در مشربه و در كنار جناب ابراهيم و مادرش گفته شد، آن حضرت در يك جريان و پيش آمدى خاص تصميم گرفت به مدت يك ماه از خانه خويش و از زندگى با همسرانش فاصله بگيرد و اين مدت را، طبق فرمان الهى و به عنوان تنبيه و مجازات آنان، در مشربه و در كنار ماريه سپرى كند.
و اين جريان نيز، كه موجب آزردگى خاطر رسول خدا صلى الله عليه و آله گرديد، در اثر رقابت و حسادت بعضى از همسران آن حضرت بهوقوع پيوست كه در ضمن پنج آيه اول از سوره مباركه سوره تحريم مطرح شده است.
با توجه به ارتباط كامل اين جريان قرآنى با تاريخ مشربه و سكونت يك ماهه پيامبر اسلام در اين مكان، ترجمه و توضيح اين آيات شريف را در اختيار خوانندگان عزيز قرار مىدهيم و اين بحث را با ذكر چند نكته به پايان مىبريم:
جريان از اينجا آغاز مىشود كه در داخل خانه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، مانند هر خانه ديگر، موضوعى ساده و عادى رخ مىدهد. زمانى كه «حفصه» در خانه پدرش بود و همزمان ماريه براى ديدار پيامبر و يا براى اينكه آن حضرت فرزندش ابراهيم را ببيند، مشربه را به قصد خانه
پيامبر ترك كرده و نزد آن حضرت به سر مىبرده است. در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله با ماريه همبستر مىشود و حفصه با مراجعت به منزل اثر غسل را در سر و صورت رسول خدا صلى الله عليه و آله مىبيند و از اين ماجرا به شدت برآشفته و با رسول خدا آنچنان به تندى رفتار مىكند و آن بزرگوار را آن چنان تحت فشار قرار مىدهد كه رسول خدا، همانگونه كه روش زندگى او ايجاب مىكرد، براى رفع ناراحتى وى به او وعده مىدهد كه ديگر بار ماريه را نزد خود راه ندهد. آنگاه براى اطمينان خاطر حفصه و جلب رضايت وى، بر اين تصميم خود سوگند ياد مىكند و ضمن اين معاهده و تصميم به حفصه توصيه مىكند كه اين موضوع يك تصميم سرّى و پنهانى است و نبايد در نزد كسى فاش شود؛ «زيرا در صورت فاش شدن، ديگران خيال مىكنند كه اين يك قانون الهى است و ناگزير مىشوند كه از عملكرد رسول خدا پيروى نمايند و يا احياناً در صورت فاش شدن موجب رنجش خاطر ماريه مىشود و يا به علتهاى ديگر.»
ولى علىرغم تأكيد پيامبر صلى الله عليه و آله بر سرّى بودن اين تصميم، حفصه آن را افشا كرد و بلافاصله عايشه را از تصميم و از سوگند آن حضرت آگاه ساخت و خداوند هم پيامبر را از اين افشاى راز حفصه آگاهانيد و چون رسول خدا او را به بخشى از سخنانى كه با عايشه در ميان گذاشته، مورد نكوهش قرار داد، او پرسيد: چه كسى تو را بر افشاگرى من آگاه نمود؟ رسول خدا فرمود: خداوند دانا و آگاه مرا بر اين افشاگرى خبر داد.
در اينجا بود كه آيه به رسول خدا نازل گرديد كه: «چرا آنچه را كه خداوند بر تو حلال كرده، به جهت جلب رضاى همسرانت خود را از آن محروم مىكنى، اين خداوند است كه بايد رضايتش جلب شود و با دادن كفاره مىتوانى مشكل سوگند خود را هم برطرف سازى و از آنچه بر تو حلال است بهرهمند شوى.»
آنگاه آن دو بانو (حفصه و عايشه) را كه موجب ايذاى پيامبر شده بودند، مخاطب ساخته، مىفرمايد:
«شما هم اگر از اينكه به سوى گناه ميل كرديد و موجب ايذاى پيامبر شديد، توبه كنيد، به نفع شما است و اگر باز هم در ايذاى او دست بهدست هم بدهيد كارى از شما ساخته نيست؛ زيرا خداوند يار و پشتيبان او است و همچنين جبرئيل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنان، پشتيبان اويند و اگر او شما را طلاق دهد اميد است بهجاى شما همسرانى بهتر از شما براى او قرار بدهد.»
گرچه مطالب بالا خلاصه و مفهوم آيات سوره تحريم است ولى براى تيمن و تبرك و از
جهت اهميت موضوع، متن و ترجمه تحت اللفظى همان آيات را در اينجا مىآوريم:
يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاةَ أَزْوَاجِكَ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ* قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلَاكُمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.
«اى پيامبر، چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده، بهخاطر رضايت همسرانت بر خود حرام مىكنى و خداوند آمرزنده و رحيم است. خداوند راه گشودن سوگندهايتان را روشن ساخته و او مولاى شما و دانا و حكيم است.»
وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هَذَا قَالَ نَبَّأَنِي الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ.
«به خاطر بياوريد هنگامى را كه پيامبر يكى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت ولى هنگامى كه وى آن را افشا كرد و خداوند پيامبرش را از آن آگاه ساخت، قسمتى از آن را براى او بازگو كرد و از قسمت ديگر خوددارى نمود. همسر رسول خدا پرسيد چه كسى تو را از اين افشاى سرّ آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند عالم و آگاه مرا با خبر ساخت.»
إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلَائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ.
«اگر شما دو تن (همسران پيامبر) از كار خود توبه كنيد، (به نفع شماست؛ زيرا) دلهايتان از حق منحرف گشته و اگر بر ضدّ او دست بهدست هم دهيد (كارى از پيش نخواهيد برد؛ زيرا) خداوند ياور او است و همچنين جبرئيل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آنان پشتيبان اويند.»
عَسَى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْوَاجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَاراً.
«اميد است كه اگر او شما را طلاق دهد پروردگارش بهجاى شما همسرانى بهتر براى او قرار دهد. همسرانى مسلمان، مؤمن، توبه كار، عابد، هجرت كننده، زنانى غير باكره و باكره.»
نكاتى در باره اين حادثه
اكنون به بيان چند نكته در باره اين ماجرا و توضيح اين آيات و تبيين آن حادثه مىپردازيم:
ولى گفتنى است كه عمل رسول خدا و حضور آن حضرت در كنار ماريه، اين وجه دوم را مردود مىداند زيرا لازمه وجه دوم اين بود كه رسول خدا براى اجراى فرمان خداوند در شكستن سوگند خويش و تنبيه همسرانش مجدّداً به خانه سوده رفته و در نزد او توقف كند و از عسلى كه او آماده كرده بود ميل نمايد. پس، حضور آن حضرت در كنار ماريه، آن هم به مدت يك ماه، شأن نزول را كه ما نقل نموديم تأييد مىكند، گرچه بعضى از كتب تفسير مانند تفسير نمونه، وجه دوم را مرجّح دانستهاند.
2- تأديه كفاره:
طبق مضمون و دستور آيه شريفه قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ بنابر نقل منابع تفسيرى، رسول خدا براى برگشت از سوگند خويش و حضور در كنار ماريه، دستور داد غلامى خريدارى كنند و آن را به عنوان كفاره يمين خود آزاد كرد. (1)
1) تفسير در المنثور و فخر رازى.
3- شايعه طلاق
يكى ديگر از مسائلى كه با انتقال رسول خدا به مشربه اتفاق افتاد و در ميان مسلمانان مدينه، بهويژه در ميان همسران آن حضرت و اقوام و عشيره آنان موجب اضطراب و نگرانى گرديد، شايعه طلاق اين بانوان از سوى پيامبر بود؛ زيرا آنها تصميم بىسابقه رسول خدا در جدايى و دورى از همسرانش را طلاق تلقّى نموده و همه عزّت و افتخار خويش را بر باد رفته تصور مىكردند و لذا حالت بهت توأم با ناراحتى در آنان بهوجود آمده بود و هر يك از همسران و صحابه پيامبر در اين مورد به گونهاى اظهار نظر مىكردند و واكنش نشان مىدادند كه بعضى سكوت اختيار نموده و بعضى ديگر گريه سر مىدادند و ... و اين شايعه با نزول آيه تهديد آميز عَسَى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ تقويت مىگرديد و بر اضطرابها و نگرانىها مىافزود.
4- وقوع و عدم وقوع طلاق
در بعضى از روايات اهل سنت تصريح شده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ابتدا حفصه را، كه عامل اين رخداد بود، طلاق داد ليكن پس از آن رجوع كرد. (1)در متن يكى از روايات اهلسنّت آمده است: در آن موقعيت حساس كه پيش آمده بود، عمر به حجره دخترش حفصه وارد شد و ديد كه او گريه مىكند، از وى پرسيد: آيا درست است كه رسول خدا شما را مطلّقه كرده؟ حفصه پاسخ داد: نمىدانم ولى به هر حال، آن حضرت خانه را ترك نموده و در مشربه به سر مىبرد. اينجا بود كه عمر او را مخاطب قرار داد و گفت: «لو كان في آل الخطّاب خير ما طلّقك»؛ «اگر در خانواده خطّاب خيرى وجود داشت، پيامبر تو را طلاق نمىداد.»
ولى در متن بعضى ديگر از اين احاديث، باز از عمربن خطاب آمده است كه اين شايعه او را وادار كرد تا در مشربه به حضور پيامبرخدا برسد و وقوع و عدم وقوع طلاق را از خود آن حضرت استفسار نمايد و چون پيامبر وقوع طلاق را نفى كرد، عمر اين خبر را با خوشحالى به مدينه آورد و موجب خوشحالى در داخل شهر گرديد.
چون متن اين خبر كه در صحيح بخارى (2)و ديگر منابع حديثى از عمر نقل شده طولانى است، خلاصهاى از آن را در اينجا مىآوريم:
«عمربن خطاب مىگويد: وقتى به من خبر رسيد كه امر عظيمى اتفاق افتاده و رسول خدا همسرانش را طلاق داده است، پيش خود گفتم اين حفصه بود كه بدبخت شد و من
وقوع آن را پيش بينى مىكردم؛ «خابت حفصة وخَيرَت قد كنت أظنّ هذا يوشك ان يكون»، آنگاه نزد حفصه رفتم و ديدم كه او گريان است. پرسيدم: چرا گريه مىكنى، آيا تو را از چنين پيشامدى نترسانده بودم، مگر پيامبر شما را مطلقه نموده؟ آنگاه وارد مسجد شدم، ديدم گروهى در كنار منبر نشستهاند و در موضوع طلاق با همديگر گفتگو مىكنند و از اين پيشآمد كاملًا متأثرند؛ بهطورى كه بعضى از آنها گريه مىكردند. از شدّت ناراحتى تصميم گرفتم به مشربه رفته و چگونگى ماجرا را از رسول اللَّه جويا شوم. به نگهبان مشربه كه غلام سياهى بود، گفتم: از رسول خدا براى ورود من اجازه بگير. او نزد رسول خدا رفت و برگشت و گفت: پيام تو را به حضرت رساندم ولى او سكوت كرد و جوابى نداد. عمر مىگويد اين رفت و برگشت من به مشربه سه بار تكرار شد و در هر سه دفعه جواب من منفى بود. دفعه سوم كه مأيوسانه برگشته بودم، غلام از پشت سر مرا صدا كرد و گفت: رسول خدا اجازه ورود داد. چون وارد مشربه شدم و به آن حضرت سلام كردم، در حالى كه هنوز ننشسته بودم، پرسيدم: اى پيامبر خدا، آيا همسرانت را طلاق دادهاى؟ آن حضرت نگاهى به من كرد و فرمود: نه. من از سر شوق تكبيرى گفتم، سپس از آن حضرت براى نشستن و مأنوس شدن اجازه خواستم و گفتگو در ميان ما آغاز شد ...»
عمر بن خطاب در اين روايت علت كنارهگيرى پيامبر از همسرانش را توضيح مىدهد كه انگيزه آن، افشاى سرّ رسول خدا، على رغم تأكيد آن حضرت بر عدم افشاى آن از سوى حفصه بوده است و همچنين ياد آور مىشود كه علّت مراجعت پيامبر به ميان همسرانش، در كمتر از يك ماه، بهجهت بيست و نه روز بودن اين ماه بوده است.
دعوت به توبه
نكته مهم ديگر در آيه شريفه اين است كه دو تن از همسران پيامبر به صورت تهديد و نكوهش مورد خطاب قرار گرفتند و به جهت اينكه دلهايشان بهسوى گناه و ايذاى رسول خدا ميل كرده، به توبه و بازگشت از اين لغزش دعوت شدهاند؛ إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا، آنگاه به آنان توصيه شده است كه اگر توبه نكنيد و باز در ايذاى پيامبر دست به دست هم دهيد، كارى از پيش نخواهيد برد؛ زيرا خداوند يار و پشتيبان او است؛ وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ و ....
اين دو بانو، كدامين همسران پيامبر بودند؟
چون در اين آيه شريفه، با صراحت نامى از كسى نيامده، ممكن است براى بعضى از خوانندگان مورد ابهام و يا مورد سؤال واقع شود كه اين دو بانو، كدام يك از همسران رسول خدا بودهاند كه اين چنين مورد تهديد و نكوهش قرار گرفتهاند و آيا ممكن است در ميان همسران آن حضرت، كسانى باشند كه كار خلافى انجام دهند كه از طرف خداوند مورد ملامت قرار گيرند و نيازمند توبه باشند! حتّى اين عملكرد آنان به صورت وحى و تا قيامت در قرآن كريم و در هر شب و روز تلاوت شود و نقطه ضعف آنها بر ملا گردد؟!
پر واضح است همانگونه كه عامل اصلى حادثه، كه در اين آيات آمده، دو تن از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله؛ يعنى حفصه و عايشه بودهاند و مخاطب در اين آيه نيز، آن دو بانو مىباشند و تمام مفسّران و محدّثان اهل سنت و شيعه بر اين معنى اتفاق نظر دارند و آن را از مسلّمات مىدانند و حتى احتمال وجود معنا و مصداق ديگر، از هيچ يك از علما مطرح نشده است.
براى وهابّيان قابل تحمّل نبود كه هر سال زائران شيعى بر اساس توصيه امامان و پيشوايان خود، مشربه را زيارت كنند و حادثه انتقال ماريه به اين مكان و نقطه ضعف اخلاقى و رفتارى دو تن از همسران پيامبر را بازگو و آن حادثه تلخ زندگى رسول خدا و خاطره «إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا» را تجديد نمايند
گفتنى است اين مطلب در زمان نزول آيه شريفه و در حال حيات اين دو بانو، از حساسيت بيشترى برخوردار بوده و پرس و جو در باره آن، بيش از دورانهاى بعد انجام مىگرفته كه با روى كار آمدن بنى اميه و بر اساس سياست آنان و بعضى از حكومتهاى ديگر، در طول تاريخ طرح و معرفى مصداق آيه كم رنگ شده است؛ مثلًا عبداللَّه بن عباس مىگويد: من مشتاق بودم از شخص عمربن خطاب درباره اين دو بانو كه قرآن به آنها فرموده است: إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا سؤال كنم، تا اينكه با او راهى سفر حج شديم.
در ميان راه، او براى تطهير، خود را به كنار كشيد، من هم از قافله جدا شدم و آبى مهيا كردم. در همان حال كه آب را به دست او مىريختم، بهياد سؤالى كه در ذهنم بود افتادم و پرسيدم: آن دو زن، كه آيه إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ ... خطاب به آنان نازل شده، كدامين همسران رسول خدا
بودند؟ عمر رو به من كرد و گفت: اى ابن عباس، من از تو در شگفتم، مگر نمىدانى كه آن دو، عايشه و حفصه بودند؛ «قال واعجباً لك، يا ابن عباس، هما عائشة و حفصة». (1)نكته ديگر و حساستر از إِنْ تَتُوبَا و إِنْ تَظَاهَرَا آيه شريفه: «عَسَى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ ... است كه خداوند در اين آيه، اين دو بانو را بدينگونه مورد تهديد قرار داده است كه اگر پيامبر آنها را طلاق دهد، خداوند براى پيامبرش همسران بهترى را جايگزين آنان خواهد كرد كه داراى اين اوصاف هفتگانه مىباشند؛ مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه كار، عابد، هجرت كننده، غير باكره و باكره.
و در اينجا اين پرسش مطرح مىشود كه طبق مفهوم اين آيه شريفه، اين دو بانو فاقد اين خصوصيات و اوصاف هفتگانه بودند. آيا واقعاً اين چنين بوده؟! يا احياناً اين كلمات و واژهها داراى معنا و مفهومى عميقتر از آنچه از ظاهر آنها مىفهميم مىباشند.
7- نگهبانى مشربه
آخرين نكته درباره مشربه امّ ابراهيم اين است كه: هنگام انتقال ماريه به مشربه، با اينكه اين نخلستان داراى در و ديوار و «حائط» بوده، ولى در عين حال رسول خدا غلام خود به نام «رباح» را به عنوان نگهبان اين محل تعيين نمود و او پيوسته مراقبت و پاسدارى مشربه را به عهده داشت؛ بهطورى كه حتّى از ورود نزديكترين ياران رسول خدا بدون اجازه آن حضرت ممانعت مىنمود و اين موضوع در نكته چهارم اين بحث، در گفتار عمر آمده است كه او براى ملاقات با رسول خدا سه بار به مشربه رفت ولى چون رسول خدا اجازه ملاقات نداد، اين غلام از ورود او ممانعت به عمل آورد.
بناى مسجد در مشربه امّ ابراهيم
از روايات چنين برداشت مىشود كه تا زمان حيات امام صادق عليه السلام (148 ق.)، مشربه به همان وضع پيشين حفظ شده و تغييرى در آن صورت نگرفته است. ازاينرو، در گفتار آن حضرت مشربه امّ ابراهيم عنوان شده است. ليكن پس از اين دوران، كه تاريخ دقيق آن براى ما روشن نيست. محلّ غرفه و جاى زندگى ماريه و به تعبير امام ششم عليه السلام مسكن و مصلّاى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به مسجد تبديل شده كه در ميان مردم و نويسندگان به تدريج، با نام
1) صحيح بخارى، كتاب النكاح، ح 4895
«مسجد مشربه» معروف گرديده است.
نخستين كتاب موجود در مدينهشناسى، تاريخ المدينه ابن شبه (262- 173 ق.) است كه يكى از مساجد موجود در مدينه را مسجد مشربه معرفى مىكند. (1)پس از وى نيز تا سالهاى اخير، اكثر مدينهشناسان در شمار مساجد مدينه، از اين مسجد ياد نموده و گاهى مساحت آن را هم مشخص كردهاند. اكنون براى رعايت اختصار، به بعضى از آنها اشاره مىكنيم، از جمله آنها است: ابن نجار (643 ق.)، (2)سمهودى (م 911 ق.)، (3)عباسى (م 1035 ق.). (4)سمهودى مىنويسد: مساحت اين مسجد، از جنوب تا شمال، يازده زرع و از مشرق تا مغرب، چهارده ذرع مىباشد. او نقل مىكند كه اين مسجد هم مانند بعضى از مساجد در مناطق گرم سيرى، داراى سقف نيست، بلكه به دور آن ديوارى از سنگ سياه كشيدهاند. (5)6* 12
؟؟؟؟ عكس صفحه 121
اين وضع در دوران سلاطين عثمانى هم، كه ظاهر آثار موجود در حرمين شريفين را حفظ مىكردند، ادامه داشته و در مسجد مشربه تغييرى بهوجود نيامده بود و لذا در ميان پيروان مكتب خلفا و در عرف مردم و در كتابها و تأليفاتشان اين مكان به عنوان «مسجد مشربه» معروف شده و اهميت خود را كه به عنوان «مسكن رسول خدا» داشت، از دست داده است و اگر احياناً از ميان آنان زائران و ديدار كنندگانى داشت، با نگاه «يكى از مساجد قديمى مدينه» بوده نه به عناوين و خصوصيات ديگر و بدينسان سياست حكام، كه به فراموشى سپردن تاريخ اين مكان مقدس بود و حوادثى كه موجب پيدايش آن گرديد، تأمين شده است؛ زيرا
سياست پيروان و حكام مكتب خلفا اين بوده كه درباره همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نبايد كوچكترين نقطه ضعف و مطلبى كه موجب كسر شأن آنها است مطرح شود، بلكه تا آنجا كه ممكن است، در ميان جامعه اسلامى فضايل و مناقب و مراتب معنوى و علوّ شأن آنها- ولو جعلى و ساختگى هم باشد- مطرح و منعكس شود تا شخصيت آنان در انظار، هر چه بيشتر و بزرگتر جلوه كند و اشتباهات آنها تحت الشعاع اين فضايل قرار گيرد.
تبديل مشربه به گورستان
پس از روى كار آمدن وهابيان، كه سياست تخريب و انهدام آثار مذهبى و حرمها؛ بهويژه آثارى كه نمادى از شيعه و اهل بيت بود را در پيش گرفتند. مسجد مشربه نيز مانند ديگر آثار، تخريب و به گورستان تبديل گرديد. پيرامون اين مكان، با بلوكهاى سيمانى ديوار كشى شد؛ زيرا براى وهابّيان قابل تحمّل نبود كه هر سال زائران شيعى بر اساس توصيه امامان و پيشوايان خود، مشربه را زيارت كنند و حادثه انتقال ماريه به اين مكان و نقطه ضعف اخلاقى و رفتارى دو تن از همسران پيامبر را بازگو و آن حادثه تلخ زندگى رسول خدا و خاطره «إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا» را تجديد نمايند و به ساختگى بودن بعضى از فضايل درباره آنان، كه در طول تاريخ نقل گرديده و منابع حديثى اهل سنت مشحون از آنها است، پى ببرند و اين پرسش برايشان پيش آيد كه اين حوادث كجا و اين فضايل كجا؟!
سيد احمد ياسين (م 1380 ق.) پس از شناساندن مسجد مشربه، مىنويسد:
«امروز اين مكان با بلوكهاى سيمانى ديواركشى شده و داخل اين محيط و اطراف محلّ مسجد به گورستانى براى اين محله تبديل گرديده است.» (1)5/ 4* 12
؟؟؟؟ عكس صفحه 208
1) تاريخ معالم المدينة المنورة قديماً وحديثاً، ص 122
از نويسندگان اخير، پس از احمد ياسين، محمد الياس عبد الغنى (1419 ق.) پس از بيان تاريخ مسجد مشربه در قرنهاى گذشته، مىنويسد:
«مناسب است بگوييم كه در سالهاى اخير، بعضى از مردم، اين محل را به صورت گورستانى براى دفن اموات خود در آوردهاند و مسؤولان حكومتى هم براى حفاظت گورستان و محل مسجد، اين مكان را ديوار كشى كردهاند!» (1)مشربه امّ ابراهيم يا مقبره مادر حضرت رضا عليه السلام
سپاس خداى را كه در سالهاى اخير، بر زائران حرمين شريفين افزوده شده و مسلمانان براى حج تمتّع و انجام عمره مفرده، بيش از پيش به سرزمين وحى سفر مىكنند و در اين ميان، اين توفيق نصيب هموطنان عزيز ما گرديده است كه ضمن سفر به آن ديار مقدس و انجام مناسك حج، از مشربه امّ ابراهيم به عنوان مقبره مادر حضرت رضا عليه السلام ديدار مىكنند و به زيارت اين مكان، در كنار ديگر مشاهد و مساجد مدينه منوره، مىشتابند. آنان طبق برنامه و اعلان قبلى، به صورت دسته جمعى و در پيشاپيش آنان روحانى گروه، به عقيده خويش، به ديدار قبر مادر حضرت رضا حركت مىكنند و در پشت ديوار مشربه زيارتنامه و دعا مىخوانند.
نگارنده، در مراجعات و پژوهشهاى خود در مورد اين مطلب، به هيچ دليل تاريخى و روايى و هيچ قرينه و شاهدى دست نيافتم و نتوانستم دليل انتقال پيكر مادر حضرت رضا عليه السلام به اين مكان را- با وجود قبرستان بقيع، كه به دستور رسول خدا احداث گرديد و از نظر قداست و احترام نخستين گورستان مسلمانان است- به دست آورم؛ قبرستانى كه علاوه بر چهار امام بزرگوار، همه اقوام و عشيره پيامبر اسلام در آنجا آرميدهاند، حتى پيكر ماريه، كه تمام عمر خويش را در مشربه سپرى كرده بود، به بقيع منتقل گرديد.
ممكن است افرادى با مشاهده وضع موجود در مشربه امّ ابراهيم، چنين تصوّر كنند كه شايد اين گورستان پيشينه تاريخى داشته و در زمان فوت مادر حضرت رضا عليه السلام يكى از گورستانهاى اطراف مدينه بوده است و احتمالًا مادر حضرت رضا را به اينجا منتقل نمودهاند.
در صورتى كه ملاحظه كرديد اين مكان مقدس پس از گذشت سيزده قرن و سير مراحل مختلف در نيم قرن اخير، به گورستان تبديل شده است.
1) المساجد الأثرية في المدينة المنوره، ص 220
ماريه امّ ابراهيم يا نجيّه امّ ابراهيم؟!
آنچه در پيدايش و اشاعه مقبره مادر حضرت رضا عليه السلام به جاى مشربه امّ ابراهيم متصوّر است، اين است كه ظاهراً بعضى از افراد كم اطلاع و نا آگاه پنداشتهاند از آنجا كه يكى از كنيههاى حضرت موسىبن جعفر عليهما السلام به مناسبت نام يكى از فرزندانش ابو ابراهيم است، پس كنيه همسر آن حضرت هم امّ ابراهيم خواهد بود؛ يعنى مادر ابراهيم و چون ابراهيم با حضرت رضا برادر بودند، پس امّ ابراهيم مادر حضرت هم مىباشد.
در حالى كه اولًا: مطالب تاريخى و حديثىِ گذشته، خيالى بودن اين پديده نوظهور را به اثبات مىرساند و ثانياً: فرزندان حضرت موسىبن جعفر عليهما السلام كه تعداد آنها را بيش از سى تن نوشتهاند، اكثراً از كنيزان و امّ ولدهاى متعدد زاده شدهاند.
در ميان آنها نام مادر حضرت رضا عليه السلام نجمه خاتون، كنيهاش امّ البنين و لقب وى تُكتَم و اروى و سمانه بوده ولى مادر جناب ابراهيم كنيزى بوده از آفريقا به نام «نَجيّه» كه در تاريخ براى او كنيه و لقبى ذكر نشده است. بنابراين، اگر به فرض محال، مشربه مقبره امّ ابراهيم باشد، اين بانو مادر ناتنى حضرت رضا است، نه مادر او!
چه فرقى ميان اين امّ ابراهيم و آن امّ ابراهيم
ممكن است برخى بر مقبره بودن مشربه اصرار ورزند و بدون توجه به حقايق موجود، كه نقل كرديم، بگويند: چه فرق است ميان آن «امّ ابراهيم» يا اين «امّ ابراهيم» آن «مشربه» يا اين «مقبره»؟! در پاسخ آنها بايد گفت: تبديل كردن مشربه به مقبره، داراى سه مسؤوليت و اشكال مهمّ شرعى است؛ زيرا اولًا: اين بينش و اين تحريف موجب مىشود كه موضوعى خيالى جايگزين يك حقيقت مسلّم قرآنى و حديثى و تاريخى شود و اين عمل دانسته يا ندانسته اغراء به جهل و يك جعل و كذب تاريخى است كه در اختيار عدهاى قرار مىگيرد و مسلماً در آينده، توسعه و گسترش يافته و مانند بعضى از موضوعات بى پايه و بدون تحقيق، به پارهاى از نوشتهجات به عنوان «مىگويند» وارد گرديده و سند سازى خواهد شد.
ثانياً: اين تحريف موجب مىشود كه توصيه و تأكيد امام صادق عليه السلام بر حضور در مشربه، به بوته فراموشى سپرده شود كه فرمود: «ثُمَّ ائْتِ مَشْرَبَةَ أُمِّ إِبْرَاهِيمَ فَصَلِّ فِيهَا وَ هِيَ مَسْكَنُ
رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ مُصَلَّاهُ».
همانگونه كه امروز در برنامهها و اعلانهاى زيارت اماكن مقدس، به جاى اجراى دستور امام ششم و دعوت زائران به حضور در مسكن و مصلّاى پيامبر صلى الله عليه و آله و تبيين و توضيح تاريخ اين مكان، به زيارت قبر مادر حضرت رضا عليه السلام فراخوانده مىشود و از تأكيد و توصيه امامششم عليه السلام هيچ حرف و سخنى به ميان نمىآيد.
ثالثاً: و مهمتر اينكه اين تحريف نوعى هماهنگى با بنىاميه و مخالفان اهل بيت و تأمين خواسته و سياست آنها است؛ زيرا اگر آنها خواستهاند با حذف فيزيكى مشربه، بخشى مهم و حسّاس از تاريخ زندگى رسول خدا و همچنين نقش و دخالت بعضى از همسران پيامبر اسلام در تحوّلات زندگى داخلى آن بزرگوار را محو نمايند و ديگر با ديدن مشربه، آيه إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ ... كه بعضى از همسران آن حضرت را مورد خطاب قرار داده و آنها را از گناه ايذاى رسول اللَّه دعوت به توبه نموده است، تداعى نكند و آيه شريفه وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ ... به بوته فراموشى سپرده شود. تحريف مورد بحث از راه فرهنگى و با مطرح كردن موضوعى بى اساس و خيالى هدف اين مخالفين را تأمين نموده است ولذا امروز در ديدار مشربه، از اين مطالب هيچ حرف و سخن به ميان نمىآيد، گويا نه آيهاى در اين باره نازل شده و نه روايتى نقل گرديده و نه تاريخى از اين حوادث خبر داده است؟! آرى تأمين هدف مخالفان اهل بيت، بهوسيله پيروان اهل بيت!
به يقين هيچ شيعى مؤمن و آگاه، حاضر به پذيرش چنين تحريف و تبعات آن نخواهد بود. بر اين اساس، بر متولّيان امر و روحانيون محترم حج و زيارت لازم است زائران عزيز را در اين مورد توجيه و آنها را در جريان امر قرار دهند و در عمل از اشاعه اين فكر پيشگيرى به عمل آورند. «و اللَّه وليّ التّوفيق».
پىنوشتها
سيد على قاضىعسكر
خداوند تعالى مقدسترين و پاكترين مكان در روى كره خاكى را براى بناى خانه خويش برگزيد و كعبه، نخسين خانه ساخته شده در روى زمين را، در آن مكان بهپا ساخت و آنجا را سرزمينى امن و مورد توجه مسلمانان جهان قرار داد.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً. (1)و كعبه را قبله مسلمانان و كانون عشق و علاقه آنان قرار داد؛ تا ميليونها مسلمان، در هر شبانهروز، چندين نوبت به سوى آن نماز گزارند و با جسم و جان، به آن سو رو كنند؛ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها. (2)وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً. (3)از سوى ديگر، خداوند مكه را زادگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و محلّ رشد و سكونت آن حضرت قرار داد و اگر مشركان ايشان را از مكه اخراج نمىكردند، همانگونه كه خود فرموده است مكه را براى سكونت انتخاب مىكرد؛ «اگر قوم من، مرا از مكه بيرون نمىكردند، در جاى ديگرى
سكونت نمىگزيدم.» (1)در اين نوشتار بر آنيم تا برخى آگاهىهاى سودمند مربوط به اين شهر مقدس را به خوانندگان عرضه كنيم تا شايد از آن بهرهمند گردند:
موقعيت جغرافيايى مسجدالحرام
مسجدالحرام، در شهر مكه مكرّمه، درون درّهاى ميان كوههاى: ابوقبيس، اجياد، هندى و عمر واقع شده، و در نقطه تقاطع خط طولى 39 درجه و 49 و 30 ثانيه [ث 30، د 49، 39] و خط عرضى 21 درجه و 25 دقيقه و 0 ثانيه [ث 0، د 25، 21] قرار گرفته است.
حدود كنونى مسجدالحرام
مسجدالحرام از طرف شرق، به كوه ابوقبيس، از سمت غرب به جبل عمر و خيابان شبيكه، از شمال به خيابان شاميه و كوه هندى و از سمت جنوب به خيابان اجياد و مسفله محدود است.
فاصله محدوده حرم تا مسجدالحرام
حدود حرم تا مسجدالحرام در نقاط مختلف، متفاوت است و فاصلهها يكسان نيست:
از تنعيم تا مسجدالحرام 6150 متر.
از جِعرانه تا مسجد الحرام 18000 متر.
از مسير طائف در نقطه هُدى تا مسجدالحرام 15500 متر.
از مسير ليث تا مسجدالحرام 17000 متر.
و از راه جده تا مسجدالحرام 11000 متر. (2)اقامه نماز جماعت در مسجد الحرام
پيش از سلطه آل سعود بر عربستان، مذاهب چهارگانه اهل سنت، هريك در مسجدالحرام مقامى ويژه داشتند و امام آنان در آنجا اقامه جماعت مىكرد و پيروان هر مذهب
به امام خود اقتدا مىكردند. ليكن از سال 1343 ه. ق. عبدالعزيز جماعتهاى مختلف را در مسجدالحرام تعطيل و اجازه اقامه تنها يك نماز جماعت را صادر كرد.
تغييرات
در سال 1343 ه. ق. ادارهاى مخصوص امور مربوط به مسجدالحرام تأسيس گرديد.
در سال 1345 ه. ق. با سنگى به نام «العوان» كه شبيه سنگ مرمر است محل مسعى ميان صفا و مروه فرش گرديد.
در سال 1346 ه. ق. براى نخستين بار مسجدالحرام برقكشى و در آن چراغ روشن شد و در سال 1347 ه. ق. چراغها و لوسترهاى زيبا در مسجدالحرام نصب گرديد.
در سال 1352 ه. ق. براى اولين بار ساعتى بزرگ به ارتفاع 25 متر در مسجدالحرام نصب گرديد و اين اولين ساعت بزرگى بود كه در سرزمين حجاز نصب مىشد. (1)در سال 1354 ه. ق. عمليات اجرايى ساخت و ترميم بناى مسجدالحرام شروع شد و در سال 1363 ه. ق. دستور ساخت در جديد كعبه صادر گرديد.
در سال 1366 ه. ق. طوقى نقرهاى براى حجرالأسود ساخته و اين سنگ بهشتى را در درون آن قرار دادند.
در سال 1373 ه. ق. براى اولين بار پنكههاى سقفى در مسجدالحرام نصب شد (2)و در همين سال، اولين دستگاه واترپمپ برقى در چاه زمزم براى بيرون كشيدن آب زمزم نصب گرديد.
شمعدانهاى ششگانهاى كه روى حجر اسماعيل قرار داشت در سال 1375 ه. ق. به چراغهاى برقى با پايههاى مسى تبديل گرديد.
در سال 1375 ه. ق. محل سعى، كه به صورت بازار بود، آسفالت شد.
در سال 1376 ه. ق. طوقى جديد از نقره خالص براى حجرالأسود تهيه و ساخته شد.
در سال 1376 ه. ق. نخستين پلكان سيّار براى ورود به خانه كعبه، از چوب ساختند و بار ديگر كعبه را ترميم كردند.
در سال 1377 ه. ق. محل مقامهاى چهارگانه مذاهب اسلامى واقع در مسجدالحرام تخريب و محل طواف توسعه يافت.
در سال 1382 ه. ق. كارخانه ساخت پرده كعبه بار ديگر فعال گرديد.
در سال 1383 ه. ق. ساختمان قديمى چاه زمزم تخريب و به جاى آن گنبد و بناى جديدى بر روى آن ساخته شد.
در سال 1387 ه. ق. پوشش بلورى براى مقام ابراهيم طراحى و ساخته شد و در سال 1389 ه. ق. ساختمانهاى جديد به رواقهاى عثمانى متصل گرديد.
در سال 1390 ه. ق. ساختمانى مخصوص براى مؤذنان در مسجدالحرام بنا شد.
مرحله دوّم توسعه مسجدالحرام در سال 1393 ه. ق. آغاز گرديد و در سال 1396 ه. ق.
پروژه توسعه به پايان رسيد.
ساختمان جديد بافت پرده كعبه در سال 1397 ه. ق. در منطقه «امّ الجود» مكه مكرّمه افتتاح شد.
در سال 1398 ه. ق. درِ جديدى براى كعبه ساختند.
در سال 1399 ه. ق. باب بنىشيبه و منبرى كه از سنگ مرمر ساخته شده بود، از محل مطاف برداشته شد و در همين سال راه ورود به زمزم، كه در قسمت شرقى آن قرار داشت، به منظور توسعه محدود مطاف، به محلّى ديگر در گوشه مسجد منتقل گشت.
در سال 1399 ه. ق. محدوده مطاف و فضاى پيرامون كعبه به طور كامل با سنگ مرمر سفيدرنگ و ضدّ حرارت مفروش گرديد. در همين سال عمليّات اكتشافى و پاكسازى زمزم آغاز و در سال 1400 ه. ق. به طور كامل به پايان رسيد. (1)در روز سهشنبه 2/ 2/ 1409 ه. ق. سنگ بناى توسعه دوّم سعودىها براى مسجدالحرام آغاز گرديد و چهار سال بعد نيز كار توسعه مسجد نبوى در مدينه منوّره شروع شد.
طرح جديد توسعه مسجدالحرام، براى سه طبقه؛ يعنى زيرزمين، همكف و طبقه اوّل در نظر گرفته شده بود، براى پشت بام نيز به گونهاى برنامهريزى شده بود كه پس از تكميل بتواند به گنجايش نمازگزاران بيفزايد. به همين منظور گام نخست برداشته شد و در اطراف زيرزمين ديوارهاى بلندى با چوب كشيده شد تا منطقه عملياتى را از مسجدالحرام جدا كند سپس گودبردارى آغاز و خاك آن به منطقه ديگرى منتقل گرديد. آنگاه پى كنىها شروع و با ميلگردهاى ضخيم آهنى، پايهها بتونريزى و به تدريج برداشته شد. تأسيسات مورد نياز و خطوط مربوط به آب و فاضلاب و شبكههاى تهويه و خنككننده و نيز كابلكشىهاى برق و
1) الحرمان الشريفان التوسعة والخدمات، تأليف يحيى كوشك، ص 131
آتش نشانى و ديگر سيستمهاى مورد نياز به اجرا درآمد و تأسيسات آن تكميل گرديد.
مساحت كلى زيرزمين در اين بخش از توسعه 18000 مترمربع و ارتفاع آن چهار متر و 30 سانتيمتر در نظر گرفته شده بود. پس از تكميل طرح در بخش زيرزمين مسجدالحرام، عمليات اجرايى طبقه همكف آغاز گرديد. مساحت مورد نظر در طبقه اوّل 20000 متر بود.
پس از اتمام كار در طبقه همكف، كار ساخت طبقه دوّم، همانند طبقه پايين آغاز گرديد و قسمت پشت بام نيز با سنگهاى سفيد ضدّ حرارت مفروش شد. پس از عمليات سفتكارى و اتمام كار تأسيسات، ديوارها و ستونها با سنگهاى مرمر و نيز سنگهاى مصنوعى با شكلهاى هندسى زيبا تزيين گرديد.
مساحت كلى توسعه جديد 68000 مترمربع بود كه با محاسبه پشتبام كه 19000 مترمربع است، مجموع كل توسعه جديد به 87000 مترمربع رسيد و در نتيجه مساحت كلّ مسجدالحرام و ميدانها و فضاهاى پيرامون آن، به 366168 مترمربع بالغ گرديد.
مساحت پيشين مسجدالحرام قبل از اين توسعه 160168 مترمربع بود و گنجايش 313000 نمازگزار را داشت، ليكن با توسعه جديد، اين ظرفيت به 460000 نفر رسيد.
با محاسبه مساحت پشتبام و فضاهاى پيرامون مسجد، ظرفيت نمازگزاران در مواقع عادى 820000 نفر و در شرايط ويژه به حدود يك ميليون نفر رسيده است.
در توسعه اخير، دو مناره با ارتفاع 96 متر، سه عدد گنبد سنگى، 1453 ستون با پوشش سنگ مرمر و 1120 ستون تاجدار كه پايههاى آن با سنگ مرمر ساخته شده و در آن روزنههايى براى دستگاههاى تهويه مسجد در نظر گرفته شده، احداث گرديد، يك درِ ورودى بزرگ و 18 در ورودى به قسمت پلههاى برقى و 6 پله عادى نيز ساخته شد.
در طرح توسعه جديد، مسجدالحرام به وسيله هشدار حريق مجهز گرديد كه حدود 60 منطقه را در بر مىگيرد و 284 نقطه مجهز به تأسيسات كشف دود، 15 نقطه سيستم هشداردهنده، و 6 واحد خودكار براى خاموش كردن آتش و 60 نقطه كشف حرارت و گرما در آن تعبيه شده است.
وسايل صوتى پيشرفتهاى نيز شامل اتاق كنترل و دستگاههاى تقويت و تنظيم و حدود 1645 بلندگو براى همه نقاط مسجد تهيه و نصب گرديد.
منارههاى مسجدالحرام پيش از توسعه اوّل 7 عدد بود كه در توسعه اخير 2 عدد ديگر به
آن افزوده شد.
ارتفاع منارهها نيز پيش از توسعه اوّل 36 متر بود كه به 90 متر افزايش يافت.
مسجدالحرام در توسعه اوّل 7 مورد پلههاى ثابت داشت كه در توسعه دوّم تعداد 6 عدد به آن افزوده شد و در مجموع به 13 مورد رسيد.
تعداد 7 دستگاه پله برقى نيز در مسجدالحرام نصب شده است. در مجموع در برنامه چهارم پنجساله مبلغ چهار ميليارد دلار براى توسعه حرمين شريفين در فاصله سالهاى 1405 ق. تا 1410 ه. ق. هزينه شده است.
مجموع هزينهها تا سال 1414 ه. ق. به حدود 55 ميليارد ريال سعودى بالغ گرديد.
ترميم كعبه
در دوره ملك سعود، در سقف كعبه شكافى رخ داد كه بيم آن مىرفت سقف ريزش كند، از اين رو پس از مذاكره با علما و متخصّصان و صدور فتوا مبنى بر جواز ترميم، در بامداد روز جمعه 18 رجب سال 1388 ه. ق. كار اصلاحات آغاز گرديد. (1)و پس از مدتى كار ترميم پايان يافت.
ليكن در اواخر سال 1401 ه. ق. در دوره ملك خالد، بار ديگر سنگفرشهاى مرمرى داخل كعبه شكاف برداشت و هنگام شستن بام كعبه، آب به سمت حجرالأسود نفوذ مىكرد.
ازاينرو، سنگفرشهاى كعبه را تعويض كردند و قاب آهنى حجرالأسود نيز به قاب نقرهاى ضدّ زنگ تبديل گرديد.
از سال 1400 ه. ق. به بعد، سنگهاى ديوارهاى كعبه به تدريج فرسوده و ريزش پيدا كرد و شكافهايى در ديواره خارجى آن پديدار شد. از اين رو، در ذىحجه سال 1414 ه. ق.
فرمان تعمير و ترميم صادر شد، در اوّلين اقدام، گچهاى ميان سنگها و نيز خاكها و مواد ديگر موجود در آن برداشته شد، سپس سنگهاى پودر شده را با مواد چسبنده مخلوط و شكافهاى اطراف سنگها را با آن پوشاندند.
همچنين پشت بام كعبه را با سنگهاى مناسب پوشانده و راههاى نفوذ آب را با خميرهاى چسبنده و بهوسيله دستگاههاى فشار پر كردند.
البته تعمير اساسى در 10 محرم سال 1417 ه. ق. آغاز گرديد. به اين صورت كه در ابتدا با
1) التاريخ القويم 7314- 88
چوب، ديوارى در اطراف كعبه جز در قسمت حجرالأسود درست كردند؛ به شكلى كه كعبه ديده نمىشد، سپس لوحها و سنگهاى تاريخى را با نشان كردن مكان دقيق آن، از كعبه جدا نمودند تا پس از ترميم در مكان اصلى نصب شود.
آنگاه اقدام به برداشتن سقف و ستونها و سنگهاى فرسوده كعبه كرده و براى هريك از آنها شمارهاى در نظر گرفتند تا پس از تعمير بتوانند آنها را به جاى دقيق خود بازگردانند.
سپس سنگهاى جداشده را شستشو داده آنها را صاف و تميز نمودند و شكافهاى ايجاد شده در داخل سنگها را نيز با مواد سنگى و همراه با چسبهاى قوى پر كردند.
در ميان سنگهاى داخلى و خارجى كعبه نيز ميلگردهاى آهنى قرار دادند تا بهوسيله آن پيوند سنگهاى داخلى و خارجى كعبه پس از تزريق مواد سنگى چسبنده قوى و مستحكم شود، همچنين مواد ضد حشرات كه تأثير درازمدت داشته باشد، در درون سنگها كار گذاشته شد. از سوى ديگر، زمين كف كعبه را نيز خاكبردارى نمودند تا به سنگهاى محكمى رسيدند كه از زمان حضرت ابراهيم خليل عليه السلام كعبه را بر روى آن بنا نهاده بودند و با گذر زمان هيچگونه خللى بر آنها وارد نشده بود. لذا پس از اطمينان از استحكام سنگها با مواد ذكر شده قبلى، كف را پوشانده و كار ترميم سقف كعبه را آغاز كردند.
سقف كعبه از چوب ساخته شده و چون چوبهاى قبلى فرسوده شده بود، تصميم گرفتند
در بازسازى كعبه از بهترين نوع چوب، با ويژگىهاى زير استفاده كنند:
1- مقاومت در برابر باروى بام كعبه در درازمدت.
2- كاهش درجه انقباض چوب در حدّ نزديك به صفر.
3- مقاومت در برابر تغييرات ناشى از هواى گرم و خشك.
4- مقاومت در برابر موريانه و ديگر حشرات و نيز رطوبت.
5- و اينكه چوبها داراى طول حدود ده متر و قطر آن پس از تراشيده شدن، كمتر از يك متر نباشد.
طبيعى است كه يافتن چوب با شرايط فوق، كار آسانى نيست، از اين رو، با مراكز تحقيقات و پژوهش بينالمللى چوب در اروپا، استراليا و زلاند نو ارتباط برقرار گرديد و در نتيجه چوبى موسوم به نام «التيك» از جنگلهاى بزرگ، كه به طول عمر و قوّت معروف بود، انتخاب شد. اين چوب داراى قطرى حدود 5/ 1 متر و ضدّ حشرات بود و اين امتياز را هم داشت كه رطوبت آن بسيار زود خشك مىشد و با مقدارى روغنكارى، درخشندگى خاصى پيدا مىكرد. استفاده از اين نوع چوب قبلًا نيز در حرمين شريفين تجربه شده بود.
شركت بنلادن پس از هماهنگى با وزارت جنگلبانى كشور برمه، نمايندگانى را به آنجا فرستاد تا از زمان بريدن درختان در جنگلها و سپس انتقال آنها به كارخانه و بهرهگيرى از بهترين و باكيفيتترين قسمتهاى آن و باربندى و انتقال آن به عربستان نظارت كامل داشته باشند.
شمار درختان انتخاب شده به 137 عدد رسيد، از اين تعداد 49 قسمت آن براى سقف كعبه و ستونهاى آن انتخاب گرديد، سپس چوبها به جده منتقل شد و حدود شش ماه در آنجا باقى ماند تا در فضايى كاملًا طبيعى خشك شود. پس از آن چوبها به كورههاى خشككن چوب منتقل و ميزان رطوبت را به 15% رساندند و آنگاه با موادّ حفاظتى بىرنگ و بىبو ملمعكارى كردند.
براى حفظ اصالت تاريخى سقف كعبه، چوبها با همان حجم و اندازه چوبهاى سابق خرّاطى و آماده سازى شد. ستونهاى داخل كعبه را نيز با فاصلههاى مساوى برافراشتند تا فشار سقف به صورت يكسان ميان ديوارها و ستونها توزيع گردد.
پس از آن، سقف كاذبى بر بالاى چوبهاى سقف زده شد و بر روى آن لايه باريكى از
سيمان كشيده و آنگاه روى پشت بام را با سنگ مرمر فرش كردند.
ناودان جديد نيز به جاى ناودان قديمى نصب گرديد.
تعمير و ترميم مقام ابراهيم
در تاريخ 25/ 9/ 1417 ه. ق. كار تعمير و بازسازى مقام ابراهيم آغاز شد، ابتدا سنگهاى گرانيتى و مرمر سياه رنگ قبلى مربوط به وادى فاطمه، با سنگهاى مرمر سفيد با پوششى از گرانيت سبزرنگ مشابه سنگهاى بهكار رفته در حجراسماعيل تعويض گرديد، سپس مقصوره زيبايى كه از مس عالى و طلايىرنگ ساخته بودند را بالاى سنگها قرار دادند كه قبهاى كوچك نيز روى آن قرار داشت.
و آنگاه مقام در درون اين مقصوره قرار گرفت كه هنگام نگاه از شبكههاى زيباى آن بتوانند سنگ مقام را بهخوبى ببينند.
پرده كعبه
پرده كعبه نيز تا پيش از سال 1343 ه. ق. در مصر بافته مىشد كه از همين سال بافت پرده كعبه در منطقه «احساء» آغاز گرديد. با احداث نخستين كارخانه بافت پرده كعبه در سال 1346 ه. ق، در خيابان اجياد، واقع در مكه مكرمه، اولين كارخانه پردهبافى كعبه رسماً تأسيس شد.
پرده كعبه از ابريشم خالص بافته مىشود و وزن آن حدود 170 كيلوگرم است كه از 48 دسته ابريشم با طول هريك 14 متر بافته شده است.
در قسمت بالاى پرده كعبه، كمربندى به طول 45 متر و عرض 95 سانتيمتر آيات قرآنى با تارهاى نقرهاى و رنگآميزى شده با آب طلا نوشته و بافته شده است.
در گذشته ابريشمهاى پرده كعبه با دست رنگ مىشد ليكن در سال 1410 ه. ق. كميسيون مربوط، اقدام به تعويض دستگاههاى رنگرزى كرد و در نتيجه دو ماشين بزرگ و پيشرفته به مبلغ 212 هزار دلار خريدارى شد.
همچنين يك دستگاه ماشين توليد بخار و يك دستگاه نيز ماشين خشك كن ابريشم خريدارى گرديد كه با استفاده از آنها حدود 15 تا 20% در مصرف ابريشم صرفهجويى
و از خرابى و ضايع شدن آن جلوگيرى به عمل آمد. در همين سال يك دستگاه بافندگى با تمام لوازم جانبى، از يك كمپانى بينالمللى سوئيسى به مبلغ 975833 فرانك سوئيس خريدارى شد. و بالأخره كليّه دستگاهها و تجهيزات مورد نياز، مبلغ يك ميليون و چهارصد هزار فرانك سوئيس هزينه برداشت، تا پرده به شكل كنونى بافته و همه ساله مورد استفاده قرار گيرد. (1)آمارهاى مربوط به توسعه مسجدالحرام
مساحت مسجدالحرام:
قبل از توسعه اول: 29127 مترمربع
پس از نخستين توسعه: 131041 مترمربع
پس از توسعه دوّم: 366168 مترمربع
گنجايش مسجدالحرام:
قبل از توسعه اوّل: 47000 نمازگزار
پس از توسعه اوّل: 313000 نمازگزار
پس از توسعه دوّم: 460000 نمازگزار
و پشتبامها و ميدانهاى اطراف: 820000 نمازگزار
تعداد منارهها
قبل از توسعه اوّل: 7 مناره
پس از توسعه اوّل: 7 مناره
در توسعه دوّم: 2 مناره
جمع كلّ منارهها: 16
ارتفاع منارهها:
پيش از توسعه اوّل: 36 متر
پس از توسعه اخير: 90 متر
1) مصنع كسوة الكعبة المشرفه.
پىنوشتها
آمدم مَحرم حرم گردم
مؤيد
من كيم بنده ضعيف و ذليل سائل درگه خداى جليل
هستى از دست دادهاى هستم بنده بى ارادهاى هستم
كه ارادت به كوى او دارم چشم رحمت بهسوى او دارم
باز احرام بستهام يا رب خسته و دل شكستهام يا رب
ارمغان اشك و آه آوردم به حريمت پناه آوردم
آمدم مَحرم حرم گردم غوطهور در يَمِ كرم گردم
آمدم فارغ از غمم سازى مجرمم بلكه محرمم سازى
آمدم من بر آستانه تو تابگردم بگرد خانه تو
اى كه وصلت به عقل اندر نيست ديدنت چون به كس ميسّر نيست
لطف تو بِه ز هر كس است مرا ديدن خانهات بس است مرا
آمدم تا شوم كنار حطيم من مقيم مقام ابراهيم
هاجر آسا به حِجر اسماعيل من بخوانم تورا بهنام خليل
تا شود يا مفتح الأبواب جانم از بوسه حجر سير آب
اى خضوع تمام ابراهيم به خشوعت سلام ابراهيم
قهرمان يگانه توحيد بت شكن مرد خانه توحيد
روح تسليم در تو پيدا شد خلّت از خلقت تو معنى شد
ياد روزى كه پر شدى از عشق بنده بودى و حُر شدى از عشق
داد عزّت خداى كعبه تو را امتياز بناى كعبه تو را
از خدايت چو اين نشان آمد باز هم وقت امتحان آمد
در بيابان خشك و بى حاصل در برِ كعبه اى تمامى دل
تكيه بر رحمت خدا كردى زن و فرزند را رها كردى
هاجرى ماند و هجر شوهر خويش زن تنها و لطف داور خويش
او كه ديد از اطاعت شوهر جست بايد رضايت داور
صبر را پيشه كرد و برد پناه هاجر و كودكش به بيتاللَّه
كودكى در ميان دامن داشت كه از او شام خويش روشن داشت
غمگسارى در آن كوير نداشت كودكش تشنه بود و شير نداشت
بود جوياى آب و آب نبود طفل را هم به سينه تاب نبود
زير خورشيد داغ دشت حجاز تشنه مىرفت در نشيب و فراز
هرچه مىديد چون سرابى بود كه نه آبادى و نه آبى بود
گرچه راحت نداشت پندارش نا اميدى نبود در كارش
از صفا سوى مروه تا مىرفت يا كه از مروه تا صفا مىرفت
گاهگاهى كه خستهتر مىشد ناظر كعبه و پسر مىشد
كهاى خدا، اى خداى ابراهيم به صفاى دعاى ابراهيم
جان اين دل شكسته را بنواز درِ رحمت بر وى من كن باز
ناگه اشكش چو از بصر افتاد نظرش جانب پسر افتاد
ديد فرياد او اثر داده نخل اميد او ثمر داده
اينك اين هاجر است و چشمه آب وين حقيقت كه اى دل بيتاب
اى دلت بهر ما شكسته درست آب در زير پاى كودك تست
آه تو رهگشاى عالم شد اشكهاى تو آب زمزم شد
هر كه دل مىدهد به ما يكدم دلبرش مىكنيم در عالم
در ره عشق رهبرش سازيم هر دلى را مسخّرش سازيم
قصه هاجر اندر آن صحرا هست درسى ز مكتب زهرا عليها السلام
كه آن ضيا بخش اختر و انجم بود اندر رضاى شوهر گم
هستىاش از على حكايت داشت گرچه بر ماسوا ولايت داشت
جان فداى على و زهرايش كه اى «مؤيّد» نبود همتايش
طوافِ خانه حق
محمّد پروانه
اى اميدِ مسلمين، اى مقصد و ملجاى ما مكّه ما، قبله ما، مسجد الأقصاى ما
اى تجلّىگاهِ مكتب سازِ ما، دارالولا شهرِ ميلادِ على عليه السلام، اى گوهرِ يكتاى ما
اى مطافِ قدسيانِ عرش بر فرشِ خدا بيتِ ربّ العالمين، اى وادى بطحاى ما
اى فضاى تو معطّر، از دَمِ ختم رُسُل اى امينت سيّدِ ما، مأمنَت مَأواى ما
اى مكانِ سَرمدى، اى مَطلعِ شمسِ ظهور آن فروغِ آسمانى، ناجىِ فرداى ما
اى بهشتِ جاودانه، روضه ارضِ بقيع در كجاى او نشانى هست، از زهراى ما؟
اى تجلّىگاهِ خورشيد و سَرِ پيغمبران اى گُلِ گلدستههايت، سنيه سيناى ما
اى حضورِ بىنشانت شايع، اى رَبّ جليل پُر اميد و آرزوى توست، اين دلهاى ما
اى نشانى از بهشت، اى رَوضَة الجنّاتِ حق قابِ تصويرت، ميانِ چشمِ گوهر زاى ما
قطرهاى ناچيز مىباشم، در اين شَطِ عظيم دستِ ما و دامنِ لطفِ تو، اى درياى ما
زيرِ ابرِ رحمتت ماندم، در اين ارض السرور اى سحابِ رحمت، اى جانبخشِ روح افزاى ما
جامِ دلها پُر شراب از عشقِ ناب و معنوى باده وصلِ تو را كم دارد اين ميناى ما
اى ز خورشيدِ بلند اختر، منوّرتر شده خانه اعلاى تو، سازنده معناى ما
آنكه از الطافِ تو مأيوس باشد، حاج نيست چون كه باشد كان لطفت، خارج از احصاى ما
اى سحابِ رحمتت جان بخش، با دستِ كَرم مىزَند رنگِ بهارى بر سر و سيماى ما
هر كس اينجا، در نمازِ عشق، از خود مىرَود اى فروغِ لطفِ تو، روشنگرِ يلداى ما
گرچه مَبهوتاند از حيرت، همه مهمانِ تو مىزَند فرياد اما، جمله اعضاى ما
در طوافَت وحدتِ هر زائر اينجا كثرت است كثرت اينجا، هيأتى از وحدت زيباى ما
در ترنّم از دُعا، در مسجد پيغمبر است روشن از وِردِ خداوندى دلِ شبهاى ما
موسمِ حج، موسمِ ديدار با ذاتِ خدا چون توانَد ديد او را، ديده اعماى ما
عطرِ حيدر مىوزد، از بيتِ اللَّهُ الصمد آنكه مىباشد به گيتى، اسوه تقواى ما
عارفِ حق، عامل معروف در طولِ حيات شيرِ روز و زاهد شب، سَرورِ بىتاى ما
ما همه ذرّاتِ سرگردان و تو كُلِّ وجود ذاتِ كُلّ تو نمايد جذبِ خود، اجزاى ما
مىرود تا عرشِ اعلا اى همه خيز و كمال در طوافِ كعبه ذكر و ناله و غوغاى ما
صحنه شور آفرينىهاست، ميقات خدا عشق مىبارد خدا، در جنّت المأواى ما
جامهها يكسان و همرنگ است چون صبح ازل اين سپيدى آيتِ صُلح است بر بالاى ما
در صفا و مروه، يادِ هاجرِ حق زنده شد تا بجوشد زمزم از متنِ دلِ صحراى ما
بر لَب اللَّهمُ لَبّيكَ بر دلم عشقِ خدا مىرود راهى كه اينجا رفته هاجر، پاى ما
عِطر افشان مىشود راهِ صفا تا مروه چون جُز خدا نامى نمىآيد برون از ناى ما
در مَنا، گُليادِ اسماعيلِ ابراهيم هست آزمونى آسمانى در دلِ شيداى ما
در سكوتِ مَهْبطِ روح الامين تابيده است رشتههاى نورِ پاكِ عُروة الوثقاى ما
گفت: اقراء در حَرا، در مَهبطِ وحى رسول همصدا شد با مَلَك آن سيّد والاى ما
شد حريمِ حُرمتت، غارِ حَرا، بابُ المُراد سايه سارِ سنگهايش، سايه طوباى ما
در جَبالِ كوهِ رحمت، در جوارِ كوهِ نور معرفت مىتابَد اينجا، بر دلِ رسواى ما
سنگها مىنالد، از آواى مولايم حسين عليه السلام همنوا شد، با حسين بن على عليه السلام آواى ما
حجِ ما را كن قبول، اى رحمتِ للعالمين در جوارِ خانهات اين است استدعاى ما
گر رديف چامه «ما» شد، آيتى از وحدت است گر چه در نزد تو هيچ است، اين «من» و اين «ما» ى ما
گفتهام را مىكند تأييد، استادِ «كمال» فاش گويم، نيست توصيفِ تو در، ياراى ما
در خراسانم، خراسانى است سبكِ چامهام اين من و اين طبعِ ناموزونِ ناشيواى ما
سايه لطفِ تو كى شامل شود «پروانه» را تا شود مهمانِ تو «پروانه» ى تنهاى ما
رباعى
ذرّات قدم دور على مىگردند در شادى و غم دور على مىگردند
حُجّاج ندانسته و يا دانسته در طوف حرم دور على مىگردند
از راه گناه خسته بر مىگردم با بال و پر شكسته بر مىگردم
در ترك گناه عهد بستم با دوست نك بر سرِ عهد بسته بر مىگردم
اى دايره لطف و كرامت حَرَمت باشد همه عالم حرم محترمت
شرمندهام از عمر تبه كرده خويش شرمندگى مرا بجز با كرمت
آنانكه ز صدق ربّنا مىكردند با مِهر على خدا خدا مىكردند
گويند نبود دوزخى گر همه خلق اقرار به مهر مرتضى مىكردند
آنانكه جهانى به نگاهى مىبخشند باغى گل و لاله بر گياهى بخشند
نالم كه به آه من ببخشند اثر تا كوه گناه را به كاهى بخشند
بر قول پيمبر ار كسى گوش كند با شاهد جان دست در آغوش كند
فرمود ره بهشت را گم كرده است هركس صلوات را فراموش كند
دل بستن بر حسين دَيْن است مرا پرداخت دَيْن فرضى عين است مرا
با داغ حسين و ياد غمهاى حسن اميد دو بين الحرمين است مرا
من گرچه گنهكار و بدم يا اللَّه از درگه خود مكن ردم يا اللَّه
گفتم كه من و اين همه عصيان چه كنم گفتى كه بيا، من آمدم يا اللَّه
بر درگهِ لطف و كرَمَت يا اللَّه من جامه سفيد آمدم و نامه سياه
در پيش تو آمدم كه از من بخرى يك عمر گناه را بر يك لحظه نگاه
من غرقه گناه آمدهام يا اللَّه با روى سياه آمدهام يا اللَّه
با مِهر محمّد و على و زهرا اينجا به پناه آمدهام يا اللَّه
در كوى تو سر بر آستان دارم من وين كار من است تا كه جان دارم من
از من تو مپرس تا چه دارى من هيچ تو هرچه به من دهى همان دارم من
اى كاش به گوش ما ندايت برسد يا دست به دامان ولايت برسد
چندان به زمين كعبه رخ مىسايم شايد كه سرم به جاى پايت برسد
اى دوست به كويت دل خون مىآرم رنج و غم از اندازه فزون مىآرم
من سائل كور و كر و لالم اما كارى كه كنم دست برون مىآرم
من ماندم و آهى كه تو مىدانى و من با روى سياهى كه تو مىدانى و من
اى خالق بخشنده ببخشا و بپوش هر گونه گناهى كه تو مىدانى و من
خاطرات آقاى دكتر توكّلى بينا
آقاى حاج ابوالفضل توكلى بينا از پيشكسوتان حج به شمار مىآيند و در سالهاى 1360 و 1361 رياست سازمان حج و زيارت را بر عهده داشتند. افزون بر آن، سفرهاى زيادى نيز به عنوان زائر و يا در مسؤوليتهاى ديگر به حرمين شريفين مشرّف شدهاند.
تحريريه فصلنامه «ميقات حج» از ايشان خواست تا خاطرات خود را مكتوب نموده، براى چاپ در اين فصلنامه ارسال نمايند. آنچه ملاحظه مىكنيد، بخشى از خاطرات ايشان است كه اكنون ضمن تشكر از آن برادر گرامى، توجّه شما عزيزان را به آن جلب مىكنيم:
سفر حج در سالهاى سخت!
وقتى دوران كودكى و نوجوانى را سپرى مىكردم، مرحوم پدرم از حملهدارهاى حج بود.
ايشان 46 سفر به خانه خدا رفته بود. به ياد دارم كه مرحوم پدرم با قاطر و شتر به مكه سفر مىكرد. گاهى يازده ماه طول مىكشيد تا به خانه و وطن برگردد. او غالباً در طول سال، تنها يك ماه نزد خانوادهاش بود! و در آن ايام كوتاهِ يك ماه هم، هر روز چندين نفر درِ خانهمان را مىزدند تا نام خود را در گروه و كاروان پدرم ثبت كنند و همراه وى عازم سفر حج شوند.
در دوران گذشته، در بعضى سالها زائران به موسم حج نمىرسيدند و تا سال بعد در حجاز مىماندند و مناسك حج را انجام
مىدادند. بدينسان سفر حج آنان تا دو سال به طول مىانجاميد.
حملهدارها در آن سالها فقط راهنما بودند و زائران خانه خدا، آذوقهشان را همراه خود مىبردند. سفر حج در آن سالها بسيار طاقت فرسا و سخت بود. با قاطر و شتر به بمبئىِ هند مىرفتند و از آنجا با كشتى به طرف عربستان حركت مىكردند.
زائران خانه خدا، با مشكلات فراوانى روبهرو بودند. در عربستان وضعيت مناسبى وجود نداشت. در مدينه، ساختمانى براى اسكان حجاج نبود. زائران در باغها، زير سايه نخلها روزگار مىگذراندند. آب براى شستوشو بسيار كم يافت مىشد. وضعيت بهداشتى بسيار بد بود. بيشتر زائران، افراد با سنوسال بودند. وقتى غافلهها راهى خانه خدا مىشدند، خانوادهها اميد زيادى به برگشت آنان نداشتند!
وضع زائران خانه خدا در آن سالها، قابل قياس با وضعيت امروز ما نيست.
امروزه زائر در كمتر از سه ساعت، با جت بوئينگ وارد عربستان شده، با وضع بسيار مطلوب از وى پذيرايى مىشود؛ بهطورى كه بيشتر زائران در خانههاى خودشان، اينچنين پذيرايى نمىشوند!
تعطيلى حجگزارى، به مدت هشتسال!
در سال 1326 ابوطالب يزدى (از اردكان يزد)، همراه همسرش به سفر حج مىرود. روزى، هنگام طواف پيرامون كعبه، حالت استفراغ به وى دست مىدهد و در مسجدالحرام استفراغ مىكند. وهابىها او را بازداشت نموده، متهم مىكنند كه كار وى عمدى بوده و به خانه خدا اهانت كرده است! سرانجام پس از محاكمهاى نا عادلانه محكوم به اعدامش مىكنند و او را گردن مىزنند!
از آن زمان تا هشت سال، انجام فرايض حج، از سوى ايران تعطيل گرديد و بعد از هشت سال، كه سفر حج آغاز شد، پدرم تصميم گرفت باز هم به حج برود. قرار بر اين شد كه برادر بزرگم، كه به زبان عربى آشنايى كامل داشت، در اين سفر با پدرم همراه شود. پدرم دو اتوبوس زائر ثبت نام كرده بود. من هم كه در آن سالها با برادر بزرگم در تهران بوديم، به قم آمديم تا همراه خانواده پدرم را بدرقه كنيم. سفر از گاراژ حسين زاده، مقابل شيخان بود. من و مادرم و برادران و خواهرانم در كنار گاراژ ايستاده بوديم، وقتى زائران در اتوبوسها نشستند و آماده حركت شدند، برادرم كه قرار بود در اين سفر پدرم را همراهى كند،
در اتوبوس دوم، روى صندلى اول نشسته بود، پدرم نزد ما آمد تا خداحافظى كند. در اين هنگام برادر بزرگم (حسين) را صدا كرد و به او گفت: من و تو زائر خانه خدا هستيم.
هزينه حجّ ما از جيب خودمان است. اگر لقمهاى از زائران بخورى، از تو راضى نخواهم شد. ما بدون هيچگونه توقع و چشمداشتى راهنماى اين زائران هستيم و بايد بكوشيم كه حجّشان را درست انجام دهند. ما نيّت كردهايم كه براى رضاى خدا راهنماى آنان باشيم و ...
وقتى پدرم بعد از سفر حج به خانه برگشت، در باره آن حرفش كه هنگام رفتن به برادرم گفت، پرسيدم. در پاسخم گفت:
من نيت كرده بودم كه براى رضاى خدا و بدون هيچگونه دريافت حقى، براى راهنمايى حجاج خانه خدا، آنها را راهنمايى كنم و مىخواستم حركت ما تنها براى خدا باشد! همچنين نمىخواستم برادرت لقمهاى را از زائران بخورد.
سفر حج و راههاى نا امن
حدود شصت سال پيش، راهها امن نبود. راهزنان به راحتى به غافلهها حمله مىكردند و اموال آنان را به غارت مىبردند.
در يكى از سالها وقتى پدرم از سفر حج برگشت، ديديم سر و صورتش خونى و زخمى است! علت را جويا شديم. گفت:
راهزنان در ميان راه به قافله حمله كردند و من شيشه پنجره اتوبوس را شكسته، گريختم. بله، زائران خانه خدا امنيت نداشتند. وضع زائران، از نظر آب و غذا و بهداشت و مسكن بسيار نا مناسب بود و قابل قياس با زائران اين زمان نبود. زائران امروزه با ناز و نعمت و احترام فراوان به سفر حج مىروند و بر مىگردند.
نخستين سفرم براى انجام حج
حجةالاسلام و المسلمين سيد محمد على لواسانى، كه عضو فداييان اسلام بود، پس از دستگيرى و بازداشت شهيد نواب صفوى، به نجف اشرف و از آنجا به مدينه (1)مهاجرت كرد و در كنار پدرش، كه نماينده آيتاللَّه العظمى بروجردى رحمه الله بود، به فعاليت پرداخت. ايشان چند مرتبهاى از من دعوت كرد كه به سرزمين وحى سفر كنم و به زيارت خانه خدا و حرم حضرت رسول صلى الله عليه و آله نائل شوم، ليكن در آن سالها مستطيع نبودم تا اينكه در سال 1339 خورشيدى مستطيع شدم و توفيق تشرّف به اين سفر معنوى را يافتم.
حجةالاسلام لواسانى توصيه كرده بود
1) ايشان در نجف اشرف به آموزش علوم حوزوى مشغول شد، ليكن با توجه به روابط خوبى كه ميان رژيم شاهو صدام وجود داشت، رژيم پهلوى در صدد بر آمد كه او را به ايران برگرداند و او ناگزير از نجف اشرف به مدينه منوره رفت و در آن شهر مقدس رحل اقامت گزيد.
كه بهطور مستقيم- و نه با حملهدار- به عربستان بروم. ازاينرو، با پرواز حج، كه در آن سالها در جده مىنشست، رفتم.
وقتى از هواپيما پياده شدم، به ساختمانى كه چهار يا پنج طبقه بود و دو- سه طبقه داشت رفتم و به اتاقى كه مربوط به رييس مكتب الوكلا بود مراجعه كردم. وى گفت: هنگام غروب شما را به هواپيما سوار كرده، به مدينه مىفرستم.
وقت غروب به وعدهاش عمل كرد و مرا به هواپيماى دو ملخه سوار نمود و راهى مدينه منوره شديم. در آن سالها مدينه جاى خوبى براى اسكان نداشت. با ماشين كرايهاى به باغ مرجانه، كه حجاج در آنجا اسكان داشتند رفتم. حدود 15 روز در مدينه، مانند ديگر حجاج در باغ و زير نخلها ايام را سپرى كرديم؛ روزهاى خوش و با معنويتى بود.
پس از آن، از طريق مسجد شجره محرم شديم و به مقصد مكه راه افتاديم ...
نزديك دو هفته در شهر مكه، در حرم امن الهى و در جوار كعبه بوديم كه هفتم ذىحجه فرا رسيد و حجاج براى وقوف در عرفات، مشعر و منا كوچ كردند.
مرحوم حاج سيد احمد لواسانى، نماينده مرحوم آيتاللَّه العظمى بروجردى در اوايل ذىحجه فرموده بودند كه صبح روز هشتم، به عرفات خواهند رفت. لذا ساعت يك بامداد روز هشتم از خواب بيدارم كردند و گفتند: خود را آماده كن، حولههاى احرامت را بردار كه مىخواهيم به حرم برويم و محرم شويم ...
وقتى وارد مسجدالحرام شديم جز چند شرطه كسى نبود. چاه زمزم ديوارهاى سيمانى داشت كه سطلى بر آن آيخته بودند كه با آن، از چاه زمزم آب مىكشيدند.
مرحوم لواسانى فرمودند: با آب زمزم غسل احرام كن و نماز صبح را در حرم مىخوانيم و حركت مىكنيم ...
اكنون كه سالها از آن سفر مىگذرد، حسرت آن ايام را مىخورم كه حرم چه آرام و خلوت بود!
حادثه آتش سوزى در منا
در سال 1353، كه آتشسوزى در منا رخ داد، سوّمين تشرّف من به حج بود. در اين حادثه منطقه چادرهاى ايرانيان و غير آنان، دو كيلومتر در دو كيلومتر، همه سوختند. در كنار ايرانيان آفريقايىها بودند كه تعدادى از ايشان سوختند و با لودر، يكجا دفنشان كردند. وضع اسفبارى بود! حدود 10 نفر مفقود شدند.
جالبترين خاطراتم
سال 1358، نخستين و آغازين حجّ جمهورى اسلامى بود. در اين سال بود كه امام خمينى قدس سره آيتاللَّه انوارى و شهيد بزرگوار محلّاتى را به عنوان اميرالحاج برگزيدند. در همين سال بود كه از سوى آيتاللَّه انوارى و شهيد محلاتى براى راه اندازى حج و زيارت، دعوت شدم و به عنوان معتمد، در شوراى عالى حج و زيارت حضور يافتم.
نخستين كارى كه كرديم بررسى پرونده مديران حج بود، و اين بدان جهت بود كه از ميان آنان، مديران داراى صلاحيت و شايستگى را انتخاب كنيم.
در آن سال، 000 60 زائر داشتيم كه همه را به گروههاى يكصد نفرى تقسيم كرديم؛ يعنى 600 مدير گروه و كاروان برگزيده شدند. آنان در ماههاى رجب، شعبان و رمضان براى اجاره مسكن زائران به مكه و مدينه رفتند. در آن سال، چون مديران، همگى باهم براى تهيه مسكن مراجعه كردند، بازار سياه بهوجود آمد.
ساختمان يكصد هزار ريالى گاهى تا دو برابر رسيد.
وزير ارشاد آن سال، آقاى دكتر ميناچى اداره حج را به يك شوراى سه نفره سپردند كه من بودم و آقايان درودچيان و حاج محسن لبّانى. هر يك از ما، مسؤول يكى از ستادهاى حج در جده، مكه و مدينه شديم. حكم اداره ستاد جده به نام من صادر شد.
در فرودگاه جده ساختمانهايى بنا شده بود كه حجاج در آغاز ورود در آنجا به طور موقت اسكان مىيافتند و پس از آن، با برنامهريزى، راهى مكه يا مدينه مىشدند.
در آخرين پرواز حجاج ايران، حضرت آيت اللَّه خامنهاى و آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى و دكتر ميناچى وزير ارشاد و دكتر يد اللَّه سحابى وارد جده شدند و به محل ويژه پذيرايى (رزيدانس) در سفارت جمهورى اسلامى ايران رفتند. از من هم خواستند كه ناهار را با ايشان باشم. بعد از صرف ناهار و استراحت، دو دستگاه خودرو كرايه كرديم تا ايشان را براى زيارت به مدينه منوّره ببرند.
پس از دو- سه روز زيارت، از مدينه منوره به مكه معظمه مشرّف شدند و پس از اعمال حج، با نخستين پرواز به ايران برگشتند و به يارى خداوند، در اين سال مراسم حج با كمترين مشكل و عارضه به انجام رسيد.
حجگزارى در سال 1359 خورشيدى
در سال 1359 مديريت حج طى حكمى از سوى وزير ارشاد وقت، به آقاى لولاچيان سپرده شد و با صدور حكمى، ستاد جده را به من واگذار كردند. در اين سال بود كه جنگ تحميلى آغاز شد و ما با مشكلات زيادى روبهرو شديم، چون رابطه جمهورى اسلامى ايران با عربستان سعودى مناسب و حسنه نبود.
پس از دريافت حكم مسؤوليت، همكاران خود را چند روز زودتر براى اداره ستاد جده و آماده سازى آن، به عربستان فرستادم. روز 30 شهريور 1359، ساعت 5 بعد از ظهر، خودم نيز عازم جده شدم، در همين روز بود كه جنگ عراق و استكبار جهانى بر ضدّ جمهورى اسلامى ايران آغاز گرديد.
براى خداحافظى با برادر و خواهرانم به قم رفته و در اين شهر به سر مىبردم كه تماس گرفتند و گفتند آقاى (شهيد) رجائى پيام داده كه ساعت يك بعد از ظهر در نخست وزيرى باشم. با خويشان و بستگان خداحافظى كردم و عازم تهران شدم و در زمان مقررّ (يك بعد از ظهر) در نخست وزيرى، دفتر آقاى (شهيد) رجائى حاضر شدم. ايشان گفتند ما با آقايان هاشمى و بهشتى مشورت كرديم و قرار شد كه بنياد مستضعفان را شما و آقايان جواد رفيقدوست و محمود كريمى نورى، سه نفرى و به صورت شورايى اداره كنيد. به ايشان عرض كردم ساعت پنج بعد از ظهر بليت پرواز دارم. آقاى رجايى گفت: مكّه مىخواهى چه كنى؟! گفتم: طى حكمى از وزير ارشاد، به عنوان رييس ستاد جدّه هستم، تنها براى زيارت نمىروم. از ايشان يك ماه فرصت خواستم و گفتم: حكم را به برادر ديگرى بدهيد، وقتى برگشتم، در هر قسمت و مسؤوليتى كه شما به عهدهام بگذاريد انجام وظيفه مىكنم. مرحوم شهيد رجايى با اين شرط پذيرفتند.
در ساعت مقرّر (پنج بعد از ظهر) در فرودگاه حضور يافته، عازم جده شدم. آخر شب، وقتى هواپيما در فرودگاه جده نشست، برادرانى كه پيشتر فرستاده بودم، در ستاد جده به استقبالم آمده بودند. آنان از من خواستند كه شب را به منزل رفته به استراحت بپردازم. هلال احمر هم كنار استراحتگاه ما بود و بايستى من بهعنوان رييس ستاد جده، آنها را هم هماهنگ كنم.
ساعت 9 صبح همكارانم آمدند و گفتند كه دو ارتشبد سعودى به ستاد
آمدهاند و مىخواهند با شما ملاقات كنند.
در همين حال متوجه شدم شب گذشته كه همكاران مانع از رفتن من به ستاد شدند و گفتند شما خستهايد و لازم است به استراحت بپردازيد و ... جرياناتى در ستاد پيش آمده است و آن اينكه، همزمان با حمله صدام به ايران، مأموران اطلاعاتى و امنيتى سعودى به ساختمان ستاد هجوم آورده و تصاوير امام و قدس را پايين آورده و پاره كردهاند و دوستان اين ماجرا را با من در ميان نگذاشتهاند، به اين دليل كه خسته هستم.
در هر حال، صبح به ستاد آمدم و ديدم كه دو ارتشبد سعودى در ستاد هستند و آمدهاند كه بابت حادثه شب گذشته عذرخواهى كنند. به آنها گفتم: شما اشتباه كردهايد، فكر مىكنيد با پاره كردن عكس امام و رهبر ما، از محبوبيت او مىكاهيد؟! اشاره كردم به آفريقايىهايى كه در شرفيه بودند و گفتم: اينها را مىبينيد؟ عكس امام را روى قلبشان مىگذارند و مىبوسند!
به هر حال، روابط ما با عربستان به سردى گراييد و آنان در جنگ، در كنار عراقىها بودند و با آنان همكارى داشتند. ما هم وضع بدى داشتيم. از سويى 52 گروه زائر در كاروان يكصد نفرى وارد جده شدهاند، پروازها قطع شده و ... غمِ عالم دل ما را گرفته بود.
پيش از موسم حج، وقتى براى اجاره ستاد در جده به عربستان رفتيم و با صاحب ساختمان تماس گرفتيم و به منزل او رفتيم، استقبال بسيار گرمى از ما كردند. آنها شيعه بودند. اتاقهايشان با قالىهاى كاشان فرش شده بود. وقتى صحبت اجاره شد، گفت:
سال گذشته پدر ما فوت كرد و من از طرف ورثه اختيار دارم، اين ساختمان را پيش كش برادران ايرانى مىكنيم، هرچه دوست داريد بدهيد.
تا آنجا كه يادم هست، قرار شد ده هزار ريال پول پيش بدهيم، ده هزار ريال هنگام آغاز حج و بيست هزار ريال باقىمانده را هم در پايان حج و هنگام تحويل ساختمان پرداخت كنيم.
وقتى پروازهاى ما قطع شد، حال پريشانى داشتيم. در ستاد جده بوديم كه ديديم جوان صاحب ساختمان با نگرانى آمد. گويى همه چيزش را از دست داده است! او از اينكه صدام به كشور ايران حمله كرده، بسيار ناراحت به نظر مىرسيد. سعى كردم به او دلدارى دهم ولى او همچنان چهرهاى نگران داشت.
سه خط مستقيم تلفن در جده، مدينه و
مكه اجاره كرديم و پيوسته از وضع ايران جويا مىشديم. در همين روز آقاى اسكندرزاده، كه رييس ستاد مدينه بود، با ما ارتباط تلفنى برقرار كرد و گفت:
هرچه زودتر به ما كمك كنيد، 1800 نفر پيش پرواز كه آمدهاند، در ستاد گرد آمدهاند و پول مىخواهند. اگر نيايى ستاد را بر سر ما خراب خواهند كرد! چند نفر از برادران ستاد جده را به مدينه فرستادم و گفتم صبح با هواپيما خودم را به مدينه مىرسانم.
صبح روز بعد، وقتى وارد مدينه شدم، ديدم وضعيتِ بدى به وجود آمده است.
مسؤولان عربستان، برخورد بسيار بدى با ما داشتند. در مدينه دو ستاد داشتيم كه يكى در هتل بافقى، در خيابان ابوذر بود جلسهاى سه نفر از روحانيون تشكيل داده شد؛ آقايان رستگار پناه، جلالى خمينى و قوانينى (كه روحانى و از مديران گروه بود). در آن جلسه تصويب كردند كه به خدمه پيش گروه، 5000 ريال سعودى پرداخت شود.
مرا هم به جلسه هدايت كردند. در آنجا به آقايان گفتم: ارتش بعثى عراق به ايران حمله كرده و تأسيسات نفت آبادان را زدهاند.
ديگر ارزى در كار نيست و پرداخت چنين مبالغى غير ممكن است. ما ذىحساب دولت داريم و تا رديف نداشته باشيم، امكان پرداخت نداريم. با آقاى قدرتى كه از طرف ذىحسابى بهعنوان ذىحساب دولت است، به اينجا دعوت مىكنيم تا به طور مستقيم با ايشان صبحت كنيد.
به دنبال اين سخنان، آقاى قدرتى را به جلسه دعوت كردم، ايشان هم، مسألهاى را كه آقايان تصويب كرده بودند، مطرح نموده، گفتند: امكان پرداخت نيست، اگر هم باشد، بايد آقاى توكّلىبينا با دكتر نِصحت سرپرست هلال احمر دستور پرداخت بدهند. رابطه ما با تهران قطع است. وزير ارشاد به جده تلكس زده كه اگر پرداختى داريد، بايد يكى از دو نفر؛ آقايان توكّلىبينا و دكتر نصحت، كه عضو شوراى عالى حج و زيارت هستند، دستور پرداخت بدهند.
آقاى نيكنام، يكى از مديران گروه، گفت: ساختمان 10 طبقهاى كه ما در آن هستيم، پشت بام خوبى دارد، براى پاسخ به پيش گروهايى كه درخواست مساعده دارند و به ستاد مدينه براى دريافت ريال سعودى فشار مىآورند، در آنجا جلسهاى بگذاريم و تصميمگيرى كنيم.
به دنبال اين پيشنهاد، در ستاد مدينه اعلاميهاى نصب كرديم مبنى بر اين كه فردا شب در ساختمان نيكنام، براى حلّ اين
مشكل حضور پيدا كنند. بدينوسيله 1800 پيش گروه را به آنجا دعوت كرديم، در ضمن از آقايان رستگار پناه، قوانينى و جلالى خمينى براى شركت در جلسه دعوت كرديم. فردا شب، وقتى وارد ساختمان شديم برق آن قطع بود. ده طبقه را از پلهها بالا رفتم. به طبقه نهم كه رسيدم، متوجه شدم آقايانِ پيش گروهها بلندگو را به دست گرفته و اعلام مىكردند كه انقلاب شده است، بايد تعرفهها را پرداخت كنند.
همه پيشگروهها و آقايان روحانيون، كه پيشتر از آنها نام برده شد، حضور داشتند.
بهطرف بلندگو رفته، آن را به دست گرفتم.
سخنان آنها قطع شد. ديدم لازم است با طرح مسائل عاطفى جمعيت را تحت تأثير قرار دهم. خبرهايى را كه از ايران در مورد هجوم اشغالگران بعثى و صداميان متجاوز شنيده بودم، به همه اعلام كردم و آنان را در جريان گذاشتم. گفتم كه منطقه نفتى آبادان را بمباران كردهاند و ديگر از پول و ارز خبرى نيست. چشم ما روشن! شما انقلابىها آمدهايد كه پيام انقلابتان را به ديگر مسلمانان ابلاغ كنيد! مگر شما عِدل قماش به دولت فروختهايد كه اينگونه طلبكار شدهايد؟! جنگ را بر ما تحميل كردهاند. هر كدام از شما كه 4000 ريال سعودى در ايران گرفتهايد، بايد اكنون حساب پس بدهيد.
چند نفر از آقايان را در ستاد مأمور كرديم كه بررسى كنند پولهايى كه گرفته شده، در كجا مصرف گرديده است. در ضمن هر كسى ناراحت است و ميل دارد برگردد، به جده بيايد تا از راه سوريه به ايران بفرستيم.
آن كسانى هم كه پول دارند، ديگر به ستاد مراجعه نكنند.
در دفتر، برنامهريزى نموده، افراد را به سه دسته تقسيم كرديم:
كسانى كه پول دارند، ديگر براى گرفتن پول به ستاد مراجعه نكنند.
نام 300 نفر را كه ناراحت بودند نوشتيم و از راه سوريه به ايران برگردانديم.
از پيش گروههايى هم كه سفر نخست آنان به حج بود و تا مدينه آمده بودند، تعهد گرفتيم كه در ايران وجه خود را بپردازند و آنان را به همان 52 گروه معرفى كرديم و بدينوسيله مشكل پايان يافت.
امّا وضع زائران ايرانى، كه پنج هزار و دويست نفر بودند، مناسب نبود. آنها از اينكه به كشورشان حمله شده، نگران بودند و وضعيت روانى خوبى نداشتند. از سوى ديگر، دولت عربستان هم برخورد بسيار بدى با زائران ما داشت. جلوى درِ ستاد مدينه مقواى سه بعدى نصب شده بود، كه به
هر طرف مىچرخيد، عكس امام قدس سره ديده مىشد. احتمال داديم مأموران حكومتى به ستاد حمله كنند. خانمها، عكسها و بعضى اوراق را كه براى توزيع در ستاد تهيه شده بود، از ستاد خارج كردند. اتفاقاً عصر همان روز، مأموران امنيتى به ستاد ريختند و آن را تخريب كردند. در اين حال تعدادى از ايرانيان بهصورت گروهى به دادن شعار پرداختند كه پليس چند تن از آنان را بازداشت كرد و به پاسگاه شارع ابوذر انتقال داد و تا ساعت حدود 9 شب، از آزادى آنها خبرى نشد.
پس از مشورت با دوستان و همكاران، چند نفر به اتفاق آقاى رستگارى به شرطهخانه شارع ابوذر رفتيم. افسر پليس منطقه براى گفتگو با ما آمد. با او در رابطه با آزادى برادران صحبت كرديم. برخورد نا مناسبى داشت. با تهديد و اخطار حرف مىزد. به او گفتم برخورد شما نا مناسب است، اگر نمىخواهيد در كشور شما باشيم، بهطور كتبى بنويسيد تا ما زائران خود را از كشور شما خارج كنيم. به هر صورت، برادران دستگير شده را آزاد كرديم.
بعد از اعمال حج، ما براى اعزام زائران كشورمان به ايران به جده برگشتيم.
هر سال، زائران به هر ترتيبى كه وارد
عربستان مىشدند، هنگام مراجعت به همان ترتيب نوبت به كشور باز مىگشت. متأسفانه در اين سال، كارمندان اوقاف فهرست اسامى را به هم زده بودند و وضع نامناسبى پيش آمده بود. بهويژه زائران خوزستانى، كه صدام به آن منطقه حمله كرده بود و بيشتر از بقيه ناراحت بودند، جلوى هواپيمايى ايران گرد آمدند و مانع از پرواز مىشدند. آقاى نقشينه، كه در آن سال مسؤول پروازهاى ايران اير در عربستان بود، به ستاد آمد و از من خواست كه به يارىاش بيايم و مشكل پروازها به ايران را حل كنم. گفتم: صدايم گرفته است. نمىتوانم صحبت كنم. اصرار كرد كه بياييد و با بلند گو صحبت كنيد. در هر صورت جلوى دفتر هواپيمايى رفتم و با بلندگو به زائرانى كه مانع پرواز شده بودند، با تقاضا و خواهش گفتم: شما دو نفر نماينده تعيين كنيد تا با هم حرف بزنيم، با همه شما كه نمىشود حرف زد.
دو نفر نماينده فرستادند و با همكارى هم، در دفتر اوقاف، فهرست اسامى را كه ترتيبش را به هم زده بودند، براساس فهرست اسامى و طبق تاريخ ورود زائران به جده، تنظيم كرديم و پروازها به نوبت انجام شد.
حجگزارى در سال 1360 خورشيدى
حضرت امام قدس سره در سال 60 پنج نماينده تعيين كردند كه عبارت بودند از حضرات آقايان حجج اسلام: 1. آقاى حاج سيد عبدالمجيد ايروانى 2. آقاى حاج سيد على هاشمى گلپايگانى 3. آقاى حاج شيخ محمدرضا توسّلى 4. آقاى حاج شيخ حيدرعلى جلالى 5. آقاى حاج سيدحسن طاهرى خرم آبادى كه از سويى خودِ اين افراد با هم اختلاف نظريه و اخلاف سليقه داشتند.
از سوى ديگر، آقاى لولاچيان كه سرپرست و رييس سازمان حج و اوقاف بود، براى ستادهاى مدينه، مكه و جده 500 نفر نيرو آورده بود كه خودِ آنها دست و پا گير شده بودند و يك هنگ مىخواست كه آن 500 نفر را اداره كند!
از طرفى هم رابطه ما با دولت عربستان حسنه نبود و جنگ تحميلى هم وضع نا مناسبى را بهوجود آورده بود. در هر حال در مراجعت به ايران اختلافاتى ميان آقاى لولاچيان كه رييس سازمان و آقاى دشتى كه ظاهراً از مدرّسين حوزه علميه قم بود وجود داشت.
گفتنى است در آن زمان حكم مدير
كل تبليغات را وزير ارشاد مىداد اما زير نظر رييس سازمان بود و آقاى دشتى حاضر نبود كه زير نظر آقاى لولاچيان عمل كند.
اين اختلاف از ايران وجود داشت كه البته در عربستان تأثيرش را گذاشت.
آقاى لولاچيان پس از مراجعت به ايران، استعفا كرد. حدود سه ماه به حج مانده بود كه آقاى معادىخواه، وزير ارشاد وقت، طى تماس تلفنى با من- كه آن زمان در بنياد مستضعفان مشغول فعاليت بودم- اظهار داشت: آقاى لولاچيان استعفا كرده و من كسى را كه بهتر از شما به حج اشراف داشته باشد ندارم. اين در حالى است كه از سويى من عضو شوراى عالى حج بودم و از سوى ديگر آقاى هاشمى رفسنجانى، كه از سوى امام فرمانده جنگ بودند، از من خواستند رياست بازسازى نواحى جنگى را بهعهده بگيرم و آقاى مير حسين موسوى، نخست وزير هم با من صحبت كرده بود و آماده شده بودم كه مسؤوليت بازسازى مناطق آسيب ديده از جنگ را بپذيرم و حكم را هم آقاى مهندس موسوى نوشته بود.
هرچه به آقاى معادىخواه گفتم مرا براى مسؤوليت ديگرى برگزيدهاند، نپذيرفت و دو ساعت بعد، حكم رياست سازمان را كه طبق قانون شوراى انقلاب، قائم مقام وزارت ارشاد رييس شوراى سه نفره حج زيارت بود و بالاترين مقام در سازمان به شمار مىرفت و مسؤوليت سازمان حج و زيارت را به عهده مىگرفت، به من ابلاغ كرد. به آقاى هاشمى رفسنجانى كه رياست مجلس شوراى اسلامى را بهعهده داشتند، تلفن زدم كه موضوع را با ايشان در ميان بگذارم، وقتى ايشان گوشى را برداشت، قبل از آنكه من چيزى بگويم، ايشان اظهار كردند: حكم شما براى بازسازى مناطق جنگى نوشته شده، بايد به نخست وزيرى بروى و كار خود را آغاز كنى. به ايشان گفتم: كار ديگرى پيش آمده است. آقاى لولاچيان از رياست سازمان حج و زيارت استعفا كرده و آقاى معادىخواه با من در مورد رياست سازمان حج و زيارت صحبت كرد. من نتوانستم ايشان را قانع كنم كه حكم مسؤوليت مناطق جنگى را براى من نوشتهاند. آقاى هاشمى كمى مكث كردند و فرمودند: كار سازمان حج و زيارت را قبول كن، ما فرد ديگرى را پيدا مىكنيم.
سرانجام پذيرفتم و فرداى آن روز، بهدستور وزير ارشاد وقت، مسؤوليت سازمان حج و زيارت را از آقاى لولاچيان
تحويل گرفتم.
بيش از سه ماه به حج نمانده بود و قرار بود در آن سال با بررسىهايى كه انجام شد، كار متضاد انجام نشود؛ كارى كه در مورد مديران حج انجام مىگرفت و آن اين بود كه سازمان حج و زيارت در برابر هر زائر، 4200 ريال از بابت حق الزحمه به مدير پرداخت مىكرد. از طرفى، قرار دادى با مدير امضا مىشد كه براى يكصد زائر 000 250 ريال سعودى بپردازد. در واقع اين پول به صورت امانت در اختيار مديران قرار مىگرفت، اما مديران نه تنها وجهى به سازمان نمىپرداختند، گاهى اضافه براين هم مىگرفتند. در بررسىهايى كه از گروههاى مديران در عربستان انجام دادم، متوجه شدم كه ارز فروشى مىكنند.
دادگاه انقلاب هم، هر يك از 20 نفر مدير حج را به چهارصد هزار ريال سعودى محكوم كرد.
كار ديگرى كه در سال 1360 انجام دادم اين بود كه دو نفر از برادران داراى تجربه در امور حج را به عنوان مدير گروه برگزيديم و براى هر يك از آنان، معاونى قوى تعيين كرديم و از ايشان خواستيم كه مانند همه مديران، گروه يكصد نفرى را اداره كنند. يكى از مديران 115000 و ديگرى 125000 ريال سعودى هزينه كردند و زائرانشان هم از آنها راضى بودند. با اجراى اين طرح، معلوم شد كه هر مديرى بيش از نيمى از 250000 ريال را به جيب خود مىريزد. پس از اين بود كه جلساتى با آقاى لولاچيان سرپرست حج گذاشتيم و برنامهريزى كرديم كه در سال 1361 تداركات حج را خودمان به دست بگيريم.
اين تصميم را در شوراى عالى حج كه در حضور آقاى مهندس موسوى نخست وزير، مصوّب كرديم.
حجگزارى در سال 1361 خورشيدى
همانطور كه پيشتر گفته شد، سه ماه به حج مانده بود كه مسؤوليت حج را بهعهده گرفتم. آقاى بهرامعلى ذىحساب حج و زيارت بود و دو- سه روز اول، هر روز يك تلكس بلند بالا به آقاى حسينى، رييس بانك ملى، شعبه جده مىزد و از من امضا مىگرفت. روز سوم وقتى برگه تلكس را آورد كه امضا كنم، به ايشان گفتم: شما محاسبه كنيد كه پول گوشت گوسفند و مرغ چند ريال مىشود بعد بياور تا امضا كنم. در سال 61، حدود 000 120 نفر زائر داشتيم، هزينه گوشت مرغ و گوسفند را حساب كرد و آمد گفت: حساب كرديم، شد بيست و دو
ميليون (000 000 22) ريال سعودى. به ايشان گفتم: يك نفر از ذى حسابى معرفى كنيد تا خريد گوشت گوسفند و مرغ انجام شود. آقاى محمد خندان را، كه از تجار مؤمن و متعهّد بود و از وجود ايشان در ستاد استفاده مىشد، به مكه فرستادم و تلفنى به اطلاع آقاى بهرامعلى رساندم كه نامهاى براى آقاى حسينى، رييس بانك ملّى جده ارسال شده و از ايشان خواستهام اعتبار لازم براى آقاى محمد خندان جهت خريد گوشت گوسفند از تركيه و مرغ از فرانسه را تأمين كند. آقاى خندان از برادران با تجربهاى در تجارت بود. با بررسىهايى كه شده بود، گوشت گوسفند را از تركيه خريد و ما 11 نفر ذابح از ايران فرستاديم تا نظارت كامل بر ذبح و با حذف دمبه و شكم، گوشتها را به عربستان ارسال كنند.
گوشت مرغ هم از فرانسه خريدارى شد.
البته بهطور مستقيم نمىتوانستيم بخريم بنابراين، يارانه گوشت را به تجار عربستان داديم و خودمان به طور مستقيم به نام آنها وارد كرديم.
برخى اقلام؛ مانند چاى، شكر، نوشابه را چون به صورت عمده مىخريديم، نصف قيمت تمام مىشد.
مديران كاروانهاى حج تا سال 61، همان مديرانى بودند كه از زمان رژيم گذشته فعاليت مىكردند و ما چارهاى نداشتيم كه بعد از بررسى، از ميان آنها، بهترينها را انتخاب كنيم و بايد براى آينده حج نيروهاى متعهدى را تربيت مىكرديم.
بنابراين، حدود 1200 ناظر از برادران انقلابى و مؤمن برگزيده شدند تا به عنوان ناظر مالى، به كار مدير نظارت كنند و نيز نقش رابط را داشتند. كارها و برنامهها را به وسيله آنها به مديران ابلاغ مىكرديم. آنان همچنين بر اجراى ابلاغيهها و برنامه نظارت مىكردند.
چون اين طرح براى نخستين بار بود كه اجرا مىشد، حدود ده نفر از مديران برجسته و شناخته شده را به دفتر خواستم و به آنها گفتم كه شما براى هر زائر 420 تومان دستمزد مىگرفتيد، امسال هم كه تداركات را خودِ سازمان به عهده گرفته، دستمزد شما را دو برابر، حدود 800 تومان محاسبه مىكنيم. آقاى سلطانى شيرازى كه در ميان جمع بود، گفت: به هر نفر 1000 تومان بدهيد. گفتم: يك شرط دارد و آن اينكه 800 تومان را پايه قرار دهم و دويست تومان ديگر را به هر مديرى كه بهتر عمل كرد مىپردازيم. اين پيشنهاد را پذيرفتند امّا هنگامى كه خواستند از جلسه
خارج شوند، به همهشان گوشزد كردم كه من مانند مديريت گذشته عمل نخواهم كرد، اگر همه مديران هم استعفا كنند، به 1200 ناظر حكم مديريت خواهم داد.
مسأله ديگرى كه براى ما اهميّت داشت، بهاى خودروهاى حمل زائران به عرفات و منا بود. قيمتها را بالا برده و دو برابر كرده بودند. آقاى اصفهانيها، كه معاون مالى من بود و براى ساماندهى امور، پيش از موسم، در عربستان به سر مىبرد، تلفنى خبر داد كه مسؤولان سال گذشته (1360 خورشيدى) قرارداد بهاى حمل و نقل و خيمههاى منا و عرفات را مبلغ 150 ريال و در سال آينده (1361) 200 ريال بستهاند، در حالى كه تعرفه دولتىِ خودِ عربستان، 100 ريال سعودى است. از ايشان خواستم كه با عبدالواسع، وزير حج (وقت) عربستان ملاقات نموده، مسأله را مطرح كند. فرداى آن روز، تلفن كرد و گفت:
توجهى به نظر ما نمىكنند.
فرداى آن روز، بى درنگ عازم عربستان شدم. دو روز در مدينه بودم و پس از آن، از مسجد شجره احرام پوشيده، مُحرم شدم و به مكه مكرمه رفتم. با بعضى از برادران همكار مشورت كرديم و تصميم اين شد كه تلگرافى به نايف، وزير كشور بزنم و به وى بگويم كه بهاى تعرفه خودِ شما براى حجاج، 100 ريال است، بنابراين، ما زير بار تحميل نمىرويم. شما راه را براى ما باز كنيد، ما مىخواهيم با پاى پياده به عرفات برويم. البته روى اين مسأله هم انديشيده بوديم كه اگر قرار شد مسير مكه تا عرفات را پيادهروى كنيم، چگونه عمل كنيم. در سال قبل، حدود 60 نفر را براى تبليغات آموزش داده بوديم. در ضمن نيمى از زائران ما پيرمرد و پير زن بودند و احياناً بعضى از آنها هم نمىتوانستند پياده روى كنند. براى تقريباً نيمى از آنها؛ اعم از پيرمرد و پيرزن و يا افراد بى تفاوت فكر كرديم ماشين بارى (لرى) بگيريم. عربها به ماشين بارى «لرى» مىگويند.
ساعت 12 شب با آقاى سيد محمد خوئينىها، كه نماينده حضرت امام قدس سره در امور حج بود، ملاقات كردم و با ايشان در ميان گذاشتم كه تصميم دارم تلگرافى به نايف، وزير كشور عربستان بزنم و به نرخى كه براى حجاج ايرانى تعيين كردهاند اعتراض كنم و گوشزد كنم كه اگر عادلانه محاسبه نكنند، زائران ايرانى با پاى پياده و به صورت راهپيمايى مسير مشاعر را طى خواهند كرد. به آقاى خوئينىها اطمينان دادم كه با اين پيشنهاد، آنها عقب نشينى
خواهند كرد و ده در صد احتمال هست كه روى حرفشان بايستند و پافشارى كنند، در اين صورت 50% از زائران را، كه پيرمرد، پيرزن و يا در اين امور بى تفاوت هستند، با ماشين لرى اعزام مىكنيم و 50% ديگر را با برنامهريزى ويژه و با تعدادى سوارى كه در اختيار سازمان حج است ان شاء اللَّه جابهجا مىكنيم. ايشان پذيرفتند و قول دادند كه از اين تصميم حمايت كنند و عقب نشينى ننمايند.
گروه تبليغات را كه 6 نفر بودند، برگزيديم و آموزش مختصرى هم داديم و اعزامشان كرديم. آقاى خوئينىها هم وقتى از سوى امام خمينى قدس سره به عنوان نماينده ولى فقيه در امور حج و سرپرست حجاج بيتاللَّهالحرام برگزيده شدند، افراد انتخابى ما را، به دليل نداشتن شناخت از ايشان، آنان را قبول نداشتند، بنابراين، تعدادى از دانشجويان تسخير لانه جاسوسى؛ مانند آقايان اصغرزاده، رسولى و مير دامادى را با خود به مكه آوردند. امّا تيم ما كه مهيّا بودند، تمام كارهاى چاپ اعلاميه و نشريات و غيره را انجام مىدادند. در هر حال، آقاى خوئينىها با فعاليتهاى ما كاملًا موافق بود.
بنده تلگرافى با عنوان نايف، وزير كشور، تهيه كردم و در نامهاى خطاب به ايشان نوشتم: ما بر اساس تعرفه خودتان، بيش از يكصد ريال، براى خيمه و وسيله آمد وشد منا و عرفات پرداخت نخواهيم كرد، در غير اين صورت، راه را براى ما باز كنيد تا پياده به عرفات برويم.
رونوشتى از آن را هم براى وزير حج فرستاديم.
به دنبال اين اقدام، برخى از نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، كه به حج آمده بودند و تعدادشان به 40 مىرسيد، با ما با تندى و اهانت برخورد كردند. فرزند كوچك مرحوم آيتاللَّه كاشانى به ستاد آمد و گفت: انقلابى شدهاى! در اين دو- سه روز، در پى تذكرات و تلگراف شما برخورد بدى با ما دارند. آيتاللَّه جنّتى آمد و با ناراحتى گفت: آقاى توكلى! چه مىكنى؟! ايشان را به داخل ستاد آوردم و مسائل را برايش توضيح دادم، بهطورى كه كاملًا قانع شد.
نتيجه تلگراف به وزير كشور جالب شد. آنها پاسخى سرّى به سفارت ما در جده فرستادند و از سفارت با ما تماس گرفتند و گفتند: نامه محرمانهاى خطاب به شما فرستادهاند، خودتان بياييد و آن را بگيريد. در پاسخ ايشان گفتيم: وزارت
كشور عربستان امكانات زمينى و هوايى فراوانى دارد، شما نامه را به خودشان برگردانيد، تا خودشان به ما برسانند.
به هر حال، نامه را تا اول شب آوردند.
بسيار با آداب و القاب نوشته شده بود. در ضمن براى اينكه بار سياسى آن را كم كنند، آقاى نايف نوشته بود كه اين مشكل مربوط به شركت نقابه است، اميدواريم حل شود.
پس از آن، دو معاون وزير كشور و وزير حج عربستان به ستاد ما آمدند و گفتند: ما آمدهايم كه مشكل شما را حل كنيم و از ما دعوت كردند كه در شركت نقابه به مذاكره و گفتگو بنشينيم. در پاسخ آنها گفتم:
سفارت ما همينجا است، شما به نمايندگان مجلس ما توهين كردهايد. سخنان ما به قدرى طولانى شد كه حتى دوستان ما از من خواستند كه بيش از اين سختگيرى نكنم.
سرانجام سه نفر را كه عبارت بودند از:
معاون مالى، رييس مسكن ستاد مكه و آقاى جواد مقصودى، به ايشان معرفى كرديم و به دوستان توصيه كردم كه اگر در جلسه باز هم حرف خودشان را زدند، جلسه را ترك كنيد. جلسه نخست را نيمه كاره رها كردند ولى دو معاون وزارت كشور و حج عربستان، گفتگو را پى گرفتند و در جلسه دوم تصوب شد كه همان 100 ريال پرداخت شود و نظريات ديگر ما بعد از حج دنبال گردد.
اين مصوّبه براى ما بسيار مهم بود؛ زيرا اولًا: حدود 30 ميليون تومان قيمت پايين آمد. ثانياً: از نظر سياسى، ما در كشور آنها به خواستهها ونظريات خودمان رسيديم كه مهمتر از مورد اول و سود مادى است.
وقتى برادران صورت جلسه تقريبى را آوردند، به آنها گفتم: در اين باره با هيچ كس صحبتى نكنيد. از طرف آقايان نمايندگان مجلس هم دعوت شده بودم كه صبح روز بعد، در جمع آنان حضور يابم تا در بعثه مرا استيضاح كنند! به اتفاق آقاى جواد مقصودى در جلسه ايشان شركت
كردم. آقاى حاج سعيد امانى و آقاى موحّدى كرمانى هم شركت داشتند. جلسه ساعت حدود 5/ 7 صبح آغاز شد. ابتدا جناب آقاى احمد كاشانى (فرزند كوچك مرحوم آيتاللَّه كاشانى) كه او هم نماينده مجلس بود، سخنان خود را با تندى و ناراحتى شروع كرد و گفت: شما انقلابى شدهايد! مىخواهيد زائران را به كشتن بدهى و ... افراد ديگرى هم از اين نوع سخنان، حتى با اهانت گفتند. در اين ميان، آيتاللَّه موحّدى كرمانى اعتراض كرد و گفت: اين چه برخورد با يك مسؤول نظام جمهورى اسلامى است؟!
از آيت اللَّه موحدى كرمانى تقاضا كردم كه اجازه دهند آقايان هرچه در دل دارند اظهار كنند. خلاصه مطالب آنان را ياد داشت كردم و وقتى صحبتهايشان تمام شد، سخنانم را آغاز كردم. ابتدا خطاب به آقاى كاشانى گفتم: ما تازه انقلابى نشدهايم، وقتى شماها نوجوان بوديد، بنده و دوستانم به جرم اعدام انقلابى حسنعلى منصور در زندان شاه به سر مىبرديم و ...
و امّا نتيجه نامهنگارىها و تلگراف اين است كه مىبينيد. نامه را به ايشان ارائه كردم و نتايج آن را توضيح دادم و گفتم:
اولين موفقيت ما اين است كه 30 ميليون تومان از آنها گرفتيم و موفقيت دوم در بُعد سياسى است كه آن مهمتر مىباشد.
در پايان حج همين سال با وزير حج عربستان جلسهاى داشتيم كه نتايج و رهآورد خوبى هم داشت و در همان سال اذعان كردند كه زائران جمهورى اسلامى ايران با نظم خوب و آرايش منظّمى مىآيند و به همين نظم بر مىگردند و نمونه هستند.
حجگزارى در سال 1362 خورشيدى
در سال 62 كه رزمندگان ما در عمليات و الفجر 1 و 2 به اهداف از پيش تعيين شده خود نرسيدند و به زعم دشمنان شكست خوردند! برخورد مسؤولان عربستان سعودى با ما بسيار بد و نامناسب بود. در هر سال مذاكرهاى رسمى با وزير حج و اوقاف عربستان داشتيم ليكن در سال 62 نماينده كشور ما در سطح كاردار بود.
سفارت عربستان سعودى براى سازمان حج و زيارت پيام فرستاد كه هركس براى مذاكره مىآيد، داراى اختيارات كامل باشد.
در سال پيش (1361) با آقاى معادىخواه، وزير ارشاد وقت جمهورى اسلامى ايران به عربستان رفتيم و با نايف، وزير كشور عربستان مذاكراتى طولانى انجام داديم. آنها به مسأله برپايى مراسم برائت از
مشركين معترض بودند. سفر رسمى ديگرى هم به امارات داشتيم كه با شيخ زايد و ديگر مسؤولان آنجا به گفتگو پرداختيم و تا حدّى آنها را توجيه كرديم.
امّا در سال جارى (1362) روابط فيمابين بسيار بد و نامناسب بود. گروهى كه براى اجاره مسكن در مكه به سر مىبردند، 18 نفر بودند و در سالهاى گذشته، معمولًا در مدت 5/ 2 تا سه ماه مسكن زائران اجاره مىشد، امّا در اين سال گرچه جمعيت اين گروه به 36 نفر افزايش يافته ليكن امن العام (سازمان امنيت) عربستان در پيشرفت كارهاى ستاد مسكن جمهورى اسلامى موانع ايجاد مىكند و برخورد بد دارد.
براى حل اين مشكل، با آقاى سيد محمد خاتمى، وزير ارشاد وقت صحبت كردم و گفتم كه كاردار ايران پيام داده كه شخص تامّ الاختيارى بفرستيد تا با مسؤولان عربستان گفتگو كند، به نظر ما صلاح اين است كه خودِ شما در رأس هيأت مذاكره كننده باشيد. ايشان راضى به انجام اين سفر نشده، و آن را به خود من واگذار كردند.
در هر حال، خودم در رأس هيأتى شش نفره، براى مذاكره به سفارت عربستان معرفى شدم. وقتى وارد عربستان شديم، هيچكس براى استقبال به فرودگاه نيامد و اين حاكى از روابط بسيار بد دو كشور بود.
حتى آقاى هاشمى، كاردار هم نيامد. تنها كسى حضور داشت، مهندس عظيمى بود كه از طرف خود سازمان حج و زيارت، براى پيگيرى كارها به عربستان آمده بود. به ايشان گفتم ما پيغمبر بى تكبّر هستيم، اگر شما هم نبوديد با تاكسى مىآمديم!
در هر حال، از فرودگاه به سفارت ايران رفتيم. آقاى هاشمى كاردار، از كارمندان ذوبآهن اصفهان بود، تقريباً حدود سه ماه بود كه براى كاردارى ايران در جده معرفى شده بود، امّا با كارهاى سياسى و ديپلماتيك اصلا آشنايى نداشت. ايشان را راهنمايى كردم كه از طريق بعضى از كارمندان با سابقه سفارت ايران، با وزارت خارجه عربستان اقدامات ديپلماتيك را آغاز كند. ما خودمان هم به وسيله نماينده سازمان، آقاى مهندس عظيمى، با دفتر وزارت حج عربستان، به وسيله آقاى قاشقجى رييس دفتر وزير حج عربستان اقدام كرديم.
براى ملاقات و مذاكره با وزير حج، حدود يك هفته منتظر مانديم. آن هم در حالى كه در قالب يك سفر رسمى آمده بوديم و بايد ميهمان آنان باشيم! اينها همه حاكى از اين بود كه اين كشور رابطه
نامناسب و بدى با كشور ما دارد.
لازم است به اين نكته مهم نيز اشاره كنم كه وقتى با آقاى خاتمى، وزير ارشاد، صحبت شد كه در رأس هيأت، براى مذاكره با مسؤولان حج عربستان، در اين سفر حضور داشته باشد و ايشان امتناع كرد، بهوسيله مرحوم حاج احمدآقا، براى ملاقات با امام قدس سره وقت گرفتم و هنگامى كه در آستانه حركت بوديم، خدمت امام رسيديم و به ايشان عرض كردم: بنده در رأس يك هيأت شش نفره براى مذاكره در مورد حج عازم عربستان هستيم، به مجرد آغاز مذاكره، سعودىها مسأله برائت و راهپيمايى را مطرح خواهند كرد.
حضرتعالى هر جور مىفرماييد بنده همانگونه عمل كنم. امام رحمه الله فرمودند:
شما بگوييد من مسؤول رسمى جمهورى اسلامى ايران هستم و آمدهام براى راهاندازى امور حجاج كشورمان، ضوابط شما را هم قبول دارم.
ممكن است بگويند در رابطه با برائت و راهپيمايى مذاكره كنيم. اگر چنين گفتند، شما بگوييد: رهبر انقلاب براى اينگونه مسائل نماينده دارد، شما با او مذاكره كنيد. با اين حرف مسؤوليت را از دوش خودتان برداريد.
همانطوركه پيشتر گذشت، دستاندر كاران عربستان، در اين سفر رسمى، تا يك هفته با ما ارتباط برقرار نكردند، و پس از يك هفته، آقاى قاشقچى، رييس دفتر وزير حج، با سفارت ما تماس گرفت كه امشب وزير به جده مىآيد، شما آماده هستيد مذاكره كنيد؟
گفتم: ما يك هفته است كه منتظريم.
شب، در وزارت حج، در جده با آقاى عبدالواسع، وزير حج عربستان سعودى وارد مذاكره شديم. وى ابتدا رو من كرده، گفت: من نبايد با شما مذاكره كنم، شما قائم مقام وزارت ارشاد هستيد، شما بايد با قائم مقام من، آقاى بوقيس به گفتگو بپردازيد، امّا چون مسأله مهم بود، مَلِك مرا خواست و مطالبى را گوشزد كرد و اكنون من از طرف ملك مأمورم كه با شما مذاكره كنم. گفتگو را آغاز كرديم. بعد از حمد و ستايش خداوند متعال، مطالبى را كه امام قدس سره فرموده بودند، براى ايشان مطرح كردم و گفتم: من يك مسؤول رسمى از طرف جمهورى اسلامى ايران هستم كه براى راه اندازى امور حجاج آمدهام و ضوابط شما را هم قبول دارم.
همانگونه كه حضرت امام پيش بينى كرده بودند، عبدالواسع مسأله برائت و
راهپيمايى را مطرح كرد. به ايشان گفتم: در اين مورد امام نماينده دارد، شما بايد مسائل برائت و راهپيمايى را با ايشان در ميان بگذاريد. مذاكرات ادامه پيدا كرد.
عبدالواسع پيشنهاد كرد كه متن مذاكرات نوشته و امضا شود. گفتم خوب است. اينجا بود كه رو به آقاى بوقيس قائم مقام خودش كرد و گفت: شما پنجشنبه به وزارتخانه بياييد و مذاكرات را تهيه كنيد تا امضا كنم.
فردا صبح، همراه هيأت، به سفارت سعودى رفتيم و مذاكره را با آقاى بوقيس آغاز كرديم كه همهاش ثبت شد.
آقاى بوقيس مىخواست برائت و راهپيمايى را هم جزو يكى بندهاى مذاكره قرار دهد كه به ايشان گفتم: در جلسه گذشته به وزير هم گفتم كه در اين مورد بايد با نماينده امام گفتگو كنيد.
مذاكره در شش نسخه تايپ شد. آقاى بوقيس به من گفت: شما امضا كنيد تا از وزير هم امضا بگيرم. گفتم: بايد آقاى عبدالواسع امضا كند. آقاى دكتر وحيد سرپرست هلال احمر ايران كه جزو هيأت شش نفره بود گفت: اين همه سختگيرى نكنيد. گفتم: اين از نظر ديپلماسى درست نيست ولى اگر مىفرماييد امضا مىكنم. بعد از مقدارى چانهزنى سياسى، امضا كردم و درهمين حال يك نسخه از امضا شدهها را برداشتم و در داخل كيفمگذاشتم.
كاردار جمهورى اسلامى ايران، آقاى هاشمى كه در مذاكرات حضور داشت، ناراحت شد. از جلسه كه خارج شديم، به ايشان گفتم: الآن اگر به ايران بروم، از من خواهند پرسيد كه نتيجه مذاكرات چه بود.
هر سطر آن مورد دقت قرار خواهد گرفت.
حضرت امام، رييس جمهور، رييس مجلس، نخست وزير و وزير خارجه مذاكرات را پىگيرى خواهند كرد.
بعد از جلسه، از بوقيس خواستيم كه دستور دهد براى تهيه بليت به مدينه تدارك ببينند، چون ايام ماه رجب بود و بليت گير نمىآمد. رييس هواپيمايى سعودى كه در جلسه حضور داشت، همانجا دستور تهيه بليت به مدينه را گرفتيم. فردا شب كه از مدينه براى برگشت به ايران به جده برگشتيم، جمعه شب بود. به مقصد ساختمانى كه در اجاره ما بود راه افتاديم، نزديك ساختمان كه رسيديم ديديم آقاى هاشمى، كاردار، قدم مىزند. من پيش خود گفتم: اگر اشتباه نكنم وزير حج مذاكرات را امضا نكرده است. البته همينطور هم بود.
وقتى از آقاى هاشمى پرسيديم، گفت:
وزير حاضر نشد امضا كند. گفته است بايد
مسأله برائت و راهپيمايى در اين مذاكرات ثبت شود.
گفتم: من حتى يك كلمه آن را عوض نخواهم كرد. اين عقب نشينى است. به آنها بگوييد كه هيأت ايرانى از مدينه برگشت و به ايران رفت.
وقتى به ايران برگشتيم، آقاى دكتر ولايتى، وزير خارجه گفت: مذاكرات خوب بوده و بهترين كار را انجام دادهايد و خوب كرديد كه حاضر به تغيير در مذاكرات نشديد. اين از نظر ديپلماسى عقب نشينى است.
مشكلات اسكان زائران
معمولًا براى اسكان زائران كشورمان، هيأتى از 5/ 2 تا 3 ماه پيش از حج به عربستان مىرود و در مدينه و مكه، در امر شناسايى و تهيّه مسكن به فعاليت مىپردازد.
آقاى حسينى كه رييس هيأت اسكان بود، به همراه همكارانش كه 18 نفر بودند، بيشتر روزها با من در تماس بود. او مىگفت: براى ما 18 نفر، 36 نفر مأمور امنيتى و امن العام گذاشتهاند. در هرجا كه براى مذاكره مىرويم، ما را تعقيب و صاحبان ساختمانها را تهديد مىكنند و نمىگذارند به ما اجاره دهند و كار ما پيش برود!
وضع گروه اجاره مسكن را پيشتر به سمع وزير ارشاد، آقاى خاتمى رسانده بودم. از طرفى، نماينده امام، آقاى خوئينىها هم در جريان بود. هيچ سابقه نداشت كه ما تا نزديك موسم حج، تنها 30% مسكن مورد نياز را تدارك ديده باشيم. همانطور كه گفتم، بعد از يورش و حمله صدام به كشورمان، رابطه حسنه نبود و از سويى، حضرت امام هم تأكيد داشتند كه حج بايد انجام شود.
روزى آقاى خاتمى تماس گرفتند كه آقاى خوئينىها از حضرت امام وقت گرفتهاند كه خدمت ايشان برويم و ايشان را در جريان قرار دهيم. فرداى آن روز، آقاى خاتمى، آقاى سيدمحمد خوئينىها و من خدمت امام رسيديم تا وضعيت را گزارش كنيم.
از سويى، معمولًا هيأتى حدود 15 روزه از امن العام عربستان مىآمد و در سفارت به زائران ما ويزا و رواديد مىدادند.
پيشبينى من اين بود كه حدود 120 هزار زائر داشته باشيم. به معاون خودم توصيه كردم از همه استانها بخواهد به سرعت رواديد زائران را پيش از موعد مقرر به مركز برسانند تا ما در سفارت متمركز كنيم كه آنها عذرى نياورند. چند نفر را مأمور كرده
بوديم كه در سفارت هر روز غذاى مناسب تهيه و آماده مىكردند تا كار با سرعت بيشتر پيش برود و ويزاها داده شود. تا روزى كه همراه وزير محترم ارشاد و نماينده محترم امام در محضر امام حاضر شديم، نزديك 40 هزار ويزاى زن و شوهرى گرفته شده بود. آقاى خوئينىها خدمت حضرت امام گزارش كردند كه سعودىها به ما ويزاى حج نمىدهند. آقاى خاتمى هم گزارشى ملايمتر خدمت امام دادند. امام قدس سره از من پرسيدند: آقاى توكلى! نظر شما چيست؟
خدمت امام عرض كردم: ما تاكنون 40 هزار ويزا گرفتهايم. مشكل به گونهاى ديگر است.
هيأت 18 نفرهاى براى اجاره مسكن به عربستان فرستادهايم و حكومت آنجا تيم 36 نفرهاى از امن العام را مأمور كردهاند كه جلوى پيشرفت هيأت ما را بگيرد و آنها صاحبان خانهها را تحديد مىكنند و نمىگذارند به ما مسكن اجاره دهند! به نظر مىرسد آنها مىخواهند نداشتن مسكن را بهانه كنند و مانع از حضور زائران ايرانى در حج شوند.
وقتى مطالبم را گفتم، حضرت امام فرمودند: زائران ما به حج مىروند، اگر جا نداشتند، به مساجد بروند! وقتى سيماى جمهورى اسلامى اين سخنان حضرت امام را پخش كرد، نيمه شب بود كه آقاى سيد محمد حسينى، رييس مسكن از مكه تلفنى تماس گرفت و گفت: امام با آن سخنانش گويى بمب منفجر كرد. وقتى مطالب امام پخش شد، ملك فهد به وزير حج عربستان و ديگر مسؤولان اين كشور فرمان داد كه مشكل حجاج ايرانى را حل كنند و الآن همه مأموران امن العام از اطراف ما پراكنده شدهاند.
پس از اين بود كه 70% مسكن ما در مكه، در ظرف 15 روز تهيه شد و وزير حج عربستان در مصاحبهاى تلويزيونى اعلام كرد: در سفر رسمى كه آقاى توكلى، قائم مقام وزارت ارشاد، به عربستان داشت مذاكرهاى انجام شد و مشكل آنها را حل كرديم.
بعد از بيانات حضرت امام، مسؤولان عربستان موانع ورود حجاج را برطرف كردند و با يارى خداوند، امور حجاج در آن سال بهخوبى انجام شد.
پيش از اينكه خودم وارد عربستان شوم، نمايندهاى نزد عبد الواسع، وزير حج اين كشور فرستادم كه در مورد چادرهاى منا و عرفات و وضعيت اتوبوسها صحبت كند تا كارى نشود كه مشكل سال پيش بار ديگر پيش بيايد.
هر سال، بعد از اعمال حج، معمولًا جلسهاى با وزير حج برگزار مىشد كه در آن، مشكلات عزيمت و يا احياناً پيشنهادى براى بهينه كردن حج سال بعد مطرح مىشد و با هم تبادل نظر مىكرديم. در آن سال، وزير حج، در پايان جلسه بهطور خصوصى به من گفت:
وقتى نماينده خود را فرستادى و پيغام شما را آورد، ده ميليون ريال سعودى به شركت نقابه دادم تا مشكل سال قبل پيش نيايد.
پىنوشتها
اسرا دوغان
تركستان، منطقه جغرافيايى بسيار وسيعى است در ماوراء النهرِ كهن، كه اخيراً با نام «آسياى ميانه» شناخته مىشود و عبارت از كشورهاى ازبكستان، تركمنستان، قرقيزستان، قزاقستان، ايالت اويغور چين و تاتارستان روسيه است. مسلمانان اين منطقه علاقه فراوان به انجام فريضه حج داشته و به آن با ديده بسيار احترامآميز مىنگريستند و مقيد به انجام آن بودند. اين سفر به دليل مخاطرهآميزى راه و طولانى بودن آن، چنان اهميتى داشت كه اگر كسى به سلامت بر مىگشت، او را يك قهرمان مىخواندند!
مسلمانان تركستان دشوارىهاى فراوانى به لحاظ طى مسير براى انجام حج داشتند. اين مسلمانان كه با دولت عثمانى در ارتباط بودند، معمولًا تلاش مىكردند مسير حج خود را از راه استانبول قرار دهند و در آنجا مورد احترام سلاطين عثمانى و كارگزاران آن دولت قرار مىگرفتند. پيش از آن هم اين حجاج در جريان طى مسير مورد احترام مسلمانان و اميران حاكم در شهرها و روستاهاى طول راه بودند.
بيشتر اين جماعت، قادر به برداشتن پول براى مخارج راه نبودند؛ زيرا به قدرى هزينه بالا بود كه امكان آن وجود نداشت. به همين دليل اولًا درويشانه سفر
مىكردند و ثانياً مورد حمايت ساير مسلمانان بودند.
در باره حجگزارى مسلمانان تركستان، تا كنون تحقيق مستقلى صورت نگرفته و تنها آگاهىهاى پراكندهاى در دست است. در اين مقاله تلاش شده است:
اولًا، پرده از روى برخى از مشكلات حجاج ماوراء النهر برداشته شده و در قدم نخست مسيرهايى كه آنان براى رسيدن به حج طى مىكردند، شناسانده شود.
ثانياً، كوشش شده است كه روابط حجاج تركستان با دولت عثمانى و حمايتهاى اين دولت از آنان، بر اساس اسناد موجود در بايگانىهاى عثمانى مورد بازبينى قرار گيرد.
بخشى از اين اسناد، فرامينى است كه دولت عثمانى در حمايت از حجاج تركستان و برداشتن موانع از سر راه آنان و يا سهلگيرى برابر آن صادر كرده است.
حجاج تركستان برخى دربارى و برخى درويش يا از علما بودند. دولت عثمانى براى پذيرايى از آنان و به خصوص براى حمايت كسانى از آنان كه در حرمين مجاور مىشدند، تكيههايى را ساخته بود.
در استانبول تكيهها و كاروانسراهاى مخصوصى براى حجاج تركستان وجود داشت. بعدها كه دشمنى ميان دولت عثمانى و روسيه بيشتر شد، دولت عثمانى با حمايت از حجاج تركستان اهداف سياسى خاص خود را نيز دنبال مىكرد و مىكوشيد حمايت مسلمانان تركستان را داشته باشد.
مشكلات حجاج تركستان نه تنها در دوره روسيه تزارى بلكه در دوره كمونيستها به شكل حادترى وجود داشت. اكنون در اين مقاله به بخشى از آنها پرداخته شده است:
حجگزارى در ميان مسلمانان تركستان، كه در سرزمينهاى بسيار دور از حرمين زندگى مىكردند، در حالى كه يك عبادت بود، جنبه سياسى، اقتصادى و فرهنگى نيز داشت. براى برخى از آنان يا بيشترشان، اين تنها سفرى بود كه آنان را از فضاى تنگ محيط زندگىشان بيرون مىآورد و وارد دنياى آزاد و گستردهترى مىكرد.
حج در انديشه مسلمانان آن ناحيه، اهميت زيادى داشت و هر كسى كه امكانات مالىاش
اجازه مىداد، حتماً به حج مىرفت. كسانى كه داراى اين امكانات بودند اما به حج نمى رفتند وضعيت شگفتى داشتند. مسلمانان تركستان از وامبرى در باره اينكه چرا برخى از تركها با اين كه كافى هم دارند، به حج نمىروند، متعجب بودند!
در باره مسير حج مسلمانان آسياى ميانه، از قرون ميانه تا عصر نزديك به ما، همچنين درباره زمان اين سفر و ابزار و وسايل آن و نيز فرهنگ حج در ميان آنان، كمتر كار شده است.
در اين باره تاكنون يك مقاله مستقل نوشته نشده و به جز آنچه در سفرنامهها و يا در دفاتر مهم آمده، آگاهى بيشترى نداريم.
پرسش اصلى اين است كه حجاج ماوراءالنهر از كدام مسير به حج مىرفتند؟ در واقع براى همه حجاج، از هر نقطه، اين مسأله مسأله مهمى بود. حجاج تركستان هر راهى را كه بر مىگزيدند، اطمينان داشتند كه مسلمانان در طول مسير به آنان كمك مىكنند. باور آنها چنين بود كه در سفر حج، به يقين كسانى به آنان كمك خواهند كرد. در سفرنامه وامبرى آمده است:
«شما تا «اقصو» حتى تا «كمول» پيش برويد؛ زيرا تا آنجا، ميان مسلمانان و برادران دينى خود به سر خواهيد برد؛ مسلمانانى كه محترم شمردن يك درويش رومى را فريضه خود مىدانند، ولى از آنجا به بعد، چيزى جز كفّار سيه دل نخواهيد يافت و به فرض كه مانع راه هم نشوند، مسلّماً كمكى هم نخواهند كرد. در راه تبّت محتمل است رفقاى سفر پيدا كنيد كه از كشگر يو يارقند بيايند ولى من مسؤوليت قبول نمىكنم كه با اوضاع فعلى، شما را به خوقند راهنمايى كنم.» (1)يك نظريه در باره مسير حجّ مسلمانان تركستان آن است كه اين جماعت همراه با مسلمانان قفقاز، بخارا، كريمه، شمال روسيه و سيبريا همگى به شام آمده و از آنجا به حرمين مشرف مىشدند. (s. 285)
آنان گاهى، از راههاى دريايى نيز استفاده مىكردند. در واقع سه راه مهم آنان، عبارت بود از: الف- افغانستان ب- ايران ج- هند.
بعد از آن كه دولت عثمانى بر حرمين تسلّط يافته، عنوان خادمالحرمين گرفتند و خود را سرپرست همه سنيان به حساب آوردند، مسير استانبول هم به مسيرهاى مسلمانانِ تركستان افزوده شد. از آن پس، اطلاعاتى در باره اين گروه از حجاج، در دفاتر مهم عثمانى داريم.
مشكل سياسى اين گروه از مسلمانان با ايران، افغانستان و هند سبب شد تا مسير استانبول
1) سياحت درويش دروغين، وامبرى، انتشارات علم و فرهنگ، 1365، ص 294
و راه عثمانى را انتخاب كنند. (1)مسير چنين بود كه حجاج از تركستان به صورت كاروان، به سمت درياى خزر رفته، سپس با كشتى به سمت غرب دريا مىآمدند و از آنجا در دو مسير به عثمانى مىرفتند: يكى مسير استراخان، رود ولگا و رود دن بود كه از آنجا به خانات كريمه و سپس به استانبول مىرسيد. مسير دوم از بندر دربند و رود اترك، با كشتىهاى ولايتهاى شرقى دولت عثمانى و نيز مسير خشكى و دريايى به استانبول مىرسيدند. از آنجا هم گاه از راه خشكى و گاه دريايى به حجاز مىرفتند.
حجاج ماوراءالنهر بهطور معمول از سمرقند و بخارا حركت كرده، مسير صحرا را طى مىكردند. وامبرى مىنويسد:
«راههاى تركستان نه از حيث سهولت و نه از حيث امنيت، به پاى راههاى ايران و تركيه نمىرسند و در راهى كه ما پيش خواهيم گرفت، غالباً هفتههاى تمام انسان حتى به يك خانه هم برخورد نمىكند و آرزوى يك لقمه نان و يك قطره آب آشاميدنى بر دل انسان مىماند. به علاوه، خطر كشته شدن و اسارت و چون برده به فروش رفتن هم در پيش است. و علاوه بر اين، توفانهاى شن هم ممكن است انسان را زنده بهگور كند.».
Osmanli devleti ve Turk muslumanlarinin hac seferleri dr. Seyfedd inErsahin D iyanet Il 9 mi dergi c. 35.
از قرن دهم هجرى، اسنادى در اختيار داريم كه نشان مىدهد به دنبال دشوارىهايى كه در مسير ايران به حج پيش آمده بود، مسير حجاج ماوراءالنهر عوض شد و مسافرت از راه شمال درياى خزر به سمت اژدرخان صورت مىگرفت. البته اين مسير هم خالى از دشوارى نبود. در اين باره چند سند وجود دارد كه ما در اختيار داريم:
كسانى كه از جانب سمرقند و ماوراء النهر براى زيارت و يا تجارت به مكه مىآيند، بهخاطر نبود امنيت در مسير شرق، قصد دارند از سمت اژدرخان حركت كنند. هرگونه مساعدت لازم را به ايشان كرده و امنيت راه ايشان را برقرار سازيد.
(DM 7 /I 766 )7 Recep 579 )
پادشاه عثمانى در پاسخ نامه حاكم خوارزم، حاج محمدخان، مبنى بر فتح اژدرخان به جهت آسوده سفر كردن حجاج و تجّار تركستانِ تاتار پرسيده است: مناطق قازان و اژدرخان،
1) احمد سباعى، تاريخ مكه، ج 1، ص 252
كه در دست نوقاى بوده، چرا به دست دشمن افتاده و در داخل و اطراف آنها چه تعداد از ميرزاهاى تاتار باقى مانده است و براى فتح اژدرخان چه تداركاتى بايد در نظر گرفته شود؟ (1)در پاسخ نامه حاكم خوارزم، داير بر مشخص شدن وضعيت حجاج خوارزم، كه در بازگشت از سفر حج در ايران زندانى شده بودند و نيز لزوم باز شدن راه اژدرخان براى حجاج و تجّار تركستان، نامه همايونى ارسال و در آن به بررسى سرنوشت حجاج مورد نظر، از ايلچى ايران و سعى در آزادى ايشان و انجام اقدامات لازم براى تأمين امنيت مسير رفت و بازگشت حجاج تركستان تأكيد مىشود. (2)خبر رسيده است: حجاجى كه از سمرقند، بخارا و ماوراء النهر قصد مكه و انجام حج را دارند، به دليل نبودن امنيت در طرف شرق، ميل به حركت از طرف كفه مىكنند. براى كمك به وضعيت اين حجاج، فرمانى را براى حاكم كريمه فرستاديم تا حجاج در صورت تمايل بتوانند از طريق يكى از بنادر سينوپ و يا سامسون عثمانى به كفه بروند. خان كريمه نيز به ايشان كمك كند كه از آنجا نيز به اژدرخان و از اژدرخان به سرزمين خويش بروند.
(DM .7 /I 176 ,)8 Recep 579 )
وقتى حجاج به درياى خزر مىرسيدند، پس از استراحتى در استراخان، سفر آنان تا رسيدن به بندر كفه و ازو از شمال روسيه ادامه مىيافت. در سال 981 ق. فرمانى براى حاكم آزك آمد كه در آن آمده بود: از حاجيان شنيديم شخصى به نام ياخشى ميرزا از حجاجىكه از ماوراء النهر، بخارا و سمرقند مىآيند، گمرك مىگيرد. از اين پس، به جز اموالى كه براى تجارت است، چيزى از آنان گرفته نشود. (3)فرمان ديگرى هم در سال 963 به بيككفه نوشته شده و در آن، شخصى بخارايى به نام «فتح اللَّه بن نصراللَّه» كه به سمرقند مىرود، به بيك كفه سفارش شده است. (4)
(Akdes N Kurat ,Turkiye ve idil boyu Ankara 1964 s .59 )
از سال 963 فرمان ديگرى در باره شخصى به نام «اللَّه وردى بيك» موجود است كه در آن آمده است: بايد يك اجازه نامه در اختيار او قرار داده شود كه در مسير حج، هرجا وارد شد از آن استفاده كند. اين فرمان هم به بيككفه است. DM 2 15 174
در حكم ديگرى از سال 985، به بيككفه نوشته شده كه: يكى از مشايخ اعظم به نام «عبداللَّه علوى» مىخواهد از كربلا به بلادش تاتارستان برود. شما (يعنى بيك كفه) و خان تاتار
به او تحصيلات و تعظيمات بدهيد و بگذاريد برود. DM 13 391 134
به هر روى، اگر اتفاقى رخ نمى داد، حجاج از اين لحظه مسير درياى سياه را طى كرده و به كاروان حجاج استانبول، كه در مسير شام حركت مىكردند، ملحق مىشدند.
اگر راه استانبول را انتخاب كنند، اين همان راه راست روملى است كه از كريمه و ازك آغاز شده به آقكرمان، باباداغى، كاراسى، پروادى، قرقلرالى و ويزه به استانبول مىرسد. (1)فرمانى از سال 956 در دست است كه سلطان عثمانى در باره راه بازگشت حجاج ماوراء النهر، براى همه خانها و بيكها و والىها نوشته و به آنان توصيه كرده است كه كارى به حجاج ماوراء النهرى نداشته باشند و آنان را به سلامت عبور دهند تا به ازك برسند. (2)فرمان ديگرى در باره حجاج افغانى، چينى و بخارايى، است كه از راه حج باز مىگشتند؛ و در آن آمده است كه امسال هم آنان را به سلامت از راه رومانى به بلاد خودشان بفرستيد. (3)از ميان آنان، كسانى كه قصد رفتن به استانبول را نداشتند، از برخى بندرهاى عثمانى در درياى سياه؛ مانند بندر سينوپ و سامسون پياده شده و براى آنكه به كاروان شام برسند، از مسير خشكى به سمت ايستگاه قونيه يا اسكى شهر مىآمدند و به كاروان مىپيوستند. از اين راه كمتر استفاده مىشد؛ چراكه وضعيت آن چندان مناسب نبود و در مواردى خطرناك هم بود.
حجاج تركستان براى رسيدن به سرزمين عثمانى، مىبايست بخشى از مسير را از سرزمين خان كريمه عبور كنند. اين خان سالارى از بقاياى دولت آلتىنورتا بود كه از سوى چنگيزخان و اخلاف او، در قرن سيزدهم ميلادى تأسيس شده بود. در قرن شانزدهم تارتارهاى كريمه با دولت روسيه درگيرىهاى زيادى داشتند. دولت آنان دولتى نيمه مستقل و وابسته به عثمانى بود، تا آنجاكه دولتهاى عثمانى مىتوانستند شاه تاتار را عزل كنند! اما با اين حال، حكومت از دست خانها بيرون نمىرفت. اين خانها مدّعى بودند كه حامى و حافظ حجاجاند.
وقتى يكى از حجاج تاتار مرد، نماينده خان تاتار كه در كاروان شام حضور داشت، مسؤوليت اموال او را بر عهده مىگرفت. ضابطان عثمانى حق گرفتن اموال آن ميت تاتار را نداشتند. MD 7 420/ 667 Tarih 975
اين قانون در اوايل مخصوص حجاج تاتار بود اما در بعدها همه حجاج تركستان همين امتياز را به دست آوردند.
محل 2 تصوير؟؟؟
وامبرى
حاجيان ماوراء النهر از وامبرى، كه يك جهانگرد بود، خواسته بودند كه وى ايشان را همراه خود، نزد فرستاده سلطان ببرد و از شكايت آنان، كه عليه مأموران ايرانى همدان داشتند، پيشتيبانى كند؛ زيرا آن مأموران هنگام مراجعت ايشان از مكه، مالياتى را كه زمانى بر سنىها بسته بودند و مدتى بود كه از سوى پادشاه ايران لغو و از طرف سلطان عثمانى قدغن شده بود، بر خلاف قاعده از آنها دريافت كرده بودند.
گفتنى است، در نظر اين تاتارهاى ساده لوح، تمام دنيا موظفاند از رييس مذهبى آنها؛ يعنى فرمانرواى قسطنطنيه اطاعت كنند. در نظر سنىهاى قسطنطنيه، خليفه يا جانشين قانونى محمد كسى است كه حقيقتاً مالك ميراث گرانبهاى آن حضرت باشد و ميراث عبارت است از:
الف- اشياى مقدسى كه در استانبول با عنوان خرقه سعادت نگاهدارى مىشود؛ از قبيل لباده، مو، ريش و داندانهاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه در يكى از غزوات شكسته شد. همچنين لباسها و قرآنها و سلاحهايى كه متعلّق به چهار خليفه اول بوده است.
ب- از شهر مكه و مدينه و بيت المقدس و ديگر اماكن زيارتى كه پيروان اسلام در آن رفت و آمد مىكنند.
اين افراد، ضمن ابراز حكايت و بيان خسارتى كه به آنها وارد شده بود، چنين اظهار مىداشتندكه ما از جناب سفير پول نمىخواهيم و تنها استدعاى ما آناست كه در آتيه، امثال ما سنىها بتوانند بدون اذيت و آزار بهزيارت اماكن مقدس بروند. MD 72 65/ 421 389
دشوارى سفر از مسير ايران براى حجاج تركستان
اكنون لازم است كمى به گذشته برگرديم و ببينيم چگونه شد كه مسير كاروانهاى حج سنىهاى تركستان، به خاطر مسائل سياسى، از ايران به سمت شمال درياى خزر تغيير كرد؟ در واقع از همان آغاز درگيرى ميان ازبكان و صفويان، مسأله حج ازبكان اهميت يافت؛ زيرا مسير آنان از طريق ايران بود. شيبك خان در يكى از نامههايش به شاه اسماعيل درخواست بازگشايى راه حج را دارد. (1)در نامهاى كه شيبك خان به شاه اسماعيل نوشته، آمده است:
1) رسول جعفربان، صفويه از ظهور تا زوال، ص 163
ما را طمع به ملك عراق خراب نيست تا مكه و مدينه نگيريم حساب نيست
شاه اسماعيل هم در جواب او نوشت:
هر كس ز جان غلام شه بوتراب نيست صد مكه و مدينه بگيرد حساب نيست (1)
شيبك خان مرتب مىگفت كه بهزودى عراق را خواهد گرفت و از آنجا متوجه حجاز خواهد شد! اما در برابر نيروى شاه اسماعيل ايستادن نتوانست و به مرو گريخت.
زمانى پيش از صلح، حجاج ماوراء النهر از سمت ايران نمى توانستند به حج بروند. در سمت هند هم توسط بابر شاه راه حج بهروى آنان بسته شده بود وبه محاصره درآمده بودند. (2)اما زمانى كه معاهده صلح با عثمانيان امضا شد، در باره حج هم متعهد شدند كه راه حج ايرانيان و ماوراء النهريان را هموار كنند. پس از اين صلح بود كه كاروانهاى حج از اين سمت به حرمين شريفين مىرفتند. (3)در روزگار پس از طهماسب، با برهم خوردن روابط سياسى ايران با عثمانى از يك سو و ازبكان از سوى ديگر، بار ديگر مسأله حج اهميت يافت. در منابع آمده است كه عبداللَّهخان ازبك با ارسال پيامى براى اكبرشاه، از او درخواست كرد تا جنگ مقدسى را بر ضد صفويان در جهت نابودى شيعه و بازگشايى راه حج بهراه اندازد، اما اكبرشاه تقاضاى او را رد كرد. (4)عبداللَّه خان همچنين نامهاى براى سلطان عثمانى فرستاد. در اين نامه و نيز نامه سلطان خيوه، با نام حاجى محمد خان (1603- 1)، از مشكلات حجاج در ايران سخن به ميان آمده و اينكه وقتى آنان به ايران مىرسند، دستگير مىشوند، بنابراين، بايد حجاج از سمت روسيه بروند. اما در آن ناحيه هم روسها مانع از عبور حجاج بودند. در اين نامه، از سلطان عثمانى درخواست شده كه استرآخان را از دست روسها آزاد كند تا حجاج بتوانند از آنجا عبور كنند. سليم در نامه خود به اين مطلب اشاره دارد كه از وى درخواست گرديده بود براى تأمين امنيت حجاج، استراخان را آزاد كند ..
Halil Inalcik Osmanli Rus rekabetinin Mensei ve Volga Don kanali meselesi, Belleten derisi s 64( 1948.
سلطان سليم كه خادمالحرمين خوانده مىشد، وظيفه داشت راههاى حج را امن سازد.
اين وظيفهاى شناخته شده براى سلطان بود كه بر مكه و مدينه حاكميت داشت.
تاتارها با تحريك عثمانى، بر ضدّ قزلباشان وارد عمل مىشدند. گذشتن حجاج تاتار از خاك ايران دوران صفوى، از ديگر حجاج سختتر بود. خان تاتار در مواردى براى اينكه پول زيادى از حجاج گرفته نشود، مداخله مىكرد. سندى در دست است كه از يكى از شاهزادگان تاتار نوگاى به خاطر گرفتن پول زياد از حجاج، شكايت شد. وى در بند ازك در درياى سياه بود. در پاسخ به اين شكايت، كه به والى عثمانى در آن بخش داده شده بود، آمده است: خان تاتار را از اين مسأله آگاه كنيد؛ زيرا در آن دوران شاهزادگان نوگاى از در مخالفت با خان تاتار درآمده بودند. (1)سندى ديگرى در دست است كه شخصى از سمرقند، با نام مولانا سيدى على، از خلفاى خواجه عبداللَّه سمرقندى، در مسير حج بود. وى درخواست پول كرد و گفت: يك قزلباش را كشته است. دستور داده شد كه چند برابر آنچه خواسته، به او بدهند! (2)آبادىاسترآخان، در مسيرحجاجايرانى، كه موقعيت بالايى داشت و عبور و مرور حجاج ازآنجا بسيار بود، در سال 1557 م. به وسيله تزار وقت روس، به نام ايوان استراخان تصرف شد.
اقدام به سفر از طريق آستراخان، به اين دليل بود كه در اين سالها دولت صفوى با همراه كردن بابريان هندوستان، مرزهايشان را بر روى حجاج تركستان بستند و بدين شكل حجاج تركستان از دو سو به محاصره درآمدند:.
Enver konukcu, Hindistandaki Turk devletleri, Istanbul s. 485. 1988,.
در اين دوران، عبداللَّه خان، خان ازبك، نامهاى براى سلطان عثمانى فرستاد. قبل از تسلّط ازبكان بر خراسان، در زمان سلطان محمد خدابنده، ازبكان با قلمرو مغولان هند هممرز شده بودند، (995). عبداللَّه خان ازبك، سفيرى به دربار اكبرشاه فرستاد و از او خواست جنگ مقدسى را براى از بين بردن مذهب شيعى و بازكردن راه مكه، بر ضدّ دولت صفوى به راه اندازد، ليكن اكبرشاه با اين امر موافقت نكرد. (3)در اينجا مىبينيم كه خان ازبك ناگزير شده به دربار سلطانى نامهاى بفرستد. بعد از او خان خيوه هم، كه پيشتر بدان اشاره شد، با نام حاجى محمدخان (1603- 1560) نامهاى ديگر براى سلطان عثمانى فرستاد. در اين نامه محاصره شدنشان از طرف روسها و صفوى را مطرح مىكند و اظهار مىدارد كه: شاه عجم، هنگام ورود حجاج به خاك ايران، بى درنگ ايشان را دستگير مىكند و از طرف ديگر روسها نيز
اجازهعبور حجاج را نمىدهند. بر اين اساس، فتح آستاراخان واجب مىنمايد. سليم نيز در جواب آن نامه شرحى از تلاش خويش براى آزادى حجاج دستگير شده و ايجاد امنيت در مسير حجاج مكه را بيان مىكند ..
Osmanli- Rus Rekabetinin mensei, Halil inalcik Belleten, s. 49 1948.
در سال 1578 ميلادى، نبردى ميان دولت صفوى و عثمانى درگرفت كه در اين نبرد رياست اردوى عثمانى را اوز دمير اوغلو عثمان پاشا برعهده داشت. دليل اين جنگ مناقشات مذهبى نبود، بلكه سبب اصلى آن، كنترل راههاى تجارت و مسير حجاج و بستن راههاى موجود ميان آناتولى و تركستان توسط دولت صفوى بود. دليل ديگر وقوع اين جنگ، قطع راههاى ارتباطى كريمه و قازال با تركستان، در پى اشغال روسها در سال 1556 بود. به علاوه مسلمانان سنى مذهب شروان از دولت عثمانى تقاضاى كمك مىكردند. تمام اين امور، توجه دولت عثمانى به اين منطقه را جلب كرده بود. در واقع هدف از اينسفر و لشكركشى به شرق، حفاظت مردم سنى داغستان و شروان بود كه تحت فشار دولت شيعه بودند.
هدف ديگر اين سفر باز كردن راه حج و فتح و كنترل سواحل درياى خزر و بدينگونه رسيدگى به امور تركستان بود. (1)طبق سندى كه در دست داريم، حجاج داغستان به همراه خود سلاح حمل مىكردند. اين امر يا براى محافظت از خودشان در مسير حج و يا به خاطر فروش بوده است. در هر صورت، مأموران عثمانى اين سلاحها را از ميان حجاج جمعآورى مىكردند. (2)بايد يادآور شويم كه محافظت از راه حج، به عهده دولت عثمانى بود. اين دولت به عنوان خادمالحرمين شريفين و خليفه تمامى مسلمانان سنى به شمار مىآمد. در اثناى جنگ ميان خان ازبك، عبداللَّه خان و پادشاه ايران، راههاى حج هم به روى حجاج تركستان بسته مىشد. به همين دليل حجاجى كه قصد عبور از طرف بخارا، سمرقند و خيوه را داشتند، مجبور بودند از راه بندر آستاراخان وارد سرزمين عثمانى شوند. در اينجا لازم است بندر آستاراخان و بنادرى را كه حجاج از آنها عبور مىكردند، اندكى توصيف كنيم:
در واقع تنها دو بندر شروان بهنامهاى دربند و بادكوبه در دست عثمانىها بود. به همين دليل، گفتگوهايى با دولت عثمانى آغاز شد تا شروان به دليل داشتن موقوفاتى براى حرمين شريفين، هر سال چند هزار واحد ابريشم براى صرف در حرمين شريفين به دولت عثمانى
بدهند و اين دولت بر سر اين منطقه با دولت صفويان مصالحه نمايد. (1)تلاش روسها براى كنترل رود اترك نيز به مشكلى ديگر براى حجاج بدل شد. با اين حال، حجاج تركستان، قفقاز و سرزمين توغاى و قزاقها مىتوانستند خود را به استانبول برسانند.
Turkiye ve Idil boyu Akdes ,)N .Kurat Ankara 1964 ,S .95
حجاج معتقد بودند كه آستاراخان به عنوان يك مركز تجارىِ بزرگ، كه هر روز هزاران سكه طلا براى دولت عايدى داشت، مىبايست از چنگ روسها در آيد و به قلمرو عثمانى افزوده شود. بعد از آنكه روسها ساخت قلعهاى در كنار رود اترك را آغاز كردند، اين امر عثمانيان را به شدت انديشناك ساخت. شكايات مسلمانان اديل و حجاج تركستان در پاييز و زمستان 1563 از طريق بعضى از علماى عثمانى، وزير اعظم و شيخ الاسلام به گوش سلطان قانونى رسيد.
اجازه يافتن برخى از بزرگان ماوراء النهر براى حج، از طريق ايران
در دوره سلطنت شاه عباس دوم، امام قلىخان، پادشاه ازبك، به علت ضعف بينايى، از پادشاهى كنار كشيد و محمدخان برادر خويش را به جاى خود گذاشت. او به عزم زيارت مكه، از تركستان به خراسان آمد. در اين زمان، شاه عباس دوم فرمان داد كه همهجا از او بهخوبى پذيرايى شود. حتى خود او نيز تا دو فرسنگى قزوين به استقبال امامقلىخان رفت و با احترام تمام او را به مكه فرستاد. (2)براى پذيرايى از امامقلىخان، فرمانرواى بخارا، كه در حال سفر به مكه، در سال 1051 م.
بود، 20 هزار تومان، و براى برادرش محمد خان در سال 1057 نيز 50 هزار تومان هزينه شد. (3)در دوران شاه سليمان (1077- 1105)، در سال 1093، عبدالعزيزخان پادشاه ازبك از بخارا به اصفهان آمد و از اصفهان به حج رفت و در مدينه مرد. (4)همين زمان، ايران مسير رفت و آمد كاروانهاى حج سنيان ماوراء النهر؛ مانند ازبكان نيز بود. اين امر نشان مىدهد كه مسير ازبكان گاهى با مسير شيعيان ايران، كه از اصفهان به حج مىرفتند، يكى بوده است.
نادر محمد خان، در سال 1056، با تصرّف بلخ توسط مغولان هند، به ايران پناه برد كه سودى در پىنداشت. بعد از آن، باز بلخ را به دست آورد و تا سال 1060، كه توسط پسر
عبدالعزيز خان خلع شد، به آن ناحيه حكومت مىكرد. عبدالعزيز روابط خصمانهاى با ايران نداشت و مغولان هند نتوانستند دوستى او را، در برابر ايران، به دست آورند. آمد وشد حجاج ماوراء النهر از طريق ايران، كه در اين ايام شدّت گرفته بود، زمينه را براى استوار كردن روابط حسنه ميان ايران و توران هموار مىكرد. (1)اسنادى در باره كمك دولت عثمانى به حجاج تركستان
در اسناد عثمانى، كه درباره حجاج اين دوره ثبت شده، كمكهاى دولت عثمانى به حجاج را بسيار مىتوان يافت. در واقع بايد توجه داشت كه در آن دوره عزيمت به حج بسيار سخت بوده و مردم تنها با نامه و يا تذكره و داشتن اجازه مخصوص از طرف عثمانى و يا از جانب دولت خودشان اقدام به سفر حج مىكردند. به همين خاطر در مورد فقرا يا به عبارتى دراويش، سندى در اختيار ما نيست. بهعكس، در دورههاى بعد، اسناد زيادى درخصوص حجاج فقيرى كه به صورت گروهى و يا تنهايى به حج مىآمدند، در دست داريم. در اين باره چندين سند در دست ماست كه يكى از آنها را مىآوريم:
در سندى به شماره و تاريخ 2 L/ 0621، IHD 88/ 1834 به موردى درخصوص اسكان حجاج فقير بخارا، افغانستان و ازبك در مدينه و اطعام ايشان و بازسازى تكيه آنها برخورد مىكنيم. همچنين در سند شماره و تاريخ A. MKT. MHM, 34/ 765. R. 8621 اخذ كرايه كشتى براى فقراى بخارا لغو شده است.
1) صفويه از ظهور تا زوال، ص 305
به همين خاطر افرادى كه از ماورا النهر به قصد انجام حج به استانبول مىآمدند، از نظر عثمانىها قهرمان تلقّى مىشدند. حتى اگر اين افراد اشخاص عادى بودند، با احترام و اكرام زيادى روبهرو مىشدند. در اينجا اسناد مربوط به اين كمكها را به دو بخش تقسيم كردهايم:
حجاج مخصوص و دربارى
حجاج درويش و اهل تصوف و علما
حجاج دربارى
)6 /A /4721( AMKT .UM 913 /92 /1
)32 /ZA .4721(
MKT 713 /92
)41 .N .7721( AMKT .UM 364 /62
)5721 )A .DVN /341 /43
مسافرت رايگان خيراللَّه افندى افغان با كشتى در مسير عزيمت به بيروت و از آنجا به سمت حجاز) 82 L. 5721 (IMVL, 214/ 99971
تسهيل امور سفر حاجى على افندى از تاتارهاى نوقاى در مسير حجاز.
)8 .A .3721( MKT .DU 011 /28
)4021 )HAT .991 /2459
)10 Z .A .8721( MKT .UM .065 /4 .
)51 /AZ 5721( .MKT .UM .453 /27 .
)0021 .)HAT 02 /8869
0021 HAT 02 /939
)0021 )HAT 71 /8771
)32 M 3721( MKT .UM 452 .72
)91 /S /8621( A .MKT 64 /87
)92 K 5621( A .MKT .MHM 21 /57
)60 .ZA 3821( EDH .19983065
)9 /C /7721( MKT .UM 344 /87
)82 .R .7721( MKT .MHM .991 /37
)0721( A /D /VN 99 .66
)92 /R /9621( HR .MKT ,45 /04
)31 /L /6621( .A .MD /91 /98
)02 /C .1621( I .HAR ,03 /9831
)02 /R /3621( DVN .MHM 3 A .09
اين امر به اطلاع خان تاتار نيز رسيده است، نسبت به ايشان تخصيصات و تضيمنات رعايت شود.
DM 13 ,291 -134 )8 ,C ,589(
تصوير 1؟؟؟
DM 91 ,573 -756 )91 ,S ,979(
تصوير 2؟؟؟
DM 1 ,318 -341 )92 ,Z ,169(
تصوير 3؟؟؟
DM 42 ,141 -983 )82 ,Z ,189(
تصوير 4؟؟؟
كمك به حجاج دراويش، صوفيان و علما
)72 /L /7721( A .MKT .NZD 153 /24
)9 /R /7721( A .MKT .UM ,334 /04
)0721 )A .DVN 85 /95
)11 /L /7721( A .MKT .UM 664 /57 .
)41 /S /0721( H .R /MKT .67 /08
)4321( HAT /626 /45903
)7 /L /8721( A .MKT .NZD 604 /39
)6121( HAT 73 /0681 /A
)60 /CA /0721( A .MKT .UM 122 /5
DM 7 /I 847 22 Recep 79
تصوير 5؟؟؟
)41 B /8721( MKT .UM 235 /58
)41 M .3721( /MKT .N 2 D /491 /32
)6 /L 7721( MKT .UM 564 /99
)1721( ADVN 461 /99
)01 /CA /9621( MKT .UM /621 /74
)62 /R /2721( I .MVL .473 /54051
)92 /CA /7621( MKT .MZD 03 /57
)61 /L .6621( A .MKT .UM 72 /82
)6121( /HAT ,0681 /73
تصوير 6؟؟؟
)92 /AZ /4721( .MKTMHM .431 /39
)7911 )/Hat /22 /1201
)42 /L /6721( ADVN .451 /23
)70 /M /8721( MKT ,NZD ,853 /83
)52 /R .A 2721( MKT .NZD 31 /03
DM .7 I 067 )52 Recer 579(
امر به امير حج شام: كمك و مساعدت امير حج شام در تأمين و تدارك شتر و ساير احتياجات حجاج سمرقند در مسير حجاز.) DM. 7 I 176) 52 Receb 579 (
به ملوك و حاكمان مسير حج تا منازل آزاق دستور داده مىشود كه امنيت حجاج سمرقند را تأمين كرده، مانع از آزار و اذيت ايشان در مسير حركت شوند.
DM /7 -2 8222 521 )51 Rebul ahar 679(
تصوير 7
در ميان حجاج ماوراءالنهر، دراويش بسيارى وجود داشت كه راه مستقيم حج آنان بسته شده بود. آنان مىبايستى از راه خطرناك گذرگاه شمال استفاده مىكردند. از اين راه فقط افرادى كه بسيار ديندار (ويا ديوانه) بودند مىتوانستند عبور كنند. اين افراد نيز همان دراويش بودند كه عثمانىها اهميت زيادى براى آنان قائل مىشدند. سندى به شماره وتاريخ:
MD .94 .s 27 N .052 ,)8 /CA /199(
در دست داريم كه در آن چنين آمده:
تصوير 8؟؟؟
حكم است بر دفتردار و بيگلربيگى شام، اعطاى شتر، ظاهره لوازم و تأمين سفر براى شيخ عبدالصادق، از سلاله عمر از اهالى ماوراءالنهر به همراه اهل خانه و همراهانش مركب از 60 نفر از دراويش وخانوادههايشان در سفر حج.
در ميان حجاج ماوراءالنهر افراد زيادى وجود دارند كه از طرف حكومت عثمانى به ايشان اذن سفر اعطا شده است كه پيشتر اشاره شد، نهتنها خود را از نوادگان عمر مىدانستند بلكه گاه خود را به علما نيز نسبت مىدادند و ادعا داشتند كه از نوادگان علماى بزرگ هستند.
براى نمونه يكى از شيوخ بخارايى كه ادعا مىكرد نوه احمد سيوى (متصوف بزرگ قرن 12) است. DM. 7. S. 172, n. 847
فرد ديگرى نيز خود را از نسل عمر معرفى مىكرد.
در سندى به شماره و تاريخ. DM. 13. S. 291. N. 134,) 589 h (آمده است:
ميهمان گرامى مشاهده مىشود با نام شيخ عبدالقادر علوى، كه به فرمان سلطانعثمانى، والى كفه و خان تاتار، مىبايستى در طول سفر حج، ايشان را مورد احترام و اكرام قرار دهند.
نكته جالبى را در كتاب درويش دروغين وامبرى مشاهده مىكنيم. وى نشان مىدهد كه مسلمانان ماوراءالنهر تا چه اندازه سلطان عثمانى را فردى بزرگ و فوق بشرى مىپنداشتند.
مردم از وامبرى مىپرسند؛ شام و ناهار سلطان را به چه وسيلهاى همهروزه از مكه برايش مىآورند و آيا راست است كه فاصله ميان كعبه و سواحل بوسفوى را فقط دريك دقيقه طى مىكند؟ وامبرى مىنويسد: نمىدانيم اين بيچاره ازبكها اگر مىدانستند روى ميز سلطان عبدالمجيد شرابهاى ... چگونه مرتب چيده شده است، چه مىكردند؟!
در دوره شاه صفى (37- 1052) نامهاى از طرف شاه صفى به اسفنديار خان والى اورگنج مبنى بر ايجاد امكان زيارت مكه معظمه فرستاده شدهاست. (اسنادى از روابط ايران با مناطق آسياى مركزى، اداره انتشارات اسناد، ص 77)
تصوير 9؟؟؟
در جواب اين نامه چنين آمده: يلن توش بهادر، ميل به زيارت مكه مكرمه نمودهاند و در چنين سفرى هيچ كس مانع نيست. هرگاه اراده آمدن نمايند، منسوبان را به اكرام و اعزاز مشاراليه مأمور خواهيم فرمود.
اين نامه اطلاعاتى در خصوص طلب اذن سفر درباريان ارائه مىكند، ليكن درباره حجاج عادى هيچ معلوماتى در اختيار ما نمىگذارد.
اگر دفاتر صرّه را كه از طرف امير صره هر سال در زمان حج نوشته مىشود، مورد بررسى قرار دهيم، در خصوص فقراى عجم به اصطلاح «جماعت المجاورين بالمدينة المنوره من العجم» برمىخوريم كه در مورد هنديان واكراد و اعراب به كار برده شده و دولت عثمانى هر سال مقدار معينى صره به آنان مىفرستاد. ولى در اينجا كسانى كه اصطلاح عجم در خصوص ايشان به كار برده شده، بهطور كامل مشخص نيستند. در دفتر صرهاى به تاريخ 1049، اگر به اسامى اين افراد بنگريم، نامهايى همچون «عيال سيد حسن ميرزا ملاقاسم شروانى، مهربان خاتون، سيد احمد الايدا روسى، ملاعبداللَّه سمرقندى، اولاد محمد بن خوش قدم» را مىبينيم كه البته اين بدان معنا نيست كه اصطلاح عجم به تمامى حجاج آسياى ميانه اطلاق مىشد، لكن با اين وجود اين موضوع جاى سؤال دارد. (1)حجاج تركستان بعد از تحمّل همه سختىها، به استانبول رسيده و سعى مىكردند استانبول را، كه مركز خلافت به شمار مىآمد، ببينند و در كنار مسلمانان ديگر ماوراءالنهر باشند.
در اينجا چند سند را ارائه مىكنيم:
تقبّل هزينه بازگشت حجاجى كه از چين، تركستان و بخارا از حجاز به استانبول آمده بودند.) 50/ R. A. 2331 (MV. 581/ 7
تقبّل هزينه سفر حجاج سالمندى كه از بخارا و جاهاى ديگر به در سعادت آمده و قصد حركت به سمت حجاز را داشتند و نيز اعطاى هزينه سفر كشتى كامل پاشا.
)6 /L /9131( YPRK .BSK ,56 /111
)80 /R /5721( MKT .UM 433 /04
تخصيص معاش روزانه به خانواده سفير سابق، حاج فريان افندى خوقندى كه به در سعادت آمده و به مكه مىرفت.) 41 M 9621 (MKT. MLV. 58/ 0237
سندى مبنى بر استقبال از حجاجى كه از باتوم به استانبول آمده و قصد حجاز داشتند.
)62 /L /231( 1 33 /38 /YPRC :PJ
1) پاياننامه فوقليسانس محمد عثمانالغباش، دانشگاه استانبول، 2001
اين كار، يعنى آمدن به استانبول، از طرفى هم، به معناى اجازه گرفتن از خليفه روى زمين بود. در قرن 16، (1774- 1737) پادشاه عثمانى، سلطان مصطفى سوم، كه در لباسى مبدّل گردش مىنمود، چادرهاى رنگارنگ حجاج توجه وى را به خود جلب كرد. بيشتر اين حجاج ازبك و رييسشان نيز شيخى از شيوخ نقشبندى بود. پادشاه از ميهماننوازى آنها بسيار به وجد آمده بود، ازاينرو به آنان قول داد كه هر سال در همانجايى كه ايشان قصد اتراق داشتند تكيهاى احداث نمايد. اين تكيه هنوز هم در استانبول پابرجاست و ازبكها هر سال براى زيارت اين مكان به اين شهر مىآيند. به دستور پادشاه وقفى براى آنها ساخته شد و رييس ايشان بعد از بازگشت از حج، در آن تكيه سكنى گزيد. (1)اسنادى هم وجود دارد كه گاه نشان مىدهد حجاج ماوراءالنهر از رفتن به حج بازمىماندند.
امير بخارا در سال 1787 بوسيله ايلچى خود، به نام محمد بديع، دو نامه؛ يكى بهصدر اعظم و يكى نيز به پادشاه فرستاد كه در ذيل مىآوريم:
«و امّا بعد، به عرض مىرساند كه اهالى اين ديار، كه دعاگوى دولت عليّه مىباشند، صد و سى سال است كه به سبب رافضىها از عزيمت به سفر حج محروم ماندهاند.» (2)تصوير 10؟؟؟
تكيه اوزبكها در سال 1757 به اتمام رسيد و تا اواخر دوره جمهوريت تركيه فعال بود.
مسلمانان شرق تركستان از همان دوران كودكى با اين تكيه آشنا شده و هميشه به دنبال رفتن به استانبول و زيارت آن بودند.
براساس دفاتر تكيه اوزبك و فهرست نام ميهمانان، بيشترين زيارت كنندگان از شهرهاى تاشكند، خوقند، سمرقند، بخارا، كاشمر، مرگلان، انديجان، قاراكول و اوش بوده است و عثمانىها حق حجاجى را كه مورد ظلم قرار گرفته بودند، از ظالم مىستاندند و بسيار از ايشان مراقبت مىكردند. براى نمونه، مقدارى از پول حاج صابر ميرزا بخارايى در سال 1224 و در اثناى سفر حج از طرف والى شام عبداللَّه پاشا گرفته شده بود كه امير حيدرپاشا، بعد از شنيدن و اطلاع از ماجرا، جهت بازپس دادن پول مشاراليه نامهاى نوشته بود. بعد از آن پادشاه براى حاكم منطقه فرمان مىفرستد تا پولى كه از جانب عبداللَّه پاشا غصب شده بود پس بگيرد، در غير اين صورت اين مقدار پول از مالى كه وى داشت كسر شده و به استانبول فرستاده شود. (1)در مورد ديگرى، هزينه سفر كشتى نورالدين خان از شاهزادههاى افغان و محرم بيگ از اصيلزادگان خوارزم در طول سفر به حجاز، از طرف دولت عثمانى تأمين شده بود.
)32 .20 2581( HR .SYS 4 /6
تأمين مالى سفر حجاج تركستان چين و بخارا، بعد از انجام فرايض حج توسط دولت عليّه عثمانى.) 32/ CA. 2331 (MV/ 781/ 56
روانه كردن حجاج روسيه، بخارا، تركستان، چين، قازان و كاسبرا، كه در استانبول حضور داشتند، به طور مجانى به سمت حجاز.) 70 R 1331 (DHA. ID 77/ 9
تسهيل عبور عيسى توراخان، عموزاده خان حيوه به قصد حج از اسكندريه به سمت حجاز.) 22/ L/ 031 (YPRK. BSK 11/ 47
كمك به مسلمانانى كه به قصد حج از هندوستان، بخارا، روسيه، افغانستان و فيزان آمده و به دليل بروز جنگ و مناقشات، قادر به بازگشت به وطن خويش نبودند.
)61 /C /4331( MV 102 /46
روش سفارت عثمانى در ايران اين است كه هر سال كمك هزينه ناچيزى به حجاج و دراويش كه دسته دسته براى رفتن به تركيه از ايران عبور مىكنند بدهد. اين اقدام نيك براى
1) خط اماپون، آرشيو عثمانى، شماره 7917
گدايان مفلوك سنى مذهب تقريباً ضرورى است؛ زيرا از نظر اختلاف مسلك ممكن نيست بتوانند از شيعههاى ايرانى چيزى دريافت دارند. بنابراين، درِ سفارت هميشه به روى زوار فقيرى كه از دورترين نقاط تركستان به تهران مىرسيدند، باز بود. (1)اين امر به ما نشان مىدهد كه در آن دوره (1823) در ايران نيز از طرف دولت عثمانى به زوار كمك مىشده است.
حاكم خوقند، فداياز خان (1858- 1846) حاج رازى بيگ را در سال 1846 به استانبول فرستاده و بدينگونه تابعيت خويش را اعلام كرده و درگيرى خود با امراى بخارا و احوال مملكتش را به گوش پادشاه رسانده بود و حاجى رضا بيگ را به عنوان يكى از فضلاى كشورش معرفى كرده و فرستادن وى در پى خواست خود جهت انجام حج را عرض كرده بود.
وى مصحفى را نيز به عنوان هديه به پادشاه عرضه نمود. (2)دولت عثمانى در سفر بازگشت، به وى بسيار اكرام كرده، لوح شريف و پرده كعبه ارسال نمود و اصلاح ميان امراى خوقند و بخارا را با يكديگر توصيه كرده بود. شايد به دليل تسهيل اوامر حجاج تركستان در طول سفر حجاز و اهميت دادن به آنها بود كه صندوقهايى را به عنوان هديه به استانبول مىفرستادند؛ مثلًا عبدالأحد از امراى بخارا در تاريخ 1311 با هيأتى به رياست حاجى ميرزا محمد شريف صندوقى از هدايا را به استانبول فرستاده بود كه اين صندوق با تذكره صدارت از گمرك استانبول بدون بروز هيچ مشكلى عبور داده شده بود.
(B /A /Yildiz Sadaret Hususi Maruzati ,n .29 C /108 )
زمانى كه حاجى عبداللَّه قراگوزلو به حضور پادشاه (در استانبول رسيد) در آنجا ديد كه در كنار پادشاه فقراى بخارا بودند كه نشسته با سلطان ملاقات كردند. وى مىافزايد: ولى ما ايرانيان و حجت الاسلام ايستاده با پادشاه ملاقات كرديم. وى از اين وضعيت ابراز ناراحتى مىكند. (3)وامبرى كه خاطراتش از سفر حجاج تركستان براى ما اهميت دارد، خود در سال 1832 به دنيا آمد. در سال 1862 همراه حجاج ماورالنهر، كه در حال بازگشت به خانه و كاشانه خود بودند، به هدف آمدن به آسياى ميانه، حركت كرد. شهرهايى كه از آنها عبور كرده عبارت است از: تهران، مازندران، سارى، قراتپه، رود اترك، خيوه، بخارا، سمرقند، قرشى، بلخ، هرات، مشهد، و از آنجا از طريق طرابوزان به عثمانى برگشت. وى در هرات از حجاج
جدا شد.
به گفته وى اين قافله جمعاً از 24 نفر تشكيل مىشد كه 4 تن از آنها رؤسا و رهبران قافله بهشمار مىآمدند. به قول وى، قافله حج شامل نسبت مساوى از پيران و جوانان، غنى و فقير مىباشد كه بعضى از آنها به واسطه تقوى و پرهيزگارى و بعضى به واسطه تربيتشان و عدهاى اهل علم و دستهاى غير روحانى و عامى هستند و با وجود اين اختلافات هماهنگى كامل ميان ما موجود است؛ زيرا همه ما اهل خوقند و كاشمرات هستيم و ميان ما از نژاد موذى بخارايى كسى يافت نمىشود. (1)وامبرى ارقامى در اختيار ما مىگذارد كه به واسطه آن، معلوماتى را درباره تعداد حجاج به دست مىآوريم. بهطور متوسط، حاجىهايى كه همه ساله از خيوه حركت مىكردند، ده تا پانزده هزار نفر بودند و در بخارا اين تعداد به 30 تا 40 هزار بالغ مىگرديد. در صورتى كه در خوقند و تاتارستان و چين اين رقم به 70 هزار بالغ مىشد و اگر ميل مفرط ايرانىها را هم كه به زيارت اماكن مقدس؛ مانند مشهد، كربلا، قم و مكه دارند، مورد توجه قرار دهيم، از اين تعصب زيادى كه هنوز در تمام آسيا نسبت به اين پروسههاى مذهبى بروز داده مىشود، تعجب خواهيم كرد. (2)گاهى از طرف دولت عثمانى نيز دشوارىهايى براى حجاج ماوراءالنهر و قفقاز ايجاد مىشده است.) 52/ R/ 3721 (A. DVN 911/ 43
در سندى كه در اين خصوص در دست داريم، چركس حاجى موسى، كه به قصد حج به طرابوزان آمده و زن و دختر و خواهرش به عنوان اسير از طرف والى دستگير شده بودند، از پادشاه عثمانى تقاضاى رسيدگى به اين امر را مىكند.
امير بخارا به خاطر دوام حملات روسها، در سال 1866 محمد پارسا افندى را با عجله براى كمك گرفتن از دولت عثمانى به استانبول فرستاد. محمد پارسا بعد از انجام مأموريت، اظهار آرزوى عزيمت به مكه را نمود كه به او 50 هزار قروش خرج راه داده شد و خواستهاش مورد قبول قرار گرفت.
)42 .L /4821( IMMS /53 /3541
Irade meclis mebusan .1453
مكه گاه به عنوان جايى براى عزل شدگان و تبعيدىها بدل مىشد. به عنوان مثال، يعقوب بيگ و بزرگ خان در سال 1865 قواى چين را مجبور به عقبنشينى از كاشمر كردند و موفق
شدند بعضى از شهرهاى تركستان شرقى را به تصرّف خود درآورند. اما بزرگ خان نسبت به موفقيتهاى يعقوب خان اظهار حسادت كرد و به دنبال آن، يعقوب خان درسال 1867 وى را ابتدا زندانى نمود و سپس به مكه فرستاد و بدينترتيب، خود حاكم مطلق كمرستان شرقى شد.
(B .Bolger ,the life of Yakoub Beg ,London ,1878 ,S .193 )
فراهانى در سال 1232 در باره حجاج تركستان مىنويسد: حجاج تركستان و بخارا همه ساله از يك هزار نفر تا دويست نفر به حج مىآيند. برخى جزو تبعه دولت روساند و برخى صاحبشان معين نيست و از دولت جانب روس و هم در مملكت حجاز كسى نيست. اينها مذهبشان غالباً حنفى و شافعى است و به ندرت بعضىها شيعه هستند. اين طايفه بسيار تنومند و سرهاى بزرگ و زرد رو و كم مو و تندخو و بدخوراك و كثيفاند و بسيار ناخوش مىشوند و مىميرند. در اين صفحات مشهور به تاتارند و به ملاحظه طبيعت، بعضى به دولت خاوه تمام دولت آنان را دولت عثمانى از خود مىدهد و از آنان خاوه گرفته نمىشود و در هذهالسنه قريب هفتصد نفر آمده بودند و اغلب از راه استانبول وارد جده شدند. (1)تصوير 11؟؟؟
1) سفرنامه ميرزا فراهانى، انتشارات فردوسى، 1362، ص 168
پىنوشتها
بيش از 1/ 2 ميليون زائر در حج امسال شركت دارند
رياض/ خبرگزارى جمهورى اسلامى 21/ 10/ 84
شمار زائران شركت كننده در مناسك حج تمتّع امسال، به 594 130 2 نفر رسيد.
آمارهاى وزارت اقتصاد و برنامهريزى عربستان كه روز چهارشنبه منتشر شد، نشان مىدهد از اين تعداد، 447 557 1 را زائران كشورهاى خارجى تشكيل مىدهد.
همچنين امسال 573147 نفر از اتباع عربستان و خارجىهاى مقيم اين كشور، در مناسك حج شركت كردهاند.
دولت عربستان براى اتباع و خارجىهاى مقيم اين كشور محدوديتهايى براى سفر به حج اعمال كرده است؛ از جمله اينكه اتباع سعودى تنها حق حضور در حج را هر پنج سال يك بار خواهند داشت.
با اين وجود برخى بدون توجه به اين محدوديتها، از راههاى گوناگون راهى مشاعر مقدسه (عرفات، مشعر و منا) مىشوند.
بر اساس دستورالعمل وزارت امور خارجه عربستان، ديپلماتهاى مقيم اين كشور نيز تنها هر سه سال يك بار حق سفر به حج را دارند اما اين مسأله نيز چندان جدّى گرفته نمىشود.
000 60 نيرو، امنيت حج امسال را بر عهده داشتند
رياض، خبرگزارى جمهورى اسلامى 15/ 10/ 84
نايف بن عبدالعزيز وزير كشور عربستان سعودى گفت: 000 60 نيروى امنيتى، كار حفظ امنيت حج امسال را بر عهده داشتند.
وزير كشور عربستان پس از ديدار از امكانات در نظر گرفته شده براى حجاج بيتاللَّه الحرام، در گفتوگو با خبرنگاران در مكه مكرمه افزود: هيچ اطلاعاتى در خصوص امكان بروز حوادث امنيتى وجود ندارد.
وى اظهار داشت: با اين وجود نيروهاى امنيتى براى مقابله با هرگونه حادثهاى در آمادگى كامل به سر مىبرند.
امير نايف همچنين گفت بر اساس تصميمات به عمل آمده، از هر گونه پهن كردن بساط از سوى حجاج در حوالى پلهاى جمرات جلوگيرى به عمل مىآيد.
وى حضور اين افراد را از عوامل اصلى شلوغى پلهاى جمرات و جان باختن شمارى از حجاج عنوان كرد. گفتنى است دو سال پيش نيز نزديك به 250 نفر از حجاج كه عمدتاً از كشورهاى جنوب شرق آسيا بودند بر اثر ازدحام جمعيت در پلهاى جمرات جان باختند.
وزيركشور عربستان در پاسخ به پرسشى در باره حضور اتباع اينكشور در ناآرامىهاى عراق، با بيان اين ادعا كه هيچ تبعه عربستان براى شركت در اقدامات تروريستى به عراق نمىرود، گفت: وضعيت سعودىهاى دستگير شده در عراق را با مقامات عراقى پىگيرى مىكنيم.
وى همچنين در پاسخ به پرسش در مورد علت به تأخير افتادن محاكمه متهمين به دخالت در اقدامات تروريستى عربستان، گفت: مصلحت ايجاب مىكند كه براى رسيدن به حقيقت عجله نكنيم.
مشاعر مقدّس مكه مكرّمه با دوربين كنترل مىشود
مكه مكرمه، خبرگزارى جمهورى اسلامى 13/ 10/ 84
روزنامه «البلاد» چاپ عربستان، روز سهشنبه نوشت: مركز عمليات دفاع غيرنظامى حج
عربستان سعودى، دوربينهاى ويژهاى را در مشاعر مقدس نصب كرده است تا به وسيله آن، مشكلات بررسى و رفع شود.
مديركل اين نهاد به «البلاد» گفته است: به وسيله اين دوربينها مىخواهيم خدمات مناسبى در اختيار زائران قرار دهيم.
محمد بن عبداللَّه قرنى افزود: در اين مكان مقدس يك شبكه ارتباطى نيز داير شده كه به وسيله بىسيم اين ارتباط برقرار مىشود.
قرنى گفته است: امسال همچنين يك واحد آتشنشانى نيز در عرفات داير شده كه مىتواند عرفات را زير پوشش خود قرار دهد.
وى اضافه كرده است: براى رسيدگى با تصادفاتى كه در نزديكى مشاعر روى مىدهد، از هواپيماهاى غيرنظامى استفاده خواهد شد.
در همين شماره از البلاد، در تيتر ديگرى اعلام شده است كه براى رسيدگى به امور آسيبديدگان در مشاعر، 52 مركز و 374 تيم كمكهاى اوليه براى امور حجاج بسيج شدهاند.
بيش از 42000 زائر ايرانى با تلفن همراه به عربستان آمدهاند
مكه مكرمه، خبرگزارى جمهورى اسلامى 17/ 10/ 84
رييس سازمان حج و زيارت جمهورى اسلامى ايران اعلام كرد: زائران ايرانى امسال افزون بر 42 هزار تلفن همراه را با خود به عربستان آوردهاند.
سيد احمد زرهانى روز شنبه در گفتوگو با خبرنگاران، ارتباط تلفنى امسال زائران را خوب توصيف كرد و گفت: علاوه بر تلفنهاى همراه، دو خط تلفن نيز به هريك از كاروان ايرانى اختصاص يافته كه ارتباط تلفنى زائرانِ بدون تلفن همراه را برقرار مىكند.
وى در مجموع امور حج امسال را بهتر از سالهاى قبل اعلام كرد و افزود: امسال زائران مشكل كمترى در اعزام و اسكان داشتند و تمام زائران نيز توانستهاند بخش اول اعمال خود را انجام دهند.
در موسم حج امسال نزديك به يكصد هزار ايرانى براى انجام اعمال حج به عربستان سعودى وارد شدهاند.
خردسالترين و مسنترين زائر ايرانى در حج تمتّع سال 1384 اعلام شد
مدينه منوره، خبرگزارى جمهورى اسلامى 4/ 10/ 84
حسن ارجمندىِ آهنگر، كودك پنجساله تهرانى به عنوان خردسالترين زائر و حسن مراديان پيرمرد 109 ساله سنندجى به عنوان مسنترين زائر خانه خدا معرفى شدهاند.
در ميان زائران ايرانى يك كودك ششساله به نام پويا حاجيلو و يك پيرمرد 109 ساله به نام محمد رياضى به حج مشرف شدهاند.
بر اساس گزارش ستاد مدينه از حج تمتع امسال، بيش از 9% زائران ايرانى بالاى 70 سال بوده و حدود 18% از زائران نيز از 61 تا 70 سال دارند.
در ميان زائران ايرانى بيش از 27% از اين زائران از 50 سال تا 60 سال سن داشته و همچنين 30% از زائران نيز از 41 تا 50 سال سن دارند.
در سال جارى بيش از 98 هزار زائر ايرانى در قالب 353 كاروان به حج تمتع مشرّف شدهاند.
شمار كشته شدگان حادثه منا به 362 نفر رسيد
رياض/ خبرگزارى جمهورى اسلامى ايران 23/ 10/ 84
منابع بيمارستانى در منطقه منا گفتند: شمار كشته شدگان حادثه منا، در پل رمى جمرات، به 362 نفر رسيد.
گزارش روز جمعه منابع خبرى سعودى به نقل از منابع بيمارستانى حاكى است تعداد زخمىهاى اين حادثه نيز به بيش از 300 نفر مىرسد.
گزارشها همچنين حاكيست كه در ميان كشته شدگان اين حادثه، زائرانى از كشورهاى مصر، چين، اندونزى، هند و پاكستان وجود دارند.
وزير بهداشت عربستان گفت: بر اثر ازدحام جمعيت در ورودى شرقى پل رمى جمرات 345 نفر كشته و 289 نفر زخمى شدند.
وى علت اصلى اين حادثه را اصرار زائران براى حمل اسباب و اثاثيه خود به هنگام رمى اعلام كرد.
پنجشنبه دو هفته پيش نيز بر اثر فرو ريختن يك باب ساختمان چند طبقه در نزديكى مسجد الحرام 76 نفر از حجاج كشته و 62 نفر زخمى شدند.
دو سال پيش نيز بر اثر ازدحام جمعيت در رمى جمرات، بيش از 244 زائر عمدتاً از كشورهاى جنوب شرق آسيا جان باختند.
پلهاى جمرات در منا پنج طبقه مىشود
رياض، خبرگزارى جمهورى اسلامى 25/ 10/ 84
دولت عرستان سعودى قصد دارد با تخريب پلهاى فعلىِ رمى جمرات در منا، آن را به پنج طبقه افزايش دهد.
مطبوعات عربستان با اعلام اين مطلب، هزينه اجراى اين طرح را 4 ميليارد و 200 ميليون ريال سعودى (120/ 1 ميليارد دلار) برآورد كردند.
بر اساس گزارش رسانههاى عربستان، عمليات اجرايى اين طرح جديد، با مشاركت سازمانهاى مربوطه آغاز شده است. عمليات توسعه پلهاى جمرات در حالى انجام مىگيرد كه پنجشنبه گذشته بر اثر ازدحام جمعيت در اين منطقه 362 زائر جان باختند و بيش از 285 نفر نيز زخمى شدند.
در حالى كه برخى منابع و از جمله شاهدان اين حادثه مسؤول اصلى اين حادثه را دولت عربستان مىدانند، اما اين كشور تاكنون حاضر به پذيرش هيچگونه مسؤوليتى در قبال آن نشده است.
برخى گزارشها حاكيست كه علت اصلى اين حادثه انجام اقدامات امنيتى شديد به دليل حضور يك هيأت سياسى سعودى در زمان رمى بوده است، اما مقامات رسمى سعودى با تكذيب اين خبرها علت اصلى را اصرار زائران براى حمل اسباب و اثاثيه خود به هنگام رمى جمرات اعلام كردند.
اگرچه طى سالهاى اخير همواره شمارى از زائران در جريان مناسك حج تمتع جان خود را از دست مىدهند، اما حج امسال يكى از خونينترين سالهاى خود را پشت سر گذاشت.
علاوه بر كشته شدن 362 نفر از حجاج بيت اللَّه الحرام در رمى جمرات، كمى بيش از دو
هفته پيش نيز بر اثر فرو ريختن يك باب ساختمان چند طبقه در نزديكى مسجدالحرام 76 نفر از حجاج كشته و 62 نفر زخمى شدند.
عمليات تخريب پل جمرات در منا آغاز شد
مكه مكرمه، خبرگزارى جمهورى اسلامى 25/ 10/ 84
دولت عربستان سعودى از امروز، يكشنبه، تخريب پل جمرات در منا را آغاز كرد.
اين پل كه دو طبقه است و براى تردد زائران بيتاللَّه الحرام در مراسم رمى جمرات مورد استفاده قرار داشت، به دنبال بروز حادثه پنجشنبه گذشته، عمليات تخريب پل با استقرار امكانات فنى و ماشينآلات سنگين پلسازى، از امروز آغاز شد.
عمليات تخريب پل جمرات در حالى آغاز شد كه در روز پنجشنبه گذشته بر اثر ازدحام صدها هزار نفر از زائران بيتاللَّه الحرام در مراسم رمى جمرات بيش از 360 زائر جان باختند و حدود 300 نفر نيز زخمى شدند.
دولت عربستان قصد دارد با تخريب پل جمرات، سازه جديدى در پنج طبقه، در محل فعلى اين پل احداث كند و براى اين منظور بيش از يك ميليارد و يكصد ميليون دلار اختصاص داده است.
منابع متعدد، دولت عربستان و نيروهاى پليس اين كشور را مسؤول بروز حادثه خونين در منا مىدانند ولى مقامهاى سعودى اين اتهامات را قبول ندارند.
به فتواى آل الشيخ، رمى جمرات بعد از ظهر نيز امكانپذير است!
رياض، خبرگزارى جمهورى اسلامى 27/ 10/ 84
عبدالعزيز بن عبداللَّه آل الشيخ، مفتى و رييس هيأت علماى بزرگ عربستان گفت: رمى جمرات بعد از ظهر نيز امكانپذير است.
به گزارش منابع خبرى سعودى، وى در نشستى در مكّه مكرمه، با بيان اينكه مناسك حج به دو دسته تقسيم مىشود، اظهار داشت: بخشى از مناسك مانند طواف، سعى و عرفه، قطعى است و نمىتوان در آن نظريهاى ابراز داشت.
اما در بخش ديگر آن، مانند رمى جمرات مىتوان فتوا داد كه اين امر قبل از ظهر يا بعد
از ظهر انجام شود.
اظهارات مفتى سعودى پس از آن اعلام مىشود كه شمارى از علماى اهل سنت در كشورهاى مختلف، پس از حادثه منا كه به كشته شدن صدها نفر انجاميد طى فتواهاى جديدى رمى جمرات را پيش از ظهر نيز جايز دانستند.
بر اساس فتواهاى موجود، مسلمانان اهل سنت در روز دوازدهم ذىحجه مىبايست بعد از اذان ظهر رمى جمرات انجام دهند.
مفتىها و علماى اهل تسنن براى انجام رمى جمرات فتواى جديد صادر كردند
مكه مكرمه، خبر گزارى جمهورى اسلامى 25/ 10/ 84
روزنامه عرب زبان «عُكاظ» عربستان سعودى، روز يكشنبه نوشت: به دنبال وقوع حادثه روز پنجشنبه، در رمى جمرات در منا كه شمار زيادى از زائران خانه خدا جان باختند، مفتىها و علماى اهل تسنن با صدور فتوايى، انجام رمى جمرات را در قبل از ظهر هم جايز دانستند.
پيش از اين زائران اهل تسنن تنها مىبايست بعد از اذان ظهر در روز دوازدهم ذىالحجه به رمى جمرات مبادرت مىكردند.
به نوشته روزنامه عكاظ، دكتر على جمعه مفتى مصر، شيخ محمد على الجوزو و دكتر عبدالسلام العبادى، وزير سابق اوقاف اردن به همراه سه نفر ديگر از علماى اهل تسنن با صدور فتواهايى انجام رمى جمرات را در هر ساعت از اين مراسم جايز دانستهاند.
تلفات حادثه مكه مكرمه 79 كشته و زخمى اعلام شد
رياض، خبرگزارى جمهورى اسلامى 16/ 10/ 84
سخنگوى رسمى وزارت كشور عربستان، تلفات ناشى از حادثه فرو ريختن يك باب ساختمان در مكه مكرمه را 79 كشته و زخمى اعلام كرد.
سرلشكر «منصور التركى» شامگاه پنجشنبه در يك نشست مطبوعاتى گفت: تاكنون اجساد 20 نفر از قربانيان اين حادثه از زير آوار بيرون آورده شده است.
وى گفت: از ميان كشته شدگان 11 نفر مرد و 8 نفر زن هستند و يك جسد نيز مجهولالهويه است.
التركى افزود: 59 نفر از افرادى كه بر اثر اين حادثه زخمى شدهاند نيز به بيمارستان انتقال يافتهاند. وى ادامه داد: 18 نفر از زخمىها زن و 41 نفر بقيه مرد هستند.
سخنگوى وزارت كشور عربستان با بيان اين كه تاكنون علت اصلى فرو ريختن اين ساختمان معلوم نيست، اظهار داشت: تحقيقات براى كشف حقيقت ادامه دارد.
زائران هندى خانه خدا در مكه با مشكل رو به رو هستند
مكه مكرمه، خبرگزارى جمهورى اسلامى 14/ 10/ 84
پايگاه اينترنتى روزنامه عرب نيوز عربستان در روز چهارشنبه نوشت: بيشتر زائران هندى بهويژه افراد كهنسال و ناتوان، به سختى ميان محلهاى سكونت خود تا حرم مقدس تردد مىكنند.
حجاج بيتاللَّه الحرام هندى به منظور ديدار خبرنگاران از منطقه عزيزيه، محل سكونت آنان، گفتند: براى رسيدن به حرم مقدس بايد 2 مسير مختلف را با اتوبوس طى كنند.
«فاماروتيسا بگوم» از گجرات گفت: مجبور است براى رسيدن به خانه خود از حرم، بعد از نماز عشا تمام راه را با گذشتن از تونل با پاى پياده بپيمايد و ساعت يك بامداد به منزل خود برسد.
اين پايگاه اينترنتى نوشت: اكثر زنان زائر هندى گفتند: ترجيح مىدهند در يك ساختمان قديمى در نزديكى حرم ساكن شوند و از زائران خواستند سال آينده در «عزيزيه» سكونت نكنند.
بسيارى از زائران به علت مشكل تردد، نماز را در اتاقهاى خود اقامه مىكنند.
در اين گزارش آمده است: در عزيزيه مكه، آب آشاميدنى در اكثر ساختمانها موجود نيست و بسيارى از زائران گفتند كه مجبورند براى تأمين آب آشاميدنى از ساختمانهاى خود خارج شوند و از بيرون از ساختمان آب تهيه كنند.
مركز آموزش حج در تهران احداث مىشود
مدينه منوره، خبرگزارى جمهورى اسلامى 8/ 10/ 84
معاون آموزش و پژوهش بعثه مقام معظم رهبرى اعلام كرد: مركز بزرگ آموزش حج
كشور در تهران احداث مىشود.
حجتالاسلام والمسلمين سيدعلى قاضى عسكر در مدينه منوره به خبرنگاران گفت:
براى اين مركز 55 هزار مترمربع زمين در جوار حرم مطهر امام خمينى قدس سره اختصاص يافته و به زودى كارهاى اجرايى آن آغاز مىشود.
وى افزود: در اين مركز سالنهاى اجتماعات، نمايش و كتابخانه پيشبينى شده است.
قاضىعسكر اضافه كرد: در اين مركز همچنين پيشبينى شده كه ماكتهايى از اماكن متبركه ايجاد شود كه بوسيله اين ماكتها چگونگى زيارت و احكام مربوط به حج و طواف و «رمى جمرات» و ديگر اصول حج آموزش داده شود.
وى از ايجاد دانشكده حج در كشور خبر داد و افزود: بحثهاى مربوط به ايجاد اين دانشكده جدى شده و هماكنون از سوى مسؤولان پىگيرى مىشود.
قاضىعسكر گفت: برنامه ديگرى در بعثه مقام معظم رهبرى در دست تهيه است كه بتوانيم برنامه 20 ساله آينده حج را تدوين كنيم.
وى افزود: ما اهداف 20 سال آينده خود را به نخبگان و دستاندركاران امور حج اعلام كردهايم كه با مشاوره آنها اين اهداف به برنامه تبديل شود.
قاضى عسكر حمايت از پاياننامههاى دانشجويى را يكى ديگر از برنامههاى آموزشى حج عنوان كرد و گفت: اين حركت نيز آغاز شده و تاكنون تعداد زيادى پاياننامه از دانشجويان در اين ارتباط جمعآورى شده است.
وى اضافه كرد: اين نهاد همچنين از سفرنامهها، عكس و اسلايد زائرينى كه از اماكن متبركه تهيه مىشود، استفاده مىكند.