ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
ناصر شكريان
كعبه و فلسفه برخى از اعمال حج، با حضرت ابراهيم عليه السلام گره خورده و يادآور خاطرات و ايثارگرىهاى آن حضرت است و ما اكنون در اين نوشتار تمام آياتى را كه در آن، كعبه و حج به نوعى به ابراهيم عليه السلام اسناد داده شده و به آن حضرت مربوط مىشود، مورد بررسى و پژوهش قرار مىدهيم.
بديهى است، سيماى حج، از سيماى احياگر آن، بهتر شناخته مىشود. از اين رو، ابتدا توضيح مختصرى در باره شخصيت و عظمت حضرت ابراهيم عليه السلام در قرآن مىآوريم وآنگاه به پژوهش در موضوع «حج و ابراهيم در قرآن» مىپردازيم:
مقام و جايگاه ابراهيم عليه السلام در قرآن
نام حضرت ابراهيم در قرآن، 69 مرتبه، در ضمن 25 سوره تكرار شده است.
از بررسى آيات قرآن به دست مىآيد كه خداوند متعال براى حضرت ابراهيم مقامى ويژه و فوقالعاده قائل شده و به مناسبتهاى مختلف از آن حضرت ياد كرده است:
پدر مسلمانان؛ ... مِلَّةَ أَبِيكُمْ .... (1)
1) حج: 78
نمونه كامل انسانيت و سرمشق براى همه انسانها؛ قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ. (1)
رهبر و پيشواى جهانى؛ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً. (2)
دستور به پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله بر پيروى از امت ابراهيم؛ ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً. (3)
رسيدن به مقام خلّت و رفيقى خداوند؛ وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا. (4)
از بررسى و مرور آيات، به دست مىآيد كه سراسر زندگى حضرت ابراهيم عبوديت و بندگى خالصانه به درگاه خدا و عشق به ذات حق و مبارزه پىگير و بىامان با بت، بتپرستان و ستارهپرستان در بُعد منطقى و عملى بوده است. سخنان قاطع و صريح او گوياى اين واقعيت است؛ آنجا كه فرمود:
ابراهيم عليه السلام در عمل نيز با آنان مبارزه كرد تا آنجا كه بهعنوان شكننده و درهمكوبنده بتها معرفى گرديد؛ فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً؛ (7)يعنى حضرت ابراهيم عليه السلام ابتدا شعار نفى همه معبودها را سرداد و آنگاه در عمل آن را ثابت كرد و سرانجام مأمور شد از خانه خدا بت و بتپرستى را بزدايد و اين كانون توحيد را بازسازى كند و قبله و مطاف مسلمانان قرار دهد. او براى اجراى اين مأموريت، دست به مهاجرت و ايثار فوقالعاده زد ...
آرى، ابراهيم در پيشگاه پروردگار داراى مقامى بس والا و بىمانند بود و خداوند در قرآن از برترىها و امتيازات او ياد كرده است؛ يكى از ويژگىهايش اين است كه دين و ملت او، نه تنها براى اهل زمانش، كه براى هميشه؛ بهويژه براى امّت اسلامى، مكتبى الهامبخش شد؛ بهطورى كه قرآن يكى از افتخارات مسلمانان را اين مىداند كه آنان، بر آيين ابراهيماند و او نام مسلمان را براى آنها برگزيده است؛ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هذا. (8)و بايد گفت كه امت اسلامى از بركت دعاى او بهوجود آمدهاند؛ رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ ... رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ. (9)از امتيازات ديگر حضرت ابراهيم در قرآن اين است كه: كعبه انتساب به او دارد و آن،
مطاف، معبد و قبله و كانون توحيد و مأمن و ملجأ و تجلىگاه آيات الهى قرار داده شد. و فلسفه تعدادى از اعمال حج، به زندگى سراسر افتخار او بستگى دارد، به همين جهت نام ابراهيم و خاطره او با تمام مراسم آميخته است؛ بهطورى كه گفته مىشود حجّى كه بى ياد ابراهيم باشد ناتمام است.
در همين راستا، به پاس احترام و سپاسگزارى از تلاشها و ايثارگرىهاى مخلصانه ابراهيم، محلّى در كنار خانه خدا به نام او قرار داده شد و در دو جاى قرآن از آن با عظمت ياد شد و هر ساله توسط صدها هزار مسلمان از چهره ابراهيم پردهبردارى مىگردد و در كنار مقام ابراهيم به او اقتدا مىشود.
2- راز انتساب كعبه و حج به ابراهيم
در مقدمه اشارهاى گذرا به مقام والاى ابراهيم شد. در اينجا يادآور مىشويم كه آن حضرت در ميان ملتها داراى مقامى ويژه است و در نظر همه امتها چهرهاى محبوب دارد.
از اين رو هر گروهى سعى داشته و دارند تا خود را منتسب به ابراهيم بدانند و از اين رهگذر ارزشى براى خود كسب نمايند. چنان كه اهل كتاب (يهود و نصارى) همواره تلاش داشتهاند تا خود را از طريق حضرت اسحاق به ابراهيم پيوند دهند و در نتيجه خودشان را از ذريه آن حضرت قلمداد كنند و بهشت را از آن خود بدانند و اعلان كنند كه:
لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى. (1)حتى به مسلمانان خطاب كنند:
كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا. (2)از سوى ديگر، قريش و عرب جاهلى نيز كوشيدهاند خودشان را از طريق حضرت اسماعيل به ابراهيم پيوند دهند و بر اين پيوند ببالند و از همين طريق رياست كعبه و عمارت مسجدالحرام را از آن خود مىدانستند و از اين رهگذر براى خود امتيازاتى را قائل بودند.
اما خداوند متعال در آيات مختلف، به مناسبتهاى متفاوت به منظور طرد ادعاها و افتخارات موهومشان متذكر اين مسأله شده و در مقابل اهل كتاب كه گفته بودند: كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا. خطاب آمد: قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ. (3)اى پيامبر، در مقابل ياوهسرايى آنها اعلان كن كه فقط دين حنيف ابراهيم در مسير
هدايت است و او هرگز از مشركين نبوده، پس اى مشركين، چرا دم از او مىزنيد؛
أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ اْلأَسْباطَ كانُوا هُوداً أَوْ نَصارى. (1)و حال آنكه اينها قبل از موسى و عيسى بودند. پس چگونه يهود يا نصرانى بودند و در مورد ديگر با تصريح خطاب به آنها فرمود: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ ... ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيّاً وَ لا نَصْرانِيّاً وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (2)
سپس پيروان واقعى ابراهيم را اين گونه معرفى نمود: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا. (3)و براى اثبات اينكه پيامبر گرامى و امّت مسلمان از ذريه واقعى ابراهيماند، در آيات مختلف، كعبه و حج را به ابراهيم نسبت داد و در كنار كعبه محلى را به نام مقام ابراهيم قرار داد و سپس همين كعبه را، كه به وسيله ابراهيم بازسازى شده، قبله مسلمانان قرار داد تا پيوند عميق ميان اسلام و ابراهيم را به جهانيان اعلام كند.
جالب اين است كه وقتى در مورد ايمان آوردن به پيامبر اسلام، به اهل كتاب فرمود:
فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ، بلافاصله در دنباله آن فرمود: إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمِينَ فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ (4)
؛ يعنى اى اهل كتاب، دين و آيين ابراهيم، پاك و حنيف بود و ابراهيم يك لحظه مشرك نشده بود و ميان ابراهيم و كعبه ارتباطى تنگاتنگ وجود دارد و اگر شما واقعاً ادعاى پيروى از دين ابراهيم را داريد، بايد بناى ابراهيم؛ يعنى كعبه را گرامى بداريد، چرا كه يكى از مصاديق بارز پيروى از ملّت ابراهيم، ارج نهادن به كعبه است و پيامبر اسلام هم دين او را ترويج مىكند و كعبهاى كه به وسيله ابراهيم بازسازى شده و در كنارش نشان روشنى از ابراهيم وجود دارد، قبلهاش قرار داد و در كنار همين مكان مقدس يكى از فرايض بزرگ اسلام برگزار مىگردد و هر ساله ميليونها مسلمان از چهره حضرت ابراهيم پردهبردارى كرده و در كنار مقام ابراهيم به او اقتدا مىكنند و متذكّر خاطرات و ايثارگرىها و مبارزات بىامان او در مقابل بت و بتپرستى مىشوند. پس راز اين مطلب كه قرآن كريم كعبه و حج را به حضرت ابراهيم نسبت داده، اين است كه اعلان كند وارث حقيقى و ذريّه او، پيامبر اكرم و امت مسلمان است؛ يعنى ثمره همان دعايى است كه خود حضرت ابراهيم بعد از بازسازى كعبه انجام داد؛ رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا
أُمَّةً مُسْلِمَةً ... رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ.
از همين ذريه من، رسول قرار بده و خداوند هم دعاى او را پذيرفت و پيامبر صلى الله عليه و آله را مبعوث كرد. (1)بهترين شاهد بر اين مدعا، مطالعه آيات 124 و 141 سوره مباركه بقره است كه اهداف زير را به همراه دارد:
مقدمهاى باشد براى تغيير قبله تا همه فرقهها بدانند كه اين قبله از يادگارهاى ابراهيم خليل است و هركس كه ادعاى پيروى از او را دارد، بايد بناى ابراهيم را نيز گرامى بدارد و آن را قبله و مطاف قرار دهد.
يهود و نصارى ادعا مىكردند ما وارثان ابراهيم و آيين او هستيم، اين آيات و آيات مانند آن، مىفهماند كه آنها تا چه حد از آيين ابراهيم بيگانهاند.
مشركات عرب خيال مىكردند ميان آنها و ابراهيم پيوندى عميق وجود دارد، به آنها فهمانده شد كه برنامهشان هيچ رابطهاى با برنامه ابراهيم ندارد و آيين ابراهيم توحيد محض و نفى هرگونه شرك است.
بر همگان اعلان مىكند كه دين يكى است و همه پيامبران مبلّغ يك دين و داراى يك هدفاند و آن تنها دين پاك ابراهيم است؛ قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ و هركس از اين آيين پاك روى بگرداند، سفيه خواهد شد؛ وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ. (2)و بالأخره در سوره آل عمران اعلان شد كه پيرو واقعى حضرت ابراهيم، حضرت محمد و مسلمانان مىباشند؛ إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا. (3)فلسفه تعدادى از اعمال حج، به زندگى سراسر افتخار او (ابراهيم) بستگى دارد، به همين جهت نام ابراهيم و خاطره او با تمام مراسم آميخته است؛ بهطورى كه گفته مىشود حجّى كه بى ياد ابراهيم باشد ناتمام است.
3- هجرت ابراهيم از فلسطين به مكه
حضرت ابراهيم تا حدود صد سالگى از تنها همسر خود، ساره داراى فرزند نشد. ساره براى رسيدن به اين خواسته، كنيز خود، هاجر را به ابراهيم بخشيد. چند صباحى نگذشته بود كه خداوند فرزندى به نام اسماعيل به وى عطا كرد؛ فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ (1)و الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ. (2)حسادت بر ساره عارض شد و نتوانست حضور آن دو را تحمل كند. از اين رو، از ابراهيم تقاضا كرد كه آنها را به جاى ديگرى نقل مكان دهد. فرمان خدا آمد كه اين مادر و فرزند را از اين سرزمين حاصلخيز فلسطين به سرزمين سوزان مكه، كه خشك و بىآب و علف بود، هجرت دهد. ابراهيم به امر پروردگار حركت كرد و بعد از چند روز به آن منطقه رسيد و بعد از استقرار آنها قصد بازگشت داشت كه هاجر عرض كرد: «يا إبراهيم أ تدعنا في موضع ليس فيه أنيس و لا ماء و لا زرع؟ فقال إبراهيم عليه السلام: أمرني اللَّهُ أنْ أضعكم في هذا المكان هو يكفيكم» (3)آن گاه دست دعا به درگاه الهى دراز كرد و عرضه داشت: رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (4)
.
ابراهيم عليه السلام در حق هاجر و اسماعيل (مادر و فرزند) دو دعا كرد:
نخست، از خداوند متعال خواست افكار عمومى و تمايل قلبى مردم را به سوى آنها جلب كند.
دوم آن كه آنان را از انواع ثمرات بهرهمند سازد.
به دنبال اين دعا، نكته مهمى را بيان كرد: رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي اْلأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ. (5)هر انسان موحّدى مىداند كه علم بشر در مقابل خدا محدود است و مصالح او را تنها خدا مىداند. چه بسيار چيزها كه انسان از خدا طلب مىكند اما صلاحش در آن نيست و چه بسيار چيزها تقاضا نمىكند در حالى كه صلاحش در آن است؛ از اين رو، عرض كرد: آنچه پنهان مىكنيم و آنچه آشكار، تو از آن آگاهى و هيچ چيز در اين عالم بر تو مخفى نيست.
خداوندا! تو از وضع فرزند و همسرم و اندوه قلبى من نسبت به آنها آگاهى و آينده اين سرزمين هم در پيشگاه علم تو روشن است:
بعد از اين دعا، به قصد سرزمين فلسطين حركت كرد و آن دو را در سرزمين خشك و بىآب و علف، به دور از همه انسانها، در كنار خانه خدا به امان صاحبخانه سپرد. (1)
فروع كافى، ج 4، صص 301 و 302؛ تفسير برهان، ج 2، ص 319؛ الكامل فىالتاريخ ابن اثير، ج 1، ص 98؛ تاريخ طبرى ج 1، ص 129
4- پيدايش چشمه زمزم (2)در ذيل آياتى كه پيشتر آورديم، رواياتى نقل شده كه دنباله ماجرا را اينگونه شرح مىدهد:
چيزى نگذشت كه ذخيره آنها به پايان رسيد و هواى سوزان مكه آنان را تشنه كرد و تشنگى، اسماعيل را از حال برد و مادر براى نجات جان فرزندش به تلاش و كوشش پرداخت و در جستجوى آب به سوى كوه صفا رفت و از آنجا متوجه سرابى در ناحيه كوه مروه شد. به جانب مروه آمد، اما آبى نيافت و از بالاى مروه متوجه سرابى در صفا شد. به سوى آن حركت كرد. باز هم چيزى نيافت و اين كار را هفت بار تكرار شد. آنگاه كه نااميد شد، نزد اسماعيل آمد. دست و پا زدن فرزند توجه او را جلب كرد، ناگاه متوجه شد از زير پاى اسماعيل چشمهاى جوشيد و آب بر روى زمين جارى گشت و چيزى نگذشت كه قبيله جُرهم، از ماجرا آگاه شدند و با اجازه هاجر در آنجا رحل اقامت افكندند و مكه كم كم شكل گرفت. (3)از معجزات الهى است كه اين چشمه همچنان جارى است، آن هم در سرزمين بىزراعت كه برف و باران در آن نمىبارد تا از مانند فَسَلَكَهُ يَنابِيعَ فِي اْلأَرْضِ شود. اين از آيات روشن الهى است و مفسران آن را يكى از آيات بينات شمردهاند و هر سال ميليونها زائر خانه خدا به قصد شفا و تبرّك، هم از آن مىنوشند و هم به عنوان سوغات به همراه خود مىبرند. در لسان روايات نيز نوشيدن و بر سر و صورت و بدن ريختن آب زمزم، از مستحبات مؤكد شمرده شده است. (4)چنانكه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به كسانى كه قصد تشرّف به مكه را داشتند، مىفرمود: براى من آبى از چشمه زمزم سوغات بياوريد. (5)5- ابراهيم و بازسازى مخلصانه كعبه
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (6)
1) مشروح ماجراى هجرت و اسكان هاجر و اسماعيل را در كتب ذيل بخوانيد:
2) در مجمع البحرين براى زمزم معانى مختلفى ذكر شده: «زمزم، كجعفر: اسم بئر بمكة، سميت به، لكثرة مائها، و قيل: لزم هاجر مائها حين انفجرت و قيل: لزمزمة جبرئيل و كلامه، همچنان كه اسمهاى ديگرى هم از امام صادق عليه السلام نقل شده؛ از جمله گفته است: «رَكْضَةُ جَبْرَئِيلَ عليه السلام وَ سُقْيَا إِسْمَاعِيلَ وَ حَفِيرَةُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ زَمْزَمُ وَ الْمَضْنُونَةُ وَ السُّقْيَا وَ طَعَامُ طُعْمٍ وَ شِفَاءُ سُقْمٍ تهذيب ج 5 ص 145.
3) شرح ماجراى پيدايش زمزم در فروع كافى، ج 4، ص 201 به بعد و تفسير برهان، ج 2، ص 219 و تاريخ طبرى، ج 1 صص 120 و 129 آمده است.
4) تهذيب الاحكام، ج 5، ص 144
5) بحار الأنوار، ج 96، ص 144
6) بقره: 127
به گفته اين آيه، بالا بردن پايههاى كعبه و بازسازى آن، عبادتى خالصانه بوده كه حضرت ابراهيم و اسماعيل انجام دادهاند؛ به طورى كه براى اين عمل هيچ پاداشى از خدا نطلبيدند، بلكه فقط گفتند: «پروردگارا! اين خدمت را از ما بپذير.»
چند نكته
الف: از آنجاكه حضرت اسماعيل هنگام هجرت كودكى خردسال بود و توان كمك كردن در بازسازى كعبه را نداشت، بازسازى كعبه زمانى آغاز شد كه او به حدّى از رشد رسيد تا بتواند پدر پير خود را در اين عمل مقدس يارى نمايد. پس امر بازسازى كعبه بعد از سالها هجرت انجام شد. مؤيد اين مطلب روايتى است از امام صادق عليه السلام كه فرمود: «فَلَمَّا بَلَغَ إِسْمَاعِيلُ مَبْلَغَ الرِّجَالِ أَمَرَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام أَنْ يَبْنِيَ الْبَيْتَ». (1)ب: از تعبير يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ فهميده مىشود كه شالودههاى خانه كعبه وجود داشته و كار ابراهيم بالا بردن پايههاى اين خانه بوده است.
ج: از اينكه ابراهيم فاعل يرفع قرار داده شده و اسماعيل با فاصله، عطف بر ابراهيم گرديده، دانسته مىشود كه مأموريت اصلى بر دوش ابراهيم بوده و اسماعيل كمككار و ياور او بوده است.
6- ابراهيم و تطهير خانه خدا
وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (2)وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (3)از اين آيات برداشت مىشود كه ابراهيم فرمان يافت خانه خدا را از هرگونه آلودگى ظاهرى و معنوى پاكيزه كند. به نظر مىرسد مراد از تطهير، طهارت ظاهرى و معنوى است؛ زيراكه:
اولًا: امر به طهارت (طَهِّرْ) در هر دو آيه، اطلاق دارد و هيچ دليلى نداريم كه تطهير را حمل بر طهارت ظاهرى كنيم.
ثانياً: از آنجاكه تطهير بيت براى اين سه دسته (طائِفِينَ، قائِمِينَ وَ رُّكَّعِ السُّجُود) منظور
شده، فهميده مىشود كه كعبه جاى عبادت خداست و هر چه كه با طواف و نماز براى خدا منافات دارد، بايد پاك سازى شود؛ خواه آلودگى ظاهرى باشد يا آلودگى معنوى و اصلًا امر به تطهير براى اين است كه زائران خانه خدا، تنها او را عبادت كنند و جز به او نينديشند.
ثالثاً: صدر آيه دوم؛ يعنى وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ ... (1)
شاهد ديگر بر اطلاق مذكور است.
از اينكه «أَن» در آيه تفسيرى است و نكره در سياق نهى واقع نشده، برداشت مىشود يكى از مصاديق بارز آن، تطهير خانه خدا از شرك و كفر است؛ يعنى اى ابراهيم نه تنها خودت نبايد در كنار كانون توحيد هيچ شريكى براى من قرار دهى، بلكه خانه مرا بهگونهاى پاكسازى كن كه ديگران هم تنها مرا عبادت كنند.
شاهد ديگر، بخشى از روايتى است كه از امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه نقل شده كه در تفسير كلام خداوند؛ ... أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ ... فرمود: «نَحّ عَنْهُ الْمُشْرِكِينَ». (2)رابعاً: بيشتر مفسّران بزرگ؛ چه از شيعه و چه از سنى، به اين اطلاق تصريح كردهاند (3)كه اگر ابراهيم مسؤول تطهير خانه خدا شد و پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله در زمان خود ساحت قدس كعبه را از هرگونه بت و بتپرستى پاكسازى كرد، ما هم بايد در زبان و عمل اين مكان مقدس را از هرگونه مظاهر شرك و كفر دور نگه داريم.
7- دعاهاى ابراهيم در كنار خانه خدا
دعاها و خواستههايى كه حضرت ابراهيم در كنار خانه خدا داشت، به دو دسته زير قابل تقسيم است: (4)* دعاهايى كه پيش از بازسازى كعبه كرد.
ظاهراً دسته نخست از خواستهها و دعاها، مربوط به آبادانى مكه است. از اين رو بيشتر جنبه مادى دارد و از آنجا كه در آبادانى هر منطقه، ابتدا لازم است در آنجا امنيت، ارزاق، زمينه كسب و تجارت و نيز توجه و تمايل افكار عمومى به آن منطقه دارد، ابراهيم عليه السلام وقتى وضع جغرافيايى آن منطقه را ديد، دست به آسمان گرفت و از درگاه الهى براى آبادانى مكه دعاهايى كرد:
الف- جلب توجه افكار عمومى
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ.
ابراهيم عليه السلام پس از اسكان هاجر وكودك خردسالش در سرزمين بىآب و علف، بههنگام ترك آنها، دست به سوى پروردگار بلند كرد و گفت: خدايا! افكار عمومى و تمايل قلبى مردم را متوجّه آنها كن!
مرحوم طبرسى در توضيح اين دعا مىنويسد: «هذا سؤال من إبراهيم (عليه السلام) أن يجعل اللَّه قلوب الخلق تحن إلى ذلك الموضع ليكون في ذلك أنس لذريته بمن يرد عليهم من الوفود و ليدر أرزاقهم على مرور الأوقات ولو لا لطفه سبحانه بإمالة قلوب الناس إليه إما للدين كالحج والعمرة وإما للتجارة لما صح أن يعيش ساكنوه». (1)پس در اين دعا هم خواسته دينى است و هم خواسته دنيايى؛ بُعد دينى دعا آنجا است كه از خداوند درخواست شده ميل و رغبت در مردم براى انجام اعمال حج و عمره ايجاد كند.
بُعد دنيايى آنجا است كه ابراهيم از خدا مىخواهد در مردم تمايل براى كسب و تجارت در اين سرزمين ايجاد شود. گفتنى است، بعضى از مفسّران اهل سنت نيز به جامع بودن اين دعا اشاره كردهاند. (2)نكته ديگر:
اين دعا حاكى از آن است كه وضع آن سرزمين قابل سكونت نبوده و از اين رو، مردم ميل و رغبتى به آنجا نداشتند. براى همين ابراهيم عرض مىكند: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ.
معناى ديگر دعا:
معنايى كه براى آيه آورديم، معناى ظاهرى آن بود، در روايات شيعه معناى ديگرى هم براى آن آمده است و آن اينكه ابراهيم عليه السلام در اين دعا از خداوند درخواست كرد كه:
خدايا! قلب مردم را متوجّه اهل بيت عليهم السلام گردان، كه اين محبت، شرط قبولى اعمال حج است؛ چنانكه از امام باقر عليه السلام روايت شده كه:
«مَنْ خَرَجَ مِنْ بَيْتِهِ بِزَادٍ وَ رَاحِلَةٍ وَ كِرَاءٍ حَلَالٍ يَرُومُ هَذَا الْبَيْتَ عَارِفاً بِحَقِّنَا يَهْوَانَا قَلْبُهُ كَمَا
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ لَمْ يَعْنِ الْبَيْتَ فَيَقُولَ إِلَيْهِ فَنَحْنُ وَ اللَّهِ دَعْوَةُ إِبْرَاهِيمَ عليه السلام الَّتِي مَنْ هَوَانَا قَلْبُهُ قُبِلَتْ حَجَّتُهُ وَ إِلَّا فَلَا ...». (1)و في الإحتجاج، عن أمير المؤمنين عليه السلام و الأفئدة من الناس تهوي إلينا و ذلك دعوة إبراهيم عليه السلام حيث قال: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ. (2)
ب- ارزاق
رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ ... وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ. (3)دوّمين دعاى حضرت ابراهيم، به هنگام ترك آنها، ايناست كه: «پروردگارا! انواع ثمرات و ميوهها را روزى آنها بگردان» و اين درخواست به خاطر موقعيت جغرافيايى آن مكان بوده كه فاقد هرگونه ارزاق بوده است. از اين رو، حضرت ابراهيم اين تقاضا را در چند جا تكرار كرده و در يك مورد، آن را مقيّد به ... مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ... (4)
نمود.
از آنجا كه اهالى مكه، همگى مؤمن نخواهند بود، بلكه افرادى از ميان آنان كافر خواهند شد و از طرف ديگر ابراهيم هم از كافران بيزارى جسته؛ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ، (5)دعا را مقيد به مؤمنان كرد.
خداوند متعال، نهتنها دعاى حضرت ابراهيم را در حق مؤمنان پذيرفت و در طول سال، بهترين ارزاق، فراوان در آنجا يافت مىشود، بلكه كافران را هم ملحق به مؤمنان كرد و فرمود:
وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ. (6)و اين مقتضاى همان صفت رحمانيت خداست كه مؤمن و كافر را در بهرهمندى از منافع مادى، يكسان قرار مىدهد؛ چنانكه در جاى ديگر فرمود: كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً.
اكنون اين پرسش وجود دارد كه آيا مراد از ثمرات، ثمرات مادى و معنوى است يا مادى فقط. ميان مفسران در پاسخ به اين پرسش اختلاف نظريه وجود دارد. از اطلاق «ثمرات» و كلمه «قليلًا»- كه در منطق قرآن به بهرهمندى چند روزه دنيا، «متاع قليل» اطلاق مىشود- مىتوان برداشت كرد كه درخواست حضرت ابراهيم شامل بهرهمندى مادى و معنوى بوده، اما خداوند در مورد كفار فرمود: آنها تنها بهره مادى مىبرند.
مؤيّد اين اطلاق، رواياتى است كه در ذيل آيه مورد بحث نقل شده كه بعضىها اشاره به
1) نورالثقلين، ج 2، ص 55
2) تفسير صافى ج 3 ص 91
3) ابراهيم: 37
4) وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِالْآخِرِ قَالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَى عَذَابِالنَّارِ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ بقره: 126
5) توبه: 114
6) بقره: 126
منافع مادى و بعضى اشاره به منافع معنوى دارند؛ مانند حديث امام صادق عليه السلام كه در تفسير ... وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ ... فرمود: «هُوَ ثَمَراتُ الْقُلُوبِ». (1)اما در مقابل اين نظريه، اين احتمال نيز وجود دارد كه ظاهر ... وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ ... بهرهمندى مادى است و اين تقاضا به خاطر موقعيت جغرافيايى آن مكان است. از اين رو، خداوند ... وَ مَنْ كَفَرَ ... را هم اضافه كرد.
اگر ابراهيم مسؤول تطهير خانه خدا شد و پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله در زمان خود ساحت قدس كعبه را از هرگونه بت و بتپرستى پاكسازى كرد، ما هم بايد در زبان و عمل اين مكان مقدس را از هرگونه مظاهر شرك و كفر دور نگه داريم.
ج- امنيت
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً. (2)وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً. (3)از تفاوت كلمه «بلد»، كه در آيه نخست نكره و بى الف و لام آمده و در دومى با الف و لام، استفاده مىشود كه اين دو دعا، در دو زمانِ متفاوت انجام گرفته است؛ يكى پيش از تحقّق يافتن بلد و بناى مكه و ديگرى پس از بنا و بلد شدن آن. بنابر اين، دعاى اول مربوط به قبل از بازسازى كعبه مىباشد. مؤيد اين سخن آن است كه اين آيه پيش از آيه مربوط به بازسازى كعبه؛ يعنى وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ آمده است.
به هر حال، هنگامى كه ابراهيم وضع سرزمين مكه را مىبيند، از خداوند درخواست مىكند كه مكه را محل امن قرار دهد و خداوند دعاى او را از دو سو مورد اجابت قرار مىدهد؛ هم امنيّت تكوينى مىبخشد و هم امنيت تشريعى. اهميّت نعمت امنيت بر كسى پوشيده نيست و تكرار اين نعمت در آيات مختلف از يك سو (4)و به رخ مشركين كشيدن اين نعمت از سوى ديگر (5)و در رأس دعاهاى هفتگانه قرار دادن دعاى امنيت به وسيله ابراهيم از جهت سوم، (6)اهميت اين نعمت را دوچندان مىكند.
1) نور الثقلين ج 2 ص 551
2) بقره: 126
3) ابراهيم: 35
4) وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً بقره: 125؛ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً آلعمران: 97؛ وَ هذَا الْبَلَدِاْلأَمِينِ تين: 3؛ و أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ قريش: 4.
5) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ عنكبوت: 67 و مانند آن در سوره قصص: 57
6) در سوره ابراهيم، از آيه 35 تا 41 هفت دعا از ابراهيم عليه السلام نقل شده كه اولين آن دعا براى امنيت است كه حتى مقدم بر دعا براى دورى از بت و بتپرستى قرار گرفته است.
دعاهايى كه پس از اين مىآوريم دسته دوم است و ظاهراً بيشتر جنبه معنوى دارد:
د- تقاضاى پذيرش بازسازى كعبه
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. (1)به نظر مىرسد اين دعا را، در هنگام بازسازى كعبه از خداوند خواسته است؛ زيرا كه معناى آيه چنين است: «به ياد آورد هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه را بالا مىبردند (و مىگفتند:) پروردگارا! از ما بپذير، همانا تو شنونده و آگاهى.»
و به قول مرحوم علامه طباطبايى، اين جمله، گذشته را مجسم مىكند، گويى ابراهيم و اسماعيل مشغول بالا بردن پايههاى كعبه هستند و شنونده آنها را در اين حال مىبيند و دعايشان را مىشنود. (2)و اين دعا نهايت اخلاص و تواضع آنان را مىرساند كه حتّى متعلَّق «تقبل» را، كه بالا بردن پايههاى كعبه است، ذكر نكردهاند؛ يعنى اين عمل ما در پيشگاه تو قابل ذكر نيست، بلكه يك عمل كوچك است. چنانكه بخش آخر آيه، يعنى جمله: إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ كه به منزله تعليق است براى درخواست قبولى اعمال، جاى تأمل دارد؛ زيرا كه اين جمله از يك طرف، به جهت معرفه بودن مسند و مسند اليه، حصر را مىرساند؛ يعنى كسى كه دعاهاى ما را مىشنود و به نيات ما آگاهى دارد، خداوند متعال است و بس. از سوى ديگر، جمله بهوسيله حرف «إنَّ» و ضمير «أنت» تأكيد آورده شده تا نهايت يقين ابراهيم و اسماعيل بر مضمون را برساند و تأكيدى است بر بسيارىِ خلوص آنها.
ه- تسليم در برابر خدا
رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ، (3)اين دعا به دنبال دعاى پيش است؛ ازاينرو، يا در زمان بازسازى كعبه و يا بعد از بازسازى آن انجام گرفته است.
تذكر دو نكته
اين مرتبه از ايمان نرسيده و در كنار كعبه آن را از خدا تقاضا مىكند! و اگر مراد از اسلام، همين اسلامى است كه ما بدان معتقديم، ديگر لازم نبود «لك» را بياورد. بنابراين، مراد از اسلام، عبوديت تام و تسليم كامل است كه با شأن حضرت ابراهيم سازگارى دارد. (1)2. از اين دعا و مانند آن، مطلب ديگرى استفاده مىشود و آن اينكه ابراهيم تنها به فكر خودش نبوده، بلكه به فكر ديگران هم بوده و براى سعادت آنها نيز دعا كرده است و اين درسى است براى انسانها كه در مقام دعا و مواقع استجابت آن، به فكر ديگران هم باشند.
و- آشنايى با مناسك
وَ أَرِنا مَناسِكَنا. (2)مرحوم طبرسى مىنويسد: مناسك جمع منسك- متعبدات- است؛ «النّسك في اللّغة العبادة ... أو الذبيحة». معناى آيه اين است كه: شرايع و مواضع آن را به ما بفهماند. اما با توجه به سياق آيه و كثرت استعمال «نُسك» در اعمال حج، معنايش اين مىشود كه: خدايا! هنگامىكه مرا امر به بازسازى كعبه كردى تا مردم را براى دعوت به حج فراخوانم، پس شرايع و مواضع آن را در حج به ما بياموز. همچنانكه در روايت آمده است: جبرئيل اعمال حج و مواضع آن را به ابراهيم عليه السلام تعليم داد. (3)مؤيد اين وجه، قول برخى از مفسران؛ از خاصه و عامه است. (4)اما علامه طباطبايى رحمه الله فرمود: مراد از «أَرِنا» تعليم و توفيق نيست، بلكه ارنا حقيقت عملى است كه از آنها صادر شده است. پس قهراً غرض از مناسك، آن اعمال و عباداتى است كه از آنها صادر شده است، نه آن اعمالىكه بايد انجام داد. پس معنا اين مىشود: عبادتى را كه انجام داديم، حقيقت آن را به ما نشان بده. (5)ز- توبه
وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ. از آنجاكه حضرت ابراهيم و اسماعيل، دو پيامبر معصوماند كه گناه از آنها صادر نمىشود تا توبه در حق آنها معنىدار شود، ازاينرو گفتهاند ظاهر آيه مراد نيست و براى آن توجيهى انجام دادهاند.
مرحوم طبرسى در اين مورد سه توجيه آوردهاند:
به خاطر ظلم و عصيان ذريه خود اين تقاضا را از خدا كردهاند.
از خداوند متعال تقاضا كردند كه با مغفرت و رحمت به سوى آنها رجوع كند. (1)ح- بعثت پيامبر گرامى اسلام
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ. (2)مراد از «وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا» بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ همچنان كه خود حضرت فرمود: «أنا دعوة أبي إبراهيم و بشارة عيسى» (3)چنانكه اكثريت قريب به اتفاق مفسران اشاره به همين معنى دارند.
ط- دورى از بتپرستى
وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (4)
اين دعا اساس و پايه همه عقايد و برنامههاى دينى را تشكيل مىدهد كه لغزش در اينجا باعث گمراهى و در نهايت خروج از ملت و آيين ابراهيم خواهد شد و در واقع معيارى است براى شناخت پيروان حقيقى حضرت ابراهيم، از غير حقيقى آن.
اما چرا ابراهيم عليه السلام با آنكه خودش و فرزندان بلاواسطهاش؛ يعنى اسماعيل و اسحاق عليهما السلام از پيامبران معصوماند، اين درخواست را از خداوند كردهاند.
مفسّران توجيهات مختلفى كردهاند. از ميان همه، مناسبتر اين است كه بگوييم: اين دعا شبيه آيه: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ در نماز است كه معصومان عليهم السلام هم آن را مىگفتند و از سوى ديگر، تأكيد بر مسأله مبارزه با بتپرستى، آن هم در كنار كانون توحيد مىباشد. (5)ى- دعاهايى كه احتمالًا در كنار خانه خدا انجام گرفت
از دعاهايى كه گمان مىرود در كنار خانه خدا شده، دو آيه ديگر از سوره ابراهيم است كه در دنباله دعاهاى قبل آمده است؛ رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ. رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ. (6)
در اين دو آيه، سه دعاى ديگر از حضرت ابراهيم است:
الف: توفيق بهپاداشتن نماز، كه بالاترين پيوند انسان با خداست، را براى خود و بعضى از ذريّهاش از درگاه خداوند متعال خواستار شد.
ب: گفت: خدايا! اين دعا را از ما بپذير.
ج: مغفرت و غفران الهى را براى خود و پدر و مادرش و مؤمنان خواست.
جمعبندى
از مجموع دعاها چند نكته به دست مىآيد:
اين دعاها در واقع مقاصد ابراهيم را مجسم مىكند و پرتوى از فضايل روحى و مجاهدات الهى او را نشان مىدهد.
جوار خانه خدا بهترين و مناسبترين مكان براى مهمترين دعا و خواستههاى انسان است.
دعاهاى حضرت ابراهيم در كنار خانه خدا به انسان مىآموزد كه انسان چه تقاضاهايى را بايد در جوار كعبه داشته باشد.
ابراهيم عليه السلام در اين دعاها تنها به فكر خودش نبود، بلكه براى ذريّه خود و مؤمنان نيز دعا كرد.
ذكر اين دعاها در قرآن، دلالت بر استجابت آنها دارد و گرنه صرف نقل آنها، بدون رد يا اجابت، لغو لازم مىآيد. (1)6. تكرار نداى مكرر، با لفظ «رَبَّنا» و «رَبِّ» قابل تأمل و دقت است.
8- مقام ابراهيم
وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى. (2)فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ. (3)مقام ابراهيم سنگى (4)است كه آن حضرت بر رويش گام نهاد و اثر پايش بهطور معجزه آسا بر روى آن سنگ باقى ماند و اكنون داخل گنبد كوچكى روبهروى درِ كعبه با فاصله تقريبىِ 13 متر قرار گرفته و زائران خانه خدا بعد از طواف به كنار آن مىروند و نماز
1) الميزان، ج 1، ص 281
2) بقره: 125
3) آلعمران: 97
4) براى مقام ابراهيم تفاسير ديگرى هم گفتهاند؛ از جمله، كل حرم»، «كل حج معرفه و مزدلفه، ولى بر اساسروايات شيعه، همان سنگى است كه اثر پاى ابراهيم عليه السلام بر آن نقش بسته. همچنانكه مردم از اين عنوان همين مكان را مىفهمند. چنانكه فخر رازى گويد: اين قول محققّان است. ج 4، ص 54.
طواف را بهجا مىآورند و بر اساس بعضى از روايات، اين سنگ از بهشت آورده شده است.
چنانكه از امام باقر عليه السلام روايت شده كه گفت: «نَزَلَتْ ثَلَاثَةُ أَحْجَارٍ مِنَ الْجَنَّةِ؛ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَ حَجَرُ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ الْحَجَرُ الْاسْوَدُ». (1)در پاسخ اين پرسش كه «اثر پا در روى اين سنگ، از چه زمانى نقش بسته؟» دو دسته روايت وجود دارد:
دستهاى دلالت دارند كه ابراهيم عليه السلام در هنگام بازسازى كعبه روى سنگ مىايستاد و پايههاى كعبه را بالا مىبرد و از آن زمان اثر پا بر روى سنگ نقش بست و تاكنون باقىاست.
دسته ديگر، دلالت دارند كه ابراهيم بعد از بازسازى كعبه مأمور شد براى حج اعلان عمومى كند. پس در اين هنگام روى آن سنگ ايستاد و مردم را به حج فرا خواند.
به هر حال، خداوند متعال در دو جاى قرآن از اين محل با عظمت ياد كرد:
الف: آنجا كه به زائران خانهاش فرمان داد مقام ابراهيم را مصلّاى خود قرار دهند.
ب: جايى كه مقام ابراهيم را به عنوان اوّلين و بارزترين آيات روشن خود خواند.
اگر مقام ابراهيم، با اينكه مفرد است، تفسير «آيات بيّنات» قرار داده شود، معنايش اين است كه مقام ابراهيم به منزله آيات كثيره است؛ همانگونهكه خود ابراهيم عليه السلام به منزله يك امت است؛ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً .... (2)
و طبق تفسير ديگر، مقام ابراهيم يكى از آيات بينّات است؛ چه بگوييم بقيه آيات ذكر نشد و چه بگوييم ذكر شد. امّا اينكه اوّلين آن را مقام ابراهيم قرار داد يا از ميان آنها تنها مقام ابراهيم را ذكر كرد، اهميت مطلب روشن مىشود.
مطلب ديگر اينكه حفظ اين آيت از زمان حضرت ابراهيم تا عصر حاضر، با داشتن دشمنان بسيار، بر اهميّت آن مىافزايد.
جوار خانه خدا بهترين و مناسبترين مكان براى مهمترين دعا و خواستههاى انسان است.
در پايان، به عنوان حسن ختام، كلامى از امام حسين عليه السلام در فضيلت مقام ابراهيم مىآوريم: امام حسين عليه السلام در يكى از سالها در مسجدالحرام بود، ناگهان سيلى آمد و به
مسجدالحرام سرازير شد. مردم مىترسيدند كه سيل مقام را ببرد. حضرت فرمود: «نَادِ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ جَعَلَهُ عَلَماً لَمْ يَكُنْ لِيَذْهَبَ بِهِ فَاسْتَقِرُّوا ...». (1)9- ابراهيم و اعلان عمومى جهت حج
وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (2)
حضرت ابراهيم بعد از اتمام بازسازى كعبه از طرف خداوند متعال مأموريت يافت اعلان عمومى جهت انجام مناسك حج را به انجام برساند. چنان كه روايت شده:
«لَمَّا فَرَغَ إِبْرَاهِيمُ عليه السلام بِنَاءَ الْبَيْتِ أَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ يُؤَذِّنَ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ، فَقَالَ: يَا رَبِّ وَ مَا يَبْلُغُ صَوْتِي، فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى: أَذِّنْ، عَلَيْكَ الْأَذَانُ وَ عَلَيَّ الْإِبْلَاغُ وَ ارْتَفَعَ عَلَى الْمَقَامِ». (3)در روايات ديگر چگونگى ندا و علت آن هم آمده است. چنانكه از امام صادق عليه السلام روايت شده كه آن حضرت با صداى بلند ندا داد: «هَلُمَّ الْحَجَّ، هَلُمَّ الْحَجَّ» پس فرمود: اگر ابراهيم به جاى «هَلُمَالْحَجَّ»، «هَلُمُّوا إِلَىالْحَجِّ» مىگفت، «لَمْ يَحُجَّ إِلَّا مَنْ كَانَ يَوْمَئِذٍ إِنْسِيّاً مَخْلُوقاً وَلَكِنَّهُ نَادَى هَلُمَّ الْحَجَّ فَلَبَّى النَّاسُ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ: لَبَّيْكَ دَاعِيَ اللَّهِ، لَبَّيْكَ دَاعِيَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ». (4)مخاطب آيه كيست؟
مرحوم طبرسى گويد: جمهور محققان بر اين باورند كه خطاب آيه متوجه حضرت ابراهيم است (5)چنانكه سياق هم اقتضا دارد كه مخاطب حضرت ابراهيم عليه السلام باشد.
به علاوه، رواياتى كه در ذيل آيه مباركه نقل شده، مؤيد همين سخن است؛ مانند رواياتى كه پيشتر آمد و روايتى كه حلبى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه از آن حضرت پرسيدند:
«لِمَ جُعِلَتِ التَّلْبِيَةُ؟ فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْحَى إِلَى إِبْرَاهِيمَ عليه السلام أَنْ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ». (6)در مقابل اين قول، قول ديگرى است كه خطاب آيه، متوجه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است و دليل آن، شأن نزولى است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله ده سال در مدينه ماند و هنوز حج انجام نداده بود؛ «أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ فَأَمَرَ الْمُؤَذِّنِينَ أَنْ يُؤَذِّنُوا بِأَعْلَى
1) نور الثقلين، ج 1، ص 367، در دنباله اين روايت دارد كه كان موضع المقام الذى وضعه ابراهيم عند جدار البيت فلم يزل هناك حتى حوله اهل الجاهلية الى المكان الذى هو فيه اليوم بعد پيامبر صلى الله عليه و آله در فتح مكه آن را در جاى اصلى گذاشت اما بعد عمر بن خطاب آن را در جاى فعلى گذاشت.
2) حج: 27
3) نور الثقلين، ج 3، ص 488، و با مختصر تفاوتى در روح المعانى و تفسير الكبير ذيل آيه.
4) نور الثقلين، ج 3، ص 487
5) مجمع البيان، ذيل آيه.
6) نور الثقلين، ج 3، ص 487
أَصْوَاتِهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَحُجُّ فِي عَامِهِ هَذَا ...». (1)ظاهراً روايت منافاتى با روايات پيشين ندارد و به اين صورت قابل جمع است كه بگوييم:
خطاب آيه متوجه حضرت ابراهيم است، ليكن با نزول آيه، وجوب حج در اسلام تشريع شد؛ ازاينرو حضرت تصميم به حج گرفت. بايد گفت اين در صورتى صحيح است كه بگوييم حج تا سال دهم هجرت تشريع نشده باشد و حالآنكه مسلمانان درسال نهم هجرت، همراه نماينده رسمى پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى على عليه السلام مراسم با شكوه حج را انجام دادند. مگر اينكه گفته شود اين آيه مربوط به شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است، همانگونهكه ظاهر شأن نزول هم همين است. به علاوه در روايت حلبى تصريح شده كه آيه خطاب به حضرت ابراهيم عليه السلام است و آن حضرت هم نداى عمومى داد. به خلاف شأن نزول، كه فقط دلالت دارد اين آيه بر پيامبر نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله هم به مؤذن فرمان داد كه اعلان كند رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به حج مىرود، چنين نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور شد نداى عمومى براى تشريع حج بدهد. ممكن است كه خطاب آيه در زمان حضرت ابراهيم عليه السلام متوجه او بود و در زمان اسلام متوجه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله شده است.
برداشت از آيه
شايد اين وعده پاسخ دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام باشد كه عرض كرد: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ. (2)2. از تعبير قرآن به «يَأْتُوكَ» استفاده مىشود كه مقصود آمدن نزد ابراهيم و رسيدن به نكاتى كه ابراهيم رسيده و ديدن امورى كه آن حضرت مشاهده كرده است، نه اينكه مراد انجام ظاهرى اعمال حج باشد؛ چونكه تعبير قرآن، عمل به مناسك حج نيست، بلكه «يَأْتُوكَ» است.
كسىكه پياده حج كند، در هر گام 700 حسنه يابد، اما براى سواره 70 حسنه مىنويسند؛ (1)همچنانكه سيره عملى امام مجتبى عليه السلام (2)و بعضى از ائمه عليهم السلام مؤيد ديگرى است بر فضيلت پياده بر سواره. و شايد هم اشاره به اهميت زيارت خانه داشته باشد كه بايد با استفاده از هرگونه امكانات، آهنگ حج كنند و در انتظار مركب ننشينند.
از تعبير «ضامِرٍ» برداشت مىشود كه سختى راه نمىتواند باعث سقوط حج شود؛ يعنى از راه صعبالعبورى، كه باعث لاغر شدن حيوان مىشود، به حج خواهند رفت و از طرف ديگر هشدارى است بر تحمّل مشكلات اين راه و شايد اشاره به اين باشد كه با امكانات كم و حداقلّ وسيله هم به حج خواهند رفت.
تعبير «فَجٍّ عَمِيقٍ» اشاره به اين است كه وجوب حج، بستگى به راه دور و نزديك ندارد، بلكه از هر جا باشد، بايد به سوى كعبه حركت كنند.
10- ابراهيم عليه السلام و مناسك حج
چيزى كه از نظر آيات و روايات قطعى و مسلّم است، آن است كه حج در زمان حضرت ابراهيم وجود داشته و اگرچه معدود نويسندگانى چون رشيد رضا در وجود كعبه و حج، در زمان قبل از ابراهيم كلامى داشتهاند اما از زمان ابراهيم به بعد، كسى در آن اختلاف نكرده، بلكه بنيانگذار حج را آن حضرت مىدانند.
اما آياتى كه دلالت بر وجود حج در زمان حضرت ابراهيم دارد، به شرح زير است:
.
آيه شريفه، نه تنها دلالت بر اصل وجود حج در زمان ابراهيم دارد، بلكه دلالت بر بعض اهداف و اعمال حج هم مىكند. اگر حج در زمان حضرت ابراهيم تشريع نشده بود، اعلان عمومى آن حضرت چه معنا داشت؟!
؛ با توجه به توضيحى كه پيشتر در ذيل اين آيه آمد، اين آيه هم فىالجمله دلالت بر اصل وجود حج دارد. توضيح بيشتر آيات و رواياتى كه دلالت بر وجود حج و بعضى از اعمال آن دارد، پيشتر گذشت.
11- ابراهيم در قربانگاه
از آيات ديگرى كه دلالت بر وجود حج و بعضى از اعمال آن دارد، آيات زير است:
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ. (2)
اين آيات بر اساس رواياتى كه در ذيل آن، در تفسيرهاى البرهان، نور الثقلين، مجمع البيان و الدرّ المنثور (3)و كتب تفسيرى ديگر و بعض كتب روايى (4)نقل شده، مربوط به يكى از اعمال حج؛ يعنى قربانى مىباشد.
فشرده ماجرا اين است كه: حضرت ابراهيم براى اتمام حج، در خواب مأمور شدكه فرزند خود را در راه خدا قربانى كند. از آنجا كه اين تكليف چيزى عجيب و بر خلاف عقل بود، سه مرتبه خواب مذكور تكرار شد تا اينكه اين مسأله براى حضرت مسلّم و قطعى گرديد.
گام نخست اين بود كه اين جريان را با خود فرزند در ميان بگذارد. از اين رو، خطاب به اسماعيل گفت: يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى؛ «فرزندم! در خواب ديدم كه خودم بايد تو را ذبح كنم، با تأمل و دقت بگو نظرت در اين باره چيست تا از روى تقليد و كوركورانه نباشد. فرزندى كه نسخه پدر بود، با آغوش باز و طيب خاطر عرض كرد: يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ. اولًا: پدر را با لفظ «اب» مخاطب ساخت؛ يعنى اين مسأله باعث نمىشود كه من تو را پدر ندانم. ثانياً: عرض كرد: «افْعَلْ ما تُؤْمَرُ» و نگفت «افْعَلْ ما رَأَيْتَ» يعنى به چيزى كه فرمان يافتهاى عمل كن و نگفت: «به خوابى كه ديدهاى عمل نما».
همچنان كه از امام رضا عليه السلام در اين باره روايت شده كه فرمود:
«أمّا إسماعيل فهو الغلام الحليم الَّذِي بشراللَّه به إبراهيمُ فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ ... و هو
لما عمل مثل عمله قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ و لم يقل يا أبت افعل ما رأيت». (1)سپس جملهاى گفت كه مراتب ايمان و ادب او را در مقابل خدا بيان مىكند. سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنْ الصَّابِرِينَ يعنى به ايمان و اراده خود تكيه نكرده بر مشيت و اراده خداوند تكيه نموده. بدين وسيله هم پدر و هم پسر نخستين مرحله آزمايش را به خوبى پشت سر گذاشته كه قرآن از آن تعبير به تسليم مىكند. فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ.
از آنجايى كه اين امتحان بسيار مهم و عظيم بود إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ شيطان براى عقيم گذاشتن آن به دست و پا افتاد. گاه به سراغ پدر و گاه به سراغ پسر و زمانى به سراغ مادر مىرفت تا آنها را از اين عمل منصرف كند اما هر سه دست رد بر سينه او زدند و بر طبق روايتى شيطان به دنبال ابراهيم عليه السلام به راه افتاد. وقتى كه به محل جمره اول رسيد حضرت با هفت سنگ او را از خود راند و هنگامى كه به محل جمره دوم رسيد مجدداً شيطان را مشاهده كرد. اين بار هم با هفت سنگ او را رد كرد و در جمره سوم هم اين عمل تكرار شد. (2)لحظه حساس فرارسيد. پدرى مهربان يگانه فرزند خودش را بر زمين خواباند و كارد را به حركت درآورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند گذاشت اما كارد برنده و تيز در گلوى لطيف فرزند كمترين اثرى نگذاشت. ابراهيم در حيرت فرو رفت. بار ديگر كارد را به حركت درآورد اما ندا آمد: يا إِبْراهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا.
هنگامى كه ابراهيم از عهده امتحان به خوبى برآمد جبرئيل از روى تعجب گفت: «اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ»، سپس اسماعيل گفت: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ». آنگاه ابراهيم گفت: «اللَّهُ أَكْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ». (3)طبق بعضى از روايات، فلسفه استحباب تكبيرهاى بعد از چند نماز، از همينجا نشأت گرفته است. همچنان كه از بعضى روايات ديگر استفاده مىشود كه فلسفه نامگذارى سرزمين منا به اين اسم، به خاطر اين بود كه وقتى حضرت از عهده امتحان بر آمد، جبرئيل به او گفت:
هر چه مىخواهى از پروردگارت تمنّا كن؛ «فتمنّى إبراهيم في نفسه أن يجعلاللَّه مكان ابنه إسماعيل كبشاً يأمره بذبحه فداء له فأعطي مناه». (4)چنانكه در ذيل آيات مورد بحث هم به
همين مطلب اشاره شده است؛ وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ.
پس حج اجمالًا در زمان حضرت ابراهيم تشريع شده بود، اگر چه چگونگى مناسك آن براى ما مشخص نيست ولى اين مقدار مسلّم است كه طواف و قربانى و رمى وجود داشته است. (1)آيا خواب پيامبران حجت است؟
سخن در مورد «خواب» بسيار است. آنچه كه در اينجا لازم است بدان توجه شود، اين است كه خوابهاى انبيا هرگز خواب شيطانى نيست بلكه نوعى ارتباط با خداست، چراكه ارتباط انبيا با مصدر وحى به چند صورت ممكن است؛ يكى از آن راهها، خواب است.
ازاينرو در خوابهاى آنها هيچگونه خطايى رخ نمىدهد بلكه همانند چيزى است كه در بيدارى مىبينند.
ذبيح چه كسى بود؟
مفسران شيعه و برخى از محققان اهل سنت بر اين باورند كه ذبيح، حضرت اسماعيل بوده، اما در مقابل، گروهى قائلند كه ذبيح اسحاق بوده است.
دلايل قول اول:
«سُئِلَ الصَّادِقُ عليه السلام عَنِ الذَّبِيحِ مَنْ كَانَ؟ فَقَالَ: إِسْمَاعِيلُ عليه السلام لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ذَكَرَ قِصَّتَهُ فِي كِتَابِهِ، ثُمَّ قَالَ وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ». (3)2. روايات زياد و معتبرى در منابع اسلامى نقل شده كه ذبيح اسماعيل است؛ از جمله «عن أبي جعفر عليه السلام قال: سألته عن صاحب الذبح، فقال إسماعيل عليه السلام». (4)در حديث معتبرى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «أَنَا بن الذَّبِيحَين» (5)از آنجاكه
حضرت محمد صلى الله عليه و آله از فرزندان اسماعيل مىباشد، مراد از ذبيحين حضرت اسماعيل و پدرش عبداللَّه خواهد بود.
در اين آيه، خداوند به ابراهيم دو چيز را بشارت داد؛ يكى اسحاق و ديگرى فرزندى از اسحاق به نام يعقوب و اين بشارت چگونه با امر به ذبح اسحاق سازگار است. (2)معناى اين آيه چنين است: اسحاق مىماند و از او يعقوب به دنيا مىآيد و حال آنكه آيه مربوط به ذبح مىگويد: ذبيح نمىماند، پس ذبيح غير از اسحاق است.
اما در مقابل، از بعضى روايات استفاده مىشود كه ذبيح اسحاق بوده است؛ مانند:
في الكافي، عدّةٌ مِنْ أَصْحابِنا: قالَ أَبُو الْحَسَن عليه السلام «لَوْ عَلِمَ اللَّهُ خَيْراً مِنَ الضَّأْنِ لَفَدَى بِهِ إِسْحَاقَ» (4)و في المجمع روى انه اسحاق. (5)اگر در زمان حضرت ابراهيم و حضرت محمد صلى الله عليه و آله طاغوتها و بتها بىجان بودند، اما امروز جان دارند و به قول حضرت امام قدس سره احياگرِ حج ابراهيمى، اينها از آنها بدتر و خطرناكترند.
اين روايات، اولًا مخالف ظاهر آيه است؛ هانگونهكه امام صادق عليه السلام به ظاهر آيه اشاره كردند. ثانياً تعداد اين روايات در مقابل رواياتى كه دلالت دارند ذبيح حضرت اسماعيل است بسيار كمتر مىباشد. ثالثاً اين قول نهتنها مخالف كتاب است، بلكه موافق با تورات مىباشد، (6)كه اهل كتاب ذبيح را اسحاق مىدانند. از آنجاكه اهل كتاب خود را از نسل اسحاق دانستهاند، ازاينرو سعى دارند اين امتياز را نصيب خود كنند. بنابراين، احتمال دارد كه اين دسته از روايات، از قبيل اسرائيليات باشد.
مرحوم صدوق در كتاب «من لا يحضره الفقيه» پاسخ ديگرى دادهاند و آن اينكه: به فرض صحت روايات اسحاق، بايد گفت: ذبيح اسماعيل بود. اما اسحاق آرزو كرد اى كاش مانند برادرش اسماعيل بود و در برابر آن امتحان صبر مىكرد. به خاطر اين آرزو ثواب برادرش را به او دادند؛ «فَسَمَّاهُ بَيْنَ مَلَائِكَتِهِ ذَبِيحاً لِتَمَنِّيهِ لِذَلِكَ» (1)12- مبانى حج ابراهيمى
مراد از حج ابراهيمى، همان حج واقعى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مأموريت يافت مردم را جهت انجام آن دعوت عمومى كند؛ وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ. (2)همان حجى كه دو پيامبر بزرگ الهى مأمور شدند ساحت قدس كعبه را از هرگونه مظاهر شرك و كفر پاكسازى كنند تا طواف كنندگان و زائران خانه خدا مراسم حج را صحيح و كامل به انجام رسانند؛ وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (3)
حجى كه هدف از آن زنده كردن اصل توحيد و يكتاپرستى و زدودن هرگونه بت و بتپرستى و مظاهر شرك و كفر است؛ وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ .... (4)از اين رو در كنار خانه خدا دست به دعا برداشت و در حق خود و ذرّيهاش دعا كرد؛ وَاجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ اْلأَصْنامَ. (5)و به عبارت بهتر، فلسفه حج ابراهيمى فلسفه توحيد در تمام ابعاد زندگى است كه نخستين گام در راه آن، مبارزه با هرگونه شرك و كفر است و حضرت ابراهيم هم در اين راستا با هرچه غير خدا بود، در سخن و عمل مبارزه كرد و براى اثبات توحيد، مأمور شد كانون بىنظير توحيد را بازسازى كند. حج ابراهيمى همان حجى است كه براى قوام جامعه بشرى تأسيس شده است؛ جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ. (6)حجّى كه در آن، هرگونه منافع جوامع مسلمين؛ اعم از مادى و معنوى و نيز اجتماعى و سياسى تأمين گردد؛ وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ ... لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ. (7)و از سوى ديگر، فلسفه حج ابراهيمى، ديدن صاحب خانه (بَيْتِيَ) (8)و اجابت به دعوتى است كه ابراهيم نموده و آمدن نزد ابراهيم (يَأْتُوكَ) (9)و رسيدن به نكاتى است كه ابراهيم رسيده و ديدن امورىاستكه ابراهيم شاهد بوده وهمچون ابراهيم آماده قيام در برابر بت
وبتپرستان و سركشان شدن است. از اين رو، قرآن تعبير به «يَأْتُوكَ» آورده و جايى را در كنار خانهاش به نام مقام ابراهيم عليه السلام قرار داده است تا مردم به او اقتدا كنند؛ وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى. (1)اگر در زمان حضرت ابراهيم و حضرت محمد صلى الله عليه و آله طاغوتها و بتها بىجان بودند، اما امروز جان دارند و به قول حضرت امام قدس سره احياگرِ حج ابراهيمى، اينها از آنها بدتر و خطرناكترند.
اگر در عصر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ساحت قدس كعبه و حج، از هرگونه مظاهر شرك و كفر پاكسازى شد و در سال نهم هجرت به وسيله نماينده رسمى پيامبرخدا، در مراسم باشكوه حج از بت و بتپرستان و مشركان اعلان برائت و بيزارى شد، اما با كمال تأسف بعد از مدتى بهوسيله استكبار و ايادىاش و هركس كه به گونهاى منافعش از طريق انجام مراسم صحيح حج به خطر مىافتاد، مورد تحريف واقع شد و تبديل به يك مراسم خشك و بىروح گرديد. تا اينكه پس از چهارده قرن، فرزند پاكى از تبار ابراهيم و محمد صلى الله عليه و آله در ايران اسلامى كمر همّت بر احياى حج واقعى بست و در سخنرانىها و اطلاعيههايش، حجّ واقعى را به مسلمانان جهان شناساند و از حج موجود، تعبير به «حجّ آمريكايى» كرد كه فقط يك سفر سياحتى و انجام صورت ظاهرى اعمال حج بوده است كه كارى به مبانى و اهداف حج از نظر بنيانگذاران آن ندارند و اعلان فرمود كه: حج بىبرائت حج نيست و حج ابراهيمى همان حج محمدى است كه نماينده رسمى آن حضرت در مراسم حج اعلان برائت و بيزارى از شرك و كفر كرد.
1) بقره: 125
همان حجىكه در آن روح برادرى و برابرى حاكميت داشته و هر نوع تبعيض و امتيازطلبى نفى گشته است. همان حجى كه پاسخگوى فريادهاى مظلومانه فلسطين و بوسنى و كشمير و الجزاير و ... است. همان حجى كه مشكلات يك سال مسلمين را بررسى و درصدد رفع آن برآيد.
همان حجىكه براى قيام تأسيس شده، آن هم قيام ناس براى ناس، قيام بر ضدّ مستكبران و جباران عالم، همان حجى كه بُعد سياسى آن كمتر از بعد عبادىاش نيست، بلكه سياستش عين عبادت است.
حجى كه كانون معارف الهى است كه از آن، محتواى سياست اسلام را در تمام زواياى زندگى بايد جستجو نمود. همان حجى كه در ادامه بت شكنىهاى ابراهيم عليه السلام و محمد صلى الله عليه و آله است و اعلان برائت در آن تأسى از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و متابعت از اوامر خداست. همان حجى كه در آن بايد حقوق مسلمانان و محرومان را از ظالمين ستاند.
همان حجى كه لبيك آن، لبيك به حقتعالى و فرياد لا بر همه طاغوتها و طاغوتچههاست. همان حجى كه در آن رمى از شياطين و در رأس آنها شيطان بزرگ مىشود تا حج خليلاللَّه و حبيباللَّه و ولىاللَّه اعظم حضرت مهدى (عج) بجا آورده شود و الّا در حق ما گفته مىشود: «مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ».
همان حجىكه براى نزديك شدن و اتصال انسان به صاحب خانه تأسيس شده است.
همان حجىكه سفرش سفر الىاللَّه و گردش در خانهاش، نشاندهنده اين است كه به غير از خدا، گرد ديگرى نگرديد.
همان حجى كه بسان قرآن است و همه از آن بهرهمند مىشوند ولى انديشمندان و غواصان و دردآشنايان امت اسلامى، اگر دل به درياى معارف آن بزنند و از نزديك شدن و فرورفتن در احكام و سياستهاى اجتماعى آن نترسند، از صدف اين دريا گوهر هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند كرد و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد سيراب خواهند شد. اما حجى كه انسان را به خدا نزديك نكند و رذايل نفسانى را نزدايد، حجى كه جوابگوى فريادهاى مظلومانه نباشد، حجى كه بىروح و بىتحرك و بىوحدت و بىبرائت باشد و هدم كفر و شرك از آن برنيايد و فقط يك سفر تفريحى- تجارتى و انجام يكسلسله اعمالخشك وبىحاصل وبىثمرباشد، حج ابراهيمى- محمدى صلى الله عليه و آله نخواهدبود. (1)
1) با استفاده از رهنمودهاى حضرت امام خمينى قدس سره احياگر حج ابراهيمى- محمدى صلى الله عليه و آله.
پىنوشتها
محمد شجاعى
يكى ازكتابهاى مشهور عرفانى بهزبان فارسى «تذكرة الأولياء»، نوشته «عطار نيشابورى» شاعر قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجرى است. عطار در سال 537، در «كدكن» يا «شادياخ» از كنارههاى نيشابور ديده به جهان گشود و در سال 627 در نيشابور به دست يكى از سپاهيان مغول به قتل رسيد و در همان شهر به خاك سپرده شد.
كتاب «تذكرةالأوليا» شرح حال 97 تن از عارفان بزرگاستكه در دوجلد تأليف يافته. با اينكه اين كتاب شرح حال عرفاست و عطار درمقدمه آن وعده داده درباره انبيا و صحابه واهلبيت كتاب ديگرى بنويسد، اما به خاطر ارادت وى بهاهلبيت، كتاب را باشرححال امامصادق عليه السلام آغاز و با شرححال امامباقر عليه السلام بهپايان برده وعلت را تبرّك بهنامآنان بيانكردهاست.
وى در باب نخست كتاب، در شرح حال امام جعفر صادق عليه السلام مىگويد:
«آغاز كنيم به توفيقاللَّه تعالى از مقامات امام جعفر صادق عليه السلام
ذكر ابن محمد باقر عليه السلام، آن سلطان ملّت مصطفوى، آن برهان حجّت نبوى، آن عامل صدّيق، آن عالم تحقيق، آن ميوه دل اوليا، آن جگر گوشه انبيا، آن ناقد على، آن وارث نبى، آن عارف عاشق، جعفر الصادق عليه السلام، گفته
بوديم كه اگر ذكر انبيا و صحابه و اهلبيت كنيم، كتابى جداگانه بايد ساخت، اين كتاب شرح اولياست كه بعد از ايشان بودهاند، امّا به سبب تبرّك، به صادق ابتدا كنيم كه او نيز بعد از ايشان بوده است و چون از اهل بيت بوده و سخن طريقت او بيشتر گفته است و روايت از وى بيشتر آمده است، كلمهاى چند از آنِ او بياوريم كه ايشان همه يكىاند چون ذكر او كرده شود از آنِ همه بود ...
در جمله علوم و اشارات و عبارات، بى تكلّف به كمال بود و قدوه جمله مشايخ بود و اعتماد همه بر وى بود و مقتداى مطلق بود، هم الهيان را شيخ بود و هم محمّديان را امام و هم اهل ذوق را پيشرو و هم اهل عشق را پيشوا، هم عُبّاد را مقدّم، هم زهّاد را مكرّم، هم صاحب تصنيف حقايق، هم در لطايفِ تفسير و اسرارِ تنزيل بىنظير بود و از باقر عليه السلام بسيار سخن نقل كرده است و ... آن مىدانم كه هركه به محمد صلى الله عليه و آله ايمان دارد و به فرزندانش ندارد، به محمد ايمان ندارد تا به حدّى كه شافعى در دوستى اهل بيت تا به حدّى بوده است كه به رفضش نسبت كردند و محبوس كردند و او در آن معنى شعرى گفته است و يك بيت اين است:
لَوْ كان رَفْضاً حبُّ آلِ محمدٍ فلْيَشهدِ الثَّقَلانِ أنّي رافِضُ
كه فرموده است؛ يعنى اگر دوستى آل محمد رفض است، گو جمله جنّ و انس گواهى دهيد به رفض من.» (1)عطار نيشابورى خاتمه كتاب را نيز به جهت تبرّك، به شرح حال امام محمد باقر عليه السلام اختصاص داده است:
«ذكر امام محمد باقر عليه السلام آن حجّت اهل معاملت، آن برهان ارباب مشاهدت، آن امام اولاد نبى، آن گزيده احفاد على، آن صاحب باطن و ظاهر، ابو جعفر محمد باقر بهحكم آنكه ابتداى اين طايفه، از جعفر صادق كرده شد كه از فرزندان مصطفى است- عليه الصلاة والسلام- ختم اين طايفه هم بر ايشان كرده مىآيد. گويند كه كُنْيت او ابو عبداللَّه بود و او را باقر خواندندى. مخصوص بود به دقايق علوم و لطايف اشارت و او را كرامات مشهور است به آيات باهر و براهين زاهر ... به جهت تبرّك ختم كتاب را ذكر او كرديم؛ رضياللَّه عنه و عن أسلافه وحشرنااللَّه مع أجداده و معه، آمين يا ربّ العالمين و صلّىاللَّه على خير خلقه محمد و آله أجمعين و نجِّنا برحمتك يا أرحم الراحمين.» (2)نگارنده پس از مطالعه اين كتاب، مباحث مربوط به حج را از آن انتخاب و
موضوعبندى كرده و هر موضوع را تا آنجاكه لازم بود توضيح دادهاست؛ بهگونهاىكه خواننده مىتواند نظريه كلّى و جزئى عرفا را راجع به حج بداند و آنرا تجزيه و تحليل و در آخر قضاوت كند:
جايگاه حج نزد عرفا
برگزارى مراسم حج نزد عارفان جايگاه ويژهاى دارد و شايد نتوان عارف بزرگى را يافت كه بارها حج نگزارده و مجاورت خانه خدا را برنگزيده باشد. آنان مقيد بودند كه اين مراسم را با شور و حال به جا آورند و گاه براى انجام اين مراسم آنچنان با تأنّى و همراه با عبادت حركت مىكردند كه سفر آنان چند سال طول مىكشيد و برخى از آنان بيان مىكردند كه خانه خدا كاخ پادشاه دنيا نيست كه ملاك فقط رسيدن باشد، بلكه چگونگى و كيفيت حضور و با ادب و احترام رسيدن مهم است.
درباره بايزيد بسطامى گفتهاند:
«دوازده سال روزگار شد تا به كعبه رسيد كه در هر مصلّى گاهى سجّاده باز مىافكند و دو ركعت نماز مىكرد، مىرفت و مىگفت: اين دهليز پادشاه دنيا نيست كه به يك بار بدينجا بر توان دويد، پس به كعبه رفت و آن سال به مدينه نشد، گفت ادب نبود او را تبع اين زيارت داشتن، (1)آن را جداگانه احرام كنم، باز آمد سال ديگر جداگانه از سر باديه احرام گرفت و در راه در شهرى شد، خلقى عظيم تبع او گشتند.» (2)و درباره ابراهيم ادهم نيز گويند كه چهارده سال در قطع باديه كرد كه همه راه در نماز و تضرّع بود تا به نزديك مكه رسيد ... (3)و درباره احمد نصر نقل است كه شصت موقف ايستاده بود، بيشتر احرام از خراسان بسته بود. (4)و درباره رابعه عدويه گفتهاند: هفت سال به پهلو مىگرديد تا به عرفات رسيد ... (5)ابراهيم ادهم به وى گفت:
«اى رابعه، اين چه شور و كار و بار است كه در جهان افكندهاى؟! گفت: شور، من در جهان نه افكندهام تو شور در جهان افكندهاى كه چهارده سال درنگ كردهاى تا به خانه
1) در روايت آمده كه امام باقر عليه السلام فرمود: «ابْدَءُوا بِمَكَّةَ وَ اخْتِمُوا بِنَا» لذا تبع زيارت كعبه دانستن كارى درست وموجب كمال حج است كه فرمودند: «مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ لِقَاءُ الْإِمَامِ».
2) تذكرة الاولياء، در شرح حال بايزيد بسطامى، باب 14، ص 136
3) تذكرة الاولياء، در شرح حال ابراهيم ادهم، باب 11، ص 90
4) تذكرة الاولياء، در شرح حال عتبة بن الغلام، باب 8، ص 62
5) تذكرة الاولياء، در شرح حال عتبة بن الغلام، باب 8، ص 62
رسيدهاى! گفت: آرى، چهارده سال در نماز باديه قطع كردهام، گفت: تو در نماز قطع كردهاى من در نياز.»
و گاهى عارف در طى مسير اگر حال عارفانه خود را از دست مىداد، همانجا مىنشست تا آن را دوباره دريابد.
عطار، در شرح حال جنيد بغدادى آورده است:
«نقل است كه جنيد گفت: جوانى را ديدم در باديه زير درخت مغيلان. گفتم: چه نشانده است تو را؟ گفت: حالى داشتم اينجا گم شد، ملازمت كردهام تا باز يابم، گفت: به حج رفتم، چون باز گشتم همچنان نشسته بود. گفتم: سبب ملازمت چيست؟ گفت: آنچه مىجستم اينجا باز يافتم، لاجرم اينجا را ملازمت كردم. جنيد گفت: ندانم كه كدام حال شريفتر از آن دو حال، ملازمت كردن در طلب حال يا ملازمت در يافت حال.» (1)احترام حرم
آنان به مكه و كعبه احترام مخصوص مىكردند و گاه در اين سرزمين پاى دراز نمىكردند و هنگام خواب، پشت بر زمين نمىنهادند. درباره ابو محمد جريرى چنين آمده:
«نقل است كه يك سال به مكه مقام كرد كه نخفت و سخن نگفت و پشت باز ننهاد و پاى دراز نكرد. ابوبكر كتّانى گفت: اين چنين به چه توانستى كرد؟ گفت: صدق باطن، مرا بدان داشت تا ظاهر مرا قوّت كرد.» (2)و درباره ابوبكر كتّانى آمده است:
«سى سال در حرم به زير ناودان نشسته بود كه در اين سى سال، در شبانه روزى يك بار طهارت تازه كردى و در اين مدت خواب نكرد.» (3)تكيه نكردن به توشه ديگران
برخى از عرفا بى آنكه زاد و توشهاى با خود بردارند، به حج مىرفتند و آن را نشانه توكّل مىدانستند.
آنان از ديگران نيز توشه نمىگرفتند و آن را منافات با توكّل مىدانستند. بُشر حافى شرط
همراهى خود با حاجيان را سه چيز معرفى كرد:
عطار در ذكر حال بُشر حافى چنين مىگويد:
«نقل است كه گروهى بر بُشر آمدند كه از شام آمدهايم، به حج مىرويم، رغبت كنى با ما؟
گفت: به سه شرط؛ يكى آنكه هيچ برنگيريم و هيچ نخواهيم و اگر چيزىمان بدهند نپذيريم. گفتند: ناخواستن و بر ناگرفتن توانيم امّا اگر فتوحى پديد آيد نتوانيم كه نگيريم.
گفت: شما توكّل بر زاد حاجيان كردهايد و اين بيان آن سخن است كه در جواب آن صوفى گفته است كه اگر در دل كرده بودى كه هرگز از خلق چيزى قبول نخواهم كرد، اين توكّل بر خداى بودى.» (1)آنان اگر درخواست چيز از ديگران را از ذهن مىگذراندند، خود را در توكّل دروغگو به حساب مىآوردند و سخت ملامت مىكردند.
عطار در ذكر حال ابراهيم ادهم چنين مىگويد:
«نقل است كه يك بار در باديه بر توكّل بودم، چند روز چيزى نيافتم، دوستى داشتم، گفتم:
اگر بر وى روم توكّلم باطل شود، در مسجد شدم و بر زبان براندم كه «تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ، لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» (2)هاتفى آواز داد كه سبحان آن خدايى كه پاك گردانيده است روى زمين را از متوكّلان. گفتم: چرا؟ گفت: متوكّل كه بود آنكه براى لقمهاى كه دوستى مجازى به وى دهد، راهى دراز در پيش گيرد و آنگاه گويد: «تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ»، دروغى را توكّل نام كرده.» (3)آنان در توكّل تا آنجا دقت مىكردند كه اتكا و وابستگى به يك خوردنى يا نوشيدنى را نيز خلاف توكّل مىدانستند.
«از ابو سليمان دارايى نقل است كه گفت: مريدى ديدم به مكه هيچ نخوردى الّا آب زمزم.
گفتم: اگر اين آب خشك شود چه خورى؟ پس برخاست و گفت كه: جزاكاللَّه خيراً مرا راه نمودى كه چندين سال زمزم پرست بودم! اين بگفت و برفت.» (4)
تكيه نكردن به دلو و رَسَن
آنان حتى استفاده از دلو و ريسمان را جهت آب كشيدن از چاه روا نمىدانستند و آن را خلاف توكّل مىشمردند. ابو عبداللَّه محمدبن خفيف گفت:
«در ابتدا خواستم كه به حج روم، چون به بغداد رسيدم چندان پندار در سر من بود كه به ديدن جنيد نرفتم. چون به باديه فرو شدم، رسنى و دلوى داشتم، تشنه شدم، چاهى ديدم كه آهويى از وى آب مىخورد، چون به سرِ چاه رفتم، آب به زير چاه رفت. گفتم:
خداوندا! عبداللَّه را قدر از اين آهو كمتر است؟! آوازى شنيدم كه: اين آهو، دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود. وقتم خوش شد، دلو و رسن بينداختم و روانه شدم، آوازى شنيدم كه يا عبداللَّه، ما تو را تجربت مىكرديم تا چون صبر مىكنى بازگرد و آب خور.
بازگشتم، آب بر لب چاه آمده بود، وضو ساختم و آب خوردم و برفتم، تا به مدينه، حاجتم هيچ به آب نبود. به سبب طهارت چون بازگشتم، به بغداد رسيدم. روز آدينه به جامع شدم. جنيد را چشم بر من افتاد، گفت: اگر صبر كردتى آب از زير قَدَمت برآمدى.» (1)تكيه نكردن به دينار و درهم
آنان در سفر حج، بر داشتنِ دينار و درهم و سيم و ذهب؛ يعنى نقره و طلا را، جهت بيع، خلاف توكّل مىدانستند.
گروهى بر بُشر آمدند كه از شام آمدهايم، به حج مىرويم، رغبت كنى با ما؟ گفت: به سه شرط؛ يكى آنكه هيچ برنگيريم و هيچ نخواهيم و اگر چيزىمان بدهند نپذيريم
درباره ابراهيم ادهم كه پادشاهى و تخت و تاج را رها كرده و در سلك عرفا درآمده بود، نقل است كه گفت:
«وقتى در باديه، متوكّل مىرفتم، سه روز چيزى نيافتم، ابليس بيامد و گفت: پادشاهى و آن چندان نعمت بگذاشتى تا گرسنه به حج مىروى، با تجمّل به حج هم توان شد كه چندين رنج به تو نرسد. گفت: چون اين سخن از وى بشنودم، به سر بالايى برفتم. گفتم: الهى،
1) باب 70، عبداللَّه محمد خفيف، ص 126
دشمن را بر دوست گمارى تا مرا بسوزاند! مرا فرياد رس، كه من اين باديه را به مدد تو قطع توانم كرد. آواز آمد كه: يا ابراهيم، آنچه در جيب دارى بيرون انداز تا آنچه در غيب است ما بيرون آوريم. دست در جيب كردم، چهار دانگ نقره بود كه فراموش مانده بود، چون بينداختم، ابليس از من برميد و قوتى از غيب پديد آمد.» (1)در باره ابو حمزه خراسانى نقل است:
«يك بار متوكّل در باديه شد و نذر كرد كه از هيچكس هيچ چيز نخواهد و به كس التفات نكند و برين نذر بهسر برد، بى دلو و رسن و متوكّل وار مجرّد برفت. پارهاى سيم در جيب داشت كه خواهرش بدو داده بود، ناگاه توكّل داد خود طلبيد، گفت: شرم ندارى، كه آنكه سقف آسمان را بى ستون نگاه دارد، معده تو را بى سيم پوشيده نگاه ندارد؟! پس آن سيم بينداخت.» (2)تكيه نكردن به بانگ خروس
عرفا در تكيه نداشتن به غير حق، دقتى وسواسگونه داشتند، تا جايى كه پيدا كردن راه با صداى خروس را اتكا به غير خدا قلمداد مىكردند و آن را خلاف توكّل و حتى مستحق تنبيه مىدانستند. درباره ابراهيم خواص نقل است كه گفت:
«وقتى در باديه راه گم كردم، بسى برفتم و راه نيافتم. همچنان چند شبانه روز به راه مىرفتم تا آخر آواز خروسى شنيدم. شاد گشتم و روى بدان جانب نهادم. آنجا شخصى ديدم، بدويد مرا قفايى بزد؛ چنانكه رنجور شدم. گفتم: خداوندا! كسى كه بر تو توكّل كند با وى اين كنند؟! آوازى شنودم كه تا تو توكّل بر ما داشتى عزيز بودى، اكنون توكّل بر آواز خروس كردى، اكنون آن قفا بدان خوردى.» (3)بيرون نياوردن خار مغيلان از پا
آنان در حين سفر، اگر خار مغيلان به پايشان فرو مىرفت، آن را بيرون نمىآوردند و رهايى از آن را خلاف توكّل مىشمردند. در باره احمد خضرويه نقل است كه گفت:
«يك بار به باديه بر توكّل به راه حج درآمدم، پارهاى برفتم، خار مغيلان در پايم شكست،
بيرون نكردم، گفتم: توكّل باطل شود؛ همچنان مىرفتم، پايم آماس گرفت، هم بيرون نكردم؛ همچنان لنگان لنگان به مكه رسيدم و حجّ بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وى چيزى بيرون مىآمد و من به رنجى تمام مىرفتم. مردمان بديدند و آن خار از پايم بيرون كردند. پايم مجروح شد. روى به بسطام نهادم، به نزديك بايزيد درآمدم، بايزيد را چشم بر من افتاد. تبسّمى بكرد و گفت: آن اشكيل كه بر پايت نهادند، چه كردى؟ گفتم اختيار خويش به اختيار او بگذاشتم. شيخ گفت: اى مشرك! اختيارِ من مىگويى؟! يعنى تو را نيز وجودى و اختيارى هست؟ اين شرك نبود؟!» (1)تكيه نكردن به همنشينى با خضر عليه السلام
عارفان، گاه از همنشينى با خضر عليه السلام دورى مىجستند، چون مىترسيدند كه خلاف توكّل و اعتماد بر دون حق باشد. در شرح حال ابراهيم خواص آمده است:
« (از وى) پرسيدند از حقيقت ايمان. گفت: اكنون اين جواب ندارم، از آنكه هر چه گويم عبارت بود مرا، بايد كه به معاملت جواب گويم، اما من قصد مكه دارم و تو نيز بر اين عزمى. در اين راه با من صحبت دار تا جواب مسأله خود بيابى. مرد گفت: چنان كردم.
چون به باديه فرو رفتيم، هر روز دو قرص و دو شربت آب پديد آمدى؛ يكى به من دادى و يكى خود را نگه داشتى، تا روزى در ميان باديه پيرى به ما رسيد، چون خواص را بديد از اسب فرود آمد و يكديگر را بپرسيدند و زمانى سخن گفتند. پير برنشست و بازگشت.
گفتم: اى شيخ، اين پير كه بود؟ گفت: جواب سؤال تو گفتم. گفتم: چگونه؟ گفت: آن خضر عليه السلام بود. از من صحبت خواست، من اجابت نكردم، ترسيدم كه توكّل برخيزد و اعتمادم بر دونِ حق پديد آيد.» (2)پذيرش امداد غيبى
باآنكه ابراهيم خواص از بيم اتكا بهغير حق، از همنشينى با خضر مىترسيد، اما در دو جا يارى و راهنمايى غير منتظره را پذيرفت.
عطار در باره وى آورده است:
«وقتى درباديه راه گمكردم، شخصى ديدم فراز آمد و سلامكرد وگفت: تو راه گم كردهاى؟
گفتم: بلى، گفت راه به تو بنمايم وگامى چند برفت از پيش، و از چشم ناپديد شد.
بنگرستم بر شاه راه بودم، پس از آن، ديگر راه گم نكردم. در سفر گرسنگى و تشنگىام نبود.» (1)عطار درباره وى گفته است:
«وقتى در سفرى بودم، تشنه شدم؛ چنانكه از تشنگى بيفتادم! يكى را ديدم كه آب بر روى من همى زد، چشم باز كردم، مردى را ديدم نيكو روى بر اسبى، خنك مرا آب داد و گفت:
در پسِ من نشين و من بهحجاز بودم، چون اندكى از روز بگذشت، مراگفت: چه مىبينى؟
گفتم: مدينه. گفت: فرو آى و پيغامبر عليه السلام را از من سلام كن.» (2)مرگ عارفانه يا حج خونين
بسيار اتفاق مىافتاد كه زائران در هنگام سفر، گاه از شدّت ناملايمات، گاه به خاطر گم كردن راه و تمام شدن آذوقه و گاه به خاطر بيمارى و گرسنگى و تشنگى مىمردند و همانجا دفن مىشدند و گاهى مرگ آنان به خاطر شدّت حضور و لذّت قرب به پروردگار بود كه بيشتر در «ميقات»، كه مكان احرام و لبيك گفتن است، اتفاق مىافتاد. آنان اين مرگ را «مرگ سرخ» و اين حج را «حج خونين» نام مىنهادند. در باره ابراهيم ادهم گفتهاند:
«در باديه كه مىرفت، گفت: به ذاتالعِرق رسيدم، هفتاد مرقّع پوش را ديدم جان بداده و خون از بينى و گوش ايشان روان شده. گرد آن قوم برآمدم؛ يكى را رمقى هنوز مانده بود.
پرسيدم كه: اى جوانمرد، اين چه حالت است؟ گفت: اى پسر ادهم، عَلَيكَ بِالْماء وَالْمِحْراب، (3)دور دور مرو كه مهجور گردى و نزديك نزديك ميا كه رنجور گردى. كس مبادا كه بر بساط سلاطين گستاخى كند. بترس از دوستى كه حاجيان را چون كافران روم مىكشد و با حاجيان غزا مىكند. بدان كه ما قومى بوديم صوفى، قدم به توكّل در باديه نهاديم و عزم كرديم كه سخن نگوييم و جز از خداوند انديشه نكنيم و حركت و سكون از بهر او كنيم و به غيرى التفات ننماييم، چون باديه گذاره كرديم و به احرامگاه رسيديم، خضر عليه السلام به ما رسيد، سلام كرديم و او سلام را جواب داد، شاد شديم، گفتيم: الحمد للَّه كه سفر برومند آمد و طالب به مطلوب پيوست كه چنين شخصى به استقبال ما آمد. حالى به جانهاى ما ندا كردند كه اى كذّابان و مدّعيان، قولتان و عهدتان اين بود؟! مرا فراموش
كرديد و به غير من مشغول گشتيد؟! برويد كه تا من به غرامت، جان شما به غارت نبرم و به تيغ غيرت، خونِ شما نريزم، با شما صلح نكنم. اين جوانمردان را كه مىبينى همه سوختگان اين بازخواستاند. هلا، اى ابراهيم، تو نيز سر اين دارى. پاى در نه و الّا دور شو. ابراهيم حيران و سرگردانِ آن سخن شد. گفت: گفتم: تو را چرا رها كردند؟ گفت:
گفتند: ايشان پختهاند تو هنوز خامى. ساعتى جان كن تا تو نيز پخته شوى. چون پخته شدى تو نيز از پى درآيى. اين بگفت و او نيز جان بداد.» (1)
خون ريز بود هميشه در كشور ما جان عود بود هميشه در مجمر ما
دارى سرِ ما وگرنه دور از برِ ما ما دوست كُشيم و تو ندارى سرِ ما
درياى خون
درباره رابعه نقل است كه در سفر دوم حجّ خود گفت:
«يا ربّ العزّة، نقطه فقر مىخواهم. ندا آمد: حديث فقر با تو نتوان گفت و لكن برنگر.
رابعه برنگريست، دريايى خون ديد در هوا ايستاده، هاتفى آواز داد كه اين همه، آب ديده عاشقان ماست كه به طلب وصال ما آمدند كه همه در منزلگاه اول فرو شدند كه نام و نشان ايشان در دو عالم از هيچ مقام برنيامد.» (2)اخلاق حجگزار
حجگزارانى كه اهل معرفت بودند و با شناخت، به اين سفر الهى دست مىزدند، داراى ويژگىهايى بودند كه آنها را از ساير افراد متمايز مىكرد؛ از جمله:
پرهيز از غرور
عرفا بسيار مواظب بودند كه در اين سفر معنوى و الهى دچار غرور كاذب و ناخالصى نشوند و اگر احساس غرور مىكردند، به نفس خود هشدار مىدادند كه از اينگونه تصوّرات ناروا و خطورات باطل دورى گزينند:
«بوالحسن مزيّنگفت: بهباديه فروشدم، بىزاد و راحله، چون به كنار حوضى رسيدم، بنشستم و با خود گفتم: باديه بريدم بىزاد و راحله؛ يكى را ديدم كه بانگ بر من زد كه: اى
حجّام، لا تحدّثْ نفسك بالاباطيل، نگاه كردم كتّانى را ديدم، توبه كردم و به خداى بازگشتم.» (1)آنان براى گريز از غرور، گاهى خودشكنى مىكردند و كارى مىكردند كه مردم به آنان بدبين شوند و از گردشان پراكنده شوند؛ چنانكه ابراهيم ادهم خود را ناشناس جلوه داد و او را زنديق خواند، مردم نيز در حالى كه او را نمىشناختند. به وى سيلى زدند.
عطار نيشابورى در تذكرة الاوليا، در شرح حال ابراهيم ادهم مىگويد:
«نقل است كه چهارده سال در قطع باديه كرد كه همه راه، در نماز و تضرّع بود تا به نزديك مكه رسيد، پيران حرم خبر يافتند، همه به استقبال او بيرون آمدند، او خويشتن در پيش قافله انداخت تا كسى او را نشناسد، خادمان از پيش برفتند، ابراهيم را بديدند در پيش قافله مىآمد، او را نديده بودند، ندانستند، چون بدو رسيدند، گفتند: ابراهيم ادهم نزديك رسيده است كه مشايخ حرم به استقبال او بيرون آمدهاند، ابراهيم گفت كه چه مىخواهيد از آن زنديق؟! ايشان در حالى سيلى در او بستند گفتند: مشايخ مكه به استقبال او مىشوند تو او را زنديق مىگويى؟! گفت: من مىگويم زنديق اوست چون از او درگذشتند، ابراهيم روى به خود كرد و گفت: هان! مىخواستى كه مشايخ به استقبال تو آيند، بارى سيلى چند بخوردى، الحمد للَّهكه به كام خودت بديدم. پس در مكه ساكن شد رفيقانش پديد آمدند و او از كسب دست خود خوردى، درودگرى كردى.» (2)بى اعتنايى به ستمگران
آنان به خاطر زهد و دورى از دنيا، به پادشاهان و ستمگران نيز بى اعتنا بودند و به آنان توجهى نداشتند. عطار نيشابورى در ذكر حال فضيل عياض نقل مىكند كه هارون الرشيد در سفر مكه شبى به وزير خود فضل برمكى گفت: «مرا بر مردى بَر كه مرا به من بنمايد» او ابتدا وى را به خانه سفيان بن عُيَيْنه برد. سفيان گفت: «مرا خبر بايست كرد تا خود بيامدمى» هارون گفت: «اين آن مرد نيست كه من مىطلبم» فضل برمكى او را در پيش فضيل عياض برد، هارون پس از مكالمات طولانى و شنيدن پند و اندرزهاى وى گفت: «آوه، اى رجل هو! اين چه مردى است! مَلِك بر حقيقت فضيل است و صولت او عظيم است و حقارت دنيا در چشم او بسيار». (3)
استفاده نكردن از خدمات رفاهى پادشاهان در حج
عرفا از خدمات عمومى و امكانات رفاهى پادشاهان جهت آسايش حجاج بيتاللَّهالحرام نيز استفاده نمىكردند. درباره ابراهيم ادهم چنين آمده:
«نقل است كه چندين حج پياده بكرد، از چاه زمزم آب برنكشيد. گفت زيرا كه دلو و رسنِ آن از مال سلطان خريده بودند!» (1)نقل است كه (ابراهيم ادهم) چندين حج پياده بكرد، از چاه زمزم آب برنكشيد. گفت: زيرا كه دلو و رسنِ آن از مال سلطان خريده بودند!
آنان حتى از ميوهاى كه زمين آن متعلق به لشكريان و اطرافيان سلاطين بود بهره نمىبردند. در باره ابراهيم ادهم آوردهاند:
«گفت: از ميوه مكه چهل سال است تا نخوردهام و اگر نه، در حال نزع بودمى، خبر نكردمى و از بهر آن نخورد كه لشكريان بعضى از آن زمينهاى مكه خريده بودند.» (2)همراهى با خانواده
در گذشته، سفرهايى مانند جهاد و حج. چون پرخطر و طولانى بود، عرفا يا خانواده خود را همراه مىبردند و يا اگر تنهايشان مىگذاشتند به او پيشنهاد طلاق و رهايى مىدادند تا در غياب آنها هر تصميمى كه مىخواهند بگيرند و بدين وسيله حقشان ضايع نشود. عطار در شرح حال فضيل عياض آورده است:
«زن را گفت: اى زن، من قصد خانه خدا دارم اگر خواهى تا پاى تو گشاده كنم. زن گفت:
من هرگز از تو جدا نروم و هرجا كه تو باشى با تو باشم. پس برفتند تا به مكه رسيدند، حق تعالى راه بر ايشان آسان گردانيد و آنجا مجاور گشت.» (3)دعا
دعا سخن عاشقانه بنده با خداست. حرف دل آفريده با آفريدگار است. بيانى بىآداب و ترتيب و برآمده از دلِ تنگ و راز و نياز صميمانه نيازمند با بىنياز است و اگر اين رابطه
عاشقانه در كنار خانه يار و حريم دوست باشد دلپذيرتر است.
دعا در طواف
كعبه و هنگام طواف، مكان و زمانى مناسب جهت توبه و راز و نياز اهل دل با پروردگار است. عرفا در اين موقعيت براى حاجات مادى و معنوى خود دعا مىكردند. ابو يعقوب نهرجورى گفت:
«مردى يك چشم را ديدم در طواف كه مىگفت: أعوذُ بِكَ مِنْكَ، پناه مىجويم از تو به تو، گفتند: اين چه دعاست؟! گفت: روزى نظرى كردم به يكى كه در نظرم خوش آمد، طپانچه از هوا درآمد و بر اين يك چشم من زد كه بدو نگرسته بودم. آوازى شنيدم كه: نگرستنى طپانچهاى اگر زيادت ديدى زيادت كرديمى و اگر نگرى خورى.» (1)حلقه در كعبه
حلقه در كعبه از مكانهايى است كه مردم آن را مىگرفتند و با خداى خود راز و نياز مىكردند. عطار نيشابورى در ذكر حال ابراهيم ادهم آورده است:
«نقل است كه ابراهيم گفت: شبها فرصت مىجستم تا كعبه را خالى يابم از طواف و حاجتى خواهم، هيچ فرصت نمىيافتم، تا شبى بارانى عظيم مىآمد، برفتم و فرصت را غنيمت شمردم تا چنان شد كه كعبه ماند و من، طوافى كردم و دست در حلقه زدم و عصمت خواستم از گناه، ندايى شنيدم كه عصمت مىخواهى تو از گناه! همه خلق از من همين مىخواهند، اگر همه را عصمت دهم درياهاى غفّارى و غفورى و رحمانى و رحيمى من كجا شود؟! پس گفتم: اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي ذُنُوبِي، ندايى شنودم كه از همه جهان با ما سخن گويى و سخن خود گويى، آن به كه سخن تو ديگران گويند.» (2)نصيحت هنگام طواف
در اهميت خيرخواهى براى بندگان خدا و پند و اندرز به آنان، همين بس كه عرفا در حين طواف، از انجام آن كوتاهى نمىكردند و آن را مخالف شأن طواف نمىدانستند. تذكرة الأوليا در ذكر حال ابراهيم ادهم آورده است:
«احمد خضرويه گفت: ابراهيم (ادهم) مردى را در طواف گفت: درجه صالحان نيابى تا از شش عقبه نگذرى؛ يكى آنكه درِ نعمت بر خود ببندى و درِ محنت بر خود بگشايى و درِ عزّ بربندى و درِ ذلّ بگشايى و درِ خواب بربندى و درِ بيدارى بگشايى و درِ توانگرى ببندى و درِ درويشى بگشايى و درِ امل ببندى و درِ اجل و درِ آراسته بودن و درِ ساختگى كردن مرگ بگشايى.» (1)ختم قرآن در طواف
ختم قرآن در طواف، از كارهايى بوده كه عرفا انجام مىدادند. عطار در شرح حال ابوبكر كتّانى آورده است:
«او را چراغ حرم گفتند و در مكه مجاور بود تا وقت وفات و اول شب تا آخر نماز كردى و قرآن ختم كردى و در طواف دوازدههزار ختم قرآن كرده بود.» (2)دعا در حجر الأسود
حجر الأسود ركنى است كه حاجى وقتى به آن مىرسد مستحب است آن را ببوسد يا استلام كند و اگر نتواند، به آن اشاره كند و بگويد: «أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا وَ مِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ»؛ «امانتم را ادا كردم و پيمانم را بستم تا شاهد بر وفاى به پيمانم باشى.»
يكى از عرفا هنگام طواف هر بار كه به آن مىرسيد دعا مىكرد:
«نقل است كه گفت: شبى طواف گاه خالى يافتم، طواف مىكردم و هربار كه به حجرالأسود مىرسيدم، دعا مىكردم و مىگفتم: اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي حالًا وَ صِفَةً لا أَتَغَيَّرُ مِنْهُ؛ بار خدايا! مرا حالى و صفتى روزى كن كه از آن نگردم! يك روز از ميان كعبه آوازى شنيدم كه يا ابوالحسين، مىخواهى كه با ما برابرى كنى؟! ماييم كه از صفت خود برنگرديم، امّا بندگان گردان گردان داريم تا ربوبيّت از عبوديّت پيدا گردد. ماييم كه بر يك صفتيم، صفت آدمى گردان است.» (3)دعا در ملتزَم
ملتزم از مكانهايى است كه اهل معرفت در آنجا به دعا و تضرع و زارى مىپرداختند و حاجات خود را از خدا طلب مىكردند. عطار در ذكر حال ابو يعقوب نهرجورى آورده است:
«نقل است كه يكى او را گفت: در دل خود سختى مىيابم و با فلان كس مشورت كردم مرا روزه فرمود، چنان كردم، زايل نشد و با فلان گفتم، سفر فرمود، كردم زايل نشد. او گفت: ايشان خطا كردند طريق تو آن است كه در آن ساعت كه خلق بخسبند به ملتزم روى و تضرّع و زارى كنى و بگويى خداوندا! در كار خود متحيّرم، مرا دستگير، آن مرد گفت: چنان كردم زايل شد.» (1)دعا در عرفات
عرفات سرزمينى است كه حجاج در حج واجب، از ظهر روز نهم ذى حجه تا غروب همان روز، در آنجا وقوف مىكنند و به مناجات و راز و نياز عاشقانه با محبوب مىپردازند.
آنان اين نيم روز روحانى و معنوى را با تضرّع و زارى، خاشعانه به بارگاه احديت و درخواست آمرزش و مغفرت از او با شناخت و معرفت سپرى مىكنند و هنگام غروب آفتاب سيل آسا به سوى مشعر مىروند. عطار در شرح حال فضيل عياض آورده است:
«نقل است كه يك روز به عرفات ايستاده بود، آن همه خلق مىگريستند با چندان تضرّع و زارى و گريستن و خواهش كردن. گفت: اى سبحاناللَّه، اگر چندين مردم به يك بار به نزديك مردى شوند و از وى يك دانگ سيم خواهند، چه گوييد؟ آن همه مردم را نوميد كند؟ آن مرد گفت: نه، گفت: بر خداوند تعالى آمرزش همه آسانتر است از آنكه بر آن مرد دانگى سيم كه بدهد، كه او اكرم الأكرمين است. اميد آن است كه همه را آمرزيده گرداند. در عرفات شبانگاه از او پرسيدند كه حال اين مردمان چون مىبينى؟ گفت: همه آمرزيدهاند. اگر من در ميان ايشان نه امى. گفتند: چون است كه ما هيچ ترسنده نمىبينم؟
گفت: اگر شما ترسنده بودى ترسگاران از شما پوشيده نبودندى كه ترسنده را نبيند مگر ترسنده و ماتم زده ماتم زدگان را تواند ديد. گفتند: مرد در كدام وقت در دوستى حق به غايت رسد؟ گفت: چون منع و عطا هر دو بر او يكسان شوند به غايت محبت رسيده است.» (2)منصور حلاج نيز از كسانى است كه در صحراى عرفات سر بر تلّ ريگ نهاد و با نداى «يَا دَلِيلَ الْمُتَحَيِّرِين» به مناجات با پروردگار عزيز و پاك پرداخت. عطار درباره او آورده است:
«پس در عرفات گفت: يَا دَلِيلَ الْمُتَحَيِّرِين و چون ديد كه هركس دعا كردند، او نيز سر بر
تلّ ريگ نهاد و نظاره مىكرد، چون همه بازگشتند، نفسى بزد گفت: پادشاها! عزيزا! پاكت دانم، پاكت گويم از همه تسبيح مسبّحان و از همه تهليل مهلّلان و از همه پندار صاحب پنداران. الهى تو مىدانى كه عاجزم از مواضع شكر، تو به جاى من شكر كن خود را، كه شكر آن است و بس.» (1)دعا در مسجد خَيف
مسجد خَيف در سرزمين منا است و منا مكانى است كه حجاج سه روز در آنجا به سر مىبرند. در روز عيد قربان به رمى جمره عقبه، قربانى و سر تراشى مىپردازند و در روزهاى يازدهم و دوازدهم ذى حجه در آنجا به شيطانهاى سهگانه سنگ مىزنند و شبها را بيتوته مىكنند. بسيارى از حجاج، بيتوته و عبادات خود را در آن مسجد انجام مىدهند.
عطار نيشابورى در تذكرة الأوليا در ذكر حال حسن بصرى، داستان كسى را نقل مىكند كه در اثر گناهى، قرآن را فراموش كرد و سپس به مسجد خيف راهنمايى شد و در آنجا پيرى در حق او دعا كرد و قرآن بر او گشاده شد:
«نقل است كه ابو عمرو، امام القّراء، قرآن تعليم كردى، ناگاه كودكى صاحب جمال بيامد كه قرآن آموزد. ابو عمرو به نظر خيانت در وى نگريست! قرآن تمام، از ألف الحمد تا سين من الجنة والناس فراموش كرد. آتشى در وى افتاد و بىقرار شد و به نزديك حسن بصرى رفت و حال باز گفت و زار بگريست. گفت: اى خواجه، چنين كار پيش آمد و همه قرآن فراموش كردم. حسن از آن كار اندوهگن شد و گفت: اكنون وقت حجّ است، برو و حجّ بگزار، چون فارغ شوى به مسجد خَيف رو كه پيرى بينى در محراب نشسته، وقت بر وى تباه مكن، بگذار تا خالى شود، پس با او بگوى تا دعا كند. بو عمرو همچنان كرد و در گوشه مسجد بنشست، پيرى با هيبت ديد خلقى به گرد او نشسته ... ابو عمرو گفت: من پيش او رفتم و سلام كردم. گفتم: اللَّه، اللَّه، مرا فرياد رس و حال باز گفتم. پير غمناك شد و به دنبال چشم در آسمان نگاه كرد، هنوز سر در پيش نياورده بود كه قرآن بر من گشاده شد. بو عمرو گفت: من از شادى در پايش افتادم.» (2)
دعا بر كوه ابو قبيس
كوه ابو قبيس روبهروى كعبه و نزديك كوه صفا قرار دارد و از كوههاى ديگر مكه مشهورتر است و حوادث فراوانى از زمان آفرينش زمين تا صدر اسلام و پس از آن به خود ديده است. (1)در گذشته بر روى اين كوه مسجدى به نام مسجد «شق القمر» يا «بلال» وجود داشته كه هم اكنون تخريب و به جاى آن كاخ پادشاهى ساختهاند.
عطار نيشابورى، در تذكرة الاوليا، حكايت جالبى از فضيل عياض نقل كرده كه وى هنگام مرگ به همسر خود وصيت كرد تا به آنجا رود و در حق دختران خود دعا كند و او چنين كرد و دعايش مستجاب شد. ضمناً از اين حكايت دانسته مىشود كه كوه ابو قبيس در صدر اسلام نيز محل مناجات و گريه و راز و نياز با پروردگار بوده است:
«نقل است كه فضيل عياض چون اجلش نزديك آمد، دو دختر داشت؛ عيال را وصيّت كرد كه چون من بميرم، اين دختران را برگير و بر كوه بو قبيس بر رو و روى سوى آسمان كن و بگوى كه خداوندا! فضيل مرا وصيّتى كرد و گفت تا من زنده بودم اين زينهاريان را به طاقت خويش مىداشتم، چون مرا به زندان گور محبوس گردانيدى، زينهاريان را باز دادم، چون فضيل را دفن كردند، عيالش همچنان كرد كه او گفته بود.
بر سر كوه شد و دختركان را آنجا برد و مناجات كرد و بسى بگريست و نوحه آغاز كرد. همان ساعت امير يمن با دو پسر خود آنجا بگذشت، ايشان را ديد با گريستن و زارى، گفت: شما از كجاييد؟ آن زن حال بر گفت. امير گفت: اين دختران را به اين پسران خويش دادم هر يكى را ده هزار دينار كاوين كردم تو بدين بسنده كردى؟ گفت:
كردم، در حال عماريها و فرشها و ديباها بساخت و ايشان را به يمن برد؛ مَنْ كانَ للَّهِ كانَ اللَّهُ لَهُ.» (2)جبل الرحمه
جبل الرحمه يا كوه رحمت، كه در سرزمين عرفات واقع شده، خواسته يكى از عرفا با امدادى آسمانى، كه به آن «كرامت» گويند، به اجابت رسيده است.
تذكرة الأوليا در شرح حال ابو القاسم نصر آبادى آورده است:
«نقلاست كه يكبار بر جبلالرحمه تب گرفت، گرماى سخت بود؛ چنانكه گرماى حجاز بود. دوستى از دوستان كه در عجم او را خدمتكرده بود بهبالين شيخ آمد، او را ديد درآن گرما گرفتار آمده و تبى سخت گرفته، گفت: شيخا! هيچ حاجت دارى؟ گفت: شربت آب سردم مىبايد. مرد اين سخن بشنود، حيران بماند، دانست كه در گرماى حجاز اين يافت نخواهد شد. از آنجا بازگشت و در انديشه بود، انايى در دست داشت، چون بر راه برفت ميغى بر آمد، در حال ژاله، باريدن گرفت، مرد دانست كه اين كرامت شيخ است، آن ژاله در پيش مرد جمع مىشد و مرد در اناء مىكرد تا پر شد، به نزديك شيخ آمد، گفت: از كجا آوردى در چنين گرمايى؟ مرد واقعه برگفت، شيخ از آن سخن در نفس خويش تفاوتى يافت كه اين كرامت است. گفت: اى نفس، چنانكه هستى، هستى، آب سردت مىبايد با آتش گرم نسازى. پس مرد را گفت: مقصود تو حاصل شد، برگرد و آب را ببر كه من از آن آب نخواهم خورد، مرد آن آب را ببرد.» (1)نگرانىهاى حجگزار
يكى از نگرانىها و تشويشهاى عمده عارفان در اين سفر معنوى اين بوده است كه مبادا حج در آنان تحوّل ايجاد نكند و آنان را از آلودگى نرهاند و تنها دستاورد اين سفر معنوى به هدر دادن مال و رنج سفر باشد. درباره فضيل عياض نقل است كه گفت:
«بسا مردا كه به مَبرَز (2)رود و پاك بيرون آيد و بسا مردا كه در كعبه رود و پليد بيرون آيد.» (3)(جوانى) گفت: من ترسا بودم، خواستم تا بهتلبيس، خود را در كعبه اندازم تا جمال كعبه را بينم. هاتفى آواز داد: تَدْخُلُ بَيْتَ الْحَبِيب وَ فِي قَلْبِكَ مُعادات الْحَبِيب؟!؛ روا دارى كه در خانه دوست آيى و دل پر از دشمنىِ دوست؟!
دغدغه ديگر آنان اين بوده كه مبادا هنوز اين لياقت را پيدا نكرده باشند كه در حريم دوست پا نهند و چگونه كسى كه در دل با دوست دشمنى مىكند، مىتواند وارد خانه او شود؟
از عبداللَّه مبارك نقل است كه گفت:
«در مكه جوانى ديدم صاحب جمال، كه قصد كرد كه در كعبه رود، ناگاه بىهوش شد و
بيفتاد. پيش او رفتم، جوان شهادت آورد. گفتم: اى جوان، تو را چه حال افتاد؟ گفت: من ترسا بودم، خواستم تا بهتلبيس، خود را در كعبه اندازم تا جمال كعبه را بينم. هاتفى آواز داد: تَدْخُلُ بَيْتَ الْحَبِيب وَ فِي قَلْبِكَ مُعادات الْحَبِيب؟!؛ روا دارى كه در خانه دوست آيى و دل پر از دشمنىِ دوست؟! (1)يكى از نگرانىهاى بانوان زائر در گذشته، هميشه اين بوده كه مبادا اين سفر پر مشقت و طاقتفرسا را طى كنند اما زمانى كه به مكه مىرسند به خاطر عذر زنانه، نتوانند وارد مسجدالحرام شوند و خانه خدا را طواف كنند؛ چنانكه رابعه با اين مشكل روبهرو شد و او آن را بر بىلياقتى خود حمل كرد و آن را هشدارى از جانب پروردگار دانست كه هنوز به دولت عاشقان خدا و مقام وصال نرسيده و در مقام اول فرو مانده است:
«رابعه گفت: يا ربّ العزّه، يكى از دولت ايشان (عاشقان خدا) به من نماى در وقت عذر زنانش پديد آمد، هاتفى آواز داد كه مقام اول ايشان است كه هفت سال به پهلو مىروند تا در راه ما كلوخى را زيارت كنند، چون نزديك آن كلوخ رسند، هم به علت ايشان راه بهكليّت بر ايشان فرو بندند. رابعه تافته شد، گفت: خداوندا! مرا در خانه خود مىنگذارى و نه در خانه خويشم مىگذارى يا مرا در خانه خويش بگذار يا در مكه به خانه خودم آر، سر به خانه فرو نمىآوردم تو را مىخواستم، اكنون شايستگى خانه تو ندارم! اين بگفت و بازگشت.» (2)عرفا تا پايان اعمال در اضطراب به سر مىبردند كه آيا حج آنان پذيرفته شده يا نه. عطار در شرح حال رابعه مىگويد:
«رفت و حجّ بگزارد و زار بگريست. گفت: اى بار خداى، تو هم بر حج وعده نيكو دادهاى و هم بر مصيبت، اكنون اگر حجّ پذيرفتهاى ثواب حجّم كو، اگر نپذيرفتهاى، اين بزرگ مصيبتى است، ثواب مصيبتم كو.» (3)لبيك عارفانه در ميقات
«ميقات» مكانى است كه مناسك حج و عمره از آنجا آغاز مىشود. حاجى در آنجا لباس سفيد احرام مىپوشد. نيت مىكند و لبيك مىگويد و با گفتن لبيك محرم مىشود. او با
لباس سفيدِ احرام به حضور دوست مىرسد و وارد حرم امن يار مىشود. اهل دل و اهل معرفت از ميقات به سادگى نمىگذرند. سرسرى و با شتاب لبيك نمىگويند، بلكه زمان پيش از لبيك را طولانى مىكنند. حضور قلب پيدا مىكنند. به انديشه فرو مىروند كه از كجا آمدهاند و به كجا مىروند؟ چگونه جسارت بورزند و بگويند: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ ...»؛ دعوت تو را اجابت كردم، خدايا! فرمان تو را پذيرفتم، اضطراب سراسر وجودم را فرا مىگيرد، ترس و هراس از چشمها نمايان است، ضربان قلب تندتر مىزند، دانههاى اشك از گونهها به زمين مىريزد، دستها مىلرزد، زبان به لكنت مىافتد، صدا مىشكند، بغضها در گلو فرو مىرود.
آيا لبيك مرا جوابى هست؟ آيا اجازه حضور و اذن دخول مىدهند؟ يا مىگويند «لا لَبَّيْكَ وَ لا سَعْدَيكَ» تو سزاوار پاسخ نيستى و شايستگى يارى ندارى. تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى؟ تو اشتباه آمدهاى. نابههنگام آمدهاى. تو هنوز خامى و پخته نشدهاى. تو هنوز ناقصى و كامل نشدهاى تا اهليّت و قابليت حضور بيابى.
سفيان بن عيينه حالت لبيك امام سجاد را اينگونه وصف مىكند:
«زمانى كه حضرت سجاد احرام بست و بر شترش نشست، رنگش زرد شد و بدنش به لرزه افتاد و نتوانست لبيك بگويد، به او گفتند چرا لبيك نمىگويى؟ فرمود: مىترسم پروردگار در جوابم بگويد: لا لَبَّيْكَ وَ لا سَعْدَيكَ؛ تو سزاوار پاسخ نيستى و قابليّت يارى ندارى. آنگاه پس از گفتن لبيك غش كرد و از شتر به زمين افتاد و پيوسته اين حالت بر او عارض مىشد تا آن كه حج را به پايان برد.» (1)عطار در تذكرة الاوليا لبيك مالك دينار را چنين وصف مىكند:
«جعفر سليمان گفت: با مالك به مكه بودم، چون لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لبّيك ... گفتن گرفت، بيفتاد و هوش از وى برفت. با خود آمد، گفتم: سبب افتادن چه بود؟ گفت: چون لبيك گفتم، ترسيدم كه نبايد كه جواب آيد كه لا لَبَّيْكَاللَّه لا لَبَّيْكَ.» (2)كسى كه به اين درجه از معرفت برسد و از خوف لا لَبَّيْكَ، توان و جرأت لبيك گفتن را نداشته باشد، بالاتر از او كسى نيست. عطار در ذكر حال فضيل عياض آورده است:
«گفتند چهگويى در كسى كه خواهد كه لبيك گويد و زهره ندارد گفتن، از بيم آنكه نبايد
كه گويند لا لَبَّيْكَ، گفت: اميد چنان مىدارم كه در آن موقف، هر كه خود را چنين بيند، هيچ لبيك گوى وراى او نبود.» (1)مال شبههناك
مصرف مال شبههناك در حج، از عواملى است كه خداوند حج زائر را نمىپذيرد و در جواب لبّيك او لالبّيك مىگويد. (2)درباره ابو سليمان دارايى آوردهاند كه:
«احمد حوارى گفت: ابو سليمان! در وقت احرام لبيك نگفتى. گفت: حق تعالى به موسى عليه السلام وحى كرد كه ظالمان امّت خود را بگوى تا مرا ياد نكنند كه هركه ظالم بود و مرا ياد كند، من او را به لعنت ياد كنم. پس گفت: شنيدهام كه هركه نفقه حج از مال شبهت كند، آنگاه گويد: لبيك، او را گويند: لا لَبَّيْكَ وَ لا سَعْدَيكَ حَتّى تَرُدَّ ما فِي يَدَيك.» (3)مصرف مال حلال نزد عرفا مقياس مردى است. ابراهيم ادهم گفت:
«هيچ كس در نيافت پايگاه مردان به نماز و روزه و غزو و حج، مگر بدان كه بدانست كه در حلق خويش چه در مىآرد.» (4)آنچه بر حج اولويت دارد
در بخشهاى گذشته ديديم كه حج نزد عارفان از چه جايگاه ويژه و اهميت خاصى برخوردار است، با اين حال، گاهى وضعيتى پيش مىآمد كه حج در درجه دوم اهميت قرار مىگرفت.
رسيدگى به مستمندان و قرض داران
در نزد عرفا، يكى از اعمالى كه بر حج ترجيح دارد رسيدگى به حال بى نوايان و قرضداران است. عطار در ذكر حال بشر حافى اين چنين مىگويد:
«نقل است كه يكى با بُشر مشاورت كرد كه دو هزار درم دارم حلال، مىخواهم كه به حج شوم. گفت: تو به تماشا مىروى، اگر براى رضاى خداى مىروى برو وام كسى بگزار يا
1) باب 10، فضيل عياض، ص 81
2) در كتاب وافى، از امام صادق عليه السلام نقل شده است: «إِذَا اكْتَسَبَ الرَّجُلُ مَالًا مِنْ غَيْرِ حِلِّهِ، ثُمَّ حَجَّ فَلَبَّى، نُودِيَ لَا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ وَ إِنْ كَانَ مِنْ حِلِّهِ، فَلَبَّى، نُودِيَ لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ» هركس مالى را از راه حرام به دست آورد و با آن حجگزارد و لبيك گويد، پاسخ مىشنود: تو سزاوار جواب نيستى و تو شايستگى يارى ندارى و اگر از راه حلال به دست آورد و لبيك گويد، پاسخ مىشنود: تو سزاوار جوابى و لياقت يارى دارى.
3) باب 23، سليمان دارايى، ص 230
4) باب 11، ابراهيم ادهم، ص 94
بده به يتيم و يا به مردى مُقلّ حال كه آن راحت كه به دل مسلمانى رسد، از صد حج اسلام پسنديدهتر، گفت: رغبت حج بيشتر مىبينم، گفت از آنكه اين مالها نه از وجه نيكو بهدست آوردهاى، تا به ناوجوه خرج نكنى قرار نگيرى.» (1)وى همچنين در شرح حال بايزيد بسطامى مىگويد:
«نقل است كه گفت: مردى در راه پيشم آمد، گفت: كجا مىروى؟ گفتم: به حج، گفت: چه دارى؟ گفتم: دويست درم، گفت: بيا به من ده كه صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد، كه حجّ تو اين است. گفت: چنان كردم و بازگشتم.» (2)درباره ابراهيم ادهم نيز آورده است:
«يك روز پسر خود را ديد كه يك دينار زر مىسخت تا به كسى دهد، آن شوخ كه در نقش درست زر بود باك مىكرد. گفت: يا پسر، اين تو را از ده حجّ و ده عمره فاضلتر.» (3)در تذكرةالاوليا، خوابى عجيب و عبرتآور از عبداللَّه مبارك نقل شدهكه حج غير مقبول ششصد هزار حاجى به واسطه كار خير علىبن موفّق، كه به خانواده مستمندى رسيدگى كرده بود، پذيرفته شده است.
«نقل است كه عبداللَّه (مبارك) در حرم بود، يك سال از حج فارغ شده بود، ساعتى در خواب شد، به خواب ديد كه دو فرشته از آسمان فرود آمدند؛ يكى از ديگرى برسيد كه
امسال چند خلق آمدهاند؟ يكى گفت: ششصد هزار، گفت: حج چند كس قبول كردند؟
گفت: از آن هيچ كس قبول نكردند. عبداللَّه گفت: چون اين بشنيدم، اضطرابى در من پديد آمد. گفتم: اين همه خلايق كه از اطراف و اكناف جهان با چندين رنج و تعب مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ، از راههاى دور آمده و بيابانها قطع كرده، اين همه ضايع گردد، پس آن فرشته گفت: در دمشق كفشگرى نام او علىبن موفّق است. او به حج نيامده است اما حج او (را) قبول است و همه را بدو بخشيدند و اين جمله در كار او كردند. چون اين بشنيدم، از خواب درآمدم و گفتم: به دمشق بايد شد و آن شخص را زيارت بايد كرد. پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب كردم و آواز دادم. شخصى بيرون آمد، گفتم: نام تو چيست؟ گفت: على بن موفّق. گفتم: مرا با تو سخنى است. گفت: بگوى. گفتم: تو چه كار كنى؟ گفت: پاره دوزى مىكنم. پس آن واقعه با او بگفتم. گفت: نام تو چيست؟ گفتم:
عبداللَّه مبارك. نعرهاى بزد و بيفتاد و از هوش بشد. چون به هوش آمد، گفتم: مرا از كار خود خبر ده. گفت: سى سال بود تا مرا آرزوى حج بود و از پاره دوزى سيصد و پنجاه درم جمع كردم. امسال قصد حج كردم تا بروم، روزى سرپوشيدهاى كه در خانه است، حامله بود، مگر از همسايه بوى طعامى مىآمد، مرا گفت: برو و پارهاى بيار از آن طعام.
من رفتم به درِ خانه آن همسايه، آن حال خبر دادم، همسايه گريستن گرفت و گفت: بدان كه سه شبانه روز بود كه اطفال من هيچ نخورده بودند. امروز خرى مرده ديدم، بار از وى جدا كردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد. چون اين بشنيدم، آتش در جان من افتاد، آن سيصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم، گفتم: نفقه اطفال كن كه حج ما اين است. (1)عبداللَّه گفت: صَدَقَ المَلَكُ في الرؤيا و صدق المَلِكُ في الحكم و القضا.» (2)رعايت حق مادر
رعايت حق مادر و جلب رضايت او، از مواردى است كه بر حج اولويت دارد.
درباره بو عثمان حيرى نقل است:
«يكى از فرغانه عزم حج كرد. گذر بر نيشابور كرد و به خدمت بوعثمان شد. سلام كرد و جواب نداد. فرغانى با خود گفت: مسلمانى مسلمانى را سلام كند جواب ندهد! بوعثمان گفت كه حج چنين كنند؟! كه مادر را در بيمارى بگذارند و بى رضاى او بروند؟! گفت:
بازگشتم و تا مادر زنده بود توقّف كردم بعد از آن عزم حج كردم.» (3)
عطار، در ذكر حال ابو حازم مكى نيز آورده است:
«بزرگى گفته است از مشايخ، كه به نزديك بو حازم درآمدم، وى را يافتم خفته، زمانى صبر كردم تا بيدار شد، گفت: در اين ساعت پيغامبر را به خواب ديدم صلّى اللَّه عليه وسلّم كه مرا به تو پيغام داد و گفت: حقّ مادر نگاه داشتن تو را بسى بهتر از حج كردن. باز گرد و رضاى او طلب كن. من از آنجا بازگشتم و به مكه نرفتم، رحمةاللَّه عليه.» (1)همچنين عطار، درباره ابو محمد مرتعش آورده است:
«نقل است كه گفت: سيزده حج كردم به توكل، چون نگه كردم همه بر هواى نفس بود.
گفتند: چون دانستى؟ گفت: از آنكه مادرم گفت: سبويى آب آر، بر من گران آمد، دانستم كه آن حج بر شره شهوت بود و هواى نفس.» (2)عطار درباره ابوبكر كتّانى هم اينگونه آورده است:
«در ابتدا دستورى از مادر خواست كه به حج رود، گفت: چون در باديه شدم، حالتى در من پديد آمد كه موجب غسل بود، با خود گفتم: مگر به شرط نيامدهام؟! باز گشتم، چون به درِ خانه رسيدم، مادر در پس در نشسته بود به انتظار، من گفتم: اى مادر، نه اجازت داده بودى؟ گفت: بلى امّا خانه را بى تو نمىتوانستم ديد، تا تو رفتهاى اينجا نشستهام و نيّت كرده بودم تا باز نيايى برنخيزم. پس چون مادر وفات كرد، روى در باديه نهادم.» (3)ديدار مؤمن
ديدار مؤمن و رعايت حق او، مورد ديگرى است كه نزد عرفا از حج مستحبى برتر است.
عطار در شرح حال شيخ ابو الحسن خرقانى نقل كرده است كه گفت:
«اگر مؤمن را زيارت كنى، بايد كه ثواب آن به صد حجّ پذيرفته ندهى، كه زيارت مؤمن را ثواب بيشتر است از صد هزار دينار كه به درويشان دهى، چون زيارت مؤمن كنى به اعتقاد گيرى كه خداى تعالى بر شما رحمت كرده است.» (4)و اصولًا نزد عرفا «بنده خدا بودن» مقامى است كه با هيچ چيز برابرى نمىكند. در ذكر حال ابوالقاسم نصر آبادى آمده است كه:
«يك روز در حرم باد مىجست و صبح در برابر كعبه نشسته بود، كه جمله استار كعبه از آن باد در رقص آمده بود، شيخ را از آن حال وجد پيدا شد. از جاى برجست و گفت: اى رعنا عروس سرافراز، كه درميان نشستهاى وخود را چون عروسىجلوه مىدهى وچندين هزار خلق در زير خار مغيلان به تشنگى و گرسنگى در اشتياق جمال تو جان داده، اين جلوه چيست؟! كه اگر تو را يك بار بَيْتي گفت، مرا هفتاد بار عَبْدي گفت.» (1)مبارزه با هواى نفس
مبارزه با هواى نفس نزد عرفا از حج بالاتر است. عطار، در ذكر حال محمدبن فضل بلخى آورده است كه گفت:
«عجب دارم از آن كه به هواى خود به خانه او رود و زيارت كند، چرا قدم بر هواى خود ننهد تا بدو رسد و به او ديدار كند؟!» (2)حاجيان، به قالب، گرد كعبه طواف كنند، بقا خواهند و اهل محبّت به قلوب گردند گردِ عرش، و لقا خواهند
آه كشيدن از فراق حج
آه كشيدن و سوختن از فراق حج و آرزوى وصال كعبه نزد عرفا، از حج بالاتر است.
درباره سفيان ثورى نقل است كه:
«جوانى را حجّ فوت شده بود، آهى كرد! سفيان گفت: چهل حجّ كردهام به تو دادم تو اين آه به من دادى؟ گفت: دادم. آن شب به خواب ديد كه او را گفتند: سودى كردى كه اگر به همه اهل عرفات قسمت كنى توانگر شوند.» (3)و درباره عبداللَّه مبارك نقل است كه:
«روزى در دهه ذىحجّه به صحرا شد و از آرزوى حج مىسوخت و گفت: اگر آنجا نِيَم بارى بر فوت اين حسرتى بخورم و اعمال ايشان بهجاى آرم كه هركه متابعت ايشان كند در آن اعمال كه موى باز نكند و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود.» (4)
باطن اعمال
ديدگاه عارفان نسبت به آموزههاى دينى، با ديگران تفاوت كلى دارد. آنان ظاهر اعمال را پوست و باطن آن را مغز مىدانند و هميشه در پى مغز و لب آنند و از بيرون به درون مىنگرند؛ مثلًا در باره نماز:
«يكى از مشايخ، حاتم (اصم) را پرسيد كه نماز چگونه كنى؟ گفت: چون وقت درآيد وضوى ظاهر كنم و وضوى باطن كنم، گفت: ظاهر را به آب پاك كنم و باطن را به توبه و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده كنم و مقام ابراهيم را در ميان دو ابروى خود بنهم و بهشت را بر راست خود و دوزخ بر چپ خود و صراط زير قدم خود دارم و ملكالموت را پس پشت خود انگارم و دل را به خداى سپارم، آنگاه تكبير بگويم با تعظيم و قيامى به حرمت و قرائتى با هيبت و سجودى با تضرّع و ركوعى با تواضع و جلوسى به حلم و سلامى به شكر بگويم، نماز من اين چنين بود.» (1)باطن حج
آنان در باره حج نيز بر اين باورند كه حج، ظاهرى دارد و باطنى، ظاهر و پوست آن زيارت خانه است و باطن و مغز آن ديدن خداى خانه، جسم بر گِرد كعبه كه در مسجدالحرام است مىگردد و دل، خداى رحمان را كه بر عرشاست طواف مىكند. بايزيد بسطامى گفت:
«حاجيان به قالب گرد كعبه طواف كنند بقا خواهند و اهل محبّت به قلوب گردند گرد عرش و لقا خواهند.» (2)به عبارت ديگر، هر كه جمال كعبه مىخواهد با جسم به سوى آن مىرود و هركه قرب خدا را مىخواهد با روح به سوى پروردگار مىرود. درباره عمرو بن عثمان مكّى نقل استكه:
«از حرم به عراق نامهاى نوشت؛ به جنيد و جريرى و شبلى كه: بدانيد شما كه عزيزان و پيران عراقيد، هر كه را زمين حجاز و جمال كعبه بايد، گوييد: لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ اْلأَنْفُسِ ... و هر كه را بساط قرب و درگاه عزّت بايد، گوييد: لَمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ. (3)
به سخن ديگر، اگر خداوند توانگران را به جهت استطاعت مالى به سوى خانه خود خوانده است، فقرا را به سوى خود دعوت كرده است. درباره عبداللَّه مبارك نقل است كه:
«يك بار در باديه مىرفت و بر اشترى نشسته بود و به درويشى رسيد وگفت: اى درويش، ما توانگرانيم، ما را خواندهاند، شما كجا مىرويد كه طُفَيليد. درويش گفت: ميزبان چون كريم بود، طفيلى را بهتر دارد. اگر شما را به خانه خويش خواند ما را به خود خواند.
عبداللَّه گفت: از ما توانگران وام خواست. درويش گفت: اگر از شما وام خواست براى ما خواست. عبداللَّه شرم زده شد و گفت: راست مىگويى.» (1)عرفا ربّ البيت را مىطلبند نه بيت را. درباره رابعه نقل است كه:
«وقتى ديگر به مكه مىرفت، در ميان راه كعبه را ديد كه به استقبال او آمد، رابعه گفت: مرا ربّ البيت مىبايد، بيت چه كنم؟! استقبال مرا از من تقرّب إليّ شبراً تقرّبْتُ إلَيه ذراعاً مىبايد، كعبه را چه بينم؟! مرا استطاعت كعبه نيست، به جمال كعبه چه شادى نمايم؟» (2)نزد عرفا، «در حق گم شدن»، مهمتر از «خانه ديدن» است. در ذكر حال بايزيد بسطامى آمده است كه:
«شيخ گفت: اول بار كه به خانه رفتم، خانه ديدم، دوم بار كه به خانه رفتم خداوند خانه ديدم، سوم بار نه خانه ديدم و نه خداوند خانه؛ يعنى در حق گم شدم كه هيچ نمىدانستم كه اگر مىديدم حق مىديدم.» (3)عرفا مىگويند هركس براى خود قبلهاى دارد و قبله جوانمردان و اهل دل خداست. از ابوالحسن خرقانى نقل است كه گفت:
«قبله پنج است؛ كعبه است كه قبله مؤمنان است و ديگر بيت المقدس كه قبله پيغامبران و امّتان گذشته بوده است و بيت المعمور به آسمان كه آنجا مجمع ملائكه است و چهارم عرش كه قبله دعا است و جوانمردان را قبله خداست؛ ... فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ... (4). (5)مطالب فوق در متن زير نيز تأكيد شده است:
«ابوالحسن خرقانى گفت: از خلقان بعض به كعبه طواف كنند و بعض به آسمان بيتالمعمور و بعض به گِرد عرش و جوانمردان در يگانگى او طواف كنند.» (1)عرفا با استناد به آيه: ... فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ..؛ همه جا را سراى دوست مىدانند و هيچ كجا را از محبوب و معبود خالى نمىبينند.
پىنوشتها
1) باب 79، شيخ ابوالحسن خرقانى، 230
على گودرزى
مقدمه
يكى از اركان مهم حج «طواف» است و گويا حج در طواف تبلور مىيابد. احرام، نيت و تلبيه مقدمهاند تا آمادگى حضور در طواف حاصل شود، گرچه خودِ طواف به منزله نماز است و عبادتِ عملى محسوب مىشود، اما سرّ اين همه، براى ارتباط پيدا كردن با خدا است و مهم آن است كه در طواف- كه شكوه و اوج اين ارتباط را مىتواند نشان دهد- چه چيزى بايد گفت؟! مربيان و معلّمان از اولياى الهى، به ما آموختهاند كه: چه بگوييم، خدا را چگونه ياد كنيم و چه حاجتى بخواهيم؟
اگر چه هركسى مىتواند هر نوع خواستهاى را در قالب دعاى خود ساخته بيان كند و بدون واسطه و تعليم، نيازهاى خويش را مطرح نمايد، اما اولياى خدا كه به سرچشمه معارف الهى راه يافتهاند، ما را در بر آوردن اين نياز، تنها نگذاشتهاند و چون اسماء و اوصاف حق، مقام و منزلت خانه و صاحب خانه را دريافتهاند، مىتوانند خدا را چنانكه شايسته است توصيف كنند و چون زبانى گويا و بيانى توانمند دارند، در قالبهاى مناسب و سبكى شيوا آن معانى را طرح كردهاند. آنان چون نيازهاى انسان را مىدانند، بر همگان مىآموزند كه چه چيزهايى را از خدا بخواهند. بنابراين، با خواندن دعاهاى مأثوره:
اولًا، با معارف بلند دينى آشنا مىشوند.
ثانياً، زبان گفت وگو با خدا را فرا مىگيرند.
ثالثاً، به خودشناسى و خوديابى نايل مىشود و دردها و كمبودهاى خود را از خداوند طلب مىكند و اين همه، در سايه خواندن دعاهاى مأثوره از امامان عليهم السلام امكانپذير است.
از آنجا كه كعبه موازى «بيت المعمور» است و بيت المعمور در برابر عرش خدا است، (1)بنابراين، مىتوان گفت كه كعبه تنزل و
1) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ط تهران، مكتبة الاسلاميه، ج 9، ب 1، ح 2 و 6 و 12
تمثّل عرش و بيت المعمور است. پس اگر كسى به گونهاى شايسته كعبه را طواف كند، به بيت المعمور در عالم مثال صعود مىكند و چنان كه وظايف آن مرحله را هم ايفا كرد به مقام عرش الهى بار مىيابد. (1)آرى، طواف كننده را ذكرى در خور اين مقام، لازم و بايسته است.
دعاى طواف
از جمله ادعيه مأثوره وارده در طواف دعائى است به سند صحيح از امام صادق عليه السلام كه كتب فقهى شيعه و ادعيه و زيارات و مناسك و احكام حج فقهاى متأخر آن را نقل كردهاند، و چون كلمات آن ايجازى در حد اعجاز دارد كه با توجه به وقت محدود طواف با كلامى موجز سيرى در حالات و انديشه و تاريخ اولياء بلند مرتبه بشر دارد كه گذشته از آنكه هدف نخست آن ارتباط دادن انسان با خداست ما را در جريان و پيوند با اولياء و معارف بلند انسانى قرار مىدهد و از آنجا كه اين دعا به نوع اجماعى در كتابهاى دعا مذكور است و غالباً در طواف زبان ذاكران به آن مترنّم است به شرح فرازهاى آن مىپردازيم:
امام صادق عليه السلام فرمود: برگِرد خانه خدا هفت شوط طواف كن و در طواف بگو:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي يُمْشَى بِهِ عَلَى طَلَلِ الْمَاءِ كَمَا يُمْشَى بِهِ عَلَى جَدَدِ الْأَرْضِ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي يَهْتَزُّ لَهُ عَرْشُكَ. وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي تَهْتَزُّ لَهُ أَقْدَامُ مَلَائِكَتِكَ.
وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ مُوسَى مِنْ جَانِبِ الطُّورِ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَ أَلْقَيْتَ عَلَيْهِ مَحَبَّةً مِنْكَ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي غَفَرْتَ بِهِ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ أَتْمَمْتَ عَلَيْهِ نِعْمَتَكَ أَنْ تَفْعَلَ بِي كَذَا وَ كَذَا مَا أَحْبَبْتَ مِنَ الدُّعَاءِ ...» (2).
«خدايا! تو را به آن نامت مىخوانم، كه با آن، بر پشت درياها راه مىروند؛ همچنانكه با آن راههاى زمينى را طى مىكنند و به آن نامى كه عرش تو براى آن به اهتزاز در مىآيد و به آن نامت كه گامهاى فرشتگانت از آن به لرزه مىافتد.
خدايا! تو را به آن نامت سوگند كه موسى عليه السلام از سوى وادى طور تو را با آن صدا كرد و پاسخش دادى و محبتى از خويش بر او انداختى و به آن نامت مىخوانم كه با آن محمد صلى الله عليه و آله را و گذشته و آيندهاش را بخشيدى و نعمت خويش را بر او تمام كردى. از تو مىخواهم ... هر دعا و خواستهاى كه دوست دارى بگو.»
راز نامها
در اين دعا كه خوانديم، خداوند را به اسامى و نامهايى خوانده و سوگند دادهاند كه موجب حل مشكلات و ظهور و بروز حوادث اعجابانگيز شدهاند و راز آن اين است كه هر يك از اسماى حسناى الهى، داراى سرّى است كه در عالم هستى، ظهورى خاص دارد و پديدههاى عالم تكوين، مظهرى از آنها است، و ظهور موجودات مظهر و برخاسته از اسم ظاهر است و صورت تجلّيات اسماءاند.
و از آنجا كه اولياى الهى، از راز و رمز نامهاى خدا و تأثير آنها در اين جهان آگاهى دارند، هنگام دعا و استغاثه، خدا را با اسماء و صفات مناسب با آن خواسته، خواندهاند تا مقرون به اجابت شود و اين معرفتى مهم است كه شخص «داعى»، در مقام دعا، خواسته خود را بشناسد و اسم مناسب با آن را هم بشناسد، حق را با همان اسم كه آن مقام اقتضا مىكند بخواند. عارف آن است كه بداند هر اسمى اقتضايى ويژه دارد و از همان اسم در همان اقتضا بهره جويد. لذا گفتهاند:
«هركس كه دعايى مىخواند و خواستهاى دارد، براى رسيدن به كمالات ثانوى، خدا را با اسمى را كه تناسب با خواستهاش دارد، بخواند، كه اگر چنين كند، دعايش مستجاب و برآورده مىشود؛ ... ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ... فيض الهى، به حسب استعداد قابل است ...
استعداد و قابليت، طلب نمىكند مگر آن چه را كه مقتضى اسم است كه بر آن تجلّى مىنمايد. حق در مقام تجلّى به اين اسم، حاجت و مراد خواننده را مىدهد. اگر «جاهلى» براى رفع جهل خدا را بخواند يا مريضى «يا رب» جارى نمايد، حق را به اسم عليم و شافى خواندهاند. و فقير حق را به اسم «مغنى» مىخواند چون رافع فقر او، اسم مغنى است. اين خود، اصلى در باب اسماء و صفات است.». (1)
1) دكتر سيد جمال الدين آشتيانى، شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، ص 243
گفتنى است اسرار اسماء الهى، براى كسى، جز اولياى الهى آشكار نيست و شايسته آن است كه با دعاهاى تعليمى از ناحيه مقدسه آنان، خدا را بخوانيم و شايد اين راز آن است كه فرشتگان مقرّب نيز هنگام تنزل در اين نشئه از عالم، پيامبران را تعليم مىدادند كه چگونه و با چه نامهايى حق را بخوانند و ادعيه مأثوره از امامان معصوم چه ذخيره گرانبهايى است كه اين نياز را بر مىآورد.
نداى خضر عليه السلام
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي يُمْشَى بِهِ عَلَى طَلَلِ الْمَاءِ ...».
«خدايا! تو را به آن نامت مىخوانم كه با آن بر پشت درياها راه مىروند، همچنانكه با آن راههاى زمينى را طى مىكنند.»
در منابع دينى، شخصى كه چنين نامى به زبان آورده و اين كار شگفت از او سرزده، حضرت خضر عليه السلام است. او در سنت اسلامى، از اوليا و در برخى منابع، از انبيا محسوب شده است. (1)و طبق تأويل و تفسير آيه كريمه: فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَ عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (2)
خضر عليه السلام را از بندگان مورد رحمت خداوند، تعليم يافته حق و مرشد و راهبر موسى عليه السلام شمردهاند، تا آنجا كه عرفا او را مظهر و نماينده علم باطن و حقيقت، كه خداوند به اوليايش مىآموزد، دانستهاند. (3)
و در ادعيه ديگر، به نام خضر عليه السلام تصريح شده و آمده است كه او عالم به چنين سرّى از اسماى الهى بوده؛ چنانكه در دعاى شب عرفه آمده است:
«... وَ بِالاسْمِ الَّذِي مَشَى بِهِ الْخِضْرُ عَلَى قُلَلِ الْمَاءِ كَمَا مَشَى بِهِ عَلَى جَدَدِ الْأَرْضِ». (1)«... خداوندا! تو را سوگند به آن نامى كه خضر با آن بر گرده درياها راه رفت؛ چنانكه بر جادههاى زمين رفت.»
لذا در ادبيات عرفانى، خضر راهنماى گم گشتگان بيابان و كشتى شكستگان دريا است.
حافظ گفته است:
دريا و كوه در ره وش خسته و ضعيف اى خضر پى خجسته مدد كن به همتم
تو دستگير شوى اى خضر پى خجسته كه من پياده مىروم و همرهان سوارانند
و در دعايى كه جبرئيل عليه السلام به پيامبر آموخت چنين آمده است:
«... وَ بِالاسْمِ الَّذِي مَشَى بِهِ الْخِضْرُ عليه السلام عَلَى الْمَاءِ فَلَمْ يُبْتَلَ قَدَماهُ ...» (2)«... سوگند به نامى كه خضر عليه السلام با آن بر روى آب مىرود و پايش تر نمىشود ...»
و به همين تعبير پيامبر بزرگوار اسلام در دعايى كه به على عليه السلام آموخت، از خضر عليه السلام ياد مىكند. (3)نامى كه عرش و عرشيان را به اهتزاز در مىآورد
«وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي يَهْتَزُّ لَهُ عَرْشُكَ ...» (4)«به آن نامى كه عرش تو براى آن به اهتزاز در مىآيد.»
عرش چيست؟
كلمه «عرش» كه در مورد بارى تعالى بهكار رفته و منتسب به او- جلّ و علا- است، به
چند معنا آمده است:
الف: عرش يعنى ملك و پادشاهى خدا. (1)ب: عرش كه فرشتگان آن را حمل مىكنند و آن برخى از ملك خداوندى است و آن عرشى است كه خداوند در آسمان هفتم آفريده است و فرشتگان با حمل و تعظيم آن، عبادت خدا مىنمايند؛ چنانكه خداوند خانهاى در زمين آفريد و بشر را فرمان داد كه آهنگ آن كند و به زيارتش بپردازد و حج به جا آورد و تعظيمش نمايد. (2)ج: عرش يعنى همه مخلوقات حق. (3)د: عرش، علمى است كه خداوند انبيا و رسولان و حجتهاى خويش را بر آن مطلع و آگاه كرده است. (4)اگر «جاهلى» براى رفع جهل خدا را بخواند يا مريضى «يا رب» جارى نمايد، حق را به اسم عليم و شافى خواندهاند. و فقير حق را به اسم «مغنى» مىخواند چون رافع فقر او، اسم مغنى است. اين خود، اصلى در باب اسماء و صفات است
ه: عرش منتسب به خدا است و حقيقتى است كه بر همه خلق احاطه دارد و بر فراز تمام آسمانها و زمين است و بايد از عالم لاهوت باشد، از آن جهت كه بر تمام مخلوقات تفوق دارد. بايد در ماوراى عوالم خلق و آسمانها و زمين باشد. (5)از ميان معانى مختلفى كه براى «عرش» گفتهاند، معناى دوم با بحث ما و اين فراز از دعاى طواف ارتباط دارد؛ يعنى عرش، كه فرشتگان آن را حمل مىكنند و خداوند از آن خبر داده است الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ ...؛ «آنانكه عرش را حمل مىكند.» (6)وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ؛ «در آن روز هشت تن از آنها عرش پروردگارت را حمل مىكنند.» (7)البته اين نكته روشن است كه خداوند عرش را نيافريده تا در آن سكنى گزيند- تعالى اللَّه عن ذلك علوّاً كبيراً- بلكه آن را به خود نسبت داده و «رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ» فرموده، به جهت تعظيم و گرامى داشت آن. چنانكه كعبه را نيز «بيت اللَّه» ناميده است به جهت تكريم و تعظيم. (8)اگرچه برخى گفتهاند: حقيقت آن بر بشر معلوم نيست و انسان جز نامى از آن نمىداند. (9)ليكن در قرآن و احاديث، از آن به عنوان حقيقتى ياد شده كه فرشتگان حملش مىكنند
1) حاج شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ذيل كلمه «عرش».
2) شيخ مفيد محمد بن نعمان، تصحيحالاعتقاد، تعليق شهرستانى و تصحيح چرندابى، چاپ تبريز 1371 ه. ق. صص 205- 204
3) مدرك پيشين، همان صفحه، عقيده شيخ صدوق، و نيز شيخ صدوق، معانى الاخبار، چاپ قم، جامعه مدرسين، ص 29
4) معانى الأخبار، همان مدرك.
5) حسن مصطفوى، التحقيق في كلمات القرآن، چاپ وزارت ارشاد، ج 8، ذيل كلمه «عرش».
6) مؤمن غافر: 7
7) الحاقه: 17
8) شيخ مفيد، تصحيح الاعتقاد، همان مدرك، ص 206
9) راغب اصفهانى، ج 4، ص 502، مفردات في غريب القرآن، كلمه «عرش».
و گروهى بر گردش به ستايش پروردگار تسبيح مىگويند و به آن ايمان آوردهاند و براى مؤمنان آمرزش مىخواهند- و مىگويند- اى پروردگار ما! رحمت و علم تو همه چيز را فراگرفته است، پس آنان را كه توبه كردهاند و به راه تو آمدهاند، بيامرز و از عذاب جهنم نگهدار. (1)و در برخى آثار آمده است كه آن پيش از خلقت اين عالم آفريده شده است. (2)بنابراين، چنان حقيقتى كه از جهت قدمت وجود، بر همه آفريدگان جهان مقدم است و از جهت گستردگى و وسعت، بر همه خلق احاطه دارد و از آنجا «رَبُّ الْعَرْشِ» تدبير امور خلق مىكند و ربوبيت حق صادر مىشود، چنين جايگاه با عظمتى در عالم هستى چگونه نام و اسمى از حق آن را به اهتزاز در مىآورد و عرشيان را به وجد مىكشاند؟!
معناى اهتزاز:
برخى از شارحان حديث گفتهاند، مقصود از «اهتزاز عرش خدا» به جنبش و حيرت در آمدن حاملان عرش و فرشتگان است و احتمال دادهاند كه معناى آن به اهتزاز در آمدن خودِ عرش باشد ولى از اينكه در اين «بند» از دعاى طواف، بعد از نامى كه خود عرش را به اهتزاز در مىآورد، از نامى ياد مىكند كه گوياى اهتزاز فرشتگان است، روشن مىشود كه خودِ عرش نيز به جنبش در مىآيد و گرنه جمله بعد از آن، تكرار جمله اول خواهد بود (كه در جمله اول، مقصود از «اهتزاز عرش»، به جنبش در آمدن فرشتگان و جمله بعد هم كه تصريح دارد، به جنبش در آمدن خودِ فرشتگان است) و در دعاهاى ديگر نيز، هم به اهتزاز عرش و هم اهتزاز فرشتگان تصريح شده است. (3)آنچه عرش را به اهتزاز در مىآورد:
چون تدبير و تقدير امور اين عالم، كه از ناحيه «رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ» است و اوست پروردگار شما كه آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد و سپس به عرش پرداخت و ترتيب كارها از روى تدبير بداد. (4)و عرش كه وراى اين عالم محدود و مادى است و محيط بر آن است، طبق آيه كريمه: ... إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ ..؛ (5)
«سخن خوش و پاك، به سوى او بالا مىرود و كردار نيك است كه آن را بالا مىبرد ...» چون حقايق امور اين عالم از آنجا تدبير مىشود، روشن است امور اين عالم كه بالا مىرود بازتابى دارد و اذكار پاك و اعمال صالح بندگان زمينى و فرشى را نزد عرش و عرشيان جلوه و ظهورى است كه از مشاهده
1) الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ مؤمن: 7
2) «وَ بِحَقِّ الاسْمِ الَّذِي كَتَبْتَهُ عَلَى سُرَادِقِ الْعَرْشِ قَبْلَ خَلْقِكَ الْخَلْقَ وَ الدُّنْيَا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ بِأَلْفَيْ عَامٍ وَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْمَخْزُونِ فِي خَزَائِنِكَ الَّذِي اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ لَمْ يَظْهَرْ عَلَيْهِ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِكَ لا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَ لا عَبْدٌ مُصْطَفًى».
3) فخر الدين طريحى، م 1085، مجمعالبحرين، «هزز».
4) يونس: 3
5) فاطر: 10
آن، به جنبش در مىآيند و در مواردى كار زمينيان چنان شگفتى دارد كه عرش و عرشيان را چنان حالتى فرا مىگيرد كه وجد و اهتزاز در مىآيند؛ از جمله:
1- ذكر كلمه طيّب «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، كه رسول اللَّه فرمود: «هرگاه بندهاى آن را بگويد، عرش به اهتزاز در مىآيد.» (1)2- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چون يهود فراهم شدند تا به پندار خويش عيسى عليه السلام را بكشند، جبرئيل عليه السلام فرود آمد و او را با بالهاى خويش پوشش داد و عيسى عليه السلام با چشم خويش ديد كه بر بال جبرئيل چنين نوشته است:
«اللّهم إنّي أدعوك باسمك الواحد الأعزّ و أدعوك اللّهم باسمك الصمد و أدعوك اللهمّ باسمك العظيم الوتر و أدعوك اللهمّ باسمك الكبير المتعال الذي ثبت أركانك كلّها أن تكشف عنّي ما أصبحت و أمسيت فيه».
«خداوندگارا! تو را به نام يگانه و ارجمندت مىخوانم و تو را به نامى كه هنگام حاجت و نياز پناه نيازمندان است، مىخوانم. و بار خدايا! تو را به نام بى همتا و طاق و تك مىخوانم و خداوندگارا! تو را به نام بزرگ و بلند مرتبهات مىخوانم كه همه اركان هستى را استوار نموده است كه آنچه- از سختى- صبح و شام بر من رفته است بازگشايى.»
چون عيسى عليه السلام خدا را با اين دعا خواند، حق، جبرئيل را فرمان داد كه او را به نزد من فراز آور.
سپس پيامبرخدا فرمود: اى فرزندان عبد المطّلب، با اين كلمات از پروردگارتان درخواست نماييد سوگند به آن كس كه جان محمد صلى الله عليه و آله در دست اوست، هيچ بندهاى با نيت خالص، خداوند را به اين دعا نخوانَد مگر آنكه عرش براى او به اهتزاز در آيد و خداوند به فرشتگان فرمايد: گواه باشيد كه به جهت اين كلمات او را اجابت كردم و خواسته او را در دنياى امروز و آخرت فردا عطا كنم. سپس پيامبر به ياران فرمود: با اين كلمات از خدا درخواست كنيد و اجابت را دور نشمريد. (2)و طبق حديث مأثور از امام معصوم، پيامبر فرمود: بهترين وقت كه خدا را در آن بخوانيد، سحرها است. (3)نقل است كه داود عليه السلام: از جبرئيل پرسيد: افضل اوقات چه زمانى است؟
فرمود: نمىدانم جز اينكه عرش خدا در سحرگاهان به اهتزاز در مىآيد. (4)ناگفته نماند
1) شيخ صدوق، التوحيد، چاپ جامعه مدرسين قم، ص 22
2) قطب الدين راوندى، قصص الانبيا، چاپ قم، الهادى، ص 257؛ ابن عساكر، تاريخ دمشق، چاپ بيروت، دار الفكر، ج 4، ص 473؛ سيد نعمت اللَّه جزايرى، قصص الأنبيا، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ص 214
3) كلينى، اصول كافى، چاپ تهران، دار الكتب الاسلاميه، ج 2، ص 477
4) ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، چاپ بيروت، مؤسسه آل البيت لإحياء التراث العربى، ج 12، ص 146؛ جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، چاپ جده، الفتح و دار المعرفه، ج 2، ص 12
همانگونهكه عرش و عرشيان براى ذكر و عمل صالح به وجد و اهتزاز در مىآيند، براى برخى حوادث و وقايع غمانگيز نيز به جنبش در مىآيند؛ چنانكه در حديث از پيامبر اسلام آمده است:
«إِذَا بَكَى الْيَتِيمُ اهْتَزَّ لَهُ الْعَرْشُ ...»؛ (1)«چون يتيم بگريد، عرش به لرزه در آيد.»
نداى موسى عليه السلام در طور
«وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ مُوسَى مِنْ جَانِبِ الطُّورِ ...».
«خدايا! تو را سوگند مىدهم به نامى كه موسى از وادى طور تو را با آن صدا كرد و پاسخش را دادى.»
از ميان پيامبران، موسى عليه السلام همسخن خدا و كليماللَّه است و تنها او به اين ويژگى نايل گرديده است. خداوند در بارهاش فرمود:
قَالَ يَا مُوسَى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسَالَاتِي وَبِكَلَامِي .... (2)«اى موسى من تورا به پيامهايم و سخن گفتنم از ميان مردم برگزيدم».
وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ .... (3)«چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت.»
آرى، خداوند با هيچ يك از انبيا، بدون واسطه، كلامى نگفته، جز موسى كه با او، بدون وحى و سفير حرف زده است و تنها موسى عليه السلام از ميان پيامبران به چنين مقامى ويژه گشت. در كلام او چه رمزى بود كه تا مرتبه كليماللهى بالا رفت؟!
گرچه اين اسامى حق از نوع اسم «سرّ» اند، لكن در برخى آيات، به آنها اشارههايى مىتوان يافت، كه داستانش در قرآن چنين آمده است: آنگاه كه موسى عليه السلام آتشى ديد و به خانواده خود گفت: درنگ كنيد كه من از دور آتشى مىبينم، شايد برايتان پارهاى از آتش بياورم تا در روشنايى آن راهى بيابم. چون نزد آتش آمد، ندا داده شد: اى موسى، من پروردگار تو هستم، پاى افزارت را بيرون كن كه اكنون در وادى مقدس طوى هستى و من تو را برگزيدم. پس به آنچه وحى مىشود گوش فرا ده؛ إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنَا ...؛ «خداى يكتا من هستم و هيچ خدايى جز من نيست ...» (4)
بعد از اين كه موسى عليه السلام به پيامبرى برگزيده مىشود؛ ... أَنَا اخْتَرْتُكَ ... (1)
و خداوند دو معجزه عصا و يد بيضا را به او عطا مىكند، فرمان مىدهد: اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى (2)
و موسى عليه السلام بعد از اين فرمان، رفتن به جانب فرعون را شنيد، براى رويارو شدن با چنان جبار متكبّرى كه خود را در چنان قدرت و شكوهى مىديد كه نداى: ... أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى (3)
سر مىداد و از طرف ديگر، قوم بنى اسرائيل در ضعف و اسارت و جهل و انحطاط فكرى به سر مىبردند، موسى عليه السلام دريافت كه رسالت سخت ومشكلات بسيارى در پى خواهد داشت؛ لذا دست به دعا و سؤال از خدا برداشت كه در حل اين مشكلات يارىاش نمايد. پس روشن است كه مقصود از «وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهِ مُوسَى مِنْ جَانِبِ الطُّورِ ...» چيست؟
آرى، در اين جانب طور و روبهرو شدن موسى عليه السلام با فرمانى چنين سخت و دشوار، بايد ديد كه موسى عليه السلام با چه نامى خدا را خوانده است؟ روشن است در آغاز، هنگامى كه موسى نداى حق را شنيد، خداوند خود را «ربّ» خواند و فرمود: ... إِنِّي أَنَا رَبُّكَ (4)
و همچنين فرمود: إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنَا .... (5)لذا طبيعى است كه بايد حضرت موسى عليه السلام خداوند را با همان نامهايى كه حق از خود ياد كرده است، بخواند؛ يعنى بگويد: يا «رَبّ» و يا «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» و در گفت وگو و مناجات با حق، در وادى طور، از همان اسم كه حق بر خود اطلاق كرده، بهره بجويد و لذا موسى عليه السلام نيز طبق نقل قرآن از كلمه «ربّ» استمداد كرد و گفت: رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي .... (6)
و به كلمه «لا إِلَهَ
إِلَّا اللَّهُ» كه در قرآن، قبل از ذكر داستان موسى عليه السلام بدون هيچ فاصلهاى از آن، به عنوان اسماى حسنى ياد شده، توسل جسته است؛ كلمه طيبهاى كه خداوند با آن كلمه، خود را به موسى شناسانده است و چون اين كلمه توحيد است و اساس هستى بر پايه توحيد است، هيچ چيزى در جهان همسنگ آن نيست؛ چنانكه در حديث از پيامبر اسلام آمده است كه موسى عليه السلام گفت:
«پروردگارا! چيزى مرا تعليم فرما كه با آن تو را ياد كنم و تو را بخوانم. فرمود: اى موسى، بگو «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، موسى گفت: خدايا! همه بندگان چنين گويند! فرمود: اى موسى، بگو «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» موسى گفت: خواسته من تعليم چيزى (ذكرى) اختصاصى و ويژه است. فرمود: اى موسى، اگر ساكنان آسمانهاى هفتگانه و ساكنان زمين را در كفه ترازويى نهند و كلمه «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» را در كفه ديگر، «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» افزونتر است. (1)چون موسى عليه السلام با توسل به چنين اسمى از حق، او را خواند و گفت: «پروردگار من! سينه مرا برايم گشاده گردان و كار مرا آسان ساز و گره از زبانم بگشا و ياورى از خاندانم برايم قرار ده و ...» پاسخ آمد: قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَى؛ «اى موسى، هرچه خواستى به تو داده شد.» (2)و اين سرّ جمله «فَاسْتَجَبْتَ لَهُ» در دعاى طواف است كه چون خداوند را با آن نام- كه از اسماء حسنى است- و عِدل و برابر با تمام هستى است خواند، خداوند همه آن خواستهها را برآورده ساخت.
وَ أَلْقَيْتَ عَلَيْهِ مَحَبَّةً مِنْكَ:
بعد از آنكه حق تعالى تمام خواستهاى موسى عليه السلام در دعاى خود را به او داد، به يادش مىآورد كه ما باز هم به تو نعمت فراوان دادهايم؛ آنگاه كه بر مادرت آنچه وحى كردنى بود وحى كرديم كه او را در صندوق بيفكن و صندوق را در دريا رها كن كه دريا به ساحلش اندازد و يكى از دشمنان من و دشمنان او صندوق را برگيرد؛ وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي ...؛ «محبت خويش بر تو ارزانى داشتم.» (3)بدينگونه، فرعون كه صدها و هزاران طفل را به خاطر نابود كردن موسى كشت، عاقبت همان نوزاد را كه زوال ملك وى به دست او بود، در خانه خود يافت و وى را پذيرفت و پرورد و مكر و تدبير وى، موجب رفع و تغيير قضا نشد.
القاى محبّت حق بر موسى، چنان بود كه هركس او را مىديد، دوستش مىداشت و گويا محبت خدايى چنان بر او استوار گشته بود كه هيچ نگاهى به او نمىافتاد مگر آنكه محبت او
1) اسماعيلبن كثير- ابوالفدا، م 774؛ قصص الأنبياء، چاپ بيروت، لبنان، مكتبة الاسلاميه، ج 2، ص 125؛ صدوق، ثواب الاعمال، چاپ تهران، كتابخانه صدوق، ص 12، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ يَا مُوسَى لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ عَامِرِيهِنَّ عِنْدِي وَ الْأَرَضِينَ السَّبْعَ فِي كِفَّةٍ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فِي كِفَّةٍ مَالَتْ بِهِنَّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»؛ خداوند به موسىبن عمران فرمود: اى موسى، چنانچه هفت طبقه آسمانها و ساكنانش و مجموع زمينهاى هفتگانه را در نزد من، در كفهاى بگذارند و كلمه «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» را در كفه ديگر، براستى اين كفه برترى خواهد داشت.
2) طه: 25، 26، 27، 28، 29 و 36
3) طه: 37، 38 و 39
دلش را مىگرفت و او را به جانب موسى مىكشاند (1)تا آنجا كه فرعون نيز او را دوست مىداشت و از او ايمن شد و زنش آسيه بنت مزاحم نيز او را دوست مىداشت؛ لذا او را نگهداشت و در دامن خويش پروراند و خداوند چنان زيبايى بر قامت او پوشاند و در چشمانش ملاحتى گذاشت كه هركس او را مىديد به او عشق مىورزيد. (2)خداوند با هيچ يك از انبيا، بدون واسطه، كلامى نگفته، جز موسى كه با او بدون وحى و سفير حرف زده است و تنها موسى عليه السلام از ميان پيامبران به چنين مقامى ويژه گشت.
نكته: خداوند پس از استجابت تمام دعاهاى موسى عليه السلام، ديگر منّتهايى را كه از دوران طفوليتش در حق او شده است، يادآورى مىكند. شايد رمز اينكه در دعاى طواف آمده است، اشاره رازگونه به اين باشد كه اگر در اين مكان و محل، دعا براى كمبودها، ندارىها و نبودها مىكنيد و اجابت مىخواهيد، از نعمتهايى كه به شما دادهايم نيز ياد كنيد و «بود» هايى را كه «نمود» نعمتهاى الهىاست، فراموش نكنيد؛ وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ.
نامى كه محمد صلى الله عليه و آله را بخشيد
«وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي غَفَرْتَ بِهِ لِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ أَتْمَمْتَ عَلَيْهِ نِعْمَتَكَ ...»
«و تو را به آن نامت مىخوانم كه با آن، گذشته و آينده محمد صلى الله عليه و آله را بخشيدى و نعمت خويش بر او تمام كردى.»
اين بخش از دعا، درمورد داستان فتح مكهاستكه در قرآنكريم به آن اشاره رفتهاست:
إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ. (3)
«ما براى تو پيروزى آشكارى را مقرّر كرديم تا خدا گناه تو را، آنچه پيش از اين بوده و آنچه پس از اين باشد، براى تو بيامرزد و نعمت خود را بر تو تمام كند.»
از ظاهر آيه چنين فهميده مىشود كه گناه و ذنب را به پيامبر نسبت داده شده و آنگاه
مورد عفو و بخشش خداوند قرار گرفته است. از ديرباز در تاريخ عقايد و مباحث تفسيرى، اين نكته مورد بحث واقع شده است كه آيا نسبت دادن گناه به پيامبر صحيح است يا نه؟ و از آنجا كه شيعه قائل به عصمت انبيا، بهويژه افضل آنان، حضرت ختمى مرتب، محمد صلى الله عليه و آله مىباشد، ناگزير در جستجوى تأويل اينگونه آيات بر آمده است. آيه مورد بحث نيز از جمله آياتى است كه از گذشتههاى دور، حتّى در عصر امامان معصوم عليهم السلام مورد سؤال واقع گرديده و پاسخهاى مختلف داده شده و تأويلهاى گوناگونى از آن به عمل آمده است. اكنون به مواردى از آنها اشاره مىشود:
اما اينكه چرا گناه «امت» را به پيامبر نسبت داده «ذَنْبِكَ»؛ «گناه تو» گفته است، به جهت ارتباط استوار و محكمى است كه ميان پيامبر و امت وجود دارد؛ همچنانكه معمولًا به جهت ارتباط تنگاتنگى كه غالباً ميان مردم و رهبران دينى، سياسى و يا اجتماعى به وجود مىآيد، اعمال و كردار پيروان آنها را به آنان نسبت مىدهند.
و معنى مغفرة؛ «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ...» بدين تأويل، برداشتن و باطل كردن و دگرگون نمودن احكام و دستورات دشمنان پيامبر؛ از مشركان است، كه عليه او بهكار گرفته بودند و تباه كردند جرمى كه مىخواستند در مورد پيامبر مرتكب شوند.
و اين تأويل با ظاهر كلام خدا سازگار است كه در آن «مغفرة» غرض و هدف «فتح مكه» شمرده شده است؛ إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ...؛ «ما براى تو پيروزى آشكارى را
مقدر كرديم تا خدا گناه تو را بيامرزد» و اگر معناى مغفرت، آمرزش گناهان پيامبر باشد، براى جمله «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ...» معناى معقولى متصور نيست؛ زيرا آمرزش گناه هيچ ربط منطقى و عقلى با فتح مكه نخواهد داشت!
تصويرى از حاجيان در حال طواف پيرامون كعبه؟؟؟؟؟؟؟؟
نكته مهم اين است كه قيام پيامبر اسلام به دعوت مردم و نهضت او عليه كفر و بت پرستى پيش از هجرت و ادامه آن به وسيله جنگها و غزوات با كفار و مشركان بعد از هجرت به
مدينه، كارى بود كه پيامد ناخوشايندى نزد كفار و مشركان داشت و تا زمانى كه شوكت و قدرتى داشتند، از چنين گناهى نمىگذشتند و هيچگاه نمىتوانستند مليت و هويتشان را فراموش كنند كه از بين برود و سنن و آدابشان نابود گردد و خون بزرگانشان پايمال شود، بدون اينكه كينه خويش را با آتش انتقام از پيامبر فرو ننشانند و ياد و نام او را از ميان برندارند و خداوند كه فتح مكه را روزى پيامبر كرد و بدين وسيله شكوه و عظمت قريش را فرو ريخت و آتش كينه آنان را خاموش كرد، بدين وسيله آنچه از كينه و انتقام از پيامدهاى كار و اقدامات پيامبر، عليه او وجود داشت، پوشيده و محو شد و پيامبر از شرّ آنها در امان ماند.
پس مقصود از «ذنب» در آيه، پيامد بد و سختى است كه دعوت پيامبر نزد كفار و مشركين مكه به جا گذاشت- خداوند داناتر است-.
همچنانكه مانند اين معنى در قرآن، در باب موسى عليه السلام نيز آمده است كه به خداوند عرضه داشت:
وَلَهُمْ عَلَىَّ ذَنْبٌ فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِي ... (1)«و بر من گناهى ادعايى دارند، پس ترسم مرا بكشند ...»
و مقصود از ... مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ ... آن است كه: آنچه پيامد اقدامات آن حضرت، پيش از هجرت و آنچه از پيامد اقدامات بعد از هجرت است.
و مقصود از «مغفرت» خداوند بر آن پيامدها؛ يعنى پوشاندن آنها، به معناى باطل كردن آن پيامدها به وسيله بر باد دادن شوكت و حشمت قريش و نابود كردن بنيان آنان.
«وَ أَتْمَمْتَ عَلَيْهِ نِعْمَتَكَ»، اشاره به قسمتى از آيه 2، سوره فتح است: وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ؛ «و نعمت خود را بر تو تمام كند.» و اتمام نعمت خداوند بر پيامبر، در دو نشأه از دنيا و آخرت متصور است؛ يعنى خداوند نعمتش را بر تو در دنيا تمام و كامل كرد، اينگونه كه تو را بر دشمن فيروزى بخشيد و كارهايت را به سامان رسانيد و رفعت داد و دينت كامل و شريعتت را پايدار كرد و اما در آخرت رفعت مقام داد. (2)بنابراين، اتمام نعمت حق؛ چنانكه برخى گفتهاند، پيروزى بر دشمنان به فتح خيبر و مكه و طائف بود (3)كه پيروزى و نعمت دنيوى است و به عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَحْمُوداً؛ (4)
كه نعمت اخروى است، منتهى شد.
پىنوشتها
مركز تحقيقات حج- بخش فقه
تا لحظات پايانىِ صفحهآرايىِ فصلنامه، پاسخ برخى از مراجع معظم تقليد به دفتر مجله نرسيد، از اينرو، ناگزير به پاسخهاى رسيده بسنده كرديم. اميد است بتوانيم از پاسخهاى ديگر مراجع نيز در شماره آينده بهرهمند شويم.
ض؟ 1- آيا نماز طواف مستحب را مىتوان در حال حركت و راه رفتن خواند؟
آية اللَّه تبريزى: مانعى ندارد، واللَّه العالم.
آية اللَّه سيستانى: اشكال ندارد.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: مانع ندارد، واللَّه العالم.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: بلى، مىتوان
آية اللَّه مكارم شيرازى: احتياط آن است كه در حال وقوف بخوانند؛ زيرا ادلّه جواز نافله در حال حركت، از اينجا منصرف است.
ض؟ 2- آيا كسى كه در اعمال عمره يا حج يا خصوص طواف اجير غير باشد، مىتواند به نيابت از شخص ديگرى تبرعاً يا استيجاراً قرآن تلاوت كند.
آية اللَّه تبريزى: مانعى ندارد، واللَّه العالم
آية اللَّه سيستانى: مىتواند.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: چنانچه مانع اعمال عمره يا حج يا طواف اجير نباشد خواندن قرآن تبرّعاً يا استيجاراً براى ديگرى اشكال ندارد، واللَّه العالم.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: بلى، مىتواند
آية اللَّه مكارم شيرازى: مانعى ندارد
ض؟ 3- در حال طواف نماز مستحب خواندن چه حكمى دارد؟
آية اللَّه تبريزى: مشروعيت آن ثابت نيست، واللَّه العالم.
آية اللَّه سيستانى: جايز است.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: احوط ترك آن است، واللَّه العالم.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: مانعى ندارد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: اشكالى ندارد.
ض؟ 4- در صورتى كه لباس نمازگزار از پنبه يا كتان باشد، در جايى كه بر فرض تقيّه سجده بر فرش صحيح است، چنانچه بتواند بدون محذور بر لباس خود سجده كند، آيا سجده بر فرش كه از پشم يا مواد لاستيكى است مجزى است يا نه؟
آية اللَّه تبريزى: چنانچه با رعايت تقيه بتواند بر لباسش سجده كند، بايد بر لباس مذكور سجده نمايد، واللَّه العالم.
آية اللَّه سيستانى: در فرض مذكور مجزى است.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: در فرض سؤال بايد بر لباس خود سجده كند، واللَّه العالم.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: در فرض سؤال، بايد به لباسش سجده كند و سجده بر فرش و مواد پلاستيكى مجزى نيست.
آية اللَّه مكارم شيرازى: سجده بر پنبه و كتان در فرض سؤال، اولويت دارد.
ض؟ 5- آيا استحباب سه روز روزه مستحبى در مدينه منوره براى برآمدن حاجت، اختصاص به مسافر دارد يا براى اهالى مدينه و كسى كه قصد عشره دارد نيز مستحب است؟
آية اللَّه تبريزى: حكم مزبور اختصاص به مسافر دارد و شامل اهل مدينه نمىشود و در مسافر بين اينكه نمازش قصر باشد يا به جهت قصد اقامت ده روز نمازش تمام باشد، فرقى نيست، واللَّه العالم.
آية اللَّه سيستانى: براى همه مستحب است.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: بعيد نيست اختصاص به مسافر نداشته باشد، واللَّه العالم.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: استحباب آن به قصد ورود براى غير مسافر ثابت نيست، بلى رجاءاً مانعى ندارد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: اين حكم مخصوص مسافر است ولى ديگران بر اساس قانون اوّلى هر روزى بخواهند مىتوانند به قصد حاجت روزه بگيرند.
ض؟ 6- جواز اقتدا به اهل سنّت اختصاص به نماز ادا دارد يا نماز قضا را نيز مىتوان اقتدا كرد؟
آية اللَّه تبريزى: نماز قضا را هم مىشود با آنها خواند، لكن شخص بايد حمد و سوره را خودش بخواند و لو به اينكه در نمازهاى جهريه به اخفات بخواند، واللَّه العالم.
آية اللَّه سيستانى: مىتواند نماز قضا را نيز بخواند ولى به هر حال بايد قرائت خود را بخواند و حكم جماعت را ندارد.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: مختص به نماز ادا است، واللَّه العالم.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: اختصاص به نماز ادا ندارد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: تفاوتى نمىكند.
ض؟ س 7- زنى به تصور اينكه مستحاضه است در ميقات محرم شده و با انجام وظايف مستحاضه اعمال عمره تمتّع را به جا آورده، پس از اعمال متوجه شده كه حائض بوده، وظيفه او نسبت به اعمال عمره و حج چيست؟
آية اللَّه تبريزى: در فرض مزبوركه زن در زمان احرام حائض بوده، چنانچه وقت براى انجام اعمال، بعد از پاك شدن ازحيض دارد، بايد اعمال را اعاده كند و اگر وقت وسعت انجاماعمال را ندارد، با همان احرامى كه بسته حج افراد را به جا مىآورد و در صورت تمكّن، بايد بعد از آن، عمره مفرده به جا آورد.
آية اللَّه سيستانى: اگر تا قبل از وقت حج، فرصتِ انجام اعمال عمره را دارد، بايد صبر كند و اعمال را پس از پاكى، دوباره انجام دهد و اگر فرصت نباشد بايد حج افراد انجام دهد و پس از اعمال، اگر ممكن بود، عمره مفرده انجام دهد.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: زن مذكور محرم است، بنابراين اگر پاك شود و وقت براى عمره تمتع باقى باشد، مجدداً اعمال عمره را انجام مىدهد و اگر وقت براى انجام عمره نباشد، به طورى كه بتواند وقوف عرفات را درك كند، حجّش بدل به افراد مىشود؛ يعنى با همان احرام بعد از پاكى و غسل، نيت حجّ افراد مىكند و اعمال حج را تا آخر انجام مىدهد و قربانى ندارد و بعد از حج هم، عمره بهجا مىآورد و همين حجش مجزى است.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: اگر وقت براى اعاده اعمال عمره تمتع دارد، طواف و نماز را اعاده كند و احتياطاً سعى و تقصير را نيز اعاده نمايد، ولى اگر وقت ندارد، حج افراد انجام دهد (حجش مبدّل به افراد مىشود) وپس از حج، عمره مفرده بهجا آورد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: بايد طوافها و نماز طواف را از سر بگيرد و احتياط اين است كه اگر در مكه حاضر است، بقيه اعمال؛ مانند سعى و تقصير را نيز اعاده كند ولى كفارهاى بر او نيست.
ض؟ 8- آيا استحباب غسل ورود به مسجدالحرام تنها براى قادم و كسى است كه اعمال عمره به جاى مىآورد يا براى هر مرتبه رفتن به مسجدالحرام نيز مستحب است؟
آية اللَّه تبريزى: غسل دخول مسجد الحرام، كه همان غسل براى دخول مكه و حرم است، اختصاص به قادم و كسى كه اعمال را به جا مىآورد، دارد.
آية اللَّه سيستانى: استحباب آن حتى براى قادم ثابت نيست.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: بعيد نيست براى هر وارد به مسجد باشد و در هر مرتبه.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: براى هر مرتبه رفتن به مسجد الحرام نيز مستحب است.
آية اللَّه مكارم شيرازى: به قصد رجا مانعى ندارد.
ض؟ 9- كسى كه حسّ بويايى ندارد يا به علت زكام و سرماخوردگى بويى را احساس نمىكند، استعمال طيب و عطر زدن به بدن و لباس و گرفتن بينى از بوى بد بر او حرام است يا نه؟
آية اللَّه تبريزى: استعمال طيب بر او حرام است و نسبت به گرفتن بينى از بو، چنانچه شخص بو را احساس مىكند ولو مختصر، گرفتن بينى از بوى بد جايز نيست.
آية اللَّه سيستانى: استعمال و عطر زدن حراماست ولى اگر احساس بودى بد نمىكند گرفتن بينى حرام نيست.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: استعمال طيب وگرفتن بينى از بوى بد براى چنينكسى هم حرام است.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: بلى، در فرض سؤال نيز استعمال طيب و عطر زدن و بينى را از بوى بد گرفتن حرام است.
آية اللَّه مكارم شيرازى: استعمال عطر براى او نيز اشكال دارد ولى گرفتن بينى از بوهاى خوب و بد لازم نيست.
ض؟ 10- آيا براى كسى كه خودش محرم نيست جايز است چيزى روى سر مرد محرمى بيندازد، مثلًا محرمى كه خوابيده پتو را روى سر او بيندازد و چنانچه محرم باشد چه حكمى دارد؟
آية اللَّه تبريزى: جايز نيست.
آية اللَّه سيستانى: در هر دو فرض جايز نيست
آية اللَّه صافى گلپايگانى: دليلى بر منع آن نرسيده است؛ چه محل باشد چه محرم.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: خير جايز نيست ولو مُحرم نباشد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: احتياط ترك اين امور است.
ض؟ 11- اگر مرد محرم به غير محرم بگويد وقتى كه خواب رفتم پتو را روى سرم بينداز، چه حكمى دارد؟ و بر فرض كه او هم به اين درخواست عمل كند كفاره واجب مىشود يا نه و بر فرض وجوب، كفاره بر عهده چه كسى است؟
آية اللَّه تبريزى: عمل مزبور جايز نيست و در فرض ارتكاب كفاره ندارد.
آية اللَّه سيستانى: نه درخواست جايز است و نه عمل ولى كفاره ندارد.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: در فرض سؤال، حرمت آن معلوم نيست و كفاره هم ندارد.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: نبايد بيندازد، ولى چنانچه انداخت كفاره بر عهده هيچكدام نيست، بلى محرم به محض بيدار شدن و توجه بايد پتو را بردارد و الا بنابر احتياط واجب بايد كفاره بدهد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: جايز نيست.
ض؟ 12- در برخى موارد، زائران بيتاللَّه الحرام يا ساير مسافران، وقت نماز در هواپيما هستند، با توجه به اينكه نماز در هواپيما معمولًا مانع استقرار و طمأنينه نيست، در صورتى كه ساير شرايط، مثل قيام و قبله و ركوع و سجود مراعات شود، آيا در صورت علم يا احتمال اينكه پيش از اتمام وقت نماز به مقصد مىرسند و مىتوانند نماز را پس از پياده شدن از هواپيما بخوانند، نماز در هواپيما كفايت مىكند يا بايد تأخير بيندازند و در صورتى كه نماز را در آن حال خواندند و پيش از اتمام وقت نماز پياده شدند، اعاده نماز لازم است يا نه؟
آية اللَّه تبريزى: چنانچه احتمال بدهند كه تا آخر وقت هواپيما به زمين ننشيند مىتواند در هواپيما نماز بخوانند و اگر پيش از اتمام وقت هواپيما به زمين نشست نمازشان را اعاده كنند.
آية اللَّه سيستانى: در فرض مذكور نماز در هواپيما كافى است.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: در صورت علم بايد تأخير نمايد و در صورت احتمال، احوط خواندن و چنانچه قبل از گذشتن وقت به مقصد رسيد اعاده است.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: به طور كلى مكان نماز گزار بايد بى حركت باشد و بايد بتوانند تا پايان نماز شرايط نماز را رعايت كنند لذا در فرض سؤال، در سعه وقت تأخير بيندازند و اگر بواسطه تنگى وقت ناچار باشند نماز بخوانند بايد به قدرى كه ممكن است رعايت شرايط را بنمايند و در اين صورت اعاده لازم نيست.
آية اللَّه مكارم شيرازى: چنين نمازى صحيح است و اعاده ندارد.
ض؟ 13- وضو گرفتن از آبهاى خنك مسجدالحرام و اطراف آن- كه براى آشاميدن اختصاص دادهاند؛ اعم از كلمنها و شيرها- چه حكمى دارد؟
آية اللَّه تبريزى: چنانچه موجب اعتراض و توهين به حجاج از مؤمنين بشود بايد اجتناب كنند.
آية اللَّه سيستانى: جايز نيست.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: محل اشكال است.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: وضو نگيرند و اگر عالماً عامداً وضو گرفتند براى نماز به آن اكتفا نكنند.
آية اللَّه مكارم شيرازى: اشكال دارد.
ض؟ 14- حدّ منى آيا جمره عقبه است يا خود عقبه كه گردنه بزرگى است؟
آية اللَّه تبريزى: بيش از جمره عقبه است، به اندازهاى كه رمى در داخل منا واقع مىشود و در مورد شك در مورد نفر و كوچ از منا احتياط كنند و اكتفا به اقلّ بشود و از قدر متيقن از منا، كوچ بعد از زوال انجام شود.
آية اللَّه سيستانى: جمره حد منا است.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: حد منا را اعلام مخصوصه معين كرده است.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: حد منا از ناحيه مكه، خود عقبه است.
آية اللَّه مكارم شيرازى: حد منا با علامت مخصوصى مشخص شده است.
ض؟ 15- اگر اعلم در مسألهاى فتوا نداده و تنها احتياط واجب كرده است، ولى فالأعلم آن احتياط را ندارد، آيا لازم است مقلِّد اعلم بداند مرجعش احتياط واجب كرده و بايد نيت رجوع به فالأعلم كند، يا همينكه در مقام انجام وظيفه شرعى بوده و عملش طبق فتواى فالأعلم است كافى است؟ به عبارت ديگر، اگر اعلم مثلًا در احرام از مكه قديم احتياط واجب است، ولى فالأعلم چنين احتياطى نداشته، و مقلِّد اعلم از مكه جديد محرم شده و بعد از اعمال حج فهميده است كه اعلم چنين احتياطى داشته، آيا عملش صحيح است يا خير؟ و اكنون چه وظيفهاى دارد؟
از آنجا كه سؤالهاى فوق بيشتر مورد استفاده روحانيان كاروانها مىباشد، اگر در پاسخها اشارهاى اجمالى به دليل هم بشود موجب مزيد امتنان است.
آية اللَّه تبريزى: پس از فهميدن فتواى فالأعلم در تصحيح عمل، به فتواى وى استناد مىكند.
بايد براى ادله به كتب استدلالى مراجعه شود.
آية اللَّه سيستانى: اگر مطابقت با فتواى كسى كه مىتواند از او تقليد كند داشته باشد، الآن مىتواند به او رجوع كند.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: در فرض سؤال، بعد از خاتمه اعمال نيت كند كه آنچه انجام دادهام بر طبق نظر فالأعلم باشد اشكال ندارد البته مشروط به اينكه هنگام احرام از مكه جديد قصد قربت از او متمشى شده باشد.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: همين كه عمل مطابق فتواى مشهور باشد صحيح است و نيت رجوع و حتى گفتن و ارجاع دادن لازم نيست. بلى اگر سؤال كردند بايد گفت و اگر بعد از عمل متوجه آن احتياط شدند اعاده لازم نيست، هرچند اگر بخواهند طبق احتياط اعاده و عمل كنند مانعى ندارد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: بعد از اعمال حج رجوع به فالأعلم مىكند و چون عمل گذشته او با آن هماهنگ است، اعاده لازم نيست.
ض؟ 16- شخصى با فيش ميّت اگر از ساير ورثه اجازه بگيرد مىتواند به حج مشرف شود، آيا استجازه از ساير ورثه، به عنوان مقدمه واجب مثل ثبتنام و تهيه بليت و امثال آن، واجب است يا نه و نيز با فرض عدم استجازه، چنانچه با همان فيش به حج برود و ساير شرايط را داشته باشد، حج او صحيح است و كفايت از حَجّة الاسلام مىكند يا نه؟
آية اللَّه تبريزى: بنابر احتياط بايد اجازه بقيه ورثه را تحصيل نمايد.
آية اللَّه سيستانى: اگر از ساير جهات مستطيع باشد و تمكّن مالى در مورد پرداخت حق ساير ورثه در فيش نيز داشته باشد حج بر او واجب است و بايد مقدمات را تهيه كند و دراين فرض اگر بدون اجازه از فيش استفاده كند، حجش صحيح و مجزى است وبدهكار حق ورثه است.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: در فرض شب استجازه لازم نيست، چون تحصيل استطاعت است كه واجب نيست. و اگر بدون اجازه برود، هرچند گناه كرده لكن اگر در ميقات شرايط استطاعت در او باشد حج صحيح و مجزى از حجّة الاسلام است.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: تصرّف در فيش، كه مشترك است، بايد با رضايت و اجازه همه ورثه باشد ولى اگر استجازه نكرد، هرچند معصيت كرده است ولى حج او صحيح است و كفايت از حَجّة الاسلام مىكند، اما بايد رضايت ورثه را تحصيل نمايد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: استجازه كردن لازم نيست ولى اگر استجازه كند و اجازه دهند و ساير شرايط را داشته باشد مستطيع مىشود.
ض؟ 17- با توجه به اينكه بانوان مىتوانند رمى روز دهم را شب انجام دهند، آيا حتماً بايد شب عيد باشد يا شب يازدهم نيز جايز است و در فرض جواز، در صورتى كه زن در اعمال حج نايب ديگرى باشد، چه صورت دارد؟
آية اللَّه تبريزى: زنها مىتوانند رمى روز دهم را در شب عيد انجام دهند و در حكم مزبور بين اينكه زن براى خود حج انجام دهد يا نايب ديگرى باشد فرقى نيست.
آية اللَّه سيستانى: فقط در شب عيد جايز است.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: بايد شب دهم باشد؛ چه نايب باشد چه براى خودش باشد.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: شب يازدهم نيز جايز است هرچند نايب در حج باشد. بلى رمى روز يازدهم را در صورتى مىتواند شب انجام دهد كه از رمى در روز معذور باشد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: هر دو جايز است و ضررى به نيابت نمىزند.
ض؟ 18- خارج شدن از شهر مكه و منا، مثلًا رفتن به جده، مدينه يا طائف در موارد ذيل چه حكمى دارد؟
الف: پس از اعمال روز عيد قربان پيش از اعمال مكّه.
ب: در روز يازدهم پس از رمى جمرات.
ج: پس از بيتوته نيمه اوّل شب يازدهم يا دوازدهم.
د: پس از اعمال ايام تشريق، پيش از اعمال مكّه.
آية اللَّه تبريزى: خارج شدن از مكه و توابع آن، قبل از اعمال مكه و تمام كردن آن جايز نيست.
آية اللَّه سيستانى: اشكال ندارد مگر اينكه در ماه ذى قعده مُحرم به احرام عمره تمتع شده بود كه در اين صورت براى برگشت بايد محرم به عمره مفرده شده و داخل مكه بشود.
آية اللَّه صافى گلپايگانى: در هيچ يك از موارد مذكور جايز نيست.
آية اللَّه فاضل لنكرانى: احتياط واجب است كه تا اعمال حج تمام نشده از مكه و منا خارج نشود مگر اينكه اطمينان داشته باشد كه براى اتمام اعمال بر مىگردد.
آية اللَّه مكارم شيرازى: احتياط آن است تا اعمال را تكميل نكرده خارج نشود.
ابراهيم ابراهيمى
چكيده:
اين مطلب كه امام حسين عليه السلام حج تمتّع خود را نيمه تمام گذاشته، به عمره تبديل كرد و مكه را به هدف عراق ترك نمود، براى برخى از تاريخ نويسان، گويندگان و نيز مدّاحان، امرى است مسلّم و به عنوان نظريهاى مشهور جا افتاده است.
در مقابل اين، نظريه ديگرى است كه باور دارد اينگونه نبوده است كه آن حضرت مُحرم به احرام حج تمتع شده و آن را از باب حكم مصدود، به عمره مفرده بدل ساخته است، بلكه امام عليه السلام با عمره مفرده وارد مكه شد و با طواف وداع يا با عمره ماه ذى حجه از مكه خارج گرديد.
اگر برخى از مورخان و گويندگان در نقلهاى تاريخى خود، دقت بيشترى مىكردند و آن را با روايات صحيح تطبيق مىدادند، قول مشهور را برمىگزيدند.
نتيجه اين دو نظريه اين است كه عمل امام عليه السلام به عنوان يك سنت عملى، قاعده فقهى است.
اگر نظريه نخست را بپذيريم، بايد فقها در فتواى خود به آن استناد كرده باشند، كه در ظاهر اينگونه نيست.
در اين پژوهش با استناد به روايات صحيح و دقت در نقلهاى تاريخى و به پشتوانه استنباط فقيهان، نظريه صحيح غيرمشهور را برگزيدهايم:
قول مشهور
امام حسين عليه السلام به خاطر ترسى كه از دشمن داشت، نتوانست حج را بهجا آورد و نيت خود را به عمره مفرده تبديل كرد و پس از اتمام اعمال عمره، مكه را به سوى عراق ترك نمود.
«و لمّا أراد الحسين عليه السلام التوجه إلى العراق، طاف بالبيت و سعى بين الصفا و المروة و أحلّ من إحرامه و جعلها عمرة لأنّه لم يتمكّن من تمام الحجّ مخافة أن يقبض عليه بمكة، فينفذ إلى يزيد بن معاوية، فخرج عليه السلام مبادراً بأهله و ولده و من انضمّ إليه من شيعته» (1)وقتى امام حسين عليه السلام تصميم گرفت به عراق برود، خانه خدا را طواف كرد و ميان صفا و مروه سعى نمود و از احرام خود خارج شد و آن را عمره قرار داد (تبديل نيت به عمره مفرده) زيرا به خاطر دستگير شدن در بين مناسك نمىتوانست اعمال حج را به پايان برساند. چون مىخواستند او را دستگير كنند و نزد يزيد بن معاويه ببرند. از اين روى امام عليه السلام با خانواده خود و شيعيان همراهش از مكه خارج شدند.
2- محمدبن احمد بن على الفتال النيشابورى (متوفاى 508 قمرى) كه رييس نيشابور او را به شهادت رساند (معجم رجال الحديث) در روضة الواعظين (ص 177) گفتارى مثل گفتار شيخ مفيد، در كتاب خود نقل كردهاند.
3- شيخ طبرسى (متوفّاى 548 قمرى) علت تبديل احرام امام عليه السلام به عمره مفرده را اينگونه بيان مىكند كه: «لأنّه لم يتمكّن من تمام الحجّ مخافة أن يقبض عليه بمكّة فينفذ إلى يزيد بن معاوية»؛ زيرا به خاطر دستگير شدن در هنگام انجام مناسك، نمىتوانست اعمال حج را به پايان برساند، چون مىخواستند او را دستگير كنند و نزد يزيدبن معاويه ببرند. (2)نكته: از كلمه «من تمام الحجّ» در نقل شيخ مفيد و شيخ طبرسى فهميده مىشود كه امام عليه السلام مُحرم به احرام حج نشده بوده، بلكه نيت عمره تمتع را به عمره مفرده تبديل كردند.
4- علّامه سيد مرتضى عسكرى در كتاب «معالم المدرستين»، به نقل تاريخ ابن كثير (متوفاى 744 قمرى) از امام حسين عليه السلام نقل مىكند كه: «ثمّ طاف الحسين بالبيت و بين الصفا و المروة و قص من شعره و أحلّ من إحرامه و جعلها عمرة». (3)
نكته: از كلمه «و جعلها عمرة» در نقل ابن كثير فهميده مىشود كه امام عليه السلام نيت احرام حج را به عمره مفرده تبديل نمودند كه خلاف قاعده است.
5- علّامه مجلسى (متوفاى 1111 قمرى) در كتاب بحار الأنوار (ج 44، ص 363) قول شيخ مفيد را پذيرفته و به نقل از منتخب آورده است:
«أنّ يزيد أنفذ عمرو بن سعيد بن العاص في عسكر عظيم و ولّاه أمر الموسم و أمره على الحاج كلّهم و كان قد أوصاه بقبض الحسين عليه السلام سرّاً و إن لم يتمكّن منه بقتله غيلة، ثمّ إنّه دس مع الحاجّ في تلك السنة ثلاثين رجلًا من شياطين بني أميّة و أمرهم بقتل الحسين عليه السلام على أيّ حال اتفق، فلمّا علم الحسين عليه السلام بذلك، حلّ من إحرام الحجّ و جعلها عمرة مفردة». (1)مضمون نقل اين است كه يزيد عمرو بن سعيد بن عاص را با لشكرى عظيم امير حج كرد و از او خواست كه امام حسين عليه السلام را دستگير نمايد و اگر نتوانست به قتلش رساند و سى نفر از شياطين بنى اميه را در ميان حاجيان قرار داد و آنان را مأمور كرد كه به شكل ممكن، امام حسين عليه السلام را به قتل برسانند. وقتى امام حسين عليه السلام از اين توطئه آنان آگاه شد، از احرام حج خارج گرديد و آن را عمره مفرده قرار داد.
1) بحار الانوار، ج 45، ص 98؛ المنتخب، ص 304
نكته: از كلمه «حلّ من إحرام الحجّ و جعلها عمرة مفردة» در نقل علّامه مجلسى فهميده مىشود كه امام عليه السلام نيت احرام حج را به عمره مفرده تبديل كرد و از احرام خارج شد، كه خلاف قاعده است.
6- شيخ عبداللَّه البحرانى (متوفاى 1130 قمرى) هم گفتارى مثل گفتار شيخ مفيد در كتاب ارشاد، در كتاب خود (كتاب العوالم، الإمام الحسين عليه السلام، ص 213) نقل كردهاند.
7- قندوزى (متوفاى 1249 هجرى قمرى) در كتاب ينابيع الموده مىنويسد:
«بعد أن طاف و سعى و أحلّ من إحرامه، و جعل حجّه عمرة مفردة، لأنّه لم يتمكّن من إتمام الحجّ مخافة أن يبطش به و يقع الفساد في الموسم و في مكّة، لأنّ يزيد أرسل مع الحجّاج ثلاثين رجلًا من شياطين بني أميّة و أمرهم بقتل الحسين على كلّ حال». (1)بعد از اينكه امام عليه السلام طواف و سعى انجام داد. از احرام خارج شد و نيت خود را به عمره مفرده تبديل كرد؛ زيرا مىترسيد كه در اثناى مناسك و در مكه فسادى ايجاد شود و نتواند حج خود را به پايان برساند؛ چون يزيد سى تن از شياطين بنى اميه را در ميان حاجيان قرار داده بود و آنان مأمور بودند كه به هر شكل ممكن، امام حسين عليه السلام را به قتل برسانند.
نكته: از كلمه «و جعل حجّه عمرة مفردة» در نقل قندوزى فهميده مىشود كه امام عليه السلام نيت احرام حج را به عمره تبديل نمود و از احرام خارج شد و از عبارت «لأنّه لم يتمكّن من إتمام الحجّ» برداشت مىشود كه امام عليه السلام محرم به احرام حج شده بود و خوف آن داشت كه نتواند آن را به پايان رساند، از اين روى، با تبديل نيت، از احرام خارج شد كه خلاف قاعده است.
اما در نقل شيخ مفيد عبارت «من تمام الحجّ» بود كه فهميده مىشود امام عليه السلام محرم به احرام حج نشدند بلكه نيت عمره تمتع را به عمره تبديل نمودند.
قول غير مشهور
آنان كه قول مشهور را بر نمىتابند، مىگويند: اينگونه نبوده است كه امام حسين عليه السلام محرم به احرام عمره تمتع شده و عمره تمتع را به عمره مفرده تبديل كرده باشند يا چنين نبوده است كه محرم به احرام حج تمتّع گرديده و آن را از باب حكم مصدود، به مفرده مبدّل ساخته باشند بلكه آن حضرت با عمره مفرده وارد مكه شدند و با طواف وداع يا عمره مفرده ماه ذى حجه بدون تبديل نيت، از مكه خارج گرديدند.
1) ينابيع المودة لذي القربى، ج 3، ص 59
چنانكه امام صادق عليه السلام با استناد به فعل امام حسين عليه السلام مىفرمايد: «وَ لَا بَأْسَ بِالْعُمْرَةِ فِي ذِي الْحِجَّةِ لِمَنْ لَا يُرِيدُ الْحَجَّ»؛ كسى كه نمىخواهد حج بهجا آورد، جايز است كه در ماه ذىحجه عمره مفرده انجام دهد.
مستند اين قول دو روايت صحيح از يك سو و تحليل عقلى از وقايع تاريخى قبل از حركت امام عليه السلام از مكه به عراق از سوى ديگر مىباشد.
روايت نخست، صحيحه ابراهيمبن عمر اليمانى از ابى عبداللَّه عليه السلام است.
«أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ خَرَجَ فِي أَشْهُرِ الْحَجِّ مُعْتَمِراً، ثُمَّ رَجَعَ إِلَى بِلَادِهِ قَالَ: لَا بَأْسَ وَ إِنْ حَجَّ فِي عَامِهِ ذَلِكَ وَ أَفْرَدَ الْحَجَّ فَلَيْسَ عَلَيْهِ دَمٌ فَإِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ عليهما السلام خَرَجَ قَبْلَ التَّرْوِيَةِ بِيَوْمٍ إِلَى الْعِرَاقِ وَ قَدْ كَانَ دَخَلَ مُعْتَمِراً». (1)از امام صادق عليه السلام درباره مردى سؤال شد كه در ماههاى حج، عمره مفرده بهجا آورده، آنگاه به شهر خود بازگشته است. آن حضرت مىفرمايد: جايز است و اگر در همان سال حج بهجا آورد و حج افراد انجام دهد، بر او قربانى نيست و در ادامه فرموده است: حسينبن على عليهما السلام روز ترويه به جانب عراق رفت، در حالى كه به عمره مفرده محرم شده بود.
روايت دوم، صحيحه يا مصحّحه معاوية بن عمار است.
«قالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام مِنْ أَيْنَ افْتَرَقَ الْمُتَمَتِّعُ وَ الْمُعْتَمِرُ؟ فَقَالَ: إِنَّ الْمُتَمَتِّعَ مُرْتَبِطٌ بِالْحَجِّ وَ الْمُعْتَمِرَ إِذَا فَرَغَ مِنْهَا ذَهَبَ حَيْثُ شَاءَ وَ قَدِ اعْتَمَرَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ عليهما السلام فِي ذِي الْحِجَّةِ ثُمَّ رَاحَ يَوْمَ التَّرْوِيَةِ إِلَى الْعِرَاقِ وَ النَّاسُ يَرُوحُونَ إِلَى مِنًى وَ لَا بَأْسَ بِالْعُمْرَةِ فِي ذِي الْحِجَّةِ لِمَنْ لَا يُرِيدُ الْحَجَّ». (2)معاوية بن عمّار مىگويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم فرق عمره تمتع و مفرده چيست؟
فرمود: عمره تمتع با حج مرتبط است و كسى كه عمره مفرده را انجام مىدهد، هنگامى كه آن را به پايان رساند، مىتواند به هرجا كه بخواهد برود و امام حسين عليه السلام در ذى حجه عمره مفرده بهجا آورد سپس در روز ترويه به عراق رفت در حالى كه مردم به سوى منا مىرفتند و كسى كه نمىخواهد حج بهجا آورد، جايز است كه در ماه ذى حجه عمره مفرده انجام دهد.
نكته: اين دو روايت كه از نظر سند صحيحاند، به طور صريح دلالت مىكنند كه امام حسين عليه السلام در ماه ذى حجه به عمره مفرده محرم شده و آن را به پايان رساندهاند و هيچ دلالتى بر تبديل نيت، از آنها فهميده نمىشود.
امام عليه السلام پيش از حركت از مدينه به سوى مكه، در عالم خواب از پيامبر اسلام شنيده بود كه فرمود: «حبيبي يا حسين، كأنّي أراك عن قريب مرمّلًا بدمائك مذبوحاً بأرض كرب و بلاء»؛ (1)«عزيز من! اى حسين! گويا مىبينم كه به همين زودى در سرزمينى به نام كربلا كشته و سرت از تن جدا مىشود و در خون خود مىغلتى.»
مرگ بر انسانها لازم گرديده و همانند گردنبند در گردن دختران است و من به ديدار نياكانم آنچنان اشتياق دارم كه يعقوب به ديدار يوسف
نقل شده كه امام حسين عليه السلام بيست و پنج بار به زيارت خانه خدا رفت كه آخرين بار در سال 60 هجرى بود.
و در سال 57 هجرى بود كه آن حضرت در كنار جبل الرحمه دعاى عرفه را خواندند.
امام حسين عليه السلام شب 27 رجب سال 60 هجرى قمرى، از ميقات مسجد شجره به صورت عمره مفرده عازم مكه شدند و سوم شعبان به مكه رسيدند. بعد از اعمال عمره مفرده، مكه را پايگاه خود قرار داد و ماههاى: شعبان، رمضان، شوال، ذى قعده و هفت روز از ذى حجه را در مكه گذراند و مردم نيز گروه گروه با ايشان ديدار مىكردند. حتّى عبداللَّه بن زبير در جماعت امام شركت مىكرد. (2)كوفيان پس از شنيدن ماجراى مخالفت امام عليه السلام با يزيد، او را به عراق دعوت كردند.
ازاينرو، امام عليه السلام مسلم بن عقيل را در 15 رمضان سال 60 به كوفه فرستاد تا اگر مردم خواهان او هستند، عازم عراق شود. پس خطاب به او فرمود:
«و إن رأيت الناس مجتمعين على بيعتي فعجّل لي بالخبر حتّى أعمل على حسب ذلك».
«اگر ديدى كه مردم در بيعت با من يكپارچهاند و براين امر تمايل دارند، بىدرنگ خبر آن را به من برسان تا بر اساس آن اقدام كنم.»
مسلمبن عقيل پنجم شوال به كوفه رسيد و بعد از اينكه حدود 18 هزار نفر با او بيعت كردند، با فرستادن نامهاى به حسين بن على عليهما السلام از او خواست كه در آمدن به كوفه شتاب كند (3)
با نزديك شدن موسم حج، كه مسلمانان گروه گروه وارد مكه مىشدند، در آستانه روز ترويه، آن حضرت تصميم گرفت كه به سوى عراق حركت كند. پيش از حركت، اين خطابه را در ميان افراد خاندان بنىهاشم و گروهى از شيعيان خويش، كه در مدت اقامت آن حضرت در مكه بدو پيوسته بودند، ايراد كرد:
«حمد و سپاس از آنِ خداست، آنچه خدا بخواهد همان خواهد شد و هيچ نيرويى در مورد فرستادهاش حكمفرما نيست، مگر به اراده خداوند و درود و سلام خداوند بر فرستادهاش. مرگ بر انسانها لازم گرديده و همانند گردنبند در گردن دختران است و من به ديدار نياكانم آنچنان اشتياق دارم كه يعقوب به ديدار يوسف. و براى من قتلگاهى معين شده است كه در آنجا فرود خواهم آمد و گويا با چشمان خود مىبينم كه درندگان بيابانها (لشكريان كوفه) در سرزمينى در ميان نواويس و كربلا اعضاى مرا قطعه قطعه و شكمهاى گرسنه خود را سير و انبانهاى خالى خود را پر مىكنند. از پيشآمدى كه با قلم قضا نوشته شده است، چاره و گريزى نيست. بر آنچه خدا راضى است ما نيز راضى و خوشنوديم. در مقابل بلا و امتحان الهى صبر و استقامت مىورزيم كه اجر صبركنندگان را بر ما عنايت خواهد كرد. ميان پيامبر و پارههاى تن وى (فرزندانش) هيچگاه جدايى نخواهد افتاد و در بهشت برين در كنار او خواهند بود؛ زيرا آنان وسيله خوشحالى و روشنى چشم پيامبر بوده و وعده او (استقرار حكومتاللَّه) نيز به وسيله آنان تحقق خواهد يافت.» (1)و امام سخنانش را با اين جمله پايان داد:
«مَنْ كانَ باذِلًا فِينا مُهْجَتَهُ وَمُوَطِّناً عَلى لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ؛ فَلْيَرْحَلْ مَعَنا، فَإِنّي راحِلٌ مُصْبِحَاً إِنْشاءَ اللَّهُ تَعالى»؛ «آگاه باشيد! هر يك از شما كه حاضر است در راه ما از خون خويش بگذرد و جانش را در راه شهادت و لقاى پروردگار نثار كند، پس آماده حركت با ما باشد كه من فردا صبح حركت خواهم كرد، ان شاءاللَّه.» (2)در اينجا توجه به چند نكته ضرورى است:
1) «الْحَمْدُ لِلَّهِ وَمَا شَاءَ اللَّهُ وَلا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَسَلَّمَ خُطَّ الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقِلادَةِ عَلَى جِيدِ الْفَتَاةِ وَمَا أَوْلَهَنِي إِلَى أَسْلافِي اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إِلَى يُوسُفَ وَ خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أَنَا لاقِيهِ كَأَنِّي بِأَوْصَالِي يَتَقَطَّعُهَا عُسْلانُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَكَرْبَلاءَ فَيَمْلأَنَّ مِنِّي أَكْرَاشاً جُوفاً وَ أَجْرِبَةً سُغْباً لا مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلائِهِ وَيُوَفِّينَا أُجُورَ الصَّابِرِينَ لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ لَحْمَتُهُ وَهِيَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِي حَظِيرَةِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَيْنُهُ وَتَنَجَّزُ لَهُمْ وَعْدُهُ مَنْ كَانَ فِينَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّي رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّه». بحار الانوار، ج 44، ص 367
2) بحار الانوار، ج 44، ص 36؛ اللهوف، ص 52
مكه را به جانب عراق ترك كردند.
حركت امام از مدينه به مكه در ماههاى عمره مفرده؛ يعنى ماههاى رجب و شعبان صورت گرفت و نه در ماههاى حج؛ يعنى شوال، ذى قعده و ذى حجه.
گفتگويى كه امام عليه السلام سه روز قبل از حركت با ابن عباس و محمد حنفيه و ديگران داشت و آنان اصرار مىكردند كه امام عليه السلام از رفتن به عراق منصرف شود (1)و آن حضرت به ابن عباس مىفرمايد: «إنّي قد اجمعت المسير في أحد يومي هذين إن شاءاللَّه»؛ «تصميم گرفتهام در اين يكى دو روز، به جانب عراق حركت كنم، اگر خداوند بخواهد.» (2)و همچنين با عنايت به اين سخن امام عليه السلام كه در روز قبل از حركت فرمود: «فَإِنّي راحِلٌ مُصْبِحَاً إِنْ شاءَ اللَّهُ» كه امام عليه السلام خود را براى حج آماده نكرده، بلكه مقدمات سفر به عراق را تهيه ديده است.
با توجه به سخن امام صادق عليه السلام كه فرمود: حسينبن على عليهما السلام روز ترويه به سوى عراق رفت و در حالىكه به عمره مفرده محرم شده بود، معلوم مىشود كه امام از همان ابتدا قصد عمره تمتع نكرده بود و تنها به خاطر احترام كعبه، عمره مفرده بهجا آورده بود و اينگونه نبوده است كه عمره تمتع را به مفرده تبديل كرده يا حج تمتع را از باب حكم مصدود به مفرده مبدّل كند؛ زيرا اگر امام در ماههاى حج، محرم به احرام تمتّع شده بود، بايد براى بستن احرام، به يكى از مواقيت پنجگانه مىرفت (مسجد شجره، جُحفه، يلملم، قرن المنازل و وادى عقيق) و در يكى از آن ميقاتها احرام مىبست، نه در ادنى الحلّ (تنعيم و جِعرانه)، كه ميقات اهل مكه و ميقات عمره مجدّد است.
حضور در ميقاتهاى پنجگانه كه فرسنگها از مكه فاصله دارد، نه در تاريخ آمده و نه در جوامع روايى ذكر شده است.
مصدود عبارت است از كسى كه دشمن او را از عمره يا حج منع كند.
اگر كسى احرام عمره يا حج را بست و بعد از آن، دشمن يا كس ديگر او را از رفتن به
مكه يا رفتن به عرفات منع كند و راه ديگرى نباشد، مىتواند در همان محل كه ممنوع شده، يك شتر يا يك گاو يا يك گوسفند قربانى نموده و تقصير كند و از احرام خارج شود. (1)و چنين مطلبى در تاريخ يا حديث نيامده است.
آنچه از شيخ مفيد و ديگران آمده، اين است كه امام عليه السلام قبل از حركت، خانه خدا را زيارت كرد و سعى ميان صفا و مروه انجام داد و آن را عمره مفرده قرار داد و از احرام خارج شد و هيچ اشارهاى به قربانى كردن شتر يا گوسفند نشده است تا نشانه مصدود بودن از آن فهميده شود.
آنچه از قول شيخ مفيد و ديگر بزرگان برداشت مىشود، تبديل به عمره مفرده است، كه اين قول اشاره به تبديل عمره تمتع به مفرده و نه تبديل حجّ تمتع به مفرده، كه علّامه مجلسى و قندوزى به آن تصريح كردهاند ...
آخرين نكته اينكه: امام عليه السلام چون عازم عراق بوده، شب يا صبح هشتم به أدنى الحلّ رفته و به احرام عمره مفرده مُحرم شده و قبل از حركت به سوى عراق، اعمال خود را به اتمام رسانده و از احرام خارج شده است؛ چنانكه امام صادق عليه السلام با استناد به فعل امام حسين عليه السلام مىفرمايد: «وَ لَا بَأْسَ بِالْعُمْرَةِ فِي ذِي الْحِجَّةِ لِمَنْ لَا يُرِيدُ الْحَجَّ» و در عبارت ديگر مىفرمايد:
وَ قَدِ اعْتَمَرَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ عليهما السلام فِي ذِي الْحِجَّةِ».
ابو مخنف به سند خود از عبداللَّه بن سليم و المذرى بن المشعمل الأسديين كه به عنوان حج از كوفه به مكه آمده بودند، نقل مىكند كه گفتند:
«فطاف الحسين بالبيت و بين الصفا و المروة و قص من شعره و حلّ من عمرته ثمّ نحو الكوفة و توجّهنا نحو الناس إلى منى» (2)«حسين عليه السلام برگِرد خانه خدا و بين صفا و مروه طواف كرد و كمى از موى خود را چيد و از عمره خود بيرون آمد. آنگاه به سوى كوفه روان شد و ما همراه مردم به منا رو كرديم.»
ابن جرير طبرى (متوفاى 310 هجرى قمرى) نيز روايت ابو مخنف را در كتاب خود آورده است. (3)همانطور كه ملاحظه مىشود هيچ اشارهاى به تبديل نشده است.
گفتار فقيهان
در ادامه بحث و به عنوان حسن ختام، لازم است به گفتار فقيهانى كه متكى بر روايات صحيحه است، استناد كنيم:
«و امّا ما في بعض كتب المقاتل؛ من أنّه عليه السلام جعل عمرة مفردة، ممّا يظهر منه أنّها كانت عمرة تمتع و عدل بها إلى الإفراد. فليس ممّا يصحّ التعويل عليه في مقابل الأخبار المذكورة التي رواها أهل الحديث»؛ (1)«تكيه برآنچه در بعضى ازكتابهاى مقاتل آمده است كه: امام عليه السلام عمره خود را عمره مفرده قرار داد؛ يعنى محرم به عمره تمتع شده بود و نيت خود را به مفرده تبديل كرد.» (2)همانگونه كه ملاحظه مىكنيد، مرحوم حكيم روايت را بر نقل تاريخ ترجيح مىدهد و قول تبديل نيّت از عمره تمتع به مفرده را نمىپذيرد.
«قد دلّ بعض النصوص المتعبرة على جواز الخروج حتى يوم التروية مثل صحيحة إبراهيم بن عمر اليماني، ... و في الرواية و إن لم يصرّح بجواز الخروج يوم التروية ولكن يظهر من استشهاد الصادق عليه السلام بقضية خروج الحسين عليه السلام إنّ ذلك من باب تطبيق الكبرى على الصغرى و إنّ خروجه يوم التروية كان جائزاً في نفسه، و استشهاده بفعل الحسين عليه السلام دليل على جواز الخروج، سواء كان الحسين عليه السلام مضطراً كما في كتب المقاتل و التواريخ، أم لا. و أوضح من ذلك دلالة معتبرة معاوية بن عمار ... و الحاصل: لا ريب في أنّ المستفاد من الخبرين أن خروج الحسين عليه السلام يوم التروية كان على طبق القاعدة لأجل الإضطرار و يجوز ذلك لكلّ أحد و إن لم يكن مضطرّاً». (3)مضمون گفتار مرحوم آيهاللَّه خوئى اين است: خارج شدن از مكه در روز ترويه جايز است و استشهاد امام صادق عليه السلام به قضيه خروج امام حسين عليه السلام دليل بر جواز خروج از مكه در روز ترويه است و اين استشهاد از باب تطبيق كبرى بر صغرى است.
و مستفاد از خبر ابراهيمبن عمر يمانى و معاوية بن عمار اين است كه خروج
امام حسين عليه السلام در روز ترويه، بر طبق قاعده بوده نه به خاطر اضطرار كه در كتابهاى تاريخى و مقاتل آمده است.
«و ظاهر الرواية (صحيحة معاوية بن عمّار) أنّ فعل الحسين عليه السلام كان لأجل جواز الخروج من مكة في أيّام الحجّ بعد الفراغ من العمرة لأنّه ان صدر ذلك منه عليه السلام لأجل الضرورة بقرينة ذيل الرواية المصرّح بجواز الخروج في ذي الحجّة بعد العمرة لمن لايريد الحجّ فانّ قوله عليه السلام و لا بأس بالعمرة الخ، مراده أنّه يجوز له الإكتفاء و الخروج من مكة و لا يلزمه الإتيان بالحجّ بأن كان في ذي الحجة». (1)مضمون گفتار آيتاللَّه گلپايگانى نيز اين است كه مستفاد از ظاهر روايت معاويةبن عمار، خروج امام حسين عليه السلام از مكه به عراق در روز ترويه، از باب اضطرار نبوده، بلكه از باب جواز خروج در ايام حج مىباشد.
اينگونه نبوده است كه عمره تمتع را به مفرده تبديل كرده يا حج تمتع را از باب حكم مصدود به مفرده مبدّل ساخته باشد.
بنابر اين نتيجه اين مىشود كه استناد به عمل امام حسين عليه السلام، به عنوان يك سنت عملى و قاعده فقهى است. امام عليه السلام محرم به احرام عمره تمتع نبوده و عمره تمتع را به عمره مفرده تبديل نكرده است؛ چنانكه از شيخ مفيد نقل شده بود. يا محرم به احرام حج تمتع نشده و آن را از باب حكم مصدود به عمره مفرده مبدل نساخته است؛ چنانكه در بحارالأنوار آمده است، بلكه امام عليه السلام با عمره مفرده وارد مكه و با عمره مفرده ماه ذى حجه از مكه خارج شده است.
همانگونه كه از روايت ابراهيمبن عمر يمانى و معاويةبن عمار به صراحت استفاده مىشود.
1) تقريرات البيع، ج 1، ص 355
پىنوشتها
فلسفه نامگذارىها
(1)
فلسفه نامگذارىها (1)
عبدالهادى مسعودى
حج، از كهنترين و بزرگترين عبادتها، در اديان توحيدى و حتّى غير توحيدى است. راز و رمز اين عبادت شگفتانگيز، همه را مجذوب خود ساخته و بسيارى از راويانِ شيفته آن را به عرصه و درگاه ائمه معصوم شيعه كشانده و آن بزرگواران نيز از درياى شهود خويش، شهد معرفت را قطره قطره بر كام ايشان چشاندهاند.
بخشى از اين رازها، در مورد نامهاى حج و متعلّقات و حواشى آن است. «مكه» يعنى چه؟ چرا آن را «باسّه» ناميدهاند؟ در «حطيم» چه رخ داده كه اين نام را بر آن نهادهاند؟ و ...
احاديثِ در پى آمده، به بخشى از اين پرسشها پاسخى مستند به حديث مىدهد؛ احاديثى كه بيشتر آنها در دو كتاب «حج و عمره در قرآن و حديث» (2)و «علل الشرائع» (3)است و ما در اينجا تنها به ترجمه آنها مىپردازيم، هرچند كه برخى از آنها نيازمند بررسى و تأمل بيشتر است و بسى محتمل است كه در تعارض با ديگر احاديث باشند و اعتبار لازم براى استناد قطعى مفاد آن به معصوم عليه السلام را نداشته باشند.
گفتنى است گزينش و تأليف اين احاديث به وسيله فارس حسون كريم انجام پذيرفته كه پيشتر در شماره 15 از دوفصلنامه ميقات الحج به چاپ رسيده است.
چرا مكه را «مكه» ناميدند؟
محمّد بن سنان؛ امام رضا عليه السلام در پاسخ پرسشهاى محمدبن سنان نوشت: مكّه را از اين رو مكّه ناميدند كه مردم در آنجا (در روزگار جاهليّت) سوت مىكشيدند. به كسى هم كه آهنگ اين شهر مىكرد، مىگفتند: قَد مَكا (سوت كشيد) و اين همان گفته خداوند است كه فرمود: «و نمازشان كنار خانه خدا، جز سوت كشيدن و دست زدن نبود» مُكاء، سوت كشيدن است و تصديه، كف زدن.
از اميرمؤمنان عليه السلام پرسيدند: دليل نامگذارى مكه به اين نام چيست؟
فرمودند: نامگذارى مكه به اين نام، از آن رو است كه خداوند- متعال- زمين را از زير اين شهر گسترد.
چرا مكه را «بكّه» خواندند؟
از عزرمى، از امام صادق عليه السلام: مكّه را «بكّه» گفتهاند؛ زيرا مردم در آنجا مىگريند.
از اميرمؤمنان عليه السلام پرسيدند: چرا مكه، «بكّه» ناميده شد؟ فرمود: زيرا اين شهر، گردن جبّاران و گنهكاران را لِه كرده است.
عبداللَّه بن سنان؛ از امام صادق عليه السلام پرسيدم: چرا به كعبه، بكّه گفتهاند؟ فرمود: به خاطر گريه مردم در پيرامون آن و در خودِ آن.
سعيد بن عبداللَّه اعرج از امام صادق عليه السلام: محلّ خانه خدا را «بكّه» خوانند و آبادىِ (پيرامون آن) را «مكّه» (1)
وروايت شده كه معد بن عدنان ترسيد كه حرم كهنه شود و از ياد برود، پس علمهايى را براى آن ايجاد و نصب كرد و سپس «جرهم» بر ولايت كعبه چيره شد و به همينگونه از يكديگر به ارث بردند تا جرهم نيز در مكه طغيان كرد و حرمتش را حلال شمردند و دارايى كعبه را خوردند و بر واردان به مكه ستم روا داشتند و سركشى و ستم كردند. با آنكه در روزگار جاهليت در مكه، فرمانروايى ستم و سركشى و حرمت شكنى نمىكرد، جز آنكه در همانجا به هلاكت مىرسيد.
7. از فضيل، از حضرت أبو جعفر امام باقر عليهما السلام: مكّه را از آن رو «بكّه» ناميدهاند كه مردان و زنان در آن فشرده مىشوند و در آنجا اشكالى ندارد كه زن جلو يا راست و يا چپ و يا در عرض شما (كه مرد هستيد) بايستد و نماز بخواند ولى در ديگر شهرها، اين عمل مكروه و ناپسند است.چون مردم در آنجا يكديگر را مىفشارند. (2)9. جابر از امام باقر عليه السلام: بكّه جايگاه خانه خداست و مكّه حرم است و اين همان سخن
1) كلينى در كافى با سندش به ابو بصير، از امام باقر عليه السلام نقل مىكند: بنى اسماعيل همواره واليان كعبه بودند و حج و امور دينى را براى مردم به پا مىداشتند و بزرگ از بزرگ آن را به ارث مىبردند تا به زمان عدنانبن ادَد رسيد و فرمانروايى ايشان طول كشيد و سنگدل شدند و فساد كردند و بدعتهايى در دينشان پديد آوردند و برخى، برخى ديگر را بيرون راندند و برخى براى كسب روزى و برخى براى ناپسند داشتن جنگ بيرون رفتند و امور فراوانى از دين حنيف را نگاه داشته بودند؛ مانند حرمت ازدواج با مادران و دختران و ازدواجهايى كه خدا حرام كرده بود، جز آنكه ازدواج با زن پدر و خواهرزاده و نيز ازدواج همزمان با دو خواهر را حلال مىدانستند و حجّ و لبّيك و غسل جنابت را داشتند، جز آنكه در لبّيك و حجّشان بدعتهاى شركآميزى پديد آورده بودند و ميان اسماعيل و عدنان بن ادد، حضرت موسى عليه السلام بود.
2) يعنى ازدحام مىشود يا راه باريك مىشود و يا برخى برخى ديگر را با دست عقب مىرانند.
خداوند است كه «هر كس وارد آن شود، ايمن است».
جابر از امام باقر عليه السلام: بكّه جايگاه خانه (كعبه) است، و مكّه همه آنچه را كه حرم در برمىگيرد.
عبداللَّه بن سنان از امام صادق عليه السلام: مكّه همه شهر است و بكّه، جايگاه سنگى كه مردم يكديگر را فشار مىدهند.
امام على عليه السلام در پاسخ كسىكه پرسيد «جايگاه مكّه نسبت به بكّه چيست؟»:
مكّه، اطراف حرم است و بكّه جاى خانه خدا (كعبه) است.
معاوية بن عمّار: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: در مكّه به نماز مىايستم، در حالى كه در برابر من زن نشسته است يا عبور مىكند. حضرت فرمود: اشكالى ندارد. مكّه را به اين جهت بكّه گفتهاند كه در آن زنان و مردان به هم مىخورند (و ازدحام پديد مىآيد).
و بكّه ناميده شده است، چون گردنكشان را هنگامى كه در آن سركشى كنند، مىفشارد.
امامكاظم عليه السلام در پاسخ برادرش علىبن جعفر كه پرسيد «چرا مكّه را بكّه مىگويند؟» فرمود: چون مردم يكديگر را در مسجدالحرام پيرامون كعبه با دستانشان هُل مىدهند.
چرايى نامگذارى مكه به «امّ القرى»؟
امام على عليه السلام در پاسخ مردى شامى كه پرسيد: «چرا مكّه را امّ القرى ناميدهاند؟» فرمود: زيرا زمين از زير آن گسترده شده است.
مكّه امّ القرى ناميده شد، چون نخستين محل از زمين است كه خدا آن را آفريد، به دليل گفته خداوند: «نخستين خانهاى كه براى مردم قرار داده شد، خانه مباركى است كه در بكّه است».
چرايى نامگذارى مكه به «باسّه» و «بسّاسه»
مكه، بسّاسه ناميده مىشود، زيرا هنگامى كه در آن ستم مىكردند، نابود و هلاكشان مىكرد.
از معاوية بن عمار از امام صادق عليه السلام: نامهاى مكّه پنج است: امّ القرى، مكّه، بكّه،
بسّاسه [يعنى نابود كننده]، چون مردم وقتى در مكه ظلم مىكردند، آنان را بيرون مىكرد و هلاك مىساخت.
در حديث مجاهد آمده است: «از نامهاى مكّه، باسّه است» به آن ناميده شد، چون هركس را كه در آن گناه كند له مىكند. (1)دليل ناميده شدن مكه به «ناسّه» يا «نسّاسه»
عرب، مكّه را ناسّه مىناميد؛ چون هركس در آن ستم مىكرد و يا حادثهاى پديد مىآورد، از آن بيرون مىشد، گويى كه مكه او را مىكشيد و بيرون مىراند.
الناسّة والنسّاسة: مكّه هستند، بدانها ناميده شد؛ زيرا آب در آنجا كم است يا چون هركس در آن ستم مىكرد او را بيرون مىراند و اخراج مىكرد. (2)علت نامگذارى مكه به «امّ رُحم»
مكه، امّ رُحم ناميده شد؛ زيرا كه هرگاه افراد مجاور مكه مىشدند، مورد رحمت قرار مىگرفتند.
و از آن جمله، حديث درباره مكّه است؛ «امّ رحم است؛ يعنى اصل و ريشه رحمت است». (3)چرايى نامگذارى خانه خدا به «كعبه»
از حسن بن عبداللَّه، از پدرانش، از جدّ بزرگوارش حضرت حسن بن علىبن ابىطالب عليهم السلام: چند نفر يهودى محضر پيامبرخدا صلى الله عليه و آله رسيدند و از حضرتش درباره چيزهايى سؤال كرده و يكى از ايشان در ضمن سؤالاتى كه كردند؛ پرسيد: چرا كعبه، كعبه ناميده شده است؟ نبى گرامى صلى الله عليه و آله فرمودند: زيرا آن وسط دنيا است. (4)26. از امام صادق روايت شده است كه از ايشان پرسيدند: چرا كعبه، كعبه ناميده شد؟
فرمود: كعبه را از آنجهت كعبه نام نهادهاند، كه چهارگوش است.
علّت چهارگوش بودنش نيز آن است كه در مقابل «بيت المعمور» است، كه آنهم چهارگوش است. بيت المعمور چهارگوش شده، چون در برابر عرش است كه چهارگوش
1) فيروزآبادى در قاموس المحيط مىنويسد: الباسّه والبسّاسه همان مكه شريف است.
2) صاحب بن عبّاد در المحيط في اللغه گفته است: و «النسّاسه» از نامهاى مكّه است كه «ناسّه» هم گفته شده است و جوهرى در صحاح مىنويسد: و به مكّه، «ناسّه» گفته مىشود چون كم آب است و ابن منظور نيز اين سخن را گفته است.
3) ابن منظور در لسان العرب آورده است: امّ رحم همان مكه است و «المرحومه» از نامهاى مدينه پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد.
4) يعنى از نظر شرف و هيأت مرتفع است و از حيث مشرق و مغرب در وسط زمين است.
است. عرش چهارگوش شده، چون كلماتىكه اسلام بر آنها استوار است، چهار است:
«سُبْحَانَ اللَّهِ» وَ «الْحَمْدُ لِلَّهِ» وَ «لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ» وَ «اللَّهُ أَكْبَرُ». (1)
و سزاوار است كه به هيچ نوع شركى به او شرك ورزيده نشود؛ نه خفى و نه جلى و همچنين تكبير بر بلند مرتبه بودن خدا و عدم رسيدن عقلها و فهمها به او دلالت دارد پس معلوم مىشود تمامى علوم مندرج در تسبيح چهارگانه است؛ بنابراين، محاذات با عرش كه به معناى علم است، بر همين مطلب دلالت دارد.
27. و در حديث قيله: «به خدا سوگند كعب تو پيوسته برافراشته است». آن دعايى براى شرافت و برترى اوست و اصل معناى آن، گره لوله نى است كه ميان دو گره، كعب ناميده مىشود و هر چيزِ برافراشته و مرتفع، كعب ناميده مىشود و نامگذارى كعبه براى بيتالحرام هم از آن گرفته شده و گفته شده: كعبه ناميده شده چون مانند مكعب چهارگوش است. (2)علت نامگذارى خانه خدا به «بيتاللَّه الحرام»؟فرمود: چون كه بر مشركين حرام است، وارد آن شوند (3)
چرا كعبه را «بيت عتيق» ناميدند؟
ابو خديجه گويد به امام صادق عليه السلام عرض كردم: چرا كعبه را «بيت العتيق»؛ (خانه آزاد) نام نهادهاند؟ فرمود: خداى متعال از بهشت، حجرالأسود را براى آدم فرود آورد. خانه كعبه دُرّى سفيد بود. خداوند آن را به آسمان بالا برد و پايهاش باقى ماند. آن، در مقابل اين خانه است. هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مىشوند كه هرگز دوباره به سوى آن باز نمىگردند. خداوند به ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام فرمان داد كعبه را بر همان پايهها بنا نهند و از آن رو «بيت عتيق» ناميده شد كه از غرق شدن رهايى يافت. (4)30. ابوحمزه ثمالى گويد به امام باقر عليه السلام در مسجدالحرام گفتم: چرا خداوند اين خانه را عتيق ناميد؟ فرمود: هيچ خانهاى نيست كه خدا بر روى زمين قرار داده، مگر آنكه صاحب و ساكنانى دارد، جز اين خانه كه جز خداى متعال، صاحبى ندارد و آزاد است و فرمود: خداوند آن را پيش از مردم آفريد، سپس زمين را آفريد و آن را زير آن گسترد.
ابان بن عثمان از كسىكه به او خبر داد از امام باقر عليه السلام پرسيدم: چرا كعبه را بيتالعتيق ناميدهاند؟ فرمود: چون خانهاى است آزاد از مردم و هيچكس مالك آن نيست.
سعيد اعرج، از حضرت امام صادق عليه السلام: كعبه را بيتالعتيق ناميدهاند، چون از غرق آزاد و رها گشته و حرم نيز با آن رها شد و آب از آن بازداشته شد.
1) محمدتقى مجلسى رحمه الله گويد: ممكن است عرش در اينجا به معناى علم باشد، بنابراين، محاذات معنوى مىشود، همانطور كه از گفته خداوند متعال معلوم مىشود كه مىفرمايد: «صار العرش تا اينكه مىفرمايد: اربع»، چون كلمه «سبحاناللَّه» دلالت بر صفات تنزيهيه جلاليه دارد، و الحمدللَّه دلالت بر صفات جماليه مىكند، چون دلالت مىكند بر اينكه تمام حمدها و ثناها مختص خداوند است، پس دلالت مىكند بر اينكه همه كمالات براى اوست و اوست كه شايسته است با همهگونه عبادات پرستيده شود، و دلالت بر تمام تكاليف مىكند و لفظ توحيد دلالت بر واجب الوجود بالذات مىكند، و دلالت بر وحدت بارىتعالى بلكه بر جميع صفات جلال و اكرام دارد.
2) صاحب بن عباد در المحيط في اللغه گفته است: و كعبه گفته مىشود چون بالاى آن چهارگوش است.
3) و گفته شده است: دليل احترام آن و حرمت جنگ در ماههاى حرام به خاطر آن است.
4) و اين در طوفان نوح بود و آب به آن نزديك نشد، همانگونه كه در گودال مرقد امام حسين عليه السلام چنين بود.
ميان حَجَر و در را از چه رو «حطيم» خواندهاند؟
فرمود: «ميان حجرالأسود و درِ كعبه است».
پرسيدم: چرا به آن حطيم مىگويند؟ فرمود: چون در آنجا مردم همديگر را فشار مىدهند.
و از اينجا مكه «حطيم» ناميده شد كه ميان ركن و در مىباشد.
و گفته شده: مراد از حطيم، همان سنگ بيرون آمده از خانه است، به اين نام ناميده شده؛ چون خانه خدا بالا آمده و آن سنگ به همان شكل رها شده.
و گفته شده: چون عربها هنگام طواف لباسهاى خود را روى آن مىگذاشتند و در مدت زمانى روى هم انباشته مىشد.
چرا حج را «حج» خواندهاند؟ (1)
علّت نامگذارى صفا و مروه به اين نام؟
صفا را به اين خاطر صفا خواندهاند كه: مصطفى و برگزيده آدم بود، كه بر كوه صفا هبوط
1) خداوند، حجّ خانه خويش را بر شما واجب كرد؛ خانهاى كه آن را قبلهگاه مردم قرار داده است. حجگزاران همچون ازدحام چهار پايان، به اين خانه وارد مىشوند و همچون روى آوردن كبوتران به آشيانه، مشتاقانه به سوى آن مىشتابند. خداى سبحان، حج را نشانه تواضع مردم در پيشگاه عظمتش و تسليم و پذيرش آنان نسبت به عزّت و شكوهش قرار داده است و از بندگان خويش، شنوايانى را برگزيده كه دعوت الهى را لبّيك گفته و سخن او را پذيرفتهاند و در جايگاههاى پيام آوران الهى ايستادهاند و با طواف خويش شبيه فرشتگانى شدهاند كه بر گردِ عرش خدا در طوافاند. كسانى كه در تجارتخانه خداپرستى، سود فراوان به دست مىآورند و در آن هنگام به سوى ميعادگاهِ بخشايشِ الهى مىشتابند. خداوند متعال، حج را پرچم افراشته اسلام و پناهگاه امنِ پناهجويان قرار داده است. حقّش را واجب و حجتش را لازم كرده است و درآمدن بر آن را بر شما ثابت كرده است و فرموده: «و براى خداست بر مردم كه هركس راهى دارد، آهنگ خانهاش را كند و هر كس كفر ورزد به خدا زيانى نزند كه خداوند از جهانيان بىنياز است».
كرد. لذا از اسم آدم (يعنى از كلمه مصطفى) نامى و اسمى براى كوه برگرفته شد (1)و دليل بر اينكه آدم مصطفى است، آيه شريفه: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ (2)
مىباشد و چون حوّا بر كوه مروه فرود آمد، اين كوه را به اين نام خواندند؛ چه آنكه مرأه (زن) كه حوّا باشد، بر آن نازل گرديد. پس براى كوه نامى از اسم مرأه اتخاذ گرديد.
از چه رو هشتم ذى حجه را «ترويه» گويند؟
خانه كعبه دُرّى سفيد بود. خداوند آن را به آسمان بالا برد و پايهاش باقى ماند. آن، در مقابل اين خانه است. هر روز هفتاد هزار فرشته وارد آن مىشوند كه هرگز دوباره به سوى آن باز نمىگردند
«اعتراف كن و با عبادات خويش آشنا شو». از اين رو آن روز، «عرفه» ناميده شد. سپس به او گفت: به مشعر نزديك شو، به اين جهت نام آنجا «مزدلفه» (4)شد.
منا را چرا «منا» خواندند؟
1) مرحوم مجلسىِ پدر مىفرمايد: قطع، يعنى جدا گشت و مناسبت ميان صفا و مصطفى روشن است ولىمناسبت ميان مروه و مرأة ممكن است از جهت تلفظ باشد و يا آنكه مروه همان مرأه بوده كه همزه آن به واو تبديل شده است، ولى احتمال اول بهتر است و مروه در لغت به سنگ سفيد براق مىگويند.
2) آل عمران: 33، «خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد.»
3) روز هشتم ذى حجّه، به معناى سيراب شدن، آب برداشتن.
4) محلّ نزديك شدن.
جبرئيل عليه السلام در اين سرزمين نزد حضرت ابراهيم عليه السلام آمد و به آن جناب عرض كرد: اى ابراهيم، تمنّا و آرزو كن. پس مردم آن سرزمين را منا ناميدند.
امام رضا عليه السلام به محمّد بن سنان نوشت: علّت آنكه به منا، منا گفته شد، اين است كه جبرئيل در آنجا به ابراهيم عليه السلام گفت: هرچه مىخواهى از خداوند تمنّا كن. حضرت ابراهيم عليه السلام هم در دل خود از خدا خواست كه به جاى فرزندش اسماعيل عليه السلام، قوچى به عنوان فديه قرار داده شود و خداوند متعال دستور دهد كه آن را سر ببرد، خداوند هم خواسته او را داد.
منا در مكه است ... به اين نام ناميده شده، به دليل خونهايى كه در آن ريخته مىشود.
ثعلب گويد: اين از گفتار عربهاست؛ خداوند مرگ را بر آنها قرار داد؛ يعنى مقدرشان كرد، چون قربانى در آنجا نحر مىشود ... ابن شميل گويد: منا ناميده شده، چون ميش در آن قربانى شد.
و ابن عيينه گويد: از منايا گرفته شده، به معناى آرزوها.
آدم گفت: آرزوى بهشت مىكنم. پس منا ناميده شد به خاطر آرزو كردن آدم.
دليل نامگذارى عرفات به اين نام؟
فرمود: جبرئيل عليه السلام، حضرت ابراهيم عليه السلام را در روز عرفه بيرون آورد. چون ظهر شد، به وى گفت: اى ابراهيم، به گناهت اعتراف كن و عبادتهايت را بشناس. از اينرو به «عرفات» نامگذارى شد، چونكه جبرئيل گفت: اعتراف كن، او هم اعتراف كرد.
... سپس او (آدم) را از منا به عرفات برد و بر مكان اعتراف (عرفات) اقامت داد و گفت: چون خورشيد غروب كند، هفت بار به گناه خود اقرار كن و هفت بار از خدا بخواه كه بيامرزد و
توبهات بپذيرد. آدم چنان كرد و از اين رو آنجا به مُعَرّف نام نهاده شد.
يا به دليل گفته جبرئيل به حضرت ابراهيم عليه السلام هنگامى كه مناسك را به او مىآموخت: آيا شناختى؟
گفت: شناختم.
يا به دليل مقدس بودن و بزرگ بودنش، گويا پاكيزه گردانده شده است.
چرا خَيف را بدين نام خواندند؟ (2)
فرمودند: به خاطر آن خَيف ناميدند كه از وادى، بالاتر واقع شده و هر مكانى كه از وادى مرتفع باشد، خَيف خوانده مىشود.
چرا مشعر الحرام را «مزدلفه» نام نهادند؟
معاوية بن عمّار، از حضرت صادق عليه السلام، در حديث ابراهيم عليه السلام نقل مىكند: هنگامى كه جبرئيل عليه السلام به موقف (عرفات) رسيد، در آن اقامه كرد تا خورشيد غروب نمود، سپس ابراهيم عليه السلام را از آنجا بيرون برد و به او گفت: اى ابراهيم، كوچ كن به سوى مشعرالحرام. پس مشعرالحرام را «مزدلفه» خواندند.
معاوية بن عمّار، از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
مزدلفه را به اين خاطر مزدلفه ناميدند كه حاجىها از عرفات به سويش كوچ مىكنند.
چرايى نامگذارى مزدلفه به «جمعاً»؟
مزدلفه را به اين جهت «جمع» خواندهاند كه آدم عليه السلام در آن، نماز مغرب و عشا را جمع خواند.
شيخ صدوق رحمه الله گويد: مرحوم پدرم در نامهاش به من نوشت: مزدلفه را به خاطر اين جمع گفتهاند كه در آن نماز مغرب و عشا را با يك اذان و دو اقامه مىخوانند.
همچنين گفته شده: مزدلفه را جمع گويند، به دليل اجتماع مردم در آنجا.
جمع، عَلَم است براى مزدلفه. به اين نام خوانده شد، چون آدم و حوا در آن جمع شدند.
عبدالحميدبن ابى ديلم از امام صادق عليه السلام نقل كند كه فرمود: ... سپس به آنجا رسيد (1)و تا يك سوم شب آنجا ماند. پس ميان نماز مغرب و عشا جمع كرد. به همين دليل جمع ناميده شد. چون آدم ميان دو نماز جمع كرد. بنابراين، وقت نماز عشا در اين مكان، يك سوم از شب گذشته، است.
1) منظور جبرئيل است كه به آدم رسيد.
حج اكبر چيست و از چه رو به اين نام خوانده شد؟
حضرت فرمود: اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: من «اذان» (1)در ميان مردم هستم. گفتم: معناى «حجاكبر» چيست؟ فرمود: به اين دليل اكبر ناميده شد كه مسلمانان و مشركان در آن سال با هم حج كردند و بعد از آن، مشركان، ديگر حج به جا نياوردند.
چرا طائف را «طائف» خواندهاند؟
راوى مىگويد: عرض كردم: خير.
فرمودند: حضرت ابراهيم عليه السلام به درگاه پروردگارش ناليد و دعا كرد كه حق جلّ و علا از تمام ميوهها به اهل او روزى كند. پس خداى متعال قطعه زمينى را از اردن جدا كرد و آن زمين جلو آمد تا به بيت رسيد و دور آن، هفت بار طواف كرد، سپس حقتعالى آن را در جايش مستقرّ و آرام كرد و از اين جهت كه دور بيت طواف كرده به آن طائف گفته شد.
عرض كردم: خير.
فرمودند: براى اينكه وقتى حضرت ابراهيم خدا را خواند كه از تمام ميوهها به اهلش روزى كند، حقتعالى به قطعهاى از اراضى اردن فرمان داد و آن زمين ميوههايش را حركت داد تا به بيت رسيدند. پس دور بيت طواف نمودند. آنگاه بارىتعالى به آنها امر فرمود به همين مكان فعلى، كه موسوم به طائف است، برگردد و به جهت طوافى كه پيرامون بيت نموده، به آن «طائف» گفتند.
دليل خوانده شدن «ابطح» به اين نام؟
1) يعنى همان مؤذنى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را در پى ابوبكر فرستاد و سوره برائت را گرفت و ابوبكر بازگشت وپرسيد: آيا چيزى درباره وحى شده است؟ و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خدايم فرمان داده كه از جانب من جز خودم يا مردى از من ابلاغ نكند.
روى زمين افكند، (1)حضرتش چنين كرد تا صبح طالع شد. پس از آن، به وى امر گرديد بالاى كوه اين وادى رود. پس چنين كرد. آنگاه مأمور شد بعد از طلوع آفتاب به گناهش اعتراف كند. پس اعتراف كرد (2)در اين هنگام حقتعالى از آسمان آتشى فرستاد و آن آتش قربانى او را گرفت و بدين ترتيب توبهاش پذيرفته شد.
علت خوانده شدن مسجد «فضيخ» به اين نام؟ (3)
فرمود: درخت خرما را فضيخ گويند و چون در اين مسجد درخت خرما بوده، آن را «فضيخ» خواندهاند. (4)تلبيه از چه رو به اين نام خوانده شد؟
ابان از كسى روايت مىكند كه از امام صادق عليه السلام پرسيدم: چرا به لبّيك گويى، «تلبيه» مىگويند؟ فرمود: اين اجابت است. موسى عليه السلام به پروردگارش چنين پاسخ داد.
و تلبيه اجابت ناميده شد؛ زيرا موسى عليه السلام پروردگارش را اجابت كرد و گفت: لَبَّيك.
دليل به پا كردن كعبه؟
بناى كعبه براى چيست؟
از چه رو بيتاللَّه در وسط زمين است؟
1) در متن عربى «انبطاح» آمده و شايد منظور مطلق دراز كشيدن براى خواب و نه لزوماً بر چهره باشد واحتمال هم دارد كه اين خوابيدن بر صورت، در آيين او مكروه نبوده است. و گفته شده كه آن كنايه از استقرار بر زمين براى دعا و نه خواب است و گفتهاند كنايه از ركوع و سجود طولانى در نماز است.
2) در محاسن افزوده است: و آن را اعتراف قرار داد تا سنتى ميان فرزندانش باشد و از اين رو قربانى آورد.
3) طريحى در مجمع البحرين گفته است: آن، مسجدى از مساجد مدينه است كه روايت شده خورشيد در آن براى اميرمؤمنان بازگشت.
4) مجلسى مىفرمايد: مشهورتر در وجه نامگذارى آن است كه «فضح» يعنى شكستن و فضيح شرابى است كه از خرماى نرسيده و شكسته تهيه مىشود و در جاهليت، در نزديكىهاى اين مسجد شراب مىساختند. از همينرو مسجد را بدين نام خواندند. اما فضيح به معناى نخل در كتب لغت ما موجود نيست و بعيد نيست كه نام نخل مخصوصى در آنجا بوده است و متن كافى اين احتمال را تأييد مىكند كه آورده است: به دليل نخلى، فضيح ناميده شد.
كرده بودم، مرقوم فرمودند:
علّت قرار گرفتن بيتاللَّه در وسط كره زمين، آن است كه وسط زمين نقطهاى بود كه از زير آن زمين كشيده شده و هر بادى در دنيا از آنجا مىوزد. سپس در مقام توضيح فرمودند:
زمين از زير ركن شامى، اوّلين بقعهاى بود كه در زمين قرار داده شد، خارج گرديد، چهآنكه ركن شامى وسط زمين است و بدين ترتيب اهل مشرق و مغرب در انجام فريضه حج با هم مساوى هستند.
چرا سزاوار نيست پيرامون مكه درهاى متعدد قرار داده شود؟
پرسيدم؟
حضرت فرمود: سزاوار نيست كه براى خانههاى مكه در قرار دهند؛ زيرا حجّاج مىتوانند در خانههاى اهالى مكّه فرود آيند تا وقتى كه از انجام مراسم فارغ شوند و اوّلين كسى كه براى خانههاى مكّه در قرار داد معاويه بود.
پىنوشتها
1) حج: 25، «اهل آن شهر مكه و باديهنشينان يكساناند»
كتب تاريخ مكه
سيد جواد مظلومى
در بخش نخست اين نوشتار، نامهاى گوناگونى را، كه اركان كعبه بدانها خوانده شدهاند، بر شمرديم و اختلاف اهل نظريه را در هر زمينه يادآور شديم و مهمترين اختلاف را در تعيين مصاديق دو ركن عراقى و شامى يافتيم. برخى ركن اسود را عراقى و ركن بعدى را شامى خواندهاند و گروهى ركن بعد از ركن اسود را عراقى و گوشه سوم كعبه را شامى مىشمارند. در بخش نخست آورديم كه بيشتر احاديث اهلبيت عليهم السلام و اتفاق فقهاى شيعى، بر ديدگاه اول منطبق است و در بخش پيشين، موافقت تاريخ نگاران كهن مكه را با ديدگاه اول تبيين نموديم. اكنون در ادامه، به كتابى ديگر مىپردازيم:
شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام
اين كتاب نگاشته ابو الطيب تقى الدين محمد بن احمد فاسىِ مكّىِ مالكى است كه در سالهاى 832- 775 ه. ق. مىزيسته و پس از ازرقى و فاكهى، بايد از او به عنوان تاريخنگار مكه مكرمه نام برد. در اين چهار قرن فترت، تنها نام چند اثر در باره مكه برجاى مانده كه حتى
فاسى نيز موفق به يافتن برخى از آنها نشده است. (1)اما فاسى كه از غفلت نويسندگان پيشين در ثبت تاريخ مكه زبان به گله مىگشايد، خود با اهتمامى تمام به اين مهم مىپردازد و دو رشته از تأليفات را از خود برجاى مىگذارد:
نخست، ثبت فضايل و وقايع مكه بوده كه در اين روش بايد او را پيرو شيوه ازرقى شمرد كه خود نيز در مواردى فراوان به بهرهگيرى از كتاب او تصريح مىكند.
دوم، ضبط سرگذشت شخصيتهاى مكه، كه او به كارگيرى اين شيوه در باره مكه را از ابتكارات خود به شمار مىآورد.
در بخش نخست، او ابتدا «شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام» را به نگارش در مىآورد و سپس با نام «تحفة الكرام بأخبار البلد الحرام» به تلخيص آن مىپردازد. خلاصه كتاب تحفه را با نام «تحصيل المرام من تاريخ البلد الحرام» تأليف مىكند و آن را نيز با نام «هادى ذوى الأفهام الى تاريخ البلد الحرام» چكيده نويسى مىكند و در آخرين مرحله، برگزيده آن را با نام «الزهور المقتطفه من تاريخ مكة المشرّفه» به رشته تحرير در مىآورد. (2)از سوى ديگر، در شيوه دوم نيز كتاب «العقد الثمين في تاريخ البلد الأمين» را مىنويسد و زندگىنامه بيش از 3500 تن از مردان و زنان نام آور مكه را در آن ثبت مىكند. سپس كتاب را با نام «عجالة القرى للراغب في تاريخ امّ القرى» تلخيص مىكند. (3)اما چون اين مجموعه، سرگذشتنامه شخصيتهاى مكه است، متن الزهور المقتطفه را به عنوان مقدمه به كتاب العقد الثمين مىافزايد:
«و جميع ذلك ملخّص من تأليفي شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام و جعلته أربعين باباً كأصله و سمّيته الزهور المقتطفة من تاريخ مكة المشرفة». (4)فاسى در كنار نقل اقوال گذشتگان، خود به ثبت گزارش معاصران همت مىگمارد و نه تنها با دقتى كامل مشاهدات خويش را بر قلم جارى مىسازد كه حتى گاه به بازآفرينى اندازهگيرىهاى پيشينيان مىپردازد.
«و قد حرّرنا بعض ما حرّره الأزرقي في هذا المعنى». (5)او حتى مىكوشد وجه الجمع اختلافات آنها را نيز به دست آورده، تاريخ خود را به
جمع كتب تحليلى ملحق سازد؛ چنانكه در توضيح دليل اختلاف ابعاد كعبه، ابتدا فرضيه استفاده از دو واحد با نام يكسان و اندازههاى متفاوت همچون ذراع يد و ذراع حديد را مطرح مىسازد و هنگامى كه در عمل ابعاد مذكور را با هر دو واحد اندازهگيرى مىكند و يافتههاى خويش را با گزارش گذشتگان منطبق مىبيند، فرضيه خود را اثبات شده مىداند.
در بحث نامهاى اركان كعبه نيز او به مناسبتهاى متفاوت، از ركنها نام مىبرد كه بيشتر با قرينههايى تعيين كننده همراه است. مجموع نقل قول پيشينيان در باره نامهاى اركان و ديدگاه او را در مباحث ذيل مورد بررسى قرار مىدهيم و در پايان به قضاوت مىنشينيم.
1- جايگاه پلّكان داخل كعبه
فاسى نيز در بيان بناى ابن زبير، همچون كتابهاى پيشين، جاى پلكان داخل كعبه را، كه در كنج دوم خانه قرار دارد، شامى مىخواند:
«جعل لها درجة في ركنها الشامي يصعد منها إلى سطحها». (1)او حتى در گزارش از روزگار خود نيز ركن پلكان را شامى مىداند و جنس آن را از چوب معرفى مىكند.
«و في ركنها الشامي درجة من خشب يصعد منها إلى سطحها». (2)2- مقام پيشوايان چهارگانه اهل سنت
از آنجا كه هر يك از چهار مذهب اهل سنت، در دورانهايى از تاريخ، امام جماعت مستقلى در مسجد الحرام داشتهاند؛ براى هريك محراب و مقامى ساخته بودند كه محل اقامه نماز ايشان باشد. ابن جبير ضمن شرح وقايع سال 579 ه. ق. در توصيف مسجد الحرام، گزارش مبسوطى از اين مقامها و ترتيب و آداب اقامه جماعت ارائه مىكند و با تعبيرى ناشايست از پنجمين امام، كه امام جماعت زيديه است، ياد مىنمايد. (3)فاسى نيز در كتاب خود، از اين چهار مقام ياد نموده، جايگاه آنها را به اين شرح بيان مىكند:
مقام شافعى، پشت مقام ابراهيم عليه السلام
مقام حنفى، ميان ركن شامى و غربى
مقام مالكى، ميان ركن غربى و يمانى
مقام حنبلى، امتداد حجر الأسود
«فإنّ مقام الشافعي خلف مقام إبراهيم الخليل عليه السلام، و الحنفي بين الركنين الشامي و الغربي، و المالكي بين الركن الغربي و اليماني، و الحنبلى تجاه الحجر الأسود». (1)در نقل ابن جبير تفاوت ناچيزى وجود دارد:
«فأوّل الأئمة السنيّة الشافعي ... و صلاته خلف مقام إبراهيم ... ثمّ المالكى ... و هو يصلى قبالة الركن اليماني ... ثمّ الحنفي ... و صلاته قبالة الميزاب ... ثمّ الحنبلي ...
موضع صلاته يقابل مابين الحجر الأسود و الركن اليماني». (2)در بيان هر دو، روشن است كه مقام حنفى در مقابل حجر اسماعيل قرار دارد. خود فاسى نيز در جايى ديگر به اين نكته تصريح مىكند:
«و أمّا مقام الحنفي: فإنّ من جدار محرابه إلى وسط جدار الحجر اثنين و ثلاثين ذراعاً إلّا سدس ذراع». (3)
اما از سوى ديگر فاسى مقام حنفى را ميان ركن شامى و غربى مىداند. بنابراين، بايد او ركن دوم طواف را شامى و ركن سوم را غربى بخواند.
3- آرامگاه دختران اسماعيل عليه السلام
ازرقى از ابن زبير نقل مىكند كه گفت: برآمدگى كنار ركن شامى كه بعدها مسطح شده، مزار دختران اسماعيل عليه السلام است:
«عن الزهري أنّه سمع ابن الزبير ... على المنبر يقول: انّ هذا المحدودب قبور عذارى بنات إسماعيل عليه السلام،- يعنى ممّا يلي الركن الشامي من المسجد الحرام- قال: و ذلك الموضع يسوي مع المسجد. فلا ينشب أن يعود محدودبا منذ كان». (4)
فاسى در شمارش فضايل حطيم، پس از نقل كلام ازرقى، مدعى مىشود كه بر اين اساس، احتمال دارد مزارها در حطيم واقع شده باشند:
«و ذكر الأزرقي خبراً يوهم أنّ في الحطيم قبور عذاري بنات إسماعيل عليه السلام». (1)زيرا حطيم را فاسى بر فضاى مابين حجر الأسود، مقام ابراهيم عليه السلام، زمزم و حجر اسماعيل عليه السلام تطبيق نموده است. (2)در سخن ازرقى، كه آن برآمدگى را در مجاورت ركن شامى برشمرده، دو احتمال وجود دارد: نخست آن كه مزارها در سمت حِجر اسماعيل عليه السلام واقع شده باشند و يا در جهت حجر الأسود. از سوى ديگر، مقصود از ركن شامى نيز مىتواند موضع بناى زمان حضرت ابراهيم عليه السلام و بناى ابن زبير باشد و يا جايگاه ركن، در بناى قريش و وضعيت فعلى اراده شده باشد. از چهار حالت به وجود آمده، تنها در صورتى كه مزارها در سمت حجر اسماعيل عليه السلام موضع اوليه ركن قرار داشته باشند، از حطيم خارج خواهد بود.
«و إنّما كان هذا الخبر موهماً لما ذكرناه؛ لأنّه يحتمل أن تكون القبور المشار إليها ممّا يلي الركن الشامي من جهة الحجر الأسود، و أن تكون ممّا يلي الركن الشامي ممّا يلي الحجر- بسكون الجيم- فعلى الاحتمال الأول، تكون القبور المشار إليها في الحطيم، و على الثاني لا تكون فيه، و ذلك على اعتبار بناء الكعبة على أساس إبراهيم عليه السلام من جهة الحِجر، و أما على اعتبار بنائها اليوم فقد تكون القبور المشار إليها في الحطيم على كلا الاحتمالين، واللَّه أعلم». (3)
نكته مهم آن است كه تعبير ركن شامى در كلام ازرقى را فاسى بر ركن دوم طواف تطبيق نموده است. بنا بر روايتى از امام صادق عليه السلام، مزار دختران اسماعيل عليه السلام در حِجر قرار دارد:
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«در حجر، نزديك ركن سوم، دختران دوشيزه حضرت اسماعيل عليه السلام دفن شدهاند.» (1)4- قبله سرزمينهاى ديگر
فاسى در بيان جهت قبله كشورها، نخست كلام پدر ابن جماعه را نقل مىكند (2)كه در بخش پيشين اين نوشتار، در ذيل كتاب هداية السالك بررسى گرديد و تصريح مؤلف بر شامى خواندن ركن دوم تبيين شد.
سپس از آنجا كه تفاوت فراوانى ميان ديدگاه پدر ابن جماعه و محمدبن سراقه عامرى وجود دارد، همين بخش از كتاب او را به تفصيل نقل مىكند:
«اعلم أنّ أهل القادسيّة و ... و ما كان من البلاد على سمت ذلك يستقبلون الكعبة من مصلّى آدم عليه السلام إلى بابها ... و اعلم أنّ أهل البصرة و ... و بست إلى بلاد الصين و ما كان من البلاد على سمت ذلك يستقبلون في صلاتهم من باب الكعبة إلى الركن العراقي ... و اعلم أنّ أهل السند و ... و ما كان على سمت ذلك من البلاد، فهم يستقبلون في صلاتهم من الركن العراقي إلى مصلى النبيّ صلى الله عليه و آله ... و اعلم أنّ أهل اليمن و ... و ما كان على سمت ذلك من البلاد، يستقبلون في صلاتهم من موضع مصلّى النبيّ صلى الله عليه و آله إلى الركن اليماني ... و اعلم أنّ أهل بلاد الحبشة و ... و ماكان من البلاد على سمت ذلك، يستقبلون في صلاتهم من الركن إلى الباب المسدود ... و أنّ أهل بلاد النوبة و ... و ما كان من البلاد على سمت ذلك، يستقبلون في صلاتهم من الباب المسدود إلى دون الركن الغربي بسبعة أذرع ... و اعلم أنّ أهل الأندلس و ... و ما كان من البلاد على سمت ذلك، يستقبلون في صلاتهم من دون الركن الغربي بسبعة أذرع إلى الركن الغربي ... و اعلم أنّ أهل الاسكندريّة و ... و ما كان من البلاد على سمت ذلك، يستقبلون في صلاتهم من الركن الغربي إلى ميزاب الكعبة ... و اعلم أنّ أهل مدينة رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و ... و ما كان على سمت ذلك من
البلاد، يستقبلون في صلاتهم ميزاب الكعبة ... و اعلم أنّ الشمال كلّها خلا الرملة و بيت المقدس و ما كان من البلاد على سمت ذلك، يستقبلون في صلاتهم من ميزاب الكعبة إلى الركن الشامي ... و اعلم أنّ أهل ملطيه و ... و ما كان من البلاد على سمت ذلك، يستقبلون في صلاتهم من الركن الشامي إلى مصلّى آدم عليه السلام ...». (1)خداوند جبرئيل را نزد آدم عليه السلام و حوا فرستاد و به آن دو فرمود: براى من خانهاى بسازيد. جبرئيل برايشان نقشه كشيد. آدم عليه السلام حفر مىكرد و حوّا (خاك را) منتقل مىكرد تا به آب رسيد. از زير آن ندا آمد: بس است اى آدم! پس چون خانه را ساختند، خداوند به او وحى فرمود كه برگِرد آن طواف كند و به او گفته شد: تو اولين كسى و اين اولين خانه است.
در اين ديدگاه، ترتيب قبله سرزمينها به اين شكل است:
از مصلّاى آدم عليه السلام تا درِ كعبه
از درِ كعبه تا ركن عراقى
از ركن عراقى تا مصلّاى پيامبر صلى الله عليه و آله
از مصلّاى پيامبر صلى الله عليه و آله تا ركن يمانى
از ركن يمانى تا درِ مسدود شده پشت خانه كعبه
از درِ مسدود شده تا هفت ذراع مانده به ركن غربى
از هفت ذراع مانده به ركن غربى تا خود ركن
از ركن غربى تا ناودان كعبه
محاذات ناودان كعبه
از امتداد ناودان تا ركن شامى
از ركن شامى تا مصلّاى آدم عليه السلام
روشن است كه ابن سراقه اجزاى خانه را در ترتيبى، به خلاف جهت طواف نام برده است و در اين سير، ركن عراقى پيش از يمانى و ركن شامى پس از ميزاب قرار گرفته است.
1) همان، صص 257- 253
بنابراين، ركن عراقى در نظر او ركن اسود است و ركن دوم شامى خوانده مىشود و ركن سوم نامى بجز غربى ندارد.
5- مصلاى آدم عليه السلام
بر اساس روايات اهل بيت عليهم السلام، يكى از بناهاى خانه كعبه، در زمان حضرت آدم عليه السلام بوده است. روايات اهل سنت داستان ساختن خانه و دستور طواف پيرامون آن را با تفصيل بيشترى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل كردهاند:
«خداوند جبرئيل را نزد آدم عليه السلام و حوا فرستاد و به آن دو فرمود: براى من خانهاى بسازيد.
جبرئيل برايشان نقشه كشيد. آدم عليه السلام حفر مىكرد و حوّا (خاك را) منتقل مىكرد تا به آب رسيد. از زير آن ندا آمد: بس است اى آدم! پس چون خانه را ساختند، خداوند به او وحى فرمود كه برگِرد آن طواف كند و به او گفته شد: تو اولين كسى و اين اولين خانه است.» (1)محلى كه آدم عليه السلام پس از طواف در آن نماز گزارد، مصلاى آدم عليه السلام ناميده مىشود. بنا بر آنچه در بخش پيشين مقاله، از پدر ابن جماعه در دايره قبله نقل شد، مصلّاى آدم عليه السلام ميان درِ كعبه و ركن شامى (ركن دوم) واقع است. از ترتيب قبله كشورها در ديدگاه ابن سراقه نيز همين معنا برداشت مىشود. فاسى نيز در تصريح به اين اعتقاد، ركن شامى را در سمت درِ كعبه و منطبق بر ركن دوم طواف مىداند:
«و وقع فيما ذكره ابن جماعة و ابن سراقة ما يقتضي أنّ مصلّى آدم عليه السلام في جهة الكعبة الشرقية فيمابين بابها و الركن الشامي الَّذِي يلي الحجر بسكون الجيم». (2)در جايى ديگر، ابن سراقه مصلّاى آدم عليه السلام را با موضع خلوق كعبه، محل قبلى مقام ابراهيم عليه السلام و مصلّاى پيامبر صلى الله عليه و آله منطبق مىداند و فاصله اين نقطه از در كعبه و ركن شامى را گزارش مىكند و با اين بيان، ركن شامى را بر ركن دوم اطلاق كرده است:
«و في كلام ابن سراقة ما يقتضي زيادة بيان في ذلك؛ لأنّه قال في أوائل كتابه المذكور: و من الباب- يعنى باب الكعبة- إلى مصلّى آدم عليه السلام حين فرغ من طوافه و
أنزل اللَّه- عزّ و جلّ- عليه التوبة و هي موضع الخلوق من ازر الكعبة: أرجح من تسعة أذرع، و هناك موضع مقام إبراهيم عليه السلام و صلّى النبيّ صلى الله عليه و آله عنده حين فرغ من طوافه ركعتين، ثمّ قال ابن سراقة: و بين موضع الخلوق و هي مصلّى آدم عليه السلام و بين الركن الشامي: ثمانية أذرع .... انتهى». (1)در بيان اندازهگيرى خود نيز، فاسى ركن دوم را شامى مىخواند:
« [و قد تحرّر لي ممّا ذكره ابن سراقة في] ذرع ما بين الركن الشامي و مصلّى آدم عليه السلام أن يكون مصلّى آدم عليه السلام ظناً بقرب الحفرة المرخمة التي في وجه الكعبة ....
و كان تحريري لذلك مع من يعتمد عليه من أصحابنا في شهر ربيع الأول، سنة ست عشرة و ثمانمائة بعد ان اعتبرنا ما ذكره ابن سراقة في ذلك، فوافق لأنّا ذرعنا مقدار ثمانية أذرع [باليد] و وضعنا عند طرف ركن الكعبة الشامي و مددناه إلى حيث انتها من جدار الكعبة ثمّ ذرعنا ذلك بذراع الحديد فجاء سبعة أذرع- بتقديم السين- و ثمن ذراع بالحديد، فعرفنا بذلك أن موضع منتهى الثمانية أذرع باليد أو السبعة- بتقديم السين- و الثمن بالحديد موضع مصلّى آدم عليه السلام ظناً و هو الموضع الَّذِي أشرنا إليه، و اللَّه أعلم». (2)6- مصلاى پيامبر صلى الله عليه و آله
در ضمن مطالب قبل، از دو مكان به عنوان مصلاى پيامبر صلى الله عليه و آله ياد شد:
نخست: ميان ركن يمانى و ركن اسود.
ابن سراقه در مباحث قبله سرزمينهاى ديگر، مصلاى پيامبر صلى الله عليه و آله را در فاصله دو ركن مذكور شناسانده و فاسى نيز بر اين نظريه او تأكيد مىكند:
«و وقع فيما ذكره ابن جماعة و ابن سراقة ما يقتضي أنّ مصلّى آدم عليه السلام في جهة الكعبة الشرقية فيمابين بابها و الركن الشامي الَّذِي يلي الحجر بسكون الجيم و أنّ مصلّى النبيّ صلى الله عليه و آله فيما بين الركن اليماني و الحجر الأسود». (3)علاوه بر آن، ابن سراقه در بيان ابعاد كعبه نيز به اين نكته تصريح مىكند و همانجا ركن
اسود را عراقى مىخواند:
«و قال ابن سراقة في بيان مصلّى النبيّ صلى الله عليه و آله بين الركن اليماني و الحجر الأسود: و عرض جدارها- يعنى الكعبة- الَّذِي يلي اليمن و هو فيما بين الركن اليماني و الركن العراقي الَّذِي فيه الحجر الأسود: عشرون ذراعاً و إلى وسط هذا الجدار كان مصلّى النبيّ صلى الله عليه و آله قبل هجرته إلى المدينة انتهى». (1)دوم: ميان درِ كعبه و ركن دوم طواف.
ابن سراقه- چنانكه گذشت- مصلّاى پيامبر صلى الله عليه و آله را با مصلّاى آدم عليه السلام، محل خلوق كعبه و جايگاه قبلى مقام ابراهيم عليه السلام يكى مىداند و در همين مقام، ركن دوم را شامى مىخواند:
«نصّ ما ذكره ابن سراقة: و من الباب- يعنى باب البيت- إلى مصلّى آدم عليه السلام حين فرغ من طوافه و أنزل اللَّه عليه التوبة و هو موضع الخلوق من ازار الكعبة: أرجح من تسعة أذرع، و هناك كان موضع مقام إبراهيم عليه السلام و صلّى النّبيّ صلى الله عليه و آله عنده حين فرغ من طوافه ركعتين، و أنزل اللَّه عليه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً ... (2)
ثمّ نقله صلى الله عليه و آله إلى الموضع الَّذِي هو فيه الآن ... و بين موضع الخلوق- و هو مصلّى آدم عليه السلام- و بين الركن الشامي: ثمانية أذرع ... انتهى». (3)اگر به اين نكته توجه كنيم كه سه شهر مكه، مدينه و بيت المقدس بر روى يك خط مستقيم قرار دارند و مدينه در ميان اين دو شهر جا گرفته است، روشن خواهد شد كه با تغيير قبله از بيت المقدس به سمت كعبه، مسلمانان مدينه با گردشى 180 درجهاى روبهرو شدند؛ لذا براى استقبال كعبه كافى بود كه بيت المقدس را در پشت سر قرار دهند كه مسجد قبلتين يادآور مجسم چنين تغييرى است. از سوى ديگر، همچنان كه در مبحث قبله سرزمينهاى ديگر گذشت؛ مردم مدينه رو به سوى ناودان خانه كعبه دارند. حديث معروف نبوى صلى الله عليه و آله نيز اين نكته را تأييد مىكند كه:
«محرابي على الميزاب». (4)
پس هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله، پيش از هجرت، مكلّف بودند رو به بيت المقدس بايستند، با قرار گرفتن در ميان دو ركن يمانى و اسود، در مقابل ميزاب و به تبع، در جهت بيتالمقدس به نماز مىايستادند؛ يعنى هم كعبه و هم بيت المقدس را، همزمان استقبال مىنمودند. روشن است كه هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن سمت كعبه جاى نمىگرفتند، امكان چنين تصادقى از بين مىرفت، ولى نكته مهم آن است كه در كتب تاريخ مكه، تنها از اين نقطه به عنوان «مصلاى پيش از هجرت» ياد شده است.
در باره جايگاه نماز پس از هجرت، اختلاف نظريههايى به چشم مىخورد. محبّ طبرى در كتاب خويش، مجموع مصلّاهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را تا ده مكان شناسايى كرده است. (1)فاسى نيز تمام سخن او را نقل كرده و به تفصيل مورد ارزيابى قرار مىدهد. (2)اما در اين ميان تنها يك
مورد است كه با بحث اسامى اركان پيوند مىخورد.
احمد بن حنبل روايتى را از عبد اللَّه بن سائب نقل كرده است:
«حدّثني عبد اللَّه بن السائب أنّ عبد اللَّه بن السائب كان يقود أن (1)عبد اللَّه بن عباس و يقيمه عند الشقة الثالثة ممّا يلي الباب ممّا يلي الحجر فقلت- يعنى القائل ابن عباس لعبد اللَّه بن السائب- انّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كان يقوم هيهنا أو يصلّى هيهنا؟
فيقول: نعم، فيقوم ابن عباس فيصلّى». (2)محبّ طبرى اين روايت را دليل نماز خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار ركن شامى از جانب حجر اسماعيل عليه السلام مىشمارد.
«الثالث: قريباً من الركن الشامي ممّا يلي الحِجْر، عن عبد اللَّه بن السائب أنّه كان يقود ابن عباس فيقيمه عند الشقّة الثالثة، ممّا يلي الركن الَّذِي يلي الحِجْر، ممّا يلي الباب، فيقول له ابن عباس: انبئتُ انّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كان يصلى هيهنا؟ فيقول: نعم فيقوم فيصلّى أخرجه أحمد و أبو داود». (3)از سوى ديگر ازرقى روايت نماز پيامبر صلى الله عليه و آله را از ابن سائب به شكلى متفاوت نقل مىنمايد:
«عن ابن السائب أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله صلّى يوم الفتح في وجه الكعبة حذو الطرقة (4)البيضاء ثمّ رفع يديه فقال هذه القبلة». (5)به اتفاق تمام مورّخان، وجه كعبه به در و يا ديوار شاملِ در اطلاق مىشود:
«قال المحبّ الطبري: وجه الكعبة يطلق على بابها، و لهذا قيل للمحاذي له خلفها:
دبر الكعبة، ثمّ قال: و يطلق على جميع الجانب الَّذِي فيه الباب، و هو المتعارف». (6)بنابراين، فاسى با ادعاى اتحاد اين دو روايت، ركن شامى را در مجاورت درِ خانه كعبه و منطبق بر ركن دوم مىشمارد و تفاوت را ناشى از اين مىداند كه در نقل ازرقى «الشقة الثالثة» به
1) ظاهرا كلمه ان زائد است.
2) احمد بن حنبل، المسند، تصحيح حمزه احمد الزين، بيست جلد، چاپ اول، دار الحديث، قاهره، 1416 ق. ج 12، ص 157
3) احمد بن عبد اللَّه محب الدين طبرى، القرى لقاصد امّ القرى، ص 348
4) ظاهراً به قرينه نقل شفاء الغرام «الطرفة» صحيح است.
5) ابو وليد ازرقى، اخبار مكة، ج 1، ص 351
6) محمد بن احمد فاسى مكى، شفاء الغرام، ج 1، ص 416
«الطرفة البيضاء» تفسير شده است:
«و إنّما لا يقال الحديث الَّذِي استدل به المحبّ غير الحديث الَّذِي ذكره الأزرقي؛ لأنّ الحديث الَّذِي ذكره المحبّ يقتضي أنّ ابن عباس- رضي اللَّه عنهما- سأل ابن السائب عن موضع مصلّى النبيّ صلى الله عليه و آله في وجه الكعبة، و الحديث الَّذِي ذكره الأزرقي يقتضي أخبار ابن السائب بأنّ النّبيّ صلى الله عليه و آله صلّى يوم فتح مكة في وجه الكعبة، و إنّه رفع يديه، و قال: «هذه القبلة»، و بين المصلّى بقوله:
«عند الطواف» (1)، و ذلك لاينافي اثباته صلاة النّبيّ صلى الله عليه و آله عند الشقّة الثالثة مقابلة الركن الشامي، لإمكان أن يكون موضع النظر فيه موضع الشقّة الثالثة، فعرفه بالوجهين، و اختصر أخباره ابن عباس [رضي اللَّه عنه] بعض القصة، و اللَّه اعلم». (2)سپس فاسى در تأييد سخنان خود، كلامى را به اين عبارت از مفتى حرم نقل مىكند:
«أخبرني الشيخ عثمان بن عبد الواحد العسقلانى المكّى، عن بعض مشيخة مكّة المتقدّمين، أنّ المقام المحمّدى: الحجر المشوبر الَّذِي عند الحفرة التي عند الكعبة على جانبها ممّا يلي حجر إسماعيل عليه السلام؛ و هو الحجر الَّذِي إلى جانب هذه الحفرة المذكورة، و الدعاء عنده مستجاب». (3)اما چون ميان حفره و ركن شامى، تنها يك موضع به عنوان مصلّاى پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى شده، پس منظور محبّ طبرى نيز همين نقطه خواهد بود.
«و الحفرة المشار إليها هي السابقة، و الحجر المشوبر: الَّذِي هو علامة هذا المصلّى لايعرف الآن، و هو الموضع الثالث الَّذِي ذكره المحبّ؛ لأنّه ليس بين الحفرة المشار إليها و الركن الشامي مصلّى للنّبيّ صلى الله عليه و آله غير المصلّى الثالث، واللَّه اعلم». (4)و روشن است كه مجدداً فاسى ركن شامى را بر ركن دوم اطلاق كرده است.
7- فاصله ركن شامى تا مقام ابراهيم عليه السلام
فاسى در تبيين فاصله جايگاه فعلى مقام ابراهيم عليه السلام، ابتدا كلام ازرقى را با اختلافى ناچيز از آنچه در بخش پيشين به تفصيل بيان شد، ذكر كرده و همانجا نقل مىكند كه ركن شامى در جانب مقام و منطبق بر ركن دوم است:
«روينا عن الأزرقي بالسند المتقدّم في تاريخه (1)أنّه قال: و ذرع ما بين الركن الأسود إلى مقام إبراهيم عليه السلام: تسعة و عشرون ذراعاً و تسعة أصابع، و ذرع ما بين جدار الكعبة من وسطها إلى المقام: سبع و عشرون ذراعاً، و ذرع ما بين شاذروان الكعبة إلى المقام: ستة و عشرون ذراعاً و نصف، و من الركن الشامي إلى المقام:
ثمانية و عشرون ذراعاً و سبع (2)عشرة اصبعا ... انتهى». (3)او سپس اندازهگيرى خود را از فاصله صندوقى كه مقام در آن واقع بوده، تا اركان كعبه، به دقت گزارش مىكند و همچون ازرقى ركن شامى را در جانب مقام به شمار مىآورد.
«و قد حرّرنا بعض ما حرّره الأزرقي في هذا المعنى، فكان ما بين ركن الكعبة الَّذِي فيه الحجر الأسود و بين الركن اليماني من أركان الصندوق الَّذِي فيه المقام من داخل الشباك الَّذِي فيه الصندوق: أربعة و عشرون ذراعاً إلّا سدس ذراع ... و كان ما بين ركن الكعبة الشامي الَّذِي يلي الحجر- بسكون الجيم- و ركن الصندوق الشامي: ثلاثة و عشرون ذراعاً، و كان ممّا بين ركن الصندوق الشرقي إلى ركن البيت الَّذِي فيه بئر زمزم المقابل له: خمسة عشر ذراعاً إلّا ثلث ذراع، و كل ذلك بذراع الحديد المتقدّم ذكره». (4)اما در عنوان باب، ركن شامى را با قيد «الذي يقال له العراقي» همراه مىسازد.
«ذكر ذرع ما بين المقام و الحجر الأسود، و ما بين المقام و الركن الشامي الَّذِي يقال له العراقي، و ما بين المقام و بين جدار الكعبة و شاذروانها المقابل للمقام، و ما بين المقام و حجرة زمزم و حرف بئر زمزم الطيبة المباركة». (5)
8- ابعاد كعبه
فاسى بحث ابعاد كعبه را به تفصيل طرح كرده است. او به نقل آراى ديگران همت مىگمارد و گزارش دقيقى از اندازهگيرىهاى خود ارائه مىكند. از اين ميان، مواردى كه قرينه تعيين اسامى اركان است، عبارتاند از:
الف: ابعاد كعبه در بناى ابراهيمى به گزارش ازرقى
فاسى متن گزارش ازرقى (1)را نقل كرده و همانند او اركان را به ترتيب اسود، شامى، غربى و يمانى مىخواند. (2)ب: ابعاد كعبه در بناى عبد الملك مروان به گزارش ازرقى
در اين بخش نيز متن اخبار مكه (3)را با دقت ياد كرده كه اركان به همان اسامى ناميده شدهاند. (4)ج- ابعاد داخلى كعبه به گزارش ازرقى
گرچه ترتيب و اسامى اركان در نوشته ازرقى (5)يكسان است، ولى آشفتگى متن نقل شده عبارت را با ابهامى روبهرو ساخته است كه مراجعه به منبع برطرفش مىسازد.
«ثمّ قال الأزرقي: ... و ذرع داخل الكعبة من وجهها من الركن الَّذِي فيه الحجر الأسود إلى الركن الشامي (6)
و فيه باب الكعبة تسعة عشر ذراعا و عشر اصابع
و عبارت داخل پرانتز مكرر است.
(إلى الركن الغربي و هو الشق الذي يلي الحجر خمسة عشر ذراعاً و ثماني عشرة اصبعاً) و ذرع مابين الركن الشامي إلى الركن الغربي و هو الشقّ الَّذِي يلي الحجر خمسة عشر ذراعاً و ثماني عشرة اصبعاً، و ذرع مابين الركن الغربي إلى الركن اليماني- و هو ظهر الكعبة-: عشرون ذراعاً و ستّة أصابع، و ذرع مابين الركن اليماني إلى الركن الأسود: ستة عشر ذراعاً و ستة أصابع». (7)د: ابعاد كعبه به گزارش ابن سراقهابن سراقه در كتاب دلائل القبله، ركن اسود را عراقى مىخواند و ركن شامى را در مجاورت آن مىداند و فاصله آنها را ثبت مىكند.
«و قد حرّر ذرع الكعبة الفقيه أبو عبد اللَّه محمد بن سراقة العامري في كتابه «دلائل القبلة» لأنّه قال ... و عرض وجهها و هو الَّذِي فيه بابها أربعة و عشرون ذراعاً و
1) ابو الوليد ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 64
2) محمد بن احمد فاسى مكى، شفاء الغرام، ج 1، صص 189- 178
3) ابو الوليد ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 289
4) محمد بن احمد فاسى مكى، شفاء الغرام، ج 1، ص 208
5) ابو الوليد ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 291
6) عبارت ذيل از متن ساقط شده است:
7) محمد بن احمد فاسى مكى، شفاء الغرام، ج 1، ص 209
عرض مؤخرها مثل ذلك و عرض جدارها الَّذِي يلي اليمن و هو فيما بين الركن اليماني و الركن العراقي و هو الَّذِي فيه الحجر الأسود عشرون ذراعاً ثمّ قال و عرض جدارها الَّذِي يلي الشام و هو الَّذِي بين الركن الشامي و الركن العراقي أحد و عشرون ذراعاً ... انتهى». (1)ه: ابعاد كعبه از داخل و خارج به گزارش ابن جماعه
فاسى اندازههاى قاضى عز الدين ابن جماعه را، مانند آنچه از كتاب هدايةالسالك (2)نقل شد، به تفصيل گزارش مىكند (3)كه در آن، نام ركن شامى با قيد «و يقال له العراقي» همراه شده است. نامتعارف بودن اين نامگذارى، فاسى را بر آن مىدارد كه هم به اختلاف مذكور اشاره كند و هم مؤيدهايى بر اين كاربرد ارائه كند:
«و وقع فيما ذكره ابن جماعة تسمية الركن الشامي الَّذِي يلي وجه الكعبة بالعراقي و ذلك يخالف ما ذكره ابن سراقة في الركن العراقي و رأيت ما يدلّ لما ذكره ابن جماعة كما سيأتي ذكره [إن شاء اللَّه تعالى] في الباب الخامس عشر من هذا الكتاب و ذكر ابن جبير في غير موضع من رحلته ما يوافق ما ذكره ابن جماعة في ذلك و اللَّه أعلم». (4)و: ابعاد كعبه به گزارش فاسى
فاسى در روايتى مبسوط، گزارشى از اندازهگيرى ابعاد مختلف كعبه از داخل و خارج مىآورد. او تنها در يك بخش تعبيرى دارد كه در بحث جارى مؤثر است:
«طول جدارها الشرقي من أعلا الشاخص على سطحها إلى أرض المطاف ثلاثة و عشرون ذراعاً و ثمن ذراع و عرض هذا الجدار من الركن الَّذِي فيه الحجر الأسود إلى الركن الشامي- الَّذِي يقال له العراقي- أحد و عشرون ذراعاً و ثلث ذراع ... و طول جدارها الشامي من أعلا الشاخص في سطحها إلى أرض الحجر ثلاثة و عشرون ذراعاً إلّا ثمن ذراع و عرض هذا الجدار من الركن الشامي إلى الركن الغربي سبعة عشر ذراعاً- بتقديم السين- و نصف ذراع و ربع ذراع». (5)
روشن است كه او ركن شامى را ركن دوم مىداند ولى مدّعى است كه گاهى اين، ركن عراقى نيز ناميده مىشود.
9- حجر اسماعيل عليه السلام
فاسى در تبيين جايگاه حجر اسماعيل عليه السلام آن را در ميان دو ركن شامى و غربى مىداند ولى مىگويد شامى را گاهى اوقات عراقى نيز مىخوانند.
«و أمّا موضع الحجر فهو ما بين الركن الشامي- الَّذِي يقال له العراقي- و الركن الغربي». (1)10- مطاف
مطاف فضايى به گرد كعبه است، كه در هر جانب، هيچ نقطه آن بيش از مقام، از خانه فاصله ندارد. چنين تعريفى را فاسى نيز از فقهاى اهل سنت نقل مىكند. (2)بنا بر نقل فاكهى، نخستين بار ابن زبير مطاف را با باقىمانده سنگهاى كفِ درونِ كعبه فرش كرد. (3)در سالهاى بعد هم بارها به عمران مطاف پرداختند كه آخرينِ آنها، تا زمان فاسى به سال 766 ه. ق. بازمىگردد. (4)فاسى در ضمن گزارش اندازهگيرى ابعاد مطاف، اركان كعبه را به ترتيب: اسود، شامى، غربى و يمانى مىخواند و شامى را با قيد «الذي يقال له العراقي» همراه مىسازد.
«و قد اعتبر بعض أصحابنا بحضوري مقدار ما بين منتهى ذلك و بين الكعبة المعظمة من جميع جوانبها، فكان مقدار ما بين الحجر الأسود و طرف البلاط المحاذي له ... و ما بين الركن الشامية الَّذِي يقال له العراقي و آخر تدوير المطاف المسامت له إلى الجهة الشرقية أربعة و عشرون ذراعاً و نصف، و من الركن الشامي إلى آخر البلاط المحاذي له في الجهة الشامي سبعة و ثلاثون ذراعاً و ربع ذراع ... و ما بين الركن الغربي و آخر البلاط المحاذي له ... و ما بين الركن اليماني و آخر البلاط المقابل له ... و الذراع المحرر به هو الذراع الحديد المتقدم ذكره». (5)
11- اماكن استجابت دعا در مسجد الحرام
فاسى همانگونه كه در بحث ابعاد كعبه وعده داده، در بحث مواضع استجابت دعا در مسجد الحرام روايتى را از ابو سهيل انصارى نقل مىكند كه در آن، اسامى اركان عبارتاند از:
اسود، عراقى، شامى و يمانى.
«و رأيت في جزء مترجم بالثاني من «فضائل مكّة» للجندي ... عن أبي سهيل النيسابوري أنّ مواضع التي يرجى استجابة الدعاء في مسجد الحرام خمسة عشر موضعاً، و عد منها أربعة عشر: باب بني شيبة، و باب إبراهيم عليه السلام، و باب النبيّ صلى الله عليه و آله، و باب الصفا، و زمزم، و المقام، و الركن الأسود، و الملتزم، و مجاور منبر، حيث يقف المحمدون، و عند الركن العراقي، و تحت الميزاب، و الركن الشامي، و مابين الركن الشامي و اليماني- و هو المستجار- و عند الركن اليماني». (1)دستاورد بررسىها
چنانكه در مباحث قبل دانسته شد، گاهى اسامى اركان با قرائنى به كار مىروند كه مىتواند روشنگر مقصود باشد. اگر توزيع فراوانىِ كاربرد دو اصطلاح «ركن عراقى» و «ركن شامى» را در كتاب شفاء الغرام بررسى كنيم، به نتايج قابل توجهى دست مىيابيم:
نام مؤلفركن عراقىركن عراقى/ ركن 2 ركن عراقىمجموع/ ركن 1 الشامى يقال له العراقى/ ركن 2
نام تعداد درصدتعداددرصد تعداد درصدتعداددرصد
جندى---- 1 1001100
عزالدين ابن جماعه-- 1001-- 1001
ابن سراقه 3 100---- 1003
تقى الدين فاسى-- 1004-- 1004
مجموع 3 55533 1 100912
جدول شماره 1- توزيع فراوانى كاربرد اصطلاح «ركن عراقى» در كتاب شفاء الغرام
1) همان، صص 383- 382
نام مؤلفركن عراقىركن عراقى/ ركن 2 ركن عراقىمجموع/ ركن 1 الشامى يقال له العراقى/ ركن 2
نام تعداد درصدتعداددرصد تعداد درصدتعداددرصد
جندى---- 1 1001100
ابو الوليد ازرقى 5 100---- 1005
پدر ابن جماعه 2 100---- 1002
عزالدين ابن جماعه-- 1001-- 1001
ابن سراقه 3 100---- 1003
محب طبرى 2 100---- 1002
تقى الدين فاسى 9 31469-- 10013
مجموع 21 18578 1 100274
جدول شماره 2- توزيع فراوانى كاربرد اصطلاح «ركن شامى» در كتاب شفاء الغرام
برخى از اين نكات عبارتاند از:
مقايسه آنچه كه فاسى از گذشتگان نقل كرده، با كتابهاى برجاى مانده از ايشان، ما را به دقت او در نقل مطمئن مىسازد؛ حتى به گونهاى كه از جدولهاى فوق مشخص است، او اعتقاد خود به نامى از نامها را به سخن ديگران تحميل نمىكند. پس بايد پذيرفت كه در نقل كتابهاى مفقود هم، رعايت امانت را نموده است.
در اطلاق نام شامى بر ركن دوم طواف، اختلافى ميان تاريخنگاران مكه مشاهده نمىشود.
نامگذارى ركن دوم به ركن عراقى، با توجه به استفاده از صيغه مجهول (يقال له العراقى)، به نظر مىرسد در زمان تأليف كتاب، امرى متداول و مرسوم نبوده است و شايد از همين روست كه فاسى در تبيين صحت اين كاربرد، به سوابقى تمسك مىكند. حتى كسانى مانند فاسى نيز كه نام عراقى را به ركن دوم اطلاق كردهاند، اين قيد را توضيحى دانسته و در بيشتر موارد (69%) خود را از آن بى نياز ديدهاند.
چنانكه از آراى مذكور روشن است، هيچ تلازمى ميان شامى ناميدن ركن سوم و
عراقى دانستن ركن دوم وجود ندارد. يعنى؛ در اسامى اركان با دو اختلاف مستقل روبهرو مىشويم: تعيين مصداق ركنهاى عراقى و شامى. هرچند در زمان حاضر قول مشهور زمان تأليف كتاب (انطباق ركنهاى شامى و عراقى) متروك به نظر مىرسد.
پىنوشتها
محمود مروج
مقدمه
زندگى هر كسى همراه با خاطره است، خاطرههاى تلخ و شيرين؛ خاطرات تلخ، در گذشته محبوس گرديده و شيرينى گذر از سختىها را تداعى مىكند و خاطرات شيرين بر فضاى ذهنى انسانها سايه افكنده و اميدوارى را رونق مىبخشد.
خاطرات سفر حج، از جهتى با خاطرات ديگر همانند است و از سويى متفاوت.
اعمال و مناسك حج چونان كلاس درسى است به وسعت آن سرزمين مبارك كه سطح كلاس و آموزههاى آن، بر همه يكسان است و هركسى در آنجا، فارغ از هر جنس و نژاد، علم و تحصيل، ملك و سرمايه، موقعيت و مقام و هرگونه استعداد و توانايى، به دنبال درك و فهم راز آفرينش و اثبات بندگى و تجديد حيات شكوفههاى ايمان و باورهاى دينى خويش است.
خداوند سبحان را شاكرم كه توفيق درك حج و زيارت خانه خود و حرم پيامبر و بقيع را بر اين بنده بى مقدارش ارزانى داشت و اگر چه نتوانستم از آن فرصت خدادادى بهره زيادى ببرم اما مىكوشم با ذكر خاطرات گذشته، روزنهاى براى فهم و درك حقايق شگفتانگيز هستى بيابم و با يادآورى نعمتهاى الهى، بيش از پيش شكرگزار آستان حضرت دوست شوم:
روزهاى سخت انتظار به سر آمد!
روزهاى پيش از سفر، هر لحظهاش برايم سرنوشتساز و نفسگير بود؛ چرا كه چند سالى را به اميد چنين روزهايى سپرى كرده و در انتظار چنين لحظههايى به سر مىبردم.
سه سال پيش، با معرفى اتاق بازرگانى استان زنجان، گروهى به قصد نمايشگاه ظهران عربستان، وارد آن كشور شده و سپس جهت انجام مناسك حج به مكه مكرمه مشرّف گرديدند. وقتى از اين مسأله آگاهى يافتم، آرزو كردم كاش با آنها بودم و به اين سعادت نايل مىشدم و بعد از آن، مدام پىگير موضوع بوده و هر بار به علّت مشكلات و موانع پيش آمده، توفيق حضور و زيارت آن مكان مقدس را پيدا نمىكردم. امسال نيز چند ماه مانده به ايام حج بارديگر پىگير شدم تا اينكه به صورت ضمنى موافقت به عمل آمد.
شرايط گرفتن ويزا و تهيه بليت هواپيما، بهگونهاى بود كه برنامه دقيق حركت را نمىدانستيم، تا اينكه خبر دادند ويزاى دو نفر (خودم و پدرم) آماده شده و هفته بعد به عربستان پرواز خواهيم داشت.
ويژگى سفر ايجاب مىكرد كه با هواپيماى امارات، بهطور غير مستقيم از راه تهران- دبى به عربستان برويم و ...
مشكلات سفر
در شادى خبرِ خوش سفر حج بودم كه پدرم به دلايل مختلف، از عزيمت به عربستان منصرف گرديد. وضع برايم بسيار سخت شد. مسؤولان اتاق بازرگانى اطلاعات دقيقى از برنامه اعزام ارائه نمىكردند و در بعضى موارد از خود سلب مسؤوليت نيز مىنمودند.
از پيگيرىها خسته شده بودم. امكان حد اقل هماهنگى در محيط كار ميسّر نبود. در برنامههاى شخصى نيز پيشبينىهاى لازم صورت نگرفته بود تا اينكه عصر روز سه شنبه مورخ 23/ 10/ 82 بعد از تماسهاى تلفنى پى در پى و بحث و مجادله با مدير اجرايى شركت بازرگانى اعلام انصراف نمودم.
ساعت تقريباً هفت شب به خانه رسيدم و از شدّت ناراحتى تنها قدم مىزدم و به اين سو و آن سو مىرفتم. ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد. يكى از دوستان نزديك و قديمىام بود
كه بعد از احوالپرسى، حلاليت خواست و قسمت اين بود كه ايشان به عنوان پزشك كاروان عازم مكه مكرمه گردد.
بعد از خدا حافظى با ايشان، بيش از گذشته در تب و تاب اين فريضه پر رمز و راز الهى مىسوختم. با خود مىگفتم: چرا بايد عرفات را در شب عرفه درك نكنم. اشتياق سفر از يك طرف و ابهامات و نگرانىها و بسيارى از تنگناها و مشكلات از طرف ديگر، فشار مضاعفى را بر روح و روانم وارد مىكرد.
لحظهاى به فكرم رسيد كه با پدرم در اين خصوص مشورت كنم. بىدرنگ با ايشان تماس گرفته و به صورت صريح وضعيت را گفتم و كسب تكليف شرعى كردم. پدرم در پاسخ لغزشى از خود نشان نداد و با كمال صراحت بر تكليف شرعى صحه گذاشتند. بعد از اين تماس، بر عطش و اضطراب و نگرانىام افزوده شد. اگر چه مىدانستم در امر خير نيازى به استخاره نيست ليكن به هر حال براى غلبه بر غوغاى درونم، با تماس تلفنى، از پدربزرگم درخواست استخاره كردم. پيش از اين نيز در بسيارى از مشكلات و بحرانهاى زندگى، چشم را به چشم او دوخته و آرامش را در نگاه او مىيافتم. بعد از لحظاتى، ايشان با لحنى آرام، پاسخ دادند جواب استخاره خوب است. پرسيدم كدام سوره است؟ گفتند: سوره مبارك ابراهيم عليه السلام.
در اين لحظه نام «ابراهيم» برايم عجيب بود و در عين حال مايه نشاط و اميدوارى! و بعد آيه مبارك را چنين تلاوت كردند: وَمَا لَنَا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ وَ قَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ (1)
وقتى اين آيه شريفه را شنيدم، احساس كردم پيام توحيد و توكّل و امتحان برايم دارد و چه امتحان سخت و توفيق ارزشمندى پيش رويم بود؟!
از سويى، در برنامه حج، مهمترين مطلبى كه بنده بايد بياموزد، «توكل» است. پس تصميم گرفتم با توكل به خدا، از همان لحظه بار ديگر كار را جدّى شروع كنم. بعد از حضور در محل كار و خداحافظى با همكاران، ساعت 9 شب به مقصد كرج راه افتادم ...
هوا زمستانى بود و رانندگى را دشوار مىكرد. مه غليظ و بارش پراكنده برف، علاوه بر مشكل ديد، جاده را لغزنده ساخته بود. دو سوى جاده پر از برف شده، آمد و شد وسايل نقليه بسيار كم شده بود. گاهى تنها چند متر جلوتر را مىديدم! دشوارىِ راه، سختى تصميم و نگرانىها و دلواپسىها همواره بر وجودم سنگينى مىكرد. بعد از مدتى، وقتى در آن مه غليظ، از 20 يا 30 مترى، چند چراغ كم فروغ پمپ بنزين شهرهاى صائين قلعه و هيدج را ديدم، خوشحال و اميدوار شدم ...
بالاخره بعد از سپرى كردن شهرهاى خرمدره، ابهر، تاكستان و قزوين، ساعت يك نيم شب به كرج رسيدم.
فرداى آن روز براى گرفتن جواب قطعى عازم تهران شدم. البته در اين ميان يك بار، به خاطر مشكلات و سختىهاى پيش رو، خواستم منصرف شوم و به خانه برگردم و همه چيز را خاتمه يافته تلقى كنم. اما به يارى خداوند، بر اين دلهرهها چيره شدم و در تهران مستقيم به دفتر هواپيمايى رفتم.
از آن رو كه تجربه خريد بليت هواپيماى خارج از كشور را نداشتم، مقدارى با احتياط وارد آژانس شدم. از باجه اوّل، در رابطه با پرواز تهران- دبى پرسيدم. در قسمت ديگر، خانم محجّبه و خوش برخوردى، ضمن پاسخ به چند پرسشم، گفت، براى عربستان، به طور غير مستقيم، تنها يك پرواز هست كه جايى براى رزرو احتمالًا نداشته باشيم. وقتى مشخصاتم را دادم، گفت: از شركت تماس گرفته و خواستهاند نام شما را حذف كنيم!
با همه پيچيدگىهاى كار، مأيوس نشده، با شركت تماس گرفتم و بعد از بحث و گفتگو و
1) ابراهيم: 12
پيگيرىهاى زياد، موافقت خود را اعلام كردند و بليت پرواز برايم صادر شد و من فرداى آن روز، بعد از خداحافظى با دوستان و خويشان، عازم فرودگاه مهرآباد شدم.
اكنون لحظه جدا شدن از خانه و خانواده و عزيزان و دست شستن از كار و زندگى است براى انجام حج ابراهيمى.
به فرودگاه كه رسيدم، مراحل قانونى طى كرده، وارد قسمت پرواز شدم. لحظاتى چشمان خود را براى يافتن دوست و آشنايى به اين سو و آن چرخاندم اما دريغ از يك آشنا!
بيشتر مسافران شركت، به قصد تجارت عازم عربستان بودند و در اين ميان، تنها نام يك نفر را كه نيت حج داشت، برايم گفتند. در آن جمع او را يافتم و تصميم داشتم كه با وى بناى دوستى گذاشته و همسفر شوم، امّا گويا قسمت اين بود كه آن يك نفر نيز به اين دوستى و ابراز محبت، پاسخ مثبت ندهد و به آن پايبند نباشد.
وقتى وارد هواپيماى امارات شديم، فضاى متفاوتى را احساس كردم. پوشش نامناسب ميهمانداران و مسافران، پخش فيلمهاى خارجى، مشروبات الكلى و حركات و صحبتهاى بعضى از مسافران آزار دهنده بود.
ميهمانداران، پس از دقايقى حركت، پذيرايى را آغاز كردند. به خاطر ترس از ناراحتى معدهام، تنها از شيرينى و آب استفاده كردم.
سرانجام به فرودگاه دبى رسيديم. توصيف اين فرودگاه با چند كلمه ممكن نيست. بايد بگويم كه از لحاظ امكانات، جمعيت و فضا، بسيار متفاوت از آن است كه پيشتر ديده بودم.
متوجه شدم چند نفرى به دنبال نمازخانه مىگردند. خواندن نماز برايم قوت قلب بود و بسيار شيرين، بهگونهاى كه گويى در آن فضا به نماز پناه آورده بودم.
بعد از نماز، با يك بازارى اصفهانى هم صحبت شديم. انسان شيرين و خوش صحبتى به نظر مىرسيد. او يك عراقى را به من معرفى كرد كه مسؤوليت هدايت يك كاروان در مكه و مدينه را بر عهده داشت. از روى بىتجربگى، از همانجا با او بناى گفتگو و معامله و چانه زدن را گذاشتم. ناشيانه با اين و آن صحبت كرده و نيت خود را برملا مىكردم. ايشان تذكر دادند كه در اين خصوص با كسى صحبت نكنم. گويا سادگى و صداقت من، كار دستم مىداد! پس از آن، متوجه شدم كه چند نفر سودجو، با دريافت پول، گروهى از مردم را به صورت آزاد به مدينه رسانده و با كمك شركتهاى خدماتى و حتى چند نفر از افراد بومى، مسؤوليت اسكان
و تداركات آنها را عهدهدار مىشوند و ...
بالاخره بعد از چند ساعت توقف و صرف شام عازم فرودگاه دمام عربستان شديم. مدت پرواز زياد نبود. خيلى زود در فرودگاه دمام نشستيم. فرودگاه وسيع و بزرگى به نظر مىرسيد.
بعد از پيادهروى نسبتاً طولانى و استفاده از پيادهروهاى متحرك، وارد قسمت تشريفات و كنترل مدارك شديم و بعد از طى مراحل قانونى، به طرف شهر الخُبَر و محل اسكان، راه افتاديم. در شهر الخبر نيز صحنههاى تلخ و در بعضى از موارد شيرين برايم پيش آمد.
از آغازين دقايق صبح، راههاى عزيمت به مكه يا مدينه را پرس و جو و ارزيابى كردم.
راه زمينى بسيار طولانى بود؛ 1500 تا 1600 كيلومتر! از واسطهها هرگز جواب دقيق و قطعى دريافت نمىكردم. همگى به همديگر پاس مىدادند تا انسان را خسته كرده و بالاخره تسليم شرايط خود كنند. بعد از ظهر آن روز به همراه جمعى عازم فرودگاه دمام شديم، تقريباً 50 تا 60 كيلومتر با شهر الخبر فاصله داشت.
يكى از واسطهها دو بليت اضافى به مقصد دمام- رياض- مدينه داشت، امّا به خاطر صحبتهاى قبلى، ديگران را بر من ترجيح داد. با كمك يكى از عوامل بومى و مساعدت يكى از مأموران به ظاهر شيعه مذهب، در آخرين لحظات بليت را دريافت كردم، وقتى گذرنامهام را خواستند، ناگهان متوجه شدم كه در هنگام تسويه حساب با هتل، گذرنامه اشتباهى تحويلم دادهاند و خلاصه همه رفتند و من تنها و تنها در فرودگاه از پرواز بازماندم.
بعضى از همراهان، با بيان يا نگاهشان ناراحتى خود را ابراز مىكردند و بعضى بىخيال بودند.
ناگزير با گامهاى خسته و درماندهام به شهر الخبر بازگشتم. يكى از واسطهها نمك بر زخمم پاشيد و بهگونهاى القا مىكرد كه باعث و بانى اين مشكلات خودم هستم. فضاى هتل برايم بسيار سنگين و غير قابل تحمل بود.
به قصد توسل به آستان حضرت زهرا عليها السلام، دو ركعت نماز خواندم. تا آن زمان، خودم را اين همه به آستانش نزديك احساس نكرده بودم. پس از مراجعت متوجه شدم كه با همت آن عربِ شيعه، براى ساعت يك بعد از نيم شب، بليت تهيه شده و به خاطر نبود پاسپورت، فقط يك رمز (كد) كامپيوترى داده بودند. ساعت 7 شب؛ يعنى 4 ساعت زودتر از موعد، خودم را به فرودگاه رساندم و با زحمت، بخش صدور بليت را پيدا كردم. خوشبختانه با ارائه كد، 2 عدد
كارت پرواز به مقصد رياض و مدينه دريافت كردم. در بليت تحويلى، نامم محمود- حسين- مروّج قيد شده بود و احساس مىكنم كلمه حسين نامى آشنا براى آن عرب و مأمور شيعه بود.
در موعد مقرر؛ ساعت يك بعد از نيم شب، به مقصد رياض سوار هواپيما شديم.
بر خلاف انتظار، در فرودگاه رياض هوا نسبتاً سرد بود. علىرغم خستگى و بىخوابى، نتوانستم بخوابم. ناچار در فرودگاه به اين طرف و آن طرف رفتم و وقت گذرانى كردم. بعد از نماز صبح، همراه مسافران سوار هواپيما شديم. به محض اينكه صندلى خود را يافتم و نشستم، به خواب رفتم. ظاهراً هواپيما به خاطر نقص فنى تأخير داشت و وقتى از زمين بر مىخاست بيدار شدم. وقتى از سوى خلبان اعلام شد كه مقصد مدينه النبى است و زمزمه دعاى سفر را شنيدم، احساس كردم شيرينترين لحظات عمر من است و چقدر با شور و حال و لحن شيرين دعا خوانده مىشد.
بعد از يك ساعت و اندى پرواز، خلبان اعلام كرد بعد از لحظاتى در فرودگاه مدينه فرود مىآييم. در اين حال، آفتاب طلوع كرده و هوا بهطور كامل روشن شده بود. فرودگاه مدينه، بر خلاف چند فرودگاه قبلى، بسيار معمولى بود. هوا به خاطر بارش باران، بسيار لطيف و مانند هواى پر طراوت بهارى خودمان بود. فضاى شهر بسيار با نشاط و شورانگيز مىنمود. ديگر احساس غربت نمىكردم. گويى به ديار آشنا رسيدهام؛ مانند ديگران سوار تاكسى شده و بعد از پرس و جو، در اوايل خيابان «قربان نازل» پياده شدم.
به طرف بعثه حجاج ايرانى راه افتادم. وقتى به آنجا رسيدم، بر خلاف انتظار، به جز راهنمايى ساده هيچ كمكى نمىكردند. البته از برنامهها و امكانات بعثه اطلاع دقيقى نداشتم.
قبل از آن فكر مىكردم كه به محض رسيدن به بعثه، ديگر مشكلى نخواهم داشت، اما واقعيت جز اين بود. در اينجا بود كه باز هم احساس كردم بايد با توكل به خداوند، دست بر زانوى خود بگذارم و خودم براى روزهاى اقامت و اوقات زيارت برنامهريزى داشته باشم؛ از موضوع اسكان و غذا گرفته تا چگونگى رفتن به مكه و انجام درست مناسك حج؛ بهويژه اينكه با ويزاى تجارى به مكه رفتن، كارى است بسيار مشكل.
در روز نخست به ديدار يكى از آشنايان رفته، كوشيدم از فرصت استفاده كنم و اطلاعات درستى به دست آوردم. براى اقامه نماز ظهر، به حسينيه شيعيان و نماز شيخ عمرى (رهبر شيعيان مدينه) رفتم و بعد از اقامه نماز، با يك ايرانى 70 ساله فرهيخته آشنا شدم و به
اتفاق هم، اتاقى در نزديكى مسجد بلال اجاره كرديم. روزى نماينده مقام معظم رهبرى و رياست محترم سازمان حج و زيارت را ديدم كه از بعثه حضرت آيتاللَّه بهجت ديدار مىكردند. خواستم مشكلم را با او در ميان بگذارم، امّا نمىدانم چه شد كه منصرف شدم و به آستان حضرت دوست توكل كردم.
براى اسكان كامل و عزيمت به مكه و تهيه بليت هواپيما و ... با شركتهاى زيارتى مذاكرات زيادى كردم ولى به دلايلى، به توافق نمىرسيديم.
روزها را بيشتر به دنبال رفع مشكلاتم بودم و شبها را براى زيارت به مسجدالنبى مىرفتم و بعد از نماز مغرب، تا هنگام بسته شدن درهاى مسجد، در آن مكان مقدس مىماندم و در آخر، از درِ مقابل ضريح حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله خارج مىشدم.
وقتى به آن مكان مقدّس (قبور ائمه بقيع) مىرسى، احساس عجيبى پيدا مىكنى. اگر چه در ظاهر قبرستانى معمولى است ولى فضاى منحصر به فردى دارد.
دو مرتبه در شبها، در حلقه قرائت قرآن مسجد النبى شركت كردم. تلاش مىكردم آيات را با دقّت و رعايت مخارج حروف و تجويد تلاوت كنم، وقتى نوبت به من رسيد، قرائت را به شكل ترتيل آغاز كردم. ديگران معمولًا چند سطر يا آيه از آيات قرآن مىخواندند ولى به من اجازه دادند تا يك صفحه و نيم تلاوتكنم و در آخر استاد با يك تذكر و اشكال جزئى، آن هم در لحن، بنده را تشويق كرد. ابتدا فكر مىكردند عرب زبان هستم، وقتى پرسيدند: اهل كجايى؟ با صداى رسا گفتم: ايرانىام و خيلى تعجب كردند!
بعد از جلسه قرآن، پشت ضريح حضرت نشسته، زيارت حضرت فاطمه عليها السلام را مىخواندم و خدا را به خاطر اين همه نعمت و لطف و رحمت شكر مىگزاردم.
بقيع
روزى بعد از اذان صبح، عازم مسجدالنبى شدم اما به نماز جماعت نرسيدم. در پشت نردههاى بقيع منتظر گشوده شدن درهاى بقيع ماندم. به محض باز شدن درها، اوّلين نفر بودم كه خود را به مقابل قبور مطهّر ائمه عليهم السلام رساندم و از اين توفيق، بسيار خوشحال و خرسند شدم.
وقتى به آن مكان مقدّس مىرسى، احساس عجيبى پيدا مىكنى. اگر چه در ظاهر قبرستانى معمولى است ولى فضاى منحصر به فردى دارد. به نظر مىرسد بيشتر مردم وقتى قبور ساده ائمه بقيع عليهم السلام را با ضريحهاى پر شكوه و جلال ائمه ديگر مقايسه مىكنند، متأثر شده، اشك از ديدگانشان جارى مىشود و چه بسيارند حجاج و زائرانى كه وقتى به مدينه مىرسند زيارت بقيع و گريستن در آن مكان مقدس را، امرى واجب نانوشته مىشمارند!
البتّه زائران شيعه به دنبال گمشدهاى هستند كه هرگز او را نمىيابند و عقدههاى دلشان، نه تنها برطرف نشده كه بيشتر نيز مىگردد و او همان پاره تن رسول اللَّه و امّابيها، حضرت زهرا عليها السلام است؛ اين جاست كه بر عقدههاى زائران بقيع افزوده مىشود.
آرى، قبر ائمه بقيع، با آن همه سادگىاش، بسيار جذاب و زيباست؛ بهطورى كه انسان هر چه مىنگرد، سير نمىشود و مىخواهد نزديك و نزديكتر شود.
اينجا مكانى است كه هرچه اشك بريزى سبكتر مىشوى، امّا ازدحام، ممانعت مأموران، زمان محدود زيارت و اينكه از نزديك نمىتوانى ائمه را زيارت كنى و نمازى بخوانى، همه اينها موجب مىشود هميشه نارضايتى و عقدههاى تازه در دل داشته باشى.
احساس مىكنى كه بقيع فرياد مظلوميت سر مىدهد و هر زائرى اين فرياد را با گوش جان مىشنود و با آن همصدا مىشود.
اگر چه كوشيدم خاطره آن لحظههاى غمانگير را بازگويم، ليكن به يقين هر چه بگويم كم است و نارسا.
وقتى در برابر ضريح رسول اللَّه صلى الله عليه و آله قرار مىگيرى، احساس خودمانى بودن دارى. كشش و جاذبهاى در آن مكان مقدس احساس مىكنى كه هرگز آن را نديدهاى و بالاخره احساس غربت نمىكنى.
وقتى مىگويى: «السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ» گويى يك مفهوم بسيار آشنايى در ذهن تو تداعى مىشود؛ بسيار زيبا و با عظمت.
قبر پيامبر همچون نگين در گوهر وجود مىدرخشد. الطاف آن وجود نازنين و مقدّس را احساس مىكنى و بايد گفت كه توصيف بسيارى از زيبايىها از قدرت و ظرفيت عقلانى ما خارج است و چگونه مىتوان با اين الفاظ كم ظرفيت، اين نعمتهاى وصفناپذير خدا را كه بر بشريت و بهويژه بر مسلمانان ارزانى داشته است را برشمرد؟!
وداع با پيامبر صلى الله عليه و آله
آخرين شب اقامت در مدينه، براى وداع، عازم مسجدالنبى شدم. بعد از زيارت و دعا، كم كم خودم را به ضريح منوّر رساندم و عرض كردم:
«السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ ...»
و بعد از لحظاتى، فضا بهقدرى لطيف، صميمى و خودمانى بود كه با زبان خودمانى گفتم:
«سلام، آقا! پدرم، مادرم و خودم فداى تو!». از طرف بچهها و همه كسانى كه هنگام آمدنم، التماس دعا گفتند، سلام كرده و آرام آرام از در اصلى خارج شدم و چه وداع غريبى!
خوشحال از يافتن همراهان، غمگين از ترك مدينه
فرداى آن روز، بعد از پرس و جو با خبر شدم كاروان مشهدىها، كه تقريباً وضعيت مرا داشتند، به صورت گروهى و با كمك چند نفر از افراد خبره و احتمالًا واسطهها، عازم مكه مكرّمه هستند. نشانى ايشان را گرفته و به نزد آنان رفتم و با مسؤول كاروانشان وارد گفت وگو شدم. خداوند يارى كرد كه همراه آنان شوم و از تنهايى رهايى يابم. البته راههاى ديگرى هم براى عزيمت به مكه وجود داشت، ليكن با دشوارىهايى همراه بود. بىدرنگ وسايلم را
برداشته، به آنان پيوستم. پس از آن، وسايل را به باربند بسته و حولههاى احرام را همراه خود برداشتم و به جانب مسجد شجره راه افتاديم.
از اينكه همراهانى يافته و وارد گروه آنان شدم، بسيار خوشحال بودم، امّا از اين جهت كه اقامتم در مدينه بسيار كوتاه شد و آنگونه كه آرزو داشتم، نتوانستم زيارت كنم، ناراحت و غمگين شدم.
وقتى از شهر مدينه دور مىشديم، همگى با حسرت، به اين سو و آن سو نگريسته، مىگفتيم: خدا حافظ، اى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، خدا حافظ اى زهراى مرضيه عليها السلام، خدا حافظ اى امام حسن عليه السلام ... و بالاخره، خدا حافظ اى بقيع ...
مسجد شجره
مسجد شجره فضاى معنوى عجيبى داشت. خيل عظيمى از مردم به اين مكان وارد مىشدند و مدتى را در آن ايستگاه معنوى درنگ كرده، بعد از تحوّل و انقلابى درونى و راز و نياز، فوج فوج و دسته دسته خارج مىشدند.
چهرههاى آنان نشان از موفقيت داشت، امّا هيجان و مسؤوليت نيز بر شانههايشان سنگينى مىكرد. حوله احرام خود را بسته، وارد مكان قديمى مسجد شديم و نيت احرام كرده، لبيك گفتيم؛ «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَ النِّعْمَةَ لَكَ وَ الْمُلْكَ، لَا شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ».
همچنان نگران بودم كه محرم شدهام، اما اگر به مكه نرسم چه مىشود؟!
حاجيان را مىديدم كه با فرهنگها، گويشها و رنگهاى گوناگون، دسته دسته به مسجد شجره (يا ذو الحُلَيفه) وارد شده و با اندكى تأمل محرم مىشوند و آنجا را به مقصد مكه ترك مىكنند و همگى «لَبَّيْكَ، اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ ...» را زمزمه مىكنند.
لحظاتى را سخت هيجان داشتم و با دشوارى نيّت احرام «عمره تمتع» مىكردم. اگرچه احرام امرى درونى است، امّا گويى انسان بعد از احرام بگونهاى ديگر مىشود!
وقتى حاجى مُحرم مىشود، گويى گرد سفيدى از معنويت بر جسم و جانش نشسته است.
با اين حال و هوا و هيجان، به جانب مكه مكرمه راه افتاديم و وارد شاهراه اصلى مدينه- مكّه شديم.
ايستگاههاى بازرسى و ...
وقتى به نخستين ايستگاه بازرسى و تفتيش رسيديم، همه نگران بودند و من از همه نگرانتر! صداى ضربان قلبم را كاملًا احساس مىكردم با توصيه روحانى كاروان، كه سيّد وارستهاى از مشهد بود، آيه وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ (1)
را زمزمه مىكرديم. ماشين را متوقف كردند. وقتى لحظه كنترل مدارك ما رسيد، زنگ تلفن همراه مأمور نواخته شد و او در حالى كه مشغول مكالمه بود، با اشاره به ما گفت: برويد!
در ايستگاه دوم، به خاطر تخلّف يك دستگاه ماشين در مسير مجاور، به ما اجازه عبور داده شد و بدين ترتيب با يارى صاحب حجّ، خداى مهربان، تفتيش و بازرسىها را رد كرديم و كم كم به مكّه مكرمه نزديك و نزديكتر شديم. طبق گفته زائرانى كه سفر چندم آنها است و تجربه بيشترى دارند، معمولًا در سه راهى جدّه و قسمت ورودى مكّه بازرسىها و تفتيش بيشتر مىشود، حتّى در قسمت ورودى، گذرنامه همه كاروانها را تحويل مىگيرند، امّا بىآنكه ويزاى ما را تحويل بگيرند، از آن محل هم عبور كرده و وارد محيط حرم شديم.
در آخرين ايستگاه، تصميم گرفته بودم كه اگر مشكلى ايجاد شود، با پاى پياده، خودم را به مكّه و حرم برسانم.
در قسمت ورودى، در تابلوى بزرگى قيد شده است: «ورود افراد غير مسلمان ممنوع» اين مطلب برايم بسيار خوشايند و جالب بود؛ چون كه در عالم خيال، عكس اين معنا را برداشت مىكردم!
وقتى از آخرين بازرسى و تفتيش رهايى يافتيم، با سرعت به سوى مكه پيش مىرفتيم.
همگى خوشحال و هيجان زده بوديم. بخش عمدهاى از نگرانىهايم برطرف شد.
در اين حال، هم احساس آزادى مىكردم و هم احساس تعلّق و بندگى و نيز احساس امنيّت و موفقيت. خيلى دوست داشتم كه در آن لحظات، اين موفقيت و وصال را به آگاهى خانوادهام برسانم.
ساعت تقريباً 2 بامداد بود، به اتّفاق همراهان، در منطقه عزيزيه، در ساختمانى كه همراهان مشهدى پيشتر برنامهريزى كرده بودند، مستقر شديم. سرپرست كاروان در نظر داشت
1) يس: 9
بعد از استراحت كوتاه، جهت بهجا آوردن اعمال به مسجدالحرام برويم، امّا من بىتاب بودم، بعد از كمى پرس و جو و شناسايى نسبىِ منطقه، بى درنگ خودم را به خيابان اصلى عزيزيه رسانده و با يكى از همراهان، به طرف مسجد الحرام راه افتاديم. نمىدانم او چه حالى داشت.
با همديگر سخن نمىگفتيم. گويى هم رفيق صميمى بوديم و هم نسبت به همديگر غريب. بعد از توقف اتوبوس، هر دو با شتاب، خود را به خانه خدا نزديك و نزديكتر مىكرديم.
نزديك باب السلام رسيديم. جمعيت زيادى در داخل و بيرون مسجد نشسته بودند.
وقتى از پل روگذر صفا و مروه گذشتيم، به قسمت قديمى مسجد الحرام در آمديم. بىاختيار از همديگر جدا گشته و هر كدام به سويى روان شديم.
لحظههاى عجيبى است! گويى كه مدتها در بيابانى سوزان، يكّه و تنها بودهاى و اكنون با لبهاى تشنه، تنهايى را پشت سر گذاشته و به چشمه صاف و گوارا رسيدهاى!
بىاختيار به سجده مىافتى و گريه و آه و اشك ...
به ياد آوردم اين شعر معروف را كه:
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
و اكنون معناى اين بيت را بيش از پيش مىفهمم و حس مىكنم.
نگاهم همراه با گريه است و اشك و اشكهايم معجونى است از عقدهها و آرزوها.
كعبه صاف بود و زلال، در عين حال آرام و دلربا. به خود مىگفتم اينجا جاى فرياد است و گسستن از قيدها و بندها. اينجا جاى فرار از زمان و رنگهاى زمانى است. كعبه به همه پناه مىدهد، همه آنان كه با اصليت و خويشتن خويش، در هر رنگ و گويشى، به آن پناه مىبردند؛ از هر شأن و مرتبهاى، ولو اينكه به ظاهر در پست و پايين باشند.
ابتدا دو ركعت نماز در برابر كعبه بهجا آوردم و براى اطمينان خاطر، از روحانى محترمى اعمال عمره تمتّع را پرسيدم و او به خوبى برايم شرح داد. به تنهايى اعمال را انجام دادم و منتظر اذان صبح شدم. بسيار خسته و مغلوب خواب بودم. به سختى براى اقامه نماز صبح، از جا بر مىخاستم.
بعد از نماز، با دشوارى تمام خود را به محل اسكان رساندم و بى اراده، به خوابى عميق فرو رفتم.
فرداى آن روز، وقتى اعمال عمره تمتع را بهجا آوردم، به دنبال كاروانى آشنا گشتم. ابتدا به كاروان لرستان كه دوست و همكارم پيشتر نشانى آن را داده بود رفتم. بعد از پياده روى نسبتاً طولانى، به آنجا رسيدم، شبى را نزد آنان بودم. به دوستان گفتم كه در صورت امكان، در در قبال پرداخت هزينههاى اسكان و پذيرايى، روزهاى باقيمانده را نزد آنان سر كنم، ولى پاسخ دقيقى نشنيدم. به نظر مىرسد كاروانها چنين اختياراتى را ندارند.
شب را خوابيدم و فرداى آن، مجدداً موضوع را پيگيرى كردم امّا به جز اندكى تعارفات ظاهرى پاسخ روشن دريافت نكردم. فضاى آنجا به عللى برايم سنگين و خسته كننده بود، اگر چه جايى نداشتم ولى با توكّل به خداوند آنجا را به اميد يافتن جايى ترك كردم. آرام آرام، در خيابان اصلى عزيزيه به سمت مركزى شهر مكه قدم مىزدم، آينده نامعلومى در پيش رويم بود و هيچ فكرى به ذهنم خطور نمىكرد. فقط اين را مىدانستم كه بايد به خدا توكل كنم و خودم را بر هيچ كسى يا جايى تحميل نكنم. حسّ مىكردم اراده پروردگار متعال بر اين استوار بود كه به جز آستان او عزّ و جلّ، به هيچكس محتاج نباشم.
در اين حال و هوا، به دفتر مخابرات رسيدم، بار ديگر با آن مرد عراقى كه در شهر الخُبَر آشنا شده بودم تماس گرفتم. خوشبختانه او در مكه بود و نشانى كاروانى را كه وى در آن بود به من داد. بىمعطلى خودم را به آنجا رساندم. در پشت دانشگاه مكه بود. او از اينكه من به مكه مكرمه رسيدهام متعجّب شد. بعد از دقايقى گفت وگو و مقدارى چانه زدن با كاروان «قافلة النور» به توافق رسيديم و يك تخت و غذاى روزانه برايم مهيا گرديد.
كاروان در يكى از نقاط خوب مكه استقرار يافته بود. حاجيان ارزشمندى از اتباع ايران، عراق و افغانستان، كه بيشتر مقيم انگليس و فرانسه بودند با اين كاروان آمدهاند. اگر چه مشكلاتى پيش رو داشتم، ولى با يارى خداوند بسيارى از گرهها يكى پس از ديگرى گشوده مىشد. روزهاى شيرين و با معنويتى را سپرى مىكردم. شبها را تا پاسى از شب، در حرم به راز و نياز و نماز سپرى مىكردم و روزها يا به مطالعه مىپرداختم و يا به دنبال تهيه بليت و ديدار دوستان و آشنايان و همشهريان مىرفتم.
بعد از فرا رسيدن ماه ذىحجه، هر روز بر ازدحام جمعيت افزوده مىشد و همه
آرام آرام براى بهجا آوردن مناسك حج آماده مىشدند. از تمام نقاط دنيا دسته دسته و گروه گروه، وارد مكه مىشدند. هر بينندهاى تفاوتهاى فرهنگى و قومى را كاملًا احساس مىكرد البته در كنار اين تفاوتهاى فرهنگى، يك روح بر تمام حجّاج حاكم بود و آن هم روح توحيد و چرخيدن بر گرد كعبه بود.
به دنبال امكانات وقوف در عرفات و منا افتادم. روزى به فكر افتادم كه به يكى از كاروانها مراجعه كرده از آنان بخواهم با پرداخت هزينههاى مربوط، ايام تشريق را همراه آنان باشم. اين بار نيز احتياط كرده، منصرف شدم و سرانجام با كاروان «قافلة النور» به توافق رسيديم كه همراه آن كاروان باشم. در روزهاى نزديك به ايام تشريق در اثر گرمى هوا و حضور ملّيتهاى گوناگون، هواى مكه به شدّت آلوده شده بود، بنابراين، نگران سلامتى خودم هم بودم.
دغدغه خاطر ديگرم تهيه بليت بازگشت به ايران بود. در اين باره كاملًا متحير بودم.
شركت هواپيمايى ايران و بعثه هيچ كمكى نمىتوانستند بكنند، ناگزير مىبايست به شركتهاى هواپيمايى خارجى مراجعه مىكردم و از آن طريق بليت مىگرفتم، آن هم به صورت پرواز غير مستقيم.
چند روزى به دنبال شركت هواپيمايى امارات گشتم و بعد از چند روز مراجعه، بالأخره توانستم با يارى خداوند از اين شركت بليتى تهيه نمايم. گرچه در آن وضعيت و ازدحام جمعيت، تهيه بليت بسيار مشكل بود؛ بهويژه براى من كه به زبان انگليسى آشنايى كافى نداشتم و به زبان عربى هم مسلّط نبودم و از طرفى، پرواز غير مستقيم به مقصد ايران بسيار محدود بود.
گاهى وقتها دلم براى بچهها تنگ مىشد. چهره معصومانه مهدى را مجسم مىكردم و احساس لطيفى به سعيد داشتم. براى نگرانىها و زحمات همسرم نيز متأثر بودم. اما از سويى شبهايى معنوى و بسيار زيبا را سپرى مىكردم. وقتى وارد مسجد الحرام مىشدم، بيشتر به گوشه و سمتى كه «مستجار» ناميده مىشود، مىرفتم؛ مستجار همان جايى است كه فاطمه بنت اسد، مادر بزرگوار حضرت على عليه السلام از آنجا وارد كعبه شد و فرزند خود، على عليه السلام را به دنيا آورد.
نماز در آن سو، بسيار دلچسب و شيرين است. هر چقدر كه بتوانى نماز بخوانى به همان اندازه احساس لذّت مىكنى. در آن زاويه، منظره توحيد و امامت را يكجا حس مىكنى.
محلّ شكاف كه در ديوار كعبه بازسازى گرديده، ديدنى است. چندين بار در ازدحام و شلوغى، خود را به آن محل رسانده و از نزديك آن شكاف را مشاهده كردم.
در كنار كعبه بودن و با خدا مناجات كردن بسيار لذتبخش و شيرين است. گاهى راز و نياز تا 2 يا 3 بعد از نيم شب طول مىكشد. واقعاً دور شدن از كعبه و مسجد الحرام بسيار سخت است. در لحظات وداع و خداحافظى، احساس مىكنى كه پايت ميل به رفتن ندارد. وقتى مقدارى دورتر مىروى، بار ديگر تصميم مىگيرى كه دو ركعتِ ديگر نماز بخوانى و اين در مواردى، چندين بار تكرار مىشود تا به درهاى مسجد الحرام مىرسى و ...
ايام تشريق
از سويى اضطراب و از سوى ديگر شوق وجودم را پر كرده است. در روز هشتم ذىحجه، حدود ساعت 10- 11 شب، به مسجدالحرام رفته احرام مىبنديم و راهى عرفات مىشويم.
يكى از عجايب و زيبايىهاى مناسك حجّ همين است؛ چرا كه در عمره مفرده و يا عمره تمتع، زائران در ميقاتها احرام بسته محرم مىشوند و بعد وارد مكه و مسجد الحرام مىشوند، اما اين بار، همه از مسجدالحرام احرام بسته و با دعاى خير كعبه، به سوى عرفات، مشعر و منا راه مىافتند.
ساعت حدود دو بعد از نصف شب بود كه احرام بسته و به جانب عرفات راه افتاديم.
همگى لبيك گويان، از مسجدالحرام بيرون مىشدند.
فرياد «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ ...» حاجيان، آسمان را به زمين نزديك و نزديكتر مىكرد و حال و هواى خاصى به محيط بخشيده بود. در لحظه بستن احرام، بخشى از احساس و حالات مسجد شجره تكرار و تداعى مىشد و همه سفيد پوش شده بودند.
افاضه و كوچ به سوى عرفات
مسير عرفات پر از جماعت محرم و ازدحام شديد بود و ما پيش از اذان صبح، به خيمههاى عرفات رسيديم. از بدو ورود به آن وادى مقدس، اضطراب و بىقرارى وجودم را پر كرده بود.
گويا عمر عرفات بسيار كوتاه است.
بعضى وقتها، احساس غريبى داشتم. از هنگام ورود به عرفات، حالتى از انتظار در وجودم بود و چشم به عنايتى دوخته بودم. آرزو داشتم جلوهاى از زيبايىهاى خلقت و نشانى از مظهر روح خدا، آقا ولى عصر (عجّ) را درك كنم و البته اعتراف مىكنم كه اين، ناشى از زيادهخواهى و معرفت ناچيزم بود.
در روايات آمدهاستكه حضرت حجت عليه السلام در شب عرفه، درآن مكان مقدس (عرفات) به سر مىبرد. مىدانستم كه ناقابل و ناچيزم و با اين جايگاه فاصله زياد دارم، به خود مىگفتم خداوند قادر و مهربان است و در محضر الهى، چيز ناشدنى وجود ندارد و هر چه اراده كند همان خواهد شد.
در لحظات آغازين صبح، پيش از اذان، دعا خوانده، معصومين عليهم السلام را وسيله تقرّب قرار دادم و منتظر اذان بودم. وقت اذان كه رسيد. منظره معنوى زيبايى بود. آواى اذان، با صداهاى مختلف و با لحن و گويشى خاص از هر سو به گوش مىرسيد؛ يكى با لحن عربى، ديگرى افغانى و آن يكى آفريقايى و ... در لابلاى آن صداها، صداى آشناى مؤذن خودمان، مؤذن زاده، به گوش مىرسيد كه زيبا و فرحبخش بود.
همه رو به سوى كعبه، راز و نياز مىكردند. هر كسى با زبان و باور خودش خدا خدا مىكرد. وقتى از كنار بعضى خيمهها و افراد مىگذشتم، احساس مىكردم كه روحشان در جاى ديگر است ...
اذان مغرب كه شد،- حتى اهل سنت هم- نماز مغرب و عشا را يكجا خواندند و آنگاه چون رود خروشان، به سمت مشعر (مزدلفه) راهافتادند؛ رودىكه نهابتدايش معلومبود ونه انتهايش.
مشعر الحرام يا مزدلفه
در مشعر الحرام شب سردى را گذرانديم. منظره عجيب و بىنظيرى بود. از هر سو گروه گروه به سمت پلهايى كه ميان مشعر و منا قرار داشت حركت مىكردند و در پشت پل طلوع خورشيد را انتظار مىكشيدند.
... سرانجام با طلوع خورشيد، سدّ شكسته شد و رود خروشان مردمى به جانب منا به حركت در آمد.
كاروان ما بسيار زود به خيمهها رسيد. پس از استقرار و تعيين جا، همراه چند تن، راهى جمرات شديم ...
رمى جمره عقبه
وقتى مقابل مسجد خَيف رسيديم، ازدحام جمعيت فوق العاده زياد بود.
بلندگوها، به چند زبان پيوسته از مردم مىخواستند كه به سمت جلو حركت نكنند.
من و همراهانم، كه سه نفر بوديم؛ مردى ميان سال از شهر مقدس مشهد و داماد دوستش و من. ازدحام جمعيت به حدّى بود كه هيچ امكانى براى حركت به جلو وجود نداشت. گلويم خشك شده بود و نمىتوانستم به راحتى نفس بكشم و از سويى سخت نگران بودم كه اگر مرجع تقليدم اجازه رمى از طبقه فوقانى ندهد چه كنم، نكند اعمالم باطل شود. با اضطراب و نگرانى، از همراهان سؤال مىكردم. بعد از لحظاتى، ناگهان ديدم راه باريكى، به اندازه عبور يك نفر، از سمت چپِ يكى از همراهان، كه با خود زمزمهاى و حالى داشت، گشوده شد و ما پشت سر او، بدون توقف و درنگ، تا قسمت ورودى جمرات پايين پيش رفتيم.
تا نزديكىهاى جمره عقبه (شيطان بزرگ) رفتيم. سنگها را آماده كرده، نزديكتر شديم. در اثر فشار و ازدحام جمعيت همديگر را گم كرديم و در تنهايى به خيمهها برگشتيم.
با حالتى از خشم و غضب نسبت به شيطان سنگها را به جمره عقبه پرتاب كرديم. جالب اين كه در آن شلوغى همهمه، هر كسى سنگ خود را كه مانند گلوله به سمت شيطان مىرفت، به درستى تشخيص مىداد و سنگى كه به هدف نمىخورد، مشخص بود.
در آن حال، سر به آسمان گرفته، عرض كردم: بار الها! در وجود من، بالاتر از اين شيطان
هست، به قصد قربت به اين شيطان مجسّم سنگ مىزنم، به اين اميد كه شيطان درونم را متلاشى و نابود سازى.
به حال و هواى دنياى خودم گريستم. اگر خداوند اجازه مىداد، بر خودم نيز سنگ مىزدم. خدا مىداند كه انسان با اين همه كبر و غرور چگونه مىتواند با چند فعاليت و حركت ساده جسمى، به خود آيد و بيدار شود؟! بعد از هر پرتاب احساس سبكى كردم و گويى بار سنگينى از دوشم برداشته مىشد ...
ذبح قربانى و تراشيدن موى سر نيز از اعمال مناسك حج است كه بايد بعد از رمى انجام شود و برايم بسيار جالباند.
همراهان با تجربه، آنان كه چندمين سفر را به حج آمده بودند، مىگفتند: در نيمههاى شب يازدهم، بهترين زمان براى انجام طواف و بقيه اعمال است. بنابراين، به اتّفاق يكى از دوستان خودمان را به مسجد الحرام رسانديم تا اعمال را انجام دهيم. وقتى بار ديگر كعبه را ديدم و زيارت كردم، همان منظره قبلى، ولى با حال و هواى ديگرى احساس مىكردم.
بعد از افاضه و كوچ به عرفات و وقوف در آن سرزمين مقدس و انتظار در مشعر الحرام و ورود به سرزمين منا و انجام رمى و قربانى و حلق و تحوّل و انقلاب روحى و جسمى و ...
حالتى بسيار مسرّت بخش و روحانگيز در وجود آدمى ايجاد مىشود.
ديدار كعبه، هسته آرامش جهان خلقت، دلها را آرام مىكرد.
اعمال را آغاز كردم، در هنگام طواف، بر خلاف انتظار شعارهايى آشنا به گوشم مىرسيد؛ يا حجّة بن الحسن، يا على بن ابى طالب، يا فاطمة الزهرا و ... گويا در آن هنگام، شيعيان از همه جا؛ از ايران، پاكستان، عراق، عربستان، لبنان، كويت، بحرين و ... پيرامون كعبه گرد آمده، طواف مىكردند. نام على، على از هر گوشه مسجد الحرام به گوش مىرسيد ...
در انديشه بازگشت
بعد از انجام مناسك حج، كم كم بايد به فكر بازگشت به وطن مىافتادم. از دو موضوع نگران بودم؛ اول اينكه آيا مىتوانم تأييد مجدّد هواپيمايى امارات را بگيرم؟ دوم، آنكه مدت اعتبار ويزايم به اتمام رسيده بود و احتمال ممانعت در فرودگاه جدّه وجود داشت. بعضىها هم با بيان تجربيات خود، بر نگرانىام مىافزودند. به هر حال، از اينكه فرصت ارزشمند ايّام حج
خيلى زود سپرى شد، غافلگير و ناراحت بودم. تصميم گرفتم براى خداحافظى و وداع به مسجد الحرام بروم. بعد از اقامه چند ركعت نماز، طواف وداع را آغاز كردم، طواف شيرين و به ياد ماندنى بود.
لحظههاى عشق، اشتياق و خداحافظى است. با پر رويى و كمى اطمينان خطاب به صاحب كعبه گفتم: خدايا! خودت دعوت كردى و مشكلات و موانع بسيارى را از سر راهم برداشتى پس براى رفع چند مشكل باقى مانده، جز تو، دست به دامن كسى يا جايى نخواهم شد.
در لحظات وداع و خداحافظى، احساس مىكنى كه پايت ميل به رفتن ندارد.
وقتى مقدارى دورتر مىروى، بار ديگر تصميم مىگيرى كه دو ركعتِ ديگر نماز بخوانى و اين در مواردى، چندين بار تكرار مىشود تا به درهاى مسجد الحرام مىرسى و ...
هنگام طواف، سختىها و مشكلات را به ياد آوردم و از آنهمه لطف و كرم و محبت خداوند كريم كه شامل حالم شده بود، خرسند و شكرگزار بودم و با خود زمزمه مىكردم: اى بنده حقير، اين همه لطف و كرم و نعمت و حمايت و دستگيرى كافى نيست؟!
در آخرين شوط طواف، در مقابل حجر الاسود، وقتى دستانم را به آسمان بلند كردم، احساس غريبى داشتم؛ من اگر چه بنده پست و حقير و بى مقدارم، ولى پروردگارم كريم و لطيف و عزيز است و چنين است مرا به ميهمانى خويش پذيرفت.
فرودگاه جدّه
كمتر از يك روز (16 ساعت) مانده به پرواز، با كاروان اعزامى از انگلستان راهى فرودگاه جدّه شديم. آنان از درِ جنوبى فرودگاه وارد شدند و بعد از طى مراحل، به مقصد لندن پرواز كردند و من مىبايست به سمت درِ شمالى كه فاصله زيادى داشت مىرفتم. از پليس مستقر در فرودگاه احتياط مىكردم، مىترسيدم به خاطر پايان اعتبار ويزايم با مشكلاتى مواجه شوم، بر خلاف انتظار، يك درجه دار سعودى، ضمن راهنمايى، از يكى از رانندگان تاكسى خواست هر چه زودتر مرا به قسمت شمالى فرودگاه ببرد. جالب اين است كه بعد از سوار شدن، راننده از من پرسيد كه پولى براى ادامه سفرم در اختيار دارم يا نه، تا مساعدت كند، اين
لطف و همراهى وى، بسيار برايم خاطره شيرين بود.
شب را در فرودگاه جدّه ماندم و فرداى آن، زودتر از همه، در صف كنترل بليت و ويزاها قرار گرفتم. نمىدانم چه شد كه بدون مشكل، از تمام موانع عبور كرده، وارد قسمت پرواز شدم. وقتى هواپيما اوج گرفت، در فكر خانه و خانواده افتادم. با خود مىگفتم: اگر تقدير اين باشد كه دوباره خانواده را نبينم چه مىشود؟ چقدر دشوار است اگر چنين شود؟! چنين انديشهاى بر سينهام فشار مىآورد امّا همچنان احساس سبكبالى مىكردم.
به بزرگى خدا مىانديشيدم كه چگونه تمام مشكلاتم را حل كرد. او خود مىداند كه در جريان اين سفر، به جز خودش، به هيچ كس متّكى نبودم و به هيچ كس تحميل نشدم. و به اين يقين و اطمينان رسيدم كه هر چه او اراده كند همان خواهد شد.
والسلام
پىنوشتها
عصر هاجر و مقطع اسلامى
محمد منصورنژاد
نوشتار حاضر با عناوين كلى زير سامان يافته است:
مقدمه
هاجر و حج
زنان و حج در اسلام
جمع بندى و نتيجه گيرى.
الف: مقدمه
در مدخل بحث، توجه به نكاتى چند ضرورى است:
دستكم به دو دليل، طرح بحث «نقش بانوان در حج»، با اهميت و ضرورى است:
اول: در عصر جديد، با توجه به بالا رفتن آگاهىها و دانشها، پرسشهاى فراوانى بهويژه از سوى نسل جوان؛ از جمله در مسائل زنان، مطرح مىشود كه پاسخگويى به آنها از سوى دينداران، آسان نيست و از اين رو، دين و دينداران گاهى در معرض اتهاماند.
نقص عقل زنان در بعضى از نصوص، مورد پرسش است.
منوط نمودن خروج زن از منزل به اجازه شوهر، زنان امروزى را قانع نمىكند.
مشروط كردن ازدواج دختران به اذن پدر، حساسيت برانگيز است (1)و ...
در چنين فضايى، سخن از نقش فعال زنان از نگاه اديان توحيدى و اسلام، پاسخ درخور و شايستهاى به بعضى از پرسشها و شبهات مربوط به حقوق زنان است و لذاست كه ضرورت پژوهش در اين موضوع، نسبت به زمانهاى گذشته، جدّىتر و حياتىتر شده است.
دوم: اين ضرورت آنگاه مضاعف مىشود كه نخبگان دينى در بحث حقوق زنان، آن هم در حوزه حج، به ندرت سخن گفته و اندك نوشتهاند. اينجاست كه در اين خلا بحث و فراوانىِ پرسشها، جاى چنين نوشتههايى بسيار خالى است و اين مكتوب كوتاه نيز تنها مىتواند درآمدى بر بحث تلقّى گردد.
چنانكه در عنوان مقاله آمده است، آغاز مباحث، به نقش «هاجر»، همسر ابراهيم و مادر اسماعيل عليهما السلام در مكه و تأسيس مناسك حج اشاره دارد و انتهاى آن به نقش زنان در عصر اسلامى باز مىگردد.
واضح است كه طرح مبسوط اين مباحث (بهويژه بخش دوم)، هرگز در يك مقاله نمىگنجد. از اين رو:
اولًا: اين نوشتار اجمالًا به نكات برجسته و حوادث مهم نظر دارد.
ثانياً: مباحث تاريخى نيز، با روش «تحليلى» (نه توصيفى)، مورد توجه قرار مىگيرد.
بنابراين، از ميان حوادث تاريخى، مقاطع خاصى به بررسى گذاشته مىشود. با اين نگاه است كه عصر طولانى مربوط به مقطع اسلامى، ابتدا به چند گزارش تاريخى و سپس به اهم مباحث فقهى حج بانوان از نگاه فقه شيعى اشاره دارد.
نكته قابل توجه اينجا است كه در نامگذارى شهر مكه به «بكه» و وجه خواندن آن به اين نام، بهگونهاى حضور و مشاركت زنان در عرصههاى اجتماعى و دينى را مى توان ديد. در
1) نگارنده در كتابى با عنوان «مسأله زن، اسلام و فمينيسم در دفاع از حقوق زنان» نشر برگ زيتون: 1381، در 350 صفحه، به بسيارى از پرسشها و شبهات جدى در باب حقوق بانوان از منظر دينى، پاسخ گفته است. اين نوشتار ضمن طرح مباحث مبنايى در «هويت انسانى و هويت جنسى» زنان، از نقش آنها در خانواده، جامعه مدنى و سياست سخن به ميان آورده و در مقالاتى مستقل، ضمن معرفى نظريههاى فمينيستى، از نقش، حق و جاذبه زن از ديدگاه امام خمينى قدس سره، به تفصيل مطالبى را به بحث گذاشته است.
آيات قرآن، از نخستين خانهاى كه براى هدايت جهانيان بنا گرديد، به «بكه» ياد شده و از ويژگىهاى آن؛ مانند مقام ابراهيم و ... (1)فهميده مىشود كه مراد از بكه، همان مكه است.
در تفاسير، به نقل از امام باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود:
«اگر مكه را بكه خواندند، براى اين بودكه در آن، زن ومرد مخلوط و درهماند؛ مىبينىكه زنى پيش رويت و زنى ديگر در سوى راستت و زنى طرف چپت مشغول نمازند و تو شانه به شانه زنى نماز مىخوانى و هيچ عيبى هم ندارد، در حالىكه اين كار در ديگر نقاط كراهت دارد.» (2)و (3)حاصل آنكه نقش فعال و مشاركتى زنان را، حتى در وجه تسميه مكان حج نيز به وضوح مىتوان ديد. از اين رو، بحث از زنان و حج، از اين نگاه، مسأله مستحدثى نيست و خاستگاه دينى و روايى دارد.
ب: هاجر و حج
برخى از نكات مورد اشاره در ارتباط هاجر با حج، عبارتاند از:
البته در اين نكته كه «آيا مادر و فرزندى كه حضرت ابراهيم آنان را به مكه آورد و مأمور به ذبح فرزند شد، ساره و اسحاق بودهاند يا هاجر و اسماعيل»، از سوى ساير اديان و نيز از نگاه اسلامى، تشكيكهايى مطرح شده است. در اين ميان، در فرهنگ شيعى، با ادلّه فراوانى، جمع بندى نهايى آن است كه: مادرى كه فرزندش را در آغوش داشته و مورد عنايت مكرر الهى قرار گرفته و مسائل حج با او گره خورده، هاجر و فرزندش اسماعيل عليهما السلام است (4)
در فرهنگ شيعى نيز در «تفسير قمى» (ج 2، ص 224)، اين ذبيح اسحاق نام گرفته و در تفسير «روض الجنان و روح الجنان»، به قول هر دو گروه) آنها كه ذبيح را اسحاق و ديگرانى كه اسماعيل مىدانند، اشاره داشته و در نهايت در بحث طولانى و مستدلّ قرآنى و روايى، اين قول را مدلّل مىكند كه اين ذبيح، حضرت اسماعيل عليه السلام بوده است. تفصيل بحث در:
حسين بن على محمد بن احمد الخزاعى النيشابورى، روض الجنان و روح الجنان، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى: 1366- 74، ذيل آيه 102، سوره صافات.
و يهوديان از روى حسادت، كوشيدهاند كه داستان ابراهيم در مكه را با اسحاق مطرح كنند.1) آل عمران: 97- 96
2) وسائلالشيعه، ج 5، ص 126، «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ إِنَّمَا سُمِّيَتْ مَكَّةُ بَكَّةَ لِأَنَّهُ يَبْتَكُّ فِيهَا الرِّجَالُ وَ النِّسَاءُ وَ الْمَرْأَةُ تُصَلِّي بَيْنَ يَدَيْكَ وَ عَنْ يَمِينِكَ وَ عَنْ يَسَارِكَ وَ مَعَكَ وَ لَا بَأْسَ بِذَلِكَ وَ إِنَّمَا يُكْرَهُ فِي سَائِرِ الْبُلْدَانِ».
3) طباطبايى سيدمحمدحسين، تفسير الميزان، ترجمه محمدباقر موسوى همدانى، دفتر انتشارات اسلامى: 1363، صص 550- 2
4) در فرهنگ يهود و مسيحيت، فرزند همراه حضرت ابراهيم، اسحاق قلمداد شده است. به عنوان شاهد ازنگاه متفكّران مسيحى، كتاب «ترس و لرز»، اثر «سورن كى يركگارد» (ترجمه سيدمحسن فاطمى، حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، چاپ دوم: 1374) را ببينيد، كه كارد بر گلوى اسحاق گذاردن از سوى ابراهيم را از مصاديق مرحله ايمانى (و نه استحسانى و اخلاقى) مىداند.
دلشوره، بعدها از سوى خداوند به عنوان ركنى از اركان حج براى ديگران قرار داده شده و بدين نحو از سوى ديگران نيز تلاش اين زن مورد توجه و تجليل قرار گرفته است و به تعبير يكى از تفاسير:
«حق تعالى دويدن و تاختن آن زن را ركنى كرد از اركان حج، تا هركه به حجّ آن خانه برود، موافقت تاختن (و سعى) هاجر را، هفت بار از ميان صفا و مروه، سعى كند.» (1)حاصل آنكه، زنان (هاجر) در تأسيس اركان حج و مراسم و مناسك اين آيين الهى نقش داشتهاند.
آرى، زن جوانى كه به خاطر خدا در بيابانهاى مكه تنها ماند و به اين فرمان الهى رضا داد و با پاسخ ابراهيم كه در پرسش او (ما را به كه مى سپارى؟) گفت: خدايى كه مرا فرمود تا شما را به اينجا آورم و رها كنم و ...، راضى شد و گفت: «رَضِيتُ بِقَضاءاللَّه وَ امْتَثَلْتُ لِأَمْرِاللَّه»، (2)بايد مزارش در كنار ديگر انبيا و اوليا، ساليان سال محل طواف ميليونها انسان در حال عبادت باشد و ياد اين زن فرمانبردار خدا، راضى به امر او و متوكّل به درگاهش، در تاريخ و در قلب عاشقان حق، زنده و جاويدان بماند. اينجاست كه حضور فعال (3)
قرائتى محسن، حج، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن چاپ دوم: 1380، ص 71
معنوى و سازنده زنان در حج را مىتوان با توجه به داستان هاجر، الهام گرفت و توصيه كرد.خداوند، نمونه مردم بد را با نقل دو زن بد، يعنى زن نوح و زن لوط، تبيين مىكند (4)و دو نمونه خوب از زنان را نيز به عنوان الگو مىآورد و درباره آنها مىفرمايد:
«و باز خدا براى مؤمنان زن فرعون (آسيه) را مثل آورد، هنگامىكه عرض كرد: بار الها! تو خانهاى براى من در بهشت بنا كن و مرا از شرّ فرعون كافر و كردارش و از قوم ستمكار نجات بخش.» (5)
1) روض الجنان و روح الجنان، ج 2، صص 163- 151، ذيل آيه 126 سوره بقره.
2) همان منبع، همانجا. «خداوند مرا كافى است و به او توكل مىكنم.»
3) آقاى قرائتى وجود قبر هاجر و اسماعيل در پاى كعبه را اينچنين تعبير مىكنند: «شايد اين درسى است كهبانى هر كارى بايد پاى كار خود مقاومت كند و حتى در پاى كارش تمام عمرش را بدهد و همانجا بميرد.»
4) تحريم: 11 وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِيمِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
5) تحريم: 11، وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنْ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
و در آيه بعد، از «مريم دختر عمران» نيز كه داراى ويژگىهاى منحصر به فرد است، به عنوان الگوى مؤمنان؛ اعم از زن و مرد، ياد نموده است. (1)حاصل آنكه:
الف: زنان مىتوانند الگوى زنان و مردان، هر دو باشند و بر اين اساس، از نگاه دينى و قرآنى مىتوان از الگو و اسوه بودنِ هاجر سخن به ميان آورد. (2)
آيتاللَّه جوادى آملى، عبداللَّه، زن در آيينه جلال و جمال، مركز نشر فرهنگى رجاء چاپ دوم: 1371، صص 135- 132
ب: در سوره ممتحنه، آيه 4 مى خوانيم:قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ ....
«براى شما مؤمنان بسيار پسنديده و نيكو است كه به ابراهيم و كسانى كه با او بودهاند، اقتدا كنيد.»
آيا هاجر از مصاديق بارز ياران و كسانى كه با ابراهيم بودهاند، نيست؟ در صورت مثبت بودنِ پاسخ، بر اساس نصوص قرآن، از اسوه و الگو و نمونه بودن هاجر براى زنان و مردان مؤمن و با ايمان مىتوان اقامه دليل كرد.
بايد از هاجر درس توكّل در مشكلات آموخت؛ اينكه در تنهايىها و بى پناهىها و درماندگىها به خدا اميد داشت و به او توكّل كرد.
ج: عظمت شأن هاجر، كه مىتواند براى زنان و مردان در عرصه تاريخ الگو و اسوه باشد، به آزمونها پايدارىها، توكلها و خداگرايىهايى باز مىگردد كه عمدتاً به فضاى مكه و مناسك و مراسم حج به لسان امروزى مربوط مىشود. حركات اين زن متوكّل و راضى به قضاى الهى، گاه عيناً در مناسك حج الگو قرار گرفته و از اين رو، در آيات قرآن، مثلًا صفا و مروه از نشانههاى خدا ياد شده است (3)و اگر هاجر با اضطراب و هرولهكنان در ميان اين دو كوه، در آمد و شد بود، در فرهنگ دينى و شيعى، هروله در سعى صفا و مروه لازم است و در فلسفه اين حكم نيز در روايات آمده است: اينجا مكانى است كه دستوراتش براى بيداركردن متكبّران است. (4)و اگر او مأمور شد كه از آب زمزم بنوشد، اين مكان مشرب حجاج خانه خدا گرديد و ....
د: تمسّك به اين الگوى مطلوب و پيروى از آن، در ظواهر حج نيز خلاصه نمىشود،
بلكه بايد از هاجر درس توكّل در مشكلات آموخت؛ اينكه در تنهايىها و بى پناهىها و درماندگىها به خدا اميد داشت و به او توكّل كرد. به عبارت بهتر، تاريخ هاجر در كنار ابراهيم و اسماعيل، تاريخ عبوديت است و تمام افراد نوع بشر، به نحوى در اين آزمايشى كه آنها از آن گذشتند، وارد مىشوند و در خروج از بحرانها و شدايد، بايد به الگوها و اسوههايى چون ابراهيم و هاجر اقتدا كرد. (1)
نك: داورى اردكانى، رضا، فلسفه در بحران، مؤسسه انتشارات اميركبير: 1373، ص 522
ه: اگر از جمله روشهاى تربيتى براى ساختن و بازسازى جسم و جان افراد، بهره بردن از روش توجه دادن به الگوها است و در يك نظام تربيتى، تمركز و توجه به الگوها حسن است، هاجر در وضعيت حاضر نيز براى تربيت نسل قديم و جديد، پيامهاى شنيدنى، بهويژه در فضاى مكه و حج دارد.و نقد و بررسى اين كتاب در:
منصورنژاد محمد، عشق زمينى، ناشر: مؤلف: 1381، صص 63- 51
و از تعاريف مورد قبول عشق، وجود محبت شديد ميان طرفين است.اگر دو نكته همزمان مورد عنايت قرار گيرند، عظمت كار هاجر در داستان ذبح اسماعيل رخ مىنمايد و قابل فهمتر مىشود؛ از يكسو وجود محبّت شديد ميان مادر و فرزند و بهخصوص مادر به فرزندِ خود، در آن فضايى كه ساليانى به تنهايى با هم انس گرفته و به سختى اسماعيل را در آن بيابانها پرورانده است و از سوى ديگر، ظاهراً استدلالناپذير بودن عمل ابراهيم و خشن و غيرقابل تحمّل بودن اقدام، كه قرار است انسانى، آن هم كودك، خصوصاً به دست پدر كشته شود و در چنين فضا و با چنين بسترى، هاجر بايد صبورى پيشه كند.
وسوسههاى شيطان در چنين موقعيتى قابل دركتر است. شيطان به سراغ ابراهيم رفت و خواست او را از اقدامش منصرف كند، توفيق نداشت. آنگاه نزد مادر آمد و گفت كه ابراهيم مىخواهد اسماعيل را بكشد. هاجر گفت: در جهان كسى باشد كه فرزند خود را بكشد؟
شيطان گفت: دعوى مىكند كه خداى مىفرمايد. زن (هاجر) گفت: چون خداى مى فرمايد، لابد باشد. از آنكه فرمان خداى به جاى بايد آوردن، ما رضا داديم و تسليم شديم. (3)
در اين سوره از آيه 101، داستان مژده پسر بردبار به ابراهيم آمده تا در ادامه آيات به رؤياى حضرت ابراهيم اشاره داشته و نهايتاً به اينكه بر او گوسفندى فرستاده و ذبح بزرگى فدا ساختيم.
فروماريك، هنرعشق ورزيدن، ترجمه پورى سلطانى، انتشارات مرواريد چاپ شانزدهم: 1373، صص 70- 1
3) تفسير روض الجنان و روح الجنان، ذيل آيه 107 سوره صافات.
اين حركت ايمانمدار و عبوديتمحورِ ابراهيم، هاجر و اسماعيل نيز مورد توجه شايسته قرار گرفت و پس از طى اين آزمون و ذبح گوسفندى به جاى اسماعيل، ذبح و قربانى نيز يكى از اعمال سيزدهگانه حجّ تمتّع در اسلام منظور شد، تا در حال اين عمل و اداى اين تكليف، يك بار ديگر براى هر حجگزار، اقدام فداكارانه اين پدر، مادر و فرزند مورد تذكر قرار گيرد و بياموزند كه در راه خدا، در مقاطعى بايد از عزيزترين چيز و مطلوبترين و محبوبترين فرد گذشت و به تعبير قرآنى، شرط رسيدن به مقام ابرار آن است كه بايد از محبوبها گذشت:
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ .... (1)
بى شك با اين ملاكها، هاجر از ابرار و نيكان الهى است. (2)
فهيم كرمانى مرتضى، زن و پيام آورى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى (چاپ دوم): 1374، ص 52.
مبلغى آبادانى، تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج 2، انتشارات حر (چاپ دوم): 1376، ص 660
6) بحث ازنقش هاجر در مكه وحج را با ذكر افتخارى ديگر از هاجر بهپايان مىبريم:جالب اينجا است كه هم اوّلين فردى كه بعد از ساخته شدن كعبه، پردهاى بر در آن از بيرون آويخت، يك زن است و آن زن كسى جز هاجر نيست، و هم نخستين فردى كه داخل كعبه را جامه پوشانيد، يك زن است و آن مادر عباس بن عبدالمطّلب است كه براى فرزندش عباس نذر كرده بود. (3)حاصل آنكه، هم هاجر با بسيارى از اركان حج و تأسيس مناسك آن پيوندى وثيق دارد و هم عظمت هاجر به تعامل، ترابط و تلاشهاى او در رابطه با مكه و حج مىباشد.
ج) زنان و حج در اسلام
در اين بخش از سخن، تعامل زن و حج از دو زاويه و در دو سطح، مورد مداقه قرار مىگيرد: 1) زنان و حج در صدر اسلام 2) زنان و حج در فقه شيعى.
مطالب اين بخش صبغه تاريخى دارد و بعضى از مقاطع مربوط به حضور زنان در حج، در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله، تحليل و بررسى مىشود. اما پيش از ارائه شواهدى بر ترابط زنان و حج در عصر نبوى، بيان نكاتى به عنوان مدخل بحث ضرورى است و اهميت نقش و سهم زنان در
1) آل عمران: 92
2) از نكات بحث انگيز و قابل تأمل در فرهنگ دينى آن است كه آيا زنان نيز مى توانند از انبياء الهى باشند يا خير؟ در اديان غيراسلام از زنانى چون دبوره، حلده، حنا، مريم نبيه خواهر هارون و ... به عنوان نبى ياد شده است و در بين متفكران اسلامى و شيعى نيز هستند كسانى كه از نبوت بانوان چندى دفاع مىكنند. در اين نگاه، هاجر يكى از انبياء الهى (در كنار آسيه، مادر موسى، ساره، مريم و ...) قلمداد شده است. در اين زمينه ر. ك.
3) طباطبايى، سيدمحمدحسين، الميزان، ج 3، ترجمه محمدباقر موسوى همدانى، ص 544
عرصههاى عبادى و اجتماعى را بهتر نشان مىدهد:
اول، نگاه عربها به زن، قبل از اسلام:
بدون ورود به مباحث تفصيلى، تنها با اشاره به چند آيه قرآنى، مىتوان دورنماى ارزش و اعتبار زنان را در فضايىكه پيامبر اسلام عرضه مىكردند، به خوبى دريافت:
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ* يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ. (1)
«و چون يكى از آنها را به فرزند دخترى مژده آيد، از شدت غم و حسرت رخسارش سياه شده و سخت دلتنگ مىشود و از اين عار، روى از قوم خود پنهان مىدارد و به فكر افتد كه آن دختر را با ذلت و خوارى نگهدارد يا زنده به خاك گور كند. (عاقلان) آگاه باشيد كه آنها بسيار بد عمل مىكنند.»
و در آيه 140، سوره انعام، دليل كشتن دختران نيز بدينگونه مطرح شده است:
قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللَّهُ افْتِراءً عَلَىاللَّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ.
«البته آنان كه فرزندان خود را به سفاهت و نادانى كشتند، زيانكارند و بىبهره از آنچه خدا روزىشان كرد و چون افترا به خدا بستند، سخت گمراه شدند و هدايت نيافتند.»
از آيات فوق مىتوان به اينجا رسيد كه، در عربستان و در ميان عربهاى ساكن مكه، جنس زن مورد مذمّت بوده و فرهنگ جاهلى آن عصر، به وضوح مردسالار بوده است. اگر اين نكته پذيرفتنى باشد كه دشمنان پيامبر تا آنجا كه مىتوانستند، از جهت نظامى و فيزيكى و ظاهرى، از گسترش فرهنگ اسلامى جلوگيرى كردند و زمانى كه نتوانستند و تسليم فرهنگ اسلامى شدند، درصدد برآمدند كه فرهنگ اسلامى و نبوى را تحريف نموده و با ظرافت عليه آن مقابله فرهنگى نمايند، آنگاه به يكى از فلسفههاى اين همه احاديث جعلى پى مىبريم (مثلًا تنها يكى از وضّاعين به نام احمد بن عبداللَّه جويبارى، بيش از 1000 تا 10000 حديث جعل كرده است). (2)
علامه امينى در جلد پنجم الغدير، تعداد حديث سازان را 700 نفر و احاديث جعلى را 408684 حديث نقل مىكند. جالب توجه است كه:
اولًا: تعداد ياد شده، جامع همه احاديث جعلى نيست.
ثانياً: اگر هر 15 حديث در يك صفحه بيايد، همين تعداد ذكرشده، 27245 صفحه خواهد شد كه اگر در كتابهاى 300 صفحهاى منتشر شود، 90 جلد كتاب، به انضمام يك جلد كتاب 245 صفحهاى خواهد شد.
ثالثاً: خوب است زنان مجتهدهاى ابتدا در يك كار استقرائى، تعداد كلّ احاديث مربوط به زن را استخراج نموده و سپس در يك كار اجتهادى، رجالى و درايهاى، تعداد احاديث جعلى مربوط به زن را در ميان مجموعه احاديث مشخص نمايند.
از سوى ديگر، دفاع از حقوق بانوان و احياى حرمت زن، جزو فرهنگ نبوى بوده است (بخشى از احترام بسيار ويژه پيامبر به حضرت فاطمه عليها السلام نيز در همين راستا قابل تحليل و فهم است)، به راحتى مىتوان نتيجه گرفت كه مخالفان زيرك و فرهنگى اسلام، براى تخريب فرهنگ نبوى، به جعل احاديث فراوان عليه زنان دست زدند و از اين رو، به ظاهر در جوامع روايى ما، زنان در ابعاد متعدد، فراوان مورد بى توجهى قرار گرفتهاند. اگر ملاك، آيات قرآن و فرهنگ نبوى باشد، به راحتى به جعلى بودن بسيارى از اين احاديث مىتوان رسيد. (1)
منصورنژاد، محمد، مسأله زن، اسلام و فمينيسم در دفاع از حقوق زنان، صص 50- 36
هم اوّلين فردى كه بعد از ساخته شدن كعبه، پردهاى بر در آن از بيرون آويخت، يك زن است و آن زن كسى جز هاجر نيست، و هم نخستين فردى كه داخل كعبه را جامه پوشانيد، يك زن است و آن مادر عباس بن عبدالمطّلب است در ضمن، با فرض سنديت بعضى از اقوال نيز مىتوان تفسير و تعبير واقعگرايانه و درست از آنها داشت؛ مثلًا اگر در نهجالبلاغه در اوصاف زنان آمده است كه ناقصالعقلاند (... نَوَاقِصُ الْعُقُولِ)، (2)از همان حضرت، در كلام ديگرى در بحث مشورت نقل شده كه از مشاوره با زنان بپرهيز، مگر آنكه كمال عقل آنان، آزموده شده باشد:«إلّا من جربت بكمال عقل». (3)
تفصيل بحث در موضوع نقص عقل از جهت عقلى و نقلى در:
منصورنژاد، محمد، مسأله زن، اسلام و فمينيسم (در دفاع از حقوق زنان)، صص 65- 55
و در جمع اينگونه احاديث، كه يكجا از نقص عقل زنان و جاى ديگر از كمال عقل زنان سخن به ميان آمده است، مىفهميم كه حديث نقص عقل، حكايت از ذاتى بودن نقص عقل براى زنان ندارد و چون اين مشكل عارضى و بيرونى است، از اين رو، در شرايطى مىتواند مرتفع شود و به كمال تبديل گردد و در عصر آن حضرت، بهخصوص در فضاى جنگ جمل، اين وصف موضوعيت دارد و اين شرايط نه عاقلانه است، نه عادلانه و نه ذىارزش، بلكه براى اينكه حرمت زن حفظ شود و كرامت بنىآدم اعاده گردد، بايد شرايط بيرونى بهگونهاى مهيّا شود كه زنان بتوانند بالغ، كامل، عاقل و رشيد باشند و چنين رسالتى را اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله تعقيب مىنمود و به دنبال آن بود كه فرهنگ جاهلى مردسالارانه و ضدّ زن را بشكند.از اين مقدمه كوتاه در جهت بحث زنان و حج، مىتوان اينگونه بهره برد كه:
اولًا: فرهنگ دينى و قرآنى و نبوى، فرهنگ تكريم زن و اعاده حقوق زنان است.
ثانياً: ناتوانىهاى زنان در اعصار، بسترها و عوامل بيرونى دارد كه حكومت اسلامى و مسلمانان موظفاند اين فضاى جاهلى و ضدّ قرآنى را بشكنند.
ثالثاً: دقيقاً فضاى حج از محيط ها و فضاهايى است كه زنان را به عرصههاى اجتماعى، به مهاجرت، به تجربههاى جديد، به مسافرت و به تعامل با ديگران مىكشاند و از اين رو، حج از عوامل مهم سازنده و تأثيرگذار براى احياى فرهنگ قرآنى و نبوى در جهت اعاده حقوق زنان و شكوفايى استعدادهاى آنان است.
دوم، شواهد تاريخى:
برخى از شواهد برجسته صدر اسلام و عصر نبوى، كه حكايت از ارتباط زنان با حج بهطور مستقيم و غيرمستقيم دارند، عبارتاند از:
1- 1) خديجه و نماز در كعبه:
در كتب تاريخى، به نقل از يكى از افراد مىخوانيم:
در روزگار جاهليت، وارد مكه شدم و ميزبانم عباس بن عبدالمطّلب بود و ما دو نفر در اطراف كعبه بوديم. ناگهان ديدم مردى آمد و در برابر كعبه ايستاد و سپس پسرى را ديدم كه آمد در طرف راست او ايستاد. چيزى نگذشت؛ زنى را ديدم كه آمد در پشت سر آنها قرار گرفت و من مشاهده مىكردم كه اين دو نفر به پيروى از آن مرد، ركوع و سجود مىنمودند. اين منظره بىسابقه حسّ كنجكاوى مرا تحريك كرد كه جريان را از «عباس» بپرسم. او گفت: آن مرد، محمد بن عبداللَّه است و آن پسر (على) برادرزاده او و زنى كه پشت سر آنها است، همسر محمد (خديجه) است ... به خدا سوگند روى زمين كسى پيرو اين آيين نيست، جز همين سه نفر». (1)از نكته تاريخى پيش گفته، در راستاى نوشتار حاضر بدينگونه مىتوان بهره برد كه:
اولًا: خانه كعبه هميشه مورد اقبال قبايل و اقوام گوناگون بوده و نقش تيرههاى مهم قريش و مناصب ايشان، كه پس از «قُصىّ بن كلاب» تا 15 پست نيز رسيد؛ (منصب دربانى و پرده دارى، منصب سقايت، منصب پرچم دارى، منصب دارالندوه، منصب قيادت، منصب كليددارى كعبه و ...)، نيز در اين ميدان تعيين كننده بوده است. پس مناسك و عبادت به سوى كعبه، امر جديدى نبوده است و حتى مشركان نيز بتهايشان را در كعبه مستقر نموده و با آنها
1) سبحانى، جعفر، فروغ ابديت، ج 1، نشر دانش اسلامى، بى تا، ص 243 به نقل از الاصابه، ج 2، ص 480؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 211؛ كامل، ج 2، صص 38- 37 و ....
ارتباط مىگرفتند.
ثانياً: آنچه كه در كار خديجه، در كنار پيامبر و على، اهميت دارد، آن است كه اين سه، فرهنگ جديدى را برخلاف فرهنگ سنتى و شرك آلود، در معرض ديگران به نمايش مىگذاشتند كه زن و مرد، همدوش يكديگر به خداى واحد و به خانه خدا (كعبه) رو مىكنند.
اين گامهاى آغازينِ تأسيس مناسك ويژه اسلامى است كه بستر ساز مناسك مبسوط حج در آينده مىگرديد و اين افتخار براى زنان در تاريخ ثبت شده كه در روزهاى آغازين اسلام، همدوش مردان، در تقويت و گسترش اسلام نقش داشته و در كنار خانه خدا، كعبه، فرهنگ اسلامى را تأسيس و معرفى مىنمودند.
2- 1) بيعت زنان با پيامبر در حج:
مردم مدينه، از حدود سه سال پيش از هجرت، با اسلام آشنايى يافتند. در نخستين پيمان عقبه، 12 نفر به آيين توحيد گرويدند و در دوّمين پيمان عقبه، كاروان حج مدينه، كه بالغ بر 500 نفر بود، حركت كرد. در ميان كاروان 73 نفره مسلمانان، چند تن زن بودند و بقيه بىطرف يا متمايل به اسلام بودند. گروه مزبور با پيامبر در مكه ملاقات كردند و براى انجام دادن مراسم بيعت، وقت خواستند. پيامبر فرمود: محلّ ملاقات «منا» است، هنگامىكه در شب 13 ذىحجه ديدگان مردم در خواب فرو مىرود، در پايين عقبه به گفتگو بنشينيم. و اين پيمان و بيعت، علىرغم حساسيتهاى مشركين مكه، برگزار شد.
پيمان عقبه كه در سال 12 بعثت رخ داد، به نام «بيعه النساء» شهرت يافت و در وجه تسميه آن بدين نام، اين نكته گفته شده كه شركت زنان، علاوه بر مردان، كه تا آن زمان جنبه عمومى نداشته، چنين رسمى را ايجاب مىكرده است. (1)
سبحانى، جعفر، فروغ ابديت، ج 1، صص 412- 411
جعفريان، رسول، تاريخ سياسى اسلام تا سال چهلم هجرى، مؤسسه در راه حق: 1366، صص 144- 143
در اين شاهد تاريخى، مىبينيم كه اگر خديجه در ميان زنان، از نخستين مسلمانان است، زنانى از مدينه نيز در حين سفر به مكه و در آن فضاى رعب آور و خطرناك، كه از سوى قبايل خود و نيز از سوى مشركان مكه در امنيت نبودند، در فضاى حج، به گسترش اسلام كمك نموده، به مناسك حج روح حقيقى، معنوى، توحيدى، هاجرى و ابراهيمى بخشيدند.3- 1) ام سلمه و گره گشايى:
پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله پس از آنكه در مدينه مستقر شد و آن حد از قدرت اجتماعى را به دست آورد كه بتواند سنتهاى كهن را بشكند، براى گزاردن «حج نمونه»، عازم مكه شد. آن حضرت در سال ششم هجرت، وقتى با حدود 1200 تا 1300 نفر به سرزمين «حديبيه» رسيد، مأمورانى از مكه آمده، گفتند: شما امسال حق حج رفتن نداريد وگرنه جنگ خواهد شد و بالأخره كار به عقد قرارداد «صلح حديبيه» كشيد و قرار شد پيغمبر آن سال را برگردد و از انجام حج منصرف شود و سال آينده، آن هم براى سه روز به حج برود و بت پرستان سه روز اطراف خانه خدا را خالى كنند و در اختيار مسلمانان بگذارند.
وقتى اين مطلب تمام شد، پيامبر فرمود: ما امسال گرچه احرام بستيم و در حال احرام، قربانى نيز با خودمان آورديم، اما نمىتوانيم حج خود را تمام كنيم. بنابراين، همينجا هركس قربانىاش را ذبح كند و از احرام به درآيد. با اينكه پيامبر چند نوبت به آنان فرمود: برويد و قربانىهاى خود را بكشيد و از حالت احرام بيرون آييد، همه به آن حضرت خيره مىنگريستند و دستورش را اجرا نمىكردند. اين نكته، مشكل بزرگى ايجاد كرد (حتى بعضى گفتند كه ما در پيامبرى او شك كرديم). پيامبر با اوقات تلخ، به چادر «امّ سلمه» (يكى از همسرانش) رفت.
امّسلمه وقتى ناراحتى آن حضرت را ديد، عرض كرد: يا رسولاللَّه، مطلب چيست؟ پيامبر فرمود: مگر نمىبينى من به آنها دستور مىدهم به فرمان خدا برويد، گوسفندهايتان، شترهايتان و قربانىهايتان را كه آوردهايد، ذبح كنيد و از حالت احرام بيرون بياييد، اما به فرمان خدا عمل نمىكنند.
1) براى مطالعه بيشتر درباره پيمان عقبهة اول و دوم نك:
امّ سلمه گفت: اى پيامبر خدا، اينكه راهش آسان است. شما اين بار بدون اينكه با احدى حرف بزنيد، خودتان برويد و قربانى خود را ذبح كنيد، ببينيد چه مىشود. پيغمبر پيشنهاد امّ سلمه را جالب يافت و همان را عملى كرد.
در اينجا ابن اثير در «كامل» نقل مىكند: با فاصلهاى بسيار كوتاه، مردم چنان براى قربانى هجوم آوردند كه گويى اينها آنان نبودند كه در برابر دستور پيامبر مقاومت مىكردند.
از اين فقره به وضوح افتخار ديگرى براى زنان در تاريخ اسلام، در رابطه با مناسك حج ثبت مىشود؛ زيرا هم به جايگاه والاى زنان مؤمن در پيشگاه پيامبر پى مىبريم و هم به حضور و مشاركت فعّالانه اين بخش از جامعه در عرصههاى سياسى، اجتماعى و عبادى و در نهايت تأييد شايستگى زنان براى مستشارى در سيره نبوى است. در اين فضا، پيشنهاد دقيق امّسلمه در سنت شكنى فرهنگ حاكم و البته ناصواب، نقش تعيين كنندهاى ايفا مىكند.
4- 1) توجه به زنان در سخنرانى حَجّة الوداع:
از آنجا كه مراسم حج هنوز شكل واقعى خود را نيافته بود، پيامبر اسلام، در سال دهم هجرت، از سوى خدا مأمور شد كه در آن سال، در مراسم حج شركت كند و مردم را در عمل به تكاليف خود آشنا سازد و هرگونه شاخههاى زايد را ببرد و حدود عرفات و منا و موقع كوچ را به مردم آموزش دهد. اين سفر كه با اعلان عمومى همراه بود، شوق و علاقه فراوانى را در دل گروه عظيمى از مسلمانان برانگيخت و به دنبال آن، هزاران نفر در اطراف مدينه خيمه زدند. حج آن سال كه به «حجّة الوداع» مشهور است، با عظمت ويژهاى برگزار شد.
از جمله نكات ماندگار آن حج، سخنرانى حضرت در راه عرفات، در نقطهاى به نام «نَمِره» است. پيامبر نماز ظهر و عصر را در سرزمين عرفات با صدها هزار تن به جا آورد، سپس خطبه تاريخى خود را در آن روز، در حالى كه روى شتر قرار گرفته بود، ايراد كرد و يكى از ياران، سخنان او را تكرار كرد و به گوش ديگران رسانيد؛ از جمله بندهاى اين سخنرانى، اين بود كه:
«هان! اى مردم، زنان شما بر شما حق دارند. شما نيز بر گردن آنان حق داريد ... من در اين سرزمين به شما سفارش مىكنم كه به زنان نيكى كنيد؛ زيرا آنان امانتهاى الهى در دست شما هستند و با قوانين الهى بر شما حلال شدهاند.» (1)
1) همان منبع، ص 464
اين فراز از كلام نبوى، با مراجعه به آيات قرآن، به نحو زير تفسير شده است: بنابراين، حجگزار نظارهگر اين سخن خداى تعالى است كه فرمود: ... وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً .... (1)
و خدا ميان شما دوستى و مهربانى قرار داد. (و شاهد اين فرمايش او است كه:
... هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ ...؛ (2)
«زنان لباسى برايتان هستند و شما براى آنها لباسى هستيد.» و اين گفته خداى تعالى را مى بينيد كه فرمود: ... وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ ...؛ (3)
«براى آنها (زنان) نيكويى (حقوق مشروعى) است، چنانكه بر آنها (از طرف مردان) است.» (4)حاصل اين بخش از سخن آن است كه:
اولًا: زنان از آغاز دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تا ختم پيام او، در حَجّة الوداع آن حضرت را همراهى كردند و مورد عنايت و توجه خدا و پيامبرش بودند و از نكاتى كه پيامبر مكلّف گرديد از آنها به تصريح در ميان اعراب سخن به ميان آورد، حقوق زنان بر مردان (و بهعكس) بوده است.
ثانياً: زنان نيز همراه مردان، از آن لحظه كه خطرى آنها را تهديد مىكرد، در كنار خانه خدا با پيامبر خدا عهد مىبستند و در گسترش اسلام مؤثر بودند؛ چنانكه در فضاى صلح حديبيه و سفر براى حج نيز حضور داشتند و در آن فضاى روانى نامطلوب حاكم بر ميان مسلمانان، با حضور و راهحلهايشان، مشكلگشا بوده و پيامبر خدا را يارى كردند و اين حضور فعال زنان از دستاوردهاى فرهنگ اسلامى و نبوى؛ از جمله در مناسك حج بود.
اگر عينيت و ظهور فرهنگ اسلامى- شيعى و پيام نبوى، علوى و فاطمى را بايد در فقه و مناسك ديد، در همين حيطه نيز معمولًا محدوديتهايى براى زنان فرض شده است كه هم مسأله سازند و هم توجيه آنها دشوار است. اكنون به احكام بانوان در حج نگاهى اجمالى مىكنيم تا ببينيم زنان و نيز مردان، نسبت به زنان چه تكاليف ويژهاى در اين ميدان دارند و مجموعاً نگاه اسلامى به زن از بُعد فقهى چگونه است؟
پيش از هرگونه تحليل و داورى، ابتدا خوب است مسائل فقهى مربوط به احكام زنان در
حج را ببينيم. واضح است كه منعكس كردن همه احكام، با حجم مقاله سازگار نيست. از اين رو تنها به چند مورد اكتفا مىشود:
در وجوب حج بر زنان، همراه داشتن محرم شرط نيست، بلكه ظنّ آنان به سلامت در سفر حج كفايت مىكند.
براى زنان (1)احرام در حرير و لباس دوخته جايز است (2)(در حالى كه بر مردان حرام است).
شخصى مىپرسد: زنى هستم كه مىتوانم با كسب مخارج خود را متكفّل شوم. در ضمن، مخارج رفت و برگشت حج را نيز دارم. ولى با رفتن من به حج، شوهرم براى مخارج خود به زحمت مىافتد. وظيفهام چيست؟
امام خمينى قدس سره پاسخ مىدهند: اگر به زحمت افتادن شوهر، موجب حرج براى زن نباشد، مستطيع است و بايد به حج برود و به زحمت افتادن شوهر مانع استطاعت زن نمىشود. (3)
منبع همه پرسشها و پاسخها كه از حضرت امام خمينى است، حج بانوان است.
پرسش: اگر مهريهام را از شوهرم بگيرم، مىتوانم با آن به مكه مشرّف شوم، آيا حق مطالبه آن را دارم؟پاسخ: اگر شوهر تمكن دارد و مطالبه آن مفسدهاى ندارد، با فرض اينكه شوهر نفقه و مخارج را مىدهد، لازم است مهريه را مطالبه كنيد و به حج برويد. (4)اگر قبل از طلوع فجر، عمداً از مشعر خارج شود، يك گوسفند بايد كفاره بدهد. اما براى زن و كسى كه از خطرى مىترسد و براى كودكان به طور مطلق، جايز است كه پيش از طلوع فجر خارج شوند و جبران (كفاره) لازم نيست. (5)پرسش: زنى هستم مستطيع، ولى جهت انجام حج، شوهرم اجازه سفر نمىدهد، وظيفه بنده چيست؟
پاسخ: در حج اجازه شوهر شرط نيست و براى شوهر نيز جايز نيست او را از رفتن به حج منع كند. (6)كسى كه محرم است، اگر به زن اجنبى نگاه كند و منى از او خارج شود، در صورتى كه توان مالى دارد، يك بُدنه (شتر ماده جوان پنج ساله) و اگر وضع مالى متوسطى دارد، يك گاو و اگر تنگدست است، بايد يك گوسفند كفاره بدهد. اگر مُحرم از روى شهوت به همسر خود نگاه كند و منى از او بيرون آيد، يك بُدنه بايد كفاره بدهد ... و اگر با شهوت زن خود را لمس
1) شهيد اول، ابى عبداللَّه شمس الدين محمد بن جمال الدين مكى العاملى، لمعه دمشقيه، ج 1، ترجمهمحسن غرويان و على شيروانى، انتشارات دارالفكر چاپ شانزدهم: 1380، ص 117
2) همان منبع، ص 128
3) امام خمينى، روحاللَّه، حج بانوان، تدوين: حمزه اسفنديارى شيرازى، بىنا: 1374، صص 16- 15
4) همان منبع، ص 23
5) لمعه دمشقيه، ج 1، ص 140
6) حج بانوان، ص 33
كند، بايد يك گوسفند كفاره بدهد ... كفاره بوسيدن زن از روى شهوت يك شتر كشتنى است. (1)پرسش: آيا زن حائض و نفساء (زن در حال نفاس) مىتواند غسل احرام انجام دهد؟
پاسخ: غسل از زن حائض و نفساء نيز صحيح و مستحب است. (2)پوشانيدن صورت به نقاب و روبند و برقع براى زنان در حج از محرّمات است و پوشاندن قسمتى از صورت نيز جايز نيست. (3)پرسش: آيا بانوان در حال احرام مىتوانند جوراب بپوشند، يا بايستى روى پاى آنان مثل مردان باز باشد؟
پاسخ: پوشيدن جوراب براى زنان مانع ندارد. (4)پرسش: اگر زن تكبيرة الاحرام يا قرائت را در نماز طواف بلند بگويد، بهطورى كه نامحرم بشنود، جايز است يا خير؟ و بر فرض عدم جواز، آيا اعاده لازم است؟
پاسخ: اشكالى ندارد. (5)طواف نساء در هر نسك؛ چه حج باشد و چه عمره، بر هر فاعلى (حتى كودك نابالغ)، واجب است، مگر در عمره تمتع. (6)و طواف نساء اختصاص به مردان ندارد و اگر زنى آن را ترك كند، مرد بر او حلال نمىشود (7)(همانگونه اگر مرد ترك كند، زن بر او حلال نمىشود).
سايه قراردادن بر بالاى سر، براى مردان جايز نيست و براى زنها و بچهها جايز است و كفاره هم ندارد. (8)انسان ميان حلق و تقصير (كوتاه كردن مو يا ناخن) داراى اختيار است. وظيفه زنان تقصير است و نبايد حلق كنند. (9)از مجموع احكام بانوان كه بدانها اشاره شد، چند نكته برداشت مىشود:
اول: در تكاليف حج، زنان راحتتر بوده و احكام سهلترى نسبت به مردان براى آنان مقرر گرديده است.
دوم: اگر در همه جوامع، بحث خشونت مردان عليه زنان، در ابعاد مختلف (فيزيكى، روحى، روانى و حتى تعدّى با نگاهها و چشمها) مطرح است و قابل بحث، در كعبه كه حرم امن الهى است، نه تنها خشونت فيزيكى، كه حتى نگاه نارواى مردان عليه زنان نيز حرام است و
نگاه از روى شهوت، از محرّمات احرام به شمار مىآيد.
سوم: حقوق و آزادىهاى زنان نسبت به همسر شرعى، در مقايسه با غير حج، بسيار بالا است. زن مىتواند، در صورت استطاعت، بدون اذن شوهر (اگر مفسده نداشته باشد) به حج برود و حتى در حال احرام، نبايد نيازهاى جنسى او را پاسخ بگويد و ....
زنان عالم مى توانند در حج، آگاهىهاى لازم را نسبت به همه چيز و از جمله شرايط بانوان در كشورهاى مختلف كسب كرده، هماهنگىهاى لازم را براى رفتن به سوى فضاى مطلوب به عمل آورند.
چهارم: زنان، در احكام پوشش و ترابط با مردان نيز نسبت به زمانها و مكانهاى ديگر، از آزادىهاى مطلوبى برخوردارند، تا جايى كه حتى پرسيده شد، در صورتى كه زن يقين دارد در حال طواف در محدوده معين (ميان خانه و مقام) با اجنبى برخورد مىكند، آيا باز هم واجب است در محدوده معين طواف كند؟ امام خمينى پاسخ دادند: آنچه ذكر شد، عذر نيست. (1)پنجم: چنانكه پيشتر اشاره شد، در تأسيس اركان حج، حركات بانوان (هاجر) تعيين كننده بود. در فرهنگ اسلامى نيز در حج تمتع و در هر نسك (غير از عمره تمتّع)، طوافى به نام زنان، جزو اعمال منظور شده است و آثار عدم توجه به طواف نساء و نماز خاص نيز بسيار سنگين است.
با اين نگاه مىتوان به اين استنباط كلّى رسيد كه، اگر گفته مىشود در فقه اسلامى، تكاليف شاق براى بانوان در نظر گرفته شده و براى مردان امتيازات فراوان منظور گرديده است، (جدا از صحّت و سقم اين مدعا كه جاى چند و چون فراوان دارد)، به راحتى مىتوان ادعا كرد كه در مجموعه احكام حج، هم تكاليف زنان از مردان سبكتر است و هم محدوديتها و سختگيرىها بر مردان نسبت به زنان بيشتر است و اگر قرار است حج ابعاد تربيتى، نتايج اخلاقى، آثار روحى و روانى و عبادى مطلوب داشته باشد و آدميان را براى زندگى در غير محيط حج (اجتماع) بسازد، در آن صورت جامعه متأثر از فضاى حج، جامعهاى امن و مطلوب براى زنان خواهد بود.
1) حج بانوان، ص 90
د) جمع بندى و نتيجه گيرى:
در پايان نوشتار، بر بعضى از نكات، به عنوان محصول بحث تأكيد مىشود:
اگر امروزه بانوان و بهويژه نسل جوانِ آنان، از دين و دينداران توقّع دارند كه به رسميت شناخته شده و در مقابل مردان مورد تبعيض و ستم قرار نگيرند، فضاى حج از بدو تأسيس، از عصر هاجر و ابراهيم تاكنون، زنان را در كنار مردان، از حقوق يكسان برخوردار كرده و شؤون انسانى و جنسى هر دو را به خوبى در نظر گرفته است. از اين رو، حركت هاجر، مانند اقدامات ابراهيم، اركان حج را مىسازد و در عصر حاضر نيز در اعمال حج، «طواف النساء» را داريم كه نام زنان را در احكام حج به صورت برجسته مطرح كرده و پاسخ مطلوبى است بدانها كه تمامى احكام دينى را با ادبيات مردسالارانه تعبير و تحقير مىكنند.
اگر مرد به جهت توان جسمى بيشتر نسبت به زن، اين امكان را دارد كه در مواردى به حقوق زن بتازد و آن را ناديده بگيرد، فضاى حج، محيط امنى است كه آزادىهاى مطلوب براى زنان منظور شده و از طرف مقابل براى مردان در نگاه و ... محدوديتهاى جدى در نظر گرفتهاند، تا زنان به راحتى و با آرامش بتوانند به درگاه خدا عبادت كنند.
اگر از وظايف هر مسلمانى دعوت و آگاهى بخشى به سايرين و از جمله مسلمانان است، آيا بهتر نيست كه زنان مسلمان با همديگر تعامل و ارتباط داشته باشند؟ اينجاست كه زنان عالم مى توانند در حج، آگاهىهاى لازم را نسبت به همه چيز و از جمله شرايط بانوان در كشورهاى مختلف كسب كرده، هماهنگىهاى لازم را براى رفتن به سوى فضاى مطلوب به عمل آورند.
اگر زنان به خاطر محجوريتهاى مختلف، در مسابقه با مردان عقب مانده و حتى به نقص عقلى و جسمى كشانده شدند، سفر حج بستر خوبى است تا زنان پختگىهاى لازم را به دست آوردند و با يافتن ديدى وسيعتر در سفر، به جايگاه خود وقوف يافته و براى جبران عقب ماندگىها، به چاره جويى بپردازند.
اگر آدميان براى رسيدن به كمال بايد به چهار ارتباط توجه داشته و پاسخ مطلوب براى هر يك از آنها بيابند: «ارتباط با خود»، «ارتباط با خدا»، «ارتباط با طبيعت» و «ارتباط با ديگران»، محيط حج و مهاجرت براى اجراى مناسك حج، براى زنان اين فرصت را ايجاد
مىكند كه هم خود را بهتر بشناسند، توانايىهاى خود را محك بزنند، براى خود تصميم بگيرند، به تنهايى طواف كنند و اعمال انجام دهند و ... و هم با خداى خود در خانه خدا، كعبه، ارتباط ويژه بگيرند و ابعاد معنوى را بهتر از هر جاى ديگر تقويت كنند؛ و هم فضاى طبيعى جديدى را تجربه كنند و با گرما و آب و هواى محيطى ديگر انس گرفته، مدارا كنند و نيز علاوه بر ابعاد فردى، در ارتباط با ديگران، به تقويت ابعاد جمعى و گروهى خود بپردازند. به عبارت ديگر، حج و مناسك آن، محيط مناسبى است كه زنان براى رسيدن به كمال، به هر چهار ارتباط ضرورى براى خود، پاسخ مناسب دهند و گامى به پيش روند.
پىنوشتها
سفر رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام به سرزمين وحى (1)
اهداف سفر
آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى، به منظور زيارت خانه خدا و انجام اعمال عمره مفرده و زيارت حرم پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه بقيع و ... در شهريور ماه 1384 وارد عربستان شد.
وى پس از ورود به اين كشور، در فرودگاه جده، در گفتوگو با خبرنگاران ايرنا و واحد مركزى خبر گفت: براى تسليتگويى به خاطر فوت ملك فهد و تبريك به مناسبت انتخاب ملك عبداللَّه به پادشاهى عربستان، با ملك عبداللَّه ديدار كرده و در خصوص روابط دو جانبه و منطقهاى؛ بهويژه مسائل عراق و فلسطين و ديگر مسائل بينالمللى گفتوگو خواهيم كرد.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام اظهار اميدوارى كرد كه در ديدار و گفتوگو با پادشاه عربستان، تصميمات مباركى در خصوص منطقه و روابط دو جانبه اتخاذ شود.
1) گزارش اين سفر با استفاده از مطالب روزنامه جمهورى اسلامى و بخش اندكى از آن، از روزنامههاى صداىعدالت و كاروكارگر تنظيم گرديده است.
؟؟؟ تصوير شماره 1
پرونده هستهاى ايران در حساسترين موقعيت
در روزهايى كه رييسجمهور اسلامى ايران، به همراه وزير خارجه و دبير شوراى امنيت ملى در نيويورك به سر مىبردند و فعّالان سياسى در انتظار شنيدن طرح ابتكارى آقاى دكتر محمود احمدىنژاد در زمينه مسائل هستهاى ايران بودند، آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى به همراه آقايان دكتر على اكبر ولايتى، مشاور بينالملل مقام معظم رهبرى، دكتر كمال خرازى، حجةالاسلام و المسلمين قربانعلى درّى نجف آبادى دادستان كلّ كشور، حجةالاسلام و المسلمين دكتر حسن روحانى دبير سابق شوراى عالى امنيت ملى و جمعى از اعضاى مجمع تشخيص مصلحت نظام، وارد عربستان شدند.
نفوذ اسرائيل در منطقه خطرناك است
در ديدار آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى، با ملك عبداللَّه، پادشاه عربستان در جدّه، مسائل دو جانبه منطقهاى و بينالمللى مورد بحث و گفتوگو قرار گرفت.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام در اين ديدار با تسليت در گذشت ملك فهد و
تبريك انتصاب ملك عبداللَّه گفت: ايران و عربستان در مسائل جهان اسلام نقش ارزشمندى دارند و سابقه و همكارىهاى گذشته دو كشور نشان مىدهد كه اگر دو كشور با يكديگر متحد و مواضع واحدى داشته باشند، مىتوانند ضمن همراه كردن ساير كشورهاى اسلامى، مسائل و مشكلات منطقه را بهتر حل كنند.
آقاى هاشمى رفسنجانى ظرفيت و استعداد تجارى و اقتصادى دو كشور ايران و عربستان را بسيار بالا و مستعد توصيف كرد و گفت: بخشهاى خصوصى دو كشور، بهويژه در زمينههاى نفت، گاز و پتروشيمى مىتوانند بيش از حدّ كنونى، سطح مبادلات تجارى و اقتصادى دو جانبه را ارتقا بخشند.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام بحران جارى در عراق را براى كلّ جهان اسلام مهم و اساسى دانست و گفت: عربستان با آگاهى از سرنوشت آينده عراق و مسائلى كه بر اين كشور تحميل شده است، مىتواند با همكارى ايران و همسو كردن كشورهاى منطقه؛ از جمله اردن، سوريه و تركيه نقش مفيد و سازنده ايفا كند.
وى خطر نفوذ اسرائيل در منطقه را يادآور شد و افزود: متأسفانه برخى كشورهاى اسلامى در حال تضعيف مسائل اصولى خود در قبال اسرائيل هستند و اين خود زنگ خطرى است كه بايد كشورهاى اسلامى در مورد آن چاره انديشى كنند.
آقاى هاشمى رفسنجانى مسأله فلسطين را مشكل كلّ جهان اسلام دانست و گفت:
نمىتوان از حقّ مسلّم آنان چشم پوشى كرد.
وى در اين ديدار با اشاره به علاقهمندى شديد شيعيان جهان به زيارت حرمين شريفين در مكه و مدينه و قبرستان بقيع، از ملك عبداللَّه خواستار ارائه تسهيلات بيشتر به زائران؛ بهويژه تسهيلات زيارت قبرستان بقيع شد.
در ادامه اين ديدار، ملك عبداللَّه با تشكر از سفر آقاى هاشمى رفسنجانى به عربستان گفت: ايران براى ما بسيار بااهميت و داراى جايگاه خاصّ اسلامى و سياسى است و بهطور يقين در دوره مسؤوليّتم براى استحكام بيشتر روابط و همكارىهاى راهبردى با ايران تلاش خواهم كرد.
پادشاه عربستان، بهانهجويىهاى غربىها در مورد استفاده صلح آميز ايران از انرژى هستهاى را نگران كننده خواند و گفت: استفاده از انرژى هستهاىِ صلحآميز، حق همه كشورها
از جمله كشورهاى اسلامى است.
ملك عبداللَّه به اهميت تحكيم روابط ميان كشورهاى اسلامى بهويژه رياض و تهران اشاره كرد و گفت: روابط با جمهورى اسلامى ايران براى عربستان بسيار مهم و ضرورى است و ما اجازه نمىدهيم دستهايى اين روابط را مخدوش يا ضعيف نمايند.
پادشاه عربستان، ادامه اشغال عراق بهوسيله نيروهاى اشغالگر را موجب تشديد خسارتهاى وارده اشغالگران به مردم عراق دانست و گفت: ادامه اين روند، هيچ نفعى براى نيروهاى آمريكايى نخواهد داشت و ما در مذاكرات خود اين موضوع را بهصراحت به آنها گوشزد كردهايم.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام، صبح روز بعد از جده عازم مسجد جُحفه شد و پس از پوشيدن لباس احرام راهىِ مكه و مسجدالحرام شد و اعمال عمره مفرده را به جا آورد.
؟؟؟ تصوير شماره 2
وى پس از انجام اعمال عمره مفرده، با هموطنانى كه در مسجد الحرام حضور داشتند، گفتگو كرد.
5/ 1 ميليارد مسلمان بايد با هم متحد شوند
اشاره:
آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى، رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام كه جهت انجام عمره مفرده، در مكه مكرمه به سر مىبرد، در تاريخ 27/ 6/ 84 مقارن با عيد سعيد ميلاد حضرت صاحب الزمان (عج)، به دعوت بعثه مقام معظم رهبرى در جمع روحانيون كاروانهاى عمره حاضر شد و پس از استماع گزارش حجتالاسلام والمسلمين آقاى نوّاب مسؤول دفتر حوزه نمايندگى ولى فقيه در عربستان و آقاى سيد احمد زرهانى رييس سازمان حج و زيارت، سخنانى ايراد كرد. متن سخنان آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى در اين جمع به اين شرح است:
بسماللَّه الرّحمن الرّحيم، براى بنده توفيق ارزشمندىاستكه دراين شهر مقدس، در بين شما سفيران ايران اسلامى صحبت مىكنم. البته بنده براى سخنرانى نيامدهام، بيشتر براى ديدن شما آمدهام، تا هم عيد را به شما تبريك بگويم و هم صحبتهاى شما را بشنوم.
؟؟؟ تصوير شماره 3
مسائلى كه الآن از جمله مشكلات زوار ما هست و جناب آقاى نواب و جناب آقاى زرهانى به گوشههايى از آن اشاره كردند، براى شما محسوس است، براى بنده هم از سالهاى پيش روشن بوده است كه اين مشكلات را ما داريم.
پنجاه سال پيش در اولين سفرى كه به حج داشتم آن موقع هم ما همين جور مشكلات را داشتيم. شايد الآن يكى از موقعيت هاى ممتاز باشد كه بتوانيم مشكلاتمان را در مذاكره با مسؤولان عربستان و شايد هم علماى اينجا حل كنيم من در اين سفر ملاقاتى با علماى اهل تسنن ندارم. در سفر قبلى كه آمدم قرار بود با مسؤول اصلى روحانيت آنجا جلسهاى داشته باشم كه به دليلى انجام نشد. فكر مىكنم. در اين مسأله ما دو بحث داريم. يك بحث با سياستمداران و مسؤولان كشور و يك بحث هم با علما كه با اينها بايد يك بحث طلبگى و علمايى بشود. اينها هم با ما حرف دارند. بايد مباحثه كنيم و يك تصميم درست بين امت اسلامى گرفته شود. قطعا اگر يك طرفه باشد دوام پيدا نمىكند. بايد با تعامل اين مسأله اساسى دنياى اسلام را حل كرد. ما در سراسر دنيا روى مسأله امت اسلامى بايد تاكيد كنيم. ما در جهان اسلام گرفتار يك مشكل واقعى هستيم. اگر يك مورد بود مىگفتيم اشتباه شده، يك نفر آدم مريضى حركتى كرده، اما بيش از يك مورد است. در پاكستان، در عراق، در جاهاى ديگر مشكلات تفرقه افكنانه فراوان داريم. در برخى محافل دينى پاكستان ايجاد ترور و وحشت و تفرقه مىكنند. در افغانستان هم اين مشكلات بوده و هست.
ما اين مسأله را ريشهاى بايد حل كنيم. هم ازلحاظ سياسى و اجرايى و هم از لحاظ علمى و فقهى و با مبانى اسلامى. واقعا هم قابل حل است. شايد يكى از علل حل نشدن آن اين باشد كه علماى اسلام به طور جدى نمىنشينند با هم بحث كنند. البته كارهايى هم شده؛ از جمله دارالتقريب بين المذاهب از زمان آيتاللَّه بروجردى- رحمةاللَّه عليه- ما از آن موقع مسأله اتحاد بين المذاهب مسأله مهم روز بود و از جمله حركات بسيار ارزشمند سياسى و اجتماعى بشمار مىرفت. اگر دولت قاهره تفاهم مىكرد خيلى مسايل حل مىشد، همان موقع خيلى مسايل حل شد. الآن هم كنفرانس اسلامى داريم.
من بانى بودم كه كنفرانس اسلامى را آوردند ايران. خيلى هم كار كرديم تا اين اتفاق افتاد. كليدش هم اين آقاى ملك عبداللَّه بودند. واقعا ما با كمك ايشان توانستيم اين كنفرانس را به ايران بياوريم. آنها حاضر نبودند به ايران ميزبانى بدهند. فكر
مىكردم ميزبانى و رياست كنفرانس اسلامى در ايران باعث اتحاد و از بين رفتن تفرقهها مىشود.
من اگر مسؤول بودم مىدانستم در اين مورد چه كنم، طرح داشتم، اما ديگر دست من نبود، آقايان هم شايد زياد اهميت ندادند، ما هم آن دوره سه ساله رياست كنفرانس اسلامى را از دست داديم و حيف شد. خيلى كار مهمى بود. ما فكر مىكرديم مسأله جهان اسلام را حل مىكنيم. البته بعضىهايش حل شد، اينطور نيست كه بى نتيجه بود.
ولى بالاخره باز هم مسائلى مانده است. در اين شرايط مباحثات آسان تر است و خيلى شرايط دنيا مساعد است كه ما برويم به سمت بحثهاى فرهنگى و اساسى و قدرت تحمل جامعه اسلامى را بالا ببريم و اين را در روحانيت بايد كار كنيم، بايد تلاش كنيم تا تعصب ها در روحانيت كمتر بشود، برخى از روحانيون با تعصب برخورد مىكنند. تندروى ها از هر كس مىخواهد باشد، شيعه خالص باشد يا سنى يا مسيحى يا يهودى، از هر كس باشد تندروى مضر است. تندروى عكس العمل دارد. عكس العمل هم تكرار مىشود. هر قدر بيشتر بشود، سرعتش و تكرارش بيشتر مىشود. مطمئن باشيد اگر اين روحياتى كه الآن ما در عراق مىبينيم، ما به مدت طولانى گرفتار مشكلات واقعى در منطقه خودمان خواهيم بود. عراق اگر خداى ناكرده تبديل بشود به صحنه رويايى شيعه و سنى، ويروسش به خيلى جاها منتقل مىشود و كافى است عراق را ناامن بكنند و بسيارى از كشورهاى منطقه را دچار اين مشكل ها بكنند. مشابه همان بلايى بر سر منطقه مىآيد كه به واسطه طالبان در افغانستان آمد. البته ما الآن اينجا هستيم و با مسؤولان عربستان و علماى عربستان قصد صحبت داريم. حتما وقتى كه صحبت مىكنيم آنها هم حرف دارند. اينطور نيست كه اين تندروى در جاهاى ديگر نباشد. ما بحث كتاب مىكنيم، خوب! مگر كتابهاى شيعه نوشته نمىشود مگر حرفهاى شيعه زده نمىشود وقتى مىگوئيم مىگويند اينها روايت است. خوب! اينها هم همين چيزها را پيدا مىكنند.
بالاخره مجموعه روايات كه ما داريم، كار فقها و علما و محققان اين است كه اينها را جرح و تعديل كنند و برسند به يك نقطه صحيحى.
اجازه ندهند در هر كتابى، هر روايتى، دست هر كس برود و بخواند. در زمانى كه حرفها ضبط مىشود، رسانه ها مىنويسند، صدا و سيما پخش مىكند، مستند است. مكتوب است. اما همين حرفها وقتى مىرسد به جامعه به چند جور تفسير و تحليل مىشود. در
گذشته كه اين مشكلات الى ماشاءاللَّه بيشتر بود. الآن بايد مصلحت امت اسلامى يك ميليارد و 500 ميليونى را ديد. ما يك ميليارد و 500 ميليون بلكه بيشتر هم جمعيت مسلمان داريم. اين حرف من نيست، حرف مجلس كاناداست. دو سال پيش سرشمارى كردند. آن موقع اعلام كردند كه جمعيت مسلمانان جهان يك ميليارد و 500 ميليون نفر است. الآن كه بيشتر شده. 14 جمعيت دنيا را داريم. بزرگترين وزنه بشرى دنيا هستيم. آيا عاقلانه است كه بيائيم اين جمعيت را به دست خودمان متفرق كنيم؟ با همديگر دشمنى بكنيم؟ ديدگاه هاى همديگر را خنثى بكنيم، همديگر را تهديد كنيم و تكفير كنيم!؟ در اين كارها چه عمل خيرى نهفته است كجاى اين كارها مىتواند رضايت خداوند را جلب بكند كجاى اين كارها مىتواند در جهت مصلحت اسلام و مسلمين باشد؟ مگر عقل از مهمترين منابع قانون گذارى ما نيست؟ ما و شما وقتى كه درس مىخوانديم از همان روزهاى اول ياد گرفتيم كه عقل، پيغمبر باطن است و پيغمبر صلى الله عليه و آله عقل ظاهر است و حتما حكم عقل و حكم دين با هم تعارض ندارند و همديگر را تاييد مىكنند. عقل سالم و دين درست، همه با هم در كنار هم قرار مىگيرند، واقعا ما امروز بهترين منابع را داريم.
خدمت شما سفيران شيعه در اينجا عرض مىكنم خودتان هم مواظب باشيد، فردى كه الآن سخنرانى مىكند، راهنمايى مىكند و آنها مىروند توى مردم، شما مردم را بگونهاى هدايت كنيد كه عمل آنها، اظهارات شما، اظهارات آنها، دامن به مشكلات و تفرقه ها و اختلافات نزند.
ما خيال مىكنيم ممكن است براى خداوند بخواهيم يك ثوابى بكنيم، اما يك وقت مىبينيم همان كارى را كه متعصبين سنى مىكنند ما هم داريم همان كارها را انجام مىدهيم! بنابراين واقعا اتحاد بايد طرفينى باشد. ممكن است مابتوانيم موارد بيشترى از تفرقه افكنى هاى سنى هاى متعصب را ارائه بدهيم، ولى مجموعا بايد طرفينى باشد. هم درداخل ايران، هم در عربستان، در همه جا، در عراق، در افغانستان، در پاكستان. ما در دو سه كشور مىتوانيم اكثريت باشيم دردنيا، آنها در بقيه دنيا اكثريت هستند.
اگر محور را بخواهيم اكثريت قرار بدهيم، معلوم مىشود كه ضرر مىكنيم. محور را تعامل انسانى قرار بدهيم چه اكثريت باشيم و چه اقليت باشيم. بايد با مبانى محكم و ادله درست، با هم كار بكنيم. من خواهش مىكنم، البته مىدانم، موارد زيادى از گزارشهاى
مربوط به شما را خوانده ام، اما باز خواهش مىكنم كه حجاج را مدبرانه راهنمايى كنيد.
تاكنون پدرانه هدايت كرديد. نتايج خوبى هم گرفتيد. بعضى از حجاج وقتى به ايران برمىگردند و ما را مىبينند، از كاروانها تعريف هاى خوبى مىكنند. بنده تشكر مىكنم از اين راهنمايى هاى بسيار موثر شما. افكار را سالم سازى مىكنيد. در عين حال خودمان هم احتياج به تذكر و موعظه داريم.
الحمدللَّه الآن خوب راه باز شده و اين رقم 500 هزار نفر كه عمره را بجا مىآورند، قبلا حسرت بود براى ما، آرزو بود. من همان سفر قبلى كه آمدم، مسؤولان عربستان جمع بودند، گزارش عمره را كه دادند، ديدم هيچ كشورى محدوديت براى عمره ندارد، جز كشور ما ايران. بقيه همه هر تعدادى خواستند مىتوانند بفرستند عمره. بحث كرديم و گفتيم كه شما كه ظرفيت داريد، چرا اجازه نمىدهيد تعداد عمره زيادتر شود. البته طول كشيد تا مسؤولان عربستان به اين تصميم جديد برسند و ظرفيت عمره را زيادتر كنند.
ضمنا بحث هاى ديگر هم كاملا مىتواند موثر باشد، در همين قضيه منا ما ديروز رفتيم رمى جمرات را ديديم، يادم آمد كه كار را ما با يك تذكر و با يك بحث طلبگى شروع كرديم، با فاصله به نتيجه رسيديم. ضمنا اينها مركز تحقيقات حج خوبى دارند، اگر شماها به آن دسترسى پيدا كنيد و به آنجا برويد مىبينيد كه مفيد است. ما با گروه رمى جمراتشان با دو گروهشان بحث كرديم. يكى راجع به زمزم و يكى هم راجع به همين رمى جمرات.
من همين فكر چند طبقه كردن را آن موقع مطرح كردم. گفتم چرا مىخواهيم از يك نقطه و از يك سطح بزنيد. بعضى هاشان ادلهاى داشتند، ادله شان قابل قبول نبود. بنا شد مطالعه كنند. بنا شد من هم مطالعه كنم. هم از كتب اهل سنت و هم شيعه. حالا كه آمديم ديديم مسأله عملى شده و بهتر از آن چيزى شده كه ما فكر مىكرديم. علماى آنها هم فتوى دادهاند، يعنى وقتى يك تصميمى مىگيريم و كار عاقلانهاى مىكنيم، علماى خودمان هم فتوى مىدهند. الآن در اين قضيه شيعه و سنى دارند به تفاهم مىرسند، اين موضوع يك معضلى براى دنيا بود، آبروريزى بود براى ما.
هر سال در موعد حج عدهاى تلف مىشدند براى رمى جمرات. اين نشان عقب ماندگى بود. خبر كشته شدن حجاج زير دست و پا هم مثل بمب در دنيا منتشر مىشود، آنهم با اغراق. اگر اين تعامل بيشتر باشد، اين تعامل را در سطح تحقيقات و در سطح علما بالا ببريد و با آنها كار بكنيد. بزرگان شما كه اينجا مىآيند، الآن تقريبا همه علما، آمدهاند
رفتهاند. برنامه ريزى بشود اينها با آنها (علماى اهل تسنن) وارد بحث بشوند، مسأله را از ريشه ان شااللَّه حل بكنيم. دنياى كفر حقيقتا الآن دنبال اين هست كه ما را متفرق كند.
بخصوص در منطقه ما كه منطقهاى است كه نظم و امنيت دنيا در منطقه ما مىگذرد. بيش از همه دنيا. هم از جهت انرژى، هم از جهت مسايل عقيدتى، هم درگيريهاى سياسى، با وجود اسرائيل در منطقه، با مسايل اعراب، با مسايل طالبان، با مسايل تندروهاى تروريست، آنهايى كه بيشتر در منطقه ما ريشه دارد، الآن به اين منطقه ما توجه بيشترى هست.
شايد مهمترين حربه كفار، همين تفرقه است. البته آنها سودى نمىبرند، به ما يك ضربهاى مىزنند، اما نتيجهاش همين است كه دوباره برگشت مىخورد به سوى خود آنها و آنها مواجه مىشوند با طيف وسيعى كه با آنها ناسازگارند. ما بايد با تعامل و بحثهاى كارشناسانه و با استفاده از وسايط ارتباطى امروز دنياى ما براى مسلمانها در شرايط فعلى مىتوانيم آگاهى بدهيم.
دنياى اسلام در حال گذر از وضعى به وضعى جديد با حاكميت اراده مردم است. هر چه ما جلو برويم شاهد يك قدم ديگرى درباره بيشتر توجه كردن به افكار عمومى هستيم.
در اينجا مسلمانها، و ماها خيلى مىتوانيم استفاده كنيم. خدا را شكر كنيد كه به شما توفيق داد تا بتوانيد به مردم خدمت كنيد. ما گاهى كه اينجا مىآمديم آرزو داشتيم دو سه نفر را پيدا كنيم با آنها بحث بكنيم. الآن من مىبينم شما مىتوانيد جلسه تشكيل بدهيد و خيلى كارها بكنيد. من شرايط حاضر را با گذشته مقايسه مىكنم مىبينم ما درمجموع خيلى جلو رفتهايم. خداوند راه تكامل را براى ما آسانتر بكند و شما هم سربازان پيشتاز اين راه در عصر ما باشيد. شما را به خدا مىسپارم و دعاى توفيق بيشتر برايتان مىكنم.
آيت اللَّه هاشمى رفسنجانى در مدينه منوره
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام هنگام ورود به مدينه منوّره مورد استقبال امير منطقه قرار گرفت.
وى در مدّت اقامت خود در شهر مدينه منوره، علاوه بر زيارت مسجدالنبى صلى الله عليه و آله و ائمه بقيع عليهم السلام با مقامات اين شهر، از جمله امير منطقه ديدار و گفتوگو كرد.
؟؟؟ تصوير شماره 4
؟؟؟ تصوير شماره 5
؟؟؟ تصوير شماره 6
رفع موانع موجود بر سر راه زيارت زائران ايرانىِ قبرستان بقيع؛ از محورهاى اين گفتوگوها بود.
سخنرانى آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى در جمع روحانيون كاروانهاى حج و زيارت بعثه مقام معظم رهبرى در مدينه، در تاريخ 29/ 6/ 1384
اختلاف شيعه و سنى از بلاهاى روزگار ما است
اشاره:
آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى، در مدينه نيز در ديدار با روحانيون كاروانهاى ايرانى عمره و دستاندركاران امور روحانيون كاروانها در محل بعثه مقام معظم رهبرى حضور يافته و پس از استماع گزارش حجتالاسلام والمسلمين حسين رضوانى، نماينده بعثه در مدينه، سخنانى بدين شرح ايراد كردند:
بسماللَّه الرحمن الرحيم، براى بنده فرصت باارزشى است كه در اين لحظات بسيار ارزنده زندگيمان در خدمت برادران علما و فضلا و مبلّغان كاروانهاى حج عمره هستم.
بناى سخنرانى هم بنده ندارم. در مكه هم جلسه مشابهى بود براى ديدار و تجديد آشنايىهايى كه با بسيارى از برادران داريم در آن شركت كردم، بالاخره مسائلى در مقدمه مطرح مىشود و من هم چند كلمهاى براى يادآورى عرض مىكنم، مسائلى كه فكر مىكنم روح اصلى سفرها و اين برنامه ها و مناسك است.
شايد خود شما هم همين مسايل در ذهنتان خيلى جدى باشد و هست. از پذيرش مسؤوليت مىشود فهميد. البته اساس اين زيارتها و اين رفت وآمد بخصوص در مكه و مدينه كه طراحىاش هم آسمانى است و براى ما در قرآن با صراحت آمده و تاكيد هم رويش شده. دو نكته مهم است، يكى مسأله خودسازى است. اصولا عبادات براى خودسازى است تا انسان به خداوند نزديك شود و عرفان سازندهاى در وجودش ايجاد شود. عبادات بهترين وسيله براى اين هدف مقدس است. هم برنامه هاى بسيار خوب و الفاظ مناسب و آهنگهاى زيبا و شيوا و محتواهاى فوق العاده عالى و عرفانى كه در ادعيه ما هست در ادعيه اهل سنت هم بعضاً ديده مىشود، ولى به نظرم ادعيه شيعه خيلى روان
تر و با عرفان مورد نظر قران خيلى نزديك تر به نظر مىآيد.
يكى از وظايف بسيار مهم ما طلبه ها و شما آقايان كه حالا مسؤول هدايت حجاج هستيد اين است كه روى اين مسأله زياد تكيه كنيد. هر سخنرانى كه مىكنيد، هر مباحثهاى كه مىكنيد، روح خودسازى را فراموش نكنيد. خودمان اگر ساخته شده نباشيم نمىتوانيم ديگران را بسازيم. الفاظ خوبى مىتوانيم ادا كنيم، شايد هم بعضى ها بگيرند، اما وقتى كه انسان سخنش از دل برآيد و خودش رسيده باشد، يك جور ديگر حرف مىزند. كسى كه با زبان حرف بزند و در قلبش با آن حرف موافقتى نداشته باشد، آدم موفقى نيست. اول بايد خودمان را بسازيم. شما از اين سفر خوب كه خداوند نصيبتان كرده و اين مسؤوليت گيرتان آمده و سروكارتان با اين اعتاب مقدسه و انسانهاى زايرى است كه براى خدا طى طريق كردهاند و هزينه مىكنند و مشكلات را تحمل مىكنند، در اين حالت خيلى خوب مىتوانيد خودتان را تقويت كنيد. البته هر كسى يك مرحلهاى از تقويت را دارد. راهى به سوى خدا طى كرده. اما اصولش، اصول بى برگشش خيلى اهميت دارد كه انسان در يك جاهايى. كه لغزشگاههاى زيادى هم هست نلغزد. شيطانهاى زيادى در كمين ما هستند كه از وسوسه هاى خودشان استفاده مىكنند و ما را مىلغزانند خودمان هم نمىفهميم.
يحبون انهم يحسنون صنعا. سراغ خيلى ها مىآيند. پس من عرض مىكنم اولا خودمان را بسازيم، خودمان را محاسبه كينم. ماها مىتوانيم محاسبه كنيم كه چه كارهايم. اگر ديگران ندانند، خودمان خوب مىدانيم. حالا يا خوب يا بد، خودمان براى خودمان مخفى نيستيم.
اين جاها براى خودسازى و خودشناسى بهتر است. مخصوصا در كعبه و مكه كه حالت ديگرى دارد. ابهت كعبه و احساسى كه انسان از بيتاللَّه و آن نقطه موردنظر خدا دارد، انسان را متوجه خيلى چيزها مىكند.
در راهنمايى زائران خيلى بايد مايه بگذاريد. مشكلات زندگيشان را حل كنيد، شكاياتشان را گوش كنيد، درددلشان را بشنويد و ... اينها همه جزو وظايف ما است، اما اساس اين است كه زائر وقتى كه آمده كعبه و مدينه و بر مىگردد ببيند، چه با خودش آورده و چه تفاوتى كرده يك مقياس هايى را بايد طراحى كنيد، اگر نكردهايد. بالاخره از وجود خودمان مىتوانيم سوژه قرار بدهيم و مقياس بسازيم، وقتى آمديم چگونه بوديم، حالا كه داريم كه برمىگرديم چگونه هستيم؟ چقدر توجه كرديم، چقدر گذشته مان را اصلاح كرديم؟ چقدر رسيديم به اشتباهاتى كه انجام داديم، چه تصميماتى گرفتيم؟ حالا
كه برمىگرديم، آيا با گذشته تفاوتى داريم يا نداريم؟ اين ها محاسبهاش فنى و علمى و روانى است. بايد كار كنيم. همان طور كه درس مىخوانيم، دقت مىكنيم، مسايل زيادى را نوعا فرمول است و قواعد مخصوص تعليماتمان هست، اين بخش عرفان و خودسازى در علم اخلاق و در علم عرفان معيارهاى زيادى هست كه با آنها مىتوانيم خودمان را بسنجيم.
من فكر نمىكنم بيشتر لازم باشد در اين مسأله براى شما حرف بزنم. چون حتما شما خودتان با مسؤوليت و شرايط روحى كه داريد استاديد. از باب تذكر عرض كردم.
مسأله بعدى كه مطرح شد، بحث آثار اختلافاتى است كه بين شيعه و سنى و مكتب اهلبيت عليهم السلام و مكاتب ديگر بزرگان اسلامى در اهل سنت و پيروان آنها وجود دارد. اين از بلاهاى روزگار ماست. البته مخصوص زمان ما نيست، در زمان خود پيامبر صلى الله عليه و آله هم بود و بعد از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تشديد شد. هميشه بوده. گاهى كشتارهاى وسيعى و انهدامهاى فراوان از اين ناحيه پيش آمده و ظلمها و خسارتهاى روزمرهاى كه اتفاق مىافته، واقعا خدا مىداند كه چه مشكلاتى است.
دشمنى ها، غيبت ها، دروغ ها، تعصب ها، كه در اين مسير اختلافات فرقهاى دارد اتفاق مىافتد واقعا اگر جمع كنيم يك اقيانوس است. هر روز و هر جا دارد اتفاق مىافتد و خيلىهايش هم ناحق است.
اين يك ادعاى گزافه گويى نيست. با معيارهاى قرآنى ما مىتوانيم بفهميم. خيلى هم داريم ضرر مىكنيم. ضررهاى عظيمى الآن دارد نصيب دنياى اسلام مىشود و بيشترش به خاطر همين اختلافاتى است كه در سطح علما و طلبه ها و آمرين بمعروف و مريدان و خيلى از عوام هاى مخلص كه ما روحانيون تربيت كردهايم، آنها خيال مىكنند كه دارند مجاهده مىكنند در اقدامات تفرقهانگيزى كه مىكنند. خسارات كوچك فراوان است و خسارات بزرگ را هم حالا من يكى دوتا از آنها را كه گرفتارش هستيم عرض مىكنم.
يكى مسأله فلسطين است. چرا مسأله فلسطين را بيش از 50 سال است دنياى اسلام با يك ميليارد و نيم جمعيت نمىتواند حل بكند همين 8، 7 روز گذشته مبتلا شديم به يك تفرقه جديدى كه سران كشورهاى اسلامى مسابقه گذاشتهاند كه زودتر از ديگران با رژيم غاصب صهيونيستى مشكلاتشان را حل كنند و رابطه برقرار كنند.
ملاقات مىكنند، مذاكره مىكنند، رفع تحريم تجارى مىكنند. من ديروز سخنرانى نماينده رژيم صهيونيستى را در سازمان ملل ديدم كه مىتازد به ايران. از ايران كه
كشور عظيم اسلامىاست، تعبير به «رژيم شرور» مىكند. واقعا حملهاى است كه خيلى گستاخى مىخواهد كه يك كشور مطرود و غصبى دنيا، در آن مجمع بين المللى با حضور 56 كشور اسلامىاينجورى به يك كشور مسلمان اهانت كند و كسى هم چيزى نگويد. واقعا ما مسلمانها چه بر سر خودمان آوردهايم؟ مسأله فلسطين يك دمل چركين ماندگار در جهان اسلام شده است. با اين تفرقهها نمىتوانيم مسأله فلسطين را حل كنيم.
مسأله خود ما. ما يك كشور مسلمانى هستيم در مقابل ديگران كه امروز مسلح شدهاند به انواع سلاحها و قدرتها، مىدانيم مسألهاى مثل مسأله هستهاى مطرح مىشود، دنياى اسلام به خاطر تفرقه خودش حاضر نيست در كنار عضوى از اعضاى خودش بماند براى اينكه دانشى را بومى كنيم و در دنياى اسلام از اين دانش همه مسلمانان بهره ببرند.
ديگر بحث سلاح نيست، بحث يك دانشى است كه مبناى بسيارى از دانشهاى ديگر است. شايد اگر مسلمانان جهان متحد بودند، خيلى بهتر از اين مىتوانستيم از حقوق هستهاى مان دفاع كنيم. كشورهاى اسلامى داراى 56 راى هستند. در شوراى حكام تعداد زيادى از اعضاى كشورهاى اسلامى وجود دارند. كمى كه مراوده مىكنيم آثارش را مىبينيم. ديروز براى اولين بار اتحاديه عرب حداقل حمايت كرد، تأييد كرد راه ايران را، حق ايران را. قبلا اين كار را نمىكردند. حالا بعضى ها تفسير مىكنند چون ما اينجا حرف زديم، توضيح داديم، كارمان را روشن كرديم، هرچه مىخواهد باشد، آنچه مهم است اين است كه مىشود. بايد اين راه را برويم. راه هاى ديگر را نرويم. اين كه گفته شد يا جلو آنها را بگيريد يا به ما اجازه بدهند ما حرف بزنيم. اينجورى جواب نمىدهد ما حرف بزنيم. جوابها هميشه داده شده، كتابها پر است. در همه جا شما مىبينيد، ولى از توى دعوا چيزى در نمىآيد. متعصب هايى كه خودشان را منفجر مىكنند براى اينكه تعدادى شيعه را بكشند اينها آنچنان تعصبى دارند كه ديگر با كتاب و اينها از راهشان برنمىگردند. چه رسد به جواب و آن هم با جوابهاى تند. ما در قرآن آيهاى داريم كه خيلى مىتواند براى ما آموزنده باشد: وَلَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ .... (1)به مسلمانها مىگويد شما به اين بتها و مقدسات مشركين اهانت نكنيد، فحش ندهيد، چون اگر كرديد آنها هم به خدا فحش مىدهند. خوب! فحش دادن به بت چيزى براى ما درست نمىكند، اما وقتى يك انسانى حتى حقير به خداوند فحش بدهد، دنيا مىلرزد. ما
1) انعام: 108
كه نمىتوانيم با اين شيوه ها برخورد بكنيم، شيوه هايى كه آنها برخورد مىكنند. اين شيوه ها لوث مىكند. كتابها پرتر مىشود. مقالات بيشترى نوشته مىشود. راديوها رويش كار مىكنند. دشمنان دامن مىزنند. ما بايد برويم به طرف مصالحه. بايد برويم به طرف همكارى كردن. بايد برويم به طرف تلطيف روابط. هر كسى هم جلوتر باشد او برنده است و در مقابلش هر كس جلو بيفتد براى به هم زدن ميدان و دعوا درست كردن او باخته است. بله ما در مواردى حق دفاع داريم اما دفاع موثر و سازنده. من فكر مىكنم الآن شرايط مناسبى نيست. تندروهاى فرقه هاى مختلف زبانها و قلمهايشان را تيز كردهاند براى اينكه شيعه را بزنند. استفاده اين موضوع را هم دشمنها مىبرند. استفادهاش را هيچ طرفى از دو طرف دعوا نمىبرد. لذا من سعى خودم، سياست خودم، نظر خودم هميشه اين بوده كه بالاخره اهل سنت اكثريت قوى دنياى اسلام است، ما شيعه ها اقليت بزرگى هستيم اما در عين حال خيلى تفاوت داريم. در سه كشور ما شيعه ها اكثريت داريم. در همه جا اكثريت با شيعه ها نيست. اهل تسنن در بقيه كشورهاى اسلامى اكثريت را دارنده نمىشود اينجورى زندگى را بر شيعه تنگ بكنيم. تندروها از اين گونه حرفها خوششان نمىآيد، دلشان براى اهل بيت عليهم السلام مىسوزد و عصبانى مىشوند. نمىخواهند آن دورترها را ببينند. ناراحت مىشوند. دلسوز هستند. مثل متعصبين سنى. لذا براى شما اين نصيحت ها سخت است اما امكان دارد. بالاخره شما روايات، آيات، سيره ائمه عليهم السلام و بزرگان را جمع كنيد و براى آنها توضيح بدهيد، حتى غيرمستقيم. لازم هم نيست بحث اختلاف بكنيد. يك داستانى از پيامبر صلى الله عليه و آله يا حضرت على عليه السلام يا امام ديگرى را مطرح كنيد. ما با ملك عبداللَّه صبحت كرديم. ايشان با فلسفه توسعه موافق است. ايشان هم محورش همان اطلس جهان اسلام است. ملك عبداللَّه واقعا به حرفهايى كه مىزند اعتقاد دارد. من اينرا مىفهمم. آنها هم كسانى دارند در عربستان كه برايشان كنار آمدن با آنها سخت است. بايد با يك سياستى، با يك برنامهاى كه كارها خراب شود، عمل كنند. قول به ما دادهاند كه اين مسائلى را كه شما رويش تكيه داريد، حل كنند. ديشب كه رفتيم بقيع همين كه احساس شد اجازه دارند خانمهاى متفرقه همراه ما براى زيارت بقيع بيانيد معلوم بود كه بالاخره يك كار جديدى دارد اتفاق مىافتد كه البته از ما هم قول گرفتند به شماها عرض بكنيم كه شما كنترل كنيد. زايران وقتى در قبرستان بقيع جمع مىشوند عواطفشان تحريك مىشود و وقتى آن منظره دلخراش بقيع را مىبينند دلشان مىسوزد، حرفهاى تندى مىزنند، مامورين هم ضبط مىكنند و مىروند گزارش مىدهند. شما بايد
كمك كنيد اگر مىخواهيد يك روال خوبى آنجا پيش بيايد و آزادانه هر كس بتواند با عقايد خودش سروكار داشته باشد، اين مىشود. يك مقدار ما بايد حوصله به خرج بدهيم. من از نمايندگان آيات عظام قم هم درخواست مىكنم كه اين واقعيتهايى را كه اينجا مىبينند بيشتر منعكس كنند. آقايان علماى قم خيلى مىتوانند كمك بكنند. علماى روشن ضمير و آگاه و دلسوز و صاحب فتوى قم كه موثر هم هستند مىتوانند آنها هم دو سطح بالاترى به اين مسايل كمك بكنند. خيلى آلان تفاوت دارد با سفرهاى قديمى. از شما التماس دعا داريم و اميدواريم كه با دست پر به ايران برگرديد. موفق باشيد تا كارتان را بهتر و وسيع تر انجام دهيد.
والسلام عليكم و رحمتاللَّه.
سخنان آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى در جمع شيعيان مدينه:
مصلحت جهان اسلام، پرهيز از تفرقه است
اشاره
آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى ديدارى نيز با رهبر شيعيان مدينه، آيتاللَّه عمرى داشتند. اين ديدار در محل حسينيه شيعيان مدينه صورت گرفت و جمعى از بزرگان شيعيان مدينه نيز در آن حضور داشتند.
در اين ديدار ابتدا حجت الاسلام شيخ كاظم عمرى، ضمن خوشآمدگويى، مطالبى درباره وضعيت شيعيان در عربستان بيان كرد و سپس آيتاللَّه هاشمى رفسنجانى سخنان كوتاهى ايراد كردند. متن اين سخنان چنين است:
بسماللَّه الرحمن الرحيم، الحمد للَّهو السلام على رسول اللَّه و آله.
از اين توفيقى كه خداوند به من داده تا در بين شما عزيزان شيعيان مدينه در محضر آيتاللَّه عمرى باشم خدا را شكر مىكنم.
از آرزوهاى ديرين من است كه روزى در مدينه در جمع پيروان اهل بيت عليهم السلام باشم.
من پنجاه سال پيش اولين سفر را به اينجا آمدم، گاهى افرادى از شيعه را در مدينه و مكه مىديديم و لذت مىبرديم.
در سفر قبلى در 8 سال پيش به خاطر توجهى كه وليعهد آن زمان امير عبداللَّه به شيعيان پيدا كرده بود، وضع را بهتر ديدم.
در آن سفر هم براى ملاقات با جناب آقاى عمرى من آمدم به اين ناحيه، ولى در آن زمان هنوز آثارى از تقيه و نگرانى ديده مىشد.
آن موقع هم مايل بوديم كه جمعى از شيعيان اينجا باشند، ولى نشد.
آيتاللَّه عمرى را هم در فضاى باز، كنار ماشين، هنگام ترك حسينيه ديديم.
مذاكرات خيلى كوتاهى درحد احوالپرسى با هم داشتيم.
؟؟؟ تصوير شماره 7
در آن سفر من به منطقه شرقيه رفتم، در آنجا خيلى روشن بود كه شيعيان احساس آرامش مىكنند.
در اين سفر وجود همين اجتماع شما و برنامه هاى جشن تان و برنامه دعاى كميل تان و حضور ما با همراهى ماموران دولت سعودى در اينجا نشان بهتر شدن وضع همزيستى شيعيان و اهل سنت است.
من اميدوارم كه اين پديده مبارك روز به روز تقويت بشود و اصلا احساس دوگانگى بين شما شيعيان و برادران و خواهران اهل سنت وجود نداشته باشد.
در مذاكراتى كه با ملك عبداللَّه داشتيم احساس كردم ايشان هم چنين آرزويى را دارند.
ايشان برنامه دارند براى اينكه روند همزيستى مسالمت آميز را در سراسر كشور سعودى اجرا بكنند.
از اظهاراتى كه برادرمان آقاى حاج كاظم عمرى الآن كردند من اينگونه مىفهمم كه به شرايطى كه الآن داريد راضى هستيد و اميدوار براى آينده بهتر. و فكر مىكنم مصلحت عمومى جهان اسلام ايجاب مىكند كه ماهمه مواظب باشيم با كارهاى افراطى و غيرمعقول چيزى از كينه و اختلاف و نزاع بين همه فرق اسلامى نباشد.
اوضاع عراق و فلسطين و لبنان و افغانستان و خيلى جاهاى ديگر را مىبينيم و خيلى روشن است كه امروز وحدت دنياى اسلام براى ما يك ضرورى و يك موضوع بسيار پراهميتى است.
اميدواريم كه اين هوشيارى در همه نيروهاى مسلمان حتى متفرق ها و متشتت هاى تندرو هم پيدا بشود و همه احساس مسؤوليت مشترك اسلامى داشته باشيم.
خوشبختانه در اينجا، در سايه مديريت خوب آيتاللَّه عمرى شيعيان از مركز ارزشمند معنوى در مدينه برخوردارند.
زائران فراوان ايرانى كه با شما حقيقتا و قلبا يكى هستند هميشه در طول سال در مدينه حضور دارند.
خوشبختانه امروز با دستور ملك عبداللَّه و مديريت امير مدينه به خانمها اجازه داده شد كه در كنار قبرستان بقيع، پشت نرده ها بتوانند زيارت بكنند.
به ماموران امر به معروف هم توصيه شد كه در برخورد با زوار ملايمت و ملاطفت و مهربانى را در نظر داشته باشند. مسأله بسيار مهم اين است كه نظام كشور شما مطمئن بشود و احساس بكند كه شعور علمى و دينى هماهنگ بين همه ابنا ملت مملكت در جهت منافع اسلام و كشورشان است.
من خواهش مىكنم از شما كه برنامه مسافرت به ايران داشته باشيد و بياييد آنجا از نزديك با برادران و خواهران عاشقان اهل بيت عليهم السلام كه مثل شما هستند بيشتر رابطه داشته باشيد. «وَ آخِرُ دَعْوانَا أَنِ الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ».
اميدوارم پديده مبارك وحدت، روز به روز تقويت شود واحساس دوگانگى بين شيعيان و اهل سنت اصلا وجود نداشته باشد.
انتظار نداشتيم چنين وضعيتى پيش بيايد
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام، در حاشيه زيارت قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و ائمه بقيع عليهم السلام، در مصاحبه با خبرنگار واحد مركزى خبر، درباره پرونده هستهاى و طرح ارائه شده به شوراى حكام گفت: از عكسالعملهايى كه بعد از سخنرانى آقاى احمدى نژاد صورت گرفت، تا حدودى آگاه هستم و در مجموع اين عكسالعملها خوب نبود و انتظار نداشتيم چنين شرايطى پيش بيايد.
وى افزود: ما در اينجا تلاش را آغاز كردهايم و انتظار داريم در تهران نيز دوستان تلاش كنند تا اتفاق نادرستى پيش نيايد.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام همچنين در پاسخ به اين سؤال كه «برخى كشورهاى عربى باب مذاكره با رژيم صهيونيستى براى ايجاد دفاتر نمايندگى اين رژيم آغاز كردهاند» گفت: در ديدارى كه با ملك عبداللَّه پادشاه عربستان داشتم، اين موضوع يكى از مهمترين بحثها بود كه وى نيز از ناهماهنگىهاى موجود و كسانىكه سعى مىكنند اتحاد دنياى اسلام را مخدوش كنند ناراضى بود.
آقاى هاشمى رفسنجانى افزود: به هر صورت در اين زمينه نظر پادشاه عربستان تا حدودى نزديك به نظر جمهورى اسلامى ايران است و اميداريم ناهماهنگىها در اين زمينه هر چه زودتر برطرف شود.
حل مسأله بقيع
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام در گفتوگويى در مدينه منوره تأكيد كرد:
همكارى نزديك ايران و عربستان، موجب كاهش اختلافات ميان مسلمانان خواهد شد.
وى با انتقاد از برخى اقدامهاى افراطى كه به اختلافات موجود دامن مىزند، خاطرنشان كرد: متأسفانه تفرقه و اختلاف ميان شيعه و سنى آثار زيانبار خود را در مسائل اساسى امروز دنياى اسلام مانند مسأله عراق و فلسطين نشان داده است.
آيت اللَّه هاشمى رفسنجانى تصريح كرد: اقدام افراطيون ناآگاه، در دامن زدن به اختلافات شيعه و سنى باعث شده كه ما نتوانيم در مقابل دشمنان خود متّحد شويم و دشمنان از همين نقطه ضعف استفاده كرده و در پى تحقّق اهداف شوم خود هستند.
آقاى هاشمى رفسنجانى با بيان اينكه امام راحل رحمه الله نيز از اينگونه اقدامات تفرقه افكنانه دلشان خون بود، ادامه داد: ايشان در حادثه مكه، كه به تعطيل شدن حج منجر شد، فرمودند:
تعطيلى حج باعث بسيارى از مفاسد خواهد شد و شما بايد سعى كنيد جلوى تفرقه و اختلاف را بگيريد و حج را برقرار كنيد.
آيت اللَّه هاشمى رفسنجانى در خصوص اقدام برخى از كشورهاى عربى در برقرارى رابطه با رژيم صهيونيستى گفت: شاه عربستان نيز از اين مسأله كه برخى كشورها به صورت انفرادى براى ايجاد رابطه با اسراييل مسابقه گذاشتهاند خشمگين و معتقد بود كه اگر مسلمانان متّحد باشند، مىتوانند حق فلسطينىها را بگيرند.
وى همچنين در پاسخ به سؤالى مبنى بر اطلاع شاه عربستان از فعاليت برخى كشورها در برقرارى رابطه با اسراييل گفت: ملك عبداللَّه گفت كه به هيچ عنوان از آغاز فعاليت اين كشورها براى برقرارى رابطه با اسراييل مطلع نبوده است و حتى با يكى از سران اين كشورها صحبت كرده و وى را سرزنش نموده است.
آيت اللَّه هاشمى رفسنجانى در پاسخ به اين سئوال كه «آيا در خصوص مسأله رؤيت هلال ماه رمضان و شوال نيز در ديدارهايش با مقامات عربستان صحبت كرده است يا خير»، گفت: با برخى از متفكّران عربستان در اين زمينه گفت وگو كرديم و بنا شد در جلسهاى با حضور علماى كشورهاى اسلامى مقدماتى فراهم شود كه اين مسأله مهم نيز حل شود.
وى افزود: قرار شد كه جمهورى اسلامى ايران نيز نظريات خود را در اين خصوص تهيه و به برگزاركنندگان اين اجلاس ارائه كند تا مورد بحث و تبادل نظر قرار گيرد.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام در خصوص اقدامات انجام شده براى ايجاد تسهيلات زيارت زائران ايرانىِ قبرستان بقيع و مرقد مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله، گفت: ملك عبداللَّه نيز تمايل دارند كه اين مسأله حل شود اما حلّ اين مشكل به رعايت نظم و انضباط و همچنين خوددارى زائران از انجام برخى اعمال نامناسب، مداحىها و قرائت برخى دعاهاى مغاير با اعتقادات سعودىها منوط كرده است.
آيت اللَّه هاشمى رفسنجانى تصريح كرد: متأسفانه تعداد اندكى از زائران ايرانى در هنگام زيارت بقيع برخى اقدامات؛ از جمله برداشتن خاك از قبور انجام مىدهند و همين مسائل، منطق دفاع از زائران را ضعيف مىكند.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام افزود: در جمع روحانيون كاروانهاى عمره در شهرهاى مكه و مدينه، از آنها خواستم كه زائران ايرانى را آگاه و آنان را از انجام اينگونه اعمال برحذر نمايند.
آيت اللَّه هاشمى رفسنجانى تأكيد كرد: اگر منطق درستى ميان زائران ايرانى و عربستانىها وجود داشته باشد، امكان زيارت بانوان ايرانى از پشت پنجرههاى ديوار بقيع همچون گذشته وجود خواهد داشت.
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام با تأكيد بر لزوم وحدت ميان شيعه و سنى و ساير فرق اسلامى، گفت: مصلحت عمومى جهان اسلام ايجاب مىكند كه با جلوگيرى از انجام اقدامات افراطى، نفاق و كينه ميان فرق اسلامى از بين برود.
آمريكا و اسرائيل در صدد بزرگنمايى فعاليت هستهاى ايران هستند
آيت اللَّه هاشمى رفسنجانى در گفتگو با روزنامه «عُكاظ» چاپ عربستان، افزود: ايران مانند ساير كشورهاى جهان، سرگرم انجام يك كار قانونى است اما اهداف سياسى برخى كشورها مسأله را بسيار حساس كرده است.
آقاى هاشمى با بيان اينكه فعاليتهاى ايران ذاتاً نبايد به اين اندازه مهم مىشد، تأكيد كرد: اهداف سياسى كشورها عليه اين فعاليتها مىتواند عوارض نامطلوبى براى منطقه و دنيا داشته باشد.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام خاطر نشان كرد: چنانچه اين مسأله با تدبير و عقلانيت طرفين اداره شود، مىتواند الگوى بسيار خوبى براى كشورهايى باشد كه مايلند در اين بخش فعاليت كنند.
هاشمى رفسنجانى در پاسخ به سؤالى درباره امكان ارجاع پرونده هستهاى ايران به شوراى امنيت، اظهار داشت: در مراحل مختلف اين احتمال وجود دارد اما چون سياستمداران جهان عوارض چنين كارى را مىدانند، اميدواريم با عقلانيت رفتار كنند تا به آن مرحله نرسيم.
وى در مورد اتخاذ راه حل ميانه براى پرونده هستهاى، گفت: راه ساده اين است كه ايران درچارچوب حق قانونى و بينالمللى خود فعاليت كند و آژانس نيز فرصت داشته باشد كه نظارت كافى را انجام دهد. اين همان مسألهاى است كه قبلًا هم به اروپايىها گفتهايم.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام با اشاره به فعاليتهاى ايران براى اعتمادسازى نسبت به برنامه هستهاى صلح آميز خود افزود: ايران حتى قبل از تصويب مجلس، پروتكل الحاقى را عملياتى كرد و اجازه داد كه بازرسان آژانس بر اساس مفاد پروتكل بر فعاليتهاى هستهاى ايران نظارت كنند.
وى مذاكرات مفصل با سه كشور اروپايى را از ديگر اقدامات جمهورى اسلامى به منظور شفافسازى برشمرد.
هاشمى رفسنجانى در پاسخ به سؤالى در مورد نهمين دوره انتخابات رياست جمهورى و دلايل رأى نياوردن وى، اظهار داشت: در بيانيه بعد از انتخابات به واقعيتها اشاره كردم و در زمان حاضر نيز مايل نيستم با ورود به اين مسأله به اختلافها دامن بزنم؛ چرا كه اتحاد ملى را مهمتر از هر مسأله ديگرى مىدانم.
خبرنگار عكاظ در ادامه اين مصاحبه با اشاره به مسؤوليتهاى آقاى هاشمى رفسنجانى در دوران حيات حضرت امام رحمه الله و پس از رحلت ايشان، پرسيد: شما در دوران رهبر انقلاب و پس از فوت ايشان، همواره مرد اول ايران بودهايد، اين دو مرحله را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
آقاى هاشمى رفسنجانى پاسخ داد: ما در ايران، ادبيات اول و دوم نداريم و به تناسب نقشى كه افراد در اداره كشور ايفا مىكنند ممكن است چنين برداشتهايى در بين ناظران و محافل سياسى مطرح شود. ما هميشه خود را يك خدمتگزار انقلاب و اسلام مىدانيم و در هر موقعيتى هر مقدار كه امكان داشته باشد وظيفه خود را انجام مىدهيم.
وى افزود: البته ترجيح مىدهيم به تدريج كه مسن تر مىشويم مسؤوليتها را به جوانان با انرژى واگذار كنيم تا استعدادهاى مديريتى كشور شكوفا شود.
آقاى هاشمى رفسنجانى در خصوص ايده تشكيل مجمع تشخيص مصلحت نظام و فعاليتهاى آن نيز گفت: در سالهاى اول انقلاب بعد از تصويب قانون اساسى مشكلاتى در اداره كشور به وجود آمد و در موارد متعددى بين مجلس بهعنوان نهاد قانونگذار وشوراى نگهبان در مقام نظارت اختلاف پيش آمد و مشخص شد كه جاى يك داور نيرومند در
ساختار حكومت دينى ايران براى حل اين اختلافات خالى است.
وى افزد: با نظر امام رحمه الله، مجمع تشخيص مصلحت نظام به منظور داورى بين مجلس و شوراى نگهبان و همچنين ارائه راه حل براى معضلاتى كه در قانون راهى براى آنها پيشبينى نشده بود تأسيس گرديد.
هاشمى رفسنجانى اضافه كرد: بعد از بازنگرى قانون اساسى وظيفه سوم و مهمترى به وظايف مجمع اضافه شد و آن تعيين سياستهاى كلى و راهبردى نظام بود كه اين وظيفه يكى از كارهاى اصلى مجمع در شرايط فعلى است.
البته اين سياستها به عهده رهبرى است و رهبرى پس از مشورت با مجمع، آنها را اعلام مىكند.
به گفته وى، مسؤوليت چهارمى نيز بهعهده مجمع تشخيص مصلحت نظام گذاشته شد و آن نظارت بر اجراى سياستهاى كلّى نظام در مقام عمل است كه آن نيز بهعهده رهبرى است و ايشان اين وظيفه را به مجمع واگذار كردهاند.
وى در پاسخ به سؤالى در مورد امكان تغييرات در مجمع گفت: اعضاى آن قابل تغيير هستند اما تغيير در وظايف آن نيازمند بازنگرى در قانون اساسى است كه امر سادهاى نيست.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام در ادامه و در پاسخ به سؤالى در باره روابط وى با رهبر معظم انقلاب اسلامى، گفت: ما از پنجاه سال گذشته مانند دو برادر وحتى نزديكتر از برادر در همه صحنهها حضور داشته و حضور خواهيم داشت.
خبرنگارروزنامه عكاظ در ادامه اين مصاحبه از هاشمى رفسنجانى در خصوص نقش ايران در عراق و اتهامات وارده به كشورمان در مورد دخالت در امور داخلى اين كشور سؤال كرد.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام گفت: شمار معدودى از عراقىها مانند وزير دفاع سابق اين كشور موضوع دخالت ايران در امور عراق را مطرح كردهاند در حالىكه اكثر عراقىها به خوبى مىدانند كه مردم ايران پيش از اين براى آنها فداكارى بسيار كرده و اكنون نيز كمكهاى زيادى به آنها مىكنند.
هاشمى رفسنجانى افزود: در زمان صدام ايران پناهگاه مردم عراق بود و خسارات زيادى به خاطر كمك به مردم عراق در جنگ متحمّل شديم و پس از اشغال عراق هم حتى
آمريكايىها نيز اعتراف كردند كه ايران براى صلح در عراق كمك زيادى كرده است.
وى در پاسخ به سؤالى در مورد روابط ايران و آمريكا نيز گفت: اگر دو كشور با تدبير عمل كنند روابط حسنه خواهد شد اما اگر در آمريكا لابى صهيونيسم و در ايران نيز افراد تندرو ولو با حسن نيت دخالت كنند، كار مشكل خواهد شد.
هاشمى رفسنجانى افزود: در عين حال آمريكايىها بايد بپذيرند كه قبل و بعد از انقلاب به ايران ظلم كردهاند.
رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام در مورد روابط ايران وعربستان نيز اظهار داشت:
اگر افكار و نظريات ملك عبداللَّه در عربستان حاكم شود، كارها خيلى آسان پيش خواهد رفت و روابط گسترش خواهد يافت.
هاشمى رفسنجانى تأكيد كرد: ملك عبداللَّه ويژگىهايى دارد كه مىتوان با استفاده از آنها روابط دو كشور را به خوبى هدايت كرد.
به گفته وى روحيه اعتدال، مخالفت با افراطىگرى، توجه به وحدت دنياى اسلام و برخورد منطقى با مسائل، از جمله ويژگىهاى پادشاه عربستان است.
وى با اشاره به همكارىهاى قبلى عربستان و ايران، گفت: چنانچه ايران و عربستان در مورد مسائل مهمى؛ مانند وضعيت عراق و فلسطين، مبارزه با تروريسم و از بين بردن اختلافات در جهان اسلام همكارى كنند، مشكلات به نحو مطلوبى حل خواهد شد.
هاشمى رفسنجانى در پاسخ به سؤالى در مورد روابط ايران وتركيه نيز گفت: غربىها تلاش مىكنند بين ايران و تركيه در منطقه رقابت ايجاد كنند.
وى افزود: در دورانى كه مسؤوليت اجرايى كشور را بهعهده داشتم، در ملاقات با روساى جمهور وقت تركيه پايههاى همكارى با اين كشور محكم شد و همكارىهاى مهمى به ويژه در زمينه انرژى حاصل شد.
رييس مجمع تشخيص مصحلت نظام افزود: البته بعداً كمى روابط ضعيف شد اما هنوز هم از استحكام لازم برخوردار است. ما منافع مشترك زيادى با تركيه، به خصوص در مورد عراق داريم و مصالح مشترك دو كشور ايجاب مىكند كه رابطه نزديكى با هم داشته باشيم.